يكشنبه ۲۸ تير ۱۴۰۵ - Sunday 19 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 19.07.2026, 9:26

هویت در عصر ارتباطات


سارا اسرن

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

سارا اسرن به بررسی پویایی‌های هویت در فضای آنلاین می‌پردازد

  مقدمه مترجم: جستجوی هویت؛ از هخامنش تا هشتگ.
جستجوی هویت، همواره یکی از دغدغه‌های بنیادین بشر بوده است. اما این پرسش که «ما کیستیم؟» در هر دوران و هر فرهنگی، پاسخ‌هایی متنوع و گاه متضاد یافته است. در تاریخ معاصر ایران، این جستجو شکل‌های دراماتیکی به خود دیده است: از بازگشت به خویشتنِ اسلامی و تأکید بر هویت دینی- مذهبی، تا احیای شکوهِ هخامنشی و غرورِ ملیِ پیشا اسلامی. هر یک از این جریان‌ها، تلاشی بوده برای یافتنِ لنگرگاهی در گذشته، برای پاسخ به اضطرابِ هویتیِ ناشی از مدرنیته، استعمار، و دگرگونی‌های اجتماعیِ شتابان.

اما در جهان امروز، که سارا اسرن (Sara Asran) در مقالهٔ خود به آن می‌پردازد، عرصهٔ هویت‌سازی دستخوش تحولی بنیادین شده است. اگر در گذشته، بازگشت به هخامنش یا اسلام، معطوف به روایت‌های تاریخی، متون مقدس، نمادهای معماری و اسطوره‌های جمعی بود، امروز هویت‌سازی بیش از هر چیزبه «مصرف» و «بسترهای دیجیتال» گره خورده است. همان گونه که اسرن به درستی اشاره می‌کند، امروزه «تعریفِ فردِ معمولی از خود، با چیزهایی که مصرف می‌کند، به ویژه در فضای آنلاین، در هم تنیده شده است».

این مقاله، اگرچه در بستر فرهنگِ غربی نوشته شده و بر پدیده‌هایی مانند تیک‌تاک، اتاق‌های پژواک و کالایی‌شدنِ عشق در عصرِ الگوریتم تمرکز دارد، اما پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که برای مخاطبِ ایرانی نیز عمیقاً آشنا و حیاتی است:

۱. از «امت» تا «دختر تمیز»:
در حالی که در ایرانِ پس از انقلاب، هویتِ مطلوب در قالب «امت اسلامی» و «زنِ مسلمانِ انقلابی» تعریف می‌شد، امروز حتی در فضای مجازیِ ایرانی نیز شاهدیم که ترندهایی مشابه آنچه اسرن توصیف می‌کند (مانند «دختر تمیز»، «دختر عشوه‌گر» و...) با همان سازوکارِ مصرف‌گرایانه و کالایی‌سازیِ هویت در حال نفوذ هستند. این پرسش پیش می‌آید که آیا این دو روایتِ هویتی (اسلامِ انقلابی در برابرِ مصرف‌گراییِ جهانی) در تقابلی تمام‌عیارند، یا که هر دو، در نهایت، پاسخی به یک بحرانِ هویتیِ ریشه‌دار در جامعهٔ ایرانی هستند؟

۲. از «شکوهِ هخامنشی» تا «برندِ شخصی»:
بازگشت به دورهٔ هخامنشی در گفتمانِ ملی‌گرایانه، جستجوی اصالتی بود که در برابرِ تهاجمِ فرهنگیِ غرب تعریف می‌شد. اما اسرن نشان می‌دهد که امروز، خودِ فضایِ مجازی به عرصه‌ای بدل شده که در آن افراد برای یافتنِ «اصالتِ» خود، به تبلیغِ «برندِ شخصی‌شان» در بازاری رقابتی می‌پردازند. این دگرگونی، از بحرانی عمیق‌تر حکایت دارد: جامعه‌های که هم از تصلبِ هویتِ سنتی خسته شده و هم از پوچیِ هویتِ مصرف‌گرا، اما هیچ «شالودهٔ» سومی برای تثبیتِ خود نمی‌یابد.

۳. تناقضِ انتخاب و بحرانِ اجتماع:
مقالهٔ اسرن به پدیدهٔ «اتاق‌های پژواک» و فرسایشِ اجتماع اشاره دارد که دقیقاً یادآور وضعیتِ امروزِ ایران است: جامعه‌ای که در آن گفتگو میانِ جناح‌ها و طیف‌های مختلفِ فکری، جای خود را به دیوارهای سختِ هویتی داده است؛ جایی که «دگراندیش» دیگر نه با کنجکاویِ روشنفکرانه، که با سوءظنِ سیاسی و طردِ اخلاقی مواجه می‌شود.

پرسشی برای پایانِ این مقدمه:
اسرن در پایانِ مقاله‌اش، از «تناقضِ انتخاب» سخن می‌گوید و اینکه فراوانیِ گزینه‌ها، ما را بدحال‌تر کرده است. این نکته، پرسشی بزرگ را برای مخاطبِ ایرانی برمی‌انگیزد: آیا جستجویِ هویت در میانِ دو قطبِ «اسلامِ انقلابی» و «میراثِ هخامنشی»، و سپس در میانِ صدها «هویتِ مصرفیِ» آنلاین، ما را به خودشناسیِ عمیق‌تر رسانده، یا تنها باعثِ سرگیجه و گم‌گشتگیِ بیشتر شده است؟ آیا می‌توان در این دریایِ انتخاب، هویتی ساخت که نه طردِ گذشته، که گفتگویی خلّاق با آن باشد؟ و مهم‌تر اینکه، آیا این جستجو، در نهایت، نیاز به «پیوند» را در ما تقویت می‌کند،یا «انزوا» را؟ مقاله‌ای که پیشِ رو دارید، اگرچه از تجربهٔ غربی سخن می‌گوید، اما آیینه‌ای است برای تأمل در این پرسش‌های همیشه‌زنده‌یِ هویتیِ ما.

هویت انسانی موضوعی جذاب و پیچیده است. می‌توان استدلال کرد که با ظهور بسترهای دیجیتال (digital platforms) و دسترسی گسترده به رسانه‌ها، ادبیات و فرصت‌های یادگیری متنوع‌تر از هر زمان دیگری، نحوهٔ تعریفِ فردِ معمولی از خود، دستخوش تحولی چشمگیر شده است. برخلاف فقط چند دههٔ پیش، زمانی که هویت اغلب به ویژگی‌های شخصی و نقش فرد در جامعهٔ خود پیوند می‌خورد، امروز به طور فزاینده‌ای با چیزهایی که مصرف می‌کنیم، به ویژه در فضای آنلاین، در هم تنیده می‌شود.

مطالعهٔ موردیِ قانع‌کننده‌ای از این تغییرِ هویتی را می‌توان در فرهنگِ تیک‌تاک (TikTok) مشاهده کرد (۱). در حالی که ترندها در این برنامه به شیوه‌ای مشابه ترندهایی که در گذشته از طریق مجلات و تلویزیون انتشار می‌یافتند (البته با سرعتی فوق‌العاده سریع‌تر) ظهور می‌کنند، آنچه در تیک‌تاک قابل توجه است، این است که حسِ کاربرانِ آن از خودشان، به طور فزاینده‌ای با لباس‌هایی که می‌پوشند، رسانه‌هایی که با آنها درگیر می‌شوند، و حتی غذایی که می‌خورند، گره می‌خورد. اگرچه مفهومِ شکل‌دهیِ هویت توسط محصولات، توسط ادوارد برنیز (EdwardBernays) (۲)، «پدر روابط عمومی»، در همان دههٔ ۱۹۲۰ میلادی به طور مشهوری ترویج داده شد، اما این موضوع، بینش عمیق او را نسبت به رفتار انسانی برجسته می‌کند.

امروزه یافتن افرادی که در درجهٔ اول خود را با ویژگی‌های ذاتی‌شان (intrinsic traits) تعریف کنند، دشوار است؛ در عوض، بسیاری تمایل دارند خود را با آنچه مصرف می‌کنند تعریف کنند. اما در کنار تبلیغِ مستقیمِ خودِ محصولات، اکنون رویکرد بازاریابیِ ظریف‌تر و موذیانه‌تری نیز در کار است. این ترندها (trends) (3) به طور راهبردی متوجه زنان هستند، به این صورت که ترکیبِ خاصی از محصولات با نوع خاصی از زن مرتبط می‌شود.

برای مثال، ترندی پدید آمد که در آن ترکیبی از محصولات جدید مختلف، از جمله لباس‌های خاص، جواهرات، و محصولاتِ مارک‌دارِ مو و آرایش، همزمان تبلیغ می‌شدند. آنها با عنوان ترند «دخترِ تمیز» (clean girl) به بازار عرضه شدند. یک «دخترِ تمیز» اساساً نوعی زن است که همواره آراسته و مرتب به نظر می‌رسد، بوی خوشی از او منتشر می‌شود، و پوستی تازه و شاداب دارد.

بازاریابی فراتر از ویژگی‌هایِ بی‌واسطهٔ خودِ محصولات گسترش می‌یابد: این تلاشی است برای تقلید از تصویرِ دخترِ تمیز، که با سبک زندگیِ مرفه، طبقهٔ بالا و پیشینهٔ خانوادگیِ هماهنگ مرتبط است. بنابراین این رویکرد و رویکردهای مشابه را می‌توان به عنوان وسیله‌ای برای افراد در نظر گرفت تا شخصیت‌های گوناگونی را که آرزوی تجسمِ آنها را دارند، از طریق استفاده از این محصولات، ایفا کنند.

این دگرگونی به تناقضی دامن می‌زند: اگر افراد اینقدر مشتاق هستند که خود را از جمع متمایز کنند، چرا در این ترندهای از پیش طراحی‌شده که اساساً هویتِ آنان را کالایی می‌کند و آنها را از طریق مصرف‌گرایی طبقه‌بندی می‌نماید، شرکت می‌کنند؟ پاسخِ سرراست، سرمایه‌داری است. سرمایه‌داری تغییرِ عمیقی در نحوهٔ درکِ ما از خود و دیگران ایجاد کرده است. در جهانی که توسط مصرف‌گرایی، رقابت و حسادت هدایت می‌شود، مردم به طور فزاینده‌ای متمایل می‌شوند که خود را به موجوداتی قابل فروش تبدیل کنند، آن هم با تلاش برای جذاب کردنِ هویت‌شان برای مخاطبانی گسترده. در نتیجه، شاهد تکثیرِ برچسب‌ها (برندها/برچسب‌های هویتی) هستیم که هر یک در تلاشند تا «جنبه‌های منحصربه‌فردِ» (unique facets) هویتِ فرد را به تصویر بکشند. این برچسب‌ها به شدت تخصصی می‌شوند - با دقتِ وسواس‌گونه طراحی می‌شوند تا ظرافت‌های پیچیدهٔ انواع شخصیت‌های گوناگون را در بر گیرند.

با این حال، با افزایشِ تخصصی‌شدنِ این تعاریف، روندِ نگران‌کننده‌ای پدیدار می‌شود. در بسیاری موارد، هر چه دسته‌بندی‌ها محدودتر می‌شوند، پیامدهای آنها ناراحت‌کننده‌تر می‌شود. این پدیده در میان نسل‌های جوان‌تر، بارزتر می‌شود، جایی که شاهدِ ترویجِ هشداردهندهٔ بیماری‌های روانی هستیم. به عنوان مثال، برخی ترندها مانند ترند «دخترِ عشوه‌گر» (coquette girl) (4) یا «دخترِ آلترناتیو» (alt girl) به عنوان استعاره‌هایی برای شرایطِ سلامتِ روان ظهور کرده‌اند. این شرایط گاهی به گونه‌ای ارائه می‌شوند که به دنبالِ بزرگ‌نماییِ آنها یا جذاب جلوه دادنشان هستند. این شرایط به جای پنهان کردن یا انگ‌زنی، به عنوان جنبه‌های تعیین‌کنندهٔ هویت فرد به رخ کشیده می‌شوند و در پیِ جذاب جلوه دادنِ آنها در قلمرو دیجیتال هستند.

فرسایش اجتماع

در گذشته، بزرگ شدن به معنای احاطه شدن توسط افرادی بود که اغلب دیدگاه‌های کاملاً متضادی داشتند. گفتگو دربارهٔ موضوعات گوناگون امری رایج بود، اما اختلاف‌نظر معمولاً پیوندهای محبت‌آمیز بین دارندگان دیدگاه‌های مخالف را از بین نمی‌برد. با این حال، در جهان امروز که با تکثیر جوامعِ تخصصیِ آنلاین مشخص می‌شود، پویاییِ متفاوتی حاکم است. بسیاری از مردم خود را به راحتی در درون اتاق‌های پژواک (حباب‌های فکری) (echo chambers) (5) مستقر می‌یابند، جایی که به ندرت ایده‌ها به چالش کشیده می‌شوند. این زیست‌گاه‌های درون‌گرا و جزیره مانند، انگیزه برای مشارکت در گفتگوهای معنادار با دیدگاه‌های دیگر را کاهش می‌دهند و ناخواسته پیوندهایی را که زمانی جوامعِ متنوع را در کنار هم نگه می‌داشت، تضعیف می‌کنند.

تمایلِ فطریِ ما به ایجاد دلبستگی‌هاست، و این گسستِ آشکار از پیوندهای اجتماعی، به افزایش نگران کننده تنهایی، به ویژه در میان نسل‌های جوان‌تر، کمک کرده است. در این چشم‌اندازِ در حالِ تحول، مردم به طور فزاینده‌ای برای اتکا به خود تشویق و عادت دادهمی‌شوند، و این فرهنگِ فردگرایانه، این تصور را تداوم می‌بخشد که «ما تنها به دنیا می‌آییم و تنها می‌میریم».

عشق چیست؟

من معتقدم که عشقِ رمانتیک از هیچ فرمولِ خشکی پیروی نمی‌کند. ما اغلب به اشتباه آن را مشروط به علایقیا باورهای مشترک می‌دانیم. با این حال، حقیقتِ عشق بسیار عمیق‌تر است: ما توانایی دوست داشتنِ افراد را بدون توجه به اشتراکات یا تفاوت‌ها داریم. حتی هنگامِ در نظر گرفتن عواملی مانند ظاهرِ فیزیکی، سازگاری و جذابیتِ شیمیایی، باز هم عشق را در درجهٔ اول یک «تصمیم» خودبه‌خودی می‌دانم که توسط فرآیندهای ناخودآگاهِ مغز گرفته می‌شود، نه توسط عقل.

من مدعی هستم که فرآیندهای شیمیاییِ (chemical processes) اساسی که جذابیت را به عشق تبدیل می‌کنند، تغییر نکرده‌اند. تحت تأثیر همین واکنش‌های عصبی-شیمیایی، ما همچنان شخصی را که تصادفاً عاشقش می‌شویم، فوق‌العاده خاص می‌پنداریم. فقط زمانی که این اثرات عصبی- شیمیایی سرانجام کاهش می‌یابند، تازه متوجه کاستی‌هایشان می‌شویم و از خود می‌پرسیم که چگونه می‌توانستیم آنها را نادیده بگیریم.

در بیشترِ تاریخ، مواجههٔ افرادِ معمولی با شریکان عاطفی [جنسی] بالقوه نسبتاً محدود بود. در آن شرایط، افراد ممکن بود که شریکِ زندگیِ خود را اغلب تقریباً به طور تصادفی، از طریقیک آبشارِ ناخواسته از واکنش‌های عصبی-شیمیایی و دلبستگی‌های عاطفیِ متناظر با آنها، انتخاب کنند. نزدیکیِ فیزیکیِ خود نیز نقشِ قابل‌توجهی ایفا می‌کرد. بنابراین این تجربهٔ عمیق و پیچیدهٔ عاشق شدن، گواهی بر قدرتِ شیمیِ مغز در شکل‌دهی به ادراکاتِ ما بود.

با این حال، مفهومِ عشقِ بی‌قیدوشرط، که مدتها به عنوان موضوعی محوری در شعر و ادبیات تجلیل می‌شد، اکنون به طور گسترده مورد تمسخر قرار می‌گیرد و به همان اندازه اسطوره‌پردازی می‌شود. چشم‌اندازی معامله‌گرایانه‌تر و، صراحتاً، گمراه‌کننده‌تر از عشق، اغلب در جوامعِ آنلاین، به ویژه آنهایی که تحت سلطهٔ مردان هستند، طنین‌انداز می‌شود. در این فضاها، اغلب این تصور به بینندگان القا می‌شود که عشقِ رمانتیک به معامله‌ای خلاصه می‌شود که در آن مردان خدماتی ارائه می‌دهند و زنان زیبایی عرضه می‌کنند. این دیدگاهی ساده‌سازی‌شده و فروکاسته از روان‌شناسیِ فرگشتی (evolutionary psychology) است، و تمایل دارد که تمام ظرافت‌های پیچیده و جوهرِ مسحورکنندهٔ آنچه عشق واقعاً در بر می‌گیرد را از آن بزداید.

این ادراکِ تحریف‌شده از عشق، که افرادِ بیشتری تمایل به پذیرش آن دارند، باز هم می‌تواند مستقیماً به تأثیرِ مصرف‌گرایی نسبت داده شود. در جهانی که با مبادلاتِ معامله‌گرایانه هدایت می‌شود، تصورِ احساسی گریزان و غیرقابل‌اندازه‌گیری مانند عشق، به عنوان چیزی که خارج از مرزهای کالاها و خدماتِ مادی عمل می‌کند، دشوار می‌شود. با این حال، این تناقضی در ذاتِ ماست که عشق محصولِ تصمیم‌گیریِ منطقی نیست، بلکه یک تکانهٔ ناخودآگاه است که ما را به سمت ایجادِ پیوندهای عاطفی سوق می‌دهد، و در زمینهٔ عشقِ رمانتیک، این تکانه به عنوان نیروی محرکه‌ای برای تولیدمثل عمل می‌کند.

تناقض انتخاب

پدیدهٔ پیوندِ تحریف‌شده (distorted connection) را همچنین می‌توان به آنچه روان‌شناسان «تناقض انتخاب» (paradox of choice’) می‌نامند نسبت داد، که در آن داشتنِ انتخابِ بیشتر، وضعیتِ ما را بدتر می‌کند، نه بهتر. وقتی گزینه‌های زیادی وجود داشته باشد، انتخاب‌ها دشوارتر می‌شوند. برای مثال، آگاهیِ ما از تعدادِ بسیار زیادِ افراد در جهان و سهولتِ ارتباط با بسیاری از آنها، باعث شده است که برخی بر این باورند که ذاتِ عشق تکامل یافته است. آنها استدلال می‌کنند که در گذشته، وقتی با فردی سازگار در جامعهٔ محلی خود آشنا می‌شدیم و عاشق می‌شدیم، ممکن بود صادقانه باور کنیم که او به طور منحصربه‌فردی برای ما مناسب است، زیرا از وجودِ گزینه‌های دیگر بی‌خبر بودیم. با این حال، دانشِ امروزیِ ما از فراوانیِ شرکای بالقوه، می‌تواند به این باور منجر شود که هرگز نمی‌توانیم دوباره عشق را به همان شیوه تجربه کنیم. این انتخابِ گسترده همچنین این باور را تقویت می‌کند که افراد باید تلاشِ بیشتری برای بازاریابیِ خود در چشم‌اندازِ دوستیابی انجام دهند. در اینجاست که افراد شروع به دیدنِ خود به عنوان کالاهایی در بازاری رقابتی می‌کنند، جایی که باید به طور خستگی‌ناپذیری برای تبلیغِ ویژگی‌های خود در برابرِ رقبایِ بسیار تلاش کنند.

بسترهای دوستیابی مانند تایندر (Tinder)، تجلیِ ملموسِ این گرایشِ مدرن به خود-کالایی‌سازی (self-commodification) و خود- بازاریابی (selfmarketing) هستند. آنها افرادِ پیچیده را به پروفایل‌هایی با دقت انتخاب‌شده تقلیل می‌دهند، به گونه‌ای که در پیِ یافتنِ ارتباطاتِ عاشقانه، کاربران خود را به عنوان کالا به بازار عرضه می‌کنند. در حالی که برخی استدلال می‌کنند که این بسترها روابطِ واقعی و سالم را تسهیل کرده‌اند، من موفقیتِ آنها را بیشتر به تواناییِ ذاتیِ انسانیِ ما در ایجادِ دلبستگی‌ها به روش‌های تصادفی و غیرمنتظره نسبت می‌دهم - تا به تلاش‌هایِ دست‌وپا‌چلفتیِ الگوریتم‌ها برای تعریف و پیش‌بینیِ ماهیتِ چندوجهیِ عشقِ انسانی.

***

* سارا اسرن (Sara Asran) نویسنده مقاله دارای سابقهٔ تحصیلی در روابط بین‌الملل و امنیت سایبری است. او همچنین کمیک و دیگر داستان‌های تخیلی می‌نویسد و به موضوعات فلسفی می‌پردازد.

Identityin the Age ofConnectivity
Sara Asran explores the dynamics of identity online.
Philosophy Now February/ March 2026

© SARA ASRAN 2026
Sara Asran has an academic background in International Relations
and Cybersecurity. She also writes comics and other fiction, exploring
philosophical themes.

توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: تیک‌تاک را می‌توانیم به عنوان یک اکوسیستم فرهنگی- فناوری در نظر بگیریم که در آن سه لایهٔ اصلی با هم تعامل دارند و آن را از شبکه‌های اجتماعی پیشین متمایز می‌کنند: الگوریتمِ فوق‌شخصی‌سازی‌شده، فرهنگِ هویت‌سازی از طریق مصرف، و حسِ «تقدیرِالگوریتمی» که در میان کاربران شکل گرفته است. قلبِ تیک‌تاک، صفحهٔ «برای تو» (For You Page) است که برخلاف پلتفرم‌های قدیمی‌تر (که بر اساس دنبال‌کردنِ افراد، محتوا نشان می‌دادند)، محتوا را بر اساس علایقِ پیش‌بینی‌شدهٔ کاربر به او می‌رساند. این الگوریتم با تحلیلِ تعاملات (لایک، کامنت، زمان تماشا)، اطلاعاتِ ویدیو و تنظیماتِ دستگاه، یک تجربهٔ فوق‌شخصی‌سازی‌شده خلق می‌کند. این دقتِ بالا باعث شده که بسیاری از کاربران این حس را داشته باشند که الگوریتم، «آنها را بهتر از خودشان می‌شناسد». درست همانطور که ادوارد برنیز در دههٔ ۱۹۲۰ پیش‌بینی کرد، محصولات به نشانه‌های هویتی تبدیل شده‌اند. اما تیک‌تاک این فرآیند را به سطحی تازه برده است. مصرف در تیک‌تاک، دیگر فقط «خریدن» نیست؛ بلکه بیانی از هویت، سبک زندگی و حتی باورهای فرد محسوب می‌شود . سه مثال مهم این پدیده شامل مد و کالاهای لوکس: کشف برندهای مد و لوکس دیگر از طریق ویترین فروشگاه‌ها نیست، بلکه از طریق ویدیوهای تولیدشده توسط کاربران و خالقان محتوا انجام می‌شود. حدود دو سوم از خریدارانِ لوکس برای اولین بار، از طریق شبکه‌های اجتماعی (به‌ویژه تیک‌تاک) با برندها آشنا شده‌اند. مصرف به عنوان «پاداشِ خود»: رواج هشتگ‌هایی مثل #selfgifting (هدیه‌دادن به خود) نشان می‌دهد که مصرف، دیگر فقط یک عملِ مادی نیست، بلکه یک آیینِ خودمراقبتی و تأییدِ هویت شده است. سبک زندگی و هویتِ فردی: کاربران نسل زِد (Gen Z)، از طریق محتوایی که مصرف یا تولید می‌کنند (از لباس و غذا گرفته تا سرگرمی)، در حال بازتعریفِ هویتِ خود هستند . به عبارت دیگر، «منِ اجتماعیِ» آنها با «منِ مصرف‌کننده‌شان» در هم تنیده شده است. شاید جالب‌ترین و منحصربه‌فردترین جنبهٔ تیک‌تاک، شکل‌گیری یک فرهنگِ شبه‌معنوی حول الگوریتم آن باشد. تحقیقات نشان داده که بسیاری از کاربران، به دلیل دقتِ بالای پیشنهادها، محتوایی که الگوریتم به آنها نشان می‌دهد را نه صرفاً یک توصیهٔ فنی، بلکه به عنوان یک پیامِ «تقدیرگونه» یا «نشانه‌ای از جهان» تعبیر می‌کنند. عباراتی مثل «اگر این ویدیو را می‌بینی، برای تو در نظر گرفته شده» یا «این ویدیو هیچ هشتگی ندارد، پس اگر می‌بینی‌اش،یعنی الهی است»، به شدت در این پلتفرم رایج شده‌اند و باعث می‌شوند کاربران، محتوای پیشنهادی را دارای بارِ عاطفی و حتی متافیزیکی ببینند. این پدیده که «تقدیرِ الگوریتمی» (Algorithmic Conspirituality) نامیده می‌شود، نشان می‌دهد که کاربرانِ تیک‌تاک، همزمانِ با آگاهیِ نسبی از فناوریِ پشتِ الگوریتم، آن را به عنوان یک نیرویِ فراتر از علم نیز درک می‌کنند. تیک‌تاک را می‌توان به عنوان آینهٔ دیجیتالیِ تمام‌عیارِ امیال و هویتِ کاربران در نظر گرفت. این پلتفرم، نه فقط یک برنامهٔ سرگرمی‌ساز، که یک ماشینِ هویت‌سازی و بازتولیدِ فرهنگی است که در آن: الگوریتم، خواسته‌های ناخودآگاهِ کاربر را به محتوایِ دیداری تبدیل می‌کند. مصرفِ کالاها و سبک‌های زندگی، به زبانِ اصلیِ «خودِ بیان‌شده» تبدیل می‌شود و تمام این فرآیند، با لایه‌ای از «شگفتیِ تقدیرگونه» پوشیده می‌شود که تعاملِ کاربر را عمیق‌تر و اعتیادآورتر می‌سازد .

۲: ادوارد برنیز (۱۹۹۵-۱۸۹۱) خواهرزادهٔ زیگموند فروید، روان‌کاوِ مشهور، بود. او با تلفیقِ نظریه‌های روان‌کاویِ فروید (مخصوصاً دربارهٔ ناخودآگاه و امیالِ پنهان) با تکنیک‌های تبلیغاتی، انقلابی در صنعتِ ارتباطات و بازاریابی ایجاد کرد. او معتقد بود که برای فروشِ یک محصول، نباید مستقیماً ویژگی‌های فیزیکی آن را ستود، بلکه باید آن را به امیالِ ناخودآگاهِ انسان (مانند میل به قدرت، عشق، امنیت یا زیبایی) گره زد. برنیز معتقد بود که مردم، کالاها را نه برای کاربردِ عملیِ آنها، بلکه برای پیامِ نمادینِ آنها می‌خرند. به بیان دیگر،یک کالا (مثل یک سیگار، یک ماشین یا یک لباس) دیگر فقط یک شیء فیزیکی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از هویت، طبقهٔ اجتماعی، جنسیت یا سبکِ زندگیِ فرد محسوب می‌شود. او با کمپین‌های معروف خود، این ایده را به سطحِ یک اصلِ پذیرفته‌شده در بازاریابی مدرن تبدیل کرد. یکی از معروف‌ترین دستاوردهای برنیز، کمپین «مشعل‌های آزادی» در سال ۱۹۲۹ بود. او برای فروشِ سیگار به زنان (که در آن زمان، سیگار کشیدنِ زنان در انظار عمومی تابو بود)، سیگار را به عنوان «مشعلِ آزادی» و «نمادِ برابریِ جنسیتی» معرفی کرد. او از مدل‌ها خواست در رژهٔ سال نو در نیویورک، سیگار روشن کنند تا نشان دهند که زنانِ مدرن، مستقل و آزاد هستند. نتیجه: فروشِ سیگار به زنان، به شدت افزایش یافت، زیرا مصرفِ سیگار، دیگر یک عادت نبود، بلکه یک بیانیهٔ هویتی شده بود. در این پاراگراف، ادوارد برنیز به عنوان کسی معرفی می‌شود که اولین بار به طور نظام‌مند ثابت کرد که محصولات، صرفاً کالا نیستند، بلکه نشانه‌های هویتی هستند که افراد از طریق آنها خودشان را به جامعه معرفی می‌کنند. نویسنده با اشاره به برنیز، می‌خواهد بگوید که پدیدهٔ «هویت‌سازی از طریق کالا» در تیک‌تاک، ریشه‌ای تاریخی در روان‌شناسیِ مصرف‌کننده دارد و برنیز، بیش از یک قرن پیش، این حقیقتِ بنیادینِ رفتارِ انسانی را شناسایی کرده بود.

۳: ترند یعنی «روندِ رایج» یا «مدِ غالب» در یک بازهٔ زمانی مشخص. به عبارت ساده‌تر، ترند یعنی «چیزی که الان همه درباره‌اش حرف می‌زنند، از آن استفاده می‌کنندیا به آن توجه می‌کنند». این می‌تواندیک مدل لباس، یک آهنگ، یک اصطلاح جدید،یک رفتار اجتماعییا حتییک روش فکری باشد. مثال‌های عینی: مد لباس: «امسال ترند، رنگ‌های پاستیلی و شلوارهای گشاد است.» شبکه‌های اجتماعی: «این چالشِ جدید در تیک‌تاک ترند شده.» خوراک: «قهوهٔ سرد با شیر بادام، ترندِ تابستان است.» در سطحِ عمیق‌تر،یک ترند فقط یک «مدِ زودگذر» نیست، بلکه آینهٔ تمام‌نمایِ ارزش‌ها، ترس‌ها، امیدها و نیازهایِیک جامعه در یک مقطعِ خاصِ تاریخی است. ترندها نشان می‌دهند که «روحِ جمعی» در چه جهتی در حرکت است. می‌توانیم ترندها را به چند دسته تقسیم کنیم: ترندهایِ مصرفی (بازاریابی) مربوط به کالاها، برندها و سبک‌هایِ خرید. ترندِ «خریدِ پایدار و دوستدارِ محیط زیست»، ترندِ «مصرفِ قهوهٔ تخصصی» . ترندهایِ رفتاری- اجتماعی تغییرات در رفتارها، روابط و سبکِ زندگی. ترندِ «دورکاری»، ترندِ «تأکید بر سلامتِ روان». ترندهایِ فکری و فرهنگی تغییرات در ارزش‌ها، باورها و گفتمان‌هایِ غالبِ جامعه. ترندِ «جنبش‌هایِ عدالت‌خواهی»، ترندِ «بدبینیِ نهادی». به طور خلاصه ترند، یعنی آن چیزی که در یک زمانِ مشخص، به عنوان یک الگویِ غالب، رفتارها، سلیقه‌هایا افکارِ جمعی را جهت می‌دهد. ترندها نه فقط مدِ لباس، که آینهٔ تحولاتِ عمیقِ اجتماعی و روانشناختیِ انسان‌ها در هر عصر هستند. آنها نشان می‌دهند که ما به عنوان یک جامعه، به کدام سمت در حالِ حرکتیم و چه چیزهایی برایمان مهم شده‌اند.».

۴: دختر عشوه‌گر (Coquette Girl) چیست؟ این اصطلاح به استایلی از زیبایی‌شناسی و هویتِ آنلاین اشاره دارد که ریشه در مفهوم سنتیِ «عشوه‌گری» (coquetry) دارد، یعنی رفتاری که در آن فرد (اغلب یک زن جوان) با ظرافت، بازی و جذابیتِ حساب‌شده، توجه دیگران را جلب می‌کند. در فضای مجازی امروز، «دختر عشوه‌گر» فراتر از یک استایلِ مد یا رفتاری سطحی رفته و به نوعی بازنماییِ بصری از ظرافت، نازک‌نفسی و حتی آسیب‌پذیری تبدیل شده است. این استایل معمولاً با عناصر بصری مانند لباس‌های قدیمی، پاپیون‌های بزرگ، رنگ‌های پاستیلی، توری و چاپ‌های گل‌گلی، همراه با اشاراتیبه ادبیات کلاسیک، سینمای آرت‌هاوس و زیبایی‌شناسیِ نوستالژیک همراه است. اما در بسترِ بحثِ پاراگرافِ شما، «دختر عشوه‌گر» به عنوان استعاره‌ای برای شرایطِ روانیِ خاص (مانند اضطراب، افسردگی خفیفیا اختلالاتِ خلقی) به کار رفته است، به‌گونه‌ای که این شرایط نه به‌عنوانِ رنج یا نقص، بلکه به‌عنوان بخشی از هویتِ ظریف، حساس و «زیبا»ی این شخصیت‌های مجازی، نمایش داده و گاه حتی آرمانی‌سازی می‌شود. در مرحله بعد دختر Alt Girl یعنی «آلترناتیو» (Alternative) در اینجا به فرهنگِ ضدمذهب یا غیرجریان‌مستند (ضدِ فرهنگِ غالب) اشاره دارد که ریشه در جنبش‌های موسیقی، مد و هنریِ دهه‌های۸۰ و ۹۰ میلادی (مانند گرانج، گوتیک، پانک و...) دارد. «دختر آلترناتیو» در فضای آنلاینِ امروز، به زنانی جوان گفته می‌شود که با ظاهری متمایز (موهای رنگ‌شدهٔ غیرمتعارف، خالکوبی، جواهراتِ صورت، لباس‌های تیرهیا غیرهمرنگ با مدِ روز)، موسیقیِ غیرتجاری، و نگرشیِ نقادانه به هنجارهایِ اجتماعی، هویتیِ بیرون از چهارچوبِ جریانِ اصلی (می‌ن‌استریم) برای خود ساخته‌اند. اما در چارچوبِ پاراگرافِ مقاله، «دختر آلترناتیو» به عنوانِ نمادی برای اختلالاتِ روانیِ جدی‌تر (مانند افسردگیِ اساسی، اختلالِ دو قطبی، یا حتی خودآزاری) به کار رفته است، جایی که این شرایطِ روانی به‌عنوانِ بخشیِ رمانتیک‌شده از این هویتِ «متمایز»، «غامض» و «دردکشیده» (tortured) به تصویر کشیده می‌شود و اغلب با زبانیِ شاعرانه، تصاویرِ تاریک و موسیقیِ ملانکولیک همراه است. نویسنده در این پاراگراف، از این دو نمونه برای نقدِ یک روندِ نگران‌کننده استفاده می‌کند: اینکه در فضایِ مجازیِ امروز، به‌ویژه در میانِ نسل‌هایِ جوان، پدیده‌ای رخ داده است که طی آن، اختلالاتِ روانی (که در گذشته پنهان یا انگ‌دار بودند) نه تنها عادی‌سازی می‌شوند، بلکه به‌عنوانِ ویژگی‌هایِ جذاب و هویت‌ساز، نمایش داده می‌شوند و گاه حتی از سویِ برخی، «تحسین» یا «آرمانی» تلقی می‌گردند. این پدیده، به‌جایِ کاهشِ رنجِ روانی، ممکن است باعثِ سطحی‌سازی، رمانتیک‌سازیِ بیمارگونه (pathologizing romanticization) و در نهایت،کاهشِ انگیزهٔ درمانِ واقعی شود، زیرا این شرایط به‌عنوانِ «بخشیِ جذاب از شخصیت» معرفی می‌شوند، نه به‌عنوانِ موضوعی که نیازمندِ مداخله و درمان است.

۵: اتاق پژواک (Echo Chamber) چیست؟ اتاق پژواک به وضعیتی اطلاق می‌شود که در آن فرد، عمدتاً یا منحصراً در معرضِ اطلاعات، عقاید و دیدگاه‌هایی قرار می‌گیرد که با باورهایِ پیشینِ او همخوانی دارند. این پدیده در فضایِ مجازی، به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی، الگوریتم‌هایِ پیشنهاددهنده (مانند فیسبوک، اینستاگرام، یوتیوب و توییتر)، و گروه‌هایِ تخصصیِ آنلاین به شدت تشدید شده است. در چنین فضایی، صداهایِ مخالف یا حذف می‌شوند (از طریقِ مسدودسازی، نادیده‌گرفتن یا عدمِ نمایش توسطِ الگوریتم) یا به‌قدری ضعیف هستند که تأثیری بر باورهایِ فرد نمی‌گذارند. در نتیجه، فرد در «حبابِ» فکریِ خود زندگی می‌کند که هر بار با بازتابِ عقایدِ خودش (از طریقِ لایک، تأیید و بازنشرِ مطالبِ هم‌عقیده) تقویت می‌شود، بدون اینکه با چالشِ فکریِ جدی روبرو شود. اما چرا اتاق‌های پژواک در دورانِ مدرن گسترش یافته‌اند؟ پلتفرم‌های دیجیتال برای افزایشِ تعاملِ کاربران، محتوایی را به آن‌ها نشان می‌دهند که بیشترین احتمالِ جلبِ توجه را دارد. این محتوا معمولاً همان چیزی است که کاربر از قبل به آن علاقه دارد یا با آن موافق است. این سازوکار، به‌تدریج، تنوعِ اطلاعاتیِ دریافتیِ کاربر را محدود می‌کند. موضوع دیگر آن که افراد به‌طور طبیعی تمایل دارند به گروه‌ها و جوامعی بپیوندند که با ارزش‌ها و باورهایشان همسو باشد. در فضایِ آنلاین، این تمایل به اوج می‌رسد، زیرا کاربران به‌راحتی می‌توانند جوامعِ اختصاصیِ خود را بیابند و از ورودِ صداهایِ ناهماهنگ جلوگیری کنند. مورد دیگر قطبی‌شدنِ سیاسی و اجتماعی است. در جوامعی که قطبی‌شدنِ فزاینده‌ای وجود دارد، افراد تمایل بیشتری به پناه‌بردن به «گروهِ خودی» پیدا می‌کنند و هرگونه دیدگاهِ مخالف را نه فقط اشتباه، بلکه تهدیدآمیز تلقی می‌کنند. این امر، دیوارهایِ اتاقِ پژواک را ضخیم‌تر می‌کند.





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net