شنبه ۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - Saturday 11 April 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 10.04.2026, 19:44

چه باید کرد؟


درویش رنجبر

پس از سی‌وهشت روز جنگ و بمباران گسترده که هزاران هدف، از زیرساخت‌های حیاتی تا مراکز صنعتی را در بر گرفت، آنچه بسیاری انتظارش را داشت رخ نداد. حکومت سقوط نکرد و اکنون، در سایه یک آتش‌بس موقت، همه بازیگران در حال بازنگری در محاسبات خود هستند. این واقعیت، فارغ از هر داوری ارزشی، یک پیام روشن دارد: آنچه در ذهن به‌عنوان «نتیجه محتمل» تصور می‌شد، در میدان واقعیت تحقق نیافت.

در این میان، پرسش اصلی نه درباره جنگ، بلکه درباره جایگاه اپوزیسیون است. مخالفان حکومت، نه در آغاز این درگیری نقشی داشتند و نه در شکل‌گیری آتش‌بس. صحنه عملاً میان دو قطب شکل گرفت: از یک سو ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، و از سوی دیگر حکومت اسلامی. در چنین معادله‌ای، اگر اپوزیسیون همچنان منفعل باقی بماند، عملاً از دایره تأثیرگذاری حذف خواهد شد؛ هرچند پیامدهای این کشاکش، مستقیماً متوجه مردم ایران است.

اغراق نیست اگر گفته شود بخش بزرگی از جامعه ایران ـــ جز گروه‌های ذی‌نفع یا باورمندان ایدئولوژیک به وضع موجود ـــ امیدوار بود که این سطح از فشار خارجی، به‌ویژه با کشته شدن علی خامنه‌ای و تعداد زیادی از چهره‌های کلیدی رژیم، به فروپاشی نظام بینجامد. اما چنین نشد. این فاصله میان «آنچه خواسته می‌شد» و «آنچه رخ داد»، ما را ناگزیر می‌کند که میان آرزو و واقعیت تمایز قائل شویم.

آرزو، هرچند برای تداوم امید ضروری است، ولی جایگزین تحلیل واقع‌بینانه نمی‌شود. تجربه‌های اخیر نشان داد که نه حضور میلیونی در خیابان‌ها، آن‌گونه که در خیزش خونین دی‌ماه دیده شد، و نه حمله خارجی، به‌تنهایی قادر به تغییر ساختار قدرت در ایران نبوده‌اند. تکرار همان مسیرها، بدون بازنگری در مفروضات، بیش از آنکه نشانه پایداری باشد، بیانگر نوعی بن‌بست فکری است.

از سوی دیگر، خودِ بازیگران اصلی این معادله — یعنی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل در یک سوی، و حکومت اسلامی در سوی دیگر — پس از سی‌وهشت روز جنگ به این واقعیت رسیدند که با پافشاری بر خواسته‌های حداکثری نمی‌توانند به نتیجه برسند. اگر خواست حداکثری امریکا و اسرائیل سقوط حکومت و استقرار یک نظم سیاسی «نرمال» در ایران بود، روشن شد که به چنین هدفی دست نیافته‌اند. در مقابل، حکومت اسلامی نیز نتوانست به خواسته‌های حداکثری خود—از جمله وادار کردن امریکا به خروج از منطقه و رفع خطر دوباره جنگ — دست یابد. این بن‌بست عملی، هر دو طرف را وادار کرد از حداکثرها عقب‌نشینی کنند و به آتش‌بس و گفت‌وگو تن دهند. این چرخش، نه از سر تمایل، بلکه از سر واقع‌بینی تحمیل شده است.

در چنین شرایطی، پرسش این است که چرا اپوزیسیون نباید همین واقع‌بینی را مبنای عمل خود قرار دهد؟ سیاست، عرصه امکان‌هاست، نه صرفاً عرصه خواستن‌ها. هنگامی که ابزارهای متعارفِ مورد تصور برای تغییر ـ از خیزش سراسری تا مداخله خارجی ـ آزموده شده و به نتیجه نرسیده‌اند، اصرار بر همان الگوها، بدون ارائه بدیلی عملی، راهگشا نخواهد بود.

در همین چارچوب باید به یک نکته مهم نیز توجه کرد: تجربه نشان داده است که شعارهای براندازانه — از جمله آنچه در دی‌ماه سر داده شد — نه‌تنها به تغییر منجر نشد، بلکه رژیم را در سرکوب و خونریزی بیشتر مصمم‌تر کرد. در مقابل، تکیه بر یک خواست مدنی مشخص، یعنی بازنگری قانون اساسی، از یک‌سو بهانه‌ای مشابه برای سرکوب گسترده در اختیار حکومت قرار نمی‌دهد و از سوی دیگر، به دلیل کاهش هزینه‌های مشارکت، می‌تواند حمایت اقشار وسیع‌تری از جامعه را جلب کند.

اگر اپوزیسیون بخواهد از وضعیت تماشاگر خارج شود، پیش از هر چیز باید از پراکندگی شعارها دست بکشد و بر یک مطالبه مشخص متمرکز گردد. نه فهرستی از آرزوهای کلی، نه مجموعه‌ای از شعارهای متنوع، بلکه یک خواست روشن، ساده و قابل فهم برای عموم مردم:

بازنگری قانون اساسی.

پیشنهاد عملی این است که در شهرها و روستاهای ایران، انجمن‌های محلیِ خواستار بازنگری قانون اساسی شکل بگیرد. این انجمن‌ها نه حزب سیاسی‌اند، نه ساختاری متمرکز دارند و نه مدعی قدرت هستند. کارویژه آن‌ها، صرفاً حمل و تکرار یک پیام واحد است: قانون اساسی موجود نیازمند بازنگری است.

تمرکز بر یک مطالبه، برخلاف ظاهر ساده‌اش، از نظر سیاسی اهمیت تعیین‌کننده دارد. تجربه نشان داده است که شعارهای کلی — مانند «زن، زندگی، آزادی» — خواست مشخص و معین سیاسی را حمل نمی‌کنند و مطالبات متعدد، انرژی اجتماعی را پراکنده می‌سازند. اما یک خواست مشخص، اگر به‌طور مداوم تکرار و در سطح جامعه تکثیر شود، می‌تواند به یک گفتمان غالب تبدیل گردد.

تداوم روایت لزوم بازنگری در قانون اساسی، می‌تواند حتی بخش‌های غیرمتصلب درون حکومت را نیز با خود همراه سازد. شاید گفته شود که چنین خواستی پیش‌تر از سوی میرحسین موسوی نیز مطرح شده است. اما تفاوت در اینجاست که در آن زمان، نه تجربه حضور میلیونی با شعارهای براندازانه وجود داشت و نه حمله خارجی گسترده آزموده شده بود. امروز، این مطالبه نه از موضع آرزو، بلکه بر پایه تجربه و واقعیت مطرح می‌شود.

کار این انجمن‌ها پیچیده نیست. هسته‌های کوچک محلی شکل می‌گیرند، گفت‌وگوهای محدود انجام می‌شود، و همان مطالبه واحد بارها و بارها تکرار می‌شود. این انجمن‌ها، برخلاف حرکت‌های توده‌ای که اغلب مقطعی و ناپایدارند، حتی در هسته‌های کوچک زیر ده نفر نیز به نوعی شبکه‌سازی اجتماعی منجر می‌شوند؛ شبکه‌ای که به‌تدریج گسترش می‌یابد و می‌تواند به زیرساخت یک نیروی مدنی پایدار تبدیل شود. آنچه اهمیت دارد، استمرار است، نه هیجان.

در عین حال، این ایده نه بی‌سابقه است و نه صرفاً یک طرح ذهنی. در تاریخ معاصر ایران، تجربه‌ای روشن از نقش چنین انجمن‌هایی وجود دارد. در جریان انقلاب مشروطه ایران، انجمن‌هایی چون انجمن تبریز، انجمن تهران (انجمن مرکزی)، انجمن شیراز، انجمن اصفهان، انجمن رشت، انجمن مشهد، انجمن قزوین، انجمن کرمان، انجمن همدان، انجمن یزد، انجمن کرمانشاه و دیگر انجمن‌های ایالتی و ولایتی، با وجود امکانات بسیار محدود ارتباطی — در حد تلگراف — توانستند نقشی تعیین‌کننده در بسیج افکار عمومی و پیشبرد تغییرات سیاسی ایفا کنند. البته تفاوت‌های بنیادین میان آن دوران و شرایط امروز قابل انکار نیست؛ اما این تفاوت‌ها، اصل نقش‌آفرینی انجمن‌های محلی را نفی نمی‌کند.

هدف این مسیر روشن است. وادار کردن حاکمیت به پذیرش اصل ضرورت بازنگری قانون اساسی. اگر این اصل پذیرفته شود، نیمی از راه طی شده است؛ زیرا در آن نقطه، این پذیرش به‌معنای آن است که ساختار موجود، حتی از درون خود، نیازمند تغییر شناخته شده است.

در شرایطی که راه‌های پرهزینه و پرریسک آزموده شده و به نتیجه نرسیده‌اند، چنین مسیری می‌تواند آغاز یک فشار مدنی تدریجی و انباشتی باشد؛ فشاری که بر پایه تکرار، تمرکز و گسترش اجتماعی شکل می‌گیرد، نه بر اساس امید به رخدادهای ناگهانی.

ایران امروز در یک بزنگاه قرار دارد. ادامه مسیر پیشین، با تکرار شعارها و امید بستن به رخدادهایی که خارج از کنترل جامعه است، بیش از پیش به حاشیه‌نشینی اپوزیسیون خواهد انجامید. در مقابل، انتخاب یک مطالبه مشخص و حرکت منظم حول آن، می‌تواند آغاز شکل‌گیری یک نیروی سیاسی مؤثر باشد.

می‌دانم ارائه چنین پیشنهادی — آن هم پس از جنایت هولناک دی‌ماه که با آمریت و عاملیت نیروهای حکومت اسلامی انجام شد — و در میانه خشم و عصیانی که احساسات جامعه را جریحه‌دار کرده است، با حال‌وهوای عمومی همخوانی ندارد. اما چه می‌توان کرد که زمین سیاست، میدان امکان‌ها و ناممکن‌هاست، نه عرصه برآورده شدن حداکثر خواسته‌ها.

در پایان، نمی‌توان از نقش رسانه‌های دیداری و شنیداری و تریبون‌دارها چشم پوشید. آنان در این بزنگاه تاریخی مسئولیتی عمده بر دوش دارند. می‌توانند همچنان در خواب خوش براندازی باقی بمانند و به بازتولید همان گفتمان‌های بی‌نتیجه ادامه دهند، یا آنکه با درایت، خردمندی و شکیبایی—همان‌گونه که نیاکان ما در به ثمر رساندن جنبش مشروطه از خود نشان دادند—در شکل‌گیری یک حرکت سیاسی ماندگار و کم‌هزینه‌تر در تاریخ ایران نقش‌آفرین شوند. مسأله پیچیده نیست؛ تصمیم دشوار است: یا در سرزمین آرزوها باقی می‌مانیم، یا با پذیرش واقعیت، نخستین گام را بر زمین سیاست برمی‌داریم.

————
* درویش رنجبر، دیپلمات پیشین ایران است.


نظر خوانندگان:


■ آقای رنجبر عزیز. سؤالی که مطرح کرده‌اید (چه باید کرد؟) برای همه ما مطرح است. اما من فکر می‌کنم بهتر است صبر کنیم ببینیم جنگ به کجا کشیده می‌شود؟ به نظر می‌رسد ما هنوز تا پایان جنگ خیلی فاصله داریم. فردا دور اول مذاکرات در اسلام‌آباد شروع می‌شود. آیا شما که تجربه دیپلماتیک دارید، به این بحث‌های ضد و نقیضی که اطراف طرح‌های ۱۵ ماده‌ای، ده ماده‌ای که فقط ۸ ماده دارد، و... مشکوک نمی‌شوید؟ به هر حال، باید صبر کرد و زود قضاوت نکرد.
در مورد مطلب اصلی شما که ضرورت بازنگری قانون اساسی است، می‌توان با کمال میل بحث کرد. آیا اولین قدم در بازنگری، حذف “ولایت فقیه” نخواهد بود؟ آیا “خیمه” بدون “عمود” ممکن خواهد بود؟ آیا مطمئن هستید که بازنگری قانون اساسی (با این نوع انتخابات و رأی‌گیری که شاهد بوده‌ایم) به قانون بهتری منجر می‌شود؟ ممکن است حتی بدتر شود!
در مورد درخواست مشخص، به جای براندازی: در مورد درخواست مشخص “حجاب اختیاری” چه نظری دارید؟ آیا رژیم این خواست مشخص را که ملیونها نفر دنبال آن بودند، قبول کرد؟ البته الان به دلیل شرایط خاص، برای حجاب اجباری فشار زیادی نمی‌آورند. اما آیا فردای اتمام جنگ هم همینطور خواهد بود؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان


■ آقای رنجبر گرامی، شما مسأله را پیش کشیدید ممنون می‌شوم اگر طرحی عملی برای «چگونگی پیاده کردن» آن هم ارائه کنید. شما چگونه می‌خواهید از دیوار سپاه و بسیج و زینبیون و حشدشعبی بگذرید و در هر ده و قصبه انجمن ایجاد کنید؟ با کدام شبکه از کنش‌گران از جان گذشته که حاضر باشند از سد امنیتی بگذرند می‌خواهید این کار را انجام دهید؟ گمانم نکته‌هایی که آقای قنبری پیش کشیدند هم در همین جهت باشد که این کار بطور عملی ممکن نیست. پیشنهاد شما صورت دیگری از تلاش برای رفرم یک حکومت رفرم‌ناپذیر است. آیا تجربه ۴۷ ساله کافی نیست که بدانیم این راه را مکتب‌گرایی و جزم‌اندیشی اسلام‌گرایان معمم و نظامی مسدود کرده است؟ سال‌هاست پیشنهاد رفراندوم آزاد پیش از سقوط حکومت را داده‌اند اما شما چگونه می‌خواهید حکومتی که برای مرگ و زندگی می‌جنگد و می‌کُشد قانع کنید که بیاید رفراندوم آزاد و سالم بگذارد و خودش را در رای‌گیری شکست دهد؟! آیا از این حکومت چنین کاری برمی‌آید که با دست خودش خود را از صورت فعلی متلاشی کند؟ آیا این حکومت جنگجو اجازه می‌دهد که از طریق انجمن‌های محلی این کار انجام شود؟ تجربه چند دهه نشان می‌دهد حکومتی که حاضر است هزاران نفر را در پیش چشم جهانیان قربانی کند هرگز حاضر نمی‌شود دست به رفرمی بزند که از دید افراد ایدئولوژیک چیزی است در حد خودکشی.
ارادتمند، یوسف جاویدان


■ جناب رنجبر با سلام, با نظر آقای قنبری موافقم که میگوید جنگ تمام نشده. بنظر می‌رسد که امریکا و اسراییل به این نتیجه رسیده‌اند که این رژیم تابع قوانین جنگ و حل اختلافات نیست. قاعدتا وقتی در یک نزاع حریف را بر زمین میکوبی شکست را می‌پذیرد. اما اینان حکایت شوالیه سیاه در کمدی Monty Python شده‌اند که پس از قطع هر چهار دست و پایشان همچنان با کر کری حریف خود را ترسویی می‌خوانند که دارد از جنگ تن به تن فرار می‌کند. شرایط ایران مانند ژاپن در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم است که امریکا قول همکاری و حمایت از ژاپن به شرط قدرت اتمی نشدن و محدود بودن قدرت نظامی به حد دفاعی را مطرح کرد. شروطی که ژاپن قبل از نابود شدن دو شهرش می‌توانست بپذیرد ولی سر انجام پس از آن خسارات پذیرفت. اگر رژیم مانند امپراتور ژاپن نیست ولی می‌تواند همچون خمینی وقتی به واقعیت قدرت حریف پی می‌برد و پس از نابودی نیروی هوایی و دفاع ضد هوایی و نیروی دریایی و تقریبا همه سران حکومتی می‌بایستی با قبول تعلیق غنی سازی و کاهش برد موشکی, خود و کشور را نجات دهد اما اینان راه حماس را در پیش گرفته‌اند و تا ایران را غزه نکنند تسلیم نخواهند شد. متاسفانه برای اسرائیل هم اتمی شدن ایران به همراه موشک‌های بالستیک خط قرمز پر رنگیست و اکنون تنها فرصتی می‌داند که فقط با تغییر رژیم بر این مشکل فائق خواهد آمد.
با احترام، نیما


■ دروود بر آقای رنجبر گرامی، تحشیه‌ای تامّلاتی.
من از پرداختن به ذهنیّت حاکم بر زمامداران حکومت ایران فعلا میگذرم؛ زیرا شاه‌کلید اصلی قدرتخواهی مطلق آنها دقیقا در ذهنیّت اعتقاداتی آنها نهفته است که بحث جداگانه ای است. فعلا می‌پردازم به مطلب شما.
صحبت شما تلاشی است برای فرا خواندن به «واقع‌بینی» و فاصله گرفتن از آرزوهای بزرگ و پر هزینه. در ظاهر، این دعوت به عقلانیت سیاسی است؛ اما در عمق، مجموعه‌ای از پیشفرضها را حمل میکند که اگر به‌ درستی سنجیده نشوند، ممکن است به دام نوعی عقلانیت ناقص یا حتّا تسلیم عقلانی ‌شده بینجامند. آنچه که مینویسم، تلاشی است برای پاسخ به متن شما نه در سطح تاکتیک سیاسی، بلکه در سطحی عمیقتر؛ یعنی سطح وجدان، حقیقت و مسئولیت انسانی. نخستین پرسشی که صحبت شما برمی‌انگیزد، نسبت میان «واقع‌بینی» و «پذیرش واقعیت» است. شما بارها تأکید میکنید که باید میان آرزو و واقعیت تمایز گذاشت و از خیالپردازی فاصله گرفت. اما آیا هر آنچه در میدان واقعیت دوام می‌آورد، شایسته پذیرش است؟ اگر واقعیت موجود محصول سالها سرکوب، حذف و خشونت باشد، آیا پذیرش آن به نام واقع‌بینی، به معنای تن دادن به نتیجه زور نیست؟ تاریخ بشر سرشار از لحظاتی است که آنچه «ناممکن» تلقی میشد، به‌ واسطه آرزوهای بزرگ و اراده‌های ظاهراً غیر واقع‌بینانه تحقق یافت. اگر انسانها همواره در محدوده امکانهای کم‌ هزینه حرکت میکردند، شاید هنوز بسیاری از آزادیها هرگز متولد نمیشدند. به همین دلیل، من میپرسم که آیا واقع بینی، هنگامی که با ترس از هزینه همراه شود، به تدریج به نوعی تسلیم عقلانی ‌شده تبدیل نمیشود؟
در ادامه، شما فرض میکنید که تمرکز بر مطالبه‌ای محدود و مشخص، یعنی بازنگری قانون اساسی میتواند هزینه سرکوب را کاهش دهد. اما این فرض، از منظر فلسفه قدرت، نیازمند تردید جدی است. آیا قدرتهای سرکوبگر واقعاً میزان خشونت خود را بر اساس نوع شعارها تنظیم میکنند، یا بر اساس میزان تهدیدی که برای بقای خود احساس میکنند؟ آیا تاریخ نشان داده است که مطالبه‌ای معتدل الزاماً پاسخی معتدل دریافت میکند؟ اگر ساختاری اساساً بر حفظ خود از طریق کنترل و حذف استوار باشد، آیا تغییر در زبان مطالبه، لزوماً ماهیت واکنش آن را تغییر میدهد؟ در اینجا پرسش عمیقتری سر برمی‌آورد. آیا مشکل در شدت مطالبات است، یا در ماهیت قدرتی که هرگونه تغییر را تهدیدی وجودی می‌بیند؟
از سوی دیگر، تأکید شما بر تمرکز بر یک مطالبه واحد، در ظاهر نشانگر انسجام و کارآمدی است؛ اما در سطح انسانشناختی، این دیدگاه پرسشهای مهمی را برمی‌انگیزد. آیا جامعه انسانی را میتوان به یک خواست واحد تقلیل داد؟ آیا کثرت مطالبات نشانه ضعف است، یا نشانه زنده بودن و تنوع یک جامعه؟ ساده ‌سازی سیاست، اگر چه ممکن است از نظر تاکتیکی سودمند به نظر برسد، اما خطر آن را دارد که صداهای متفاوت را خاموش کند و پیچیدگی واقعی جامعه را نادیده بگیرد. آیا وحدت حول یک خواست واحد، همیشه حاصل آگاهی جمعی است، یا گاه نتیجه حذف و نادیده گرفتن تفاوتها؟ . ارجاع شما به تجربه انجمنهای مشروطه نیز، هر چند الهامبخش است، اما نیازمند احتیاط فلسفی است. تاریخ، اگر به‌ صورت گزینشی خوانده شود، میتواند به ابزاری برای توجیه ایده‌های از پیش تعیین ‌شده تبدیل شود. آیا انجمنهای مشروطه به‌ تنهایی عامل تغییر بودند، یا در دل مجموعه‌ای از بحرانهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی عمل میکردند که زمینه تغییر را فراهم ساخته بودند؟ آیا شرایط پیچیده امروز را میتوان با آن دوره تاریخی قیاس کرد، یا این قیاس بیشتر از آنکه تحلیلی باشد، نوعی امید به تکرار گذشته است؟ . پرسش عمیقتر این است. آیا ما از تاریخ برای فهم آن استفاده میکنیم، یا برای حقّانیّت دادن به آنچه پیشاپیش به آن باور داریم؟
در لایه‌ای دیگر، صحبت شما نشان میدهد که نوعی پرهیز از فروپاشی ناگهانی و بی‌ نظمی در پس این پیشنهادها نهفته است. این نگرانی تا اندازه ای درک پذیر است، اما پرسش فلسفی آنجاست که آیا این احتیاط از امید به اصلاح برمیخیزد، یا از ترس از ناشناخته‌ها؟ . انسان اغلب به نام عقلانیت، از خطر کردن میگریزد؛ اما تاریخ نشان داده که گاه همین گریز، به تداوم وضعیتهای ناعادلانه انجامیده است. آیا امنیت نسبی موجود، حتّا اگر همراه با بیدادگری باشد، میتواند بهانه‌ای برای پذیرش وضعیتی شود که وجدان انسانی آن را ناعادلانه میداند؟ مفهوم «کاهش هزینه» که در صحبت شما بارها تکرار میشود، نیز نیازمند بازنگری اخلاقی است. هزینه برای چه کسی؟ چه کسی حق دارد تعیین کند که کدام مسیر کم‌ هزینه‌تر است؟ آیا کاهش هزینه سیاسی، لزوماً به معنای کاهش رنج انسانی است، یا گاه به معنای طولانی شدن رنج در زمانی طولانی‌تر؟ اگر مسیری کم‌ هزینه باشد اما دادگزاری را به تأخیر اندازد، آیا همچنان میتوان آن را اخلاقی دانست؟ آیا میتوان به نام عقلانیت، رنج را طولانی‌تر کرد و همچنان خود را واقع‌بین نامید؟
شاید اساسی ترین پرسش این باشد که هدف از این مسیر چیست؟ تغییر واقعی، یا صرفاً دوام در چارچوب موجود؟ بازنگری قانون اساسی، اگر بدون تغییر در منبع واقعی قدرت صورت گیرد، آیا چیزی جز بازآرایی همان ساختار پیشین خواهد بود؟ آیا خطر آن وجود ندارد که تغییرات ظاهری، به ابزاری برای حفظ همان نظم پیشین تبدیل شوند؟ این پرسش، نه سیاسی، بلکه وجودی است؛ زیرا به ماهیت تغییر و امکان آن در ساختارهای بسته بازمیگردد. در پایان، پرسشی باقی میماند که از همه عمیقتر و بی ‌قرارکننده‌تر است. شما سیاست را عرصه امکانها میدانید، نه عرصه خواستنها. اما وجدان انسانی، تنها با امکانها زندگی نمیکند؛ با حقیقت، دادگری و کرامت نیز زندگی میکند. اگر روزی روشن شود که مسیر «واقع‌بینانه» شما، به جای کاهش رنج، آن را طولانیتر کرده است، آیا همچنان میتوان آن را عقلانی نامید؟ آیا تاریخ را تنها محتاطان ساخته‌اند، یا کسانی که جرأت کردند از مرز امکانهای موجود عبور کنند؟ و سرانجام، پرسشی که شاید باید همچنان باز بماند و هیچ پاسخ آسانی برای آن وجود نداشته باشد. آیا ما در جست ‌و جوی کم‌ هزینه‌ ترین راه برای زیستن هستیم، یا در جست‌ و جوی شرافتمندانه‌ ترین راه برای انسان ماندن؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net