پس از سیوهشت روز جنگ و بمباران گسترده که هزاران هدف، از زیرساختهای حیاتی تا مراکز صنعتی را در بر گرفت، آنچه بسیاری انتظارش را داشت رخ نداد. حکومت سقوط نکرد و اکنون، در سایه یک آتشبس موقت، همه بازیگران در حال بازنگری در محاسبات خود هستند. این واقعیت، فارغ از هر داوری ارزشی، یک پیام روشن دارد: آنچه در ذهن بهعنوان «نتیجه محتمل» تصور میشد، در میدان واقعیت تحقق نیافت.
در این میان، پرسش اصلی نه درباره جنگ، بلکه درباره جایگاه اپوزیسیون است. مخالفان حکومت، نه در آغاز این درگیری نقشی داشتند و نه در شکلگیری آتشبس. صحنه عملاً میان دو قطب شکل گرفت: از یک سو ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، و از سوی دیگر حکومت اسلامی. در چنین معادلهای، اگر اپوزیسیون همچنان منفعل باقی بماند، عملاً از دایره تأثیرگذاری حذف خواهد شد؛ هرچند پیامدهای این کشاکش، مستقیماً متوجه مردم ایران است.
اغراق نیست اگر گفته شود بخش بزرگی از جامعه ایران ـــ جز گروههای ذینفع یا باورمندان ایدئولوژیک به وضع موجود ـــ امیدوار بود که این سطح از فشار خارجی، بهویژه با کشته شدن علی خامنهای و تعداد زیادی از چهرههای کلیدی رژیم، به فروپاشی نظام بینجامد. اما چنین نشد. این فاصله میان «آنچه خواسته میشد» و «آنچه رخ داد»، ما را ناگزیر میکند که میان آرزو و واقعیت تمایز قائل شویم.
آرزو، هرچند برای تداوم امید ضروری است، ولی جایگزین تحلیل واقعبینانه نمیشود. تجربههای اخیر نشان داد که نه حضور میلیونی در خیابانها، آنگونه که در خیزش خونین دیماه دیده شد، و نه حمله خارجی، بهتنهایی قادر به تغییر ساختار قدرت در ایران نبودهاند. تکرار همان مسیرها، بدون بازنگری در مفروضات، بیش از آنکه نشانه پایداری باشد، بیانگر نوعی بنبست فکری است.
از سوی دیگر، خودِ بازیگران اصلی این معادله — یعنی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل در یک سوی، و حکومت اسلامی در سوی دیگر — پس از سیوهشت روز جنگ به این واقعیت رسیدند که با پافشاری بر خواستههای حداکثری نمیتوانند به نتیجه برسند. اگر خواست حداکثری امریکا و اسرائیل سقوط حکومت و استقرار یک نظم سیاسی «نرمال» در ایران بود، روشن شد که به چنین هدفی دست نیافتهاند. در مقابل، حکومت اسلامی نیز نتوانست به خواستههای حداکثری خود—از جمله وادار کردن امریکا به خروج از منطقه و رفع خطر دوباره جنگ — دست یابد. این بنبست عملی، هر دو طرف را وادار کرد از حداکثرها عقبنشینی کنند و به آتشبس و گفتوگو تن دهند. این چرخش، نه از سر تمایل، بلکه از سر واقعبینی تحمیل شده است.
در چنین شرایطی، پرسش این است که چرا اپوزیسیون نباید همین واقعبینی را مبنای عمل خود قرار دهد؟ سیاست، عرصه امکانهاست، نه صرفاً عرصه خواستنها. هنگامی که ابزارهای متعارفِ مورد تصور برای تغییر ـ از خیزش سراسری تا مداخله خارجی ـ آزموده شده و به نتیجه نرسیدهاند، اصرار بر همان الگوها، بدون ارائه بدیلی عملی، راهگشا نخواهد بود.
در همین چارچوب باید به یک نکته مهم نیز توجه کرد: تجربه نشان داده است که شعارهای براندازانه — از جمله آنچه در دیماه سر داده شد — نهتنها به تغییر منجر نشد، بلکه رژیم را در سرکوب و خونریزی بیشتر مصممتر کرد. در مقابل، تکیه بر یک خواست مدنی مشخص، یعنی بازنگری قانون اساسی، از یکسو بهانهای مشابه برای سرکوب گسترده در اختیار حکومت قرار نمیدهد و از سوی دیگر، به دلیل کاهش هزینههای مشارکت، میتواند حمایت اقشار وسیعتری از جامعه را جلب کند.
اگر اپوزیسیون بخواهد از وضعیت تماشاگر خارج شود، پیش از هر چیز باید از پراکندگی شعارها دست بکشد و بر یک مطالبه مشخص متمرکز گردد. نه فهرستی از آرزوهای کلی، نه مجموعهای از شعارهای متنوع، بلکه یک خواست روشن، ساده و قابل فهم برای عموم مردم:
بازنگری قانون اساسی.
پیشنهاد عملی این است که در شهرها و روستاهای ایران، انجمنهای محلیِ خواستار بازنگری قانون اساسی شکل بگیرد. این انجمنها نه حزب سیاسیاند، نه ساختاری متمرکز دارند و نه مدعی قدرت هستند. کارویژه آنها، صرفاً حمل و تکرار یک پیام واحد است: قانون اساسی موجود نیازمند بازنگری است.
تمرکز بر یک مطالبه، برخلاف ظاهر سادهاش، از نظر سیاسی اهمیت تعیینکننده دارد. تجربه نشان داده است که شعارهای کلی — مانند «زن، زندگی، آزادی» — خواست مشخص و معین سیاسی را حمل نمیکنند و مطالبات متعدد، انرژی اجتماعی را پراکنده میسازند. اما یک خواست مشخص، اگر بهطور مداوم تکرار و در سطح جامعه تکثیر شود، میتواند به یک گفتمان غالب تبدیل گردد.
تداوم روایت لزوم بازنگری در قانون اساسی، میتواند حتی بخشهای غیرمتصلب درون حکومت را نیز با خود همراه سازد. شاید گفته شود که چنین خواستی پیشتر از سوی میرحسین موسوی نیز مطرح شده است. اما تفاوت در اینجاست که در آن زمان، نه تجربه حضور میلیونی با شعارهای براندازانه وجود داشت و نه حمله خارجی گسترده آزموده شده بود. امروز، این مطالبه نه از موضع آرزو، بلکه بر پایه تجربه و واقعیت مطرح میشود.
کار این انجمنها پیچیده نیست. هستههای کوچک محلی شکل میگیرند، گفتوگوهای محدود انجام میشود، و همان مطالبه واحد بارها و بارها تکرار میشود. این انجمنها، برخلاف حرکتهای تودهای که اغلب مقطعی و ناپایدارند، حتی در هستههای کوچک زیر ده نفر نیز به نوعی شبکهسازی اجتماعی منجر میشوند؛ شبکهای که بهتدریج گسترش مییابد و میتواند به زیرساخت یک نیروی مدنی پایدار تبدیل شود. آنچه اهمیت دارد، استمرار است، نه هیجان.
در عین حال، این ایده نه بیسابقه است و نه صرفاً یک طرح ذهنی. در تاریخ معاصر ایران، تجربهای روشن از نقش چنین انجمنهایی وجود دارد. در جریان انقلاب مشروطه ایران، انجمنهایی چون انجمن تبریز، انجمن تهران (انجمن مرکزی)، انجمن شیراز، انجمن اصفهان، انجمن رشت، انجمن مشهد، انجمن قزوین، انجمن کرمان، انجمن همدان، انجمن یزد، انجمن کرمانشاه و دیگر انجمنهای ایالتی و ولایتی، با وجود امکانات بسیار محدود ارتباطی — در حد تلگراف — توانستند نقشی تعیینکننده در بسیج افکار عمومی و پیشبرد تغییرات سیاسی ایفا کنند. البته تفاوتهای بنیادین میان آن دوران و شرایط امروز قابل انکار نیست؛ اما این تفاوتها، اصل نقشآفرینی انجمنهای محلی را نفی نمیکند.
هدف این مسیر روشن است. وادار کردن حاکمیت به پذیرش اصل ضرورت بازنگری قانون اساسی. اگر این اصل پذیرفته شود، نیمی از راه طی شده است؛ زیرا در آن نقطه، این پذیرش بهمعنای آن است که ساختار موجود، حتی از درون خود، نیازمند تغییر شناخته شده است.
در شرایطی که راههای پرهزینه و پرریسک آزموده شده و به نتیجه نرسیدهاند، چنین مسیری میتواند آغاز یک فشار مدنی تدریجی و انباشتی باشد؛ فشاری که بر پایه تکرار، تمرکز و گسترش اجتماعی شکل میگیرد، نه بر اساس امید به رخدادهای ناگهانی.
ایران امروز در یک بزنگاه قرار دارد. ادامه مسیر پیشین، با تکرار شعارها و امید بستن به رخدادهایی که خارج از کنترل جامعه است، بیش از پیش به حاشیهنشینی اپوزیسیون خواهد انجامید. در مقابل، انتخاب یک مطالبه مشخص و حرکت منظم حول آن، میتواند آغاز شکلگیری یک نیروی سیاسی مؤثر باشد.
میدانم ارائه چنین پیشنهادی — آن هم پس از جنایت هولناک دیماه که با آمریت و عاملیت نیروهای حکومت اسلامی انجام شد — و در میانه خشم و عصیانی که احساسات جامعه را جریحهدار کرده است، با حالوهوای عمومی همخوانی ندارد. اما چه میتوان کرد که زمین سیاست، میدان امکانها و ناممکنهاست، نه عرصه برآورده شدن حداکثر خواستهها.
در پایان، نمیتوان از نقش رسانههای دیداری و شنیداری و تریبوندارها چشم پوشید. آنان در این بزنگاه تاریخی مسئولیتی عمده بر دوش دارند. میتوانند همچنان در خواب خوش براندازی باقی بمانند و به بازتولید همان گفتمانهای بینتیجه ادامه دهند، یا آنکه با درایت، خردمندی و شکیبایی—همانگونه که نیاکان ما در به ثمر رساندن جنبش مشروطه از خود نشان دادند—در شکلگیری یک حرکت سیاسی ماندگار و کمهزینهتر در تاریخ ایران نقشآفرین شوند. مسأله پیچیده نیست؛ تصمیم دشوار است: یا در سرزمین آرزوها باقی میمانیم، یا با پذیرش واقعیت، نخستین گام را بر زمین سیاست برمیداریم.
————
* درویش رنجبر، دیپلمات پیشین ایران است.
■ آقای رنجبر عزیز. سؤالی که مطرح کردهاید (چه باید کرد؟) برای همه ما مطرح است. اما من فکر میکنم بهتر است صبر کنیم ببینیم جنگ به کجا کشیده میشود؟ به نظر میرسد ما هنوز تا پایان جنگ خیلی فاصله داریم. فردا دور اول مذاکرات در اسلامآباد شروع میشود. آیا شما که تجربه دیپلماتیک دارید، به این بحثهای ضد و نقیضی که اطراف طرحهای ۱۵ مادهای، ده مادهای که فقط ۸ ماده دارد، و... مشکوک نمیشوید؟ به هر حال، باید صبر کرد و زود قضاوت نکرد.
در مورد مطلب اصلی شما که ضرورت بازنگری قانون اساسی است، میتوان با کمال میل بحث کرد. آیا اولین قدم در بازنگری، حذف “ولایت فقیه” نخواهد بود؟ آیا “خیمه” بدون “عمود” ممکن خواهد بود؟ آیا مطمئن هستید که بازنگری قانون اساسی (با این نوع انتخابات و رأیگیری که شاهد بودهایم) به قانون بهتری منجر میشود؟ ممکن است حتی بدتر شود!
در مورد درخواست مشخص، به جای براندازی: در مورد درخواست مشخص “حجاب اختیاری” چه نظری دارید؟ آیا رژیم این خواست مشخص را که ملیونها نفر دنبال آن بودند، قبول کرد؟ البته الان به دلیل شرایط خاص، برای حجاب اجباری فشار زیادی نمیآورند. اما آیا فردای اتمام جنگ هم همینطور خواهد بود؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
■ آقای رنجبر گرامی، شما مسأله را پیش کشیدید ممنون میشوم اگر طرحی عملی برای «چگونگی پیاده کردن» آن هم ارائه کنید. شما چگونه میخواهید از دیوار سپاه و بسیج و زینبیون و حشدشعبی بگذرید و در هر ده و قصبه انجمن ایجاد کنید؟ با کدام شبکه از کنشگران از جان گذشته که حاضر باشند از سد امنیتی بگذرند میخواهید این کار را انجام دهید؟ گمانم نکتههایی که آقای قنبری پیش کشیدند هم در همین جهت باشد که این کار بطور عملی ممکن نیست. پیشنهاد شما صورت دیگری از تلاش برای رفرم یک حکومت رفرمناپذیر است. آیا تجربه ۴۷ ساله کافی نیست که بدانیم این راه را مکتبگرایی و جزماندیشی اسلامگرایان معمم و نظامی مسدود کرده است؟ سالهاست پیشنهاد رفراندوم آزاد پیش از سقوط حکومت را دادهاند اما شما چگونه میخواهید حکومتی که برای مرگ و زندگی میجنگد و میکُشد قانع کنید که بیاید رفراندوم آزاد و سالم بگذارد و خودش را در رایگیری شکست دهد؟! آیا از این حکومت چنین کاری برمیآید که با دست خودش خود را از صورت فعلی متلاشی کند؟ آیا این حکومت جنگجو اجازه میدهد که از طریق انجمنهای محلی این کار انجام شود؟ تجربه چند دهه نشان میدهد حکومتی که حاضر است هزاران نفر را در پیش چشم جهانیان قربانی کند هرگز حاضر نمیشود دست به رفرمی بزند که از دید افراد ایدئولوژیک چیزی است در حد خودکشی.
ارادتمند، یوسف جاویدان
■ جناب رنجبر با سلام, با نظر آقای قنبری موافقم که میگوید جنگ تمام نشده. بنظر میرسد که امریکا و اسراییل به این نتیجه رسیدهاند که این رژیم تابع قوانین جنگ و حل اختلافات نیست. قاعدتا وقتی در یک نزاع حریف را بر زمین میکوبی شکست را میپذیرد. اما اینان حکایت شوالیه سیاه در کمدی Monty Python شدهاند که پس از قطع هر چهار دست و پایشان همچنان با کر کری حریف خود را ترسویی میخوانند که دارد از جنگ تن به تن فرار میکند. شرایط ایران مانند ژاپن در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم است که امریکا قول همکاری و حمایت از ژاپن به شرط قدرت اتمی نشدن و محدود بودن قدرت نظامی به حد دفاعی را مطرح کرد. شروطی که ژاپن قبل از نابود شدن دو شهرش میتوانست بپذیرد ولی سر انجام پس از آن خسارات پذیرفت. اگر رژیم مانند امپراتور ژاپن نیست ولی میتواند همچون خمینی وقتی به واقعیت قدرت حریف پی میبرد و پس از نابودی نیروی هوایی و دفاع ضد هوایی و نیروی دریایی و تقریبا همه سران حکومتی میبایستی با قبول تعلیق غنی سازی و کاهش برد موشکی, خود و کشور را نجات دهد اما اینان راه حماس را در پیش گرفتهاند و تا ایران را غزه نکنند تسلیم نخواهند شد. متاسفانه برای اسرائیل هم اتمی شدن ایران به همراه موشکهای بالستیک خط قرمز پر رنگیست و اکنون تنها فرصتی میداند که فقط با تغییر رژیم بر این مشکل فائق خواهد آمد.
با احترام، نیما
■ دروود بر آقای رنجبر گرامی، تحشیهای تامّلاتی.
من از پرداختن به ذهنیّت حاکم بر زمامداران حکومت ایران فعلا میگذرم؛ زیرا شاهکلید اصلی قدرتخواهی مطلق آنها دقیقا در ذهنیّت اعتقاداتی آنها نهفته است که بحث جداگانه ای است. فعلا میپردازم به مطلب شما.
صحبت شما تلاشی است برای فرا خواندن به «واقعبینی» و فاصله گرفتن از آرزوهای بزرگ و پر هزینه. در ظاهر، این دعوت به عقلانیت سیاسی است؛ اما در عمق، مجموعهای از پیشفرضها را حمل میکند که اگر به درستی سنجیده نشوند، ممکن است به دام نوعی عقلانیت ناقص یا حتّا تسلیم عقلانی شده بینجامند. آنچه که مینویسم، تلاشی است برای پاسخ به متن شما نه در سطح تاکتیک سیاسی، بلکه در سطحی عمیقتر؛ یعنی سطح وجدان، حقیقت و مسئولیت انسانی. نخستین پرسشی که صحبت شما برمیانگیزد، نسبت میان «واقعبینی» و «پذیرش واقعیت» است. شما بارها تأکید میکنید که باید میان آرزو و واقعیت تمایز گذاشت و از خیالپردازی فاصله گرفت. اما آیا هر آنچه در میدان واقعیت دوام میآورد، شایسته پذیرش است؟ اگر واقعیت موجود محصول سالها سرکوب، حذف و خشونت باشد، آیا پذیرش آن به نام واقعبینی، به معنای تن دادن به نتیجه زور نیست؟ تاریخ بشر سرشار از لحظاتی است که آنچه «ناممکن» تلقی میشد، به واسطه آرزوهای بزرگ و ارادههای ظاهراً غیر واقعبینانه تحقق یافت. اگر انسانها همواره در محدوده امکانهای کم هزینه حرکت میکردند، شاید هنوز بسیاری از آزادیها هرگز متولد نمیشدند. به همین دلیل، من میپرسم که آیا واقع بینی، هنگامی که با ترس از هزینه همراه شود، به تدریج به نوعی تسلیم عقلانی شده تبدیل نمیشود؟
در ادامه، شما فرض میکنید که تمرکز بر مطالبهای محدود و مشخص، یعنی بازنگری قانون اساسی میتواند هزینه سرکوب را کاهش دهد. اما این فرض، از منظر فلسفه قدرت، نیازمند تردید جدی است. آیا قدرتهای سرکوبگر واقعاً میزان خشونت خود را بر اساس نوع شعارها تنظیم میکنند، یا بر اساس میزان تهدیدی که برای بقای خود احساس میکنند؟ آیا تاریخ نشان داده است که مطالبهای معتدل الزاماً پاسخی معتدل دریافت میکند؟ اگر ساختاری اساساً بر حفظ خود از طریق کنترل و حذف استوار باشد، آیا تغییر در زبان مطالبه، لزوماً ماهیت واکنش آن را تغییر میدهد؟ در اینجا پرسش عمیقتری سر برمیآورد. آیا مشکل در شدت مطالبات است، یا در ماهیت قدرتی که هرگونه تغییر را تهدیدی وجودی میبیند؟
از سوی دیگر، تأکید شما بر تمرکز بر یک مطالبه واحد، در ظاهر نشانگر انسجام و کارآمدی است؛ اما در سطح انسانشناختی، این دیدگاه پرسشهای مهمی را برمیانگیزد. آیا جامعه انسانی را میتوان به یک خواست واحد تقلیل داد؟ آیا کثرت مطالبات نشانه ضعف است، یا نشانه زنده بودن و تنوع یک جامعه؟ ساده سازی سیاست، اگر چه ممکن است از نظر تاکتیکی سودمند به نظر برسد، اما خطر آن را دارد که صداهای متفاوت را خاموش کند و پیچیدگی واقعی جامعه را نادیده بگیرد. آیا وحدت حول یک خواست واحد، همیشه حاصل آگاهی جمعی است، یا گاه نتیجه حذف و نادیده گرفتن تفاوتها؟ . ارجاع شما به تجربه انجمنهای مشروطه نیز، هر چند الهامبخش است، اما نیازمند احتیاط فلسفی است. تاریخ، اگر به صورت گزینشی خوانده شود، میتواند به ابزاری برای توجیه ایدههای از پیش تعیین شده تبدیل شود. آیا انجمنهای مشروطه به تنهایی عامل تغییر بودند، یا در دل مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی عمل میکردند که زمینه تغییر را فراهم ساخته بودند؟ آیا شرایط پیچیده امروز را میتوان با آن دوره تاریخی قیاس کرد، یا این قیاس بیشتر از آنکه تحلیلی باشد، نوعی امید به تکرار گذشته است؟ . پرسش عمیقتر این است. آیا ما از تاریخ برای فهم آن استفاده میکنیم، یا برای حقّانیّت دادن به آنچه پیشاپیش به آن باور داریم؟
در لایهای دیگر، صحبت شما نشان میدهد که نوعی پرهیز از فروپاشی ناگهانی و بی نظمی در پس این پیشنهادها نهفته است. این نگرانی تا اندازه ای درک پذیر است، اما پرسش فلسفی آنجاست که آیا این احتیاط از امید به اصلاح برمیخیزد، یا از ترس از ناشناختهها؟ . انسان اغلب به نام عقلانیت، از خطر کردن میگریزد؛ اما تاریخ نشان داده که گاه همین گریز، به تداوم وضعیتهای ناعادلانه انجامیده است. آیا امنیت نسبی موجود، حتّا اگر همراه با بیدادگری باشد، میتواند بهانهای برای پذیرش وضعیتی شود که وجدان انسانی آن را ناعادلانه میداند؟ مفهوم «کاهش هزینه» که در صحبت شما بارها تکرار میشود، نیز نیازمند بازنگری اخلاقی است. هزینه برای چه کسی؟ چه کسی حق دارد تعیین کند که کدام مسیر کم هزینهتر است؟ آیا کاهش هزینه سیاسی، لزوماً به معنای کاهش رنج انسانی است، یا گاه به معنای طولانی شدن رنج در زمانی طولانیتر؟ اگر مسیری کم هزینه باشد اما دادگزاری را به تأخیر اندازد، آیا همچنان میتوان آن را اخلاقی دانست؟ آیا میتوان به نام عقلانیت، رنج را طولانیتر کرد و همچنان خود را واقعبین نامید؟
شاید اساسی ترین پرسش این باشد که هدف از این مسیر چیست؟ تغییر واقعی، یا صرفاً دوام در چارچوب موجود؟ بازنگری قانون اساسی، اگر بدون تغییر در منبع واقعی قدرت صورت گیرد، آیا چیزی جز بازآرایی همان ساختار پیشین خواهد بود؟ آیا خطر آن وجود ندارد که تغییرات ظاهری، به ابزاری برای حفظ همان نظم پیشین تبدیل شوند؟ این پرسش، نه سیاسی، بلکه وجودی است؛ زیرا به ماهیت تغییر و امکان آن در ساختارهای بسته بازمیگردد. در پایان، پرسشی باقی میماند که از همه عمیقتر و بی قرارکنندهتر است. شما سیاست را عرصه امکانها میدانید، نه عرصه خواستنها. اما وجدان انسانی، تنها با امکانها زندگی نمیکند؛ با حقیقت، دادگری و کرامت نیز زندگی میکند. اگر روزی روشن شود که مسیر «واقعبینانه» شما، به جای کاهش رنج، آن را طولانیتر کرده است، آیا همچنان میتوان آن را عقلانی نامید؟ آیا تاریخ را تنها محتاطان ساختهاند، یا کسانی که جرأت کردند از مرز امکانهای موجود عبور کنند؟ و سرانجام، پرسشی که شاید باید همچنان باز بماند و هیچ پاسخ آسانی برای آن وجود نداشته باشد. آیا ما در جست و جوی کم هزینه ترین راه برای زیستن هستیم، یا در جست و جوی شرافتمندانه ترین راه برای انسان ماندن؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ دوستان گرامی رضا قنبری، یوسف جاویدان، نیما و فرامرز حیدریان،
مایلم که انتقاد کوچکی از شما بکنم. شما به جای تکیه بر کمبودهای پیشنهاد درویش رنجبر، بهتر است بر روی رفع کمبودهای پیشنهاد او و اجراییکردن آن تکیه کنید. ایجاد انجمنهای محلی، کار خوبی است و به رشد جامعه مدنی کمک میکند. انواعی از انجمنهای محلی را پیشنهاد کنید که رژیم نتواند در مقابل آن انجمنها دست به خشونت بزند. چه نوعی از انجمنهاست که هم میتواند تمرین دموکراسی در سطح محلی باشد، و هم در ادامه بتواند به تقویت نهادهای مدنی بزرگتر بیانجامد؟
با احترام - حسین جرجانی
■ دروود بر آقای جرجانی گرامی،
من به سهم خودم در پاسخ شما بر نکتهای تاکید کنم. حکومتی که جمع سه نفره را جُرم و خطری برای بقای خودش میداند، آیا امکانی برای تشکیل انجمنهای مستقل ایجاد میکند؛ ولو کوچکترین سنخیّتی و تضادی با قدرت حاکم نداشته باشند. مشکل در نبودن یا بودن انجمنها نیست؛ بلکه مشکل در این است که هر انجمنی باید از زیر نظارت قدرت حاکم، برگ ترخیص دریافت کند. در حضور و فعّال بودن گیوتین زمامداران، چگونه میتوان گرد هم آمد بدون آنکه بالای دار نرفت؟ آیا شما راه حلّی دارید برای این مسئله؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ فرامرز حیدریان گرامی،
مبنای تئوریک پیشنهادم را در مقالهای به نام “از انجمن تا حزب” (https://hosseinjorjani.com/from_association_to_politicalparty/) که اولین بار در سایت رادیو زمانه چاپ شد، مطرح کردهام. خلاصه این است که حکومتهای اروپایی (که در آن مقاله با نام “الیت سیاسی، اقتصادی، نظامی” از آنها نام بردهام) در اروپای قرون ۱۷ تا ۱۹ همان کاری را در اروپا کردهاند که اکنون جمهوری اسلامی در ایران میکند. فراموش نکنیم که کلیسای کاتولیک از حدود سال ۱۶۰۹ تا سال ۱۶۳۲ به گالیله گیر داده بودند و کارهای رصدشناسانه و مکانیکی او را تخطئه میکردند. کاری که اروپا کرد این بود که به ساختن انجمنهای “بیخطر” پرداخت که حکومتها را تحریک نکند. یک انجمن گلکاری اینجا، یک انجمن کبوترپرانی آنجا (شوخی نمیکنم، داروین در سالهای ۱۸۳۸ تا ۱۸۵۸ عضو دو انجمن پرورشدهندگان کبوتر در اطراف لندن بود).
به نظر من، ما ایرانیان در طول ۱۲۰ سال گذشته همیشه عجله داشتهایم و خواستهایم که میانبُر بزنیم و رژیمها را هر چه زودتر ساقط کنیم. اگر روشهای گذشته کار کردهاند، چه خوب! به همان کارها ادامه بدهیم. اگر روشهای میانبُر گذشته، مثل حزبهای بدون پشتوانه مردمی درست کردن و چریکبازی درآوردن، و طومار نوشتن نتیجه داشته، خوب است که به همان کار ادامه بدهیم. اما من بر این گمانم که بعد از تکان دادن و سیخ زدن و بیدار کردن این “هیولا”، که جمهوری اسلامی باشد، این هیولا به این زودیها به غارش بازنخواهد گشت.
کار اساسی آن است که زمینهٔ رشد و تغذیه جمهوری اسلامی را خشک کرد. بهتر است که ذهن طرفداران رژیم را عوض کنیم. اگر میخواهیم ذهن ایرانیان را عوض کنیم، آنها را با دموکراسی آشنا کنیم، با همدیگر تمرین کار جمعی کنیم، و خرد جمعی را به کار ببریم، بهتر است که میانبُر زدن را فراموش کنیم. بهترین کار، برای شروع روند کریستالیزه کردن جامعه، ایجاد انجمنهای علاقهمحور است. یک انجمن ریاضی اینجا، یک انجمن دوخت چهلتکه آنجا، یک انجمن کاشت گیاهان بالکن یا پشت پنجره در جای دیگر. همین کارهایی را که امروز مردم عادی میکنند به صورت رسمی انجام بدهند. تیمهای فوتبال محلی را با شکل رسمی بسازیم، ورزش در پارک را انجمنی انجام بدهیم، و هزاران چیز دیگر که من نمیدانم.
اگر نمیتوانیم جامه مدنی را در بهترین شکل تقویت کنیم، بهتر آن است که آن را به هر شکلی که ممکن است به انجام برسانیم.
با مهرد و اردات - حسین جرجانی
■ مجدّدا درود بر آقای جرجانی گرامی،
اشارهای که شما کردهاید، در ظاهر دعوتی است به صبر، نهادسازی و کار آرام اجتماعی؛ اما در عمق خودش، حامل تصویری خاص از تاریخ جوامع اروپایی، انسان و قدرت به طور کلّی است. اگر این تصویر را با وضعیت کنونی ایران بسنجیم، نقد فلسفی آن ناگزیر از طرح پرسشهایی میشود که شاید آرامش ظاهری دیدگاه شما را متزلزل کند. در آغاز، قیاس میان ایران امروز و اروپای قرون هفدهم تا نوزدهم، قیاسی جذاب و امید آفرین است؛ زیرا نوید میدهد که همانگونه که اروپا از سیطرهٔ اقتدار أصحاب کلیسا عبور کرد، جامعهٔ ایران نیز دیر یا زود از اقتدار آخوندها، عبور خواهد کرد. اما تاریخ، با شباهتهای سطحی و قیاسی پیش نمیرود. اروپا حتّا در زمان اقتدار کلیسا، از چند پارگی قدرت، رشد شهرها، ظهور طبقات اقتصادی مستقل و رقابت میان نهادهای مختلف برخوردار بود.
پرسش این است که آیا در وضعیت کنونی ایران، چنین پراکندگی قدرت و امکان تنفس اجتماعی وجود دارد؟ یا آنکه تمرکز قدرت به گونهای است که هر جوانهٔ خودمختاری را پیش از بلوغ میخشکاند؟ اگر پاسخ دوم باشد، آنگاه قیاس تاریخی، بیش از آنکه راهنما باشد، ممکن است به نوعی تسلّای ذهنی تبدیل شود. هستهٔ فلسفی دیدگاه شما، بر ایدهٔ «دگرگونی آهسته» استوار است؛ بر این تصور که جامعه همچون بلور، به آرامی و لایه به لایه شکل میگیرد، نه با انفجار. این تصویر، از حیث عقلانیت اجتماعی، شایان احترام است، اما تاریخ، بارها نشان داده که تحولات بزرگ، اغلب در نقطهٔ تلاقی دو نیرو رخ میدهند. انباشت تدریجی و گسست ناگهانی. جامعهای که فقط بسازد و هرگز نقطهٔ گسست را تجربه نکند، ممکن است به بلوغ نرسد، بلکه به عادت تن دهد. اینجا باید پرسید که آیا صبر، همیشه فضیلت است، یا گاه به شکل دیگری از سازگاری و تحمّل سرنوشت قضا و قدری بدل میشود؟
پیشنهاد ایجاد انجمنهای علاقه محور، انجمنهای علمی، ورزشی یا فرهنگی در ظاهر خردمندانه است؛ زیرا هر انجمن، تمرینی برای اعتماد و کار جمعی است. اما این تصور که چنین انجمنهایی برای قدرت حاکم که همه چیز را زیر نظر دارد، «بی خطر» هستند، خودش نیازمند بازنگری است. قدرتهای ایدئولوژیک، بیش از هر چیز از شکلگیری هسته های مستقل هراس دارند. حتّا کوچکترین حلقهٔ همبستگی، اگر حامل حسّ استقلال باشد، میتواند برای نظامهای متمرکز، تهدید محسوب شود. از این لحاظ، یا این انجمنها واقعاً بی خطرند - و در نتیجه کم اثر - یا مؤثرند و بنابر این ناگزیر با مقاومت قدرت رو به رو خواهند شد. در هر دو حالت، سادگی تصور «بیخطری» جای تأمل دارد.
یکی از ابعاد نظر شما، امید به «تغییر ذهنیّت طرفداران قدرت» است. این امید، در لایهای انسانی و اخلاقی واقعا ستایش انگیز است، اما از نظر فلسفی نیازمند احتیاط است. اعتقادات و مواضع سیاسی، همیشه محصول ناآگاهی نیستند؛ گاه ریشه در هویّت، منافع، ترس و وابستگی دارند. اگر فردی امنیت، نان یا مقام اجتماعی خود را در استمرار نظم موجود ببیند، آشنایی با مفاهیم دمکراسی لزوماً ذهنیّت او را دگرگون نخواهد کرد. من میپرسم که آیا تغییر آگاهی و تجدید نظر در ذهنیّت خود، بدون تغییر شرایط زیستی، میتواند پایدار باشد؟ نکتهٔ دیگری که در گفتار شما دیده میشود، نسبت دادن «عجله» به جامعهٔ ایرانی است. این تعبیر، اگر چه ممکن است ناظر به تجربه های تاریخی باشد، اما خطر آن وجود دارد که رنج تاریخی مردم ایران را به ویژگی فرهنگی تقلیل دهد. مردمی که در فشار، محدودیت و ناامنی زیستهاند، میل به تغییر سریع را نه از سر بی حوصلگی، بلکه از سر خستگی تاریخی تجربه میکنند. آیا شتاب برای تغییر، نشانهٔ نابالغی است، یا واکنشی طبیعی به رنج انباشته و تلنبار شده بر دوش نسلهای گوناگون؟
دیگر اینکه در صحبت شما، مسئلهٔ اصلی به ماهیّت جامعهٔ مدنی بازمیگردد. جامعهٔ مدنی، تنها مجموعهای از انجمنها نیست؛ بلکه فضایی است که در آن، انسانها میتوانند بدون ترس، به کنش جمعی دست بزنند. اگر این فضا تحت نظارت شدید یا محدودیتهای ساختاری باشد، آنچه شکل میگیرد، شاید نه جامعهٔ مدنی واقعی، بلکه شبیه سازی از آن باشد. شبیه سازی، گاه به جای تقویت جامعه، انرژی آن را تخلیه میکند. با این حال، دیدگاه شما، واجد بصیرتی مهم است. هیچ جامعهای بدون تمرین همکاری، بدون شکلگیری اعتماد و بدون تجربهٔ خرد جمعی، نمیتواند به آزادی پایدار برسد. آزادی، صرفاً لحظهای از سقوط قدرت نیست؛ بلکه پروسه ایست که در آن، انسانها یاد میگیرند چگونه با یکدیگر زیست کنند. اما در برابر این بصیرت، یک خطر نیز وجود دارد و آنهم کم برآورد کردن ماهیّت قدرت است. قدرتهای متمرکز [=ولایت فقیه]، تنها با ناآگاهی مردم زنده نمیمانند؛ بلکه آنها از ترس، وابستگی و گاه از پراکندگی اجتماعی تغذیه میکنند.
اکنون باید پرسید که آیا آزادی ساخته میشود یا گرفته میشود؟ شاید پاسخ، در هیچیک از این دو امکان به تنهایی نهفته نباشد؛ بلکه آزادی، هنگامی زاده میشود که ساختن تدریجی و لحظهٔ گسست تاریخی، در نقطهای حسّاس به هم برسند. جامعهای که فقط به ساختن بسنده کند، ممکن است به عادت و انطباق تن دهد و جامعهای که فقط به گسست بیندیشد، ممکن است فرصت بلوغ را از دست بدهد. اگر جامعهای سالها بسازد و تحمّل کند و تمرین کند و صبر پیشه کند، اما هرگز لحظهٔ لرزش و گسست فرا نرسد، آیا قدرت فروخواهد ریخت، یا ریشه هایش آرام و بی صدا، عمیقتر خواهند شد و ملّت به تقدیر خودش در اسارت، تسلیم خواهد شد؟
شادزی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ با نظر نویسنده و آقای جرجانی موافقم. ساختن، نیازمند شکیبایی، برنامه ریزی، تمرین کار جمعی و به تدریج تمرین و تقویت کار گروهی است. در خلال سال های گذشته، گروه های کوچک بسیاری عموما در بین جوانان در ایران شکل گرفته است: در زمینه محیط زیست، حمایت از حیوانات، ایجاد کارگاه های کوچک، گروه های مطالعاتی و تشکیل گروه های پادکست، ... در زمینه محیط زیست کارهای حسین درویش در شرایط سخت داخل ایران قابل توجه و موثر بوده است.
در نظر بگیرید هدایت مخالفان حکومت فعلی به سمت ساخت مدارس، درمانگاه، ... و تمرین مشارکت جمعی در ساخت این نهادها چه کمک اساسی به شکل گیری ساختاری کار جمعی در ایران می کرد. کار جمعی معضلی است که از انقلاب مشروطه گریبان گیر ما ایرانیان بوده است. کار جمعی در گروه های کوچک در خلال زمان شکل می گیرد و به تدریج فرهنگ کار جمعی را در جامعه نهاینه می کند.
محو نهاد ولایت از قانون اساسی جز اهداف نهایی باید باشد و نه قدم اول در مطالبات. تا پیش از آن قدم های بسیاری در شکل گیری تفکر جمعی و کار گروهی باید در ایران انجام شود. در حالی که طرح آن در قدم اول سبب ایجاد مقاومت شدید از طرف حکومت و ممانعت از آن در همان قدم اول خواهد بود و تجربه شکستی دیگر. همانطور که آقای جرجانی به درستی گفتند هنر در استفاده از امکانات است و البته آرزوها را همیشه باید چراغ راه قرار داد. قدم های کوتاه به جلو اگر در ۴۰ سال گذشته شروع شده بود شرایط امروز ایران بسیار با آنچه شاهد آن هستیم می توانست متفاوت باشد.
با احترام - منصور
■ با درود به جناب رنجبر و دوستان شرکت کننده در بحث.
ایده اصلی جناب رنجبر در ضرورت جلب پشتیبانی و حمایت جامعه از درخواست تغییرات اساسی در قرارداد اجتماعی برای گذار از حاکمیت ارتجاعی کنونی به دموکراسی در ایران مهم است اما سئوال آن است که این مهم را چگونه میتوان عملی کرد؟ ملاحظات زیر را در نظر بگیرید:
- در شرایط بحرانی (عملا جنگی) کنونی کشور هر گونه فراخوان به تشکیل شوراها یا انجمن ها در شهرها و روستاهای کشور برای بحث و بررسی ضرورت اصلاحات در قانون اساسی و برگزاری رفراندوم در مورد قانون اساسی اصلاح شده بلافاصله از سوی خونتای (یا جانتای Junta حاکم که گروه کوچکی از سپاهیان و امنیتی ها هستند) در قدرت تضعیف حاکمیت و همکاری با کشورهای متخاصم تلقی شده و سرکوب خواهد شد،
- فراخوان دهندگان و تشکیل دهندگان چنان انجمن ها یا شوراهای بحث و بررسی قانون اساسی چه مشروعیت (نمایندگی مردمی) و مقبولیتی (صلاحیت علمی و کارشناسی) بین مردم دارند؟
- ایجاد هماهنگی بین این انجمن ها یا شوراها برای جمع بندی و ارتقاء درخواست های در سطح انجمن ها در شهر و روستا به یک خواست ملی چگونه امکانپذیر می شود؟
بنابراین راه های عملی شدن این ایده را باید در نظر گرفت. بنظر من رهبران اپوزسیون (اعم از پادشاهی یا جمهوری خواه، در داخل و یا خارج از کشور) برای تحقق این ایده میتوانند از “ظرفیتهای موجود اجتماعی-سیاسی” در کشور بهره برداری کنند. منظور من از “ظرفیتهای اجتماعی-سیاسی” کشور نمایندگان تحول خواه در مجلس شورای اسلامی و اعضای شوراهای شهر (و روستا) در سرتاسر کشور هستند. این نمایندگان (هر چند با گذر از نظارت استصوابی در مورد نمایندگان مجلس و نظارتهای دستگاه های امنیتی در مورد نمایدگان شوراها) به مجلس و شوراها راه یافته اند اما بهر حال دارای نوعی از مشروعیت های اجتماعی سیاسی هستند و بسیاری از آنها در مواجهه با بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که در کشور پیش آمده بخوبی متوجه امکان ناپذیری ادامه رژیم سیاسی حاکم بر کشور در آینده و ضرورت اصلاحات ساختاری در این نظام شده اند؛ بنابراین انگیزه لازم برای چنین اقدامی را دارند.
صرفنظر از این نکته مهم که چگونه باید این نمایندگان تحول خواه مجلس و شوراهای شهر های مهم (مراکز استانها و شهرهای بزرگ) را شناسایی کرده و با آنها برای چنین کار سترگی گفتگو نمود، که طبعا اقدامی است حساس و نیامند زمان و مهارتهای ارتباطی لازم از سوی مدیران این پروژه بزرگ اجتماعی-سیاسی، نحوه طرح موضوع و تمهید مقدمات لازم و مرحله بندی اقدامات نیز اهمیت دارد. منظور آن است که بهتر است بجای موضوع بازنگری در قانون اساسی و رفراندوم برای قانون اساسی نو که مسلما از همان ابتدا با مخالفت روحانیون حکومتی و سراداران سپاه مواجه خواهد شد از عناوینی مانند: بررسی و ارزیابی کاستی های نظام حکمرنی کشور در مواجهه با چالش های بزرگ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی موجود، ارتقاء کارایی نظام حکمرانی در سطح منطقه ای و ایجاد عدم تمرکز در مدیریت اقتصادی اجتماعی در کشور و موارد مشابه شروع کرد و چنانچه موفقیت خوبی در این سطح حاصل شد پروژه را بسطح بالاتری ارتقاء داد. جزئیات زیادی در هر یک از این موارد وجود دارد اما طبعا ابتدا باید کلیات مورد بحث قرار گرفته نهایی شود تا بتوان به جزئیات پرداخت.
ارادتمند- خسرو
■ اگر چه با جوهر نوشته آقای رنجبر و کامنت آقای جرجانی همفکری اصولی دارم اما انتقاد و سوالات دیگر دوستان نیز کاملا وارد است.
رژیم جمهوری اسلامی (بویژه بعد از تحمل ضربات اخیر) با ماهیت یا هیچ یا همه ادامه حیات میدهد. در واقع ما هنوز نمیدانیم که این رژیم بعد از جنگ اخیر دقیقا کیست و چیست؟ اما روشن است که ظرفیت های ناچیز گذشته را نیز از دست داده و امروز هار تر از هر زمان دیگر در مقابل مردم قرار گرفته.
شرایط اجتماعی و روحیه مردمی ناامید کننده است و نسبت به زمان قبل از جنگ افول چشمگیری دارد. جنبش ” شیر و خورشید” نیز اگر چه هنوز چشم های بسیاری را در ایران بسوی خود دارد اما آن نیز افت داشته و موضع دفاعی بخود گرفته. در این گیر و دار “ما” از “چه باید کرد” سخن میگوییم در حالی که هنوز “ما” نشده ایم. اپوزسیون ایران نیاز به چرخش های معرفتی زیادی دارد تا بتواند فصل مشترک ها را به یک پلاتفرم واحد تبدیل سازد، نیاز به زبان و نگاه جدید که تمامی مخالفان جمهوری اسلامی را همرزم و همقطار خود بداند. و تنها در چشم انداز چنین پلاتفرمی تشکیلات معنا دار، پر قدرت، و غیر قابل حذف و انکار متولد خواهد شد. در سایه چنین تشکیلاتی رهنمود های آقای رنجبر و توصیه آقای جرجانی نیز معنی دارتر میشوند. و یا گفته آقای حیدریان که در بزنگاه های تاریخ باید کاری کرد غیر ممکن و کارستان؟ اما باید ابتدا حضور پر رنگ و واقعی داشته باشیم تا آن تصمیم سخت را بگیریم؟ وگر نه در خواست پشت در خواست از دول خارجی که تصمیمی برایمان بگیرند؟ مصداق “تصمیم گیری سخت” در شرایط سخت نیست. برای اتحاد ضروری هیچگاه دیر نیست. حتی زمانی که خیلی دیر است.
با احترام، پیروز.
■ جناب آقای قنبری عزیز
با سپاس از توجه شما به این مقاله، در خصوص اینکه هنوز سرنوشت جنگ مشخص نیست با شما موافق هستم، ولی آنچه واقعیت دارد اینکه بسیار بسیار بعید می نماید که این رژیم با حمله هوأیی صرف سقوط کند. حمله گسترده زمینی به شکل عراق هم که کلا منتفی است. می ماند اینکه جنگ دوباره شروع شود. در این صورت حتی اگر تهدید اخیر ترامپ مبنی بر زدن نیرو گاه ها عملی شود و اسباب حکمرانی متداول فلج شود باز این سپاه است که با در اختیار داشتن انبار، اسلحه و ژنراتورهای تولید برق به صورت جزیره ای به “مقاومت” ادامه خواهد داد. خودتان به می دانید که برای این رژیم معیشت و نیازهای اولیه مردم در مقابل بقای نظام اهمیتی ندارد.
اینکه بازنگری قانون اساسی چگونه و به شمول کدام اصول خواهد بود گام بعدی است که در حیطه کارویژه انجمن های محلی قرار ندارد. همانطور که توضیح دادم این انجمن ها حامل و ناشر یک پیام می شوند؛ ضرورت بازنگری در قانون اساسی.
قضیه حجاب با این مطالبه مدنی تفاوت دارد. حجاب بر اساس قرائت غالب فقه شیعه به صورت قانون درآمد، لذا رژیم نمی تواند علیرغم عدم توانایی در اجرا، آن را ملغی کند زیرا الغای آشکار این قانون مخالفت با یک اصل بدیهی فقهی محسوب می شود.
رنجبر
■ جناب جاویدان با سلام
پیاده کردن این طرح نیاز به ایجاد گفتمان یا دیسکورس دارد. تصور بفرمایید در خیزش عظیم دیماه، که متاسفانه به انحراف کشیده شد، بجای شعار “این آخرین نبرده / پهلوی بر می گرده” که ترجمه عملی آن این بود آماده باشید چوبه های دار پیشاپیش بر پا شده، مردم پلاکارد به دست خواستار بازنگری قانون اساسی می شدند. آیا رژیم مرتکب چنین جنایت هولناکی می شد؟ تصویر ده روز اول قیام که یک نفر در خیابان جمهوری جلو موتور سواران روی زمین نشست به نماد جنبش تبدیل شد. خشونت و قتل عام زمانی شدت گرفت که آن “آقا” با محوریت همان شعارهای رادیکال و براندازانه فراخوان داد. اگر درایت و خردمندی در کار بود می شد آن خیزش عظیم را با طرح ضرورت بازنگری در قانون اساسی به ابزار چانه زنی تبدیل کرد.
اکنون وضعیت به کلی متفاوت است. جنگ هر چند رژیم را ساقط نکرد ولی ضربات مهلکی وارد کرده است؛ خامنه ای به عنوان ستون و بقولی عمود خیمه نظام حذف شده است. مراکز قدرت سخت رژیم مانند وزارت اطلاعات، مقرهای سپاه و بسیج بمباران شدند. بسیاری از مهره های کلیدی که در قوام رژیم نقش مهم داشتند مانند لاریجانی کشته شده اند. لذا رژیم در نقطه ضعف بی سابقه قرار دارد. اوضاع اقتصادی به شدت وخیم تر شده است. بنابرین اگر اپوزیسیون با یک طرح روشن و مدنی وارد میدان شود می تواند از رژیم امتیاز بگیرد. همین که بتوان رژیم را وادار کرد اپوزیسیون را به رسمیت بشناسد قدم بزرگی در راه گذار محسوب می شود.
رنجبر
■ جناب نیما با سلام
درست می فرمایید که این رژیم تمامیت ایران را به پای اهداف ایدئولوژیک خودش به نابودی می کشد، ولی تفاوت های رژیم اسلامی را با حماس، حزب الله و ... نمی توان نادیده گرفت. با همه اشترکات ایدئولوژیک باید گفت حکومت اسلامی در قالب دولت - ملت بروز و ظهور کرده است، لذا یک گروه شبه نظامی نیست. همین ویژگی سبب شده تا در مواقعی که موجودیت آن به عنوان دولت - ملت به خاطر افتد تغییر جهت دهد. در جنگ ایران وعراق مدام رجز خوانی می کردند که راه قدس از کربلا می گذارد و در ظاهر حاضر به هیچ سازشی نبودند. ولی واقعیت جنگ خودش را بر اراده خمینی تحمیل کرد و به ناچار تن به قبول آتش بس داد.
رنجبر
■ جناب حیدریان با سلام
تاملات فلسفی شما برای من آموزنده است. بسیار سپاسگزارم.
نکاتی که مطرح کردید از جمله تفاوت “واقع بینی” و “پذیرش واقعیت” همچنین نسبت اخلاق و سیاست و در نهایت خطر “تسلیم عقلانی” هر کدام سر فصل گفتاری درازدامن است. خیلی خلاصه عرض کنم؛ “واقع بینی” و “تسلیم” را نمی توان خلط کرد. واقع بینی عبارت است از دیدن محدودیت ها برای انتخاب مسیر ممکن در حالی که تسلیم به معنای کنار گذاشتن هر نوع کنش است. در این مقاله سعی شده مسیر یک کنش هر چند محدود پیشنهاد شود.
اینکه “کاهش هزینه به معنای طولانی شدن رنج نیست؟” پرسش اخلاقی است که می تواند به این نتیجه برسد؛ پس باید مسیر های پر هزینه و خشونت بار را جهت کاستن رنج طولانی انتخاب کرد. این همان نقطه کانونی است که در فلسفه اخلاق مورد بحث و تامل قرار دارد.
در مورد مقایسه انجمن های زمان مشروطه نظر شما صحیح است، فقط انجمن ها نبودند که به پیروزی جنبش مشروطه کمک کردند اما این به معنای بی اثر بودن یک عامل هم نیست.
در خصوص این نکته که آیا قدرتهای سرکوبگر نوع واکنش خود را بر اساس نوع مطالبات تنظیم میکنند یا نه، پاسخ قطعی و یکسانی وجود ندارد. اما تجربه نشان میدهد که همه مطالبات از حیث «هزینه سرکوب» یکسان نیستند. تفاوت میان یک مطالبه ساختاریِ فراگیر و یک کنش مستقیمِ براندازانه، صرفاً در زبان نیست، بلکه در نوع تهدیدی است که برای تداوم نظم موجود ایجاد میکند.
نکته دیگر، درباره کثرت مطالبات است. تردیدی نیست که جامعه زنده، متکثر است. اما در سطح کنش سیاسی، تجربههای مختلف نشان دادهاند که بدون نوعی تمرکز حتی موقت بر یک خواست مشخص، امکان تبدیل این کثرت به نیروی مؤثر کاهش مییابد. این تمرکز، به معنای نفی تنوع نیست، بلکه تلاشی است برای ایجاد حداقلی از همجهتی.
رنجبر
■ آنچه من از تیتر مقاله از نویسنده و سایر دوستان گرامی توقع داشتم چه باید کرد در شرایط کنونی بود ولی گویی دوستان فراموش کردهاند که ما در زمان جنگ هستیم و میباید به این پرسش پاسخ دهیم که راه تاثیر گذاری بر تحولات کنونی در این لحظه چیست؟
یکی از ترفندهای جناح اصولگرا برای مقابله با اصلاحطلبان همیشه تقبیح و فقدان بصیرت و سازشکاری و حتا خیانت خواندن هرگونه مذاکره و توافق با آمریکا بوده است. این ترفند که صرفا برای مصرف داخلی و کسب حمایت افراطی ترین بخش های جامعه و تأمین کننده لشگر لباسشخصی و بسیج، تنورش همواره داغ نگهداشته شده حال به پاشنه آشیل خود آن جناح تبدیل گردیده و راه گریز از جنگ را بر روی خود بسته است.
آنچه امروز میباید سازماندهی شود بالا بردن صدای ادامه مذاکرات و آموختن از رهبر انقلاب و نوشیدن جام زهر برای نجات ایران است. برای مثال جنبش دانشجویی ما اکنون باید بیش از هر زمانی نشان دهد که پیشتاز شعور است تا شعار و با توصیه های سازنده و کشور نجات ده خود با پرهیز از شعار های ساختار شکن نقش هدایت کننده افکار عمومی را بدست آورد. میباید به رژیم و هوادارانش به روشنی توضیح دهیم که اگر صرف میلیاردها دلار برای غنی سازی به جای بازدارندگی چنین جنگی را به بار آورده حال که قسمت بیشتر آن نابود شده آیا منطقی ست که دوباره آن را با صرف میلیاد ها دلار و جنگی دیگر و سال ها تحریم از سر گیریم؟
اگر مردم در شرایطی نیستند که با خیزشی انقلابی رژیم را سرنگون کنند اما میباید تلاش کنند با نشان دادن راه برای پایان جنگ کشور خود را نجات دهند. توقف غنیسازی اصلیترین مانع پایان جنگ و بیرون آمدن ایران از این چاه ۴۷ ساله است. ایران با چنین پذیرشی میتواند لغو همه تحریم ها درخواست و با تبدیل این جنگ به یک ” برد -برد” جنگ را تمام کند. باید سپاه پاسداران را که اکنون عملا حکومت را در دست دارد به ایفای نقشی مشابه ارتش مصر در اداره کشور و به جلوگیری از تندرو های مذهبی تشویق کرد تا نگران انقلاب و سرنگونی خود نباشند. در آن صورت است که میتوان به توصیه دوستان NGO ها و شوراها و سازمانهای مختلف برای تمرین دمکراسی و عمل جمعی را سازمان دهیم.
با احترام نیما.
■ آقای رنجبر گرامی، یا سلام
کار از چانهزنی گذشته است، اگر شما تاکنون این را ندیدهاید گمان نمیکنم من با هیچ زبانی بتوانم آن را به شما نشان بدهم. ما با یک حکومت متعارف روبرو نیستیم، با حکومتی روبرو هستیم که نه تنها بسیاری از قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشته بلکه حتا قوانین نیمبند خودش را زیر پا میاندازد. هیچ حکومتی بجز ج.ا. در تاریخ جهان وجود ندارد که کارگذارانش بارها و بارها به سفارتخانه های دولتهای غربی و دولتهای همسایه هجوم برده باشند و مرتکب صد نوع قانون شکنی دیگر شده باشند. ما با یک حکومت متعارف روبرو نیستیم، با دولتی روبرو هستیم که از دستههای مافیایی تشکیل شده، دولتی که بطور فعال در انواع قاچاق و از جمله قاچاق مواد مخدر از ایران تا لبنان و اروپا و تا کلمبیا و ونزوئلا دست دارد، دولتی که از عمد کمر طبقه متوسط را شکست و اجازهی گسترده شدن کارزارهای مدنی را نمیدهد.
دیگر آنکه شما بر چه اساس پیش از تشکیل یک دولت موقت آن را متهم به بر پا کردن چوبه دار میکنید؟ با استناد به کدام شواهد محکم و عینی؟ انتصاب خانم شیرین عبادی به ریاست کمیته حقیقتیاب خلاف حرف شما را نشان میدهد. خانم عبادی تاکید کرد که اینکه کسی برای دولت کار کرده بهیچوجه به معنی خلافکار بودن نیست. میلیونها ایرانی جزو بوروکراسی و دستگاه عریض و طویل دیوانسالاری ایران بودهاند و اکثریت آنان ایرانیان شریفی هستند که به کارهای روزمره کشور اشتغال داشتند. آن اقلیت کوچکی از رهبران که دستشان آلوده به کارهای تباه هست باید پس از تحقیق منصفانه و عادلانه از مراحل حقوقی بگذرند تا جرم آنها محرز شود. این به معنی انتقامجویی نیست بلکه از سر عدالت خواهی هست. عدالتخواهی یک مسأله انتزاعی نیست، زخمهایی فردی، خانوادگی و اجتماعی بوجود آمدهاند و تا جامعه با آن روبرو نشود و آن پرونده را نبندد آن زخمها التیام نمییابند و کشور ما نمیتواند بسوی صلح و همزیستی پایدار برود.
ارادتمند، یوسف جاویدان