|
يكشنبه ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ -
Sunday 19 April 2026
|
ايران امروز |
|
جنگ به مثابه مانع گذار درونزا مبتنی بر توسعه جامعه مدنی در ایران
مقدمه
این یادداشت مروری است برادبیات مربوط به گذار درونزای مبتنی بر توسعه جامعه مدنی در سمت و سوی توسعه فراگیر و پایدار است و کمتر به شواهد تجربی مربوطه می پردازد. ادبیات گذار به دموکراسی دو مسیر اصلی را متمایز میکند: گذار درونزا که بر نیروهای اجتماعی و جامعه مدنی استوار است، و گذار برونزا که از طریق مداخله خارجی تحمیل میشود.
پرسش محوری این یادداشت آن است که جنگ میان ائتلاف امریکایی-اسرائیل و رژیم حاکم بر ایران در سال ۱۴۰۵ چه تأثیری بر مسیر گذار در ایران خواهد داشت. گمانه اصلی این یادداشت بر این انگاره استوار است، که فرایند گذار درونزا بدون وجود زیرساختهای اجتماعی، نهادی و ارتباطی امکانپذیر نیست. زیرساخت در اینجا مفهومی چندلایه است که شامل شبکههای ارتباطی، نهادهای مدنی، سرمایه اجتماعی و ظرفیتهای سازمانی میشود. جنگ، بهعنوان یک شوک برونزا، دقیقاً این زیرساختها را هدف قرار داده و یا دچار کاستی و سستی نموده است. اموری همچون جنگ، گذار درونزا و نقش جامعه مدنی در این روند منظر علوم اجتماعی و بخصوص اقتصاد اجتماعی پدیده های تجربی هستند. بنابراین یک گفتگوی متقن میبایست بر پایه تجربه گذشتگان که در ادبیات خاص رشته گردآمده صورت گیرد.
چارچوب نظری: گذار درونزا، پیمانهای سیاسی و نقش زیرساخت
بر اساس نظریه اودانل و اشمیتر (1986 O’Donnell, G., & Schmitter, P. )، گذار دموکراتیک مستلزم احیای جامعه مدنی و شکلگیری «پیمانها» میان بازیگران عرصه عمومی و نیروهای اجتماعی است. این پیمانها تنها در شرایطی امکانپذیرند که سطحی از اعتماد، ارتباط متقابل و سازمانیافتگی وجود داشته باشد — عواملی که همگی به زیرساخت اعم از زیر ساخت اجتماعی و سیاسی، فرهنگی و فیزیکی وابستهاند. در همین راستا، بویکس و استوکس (Boix, C., & Stokes, S. C. 2003) نیز تأکید میکنند که پایداری دموکراسی به تعادل قدرت میان نیروهای اجتماعی وابسته است. این تعادل بدون وجود یک جامعه مدنی سازمانیافته و مستقل شکل نمیگیرد. در این چارچوب، زیرساخت نه یک عامل جانبی، بلکه شرط بنیادین کنش آزادی خواهانه، دموکراتیک معطوف به توسعه فراگیر و پایدار است. در مقابل، مداخله نظامی خارجی با ایجاد نااطمینانی، تخریب ظرفیتهای نهادی و امنیتیسازی فضا، فرآیند شکلگیری این پیمانها را مختل میکند. تجربههای تطبیقی در عراق، لیبی و سوریه نشان میدهد جنگ به آسیب به زیرساختهای مدنی، به بیثباتی و خشونت ساختاری میانجامد.
در ادبیات گذار به دموکراسی، شرط اساسی برای تحقق یک گذار درونزای مبتنی بر توسعه جامعه مدنی با سمت و سوی توسعه پایدار، وجود و تقویت زیرساختهای نهادی، ارتباطی و سازمانی مستقل است که امکان کنش جمعی پایدار، تولید اعتماد اجتماعی و شکلگیری ائتلافها و «پیمانهای سیاسی» را فراهم میکند. بر اساس رویکردهایی مانند اودانل و اشمیتر و نیز تحلیلهای بعدی، جامعه مدنی زمانی میتواند به نیروی محرک گذار تبدیل شود که از حداقلی از خودمختاری نسبت به دولت، دسترسی به شبکههای ارتباطی (مانند رسانهها و اینترنت)، ظرفیت بسیج و سازماندهی، و تداوم نهادی برخوردار باشد. این زیرساختها بهمثابه شرط امکان، فضای عمومی را بازتولید کرده و زمینه مذاکره، چانهزنی و مهار خشونت را فراهم میسازند؛ در غیاب آنها، کنش مدنی پراکنده، شکننده و بهراحتی قابل سرکوب شده و گذار درونزا یا متوقف میشود یا به بیثباتی و فروپاشی میانجامد (2003 Bunce, V., & Wolchik,).
بنیاد نظری تحلیل و تبیین مسئولیت ساختاری
این یادداشت یک بررسی مقایسه بین المللی و تجربی نیست بلکه تحلیل نظری-تبیینی است که بر شناسایی سازوکارهای علّی تمرکز دارد که هدف آن، تبیین رابطه میان جنگ، زیرساخت و گذار درونزا است، نه صرفاً توصیف. در این چارچوب، هرچند جنگ بهعنوان یک عامل خارجی نقش مهمی در اختلال در فرایند توسعه فراگیر و پایدار ایفا میکند، اما مسئولیت اصلی این اختلال بر عهده ساختار سیاسی حاکم در ایران است.
این مسئولیت در سه سطح قابل تحلیل است:
• اخلاقی: تقدم بقا و منافع سیاسی بر رفاه عمومی، که جامعه را در معرض جنگ و تخریب قرار داده است.
• سیاسی: انسداد سیستماتیک جامعه مدنی و تضعیف نهادهای مستقل، که زیرساخت گذار را پیشاپیش محدود کرده است.
• مدیریتی: بهرهبرداری از بحران برای بازتولید کنترل سیاسی از طریق امنیتیسازی و سرکوب.
• جامعه مدنی ایران پیش از جنگ: شکلگیری تدریجی زیرساخت گذار
پیش از جنگ ۱۴۰۵، ایران شاهد شکلگیری تدریجی یک زیرساخت مدنی پویا بود. اعتراضات سراسری ۱۴۰۴، که از بحران اقتصادی آغاز شد، بهسرعت به یک جنبش اجتماعی گسترده تبدیل گردید. در این دوره، شبکههایی از دانشجویان، کارگران، معلمان و روشنفکران توانستند نوعی هماهنگی افقی ایجاد کنند. بیانیههای مشترک این گروهها نشاندهنده سطحی از همگرایی گفتمانی بود که بر تغییر درونزا و رد مداخله خارجی تأکید داشت. این وضعیت با مدل «احیای جامعه مدنی» در نظریه گذار همخوانی داشته و نشاندهنده شکلگیری زیرساختی بود که میتوانست زمینهساز گذار دموکراتیک باشد.
جنگ ۱۴۰۵ مداخله نظامی و اختلال ساختاری: تخریب زیرساختهای گذار
جنگ ۱۴۰۵ در لحظهای آغاز شد که این زیرساخت در حال تقویت بود و از طریق چند سازوکار اصلی آن را مختل کرد:
۱. رالی دور پرچم (Rally around the flag effect) و تضعیف بسیج مدنی
تهدید خارجی موجب تقویت انسجام نظام اقتدارگرا و تقویت هسته سخت رژیم و تضعیف اعتراضات شد. در نتیجه، فضای عمومی که همچون زیر ساخت فعالیت شبکههای مدنی که در حال شکلگیری بودند، یا سرکوب شدند یا کارکرد خود را از دست دادند.
۲. امنیتیسازی و فروپاشی فضای عمومی
جنگ به نظامی-پلیسی سازی فضای عمومی انجامید. قطع ارتباطات نظیر قطع اینترنت، سرکوب رسانهها و محدودسازی کنشگران، زیرساخت ارتباطی جامعه مدنی را از بین برد.
۳. تخریب فیزیکی و اقتصادی زیرساختها
پیامدهای جنگ، از تخریب زیرساختهای حیاتی تا بحران اقتصادی، ظرفیت سازمانیابی جامعه را کاهش داد. در شرایط بقا، کنش سیاسی به حاشیه رانده میشود.
ترجیحات نخبگان نظامی و رانتی: اختلال بهمثابه تعادل مطلوب
یکی از استدلالهای کلیدی این یادداشت آن است که اختلال در گذار درونزا، برای بخشی از نخبگان حاکم — بهویژه نخبگان نظامی و رانتی — همراستا با منافع آنان است.
در شرایط بحران و نااطمینانی:
- امکان شکلگیری ائتلافهای دموکراتیک کاهش مییابد؛
- امنیتیسازی، سرکوب را مشروع میسازد؛
- تخریب زیرساختها وابستگی جامعه به دولت را افزایش میدهد؛
- و رقابت سیاسی از طریق برچسبزنی حذف میشود.
در این چارچوب، بحران بهعنوان یک «تعادل مطلوب» عمل میکند که در آن هزینههای گذار (پاسخگویی، شفافیت، توزیع قدرت) به تعویق میافتد.
از دست رفتن عاملیت داخلی و بحران مشروعیت
جنگ همچنین به کاهش عاملیت جامعه مدنی انجامید. کنشگران داخلی بهعنوان «عامل خارجی» معرفی شدند و انگاره دموکراسی بهعنوان پروژهای وارداتی بیاعتبار شد. این امر نهتنها مشروعیت کنش مدنی را کاهش داده ، بلکه مسیر گذار درونزا را نیز مسدود ساخت.
شواهد تطبیقی: اهمیت زیرساخت در گذار
تجربههای بینالمللی نشان میدهند که نبود زیرساخت مدنی به فروپاشی منجر میشود. در لیبی و عراق، حذف رژیم بدون وجود نهادهای جایگزین، به بیثباتی و خشونت انجامید. این موارد نشان میدهند که مسئله اصلی، وجود زیرساختی است که بتواند نظم جدید را پشتیبانی کند. بنابراین دلبستگی به مداخله مستقیم خارجی — و بهویژه دعوت به حمله نظامی — در تعارض بنیادین با رویکرد «گذار درونزا» و تقویت جامعه مدنی قرار میگیرد، زیرا بر اساس ادبیات گذار به دموکراسی، توسعه فراگیر پایدار محصول کنش جمعی داخلی، نهادسازی تدریجی و شکلگیری پیمانهای سیاسی میان نیروهای اجتماعی و نخبگان است، نه نتیجه تحمیل بیرونی. در چارچوبهای نظری اودانل و اشمیتر، و نیز در تحلیلهای بویکس و استوکس، جامعه مدنی زمانی میتواند نقش موتور گذار را ایفا کند که از عاملیت مستقل (Agency)، زیرساختهای ارتباطی و ظرفیت سازماندهی برخوردار باشد؛ حال آنکه مداخله خارجی دقیقاً این مؤلفهها را تضعیف میکند.
از یکسو، جنگ و تهدید خارجی با ایجاد «Rally around the flag effect» و امنیتیسازی فضا، به تقویت انسجام نظام اقتدارگرا و مشروعیتبخشی به سرکوب داخلی میانجامد و مخالفان را بهعنوان «عامل بیگانه» بیاعتبار میسازد. از سوی دیگر، در ادبیات ناسیونالیسم و مشروعیت سیاسی، وابستگی به نیروی خارجی به کاهش سرمایه نمادین و اجتماعی اپوزیسیون منجر میشود و امکان شکلگیری ائتلافهای گسترده داخلی را از بین میبرد. افزون بر این، تجربههای تطبیقی در عراق و لیبی نشان میدهد که مداخله نظامی، با تخریب زیرساختهای نهادی و اجتماعی، نه به گذار دموکراتیک بلکه به خلأ قدرت، بیثباتی و خشونت منجر میشود؛ وضعیتی که در آن جامعه مدنی بهجای تقویت، تضعیف میشود. در نتیجه، دعوت به مداخله خارجی در عمل به تضعیف همان زیرساختها و ظرفیتهایی میانجامد که شرط لازم برای یک گذار درونزای پایدار و مبتنی بر جامعه مدنی هستند ( Bellin2004).
نتیجهگیری: دموکراسی به زیرساخت نیاز دارد، نه بحران
تحلیل این یادداشت نشان میدهد که جنگ ۱۴۰۵ با تخریب زیرساختهای مدنی، گذار درونزا را مختل کرده است. در عین حال، ساختار سیاسی حاکم و ترجیحات مقامات رانتی-نظامی نقش تعیینکنندهای در تداوم این اختلال داشتهاند. بنابراین دل بستن به مداخله نظامی برخی برای گذار از رژیم در تقابل با گذار سیاسی درونزا مبتنی بر جامعه مدنی است. گذار درونزای دموکراتیک پایدار تنها در صورتی امکانپذیر است که خودداری از دلبستگی به مداخله خاریجی زیرساختهای مدنی — از شبکههای ارتباطی تا نهادهای اجتماعی — بازسازی و تقویت شوند. در این مسیر، هرگونه مداخلهای که به این زیرساختها آسیب بزند، نهتنها کمکی به روند درونزای دموکراسی مبتنی بر توسعه جامعه مدنی نمیکند، بلکه آن را به تعویق میاندازد.
■ ضمن احترام به استاد عزیز آقای احمد علوی؛
آنچه بنظر من در این تحلیل مغفول مانده، نه نقش جنگ، بلکه ماهیت خودِ نظام سیاسی در ایران است. نویسنده محترم با اتکا به ادبیات کلاسیک گذار از اودانل و اشمیتر تا دیگر نظریهپردازان — بهدرستی بر اهمیت جامعه مدنی و زیرساختهای نهادی تأکید میکند، اما یک پیشفرض کلیدی را نادیده میگیرد: این نظریهها عمدتاً در بستر نظامهایی شکل گرفتهاند که اساساً امکان تنفس جامعه مدنی و شکلگیری «پیمانهای سیاسی» در آنها وجود داشته است.
مسئله ایران اما صرفاً ضعف زیرساخت نیست، بلکه انسداد ساختاری آن است. در نظامی که بقای خود را نه در توسعه، بلکه در بحران، امنیتیسازی و حذف سازمانیافته هرگونه استقلال مدنی تعریف کرده، جامعه مدنی نه تضعیفشده بلکه اصولاً ناممکن است. در چنین چارچوبی، ارجاع به «گذار درونزا» بدون توجه به این انسداد، بیش از آنکه تحلیلی واقعبینانه باشد، نوعی انتزاع نظری است.
به بیان دیگر، پرسش اصلی این نیست که جنگ چه بر سر جامعه مدنی میآورد، بلکه این است که آیا اساساً در جمهوری اسلامی، جامعه مدنیِ مستقل امکان تبدیل شدن به نیروی گذار را داشته یا دارد؟ بدون پاسخ به این پرسش، هر تحلیلی از مسیر گذار — چه در شرایط جنگ و چه در غیاب آن — ناگزیر بر زمینی لغزان بنا خواهد شد.
امیر دها
■ آقای دها گرامی، نخست سپاس از بذل توجه شما، در متن یادداشت به مطلبی که شما به درستی اشاره کرده اید کم یا بیش پرداخته شده است آنجا که آمده است: اما مسئولیت اصلی این اختلال بر عهده ساختار سیاسی حاکم در ایران است.
این مسئولیت در سه سطح قابل تحلیل است:
• اخلاقی: تقدم بقا و منافع سیاسی بر رفاه عمومی، که جامعه را در معرض جنگ و تخریب قرار داده است.
• سیاسی: انسداد سیستماتیک جامعه مدنی و تضعیف نهادهای مستقل، که زیرساخت گذار را پیشاپیش محدود کرده است.
• مدیریتی: بهرهبرداری از بحران برای بازتولید کنترل سیاسی از طریق امنیتیسازی و سرکوب.
• جامعه مدنی ایران پیش از جنگ: شکلگیری تدریجی زیرساخت گذار
در یادداشتهای دیگر هم به ستیزه حاکمیت با جامعه مدنی و سرکوب آن به مثابه سرکوب موتور توسعه فراگیر و پایدار پرداخته شده است. با این همه شاید لازم باشد که بیشتر به آن پرداخته شود. در این میان باید به نقش اپوزیسیون هم در ناتوانی جامعه مدنی نیز باید پرداخته شود که در یادداشت هفته گذشته به آن پرداخته شود و در آینده پرداخته خواهد شد. نکته پنهانی نیست که بخشی از مسئله هم مخالفین حاکمیت است هرچند مسئولیت اصلی، اخلاقی، حقوقی، سیاسی و مدیریت وضعیت فعلی و سبب الاسباب ماجرا رژیم حاکم است. حتما بیشتر پرداخته خواهد شد.
پیروز و سرفراز باشید، احمد علوی
■ جنگ بهمثابه گسست: بازاندیشی در نسبت بحران، زیرساخت و گذار سیاسی در ایران. این مقاله دیدگاه رایج درباره نقش جنگ در فرآیندهای گذار دموکراتیک را به چالش میکشد و بازاندیشی در آن را ضروری میداند. برخلاف تلقی معمول که جنگ را صرفاً عاملی مخرب و مانع گذار میداند، در نظامهای اقتدارگرای گرفتار در تعادلهای پایدار، شوکهای برونزا مانند جنگ میتوانند بهعنوان گسستهای تسهیلگر تغییر عمل کنند و فرصتهایی برای بازآرایی قدرت و تقویت ظرفیتهای جامعه مدنی فراهم آورند. شواهد تاریخی و نظری نشان میدهند که جنگ نه تنها تخریب میکند، بلکه ساختار سیاسی را بازسازی کرده و امکان گذار سیاسی را ایجاد مینماید (Tilly, 1978).
گذار درونزا و برونزا. ادبیات گذار به دموکراسی، تمایزی کلاسیک میان «گذار درونزا» و «گذار برونزا» قائل است. (O’Donnell & Schmitter, 1986). گذارهای درونزا عمدتاً محصول انباشت تدریجی زیرساختهای جامعه مدنی—از نهادهای مستقل گرفته تا شبکههای ارتباطی و سرمایه اجتماعی—در نظر گرفته میشوند، در حالی که گذار برونزا از طریق مداخله خارجی تحمیل میشود. معمولاً شوکهایی مانند جنگ بهعنوان عوامل مخرب تلقی میشوند که زیرساختها را تضعیف و مسیر گذار را مختل میکنند. اما این نگاه تنها بخشی از واقعیت را توضیح میدهد. در بسیاری از نظامهای اقتدارگرا، مسیرهای تدریجی بهدلیل محدودیتهای ساختاری مسدود شدهاند و جنگ میتواند نه مانع، بلکه تسهیلگر تغییر سیاسی باشد.
پرسش و فرضیه: پرسش: جنگ یا بحران نظامی چگونه میتواند بر مسیرهای گذار درونزای ایران تأثیر بگذارد؟
فرضیه: در شرایطی که زیرساختهای جامعه مدنی بهطور سیستماتیک محدود شدهاند، جنگ میتواند بهعنوان یک عامل گسست عمل کند و زمینههای لازم برای تغییر سیاسی را فراهم آورد.
پیمانهای سیاسی و زیرساختهای گذار: (O’Donnell & Schmitter, 1986) استدلال میکنند که گذار دموکراتیک مستلزم شکلگیری پیمانهای سیاسی میان نخبگان و نیروهای اجتماعی است و این فرآیند به حداقلی از سازمانیابی، اعتماد اجتماعی و ارتباط متقابل نیاز دارد. Boix & Stokes (2003) نیز تأکید میکنند که پایداری دموکراسی بدون تعادل قدرت میان نیروهای اجتماعی و یک جامعه مدنی مستقل امکانپذیر نیست.
جنگ و ساختار قدرت: Charles Tilly (1978) در جمله مشهور خود میگوید: «جنگ، دولت را ساخت و دولت، جنگ را.» این نقلقول نشان میدهد که جنگ میتواند ساختار سیاسی را بازآرایی کند و نه صرفاً تخریب نماید. شواهد تاریخی از اروپا و خاورمیانه حاکی از آن است که جنگ همزمان میتواند فرصتها و محدودیتها را ایجاد کند (Capoccia & Kelemen, 2007). ثبات اقتدارگرایانه و نقش شوک: نظامهای اقتدارگرا با ایجاد تعادلهای پایدار، کنش جمعی و شکلگیری تدریجی نهادهای مدنی را محدود میکنند (Acemoglu & Robinson, 2006). در چنین شرایطی، مسیرهای گذار تدریجی عملاً بیاثر هستند مگر آنکه شوکهای خارجی ساختار قدرت را برهم بزنند.
تعادل اقتدارگرایانه در ایران: در ایران، نهادهای مستقل یا وجود خارجی ندارند، و یا محدود یا سرکوب شدهاند، هزینه کنش جمعی بالا است و شبکههای ارتباطی تحت کنترل شدید قرار دارند. این وضعیت نوعی تعادل اقتدارگرایانه پایدار ایجاد کرده است، جایی که بقا و کنترل رژیم برای نخبگان کمهزینهتر از تغییر سیاسی است.
جنگ بهمثابه گسست: در این چارچوب، جنگ میتواند: هزینههای حکمرانی را افزایش دهد و ظرفیت دولت برای حفظ نظم موجود را کاهش دهد؛ مشروعیت سیاسی را فرسایش دهد و ناکارآمدیها و شکستها را آشکار کند؛ تفرقه در میان نخبگان را تشدید کرده و فرصتهای بازآرایی قدرت را ایجاد نماید. این فرآیندها تعادل پیشین را به وضعیتی ناپایدار تبدیل میکنند و زمینههای لازم برای گذار درونزا را فراهم میآورند. بازخوانی اثر «گرد همآیی حول پرچم»: پدیده «گرد همآیی حول پرچم» ممکن است در کوتاهمدت انسجام ایجاد کند، اما در ایران کنونی، با کاهش مشروعیت و افزایش شناخت انتقادی مردم، بسیج اولیه میتواند به نارضایتی و افشای اختلافات داخلی تبدیل شود.
تجربه تاریخی نشان میدهد که اگرچه جنگ هشتساله ایران و عراق در زمان خود به تحکیم قدرت انجامید، اما امروز شرایط کاملاً متفاوت است؛ در وضعیت کنونی، با افزایش نارضایتی و فاصله میان مردم و رژیم سرکوبگر، جنگ میتواند محرکی برای تشدید شکافها و تسریع گذار سیاسی باشد. وارونگی رابطه زیرساخت و گذار: فرض رایج این است که اگر زیرساختهای جامعه مدنی قوی باشند، گذار دموکراتیک رخ میدهد.
اما تاریخ نشان میدهد که اغلب اتفاق برعکس است: وقتی یک بحران یا گسست سیاسی رخ میدهد، تازه زمینه برای شکلگیری زیرساختها و نهادهای مدنی فراهم میشود. به بیان سادهتر، زیرساختها معمولاً قبل از تغییر شکل نمیگیرند، بلکه پس از آن رشد میکنند. بنابراین، جنگ میتواند نقش کاتالیزور را ایفا کند و زمینههای گذار را ایجاد نماید.
نتیجهگیری: دیدن جنگ بهعنوان یک مانع ذاتی برای گذار، تصویر ناقصی از واقعیت ارائه میدهد. در نظامهای اقتدارگرای گرفتار در تعادلهای پایدار، شوکهای خارجی مانند جنگ میتوانند: ساختار قدرت را بازآرایی کنند؛ مشروعیت رژیم را کاهش دهند؛ زمینههای لازم برای سازماندهی جامعه مدنی را فراهم کنند.
این بدان معنا نیست که جنگ مطلوب است، بلکه نشان میدهد که بدون گسست شدید، گذار سیاسی اساساً رخ نمیدهد. بازاندیشی در نسبت میان ثبات، بحران و تغییر ضروری است و آنچه گاه بهعنوان مانع تصور میشود، در سطحی عمیقتر میتواند شرط امکان تحول باشد. چند نمونه مهم که در آنها شوکهای خارجی (بهویژه جنگ) به بازآرایی قدرت، فرسایش مشروعیت و ایجاد فضا برای کنش جمعی کمک کردهاند عبارتاند از:
۱. آرژانتین (جنگ فالکلند/مالویناس، ۱۹۸۲). شکست در جنگ فالکلند ضربهای جدی به حکومت نظامی وارد کرد: مشروعیت رژیم بهشدت تضعیف شد؛ شکاف درون نخبگان تشدید گردید؛ اعتراضات مردمی اوج گرفت و مسیر گذار به دموکراسی (۱۹۸۳) هموار شد.
۲. پرتغال (جنگهای استعماری، دهه ۶۰–۷۰). فرسایش ناشی از جنگهای طولانی در آفریقا زمینهساز انقلاب میخک شد: ارتش دچار شکاف شد؛ هزینههای جنگ مشروعیت رژیم سالازار/کایتانو را کاهش داد؛ شبکههای مدنی و حزبی بهسرعت پس از گسست رشد کردند.
۳. روسیه (جنگ جهانی اول، ۱۹۱۷). فشارهای جنگی در جنگ جهانی اول به فروپاشی نظم تزاری انجامید: بحران اقتصادی و نظامی مشروعیت حکومت را از بین برد؛ شکاف در نخبگان و ارتش افزایش یافت؛ انقلاب ۱۹۱۷ بهعنوان یک گسست بنیادین رخ داد (هرچند به دموکراسی پایدار منجر نشد، اما نمونهای روشن از «گسستِ برهمزننده تعادل» است).
۴. صربستان (جنگ کوزوو، ۱۹۹۹). پیامدهای جنگ کوزوو و بمباران ناتو: مشروعیت اسلوبودان میلوشویچ بهشدت تضعیف شد؛ اپوزیسیون تقویت و بسیج اجتماعی گسترش یافت؛ در نهایت، رژیم در سال ۲۰۰۰ سقوط کرد.
۵. اوکراین (پس از ۲۰۱۴). در پی الحاق کریمه و جنگ در شرق، جنگ نهتنها به تضعیف ساختارهای پیشین انجامید، بلکه با بازتعریف هویت سیاسی و تقویت بسیج اجتماعی و سازمان یابی مدنی، به بازآرایی قدرت و تعمیق مسیرهای تحول منجر شد.
با احترام، شهرام
■ آقای شهرام گرامی، سپاسگذارم از بذل توجه شما
در متن یادداشت من اساسا از یک مانع ذاتی برای گذار گفتگو نشده است، چرا که در ادبیات معاصر علوم اجتماعی، رویکردهای ذاتگرایانه (Essentialism) که پدیدهها را دارای ماهیتهای ثابت، تغییرناپذیر و مستقل از زمینههای تاریخی و نهادی میدانند، بهطور فزایندهای به حاشیه رانده شدهاند. در مقابل، پارادایمهای جدید بر مفاهیمی همچون وابستگی به مسیر (Path Dependence)، نقاط عطف بحرانی (Critical Junctures) و برساختگرایی نهادی (Institutional Constructivism) تأکید دارند. بر اساس این رویکردها، پیامدهای سیاسی و اجتماعی نه از ذات پدیدهها، بلکه از تعامل پیچیده میان ساختارها، کنشگران و شوکهای تاریخی ناشی میشوند. پیش فهم فلسفه علوم اجتماعی نوشته های من مبتنی بر برساخت گرایی و نظریه غیر جبری (Contingency) بودن مناسبات و تحولات اجتماعی است هر چند که این نظریه را هم باید با احتیاط بکار برد. بنابراین قطعیت و یا عمومیت در خصوص گزاره های علوم اجتماعی و بطور خاص مناسبات سیاسی مستند به استدلال قانع کننده نیست و با یافته های تجربی سازگاری ندارد. در این چارچوب، جنگ نیز نمیتواند بهصورت ذاتگرایانه و علی العموم و یا صرفاً بهعنوان پدیدهای مشوق یا مخرب یا مانع دموکراسی در نظر گرفته شود، بلکه باید آن را بهمثابه یک شوک برونزا تحلیل کرد که بسته به شرایط نهادی و اجتماعی، میتواند پیامدهای متفاوتی به همراه داشته باشد.
در یادداشت من بین سه مفهوم جنگ، توسعه جامعه مدنی و گذار در سمت و سوی توسعه فراگیر و پایدار در زمینه و زمانه و کنتکست ایران تاکید شده است و ادبیات مربوطه نیز در همین زمینه بکار گرفته شده است. از آنجایی که ذات گرایی، قطعیت و تعمیم در گفتگوی ما جایی ندارد بنابراین این سه مفهوم را هم باید در چارچوب یاد شده بکاربرد. بنابراین فروپاشی، سقوط، جنگ داخلی و... مد نظر نیست چون دارای هزینه های گزاف هستند که باید از آن اجتناب کرد. مواردی که شما ذکر کرده اید و صحت هم دارد ناظر به فروپاشی این نگاه نوعی تحول خواهی درون زا را نمایندگی می کند تا از مداخله خارجی جلوگیری شده و با حداقل هزینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و...در حد مطلوبی به نتیجه مطلوب جامعه برسد
چارچوب نظری: گذار دموکراتیک و مسئله گسست
ادبیات گذار به دموکراسی، بهویژه در آثار گیرمو اودانل (Guillermo O’Donnell) و فیلیپ اشمیتر (Philippe C. Schmitter)، بر تمایز میان گذارهای درونزا و برونزا تأکید دارد. گذار درونزا عمدتاً نتیجه تعامل تدریجی میان مقامات حکومتی و نیروهای اجتماعی، شکلگیری پیمانهای سیاسی و انباشت ظرفیتهای نهادی در جامعه مدنی است. در مقابل، گذار برونزا از طریق مداخله خارجی یا فروپاشی ناگهانی نظم سیاسی تحمیل میشود.
با این حال، این دوگانه کلاسیک در بسیاری از موارد قادر به توضیح پویاییهای واقعی تغییر سیاسی نیست. بهویژه در نظامهای اقتدارگرا که در تعادلهای پایدار گرفتار شدهاند، مسیرهای تدریجی گذار اغلب مسدود میشوند. در چنین شرایطی، مفهوم «گسست» بهعنوان یک نقطه عطف بحرانی اهمیت مییابد. اما بحث ما گذار است. چو گسست در کنتکست ایران با توجه به سرکوب شدید، عدم انسجام مخالفان و... ممکن است به نتایج غیر قابل پیشبینی بی انجامد.
جنگ و بازآرایی ساختار قدرت
تحلیل کلاسیک چارلز تیلی (Charles Tilly) مبنی بر اینکه «جنگ، دولت را ساخت و دولت، جنگ را»، نشان میدهد که جنگ صرفاً پدیدهای مخرب نیست، بلکه میتواند به بازسازی و بازآرایی ساختارهای سیاسی منجر شود. جنگها با افزایش هزینههای حکمرانی، فشار بر منابع دولتی و تغییر در روابط میان دولت و جامعه، تعادلهای موجود را دگرگون میکنند.
با این حال، پیامدهای این دگرگونیها از پیش تعیینشده نیستند. همانگونه که در آثار دارون عجماوغلو (Daron Acemoglu) و جیمز رابینسون (James A. Robinson) نشان داده شده است، شوکهای بزرگ میتوانند به مسیرهای متفاوتی منتهی شوند: از دموکراتیزاسیون تا بازتولید اقتدارگرایی.
شواهد تجربی نمونههایی از نقش جنگ در ایجاد گسست:
آرژانتین (Argentina) – جنگ فالکلند (Falklands War) پرتغال (Portugal) – جنگهای استعماری (Colonial Wars) صربستان (Serbia) – جنگ کوزوو (Kosovo War)
با این حال، برای پرهیز از سوگیری تحلیلی، توجه به مواردی که در آنها جنگ به نتایجی متفاوت انجامیده نیز ضروری است. در برخی موارد، جنگ نهتنها به گذار دموکراتیک منجر نشده، بلکه به تقویت اقتدارگرایی یا فروپاشی دولت بدون شکلگیری نظم دموکراتیک انجامیده است:
عراق (Iraq) – جنگ ایران و عراق (Iran–Iraq War, 1980–1988): جنگ به تقویت دولت امنیتی، تمرکز قدرت و تثبیت اقتدارگرایی در دوره صدام حسین انجامید.
کره شمالی (North Korea) – جنگ کره (Korean War, 1950–1953): جنگ به تحکیم یک رژیم کاملاً بسته و نظامیگرا منجر شد.
سوریه (Syria) – جنگ داخلی (Syrian Civil War, از 2011): جنگ به فروپاشی بخشی از ساختار دولت، بیثباتی مزمن و عدم تحقق گذار دموکراتیک انجامیده است. اما بعدا با روند جدیدی که پیش آمد و هزینه های گزاف هنوز هم معلوم نیست به کجا می کشد.
لیبی (Libya) – مداخله نظامی و سقوط رژیم (2011): فروپاشی دولت قذافی بدون ایجاد نهادهای پایدار دموکراتیک، به وضعیت دولت شکستخورده و چندپارگی قدرت انجامید.
اریتره (Eritrea) – جنگ استقلال و پس از آن (1991 به بعد): پس از استقلال، نظامی اقتدارگرا و بسته شکل گرفت که یکی از سختگیرانهترین رژیمهای سیاسی جهان محسوب میشود.
این موارد نشان میدهند که جنگ بهخودیخود نه ضامن قطعی، عام یا «ذاتی» دموکراتیزاسیون است و نه لزوماً مانع آن. بلکه پیامدهای آن بهشدت به شرایط زمینهای، از جمله ظرفیت نهادی، ساختار اجتماعی، میزان انسجام مقامات حکومتی و سطح سازمانیافتگی جامعه مدنی وابسته است.
در مورد ایران، افزودن «نمونههای مقابل» بهمعنای صورتبندی روشن چند مسیر محتمل است؛ یعنی جنگ یا شوک نظامی میتواند به پیامدهای متفاوتی بینجامد و هیچیک از این مسیرها از پیش تضمینشده نیست. در اینجا، تحلیل بهصورت سناریوهای رقیب و شروط تحقق هر یک ارائه میشود.
۱. سناریوی «تقویت اقتدارگرایی»
در این مسیر، جنگ بهجای تضعیف، به انسجامبخشی درون حاکمیت و گسترش ظرفیت سرکوب میانجامد:
بسیج امنیتی و نظامیسازی سیاست: اولویتیافتن امنیت، توجیهگر گسترش اختیارات نهادهای قهری میشود. اثر «گردهمآیی حول پرچم» (Rally ’round the flag): در کوتاهمدت، بخشی از جامعه در برابر تهدید خارجی همگرا میشود. کنترل اطلاعات و محدودسازی فضاهای ارتباطی: جنگ بهانهای برای تشدید سانسور و مهار شبکههای اجتماعی فراهم میکند. حذف یا حاشیهرانی رقبا درون مقامات حکومتی : جنگ میتواند به «یکدستسازی» بیشتر بینجامد.
شرطهای تقویت این سناریو: انسجام بالای مقامات حکومتی ، دسترسی پایدار به منابع (مالی/نظامی)، و حفظ کارآمدی نسبی دستگاه سرکوب.
۲. سناریوی «گسست و بازآرایی قدرت»
در این مسیر، جنگ بهعنوان یک گسست (Critical Juncture) عمل کرده و تعادل اقتدارگرایانه را برهم میزند:
افزایش هزینههای حکمرانی: فشار مالی و اداری، کارایی دولت را کاهش میدهد. فرسایش مشروعیت: ناکامیهای نظامی/اقتصادی روایتهای رسمی را تضعیف میکند. شکاف در میان مقامات حکومتی : اختلاف بر سر مدیریت جنگ و پیامدهای آن تشدید میشود. کاهش نسبی ظرفیت سرکوب: تمرکز منابع بر جبهه خارجی میتواند کنترل داخلی را تضعیف کند. گشایش برای بسیج اجتماعی: فضاهایی— حتی محدود — برای سازمانیابی و اعتراض شکل میگیرد.
شرطهای لازم: وجود حداقلی از شبکههای اجتماعی و اعتماد، بروز شکاف معنادار در مقامات حکومتی ، و کاهش ملموس کارایی سرکوب.
۳. سناریوی «فروپاشی بدون دموکراسی»
در این مسیر، جنگ به تضعیف دولت بدون شکلگیری بدیل نهادی میانجامد:
اختلال در زیرساختها و اقتصاد چندپارگی مراکز قدرت و افزایش کنشگران مسلح/نیمهخودمختار افول ظرفیت حکمرانی و خدمات عمومی فقدان اپوزیسیون سازمانیافته و برنامهمحور
شرطهای تقویت این سناریو: نبود سازمانهای میانجی (احزاب/سندیکاها)، شکافهای اجتماعی عمیق، و فقدان اجماع حداقلی بر قواعد بازی پس از گسست.
جمعبندی تحلیلی برای ایران
در ایران، همانگونه که در چارچوب «تعادل اقتدارگرایانه» (Authoritarian Equilibrium) توضیح داده شد، مسیرهای تدریجی گذار محدود هستند. بااینحال، این واقعیت بهمعنای آن نیست که جنگ لزوماً به گذار دموکراتیک منجر میشود. برعکس، تجربههای تطبیقی نشان میدهد:
جنگ میتواند اقتدارگرایی را تشدید کند (اگر انسجام مقامات حکومتی و ظرفیت سرکوب بالا بماند)،
یا به گسست و بازآرایی قدرت بینجامد (اگر شکاف مقامات حکومتی و افت کارایی سرکوب رخ دهد)،
یا به بیثباتی مزمن و فروپاشی بدون دموکراسی ختم شود (اگر نهادهای جایگزین وجود نداشته باشند).
بنابراین، نتیجه به ترکیب شروط زمینهای بستگی دارد، نه به «ذات» جنگ. از منظر تحلیلی، مهمترین متغیرهای تعیینکننده در ایران عبارتاند از:
میزان انسجام یا شکاف در نیروهای حاکم که دارای قطعیت نیست و از قضا نشانه ای از شکاف دست کم تاکنون دیده نمی شود. ظرفیت و کارایی دستگاه سرکوب در شرایط جنگی که بسیار شدید است نمونه اعدامهای روزمره شاهد این مدعای سطح سازمانیافتگی مخالفان که شواهد عکس آنرا نشان میدهد وضعیت اقتصادی و توان دولت در تأمین هزینههای جنگ و حکمرانی که تاکنون شاهدی بر ضعف آن نیست، به دلیل صادرات نفت خام و شبکه قاچاق ارز و.. وجود یا فقدان بدیلهای سیاسی معتبر و هماهنگ، شواهد نشان از رقابت شدید مخالفان و نبود انسجام است.
در نتیجه، تحلیل جنگ بهعنوان «گسست» باید همواره با در نظر گرفتن چندگانگی مسیرهای ممکن (Multiple Pathways) و عدم قطعیت نتایج همراه باشد.
بنابراین آن یادداشت نظری با توجه موارد بالا و ویژگیهای خاص ایران تدوین شده بود. سپاسگذارم از مواردی که ذکر کردید و به تعمیق بحث کمک کرد. پیروز و سرفراز باشید.
احمد علوی
■ آقای علوی گرامی، با تشکر از توجه و وقتی که برای پاسخ صرف کردید،
مسئله در نوشتهی شما صرفاً یک اختلاف نظر نیست، بلکه با یک تناقض تحلیلی مواجهیم. شما از یکسو تأکید میکنید که گذار دموکراتیک مستلزم زیرساختهای اجتماعی، نهادهای مستقل و امکان انباشت تدریجی قدرت در جامعه است؛ اما از سوی دیگر، درباره ساختاری سخن میگویید که دقیقاً همین پیشنیازها را بهصورت سیستماتیک تضعیف یا حذف کرده است. پرسش روشن است:
در سیستمی که نه امکان شکلگیری نهاد مستقل را میدهد، نه گردش نخبگان را میپذیرد و نه حداقل سازمانیابی اجتماعی را تحمل میکند، «گذار درونزا» بر چه بنیانی میتواند شکل بگیرد؟
اگر پاسخ «زمان» است، این دیگر تحلیل نیست، بلکه تعویق مسئله است.
بیش از چهار دهه گذشته و در این مدت، هر بار که جامعه به سطحی از کنش جمعی نزدیک شده، این ظرفیت نه انباشته، بلکه با سرکوب سیستماتیک تضعیف و به عقب رانده شده است. این یک استثنا نیست، بلکه یک الگوی تکرارشونده است.
شما جنگ را، بهدرستی، عاملی مخرب برای گذار میدانید؛ اما از این نکته عبور میکنید که در غیاب جنگ نیز، همین ساختار سیاسی عملاً هر مسیر درونزایی را مسدود کرده است. به بیان دیگر، از «مسیر ممکن» سخن میگویید، بدون آنکه نشان دهید این مسیر در واقعیت موجود، حتی حداقلی از امکان تحقق دارد. ارجاع به تجربه سایر کشورها نیز زمانی معتبر است که حداقلی از شباهت نهادی وجود داشته باشد. در بسیاری از آن موارد، شکاف در حاکمیت، نهادهای نیمهمستقل یا امکان چانهزنی سیاسی وجود داشته است. برای مثال، در لهستان ۱۹۸۹ (گفتگوهای میزگرد)، حکومت کمونیستی و اتحادیه مستقل کارگری «همبستگی» وارد مذاکره شدند.
نکته مهم: «همبستگی» یک نهاد مستقل واقعی بود (نه زیر کنترل دولت) یا در روند پایان آپارتاید در آفریقای جنوبی—که در آن ANC یک نیروی سازمانیافته و دارای مشروعیت اجتماعی بود—و حتی در شیلیِ پینوشه، که رژیم ناگزیر به برگزاری همهپرسی شد و اپوزیسیون توانست کمپین رسمی برگزار کند، نوعی چانهزنی واقعی میان قدرت سیاسی و نیروهای اجتماعی شکل گرفت؛ چانهزنیای که بر وجود نهادهای مستقل، شکاف در حاکمیت و امکان حداقلیِ رقابت استوار بود. پرسش اینجاست که کدامیک از این شرایط در ایران امروز قابل مشاهده است؟ عناصری که یا حذف شدهاند یا بهشدت محدودند؛ و بدون آنها، قیاس از اساس مخدوش است.
در نهایت، آنچه شما «گذار درونزا» مینامید، بیش از آنکه یک مسیر تحلیلی باشد، به یک افق آرمانی شباهت دارد. و اصرار بر آن، در شرایطی که شواهد تجربی مکرراً خلاف آن را نشان دادهاند، بیشتر به تعلیق مسئله میانجامد تا تبیین آن. شاید پرسش واقعی این باشد: وقتی پیششرطهای یک مسیر بهطور سیستماتیک مسدود شده، اصرار بر آن هنوز تحلیل است یا صرفاً آرزو؟ و تکرار نسخهی «گذار درونزا در آیندهای نامعلوم»، در عمل چه تفاوتی با تداوم وضع موجود دارد؟
با احترام شهرام
■ با درود آقای شهرام گرامی، سپاس از از پرسشگری شما که می آموزم، مدعی نیستم که پاسخ همه پرسشها را دارم، ای کاش فرصتی بود که بصورت حضوری گفتگویی صورت می گرفت تا شاید کمی رفع ابهام شود. رفع ابهام کامل در جهان نسبیات علوم اجتماعی غیر ممکن است و البته هرکدام از ما دارای تاویل و تفسیر خود است و این البته مزیتی است و چیز بدی نیست. دانش با همین گفتگوها رشد می کند. به قول آن حکیم دوران کهن ایران : بر دانش گرفت نیست و جهان آزادی است، علوم سایه-روشنی، پاسخ کامل و مطلقی هم وجود ندارد، اندیشه و نظام زبانی و ذهنی ما نیز به قول نولیست هربرت سایمون محدود است. در شرایط فعلی چند استراتژی برای گذار یا تحول ساختاری از رژیم آخوندی وجود دارد، من هیچگاه اصلاح طلب نبودم، به مطایبه می گویم، من به دلیل عدم شرکت در آنچه در رژیم آخوندی «انتخابات» نامیده میشود از اولین اش تا همین اخیرش هرگز شرکت نکرده ام نه زمانی که در ایران بودم و نه در خارج، با مشارکت در انتخابات حکومتی هم به دلیل دادن مشروعیت به حاکمیت سرکوب مخالف بوده ام، ملاحظه من ابتدائا اخلاقی و سپس سیاسی و... بوده است. من نمی توانم به خودم دروغ بگویم که «انتخابات» میتواند راهی برای گذار از رژیم باشد. چند راه برای سرنگونی رژیم به آزمون گذاشته شده است، نوع مبارزه مسلحانه رجویستی، نوع مبارزه مسلحانه برخی دیگر از گروه های اتنیکی، اصلاح طلبی حکومتی، اصلاح طلبی از انواع دیگر. هیچ کدام از این راهکارها به انجامی نرسیده است. به دلایل عدیده که خارج از بحث ماست. بنابراین تنها راهی که می ماند همین بکارگیری حداقلی از زیرساختها برای شبکه سازی اعم از دیجیتال و غیر آن است تا با سازماندهی مناسب بتوان فرایند گذار البته از نوع ساختاری آن را رقم زد. مستقیما میروم سراغ موضوع، اگر نسبی گرایی بنگریم، جامعه ایران نه کاملا فاقد زیرساختهای ضروری برای فرایند گذار از رژیم ولایی یا به زبان دیگر دگرگونی ساختاری به سمت توسعه جامعه مدنی و تحول به سوی توسعه فراگیر پایدار است و نه این زیرساختها به شکل کامل و شامل وجود دارد. جامعه ایران جامعه ای است که برخی از ویژگیهای سنت استبداد دینی را دارد اما همزمان کاملا فاقد بالقوگی جامعه مدنی نیست. مطلق وجود ندارد اما نسبی گرایی به ما می آموزد که نه کاملا این و نه کاملا آن. در یک جمعبندی تحلیلی، وضعیت زیرساختهای ایران نشان میدهد که برخی عوامل همچون آموزش و سرمایه انسانی قوی و شهرنشینی گسترده بهعنوان محرکهای بالقوه روند گذار دموکراسی عمل میکنند، در حالی که طبقه متوسط تضعیفشده و ظرفیت متوسط دولت نقشی دوگانه دارند؛ اما در مقابل، ضعف سرکوب گسترده و شدید حکومتی، استبداد دینی، فقدان حاکمیت قانون، نبود رقابت واقعی سیاسی، نبو شفافیت د پاسخگویی، ضعف جامعه مدنی سازمانیافته و پایین بودن سرمایه اجتماعی بهعنوان موانع جدی گذار دموکراتیک عمل میکنند، هرچند تجربه سیاسی موجود میتواند تا حدی نقش مشوق محدود داشته باشد. بر این اساس، ایران در ادبیات علوم سیاسی یک «مورد پارادوکسیکال» به شمار میرود: از یک سو وجود جامعه تحصیلکرده، شهرنشینی بالا، آگاهی سیاسی و تجربه بسیج اجتماعی زمینههای مساعدی برای گذار فراهم میکند، اما از سوی دیگر، غلبه نهادهای سرکوب، غیر شفاف، غیرپاسخگو، ساختار اقتصاد رانتی، ضعف جامعه مدنی و فقدان حاکمیت قانون، همراه با بیاعتمادی گسترده، موانع قدرتمندتری ایجاد میکنند. در نتیجه، مطابق با تحلیلهای نوبلیست اقتصادی دارون عجم اغلو و رابینسون، میتوان گفت که در ایران «تقاضا برای دموکراسی» وجود دارد، اما «عرضه نهادی دموکراسی» وجود ندارد؛ شکافی که در بسیاری از موارد به یکی از سه پیامد اصلی منجر میشود: گذار ناقص، بازگشت اقتدارگرایی یا بیثباتی دورهای.
پرسش از اینکه تخریب زیرساختهای موجود به دلیل جنگ چه زمانی میتواند به گذار دموکراتیک کمک کند و چه زمانی آن را ناممکن یا پرهزینهتر میسازد، در ادبیات علوم سیاسی پاسخی نسبتاً روشن دارد: در اغلب موارد، بهویژه در کشورهایی با توسعه نسبی ناهمگون، از بین رفتن همین زیرساختهای محدود نهتنها گذار را تسهیل نمیکند، چون ظرفیت انسانی، مدیریتی و غیره را از بین میبرد بنابراین احتمال بروز سناریوهای پرهزینه و غیردموکراتیک را افزایش میدهد. در سطح مفهومی، دموکراسی نیازمند یک «آستانه حداقلی» از زیرساختهاست؛ یعنی سازمانهای اجرائی و دولت باید حدی از ظرفیت اجرایی داشته باشد، جامعه از درجهای از سازمانیافتگی برخوردار باشد و اقتصاد نیز بتواند به سرعت به حالت متعارف برگردد و فلاکت و گرسنگی گسترده گریبان جامعه را نگیرد و شورش کور نشود و جامعه متلاشی نشود. در غیر این صورت، وضعیتی شکل میگیرد که هانتینگون (Samuel P. Huntington) آن را «شکاف میان بسیج و نهادسازی» مینامد؛ وضعیتی که در آن مشارکت اجتماعی افزایش مییابد اما نهادهای لازم برای مدیریت آن وجود ندارد و نتیجه، بیثباتی است. در چنین شرایطی، همانطور که فوکویاما نشان میدهد، اگر ظرفیت دولت از حدی پایینتر رود، مسئله اصلی دیگر دموکراسی و مشارکت سیاسی نیست، بلکه «نظم در مقابل هرج و مرج و چپاول» مرحج میشود و اولویت جامعه از آزادی به امنیت و ممانعت از هرج و مرج تغییر میکند. این چیزی است که میدانیم، ضروت برآمدن رضا شاه به قدرت هم بنا به آنچه گفته اند به دلیل اولویت نظم و ثبات و جلوگیری از هرج و مرج و آشفتگی و راهزنی و... بود.
تخریب زیرساختها در عمل سه ستون اصلی را از بین میبرد: نخست، ظرفیت اداره کشور که با تضعیف آن خطر فروپاشی خدمات عمومی، و ظهور بازیگران غیررسمی مانند شبهنظامیان افزایش مییابد؛ دوم، طبقه متوسط که به تعبیر بارینگتن(Barrington) بدون آن دموکراسی شکل نمیگیرد، زیرا این طبقه حامل اصلی مطالبات دموکراتیک است؛ و سوم، جامعه مدنی که حتی در شکل ضعیف خود نیز شبکههای اعتماد و سازماندهی را فراهم میکند و از میان رفتن آن، بهمعنای فروپاشی سرمایه اجتماعی در معنای مورد نظر پاتنام است. در نتیجه، در صورت تخریب این زیرساختها، مسیرهای محتمل عمدتاً بنا به تجربه به سناریوهای غیردموکراتیک ختم میشوند: از یکسو، فروپاشی دولت و بیثباتی گسترده، همانگونه که در لیبی و یمن مشاهده شد، که با چندپارگی قدرت، جنگ داخلی و دخالت خارجی همراه است و عملاً چشمانداز دموکراسی را از بین میبرد؛ از سوی دیگر، بازگشت اقتدارگرایی حتی سختتر، چنانکه در مصر پس از بهار عربی رخ داد، جایی که بیثباتی اولیه، ترس اجتماعی ایجاد کرد و جامعه را به ترجیح امنیت بر دمکراسی و آزادی سوق داد؛ یا شکلگیری الیگارشیهای ضعیف اما پایدار، مشابه برخی کشورهای پساشوروی، که در چارچوب تحلیلهای دارون عجم اوغلو در آنها نهادهای چپاولی باقی میمانند و صرفاً بازیگران تغییر میکنند؛ و در نهایت، سناریوی گذارهای بسیار طولانی و پرهزینه، مانند افغانستان، که با دههها بیثباتی و تلاشهای ناکام برای نهادسازی همراه بوده است.
دلیل اصلی این امر نیز در چند سازوکار نظری نهفته است: نخست، «مسئله ترتیب نهادی» که نشان میدهد بدون وجود حداقلی از نظام اداری و سازمان، دموکراسی به هرجومرج میانجامد؛ دوم، معضل کنش جمعی که در غیاب سازمانیافتگی و نفوذ اپوزیسیون، حتی نارضایتی گسترده نیز به کنش مؤثر تبدیل نمیشود؛ و سوم، اقتصاد سیاسی ناامنی که در شرایط فروپاشی، فعالیتهای سودآور را به سمت قاچاق، خشونت و رانت سوق میدهد و گرایش این نیروها ضددموکراتیکاند. بر این اساس، در مورد ایران نیز اگر روندهایی مانند تضعیف بیشتر طبقه متوسط، ناکارآمدتر شدن بوروکراسی، کاهش سرمایه اجتماعی و تشدید بیثباتی اقتصادی ادامه یابد، چشمانداز گذار دموکراتیک نه تقویت، بلکه تضعیف خواهد شد و احتمال حرکت به سمت بیثباتی مزمن یا بازتولید اشکال سختتر اقتدارگرایی افزایش مییابد. این چیزی است که در بر اساس ادبیات مربوطه میدانیم، اینکه حقیقت چیست، من نمی دانم هیچ پژوهشگری هم در عرصه علوم اجتماعی یا حتی علوم مدعی نیست که گفته هایش عین حقیقت است. اصول روش شناسی علمی می گوید شک همیشه باقی است و به یقین نمی رسیم، بر خلاف برخی از هموطنان که مدعی اثبات گذاره ها و یافته ها هستند، در علوم اجتماعی جدید ما استدلال می کنیم اما اثبات نمی کنیم، کارکردهای مهم علوم هم کشف نادانی ماست و نه کشف قوانین قطعی و عام، زمانی برخی از استالینیست های وطنی هم دریافتهایش را به عنوان قوانین جاودانه حاکم بر تاریخ و ماده و... عرضه می کردند، اما علوم در زمانه ما بسیار متواضعند.
ضمن عذر خواهی از پرگویی، و سپاس از عزیزان ایران امروز که جور من را می کشند، با سپاس مجدد پیروزی و سرفرازی شما را آرزو می کنم.
علوی
■ آقای علوی گرامی،
پیش از هر چیز، لازم میدانم از لحن محترمانه، فروتنی علمی و روحیهی گفتوگومحور شما صمیمانه قدردانی کنم. این سطح از پذیرش عدم قطعیت و آمادگی برای بحث، در میان بسیاری از نویسندگان ما پدیدهای نادر است و خود بهتنهایی ارزشمند است. پاسخ شما از نظر چارچوب نظری و ارجاع به ادبیات علوم سیاسی قابلتوجه است، بهویژه در تبیین نقش مخرب جنگ و اهمیت «آستانه حداقلی» از زیرساختها برای گذار. در این بخش، با شما همنظرم که فروپاشی زیرساختها میتواند مسیرهای پرهزینه و غیردموکراتیک را تقویت کند.
حدود پنجاه سال است که در نشریات، مجلات و محافل و گردهمآییها، از لزوم صلح نوشتهام، بر اهمیت آن داد سخن دادهام و یا در صحنه آن را به نمایش کشاندهام. اما شوربختانه در ایران، با وضعیت اسفناک و منحصر به فردی روبهرو هستیم؛ وضعیتی که میتوان آن را «شر مطلق» نامید — شری که برای بقای خود، تنها در دو روز، یعنی روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، جان هزاران انسان بیگناه را به خاک و خون میکشد.
با در نظر گرفتن این حقایق تلخ، اگر جنگ را نیز شر مطلق بدانیم، دستکم این شر جسورتر و قویتر میتواند شر ضعیفتر را شکست دهد. مطمئن هستم روزی در کتابهای تاریخ، جنگ دوازدهروزه و نیز جنگ اخیر اسرائیل و آمریکا علیه ایران، بهعنوان اهرمهایی مؤثر در تغییر رژیم ایران یاد خواهد شد. مایل بودم کسانی که با حمله نظامی آمریکا—و بهطور کلی با جنگ—مخالفاند، راهکارهای عملی، سازنده و اجرایی برای مقابله با این شر ارائه دهند و صرفاً به اندرزهای اخلاقی بسنده نکنند. خوشخیالی است اگر پنداشته شود که این شر، روزی خود تصمیم میگیرد دست از شرارت بکشد و راه و رسم خوبان را پیش گیرد.
با این حال، پرسش محوری همچنان بیپاسخ مانده است. شما بهدرستی تأکید کردهاید که جامعه ایران نه کاملاً فاقد ظرفیت است و نه برخوردار از زیرساختهای کامل—و آن را وضعیتی «پارادوکسیکال» مینامید. اما پرسش اینجاست: در شرایطی که همین ظرفیتهای حداقلی نیز بهطور مکرر و سیستماتیک تضعیف و سرکوب میشوند، این «وضعیت بینابینی» چگونه میتواند به مسیری واقعی برای گذار تبدیل شود؟ اگر شکلگیری ظرفیت اجتماعی هر بار با مداخله ساختار سیاسی متوقف و معکوس میشود، این پرسش در واقع ناظر بر همان دغدغهی امکان عینی تحقق مسیر گذار است.
اشاره شما به «شبکهسازی» بهعنوان راهبرد قابل تأمل است، اما همچنان در سطح کلی باقی میماند. برای مثال، «جمعیت امام علی» که در سال ۱۳۷۸ بنیان نهاده شد و صدها پروژه عامالمنفعه را اجرا کرد، در سال ۱۳۹۹ با بازداشت مدیران و حکم دادگاه منحل شد. پرسش این است که در ساختار تمامیتخواهی که تاب تحمل گروهها و تشکلهای مردمی—حتی مذهبیِ خیرخواهانه—را ندارد و از گردهمآیی حتی دو نفر در یک اتاق هراس دارد، چگونه میتوان شبکهسازی را از مرحله شکلگیری عبور داد؟ چگونه میتوان آن را به نیرویی مؤثر در تغییر ساختاری تبدیل کرد، بیآنکه به سرنوشت تجربههای پیشین دچار شود؟ به نظر میرسد در پاسخ شما، مسئلهی اصلی از «امکان عینی گذار» به «وضعیت بینابینی» منتقل شده است. در نهایت، پرسش من در مواجهه با این «شر مطلق» همچنان به قوت خود باقی است، بیآنکه بخواهم بر تکرار آن اصرار کنم.
امیدوارم همانگونه که شما نیز اشاره کردید، روزی در ایران آزاد، در کنار هم و پشت یک میز بنشینیم و درباره دیگر مسائل اجتماعی گفتوگو کنیم. به امید آن روز زیبا و خجسته.
«ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید / هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند»
با احترام و ارادت، شهرام
■ آقای شهرام گرامی فروتنی اصل و اساس نگرش سقراطی است که یکی از انگارههای علوم اجتماعی نوین است، همین که بدانیم نمیدانیم، گام بزرگی است. البته این دارای پیامدهای نظری، و اخلاقی و... است. شما نوشتهاید: با شما همنظرم که فروپاشی زیرساختها میتواند مسیرهای پرهزینه و غیردموکراتیک را تقویت کند. منظور آن بررسی ادبیات همین است که شما نوشتید و البته فصیح تر و بلیغ تر از من!! منتها تلاش من این بود که ادبیات را مرور کنم و الا نوشتم بنا به ملاحضات نحله فلسفه اخلاقی که به آن پایبندم در هیچ به اصطلاح انتخاباتی شرکت نمیکنم و باز بنا به روش سقراطی دانش را عشق ورزیدن به دانش آنهم بیقید و شرط میدانم نه برای سیاست یا قدرت یا ..... از گفتگو با شما آموختم و مسرورم با آرزوی سرفرازی و پیروزی برای شما و مردم ایران در نیل به توسعه فراگیر و پایدار.
علوی
■ من از گفتگوی محترمانه و بدون تعصب آقای علوی و شهرام گرامی لذت بردم. این نوع گفتگو باید الگویی باشد برای همه کنشگران و فعالین سیاسی و اجتماعی میهنمان تا عصبیت سایه افکنده ناشی از شرایط کشورمان بر کلاممان زدوده شود. با آرزوی سرافرازی برای این دو عزیز.
سالاری
■ آقای سالاری گرامی سنت سقراطی به جای سنت منبری سوفیستها به میآموزد که عشق به یادگیری به جای عشق به خود و مدرک و... میتواند راهگشا باشد حافظ هم گفته بود: میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست / تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز.
این «من» که به قول مولانا اژدرهاست از گرفتاریهای جامعه توسعه نیافته است، کمی آموختهام از سقراط و... اکادمی ... حقیقتا نمیدانم چطور میتوان این مشکل را حل کرد. به هر حال از اظهار نظر شما سپاسگزارم و با آرزوی سرفرازی برای شما و سایر دوستان بخصوص دوستان ایران امروز که واقعا شرمنده آنها هستم به دلیل تحمل زحمات از سوی من.
احمد علوی
■ با سپاس و قدردانی از سردبیر ارجمند «ایران امروز» که همواره با بیطرفی و سعهصدر، نوشتههای اینجانب را با وجود کاستیها منتشر کردهاند؛ همچنین با ارجگذاری به مطالب پربار استاد گرانقدر آقای علوی که از آنها بسیار آموختهام؛ و با تشکر صمیمانه از لطف و محبت جناب سالاری که مایه دلگرمی بوده است،
سپاسگزارم. شهرام
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|