|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / اکسیوس
به گفته مقامات اسرائیلی و آمریکایی، دهها جنگنده نیروی هوایی اسرائیل روز دوشنبه عملیاتی را انجام دادند که طی آن تا نزدیکی مرز ایران پرواز کردند.
اهمیت موضوع: این عملیات که در فاصلهای بیش از ۸۰۰ مایلی (حدود ۱۲۸۰ کیلومتری) اسرائیل انجام شد، یک هفته پیش از انتخابات اسرائیل و درست در روزی صورت گرفت که پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در پایگاه هوایی «اوودا» دیدار کرد. این عملیات ارتباطی با سفر هگست نداشت.
اگرچه برخی مقامات اسرائیلی و آمریکایی اظهار داشتند که این پرواز غیرمعمول نبوده و با هدف بازدارندگی در برابر ایران انجام شده است، اما میتوانست منجر به یک محاسبه اشتباه شود که واکنش ایران و شعلهور شدن مجدد جنگ را در پی داشته باشد.
جزئیات پشت پرده: به گفته منابع، در این رزمایش دهها جنگنده و هواپیمای سوخترسان شرکت داشتند.
مسیر پروازی این هواپیماها به گونهای بود که با سناریوی یک حمله احتمالی علیه ایران مطابقت داشت و از حریم هوایی سوریه و عراق عبور میکرد.
منابع میگویند هواپیماها هنگامی که به مرز ایران نزدیک شدند، تغییر مسیر داده و به اسرائیل بازگشتند.
نکته قابلتأمل: مقامات آمریکایی اعلام کردند که اسرائیلیها میدانستند سامانههای پدافند هوایی ایران متوجه حضور این هواپیماها خواهند شد.
به گفته این منابع، اسرائیل پیشاپیش به ایالات متحده اطلاع داده بود که این عملیات، یک تمرین نظامی با هدف «نمایش قدرت» و بازداشتن ایران از انجام حملات علیه اسرائیل در آستانه انتخابات است.
با این حال، برخی منابع آمریکایی گفتهاند که به نظر میرسید اسرائیل امیدوار بوده است که ایرانیها به سمت هواپیماها شلیک کنند تا بدین ترتیب بهانهای برای انجام حملات علیه ایران فراهم شود.
شبکه خبری فاکسنیوز روز سهشنبه گزارش داد که نیروی هوایی اسرائیل رزمایشی را در جهت ایران انجام داده است.
زمینه خبر: هفته گذشته، وبسایت «اکسیوس» گزارش داد که بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ در اوایل ماه اکتبر درباره احتمال انجام یک عملیات بزرگ جدید علیه ایران، پیش از برگزاری انتخابات در اسرائیل و ایالات متحده، گفتگو کردهاند.
نتانیاهو به ترامپ گفته بود که نگران اطلاعاتی است که نشان میدهد ایران در حال برداشتن گامهای نگرانکنندهای برای احیای برنامه هستهای خود است. به گفته منابع، سپهبد «ایال زامیر»، رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل، در آن مقطع به ژنرال «دن کین»، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، گفته بود که از سرگیری جنگ در آن بازه زمانی — با توجه به احتمال واکنش تلافیجویانه ایران — میتواند منجر به تعویق انتخابات اسرائیل شود.
ترامپ در ابتدا ظاهراً تمایل داشت حملات را از سر بگیرد، اما سپس دچار تردید شد و در نهایت تصمیم گرفت با پیشنهاد نتانیاهو مخالفت کند.
وضعیت کنونی: یک مقام اسرائیلی اظهار داشت که سپهبد ایال زامیر اجازه هیچگونه اقدام نظامی غیرموجهی را که بتواند انتخابات ۲۷ اکتبر را تحتالشعاع قرار دهد یا تضعیف کند، نخواهد داد.
اظهارات نتانیاهو: نتانیاهو روز چهارشنبه در مراسم فارغالتحصیلی نظامیان گفت که «مجتبی خامنهای»، رهبر عالی ایران، «تصمیم گرفته است پا جای پای پدرش بگذارد» و به دانشمندان ایرانی اجازه داده است تا روند ساخت سلاح هستهای را پیش ببرند.
نتانیاهو گفت: «او ضامن سلاح را کشیده است و ایران بار دیگر در تلاش است تا بمبهای مرگبار خود را توسعه دهد.»
وی افزود: «بنابراین، تنها یک راه برای از بین بردن همیشگی این تهدید وجود دارد: سرنگونی رژیم ایران. و این همان دستوری است که من به ارتش اسرائیل (IDF)، موساد و نهادهای امنیتی ابلاغ کردهام.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
سازمان حقوق بشر ایران / چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیوان عالی کشور بار دیگر حکم اعدام منوچهر فلاح، زندانی سیاسی محبوس در زندان مرکزی رشت (لاکان)، را تأیید کرد و پرونده او را به واحد اجرای احکام کیفری رشت فرستاد. اکنون منوچهر فلاح در معرض خطر اجرای قریبالوقوع حکم اعدام است. این زندانی متهم است که بامداد ۱۱ خرداد ۱۴۰۲، یک بمب صوتی کوچک را مقابل ساختمان دادگستری گیلان منفجر کرده است؛ انفجاری هیچ مصدومی در پی نداشت و تنها حدود ۱۵ میلیون تومان به در فلزی و نمای سنگی ساختمان خسارت وارد کرد.
از اسفندماه تاکنون، دستکم ۱۵ زندانی سیاسی مرتبط با گروههای مخالف ممنوعه و ۳۶ معترض در ایران اعدام شدهاند.
براساس گزارش امتداد، منوچهر فلاح، زندانی سیاسی محبوس در زندان مرکزی رشت (لاکان)، پس از نقض حکم اعدام اولیه و رسیدگی مجدد به پروندهاش، بار دیگر در شعبه اول دادگاه انقلاب رشت به ریاست قاضی احمد درویشگفتار به اعدام محکوم شد. هفته گذشته، دیوان عالی کشور این حکم را تأیید کرد و پرونده را برای اجرای حکم به واحد اجرای احکام کیفری رشت فرستاد.
منوچهر فلاح، ۴۳ ساله، اهل رشت و دارای یک فرزند است. او به کار خالکوبی اشتغال داشت و هنگام بازداشت در فرودگاه رشت در تابستان ۱۴۰۲، برای تأمین هزینههای زندگی کارگری میکرد.
این زندانی سیاسی پیشتر در شعبه دوم دادگاه انقلاب رشت به ریاست قاضی محمدعلی درویشگفتار، به اتهام محاربه به اعدام محکوم شده بود. شعبه ششم دیوان عالی کشور نیز این حکم را تأیید کرد. او همچنین به اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق شعارنویسی به یک سال حبس محکوم شد که این دوران را سپری کرده است.
نخستین درخواست اعاده دادرسی منوچهر فلاح در ۲ آبان ۱۴۰۴ رد شد، اما دیوان عالی کشور در پی درخواست دوم، روز ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ حکم اعدام او را نقض کرد و پرونده را برای رسیدگی مجدد به شعبه همعرض فرستاد.
به گفته وکیل منوچهر فلاح، اتهام موکلش انفجار یک «بمب صوتی» بسیار کوچک در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد ۱۱ خرداد ۱۴۰۲، مقابل ورودی ساختمان دادگستری گیلان است. براساس نظر کارشناسی، این انفجار تنها ۱۵ میلیون تومان به در فلزی و نمای سنگی ساختمان خسارت وارد کرد و هیچکس آسیب ندید. همچنین فعالیت دادگستری روز بعد بدون اختلال ادامه یافت.
در ابتدا برای منوچهر فلاح قرار وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی صادر شد و سپس اتهامات تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری و تخریب را به او نسبت دادند. دادگاه با استناد به ماده ۶۸۷ قانون مجازات اسلامی، که به تخریب تأسیسات و امکانات عمومی و ایجاد اختلال در خدمات عمومی مربوط میشود، اقدام انتسابی به او را تخریب با هدف برهمزدن نظم عمومی و مقابله با حکومت تشخیص داد.
وکیل منوچهر فلاح پیشتر اعلام کرده بود که استناد دادگاه به ماده ۶۸۷ قانون مجازات اسلامی نادرست است، اقدام انتسابی به موکلش هیچ آسیبی به عموم مردم وارد نکرده است و مجازات اعدام نیز با ماهیت این اتهام تناسب ندارد.
او گفته بود: «آنچه به موکلم نسبت داده شده، انفجاری بسیار کوچک و بدون خسارت جدی، در زمان و مکانی است که هیچ شهروندی در آن حضور نداشته است.»
وکیل او همچنین پرسیده بود: «چه آسیبی به جامعه وارد شده که مجازات آن باید گرفتن جان یک انسان باشد؟»
هنوز مشخص نیست که دادگاه و دیوان عالی کشور در بررسی دوباره پرونده منوچهر فلاح، به ایرادهای حقوقی وکیل او توجه کردهاند یا نه.
منوچهر فلاح در نامهای از زندان، در آستانه شانزدهمین سالروز تولد دخترش، نوشت:
«عسل جان، من را به جرمی که مرتکب نشدهام زندانی کردهاند. نه به کسی ظلم کردهام، نه مالی دزدیدهام و نه نانی از سفره کسی برداشتهام. نه دکل نفتی دزدیدهام و نه بر مسند قضاوت نشستهام تا حکم ناعادلانه صادر کنم. تنها جرم من اعتراض به فقر، نابرابری و بیعدالتی بوده است، چون نخواستم در برابر اینهمه ظلم سکوت کنم. با اینحال، در این مسیر نه به کسی آسیب رساندهام و نه به خشونت متوسل شدهام.»
بنابر گزارش امتداد، تأیید و نقض چندباره حکم اعدام منوچهر فلاح، فشار روانی شدیدی بر این زندانی سیاسی در زندان لاکان وارد کرده است.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مهرماه ۲۵۸۵
انسان برای فهم جهان، داوری درباره خوب و بد و تصور آینده، به مجموعهای از ارزشها و مفاهیم نیاز دارد. هیچ انسانی کاملاً بدون پیشفرض زندگی نمیکند. آزادی، عدالت، برابری، سنت، ملیت، دین، سوسیالیسم، لیبرالیسم و محافظهکاری، هر کدام میتوانند چارچوبی برای تفسیر باشند.
مسئله از جایی آغاز میشود که ایدئولوژی دیگر ابزار فهم واقعیت نباشد، بلکه جایگزین واقعیت شود. در این نقطه، فرد دیگر نمیپرسد: «واقعیت چیست و آیا نظریه من آن را درست توضیح میدهد؟» بلکه میپرسد: «چگونه میتوانم واقعیت را طوری تفسیر کنم که نظریه من همچنان درست باقی بماند؟» این تغییر ظاهراً کوچک، چرخشگاه بسیار مهمی است.
در حالت نخست، انسان صاحب یک نظریه است؛ در حالت دوم، نظریه صاحب انسان میشود.
از اینجا میتوان از چیزی سخن گفت که بهطور استعاری میتوان آن را اعتیاد ایدئولوژیک نامید.
این اصطلاح بیشتر به یک وضعیت فکری و روانی اشاره دارد که در آن فرد، گروه یا روشنفکر، برای حفظ دستگاه اعتقادی خود حاضر میشود واقعیت، تجربه، شواهد و حتی اخلاق را قربانی کند.
در این وضعیت، تغییر عقیده دیگر صرفاً تغییر یک نظر سیاسی نیست؛ بلکه برای فرد شبیه از دست دادن بخشی از «خود» است. و دقیقاً به همین دلیل است که رهایی از آن بسیار دشوار میشود. به این ترتیب، نظریه به دستگاهی تبدیل میشود که هیچ تجربهای قادر به ابطال آن نیست. نظریهای که هیچ واقعیتی نمیتواند آن را ابطال کند، به جای علم یا تحلیل، به ایمان ایدئولوژیک نزدیک میشود. در دانش پزشکی به طور متوسط هر دو سال نزدیک به ۵۰٪ از دادهها بازنگری و بهروز میشوند. چرا برخی انسانها پس از ۴۰ سال یا بیشتر توانایی بازنگری در ایدئولوژی خود را ندارند؟ این پرسشی است که برای ایشان برابر چماق انتقاد تلخ ارزیابی میشود!
یکی شدن ایدئولوژی با هویت. اینجا مهمترین اتفاق رخ میدهد. فرد دیگر نمیگوید: «من به مارکسیسم یا اسلام باور دارم» بلکه بهتدریج میگوید: «من مارکسیست یا مسلمان هستم.» این تفاوت ظاهراً زبانی، از نظر روانشناختی بسیار مهم است. در جمله نخست، عقیده متعلق به فرد است. در جمله دوم، عقیده بخشی از هویت فرد شده است. در نتیجه، انتقاد از عقیده ممکن است بهصورت انتقاد از خود فرد تجربه شود. اگر کسی بگوید «تحلیل تو درباره شوروی و یا درباره دین اشتباه است»، ممکن است پاسخ منطقی این باشد که «دلایل خودت را توضیح بده.» اما اگر هویت فرد با آن عقیده کاملاً درهم تنیده شده باشد، واکنش ممکن است چنین شود:
«تو ضد چپ هستی.»
«تو مرتجع هستی.»
«تو نمیفهمی.»
«تو ابزار امپریالیسم هستی.»
«تو به دین توهین کردی.»
و سپس:
«تو دشمن دین و خدا هستی.»
در این مرحله، گفتمان نظری به دفاع از هویت تبدیل شده و فرد مزبور وارد حالت دفاعی میشود.
چرا روشنفکر بیش از دیگران در معرض این دام قرار میگیرد؟
نباید تصور کرد که روشنفکر ذاتاً بیشتر مستعد تعصب است. اتفاقاً روشنفکر در حالت ایدهآل باید یکی از منتقدترین افراد نسبت به باورهای خودش باشد.
اما روشنفکر یک ویژگی خاص دارد: او از باورهای خود برای ساختن یک جهانبینی استفاده میکند. برای روشنفکری که دهها سال از عمر خود را صرف نوشتن، سخنرانی، مبارزه و ارتباط اجتماعی بر اساس یک نظریه کرده است، تغییر نظر میتواند بسیار پرهزینه باشد. او فقط با یک نظریه روبهرو نیست؛ با گذشته خودش روبهروست. کتابهایی را که نوشته و خوانده است. دوستانی را که به دست آورده است. افرادی که به او اعتماد کردهاند. زندگیای که بر اساس آن انتخاب کرده است. حتی تصویری که از خودش ساخته است.
گاهی اعتراف به اشتباه سختتر از ادامه دادن اشتباه است.
انسان همیشه موجودی کاملاً منطقی نیست. فرد ممکن است ناخودآگاه چنین استدلال کند:
«اگر بپذیرم اشتباه کردهام، یعنی عمرم را تلف کردهام.» بنابراین برای جلوگیری از درد روانی، ممکن است به دفاع از باور قدیمی ادامه دهد. این یکی از دلایل مهمی است که چرا پیر شدن یک ایدئولوگ لزوماً به معنای عاقلتر شدن او نیست. گاهی برعکس، هرچه سرمایهگذاری شخص در یک عقیده بیشتر شده باشد، ترک آن دشوارتر میشود.
اعتیاد ایدئولوژیک فقط در ذهن فرد اتفاق نمیافتد. گروه نیز نقش مهمی دارد. فرد ایدئولوگ معمولاً در محیطی زندگی میکند که دیگران نیز همان زبان و مفاهیم را به کار میبرند. در چنین محیطی، افراد مرتب یکدیگر را تأیید میکنند؛ همه یک کتاب میخوانند. یک دشمن مشترک دارند. یک آینده مشترک تصور میکنند. و شکستهای خود را نیز به شکل مشابهی تفسیر میکنند. در نتیجه، جهان اجتماعی فرد به یک اتاق پژواک تبدیل میشود. اطلاعاتی که با باور او سازگارند، به سرعت منتشر میشوند و اطلاعات مخالف، یا اصلاً وارد شبکه نمیشوند یا پیشاپیش با برچسب «تبلیغات دشمن» کنار گذاشته میشوند.
تاریخ چپ ایران برای مطالعه این پدیده بسیار آموزنده است؛ نه به این معنا که همه چپها یکسان بودهاند، بلکه دقیقاً به این دلیل که چپ ایران جریانهای بسیار متنوعی داشته است.
حزب توده، چپ مستقل، جریانهای مائوئیستی، مارکسیسم لنینیسم، فداییان خلق، گروههای مختلف سوسیالیستی و بعدتر گرایشهای متعدد چپ، هرکدام تجربهها و خطاهای متفاوتی داشتهاند. اما یک الگوی عمومی را میتوان مشاهده کرد:
حزب توده در دهههای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ در فضای شدیداً متأثر از سیاست و تجربه شوروی فعالیت میکرد. پس از رخداد ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ جنبش کمونیستی ایران دچار بحرانها و انشعابهای جدی شد. دانشنامه ایرانیکا (پوشینه شش، برگ ۱۰۵-۱۱۲) نشان میدهد که کمونیسم ایران پس از ۱۳۳۲ از یک جریان عمدتاً متکی بر حزب توده به مجموعهای متنوعتر از جریانهای ایدئولوژیک، از جمله گرایشهای متأثر از مائو و چهگوارا تبدیل شد. نسل جدید چپ نیز از تجربه تودهای فاصله گرفت و به مبارزه مسلحانه و الگوهای انقلابیی جهان سوم روی آورد. سازمان چریکهای فدایی خلق که در ۱۳۵۰ شکل گرفت، محصول همین فضای فکری بود.
اما مسئله اصلی مقاله حاضر نه سرزنش این جریانهاست و نه انکار شرایط تاریخی دشواری که در آن عمل میکردند. دِشامَد ۱۳۵۷ نمونه بسیار مهمی برای بررسی این مسئله است. بخشی از چپ ایران، مانند بسیاری از چپهای جهان، انقلاب را اساساً در قالب مفاهیم ضدامپریالیستی، طبقاتی و ضداستبدادی تفسیر میکرد. در نتیجه، نیرویی که خود را ضد آمریکا و ضدامپریالیسم معرفی میکرد، برای بعضی از نیروهای چپ بهطور طبیعی در جبهه «مترقی» قرار میگرفت. اینجا یک خطای مهم شناختی اتفاق افتاد: ضدامپریالیسم بهتنهایی نمیتوانست پاسخ دهد که آن جنبش چه نسبتی با آزادی فردی، دموکراسی، حقوق زنان، تکثر سیاسی و استقلال نهادهای مدنی خواهد داشت. اما هنگامی که «ضدامپریالیسم» به معیار اصلی تبدیل شد، برخی ویژگیهای دیگر نادیده گرفته شدند.
علی میرسپاسی در بحث خود از «تراژدی چپ ایرانی» توضیح میدهد که بخشی بزرگی از چپ در ایران نتوانست نقش و معنای گفتمان واقعی و خشونت و بیرحمی اسلام و روحانیت را بهدرستی درک کند و آن را با مفاهیمی چون «روبنا» یا پدیدهای موقتی توضیح میداد و سرانجام بهای این اشتباه بزرگ را با خون خود پرداخت کرد!
نمونه حزب توده حتی پیچیدهتر است. یک جریان مارکسیستی که در مباحث نظری خود با دین فاصله داشت، در شرایط تاریخی مختلف تلاش کرد رابطهای متفاوت با اسلام و روحانیت برقرار کند. این حزب از ابتدا موضعی کاملاً یکدست درباره دین نداشت و در دهههای بعد نیز میان نقد سکولار دین و همکاری سیاسی با نیروهای مذهبی در نوسان بود. این مسئله نشان میدهد که ایدئولوژی در عمل همیشه یک دستگاه کاملاً منسجم نیست. مشکل زمانی ایجاد میشود که این تناقض نیز بهجای ایجاد پرسش، با توجیهات جدید پوشانده شود. سرانجام فرد در شبکهای از توجیهات گرفتار میشود.
تعبیر «ایدئولوژی» در اینجا زمانی معنا پیدا میکند که چند عنصر با هم جمع شوند:
یکم: لذت یا آرامش روانی. ایدئولوژی به جهان معنا میدهد. دنیا دیگر مجموعهای از اتفاقات پراکنده نیست؛ همه چیز جای خود را دارد.
دوم: هویت. فرد میداند «من چه کسی هستم».
سوم: دشمن. جهان به «ما» و «آنها» تقسیم میشود.
چهارم: آینده. ایدئولوژی وعده میدهد که تاریخ در نهایت به سوی نقطهای مشخص حرکت خواهد کرد.
پنجم: جامعه. فرد تنها نیست؛ همفکرانی دارد.
ششم: توجیه اخلاقی. فرد احساس میکند در سمت درست تاریخ ایستاده است.
آماج: کمون با فرمانروایی (دیکتاتوری) پرولتاریا و یا جامعه مهدوی و حکومت عدل الهی.
به نظر میرسد ترک ایدئولوژی بیش از آنکه صرفاً یک فرآیند عقلانی باشد، گاهی شبیه یک فرآیند سوگ است. بنابراین رهایی واقعی معمولاً با یک خلأ آغاز میشود. فرد ابتدا میداند چه چیزی را دیگر قبول ندارد، اما هنوز نمیداند به چه چیزی باید باور داشته باشد. این مرحله خطرناک است چون انسان از خلأ فرار میکند. ممکن است از مارکسیسم ارتدوکس به ملیگرایی افراطی برود. از آنجا به محافظهکاری. یا حتی به یک ایدئولوژی مذهبی. یعنی مسئله حل نشده است؛ فقط محتوای اعتیاد عوض شده است. نمونه این مشکل را میتوان در بخش شرقی آلمان مشاهده کرد که زمانی کمونیستی بود و امروز نزدیک به ۵۰٪ مردم این بخش آلمان به احزاب دستراستی تندرو و فاشیست رأی میدهند!
روشنفکر آزاد حاضر است نظریهاش را به خاطر واقعیت تغییر دهد؛ روشنفکر ایدئولوژیک حاضر است واقعیت را برای حفظ نظریه تغییر دهد. این تفاوت بسیار مهم است.
روشنفکر آزاد از تناقض استقبال میکند، زیرا تناقض امکان یادگیری ایجاد میکند.
روشنفکر ایدئولوژیک از تناقض میترسد، زیرا تناقض ممکن است ساختمان هویتی او را فرو بریزد.
انسان میتواند عدالتخواه باشد بدون آنکه هر منتقد عدالتخواهی را دشمن بداند. میتواند سوسیالیست باشد بدون آنکه هر واقعیت ناسازگار با سوسیالیسم را انکار کند. میتواند لیبرال باشد بدون آنکه هر نقدی به بازار آزاد را ارتجاعی بداند. میتواند ملیگرا باشد بدون آنکه ملت خود را برتر از دیگر ملتها تصور کند.
در واقع، معیار سلامت فکری شاید این نباشد که «چه عقیدهای داری؟» بلکه این باشد: آیا اجازه میدهی واقعیت عقیدهات را اصلاح کند؟
رهایی از اعتیاد ایدئولوژیک با یک شعار اتفاق نمیافتد. چند تمرین فکری میتواند کمککننده باشد.
نخست: تفکیک «من» از «عقیده من»به جای «من مارکسیست هستم»، میتوان گفت: «من به بخشهایی از سنت مارکسیستی باور دارم.» این تغییر کوچک، امکان تجدیدنظر ایجاد میکند.
دوم: باید از خود پرسید: «چه چیزی میتواند مرا قانع کند که اشتباه میکنم؟» اگر پاسخ این باشد که «هیچ چیز»، دیگر با یک باور قابل نقد مواجه نیستیم.
سوم: مطالعه جدی مخالفان، نه کتابی که فقط برای مسخره کردن آنها نوشته شده.
چهارم: تحمل ندانستن. این شاید سختترین مرحله باشد. باید بتوان گفت: «نمیدانم.» ایدئولوژی معمولاً از این جمله متنفر است زیرا ایدئولوژی به انسان پاسخ آماده میدهد.
نتیجهگیری: رهایی از ایدئولوژی، نه رهایی از اندیشه
شاید مهمترین سوءتفاهم این باشد که تصور کنیم نقطه مقابل ایدئولوژی، بیعقیدگی است.
چنین نیست. نقطه مقابل ایدئولوژی، تفکر انتقادی است. تفکر انتقادی میتواند ارزش داشته باشد، اما ارزش را بت نمیکند. میتواند آرمان داشته باشد، اما برای رسیدن به آرمان، هر وسیلهای را مجاز نمیداند.
برای یک مارکسیست ارتدوکس، ممکن است مارکس، لنین یا نظریه انقلاب بخشی از دستگاه فکری باشند. اما برای یک مؤمن، موضوع میتواند بسیار عمیقتر باشد؛ زیرا باور دینی ممکن است با امر مقدس، خدا، آخرت و معنای نهایی زندگی پیوند داشته باشد.
این سازوکار فقط مخصوص اسلام نیست؛ در مسیحیت، یهودیت، هندوئیسم، بودیسم و حتی جنبشهای سکولار نیز میتواند در شکلهای متفاوت پدیدار شود.

———————
منابع
۱) جوسلین بلانژه: درباره مفهوم «وسواس/اعتیاد ایدئولوژیک»: پژوهشهای روانشناسی اجتماعی. ۲۰۲۱ (پوشینه ۳۷۶، شماره ۱۸۲۲)
۲) علی میرسپاسی: تراژدی چپ در ایران. کمبریج، ۲۰۰۰ (۱۵۹-۱۶۰؛ ۱۷۱؛ ۱۷۵)
۳) محسن بنائی: گفتگوها و نوشتههای متفرقه
۴) مسعود نقرهکار: گُلهای کویر (نقد و چکیده: محمدرضا رضایی)
۵) فریده یوسفی؛ لیلا رشیدبیگی: نقش تجربههای دینی در پیشبینی حل مسئله اجتماع، فصلنامه روانشناسی تحولی، شماره ۴۱، پاییز ۱۳۹۳ (۸۷-۸۹)
☑️ آقای رضایی عزیز. مقاله بسیار مفیدی نوشتهاید و مخصوصا با شما کاملأ همسو هستم که “هرچه سرمایهگذاری شخص در یک عقیده بیشتر شده باشد، ترک آن دشوارتر میشود”. مثلاً هر وقت “شاهدان یهوه” را کنار خیابان میبینم که با چه سختی و حوصله، جزوهای به عابری میدهند، به یاد میآورم که این کار سخت و طاقتفرسا، برای این طراحی شده که ایمان آنها را محکمتر کند.
اما نکتهای نیز که در بررسی خود باید در نظر بگیریم، منطقه “خاکستری” است که اغلب در فاصله بین واقعیت و توهم قرار دارد: بین این دو، چه بسا نتوان یک خط فاصل دقیق ترسیم کرد. انسان چون به ثبات فکری نیز نیاز دارد، نمیتواند ایدئولوژی یا سیستم فکری خود را در مواجهه با اولین واقعیت ناهمساز تغییر دهد. زیرا ممکن است واقعیت را درست تجربه نکرده باشد. مثال معروف آن، دیده شدن قاشق به صورت خمیده در لیوان آب است. بنابراین سؤال مهم به این صورت مطرح میشود: چه مقدار واقعیت ناهمساز لازم است تا شخص مجبور به بازاندیشی در سیستم فکری خود شود؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
فاینانشال تایمز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، روز چهارشنبه به آنچه «اظهارات غیرقابل قبول و احمقانه» رهبران خارجی از جمله دونالد ترامپ خواند، واکنش نشان داد؛ اظهاراتی که مدعی بودند شورشها در فرانسه توسط مهاجران انجام شده است.
ترامپ که حزب جمهوریخواه او دو هفته دیگر با انتخابات میاندورهای روبروست، از روز شنبه و پس از آنکه تظاهرات فرانسه به خشونت کشیده شد، بارها موضوع خشونت و غارت در فرانسه را مطرح کرده است.
رئیسجمهور آمریکا با مقصر دانستن مهاجرت در این خشونتها، به رأیدهندگان هشدار داد که «فقط به فرانسه نگاه کنید» و اظهار داشت که «پاریس به زودی به شهری مسلمان تبدیل خواهد شد».
مکرون روز چهارشنبه گفت هیچ مدرکی مبنی بر اینکه دخالت خارجی باعث تحریک شورشها شده باشد، وجود ندارد.
او در جریان سفری به قطر به خبرنگاران گفت: «با این حال، از آن زمان دستکاری خارجی اطلاعات صورت گرفته و این امر منجر به اظهارات غیرقابل قبول و احمقانه از سوی بسیاری از رهبران خارجی شده است.» او بعداً تصریح کرد که ترامپ «در میان آنها بوده است».
مکرون با انتقاد از کسانی که «به حساب ما در برخی مناطق یا در آن سوی اقیانوس اطلس کارزار انتخاباتی به راه میاندازند»، گفت: «ما تصاویر تولید شده با هوش مصنوعی را دیدهایم که صحنههایی را نشان میدهد که هرگز در فرانسه اتفاق نیفتاده است. افرادی هستند که اظهار داشتهاند ما مورد هجوم انبوهی از مهاجران و اسلامگرایان قرار گرفتهایم، که کاملاً نادرست است.»
او افزود: «این افراد مرا عصبانی میکنند.»
شورشهای سراسری فرانسه در آخر هفته، از بدترین خشونتهای خیابانی در این کشور طی سالهای اخیر بود. یک تظاهرات گسترده عمدتاً مسالمتآمیز علیه هزینههای بالای زندگی و بودجه آموزش، زمانی به هرج و مرج کشیده شد که شورشیان به ساختمان شهرداریها حمله کرده و فروشگاهها را غارت کردند.
مکرون و دولتش به دلیل واکنش ضعیف پلیس و دستکم گرفتن ابعاد تظاهرات و تهدید گروههای چپ افراطی که مقامات مظنون به دست داشتن آنها در برخی از خشنترین اقدامات از جمله به آتش کشیدن ساختمان شهرداری در لیموژ هستند، مورد انتقاد قرار گرفتهاند.
در آستانه اعتراضات جدیدی که برای شنبه آینده فراخوان داده شده، آنها وعده حضور «گسترده» پلیس و کمک ارتش را دادهاند.
مکرون که بخشی از سفرش به خاورمیانه برای تأمین ذخایر گازوئیل بود، زیرا قیمت بالای انرژی به نارضایتیها دامن زده است، گفت: «افرادی که میخواهند شنبه آینده بینظمی ایجاد کنند، از ایجاد بینظمی بازداشته خواهند شد.»
کاخ الیزه اعلام کرد، رئیسجمهور فرانسه سپس در ادامه تور خود در خلیج فارس، روز چهارشنبه توقفی از پیش اعلام نشده در ریاض داشت، جایی که قرار بود با محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی دیدار کند.
مکرون اولین رهبر غربی است که از زمان تشدید حملات شبهنظامیان حوثی مورد حمایت ایران در هفتههای اخیر که فرودگاه ریاض را مجبور به تعطیلی کرد، از عربستان سعودی بازدید میکند. دفتر رئیسجمهور افزود که این سفر نشانهای از «همبستگی» است.
تصاویر ساختمانهای در حال سوختن و پاریسِ درگیر با گاز اشکآور، صفحات اول روزنامههای سراسر جهان را به خود اختصاص داد، اما این شورشها همچنین محتوای گمراهکننده آنلاین را نیز به دنبال داشت، از جمله تصاویر پربازدید از صحنههای خشونتآمیزی که در فرانسه ضبط نشده بود. نهادهای نظارتی اتحادیه اروپا اکنون در حال بررسی این کارزارهای احتمالی اطلاعات نادرست هستند.
پلیس بیش از ۲۰۰۰ نفر را بازداشت کرده اما هیچ ارتباط صریحی با مهاجرت یا افراطگرایان اسلامگرا اعلام نکرده است.
این موضوع مانع از اظهارنظر چندین رهبر خارجی نشده است. در حالی که اسرائیلیها قرار است هفته آینده برای انتخابات پارلمانی به پای صندوقهای رأی بروند، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، روز سهشنبه در مصاحبهای با شبکه i24 هشدار داد که فرانسه «در برابر هجوم افراطگرایان اسلامگرا تسلیم شده است»، در حالی که از تخریبها در پاریس ابراز تأسف میکرد.
در اسپانیا، جایی که پدرو سانچز، نخستوزیر سوسیالیست، انتخابات زودهنگام را برای ماه نوامبر فراخوانده است، سانتیاگو آباسکال، رهبر حزب راست افراطی وُکس، این هفته «چپ اسلامگرا» و «متحدان سانچز» را مقصر آنچه در فرانسه رخ داده، دانست.
پِتر مادیار، نخستوزیر مجارستان نیز با دفاع از موضع سختگیرانه کشورش، مهاجرت را مقصر شورشها دانست، همانطور که دونالد توسک، نخستوزیر لهستان نیز چنین کرد.
ترامپ و معاون رئیسجمهور او جیدی ونس از جمله اولین کسانی بودند که به سرعت از اعتراضات فرانسه بهرهبرداری سیاسی کردند. ترامپ شامگاه یکشنبه در پلتفرم تروث سوشال خود نوشت: «فرانسه در آتش میسوزد! مهاجرت افرادی از جهانی کاملاً متفاوت، افرادی با نفرت در قلبشان، آن کشور زمانی بزرگ را در هم شکسته است.»
او روز دوشنبه به خبرنگاران گفت: «امانوئل باید خیلی وقت پیش مرزهایش را میبست. من به او گفته بودم این کار را بکند.»
فرانسه خود در بهار آینده با یک انتخابات سرنوشتساز روبروست؛ رقابتی برای جانشینی مکرون پس از دو دوره ریاستجمهوریاش. مارین لوپن از حزب راست افراطی اجتماع ملی (Rassemblement National) پیشتاز این رقابت است و بر اساس یک برآورد اولیه، از زمان شورشهای روز شنبه، محبوبیت حزب او در نظرسنجیها افزایش یافته است، چرا که این حزب وعده برقراری «نظم» در فرانسه را داده است.
لوپن روز چهارشنبه در رادیو فرانسانفو به «هرج و مرج» تحت حاکمیت مکرون اشاره کرد و گفت: «این یک هرج و مرج مهاجرتی است، یک هرج و مرج امنیتی، یک هرج و مرج بودجهای.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
مصاحبه دو عضو “انجمن دماوند” با یوسف عزیزی بنیطرف در باره:
▪️جغرافیا و جمعیت مردم عرب در ایران،
▪️دین و مذهب و زبان و لهجه مردم اقلیم اهواز (عربستان تاریخی) و مردم ساحل و جزایر خلیج،
▪️هفده فقره ژنوساید و دیگر طرحهای محو هویت عربها طی یک سده گذشته. برآورد ایشان این است که دست کم طی این مدت سه هزار عرب اهوازی کشته شدهاند. طی یک فقره ارتش رضاخان طی دو روز ۳۵۰ عرب را در محمره (خرمشهر) کشت که در قیاس با ژنوساید غزه شدیدتر است زیرا در غزه، اسرائیل طی دو سال، هر روز ۹۵ نفر فلسطینی را میکشت و ارتش پهلوی اول هر روز ۳۵۰ نفر اهوازی را
▪️آلودگی جامعه ایران به نژادپرستی و تشریح فرآیند تولید و توزیع ادبیات نژاد پرستانه و عرب ستیز در این جامعه.
▪️خواستههای عربها در اوایل انقلاب، دوره اصلاحات و اکنون
▪️موضع عربها نسبت به جنگ ایران و عراق
▪️گرایشهای مختلف فدرالخواهانه و استقلالطلبانه در میان گروههای اهوازی
▪️موضوع فدرالیسم و چگونگی توزیع قدرت میان اقلیم های مختلف ایران
▪️و در پایان پیامی به زبان عربی و ترجمه فارسی آن
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
نری زیلبر / فایننشال تایمز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
بنیامین نتانیاهو در تلاش برای ازسرگیری حملات گسترده علیه ایران است و اوایل ماه جاری به ارتش خود دستور داده بود تا برای یک تهاجم بزرگ جدید برنامهریزی کند، اقداماتی که خطر کشاندن دوباره منطقه به جنگی تمامعیار را در پی دارد.
به گفته سه فرد مطلع از موضوع، ارتش اسرائیل برای یک کارزار بمباران چند روزه آماده شده بود که قرار بود در آخر هفته ۱۰ اکتبر انجام شود و زیرساختهای غیرنظامی مانند نیروگاههای برق، و همچنین تأسیسات هستهای و اهداف مرتبط با حکومت را هدف قرار دهد.
این مأموریت در نهایت انجام نشد و افراد مطلع دلیل آن را مخالفت رئیسجمهور دونالد ترامپ با ازسرگیری درگیری پیش از انتخابات میاندورهای آمریکا در ۳ نوامبر عنوان کردند.
اما هم ترامپ و هم نتانیاهو، که خود هفته آینده برای یک نبرد انتخاباتی دشوار آماده میشود، همچنان به تهدید به تهاجم جدید علیه ایران ادامه دادهاند و گفتهاند که آمریکا و اسرائیل باید کار را در برابر حکومت ایران «تمام» کنند.
به گفته این افراد، این بمباران قرار بود از نظر شدت از تهاجم مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران که در فوریه آغاز شد، فراتر رود.
در حالی که هنوز مشخص نیست آیا قرار بوده آمریکا مستقیماً به این عملیات بپیوندد یا نه، یکی از افراد مطلع گفت که این «سناریوی نامعقولی نیست» که اسرائیل و واشنگتن در هفتههای آینده حملات را از سر بگیرند.
این فرد گفت: «یا توافقی حاصل خواهد شد یا حملهای صورت خواهد گرفت»، و اشاره کرد که هدف آمریکا وادار کردن ایران به پذیرش شروط آمریکا به عنوان بخشی از توافقی بر سر تنگه هرمز و برنامه هستهای تهران است که به طور کامل به جنگ پایان دهد.
به گفته یک مقام اسرائیلی، پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، روز دوشنبه به اسرائیل سفر کرد و با نتانیاهو و دیگر مقامات ارشد گفتوگو کرد.
یک نفر گفت که مقامات اسرائیلی یک بانک اهداف بهروزشده در ایران را که از اطلاعات جدید به دست آمده، ارائه کردهاند، از جمله اهداف زیرساخت غیرنظامی که اوایل سال جاری مورد حمله قرار نگرفته بودند. پنتاگون به درخواست برای اظهارنظر، پاسخی فوری نداد.
فرد دیگری خاطرنشان کرد که عملیات پیشنهادی ارتش اسرائیل در اوایل ماه جاری، ممکن است بخشی از تلاشی برای «اعمال فشار بر ایران» در جریان مذاکرات بوده باشد؛ و در نهایت، تصمیمگیری در مورد انجام هرگونه حمله مجدد، بر عهده رئیسجمهور ایالات متحده است.
آنا کلی، معاون سخنگوی کاخ سفید، به فایننشال تایمز گفت که «ایران در وضعیت بسیار بدی قرار دارد، هم از نظر اقتصادی و هم از نظر نظامی»، تلاشهای آمریکا برای محاصره بنادر ایران و تسهیل صادرات نفت خلیج فارس از طریق تنگه هرمز موفق بوده و «ایالات متحده در هیچ زمانی پیش از انتخابات میاندورهای به ایران حمله نخواهد کرد».
با این حال، نیروهای دفاعی اسرائیل (IDF) از چند هفته پیش در وضعیت آمادهباش کامل قرار گرفتهاند و در اقدامی غیرمعمول، مرخصی تمام نیروها را از روز پنجشنبه تا زمان برگزاری انتخابات پارلمانی اسرائیل — که قرار است در ۲۷ اکتبر برگزار شود — لغو کردهاند.
ایال زمیر، رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل، اظهار داشت که این اقدام بخشی از تدابیری است که «امکان برگزاری امن و طبق برنامه انتخابات دموکراتیک را فراهم میکند». دفتر نخستوزیر اسرائیل به درخواستهای مکرر برای اظهار نظر پاسخی نداد. ارتش اسرائیل نیز از اظهار نظر در این باره خودداری کرد.
وبسایت «اکسیوس» هفته گذشته گزارش داد که نتانیاهو و ترامپ درباره از سرگیری درگیریهای نظامی گسترده علیه ایران، پیش از انتخابات ایالات متحده و اسرائیل، گفتگو کردهاند. یک مقام آمریکایی وقوع چنین گفتگویی را تکذیب کرد.
هرگونه اقدامی برای حمله به ایران میتواند نه تنها اسرائیل، بلکه نیروهای نظامی ایالات متحده و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس را نیز به جنگی دوباره بکشاند. این امر همچنین موجب افزایش قیمت انرژی خواهد شد؛ آن هم در شرایطی که ترامپ، در آستانه انتخابات میاندورهای، تحت فشار سیاسی قرار دارد تا هزینههای سوخت را کاهش دهد.
اگرچه برقراری یک آتشبس شکننده در ماه آوریل به شدیدترین دور بمبارانهای آمریکا و اسرائیل علیه ایران پایان داد، اما از آن زمان تاکنون، واشنگتن و تهران در سراسر منطقه، در رقابتی پرالتهاب برای کنترل تنگه هرمز، دست به حملات متقابل علیه یکدیگر زدهاند.
در روزهای اخیر، ترامپ و نتانیاهو هر دو لحن تندتری علیه ایران اتخاذ کردهاند.
رئیسجمهور ایالات متحده روز یکشنبه ضمن حمایت از تلاش نتانیاهو برای انتخاب مجدد، در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» (Truth Social) هشدار داد که «اگر اسرائیل رهبر نامناسبی داشته باشد — یعنی هر کسی غیر از “بیبی” (نتانیاهو)» — آنگاه آمریکا مجبور خواهد شد به تنهایی با جمهوری اسلامی مقابله کند، «و من تمایلی به انجام چنین کاری ندارم».
ترامپ همچنین با تهدید ایران به حملات بیشتر گفت: «اگر [ایران] به سرعت رویه خود را تغییر ندهد»، آمریکا و اسرائیل «بهزودی کار را تمام خواهند کرد».
نتانیاهو نیز روز دوشنبه ویدئویی از گفتگوی خود با ترامپ منتشر کرد که در یکی از پایگاههای نیروی هوایی اسرائیل ضبط شده بود. نتانیاهو، در حالی که مقابل یک هواپیمای جنگی نشسته بود، گفت: «دونالد، تو گفتی که کاری داریم که باید تمامش کنیم؛ ما با هم آن را تمام خواهیم کرد.»
ترامپ در پاسخ، از طریق بلندگوی تلفن گفت: «تو جنگجوی بزرگی هستی و ما خیلی زود این را ثابت خواهیم کرد. تو همان کسی هستی که میخواهم در کنارم باشد.»
نتانیاهو برای پیروزی مجدد در انتخابات هفته آینده با مسیری دشوار روبروست؛ انتخاباتی که نخستین محک برای رهبری او پس از حمله حماس از غزه در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگهای منطقهایِ متعاقب آن محسوب میشود.
بیشتر نظرسنجیهای معتبر در اسرائیل نشان میدهند که بلوک مخالفان با اختلافی اندک از ائتلاف راست افراطیِ نتانیاهو پیشی گرفته است، هرچند هیچیک از طرفین هنوز به اکثریت قاطع دست نیافتهاند.
مقامات امنیتی فعلی و پیشین اسرائیل نگرانند که آغاز جنگ در چنین مقطع نزدیکی به انتخابات — حتی اگر پس از روز رأیگیری رخ دهد — بتواند تأثیری عمیق و مخرب بر روند دموکراتیک بگذارد. انتظار میرود تشکیل دولت جدید مستلزم هفتهها مذاکرات طاقتفرسا باشد؛ دورهای که در آن نتانیاهو همچنان به عنوان نخستوزیر موقت باقی میماند و حتی در صورت شکست در انتخابات، از اختیار قانونی — هرچند متزلزل — برای آغاز جنگ برخوردار خواهد بود.
با این حال، چنین اقدامی در تاریخ اسرائیل سابقه چندانی ندارد و مشخص نیست که رؤسای کنونی نهادهای امنیتی، در صورت دریافت هرگونه دستوری برای ازسرگیری عملیات تمامعیار علیه ایران در هفتههای پیش رو، چه واکنشی نشان خواهند داد.
افراد وفادار به نتانیاهو در رأس سازمانهای اطلاعاتی «شینبت» و «موساد» گمارده شدهاند؛ این در حالی است که جایگاه ستاد کل ارتش اسرائیل (IDF) در افکار عمومی، به دلیل ناکامیهای پیرامون حمله هفتم اکتبر و هجمههای بیوقفه چهرههای رسانهای جناح راست، تضعیف شده است.
یکی از افراد مطلع از طرحهای حمله به ایران گفت: «در مورد این دولت، “همه گزینهها روی میز است”؛ هیچ چیزی مرا غافلگیر نخواهد کرد.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
یورونیوز فارسی
قطر با وجود میانجیگری میان ایران و آمریکا هشدار داد که تهدید کشتیرانی، کابلهای اینترنتی و زیرساختهای تنگه هرمز بیش از واشنگتن و اسرائیل به ایران و همسایگانش آسیب میزند. این هشدار همزمان با تایید ادامه مذاکرات از سوی عراقچی و خبرهای متناقض درباره سفر هیئت قطری به تهران مطرح شد.
ابراهیم بن سلطان الهاشمی، مدیر اداره اطلاعرسانی و ارتباطات وزارت امور خارجه قطر، روز سهشنبه ۲۰ اکتبر (۲۸ مهر)، در نشست هفتگی خبری این وزارتخانه، از ایران خواست پیامدهای تهدیدهای خود علیه زیرساختهای حیاتی تنگه هرمز را دوباره ارزیابی کند.
به گزارش خبرگزاری رسمی قطر، الهاشمی با اشاره به احتمال انفجار مینهای دریایی، نشت نفت از کشتیها یا قطع کابلهای اینترنتی در تنگه هرمز پرسید چه کسانی بیشترین زیان را متحمل خواهند شد؟
او تاکید کرد آمریکا در آن سوی اقیانوس قرار دارد و اسرائیل نیز به آبهای خلیج فارس وابسته نیست، در حالی که پیامدهای چنین اقداماتی مستقیما متوجه کشورهای منطقه، از جمله مردم ایران، خواهد شد.
این مقام قطری با اشاره به اهمیت تنگه هرمز برای تامین آب آشامیدنی، فعالیت تاسیسات آبشیرینکن، کشتیرانی و منابع دریایی کشورهای خلیج فارس، ایران را در قبال حفظ امنیت این آبراه مسئول دانست و خواستار رعایت قوانین بینالمللی درباره آزادی کشتیرانی و حفاظت از محیطزیست دریایی شد.
چرا قطر اکنون به تهران هشدار میدهد؟
اظهارات الهاشمی پس از مطرحشدن تهدیدهای تازه مقامهای نظامی و امنیتی ایران علیه زیرساختهای ارتباطی منطقه بیان شده است.
حسین محبی، سخنگوی سپاه پاسداران، با اشاره به عبور هفت کابل اصلی اینترنت از زیر تنگه هرمز، از شناسایی اهداف و تسلیحات جدید سخن گفته بود.
محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، نیز در گفتوگو با پرستیوی هشدار داده بود که در صورت آغاز دور تازهای از جنگ، کابلهای اینترنتی، مراکز داده و تاسیسات هوش مصنوعی مرتبط با منافع آمریکا در منطقه ممکن است هدف حملات ایران قرار گیرند.
این تهدیدها نگرانیهایی درباره گسترش جنگ از حوزه انرژی و کشتیرانی به زیرساختهای دیجیتال ایجاد کرده است؛ زیرساختهایی که بخشهای مهمی از خدمات ارتباطی، مالی و اقتصادی کشورهای خلیج فارس به آنها وابستهاند.
در چنین شرایطی، هشدار قطر معنایی فراتر از یک موضعگیری معمول دیپلماتیک پیدا میکند. دوحه عملا استدلال استفاده از زیرساختهای منطقه بهعنوان اهرم فشار علیه آمریکا را زیر سوال برده و به تهران یادآوری کرده است که هزینه چنین اقداماتی ممکن است بیش از واشنگتن و تلآویو، متوجه ایران و همسایگانش شود.
هشدار به تهران در کنار ادامه میانجیگری
نکته مهم در سخنان الهاشمی این است که او همزمان با انتقاد از تهدیدهای ایران، بر ادامه تلاشهای دیپلماتیک قطر برای پایان دادن به جنگ تاکید کرده است.
به گزارش خبرگزاری رسمی قطر، این مقام اعلام کرد تماسها، سفرهای دیپلماتیک و تبادل پیامها میان طرفهای درگیر متوقف نشده و دوحه همچنان برای دستیابی به راهحلی فوری و پایدار تلاش میکند.
او همچنین ابراز امیدواری کرد که مذاکرات هرچه زودتر نتیجه بدهد، اما ضربالاجل مشخصی برای توافق تعیین نکرد. الجزیره نیز در پوشش این نشست، پیام دوحه را چنین بازتاب داد: «راهحل نظامی راه به جایی نمیبرد و تنها از طریق مذاکره میتوان ثبات را به منطقه بازگرداند.»
قرار گرفتن هشدار صریح به تهران در کنار تاکید بر تداوم مذاکرات، نشاندهنده دو هدف همزمان قطر است: جلوگیری از گسترش تهدید علیه زیرساختهای حیاتی کشورهای خلیج فارس و حفظ ارتباط با ایران برای پیشبرد مذاکرات با آمریکا.
بااینحال، در اظهارات مقام قطری نشانه روشنی از ارائه اولتیماتوم به تهران یا انتقال شروط تازه واشنگتن دیده نمیشود.
عراقچی: مذاکرات از طریق قطر و پاکستان ادامه دارد
همزمان با این موضعگیری، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، شامگاه سهشنبه در گفتوگو با شبکه الاخباریه عراق، ادامه مذاکرات غیرمستقیم با آمریکا از طریق کشورهای واسطه، از جمله قطر و پاکستان، را تایید کرد.
به گزارش ایرنا، عراقچی گفت تهران پیشتر طرحی هفتروزه به واشنگتن ارائه کرده بود که بر اساس آن، تنگه هرمز در صورت تحقق شروط ایران میتوانست در روز ششم بازگشایی شود.
او مدعی شد آمریکا با شروط مطرحشده موافقت کرده، اما خواستار افزودن چند بند دیگر به توافق شده است. عراقچی جزئیات این درخواستها را اعلام نکرد و تاکید کرد واشنگتن ابتدا باید تعهدات قبلی خود در چارچوب تفاهمنامه اسلامآباد را اجرا کند. ادعای موافقت آمریکا با شروط تهران هنوز مستقلا از سوی واشنگتن تایید نشده است.
رویترز نیز روز سهشنبه به نقل از مقامهای ارشد ناشناس ایرانی نوشت اختلاف بر سر ترتیب اجرای تعهدات، یکی از موانع اصلی پیشرفت مذاکرات است.
براساس این گزارش، تهران خواستار پایان محاصره دریایی، کاهش محدودیتهای صادرات نفت، آزادسازی داراییهای مسدودشده و توقف درگیریهاست؛ در حالی که واشنگتن میخواهد برنامه هستهای ایران نیز از ابتدا در دستور کار قرار گیرد.
ابهام درباره سفر هیئت قطری به تهران
همزمانی هشدار قطر با تحرکات دیپلماتیک در تهران، پس از انتشار و تکذیب خبر سفر یک هیئت قطری، توجه بیشتری برانگیخت.
آن هم در شرایطی که عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، روز سهشنبه در تهران با مسعود پزشکیان، محمدباقر قالیباف و محسن رضایی دیدار کرد. رویترز گزارش داد که مقامهای ایران در این دیدارها، پیشرفت مذاکرات را به اجرای تعهدات آمریکا و تحقق مطالبات تهران مشروط کردند.
ساعاتی بعد، نورنیوز، رسانه نزدیک به نهادهای امنیتی ایران، ساعت ۲۱:۴۰ به وقت تهران خبر داد که اندکی پیش از خروج عاصم منیر، یک هیئت دیپلماتیک قطری وارد ایران شده است.
اما کمتر از دو ساعت بعد، تسنیم به نقل از یک منبع آگاه ناشناس، این خبر را تکذیب کرد و نوشت نهتنها هیئتی از قطر وارد ایران نشده، بلکه اساسا برنامهای برای چنین سفری وجود نداشته است.
هنوز توضیح رسمی و مستقلی درباره علت انتشار این روایتهای متناقض ارائه نشده است. بنابراین نمیتوان نتیجه گرفت که سفر انجام شده و سپس به دلایل سیاسی یا امنیتی تکذیب شده است. اما کاربران ایرانی از شب گذشته با انتشار تصاویری از رصد منتسب به یک پرواز قطری، مدعی هستند که هواپیمایی قطری حدود ۳۰ دقیقه در تهران توقف داشته است؛ هواپیمایی که به ظن آنها حامل هیئت قطری بوده است.
بااینحال، تکذیب سفر هیئت قطری به معنای توقف میانجیگری دوحه نیست؛ زیرا مقامهای قطر و ایران هر دو ادامه تماسها و تبادل پیامهای غیرمستقیم را تایید کردهاند.
پیام سیاسی دوحه به تهران چیست؟
مجموع این تحولات نشان میدهد که قطر در تلاش است میان نقش میانجی خود و ضرورت حفاظت از امنیت کشورهای خلیج فارس تعادل برقرار کند.
نخستین پیام دوحه به تهران آن است که استفاده از تنگه هرمز بهعنوان اهرم فشار علیه آمریکا نباید به تهدید مستقیم زیرساختهای حیاتی همسایگان ایران تبدیل شود. از دیدگاه قطر، آسیبرساندن به کابلهای ارتباطی، مسیرهای دریایی و محیطزیست خلیج فارس لزوما واشنگتن و تلآویو را به همان اندازه تحت فشار قرار نمیدهد که اقتصاد و امنیت کشورهای منطقه را تهدید میکند.
دومین پیام، تاکید بر حفظ مسیر دیپلماتیک است. قطر با وجود انتقاد علنی از تهدیدهای تهران، قصد ندارد میانجیگری را کنار بگذارد و همچنان دستیابی به توافق را راه جلوگیری از گسترش بحران میداند.
از سوی دیگر، این هشدار میتواند تلاشی برای جلوگیری از دشوارتر شدن مذاکرات باشد؛ زیرا گسترش تهدیدها به زیرساختهای ارتباطی و منابع حیاتی کشورهای خلیج فارس، نگرانی همسایگان ایران و هزینههای منطقهای جنگ را افزایش میدهد.
البته هنوز شواهدی وجود ندارد که سخنان الهاشمی بخشی از ابتکاری هماهنگ با واشنگتن بوده یا مستقیما به پیشنهاد تازهای در مذاکرات ارتباط داشته باشد.
بنابراین، هشدار قطر را بیش از آنکه نشانه تغییر موضع دوحه در قبال تهران یا نزدیک بودن توافق بدانیم، میتوان پیامی سیاسی در میانه مذاکراتی شکننده ارزیابی کرد: ایران باید هزینههای منطقهای گسترش تهدید در تنگه هرمز را در محاسبات خود لحاظ کند، در حالی که مسیر گفتوگو با آمریکا همچنان باز میماند.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
هیئت تحریریه / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
از زمانی که پرزیدنت ترامپ سال گذشته به کاخ سفید بازگشت، میانِ سیاستِ «دلجویی» از ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، و کمکِ اکراهآمیز به اوکراین برای دفاع در برابر تهاجم پوتین، در نوسان بوده است. در دو هفته گذشته، ترامپ چرخش تندی به سمت سیاست دلجویی داشته است. او که برای کاهش قیمت بنزین پیش از انتخابات میاندورهای به شدت مستأصل شده، اکنون در پیشبرد جنگ به پوتین کمک میکند.
در ۹ اکتبر، ترامپ اعلام کرد که تحریمهای مربوط به صادرات گازوئیل روسیه به ایالات متحده را لغو خواهد کرد؛ اقدامی که به اقتصاد روسیه و تولیدات جنگی این کشور کمک میکند. او روز جمعه پا را فراتر گذاشت و با امضای یک فرمان اجرایی، تحریمهای دیگری را نیز لغو کرد. او همچنین گامهایی برداشته که فاقد منطق اقتصادی روشن هستند و به نظر میرسد صرفاً با هدف خشنود کردن پوتین طراحی شدهاند. از جمله این اقدامات، اعمال محدودیتهای جدید در خدماتِ «استارشیلد» (Starshield) است؛ شبکه ماهوارهای تحت مدیریت ایلان ماسک که نیروهای اوکراینی از آن برای دفاع در برابر حملات هوایی روسیه استفاده میکنند. اگرچه کاخ سفید هرگونه دخالتی را انکار میکند، اما ایلان ماسک اظهار داشته که تنها ارتش ایالات متحده — و در نهایت شخص رئیسجمهور — میتوانند دستور اعمال محدودیت در خدمات را صادر کنند.
بیایید درباره ابعادِ رویکردِ فرصتطلبانه و بیپروای ترامپ صریح باشیم. او در حال یاری رساندن به رهبری خودکامه و دشمنی خطرناک برای ایالات متحده است که جنگی بیرحمانه را علیه همسایهای دموکرات به راه انداخته است. ترامپ این کار را تا حدودی با این امیدِ واهی انجام میدهد که قیمت بنزین — که به دلیل جنگِ نسنجیدهی او در ایران جهش یافته است — طی دو هفته آینده کاهش یابد و به جمهوریخواهان کمک کند تا از شکستهای سنگین در انتخابات میاندورهای جلوگیری کنند. او در واقع منافع ملی آمریکا را تضعیف میکند و احتمالاً جان اوکراینیها را فدای منافع سیاسی شخصی خود مینماید.
آنچه در اوکراین در جریان است، اهمیتی بسیار فراتر از سرنوشت یک ملت دارد. این جنگ آزمونی است برای اینکه ببینیم آیا توسعهطلبیِ اقتدارگرایانه میتواند در قرن بیست و یکم از طریق نیروی نظامی به موفقیت برسد، یا اینکه آیا غرب میتواند برای دفاع از دموکراسی و جان انسانهای بیگناه متحد شود. حتی برخی از جمهوریخواهان کنگره نیز مبهوت شدهاند. سناتور تام تیلیس از کارولینای شمالی، لغو تحریمها را «فراتر از غیرمسئولانه» و «غیرمنطقی» خواند. سناتور تد کروز از تگزاس گفت که این یک اشتباه بوده است. دو جمهوریخواه دیگر - سناتور کوین کرامر از داکوتای شمالی و نماینده مایک ترنر از اوهایو - خواستار تحقیق در مورد اختلالات استارشیلد شدند. سناتور جان کورنین از تگزاس گفت: «لیندسی وحشتزده خواهد شد»، که اشاره به لیندسی گراهام فقید، متحد ترامپ بود که مرتباً او را به سختگیری بیشتر در قبال روسیه ترغیب میکرد و گاهی اوقات موفق میشد. (تحریمهایی که آقای ترامپ هفته گذشته متوقف کرد، ناشی از قانونی بود که او ماه گذشته امضا کرد و به نام آقای گراهام نامگذاری شده است.)
ما متاسفیم که اکثر جمهوریخواهان، از جمله رهبران حزب در مجلس نمایندگان و سنا، استقلال و شفافیت اخلاقی مشابهی را نشان ندادهاند. یک کنگره کارآمد میتوانست به سرعت قانونی را تصویب کند که آقای ترامپ را در مورد تحریمهای روسیه و دسترسی به ماهواره اوکراین محدود کند.
سیاستهای اخیر آقای ترامپ به ویژه ناامیدکننده است زیرا اوکراین امسال پیشرفتهایی داشته است. نیروهای این کشور تقریباً ۴۰۰ مایل مربع از خاک خود را بین ژانویه و اواسط اکتبر بازپس گرفتهاند و پهپادهای آن خساراتی را در اعماق خاک روسیه وارد کردهاند. با کمک ایالات متحده و اروپای غربی، اوکراین این شانس را دارد که جنگ آقای پوتین را به بنبستی تحقیرآمیز یا شکستی برای او تبدیل کند.
اما اظهار لطف و توجه آقای ترامپ به آقای پوتین، در عوض، او را به تهاجمی بیشتر تشویق میکند؛ هم در اوکراین و هم فراتر از آن. پوتین که غرب را ضعیف و دچار اختلاف میبیند، کمپینی از حملات و تحریکاتِ بهسختی پنهانشده علیه بخشهای دیگری از اروپا آغاز کرده است. پهپادها، موشکها و جنگندههای روسی وارد فضای هوایی ناتو در لهستان، رومانی و کشورهای بالتیک شدهاند.
هفته گذشته، حملات پهپادی مشکوک در دریای سیاه، درست خارج از آبهای سرزمینی بلغارستان، به یک کشتی باری تجاری آسیب رساند و کشتی دیگری را غرق کرد. تابستان امسال، آلمان اعلام کرد که پهپادهای مسلح روسی را در اطراف فرودگاهی در نزدیکی لایپزیگ کشف کرده است که ظاهراً منتظر دستورالعملهای از راه دور برای حمله بودهاند. فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، گفته است: «ما همین الان هم با روسیه درگیر هستیم.»
در مقابل، آقای ترامپ روز دوشنبه ارزیابی فریبنده ارائه داد و گفت: «راستش را بخواهید، روسیه در قبال اوکراین عملکرد بدی نداشته است.» او سیاست مماشاتجویانه خود در قبال مسکو را در پوشش راهبردی برای دستیابی به صلح عرضه کرده است. او روز یکشنبه در شبکههای اجتماعی نوشت که تحریمها را لغو کرده، زیرا نمیخواهد «کاری انجام دهد که روسیه را بهشکلی احمقانه از میز مذاکره دور کند.»
اگر آقای ترامپ واقعاً چنین باوری دارد، در شناخت آقای پوتین دچار اشتباه شده است؛ چرا که پوتین در برابر درخواستهای ملتمسانه و منفعلانه برای صلح، با به راه انداختن جنگهای بیشتر پاسخ میدهد.
هم دولت بایدن و هم حامیان اوکراین در کنگره، بهدرستی محدودیتهایی را برای حمایت آمریکا از اوکراین تعیین کردهاند. اوکراین عضو ناتو نیست و ایالات متحده نباید نیروهای نظامی خود را برای جنگیدن در این نبرد اعزام کند. بخش عمدهای از حمایت مالی از کییف باید از سوی اروپای غربی تأمین شود؛ منطقهای که مدتهاست مسئولیت دفاع از قاره اروپا را به ارتش آمریکا واگذار کرده است. با این حال، واشنگتن میتواند و باید نقشی حیاتی در دفاع از دموکراسی اوکراین در برابر تجاوز روسیه ایفا کند.
در وهله نخست، کاخ سفید باید محدودیتهای اعمالشده بر شبکه «استارشیلد» (Starshield) را لغو کند. اوکراین برای دفاع از خود در برابر حملات موشکی روسیه، به این شبکه ماهوارهای متکی است. یک افسر نظامی اوکراینی به نشریه «پولیتیکو» گفت که کند شدن عملکرد این شبکه «به قیمت جان بسیاری از ما تمام خواهد شد.» همچنین، ایالات متحده و اروپا باید با همکاری یکدیگر به اوکراین کمک کنند تا ذخایر موشکهای رهگیر و موشکهای دوربرد خود را بازسازی کند. علاوه بر این، واشنگتن باید به مجازات ولادیمیر پوتین، الیگارشهای حامی او و اقتصاد جنگمحور روسیه ادامه دهد.
راه انجام این کار ساده است: اجرای قانونی که به نام آقای گراهام شناخته میشود. این قانون بخش انرژی روسیه — که به تأمین مالی جنگ در اوکراین کمک میکند — را هدف تحریمها و تدابیر دیگر قرار داده بود. قرار بود این مجازاتها روز یکشنبه اجرایی شوند، اما آقای ترامپ با امضای یک فرمان اجرایی مانع از آن شد.
مردم اوکراین در چهار سال و نیم گذشته شجاعتی الهامبخش از خود نشان دادهاند. آنها برخلاف پیشبینیهای کارشناسان، در برابر تهاجم روسیه ایستادگی کردند و آن را پس زدند. بیش از ۱۲۵ هزار نفر از آنها کشته و نیم میلیون نفر دیگر زخمی شدهاند. بسیاری از آنها در هراس دائمی به سر میبرند و خود را برای زمستانی دشوار آماده میکنند. آنها در نبردی میجنگند که به نفع تمام جهان آزاد است؛ در حالی که آقای ترامپ تنها برای منافع شخصی خود میجنگد.
——————
* هیئت تحریریه نیویورک تایمز گروهی از روزنامهنگارانِ صاحبنظر هستند که دیدگاههایشان مبتنی بر تخصص، پژوهش، بحث و گفتگو، و ارزشهای دیرینهای مشخص است. این گروه از بخش خبری (اتاق خبر) این روزنامه مستقل است.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری مهر: پدیده فرونشست زمین در استان کرمان از یک هشدار علمی به یک بحران زیست محیطی و زیرساختی فراگیر تبدیل شده است.
دادههای سازمان زمینشناسی و نقشهبرداری کشور نشان میدهد که دشتهای استان کرمان نه تنها در صدر مناطق درگیر با این پدیده در ایران قرار دارند، بلکه نرخ نشست در برخی نقاط آن به ارقامی رسیده که در مقیاس جهانی بیسابقه یا بسیار نادر است.
این فرونشست که بهدرستی «زلزله خاموش» خوانده میشود، آرام اما پیوسته در حال تغییر شکل دادن به جغرافیای زیستی و اقتصادی استان است.
تخلیه سفرههای زیرزمینی
عامل اصلی این وضعیت، برداشت بیرویه و طولانیمدت از منابع آب زیرزمینی است و سالها خشکسالی و الگوی کشت نادرست، به حفر هزاران چاه عمیق و نیمهعمیق انجامیده و سفرههای آب زیرزمینی را به شدت تخلیه کرده است.
وقتی آب از منافذ خاک و لایههای زیرین خارج میشود، این فضاهای خالی فرو میریزند و لایههای خاک و سنگ به هم فشرده میشوند؛ فرآیندی که به نشست سطح زمین منجر میگردد و برخلاف تصور عمومی، برگشتپذیر نیست.
تغییر اقلیم، کاهش بارندگی و نبود مدیریت کارآمد منابع آب نیز این شرایط را بحرانیتر کرده است.
از دشت بهرمان تا شهرستان های جنوبی کرمان
شدت و گستردگی فرونشست در کرمان به گونهای است که این استان را به یکی از بحرانیترین مناطق کشور تبدیل کرده است.
دشت بهرمان در کرمان با نرخ نشست سالانه ۳۱ سانتیمتربه عنوان یکی از کانون ها فرو نشست شناخته میشود.
در دشتهای رفسنجان، انار، زرند و سیرجان نیز نرخ فرونشست به ۳۰ تا ۴۰ سانتیمتر در سال میرسد که در مقایسه با استاندارد جهانی (حدود ۳ سانتیمتر)، رقمی هشداردهنده است.
تصویر بحران در جنوب استان کرمان پیچیدهتر است و در این منطقه، فرونشست با پدیده فرسایش خندقی ترکیب شده و شکافهای عمیق و طولی را در زمین ایجاد کرده است.
افت سالانه سطح آبهای زیرزمینی در جنوب کرمان، این منطقه را با تهدیدی همزمان برای زیرساختها و کشاورزی روبهرو کرده است.
چند روستا در حوزه جنوبی به طور مستقیم با این پدیده درگیر شدهاند و شکافهای زمین تا نزدیکی محدودههای مسکونی و باغها پیشروی کردهاند.
پیامدهای چندلایه بر زندگی و زیرساخت
فرونشست زمین در کرمان پیامدهایی فراتر از یک مخاطره زمینشناختی دارد و به طور مستقیم بر زندگی روزمره و اقتصاد منطقه اثر میگذارد.
ترکخوردگی و تخریب ساختمانها، جادهها، خطوط انتقال انرژی و سایر زیرساختهای شهری و بینشهری، از نخستین نشانههای ملموس این بحران برای شهروندان است.
در حوزه کشاورزی، نشست زمین و تغییر ساختار خاک، حاصلخیزی اراضی را تهدید میکند و میتواند به شورهزار شدن یا از دست رفتن قابلیت کشت در دشتهای حاصلخیز منجر شود.
در جنوب استان کرمان که سالانه میلیونها تن محصول کشاورزی تولید میکند، در بلندمدت، تداوم این روند میتواند موجهای مهاجرت اجباری روستاییان و خالی شدن تدریجی دشتها و سکونتگاههای استان را به همراه داشته باشد.
از مدیریت آب تا بازنگری در الگوی کشت
مهار این بحران، نیازمند مجموعهای از اقدامات همزمان و قاطع است.
نخستین و حیاتیترین گام، کنترل جدی و کاهش برداشت از سفرههای آب زیرزمینی از طریق بستن چاههای غیرمجاز و اعمال نظارت واقعی بر مصرف است.
دومین اقدام، اصلاح الگوی کشت و حرکت از محصولات پر آببر به سمت کشاورزی گلخانهای و محصولات کمآببر است که با شرایط اقلیمی استان سازگاری بیشتری داشته باشند.
سومین اقدام نیز بهرهگیری از فناوریهای نوین مانند آبیاری تحت فشار، بازچرخانی پساب تصفیهشده و حتی در افق بلندمدت، نمکزدایی از آب دریا است که میتواند بخشی از فشار وارد بر منابع آب شیرین را کاهش دهد.
چاره اندیشی با فوریت باید انجام شود
معاون هماهنگی امور عمرانی استانداری کرمان، در گفتگو با مهر تأکید کرد: کرمان در زمره استانهایی قرار دارد که بیشترین شدت و گستردگی فرونشست را تجربه میکنند.
علی اصغر ذاکریهرندی، تداوم این روند نزولی سفره های آب زیر زمینی را زنگ خطری جدی برای بقای زیرساختها، اراضی کشاورزی و سکونتگاههای شهری و روستایی دانست و هشدار داد که در صورت عدم چارهاندیشی فوری، استان در سالهای آینده با خساراتی ناشی از فرونشست مواجه خواهد شد که آینده توسعه کرمان را تحتالشعاع قرار میدهد.

معاون عمرانی استاندار کرمان، مدیریت اصولی و علمی منابع آب زیرزمینی را مهمترین و کلیدیترین راهکار برای کنترل و مهار این پدیده ویرانگر برشمرد.
وی با اعلام آمادگی کامل استانداری برای حمایت از طرحهای مطالعاتی تخصصی در این حوزه، بر ضرورت آغاز هرچه سریعتر این مطالعات و تقویت هماهنگی میاندستگاهی تأکید کرد.
در همین راستا، ذاکریهرندی اجرای طرح جایگزینی آبهای نامتعارف «از جمله توسعه گسترده استفاده از پسابهای تصفیهشده» را گامی تحولآفرین و ضروری برای حفظ سفرههای آب زیرزمینی و تضمین تداوم تولید در بخشهای مختلف دانست.
به باور وی، جلوگیری از برداشتهای بیرویه از آبخوانها و بازچرخانی آب، نه یک انتخاب، بلکه یک الزام حیاتی برای نجات استان کرمان است.
این مقام مسئول در پایان خاطرنشان کرد: نگاه حاکمیتی در استان کرمان، صیانت قاطع از منابع آب زیرزمینی است و تمامی تصمیمات آتی باید در راستای مهار این بحران ملی و حفظ سرزمین کرمان برای نسلهای آینده اتخاذ شود.
نیازمند تدوین برنامهریزیهای کلان ملی
نماینده کرمان در شورای عالی استانها هم در گفتگو با مهر گفت: مکانیزم این تخریب به این صورت است که با خروج آب از منافذ خاک و سنگ، لایههای زمین دچار فشردگی و در نتیجه نشست میشوند.
علیرضا عباسزاده، افزود: این پدیده که محصول مستقیم خشکسالیهای پیدرپی و الگوی کشت ناکارآمد است، اکنون تحت تأثیر تشدید تغییرات اقلیمی، کاهش بارشها و فقدان مدیریت یکپارچه منابع آبی، وارد فاز جدیتری شده است.
وی ادامه داد: تبعات این فروپاشی خاموش، زنجیرهای از خسارتها را در پی دارد که آن را می توان در سه لایه تخریب فیزیکی که خود را در ترکخوردگی ساختمانها و فرسایش شتابان زیرساختهای حیاتی نظیر جادهها و خطوط انتقال انرژی نشان میدهد، نابودی بسترهای کشاورزی و از دست رفتن اراضی حاصلخیز و موج مهاجرتهای اجباری روستاییان دسته بندی کرد که در صورت تداوم، منجر به تخلیه کامل دشتها و روستاهای استان و ایجاد سکونتگاههای متروکه خواهد شد.
عضو شورای عالی استانها یک استراتژی سه محوره و فوری را ترسیم کرد که اجرای آن دیگر یک انتخاب، بلکه یک ضرورت بقا است.
عباس زاده، گفت: توقف فوری برداشتهای غیرمجاز، مسدودسازی چاههای غیرقانونی و استقرار نظام نظارتی واقعی و دقیق بر مصرف آبهای زیرزمینی، پایان دادن به اصرار بر کشت سنتی محصولات بهشدت آببر «مانند هندوانه» در اقلیم خشک کرمان و گذار اجتنابناپذیر بهسوی کشاورزی گلخانهای و توسعه کشت گیاهان کمآب بر، بهرهگیری حداکثری از سامانههای آبیاری تحت فشار، توسعه پروژههای بازچرخانی و تصفیه فاضلاب، و حتی بررسی جدی امکان شیرینسازی آب دریا برای تزریق به چرخه مصرف و کاهش فشار بر منابع زیرزمینی این استراتژی ها می باشند.
وی با تأکید بر اینکه مقوله فرونشست محدود به مرزهای جغرافیایی کرمان نیست و یک چالش تمامعیار ملی محسوب میشود، هشدار داد که زمان برای اقدام مؤثر بهسرعت در حال سپری شدن است.
وی خاطرنشان کرد: عبور از این گردنه، نیازمند تدوین برنامهریزیهای کلان ملی، تخصیص بودجههای متناسب و همافزایی واقعی تمامی دستگاههای اجرایی کشور است و در غیر این صورت، فردا برای جبران این خسارت ژئولوژیک، بسیار دیر خواهد بود.
فرونشست زمین یک بحران صرفاً استانی نیست و حل آن نیازمند برنامهریزی کلان ملی، تخصیص بودجه پایدار و هماهنگی همه دستگاههای اجرایی است و تعلل در این زمینه، هزینهای بسیار سنگینتر از اقدام امروز را به نسلهای آینده تحمیل خواهد کرد.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
بنوا فوکون، گئورگی کانچف و ربکا فنگ / وال استریت ژورنال / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
صادرات نفت از خلیج فارس از سطوح پیش از جنگ فراتر رفته است؛ چرا که یک سیستم کشتیرانیِ ابداعی تحت حمایت ایالات متحده، به نفتکشها کمک میکند تا با وجود یکی از شدیدترین موجهای حملات ایران در تنگه هرمز، به جابهجایی نفت ادامه دهند.
بر اساس دادههای شرکت رصد کشتیها «کپلر» (Kpler)، جریان نفت خاورمیانه — شامل محمولههای عبوری از تنگه هرمز و مسیرهای جایگزین در سراسر منطقه — در هفته منتهی به ۱۸ اکتبر به میانگین بیش از ۲۴ میلیون بشکه در روز رسید که از سطح ۲۳.۳ میلیون بشکهایِ پیش از جنگ فراتر رفته است.
آمارهای اولیه نشان میدهد که جریان نفت از تنگه هرمز (شامل انتقالهای دریایی در دریای عمان) در همین دوره، به طور میانگین حدود ۱۴ میلیون بشکه در روز بوده که معادل ۸۲ درصدِ سطح پیش از جنگ است.
قیمت نفت همچنان بالاست؛ به طوری که روز سهشنبه، قیمت نفت خام شاخص «برنت» به حدود ۱۰۸ دلار در هر بشکه رسید. معاملهگران نگراناند که بهبود وضعیت در تنگه هرمز پایدار نباشد، بهویژه اگر درگیریها دوباره شدت بگیرند. کاهش ذخایر جهانی نفت، حاشیه خطا را بسیار محدود کرده است. همچنین، انجام این عملیات پرهزینه است؛ هزینههایی که در نهایت به قیمت سوخت برای مصرفکنندگان نهایی افزوده میشود.
با این حال، تداوم جریان نفت نشاندهنده تغییری در نبرد بر سرِ مهمترین گلوگاه انرژی جهان است. ایران همچنان میتواند عبور محمولهها را خطرناک و پرهزینه کند، اما تواناییاش برای جلوگیری از ترددها کاهش یافته و در نتیجه، اهرم فشار تهران در برابر ایالات متحده تضعیف شده است.
حمد حسین، اقتصاددان ارشد حوزه کالاها در موسسه «کپیتال اکونومیکس» (Capital Economics) میگوید: «تصویر کلی این است که سازوکار کشتیرانی در تنگه هرمزِ پرخطر، اکنون کاملاً تثبیت شده و تمایل به پذیرش ریسک در میان دستاندرکاران صادرات نفت افزایش یافته است.»
خطوط لوله در عربستان سعودی و امارات متحده عربی نیز نفت را از مسیرهای متفاوتی منتقل میکنند. به برآورد شرکت «کپلر» (Kpler)، در ماه سپتامبر حدود ۴۰ درصد از نفت خام غیرایرانی که از خلیج فارس صادر شد، از مسیری غیر از تنگه هرمز عبور کرد؛ این رقم پیش از آغاز جنگ ۱۷ درصد بود.
حدود ۳۰ حمله به کشتیها در ماه جاری
این وضعیت در تضاد با فشار شدیدی است که بر ایران وارد شده؛ کشوری که صادرات نفتش به دلیل محاصره دریایی ایالات متحده، عملاً متوقف و مسدود شده است. خطر موجود این است که ایران ممکن است تلاش کند با انجام حملات شدیدتر، نفوذ خود را دوباره تثبیت کند و چه بسا پیش از انتخابات میاندورهای آمریکا که دو هفته دیگر برگزار میشود، ایالات متحده را به رویارویی جدیدی بکشاند.
با وجود تشدید خشونتها در اطراف تنگه هرمز، جریان نفت از خلیج فارس همچنان ادامه دارد. بر اساس آمار «وال استریت ژورنال» که با استناد به گزارشهای «مرکز عملیات تجارت دریایی بریتانیا» و شرکتهای امنیت دریایی تهیه شده، در ماه جاری حدود ۳۰ حمله به کشتیها گزارش شده است.
میشل ویز باکمن، تحلیلگر ارشد در شرکت اطلاعات دریایی «ویندورد» (Windward)، میگوید حوادث ماه اکتبر ۲۰ درصد از کل حملاتی را تشکیل میدهند که در طول این جنگ علیه کشتیها صورت گرفته است.
کریستوفر لانگ، افسر سابق نیروی دریایی بریتانیا که اکنون در گروه «نپتون پیتوپی» (Neptune P2P Group) فعالیت میکند، میگوید: «ایران در تلاش است تا دوباره تنگه هرمز را تحت محاصره خود درآورد.»
برای بسیاری از معاملهگران نفت و مالکان کشتیها، پذیرش خطر عبور از تنگه هرمز ارزشش را دارد. همایون فلکشاهی، مدیر بخش تحلیل نفت خام در شرکت «کپلر»، برآورد میکند که معاملهگران در مقایسه با پیش از جنگ، اکنون میتوانند با فروش مجدد نفت عراق، ۲۰ دلار بیشتر در هر بشکه سود کسب کنند؛ رقمی که برای محموله یک نفتکش غولپیکر به حدود ۴۰ میلیون دلار میرسد. تنها سه سفر از این دست میتواند هزینه ۱۰۰ میلیون دلاری خرید یک نفتکش دستدوم را جبران کند.
پاداش کلان به دریانوردان
همچنین به دریانوردان پیشنهادهایی برای دریافت پاداش در ازای انجام این عبورهای پرخطر ارائه میشود. خدمه کشتیها با دریافت مبالغی معادل دو تا سه برابر حقوق ماهانه معمولشان، ترغیب میشوند تا در کشتیهایی کار کنند که به خلیج فارس وارد میشوند.
به گزارش «وال استریت ژورنال»، یک شرکت تأمین نیروی انسانی دریایی مستقر در چین، برای یک سفر رفتوبرگشت که معمولاً یک تا دو هفته طول میکشد، تا سقف ۲۵ هزار دلار پیشنهاد داده است.
فلکشاهی میگوید: «با وجود افزایش حملات، حجم نفت جابهجا شده همچنان بالاست، زیرا سود حاصله، پذیرش این ریسک را توجیهپذیر میکند.» دلالان کشتی گفتند، برخی از مالکان کشتی به دلیل نرخ بیسابقه کرایه نفتکشها در منطقه، در حال تغییر موقعیت کشتیهای قدیمیتر خود هستند که قبلاً نفت ونزوئلا و روسیه را به خلیج فارس حمل میکردند.
بسیاری از شناورها در حال انجام سفرهای رفتوبرگشتی کوتاه از میان منطقه خطر هستند. پوشش هوایی آمریکا از طریق کریدوری در امتداد سواحل عمان، تا حدی امنیت آنها را تأمین میکند. نفتکشها در داخل خلیج فارس نفت بارگیری کرده و آن را از طریق تنگه هرمز منتقل میکنند؛ در حالی که اغلب سیگنالهای ردیابی خود را خاموش کردهاند. آنها سپس در نزدیکی عمان توقف کرده و محمولههای خود را به کشتیهایی که عازم بازارهای دوردست هستند منتقل میکنند، و پس از آن دوباره به خلیج فارس بازمیگردند؛ جایی که بیشترین خطر هدف قرار گرفتن آنها را تهدید میکند.
در همین حال، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با استفاده از پهپادها و موشکها، سعی در متوقف کردن کشتیهایی دارد که قصد عبور از این مسیر را دارند. سپاه همچنین به تاکتیکهای چریکی — که پیشتر توسط حوثیهای یمن برای هدف قرار دادن تردد دریایی در نزدیکی دهانه دریای سرخ به کار گرفته شده بود — روی آورده و با استقرار دیدهبانهایی در قایقهای کوچک ماهیگیری، نیروهای رزمی خود را به دریا اعزام میکند.
این مسیر همچنان پرخطر است. پیش از ماه سپتامبر، ابرنفتکش «لویالتی» (Loyalty) که با پرچم تانزانیا فعالیت میکند، سالها به حمل نفت خام ونزوئلا به چین مشغول بود. از ماه سپتامبر تاکنون، این کشتی دو بار وارد خلیج فارس شده و هر دو بار به سمت عراق رفته تا نفت خام بارگیری کند.
یکی از خدمه کشتی اظهار داشت که آنها پیش از هر سفر، نیروی دریایی ایالات متحده را در جریان میگذاشتند و پرسنل امنیتی نیز در کشتی حضور داشتند. به گفته شرکت «کپلر» (Kpler) و یکی از خدمه، در اوایل ماه اکتبر، کشتی «لویالتی» ۲ میلیون بشکه نفت خام عراق را در دریای عمان به یک نفتکش ناشناس منتقل کرد و سپس برای دریافت محمولهای جدید به خلیج فارس بازگشت.
این عضو خدمه گفت که شرکت مدیریت کشتی برای سفر دوم، جلیقههای ضدگلوله و کلاههای ایمنی برای خدمه ارسال کرده بود.
به گفته شرکت امنیت دریایی «ونگارد» (Vanguard)، در تاریخ ۱۶ اکتبر، کشتی «لویالتی» هدف اصابت یک گلوله آرپیجی (راکتانداز) قرار گرفت که از یک قایق کوچک شلیک شده بود. این پرتابه باعث ایجاد حفرهای در مخزن آب شیرین کشتی شد. به گفته یکی از خدمه، در زمان وقوع حمله، «لویالتی» حامل ۲ میلیون بشکه نفت خام عراق بود.
این حملات موجب افزایش هزینههای انتقال نفت خلیج فارس به بازارها شده است. به گزارش شرکت «کپلر»، هزینه حملونقل دریایی برای یک ابرنفتکش که نفت خام خلیج فارس را به چین میبرد، در هفته جاری به رقم بیسابقه ۳۷.۳۷ دلار برای هر بشکه رسید. همچنین به گفته «ویسه باکمن» از شرکت «ویندوارد» (Windward)، نرخ بیمه ریسک جنگ برای کشتیها از کمتر از ۳ درصد، به ۱۰ درصد از ارزش کل شناور افزایش یافته است. ناتاشا کانوا، رئیس تیم استراتژی جهانی کالاها در جیپیمورگان، گفت: «در ماه آوریل، مشکل کمبود نفت خام بود؛ اما در ماه اکتبر، مسئله هزینه جابهجایی آن است.»
با این حال، نفت همچنان در حال انتقال است؛ آن هم با وجود تهدیدهای ایران مبنی بر اینکه اگر خودش نتواند نفتش را صادر کند، به همسایگانش نیز اجازه نخواهد داد نفت خود را صادر کنند.
حسین، از موسسه «کپیتال اکونومیکس» (Capital Economics)، اظهار داشت: «ایران برای دستیابی به همان سطح کنترلی که پیشتر بر جریانهای نفتی منطقه داشت، باید رویکردی تهاجمیتر در پیش بگیرد.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
فلیز سولومون / والاستریت ژورنال / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
مقامهای امنیتی منطقه، در حالی که در پایتخت قطر گرد هم آمده بودند و خود را برای احتمال دور تازهای از تشدید تنش میان آمریکا و ایران آماده میکردند، پیامی هشدارآمیز از سوی آمریکا دریافت کردند: آنها باید خودشان به فکر تأمین امنیت خود باشند.
تام باراک، سفیر آمریکا در ترکیه و فرستاده ویژه دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در امور سوریه و عراق، گفت توافقهای بزرگ و فراگیری که طی دههها زیربنای امنیت جهانی بودهاند، اکنون در حال دگرگونی اساسی هستند و کشورهای خاورمیانه و دیگر مناطق جهان باید بر تأمین امنیت خود از طریق مشارکتهای منطقهای تمرکز کنند.
باراک در مجمع جهانی امنیت در دوحه، نشست سالانهای که مقامهای ارشد امنیتی و کارشناسانی از سراسر جهان را گرد هم میآورد، گفت: «آمریکا دیگر آن ضامن امنیت جهان نیست که طی ۸۰ سال گذشته بود. آن دوران به پایان رسیده است. آنچه در دولت کنونی اتفاق میافتد، کنار کشیدن از تعهدات نیست؛ بلکه پیامی برای بازتنظیم روابط است.»
او افزود: «این پیام شبیه تربیت یک نوجوان است؛ کار آسانی نیست.»
باراک گفت ترتیباتی که در پی جنگ جهانی دوم شکل گرفتند ــ و اساساً بر نوعی مبادله متقابل استوار بودند که در آن آمریکا در ازای نفت، امنیت را تأمین میکرد ــ دیگر با اولویتهای واشنگتن سازگار نیستند. به گفته او، آمریکاییها نمیخواهند جان خود را برای خاورمیانه فدا کنند و کشورهای حوزه خلیج فارس نیز میدانند که آمریکا نمیتواند امنیت آنها را تضمین کند.
او گفت منطقه بهدرستی در حال حرکت به سوی ائتلافهای کوچکتر و متنوعتر است؛ از جمله پیمان دفاعی جدید میان عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه. با این حال، او اذعان کرد که این گذار با عدم قطعیت همراه خواهد بود.
باراک گفت: «ما دستورالعمل مشخصی در اختیار نداریم. همه ما ناچاریم در لحظه تصمیم بگیریم و مسیر را بر اساس شرایط پیش رو تنظیم کنیم. میتوانیم هر بار فقط یک گام برداریم.»
مقامهای دولت ترامپ در نشستهای امنیتی اروپا و آسیا نیز خواستار اتکای بیشتر کشورها به تواناییهای خود شدهاند.
کشورهای حوزه خلیج فارس تلاش کردند ترامپ را از ورود به جنگ با ایران منصرف کنند، اما موفق نشدند. اکنون پیام باراک در شرایطی مطرح میشود که این کشورها نگراناند آمریکا از درگیری عقبنشینی کند و آنها را با دشمنی خشمگین و تهاجمیتر از گذشته تنها بگذارد. بسیاری از این کشورها در حال بازنگری در این موضوع هستند که آیا همچنان میتوانند به آمریکا بهعنوان یک شریک قابل اتکا تکیه کنند یا نه؛ هرچند همزمان میدانند که جایگزین مناسبی برای فناوری نظامی و پشتیبانی آمریکا وجود ندارد.
باراک گفت جنگی که آمریکا و اسرائیل در اواخر فوریه آغاز کردند، پیامدهایی غیرمنتظره به همراه داشته است. او خاورمیانه را به مکعب روبیک تشبیه کرد که با یک حرکت، ممکن است تمام تصویر آن تغییر کند. به گفته او، باید از این جنگ درسهایی آموخت و محدودیتهای قدرت آمریکا را نیز به رسمیت شناخت.
او گفت: «هر بار که تلاش میکنیم مداخله کنیم و فرد یا رژیمی را تغییر دهیم، به نظر میرسد مرتکب اشتباه شدهایم.» او برای نمونه به عراق، لیبی و افغانستان اشاره کرد.
دولتهای مختلف آمریکا مدتهاست امیدوار بودهاند که بتوانند این کشور را از درگیریهای خاورمیانه دور کنند، اما تاکنون در این کار موفق نشدهاند. حتی اکنون نیز دولت ترامپ پیامهای متناقضی ارسال میکند.
سال گذشته، آمریکا عربستان سعودی را در فهرست متحدان عمده خارج از پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) قرار داد؛ فهرستی که کشورهای همسایه آن، یعنی قطر، بحرین و کویت، نیز در آن حضور دارند. ترامپ همچنین به تقویت نیروهای نظامی آمریکا در اطراف ایران ادامه میدهد. ارتش آمریکا در حال اعزام سومین ناو هواپیمابر و یک یگان اضافی از نیروهای اعزامی تفنگداران دریایی به منطقه است و در حال تجدید تدارکات نیروهای خود است تا در صورت لزوم، برای ازسرگیری درگیریها آمادگی داشته باشد.
باراک گفت: «ما منطقه را ترک نمیکنیم.»
ترامپ و مقامهای ایرانی هر دو نشانههایی بروز دادهاند که حاکی از آمادگی آنها برای احتمال ازسرگیری درگیریهای گسترده، پس از ماهها بنبست دیپلماتیک است. آمریکا فشار اقتصادی بر حکومت ایران را افزایش داده، اما این اقدام تاکنون نتوانسته است راه را برای دستیابی به توافقی اساسی هموار کند. در همین حال، متحدان منطقهای آمریکا خود را برای احتمال دور دیگری از جنگ آماده میکنند؛ جنگی که ممکن است زیرساختهای حساس انرژی را هدف قرار دهد.
کشورهای حوزه خلیج فارس با نگرانی تحولات عربستان سعودی را دنبال میکنند؛ جایی که حملات موشکی و پهپادی شبهنظامیان حوثیِ مورد حمایت ایران، به تأسیسات انرژی و فرودگاه بینالمللی ریاض، پایتخت این کشور، آسیب رسانده است.
عربستان سعودی از آمریکا خواست که از نظر نظامی مداخله کند، اما ترامپ نقش این کشور را به ارائه اطلاعات و راهنمایی محدود کرده است. خسارات ناشی از حملات حوثیها، نگرانیها را درباره توانایی کشورهای منطقه برای مقابله با حملات موشکی و پهپادی بیشتر افزایش داده است؛ آن هم در شرایطی که این کشورها در مراحل پیشین جنگ، بخش قابلتوجهی از ظرفیت پدافند هوایی خود را مصرف کردهاند.
باربارا لیف، از مقامهای ارشد دیپلماتیک دولت جو بایدن، رئیسجمهور پیشین آمریکا، در امور خاورمیانه، گفت متحدان منطقهای آمریکا هماکنون در حال فاصله گرفتن از وابستگی به حمایت امنیتی واشنگتن هستند، اما عقبنشینی آمریکا محدودیتهایی دارد.
او که او نیز در دوحه سخن میگفت، اظهار داشت: «به نظر من، آنها از هماکنون اقدامات منطقی زیادی انجام میدهند؛ از جمله متنوعسازی مشارکتهای امنیتی و منابع تأمین تجهیزات دفاعی و امنیتی.»
او افزود: «فکر میکنم هنوز مشخص نشده است که در نهایت اوضاع به کجا خواهد رسید و در نتیجه، این شرکای منطقهای چگونه میتوانند به بهترین شکل از خود دفاع کنند. اما آنها همچنان به شرکای قدرتمندی مانند آمریکا نیاز دارند.»
علی واعظ، تحلیلگر مسائل ایران در گروه بینالمللی بحران، گفت کشورهای منطقه پیامهای متفاوتی از مقامهای مختلف آمریکایی دریافت میکنند؛ وضعیتی که به اعتبار آمریکا لطمه میزند و کشورهای منطقه را به سمت اتخاذ سیاستهای احتیاطی و حفظ گزینههای جایگزین سوق میدهد.
او گفت: «در نهایت، ایالات متحده همچنان نفوذ زیادی خواهد داشت و در دفاع از منطقه نقشآفرین خواهد بود، اما تجربه نشان داده است که این نقش و حمایت، بهوضوح کافی نیست.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
سازمان حقوق بشر ایران
سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵
مسئولان زندان قزلحصار به زندانیان محکوم به اعدام در پروندههای مربوط به «مواد مخدر» در واحد ۲ این زندان اعلام کردهاند که قرار است بیش از ۲۰۰ نفر از آنان که اهل شهرها و استانهای دیگراند، به زندانهای همان شهرها منتقل شوند. زندانیان معتقدند هدف از این انتقالها، اجرای احکام اعدام آنان است. این تصمیم درحالی گرفته شده است که زندانیان واحد ۲ قزلحصار با دو اعتصاب در مهرماه ۱۴۰۴ و تیرماه ۱۴۰۵ توانستهاند اجرای احکام اعدام در پروندههای مواد مخدر را در این زندان بهطور موقت متوقف کنند.
سازمان حقوق بشر ایران ضمن محکوم کردن طرح انتقال زندانیان، این اقدام را تلاشی برای شکستن اتحاد و مقاومت جمعی آنان و فراهم کردن زمینه اجرای احکام اعدام میداند.
محمود امیریمقدم، مدیر سازمان حقوق بشر ایران، در اینباره گفت: «زندانیان واحد ۲ قزلحصار تاکنون دو بار توانستهاند با اعتراضات جمعی خود اجرای احکام اعدام را متوقف کنند. اکنون به نظر میرسد مسئولان قصد دارند با پراکنده کردن آنان در زندانهای دیگر، اتحادشان را از بین ببرند و احکام اعدام را دور از نظارت و توجه افکار عمومی اجرا کنند. ما نگرانیم که این انتقالها زمینهساز موج تازهای از اعدامها شود. جامعه بینالملل، بهویژه دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد (UNODC)، باید فوراً برای جلوگیری از این اعدامها اقدام کند.
بنابر اطلاع سازمان حقوق بشر ایران، مسئولان زندان قزلحصار صبح روز دوشنبه ۲۷ مهرماه، به زندانیان محکوم به اعدام در پروندههای مواد مخدر در واحد ۲ این زندان اعلام کردند که قرار است بیش از ۲۰۰ نفر از آنان که اهل شهرها و استانهای دیگراند و احکام اعدامشان قطعی و قابل اجراست، به زندانهای همان شهرها منتقل شوند.
یک منبع مطلع به سازمان حقوق بشر ایران گفت: «رئیس اندرزگاه متهمان مواد مخدر را احضار کرد و به آنها گفت دستورالعملی دریافت کرده که نام تکتک زندانیان اهل شهرستانها که حکم اعدامشان قطعی شده، در آن آمده است و باید به شهرستانهای خود منتقل شوند. زندانیان به این خواسته اعتراض کردند زیرا از وضعیت زندانها در شهرستانها اطلاع دارند و میدانند که هدف از این انتقالها، اجرای احکام اعدام است. افسر نگهبان در پاسخ به زندانیهای معترض گفت که این انتقالها اجباری است و دستور دادهاند که همه باید به شهرستانهای خود منتقل شوند.»
این منبع درباره دلایل نگرانی زندانیان از انتقال به شهرستانها گفت: «در زندانهای شهرستانها سختگیری و مقررات بیشتر است. حتی داخل اتاقها دوربین نصب کردهاند و کسی به تلفن همراه دسترسی ندارد. وقتی زندانی به تلفن همراه و فضای مجازی دسترسی نداشته باشد، نمیتواند صدای خود را به بیرون از زندان برساند.»
این منبع درباره شمار زندانیانی که قرار است منتقل شوند، گفت: «واحد ۲ که محل نگهداری زندانیان محکوم در پروندههای مواد مخدر است، چهار سالن دارد. در هر سالن حدود ۵۰ نفر، شاید هم بیشتر، حکم اعدام قطعی دارند. در مجموع، بیش از ۲۰۰ زندانی اهل شهرها و استانهای دیگر در این چهار سالن نگهداری میشوند که احکام اعدامشان قطعی شده است. حدود ۵۰ تا ۶۰ زندانی محکوم به اعدام دیگر هم بهدلیل درگیریها یا مسائل دیگری که در زندان داشتهاند، پیشتر به واحد یک منتقل شدهاند.»
این منبع همچنین با اشاره به نقض اصول دادرسی عادلانه در پروندههای مربوط به مواد مخدر گفت: «کسانی که با دادگاهها سروکار داشتهاند، میدانند که احکام بهصورت دستوری صادر میشوند و دادرسی عادلانهای وجود ندارد. بسیاری از اعترافات بهاجبار گرفته میشود. در موارد متعددی مأموران در تمام مراحل دادرسی و حتی بازجوییهای اولیه، پروندهها را دستکاری میکنند و اتهامات را سنگینتر جلوه میدهند تا حقالکشف بیشتری دریافت کنند یا رتبه و درجهشان بالاتر برود.»
این منبع درباره وضعیت خانوادههای زندانیان نیز گفت: «خانوادهها واقعاً میترسند. نگراناند که وضعیت فرزندان، برادران یا همسران زندانیشان بدتر شود. به همین دلیل، کمتر جرأت میکنند اقدامی انجام دهند. اما این زندانیان دیگر چیزی برای ازدستدادن ندارند.»
او درباره هدف از انتقال زندانیان به شهرستانها افزود: «هدف از انتقال زندانیان به شهرستانها فقط اجرای احکام اعدام است. اگر بخواهند همه را در قزلحصار اعدام کنند، آمار اعدامهای این زندان بسیار بالا میرود. اما با پراکنده کردن زندانیان در شهرستانهای مختلف، اعدامها میان استانها تقسیم میشود و میخواهند این موضوع را پنهان کنند.»
این منبع در ادامه گفت: «زندانیان در زندان قزلحصار به تلفن همراه و رسانهها دسترسی دارند و هر اتفاقی بیفتد، بلافاصله آن را رسانهای میکنند. مسئولان از همین موضوع میترسند و کنترلی روی آن ندارند. بهعلاوه، اتحاد میان زندانیان قزلحصار بسیار بیشتر از زندانهای دیگر است.»
طرح انتقال این زندانیان درحالی مطرح شده است که مقاومت و اعتراضات جمعی زندانیان واحد ۲ قزلحصار طی یک سال گذشته مانع از اجرای احکام اعدام در پروندههای مربوط به مواد مخدر در این زندان شده است.
در مهرماه ۱۴۰۴، بیش از ۱۵۰۰ زندانی محکوم به اعدام در پروندههای مربوط به مواد مخدر در واحد ۲ زندان قزلحصار، دست به اعتصابی تاریخی بهمدت شش روز زدند. شماری از زندانیان در جریان این اعتراض لبهای خود را دوختند و همزمان خانوادههای آنان مقابل مجلس شورای اسلامی در تهران تجمع کردند. این اعتراضات در نهایت مسئولان را وادار به توقف اجرای احکام اعدام کرد.
بار دیگر در ۲۲ تیرماه ۱۴۰۵، پس از انتقال شش زندانی محکوم به اعدام در پروندههای مواد مخدر به سلولهای انفرادی پیش از اجرای حکم، زندانیان واحد ۲ اعتصاب غذای ۱۷روزهای را آغاز کردند. آنان با انتشار روزانه ویدئوهایی از درون زندان که بازتاب گستردهای در رسانههای بینالمللی داشت، بار دیگر مسئولان را وادار کردند که اجرای احکام اعدام در پروندههای مربوط به مواد مخدر را بهطور موقت متوقف کنند.
حدود دو هفته بعد، مسئولان زندان در اقدامی که تلافیجویانه، طرح پراکنده کردن زندانیان سالن چهار را به بهانه تعمیرات و با اعمال فشار برای انتقال بهظاهر داوطلبانه آنان آغاز کردند. زندانیان این اقدام را تلاشی حسابشده برای جدا کردن سازماندهندگان اعتراضات، ازبینبردن اتحاد زندانیان و فراهمکردن زمینه ازسرگیری اعدامها دانستند.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
راگیپ سویلو / میدل ایست آی / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
دولت ترکیه روز سهشنبه متن «پیمان دفاعی مکه» را به پارلمان این کشور ارائه کرد.
این پیمان که در ماه اوت به امضای ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان رسید، یک ائتلاف دفاعی بینالمللی جدید ایجاد میکند که طرفهای امضاکننده را ـــ مشابه ماده ۵ پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) ـــ به دفاع از یکدیگر متعهد میسازد.
در متن این توافقنامه که به طور اختصاصی به دست «میدل ایست آی» (Middle East Eye) رسیده است، از کشور یا منطقه خاصی به عنوان تهدید نام برده نشده؛ اما تأکید شده است که در صورت وقوع حمله مسلحانه علیه استقلال، حاکمیت یا تمامیت ارضی هر یک از کشورهای عضو، سایر کشورها اقدامات لازم را برای حمایت از آن عضو انجام خواهند داد.
در ماده اول این پیمان آمده است: «اگر تمامیت ارضی، حاکمیت یا مرزهای بهرسمیتشناختهشده بینالمللی هر یک از “طرفها” تهدید یا به خطر بیفتد، “طرفها” باید از تمام ابزارهای لازم برای از بین بردن چنین تهدید یا خطری استفاده کنند.»
ماده ۲ تصریح میکند که «حمله مسلحانهای که از خارج علیه هر یک از “طرفها” صورت گیرد، به منزله حمله علیه همه آنها تلقی خواهد شد.»
«اگر یکی از “طرفها” هدف حمله مسلحانه یا تجاوز نظامی از سوی کشور یا گروهی از کشورها قرار گیرد، سایر “طرفها” باید بیدرنگ به آن “طرف”ِ مورد حمله یاری رسانند و از تمامی ابزارهای کمک متقابل که در اختیار دارند، به طور کامل استفاده کنند.» این سند میافزاید که طرفین باید پس از ارزیابی واقعبینانه از کمکهای مورد نیاز، دامنه و ماهیت حمایتهای ارائهشده را تعیین کنند و در چارچوب منابع در دسترس خود، «از جمله ابزارها و توانمندیهای نظامی»، با یکدیگر همکاری نمایند.
این توافقنامه همچنین شامل همکاری در زمینه توسعه صنایع دفاعی، آموزش نیروهای مسلح و تأمین تجهیزات، سوخت و سایر اقلام دفاعی برای یکدیگر است. علاوه بر این، چارچوبی را برای تبادل اطلاعات ایجاد میکند.
این توافقنامه که مشتمل بر ۱۶ ماده است، فاقد تاریخ انقضا میباشد.
امضاکنندگان تنها پس از گذشت ۱۰ سال از تاریخ لازمالاجرا شدن توافقنامه، مجاز به خروج از آن هستند؛ مشروط بر اینکه حداقل سه ماه پیش از آن، قصد خود برای خروج را به صورت کتبی به سایر طرفها اطلاع دهند.
در ادامه، ترجمهای غیررسمی از متن کامل این پیمان آمده است:
دولت جمهوری ترکیه، دولت جمهوری اسلامی پاکستان و دولت پادشاهی عربستان سعودی (که از این پس «طرف»، «طرفین» یا «طرفهای اصلی» نامیده میشوند)،
🔸با در نظر گرفتن احترام متقابل به حاکمیت، اصول منشور ملل متحد، حقوق بینالملل و اصول مرتبط در قوانین داخلی؛ و با توافق بر اینکه سازوکارهای موجودِ همکاری، هماهنگی و یکپارچهسازی در حوزه شراکت دفاعی میان «طرفین» را در قالب یک توافقنامه دفاعی مشترک گرد هم آورند،
🔸با تأکید مجدد بر تمایل خود برای توسعه هرچه بیشتر روابط میان «طرفین» در راستای منافع مشترکشان، و بر پایه همکاری، هماهنگی و یکپارچهسازی که شامل قابلیت همکاری (interoperability)، آمادگی و اثربخشی نیروهای مسلح آنان میشود، و بدینوسیله تقویت پیوندهای موجودِ دوستی و برادری میان «طرفین» و ملتهایشان،
🔸با تأکید مجدد بر اهمیت اصول عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر، برابری حاکمیتی، تمامیت ارضی و مصونیت مرزهای شناختهشده بینالمللی؛ و با اعلام اینکه در صورت وقوع حمله مسلحانه علیه استقلال، حاکمیت و تمامیت ارضی هر یک از آنها، اجرای اقدامات لازم برای حمایت متقابل ضروری است،
🔸با بیان اهمیت تلاشهای مشترک و هماهنگی — مطابق با حقوق بینالملل و منشور ملل متحد — جهت تضمین صلح، ثبات و امنیت در سطح جهانی و منطقهای،
🔸با ابراز تمایل به تعمیق همکاریهای موجود میان مقامات ذیصلاح «طرفها» در زمینه مبارزه با تروریسم،
🔸با تأکید بر اهمیت تقویت همکاریهای موجود میان «طرفها» در سازمانهای منطقهای و بینالمللی به منظور اتخاذ موضعی واحد در خصوص مسائل بینالمللی،
🔸با توجه به ضرورت توسعه هرچه بیشتر همکاریهای دفاعی و در حوزه صنایع دفاعی میان «طرفها»،
به شرح زیر توافق کردند:
ماده ۱
«طرفها» برای تضمین و حراست از استقلال، حاکمیت، تمامیت ارضی و مصونیت مرزهای یکدیگر که مورد شناسایی بینالمللی قرار دارند، همکاری خواهند کرد. چنانچه تمامیت ارضی، حاکمیت یا مرزهایِ مورد شناسایی بینالمللیِ هر یک از «طرفها» مورد تهدید یا خطر قرار گیرد، «طرفها» از تمامی ابزارهای لازم برای رفع چنین تهدید یا خطری استفاده خواهند کرد.
ماده ۲
هرگونه حمله مسلحانه که از خارج علیه یکی از «طرفها» صورت گیرد، به منزله حمله علیه تمامی «طرفها» تلقی خواهد شد. در صورتی که یکی از «طرفها» هدف حمله مسلحانه یا تجاوز نظامی از سوی کشور یا گروهی از کشورها قرار گیرد، سایر «طرفها» بیدرنگ به «طرف» مورد حمله یاری رسانده و از تمامی امکانات و ابزارهای کمک متقابل که در اختیار دارند، بهره خواهند گرفت. بدین منظور، و جهت امکانپذیر ساختن اعمال «حق دفاع مشروع» که در ماده ۵۱ منشور ملل متحد به رسمیت شناخته شده است، «طرفها» پس از ارزیابی واقعبینانه از کمکهای مورد نیاز، دامنه و ماهیت حمایتهای لازم را تعیین کرده و در چارچوب منابع و امکانات موجود خود، از جمله ابزارها و توانمندیهای نظامی، با یکدیگر همکاری خواهند کرد.
ماده ۳
در راستای اجرای ماده ۲ این توافقنامه، «طرفها» در حوزههای دفاعی، صنایع دفاعی و امنیتی همکاری نزدیکی خواهند داشت؛ روابط میان نیروهای مسلح خود را توسعه میدهند؛ و فعالیتهای توافقشدهای را با هدف تقویت همکاریهای دفاعی به انجام میرسانند.
ماده ۴
«طرفها» در خصوص مسائل امنیت بینالمللی، رایزنیهای منظمی انجام خواهند داد. آنان به منظور حفاظت از منافع حیاتی و امنیت ملی خود، و همچنین برای رفع تهدیدها و خطرات علیه امنیت ملیشان، به طور مستمر و مؤثر به یکدیگر یاری رسانده و در تدوین و اجرای اقدامات فردی و مشترک، بر اساس ارزیابیهای واحد، همکاری خواهند کرد. ماده ۵
«طرفها» همکاریهای موجود و تلاشهای مشترک، از جمله در سطح عملیاتی را در زمینه مبارزه با تروریسم ـــ در تمامی اشکال و مظاهر آن که بر ثبات و امنیت منطقهای و بینالمللی تأثیر منفی میگذارد ـــ تقویت خواهند کرد.
ماده ۶
«طرفها» در زمان جنگ و صلح، به منظور توسعه توانمندیهای دفاعی خود، تبادل متقابل پرسنل میان نهادهای دفاعی، برنامههای آموزشی و رزمایشهای مشترک، و همچنین اعزام نیروها و انجام فعالیتهایی با هدف افزایش «قابلیت همکاری» (interoperability) نیروهای مسلحِ «طرفها» را تشویق خواهند کرد.
ماده ۷
به منظور تقویت توانمندیهای دفاعی، «طرفها» بر اساس توافق دوجانبه، از اشتراکگذاری فناوری میان نهادهای صنایع دفاعی، توسعه مشترک فناوری، تولید مشترک و همکاری میان سازمانهای صنایع دفاعی در حوزههای زیر حمایت خواهند کرد:
الف) تشویق تولید مشترک در حوزه دفاعی؛
ب) پیادهسازی نوآوری دفاعی از طریق پروژههای مشترک تحقیق و توسعه در فناوریهایی که نیازمند تخصص ویژه هستند؛
ج) آموزش پرسنل و حمایت از صنایع نظامی در قلمرو «طرفها» با بهرهگیری از کارشناسان هر یک از «طرفها»؛
د) به اشتراکگذاری تخصص و تجربیات کسبشده در زمینههای صنایع دفاعی، تحقیق و توسعه دفاعی، و نوآوری؛
هـ) سایر حوزههای همکاری که مورد توافق متقابل «طرفها» قرار گیرد.
ماده ۸
۱. «طرفهای اصلی» یک «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» متشکل از وزرای امور خارجه، وزرای دفاع و رؤسای ستادهای کل نیروهای مسلحِ «طرفها» تشکیل خواهند داد. وظیفه این کمیته، ارائه جهتگیری راهبردی برای دفاع مشترک، توسعه همکاریهای دفاعی و امنیتی میان «طرفها» و رسیدگی به موانعی است که ممکن است در جریان اجرای این توافقنامه بروز کنند. این کمیته سالی دو بار تشکیل جلسه خواهد داد و میزبانی آن به صورت چرخشی میان «طرفها» خواهد بود. در صورت لزوم، رهبران «طرفها» میتوانند سالی یک بار با یکدیگر دیدار کنند.
۲. «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» در صورت تشخیص ضرورت، میتواند کمیتههای فرعی تشکیل دهد.
۳. برای اجرای حوزههای همکاریِ پیشبینیشده در این توافقنامه، در صورت لزوم، توافقنامهها یا پروتکلهایی میان «طرفها» مورد مذاکره قرار خواهد گرفت.
۴. «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» مجاز خواهد بود تا با اجماع «طرفهای اصلی»، رویهها و اصول حاکم بر پیوستن سایر «طرفها» به این توافقنامه را تعیین و تصویب نماید.
۵. دبیرخانهای به مرکزیت پادشاهی عربستان سعودی برای خدمت به «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» تأسیس خواهد شد. این دبیرخانه باید یک موافقتنامه مقر با پادشاهی عربستان سعودی منعقد نماید. رویهها و اصول حاکم بر عملکرد، ساختار سازمانی و تأسیس دبیرخانه، متعاقباً با اجماع «طرفهای اصلی» تعیین خواهد شد.
۶. ریاست دبیرخانه بر عهده یک دبیرکل خواهد بود که برای یک دوره سه ساله و به صورت چرخشی از میان «طرفهای اصلی» منصوب میشود. نخستین دبیرکل باید تبعه جمهوری اسلامی پاکستان باشد.
۷. مفاد این ماده به فعالیت کمیتههای همکاری نظامی موجود میان «طرفها» لطمهای وارد نخواهد کرد.
ماده ۹
به منظور تعمیق همکاریهای اطلاعاتی و ایجاد هماهنگیهای لازم در این زمینه، «طرفها» باید اطلاعات را از طریق کانالهای امنِ مورد توافق طرفین، و با رعایت امنیت اطلاعات، حفاظت از دادهها و محرمانگی، به اشتراک بگذارند.
ماده ۱۰
مشروط به در دسترس بودن و سازگاری خدمات پشتیبانی لجستیکی، «طرفها» باید در زمان صلح، جنگ و سایر شرایط اضطراری، به یکدیگر پشتیبانی لجستیکی ارائه دهند؛ این پشتیبانی شامل تسلیحات، مهمات، سوخت، قطعات یدکی و سایر تجهیزات میشود.
ماده ۱۱
بدون آنکه به حقوق بینالملل و قوانین داخلیِ مربوطه در کشورهای «طرفها» لطمهای وارد شود، «طرفها» این توافقنامه را به عنوان مبنای حقوقی برای اجرای مفاد آن میپذیرند و در صورت لزوم، تدابیر حقوقی تکمیلی را پیشنهاد خواهند کرد.
ماده ۱۲
این توافقنامه به حقوق و تعهدات «طرفها» که ناشی از توافقنامههای بینالمللیِ منعقدشدهی پیشینِ آنهاست، لطمهای وارد نخواهد کرد.
ماده ۱۳
۱. «طرفها» باید محرمانگی اطلاعات و اسناد طبقهبندیشدهای را که به موجب این توافقنامه به دست میآورند، حفظ کرده و به قوانین ملی یکدیگر احترام بگذارند.
۲. اطلاعات و اسناد طبقهبندیشده نباید با هیچ دولت، شرکت یا شخصی خارج از دایره «طرفها» به اشتراک گذاشته شود.
۳. دسترسی به اطلاعات و اسناد طبقهبندیشده باید بر اساس اصل «نیاز به دانستن» و تنها برای اشخاصی فراهم شود که دارای سطح مناسبی از تأییدیه امنیتی هستند.
ماده ۱۴
هرگونه اختلاف ناشی از تفسیر یا اجرای این توافقنامه باید به صورت دوستانه و از طریق رایزنی و گفتگو میان «طرفها» حلوفصل شود.
ماده ۱۵
این توافقنامه ممکن است از طریق رایزنی و توافق اجماعی میان «طرفهای اصلی» اصلاح شود.
ماده ۱۶
۱. این توافقنامه باید مطابق با رویههای حاکم بر هر یک از «طرفها» به تصویب برسد و در تاریخی لازمالاجرا خواهد شد که آخرین سند تصویب نزد دبیرخانه «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» تودیع گردد.
۲. این توافقنامه برای مدتی نامحدود به قوت خود باقی خواهد ماند.
۳. هر یک از «طرفها» میتواند پس از گذشت ۱۰ سال از تاریخ لازمالاجرا شدن این توافقنامه، با ارائه اطلاعیه کتبی مبنی بر قصد خود برای خروج به سایر «طرفها» — که باید حداقل سه ماه پیش از خروج و از طریق مجاری دیپلماتیک ارسال شود — از این توافقنامه خارج گردد.
۴. خاتمه یافتن این توافقنامه یا خروج از آن، تأثیری بر فعالیتها یا پروژههای جاری که پیش از تاریخ خاتمه یا خروج مورد توافق «طرفها» قرار گرفتهاند، نخواهد داشت.
۵. تعهدات «طرفها» در خصوص حفاظت از اطلاعات و اسناد طبقهبندیشده و جلوگیری از افشای آنها، پس از خاتمه یافتن این توافقنامه یا خروج از آن نیز همچنان به قوت خود باقی خواهد ماند.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
فارن افرز / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
هیچکس به اندازه خودِ لیبرالها به افول لیبرالیسم باور ندارد. در کشورهای غربی، دهه گذشته شاهد سیل عظیمی از مقالات و کتابهایی بوده است که با خشم و اندوه، از خاموش شدنِ این چراغ سخن میگویند. نوعی اجماع کلی شکل گرفته که جهان در حال تجربه پایان یک دوران است. آن دورانِ سیطره لیبرالیسم که پس از پیروزی آمریکا در جنگ سرد آغاز شد — و با گسترش دموکراسی و بازارهای آزاد همراه بود — اکنون به سر آمده است. (واژههای «لیبرال» و «لیبرالیسم» در اینجا به معنای فلسفه سیاسی و اقتصادیِ کلان به کار رفتهاند و نباید با کاربرد رایج آنها در ایالات متحده — که برای توصیف دیدگاههای چپگرایانه استفاده میشود — اشتباه گرفته شوند.)
بر اساس تمام شاخصهای تجربی، دموکراسیها در سراسر جهان در حال عقبگرد هستند. دولتها در حال ایجاد موانعی در برابر تجارت و مهاجرتاند؛ و جنبشهای سیاسیِ پوپولیستیِ راستگرا — که زمانی حاشیهای تلقی میشدند — اکنون در کانون توجه قرار گرفتهاند. در دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ، ایالات متحده قاطعانه از نقش خود به عنوان پرچمدارِ «نظم بینالمللی لیبرال» روی گرداند. مقامات آمریکایی اکنون با صدای بلند از نوعی ملیگرایی تهاجمی دم میزنند و تعهداتی را که مدتها بر آنها تأکید میشد — یعنی هنجارهای دموکراتیک، آزادیهای فردی و حقوق بشر — نادیده میگیرند.
نقاط عطف گوناگونی در این روایت برجسته به نظر میرسند. مهمترین آنها سال ۲۰۱۶ است؛ زمانی که بریتانیا به خروج از اتحادیه اروپا رأی داد (اقدامی که اغلب به عنوان طردِ عمومیِ یک پروژه لیبرالِ تکنوکراتیک تفسیر میشود) و دونالد ترامپ برای نخستین بار در ایالات متحده پیروز انتخابات شد (که آن نیز به عنوان طردِ نخبگانِ لیبرالی تعبیر میشود که از واقعیتهای جامعه فاصله گرفتهاند). ظهور نارندرا مودی، نخستوزیر هند، و رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، نیز موجب عقبنشینی لیبرالیسم در خارج از جهان غرب شد. بحران مالی سال ۲۰۰۸، عدم تعادلهای موجود در سرمایهداری جهانی را آشکار ساخت؛ و پیوستن چین به سازمان تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱ و ادغام این کشور در نظم تجاری بینالمللی، به تضعیف و تهی شدنِ نیروی کار صنعتی در بسیاری از کشورهای غربی انجامید. میتوان به بحرانهای نفتی سالهای ۱۹۷۳ و ۱۹۷۹ که پس از آن رشد دستمزدها در ایالات متحده و جاهای دیگر به طرز چشمگیری کاهش یافت، یا به آشوب دهه ۱۹۶۰ که سلطه نهادهای اجتماعی سنتی را تضعیف کرد، بازگشت.
صرف نظر از ترتیب زمانی، تشخیص اغلب یکسان است: لیبرالیسم خودش را خورد. موفقیت قرن بیستم به آشفتگی قرن بیست و یکم منجر شد. رفاه، نابرابری و تمرکز ثروت را به همراه داشت، فردگرایی، آنومی و فروپاشی جامعه سنتی را به همراه داشت، و دموکراسی، بیاعتمادی و قطبی شدن را به همراه داشت. نخبگان لیبرال ادعای تحمل، برابری و گشودگی داشتند، اما به نظر میرسید که تمایلی به اعمال مداوم آنها نداشتند. شکاف شدیدی بین برندگان و بازندگان ایجاد شد. همانطور که آدریان وولدریج، ستوننویس بریتانیایی، در مرکز انقلابی میگوید، «پیروزی لیبرالیسم، ضرر مردم عادی بوده است.» دارون عجماوغلو، اقتصاددان ترک-آمریکایی و برنده جایزه نوبل، در بررسی بحران با عنوان «چه اتفاقی برای لیبرال دموکراسی افتاد؟»، نکته مشابهی را مطرح میکند. او استدلال میکند: «شکستهای فعلی لیبرالیسم به کنار گذاشتن طبقه کارگر مربوط میشود.» طبق این روایت، غفلت اقتصادی منجر به ظهور نیروهای کاملاً غیرلیبرال، مانند جنبش «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» ترامپ در ایالات متحده، شده است. وولدریج همچنین افراد قدرتمند و اسلامگرایان مختلف را به عنوان چالشهایی از بیرون برای لیبرالیسم معرفی میکند. اما نویسندگان ادعا میکنند مشکلاتی که اکنون دموکراسیهای لیبرال را تحت الشعاع قرار دادهاند، بیشتر از درون ناشی میشوند تا بیرون.
به گفته وولدریج و عجماوغلو، بازنگری لازم باعث میشود لیبرالها سیاستهای اقتصادی چپگرایانهتری را بپذیرند تا خسارات وارده ناشی از دههها نئولیبرالیسم افسارگسیخته را جبران کنند و در مسائل فرهنگی به راست تغییر جهت دهند. آنها پیشنهاد میکنند که به گفته عجماوغلو، بر «اولویتهای طبقه کارگر» تمرکز شود. این موارد از نظر وولدریج شامل مرزهای قویتر، محدودیتهای مهاجرت و لزوم جذب فرهنگی است؛ از نظر عجماوغلو، تأکید بیشتر بر جامعه محلی و توجه به نگرانیها در مورد مهاجرت؛ و در مورد هر دو، نوعی بیصبری نسبت به تمرکزی (که اغلب در محافل نخبهگرا دیده میشود) بر مسائلِ «خودتعیینگری جنسی» و «هویتگرایی نژادی».
با این پیشنهادها، نویسندگان به بسیاری از متفکران لیبرال دیگر میپیوندند که کوشیدهاند وعدهی بر باد رفتهی سلطهی لیبرالیسم پس از جنگ سرد را معنا کنند. اما تمرکز آنها بر آسیبهای لیبرالیسم باعث میشود حقیقت عمیقتری را از دست بدهند. بیگانگی و ناآرامی قابل لمس در دموکراسیهای لیبرال مختص آنها نیست. پویاییهای مشابهی در کشورهای ظاهراً غیرلیبرال، مانند چین و روسیه، وجود دارد. بحرانهای امروز مستقیماً به پای لیبرالیسمِ در تنگنا قرار نمیگیرند. و این بدان معناست که این نسخه، در بهترین حالت، محدود است. آشفتگی فعلی نشاندهندهی یک فروپاشی بسیار بزرگتر است، فروپاشیای که تنها با پذیرش اصول جهانشمول و جهانوطنی در قلب لیبرالیسم میتوان به آن پرداخت، نه با روی برگرداندن از آنها.
ظهور و سقوط
در بسیاری از روایتهای مرسوم، دو دهه از ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۹ - تقریباً بین شکست کمونیسم و بحران مالی جهانی - اغلب به عنوان عصر طلایی لیبرالیسم به نظر میرسد. این دوره شاهد تسلط سیاستهای میانهرو در اکثر نقاط جهان، از جمله دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون، رئیسجمهور ایالات متحده، تونی بلر، صدراعظم آلمان، و مانموهان سینگ، نخستوزیر هند بود. همچنین شاهد وابستگی متقابل فزاینده بازارهای جهانی، کاهش شدید فقر جهانی، افزایش تعداد دموکراسیهای لیبرال، گشایشهای قابل توجه در هند و سایر اقتصادهای سابقاً تعطیل شده، ادغام عمیقتر اروپا، رژیمهای سهلگیرانهتر مهاجرت قانونی، چندفرهنگی رو به رشد جوامع در مکانهایی مانند بریتانیا، عقبنشینی بسیاری از اشکال نژادپرستی، گسترش حقوق زنان، کاهش خشونت در سراسر جهان و - حتی میتوان اضافه کرد - سبکی عمومی از زندگی بود.
نه وولدریج و نه عجماوغلو آن دوران را به عنوان دوران خوش نمیبینند. در عوض، این دوره برای هر دو نویسنده بوی تراژدی میدهد. این دوره حاوی بذر ناامیدی نهایی لیبرالیسم است.
هر دو برای توضیح شکستهای لیبرالیسم، به تاریخ روشنفکری میپردازند. وولدریج با قدرت مجموعهای از ایدههایی را که باعث موفقیت لیبرالیسم شدند، فهرست میکند: ظهور فرد مستقل، محدودیت قدرت خودسرانه دولت، ایجاد دولت مؤثر، مدارا، آزادی و شایستهسالاری. وولدریج میگوید که مشکلات لیبرالیسم نه از ایدههای آن، بلکه از زیادهخواهی نخبگان لیبرال ناشی میشود که نتوانستند این ایدهها را به درستی به کار گیرند.
در مقابل، عجماوغلو خود متفکران لیبرال را سرزنش میکند. او با خوانشهای شتابزده، پروندهای غیرقابلقبول برای پیگرد قانونی مطرح میکند و غولهای مختلف لیبرالیسم را به زمینهسازی برای شکست آن متهم میکند. امر مطلق ایمانوئل کانت جزمی بود و، همانطور که عجماوغلو میگوید، «جایزالخطا بودن یا شک را تشویق نمیکرد». سنت قرارداد اجتماعی، از نوشتههای ژان ژاک روسو گرفته تا نوشتههای جان رالز، قراردادهای ایدهآل را بدون پرسیدن از افراد واقعی در مورد منافع واقعیشان ابداع میکرد و بدین ترتیب دموکراسی را دور میزد. آدام اسمیت بیش از حد در مورد دست نامرئی خوشبین بود و انحصارات و تمرکز قدرت در جامعه را کماهمیت جلوه میداد. و همه آنها جامعه را نادیده میگرفتند. لیبرالیسم عجماوغلو با تبدیل شدن به یک دکترین عملگراتر و نتیجهگراتر به جای یک اخلاق سیاسی، این کاستیها را اصلاح میکرد.
با این اوصاف، جای تعجب نیست که هم وولدریج و هم عجماوغلو دهه 1950 را نزدیکترین دوره به عصر طلایی میدانند. به گفته عجماوغلو، لیبرال دموکراسی زمانی رفاه مشترک گسترده و حکومتداری قوی را ممکن میساخت. در دهه 1950، افزایش بهرهوری، به ویژه در ایالات متحده، به افزایش دستمزدها و دولت و خدمات عمومی مؤثرتر منجر شد. این پیمان اجتماعی با کاهش تولید در اواخر دهه 1970 از هم پاشید، که ارتباط بین افزایش بهرهوری و دستمزدها را قطع کرد و همچنین با تضعیف اتحادیهها، پایه قدرت چانهزنی نیروی کار را از بین برد. دوران مقرراتزدایی تحت ریاست جمهوری رونالد ریگان، رئیس جمهور ایالات متحده و نخست وزیر بریتانیا، مارگارت تاچر، در دهه 1980، موازنه قدرت را علیه نیروی کار بیشتر به هم زد. در دهه اول این قرن، سیل واردات چینی ضربه نهایی را به صنعت ایالات متحده وارد کرد. تغییرات تکنولوژیکی بسیاری از مشاغل را از بین برد و یک سوگیری مهارتی در اقتصاد ایجاد کرد و به کارگران تحصیلکرده بیشتر از کارگران بدون مدرک دانشگاهی کمک کرد. نتیجه نهایی، تشدید نابرابری درآمدی در ایالات متحده بود که بُعد جغرافیایی چشمگیری داشت: شهرکهای کوچک و جوامع روستایی اهمیت خود را برای اقتصاد ملی از دست دادند. روندهای مشابهی در سایر اقتصادهای اروپا نیز — که بهطور فزایندهای به سمت وضعیت پساصنعتی حرکت میکردند — شکل گرفت.
نگرانی اصلی در بیشتر جنجالهای مربوط به لیبرالیسم این است که چگونه اقتصاد حاصل از آن، کارگران را بیقدرت کرده است. وولدریج مینویسد: «سرمایهداری غربی در حال روی آوردن به ارزشهای لیبرالی است که موفقیت بلندمدت آن را تضمین میکنند.» او هشدار میدهد که «ثروتمندان در حال تبدیل شدن به یک طبقه موروثی هستند.» بزرگترین نگرانی عجماوغلو اتوماسیون است که او میترسد کارگران را جابجا کند و مسیر رسیدن به رفاه مشترک را از بین ببرد. با این حال، او خاطرنشان میکند که فناوری نیرویی اجتنابناپذیر نیست: دولتها میتوانند سیاستهایی را تعیین کنند که نحوه ظهور و اجرای فناوریها را تشویق کند و مهارتهای کارگران را افزایش دهد، نه اینکه آنها را جابجا کند.
همانطور که وولدریج و عجماوغلو هر دو نشان میدهند، لیبرالیسم در نهایت با بازطراحی نظم اقتصادی، در برابر بحران اوایل قرن بیستم پیروز شد. نیو دیل در ایالات متحده و کینزگرایی در بریتانیا، پیمان اجتماعی و اقتصادی را تغییر دادند و سهم عادلانهتری را برای نیروی کار در اقتصاد تضمین کردند، متعهد به محافظت از افراد در برابر نوسانات بازار شدند و اشتغال کامل ایجاد کردند. در پی تشنجهای اقتصادی دهههای اخیر و با ظهور هوش مصنوعی، دموکراسیها به یک پیمان جدید دیگر نیاز دارند.
آسماناوغلو طرحی کلی از یک پیمان ارائه میدهد که ممکن است مفید باشد. او امیدوار است که ایالتها بتوانند شرکتها را تحت فشار قرار دهند تا هوش مصنوعی «طرفدار کارگران» را توسعه دهند که بهرهوری کارگران غیرماهر و کیفیت خدماتی مانند مراقبتهای بهداشتی و آموزش را افزایش دهد. دولتها باید قوانین مالیاتی را اصلاح کنند تا انگیزه اتوماسیون را متوقف کنند. در ایالات متحده، درآمد نیروی کار بیشتر از سرمایه مشمول مالیات میشود و کارفرمایان را تشویق میکند تا مشاغل را از طریق اتوماسیون حذف کنند، حتی زمانی که انجام این کار ممکن است منجر به افزایش بهرهوری نشود. با این حال، مشکل اصلی این است که کارگران در مورد نحوه سازماندهی تولید، حرف بسیار کمی دارند. آسماناوغلو اصرار دارد که اتحادیهها برای دموکراتیک کردن اقتصاد ضروری هستند.
«لیبرالیسم طبقه کارگر» آسماناوغلو سرشار از اهداف قابل ستایش است: رشد فراگیر، اشکال سنجیدهتر فناوری، اتحادیههای کارگری قویتر، سیستمهای مالیاتی عاقلانهتر، کنترل دموکراتیک بیشتر و خدمات و حکومتداری بهتر. این یک فراخوان پرشور علیه تقدیرگرایی در مواجهه با تغییرات فناوری است. اما جای تعجب است که یک اقتصاددان نمیتواند روایت واضحتری از بدهبستانهای آن، از جمله محاسبه تنشهای اجتنابناپذیری که بین نیاز به تنظیم مقررات و تقویت نوآوری ایجاد میشود، ارائه دهد.
اگرچه هر دو نویسنده به طور گذرا به مالیسازی اقتصادهای توسعهیافته اشاره میکنند، اما نه عجماوغلو و نه وولدریج به طور کامل گسترش بازارهای اعتباری و بدهی، ظهور سرمایهداری سهامداری، سرمایهگذاری حقوق بازنشستگی در بازارهای سهام و اهمیت فزاینده بدهی و تحرک سرمایه را در نظر نمیگیرند. هر دو تمایل دارند سقوط از عصر طلایی دهه 1950 را یک اشتباه فکری بدانند، گویی لیبرالیسم چرخش مفهومی اشتباهی به سمت جهانی شدن، مالیسازی، مقرراتزدایی و سرکوب نیروی کار داشته است. اما یک روایت جایگزین این است که اینها اشتباهات فکری نبودند، بلکه تغییراتی بودند که با کاهش بهرهوری، درگیری صنعتی و فشارهای مالی در دهه 1970 ضروری شدند. به طور خلاصه، دوران رفاه مشترک عجماوغلو مسیر خود را طی کرده بود و مالیسازی که پس از آن آمد، یکی از راههای چاره بود. نویسندگان میتوانستند بررسی کنند که آیا مالیگرایی مسئول تغییر تأکید در بسیاری از اقتصادها از سرمایهگذاری مولد به بازده مالی بوده است یا اینکه میتوانستند بررسی کنند که کنترل بیشتر کارگران دقیقاً در اقتصادی که به طور متناقضی، رفاه کارگران به طور فزایندهای به موفقیت همان بازارهای مالی که در وهله اول آنها را ناتوان کردهاند، وابسته است، چگونه است.
ناامیدکنندهترین بخش استدلال عجماوغلو، ملیگرایی ضمنی رویکرد اوست. جهانی شدن ممکن است پیامدهای توزیعی منفی برای ایالات متحده داشته باشد و این کشور مطمئناً میتوانست جابجایی مشاغل را بهتر مدیریت کند. اما جهانی شدن همچنین به صنعتی شدن، رشد درآمد و حتی گسترش دولتهای رفاه در برزیل، چین، هند و جاهای دیگر، همراه با کاهش فقر جهانی و رشد طبقه متوسط جهانی، کمک شایانی کرده است. مطمئناً، این کشورها با چالشهای توزیعی و آسیبشناسیهای حکمرانی خود مواجه هستند. اما برای یک اقتصاددان کاملاً عجیب و دلسردکننده است که اقتصاد جهانی را به عنوان یک کل یکپارچه در نظر نگیرد و بر این اساس، بدهبستانهای انتشار فناوری، بازارهای آزاد و تحرک سرمایه را قضاوت نکند.
ووکی-دوکی
اگر لیبرالیسم منافع اقتصادی طبقه کارگر را نادیده گرفته است، ظاهراً با دفاع تهاجمی از یک اخلاق فرهنگی جدید از طریق آنچه عجماوغلو به طرز تاریکی «مهندسی اجتماعی» مینامد، به این آسیب دامن زده است. وولدریج و عجماوغلو هر دو نگران ظهور تحصیلکردههای دانشگاهی به عنوان یک طبقه متمایز هستند که هنجارهای فرهنگی آنها با بقیه جمعیت در تضاد است. وولدریج همچنین در مورد عواقب «سطوح بیسابقه مهاجرت» هشدار میدهد و از لیبرالها میخواهد که «تأکید بیشتری بر جذب» داشته باشند، به ویژه در مورد مهاجران مسلمان در اروپا ابراز نگرانی میکند. عجماوغلو، با لحنی ملایمتر، از لیبرالها میخواهد که نگرانیهای آمریکاییهای سفیدپوست در مورد مهاجرت را جدیتر بگیرند.
وولدریج در مورد اینکه چگونه لیبرالهای نخبه تعهدات به آزادی، برابری و شمول را به یک سیاست هویتی سختگیرانه تبدیل کردهاند، تأمل میکند. از نظر او، لیبرالیسم همزمان بیش از حد مداراکننده و بیش از حد غیرمداراکننده شده است. لیبرالها وقتی با حملات واقعی به آزادی بیان، مانند فتوای قتل سلمان رشدی، نویسنده بریتانیایی، در سال ۱۹۸۹ مواجه شدند، حاضر شدند آزادی و برابری را به خاطر حساسیت فرهنگی کنار بگذارند. وولدریج مینویسد: «افرادی که در تمسخر مسیحیت مانند شیر شجاع بودند، وقتی نوبت به اسلام میرسید، دچار تردید میشدند.» با این حال، همین لیبرالها نسبت به کسانی که عقاید مترقی آنها را در مورد مسائلی مانند هویت جنسیتی خودتعریفشده یا تنوع، برابری و برنامههای شمول زیر سوال میبرند، بیتحمل هستند.
ولدریج و عجماوغلو کاملاً درست میگویند که سیاستهای فرهنگی لیبرال به بیاعتبار کردن سیاست اقتصادی لیبرال کمک کرده است. بخش زیادی از انتقاد آنها از زیادهرویهای نمایشی و سانسورگرانه نخبگان تحصیلکرده دانشگاهی، به خوبی درک شده است. جالب اینجاست که هیچکدام به روشهای بیشماری که نخبگان در دموکراسیهای لیبرال اعتماد مردم را از دست دادند، از جمله با پذیرفتن جنگ در ویتنام، عراق و اکنون غزه، زیاد نمیپردازند. این گرایش به فروپاشی اعتبار هر دو جناح راست میانه و چپ میانه در ایالات متحده کمک کرد و حتی حفاظها را در برابر قدرت اجرایی بیقید و بند پایین آورد. به هر حال، سرزنش نویسندگان از «بیداری» نخبگان به دلایل دیگری ناخوشایند است. هر دو نویسنده، با تکرار منتقدان جناح راست، از تغییرات فرهنگی چند دهه اخیر با زبانی تقریباً آخرالزمانی سخن میگویند: عجماوغلو به دورهای از مهندسی اجتماعی اشاره میکند؛ وولدریج از فرهنگ به اصطلاح لغو با عباراتی یادآور دیکتاتوری استالینیستی مینویسد و از اینکه چگونه «هویتگرایان» یک «کارزار پاکسازی» را آغاز کردهاند و «در تحمیل ارتدکس خود بیرحم هستند» ابراز تاسف میکند. اگر هیاهوی رسانهای و سیاسی پیرامون بیداری را کنار بگذاریم، مشخص نیست که واقعاً چه میزان تغییر ملموس رخ داده است - چه در ترکیب آکادمی و چه در ساختارهای هر نهاد قدرتمند دیگری. دلایل خوبی برای تردید در مورد ضرورت پیشبرد تنوع، برابری و شمول به قیمت نادیده گرفتن سایر اهداف وجود دارد. اما چنین تلاشهایی به سختی میتوان مهندسی اجتماعی را در مقیاسی دگرگونکننده در نظر گرفت.
در واقع، مهندسی اجتماعی بیشتر ممکن است همان چیزی باشد که لیبرالیسم واقعاً به آن نیاز دارد. به ویژه در خواندن عجماوغلو، شکاف بین گستردگی تشخیصها و ماهیت غیرجاهطلبانه تجویزها آشکار است. مطمئناً، لیبرالیسمی که - به پیروی از عجماوغلو - مستلزم تغییر مسیر رادیکال فناوری، حفظ جوامع، گسترش حقوق کارگران و القای نگرشهای دموکراتیک عمیقتر است، تنها از طریق بازسازی گسترده نهادها و اصلاح انگیزههای اقتصادی قابل بازسازی است.
تیر چراغ برق و کلید
عجماوغلو و وولدریج در فراخواندن لیبرالها به دفاع از آزادی، دموکراسی، حکومتداری خوب و منافع طبقه کارگر در مواجهه با اقتدارگرایی، سلب قدرت مردمی، تمرکز ثروت و اختلال عملکرد دولتی، درست میگویند. اما لیبرال دموکراسی در دستوپنجه نرم کردن با این مشکلات تنها نیست. بحران ادعایی لیبرالیسم، در واقع، تنها یکی از مظاهر بحران بزرگتر مدرنیته است.
رقبای لیبرالیسم نیز با بحرانهای خاص خود روبرو هستند. چین با وجود تفاوتهای گسترده در نظام سیاسی و موفقیتهای اقتصادی آشکار خود، در حال پاسخگویی به چالشهای موازی است: نابرابری، اختلال تکنولوژیکی، دشواریها در ایجاد تعادل مجدد اقتصاد و مشکلات «خط تودهای»، یعنی شناخت و نمایندگی نیازهای مردم عادی از طریق ساختار حزب کمونیست. پکن به شیوههایی واکنش نشان داده است که به طرز عجیبی شبیه به مسیر عملی است که وولدریج و عجماوغلو تجویز میکنند: گرایش به چپ در اقتصاد و گرایش به راست در فرهنگ. مقامات چینی قدرت را متمرکز کرده و بخش خصوصی را مهار کردهاند، ظاهراً برای رسیدگی به نابرابری رو به رشد و مسائل مربوط به کیفیت زندگی، از جمله مواردی که ذاتی شایستهسالاری شدیداً مبتنی بر آزمون هستند. در همین حال، رهبران چین به ملیگرایی قاطعانهتر و توسل به گذشته تمدنی چین روی آوردهاند تا انسجام ملی را که زمانی ایدئولوژی انقلابی کمونیستی فراهم میکرد، جبران کنند.
همچنین قابل توجه است که هم چین و هم ایالات متحده امیدوارند که فناوری، کار ساختن آیندهای بهتر را انجام دهد و به عنوان جایگزینی برای سیاست فرسوده عمل کند. ایالات متحده برای حل مشکل بهرهوری و رشد، روی انقلاب هوش مصنوعی شرطبندی میکند. چین مدل متفاوتی دارد، اما به نوآوریهای فناوری نیز امید بسته است. در واقع، هر دو کشور به طور فزایندهای هدف ملی را با حفظ یا کسب برتری در فناوری برابر میدانند. انتظار این است که فناوری بتواند مشکلاتی را که رژیمهای فناوری فعلی ایجاد کردهاند، حل کند. عجماوغلو حق دارد نگران باشد که این فناوریها ممکن است بهرهوری را بدون ایجاد مشاغل جدید کافی یا توانمندسازی کارگران افزایش دهند. با این حال، مشکل در اینجا ذاتی لیبرالیسم نیست، بلکه به این مربوط میشود که چگونه فناوری میتواند امکانات شکلدهی به جهان را از بین ببرد.
تلفیق مدرنیته و لیبرالیسم منجر به سردرگمیهای دیگری میشود. به راحتی میتوان انحلال نهادهایی مانند خانواده را به تأکید لیبرالیسم بر فرد نسبت داد. اما کاهش نرخ باروری در ایران اسلامی، کره جنوبی کنفوسیوسی و چین کمونیست به همان اندازه (و گاهی بیشتر) در دموکراسیهای لیبرال غربی چشمگیر است. درست است که لیبرالها گاهی اوقات میتوانند نسبت به شهرهای کوچک و جوامعی که در مسیر توسعه اقتصادی عقب ماندهاند، ابراز انزجار کنند. اما پژمردگی این جوامع به سختی میتواند آسیبشناسی ایدههای لیبرال باشد. حرکت مداوم کار و سرمایه، تخریب مکرر مشاغل قدیمیتر و خالی شدن سرزمینهای سنتی به نام بهرهوری بیشتر، همگی از ویژگیهای ثابت آسیبشناسی مدرنیته هستند. ناعادلانه و بسیار آسان است که شهرهای پساصنعتیِ ویرانشده را به عنوان آسیب جانبیِ خودبینیهای لیبرال ببینیم. همانطور که نظریهپردازان اجتماعی کلاسیک میدانستند، مشکل این است که چگونه قدرت اقتصادی و اجتماعی را سازماندهی کنیم تا کسانی که ثروت تولید میکنند، در نهادهایی که آن ثروت را اداره میکنند، سهمی داشته باشند و کسانی که هزینههای تغییر اقتصادی را متحمل میشوند، تا حدودی بر جهتگیری آن تغییر قدرت داشته باشند. این چالشی است که بارها شاهد شکست لیبرالها، محافظهکاران و سوسیالیستها بوده است. هیچکدام نتوانستهاند تنش بین قدرت انحلال دیوانهوار مدرنیته و حفظ اشکال نهادی پایدار را حل کنند.
حتی مشکل «بیخوابی» یک آسیبشناسی منحصر به فرد لیبرالیسم نیست. جامعه مدرن، فانتزی خودسازی را آزاد میکند، که در آن رهبرانی مانند ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه و شی جین پینگ، رهبر چین، میتوانند به دستیابی به جاودانگی فکر کنند، میلیاردرها میتوانند فکر کنند که از طریق سرماشناسی میتوان بدن را تسخیر کرد، و متخصصان ژنتیک احتمال نوزادان سفارشی را مطرح میکنند. در این دوران، به عنوان مثال، تمایل به تعریف مجدد جنسیت، به سختی یک امر استثنایی است که ناشی از آسیبشناسیهای لیبرال باشد، بلکه تنها شکلی از یک گرایش عمیقتر است که در بسیاری از اکوسیستمهای ایدئولوژیک مختلف مشهود است، به بازسازی رادیکال هویتهای فردی.
هر دو کتاب همچنین میخواهند لیبرالیسم را به عنوان امری کوتهبینانه ترسیم کنند، گویی محصول تاریخها و شرایط خاص است و نه قلمرو کل جهان. لیبرالیسم هنوز هم میتواند جهانی باشد، حتی اگر همه جوامع آن را نپذیرند. رقابت بین آزادی و سرکوب، بین سلسله مراتب و برابری، بین تابعیت و شهروندی، و بین پذیرش نظم اجتماعی و رد آن، یک رقابت جهانی است، حتی اگر این رقابت شکلهای مختلفی به خود بگیرد. دموکراسی لیبرال، همانطور که عجماوغلو استدلال میکند، ممکن است مطابق سلیقه همه نباشد. اما این خطوط گسل در هر جامعهای و اغلب در بیشتر افراد وجود دارد.
نگرانی نویسندگان در مورد مهاجرت و جذب فرهنگی، لیبرالیسم را به عقبنشینی از جهانوطنی سوق میدهد. آنها نگرانند که جهانوطنیِ آرمانگرایانهی لیبرالیسم، ثبات فرهنگی و هویت ملی را تضعیف کرده باشد. اما این رویگردانی از جهانوطنی، بهای اخلاقی بالایی خواهد داشت. تلقی جهانوطنی به عنوان نوعی تظاهر نخبگان، اشتباه در درک مقیاس مشکلی است که بشریت با آن مواجه است، دو برابر. از نظر عملی، پیامدهای مدرنیته اکنون همه جا هستند: چالشهای فناوری، جریان اطلاعات، تغییرات اقلیمی، جمعیتشناسی، تعادل مجدد اقتصادی، بیماریهای همهگیر و خطرات وجودی را نمیتوان تنها در چارچوب دولت-ملتهای منفرد حل کرد. همچنین نمیتوان آنها را با یک ساختار چانهزنی که در آن هر کشور صرفاً به منافع خود نگاه میکند، حل کرد. این انگیزه، جوهرهی ترامپیسم و چرخش جهانی به سمت ملیگرایی است که لیبرالها اکنون ناخواسته از نظر فکری از آن حمایت میکنند. از نظر اخلاقی، آنچه از دست میرود نه تنها جاهطلبی جهانی لیبرالیسم، بلکه تشخیص این است که مبارزه بر سر آزادی، برابری و کرامت انسانی یک مشکل مشترک بشری است، نه متعلق به هیچ تمدن خاصی.
در این چارچوب، پروژهٔ بازاندیشی در لیبرالیسم، یادآورِ کسی است که به دنبال کلیدش زیرِ چراغِ خیابان میگردد؛ نه به این دلیل که کلید را آنجا گم کرده، بلکه به این خاطر که آنجا حلقهای از نور یافته است. چالشهای مدرنیته موجب سردرگمی و تزلزلِ تمامی ایدئولوژیها شده است؛ برخی از آنها شاید حتی بیش از لیبرالیسم دچار چنین وضعیتی شدهاند.
——————-
◾ پرتاپ بانو مهتا، مدرس دانشگاه پرینستون و پژوهشگر ارشد در «مرکز پژوهشهای سیاستگذاری» است. او یکی از ویراستاران کتاب «راهنمای آکسفورد برای قانون اساسی هند» است.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
پریسا حافظی / رویترز / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته مقامات ارشد، ایران عمداً مذاکرات با ایالات متحده را طولانی کرده است تا در آستانه انتخابات میاندورهای ماه نوامبر در آمریکا، موقعیت سیاسی دونالد ترامپ را تضعیف کند. در همین حال، نگرانی از اقدامات نظامی مجدد و بیاعتمادی عمیق به واشنگتن، موجب شده است که تهران تمایلی به دستیابی به توافقی سریع برای پایان دادن به جنگ نداشته باشد.
سه مقام ارشد ایرانی و یک فرد مطلع در داخل ایران - که همگی خواستند نامشان فاش نشود - گفتند که تهران اطمینان دارد رئیسجمهور آمریکا آماده است تا برای شکستن بنبست در جنگی که اکنون هشت ماه از آغاز آن میگذرد، به حملات مجدد متوسل شود.
یکی از این مقامات گفت: «ایران نه برای توافق با آمریکا جهت پایان دادن به جنگ، بلکه برای مقابله با حملات احتمالی جدید اسرائیل و ایالات متحده آماده میشود. نظام حاکم مصمم است که هیچ پیروزی سیاسیای نصیب ترامپ نکند.»
سعید لیلاز، تحلیلگر مستقر در تهران، معتقد است که ایران با طولانی کردن مذاکرات، «بدون انجام هیچگونه اقدام غیرقانونی، بر انتخابات آمریکا تأثیر میگذارد.»
ایران میتواند از مشکلات سیاسی ترامپ بهرهبرداری کند
این جنگ که در ماه فوریه با حملات ایالات متحده و متحدش، اسرائیل، علیه ایران آغاز شد، باعث شده است که میزان محبوبیت ترامپ به پایینترین سطح خود برسد. نظرسنجیها نشان میدهند که آمریکاییهای نگران از قیمت بالای بنزین، ممکن است در انتخابات کنگره در تاریخ ۳ نوامبر، حزب جمهوریخواه (حزب ترامپ) را مجازات کنند.
ترامپ بارها گفته است که انتظار دارد پس از انتخابات، قیمت نفت کاهش یابد؛ اما او هنوز طرح دقیقی برای پایان دادن به جنگ و بازگشایی تنگه هرمز ارائه نکرده است. تنگه هرمز یک مسیر حیاتی برای حملونقل انرژی در سطح جهان است که از زمان آغاز جنگ، عملاً توسط ایران مسدود شده است.
حملات ایران - چه تهدیدها و چه اقدامات عملی - باعث شده است که تردد کشتیها از طریق این تنگه به حداقل برسد. همزمان، محاصره دریایی توسط ایالات متحده و تحریمهای تجاری، درآمدهای حاصل از صادرات نفت ایران را قطع کرده و مشکلات اقتصادی فزاینده در داخل کشور را تشدید کرده است.
این مقامات اظهار داشتند که با توجه به امتناع تهران از دادن امتیازاتی که به زعم آنها میتواند به نفع سیاسی ترامپ تمام شود، احتمال دستیابی به یک پیشرفت یا توافق پیش از انتخابات بسیار اندک است. واشنگتن تحت فشار اسرائیل خواهان آن است که برنامه هستهای چندین دههای ایران — که به گفته ایران کاملاً صلحآمیز است، اما قدرتهای غربی مدعیاند ابعاد نظامی دارد — از همان ابتدا روی میز مذاکره باشد.
در مقابل، تهران تأکید دارد که پیش از آغاز مذاکرات هستهای، باید شرایط مطرحشده در قالب یک «طرح هفتروزه» محقق شود. همچنین، ایران هیچ نشانهای از تمایل برای کنار گذاشتن اهرم فشار خود بر تنگه هرمز — که در پی این مناقشه کنترل آن را به دست گرفته — نشان نمیدهد.
وزارت امور خارجه ایران و کاخ سفید به درخواست خبرگزاری رویترز برای اظهار نظر در این باره پاسخی ندادند.
مقامات میگویند ایران نمیتواند به واشنگتن اعتماد کند
در پیشنهاد ایران که از طریق میانجیهای قطری منتقل شده، آمده است که تهران حاضر است ظرف هفت روز تنگه را بازگشایی کند (البته تحت کنترل ایران)، مشروط بر اینکه واشنگتن محاصره دریایی را لغو کند، محدودیتهای صادرات نفت ایران را کاهش دهد، داراییهای مسدودشده را آزاد سازد و به خصومتها در تمامی جبههها پایان دهد.
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، روز یکشنبه اظهار داشت که این پیشنهاد همچنان روی میز است و پیامهایی از طریق میانجیها در حال رد و بدل شدن است.
یک مقام ایرانی گفت که دیدگاه تهران مبنی بر غیرقابلاعتماد بودن واشنگتن در پایبندی به دیپلماسی، ناشی از حملاتی است که پیشتر علیه ایران صورت گرفته و موجب شکست مذاکرات قبلی شده است.
در ژوئن ۲۰۲۵، یک حمله اسرائیلی برنامهها برای دور ششم مذاکرات هستهای میان ایران و آمریکا در عمان را برهم زد. همچنین فوریه گذشته، درست پس از پایان یک دور از مذاکرات — در حالی که قرار بود گفتگوهای فنی بیشتری انجام شود — ایالات متحده و اسرائیل جنگی را آغاز کردند.
حفظ وضعیتی میان جنگ و صلح تا زمان برگزاری انتخابات میاندورهای آمریکا، به ایران اجازه میدهد تا ضمن تأکید مجدد بر تعهد خود به دیپلماسی، فشار بر واشنگتن را همچنان حفظ کند.
ترامپ گفته است که ایالات متحده پیش از سوم نوامبر دوباره ایران را بمباران نخواهد کرد. با این حال، مقامات میگویند تهران همچنان انتظار دارد که بمبارانها دیر یا زود از سر گرفته شوند.
الکس وطنخواه، مدیر برنامه ایران در «مؤسسه خاورمیانه» در واشنگتن، گفت که نظام حاکم بر ایران آشکارا قصد دارد به ترامپ از نظر سیاسی ضربه بزند.
او افزود: «اما مسئله بنیادین این است که تهران معتقد است ترامپ به دنبال تغییر رژیم است... و همان سیاست بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، را دنبال میکند که هدفش سرنگونی نظام حاکم بر ایران است.» به گفته سه مقام اسرائیلی، پیت هگست، وزیر دفاع ایالات متحده، روز دوشنبه در جریان سفری اعلامنشده به اسرائیل با بنیامین نتانیاهو درباره ایران گفتگو کرد؛ این دیدار یک هفته پیش از انتخابات پارلمانی صورت گرفت که در آن، جایگاه نتانیاهو در معرض خطر قرار دارد.
بازگشت ایران به وضعیت پیش از جنگ غیرممکن است
راهبرد ایران مبنی بر زنده نگه داشتن مذاکرات بدون شتاب برای دستیابی به توافق، هزینههایی به همراه دارد.
بلاتکلیفی طولانیمدت، بر اقتصادِ از پیش آسیبدیده ایران سنگینی میکند و صبر عمومی را به سر آورده است. در آغاز سال، زمانی که نیروهای امنیتی اعتراضات ضدحکومتیِ رو به گسترش را سرکوب کردند، هزاران نفر جان باختند.
بر اساس گزارش مرکز آمار ایران، نرخ تورم سالانه در ماه سپتامبر به ۷۳.۶ درصد رسید؛ همچنین از زمانی که واشنگتن در ماه ژوئیه محاصره دریایی خود را دوباره اعمال کرد، ارزش ریال در برابر دلار نزدیک به ۳۵ درصد کاهش یافته است.
به گفته پلتفرم اطلاعات انرژی «وورتکسا» (Vortexa)، صادرات نفت خام ایران از طریق دریا که در ابتدای ماه سپتامبر به میانگین ۲۳۰ هزار بشکه در روز (طی یک دوره ۱۴ روزه) میرسید، در هفته دوم این ماه به صفر کاهش یافت و تا تاریخ ۵ اکتبر نیز در همین سطح باقی ماند.
لیلاز میگوید بیاعتمادی رهبران ایران به واشنگتن، فراتر از مناقشه کنونی رفته و به نگرانیهایی بنیادین (وجودی) تبدیل شده است. به باور ایران، ایالات متحده بارها توافقها را نقض کرده است — حتی در دورههایی که تهران به تعهدات خود پایبند بوده است — و همین امر باعث شده تا اعتماد بسیار اندکی به دوامِ هرگونه توافق جامع باقی بماند.
لیلاز اظهار داشت: «دستیابی به یک توافق پایدار با ایالات متحده، حتی پس از دوران دولت ترامپ، به دلیل تعمیق بیاعتمادی دیگر ممکن نیست. هیچچیز به وضعیت پیش از جنگ باز نخواهد گشت.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
دیوان کیفری بینالمللی (ICC) که با تحریمهای ایالات متحده روبروست، روز دوشنبه در فهرست نهایی نامزدهای دریافت مهمترین جایزه حقوق بشری اتحادیه اروپا قرار گرفت؛ اقدامی که به گفته حامیان آن، نشاندهنده پشتیبانی از «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» است؛ نظمی که اکنون متزلزل شده است.
پارلمان اروپا، این نهاد قضایی مستقر در هلند را در کنار «توندو لیسو»، رهبر مخالفان تانزانیا، و خواهران ایرانی، «ترانه و رومینا رحیمی» به عنوان سه نامزد نهایی دریافت «جایزه ساخاروف» معرفی کرد. ترانه و رومینا رحیمی دوخواهر دو قلوی هستند که اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در ایران بازداشت شدهاند. ترانه به اعدام و رومینا به ۲۵ سال حبس محکوم شده است.
جایزه ساخاروف پارلمان اروپا که در سال ۱۹۸۸ پایهگذاری شده و به نام «آندری ساخاروف»، چهره مخالف حکومت شوروی نامگذاری شده است، هر ساله به افراد یا سازمانهایی اهدا میشود که در راه حقوق بشر یا دموکراسی مبارزه کردهاند.
بری اندروز، نماینده میانهروی ایرلندی در پارلمان اروپا، گفت: «در فضای جهانی که روز به روز پر تنشتر میشود، حمایت نمایندگان پارلمان اروپا از مبارزات این افراد، بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته و در عین حال دشوارتر شده است.»
نامزدها توسط گروههای سیاسی پارلمان و یا نمایندگان به صورت انفرادی معرفی میشوند.
توندو لیسو، رهبر حزب مخالف «چادما» در تانزانیا، در آوریل ۲۰۲۵ بازداشت شد. او به اتهام تحریک مردم به تحریم انتخابات سال گذشته، با خطر محکومیت به جرم خیانت و احتمال صدور حکم اعدام روبروست.

توندو لیسو، رهبر اصلی اپوزیسیون، دادگاه عالی تانزانیا در دارالسلام / عکس: فلورنس ماجانی/ آسوشیتدپرس
ترانه و رومینا رحیمی، ۲۱ ساله، نیز به دلیل شرکت در اعتراضات ضدحکومتی در ایران، به ترتیب به اعدام و ۲۵ سال زندان محکوم شدهاند.
رئیس پارلمان اروپا روز دوشنبه ۲۳ شهریور در جلسه علنی این پارلمان گفت طی ماهها و هفتههای اخیر سرکوب در ایران ادامه داشته و برای ایجاد رعب و ترس میان مردم، برای تعداد بیشتری از معترضان، احکام اعدام صادر شده است.
روبرتا متسولا در این زمینه به پرونده ترانه و رومینا رحیمی اشاره کرد و گفت که آنها تحت شکنجه، تجاوز و آزار جنسی قرار گرفتهاند تا یکی از آنها اعتراف اجباری کند.
او خواستار آزادی فوری ترانه و رومینا رحیمی و دیگر کسانی شد که به گفته او «ناعادلانه» زندانی شدهاند و افزود که داستان آنها تنها یکی از هزاران روایت سرکوب در ایران است.
روبرتا متسولا گفت که ما ساکت نخواهیم ماند و به همین دلیل حضور نمایندگان حکومت ایران در پارلمان اروپا را ممنوع کرده و بر تروریستی اعلام کردن سپاه پاسداران تأکید کردیم.
ایالات متحده در ماه جاری تحریمهایی را علیه دیوان کیفری بینالمللی اعمال کرد؛ اقدامی که با هدف مختل کردن فعالیتهای روزمره این دادگاه — که به پروندههای مربوط به جنایات جنگی، جنایات علیه بشریت و نسلکشی رسیدگی میکند — صورت گرفته است.
دولت دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، متعهد شده است که این دادگاه را «آجر به آجر» برچیند. این خشم ایالات متحده ناشی از صدور حکم بازداشت برای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، توسط قضات این دیوان به اتهام ارتکاب جنایات در غزه است.
یانیس مانیاتیس، نمایندهای از گروه چپ میانه «ائتلاف مترقی سوسیالیستها و دموکراتها» (S&D) — که از نامزدی دیوان کیفری بینالمللی حمایت کرده بود — گفت: «ما در کنار دیوان کیفری بینالمللی و مقامات آن ایستادهایم و متعهد به حفاظت از فعالیتهای این نهاد هستیم.» «حفاظت از اصولی که جهان ما بر پایه آنها بنا شده، برای دفاع از دموکراسی و ارزشهایمان امری ضروری است.»
این نامزدی در حالی مطرح میشود که ناوی پیلای، قاضی پیشین دیوان کیفری بینالمللی و کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل، در همین ماه برنده جایزه صلح نوبل شد؛ انتخابی که ترامپ آن را «شرمآور» خواند و مدعی شد که این جایزه باید به او تعلق میگرفت.
برنده جایزه ساخاروف قرار است در هفته جاری اعلام شود. برنده جایزه آن را در ماه دسامبر دریافت خواهد کرد.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۱. مقدمه: چرا بحران فراگیر الزاماً به خیزش عمومی منجر نمیشود؟
فقر، تورم، فساد و ناکارآمدی حکمرانی میتوانند نارضایتی گستردهای ایجاد کنند، اما لزوماً به اعتراض سراسری یا تغییر سیاسی نمیانجامند. در برخی جوامع، بحرانهای عمیق به مهاجرت، کنارهگیری اجتماعی یا سازگاری فردی منجر میشوند؛ در جوامع دیگر، همین فشارها زمینه بسیج عمومی را فراهم میکنند. بنابراین، مسئله اصلی صرفاً شدت بحران نیست، بلکه چگونگی تبدیل نارضایتیهای پراکنده به درکی مشترک از بیعدالتی، مسئولیت سیاسی و امکان تغییر است.
مانکور اولسون (Mancur Olson) در نظریه کنش جمعی نشان میدهد که افراد، حتی در صورت برخورداری از منافع مشترک از جنبش اجتماعی، ممکن است به دلیل هزینههای مشارکت و خطرهای احتمالی از همکاری با آن خودداری کنند. داگ مکآدام (Doug McAdam) بر فرصتهای سیاسی و ظرفیتهای بسیج تأکید دارد و تیمور کوران (Timur Kuran) توضیح میدهد که در نظامهای اقتدارگرا، ترس میتواند نارضایتی واقعی را پنهان کند. بر این اساس، خیزش عمومی فرایندی پویا و غیرخطی است که از تعامل بحرانهای ساختاری، ادراک عمومی، شبکههای ارتباطی و ارزیابی مردم از هزینه و امکان مشارکت شکل میگیرد.
۲. ابربحرانهای ایران و تولید ساختاری نارضایتی
نکته پنهانی نیست، در ایران، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، بیثباتی پول ملی، دشواری تأمین مسکن، ناامنی شغلی و افت کیفیت خدمات عمومی، زندگی روزمره را به عرصهای از نااطمینانی مستمر تبدیل کردهاند. هنگامی که کار، تحصیل و پسانداز دیگر چشمانداز روشنی برای بهبود زندگی ایجاد نمیکنند، نارضایتی اقتصادی میتواند به احساس انسداد مسیر پیشرفت اجتماعی تبدیل شود. این وضعیت با اقتصاد سیاسی رانت و نابرابری در دسترسی به منابع عمومی پیوند میخورد. هنگامی که تخصیص ارز، اعتبار، مجوزها و قراردادهای عمومی به امتیازهای خاص و قواعد غیرشفاف وابسته باشد، تصور عدالت اقتصادی تضعیف میشود.
مفهوم «حفرههای رانتی بودجه» به سازوکارهایی اشاره دارد که در جریان تخصیص منابع عمومی، امتیازهای ویژه و انتقال هزینهها به جامعه ایجاد میشوند و میتوانند شفافیت و پاسخگویی مالی را کاهش دهند. در نتیجه، مشکلاتی مانند تورم، کاهش دستمزد واقعی و دشواری فعالیت بنگاههای کوچک ممکن است در چارچوب یک برداشت مشترک از توزیع نابرابر هزینهها و منافع قرار گیرند.
ناکـارآمدی حکمرانی این وضعیت را تشدید میکند. هنگامی که خطاهای سیاستی تکرار میشوند، مسئولیتپذیری محدود میماند و وعدههای اصلاحی به بهبود ملموس منجر نمیشوند، نارضایتی از یک سیاست مشخص فراتر میرود و توانایی نهادهای عمومی برای حل مسائل زیر سؤال قرار میگیرد.
شرایط جنگی و تشدید آسیبپذیری اجتماعی
شرایط جنگی این بحرانها را پیچیدهتر میکند. نااطمینانی اقتصادی، اختلال در تجارت و تولید، کاهش سرمایهگذاری و افزایش فشار بر بودجه عمومی میتوانند آسیبپذیری خانوارها و بنگاهها را افزایش دهند. همزمان، رقابت بر سر منابع عمومی و پرسش درباره نحوه توزیع هزینههای جنگ اهمیت سیاسی بیشتری پیدا میکند. جنگ همچنین ممکن است محدودیتهای امنیتی و هزینه بیان مخالفت را افزایش دهد. بنابراین، سکوت ظاهری جامعه الزاماً نشانه رضایت نیست؛ همانطور که نارضایتی گسترده نیز بهتنهایی وقوع اعتراض سراسری را تضمین نمیکند. اثر سیاسی جنگ به مدت درگیری، میزان خسارت، کیفیت مدیریت بحران، نحوه توزیع هزینهها و سطح اعتماد عمومی بستگی دارد.
۳. فرسایش نفوذ گفتمان حاکمیت و بحران اعتماد
قدرت سیاسی فقط به منابع مالی، اداری و امنیتی وابسته نیست؛ توانایی اقناع جامعه و اعتبار روایت رسمی از وضعیت کشور نیز اهمیت دارد. هنگامی که تجربه روزمره شهروندان با وعدههای رسمی درباره بهبود شرایط ناسازگار میشود، اعتبار گفتمان حاکمیت ممکن است کاهش یابد.
در چنین شرایطی، انکار بحران، نسبتدادن مشکلات به عوامل خارجی بدون بررسی سهم تصمیمهای داخلی و ارائه وعدههای فاقد برنامه اجرایی میتوانند فاصله میان حکومت و جامعه را افزایش دهند. مسئله دیگر صرفاً نارضایتی از نتایج سیاستها نیست، بلکه تردید درباره توانایی و اراده نهادهای حکومتی برای اصلاح وضعیت است. باید میان نارضایتی از عملکرد، کاهش اعتماد نهادی و بحران مشروعیت سیاسی تمایز گذاشت.
برخی شهروندان ممکن است همچنان امکان اصلاح در ساختار موجود را باور داشته باشند؛ برخی دیگر ممکن است به این نتیجه برسند که مشکل در قواعد توزیع قدرت و فقدان پاسخگویی ریشه دارد. گذار از یک وضعیت به وضعیت دیگر قطعی نیست، اما تداوم بحران و ناکامی اصلاحات میتواند آن را محتملتر کند.
در این میان، کشمکش در رأس حاکمیت، اختلاف میان گروههای قدرت و کاهش انسجام بدنه حکومتی نیز میتوانند بر برداشت مردم از ثبات و توانایی نظام سیاسی اثر بگذارند. بااینحال، تشخیص میزان و پیامدهای این تحولات به شواهد مستقل نیاز دارد و نباید صرفاً از شدت بحران اقتصادی نتیجهگیری شود.
۴. رسانهها و آشکارشدن نارضایتیهای پنهان
رسانههای اجتماعی، رسانههای برونمرزی و شبکههای ارتباطی دیجیتال، محیط اطلاعاتی جامعه را تغییر دادهاند. اهمیت آنها تنها در انتشار خبر نیست، بلکه در فراهمکردن امکان مقایسه تجربههای اجتماعی و شکلگیری تفسیرهای مشترک از بحران نیز قرار دارد.
بر اساس نظریه ترجیحات پنهان کوران، شهروندان ممکن است به دلیل ترس از پیامدهای مخالفت، نارضایتی خود را پنهان کنند. وقتی افراد مشاهده میکنند که دیگران نیز تجربهها و نگرانیهای مشابهی دارند، ممکن است تصورشان درباره میزان مخالفت اجتماعی تغییر کند. در شرایطی خاص، این فرایند به «آبشار اعتراضی» (Protest Cascade) میانجامد؛ یعنی آشکارشدن مخالفت چند نفر، دیگران را نیز به بیان نارضایتی تشویق میکند.
رسانهها همچنین میتوانند تجربههای متفاوت را در چارچوبی گستردهتر قرار دهند. مشکل معیشتی یک بازنشسته، کاهش درآمد واقعی یک معلم و بحران فعالیت یک بنگاه کوچک، در ابتدا مسائل جداگانهای به نظر میرسند؛ اما ممکن است در پیوند با تورم، کیفیت حکمرانی و توزیع نابرابر فرصتها معنایی مشترک پیدا کنند.
بااینحال، انتشار اطلاعات بهخودیخود به سازمانیابی یا اعتراض پایدار منجر نمیشود. محدودیت اینترنت، خودسانسوری، انتشار اطلاعات نادرست، روایتهای متناقض و فقدان شبکههای سازمانی میتوانند ظرفیت بسیج را محدود کنند. نقش رسانهها به میزان اعتماد مخاطبان، امکان راستیآزمایی و توانایی آنها برای کاهش عدم قطعیت درباره نگرش دیگران بستگی دارد.
۵. از نارضایتی انباشته تا خیزش عمومی
تبدیل نارضایتی به خیزش عمومی را میتوان در هفت مرحله تحلیلی بررسی کرد؛ مراحلی که الزاماً خطی نیستند و ممکن است متوقف شوند یا همزمان رخ دهند.
مرحله نخست، انباشت بحرانهای زندگی روزمره است. تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی و افت خدمات عمومی، نارضایتی فردی و صنفی را گسترش میدهند.
مرحله دوم، شکلگیری احساس بیعدالتی عمومی است. شهروندان مشکلات خود را نه فقط نتیجه شرایط فردی، بلکه پیامد قواعد توزیع منابع، امتیازهای ویژه و ضعف پاسخگویی میبینند.
مرحله سوم، فرسایش اعتماد و اعتبار گفتمان رسمی است. تداوم بحران و ناکامی وعدههای اصلاحی، اعتماد به توانایی حکومت برای حل مشکلات را کاهش میدهد.
مرحله چهارم، آشکارشدن نارضایتی پنهان است. شبکههای اجتماعی و مشاهده اعتراضهای دیگران میتوانند احساس انزوای فردی را کاهش دهند و تصور مردم از میزان نارضایتی عمومی را تغییر دهند.
مرحله پنجم، شکلگیری تفسیر مشترک از بحران است. مطالبات اقتصادی، صنفی و اجتماعی در چارچوبهایی مشترک درباره عدالت، پاسخگویی و کیفیت حکمرانی به یکدیگر پیوند میخورند.
مرحله ششم، تبدیل نارضایتی به کنش جمعی است. افراد و گروهها به اعتراض یا دیگر اشکال کنش عمومی روی میآورند. در این مرحله، اعتماد متقابل، ظرفیتهای ارتباطی، تجربههای پیشین و ارزیابی هزینههای مشارکت اهمیت دارند.
مرحله هفتم، گسترش اعتراض و احتمال بحران اقتدار است. اگر اعتراضها میان گروههای اجتماعی مختلف گسترش یابند، مطالبات پراکنده به یکدیگر پیوند بخورند و اعتماد به توانایی حکومت برای حل بحران کاهش یابد، امکان شکلگیری خیزش عمومی افزایش پیدا میکند.
بااینحال، هیچیک از این مراحل نتیجه مرحله بعدی را تضمین نمیکند. اصلاحات معتبر ممکن است نارضایتی را کاهش دهد؛ سرکوب میتواند در برخی شرایط به تشدید بیاعتمادی و در شرایط دیگر به ترس، فرسودگی و عقبنشینی منجر شود.
۶. وضعیت ایران و پیامدهای انکار بحران
برای ارزیابی وضعیت ایران باید میان سه مسئله تفاوت گذاشت: وجود زمینههای نارضایتی گسترده، تبدیل نارضایتی به کنش جمعی و شکلگیری یک خیزش عمومی پایدار. گزارش رویترز در ۱۲ ژانویه ۲۰۲۶ درباره اعتراضهایی که از اواخر دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شدند، از نارضایتی اقتصادی بازاریان، کاهش ارزش ریال و گسترش مطالبات به عرصه سیاسی خبر میداد.
همچنین گزارش رویترز در ۱۴ اکتبر ۲۰۲۶ به تداوم منازعه با آمریکا، فشار بر صادرات نفت، کاهش ارزش ریال و افزایش تورم سالانه به ۷۳٫۶ درصد در سپتامبر اشاره میکرد. این گزارشها زمینهای برای بررسی همزمانی فشارهای خارجی و آسیبپذیری اقتصادی فراهم میکنند، اما بهتنهایی برای تعیین میزان آمادگی جامعه جهت اعتراض گسترده یا سهم مستقل هر عامل کافی نیستند.
در چنین شرایطی، انکار بحران میتواند پیامدهایی فراتر از افزایش نارضایتی داشته باشد. اگر شهروندان روایت رسمی را با تجربه روزمره خود ناسازگار بدانند، ممکن است اعتبار پیامهای بعدی و اعتماد به سازوکارهای رسمی حل مسئله نیز کاهش یابد. نسبتدادن مشکلات به عوامل خارجی بدون بررسی تصمیمهای داخلی، وعدههای فاقد برنامه اجرایی و راهحلهای نامتناسب با ابعاد ساختاری بحران میتوانند این فاصله را تشدید کنند.
البته واکنش جامعه به انکار بحران یکسان نیست. برخی افراد ممکن است به اعتراض روی آورند؛ برخی دیگر مهاجرت، کنارهگیری اجتماعی یا سازگاری فردی را انتخاب کنند. هزینههای مشارکت، منابع در دسترس و برداشت افراد از امکان تغییر در این انتخابها مؤثرند.
۷. نتیجهگیری: از بحران اقتصادی تا بحران اقتدار
خیزش عمومی را نمیتوان صرفاً نتیجه فقر، تورم یا یک رویداد سیاسی منفرد دانست. بحرانهای ساختاری زمینه نارضایتی را فراهم میکنند، اما تبدیل آن به کنش جمعی به شکلگیری احساس بیعدالتی، فرسایش اعتماد، آشکارشدن نارضایتیهای پنهان، ایجاد روایتهای مشترک و فراهمشدن ظرفیتهای ارتباطی و سازمانی وابسته است.
در ایران، تعامل ابربحرانهای اقتصادی و اجتماعی، اقتصاد سیاسی رانت، ناکارآمدی حکمرانی، جنگ و تحریم، کاهش احتمالی نفوذ گفتمان حاکمیت و تغییر محیط اطلاعاتی میتواند احتمال گسترش نارضایتی سیاسی را افزایش دهد. در عین حال، شرایط جنگی با تشدید فشار اقتصادی، هزینه اعتراض و محدودیتهای امنیتی، مسیر تحولات را پیچیدهتر میکند. متغیر تعیینکننده صرفاً میزان نارضایتی نیست، بلکه رابطه میان نارضایتی، اعتماد اجتماعی میان گروههای مخالف رژیم، اعتبار گفتمان حاکمیت و برداشت مردم از امکان کنش جمعی است.
اگر نهادهای حکمرانی نتوانند بحرانها را به رسمیت بشناسند، هزینههای آنها را عادلانه توزیع کنند و مسیرهای معتبر اصلاح را فراهم آورند، بحران اقتصادی میتواند به بحران اعتماد و سپس به بحران گستردهتر اقتدار تبدیل شود. بااینحال، این امکان را نباید با پیشبینی قطعی خیزش عمومی یا زمان وقوع آن اشتباه گرفت؛ مسیر تحولات به شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسی وابسته خواهد بود.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
فدریکو ماچونی / رویترز / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
ژرژ الحدری، مدیرعامل بانک اچاسبیسی (HSBC)، روز سهشنبه گفت که سرمایهگذاری در مسیرهای لجستیکی جایگزین در منطقه خلیج فارس برای کاهش پیامدهای جنگ ایران، میتواند تنگه هرمز را طی پنج سال آینده «غیرضروری» (یا بلااستفاده) کند.
جنگ ایران، وابستگی شدید جهان به این آبراه استراتژیک را برجسته کرده است؛ آبراهی که پیشتر یکپنجم تجارت جهانی نفت و گاز طبیعی مایع (LNG) از آن عبور میکرد.
این وضعیت کشورهای حاشیه خلیج فارس را بر آن داشته تا منابع خود را به سمت توسعه خطوط لوله انرژی به بنادر هدایت کنند؛ سرمایهگذاریهایی که به گفته الحیدری، به این منطقه اجازه میدهد تا از پسِ پیامدهای این مناقشه برآید.
مدیرعامل این بانک در رویداد «مجمع آینده اچاسبیسی» (HSBC Future Forum) در دبی گفت: «ما معتقدیم که این منطقه قادر به احیا و ادامه روند رشد خود خواهد بود. البته این امر مستلزم سرمایهگذاریهای کلانی است.»
وی افزود: «البته ما خواهان و امیدوار به حلوفصل این مناقشه هستیم... اما تنگه هرمز، احتمالاً تا پنج سال دیگر، ممکن است دیگر ضرورتی نداشته باشد.»
اچاسبیسی روز دوشنبه در گزارشی ـــ با استناد به دادههای «مید» (MEED)، پلتفرم اطلاعات بازار صنعت ساختوساز مستقر در دبی ـــ اعلام کرد که خاورمیانه، شمال آفریقا و ترکیه بستههای پروژهای به ارزش ۸۷۲ میلیارد دلار ارائه کردهاند؛ بخشی از یک برنامه زیرساختی گستردهتر به ارزش ۱.۴ تریلیون دلار که هنوز قراردادهای آن واگذار نشده است.
در همین حال، نظرسنجی اخیر اچاسبیسی از بیش از ۱۶۰۰ رهبر تجاری و حدود ۸۲۰ سرمایهگذار نهادی جهانی نشان میدهد که آنها همچنان منطقه خلیج فارس را به عنوان یک کانون جذاب برای سرمایهگذاری میدانند.
با این حال، بانک جهانی هفته گذشته پیشبینی کرد که پس از رشد ۳.۳ درصدی در سال ۲۰۲۵، منطقه خاورمیانه، شمال آفریقا و پاکستان امسال به دلیل جنگ، دچار انقباض اقتصادی شدید ۱.۳ درصدی خواهد شد. پس از آن، باید شاهد یک بهبود قوی اما ناهمگون در سال ۲۰۲۷ باشیم.
الحدری در زمره چهرههای مالی جهانی بود که قرار بود در کنفرانس سرمایهگذاریِ شاخصِ عربستان سعودی شرکت کنند؛ رویدادی که برای هفته آینده برنامهریزی شده بود، اما روز دوشنبه — در پی حملات مرگبار حوثیهای یمن (که تحت حمایت ایران هستند) به ریاض — به سال ۲۰۲۷ موکول شد.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
مهدی خانباباتهرانی فعال سیاسی پرسابقه روز دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۲۶ / (۲۷ مهر ۱۴۰۵) در شهر فرانکفورت آلمان درگذشت. مهدی تهرانی از نوجوانی جذب سیاست شد و مسیری طولانی و پرفرار و نشیب طی کرد، اما در تمام این مسیر و همه عمر خود، در آرزوی ایرانی آزاد و دموکراتیک بود.
مهدی خانبابا تهرانی متولد ۲۱ اردیهشت ۱۳۱۳ در تهران بود. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند. از نوجوانی جذب فعالیتهای سیاسی و اجتماعی گشت و در ۱۸ سالگی عضو سازمان جوانان حزب توده شد.
بعدها وارد حزب توده ايران شد. در جريان مبارزات مردم ايران برای ملی شدن صنعت نفت شرکت داشت. سال ۱۳۳۵ برای تحصيل به آلمان رفت. در آلمان، همکاری با حزب توده ايران را که رهبرانش در آلمان شرقی در مهاجرت به سر میبردند از سر گرفت.
چندی بعد در ايجاد انشعاب در حزب توده نقشی فعال بازی کرد و يکی از پايهگذاران سازمان انقلابی حزب توده ايران شد. سازمان انقلابی تا مدتها نيرومندترين جريان چپ ايران به شمار میرفت. او بعدها در جريان جدايی از سازمان انقلابی، در تشکيل «گروه کادرها» که از آن سازمان منشعب شده بود، شرکتی فعال داشت.
تهرانی در جريان همکاری با سازمان انقلابی حزب توده، مدتی در جمهوری خلق چين به سر برد و در بخش فارسی راديو پکن به کار پرداخت. او در بازگشت از چين در فعاليتهای دانشجويان ايرانی در اروپا نقشی فعال برعهده گرفت.
در جريان انقلاب بهمن ١٣۵٧به ايران بازگشت و در تشکيل جبهه دموکراتيک که از همان آغاز کار به مخالفت با جمهوری اسلامی برخاسته بود، شرکت نمود. او پس از چندی دوباره از ایران خارج شد و به شورای ملی مقاومت که از چندين سازمان و شخصيت سياسی و اجتماعی تشکيل شده بود پيوست.
تهرانی مدتی بعد به دنبال اختلاف با سازمان مجاهدين خلق ايران که جريان اصلی شورای ملی مقاومت را تشکيل میداد از آن شورا جدا شد.
کتاب «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران» نگاهی جامع به فعالیتها و مسیر پرحوادث زندگی مهدی تهرانی دارد. این کتاب که بر اساس گفتوگوهای شوکت با تهرانی نوشته شده است، نخستین بار سال ۱۳۶۸ در آلمان انتشار یافت. شرکت سهامی انتشار سال ۱۳۸۰ آن را در تهران تجدید چاپ تجديد چاپ کرد. نشر اختران سومین چاپ این کتاب را در مجموعه چهار جلدی نگاهی از درون به جنبش چپ ایران سال ۱۴۰۰ در تهران منتشر کرده است.
ایران امروز، درگذشت مهدی تهرانی را به همسر و فرزندانش و یاران و دوستدارانش تسلیت میگوید.

بخشهایی از مقاله دکتر عباس میلانی درباره مهدی خانبابا تهرانی
(منتشر شده در بیبیسی فارسی، اسفند ۱۴۰۰)
مهدی خان باباتهرانی دیگر نه یک فعال سیاسی که یک نهاد است. نمود و نماد بخش مهمی از تاریخ چند دهه اخیر جنبش چپ ایران. البته نقشش را به گروههای چپ ایران خلاصه نمیتوان کرد. در دهه شصت و هفتاد میلادی، با رادیکالهای آلمان رابطهای نزدیک داشت. یک بار در سالن انتظار فرودگاهی با یوشکا فیشر که زمانی وزیر خارجه پرتوان آلمان بود، منتظر ماشینی بودیم که قرار بود ما را به محل کنفرانسی ببرد. یک کتاب فارسی در دستم بود. فیشر پرسید ایرانی هستی؟ جواب مثبت دادم. گفت خان بابا تهرانی را میشناسی؟ گفتم همه او را میشناسند. گفت در دوران دانشجویی با او ماجراها داشتیم. بعدها شنیدم که در آن دوران، مدتی او در منزل مهدی پنهان شده بود. شاید هم مهدی در منزل او. با مهدی که در فرانکفورت قدم میزدیم از جلوی کتابفروشی بزرگی رد میشدیم. به آنجا اشاره کرد و گفت این فیشر که حالا گنده شده، مدتی اینجا کار میکرد.
در همان سالها، مهدی با خانهای قشقایی و بیشتر با فروغ فرخ زاد و برادرانش هم دوست بود. با چوئن لای، نخستوزیر پرآوازه چین دیدار کرده بود و از شنای “تاریخی” کذائی مائو در رودخانه عکس گرفته بود. در عین حال درست وقتی که در ۱۸ سالگی به سازمان جوانان حزب توده پیوست – میگوید از ۱۲ سالگی به هدایت عمویش با حلقهها و افکار حزب آشنا شده بود – برای گروهی “گردن کلفت” طرفدار شاه که میخواستند روزنامهنگار پرخاشگر معروفی به نام امیرمختار کریم پورشیرازی را ترور کنند و قتلش را بر عهده حزب توده بگذارند، اساسنامه حزب نوشت. ابراهیم گلستان در کتابی درخشان روایت خود از زندگی “مختار”- که کریم پور شیرازی نام داشت – را نوشته است. امیرمختار هم زمانی خود چون گلستان، از هواداران حزب توده بود.
مهدی در عین حال در تشکیل بسیاری تشکیلات سیاسی دیگر نقشی موثر داشت. در ایجاد کنفدراسیون دانشجویان سازمان انقلابی حزب توده، “کادرها”(همان انحلالطلبان “رفیق” شاکی مهدی و ”چوب سیگارش”) جبهه دموکراتیک و شورای ملی مقاومت حضور و سهمی مهم داشت. چندین نشریه و مجله به راه انداخت. به بسیاری از این تشکیلات یا هرگز نپیوست، یا اگر هم میپیوست عضویتش دیری نمیپائید. یا روح سرکش و فردگرایش با نفس کار تشکیلاتی ناسازگار بود، یا به قول خودش چون این تشکیلات با نیت آغازین خود فاصله میگرفتند مهدی دیگر برنمیتابیدشان. در عین حال، هرگز هم تلاش برای ایجاد تشکیلاتی نو را وانگذاشت.
زندگی هیچ کس، به گمانم، به اندازه او بازتاب فراز و فرودهای دست کم سه نسل از مبارزان چپ ایران نیست. در عین حال، شخصیتی منحصر به فرد دارد. ابعاد استعدادهایش و “زوایا و خبایای” فعالیتهایش مانند هیچ کس دیگر نیست. وصف حالش سخت است چون او خود شیرینترین و گیراترین روایات زندگی خود را نقل کرده. در وصف این زندگی و هر رخدادی چندین و چند بار به حاشیه میرود. تریسترام شندی، اثر لارنس اشترن، را یکی از مهمترین رمانهای تاریخ دانستهاند و مهمترین ویژگی سبکی آن، بافت حاشیه در حاشیه آن است. گفتارهای مهدی هم مثل رمان تریسترام شندی است. در عین حال هم فال است و هم تماشا. هم گیرا است و هم نکتههایی مهم از تاریخ را، از منظر مهدی، میشنویم.
گفتگوی مفصلش با حمید شوکت فصل تازهای در مطالعه جنبش چپ و تاریخ کنفدراسیون گشود. برخی ناگفتههای آن گفتگو را در مصاحبه با حبیب لاجوردی، در تاریخ شفاهی هاروارد، بازگفت. در بسیاری از این گفتگوها بیپروا “رازهای سر به مهر” جنبش را فاش میگوید. بیپرده و بیافتخار میگوید در حملهای به سفارت ایران در سوئیس نامههایی با سرفصل رسمی سفارت را ربودند و در یکی از آنها سندی جعل کردند که مثلا نشان میداد ساواک به شکلی گسترده در اروپا و آمریکا علیه دانشجویان ایرانی جاسوسی میکرد. این نامه جعلی مشکلات فراوانی برای رژیم شاه ایجاد کرد. مهدی، آن شخصیت” گوته”، میداند که میتوان با نیت خیر کار شر کرد. در عین حال طنزی تند و گزنده، چاشنی بیش و کم همه روایات اوست. هرکس روایات شیرین و کنایههای پرطنز او درباره این و آن کس را میشنود، قاعدتا، به تأسی از سعدی به این فکر هم هست که روایت طنزآمیز مهدی از خود آن کس چگونه خواهد بود. وصفش ازسلوک سلطهگرانه فلان خان با پسر جوان “رعیت”، به اندازه هر فیلم لوئی بونوئل گویا و برنده و تلخ است. وصفش از جلسهای که قرار بود تاسیس جبهه دموکراتیک را خبر دهد و نقش به گفته او مخرب آیتالله طالقانی در آن نشست دقت روایتی تاریخی و طنز یک قصه فکاهی را دارد. مهدی اهل اجمال نیست ولی به دام اطناب هم نمیافتد. این توان را دارد که رخدادی کوچک و ساده را در چشمانداز فراخ و پیچیده تاریخ شرح کند.
حتی نامش، که در انتخابش نقشی نداشت، انگار با سرشت افکار دوران مهمی از زندگیاش همخوانی دارد.”مهدی”اش نشان از این واقعیت دارد که روشنفکران چپ، به ویژه آنها که از افکار لنین واستالین و مائو پیروی میکنند، همه به درجات مختلف خود را “منجی” خلق میدانند. این “مهدی” و “منجی” چپی روایت عرفی شده همان مهدی تشیع است و آن مهدی هم روایت قدسی شده منجی زرتشتی و پرومته یونانی است. همه خود را معلم، و منجی و هادی و “بابا”ی مردمی میدانند که به گمانشان صغیر و محتاج “ولی” و “قیم”اند. جالب اینجا است که مهدی، به رغم نام و نسب منجی طلب اندیشه مارکسیستی، خود انگار هرگز این نقش را جدی نمیگرفت.
تناقض دیگری هم در زندگی و سلوک مهدی میتوان دید. او بیش و کم همه عمرش نماد فکر اشتراکی و اندیشههایی بود که فردیت را فرو میکاست و بیرنگی یا همرنگی با جماعت را برمیکشید. مهدی خان بابا تهرانی اما همیشه هم فردیت ویژه خود را، گاه با چوب سیگاری بلند، حفظ کرد و هم نماد و نهاد منحصر به فرد این اندیشه فردستیز شد.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، روز دوشنبه اعلام کرد که اسرائیل رژیم ایران را سرنگون خواهد کرد. او گفت که دستورالعملی در این زمینه صادر کرده، اما از توضیح درباره نحوه اجرای آن خودداری کرد.
نتانیاهو در یک مصاحبه رادیویی گفت: «وارد جزئیات نمیشوم، اما این رژیم سقوط خواهد کرد. ما آن را سرنگون خواهیم کرد. این دستور من است. یا آنها یا ما. مهم این است که آنها سقوط کنند، نه ما.»
نتانیاهو رویارویی با ایران را به انتخابات پیشِ رو پیوند زد و این رأیگیری را به مثابه تصمیمی درباره بقای اسرائیل توصیف کرد.
او گفت: «ما باید پیروز شویم؛ موضوع این انتخابات همین است: بقای ما.» و افزود: «یک سال پیش، میلیونها شهروند تا مرز نابودی کامل پیش رفتند.»
او در سخنان خود توضیحات بیشتری درباره این ادعا ارائه نکرد.
نخستوزیر همچنین ادعای ایتامار بنگویر، وزیر امنیت ملی، مبنی بر اینکه نتانیاهو قصد دارد گادی آیزنکوت، رئیس پیشین ستاد کل ارتش اسرائیل، را در دولت بعدی خود به عنوان وزیر دفاع منصوب کند، به شدت رد کرد.
نتانیاهو گفت: «فکر نمیکنم چیزی مضحکتر از این وجود داشته باشد. این صرفاً یک فضاسازی رسانهای است که او مطرح میکند؛ یک دروغ محض است.»
او تأکید کرد که در صورت انتخاب مجدد، قصد دارد دولتی با حضور شرکای ائتلافی فعلی خود تشکیل دهد، هرچند اذعان کرد که نتیجه انتخابات همچنان نامشخص است.
او گفت: «بارها به هر کسی که پرسیده — و حتی کسانی که نپرسیدهاند — گفتهام که اگر انتخاب شوم — که در حال حاضر رقابت بسیار نزدیک است — با یاری خداوند، دولتی بر پایه احزاب ائتلافی کنونی تشکیل خواهم داد.»
نتانیاهو اصول چنین دولتی را اینگونه برشمرد: مخالفت با تشکیل کشور فلسطین، حفظ اسرائیل به عنوان دولت-ملتِ قوم یهود، اتخاذ یک سیاست امنیتی قاطع (به جای سیاست مهار)، و اقتصاد بازار آزاد.
او همچنین ادعاهایی مبنی بر اینکه پیامهای متفاوتی به دولتهای اروپایی ارسال کرده است را تکذیب کرد. او گفت: «این ادعا که من با دولتهای اروپایی صحبتهایی داشتهام، یک دروغ محض است. دیگر بس کنید این فضاسازیها را. دست از شلیک به داخلِ نفربر بردارید»؛ عبارتی که در اسرائیل برای توصیف حمله به جناح سیاسیِ خودی به کار میرود.
سپس نتانیاهو انتقادات خود را مستقیماً متوجه بنگویر کرد.
او گفت: «من به سمت بیرون شلیک میکنم، بزالل هم به سمت بیرون شلیک میکند، اما متأسفانه کسی دارد به ایتامار توصیه میکند که به سمت داخل شلیک کند.»
منبع: رسانههای اسرائیل
نتانیاهو محتوای گفتوگوی تلفنی خود با ترامپ را منتشر کرد
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسراییل، روز دوشنبه ۲۷ مهر با انتشار ویدیویی از گفتوگوی تلفنی خود با دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، اعلام کرد که دو طرف برای از میان بردن تهدید جمهوری اسلامی همکاری خواهند کرد.
متن گفتوگو:
بنیامین نتانیاهو:
از این حمایت فوقالعاده بسیار سپاسگزارم.
تو رهبر فوقالعادهای برای آمریکا و جهان آزاد بودهای. با اختلاف بسیار زیاد، بزرگترین دوستی هستی که اسرائیل تاکنون در کاخ سفید داشته و در آینده نیز خواهد داشت. جسارت تو به تمام تمدن بشری جسارت بخشیده است.
دونالد، ما کاری داریم که باید آن را به پایان برسانیم. خودت این را گفتی و ما با هم آن را به پایان خواهیم رساند.
دونالد ترامپ:
ما آن را به پایان خواهیم رساند و هیچکس دیگری این کار را نخواهد کرد.
راستش را بخواهی، آن متن را خودم نوشتم. اینطور نبود که کسی آن را برایم نوشته باشد. خودم آن را تنظیم کردم.
تو یک مبارز هستی. کشورت با تو ناعادلانه رفتار کرده و احتمالاً بعضیهای دیگر هم همینطور. اما در این ماجرای مضحک، با تو ناعادلانه رفتار شده است.
با تو ناعادلانه رفتار شده، اما تو یک مبارز بزرگ هستی و ما این را ثابت خواهیم کرد. خیلی زود این را ثابت خواهیم کرد.
به نظرم فوقالعادهای، بیبی. برای همین، از ابتدا هم قصد داشتم این کار را انجام دهم.
فکر میکنم واقعاً پیروزی بزرگی به دست خواهی آورد.
[عبارت کوتاه نامشخص]
تو همان کسی هستی که میخواهم کنارم باشد، بیبی.
بنیامین نتانیاهو:
خب، بگذار چیزی بگویم.
آنچه میتوانم بگویم این است که اتحاد ما ثابت کرده میتوانیم با هم کارهای شگفتانگیزی انجام دهیم.
هنوز کاری داریم که باید آن را به پایان برسانیم.
صلحی داریم که میتوانیم آن را گسترش دهیم، چون مطمئنم قدرت ما باعث میشود... میدانم که قدرت ما کشورهای دیگری را نیز با خود همراه میکند.
نمیخواهم نامشان را ببرم، چون این خط ارتباطی باز است. اما همه ما میدانیم که میتوانیم توافقهای ابراهیم را گسترش دهیم؛ همان توافقهای تاریخی ابراهیم که تحت رهبری تو به دست آوردیم.
و مردم آمریکا باید بدانند که تو در برابر بزرگترین خطری که آنها را تهدید میکند ایستادهای: ایرانِ مجهز به سلاح هستهای.
ما اجازه نخواهیم داد چنین اتفاقی بیفتد.
منبع: وحیدآنلاین
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری رویترز / ۱۹ اکتبر ۲۰۲۶
انتظار میرود پارلمان مصر هفته آینده درباره صدور مجوز به نیروهای مسلح این کشور برای کمک به دفاع از عربستان سعودی در برابر حملات حوثیهای یمن ـــ در صورتی که ریاض درخواست حمایت کند ـــ رأیگیری کند.
این اقدام، پرجمعیتترین کشور جهان عرب را به مداخله نظامی مستقیم در درگیریهای رو به گسترشی نزدیک میکند که پس از حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران در ماه فوریه آغاز شده است.
رئیسجمهور عبدالفتاح السیسی روز شنبه در سخنانی خواستار این تأییدیه شد و گفت که مصر «هرگز و ابداً برادران خود در خلیج [فارس] را فراموش نخواهد کرد»؛ او همچنین به رهبران عربستان سعودی اطمینان داد که قاهره «برای محافظت از شما، هر اقدامی که لازم باشد انجام خواهد داد».
مصر نیز همچون کشورهای حاشیه خلیج فارس که در جریان جنگ با ایران هدف حملات تهران قرار گرفتهاند، شریک دیرینه نظم امنیتی تحت رهبری ایالات متحده محسوب میشود؛ نظمی که اکنون در پی این مناقشه به چالش کشیده شده است.
موضع مصر در قبال جنگ با ایران چیست؟
اظهارات السیسی نشاندهنده تشدید آشکار مواضع مصر در مقایسه با لحن سنجیدهتری است که مقامات این کشور از زمان آغاز جنگ با ایران اتخاذ کرده بودند. اگرچه مصر بارها حمایت قاطع خود را از متحدانش در خلیج فارس ابراز کرده، اما تاکنون از تعهد علنی به ایفای نقش رزمی مستقیم در این درگیریها خودداری ورزیده است.
در ماه مه، حضور جنگندههای «رافال» مصر در امارات متحده عربی در جریان پوشش رسانهایِ دولتیِ امارات از سفر رسمی السیسی فاش شد؛ هرچند رسانههای مصری در گزارشهای خود از این سفر، اشارهای به استقرار این جنگندهها نکردند. همچنین زمانی که عربستان سعودی در ماه اوت یک توافق دفاعی مشترک با ترکیه و پاکستان امضا کرد، مصر به آن نپیوست، هرچند اعلام کرد که در حال بررسی این موضوع است.
این لحن پس از آن تغییر کرد که حوثیها حملات خود به تأسیسات نفتی و سایر زیرساختهای عربستان سعودی را شدت بخشیدند. محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی، ماه گذشته به مصر سفر کرد و در آنجا درباره ضرورت تضمین آزادی و امنیت کشتیرانی در تنگه بابالمندب و دریای سرخ ـــ که هر دو کشور سواحل طولانی در امتداد آنها دارند ـــ گفتگو کرد.
چه منافعی برای مصر در میان است؟
ثبات اقتصادی مصر مدتهاست که با کشورهای نفتخیز حاشیه خلیج فارس گره خورده است. در شرایطی که مصر با تورم دورقمی دست و پنجه نرم میکند ـــ تورمی که با افزایش شدید قیمت مواد غذایی و سوخت وخیمتر هم شده است ـــ حوالههای ارسالی کارگران مصریِ شاغل در این کشورها، منبع مهمی برای تأمین ارز خارجی و درآمد خانوادههایشان در داخل مصر به شمار میرود.
عربستان سعودی، امارات متحده عربی و دیگر کشورهای حاشیه خلیج فارس از جمله حامیان مالی کلیدی عبدالفتاح سیسی بودهاند. آنها از سال ۲۰۱۳ ـــ یعنی زمانی که ارتش، محمد مرسی (رئیسجمهور وقت و از چهرههای ارشد اخوانالمسلمین) را از قدرت برکنار کرد ـــ دهها میلیارد دلار کمک، سپردهگذاری در بانک مرکزی و سرمایهگذاری در اختیار مصر قرار دادهاند.
سیسی در سخنرانی خود گفت: «ما هرگز فراموش نمیکنیم که چگونه برادرانمان در کشورهای حاشیه خلیج فارس در آن دوران در کنار مصر ایستادند.»
بر اساس دادههای بانک مرکزی مصر، عربستان سعودی مبلغ ۵.۳ میلیارد دلار در بانک مرکزی این کشور سپردهگذاری کرده است که موعد بازپرداخت آن به همراه ۲۶۷ میلیون دلار بهره، همین ماه فرا میرسد.
مسئله امنیت چطور؟
به گفته تحلیلگران، نگرانیهای فزاینده امنیتی نیز قاهره را به اتخاذ موضعی فعالتر سوق داده است. حمله پهپادی ماه ژوئیه به دو کشتی حامل گاز در بندر «دمیاط» (در ساحل دریای مدیترانه)، نشان داد که مصر نمیتواند انتظار داشته باشد خود را بهطور کامل از این مناقشه دور نگه دارد.
«اچ. ای. هلیِر»، پژوهشگر اندیشکده «موسسه سلطنتی خدمات متحد» (RUSI)، میگوید: «به نظر میرسد آنها متوجه شدهاند که نمیتوانند تا ابد در قبال این مسائل در حاشیه بمانند.»
او افزود که برای مقامات مصر، نگرانیهای اقتصادی و امنیتی «یکی» هستند و تفاوتی با هم ندارند.
عربستان سعودی و مصر همچنین در زمینه تأمین امنیت کشتیرانی در دریای سرخ منافع مشترکی دارند؛ دریای سرخی که مسیری برای خروج نفت عربستان است (نفتی که امکان عبور آن از تنگه هرمز وجود ندارد). مصر نیز سالانه میلیاردها دلار از محل عوارض عبور کشتیها از کانال سوئز درآمد کسب میکند. شریف عارف، پژوهشگر سیاسی و روزنامهنگار مصری، میگوید با توجه به این نگرانیهای مشترک، «امنیت عربستان سعودی، بُعدی از امنیت ملی مصر محسوب میشود.»
مصر چه توان نظامیای میتواند به میدان بیاورد؟
به گفته تحلیلگران نظامی، مصر یکی از بزرگترین نیروهای مسلح جهان عرب را در اختیار دارد که شامل صدها هزار نیروی فعال و تجهیزات گسترده در حوزههای هوایی، زمینی و دریایی است. مصر تجهیزات خود را از کشورهای گوناگونی تأمین میکند و نیروی هوایی این کشور از جنگندههای اف-۱۶ ساخت آمریکا، رافالهای فرانسوی و میگ-۲۹های ساخت روسیه بهره میبرد.
مصر سالانه حدود ۱.۳ میلیارد دلار کمک نظامی از ایالات متحده دریافت میکند که به تأمین مالی خرید تجهیزات نظامی آمریکایی توسط این کشور کمک میکند. واشنگتن امسال، با اشاره به آنچه «نقش مفید» قاهره از زمان آغاز جنگ ایران خواند، از اعمال شروط مربوط به حقوق بشر برای بخشی از این کمکها صرفنظر کرد.
در سالهای پس از قیام ۲۰۱۱ که منجر به سرنگونی حسنی مبارک، رئیس جمهور مصر، شد، نیروهای مسلح در شبه جزیره سینا علیه شبهنظامیان اسلامگرا مبارزه کردند. مصر همچنین نیروهای هوایی و دریایی خود را به ائتلاف به رهبری عربستان سعودی که در سال ۲۰۱۵ در یمن مداخله کرد، اعزام کرد و در طول جنگ داخلی آن کشور، حملات هوایی علیه اهداف داعش در لیبی انجام داد.
مصر از زمان جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱، زمانی که نیروهایش به ائتلاف به رهبری آمریکا برای بیرون راندن نیروهای عراقی از کویت پیوستند، هیچ اعزام زمینی گسترده خارجی انجام نداده است. تقریباً سه دهه قبل، جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر، نیروهای مصری را در مداخلهای پرهزینه به یمن اعزام کرده بود که در مقایسه با دخالت آمریکا در جنگ ویتنام، هزینه بیشتری داشت.
چه نوع حمایتی محتمل است؟
سخنرانی سیسی و اظهارات بعدی او مشخص نکرده است که مصر در نهایت قصد اعزام چه نوع نیروهای نظامی، در صورت وجود، را دارد. تحلیلگران نظامی میگویند استقرار نیروهای مصری در داخل خود یمن بعید است.
سمیر راغب، افسر بازنشسته ارتش مصر و رئیس اندیشکده بنیاد توسعه و مطالعات استراتژیک عرب، گفت: «مداخلات محتملتر میتواند شامل دفاع هوایی و پشتیبانی دریایی باشد.»
وی گفت: «تهدیدات، موشکها و پهپادها، نیازمند دفاع هوایی و نیروی هوایی هستند.» وی افزود که نیروی دریایی میتواند برای محافظت از کشتیها، عملیات دریایی علیه دزدی دریایی و محافظت از خط ساحلی عربستان سعودی مورد استفاده قرار گیرد.
با این حال، ورود یک ارتش بزرگ متعارف عربی دیگر «به طور ناگهانی مشکل حوثیها را حل نخواهد کرد.» این گفته آندریاس کریگ، مدرس ارشد مطالعات امنیتی در کالج کینگ لندن است.
وی میافزاید: «حوثیها دقیقاً به این دلیل دشوار هستند که از طریق موشکها، پهپادها، نیروهای پراکنده و جغرافیا تأثیر نامتناسبی ایجاد میکنند. مصر نمیتواند این مشکل را با بمباران از بین ببرد.»
«آنچه قاهره میتواند انجام دهد تقویت تابآوری عربستان، بهبود کنترل دریای سرخ، تقسیم بار دفاعی و افزایش هزینه سیاسی حملات مداوم است.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
مارک کاپوتو / اکسیوس
گزارش اختصاصی اکسیوس: پیامک محرمانه درباره معامله پول در برابر نفوذ، کاخ سفید ترامپ را به لرزه انداخت
به گفته منابع آگاه، ریچارد گرنل، از مشاوران ارشد دونالد ترامپ، سال گذشته پیشنهادی شگفتانگیز برای خرید نفوذ و دسترسی به مقامات را به یک میلیاردر ترک ارائه کرده بود؛ پیشنهادی که بنا بر یک پیامک بررسیشده توسط اکسیوس، شامل دسترسی به «رئیسجمهور ایالات متحده»، «مراسم ویژه ویآیپی» و مقامات دولت میشد. دفتر مشاور حقوقی کاخ سفید در حال تحقیق درباره این موضوع است.
در پیامکی به تاریخ ۳ مه ۲۰۲۵ آمده است: «بهمحض اینکه پول به شرکت اینجا برسد، من کمک مالی به مرکز کندی را ترتیب میدهم و شما در مراسم ویژه ویآیپی شرکت خواهید کرد و به دولت نزدیک خواهید شد؛ حتی به خود رئیسجمهور.»
گرنل این اتهامات را «دروغ» خوانده و ارسال این پیامک را انکار کرده است.
اهمیت موضوع
مقامهای دولت میگویند این پیامک یکی از شواهد کلیدی در تحقیقات کاخ سفید است؛ تحقیقاتی که به دستور ترامپ درباره این موضوع آغاز شده که آیا گرنل از اعتماد رئیسجمهور سوءاستفاده کرده و کمک مالی احتمالی چندمیلیوندلاری به مرکز کندی را که در آن زمان ریاست آن را بر عهده داشت، به نادرستی تصرف یا مصرف کرده است یا خیر.
گرنل در سمت دیگری نیز که ترامپ او را به آن منصوب کرده بود، فعالیت میکرد: فرستاده ویژه ایالات متحده در امور ونزوئلا؛ کشوری که تورهان میلدون، بازرگان ترک، در آن نیز قراردادهایی داشت.
به گفته منابع آگاه از تحقیقات، گرنل در همان پیامک سال ۲۰۲۵ خطاب به میلدون نوشته بود: «باید کاری کنیم که شما در ونزوئلا به چهره آمریکایی ما تبدیل شوید.»
وکلای میلدون این پیامک، دستکم یک سند مالی و مکاتبات دیگری را به دفتر مشاور حقوقی کاخ سفید تحویل دادهاند.
میلدون با یکی دیگر از مشاوران ترامپ ازدواج کرده است: آلینا حبا، دادستان پیشین ایالات متحده در ایالت نیوجرسی. حبا روز ۹ اکتبر با شتاب وارد دفتر بیضیشکل کاخ سفید شد و گرنل را متهم کرد که با فریب دادن همسرش، او را به پرداخت کمک مالی به مرکز کندی ترغیب کرده است؛ کمکی که هرگز به مقصد نرسید. اکسیوس پیشتر این خبر را گزارش داده بود.
جزئیات ماجرا
در مرکز طرح ادعایی، یک معامله مالی میان یک شرکت خصوصی صنایع دفاعی مستقر در هیوستون و جمهوری دموکراتیک کنگو قرار دارد. وکلای حبا و میلدون این موضوع را به کاخ سفید گفتهاند. معامله به نرمافزار این شرکت و جمهوری دموکراتیک کنگو مربوط میشد.
میلدون ادعا میکند که به دستور گرنل، مبلغ ۱۷٫۶ میلیون دلار را به شرکت «تگزاس آرمامنت اند تکنولوژی» (Texas Armament & Technology) حواله کرده است. به گفته او، قرار بود این پول تقریباً به دو بخش تقسیم شود: بخشی برای معامله مربوط به کنگو و نزدیک به ۶ میلیون دلار برای مرکز کندی.
میلدون برای پشتیبانی از ادعاهای خود، پیامک سال ۲۰۲۵ را ارائه کرده است که در آن به کمک مالی به مرکز کندی و «نرمافزار» مربوط به کنگو اشاره شده بود. فرستنده پیامک در خطاب به میلدون همچنین نوشته است: «یک ایمیل برای شما فرستاده شده است؛ میتوانید لطفاً آن را برای من بررسی کنید؟»
به گفته منابع، آن ایمیل نیز به کاخ سفید تحویل داده شده است. همچنین سند مالی مورخ ۲۹ مه ۲۰۲۵ ارائه شده که نشان میدهد مبلغ ۱۷٫۶ میلیون دلار به این شرکت، که با حروف اختصاری TXAT شناخته میشود، حواله شده است.
به گفته حبا، ۱۷ ماه طول کشید تا میلدون متوجه شود مرکز کندی هرگز پولی را که تصور میکرد در حواله ارسالی به دستور گرنل گنجانده شده بود، دریافت نکرده است.
ماجرایی مبهم و پیچیده
در اینجا روایت وارد بخش اسرارآمیز و مبهم خود میشود. هنوز روشن نیست قرارداد کنگو دقیقاً برای چه منظوری منعقد شده بود، چه ارتباطی با مرکز کندی داشت یا جزئیات مالی این معامله چه بود.
در پیامک هیچ رقم مالیای، چه درباره شرکت TXAT و چه درباره مرکز کندی، ذکر نشده است. با این حال، یکی از منابع آگاه از ماجرا گفته است که مکاتبات دیگری که به کاخ سفید ارائه شدهاند، حاوی جزئیات مالی هستند.
برخلاف آنچه حبا در ابتدا به ترامپ گفته بود، به نظر نمیرسد پولی که به شرکت TXAT حواله شده، از حساب بانکی میلدون آمده باشد.
در عوض، یکی از مقامهای کاخ سفید گفته است که مبلغ ۱۷٫۶ میلیون دلار از سوی «وزارت دارایی» کنگو (Ministère des Finances) در کینشاسا، پایتخت این کشور، به حساب TXAT واریز شده است؛ شهری که میلدون در آن فعالیتهای تجاری دارد و به منابع مالی دسترسی دارد.
سخنگوی میلدون از اظهارنظر در اینباره خودداری کرد. با نمایندگان شرکت TXAT و دولت کنگو نیز نتوانستند تماس بگیرند.
این مقام کاخ سفید گفت: «ما تلاش میکنیم بفهمیم این پول متعلق به چه کسی است.»
موضوع دیگری نیز بر پیچیدگی ماجرا افزوده است: ارقامی که حبا پس از نخستینبار که ترامپ را از سرقت ادعایی پول مرکز کندی مطلع کرد، اعلام میکرد، پیوسته تغییر کردهاند.
او ابتدا گفت مبلغ کمک مالی به مرکز کندی ۱۷ میلیون دلار بوده است.
سپس، پس از گفتوگو با میلدون، گفت این مبلغ حدود ۶ میلیون دلار بوده است. به نظر میرسد رقم دقیق ۵٫۶ میلیون دلار باشد.
روایت طرف مقابل
گرنل که از اظهارنظر درباره این گزارش خودداری کرد، پیشتر به اکسیوس گفته بود ادعاهای مطرحشده علیه او «مضحک» هستند.
او گفته بود: «من هرگز درخواست نکردهام حتی یک سنت به جای دیگری فرستاده شود، در حالی که وانمود شود این پول برای مرکز کندی است؛ و هرگز هم هیچ پرداختی از او دریافت نکردهام. از او بخواهید برای حرفهایش مدرک ارائه کند، نه اینکه چنین اتهامات مضحکی مطرح کند.»
به گفته منبعی که از دیدگاه گرنل در اینباره مطلع شده بود، وقتی متن دقیق پیامک به اطلاع او رسید، گرنل با لحنی تند ارسال آن را انکار کرد؛ زیرا در پیامک، واژه «مرکز» به شکل املایی انگلیسی بریتانیایی، یعنی «centre»، نوشته شده بود.
متحدان گرنل نیز درباره جنبههای مختلف زندگی و فعالیتهای میلدون پرسشهایی مطرح کردهاند؛ از پیشینه او بهعنوان یک بازرگان و افرادی که با آنها ارتباط دارد گرفته تا سنش ــ او ۲۹ سال دارد، اما در برخی اسناد سن او ۲۵ سال ذکر شده است ــ و مراسم ازدواج ۱۰ میلیون دلاریاش در ماه گذشته با حبا، ۴۲ ساله؛ زنی که رابطه با او را از سال گذشته آغاز کرده بود.
نقطه اختلاف
در زمانی که روزنامه نیویورک تایمز مشغول بررسی فعالیتهای میلدون در ونزوئلا بود، رابطه او با گرنل تیره شد؛ گرنل و میلدون از سال ۲۰۲۴ با یکدیگر روابط دوستانه داشتند.
میلدون در سال ۲۰۲۵ در مرکز کندی با حبا آشنا شد.
درون جلسه چه گذشت؟
یکی از مقامهای دولت گفت حبا روز ۹ اکتبر که به کاخ سفید رسید، «بسیار پرجنبوجوش و هیجانزده» بود و در مقطعی فریاد زد: «ریک پول را دزدیده است!»
با این حال، مشکل این بود که حبا «هنوز همه مدارکش را مرتب و آماده نکرده بود. بدون داشتن تمام واقعیتها، شتابزده وارد جلسه شد و شروع کرد به فریاد زدن که گرنل دزدی کرده است. ضمن اینکه واقعیتها مدام تغییر میکنند.» این منبع افزود: «این به معنای آن نیست که ریک از مخمصه بیرون آمده باشد. این ماجرا واقعاً خیلی مشکوک به نظر میرسد.»
به گفته منابع، پس از آنکه حبا اتهامات خود را مطرح کرد، ترامپ ویل شارف، مشاور حقوقی کاخ سفید، را به دفتر بیضیشکل فراخواند و از او خواست ادعاهای حبا را بررسی کند.
سپس ترامپ و شارف با گرنل تماس تلفنی گرفتند. گرنل همه اتهامات را رد کرد و گفت اگر قرار بود کمک مالی ۱۷ میلیون دلاریای مطرح باشد، بیدرنگ همه را از آن مطلع میکرد.
به گفته منبعی که از محتوای این گفتوگو مطلع شده بود، گرنل در مقطعی به ترامپ گفت: «امکان ندارد این موضوع حقیقت داشته باشد. این دیوانگی است.»
پشت صحنه تحقیقات
به گفته یک منبع، شارف از اوایل هفته گذشته نسبت به ادعاهای حبا بدبین شده بود؛ زیرا حبا و وکلای میلدون در ابتدا برای ارائه هرگونه سندی که به پیشبرد تحقیقات او کمک کند، کند عمل کرده بودند. آنها اسناد را روز جمعه تحویل دادند.
این منبع گفت شارف همچنان در حال جمعآوری شواهد است و قصد دارد ردپای دیجیتال پیامک سال ۲۰۲۵ را راستیآزمایی کند. به گفته او، در نسخه چاپی پیامک، همان تصویر گرنل دیده میشود که در کارت اطلاعات مخاطب او در تلفن هوشمندش نمایش داده میشود.
افرادی از داخل مرکز کندی نیز با کاخ سفید تماس گرفتهاند و گفتهاند که میلدون را بارها در مراسم اختصاصی این مرکز دیدهاند؛ موضوعی که نشان میدهد او کمککننده مالی بزرگی بوده است. به گفته یکی از منابع، حضورهای او از جمله شامل شرکت در مراسم از جایگاه ویژه معاون رئیسجمهور بوده است؛ جایگاهی که در کنار جایگاه رئیسجمهور قرار دارد.
یکی از مقامهای دولت پرسید: «این همان بخشی از ماجراست که ممکن است آلینا در آن حقیقت را بگوید: میلدون واقعاً به این محافل دسترسی پیدا کرده بود. پس چرا چنین دسترسیای داشت؟ آیا او با ریک در کنگو تجارت میکرد؟ اگر کمک مالی هرگز پرداخت نشده بود، چرا اینهمه دسترسی در اختیار او قرار گرفته بود؟»
این مقام در پایان گفت: «پرسشهای زیادی وجود دارد و رئیسجمهور ایالات متحده میخواهد پاسخها را بداند.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
نجمه بزرگمهر / فاینانشال تایمز / ۱۹ اکتبر ۲۰۲۶
دو دهه پیش، آیتالله علی خامنهای، رهبر عالی وقت ایران، فتوایی علیه توسعه سلاحهای هستهای صادر کرد؛ ممنوعیتی مذهبی که مبنای تأکید نظام بر صلحآمیز بودن اهداف هستهایاش قرار گرفت — حتی در حالی که غنیسازی گسترده، این کشور را در مسیر تقابل با غرب قرار داده بود.
اما اکنون، در میان ویرانیهای ناشی از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، شمار فزایندهای از سیاستمداران تندرو، تحلیلگران و نمایندگان مجلس خواستار آن هستند که تهران از این موضع دست بردارد، از «پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای» (NPT) خارج شود و به سمت سلاحهای هستهای حرکت کند.
داوود مدرسیان، فعال سیاسی نزدیک به جریانهای تندرو، در همین ماه نوشت: «درگیریهای نظامی اخیر نشان داد که دستیابی به سلاح هستهای برای ایران نه یک آرزو، بلکه ضرورتی است که حتی از نان شب هم واجبتر است.»
این بحث عمومی نشاندهنده تغییری آشکار در کشوری است که در آن، دفاع علنی از سلاحهای هستهای مدتها به منزله به چالش کشیدن اقتدار «رهبر عالی» — که تصمیمگیرنده نهایی در کشور است — تلقی میشد.
با این حال، کشته شدن خامنهای در بمباران آمریکا و اسرائیل در آغاز جنگ (۲۸ فوریه)، بهطور متناقضی ممکن است به پایان یافتن این وضعیت کمک کرده باشد. جانشین و پسر او، مجتبی خامنهای — که از آن زمان در اختفا به سر میبرد — هنوز بهطور علنی اعلام نکرده است که آیا بر موضع پدرش پایبند خواهد ماند یا خیر؛ سکوتی که فضا را برای ایدئولوگهای تندرو (جنگطلب) در ایران فراهم کرده تا دیدگاههای خود را مطرح کنند.
مدرسیان اظهار داشت که اسلام شیعی از پویایی لازم برخوردار است تا احکام دینی بتوانند در پاسخ به شرایط متغیر، تکامل یابند. همچنین حسن قشقاوی، سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس، ماه گذشته گفت که رهبر جدید ایران میتواند حکم (فتوای) جدیدی در مورد مسئله هستهای صادر کند و «هیچکس نمیتواند مانع او شود».
قشقاوی افزود که ایران باید یک «چرخه کامل بازدارندگی» ایجاد کند تا از تکرار الگوی کنونیِ «مذاکره و جنگ» جلوگیری شود. طرفداران سلاحهای اتمی به کره شمالی اشاره میکنند؛ کشوری که به گفته آنها، زرادخانه هستهایاش به عنوان عاملی بازدارنده و مؤثر در برابر مداخله خارجی عمل کرده است. یکی از افراد نزدیک به حکومت مدعی شد که مرگ خامنهای منجر به افزایش چشمگیر حمایت از سلاحهای هستهای در درون نظام شده است؛ به طوری که به گفته او، احساس ضرورتِ داشتن بمب هستهای «از تقریباً صفر به بیش از ۵۰ درصد» افزایش یافته است.
بخشی از این مسئله ناشی از آن است که بسیاری از وفاداران به نظام، مناقشه با ایالات متحده را — که در تنگه هرمز (منطقهای که ایران بر کنترل آن اصرار دارد) در وضعیتی بیثبات، پرتنش و بنبستگونه باقی مانده است — به مثابه یک تهدید وجودی (حیاتی) میبینند.
در جریان یک کارزار بمباران ۴۰ روزه — که در ماه آوریل با برقراری یک آتشبس شکننده متوقف شد — دهها تن از رهبران و مقامات ارشد کشته شدند؛ ضمن آنکه دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، بارها احتمال تغییر نظام در ایران را مطرح کردهاند.
رئیسجمهور ایالات متحده حتی فراتر رفته و تهدید کرده است که «تمدن» ایران را نابود کرده و این کشور را به «عصر حجر» بازمیگرداند. به گفته یک دیپلمات ارشد غربی در تهران، این اظهارات باعث شده است که مقامات حکومت ایران به این فکر بیفتند که آیا ایالات متحده قصد استفاده از سلاحهای هستهای تاکتیکی را دارد یا خیر.
نگرانی سیاستمداران عملگرا
موضع رسمی ایران همچنان این است که برنامه هستهایاش صلحآمیز بوده و هیچ قصدی برای ساخت سلاح ندارد. محمد اسلامی، عالیترین مقام هستهای ایران، روز یکشنبه اعلام کرد که فعالیتها برای تولید ۲۰ هزار مگاوات برق هستهای، «حتی در شرایط جنگ» نیز ادامه داشته است.
حمایت آشکار از ایجاد یک بازدارنده هستهای، موجب نگرانی برخی سیاستمداران عملگرا — از جمله اصلاحطلبانی که مدتهاست خواستار سیاست خارجی مبتنی بر تنشزدایی هستند — شده است.
حسین مرعشی، از چهرههای ارشد جریان اصلاحطلب، هفته گذشته به رسانههای داخلی گفت: «آنچه مهمتر از غنیسازی و حفظ دستاوردهای هستهای است، حفظ ایران و جمهوری اسلامی است.»
کارشناسان معتقدند با توجه به تداوم جنگ، به نظر نمیرسد ایران در حال حاضر در مرحلهای باشد که بتواند درباره دکترین هستهای کشور تصمیمگیری کند.
علی واعظ، کارشناس مسائل ایران در «گروه بینالمللی بحران» میگوید: «این بحثی جدی است و به خاطر فتوای رهبر پیشین جمهوری اسلامی، دیگر تابو محسوب نمیشود. جنگ، موضع کسانی را تقویت کرده که معتقدند کشوری که در معرض تهدیدِ موجودیتی قرار دارد، در نهایت به یک عامل بازدارنده نهایی نیاز دارد.»
اما او میافزاید: «تهران ممکن است به جای تلاش آشکار برای دستیابی به بمب، سعی کند [زیرساختهای] هستهای خود را حفظ کرده و در مورد برنامه هستهایاش برای کسب امتیازات اقتصادی یا امنیتی مذاکره کند.»
«بسیاری از مسائل به این بستگی دارد که آیا رهبران ایران باور دارند که نظامیسازی برنامه هستهای (ساخت سلاح) میتواند از حمله بعدی علیه کشور جلوگیری کند، یا اینکه صرفاً باعث تسریع وقوع آن خواهد شد.»
ابوالفضل بازرگان، تحلیلگر روابط بینالملل که به جریانهای تندرو نزدیک است، به خبرگزاری تسنیم — که وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است — گفت که اصرار ایران بر اینکه هرگز سلاح اتمی نخواهد ساخت، به نوعی «شکستِ خودخواسته» خواهد بود.
به استدلال او، تهران باید دکترین «عدم استفاده نخست از سلاح هستهای» را اتخاذ کند، اما در عین حال توانایی پاسخ متقابل در صورت حمله با سلاحهای هستهای را برای خود محفوظ نگه دارد.
بر اساس ارزیابیهای اطلاعاتی ایالات متحده، ایران دههها پیش کار بر روی برنامه سلاحهای هستهای را آغاز کرده بود، اما این فعالیتها در سال ۲۰۰۳ متوقف شد. سال گذشته، تولسی گابارد (که پیشتر در نهادهای اطلاعاتی آمریکا حضور داشته) به کنگره گفت که جامعه اطلاعاتی ایالات متحده بر این باور است که تهران در حال ساخت سلاح اتمی نیست.
با این حال، افزایش شدید فعالیتهای غنیسازی پس از خروج ترامپ از توافق هستهای مهم میان ایران و قدرتهای جهانی در سال ۲۰۱۸، این کشور را به آنچه کارشناسان «کشور در آستانه هستهای» (Threshold State) مینامند، تبدیل کرده است؛ وضعیتی که در آن ایران در صورت تمایل، ظرفیت تبدیل برنامه هستهای خود به برنامه ساخت سلاح را دارد.
امروزه، برنامه هستهای جمهوری اسلامی دچار عقبگرد شدیدی شده است.
ایالات متحده در جریان جنگ ۱۲ روزه اسرائیل علیه جمهوری اسلامی در ژوئن سال گذشته، سه تأسیسات اصلی ایران — یعنی نطنز، فردو و اصفهان — را بمباران کرد. ترامپ که تأکید دارد تهران باید برنامه هستهای خود را برچیند، همچنین تهدید کرده است که تأسیساتی را که در عمق زمین در منطقهای به نام «کلنگگزلا» — معروف به «کوه کلنگ» (Pickaxe Mountain) — در مرکز ایران قرار دارد، هدف قرار خواهد داد.
یکی از نگرانیهای فوری ایالات متحده و قدرتهای غربی، سرنوشت ذخایر اورانیوم بسیار غنیشدهی ایران است؛ ذخایری شامل حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰ درصد که تنها یک گام با سطح تسلیحاتی فاصله دارد.
گمان میرود این ذخایر — که در صورت غنیسازی بیشتر، از نظر تئوریک میتواند برای ساخت حدود ۱۰ سلاح هستهای کافی باشد — در زیر آوار تأسیسات هستهای بمبارانشده مدفون شده باشد.
ترامپ از ایران — تنها قدرت غیرهستهای که در چنین سطوحی غنیسازی انجام میدهد — خواسته است تا این مواد را از کشور خارج کند. اما در حالی که تهران در برابر این خواسته مقاومت کرده، مقامات حکومت اشاره کردهاند که ممکن است در چارچوب توافقی گستردهتر — که شامل لغو تحریمهای آمریکا و آزادسازی داراییهای بلوکهشدهی ایران در خارج از کشور باشد — دربارهی «رقیقسازی» این ذخایر گفتگو کنند؛ شرایطی که برای واشنگتن غیرقابلقبول است.
ایران از زمان جنگ ژوئن ۲۰۲۵، به آژانس بینالمللی انرژی اتمی اجازه دسترسی به تأسیسات هستهای اصلی خود را نداده است.
بر اساس مفاد «پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای» (NPT)، ایران در صورت تصمیم به خروج از این پیمان، موظف است سه ماه پیش از آن، به سایر طرفهای عضو و شورای امنیت سازمان ملل اطلاع دهد. دیپلماتها میگویند تهران ممکن است از این موضوع به عنوان تاکتیکی برای تحت فشار قرار دادن واشنگتن جهت دستیابی به توافق استفاده کند.
دو مقام ارشد ایرانی به روزنامه «فایننشال تایمز» گفتند که خروج از این پیمان، اولویت فوری نیست. یکی از آنها اظهار داشت: «سیاست ما در قبال NPT هنوز تغییری نکرده است، اما این بدان معنا نیست که در آینده نیز تغییر نخواهد کرد.»
با این حال، طرح چنین احتمالی همچنان بحثبرانگیز است؛ حتی در میان کسانی که طرفدار اتخاذ موضع دفاعی قاطعتر و جسورانهتر از سوی ایران هستند.
حمزه صفوی، فرزند یکی از مشاوران نظامی رهبر جمهوری اسلامی، در گفتگو با رسانههای داخلی استدلال کرده است که استفاده از سایر اشکال تسلیحات غیرمتعارف — از جمله آنچه «بمبهای کثیف» نامیده میشوند — میتواند به همان اندازه به عنوان عاملی بازدارنده مؤثر باشد.
اما چنین دیدگاههایی خشم دیگر تندروها را برمیانگیزد. مدرسیان، فعال سیاسی، استدلال کرده است که مانع اصلی در مسیر دستیابی به سلاح هستهای، ممنوعیت شرعی (مذهبی) نیست، بلکه «تردید در سطوح عالی قدرت» است.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: آوی شلایم، مورخ برجستهٔ اسرائیلی-بریتانیایی و استاد بازنشستهٔ روابط بینالملل در دانشگاه آکسفورد، یکی از شناختهشدهترین منتقدان سیاستهای اسرائیل در محافل آکادمیک غرب است. او که خود در خانوادهای یهودی در بغداد به دنیا آمد و بعدها به اسرائیل مهاجرت کرد، سالها در ارتش اسرائیل خدمت کرد و سپس به یکی از منتقدان سرسخت صهیونیسم و سیاستهای این دولت تبدیل شد. کتابهای او، از جمله «دیوار آهنین» و «سه جهان: خاطرات یک عرب-یهودی»، همواره بحثهای داغی را در محافل دانشگاهی و سیاسی برانگیخته است.
این مقاله که در سپتامبر ۲۰۲۶ منتشر شده، در واقع حکم نهایی شلایم بر پروژهای است که او روزگاری به آن باور داشت: صهیونیسم لیبرال. او با استناد به کتاب عمر بارتوف، مورخ هولوکاست و نسلکشی، و با نگاهی به رویدادهای سه سال گذشته – از حملهٔ ۷ اکتبر حماس تا جنگ ویرانگر غزه – استدلال میکند که این ایده که صهیونیسم میتواند با دموکراسی یا حتی اصول اولیه انسانیت سازگار باشد، پوچ است.
شلایم در این مقاله، ریشههای نژادپرستی اسرائیلی را نه در غیبت یک قانون اساسی مکتوب، بلکه در ماهیت شهرکسازی استعماری صهیونیسم مییابد. او با استناد به اعلامیهٔ استقلال ۱۹۴۸ – که وعدهٔ «برابری کامل اجتماعی و سیاسی همهٔ شهروندان بدون تمایز نژاد، عقیده یا جنسیت» را داد – نشان میدهد که این وعده هرگز محقق نشد و شکاف میان لفاظی لیبرال و واقعیت تبعیضآمیز را ریاکاری و سالوس رهبران اسرائیل پر کرد.
مقاله، روایتی است از نکبت مستمر – از آوارگی ۷۵۰٬۰۰۰ فلسطینی در ۱۹۴۸ تا موج دوم آوارگان در ۱۹۶۷ و تا نسلکشی جاری در غزه که شلایم آن را «نخستین نسلکشی پخش زنده در تاریخ» مینامد. او با استناد به اسناد لورفته و گزارشهای هاآرتص، نشان میدهد که نتانیاهو از سال ۱۹۷۷ آرزوی اخراج دستهجمعی فلسطینیها را در سر میپروراند و حملهٔ ۷ اکتبر را بهعنوان فرصتی برای تحقق این آرزو غنیمت شمرد – حتی اگر هشدارهای متعدد، از جمله هشدار رئیس امارات، را نادیده گرفته باشد.
اما شلایم، با وجود لحن تند و قاطع، از پیشبینی فروپاشی قریبالوقوع اسرائیل پرهیز میکند. او بهجای آن، از «فروپاشی بنای صهیونیسم» سخن میگوید که هم از درون (شکافهای اجتماعی، قضایی و قومی) و هم از بیرون (تهیشدن مخزن همدلی بینالمللی) تحت فشار است. او به تغییر موضع بریتانیا تحت رهبری اندی برنام و اد میلیبند اشاره میکند که شدیدترین محکومیت اسرائیل از زمان تأسیسش را بیان کرد و تحریمهایی علیه شهرکهای غیرقانونی اعمال نمود.
در این مقاله شلایم که خود را «عرب-یهودی» مینامد، از درون جامعهٔ یهودی، صهیونیسم را نقد میکند، و در پایان با یک ضربالمثل عربی، حکم خود را صادر میکند: «چیزی که کج شروع شود، کج میماند.» و شاید مهمترین پیام او این باشد: صهیونیسم لیبرال، که زمانی امید به سازگاری یهودیت و دموکراسی را زنده نگه میداشت، اکنون با واقعیت غزه و کرانهٔ باختری، به پایان راه رسیده است.

«این ایده که صهیونیسم با دموکراسی، یا حتی با اصول اولیه انسانیت، سازگار است، پوچ است، همانگونه که رویدادهای سه سال گذشته ثابت کردهاند.»
نوشتهٔ آوی شلایم، نویسنده و مورخ بریتانیایی-اسرائیلی. ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶
جنگ در غزه که با حملهٔ ۷ اکتبر حماس به اسرائیل آغاز شد، همچنان ادامه دارد، اما تاکنون انبوهی از کتابها را پدید آورده است که این مناقشه را از زوایای مختلف پوشش میدهند. یکی از کتابهایی که بهحق، تحسین انتقادی قابلتوجهی در هر دو سوی اقیانوس اطلس دریافت کرده است، «اسرائیل: چه اشتباهی رخ داد؟» (Israel: What Went Wrong? ) نوشتهٔ عمر بارتوف (Omer Bartov) است.
بارتوف که از خانوادهای صهیونیستِ لیبرال برخاسته و اکنون استاد مطالعات هولوکاست و نسلکشی است، میکوشد توضیح دهد که چگونه اسرائیل، که زمانی مشعل امید برای یک اقلیت تحت آزار بود، به یک دولت نسلکش و یک منفور بینالمللی تبدیل شد. بهروایت او، از همان آغاز کارها به اشتباه رفت: پدران بنیانگذار اسرائیل هرگز به این موضوع سامان ندادند که چگونه یک دولت که میزبان گروههای قومی متعدد است، میتواند همزمان یهودی و دموکراتیک باقی بماند – آنها تنش میان قومگرایی (ethno-nationalism) و پلورالیسم را حلنشده رها کردند.
او استدلال میکند که یک قانون اساسی مکتوب، با منشور حقوقی که حقوق و آزادیهای همهٔ افراد را تضمین کند، میتوانست کشور جدید را به مسیر دیگری هدایت کند: «نژادپرستیِ خزندهٔ جامعهٔ اسرائیل شاید تعدیل میشد، و بیتفاوتیِ حیرتانگیز نسبت به نسلکشیای که در غزه در حال وقوع است و جنایتها و پوگرومهای روزمره در کرانهٔ باختری شاید حس رسوایی بیشتری برمیانگیخت.» بهطور خلاصه، انحطاط اخلاقی و سیاسی دولت اسرائیل میتوانست اجتنابپذیر باشد.
البته ما هرگز نمیتوانیم بدانیم. اما دلایل خوبی برای تردید وجود دارد.
در واقع، یک سند مکتوب، شخصیت دولت تازهمتولدشده را تعریف کرد. اعلامیهٔ استقلال (The Declaration of Independence) که در ۱۵ مهٔ ۱۹۴۸ توسط پدران بنیانگذار صهیونیست امضا شد، وعده داد که «برابری کامل اجتماعی و سیاسی همهٔ شهروندانش را بدون تمایز از نظر نژاد، عقیدهیا جنسیت» حفظ کند.
این وعده هرگز محقق نشد. این فقط یکی از نمونههای متعدد شکاف عظیم میان لفاظی صهیونیسم لیبرال دربارهٔ ارزشهای جهانشمول و واقعیت تبعیضآمیز و نژادپرستانه بود؛ شکافی که رهبران اسرائیل آن را با ریاکاری و فریب پر کردند. یکی از معدود چیزهایی که میتوان به نفع دولت فعلی و بهشدت راستگرای اسرائیل گفت این است که این دولت لفاظی لیبرال را کنار گذاشته و واقعیت زشت جامعهٔ معاصر اسرائیل را برای همه آشکار کرده است.
تحت رهبری حزب کارگر، وقتی نوبت به فلسطینیها میرسید، به مشت آهنین در پشت دستکش مخملین عادت کرده بودیم. تحت رهبری لیکود و شرکای ائتلافی صهیونیست مذهبیاش، تبعیض آشکار علیه نزدیک به دو میلیون شهروند فلسطینی کشور و مشت آهنین عریان در برخورد با بیش از پنج میلیون فلسطینی در سرزمینهای اشغالی وجود دارد.
یک دولت شهرکسازِ استعماری که در پیِ نابودیِ مردم محلی است
بارتوف در تاریخ بهاندازهٔ کافی به عقب بازنمیگردد تا ریشههای عمیقِ نژادپرستیِ اسرائیلی را بکاود. صهیونیسم یک جنبشِ شهرکسازِ استعماریِ خودخوانده است و فرزندِ سیاسیِ اصلیِ آن – دولتِ اسرائیل – یک دولتِ شهرکسازِ استعماری است. منطقِ شهرکسازیِ استعماری، نابودیِ بومیان برای تصاحبِ زمین و منابعِ آن است. پاکسازیِ قومی وسیلهای است که این هدف با آن محقق میشود.
در سالِ ۱۹۴۸، اسرائیل پاکسازیِ قومیِ فلسطین را اجرا کرد: ۷۵۰٬۰۰۰ فلسطینی آواره شدند و نامِ فلسطین از روی نقشه محو شد. این همان چیزی است که فلسطینیها آن را «نکبت» مینامند، بهمعنای «فاجعه». نکبت یک رویدادِ واحد نیست، بلکه فرایندی مستمر است. در جنگِ ژوئنِ ۱۹۶۷، اسرائیل کرانهٔ باختری را تصرف کرد و موجِ دیگری از ۲۵۰٬۰۰۰ پناهنده را به راه انداخت که اجازهٔ بازگشت به خانههایشان را نیافتند.
جنگ فرصتِ مناسبی برای پاکسازیِ قومی فراهم میکند. برای بنیامین نتانیاهو، این یک باورِ راسخ و یک آرزو بود. نتانیاهو دههها معتقد بود که یک جنگِ بزرگ میتواند به اسرائیل پوششی بدهد تا اخراجِ دستهجمعیِ فلسطینیها از کرانهٔ باختری را اجرا کند. او در سالِ ۱۹۷۷ این ایدهٔ دقیق را برای مکس هستینگز (Max Hastings)، مورخِ بریتانیایی، توضیح داد. نتانیاهو بهخود میبالید: «در جنگِ بعدی، اگر درست عمل کنیم، فرصت خواهیم داشت که همهٔ اعراب را بیرون کنیم... میتوانیم کرانهٔ باختری را پاک کنیم، اورشلیم را سامان دهیم.»
حملهٔ حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ توسط نتانیاهو بهعنوان فرصتِ مدتها در انتظار، برای اخراجِ دستهجمعیِ فلسطینیها از سرزمینهای اشغالی غنیمت شمرده شد. گزارش شده است که رئیس امارات متحدهٔ عربی شخصاً به او هشدار داده بود که حماس در حال برنامهریزیِ یک حملهٔ گسترده علیه اسرائیل است، اما او در واکنش به این هشدار اقدامی نکرد.
بر اساسِ گزارشی که هاآرتص (Haaretz) منتشر کرد، محمد بن زاید، حاکمِ امارات، یک هفته و نیم پیش از آن اتفاق با نتانیاهو تماس گرفت و به او هشدار داد که شبهنظامیان در حال آمادهسازیِ «عملیاتی وحشتناک» هستند که آن را «زمینلرزه» توصیف کرد. او همچنین نگرانیِ خود را از اینکه این عملیات کلِ منطقه را بیثبات کند ابراز داشت.
برای ارتشِ اسرائیل، ۷ اکتبر گزینههای جدیدی گشود
بر اساسِ این گزارش، نتانیاهو هشدارهای متعددِ دیگری نیز دریافت کرد و همهٔ آنها را نادیده گرفت. نتانیاهو این ادعاها را رد کرده و تهدید کرده است که از هاآرتص بهخاطر تهمت شکایت خواهد کرد؛ دفترِ او گفت: «هیچ هشداری از سوی امارات متحدهٔ عربی پیش از ۷ اکتبر به نخستوزیر داده نشد.»
یک چیز مسلم است: حملهٔ حماس بهقدرِ کافی هولناک بود، اما تبلیغاتِ اسرائیل مقیاسِ جنایتها را بهشدت اغراق کرد، و داستانهایِ تأییدنشدهای مانند ۴۰ نوزادِ سربریده منتشر شد تا شدتِ ضدحمله توجیه شود.
برای افکار عمومیِ اسرائیل، حملهٔ حماس بدترین شوک و یک ترومای ملی بود، اما برای برنامهریزانِ نظامی، گزینههای جدیدی گشود. در سندی لورفته به تاریخِ ۱۳ اکتبر ۲۰۲۳، وزارتِ اطلاعاتِ اسرائیل طرحی را برای انتقالِ کلِ جمعیتِ نوارِ غزه به شبهجزیرهٔ سینای مصر ترسیم کرد.
مخالفتِ مصر این طرح را خنثی کرد. اسرائیل سپس جنگ علیه مردمِ غزه را از اخراجِ دستهجمعی به نسلکشی ارتقا داد. ارتشِ اسرائیل بیش از ۷۳٬۰۰۰ نفر را کشت که یکسومِ آنها کودکان بودند، بیش از ۸۰ درصدِ خانهها و زیرساختهایِ غیرنظامی را نابود کرد، به تأسیساتِ بهداشتی و نظامِ آموزشی آسیبِ سنگین وارد کرد و موفق شد غزه را غیرقابلِ سکونت کند.
در کرانهٔ باختری، شهرکنشینانِ خشونتطلبِ راستگرا با تشویقِ دولت و حمایتِ ارتش، کارزارِ پاکسازیِ قومی را تشدید کردند.
در سه سالِ گذشته، اسرائیل مجموعهای از جنایاتِ جنگی و جنایات علیه بشریت را مرتکب شده است، از جمله جنایتِ همهٔ جنایات – نسلکشی. این نخستین نسلکشیِ پخشِ زنده (live-streamed genocide) در تاریخ است. در نتیجهٔ این جنایتها، اعتبارِ بینالمللیِ اسرائیل آسیبِ جبرانناپذیری دیده است.
بنایِ صهیونیسم شروع به فروپاشی میکند
برخی از مفسران، بهویژه ایلان پاپه (Ilan Pappé)، مورخِ مستقر در بریتانیا، این را آغازِ پایانِ اسرائیل بهشکلی که میشناسیم میدانند. البته، دولتِ اسرائیل بهزودی فرو نخواهد پاشید و ما احتمالاً شاهدِ تغییرِ رژیم نخواهیم بود. پرسشِ واقعی این است که آیا پروژهٔ صهیونیسم لیبرال در آیندهٔ قابلپیشبینی احتمالاً بقا خواهد یافت یا نه. دیدگاهِ خودِ من این است که این پروژه در حال فروپاشی است، در نتیجهٔ دو مجموعه فشار: یکی درونی و یکی بیرونی.
از نظر درونی، اسرائیل گرفتارِ شکافهای عمیقِ اجتماعی، سیاسی و مذهبی است. مسئلهٔ اصلی که ملت را پیش از حملهٔ حماس تقسیم کرده بود، طرحِ دولتِ اسرائیل برای اصلاحات قضایی بود. این طرح بهطور گستردهای تلاشی برای محدودکردنِ اختیاراتِ دیوان عالی و آزادگذاشتنِ قوهٔ مجریه برای پیشبردِ سیاستهای ضدانسانی و نژادپرستانهاش در داخل و الحاق رسمی کرانهٔ باختری تلقی میشد.
این اقدام اعتراضاتِ گسترده و مستمرِ اسرائیلیهای ترقیخواه را برانگیخت. با این حال، این اعتراضات عمدتاً محدود به حفاظت از حقوق دموکراتیک یهودیان بود، نه اعراب. در درونِ جامعهٔ یهودی، شکافی میان یهودیانِ مذهبی که شخصیتِ یهودیِ دولت را بر دموکراسی ترجیح میدهند، و یهودیانِ سکولار که متعهد به حفظِ ارزشهای دموکراتیک، دستکم برای شهروندان یهودیشان هستند، وجود دارد.
اما شکافِ بسیار عمیقتر، میان جوامعِ یهودی و عربِ کشور است. حملهٔ حماس واکنشِ شدید علیه جامعهٔ عرب در داخل اسرائیل را به دنبال داشت. بهطور خلاصه، ترکهای بنیادِ بنای صهیونیسم بسیار عمیق و غیرقابلِ ترمیم هستند.
اسرائیل تقریباً مخزنِ همدلیِ بینالمللیِ خود را تهی کرده است
با این حال، بنای صهیونیسم بهمراتب بیشتر بهدلیل فشارِ بیرونی تا درگیریِ درونی احتمالاً فرو میریزد. هیچ کشور دیگری در تاریخِ بشر، به اندازهٔ دولتِ اسرائیل پس از تولدش، همدلی و حمایتِ بینالمللی دریافت نکرده است. این حمایت تا حدی بهدلیل احساسِ گناهِ غرب دربارهٔ هولوکاست و تا حدی بهدلیل ادراکِ اسرائیل بهعنوان جزیرهای از دموکراسی در دریایِ اقتدارگرایی بود.
با نژادپرستیِ روبهرشد و سیاستهایِ تهاجمیاش در کرانهٔ باختری و نوارِ غزه، اسرائیل تقریباً این مخزنِ غنیِ همدلیِ بینالمللی را تهی کرده است. حکمِ بازداشت بهاتهامِ جنایاتِ جنگی که دیوانِ کیفریِ بینالمللی علیه بنیامین نتانیاهو صادر کرد، تنها یک نمونه از این روند است.
در غرب، دستکم از ژوئنِ ۱۹۶۷، افکار عمومی بهمراتب منتقدتر از دولتهایشان نسبت به اسرائیل بوده است. رفتارِ اسرائیل از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تغییرِ بیشتری در افکارِ عمومی علیه اسرائیل و به نفعِ قربانیانش ایجاد کرد. بهآرامی اما بهطور قطع، دولتهای اروپایی شروع به پیروی از افکار عمومیِ خود کردند و شکاف میان سیاست خارجی و احساساتِ عمومی را کاهش دادند. یکی از مظاهرِ این روند، افزایش تعدادِ دولتهای اروپایی بود که فلسطین را بهعنوان یک دولت به رسمیت شناختند – که خشمِ شدیدِ اسرائیل را برانگیخت.
یک سال پس از بهرسمیتشناسی: بار سنگین تاریخ ما همچنان بر دوش ما
در بریتانیا، تحتِ رهبریِ کییر استارمر (Sir Keir Starmer)، دولتِ بریتانیا بهرغم راهپیماییها و اعتراضاتِ گسترده، قاطعانه حامیِ اسرائیل باقی ماند. دولتِ او حتی در زمانی که نیروهای دفاعیِ اسرائیل در غزه مرتکبِ جنایاتِ جنگی میشدند، به تأمینِ سلاح و ارائهٔ حمایتِ نظامی، لجستیکی و اطلاعاتی ادامه داد.
این حمایتِ تقریباً کورکورانه بهطور ناگهانی زمانی معکوس شد که اندی برنام (Andy Burnham) جایگزین استارمر بهعنوان نخستوزیر بریتانیا شد. اد میلیبند (Ed Miliband)، وزیرِ خارجهٔ او، که خود یهودی است، شدیدترین محکومیتِ دولتِ اسرائیل از زمان تأسیسش را بیان کرد و آن را به رفتار غیر انسانی در غزه و پاکسازیِ قومی در کرانهٔ باختری متهم ساخت. او همچنین تحریمهای گستردهای بر تجارت با شهرکهای غیرقانونیِ اسرائیلی و ممنوعیتِ جدیدی برای مجوزهایِ تسلیحاتی و سایر صادراتی که «بهطور مادی به اشغال کمک میکنند» اعلام نمود.
نشانه ها کاملا آشکار است – اسرائیل دارد کم کم وادار به پاسخگویی میشود
سخنرانیِ میلیبند بهمعنای بازنگری در سیاستِ بریتانیا نسبت به اسرائیل بود؛ و آنهم به طوری که که نهتنها آن کشور را محکوم کرد، بلکه دست به انجام اقداماتی نیز زد. بدین ترتیب بریتانیا در چنین اقدامانی پیشرو شد. یازده کشور دیگر، از جمله فرانسه و کانادا، اعلام کردند که آنها نیز تحریمها را اعمال خواهند کرد.
پس نشانهها کاملا آشکار است. اسرائیل شروع به پاسخگویی برای نقضهایِ فاحشِ خود در خصوص زیر پا گذاشتن حقوقِ بشردوستانهٔ بینالمللی کرده است.
اسرائیل با اقداماتِ خود، خود را به یک منفورِ بینالمللی تبدیل کرده است. اسرائیل اکنون شروع به پرداختِ بهایِ یک دولتِ آپارتاید، یک دولتِ برتریطلبِ یهودی، یک اشغالگر، یک ستمگر و بدتر از همه، مرتکبِ نسلکشی بودن کرده است.
صهیونیسم لیبرال مرده است. صهیونیسم لیبرال مدعی است که صهیونیسم با دموکراسی سازگار است. اگر رویدادهایِ سه سالِ گذشته چیزی را ثابت کرده باشند، این است که صهیونیسم با دموکراسی یا حتی اصول اولیه انسانیت ناسازگار است. انحطاطِ اخلاقی و سیاسیِ دولتِ اسرائیل نتیجهٔ نبودِ یک قانون اساسیِ مکتوب نیست. این پیامد اجتناب ناپذیر استعمار شهرک نشینانه است که سر انجام، هر چند با تأخیر، خود را نشان داده است.
یک ضربالمثلِ عربی میگوید: چیزی که از ابتدا کج باشد، تا آخر کج می ماند (خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا میرود دیوار کج).

—————
* آوی شلایم استاد بازنشستهٔ روابطِ بینالملل در دانشگاهِ آکسفورد و نویسندهٔ کتابهای «سه جهان: خاطراتِ یک عرب- یهودی» (Memoirs of an Arab-Jew) و «نسلکشی در غزه: جنگِ طولانیِ اسرائیل با فلسطین» (Genocide in Gaza: Israel’s Long War on Palestine) است.
https://britainpalestineproject.org/liberal-zionism-is-dead
☑️ آقای طباطبایی عزیز. مقالهای که از آوی شلایم ترجمه کردهاید خواندم. این هم یکی از صدها دیدگاه بسیار گوناگون و ضد و نقیضی است که در میان یهودیان ابراز میشود. برای کسی مثل من که دیدگاههای متنوع را مطالعه میکند، نظرات آوی شلایم چندان رهگشا نیست، چرا که در مورد موضوع مورد بحث، هم سیاست یهودیان و اسرائیل مطرح است و هم سیاست اعراب فلسطینی و دول عرب. آیا اسرائیل مسؤل همه عواقب وخیم جنگها است؟ آیا اعراب درست عمل کردند؟ اگر اعراب در جنگ پیروز میشدند چه میشد؟ آیا آوی شلایم در مورد برادر بزرگ حماس که در دو شب بیش از سی هزار نفر را از میان برد چه میگوید؟ اگر حماس در جنگ پیروز شود، مردم اسرائیل چه میشوند؟ و صدها سؤال بیپایان دیگر.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ سلام و درود، دوست گرامی جناب آقای قنبری عزیز.
از اینکه مقاله را خواندید و با دقت و دلسوزی نقد کردید، صمیمانه سپاسگزارم. چنین بازخوردهایی است که گفتوگو را زنده نگه میدارد و به خواننده کمک میکند تا از سطحِ خبر به عمقِ تحلیل برسد. اجازه دهید پیش از هر چیز، بر یک نکتهٔ اساسی تأکید کنم: من با بسیاری از پرسشهای شما موافقم. این پرسشها – دربارهٔ مسئولیتِ اعراب، دربارهٔ سرنوشتِ اسرائیل در صورتِ پیروزیِ حماس، دربارهٔ جنایاتِ همپیمانانِ حماس – پرسشهایی هستند که هیچ تحلیلِ صادقانهای از مناقشهٔ خاورمیانه نمیتواند از آنها بگریزد.
اما اجازه دهید دربارهٔ انتخابِ این مقاله و چرایی ترجمهٔ آن، چند نکته را روشن کنم:
نخست، هدفِ من از ترجمهٔ این مقاله، ارائهٔ «حقیقتِ نهایی» یا «دیدگاهِ برتر» نبود. هدف، افزودنِ یک صدا به مجموعه ای از صداهایی بود که در فضای فارسیزبان دربارهٔ این مناقشه شنیده میشود. آوی شلایم، همانگونه که خودتان اشاره کردید، یکی از صداهای متنوعِ درونِ جامعهٔ یهودی است – صدایی که مخالفِ جنگ و شهرکسازی است و برای صلح تلاش میکند. ترجمهٔ او، بهمعنای تأییدِ تمامِ مواضعش نیست؛ بهمعنای ضرورتِ شنیدنِ آن است، در کنارِ دهها صدای دیگر.
دوم، شما بهدرستی اشاره کردید که اسرائیل مسئولِ همهٔ عواقبِ وخیمِ جنگها نیست. من هم با این جمله موافقم. هیچکس – نه اسرائیل، نه فلسطینیها، نه دولتهای عربی – از مسئولیتِ سهمِ خود در این فاجعهٔ چنددههای مبرا نیست. اما پرسشِ من این است: آیا میتوان با نقدِ یک طرف، مسئولیتِ طرفِ دیگر را نادیده گرفت؟ بهنظر من، نقدِ صادقانه یعنی نقدِ همهٔ طرفها – نه انتخابِ یک طرف و چشمبستن بر جنایاتِ طرفِ دیگر. آوی شلایم، در این مقاله، اسرائیل را نقد میکند؛ اما این بهمعنای توجیهِ حماس نیست. همانگونه که نقدِ حماس نیز بهمعنای توجیهِ اشغال نیست.
سوم، دربارهٔ پرسشهای مشخصی که مطرح کردید – دربارهٔ «برادرِ بزرگِ حماس» (اشاره به ایران)، دربارهٔ سرنوشتِ اسرائیل در صورتِ پیروزیِ حماس، و دربارهٔ جنایاتِ همپیمانانِ حماس – این پرسشها کاملاً مشروعاند و شایستهٔ بررسیِ جدی. اما پاسخ به آنها، وظیفهٔ مقالهای نیست که صرفاً یک دیدگاه را روایت میکند. وظیفهٔ من بهعنوان مترجم، فراهمکردنِ بستری برای شنیدنِ صداهای گوناگون است، نه جایگزینیِ یک صدای تکبعدی با صدایی دیگر. اگر قرار باشد فقط صداهایی را ترجمه کنم که تمامِ مواضعشان را تأیید میکنم، آنوقت گفتوگو به تبلیغ تبدیل میشود.
چهارم، و مهمتر از همه: شما پرسیدید «اگر اعراب در جنگ پیروز میشدند چه میشد؟» این پرسش، پرسشی است که تاریخنگاران و تحلیلگرانِ بسیاری – از هر دو طرف – به آن پرداختهاند. پاسخِ آن، نه در یک مقاله، بلکه در دهها کتاب و پژوهش نهفته است. اما یک نکته را میتوانم با اطمینان بگویم: پرسشِ «چه میشد اگر» ، هرچند جذاب، نمیتواند جایگزینِ تحلیلِ «چه شد» و «چه باید کرد» شود. ما در جهانِ «چه شد» زندگی میکنیم، و در این جهان، مسئولیتِ همهٔ طرفها – اسرائیل، فلسطینیها، دولتهای عربی، و قدرتهای بینالمللی – قابلِ بررسی و نقد است.
با احترام و سپاس، علی محمد طباطبایی
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
مدیرعامل ایران ایر گفت: ایرانایر در حال حاضر بیش از ۹ هزار نفر نیروی انسانی دارد در حالی که از این شرکت که در دورهای ۴٠ فروند هواپیما داشت تنها ۶ فروند هواپیمای فعال باقی ماندهاست.
به گزارش خبرنگار اقتصادی ایلنا، طاهر عبدالحی، مدیرعامل شرکت هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران (هما)، در نشست خبری امروز با اشاره به مشکلات ساختاری این شرکت و تأثیر تحریمها بر فعالیتهای عملیاتی و اقتصادی آن اظهار داشت: در دورهای، هما شبکه گستردهای از پروازهای بینالمللی داشت و به مقاصدی در شرق آسیا از جمله سئول، پکن، بمبئی، توکیو، داکا و بانکوک پرواز میکرد. این شرکت همچنین در اروپا شبکه پروازی گستردهای داشت و به شهرهایی مانند استکهلم، آمستردام، کپنهاگ، لندن، پاریس، فرانکفورت، هامبورگ، میلان، رم، وین، آتن و مادرید پرواز انجام میداد.
وی افزود: در کنار پروازهای تجاری، برخی پروازها نیز با هدف حفظ روابط دیپلماتیک و انجام مأموریتهای مورد نظر کشور انجام میشد. در آن زمان، به دلیل درآمد مناسب برخی مسیرها، هزینههای پروازها کمتر به چشم میآمد و امکان مدیریت بهتر منابع و استفاده از درآمدهای حاصل برای توسعه شرکت وجود داشت، اما این فرصت بهدرستی مدیریت نشد.
مدیرعامل ایرانایر با اشاره به تأثیر تحریمها بر فعالیتهای بینالمللی این شرکت اظهار داشت: در گذشته، با وجود محدودیتها، هما توانسته بود پروازهای اروپایی خود را حفظ کند و ایران را از وضعیت یک جزیره هوایی خارج کند. با این حال، مشکلاتی مانند محدودیت در دریافت خدمات فرودگاهی، تأمین قطعات، سوخترسانی و حتی فروش بلیت در برخی مسیرها بهتدریج افزایش یافت.
وی ادامه داد: این مشکلات در همان زمان بهطور کامل منعکس نمیشد، اما با کاهش تعداد هواپیماها و افزایش هزینههای عملیاتی، آثار آن بیشتر نمایان شد. در شرایطی که ناوگان کوچکتر میشد، حفظ شبکه پروازی قبلی دشوارتر بود و شرکت بهتدریج بخشی از بازارهای خود را از دست داد.
عبدالحی با اشاره به محدود شدن حضور ایرانایر در بازار شرق آسیا گفت: هما در گذشته به مقاصدی مانند بانکوک، کوالالامپور، پکن، سئول، بمبئی، توکیو و داکا پرواز داشت، اما بهتدریج و با توجه به محدودیتهای ناوگان و ضرورت حفظ برخی مسیرهای دیگر، از بخشی از این بازارها فاصله گرفت.
وی افزود: بازار شرق آسیا برای شرکت ظرفیت درآمدزایی داشت، اما کاهش تعداد هواپیماها و محدودیتهای عملیاتی امکان ادامه فعالیت در همه مسیرها را از بین برد. در مقابل، حفظ برخی پروازهای اروپایی نیز با وجود کاهش تقاضا در دورههای کمسفر، همچنان در دستور کار قرار داشت و این موضوع بر نسبت درآمد به هزینه شرکت اثر گذاشت.
مدیرعامل ایرانایر با اشاره به کاهش تعداد هواپیماهای این شرکت گفت: هما در گذشته ناوگان بزرگتری در اختیار داشت و از انواع مختلف هواپیما، از جمله بوئینگ ۷۴۷، فوکر، ایرباسهای خانواده ۳۰۰ و ۳۱۰، توپولف ۱۵۴ و هواپیماهای بوئینگ ۷۲۷ و ۷۳۷ استفاده میکرد.
وی ادامه داد: با افزایش عمر هواپیماها، تأمین قطعات دشوارتر میشود و هزینههای نگهداری و تعمیرات افزایش پیدا میکند. در کنار این مسئله، محدودیتهای ناشی از تحریم نیز امکان تأمین قطعات و دریافت برخی خدمات مورد نیاز را کاهش داده است. مجموعه این عوامل باعث شده تعداد هواپیماهای قابل استفاده کاهش یابد و پوشش مسیرهای پروازی گذشته دشوارتر شود.
ایرانایر تنها ۶ هواپیمای فعال دارد
عبدالحی با تأکید بر اهمیت تناسب ناوگان و نیروی انسانی اظهار داشت: زمانی که تعداد هواپیماها کاهش پیدا میکند، باید ساختار نیروی انسانی و هزینههای شرکت نیز متناسب با شرایط جدید مدیریت شود. در غیر این صورت، با کاهش ظرفیت عملیاتی، هزینههای ثابت همچنان باقی میماند و فشار بیشتری بر منابع مالی شرکت وارد میشود.
وی افزود: ایرانایر در حال حاضر بیش از ۹ هزار نفر نیروی انسانی دارد در حالی که از این شرکت که در دورهای ۴۰ فروند هواپیما داشت تنها ۶ فروند هواپیمای فعال باقی ماندهاست.
مدیرعامل ایرانایر تاکید کرد: در حال حاضر با وجود اینکه دو فروند هواپیمای فوکر در اختیار داریم، در زمینه تأمین خلبان مورد نیاز نیز با محدودیتهایی مواجه هستیم چرا که یکی از مشکلات، دسترسی نداشتن به شبیهساز مورد نیاز برای آموزش خلبانان است. به گفته وی، محدودیتهای ناشی از تحریم و شرایط مالکیت دولتی شرکت، دسترسی به برخی مراکز آموزشی خارجی را دشوار کرده است.
وی افزود: شبیهسازهای مورد نیاز برای آموزش خلبانان فوکر در مراکز محدودی در جهان وجود دارند و در حال حاضر امکان استفاده از این خدمات در فرانسه برای ایرانایر فراهم نیست. این محدودیتها موجب شده است با وجود آمادگی هواپیماها، به دلیل نداشتن خلبان واجد شرایط، امکان انجام پرواز وجود نداشته باشد.
عبدالحی ادامه داد: با پیگیریهای انجامشده از سازمان هواپیمایی کشوری، گاهی امکان فراهم کردن برخی الزامات و بازگرداندن هواپیماها به چرخه عملیاتی فراهم میشود، اما این وضعیت پایدار نیست و پس از سه تا چهار ماه ممکن است دوباره محدودیتها ایجاد شود. چنین شرایطی برنامهریزی عملیاتی شرکت را با دشواری مواجه میکند.
مدیرعامل ایرانایر با اشاره به تعداد هواپیماهای این شرکت گفت: از چهار فروند هواپیمای ایرباس ۳۰۰-۶۰۰، دو فروند قابلیت پرواز دارند و از دو فروند ایرباس ۳۱۰ نیز تنها یک فروند فعال است. همچنین از ناوگان ۱۳ فروندی هواپیماهای ATR، بسته به شرایط عملیاتی، یک یا گاهی دو فروند امکان پرواز دارند.
وی تأکید کرد: با وجود محدودیتهای موجود، رعایت الزامات ایمنی و استانداردهای پروازی خط قرمز ایرانایر است و شرکت تحت هیچ شرایطی از این الزامات عدول نمیکند.
بدهی ۴ میلیون دلاری به فرودگاه استانبول
مدیرعامل ایرانایر با اشاره به تأثیر بدهیهای خارجی بر تداوم پروازها تصریح کرد: زمانی که وارد ایران ایر شدم ایرانایر به فرودگاه استانبول ۴ میلیون دلار بدهکار بود و به فرودگاه دبی هم ٣ میلیون دلار بدهکار هستیم. انجام پرواز صرفاً به در اختیار داشتن هواپیما محدود نمیشود و به مجموعهای از خدمات زمینی، هندلینگ و تعهدات مالی در فرودگاههای مقصد وابسته است. شرکت در برخی مقاطع با بدهیهایی در حدود سه تا چهار میلیون دلار مواجه بود و در فرودگاههایی مانند نجف، بغداد و دبی نیز مطالبات پرداختنشدهای وجود داشت.
وی ادامه داد: با وجود این محدودیتها، پروازها تا جایی که امکان داشت ادامه پیدا میکرد، اما وقتی بدهیها به نقطهای رسید که باید تسویه میشد و منابع لازم تأمین نشد، ادامه پروازها امکانپذیر نبود. از این رو، توقف برخی مسیرها را باید در چارچوب محدودیتهای مالی و عملیاتی بررسی کرد، نه اینکه همه دلایل آن را به کمبود هواپیما نسبت داد.
مدیرعامل ایرانایر درباره علت زمینگیر شدن هواپیماهای فوکر نیز گفت: مسئله اصلی در آن مقطع کمبود خلبان دارای صلاحیت پروازی بود. دسترسی نداشتن به مراکز شبیهساز و محدودیتهای موجود برای آموزش و تمدید صلاحیت خلبانان، امکان استفاده از این هواپیماها را با مشکل مواجه کرده بود. در مواردی، مراکز آموزشی خارجی امکان ارائه خدمات لازم را فراهم نمیکردند و همین موضوع برنامهریزی برای بازگرداندن هواپیماها به چرخه پرواز را دشوار میساخت.
وی با بیان اینکه انتخاب مسیر باید بر پایه ارزیابی اقتصادی و عملیاتی صورت گیرد، تصریح کرد: در برخی مسیرها تعداد مسافران به اندازهای نبود که حتی هزینه سوخت پرواز را پوشش دهد؛ چه برسد به هزینههای دیگر و درآمد مورد انتظار شرکت. وقتی در چندین پرواز، تعداد مسافران بسیار پایین است، ادامه چنین مسیری بدون بررسی دقیق توجیه اقتصادی ندارد.
افغانستان هم برای پروازهای ایران محدودیت اعمال کرده است
مدیرعامل ایرانایر با اشاره به محدودیتهای اعمالشده از سوی برخی کشورها برای پروازهای این شرکت اظهار داشت: حتی افغانستان نیز برای انجام پروازهای ایران محدودیتهایی اعمال کرده است، اما با پیگیریهای صورتگرفته، موفق شدیم مجوز دو پرواز به کابل را دریافت کنیم و امیدواریم پروازهای مسیر تهران ـ کابل و مشهد ـ کابل از سر گرفته شود.
وی افزود: دریافت مجوزهای پروازی از برخی کشورها مستلزم پیگیریهای مستمر و مذاکره با مراجع مختلف است. در برخی موارد، پس از مکاتبات و پیگیریهای طولانی، با درخواست ایرانایر موافقت نمیشود و همین مسئله برنامهریزی برای توسعه شبکه پروازی خارجی را دشوار میکند.
مدیرعامل ایرانایر با اشاره به تلاش برای برقراری پرواز به قطر گفت: برای راهاندازی مسیرهای جدید، از ظرفیتهای مختلف دیپلماتیک و اجرایی استفاده کردهایم. حتی در جریان انتقال تیم فوتبال استقلال به بصره برای حضور در مسابقات باشگاهی آسیا، تلاش کردیم از این فرصت برای پیگیری برقراری پروازهای مرتبط با قطر و فراهم کردن زمینه راهاندازی مسیرهای جدید استفاده کنیم، اما با وجود پیگیریها و مکاتبات انجامشده، مجوزهای لازم صادر نشد.
وی ادامه داد: در این زمینه، موضوع از طریق سفیر و مسئولان ذیربط پیگیری شد و حتی سازمان هواپیمایی کشوری قطر نیز درخواست ما را بررسی کرد، اما در نهایت با آن موافقت نشد. این تجربه نشان میدهد که راهاندازی مسیرهای خارجی صرفاً به تصمیم شرکت هواپیمایی وابسته نیست و به موافقت مراجع هوانوردی کشورهای مقصد نیز نیاز دارد.
مدیرعامل ایرانایر با بیان اینکه این محدودیتها به یک کشور خاص محدود نمیشود، تصریح کرد: برای برقراری پرواز به مسقط نیز پیگیریهایی انجام دادیم، اما به نتیجه موردنظر نرسیدیم. در مسیر بمبئی نیز با وجود سابقه پروازهای ایرانایر به این مقصد و پیگیریهای انجامشده، امکان ازسرگیری پرواز فراهم نشد.
وی افزود: برای توسعه پروازهای خارجی، مکاتبات و درخواستهای متعددی به کشورهای مختلف ارائه کردهایم؛ از جمله برای برقراری پرواز به سنگاپور نیز پیگیریهایی انجام شد، اما این درخواستها به نتیجه نرسید. بنابراین، محدودیت شبکه پروازی ایرانایر را نمیتوان صرفاً به مشکلات داخلی شرکت نسبت داد؛ بخشی از این وضعیت ناشی از محدودیتها و موانعی است که در کشورهای مقصد با آن مواجه هستیم.
مدیرعامل ایرانایر تأکید کرد: شرکت برای توسعه شبکه پروازی و بازگشت به مسیرهای خارجی، پیگیریهای لازم را ادامه میدهد و تلاش میکند از ظرفیتهای دیپلماتیک، مذاکرات دوجانبه و همکاری با مراجع هوانوردی برای رفع موانع موجود استفاده کند.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
آغاز فصل ششم کتاب
ملاقاتی دلپذیر
در حالی که دفتر بیضیشکل (Oval Office) تمام توجه را به خود جلب میکند، اتاقی که تنها دو در با خلوتگاه رئیسجمهور فاصله دارد، احتمالاً محل برگزاری گردهماییهایی بوده که حتی بیشتر تاریخساز بودهاند. نام کم مایه بیتخیل آن، «اتاق کابینه»، به عملکرد اصلی آن به عنوان تنها مکان در کاخ سفید اشاره دارد که رئیسجمهور میتواند به راحتی با همه مشاوران ارشد و وزرای کابینهاش – که اکنون پانزده نفر هستند – ملاقات کند، اما به همین دلیل است که روسای دولت خارجی مهم و همراهانشان اغلب برای گفتگوهای طولانی به آنجا آورده میشوند. به جز کسانی از کشورهایی که ایالات متحده با آنها در جنگ بوده، تقریباً همه چهرههای سیاسی بینالمللی صد سال گذشته از درهای اتاق کابینه گذشتهاند، فهرستی که از وینستون چرچیل تا میخائیل گورباچف، از نلسون ماندلا تا ایندیرا گاندی امتداد دارد، و آنجا درباره برخی از مهمترین مسائل عصر مدرن با رؤسای جمهور گفتگو کردهاند. با این حال، به ندرت خطرات به اندازه آنچه در جلسه برگزار شده در صبح ۱۵ نوامبر ۱۹۷۷ (۲۴ آبان ۱۳۵۶) وجود داشت، بالا بوده است، زمانی که پرزیدنت جیمی کارتر و محمدرضا پهلوی، شاهنشاه، برای اولین بار رو در روی یکدیگر نشستند.
همانطور که دو رهبر به شدت آگاه بودند، پس از سیوشش سال، اتحاد ایران و آمریکا در نقطه عطفی حیاتی قرار داشت، و بخش عمده مسیر آینده آن توسط آنچه در طول بیستوچهار ساعت آینده بین آنان میگذشت، تعیین میشد. با بوی ماندگار گاز اشکآور از یک سو و شعارهای شنیدنی «مرگ بر شاه!» از هزاران معترض تجمع کرده در سوی دیگر، کارها آغاز خوشیمنی نداشتند.
با درگیریهای خشونتآمیز در محوطه بیضیشکل که منجر به یک مراسم استقبال کوتاه در چمن جنوبی شد، دو رئیس دولت و همسرانشان به عجله به تالار پذیرایی طبقه همکف کاخ سفید پناه بردند. پس از فرصتی به زوجها برای شستن سوزش گاز اشکآور از چشمانشان، شاه و رئیسجمهور به اتاق کابینه قدم گذاشتند، جایی که با پیوستن نزدیکترین مشاورانشان، قرار بود نود دقیقه بعد را در اولین گفتگوهای اساسی خود بگذرانند. کارتر توسط شش مقام ارشد دولت، از جمله معاون رئیسجمهور و وزیر امور خارجه، همراهی شد، آنچه نشاندهنده تفاوت در پویایی حکمرانی کشورهایشان بود. در طرف مقابل میز ساخته شده از چوب درخت ماهون، شاه تنها توسط دو دستیار احاطه شده بود.
ناخدا گری سیک (Gary Sick) چهلودو ساله از میان ده مردی که در اتاق کابینه حاضر بودند، او به مراتب کمترین مدارک رسمی را به دست آورده بود. سیک که امروز در شهر نیویورک زندگی میکند و استاد امور بینالملل در دانشگاه کلمبیا است، در سال ۱۹۷۷ دو سال گذشته را به عنوان عضو کارکنان شورای امنیت ملی (National Security Council) – نهاد اصلی مشورتی رئیسجمهور در امور سیاست خارجی – گذرانده بود و در کاخ سفید به عنوان متخصص ارشد ایران شناخته میشد. سیک با خنده به یاد آورد: “این کاملاً اغراقآمیز بود، با توجه به اینکه در مجموع حدود سه روز آنجا بودم.”
سیک که یک افسر حرفهای نیروی دریایی بود، تنها بازدیدش از ایران را سالها پیش انجام داده بود، زمانی که یک دریاسالار آمریکایی را در بازرسی از یک پایگاه دریایی در خلیج فارس همراهی کرده و به دنبال آن توقفی کوتاه در تهران برای دیدار از پسرعمویی که در صنعت نفت کار میکرد داشت. در سال ۱۹۷۵، با برنامه بازنشستگی زودرس از ارتش پس از انتخابات ریاستجمهوری ۱۹۷۶ و روی آوردن به تدریس در دوران دولت فورد، او مأموریتی در شورای امنیت ملی برای کار روی مسائل خلع سلاح و شبهجزیره عربستان پذیرفته بود. سیک توضیح داد: “دولتهای جدید معمولاً در شورای امنیت ملی (NSC) خانهتکانی میکنند و همه آدمهای خودشان را میآورند. بنابراین وقتی کارتر انتخاب شد، گمان کردم فقط به وزارت دفاع فرستاده میشوم تا بیست سالم (در آستانه بازنشستگی) را تکمیل کنم و تمام.”
در عوض، چه به دلیل شناخته شدن تخصص سیک یا صرفا از روی بی تحرکی بوروکراتیک – سیک فروتن تمایل دارد توضیح دوم را ترجیح دهد – دولت جدید او را نگه داشت. در حالی که شورای امنیت ملی (NSC) امروز به چندین برابر اندازه قبلی گسترش یافته، کارکنان آن در سال ۱۹۷۷ تنها متشکل از حدود چهل مشاور بود، بنابراین سیک و یک عضو کارکنان دیگر، بیل کوانت (Bill Quandt)، کل خاورمیانه و جهان عرب گسترده در آن منطقه را بین خود تقسیم کردند. سیک گفت: “علاوه بر مسئله اعراب و اسرائیل، بیل شمال آفریقا تا مراکش را داشت، در حالی که من مسئله خلع سلاح خلیج عربی و اقیانوس هند را داشتم. اول کار شوخی میکردیم که چقدر حجم کارهایمان نامتناسب است، که بیل هرگز نمیتواند استراحت کند در حالی که من در رفاه کامل هستم. خب، البته کار ما به این شکل پیش نرفت.”
اصلاً به هیچ وجه چنین نشد. گری سیک که به عنوان یادداشتبردار در آن جلسه ۱۵ نوامبر در اتاق کابینه منصوب شده بود، قرار بود ببیند که سه سال آینده زندگیاش کاملاً درگیر رویدادهای ایران میشود، ابتدا انقلاب علیه شاه و سپس بحران گروگانگیری سفارت آمریکا. در این فرآیند، او قرار بود جایگاه اول استثنایی برای برخی از مهمترین – و آسیبزاترین – رویدادهای تاریخ مدرن آمریکا را داشته باشد.
اولین نگاه نزدیک سیک به شاه در چمن جنوبی بود، زمانی که دقیقاً زیر سکویی ایستاده بود که دو رئیس دولت در آنجا صحبت میکردند. او به یاد آورد: “اما نمیتوانم بگویم واقعاً چندان مجذوب آن گفتگو شدم، چون با گاز اشکآور حواسم پرت شده بود.” در عوض، تازه بعد از زمان ورود به اتاق کابینه بود، که توانست شاهنشاه را از نزدیک مشاهده کند، یعنی زمانی که سیک در یک انتهای میز کنفرانس طولانی، دور از شخصیتهای اصلی نشست. علاوه بر رفتاری ظریف شاه، او تحت تأثیر حال و هوای رسمی او نیز قرار گرفته بود. “او قطعاً آدم تحسین آمیزی نبود. او با وقار و متانت خاصی حرکت می کرد – حتی میتوانی آن را تکبر و نخوت بنامی، رفتاری که بلافاصله خود را آشکار می کرد.”
کارتر و مشاوران ارشدش به همین اندازه در کتاب توجیهی مفصلی که وزارت امور خارجه برای جلسه تهیه کرده بود، هشدار داده شده بودند. گزارش هشدار میداد: «شاه تمایل دارد جدی و رسمی باشد و به آسانی از رفتار شاهانهاش کوتاه نمیآید، رئیس دولتی جدی که به سرعت تحقیر، تکبر یا بیشازحد صمیمی شدن را حس میکند.» با این حال، تحلیل گران وزارت امور خارجه انتخاب کردند که کمی تکبر خودشان را نشان دهند، و خاطرنشان کردند که “حال و هوای اعتماد به نفس شاه – برخی میگویند غرور – پوششی است بر حس ادامهدار ناامنی که بخشی از آن به سادگی یک ویژگی فرهنگ ایرانی است.”
با وجودی که به کارتر برای احتیاط شدید و رفتاری ملایم در برابر شاه هشدار داده شده بود، این بینشی روشن کننده از شخصیت او بود و همچنین استعدادش در ایجاد سریع پیوندهای شخصی با دیگران که در اتاق کابینه تقریباً به طور دقیق رفتاری کاملاً متضاد را اتخاب نمود.
تنها نه روز قبل، در ساعات اولیه صبح یکشنبه، ۶ نوامبر، یک سد خاکی که آبهای کریک توکوا (Toccoa Creek) در شمال جورجیا را نگه میداشت، به طور ناگهانی فرو ریخت. دیوار آب حاصل با چنین سرعت و قدرتی از محوطه یک دانشکده علوم دینی کوچک در پایین دست گذشت که بسیاری از ساکنان خوابیده آن فرصتی برای فرار نداشتند. تا زمانی که تلاشهای نجات پایان یافت، جستجوگران سیونه جسد را از بستر نهر بیرون کشیده بودند.
هنگامی که یک ملت فاجعهای مانند آنچه در کریک توکوا رخ داد را تجربه میکند، دولتهای خارجی دوست اغلب پیامهای تسلیتی برای رئیس دولت آسیبدیده میفرستند. در حالی که این پیامها تحت امضای رهبر خارجی ارسال میشود، به طور گسترده این گونه تصور می شود که تنها مصائب بسیار بزرگ از این دست هستند که احتمالاً توجه شخصی واقعی رهبران خارجی را جلب میکنند، در حالی که باید گفت سیونه کشته در کریک توکوا حتی نزدیک به آستانه یک فاجعه بزرگ هم نبودند. با این وجود، در پی آن، دفتر پروتکل دربار سلطنتی ایران نامهای تسلیتی تحت امضای شاه برای رئیسجمهور کارتر فرستاده بود، و در اتاق کابینه، کارتر در سخنان افتتاحیهاش به این نامه اشاره کرد، از شاه بابت ملاحظهاش تشکر کرد و گفت که آن یادداشت چقدر برای او شخصاً اهمیت داشته است. از زبان هر شخص دیگری مگر کارتر چنین ریاکاری ممکن است چربزبانی به نظر برسد، حتی در راستای همان نخوت و تکبری که به کارتر هشدار داده شده بود، اما از جانب او [کارتر]، کلمات صمیمی به نظر میرسید. اینگونه بود که شاه، که تا آن لحظه قطعاً هرگز نام کریک توکوا را نشنیده بود، با آن نقش بازی کرد، و کارتر را خلع سلاح نمود. همچنین جلسه را به آغاز امیدوارکنندهای سوق دادند.
رفتاری که احتمالاً با توجه به انبوه چیزهایی که شاه از آنها نگران بود چیز بسیار خوبی بود. در واقع، می توان تصور نمود که بیش از هر حس دیگری، این ناامنی از جایگاهش با رئیسجمهور جدید آمریکا بود که او را به واشنگتن کشانده بود.
شاه از اواخر سال ۱۹۷۵ و با شتاب گرفتن در سال ۱۹۷۶، ورود غیرمنتظره جیمی کارتر به کاخ سفید را با ترکیبی از ناباوری و هراس مشاهده کرده بود. کارتر یا همان فرماندار سابق جورجیا با صحبت از ترویج «پیشرفت اجتماعی» در خارج، به نحو ناخوشایندی برای شاه یادآور آن رئیسجمهور آمریکاییکه مورد علاقه اش نبود، یعنی جان اف کندی، بود، و آشکارا نگران بود که صعود کارتر اکنون نوید چه چیزی را ممکن بود بدهد. حداقل در ابتدا، نگرانیهای شاه به نظر معتبر میآمد. همانند سایر دولتهای پلیسی در سراسر جهان، تأکید رئیسجمهور جدید بر حقوق بشر، اپوزیسیون ایران را جسورتر کرده بود. در طول سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۶)، تعداد اعتراضات دانشگاهی خواستار برقراری دموکراسی بیشتر افزایش یافته بود، حتی در حالی که صدای روحانیون محافظهکار در محکوم کردن سرعت مدرنیزاسیون کشور بلندتر میشد. مخالفت با نزدیک شدن سفر شاه به واشنگتن تشدید شده بود. دانشجویان در سراسر ایران آخر هفته قبل از عزیمت زوج سلطنتی به وضوح به قصد شرمنده کردن او، دست به تظاهرات زده بودند، در حالی که در حرکتی بسیار رسانهای، گروهی از پنجاهوچهار لیبرال برجسته نامه سرگشادهای امضا کردند و خواستار انتخابات دموکراتیک و لغو پلیس مخفی ساواک شدند.
همه اینها اگرچه آزاردهنده، اما تا حد زیادی قابل مدیریت بود. چیزی که همچنان رهبر ایرانی را نگران میکرد، چیزی بود که او به عنوان ترکیبی از بیاعتنایی و بیکفایتی ساطع شده از دولت جدید آمریکا میدید.
پس از پیروزی انتخاباتی کارتر، شاه طبق عادت یادداشتی تبریک فرستاده و سپس دو ماه برای تأیید آن منتظر مانده بود، همراه با بهانهای به زحمت قابل قبول مبنی بر آن که یادداشت او به نحوی گم شده است. اما آنچه غیرقابل توجیه بود، کم تحرکی دولت جدید در تعیین سفیری برای ایران بود. بر اساس سنت، سفیر جرالد فورد، یعنی ریچارد هلمز، بلافاصله پس از انتخابات نوامبر ۱۹۷۶ استعفای خود را تقدیم کرده بود، اما سپس پنج ماه طول کشید تا کارتر جایگزینش، دیپلمات حرفهای ویلیام سالیوان (William Sullivan) را انتخاب کند، و سپس دو ماه دیگر برای هدایت نامزدی سالیوان از طریق کنگره. آیا این یک تحقیر عمدی بود یا نشانهای از اینکه دولت جدید نمیدانست چه میکند؟
اما مبارزه جنجالی بر سر تأیید سالیوان، پرسشی حتی بنیادیتر را در ذهن شاه برجسته کرد: دقیقاً چه کسی در واشنگتن سال ۱۹۷۷ اختیار قدرت را در دست داشت، رئیسجمهور جدید یا کنگره ایالات متحده؟
کارتر به عنوان یک فرد کاملاً بیگانه مبارزات انتخاباتی کرده بود، و تاکنون دوره خدمتش در واشنگتن، که مدام هم توسط لیبرالها و هم محافظهکاران مورد حمله قرار میگرفت، قطعاً این را نشان میداد. در پی رسوایی واترگیت در سالهای ۱۹۷۲-۱۹۷۴، دموکراتهای اصلاحطلب در مجلس نمایندگان و سنا به اکثریتهای بزرگی دست یافته و شروع به تحقیق درباره زیادهرویهای گذشته سازمانهای دولتی و پسگیری بسیاری از اختیاراتی کردند که توسط قوه مجریه تحت نیکسون به دست آمده – و سوءاستفاده شده – بود. یک نتیجه، جلسات کمیته چرچ (Church Committe) در سال ۱۹۷۵ بود که به افشای عمومی نقش سیا در برکناری محمد مصدق و بازگرداندن شاه به قدرت در سال ۱۹۵۳ انجامید. نتیجه دیگر، قانون جدیدی بود که به کنگره نظارت افزایش یافته و قدرت وتوی بالقوه بر همه فروشهای بزرگ تسلیحات به دولت های خارجی میداد، به همراه فرآیند جدید صدور گواهی که بر اساس آن دولتهای خارجی باید مورد بررسیهای سالانه وزارت امور خارجه در مورد پیشرفت، یا عدم آن، در زمینه حقوق بشر قرار می گرفتند. در ظاهر، همه اینها به خوبی با تعهدات مکرر کارتر در مسیر مبارزات انتخاباتی برای ترویج اصلاحات دموکراتیک و کاهش فروش تسلیحات آمریکا در خارج هماهنگ بود، اما واقعیت این بود که رئیسجمهور اکنون با یک بلوک مبارز در درون کنگره مواجه بود که قصد داشت او را در برابر آن تعهدات پاسخگو نگه دارد، در حالی که در انتهای دیگر طیف سیاسی، محافظهکاران و جمهوریخواهان کاملاً خوشحال بودند که او را در تقلا و به زحمت افتادن ببینند.
همه اینها تنها در آن تابستان به جوش آمده بود بر سر تلاش طاقتفرسای شاه برای به دست آوردن یک ساختار دفاع استراتژیک جدید از آمریکاییها به نام «سیستم هشدار و کنترل هوابرد» (Airborne Warning and Control System) یا به اختصار AWACS. این سیستم که به عنوان یک سامانه هشدار اولیه انقلابی که در هواپیما نصب می شد در نظر گرفته شده بود، در اوایل دهه ۱۹۷۰ تحت تدابیر امنیتی شدید وارد مرحله توسعه شده و خود را در نمونه اولیه چنان وعدهبخش نشان داده بود که در سال ۱۹۷۴ شاه یک سفارش خرید پیشدستانه برای نه فروند از این هواپیماهای بسیار تخصصی داده بود. این سفارش خرید در شرایط سیاست بدون پرسش فروش تسلیحات دولتهای نیکسون و فورد مشکلی نبود، اما در سال ۱۹۷۷ در برابر یک رئیسجمهور صلحطلب آمریکا و کنگرهای حتی صلحطلبتر، مشکل بسیار بزرگی بود. کارتر که مشتاق بود شاه را به طور کامل مورد بیزاری قرار ندهد، ابتدا به طور یکجانبه خرید پیشنهادی ایران را به پنج فروند هواپیما کاهش داده بود، قبل از اینکه روی عدد توافقی هفت فروند به توافق برسد. اما معلوم شد هفت فروند بیشتر از مقداری بود که سنای آمریکا حاضر به تأییدش بود. با حمله به فروش پیشنهادی هم از سوی صلحطلبان و هم جنگطلبان در کنگره، دولت به عجله درخواستش را پس گرفت، سپس به شدت در پشت صحنه برای یافتن رأی برای تصویب نهایی تلاش کرد. سرانجام در اوایل سپتامبر ۱۹۷۷، تنها دو ماه قبل از ورود شاه به واشنگتن، و تنها پس از گرفتن یک سری امتیاز تحقیرآمیز از پادشاه ایرانی موفق شدند. این موارد شامل حذف بخش زیادی از تجهیزات پیشرفته الکترونیک پروازی از هواپیماهای AWACS ایران بود که در وهله اول سیستم را جذاب کرده بود. با توجه به این تجربیات، کاملاً قابل درک بود که چرا شاه ممکن است تردیدهای جدی درباره جایگاهش با رئیسجمهور جدید آمریکا داشته باشد و اولین فرصت را برای نشستن روبروی او و سنجیدنش جستجو کند.
اما چیزی که شاهنشاه تا آن صبح نوامبر متوجه آن نشده بود – حداقل نه به اندازه کافی – این بود که جیمی کارتر مدتها قبل در مورد مسیری که دولتش قصد داشت در ایران پیش گیرد تصمیم گرفته بود. فرماندار سابق [کارتر] به رغم تصویرش به عنوان یک مبارز اخلاقگرا، یک سیاستمدار فوقالعاده زیرک بود که قصد نداشت اجازه دهد وعدههای انتخاباتی مانع عمل کردنش در دنیای واقعی شود. در مجموع، اگر او نیازی به کتاب توجیهی برای راهنمایی در برخورد با شاه نداشت، همچنین نیازی نداشت که به او بگوید پادشاه ایرانی و ملتش چقدر برای امنیت و سرزندگی آینده ایالات متحده اهمیت بنیادی دارند.
ایران اکنون سومین صادرکننده بزرگ نفت به ایالات متحده بود، و تنها تولیدکننده عمده خلیج فارس که به تحریم ویرانگر نفتی علیه غرب در سال ۱۹۷۳ نپیوسته بود. علاوه بر خدمت به عنوان پلیس خلیج فارس، ارتش ایران، که اکنون پنجمین ارتش بزرگ جهان بود، به طور پنهانی در گوشههای دورافتاده و متفاوت جهان مانند یمن، سومالی و چاد دستورات آمریکا را اجرا میکرد. ایران سالانه حدود ۱۰ میلیارد دلار کالای آمریکایی خریداری میکرد و اکنون میزبان حدود پنجاه هزار آمریکایی بود: مشاوران نظامی، بانکداران، بازرگانان، به همراه خانوادههایشان. این امر ایران را به خانه بزرگترین جامعه مهاجران آمریکایی بین اروپای غربی و شرق آسیا تبدیل کرده بود، همانطور که حدود پنجاه هزار ایرانی شاغل به تحصیل در دانشگاههای آمریکایی، آنان را به مراتب بزرگترین جامعه دانشجویی خارجی در ایالات متحده ساخته بود. از هر معیار قابل تصوری – اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی – ایران اکنون یکی از مهمترین متحدان آمریکا در سیاره زمین محسوب می شد.
پایه همه اینها، توافقی بود که نیکسون و کیسینجر در سال ۱۹۷۲ با شاه شکل داده بودند. یکی از دلایلی که پیشنهادات دیپلماتیک بین کشورها معمولاً گامهای کوچکی برمیدارند این است که یک امتیاز، هنگامی که برای یک بار اعطا شد، تقریباً دیگر غیرممکن است که بدون بی حرمتی پس گرفته شود یا کاهش یابد. توافق نیکسون-کیسینجر در ۱۹۷۲ بیش از آن که یک گام کوچک باشد، در واقع یک جهش عظیم به جلو بود، جهشی عملاً بینظیر در سیاست خارجی آمریکا، و در کنار ناامنی ذاتی که شاه همیشه احساس می کرد، و توانایی شدید او در درک تحقیرهای آمریکایی در کوچکترین حرکات آنها، به سادگی هیچ راهی وجود نداشت که جیمی کارتر بتواند حتی اگر میخواست اتحاد ایران و آمریکا را کاهش کند.
و قطعاً او چنین چیزی را نمیخواست. در حالی که هنوز به طور کامل برای بقیه جهان آشکار نشده بود، کارتر در حال پرورش یکی از بلندپروازانهترین مجموعههای ابتکارات سیاست خارجی هر رئیسجمهوری در تاریخ بود. علاوه بر واگذاری کنترل کانال پاناما به دولت پاناما – پیمانی که تنها دو ماه قبل از دیدار شاه با واشنگتن امضا شده بود – کارتر به طور پنهانی در حال تلاش برای برقراری روابط دیپلماتیک کامل با سرزمین اصلی چین، ورود به یک پیمان گسترده کاهش تسلیحات با اتحاد جماهیر شوروی و، از جایی که نیکسون و کیسینجر شکست خورده بودند، شکلدهی یک توافق صلح جامع خاورمیانه بین اسرائیل و همسایگان عربش بود. به این ترتیب در حالی که هر یک از این ابتکارات کارتر در حال نزدیک شدن بودند، و با میزانی دیگر از تمرکز منطقهای بیشتر، رئیسجمهور به تأیید و کمک شاه حساب میکرد.
و سپس مسئله نفت بود. کارتر، مانند رئیسجمهور پیش از خودش یعنی فورد، در وحشت باورنکرنی از افزایش بار دیگر قیمت نفت توسط کشورهای اوپک زندگی میکرد که ممکن بود اقتصاد آمریکا و بینالملل را به یک رکود دیگر سوق دهد. با توجه به اینکه شاه یکی از مداومترین طرفداران افزایش قیمت در درون اوپک بود، فرستادگان کارتر ماههای اخیر را صرف التماس به همتایان ایرانیشان کردند که در کنفرانس آتی اوپک در دسامبر برای افزایش دیگری فشار نیاورند. البته گرفتن آن تصمیم در نهایت با شاهنشاه بود.
با توجه به تمامی این دلایل، کارتر مدتی بود که صادقانه سعی میکرد به رهبر ایرانی تلگراف کند که هیچ تغییر بنیادی در روابط دو کشورشان ایجاد نخواهد شد، که «روابط ویژه» آنان ادامه خواهد یافت. اما شاه با توجه به تحقیرها و اشتباهاتی که مجبور به تحملشان شده بود، قابل درک بود که میخواست این را از زبان خود او بشنود.
نتیجه نهایی، کیفیت کنایهآمیزی در بخش عمده گفتگوی دو رئیس دولت در اتاق کابینه آن صبح بود، گفتگویی که نیازمند خوانشی بین خطوط بود. شاه که نمی خواست تصور شود در برابر خواسته های آمریکا بود که عقب نشینی کرده است، اذعان کرد که نگرانی کلی از سلامت اقتصاد جهانی او را به تصمیم برای عدم درخواست افزایش قیمت در کنفرانس آتی اوپک سوق داده، تعهدی که او بلافاصله قبل از آمدن به واشنگتن به طور عمومی اعلام کرده و اکنون تکرار می کند. به همین منوال، او تأکید کرد که به رغم اقدامات اخیر تحریککنندگانی که به دنبال سوءاستفاده هستند، هیچ کاستی در تعهد دولتش به محیط سیاسی فراگیرترنخواهد بود، سخنی که در واقع بیان رمزآمیز برای حقوق بشر بود. کارتر از سوی خود، اعلام کرد که وقتی پای فهرست خرید نظامی حیرتآور ایران در میان باشد – فهرستی آنقدر گسترده و پرهزینه که تهدید میکرد وعده انتخاباتی او برای محدود کردن فروش تسلیحات را مسخره کند – زمان آن رسیده که مقامات ارشد هر دو دولت دست به کار شکلدهی راهحلهای جایگزین شوند. یک حسابسازی خلاقانه که قبلاً در جریان بود، این بود که ایرانیان برنامههای خرید پنجساله به جای برنامههای معمول یکساله خود طراحی کنند تا هزینهها بتوانند بر اساس فرصتهای بودجهای – یا بیاعتنایی کنگره و رسانهها – جلوتر یا عقب تر قرار داده شوند. در مورد مسئله به مراتب حساستر نقض حقوق بشر، کارتر در واقع آن صبح اصلاً آن را مطرح نکرد؛ وقتی موضوع بعداً به طور گذرا در یک جلسه دیگر مطرح شد، رئیسجمهور اعلام کرد که به جای پافشاری بر هر گونه کاستی بالقوه، دولت او قصد دارد بر گامهای بزرگ و دلگرمکنندهای که رژیم ایران در این حوزه برمیدارد تمرکز کند.
گری سیک در طول جلسه نود دقیقهای، و حتی در حالی که سعی میکرد در یادداشتبرداریاش به روز بماند، تحت تأثیر تفاوت چشمگیر در پویایی بین دو هیئت قرار گرفت.
او به یاد آورد: “نمیگویم کارتر دقیقاً راحت بود، اما او این غیررسمی بودن بنیادی را در خود داشت. اگر پاسخ چیزی را نمیدانست، فقط خم میشد و از هر کس که میدانست میپرسید؛ هیچ غروری در این مورد نداشت. در طرف میز شاه، دو مردی که با او بودند، هر چقدر هم که در گفتگو مشارکت میکردند، اما میتوانستند صرفاً مانند یک مجسمه بی اثر باشند. شاه همه چیز را از قبل فکر کرده بود، دقیقاً میدانست چه میخواهد بگوید و هیچ چیز خودانگیختهای در آن نبود.»
بخشهای قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش سوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش چهارم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل پنجم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل پنجم کتاب شاهنشاه
▪️بخش سوم از فصل پنجم کتاب شاهنشاه
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ، روز یکشنبه، تنها ۹ روز پیش از انتخابات ۲۷ اکتبر اسرائیل، حمایت خود را از بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر این کشور، اعلام کرد.
اهمیت موضوع: تصمیم ترامپ برای اعلام حمایت از نتانیاهو تنها ۹ روز پیش از انتخابات میتواند در لحظهای حساس، به تقویت موقعیت نخستوزیر اسرائیل در تلاش برای بقای سیاسیاش کمک کند. بیشتر نظرسنجیها نشان میدهند که ائتلاف او از کسب ۶۱ کرسی موردنیاز برای تشکیل دولت بازخواهد ماند.
ترامپ چه میگوید: ترامپ روز یکشنبه در پیامی در شبکه اجتماعی تروث سوشال، نتانیاهو را «نخستوزیری جنگجوی بزرگ» و «شریکی بزرگ» در جنگ توصیف کرد.
ترامپ نوشت: «اگر اسرائیل رهبر نامناسبی داشته باشد، یعنی هر کسی غیر از بیبی، آمریکا ناچار خواهد شد خودش این کار [در ایران] را انجام دهد و من تمایلی به این کار ندارم.»
ترامپ نتانیاهو را «نمونهای از شریکی دانست که ایالات متحده آمریکا از اسرائیل انتظار دارد» و حمایت «کامل و همهجانبه» خود را از او اعلام کرد.
پشت پرده: ترامپ از اوایل هفته جاری برنامهریزی برای اعلام حمایت از نتانیاهو را آغاز کرده بود.
ترامپ روز یکشنبه در گفتوگویی تلفنی و کوتاه با آکسیوس گفت: «از ابتدا قرار بود این کار را انجام دهم. فقط نمیخواستم خیلی زود انجامش بدهم.»
ترامپ گفت به این دلیل از نتانیاهو حمایت کرده است که آن دو «رابطه خوبی» دارند و اگر نتانیاهو دوباره انتخاب شود، همکاریشان «همچنان بهخوبی پیش خواهد رفت».
ترامپ گفت: «مهم است که اسرائیل فردی را در اختیار داشته باشد که بتواند روی او حساب کند.»
وقتی از ترامپ پرسیده شد که آیا میتواند با رهبر دیگری در اسرائیل همکاری کند، پاسخ داد: «شاید بتوانم، شاید هم نتوانم. چه کسی میخواهد چنین ریسکی بکند؟»
موضع طرف مقابل: نتانیاهو در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس از ترامپ بابت حمایت او تشکر کرد.
نتانیاهو نوشت: «با هم مأموریت را به پایان خواهیم رساند.»
گادی آیزنکوت، رقیب اصلی نتانیاهو، در گفتوگو با شبکه ۱۲ تلویزیون اسرائیل گفت که برای رئیسجمهور آمریکا احترام قائل است و از اقداماتی که او برای اسرائیل انجام داده، قدردانی میکند.
آیزنکوت گفت: «اما انتخابات، مسئلهای داخلی و مربوط به خود اسرائیل است. تنها کسانی که تصمیم خواهند گرفت، شهروندان اسرائیل هستند و من بر این موضع قاطعانه پافشاری خواهم کرد.»
تصویر کلی: ترامپ در ماههای اخیر بارها از اعلام حمایت از نتانیاهو خودداری کرده بود؛ آن هم در شرایطی که تنشها میان این دو رهبر بر سر ایران و غزه افزایش یافته بود.
آکسیوس پیشتر گزارش داده بود که برخی از رقبای نتانیاهو از ترامپ خواسته بودند بیطرف بماند.
برخی از نزدیکترین مشاوران ترامپ معتقد بودند که دستورکار او در خاورمیانه در صورت شکست نتانیاهو و تشکیل دولتی متفاوت، بهتر پیش خواهد رفت.
خود ترامپ نیز از نتانیاهو بهشدت ابراز نارضایتی کرده بود؛ از جمله در هفتههای اخیر.
به گفته دو نفری که مستقیماً درباره این موضوع با رئیسجمهور گفتوگو کردهاند، ترامپ در مکالمات خصوصی، نتانیاهو را مسئول ناکامی اسرائیل در جلوگیری از حملات حماس در ۷ اکتبر دانسته بود.
او نخستوزیر اسرائیل را «بزرگترین دشمن خودش» خوانده و این پرسش را مطرح کرده بود که آیا نتانیاهو به اعتبار بینالمللی اسرائیل آسیب میزند یا نه.
با این حال، ترامپ تصمیم گرفت همچنان از نتانیاهو حمایت کند.
آخرین تحولات: آکسیوس گزارش داد که نتانیاهو و ترامپ دو هفته پیش درباره احتمال آغاز عملیات نظامی گسترده و جدیدی علیه ایران، پیش از برگزاری انتخابات در اسرائیل و آمریکا، گفتوگو کرده بودند.
ترامپ در ابتدا ظاهراً به پذیرش پیشنهاد نتانیاهو و ازسرگیری حملات تمایل داشت، اما بهتدریج تردیدهای بیشتری پیدا کرد و تصمیم گرفت تا پس از انتخابات صبر کند.
ترامپ در پیام حمایت خود ظاهراً این احتمال را مطرح کرد که پس از انتخابات میاندورهای آمریکا به نتانیاهو اجازه دهد به ایران حمله کند. او در این پیام گفت: «بهزودی کار را تمام خواهیم کرد.»
متن کامل پیام ترامپ:
خطاب به مردم بزرگ اسرائیل:
بیبی نتانیاهو نخستوزیری بزرگ و جنگاوری برجسته بوده و در مبارزه با جمهوری اسلامی ایران، با شعار ۵۱ سالهاش، «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا! شیطان کوچک و شیطان بزرگ را نابود خواهیم کرد»، شریکی حتی بزرگتر برای صلح بوده است.
کدام کشوری میتواند دوام بیاورد، وقتی اجازه داده میشود چنین سخنانی گفته شود؟ زیرا در نهایت، اینگونه سخنان همیشه به واقعیت تبدیل میشوند. تنها مسئله، زمان بود تا ایران آن عبارت شوم را عملی کند؛ اما ما ایران را بهطور نظاممند، هم از نظر نظامی و هم از نظر مالی، نابود کردهایم و اگر بهسرعت روش خود را تغییر ندهد، بهزودی کار را تمام خواهیم کرد.
اگر اسرائیل رهبری نادرست داشته باشد ــ و هر کسی جز بیبی چنین رهبریای خواهد بود ــ آمریکا ناچار خواهد شد خودش این کار را انجام دهد؛ و من تمایلی به انجام آن ندارم.
بیبی نتانیاهو در برابر مخالفتهای گسترده، از جمله مخالفتهایی که حتی از داخل خود اسرائیل برخاستهاند، قوی، شجاع و درخشان عمل کرده است. با وجود همه اینها، او دوام آورده و در واقع، به موفقیتهای بیشتری نیز دست یافته است!
من بیبی را در دشوارترین شرایط زیر نظر داشتهام. مردان و زنان عادی در چنین موقعیتهایی زیر فشار از پا درمیآمدند؛ اما بیبی از پا درنیامد. او در واقع قویتر شد و امروز نیز همان قدرت را حفظ کرده است.
این همان نوع شریکی است که ایالات متحده آمریکا از اسرائیل انتظار دارد؛ کشوری که آمریکا برای آن کارهای بسیار زیادی انجام داده است.
لطفاً این نامه را بیانگر حمایت کامل و بیقیدوشرط من از بیبی نتانیاهو در رقابت پیشِ روی او برای انتخاب مجدد بهعنوان نخستوزیر اسرائیل تلقی کنید.
بیبی نتانیاهو هرگز شما را ناامید نخواهد کرد!
از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
دونالد جی. ترامپ
رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
۷ اکتبر ۲۰۲۳، آغاز حمله حماس به اسرائیل
“باید بدنبال یک راه حل دمکراتیک برای فلسطین بود”
قابل انکار نیست که حکومت اسرائیل عملا بر تمامی ابعاد زندگی فلسطینیان تسلط دارد. حتی اگر جنگ غزه و ۷۰ هزار کشته آنرا را کنار بگذاریم، میبینیم که اسرائیل از یک طرف شرایط اجتماعی و خودمختاری سیاسی فلسطین را کنترل میکند و از طرف دیگر امور اقتصادیشان (از جمله اخذ مالیات، حق ساختمان و فروش نیروی کار به اسرائیلیها) را تحت مقررات خود دارد.
در این تسلط بسیار گسترده ۶۰ ساله میتوان تبعیض فاحشی را ملاحظه کرد. به عنوان مثال، تولید ناخالص ملی (سرانه) فلسطینی حدود ۳ هزار دلار و مشابه آن در اسرائیل حدود ۶۰ هزار دلار در سال است.
نحوه تسلط اسرائیل بسیار گسترده و خشونت آمیز است. حتی علی رغم اعلام آتش بس غزه (توسط دولت نتانیاهو در اکتبر ۲۰۲۵) ، صدها نفر در کرانه باختری و غزه توسط ارتش اسرائیل و شهرکنشینها کشته شدهاند.
نتانیاهو چند قطبیسازی و رادیکالیسم و تضعیف سیاسی جامعه فلسطینی (از جمله تشویق شکل گیری حماس در برابر فتح) را دنبال کرده تا به اهداف خود نزدیکتر شود.
بدین ترتیب مسئولیت مستقیم خشونت نظامی، محاصره و شهرکسازی دولت اسرائیل کاملا روشن است.
در همین حال قابل انکار نیست که رهبری فلسطینیان نیز گرفتار یک چرخه خودکامه و استبدادی است. در کرانه باختری حکومت خودگردان فتح (محمود عباس) دهها سال است که با فساد گسترده حکمرانی میکند و اجازه اعتراض به کسی نمیدهد.
عباس در سال ۲۰۰۵ در انتخابات پیروز شد و از آن پس انتخاباتی برای مقام وی صورت نگرفته. آخرین انتخابات قوه مقننه نیز در سال ۲۰۰۶ برگزار شد.
بیاعتمادی نسبت به نهادهای سیاسی فلسطینی چنان گسترده است که در انتخابات شوراهای محلی ۲۰۲۱ تنها ۳۹ درصد از مردم شرکت کردند.
اوضاع غزه و حکومت حماس فاجعه آمیزتر است. حماس از طریق انتخابات در سال ۲۰۰۶ به قدرت رسید اما پس از آن اجازه انتخابات دیگری را نداد.
به اضافه، حماس سیاست تضاد با عباس را دنبال کرد، و عملا زمینه تجزیه فلسطینیان به “غزهای”، “کرانهای”، و “بیتالمقدسی” را تشویق کرد.
سیاست حماس علیه اسرائیل قهرآمیز است و «قیام مسلحانه» ۷ اکتبر زمینه مرگ دهها هزار فلسطینی و فروپاشی اقتصادی غزه و ویرانی تمدنی این منطقه را فراهم آورد.
در پی این قیام مسلحانه، سطح زندگی مردم در غزه افت فاجعهبار داشته و بیکاری عملا تمام جامعه را دربر گرفته است. در چنین شرایطی، مهاجرت فلسطینیها، هم از کرانه باختری و هم از غزه، قابل ملاحظه میباشد و خواهد بود.
مهاجرت فلسطینیها از غزه و پاکسازی نژادی، از آرزوهای نیروهای افراطی در اسرائیل است. متاسفانه حماس امکان تحقق این آرزو را برای افراطیترین جریانهای سیاسی اسرائیلی فراهم آورد.
آنچه شاید بتواند فلسطینیها را متحد و در برابر اسرائیل نیرومند کند ساختمان یک دمکراسی درونی است. امری که نه رهبری فتح و نه حماس به آن نظر دارند.
اسرائیل نیز – علی رغم تواناییهای بزرگی که دارد – برای ساختمان یک جامعه دمکراتیک فلسطینی تلاش نمیکند بلکه خلاف آنرا را در دستور کار دارد.
اتحاد پنج میلیون فلسطینی زیر یک بیرق دمکراتیک میتواند آنها را در برابر نه میلیون اسرائیلی قدرتمند کند. یک رهبری دمکراتیک فلسطینی قادر به مذاکره با اسرائیل و پیدا کردن یک «راه حل دو کشوری» خواهد بود.
جامعه و دولت اسرائیل نیز اگر به اختیار از یک جامعه دمکراتیک فلسطینی استقبال نکند گرفتار استمرار این بحران خواهد بود.
متاسفانه، امروز اگر ویژگیهای جوامع آزاد و دموکراتیک را مبنای سنجش قرار دهیم جامعه فلسطین از نظر شاخص دموکراسی در جایگاه بسیار ضعیفی قرار دارد.
عملیات انتحاری ۷ اکتبر حماس امکان این پیشرفت را محدودتر کرده است. با این حال مردم فلسطین باید برای تحقق یک جامعه قانونمند و مردمسالار تلاش کنند.
فلسطینیها نیازمند آزادی و، در همان حال، امکان مقاومت در برابر اشغال هستند. سیاستی که حقوق مردم را نادیده بگیرد، و فلسطینیها را به یک جنگ بیپایان ببرد، شکست خورده و خواهد خورد. راه آزادی فلسطین باید اشغال را به چالش بکشد ولی، در همان حال، برای ساختمان یک جامعه آزاد و حکومتی پاسخگو، پیش برود.
————
* زیرنویس: برای آمار درآمد سرانه رجوع کنید به ارقام بانک جهانی:
https://data.worldbank.org
☑️ آقای برزین عزیز. مقاله شما به صورت خیلی کوتاه، مهمترین مسائل در رابطه با فلسطین را مطرح کرده است و میتواند پایهای بسیار مناسب برای بحثهای گستردهتر باشد. آنچه به نظر من باید به آن اضافه کرد، سه نکته است:
نکته اول اینکه در شرایط فعلی، موضوع ج.ا. و دخالت آن در مناسبات فلسطین و اسرائیل را نمیتوان نادیده گرفت. مادام که ج.ا. سیاست نابودی اسرائیل و حمایت از گروههای نیابتی تندرو را ادامه میدهد، منطقه روی آرامش نخواهد دید. چشم انداز صلح، موقعی مثبت میشود که یا ج.ا. نباشد، یا سیاست خود را واقعا و به طور قابل کنترل عوض کند.
نکته دوم اینکه، شهروندان اسرائیل دارای آزادی بیان هستند و جریانات مختلف، از جمله جریانات صلح طلب، فعالیت بسیاری دارند. اما متأسفانه روند امور در سالهای اخیر طوری بوده که نقش نیروهای صلح طلب در سیاست دولت اسرائیل مدام کمتر شده است.
نکته سوم این است که باید دید مصلحت مردم (چه در کشور اسرائیل، چه در همسایگی آن) چیست؟ به عبارت دیگر، جستجو برای پیدا کردن مقصر اصلی، و اینکه حق بیشتر با کدام طرف است، راه به جایی نمیبرد. با شما آقای برزین کاملا موافقم که فلسطین، نیازمند ایجاد یک حکومت پاسخگو است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ جناب سعید برزین گرامی؍
آیا امکان دارد مقاله «استراتژی نظامی حماس اشتباه بود و هست» را در کانون دوستداران فرهنگ ایران در واشنگتن دی سی از طریق مجازی بصورت سخنرانی ایراد نمایید.
ممنون از محبت شما؍ مهدی ناظر
☑️ با محور اصلی این نوشته موافقم. دفاع از حقوق مردم فلسطین و محکومکردن اشغال و خشونت اسرائیل، نباید مانع نقد راهبرد حماس شود. حقانیت یک آرمان، بهخودیخود درستی هر روش مبارزهای را تضمین نمیکند؛ راهبرد را باید با پیامدهایش برای جان، آزادی و آیندهٔ مردم سنجید.
نقد حماس نیز چیزی از مسئولیت دولت اسرائیل در قبال اقدامات خود کم نمیکند. مردم فلسطین سزاوار آناند که هم از اشغال رهایی یابند و هم دربارهٔ سرنوشتشان، آزادانه و زیر نظر حکومتی پاسخگو تصمیم بگیرند. رهبری دموکراتیک و متحد، همراه با فشار بینالمللی برای پایان اشغال، میتواند افقی برای صلحی عادلانه بگشاید؛ هرچند دموکراسی داخلی بهتنهایی تضمینکنندهٔ آن نیست.
مرتضی دالاس
☑️ جناب آقای قنبری (آلمان) با سلام و احترام
نکته نخست: موضوع محوری این مقاله سیاست مسلحانه حماس بود. موافقم که باید سیاست جمهوری اسلامی را هم به جای خود مورد بررسی قرار داد. همانطور که سیاست اسرائیل نیز باید مورد بررسی و نقد قرار بگیرد.
نکته دوم: موافقم که گرایش صلح طلب در اسرائیل ضعیف شده. در واقع، گرایش اسرائیل به سمت بنیادگرایی مذهبی و ناسیونالیسم افراطی نگران کننده است.
سوم: من هم معتقدم که صرفا نباید دنبال مقصر بود بلکه باید بروی راه حل تاکید داشت. از جمله ضرورت کنار گذاشتن سیاست «حذف اسرائیل» و ضرورت حل «مسئله فلسطین».
سلامت باشید / برزین
☑️ جناب مرتضی (دالاس) روز شما بخیر
از توجه شما سپاسگزارم و امیدوارم تاکید و تلاش دستجمعی بتواند در پیشبرد یک سیاست عاقلانه، موثر و مفید باشد.
سلامت باشید / برزین
☑️ جناب آقای مهدی ناظر
با سپاس از محبت شما. از طریق ایمیل تماس خواهم گرفت.
برزین
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
هواداران جوان ایتامار بنگویر
اما گراهام-هریسون / گاردین / ۱۸ اکتبر ۲۰۲۶
چهار دهه پیش، زمانی که خاخام افراطی، مئیر کاهان، تنها یک کرسی در کنست اسرائیل به دست آورد، دیگر قانونگذاران قانونی را تصویب کردند تا مانع از نامزدی مجدد او شوند، وقتی او برای صحبت کردن بلند شد، مجلس را ترک کردند و با هم همکاری کردند تا مانع از بحث در مورد پیشنهادات قومی-ملیگرایانهی او شوند.
این پیشنهادات از اخراج گستردهی فلسطینیها گرفته تا مقررات آپارتاید مانند سواحل جداگانه و جرمانگاری رابطهی جنسی بین یهودیان و غیریهودیان را شامل میشد.
این ماه، وارثان سیاسی کاهان ممکن است در انتخابات ملی، کرسیهای کنست بیشتری نسبت به بقایای حزب کارگر سابقاً قدرتمند، خانهی اسحاق رابین، شیمون پرز و گلدا مایر، به دست آورند.
در یک گردهمایی انتخاباتی این هفته، ایتامار بن گویر، وزیر امنیت ملی اسرائیل، با بیان حکایتی غرورآمیز از محکومیت خود در سال ۱۹۹۸ به دلیل برچسبهای سپر ماشین که روی آنها نوشته شده بود «خاخام کاهان درست میگفت»، درخواستهای پاکسازی قومی و شوخیهایی درباره گرسنگی دادن به زندانیان فلسطینی را با هم ترکیب کرد.
یک نظرسنجی برای روزنامه اسرائیل هیوم که روز جمعه منتشر شد، پیشبینی کرد که حزب او، «قدرت یهودی»، در انتخابات ۲۷ اکتبر نه کرسی به دست خواهد آورد. پیشبینی میشد که دموکراتها، جانشین حزب کارگر به رهبری ژنرال سابق یائیر گولان، هشت کرسی را از آن خود کنند.
ظهور بن گویر، نشانه تغییر
ظهور بنگویر یکی از مظاهر افراطیتر تغییر گسترده به راست در میان شهروندان یهودی اسرائیل است. این تغییر به ویژه در میان جوانان مشهود است و صرف نظر از اینکه چه کسی پس از انتخابات نزدیک، نخست وزیر شود، دولت بعدی کشور را شکل خواهد داد.
یک نظرسنجی اخیر برای کانال ۱۲ تلویزیون نشان داد که از آخرین انتخابات در سال ۲۰۲۲ تاکنون، بیش از ۵۰۰۰۰۰ اسرائیلی به سن رأی دادن رسیدهاند و سه چهارم رأیدهندگان یهودی که برای اولین بار رأی میدهند، خود را راست یا راست میانه میدانند (این نظرسنجی شهروندان فلسطینی اسرائیل را بررسی نکرده است). نسلی که برای نخستین بار پای صندوقهای رأی میرود، در دورانی به بلوغ رسید که پس از فروپاشی «روند اسلو»، چشمانداز دستیابی به راهحلی سیاسی برای مناقشه اسرائیل و فلسطین رو به رنگ باختن بود.
آنها در زمان حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ ـــ که به کشته شدن حدود ۱۲۰۰ نفر، عمدتاً غیرنظامیان، انجامید ـــ نوجوان بودند. در جریان این حملات، افراد مسلح ۲۵۱ گروگان (زنده) و همچنین پیکر برخی جانباختگان را به غزه منتقل کردند که منجر به بحرانی دو ساله بر سر گروگانها شد.
ارز اوزان، نایبرئیس گروه «دموکراتهای جوان»، میگوید: «بسیاری از مردم، بهویژه جوانان، بر این باورند که این مناقشه هیچگاه حل نخواهد شد و ما همواره درگیر جنگ خواهیم بود. نژادپرستی و نفرت بسیاری وجود دارد، اما بیش از هر چیز، ترس حاکم است.»
جوانان اسرائیلی راستگراتر هستند
دالیا شیندلین، تحلیلگر سیاسی و پژوهشگر افکار عمومی، میگوید برخلاف روندهای جهانی، جوانان اسرائیلی نسبت به نسلهای پیشین خود گرایشهای راستگرایانهتری دارند؛ از این رو، احتمال میرود در کنست (پارلمان) جدید، شمار نمایندگان راستگرا حتی بیشتر از دوره کنونی باشد.
جوامع یهودیان «اولترا-ارتدوکس» (مذهبیهای افراطی) و ملیگرایان مذهبی - که همواره مواضعی راستگرایانه دارند - بخش رو به رشدی از جمعیت یهودی اسرائیل را تشکیل میدهند؛ با این حال، آنها تنها حدود یکچهارم از کل رأیدهندگان را شامل میشوند. بنابراین، تغییرات جمعیتی بهتنهایی نمیتواند شکاف فزاینده میان نسلهای مختلف در خصوص مسائل سیاسی را توضیح دهد.
شیندلین میگوید: «تمام اسرائیلیها، و بهویژه جوانترها، در فضای سیاسیای زیستهاند که در آن نه تنها دولت راستگراست، بلکه گفتمان عمومی نیز بهشدت پوپولیستی (عوامگرایانه) و فوقملیگرایانه است. آنها جز این، چیزی نمیشناسند و در چنین فضایی پرورش یافتهاند.»

«در این فضا، هرآنچه به دموکراسی، ارزشهای جهانشمول یا حقوق بشر مربوط میشود، بهشدت کماهمیت جلوه داده شده است. اگر هم صحبتی از این مفاهیم به میان آید، نشانهای از ضعف تلقی میشود و چهبسا همتراز با خیانت دانسته شود. در این میان، سیاستمداران بسیار اندکی درباره صلح، امتیازدهی، مذاکره، حق تعیین سرنوشت فلسطینیان، یا حتی رفاه و آسایش آنان سخن میگویند.» اکثریت قاطع نظرسنجیهای اسرائیل نشان میدهد که ائتلاف فعلی بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر، با ارتدکسهای افراطی و راست افراطی، به مراتب پایینتر از حد نصاب ۶۱ کرسی مورد نیاز برای تشکیل دولت خواهد بود.
مخالفان از طریق ائتلاف با احزابی که نماینده شهروندان فلسطینی اسرائیل هستند و به عنوان احزاب عرب در داخل کشور شناخته میشوند، مسیر روشنی برای رسیدن به قدرت دارند. اما تغییر سیاسی به راست به این معنی است که اکثر احزاب تحت رهبری یهودیان چنین ائتلافی را رد کردهاند، اگرچه وعدههای مشابهی پس از انتخابات گذشته نقض شده است.
به ویژه در مورد فلسطین، اکثر آنها چالش کمی برای ادعای نتانیاهو مبنی بر اینکه امنیت تنها از طریق سلطه نظامی و الحاق سرزمین از غزه به سوریه و لبنان قابل دستیابی است، ایجاد میکنند.
هیچ حزبی از یک کشور فلسطینی حمایت نمیکند
توافقهای صلحی که مرزهای اسرائیل با اردن و مصر را تضمین کرد، که زمانی به عنوان تهدیدی وجودی کمتر از ایران امروز دیده نمیشد، در بحثهای سیاسی به عنوان یک مسیر جایگزین مطرح نمیشوند.
مبارزات انتخاباتی آنها بر مسائل دیگری تمرکز دارد، از وعدههای مقابله با فساد و پاسخگویی در قبال حملات ۷ اکتبر گرفته تا بهبود مدارس و جلوگیری از فرار ارتدکسهای افراطی از خدمت سربازی.
گادی آیزنکوت، مردی که رهبری میدان را برای جایگزینی نتانیاهو بر عهده دارد، رئیس سابق ارتش اسرائیل است که دکترین بدنام ضاحیه مبنی بر استفاده از «نیروی نامتناسب» برای ایجاد خسارت و ویرانی را تدوین کرده است.
نفتالی بنت، نخست وزیر سابق و رئیس سابق شورای شهرکنشینان است که از الحاق بخش عمدهای از کرانه باختری حمایت میکند. آویگدور لیبرمن میخواهد تشکیلات خودگردان فلسطین را منحل و آن را با یک کنفدراسیون اسرائیلی-اردنی جایگزین کند (هرچند ظاهراً او در مورد این طرح با اردنیها مشورت نکرده است).
روزنامه یدیعوت آحارانوت پس از جویا شدن مواضع همه احزاب در مورد آینده کرانه باختری اشغالی، گزارش داد که هیچ حزبی به رهبری یهودیان از یک کشور آینده فلسطینی حمایت نکرده و تنها دموکراتها با گسترش شهرکسازیها مخالفت کردهاند.
حزب یاشار آیزنکوت متعهد به تقویت و گسترش شهرکسازیها شده است که طبق قانون اسرائیل قانونی هستند. همه شهرکسازیها طبق قوانین بینالمللی غیرقانونی هستند.
دموکراتها، تنها خانه سیاسی باقیمانده برای چپهای صهیونیست اسرائیل، توسط گولان، ژنرال سابق و معاون رئیس ارتش اسرائیل، رهبری میشوند که شخصاً در حمله حماس در صبح ۷ اکتبر برای نجات غیرنظامیان به جوامع مرزی شتافت.
گولان راهحل دو دولت را رد میکند و در حال مبارزه بر اساس یک پلتفرم سیاسی است که در بیشتر اروپا کاملاً میانهرو خواهد بود. با این حال، تغییر سیاسی اسرائیل به راست چنان آشکار است که فعالان این حزب بارها مورد حمله فیزیکی و کلامی - به عنوان یک حاشیه رادیکال - قرار گرفتهاند.
چپ میانه عرصه را به راستافراطی واگذار کرده
هفته گذشته، اراذل و اوباش راستگرا به داوطلبان دموکرات که در بازار تاریخی ماهانه یهودا در اورشلیم غرفه داشتند، حمله کردند، به گروه لگد زدند، آنها را کتک زدند و به آنها تف انداختند و در حالی که پلیس ایستاده بود و تماشا میکرد، یک تلفن را دزدیدند.
اوزان از دموکراتهای جوان گفت: میزان سوءاستفاده، حزب را بر آن داشت تا فعالان را در اقدام مستقیم غیرخشونتآمیز آموزش دهد، “تا آنها بدانند چگونه در موقعیتی که میتوانند ایمن بمانند و تنشزدایی کنند، خود را مدیریت کنند.”

اوزان گفت که راست افراطی در سطح جهانی در حال ظهور است، اما سیاستهای اسرائیل که «بر محور درگیریهای مداوم میچرخند» جذابیت پیامهای قومگرایانه را افزایش میدهند. اوزان میگوید: «ما در ترس بزرگ میشویم و جنگ را در پیرامون خود میبینیم؛ و این مسئله به شکلگیری نوع خاصی از نگرش میانجامد. در ۲۰ سال گذشته، رهبران ما در جناح چپ میانه از صحبت کردن درباره مسائل امنیتی طفره رفتهاند.» او میافزاید که آنها این عرصه را به جناح راست واگذار کردهاند.
اکنون او و دیگر فعالان همفکرش میکوشند تا در سطح بدنه جامعه (سطح مردمی) به جبران این ناکامی بپردازند. از جمله اقدامات آنها، گفتگو با جوانان درباره توافقهای صلح با مصر و اردن است؛ توافقهایی که در زمان امضا محبوب نبودند، اما ثباتی پایدار به ارمغان آوردند.
او با اشاره به داشتن هزاران عضو جوانِ فعال — که تعدادشان بهمراتب بیشتر از اعضای جوانِ سایر احزاب است — میگوید که این روند اگرچه کند، اما مؤثر است.
عربها را بکشیم!
لیور شلاین، کمدینِ تبدیلشده به فعال اجتماعی، نیز تلاش میکند گفتگوهای مشابهی با گروههایی از جوانان اسرائیلی داشته باشد؛ گفتگوهایی درباره بیهودگیِ مرگبارِ پیگیریِ «پیروزی مطلق» در جنگهای بیپایان. او ویدیوهایی از برخی از تکاندهندهترین این گفتگوها منتشر میکند که در آنها نوجوانانی با چهرهای خندان، در برابر دوربین، خواستار کشتار جمعی یا اخراج فلسطینیان میشوند.
شلاین از یکی از این گروهها میپرسد: «عربهای زیادی اینجا زندگی میکنند. آنها همینجا به دنیا آمدهاند و شهروندانی مثل من و شما هستند. میخواهید با آنها چه کنید؟»
یکی از جوانان پاسخ میدهد: «بکشیمشان... یک چاقو به من بدهید تا تکتکشان را به قتل برسانم.»
بنگویر در استفاده از شبکههای اجتماعی بسیار ماهر است؛ جایی که انتشار محتوایی همچون یک ویدیوی اخیر — که با استفاده از هوش مصنوعی طرحهایی برای پاکسازی قومی ارائه میدهد — باعث شده او بیش از هر سیاستمدار اسرائیلی دیگری (بهجز نتانیاهو) بتواند با رأیدهندگان جوان ارتباط برقرار کند.
اما او در میان متحدان نخستوزیر، تنها فردِ افراطی نیست. بزالل اسموتریچ، وزیر دارایی، یک شهرکنشین با باورهای آخرالزمانی (مسیحایی) است که اخیراً خواستار «محو کردن غزه» شده و سوگند خورده است که دولتِ احتمالیِ آیندهی فلسطین را «به خاک بسپارد».
برای این انتخابات، اسموتریچ با موشه فیگلین متحد شده است؛ چهرهای بنیادگرا که مدتهاست خواستار اخراج دستهجمعی فلسطینیان و ساختِ یک معبد یهودی (مربوط به دوران کتاب مقدس) در محل کنونی مجموعه مسجدالاقصی است. ظهور راست افراطی و بنیادگرایی مذهبی، همراه با حمله نتانیاهو به نهادهایی که از دموکراسی نسبی اسرائیل محافظت میکنند (فلسطینیهایی که تحت حکومت نظامی اسرائیل در کرانه باختری اشغالی زندگی میکنند، از حقوق شهروندی برخوردار نیستند)، به این معنی است که بسیاری از اسرائیلیهای میانهرو و چپگرا این رأی را حیاتی میدانند.
دیوید هارل، رئیس آکادمی علوم و علوم انسانی اسرائیل، میگوید مسیر فعلی کشور به سمت آیندهای تاریک به عنوان یک کشور فاسد، فقیر و منفور، تحت سلطه بنیادگرایان مسیحایی که “اشغال خشونتآمیز و بیرحمانه” را حفظ میکنند، منتهی میشود.
او در یک تجمع در شهر شمالی حیفا گفت: “ما در حال حاضر در “زمان توقف” هستیم. اگر این زمان را از دست بدهیم، فرصت دومی وجود نخواهد داشت. کشوری که ما آنقدر عزیزش داریم، آخرین نفسهایش را خواهد کشید. ساده و واضح!”
“به همین دلیل است که امروز به اینجا آمدهام تا درخواست کنم و التماس کنم. و در صورت لزوم، زانو میزنم و التماس میکنم. لطفا، لطفا، لطفا! فقط بیرون بروید و رأی دهید!”
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۲۶
فرانسه امروز با بحرانی روبهروست که نمیتوان آن را صرفاً به اعتراضهای خیابانی، ضعف دولت یا مشکلات اقتصادی نسبت داد. آنچه در این کشور جریان دارد، حاصل تلاقی چند بحران است: بنبست سیاسی، بدهی فزاینده دولت، کاهش اعتماد عمومی، فرسایش خدمات عمومی و شکاف عمیق میان جامعه و نخبگان سیاسی.
تحولات روزهای اخیر این وضعیت را وارد مرحلهای تازه کرده است. اعتراضهایی که ابتدا با مطالبات دانشآموزان درباره کمبود امکانات آموزشی و وضعیت مدارس آغاز شد، به جنبشی گستردهتر علیه افزایش هزینههای زندگی، نابرابری و کاهش مخارج عمومی تبدیل شد. روز شنبه، ۱۷ اکتبر، صدها هزار نفر در شهرهای مختلف فرانسه به خیابانها آمدند. در حاشیه این تظاهرات، گروههایی دست به غارت فروشگاهها، آتشزدن ساختمانها و درگیری با پلیس زدند. خبرگزاری رویترز گزارش داده است که در جریان ناآرامیها یک معترض جان باخت، صدها مأمور پلیس زخمی شدند و شمار بازداشتشدگان تا روز یکشنبه به حدود ۱۸۰۰ نفر رسید.
اما خشونتهای خیابانی، با وجود اهمیت و پیامدهای جدیشان، تنها بخشی از ماجرا هستند. پرسش اساسی این است که چرا فرانسه، با اقتصاد بزرگ، نهادهای دیرپای جمهوری، نظام گسترده تأمین اجتماعی و جایگاه محوری در اتحادیه اروپا، به چنین وضعیتی رسیده است؟
پاسخ را باید در پیوند میان بحران حکمرانی، محدودیتهای مالی دولت و نارضایتی انباشتهشده در جامعه جستوجو کرد.
۱. بحران سیاسی؛ دولتی که اختیار دارد، اما پشتوانه کافی ندارد
یکی از مهمترین ویژگیهای بحران کنونی فرانسه، فاصله میان اختیارات رسمی دولت و توانایی واقعی آن برای تصمیمگیری و اجرای سیاستهاست.
نظام سیاسی فرانسه در جمهوری پنجم، بهویژه از نظر اختیارات رئیسجمهور، ساختاری نسبتاً قدرتمند دارد. این نظام برای جلوگیری از بیثباتی دولتها و ایجاد امکان تصمیمگیری مؤثر طراحی شده است. اما تجربه سالهای اخیر نشان داده که تمرکز اختیارات در رأس حکومت، هنگامی که به پراکندگی نیروهای سیاسی و کاهش اعتماد عمومی برخورد میکند، لزوماً به معنای توانایی بیشتر برای اداره کشور نیست.
امانوئل مکرون در سالهای گذشته کوشیده است فرانسه را از طریق اصلاحات اقتصادی، تغییر نظام بازنشستگی و بازسازی ساختارهای دولتی اداره کند. با این حال، او بهتدریج با مخالفت گسترده بخشهایی از جامعه و دشوارتر شدن مناسبات پارلمانی مواجه شده است.
اکنون دولت سباستین لوکورنو برای پیشبرد بودجه سال ۲۰۲۷ با مجلسی روبهروست که در آن هیچ جریان سیاسی از اکثریت روشن و باثبات برخوردار نیست. در چنین شرایطی، تصویب اصلاحات مالی مستلزم توافقهایی دشوار میان احزابی است که درباره مالیات، بازنشستگی، هزینههای عمومی و اولویتهای اقتصادی اختلافات جدی دارند.
مشکل فقط این نیست که دولت برای تصویب برنامههای خود با مخالفت روبهروست؛ مسئله این است که هر تصمیم اقتصادی مهم میتواند بحران سیاسی تازهای ایجاد کند، درحالیکه عقبنشینی از تصمیمها نیز اعتبار دولت را تضعیف میکند.
این وضعیت یک تناقض اساسی به وجود آورده است: دولت برای مهار بحران مالی به اصلاحات نیاز دارد، اما برای اجرای اصلاحات به اعتماد عمومی و پشتیبانی سیاسی احتیاج دارد؛ همان عواملی که در سالهای اخیر تضعیف شدهاند.
انتخابات ریاستجمهوری و پایان دوره مکرون
انتخابات ریاستجمهوری سال ۲۰۲۷ نیز بر این مشکلات سایه انداخته است. با نزدیک شدن به پایان دوره ریاستجمهوری مکرون، احزاب و رهبران سیاسی انگیزه بیشتری دارند که مواضع خود را برای رقابت انتخاباتی تثبیت کنند. در چنین فضایی، مصالحه بر سر اصلاحات دشوارتر میشود؛ زیرا هر حزب ممکن است هزینه سیاسی توافق با دولت را بیش از فایده آن بداند.
از این منظر، بحران فرانسه فقط بحران یک رئیسجمهور یا یک کابینه نیست؛ بحران سازوکار سیاسیای است که در شرایط چندپارگی جامعه و پارلمان، برای ایجاد توافقهای پایدار با دشواری روبهرو شده است.
۲. بحران بدهی؛ دولتی که دیگر نمیتواند همه وعدههای گذشته را تأمین کند
اگر بحران سیاسی موتور تشدید تنشهاست، بحران مالی یکی از مهمترین محدودیتهایی است که دست دولت فرانسه را بسته است.
تصویر مالی فرانسه در سال ۲۰۲۶:
🔹نسبت بدهی عمومی به تولید ناخالص داخلی در پایان سهماهه دوم: ۱۱۹ درصد
🔹حجم بدهی عمومی فرانسه: ۳.۶ تریلیون یورو
🔹کسری بودجه پیشبینیشده برای سال ۲۰۲۶: ۵/۴ درصد
🔹میزان صرفهجویی و درآمد اضافی موردنظر در بودجه ۲۰۲۷: ۵۴ میلیارد یورو
(منابع: مؤسسه ملی آمار فرانسه (INSEE) و گزارشهای بودجهای دولت فرانسه)
بدهی عمومی فرانسه در پایان ژوئن ۲۰۲۶ به حدود ۳۵۹۶ میلیارد یورو، معادل ۱۱۹ درصد تولید ناخالص داخلی، رسید. این نسبت در پایان سال ۲۰۱۹ کمتر از ۱۰۰ درصد بود. دولت انتظار دارد بدهی در سال ۲۰۲۷ نیز افزایش یابد.
البته بالا بودن بدهی بهخودیخود به معنای ورشکستگی یک کشور نیست. فرانسه اقتصادی بزرگ، نظام مالیاتی گسترده و دسترسی به بازارهای مالی دارد. مسئله زمانی جدی میشود که دولت نتواند کسری بودجه را مهار کند و سرمایهگذاران نیز به توانایی سیاسی و اقتصادی آن برای کنترل بدهی تردید پیدا کنند.
در چنین شرایطی، دولت باید برای استقراض هزینه بیشتری بپردازد. این هزینهها خود به افزایش کسری بودجه کمک میکنند و منابع کمتری برای آموزش، سلامت، حملونقل و دیگر خدمات عمومی باقی میگذارند.

گزارش ششم اکتبر یورونیوز نشان میدهد که بازده اوراق قرضه دهساله فرانسه به حدود ۵ درصد رسیده بود؛ سطحی که از سال ۲۰۰۲ سابقه نداشت. فاصله نرخ استقراض فرانسه و آلمان نیز افزایش یافته بود؛ نشانهای از اینکه بازارها ریسک مالی و سیاسی فرانسه را جدیتر ارزیابی میکنند.
چرا دولت به کاهش هزینهها روی آورده است؟
دولت لوکورنو برای بودجه سال ۲۰۲۷ برنامهای در حدود ۵۴ میلیارد یورو صرفهجویی و افزایش درآمد ارائه کرده است. هدف آن است که کسری بودجه از حدود ۵.۴ درصد تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۲۶ به ۵ درصد در سال آینده کاهش یابد. اما تحقق این هدف به تصویب بودجه در پارلمانی وابسته است که دولت در آن اکثریت مطمئنی ندارد.
این برنامه دولت را با یک دوراهی دشوار روبهرو کرده است:
◽اگر مخارج را کاهش دهد، ممکن است کیفیت خدمات عمومی افت کند و نارضایتی اجتماعی افزایش یابد.
◽اگر از کاهش مخارج عقبنشینی کند، کسری بودجه و هزینه تأمین مالی بدهی میتواند بیشتر شود.
◽اگر مالیاتها را افزایش دهد، ممکن است فشار بیشتری بر خانوارها و بنگاهها وارد شود و رشد اقتصادی آسیب ببیند.
بنابراین، مشکل فرانسه فقط بدهی انباشته نیست؛ مشکل این است که دولت برای حل آن باید تصمیمهایی بگیرد که هزینههای اجتماعی و سیاسی قابلتوجهی دارند.
۳. تناقض دولت رفاه؛ چرا مردم احساس میکنند خدمات عمومی در حال فروپاشی است؟
یکی از ویژگیهای مهم فرانسه، نقش گسترده دولت در تأمین اجتماعی است. نظام بازنشستگی، خدمات درمانی، آموزش عمومی، حمایتهای خانوادگی و کمکهای اجتماعی طی دههها بخش مهمی از توافق اجتماعی میان شهروندان و حکومت را تشکیل دادهاند.
این نظام به شهروندان اطمینان میداد که دولت، صرفنظر از درآمد و موقعیت اجتماعی افراد، مسئولیت مهمی در تأمین امنیت اقتصادی و اجتماعی آنان بر عهده دارد.
اما امروز همین الگو با پرسشی اساسی روبهروست: آیا دولت میتواند سطح تعهدات گذشته را حفظ کند، درحالیکه هزینههای آن افزایش یافته و منابع مالی و ظرفیت اجراییاش محدودتر شده است؟
مدارس؛ نمونهای از بحران گستردهتر
اعتراضهای اخیر از مشکلات مدارس آغاز شد. کمبود معلم، غیبت طولانیمدت برخی کارکنان، فرسودگی امکانات و نابرابری میان مناطق برخوردار و محروم از جمله مسائلی هستند که دانشآموزان و خانوادهها مطرح کردهاند.
بر اساس گزارش رویترز در ۹ اکتبر، در آن مقطع ۱۴۱ مدرسه در سراسر فرانسه همچنان تعطیل بود و اعتراضهای دانشآموزی بهتدریج حمایت گروههای دانشگاهی را نیز جلب میکرد.
موضوع فقط کیفیت آموزش نیست. مدارس دولتی یکی از مهمترین ابزارهای جمهوری فرانسه برای ایجاد فرصتهای برابر و ادغام اجتماعی به شمار میروند. هنگامی که خانوادهها احساس میکنند محل زندگی و درآمدشان بر کیفیت آموزش فرزندانشان تأثیر تعیینکننده دارد، اعتماد به وعده برابری فرصتها نیز تضعیف میشود.
از سوی دیگر، گزارشی دولتی که رویترز در ۱۳ اکتبر منتشر کرد، نشان داد که ۳۲ درصد بودجه وزارت آموزش ملی فرانسه، معادل ۲۸.۵ میلیارد یورو، صرف تأمین بازنشستگی کارکنان دولت میشود. این رقم به معنای آن نیست که تمام این هزینهها قابل حذفاند؛ بلکه نشان میدهد بخش بزرگی از منابع وزارتخانه پیشاپیش به تعهدات گذشته اختصاص یافته است و برای پاسخگویی به نیازهای جاری، انعطاف مالی محدودتری باقی میماند.
در اینجا با یکی از تناقضهای اصلی دولت رفاه مواجهیم: تعهداتی که در گذشته برای ایجاد امنیت اجتماعی شکل گرفتهاند، اکنون میتوانند منابع لازم برای حفظ کیفیت همان خدمات را محدود کنند.
بحران بازنشستگی و تغییرات جمعیتی
افزایش هزینههای بازنشستگی نیز بخشی از همین مسئله است. با افزایش شمار بازنشستگان نسبت به شاغلان، تأمین مالی نظامهای بازنشستگی دشوارتر میشود. این مسئله بهویژه در بخش عمومی اهمیت دارد؛ زیرا هزینههای بازنشستگی کارکنان دولت مستقیماً بر بودجه وزارتخانهها تأثیر میگذارد.

اما اصلاح نظام بازنشستگی صرفاً یک مسئله حسابداری نیست. سن بازنشستگی، میزان مستمری و شرایط برخورداری از مزایا مستقیماً بر زندگی میلیونها نفر اثر میگذارند. ازاینرو، هر اصلاحی در این زمینه با پرسشهایی درباره عدالت اجتماعی، توزیع هزینهها میان نسلها و سهم گروههای مختلف از منابع عمومی همراه است.
به همین دلیل، دولت نمیتواند تنها با استناد به ضرورت کاهش کسری بودجه انتظار داشته باشد که جامعه بدون مقاومت از اصلاحات استقبال کند. برای موفقیت، باید روشن کند که هزینهها چگونه تقسیم میشوند و چه تضمینی وجود دارد که کاهش مخارج به تضعیف بیشتر خدمات عمومی منجر نشود.
۴. چرا نارضایتی اقتصادی به بحران اعتماد تبدیل شده است؟
مشکلات اقتصادی زمانی خطرناکتر میشوند که مردم احساس کنند ساختار سیاسی نهتنها قادر به حل آنها نیست، بلکه نگرانیهای آنان را نیز بهدرستی درک نمیکند.
در فرانسه، نارضایتی از هزینههای زندگی با نگرانی درباره آینده شغلی، کیفیت آموزش، دسترسی به خدمات درمانی و احساس نابرابری میان گروههای اجتماعی درهم آمیخته است.
باید میان دو مسئله تفاوت گذاشت: نخست، میزان واقعی فشار اقتصادی بر خانوارها؛ دوم، برداشت شهروندان از نحوه توزیع این فشار و مسئولیت حکومت در قبال آن.
حتی اگر برخی شاخصهای کلان اقتصادی بهبود پیدا کنند، این امر لزوماً به معنای بهبود تجربه روزمره مردم نیست. خانوادهای که با افزایش هزینه مسکن و خوراک مواجه است، کارمندی که کیفیت خدمات محل زندگیاش را رو به افول میبیند یا دانشآموزی که احساس میکند فرصتهای آیندهاش محدود شده، وضعیت را از زاویهای متفاوت با آمارهای کلان ارزیابی میکند.
صندوق بینالمللی پول در ارزیابی ژوئیه ۲۰۲۶ خود، رشد اقتصادی فرانسه در سال جاری را حدود ۰.۶ درصد پیشبینی کرده بود. این پیشبینی، در کنار کسری بودجه بالا و افزایش بدهی، نشاندهنده محدودیت فضای اقتصادی دولت برای پاسخگویی سریع به مطالبات اجتماعی است.
در چنین فضایی، هر تصمیم برای کاهش هزینهها ممکن است بهعنوان نشانهای از بیتوجهی حکومت تعبیر شود؛ حتی اگر دولت آن را از نظر مالی ضروری بداند.
بحران اعتماد هنگامی شکل میگیرد که فاصله میان وعدههای حکومت و تجربه روزمره شهروندان بهتدریج افزایش یابد. در این وضعیت، توضیحات فنی درباره ضرورت اصلاحات مالی بهتنهایی برای جلب حمایت عمومی کافی نیست.
۵. از جلیقهزردها تا اعتراضهای امروز؛ آیا فرانسه با موج تازهای از نافرمانی اجتماعی روبهروست؟
برای درک اعتراضهای کنونی باید به تجربه جنبش جلیقهزردها در سال ۲۰۱۸ و اعتراضهای گسترده سال ۲۰۲۳ علیه اصلاح نظام بازنشستگی بازگشت.
جنبش جلیقهزردها با اعتراض به افزایش هزینه سوخت آغاز شد، اما بهسرعت به بیان نارضایتی گستردهتری درباره مالیاتها، قدرت خرید، نابرابری و فاصله میان شهروندان و نخبگان سیاسی تبدیل شد.
اعتراضهای سال ۲۰۲۳ نیز نشان داد که اصلاحات مورد حمایت دولت، حتی اگر از نظر اقتصادی یا جمعیتی ضروری تلقی شوند، بدون توافق اجتماعی میتوانند به بحران سیاسی گستردهای منجر شوند.
اکنون نیز نشانههایی از پیوند میان گروههای مختلف دیده میشود. اعتراضهای دانشآموزی، نارضایتی اتحادیههای کارگری و حضور بخشی از هواداران جنبش جلیقهزردها در تظاهرات ۱۷ اکتبر، بیانگر آن است که مطالبات جداگانه در حال نزدیک شدن به یکدیگرند. رویترز گزارش داده است که شمار شرکتکنندگان در این تظاهرات، بنا بر برآورد وزارت کشور، حدود ۵۵۰ هزار نفر بود؛ درحالیکه اتحادیه سژت شمار آنان را حدود ۸۰۰ هزار نفر اعلام کرد.

بااینحال، نباید همه شرکتکنندگان در اعتراضها را دارای انگیزه یا هدف سیاسی یکسان دانست. بخشی از معترضان بهدنبال بهبود شرایط مدارس و خدمات عمومی هستند؛ برخی بر قدرت خرید و دستمزدها تمرکز دارند و گروههایی نیز با رویکردی رادیکالتر خواهان تغییرات سیاسی و اقتصادی گستردهاند.
همچنین خشونتهای رخداده در حاشیه تظاهرات را نباید به تمام معترضان نسبت داد. گزارشها از حضور شمار زیادی از تظاهرکنندگان مسالمتجو در کنار گروههایی حکایت دارند که دست به غارت، تخریب و حمله به پلیس زدهاند. تفکیک این گروهها برای درک درست بحران ضروری است.
با این همه، گسترش اعتراضها یک پیام روشن دارد: نارضایتی دیگر به یک سیاست یا یک گروه اجتماعی محدود نیست. مسئله به چگونگی اداره کشور و توزیع هزینههای بحران اقتصادی مربوط میشود.
۶. چرا راست افراطی و چپ رادیکال از این وضعیت بهره میبرند؟
یکی از پیامدهای چندپارگی سیاسی فرانسه، تضعیف احزاب میانه و دشوارتر شدن ایجاد ائتلافهای پایدار است.
در یک سوی طیف، راست افراطی با تأکید بر مهاجرت، امنیت، هویت ملی و انتقاد از نخبگان سیاسی میکوشد نارضایتی از وضع موجود را به مطالبه تغییر سیاسی تبدیل کند. در سوی دیگر، چپ رادیکال بر نابرابری، قدرت خرید، حقوق کارگران، حفظ خدمات عمومی و مخالفت با سیاستهای ریاضتی تمرکز دارد.
این دو جریان از نظر ایدئولوژیک و برنامههای سیاسی تفاوتهای جدی دارند. بااینحال، هر دو میتوانند از کاهش اعتماد به احزاب سنتی و نارضایتی از عملکرد دولتهای میانهرو بهره ببرند.
بحران کنونی نیز برای آنها فرصتی فراهم میکند تا استدلال کنند که الگوی موجود قادر به پاسخگویی به نیازهای جامعه نیست. در مقابل، احزاب میانه باید هم از برنامه مالی خود دفاع کنند و هم نشان دهند که قادرند از خدمات عمومی و سطح زندگی شهروندان محافظت کنند.
اما نباید افزایش نارضایتی را بهطور خودکار معادل افزایش حمایت از یک جریان خاص دانست. اعتراض خیابانی، رأی انتخاباتی و ترجیحات سیاسی پایدار یکسان نیستند. نتیجه سیاسی این تحولات به نحوه پاسخگویی دولت، رفتار احزاب و شرایط اقتصادی ماههای آینده بستگی خواهد داشت.
نکته مهمتر این است که بحران اقتصادی میتواند به تغییر توازن سیاسی منجر شود، بیآنکه بهخودیخود راهحل روشنی برای مشکلات مالی و اجتماعی کشور ارائه کند.
۷. چرا این بحران برای کل اروپا اهمیت دارد؟
فرانسه صرفاً یکی از کشورهای عضو اتحادیه اروپا نیست. این کشور در کنار آلمان یکی از ارکان اصلی همکاری سیاسی و اقتصادی اروپا به شمار میرود و در حوزههای دفاعی، سیاست خارجی، بودجه اتحادیه و آینده یورو نقشی محوری دارد.
اگر دولت فرانسه نتواند بدهی خود را در مسیری قابلاعتماد قرار دهد، پیامدها به مرزهای این کشور محدود نخواهد ماند.
افزایش هزینه استقراض فرانسه میتواند بر بازار اوراق قرضه اروپا تأثیر بگذارد و اختلافات درباره سیاستهای مالی اتحادیه اروپا را تشدید کند. از سوی دیگر، دولتی که برای تصویب بودجه در داخل کشور با مشکل مواجه است، ممکن است در مذاکرات اروپایی نیز انعطاف و ظرفیت سیاسی کمتری داشته باشد.

تفاوت مهم فرانسه با برخی اقتصادهای کوچکتر اروپا در این است که مسئله این کشور تنها اندازه بدهی نیست؛ ترکیب بدهی بالا، رشد اقتصادی محدود و بنبست سیاسی، ارزیابی سرمایهگذاران از توانایی دولت برای اجرای اصلاحات را دشوارتر میکند. افزایش فاصله هزینه استقراض فرانسه و آلمان نیز بازتابی از همین نگرانی است.
از منظر راهبردی، تضعیف توان تصمیمگیری فرانسه میتواند بر همکاریهای دفاعی اروپا، سیاستهای صنعتی مشترک و تلاش اتحادیه برای ایفای نقشی مستقلتر در نظام بینالمللی نیز اثر بگذارد.
بااینحال، باید از یک نتیجهگیری شتابزده پرهیز کرد: بحران کنونی به معنای فروپاشی قریبالوقوع اقتصاد فرانسه یا اتحادیه اروپا نیست. فرانسه همچنان از ظرفیتهای اقتصادی، نهادی و انسانی گستردهای برخوردار است. مسئله این است که استفاده مؤثر از این ظرفیتها به تصمیمهای سیاسی دشوار و توافقهای اجتماعی پایدار نیاز دارد.
۸. آیا فرانسه در آستانه یک بحران حکومتی عمیقتر است؟
پاسخ به این پرسش به چگونگی تعامل سه بحران بستگی دارد: بحران مالی، بحران مشروعیت سیاسی و بحران نظم اجتماعی.
اگر دولت بتواند بودجهای قابلاجرا تصویب کند، درباره اصلاحات مالی توضیحی روشن و قابلقبول ارائه دهد و همزمان برای مشکلات ملموس خدمات عمومی راهحلهایی در نظر بگیرد، امکان مهار تنشها وجود خواهد داشت.
اما اگر کاهش هزینهها بدون اقناع عمومی پیش برود، اعتراضها ادامه یابند و پارلمان نیز نتواند به توافقی پایدار برسد، احتمال طولانی شدن بیثباتی افزایش مییابد.
در این میان، نحوه برخورد پلیس و دولت با اعتراضها نیز اهمیت دارد. حمله به مأموران، تخریب اموال عمومی و غارت فروشگاهها مسائلی جدیاند که حکومت وظیفه دارد با آنها در چارچوب قانون برخورد کند. در عین حال، گزارشهای مربوط به مجروح شدن معترضان و انتقادها از شیوه استفاده از تجهیزات ضدشورش، ضرورت بررسی مستقل عملکرد پلیس را برجسته کردهاند.

اگر حکومت اعتراضهای مسالمتآمیز را از خشونت و تخریب تفکیک نکند، ممکن است بخشی از شهروندان احساس کنند که مطالباتشان شنیده نمیشود. در مقابل، اگر در برابر خشونت سازمانیافته یا تخریب اموال عمومی واکنش مؤثری نشان ندهد، اعتماد عمومی به توانایی دولت برای حفظ نظم کاهش خواهد یافت.
بنابراین، چالش اصلی فقط برقراری نظم در خیابانها نیست؛ بازسازی اعتماد به نهادهایی است که باید هم امنیت شهروندان را تأمین کنند و هم امکان بیان مسالمتآمیز نارضایتی را حفظ کنند.
۹. فرانسه چرا به این روز افتاده است؟
جمعبندی تحلیلی
بحران کنونی را میتوان حاصل انباشت چند مسئله دانست که در سالهای اخیر به یکدیگر گره خوردهاند.
نخست، بحران مالی است. دولت برای تأمین هزینههای گذشته و تعهدات اجتماعی خود به منابع گستردهای نیاز دارد، اما بدهی بالا و کسری بودجه مداوم فضای مانور آن را محدود کردهاند.
دوم، بحران سیاسی است. پراکندگی احزاب و نبود اکثریت باثبات در پارلمان، دستیابی به توافق بر سر اصلاحات دشوار را پیچیدهتر کرده است.
سوم، بحران اجتماعی است. بخشی از شهروندان احساس میکنند کیفیت خدمات عمومی و فرصتهای اقتصادی با انتظارات و نیازهایشان فاصله گرفته است.
چهارم، بحران اعتماد است. هنگامی که دولتها نمیتوانند نتایج ملموسی ارائه دهند یا هزینه اصلاحات را به شکلی قابلقبول توزیع کنند، توضیحات اقتصادی آنها نیز بهتدریج قدرت اقناع خود را از دست میدهد.
پنجم، بحران نمایندگی سیاسی است. احزاب سنتی برای ایجاد توافقی که هم از نظر مالی پایدار و هم از نظر اجتماعی پذیرفتنی باشد، با دشواری روبهرو هستند. این وضعیت فضای بیشتری برای نیروهایی ایجاد میکند که خواهان تغییرات بنیادیاند، اما برنامههای آنان لزوماً به معنای حل مشکلات ساختاری کشور نیست.
در کنار این عوامل، نباید نقش شرایط جمعیتی، رشد اقتصادی محدود، افزایش هزینههای تأمین مالی بدهی و فشارهای جدید بر خدمات عمومی را نادیده گرفت.
مسئله اصلی؛ پایان یک الگوی حکمرانی است یا بحران موقت؟
شاید مهمترین پرسش این باشد که آیا فرانسه فقط دورهای دشوار را میگذراند یا با بحرانی عمیقتر در الگوی حکمرانی خود مواجه شده است.
برای پاسخ باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت. فرانسه همچنان از نهادهای تثبیتشده، اقتصادی بزرگ، نظام اداری گسترده و جامعهای برخوردار از ظرفیت بالای سازمانیابی برخوردار است. این عوامل امکان اصلاح و بازیابی را فراهم میکنند.
اما حفظ این ظرفیتها به معنای آن نیست که ساختار سیاسی کنونی بدون تغییر میتواند مشکلات را حل کند. اگر دولت نتواند میان انضباط مالی، حفظ خدمات عمومی و توزیع عادلانه هزینهها تعادل برقرار کند، بحران اعتماد ممکن است ادامه یابد و حتی عمیقتر شود.
از این منظر، فرانسه بیش از آنکه با فقدان منابع یا تواناییهای ملی روبهرو باشد، با مسئله دشوار تبدیل ظرفیتهای موجود به تصمیمهای مؤثر و مورد قبول جامعه مواجه است.
دولتی که از نظر مالی ناچار به کاهش هزینههاست، از نظر اجتماعی به حمایت عمومی نیاز دارد و از نظر سیاسی نیز اکثریت مطمئنی در اختیار ندارد، برای خروج از بحران باید همزمان در سه جبهه پیش برود. موفقیت در یکی از این حوزهها، بدون پیشرفت در دو حوزه دیگر، احتمالاً کافی نخواهد بود.
نتیجهگیری
آنچه امروز در فرانسه میگذرد، هشدار درباره دشواری اداره یک جامعه پیشرفته در شرایط محدودیت مالی و چندپارگی سیاسی است. مدل دولت رفاه فرانسه هنوز از بین نرفته است، اما تأمین مالی و حفظ کیفیت آن با فشارهای فزایندهای روبهروست. نظام سیاسی نیز همچنان کار میکند، اما برای تولید توافقهای پایدار با دشواری مواجه شده است.
اعتراضهای اخیر را نمیتوان صرفاً به فعالیت گروههای افراطی یا نارضایتی از یک تصمیم دولتی تقلیل داد. خشونت و تخریب نیازمند بررسی و پاسخ قانونیاند، اما وجود آنها نباید مطالبات اجتماعی گستردهتری را که زمینه اعتراضها را فراهم کردهاند، از نظر دور کند.
در نهایت، مسئله فرانسه این است که چگونه میتوان دولتی از نظر مالی پایدار، از نظر سیاسی کارآمد و از نظر اجتماعی قابلاعتماد داشت. کاهش بدهی بدون حفظ خدمات عمومی، اصلاحات بدون اقناع جامعه و برقراری نظم بدون ترمیم اعتماد، هرکدام میتوانند بخشی از مشکل را حل کنند، اما بهتنهایی برای خروج از بحران کافی نیستند.
سرنوشت این بحران تا حد زیادی به توانایی نیروهای سیاسی فرانسه برای ایجاد توافقی تازه درباره هزینههای دولت، مسئولیت نسلها، کیفیت خدمات عمومی و حدود اصلاحات اقتصادی بستگی خواهد داشت. این توافق نه فقط برای آینده فرانسه، بلکه برای توانایی اروپا در حفظ ثبات اقتصادی و سیاسی خود نیز اهمیت دارد.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
![]() |
برای برادرم و سگش؛ و آن درد مشترک!
دیروز برادرم سگش را به دست جراح سپرد تا اختهاش کند. تصمیمی از سر محبت و مصلحت، برای پیشگیری از گرفتاریها و دردهای آینده. اما تصمیمی دردناک. سگ نمیدانست چرا باید چنین عملی را تحمل کند. برادرم میدانست و همین دانستن، رنجش را کمتر نمیکرد. یکی تنش را به جراح سپرده بود و دیگری با اندوه و نگرانی، سهم خود را از آن درد بر دوش میکشید.
این یکی از شگفتیهای زندگی جانوران است. درد در مرز پوست پایان نمییابد. از یک موجود به موجود دیگر راه پیدا میکند. سگی درد میکشد و انسانی از درد او رنج میبرد. میان آن دو نه زبان مشترکی وجود دارد، نه درک یکسانی از جهان. اما رشتهای از عاطفه آنها را به هم پیوند داده است.
به گمان من، ما قدر درد را نمیدانیم.
درد را دشمن زندگی میشماریم؛ چیزی که باید هرچه زودتر از آن رهایی یافت. حق هم داریم. هیچ موجودی سزاوار رنج بیهوده نیست. اما درد تنها یک مصیبت نیست. دریافت درد، یکی از گرانبهاترین ویژگیهای زندگی جانوری است. درد به ما هشدار میدهد، ما را از خطر میرهاند، خاطره میسازد، ترس و امید میآفریند. از همه مهمتر، راهی به جهان عاطفی دیگران میگشاید.
بسیار دربارهٔ هوش مصنوعی، «هوشواره»، سخن میگوییم. هوشواره میتواند با ما گفتگو کند، اندوه را در چهره و صدایمان بشناسد، شعر عاشقانه بسراید و مرثیهای بنویسد که اشکمان را درآورد. میتواند زیبایی را توصیف کند، زشتی را تشخیص دهد و دربارهٔ عشق و نفرت از بسیاری از ما فصیحتر سخن بگوید.
اما میان شناختن درد و درد کشیدن فاصلهای عظیم است.
هوشواره میتواند شکست بخورد، بیآنکه از شکست خود رنج ببرد. میتواند دربارهٔ مرگ سخن بگوید، بیآنکه از مردن بترسد. میتواند شعری در سوگ کودکی بنویسد، بیآنکه اندوهی در وجودش برانگیخته شود. دستکم امروز نشانهای نداریم که چنین تجربههایی در جهان درونی هوشواره رخ میدهند.
کلاغ و موش و سگ، با همهٔ ناتوانیشان در برابر قدرت محاسبهٔ هوشواره، از موهبتی برخوردارند که هنوز نمیتوانیم به ساختههای خود نسبت دهیم: تجربهٔ خوشایندی و ناخوشایندی، دلبستگی و رنج.
البته انسان در آستانهٔ دستاوردهای تازهای ایستاده است. پژوهشگران از سلولهای زنده و بافتهای عصبی در پردازش اطلاعات استفاده میکنند. چهبسا روزی جانوری مصنوعی به جهان جانوران افزوده شود؛ موجودی که نهفقط درد را بشناسد، بلکه خود درد بکشد. آن روز انسان تنها موجودی هوشمند نساخته است؛ موجودی ساخته است که میتواند رنج ببرد و در نتیجه، مسئولیتی تازه بر دوش آفرینندهٔ خود گذاشته است.
اما آنچه مرا بیش از آیندهٔ هوشواره به اندیشه وامیدارد، سرگذشت دیرینهٔ درد در جهان جانوران است.
درد در آغاز تجربهای فردی است. زخمی بر تن یک موجود، گرسنگی او، ترس او. اما زندگی جمعی به این تجربهٔ فردی معنای تازهای بخشیده است. نالهٔ تولهای مادرش را به حرکت درمیآورد. ترس یک جانور به همنوعانش سرایت میکند. و رنج ها در آینه توامان جانها به تکرار می رسند.
در همین گذر، یکی از بزرگترین دستاوردهای تکامل عاطفی نهفته است. موجود زنده دیگر تنها از درد خود نمیگریزد؛ درد دیگری نیز برایش اهمیت پیدا میکند. از اینجا راه به مراقبت، دلبستگی، شفقت و زندگی اجتماعی باز میشود.
پیش از آنکه انسان دربارهٔ اخلاق کتاب بنویسد، جانوران از فرزندان خود مراقبت میکردند. پیش از آنکه قانون فرمان دهد «دیگران را نیازار»، رنج دیگری میتوانست موجودی را از بیاعتنایی بیرون آورد.
انسان این میراث عاطفی را با خود به جهان زبان و اندیشه آورد. حافظه و تخیل به درد ابعاد تازهای بخشیدند. دیگر تنها از زخم تن رنج نبردیم؛ از خاطره، تنهایی، حسرت، فقدان و حتی از تصور مصیبتی که هنوز رخ نداده است نیز رنج بردیم. توانستیم اندوه دیگری را که فرسنگها دورتر زندگی میکند، یا قرنها پیش مرده است، در وجود خود احساس کنیم.
و آنگاه درد زبان پیدا کرد.
فریاد به سخن بدل شد، ناله به آواز، گریه به مرثیه. انسان آموخت آنچه را که در خلوت جانش میگذرد به دیگری برساند. از رنج خود قصه بسازد، از فقدان محبوب شعر بسراید و از سرگذشت آدمیان نمایش بیآفریند.
هنر تنها زادهٔ درد نیست. شادی و عشق و شگفتی نیز در آن جاریاند. اما هنر بدون توانایی عاطفی انسان، بدون آن لرزشی که زیبایی یا مصیبت در وجودمان برمیانگیزد، معنایی نخواهد داشت؟
وقتی شعری از قرنها پیش ما را به گریه درمیآورد، اتفاقی شگفت رخ داده است. انسانی که مدتهاست مرده، هنوز میتواند ما را در اندوه خود شریک کند. موسیقی از جایی برمیخیزد و در دل انسانی ناآشنا دلتنگی میآفریند. بر صحنهٔ نمایش، رنج انسانی خیالی اشک از چشم تماشاگران واقعی جاری میکند.
هنر به عاطفه امکان میدهد از مرز تن، زمان و مکان بگذرد. تجربهای که روزی تنها به یک انسان تعلق داشت، به میراث عاطفی هزاران انسان بدل میشود.
چه چیز در جهان از این توانایی گرانبهاتر است؟
درد را نمیستایم. رنج را فضیلت نمیدانم. آرزو نمیکنم هیچ موجودی برای دستیابی به عاطفه، دردی بیشتر تحمل کند. ارزش درد در رنج دادن نیست؛ در آن توانایی شگفتی است که موجودی میتواند از رنج دیگری نیز رنج ببرد.
دیروز سگ برادرم به جراح سپرده شد. تصمیمی که برای آسایش آیندهٔ او گرفته شده بود، به رنجی مشترک انجامید. آن دو از دو گونهٔ متفاوتاند. یکی نمیتواند دلیل تصمیم دیگری را بفهمد. دیگری نمیتواند درد او را از تنش بیرون بکشد و به جان خود منتقل کند. اما میتواند در رنجش شریک شود.
این همان رشتهای است که جانوران را به یکدیگر پیوند میدهد؛ رشتهای که در انسان تا بلندترین جلوههای عاطفه، اخلاق و هنر امتداد یافته است.
درد را کم نگیریم. توانایی رنج بردن از درد دیگری، از گرانبهاترین میراثهای زندگی است.
عطا گیلانی
۱۸ اکتبر ۲۰۲۶
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
سخنرانی طولانی و تا حدودی تحریفشده مارکو روبیو درباره تاریخ جنگها و دشمنیها میان خشایارشاه و دولتپادشاهیهای یونانی در ۷ اکتبر در شهر آتن و در برابر آکروپلیس، جنجالبرانگیز شد؛ که انگیزه آن را میتوان توجیه جنگهای مکرر دولت ترامپ و جمهوری جهل و جنایت به شمار آورد. وی بدون اشاره مستقیم به این درگیریها، از جمله گفت: «اکنون بار دیگر با جنگ روبهرو هستیم؛ با دور تازهای از رقابت قدرتهای بزرگ، با آسیبپذیری، تجاوز، تروریسم و جهانی از تهدیدها و حملات نوظهور.»[۱] این سخنان احتمالاً بهطور غیرمستقیم به رقابت تنگاتنگ با ابرقدرت چین، درگیری با تروریسم منطقهای جمهوری اسلامی و رویکرد تنشآمیز نظام حاکم در ایران اشاره داشت.
در این نوشته تلاش بر آن است که واکنشهای گوناگون به گفتار نماینده دیپلماسی آمریکا مورد واکاوی قرار گیرد:
واکنش پژوهشگران و نویسندگان ایرانی
بسیاری از پژوهشگران و نویسندگان خارج از کشور کوشیدهاند با استناد به شواهد تاریخی، روایت تحریفشده تاریخی روبیو را که در مراسمی تدارکدیده شده در برابر جمعی متشکل از ۲۵۰ مقام یونانی، اروپایی و شماری از روزنامهنگاران در فضایی صحنهآراییشده انجام شد، از جوانب گوناگون با چالش روبهرو سازند. اما این دوستان در واکاویشان از این روایت تاریخی، از اشاره به جنگافروزی جمهوری اسلامی که به این فجایع و اینگونه گفتمانها انجامیده است، خودداری کردهاند. چرا آقای روبیو که نیمهامیدی به پیروزی در انتخابات ریاستجمهوری دوران پساترامپ دارد، از جمله درباره مصر که یکی از گهوارههای تاریخ است، چنین سخنانی بیان نمیکند؟ چرا فتوحات امپراتوری عثمانی و تسلطش بر بخشی از اروپا به مدت سدهها مورد واکاوی قرار نمیگیرد؟
۴۷ سال صدور انقلاب، گسترش تروریسم در منطقه و حتی در برخی از کشورهای اروپایی، برنامهریزی در جهت نابودی اسرائیل، ریختن منابع حیاتی کشور در چاهویل هستهای و سردادن شعار پایانناپذیر «مرگ بر آمریکا»، بحران انرژی ناشی از تنش در تنگه هرمز، به استفاده ابزاری و تحریف تاریخی نماینده ترامپ میانجامد که آمریکا و بسیاری از کشورهای دموکراتیک را با چالشهای راهبردی روبهرو ساخته است.
شوربختانه در این جنگ روایتها، نقض گسترده حقوق بشر، سرکوبهای وحشیانه رژیم ولایی، اعدامهای روزانه و تهیدستی دهها میلیون نفر از مردمان کشور به فراموشی سپرده شده است.
واکنش مسئولان و مقامهای ریز و درشت جمهوری اسلامی
سخنرانی روبیو در آتن فرصت مناسبی به رهبران جمهوری جهل و جنایت داد تا با بهرهگیری ناشیانه از احساسات ملیگرایانه و غرور ملی بسیاری از ایرانیان، راهبردهای ملیستیز حکومت اسلامی را توجیه کرده و در تلاشی مذبوحانه، بخشی از مشروعیت ازدسترفته رژیم را بازسازی نمایند.
پیش از این نیز، پس از جنگ ۱۲ روزه و خواری ناشی از آن بر اثر کشتهشدن شمار شایان توجهی از سرداران سپاه و دانشمندان هستهای کشور، دیکتاتور نابودشده، کارگزاران و مداحان حکومتی را برآن داشت که امت اسلامی را فراموش کنند و به ملیگرایی روآورند. در این رابطه، از جمله مجسمه «زانو زدن والرین» امپراتور روم در مقابل شاپور اول به نمایش گذاشته شد؛ که شاید مصداق طنزآمیز «من آنم که رستم جهان را گرفت» را به یاد میآورد؟!
در همین رابطه، محسن رضایی نیز با اشاره به واقعه تاریخی «زانو زدن» امپراتور روم در برابر شاپور اول، در واکنش به گفتار روبیو افزود: «کسی که پای تاریخ را به میان میکشد، باید برای تکرارش آماده هم باشد!»[۲]
محمدباقر قالیباف نیز با رجزخوانی در همین رابطه در شبکه ایکس نوشت: «در طول تاریخ، ما ایرانیان با کسانی روبهرو شدهایم که خود را سروران جهان اعلام کردند و کوشیدند تمدنهای کهن را از صفحه روزگار محو کنند. آنان با آتش و شعله آمدند، اما با گردوخاک و خواری رفتند. کسانی که به دنبال میراث اسکندر هستند، سرنوشت والرین را خواهند داشت؛ زانو خواهید زد.»[۳]
فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت ایران هم گفت: «نه تحریف تاریخ میتواند از شکوه ملت بکاهد و نه ترورهای کور، قامت این سرزمین را خم میکند.»[۴]
حجتالاسلام سلیمی، عضو هیئترئیسه مجلس که تنها با کمتر از ۳.۵ درصد آرای واجدین شرایط ساکنان تهران در دور دوم به مجلس راه یافته است، از قافله «ملیگرایان» عقب نماند و گفت: «اظهارات زشت وزیر خارجه آمریکا در مورد تمدن ایران، نشاندهنده حسادت او نسبت به تمدن و فرهنگ ایرانی است و نشان داد که مقامات آمریکایی نه با جمهوری اسلامی ایران، نه با نظام جمهوری اسلامی، بلکه با تمدن ایرانی در جنگ هستند»![۵]
واکنش و سکوت معنادار بخشی از مخالفان
◽ چنین پیداست که آقای رضا پهلوی در برابر این بخش از سخنان مارکو روبیو سکوت کرده و موضعگیری رسمی یا بیانیهای در رد یا محکومیت تحریف تاریخ هخامنشیان توسط وزیر خارجه آمریکا صادر نکرده است. البته این اولین بار نیست که رهبر پهلوی در برابر کارکرد ترامپیستها در رابطه با رویدادهای مرتبط با ایران، سکوت «مصلحتآمیز» اختیار میکند. در جریان جنگ ۳۹ روزه، رضا پهلوی به مناسبت کشته شدن ۳ سرباز آمریکایی به این دولت تسلیت گفت، اما درباره کشته شدن بیش از ۱۰۰ دانشآموز دختر در جریان بمباران مدرسه میناب سکوت اختیار کرد!
◽ در بحبوحه انتقادات به سخنان روبیو، یاسمین پهلوی (همسر رضا پهلوی) ویدئویی از بخش دیگری از مواضع مارکو روبیو در صفحه اینستاگرام خود بازنشر کرد. این ویدئو به تمرکز وزیر خارجه آمریکا بر حقوق بشر و حمایت از معترضان ایران اختصاص داشت. این اقدام نیز رنگوبوی مصلحتگرایانه داشت.
این در حالی است که سکوت رضا پهلوی و مصلحتگرایی این جناح، مورد بهرهبرداری رسانههای حکومتی قرار گرفت و پهلویگرایان را همسو با مواضع بهادعای آنان «ایرانیستیز» آمریکا به شمار آوردند.
◽ در برابر، برخی از حامیان جریان پهلوی در شبکههای اجتماعی استدلال کردند که تمرکز اصلی سخنان روبیو بر تقابل با سیاستهای فعلی حکومت ایران بوده و نباید روابط دیپلماتیک و استراتژیک با دولت جدید آمریکا را به خاطر تفاسیر تاریخی به حاشیه برد!
◽ نجات بهرامی، «ایرانگرا» و یکی از نویسندگان «دفترچه دوران اضطرار» و از هواداران پروپاقرص آقای رضا پهلوی، نیز در ویدئوی کوتاهی در شبکه ایراناینترنشنال میکوشد سخنان روبیو را متوجه رفتار جمهوری اسلامی سنجیده و مدعی است «روبیو تهاجمی به تمدن ایرانی نداشته است.»[۶]
مجموعه واکنش پهلویگرایان نشان میدهد این جمع هنوز امیدوار است بتواند پشتیبانی دولت فعلی آمریکا را نسبت به بازگشت احتمالی این گرایش به قدرت در ایران به دست آورد.
◽ به نظر میرسد دیگر گروههای مخالف، از جمله جمهوریخواهان گذارمحول، به رویکرد انفعالی خود ادامه داده و تا آنجا که نگارنده آگاه است، واکنش رسمی نسبت به گفتمان روبیو نشان ندادهاند.
پراکندگی گروههای مخالف و از جمله نبود یک بدیل قابلاعتماد، شاهد این حقیقت است که در وضعیت زیست مردمان داخل، در میانمدت دگرگونی شایان توجهی روی نخواهد داد و در بر همان پاشنه خواهد چرخید!
مهرماه ۱۴۰۵
mrowghani.com
———————-
[۱] - سخنرانی مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، وزارت خارجه آمریکا، ۷ اکتبر ۲۰۲۶
[۲] - مهرزاد فتوحی، واکنش مقامهای جمهوری اسلامی با استفاده از تاریخ ایران باستان: «زانو خواهید زد»، بیبیسی فارسی، ۱۹ مهر ۱۴۰۵
[۳] - همان
[۴] - همان
[۵] - خبرگزاری خانه ملت، مقامات آمریکایی با تمدن ایرانی در جنگ هستند، ۲۲ مهر ۱۴۰۵
[۶] - https://www.youtube.com/shorts/KJCZOxjzBBw
☑️ با درود به جناب روغنی گرامی. ضمن محکومیت عملکرد فعلی و گذشته ج.ا. در طول این چهل و هفت سال، میفرمایید که چرا “در جریان جنگ ۳۹ روزه، رضا پهلوی به مناسبت کشته شدن ۳ سرباز آمریکایی به این دولت تسلیت گفت، اما درباره کشته شدن بیش از ۱۰۰ دانشآموز دختر در جریان بمباران مدرسه میناب سکوت اختیار کرد!”؟ شکی نیست که اتفاق و یا کشتار کودکان بی گناه میناب محکوم است. همانطور که در کامنت های مقالات مختلف در باره این موضوع بخصوص نوشته ام، در مقایسه با تمدن پیوسته غرب، پروسه و یا روند رشد و ماندگاری تمدن و فرهنگ ما بسیار ناپیوسته و گسلی بوده است. مضافا به اینکه، برعکس تمدن غرب، در تمدن ما هیچ انقلاب موفقی که باعث جهش رشدی خارق العاده و شتاب داری باشد و تأثیری تاریخی داشته باشد، ایجاد نشده است. ما در ایران نه انقلاب عقلی موفقی داشتیم و نه انقلاب علمی موفقی! و در نتیجه هیچگونه انقلاب صنعتی نظیر آنچه در اروپا رخ داد را هم نداریم که منجر به یک انقلاب اقتصادی قاره ای و جهانی گردد. ریشه انقلاب “عقلی” اروپا به بیش از بیست و پنج قرن پیش برمیگردد، یعنی دوران جمهوری و دموکراسی ناقص یونانی که موجب پیدایش و رشد فلسفه عقلی اروپایی شد.
دوران امپراتوری نظامی روم هم وصل به همان خردمندی یونان است و پیوسته است به این ریشه تاریخی مهم و ذخیره عقلی بشر کنونی. بدون این ذخیره و تجربه تاریخی، انقلاب علمی غرب درحول و حوش قرن پانزده و شانزده مشکل و یا محال میبود و به احتمال خیلی زیاد قادر به کنده شدن از چنگال خرافات و یا ایدئولوژی های غیر علمی و مذهبی یهودی و مسیحی نبود. این فرهنگ آنچنان مسلط و قوی بود که بهترین عالمان و دانشمندان این دوره، نظیر نیوتون، ابتدا از دل کلیسا شروع به تحقیق و جستجوی علمی کردند و کم کم پا به جهان علم فراگیر غرب گذاشتند. علمی و طبیعی و تجربی فکر کردن فیلسوفان، روشنفکران و دانشمندان غرب موجب گسترش و توسعه صنایع سنگین و کارخانه ای با تولید افزوده شد که همان انقلاب صنعتی است که در ایران بهیچوجه چنین اتفاقی نیفتاد. حتی اختراع یک وسیله ظاهرا ساده، یعنی دوچرخه و ورود آن به ایران و کاربرد آن، بجای خر و الاغ و درشکه، موجب حیرت و خیره شدن ایرانیان به عمق تواناییهای صنعتی غرب شده بود. بدنبال انقلاب صنعتی ما بعدا شاهد انقلابهای علمی و فنی بسیاری نظیر تولید انبوه و مهار انرژی الکتریکی، تولید و مهار انرژی هسته ای، تولید نرم افزار و کامپیوتر و انقلاب کامپیوتری و اطلاعات باشیم و امروز هم در عصر ماشینها و رباط های تمام اتوماتیک و از همه مهمتر هوش مصنوعی ژنریک بسر بریم.
نه تنها ما، بلکه تمدن های کهن دیگری مثل مصر و چین و هند و ترکیه هم از این غافله پیشرفت عقل و علم عقب ماندند و ناچار شدند خودشان را بنحوی بازسازی کنند و خودرا با شرایط صنعت و فرهنگ و تمدن و اقتصاد غرب تطبیق دهند. چین و هند بطرز خیلی آرام و بدون هیچگونه درگیری و بسیار هوشمندانه خودرا بالا کشیدند، و بویژه چین چنان سریع رشد کرده که اکنون بزرگترین رقیب اقتصادی و فنی و نظامی در برابر جهان غرب شده است.
تاریخ رشد اقتصادی و صنعتی چین را طی همین پنجاه سال پیش ببینید که چگونه قبل از رشد حدود سیاسی خود را تشخیص داد و ابتدا با چراغ کاملا خاموش، مظلومانه و ملتمسانه و بی سروصدا و بدون هرگونه ادعائی و بدون هرگونه اصطکاک سیاسی، بخصوص با آمریکا و اسرائیل و بقیه کشورهای جهان غرب، در خود فرو رفت، خود را شناخت، خود را بازسازی اقتصادی کرد و سریع بالا آمد، و اکنون تبدیل به یک ابر قدرت بسیار مؤثر شده است. سیاست یک خط و پروسه و روند معین و مشخص برای رسیدن به یک مقصد و هدف معین دارد. شتر سواری سیاسی دولا دولا میسر نمیشود. ما یا اینطرف رود هستیم، و یا طرف مقابل آن. نمیتوانیم همزمان در هردوطرف رودخانه باشیم.
فرمول انتخاب ساده است. در اثر فشار کشتار و قتل و اعدام و سرکوب ج.ا.، نسل جوان و آینده ساز ایران از روی استیصال و ناچاری و مشاهده تجربه زندگی در دوران دو پهلوی قبلی و هوشیاری سیاسی خودشان، تنها رهبری رضا پهلوی را در اعتراضات خود بازتاب گسترده دادند. رضاپهلوی هم به خواست آنها جواب داد و رهبری شان پذیرفت. رضا پهلوی ناچار است بین جبهه کشورهای بلوک غرب، یعنی امریکا–اروپا–اسرائیل، و کشورهای بلوک شرق، یعنی چین و روسیه که هردو سخت پشتیبان ج.ا. هستند، یکی را انتخاب کند که همدل و همگام با آرزوها و آرمانهای نسل جوان و مردم ستمدیده تحت رهبری اش که سخت مخالف رژیم هستند باشد. برای اثبات کارش به اسرائیل رفت و از نتین یاهو و ترامپ و دولتهای آنان پشتیبانی کرد. اینکه هفتاد درصد مردم دنیا و هفتاد درصد مردم آمریکا این دورا نمیخواهند، تقصیر رضا پهلوی نیست، و نباید بخاطر سکوتش در مورد رهبران دو متحد بسیار بالقوه او در آینده، اورا سرزنش کرد. البته شما و دیگران کاملا حق دارید منتقد او باشید ولی این نقد باید منصفانه باشد و با اصول روابط دیپلماسی و بین المللی جهان غرب کنونی هم راستا باشد.
وقتی بنا برخواسته اکثریت نسل آینده و جوان ایران، رضا پهلویی رهبر شد و سیاست نزدیکی و مشارکت با غرب را، و بویژه با آمریکا و اسرائیل ، علیرغم اینکه در رأس کنونی آن دو نفر با پایین ترین میزان محبوبیت جهانی و منطقه ای قرار دارند، برگزید، چاره ای جز ادامه این سیاست تا رسیدن به اهداف این مردم جوان و پر شور، و بخصوص ایرانسازان آینده ایران، نیست. اگر وی خود را باهر حادثه و اتفاقی درگیر کند، رسیدن به هدف نهایی، یا بسیار پیچیده و مشکل و یا غیر ممکن میشود و باز برای هزارمین بار در تاریخ، ما تمرکز را به حاشیه برده ایم، و مسیرمان را گم کرده ایم، ودوباره سراز بیراه و سرابی دیگر در میاوریم.
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
☑️ جناب آقای آرمان امیدوار گرامی،
دغدغه شما برای پیشرفت ایران را ارج مینهم. بااینحال، به نظر من، تقابل میان «غربِ پیوسته و خردگرا» و «ایرانِ گسسته و فاقد تحولات فکری مؤثر» بر روایتی از تاریخ استوار است که پژوهشهای معاصر آن را به چالش کشیدهاند. نداشتن انقلاب صنعتی به سبک اروپا، بهخودیخود، به معنای فقدان دستاوردهای فکری یا گسست تمدنی نیست.
نائوئیسه مکسوئینی در کتاب «غرب» و جوزفین کوئین در کتاب «جهان چگونه غرب را ساخت» نشان میدهند که روایت خطیِ یونان، روم و اروپای مدرن، تاریخ پیچیده تعامل و تبادل میان جوامع را سادهسازی میکند. جک گودی در «سرقت تاریخ» و جان هابسون در «خاستگاههای شرقی تمدن غرب» نیز این دیدگاه را نقد میکنند که دستاوردهای بشری را صرفاً محصول تمدن غرب بدانیم. مسئله، انکار دستاوردهای اروپا نیست؛ پرسش این است که آیا میتوان این دستاوردها را حاصل تمدنی کاملاً مستقل از مشارکت و تأثیر دیگر جوامع دانست؟
نقد ادوارد سعید در کتاب «شرقشناسی» نیز با این بحث ارتباط دارد. تصویری که در آن شرق در برابر غرب تعریف میشود، بازتابی کاملاً بیطرفانه از واقعیت نیست، بلکه با مناسبات قدرت نیز پیوند دارد. به باور من، اگر تاریخ خود را فقط با چنین معیاری بسنجیم، ممکن است همان تصویر را در داوری درباره خودمان بازتولید کنیم.
ایران شکستها و گسستهای سیاسی بزرگی را تجربه کرده است؛ اما نباید تداوم فرهنگی را با استمرار حکومتها یکی دانست. تحول و بقای زبان فارسی، ادبیات و حافظه تاریخی ایران نشان میدهد که پیوستگی فرهنگی میتواند در دل دگرگونیها و بحرانها نیز ادامه یابد. البته این پیوستگی به معنای ایستایی یا بینیازی از نقد نیست.
درباره چین نیز مهمترین درس، به نظر من، توانایی اصلاح مسیر و سازگار کردن تجربههای جهانی با شرایط داخلی است. رشد چین پس از فاصله گرفتن از سیاستهای اقتصادی دوران مائو، با اصلاحات تدریجی، ابتکارهای محلی و گشودن اقتصاد به روی تجارت و سرمایهگذاری شتاب گرفت. بازخوانی سنت کنفوسیوسی نیز بخشی از تحولات فکری این دوره بود؛ اما نمیتوان این روند را صرفاً جایگزینی مارکسیسم با کنفوسیوسیسم دانست.
برای ایران نیز پیشنهاد من این است که تاریخ و ظرفیتهای جامعه خود را بهصورت انتقادی بشناسیم و همزمان از دانش و تجربه جهانی بیاموزیم. در خوانش من از میراث گاهانی و سنت ایرانیِ مهر، میتوان بر خردورزی، انتخاب مسئولانه، عدالت و مسئولیت در برابر دیگران تأکید کرد و این ارزشها را در قالب حقوق شهروندی، نهادهای پاسخگو و توسعه اقتصادی بازتعریف کرد. این برداشت، پیشنهادی برای امروز است و اعتبار آن باید با تأثیرش بر بهبود زندگی مردم سنجیده شود.
همکاری با غرب میتواند در خدمت چنین هدفی باشد؛ اما این همکاری نباید به معنای پذیرفتن روایت برتری تمدنی غرب یا نادیده گرفتن مسئولیت اخلاقی متحدان آن باشد. پیشرفت ایران به اعتمادبهنفس آگاهانه، استقلال در داوری و توانایی یادگیری نیاز دارد.
با احترام، کمال آذری
☑️ با درود و احترام به باورهای شما آقای امیدوار.
آگر آقای رضا پهلوی باور دارد که خواسته های بخشی از جوانان ایرانی را رهبری می کند آیا نیازش به پشتیبانی متحدان غیر مردم پسندی مانند ترامپ ونتانیاهو قابل پذیرش است که حتی در مورد کشته شدگی بیش از ۱۰۰ دختر در مدرسه بیناب و یا در باره روایت تحریف شده تاریخی ماکو روبیو سکوت اختیار کند؟ به باور نگارنده ” مصلحت گرایی ” در سیاست آنقدر قابل توجیه است که احتمالا به فراموش شدگی منافع ملی و نقش کلیدی جامعه مدنی در تغییرات دمکراتیک و سکولار آینده ایران نیانجامد. کشور های خارجی منافع ملی خود را بر منافع دیگر کشورها ترجیح مدهند چنانچه ترامپ در سرکوب خونین دیماه ۱۴۰۴ وعده کمک داد اما بجایش با رژیم جهل و جنایت به مذاکره پرداخت و حتی نیم نگاهی به نقش احتمالی اپوزیسیون فعال و منفعل ایرانی در تحولات کشور نداشته و ندارد!
شاد باشید. م- روغنی
☑️ با درود به جناب آذری عزیز و سپاس از نقطه نظرات ارزنده شما و بویژه که فرمودید: “برای ایران نیز پیشنهاد من این است که تاریخ و ظرفیتهای جامعه خود را بهصورت انتقادی بشناسیم و همزمان از دانش و تجربه جهانی بیاموزیم.”
این دقیقا همان فرهنگ غنی و با اعتماد بنفس بسیار بالای ژاپن در قرن نوزدهم است که، بجای گشتن پی مقصر های تاریخی علیه عقب ماندگی صنعتی اش و یا منازعات و مقایسه های برتری جویانه فرهنگ و تاریخش بر علم و تکنولوژی غرب، با اعتماد بنفسی بسیار شگرف، بدون آنکه در مقابل فرهنگ و تکنولوژی غرب اظهار عجز و حقارت کند، کنجکاوانه خودرا آموزش داد و حتی از آنان پیشی گرفت و بیشتر بازار محصولات غربی را هم از آن خود کرد. عین همین الگوی موفق را چین در قرن بیستم پیشه کرد وهردو به قدرت و ثروتی که اکنون میبنیم رسیدند. همه جوامع کهن بسیار دستاوردهای فردی و اجتماعی دارند. هیچ مورخی و یا تاریخ دیگری نمیتواند منکر ساخت دیوار بلند و طویل چین و یا صدها کانال و قنات و بادگیر و سازه های آبی ایران شود. ولی این همه دستاورد های خوب و منحصر بفرد تاریخی مربوط به گذشته است و حداقل میبایستی از آنان برای جلب توریست حداکثر استفاده را برد.
ولی ما نگاهمان و تمرکزمان باید به آینده بهتر باشد. باید بر دانش و تکنولوژی غرب صلحجویانه مسلط کامل شد، باید با آنان رقابت و تعامل کرد تا بتوانیم بازار آنها را از آن خود کنیم. این توانایی را جوانان کارشناس رانده شده از وطنمان که بناچار مقیم کشورهای پیشرفته شده اندبخوبی درک میکنند.
ما همچون چین و ژاپن، باید برای حفظ این میراث های تاریخی خودمان هم که شده، باید دست از گذشته و اینچنین بحث های کینه جویانه و غرب ستیزانه و مناقشه برانگیز و احساساتی بی حاصل و حتی مخرب، برداریم و سرمان را در کار خود فرو بریم و از آنان که این راه را رفته اند و موفق شدند، با هدف رقابت و پیشرفت و جلو زدن، درس بگیریم و یاد بگیریم تا دانش و تکنولو ژی آنچه را نداشتیم و نداریم خود بدست آوریم، بسازیم و تولید کنیم تا بتوانیم قسمت بزرگی از بازار آنان را نصيب خود کنیم.
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) / مهتاب دمیرچی
در دهههای اخیر، گفتمان مسلط در جنبشها و محافل آکادمیک محیطزیستی، بحرانهای اقلیمی و فرسایش بومشناختی زمین را مستقیماً به سازوکار بازار آزاد، منطق انباشت سرمایه و الگوی مصرفگرایی نسبت داده است. رویکرد طبقاتی با تاکید بر توزیع نابرابر هزینههای زیستمحیطی، سرمایهداری را متهم اصلی و طبقات فرودست را قربانیان بیتقصیر این وضعیت معرفی میکند. در مقابل، شهرام اتفاق در کتاب «طبقه و محیطزیست»که از سوی نشر آماره منتشر شده است و آثار دیگر خود، با نقد این چارچوب نظری، استدلال میکند که ریشهی تخریب طبیعت نه در سودمحوری بازار، بلکه در ناآگاهی تاریخی بشر نسبت به پیامدهای انتشار آلایندهها، ناکارآمدی حقوقی و تحلیلهای نامنسجم نهفته است. در گفتگوی پیشرو، مبانی نظری محدودیت منابع، ابهام مفهومی مصرفگرایی، ناکارآمدی مفهوم طبقهی کارگر و نقش دولتها در سوءاستفاده سیاسی از بحرانهای اقلیمی به بحث گذاشته شده است.
با توجه به اهمیت موضوع در بحث مناقشه اقتصاد و محیطزیست این گفتگو شامل دو بخش است که بخش نخست این آن را در ادامه میخوانید؛
🔶 همواره یک تعارض ریشهای میان رشد تولید و محدودیتهای تکنولوژیک وجود داشته است. از سویی با توجه به اینکه امروز علم محیطزیست به ما میگوید که ریشه اصلی بحرانهای اقلیمی، دقیقاً ایده رشد نامحدود صنعتی و مصرف منابع یعنی تولید بیشتر و مصرفگرایی است، آیا نقد شما به نظریه طبقاتی در حوزه محیطزیست از این زاویه است که این دیدگاه، محدودیتهای قطعی و طبیعی زمین مثل آب، خاک و ظرفیت زیستی را کاملاً نادیده گرفته است؟
من با تکتک پیشفرضهای مندرج در پرسش شما مخالفم. در واقع پیشفرضهای نهفته در پرسش شما ریشه بروز مجموعهای از سوءتفاهمات است.
نخست اینکه هیچ تعارض ریشهای میان رشد تولید و محدودیتهای تکنولوژیک وجود ندارد. در واقع این محدودیتها کاملا ذهنی هستند. عصر حجر یا همان عصر سنگ به این دلیل تمام نشد که موجودی سنگ به اتمام رسید. پیش از آنکه تمامی سنگهای روی زمین توسط انسانهای اولیه مبدل به تبر سنگی، نیزه سنگی و چاقوی سنگی بشود، انسانها فلز را کشف کردند و وارد عصر مفرغ شدند.
همچنانکه به تفصیل در کتاب دیگرم به نام اقتصاد سیاسی محیطزیست نوشتهام، در حوالی سالهای ۱۸۲۰ تا ۱۸۳۰، مقدار کود طبیعی موجود نمیتوانست جوابگوی کشاورزی رو به رشد اروپا باشد و پیشبینی میشد که کاهش بارآوری زمین به دلیل از دست دادن مواد مغذی خاک، به افول کشاورزی و قحطی منجر شود. اندکی بعد اولین نمونه کودهای شیمیایی وارد بازار شدند و صنعت کشاورزی را برای همیشه متحول کردند.
بحران بعدی مربوط به دهه ۱۸۹۰ بود. در کتابم این ماجرا را چنین شرح دادهام؛ تردد ۱۱ هزار کالسکه اسبی، چند هزار اتوبوس اسبکش که هر کدام به ۱۲ اسب در روز نیاز داشتند و در مجموع تردد سرسامآور ۵۰ هزار اسب در شهر لندن، تجمع حجم عظیمی از فضولات این حیوانات را در خیابانهای شهر در پی داشت. از هر اسب به طور متوسط، در هر روز معادل ۷ تا ۱۶ کیلو، یعنی ۱۵ تا ۳۵ پوند، مدفوع و یک لیتر، معادل ۲ پینت، ادرار خارج میشد و این حجم عظیم فضولات موجب نگرانی محیطزیستی فزایندهای بود. به توصیف جانسون، به طور متوسط هر اسب بارکش سه سال عمر مفید داشت و نگرانی دیگر، ساماندهی لاشه این حیوانات در داخل و حومه شهر لندن پس از مرگ بود. جانسون با توجه به تیتر برخی از روزنامههای آن دوران لندن چنین نقل میکند: در طول ۵۰ سال آینده، هر یک از خیابانهای لندن زیر ۳ متر کود دفن خواهد شد.
اما پنج سال بعد، نخستین خودروهای شرکتهای بنز و فورد وارد خیابانهای اروپا و آمریکا شدند و پیش از مدفون شدن اروپا زیر مدفوع اسبها، ترددهای شهری با اسب برای همیشه خاتمه یافت. بنابراین باور به محدودیت منابع، یک تصور ذهنی بر مبنای مفروضات کنونی از تکنولوژی امروز است. البته و بیتردید این اصل، به شرحی که بعداً خواهم داد، بهمنزله این نیست که ما نباید نگران منابع تجدیدناپذیری مانند جنگلها و نظایر آنها باشیم.
مورد دوم درباره واژه مصرفگرایی است. این واژه از ابداعات چپ است و معنای آن روشن نیست. آیا منظور این است که مقدار مشخصی از مصرف، مجاز است و بیش از آن مقدار، مصرفگرایی تلقی میشود؟ این مقدار مجاز مصرف را چه کسی تعیین میکند؟ دولت؟ نهادهای دینی؟ من صد برابر هر انسان عادی کتاب مصرف میکنم؛ آیا این غیرمجاز است؟ هر نفر اجازه دارد چند جفت کفش داشته باشد؟ خوردن چند عدد نان در طول هفته عادی تلقی میشود؟ همانطور که مشهود است هیچ پاسخ قانعکننده و قابلدفاعی برای این پرسشها وجود ندارد.
مبرهن است که پدیده اسراف امری مذموم است. اسراف عبارت است از تضییع و اتلاف کالاها و خدماتی که مصرف آنها مقدار رفاه یا مطلوبیّت شما را اضافه نمیکند. فرض کنید شما تنها در خانه هستید و قرار است چند ساعتی در آشپزخانه کار کنید؛ در این صورت روشن بودن لامپ روشنایی حمام، صرفا به تضییع و اتلاف انرژی برق و کاهش عمر مفید لامپ منجر میشود، اما مددکار شما نیست. اما مراد از مصرفگرایی، اسراف نیست. مصرفگرایی اشاره به حد معقولی از مصرف دارد و پیشفرض نادرستش این است که میتوان چنین حدی را برای انسانهای ساکن روی سیاره زمین تعریف کرد.

نکته سوم این است که این ادعا نیز صحیح نیست که ریشه اصلی بحرانهای اقلیمی، رشد نامحدود صنعتی و مصرف منابع است. اجازه بدهید این موضوع را با پدیده لایه ازون توضیح بدهم. ایجاد حفرهای در لایه ازون، موضوع نگرانی در دهههای پایانی قرن بیستم بود. دانشمندان کشف کردند که تخریب لایهای از اتمسفر که حاوی گاز ازون یا همان O3 است، جذب اشعه زیانآور ماوراء بنفش یا UV-B را مختل میکند. آنها دریافتند که عامل تخریب این لایه، استفاده از گازهای کلروفلوئوروکربن، مشهور به CFC، در صنعت یخچالسازی و بخشهای دیگر است. پس از این کشف، معاهدات بینالمللی میان کشورهای سراسر جهان سبب شد تا استفاده از کلروفلوئوروکربنها ممنوع شود و اندکی بعد، لایه ازون ترمیم شد. ریشه اصلی بحران لایه ازون، رشد نامحدود صنعت یخچالسازی یا مصرف منابع کلروفلوئوروکربنها نبود؛ بلکه وقوع این بحران ناشی از عدم آگاهی بشر درباره این پدیده طبیعی بود. راهکار حل مسئله هم کاهش تولید یخچال نبود، بلکه این مشکل با جایگزینی یک فناوری دیگر حلوفصل شد.
گرمایش زمین و تغییرات اقلیمی هم داستان مشابهی دارد. انقلاب صنعتی و تولید انبوه کالاها سبب ارزان شدن کالاها و افزایش رفاه مردم شد. توماس پیکتی به عنوان یک متفکر چپ و منتقد نظام بازار درباره این رفاه میگوید: در سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۹۰ در فرانسه قیمت ارزانترین مدل موجود دوچرخه در کاتالوگهای فروش و اسناد تجاری، معادل دستمزد شش ماه یک کارگر متوسط بود. در سالهای ۱۹۱۰ تا ۱۹۲۰ قیمت دوچرخه به معادل کمتر از یک ماه دستمزد متوسط آن کارگر تنزل یافته بود و در سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ میتوانستی دوچرخههایی با کیفیت خوب را به قیمتی معادل کمتر از دستمزد متوسط یک هفته خریداری کنی. در مجموع و حتی با صرفنظر کردن از بهبود شگفتآوری که در کیفیت و ایمنی این کالا حاصل شده است، قدرت خرید بر حسب دوچرخه بین سالهای ۱۸۹۰ تا ۱۹۷۰ با ضریب چهل افزایش یافته، یعنی چهل برابر شده است.
اما در قرن نوزدهم و بیستم، تولیدکنندگان دوچرخه نمیدانستند که انتشار کربن چه عواقبی دارد. رابطه انتشار کربن با افزایش گرمایش زمین در اواخر قرن بیستم آشکار شد. سپس این تئوری مطرح شد که ازدیاد گرمایش زمین میتواند سبب بحرانهای اقلیمی شود. بنابراین در این مورد نیز ریشه اصلی بحران، تولید زیاد دوچرخه نبود، بلکه عدم آگاهی بشر در بدو امر عامل بروز این پدیده طبیعی بود. اکنون نیز راهحل، توقف تولید دوچرخه نیست، بلکه باید مقدار انتشار کربن کنترل شده و کاهش یابد.
🔶 طرفداران رویکرد طبقاتی میگویند فرودستان کمترین سهم را در تولید آلودگی و ردپای کربن دارند، اما نخستین قربانیان خشکسالی، آلودگی هوا و سیلابها همین طبقه هستند. شما در فصل چهارم اشاره کردهاید که دعاوی طبقاتی محیطزیستی اغلب مستمسکی سیاسی میشوند و در واقع کسی دلش نسوخته است. اگر لنز طبقاتی را برای تحلیل این بحرانها ناکارآمد بدانیم، چگونه باید این واقعیت ملموس و عینی را توضیح داد که هزینهها و خطرات زیستمحیطی بهشدت نامتعادل و ناعادلانه در جامعه توزیع میشود؟
همه مصرفکنندگان کالاها در هر طبقه اجتماعی، در انتشار کربن سهم دارند. تفاوتی نمیکند که تولیدکننده دوچرخه، پنیر یا کفش، یک سرمایهدار خصوصی باشد، یا یک تعاونی متعلق به کارگران یا یک دولت سوسیالیستی. هر کسی دوچرخه، پنیر یا کفش مصرف کند، سهمی در انتشار کربن دارد. اگر با ذهنیت مارکسیستی به تولید کالا بنگریم، تصور میکنیم که عامل انتشار کربن پیجویی سود است و فراموش میکنیم که کالاها برای مصرفکنندگان تولید میشوند.
🔶 در اغلب جوامع، طبقه کارگر به عنوان عامل نجات و تحول اجتماعی معرفی میشود. اما در عمل، وقتی صحبت از بستن معادن آلاینده یا تغییر صنایع فسیلی به انرژیهای پاک میشود، معمولاً اتحادیههای کارگری و کارگران این بخشها نگران از دست رفتن معیشت خود هستند و مقاومت میکنند. وقتی منافع کوتاهمدت معیشتی کارگران در تضاد مستقیم با حفاظت از محیطزیست قرار میگیرد، تکلیف آن جایگاه نجاتبخش طبقه کارگر چه میشود؟
اول اجازه بفرمایید تا بحران واژهها و تعابیر را حل کنیم و بعد به سراغ یافتن پاسخی برای پرسش مهم شما برویم. به شرح مبسوطی که در کتاب دادهام، تاریخ مصرف عبارت ترکیبی طبقه کارگر و ایده جایگاه نجاتبخش آن تمام شده است؛ به این دلیل ساده که اساساً تعریف قرن بیستمی طبقه کارگر منسوخ شده است. در اندیشه مارکس، طبقه کارگر به کسی گفته میشد که مالک ابزار تولید نیست. بر اساس همان تعریف، مدیرعامل شرکت اوبر طبقه کارگر یا پرولتاریا محسوب میشود، چرا که مالک ابزار تولید نیست و تنها یک کارمند است؛ اما بر اساس تعریف مارکس رانندگان اوبر مالک ابزار تولید خودشان، یعنی تاکسیهای اوبر هستند و سرمایهدار محسوب میشوند. با این حال درآمد سالانه مدیرعامل شرکت اوبر ۱۰۰ برابر رانندگان اوبر است. بنابراین طبقه کارگر عبارت ترکیبی نامفهومی است. در اقتصاد جدید، ما از دهکهای درآمدی صحبت میکنیم و دهکهای درآمدی پایین میتوانند مترادف طبقات اجتماعی فرودست، و نه طبقه کارگر، تلقی شوند.
دوم اینکه تمامی مصرفکنندگان کالاها و خدمات و همه کارکنان شاغل در واحدهای تولید و عرضه آن کالاها و خدمات، متعلق به همه دهکها، در انتشار کربن یا سایر شقوق تخریب محیطزیست نقش و سهم دارند. انبوه زبالههای پلاستیکی رها شده در دریاها و جنگلها، متعلق به یک دهک درآمدی بهخصوص نیست.
سوم اینکه تولید پنلهای انرژی خورشیدی یا باتری خودروی برقی هم سبب انتشار کربن میشود.
چهارم اینکه فقط سرمایهداران از تولید سوخت فسیلی سود نمیبرند؛ مسواکهای پلاستیکی که همه دهکهای درآمدی هر روز از آن استفاده میکنند نیز از همین سوخت فسیلی تولید میشود.
بسیاری از منتقدان، ریشه نابودی محیطزیست را سودمحوری در بازار آزاد و سرمایهداری میدانند. اما شواهد تاریخی نشان میدهد فجایع بزرگ زیستمحیطی مثل خشکیدن دریاچه آرال یا آلودگیهای گسترده در شوروی سابق و اروپای شرقی، در نظامهایی رخ داد که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید لغو شده بود. به نظر شما آیا میتوان نتیجه گرفت که تخریب طبیعت ربطی به ساختار طبقاتی و سرمایهداری ندارد، بلکه به خطاهای تصمیمگیری و فقدان حقوق شفاف در اقتصادهای دستوری برمیگردد؟
حل مشکلات محیطزیستی مستلزم پیمودن چند گام مهم است. در گام اول، آگاهی عمومی مطرح است؛ مردم باید آگاه بشوند که تخریب محیطزیست در یک چرخه نامرئی و ناپیدا، دستآخر به زندگی خودشان آسیب میزند. در گام بعد، مطابق تئوری کوزنتس، افزایش درآمد سرانه سبب میشود که تمایل به برخورداری از محیطزیستی با کیفیت بالاتر شکل بگیرد و افزایش درآمد سرانه نیز مستلزم تولید بیشتر است. در نهایت، وجود یک نظام حقوقی کارآمد، سهمی بسیار مهم و حیاتی در صیانت از محیطزیست دارد.
🔶 شما در فصل چهارم کتاب طبقه و محیطزیست با بررسی پروندههایی مثل بودجه کربن، اشاره میکنید که محیطزیست گاهی به ابزاری برای بازیهای سیاسی بدل شده است. منظور شما مشخصاً چه نوع جریانهایی است؟ آیا معتقدید برخی سیاستمداران و دیوانسالاران، پشت شعارهای حمایت از محیطزیست و نابرابری، صرفاً به دنبال اعمال مالیاتهای جدید، گسترش دخالت دولت در زندگی مردم و بازتوزیع منابع به نفع گروههای خاص هستند؟
من در تأسی از نظریه پابلیک چویس یا انتخاب عمومی، صدق فرضیه بیطرفی و خیرخواهی دولت را پیشاپیش مردود میدانم و دولت را جایی فرض میکنم که برآیند نیروها در آن صفر نیست. سیاستمداران را افرادی میپندارم که همچون فعالان اقتصادی در حال پیگیری منافع و تحقق اهداف خودشان هستند. سیاستمداران نه از سر خیرخواهی، بلکه برای پیروزی در انتخابات، گاهی مدافع و گاهی مخالف محیطزیست میشوند.
آنچه خواندید، بخش اول از گفتگوی ایبنا با شهرام اتفاق بود. از آنجا که مناقشهی بنیادین مطرحشده در پرسش نخست، بهویژه مسئلهی محدودیت یا عدم محدودیت منابع زمین، امکان گرهگشایی از بحرانهای اقلیمی با تکیه بر نوآوری فناورانه و تعریف دقیق پدیدهی مصرفگرایی از اهمیت تئوریک و وزن تحلیلی ویژهای برخوردار است و بنیانهای فکریِ هر دو رویکرد را به چالش میکشد، این مبحث نیازمند واکاوی عمیقتر و جزئینگرانهتری است. از این رو، ادامهی این بحث و بسط استدلالهای دو طرف، در قالب مصاحبهای مجزا و مستقل بهزودی منتشر خواهد شد.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: جنگ غزه، که پس از حملهٔ تروریستی حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، یکی از مرگبارترین و ویرانگرترین درگیریهای معاصر را رقم زده است: بیش از ۷۰٬۰۰۰ کشته، شمار بیشتری زخمی، و ویرانیای که دههها باقی خواهد ماند. اما در پس آمارها و تصاویر بمبارانها، پرسشی بنیادین مطرح است که کمتر به آن پرداخته میشود: در میدان جنگ، در ذهن و وجدان سربازانی که این جنگ را میجنگند، چه میگذرد؟ مجلهٔ اشپیگل با ده سرباز اسرائیلی گفتگو کرده که پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در غزه در عملیات حضور داشتند، از دور پهپاد هدایت میکردند، یا اهدافی را برای بمباران انتخاب میکردند. آنچه در ادامه میآید، گزیدهای از اظهارات آنان است — روایتهایی خام، تکاندهنده و گاه هولناک از درون یکی از بحثبرانگیزترین جنگهای سدهٔ بیستویکم.
تماس با برخی از این سربازان توسط سازمان اسرائیلی «سکوت را بشکنیم» برقرار شده؛ سازمانی که گزارشهای سربازان دربارهٔ تخلفات و جنایات ارتش را گردآوری میکند. اشپیگل تأکید میکند که همهٔ اظهارات را تا حد امکان بررسی کرده، با گزارشهای دیگر و اطلاعات مستقلاً قابلراستیآزمایی مقابله کرده و آنها را معتبر میداند. تقریباً همهٔ سربازان به دلیل ترس از پیامدهای منفی بهصورت ناشناس سخن میگویند. بیشتر آنان از اعزام دوباره به غزه خودداری میکنند — نشانهای از عمق تأثیر روانی آنچه دیده و کردهاند.
روایتهایی که در این متن میخوانید، از چند جهت اهمیت دارند. نخست، آنها صدای خود سربازاناند — نه مقامات نظامی، نه سیاستمداران، نه تحلیلگران. این صداها تصویری از جنگ ارائه میدهند که در گزارشهای رسمی و بیانیههای مطبوعاتی دیده نمیشود. دوم، آنها نشان میدهند که چگونه قواعد شلیک، تعریف «دشمن»، و مرز میان غیرنظامی و رزمنده در میدان جنگ مبهم، سیال و گاه کاملاً دلبخواهی میشود. آنچه در اتاقهای فرماندهی «قاعدهٔ درگیری» نامیده میشود، در میدان جنگ غالباً به «هر کس در سن خدمت نظامی، تروریست است» تقلیل مییابد — و سن خدمت نظامی میتواند از ۱۶ تا ۶۰ سال تفسیر شود.
سوم، این روایتها نشان میدهند که چگونه انتقام، بیحوصلگی، ترس و فشار روانی میتوانند به رفتارهایی بیانجامند که هیچیک از سربازان در آغاز جنگ پیشبینی نمیکرد: آتش زدن خانههای غیرنظامی، استفاده از فلسطینیها بهعنوان «سپر انسانی» یا «پشه»، و کشتن افرادی که هیچ سلاحی در دست نداشتند. یکی از سربازان میگوید: «در نخستین هفتههای جنگ عملاً هیچ قاعدهٔ شلیکی وجود نداشت. واژهٔ “غیرنظامی” به زبان نمیآمد. قاعده این بود: به هر کس که میبینید شلیک کنید.» سرباز دیگری میگوید: «بعد از آن از خودمان هراسیدیم. ما چندین انسان را کشته بودیم. فرماندهمان گفت: “فریب نخورید، آنها غیرنظامی نبودند.” و آدم بهسرعت عادت کرد.»
چهارم، این متن از بُعد انسانی و روانی جنگ نیز پرده برمیدارد: از احساس گناه و سردرگمی سربازانی که پس از جنگ نمیتوانند آنچه دیدهاند را درک کنند، تا سربازانی که بهصراحت میگویند «نمیدانم وظیفهٔ ما در غزه چه بود» یا «بسیاری از این کارها برای ارضای انتقامجویی ما بود، نه فقط دلایل نظامی.» یکی از آنان میگوید: «هنگامی که بار دیگر از خانهای که اشغال کرده بودیم خارج میشدیم، فرماندهٔ ما دستور داد خانه را به آتش بکشند. دلایلی که آورد، بیمعنا بود. من گفتم که نمیخواهم در نابود کردن خانهٔ یک خانوادهٔ فلسطینی مشارکت کنم. روز بعد رفتم.»
در پایان، این متن بیانیهٔ ارتش اسرائیل را نیز در بر میگیرد که در پاسخ به اشپیگل تأکید میکند ارتش تنها علیه اهداف نظامی اقدام میکند، در هیچ زمانی حملهای با برآورد ۳۰۰ کشته را تأیید نکرده، و استفاده از غیرنظامیان بهعنوان سپر انسانی را ممنوع میداند. این بیانیه، همراه با روایتهای سربازان، تصویری چندصدایی از جنگی ارائه میدهد که در آن حقیقت میان روایتهای متناقض گم میشود — و پرسش اخلاقی بنیادینی را پیش میکشد: در جنگی که هیچکس بیگناه نیست، مسئولیت با کیست؟
این گزارش دعوتی است به خواندن روایتهایی که نه برای راحتی خاطر، بلکه برای فهم عمیقتر یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ معاصر نوشته شدهاند. این روایتها صدای وجدان سربازانی است که جنگ را از نزدیک دیدهاند — و اکنون، با فاصلهای که زمان و تأمل فراهم کرده، میکوشند آنچه را دیدهاند، بگویند.

جنگ غزه: بیش از ۷۰٬۰۰۰ کشته، شمار بیشتری زخمی، ویرانی بیپایان: اینجا سربازان اسرائیلی از احساس انتقام، دستورهای شلیک و «خسارات ناخواسته و جانبی» میگویند.
اشپیگل با ده اسرائیلی گفتگو کرده که پس از حملهٔ تروریستی حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در غزه در عملیات بودند، از دور پهپاد هدایت میکردند یا اهدافی را برای بمباران انتخاب میکردند. بخشی از اظهارات آنان در اینجا مستند شده و گزیدهٔ کامل در SPIEGEL.de منتشر میشود.
تماس با برخی سربازان توسط سازمان اسرائیلی «سکوت را بشکنیم» (Breaking the Silence) برقرار شد؛ سازمانی که گزارشهای سربازان دربارهٔ تخلفات و جنایات ارتش را گردآوری میکند. اشپیگل همهٔ اظهارات را تا حد امکان بررسی کرده، با گزارشهای دیگر و اطلاعات مستقلاً قابلراستیآزمایی مقابله کرده و آنها را معتبر میداند. تقریباً همهٔ سربازان به دلیل ترس از پیامدهای منفی بهصورت ناشناس سخن میگویند. بیشتر آنان از اعزام دوباره به غزه خودداری میکنند؛ یکی از آنان چند هفته پیش در آنجا بوده است. در غزه از یک سال پیش آتشبس برقرار است، اما ارتش اسرائیل هنوز حدود دو سوم این منطقه را اشغال کرده و بهطور منظم اهدافی را هدف قرار میدهد.
داوید از اکتبر ۲۰۲۳ بهعنوان پیادهنظام چندین بار در مرکز نوار غزه و در شهر خان یونس در عملیات بود.
از همان آغاز میدانستم این جنگِ بد و دشواری خواهد بود. اما نمیتوانستم تصور کنم چقدر بد. فکر میکردم حداکثر یک ماه. تصور اینکه این جنگ سالها طول بکشد برای من غیرممکن بود. و بدتر از همه، این حجم از ویرانی. از دید یک سرباز منفرد، حتی منطقی به نظر میرسد وقتی می بیند که یک ساختمان بلندترین ساختمان در بخش ماست. آن گاه به این فکر می افتد که ویرانش میکنیم، چون میتواند تهدیدی باشد. اما آنگاه ساختمان بلندترین بعدی، بلندترین ساختمان میشود، و اینگونه ادامه مییابد تا همهچیز ویران شود.
هنگامی که در ۲۰۲۵ به غزه بازگشتم، کیلومترها چیزی جز آوار نبود. بهطور رسمی، هدف ایجاد یک «منطقهٔ حائل» بود. اما یک بار شنیدم افسران عالیرتبه میگفتند: اعراب باید مجازات شوند. آنها باید بفهمند که ما زمین بیشتری از آنان میگیریم. هنگامی که از خانههای غیرنظامی بهعنوان پایگاه استفاده میکردیم، در هنگام عقبنشینی اغلب دستور میگرفتیم که خانه را به آتش بکشیم. این کار ساختمان را کاملاً ویران نمیکرد، بلکه آن را غیرقابلسکونت میساخت. ما میفهمیدیم که هدف جلوگیری از بازگشت ساکنان است.
واحد من از اسرائیلیهای نسبتاً تحصیلکرده و سکولار تشکیل شده بود. اما هرچه جنگ طولانیتر میشد، شمار کمتری از آنان میخواستند خدمت ذخیرهٔ خود را انجام دهند. در عوض، هر روز بیشتر افراطیهای مسیحایی یهودی گرا (messianische Extremisten) میآمدند؛ برای آنان این اعزام یک «میتزوا» (Mizwa)، یعنی یک وظیفهٔ دینی است. در دومین اعزامم، بسیاری از آنان در واحد من بودند و چیزهایی میگفتند مانند: ما باید همهٔ اعراب را حذف کنیم، باید شهرک بسازیم، غزه را از میان خواهیم برد.

حملهٔ اسرائیل به غزه در ژوئیه: ضربهها در آتشبس نیز ادامه مییابد
بهمحض آنکه منطقهای تخلیه میشد، بهطور رسمی دیگر هیچ غیرنظامیای در آنجا نبود. هر کس هنوز آنجا بود، باید در فعالیتهای تروریستی دخیل میبود. آنگاه آزادانهترین قواعد شلیک حاکم میشد. در برخی واحدها گفته میشد: به هر کس که میبینید شلیک کنید. فرماندهٔ ما اینگونه نبود، او میگفت: به زنان و کودکان شلیک نکنید، اما به مردان در سن خدمت نظامی شلیک کنید تا آنان را بکشید. بارها گفته میشد: یادتان باشد، هر کس میتواند یک دیدهبان دشمن باشد، هر کس میتواند یک قاصد باشد، هر کس میتواند در این جنگ دخیل باشد؛ تاکتیک حماس همین است. و این راست هم هست، ما بارها انبارهای سلاح در خانهها یافتیم و طبیعتاً آنان با یونیفرم نمیجنگند.
قواعد شلیک روشن تنها برای جلوگیری از تیراندازی به نیروهای خودی وجود داشت. نه برای محافظت از مردم غزه.
یک بار با چند سرباز دیگر در تاریکی گشت میزدیم. ناگهان صداهایی شنیدیم و پناه گرفتیم.
سپس دو مرد را روی دوچرخه دیدیم، شاید۲۵ متر دورتر، و به آنان آتش گشودیم. آنان مسلح نبودند. کمی دورتر، دو مرد کامیونی را بار میزدند؛ به آنها نیز شلیک کردیم. آنها دور شدند؛ نمیدانم زنده ماندند یا نه. و سپس دو مرد دیگر آنجا میدویدند، به آنها هم شلیک کردیم. پس از آن، از خودمان هراسیدیم. ما چندین انسان را کشته بودیم.
فرماندهمان سپس کار ما را به نوعی توجیه کرد. او گفت: «فریب نخورید، آنها غیرنظامی نبودند؛ آنها افراد حماس بودند که خود را بهعنوان غیرنظامی جا زده بودند. این یک منطقهٔ تخلیهشده است. آنان اینجا هیچ کاری ندارند. اگر اینجا هستند، به این دلیل است که در ترور دخیلاند.» همین. و آدم بهسرعت به شرایط عادت می کرد. بار اول شاید گیج میشدی؛ بار بعد، بعدش سیگاری روشن میکردی، به پدرت زنگ میزدی و میگفتی: «یکی دیگر را هم زدم.»
واحد من بسیاری از مردان غیرمسلح را کشت. صرفاً چون آنان مردانی در سن خدمت نظامی بودند که در بخش ما حضور داشتند. ما غالباً از کمین شلیک میکردیم. صبح زود راه میافتادی، در پناه تاریکی، با دستگاه دید در شب، به جایی میرفتی، موضع میگرفتی. و سپس اساساً به هر کس که میگذشت شلیک میکردی. ما هیچ چیزی دربارهٔ حقوق بینالملل نمیدانستیم. وقتی بهعنوان سرباز آنجا هستی، به آن فکر نمیکنی. فقط همراهی میکنی.
یائیر (Yair)، اواخر دههٔ بیست، خلبان پهپاد است. او در ۸ اکتبر ۲۰۲۳ فراخوانده شد و در واحدی خدمت کرد که تحرکات نیروها را نظارت و حملات را اجرا میکرد.
پس از ۷ اکتبر، ما بر پایهٔ قواعد حملهٔ گستردهشده عمل میکردیم که بر اساس آن، هر کس که دشمن باشد میتواند هدف حمله قرار گیرد. تعریف دشمن؟ هر کس که بهنحوی در حماس، جهاد اسلامی یا دیگر سازمانهای تروریستی شاغل باشد. مهم نبود این دشمن در آن لحظه چه میکرد، خواب بود یا قدم میزد. برای تلفات غیرنظامی انتظاری در یک حمله، که آن را با سرواژهٔ عبری «نازا» (Naza) توصیف میکردیم، نیز مقولههایی وجود داشت. حداقل: فقط خود هدف. سطح یک: تا ۵ کشته. سطح دو: تا ۱۰. سطح سه: تا ۲۰. اینها شمار تلفات انتظاری برای ما خلبانان پهپاد بود؛ برای جتهای جنگی اعداد کاملاً متفاوتی به دست میآمد. در جنگهای پیشین، غیرنظامیان کشتهشده اساساً باید اجتناب میشدند. در غزه ماجرا متفاوت بود. فرماندهی ارتش تنها پس از بیش از یک سال اقدامهایی برای بهحداقلرساندن خسارات جانبی، یعنی شمار غیرنظامیان کشتهشده، انجام داد.
یک موشک پهپاد قدرت آتش محدودی دارد. با آن نمیتوان بسیاری را یکجا کشت، مگر آنکه بسیار نزدیک هم ایستاده باشند. ما میکوشیدیم از تلفات غیرنظامی اجتناب کنیم. اما بر صفحههایمان تنها تصاویر سیاهوسفید نامشخصی میدیدیم، بنابراین دشوار بود که بهروشنی تشخیص دهیم آیاکسی رفتار مشکوکی دارد یا نه. ما غالباً به تیپهای میدانی وابسته بودیم. یک نمونه: فردی مشکوک میشد، یعنی هدف، چون از خانهای بیرون میآمد که اطلاعات میدانست در آن یک جنگجوی دشمن زندگی میکند. حال آنکه این وضعیت در یک سوم یا حتی نیمی از همهٔ خانههای غزه صادق بود؛ پس این نیز به عهدهٔ ما بود که بگوییم: بگذارید اول صبر کنیم ببینیم این فرد چه میکند، پیش از آنکه حمله را اجرا کنیم.
از وظایف ما این بود که پیش از تقریباً هر حملهٔ هوایی بزرگ به یک ساختمان، محیط اطراف را اسکن کنیم، چون در آن صورت معمولاً بمبهای بسیار بزرگی به کار میرفت. در ارتش به این کار «پاکسازی هدف» میگویند. همیشه بستگی داشت که «مشتری» ما چه کسی باشد، یعنی کدام تیپ، کدام واحد از خدمات ما استفاده میکند. اگر پیادهنظام بود، باید محیط اطراف نیروها را برای دشمنان بالقوه اسکن میکردیم. اگر فردی تا ۳۰۰ متری سربازان ما نزدیک میشد، باید حمله میکردیم. در فاصلهٔ کمتر، با حملهمان او را به خطر میانداختیم. همیشه باید یک منطقهٔ حائل کافی وجود میداشت. غالباً بسیار محل تردید بود که آیا افرادی که نزدیک میشوند واقعاً نیات خصمانه دارند. اغلب میان سه عضو واحد ما بحثهایی درمیگرفت.

سربازان اسرائیلی، در پسزمینه شمال غزه: ویرانی سیستماتیک
غالباً تصمیم به فرماندهٔ مربوطه بستگی داشت. در میان آنان کسانی نیز بودند که بسیار ماشهچکان و علاقمند به شلیک بودند. پیش از هر حمله باید با «سلول ضربت» بهاصطلاح هماهنگ میشدیم؛ یک مرکز ارتباطی که هر بار باید مجوز حمله را صادر کند. صدور مجوز معمولاً در عرض ثانیهها انجام میشد. ما هرگز تیر هشدار شلیک نکردیم. اینکه گفته شده همیشه یک حقوقدان حملهای را تأیید میکند، چنانکه ارتش ادعا میکند، خیر نمیتوانم این را تأیید کنم؛ من حتی یک بار هم چنین چیزی ندیدم.
یووال گرین(Yuval Green)، ۲۸ ساله، بهعنوان نیروی ذخیره از اواخر نوامبر ۲۰۲۳ تا ژانویه ۲۰۲۴ حدود ۵۰ روز در خان یونس مستقر بود. او همراه با سربازان دیگر نامهای عمومی علیه اعزام به غزه نوشت و از خدمت ذخیرهٔ بیشتر خودداری میکند.
یک بار عزرا یاخین (Ezra Yachin) به واحد ما آمد. او عضو سازمان تروریستی یهودی «لِحی» (Lehi Terrororganisation) بود و در کشتار دیریاسین مشارکت داشت (در آن کشتار در ۱۹۴۸ بیش از ۱۰۰ روستایی فلسطینی کشته شدند — توضیح سردبیر). او از آن کشتار گفت — و هیچکس ناراحت نشد. فکر میکنم این نشان میدهد چه فضایی حاکم بود. فرماندهٔ ما نیز زبانش را نگه نداشت. او چیزهایی میگفت مانند: «این بار رحم نخواهیم کرد. اگر کودکی به خانهای برود که تروریستی در آن است، باید او را همراه با آن کودک بکشیم.» این دیوانگی بود. اما چنین چیزهایی مدام گفته میشد. و بازتابدهندهٔ آن بود که همه چگونه میاندیشیدند. فرمانده نمیگفت: به هر کس که میخواهید شلیک کنید. او عمداً مبهم میماند — بهشکلی که اجازه میداد بهسادگی فلسطینیها را کشت.
جوخهٔ ما در طول مدت حضورم در غزه دو انسان را کشت؛ آنان چند صد متر دورتر بودند و سربازانی که نگهبانی میدادند آنان را مشکوک یافتند. نمیدانم چه شد. شاید تروریست بودند، شاید نه. همهچیز بهعنوان تهدید تلقی میشد. این نیز بیمنطق نبود. کشتن کسی تصمیم ایمنتری بود. تا امروز نمیدانم وظیفهٔ ما در غزه چه بود. البته ما زیرساختهایی نیزیافتیم که با ترور مرتبط بود، تونلها و مهمات. اما بسیاری از خانهها را بهسادگی ویران کردیم. بسیاری از این کارها برای ارضای انتقامجویی ما بود، نه فقط دلایل نظامی. هنگامی که بار دیگر از خانهای که اشغال کرده بودیم و یک هفته در آن مانده بودیم خارج میشدیم، فرماندهٔ ما دستور داد خانه را به آتش بکشند. دلایلی که برای این کار آورد، بیمعنا بود. من گفتم که نمیخواهم در نابود کردن خانهٔ یک خانوادهٔ فلسطینی مشارکت کنم. روز بعد رفتم.
یاکوف، اواسط دههٔ چهل، پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ داوطلبانه برای اعزام ثبتنام کرد. در مجموع حدود ۲۵۰ روز در غزه بود.
دستور ما این بود که دو سوم روستای خِربِت خُصه (Chirbet Chusaa) را با خاک یکسان کنیم تا یک «منطقهٔ امنیتی» حدود یک کیلومتری ایجاد شود. هر بار که حدود یک دوجین خانه را با مینهای زمینی بسیار قدیمی منفجر میکردیم، کسی از بیسیم سخنرانی میکرد، چنانکه همه میشنیدند. در گردان من کسانی بودند که در ۷ اکتبر برادر یا دوستدختر خود را از دست داده بودند. آنان میگفتند که این خانهها به یاد آن کشتهشدگان منفجر میشوند. تمام بخش هورا میکشید. به نظر میرسید که ما خانهها را نه فقط به دلایل نظامی منفجر میکنیم. بلکه برای انتقامگیری.
پس از آن در کریدور بهاصطلاح «نِزاریم» (Nezarim-Korridor) در عملیات بودم. به ما گفته شد که بیش از ۵۰٬۰۰۰ نفر در آنجا زندگی میکردند. اما دیگر حتی نمیشد پی خانهها را تشخیص داد. این منظره مرا بهشدت آشفته کرد. این آن نوع ویرانی نبود که در خلال نبرد پدید میآید. این نابودی سیستماتیک بود. در اصل، از دست دادن جان انسانها باید بدترین چیز میبود. اما این ویرانی مرا بیشتر از همه تکان داد. این ویرانی دههها باقی خواهد ماند.
در نزاریم کاری برای انجام دادن نبود. هیچ درگیری، هیچ حملهای از سوی حماس نبود. و هنگامی که سربازان کاری برای انجام دادن ندارند، خطر از دست رفتن روحیه بیشترین حد است. تیپ من در طول بیش از ۸۰ روزی که آنجا بودیم،۱۶۰ تا ۱۷۰ انسان را کشت. تنها دربارهٔ یک مرد گمان میرفت که سلاح حمل میکند. هیچکس سلاح را ندید، شب بود، و او چیزی همراه داشت که میتوانست بهعنوان سلاح تفسیر شود. او حدود ۵۰۰ متر شمال کریدور کشته شد، پس تهدید مستقیمی نبود — و ما هرگز جسدش را بررسی نکردیم. اما نه فقط او، بلکه همهٔ این کشتهشدگان بهعنوان تروریست گزارش شدند.
آدم میتواند بهسرعت مشکوک شود. نمونهای که خود شاهدش بودم: سه نفر در امتداد جاده راه میرفتند — حدود ۱۵۰ متر دورتر از مرز کریدور، در قلمرو خودشان. کسی آنان را دید و اعتقادش بر این بود که آنان در آرایش نظامی حرکت میکنند: دو نفر جلو، یکی عقب. ما نمیدانستیم آیا آنان اصلاً یکدیگر را میشناسند. سپس گفتگویی از بیسیم درگرفت. کسی که تهدید احتمالی را کشف کرده بود پرسید: «تو چه فکر میکنی؟» کسی ارزیابی خود را بیان کرد. خلبان پهپاد که نزدیک تلآویو نشسته بود گفت: «بله، به نظر میرسد که در آرایش نظامی حرکت میکنند.» سپس فرمانده از بیسیم اعلام کرد: «آیا افراد مشکوکی در بخش هستند؟» پاسخ: «بله، افراد مشکوکی وجود دارند.»
اجازه دهید لحظهای به زبان عبری تغییر مسیر بدهیم: مردم «اناشیم» (Anaschim) نامیده میشوند. جنگجویان حماس «ملوخلاخیم» (Meluchlachim) نامیده میشوند، یعنی «کثیف». پس اولی گفت: «من سه اناشیم میبینم»، سه انسان. نزد فرمانده، آنان پیشتر «ملوخلاخیم» بودند. آنان از انسان به افراد حماس ارتقا یافتند، یا بسته به اینکه چگونه بنگرید، تنزل یافتند. دیگر هیچ تردیدی نبود. چرا کسی که تروریست نیست باید در کنار دو انسان دیگر راه برود؟ در زندگی واقعی چنین چیزی هرگز رخ نمیدهد، نه؟ پس آنان باید تروریست باشند. فرمانده دستور داد آنان را بکشند. یک پهپاد موشکی شلیک کرد، و آنان از میان رفتند.
در نزاریم رویداد دیگری نیز بود که نمیتوانم فراموش کنم: یک صبح در پست فرماندهی نشسته بودم، خورشید تازه طلوع میکرد. کسی گزارش داد که روی پشتبام ساختمانی یک دیدهبان حماس است. پهپادی به آنجا فرستاده شد، خلبان گفت: «این شخص دارد لباس های شسته شده را آویزان می کند.» یک افسر در پاسخ گفت: «مردان فلسطینی لباس نمیآویزند. او باید دیدهبان باشد.» خلبان پهپاد دوباره گفت: «نه، او پشت به ما ایستاده و لباس میآویزد.» سپس افسر دستهٔ تانک، که بخشی از یگان رزمی ما بود، گفت: «من راه باز دارم. میتوانم شلیک کنم؟» فرمانده پرسید: «میتوانی دیدهبان را ببینی؟» حالا دیگر او قطعاً یک دیدهبان بود، یک «تاتزپیتان» (Tatzpitan). فرمانده دستور شلیک داد.

عکسی در موبایل سرباز گرین (Green) از غزه: «نمیدانم چه اتفاقی افتاد»
حدود۲۰ دقیقه بعد، آمبولانسها با سرعت به سوی آن ساختمان رفتند و شروع کردند به انتقال مجروحان و کشتهشدگان. کمی بعد، در یک وبسایت خبری اسرائیلی خبری دیدم: فلسطینیها ادعا میکنند دوازده عضو یک خانواده کشته شدهاند. همیشه همینطور است: ادعا میکنند. و من فکر کردم: این کار ما بود.
تومر (Tomer) بهعنوان معاون فرماندهٔ گروهان بیش از ۳۵۰ روز در غزه بود، میان دسامبر ۲۰۲۳ و سپتامبر ۲۰۲۶.
من خودم در طول تمام حدود ۳۵۰ روزم در غزه هیچ تروریستی ندیدم، حداکثر در پایان، از آن فاصله دور. حتی یک بار هم به سوی من شلیک نشد. اما سربازانی از گروهان من مورد حمله قرار گرفتند، تلفاتی بر اثر مواد منفجره و سلاحهای ضدتانک رخ داد. حتی اگر به من چیزی نگذشت، من نیز همچون همه در احساس تهدید دائمی زندگی میکردم. هیچ بیگناهی در غزه وجود ندارد، همه از حماس حمایت میکردند، آن را انتخاب کرده بودند و کشتار ۷ اکتبر را جشن گرفته بودند — این دیدگاه بسیار واضح بود.
قواعد شلیک ما روشن بود: یک فرد مسلح که از خط مرزی بگذرد، کشته میشود. دربارهٔ یک فرد غیرمسلح باید تیر هشدار شلیک میشد، یا باید با آتش مسلسل از او دور میشد. اما غالباً دشوار بود تصمیم گرفت چه کسی تهدید است — و چه کسی نه. یک بار در رفح پیرزنی دیدیم، او پارچهای سفید به عصایش بسته بود. ما فرض کرده بودیم که این منطقه خالی از سکنه است. میان سربازانم بحثی درگرفت: شاید این یک تله است؟ من تصمیم گرفتم که او خطری نیست و باید به او آب بدهیم. هوا گرم بود. من از تانک پیاده نشدم، بلکه از سربازی خواستم که بطری را به آن زن بدهد. او گفت: «چه؟ نه، به هیچ وجه!» و بطری را دور انداخت. بعدها من خودم به او آب دادم، فرماندهٔ گردان آمد، و او به سازمان اطلاعات داخلی شین بت تحویل داده شد.
در رفح تنها وظیفهٔ ما ویران کردن خانهها بود. آنچه در آغاز تنها در منطقهٔ مرزی انجام میدادیم، اکنون در سراسر رفح انجام میدادیم. به ما توضیح داده شد که هدف نابودی زیرساخت تروریستی است — و هر خانهای زیرساخت دشمن است. علاوه بر این، قرار بود محورهایی از میان منطقه کشیده شود تا کنترل آن آسانتر شود. ممکن است که من با کاری که کردم به آوارگی جمعیت کمک کرده باشم. با این حال، ترجیح میدادم کسی باشم که تصمیم میگیرد. اگر من آنجا نباشم، کس دیگری هست. شاید او مهربان و مسئولیتپذیر باشد. شاید هم نه.
برای اسرائیل، تأمین خط واقعی مرز در شمال غزه بود. به ما گفته شد: اگر میخواهید فراتر از «خط زرد» شلیک کنید، باید مورد تهدید قرار گرفته باشید. این در واقع به آدم میگفت که چگونه باید موقعیتی را سازماندهی کند تا شلیک را توجیه کند. فقط باید میتوانستی بگویی: من مورد تهدید قرار گرفتم.
شائول، اوایل دههٔ سی، نیروی ذخیره در واحد پزشکی یک تیپ بزرگ بود. او سه بار بهر غزه اعزام شد.
خدمت در غزه یعنی دائماً میان دو حد نهایی رفتوآمد کردن: آدم باید همیشه آماده باشد که کار شروع شود. من گاهی به بیسیم واحدهای دیگر گوش میدادم تا بتوانم بیدرنگ واکنش نشان دهم. ارتباطات عمومی سنجیده و منضبط بود؛ گفتگوها و رفتار سربازان تا حدی کمتر. از جمله آتشزدنها: رویهٔ اعلامشده این بود که ما تنها خانههایی را آتش بزنیم که در آنها اردو زده بودیم، تا اطلاعاتی برای دشمن باقی نگذاریم. اما سربازان خانهها را بهسادگی آتش میزدند، از ترکیبی از بیحوصلگی و انتقام.
فرماندهٔ ما در اجرای قواعد شلیک سختگیر بود: ما باید تنها زمانی شلیک میکردیم که تروریستها را میدیدیم، نهکمتر از همه برای جلوگیری از موارد «آتش خودی». من چند بار شاهد بودم که با این حال چنین چیزی رخ داد. یک بار به خانهای شلیک شد که در آن لحظه سربازی در آن استراحت میکرد. او مرد. سرباز دیگری با گلولهای به سرش اصابت کرد. او نیز مرد. بار دیگر سربازان به ساختمانی شلیک کردند که در آن یک خانوادهٔ فلسطینی بود. شاید آنان نیز بمبی کار گذاشته بودند. میان مجروحان زنان، نوجوانان و سالخوردگان بودند. بحثهایی درگرفت که آیا باید به آنان کمک کنیم. پزشکان سرسخت بودند، آنان کاری کردند که این اتفاق بیفتد.
یک بار گروهی از حدود ۵۰ مرد فلسطینی را دیدم، با تخمین سنی میان۱۵ تا ۴۰ سال، بر روی یک تریلر کامیون باز. چشمانشان بسته بود، دستانشان با بستهای کابل به پشتشان بسته شده بود. آنان را برای بازجویی میبردند. سربازی به عربی بر آنان فریاد میزد و آنان را هُل میداد.
هنگامی که در رفح خدمت میکردم، شاهد استفاده از سپرهای انسانی بودم؛ به آنان «پشهها» میگفتند. مردان جوان فلسطینی، بیشتر تنها با کفش و زیرپوش، با چشمان بسته و دستان بسته. در خانههایی که بهعنوان پایگاه ما خدمت میکردند، آنان را دائماً با موسیقی رادیو بمباران صوتی میکردند تا چیزی نشنوند. آنان را به تونلها و خانهها جلوتر از بقیه میفرستادند؛ در عملیاتشان باید یونیفرم نظامی اسرائیلی و دوربینهای گوپرو میپوشیدند. دستورهایشان را از اعضای یک واحد ویژه میگرفتند که عربی صحبت میکردند. نمیتوانم به یاد بیاورم که کسی در ارتش از این امر شکایت کرده باشد.
عومری (Omri)، اواسط دههٔ بیست، در اطلاعات نظامی از جمله مسئول ردیابی اعضای مشخصی از حماس بود.
من در خدمت بودم که در اواخر اکتبر ۲۰۲۳ ابراهیم بیاری، فرماندهٔ گردان حماس در جبالیا کشته شد. ارتش میدانست که او در تونلی زیر اردوگاه پناهندگان است، اما محل دقیقش را نمیدانست، بنابراین ناچار شد چندین ساختمان بزرگ را ویران کند. من درک نمیکردم چرا کشتن این تعداد غیرنظامی پذیرفته شد، هرچند او شخصیت مرکزی حماس نبود. (به گفتهٔ سازمان ایروارز (Airwars) [سازمان مستقل ناظر بر تلفات غیر نظامیان در حملات نظامی]، دستکم ۱۲۶ نفر کشته شدند — توضیح سردبیر.) ۷ اکتبر تنها سه هفته پیش بود، مردم هنوز در حالت انتقام بودند. من چندین بار از شمار در حد انتظار تلفات غیرنظامی بیش از ۱۰۰ در یک حمله شنیدم.
ایتای (Itay) خدمت نظام وظیفهٔ خود را در یک واحد پیادهنظام انجام داد. پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، با وقفههایی حدود یک سال در شمال نوار غزه بود.
ما در نخستین ماه جنگ به غزه رسیدیم — و به دلایل بسیاری میترسیدیم. از یک سو تقریباً تجربه نداشتیم، از سوی دیگر در ۷ اکتبر در کیبوتزها جنگیده بودیم و دیده بودیم حماس چه تواناییای دارد. ما دوستانی را از دست داده بودیم. هنگامی که به غزه رفتیم، تنش شدید بود. بنابراین نیروی آتش و مهمات بسیاری به کار بردیم. ما به هیچ خانهای وارد نمیشدیم مگر پس از آنکه به آن شلیک شده بود. علاوه بر این، نارنجک میانداختیم، با گلولهٔ تانک و مسلسل شلیک میکردیم.
در نخستین هفتههای جنگ عملاً هیچ قاعدهٔ شلیکی وجود نداشت. واژهٔ «غیرنظامی» به زبان نمیآمد. قاعده این بود: به هر کس که میبینید شلیک کنید. دستکم در محدودهٔ بخش خودمان. این امر تنها پس از آن تغییر کرد که سربازان در دسامبر ۲۰۲۳ [به اشتباه] سه گروگان اسرائیلی را به ضرب گلوله کشتند، با آنکه آنان پرچم سفید حمل میکردند. اما قواعد جدید نیز بیشتر توصیه بودند تا دستور. یک چیز در طول تمام جنگ تغییر نکرد: هر مرد در سن خدمت نظامی بهعنوان تروریست طبقهبندی میشد، و محدوده سنی افرادی که واجد خدمت نظامی بودند بسیار گسترده در نظر گرفته میشد. این میتوانست بین۱۶ تا ۶۰ سال معنا دهد، اما کمتر یا بیشتر از آن نیز.
فضای عمومی این بود: اینجا منطقهٔ جنگی است، ما به فلسطینیها دستور دادهایم که آن را ترک کنند، پس هر کس که بماند هدف مشروعی است. فرماندهٔ ما میگفت دیگر هیچ غیرنظامی در بخش ما وجود ندارد، و ما این را باور کردیم. هر بار که سربازی از واحد من کسی را میکشت، او را بهعنوان تروریست به حساب میآوردیم، هرچند پس از آن جسد را بیشتر اوقات بررسی نمیکردیم. ما بسیاری از فلسطینیها را کشتیم. فکر میکنم بیشترشان غیرمسلح بودند. کودکان در واحد من هرگز عمداً هدف قرار نگرفتند. آنان بیشتر تصادفاً تیر خوردند، چون سربازی آنان را یک مرد پنداشته بود.
یک بار فرماندهٔ ما توضیح داد که اگر اکثریت بزرگی از جمعیت غیرنظامی از منطقهای تخلیه شده باشد، میتوان در آن منطقه چنان عملیات کرد که گویی در بیابان علیه ارتش مصر میجنگید. امروز بهتر میدانم، اما آن زمان این برایم درست به نظر میرسید. ما فکر میکردیم کشتن هر مرد در سن خدمت نظامی اشکالی ندارد. این تا حدی نیز به این دلیل بود که ما از ۷ اکتبر آسیب روانی دیده بودیم. چند ماه طول کشید تا توانستم این را درک کنم. بسیاری چیزها از همان آغاز آنجا بود، اما من بهسادگی نمیتوانستم آن را ببینم. دستکم استفاده از فلسطینیها بهعنوان سپر انسانی، پیش چشمم آورد که شیوهٔ جنگیدن ما نادرست است.
ما «پشهٔ» خود را بهجای سگهایی که پیشتر به کار میبردیم گرفتیم. بسیاری از آن حیوانات در ماههای نخست مردند. ما از آن فلسطینی همانگونه استفاده کردیم که از سگها: او باید پیش از ما وارد ساختمانها میشد تا در صورت کمین یا بمب کارگذاشتهشده، او هدف قرار گیرد — و نه ما. ما او را وامیداشتیم کمدها را باز کند و تشکها را بلند کند. همهٔ سربازان با او خوب رفتار نمیکردند. هنگامی که اعزام ما به پایان خود نزدیک میشد، به او گفتیم که میتواند برود. نمیدانم پس از آن چه بر سرش آمد. ممکن است که او دوباره بهعنوان «پشه» به کار گرفته شده باشد. اما ممکن است که تیرباران هم شده باشد.
دفتر مطبوعاتی ارتش در پاسخ به درخواست اشپیگل دربارهٔ این اتهامات در بیانیهای گفت که ارتش تنها علیه اهداف نظامی اقدام میکند و «در شرایط موجود اقدامات عملی ممکن» را با هدف «بهحداقلرساندن هرچه بیشتر آسیبهای ناخواسته به غیرنظامیان و اشیای غیرنظامی» انجام میدهد. ارتش در هیچ زمانی از جنگ، حملهای را که در آن از ۳۰۰ کشته یا مقیاسی مشابه برآورد شده باشد، انجام نداده یا تأیید نکرده است. افراد تنها به این دلیل که در سن خدمت نظامی هستند هدف قرار نمیگیرند؛ کسی که در منطقهای تخلیهشده باقی بماند «بهطور خودکار» بهعنوان تروریست طبقهبندی نمیشود. استفاده از غیرنظامیان بهعنوان سپر انسانی بر پایهٔ قواعد ارتش ممنوع است.
ضبطشده توسط آوی بولوتینسکی (Avi Bolotinsky)،یولیانه فون میتلاشتات (Juliane von Mittelstaedt)، توره شرودر (Thore Schröder)
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
سخنگوی وزارت خارجه جمهوری اسلامی روز شنبه ۲۵ مهر در پی انتشار گزارشهایی دربارهٔ توقف فعالیت تجاری یک گذرگاه بین ایران و پاکستان، اعلام کرد که «ترددها و مراودات مرزی ایران و پاکستان موقتا متوقف شده است».
اسماعیل بقائی بدون اشاره به جزئیات بیشتر دلیل این اتفاق را «مشکلات فنی و لزوم اتخاذ تدابیر احتیاطی» ذکر کرد.
اختلال در تجارت زمینی ایران و پاکستان در حالی گزارش میشود که وزارت خزانهداری آمریکا اخیراً در مورد ادامهٔ همکاری مؤسسات مالی خارجی با بانکها و نهادهای مالی تحریمشدهٔ ایران هشدار جدیدی صادر کرد.
سخنگوی وزارت خارجه ایران وعده داده که مشکل در گذرگاههای مرزی بعد از مشورت بین مقامهای ایران و پاکستان در «اسرع وقت» حل خواهد شد.
خبرگزاری صداوسیمای جمهوری اسلامی روز شنبه به نقل از سید حسین حسینی، مدیرکل دفتر ترانزیت سازمان راهداری، گزارش داد که طرف پاکستانی گذرگاه مرزی ریمدان-گبد در استان سیستان و بلوچستان را بسته است.
این مقام ایرانی تأکید کرد که تردد مسافران از این گذرگاه همچنان برقرار است و رایزنیها برای رفع مشکل و بازگشایی مرز ادامه دارد.
از سوی دیگر، پیمان سنندجی، رئیس کمیسیون حملونقل اتاق بازرگانی تهران، گفت که مرز مشترک ایران و پاکستان برای تجارت زمینی بسته نشده، اما صادرکنندگان ایرانی و واردکنندگان پاکستانی با مشکلات بانکی روبهرو شدهاند.
او همچنین انتشار نامهای دربارهٔ تعطیلی یکی از گذرگاههای مرزی مشترک دو کشور را تکذیب کرد و آن را جعلی خواند.
سنندجی در گفتوگو با خبرگزاری مهر توضیح داد که واردکنندگان پاکستانی برای خرید کالا از ایران باید اطلاعات محمولههای خود را از طریق سامانهٔ واردات و شبکهٔ بانکی پاکستان ثبت کنند، اما تحریم بانکهای ایرانی انجام این فرایند را دشوار کرده است.
او هشدار داد که اگر محدودیتهای بانکی ادامه پیدا کند و امکان انجام تشریفات مالی لازم فراهم نشود، صادرات ایران به پاکستان عملاً متوقف خواهد شد.
این مقام اتاق بازرگانی در عین حال گفت واردات کالا از پاکستان به ایران همچنان امکانپذیر است، اما ادامهٔ این روند به میزان همکاری طرف پاکستانی بستگی دارد.
پیشتر، ۱۳ مهرماه، وزارت خزانهداری آمریکا هشدار تازهای صادر و اعلام کرد بانکها و مؤسسات مالی خارجی که همچنان با نهادهای مالی تحریمشدهٔ ایران معامله میکنند، ممکن است بدون اخطار قبلی هدف تحریمهای واشینگتن قرار گیرند.
وزارت خزانهداری آمریکا همچنین از این مؤسسات خواست روابط و تراکنشهای خود با نهادهای مالی تحریمشدهٔ ایران را فوراً متوقف کنند.
تا زمان انتشار این گزارش، مقامهای پاکستان توضیح رسمی دربارهٔ علت بسته شدن گذرگاه ریمدان–گبد یا ارتباط احتمالی آن با تحریمهای بانکی ایران ارائه نکردهاند.
دولت دونالد ترامپ برای افزایش فشار اقتصادی بر جمهوری اسلامی از شهریور امسال اجرای طرحی با عنوان «طرد اقتصادی» را آغاز کرده است.
هنوز مشخص نیست مشکلات اخیر تجارت ایران و پاکستان مستقیماً ناشی از هشدار وزارت خزانهداری آمریکا است یا نه، اما تشدید فشار آمریکا بر شبکهٔ بانکی ایران میتواند انجام معاملات تجاری با جمهوری اسلامی را حتی از مسیرهای زمینی دشوارتر کند.
در همین حال، روزنامهٔ پاکستانی «نیشن» روز شنبه ۲۵ مهر، بدون نام بردن از منابع خود یا مشخص کردن نهادهای وابسته به آنها، به نقل از «منابع رسمی» گزارش داد که ایران و پاکستان با هماهنگی یکدیگر محدودیتهای امنیتی موقتی در مرز مشترک اعمال کردهاند.
این منابع ناشناس مدعی شدهاند که هدف از این اقدامات مقابله با فعالیت گروههای مسلح و قاچاق بوده و گزارشهای مربوط به بسته شدن کامل مرز صحت ندارد.
با این حال، این روزنامه هیچ تأییدیه مستقلی برای این ادعاها ارائه نداد و مشخص نکرد که آیا محدودیتهای اعمالشده شامل توقف تردد کامیونهای تجاری در گذرگاه ریمدان–گبد نیز میشود یا نه.
پاکستان که متحد ایالات متحده در غرب آسیا به شمار میرود، در سالهای گذشته نیز برای همکاریهای اقتصادی با ایران تحت فشار واشینگتن قرار گرفته بود، ازجمله درباره احداث خط لوله گاز ایران-پاکستان.
این خط لوله که به عنوان خط لوله صلح شناخته شده است، پروژهای بلندمدت میان تهران و اسلامآباد بود و طی سالها بارها به تاخیر افتاد و تامین مالی آن با مشکل مواجه شد. این خط لوله، قرار بود گاز طبیعی را از ایران به همسایه شرقی آن برساند.
دولت جو بایدن در فروردین ۱۴۰۳ اعلام کرد که از ادامه پروژه خط لوله گاز ایران-پاکستان حمایت نمیکند و نسبت به تجارت با تهران که خطر تحریمهای واشینگتن را دارد، هشدار داد.
ایران مدعی است که ساخت ۹۰۰ کیلومتر خط لوله را در سمت خود تا سال ۲۰۱۱ به پایان رسانده اما ساخت و ساز در سمت پاکستان آغاز نشده بود.
از سوی دیگر، پاکستان در پی جنگ ۴۰ روزه به میانجی اصلی مذاکرات صلح بین ایران و آمریکا تبدیل شد و توافقی که بین طرفین در خرداد ماه امضا شد، «یادداشت تفاهم اسلامآباد» نام داشت.
این تفاهمنامه که ۲۸ خرداد به امضای رؤسای جمهور ایران و آمریکا رسید، کمتر از سه هفته بعد، در پی حملات ایران به سه کشتی تجاری در تنگه هرمز، عملاً فروپاشید.
رادیو فردا
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
پاتریک وینتور / گاردین / شنبه، ۱۷ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته منابعی در یمن، امارات متحده عربی توافق کرده است که با از سرگیری پرداختهای مالی به برخی از نیروهای دولتی که در جنوب با حوثیهای همسو با ایران میجنگند، دوباره وارد درگیریهای یمن شود. در مقابل، عربستان سعودی نیز پذیرفته است که پوشش هوایی برای این نیروهای ضد حوثی فراهم کند.
این توافق همکاری جدید، نخستین نشانه ملموس از ترمیم شکاف عمیق میان امارات و عربستان بر سر آینده یمن است؛ شکافی که اکنون به واسطه پیشروی نیروهای حوثی در سراسر یمن و نگرانی حاکمان کشورهای رقیب در خلیج فارس، رو به ترمیم نهاده است.
عربستان سعودی که روزانه هدف حملات پهپادی و موشکی قرار میگیرد، برای حفظ شرایط عادی در کشور با دشواری روبروست؛ چرا که حملات حوثیها موجب از کار افتادن فرودگاهها و برخی زیرساختهای انرژی این کشور شده است.
نیروهای جنوبی – که عمدتاً در قالب «تیپهای غولپیکر» (Giant Brigades) سازماندهی شدهاند – پیشتر توسط امارات آموزش دیده و تأمین مالی میشدند. این نیروها از کارآمدترین عناصر در ائتلاف نظامیِ ناهمگونِ ضد حوثی به شمار میروند. با این حال، امارات در ماه ژانویه به عملیات خود در داخل یمن پایان داد و خط تأمین مالی این نیروها را قطع کرد.
نه عربستان سعودی و نه امارات متحده عربی، به درخواست این هفته جداییطلبان جنوب یمن مبنی بر برگزاری همهپرسی برای جدایی (استقلال) پاسخی ندادهاند؛ اقدامی که در صورت تحقق، مرزهای سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۰ – دورانی که یمن به دو کشور مستقل تقسیم شده بود – را احیا خواهد کرد.
«شورای انتقالی جنوب» (که خواهان جدایی است) نیز هنوز با اعزام نیروهایش برای جنگ در خارج از مرزهای یمن جنوبیِ سابق موافقت نکرده است؛ اما اگر عربستان سعودی صراحتاً با برگزاری همهپرسی موافقت کند، احتمالاً این محدودیت نیز برداشته خواهد شد.
دولت یمن که مورد تأیید سازمان ملل است و در عدن مستقر میباشد، هفته گذشته از آغاز یک عملیات متقابل برای بیرون راندن نیروهای حوثی از پایتخت (صنعا) خبر داد. با این حال، این عملیات نظامی تاکنون تنها موفقیتهای محدودی در منطقه «مجزر» (نزدیک مأرب) و تنگه بابالمندب به همراه داشته است. همچنین هیچگونه تماس مستقیمی میان «عیدروس الزبیدی»، رهبر شورای انتقالی جنوب (STC)، و مقامات سعودی وجود ندارد.
الزبیدی در ماه ژانویه، پس از تلاش ناکام شورای انتقالی جنوب برای به دست گرفتن کنترل سراسر مناطق جنوبی و اعلام همهپرسی برای جدایی طی دو سال آینده، به ابوظبی گریخت. در واکنش به این اقدام، سعودیها محمولههای تسلیحاتی امارات متحده عربی برای نیروهای شورای انتقالی جنوب را بمباران کردند.
پس از آن، امارات اعلام کرد که به تمامی مشارکتهای خود در یمن پایان میدهد و دولت مورد حمایت عربستان نیز اظهار داشت که برای محاکمه الزبیدی به اتهام خیانت تلاش خواهد کرد.
مقامات اماراتی نسبت به وضعیت درگیریها عمیقاً نگران هستند. حوثیها با وجود متحمل شدن تلفات سنگین، مصمماند که در نهایت شهرهای «تعز» و «مأرب» را تصرف کنند؛ دو شهری که تنها مناطق باقیمانده در خارج از مرزهای «یمن جنوبی» سابق محسوب میشوند.
روز جمعه، دو موشک شلیکشده از سوی حوثیها به فرودگاه عدن اصابت کرد؛ درست در زمانی که یک هواپیمای مسافربری در حال آمادهسازی برای برخاستن بود. گزارشی از تلفات جانی منتشر نشده است.
معمر الاریانی، وزیر اطلاعرسانی یمن، اعلام کرد که این موشکها در فاصله حدود ۵۰۰ متری هواپیمای شرکت «هواپیمایی یمن» (Yemenia Airways) و تقریباً ۱۰۰ متریِ نقطه میانی باند فرودگاه به زمین اصابت کردند.
این حمله یک روز پس از آن صورت گرفت که در جریان حمله حوثیها به کاخ ریاستجمهوری در عدن، دستکم پنج نفر کشته و ۱۶ نفر زخمی شدند.
احتمال ورود مصر به درگیریها
عبدالفتاح السیسی، رئیسجمهور مصر، اعلام کرد که در حال فراخواندن پارلمان برای تشکیل یک جلسه اضطراری است تا به ارتش کشورش اختیار دهد که در راستای دفاع از عربستان سعودی وارد عمل شود. او تأکید کرد که مصر هیچگونه اقدام تهاجمی انجام نخواهد داد و صرفاً به دفاع از عربستان سعودی خواهد پرداخت.
در بریتانیا، گفتگوها پیرامون درخواست عربستان سعودی برای دریافت کمکهای نظامی بیشتر همچنان ادامه دارد. بریتانیا یک فروند هواپیمای سوخترسان هوایی «وویاجر» (Voyager) متعلق به نیروی هوایی سلطنتی را اعزام کرده است، اما دیپلماتهای منطقهای خواستار اقدامات بیشتری از سوی بریتانیا هستند. همچنین نگرانیهایی مطرح شده مبنی بر اینکه آیا ریاض باید در این خصوص تعامل نزدیکتری با سایر کشورهای حوزه خلیج فارس، از جمله عمان و قطر، داشته باشد یا خیر.
پیامدهای حقوقیِ حمایتِ تمامعیار بریتانیا از کارزار هواییِ عمدتاً سعودی نیز در دست بررسی است؛ چرا که دادگاه تجدیدنظر در سال ۲۰۱۹ حکم داد که بریتانیا با صدور مجوزهای صادرات سلاح در جریان کارزار بمباران یمن توسط عربستان در سالهای ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶، بهطور غیرقانونی عمل کرده است. سازمان «کارزار علیه تجارت اسلحه» اعلام کرد که بریتانیا ارزیابی درستی از احتمال نقض حقوق بینالملل بشردوستانه توسط عربستان انجام نداده بود؛ مسئلهای که بریتانیا را ناچار به بازنگری در رویههای خود کرد.
عربستان سعودی مدعی است که از آن زمان تاکنون روشهای خود را بهطور اساسی اصلاح کرده و تأکید دارد که در راستای منشور سازمان ملل، در حال دفاع از خود است. شورای امنیت سازمان ملل نیز در ۱۵ اکتبر بیانیهای صادر کرد که در آن بر حق عربستان سعودی برای دفاع از خود، مطابق با حقوق بینالملل، تأکید شده است.
اگرچه آمار دقیقی از تلفات جنگ از ماه اوت تاکنون در دست نیست، اما به گفته سازمان ملل، بیش از ۲۰۰ هزار نفر یمنی آواره شدهاند؛ وضعیتی که فشار فزایندهای را بر گروههای بشردوستانه مستقر در عدن وارد میکند.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
نقدی بر خلط منافع ملی، بقای جمهوری اسلامی و منطق جنگ فرسایشی
مقاله مبنا: Iran’s Theory of Victory، منتشرشده در نشریه فارن افرز
مقدمه: چه کسی پیروز میشود و چه چیزی پیروزی محسوب میشود؟
مقاله «نظریه پیروزی ایران» میکوشد منطق راهبردی جمهوری اسلامی در مواجهه با ایالات متحده را توضیح دهد. استدلال محوری نویسندگان این است که تهران، حتی در شرایطی که از نظر نظامی و اقتصادی متحمل خسارات سنگین شده است، همچنان میتواند با افزایش هزینههای جنگ برای آمریکا، ایجاد اختلال در بازار انرژی و تهدید امنیت پایگاههای نظامی این کشور در منطقه، موازنه سیاسی جنگ را تغییر دهد. بر این اساس، پیروزی ایران لزوماً به معنای شکست نظامی آمریکا نیست، بلکه میتواند در وادارکردن واشنگتن به عقبنشینی راهبردی و پذیرش جایگاه منطقهای تهران تحقق یابد.
این تحلیل، از حیث تفکیک پیروزی نظامی از پیروزی سیاسی، واجد اهمیت است؛ اما از منظر یک رویکرد گذارطلبانه، با پرسشی بنیادین مواجه میشود: آیا میتوان راهبرد بقای جمهوری اسلامی را با راهبرد پیروزی ایران یکسان گرفت؟
مسئله اصلی نه انکار توانایی جمهوری اسلامی برای مقاومت در برابر فشار خارجی است و نه نادیدهگرفتن مخاطرات مداخله نظامی آمریکا. مسئله این است که مقاله، با تمرکز بر منطق تصمیمگیری حکومت، کمتر به این پرسش میپردازد که هزینههای این راهبرد برای جامعه ایران چیست، چه نسبتی میان بقای نظام سیاسی و منافع ملی وجود دارد و آیا افزایش قدرت چانهزنی حکومت الزاماً به افزایش آزادی، امنیت و رفاه شهروندان ایرانی منجر میشود؟
از منظر گذارطلبانه، این خلأ صرفاً یک غفلت اخلاقی نیست؛ بلکه محدودیتی تحلیلی است که ممکن است ما را به اشتباه گرفتن بقای یک نظم سیاسی با موفقیت یک کشور سوق دهد.
۱. نقد نخست: خلط بقای جمهوری اسلامی با پیروزی ایران
مهمترین مسئله مقاله، نه در توصیف توانایی ایران برای مقاومت، بلکه در تعریف ضمنی ایران بهمثابه یک کنشگر سیاسی یکپارچه نهفته است. در تحلیل روابط بینالملل، دولتها غالباً بهعنوان کنشگرانی با منافع مشخص و نسبتاً یکپارچه بررسی میشوند. این سادهسازی برای فهم رقابتهای بینالمللی مفید است، اما هنگامی که موضوع، حکومتی اقتدارگرا با جامعهای متکثر و دارای تعارضات سیاسی عمیق باشد، میتواند گمراهکننده شود.
ایران یک کشور است؛ جمهوری اسلامی یک نظام سیاسی؛ و جامعه ایران مجموعهای از گروهها، طبقات، نسلها و گرایشهای سیاسی متنوع.
این سه واقعیت را نمیتوان بدون استدلال به یکدیگر فروکاست. ممکن است حکومت در جنگی خارجی از فروپاشی جلوگیری کند، اما جامعه با کاهش رفاه، گسترش فقر، محدودشدن آزادیهای سیاسی و افزایش ناامنی مواجه شود. همچنین ممکن است حکومت در مذاکرات بینالمللی امتیازاتی به دست آورد، بیآنکه این امتیازات به بهبود وضعیت حقوقی و سیاسی شهروندان بینجامند.
بنابراین، اگر هدف راهبردی جمهوری اسلامی افزایش قدرت چانهزنی خود در برابر آمریکا باشد، موفقیت در این هدف را نمیتوان خودبهخود پیروزی ملی دانست.
برای ارزیابی ادعای پیروزی باید پرسید:
- آیا امنیت شهروندان ایرانی افزایش یافته است؟
- آیا هزینههای اقتصادی و انسانی جنگ با دستاوردهای سیاسی آن تناسب دارد؟
- آیا قدرت دولت در خدمت حفاظت از جامعه قرار گرفته یا جامعه به منبع تأمین هزینههای بقای دولت تبدیل شده است؟
- آیا نتیجه جنگ، امکان گشایش سیاسی و گذار به نظمی آزادتر را افزایش میدهد یا به تثبیت ساختارهای اقتدارگرا میانجامد؟
این پرسشها به معنای نادیدهگرفتن امنیت ملی نیستند؛ بلکه تلاشی برای بازگرداندن جامعه به مرکز مفهوم امنیت ملیاند.
از منظر گذارطلبانه، پیروزی ایران زمانی معنا پیدا میکند که بقای کشور و امنیت شهروندان آن بر بقای هر ساختار سیاسی خاص تقدم داشته باشد.
۲. نقد دوم: آیا ملیگرایی در شرایط جنگی به معنای مشروعیت سیاسی است؟
یکی از استدلالهای مهم مقاله آن است که حمله خارجی ممکن است بهجای فروپاشی جمهوری اسلامی، احساسات ملیگرایانه را تقویت کند و بخشی از جامعه را در برابر تهدید خارجی به همبستگی سوق دهد.
این استدلال از نظر جامعهشناسی سیاسی قابلاعتناست. تهدید خارجی میتواند در کوتاهمدت اختلافات داخلی را تحتالشعاع قرار دهد، احساس تعلق ملی را تقویت کند و حتی مخالفان حکومت را به مخالفت با مداخله نظامی خارجی سوق دهد.
اما مشکل زمانی آغاز میشود که از این همبستگی، نتیجهای درباره مشروعیت حکومت استخراج کنیم. دفاع از ایران الزاماً دفاع از جمهوری اسلامی نیست؛ همانطور که مخالفت با جمهوری اسلامی الزاماً به معنای حمایت از حمله خارجی نیست. این تمایز برای فهم سیاست ایران اهمیت اساسی دارد.
یک شهروند ایرانی میتواند همزمان با حمله نظامی آمریکا مخالف باشد، از تمامیت ارضی کشور دفاع کند و خواهان گذار از جمهوری اسلامی به نظامی دموکراتیک باشد.
در واقع، چنین موضعی نه تناقضآمیز است و نه استثنایی؛ بلکه میتواند بر مبنای تمایز میان حق تعیین سرنوشت ملی و حق تعیین سرنوشت سیاسی شهروندان شکل بگیرد.
از این منظر، ملیگرایی ایرانی را نباید به ابزاری برای سنجش حمایت یا مخالفت با حکومت تقلیل داد.
ملیگرایی میتواند علیه مداخله خارجی بسیج شود، بیآنکه به تأیید ساختار سیاسی موجود بینجامد. حتی ممکن است مخالفت با جنگ خارجی، از منظر بخشی از جامعه، با مطالبه استقلال سیاسی از حکومت داخلی پیوند بخورد.
نقد مقاله در این نقطه آن است که گرچه نویسندگان به تفاوت میان مخالفت با حکومت و مخالفت با حمله خارجی توجه دارند، چارچوب راهبردی آنان همچنان بیش از اندازه بر پیامدهای این وضعیت برای بقای حکومت متمرکز است.
پرسش مغفول این است که آیا ملیگرایی ایرانی میتواند به منبعی مستقل برای دفاع از حاکمیت ملی، آزادی شهروندان و گذار دموکراتیک تبدیل شود؟
این پرسش بهویژه برای جریانهای گذارطلب اهمیت دارد؛ زیرا اجازه نمیدهد دفاع از کشور به انحصار سیاسی حکومت تبدیل شود.
۳. نقد سوم: جنگ فرسایشی به سود چه کسی و به هزینه چه کسانی؟
مقاله، افزایش هزینههای جنگ برای آمریکا را یکی از مؤلفههای اصلی نظریه پیروزی ایران میداند.
بر اساس این منطق، ایران با تداوم مقاومت، تهدید پایگاههای آمریکا، ایجاد اختلال در مسیرهای انرژی و افزایش هزینههای نظامی و اقتصادی واشنگتن، میکوشد طرف مقابل را به عقبنشینی وادار کند.
اما این استدلال با یک مسئله اساسی مواجه است: افزایش هزینههای جنگ برای آمریکا لزوماً به معنای افزایش قدرت جامعه ایران نیست.
جنگ فرسایشی ممکن است برای حکومت، ابزاری جهت حفظ قدرت چانهزنی باشد؛ اما برای جامعه، به معنای فرسایش منابع اقتصادی، تخریب زیرساختها، کاهش فرصتهای شغلی، گسترش نااطمینانی و افزایش هزینههای زندگی است.
در اینجا باید میان دو نوع عقلانیت تمایز گذاشت:
▪️عقلانیت راهبردی حکومت: چگونه میتوان هزینههای جنگ را برای دشمن افزایش داد و از شکست سیاسی جلوگیری کرد؟
▪️عقلانیت اجتماعی و ملی: چگونه میتوان امنیت، رفاه و آزادی شهروندان را با کمترین هزینه انسانی و اقتصادی حفظ کرد؟
این دو عقلانیت لزوماً در تعارض نیستند؛ اما انطباق آنها نیز تضمینشده نیست. ممکن است راهبردی از نظر نظامی برای حکومت قابلدفاع باشد، اما از منظر منافع بلندمدت جامعه هزینهای نامتناسب ایجاد کند.
از همین رو، پرسش اساسی این نیست که آیا جمهوری اسلامی توانایی تحمیل هزینه به آمریکا را دارد؛ بلکه این است که این راهبرد چه میزان هزینه به جامعه ایران تحمیل میکند و چه سازوکاری برای پاسخگویی حکومت در برابر این هزینهها وجود دارد. اگر حکومت بتواند به نام امنیت ملی، هزینههای نامحدودی بر جامعه تحمیل کند، بدون آنکه شهروندان امکان مؤثری برای نظارت بر تصمیمهای جنگ و صلح داشته باشند، آنگاه امنیت ملی به مفهومی تبدیل میشود که ممکن است برای توجیه تداوم قدرت سیاسی به کار رود.
از منظر گذارطلبانه، هیچ راهبردی صرفاً به دلیل افزایش هزینههای دشمن، راهبردی موفق محسوب نمیشود. معیار ارزیابی باید نسبت میان دستاوردهای واقعی، هزینههای اجتماعی و امکان تحقق صلحی پایدار باشد.
۴. نقد چهارم: آیا دشمنی با آمریکا به یک اصل هویتساز برای جمهوری اسلامی تبدیل شده است؟
یکی از مفروضات مهم مقاله آن است که تهران تصور میکند عقبنشینی در برابر آمریکا میتواند به تضعیف موقعیت منطقهای و داخلی جمهوری اسلامی بینجامد.
این محاسبه را میتوان از منظر نظریههای دولت و هویت سیاسی نیز بررسی کرد. در برخی نظامهای سیاسی، تهدید خارجی صرفاً یک مسئله امنیتی نیست؛ بلکه در تعریف هویت حکومت و توجیه ساختار قدرت نقش پیدا میکند.
در چنین وضعیتی، دشمن خارجی میتواند به بخشی از منطق بازتولید نظم سیاسی تبدیل شود. اگر مشروعیت یک حکومت تا اندازهای بر روایت دائمی مقابله با دشمن خارجی استوار باشد، کاهش تنش یا مصالحه ممکن است برای بخشی از ساختار قدرت نهفقط یک تغییر در سیاست خارجی، بلکه مسئلهای مرتبط با هویت سیاسی نظام تلقی شود.
بااینحال، نباید از این تحلیل نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی ضرورتاً به جنگ دائمی نیاز دارد یا هر نوع مصالحهای را رد خواهد کرد. حکومتها ممکن است همزمان از تقابل برای بسیج داخلی و از مذاکره برای کاهش هزینهها استفاده کنند.
نکته اصلی این است که باید بررسی کرد آیا منطق امنیتی حکومت، امکان حلوفصل پایدار منازعه را محدود میکند یا خیر. از منظر گذارطلبانه، این پرسش اهمیت دارد که آیا سیاست خارجی ایران میتواند از انحصار یک ایدئولوژی حکومتی خارج شود و بر مبنای منافع عمومی، امنیت متقابل و اراده شهروندان تنظیم شود؟
در یک نظم سیاسی پاسخگو، سیاست خارجی باید ابزاری برای تأمین امنیت و منافع ملی باشد، نه عرصهای که در آن بقای هویتی حکومت بر رفاه و آینده جامعه تقدم پیدا کند. این نقد، متوجه ضرورت دفاع از استقلال ایران نیست؛ بلکه متوجه انحصار تعریف استقلال و منافع ملی از سوی ساختار قدرت است.
۵. نقد پنجم: آیا تضعیف آمریکا به معنای تقویت ایران است؟
مقاله بر امکان تبدیل قدرت نظامی آمریکا به یک شکست سیاسی تأکید میکند. این فرض از نظر نظری معتبر است: قدرت نظامی برتر همیشه به تحقق اهداف سیاسی منجر نمیشود. اما از این اصل نمیتوان نتیجه گرفت که هر عقبنشینی آمریکا الزاماً به تقویت پایدار ایران خواهد انجامید.
برای روشنشدن مسئله، باید میان سه سطح تمایز گذاشت:
۱. کاهش قدرت آمریکا: افزایش هزینههای حضور نظامی یا محدودشدن آزادی عمل واشنگتن؛
۲. افزایش قدرت منطقهای ایران: افزایش توان ایران برای تأثیرگذاری بر تصمیمهای دیگر دولتها؛
۳. افزایش قدرت ملی ایران: ارتقای توان اقتصادی، فناوری، نهادی و اجتماعی کشور.
این سه سطح ممکن است بر یکدیگر تأثیر بگذارند، اما مترادف نیستند.
برای مثال، اختلال در مسیرهای انرژی ممکن است هزینههایی برای آمریکا و متحدانش ایجاد کند، اما همزمان به اقتصاد ایران نیز آسیب برساند. همچنین، کاهش حضور نظامی آمریکا لزوماً به معنای پذیرش نفوذ ایران از سوی کشورهای عربی نیست.
از سوی دیگر، اگر ایران پس از جنگ با اقتصاد آسیبدیده، روابط خارجی محدود و جامعهای فرسوده مواجه باشد، حتی موفقیت در کاهش نفوذ آمریکا نیز ممکن است به افزایش پایدار قدرت ملی منجر نشود.
در اینجا باید میان «قدرت منفی» و «قدرت مثبت» تمایز گذاشت. قدرت منفی، توانایی جلوگیری از تحقق اهداف دشمن یا تحمیل هزینه به اوست.قدرت مثبت، توانایی تولید ثبات، توسعه، همکاری و شکلدادن به نظم سیاسی مطلوب است. جمهوری اسلامی ممکن است در برخی شرایط از قدرت منفی قابلتوجهی برخوردار باشد؛ اما تبدیل این ظرفیت به قدرت مثبت، به عوامل دیگری نیاز دارد.
توانایی مختلکردن نظم موجود با توانایی ساختن نظمی بهتر یکسان نیست. از منظر گذارطلبانه، قدرت ملی ایران را باید با ظرفیتهای پایدار کشور و کیفیت زندگی شهروندان سنجید، نه صرفاً با میزان دشواریهایی که ایران میتواند برای رقبای خود ایجاد کند.
۶. نقد ششم: غیبت مسئله دموکراسی از محاسبات راهبردی
مقاله عمدتاً در چارچوب رقابت ژئوپلیتیک ایران و آمریکا حرکت میکند. در این چارچوب، پرسش اصلی آن است که کدام طرف میتواند اراده خود را بر دیگری تحمیل کند.اما از منظر گذارطلبانه، این چارچوب بهتنهایی کافی نیست؛ زیرا مسئله ایران صرفاً چگونگی توزیع قدرت میان تهران و واشنگتن نیست، بلکه چگونگی توزیع قدرت میان دولت و جامعه در داخل ایران نیز هست.ممکن است یک کشور در برابر فشار خارجی مقاومت کند، اما در داخل از نظر آزادیهای سیاسی، استقلال نهادهای مدنی، پاسخگویی حکومت و امکان مشارکت شهروندان در تصمیمگیری دچار محدودیت باشد.
از این رو، پیروزی در سیاست خارجی لزوماً به پیشرفت در سیاست داخلی منجر نمیشود.
همچنین، نباید فرض کرد که تضعیف حکومت در اثر جنگ خارجی الزاماً مسیر دموکراتیک را هموار میکند. فروپاشی دولت، گسترش خشونت و تخریب نهادهای عمومی میتواند شرایط گذار دموکراتیک را دشوارتر سازد.
این نکته برای رویکرد گذارطلبانه اهمیت بنیادی دارد: نقد جمهوری اسلامی نباید به تأیید جنگ خارجی یا فروپاشی بیضابطه ساختارهای دولت منجر شود. گذار دموکراتیک، برخلاف تصور سادهانگارانهای که گاهی درباره تغییر رژیم وجود دارد، صرفاً جایگزینی یک گروه حاکم با گروهی دیگر نیست؛ بلکه فرایندی برای ایجاد نهادهای پاسخگو، تضمین حقوق شهروندی، محدودکردن قدرت و تأمین امکان رقابت سیاسی است.
در نتیجه، یک نظریه پیروزی درباره ایران باید به این پرسش نیز پاسخ دهد که نتیجه جنگ چه اثری بر امکان تحقق این اهداف خواهد گذاشت. آیا جنگ، فضای سیاسی را امنیتیتر و قدرت نهادهای نظامی را گستردهتر میکند؟ آیا جامعه مدنی را فرسوده میسازد؟ آیا منابع لازم برای بازسازی اقتصادی و توسعه نهادهای مستقل را کاهش میدهد؟ این پرسشها در مقاله به اندازه کافی در مرکز تحلیل قرار نگرفتهاند.
۷. نقد هفتم: جامعه ایران در نظریه پیروزی کجا قرار دارد؟
در مقاله، جامعه ایران عمدتاً از منظر میزان تابآوری، واکنش به حملات خارجی و امکان تقویت ملیگرایی بررسی میشود. این متغیرها اهمیت دارند، اما جامعه را بیشتر به یک منبع مقاومت یا یک عامل مؤثر بر محاسبات حکومت تبدیل میکنند. از منظر گذارطلبانه، جامعه فقط موضوع سیاستگذاری یا منبع بسیج سیاسی نیست؛ بلکه باید بهعنوان کنشگری مستقل با حق تعیین سرنوشت سیاسی در نظر گرفته شود.
این تمایز بهویژه در شرایط جنگ اهمیت دارد؛ زیرا ممکن است حکومت به نام وحدت ملی، هرگونه اختلاف سیاسی را تهدیدی علیه امنیت کشور معرفی کند. در چنین وضعیتی، مخالفان سیاسی ممکن است ناچار شوند میان دو موضع نادرست انتخاب کنند: یا با سیاستهای حکومت همراه شوند، یا بهعنوان همسو با دشمن خارجی معرفی شوند.
اما این دوگانه کاذب است.
دفاع از ایران میتواند با مخالفت با سیاستهای حکومت همراه باشد. مخالفت با حمله خارجی میتواند با مطالبه تغییرات بنیادی در ساختار قدرت جمع شود. و خواست گذار دموکراتیک میتواند همزمان با دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور مطرح شود.
از این منظر، یکی از ضعفهای چارچوب مقاله این است که کمتر به امکان شکلگیری یک موضع سوم میپردازد: موضعی که نه به منطق جنگطلبانه خارجی تن دهد و نه بقای جمهوری اسلامی را با منافع ملی یکسان بداند.
چنین موضعی میتواند بر سه اصل استوار باشد:
- مخالفت با مداخله نظامی خارجی و تحمیل اراده سیاسی از بیرون؛
- مخالفت با انحصار قدرت و سرکوب آزادیهای سیاسی در داخل؛
- دفاع از حق جامعه ایران برای تعیین آزادانه نظام سیاسی آینده خود.
این سه اصل با یکدیگر ناسازگار نیستند؛ بلکه میتوانند پایههای یک سیاست مستقل ملی و دموکراتیک را تشکیل دهند.
۸. مسئلهای که مقاله کمتر میبیند: پیروزی بدون آزادی چه معنایی دارد؟
اگر بخواهیم نقد را در سطحی عمیقتر پیش ببریم، باید به مسئلهای نظری برسیم: رابطه میان قدرت، آزادی و مشروعیت. در نظریههای کلاسیک دولت، قدرت سیاسی غالباً با توانایی حفظ نظم، دفاع از قلمرو و جلوگیری از مداخله خارجی سنجیده میشود. اما در سنتهای لیبرال و دموکراتیک، این مؤلفهها برای ارزیابی مشروعیت دولت کافی نیستند.
دولت باید بتواند از کشور دفاع کند، اما همزمان قدرت آن باید محدود، پاسخگو و تابع حقوق شهروندان باشد.
از این منظر، دفاع از حاکمیت ملی زمانی به دفاع از آزادی سیاسی پیوند میخورد که جامعه نیز در تعریف اهداف ملی و نظارت بر ابزارهای تحقق آنها سهم داشته باشد. در غیر این صورت، ممکن است حاکمیت ملی به نامی برای استقلال دولت از نظارت جامعه تبدیل شود. البته این مسئله به معنای آن نیست که هر حکومت غیردموکراتیکی فاقد ظرفیت دفاع از کشور است یا هر نظام دموکراتیکی الزاماً سیاست خارجی موفقی دارد. بحث بر سر معیارهای ارزیابی است، نه یک رابطه ساده علّی.
اگر مقاله «نظریه پیروزی ایران» میخواهد نشان دهد که ایران میتواند به جای شکست نظامی آمریکا، آن را از نظر سیاسی وادار به عقبنشینی کند، باید روشن کند که این پیروزی برای چه کسی و با چه پیامدهایی حاصل میشود. آیا پیروزی موردنظر به کاهش ناامنی و بهبود زندگی شهروندان منجر خواهد شد؟ آیا امکان گشایش سیاسی را افزایش میدهد؟ آیا منابع کشور را برای توسعه و بازسازی آزاد میکند؟ یا ممکن است تنها به افزایش قدرت چانهزنی حکومتی منجر شود که همچنان درباره تصمیمهای راهبردی خود به جامعه پاسخگو نیست؟
این پرسش، نقدی بیرونی و اخلاقی بر مقاله نیست؛ بلکه آزمونی برای سنجش کفایت نظریه پیروزی آن است.
۹. بدیل گذارطلبانه: از منطق پیروزی نظامی به منطق امنیت ملی دموکراتیک
نقد نظریه پیروزی ایران نباید صرفاً به رد راهبرد جمهوری اسلامی محدود شود. یک نقد علمی باید بتواند چارچوب جایگزینی نیز پیشنهاد کند.
از منظر گذارطلبانه، بدیل مناسب را میتوان در مفهوم «امنیت ملی دموکراتیک» صورتبندی کرد.
این مفهوم بر آن است که امنیت کشور، آزادی شهروندان و پاسخگویی حکومت باید بهصورت اجزای مرتبط یک نظم سیاسی ارزیابی شوند.
در این چارچوب، سیاست خارجی موفق سیاستی نیست که صرفاً قدرت تخریب یا توانایی تحمیل هزینه به دشمن را افزایش دهد؛ بلکه سیاستی است که احتمال جنگ را کاهش دهد، استقلال تصمیمگیری کشور را حفظ کند، زمینه توسعه اقتصادی را فراهم آورد و امکان مشارکت آزادانه شهروندان در تعیین سرنوشت سیاسی را گسترش دهد.
این رویکرد را میتوان در پنج اصل خلاصه کرد:
اصل نخست: تقدم امنیت جامعه بر امنیت صاحبان قدرت.
حفظ کشور و جان شهروندان باید معیار اصلی ارزیابی سیاستهای امنیتی باشد، نه صرفاً تداوم قدرت سیاسی.
اصل دوم: استقلال ملی بدون انحصار سیاسی.
استقلال ایران نباید به معنای استقلال حکومت از پاسخگویی به شهروندان باشد.
اصل سوم: اولویت دیپلماسی بر فرسایش نامحدود.
مقاومت در برابر تهدید خارجی میتواند ضروری باشد، اما نباید به هدفی مستقل از دستیابی به صلح پایدار تبدیل شود.
اصل چهارم: پیوند امنیت خارجی و آزادی داخلی.
امنیت پایدار به نهادهای کارآمد، اعتماد عمومی، مشروعیت سیاسی و امکان نظارت بر قدرت نیاز دارد.
اصل پنجم: حق جامعه برای تعیین نظام سیاسی آینده.
هیچ قدرت خارجی و هیچ ساختار سیاسی داخلی نباید حق تعیین سرنوشت ایرانیان را از آنان سلب کند.
این اصول به معنای انکار واقعیتهای سخت سیاست بینالملل نیستند. دولتها ناچارند تهدیدهای امنیتی را جدی بگیرند و گاهی با شرایط دشوار مواجه شوند. اما واقعگرایی سیاسی نباید به این نتیجه منجر شود که آزادی شهروندان یا پاسخگویی حکومت در شرایط جنگی بیاهمیت میشود.
نتیجهگیری: ایران نباید با سرنوشت یک حکومت تعریف شود
مقاله «نظریه پیروزی ایران» یادآوری میکند که برتری نظامی آمریکا الزاماً به تحقق اهداف سیاسی آن منجر نمیشود و جمهوری اسلامی ممکن است با استفاده از راهبرد فرسایشی، هزینههای جنگ را برای واشنگتن افزایش دهد.
این استدلال را باید جدی گرفت؛ اما جدیگرفتن منطق راهبردی جمهوری اسلامی به معنای پذیرش تعریف آن از منافع ملی نیست.
از منظر گذارطلبانه، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: اگر حکومت بتواند در برابر آمریکا مقاومت کند، اما جامعه در نتیجه جنگ فقیرتر، محدودتر و ناامنتر شود، آیا میتوان این وضعیت را پیروزی ایران نامید؟
پاسخ به این پرسش مستلزم تفکیک میان سه مفهوم است: بقای حکومت، امنیت کشور و آزادی جامعه.
این سه ممکن است در برخی شرایط همراستا باشند، اما انطباق آنها را نمیتوان از پیش مفروض گرفت.
همچنین، نقد جمهوری اسلامی نباید به دفاع از مداخله خارجی بینجامد. حمله نظامی، تحمیل اراده سیاسی از بیرون و تلاش برای تعیین آینده ایران بدون مشارکت آزادانه ایرانیان، میتواند با اصل حق تعیین سرنوشت ملی در تعارض قرار گیرد. به همین ترتیب، مخالفت با مداخله خارجی نیز نباید به پذیرش انحصار سیاسی حکومت یا چشمپوشی از مطالبات آزادیخواهانه جامعه منجر شود.
موضع گذارطلبانه دقیقاً در فاصلهگرفتن از این دوگانه شکل میگیرد: نه تسلیم در برابر منطق سلطه خارجی و نه تسلیم در برابر این ادعا که بقای جمهوری اسلامی یگانه صورت ممکن دفاع از ایران است. در نهایت، مسئله ایران صرفاً این نیست که چگونه میتواند آمریکا را از منطقه خارج کند یا هزینههای جنگ را برای آن افزایش دهد. مسئله این است که چگونه میتواند از چرخه جنگ، ناامنی و فرسایش اقتصادی خارج شود و به نظمی برسد که در آن استقلال ملی با آزادی سیاسی، امنیت با رفاه و قدرت دولت با پاسخگویی آن همراه باشد. پیروزی واقعی ایران نه صرفاً در شکستناپذیری حکومت، بلکه در توانایی جامعه برای رهایی از چرخه جنگ و استبداد و دستیابی به نظمی آزاد، امن و پاسخگو معنا پیدا میکند.
از این منظر، معیار نهایی پیروزی نه تعداد حملات موفق، نه میزان خسارت واردشده به دشمن و نه حتی بقای ساختار سیاسی موجود است؛ بلکه این است که ایرانیان پس از پایان جنگ، تا چه اندازه از امکان بیشتری برای زندگی امن، آزادانه و تعیین سرنوشت سیاسی خود برخوردار خواهند بود.
—————-
* دکتر محمد عثمانی، پژوهشگر اندیشه سیاسی ایران و مطالعات خاورمیانه است.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
کانیشکا سینگ و جاسپر وارد / رویترز / ۱۷ اکتبر ۲۰۲۶
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تنها چند روز پیش از اجرایی شدن تحریمها و تعرفههای کلیدی علیه روسیه — که بر اساس قانونی مصوبِ ماه گذشته وضع شده بودند — آنها را لغو کرد. این موارد شامل تعرفه بر کالاهای روسی و جریمههایی برای خرید نفت و گاز از این کشور میشد.
ترامپ در یک فرمان اجرایی که روز جمعه توسط کاخ سفید منتشر شد، اعلام کرد که این لغو تحریمها در راستای منافع ملی ایالات متحده صورت گرفته است.
هدف از این قانون، افزایش فشار بر روسیه به دلیل تهاجم این کشور به اوکراین (که از سال ۲۰۲۲ آغاز شد) بوده است. با این حال، ترامپ رویکردی دوستانهتر نسبت به مسکو در پیش گرفته و همزمان به طور علنی از ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، انتقاد کرده است؛ از جمله با بیان اینکه کییف به رهبر جدیدی نیاز دارد.
به گفته تحلیلگران، در حالی که تنها چند هفته به انتخابات میاندورهای آمریکا باقی مانده — انتخاباتی که در آن جمهوریخواهانِ همحزبِ ترامپ برای حفظ تسلط شکننده خود بر هر دو مجلس کنگره تلاش میکنند — اعمال این تدابیر جدید میتوانست خطر افزایش بیشتر قیمت نفت را به همراه داشته باشد؛ آن هم در شرایطی که مردم آمریکا با هزینههای فزایندهای روبرو هستند که عمدتاً ناشی از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران دانسته میشود.
این قانون — که حامی اصلی آن در کنگره، سناتور فقید لیندزی گراهام (جمهوریخواه از ایالت کارولینای جنوبی) بود — مقرر میداشت که ظرف ۳۰ روز، تعرفههایی تا سقف ۱۰۰ درصد بر تمام کالاهایی وضع شود که از پنج واردکننده بزرگ نفت خام یا گاز روسیه وارد ایالات متحده میشوند. همچنین، این قانون شامل کشورهایی میشد که ۳۰ روز پس از تصویب آن، آگاهانه اقدام به خرید نفت یا گاز روسیه کردهاند، یا در زمره پنج کشوری قرار دارند که به روسیه در دور زدن تحریمها کمک میکنند.
در این فرمان آمده است که لغو تحریمها تا زمانی که ترامپ یا مقامات ارشد او تشخیص دهند که «اقدام بیشتر مناسب است»، به قوت خود باقی خواهد ماند.
ترامپ در اواسط سپتامبر، «قانون لیندزی او. گراهام برای تحریم روسیه و ایران (مصوب ۲۰۲۶)» را امضا کرده بود.
ترامپ در این فرمان نوشت: «من به کنگره تأییدیهای ارائه کردهام مبنی بر اینکه صدور چنین مجوزی برای لغو تحریمها در مقطع کنونی، در راستای منافع ملی ایالات متحده است.» کشورهایی مانند چین و هند که از بزرگترین خریداران نفت روسیه هستند، نگرانیهایی را در مورد لایحه تحریمهای روسیه مطرح کردهاند.
پکن گفته است که “مداوماً با صلاحیت قضایی بلندمدت که فاقد پایه و اساس در حقوق بینالملل است، مخالف است” در حالی که هند به واشنگتن هشدار داده است که تعرفههای جدید میتواند بر روابط دوجانبه تأثیر بگذارد.
این قانون به رئیس جمهور اجازه میدهد تا صرفاً با اطلاع دادن به کنگره مبنی بر اینکه تشخیص داده است که تحریمها به نفع منافع ملی نیستند، از تحریمها صرف نظر کند.
دان بایر، نماینده دموکرات ویرجینیا در مجلس نمایندگان آمریکا، ترامپ را به خاطر این معافیت به باد انتقاد گرفت و گفت که او تسلیم ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه شده است.
بایر در بیانیهای گفت: “آخرین تسلیم ترامپ در برابر پوتین بار دیگر خیانت به شرکای اوکراینی ما است و با نیت آشکار کنگره از قانونی که برای مجازات روسیه به دلیل جنگ غیرقانونی تجاوزگرانهاش طراحی شده است، مغایرت دارد.”
ترامپ همچنین با انتقاد چندین سناتور آمریکایی، از جمله برخی از جمهوریخواهان، در مورد توافق اخیر دیزل با روسیه مواجه شده بود که در آن ترامپ موافقت کرد تحریمهای صادرات روسیه را لغو کند و روسیه موافقت کرد که دیزل را به بازارهای جهانی عرضه کند تا قیمت سوخت را کاهش دهد. قانونگذارانی که از این توافق انتقاد کردند، گفتند که این توافق به تأمین مالی تلاشهای جنگی روسیه کمک خواهد کرد.
کریل دمیتریف، نماینده سرمایهگذاری پوتین، معافیت ترامپ از این تحریمها را «یک لحظه واقعاً تاریخی» خواند و در X نوشت که این قانون میتوانست عملاً تمام همکاریهای اقتصادی بین روسیه و ایالات متحده را متوقف کند.
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
سامر سعید، صالح البطاطی و بنوا فوکون / والاستریت ژورنال / ۱۶ اکتبر ۲۰۲۶
به گفتهی افرادی که از اطلاعاتِ عربستان سعودی و ائتلاف ضد حوثی در یمن آگاه هستند، حمایتهای ایران به حوثیها کمک کرده است تا قدرتمندترین و پیچیدهترین حملات خود را علیه عربستان سعودی و متحدان یمنی آن ترتیب دهند. این حمایتها شامل کمک به تعیین اهداف برای حملات پهپادی و موشکی، و همچنین ارائه آموزش، اطلاعات و هدایتهای تاکتیکی است.
این کمکها به پیشرویهای تهاجمی حوثیها کمک کرده که منجر به تصرف سریع مناطق جدیدی در یمن شده است. این گروه شبهنظامی اکنون کنترل نوار ساحلی در سمت خود از تنگه بابالمندب — که گلوگاهی حیاتی برای صادرات نفت عربستان است — را در دست دارد. آنها همچنین حملاتی را علیه نفتکشهای سعودی، تأسیسات انرژی و فرودگاهها انجام دادهاند؛ از جمله حملهای که آخر هفته گذشته در ریاض دستکم ۱۳ کشته بر جای گذاشت.
اقدامات ایران نشاندهندهی توانایی این کشور در بهرهگیری از پیوند خود با شبهنظامیان خاورمیانه، همچون حوثیها، برای افزایش فشار در منطقه است؛ موضوعی که در شرایطی که پرزیدنت ترامپ و متحدان آمریکا در خلیج فارس در تلاشند تا جنگ با ایران را با شرایطی مطلوب به پایان برسانند، به یک چالش تبدیل شده است.
دنی سیترینوویچ، رئیس پیشین بخش ایران در سازمان اطلاعات دفاعی اسرائیل، میگوید: «این ارتباط در سطح عملیاتی بسیار بسیار قوی است. ایران منافع عمدهای در موفقیت حوثیها دارد؛ چرا که این امر به عربستان سعودی ضربه میزند و قیمت نفت را بالا میبرد. بنابراین، یک منافع راهبردی مشترک وجود دارد که نه بر پایه رابطه «ارباب و رعیت» (یا حامی و تحتالحمایه)، بلکه بر اساس همکاری راهبردی شکل گرفته است.»
عربستان سعودی بیش از یک دهه است که بهطور متناوب با حوثیها درگیر جنگ بوده است. این گروه در سال ۲۰۱۴ از کوهستانهای شمال یمن سرازیر شد، پایتخت (صنعا) را تصرف کرد و به تسلیحاتی — از جمله موشکهایی — دست یافت که ارتشِ دولتِ در حال فرار، آنها را بر جای گذاشته بود. عربستان سعودی و امارات متحده عربی در کنار نیروهای وفادار به دولت قرار گرفتند و به مقابله با آنها پرداختند.
ایران نیز جانب این گروه شبهنظامی را گرفت. ایران با استفاده از لنجهای سنتی، محمولههای تسلیحاتی را به صورت مخفیانه ارسال میکرد و همزمان نیروهایی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و گروه شبهنظامی حزبالله لبنان را برای آموزش حوثیها به کار میگرفت تا آنها بتوانند خودشان موشک و پهپاد مونتاژ کرده و به شکلی مؤثرتر از آنها استفاده کنند. به گفته مقامات اروپایی و حوثی در آن زمان، هنگامی که در اوایل دهه جاری، حملونقل دریایی تسلیحات به دلیل حملات ایالات متحده و اسرائیل مختل شد، ایران شروع به ارسال سلاح به یمن از طریق زیردریایی کرد.
انتقال پول نقد، طلا، سلاح و نیروی انسانی
دور جدید درگیریها که به آتشبس چهارساله پایان داد، ریشه در وقایع ماه ژوئیه دارد؛ زمانی که ایران دو پرواز به مناطق تحت کنترل حوثیها انجام داد تا زائران یمنی و مقامات این گروه شبهنظامی را برای شرکت در مراسم تشییع جنازه علی خامنهای، رهبر سابق جمهوری اسلامی، میان تهران و یمن جابهجا کند. این پروازها توسط شرکت هواپیمایی ایرانی «ماهانایر» انجام شد؛ شرکتی که به دلیل انتقال پول نقد، طلا، سلاح و نیروی انسانی برای سپاه پاسداران، تحت تحریم قرار دارد.
به گفته منابعی که از اطلاعات عربستان سعودی و ائتلاف ضد حوثی در یمن آگاه هستند، این پروازها محموله دیگری نیز به همراه داشتند: افسران شبهنظامی ایرانی و انباری پر از تسلیحات، شامل قطعات پهپاد، سامانههای هدایت موشک و چاشنیهای انفجاری.
کشف این محمولههای مخفی باعث شد نیروهای همسو با عربستان سعودی تلاش کنند با بمباران باند فرودگاه صنعا در یمن، مانع از انجام پرواز دوم شوند؛ اقدامی که در واقع جرقهی درگیریهای جدید را روشن کرد.
محمد البخیتی، از مقامات ارشد و سخنگویان حوثیها که میگوید خود در پرواز دوم حضور داشته است، ادعاها درباره حضور افسران سپاه پاسداران و انتقال سلاح را اغراقآمیز خواند و آن را تلاشی برای توجیه حمله عربستان دانست.
او گفت: «توصیف این پرواز غیرنظامی به عنوان عملیاتی برای جابهجایی فرماندهان نظامی و تسلیحات، صرفاً تلاشی است برای بزرگنمایی ماجرا، توجیه حمله به فرودگاه صنعا و محروم کردن شهروندان از حق سفرشان.»
به گفته افرادی که از اطلاعات منطقهای آگاه هستند، این شبهنظامیان با کمک افسران سپاه پاسداران در داخل یمن، شروع به ایجاد مواضعی در چندین نقطه کردند که دریای سرخ و بابالمندب را تهدید میکند؛ آنها در این راستا اقدام به استقرار موشک و رادار کردهاند.
افسران سپاه پاسداران در داخل یمن
زمانی که تهاجم حوثیها در اوایل سپتامبر آغاز شد، آنها شمار زیادی از نیروهای رزمی خود را به همراه موشک و پهپاد در قالب حملهای کاملاً برنامهریزیشده به کار گرفتند. نیروهای یمنیِ همسو با دولتِ به رسمیت شناختهشده در سطح بینالمللی و حامیان سعودی آنها، غافلگیر شدند؛ چرا که شبهنظامیان به سرعت وارد شهر بندری «مخا» در دریای سرخ شده و مناطقی در داخل و اطراف بابالمندب را تصرف کردند.
یک منبع وابسته به نیروهای مخالفِ این شبهنظامیان گفت که تاکتیکهای حوثیها نسبت به درگیریهای پیشین، پیچیدهتر و پیشرفتهتر بود. آنها حملات پیادهنظام را با حملات موشکی و پهپادی — از جمله استفاده از پهپادهای مجهز به دوربین (دید اولشخص) که با کابل فیبر نوری هدایت میشدند — ترکیب کردند؛ امری که نشاندهنده دریافت آموزش از سوی ایران است. یکی دیگر از مقاماتِ مخالفِ حوثیها نیز اظهار داشت که افسران سپاه پاسداران در خطوط مقدم حضور داشته و به هدایت حملات پهپادی و موشکی کمک میکردند.
تأثیرِ همزمانِ پیشرویهای حوثیها در امتداد دریای سرخ و تهدید ایران علیه عبور و مرور در تنگه هرمز، دامنه تهدیدات علیه منافع ایالات متحده و متحدانش را گسترش داده و هزینههای جنگ را افزایش داده است.
«مرکز سوفان» — یک اندیشکده امنیتی مستقر در نیویورک — در خصوص پیشرویهای حوثیها اعلام کرد: «این وضعیت به ایران کمک میکند تا قدرت خود را [در منطقه] اعمال و گسترش دهد.»
حوثیها به شدت مستقل عمل میکنند. آنها بخشی از تسلیحات خود را میسازند و بر اساس اولویتهای داخلی خود پیش میروند؛ اولویتهایی که تا پیش از تابستان، آنها را از درگیری مستقیم در مناقشه میان ایالات متحده و ایران دور نگه داشته بود. پژوهشگران دریافتهاند که حوثیها اکنون قطعات مورد نیاز برای پهپادها و موشکهای خود را مستقیماً از چین تأمین میکنند.
بختیتی، از مقامات ارشد و سخنگوی حوثیها، گفت که ادعاهای مطرحشده درباره کمکهای ایران، پیشرفتهای خودِ این گروه در توسعه توانمندیهایش را نادیده میگیرد و تلاشی بیاساس برای توجیه شکستهای نیروهای تحت حمایت عربستان سعودی است.
اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، ماه گذشته به خبرنگاران گفت: «ایران در امور یمن دخالتی نمیکند.» وی افزود که حوثیها «بازیگرانی کاملاً مستقل هستند که تصمیماتشان را بر اساس منافع خودشان اتخاذ میکنند.» اما حوثیها همچنین به عنوان بخشی از شبکهای از شبهنظامیان منطقهای تحت حمایت ایران فعالیت میکنند؛ شبکهای که در آن دانش فنی، تسلیحات، نیروی انسانی و اهداف مشترکی وجود دارد.
بر اساس یافتههای یک هیئت کارشناسی سازمان ملل در سال ۲۰۲۴، حوثیها برای هماهنگی فعالیتهای خود، اتاقهای عملیات مشترکی در لبنان و عراق ایجاد کردهاند. در جریان شدیدترین درگیریهای جنگ با ایران، نیمی از حملات علیه عربستان سعودی از داخل خاک عراق انجام میشد.
ایران این گروههای شبهنظامی را در قالب مجموعهای که خود آن را «محور مقاومت» مینامند سازماندهی کرده است تا از این طریق قدرت خود را اعمال کند و جنگ را از مرزهایش دور نگه دارد. به گفته افرادی که با دستگاه اطلاعاتی عربستان آشنایی دارند، افسران سپاه پاسداران در واحدهای پشتیبانی حضور دارند که در تمامی جنبههای توانمندی نظامی حوثیها — شامل پهپادها، موشکها، تونلها و تدارکات — نقش ایفا میکنند.
اخیراً برخی از اعضای سپاه پاسداران در شبکههای اجتماعی، پیشرویهای حوثیها در میدان نبرد و حملات هوایی آنان را مورد تمجید قرار دادهاند.
آدام بارون، کارشناس مسائل یمن و پژوهشگر اندیشکده «نیو آمریکا» (New America) در واشنگتن، میگوید: «حمایتی که حوثیها از سوی ایران و دیگر بازیگرانِ “محور مقاومت” دریافت کردند، بیشک زمینهساز پیشرویهای سریع و پیدرپی آنها در ماههای اخیر بوده است.»
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۵ -
Thursday 22 October 2026
|
ايران امروز |