|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
ایمان ابوحسیره، ایناس العشری و حمیرا پاموک
خبرگزاری رویترز / ۱۵ اوت ۲۰۲۶
ایران از آمریکا خواست شکست را بپذیرد، در حالی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تهران را «بسیار شرور» خواند و به آمریکاییها گفت برای ادامه قیمتهای بالای سوخت در نتیجه جنگ آماده باشند.
پیشرفت به سوی مذاکرات صلح و تردد نفتکشها از آبراه راهبردی تنگه هرمز همچنان متوقف مانده است و هیچ نشانهای وجود ندارد که طرفهای درگیر به سمت پایان دادن به درگیریای حرکت کنند که آمریکا و اسرائیل از ۲۸ فوریه آغاز کردهاند.
کاظم غریبآبادی، معاون وزیر خارجه ایران، اوایل روز شنبه در پستی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «این تنگه تنها به فرمان ایران باز و بسته خواهد شد و تا زمانی که شما واقعیت شکست را نپذیرید و از خیالپردازی دست برندارید، ایران به اجرای محاصره ادامه خواهد داد.»
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، گفت ایران هنوز تصمیمی برای از سرگیری مذاکرات با آمریکا نگرفته است. او در مصاحبهای با روزنامه شهرآرا که روز شنبه منتشر شد، گفت واشنگتن برای از سرگیری کشتیرانی در این آبراه که پیش از جنگ یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکرد، باید شروطی را در مورد تنگه بپذیرد.
ترامپ از آمریکاییها خواست تا زمانی که درگیری با ایران ادامه دارد، قیمت کمی بالاتر بنزین را بپذیرند.
او در یک گردهمایی سیاسی در گاردن سیتیِ نیویورک در روز جمعه گفت که پرداخت «مقدار بسیار کمی بیشتر برای بنزین» ارزش هزینهای را دارد که تضمین کند «یک کشور بسیار شرور» نتواند سلاح هستهای داشته باشد؛ این یکی از دلایل اعلامشده رئیسجمهور برای جنگ است.
بر اساس آمار انجمن اتومبیل آمریکا (AAA)، در روندی که باعث تورم و ناامیدی رأیدهندگان شده، میانگین قیمت هر گالون بنزین در آمریکا روز جمعه حدود ۴.۰۸ دلار بود که نسبت به سال قبل ۲۹ درصد افزایش داشته است.
ترامپ، که یک جمهوریخواه است، با وعده کاهش هزینههای انرژی برای انتخاب مجدد کارزار انتخاباتی به راه انداخت و دموکراتها در تلاشند تا پیامدهای جنگ را به موضوعی در انتخابات کنگره در ماه نوامبر تبدیل کنند.
قیمت آتی نفت خام روز جمعه یک دلار در هر بشکه افزایش یافت. قیمت آتی نفت برنت در مسیر رشد هفتگی ۶.۰ درصدی و نفت وست تگزاس اینترمیدیت ۵.۴ درصدی قرار داشت.
غریبآبادی گفت: «تنگه هرمز را نمیتوان با یک توییت یا یک ناو هواپیمابر، با صدور یک دستور یا با ایراد یک سخنرانی انتخاباتی تصرف کرد.»
با وجود لحن سرسختانه ایران، نشانههایی از فشار اقتصادی در داخل ایران نیز دیده میشد.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، در اظهاراتی در تلویزیون دولتی، تورم بالا را ناشی از محاصره بنادر ایران توسط آمریکا و تحریمهای اعمالشده بر صادرات نفت ایران دانست.
هیچ نفتکش حامل نفت خامی از تنگه عبور نمیکند
ترامپ و اسکات بسنت، وزیر خزانهداری، هر کدام وعده دادند که آسیب مالی بیشتری به ایران وارد کنند. بسنت روز پنجشنبه در برنامه «راب اشمیت تونایت» در شبکه نیوزمکس گفت که اعلام اقدامات بیشتر علیه ایران هفته آینده در راه است.
تهران اجرای کنترل بر تردد تنگه را محاصره مینامد - همان اصطلاحی که واشنگتن برای تهدید خود علیه شناورهای ایرانی که بنادر خود را ترک میکنند، به کار میبرد.
ترامپ گفت: «کاری که ما انجام میدهیم خدمت بزرگی به جهان است، نه فقط به خودمان ... و ما واقعا کار بزرگی انجام میدهیم»، و افزود که استقرار ۲۶۰ روزه یک ناو هواپیمابر آمریکایی برای پشتیبانی از تلاشهای جنگی «به هیچ وجه به اندازه کافی طولانی نیست.»
بر اساس تحلیل شرکت ردیابی کشتیها کپلر، تنها دو شناور روز جمعه از تنگه هرمز عبور کردند و هیچ محموله نفت خامی دیده نشد. برخی کشتیها ممکن است با خاموش کردن فرستندههای خود بدون شناسایی از تنگه عبور کنند، اما این ارقام به هیچ وجه نزدیک به بیش از ۱۳۰ کشتی که قبل از جنگ روزانه از آن عبور میکردند نیست.
شناورهایی که بدون مجوز ایران جرأت پیمایش تنگه را داشته باشند، خطر حملات موشکی یا پهپادی را به جان میخرند. شرکت ملی نفت ابوظبی امارات متحده عربی اعلام کرد که دو فروند از شناورهای آن شامگاه پنجشنبه هنگام عبور از تنگه مورد حمله قرار گرفتند و خبرگزاری دولتی امارات (وام) گزارش داد که یک شناور دیگر روز جمعه مورد حمله قرار گرفته است.
مرکز عملیات تجارت دریایی بریتانیا روز شنبه اعلام کرد که یک کشتی فلهبر روز جمعه در تنگه هرمز با یک پرتابه ناشناس به بدنهاش مورد اصابت قرار گرفته است و افزود که خدمه در امنیت هستند، هیچ ارزیابی از خسارت گزارش نشده و تأثیر زیستمحیطی آن نامشخص است.
توافق مقدماتی ماه ژوئن برای پایان دادن به جنگ از هم پاشیده است.
عراقچی گفت: «ما از ابتدا آتشبسی نداشتیم که اکنون بخواهیم آن را تمدید کنیم. ما “پایان جنگ” داشتیم و اکنون وضعیت جدیدی پیش آمده است.»
حملات حوثیهای مورد حمایت ایران در یمن نگرانیها در مورد گسترش جنگ منطقهای را تجدید کرد. دولت به رسمیت شناختهشده بینالمللی یمن گفت حوثیها روز جمعه شش موشک بالستیک به بندر موخا در دریای سرخ شلیک کردند که چهار غیرنظامی کشته شدند.
خبرگزاری صبا که تحت اداره حوثیهاست، به نقل از یک منبع نظامی گفت که این گروه یک تأسیسات آرامکو را در شهر نجران عربستان با پهپاد هدف قرار داده است.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
چشمانداز: اعلان جنگ اقتصادی بیسابقه آمریکا به ایران
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
حمله و دشمنی:
چه کسی جنگ اسرائیل-آمریکا و جمهوری اسلامی را آغاز کرد؟
درآمد
سخن بر سر موافقت یا مخالفت با جنگ اسرائیل و آمریکا علیه جمهوری اسلامی نیست. نه موافقت کسی چون من جنگی را برمیانگیزد و نه مخالفت، طرفین را از جنگیدن بازمیدارد. پیش از موافقت یا مخالفت، میباید اندیشید و پرسید: چه کسی جنگ را آغاز کرد؟
این پرسش با «چه کسی نخست حمله نظامی کرد؟» یکی نیست. آغاز حمله را میتوان با روز و ساعت تعیین کرد؛ آغاز دشمنی را نه. دشمنی ممکن است سالها پیش از نخستین بمباران در باور سیاسی حریف شکل گرفته، به سیاست بدل شده و زمینه رویارویی را فراهم کرده باشد. از همین رو، برای پاسخ به پرسش نخست باید هر دو را دانست: چه کسی حمله نظامی را آغاز کرد و چه فرایندی پیش از آن، دشمنی را به رویارویی نظامی رساند.
برای بررسی این فرایند، میان دو گونه دشمنی تمایز میگذاریم : دشمنی واکنشی و دشمنی ایدئولوژیک. این دو را باید مفهوم های تحلیلی دانست، نه دو وضعیت کاملاً جدا از یکدیگر؛ در جهان واقعی ممکن است با هم درآمیزند. پرسش این است که کدامیک سرچشمه و بنیاد پایدار یک دشمنی را بهتر توضیح میدهد.
تعریف دقیق این دو را در بخش بعد خواهیم آورد. در اینجا بدین بسنده کنیم که دشمنی واکنشی از کردار طرف مقابل برانگیخته میشود، اما دشمنی ایدئولوژیک ریشه در باور دارد و بیش از آنکه مخالفت با رفتاری معین باشد، متوجه هویت یا حق موجودیت طرف مقابل است. در دشمنی واکنشی، دگرگونی رفتار حریف میتواند دشمنی را کاهش دهد؛ در دشمنی ایدئولوژیک، تا هنگامی که باور بنیادین پابرجاست، تغییر رفتار حریف لزوماً دشمنی را از میان نمیبرد.
این تمایز برای فهم رابطه جمهوری اسلامی و اسرائیل بنیادی است. اگر دشمنی جمهوری اسلامی واکنشی باشد، باید سرچشمه آن را در کردار اسرائیل جست و در نتیجه پذیرفت که با دگرگونی آن کردار، امکان کاهش یا پایان یافتن دشمنی نیز وجود دارد. اما اگر دشمنی ایدئولوژیک باشد، سرچشمه آن را باید در باوری جست که مستقل از این یا آن رفتار اسرائیل، موجودیت سیاسی آن را نمیپذیرد. در آن صورت، پرسش دیگری پیش میآید: آیا این دشمنی در حد باور و گفتار باقی مانده است، یا با برخورداری از ابزار و توانایی، به سیاست و کردار و در نتیجه به تهدیدی عینی برای امنیت اسرائیل بدل شده است؟
از همین رو، بررسی را نمیتوان از حمله اسرائیل و آمریکا در سال ۱۴۰۴ آغاز کرد. باید تاریخ دشمنی جمهوری اسلامی با موجودیت سیاسی اسرائیل، تبدیل این دشمنی به سیاست حکومتی، و پشتیبانی از مبارزه مسلحانه علیه آن را نیز سنجید.
این نوشته در پی شناخت سرشت دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل و سنجش سهم این دشمنی در فرایندی است که سرانجام به حمله نظامی اسرائیل و آمریکا انجامید.
دشمنی واکنشی و دشمنی ایدئولوژیک
همه دشمنیها از یک جنس نیستند. برای شناخت سرچشمه و پایداری دشمنی میان دولتها، در این نوشته میان دو گونه تحلیلی تمایز میگذاریم: دشمنی واکنشی و دشمنی ایدئولوژیک. این دو در جهان واقعی لزوماً از یکدیگر جدا نیستند و ممکن است در هم آمیزند؛ تمایز میان آنها برای این است که دریابیم کدامیک سرچشمه و بنیاد پایدار دشمنی را بهتر توضیح میدهد.
دشمنی واکنشی از کردار دیگری برمیخیزد. اگر کشوری به کشور دیگری یورش برد یا امنیت آن را تهدید کند، کشور مورد تهدید ممکن است با دشمنی و رویارویی پاسخ دهد. سرچشمه دشمنی در اینجا رفتاری است که میتواند دگر شود. اگر آن رفتار پایان گیرد، علت آغازین دشمنی نیز از میان میرود؛ هرچند پیامدهای آن، مانند ترس، بدگمانی و خاطره درگیری، ممکن است همچنان پایدار بمانند. تاریخ نشان داده است که دشمن امروز میتواند دوست فردا شود؛ رابطه فرانسه و آلمان پس از جنگ جهانی دوم نمونه برجستهای از چنین دگرگونیای است.
در واقعگرایی مورگنتا، میتوان پشتوانهای برای فهم این امکان یافت. نزد او، سیاست خارجی خردمندانه باید هدفهای خود را بر پایه منافع ملی تعریف کند و میان این هدفها و توان واقعی برای دستیابی به آنها تناسب برقرار سازد. از آنجا که منافع، تواناییها و آرایش نیروها میتوانند دگر شوند، دوستی و دشمنی میان دولتها نیز ناگزیر و همیشگی نیست.
دشمنی ایدئولوژیک از منطق دیگری پیروی میکند. در اینجا سرچشمه اصلی دشمنی نه کردار معینی از حریف، بلکه داوری درباره هویت، مشروعیت یا حق موجودیت اوست. از همین رو، تغییر رفتار حریف لزوماً دشمنی را از میان نمیبرد؛ زیرا موضوع اختلاف تنها این نیست که حریف چه میکند، بلکه این است که آیا اساساً آنچه هست، پذیرفتنی است یا نه.
این تمایز مفهومی از آنِ این نوشته است، اما در اندیشه ریمون آرون میتوان پشتوانهای برای فهم یکی از سازوکارهای آن یافت. آرون میان نظامهای بینالمللی همگون و ناهمگون تمایز میگذارد. دولتها تنها بر سر مرز، قدرت یا منافع با یکدیگر اختلاف ندارند؛ ناهمگونی سامانهای سیاسی و بهویژه ایدئولوژیهای رقیب نیز میتواند بر سرشت و شدت دشمنی میان آنها اثر بگذارد. هرچه کشمکش از اختلاف بر سر منافع به ناسازگاری درباره مشروعیت و سامان سیاسی حریف نزدیکتر شود، میدان سازش نیز تنگتر میشود.
مورگنتا از زاویهای دیگر درباره همین خطر هشدار میدهد. او از «روحیه جنگ صلیبی» در سیاست خارجی سخن میگوید؛ استعارهای برای وضعیتی که در آن دولت، منازعه با رقیب را نه اختلافی بر سر منافع، بلکه رویارویی حق و باطل و رسالتی ایدئولوژیک میبیند. در چنین وضعی، سازش دشوارتر میشود، زیرا سازش دیگر تنها عقبنشینی از یک خواست سیاسی نیست؛ میتواند به چشم سازش با باطل دیده شود.
تمایز میان این دو گونه دشمنی، سنجهای برای شناخت سرچشمه و پایداری دشمنی جمهوری اسلامی و اسرائیل به دست میدهد. اگر سرچشمه دشمنی جمهوری اسلامی کردار اسرائیل باشد، باید بتوان رفتار یا رخدادی را نشان داد که این دشمنی در واکنش به آن پدید آمده است؛ و در اصل، دگرگونی آن کردار باید امکان کاهش دشمنی را فراهم آورد. اما اگر دشمنی از نفی مشروعیت یا حق موجودیت اسرائیل برخاسته باشد، با گونه دیگری از دشمنی روبهرو هستیم که تغییر این یا آن سیاست اسرائیل برای از میان بردن سرچشمه آن بسنده نیست.
از این نگر، به جای جدل بر سر موافقت یا مخالفت با جنگ اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی، این تمایز نظری را به آزمون تاریخی میزنیم تا دریابیم دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل از چه سرچشمهای برخاست و کدام گونه دشمنی در آن دست بالا را داشت.
آزمون را از سالهایی میآغازیم که هنوز جمهوری اسلامی وجود نداشت، اما اندیشه و گفتار روحالله خمینی درباره اسرائیل شکل گرفته بود.
نگاه خمینی به اسرائیل پیش از جمهوری اسلامی
اسناد نشان می دهند که از آغاز دهه ۱۳۴۰، خمینی اسرائیل را تهدیدی علیه اسلام، ایران و مسلمانان می دانست. دیرتر، وی فراخوان به نفی شناسایی و حتی رویارویی و از میان بردن اسرائیل داد:
🔹۱ اردیبهشت ۱۳۴۲ : خطر اسرائیل برای اسلام و ایران بسیار نزدیک است.
🔹۱۳ خرداد ۱۳۴۲ : اسرائیل نمیخواهد در این مملکت قرآن باشد. اسرائیل نمیخواهد در این مملکت علمای دین باشند. اسرائیل نمیخواهد در این مملکت احکام اسلام باشد.
🔹۴ آبان ۱۳۴۳ : امروز اقتصاد ایران به دست امریکا و اسرائیل است؛ و بازار ایران از دست ایرانی و مسلم خارج شده است.
🔹۱۷ خرداد ۱۳۴۶ : بر دول و ملل اسلام قلع و قمع اسرائیل لازم است.
🔹۶ شهریور ۱۳۴۷ : بر همه دول اسلامی و مسلمانان جهان لازم است که برای دفع این ماده فساد به هر نحو که امکان دارد اقدام کنند.
🔹مهر ۱۳۵۲ : دولتهای ممالک نفتخیز اسلامی لازم است از نفت و سایر امکاناتی که در اختیار دارند به عنوان حربه علیه اسرائیل و استعمارگران استفاده کنند.
این گفتاوردها را باید در زمینه تاریخی خود خواند. برخی از تندترین مواضع خمینی، بهویژه در سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۵۲، همزمان با جنگها و رویاروییهای اعراب و اسرائیل بیان شدند و از این رو، نمیتوان آنها را بهتنهایی گواهی بر استقلال کامل دشمنی او از کردار اسرائیل دانست – در این جا، در مورد درستی یا نادرستی این کردار داوری نمی کنیم. اما این یادآوری تاریخی نتیجه اصلی را دگرگون نمیکند. گفتارهای پیش از این جنگها نیز نشان میدهند که اسرائیل در دستگاه فکری خمینی جایگاه دشمن یافته و بهعنوان خطری برای اسلام و ایران معرفی شده بود. بنابراین، رویدادهای بعدی میتوانستند دشمنی او را تشدید کنند، اما برای توضیح پیدایش آن بسنده نیستند.
از این رو، شواهد این دوره با تمایزی که پیشتر نهادیم سازگارند: دشمنی خمینی را نمیتوان تنها واکنشی به یورش یا تهدید اسرائیل علیه ایران دانست. اسرائیل سالها پیش از به قدرت رسیدن خمینی در دستگاه فکری او جایگاه دشمن داشت. با انقلاب ۱۳۵۷، آنچه تا آن هنگام باور و گفتار یک رهبر مخالف حکومت بود، به سیاست دولتی بدل شد.
رویکرد خمینی به اسرائیل پس از برپایی جمهوری اسلامی
پیش از انقلاب ۱۳۵۷، ایران شاهنشاهی و اسرائیل رابطهای نزدیک اما محتاطانه داشتند. ایران از شناسایی کامل و رسمی اسرائیل پرهیز میکرد، اما میان دو کشور همکاریهای گسترده اقتصادی، نفتی، امنیتی و نظامی برقرار بود. بخشی از این نزدیکی از همسویی راهبردی دو کشور در برابر گسترش نفوذ شوروی، ناسیونالیسم عربی و تهدیدهای منطقهای برمیخاست. با این همه، حکومت شاه برای نگاه داشتن رابطه با دولتهای عربی، از نمایش آشکار این همکاری پرهیز میکرد.
انقلاب ۱۳۵۷ این رابطه را نه تنها پایان داد، بلکه جایگاه اسرائیل و فلسطینیان را در سیاست خارجی ایران وارونه کرد. روابط ایران و اسرائیل قطع شد، نمایندگی اسرائیل در تهران برچیده شد و اندکی پس از انقلاب، با سفر یاسر عرفات به تهران، ساختمان آن در اختیار سازمان آزادیبخش فلسطین قرار گرفت. این جابهجایی تنها نمادین نبود؛ نشان میداد که حکومت تازه، اسرائیل را از جایگاه یک شریک راهبردی ایران به جایگاه دشمن و جنبش فلسطینی را به یکی از همپیمانان و موضوعهای اصلی سیاست خارجی خود منتقل کرده است.
در همین حال، نفی شناسایی اسرائیل و فراخوان به برچیدن آن، که پیش از انقلاب نیز در گفتار خمینی دیده میشد، از این پس دیگر دیدگاه یک رهبر مخالف نبود، بلکه از جایگاه رهبر حکومت تازه بیان میشد و به بخشی پایدار از سیاست اعلامی جمهوری اسلامی بدل میگشت:
🔹آذر ۱۳۵۷ : ما اسرائیل را به رسمیت نمیشناسیم.
🔹۷ بهمن ۱۳۵۷ : با اسرائیل قطع رابطه خواهیم کرد؛ چون غاصب است.
🔹۳۱ فروردین ۱۳۵۸ : باید مسلمین همه با هم متحد بشوند و اسرائیل را از بن و بیخ برکنند.
🔹۱۶ مرداد ۱۳۵۸ : از عموم مسلمانان جهان و دولتهای اسلامی میخواهم که برای کوتاه کردن دست این غاصب و پشتیبانان آن به هم بپیوندند.
🔹۲۴ مرداد ۱۳۵۸ : اگر مسلمین مجتمع بودند، هر کدام یک سطل آب به اسرائیل میریختند، او را سیل میبرد.
🔹۷ مهر ۱۳۵۸: اسرائیل، این غده سرطانی خاورمیانه ...
🔹۸ آبان ۱۳۵۸ : اسرائیل را از ریشه برکنیم.
🔹۱۷ آبان ۱۳۵۸ : یهودیها حسابشان از صهیونیستها جداست.
🔹۲۸ آذر ۱۳۵۸ : رژیم اسرائیل دشمن اسلام استت.
🔹۲۲ بهمن ۱۳۵۸ : من در طول نزدیک به بیست سال خطر اسرائیل را گوشزد نمودهام. باید همه بپاخیزیم و اسرائیل را نابود کنیم، و ملت قهرمان فلسطین را جایگزین آن گردانیم.
🔹۲ شهریور ۱۳۶۰ : ما از اوّلی که در این امور و در این نهضت وارد شدیم، یکی از مسائل مهم ما این بود که اسرائیل باید از بین برود.
🔹۱۴ فروردین ۱۳۶۱ : ما از بیست سال پیش از این میگفتیم اسرائیل نباید یک مملکت مستقلی باشد.
🔹۱۵ خرداد ۱۳۶۱ : طرفداری از استقلال اسرائیل و شناسایی آن برای مسلمین یک فاجعه است.
🔹۶ تیر ۱۳۶۱ : اگر دولتهای اسلامی با سلاح نفت و با سلاح گرم در مقابل اسرائیل بایستند، اسرائیل نمیتواند کاری انجام بدهد.
🔹۱۷ شهریور ۱۳۶۱ : ما میگوییم اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود و بیتالمقدس مال مسلمین و قبله اول مسلمین است.
🔹۱۲ فروردین ۱۳۶۲ : اسرائیل دشمن اسلام و عرب است.
🔹۱۴ آبان ۱۳۶۲ : ما میل داریم اسرائیل همهاش آتش بگیرد، و اگر خداوند توفیق دهد میرویم و مردم را از شرّ اسرائیل نجات میدهیم.
🔹۱۰ تیر ۱۳۶۳ : سازش با ظالم، ظلم بر مظلومین است.
🔹۱۲ خرداد ۱۳۶۵ : امریکای جنایتکار و اسرائیل غاصب.
🔹۶ مرداد ۱۳۶۶ : با تشکیل هستههای مقاومت حزبالله در سراسر جهان، اسرائیل را از گذشته جنایتبار خود پشیمان کنند ... درود بر آنانی که در سرزمینهای اشغالی و از کیلومترها فاصله با سنگ و مشت به اسرائیل و منافع آن ضربه میزنند.
🔹۲۹ تیر ۱۳۶۷ : فریاد برائت ما، فریاد برائت ملتهای مسلمان و مظلوم جهان از ستمگران و مستکبران است... فریاد مرگ بر امریکا و شوروی و اسرائیل است.
این رشته گفتاوردها یک دگرگونی مهم را نشان میدهد. باور خمینی درباره اسرائیل پس از دستیابی به قدرت تغییر بنیادی نکرد. آن چه تغییر کرد جایگاه سیاسی آن باور بود. پیش از انقلاب، سخن از اسرائیل بخشی از دستگاه فکری یک رهبر مذهبی مخالف بود؛ پس از انقلاب، همان باور ضد اسرائیلی از نهاد رهبری نظام بیان میشد و میتوانست در دیپلماسی، تخصیص منابع و سیاست فرامرزی دولت اثر بگذارد.
از نظر محتوایی، یک هسته پایداردر کفتآوردهای خمینی دیده میشود: اسرائیل موجودیتی «غاصب» و نامشروع است که نباید به رسمیت شناخته شود و بلکه باید برچیده شود. در کنار آن، پشتیبانی از فلسطینیان و مبارزه با اسرائیل نه موضوعی گذرا، بلکه بخشی از رسالت فرامرزی حکومت تازه معرفی شد.
این گفتاوردها نشان میدهند که دشمنی با اسرائیل به موضع رسمی حکومت اسلامی بدل شده بود. اما آیا با مرگ خمینی این بنیاد فکری دگرگون شد یا این میراث در دوران جانشین او، علی خامنهای، نیز ادامه یافت.
رویکرد علی خامنهای به اسرائیل از آغاز رهبری تا پایان زندگی
علی خامنهای پس از جانشینی خمینی، بنیاد سیاست پیشین جمهوری اسلامی در برابر اسرائیل را ادامه داد: اسرائیل را حکومتی غاصب و نامشروع میدانست، شناسایی و سازش با آن را نمیپذیرفت و پشتیبانی از مبارزه علیه آن را از پایههای سیاست جمهوری اسلامی میشمرد.
با این همه، صورتبندی این دشمنی در طول رهبری او یکسان نماند. در سالهای نخست، خامنهای آشکارا از «نابودی رژیم اسرائیل» سخن میگفت. در سالهای بعد، در کنار ادامه نفی مشروعیت اسرائیل و پشتیبانی از مقاومت مسلحانه، کوشید معنای «محو اسرائیل» را دقیقتر کند: برچیدهشدن حکومت اسرائیل به معنی نابودی مردم یهودی نیست، بلکه به معنی واگذاری تعیین سامان سیاسی آینده به ساکنان مسلمان، مسیحی و یهودی فلسطین است. از این رو، برای سنجش رویکرد خامنهای باید میان سه موضوع تمایز گذاشت: نفی مشروعیت موجودیت سیاسی اسرائیل، پشتیبانی از مبارزه برای برچیدن آن، و تفکیک این هدف از نابودی مردم یهودی:
🔹۲۴ تیر ۱۳۶۸: ما عقیده داریم که اسرائیل بهخاطر قوّتش نبود که ماند، بلکه اسرائیل بهخاطر مجاهدت نکردن ما بود.
🔹۲۸ مرداد ۱۳۷۰ : نظر ما نسبت به مسائل فلسطین روشن و واضح است. ما راهحل فلسطین را نابودی رژیم اسرائیل میدانیم. نگویند نمیشود؛ نمیشود در دنیا نیست... چهل سال گذشته است؛ اگر چهل سال دیگر هم بگذرد، عاقبت دولت اسرائیل نابودشدنی است و باید نابود بشود.
🔹۱۰ دی ۱۳۷۸ : الان هم هدف اساسی صهیونیزم، ایجاد اسرائیل بزرگ است ... خاورمیانه جدید، یعنی چه؟ یعنی خاورمیانه بر محور کشور اسرائیل شکل بگیرد و اسرائیل بتدریج بر کشورهای عربی و کشورهای منطقه و مناطق نفتی در خلیج فارس سیطره اقتصادی داشته باشد.
🔹۴ اردیبهشت ۱۳۸۰ : حمایت از فلسطین، انتفاضه و مبارزه با صهیونیسم و حامیانش از ارکان اصلی سیاستهای راهبردی جمهوری اسلامی ایران است ... از ابتدای شکلگیری اسرائیل، این رژیم غاصب و دروغین، همواره به حقوق مسلّم فلسطینیان تجاوز کرده است.
🔹۱۰ مرداد ۱۳۸۵ : اگر لبنان تسلیم تجاوز اسرائیل و امریکا می شد و اگر جوانان مجاهد حزبالله و مردم مظلوم جنوب رنج این دفاع مقدس را به جان نمیخریدند، محنتی بلندمدت و ذلتی روزافزون همه ملت لبنان را تهدید میکرد ... امروز حزبالله خط مقدم دفاع از امت اسلامی و همه ملتهای این منطقه است.
🔹۸ اسفند ۱۳۸۸ : تنها راه حل مسئلهی فلسطین، مقاومت و مبارزه است ... راه قدس، راه فلسطین، راه نجات و راه حل مسئلهی فلسطین، جز راه مبارزه نیست ... ما در جمهوری اسلامی مسئلهی فلسطین برایمان یک مسئلهی تاکتیکی نیست، یک استراتژی سیاسی هم نیست، مسئلهی عقیده، دل و مسئلهی ایمان است.
🔹۴ آذر ۱۳۹۳ : گاهی بعضی از جوان های ما که مراجعه می کنند و جوابی نمیشنوند، به من نامه مینویسند و التماس می کنند که اجازه بدهید ما برویم در صفوف مقدّم با رژیم صهیونیستی بجنگیم. ملّت، عاشق مبارزهی با صهیونیستها است و جمهوری اسلامی هم این را نشان داده است.
🔹۱۸ شهریور ۱۳۹۴ : بعد از مذاکرات هستهای، شنیدم صهیونیستها در فلسطین اشغالی گفتند فعلاً با این مذاکراتی که انجام گرفت، تا ۲۵ سال از دغدغه ایران آسودهایم؛ به شما می گویم شما ۲۵ سال آینده را نخواهید دید ... رژیم صهیونیستی در واقع یک رژیمی است که پایههای آن بشدّت سست است؛ رژیم صهیونیستی محکوم به زوال است.
🔹۴ آذر ۱۳۹۷ : محو اسرائیل، یعنی مردم فلسطین که صاحبان واقعی آن سرزمینند ـ چه مسلمانشان، چه مسیحیشان، چه یهودیشان ـ خود صاحبان فلسطین، دولت خودشان را انتخاب کنند و بیگانگان و اوباشی مثل نتانیاهو را بیرون کنند.
🔹۲۴ آبان ۱۳۹۸ : محو دولت اسرائیل به معنای محو مردم یهودی نیست... محو آن حکومت است، محو آن رژیم تحمیلی است.
🔹۲ خرداد ۱۳۹۹ : فلسطین متعلّق به فلسطینیان است و باید با اراده آنان اداره شود ... مبارزه برای آزادی فلسطین، جهاد فی سبیلالله و فریضه و مطلوب اسلامی است.
🔹۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ : من قاطعانه می گویم: حرکت نزولی و رو به زوال رژیم دشمن صهیونیستی آغاز شده و وقفه نخواهد داشت.
🔹۳ خرداد ۱۴۰۰ (در پاسخ به نامه اسماعیل هنیه) : به حول و قوّه الهی پیروز خواهید شد و ارض مقدّسه را از لوث وجود غاصبان تطهیر خواهید کرد انشاءالله.
🔹۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ : نظرسنجیها میگویند تقریباً ۷۰ درصد فلسطینیها در سرزمینهای ۴۸ و ۶۷ و اردوگاههای خارج، رهبران فلسطینی را به حملات نظامی به رژیم غاصب ترغیب میکنند... این به معنی آمادگی کامل فلسطینیها برای مقابله با رژیم غاصب است.
🔹۱۸ مهر ۱۴۰۲ : این بلای طوفانالاقصی را عملکرد خود صهیونیستها بر سرشان آورد. وقتی ظلم و جنایت از حد گذشت، وقتی درندهخویی به نهایت رسید، باید منتظر طوفان بود ... اقدام شجاعانه و در عین حال فداکارانهی فلسطینیها در عملیات طوفانالاقصی پاسخ به جنایت دشمن غاصب بود که سالها ادامه داشت.
🔹۱۰ آبان ۱۴۰۲ : اگر حمایت آمریکا نبود، اگر پشتیبانیهای تسلیحاتی آمریکا نبود، دولت فاسد جعلی دروغین رژیم صهیونیستی در همان هفته اوّل از بین رفته بود، برافتاده بود.
🔹۱۹ دی ۱۴۰۲: حتّی بعد از آنکه رژیم صهیونیستی زایل شد و نابود شد و به توفیق الهی از روی زمین پاک شد، این جنایت ها فراموش نمی شود.
🔹۳۱ شهریور ۱۴۰۳ : کشورهای اسلامی ارتباطات اقتصادیشان را بکلّی با این باند جنایتکار قطع کنند ... بایستی جریان و شریان حیاتی رژیم صهیونیستی را قطع کنند، بایستی نگذارند که نفت و انرژی و کالا و امثال اینها وارد رژیم صهیونیستی بشود.
🔹۲۳ خرداد ۱۴۰۴ : رژیم صهیونیستی اشتباه بزرگی کرد، خطای بزرگی کرد، غلطی کرد و عواقب آن، او را بیچاره خواهد کرد.
🔹۲۸ خرداد ۱۴۰۴ : ملت ایران در مقابل جنگ تحمیلی محکم میایستد، همانگونه که در مقابل صلح تحمیلی نیز محکم خواهد ایستاد.
🔹۵ تیر ۱۴۰۴: رژیم صهیونی با آن همه هیاهو، با آن همه ادّعا، در زیر ضربات جمهوری اسلامی تقریباً از پا درآمد و له شد.
این گفتاوردها نشان میدهند که در دوره خامنهای، بنیاد دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل دگرگون نشد: اسرائیل همچنان موجودیتی نامشروع تلقی میشد که باید جای خود را به سامان سیاسی دیگری بدهد و مبارزه با آن همچنان امری مشروع و حتی ایمانی معرفی میشد. آنچه دگرگون شد، بیش از آنکه هدف بنیادی باشد، شیوه توضیح و صورتبندی آن بود. چنان که خامنهای در سالهای بعد کوشید میان «محو اسرائیل» و نابودی یهودیان فاصله بگذارد.
پرسش این نیست که آیا زبان خامنهای در طول زمان دگرگون شد یا نشد؟ دگرگون شد. اما این دگرگونی صوری، نفی مشروعیت دولت اسرائیل یا پشتیبانی از مبارزه برای پایان دادن به آن را از میان نبرد. پرسش بنیادین برای آهنگ نوشته ما این است که چه چیز در دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل از خمینی تا خامنهای پایدار ماند و چه چیز دگرگون شد؟
از خمینی تا خامنهای: تداوم یک دشمنی ایدئولوژیک
از خمینی تا خامنهای، دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل دگرگون نشد: دولت اسرائیل نامشروع دانسته شد، شناسایی و سازش با آن رد شد و بر ضرورت برچیدهشدن آن تاکید ماند.
پایداری این موضع را میتوان با دگرگونی شرایط تاریخی آزمود. در دوره خمینی، پیمان کمپدیوید ۱۹۷۸ و پیمان صلح مصر و اسرائیل ۱۹۷۹ رد شد. در دوره خامنهای نیز جمهوری اسلامی با کنفرانس صلح مادرید ۱۹۹۱، پیمان اسلو ۱۹۹۳ میان سازمان آزادیبخش فلسطین و اسرائیل، پیمان صلح اردن و اسرائیل ۱۹۹۴ و پیمانهای ابراهیم ۲۰۲۰ برای عادیسازی روابط اسرائیل با چند کشور عربی مخالفت کرد.
اهمیت این رشته مخالفتها در خود آنها نیست، بلکه در آن چیزی است که درباره سرشت دشمنی جمهوری اسلامی آشکار میکنند. در این چند دهه، دولتها و سیاستهای اسرائیل دگرگون شدند؛ برخی دولتهای عربی از جنگ با اسرائیل به شناسایی و برقراری رابطه با آن رسیدند؛ و حتی سازمان آزادیبخش فلسطین، که زمانی خواهان برچیدن اسرائیل بود، در روند اسلو موجودیت آن را به رسمیت شناخت. با این همه، موضع بنیادی جمهوری اسلامی دگرگون نشد. چه در دوره خمینی و چه در دوره خامنهای، کوششهای اصلی برای صلح، شناسایی و عادیسازی با اسرائیل رد شدند.
این تداوم، آزمون تاریخی تمایزی است که در آغاز این نوشته میان دشمنی واکنشی و دشمنی ایدئولوژیک نهادیم. کردار اسرائیل و رویدادهای منطقهای میتوانستند بر شدت دشمنی جمهوری اسلامی اثر بگذارند، اما دگرگونی آنها سرچشمه دشمنی را از میان نبرد. آنچه پایدار ماند، داوری درباره مشروعیت خود دولت اسرائیل بود. از این رو، شواهد تاریخی با این نتیجه سازگارترند که هسته پایدار دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل ایدئولوژیک بوده است، نه صرفاً واکنشی.
اما برای داوری نهایی هنوز یک گام کم است. باور و گفتار، هر اندازه پایدار، بهتنهایی تهدید عینی نمیسازند. باید دید این دشمنی تا چه اندازه از گفتار به سیاست، تخصیص منابع، سازماندهی و کردار فرامرزی راه یافت.
از گفتار به کردار: جمهوری اسلامی و نیروهای مسلح هم سوی ضد اسرائیلی
دشمنی ایدئولوژیک هنگامی از گفتار فراتر میرود که برای پیشبرد آن پول، جنگافزار، آموزش، سازمان و توان سیاسی برای میدان به کار گرفته شود. جمهوری اسلامی چنین کرد و از راه سپاه پاسداران، بهویژه نیروی قدس، شبکهای از نیروهای مسلح همسو در لبنان، فلسطین، یمن و عراق پشتیبانی کرد. با این همه، این نیروها را نمیتوان یک ارتش یکپارچه زیر فرمان تهران دانست؛ میزان وابستگی، خودمختاری و پیوند سازمانی هر یک با جمهوری اسلامی متفاوت بوده است.
حزبالله لبنان نزدیکترین نمونه است. این جنبش در دهه ۱۳۶۰ با یاری مستقیم سپاه پاسداران شکل گرفت و در دهههای بعد از پول، آموزش، جنگافزار و پشتیبانی راهبردی جمهوری اسلامی برخوردار شد. حسن نصرالله در ۲۰۱۲ دریافت پشتیبانی «مادی، مالی و نظامی» ایران را آشکارا پذیرفت و در ۲۰۱۶ گفت بودجه، جنگافزار و موشکهای حزبالله از ایران میآید. با این همه، خود او تاکید داشت که دریافت پشتیبانی به معنای دریافت دستور در هر تصمیم عملیاتی نیست.
جمهوری اسلامی در لبنان تنها از راه فرستادن منابع عمل نمیکرد. فرماندهان نیروی قدس رابط مستقیم با حزبالله بودند. محمدرضا زاهدی یکی از مهمترین آنان بود و در چند دوره، از جمله از ۲۰۲۰ تا کشتهشدنش در حمله اسرائیل به ساختمان کنسولی ایران در دمشق در اول آوریل ۲۰۲۴، عملیات نیروی قدس در لبنان و سوریه را دنبال میکرد. نصرالله پس از مرگ او گفت زاهدی در سه دوره در لبنان فعالیت کرده و در رشد توان حزبالله نقش داشته است.
اما نفوذ ایران با دیدگاه همه لبنانیان یکی نبود. در پیمایش عرب بارومتر در ۲۰۲۴ تنها ۳۶ درصد لبنانیان نگاه مثبتی به ایران داشتند؛ این رقم در میان شیعیان ۸۰ درصد بود، اما در میان مسیحیان، سنیان و دروزیان بسیار پایینتر ماند. همان پیمایش نشان داد تنها حدود یکسوم مردم لبنان دخالت منطقهای حزبالله را مثبت میدانستند. بنابراین پیوند عمیق ایران و حزبالله هرگز به معنای پذیرش همگانی نفوذ جمهوری اسلامی در لبنان نبود.
در میان فلسطینیان، حماس و جهاد اسلامی از جمهوری اسلامی کمک دریافت کردند، اما رابطه آنان با تهران از حزبالله مستقلتر بود. ابوعبیده، سخنگوی گردانهای عزالدین قسام، در ۲۰۱۴ از ایران برای فراهم کردن «سلاح، پول و دیگر تجهیزات» سپاسگزاری کرد و حماس در ۲۰۲۵ نیز ایران را متحد راهبردی خود خواند. جهاد اسلامی از نظر مالی و نظامی پیوند نزدیکتری با تهران داشته است. در این میدان نیز نیروی قدس رابط ویژه داشت: سعید ایزدی، فرمانده «سپاه فلسطین» نیروی قدس، مسئول هماهنگی پشتیبانی مالی، تسلیحاتی و آموزشی از حماس و جهاد اسلامی بود تا آنکه در ژوئن ۲۰۲۵ کشته شد.
با این همه، افکار عمومی فلسطینی را نمیتوان با سیاست حماس یا جهاد اسلامی یکی دانست. در پیمایش عرب بارومتر ۲۰۲۵، ۵۹ درصد فلسطینیان راهحل دو کشوری را ترجیح دادند. تنها ۳۰ درصد نقش منطقهای ایران را مثبت ارزیابی کردند و ۴۰ درصد نفوذ سیاسی ایران را تهدیدی برای منافع ملی فلسطین دانستند.
در یمن، رابطه جمهوری اسلامی با حوثیها یا انصارالله از الگویی دیگر پیروی میکند. این جنبش خاستگاهی بومی دارد و پیش از نزدیکی گسترده به تهران شکل گرفته بود. با این همه، گزارش سازمان ملل در ۲۰۲۴ پشتیبانی سپاه پاسداران، حزبالله و کارشناسان عراقی را از رشد توان موشکی و پهپادی حوثیها مهم دانست. جمهوری اسلامی در یمن نیز چهرهای نظامی در میدان داشت: عبدالرضا شهلایی، از فرماندهان ارشد نیروی قدس، بر پایه گزارش رسمی دولت آمریکا در صنعا مستقر بود.
درباره نگاه یمنیها نسبت به به نفوذ جمهوری اسلامی در این کشور، به دلیل جنگ داخلی، چندپارگی سرزمینی و دشواری پیمایش سراسری، داده قابل اعتمادی در دست نیست. به هر روی، نباید موضع حوثیها را به «نظر مردم یمن» تعمیم داد.
در عراق، نفوذ جمهوری اسلامی از همه جا نهادیتر و پیچیدهتر شد. حشدالشعبی در ۲۰۱۴، پس از سقوط موصل و فتوای جهاد کفایی آیتالله سیستانی برای مقابله با داعش پدید آمد و در نوامبر ۲۰۱۶ بهطور رسمی در ساختار امنیتی عراق جای گرفت. درون این شبکه، گروههایی چون بدر، عصائب اهلالحق، کتائب حزبالله و نجباء پیوندهای نزدیکتری با نیروی قدس داشتند.
قاسم سلیمانی در عراق نقشی فراتر از رساندن پول و جنگافزار داشت: میان فرماندهان گروهها میانجیگری میکرد، عملیات را هماهنگ میساخت و با رهبران سیاسی عراق در تماس بود. ابومهدی المهندس نیز حلقه پیوند این شبکه با حشدالشعبی بود. پس از کشتهشدن هر دو در ۳ ژانویه ۲۰۲۰، اسماعیل قاآنی جانشین رسمی سلیمانی شد و ابوفدک بخشی از جایگاه المهندس را گرفت؛ اما هیچیک نفوذ شخصی سلیمانی را بازنیافتند. در ۲۰۲۴، قاآنی توانست با سفر به بغداد برخی گروههای عراقی را به کاهش حمله به نیروهای آمریکایی وادارد تا از تهدید جمله به ایران بکاهد.
در عراق نیز جامعه را نباید با نیروهای مسلح نزدیک به جمهوری اسلامی یکی گرفت. اعتراضهای ۲۰۱۹، از جمله آتشزدن کنسولگری ایران در نجف، مخالفت بخشی از جامعه با نفوذ خارجی و بهویژه تهران را آشکار کرد. در پیمایش عرب بارومتر ۲۰۲۴، تنها ۳۴ درصد عراقیان نگاه مثبتی به ایران داشتند، در حالی که ۷۰ درصد نفوذ منطقهای ایران را تهدیدی جدی برای امنیت ملی عراق میدانستند.
از آن چه می توان نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی یک ارتش منطقهای زیرفرمان خود نساخت. راهبرد آن پیچیدهتر بود: تقویت نیروهایی با ریشههای بومی، پیوند دادن آنان با نیروی قدس و در برخی کشورها گماشتن فرماندهان و رابطهای ایرانی برای هماهنگی. این پیوند در حزبالله نزدیکتر، در جهاد اسلامی نیرومند، در حماس مستقلتر، در حوثیها غیرمستقیمتر و در عراق همزمان نظامی و نهادی بود.
هر چه هست، جمهوری اسلامی توانست یک شبکه نظامی ضد اسرائیلی را در منطقها سازماد دهی کند. اما مردم لبنان، فلسطین، یمن و عراق را نمیتوان با این شبکه یکی دانست. در بسیاری از این کشورها، بخشی چشمگیر از مردم یا با نفوذ جمهوری اسلامی مخالف بودهاند یا نگاه بسیار دوگانهای به آن داشتهاند.
از این رو، نسبت دادن هر کنش این نیروها به فرمان جمهوری اسلامی با شواهد سازگار نیست. اما در پی شواهدی که آوردیم با اطمینان می توان گفت که دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل در سطح باور باقی نماند و توان برونمرزی و سازمان دهی نیروهای ضد اسرائیلی تبدیل شد.
سخن پایانی: چه کسی جنگ را آغاز کرد؟
از کدام «آغاز» سخن میگوییم. اگر منظور آغاز حمله نظامی ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ باشد، پاسخ روشن است: اسرائیل و ایالات متحده نخست به ایران حمله کردند. ایران پس از آن دست به حملههای تلافیجویانه زد.
اما آغاز حمله نظامی با آغاز دشمنی یکی نیست. این نوشته نشان داد که دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل سالها پیش از برپایی جمهوری اسلامی در اندیشه خمینی شکل گرفت، پس از ۱۳۵۷ به سیاست رسمی حکومت بدل شد، در دوران خامنهای ادامه یافت و حتی با تغییر دولتهای اسرائیل و پیدایش مهمترین روندهای صلح و سازش از میان نرفت.
جمهوری اسلامی با پشتیبانی مالی، جنگافزاری، آموزشی و سازمان دهی شبکهای از نیروهای مسلح همسو، دشمنی ایدئولوژیک را از باور و گفتار به میدان عمل در منطقه کشاند. البته اسرائیل نیز با عملیات نظامی و اطلاعاتی علیه این شبکه و خود جمهوری اسلامی واکنش نشان داد.
زبده سخن این که «نخست شلیک کردن» با «نهادینه کردن ایدئولوژی دشمنی» یکی نیست. تنها با این تمایز میتوان از سیاست هیجان زده فاصله گرفت و به داوری خردبنیاد رسید. نتیجه ما چنین است: این جمهوری اسلامی جنگ ۱۴۰۴ را آغاز نکرد؛ اما دشمنی خود با اسرائیل را به سیاست پایدار حکومتی و رویارویی منطقهای تبدیل کرد و بدینسان در شکلگیری زمینهای که سرانجام به جنگ مستقیم انجامید، سهمی بنیادی داشت.
———————
منابع مورد استفاده در این نوشته:
منابع نظری
ARON, Raymond. Paix et guerre entre les nations. Paris: Calmann-Lévy, 1962.
MORGENTHAU, Hans J. Politics Among Nations: The Struggle for Power and Peace. New York: Alfred A. Knopf, 1948.
منابع دستاول: روحالله خمینی و علی خامنهای
خمینی، روحالله. صحیفه امام؛ مجموعه سخنرانیها، پیامها و اعلامیههای مربوط به اسرائیل، فلسطین و روابط کشورهای اسلامی با اسرائیل. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی. «سایت جامع امام خمینی: https://emam.com
خامنهای، سیدعلی. مجموعه سخنرانیها، پیامها و بیانات درباره اسرائیل، فلسطین، صهیونیسم، مبارزه با اسرائیل و «محو اسرائیل». «پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار آیتالله سیدعلی خامنهای. https://farsi.khamenei.ir
روابط ایران و اسرائیل و زمینه تاریخی
حزبالله لبنان و جمهوری اسلامی
REUTERS. “Hezbollah says gets support, not orders, from Iran.” 7 February 2012.
ASSOCIATED PRESS. “Iran’s foreign minister accuses US of giving Israel ‘green light’ to attack consulate in Syria.” 8 April 2024. https://apnews.com/article/68c7a652c5434d80fbff47e0ddbdd483
REUTERS. Reports on Hezbollah’s rearmament, financing and payment of fighters following the outbreak of the 2026 Iran–Israel–United States war. March 2026.
حماس و جهاد اسلامی فلسطین
REUTERS. “Video of Hamas military wing spokesperson thanking Iran dates to 2014.” 11 October 2023.
REUTERS. Report on Palestinian Islamic Jihad, its financial and military ties with Iran, and Ziyad al-Nakhalah’s visit to Tehran. August 2022.
REUTERS. “Hamas says Iran ‘paying the price’ for supporting Gaza militants.” 13 June 2025.
https://www.reuters.com/world/middle-east/hamas-says-iran-paying-price-supporting-gaza-militants-2025-06-13/
REUTERS. Report on the killing of Saeed Izadi, commander of the Quds Force’s “Palestine Corps,” and his role in relations with Palestinian armed groups. 21 June 2025.
حوثیها و یمن
REUTERS. “Iran, Hezbollah enabled Houthis’ rise, says UN report.” 26 September 2024. https://www.reuters.com/world/middle-east/iran-hezbollah-enabled-houthis-rise-says-un-report-2024-09-26/
UNITED STATES DEPARTMENT OF STATE. Rewards for Justice. “Abdul Reza Shahlai.” https://rewardsforjustice.net/rewards/abdul-reza-shahlai/
عراق، حشدالشعبی و نیروی قدس
REUTERS. Reports on Qasem Soleimani, Abu Mahdi al-Muhandis and Iran’s coordination of allied armed groups in Iraq. January 2020.
REUTERS. “Iraqi armed groups dial down U.S. attacks on request of Iran commander.” 18 February 2024.
https://www.reuters.com/world/middle-east/iraqi-armed-groups-dial-down-us-attacks-request-iran-commander-2024-02-18/
REUTERS. “Who is Esmail Qaani, Iran’s Quds Force commander?” October 2024.
https://www.reuters.com/world/middle-east/who-is-esmail-qaani-irans-quds-force-commander-2024-10-06/
REUTERS. “Iran spent years fostering proxies in Iraq. Now many aren’t eager to join war.” 6 March 2026.
https://www.reuters.com/investigations/iran-spent-years-fostering-proxies-iraq-now-many-arent-eager-join-war-2026-03-06/
REUTERS. Report on Iraqi protests and the burning of the Iranian consulate in Najaf. 27 November 2019.
دادههای افکار عمومی
ARAB BAROMETER. Arab Barometer VIII: Lebanon Country Report. 2024. https://www.arabbarometer.org
ARAB BAROMETER. “Amid Persistent Challenges, Iraqis Express Cautious Optimism in Latest Survey.” 2024. https://www.arabbarometer.org/media-news/amid-persistent-challenges-iraqis-express-cautious-optimism-in-latest-survey/
ARAB BAROMETER; PALESTINIAN CENTER FOR POLICY AND SURVEY RESEARCH. Surveys and reports on Palestinian public opinion concerning Iran, regional influence and political settlement of the Israeli–Palestinian conflict, 2025–2026.
جنگ مستقیم اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی
REUTERS. Reports on the beginning of Israeli and United States military operations against Iran, the killing of Ali Khamenei and the Iranian military response. 28 February 2026 and subsequent reports.
REUTERS. Reports on Hezbollah’s entry into the 2026 war in support of the Islamic Republic and its attacks on Israel. March 2026.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
ایران اینترنشنال
محمد باقرزاده، فرمانده کمیته جستوجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، اعلام کرد سه خلبان ارتش جمهوری اسلامی که جنگندههای سوخو-۲۴ آنها در جریان حملات اسفندماه سقوط کرده بود، زنده به اسارت نیروهای قطری درآمدهاند.
خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، شنبه ۲۴ مرداد این نامه را که خطاب به رییس کمیته بینالمللی صلیب سرخ نوشته شده، منتشر کرد.
بر اساس این نامه، جواد صالحی، عبدالمجید دشتیان و عمران بهروشیان حدود شش ماه است در بازداشت نیروهای قطری به سر میبرند.
باقرزاده در این نامه گفت دولت قطر تاکنون اجازه دیدار، مصاحبه یا تماس این سه خلبان با خانوادههایشان و مسئولان پیگیریکننده را نداده است.
قطر تا کنون به این اظهارات واکنشی نشان نداده است.
پیشتر مقامهای جمهوری اسلامی گفته بودند به جز مجید کاظمی که پیکرش پس از حمله به قطر به ایران بازگردانده شد، وضعیت سه خلبان دیگر این عملیات بهطور دقیق مشخص نیست و اطلاعات موجود درباره سرنوشت آنها ناقص است.
پس از حمله آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی در ۹ اسفند که از جمله به کشته شدن علی خامنهای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی و شماری از فرماندهان ارشد نظامی انجامید، حکومت ایران حملاتی علیه پایگاههای آمریکا در منطقه انجام داد و از جمله پایگاه العدید، بزرگترین پایگاه هوایی آمریکا در منطقه را هدف گرفت.
وزارت دفاع قطر ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ اعلام کرد که در جریان یک حمله هوایی به پایگاه العدید در اسفندماه دو فروند جنگنده سوخو ۲۴ جمهوری اسلامی سرنگون شدهاند.
پیشتر حبیبالله سیاری، رییس ستاد و معاون هماهنگکننده ارتش جمهوری اسلامی، گفته بود از سرنوشت خلبانان دو فروند جنگنده سوخو ۲۴ که در جریان جنگ اخیر برای حمله به قطر اعزام شده بودند، اطلاعی در دست نیست.
سیاری پنجشنبه ۲۱ خرداد در یک برنامه تلویزیونی صداوسیما گفت: «سوخو ۲۴ از اربیل عراق رفت و قطر را زد. ۴ خلبان شیرمرد رفتند و هنوز از سرنوشتشان خبر نداریم.»
او همچنین گفت که جمهوری اسلامی حملات هوایی دیگری با جنگندههای اف-۵ و اف-۴ در کشورهای منطقه انجام داده است، اما از ارائه توضیح درباره اهداف این حملات خودداری کرد. سیاری گفت این عملیاتها به نیروهای مقابل تلفات وارد کرده و جنگندهها پس از انجام ماموریت به ایران بازگشتهاند.
مسعود جعفری، معاون هماهنگکننده نیروی هوایی ارتش،نیز ۱۵ مرداد در برنامهای تلویزیونی گفت: «یکی از ماموریتهایی که پیشبینی شده بود، ماموریتی بود که به پایگاه هوایی شهید دوران و هواپیمای سوخو ۲۴ واگذار شد. قرار بود دو فروند هواپیمای سوخو ۲۴ از شیراز به پرواز درآیند و مرکز هوایی آمریکا، یعنی سنتکام، را در منطقه هدف قرار دهند.»
معاون هماهنگکننده نیروی هوایی ارتش گفت: «این ماموریت، ماموریتی بسیار ویژه بود و براساس مطالعات اطلاعاتی و عملیاتی که در نیروی هوایی انجام شده بود، رینگ پدافندی بسیار سختی برای آن پیشبینی میشد و این پیشبینی هم درست بود. نخست اینکه العدید، بزرگترین پایگاه هوایی ایالات متحده در منطقه بود و دوم اینکه سامانههای پدافندی تاد و پاتریوت با قدرت از این پایگاه محافظت میکردند. علاوه بر این، از آغاز جنگ، گشتهای هوایی بهصورت ۲۴ ساعته در ارتفاعات مختلف توسط هواپیماهای سنتکام و هواپیماهای دولت قطر انجام میشد.»
جعفری افزود: «خلبانان ما با اطلاع کامل از شرایط، به این نتیجه رسیده بودند که مأموریت بسیار سختی در پیش دارند، اما با وجود ریسک بسیار بالا و خطرپذیری فراوان، این مأموریت را پذیرفتند. ما میدانستیم توان دشمن و رینگ پدافندی آن بسیار قوی است و میان مرز ما تا العدید نیز یک مسیر آبی قرار دارد؛ بنابراین هواپیماها باید تمام مسیر خلیج فارس را در ارتفاع پست طی میکردند. چند روز پس از انجام عملیات نیز اعلام شد که رادار ماورای افق پنج هزار کیلومتری مستقر در العدید هدف قرار گرفته است.»
او گفت: «امکان داشت تا لب دریا از پستیها و کوهها استفاده کنیم اما زمانی که هواپیماها روی آب میرسیدند، براساس محاسبات ما، تا خود قطر باید در ارتفاع ۱۰۰ پا از سطح دریا پرواز میکردند؛ خلبانان این کار را انجام دادند، اما حتی در همان ارتفاع نیز احتمال هدف قرار گرفتن هواپیماها وجود داشت. با وجود همه این شرایط، اختلاف فناوری میان هواپیماهای ما که نسل سوم بودند و هواپیماهای آنها که نسل چهار پلاس پلاس یا نسل پنجم بودند، همچنین حجم گسترده پدافند زمینی و هوایی دشمن، باعث نشد خلبانانی که این ماموریت را برعهده داشتند، پا پس بکشند. همه آنها با روحیهای بسیار خوب، شجاعت و شهامت کامل، این مأموریت را پذیرفتند و انجام دادند.
معاون هماهنگکننده نیروی هوایی ارتش افزود: «به جز شهید کاظمی که پس از هدف قرار دادن این پایگاه، مدتی بعد پیکر مطهرشان به کشور بازگشت، وضعیت سه خلبان دیگر هنوز بهطور دقیق مشخص نیست. اطلاعات موجود ناقص است و تاکنون اطلاعات روشنی از سوی وزارت امور خارجه یا منابع اطلاعاتی دریافت نکردهایم. ارتش، ستاد کل نیروهای مسلح و وزارت امور خارجه در حال رایزنی هستند و آرزوی ما این است که این قهرمانان با افتخار به کشورشان بازگردند. این عزیزان کار بزرگی انجام دادند.»
خبر اسارت سه خلبان ارتش جمهوری اسلامی در دست قطر در حالی منتشر شده که قطر از نزدیکترین کشورهای منطقه به جمهوری اسلامی بوده و در میانجیگری بین واشینگتن و تهران نیز فعال بوده است.
وزارت خارجه قطر اسارت خلبانان ایرانی را تکذیب کرد
العربیه فارسی
وزارت خارجه قطر با صدور بیانیهای ادعاهای تهران مبنی بر اسارت خلبانان ایرانی را تکذیب کرد و گفت دولت ایران به درخواستها برای تحویل بقایای یکی از آنها پاسخی نداده است.
وزارت خارجه قطر در بیانیه خود توضیح داد که بلافاصله پس از نقض حریم هوایی این کشور در ماه مارس گذشته، قبل از درگیری، با خلبانان تماس گرفته بود.
در این بیانیه همچنین آمده است: «تیم های جستجو برای یافتن خلبانان ایرانی اقدام کردند و ما برای هماهنگی با ایران در تماس بودهایم.»
وزارت خارجه قطر تأیید کرد که آمادگی خود را برای تحویل جسد یکی از خلبانان به ایران اطلاع داده، اما هنوز پاسخی دریافت نکرده است.»
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
سرنوشت تنگه هرمز و آینده کشور وابسته به مناقشات داخلی ایران است
امروز، ایران بار دیگر در برابر یک مقطع تاریخی سرنوشتساز قرار گرفته است.
برخلاف تصور رایج و نیز برخلاف امید و انتظار بسیاری از محافل، جمهوری اسلامی توانسته است پس از دو دور درگیری ویرانگر، ظرفیت قابلتوجهی برای بقا، بازسازی و بازیابی خود نشان دهد. این نظام در جنگ ۱۲روزه با اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ دوام آورد و، برخلاف پیشبینیهایی که فروپاشی آن را محتمل میدانستند، در برابر دومین حمله گسترده و حسابشده ایالات متحده و اسرائیل که از آخرین روز فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد و حدود ۴۰ روز ادامه یافت نیز مقاومت کرد.
با وجود از دست دادن رهبر جمهوری اسلامی، شمار قابلتوجهی از مقامهای ارشد نظامی، و سیاسی بیش از ۵۰۰۰ شهروند عادی و متحمل شدن خسارت اقتصادیای که حدود ۳۵۰ میلیارد دلار برآورد شده است، حکومت ایران برخلاف پیشبینیهای گسترده درباره فروپاشی قریبالوقوع آن، همچنان پابرجا مانده است.
افزون بر این، حکومت توانسته است از خود نهتنها تابآوری قابلملاحظه، بلکه ظرفیت چشمگیری برای سازماندهی مجدد، بازیابی توان و تثبیت دوباره اقتدار خود نشان دهد.
از همه مهمتر — و البته برخلاف انتظار واشنگتن و اورشلیم — ایران پس از آن نشان داده است که همچنان قادر است تا حد قابلتوجهی بر روند کشتیرانی بینالمللی در تنگه هرمز تأثیر بگذارد و بدینترتیب بار دیگر بر اهرم راهبردی مهمی تأکید کرده است که، با وجود خسارات سنگینی که متحمل شده، همچنان در اختیار دارد.
در پی یک آتشبس شکننده و ناپایدار و تفاهمنامهای که اکنون عملاً در وضعیت بسیار دشواری قرار گرفته است، آینده رویارویی در خلیج فارس و چشمانداز دستیابی به یک توافق جامع میان ایران و ایالات متحده — از جمله مسئله حیاتی برنامه هستهای ایران — ممکن است در نهایت کمتر به موازنه نظامی و تلاشهای میانجیگرانه و بیشتر به نتیجه رقابتی داخلی بر سر قدرت در ایران بستگی داشته باشد.
این رقابت، هرچند در سکوت،نسبی اما با جدیت و شدت قابلتوجهی میان دو جریان رقیب در حال شکلگیری است. در یک سو، نیروهای عملگرا قرار دارند که با توجه به ضرورت فوری تضمین بقای نظام و منجمله خودشان، بر این باورند که باید به مشکلات مزمن اقتصادی ایران رسیدگی کرد، به انزوای فزاینده بینالمللی پایان داد و کشور را، چه در عرصه داخلی و چه در مناسبات خارجی، به سوی مسیری جدید و سازندهتر هدایت کرد.
در سوی دیگر، جریانهای تندرو و وابسته به بدنه ایدئولوژیک نظام قرار دارند که خواهان حفظ رویکردهای ایدئولوژیک و تقابلی رهبر فقیدشان هستند؛ سیاستهایی که خسارات عمیق اقتصادی و سیاسی به کشور وارد کرده و در هفتههای منتهی به آغاز جنگ، در شکلگیری موجی بیسابقه از اعتراضات عمومی نیز بیتأثیر نبوده است.
سرنوشت این رقابت داخلی — که میتواند مسیر آینده سیاست داخلی ایران را تا حد زیادی تعیین کند — ممکن است نهتنها در یافتن راهحلی قابلقبول برای مسئله برنامه هستهای ایران، بلکه در تعیین آینده صلح و ثبات در منطقه خلیج فارس و نیز امکان دستیابی به تفاهمی گستردهتر و پایدارتر میان تهران و واشنگتن نقشی تعیینکننده داشته باشد.
در چنین مقطع حساسی، بازیگرانی فراتر از طرفهای اصلی درگیر و میانجیهای کلیدی بینالمللی نیز میتوانند در شکلگیری نتیجهای مطلوبتر نقشآفرین باشند.
در نهایت، با وجود تهدیدهای متقابل و مواضع پرتنش و پرهزینهای که طی سالهای اخیر بر روابط ایران و ایالات متحده سایه افکنده است، گزینه عملی دیگری جز دستیابی به یک توافق جامع که بتواند صلح و امنیتی پایدار در منطقه برقرار کند، وجود ندارد.
چنین توافقی همچنین برای جلوگیری از وارد آمدن خسارات بیشتر به اقتصاد جهانی ضروری است؛ خساراتی که پیامدهای آن ناگزیر دامنگیر میلیونها نفر در سراسر جهان خواهد شد.
این روند میتواند از مشارکت فعال سازمانهای بینالمللی متعهد به ترویج صلح بهره فراوان ببرد؛ همچنین ایرانیان خارج از کشور، که عمیقاً نگران پایان یافتن خصومتهایی هستند که رنجی چنین گسترده بر هموطنانشان تحمیل کرده است، میتوانند در این مسیر نقشی سازنده ایفا کنند.
شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی نیز، در پی درگذشت رهبر پیشین جمهوری اسلامی و شکلگیری رقابت مهم قدرت میان عملگرایان و جریانهای ایدئولوژیک در درون ساختار حاکمیت، تحولات شتابان صحنه سیاسی کشور را از نو ارزیابی کنند. شرایطی که پس از آغاز جنگ پدید آمده است، مخالفان را ناگزیر میکند نهتنها در راهبردهای خود، بلکه در مسیر دستیابی به هدف نهاییِ استقرار یک نظام دموکراتیک در ایران نیز بازنگری کنند.
در این چارچوب، ممکن است اتخاذ رویکردی جدید، تدریجی و سنجیده ضروری باشد؛ رویکردی که ضمن پذیرش واقعیتهای سیاسی موجود، هدف بلندمدتِ گذار دموکراتیک را همچنان در کانون توجه قرار دهد. محدود کردن نفوذ و خنثیسازی ظرفیت سیاسی جریانهای تندرویی که در پی بازگرداندن سیاستهای پیش از جنگ هستند، میتواند گامی مهم و تعیینکننده در مسیر احیای اقتصادی، آشتی ملی و در نهایت، تحول سیاسی مسالمتآمیز باشد.
مهرداد خوانساری
۲۱ مردادماه ۱۴۰۶
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
فارن پالیسی / ۱۴ اوت ۲۰۲۶
لیبرالیسم آغاز قدرتمندی داشت. این اندیشه توانست آرمانهای خود را به عمل تبدیل کند؛ ابتدا بهطور غیرمستقیم، از طریق واکنش دیگران به خواستهها و آرمانهای لیبرال، و سپس بهطور مستقیم، از طریق ایجاد نهادهای دموکراتیک لیبرال پس از دستیابی به قدرت. همچنین دستاوردهای ملموسی برای ارائه داشت. اما سپس به بخشی از ساختار حاکم تبدیل شد؛ جریانی که بیشتر سیاستمداران، بوروکراتها و کنشگران آن را پذیرفته بودند. لیبرالیسمِ مستقر و نهادینهشده نتوانست خود را با واقعیتهای جدید تطبیق دهد. بدتر از آن، لیبرالها مسیر اصلی را گم کردند و همراه با آن، بخشی از ارزشهای بنیادین لیبرالیسم نیز از دست رفت.
انحراف لیبرالیسم نتیجه چند روند همزمان بود. نخست اینکه اقتصاد پساصنعتی تحقق وعدههای دموکراسی لیبرال را بسیار دشوارتر کرد. از سوی دیگر، با افزایش نفوذ و سلطه بخش تحصیلکرده دانشگاهی جامعه، خود لیبرالیسم نیز تغییر کرد و همین امر باعث شد دموکراسیهای لیبرال کمتر به دنبال یافتن راهحلهایی برای چالشهای اقتصاد پساصنعتی باشند؛ چالشهایی که بهویژه افراد کمتحصیلتر را به شدت تحت تأثیر قرار میداد. این «گناهِ ترک فعل» لیبرالیسم بود.
اما «گناهِ فعل» آن در این بود که نخبگان تحصیلکرده جامعه پساصنعتی بسیاری از اصول اساسی لیبرالیسم را کنار گذاشتند؛ اصولی همچون تعهد به خودحکمرانی، جامعهمحوری و رفاه مشترک که در موفقیت گذشته دموکراسی لیبرال نقشی حیاتی داشتند. هرچند این دو خطا ممکن است در ابتدا در قالب لیبرالیسم بهعنوان یک جنبش سیاسی پدید آمده باشند، اما در ادامه نهادهای دموکراتیک لیبرال و فلسفههای لیبرال را نیز تحت تأثیر قرار دادند.
جامعه پساصنعتی پایههای لیبرالیسم را تضعیف کرد. اتوماسیون مسیرهای طبیعی دستیابی به رفاه مشترک و همبستگی اجتماعی را فرسوده ساخت. مقرراتگذاری از کسانی که قرار بود از آنها حمایت کند فاصله گرفت. مهندسی اجتماعی شدت بیشتری یافت و از برخی ارزشهای بنیادین لیبرالیسم روی گرداند و در نتیجه واکنشهای شدیدی را برانگیخت. همه این پدیدهها فرزندان جامعه پساصنعتی و پیامدهای همان گناهان فعل و ترک فعل لیبرالیسم بودند.
با توجه به این خطاها، شاید بتوان گفت که عمر لیبرالیسم به پایان رسیده و اکنون باید برای یافتن راهنمایی به فلسفههای پسالیبرال روی آورد. شاید دموکراسی لیبرال دیگر چارچوب مناسبی برای گردهم آوردن جامعه حول اهداف الهامبخش نباشد. من با این دیدگاه موافق نیستم. لیبرالیسم همچنان ارزش نجات دادن و بازسازی کردن را دارد.
در کتاب خود با عنوان «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» نظریهای تازه درباره لیبرالیسم ارائه کردهام که در آن حفاظت از حقوق فردی با مفهوم جامعه پیوند میخورد و جستوجوی رفاه مشترک در مرکز توجه قرار میگیرد. (منظور من از «لیبرالیسم»، نسخه متمایل به چپ این مکتب است؛ هم بهعنوان یک فلسفه سیاسی و هم مجموعهای از ایدهها که بهتدریج شکل گرفت و به اجرا درآمد.)
این نظریه مرا به مجموعهای از نتیجهگیریها درباره نحوه سازماندهی جامعه میرساند؛ ستونهای جدیدی برای نهادهای لیبرال و دموکراسی لیبرالی که من در ذهن دارم. این ستونها عبارتاند از:
۱. پویاییِ آزمایشگری؛ یعنی اینکه چگونه باید افراد را به آزمودن ایدههای جدید تشویق کنیم تا جامعه بتواند دانش فنی و اجتماعی تولید کند.
۲. عدم سلطه و خودحکمرانی؛ یعنی اینکه قدرت و نهادها در یک جامعه لیبرال چگونه باید سازماندهی شوند.
۳. رشد اقتصادی؛ یعنی اینکه بهبود شرایط مادی زندگی و توزیع عادلانه ثمرات این بهبود چرا در مرکز دستور کار لیبرالی قرار دارد.
۴. جامعهگرایی نرم؛ یعنی اینکه چگونه میتوان جامعه و تعلق جمعی را به بخشی جداییناپذیر از دموکراسی لیبرال تبدیل کرد و در عین حال اثرات بالقوه منفی آن بر آزادی را مهار کرد.
منظورم از «آزمایشگری» این است که افراد و جوامع بهطور فعال ایدهها و شیوههای جدید را بیازمایند؛ چه برای دستیابی به درکی علمی و فنی بهتر از جهان پیرامون و چه برای سازگاری مؤثرتر با شرایط اجتماعیِ در حال تحول. در تأکید بر آزمایشگری، از جان استوارت میل الهام میگیرم؛ همانجا که از «آزمایشهای زیستن» سخن میگوید و مینویسد: «همانگونه که تا زمانی که بشر کامل نشده وجود دیدگاههای متفاوت سودمند است، وجود شیوههای متفاوت زندگی و آزمودن آنها نیز سودمند خواهد بود.»
لیبرالیسم کلاسیک آزادی را بهعنوان «عدم مداخله» تعریف میکند؛ بهویژه عدم مداخله دولت و نهادهای حکومتی. در اصل، زمانی آزاد هستم که دولت یا بوروکراتها نتوانند به من بگویند چه بیندیشم و چه نیندیشم، چه انجام دهم و چه انجام ندهم. مفهوم عدم مداخله نقطه آغاز بسیار مناسبی است و بهخوبی روشن میکند که اجبار و تحمیل با آزمایشگری ناسازگار است. با این حال، این مفهوم برای آزادیهایی که باید زیربنای آزمایشگری باشند کافی نیست.
مفهوم «عدم سلطه» بسیار مناسبتر است. عدم سلطه استدلالی علیه مهندسی اجتماعی است؛ یعنی تلاشهای از بالا به پایین برای تغییر دادن و کنترل باورها و رفتارهای مردم. مهندسی اجتماعی میتواند از سوی دولت، هنجارهای اجتماعی یا نخبگان اعمال شود. منشأ آن هرچه باشد، مهندسی اجتماعی شدید در نهایت آزمایشگری را از میان خواهد برد.
رشد اقتصادی برای بهبود شرایط مادی زندگی ضروری است و با انباشت و بهرهبرداری از دانش جمعی پیوندی تنگاتنگ دارد. همچنین میان رشد اقتصادی و آزمایشگری رابطهای تقویتکننده و متقابل وجود دارد. آزمودن فعالیتهای کارآفرینانه، روشهای جدید تولید و کالاها و خدمات تازه، موتور محرک رشد اقتصادی است؛ و رشد اقتصادی نیز فرصتهای بیشتری برای آزمایشگری فراهم میکند. همزمان، رشد اقتصادی برای تحقق عدم سلطه نیز حیاتی است. هرچه منابع بیشتری در اختیار جامعه باشد ــ بهویژه اگر این منابع بهطور عادلانه توزیع شوند ــ افراد گزینههای بیشتری برای تصمیمگیری مستقل خواهند داشت و کمتر به دیگران یا به دولت وابسته خواهند بود.
آزمایشها بدون یادگیری اجتماعی تقریباً بیفایدهاند. اگر هیچکس جز خودِ آزمایشکننده از نتایج آنها نیاموزد و باورها و رفتارهایش را تغییر ندهد، سهم این آزمایشها در تولید دانش جمعی و تحقق اهداف جامعه ناچیز خواهد بود. از آنجا که ارتباطات و اعتماد برای یادگیری اجتماعی حیاتی هستند، باید نقش اساسی جوامع و اجتماعات را به رسمیت بشناسیم. افزون بر این، آزمایشگری خودِ جوامع نیز برای تولید دانش اجتماعی اهمیت فراوان دارد. در نهایت، خودحکمرانی باید از سطح محلی و از دل جوامع آغاز شود.
در مجموع، (نسخه مورد نظر من از) لیبرالیسم خواستار آن است که بیشترین فضای ممکن و بیشترین منابع لازم در اختیار افراد و جوامع قرار گیرد تا بتوانند دست به آزمایش و نوآوری بزنند. عدم سلطه و خودحکمرانی به معنای فراهم کردن منابع لازم برای چنین آزمایشگریای است و همچنین امکان میدهد جوامعی که خود را اداره میکنند، شیوهها و ترتیبات جدیدی را بیازمایند. رشد اقتصادی و جامعهگرایی نرم نیز به اشتراکگذاری دانشی مربوط میشوند که از دل این آزمایشها به دست میآید و تبدیل دانش جمعی به بهبود شرایط مادی و اجتماعی را ممکن میسازند.
عدم سلطه مستلزم آن است که هیچکس ــ نه دولت، نه فردی دیگر و نه گروهی که به سنتها و عرفها متکی است ــ نتواند بهطور خودسرانه انتخابهای افراد را محدود کند؛ البته با رعایت همان محدودیتهایی که مفهوم «عدم مداخله» برای جلوگیری از رفتارهایی که مستقیماً به دیگران آسیب میرسانند، مقرر میکند.
عدم سلطه همچنین مستلزم تضمین حداقلی از امنیت اجتماعی و اقتصادی است تا افراد منابع لازم برای آزمودن راههای جدید را در اختیار داشته باشند. برای مثال، فردی که بیم آن دارد در صورت اخراج از کار، خود یا خانوادهاش از گرسنگی جان بدهند، در وضعیت سلطه قرار دارد و نمیتوان انتظار داشت آزادانه دست به آزمایش و نوآوری بزند. از این رو، عدم سلطه مستلزم نوعی بازتوزیع منابع و ارائه خدمات عمومی مانند بهداشت و درمان و زیرساختهای عمومی است تا شرایط رقابت منصفانه در اقتصاد فراهم شود.
از این هم مهمتر، عدم سلطه با جامعهگرایی نرم پیوند میخورد؛ زیرا اگر مردم خود بر خود حکومت نکنند، تحقق عدم سلطه ناممکن خواهد بود. قوانین، نهادها و هنجارها همواره بر زندگی افراد قدرت و نفوذ دارند و اگر شما هیچ نقشی در تعیین آنچه ممنوع یا مستوجب مجازات است نداشته باشید، در وضعیتی از سلطه قرار خواهید گرفت.
خودحکمرانی ــ این ایده که افراد و جوامع باید در اداره امور خود مشارکت داشته باشند ــ برای تضمین آن ضروری است که مردم تابع قوانینی و هنجارهایی باشند که خود نیز در شکلگیری آنها سهم و نقش دارند. خودحکمرانی همچنین بهترین سد در برابر تمرکز قدرت است؛ پدیدهای که با عدم سلطه ناسازگار است. افزون بر این، خودحکمرانی برای یادگیری اجتماعی نیز حیاتی است، زیرا به جوامع امکان میدهد آزمایشهای نهادی و هنجاری خود را انجام دهند.
بنابراین، جامعه، خودحکمرانی، امنیت اقتصادی و دیگر دغدغههای مرتبط با طبقه کارگر، در مرکز دموکراسی لیبرالی قرار دارند که من از آن دفاع میکنم. این مفاهیم جوهره همان چیزی را بازتاب میدهند که شاعر نامدار انگلیسی و متفکر جمهوریخواه، جان میلتون، در ذهن داشت، آنجا که نوشت: «بزرگترین افراد نیز فراتر از برادران خود قرار نمیگیرند؛ در خانوادههایشان زندگی متعادل و سادهای دارند، همچون دیگران در خیابانها رفتوآمد میکنند و میتوان آزادانه، صمیمانه و دوستانه با آنان سخن گفت، بیآنکه مورد پرستش و ستایش قرار گیرند.»
امید من تنها این نیست که به لیبرالیسم بهعنوان یک فلسفه سیاسی جان تازهای ببخشم، بلکه میخواهم بر لیبرالیسم در عرصه عمل، بهعنوان یک جنبش سیاسی، نیز تأثیر بگذارم. من اجرای عملی نسخه خود از لیبرالیسم در شرایط کنونی را «لیبرالیسم طبقه کارگر» مینامم.
من لیبرالیسم طبقه کارگر را بهعنوان امتیازی که دموکراسی لیبرال ناچار باشد برای جلوگیری از واکنشهای منفی یا جلب حمایت عمومی بدهد، مطرح نمیکنم. تأکید من بر طبقه کارگر از این واقعیت ناشی میشود که ناکامیهای کنونی لیبرالیسم با فاصله گرفتن آن از طبقه کارگر و اولویتهای این طبقه ارتباط مستقیم دارد. لیبرالیسم طبقه کارگر ریشههای اجتماعی و جمعی نیرومندی دارد، از مهندسی اجتماعی پرهیز میکند و رفاه مشترک، اشتغال و خدمات عمومی را در اولویت قرار میدهد.
لیبرالیسم زمانی نیرومندتر خواهد شد و به توجیهات بنیادین خود وفادارتر میماند که چنین خصلت و ماهیتی مبتنی بر طبقه کارگر پیدا کند. به همین ترتیب، اولویت دادن به حساسیتها و ارزشهای طبقه کارگر و جامعهگرایانه بدون لیبرالیسم نیز فلسفهای به همان اندازه جذاب نخواهد بود. دلیل این امر آن است که میان جامعه و آزادی رابطهای ظریف و حساس وجود دارد. جامعه بهطور طبیعی بستر خودحکمرانی و تبادل اطلاعات است، اما در عین حال میتواند آزادی اعضای خود را محدود کند و توانایی آنان را برای اداره زندگی خویش کاهش دهد.
فضیلت لیبرالیسم طبقه کارگر در آن است که ارزشهای بنیادین لیبرالی را با اولویتهای طبقه کارگر درهم میآمیزد؛ به گونهای که جوامع به قفسهایی خفقانآور برای (برخی از) اعضای خود تبدیل نشوند و در نهایت نیز از پروژههای سیاسیای حمایت نکنند که با منافع طبقه کارگر در تضاد هستند.
هرگاه لیبرالیسم شکست بخورد، رقبای غیرلیبرال بهسرعت وارد میدان میشوند. امروز شاهد حملات روزافزون و جسورانه جنبشهای غیرلیبرال علیه ساختار مستقر لیبرال و علیه نقاط آسیبپذیر دموکراسی لیبرال هستیم. در بسیاری از کشورها، از جمله ایالات متحده، این حملات دستکم تا حدی موفق بودهاند و نیروهای ضدلیبرال در حال قدرت گرفتن هستند؛ نیروهایی که آزادی بیان را محدود میکنند، حاکمیت قانون را زیر پا میگذارند، سازوکارهای جلوگیری از سوءاستفاده از قدرت را برمیچینند و اشکال گوناگون سلسلهمراتب و نابرابری را دوباره احیا میکنند. تهدید خشونت علیه لیبرالها، اقلیتها و گروههای فاقد قدرت ــ یا حتی وقوع بالفعل چنین خشونتی ــ ممکن است بسیار نزدیکتر از آن باشد که تصور میکنیم.
من بر بحران لیبرالیسم تمرکز میکنم ــ نه بر ایدهها و راهبردهای ناپسند نیروهای ضدلیبرال ــ زیرا معتقدم این جریانهای زیانبار تنها در نتیجه بحران و ضعف لیبرالیسم توانستهاند زنده بمانند و گسترش یابند. صرفاً انتقاد از گزینههای ضدلیبرال کافی نیست. ما باید بر شکستهای لیبرالیسم تمرکز کنیم، حتی زمانی که گزینههای جایگزین بسیار بدتر هستند، تا بتوانیم لیبرالیسم را هم بهعنوان یک فلسفه سیاسی و هم بهعنوان مجموعهای از نهادها و رویههایی که این فلسفه را تجسم میبخشند، بازسازی کنیم.
مسیر پیش رو آسان نیست. شکل دادن به لیبرالیسم طبقه کارگر حتی در بهترین شرایط نیز مأموریتی دشوار است و در فضای قطبیشده امروز که اعتماد اندکی به نهادها و نخبگان وجود دارد، بهمراتب دشوارتر خواهد بود. با این حال، چارهای جز تلاش نداریم. اگر لیبرالیسم خود را بازسازی نکند، این بدیلهای ضدلیبرال و ضددموکراتیک ــ مانند الیگارشیهای جدید، اقتدارگرایی، قومملیگرایی، سلسلهمراتبهای ریشهدار یا جنبشهای افراطی نوینِ ترقیخواه ــ خواهند بود که در نهایت پیروز میشوند.
—————
* دارون عجماوغلو، استاد اقتصاد در مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) است.
☑️ با سلام، صرفنظر از اینکه با نظرات عجماوغلو موافق باشیم یا نه، در ترجمه این مقاله از او، سهوی صورت گرفته است. عجماغلو چه در این مقاله و چه در مقالههای دیگری که برای معرفی کتابش نوشته، و چه در خود کتاب از عبارت «working class» استفاده کرده است. منظور او از این گروه، کلیه حقوقبگیران/مزدبگیران است. دو مشخصه اصلی این گروه سطح آموزش پایین و مشاغل غیرتخصصی آنهاست. ترجمه «working class» به طبقه کارگر، مفهوم او را مخدوش میکند.
با مهر - حسین جرجانی
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
جورجی کانچف و لورنس نورمن / والاستریت ژورنال / ۱۴ اوت ۲۰۲۶
جنگ ایران اکنون بر سر این است که کدام طرف زودتر زیر فشار اقتصادی کوتاه میآید
مقامهای ارشد دولت ترامپ فشار اقتصادی بر ایران را در جریان جنگ تشدید کردهاند؛ بهگونهای که پایین آوردن قیمت نفت را به یکی از اهداف اصلی جنگ تبدیل کرده و وعده دادهاند تحریمهای مالی بیسابقهای اعمال کنند که تهران را به بازگشایی تنگه هرمز وادار خواهد کرد.
مقامهای امارات متحده عربی اعلام کردند ایران اواخر روز پنجشنبه به دو کشتی این کشور در تنگه هرمز حمله کرده است.
تحلیلگران میگویند ایران با این حملات نشان میدهد که در برابر تحریمهای اقتصادی بیشتر تسلیم نخواهد شد و حتی زمانی که دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، ظاهراً تمایلی به بازگشت به یک جنگ تمامعیار نظامی ندارد، آماده است ابتکار عمل نظامی را در دست بگیرد. به گفته آنها، در شرایطی که ترامپ بیش از پیش به محاصره دریایی بنادر ایران بهعنوان اهرمی برای اعمال فشار مالی بر تهران متکی شده است، رهبران ایران میکوشند نشان دهند که عقبنشینی نخواهند کرد و تنگه را بسته نگه خواهند داشت تا زمانی که افزایش قیمت انرژی، آمریکا را وادار به عقبنشینی کند.
علی واعظ، معاون مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقا در «گروه بینالمللی بحران»، گفت: «تهران از هر رویارویی و بازیِ اعصاب با واشنگتن یک درس ساده گرفته است: اگر به اندازه کافی خونسردی خود را حفظ کنید، آمریکا نخستین طرفی خواهد بود که مسیرش را عوض میکند.»
او افزود: «برای نظامی که باور دارد برای بقای خود میجنگد... تهدیدهای موجودیتی معمولاً عزم آن را راسختر میکنند، نه اینکه سقفی برای هزینهای که حاضر است برای مقاومت بپردازد تعیین کنند.»
واشنگتن این هفته اعلام کرد که در روزهای آینده محدودیتهای جدیدی علیه اقتصاد ایران اعمال خواهد کرد. اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، گفت این اقدامات در کنار محاصره دریایی بنادر ایران، یک «ضربه دوگانه» خواهد بود.
تلاشهای دو طرف برای وارد کردن آسیب اقتصادی به یکدیگر، آنها را بیش از پیش از مسیر دیپلماتیکی که به نظر میرسید در توافق ماه ژوئن به آن دست یافته بودند، دور کرده است. آن توافق مشوقهای مالی برای تهران در نظر گرفته بود؛ مشروط بر اینکه ایران تنگه هرمز را بازگشایی کند و مذاکرات جدی درباره برنامه هستهای خود را آغاز کند.
جیدی ونس، معاون رئیسجمهوری آمریکا، روز پنجشنبه اولویتهای دولت را تشریح کرد و در گفتوگو با شبکه فاکسنیوز گفت پایین نگه داشتن قیمت انرژی «هدف شماره یک» است.
ونس افزود: «و سپس، بدیهی است که هدف شماره دو این است که اطمینان حاصل کنیم ایران هرگز به سلاح هستهای دست پیدا نمیکند. احساس اطمینان دارم که در حال تحقق هر دوی این اهداف هستیم.»
کارولین لیویت، سخنگوی کاخ سفید، روز جمعه به خبرنگاران گفت: «هر دو هدف برای رئیسجمهوری به یک اندازه اهمیت دارند. به همین دلیل است که دولت اقدامات بسیار زیادی برای حفظ ثبات بازارها انجام داده است، اما در عین حال، اطمینان از اینکه ایران هرگز نتواند به سلاح هستهای دست پیدا کند، اولویت رئیسجمهوری در رابطه با درگیری جاری است و او به هر نحو ممکن این هدف را دنبال خواهد کرد.»
اولویتهای ترامپ تغییر کردهاند
ترامپ جنگ را با اعلام این هدف آغاز کرد که ایران را به پذیرش توافقی وادار کند که مانع از دستیابی این کشور به سلاح هستهای برای همیشه شود. اما با طولانی شدن درگیری و در شرایطی که تهران کنترل بیشتری را بر جریان انرژی جهانی در تنگه هرمز، در مقایسه با گذشته، در دست گرفته است، به نظر میرسد اولویتهای ترامپ تغییر کردهاند.
مقامهای آمریکایی میگویند کاخ سفید در هفتههای اخیر بیش از پیش نسبت به دستیابی به یک توافق نهایی هستهای با تهران بدبین شده است. در عوض، ترامپ بر تحت فشار قرار دادن اقتصاد آسیبدیده ایران متمرکز شده تا حکومت ایران به توافقی برای بازگشایی این آبراه تن دهد؛ توافقی که به او اجازه دهد پایان جنگ را پیروزی اعلام کند و از این پرونده عبور کند.
برای ایران، کنترل تنگه هرمز این امکان را فراهم میکند که بدون آنکه در برنامه هستهای خود امتیازی بدهد، خواستههایش را از آمریکا مطرح کند.
مقامهای ایرانی بر این باورند که زمان به نفع آنهاست و خواستههای خود برای بازگشایی هرمز را افزایش دادهاند. تهران میگوید آمریکا باید به جنگ پایان دهد، محاصره خود را لغو کند و برای کاهش فشار تحریمهای فلجکننده و آزادسازی وجوه مسدودشده ایران اقدام کند.
اکنون پرسش اصلی در این درگیری به این تبدیل شده است که کدام طرف نخستین بار زیر فشار اقتصادی کوتاه خواهد آمد. جنگ لفظی روز جمعه شدت بیشتری گرفت.
ترامپ روز جمعه در جریان سخنرانی خود در ایالت نیویورک گفت: «بعد از اینکه کار شکست دادن ایران را تمام کنیم ــ کشوری که بهشدت در حال شکست خوردن است ــ خیلی زود اعلام خواهم کرد که تنگه هرمز قلمرو ایالات متحده است.»
یک مقام کاخ سفید بعداً گفت اظهارات ترامپ به شوخی بیان شده است.
در واکنش به این اظهارات، کاظم غریبآبادی، معاون وزیر امور خارجه ایران، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «تنگه هرمز ایرانی بوده، ایرانی است و ایرانی باقی خواهد ماند؛ این تنگه تنها تحت فرمان ایران بسته و باز خواهد شد.»
پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، روز پنجشنبه گفت نیروی دریایی این کشور میتواند محاصره ایران را بهطور نامحدود ادامه دهد. مقامهای آمریکایی گفتند ارتش در حال آماده شدن برای جایگزین کردن ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» در منطقه با «یواساس جرج واشنگتن» است؛ این اقدام در حالی انجام میشود که نگرانیها درباره شرایط زندگی در ناو لینکلن و فشار ناشی از استقرار طولانیمدت نیروها در جریان جنگ افزایش یافته است.
ایران بارها برای جلوگیری از ورود کشتیهای تجاری به تنگه از زور استفاده کرده است. تحلیلگران میگویند توانایی تهران برای تشدید تنش از نظر نظامی، کار واشنگتن را برای گرفتن امتیاز از ایران صرفاً از طریق فشار اقتصادی دشوارتر میکند.
حمله به کشتیهای وابسته به شرکت ملی نفت ابوظبیِ امارات متحده عربی، شمار کشتیهایی را که تاکنون در ماه اوت هدف قرار گرفتهاند، به شش فروند رساند. امارات، که یکی از صادرکنندگان بزرگ نفت است، تلاش کرده است با وجود کنترل شدید ایران بر تنگه هرمز، محمولههای نفتی خود را بهطور محرمانه از این مسیر عبور دهد.
این آبراه همچنان تا حد زیادی بسته است و بیشتر کشتیها بدون دریافت مجوز از ایران حاضر به عبور از آن نیستند؛ کشتیهایی هم که عبور میکنند، از مسیر شمالی تحت مدیریت تهران استفاده میکنند.
دادههای رهگیری کشتیها از شرکت «کپلر» نشان میدهد روز پنجشنبه تنها ۱۳ کشتی از این آبراه عبور کردند؛ آبراهی که پیش از جنگ بهطور معمول روزانه بیش از ۱۳۰ کشتی از آن عبور میکردند. از میان این کشتیها، ۹ فروند از مسیر تحت مدیریت ایران عبور کردند. تردد کشتیها در ماه جاری نسبت به ژوئیه کاهش یافته است؛ در ماه ژوئیه بهطور متوسط روزانه ۲۶ کشتی از تنگه عبور میکردند.
قیمت جهانی نفت در روزهای اخیر در نوسان و زیر ۹۰ دلار در هر بشکه بوده است. جریان انتقال نفت از تنگه همچنان محدود است، اما تولیدکنندگان منطقه توانستهاند با یافتن مسیرهای جایگزین در خارج از این گلوگاه، انتقال نفت خام خود را ادامه دهند.
با این حال، تداوم اختلالها در حال کاهش ذخایر جهانی نفت و محدود کردن توان بازار برای جذب شوکهای جدید است.
تحلیلگران شرکت مشاوره «گروه اوراسیا» در یادداشتی برای مشتریان خود نوشتند: «تنشهای پنهان میان آمریکا و ایران بر سر وضعیت این آبراه، خطر وقوع یک بحران دیگر ــ و یک بسته شدن دیگر تنگه ــ را تا پایان سال ۲۰۲۶ در سطحی نسبتاً بالا نگه خواهد داشت.»
صادرات نفت ایران به نزدیک صفر
والاستریت ژورنال گزارش داده است که ترامپ اکنون ترجیح میدهد با تشدید فشار اقتصادی بر ایران، تلاش کند تأثیر جنگ بر زندگی مردم آمریکا را پیش از انتخابات میاندورهای محدود کند و از بازگشت به جنگ تمامعیار جلوگیری شود. دستیاران ترامپ نیز با نشان دادن دادههایی درباره خسارتهایی که تحریمها تاکنون به حکومت ایران وارد کردهاند، به متقاعد کردن او درباره این راهبرد کمک کردهاند.
بسنت نیز نشانههایی از تشدید قریبالوقوع کارزار فشار اقتصادی ارائه کرد و در گفتوگو با شبکه «نیوزمکس» گفت اقدامات بیشتری هفته آینده اعلام خواهد شد.
میعاد ملکی، مقام ارشد پیشین وزارت خزانهداری آمریکا که اکنون در «بنیاد دفاع از دموکراسیها» فعالیت میکند، گفت صادرات نفت ایران از روزانه دو میلیون بشکه پیش از محاصره ماه آوریل به نزدیک صفر در روزهای اخیر کاهش یافته است. او همچنین گفت تهران با کمبود روزانه حدود ۲۹ میلیون لیتر بنزین مواجه است؛ کمبودی که محاصره مانع از جبران آن میشود.
او گفت: «اگر واشنگتن روشن کند که محاصره در چارچوب زمانیای که تهران بتواند منتظر پایان آن بماند، لغو نخواهد شد، این محاصره میتواند حکومت را به زانو درآورد.»
در حالی که فشار اقتصادی بر ایران رو به افزایش است، این کشور در حال حرکت به سمت یک اقتصاد بقاست که برای تحمل این فشار طراحی شده است. تهران که سالها تحریم را پشت سر گذاشته، با سهمیهبندی سوخت و برق، محدود کردن ارز خارجی کمیاب و کاهش سرمایهگذاری، بخش بیشتری از بار فشار اقتصادی را بر دوش خانوارها گذاشته است؛ در عین حال، واردات ضروری و منابع دولتی را حفظ میکند.
واشنگتن نیز در اوایل جنگ تلاش کرده بود با اعمال محاصره دریایی، ایران را وادار به پذیرش خواستههای خود کند؛ این محاصره تنها چند روز پس از دستیابی به یک آتشبس شکننده برقرار شد. در آن زمان، برخی مقامهای آمریکایی اطمینان داشتند که محاصره ظرف چند هفته ایران را مجبور خواهد کرد جنگ را بر اساس شرایط مورد نظر واشنگتن به پایان برساند.
اما در نهایت، ترامپ در ماه ژوئن با توافقی موافقت کرد که به محاصره پایان داد؛ در مقابل، ایران متعهد شد آبراه را بازگشایی کند و درباره برنامه هستهای خود گفتوگو کند. چند هفته بعد، ایران که به تلاشهای آمریکا برای هدایت کشتیها از مسیر آبراه اعتراض داشت، بار دیگر حمله به کشتیها را از سر گرفت.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
دوی کورنیاواتی و آناندا تِرِزیا / خبرگزاری رویترز / ۱۵ اوت ۲۰۲۶
یک نهاد امداد و نجات اعلام کرد که بر اثر زمینلرزهای به بزرگی ۷٫۷ ریشتر و دهها پسلرزه که بامداد روز شنبه در آبهای نزدیک شرق اندونزی رخ داد، دستکم ۲۰ نفر جان باختهاند.
پس از وقوع این زمینلرزه در ساعات اولیه صبح، امواج سونامی با ارتفاع کمتر از یک متر در چندین منطقه از این کشور جنوبشرق آسیا ثبت شد. هشدار سونامی حدود سه ساعت پس از وقوع زمینلرزه لغو شد.
فاتحور رحمان، رئیس سازمان امداد و نجات شهر مائومِره، گفت امدادگران در اطراف این شهر بندری ۲۰ جسد، ۶ مجروح و دو نفر را که زیر آوار گرفتار شده بودند، پیدا کردهاند. مائومره، شهر اصلی شهرستان سیکا، در جزیره فلورس در شرق مجمعالجزایر پهناور اندونزی است.
فاتحور به رویترز گفت گروههای امدادی هنوز نتوانستهاند به ناگِکِئو، منطقهای که به کانون زمینلرزه نزدیکتر است، برسند و سیگنالهای ارتباطی در آنجا نیز دچار اختلال شده است. به گفته او، تلاش برای رسیدن زمینی به ناگِکِئو با خودرو به دلیل رانش زمین متوقف شده و گروه دیگری نیز در تلاش است از طریق کشتی خود را به این منطقه برساند.
سازمان ملی مدیریت بلایای اندونزی، موسوم به «بیانپیبی»، اعلام کرد حدود ۲ هزار نفر از ساکنان ناگِکِئو تخلیه شدهاند و به تعدادی از خانهها، انبارها و تأسیسات دولتی خسارت وارد شده است. این سازمان همچنین از ایجاد ترافیک سنگین و قطع برق در بخشهایی از این شهرستان خبر داد.
امانوئل ملکیادس لاکا لِنا، فرماندار استان نوسا تِنگارای شرقی، در یک نشست خبری گفت دستکم پنج نفر بر اثر فروریختن آوار هنگام خواب جان باختهاند.
با این حال، بیانپیبی شمار قربانیان زمینلرزه را یک کشته و چهار مجروح اعلام کرد و گفت همچنان در حال جمعآوری اطلاعات است.
ویدئویی که در فیسبوک منتشر شده و رویترز با بررسی و راستیآزمایی آن تأیید کرده است در یکی از بنادر مائومره ضبط شده، لحظهای را نشان میدهد که بخشی از یک ساختمان فروریخته و به گردوخاک و آوار تبدیل میشود؛ در همین حال، مردم با فریاد در خیابانها میدوند.
نونا، ۵۱ ساله و از ساکنان روستای تالیبورا در استان نوسا تنگارای شرقی، گفت: «زمینلرزه بسیار شدید بود و تکان آن بهقدری نیرومند بود که ما همراه خانواده در خانه در حال استراحت بودیم. ۱۳ نفر داخل خانه بودیم و همه برای نجات جانمان بیرون دویدیم.»
بیانپیبی در بیانیهای اعلام کرد تکانهای شدید زمین در سراسر استانهای نوسا تنگارای شرقی، نوسا تنگارای غربی و بخشهایی از سولاوسی جنوبی احساس شده است. ساکنان چندین منطقه نیز گزارش دادند که لرزشها حدود یک دقیقه ادامه داشته است.
در این بیانیه آمده است: «بیشتر مردم تکانهای زمین را احساس کردند و با شتاب از خانههای خود بیرون رفتند.»
تصاویر شبکه تلویزیونی کومپاس نشان داد که بیمارستانی در شهرستان اِنده، در استان نوسا تنگارای شرقی، بیماران را به خارج از ساختمان منتقل میکند. وبسایت کومپاس نیز از وقوع دستکم یک مورد رانش زمین خبر داد.
سازمان ژئوفیزیک اندونزی، موسوم به «بیاِمکِیجی»، اعلام کرد نخستین زمینلرزه ساعت ۴:۵۸ بامداد به وقت محلی، برابر با ساعت ۲۱:۵۸ به وقت گرینویچ، در عمق ۱۵ کیلومتری زمین ثبت شده و پس از آن نیز چندین پسلرزه رخ داده است.
این سازمان گفت همین منطقه در سال ۱۹۹۲ شاهد زمینلرزهای به بزرگی ۷٫۵ ریشتر بوده که در آن زمان خسارات گستردهای بر جای گذاشت.
مرکز هشدار سونامی استرالیا اعلام کرد این زمینلرزه زیر دریا «هیچ تهدیدی از نظر وقوع سونامی برای سرزمین اصلی استرالیا، جزایر یا قلمروهای آن» ایجاد نمیکند.
اندونزی در امتداد «حلقه آتش اقیانوس آرام» قرار دارد؛ منطقهای با فعالیت شدید لرزهای که در آن صفحات مختلف پوسته زمین به یکدیگر میرسند و شمار زیادی زمینلرزه و آتشفشان ایجاد میشود.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
دنیای اقتصاد: ایلان ماسک معتقد است که استارلینک میتواند ظرف ۱۰ سال آینده به حامل اصلی ترافیک اینترنت جهانی تبدیل شود، جاهطلبیای که شبکه ماهوارهای را از راهحلی برای مکانهای صعبالعبور به بخشی از زیرساختهای ارتباطی اساسی جهان تبدیل خواهد کرد.
به نوشته مجله اپل، ماسک در اولین جلسه گزارش درآمد اسپیس ایکس به عنوان یک شرکت سهامی عام گفت که این احتمال وجود دارد که استارلینک در نهایت بخش عمدهای از اینترنت جهان را ارائه دهد، حداقل در کشورهایی که این شرکت مجاز به فعالیت است. این شرط مهم است: ماهوارهها میتوانند آزادانه از مرزها عبور کنند، اما فروش اتصال هنوز به مجوزهای ملی، توافقنامههای طیف فرکانسی و مقررات محلی بستگی دارد.
این پیشبینی در حالی مطرح میشود که استارلینک از هویت اولیه خود بهعنوان پهنای باند روستایی بسیار فراتر میرود. ترمینالهای آن اکنون در خانهها، هواپیماها، کشتیها، عملیات اضطراری و شبکههای نظامی ظاهر میشوند. فناوری اتصال مستقیم به سلول (Direct-to-cell) نیز در حال شروع به اتصال تلفنهای معمولی است و اسپیسایکس را بدون نیاز به نصب دیش برای هر مشتری، به بازار گسترده موبایل نزدیکتر میکند.
استارلینک همهگیر میشود!
تا ماه مارس، اسپیسایکس تقریبا ۹۶۰۰ ماهواره اینترنت پرسرعت و موبایل استارلینک را در مدار پایین زمین اداره میکرد. این شبکه به حدود ۱۰.۳میلیون مشترک در ۱۶۴ کشور، منطقه و بازار دیگر خدمات ارائه میداد که بیش از دو برابر پنجمیلیون مشتری گزارش شده در سال گذشته است. آمار جدیدتر شرکت، این تعداد را بالای ۱۲میلیون نفر نشان میدهد.
این گسترش سریع مبتنی بر ترکیبی است که هیچ رقیبی بهطور کامل با آن برابری نکرده است. اسپیس ایکس ماهوارهها را طراحی و تولید میکند، آنها را سوار بر موشکهای فالکون ۹ قابل استفاده مجدد پرتاب میکند و زیرساختهای زمینی را که این مجموعه را به اینترنت گستردهتر متصل میکند، کنترل میکند. قابلیت استفاده مجدد، هزینه نوسازی و گسترش سیستمی را که ماهوارههای آن معمولا فقط برای چند سال در خدمت باقی میمانند، کاهش میدهد.
نسل بعدی ظرفیت بسیار بیشتری را حمل خواهد کرد. ماهوارههای Starlink V۳ بهگونهای طراحی شدهاند که پهنای باندی بیش از ۱۰برابر نسخههای قبلی ارائه دهند، درحالیکه انتظار میرود ریتم پرتاب سریعتر، میزان ظرفیت قرار داده شده در مدار را چند برابر کند. اسپیس ایکس قصد دارد استقرار آنها را در نیمه دوم سال ۲۰۲۶ آغاز کند.
از اتصال خانهها تا تامین ترافیک
ارائه خدمات به اکثر ترافیک اینترنت با ارائه اتصال اصلی به اکثر خانوارها یکسان نیست. ویدئویی که از تلفن به شبکه فیبر نوری مجاور ارسال میشود، ممکن است بعدا از اقیانوس عبور کند، از طریق یک لینک ماهوارهای عبور کند یا بین مراکز داده جابهجا شود. استارلینک میتواند سهم فزایندهای از این سفرها را بدون جایگزینی کابلی که وارد هر خانه میشود، انجام دهد.
شهرها همچنان برای فیبر نوری و شبکههای متراکم تلفن همراه زمینی مناسبتر هستند. یک پرتو ماهوارهای ظرفیت محدودی دارد و هزاران مشتری که در یک منطقه کوچک متمرکز شدهاند باید آن را به اشتراک بگذارند. نقاط قوت استارلینک در جایی که افراد، وسایل نقلیه و زیرساختها در فواصل طولانی پراکنده هستند، برجستهتر میشود.
این امر زمینه عظیمی فراتر از اشتراکهای مسکونی ایجاد میکند. خطوط هوایی میتوانند پهنای باند دروازه به دروازه ارائه دهند، شرکتهای حملونقل میتوانند کل ناوگان را به هم متصل کنند و اپراتورهای تلفن همراه میتوانند از ماهوارهها برای پر کردن شکاف بین برجها استفاده کنند. کارخانهها، مزارع، معادن و ایستگاههای تحقیقاتی دورافتاده بدون انتظار برای عبور کابلهای جدید از زمینهای صعبالعبور، به اینترنت دسترسی پیدا میکنند.
سرویس مستقیم به تلفن همراه میتواند بازار آدرسپذیر را بیش از پیش گسترش دهد. استارلینک به جای رقابت صرف با پهنای باند ثابت، میتواند بهعنوان یک امتداد مداری برای شبکههای تلفن همراه عمل کند و در ابتدا پیامهای متنی و اتصالات اضطراری را قبل از افزودن ظرفیت صدا و داده مدیریت کند.
موتور مالی درون اسپیسایکس
استارلینک به بخش مرکزی اقتصاد اسپیسایکس تبدیل شده است. بخش اتصال، درآمد سهماهه ۴.۲۹میلیارد دلاری را به همراه داشته است که نسبت به سال قبل ۶۶درصد افزایش داشته است. اشتراکهای دورهای آن، جریان نقدی پایدارتری را نسبت به یک کسبوکار پرتاب که حول ماموریتهای فردی و قراردادهای دولتی بنا شده است، فراهم میکند.
این شرکت گستردهتر همچنان ضرر سهماهه ۵۴۱میلیون دلار یا ۹ سنت به ازای هر سهم را گزارش کرد، اگرچه این کمتر از حد انتظار تحلیلگران بود. اسپیسایکس هزینههای سنگینی را صرف موشکها، ماهوارهها، هوش مصنوعی و زیرساختهای پشتیبانی میکند. سرمایهگذاری در زیرساختها و تحقیقات به حدود ۱۸میلیارد دلار رسید، درحالیکه این رقم در سال گذشته کمتر از ۳میلیارد دلار بود. ماسک به سرمایهگذاران گفت که اسپیسایکس میتواند تا سال ۲۰۳۰ به درآمد سالانه ۱ تریلیون دلار برسد و هدف قبلی خود را یک سال جلوتر ببرد. استارلینک باید از یک سرویس اتصال موفق به یک ستون فقرات اینترنت تبدیل شود تا این پیشبینی به واقعیت نزدیک شود.
در نظر گرفتن محدودیتهای سیاسی و فیزیکی
استارلینک نمیتواند در همه جا فعالیت کند، صرفا به این دلیل که ماهوارههایش دور سیاره میچرخند. دولتها تصمیم میگیرند که آیا این سرویس میتواند در داخل مرزهایشان فروخته شود یا خیر، و چندین بازار بزرگ همچنان در دسترس نیستند. ماسک اذعان کرد که دامنه فعالیت آن فقط در جایی اعمال میشود که اسپیس ایکس مجوز دریافت کند.
ستارهشناسان همچنین نگرانیهایی را در مورد «ردپاهای ماهوارهای درخشان که بر مشاهدات تاثیر میگذارند» مطرح کردهاند، درحالیکه جمعیت رو به رشد در مدار پایین زمین، تقاضا برای جلوگیری از برخورد و دفع مسوولانه را افزایش میدهد. اسپیس ایکس مرتبا ماهوارهها را جایگزین میکند، به این معنی که مجموعهای از ماهوارهها به این اندازه نیاز به پرتابهای مداوم و همچنین ورود مجدد کنترلشده دارند.
این شرکت به دنبال تایید شبکههای بسیار بزرگتر، از جمله پیشنهادی شامل ۱۰۰هزار ماهواره بوده است. چنین سیستمی با بررسیهای نظارتی گستردهای روبهرو خواهد بود و به دستیابی استارشیپ به نرخ پرتاب قابل اعتمادی بستگی دارد.
فالکون ۹میتواند شبکه امروزی را حفظ کند، اما پرتاب ماهوارههای بسیار بزرگتر V۳ به تعداد زیاد، قرار است به یک ماموریت استارشیپ تبدیل شود.
گسترش تجاری از طریق اشکال آشنای حملونقل در حال انجام است. استارلینک در حال امضای قرارداد با خطوط هوایی برای اتصال در حین پرواز، قرار دادن ترمینالهای جمع و جور در هواپیماهای خصوصی و گسترش پوشش دریایی در مسیرهای بینالمللی است. هر جریان مسافر، اتصال کابین خلبان و اتصال کشتی، بدون نیاز به کسب یک حساب پهنای باند خانگی دیگر، ترافیک را افزایش میدهد.
نبرد امپراتور با غولهای همراه
اسپیسایکس در حال آماده شدن برای فراتر رفتن از پر کردن مناطق مرده سلولی و تبدیل شدن به یک اپراتور تلفن همراه مستقل است. این شرکت قصد دارد منظومه ماهوارهای در حال گسترش خود را با ایستگاههای پایه زمینی ترکیب کند و شبکهای ایجاد کند که قادر به رقابت مستقیم با ورایزن، AT&T و تی-موبایل باشد. اگر برنامه زمانی آن درست پیش برود، اولین نسخه میتواند تا پایان سال ۲۰۲۷از راه برسد. به نوشته مجله تکلایف، این طرح نشاندهنده تغییر قابلتوجهی در نقش استارلینک است. سرویس تلفن همراه آن تا حد زیادی به عنوان گسترش پوشش تلفن همراه معمولی ارائه شده است و به تلفنهای معمولی اجازه میدهد در صورت عدم دسترسی به دکلها به ماهوارهها متصل شوند. این رویکرد به همکاری با اپراتورهای معتبر، از جمله تی-موبایل در ایالات متحده، بستگی دارد. یک شبکه زمینی، اسپیس ایکس را در طرف دیگر این رابطه قرار میدهد.
مدیران تایید کردند که این شرکت قصد دارد از طیف فرکانسی خریداریشده از «اکو استار» (EchoStar) برای ارتباطات ماهوارهای و زمینی استفاده کند. آنتنهای پشتبامی و ایستگاههای پایه فشرده ظرفیت مورد نیاز در شهرها را تامین میکنند، درحالیکه ماهوارهها، بزرگراهها، جوامع روستایی و سایر مناطقی را که نصب هزاران دکل در آنها دشوار یا غیراقتصادی است، پوشش میدهند.
استارلینک شبکه هیبریدی
یک ماهواره میتواند قلمرو وسیعی را پوشش دهد، اما این برد با محدودیتی همراه است: ظرفیت موجود آن باید بین همه افراد زیر آن به اشتراک گذاشته شود. این روش برای پیامهای اضطراری، اتصال اولیه و پوششدهی در مناطق کمجمعیت بهخوبی کار میکند. اما وقتی هزاران نفر در یک محله شروع به پخش ویدئو، برقراری تماس و دانلود فایلهای بزرگ میکنند، اوضاع بسیار چالشبرانگیزتر میشود.
ایستگاههای زمینی این مشکل تراکم را حل میکنند. اسپیسایکس میتواند تجهیزات را روی پشتبامها، سازههای تاسیساتی و سایتهای ارتباطی موجود نصب کند و ظرفیت را به مناطق نسبتا کوچک هدایت کند. سپس این شرکت دستگاهها را با توجه به موقعیت مکانی و شرایط شبکه، بین اتصالات زمینی و ماهوارهای جابهجا میکند.
چنین سیستمی با شبکه مخابراتی سنتی که با سفر مشتریان به خارج از محدوده دکلهای مخابراتی، پوشش خود را از دست میدهد، متفاوت خواهد بود. اسپیسایکس میتواند از ماهوارهها به عنوان لایه بیرونی همان سرویس استفاده کند و بدون ایجاد زیرساختهای زمینی در همهجا، اتصال را در سراسر اقیانوسها، بیابانها و جادههای دورافتاده حفظ کند.
فرکانس اکواستار در را میگشاید
پایه و اساس این پروژه، قرارداد چندمیلیارددلاری اسپیسایکس با اکواستار است. معامله اولیه که تقریبا ۱۷میلیارد دلار به صورت نقدی و سهام ارزش داشت، شامل مجوزهای طیف فرکانسی AWS-۴ و H-block بود. توافق بعدی، مجوزهای AWS-۳ بدون جفتسازی را به ارزش حدود ۲.۶میلیارد دلار به صورت سهام اسپیسایکس اضافه کرد.
طیف فرکانسی، قلمرو نامرئی است که هر شبکه بیسیم روی آن فعالیت میکند. بدون فرکانسهای دارای مجوز، اسپیسایکس میتواند از طریق شرکای اپراتور، اتصال ماهوارهای را فراهم کند، اما نمیتواند بهراحتی یک سرویس تلفن همراه سراسری را تحت کنترل خود ایجاد کند. داراییهای اکواستار فرکانسهایی را ارائه میدهند که میتوانند از ارتباطات بین تلفنها، ماهوارهها و تجهیزات زمینی پشتیبانی کنند. این خرید همچنین به اسپیسایکس نفوذ بیشتری بر دستگاههای سازگار میدهد. به جای مذاکره جداگانه برای دسترسی با هر اپراتور، میتواند با تولیدکنندگان گوشیهای هوشمند و تامینکنندگان مودم برای پشتیبانی مستقیم از فرکانسهای خود همکاری کند. گوشیهای آینده میتوانند با شبکه بهعنوان یک اتصال موبایل معمولی رفتار کنند، حتی اگر سیگنال بین فضا و زمین حرکت کند.
آزمون سخت پوشش شهری
اسپیس ایکس در تولید ترمینالها، پرتاب ماهوارهها و بهرهبرداری از یک شبکه جهانی پهنباند تجربه دارد. ساخت یک سیستم سلولی شهری، مجموعهای متفاوت از موانع را ایجاد میکند. نصب پشتبام نیاز به اجاره نامه، مجوز، برق و اتصالات اینترنتی با ظرفیت بالا دارد. محلههای پرجمعیت ممکن است برای جلوگیری از ازدحام به سلولهای کوچک زیادی نیاز داشته باشند، درحالیکه ساختمانهای اداری، آسانسورها و فضاهای زیرزمینی به پوشش تخصصی داخلی نیاز دارند.
طیف فرکانسی بهدستآمده از اکواستار مفید است، اما تمام مزایایی را که توسط بزرگترین اپراتورها در اختیار اسپیسایکس قرار دارد، به این شرکت نمیدهد. ورایزن، AT&T و تی-موبایل دارای سبد گستردهای از فرکانسهای پایین، متوسط و بالا هستند. باندهای پایینتر مسافت بیشتری را طی میکنند و به طور موثرتری به ساختمانها نفوذ میکنند، درحالیکه باندهای بالاتر میتوانند دادههای بیشتری را در فواصل کوتاهتری حمل کنند.
در نتیجه، اسپیسایکس ممکن است از طریق خرید یا مزایدههای دولتی به دنبال مجوزهای اضافی باشد. همچنین میتواند در مراحل اولیه شبکه، ظرفیت اجاره کند، زیرساختها را به اشتراک بگذارد یا توافقنامههای رومینگ ترتیب دهد. راهاندازی محدود در مناطق منتخب شهری، عملیتر از تلاش برای پوشش کامل زمینی در سراسر کشور در روز اول خواهد بود.
یک پویایی جدید با تی-موبایل
تی-موبایل به ایجاد سرویس تلفن مستقیم استارلینک در ایالات متحده کمک کرد و اتصال ماهوارهای را بهعنوان راهی برای از بین بردن مناطق کور بازاریابی کرد. این همکاری همچنان ارزشمند است زیرا سرویس سازگار را در اختیار یک پایگاه مشتری ملی موجود قرار میدهد.
تبدیل شدن اسپیس ایکس به یک شرکت مخابراتی، این توافق را پیچیدهتر میکند، بدون اینکه لزوما به آن پایان دهد. ظرفیت ماهواره همچنان میتواند به صورت عمده به اپراتورهای تلفن همراه در کشورهای دیگر، از جمله بازارهایی که اسپیس ایکس قصد ساخت شبکه زمینی در آنها را ندارد، فروخته شود. در ایالات متحده، شرکتها میتوانند در طول دوره گذار، حتی درحالیکه برای مشترکان خردهفروشی رقابت میکنند، به همکاری خود ادامه دهند.
جذابیت پیشنهاد اسپیس ایکس ممکن است کمتر به قیمتهای پایینتر و بیشتر به موقعیت جغرافیایی بستگی داشته باشد. یک طرح واحد که قادر به کار در شهرها، جادههای روستایی و فراتر از پوشش دکلهای معمولی باشد، هویتی خواهد داشت که طرحهای بیسیم مرسوم برای مطابقت با آن تلاش میکنند.
ورود به ساخت همه چیز؟
پوشش بیسیم تنها بخشی از راهاندازی یک سرویس تلفن همراه است. اسپیسایکس به سیستمهای صدور صورتحساب، پشتیبانی مشتری، جلوگیری از کلاهبرداری، انتقال شماره، تماس اضطراری، تامین مالی دستگاه و توزیع خردهفروشی نیاز دارد. همچنین باید تلفنها را تایید کند، ازدحام را مدیریت کند و رومینگ را برای مکانهایی که نه ماهوارههایش و نه ایستگاههای زمینی خدمات کافی ارائه نمیدهند، مذاکره کند.
استارلینک درحالحاضر به این شرکت امکان ارتباط مستقیم با میلیونها خانوار، به همراه یک پلتفرم اشتراکی معتبر و یک برند مصرفی شناختهشده را میدهد. این داراییها میتوانند هزینه یافتن مشتری را کاهش دهند، بهویژه اگر سرویس تلفن همراه با اینترنت خانگی همراه باشد.
انتظار میرود نسل بعدی ماهوارههای «استارلینک موبایل» در سال ۲۰۲۷ پرتاب شوند و توسعه مبتنی بر فضا را در کنار اولین پرتاب زمینی پیشنهادی قرار دهند. توافق اکو استار همچنین دسترسی مشترکان Boost Mobile را حفظ میکند و به اسپیس ایکس مجموعهای از مشتریان تلفن همراه موجود را میدهد که از طریق آنها میتوان شبکه ارتقایافته مستقیم به دستگاه را آزمایش کرد.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
سالها پیش به همراه فرهاد خسروخاور و محسن متقی مقالهای نوشتیم درباره پرخاشگری شماری از روشنفکرانی که از آنها به عنوان “بلندپرواز” یاد کرده بودیم. در متن به چند چهره اصلی این مشاجرات مانند آرامش دوستدار، عبدالکریم سروش، جواد طباطبایی... و نمونههای پرشماری از خشونت کلامی و پرخاشگری پرداخته شده بود. قصد ما این بود که به چرایی وجود این خشونت زبانی و نبودن بحثهای جدلی پرمایه، آنهم در زمانه زوال نفوذ و اعتبار روشنفکران بپردازیم.
پرخاشگری میان روشنفکران در سایر کشورها هم وجود دارد. اما در پس پرخاشگری و گاه حتا تحقیر، پای بحث و جدل نظری در میان است. حتا در تاریخ و سنت دانشگاهی دنیا هم جدل به عنوان فن یادگیری و سنجش استحکام نظری و زبانی برای خود آداب و اخلاقی داشت.
برخورد میان این دسته از روشنفکران پرخاشگر در ایران اما پر است از برچسبها و اتهامات متقابل مانند نادانی، بیمایگی، کجفهمی، شیادی، سرقت علمی ... یکی به دیگری لقب “هگل پای در گل” یا “نه آرام، نه دوستدار” میدهد، دیگری از “روضهخوانی علمی” “سخنان نادانپرست”... سخن به میان میآورد.
در توجیه خشونت کلامی با ارجاع به الگوی چشم در برابر چشم گفته میشود “من هیچگاه ابتدائا با کسی عتاب عنیفی نکردهام و کلام درشتی نگفتهام بل همواره با شکران شکری و با ترشان ترشی میکنم” برخی هم درشتگویی را به پرداختن به نظرات دیگری ترجیح میدهند چرا که گویا دومی چیزی نیست جز “اتلاف وقت”.
مقاله به یک گونهشناسی سهگانه درباره اشکال پرخاشگری در میان روشنفکران اشاره میکرد: پرخاشگری کنشی (سیستماتیک یا گاهبهگاهی)، پرخاشگری واکنشی و پرخاشگری گزینشی. این گونهشناسی همزمان به مرز میان مدارا و نامدارایی هم توجه داشت. نوشته در آن زمان به دلایلی با تصمیم خود ما منتشر نشد.
این گونه برخوردها نوپدید نیستند. به خاطر دارم در اوایل انقلاب در یکی از نشریات حزب توده مقالهای منتشر شده بود با عنوان “تربچههای پوک” دربرخورد با برخی گروههای دیگر چپ. دوستی که اهل فرهنگ و مطالعه بود از من درباره این مقاله پرسید. گفتم آئینه رابطه انتاگونیستی میان دو گروه سیاسی رقیب است. او ادامه داد که از چنین متون تحقیرآمیزی چه چیزی نصیب خواننده میشود؟
تیتر و لحن تحقیرآمیز و برخورد سودار و گزینشی سبب میگردد که مخاطبان اصلی اینگونه جدلهای کور هرگز شاید آن را نخوانند. این خشونت کلامی شاید برای خودیها جذاب باشد و بر یقین ایدئولوژیک و هویتی آنها بیفزاید ولی کمک چندانی به بازاندیشی نمیکند، خوانندگان هم چیزی زیادی یاد نمیگیرند چون متن تقلیلی است و بیشتر تخریب و طرد حریف را نشانه رفته است. در حالیکه یک نقد منصفانه اتفاقا بیشتر میتواند مخاطبان را به بازاندیشی وادارد.
دست بر قضا چندی بعد با نویسنده این مقاله در جایی برخورد کردم و این نقد را با او در میان گذاشتم. ایشان هم ضمن رد انتقادی که به نظرش “روشنفکرانه و منزهطلبانه” میآمد ساعتی درباره ویژگیهای متون پلمیکی در سیاست و تفاوت آن با یک بحث “اکادمیک انتزاعی” صحبت کرد و اینکه در میدان سیاست سروکار ما با دشمنان و حریفان طبقاتی و ایدئولوژیک است. نقد منصفانه در گفتگو با دوستان معنا دارد و خلاصه در وسط دعوای سیاسی با حریف قرار نیست کسی چیزی یاد بگیرد. هدف پلمیک افشای تناقضات، ضعفها و تحقیر طرف مقابل است و اعتبارزدایی از یک فرد، نظر یا سیاست. خود این گفتگو دفترچه راهنمای پلمیک با هدف به خاک مالیدن پشت حریف بود.
این روزها با خواندن و شنیدن برخوردهای آقای غنینژاد به شریعتی و ابراهامیان، بازخورد سروش و نیز مقاله اباذری علیه مهرداد وهابی و موارد مشابه این پرسش مطرح میشود که با وجود تجربههای منفی و آسیبهای بزرگ گذشته، چرا جدل سترون و نامدارایی میان روشنفکران در عرصه عمومی هنوز بازتولید میشود؟ چرا سنجشگری منصفانه و همزمان بهرسمیت شناختن دیگری متفاوت برای کسانی تا این حد دشوار است؟ آیا مشکل ناآگاهی از اخلاق، آداب، سازوکار و روششناسی بحث سنجشگرانه است؟ آیا آنها نمیدانند که در یک گفتگوی یا نقد سالم ابتدا باید معلوم کرد بحث بر سر چیست و اهمیت آن (علمی، فرهنگی، سیاسی ...) به چه چیزی برمیگردد و سپس به گرههای اصلی بحث و چونی و چرایی تفاوتها پرداخت؟ آیا آنها نمیدانند که یک گفتمان یا فرد را نمیتوان از بستر تاریخیاش جدا کرد؟ آیا آنها فراموش میکنند که پرخاشگری و درشتگویی به اعتبار و مشروعیت بحث و اعتبار خود آنها هم لطمه میزند؟ آیا آنها از فضیلت فروتنی علمی و یک جدل نظری منصفانه و تاثیر آن در متن جامعهای با نظام سیاسی غیردمکراتیک خبر ندارند؟
برای توضیح این پدیده کسانی به شخصیت، خودشیفتگی روشنفکری و سویه اخلاقی اشاره میکنند. از دیدگاه جامعهشناسی اما میتوان گفت میدان روشنفکری عرصه قدرت است و دعواها تنها بر سر ایدهها نیست. مسئله رقابت بر سر اعتبار، مشروعیت و اقتدار فکری است. جدل پرخاشگرانه میتواند نوعی ابزار کسب جایگاه و تعریف مرزهای فکری باشد. تن دادن به گفتگو و نقد هم فقط فراخوانی برای بازاندیشی در خلاء اجتماعی نیست و میتواند از دست رفتن اعتبار و سرمایه نمادین را در پی داشته باشد. به همین دلیل بخشی از جدل هم سویه نمادین دارد و به انگاره فردی مربوط میشود.
از نگاهی دیگر مسئله همچنین خودداری از به رسمیت شناختن دیگری متفاوت در حوزه نظری و واهمه از جدلی است که میتواند به بیثباتکردن ساختار فکری و نظری خود منجر شود. راه میانبر و بدون خطر برای برخی تن ندادن به گفتگو و بسندهکردن به ناسزا، درشتگویی و برچسبزنی است. زبان فاخر در این میانه ابزار و سپری است برای پنهانکردن ضعف نظری احتمالی وابزاری برای پوشاندن رویکرد تخریبی و تحقیرآمیز.
بحث بدون تردید بر سر آثار و دانش افراد، دقت آکادمیک نیست. همه اینها میتوانند موضوع یک جدل و گفتگوی سنجشگرانه سازنده باشند درست همان اتفاقی که در صدها میزگرد و نشست دانشگاهی و غیردانشگاهی میافتد. مسئله قواعد یک بازی سالم فرهنگی و فکری و سهم هر کس در به وجود آوردن شرایط مطلوب گفتگو، تعامل و درک متقابل در جامعه است.
فراتر از درک و تفسیر خود پدیده، باید به آسیبهای بزرگ و ویرانگری این شیوه و رویکرد در مواجه با دیگری در جامعه استبدادزده ما نیز اندیشید. کسانی که با خشونت زبانی به جای الگوهای زنده اندیشه انتقادی، پویایی نظری، تفکر باز، فروتنی علمی، شجاعت اخلاقی و یا دیالوگ سازنده به تندیسهای تکگویی عبوس، پرخاشگر و نامدارایی تبدیل میشوند.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
الجزیره / ۱۴ اوت ۲۰۲۶ (۲۳ مرداد ۱۴۰۵)
عربستان سعودی و ۱۳ کشور دیگر تأسیس یک ائتلاف نظامی دریایی را برای تضمین آزادی کشتیرانی از طریق تنگه بابالمندب، دریای سرخ و خلیج عدن تأیید کردهاند و انتظار میرود کشورهای بیشتری به این ائتلاف بپیوندند.
بحرین، بنگلادش، کومور، جیبوتی، مصر، اردن، کویت، پاکستان، قطر، عربستان سعودی، سومالی، سودان، ترکیه و یمن نخستین کشورهایی هستند که تاکنون عضو این ائتلاف شدهاند.
آنچه تاکنون مشخص شده است:
عربستان سعودی چه چیزی را اعلام کرده است؟
روز پنجشنبه، وزارت دفاع عربستان سعودی اعلام کرد که ۱۵ کشور بیانیهای را امضا کردهاند که از این میان، ۱۳ کشور تاکنون بهطور کامل به ائتلاف پیوستهاند.
در ۳۰ ژوئیه (۸ مرداد)، این وزارتخانه از ایجاد «ائتلاف دفاع دریایی چندملیتی» بهعنوان چارچوبی برای تقویت همکاریهای دفاعی دریایی جمعی خبر داده بود.
وزارت دفاع این ائتلاف را «یک ائتلاف بینالمللی باز که از پیوستن همه کشورهایی که با اهداف و اصول آن همسو هستند، استقبال میکند» توصیف و افزود که همچنان درخواستهای جدید عضویت را دریافت میکند.
در ۱۳ اوت (۲۲ مرداد)، این وزارتخانه در پلتفرم ایکس نوشت: «تعداد کشورهایی که بیانیه مشترک را امضا کردهاند به ۱۵ کشور رسید، در حالی که ۱۳ کشور تشریفات ملی خود را تکمیل، منشور ائتلاف را امضا و پیوستن رسمی خود را اعلام کردند.»
این بیانیه پس از سومین نشست ائتلاف که در ۱۳ اوت در شهر جده عربستان برگزار شد، منتشر گردید.
وزارت دفاع عربستان افزود: «این امر نشاندهنده آغاز عملیاتی ائتلاف و ورود آن به مرحله فعالسازی نهادی و عملیاتی است، در حالی که سایر کشورها همچنان در حال تکمیل تشریفات ملی لازم برای پیوستن به ائتلاف هستند.»
جزئیات نحوه عملکرد این ائتلاف هنوز در حال تدوین است، اما به گفته وزارت دفاع، کشورهای عضو اطلاعات و دادههای امنیتی را مبادله خواهند کرد، برنامهریزی عملیاتی را توسعه میدهند، رزمایشها و مانورهای مشترک دریایی برگزار میکنند و علاوه بر این، به تقویت توانمندیهای نظامی و انجام عملیاتهای مشترک دریایی خواهند پرداخت.
پیشتر وزارت دفاع اعلام کرده بود که دریادار «عبدالله بن سالم الشهری» بهعنوان فرمانده ائتلاف منصوب شده است. او بر دفاع دریایی مشترک نظارت خواهد کرد، با کشورهای عضو و سایر ائتلافهای دریایی هماهنگی انجام میدهد و مأموریتها را در چارچوب منشور ائتلاف اجرا میکند.
این ائتلاف چقدر اهمیت دارد؟
اعلام تشکیل این ائتلاف در حالی صورت میگیرد که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران همچنان به زیر و رو کردن زیرساختهای انرژی و غیرنظامی منطقه خلیج فارس ادامه میدهد.
همچنین این جنگ تمرکز خود را بیش از پیش بر تنگه هرمز معطوف کرده است. بسته شدن تقریبی این مسیر آبی که پیش از این حدود ۲۰ درصد از صادرات نفت و گاز طبیعی جهان را حمل میکرد، فشار سنگینی بر اقتصاد جهانی وارد کرده است.
در تشدید اخیر تنشها، کشتیهای تحت پرچم عربستان در مسیر بابالمندب–دریای سرخ–خلیج عدن بارها مورد حمله جنگجویان حوثی مورد حمایت ایران در یمن قرار گرفتهاند.
«احمد ناجی»، تحلیلگر ارشد گروه بحران بینالمللی در امور یمن، به الجزیره گفت که ائتلاف دریایی جدید میتواند حائز اهمیت باشد، اما اهمیت آن به میزان اثربخشی آن در عمل بستگی دارد.
او افزود: «پیش از این نیز چندین ابتکار امنیتی دریایی مشاهده کردهایم، از جمله آنهایی که در دوران بحران دزدی دریایی در خلیج عدن ایجاد شدند. اگرچه برخی از این ابتکارات اهمیت سیاسی داشتند، اما بسیاری در تبدیل اهداف خود به نتایج ملموس در میدان ناکام ماندند.»
ناجی ادامه داد: «این موضوع در مورد این ائتلاف نیز صدق میکند. این ائتلاف میتواند در صورتی اهمیت پیدا کند که بتواند توافقات و تعهدات سیاسی را به اقدامات عملی ملموسی تبدیل کند که تهدیدات علیه امنیت دریایی و آزادی کشتیرانی را برطرف سازد.»
این ائتلاف چه هدفی را دنبال میکند؟
با این حال، ناجی تأکید کرد که این ائتلاف تلاشی از سوی عربستان سعودی است نه تنها برای بازدارندگی حوثیها، بلکه برای قاببندی حملات حوثیها به کشتیها در دریای سرخ بهعنوان یک مسئله جهانی، نه صرفاً یک مسئله سعودی.
حوثیهای مورد حمایت ایران در سال ۲۰۱۴ کنترل پایتخت یمن، صنعاء، را به دست گرفتند و از آن زمان تاکنون با دولت مورد حمایت عربستان و به رسمیت شناختهشده بینالمللی که در شهر بندری عدن مستقر است، در حال جنگ هستند.
این تنشها پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران با حملات هوایی به تهران در ۲۸ فوریه (۱۰ اسفند ۱۴۰۴) و متعاقباً حملات حوثیهای مورد حمایت تهران به کشتیهای تحت پرچم عربستان و تأسیسات نفتی در دریای سرخ، تنها وخیمتر شده است.
تشدید درگیریها نگرانیهایی را ایجاد کرده که حوثیها ممکن است بابالمندب را بهطور کامل مسدود کنند؛ آبراهی حیاتی که دریای سرخ را به خلیج عدن متصل میکند و یک مسیر اصلی تأمین کالا است.
ناجی گفت: «از دیدگاه ریاض، پاسخ به این حملات نباید تنها بر عهده عربستان سعودی باشد. در عوض، باید تلاش بینالمللی گستردهتری برای مقابله با حوثیها و اختلالی که آنها در دریای سرخ ایجاد میکنند، صورت گیرد.»
او خاطرنشان کرد که این ائتلاف تاکنون «یک ائتلاف عمدتاً تدافعی» است.
«هیچ نشانهای وجود ندارد که قصد انجام عملیات تهاجمی علیه حوثیها را داشته باشد. اما این به معنای آن نیست که عربستان در صورت تداوم حملات، سکوت خواهد کرد.»
او افزود: «در مقطعی، ریاض ممکن است تصمیم بگیرد که نیاز به پاسخ مستقیمتری دارد» و توضیح داد که در صورت وقوع چنین امری، این ائتلاف میتواند چارچوبی برای اقدام عربستان با پشتوانه بینالمللی گستردهتر فراهم کند.
ناجی در پایان گفت: «در نهایت، هدف افزایش هزینه حملات حوثیها و ایجاد بازدارندگی قویتر است.»
او اضافه کرد: «پیامی که عربستان سعودی سعی در ارسال آن دارد این است که این حملات تنها منافع سعودیها را هدف قرار نمیدهند. این حملات بر کشتیرانی بینالمللی و تجارت جهانی تأثیر میگذارند، بنابراین باید بهعنوان دغدغهای برای جامعه بینالمللی گستردهتر نیز دیده شوند.»
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
باراک راوید / آکسیوس
وقتی بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ دو هفته پیش در دفتر بیضی دیدار کردند، رئیسجمهور آمریکا از نخستوزیر اسرائیل پرسید که وضعیتش در نظرسنجیها پیش از انتخابات ۲۷ اکتبر چگونه است.
نتانیاهو مکثی کرد. سپس، به گفته یک مقام آمریکایی مطلع از این گفتگو، یکی از مشاورانش وارد بحث شد و گفت: «آقای رئیسجمهور، او در حال پیروزی است.»
اهمیت موضوع: نتانیاهو در حال پیروزی نیست؛ و ترامپ نیز تا کنون، با وجود پرسشهای مکرر خبرنگاران، از اعلام حمایت رسمی که نتانیاهو به آن امید بسته، خودداری کرده است.
رئیسجمهور آمریکا هنوز میتواند نظر خود را تغییر دهد، اما با باقی ماندن تنها ۷۵ روز تا زمان انتخابات، زمان برای نتانیاهو در حال از دست رفتن است.
وضعیت فعلی: در نظرسنجیها ائتلاف فعلی نتانیاهو بین ۴۹ تا ۵۳ کرسی را به خود اختصاص داده است؛ یعنی بسیار کمتر از ۶۸ کرسی فعلی آنها و ۶۱ کرسیِ مورد نیاز برای تشکیل دولت و ادای سوگند.
در مقابل، احزاب اپوزیسیون اسرائیل ۶۷ تا ۷۰ کرسی را در اختیار دارند. گادی آیزنکوت، رئیس سابق ستاد کل نیروهای دفاعی اسرائیل و رقیب اصلی نتانیاهو، در بیشتر نظرسنجیها از محبوبیت بالاتری برخوردار است.
اما نتانیاهو لزوماً نیازی به برنده شدن ندارد؛ او فقط باید بازنده نشود.
تلاش اصلی او در حال حاضر، کسب آرای کافی برای جلوگیری از تشکیل دولت توسط مخالفانش بدون حمایت احزاب عرب-اسرائیلی است.
اگر او موفق به انجام این کار شود و هیچیک از دو طرف نتوانند دولتی تشکیل دهند، نتانیاهو برای چند ماه دیگر و تا زمان برگزاری انتخابی دیگر، به عنوان نخستوزیر سرپرست (پیشبرد امور) باقی خواهد ماند.
در حال حاضر، این سناریو یک احتمال واقعی است.
اصل خبر: در چند هفته نخست جنگ علیه ایران، برخی از مشاوران نزدیک ترامپ اطمینان داشتند که او از نتانیاهو حمایت خواهد کرد.
در آن زمان، ترامپ به شدت خواستار صدور فرمان عفو برای نتانیاهو بود تا به پروندههای محاکمه فساد او پایان داده شود.
اما با گذشت زمان و فرسایشی شدن جنگ، اهداف سیاست خارجی و منافع سیاسی داخلی ترامپ و نتانیاهو شروع به فاصله گرفتن از یکدیگر کرد.
طی سه ماه گذشته، شکاف و اختلاف نظر بیشتری میان آنها پدیدار شده است — نه تنها در مورد ایران، بلکه همچنین درباره لبنان و غزه.
دو مقام ارشد آمریکایی گفتند در حالی که ترامپ از نظر شخصی نتانیاهو را دوست دارد، اما از تصمیمات و سیاستهای او ناامید و فرسوده شده است.
به گفته دو فردی که اخیراً با رئیسجمهور آمریکا درباره نخستوزیر اسرائیل گفتگو کردهاند، ترامپ گفته است: «بیبی بدترین دشمن خودش است.»
نگاه دقیقتر: جدیدترین رویدادی که روابط آنها را تحت شعار قرار داد، رد علنی طرح «شورای صلح غزه» ترامپ برای خلع سلاح حماس از سوی نتانیاهو بود.
یک مقام ارشد آمریکایی گفت کاخ سفید بیانیه روز یکشنبه نتانیاهو را یک مانور سیاسی در فضای انتخاباتی قلمداد کرده و نه لزوماً یک اعلام مواضع رسمی و اتخاذ سیاست.
این مقام آمریکایی گفت: «ما نیازهای سیاسی بیبی را درک میکنیم و تا زمانی که او به انجام آنچه از او میخواهیم ادامه دهد — بهویژه در زمینه محدود کردن حملات در غزه — مشکلی با آن نداریم.»
به گفته یک مقام آمریکایی، هفته گذشته نتانیاهو در گفتگوی تلفنی با جرد کوشنر، فرستاده ترامپ، قول داد که با وجود بدبینیهایش، به طرح شورای صلح یک شانس بدهد. او همچنین متعهد شد که حملات به غزه را مهار کند تا فرآیند غیرنظامیسازی آغاز شود.
از آن زمان، اسرائیل ضربات بسیار کمتری به غزه وارد کرده و نیروهای دفاعی اسرائیل تا «خط زرد» — جایی که طبق توافق قرار بود مستقر شوند — عقبنشینی کردهاند.
به گفته چهار منبع مطلع، کوشنر در حال برنامهریزی برای سفری به اسرائیل در هفته آینده است تا با نتانیاهو و سایر مقامات دیدار کرده و درباره طرح غزه گفتگو کند.
پشت صحنه: دو تن از مشاوران مخالفان سیاسی نتانیاهو — از جمله آیزنکوت و نخستوزیران سابق نفتالی بنت و یائیر لاپید — به آکسیوس گفتند که آنها از احتمال حمایت ترامپ از رهبر فعلی ابراز نگرانی کردهاند.
طبق گفته دو منبع مطلع از این رایزنیها، این چهرههای اپوزیسیون از طریق دوستان مشترک، حامیان مالی و سایر متحدان سیاسی، پیامهای غیررسمی به ترامپ و مشاورانش فرستاده و از رئیسجمهور خواستهاند که بیطرف بماند.
یک مقام سابق آمریکایی مطلع از وضعیت ادعا کرد که ضعف نتانیاهو در نظرسنجیها، ترامپ را از ورود به این جریان دلسرد کرده است.
با این حال: ترامپ در اسرائیل فوقالعاده محبوب بوده است، اما موقعیت او در سه ماه گذشته به دلیل توافقی که با ایران امضا کرد و تصمیمش برای عقبنشینی از جنگ پس از نقض توافق، خدشهدار شده است. اسرائیلیها همچنین از محدودیتهایی که ترامپ بر عملیات نظامی اسرائیل در ایران، غزه، سوریه و لبنان اعمال کرده، خشمگین هستند.
آنچه او میگوید: در هفتههای اخیر خبرنگاران چهار بار از ترامپ پرسیدهاند که آیا از نتانیاهو حمایت میکند یا خیر. او هر بار از دادن پاسخ مثبت و حمایت علنی خودداری کرده است.
در ماه ژوئیه، هیو هیویت، مجری رادیو، از ترامپ پرسید: «آیا در اسرائیل کسی بهتر از او برای انجام این کار وجود دارد؟» رئیسجمهور از پاسخ مستقیم طفره رفت و با اشاره به رقبای نتانیاهو گفت: «خب، من بیشتر آنها را نمیشناسم. البته بعضی از آنها را میشناسم، اما اکثرشان را نمیشناسم.»
در چند مصاحبه اخیر، ترامپ نتانیاهو را به عنوان یک «نخستوزیر بزرگ در زمان جنگ» تمجید کرد، اما هر بار با فعل زمان گذشته از او یاد کرد.
اگرچه مقامات اسرائیلی گفتند ترامپ در آخرین دیدار خصوصی خود با نتانیاهو موضوع عفو را مطرح کرده، اما رئیسجمهور ماههاست که در این باره علناً سخنی نگفته است.
آنچه باید زیر نظر داشت: انتخابات اسرائیل برای دستور کار ترامپ در خاورمیانه طی دو سال پایانی ریاستجمهوریاش حیاتی است، بهویژه در حالی که بحران ایران در بلاتکلیفیِ «نه توافق، نه جنگ» قرار دارد.
ترامپ همچنین میخواهد طرح صلح غزه خود را به جلو ببرد، در مذاکرات بین اسرائیل و لبنان پیشرفت ایجاد کند، یک توافق امنیتی بین اسرائیل و سوریه به دست آورد و مهمتر از همه، یک توافق صلح تاریخی بین اسرائیل و عربستان سعودی منعقد کند.
ترامپ و تیمش از بحران سیاسی سال ۲۰۱۹ در اسرائیل که منجر به سه انتخابات پیاپی و از دست رفتن یک سال دیپلماسی در خاورمیانه شد، آسیب دیدهاند.
یک مقام ارشد آمریکایی گفت کاخ سفید اشتباهات گذشته را تکرار نخواهد کرد تا اجازه دهد سیاست داخلی اسرائیل دستور کار منطقهای آن را به بنبست بکشاند.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
بیتا غفاری / فایننشال تایمز / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
کسبوکارهای ایرانی برای جذب مشتری، با خارج شدن هزینههای زندگی از کنترل پس از ماهها جنگ با آمریکا، بیش از پیش به طرحهای «الان بخر، بعداً پرداخت کن» و دیگر روشهای مشابه روی آوردهاند.
در هفتههای اخیر، بیلبوردهای شرکتهایی مانند «اسنپپی» در خیابانهای تهران نصب شدهاند که به مصرفکنندگان امکان پرداخت با تأخیر برای خرید کالاهایی از پوشاک و تلفن همراه گرفته تا طلا و سفرهای تفریحی را پیشنهاد میکنند؛ آن هم در شرایطی که شمار فزایندهای از ایرانیان دریافتهاند پول کمتری برای هزینه کردن در اختیار دارند.
روی یکی از این بیلبوردها نوشته شده است: «راهی بهتر برای صاحب یخچال شدن: با تکنوپی بهصورت اقساطی خرید کنید.»
خدمات تحویل غذا، از جمله «اسنپفود»، بخش تحویل غذای اسنپپی، نیز تبلیغاتی منتشر کردهاند که وعدههای غذایی نصفاندازه، از جمله پیتزا و خورشهای ایرانی مانند قورمهسبزی، را عرضه میکنند.
این روشهای فروش، تازهترین نشانه از تشدید فشار اقتصادی در کشوری است که جنگ آمریکا و اسرائیل و محاصره بنادر ایران از سوی آمریکا، تورم را تشدید کرده و موجب شده حتی هزینههای اولیه زندگی نیز برای بسیاری از مردم دستنیافتنی شود.
حتی پیش از آغاز درگیریها در فوریه، ایرانیان سالها با افزایش قیمتها، تحریمها و سوءمدیریت اقتصادی دستوپنجه نرم میکردند؛ عواملی که سطح زندگی مردم را کاهش داده بود.
اما اختلالهای ناشی از جنگ و کشمکش متعاقب آن بر سر کنترل تنگه هرمز، این روند را تشدید کرده است. نرخ تورم سالانه برای سه ماه متوالی بالای ۸۰ درصد باقی مانده و ارزش ریال ایران نیز به مجموعهای از پایینترین سطوح تاریخی جدید سقوط کرده است.
علی سعدوندی، اقتصاددان و بنیانگذار «اکونکلینیک»، یک مؤسسه خصوصی آموزش بانکداری و اقتصاد در تهران، گفت رواج پیشنهادهای «الان بخر، بعداً پرداخت کن» نشاندهنده «استیصال تولیدکنندگان و عرضهکنندگان ... در شرایطی است که فشارهای تورمی قدرت خرید مردم را کاهش میدهد».
علاوه بر صاحبان فروشگاههای کوچک که خودشان طرحهای خرید اقساطی راهاندازی کردهاند، اکنون بیش از دوازده پلتفرم آنلاین نیز امکان خرید اعتباری را فراهم میکنند که برخی از آنها بدون دریافت هزینه اضافی یا بهره هستند. اسنپپی به مشتریان اجازه میدهد بدون پرداخت بهره، مبلغ خرید خود را یا در پایان ماه یا در چهار قسط ماهانه پرداخت کنند. سقف اعتبار برای بیشتر مشتریان ۵۰۰ میلیون ریال، معادل حدود ۲۷۰ دلار، است.
سعدوندی گفت فروش اقساطی بدون دریافت کارمزد در اقتصادی با تورم بالا، به این معناست که در نهایت مبلغ کمتری نصیب فروشنده میشود، زیرا ارزش پول طی چند ماه کاهش مییابد. اما به گفته او، برخی کسبوکارها ناچارند کالاهای خود را با زیان بفروشند، زیرا «فروش بهشدت کاهش یافته و بازار با رکود تورمی شدید مواجه است».
آمریکا برای وارد آوردن فشار اقتصادی بر ایران تلاش کرده است تا حکومت این کشور را وادار به تسلیم، بازگشایی تنگه هرمز و دستیابی به توافقی برای پایان جنگ کند. دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، به آکسیوس گفته است که ایران «در وضعیت بسیار بدی قرار دارد». او گفت: «ما فقط داریم ایران را با تورم عظیمش و این واقعیت که پولی ندارد، زیر نظر میگیریم.»
پیش از برقراری آتشبس در ماه آوریل، آمریکا و اسرائیل کارخانههای فولاد و تأسیسات پتروشیمی ایران را بمباران کردند و به خسارتهای جنگی که حکومت ایران برآورد میکند به ۲۷۰ میلیارد دلار رسیده است، افزودند. واشنگتن ماه گذشته، پس از فروپاشی یک توافق موقت برای بازگشایی تنگه هرمز، محاصره دریایی بنادر ایران را دوباره برقرار کرد؛ تنگهای که پیش از جنگ حدود یکپنجم عرضه جهانی نفت و گاز طبیعی مایعشده از آن عبور میکرد.
این درگیری تمامی جنبههای زندگی روزمره در ایران را تحت تأثیر قرار داده است. بر اساس آمار مرکز آمار ایران، تورم مواد غذایی در ماه منتهی به ۲۲ ژوئیه به نزدیک ۱۳۰ درصد رسید. نرخ بیکاری در بهار ۲۰۲۶ نیز ۹.۱ درصد اعلام شد که نسبت به سال قبل افزایش یافته است و ۲.۵ میلیون نفر از افراد ۱۵ ساله و بالاتر بیکار بودهاند.
در یک بازار عرضه محصولات تازه در شرق تهران، ندا، مادر ۲۹ ساله دو فرزند، مشغول جستوجو در میان جعبههای سیبزمینی و فلفل دلمهای لهشده و لکهدار بود که برای فروش عرضه شده بودند.
او گفت: «اینطوری بچههایم را سیر میکنم.»
او درباره سبک زندگی خانوادهاش گفت: «ما همین حالا هم بهسختی روزگار میگذراندیم»، اما پس از جنگ وضعیت آنها «از قبل هم بدتر شد». با درآمد ماهانه ۲۶۰ میلیون ریالی همسرش، این خانواده چهار نفره با کمتر از ۵ دلار در روز زندگی میکنند.
ایران معتقد است میتواند در برابر فشار اقتصادی دوام بیاورد. این کشور سالها صرف ایجاد چیزی کرده است که آن را «اقتصاد مقاومتی» مینامد؛ اقتصادی که قرار است آنقدر خودکفا باشد که بتواند تحریمها، انزوا و درگیری را تحمل کند، حتی در شرایطی که حکومت با وخامت فزاینده اوضاع اقتصادی و سرخوردگی عمومی مواجه است.
حکومت و رهبران نظامی ایران بر این باورند که آستانه تحمل بالاتر آنها در برابر فشار و درد اقتصادی، به آنها اجازه خواهد داد در رویارویی با آمریکا دست بالا را پیدا کنند و افزایش قیمت جهانی انرژی ناشی از بسته شدن تنگه هرمز، در نهایت ترامپ را وادار خواهد کرد عقبنشینی کند.
اما مسعود پزشکیان، رئیسجمهوری ایران که مسئولیت اداره امور روزمره داخلی کشور را بر عهده دارد، هفته گذشته درباره هزینهای که این وضعیت بر مردم ایران تحمیل میکند، هشدار داد.
او گفت: «مهمترین نگرانی من ــ نه اینکه آمریکا دوباره حمله کند، زیرا به مقاومت مردم و توان نیروهای مسلحمان اطمینان دارم ــ معیشت و وضعیت اقتصادی مردم است.»
این نارضایتیهای اقتصادی بود که اعتراضات گسترده ضدحکومتی در ماههای دسامبر و ژانویه را شعلهور کرد؛ اعتراضاتی که هفتهها کشور را متلاطم ساخت و سپس با سرکوبی خشونتبار درهم شکسته شد.
از زمان آغاز جنگ، نشانهای از ناآرامی داخلی دیده نشده است. اما کارشناسان میگویند تغییرات کنونی در الگوی مصرف نشان میدهد مردم خود را برای تحمل درد و فشار اقتصادی در بلندمدت آماده میکنند.
سعدوندی گفت شمار بالای ایرانیانی که برای تأمین هزینههای شخصی خود اقدام به فروش ذخایر طلایشان میکنند، در کنار کاهش مصرف کالاهای ضروری، نشان میدهد «مردم پذیرفتهاند که کاهش سطح زندگی و درآمدها احتمالاً ادامه خواهد داشت».
دولت برنامهای برای توزیع کالابرگ مواد غذایی راهاندازی کرده است که هدف آن کاهش فشار مالی بر مردم است. در این برنامه، ماهانه حدود ۵ دلار به ۸۰ میلیون ایرانی ــ یعنی اکثریت جمعیت کشور ــ پرداخت میشود.
اما تورم تاکنون ارزش این کالابرگها را کاهش داده است و پزشکیان هفته گذشته گفت دولت او قصد دارد با کاهش کمکهای پرداختی به دریافتکنندگان با درآمد بالاتر، مبلغ این حمایت را افزایش دهد.
در سیدخندان، یکی از محلههای طبقه متوسط رو به بالای تهران، یکی از کارکنان یک بازار میوه و ترهبار شهرداری ــ جایی که محصولات با قیمت پایینتر از نرخ بازار عرضه میشوند تا خرید مواد غذایی برای مردم مقرونبهصرفهتر باشد ــ گفت شمار مشتریان از روزانه ۱۲۰۰ نفر به حدود ۴۰۰ نفر کاهش یافته است.
او گفت: «درآمدها بهشدت کاهش یافته است.»
غذاخوریهای سیار ارزانقیمت در سراسر شهر بیش از پیش محبوب شدهاند. کباب بره، که یکی از شاخصههای آشپزی ایرانی است، به دلیل افزایش قیمتها از سفره بسیاری از خانوادهها حذف شده و جای خود را به بشقابهای کوچکتر جگر کبابی داده است که گزینهای ارزانتر محسوب میشود.
صندوقدار یکی از فلافلیهای محبوب در خیابان شریعتی تهران گفت این کسبوکار از زمان آغاز جنگ حدود نیمی از مشتریان خود را از دست داده است. اگرچه فلافل که از نخود تهیه میشود، همواره غذایی ارزانقیمت محسوب شده است، اما به گفته او، «هزینه مواد اولیه بهشدت افزایش یافته است».
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
اکوایران: اقتصاد ایران امروز با مجموعهای از مشکلات مواجه است که بخش قابل توجهی از آنها نهتنها جدید نیستند، بلکه بیش از یک دهه قبل نیز در مطالعات اقتصادی بهروشنی شناسایی شده بودند. با این حال، نهتنها بسیاری از این مسائل حل نشدهاند، بلکه در مواردی عمیقتر شدهاند. مسعود نیلی، اقتصاددان، در گفتوگویی با اکوایران با مرور تجربه مطالعات خود درباره اقتصاد ایران، ریشه این وضعیت را در فاصله گرفتن نظام تصمیمگیری از انباشت دانش و تجربه سیاستگذاری، تغییر رویکرد حکمرانی و شکلگیری مجموعهای از ذینفعان میداند که در طول زمان از سیاستهای نادرست منتفع شدهاند.
نیلی در ابتدای این گفتوگو به مطالعهای اشاره میکند که در سالهای ۱۳۹۰ و ۱۳۹۱ با همکاری اتاق تهران انجام شد و بعدها در قالب کتاب «اقتصاد ایران به کدام سو میرود» منتشر شد. به گفته او، این مطالعه صرفاً توصیف مشکلات اقتصاد ایران نبود، بلکه یک پژوهش سیاستی بود که برای مسائل مختلف، راهکار ارائه میکرد و حتی تقدم و تأخر اجرای سیاستها را در یک افق پنجساله مشخص کرده بود. با این حال، مراجعه امروز به آن کتاب نشان میدهد بسیاری از مشکلات آن زمان همچنان در اقتصاد ایران وجود دارند و حتی شدت بیشتری پیدا کردهاند.
دو دهه پژوهش؛ چرا سیاستها اجرا نشدند؟
نیلی میگوید پس از آن مطالعه، در سال ۱۳۹۵ نیز پژوهشی جامع درباره «ابرچالشهای اقتصاد ایران» انجام شد؛ پژوهشی که ۱۶ پروژه را دربر میگرفت و در دو جلد، راهکارهای عبور از شش ابرچالش شامل بودجه، نظام بانکی، صندوقهای بازنشستگی، انرژی، محیطزیست و بیکاری را بررسی میکرد.
او این پژوهش را به یک «کتاب آشپزی اقتصاد ایران» تشبیه میکند؛ کتابی که نهتنها میگفت چه باید کرد، بلکه تلاش کرده بود جزئیات سیاستها را نیز مشخص کند. با این حال، مسئله اصلی از نگاه او فقدان دانش نیست، بلکه ناتوانی نظام تصمیمگیری در ورود به فرآیند اجرای این دانش است.
به اعتقاد نیلی، یکی از نشانههای این مشکل، حجم بسیار بالای اسناد بالادستی در کشور است. ایران برای تقریباً هر حوزهای سند، برنامه و سیاست دارد، اما افق تصمیمگیری در عمل کوتاه شده است. برنامههای پنجساله وجود دارند، اما حتی در میانه اجرای یک برنامه نیز فعالان اقتصادی نمیدانند فردای اقتصاد کشور چه خواهد بود. از نگاه او، اگر اسناد بالادستی واقعاً در فرآیند سیاستگذاری اثرگذار بودند، چنین سطحی از سردرگمی در سیاستها مشاهده نمیشد.
از «یادگیری سیاستی» تا واگرایی
نیلی برای توضیح اینکه اقتصاد ایران چگونه از مسیر اصلاحات فاصله گرفت، به تجربه برنامه سوم توسعه بازمیگردد. از نگاه او، برنامه سوم محصول یک فرآیند یادگیری در سیاستگذاری بود. این برنامه در شرایطی تدوین شد که اقتصاد ایران با قیمت نفت حدود ۱۰ دلار و رشد اقتصادی بسیار ضعیف مواجه بود، اما هدف رشد سالانه ۶ درصدی را دنبال کرد؛ هدفی که در عمل نیز تا حد زیادی محقق شد.
به اعتقاد او، اهمیت برنامه سوم فقط در اهداف آن نبود، بلکه در ایجاد یک سند نسبتاً منسجم میان ارکان مختلف تصمیمگیری بود. این تجربه حتی به برنامه چهارم نیز منتقل شد و بخش عمده احکام برنامه سوم در برنامه چهارم تمدید شد. به بیان دیگر، یک فرآیند انباشت و انتقال تجربه در سیاستگذاری شکل گرفته بود.
اما از نگاه نیلی، این مسیر از سال ۱۳۸۳ تغییر کرد؛ زمانی که مجلس هفتم «طرح تثبیت قیمتها» را تصویب کرد. این طرح قیمت برخی حاملهای انرژی و کالاهای دولتی را تثبیت کرد؛ در حالی که در برنامه سوم، اصلاح قیمتها بهصورت تدریجی طراحی شده بود.
نیلی معتقد است تجربه اصلاح تدریجی قیمت بنزین در دولت خاتمی نشان داد که افزایش تدریجی قیمت انرژی الزاماً به شوک تورمی منجر نمیشود. طی آن دوره، قیمت بنزین چند برابر شد، اما همزمان سطح عمومی قیمتها نیز افزایش یافت و مصرف بنزین نیز تحت تأثیر افزایش تدریجی قیمت کنترل شد.
در مقابل، تثبیت قیمتها باعث شد شکاف میان قیمت داخلی و خارجی انرژی افزایش یابد. نتیجه این شکاف، رشد قاچاق انرژی و افزایش مصرف بود. در نهایت، دولت برای تأمین بنزین ناچار شد از حساب ذخیره ارزی برداشت کند و در سالهای بعد نیز به سهمیهبندی و افزایش شدید قیمت حاملهای انرژی روی آورد.
نرخ سود، بانکها و نخستین «سکته» اقتصاد
نیلی نقطه مهم دیگر این مسیر را به سیاست نرخ سود بانکی مرتبط میداند. در سال ۱۳۸۵ سیاستی برای کاهش نرخ سود بانکی بهصورت اداری اجرا شد؛ بدون آنکه این کاهش الزاماً متناسب با شرایط تورمی اقتصاد باشد.
پیامد آن، از نگاه نیلی، شکلگیری نرخ سود حقیقی منفی و افزایش ناترازی در نظام بانکی بود.
بدهی بانکها به بانک مرکزی رشد قابل توجهی پیدا کرد و پایه پولی و نقدینگی تحت تأثیر قرار گرفتند.
به گفته او، سال ۱۳۸۷ را باید یکی از نقاط عطف اقتصاد ایران دانست؛ سالی که رشد اقتصادی عملاً متوقف شد و همزمان تورم به سطوح بالایی رسید. از نظر نیلی، این اتفاق پیش از تشدید تحریمها رخ داد و نشان میدهد بخشی از مشکلات اقتصاد ایران را نمیتوان صرفاً به تحریم نسبت داد.
او این دوره را مجموعهای از شوکهای سیاستگذاری میداند: تثبیت قیمتها، کاهش دستوری نرخ سود، تشدید بیماری هلندی و سپس سیاستهای مربوط به حاملهای انرژی. در ادامه نیز با پایین نگه داشتن نرخ ارز در شرایط تورمی، واردات افزایش یافت و با وضع تعرفههای بالا، بخشی از واردات به سمت قاچاق سوق پیدا کرد.
سه عامل فاصله گرفتن از علم اقتصاد
نیلی در جمعبندی این بخش، سه عامل را در فاصله گرفتن سیاستگذاری ایران از راهکارهای کارشناسی مؤثر میداند.
عامل نخست، نگرش ارزشی است؛ یعنی بخشی از سیاستگذاران برخی اصول اقتصاد بازار و سازوکار قیمتها را نه بهعنوان تجربه انباشته بشر، بلکه بهعنوان مفاهیمی متعلق به اقتصاد غرب تلقی میکنند.
عامل دوم، نگرش آکادمیک و مکتبگرایانه است. از نظر نیلی، برخی تلاش میکنند یافتههای تثبیتشده علم اقتصاد را به یک مکتب خاص نسبت دهند و از این طریق اصل مسئله را زیر سؤال ببرند. در حالی که رابطه میان رشد نقدینگی و تورم یا اثر قیمت بر تقاضا، موضوعاتی نیستند که بتوان آنها را صرفاً به یک مکتب اقتصادی نسبت داد.
عامل سوم نیز قدرت گرفتن ذینفعان است. وقتی سیاستی برای مدت طولانی ادامه پیدا میکند، گروههایی شکل میگیرند که از آن منتفع میشوند. در نتیجه، اصلاح سیاست دیگر فقط یک تصمیم اقتصادی نیست، بلکه با منافع تثبیتشده گروههای مختلف برخورد میکند.
چرا اصلاحات در دولتهای بعدی هم متوقف شد؟
به گفته نیلی، دولت اول حسن روحانی تا حدی توانست به مسیر اصلاحات بازگردد. افزایش قیمت حاملهای انرژی در سال ۱۳۹۳، در شرایطی که تورم در حال کاهش بود، نمونهای از اصلاح نسبتاً موفق بود. اما تداوم این مسیر با تحولات سیاست خارجی و در نهایت خروج آمریکا از برجام در سال ۱۳۹۷ با اختلال جدی مواجه شد.
از نگاه او، شوک سال ۱۳۹۷ فقط یک شوک خارجی نبود؛ بلکه به دلیل انتظارات مثبتی که در دوره برجام شکل گرفته بود، اثر آن بر اقتصاد ایران بسیار شدید شد. از این نقطه به بعد، اقتصاد ایران وارد یک وضعیت تلاطمی جدید شد و مسائل خارجی بهتدریج سهم بیشتری در تعیین رفتار اقتصاد پیدا کردند.
نیلی معتقد است از سال ۱۳۹۷ به بعد دیگر نمیتوان تورم ایران را صرفاً با همان مفهوم «تورم مزمن» دورههای قبل توضیح داد؛ زیرا اقتصاد وارد چارچوب جدیدی از نااطمینانی و شوکهای پیدرپی شده است.
ابرچالشها؛ مسئلهای که دیگر نمیتوان تکهتکه حل کرد
در ادامه، نیلی به مفهوم «ابرچالشها» بازمیگردد. از نگاه او، ناترازیهای اقتصاد ایران امروز دیگر مسائل جدا از هم نیستند؛ بلکه مانند بیماریای هستند که از یک بخش به بخشهای دیگر سرایت کرده است.
او میگوید اگر یک بیماری در ابتدا در یک عضو متمرکز باشد، ممکن است بتوان همان عضو را درمان کرد؛ اما وقتی بیماری گسترش پیدا کرده باشد، درمان باید جامع باشد. اقتصاد ایران نیز به چنین نقطهای رسیده است.
در میان ابرچالشها، نیلی آب و صندوقهای بازنشستگی را مسائلی بلندمدتتر میداند. اصلاح وضعیت آب حتی در صورت اجرای سیاستهای مناسب، لزوماً کشور را به شرایط گذشته بازنمیگرداند. در مقابل، اصلاحات انرژی میتواند سریعتر اثرگذار باشد و حتی به رشد اقتصادی و اشتغال منجر شود.
یک قاعده مالی برای اقتصاد نفتی
یکی از پیشنهادهای مهم نیلی، تغییر رابطه میان درآمد نفت و بودجه دولت است. به گفته او، در یک اقتصاد نفتی باید دو موضوع کنترل شود: میزان منابع نفتی که به دولت اختصاص مییابد و میزان ارزی که در مجموع وارد اقتصاد میشود.
پیشنهاد او این است که سهم دولت از درآمد نفتی به یک رقم نسبتاً ثابت محدود شود؛ برای مثال رقمی در حدود ۱۵ تا ۲۰ میلیارد دلار در سال، مستقل از نوسانات قیمت نفت. همچنین ورود ارز نفتی به اقتصاد نیز باید قاعدهمند شود تا در سالهای پر درآمد، تمام منابع به اقتصاد تزریق نشود و در سالهای کمدرآمد نیز امکان استفاده از ذخایر وجود داشته باشد.
این سازوکار میتواند پیشبینیپذیری بودجه را افزایش دهد و زمینه را برای اصلاحات دیگر، از جمله اصلاح قیمت انرژی و یکسانسازی نرخ ارز، فراهم کند.
اقتصاد ایران؛ از اولویت به حاشیه
نیلی در بخش پایانی گفتوگو، از کاهش شدید جایگاه اقتصاد در اولویتهای حکمرانی سخن میگوید. به اعتقاد او، اقتصاد ایران بهتدریج «مستهلک» شده و سرمایهگذاری، کارآفرینی و فناوری از واژگان اصلی نظام حکمرانی فاصله گرفتهاند.
با این حال، او واژه «استیصال» را برای توصیف وضعیت خود نمیپذیرد و بر امیدواری تأکید میکند. از نگاه نیلی، جامعه ایران ماندگارتر از سیاستمداران است و آنچه اهمیت دارد، افزایش آگاهی عمومی درباره رابطه میان حکمرانی، رفاه و عملکرد اقتصادی است.
او هشدار میدهد که یکی از خطرناکترین برداشتها، نگاه «فیلمفارسی» به حکمرانی است؛ اینکه جامعه سیاستمداران را به «آدمهای خوب» و «آدمهای بد» تقسیم کند و تصور کند با جایگزین کردن یک گروه با گروه دیگر همه مشکلات حل خواهد شد. از نگاه او، چنین رویکردی راهحل پایدار ایجاد نمیکند.
در نهایت، پیام اصلی نیلی بیش از آنکه ناامیدکننده باشد، یک هشدار درباره هزینه تکرار اشتباهات است: اقتصاد ایران از کمبود دانش رنج نمیبرد؛ مشکل اصلی آن است که دانش انباشتهشده به تصمیم و اجرای پایدار تبدیل نمیشود. به همین دلیل، اصلاح اقتصاد بیش از آنکه به کشف یک راهحل تازه نیاز داشته باشد، به تغییر در شیوه حکمرانی، بازگشت به فرآیند یادگیری سیاستی، ایجاد اعتماد اجتماعی و پذیرش واقعیتهای اقتصادی نیازمند است.
به باور نیلی، ایران از نظر منابع طبیعی کمبود ندارد؛ اما منابع طبیعی نه شرط کافی توسعهاند و نه حتی شرط لازم. آنچه تعیینکننده است، دانایی، کیفیت حکمرانی و شکلگیری مطالبات درست، بهموقع و واقعبینانه در جامعه است. اگر این آگاهی افزایش پیدا کند، مسیر اصلاحات میتواند کمهزینهتر و مسالمتآمیزتر طی شود؛ در غیر این صورت، خطر اصلی نه صرفاً یک بحران اقتصادی، بلکه تکرار اشتباهات تعیینکننده تاریخی خواهد بود.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
با وجود تغییرات عمدهای که در جابهجایی تصمیمسازان کلیدی تهران رخ داده، احتمال تغییر اهداف استراتژیک جمهوری اسلامی ناچیز است. از سوی دیگر، فراز و نشیب کشمکش و جنگ، فرآیندی نیست که با چنین تغییراتی بهکلی دگرگون شود.
جنگ با معیار آرایش قدرت صرفا مادی سنجیده میشود. تصویری که امروز از میدان نبرد جاری در دست است، نه نشانهی توازن، که نشانه فرسایشی یکطرفه است؛ فرسایشی که در پوسته مقاومت تاکتیکی پنهان مانده و پنهانگر بطن و متن کشمکش است.
نخست به رویکرد متحدان ایران بنگرید. روسیه و چین، بهرغم بیانیههای حمایتی و کمکهای اطلاعاتی و فناورانه، از ورود آشکار به میدان امتناع میورزند و همچنان خواهند ورزید. تحلیلگران بیپرده بیان میکنند: مشارکت استراتژیک تهران-پکن، فاصلهی بعیدی با تعهد نظامی دارد. روسیه نیز، گرفتار در جنگ اوکراین و محاسبات منفعتمحور خود، جنگ ایران را نه میدان همبستگی، که فرصتی برای تخلیه منابع رقیب میبیند. ایران، برخلاف آمریکا که با شبکهای از پیمانهای دفاعی و ائتلافهای نهادینه وارد میدان شده، تنها با شراکتهایی بیتعهد و غیر استراتژیک پدافندی روبهروست.
دومین نشانه، در اقتصاد سیاسی نهفته است: تنگه هرمز.
اختلال در این گذرگاه، بیتردید بزرگترین شوک بازار نفت در تاریخ را رقم زده و بهای برنت را در کوتاهمدت بهشدت افزایش داده است. ولی همین شوک، بهجای آنکه ایران را در موضع چانهزنی برتر بنشاند، محرک بیسابقهای برای بازآرایی زیرساخت جهانی انرژی شده است. کشورهای خلیجفارس اکنون با شتابی که پیش از جنگ متصور نبود، شبکهای از خطوط لوله جایگزین میسازند تا تا پایان این دهه، بیش از نیمی از صادرات پیشازجنگ خود را از گزند هرمز مصون سازند.
ایران با بهکارگیری اهرم خود، انگیزه نابودی همان اهرم را در دشمنانش برانگیخته است. هر روز که این پروژهها به بهرهبرداری نزدیکتر میشوند، ارزش استراتژیک تهدید ایران کاهش مییابد، درحالیکه هزینه سیاسی و اقتصادی آن همچنان بر دوش تهران سنگینی میکند.
سومین نشانه، در نامتقارن بودن ظرفیت انطباقپذیری دو طرف است. آمریکا و متحدان منطقهایاش، بهموازات ساخت زیرساخت جایگزین، توان ضد مین دریایی و اقدامات دفاعی خود را نیز تقویت کردهاند. حتی ابزار عملیاتی ایران. ولی رفتهرفته با تدبیرهایی روبهرو میشود که اثربخشی آن را کاهش میدهند. در چنین آرایشی، تکرار همان تاکتیک، بازده نزولی دارد: هر دور از اختلال، هزینه بیشتری بر ایران تحمیل میکند و سود کمتری نصیبش میسازد.
چکیده:
از دل این سه نشانه، یک نتیجه بیرون میآید، نه یک احتمال: ایران میتواند در میدان نبرد ضربات موثر بزند، تلفات به دشمن تحمیل کند، کشورهای عرب را در مخمصه اندازد، حتی گذرگاهی حیاتی را موقتا فلج سازد؛ ولی در عین حال، همین حالا، نه فردا، در سطح استراتژیک در حال باختن باشد. زیرا پیروزی استراتژیک را نه شمار ضربات، که توان شکلدادن به نظم پس از جنگ تعیین میکند؛ و در همین لحظه، در آرایش موجود قدرت، ایران نه شریکی استراتژیک دارد که تعهد آورد، نه اهرمی که ارزشش را در طول زمان حفظ کند، و نه ظرفیتی برای همگامی با انطباقپذیری دشمن.
آنچه امروز بهعنوان مقاومت جلوه میکند، در غیاب یک «نظریه شکست» روشن، همان زنجیرهای است که هر پیروزی تاکتیکی امروز را به سنگبنای شکستی استراتژیک فردا بدل میکند؛ نه بهشرط تحقق آن در آینده، بلکه بهمثابه فرآیندی که هماینک در جریان است.
تلگرام نویسنده
#karimipour_k
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، در گفتوگویی با برنامه «راب اشمیت امشب» در شبکه نیوزمکس گفت دولت ترامپ هفته آینده تدابیر جدیدی علیه ایران اعلام خواهد کرد که به گفته او، انزوای اقتصادی این کشور را به سطحی بیسابقه خواهد رساند.
بسنت افزود: «این [تدابیر] ترکیبی خواهد بود از انزوای اقتصادیای که جهان تاکنون ندیده و تداوم محاصره در تنگه هرمز که مانع از ورود یا خروج هر چیزی به بنادر ایران خواهد شد»،
بسنت گفت: «یک سال پیش… رئیسجمهور به من دستور داد فشار حداکثری را علیه رژیم ایران اعمال کنم و خزانهداری این کار را انجام داد.»
ترامپ در فوریه ۲۰۲۵ بهطور رسمی سیاست فشار حداکثری را احیا کرد و به خزانهداری دستور داد تا علیه کسانی که تحریمهای مرتبط با ایران را نقض میکنند، تحریم یا سایر اقدامات اجرایی اعمال کند و کارزاری مستمر را برای محروم کردن رژیم و نیابتیهای تروریستی آن از درآمدها، هدایت نماید.
بسنت گفت خزانهداری «حسابهای بانکی، کیف پولهای ارز دیجیتال و داراییهای آنها در سراسر جهان را هدف قرار داده و پرداختها به رهبری رژیم و خود دولت را قطع کرده است».
به گفته بسنت، پس از «عملیات خشم حماسی» — کارزار نظامی آمریکا که اوایل امسال علیه ایران راهاندازی شد — دولت تمرکز خود را به سمت چیزی معطوف کرده که خزانهداری آن را «خشم اقتصادی» مینامد.
او گفت: «ما از خشم حماسی به خشم اقتصادی گذر کردیم و به دستور رئیسجمهور، سطح [فشار] را باز هم بالاتر بردهایم»
خزانهداری اعلام کرده «خشم اقتصادی» دهها میلیارد دلار درآمدی را که در غیر این صورت در دسترس تهران و نیابتیهای آن قرار میگرفت، مختل کرده است. اقدامات این کارزار شبکههای بانکداری سایهای ایران، صنعت نفت، داراییهای ارز دیجیتال، شبکههای خرید تسلیحات و عملیاتهای دور زدن تحریمها را هدف قرار دادهاند.
بسنت گفت فشار مالی در حال تکمیل [استراتژی کلی] است. «این [تدابیر] ترکیبی خواهد بود از انزوای اقتصادیای که جهان تاکنون ندیده و تداوم محاصره در تنگه هرمز که مانع از ورود یا خروج هر چیزی به بنادر ایران خواهد شد»، بسنت گفت.
خزانهداری در ژوئیه، پس از حملات مجدد ایران به کشتیهای بینالمللی در تنگه هرمز، تحریمها علیه شبکههای کشتیرانی و مالی ایران را تشدید کرد.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
بحران جاری میان ایران و آمریکا را نمیتوان صرفاً با منطق «چه کسی در جنگ پیروز شد؟» فهم کرد. مسئله اصلی اکنون این است که جنگ چه چیزی را در ساختار قدرت خاورمیانه تغییر داده است.
جنگی که با حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، در ابتدا میتوانست مانند بسیاری از جنگهای محدود خاورمیانه، با ضربه نظامی شدید، مذاکره و تحمیل یک توافق جدید به پایان برسد. اما مقاومت ایران، حملات متقابل، گسترش میدان جنگ به خلیج فارس و سپس بحران تنگه هرمز، معادله را تغییر داد.
ایران نشان داد که اگرچه نمیتواند در یک جنگ متعارف با آمریکا برتری نظامی پیدا کند، اما قادر است هزینه جنگ را از سطح ایران به سطح اقتصاد جهانی و امنیت منطقه منتقل کند. همین انتقال هزینه، مهمترین ابزار قدرت تهران در مرحله کنونی است.
در مقابل، آمریکا نیز نشان داده است که قدرت نظامی عظیمی برای وارد کردن ضربه به ایران دارد، اما میان «توانایی تخریب» و «توانایی حل مسئله ایران» فاصلهای بسیار بزرگ وجود دارد.
این همان شکافی است که اکنون در مرکز بحران قرار گرفته است.
۱. اشتباه بزرگ: یکی دانستن قدرت نظامی با قدرت سیاسی
یکی از خطاهای رایج در تحلیل جنگ اخیر این است که تصور کنیم هر طرفی که توانایی وارد کردن ضربه نظامی بیشتری دارد، الزاماً موقعیت سیاسی بهتری نیز خواهد داشت.
چنین نیست.
آمریکا از نظر قدرت هوایی، دریایی، اطلاعاتی و لجستیکی بر ایران برتری آشکار دارد. اما مسئله آمریکا نابودی توان نظامی ایران نیست؛ مسئله این است که چگونه میتواند ایران را به پذیرش نظمی وادار کند که برای واشنگتن مطلوب باشد، بدون آنکه مجبور شود برای سالها در خاورمیانه درگیر بماند.
معضل ایران نیز معکوس همین مسئله است. تهران میتواند جنگ را برای آمریکا پرهزینه کند، اما نمیتواند بدون هزینه بسیار سنگین آن را برای مدت نامحدود ادامه دهد. بنابراین هر دو طرف در وضعیتی قرار گرفتهاند که میتوان آن را «تعادل شکننده ناتوانی متقابل» نامید:
آمریکا قادر به ضربه زدن است، اما حل مسئله ایران برایش دشوار است؛ ایران قادر به افزایش هزینه جنگ است، اما پیروزی نظامی بر آمریکا برایش ناممکن است.
این وضعیت معمولاً نه به پیروزی سریع، بلکه به مذاکره، جنگ فرسایشی یا نوعی آتشبس ناپایدار منتهی میشود.
۲. ایران یک برگ بسیار قدرتمند دارد: جهانی کردن هزینه جنگ
تنگه هرمز در این معادله فقط یک آبراه جغرافیایی نیست؛ یک ابزار ژئوپلیتیک است.
هرچه بحران در هرمز طولانیتر شود، جنگ از یک منازعه دوجانبه خارج و به مسئله اقتصاد جهانی تبدیل میشود. در ۱۲ اوت قیمت برنت نزدیک ۸۹ دلار قرار داشت و کاهش شدید تردد کشتیها در هرمز و حملات در مسیرهای هرمز و بابالمندب نگرانی درباره استمرار اختلال عرضه را افزایش داده بود.
از این منظر، استراتژی ایران قابل فهم است:
اگر نمیتوانی آمریکا را در میدان نظامی شکست دهی، هزینه جنگ را به متغیری تبدیل کن که واشنگتن نمیتواند بهسادگی نادیده بگیرد.
اما این استراتژی یک تناقض بنیادی دارد.
هرچه ایران بیشتر از هرمز به عنوان اهرم فشار استفاده کند، کشورهای عرب خلیج فارس بیشتر به این نتیجه میرسند که امنیت آنان نمیتواند به رفتار تهران وابسته باشد.
در نتیجه، ایران ممکن است در کوتاهمدت قدرت چانهزنی خود را افزایش دهد، اما در بلندمدت به شکلگیری ائتلافهایی کمک کند که برای مهار خود ایران ساخته شدهاند.
و این دقیقاً همان چیزی است که اکنون در حال رخ دادن است.
۳. پیمان مکه؛ مهمتر از یک پیمان نظامی
پیمان دفاعی عربستان، ترکیه و پاکستان را نباید صرفاً یک توافق نظامی تلقی کرد.
اهمیت واقعی آن در این است که کشورهای منطقه به تدریج به این نتیجه رسیدهاند که دیگر نمیتوانند امنیت خود را تنها به آمریکا بسپارند.
عربستان پس از حملات اخیر ایران، علاوه بر روابط دفاعی با آمریکا، همکاری نظامی خود با پاکستان و ترکیه را افزایش داده است. پاکستان حتی نیروهای هوایی خود را در چارچوب توافق دفاعی دوجانبه در عربستان مستقر کرده است.
اکنون پیمان مکه یک مرحله جدید را نمایندگی میکند.
پیام آن الزاماً «جنگ با ایران» نیست.
پیام عمیقتر این است:
منطقه در حال ساختن ظرفیت دفاعی مستقل از یک قدرت خارجی است.
ترکیه عضو ناتو است، پاکستان قدرت هستهای است و عربستان بزرگترین قدرت اقتصادی عربی در خلیج فارس است. ترکیب این سه کشور، اگرچه هنوز یک اتحاد نظامی کامل نیست، میتواند به هسته یک ساختار امنیتی جدید تبدیل شود.
حتی منابع تحلیلی غربی نیز تأکید کردهاند که این ساختار هنوز به یک ائتلاف نظامی کامل تبدیل نشده و بیشتر میتواند به «کنسرت قدرتهای منطقهای» شباهت پیدا کند.
بنابراین بزرگترین پیام پیمان مکه برای تهران این نیست که سه کشور علیه ایران متحد شدهاند؛ بلکه این است که منطق امنیت منطقه از «امنیت آمریکایی» به سوی «امنیت چندقطبی منطقهای» حرکت میکند.
این تحول برای ایران هم تهدید است و هم فرصت.
۴. پارادوکس ایران: قدرت بازدارندگی بیشتر، عمق منطقهای کمتر
جمهوری اسلامی طی چهار دهه تلاش کرده بود امنیت ایران را از طریق ایجاد عمق استراتژیک در عراق، سوریه، لبنان و یمن افزایش دهد.
این سیاست تا حد زیادی موفق شد یک واقعیت را به وجود آورد:
جنگ با ایران به ندرت محدود به مرزهای ایران باقی میماند.
اما جنگ اخیر نشان داد که این سیاست یک هزینه مهم نیز دارد.
کشورهای منطقه اکنون بیش از گذشته از شبکههای مسلح همسو با ایران احساس تهدید میکنند. عربستان بهطور مشخص در حال ایجاد سازوکارهای دفاعی جدید است و همزمان برای حفاظت از خطوط دریایی و مقابله با حملات حوثیها به دنبال ائتلاف دریایی منطقهای است.
در نتیجه، همان چیزی که زمانی «عمق استراتژیک ایران» نامیده میشد، ممکن است در آینده به «محیط پیرامونی ضدایرانی» تبدیل شود.
این یکی از مهمترین تناقضهای ژئوپلیتیک جمهوری اسلامی است:
قدرت منطقهای ایران میتواند همزمان با افزایش قدرت بازدارندگی، عمق سیاسی ایران را کاهش دهد.
اگر کشورهای همسایه ایران به این نتیجه برسند که امنیتشان در گرو مهار تهران است، ایران ممکن است از نظر نظامی قدرتمندتر، اما از نظر سیاسی منزویتر شود.
۵. آمریکا نیز با یک تناقض بزرگ روبهروست
آمریکا اکنون با مسئلهای روبهروست که صرفاً نظامی نیست.
ترامپ میتواند ایران را بمباران کند؛ اما آیا میتواند ایران را وادار به تسلیم کند؟
این دو مسئله یکی نیستند.
جی.دی. ونس پیش از جنگ بارها نسبت به مداخلات طولانیمدت آمریکا در خاورمیانه ابراز تردید کرده و تأکید کرده بود که آمریکا نباید وارد جنگی طولانی و بدون هدف روشن شود.
این همان شکافی است که در درون گفتمان «America First» وجود دارد.
در یک خوانش میگوید:
آمریکا باید منابع خود را برای بازسازی قدرت اقتصادی، صنعتی و تکنولوژیک خود حفظ کند و در جنگهای بیپایان خاورمیانه گرفتار نشود.
اما مشکل اینجاست که آمریکا اگر بیش از اندازه از خاورمیانه عقبنشینی کند، خلأ قدرت ایجاد میشود و بازیگران دیگری مانند چین، روسیه و قدرتهای منطقهای آن را پر خواهند کرد.
پس واشنگتن در برابر یک دوگانه قرار دارد:
جنگ نکردن ممکن است نفوذ آمریکا را کاهش دهد؛ جنگ طولانی نیز ممکن است قدرت آمریکا را فرسوده کند.
این همان چیزی است که سیاست «America First» هنوز پاسخ روشنی برای آن ندارد.
۶. سناریوی اول: «صلح مسلح»
به نظر من، در کوتاهمدت محتملترین سناریو، نه پیروزی ایران است و نه تسلیم آمریکا؛ بلکه نوعی صلح مسلح است.
یعنی:
- جنگ گسترده متوقف شود؛
- هرمز بهتدریج باز شود؛
- آمریکا برخی فشارهای اقتصادی را کاهش دهد؛
- ایران محدودیتهایی در حوزه هستهای و موشکی بپذیرد؛
- مسئله نیروهای منطقهای ایران به صورت مرحلهای وارد مذاکرات شود؛
- اما هیچیک از دو طرف ادعای شکست نکند.
این همان چیزی است که مذاکرات غیرمستقیم فعلی نیز میتواند به سمت آن حرکت کند.
در واقع، واشنگتن اکنون نیز برای بازگشت به نوعی توافق بر سر هرمز ناچار به مذاکره است و ایران نیز نمیتواند برای همیشه این تنگه را بسته نگه دارد. گزارشهای اخیر از پیشرفتهایی در مذاکرات ایران و عمان حکایت داشت، اما تهران سپس تأکید کرد که بازگشایی هرمز منوط به پذیرش شرایط ایران است.
در این سناریو، هر دو طرف شکست را به «توافق» تبدیل میکنند.
۷. سناریوی دوم: جنگ فرسایشی و «اوکراینی شدن» خاورمیانه
سناریوی خطرناکتر این است که هیچ توافق پایداری حاصل نشود.
در این صورت جنگ میتواند وارد مرحلهای شود که در آن:
ایران توانایی ضربه زدن دارد؛ آمریکا توانایی بمباران دارد؛ اسرائیل توانایی عملیات اطلاعاتی و هوایی دارد؛ گروههای همسو با ایران در عراق و یمن فعال میمانند؛ و کشورهای خلیج فارس به تدریج وارد یک مسابقه تسلیحاتی میشوند.
در چنین وضعیتی، هیچ طرفی به اندازه کافی قدرتمند نیست که دیگری را شکست دهد، اما همه قادرند هزینههای قابل توجهی به یکدیگر تحمیل کنند.
نتیجه، چیزی شبیه جنگ سرد منطقهای همراه با جنگهای نیابتی خواهد بود.
این سناریو برای ایران بسیار خطرناک است؛ زیرا اقتصاد ایران ظرفیت محدودی برای جنگ بلندمدت دارد.
مطالعات اقتصادی اخیر نیز نشان میدهد که استمرار تقابل ایران با غرب، در بلندمدت با کاهش رشد اقتصادی، سرمایهگذاری خارجی، تجارت و کیفیت نهادهای اقتصادی همراه شده است.
۸. سناریوی سوم: شکلگیری «ناتوی خاورمیانهای»
این سناریو هنوز قطعی نیست، اما نباید آن را دستکم گرفت.
اگر پیمان مکه به مصر گسترش یابد و سازوکارهای نظامی آن عملیاتی شود، میتواند به تدریج به یک شبکه امنیتی جدید تبدیل شود.
ترکیه، پاکستان، عربستان و احتمالاً مصر میتوانند هسته یک ساختار جدید باشند.
اما این اتحاد لزوماً ضدایرانی نخواهد بود.
این نکته بسیار مهم است.
کشورهای منطقه هم از ایران نگراناند و هم از اسرائیل، و هم نسبت به میزان قابل اعتماد بودن آمریکا پرسش دارند.
بنابراین احتمالاً هدف آنان ایجاد استقلال استراتژیک است، نه پیوستن به جنگ دائمی علیه ایران.
برای تهران این تحول یک فرصت نیز ایجاد میکند:
ایران اگر بتواند از «سیاست تهدید همسایگان» به «سیاست گفتوگو با همسایگان» تغییر مسیر دهد، میتواند از تبدیل این پیمان به ائتلافی ضدایرانی جلوگیری کند.
۹. سناریوی چهارم: شکست سیاسی ترامپ و بازگشت مذاکره
یکی از متغیرهای تعیینکننده، سیاست داخلی آمریکا است.
جنگی که قرار بود سریع باشد، اکنون ماهها ادامه یافته است. ترامپ نیز در ۶ اوت گفت امیدوار است جنگ «خیلی زود» پایان یابد و همزمان درباره فشار بر ذخایر برخی مهمات و افزایش تولید تسلیحات سخن گفت.
هرچه جنگ طولانیتر شود، سؤال در آمریکا تغییر خواهد کرد:
«آیا ایران را شکست دادهایم؟» به: «چرا هنوز در جنگ هستیم؟»
تغییر سؤال در سیاست خارجی بسیار مهم است.
اگر افکار عمومی آمریکا هزینه جنگ را بیشتر از دستاوردهای آن ببیند، جناحی که در جمهوریخواهان خواهان پایان جنگ است، تقویت خواهد شد.
در این صورت تهران ممکن است تصور کند که میتواند با «کش دادن جنگ» تا انتخابات میاندورهای، موقعیت چانهزنی خود را افزایش دهد.
اما این استراتژی بسیار پرریسک است؛ زیرا اگر واشنگتن احساس کند ایران عمداً از زمان انتخابات به عنوان ابزار فشار استفاده میکند، ممکن است دقیقاً برعکس عمل کند و پیش از انتخابات به سمت تشدید نظامی برود.
بنابراین شرطبندی قطعی ایران روی شکست جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای، یک قمار است، نه یک استراتژی مطمئن.
۱۰. سناریوی پنجم: تغییر رژیم امنیتی بدون تغییر رژیم سیاسی
این شاید مهمترین سناریو باشد.
ممکن است آمریکا سرانجام به این نتیجه برسد که تغییر حکومت ایران هدفی بیش از اندازه پرهزینه و غیرقابل پیشبینی است.
در این صورت، هدف واشنگتن از:
«تغییر رژیم» به: «تغییر رفتار رژیم»
تغییر خواهد کرد.
یعنی آمریکا ممکن است با بقای جمهوری اسلامی کنار بیاید، مشروط بر اینکه:
- ایران به سلاح هستهای دست نیابد؛
- تولید و برد موشکی خود را محدود کند؛
- فعالیت نیروهای نیابتی را کاهش دهد؛
- امنیت کشتیرانی در خلیج فارس را تضمین کند؛
- و در سیاست منطقهای از یک قدرت تجدیدنظرطلب به یک قدرت قابل پیشبینی تبدیل شود.
این، از نظر من، واقعبینانهترین نقطه مشترک احتمالی میان دو طرف است.
۱۱. استراتژی مطلوب ایران چیست؟
ایران اگر بخواهد از جنگ اخیر یک دستاورد استراتژیک واقعی بیرون بکشد، نباید پیروزی را در «ادامه جنگ» جستوجو کند.
باید آن را در تبدیل قدرت نظامی به سرمایه سیاسی جستوجو کند.
تهران باید از خود بپرسد:
- آیا میخواهد برای همیشه کشوری باشد که همسایگانش از آن میترسند؟
- یا میخواهد به کشوری تبدیل شود که همسایگانش به قدرت آن نیاز دارند؟
این دو کاملاً متفاوتاند.
راهبرد دوم مستلزم:
۱. باز کردن مسیر گفتوگوی امنیتی با عربستان؛
۲. مذاکره مستقیم یا غیرمستقیم پایدار با آمریکا؛
۳. کاهش استفاده از گروههای مسلح منطقهای به عنوان ابزار سیاست خارجی؛
۴. تضمین امنیت انرژی خلیج فارس؛
۵. تبدیل هرمز از ابزار تهدید به ابزار چانهزنی موقت؛
۶. بازسازی روابط اقتصادی با همسایگان؛
۷. و مهمتر از همه، کاهش تنش میان «امنیت حکومت» و «امنیت ملی ایران» است.
۱۲. استراتژی آمریکا چیست؟
آمریکا نیز اگر واقعاً به دنبال پایان بحران است، باید از یک اشتباه استراتژیک پرهیز کند:
این تصور که فشار بیشتر الزاماً به تسلیم بیشتر منجر میشود.
جنگ نشان داده است که فشار نظامی میتواند ظرفیت تخریب ایران را کاهش دهد، اما لزوماً ظرفیت مقاومت سیاسی ایران را از بین نمیبرد.
بنابراین استراتژی مطلوب واشنگتن باید ترکیبی از:
بازدارندگی + مذاکره + تضمین امنیت همسایگان + توافق هستهای + کاهش تدریجی تحریمها
باشد.
آمریکا باید از ایران «تسلیم» نخواهد؛ باید برای ایران محاسبه جدیدی از منافع ایجاد کند.
یعنی تهران به این نتیجه برسد که همکاری با نظم منطقهای جدید، برایش سودمندتر از ادامه تقابل است.
۱۳. استراتژی عربستان چیست؟
ریاض شاید در میان همه بازیگران، هوشمندانهترین فرصت را در اختیار داشته باشد.
عربستان نباید خود را به جنگ آمریکا و ایران گره بزند.
باید همزمان سه کار انجام دهد:
بازدارندگی علیه ایران، استقلال امنیتی از آمریکا و گفتوگو با تهران.
این سیاست ظاهراً متناقض است، اما دقیقاً همان چیزی است که سیاست خارجی واقعگرایانه اقتضا میکند.
عربستان نمیخواهد ایران مسلط بر خلیج فارس باشد.
اما همچنین نمیخواهد خلیج فارس به میدان جنگ دائمی ایران و آمریکا تبدیل شود.
بنابراین پیمان مکه را بهتر است بخشی از سیاست hedging ریاض دانست: افزایش گزینهها بدون بستن کامل خود به یک اردوگاه.
۱۴. استراتژی ترکیه و پاکستان
ترکیه احتمالاً تلاش خواهد کرد از این وضعیت برای افزایش وزن ژئوپلیتیک خود استفاده کند.
آنکارا نه خواهان پیروزی کامل ایران است و نه علاقهمند به هژمونی کامل آمریکا و اسرائیل.
هدف ترکیه احتمالاً تبدیل شدن به یکی از میانجیها و ستونهای نظم جدید منطقه است.
پاکستان نیز وضعیتی متفاوت دارد.
از یک طرف تعهد دفاعی به عربستان دارد؛ از طرف دیگر روابط تاریخی و ژئوپلیتیکی مهمی با ایران دارد.
به همین دلیل اسلامآباد میتواند یکی از کانالهای مهم میان ایران، عربستان و آمریکا باقی بماند.
این امر برای ایران یک فرصت است، نه تهدید.
۱۵. مهمترین متغیر: چین
در تمام این معادله یک بازیگر بزرگ وجود دارد که نباید فراموش شود: چین.
اگر جنگ طولانی شود، چین میتواند از بحران انرژی و تضعیف نسبی آمریکا استفاده کند.
اما چین احتمالاً علاقهای به بسته شدن دائمی هرمز ندارد؛ زیرا اقتصاد چین نیز به انرژی خلیج فارس وابسته است.
بنابراین پکن احتمالاً از ایران به عنوان یک شریک استراتژیک حمایت خواهد کرد، اما بعید است حاضر شود هزینه یک جنگ تمامعیار ایران و آمریکا را بپردازد.
چین در این بحران بیش از آنکه «متحد ایران» باشد، ذینفع یک نظم چندقطبی است.
این تفاوت مهمی است.
۱۶. پس از جنگ چه چیزی برای ایران باقی میماند؟
اگر جنگ همین امروز پایان یابد، ایران نمیتواند صرفاً بگوید «ما شکست نخوردیم» و آن را پیروزی تلقی کند.
این برای یک دولت کافی نیست.
پیروزی استراتژیک زمانی رخ میدهد که ایران بتواند از این جنگ سه دستاورد به دست آورد:
- اول، حفظ استقلال تصمیمگیری؛
- دوم، جلوگیری از تبدیل شدن منطقه به ائتلافی منسجم علیه ایران؛
- سوم، تبدیل توان نظامی به توافق سیاسی و اقتصادی.
اگر تهران فقط اولی را حفظ کند، در واقع جنگ را زنده مانده است، نه اینکه ضرورتاً پیروز شده باشد.
۱۷. آینده منطقه: نه هژمونی ایران، نه هژمونی آمریکا
به گمان من، مهمترین نتیجه بحران جاری ممکن است چیزی باشد که هیچیک از طرفهای اصلی جنگ در ابتدا قصد آن را نداشتند:
- پایان تدریجی نظم تکقطبی امنیتی در خلیج فارس.
- آمریکا هنوز قدرتمندترین بازیگر خارجی منطقه است.
- ایران هنوز یکی از مهمترین قدرتهای نظامی منطقه است.
- عربستان در حال تبدیل شدن به قدرت اقتصادی و دیپلماتیک بزرگتری است.
- ترکیه وزن ژئوپلیتیک خود را افزایش میدهد.
- پاکستان ظرفیت نظامی و هستهای دارد.
- اسرائیل همچنان قدرت نظامی تعیینکنندهای است.
- و چین بزرگترین قدرت اقتصادی خارجی در حال گسترش نفوذ خود در منطقه است.
بنابراین آینده خاورمیانه احتمالاً نه «ایرانمحور» خواهد بود و نه «آمریکامحور».
بلکه چندقطبی، رقابتی و پرریسک خواهد بود.
جمعبندی: خطرناکترین پیروزی، پیروزیای است که جنگ را تکرار کند
جمهوری اسلامی ممکن است از جنگ اخیر این درس را بگیرد که میتواند آمریکا را درگیر کند، هزینه انرژی جهانی را بالا ببرد و از تسلیم سریع جلوگیری کند.
اما اگر این برداشت به این نتیجه برسد که «پس میتوانیم همین بازی را دوباره تکرار کنیم»، ایران ممکن است بزرگترین فرصت پس از جنگ را از دست بدهد.
چون همزمان با افزایش توان بازدارندگی ایران، ترس همسایگان از ایران نیز افزایش یافته است.
پیمان مکه را باید از همین منظر فهمید.
عربستان، ترکیه و پاکستان در ۷ اوت توافق دفاعی خود را امضا کردند و آن را رسماً علیه هیچ کشور خاصی اعلام نکردند؛ اما زمانبندی آن، در متن جنگ ایران و آمریکا، به روشنی نشان میدهد که کشورهای منطقه در حال آماده شدن برای جهانی هستند که دیگر نمیخواهند امنیت خود را به تصمیم یک قدرت خارجی واگذار کنند.
بنابراین مسئله اصلی ایران پس از جنگ دیگر صرفاً «چگونه آمریکا را شکست دهیم؟» نیست.
مسئله بسیار بنیادیتر است:
چگونه قدرت نظامی خود را به اعتماد منطقهای تبدیل کنیم؟
و مسئله آمریکا نیز دیگر صرفاً «چگونه ایران را شکست دهیم؟» نیست.
مسئله واشنگتن این است:
چگونه بدون جنگ دائمی، ایران را به بخشی قابل مدیریت از نظم جدید خاورمیانه تبدیل کنیم؟
اگر ایران پاسخ مناسبی به پرسش نخست و آمریکا پاسخ مناسبی به پرسش دوم پیدا کنند، جنگ میتواند سرآغاز یک نظم جدید باشد.
اما اگر هیچیک پاسخ ندهند، منطقه وارد مرحلهای خواهد شد که در آن جنگ پایان مییابد، اما صلح هرگز آغاز نمیشود.
این شاید خطرناکترین سناریوی آینده خلیج فارس باشد.
☑️ با سلام به شما آقای عثمانی
تحلیل بسیار جالبی ارائه کردید، آرزوی همگی ما صلح و بهروزی ایران است، در رابطه با یکی از آخرین مطالبی که مطرح کردید، به نظر خود شما چه پاسخی میتوان به این پرسش کلیدی داد: چگونه میشود دولت حاکم بر ایران را «به بخشی قابل مدیریت [یا قابل تعامل] از نظم جدید خاورمیانه تبدیل کرد؟» از چه راهی میتوان این دولت را تشویق و یا وادار به تعامل با کشورهای خاورمیانه کرد؟
با احترام، یوسف جاویدان
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
محمد شحاده / نیویورکتایمز / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
پس از پنج ماه مذاکرات دشوار با «هیئت صلح» رئیسجمهور ترامپ، حماس ماه گذشته با نقشهراهی موافقت کرد که بر اساس آن، این گروه و دیگر گروههای مسلح فلسطینی سلاحهای سنگین خود را از رده خارج میکردند و کنترل امنیتی نوار غزه را واگذار میکردند. حماس همچنین پذیرفت از اداره غزه کنارهگیری کند و با استقرار یک نیروی بینالمللی تثبیتکننده موافقت کرد. در مقابل، اسرائیل حملات هوایی را متوقف میکرد، نیروهایش را از غزه بیرون میکشید و اجازه میداد این منطقه ویرانشده بازسازی شود.
توافق حماس فرصتی شکننده برای خروج از بنبست ظاهراً حلنشدنی موجود بود. رد این طرح از سوی بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در روز یکشنبه، ضربهای است به اسرائیلیهایی که خواهان صلح و امنیت هستند و نیز به فلسطینیان غزه که میخواهند از شرایط بیرحمانه و دردناکی که اسرائیل بر آنان تحمیل کرده است رهایی یابند. این تازهترین نمونه از ناتوانی اسرائیل در گفتن «بله» است.
پنجرهای محدود برای اعمال فشار بر اسرائیل بهمنظور تغییر نظرش و تثبیت سازش حماس وجود دارد. پس از آنکه خلع سلاح حماس و عقبنشینی اسرائیل انجام شود، دیگر برای حماس ناممکن خواهد بود که از توافق شانه خالی کند. در آن صورت، جهان حماس را مقصر خواهد دانست؛ زیرا با این کار بهانهای به نتانیاهو داده است تا توافق را بر هم بزند و کارزار نظامی اسرائیل را از سر بگیرد.
نتانیاهو در رد طرح صلح گفت اسرائیل تا زمانی که گروههای فلسطینی خلع سلاح خود را کامل نکنند، عقبنشینی را آغاز نخواهد کرد. اما بعید است حماس این شرط را بپذیرد. این گروه معتقد است در چنین شرایطی تمام اهرمهای فشار خود را در مذاکرات از دست خواهد داد و ممکن است نتواند همه اعضای بدنه خود را قانع کند که فوراً، بهجای خلع سلاح مرحلهای، سلاحهایشان را تحویل دهند؛ آن هم بدون آنکه در مقابل چیزی دریافت کنند.
یکی از نشانههایی که میتواند جدیت حماس در واگذاری سلاحهایش را نشان دهد این است که، بهجز یک مورد ادعایی شلیک یک پرتابه که در داخل خود غزه فرود آمد، این گروه و دیگر گروههای مسلح ظاهراً از زمان برقراری آتشبس اولیه در ماه اکتبر تاکنون هیچ موشکی به سوی اسرائیل شلیک نکردهاند. آنان با وجود اینکه اسرائیل در این مدت بیش از هزار فلسطینی را در غزه کشته است، از جمله عالیترین فرماندهان نظامی حماس، خویشتنداری نشان دادهاند.
این عقبنشینی و خودداری غیرمعمول میتواند بهخوبی نشان دهد که حماس دیگر برگ برنده بهتری برای بازی ندارد. مقاومت مسلحانه در غزه به نهایت ظرفیت خود رسیده و دلایلی را که زمانی آن را تداوم میبخشید، فرسوده کرده است. صالح العاروری، معاون رهبر حماس، مدتها پیش از حمله تحت رهبری حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، در سال ۲۰۲۰ و بنا بر یک مکالمه تلفنی افشاشده، به این موضوع اذعان کرده بود. او گفته بود: «صادقانه بگویم، مقاومت مسلحانه نتوانست تغییری ایجاد کند. مقاومت نمونههای قهرمانانه ارائه داد و جنگهایی شرافتمندانه را به پیش برد، اما محاصره شکسته نشد، واقعیت سیاسی تغییر نکرد و حتی یک وجب از سرزمین آزاد نشد.»
هنگامی که حماس در سال ۲۰۲۱، ظاهراً برای بازداشتن اسرائیل از تشدید اقداماتش در قدس شرقی، شیخ جراح و کرانه باختری، صدها پرتابه دستساز به سوی اسرائیل شلیک کرد، آتشبسی برقرار شد؛ اما نتیجه آن چیزی جز تشدید شدید حملات نظامی اسرائیل و خشونت شهرکنشینان در کرانه باختری نبود. سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳ به دو مورد از مرگبارترین سالهای ثبتشده در کرانه باختری تبدیل شدند.
حمله ۷ اکتبر نتوانست رؤیای یحیی سنوار، رهبر حماس، درباره جنگی چندجبههای را محقق کند؛ جنگی که در آن اسرائیل زیر فشار حملات غزه، لبنان، سوریه، ایران، عراق و یمن، همزمان با خیزشهای مردمی در کرانه باختری، داخل اسرائیل و کشورهای همسایه، از پا درمیآمد. این حمله، برعکس، به تهاجم اسرائیل انجامید؛ تهاجمی که بیش از ۷۰ هزار نفر را کشت و بیشتر نوار غزه را ویران کرد. برخی مقامهای حماس، چه آشکارا و چه در محافل خصوصی، گفتهاند که ۷ اکتبر یک اشتباه راهبردی بوده و آنان شدت واکنش اسرائیل را در محاسبات خود در نظر نگرفته بودند.
به گفته افرادی نزدیک به حماس که با من گفتوگو کردهاند، گروههای فلسطینی مانند حماس، که طی دههها هویت خود را با ایدئولوژی مقاومت مسلحانه تعریف کردهاند، در جستوجوی راهی آبرومندانه برای خروج از این وضعیت بودهاند. رهبران حماس، از جمله خالد مشعل، این پیام را منتقل کردهاند که مردم غزه سهم خود را در پیشبرد آرمان فلسطین ادا کرده و سنگینترین هزینه را پرداختهاند و اکنون باید اجازه داشته باشند بهبود یابند و زخمهایشان را التیام بخشند.
برای جلوگیری از تکرار اشتباههایی که در تجربههای دیگرِ از رده خارج کردن سلاحها رخ داده است، مانند کلمبیا که در آن شمار قابلتوجهی از جنگجویان سابق «فارک» از این گروه جدا شدند و به کارتلها پیوستند یا باندهای جدیدی تشکیل دادند، نحوه انتقال پیام اهمیت حیاتی دارد. برای نمونه، خلع سلاح گروهی که خود را وقف مقاومت مسلحانه کرده است، باید بهعنوان یک «گذار» صورتبندی شود، نه یک «تسلیم». به همین دلیل، نقشهراه هیئت صلح برای غزه میکوشد با استفاده از تعبیر «نگهداری» سلاحها بهجای «نابود کردن» آنها و نیز با سپردن مسئولیت این فرایند به نیروی پلیس فلسطینی، نه اسرائیل یا طرفهای خارجی دیگر، از بهنمایشگذاشتن شکست، تسلیم یا چشمپوشی از حق مقاومت مسلحانه پرهیز کند.
خلأیی که با تعلیق مقاومت مسلحانه فلسطینی ایجاد میشود، باید با ایدهای بهتر پر شود. خشونت در طول تاریخ موجب افزایش حمایت از حماس نشده است. حماس در عوض از شکست گزینههای غیرخشونتآمیز یا تضعیف آنها سود برده است؛ گزینههایی مانند دیپلماسی، اعتراضات، فعالیتهای حمایتی و فشار حقوقی.
تجربه ایرلند شمالی نشان میدهد که از رده خارج کردن سلاحها تنها زمانی میتواند در نهایت موفق باشد که با یک فرایند سیاسی واقعی همراه شود؛ فرایندی که به صلحی پایدار منتهی شود. در این مورد، چنین فرایندی باید مسیری معتبر به سوی حق تعیین سرنوشت و تشکیل کشور فلسطین فراهم کند. طرح ترامپ بهطور کلی به چنین احتمالی در آیندهای نامعلوم اشاره میکند، اما این کافی نیست.
اصرار نتانیاهو بر خلع سلاح حماس پیش از هرگونه عقبنشینی نیروهای اسرائیلی از غزه، با واقعیت فاصله دارد. بیثمر بودن مسیر نظامی اسرائیل ثابت شده است. اسرائیل پس از بیش از دو سال بمباران و درهمکوبیدن غزه ــ با بمبارانهایی شدیدتر از بمبارانهای درسدن یا هامبورگ در جریان جنگ جهانی دوم ــ نتوانسته است حماس را نابود کند. یک مطالعه گسترده درباره گروههای مسلح نشان داده است که تنها ۷ درصد از آنها از نظر نظامی شکست خوردهاند؛ در حالی که ۴۳ درصدشان از طریق گذار به فرایند سیاسی، گفتوگو و تبدیلشدن به جریانهای سیاسی غیرمسلح منحل شدهاند.
استدلال اسرائیل مبنی بر اینکه نقشهراه به حماس اجازه خواهد داد برای حملهای دیگر شبیه ۷ اکتبر تجدید قوا کند، بیش از آنکه ارزیابی جدی باشد، یک تاکتیک هراسافکنانه است. عنصر غافلگیری در ممکنشدن آن حمله نقشی تعیینکننده داشت، نه قدرت آتش برتر یک گروه شبهنظامی در برابر یکی از قدرتمندترین ارتشهای جهان. همانطور که نیر گونتارس، روزنامهنگار اسرائیلی، اشاره کرده است، این حمله بیش از آنکه به «پیچیدگی و خطرآفرینی حماس» مربوط باشد، ناشی از «حماقت، تکبر و سهلانگاری ارتش و دولت اسرائیل» بود. امروز، هنگامی که عنصر غافلگیری از میان رفته است، احتمال وقوع ۷ اکتبر دیگری چقدر است؟
به احتمال زیاد، کارشکنی نتانیاهو بیش از هر چیز به بقای سیاسی او در آستانه انتخابات اسرائیل مربوط میشود. گروهی از وزیران دولت نتانیاهو ماه گذشته در راهپیماییای شرکت کردند که خواستار بازسازی شهرکهای غیرقانونی در غزه بود. وزیر دفاع او نیز ماه گذشته از برنامههایی برای ساخت چنین شهرکهایی در غزه خبر داد و با افتخار گفت: «امروز دیگر شجاعیهای وجود ندارد، جبالیایی وجود ندارد»؛ اشاره او به محلهای در شهر غزه و شهری در این منطقه بود. او افزود: «تمام آن مکانهای وحشتناکی که به یاد دارید، دیگر وجود ندارند.» به همین دلیل است که عقبنشینی یا بازسازی غزه، از نظر نتانیاهو، به معنای خودکشی سیاسی خواهد بود.
رهبران سیاسی آمریکا نباید با استدلال نتانیاهو همراه شوند که گویا سیاست داخلی اسرائیل دستوپای او را بسته است. آنان باید به او بگویند: «ما نیز محاسبات سیاسی داخلی، منافع منطقهای و جایگاه بینالمللی خودمان را داریم که باید نگرانشان باشیم؛ و اجازه نخواهیم داد برای نجات خودت از پاسخگویی در برابر مردم اسرائیل، آنها را به خطر بیندازی.»
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
شمال جهان، سه مدل عدم تمرکز
نظام نامتمركز در بريتانيا
اصطلاحی که در بریتانیا برای فرآیند واگذاری قدرت سیاسی و خودمختاری به اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی استفاده میشود، تفویض اختیار (Devolution)نامیده می شود.
تفویض اختیار چیست؟
تفویض اختیار به معنای واگذاری قانونی بخشی از اختیارات از سوی پارلمان بریتانیا در وستمینستر لندن به دولتها و مجالس قانونگذاری اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی است.
این مفهوم با فدرالیسم تفاوت دارد، زیرا پارلمان بریتانیا همچنان دارای حاکمیت کامل است. این پارلمان میتواند بهصورت قانونی بر دولتهای محلی تفویضشده غلبه کند، اگرچه این کار بسیار حساس و به ندرت انجام میشود.

انگلستان دارای پارلمان محلی تفویضشده نیست، اما نوعی تفویض اختیار منطقهای در برخی مناطق مانند شهرداری لندن بزرگ یا شهرداران شهرهای سترگ مانند منچستر وجود دارد.
قوانین و توافقات مرتبط با این تفویضها عبارتند از: قانون اسکاتلند ۱۹۹۸، قوانین دولت ولز ۱۹۹۸ و ۲۰۰۶، قانون ایرلند شمالی ۱۹۹۸ (بر اساس توافقنامه جمعه نیک (Good Friday Agreement))
اگر بخواهیم این نظام را با کشورهایی مانند هند یا ایالات متحده مقایسه کنید، به خاطر داشته باشیم که بریتانیا یک کشور واحد (Unitary State) با دولتهای تفویضشده است، نه یک فدراسیون. گرچه در این کشور به هریک از مناطق چهارگانه بریتانیا یعنی انگلستان، اسکاتلند، ویلز ، ایرلند شمالی ، ‘کشور’ Country و به مردمان آنها، ‘ملت’ Nation می گویند.
تفویض اختیار میتواند توسط پارلمان بریتانیا گسترش یا لغو شود.
حزب کارگر – حاکم کنونی – برنامه ای اصلاحی دارد برای حذف مجلس لردها وفدرال سازی سیستم اداری سیاسی کشور. هم اکنون اندی برنام نخست وزیر جدید – که خود از شمال بریتانیا می آید - قول داده است تا میزان عدم تمرکز را در بریتانیا گسترش دهد. او هم اکنون یک مرکز حکومتی نظیر محل نخست وزیری در لندن (N0 10) را در شهر منچستر در شمال انگلستان ایجاد کرده است.
جوامع خود مختار در اسپانیا
اسپانیا به طور رسمی یک دولت واحد است که طبق قانون اساسی ۱۹۷۸ اداره میشود، و به ۱۷ جامعه خودمختار (Comunidades Autónomas) و ۲ شهر خودمختار (سبته و ملیله واقع در سرزمین مراکش) تقسیم مى شود.
هر جامعه خودمختار دارای پارلمان، دولت اجرایی و قانون اساسی خاص خود است. در این جوامع خودمختار، سطوح مختلفی از کنترل بر آموزش، بهداشت، فرهنگ، مالیات، پلیس و سیاست زبانی وجود دارد.
تاریخچه مختصر تمرکززدایی در اسپانیا
قبل از قرن بیستم، اسپانیا بهطور تاریخی از مملکتها و مناطق فرهنگی مختلفی تشکیل می شد (کاستیا، آراگون، ناوار، کاتالونیا و غیره). بسیاری از این مناطق، قوانین و امتیازات محلی (fueros) خود را حفظ کرده بودند، بهویژه مملکت باسک و ناوار که اکنون ‘کشور’ نامیده می شود.
جمهوری دوم اسپانیا (۱۹۳۱–۱۹۳۹): اسپانیا در این بازه زمانی، خودمختاری منطقهای را آزمایش کرد. طبق قانون اساسى، خودمختاری به ایالت کاتالونیا و کشور باسک، اعطا شد اما طى جنگ داخلی (۱۹۳۶–۱۹۳۹) این كوششها متوقف شد.
دیکتاتوری فرانکو (۱۹۳۹-۱۹۷۵): ژنرال فرانسیسکو فرانکو حکومت متمرکز را اعمال کرد. نیز زبانهای منطقه ای (کاتالانی، باسکی و گالیسی) سرکوب شدند. خودمختاری لغو و تمام قدرت در مادرید متمرکز شد.
دموکراسی و خودمختاری در قانون اساسی ۱۹۷۸: قانون اساسی اسپانیا در ۱۹۷۸ چارچوبی برای جامعههای خودمختار ایجاد کرد.”ملیتها و مناطق” را با حق خودمختاری به رسمیت شناخت.
تنشها و مسائل:
درخواستها برای استقلال در کاتالونیا (بهویژه در سالهای ۲۰۱۴ و ۲۰۱۷) وحدت ملی اسپانیا را به چالش کشیدند. نیز بحثهای سیاسی در اسپانیا جریان است که آیا باید به عنوان یک کشور واحد تمرکززداییشده باقی بماند یا به یک جمهوری فدرال تبدیل شود، یا به ملتهای درون خود، حاکمیت بیشتر یا حتی استقلال کامل بدهد.
مبنای حقوقی خودمختاریها، قانون اساسی اسپانیا (مصوب ۱۹۷۸) است، بهویژه فصل هشتم (مواد ۱۳۷ تا ۱۵۸) و اسناد خودمختاری برای هر منطقه و حقوق تاریخی (فوروس Fueros) برای ناوار و مناطق باسک.
جمعبندی: اسپانیا یک دولت فدرال نیست، اما سیستم خودمختاری منطقهای آن یکی از پیشرفتهترین نمونههای تمرکززدایی در اروپاست. این سیستم به منظور ایجاد تعادل بین وحدت ملی و تنوع منطقهای، و حاکمیت دولت مرکزی و هویتهای اتنیک طراحی شده است. با این حال، در مناطقی که ناسیونالیسم منطقهای قویتر است، تنشها همچنان پابرجاست.
نقشه خودمختاریهای اسپانیا را می توان در این لینک مشاهده کرد:
Spain Autonomous Communities Map
جامعه چندملیتی و فدرالیسم در بلژیک
بلژیک کشوری است با تنوع زبانی بالا و ساختار فدرالی بسیار پیچیده که برای مدیریت تنشهای تاریخی بین گروههای زبانی مختلف ایجاد شده است.
تنوع زبانی: فلاندری (هلندیزبان)، حدود ۶۰٪ جمعیت، در شمال (فلاندر)؛ فرانسهزبان، حدود ۴۰٪، در جنوب (والونیا)؛ آلمانیزبان اقلیت کوچک در شرق والونیا.
روند فدرالی شدن: تا دهه ۱۹۷۰، بلژیک کشور واحد متمرکز بود.از ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۳، طی چهار مرحله اصلاحات قانون اساسی، به تدریج به دولت فدرال تبدیل شد. در ۱۹۹۳، قانون اساسی جدید بلژیک را رسماً یک کشور فدرال اعلام کرد.
ساختار فعلی فدرال: بلژیک دارای ۶ نهاد حکومتی مستقل است و سه منطقه (Region) فلاندر، والونیا، و بروکسل را در بر می گیرد.
سه جامعه زبانی (Community): فلاندری، فرانسوی، و آلمانی دارای نهادهای منطقهای مسئول مسائل سرزمینی (اقتصاد، حملونقل)، و نهادهای اجتماعی مسئول امور فرهنگی و آموزشی هستند.
شش نهاد مستقل عبارتند از: دولت فدرال، دولت فلاندر، دولت والونیا، دولت بروکسل، دولت جامعه فرانسوی زبان و دولت جامعه آلمانی زبان.
بلژیک بر پایه دو نوع واحد فدرال سازمان یافته است: سه جامعه زبانی (فلاندری، فرانسویزبان و آلمانیزبان) و سه منطقه سرزمینی (فلاندر، والونیا و بروکسل-پایتخت). این شش واحد از اختیارات قانونگذاری و اجرایی گسترده برخوردارند، هرچند نهادهای جامعه و منطقه فلاندر با یکدیگر ادغام شدهاند.
چالشها: تنش بین شمال ثروتمند (فلاندر) و جنوب فقیرتر (والونیا)؛ درخواست برخی احزاب فلاندری برای استقلال بیشتر یا تبدیل ساختار به کنفدرال. بروکسل منطقهای دو زبانه با ساختاری پیچیده و مشترک است.
——————-
▪️Refrences: Britain
en.wikipedia.org
Devolution in the United Kingdom
parliament.uk
Devolved Parliaments and Assemblies - UK Parliament
gov.uk
Devolution settlement: Scotland - GOV.UK
en.wikipedia.org
Government of Wales Act 2006
bbc.co.uk
What is devolution and how does it work in the UK? - BBC News
publications.parliament.uk
House of Lords - Constitution - Fifteenth Report
commonslibrary.parliament.uk
What is devolution?
commonslibrary.parliament.uk
Introduction to devolution in the United Kingdom - House of Commons Library
gov.uk
Devolution of powers to Scotland, Wales and Northern Ireland - GOV.UK
gov.uk
Devolution settlement: Scotland - GOV.UK
news.bbc.co.uk
BBC News - Devolution: A beginner’s guide
portal.cor.europa.eu
CoR - UK intro
standard.co.uk
What is devolution? Devolved governments and powers explained | The Standard
▪️Refrences: Spain
minorityrights.org
Spain - Minority Rights Group
en.wikipedia.org
Catalonia
britannica.com
Spain - Autonomous Regions, Constitution, Monarchy | Britannica
studysmarter.co.uk
Autonomous Communities: Overview & Key Facts | StudySmarter
lamoncloa.gob.es
La Moncloa. Constitution
lamoncloa.gob.es
La Moncloa. Part VIII Territorial Organization of the State
minorityrights.org
Spain - Minority Rights Group
britannica.com
Spain - Autonomous Regions, Constitution, Monarchy | Britannica
studysmarter.co.uk
Autonomous Communities: Overview & Key Facts | StudySmarter
cambridge.org
Autonomous Communities and the Ethnic Settlement in Spain (Chapter 6) - Autonomy and Ethnicity
forumfed.org
Spain: A unique model of state autonomy - Forum of Federations
queensu.ca
Spain | Multiculturalism Policies in Contemporary Democracies
livinginspain.info
Autonomous communities - Living in Spain
mpt.gob.es
Autonómica
globalsecurity.org
Spain - Regional Governmen
rm.coe.int
▪️Refrences: belgium
newyorker.com
Le Divorce
britannica.com
Belgium - Regions, Provinces, Municipalities | Britannica
belgium.be
Belgium, a federal state | Belgium.be
pfwb.be
The institutional landscape of Belgian, its history… - Parlement de la Fédération Wallonie-Bruxelles / Communauté française
portal.cor.europa.eu
CoR - Belgium Introduction
britannica.com
Belgium - Federalism, EU, Benelux | Britannica
britannica.com
History of Belgium - Federalized Belgium | Britannica
britannica.com
Belgium - Regions, Provinces, Municipalities | Britannica
belgium.be
The third and fourth State reforms | Belgium.be
senate.be
Introduction in Belgian Parliamentary History
forumfed.org
Belgium: Ambiguity and Disagreement - Forum of Federations
forumfed.org
Belgium: Continuing changes in a new federal structure - Forum of Federations
forumfed.org
Belgium (country profile 2005) - Forum of Federations
portal.cor.europa.eu
CoR - Belgium Introduction
pfwb.be
The institutional landscape of Belgian, its history… - Parlement de la Fédération Wallonie-Bruxelles / Communauté française
cafebabel.com
Belgium: a linguistic laboratory
بخش نخست مقاله: آن چه خود داشت / یک
بخش دوم مقاله: آن چه خود داشت / دو
بخش سوم مقاله: آن چه خود داشت / سه
بخش چهارم مقاله: آن چه خود داشت / چهار
بخش پنجم مقاله: آن چه خود داشت / بخش پایانی
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
هیئت تحریریه «واشنگتن پست» / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، مشهور است که جهان را از دریچه توافقها و معاملهها میبیند. او در عرصه املاک نیویورک رشد کرد؛ جایی که معاملهگری معیار موفقیت بود. او همین منطق را به سیاست خارجی نیز تعمیم داده است؛ به این معنا که همواره در برابر دشمنان و متحدان، در کنار تهدید، وعده پاداش نیز قرار میدهد.
برای ترامپ، خودِ توافق یک پیروزی است. این رویکرد گاه به سود او تمام شده است: توافقهای ابراهیم که روابط اسرائیل با چهار کشور عربی را عادی کرد، از زمان نخستین دوره ریاستجمهوری ترامپ تا حد زیادی پابرجا ماندهاند. اما همین رویکرد در قبال ایران او را به بنبست کشانده است.
بهترین مسیر پیش رو، رویکردی قدیمیتر و آزمودهشده است: مهار.
جنگی که ترامپ در فوریه علیه ایران آغاز کرد و خود آن را انتخاب کرده بود، با هر معیاری که سنجیده شود، یک شکست راهبردی بوده است. حمله سرنوشتسازی که به کشته شدن آیتالله علی خامنهای انجامید، موجب فروپاشی حکومت نشد. موشکهای ایران همچنان تهدیدی جدی در سراسر منطقه محسوب میشوند و نیروهای نیابتی این کشور نیز همچنان فعالاند. برنامه هستهای ایران بر اثر حملات تابستان گذشته و بمبارانهای مجددی که از فوریه آغاز شد، بهشدت عقب رانده شده است، اما درگیریهای پس از آن، جاهطلبی ایران برای دستیابی به بمب هستهای را تقویت کرده است. حکومت ایران اکنون نیز مدعی اعمال کنترل بر تنگه هرمز است.
هسته اصلی تفاهمنامه ماه ژوئن میان آمریکا و ایران، یک معامله بود: ایران اجازه دهد کشتیها از هرمز عبور کنند و در مقابل، تحریمها و محاصره فلجکنندهای که ترامپ اعمال کرده بود، لغو شود.
اما متن تفاهمنامه یک پرسش کلیدی را مسکوت گذاشته بود: چه کسی تنگه را اداره میکند؟ ایران بر این باور بود که میتواند برای کشتیهایی که از تنگه عبور میکنند تعیین تکلیف کند و قصد داشت «هزینه خدمات» دریافت کند. تهران در ماه مه برای این منظور «سازمان تنگه خلیج فارس» را ایجاد کرد. ترامپ این موضوع را نادیده گرفت و با این حال تفاهمنامه را امضا کرد. پس از آنکه ایران در ماه ژوئیه به کشتیهای در حال عبور از تنگه شلیک کرد، او بار دیگر به جنگ روی آورد.
ازسرگیری خصومتها واقعیتهای موجود در میدان را تغییر نداد. ایران همچنان بازدارندگیناپذیر باقی ماند و به شلیک به کشتیها ادامه داد. از سوی دیگر، تردید و احتیاط ترامپ در به خطر انداختن جان نیروهای آمریکایی به تندروهای ایران این پیام را منتقل کرد که او تمایلی به تشدید بیشتر درگیری ندارد.
کمبود موشکهای رهگیر، زیرساختهای متحدان آمریکا را به شکلی خطرناک در معرض آسیب قرار داده است. ترامپ که رهبران کشورهای خلیج فارس ــ که شهرهایشان در صورت حملات تلافیجویانه هدف قرار خواهند گرفت ــ به او هشدار دادهاند، حملات بیشتر را لغو کرده است.
اما آمریکا همچنان چندین اهرم فشار در اختیار دارد. استفاده از این اهرمها مستلزم آن است که ایده مطلوب یا حتی ضروری بودن توافق با ملاها را کنار بگذارد.
محاصره دریایی آمریکا اقتصاد ایران را ویران کرده و ارزش پول این کشور را بهشدت کاهش داده است. مذاکرهکننده ارشد حکومت ایران اذعان کرده که صادرات نفت بهشدت سقوط کرده است. تحریمها نیز همچنان برقرارند و دهها میلیارد دلار از داراییهای ایران همچنان مسدود است. تهران آخر هفته گذشته، هنگامی که رفع تحریمها را در صدر فهرست جدید مطالبات خود قرار داد، ارزش این اهرم فشار را تأیید کرد.
تصرف هرمز از سوی ایران را میتوان به بهترین شکل گروگانگیری توصیف کرد؛ اما گروگان از هماکنون هدف گلوله قرار گرفته است. بازارها تعطیلی تنگه را در قیمتهای خود لحاظ کردهاند. قیمت نفت، اگرچه بالا رفته، اما به سطح فاجعهبار نرسیده است.
علاوه بر این، تأمینکنندگان در حال دور زدن این مشکل هستند. دولت ترامپ میگوید اکنون روزانه بین ۵ تا ۷ میلیون بشکه نفت از طریق خطوط لوله ارتقایافته و پایانههای جدید صادراتی از منطقه خارج میشود. عربستان سعودی نیز در حال تشکیل ائتلافی چندملیتی برای حفاظت از کشتیرانی در دریای سرخ در برابر نیروهای نیابتی ایران است؛ اقدامی که واشنگتن باید با ارائه پشتیبانی اطلاعاتی، نظارتی و فرماندهی از آن حمایت کند.
مهار در حال نتیجه دادن است. آمریکا باید محاصره خود را بهگونهای تغییر دهد که پایدارتر باشد؛ شمار کشتیهایی را که مستقیماً عملیات توقیف و ممانعت انجام میدهند کاهش دهد و در عین حال، هر کسی را که نفت ایران را از طریق مسیرهای باقیمانده خریداری میکند، تحریم کند. داراییهای مسدودشده حکومت ایران نیز باید همچنان مسدود باقی بمانند. همچنین نیروهای نیابتی ایران در یمن، عراق، لبنان و غزه باید بیوقفه سرکوب شوند.
از همه مهمتر، ترامپ باید تهدید به تشدید قابلتوجه درگیری را همچنان روی میز نگه دارد، بهویژه اگر ایران حتی کوچکترین گامی در جهت بازسازی برنامه هستهای خود بردارد.
معامله کردن با حکومتی قاتل هرگز ایده خوبی نبوده است. تزریق پول بیشتر به ایران، رفتار بد این کشور را پاداش خواهد داد و منابع مالی دور بعدی آشوب را فراهم خواهد کرد. زیرکترین معاملهگر کسی است که بداند چه زمانی باید از میز مذاکره برخیزد و کنار بکشد.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
فیل استوارت و ادریس علی / خبرگزاری رویترز / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
ایالات متحده روز پنجشنبه اعلام کرد که میتواند محاصره دریایی ایران را به طور نامحدود ادامه دهد و فشار اقتصادی بر تهران را افزایش خواهد داد. این در حالی است که مذاکرات آتشبس به بنبست خورده، عرضه جهانی نفت در حال کاهش است و تنشهای منطقهای رو به افزایش است.
پیت هگست، وزیر دفاع، به خبرنگاران گفت که ارتش آمریکا توانایی حفظ حضور دریایی در منطقه برای اجرای محاصره ایران را دارد، محاصرهای که خسارات اقتصادی شدیدی به این کشور وارد کرده است.
هگست در جریان سفری به پاناما به خبرنگاران گفت: «نیروی دریایی ایالات متحده میتواند به طور نامحدود چنین محاصرهای را حفظ کند، زیرا ما کشتیها را به صورت چرخشی جابجا میکنیم، همانطور که تا کنون انجام دادهایم، و به این کار ادامه خواهیم داد.»
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری، روز پنجشنبه گفت که ایالات متحده قصد دارد خسارات مالی بیشتری به ایران وارد کند.
او در مصاحبه با برنامه «راب اشمیت تونایت» در شبکه نیوزمکس گفت: «این فضا را برای اعلامیههای بیشتر در هفته آینده زیر نظر داشته باشید، زیرا ما قصد داریم اقداماتی را اعمال کنیم که مانند آن در تاریخ انزوای اقتصادی یک کشور هرگز دیده نشده است.»
با از هم پاشیدن توافق آزمایشی ماه ژوئن برای پایان دادن به جنگ، ایران تلاش کرده است با کنترل تنگه هرمز، اهرم فشاری بر واشنگتن اعمال کند.
این کشور به برخی از کشتیهایی که تلاش میکردند از این آبراه راهبردی عبور کنند حمله کرده است؛ آبراهی که پیش از آغاز جنگ در ماه فوریه، یک پنجم نفت و گاز طبیعی مایع جهان از طریق آن حمل میشد.
خبرگزاری دولتی امارات، وام، گزارش داد که دو نفتکش متعلق به شرکت دولتی نفت ابوظبی (ادنوک) شامگاه پنجشنبه هنگام عبور از تنگه مورد حمله قرار گرفتند. دولت امارات متحده عربی این اقدام را حمله ایران محکوم کرد.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در داخل کشور تحت فشار است تا به جنگی پایان دهد که به شدت نامحبوب است، به طوری که قیمت بالای سوخت، میزان محبوبیت او را کاهش داده و به طور بالقوه میتواند کنترل حزبش بر کنگره را در انتخابات میاندورهای ماه نوامبر تضعیف کند.
ترامپ بارها ادعا کرده است که ایالات متحده «کنترل کامل» بر این تنگه دارد، که با تکذیب ایران مواجه شده است. تهران گفته است تا زمانی که شروطش محقق نشود، اجازه بازگشایی این آبراه را نخواهد داد. این شروط شامل لغو تحریمهای اقتصادی و آزادسازی داراییهای مسدود شده ایران است.
ترافیک کشتیرانی از طریق تنگه هرمز روز سهشنبه به هشت فروند کشتی کاهش یافت، در حالی که میانگین ۱۰ روزه حدود ۱۲ فروند و پیش از جنگ ۱۳۰ تا ۱۴۰ فروند بوده است.
ایالات متحده محاصره کشتیرانی و بنادر ایران را در اواسط ژوئن به مدت یک ماه لغو کرد، اما از آن زمان دوباره آن را اعمال کرده است، اقدامی که منبع اصلی ارز سخت تهران را قطع کرده و خسارات قبلی ناشی از حملات زمان جنگ به زیرساختهای انرژی آن را تشدید کرده است.
واشنگتن پیشتر گفته بود که محاصره ایران را زمانی لغو خواهد کرد که ایران و عمان، که در دو سوی تنگه قرار دارند، به توافقی برای از سرگیری کشتیرانی تجاری دست یابند.
کاهش عرضه نفت
ترامپ همچنین بارها تهدید کرده است که حملات نظامی را تشدید کرده و «سخت به ایران ضربه خواهد زد»، اگرچه تا کنون از اعزام نیروی زمینی یا تصرف جزایر استراتژیک و بمباران تأسیسات آبشیرینکن خودداری کرده است. اوایل این هفته، ترامپ پیشنهاد داد که به جای اقدام نظامی، به ابزارهای اقتصادی تکیه خواهد کرد.
ایالات متحده تحریمهای اقتصادی علیه ایران و سایر افراد و نهادهایی که به گفته واشنگتن به این کشور در تهیه تسلیحات کمک میکنند را تشدید کرده است، اما کارزار فشار نتوانسته تهران را به میز مذاکره بازگرداند.
فشار بر اقتصاد جهانی در حال افزایش است. آژانس بینالمللی انرژی روز چهارشنبه پیشبینی کرد که عرضه جهانی نفت امسال ۴.۳ میلیون بشکه در روز، معادل حدود ۴ درصد، کاهش خواهد یافت.
تنها یک ماه پیش، این آژانس کاهش ۳.۷ میلیون بشکه در روز را پیشبینی کرده بود.
قیمت نفت روز پنجشنبه پس از یک هفته افزایش، بیش از ۲ درصد کاهش یافت، زیرا سرمایهگذاران بر نشانههای ضعف تقاضای جهانی و افزایش شدید ذخایر نفت خام آمریکا تمرکز کردند.
اما گزارشهایی مبنی بر اینکه حوثیهای مورد حمایت ایران در یمن، یک پالایشگاه آرامکوی سعودی را با پهپاد هدف قرار دادهاند، بازار را متشنج کرد و نگرانیها درباره گسترش جنگ منطقهای را تجدید کرد.
اقتصاددانان جهانی پیشبینی کردهاند که در نتیجه این جنگ، رشد جهانی به شدت کاهش خواهد یافت و به طور بالقوه در برخی مناطق به رکود منجر خواهد شد، و هشدار دادهاند که اگر جنگ به زودی پایان نیابد، تأثیر آن افزایش خواهد یافت.
هگست از اظهارنظر درباره این سؤال که آیا اعلام آتشبس در ماه آوریل که به بمباران شدید ایران در ازای مذاکرات صلحی که نتوانسته درگیری را حل کند پایان داد، در گذشتهنگری اشتباه بوده است، خودداری کرد.
هگست گفت: «من هرگز در این باره اظهارنظر نخواهم کرد. ما دقیقاً همان کاری را انجام میدهیم که برای اطمینان از اینکه ایران هرگز به سلاح هستهای دست نخواهد یافت، لازم است.»
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
الیور گونتر / هسنشاو / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
در هتل هیلتون واقع در محله گرافنبروخ شهر نوی-ایزنبورگ (واقع در جنوبشرق فرانکفورت) فعلاً هیچکس نمیتواند پذیرش شود. آنطور که وبسایت «هسنشاو» (hessenschau) مطلع شده، این هتل از همین لحظه به «حالت اضطراری» درآمده است.
اما به گفته «ورنر کلبر»(Werner Kleber)، مدیرعامل هتل، صحبت از تعطیلی نمیتواند باشد: «در پشت صحنه، فعالیتها ادامه دارد.» کارکنان به تعمیرات یا نگهداری از فضای سبز رسیدگی میکنند تا هتل بتواند هر چه سریعتر فعالیت عادی خود را از سر بگیرد. چون این هدف ماست.
کلبر تأیید میکند که در حال حاضر نمیتوان مهمانی پذیرفت. رئیس هتل وضعیت مالی را اینگونه توصیف میکند: «ما دیگر نمیتوانیم حتی نان سفارش دهیم.» در حال حاضر ارائه خدمات معمول، چه برای مهمانان و چه برای مراسمها، غیرممکن است. زیرا به دلیل تحریمهای اتحادیه اروپا، حسابهای تجاری هتل مسدود شدهاند.
مهمانان در هتلهای دیگر اسکان داده میشوند
به گفته ورنر کلبر، صبح روز پنجشنبه هنوز حدود ۴۰ مهمان در هتل حضور داشتند. آنها تا جایی که بخواهند، در هتلهای دیگر اسکان داده خواهند شد. مدیر هتل میگوید: «مهمانان در مجموع درک زیادی از خود نشان میدهند.»
صبح همان روز، ۱۴۰ کارمند نیز از وضعیت مطلع شدند. مدیرعامل جو حاکم را اینگونه توصیف میکند: «اشکهایی هم جاری شد.» مردم نگران شغل خود هستند.
ارتباط با ایران، عامل بحران هتل
محرک وضعیت فعلی، تصمیم اتحادیه اروپا برای قرار دادن علی انصاری، سرمایهگذار جنجالی ایرانی، در فهرست افراد مشمول تحریمهای ایران است. در توجیه این تصمیم از جمله آمده است که انصاری از طریق شبکهای از شرکتها، داراییها و املاک قابل توجهی را برای اعضای رژیم ملاهای ایران خریداری کرده و بدین ترتیب از حکومت دیکتاتوری ایران که به نقض سیستماتیک حقوق بشر متهم است، حمایت میکند.
پیامدهای تحریمها: داراییها و سایر «منابع اقتصادی» مسدود میشود، حسابها بسته میشود و دیگر نباید هیچ پولی در اختیار افراد فهرستشده قرار گیرد.
این موضوع اکنون هتل هیلتون گرافنبروخ را نیز به بحران کشانده است. طبق اطلاعات دفتر ثبت تجاری، علی انصاری اخیراً به طور مستقیم یا غیرمستقیم در دو شرکت در اینجا مشارکت داشته است: شرکت Allsco GmbH که مالک ساختمان هتل است، و شرکت Allsco Gravenbruch Hotelbetriebsgesellschaft.
پیامد تحریمهای علیه علی انصاری این است که حسابهای این دو شرکت نیز مسدود و بلوکه شدهاند.
عدم آزادسازی حساب با وجود روند ورشکستگی
این موضوع حتی با وجود اینکه هر دو شرکت Allsco در پایان ماه ژوئیه درخواست ورشکستگی دادهاند و تحت نظارت یک مدیر موقت ورشکستگی قرار دارند که به عنوان امین، امور مالی را مدیریت میکند، نیز صدق میکند. بسیار مایه شگفتی مدیر هتل ورنر کلبر است که حتی این مدیر ورشکستگی نیز به حساب امانی که خود ایجاد کرده و مسئول آن است، دسترسی ندارد. اگرچه این حساب هیچ ارتباطی با علی انصاری ندارد.
نهاد مسئول، مرکز اجرای تحریمها (ZfS)، در پاسخ به پرسش «هسنشاو» حاضر به اظهار نظر در مورد این پرونده خاص نشد و به صورت کتبی اعلام کرد: حتی اگر در رابطه با شرکتها، روند ورشکستگی آغاز شده باشد، «مسدودسازی داراییها از نظر حقوقی-تحریمی» تغییری نمیکند. با این حال، آزادسازی مبالغ پولی بنا به درخواست، امکانپذیر است.
کارکنان هنوز حقوق گرفتهاند
ورنر کلبر میگوید دقیقاً چنین درخواستی برای استثنا زمانی مطرح شد که ابتدای همین هفته در هتل ترکیدگی لوله آب رخ داد. اما درخواست بیپاسخ مانده است. بخش فنی هتل مجبور شد ترکیدگی لوله را به صورت موقت تعمیر کند، زیرا نمیدانست چگونه باید هزینه یک شرکت متخصص را پرداخت کند.
به گفته کلبر حقوق کارکنان هتل برای ماه ژوئیه با کمک به اصطلاح «حقوق ورشکستگی» پرداخت شده است. او برای ماه اوت «خوشبین» است.
ابتدا لغو قرارداد از سوی هیلتون، حالا تحریمهای اتحادیه اروپا
اینکه هتل لوکس در حال سقوط به یک بحران شدید است، این اواخر هر روز آشکارتر میشد. در روزهای گذشته نیز از طریق وبسایت هیلتون فقط تا پایان ماه اوت امکان رزرو اتاق در گرافنبروخ وجود داشت. زنجیره هتلهای آمریکایی هیلتون، قرارداد خود را با این هتل در ایالت هسن، که تنها حدود دو سال است با آن همکاری میکند، فسخ کرده بود.
دلیل آن نیز تحریمها علیه علی انصاری بود که از سوی مقامات آمریکایی اعمال شده بود. آنها حتی انصاری را متهم میکنند که فعالیتهای مالی غیرقانونی را پنهان میکرده، از جمله به نفع رهبر عالی جمهوری اسلامی، مجتبی خامنهای.
به این ترتیب هیلتون تحت فشار قرار گرفت و به طور رسمی اعلام کرد که «رعایت کامل مقررات قانونی» را تضمین خواهد کرد.
هدف بعدی: بازگشت هر چه سریعتر به فعالیت عادی هتل
با وجود آشفتگیهای فعلی، مدیر هتل کلبر تلاش میکند تا هر چه سریعتر فعالیت عادی هتل با حضور مهمانان را از سر بگیرد - پس از کنار گذاشتن نام و برند هیلتون. گامهای بعدی پس از آن عبارتند از: فروش ملک هتل و جستجو برای یک سرمایهگذار و بهرهبردار جدید. کلبر میگوید این مسیری است که با درخواست ورشکستگی ارائه شده نیز قصد پیمودن آن را داشتهاند.
اما، به قول کلبر در درخواست از مقامات: «ما به دسترسی به حساب مدیر ورشکستگی نیاز داریم.» بالاخره صحبت فقط بر سر ۱۴۰ شغل نیست، بلکه بر سر آینده هتلی است که در منطقه «یک نهاد معتبر» به شمار میرود.
مدیر هتل: هیچ تماسی با علی انصاری ندارم
ورنر کلبر میگوید که هیچ تماسی با علی انصاری ندارد.
خود انصاری نیز اتهامات مطرح شده علیه خود را رد کرده و به ویژه هرگونه نزدیکی به رهبر عالی ایران، مجتبی خامنهای را تکذیب نموده است. در عوض، او اعلام کرده که علیه تحریمهای بریتانیا که در پایان سال گذشته اعمال شد، درخواست تجدیدنظر خواهد داد. همانطور که اکنون میدانیم، تحریمهای بریتانیا تنها آغاز ماجرا بود.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
سینا طوسی / فارن پالیسی / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
چند ماه پس از آغاز دوران رهبری مجتبی خامنهای، او بهتدریج در حال اعمال رویکرد و دیدگاه خود بر ساختار نظامی و امنیت ملی ایران است. او در قالب مجموعهای گسترده از انتصابها، عملاً فرماندهی عالیرتبه جمهوری اسلامی را از نو شکل داده و نهادهای مسئول مدیریت جنگ و دیپلماسی را بازسازماندهی کرده است.
بخش قابل توجهی از این انتصابها به دلیل فرسایش و تلفات گستردهای بود که رهبری نظامی ایران در جریان چندین دور جنگ از ژوئن ۲۰۲۵ تاکنون متحمل شده است. اما انتخابهای خامنهای همچنین نشان میدهد که تهران چگونه در حال بازسازی دستگاه امنیتی خود بر اساس درسهای آموختهشده از این درگیریهاست و خود را برای رویارویی طولانیمدت با ایالات متحده و اسرائیل آماده میکند.
ساختار فرماندهی جدیدی که در حال شکلگیری است، حاکی از تغییری گستردهتر در نحوه مدیریت مرحله بعدی این منازعه از سوی تهران است: تمرکز بیشتر فرماندهی نظامی؛ تأکید پررنگتر بر عملیات تهاجمی و تحمیل هزینههای سنگینتر برای تقویت بازدارندگی؛ و همچنین ادغام نزدیکتر سیاستهای نظامی، اقتصادی، دیپلماتیک و امنیت داخلی.
با این حال، این روند لزوماً به معنای کنار گذاشتن مذاکرات نیست. بلکه این انتصابها نشان میدهد تهران در تلاش است دیپلماسی را با برداشت سختگیرانهتری از بازدارندگی تلفیق کند؛ برداشتی که بر حفظ و تقویت توانایی وارد کردن آسیب به دشمنان متمرکز است تا مذاکرات به توافقی پایدار منجر شود، نه صرفاً وقفهای دیگر پیش از ازسرگیری درگیریها.
شاید روشنترین نمود این رویکرد، انتخاب محسن رضایی از سوی خامنهای برای ریاست شورای عالی امنیت ملی باشد؛ نهادی که مسئول هماهنگی سیاستهای نظامی، دیپلماتیک، اقتصادی و امنیتی ایران است. رضایی اغلب صرفاً بهعنوان یک چهره تندرو و کهنهکار یا فرمانده پیشین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی معرفی میشود، اما این توصیف اهمیت واقعی او را بهطور کامل منعکس نمیکند.
رضایی مدتهاست که در میان ساختار نظامی ایران بهعنوان یک متفکر راهبردی و نهادساز شناخته میشود. او در طول ۱۶ سال فرماندهی سپاه پاسداران، نقش مهمی در تبدیل این نهاد به یک سازمان نظامی گسترده ایفا کرد و در توسعه نیروهای زمینی، هوایی و دریایی سپاه، نیروی قدس مسئول عملیات برونمرزی و قرارگاه خاتمالانبیا که مرکز اصلی هماهنگی عملیاتهای بزرگ نظامی است، نقش داشت. بنابراین نقش او تنها به هدایت جنگ ایران و عراق محدود نمیشد، بلکه شامل ایجاد نهادها و توانمندیهایی بود که شیوه بهکارگیری قدرت نظامی ایران را برای دهههای بعد شکل داد. با این حال، کارنامه او در دوران جنگ نیز جنبه سختگیرانهتر این نگرش راهبردی را آشکار میکند؛ بهویژه در زمینه تعیین اینکه چه زمانی ایران به دستاورد کافی برای پایان دادن به یک جنگ با شرایطی قابل قبول رسیده است.
در سال ۱۹۸۸ و در شرایطی که موقعیت نظامی ایران رو به وخامت میرفت، رضایی از جمله مقامهای ارشد نظامی بود که بیشترین مقاومت را در برابر پایان جنگ نشان میداد. او در نامهای به شورای عالی دفاع استدلال کرده بود که ایران میتواند از طریق یک بسیج گسترده نظامی و اجرای یک برنامه پنجساله جنگی، ابتکار عمل را دوباره به دست آورد. اما اکبر هاشمی رفسنجانی ــ که در آن زمان رئیس مجلس و نماینده آیتالله روحالله خمینی در شورای عالی دفاع بود ــ به همراه دیگر رهبران سیاسی ارشد، این ارزیابی رضایی را نشانه حجم عظیم منابع مورد نیاز برای ادامه جنگ میدانستند؛ آن هم در شرایطی که ارتش و اقتصاد ایران تحت فشار فزاینده قرار داشتند. رضایی بعدها تأکید کرد که نامه او برای متقاعد کردن خمینی به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل مورد استفاده قرار گرفت، در حالی که هدف خودش ارائه برنامهای برای ادامه جنگ بوده است.
این سابقه تاریخی، ارتقای جایگاه او را در زمانی که ایران بار دیگر در حال ارزیابی شرایط پایان دادن به یک جنگ پرهزینه است، به موضوعی قابل توجه تبدیل میکند. البته نتیجهگیری اینکه رضایی امروز مخالف مذاکرات خواهد بود، بیش از حد سادهانگارانه است. اما سوابق او نشان میدهد که آستانه پذیرش مصالحه برای وی بالاتر است و او همواره بر این باور بوده که ایران نباید پیش از دستیابی به قدرت و اهرم نظامی کافی برای شکل دادن به توافق پس از جنگ، به یک درگیری پایان دهد.
سایر انتصابهای خامنهای نیز همین تصویر را تقویت میکنند. علی عبداللهی، رئیس جدید ستاد کل نیروهای مسلح، مأمور شده است روند ادغام قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا در ساختار ستاد کل را تکمیل کند؛ اقدامی که فرماندهی و هماهنگی دوران جنگ را بیش از پیش متمرکز خواهد کرد. در مأموریت او بر آمادگی برای مقابله با «تهدیدات متعارف، مدرن، شناختی و ترکیبی» تأکید شده است.
در همین حال، احمد وحیدی بهطور رسمی بهعنوان فرمانده سپاه پاسداران تثبیت و پس از تصدی این سمت در پی ترور محمد پاکپور، به درجه سرلشکری ارتقا یافته است. خامنهای به او دستور داده است سیاست «حداکثر بازدارندگی» را دنبال کند و همزمان آمادگی برای «عملیات تهاجمی قدرتمند علیه دشمن» را حفظ کند. تحلیلگران ایرانی بر این عبارت اخیر تأکید کردهاند و آن را بیانی کمسابقه و صریح از نقش عملیات تهاجمی در مأموریت فرمانده سپاه دانستهاند.
مجموع این تحولات نشان میدهد که تلاشهایی برای یکپارچهسازی فرماندهی جنگی ایران در جریان است؛ همزمان با پذیرش شکلی تهاجمیتر از بازدارندگی که در آن، هر حمله با تشدید متقابل شدیدتری پاسخ داده میشود تا دشمنان متقاعد شوند هر دور جدید از درگیری، آنان را در موقعیتی بدتر از قبل قرار خواهد داد.
این انتصابها همچنین نشان میدهد که این رویکرد جنگی تا چه اندازه گسترده شده است. علی عظمایی که جانشین علیرضا تنگسیریِ کشتهشده در فرماندهی نیروی دریایی سپاه شده است، در زمانی مسئولیت را بر عهده میگیرد که کنترل تنگه هرمز به مهمترین اهرم فشار ایران بر واشینگتن و اقتصاد جهانی تبدیل شده است. در مأموریت او بر افزایش آمادگی رزمی، نظارت اطلاعاتی و هماهنگی بیشتر با نیروی دریایی ارتش و سایر نهادهای دولتی تأکید شده است؛ آن هم در شرایطی که تهران همزمان با مذاکره با عمان درباره ترتیبات جدید کشتیرانی، از بازگشت به وضعیت پیش از جنگ در تنگه هرمز خودداری میکند.
در داخل کشور، خامنهای بار دیگر حسین طائب ــ رئیس جنجالی پیشین سازمان اطلاعات سپاه پاسداران که ارتباط نزدیکی با سرکوب مخالفان و معترضان داشته است ــ را به جایگاهی برجسته بازگردانده و او را به ریاست سازمان بسیج منصوب کرده است. به طائب مأموریت داده شده تا «شبکه اطلاعات مردمی» بسیج را تقویت کند، از فناوریهای جدید بهره بگیرد و سازماندهی در سطح محلات را گسترش دهد.
وجه مشترک تمامی این انتصابها، نگاهی به منازعه است که بسیار فراتر از میدان نبرد امتداد مییابد. اهرمهای دریایی، نظارت و بسیج داخلی، تابآوری اقتصادی و قدرت نظامی، بیش از پیش بهعنوان اجزای بههمپیوسته توانایی ایران برای مقاومت در برابر فشارها و بازداشتن دشمنان از تلاش مجدد برای شکست دادن آن از طریق زور نظامی تلقی میشوند.
این رویکرد بازتابدهنده بازنگری عمیقتری در درون دستگاه امنیتی ایران درباره دلایل شکست بازدارندگی پیش از جنگ است. پس از خروج ایالات متحده از توافق هستهای در سال ۲۰۱۸، تهران عمدتاً راهبردی را در پیش گرفت که به «صبر راهبردی» مشهور شد؛ رویکردی که در آن واکنشهای ایران به تحریمها، ترورها، عملیات خرابکارانه و حملات اسرائیل بهگونهای تنظیم میشد که از گسترش درگیری جلوگیری کند و فضای لازم برای دیپلماسی حفظ شود.
اما اکنون دیدگاه غالب در تهران این است که این خویشتنداری نتیجهای معکوس به همراه داشته است؛ به این معنا که در واشینگتن و اسرائیل این تصور را تقویت کرده که ایران ضعیف و آسیبپذیر است، واکنشهایش قابل پیشبینی است و هزینه حمله به آن قابل مدیریت خواهد بود. از این رو، درسی که از جنگهای پس از ژوئن ۲۰۲۵ گرفته شده، تنها این نیست که ایران به توانمندیهای نظامی بیشتری نیاز دارد؛ بلکه این است که باید آمادگی خود برای استفاده از این توانمندیها را نیز به شکلی نشان دهد که هزینههای نظامی و اقتصادی به اندازه کافی سنگینی بر دشمنان تحمیل شود تا آنان را از تشدید دوباره تنشها بازدارد.
امنیت اقتصادی نیز بخشی از این محاسبات است. به جای آنکه صرفاً انزوای دائمی را به نام «اقتصاد مقاومتی» بپذیرد، چهرههای بانفوذی مانند مجید شاکری ــ که مشاور اقتصادی محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، بوده است ــ استدلال کردهاند که جنگ باید با شرایطی پایان یابد که آیندهای اقتصادی و قابل دوام برای ایران فراهم کند. محسن رضایی نیز که دارای دکترای اقتصاد است و در دولت ابراهیم رئیسی معاون اقتصادی رئیسجمهور بود، بهطور مشابه ثبات اقتصادی، رفاه عمومی و معیشت مردم را از مؤلفههای امنیت ملی توصیف کرده است.
اما تجربه تهران از توافق هستهای و همچنین تفاهمنامه اخیر، تردیدها را نسبت به این موضوع افزایش داده است که کاهش تحریمها ــ وقتی به معافیتهای صادرشده از سوی دولت آمریکا وابسته باشد و هر لحظه در معرض لغو از سوی کنگره یا رئیسجمهور قرار گیرد ــ بتواند چنین آیندهای را تضمین کند. این موضوع تا حد زیادی توضیح میدهد که چرا ایران اکنون بر حفظ کنترل خود بر تنگه هرمز چنین تأکیدی دارد. تهران در پی آن است که اهرمی را در اختیار داشته باشد که خود کنترل آن را بر عهده دارد؛ اهرمی که بتواند هزینه اعمال مجدد فشار اقتصادی را افزایش دهد و در نهایت امنیت و رفاه ایران را بیش از پیش با امنیت و رفاه کشورهای خلیج فارس و اقتصاد جهانی گره بزند.
این منطق فراتر از بازدارندگی نظامی متعارف امتداد مییابد. توانمندیهای موشکی و پهپادی ایران آسیبپذیری پایگاههای آمریکا و زیرساختهای حیاتی در سراسر منطقه را آشکار کردهاند، در حالی که توانایی تهران در مختل کردن عبور و مرور در تنگه هرمز نشان داده است که هزینههای اقتصادی جنگ میتواند به کشورهای منطقه و اقتصاد جهانی منتقل شود.
تهران اکنون در تلاش است این اهرمهای دوران جنگ را به نظمی منطقهای پایدارتر تبدیل کند؛ نظمی که قدرت و منافع ایران را بهتر در خود جای دهد. به بیان دیگر، اصرار ایران بر ایجاد ترتیبات جدید دریایی در تنگه هرمز و خودداری از بازگشایی این آبراه صرفاً در برابر وعدههای کاهش تحریمها، بازتابدهنده جاهطلبی گستردهتری برای خروج از این منازعه با موقعیتی منطقهای قدرتمندتر است. تهران مصمم است به وضعیتی بازنگردد که در آن واشینگتن بتواند بهتدریج ایران را منزوی کند و همزمان نظم امنیتی مطلوب خود را در منطقه، به بهای منافع ایران، تثبیت کند.
همین مسئله توضیح میدهد که چرا اتخاذ موضعی سختگیرانهتر از سوی ایران الزاماً به معنای بسته شدن راه دستیابی به توافقی دیگر با واشینگتن نیست. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، زمان کنونی را «بهترین فرصت» برای دستیابی به توافق توصیف کرده و همچنان از تفاهمنامه پیشین بهعنوان مبنای یک راهحل سیاسی یاد میکند.
با این حال، به نظر میرسد محسن رضایی در حال ترسیم موضعی سختتر است. او در نخستین دیدار خود بهعنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی، در ملاقات با سفیر چین در تهران اعلام کرد که تنگه هرمز تا زمانی که واشینگتن به جنگ پایان ندهد، داراییهای مسدودشده ایران را آزاد نکند و سایر شروط ایران که از طریق میانجیها منتقل شدهاند برآورده نشود، بسته خواهد ماند. نکته قابل توجه آنکه او همچنین خواستار پایان جنگها نهتنها در لبنان، بلکه در غزه نیز شد؛ مطالبهای که فراتر از مفاد تفاهمنامه پیشین است. افزون بر این، رضایی همانند دیگر مقامهای ارشد ایرانی بهصراحت میان هرگونه توافق با عمان درباره مسیر جدید ترانزیتی از طریق هرمز و موضوع بازگشایی تنگه تفکیک قائل شد و روشن ساخت که تحقق اولی الزاماً به معنای تحقق دومی نخواهد بود.
بنابراین موضع رضایی نه نشانه فاصله گرفتن از دیپلماسی، بلکه بیانگر رویکردی سختگیرانهتر نسبت به شرایطی است که ایران حاضر است بر اساس آن به این منازعه پایان دهد. خواستههای او اکنون ظاهراً فراتر از اجرای کامل تفاهمنامه پیشین رفته است و اصرار وی بر حفظ کنترل بر تنگه هرمز نیز ابزار قدرتمندی در اختیار تهران برای پیشبرد این مطالبات قرار میدهد.
انتصابهای خامنهای نشان میدهد که او در حال نهادینه کردن این راهبرد گستردهتر است؛ راهبردی که هدف آن ساختن دولتی است که در عین آمادگی برای مذاکره، توانایی خود را برای تحمل یک منازعه طولانیمدت و تحمیل هزینههای فزاینده در صورت شکست مذاکرات تقویت کند. هدف نهایی این رویکرد آن است که دشمنان ایران را متقاعد سازد دستیابی به یک توافق پایدار با جمهوری اسلامی، هزینهای کمتر از ادامه جنگ یا تلاش مجدد برای تحمیل نتیجه مطلوب خود از طریق زور نظامی خواهد داشت.
—-
* سینا طوسی پژوهشگر ارشد غیرمقیم در «مرکز سیاست بینالملل» (Center for International Policy) است.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
من، همسرم و پسرم ماههاست در بازداشت به سر میبریم؛ با وجود آنکه اقامت دائم داریم و هیچ سابقه کیفری نداریم. این کابوسی تحملناپذیر و بیپایان است.
مریم طهماسبی
نام من مریم طهماسبی است و استاد روانشناسی و آمار در کالج پیرس لسآنجلس هستم؛ یا بهتر است بگویم بودم، تا ۹ آوریل که زندگی من و خانوادهام برای همیشه تغییر کرد.
آن روز مشغول تدریس بودم که پسرم برایم پیام فرستاد و گفت همسرم برای بردن او از مدرسه نیامده و تلفنش را هم جواب نمیدهد؛ رفتاری که اصلاً از او بعید بود. پسرم را از مدرسه برداشتم، با اضطراب و شتاب به خانه برگشتم و با پلیس تماس گرفتم، چون فکر میکردم اتفاق وحشتناکی برای او افتاده است. با این حال، حتی به ذهنم هم خطور نکرد که ممکن است او توسط اداره مهاجرت و گمرک آمریکا (ICE) بازداشت شده باشد. ما اقامت دائم قانونی داریم و گرینکارتهای معتبر در اختیارمان است.
همسرم، عیسی هاشمی، نیز استاد دانشگاه است و زندگی خود را وقف راهنمایی دانشجویان دوره دکتری در بخش روانشناسی کسبوکار در دانشگاه «شیکاگو اسکول» کرده است. هر دوی ما به دانشجویان زیادی در مقطع دکتری مشاوره و راهنمایی دادهایم که در میان آنها کهنهسربازانی نیز هستند که دههها برای این کشور خدمت کردهاند. ما هیچ سابقه کیفری نداریم؛ حتی یک جریمه رانندگی هم در پروندهمان نیست. من به «حاکمیت قانون» باور داشتم و اعتماد داشتم که اگر مشکلی در وضعیت مهاجرتی ما وجود داشته باشد، دولت از طریق مجاری قانونی به ما اطلاع خواهد داد.
اما وقتی فهمیدم یک کارزار تخریبی اینترنتی، بدون هیچ مبنای واقعی یا جایگاه قانونی، دولت آمریکا را متقاعد کرده است که یکشبه تلاش کند گرینکارتهای ما را، بدون رعایت روند قانونی و حتی بدون اطلاع دادن به خودمان، لغو کند، کاملاً شوکه شدم. دولت تصمیم گرفته بود همسرم را به خاطر اینکه پسر زنی بوده که در سال ۱۹۷۹ مترجم گروگانگیران ایرانی بوده است مجازات کند؛ در حالی که عیسی آن زمان هنوز به دنیا نیامده بود.
من به اینجا آمدم چون میخواستم برای خودم و خانوادهام زندگیای بسازم که با اعمال و انتخابهای خودم تعریف شود، نه با کارهای دیگران. اما اکنون زندگی ما به خاطر کاری که شخص دیگری نزدیک به ۵۰ سال پیش انجام داده، از هم پاشیده است.
تصور کنید زنی مستقل هستید که هر روز در میان آبهای تبعیض جنسیتی و مردسالاری دستوپا میزند و سپس به شما گفته شود که نهتنها افکار و دستاوردهای علمی خودتان اهمیتی ندارد، بلکه somehow اکنون مسئول تصمیمهایی هستید که هرگز نگرفتهاید و مسئول اتفاقاتی هستید که پیش از تولد شما رخ دادهاند. به شما گفته شود که هویت مستقلی ندارید و موجودیت شما میتواند بر اساس روابط خانوادگی و خویشاوندی نفی شود. این همان مجازات بر اساس تبار و نسب است. من امیدوار بودم ایالات متحده آمریکا، کشوری که دوستش داشتم، متفاوت باشد.
سرانجام، موقعیت مکانی تلفن همسرم نشان داد که او در یکی از مراکز ICE در مرکز شهر لسآنجلس است. یک دقیقه با او صحبت کردم. گفت به او گفتهاند تا زمانی که خودش در بازداشت است، من و پسرمان در امنیت هستیم. اما بعد مشخص شد که این حرف دروغ بوده است.
روز بعد، وقتی پسرم را به مدرسه میبردم، خودروهای وزارت امنیت داخلی آمریکا (DHS) خودروی مرا محاصره کردند و من و پسرم بازداشت شدیم. مجبور شدم شاهد دستبند زدن به پسرم باشم؛ پسری که در دبیرستان تحصیل میکند و ۱۲ سال است که بهطور قانونی ساکن کالیفرنیا بوده است.
ما شبانه از لسآنجلس در شرایطی هولناک به تگزاس منتقل شدیم که در این نامه وارد جزئیات آن نمیشوم. از آن زمان تاکنون در تگزاس ماندهایم.
من و پسرم بیش از ۱۲۰ روز را در مرکز رسیدگی به امور مهاجرتی دیلی سپری کردهایم؛ دور از همسرم که به مرکز بازداشت جنوب تگزاس در پیرسالِ تگزاس منتقل شده است. او در آنجا با شرایطی حتی وحشتناکتر روبهروست و باید این شرایط را بهتنهایی تحمل کند.
وقتی درخواست کردم همسرم به ما در دیلی بپیوندد؛ مرکزی که به اصطلاح «مرکز بازداشت خانواده» نامیده میشود ــ و صرف وجود چنین اصطلاحی بهشدت نگرانکننده است ــ به من گفتند که در مورد خاص ما، جدایی خانواده سیاست و قاعده است.
من تلاش کردهام بفهمم چگونه چنین چیزی میتواند برای افرادی اتفاق بیفتد که هرگز قانون را نقض نکردهاند، آن هم در نظامی که من تصور میکردم بر پایه حاکمیت قانون بنا شده است.
ما طی چهار ماه گذشته جهنم را از سر گذراندهایم و سلامت جسمی و روانیمان به شکلهایی وخیم شده که ممکن است آثار آن برای سالها قابل جبران نباشد. تنها اجازه داریم هر دو هفته یکبار و تحت نظارت، به مدت ۱۰ دقیقه با همسرم صحبت کنیم.
پسرم که فقط انگلیسی صحبت میکند و از دوران پیشدبستانی در نظام آموزشی کالیفرنیا تحصیل کرده است، تلاش میکند بفهمد چرا تنها کشوری که آن را خانه خود میداند، با او چنین رفتاری میکند.
آنچه بر سر ما آمده، بهطور مشخص برای درهم شکستن جسم و روح ما طراحی شده است. من یک مادر هستم، نه یک شهید؛ بنابراین همیشه سلامت و رفاه پسرم را بر هر رؤیا یا آرزویی که برای خودم دارم ترجیح میدهم.
اما حتی زمانی که تصمیم دشوار گرفتیم و درخواست کردیم اجازه داشته باشیم داوطلبانه ایالات متحده را ترک کنیم ــ جایی که آن را کشور و خانه خود میدانیم ــ دولت نهتنها با این درخواست مخالفت کرد، بلکه پیشنهاد داد که هر تصمیم قضایی که به ما اجازه خروج بدهد را نیز تجدیدنظرخواهی کند.
به عبارت دیگر، آنها میخواهند بازداشت نامحدود ما را، بدون هیچ چشماندازی برای پایان آن، ادامه دهند.
اما برای چه هدفی؟
این پرسش را بارها و بارها از خودم پرسیدهام. نمیتوانم هیچ دلیلی پیدا کنم که چرا ما باید چنین رنج تنبیهیای را تحمل کنیم. ما نه پولی داریم و نه قدرتی که بتواند به ما کمک کند، از ما محافظت کند یا برایمان امتیازی بخرد.
ما دو مدرس دانشگاه از طبقه کارگر هستیم که زندگیای معمولی و متعلق به طبقه کارگر در یک آپارتمان اجارهای داشتیم و هرگز تصور نمیکردیم چنین اتفاقی برای ما رخ دهد.
به همین دلیل است که به کمک شما نیاز داریم.
ما درد و رنجی عظیم را تحمل میکنیم و در کابوسی گرفتار شدهایم که نه قابل تحمل است و نه پایانی برای آن متصوریم. میخواهم پسرم زندگی عادی داشته باشد، نه اینکه روزهایش را در این بازداشتگاه وحشتناک در دیلی سپری کند.
هیچ کودکی سزاوار چنین چیزی نیست. هیچ انسانی سزاوار چنین چیزی نیست.
از هر کسی که وجدان دارد میخواهیم به ما کمک کند تا به این کابوس پایان دهیم.
حرفهای بیشتری برای گفتن دارم، اما این، نسخهای محدود و به بند کشیدهشده از چیزهایی است که در حال حاضر احساس امنیت میکنم که بگویم.
و با این جمله به پایان میبرم:
اگر چنین اتفاقی میتواند برای ما، یک خانواده قانونمدار متشکل از دو استاد دانشگاه و یک پسر جوان، رخ دهد، میتواند برای هر کسی اتفاق بیفتد.
One Woman’s Message From the Hell of ICE Detention
My husband, son, and I have been locked up for months—despite being permanent residents with no criminal record. It is an unendurable, unending nightmare.
Maryam Tahmasebi
My name is Maryam Tahmasebi, and I am a professor of psychology and statistics at Los Angeles Pierce College—or, I was, until April 9, when my life, and my family’s lives, changed forever.
On that day, I was teaching a class when my son texted me, saying that my husband hadn’t picked him up from school and wasn’t answering his phone, which is very unlike him. I picked my son up from school, came frantically back home, and called the police, thinking that something horrible must have happened to him. Even so, it never occurred to me that he could have been detained by ICE. We are legal permanent residents with valid green cards. My husband, Eissa Hashemi, is also a professor, and has dedicated his life to mentoring PhD students in the Business Psychology department of The Chicago School. We have both mentored many PhD candidates, among whom are veterans who have served this country for decades. We don’t have any criminal record—not even a traffic ticket. I believed in the “rule of law,” and trusted that if there was anything wrong with our immigration status, the government would notify us through legal channels.
I was beyond shocked to realize that an online smear campaign without any merit or legal standing had convinced the US government to try to revoke our green cards overnight without due process or even telling us. The government had decided to punish my husband for being the son of a woman who was a translator for the Iranian hostage takers in 1979, before Eissa was even born.
I came here because I wanted to build a life for myself and my family that was defined by my own actions, not anyone else’s. But now our lives are being upended for something someone else did nearly 50 years ago.
Imagine that you are an independent woman wading through the waters of sexism and patriarchy every day, and then you are told that not only do your own ideas and academic achievements not matter, but you are somehow now responsible for decisions you never made, and for things that happened before you were ever born. That you don’t have an identity of your own, and that your existence can be negated based on relations. This is bloodline punishment. I was hoping that the United States of America, the country that I loved, would be different.
Eventually, my husband’s phone location showed he was at an ICE center in downtown LA. I talked to him there for a minute. He said he had been told that, while he was under arrest, our son and I were safe. That turned out to have been a lie. The next day, when I took my son to school, my car was surrounded by DHS cars, and my son and I were detained. I had to watch my son, who is in high school and has been a legal resident of California for 12 years, be handcuffed. We were shipped to Texas overnight from Los Angeles in horrible conditions that I won’t elaborate on in this letter. We have remained in Texas ever since.
My son and I have spent over 120 days in the Dilley Immigration Processing Center, away from my husband, who was taken to the South Texas Detention Center in Pearsall, Texas. There, he faces even more horrible conditions, and he faces them alone. When I requested that my husband be reunited with us in Dilley, a so-called “family detention center” (the very existence of such a term is deeply troubling), I was told that in our specific case, family separation is the policy and the rule.
I have struggled to understand how this can happen to people who have never broken the law, in a system I believed to be based on the rule of law.
We have been put through hell for the past four months, and our physical and mental health have deteriorated in ways that might not be reversible for years. We are only allowed to speak with my husband for 10 minutes every two weeks, under supervision. My son, who only speaks English and has been in California’s school system since pre-K, is struggling to understand why the only country he considers home is treating him this way.
What has happened to us was designed specifically to break our body and spirit. I am a mother, not a martyr, so I would always choose my son’s health and well-being over any dreams or aspirations I have. But even when we decided to make the difficult decision to ask to be allowed to voluntarily leave the United States—the place we consider our country and our home—the government not only opposed it but suggested that it would appeal any judicial decisions that grant us departure.
In other words, they want to continue our indefinite detention without any end in sight. But for what purpose? I have been asking myself that question over and over. I can’t think of any reason why we are being put through this punitive ordeal. We don’t have money or power to help us, shield us, or buy us favor. We are two working-class educators who had been living a working-class life in a rented apartment, and had never imagined anything like this happening to us.
This is why we need your help. We are in tremendous pain and have been trapped in an unendurable, unending nightmare. I want my son to have a normal life, not spend his days in this awful detention center in Dilley. No child deserves this. No human deserves this. We are asking anyone with a conscience to help us end this nightmare. There are more things I want to say, but this is the shackled version of what I feel safe saying right now. I will end on this: If this could happen to us, a law-abiding family of two professors and a young boy, it can happen to anyone.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
۱. مقدمه: اقتصاد سیاسی اعتراض
اعتراض اجتماعی در رژیم حاکم بر ایران ایران را نمیتوان صرفاً با متغیرهای سیاسی یا فرهنگی توضیح داد. اگرچه بسیاری از اعتراضات با یک رویداد سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی آغاز شدهاند، زمینه اقتصادی و نحوه توزیع منابع در جامعه در شکلگیری و گسترش آنها نقش مهمی داشته است. به همین دلیل، فهم چرخه اعتراضات ایران نیازمند بررسی رابطه متقابل میان قدرت سیاسی و قدرت اقتصادی است.
در اقتصاد سیاسی، حاکمیت صرفاً سازمانی برای اجرای سیاستهای اقتصادی نیست؛ بلکه خود یکی از مهمترین بازیگران توزیع منابع اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است. حاکمیت درباره مالیات، یارانه، ارز، انرژی، اعتبارات بانکی، تجارت خارجی، حقوق مالکیت، مجوزها و دسترسی به منابع عمومی تصمیم میگیرد. در ایران، این نقش به دلیل ساختار حاکمیت نفتی و حضور گسترده نهادهای حکومتی و شبهحکومتی در اقتصاد اهمیت بیشتری دارد.
در چنین شرایطی، دسترسی به منابع اقتصادی تا حد زیادی با جایگاه سیاسی و نهادی افراد و گروهها پیوند میخورد. گروههایی که به قدرت سیاسی نزدیکترند، ممکن است از دسترسی بیشتر به اعتبار، ارز، قراردادهای دولتی، زمین، انرژی ارزان، مجوزهای اقتصادی و بازارهای انحصاری برخوردار شوند، در حالی که گروههای خارج از شبکههای قدرت با محدودیت بیشتری مواجه شوند.
بنابراین، مسئله اعتراض در ایران تنها مسئله «فقر» نیست. مسئله بنیادیتر، احساس نابرابری در دسترسی به منابع و فرصتها و برداشت جامعه از عادلانه یا ناعادلانه بودن سازوکار توزیع آنهاست.
۲. چارچوب نظری اقتصاد سیاسی اعتراض
۱.۲. حاکمیت رانتی و اقتصاد نفتی
یکی از مفاهیم کلیدی برای تحلیل اقتصاد سیاسی ایران، مفهوم حاکمیت رانتی است. در حاکمیت رانتی، بخش قابل توجهی از درآمدهای حاکمیت از منابع خارجی، بهویژه صادرات منابع طبیعی، تأمین میشود و نه از مالیات مستقیم شهروندان (Mahdavy, 1970; Beblawi & Luciani, 1987).
در چنین شرایطی، رابطه میان حاکمیت و جامعه میتواند با رابطه حاکمیت در اقتصادهای مالیاتی متفاوت باشد. حاکمیت الزاماً برای تأمین منابع خود به مالیاتستانی گسترده از شهروندان وابسته نیست و بنابراین ممکن است فشار کمتری برای پاسخگویی سیاسی به جامعه احساس کند.
در ایران، درآمدهای نفتی در دورههای مختلف امکان تأمین مالی گسترده دولت، یارانههای انرژی، پروژههای عمرانی و سیاستهای توزیعی را فراهم کردهاند. اما همین وابستگی، اقتصاد را در برابر تحریم، نوسانات قیمت نفت و محدودیت صادرات آسیبپذیر کرده است.
در نتیجه، حاکمیت نفتی میتواند همزمان دو اثر متناقض ایجاد کند: از یک سو منابع لازم برای خرید یا حفظ رضایت اجتماعی را فراهم کند و از سوی دیگر، با کاهش پاسخگویی مالیاتی و تقویت توزیع رانتی، زمینه شکلگیری نابرابری و فساد را افزایش دهد.
۲.۲. رانت، امتیاز و اقتصاد سیاسی توزیع
مسئله مهم دیگر، نحوه توزیع رانت در اقتصاد ایران است. رانت اقتصادی زمانی اهمیت سیاسی پیدا میکند که دسترسی به آن تابعی از روابط سیاسی و نهادی باشد.
در چنین وضعیتی، ارز ترجیحی، مجوز واردات، قراردادهای دولتی، تسهیلات بانکی، انرژی ارزان و دسترسی به زمین میتوانند به ابزارهای توزیع سیاسی منابع تبدیل شوند.
این وضعیت به ایجاد چیزی منجر میشود که در ادبیات اقتصاد سیاسی از آن بهعنوان ائتلافهای توزیعی یاد میشود. گروههایی که از وضعیت موجود سود میبرند، انگیزه دارند از اصلاحاتی که منافع آنها را تهدید میکند جلوگیری کنند (Olson, 1982).
بنابراین، اصلاح اقتصادی در ایران تنها یک مسئله تکنیکی نیست. حذف یک رانت یا اصلاح نظام ارزی میتواند منافع گروههای قدرتمندی را تحت تأثیر قرار دهد. به همین دلیل، بسیاری از اصلاحات اقتصادی در ایران با مقاومت سیاسی و نهادی مواجه شدهاند.
۳. اقتصاد سیاسی پس از انقلاب و شکلگیری ساختار جدید توزیع منابع
انقلاب ۱۳۵۷ تنها یک تحول سیاسی نبود؛ بلکه ساختار مالکیت و توزیع منابع اقتصادی را نیز دگرگون کرد. ملیشدن، مصادره داراییها، گسترش مالکیت دولتی و ایجاد بنیادها و نهادهای اقتصادی جدید، ساختار اقتصاد ایران را به شکل اساسی تغییر داد.
در دهه نخست پس از انقلاب، جنگ و اقتصاد دولتی موجب افزایش نقش حاکمیت در تولید، توزیع و تخصیص منابع شد. این وضعیت اگرچه در شرایط جنگی امکان بسیج منابع را افزایش داد، اما در بلندمدت به گسترش اقتصاد دولتی و محدودشدن رقابت کمک کرد.
در کنار دولت رسمی، مجموعهای از نهادهای عمومی، بنیادها و سازمانهای وابسته به ساختار سیاسی نیز در اقتصاد گسترش یافتند. در نتیجه، اقتصاد ایران به تدریج ساختاری چندلایه پیدا کرد که در آن مرز میان دولت، نهادهای عمومی، نهادهای سیاسی و بخش خصوصی همیشه روشن نبود.
این ساختار بعدها یکی از زمینههای مهم شکلگیری اقتصاد غیرشفاف، رانت و رقابت نابرابر شد.
۴. ۱۳۷۱: اعتراض شهری و مسئله توزیع منابع
اعتراضات شهری اوایل دهه ۱۳۷۰ را میتوان از منظر اقتصاد سیاسی بهعنوان واکنش گروههای کمبرخوردار به نحوه توزیع منابع شهری تحلیل کرد.
رشد شهرنشینی، افزایش قیمت زمین و مسکن، ضعف خدمات عمومی و گسترش حاشیهنشینی، فشار اقتصادی بر گروههایی وارد کرد که از رشد اقتصادی و فرصتهای جدید بهطور برابر بهرهمند نبودند.
در این شرایط، مسئله فقط فقر نبود؛ بلکه احساس محرومیت نسبی و بیعدالتی در دسترسی به منابع شهری بود.
از منظر اقتصاد سیاسی، این اعتراضات نشان دادند که سیاستهای توسعهای و توزیعی حاکمیت اگر نتوانند منافع رشد را بهصورت نسبتاً فراگیر توزیع کنند، میتوانند زمینهساز اعتراض اجتماعی شوند.
۵. ۱۳۷۸: دانشگاه، طبقه متوسط و بحران فرصتهای اجتماعی
اعتراضات ۱۳۷۸ را نمیتوان مستقیماً اعتراض اقتصادی دانست. با این حال، تحلیل اقتصاد سیاسی آن اهمیت زیادی دارد.
گسترش آموزش عالی و شکلگیری طبقه متوسط جدید، انتظارات اجتماعی و اقتصادی نسل جوان را افزایش داده بود. تحصیلات دانشگاهی قرار بود مسیر تحرک اجتماعی و دستیابی به فرصتهای شغلی و منزلت اجتماعی باشد.
اما هنگامی که میان تحصیلات، انتظارات و فرصتهای واقعی شکاف ایجاد شود، نارضایتی سیاسی میتواند با نارضایتی اقتصادی و اجتماعی پیوند بخورد.
دانشگاه در این معنا فقط یک نهاد سیاسی نبود؛ بلکه محل تولید یک طبقه متوسط جدید بود که خواهان مشارکت بیشتر در اقتصاد، سیاست و جامعه بود.
۶. ۱۳۸۸: بحران نمایندگی و اقتصاد سیاسی قدرت
جنبش سبز در نگاه نخست جنبشی درباره انتخابات بود، اما از منظر اقتصاد سیاسی، مسئله عمیقتری را نیز آشکار کرد: چه گروههایی قدرت تصمیمگیری درباره منابع عمومی و سیاستهای اقتصادی را در اختیار دارند؟
انتخابات در نظامهای سیاسی صرفاً سازوکاری برای انتخاب دولت نیست؛ بلکه میتواند سازوکاری برای تعیین جهت سیاستهای اقتصادی و اجتماعی نیز باشد.
بنابراین، بحران اعتماد به انتخابات به معنای بحران در یکی از مهمترین سازوکارهای تعیین اولویتهای اقتصادی و اجتماعی نیز بود.
از این منظر، مسئله نمایندگی سیاسی را میتوان به مسئله توزیع قدرت اقتصادی مرتبط کرد. گروهی که احساس کند در تصمیمگیری سیاسی نمایندگی نمیشود، ممکن است به این نتیجه برسد که در توزیع منابع اقتصادی نیز سهم عادلانهای ندارد.
۷. ۱۳۹۶: بحران معیشت و پایان تفکیک اقتصاد از سیاست
اعتراضات ۱۳۹۶ نقطه مهمی در تحول اقتصاد سیاسی اعتراضات ایران بود. محرک اولیه بسیاری از اعتراضات، افزایش هزینه زندگی، بیکاری و مشکلات اقتصادی بود، اما اعتراض خیلی زود سیاسی شد.
این تحول نشان داد که در شرایط بحران اعتماد، سیاست اقتصادی دیگر از سیاست عمومی جدا نیست.
برای شهروندی که با بیکاری، تورم یا کاهش قدرت خرید مواجه است، پرسش صرفاً این نیست که قیمتها چرا افزایش یافتهاند. پرسش مهمتر این است که چه کسانی از ساختار اقتصادی موجود سود میبرند و چرا حاکمیت قادر به اصلاح وضعیت نیست.
در اینجا اقتصاد سیاسی اعتراض شکل میگیرد. مسئله از «قیمت» به «قدرت» منتقل میشود.
۸. ۱۳۹۸: آبان و سیاست قیمتگذاری
اعتراضات آبان ۱۳۹۸ نمونه روشنی از اقتصاد سیاسی یک تصمیم عمومی بود. افزایش قیمت بنزین تصمیمی اقتصادی بود، اما پیامد آن سیاسی شد.
قیمت انرژی در ایران صرفاً یک قیمت بازار نیست. بنزین، گاز، برق و دیگر حاملهای انرژی بخشی از نظام گسترده یارانهای هستند و تغییر قیمت آنها مستقیماً بر رفاه خانوارها، هزینه حملونقل، تولید و توزیع درآمد تأثیر میگذارد.
به همین دلیل، اصلاح قیمت انرژی بدون ایجاد اعتماد عمومی و سازوکارهای جبرانی میتواند به بحران سیاسی تبدیل شود.
آبان ۱۳۹۸ نشان داد که در یک اقتصاد بحرانزده، سیاست اصلاح قیمتها بدون اصلاح ساختار توزیع درآمد و بدون اعتماد عمومی میتواند هزینه سیاسی بسیار بالایی ایجاد کند.
۹. ۱۴۰۱: اقتصاد سیاسی بدن، جنسیت و آزادی
در نگاه نخست، جنبش ۱۴۰۱ بیش از هر چیز جنبشی فرهنگی و سیاسی بود. اما از منظر اقتصاد سیاسی، مسئله بسیار عمیقتر است.
اقتصاد سیاسی تنها درباره پول و بازار نیست؛ بلکه درباره قدرت، دسترسی به منابع، فرصتها و کنترل اجتماعی نیز هست.
محدودیتهای جنسیتی میتوانند بر مشارکت زنان در بازار کار، فرصتهای شغلی، تحصیل، کارآفرینی، مالکیت و استقلال اقتصادی تأثیر بگذارند. از این منظر، کنترل بدن و سبک زندگی نیز میتواند پیامدهای اقتصادی داشته باشد.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» در نتیجه تنها اعتراض به یک سیاست فرهنگی نبود؛ بلکه اعتراض به مجموعهای از محدودیتهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بود که بر ظرفیت افراد برای انتخاب مسیر زندگی خود اثر میگذاشت.
۱۰. ۱۴۰۴: بحران پول، تورم و انفجار نارضایتی
خیزش ۱۴۰۴ را از منظر اقتصاد سیاسی باید در بستر بحران عمیقتر اقتصاد ایران تحلیل کرد. سقوط ارزش پول ملی، تورم، کاهش قدرت خرید و نااطمینانی اقتصادی تنها متغیرهای اقتصادی نیستند؛ آنها مستقیماً بر رابطه حاکمیت و جامعه اثر میگذارند.
هنگامی که پول ملی بهسرعت ارزش خود را از دست میدهد، طبقات مختلف جامعه به شکل متفاوتی آسیب میبینند. مزدبگیران و خانوارهایی که درآمد ثابت دارند معمولاً قدرت خرید خود را از دست میدهند، در حالی که صاحبان داراییهای قابل تبدیل به ارز یا داراییهای واقعی ممکن است بتوانند بخشی از ارزش ثروت خود را حفظ کنند.
در نتیجه، تورم بالا میتواند به باز توزیع ثروت از دارندگان درآمدهای ثابت به دارندگان داراییها منجر شود.
این مسئله از نظر اقتصاد سیاسی اهمیت اساسی دارد، زیرا تورم فقط مسئلهای درباره قیمتها نیست؛ بلکه مسئلهای درباره چه کسی هزینه بحران را پرداخت میکند نیز هست.
۱.۱۰. بازار و اعتراض
نقش کسبه و بازاریان در آغاز اعتراضات ۱۴۰۴ از منظر اقتصاد سیاسی اهمیت خاصی دارد. بازار در ایران همواره تنها یک بخش اقتصادی نبوده و در دورههای تاریخی، شبکهای اجتماعی و سیاسی نیز محسوب شده است.
با این حال، بازار امروز با بازار سال ۱۳۵۷ تفاوتهای اساسی دارد. حضور کسبه در اعتراضات ۱۴۰۴ را بنابراین باید در چارچوب منافع اقتصادی آنها، فشار تورمی، بیثباتی نرخ ارز، کاهش تقاضای مصرفی و نااطمینانی نسبت به آینده بررسی کرد.
اعتراض کسبه میتواند نشاندهنده نقطهای باشد که در آن بحران اقتصاد کلان به بحران اقتصاد روزمره تبدیل میشود.
۱۱. اقتصاد سیاسی سرکوب
سرکوب اعتراضات نیز دارای ابعاد اقتصادی است. حکومت برای کنترل اعتراضات منابع قابل توجهی را به نهادهای امنیتی و انتظامی اختصاص میدهد و از ابزارهای اقتصادی و اطلاعاتی نیز استفاده میکند.
از سوی دیگر، سرکوب میتواند هزینه اقتصادی قابل توجهی برای جامعه ایجاد کند. تعطیلی کسبوکارها، قطع اینترنت، کاهش سرمایهگذاری، افزایش نااطمینانی و خروج سرمایه انسانی و مالی از پیامدهای بالقوه چنین شرایطی هستند.
بنابراین، سرکوب در کوتاهمدت ممکن است هزینه سیاسی اعتراض را برای حکومت افزایش دهد، اما در بلندمدت میتواند هزینه اقتصادی بیثباتی را نیز افزایش دهد.
از این منظر، رابطه اقتصاد و سرکوب دوطرفه است: بحران اقتصادی میتواند اعتراض ایجاد کند و سرکوب اعتراض نیز میتواند بحران اقتصادی را عمیقتر کند.
۱۲. اقتصاد غیررسمی و بقای اجتماعی
یکی از واکنشهای جامعه به ناکارآمدی اقتصاد رسمی، گسترش فعالیتهای غیررسمی است. بازار غیررسمی ارز، تجارت غیررسمی، اشتغال بدون قرارداد و فعالیتهای اقتصادی خارج از چارچوب رسمی میتوانند به سازوکارهای بقا تبدیل شوند.
این اقتصاد غیررسمی در کوتاهمدت به خانوارها امکان میدهد بخشی از فشار اقتصادی را تحمل کنند، اما در بلندمدت موجب کاهش درآمدهای مالیاتی دولت، کاهش شفافیت و گسترش اقتصاد زیرزمینی میشود.
از این منظر، اقتصاد غیررسمی هم پیامد بحران حکمرانی اقتصادی است و هم میتواند ظرفیت حاکمیت برای اصلاح اقتصاد رسمی را کاهش دهد.
۱۳. فساد ساختاری و بحران اعتماد
فساد در اقتصاد سیاسی ایران را نباید صرفاً مجموعهای از تخلفات فردی دانست. مسئله مهمتر، وجود ساختارهایی است که امکان دسترسی نابرابر به منابع عمومی را فراهم میکنند.
هنگامی که شهروندان تصور کنند گروههای نزدیک به قدرت از امتیازات اقتصادی برخوردارند، اعتماد آنها به عدالت اقتصادی کاهش مییابد.
در چنین شرایطی، حتی سیاستهای اقتصادی ضروری نیز ممکن است با مقاومت اجتماعی مواجه شوند، زیرا جامعه به انگیزههای حکومت اعتماد ندارد.
بنابراین، فساد تنها منابع عمومی را هدر نمیدهد؛ بلکه سرمایه اجتماعی لازم برای اجرای سیاستهای اقتصادی را نیز تضعیف میکند.
۱۴. حاکمیت رانتی و فرسایش قرارداد اجتماعی
حاکمیت رانتی میتواند در دورههای درآمد بالای نفتی، با توزیع یارانه، اشتغال دولتی و پروژههای عمرانی بخشی از رضایت اجتماعی را خریداری کند. اما زمانی که درآمد نفت کاهش یابد یا تحریمها صادرات را محدود کنند، ظرفیت حاکمیت برای حفظ این قرارداد غیررسمی کاهش مییابد.
در این شرایط، جامعه همچنان انتظار دریافت خدمات و حمایتهای گذشته را دارد، اما حاکمیت منابع کافی برای تأمین آنها ندارد.
این وضعیت میتواند به نوعی بحران قرارداد اجتماعی منجر شود.
مشکل زمانی عمیقتر میشود که حاکمیت به جای اصلاح ساختار اقتصادی، به سیاستهای کوتاهمدت، پولیسازی کسری بودجه، کنترل قیمتها یا سرکوب اعتراض روی آورد. چنین سیاستهایی ممکن است بحران را به آینده منتقل کنند، اما الزاماً آن را حل نمیکنند.
۱۵. ۱۴۰۴ و همگرایی بحرانهای اقتصادی و سیاسی
اهمیت خیزش ۱۴۰۴ از منظر اقتصاد سیاسی در این است که چند بحران در یک نقطه به یکدیگر نزدیک شدهاند. بحران ارزی، تورم، کاهش قدرت خرید، فساد، ناکارآمدی، تحریم و بحران اعتماد سیاسی در یکدیگر تداخل پیدا کردهاند.
در چنین شرایطی، یک شوک اقتصادی میتواند پیامد سیاسی بسیار بزرگتری از اندازه اولیه خود داشته باشد.
این وضعیت را میتوان با مفهوم انباشت بحران توضیح داد. بحرانهای کوچک و بزرگ اقتصادی در طول زمان انباشته میشوند و در نقطهای خاص، یک محرک نسبتاً محدود میتواند واکنش اجتماعی بسیار گستردهای ایجاد کند.
از این منظر، مسئله اصلی خیزش ۱۴۰۴ صرفاً سقوط ارزش پول نیست؛ بلکه این پرسش بنیادی است که چرا بخش بزرگی از جامعه احساس میکند آینده اقتصادی آن در چارچوب ساختار موجود قابل پیشبینی و قابل اصلاح نیست.
۱۶. نتیجهگیری: از بحران توزیع تا بحران مشروعیت
تحلیل اقتصاد سیاسی چرخه اعتراضات ایران نشان میدهد که اعتراض اجتماعی را نمیتوان از ساختار توزیع قدرت و منابع جدا کرد. در جمهوری اسلامی، اقتصاد و سیاست درهمتنیدهاند و بسیاری از تصمیمهای اقتصادی در نهایت پیامدهای سیاسی دارند.
وابستگی به درآمدهای نفتی، گسترش اقتصاد دولتی و شبهدولتی، رانت، فساد، محدودیت رقابت، سیاستهای ارزی ناپایدار، تورم مزمن و ضعف حکمرانی اقتصادی، زمینهای ساختاری برای تولید نارضایتی ایجاد کردهاند.
اعتراضات ۱۳۷۱ در زمینه محرومیت شهری، ۱۳۷۸ در زمینه شکلگیری طبقه متوسط و شکاف نسلی، ۱۳۸۸ در زمینه بحران نمایندگی، ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ در زمینه بحران معیشت و سیاست اقتصادی، ۱۴۰۱ در زمینه آزادی، جنسیت و کنترل اجتماعی و ۱۴۰۴ در زمینه بحران پول و قدرت خرید، اگرچه از نظر محرک و شعار متفاوتاند، اما در یک نقطه مشترک به یکدیگر میرسند: مسئله توزیع قدرت، منابع و فرصتها در جامعه ایران.
از این منظر، اعتراضات را میتوان نه صرفاً نشانه بیثباتی سیاسی، بلکه نشانهای از اختلال در سازوکار توزیع و بازتوزیع منابع و در نتیجه اختلال در قرارداد اجتماعی دانست.
مسئله بنیادی برای آینده رژیم حاکم بر ایران نیز صرفاً کنترل اعتراضات نیست. حکومت میتواند با ابزارهای امنیتی یک اعتراض را سرکوب کند، اما نمیتواند صرفاً از طریق سرکوب، تورم، کاهش قدرت خرید، فساد، بیکاری، نابرابری و ناکارآمدی را حل کند.
اگر ساختارهای تولیدکننده نارضایتی اصلاح نشوند، سرکوب ممکن است تنها زمان اعتراض بعدی را به تأخیر اندازد. در مقابل، اصلاحات واقعی در نظام بودجه، بانکداری، سیاست ارزی، نظام یارانهای، حکمرانی نفت، رقابت اقتصادی، شفافیت و مبارزه با فساد میتواند بخشی از زمینههای ساختاری اعتراض را کاهش دهد.
بنابراین، از منظر اقتصاد سیاسی، پرسش اصلی درباره آینده اعتراضات ایران این نیست که «چه زمانی اعتراض بعدی رخ خواهد داد؟» بلکه این است که «آیا ساختار سیاسی قادر است قواعد توزیع قدرت و منابع را به گونهای اصلاح کند که رابطه حاکمیت و جامعه از نو بر پایه اعتماد، پاسخگویی و کارآمدی اقتصادی شکل گیرد؟»
اگر پاسخ به این پرسش منفی باشد، چرخه اعتراض و سرکوب احتمالاً ادامه خواهد یافت؛ زیرا بحران اقتصادی، در شرایط فقدان اعتماد سیاسی، بار دیگر میتواند به بحران مشروعیت تبدیل شود. در این معنا، خیزش ۱۴۰۴ را میتوان نه پایان یک چرخه، بلکه یکی از مراحل پیشرفتهتر اقتصادیشدن بحران مشروعیت و سیاسیشدن بحران معیشت در رژیم حاکم بر ایران ایران دانست.
☑️ مقاله احمد علوی با عنوان «اقتصاد سیاسی جنبشها و خیزشهای مدنی در ایران» نوشتهای دقیق، ارزشمند و قابل توجه است، چون کاری را انجام میدهد که در بسیاری از تحلیلهای مربوط به اعتراضات ایران کمتر دیده میشود. او اعتراضات را فقط به عنوان رویدادهای جداگانه سیاسی بررسی نمیکند، بلکه تلاش میکند ساختارهای عمیقتری را نشان دهد که بارها موجب نارضایتی اقتصادی، فشار اجتماعی و بحران سیاسی شدهاند.
آنچه برای من در این مقاله بسیار مهم است، روش منظم و سیستماتیک نویسنده در مشاهده ساختار سیاسی و اقتصادی ایران است. او میان توزیع منابع، دسترسی به قدرت، رانت، فساد، فرصتهای اقتصادی، نمایندگی سیاسی و اعتماد عمومی رابطه برقرار میکند. این نگاه، مقاله را از یک گزارش ساده درباره اعتراضات فراتر میبرد.
نکته مهم دیگر این است که علوی به درستی تأکید میکند که مسئله فقط «فقر» نیست. مسئله مهمتر، احساس بیعدالتی در نحوه دسترسی مردم به منابع و فرصتهاست. وقتی مردم احساس کنند که امکانات اقتصادی، اعتبارات، فرصتهای شغلی، منابع عمومی و امتیازات به صورت عادلانه توزیع نمیشوند، نارضایتی اقتصادی به تدریج میتواند به نارضایتی سیاسی تبدیل شود.
به نظر من، اهمیت مقاله زمانی بیشتر میشود که جهت تحلیل را برعکس کنیم. اگر این ساختارها توضیح میدهند که چرا نارضایتی و اعتراض بارها تکرار میشود، پس همین تحلیل به ما کمک میکند بفهمیم برای جلوگیری از تکرار این چرخه چه نوع نهادهای سیاسی و اجتماعی باید ساخته شوند.
از این زاویه، مقاله علوی توجیه بسیار خوبی برای ایجاد یک ساختار اجتماعی مشارکتی ارائه میکند. مشکلاتی که او توضیح میدهد، مانند تمرکز قدرت، توزیع نابرابر منابع، رانت، ضعف پاسخگویی و فاصله میان مردم و نهادهای تصمیمگیر، دقیقا همان مسائلی هستند که الینور اوستروم در پژوهشهای خود به شیوه دیگری با آنها روبهرو شده بود.
یکی از مهمترین دستاوردهای اوستروم این بود که نشان داد اداره منابع مشترک اجتماعی فقط دو راه ندارد، یعنی یا کنترل کامل دولت یا واگذاری کامل به بازار خصوصی. او نشان داد که جوامع محلی نیز میتوانند با قواعد روشن، مشارکت مستقیم، نظارت، مسئولیتپذیری و همکاری، منابع مشترک خود را با موفقیت اداره کنند.
اگر این فکر را به ساختار سیاسی گسترش دهیم، نتیجه بسیار مهمی به دست میآید. راه مقابله با تمرکز بیش از حد قدرت این نیست که فقط یک حکومت مرکزی را با حکومت مرکزی دیگری عوض کنیم. بلکه باید بخشی از قدرت واقعی را به سطوح پایینتر جامعه منتقل کنیم تا مردم بتوانند مستقیماً در اداره امور زندگی خود مشارکت داشته باشند.
از این جهت، تحلیل علوی میتواند استدلال محکمی برای یک ساختار سیاسی چندمرکزی و مشارکتی در ایران باشد. اگر مردم در تصمیمگیری درباره مدارس، محلهها، توسعه محلی، خدمات اجتماعی، منابع عمومی و مسائل روزمره زندگی خود نقش واقعی داشته باشند، مشارکت سیاسی دیگر فقط به رأی دادن هر چند سال یک بار محدود نمیشود. مردم خود به بخشی از فرایند حکومتداری تبدیل میشوند.
به نظر من، مقاله علوی همچنین دلیل بسیار خوبی برای ایجاد یک شاخه چهارم در ساختار حکومت فراهم میکند که وظیفه آن حفاظت و مدیریت ثروت ملی باشد. میتوان این نهاد را «صندوق اعتماد ملی» یا National Trust Fund نامید.
یکی از مشکلات اصلی که علوی بارها به آن اشاره میکند این است که درآمد نفت، منابع عمومی و دیگر ثروتهای ملی در اختیار نهادهای سیاسی قرار گرفته و در نتیجه میتواند بر اساس ملاحظات سیاسی، رانت، روابط نهادی یا منافع گروهی توزیع شود.
اما اگر منابع طبیعی متعلق به کل ملت هستند، نباید مدیریت آنها صرفاً در اختیار دولت اجرایی وقت باشد.
یک صندوق اعتماد ملی که به عنوان شاخهای مستقل از حکومت و در سطح قانون اساسی تعریف شود، میتواند این رابطه را تغییر دهد. وظیفه این نهاد باید حفظ داراییهای ملی برای همه نسلها، مدیریت شفاف درآمدهای منابع طبیعی و توزیع منافع آن بر اساس قواعد روشن و عمومی باشد، نه بر اساس تصمیمهای سیاسی کوتاهمدت.
این تفاوت بسیار مهم است. نفت، گاز، معادن، زمینهای عمومی و دیگر داراییهای ملی باید به عنوان ثروت مشترک مردم ایران و نسلهای آینده شناخته شوند. دولت میتواند امور عمومی را اداره کند، اما نباید مالک واقعی ثروت ملی تلقی شود.
اگر چنین صندوقی درست طراحی شود، میتواند بخشی از مشکلاتی را که علوی توضیح میدهد از ریشه کاهش دهد. میتواند زمینه رانت را محدود کند، شفافیت را افزایش دهد، ثروت ملی را برای نسلهای آینده حفظ کند و عدالت میان نسلها را تقویت کند.
اگر این نهاد در کنار ساختارهای مشارکتی و محلی ایجاد شود، میتواند رابطه مردم و حکومت را نیز تغییر دهد. به جای جامعهای که منتظر توزیع امتیاز از بالا باشد، میتوان جامعهای ساخت که در آن مردم در اداره امور محلی خود نقش مستقیم داشته باشند و همزمان بدانند که ثروت ملی به صورت امانت برای همه شهروندان حفظ میشود.
به همین دلیل، من مقاله علوی را بسیار مفید میدانم. این مقاله فقط توضیح نمیدهد که چرا اعتراض شکل میگیرد. اگر نگاه سازندهای به آن داشته باشیم، میتواند به ما نشان دهد که برای جلوگیری از تکرار این بحرانها چه نوع نهادهایی باید ساخته شوند.
اگر بخشی از نارضایتیهای مکرر ایران ناشی از تمرکز قدرت، توزیع نابرابر منابع، ضعف پاسخگویی و کاهش اعتماد عمومی است، پاسخ درازمدت فقط مدیریت اقتصادی بهتر نیست. باید معماری نهادهای سیاسی و اقتصادی نیز تغییر کند.
نهادهای مشارکتی بر اساس اندیشههای اوستروم میتوانند بخشی از این پاسخ باشند. ایجاد یک صندوق اعتماد ملی مستقل به عنوان شاخه چهارم حکومت نیز میتواند بخش مهم دیگری از این ساختار باشد.
احمد علوی بیماریهای ساختاری نظام را با دقت خوبی توضیح داده است. مرحله بعدی بحث باید این باشد که چگونه میتوان از این تشخیص، اصولی برای ساختن یک اقتصاد سیاسی متفاوت به دست آورد، اقتصادی که بر مشارکت، شفافیت، مالکیت مشترک منابع ملی، مسئولیتپذیری و توانمند کردن شهروندان استوار باشد.
برای من، این مهمترین ارزش مقاله است. تاریخ اعتراضات ایران فقط نشان نمیدهد چه چیزهایی اشتباه بوده است. اگر درست فهمیده شود، میتواند به ما نشان دهد که ایران آینده چه نهادهایی را باید به شکل متفاوتی بسازد.
با احترام کمال آذری
☑️ با درود و سپاس بذل توجه از آقای کمال آذری گرامی، به نکات بسیار مهمی اشاره فرمودید امیدوارم در آتیه نزدیک از فرصت و امکانی باشد تلاش می کنم در خصوص «صندوق اعتماد ملی» و منفک کردن منابع مشاع عمومی از دولت و حاکمیت مطلبی ارائه کنم. حاکمیت اگر قرار است پاسخگو، شفاف باشد و به عنوان موسسه مدیریتی فعال باشد باید با کسب مشروعیت که نشانه آن کسب مالیات البته در شرایط معین است امور عمومی و جاری را اداره نماید و منابع عمومی و مشاع طبیعی که بین نسلی هم هستند میبایست در جهت توسعه فراگیر و پایدار و البته به شکل شفاف، با نظارت جامعه مدنی و پاسخگو بکار گرفته شود، نمونه های عملی هم تاحدی نروژ که ثروت نفت تبدیل به سرمایه گذاری بلند مدت میشود و برای مصارف جاری بکار گرفته نمی شود. به زبان دیگر هم تئوری آن وجود دارد و هم نمونه عملی آن.
با سپاس مجدد و اینکه ذهنیت من را فعال نمودید، پیروز و سرفراز باشید
احمد علوی
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
۱
در ماههای منتهی به ۲۲ بهمن ۵۷، و روزها و ماههای نخستین بعد از «پیروزی انقلاب»، اتفاقات عیان و پنهان زیادی صورت گرفت؛ بده بدستانها، ساختوپاختها و چه بسا توطئههای خونین و مرگبار برای چنگ انداختن به قدرتی که بهطور غیرمنتظره آسان به دست آمده بود.
احکام اعدام «طاغوتیها» در دادگاههای انقلاب و حذف همسنگران دیروز و رقیبان امروز نه تنها با هدف خالصسازی صحنه برای تاسیس حکومتی با الگوی صدر اسلام صورت میگرفت، بلکه هموار کردن راه برای چنگ زدن به قدرت، بدون رقبای احتمالی را نیز در چشمانداز خود داشت.
در این میان، دولتمردان و فرماندهان نظامی زمان شاه، در صف مقدم حذف قرار داشتند. این دولتمردان در «دادگاههای شرع اسلامی» که در واقع کاریکاتوری از یک دادگاه عرفی بود، سرنوشت و سرانجام تلخ و غمانگیزی پیدا کردند.
صادق خلخالی که یک روز پس از انقلاب ۱۳۵۷ توسط روحالله خمینی به مقام حاکم شرع دادگاه انقلاب منصوب شده بود، در طول ۴۰ روز، دستور اعدام ۱۴۳۸ نفر از سیاستمداران، نظامیان و چهرههای اقتصادی زمان شاه را بدون محاکمه و تفهیم اتهام صادر کرد. این متهمان هرگز به وکیل دسترسی نداشتند، زیرا نماینده روحالله خمینی معتقد بود که: «فقط به کسانی اجازه داده میشود وکیل داشته باشند که لال باشند.»
در این مقاله، از میان «دولتمردان طاغوتی»، به امیرعباس هویدا پرداخته می شود؛ روشنفکر به معنای متعارف در فضای ادبی ایران به شخصیت و سیاستورزی او در سالهای صدارتش در دستگاهی که تمام اجزای آن به فرمان یک شخص میچرخید، و سرانجام، اعلام پایان سلسله پادشاهی ۲۵۰۰ ساله در سرزمینی کهنسال با شلیک یک گلوله از پشت سر به واپسین دولتمرد دودمان پهلوی و کلتی که به عنوان نماد این پایان، در گنجینه صادق خلخالی جای گرفت.
۲
روایت زندگی امیر عباس هویدا، تنها بازبینی حیات یک دولتمرد نیست؛ مروری هرچند گذرا بر حکمرانی یک «فرمانده» در مقطع نخستوزیری وی نیز میباشد؛ «فرماندهی» که او را در نیمهشبی به حضور فراخواند، به بالاترین جایگاه در سلسله مراتب دولتی منصوب کرد، در مسند صدارت او را تا انتها همچون چرخ پنجم یدک کشید و آخرالامر سرنوشت او را به سرنوشت خود گره زد.
شب پنجشنبه یکم بهمن۱۳۴۳، شبی سرد و سوزان، شبی که مرگ تراژیک مردی رقم خورد. گویی با این مرگ، تاریخچه حکمرانی یک خاندان بعد از ۵۷ سال و تاریخ هفتاد من کاغذ سلسلههای پادشاهی در یک سرزمین باستانی برای همیشه بسته شد.
ساعت ۱۰ صبح، حسنعلی منصور در روبروی در ورودی مجلس از ماشین نخستوزیری پیاده شد؛ میرفت تا از لایحه جدید دولت برای بستن قراردادی بین شرکت ملی نفت ایران و چند شرکت بزرگ نفتی دفاع کند. اما هنوز داخل مجلس نشده بود که هدف شلیک ۵ گلوله جوانکی قرار گرفت که درکمین ایستاده بود: محمد بخارایی، ۱۷ ساله، دانشامور دبیرستان با یک جلد قرآن و عکسی از روحالله خمینی در جیب به «تکلیف الهی» خود عمل کرد. بخارایی و همدستانش در دادگاه در مورد انگیزه قتل با غرور و بیپروا دفاع کردند. آنان، از بقایای گروه فدائیان اسلام بودند که از سال ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ دو نخست وزیر، یک وزیر فرهنگ را به قتل رسانده، به شاه، یک وزیر امور خارجه و یک نخستوزیر دیگر هم سوءقصد کرده بودند.
احمد کسروی، تاریخنگار، زبانشناس، پژوهشگر، حقوقدان، استاد رشتهٔ حقوق در دانشگاه تهران و وکیل دعاوی هم در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴، در سن ۵۵ سالگی، در اتاق بازپرسی ساختمان کاخ دادگستری تهران، به ضرب گلوله و ۲۷ ضربه چاقو توسط همین گروه به قتل رسید.
انگیزه قتل منصور روشن بود؛ نماد انقلاب سفید و مهمتر از آن در زمان صدارت او بود که خمینی نخست به ترکیه و سپس به عراق تبعید شد. هرچند منصور مخالف زندانی کردن خمینی بود و میخواست بعد از انتصابش به نخستوزیری او را آزاد کند، اما ساواک مخالفت کرد و به منصور گوشزد نمود که تازهکار است و بهتر است در اینگونه مسائل داخلی دخالتی نکند و آن را به اهلفن واگذارد.
بعد از انقلاب، بسیاری از اطرافیان خمینی از بقایای فدائیان اسلام، تروریستهای منصورون و موحدین بودند. هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود مینویسد که هفتتیر مورد استفاده در قتل منصور را او تهیه کرده بود.
منصور بیشتر اوقات در حال اغما بود، حدود ساعت ده شب ششم بهمن فشار خونش پایین رفت و ساعت یازده و پانزده دقیقه درگذشت.
۳
هویدا در آن پنج روز همواره بر سر بالین منصور بود. او از وخامت حال منصور آگاه بود و میدانست که منصور بهسختی میتواند از این حادثه جان سالم به در ببرد. اما از شنیدن خبر مرگ دوست دیرینهاش آشکارا تکان خورد و دستمالی از جیبش درآورد تا اشک چشمهایش را پاک کند. بعد از دقایقی بر اعصاب خود مسلط شد و تصمیم گرفت شاه را در جریان بگذارد.
گفتگوی هویدا با شاه کوتاه و پنج کلمه بیش نبود؛ به انگلیسی گفت:
“Your majesty he is dead.”: «اعلیحضرت، او مرد.»
شاه هویدا را به به حضور فراخواند. پاسی از شب گذشته بود که هویدا وارد دفتر کار شاه در کاخ مرمر شد. شاه ناراحت و عصبانی بود و در طول اتاق قدم میزد. هویدا بهرسم معمول دست شاه را بوسید و مرگ نخستوزیر را تسلیت گفت. شاه در حالی که همچنان قدم میزد به هویدا گفت که او را برای تشکیل کابینه جدید برگزیده است. هویدا گرچه بعد از ترور منصور حدس میزد که در صورت مرگ وی، شاه تشکیل کابینه جدید را به او محول کند، اما با شنیدن این فرمان مضطرب شد و در حالی که سعی می کرد بر لرزش صدایش مسلط شود، از مراحم ملوکانه تشکر کرد و شکرگزار بود که بخت خدمتگزاری اعلیحضرت را یافته است. آنگاه با زبانی محتاط گفت که در خود توان این کار را نمیبیند و اضافه کرد: «در این شرایط، کاری از دستم برنمیاید.» گفت که بیشتر عمرش را در خارج از ایران گذرانده، مردم ایران را خوب نمیشناسد و فارسی را با کمی لهجه حرف میزند (ته رنگی ازعربی با ترکیب آواهای فرنسوی).
شاه در حالی که پشت به هویدا و رو به پنجره باغ محصور کاخ داشت، قاطع و کوتاه گفت: « خودمان یادتان خواهیم داد.»
آن شب قراردادی بس نامتوازن و ناعادلانه بین دوطرف بسته شد؛ قراردادی که یک طرف آن نویسنده سناریو، کارگردان و داور صحنه بود، و طرف دیگر بازیگر نقطه به نقطه آن سناریو. بدینسان وقتی هویدا پذیرفت که پیچ وخم صدارت را از شاه بیاموزد، در واقع به ایفای نقشی توافق کرد که شاه از مدتها پیش شالوده آن را ریخته بود. بیشتر نخست وزیران هم هر یک با طیبخاطر و به سبکوسیاق خود، جاده را برای تحکیم قدرت خودکامه اعلیحضرت هموار کرده بودند. امیر عباس هویدا در این میان استثنا نبود.
۴
معامله فاوستی
افسانه «فاوست» داستان مردی دانشمند است که برای رسیدن به دانش بیپایان، قدرت و لذتهای دنیا، روح خود را طی قراردادی به شیطان (مفیستوفلس) میفروشد. این اسطوره کهن آلمانی، نماد انسان طماع برای عبور از مرزهای اخلاقی و علمی است.
هویدا با برخی روشنفکران از جمله ابراهیم گلستان دوستی و مراوداتی داشت اما به خاطر لحن تند و انتقادات گلستان از دولت در فیلم «اسرار جنگ دره جنی» و در برخی داستانها و گفتگوهای خصوصی، روابطشان هر روز پرتنشتر شد. یک شب در مهمانی منزل فریدون هویدا جدال لفظی این دو لحنی تندتر پیدا کرد و هویدا به پیراهن گلگلی گلستان طعنه زد. گلستان پیراهنش را درآورد، درهم پیچید و با خشم به سوی هویدا پرتاب کرد و گفت: «بوش کن، بوی وجدان میدهد؛ نه بوی عفن کسی که روح خود را فروخته!»

به دست آهن تفته کردن خمیر / به از دست بوسی شاه و امیر
یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان در امد. ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود. وزیر قبولش نیامد و گفت: معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.
ملک گفتا هرآینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید. وزیر پاسخ داد: ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد. (سعدی، گلستان)
امیر عباس هویدا با آن دانش نظری بلیغ و تجربه عملی وسیع، دریغا که در شب ششم بهمن ماه ۱۳۴۳ نشان داد که «خردمند کافی» نبوده است.
۵
امیرعبّاس هویدا در ۲۸ بهمن ۱۲۹۷ به دنیا آمد. ۲ سال داشت که پدرش حبیبالله عینالملک از سوی وزارت خارجه به عنوان سفیر ایران به دمشق و عربستان اعزام شد، در نتیجه، امیرعباس مدت زیادی از کودکی خود را در خارج از کشور و در دمشق، بیروت، پاریس، لندن و بروکسل سپری کرد که تأثیر زیادی بر شخصیت او گذاشت.
او پس از تحصیل در مدرسهٔ فرانسوی بیروت، برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و پس از گرفتن مدرک در رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه آزاد بروکسل، به ایران بازگشت. پساز بازگشت به ایران وارد دانشکده افسری شد و هشت ماه بعد در۱۳۲۲، درخواستش برای کار در وزارت خارجه پذیرفته شد. هویدا در مرداد ۱۳۲۴ بهعنوان وابستهٔ سفارت راهی فرانسه و چندی بعد آلمان شد. سالِ ۱۳۲۹ به ایران بازگشت و در دورهٔ وزارت عبدالله انتظام، منشی وزیر خارجه شد. او چند ماه بعد به خدمت کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد درآمد و پنج سال در این سازمان کار کرد. سال ۱۳۳۵ در سفارت ایران در ترکیه مشغول به کار شد و مدتی پساز انتصاب سرلشکر حسن ارفع به سفارت ایران در ترکیه، به تهران منتقل شد.
هویدا پس از انتقال به تهران، در شرکت ملی نفت مشغول به کار شد و در سال ۱۳۳۷، عضو هیئتمدیره این شرکت شد و در سال ۱۳۴۲ در کابینه حسنعلی منصور به عنوان وزیر دارایی انتخاب شد.
هویدا زمانی که در مدرسهٔ فرانسوی بیروت مشغول تحصیل بود، زمان زیادی را صرف مطالعهٔ آثار ادبی کلاسیک فرانسه کرد. او همچنین در این زمان به مارکسیسم علاقهمند شد و در سالهای آتی عمر خود با مارکسیستهای معروف ایرانی مثل احسان طبری و ایرج اسکندری دوستی نزدیکی داشت. از این رو، هویدا به دلیل معروف به چپگرا بودن مورد اعتماد محافظهکاران آنروز ایران نبود. از سوی دیگر، چپها نیز به او به عنوان مهرهای در دستگاه دولتی روی خوش نشان نمیدادند.
هویدا چندی پس از مرگ منصور با خواهرزن او لیلا امامی که نوهٔ دختری وثوقالدوله بود، ازدواج کرد، این ازدواج بعد از دو سال به طلاق انجامید اما دوستی او و همسرش تا پایان عمر هویدا پابرجا ماند .
۶
«وقتی کوچک بودم فکر میکردم آدمها چقدر بزرگند و ترس برم میداشت، بزرگ که شدم دیدم بعضی از آدمها چقدر کوچکند.»
آلفرد هیچکاک
هویدا از اولین روزهای تصدی مقام نخستوزیری به اطاعت محض و بیچون و چرا از شاه گردن گذاشت. او در اظهاراتش از شاه به عنوان پدر تاجدار، منجی ملت، گوروی من (مرشد معنوی من) یاد میکرد و خود را چاکر شاه میخواند. او در واقع نقطه ضعف شاه را به خوبی دریافته بود؛ بنابراین راه تملق و چاپلوسی را در پیش گرفت. او در میان دوستان معتمد، خود را معاون نخستوزیر و شاه را نخستوزیر واقعی مینامید. یکبار در جواب خبرنگاری که از شخص شاه به عنوان نفر اول مملکت یاد کرده بود، گفت: «مگر ما نفر دومی هم در کشور داریم که شما از شخص اعلیحضرت به عنوان نفر اول یاد میکنید؟» و سپس اضافه کرد: «همه ما مطیع و فرمانبردار شخص شاه هستیم و در این کشور شخص دومی وجود ندارد.» او همچنین در جایی دیگر گفت: «ما با رهنمودهای شخص اعلیحضرت به زودی از کشورهای توسعهیافته صنعتی دنیا پیش خواهیم افتاد و از آنها جلو خواهیم زد». هر نظر و دیدگاهی که شاه بیان میکرد از نظر او عالی و بیعیب و ایراد بود، یا وی از سر تملق و تزویر اینچنین تظاهر میکرد.
هویدا در مصاحبهای با سردبیر مجله نیوزویک گفت: « در کشورهای غربی برای یک تصمیمگیری کوچک مدتها در مجلس و در سنا بحث و گفتگو میشود، چندینبار رایگیری به عمل میآید و وقت زیادی تلف میشود. در حالی که در اینجا کافی است ما به حضور شاهنشاه برویم و نظر ایشان را که همیشه بهترین راهحلهاست بپرسیم و به آن عمل کنیم.»
در پنجم بهمن ۱۳۵۶ پس از انتشار کتاب «بهسوی تمدن بزرگ» شاه، هویدا گفت: «این کتاب با ارزشترین و پراهمیتترین کتاب دوران جدید ایران است.»
۷
سیاستی طنزآمیز در ریاکاری
اما سکه تملق هویدا روی دیگری هم داشت. او بعدها به یکی از دوستانش گفت: «دستگاه دولت فقط فاسد است، حال آنکه دربار یک لانه افعی واقعی است.»
پرویز راجی، آخرین سفیر شاه در بریتانیا و دوست معتمد هویدا، در «خدمتگزار تخت طاووس» از قول هویدا مینویسد: «...هویدا با لحنی که تنفر و تحقیر در آن مشهود بود، راجع به فساد گسترده در میان مقامات سطح بالای دولت، ساواک، امرای آرتش و بعضی از افراد خانواده سلطنتی داد سخن داد...» و گفت: « دفتر مخصوص شهبانو قدرت رقیب برای دولت شده و در عزل و نصب وزرا دخالت میکند.»
هویدا بازیگر صحنه سیاست کشور نبود، اما از آنچه در روی صحنه و پشت پرده می گذشت آگاه بود. درنقش دوگانهای که او در آن بازی میکرد تناقض مسمومی وجود داشت. اسدالله علم در یادداشتهای خود مینویسد: «کار دولت پردهپوشی واقعیت هاست.» هویدا در راس دولت واقعیتها را میدید اما آنها را لاپوشانی میکرد.
احسان نراقی در «از کاخ شاه تا زندان اوین» خاطرهای را تعریف میکند: «یک روز که به طور خصوصی با هویدا ناهار میخوردم تلفن زنگ زد. اشرف بود که از جنوب فرانسه تلفن می کرد. پس از آنکه محاورهای کوتاه صورت گرفت و نخستوزیر گوشی را به جای خود گذاشت، او را به شدت متغیر یافتم، فورا متوجه شدم که قضیه پول است. دل به دریا زدم و پرسیدم: « یک باخت بزرگ در کازینو؟» رئیس دولت از جای دررفت وگویی منفجر شده باشد، گفت: «خانم مبلغ زیادی از من طلب میکند. آنهم قبل از آنکه شب شود. تصور می کنم در کازینوی شهر کان باخته است و برای تلفن زدن به من مجبور شده است ساعت یازده و نیم (به وقت فرانسه) از خواب بیدار شود. آخر این وقت بیدار شدن برای او خیلی زود است، چون شبها خیلی دیر می خوابد. بدون شک به همین دلیل والاحضرت خیلی بداخلاق بودند.»
سپس هویدا با حالتی حاکی از انزجار چشمها را به سوی آسمان بلند کرد و با اشاره به من فهماند که بیش از این نمیتواند چیزی بگوید. از هویدا پرسیدم: «چرا استعفا نمیدهی؟» در حالی که انگشت اشاره را بر بینی مینهاد و گویی از وجوی احتمالی میکروفونهای مخفی نگران است، با صدای بلند و شمرده گفت: «وقتی کسی در خدمت اعلیضرت باشد، استعفا نمیدهد.»
۸
سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) از نظر اداری یکی از سازمانهای تابع نخستوزیری بود و رئیس آن همزمان مقام «معاون نخستوزیر» را داشت؛ اما در عمل، رئیس ساواک مستقیماً زیر نظر شخص شاه قرار داشت و نخستوزیر حق دخالت در امور اصلی و امنیتی آن را نداشت. اما هویدا برخلاف واگذاری سازوکار و مسئولیت دولت به «نخستوزیر واقعی» در توقیف نشریات، روزنامهها و فیلمهای منتقد در همسویی با ساواک نقش فعالی داشت.
چند هفته بعد از مشاجره با گلستان در منزل برادرش، هویدا دوباره او را در یک مهمانی رسمی که به افتخار ژاک ژیراک برگذار شده بود ملاقات کرد. هویدا گلستان را به مهمان فرانسوی معرفی کرد و گفت: «ایشان بهترین نویسنده و فیلمساز مملکت ما هستند و ما هم همیشه کارهایشان را توقیف میکنیم. فیلم «اسرار دره جنی» چند روز بعد توقیف و ابراهیم گاستان هم بازداشت شد.
آقای علی بهزادی، صاحب امتیاز و سردبیر مجله سپیدوسیاه، در «شبه خاطرات» خود مینویسد: او [هویدا] با آنکه هنوز تظاهر به دوستی با مطبوعات می کرد، نخستین کسی بود که از طرحی پشتیبانی کرد که مطبوعات از مالکیت افراد خارج شود. اولین آزمایش او در این زمینه تشکیل شرکت آیندگان بود. طبق برنامه او مطبوعات میبایستی به صورت شرکت و توسط یک گروه اداره شود. او فکر میکرد اگر نفوذ در مطبوعات بین چند نفر به اسم شریک تقسیم شود، دولت بهتر میتواند در روزنامه یا مجله اعمال نفوذ کند. در تعقیب این برنامه بود که هویدا به تدریج نشریات انتقادی خوبی مانند هفتهنامه توفیق، مجله خوشه و مجله بامشاد را تعطیل کرد. سرانجام سپیدوسیاه را همراه با شصتودو روزنامه و مجله دیگر در ۲۹ مرداد سال ۱۳۵۳ توقیف کرد.
۹
آتشی که شعلهور شد
در ۱۳ مرداد ۱۳۵۶، هویدا از تعطیلات تابستانی خود از یونان به تهران برگشت و روز بعد برای ملاقات با شاه راهی نوشهر شد. به محض اینکه شاه آغاز به سخن کرد، انگار هویدا ذهنش را خواند؛ کار را بر شاه آسان کرد و نگذاشت این گفتگوی ناخوشایند به درازا بکشد. به میان حرف شاه دوید و گفت: «...اوضاع تازه به گمانم خون و روحیهای تازه میطلبد.» و با این عبارت در واقع استعفای خود را اعلام کرد و شاه هم منظور ناگفته هویدا را فهمید ودرجا استعفایش را پذیرفت و در همان جلسه وی را به وزارت دربار منصوب کرد تا او را که به گمانش از پشتپردهها و اسرار مگوها آگاه بود زیاد هم از خود دور نکند. در ضمن شاه با این انتصاب میخواست هویدا درمقابل آموزگار که جای او را می گرفت، وزنه و رقیبی باشد تا در آینده، این دو دولتمرد برای نزدیکی بیشتر به شاه بکوشند و در نتیجۀ رقابت شدید در میانشان، ساختوپاختی صورت نگیرد و خاطر ملوکانه آسوده باشد.
پیرامونیها در سلوک حکمرانی شاه، به مثابه ابزارهایی بودند که پس از ایفای نقش خود در گیرودار و مخمصهها، کاربرد خود را از دست میدادند و لاجرم باید کنار گذاشته میشدند. در حالی که اسدالله علم، کارگزار، محرم و همدم روزها و شبهای شاهانه، در یکی از بیمارستان های فرانسه گرفتار بیماری سرطان بود، شاه از اوخواست که استعفا بدهد و انتصاب هویدا را به جای وی به اطلاعش رساند. علم از انتصاب هویدا، دشمن دیرینهاش به جایگاه او دلشکسته و رنجیده شد و چند روز بعد از این گفتگو درگذشت.
اندکی پس از استعفای هویدا از نخستوزیری، موجی از تظاهرات ضددولتی آغاز شد. روز بهروز ترس مردم از دولت و ساواک میریخت و افراد بیشتری به صف اعتراضات میپیوستند.
آموزگار تکنوکرات در مسند نخستوزیری و با شعار «فضای باز سیاسی»، بیخبر اززیروبم و اوضاع پیدا و ناپیدای جامعه، فکر میکرد که هویدا و دوست نزدیکش پرویز ثابتی، در پشت پرده برای تضعیف جایگاهش به این تظاهرات دامن میزنند.
آن روزها شاه نوید دموکراسی سیاسی میداد و در زمانی که با بحران اقتصادی رو به گسترش مواجه بود به اصلاحات سیاسی هم دست زد و گام در راه دموکراتیزه کردن جامعه گذاشت. اعلیحضرت هم نه به تجربه و نه در عمل نمیدانست که فرایند دموکراتیزه کردن یک جامعه استبدادزده، فرایندی سخت پیچیده و مخاطرهانگیز است.
از نخستین نشانههای دموکراسی، آزادی مطبوعات بود. نمایندگان دستچین شده حزب رستاخیز هم ذوقزده از این شبه آزادی، یکشبه انقلابی و منتقد دولت از آب درامدند و برای مهار خشم مردم و به امید پیدا کردن جایی در اوضاع جدید و هرم قدرت در آینده شروع به «نطقهای آتشین» علیه فساد کردند. حملات و انتقادات تند علیه دولت رسانههای عمومی را یکسره دربرگفت.
در آغاز، دولت هویدا در مرکز این حملات بود. مسائل ومشکلات اقتصادی، سانسور مطبوعات، انتخابات فرمایشی، رشوههای کلان و فساد مالی در ادارات دولتی و ساختار حکومتی همه و همه به حساب هویدا گذاشته میشد.
پس از چندی نه تنها موج مخالفتهای سیاسی بالا گرفت، بلکه بهبود چندانی هم در وضع اقتصادی حاصل نشد. شاه هم به ناگزیر از آموزگار که ده سال برای این مسند به انتظار نشسته بود، در ۲۸ مرداد ماه خواست که استعفا دهد.
شاه میخواست به جای آموزگار یک دولت «وحدت ملی» سر کار بیاورد. شریفامامی، شخص مورد نظر شاه به بدنامی و فساد مالی در جامعه شهره بود. اما دلیل انتخاب وی در چهارم شهریور، تمکین شاه به خواستهای میانهروهای مذهبی، متدین بودن شریفامامی و رابطه وی با محافل مذهبی بود. از سوی دیگر، ظن شاه در باره نقش انگلیس در تحولات و اغتشاشات جاری و در دامن زدن به انقلاب اسلامی بود. شاه گمان میکرد که فراماسون پرسابقهای چون شریفامامی از عهده تشکیل دولت «وحدت ملی» و در واقع تطمیع انگستان برخواهد آمد.
محور اصلی سیاستهای دولت «وحدت ملی»، از جمله باج دادن به محافل مذهبی و مخالفان، از میان برداشتن پست وزیر زنان، تشکیل وزارتخانه جدیدی برای رسیدگی به امور اوقاف، بستن کازینوها و برقراری مجدد تقویم اسلامی بود.
۱۰
سیاستی دیرهنگام
سبک کار شاه هم یکسره تغییر یافته بود. با گسترش بحران، تصمیم گرفت که از رأی و مشورت دیگران بهره ببرد. بسیاری از سیاستمداران پرسابقهای که در سالهای گذشته هرکدام به « دلیلی» مغضوب، مطرود و حتا محبوس شده بودند، به دیدار شاه فراخوانده شدند.
مشاوران هر یک راه حل متفاوتی پیشنهاد میکرد. برخی چون شریفامامی طرفدار سیاست آشتی و دادن باج بود. برخی دیگر بر این نظر بودند که رژیم نباید از خود ضعف نشان بدهد. آنان میگفتند روحانیان فقط زبان زور را میفهمند و از ضعف دولت برای تقویت هرچه بیشتر خود استفاده میکنند. هویدا نیز می گفت: «دولت هیچ برنامه درازمدتی برای حل بحران جامعه ندارد.» و بر سبیل انتقاد تذکر میداد: «کارهای فعلی دولت همه واکنش است.» معتقد بود استیصال و درماندگی فعلی سخت خطرناک است و بر همه لایههای سیاست کشور سایه انداخته است؛ بنابراین، دولت باید با قدرتنمایی کافی و لازم اوضاع را آرام کند و از این آرامش برای آرایش مجدد نیروهای وفادار به رژیم بهره گیرد.
مهمترین طرفدار سیاست سرکوب و شدت عمل پرویز ثابتی بود. او تاکید میکرد که دولت باید با قاطعیت تمام تظاهرات را سرکوب کند، سپس به تدریج دست مخالفان وفادار به رژیم را باز بگذارد تا از نظام حاکم و حتا از اعضای خاندان سلطنت انتقاد کنند. در اواسط بهار ۵۷، ثابتی پیامی از طریق هویدا به شاه فرستاد و از او خواست عنان کارها را دستکم برای مدتی کوتاه به دست ساواک بسپارد و بگذارد آنها تدابیر لازم را برای سرکوب اعتراضات مردم و آرام کردن کشور اتخاذ کنند.
شاه از ثابتی خواست طرح مشخص عملیات مورد نظرش را تهیه و تقدیم کند. ثابتی هم بدون از دست دادن وقت، لیستی شامل ۱۵۰۰ تن فراهم آورد. او بر ابن باور بود که با بازداشت این عده از مخالفان عمده رژیم، آرامش هم به شهرها باز میگردد. این لیست در اختیار شاه قرار گرفت. شاه یک روز تمام قضیه را سبک سنگین کرد ، اما گرفتار در چنبره سردرگمی و بیتصمیمی دستور داد که ساواک کسانی را بازداشت کند که درکنار نامشان علامت گذاشته است. لیست به دست ثابتی رسید؛ شاه تنها در کنار ۳۰۰ نفر علامت گذاشته بود.
شاه در «پاسخ به تاریخ» که بعداز ترک ایران منتشر کرد، مینویسد: «ژنرالها میخواستند با زور حکومت قانون را از نو در خیابانها برقرار کنند. امروز میدانم که اگر آن روزها به ارتش اجازه تیراندازی میدادم، خونی که از مردم ریخت صدها برابر کمتر از خونی بود که از زمان تأسیس رژیم به اصطلاح اسلامی ریخته شد. ولی حتا این واقعیت هم مشکل اصلی مرا حل نمیکند؛ پادشاه نمیتواند با ریختن خون مردم تاج و تخت خود را حفظ کند.»
اما شاه واقعیت را کتمان میکند. آن روزها دولتهای انگلیس و آمریکا به صراحت و با تأکید به شاه گفته بودند که دولت ایران باید در برابر خواستها و تظاهرات مردم نرمش و انعطاف نشان دهد و بر ضرورت تداوم فرایند دموکراتیزاسیون در ایران تأکید کرده بودند. به عبارت دیگر، آمریکا از سیاست سرکوب جانبداری نمیکرد و شاه هم مانند مقاطع مختلف در گذشته، ناگزیر بود به چنین درخواستی تمکین کند.
از سوی دیگر، پرویز ثابتی به محض دریافت اجازه شاه دست به کار شد و کم وبیش سیصد نفر مورد نظر شاه را بازداشت کرد. تأثیر این بازداشتها فوری بود؛ موج تظاهرات رو به کاهش نهاد و آرامش نسبی در شهرها برقرار شد. اما به دلایل نامعلوم، دولت پس از مدتی کوتاه، سیاست سرکوب و «مشتهای آهنین» را کنار گذاشت، ثابتی هم که طراح این سیاست بود از کار برکنار شد و به فاصله کوتاهی ایران را ترک کرد. وی شب قبل از عزیمتش به دیدار هویدا رفت. هویدا ناامید و دل شکسته پیشبینی کرد: «شاه اجازه داد که تو از ایران بروی، چون میدانست که جلو دهان ترا نمیتواند بگیرد. اما از من و نصیری مطمئن است و به همین خاطر ما را برای روز مبادا نگاه داشته است.»
نصیری در دیدارش با شاه در اواسط مرداد ماه آخرین اعلامیه خمینی را تقدیم کرد. این اعلامیه به مناسبت مرگ مصطفی، فرزند ارشد خمینی صادر شده بود. در اعلامیه از جمله آمده بود:«...غم و درد مرگ فرزند در مقابل غمی که به خاطر جنایات رژیم پهلوی در ایران احساس میکنم، یکسره رنگ میبازد...»
شاهِ خشمگین درجا به ساواک دستور داد که در پاسخ این اعلامیه مقالهای منتشر کند و در آن خمینی را به عنوان هندیزادهای که جاسوس انگلیس است به باد حمله بگیرد. در ضمن به هویدا هم همین دستور را داد. هویدا بلافاصله کار تهیه مقاله را به دو نفر از همکارانش محول کرد. دو روز بعد مقاله در پاکتی مهروموم شده به دست داریوش همایون، وزیر اطلاعات رسید. همایون بدون اینکه از متن مقاله آگاه باشد، به عنوان «امر شاه» آن را به سردبیر روزنامه اطلاعات فرستاد. دبیران اطلاعات بعد از خواندن مقاله سراسیمه به همایون زنگ زدند و از چاپ مقاله معذرت خواستند. همایون به آموزگار متوسل شد. آموزگار کوتاه و قاطع پاسخ داد: «اگر اعلیحضرت به چاپ مقاله فرمان دادهاند، چارهای جز چاپ آن نیست.»
نه سردبیر روزنامه اطلاعات، نه نخستوزیر و نه وزیر اطلاعات جرأت ابراز تردید و هشدار خود را در برابر «فرمان ملوکانه» پیدا نکردند و سرانجام مقاله با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» در روز شنبه ۱۷ دی ۱۳۵۶ چاپ شد.
یکی از دلایل اصلی نارضایتیها فساد در میان صاحبان قدرت بود. هویدا با تلاش زیاد شاه را مجاب کرد که فعالیت اقتصادی خاندان سلطنتی را محدود کند. با موافقت شاه و به کمک هویدا دستورالعملی در این زمینه تهیه شد و در مرداد ماه به تصویب شاه رسید. هویدا تصویب این دستورالعمل را بزرگترین دستآورد دوران وزارت دربار میدانست، غافل از اینکه این اقدامات نوشداروی بعد از مرگ سهراب بیش نیستند.
چاپ آن مقاله، آتش زیر خاکستر را شعلهور کرد و اعتراضات رنگ اغتشاش به خود گرفت و ارتش در هفدهم شهریور ۵۷ در جنوب تهران، خیابان ژاله و میدان ژاله به سوی معترضین آتش گشود که منجر به کشته شدن حدود ۸۷ نفر از تظاهرکنندگان شد. کشتار میدان ژاله در آن روز، در تقویم رخدادها ویادبودهای ایام انقلاب با نام «جمعه سیاه» ثبت شد.
هویدا یک روز بعد از «جمعه سیاه» از وزارت دربار استعفا داد.
در آن روزها کشور به مفهوم واقعی در چنبر هرجومرج و نابسامانی کامل گرفتار بود. سیاست سازش و باج دادنهای شریفامامی در ظرف چند ساعت به سیاست «حکومت قانون» و سرکوب جدی بدل شد.
شاه بهرغم توصیه مشاوران خود، مبنی بر انتصاب علی اویسی، معروف به «قصاب تهران»، افسری پرهیبت و جدی، به دلایل ناروشن ازهاری را جایگزین شریفامامی کرد. دولت ازهاری طولی نکشید که به مضحکهای تمان عیار بدل شد.
روز بعد از انتصاب ازهاری، شاه سخنرانی معروف «من نیز پیام انقلاب شما را شنیدم» را در تلویزیون ایرد کرد. متن سخنرانی، لرزش صدای شاه و اعتراف به قانونشکنیها، فساد و خفقان، از جانب انسان گناهکاری میمانست که در طلب استغفار است. آنان که متن آن سخنرانی را نوشتند و کوتاه زمانی قبل از ضبط به دست شاه دادند، بدون اینکه شاه فرصت خواندن آن را داشته باشد، گویی که بهعمد میخواستند کشتی شکسته سلطنت را هرچه بیشتر در گل فرو برند و بردند.
۱۱
روزی که هویدا از وزارت دربار استعفا داد، شاه پست سفارت ایران در بلژیک را به او پیشنهاد کرد. هویدا برای رد یا قبول پیشنهاد شاه چند روزی فرصت خواست تا جوانب کار را بسنجد. بعد از مشورت با برخی از دوستان و اقوامش تصمیم گرفت پست سفارت را نپذیرد و در ایران بماند. یکی از دلایل مهم برای این تصمیم و ماندن در ایران دلبستگی هویدا به مادرش و بیماری او بود. وفاداری و علاقه هویدا به شاه هم در این تصمیم نقش بازی می کرد. معتقد بود که دوران دودمان پهلوی هنوز به سر نیامده و در پس به ظاهر خودانگیخته مردم سناریویی در کار است؛ میخواست در ایران بماند و پایان این سناریو را ببیند. از سوی دیگر، توصیه لیلا امامی، همسر سابق هویدا هم بیتأثیر نبود. لیلا معتقد بود پست ناقابل سفارت «دون شأن» هویداست، «باج سبیل»ی بیش نیست و بهتر است درایران بماند و به آرزوی دیرینهاش که راهاندازی یک کتابفروشی بود، جامۀ عمل بپوشاند. نام این کتابفروشی خیالی هم انتخاب شده بود: «کتابفروشی پرزیدنت»
۱۲
شاه ثبات تاج و تخت خود را بر بی ثباتی دولتمردانش بنا کرده بود. علم در یادداشت روز ۱۴ بهمن ماه سال ۱۳۴۹، در پی اختلاف کشورهای صنعتی خریدار نفت با اوپک، از قول شاه مینویسد: «...اگر تصور کودتا در ارتش به سرشان بزند، بدانند که افسران من نه به یکدیگر اعتماد دارند و نه احترام حرفهای برای هم قائلاند... چنان با چنگ و دندان به جان هم افتادهاند که از جانب آنها خطری ما را تهدید نمیکند.»
و در یادداشت هفتم اردیبهشت ۱۳۵۶ می نویسد: «علائم شومی همه جا به چشم می خورد، با وجود این، هویدا همه را نادیده می گیرد. جاهطلبی چگونه میتواند انسان را تا این حد نابینا و بیجهت مغرور سازد. کوچکترین اهمیتی نمیدهم بر سر هویدا شخصا چه آید. چیزی که مرا ناراحت می کند عواقب وخیم اعمال او برای ارباب محبوبم است.»
در جامعهای که سادهترین خبراز فیلتر ساواک، «چشم و گوش» حکومتی میگذشت، بنا بهرسم معمول شایعه فقدان آگاهیهای درست و موثق را جبران میکرد. بازار شایعهسازان به اصطلاح سکه بود و خود شایعه چون گلولۀ برفی از نفر اول تا به افراد بعدی بزرگ و بزرگتر میشد. درک این معما ساده است: مگر میشود در خلأ و بدون خبر و خبرها نفس کشید و زندگی کرد؟ ایرانیها هم شیوۀ خاص خود را در ساختن و پرداختن شایعه دارند. بنابراین، وقتی شایعه ساخته و پرداخته میشد، پا میگرفت و راه میافتاد، بعد از گذشت چند روز و گاهی چند ساعت، برای منشأ خود هم خبری تازه بود.
از سوی دیگر، در جامعهای که سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» به سیاست حکمرانی بدل شود، افکار عمومی هر رخداد و خبری را، هرچند کم اهمیت، به توطئهای در پشت پرده نسبت میدهد.
بعد از ترور حسنعلی منصور شایع شده بود که در مرگش ساواک دست داشته است. هویدا هم پس از چندی به درستی روایت رسمی مرگ منصور شک پیدا کرد. سالها بعد، شبی در یک مهمانی، هویدا در حالی که مست پیالههای ویسکی بود و چهرهاش گل انداخته بود، متوجه شد که نصیری، رئیس ساواک در حال انتقاد از برخی سیاستهای دولت است. هویدا به نصیری رو کرد و گفت: «تیمسار هر وقت نوبت رفتن ما شد، بفرمایید خودمان می رویم. آنچه را که با منصور کردید با ما نکنید.»
«از نان شب واجبتر است»
شایعه بازداشت هویدا که با آغاز نخستوزیری شریفامامی نقل محافل شده بود، هر روز داغتر میشد. شریفامامی روزی پس از انتصابش، در جلسهای که شاه و فرح هم در آن حضور داشتند به صراحت گفته بود: «برای نجات مملکت به تصمیمات قاطع نیازمندیم.» در آن جلسه حاظران دیگر از جمله آزمون، باهری و نهاوندی هم تأکید میکردند که: «باید همه کسانی را که در فساد نقش مهمی داشتند به شدت مجازات کرد.» گرچه نام هویدا به زبان نیامد، اما انگار بر همه روشن بود که مراد از این حکم کلی کسی جز هویدا نیست. جلسه آن شب با این عبارت شاه پایان یافت: «در این مورد فکری خواهیم کرد.»
شاه تا مدتی در مقابل تلاشهایی که برای بازداشت هویدا صورت میگرفت مقاومت کرد و به یکی دو نفر هم گفت: «بازداشت هویدا در حکم محاکمه رژیم پهلوی است.» در روز پیش از بازداشت هویدا هم به سفیر انگلیس در ایران اطمینان خاطر داد که : «هویدا را بازداشت نخواهند کرد، تکرار میکنم، بازداشت نخواهند کرد.» اما دو روز بعد سفیر خبر بازداشت هویدا را از رادیو شنید.
سفیر انگلیس وعده اطمینان بخش شاه را باور نکرده بود و همان شب بعد از ترک کاخ سلطنتی به هویدا زنگ زد و نسبت به خطر بازداشتش هشدار داد و توصیه کرد که هرچه زودتر از ایران خارج شود. هویدا با این گمان که شاه پشتیبان اوست به این توصیه هم مثل توصیههای دوستان فرانسوی و انگلیسیاش اعتنایی نکرد.
در این میان، نیروهای طرفدار بازداشت هویدا هم در پشتپرده سخت در تلاش بودند. در هفدهم آبان ماه، شاه تنی چند از مشاورانش را به جلسهای فراخواند. جلسه با بحثی اجمالی در باره نوسازی تشکیلات بنیاد پهلوی آغاز شد و سپس فعالیت اقتصادی خاندان سلطنت مورد بحث قرار گرفت. شاه ناگهان دستور جلسه را تغییر داد و گفت مدتی است که برخی مشاورانش، به خصوص فرماندهان ارتش، خواستار بازداشت هویدا شدهاند، آنگاه از جمع خواست که در این باره بحث و رأی زنی کنند.
داریوش همایون، وزیر اطلاعات که در آن جلسه حضور داشت، روایت میکند:
همایون در ادامه میگوید:
به گمان من، دلیل دیگری هم وجود داشت که به قول خودش نمی خواست فرار کند؛ زیرا در این صورت اعلیحضرت را در موقعیت دشواری قرار میداد.
روز قبل از توقیف آقای هویدا همه ما در حضور شاه جلسه داشتیم. ملکه نیز حضور داشت. بحث و گفتگوی مقدماتی در باره بنیاد پهلوی و اموال خاندان سلطنتی بود. نمایندهای از وزارت دادگستری هم در جلسه شرکت داشت. شاه از وی در باره جنبههای قانونی و حقوقی میپرسید. در ادامه، این بحث به آنجا کشید که هرکسی که آلوده به فساد است، باید بازداشت شود. این احکام، ناگفته خاندان سلطنتی را هم شامل میشد.
پردهها دریده شده بود. یک نفر پرسید: «در باره وزیرانی که در زندان هستند چه باید کرد؟ چرا مقامات بالاتر توقیف نمی شوند؟ چرا هویدا بازداشت نمیشود؟» دیگران با توقیف هویدا موافق بودند، بجز شهبانو که به شدت مخالفت میکرد.
در باره توقیف هویدا مشغول جروبحث بودیم که تلفن زنگ زد. فکر کردم تیمسار ازهاری است که اخیرا نخستوزیر شده بود. بعدها شنیدم که تیمسار اویسی فرماندار نظامی تهران بوده است. احتمالا همو بود. اعلیحضرت خیلی گرم صحبت میکرد، گرمتر از آنی که معمولا با تیمسار ازهاری سخن میگفت.
به هر حال، از پاسخهای شاه میشد فهمید هرکه بود بعد از صحبت های پراکنده موضوع توقیف هویدا را پیش کشید. اعلیحضرت گفت: «بله، ما هم داریم در باره همین موضوع بحث میکنیم.» بعد به پاسخ طرف گوش داد، چندین بار سرش را تکان داد و تلفن را قطع کرد، سپس به طرف ما چرخید و با خود زمزمه کرد: «او میگوید از نان شب واجب تر است.»
داشتم به شهبانو نگاه میکردم. او بیآنکه به شخص خاصی نگاه کند، خیره شد و سرش را چند بار تکان داد. بعد به طرف شاه چرخید. به لبهایش نگاه کردم که داشت عبارتی را که برای من آشنا بود، در گوش شاه نجوا میکرد. با لبخوانی فهمیدم که به انگلیسی میگفت: “We are digging our own graves“ (داریم قبر خود را میکنیم.)
یک شب، چند هفتهای قبل از آنکه هویدا توقیف شود، ضیافتی به افتخار اعلیحضرتین در خانه مادرش ترتیب داده بود. من هم دعوت داشتم. همه جا شورش و تظاهرات بود. طبعا در آن ضیافت شام منزل هویدا، همه ما در باره اوضاع و احوال بحث و صحبت میکردیم. هویدا همین طور که پیپش را به دهان داشت و به آن پک میزد، به آن مباحث داغ گوش میداد. بعد پیپش را از دهانش بیرون آورد و با خود به انگلیسی زمزمه کرد: “We are digging our own graves“
این عبارت از آن شب در مغزم حک شده بود.
۱۲
بعد از قطع تلفن، شاه نظر حاضران در جلسه را پرسید، کسی با بازداشت هویدا مخالفتی نکرد. رو کرد به شهبانو و از او خواست که با هویدا تماس بگیرد و خبر بازداشتش را با او در میان بگذارد. شهبانو با عصبانیت این پیشنهاد را رد کرد و گفت حاضر نیست بار این مکالمه بر دوش بکشد.
سرانجام در هفدهم آبان ماه، شاه به هویدا در منزل مادرش زنگ زد و گفت: «به خاطر حفظ سلامت شما دستور دادیم چند روزی شما را به محلی امن ببرند.»
حدود ساعت سه بعد از ظهر، ساعاتی بعد از تلفن شاه، دو امیر ارتش با دو اتومبیل سیاه رنگ برای بازداشت هویدا به منزل مادرش آمدند. هویدا قبلا چند دست لباس، مقداری از داروهای مورد نیاز و تعدادی کتاب در چمدان کوچکی جمع کرده بود. به درخواست خودش تکوتنها در پیکان آبی رنگ معروف خود نشست و درحالی که مأموران در پشت سرش میراندند برای آخرین بار منزل مادرش را ترک کرد.
چند روز پس از آغاز دوران زندان، هویدا از طریق دکتر فرشته انشا (از بستگان نزدیک هویدا) پیامی به شاه فرستاد. میخواست بداند «سناریو چیست» و چه کسانی خواستار بازداشتش بودهاند. شاه هرگز به پیام هویدا پاسخی نداد، اما از طریق یکی از معتمدین فرح پیامی رسید: «سناریویی در کار نیست. فشار برای بازداشت، نه از یک طرف یا یک جناح، بلکه همه جانبه بود.»
چندی بعد، مقامات فرانسوی با خانم انشا تماس گرفتند و از وی خواستند موافقت هویدا را برای یک عملیات کماندویی جلب کند. در این طرح، قرار بود یک گروه کماندویی ویژه آمریکایی پس از بیهوش کردن نگهبانها، هویدا را از زندان به فرودگاه منتقل کرده و از ایران خارج کنند. هویدا به جرئیات طرح فرانسویها گوش داد و سپس با خندۀ تلخی گفت: «مثل اینکه زیادی فیلمهای جیمزباندی دیدهاند.»
روزی که هویدا از مقدم، رئیس ساواک خبر رفتن شاه و شهبانو را از ایران شنید، روحیهاش یکسره دگرگون شد؛ افق دیگر کاملا تیرهوتار مینمود. پیش از این، خانوادهاش را از تماس با شاه وفرح منع کرده بود، اما یک هفته پیش از عریمت شاه، خانم انشا به هویدا پیشنهاد کرد که با خاندان سلطنت تماس بگیرد و از آنها بخواهد که هویدا را هم با خود ببرند. هویدا این بار مخالفتی نکرد اما گفت: «تماس بگیر، ولی بدان که جوابت را نخوهند داد.»
خانم انشا چند بار کوشید از طریق معتمدی با فرح دیدار کند، اما هر بار تلاشهایش ناکام ماند. به واسطههای دیگر متوسل شد، باز هم نتیجهای نگرفت. هویدا مأیوس و دلزده از این امتناع، به خانم انشا گفت: «اگر روزی از توبپرسند که در این لحظه چه احساسی داشتم، بگو در او حالتی از انزجار بود.»
با اعلام بیطرفی ارتش، نگهبانهای هویدا که همه عضو ساواک بودند، از بیم جانشان فرار کردند و به هویدا هم توصیه کردند فرار کند. برای تسهیل کارش هم کلید یک اتومبیل و یک قبضه هفتتیر در اختیارش گذاشتند. هویدا توصیه نگهبانها را نادیده گرفت؛ به خانم انشا زنگ زد و گفت میخواهد خود را تسلیم دولت موقت بازرگان کند و از وی خواست ترتیب این کار را فراهم کند.
خانم انشا با داریوش فروهر، از وزیران کابینه دولت جدید تماس گرفت. به کمک فروهر گروهی متشکل از یک روحانی، یک گارد مسلح، یک نماینده وزارت دادگستری، همرا دکتر انشا با دو اتومبیل سواری به ویلای ساواک در شیان، نزدیک تهران شتافتند و هویدا را به دفتر مرکزی جبهه ملی انتقال دادند.
داریوش فرهر پس از شورومشورت با دوتن از اعضای جبهه ملی تصمیم گرفت هویدا را به مدرسه رفاه، محل اقامت خمینی و ستاد فرماندهی انقلاب تحویل دهد. این تصمیم در واقع نه تنها تسلیم هویدا به سرانجامی مرگبار بود، بلکه نشان و نقطه عطفی در تحولات آینده ایران در چند ماه بعد از ۲۲ بهمن؛ تضعیف گامبهگام دولت موقت، تقویت روزافزون قدرت روحانیان و کمیتههای لجامگسیخته انقلاب هم بود.
هویدا در ۱۷ آبان بازداشت شد، در ۲۷ دی ماه شاه ایران را ترک کرد، هویدا هنوز در زندان بود که روحالله خمینی به ایران بازگشت، در ۲۲ بهمن با اتشار متن بیطرفی ارتش، انقلاب پیروز اعلام شد. رژیم جدید در ۲۰ فروردین ۵۸ هویدا را در راهرو دادگاه با شلیک یک تیر از پشت سر اعدام کرد.
امیرعباس هویدا سی و هفتمین نخستوزیردوران پهلوی و دوازدهمین نخستوزیر محمدرضا شاه با ۱۲ سال و ۶ ماه صدارت، طولانیترین دوره نخستوزیری را در تاریخ معاصر ایران به نام خود ثبت کرد.

عکاسی که این عکس را در سواحل پاناما گرفت، در زیر آن نوشت: «شاه ایران سگ خود را با خود آورد، اما نخستوزیر ۱۳ ساله خود را در زندان گذاشت و با خود نیاورد.»
۱۲ اوت ۲۰۲۶ / ۲۱ مرداد ماه ۱۴۰۵
منابع:
ــ میلانی، عباس: معمای هویدا (برداشت آزاد)
ــ میلانی، عباس: نگاهی به شاه (برداشت آزاد)
ــ پاکروان، سعیده: توقیف هویدا (برداشت آزاد)
ــ بهزادی، علی: شبه خاطرات (برداشت آزاد)
ــ نراقی، احسان: از کاخ شاه تا زندان اوین
ــ علم، اسدالله: گفتگوی من با شاه
ــ پهلوی، محمدرضا: پاسخ به تاریخ
☑️ جناب سلامی گرامی. درود بر شما. متنی زیبا و بسیار آموزنده بود که آن را خواندم و گاه گریستم. هویدا انسان شریفی بود و امیدوارم اگر امروز هم چنین کسانی در دستگاه حکومتی جمهوری اسلامی هستند که به گمان من زیاد نیستد، تا دیر نشده است به خود آیند.
با سپاس بهرام خراسانی، ۲۲ امرداد ۱۴۰۵
☑️ آقای خراسانی عزیز، ممنونم از مهر شما و خوشحالم که مقاله را نه به عنوان سرگرمی، بلکه با نگاه و مروری به برگی از تاریخ معاصر ایرن خواندهاید. از عهد قدیم تا زمان جدید دولتمردان زیادی در ایران ما جسم و جان خود را ناجوانمردانه باختند. پرداختن و نام بردن از آنها به اصطلاح «هفتاد من کاغذ» خواهد شد. بگذریم.
بله، حق با شماست. من با دلی غمگین در این مقاله به هویدا پرداختم و شما هم غم و اندوه ماجرا را گرفتید. اما، دوست عزیز، نه، در دم و دستگاه این رژیم جز شرارت و جنایت، مثقالی از شرافت و صداقت نمیتوان امید داشت و سراغ گرفت. براندازی این نکبت «از نان شب واجبتر است». چگونه؟ داستان مطولیست و شما بهتر از من میدانید.
با احترام سعید سلامی
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: ژاپن؛ معجزهای که از دلِ انزوا و فاجعه زاده شد.
در ژاپن پیشامدرن، امپراتور هرگز از کاخ خود در کیوتو بیرون نمیآمد، او هیچ کارکرد عملیِ سیاسی، چه رسد به اجرایی، نداشت، در حالی که شوگونها، فرمانروایان نظامی، در ادو (توکیوی امروزی) بر کشور حکومت میکردند. این دوگانگیِ قدرت، که بیش از دو قرن و نیم ادامه یافت، تنها یکی از رازهای سرزمینی است که مسیرشاز بستهگیِ مطلق به شکوفاییِ خیرهکننده، و از فاجعهٔ هستهای به بازسازیِ نفسگیر، همچنان برای جهانیان شگفتانگیز و آموزنده است.
ژاپنِ قرن هفدهم، با اتخاذ سیاستِ «ساکوکو» (قفل کردن کشور)، خود را در برابر استعمارِ اروپاییان بست. پرتغالیها، اسپانیاییها و سپس انگلیسیها و روسها، هر یک به نوعی درِ ورود به این سرزمینِ مرموز را کوبیدند، اما فقط هلندیها، که به جای مسیحیت، کالا میآوردند، اجازه یافتند در بندرِ کوچکی باقی بمانند. در این دورانِ طولانیِ انزوا، ژاپن نه فقط از استعمارِ مستقیم در امان ماند، بلکه یک نظامِ پلیسیِ منظم و نسبتاً صلحآمیز را نیز تثبیت کرد؛ دستاوردی که در تاریخِ اروپا نظیری ندارد.
اما فشارِ غرب در میانهٔ قرن نوزدهم، این انزوایِ دیرینه را در هم شکست. هنگامی که ناوگان آمریکایی در سال ۱۸۵۳ بنادر ژاپن را گشود، این کشور با واقعیتی تلخ روبرو شد: شمشیرهای سامورایی در برابر توپهای غربی، درمانده بودند. از آن لحظه، ژاپن با یک انتخابِ تاریخیِ بیسابقه مواجه شد: یا تسلیمِ استعمارِ غرب شود، یا در یک «پرشِ غولآسا» به مدرنیته، از همسایهیِ در حالِ فروپاشیِ خود، چین، پیشی گیرد و به یک قدرتِ بزرگ تبدیل شود.
انقلابِ «میجی»: مدرنیزاسیون از بالا
در سال ۱۸۶۸، امپراتور «میجی» (به معنای «روشنگر») به تخت نشست و دورهای از اصلاحاتِ رادیکال آغاز شد که ژاپن را به کلی دگرگون کرد. مهمترین الگوی این دگرگونی، به طرز عجیبی، آلمانِ بیسمارک بود؛ کشوری که با قانوناساسیِ استبدادیِ خود، به نخبگانِ ژاپنی این امکان را میداد که «مدرنیته» را بدون «دموکراسیِ پُرهزینه» و «دخالتِ تودهها» تجربه کنند.
اما این مدرنیزاسیونِ «از بالا»، اگرچه ژاپن را به یک قدرتِ نظامی و صنعتیِ بزرگ تبدیل کرد، اما بذرهایِ فاجعه را نیز در دلِ خود داشت. تقلید از غرب، ژاپن را به سوی امپریالیسم، تسلیحاتِ گسترده و توسعهطلبیِ وحشیانه کشاند که با حمله به پرل هاربر و بمبارانِ اتمیِ هیروشیما و ناکازاکی به اوجِ تلخی خود رسید.
بازسازیِ پس از جنگ و چالشهای امروز
پس از ۱۹۴۵، ژاپن بار دیگر از «خاکسترِ شکست» برخاست؛ این بار، نه با تقلید از نظامِ استبدادیِ آلمان، که با پذیرشِ دموکراسیِ تحمیلشدهیِ آمریکا. اما امروز، ژاپن با چالشهای جدیدی روبرو است: رکود اقتصادیِ طولانیِ پس از ترکیدنِ حبابِ مالی، بدهیِ سرسامآورِ دولتی، وابستگیِ خطرناک به انرژیِ هستهای، و رقابتِ فزایندهٔ چین و کرهٔ جنوبی.
این گفتوگو، روایتی است از شگفتیها و تناقضهاییک کشورِ جزیرهای که در مسیرِ خود از سنت به مدرنیته، نه فقط با زلزله و سونامی، که با بحرانهای هویتی، سیاسی و اخلاقی نیز دست و پنجه نرم کرده است. کولماس در این مصاحبه، با نگاهی عمیق و بیطرفانه، به ما نشان میدهد که «معجزهٔ ژاپن» نه یک استثنا، که یک «درسِ تاریخیِ پر از فراز و نشیب» است؛ درسی دربارهٔ چگونگیِ تعاملِ یک فرهنگِ کهن با مدرنیته، و دربارهٔ هزینهها و دستاوردهایِ این تعاملِ سرنوشتساز.
برای مقایسه بهتر وضعیت پیشرفت و شکوفایی در ژاپن در برابر عقب ماندگی ایران با تمامی تلاش های به عمل آمده از سوی میهن دوستان و انقلابیون، در بخش زیر نویس «نکات تکمیلی مترجم» مقایسه های بسیار گویا و سودمندی میان وضعیت ایران و ژاپن در قرن های 18 و 19 انجام شده است و توصیه من به خوانندگان این است که اگر حوصله خواندن گفتگوی اشپیگل را ندارند اما خواندن این مقایسهها را از دست ندهند.

گفتوگوی اشپیگل با فلوریان کولماس (Florian Coulmas)، کارشناس ژاپن، دربارهٔ مسیر این کشور (که از جزایر متعدد تشکیل شده است) از دوره فئودالیسم به عصر جدید، امپراتوری بیسمارک به عنوان الگوی تاریخی، و پیامدهای سونامی و فاجعهٔ هستهای. فلوریان کولماس، یکی از برجستهترین کارشناسانِ ژاپن در جهان، در این گفتوگویِ جامع با مجلهٔ اشپیگل، پرده از لایههایِ پنهانِ این «پرش به مدرنیته» برمیدارد؛ پرشی که در کمتر از نیم قرن، یک جامعهٔ فئودالیِ منزوی را به یکی از پیشرفتهترین و تأثیرگذارترین قدرتهای صنعتی جهان تبدیل کرد. از انزوای داوطلبانه تا الگوبرداری از بیسمارک
اشپیگل: آقای پروفسور کولماس، ژاپن دارای قدیمیترین خاندان سلطنتی جهان است. هنگامی که زمینلرزه، سونامی و فاجعهٔ هستهای بر این کشور فرود آمد، ژاپنیها شاهد پادشاهی بودند که با دلسوزی در پناهگاههای اضطراری با بیخانمانها صحبت میکرد. امپراتور برای ژاپنیها چه معنایی دارد؟
کولماس: او در مواجهه با واقعیتی که به لرزه درآمده است، به آنها نشانهٔ ثبات و تداوم میدهد. بر اساس قانون اساسی فعلی از سال ۱۹۴۷، امپراتور حتی نمیتواند با اظهارات مشورتی مانند رئیسجمهور آلمان در امور سیاسی دخالت کند. او از نظر نمادین از اهمیت زیادی برخوردار است، اما از نظر سیاسی قدرتی ندارد.
اشپیگل: در اساطیر شینتوی ژاپن، امپراتور از نسل الههٔ خورشید، آماتراسو، محسوب میشود. آیا از همان ابتدا، او به طور غیرقابلچالشی بالاتر از همهٔ حاکمان دنیوی قرار نداشت؟
کولماس: نمیتوان چنین گفت. تا اواخر قرن نوزدهم، مهمترین دین ژاپن، بودیسم بود. در کنار آن، دین طبیعیِ شینتو نیز وجود داشت (۱). حتی در ژاپنِ پیشامدرن، امپراتور هیچ کارکرد عملیِ سیاسی، چه رسد به اجرایی، نداشت (۲)، اگرچه تبار خود را از الههٔ نخستینِ شینتو میدانست. او هرگز از کاخ خود در کیوتو بیرون نمیآمد، در حالی که مرکز قدرت شوگونها، یعنی فرمانروایان نظامی کشور، در ادو، یعنی توکیوی بعدی، قرار داشت.
اشپیگل: آیا میتوان نقشِ پیشامدرن امپراتور ژاپن را با نقش پاپ در اروپای قرون وسطی مقایسه کرد؟ امپراتوران آلمان برای دریافت تأیید اقتدار خود به پاپ نیاز داشتند.
کولماس: شباهتهایی وجود دارد. اهمیت امپراتور برای حاکمان تا آنجا بود که در یک کودتا، گروهی از نخبگان جنگجوی حاکم، تننو (امپراتور) را در کاخ خود در کیوتو به گروگان گرفتند تا در سال ۱۸۶۸ به نام او یک انقلاب سیاسی اعلام کنند.(۳) هنگامی که ژاپن از انزواي طولانی خود خارج شد و به یک دولت-ملت مدرن تبدیل گردید، امپراتور نماد وحدت را تجسم میبخشید.
اشپیگل: چرا این کشور جزیرهای پیش از آن، بین آغاز قرن هفدهم و اواسط قرن نوزدهم، تا این حد به طور رادیکال خود را منزوی کرده بود؟
کولماس: این دوران ژاپن در تاریخ جهان واقعاً کمنظیر است. زمینهاش، تاریخ استعماریِ توسعهٔ اروپا است. در قرن شانزدهم، مبلغان پرتغالی آغازگر این حرکت بودند و به زودی، چندین فرقهٔ مسیحی در ژاپن آن زمان با یکدیگر رقابت میکردند. اما رقابت تنها بر سر روح ژاپنیها نبود. به دنبال مردان پارسا، قایقهای توپدار نیز آمدند. برای جلوگیری از نابودی شیوههای زندگی سنتی خود، ژاپن از آغاز قرن هفدهم، تحت سلسلهٔ توکوگاوا که بیش از ۲۵۰ سال بر این کشور حکومت میکرد، خود را بست. با این حال، این سیاست انزوا عمدتاً علیه امپریالیستهای اروپایی بود و کمتر متوجه همسایگان آسیایی.(۴)
اشپیگل: آیا این طرد شامل همهٔ خارجیها به یک اندازه میشد؟
کولماس: یک استثنا وجود داشت: برای تبادل مادی و معنوی با قدرت دریایی پیشروی آن زمان، یعنی هلند. بازرگانان هلندی فاقد شور و شوق تبلیغی بودند – آنها فقط به دنبال تجارت بودند. به همین دلیل، در طول دوران طولانی انزوا، تنها زبان غربی که اجازهٔ یادگیریداشت، هلندی بود. به اصطلاح «هلندشناسی» به پل فرهنگی تبدیل شد که از طریق آن، دانش غربی همچنان به این کشور جزیرهای راه مییافت.
اشپیگل: هدف اصلی سیاست انزوا، پایان دادن به نفوذ مسیحیت در ژاپن بود؟
کولماس: آن یکی از انگیزهها بود. انگیزهٔ دیگر، تحکیم داخلی کشور تحت سلسلهٔ توکوگاوا بود – جنگهای داخلی طولانی پیش از آن رخ داده بود. بین۱۶۰۰ و ۱۸۵۰، یک حکومت پلیسی منظم و تا حد زیادی صلحآمیز برقرار شد که اگرچه دورهای قحطی در آن رخ میداد، اما تجارب منفی استعماری از آن دور ماند. چنین دوران طولانی بدون درگیری خارجی را در تاریخ اروپا نخواهید یافت.
اشپیگل: چرا این سیاست انزوا که ظاهراً چندان ناموفق نبود، سپس کنار گذاشته شد؟
کولماس: پس از اینکه از آغاز قرن نوزدهم، کشتیهای بیشتری از انگلیسیها، فرانسویها و روسها به سواحل ژاپن آمدند، در سال ۱۸۵۳ یک ناوگان آمریکایی باز شدن بنادر ژاپن را به روی کشتیهای آمریکایی تحمیل کرد.
اشپیگل: آیا ژاپنیها در برابر مهاجمان مقاومتی نکردند؟
کولماس: آنها نمیتوانستند. شمشیرها در برابر توپها قرار داشتند. حالا آنها متوجه شدند که در دوران انزوا، از نظر نظامی، فناورانه و اقتصادی از قدرتهای بزرگ غربی بسیار عقبماندهاند. از آنجایی که حاکمان نظامی درمانده، یعنی شوگونها، مجبور به عقبنشینی شدند، رژیم آنها ۱۴ سال بعد سرنگون شد. ژاپنیها بندی را در معاهدات «نابرابر» دیکتهشده به خود، به عنوان نقضی به ویژه تحقیرآمیزِ حاکمیت ملی احساس میکردند که بر اساس آن، همهٔ بازرگانان و شهروندان خارجی از حاکمیت قضایی ژاپن معاف بودند. به زودی پس از آمریکاییها، انگلیسیها، فرانسویها و پروسیها نیز به دنبال آمدند و معاهدات مشابهی را به ژاپن تحمیل کردند. دولت «میجی» به معنای «فرمانروایی روشن اندیش»(Erleuchtete) از سال ۱۸۶۸ به بعد، تمام تلاش خود را برای رسیدن به غرب و لغو معاهدات تبعیضآمیز به کار گرفت (۵).
اشپیگل: مدرنیزاسیون ژاپن ابتدا ارتش را در بر گرفت. آیا این به این دلیل بود که طبقهای از جنگجویان به نام سامورایی بر آن حاکم بود؟
کولماس: ساموراییها در قرن نوزدهم، به ویژه در نتیجهٔ انزوای طولانی کشور، دیگر ارتباط چندانی با کارکرد اصلی نظامی خود نداشتند؛ آنها تا حد زیادی به کارمندان دولت و روشنفکر تبدیل شده بودند. امتیاز سنتی آنها، که همان شمشیر بود را اغلب فقط به عنوان تزئین حمل میکردند. اما نخبگان کشور با مشاهدهٔ درماندگی امپراتوری همسایه (چین) در برابر قدرتهای امپریالیستی، به شدت نگران شدند. ژاپن مدیون چین بود، از خط و نوشتار گرفته تا کنفوسیوسگرایی و بودیسم. با مدرنیزاسیون رادیکال، میخواست به هر قیمتی از سرنوشت همسایهای که در قرن نوزدهم توسط استعمار تکهتکه شده بود، جلوگیری کند.
اشپیگل: آیا طبقهٔ جنگجوی سامورایی پس از آن بدون مقاومت منحل شد؟
کولماس: بخشی از ساموراییها سعی کردند از امتیازات موروثی خود دفاع کنند. در طلوع عصر میجی، که با معرفی قانونی خدمت سربازی همگانی در سال ۱۸۷۲ همراه بود، شورشی رخ داد که سرکوب شد. در نظام فئودالی، ساموراییها در رأس سلسلهمراتب طبقاتیقرار داشتند. آنها توسط اکثریت جمعیت روستایی تغذیه میشدند که در ازای آن، حمایت و فرهنگ را از ساموراییها دریافت میکردند. کشاورزان در جایگاهی پایینتر از ساموراییها، اما بالاتر از طبقات پایینِ صنعتگران و بازرگانان قرار داشتند. در جریان شهرنشینی، بازرگانان تحقیرشده به طور فزایندهای ثروتمند شدند، که باعث شد ادو (Edo) در اوایل قرن نوزدهم به یکی از بزرگترین شهرهای جهان تبدیل شود (۶).
اشپیگل: در جامعهٔ مدرنشده، آیا جایی برای اخلاقیات سنتی ساموراییها وجود داشت؟
کولماس: فضایل رزمی پس از پایان دوران ساموراییها، به نوعی نبش قبر شد و برای صادرات آماده گردید. یکی از معروفترین کتابها دربارهٔ «راه جنگجو» یا «بوشیدو» (Bushido) توسط اینازو نیتوبه(Inazo Nitobe) برای مخاطبان غربی به زبان انگلیسی نوشته شد. در آغاز قرن بیستم، این کتاب به ژاپنی ترجمه شد. در آن زمان، بسیاری از ژاپنیها تحت تأثیرآن گفتند: «اوه، پس ما اینگونه هستیم» (میخندد). ساموراییِ نبشقبرشده، شخصیتی آرمانگرایانه و ایدئولوژیک است.
اشپیگل: الگوی ژاپن در مدرنیزاسیون خود در یک سوم پایانی قرن نوزدهم، به طور عجیبی، آلمان پروسِ بیسمارک شد. چرا؟
کولماس: دلیل اول، پیروزی غیرمنتظره بر فرانسه در جنگ ۱۸۷۰/۷۱ بود که از طریق آن، امپراتوری آلمان به قدرت برتر در قارهٔ اروپا تبدیل شد. دلیل دوم، قانون اساسی امپراتوری آلمان در سال ۱۸۷۱ بود که حقوق اندکی به مردم میداد. این مورد برای نخبگان ژاپنی که در پرش عظیم به سوی مدرنیتهٔ اقتصادی و فناورانه، میخواستند خطرات غیرقابلپیشبینیِدخالت دموکراتیک را به حداقل برسانند، بسیار خوشایند بود.(۷)
اشپیگل: در جهان غرب، دگرگونی اقتصادی و اجتماعی دوران بورژوازی معمولاً با جنبشهای آزادیخواهانه همراه، اگر نه توسط آنها هدایت میشد. در مقابل، مدرنیزاسیون میجی بیشتر شبیهیک انقلاب تکنوکراتیک از بالا به نظر میرسد.
کولماس: قبل از هر چیز، این اثر یک نخبگان دوراندیش و خردمند بود. آنها اطمینان حاصل کردند که آموزش و پرورش در اولویت بالایی قرار دارد. اما این تنها به این دلیل موفقیتآمیز بود که سطح تحصیلات ژاپن در اواسط قرن نوزدهم، زمانی که این فرآیند آغاز شد، در سطحی قابل مقایسه با اروپای غربی بود – بر خلاف، مثلاً چین.(۸)
اشپیگل: آیا درخواستهای دموکراتیک از پایین مطرح نشد؟
کولماس: چرا، در دههٔ ۱۸۸۰ قرن نوزدهم، جنبشی ژاپنی برای آزادی و حقوق شهروندی شکل گرفت که خواستار مجلس ملی بود. و نه فقط به خاطر واکنش به آن، در سال ۱۸۸۹ قانون اساسیدر نهایت به مردم اعطا شد...(۹)
اشپیگل: ... که البته در آن، پارلمان صرفاً کارکردی تزئینی داشت.
کولماس: بله، امپراتور این قانون اساسی را به مردم «هدیه» داد – مطمئناً با هدف جلوگیری از یک جنبش آزادیخواهانهٔ گسترده از پایین.
اشپیگل: آیا مسیرِ تبدیل شدن به دولت نظامیِ تهاجمی که ژاپن با الگوبرداری از آلمان در پیش گرفت، با هماهنگی مردم انجام شد؟
کولماس: خب، پیروزی بر چین در جنگ ۱۸۹۵یک رویداد ملی بود که ژاپنیها را به وجد آورد.
اشپیگل: و در سال ۱۹۰۵، پیروزی بعدی و حتی کمتر منتظره بر روسیه به دنبال آن آمد...
کولماس: ... که با تلفات وحشتناکی به دست آمد شد. اما ژاپنیها آن را تحمل کردند. وسعت پیروزی بر روسیه در سال ۱۹۰۵ به سختی قابل تصور است. از دوران «معاهدات نابرابر»، برای ژاپنیها روشن بود: این سفیدپوستان، این مسیحیان، با ما مانند خاک رفتار میکنند. ما برای آنها برابر نیستیم. اما اکنون آنها یکی از بزرگترین قدرتهای سفیدپوستِ مسیحی را به سختی شکست داده بودند. اینیک پیروزی نه تنها برای ژاپن، بلکه برای تمام آسیا بود.
اشپیگل: با این حال، تصمیم به دنبال کردن سیاست قدرت، تسلیحات گسترده و توسعهطلبی ملی بر اساس الگوی غربی، به طرز مرگباری به پایان رسید – و به فاجعهٔ ۱۹۴۵ انجامید.
کولماس: درست است. اما غرب نیز کاری نکرد تا راه دیگری را به ژاپنیها پیشنهاد دهد.
اشپیگل: منظورتان چیست؟
کولماس: در مذاکرات صلح پس از جنگ جهانی اول، ژاپنیها پشت میز مذاکره بودند. آنها درخواست کردند که در معاهده، بندی گنجانده شود که هیچکس نباید به دلیل رنگ پوست و نژاد خود مورد تبعیض قرار گیرد. ژاپن خود را در نقش پیشرو برای بخش استعمارزده و تحت ستم نژادی جهان میدید. اما قدرتهای غربی، اقدام ژاپن را قاطعانه رد کردند.
اشپیگل: آیا این موضع به این امر کمک کرد که ژاپن به زودی با یکی دیگر از بازندگان ورسای متحد شود – با آلمان؟
کولماس: این موضوع به سختی قابل انکار است.
اشپیگل: در خارج از کشور گاهی این تصور وجود دارد که ژاپن هرگز شکست جنگی خود را تحمل نکرده و – بر خلاف آلمان – از مواجهه با گذشتهاش فرار میکند. در ۱۵ اوت، روز شکست جنگی، سیاستمداران عالیرتبه ژاپنی بارها و بارها به زیارت معبد یاسوکونی(Yasukuni-Schrein) در توکیو میروند،جایی که حتی جنایتکاران جنگی نیز به عنوان خدایان شینتو مورد پرستش قرار میگیرند.
کولماس: این موضع بحثبرانگیز دلایل متعددی دارد. یکی از آنها احساس بسیاری از ژاپنیهاست که در پایان آخرین جنگ، قربانیهای غیرضروری و ناگفتهای بر آنها تحمیلشده است. اکثر مردم اذعان میکنند که ژاپن جنگی تجاوزکارانه انجام داده است؛ اما هیروشیما و ناکازاکی مجازات عادلانهای برای آن نبودند.
اشپیگل: در قرن نوزدهم، این کشور به دستور از بالا مدرنیزه شد و قانون اساسی بسیار اقتدارگرا، امپریالیسمی ویرانگر را ممکن ساخت. پس از شکست فاجعهبار ژاپن، قدرت اشغالگر ایالات متحده، دموکراسی را برای ژاپنیها مقرر کرد. دموکراسی در ژاپن امروز تا چه اندازه ریشهدار است؟
کولماس: در ساختارهای اجتماعی و دولتی، کاملاً بیچالش و عمیقاً ریشهدار است. «غیردموکراتیک» در ژاپن یک فحش محسوب میشود.
اشپیگل: آیا دموکراسی نباید در وهلهٔ اول از سوی شهروندان نشأت گیرد؟ ژاپنیها از دوران مهدکودک این را میآموزند که میخ برجسته باید کوبیده شود. این بیشتر به سمت انطباق جمعی بود تا افرادِ منتقد.
کولماس: تصویرِ «میخ برجسته» یک کلیشهٔ قدیمی و منسوخ شده است. ژاپن امروز ذرهای کمتر از هر کشور غربی فردگرا نیست، و مکانیسمهای بازار و مصرف نیز چنین تضمینی دادهاند. با این حال، نظام سیاسی از وضعیت اسفبارِ نخبگان رنج میبرد. در آنجا، میتوان به دنبال الگوهای رفتاری گشت.

اشپیگل: منظورتان حزب لیبرال دموکرات است که دههها این کشور را به طور انحصاری رهبری کرد؟ یا همچنین حزب دموکرات که پس از بحران مالی از سال ۲۰۰۹ دولت فعلی را تشکیل میدهد؟
کولماس: هر دو به معنای اروپایی حزب نیستند، بلکه اجتماعات منافعِ اتحادیههای مشتریمحور هستند…
اشپیگل: … اما آنها دههها زندگی سیاسی ژاپن را تعیین کردهاند.
کولماس: این ساختارها از فرآیند طولانی رشد اقتصادی تغذیه شدهاند.
اشپیگل: پس از شکست ۱۹۴۵، ژاپن به صعودی اقتصادی دست یافت که جهان را شگفتزده کرد. اما از زمان ترکیدن حباب اقتصادی در اوایل دههٔ ۱۹۹۰، این کشور – در سطحی بالا – دچار رکود شده است. چین به عنوان دومین کشور صنعتی از ژاپن سبقت گرفته، و شرکت سامسونگ کرهجنوبی از نظر فروش تلویزیون از سونی پیشی گرفته است. آیا ژاپنیها با این وضعیت کنار آمدهاند؟
کولماس: آنها به عنوان یک قدرت صادراتی و اقتصادی نمیتوانند. اما منابع کمیابتر میشوند. در دههٔ ۱۹۹۰، ژاپن بزرگترین کمککنندهٔ توسعه در جهان بود – اما دیگر پول آن وجود ندارد. و با بیش از ۲۰۰ درصد تولید ناخالص داخلی، ژاپن به عنوان بدهکارترین کشور صنعتی جهان شناخته میشود.
اشپیگل: علاوه بر این، اکنون پیامدهای اقتصادی زمینلرزه، سونامی و فاجعهٔ هستهای نیز اضافه شده است.
کولماس: با این حال، صندوق بینالمللی پول برای سال آینده، رشد ۲.۹ درصدی را برای ژاپن پیشبینی کرده است.
اشپیگل: چگونه؟
کولماس: بلایای طبیعی برای اقتصاد مفید هستند، زیرا پس از آنها باید چیزهای زیادی تعمیر و بازسازی شوند. آنچه برای بازسازی پس از ۱۹۴۵ صادق است، در مورد پیامدهای زمینلرزه، سونامی و فاجعهٔ هستهای نیز صدق میکند.
اشپیگل: چرا مردمی که هیروشیما و ناکازاکی را تجربه کردهاند، ظاهراً بدون تردید بر استفادهٔ صلحآمیز از انرژی هستهای تکیه کردند؟
کولماس: پشت این موضوع، ابتدا یک دستاورد بزرگ روابط عمومی قرار دارد…
اشپیگل: … گفته میشود که شرکت توکیو الکتریک پاور (Tepco) سالانه حدود یک میلیاردیورو برای روابط عمومی هزینه میکند.
کولماس: آنها پول کافی دارند. و این سرمایهگذاری ثمر داد: در آگاهی عمومی، استفادهٔ صلحآمیز از انرژی هستهای به طور کامل از کاربرد نظامی آن جدا شد.
اشپیگل: حتی در ژاپن نیز کارشناسان متعددی در مورد انرژی اتمی هشدار دادهاند.
کولماس: اما آنها نتوانستند در برابر دو واقعیت مقاومت کنند: اول، ژاپن هیچ گونه انرژی معمولی و فسیلی در اختیار ندارد؛ دوم، افکار عمومی به شکل بهشدت مؤثری در جهت منافع صنعت هستهای تحت تأثیر قرار گرفته بود.
اشپیگل: زندگی با بلایای طبیعیِ مداوم تا چه اندازه بر ذهنیت ژاپنیها تأثیر گذاشته است؟
کولماس: از همان مهدکودک، تمرینات منظم زلزله وجود دارد که این تأثیر را شکل میدهد.
اشپیگل: آیا تواناییِ ظاهراً بالاتر از حد متوسطِ ژاپنیها در همکاری، همبستگی و ملاحظهکاری نیز به این موضوع مرتبط است؟
کولماس: دلایل زیادی برای این موضوع وجود دارد.
اشپیگل: در توکیو دیده میشود که رانندگان آمبولانس در مسیر رسیدن به صحنهٔ حوادث، ابتدا در تقاطعها میایستند تا برای اولویت عبور، به همهٔ جهات تعظیم کنند. این کار میتواند ثانیههای تعیینکنندهای را هدر دهد…
کولماس: … اما همچنین خطر درگیر شدن خود آمبولانس در یک تصادف را به حداقل میرساند.
اشپیگل: آقای پروفسور کولماس، از شما برای این گفتگو سپاسگزاریم.
* فلوریان کولماس، ۶۲ ساله، از سال ۲۰۰۴ ریاست مؤسسهٔ آلمانی مطالعات ژاپن در توکیو را بر عهده دارد. پیش از آن، به عنوان استاد زبان و فرهنگ ژاپن مدرن در دانشگاه دویسبورگ- اسن تدریس میکرد. از جمله انتشارات او میتوان به «فرهنگ ژاپن – سنت و مدرنیته» و «جامعهٔ ژاپن – کار، خانواده و بحران جمعیتی» اشاره کرد. در سپتامبر، کتاب او با همکاری جودیت استالپرس با عنوان «فوکوشیما – از زمینلرزه تا فاجعهٔ هستهای» (هر دو از انتشارات سی.اچ. بک، مونیخ) منتشر خواهد شد.

نکات تکمیلی مترجم همراه با مقایسه میان ژاپن و ایران در قرن های ۱۸ و ۱۹:
۱: مقایسهٔ نقشِ دین و روحانیون در ایران و ژاپن (قرنهای۱۸ و ۱۹)
پاراگرافِ اشارهشده، به جایگاهِ امپراتور در شینتوییسم و نقشِ نمادینِ او (بدونِ قدرتِ اجرایی) در ژاپنِ پیشامدرن اشاره دارد. در مقابل، ایرانِ دورهٔ قاجار (اواخرِ قرنِ ۱۸ و نیمهٔ اولِ قرنِ ۱۹)، دین و روحانیون نقشی کاملاً متفاوت و بسیار پررنگتر در «زندگیِ شخصی» و «سیاستِ روزمره» داشتند. در ادامه، این مقایسه را در چند محور بررسی میکنیم:
A. جایگاهِ دین در نظامِ سیاسی و اجتماعی
در ژاپن دینِ غالب بودیسم (با نفوذِ گسترده در میانِ تودهها) و شینتوییسم (بهعنوانِ دینِ امپراتوری و آیینهایِ ملی) بود اما در ایران اسلامِ شیعهٔ دوازدهامامی (بهعنوانِ دینِ رسمیِ دولت و جامعه) دین اصلی بود. از نظر گاه جایگاهِ رهبرِ دینی، امپراتور، «نمادِ مقدسِ» شینتوییسم، اما فاقدِ قدرتِ اجرایی بود؛ بوداییان نیز رهبرانِ مذهبیِ قدرتمندی داشتند، اما نه در سطحِ ملی. بر خلاف این موقعیت روحانیون در ژاپن، در ایران دوراه قاجار «مرجعِ تقلید» و «علما» بالاترین مقامِ دینی بودند و نفوذی گسترده در سیاست، حقوق و زندگیِ شخصی داشتند. از جهت رابطهٔ دین و دولت هم «بودیسم» و هم «شینتوییسم» با «دولتِ شوگون» همزیستیِ مسالمتآمیزی داشتند، اما در ژاپن «نهادِ دینیِ متمرکز» وجود نداشت. درست برخلاف ژاپن «اسلامِ شیعه» با «دولتِ قاجار» رقابتی تنگاتنگ داشت و «علما» اغلب خود را «مدافعانِ حقیقیِ اسلام» در برابرِ «شاهانِ فاسد» میدانستند.
B. نقشِ روحانیون در زندگیِ شخصیِ مردم
در ژاپن قرن ۱۸ و اوایل قرن نوزده حوزهٔ نفوذِ روحانیون عمدتاً محدود به «آیینهایِ مذهبی» (عروسی، مرگ، جشنها) و «آموزشِ ابتدایی» (در مدارسِ معبدی) بود اما در ایران همان عصر دین نفوذِ گسترده در «همهٔ ابعادِ زندگی» داشت: ازدواج، طلاق، ارث، حقوقِ کیفری، آموزش، و حتی «سیاستِ روزمره». از جهت قدرت قضایی روحانیون، «روحانیونِ بودایی» در برخی مناطق، «قضاوتِ محلی» داشتند، اما «قانونِ رسمی» توسطِ «شوگون» وضع میشد. حال آن که در ایران دوره قاجار «علما» و «ملاها» در بسیاری از موارد، «قاضیِ شرع» بودند و «احکامِ اسلامی» بر «قوانینِ مدنی» اولویت داشت. از جهت نظارت بر اخلاقیات، «شینتوییسم» بر «پاکیِ آیینی» تأکید داشت، اما «نظارتِ اخلاقیِ روزمره» چندان شدید نبود. باز بر خلاف این موقعیت در ایران عصر قاجار «روحانیون» بهعنوانِ «حافظانِ اخلاقیاتِ اسلامی»، بر «پوشش»، «رفتار»، «غذا» و «روابطِ جنسی» مردم نظارت داشتند. در مورد دسترسیِ مردم به دین، در ژاپن مردم بهراحتی به «معابدِ بودایی» و «زیارتگاههایِ شینتویی» دسترسی داشتند؛ اما «دین» تا حدی «غیردولتی» و «محلی» بود. اما در ایران قرن ۱۸ مردم برایِ «حلِ مشکلاتِ شخصی» و «قضاوتهایِ حقوقی» به «علما» و «ملاها» مراجعه میکردند و «دین» بخشیِ جداییناپذیر از «زندگیِ روزمره» بود.
C. تفاوتهایِ بنیادین: «شینتوییسمِ نمادین» در برابر «اسلامِ اجرایی»
مبنایِ مشروعیت: امپراتور از «ایزدبانویِ خورشید» (آماتراسو) مشروعیت میگرفت، اما «قدرتِ اجرایی» در دستِ «شوگون» بود. در ایران آن عصر «شاه» خود را «سایهٔ خدا بر رویِ زمین» مینامید، اما «علما» نیز مدعیِ «نیابتِ امامِ غایب» بودند و مشروعیتِ شاه را بهچالش میکشیدند.
از نظر کارکردِ دین،باید گفت که «شینتوییسم» بر «همبستگیِ ملی» و «تقدسِ امپراتور» تأکید داشت، اما در «زندگیِ روزمره»، «بودیسم» غالب بود. در ایران آن دوره «اسلامِ شیعه» هم «ایدهالهایِ دینی» و هم «قوانینِ عملیِ زندگی» را تعیین میکرد و «جداییِ دین از دولت» وجود نداشت.
از جهت نقش دین در نوسازی: «شینتوییسم» و «بودیسم» بهتدریج با «نوسازیِ میجی» (۱۸۶۸) تطبیقیافتند و «امپراتور» به «نمادِ مدرنِ ملت» تبدیل شد. اما در ایران قاجار حد اقل بخش بزرگی از «اسلامِ شیعه»، با «نوسازیِ غربی» (مانندِ اصلاحاتِ مورد نظر امیرکبیر و انقلاب مشروطه) بهشدت مخالفت کردند و بخشی از «روحانیون» به «سنگرِ سنت» تبدیل شدند.
D. دلایلِ تفاوتِ «نقشِ دین» در ژاپن و ایران
۱. ساختارِ قدرت در ژاپن:
- «امپراتور» یک «نمادِ مقدسِ عزلنشین» بود و «شوگونها» قدرتِ واقعی را در دست داشتند. این «جداییِ تقدس از قدرت»، امکانِ «نوسازیِ انتخابی» را بدونِ «درگیری با دین» فراهم کرد.
- «بودیسمِ ژاپنی» (بهویژه ذن و شینگون) بهتدریج با «مدرنیته» سازگار شد و بسیاری از «روحانیونِ بودایی» در «نوسازیِ میجی» مشارکت کردند.
۲. ساختارِ قدرت در ایران (قاجار):
- «شاه» هم «نمادِ قدرت» بود و هم «مجریِ آن»، اما «علما» (بهعنوانِ «نیابتِ امامِ غایب») مشروعیتِ شاه را بهچالش میکشیدند و در «زندگیِ شخصیِ مردم» نفوذی بینظیر داشتند.
- «اسلامِ شیعه» با «نوسازیِ غربی» (مانندِ «قوانینِ جدید»، «آموزشِ مدرن» و «حقوقِ زنان») بهشدت مخالفت کرد و «روحانیون» به «مدافعانِ سنت» و «مخالفانِ تجدّد» تبدیل شدند.
E. نتیجهگیری: «نمادِ مقدس» در برابر «قدرتِ روحانیِ اجرایی»
- در ژاپن: «دین» (شینتوییسم و بودیسم) با «قدرتِ سیاسی» ادغام نشده بود و «امپراتور» یک «نمادِ تقدسیافته» بود، نه «مجریِ قانون». بههمیندلیل، «مدرنیته» در ژاپن (برخلافِ ایران) با «دین» درگیرِ نزاعِ جدی نشد و «نخبگانِ مذهبی» بهتدریج با «نوسازی» همراه شدند.
- در ایران (قاجار): «دین» با «قدرتِ سیاسی» و «زندگیِ شخصی» درآمیخته بود و «علما» نقشی کلیدی در «قضاوت»، «آموزش» و «سیاست» داشتند. این «درهمتنیدگیِ دین و قدرت»، باعث شد که «نوسازیِ غربی» (مانندِ «قوانینِ مدنیِ جدید»یا «آموزشِ سکولار») با «مقاومتِ شدیدِ روحانیون» روبرو شود و «تجدّد» در ایران، برخلافِ ژاپن، به «دموکراسیِ مشروطه» (۱۹۰۶) و «تضادِ مذهبی-سیاسی» طولانیمدت انجامید.
بهعبارتِ دیگر، «جداییِ تقدس از قدرت» در ژاپن، «نوسازیِ سریع» را تسهیل کرد، در حالی که «پیوندِ دین و قدرت» در ایرانِ قاجار، به «چالشِ دیرپایِ سنت و تجدّد» انجامید.
۲: مقایسهٔ جایگاه امپراتور ژاپن در دورهٔ پیشامدرن با موقعیت شاه ایران در همان دوره پاراگراف بالا، به جایگاهِ نمادینِ امپراتور ژاپن در نظامِ پیشامدرنِ این کشور اشاره دارد. برای مقایسهٔ آن با موقعیت شاه در ایران (بهویژه در دورهٔ قاجار که همزمان با اواخرِ دورانِ پیشامدرنِ ژاپن است)، باید به چند تفاوتِ بنیادین در ساختارِ قدرت، مشروعیت و کارکردِ سیاسی این دو نهاد توجه کرد:
A. امپراتور ژاپن: اسیرِ کاخ، اما تقدسیافته
- جایگاهِ نمادین: امپراتور ژاپن، هرچند از نسلِ «آماتراسو» (ایزدبانویِ خورشید در شینتوییسم) شمرده میشد، اما در دورانِ پیشامدرن (پیش از اصلاحاتِ میجی در ۱۸۶۸) هیچگونه قدرتِ اجراییِ عملی نداشت. او در کاخِ خود در کیوتو محبوس بود و تنها به «آیینهایِ مذهبی» و «مشروعیتبخشیِ نمادین» به حکومتِ شوگونها (فرماندهانِ نظامی) میپرداخت.
- کارکردِ سیاسی: قدرتِ واقعی در دستِ شوگونها بود که در ادو (توکیویِ امروزی) مستقر بودند و ارتش، اقتصاد و سیاستِ خارجی را در دست داشتند. امپراتور، مانندِ یک «مقدسِ عزلنشین»، نمادِ «وحدتِ ملی» و «مشروعیتِ الهی» بود، اما نقشی در ادارهٔ روزمرهٔ کشور نداشت.
- امنیتِ جایگاه: بهدلیلِ «تقدسِ مطلق» (که ریشه در شینتوییسم داشت)، امپراتور هرگز در معرضِ «خلع» یا «سرنگونی» قرار نمیگرفت. حتی شوگونها نیز نمیتوانستند جایگاهِ او را تهدید کنند، زیرا مشروعیتِ خود را از «تأییدِ نمادینِ» او کسب میکردند.
B. شاه ایران (دورهٔ قاجار): فرمانرواییِ نظامی-سیاسی با مشروعیتِ دینی-نظامی
- جایگاهِ اجرایی: برخلافِ امپراتور ژاپن، شاهِ قاجار (و بهطورِ کلی، شاهانِ ایران در دورانِ پیشامدرن) رئیسِ اجراییِ کشور بود. او فرماندهیِ کلِّ قوا، تعیینِ وزیران، عزل و نصبِ والیان، و ادارهٔ امورِ مالی و نظامی را در دست داشت. شاهِ قاجار، یک «حاکمِ مطلقه» بود که مستقیماً بر کشور حکومت میکرد، نه یک «مقدسِ نمادینِ» محبوس در کاخ.
- مشروعیتِ سیاسی: مشروعیتِ شاهانِ قاجار، تلفیقی از «حقِّ الهیِ پادشاهان» (که ریشه در سنتِ ایرانِ باستان و اسلامِ شیعه داشت) و «قدرتِ نظامی» (که با تکیه بر قبایل و ارتشِ قزاق اعمال میشد) بود. اما برخلافِ امپراتور ژاپن، مشروعیتِ شاهانِ قاجار «مطلق» نبود. آنان در طولِ تاریخِ خود، با شورشهایِ داخلی، نارضایتیِ علما و مداخلهٔ بیگانگان (روسیه و بریتانیا) روبرو بودند.
- جایگاهِ دینی: شاهانِ قاجار، خود را «سایهٔ خدا بر رویِ زمین» مینامیدند، اما این ادعا، با «نظریهٔ ولایتِ فقیه» (که در دورانِ صفویه شکل گرفته بود) و «اختیاراتِ علما» در تعارض بود. بهعبارتِ دیگر، «تقدسِ» شاهانِ قاجار، هرگز بهاندازهٔ «تقدسِ» امپراتور ژاپن (که با یک ایزدبانویِ اسطورهای پیوند داشت) «مطلق» و «غیرقابلِ تردید» نبود.
C. تفاوتهایِ بنیادین در ساختارِ قدرت
امپراتور در ژاپن دارای کارکردِ سیاسیبود و قدرتصرفاً نمادین و مذهبی،و آن هم بدون هر گونه قدرتِ اجرایی، نظامی، و سیاسی با اختیاراتِ مطلق. مشروعیتامپراتور الهی بود (نَسَب او به ایزدبانویِ خورشید می رسید). در ایران قاجارشخص شاه غیرقابلِ نقد بود، در واقع تلفیقی از حقِّ الهی، قدرتِ نظامی، و تأییدِ علما (قابلِ نقد و چالش از طرف علما) . امپراتور ؤاپن محبوس در کاخِ کیوتوبود و دور از مرکزِ قدرتِ واقعی (ادو).بر خلاف ژاپن شاه ایران مستقر در پایتخت (تهران)، مرکزِ فرماندهیِ کشور بود. امپراتور ژاپن هرگز در معرضِ خلع نبود (تقدسِ مطلق) اما شاه ایران در معرضِ شورش، کودتا، و مداخلهٔ بیگانگان بود (مانند انقلابِ مشروطه). از نظر رابطه شخص اول با نخبگانِ قدرت در ژاپن شوگونها قدرتِ واقعی را در اختیار داشتند و امپراتور را تأیید میکردنداما در ایران خودِ شاه، رأسِ هرمِ قدرت بود و دیگر نهادها (علما، ارتش، دربار) به او وابسته بودند.
D. نتیجهگیری: دو مدلِ متفاوت از «قدرتِ مقدس»
- ژاپن: یک «سلطنتِ نمادین» که در آن، امپراتور بهعنوانِ «مقدسِ عزلنشین»، وحدتِ ملی را تضمین میکرد، اما قدرتِ واقعی در دستِ شوگونها بود. این نظام، امکانِ «بقایِ طولانیِ امپراتوری» (با یک سلسلهٔ واحد) را فراهم کرد، زیرا امپراتور هرگز مستقیماً در سیاستِ روزمره دخالت نمیکرد و بنابراین، هرگز در معرضِ «شکستِ سیاسی» قرار نمیگرفت.
- ایران: یک «سلطنتِ اجرایی» که در آن، شاه هم «نمادِ مشروعیت» بود و هم «مجریِ قدرت». این تمرکزِ قدرت، شاهانِ قاجار را در معرضِ «چالشهایِ مستقیم» (شورش، کودتا، و انقلاب) قرار میداد، زیرا هرگونه ناکامیِ سیاسی (مانندِ شکست در جنگ یا بحرانِ اقتصادی) مستقیماً به «شخصِ شاه» نسبت داده میشد.
بهعبارتِ دیگر، «فاصلهٔ تقدس از قدرت» در ژاپن، امپراتور را در برابرِ بحرانهایِ سیاسی مصون میکرد، در حالی که «پیوندِ تقدس با قدرت» در ایران، شاه را به «هدفِ مستقیمِنارضایتیهایِ مردمی» تبدیل میکرد. این تفاوت، یکی از دلایلِ کلیدیِ «بقایِ امپراتوریِ ژاپن» در برابرِ «سقوطِ سلسلههایِ ایرانی» در دورانِ مدرن است.
۳: مقایسهٔ نقشِ پیشامدرنِ امپراتور ژاپن با جایگاهِ شاه در ایران (دورهٔ قاجار)
پاراگرافِ موردِ اشاره، به نقشِ نمادینِ امپراتور ژاپن در نظامِ پیشامدرن و استفادهٔ نیروهایِ سیاسی از مشروعیتِ او میپردازد. برایِ مقایسهٔ این جایگاه با نقشِ شاهانِ قاجار در ایرانِ همان دوره، باید به تفاوتِ بنیادینِ «کارکردِ مشروعیتبخش» و «نحوهٔ تعاملِ قدرتِ نظامی با نهادِ سلطنت» توجه کرد:
A. شباهتها: «تقدسِ نمادین» در خدمتِ «قدرتِ واقعی»
- هر دو نهاد، منبعِ مشروعیت بودند: در ژاپن، امپراتور با نسبِ الهی خود (از ایزدبانویِ آماتراسو) به حکومتِ شوگونها مشروعیت میبخشید. در ایران، شاهانِ قاجار نیزبا ادعای«سایهٔ خدا بر رویِ زمین» و حمایتِ علما (هرچند نهچندان بیچونوچرا)، مشروعیتِ خود را تثبیت میکردند.
- هردو در معرضِ «سوءاستفادهٔ سیاسی» بودند: در ژاپن (۱۸۶۸)، گروهی از اشرافِ نظامی با گروگانگرفتنِ امپراتور در کیوتو، در نامِ او «بازگشتِ قدرت به امپراتور» (اصلاحاتِ میجی) را اعلام کردند. در ایرانِ قاجار نیز، نیروهایِ سیاسی (مانندِ علما، درباریان،یا افسرانِ قزاق) گاهی از «نامِ شاه» برایِ مشروعیتبخشی به اقداماتِ خود استفاده میکردند (مانندِ واقعهٔ تحریمِ تنباکو در ۱۸۹۱ که علما با استفاده از «دفاع از شاه» و «نقدِ او»، قدرتِ سیاسی را به چالش کشیدند).
B. تفاوتها: «فاصله از قدرت» در ژاپن در برابر «تمرکزِ قدرت» در ایران
با وجودِ شباهتِ ظاهری، تفاوتهایِ عمیقی میانِ این دو نظام وجود دارد:
امپراتور ژاپن کارکردِ سیاسیِ روزمره داشت اما هیچ گونه قدرتِ اجرایی نداشت؛ شوگونها (فرماندهانِ نظامی) کشور را اداره میکردند. اما در ایران رأسِ هرمِ اجرایی بود؛ خودِ شاه، وزیران، والیان و ارتش را منصوب میکرد.
از نظر جایگاهِ جغرافیایی امپراتور محبوس در کاخِ کیوتو،و دور از مرکزِ قدرتِ نظامی (ادو) بود اما در ایران شاه مستقر در پایتختِ سیاسی (تهران) و مستقیماً در ادارهٔ کشور دخالت داشت.
مشروعیتِ دینیامپراتور ریشه در شینتوییسمِ بومی و نسبِ الهی (بدونِ رقیبِ جدی) داشت اما مشروعیت شاه ایران تلفیقی از اسلامِ شیعه و سنتِ شهریاریِ ایران، اما با رقابتِ جدی با علما بود.
از نظر تهدیدِ جایگاه،امپراتور هرگز در معرضِ خلع نبود؛ حتی شوگونها نیز به «تقدسِ» او احترام میگذاشتند. اما بر خلاف آن در ایران شاه در معرضِ شورشهایِ داخلی، کودتاها و مداخلهٔ بیگانگان (مانند انقلابِ مشروطه در ۱۹۰۶)
در خصوص استفاده از مشروعیت امپراتور، شوگونها از «تأییدِ نامِ» امپراتور برایِ مشروعیتبخشی به حکومتِ خود استفاده میکردند. اما شاهانِ قاجار خود مستقیماً حکومت میکردند و مشروعیتِ خود را با «قدرتِ نظامی» نیز تضمین میکردند.
C. «دستبرد به مشروعیت» در ژاپن و ایران: شباهت در تاکتیک، تفاوت در ساختار
- در ژاپن (۱۸۶۸): یک گروه از نخبگانِ نظامی (با هدفِ پایانِ دادن به حکومتِ شوگونها) امپراتور را گروگان گرفتند و در نامِ او، «بازگشتِ قدرت» و «نوسازیِ ژاپن» را اعلام کردند. در اینجا، امپراتور یک «ابزارِ نمادین» بود که برایِ «تغییرِ اساسی» (از نظامِ فئودالی به دولتِ مدرن) به کار گرفته شد. امپراتور در این فرآیند، «منفعل» بود و قدرت را به دستِ نخبگانِ جدید سپرد.
- در ایران (دورهٔ قاجار): شاهانِ قاجار، خودِ «کانونِ قدرت» بودند و «دستبردن در مشروعیت» معمولاً با «مقابله با خودِ شاه» همراه بود. برایِ مثال:
- در انقلابِ مشروطه (۱۹۰۶)، علما، بازاریان و روشنفکران، شاه (مظفرالدینشاه و سپس محمدعلیشاه) را مجبور به پذیرشِ «قانونِ اساسی» کردند. در اینجا، شاه «هدفِ مستقیمِ تغییر» بود، نه یک «نمادِ منفعل» که برایِ تغییرِ ساختار از آن استفاده شود.
- همچنین، برخلافِ ژاپن که امپراتور هرگز «خلع» نشد، در ایران، محمدعلیشاه در ۱۹۰۹ توسطِ مشروطهخواهان خلع شد و پسرِ او (احمدشاه) بهعنوانِ یک «شاهِ نمادینِ بدونِ قدرت» بر تخت نشست.
E. درسِ تاریخی: دو مدل از «مشروعیتِ مقدس»
- مدلِ ژاپنی: یک «سلطنتِ نمادینِ جدا از قدرت» که در آن، امپراتور «مقدسی عزلنشین» است و نیروهایِ سیاسی برایِ «مشروعیتبخشی به تغییراتِ خود» از «نامِ» او استفاده میکنند. این مدل، به «بقایِ طولانیِ امپراتوری» و «انطباقِ آن با مدرنیته» کمک کرد (زیراامپراتور هرگز مسئولِ شکستهایِ سیاسیِ روزمره نبود).
- مدلِ ایرانی: یک «سلطنتِ اجراییِ مقدس» که در آن، شاه هم «نمادِ مشروعیت» است و هم «مسئولِ سیاستِ روزمره». این مدل، شاهانِ قاجار را در معرضِ «چالشهایِ مستقیم» قرار میداد، زیرا هر بحرانِ سیاسی (اقتصادی، نظامی،یا اجتماعی) مستقیماً به «شخصِ شاه» نسبت داده میشد.
F. جمعبندی نهایی: «فاصلهٔ تقدس از قدرت» کلیدِ بقا بود
- در ژاپن، «تقدسِ» امپراتور با «قدرتِ روزمره» فاصله داشت، بنابراین او هرگز در معرضِ «سقوطِ سیاسی» قرار نگرفت و حتی در دورهٔ مدرن نیز، بهعنوانِ «نمادِ ملت» باقی ماند.
- در ایران، «تقدسِ» شاه با «قدرتِ اجرایی» پیوند خورده بود، بنابراین هرگونه «ناکامیِ سیاسی» به «بیاعتبارشدنِ خودِ سلطنت» انجامید و سرانجام به «سقوطِ سلطنتِ قاجار» و «برآمدنِ رضاخان» در ۱۹۲۵ منجر شد.
بهعبارتِ دیگر، «جداییِ تقدس از قدرت» در ژاپن، امپراتوری را از «نقدِ سیاسی» مصون کرد، در حالی که «تمرکزِ تقدس و قدرت» در ایران، شاهانِ قاجار را به «هدفِ مستقیمِ نارضایتیها» تبدیل کرد. این تفاوتِ بنیادین،یکی از دلایلِ کلیدیِ «بقایِ امپراتوریِ ژاپن» در برابرِ «سقوطِ سلسلههایِ ایرانی» در دورانِ گذار به مدرنیته است.
۴: مقایسهٔ سیاستِ «انزوایِ ژاپن» (ساکوکو) با موقعیتِ ضعیفِ ایران در دورهٔ قاجار (موازنهٔ روسیه و بریتانیا)
پاراگرافِ موردِ اشاره، به سیاستِ انزوایِ عمدیِ ژاپن تحتِ فرمانرواییِ شوگونهایِ توکوگاوا (از اوایلِ قرنِ ۱۷ تا میانهٔ قرنِ ۱۹) میپردازد که در پاسخ به «تهدیدِ استعمارِ اروپایی» اتخاذ شد. در مقابل، ایرانِ دورهٔ قاجار، هرگز چنین «انزوایِ عمدی» را تجربه نکرد و بهجایِ آن، در «گیرودارِ رقابتِ روسیه و بریتانیا» گرفتار آمد. مقایسهٔ این دو وضعیت، نشاندهندهٔ دو استراتژیِ متفاوت در مواجهه با «تهدیدِ خارجی» است:
A. انزوایِ ژاپن: یک «دفاعِ فعال» در برابرِ استعمار
- اهدافِ انزوا: شوگونهایِ توکوگاوا، با مشاهدهٔ سرنوشتِ کشورهایِ آسیاییِ دیگر (مانندِ هند، چین و فیلیپین) که زیرِ چکمهٔ استعمارِ اروپایی له شده بودند، تصمیم گرفتند که «با بستنِ دروازهها»، «هویتِ فرهنگی و سیاسیِ» خود را حفظ کنند. این انزوا، نه یک «ضعف»، بلکه یک «استراتژیِ تهاجمیِ دفاعی» بود که تا حدِ زیادی موفق بود.
- ماهیتِ انزوا: سیاستِ «ساکوکو» (به معنای «کشورِ بسته») عمدتاً علیهِ «اروپاییها» (بهویژه مبلغانِ مسیحی و بازرگانان) بود، نه همسایگانِ آسیایی (مانندِ چین و کره). ژاپن با این کار، از «نفوذِ فرهنگیِ مسیحی» و «استعمارِ اقتصادیِ اروپایی» جلوگیری کرد، اما همچنان روابطِ تجاریِ محدودی با چین و هلند (از طریقِ بندرِ ناگاساکی) داشت.
- نتیجهٔ انزوا: ژاپن در طولِ ۲۵۰ سالِ انزوا، به یک «جامعهٔ ایستا» تبدیل شد، اما از «تجزیهٔ سرزمینی» و «استعمارِ مستقیم» در امان ماند. این انزوا، بهتدریج، به «ضعفِ فنی» و «عقبماندگیِ نظامی» انجامید، اما به ژاپن اجازه داد که در «لحظهٔ مناسب» (با اصلاحاتِ میجی در ۱۸۶۸) بهطورِ انتخابی از «تکنولوژیِ غربی» استفاده کند و به یک «قدرتِ مدرن» تبدیل شود.
B. ایرانِ قاجار: «صحنهٔ رقابتِ دو ابرقدرت»
- موقعیتِ جغرافیاییِ استراتژیک: ایران، برخلافِ ژاپن که یک «جزیرهٔ دورافتاده» بود، در «راهِ مواصلاتیِ هند-اروپا» قرار داشت. این موقعیت، ایران را به «محورِ رقابتِ روسیه و بریتانیا» تبدیل کرد؛ روسیه از شمال و بریتانیا از جنوب (از طریقِ هند) به دنبالِ نفوذ در ایران بودند.
- عدمِ امکانِ انزوا: برخلافِ ژاپن که میتوانست «دروازههایِ خود را ببندد»، ایران بهدلیلِ «مرزهایِ طولانی و جمعیتِ کمترِ نظامی»، قادر به «انزوایِ عمدی» نبود. هرگونه تلاش برایِ «بیطرفی»، توسطِ روسیه و بریتانیا با «تهدیدِ نظامی»یا «تقسیمِ سرزمینی»پاسخ داده میشد (مانندِ جداییِ قفقاز و هرات).
- نتیجهٔ «ضعفِ ایران»: ایران در دورهٔ قاجار، به «صحنهٔ رقابتِ دو ابرقدرت» تبدیل شد که هیچکدام به «تمامیتِ ارضیِ» ایران پایبند نبودند:
- روسیه به دنبالِ «دسترسی به آبهایِ گرمِ خلیجِ فارس» و «تضعیفِ بریتانیا» بود.
- بریتانیا به دنبالِ «حفظِ امنیتِ هند» و «جلوگیری از نفوذِ روسیه به خلیجِ فارس» بود.
- در این میان، ایران چارهای جز «امتیازدهیِ تدریجی» (مانندِ قراردادهایِ ننگینِ۱۸۱۳، ۱۸۲۸ و ۱۸۵۷) نداشت و «استقلالِ واقعیِ» خود را از دست داد.
C. تفاوتهایِ بنیادین: «انزوایِ فعال» در برابر «بازبودنِ اجباری»
در ژاپن سیاستِ خارجیمتمرکز بر انزوایِ عمدی و کنترلشده (ساکوکو) قرار داشت اما در ایران از جهت سیاست خارجی در برابر قدرت های خارج شاهد بازبودنِ اجباری و منفعلانه در برابرِ روسیه و بریتانیاهستیم.
در ژاپن هدفِ اصلی حفظِ هویتِ فرهنگی و جلوگیری از استعمار بود اما در ایران قاجار مسئله اصلی بقا در میانِ دو ابرقدرتِ رقیبلود.
تهدیدِ اصلیدر ژاپن استعمارِ اروپایی (مسیحیشدن و سلطهٔ اقتصادی) بود اما در ایران دوره قاجارمسئله کلیدی تجزیهٔ سرزمینی و وابستگیِ سیاسی و اقتصادیبه قدرت های خارجی بود.
ابزارِ مقابله ژاپنی ها ممنوعیتِ ورودِ اروپاییها (به جز هلند) و محدودیتِ تجارت بود اما در ایران امتیازدهیِ تدریجی، قراردادهایِ ننگین، و تلاش برایِ توازنِ منفیرا شاهد هستیم.
نتیجه بقایِ تمامیتِ ارضی و امکانِ «نوسازیِ انتخابی» در ۱۸۶۸ در ژاپن بود اما از دست دادنِ استقلالِ واقعی، تضعیفِ اقتصاد، و وابستگیِ فزایندهآن چیز هایی بودند که در ایران به وقوع پیوستند.
مدتِ سیاستدوره مورد نظر در ژاپن۲۵۰ سال (اوایلِ۱۶۰۰ تا ۱۸۶۸) بود و در ایران تقریباً۱۵۰ سال (اواخرِ ۱۸۰۰ تا ۱۹۲۵).
D. دلیلِ عدمِ موفقیتِ ایران در «انزوا»
چرا ایران نتوانست مانندِ ژاپن، «دروازههایِ خود را ببندد»؟
۱. موقعیتِ ژئوپلیتیکِ شکننده: ایران بینِ دو امپراتوریِ قدرتمند (روسیه و بریتانیا) گرفتار بود، در حالی که ژاپن با یک «فاصلهٔ اقیانوسی» از اروپا، تهدیدِ مستقیمِ کمتری داشت.
۲. فقدانِ «قدرتِ نظامیِ متمرکز»: شوگونهایِ ژاپن، یک «دولتِ متمرکزِ نظامی» بودند که میتوانستند «انزوایِ دریایی» را اعمال کنند. اما ایران، با «دولتِ ضعیفِ قاجار» و «ارتشِ غیرمتمرکزِ ایلیاتی»، قادر به «بستنِ مرزهایِ طولانیِ خود» نبود.
۳. تهدیدِ همسایگان: برخلافِ ژاپن که با همسایگانِ آسیاییِ خود (چین و کره) روابطِ سنتی داشت، ایران با «امپراتوریِ عثمانی»، «روسیه» و «افغانستان» درگیرِ رقابتِ مرزی بود که هرگونه «انزوا» را غیرممکن میکرد.
۴. وابستگیِ اقتصادی: ژاپن میتوانست «کشاورزیِ خودکفا» داشته باشد، اما ایران به «تجارتِ خارجی» (بهویژه صادراتِ نفت و موادِ خام) وابسته بود و نمیتوانست از اقتصادِ جهانیِ تحتِ سلطهٔ غرب جدا شود.
E. نتیجهگیری: «انزوا» در برابر «بازبودنِ اجباری»
- ژاپن با «انزوایِ عمدی» توانست «زمان بخرد» و پس از ۲۵۰ سال، با «نوسازیِ انتخابی» (که در آن، «غرب» را بهعنوانِ «ابزار» به کار گرفت، نه «هدف»)، به یک «قدرتِ بزرگ» تبدیل شود.
- ایرانِ قاجار بهدلیلِ «گرفتاریِ ژئوپلیتیک» و «ضعفِ داخلی»، نتوانست «دروازههایِ خود را ببندد» و به «صحنهٔ رقابتِ دو ابرقدرت» تبدیل شد. این «بازبودنِ اجباری»، به «از دست دادنِ استقلالِ اقتصادی» و «تضعیفِ حاکمیتِ ملی» انجامید و زمینههایِ «سقوطِ قاجار» و «برآمدنِ رضاخان» را فراهم کرد.
بهعبارتِ دیگر، «انزوا» در ژاپن یک «استراتژیِ دفاعیِ موفق» بود، اما در ایران، «موقعیتِ جغرافیایی» و «ضعفِ داخلی»، هرگونه «انزوا» را به «خودکشیِ سیاسی» تبدیل میکرد؛ بنابراین، ایران چارهای جز «بازبودنِ انفعالی» و «امتیازدهیِ اجباری» نداشت.
۵: چرا تحریم تنباکو در ایران ممکن شد، اما در ژاپن نه؟ نگاهی تطبیقی به دو مسیر متفاوت در آسیای قرن نوزدهم
در تاریخ معاصر ایران، جنبش تحریم تنباکو معمولاً به عنوان نخستین پیروزی جامعه مدنی بر استبداد قاجار ستوده میشود. بدون تردید، این جنبش اهمیت فراوانی داشت؛ زیرا نشان داد که دولت مطلقه نیز میتواند در برابر اراده عمومی عقبنشینی کند. اما اگر از زاویهای دیگر به این رویداد بنگریم، پرسشی اساسی مطرح میشود: چرا اساساً باید شرایطی به وجود میآمد که یک پادشاه بتواند انحصار یکی از مهمترین محصولات کشور را به یک تبعه خارجی واگذار کند؟ و چرا اگر همان مسئله را به ژاپن قرن نوزدهم منتقل کنیم، وقوع چنین رویدادی تقریباً ناممکن به نظر میرسد؟
برای پاسخ به این پرسش، باید از روایت رایج تاریخ ایران فاصله گرفت و ساختارهای سیاسی و اجتماعی دو کشور را با یکدیگر مقایسه کرد.
نخستین تفاوت، جایگاه دولت و شخص پادشاه است. در ایران قاجار، قدرت تا حد زیادی در شخص شاه متمرکز بود. ناصرالدین شاه میتوانست تحت تأثیر نیاز مالی، روابط درباری یا توصیه اطرافیان، امتیازی اقتصادی با ابعاد بسیار گسترده به یک شرکت خارجی واگذار کند. اگرچه چنین تصمیمی با مخالفت بازرگانان، مردم یا روحانیان روبهرو میشد، اما پیش از آن هیچ سازوکار نهادی مؤثری برای جلوگیری از آن وجود نداشت.
در ژاپن، حتی پیش از اصلاحات میجی نیز وضع متفاوت بود. در دوره شوگونهای توکوگاوا، قدرت میان شوگون، دایمیوها و دستگاه اداری تقسیم شده بود. پس از اصلاحات میجی نیز هرچند اقتدار امپراتور افزایش یافت، اما همزمان دولت مدرن، وزارتخانهها، نظام بوروکراتیک و تصمیمگیری جمعی شکل گرفت. به همین دلیل، واگذاری یک انحصار ملی به یک فرد یا شرکت خارجی صرفاً با اراده شخصی یک فرمانروا امکانپذیر نبود. تفاوت فقط در شخصیت حاکمان نبود؛ تفاوت در ساختار حکومت بود.
دومین تفاوت، جایگاه قدرتهای خارجی است. در نیمه دوم قرن نوزدهم، ایران در میانه رقابت روسیه و بریتانیا قرار داشت. دولت قاجار از نظر مالی، نظامی و اداری چنان ضعیف بود که برای تأمین هزینههای خود به گرفتن وام، اعطای امتیاز و جلب حمایت قدرتهای خارجی روی میآورد. قرارداد تنباکو نیز محصول همین وضعیت بود.
اما ژاپن، هرچند پس از ورود کشتیهای آمریکایی و انعقاد قراردادهای نابرابر ناچار به گشایش درهای خود شد، خیلی زود به این نتیجه رسید که بقای کشور تنها از راه نوسازی دولت، ارتش و اقتصاد ممکن است. رهبران میجی به جای فروش منابع و انحصارهای اقتصادی، کوشیدند دانش، فناوری و سازمان اداری غرب را جذب کنند، اما کنترل دولت بر اقتصاد و منابع راهبردی را حفظ نمایند. این تفاوت در نگاه به رابطه با جهان خارج، یکی از عوامل مهم تفاوت مسیر دو کشور بود.
اما شاید بنیادیترین تفاوت در جایگاه دین نهفته باشد.
در ایران، اسلام شیعی صرفاً یک نظام اعتقادی نبود؛ بلکه نظامی حقوقی و اجتماعی نیز به شمار میرفت. فقه شیعه برای بسیاری از عرصههای زندگی، از عبادت و معاملات گرفته تا ارث، ازدواج، طلاق و روابط اقتصادی، قواعد مشخصی ارائه میکرد. مؤمنان برای دانستن حکم بسیاری از رفتارهای روزمره به مجتهدان مراجعه میکردند و مرجعیت دینی، به دلیل استقلال مالی و سازمانی، از دولت فرمان نمیبرد.
همین استقلال سبب شد که فتوای تحریم تنباکو بتواند در مدت کوتاهی سراسر کشور را تحت تأثیر قرار دهد. قدرت این فتوا نه از نیروی نظامی، بلکه از جایگاه اجتماعی و دینی مرجعیت شیعه ناشی میشد.
در ژاپن، چنین ساختاری اساساً وجود نداشت. شینتو و بودیسم، هر دو، بیش از آنکه ادیان مبتنی بر قانون و فقه باشند، سنتهایی آیینی و اخلاقی بودند. آنها برای مؤمنان مجموعهای از احکام الزامآور درباره جزئیات زندگی روزمره تدوین نکرده بودند. راهبان بودایی و کاهنان شینتو عمدتاً برگزارکننده آیینها، نگهبان سنتها و آموزگار اخلاق بودند، نه قانونگذارانی که مردم در هر معامله و تصمیم اجتماعی به آنها رجوع کنند.
به همین دلیل، تصور اینکه یک راهب بودایی یا کاهن شینتو بتواند با صدور یک فرمان مذهبی، مصرف کالایی را در سراسر ژاپن متوقف کند، با ساختار دینی آن جامعه سازگار نبود. نه چنین اقتداری وجود داشت و نه جامعه انتظار چنین نقشی از نهاد دین داشت.
در نتیجه، اگر همان قرارداد تنباکو فرضی در ژاپن منعقد میشد، احتمالاً اعتراض از سوی بازرگانان، مقامات محلی، روزنامهها یا سیاستمداران شکل میگرفت، نه از طریق یک بسیج سراسری مذهبی.
از این منظر، تحریم تنباکو را نباید صرفاً نشانه قدرت جامعه ایران دانست؛ بلکه باید آن را نشانه نوعی ضعف ساختاری نیز تلقی کرد. جامعهای که برای جلوگیری از یک تصمیم زیانبار حکومتی ناچار است به اقتدار یک مرجع دینی متوسل شود، هنوز فاقد نهادهای مدنی، حقوقی و سیاسی لازم برای مهار قدرت دولت است.
در مقابل، ژاپن در همان دوران، هرچند با بحرانهای فراوان روبهرو بود، مسیر متفاوتی را پیمود. دولت مدرن، بوروکراسی، ارتش ملی و نظام تصمیمگیری جدید، جایگزین سازوکارهای شخصی و پراکنده شدند. به همین دلیل، مسئله اصلی در ژاپن جلوگیری از یک امتیاز استعماری از طریق فتوای مذهبی نبود؛ بلکه ایجاد نهادهایی بود که اساساً اجازه ندهند چنین تصمیمی به مرحله اجرا برسد.
شاید بتوان گفت تفاوت واقعی ایران و ژاپن در قرن نوزدهم نه در میزان دینداری مردم، بلکه در نوع رابطه دین، دولت و قانون بود. در ایران، فقه و مرجعیت دینی بخشی از سازوکار تنظیم جامعه بودند؛ در ژاپن، این وظیفه عمدتاً بر عهده دولت و نهادهای اداری قرار داشت. از همین رو، رویدادی مانند تحریم تنباکو در ایران به یکی از مهمترین وقایع تاریخ معاصر تبدیل شد، در حالی که در ژاپن، اساساً زمینههای ساختاری لازم برای وقوع چنین رویدادی وجود نداشت.
۶: مقایسهٔ ساموراییهای ژاپن با «لوتیهای» ایرانِ دورهٔ قاجار
پاراگرافِ اشارهشده به جایگاهِ ساموراییها در نظامِ فئودالیِ ژاپن و واکنشِ آنان به اصلاحاتِ مدرن (مانند الغایِ امتیازاتِ طبقاتی و قانونِ خدمتِ وظیفهٔ همگانی) میپردازد. در ایرانِ دورهٔ قاجار، گروهی با عنوانِ «لوتیها» وجود داشتند که در برخی ویژگیها، شباهتهایی به ساموراییها داشتند، اما تفاوتهایِ بنیادینِ ساختاری و کارکردی، این دو گروه را از یکدیگر متمایز میکند. در ادامه، این مقایسه را در چند محور بررسی میکنیم:
A. تعریف و جایگاهِ اجتماعی
سامورایی ها جنگجویانِ حرفهای و نخبگانِ نظامی-اداریِ نظامِ فئودالیبودند در حالی که لوتی ها گروهی از «جوانمردانِ شهری» با گرایشهایِ ورزشی-جنگی و اخلاقیاتِ خاص بودند. از نظر جایگاهِ طبقاتیسامورایی ها در رأسِ هرمِ طبقاتی (بالاتر از کشاورزان، صنعتگران و بازرگانان) قرار داشتند اما لوتی ها عمدتاً از طبقاتِ پایینِ شهری (بازاریان، کارگران، و حاشیهنشینان) برخاسته بودند. کارکردِ اصلیسامورایی ها دفاع از قلمرویِ اربابان (دایمیوها) و حفظِ نظمِ فئودالیبود اما کارکرد لوتی هادر بهترین حالت حفظِ «آبرو» و «حمایت از ضعیفان» در محلهها و بازارها. مشروعیتسامورایی ها بر اساسِ «نَسَبِ جنگاوری» و «وفاداری به ارباب» تعیین می شد در حالی که مشروعیت لوتی ها بر اساسِ «جوانمردی»، «شجاعت» و «پایبندی به اخلاقیاتِ عیاری»بود.
B. قدرتِ سیاسی و نظامی
ویژگیسامورایی ها ساختارِ قدرت در بخشی از «دولتِ متمرکزِ شوگون» و «دولتهایِ محلیِ دایمیوها» بود اما لوتی ها فاقدِ سازمانِ رسمی؛و بیشتر وابسته به «شخصیتِ فردی» و «وفاداریِ محلهای»بودند. از جهت سلاح و فنون سامورایی ها مجهز به شمشیر (کاتانا)، کمان و نیزه؛ آموزشدیده در «هنرهایِ رزمی»بودند اما لوتی ها مسلح به «چماق»، «قمه» و «کارد»؛ آموزشدیده در «کشتیِ لوتی» و «سرعتِ عمل». نقش سامورایی ها در سیاست تأثیرگذار بر سیاستِ داخلی (مانند کودتاها و تغییرِ شوگونها) بود و نقش لوتی ها نفوذ در «امنیتِ محلهها» و «حلوفصلِ اختلافاتِ محلی»؛ اما تأثیرِ محدود بر سیاستِ کلان. از جهت واکنش به مدرنیتهسامورایی ها شورش علیهِ الغایِ امتیازات (مانند شورشِ ساتسوما در ۱۸۷۷) را به راه انداختند و لوتی هاتدریجاً محو شدند، زیرا دولتِ مدرن (رضاخان) «قدرتِ نظامیِ متمرکز» را جایگزینِ «جوانمردیِ محلهای» کرد.
C. اخلاقیات و فرهنگ
سامورایی ها از جهت آیینِ اخلاقی پایبند به «بوشیدو» (راهِ جنگجو) بودند و دارای وفاداری، شجاعت، شرافت، و مرگِ آگاهانه و لوتی ها پایبند به «فتوتنامه»: جوانمردی، دستگیری از ضعیفان، و بزرگمنشی. منشأِ اخلاقیسامورایی ها تلفیقی از ذنبودیسم، شینتوییسم و کنفوسیوسِگراییبود و منشأِ اخلاقیلوتی ها ریشه در اسلامِ شیعه، تصوف و سنتهایِ جوانمردیِ ایرانی داست.سامورایی ها نمادِ فرهنگیبودند دارای رسمی به نام «هاراکیری» (خودکشیِ آیینی) برایِ حفظِ شرافت خود. در مقابل ما «صلحطلبیِ لوتی»ها را داریم و در برخی موارد البته با خشونتِ گاهوبیگاه همراه بودند. تصویرسامورایی ها در ادبیاتشامل قهرمانانِ حماسی و وفادار (مانند «چهل و هفت رونین») بود و تصویر لوتی ها در ادبیات مبتنی بر قهرمانانِ «داستانهایِ عامیانه» مانند «حسین کرد شبستری» و «کریمخانِ زند».
D. سرنوشتِ تاریخی
پایانِ دوران سامورایی ها در جریانِ «اصلاحاتِ میجی» (۱۸۶۸-۱۸۹۰) رقم خورد، و آنها با الغایِ نظامِ فئودالی، «امتیازاتِ طبقاتیِ» خود را از دست دادند. در ایران با رویکار آمدنِ «دولتِ مدرنِ پهلوی» (۱۹۲۵-۱۹۴۱)، «قدرتِ لوتیها» در شهرها تضعیف شد و به «حاشیهٔ تاریخی» رانده شدند. در واکنش به مدرنیته تعدادی از سامورایی ها به «ارتشِ مدرنِ ژاپن» پیوستند، برخی به «روشنفکران» تبدیل شدند، و برخی دیگر با «شورش» علیهِ نظامِ جدید مقابله کردند. اما لوتی ها عمدتاً در «نظمِ جدیدِ شهری» (پلیس، ارتشِ متمرکز، و دولتِ رضاخان) جایی نداشتند و بهتدریج محو شدند. میراث در فرهنگ: ساموراییها به «نمادِ وفاداری و شرافتِ ژاپنی» تبدیل شدند و در «فرهنگِ عامه» (سینما، ادبیات، و بازیهایِ ویدئویی) ماندگار شدند. لوتیها در «افسانههایِ شهری» و «سینمایِ پیش از انقلاب» (مانند فیلمهایِ «لوتی» و «جوانمرد») باقی ماندند، اما هرگز به «نمادِ ملی» تبدیل نشدند.
E. شباهتها:
- هر دو «مدافعانِ نظمِ کهن» بودند: ساموراییها از «نظامِ فئودالیِ شوگون» دفاع میکردند و لوتیها از «نظمِ محلهای و سنتهایِ عیاری».
- هر دو به «اخلاقیاتِ جنگی-جوانمردانه» پایبند بودند: وفاداری، شجاعت، و حمایت از ضعیفان، در هر دو گروه، ارزشِ اصلی بود.
- هر دو در مواجهه با «مدرنیته» بهحاشیه رانده شدند: دولتهایِ مدرن (میجی در ژاپن و پهلوی در ایران) با «ارتشِ متمرکز»، «پلیس» و «قوانینِ جدید»، جایِ «جنگجویانِ مستقل» را گرفتند.
F. تفاوتهایِ اساسی
- ساختارِ طبقاتیِ رسمی: ساموراییهایک «طبقهٔ اجتماعیِ قانونی» بودند که بالاترین جایگاهِ طبقاتی را داشتند، در حالی که لوتیهایک «گروهِ غیررسمیِ شهری» با ریشه در طبقاتِ پایینِ جامعه بودند.
- سازماندهیِ سیاسی: ساموراییها بخشی از «دولتِ فئودالی» بودند و از اربابانِ خود (دایمیوها) حمایت میکردند، اما لوتیها فاقدِ ساختارِ سیاسیِ رسمی بودند و بهصورتِ «محلهای» و «شخصی» عمل میکردند.
- واکنش به مدرنیته: ساموراییها با «اصلاحاتِ میجی» (۱۸۶۸) روبرو شدند و بسیاری از آنان به «نیرویِ مدرنِ ژاپن» پیوستند، اما لوتیها در ایرانِ دورهٔ قاجار، هیچگاه بهعنوانِ «نیرویِ نظامیِ رسمی» شناخته نشدند و با برآمدنِ رضاخان، بهسرعت محو شدند.
- مشروعیتِ مذهبی: ساموراییها از «ذنبودیسم» و «شینتوییسم» تأثیر پذیرفته بودند، در حالی که لوتیها ریشه در «اسلامِ شیعه» و «تصوف» داشتند.
G. جمعبندی: دو قهرمان از دو جهانِ متفاوت
ساموراییها و لوتیها، هرچند در «شجاعت»، «وفاداری» و «جوانمردی» شباهت داشتند، اما «ساختارِ اجتماعیِ» آنان تفاوتیِ بنیادین داشت:
- ساموراییها «نخبگانِ نظامیِ رسمی» بودند که در رأسِ هرمِ طبقاتیِ ژاپن قرار داشتند و با «اصلاحاتِ میجی»، بهتدریج به «ارتشِ مدرن» و «طبقهٔ روشنفکر» تبدیل شدند.
- لوتیها «جوانمردانِ غیررسمیِ شهری» بودند که در حاشیهٔ ساختارِ قدرتِ قاجار قرار داشتند و با «نوسازیِ دولتی» (دورانِ پهلوی)، جایی در «نظمِ جدید» پیدا نکردند و به «افسانههایِ شهری» تبدیل شدند.
بهعبارتِ دیگر، ساموراییها بخشی از «دولتِ فئودالی» بودند و پس از سقوطِ آن، به «نظامِ مدرن» پیوستند، اما لوتیها هرگز بخشی از «دولتِ قاجار» نبودند و بنابراین، در «دولتِ مدرن» نیز جایی نداشتند. این تفاوت، سرنوشتِ تاریخیِ این دو گروه را از یکدیگر جدا کرد: ساموراییها «بازآفرینی» شدند، اما لوتیها «بازماندگانِ یک دورانِ کهن» باقی ماندند.
۷: مقایسهٔ «پیشرفت بدون دموکراسی» در ژاپنِ میجی و ایرانِ رضاشاه
پاراگرافِ اشارهشده، به الگوبرداریِ ژاپن از «پیشرفتِ اقتدارگرایانهٔ آلمانِ بیسمارک» (پس از جنگِ ۱۸۷۰-۱۸۷۱) اشاره دارد که در آن، «نوسازیِ اقتصادی و نظامی» بدونِ «آزادیهایِ سیاسیِ دموکراتیک» انجام شد. این مدل، شباهتهایِ قابلِ توجهی با «دورانِ رضاشاه در ایران» (۱۹۲۵-۱۹۴۱) دارد، جایی که «توسعهٔ زیرساختی و نظامی» با «سرکوبِ دموکراسیِ نوپا» همراه بود. با این حال، تفاوتهایِ مهمی نیز در «زمینهٔ تاریخی»، «هدفِ نوسازی» و «نتیجهٔ نهایی» این دو تجربه وجود دارد:
A. چرا ژاپنِ میجی از «آلمانِ بیسمارک» الگوبرداری کرد؟
- پیروزیِ نظامیِ آلمان بر فرانسه (۱۸۷۰-۱۸۷۱): این پیروزی، «برتریِ ارتشِ پروس» و «مدلِ دولتِ متمرکزِ اقتدارگرا» را به اثبات رساند. ژاپن که در جستجویِ «الگویی برایِ نوسازیِ سریع» بود، این مدل را بهعنوانِ «مسیرِ مناسب» برگزید.
- قانونِ اساسیِ۱۸۷۱ آلمان: این قانون، «حقوقِ محدودِ پارلمانی» و «سلطهٔ امپراتور/صدراعظم» را تثبیت میکرد. نخبگانِ ژاپن (که نگرانِ «هرجومرجِ دموکراتیک» بودند) این مدل را برایِ «حفظِ نظم» در فرآیندِ نوسازی، ایدهآل میدانستند.
B. ایرانِ رضاشاه: یک «نوسازیِ اقتدارگرا» در غیابِ دموکراسی
- زمینهٔ تاریخی: رضاشاه در سال ۱۹۲۵، پس از یک «کودتای نظامی» (۱۹۲۱) و «انحلالِ سلسلهٔ قاجار»، با شعارِ «نظم» و «پیشرفت»، قدرت را به دست گرفت. او بهشدت تحتِ تأثیرِ «نوسازیِ کمالآتاتورک در ترکیه» بود و میخواست ایران را بهزورِ «دولتِ متمرکز» و «ارتشِ مدرن» به یک «کشورِ مدرن» تبدیل کند.
- سرکوبِ دموکراسی: رضاشاه، «انقلابِ مشروطه» (۱۹۰۶) و «نهادهایِ دموکراتیکِ» نوپا (مجلس، احزاب، مطبوعات) را بهطورِ سیستماتیک سرکوب کرد. او معتقد بود که «دموکراسی» در یک جامعهٔ عقبمانده، به «هرجومرج» و «تضعیفِ قدرتِ ملی» منجر میشود.
- اقداماتِ عمرانی: رضاشاه، «راهآهنِ سراسری»، «کارخانجاتِ مدرن»، «سیستمِ آموزشیِ سکولار» و «ارتشِ متمرکزِ نوین» را بنیان نهاد. او همچنین با «کشفِ حجاب» و «تضعیفِ نفوذِ روحانیون»، به دنبالِ «سکولاریزاسیونِ تحمیلی» بود.
C. شباهتهایِ ژاپنِ میجی و ایرانِ رضاشاه
مدلِ نوسازیدر ژاپن الگوبرداری از «آلمانِ بیسمارک» (اقتدارگراییِ متمرکز) بود اما در ایران الگوبرداری از «ترکیهٔ آتاتورک» و تا حدی «اروپایِ مدرن».از نظر نقشِ دموکراسی،در ژاپن قانونِ اساسی با «حقوقِ محدودِ پارلمانی» (مجلس بهعنوانِ «تزیین») ایجاد گردید اما در ایران سرکوبِ مجلس و احزاب؛ حکومتِ «یکنفره» با اتکا به «ارتش».
از نظر هدفِ نوسازی ژاپن به یک «قدرتِ نظامی-صنعتی» در برابرِ غرب تبدیلِشد اما ایران تبدیلِ به یک «کشورِ مدرن» با «زیرساختِ متمرکز» گردید. ابزارِ نوسازیدر ژاپن «دولتِ متمرکز»، «ارتشِ مدرن» و «آموزشِ عمومی»بود و در ایران «دولتِ متمرکز»، «ارتشِ مدرن»، «راهآهن» و «سکولاریزاسیونِ تحمیلی».نگرش به غرب در ژاپن باعث پذیرش «تکنولوژیِ غربی»گردید، اما «ارزشهایِ غربی» را بهتدریج جذب کرد. در ایران «ظاهرِ غربی» (لباس، معماری، آموزش) را زودتر پذیرفت، اما «ارزشهایِ غربی» در عمل اجرا نشد.
D. تفاوتهایِ اساسی: چرا سرنوشتِ ایران با ژاپن متفاوت بود؟
با وجودِ شباهتهایِ ظاهری، تفاوتهایِ بنیادین، «نتیجهٔ نهاییِ» این دو تجربه را از یکدیگر جدا کرد:
زمینهٔ تاریخیدر ژاپن «انزوا» و «تهدیدِ غرب» بود؛ آن هم ابتدا در کنار «ساختارِ فئودالیِ نسبتاً همگن» و «امپراتورِ مقدس». در ایرانزمینه تارخی «گرفتاریِ ژئوپلیتیک» (روسیه و بریتانیا) و «چندپارگیِ قومی-مذهبی»بود. واکنشِ نخبگان در ژاپن: نخبگانِ فئودالی (ساموراییها) با «نوسازی» همکاری کردند (با وجودِ شورشهایِ پراکنده). اما در ایران نخبگانِ سنتی (روحانیون، خوانین، و تجارِ سنتی) با «نوسازیِ رضاشاه» مخالفت کردند. مدتِ نوسازی: نوسازی در ژاپن در «چهار دهه» (۱۸۶۸-۱۹۱۲) به نتیجه رسید. در ایران نوسازی در «۱۶ سال» (۱۹۲۵-۱۹۴۱) ناتمام ماند و با «اشغالِ متفقین» در ۱۹۴۱ متوقف شد. نقشِ دولت: دولتِ میجی، «اصلاحات» را با «مشارکتِ نسبیِ طبقاتِ اجتماعی» (با وجودِ اقتدار) پیش برد. در ایران دولتِ رضاشاه، «اصلاحات» را با «زورِ محض» و «سرکوبِ مخالفان» پیش برد. نتیجهٔ نهایی: ژاپن در ۱۹۰۵، بر روسیه پیروز شد و در ۱۹۴۵، به یک «قدرتِ بزرگ» تبدیل شد. رضاشاه در ۱۹۴۱، توسطِ متفقین (بریتانیا و شوروی) مجبور به کنارهگیری شد و ایران به «صحنهٔ رقابتِ قدرتها» بازگشت. میراثِ تاریخی: «دموکراسیِ ژاپن» پس از جنگِ جهانیِ دوم، بر اساسِ «مدرنیتهٔ موجود» شکل گرفت. «دموکراسیِ ایران» با «کودتای۱۹۵۳» (براندازیِ مصدق) و «انقلابِ ۱۹۷۹» بهچالش کشیده شد.
E. چرا «پیشرفت بدون دموکراسی» در ژاپن موفقتر بود؟
۱. همگنیِ اجتماعی و فرهنگی: ژاپن، یک جامعهٔ «نسبتاً همگن» (قومی، زبانی و مذهبی) داشت که امکانِ «همبستگیِ ملی» را فراهم میکرد. اما ایران، با «تنوعِ قومی-مذهبی»(فارس، کرد، ترک، عرب، بلوچ) و «شکافِ عمیقِ مذهبی» (شیعه و سنی)، نیازمندِ «دموکراسیِ مشارکتی» برایِ «ادغامِ ملی» بود.
۲. فقدانِ «دولتِ مدرنِ» پیشین: ژاپن، یک «دولتِ متمرکزِ فئودالی» داشت که با «نوسازی» تطبیقیافت. اما ایران، با «دولتِ ضعیفِ قاجار» و «نفوذِ بیگانگان» (روسیه و بریتانیا)، بهسختی میتوانست «نوسازیِ متمرکز» را اعمال کند.
۳. مدتِ زمان و استمرار: نوسازیِ ژاپن، «چهار دهه» بهطول انجامید و با «مشارکتِ تدریجیِ نخبگان» همراه بود. اما نوسازیِ ایران، «۱۶ سال» بیشتر دوام نیاورد و با «جنگِ جهانیِ دوم» و «اشغالِ متفقین» متوقف شد.
F. نتیجهگیری: «نوسازیِ اقتدارگرا»؛ موفق در ژاپن، ناتمام در ایران
- ژاپنِ میجی توانست با «الگوبرداری از آلمانِ بیسمارک»، «نوسازیِ اقتصادی و نظامی» را بدونِ «دموکراسی» به پیش ببرد، اما بهتدریج، «فضایِ سیاسی» را بهسویِ «مشارکتِ محدود» و سپس «دموکراسیِ پساجنگ» هدایت کرد. این موفقیت، مرهونِ «همگنیِ اجتماعی»، «ارادهٔ طولانیِ نخبگان» و «عدمِ مداخلهٔ مستقیمِ بیگانگان» بود.
- ایرانِ رضاشاه با الگوبرداریِ ناقص از «کمالیسم»، نوسازی را بهصورتِ «تحمیلی» و «شتابزده» پیش برد، اما «تنوعِ قومی-مذهبی»، «مخالفتِ روحانیون»، و «مداخلهٔ بیگانگان»، این پروژه را ناتمام گذاشت. پس از سقوطِ رضاشاه در ۱۹۴۱، ایران به «نوسازیِ اقتدارگرایانه» ادامه نداد و بهجایِ آن، با «چالشهایِ دموکراسیِ ناقص» روبرو شد.
بهعبارتِ دیگر، «پیشرفت بدون دموکراسی» در ژاپن، یک «استراتژیِ موفق» بود زیرا با «همگنیِ اجتماعی» و «ارادهٔ تاریخیِ نخبگان» همراه شد، اما در ایران، بهدلیلِ «چندپارگیِ ساختاری» و «مداخلهٔ خارجی»، به «شکستِ نسبی» انجامید و به «سرکوبِ بلندمدتِ آزادیهایِسیاسی» تبدیل نشد.
۸: مقایسهٔ سطح سواد و جایگاهِ کشاورزان در ژاپن و ایران (قرنهای۱۸ و ۱۹)
پاراگرافِ اشارهشده، به نقشِ «نخبگانِ روشنفکر» در نوسازیِ ژاپن و سطحِ بالایِ سواد در آن کشور (نزدیک به اروپایِ غربی) در آستانهٔ اصلاحاتِ میجی اشاره دارد. در مقابل، ایرانِ دورهٔ قاجار (اواخرِ قرنِ ۱۸ و نیمهٔ اولِ قرنِ ۱۹)، از نظرِ «نرخِ سواد»، «ساختارِ آموزشی» و «جایگاهِ کشاورزان» تفاوتِ چشمگیری با ژاپن داشت. در ادامه، این مقایسه را در چند محور بررسی میکنیم:
A. نرخِ سواد و دسترسی به آموزش
نرخِ سواد (۱۸۰۰-۱۸۵۰) در ژاپنحدود ۴۰-۵۰٪ در میانِ مردان و ۱۵-۲۰٪ در میانِ زنان (یکی از بالاترین نرخها در جهانِ پیشامدرن) بود و از بسیاری از کشورهای اروپایی جلوتر. در ایران بر عکس نرخ باسوادی حدود ۵-۱۰٪ در میانِ مردان و کمتر از ۱٪ در میانِ زنان (بسیار پایینتر از اروپا و ژاپن). نظامِ آموزشیژاپن: وجود «مدارسِ معبدی» (تراکویا) برایِ کودکانِ عادی، و «مدارسِ فئودالی» (هانکُو) برایِ ساموراییهاو در ایران نظامِ آموزشیِ عمدتاً مذهبی (مکتبخانهها) با تمرکز بر «قرائتِ قرآن» و «آموزشِ دینی»؛ مدارسِ مدرن بسیار اندک. سوادِ کاربردی:در ژاپن سواد در سطحِ «خواندن و نوشتنِ روزمره» و «حسابداریِ ساده» در میانِ کشاورزان و بازرگانان رایج بود. در ایران سواد عمدتاً محدود به «علما»، «تجارِ بزرگ» و «درباریان» بود؛ کشاورزانِ عادی عمدتاً بیسواد بودند. نقشِ دولت در باسوادی مردم: دولتِ شوگون و بعدها دولتِ میجی، بهشدت بر «آموزشِ همگانی» سرمایهگذاری کرد. اما بدبختانه دولتِ قاجار، سرمایهگذاریِ اندکی بر «آموزشِ عمومی» داشت و آموزش را به «نهادهایِ مذهبی» واگذار نمود.
B. جایگاهِ کشاورزان و نیرویِ کار
جایگاهِ طبقاتیِ کشاورزان:در ژاپن کشاورزان در ردهٔ دومِ هرمِ طبقاتی (پس از ساموراییها) قرار داشتند و بهعنوانِ «تولیدکنندگانِ اصلی» موردِ احترام بودند. در ایران کشاورزان در پایینترین سطوحِ هرمِ طبقاتی قرار داشتند و اغلب بهعنوانِ «رعایایِ وابسته» به «خوانین» و «مالکانِ زمین» بودند. بهرهوریِ کشاورزی: کشاورزیِ ژاپن بهلطفِ «سیستمِ آبیاریِ پیشرفته» و «استفاده از کودهایِ آلی»، بهرهوریِ نسبتاً بالایی داشت. کشاورزیِ ایران عمدتاً به «باران» و «سیستمهایِ سنتیِ آبیاری» (قنات) وابسته بود و بهرهوریِ پایینی داشت. مالکیتِ زمین: مالکیتِ زمین در میانِ «ساموراییهایِ بلندپایه» و «خانوادههایِ سلطنتی» متمرکز بود، اما کشاورزان «حقِّ کشت» داشتند. در ایران مالکیتِ زمین در دستِ «خوانین»، «روحانیون» و «دولت» متمرکز بود و کشاورزان اغلب «زمینِ اجارهای»یا «زمینِ دولتی» را کشت میکردند. نقش سواد در نوسازی: کشاورزانِ ژاپن با «آموزشِ ابتدایی» و «مهارتهایِ عملی»، به «نیرویِ کارِ نیمهماهر» برایِ صنایعِ نوپا تبدیل شدند. کشاورزانِ ایران، با «بیسوادیِ گسترده» و «فقرِ مزمن»، در فرآیندِ نوسازیِ صنعتی (دورهٔ قاجار) نقشی نداشتند.
C. تفاوتهایِ ساختاریِ آموزشی
- در ژاپن:
- مدارسِ «تراکویا» (Terakoya): این مدارس، که در دورانِ توکوگاوا (۱۶۰۳-۱۸۶۸) رواج یافتند، به کودکانِ طبقاتِ مختلف (بهجز ساموراییها) آموزشِ ابتدایی (خواندن، نوشتن، حسابداری و اخلاقیات) میدادند.
- مدارسِ «هانکُو» (Hanko): مدارسِ فئودالیِ ساموراییها که آموزشِ «ادبیاتِ چینی»، «فلسفه» و «علومِ نظامی» ارائه میدادند.
- نتیجه: در آستانهٔ اصلاحاتِ میجی (۱۸۶۸)، ژاپن داراییک «نظامِ آموزشیِ گسترده» و «نرخِ سوادِ بالا» (نزدیک به ۵۰٪) بود که زمینهٔ «نوسازیِ سریع» را فراهم کرد.
- در ایران (قاجار):
- مکتبخانهها: آموزشِ اولیه در «مکتبخانهها» (که معمولاً در مساجد یا خانهٔ معلمان برگزار میشد) عمدتاً به «قرائتِ قرآن»، «نوشتن» و «احکامِ شرعی» محدود بود.
- مدارسِ جدید: نخستین مدارسِ مدرن به سبکِ غربی (مانند «دارالفنون» در ۱۸۵۱) در اواخرِ دورهٔ قاجار تأسیس شدند، اما این مدارس منحصراً به «نخبگانِ درباری» و «فرزندانِ اشراف» اختصاص داشتند.
- نتیجه: نرخِ سواد در ایرانِ قاجار (حدود ۵-۱۰٪ در میانِ مردان) بهشدت پایینتر از ژاپن بود و این «فقرِ آموزشی»،یکی از مهمترین موانعِ «نوسازی» در ایران بهشمار میرفت.
D. دلایلِ تفاوتها: «آموزش» بهعنوانِ اولویتِ ملی
- در ژاپن:
- «نخبگانِ فئودالی» (ساموراییها و شوگون) از قرنِ ۱۸، به «آموزش» بهعنوانِ «ابزاری برایِ حفظِ نظم و کارآمدیِ دولت» مینگریستند.
- «دولتِ میجی» (پس از ۱۸۶۸) با «الگوبرداری از نظامِ آموزشیِ آلمان و فرانسه»، «آموزشِ همگانی» را در اولویت قرار داد و تا پایانِ قرنِ ۱۹، نرخِ سواد را به بیش از ۹۰٪ رساند.
- در ایران (قاجار):
- «دولتِ قاجار» فاقدِ «برنامهٔ آموزشیِ ملی» بود و «آموزش» را به «نهادهایِ مذهبی» واگذار کرده بود.
- «روحانیون» که کنترلِ اصلیِ آموزش را در دست داشتند، بر «آموزشِ دینی» و «مخالفت با علومِ جدیدِ غربی» تأکید میکردند.
- «فقرِ عمومی» و «نبودِ زیرساختهایِ آموزشی»، سبب شد که «نرخِ سواد» در ایران تا اواخرِ دورهٔ قاجار (اوایلِ قرنِ ۲۰) نیز بسیار پایین باقی بماند.
E. نتیجهگیری: «سواد» کلیدِ «نوسازی»
- ژاپن با «نرخِ بالایِ سواد» و «نظامِ آموزشیِ گسترده»، توانست در «دورهٔ میجی» (۱۸۶۸-۱۹۱۲) با «سرعتی شگفتآور» به «نوسازیِ صنعتی و نظامی» دست یابد و به یک «قدرتِ بزرگِ جهانی» تبدیل شود.
- ایرانِ قاجار با «نرخِ پایینِ سواد»، «نظامِ آموزشیِ سنتی» و «فقرِ آموزشی»، در «نوسازیِ صنعتی» (دورهٔ قاجار) ناتوان ماند و تا «دورهٔ پهلوی» نیز، «آموزشِ همگانی» با چالشهایِ بزرگی روبرو بود.
بهعبارتِ دیگر، «سواد» و «آموزش» نه فقط «میراثی فرهنگی»، که «پیشنیازِ تحققِ «مدرنیته» و «توسعهٔ پایدار» بود. ژاپن با «سرمایهگذاریِ زودهنگام» بر «آموزشِ همگانی»، موفق شد «شکافِ تاریخیِ» خود با غرب را پر کند، در حالی که ایرانِ قاجار، بهدلیلِ «غفلت از آموزش»، در «دورِ باطلِ عقبماندگی» باقی ماند.
۹: جنبش «آزادی و حقوق شهروندی» در ژاپن (دههٔ ۱۸۸۰)
A. جنبش «آزادی و حقوق مردم» (Freedom and People’s Rights Movement – Jiyū Minken Undō) در دههٔ ۱۸۸۰ در ژاپن شکل گرفت. این جنبش، نخستین جنبشِ سیاسیِ مدرنِ ژاپن بود که خواستار «مشارکتِ عمومیِ در سیاست»، «مجلسِ ملیِ منتخب» و «محدودیتِ قدرتِ دولتِ مرکزی» شد.
ویژگیهایِ کلیدیِ این جنبش:
- زمینهٔ شکلگیری: پس از اصلاحاتِ میجی (۱۸۶۸)، دولتِ مرکزی با «نخبگانِ سابقِ فئودالی» و «ساموراییهایِ ناراضی» که از «از دست دادنِ امتیازاتِ خود» (مانند حقوقِ ارثی و مناصبِ نظامی) ناراضی بودند، روبرو شد. این ناراضیان، با «روشنفکرانِ جدید» (که با ایدههایِ لیبرالِ غربی آشنا شده بودند) و «دهقانانِ ناراضی» (که از مالیاتهایِ سنگین و اصلاحاتِ ارضی متأثر شده بودند) متحد شدند.
- خواستهها: این جنبش خواهان «مجلسِ ملیِ منتخب»، «آزادیِ بیان»، «آزادیِ اجتماعات»، و «حکومتِ مشروطه» بود.
- روشهایِ مبارزه: اعتراضات، تشکیلِ «احزابِ سیاسی» (مانند حزبِ لیبرال،Jiyūtō، که در سال ۱۸۸۱ تأسیس شد)، انتشارِ روزنامهها و نشریاتِ انتقادی، و ارائهٔ عریضههایی به دولت.
- واکنشِ دولت: دولتِ میجی، در واکنش به این جنبش، در سال ۱۸۸۹ «قانونِ اساسیِ امپراتوریِ ژاپن» را از بالا به ملت اعطا کرد. این قانون، هرچند «دموکراتیک» نبود و «اختیاراتِ گستردهای به امپراتور» میداد، اما «مجلسِ ملیِ منتخب» (دایتی) را تأسیس کرد و «دولتِ مشروطه» را بهوجود آورد.
B. مقایسهٔ جنبشِ «آزادی و حقوق مردم» (ژاپن) با «انقلابِ مشروطه» (ایران)
زمینهٔ تاریخی: این جنبش پس از «اصلاحاتِ میجی» (۱۸۶۸) و «نوسازیِ سریع»؛ دولتِ متمرکز، «جامعهٔ فئودالی» را جایگزینِ «جامعهٔ مدرن» کرد. در ایران اما انقلاب مشروطه پس از «قراردادهایِ ننگین» (مانند قراردادِ رویتر و تنباکو) و «ضعفِ دولتِ قاجار»؛ «نفوذِ بیگانگان» (روسیه و بریتانیا) به اوج خود رسیده بود. رهبرانِ جنبش در ژاپن ترکیبی از «ساموراییهایِ سابق»، «روشنفکرانِ لیبرال» (مانند Itagaki Taisuke)، و «دهقانانِ ناراضی» بودند اما در ایران جنبش مشروطه ترکیبی از «علما» (مانند سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی)، «روشنفکران»، «بازاریان» و «روزنامهنگاران» بود. خواستههایِ اصلی در ژاپن «مجلسِ ملیِ منتخب»، «حکومتِ مشروطه»، «آزادیِ بیان» و «مشارکتِ عمومی» بود و در ایران درخواست «عدالتخانه» (مجلسِ شورایِ ملی)، «قانونِ اساسی»، «محدودیتِ قدرتِ شاه» و «مبارزه با استبداد و بیگانگان». نقشِ دین: دین (بودیسم/شینتوییسم) نقشی در این جنبش نداشت؛ و این جنبش در ژاپن جنبش، «سکولار» و «سیاسی» بود. اما در ایران دوره قاجار جنبش مشروطه، اسلامِ شیعه نقشِ محوری را به عهده داشت؛ «علما» با «استناد به فقه و جهاد با ظلم»، مشروطه را «مشروعیت» بخشیدند. | واکنشِ دولت: دولتِ میجی، با «اعطای قانونِ اساسی» (۱۸۸۹)، بهطورِ «محدود» به خواستهها پاسخ داد، اما «اختیاراتِ امپراتور» را حفظ کرد. در ایران دولتِ قاجار، ابتدا با «سرکوب» و سپس با «پذیرشِ مشروطه» (۱۹۰۶) مواجه شد، اما بعداً با «کودتا» (۱۹۰۸) علیهِ مشروطه اقدام کرد. نتیجه: «قانونِ اساسیِ۱۸۸۹» ژاپن به «دایتی» (مجلس) اختیاراتِ محدودی داد، اما «امپراتور» همچنان «رئیسِ قدرت» باقی ماند. با این حال، «جنبشِ مشروطه» در ژاپن به «دموکراسیِ محدود» انجامید. اما در ایران «انقلابِ مشروطه» به «مجلسِ شورایِ ملی» و «قانونِ اساسی» انجامید، اما با «کودتایِ محمدعلیشاه» (۱۹۰۸) و «مداخلهٔ بیگانگان» (۱۹۱۱) تضعیف شد و به «دیکتاتوریِ رضاخان» (۱۹۲۵) منجر گردید. نقشِ بیگانگان: در ژاپن بیگانگان (غربیها) نقشی در جنبش نداشتند؛ ژاپن «مستقل» بود و «قدرتِ خارجی» بر آن مسلط نبود. در ایران بیگانگان (روسیه و بریتانیا) نقشی کلیدی در «تضعیفِ مشروطه» داشتند؛ آنان از «شاه» و «ضدّ مشروطه» حمایت میکردند.
C. تحلیل تفاوتهایِ بنیادین
۱. دین و سیاست:
- در ژاپن، جنبش «سکولار» بود و «نهادهایِ مذهبی» نقشی در آن نداشتند. اما در ایران، «اسلامِ شیعه» نه تنها «مشروعیتبخشِ» انقلاب بود، بلکه «علما» بهعنوانِ «رهبرانِ معنوی» وارد عرصهٔ سیاست شدند و این موضوع، «مشروطهخواهی» را با «هویتِ دینی» پیوند داد.
۲. نقشِ دولت:
- در ژاپن، دولتِ میجی با «نخبگانِ فئودالی» و «روشنفکرانِ لیبرال» واردِ تعامل شد و با «اعطای قانونِ اساسی» (از بالا)، به «مشروطهخواهان» پاسخ داد. اما در ایران، دولتِ قاجار «ضعیف» و «وابسته» به بیگانگان بود و «نهادِ مدرن» برایِ «جذبِ معترضان» وجود نداشت.
۳. مداخلهٔ خارجی:
- ژاپن، در دورانِ میجی، «مستقل» بود و قدرتهایِ خارجی در «امورِ داخلیِ» آن دخالت نمیکردند. اما ایران، «صحنهٔ رقابتِ روسیه و بریتانیا» بود و «بیگانگان» از «شاه» و «اقتدارگرایان» حمایت میکردند تا «دموکراسیِ نوپا» را تضعیف نمایند.
۴. نتیجهٔ نهایی:
- در ژاپن، «جنبشِ مشروطه» به «مدرنیتهٔ اقتدارگرا» انجامید؛یعنی «نوسازی» با «حفظِ امپراتور» و «کنترلِ نخبگان» همراه شد. در ایران، «مشروطه» به «نوسازیِ ناقص» و «دیکتاتوریِ نظامی» انجامید؛ زیرا «نهادهایِ مدرن» (مجلس، احزاب، و مطبوعات) با «مداخلهٔ بیگانگان» و «سرکوبِ داخلی» تضعیف شدند.
D. نتیجهگیری: «مشروطه از بالا» در برابر «مشروطه از پایین»
- ژاپن «مشروطهای از بالا» را تجربه کرد؛ یعنی «نخبگانِ حاکم» (دولتِ میجی) با «واکنشِ به جنبشِ عمومی»، «قانونِ اساسی» را به عنوانِ «هدیهای از سویِ امپراتور» اعطا کردند. این مدل، «دموکراسیِ محدود» را با «حفظِ نظمِ اجتماعی» ترکیب کرد و به «توسعهٔ سریع» انجامید.
- ایران «مشروطهای از پایین» را تجربه کرد؛ یعنی «مردم» (با رهبریِ علما، بازاریان و روشنفکران) «قانونِ اساسی» را از «شاهِ قاجار» تحمیل کردند. اما این «انقلاب» با «سرکوبِ داخلی» (کودتا) و «مداخلهٔ خارجی» (روسیه و بریتانیا) روبرو شد و به «ناپایداریِ مزمن» انجامید.
بهعبارتِ دیگر،«نهادهایِ مدرن» در ژاپن (با وجودِ «محدودیتهایِ دموکراتیک»)، با «حمایتِ دولت» و «عدمِ مداخلهٔ خارجی»، به «پایداریِ نسبی» رسیدند، اما در ایران، «نهادهایِ مدرن» با «ضعفِ دولت» و «مداخلهٔ بیگانگان»، به «شکست» انجامیدند.

|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
پریسا حافظی و الویلی الویلی
خبرگزاری رویترز / ۱۲ اوت ۲۰۲۶
یک منبع ارشد ایرانی گفت ایران و ایالات متحده همچنان بر سر تلاشها برای توافق درباره پایان دائمی جنگ در خلیج فارس اختلاف نظر جدی دارند و افزود در مذاکرات برای احیای توافق موقتی که در ماه ژوئن حاصل شده بود و همچنین تعیین چارچوب زمانی اجرای آن، هیچ پیشرفتی صورت نگرفته است.
این اظهارات در حالی مطرح شد که دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، بار دیگر حملات لفظی گستردهای را علیه رهبران ایران مطرح کرد؛ اقدامی که پس از حملات جدید روز سهشنبه به کشتیرانی در منطقه، ضربهای دیگر به امیدها برای حلوفصل این بحران وارد کرد.
توافقی که در ماه ژوئن حاصل شد، «توقف فوری و دائمی عملیات نظامی در تمامی جبههها» را اعلام میکرد، اما این توافق بهسرعت از هم فروپاشید. ترامپ در ۷ ژوئیه گفت این توافق «تمام شده است» و وزارت امور خارجه ایران نیز یک هفته بعد اعلام کرد که توافق «به حالت تعلیق درآمده است».
ایالات متحده ایران را متهم میکند که به تعهد خود در چارچوب این توافق برای بازگشایی مسیر حیاتی کشتیرانی در تنگه هرمز عمل نکرده است. تهران میگوید واشنگتن نیز از تعهدات خود، از جمله رفع محاصره بنادر ایران و آزادسازی داراییهای مسدودشده ایران، تخلف کرده است.
این منبع ایرانی گفت: «یکی از موضوعاتی که از طریق میانجیها در حال بررسی است، بازگشت آمریکا به توافق موقت و تعیین چارچوب زمانی برای اجرای تعهدات است. در این زمینه مطلقاً هیچ پیشرفتی حاصل نشده است.»
ترامپ روز چهارشنبه گفت آمریکا «کنترل کامل» تنگه هرمز را در اختیار دارد.
اما سازمان مدیریت تنگه خلیج فارس، نهادی که ایران برای اداره این آبراه ایجاد کرده است، اعلام کرد تنگه همچنان مسدود است و تا زمانی که شروط ایران پذیرفته نشود، بازگشایی نخواهد شد.
ترامپ در شبکه اجتماعی تروث سوشال نوشت: «ایران فقط حرف میزند و هیچ اقدامی نمیکند؛ قلدر خاورمیانه دیگر چنین نیست.»
ترامپ در طول این درگیری، مواضع خود را میان تهدید به تشدید تنش و ادعا درباره قریبالوقوع بودن توافق صلح تغییر داده است.
«صحبتی از تمدید نیست»
از زمان آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه، هزاران نفر، عمدتاً در ایران و لبنان، در این درگیری کشته شدهاند.
ایران به داراییها و زیرساختهای آمریکا در کشورهایی از جمله عمان، اردن، کویت، اسرائیل، امارات متحده عربی و عربستان سعودی حمله کرده است.
توافق موقت آتشبس در ماه ژوئن، یک دوره ۶۰روزه را تعیین کرده بود که با رضایت متقابل قابل تمدید بود. انتظار میرفت ایران و آمریکا در این بازه زمانی به توافقی نهایی درباره محدود کردن برنامه هستهای تهران و لغو تحریمهای آمریکا دست یابند.
منبع ایرانی، گزارش روز چهارشنبه خبرگزاری آناتولی ترکیه را رد کرد. این خبرگزاری به نقل از منابع دولتی پاکستان گفته بود که طرفها با تمدید این دوره ۶۰روزه موافقت کردهاند.
این منبع به رویترز گفت: «صحبتی از تمدید وجود ندارد، زیرا از دیدگاه ایران، دورهای آغاز نشده است و بنابراین چیزی برای تمدید وجود ندارد. ایالات متحده ۴۸ ساعت پس از دستیابی به توافق موقت آن را نقض کرد و چند روز بعد نیز از آن خارج شد.»
حمله به کشتیرانی
تنگه هرمز، آبراهی باریک میان ایران و عمان و ورودی خلیج فارس، پیش از آغاز جنگ حدود یکپنجم جریان جهانی نفت و گاز طبیعی مایعشده را عبور میداد.
از زمان آغاز جنگ در فوریه، معاملات آتی نفت خام برنت، بهعنوان شاخص بازار، افزایش چشمگیری داشته و به اوج ۱۲۶ دلار در هر بشکه رسیده است؛ رقمی که حدود ۷۵ درصد بالاتر از سطوح پیش از جنگ بود. نوسان معاملات نیز بازتابدهنده نگرانیها درباره اختلال در عرضه نفت خلیج فارس و تغییر مواضع درباره مذاکرات صلح است.
ارتش آمریکا اعلام کرد روز سهشنبه در دو حادثه جداگانه، یک حمله مشکوک حوثیها به یک کشتی باری کوچک در تنگه بابالمندب به کشته شدن چهار خدمه منجر شد و یک فروند بالگرد MH-60 نیروی دریایی آمریکا نیز برای از کار انداختن سامانه هدایت یک کشتی باری با پرچم پاناما، دو موشک هلفایر شلیک کرد.
قیمت نفت روز چهارشنبه در معاملات پرنوسان افزایش یافت، اما پس از آنکه پیشبینیها درباره تقاضای نفت در سال ۲۰۲۶ کاهش پیدا کرد، ثابت شد. معاملات آتی نفت خام برنت در حدود ۸۸ دلار در هر بشکه و نفت خام وست تگزاس اینترمدیت آمریکا در حدود ۸۳ دلار در هر بشکه انجام میشد.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
اورشلیم پست / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
در ۱۲ اوت، علی الزیدی، نخستوزیر عراق، از مرکز عملیات فرماندهی پدافند هوایی این کشور بازدید کرد. دفتر او اعلام کرد که هدف از این بازدید «دریافت ارزیابی میدانی از وضعیت سامانه پدافند هوایی، میزان آمادگی آن و مأموریتهایش در حفاظت از آسمان عراق» بوده است.
الزیدی که فرمانده کل نیروهای مسلح عراق نیز محسوب میشود، اکنون تنها چند ماه پس از آغاز نخستوزیری خود با بزرگترین آزمون دوران مسئولیتش روبهرو است.
زمانی که الزیدی به این سمت منصوب شد، چهرهای نسبتاً ناشناخته به شمار میرفت. او توانست حمایت اکثر جریانهای سیاسی عراق، از جمله احزاب قدرتمند شیعه که در مجموع با عنوان «چارچوب هماهنگی» شناخته میشوند، را به دست آورد. همچنین از حمایت رهبران کرد برخوردار شده است. الزیدی با دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، دیدار کرده و ایالات متحده نیز از صعود او به قدرت حمایت کرده است.
آمریکا میخواهد او نفوذ شبهنظامیان مورد حمایت ایران در عراق را مهار کند.
این هفته به نظر میرسید عراق در مسیر تصویب قانونی جدید برای خلع سلاح این شبهنظامیان یا دستکم قرار دادن سلاحهای آنان تحت کنترل دولت حرکت میکند. از این منظر، عراق در تلاش است همان کاری را انجام دهد که لبنان و «هیئت صلح» در غزه در زمینه خلع سلاح گروههای مورد حمایت ایران دنبال میکنند.
دولت عراق در ۱۲ اوت اعلام کرد: «بازدید فرمانده کل نیروهای مسلح از مقر فرماندهی پدافند هوایی در چارچوب آمادگی برای مرحله پیشرو و ارزیابی میزان آمادگی بخشهای عملیاتی صورت گرفت. این اقدام بخشی از اجرای توافق عراق و آمریکا است که بر اساس آن مأموریت نیروهای ائتلاف بینالمللی پایان یافته و خروج کامل آنها از عراق تا ۳۰ سپتامبر آینده تکمیل خواهد شد؛ موضوعی که اهمیت تقویت تواناییهای نیروهای مسلح عراق و سامانههای پدافند هوایی را برای برعهده گرفتن کامل مسئولیت حفاظت از حریم هوایی و حاکمیت ملی برجسته میکند.»
نخستوزیر عراق همچنین «گزارشی تفصیلی از فرمانده پدافند هوایی دریافت کرد که وضعیت کنونی سامانه، کنترل بخشهای عملیاتی و راهبرد توسعه تواناییهای یگانهای تخصصی در چارچوب برنامه توسعه توان پدافند هوایی برای سالهای ۲۰۲۶ تا ۲۰۳۱ را تشریح میکرد؛ برنامهای که هدف آن ایجاد یک سامانه یکپارچه پدافند هوایی از طریق تقویت تواناییهای راداری، نظارتی، سامانههای تسلیحاتی و فرماندهی و کنترل است.»
اعزام نماینده سپاه برای جلب حمایت از شبهنظامیان
در حالی که رهبر عراق با مقامهای ارشد کشور دیدار میکرد، شبهنظامیان نیز برای واکنش آماده شدند. ایران روز دوشنبه اسماعیل قاآنی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران، را به عراق فرستاد تا با سیاستمداران در بغداد گفتوگو کند.
انتظار میرود قاآنی تلاش کند حمایت از شبهنظامیان را حفظ کرده و آنها را همچنان به عنوان عاملی مزاحم برای عراق نگه دارد. او احتمالاً خواهان به تعویق افتادن مهلت ۳۰ سپتامبر برای خلع سلاح خواهد شد یا دستکم تلاش خواهد کرد متن قانونی محدودکننده مالکیت سلاح به دولت چنان مبهم تنظیم شود که سلاحها عملاً در اختیار شبهنظامیان باقی بماند.
در همین حال، «جنبش نجبا» که از سوی آمریکا به عنوان یک سازمان تروریستی تحریم شده است، بنا بر گزارش شبکه «کردستان۲۴» اعلام کرد: «سلاحهای خود را تحویل نخواهیم داد.»
این گزارش افزود: «سخنگوی این گروه شبهنظامی عراقی درخواستها برای قرار گرفتن تمامی سلاحها تحت کنترل دولت را رد کرد؛ در حالی که بغداد در حال پیگیری قانون جدیدی درباره تسلیحات است.»
الزیدی نیز تأکید کرده است: «اجازه نخواهیم داد خاک یا حریم هوایی عراق به سکوی آغاز هرگونه تجاوز علیه کشورهای همسایه تبدیل شود.»
این اظهارات پس از حملات شبهنظامیان به عربستان سعودی در ماه جاری مطرح شد. اکنون هیئتهای عربستانی و عراقی در حال برگزاری نشستهایی هستند. شبکه «الحره» گزارش داده است که الزیدی «بر حرکت به سوی مقابله با هر گروهی که پس از پایان مهلت تعیینشده از سوی دولت عراق سلاح خود را تحویل ندهد، اصرار دارد.»
منطقه کردستان هدف حملات ایران و نیروهای وابسته
در منطقه کردستان عراق، که از ماه فوریه تاکنون بیش از هزار بار هدف حملات ایران و شبهنظامیان مورد حمایت تهران قرار گرفته، از ابتکار بغداد حمایت میشود.
نچیروان بارزانی، رئیس اقلیم کردستان، اعلام کرده است که ایران آمادگی خود را برای کمک به عراق در موضوع محدود کردن مالکیت سلاح اعلام کرده است؛ موضوعی که شبکه العربیه گزارش داده است.
الزیدی همچنین در ۱۲ اوت ریاست نشست شورای وزارتی امنیت ملی را بر عهده داشت؛ اقدامی که نشاندهنده جدیت او در تأمین امنیت عراق و هماهنگی مسائل دفاعی و امنیتی است.
شایان ذکر است که شبهنظامیان مورد حمایت ایران در عراق محصول دههها سیاست جمهوری اسلامی برای پرورش نیروهای نیابتی مسلح در خارج از مرزهای خود هستند. ریشههای این گروهها به دهه ۱۹۸۰ بازمیگردد؛ زمانی که برخی از چهرههای شیعه مخالف رژیم صدام حسین در جریان جنگ ایران و عراق به ایران پناه بردند.
سپاه پاسداران، بهویژه نیروی قدس، این تبعیدیها را آموزش داد و سازماندهی کرد؛ افرادی که بعدها به رهبران سیاسی و نظامی بانفوذ تبدیل شدند. گروههایی مانند سازمان بدر در همین دوره شکل گرفتند، در حالی که گروههای دیگری از جمله کتائب حزبالله، عصائب اهل الحق و حرکت حزبالله النجباء پس از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ تأسیس شدند.
ظهور داعش در سال ۲۰۱۴ این شبهنظامیان را دگرگون کرد. پس از فتوای آیتالله علی سیستانی در سال ۲۰۱۴ که از عراقیها خواست برای دفاع از کشور بسیج شوند، بسیاری از این گروهها به نیروهای بسیج مردمی (حشد الشعبی) پیوستند و در کنار نیروهای امنیتی عراق و ائتلاف تحت رهبری آمریکا علیه داعش جنگیدند.
نقش این گروهها در میدان نبرد برای آنان در میان بسیاری از عراقیها مشروعیت ایجاد کرد و به ادغام رسمیشان در ساختار امنیتی عراق انجامید. با این حال، چندین گروه قدرتمند همچنان زنجیره فرماندهی مستقل، روابط نزدیک با ایران و شبکههای سیاسی و اقتصادی خاص خود را حفظ کردند.
پس از شکست داعش، بسیاری از این شبهنظامیان نفوذ خود را گسترش دادند. آنها صدها حمله راکتی و پهپادی علیه نیروهای آمریکایی و ائتلاف انجام دادهاند، تأسیسات دیپلماتیک را هدف قرار دادهاند، به اقلیم کردستان عراق حمله کردهاند و مخالفان سیاسی و فعالان مدنی را تهدید یا ربودهاند. آنها همچنین یک روزنامهنگار آمریکایی و یک پژوهشگر دانشگاه پرینستون را ربودهاند.
ایالات متحده چندین مورد از این سازمانها را در فهرست «سازمانهای تروریستی خارجی» یا «تروریستهای جهانی بهطور ویژه تعیینشده» قرار داده است. از جمله این گروهها میتوان به کتائب حزبالله، عصائب اهل الحق، حرکت حزبالله النجباء و اخیراً کتائب امام علی اشاره کرد.
واشنگتن معتقد است این گروهها همچنان از سپاه پاسداران و نیروی قدس ایران منابع مالی، سلاح، آموزش و هدایت دریافت میکنند و در عین حال حاکمیت عراق و ثبات منطقه را تضعیف میکنند.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
خبرگزاری رویترز – ۱۲ اوت ۲۰۲۶
به گفته مقامات روس و اوکراین و نیز منابع صنعت غله، در روز چهارشنبه حمله گسترده اوکراین به شهر بندری نووروسیسک در ساحل دریای سیاه روسیه، به کشتیهای جنگی مستقر در یک پایگاه دریایی اصابت کرد و دو پایانه بزرگ صادرات غله را مجبور به توقف عملیات نمود.
ونیامین کوندراتیف، فرماندار این منطقه اعلام کرد که در پی حملات اوکراین، حداقل دو نفر از جمله یک کودک ۸ ساله کشته شدند.
سرویس امنیتی اوکراین (SBU) این حمله را دارای «اهمیت راهبردی» توصیف کرد و اعلام کرد نیروهای کییف با پهپاد و موشک به پایگاه دریایی نووروسیسک حمله کردهاند. ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، گفت دو ناوچه (فریگیت)، یک کشتی بزرگ باربری، یک ناوچه سبک و چند شناور دیگر هدف قرار گرفتهاند.
از آنجا که روسیه بزرگترین صادرکننده گندم در جهان است، حملات به پایانههای غلات، نگرانیهایی درباره اختلال در عرضه جهانی را برانگیخت. قیمت آتی گندم در بورس شیکاگو روز چهارشنبه پس از حمله به نووروسییسک حدود ۳ درصد افزایش یافت.
وزارت کشاورزی روسیه اعلام کرد در حال کار برای هدایت جریانهای صادراتی به مسیرهای جایگزین است. ماه گذشته، لابی اصلی غله در روسیه هشدار داده بود که حملات اوکراین میتواند صادرات غله از دریای سیاه را متوقف کند و باعث افزایش قیمتها و گرسنگی در آفریقا و خاورمیانه شود.
آندری کراوچنکو، شهردار نووروسیسک، گفت پس از حملات روز چهارشنبه، بندر تأمین آب خود را به حالت تعلیق درآورد و وضعیت اضطراری اعلام کرده است. به گفته او، چهار بنگاه اقتصادی، بیش از دو دوجین ساختمان مسکونی و برخی مراکز آموزشی آسیب دیدهاند.
حملونقل غله
حملات روسیه به کشتیها در دریای سیاه، محمولههای غله از اوکراین — که یکی از صادرکنندگان بزرگ جهانی است — را بهشدت کاهش داده است. وزارت کشاورزی اوکراین روز چهارشنبه گفت محمولهها در دو هفته اول اوت نسبت به مدت مشابه سال قبل ۷۶ درصد افت کرده است.
بهطور جداگانه، اوکراین و مولداوی روز چهارشنبه بر سر طرحی برای عبور محمولههای غله اوکراین از خاک مولداوی با راهآهن توافق کردند.
در کریمه — منطقهای در دریای سیاه که مسکو در سال ۲۰۱۴ آن را از اوکراین تصرف و ضمیمه کرد — روز چهارشنبه بیش از سه دوجین پهپاد در سواستوپل منهدم شد؛ میخائیل رازوژایف، فرماندار منصوب روسیه در این شهر، این موضوع را در تلگرام اعلام کرد.
با کشیده شدن جنگ روسیه علیه اوکراین به سال پنجم، مسکو در واکنش به حملات کییف به مراکز انرژی، بندری و لجستیکی روسیه، حملات خود به تأسیسات لجستیکی و انبارهای اوکراین را تشدید کرده است.
زلنسکی روز سهشنبه گفت کییف پیشنهادهایی را به مذاکرهکنندگان آمریکایی برای طرحی جهت پایان دادن به درگیری ارائه کرده است؛ درگیریای که با آغاز جنگ تمامعیار روسیه علیه اوکراین در فوریه ۲۰۲۲ شروع شد.
اوکراین بارها خواستار آتشبس شده است. روسیه میگوید خواهان یک تسویه است، اما هر راهحلی باید شامل واگذاری کامل چهار منطقهای باشد که مسکو ادعای تملک بر آنها دارد و نیز حل «ریشههای» این درگیری.
نووروسیسک همچنین میزبان زیرساختهای صادرات نفت است، از جمله تأسیسات مرتبط با کنسرسیوم خط لوله خزر (CPC) که بخشی از سهام آن در اختیار غولهای نفتی آمریکایی شورون و اکسونموبیل است و نفت قزاقستان را به بازار میرساند.
روز چهارشنبه فایننشال تایمز گزارش داد که پس از درخواست جی.دی. ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، در اواخر ژوئیه، اوکراین موافقت کرده است به زیرساختهای CPC و کشتیهای غیرروسی حمله نکند، مشروط بر آنکه این کشتیها تحت تحریم اوکراین نباشند و نفت یا محموله روسیه را حمل نکنند.
دفتر ریاستجمهوری اوکراین به درخواست برای اظهارنظر درباره این گزارش پاسخی نداد.
اگر مایل باشید، میتوانم نسخهای با تیتر و لید خبری استاندارد برای انتشار در سایت/خبرگزاری نیز آماده کنم یا اصطلاحات فنی دریایی/نظامی را در پاورقی توضیح دهم.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
بیانیه انجمنها و نهادهای فعال در حوزه حقوق کودک درباره حق آموزش کودکان در شرایط بحران
ما، جمعی از انجمنها و نهادهای فعال در حوزه حقوق کودک، با ابراز نگرانی عمیق نسبت به پیامدهای بحرانهای اخیر بر حق آموزش کودکان، تأکید میکنیم که حفظ جان، امنیت، سلامت روان و تداوم یادگیری کودکان، مسئولیتی غیرقابل تعویق و از وظایف بنیادین نظام آموزشی کشور است.
در شرایطی که نگرانی خانوادهها نسبت به امنیت فرزندانشان طبیعی و قابل درک است و در برخی مناطق ادامه آموزش حضوری امکانپذیر نیست، مسئولیت وزارت آموزش و پرورش صرفاً به تعطیلی یا بازگشایی مدارس محدود نمیشود؛ بلکه تضمین دسترسی همه کودکان به آموزش باکیفیت، ایمن، عادلانه و مستمر، حتی در شرایط جنگ، بلایای طبیعی، ناترازی انرژی و دیگر بحرانها، از وظایف اصلی آن است.
آنچه در سال تحصیلی گذشته شاهد آن بودیم، بیش از آنکه نشاندهنده مدیریت مؤثر بحران باشد، بیانگر نبود برنامهای منسجم برای استمرار آموزش بود. در بسیاری از استانها، حتی مناطقی که مستقیماً درگیر جنگ نبودند، مدارس تعطیل شدند؛ بدون آنکه راهکارهای آموزشی استاندارد، متناسب با شرایط سنی و نیازهای کودکان برای ادامه یادگیری ارائه شود.
تجربه سالهای گذشته نشان داده است که آموزش مجازی، بهویژه برای کودکان دوره ابتدایی و خصوصاً دانشآموزان پایه اول، نمیتواند جایگزین کامل آموزش حضوری باشد. این وضعیت برای کودکان خانوادههای کمبرخوردار، کودکان دارای معلولیت و کودکانی که دسترسی کافی به امکانات آموزشی ندارند، پیامدهای جدیتری به همراه دارد و شکاف آموزشی را افزایش میدهد.
تداوم آموزش نیز صرفاً به فراهم بودن یک بستر مجازی محدود نیست؛ کیفیت، استاندارد و قابلیت اعتماد آن نیز اهمیت اساسی دارد. سامانه «شاد»، با وجود نقدهای گسترده معلمان، خانوادهها و دانشآموزان، همچنان بستر اصلی آموزش مجازی کشور است، در حالی که کاستیهای آموزشی، فنی و دسترسی آن بارها مورد توجه قرار گرفته است.
همچنین رسانه ملی، که میتواند در شرایط بحران نقش مؤثری در آموزش عمومی ایفا کند، به دلیل انتقادهای مطرحشده درباره محتوای برخی برنامههای کودک و آمیختگی آن با رویکردهای سیاسی، نتوانسته اعتماد کامل خانوادهها و فعالان حوزه کودک را جلب کند. آموزش کودکان باید بر پایه معیارهای علمی، تخصصی، بیطرفانه و منطبق با منافع عالیه کودک طراحی و اجرا شود.
نگرانکنندهتر آنکه کشور همچنان فاقد «پروتکل ملی تداوم آموزش در شرایط بحران» است. همانگونه که برای آلودگی هوا ضوابط مشخصی برای تعطیلی مدارس وجود دارد، لازم است برای شرایطی مانند جنگ، بلایای طبیعی، ناترازی انرژی و دیگر بحرانها نیز سازوکارهای روشن، از پیش طراحیشده و مبتنی بر حقوق کودک تدوین شود؛ بهگونهای که تعطیلی مدارس آخرین راهکار باشد، نه نخستین واکنش.
بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، قوانین داخلی و تعهدات بینالمللی ایران، آموزش از حقوق بنیادین همه کودکان است و دولت موظف است دسترسی برابر و بدون تبعیض به این حق را در همه شرایط، از جمله دوران بحران، تضمین کند.
از وزارت آموزش و پرورش انتظار داریم:
▪️گزارشی شفاف از اقدامات انجامشده و مبانی تصمیمات اتخاذشده در دوره بحران منتشر کند.
▪️برنامهای علمی و عملیاتی برای جبران افت یادگیری، بهویژه برای دانشآموزان پایه اول و دوره ابتدایی، تدوین و اجرا کند.
▪️با همکاری متخصصان، دانشگاهیان، معلمان، روانشناسان، سازمانهای مردمنهاد و فعالان حوزه حقوق کودک، «پروتکل ملی تداوم آموزش در شرایط بحران» را تدوین و منتشر کند.
▪️کیفیت و استاندارد منابع آموزشی حضوری، مجازی و رسانهای را ارتقا داده و نسبت به رفع کاستیهای موجود در سامانه شاد و برنامههای آموزشی رسانه ملی اقدام کند.
▪️با پرهیز از هرگونه بهرهبرداری سیاسی از آموزش کودکان و با پایبندی به اصل منافع عالیه کودک، زمینه بازسازی اعتماد خانوادهها به نظام آموزشی را فراهم آورد.
حق آموزش، حقی بنیادین و لازمه تحقق سایر حقوق کودکان است. آینده کودکان را نمیتوان به پایان بحرانها موکول کرد. نظام آموزشی کشور باید با برنامهریزی علمی، شفافیت، پاسخگویی و رعایت استانداردهای حقوق کودک، شرایطی فراهم کند که هیچ کودکی، حتی در دشوارترین شرایط، از حق یادگیری، رشد و آینده خود محروم نماند.
در پایان، از همه نهادهای مسئول، دانشگاهیان، معلمان، سازمانهای مردمنهاد، متخصصان حوزه کودک و خانوادهها دعوت میکنیم با مشارکت در تدوین راهکارهای علمی و پایدار، برای صیانت از حق آموزش کودکان در همه شرایط تلاش کنند.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
نضال طیبی
منبع: Le Temps (روزنامه فرانسویزبان سویس)
۱۲ اوت ۲۰۲۶
شش حکم انتصاب و همچنان هیچ حضوری در انظار عمومی. روز دوشنبه، رهبر جمهوری اسلامی، مجتبی خامنهای، سرانجام به افرادی که پیشتر نیز بخشی از دستگاه جنگی ایران را اداره میکردند، جایگاه رسمی بخشید. در نگاه نخست، هدف از این انتصابات پر کردن خلأهایی است که در پی کشته شدن چند فرمانده ایجاد شده است. اما مأموریتهایی که در این احکام تعیین شدهاند، از منطق دیگری حکایت دارند؛ منطقی مبتنی بر ادغام مراکز فرماندهی، آمادهسازی عملیات تهاجمی، تقویت اطلاعات دریایی و گسترش شبکه کنترل داخلی حکومت.
«دیوید ریگولهروزه»، پژوهشگر مؤسسه فرانسوی تحلیل راهبردی، تأکید میکند: «این انتصابات بهروشنی تأیید میکنند که سپاه پاسداران کنترل نظام را در دست گرفته است.» او که از نویسندگان کتاب «جمهوری اسلامی ایران در بحران نظاممند؛ چهار دهه آشوب» است، معتقد است این تغییر مسیر کاملاً آشکار است: «این دیگر فقط جمهوریِ عمامهها نیست؛ اکنون جمهوریِ کلاهنظامیهاست.»
ارتش زیر قیمومیت سپاه پاسداران
به بیان دیگر، سپاه دیگر صرفاً نیروی نظامی موازیای نیست که پس از انقلاب ۱۹۷۹ برای حفاظت از قدرت جدید در برابر ارتش متعارفی که قابل اعتماد تلقی نمیشد، ایجاد شد. سپاه اکنون به اصل سازماندهنده کل ساختار تبدیل شده است. از آغاز جنگ، نفوذ این نیرو بر تصمیمگیریهای نظامی و سیاسی پیوسته افزایش یافته است.
سنگینترین نشانه در این زمینه، ارتقای علی عبداللهی است. او تاکنون فرماندهی قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا را بر عهده داشت؛ قرارگاهی که در زمان جنگ مسئول هماهنگی ارتش، سپاه پاسداران، بسیج و دیگر نهادهای امنیتی است. مجتبی خامنهای به او دستور داده است ادغام این قرارگاه با ستاد کل نیروهای مسلح را تکمیل کند. دیوید ریگولهروزه میگوید: «به این ترتیب، انحصار سپاه بر ارتش بیش از هر زمان دیگری گسترش مییابد.»
آمادهشده برای یک جنگ پراکنده
در کنار علی عبداللهی، انتخاب افرادی با این سوابق، خطوط کلی یک دکترین را ترسیم میکند. احمد وحیدی، فرمانده پیشین نیروی قدس، سابقه عملیات خارجی، فعالیتهای اطلاعاتی و وزارتخانههای دفاع و سپس کشور را در کارنامه دارد. در حکم انتصاب او از وی خواسته شده است بازدارندگی را افزایش دهد و برای عملیات تهاجمی در مقیاس گسترده آماده شود.
فرد دیگری که منصوب شده، مصطفی ایزدی، پیشتر در فرماندهی مسئول مقابله با تهدیدات سایبری و اشکال نوین جنگ فعالیت داشته است. علی عظمایی نیز با خلیج فارس و ورودی تنگه هرمز آشنایی دارد؛ منطقهای که نیروی دریایی سپاه آن را به اهرمی نظامی و دیپلماتیک تبدیل کرده است.
به گفته چندین ناظر، این انتصابات بیش از آنکه نشانه آمادگی برای یک نبرد کلاسیک باشند، از احتمال وقوع جنگی پراکنده و چندلایه حکایت دارند؛ جنگی مبتنی بر موشک، پهپاد، حملات سایبری، فشارهای دریایی و عملیاتهایی در سطحی پایینتر از آستانه یک رویارویی تمامعیار.
انتصاب محسن رضایی به دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی، این تصویر را کاملتر میکند. این فرمانده پیشین سپاه که در جریان جنگ ایران و عراق فرماندهی سپاه پاسداران را بر عهده داشت، در ۷۱ سالگی به قلب تصمیمگیریهای راهبردی بازمیگردد.
مجتبی خامنهای همچنین او را به عنوان نماینده خود در شورای عالی امنیت ملی منصوب کرده است؛ در کنار سعید جلیلی، چهره فوقمحافظهکار. این نهاد که ریاست رسمی آن بر عهده مسعود پزشکیان است، سیاست خارجی و امنیتی کشور را هماهنگ میکند. اما در عمل، حرف آخر همچنان با رهبر است. رضایی در طول جنگ، بیاعتمادی خود به مذاکرات و مخالفتش با تمدید آتشبس را آشکار کرده بود.
رئیسجمهوری به حاشیه رانده شده
به این ترتیب، رئیسجمهور پزشکیان میان رهبری قرار گرفته که تقریباً بهطور کامل از عرصه عمومی غایب است و دستگاه نظامیای که تصمیم میگیرد و انتصاب میکند.
رئیسجمهور اخیراً اذعان کرده است که ارتباط با مجتبی خامنهای تا چه اندازه دشوار است. رسانههای دولتی از دیداری در اواخر ماه ژوئیه خبر دادهاند، اما رهبر جمهوری اسلامی که گفته میشود در جریان حملات ۲۸ فوریه بهشدت زخمی شده است، از زمان به قدرت رسیدنش همچنان در انظار عمومی ظاهر نشده است.
این ابهام و عدم شفافیت، فضای بیشتری برای کسانی ایجاد میکند که کنترل سلاحها و مسیرهای انتقال اطلاعات را در اختیار دارند.
بازگشت حسین طائب بُعد داخلی این بازآرایی را نشان میدهد. رئیس پیشین سازمان اطلاعات سپاه که در سال ۲۰۲۲، پس از مجموعهای از رخنههای امنیتی که به اسرائیل نسبت داده شد، کنار گذاشته شده بود، اکنون به بسیجی بازمیگردد که پیشتر نیز در جریان سرکوب جنبش سال ۲۰۰۹ فرماندهی آن را بر عهده داشت.
در حکم انتصاب او از وی خواسته شده است شبکه اطلاعات محلی و نزدیک به مردمِ بسیج را گسترش دهد و استفاده از فناوریهای نوین را افزایش دهد.
دیوید ریگولهروزه درباره او میگوید طائب «آن چیزی نیست که بتوان او را یک روحانی صرف دانست. در واقع، او فردی است که بهطور کامل در دستگاه اطلاعاتی و سرکوب ادغام شده است.»
جلوگیری از تسلیم و شورش
بنابراین، ستاد فرماندهی جدید به دو نگرانی همزمان پاسخ میدهد.
در خارج از کشور، این ساختار باید ظرفیتهای نامتقارن کافی را حفظ کند تا هرگونه حمله جدید برای مهاجمان پرهزینه باشد و در عین حال امکان مذاکره بدون ایجاد این تصور که ایران تسلیم شده است، فراهم بماند.
در داخل نیز باید مانع آن شود که فرسودگی اقتصادی، تلفات نظامی و نارضایتیهای اجتماعی به شورشی جدید تبدیل شوند.
حملات آمریکا و اسرائیل بخشی از ساختار دستگاه حاکم را از میان بردهاند، اما نتوانستهاند نظام را بیثبات کنند. در عوض، این حملات نظام را وادار کردهاند خود را حول کارآزمودهترین بخش ساختارشان بازسازی کند؛ و البته رادیکالترین بخش آن.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
ژان-نوئل بارو، وزیر امور خارجه فرانسه، روز چهارشنبه اعلام کرد که اتحادیه اروپا و ۳۲ کشور در بیانیهای مشترک، اعدام معترضان در ایران را محکوم کردهاند.
این کشورها از ایران خواستند به صدای مردم خود گوش دهد، گامهای مؤثری برای تضمین احترام به حقوق بشر بردارد، فوراً به استفاده از مجازات اعدام پایان دهد و تمامی افرادی را که بهصورت خودسرانه بازداشت شدهاند، آزاد کند.
متن کامل بیانیه مشترک درباره اعدام معترضان در ایران:
۱۲ اوت ۲۰۲۶ – بیانیه مطبوعاتی
کانادا، آلبانی، اتریش، استرالیا، بلژیک، کرواسی، قبرس، جمهوری چک، دانمارک، استونی، نماینده عالی اتحادیه اروپا، فنلاند، فرانسه، آلمان، مجارستان، ایسلند، ایرلند، ایتالیا، لتونی، لیتوانی، لوکزامبورگ، مونتهنگرو، هلند، نیوزیلند، مقدونیه شمالی، نروژ، پرتغال، رومانی، اسلواکی، اسلوونی، اسپانیا، سوئد و بریتانیا، ادامه اعدام معترضان و استفاده از مجازات اعدام توسط جمهوری اسلامی ایران را به شدیدترین شکل ممکن محکوم میکنند.
استفاده از مجازات مرگ برای خاموش کردن صدای مخالفان، ارعاب جوامع و مجازات افرادی که در حال اعمال حقوق بشر خود هستند، هرگز قابل توجیه نیست. مردم ایران باید بتوانند بدون ترس، حقوق خود در زمینه آزادی بیان و تجمعات مسالمتآمیز را اعمال کنند.
ما از ایران میخواهیم فوراً به استفاده از مجازات اعدام پایان دهد و تمامی افرادی را که بهطور خودسرانه بازداشت شدهاند، آزاد کند.
همچنین از ایران میخواهیم به صدای مردم خود که خواستار تغییر هستند گوش فرا دهد و گامهای معناداری در جهت تضمین احترام به حقوق بشر بردارد.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
ایرج با نام اصلی حسین خواجهامیری، از خوانندگان شهیر موسیقی ایرانی که طی ماههای گذشته در بستر بیماری بود روز چهارشنبه ۲۱ مرداد در ۹۴ سالگی درگذشت.
به ایرج لقب «پهلوان آواز» را دادهاند و در میان طرفدارانش با این لقب شناخته میشود. او صدای خاطرهها در میان چند نسل از ایرانیان است. محمدرضا شجریان دربارهٔ وی گفته بود: «صدای ایرج در تاریخ آوازخوانی ما یک متر و معیار است و هر کس بخواهد در بالاترین حد حنجره صدایی را مثال بزند، میگوید صدا شبیه صدای ایرج است».
ایرج در دوران قبل از انقلاب علاوه بر موسیقی سنتی و برنامه گلها، در فیلمفارسیها نیز ترانههایی خواند. او پدر احسان خواجهامیری، خواننده و آهنگساز و الیکا خواجهامیری، نوازنده است.
زندگی ایرج
حسین خواجه امیری (ایرج) در ۱۱ دیماه ۱۳۱۱ در خالدآباد نطنز از توابع استان اصفهان در خانوادهای هنرمند بهدنیا آمد. پدربزرگش ملا میرزا از خوانندگان بنام زمان ناصرالدین شاه بود و پدرش نعمتاللّه که از صدایی خوش و رسا برخوردار بود و ردیف میدانست، مدتها او را تحت تعلیم خویش قرار داد. حسین در همان زمان در مراسم تعزیهخوانی شرکت میکرد و نزد تعزیهخوانانی که ردیف و دستگاه میدانستند، آواز آموخت.
او پس از پایان تحصیلات ابتدایی به تهران رفت و در یک مهمانی با حمید وفادار، برادر مجید وفادار آهنگساز بزرگ آشنا شد. وفادار که در آن مهمانی آواز اثرگذار ایرج را شنیده بود او را به ابوالحسن صبا معرفی کرد. ایرج در سال ۱۳۲۶ به مکتب ابوالحسن صبا راه یافت و دو سال پیاپی در حضور او دانستههای خویش را تکمیل کرد و به وسیلهٔ وی به ابراهیم منصوری که مسئولیت سرپرستی رادیو ایران را برعهده داشت معرفی شد و چون مورد تأیید صبا بود از او آزمونی گرفته نشد. از این تاریخ به بعد همکاری ایرج با ارکستر ابراهیم منصوری شروع شد و برنامههای متعددی را اجرا کرد.
ایرج در سال ۱۳۲۹ در دانشکده افسری ارتش پذیرفته شد و در آنجا نیز شبهای جمعه از ساعت ۷:۳۰ تا ۸ در برنامهٔ ارتش شرکت و با ارکستر محمدعلی بهارلو برنامه اجرا میکرد. در سال ۱۳۳۰ اکبر گلپایگانی و جمشید مشایخی که هر دو از نامآوران و بزرگان هنر ایران در زمینه موسیقی و سینما هستند نیز در دانشکدهٔ افسری پذیرفته شدند و از همان زمان، دوستی ایرج و گلپا شکل گرفت و این دوستی ادامه یافت.
حسین خواجه امیری در آن زمان به خاطر محدودیتهای ارتش نمیتوانست از اسم اصلی خود در اجرای برنامههای هنری موسیقی استفاده کند به همین دلیل نام مستعار ایرج، که نام برادرش بود را برای خود برگزید و در این سالها یعنی از ۱۳۲۷ تا ۱۳۳۶ با ارکسترهای مختلف از جمله ارکسترهای ابراهیم منصوری، عبدالله جهانپناه، محمدعلی بهارلو، نصرالله زرینپنجه، مهدی خالدی، جواد لشکری، بزرگ لشکری و… برنامه اجرا کرد.
در سال ۱۳۳۶ ایرج به دعوت داوود پیرنیا بنیانگذار برنامهٔ گلها به این برنامهٔ مشهور راه یافت و در نخستین همکاری خود با این برنامه برگ سبز ۴۳ را در مایهٔ شور-ابوعطا و با همکاری علی تجویدی و فرهنگ شریف و امیرناصر افتتاح خواند. از همان زمان همکاری وی با برنامه گلها ادامه یافت.
ایرج علاوه بر اجرای برنامههای مختلف رادیویی به اجرای ترانه و آواز برای فیلمهای فارسی همت گماشت و بازیگران زیادی از جمله محمدعلی فردین، منوچهر وثوق، رضا بیکایمانوردی و… ترانههای وی را لبخوانی میکردند. نخستین فیلمی که ایرج در آن ترانه خواند، فیلم روزنهٔ امید به کارگردانی سردار ساگر و با ترانههای ساختهٔ جواد لشکری است.
ایرج در سال ۱۳۹۲ دو آهنگ جدید را با آهنگسازی عباس تجویدی، خواند که هنوز منتشر نشده است.
بررسی تطبیقی آواز ایرج و نمونه یک بررسی
ایرج در تمام دستگاههای ایرانی هم آواز دارد و هم تصنیف. در تعدادی از آوازها بهخصوص در سری برنامههای گلهای رنگارنگ چند نمونه مرکب خوانی را ارائه داده است. تحریرهای ایرج روی کلمات درست ادا شده و کاملاً ایرانی است. ایرج صدایش مختص موسیقی ملی ایران است. در مقابل اکبر گلپایگانی آثار شاخصش بیشتر در سه گاه و گاهی شور است.
یکی از بزرگترین انتقاداتی که به ایرج وارد شده توسط نورعلیخان برومند بوده است که نسبت به عدم رعایت اصول و ادوات تحریر ایرانی توسط ایرج به شدت وی را مورد حمله قرار داده است.
کتاب ایرج نابغه آواز ایران
رونمایی و جشن امضای کتاب ایرج نابغه آواز ایران در جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، با حضور ایرج خواجهامیری در سرای اهل قلم سالن فرهیختگان نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران برگزار شد. امیر اسماعیل آذر به عنوان مجری و امیر اعلا عدیلی ناشر و یکی از نویسندگان کتاب در این نشست تخصصی به عنوان سخنران حضور داشتند.
عدیلی در این جلسه از ملا میرزا و نعمتالله خواجهامیری پدربزرگ و پدر ایرج به عنوان ردیفدانان مکتب اصفهان یاد کرد و گفت این افراد دانش موسیقایی خود را به ایرج انتقال دادهاند. در پایان این مراسم، از ایرج خواجهامیری درخواست شد برای حاضران در نشست قطعهای را اجرا کند و ایرج آوازی را که به گفتهٔ خود از پدرش آموخته بود، خواند و از کتابش رونمایی کرد.
کتاب ایرج سه فصل دارد. در فصل نخست، زندگی و کار، همکاری ایرج با موسیقیدانان، توانمندیها، خاطرههای او و همچنین مقالههایی از فعالان موسیقی ایران دربارهٔ ایرج بررسی شده است. فصل دوم این کتاب شامل گفتگوهایی با ایرج، دوستان و نزدیکان ایشان است و در فصل سوم تحلیل آوازها و اجراهای برنامههای رادیویی ایرج و فهرستنگاری از تصنیفها، آوازها و همکاران او آمده است.
در این کتاب در باب مکتب موسیقی اصفهان، خلاقیت در آثار آوازی و رازهای افسانگی ایرج مقالاتی ارائه شده است. در کنار هر یک تصنیفها و آوازهای ایرج در این کتاب، یک کد QR قرار دارد که خواننده کتاب با اسکن آن با گوشی همراه میتواند همزمان با دسترسی به لینکهای آثار در اینترنت آنها را همزمان با خواندن تحلیلشان بشنود.
نویسندگان اثر که هر دو از علاقهمندان به صدای ایرج بودهاند معتقدند: «ایرج آوازخوانی است که چنان کارنامه درخشانی از خود بهجا گذاشته که تا سالیان دراز قابل تکرار نخواهد بود. صاحب صدایی که هرگز در تاریخ موسیقی ایران مانندی نخواهد یافت.»
بخش تحلیلهای آوازی این کتاب بهطورکلی جنبهٔ آموزشی دارد و خواننده میتواند با خواندن آنها ضمن گوش کردن به آوازها از طریق اسکن QR کدها با گوشی همراه به مضمون اصلی این آثار هنری پی ببرد. این قسمت بخش مهمی از کتاب را از نظر نوآوری تشکیل میدهد و مخاطبان میتوانند سطح دانش خود را از نقطه نظر شناخت ردیفهای مهم آواز سنتی ایرانی ارتقاء ببخشند.
یکی از نویسندگان کتاب ایرج نابغه آواز ایران با بیان اینکه این کتاب زیر نظر ایرج نگاشته شده، اضافه کرد: «جزء به جزء مراحل نگاشتن کتاب با تأیید استاد ایرج بوده و حتی او یک دستخط نیز برای کتاب برایمان ارسال کرد که در صفحه نخست کتاب به چاپ رسیده است.»
منبع: ویکیپدیای فارسی
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
ترجمه: محمد عثمانی
مقدمه مترجم: عبدالله احمد النعیم (Abdullahi Ahmed An-Na’im) متولد ۱۹۴۶ در سودان، حقوقدان، پژوهشگر اندیشه اسلامی و یکی از چهرههای برجسته معاصر در بحث اسلام، شریعت، حقوق بشر، سکولاریسم و دولت مدرن است. او تحصیلات حقوقی خود را در دانشگاه خارطوم آغاز کرد، سپس در دانشگاه کمبریج ادامه داد و در ۱۹۷۶ دکترای حقوق را از دانشگاه ادینبرو دریافت کرد.
مسیر فکری او بهشدت تحت تأثیر استاد و متفکر اصلاحطلب سودانی، محمود محمد طه، قرار گرفت. النعیم در جوانی به جنبش اصلاح دینی طه پیوست؛ جنبشی که خواهان بازخوانی شریعت، برابری زنان و غیرمسلمانان و سازگاری اسلام با آزادی و حقوق بشر بود. پس از سرکوب این جریان و اعدام طه در ۱۹۸۵، النعیم سودان را ترک کرد و فعالیت علمی خود را در کشورهای مختلف ادامه داد.
او از ۱۹۹۵ به دانشکده حقوق دانشگاه اموری پیوست و بهعنوان Charles Howard Candler Professor of Law فعالیت کرد؛ دانشگاه اموری او را اکنون استاد بازنشسته این کرسی معرفی میکند. حوزههای اصلی پژوهش او عبارتاند از حقوق بشر، حقوق اسلامی، قانون اساسی، سکولاریسم و رابطه اسلام و سیاست.
در ذیل تقدیمی وی بر ترجمه عربی کتاب به سوی نوسازی شریعت اسلامی تقدیم میشود.
مهمترین ایدههای مقاله:
۱. دولت اسلامی، به معنای دقیق کلمه، وجود ندارد.
تز مرکزی النعیم این است که دولت نمیتواند «اسلامی» باشد؛ زیرا دولت یک نهاد سیاسی است، در حالی که ایمان و شریعت به باور و التزام دینی انسانها مربوطاند. هنگامی که یک حکم شرعی به قانون دولتی تبدیل میشود، الزام آن دیگر از ایمان دینی ناشی نمیشود، بلکه از قدرت سیاسی و اجبار دولت سرچشمه میگیرد. بنابراین، «قانون اسلامیِ دولتی» در واقع به قانون بشری و سیاسی تبدیل میشود.
۲. سکولاریسم شرط امکان دینداری واقعی است.
نکته مهم و تا حدی پارادوکسیکال مقاله این است که النعیم سکولاریسم را نه دشمن دین، بلکه شرط امکان آزادی دینی میداند. اگر دولت یک قرائت خاص از اسلام را رسمی و اجباری کند، مسلمانان دیگر آزاد نیستند که بر اساس وجدان و فهم دینی خود ایمان و شریعت را انتخاب و عمل کنند. از این منظر، سکولاریسم دولت میتواند به جای تضعیف دین، امکان دینداری اصیل و داوطلبانه را فراهم کند.
۳. سکولاریسم به معنای حذف دین از جامعه نیست.
النعیم میان تفکیک دین و دولت و جدایی دین و سیاست تفاوت میگذارد. او معتقد نیست که دین باید از عرصه عمومی یا سیاست حذف شود؛ باورهای دینی طبیعی است که بر رفتار سیاسی مؤمنان اثر بگذارند. آنچه باید از یکدیگر تفکیک شود، «دین» و «دولت» است، نه «دین» و «جامعه» یا «دین» و «سیاست».
۴. دولت باید نسبت به ادیان بیطرف باشد.
دولت سکولار مطلوب النعیم، دولت ضد دین نیست؛ بلکه دولتی است که هیچ دین یا تفسیر دینی خاصی را بر شهروندان تحمیل نمیکند و میان مؤمن و غیرمؤمن، شیعه و سنی و پیروان ادیان مختلف از حیث حقوق شهروندی تبعیض نمیگذارد.
۵. حتی حکومتهای موسوم به «اسلامی» نیز در عمل سکولارند.
این یکی از ادعاهای بحثبرانگیز مقاله است. النعیم میگوید ایران، عربستان، پاکستان و سودان، حتی هنگامی که قوانین خود را اسلامی معرفی میکنند، در معنای دقیق کلمه دولتهای سکولارند؛ زیرا قوانین آنها در نهایت توسط نهادهای سیاسی دولت وضع و اجرا میشوند. مسئله این است که این دولتها به جای سکولاریسم مثبت و بیطرفی دینی، از قدرت دولت برای تحمیل تفسیر خاصی از اسلام استفاده میکنند.
۶. تجربه پیامبر قابل تبدیل به الگوی دولت مدرن نیست.
النعیم دولت پیامبر را استثنایی میداند، زیرا پیامبر دریافتکننده وحی و برخوردار از موقعیتی منحصر به فرد بود. بنابراین نمیتوان ساختار سیاسی مدینه را الگویی قابل تکرار برای دولتهای پس از پیامبر دانست. حتی خلافت خلفای راشدین نیز از نظر او «دولت اسلامی» به معنای دقیق اصطلاح نیست.
۷. نباید اختلاف سیاسی را به اختلاف دینی تبدیل کرد.
یکی از پیامدهای مهم نظریه النعیم، تفکیک نزاع سیاسی از نزاع اعتقادی است. وقتی یک اختلاف سیاسی «دینی» تلقی شود، مخالف سیاسی ممکن است به کفر، بدعت یا زندقه متهم شود؛ اما اگر اختلاف در چارچوب سیاست تعریف شود، امکان مخالفت، رقابت و گفتوگو باقی میماند. النعیم نمونههایی مانند جنگهای داخلی نخستین اسلام و «محنه» عباسی را در این چارچوب بررسی میکند.
۸. شهروندی نباید بر دین استوار شود.
در دولت مدرن، شهروندی باید بر پایه عضویت در یک جامعه سیاسی و حقوق مشترک تعریف شود، نه بر اساس مسلمان بودن یا تعلق به یک مذهب خاص. زیرا مسلمانان درباره بسیاری از مسائل دینی و فقهی اتفاق نظر ندارند و نمیتوان یک تفسیر خاص از اسلام را مبنای عینی شهروندی قرار داد.
۹. نقد اصلی او متوجه «گفتمان سیاسی اسلامی» است.
النعیم حتی خواهان عبور از چیزی است که «گفتمان سیاسی اسلامی» مینامد؛ گفتمانی که امکان تأسیس «دولت اسلامی» را مفروض میگیرد. از نظر او این گفتمان فقط متعلق به اسلامگرایان نیست؛ حتی حکومتهای موجود و برخی مخالفان سکولار آنها نیز گرفتار همین چارچوباند، زیرا رقابت سیاسی را همچنان در قالب «اسلامی/ضداسلامی» تعریف میکنند.
۱۰. جایگزین دولت اسلامی: دموکراسی، قانون اساسی و حقوق بشر.
پروژه النعیم در نهایت به سه اصل میرسد: دموکراسی، حکومت قانون اساسی و حقوق بشر. اما نکته مهم این است که او نمیخواهد این اصول را صرفاً از غرب وارد جهان اسلام کند؛ بلکه میکوشد برای آنها بنیانی فرهنگی و اسلامی ایجاد کند. بنابراین پروژه او را میتوان تلاشی برای اسلامیکردن مبانی فرهنگی دموکراسی، نه اسلامیکردن دولت دانست.
خلاصه در یک گزاره
تز اصلی النعیم این است: برای اینکه مسلمان بتواند واقعاً و آزادانه دیندار باشد، دولت نباید خود را اسلامی بداند؛ زیرا هنگامی که دولت یک قرائت از شریعت را به قانون اجباری تبدیل میکند، دین از امر ایمانی و اخلاقی به ابزار قدرت سیاسی تبدیل میشود. بنابراین سکولاریسم دولت نه دشمن اسلام، بلکه شرط آزادی دینی، شهروندی برابر و امکان شکلگیری دموکراسی در جوامع مسلمان است.
این مقاله از این جهت اهمیت ویژهای دارد که سکولاریسم را از یک مفهوم صرفاً غربی و ضد دینی خارج میکند و میکوشد استدلالی دروندینی برای ضرورت سکولار بودن دولت ارائه دهد؛ یعنی به جای این پرسش که «چگونه دین را از دولت جدا کنیم؟»، پرسش بنیادیتری مطرح میکند: آیا اساساً دینداری آزاد و اصیل بدون دولت سکولار ممکن است؟

عبدالله احمد النعیم (Abdullahi Ahmed An-Na’im)
متن کامل مقاله:
مسئله اصلاح اسلامی را میتوان از منظر نظریه «توسعه تشریع اسلامی» بررسی کرد؛ نظریهای که استاد محمود محمد طه آن را بنیان نهاد و پرورش داد. من نیز بهعنوان یکی از شاگردان او، همچنان با اطمینان کامل بر این باورم که هیچ بدیل دیگری برای این رویکرد وجود ندارد. افزون بر این، بیست سال پژوهش علمی من درباره این مسئله ــ در سراسر جهان اسلام و از زمان مهاجرتم از سودان پس از اعدام استاد محمود در ژانویه ۱۹۸۵ ــ درستی این دیدگاه را برای من بیش از پیش تأیید کرده است. با این همه، دعوت به توسعه تشریع اسلامی، در حقیقت دعوت به اصلاح فهم مسلمانان از اسلام و پایبندی آنان به ارزشهای والای آن است؛ تا این ارزشها به نیرویی خلاق و الهامبخش در زندگی هر مسلمان و هر زن مسلمان بدل شود، نه آنکه هدف، تحمیل احکام شریعت از طریق نهادهای دولتی باشد. ازاینرو، بر اساس فهم من از دعوت استاد محمود محمد طه، آنچه مورد نیاز است «نوزایی اسلامی» در عقل و وجدان مسلمانان و نیز در رفتار روزمره و تجربه زیسته آنان است.
اگر چنین تحولی تحقق یابد، دیگر نیازی نخواهد بود که دولت را «اسلامی» بنامیم یا ادعا کنیم قانونی که دولت اجرا میکند «شریعت اسلامی» است. اگر حیات و کارآمدی اسلام در اندیشه و وجدان مسلمانان تجدید نشود، ادعای اسلامی بودن دولتِ حاکم و اجرای شریعت اسلامی از سوی آن، هیچ سودی نخواهد داشت. حقیقت آن است که همین ادعای «دولت اسلامی» و «اجرای شریعت»، خود گواهی قاطع بر این واقعیت است که مسلمانان بهطورحقیقی بر اسلام استوار نیستند و شریعت، آنگونه که باید، بنیاد زندگی روزمره آنان را تشکیل نمیدهد.
اکنون مایلم دیدگاهی دیگر را نیز مطرح کنم؛ دیدگاهی که اکنون در کتابی جدید با عنوان «به سوی تحول شریعت» به آن میپردازم؛ کتابی که نهتنها برای انتشار به زبان عربی آماده میشود، بلکه ترجمههای آن نیز به چندین زبان جوامع اسلامی، از جمله در اندونزی، هند و پاکستان و ایران و بنگلادش، و همچنین به زبانهای فرانسوی و روسی منتشر خواهد شد.
هدف من از اصرار بر انتشار این رساله به زبانهای مذکور، ارائه این طرحواره فکری برای بحث و گفتگوی عمومی گسترده در خصوص ضرورت حتمی سکولاریسم (علمانیت) دولت از منظری اسلامی است. بهطور مشخص، من میگویم که دولت نمیتواند اسلامی باشد، هرچند ادعا یا زعمی در این باره وجود داشته باشد. به بیان دیگر، ادعای وجود «دولت اسلامی» که شریعت اسلامی را از طریق نهادهای تقنینی، قضایی و اداری دولت اعمال کند، مفهومی به ذات متناقض است و با طبیعت خود شریعت اسلامی تعارض دارد.
مفهوم «دولت اسلامی» در واقع بر پایه مفهوم دولت اروپایی استوار است که استعمار آن را بر تمامی جوامع اسلامی تحمیل کرد، و همچنین بر پایه مفهوم قانون اروپایی، برخلاف آنچه که طبیعت دولت در طول تاریخ اسلامی — از خلافت ابوبکر صدیق (رض) تا سقوط امپراتوری عثمانی در خاورمیانه و پایان حکومت اسلامی در هند به دست استعمار بریتانیا — بوده است. احکام شریعت اسلامی به طور اصولی قابل تقنین و اعمال توسط دولت نیستند، زیرا به محض تبدیل شدن به قانون رسمی دولت، ماهیت دینی و اسلامی خود را از دست میدهند. الزامآوری و اجرای قانون همواره مبتنی بر اراده سیاسی دولت است، نه اسلام به مثابه دین.
از این منظر، طرحواره که در اینجا عرضه میکنم، بر حقیقتی عینی تأکید دارد: اینکه دولت نمیتواند اسلامی باشد و احکام شریعت اسلامی به محض تقنین و تبدیل به قانون الزامی که توسط دستگاههای دولتی اجرا شود، ماهیت دینی خود را از دست میدهند؛ همانگونه که برای هر قانون دیگری ضروری است.
با این حال، قویترین مبنای من برای این طرحواره فکری آن است که اعلام علنی و صریح سکولاریسم (علمانیت) دولت، برای امکان التزام واقعی مسلمانان به احکام شریعت اسلامی — آنگونه که باید باشد — ضروری است؛ التزامی که از سر عقیده دینی باشد، نه از ترس دستگاههای دولتی یا طمع در متاع دنیا. بهطور خاص، من بر لزوم اعتراف به واقعیت تاریخی طول تاریخ اسلام تأکید دارم: اینکه دولت همواره سکولار بوده است، هرچند در این امر کوتاه آمده باشد، و هرگز نمیتواند اسلامی باشد. این امر، شرط لازم برای تحقق التزام مسلمانان به احکام شریعت — بر پایه آزادی و مسئولیت دینی کامل — است. من سکولاریسم دولت را نه به مثابه مفهومی اروپایی تحمیلی بر جوامع اسلامی، بلکه به عنوان واقعیتی تاریخی که با طبیعت ذاتی شریعت اسلامی سازگار است و اهداف آن را بهتر محقق میسازد، دفاع میکنم؛ واقعیتی که تحت هیچ نظام حکومتی مدعی «دولت اسلامی» قابل تحقق نیست. دولت در پادشاهی عربستان سعودی سکولار است، همانگونه که در ایران و پاکستان و همچنین در سودان سکولار است. قانونی که این دولتها اعمال میکنند، قانونی دنیوی و سکولار است که بر اراده سیاسی دولتها استوار است، حتی زمانی که برخی احکام آن از فقه اسلامی اخذ شده باشد. این احکام، در نهایت، نظر و فهم بشری از شریعت اسلامی هستند و نمیتوانند جز این باشند.
با این حال، این دولتها و دیگر دولتهای مستقر در جوامع اسلامی، از این حیث سکولار هستند که غیراسلامیاند؛ اما در تحقق معنای ایجابی سکولاریسم، چنانکه در ادامه توضیح خواهم داد، بهشدت ناکام بودهاند. سکولاریسم به معنای دشمنی با دین یا حذف آن از عرصه عمومی و سیاست نیست. دین در همه جوامع انسانی، از جمله جوامع غربی، نقشی محوری و اثرگذار دارد. همچنین جدایی کامل میان دین و سیاست ممکن نیست؛ زیرا باورهای دینی بر رفتار و تصمیمات سیاسی هر فرد مؤمن تأثیر میگذارند. با این همه، سکولاریسم در معنای حقیقی خود به معنای تفکیک میان دین و دولت است، هرچند رابطه ارگانیک و درهمتنیده دین و سیاست همچنان استمرار داشته باشد.
این سخن به معنای تمایز نهاد دولت از عرصه سیاست است. دولت مجموعه نهادهایی است که امنیت را حفظ میکنند و حقوق و منافع شهروندان را در فراتر از دگرگونیهای گذرای سیاسی پاس میدارند. در مقابل، سیاست حاصل فعالیت احزاب و گروههایی است که برای دستیابی به قدرت و اجرای برنامههای خود تلاش میکنند. نهادهایی چون دستگاه قضایی، خدمات شهری، نظام سلامت، آموزش و روابط خارجی در حوزه دولت قرار میگیرند؛ در حالی که حکومت مستقر در هر زمان مشخص، محصول فرایند سیاسی است. این تمایز، تمایزی دقیق است و حفظ آن در عمل سیاسی نیازمند مراقبت و هوشیاری مستمر است؛ زیرا هر گروهی که قدرت را در اختیار گیرد، خواه از طریق شیوههای دموکراتیک و خواه از راههای اقتدارگرایانه، میکوشد دستگاههای دولت را در خدمت تحقق دیدگاهها و اهداف خود قرار دهد.
مسئلهای که در نظریهای که در اینجا عرضه میکنم به آن پرداختهام، این است که چگونه میتوان از حق دینداری در جامعه حمایت کرد و در عین حال با اجرای اجباری احکام دینی از طریق نهادهای دولتی مخالفت ورزید. این موضع به معنای به حاشیه راندن دین نیست؛ بلکه مقصود، تقویت و ارتقای نقش دین در جامعه از رهگذر التزام فردی به ارزشها و اصول دینی و بازتاب آن در عرصه عمومی، از جمله در حوزه سیاست، است.
بر پایه این برداشت روشن از حقیقت سکولاریسم دولت، من از تقویت و تثبیت بیطرفی دولت در قبال دین دفاع میکنم؛ به گونهای که نهادهای دولتی از جانبداری یا دشمنی نسبت به هرگونه اصل یا باور دینی خودداری کنند. دولت نباید هیچ عقیدهای، خواه دینی و خواه غیردینی، را بر دیگری ترجیح دهد یا با آن به خصومت برخیزد. هدف اساسی از این اصل، حمایت از آزادی اعتقاد و آزادی رفتار و کنش دینی و عقیدتی برای همه شهروندان، اعم از مسلمان و غیرمسلمان، بر پایه برابری کامل است.
تأکید بر اصل بیطرفی دینی دولت، امروز در جوامع اسلامی تا حد زیادی غایب است؛ در حالی که در تاریخ این جوامع سابقه داشته است. بنابراین، این ادعا که دولت در سراسر تاریخ اسلامی سکولار بوده است، در حقیقت اذعان به ناممکن بودن «دولت دینی» است. با این حال، دولتهای مستقر در جوامع اسلامی همواره در معرض جانبداری از برداشتهای صاحبان قدرت درباره اسلام و شریعت اسلامی بودهاند. از این رو، مقصود من از این سخن که دولت در جوامع اسلامی همواره به معنای صحیح کلمه سکولار بوده است، این نیست که حکومتهای موجود اسلامی بودهاند؛ بلکه منظور آن است که ادعای زمامداران مبنی بر اسلامی بودن دولت، ادعایی نادرست است. واقعیت نیز از نظر منطقی چنین است؛ زیرا جانبداری دولت از یک دین، در حقیقت چیزی جز جانبداری از برداشت و تفسیر حاکمان آن دولت از اسلام و شریعت اسلامی نیست. در نتیجه، این امر ناگزیر به معنای محروم ساختن عموم مسلمانان از آزادی کامل در پیروی از باورهای دینی خود، مستقل از سلطه و اقتدار دولت خواهد بود.
برای تبیین این نکته میتوان به وضعیت مسلمانان شیعه در پادشاهی عربستان سعودی و نیز وضعیت مسلمانان غیرشیعه در ایران امروز اشاره کرد. از آنجا که دولت سعودی برداشت وهابی مبتنی بر مذهب حنبلی را بهصورت اجباری تحمیل میکند، این امر ناگزیر به معنای نقض آزادی عقیدهٔ دینی مسلمانان شیعه و نیز عموم مسلمانانی است که آن برداشت وهابی را نمیپذیرند. به همین ترتیب، تحمیل برداشت رسمی حاکم بر جمهوری اسلامی ایران از مذهب جعفری (امامی) نیز ناگزیر به معنای نقض آزادی اعتقاد دینی هر فردی است که با آن برداشت مخالفت داشته باشد؛ خواه از شیعیان باشد و خواه از اهل سنت. این نمونهها بازتابی از واقعیت موجودند، اما حکم آنها بر همهٔ دولتهای مستقر در جوامع اسلامی که جانبدار تفسیر خاص حاکمان از اسلام و شریعت اسلامی هستند، صدق میکند؛ حتی اگر آن تفسیر همان مذهب سنی یا شیعیای باشد که اکثریت جمعیت از آن پیروی میکنند. بنابراین، تأکید من بر حق هر انسان برای زیستن مطابق با باورهای دینی خویش، مبنای اصلی دعوت من به سکولاریسم از منظری اسلامی است.
برای روشن ساختن ناممکن بودن دولت اسلامی در اینجا کافی است به بنیادها و جوهره ادعای دولت اسلامی، چه در گذشته و چه در زمان حاضر، اشاره شود. گفتمان سیاسی در جوامع اسلامی همواره و همچنان بر الگوی دولت مدینه در عصر پیامبر اکرم و سپس بر دوره خلافت خلفای راشدین نزد اهل سنت، یا بر نظریه امامت نزد شیعیان، استوار بوده است.
نخست باید اذعان کرد که دولت پیامبر اکرم وضعیتی استثنایی داشت و تکرار آن در هیچ جامعه اسلامی پس از رحلت ایشان امکانپذیر نیست. دولت آن حضرت بر محور شخص پیامبر شکل گرفته بود؛ شخصیتی که معصوم و دریافتکننده وحی الهی بود و وحی تا زمان وفات ایشان استمرار داشت. از اینرو، هیچ دولت دیگری ــ حتی دولت ابوبکر ــ را نمیتوان با آن دولت مقایسه کرد.
اگر به خلافت ابوبکر و خلفای راشدین پس از او بنگریم، درمییابیم که آنان نیز به یک معنا دولت اسلامی نبودند. علت این امر روشن است: دولت بهمثابه یک نهاد سیاسی، خود دارای عقیده و ایمان دینی نیست؛ بلکه صفت «اسلامی» تنها به باورهای دینی کسانی اطلاق میشود که زمام امور دولت را در دست دارند. از آنجا که این باورها و احکامی که بر آنها مبتنیاند، به طور اصولی به صاحبان آن عقاید تعلق دارند، نمیتوان آنها را به خود دولت نسبت داد.
برای مثال، اگر موضوع جنگهای موسوم به «رده» را در نظر بگیریم، تصمیم به انجام آن جنگها از همان آغاز مبتنی بر اعتقاد شخصی ابوبکر بود؛ نه بر پایه حقیقتی عینی و مورد پذیرش همه صحابه در آن زمان. چنانکه در منابع تاریخی مشهور میان مسلمانان آمده است، شماری از بزرگان صحابه، از جمله عمر بن خطاب، با دیدگاه ابوبکر مخالفت داشتند؛ اما در نهایت از او پیروی کردند، زیرا او خلیفه و فرمانروای مسلمانان بود.
همچنین به این دلیل که خروج بخشی از مسلمانان از اطاعت دولت، میتوانست پیامدهای سیاسی زیانباری برای دولت در پی داشته باشد. من در اینجا نمیخواهم داوری کنم که آیا ابوبکر از منظر دینی بر حق بوده یا خطا کرده است؛ زیرا چنین داوریای، بهویژه درباره بزرگان صحابه، در شأن من نیست. آنچه میخواهم بگویم این است که امروز باید دریابیم که جوهر این مسئله سیاسی بوده است، نه دینی. با وجود احترام عمیق و محبت من نسبت به بزرگان صحابهای که در آغاز با نظر ابوبکر مخالفت کردند، در این تحلیل با دیدگاه ابوبکر موافقم. اگر مسئله را در چارچوب سیاسی آن بنگریم، روشن میشود که ابوبکر در تأکید بر ضرورت حفظ انسجام و یکپارچگی دولت بهعنوان یک نهاد سیاسی برای پاسداری از امنیت و ثبات جامعه، موضعی درست اتخاذ کرده بود.
در این سخن هیچ تناقضی وجود ندارد؛ زیرا هر انسانی حق دارد از آزادی عقیده دینی برخوردار باشد، از جمله حق مخالفت با هر دیدگاه دینی دیگر. همچنین در سخن من مبنی بر اینکه حفظ وحدت و یکپارچگی دولت ــ از دیدگاه برخی افراد ــ میتواند بر مبنای یک عقیده دینی استوار باشد، تناقضی وجود ندارد.
اهمیت اساسی این بحث از آن روست که باید مسئله را در چارچوبی سیاسی و نه دینی قرار داد؛ زیرا قرار دادن آن در قالبی دینی، اختلاف سیاسی را به اختلافی دینی تبدیل میکند. در حالی که اگر هر مسئلهای در چارچوب سیاسی تعریف شود، امکان مخالفت و فعالیت سیاسی در آن زمینه فراهم خواهد بود، به جای آنکه افراد به کفر، زندقه و بدعت متهم شوند؛ اتهاماتی که به طورغالب به سرکوب دیدگاه مخالف میانجامند.
اهمیت این تمایز را میتوان در سراسر تاریخ جوامع اسلامی مشاهده کرد؛ از رخدادهایی که با عنوان «فتنه کبری» و جنگهای داخلی شناخته میشوند گرفته تا ماجرای «مِحنه» در عصر خلافت عباسی، بهویژه در دوره المأمون، که در آن از طریق ارعاب و شکنجه شماری از بزرگترین عالمان مسلمان، از جمله احمد بن حنبل، برای سرکوب مخالفان سیاسی استفاده شد.
اهمیت تفکیک میان اختلاف سیاسی و اختلاف عقیدتی همچنین در دوره دولت فاطمی در مصر و نیز در همه دولتهایی که در طول تاریخ تا امروز برای اسلام نوعی قداست سیاسی قائل شدهاند، آشکار است؛ دولتهایی که از اسلام بهعنوان ابزاری برای خاموش کردن هرگونه مخالفت سیاسی بهره گرفتهاند.
اگر وضعیت جوامع اسلامی معاصر را در نظر بگیریم، خطر این خلط و آمیختگی از همان اصرار بر اطلاق صفت «اسلامی» بر گفتمان سیاسی آغاز میشود؛ زیرا تاریخ جوامع اسلامی بهعنوان نخستین و بنیادیترین مرجع عمل سیاسی امروز معرفی میشود، در حالی که میان آن تجربههای تاریخی و ماهیت دولت معاصر و شیوه اعمال حاکمیت ملی، تفاوتی بنیادین وجود دارد؛ تفاوتی که مانع از آن میشود که دولت معاصر به هیچ وجه «اسلامی» باشد. صرفنظر از اینکه درباره آن رویدادهای تاریخی چه داوریای داشته باشیم، این داوریها تأثیری بر واقعیت جوامع اسلامی معاصر ندارد؛ جوامعی که اکنون در قالب دولت ملی مدرن زندگی میکنند و از الگوی دولت اروپایی و نظامهای حقوقی رایج در سراسر جهان اسلام تبعیت مینمایند.
مقصود من از «الگوی دولت اروپایی» در اینجا، غلبه مفهوم مدرن دولت ملی سرزمینی است؛ دولتی که بر همه عرصههای زندگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در محدودهای جغرافیایی معین سلطه و اقتدار دارد و مردمانی را که در آن قلمرو زندگی میکنند، بر پایه مفهوم «شهروندی» به یکدیگر پیوند میدهد، نه بر اساس وحدت..
اعتقاد دینیِ فرد مصری نیز چنین است؛ زیرا او شهروندِ قلمرو مصر با مرزهای سیاسیِ موجود آن است که بر مبنای حقوق بینالملل تعریف شدهاند. همین امر درباره شهروند سوری، مغربی، اندونزیایی و پاکستانی نیز صدق میکند، نه به صرف این دلیل که همگی مسلماناند.
اگر اسلام را مبنای تابعیت و شهروندی قرار دهیم، در هیچ کشوری نخواهیم توانست تعریف و تعیین روشنی از شهروندی ارائه کنیم که بتواند امنیت، ثبات و توسعه را محقق سازد؛ زیرا مسلمانان بر سر یک عقیده واحد که بتواند مبنایی عینی برای اداره، قضاوت و توسعه اقتصادی باشد، اتفاق نظر ندارند. در مقابل، شهروندان یک کشور میتوانند با وجود تداوم اختلافات سیاسی و روابط اجتماعیِ گوناگون خود، بر سر تعریف و تعیین عینیِ شهروندی در آن کشور به توافق برسند. به بیان دیگر، اگر دین را اساس شهروندی بدانیم، ناگزیر خواهیم شد که حاکمانِ دولت، عقیده خاص خود را بر عموم شهروندان تحمیل کنند؛ امری که به فروپاشی پیمان امنیت و نظم عمومی و در نهایت به نابودی دستگاه قضایی و روند توسعه خواهد انجامید.
با وجود آنکه این دیدگاه در تجربههای جوامع انسانی در طول تاریخ و در نقاط مختلف جهان رواج داشته است، همچنان در عرصه عمل روزمره، بهویژه در میان مسلمانان، با دشواریهای فراوانی روبهرو است. من نه ادعا میکنم نخستین کسی هستم که چنین نظری را مطرح کرده و نه این مسئله برایم اهمیت دارد؛ آنچه برای من اهمیت دارد، تحقق آن چیزی است که آن را حق میدانم؛ خواه از طریق طرح و تبیین آن باشد و خواه از طریق تکرار و تأکید بر بطلان ادعای «دولت اسلامی». از همین رو، خواهان گسست کامل از آن چیزی هستم که «گفتمان سیاسی اسلامی» نامیده میشود؛ گفتمانی که امکان وجود دولت اسلامی را مفروض میگیرد. این گفتمان تنها به مواضع و عملکردهای آنچه «جنبشهای اسلامی» خوانده میشود محدود نیست، بلکه در سیاستها و عملکرد دولتهای موجود در جوامع اسلامی نیز حضور دارد؛ حتی در میان کسانی که خود را سکولار مینامند، اعم از روشنفکران یا جنبشهای مخالف سیاسی.
نخستین گام در مسیر اصلاح آن است که به شکلی مدنی و علمی، هرگونه امکان برای گفتمان سیاسی اسلامی را رد کنیم؛ چه در مقام حمایت از آن و چه در مقام مخالفت با آن. موضوع باید به گفتمان سیاسی عمومی در جامعه معین، مبتنی بر مفهوم شهروندی، و بهگونهای عینی و قابل تعریف علمی محدود شود، نه بر پایه عقیده دینی؛ زیرا عقیده دینی به طوراساسی امری شخصی و درونی است که تنها در رفتار فرد مؤمن ــ خواه مرد باشد یا زن ــ تحقق مییابد.
به تعبیر دیگر، من بر این باورم که «وهمِ صفت اسلامی» تنها در ذهن و ضمیر عموم مسلمانان وجود دارد؛ خواه در صفوف آنچه احزاب و جماعتهای اسلامی نامیده میشود و خواه در میان مخالفان آنان.
همچنین معتقدم این توهم در سیاستها و رفتار دولتهای موجود نیز حضور دارد؛ دولتهایی که با آنچه «جماعتهای اسلامی» خوانده میشود، بر سر ادعای برخورداری از آن صفتِ فرضی رقابت میکنند، به جای آنکه بر اساس دیدگاهی سیاسی و روشن، درباره واقعیت اختلاف بر سر قدرت، منابع، خدمات عمومی و دیگر مسائل مربوط به حکومت و سیاست عمومی عمل کنند.
برای من روشن است که علت واقعی تداوم این توهمِ «گفتمان سیاسی اسلامی» در میان طرفداران و مخالفان آن، میل و حرص مشترک آنان به قدرت، منزلت و منافع است ... منافع اقتصادی و نفوذ دینی است. همین میل و حرص است که رهبران آنچه «اسلام سیاسی» نامیده میشود را به اتخاذ این گفتمان موهوم سوق میدهد؛ همانگونه که حکومتهای مستقر را نیز به رقابت با آنان از طریق بهکارگیری همان گفتمان و ادعای نمایندگی آن وامیدارد. تأسفآورتر آنکه بخش قابل توجهی از کسانی که خود را سکولار مینامند، یا از حقایق میراث اسلامی آگاهی ندارند و یا از پیامدهای اتخاذ موضعی مدنی و روشن بیم دارند.
واقعیتی که در این میان از دید کسانی که در پی قدرتاند یا میکوشند موقعیت خود را حفظ کنند، پنهان میماند آن است که مصلحت حقیقی مسلمانان و جوامع آنان در استقرار قواعد دموکراسی، حکومت قانون اساسی و حمایت از حقوق بشر نهفته است؛ آن هم بدون هیچگونه تبعیض بر مبنای دین، جنسیت، نژاد یا زبان.
این حقیقتی است که گریزی از پذیرش و مواجهه با آن وجود ندارد؛ زیرا ماهیت دولت معاصر و روابط بینالملل در دوران پس از استعمار اقتضا میکند که دموکراسی، حکومت قانون اساسی و حمایت از حقوق بشر تحقق یابد. برای جلوگیری از هرگونه ابهام، ذکر این سه اصل در کنار یکدیگر صرف تکرار یک معنا نیست؛ زیرا دموکراسی تنها به معنای حکومت اکثریت نیست، بلکه مستلزم آن است که این حکومت در چارچوب اصول حکومت قانون اساسی عمل کند، و این امر نیز به نوبه خود مستلزم حمایت از حقوق بشر است. این سه اصل درهمتنیدهاند و یکدیگر را تقویت میکنند، اما به طور کامل منطبق بر یکدیگر نیستند؛ به گونهای که هیچیک به تنهایی جایگزین دو اصل دیگر نمیشود.
این سهگانه باید بر فرهنگی عمیق و ریشهدار استوار شود تا امکان تحقق آن در عرصه زندگی سیاسی و اجتماعی عمومی فراهم آید. از آنجا که دموکراسی، حکومت قانون اساسی و حمایت از حقوق بشر در جوامع اسلامی معاصر نیازمند بنیانگذاری عمیق فرهنگیاند، در کتاب «به سوی تحول شریعت» میکوشم این مسائل را از منظری دینی و فرهنگیِ اسلامی بررسی کنم. این رویکرد با «گفتمان سیاسی اسلامی» که خواهان حذف دین از عرصه عمومی جوامع اسلامی معاصر نیست، تفاوت دارد؛ زیرا اسلام حقیقتی ریشهدار در اعماق جان مسلمانان است و چارچوب اخلاقی و ارزشیای را تشکیل میدهد که افراد از کودکی در آن پرورش مییابند و در سراسر زندگی خویش با آن زیست میکنند. ازاینرو، تحقق اصول دموکراسی، حکومت قانون اساسی و حمایت از حقوق بشر نیازمند تأسیس و پشتوانهای اسلامی است، نه آن گفتمان سیاسی اسلامی که در پی برپایی آن چیزی است که «دولت اسلامی» نامیده میشود یا دستکم چنین امکانی را محتمل میداند.
برای روشنتر ساختن این مسئله، به اختصار میگویم که من خواهان کنار گذاشتن «گفتمان سیاسی اسلامی» هستم؛ گفتمانی که هدف آن تأسیس آنچه «دولت اسلامی» نامیده میشود یا پذیرش امکان تحقق آن است، حتی اگر در مقام مخالفت با آن ادعا قرار داشته باشد. با این حال، این حذف و کنارگذاری تنها از طریق ممنوعیت قانونی یا جرمانگاریِ احزاب و گروههایی که مدعی دولت اسلامی یا اجرای شریعت بهوسیله نهادهای دولتی هستند، محقق نخواهد شد؛ چنانکه تجربه ترکیه در بیش از هشتاد سال گذشته بهروشنی نشان میدهد که صرفِ ممنوعسازی... ...آنچه «احزاب دینی» نامیده میشود، در از میان بردن چنین ادعاهایی موفق نبوده است؛ و اکنون مشاهده میکنیم که ترکیه در آغاز قرن بیستویکم توسط یک حزب با گرایش اسلامی اداره میشود.
حذف واقعی و پایدار گفتمان سیاسی اسلامی تنها از طریق تضمین آزادیهای عمومی، پاسداری از دموکراسی، حکومت قانون اساسی و حقوق بشر امکانپذیر است. این همان عرصه عمومیای است که خواهد توانست ادعاهای جنبشهای اسلامی را در بنیادهای نظری آنها به چالش بکشد و ناتوانیشان را در تحقق رؤیای «دولت اسلامی» آشکار سازد. این رویارویی قاطع همان چیزی است که من از «بنیانگذاری اسلامیِ دموکراسی، حکومت قانون اساسی و حقوق بشر» مراد میکنم.
در پایان، به آنچه در آغاز این نوشتار مطرح کردم بازمیگردم؛ یعنی ضرورت احیای اسلام در عقل و وجدان مسلمانان، به گونهای که موجی نو از تحول فرهنگی را پدید آورد؛ تحولی همانند آنچه پیشتر در جامعه شبهجزیره عرب در قرن هفتم میلادی تحقق یافت و تمدنی انسانی و بلندآوازه را بنیان نهاد که بیش از هزار سال تداوم یافت.
در تلاشی فروتنانه برای مشارکت در تحقق این بازخوانی و نوزایی اسلامی، کتاب «به سوی تحول شریعت» را عرضه میکنم. هدف من از نگارش این اثر، سهیم شدن در بنیانگذاری اسلامیِ اصول دموکراسی، حکومت قانون اساسی و حمایت از حقوق بشر است. تحقق این هدف تا زمانی که ذهن و ضمیر مسلمانان در بند پندارهای «دولت اسلامی» یا اجرای احکام شریعت اسلامی از طریق نهادها و قوانین دولت باقی بماند، ممکن نخواهد بود.
عبدالله احمد النعیم
دسامبر ۲۰۰۵ میلادی
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
پروژهٔ سرنگونی جمهوری اسلامی؛ راهنمای چگونگی پایان دادن به رژیم آخوندها
سال ۱۴۰۴ را میتوان در یک داوری بیپرده و صریح سیاسی سال مرگ جمهوریاسلامی دانست، سالی که در آن ستونهای منطقهای و امنیتی این رژیم یکی پس از دیگری فرو ریخت و پروژهای که سالها تحت عنوان «محور مقاومت» تبلیغ میشد سرانجام قربانی همان ماجراجوییهای پرهزینه و محاسبات فاجعهباری شد که بقای آن را تضمین شده میپنداشت.
امروز و در مرداد ۱۴۰۵ جمهوریاسلامی با یکی از عمیقترین بحرانهای موجودیتی تاریخ خود روبهروست. شبکهای که رژیم سالها برای گسترش نفوذ منطقهای خود ساخته بود به شدت تضعیف شده است، از حزبالله لبنان و حماس و جهاد اسلامی گرفته تا رژیم بعث سوریه و حوثیها و حتی حشدالشعبی، ساختار موسوم به «محور مقاومت» دیگر آن ماشین منسجم و هراسانگیز گذشته نیست. بسیاری از چهرههای اصلی این شبکه ترور و فساد نیز در سالهای اخیر از صحنه خارج شدهاند، از قاسم سلیمانی و بشار اسد تا اسماعیل هنیه و حسن نصرالله و غیره.
در داخل ایران نیز جمهوریاسلامی با ضربات سنگینی مواجه شده است. کشتهشدن علی خامنهای رهبر جمهوریاسلامی در صورت تثبیت و تداوم پیامدهای سیاسی آن صرفاً حذف یک فرد نیست، ضربهای نمادین و ساختاری به رأس رژیمی است که طی دههها بخش عظیمی از مشروعیت و انسجام خود را حول کیشپرستی رهبر و دستگاه ولایت مطلقه فقیه سازمان داده بود. همزمان ضربات گسترده به زیرساختهای نظامی و هستهای جمهوریاسلامی این تصور دیرینه را که حکومت از یک سپر امنیتی شکستناپذیر برخوردار است به شدت مخدوش کرده است.
در چنین شرایطی جمهوریاسلامی از منظر سیاسی، نظامی و اقتصادی در یکی از ضعیفترین و شکنندهترین مقاطع حیات خود قرار دارد. اما پرسش اصلی دقیقاً همینجاست: اگر چنین فرصتی فراهم شده، چرا جامعه ایران هنوز نتوانسته این رژیم را کنار بزند؟ پاسخ را باید تنها در یک کلمه جستوجو کرد: ترس.
جمهوریاسلامی از نخستین روزهای استقرار خود بقایش را صرفاً بر رضایت عمومی بنا نکرد، بلکه بخش مهمی از معماری قدرتش را بر ارعاب، سرکوب و تولید ترس و وحشت استوار کرد. رژیم بهتدریج به این نتیجه رسید که اگر جامعه از هزینهٔ اعتراض بترسد، حکومت میتواند حتی در فقدان رضایت به حیات خود ادامه دهد. این منطق در دوران علی خامنهای به یکی از بنیادیترین عناصر سیاست داخلی جمهوریاسلامی تبدیل شد: جامعه باید به شدت بترسد تا حکومت بماند. زندان، اعدام، شکنجه، سرکوب اعتراضات، پروندهسازی امنیتی، حذف مخالفان، فشار بر خانوادهها و ایجاد هزینه برای کوچکترین اشکال نافرمانی مدنی همه در یک منطق مشترک قابل فهماند: تبدیل ترس به ابزار حکمرانی و در این پروژه جمهوریاسلامی تا حد زیادی موفق بود.
اما ترس یک ویژگی عجیب نیز دارد، اگرچه میتواند حکومت را برای مدتی هرچند طولانی حفظ کند، اما در لحظهٔ فروپاشی اقتدار میتواند به میراثی فلجکننده تبدیل شود. به بیان دیگر جمهوریاسلامی ممکن است امروز دیگر آن قدرت سابق را نداشته باشد، اما جامعه هنوز با تصویر ذهنی همان قدرت زندگی میکند و اینجاست که مفهوم «ببر کاغذی» معنا پیدا میکند.
ضربات سالهای اخیر به ویژه پس از تحولات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگها و درگیریهای متعاقب آن نشان دادند که بخشهایی از آن هیمنه و هیبت نظامی و منطقهای که جمهوریاسلامی سالها ساخته بود، شکنندهتر از آن چیزی است که ماشین پروپاگاندای جمهوریاسلامی نشان میداد. اما مسئله فقط قدرت واقعی حکومت نیست، مسئله برداشت جامعه از قدرت حکومت است. ممکن است حکومتی از نظر نظامی و سیاسی به شدت تضعیف شده باشد، اما اگر شهروندان هنوز تصور کنند که هر حرکت اعتراضی با هزینهای جبرانناپذیر مواجه خواهد شد، همان حکومت تضعیفشده همچنان میتواند جامعه را منفعل نگه دارد.
«لاشهٔ متعفن»
بنابراین امروز با یک تناقض تاریخی مواجهیم که ممکن است جمهوریاسلامی از نظر قدرت واقعی بسیار ضعیفتر از گذشته باشد، اما ترسی که طی نزدیک به پنج دهه در جامعه تولید کرده همچنان بسیار قدرتمند باشد و این همان نقطهای است که «لاشهٔ متعفن جمهوریاسلامی» میتواند جامعه را بترساند. لاشه دیگر توان کشتار همیشگی را ندارد، اما بوی مرگ و خاطرهٔ کشتارهای صنعتی گذشته هنوز اطرافیان را عقب نگه میدارد.
جمهوریاسلامی اگر واقعاً وارد مرحلهٔ افول نهایی شده باشد که شده است، دیگر مسئلهٔ اصلی فقط شکست نظامی یا اقتصادی آن نیست، مسئلهٔ اصلی شکستن تصور شکستناپذیری آن است. رژیمهای استبدادی تا زمانی قدرتمندند که مردم حتی در سکوت، قدرتشان را باور کنند و شاید بزرگترین فرصت تاریخی جامعه ایران دقیقاً همین هست که نه حکومت را قدرتمندتر از آنچه هست تصور کند و نه صرفاً از فروپاشی آن سخن بگوید، بلکه واقعیت قدرت، ضعف و آسیبپذیری آن را از پشت پردهٔ ترسی که طی دههها ساخته شده دوباره ببیند و درک کند که هیچ رژیم سیاسی صرفاً به این دلیل که زمانی بسیار سرکوبگر بوده ابدی نمیشود.
ترس میتواند مردم را سالها ساکت کند، اما نمیتواند برای همیشه یک رژیم درمانده و فرسوده را زنده نگه دارد. اکنون که جمهوریاسلامی به مرحلهٔ «لاشهٔ متعفن» رسیده است، چالش تاریخی جامعه ایران دیگر فقط نابودی یک حکومت نیست، بلکه عبور از روانشناسی ترسی است که آن حکومت در جامعه به میراث گذاشته است و شاید سختترین بخش دفن این لاشهٔ متعفن نه کندن قبر آن، بلکه باور کردن این حقیقت باشد که دیگر قدرت زنده بودن را ندارد.
بحران جمهوریاسلامی فقط بحران اقتصاد، سیاست خارجی، ناتوانی مدیریتی یا فرسودگی ساختارهای امنیتی نیست. عمیقترین بحران این رژیم بحران مشروعیت است. جمهوریاسلامی طی نزدیک به پنج دهه بخش مهمی از قدرت خود را از ادعای نمایندگی دین، انقلاب، عدالت، استقلال و دفاع از محرومان و مستضعفان ایران و عالم به دست آورده بود. این سرمایهٔ ایدئولوژیک اما به تدریج مصرف شد و امروز شکاف میان آنچه حکومت دربارهٔ خودش میگوید و آنچه شهروند ایرانی در زندگی روزمرهٔ خود تجربه میکند به چنان فاصلهای رسیده که دیگر با ماشین پروپاگاندا و تبلیغات حکومتی قابل پوشاندن نیست.
حکومت زمانی مشروعیت دارد که بتواند شهروند را دستکم تا حدی متقاعد کند که حق حکومت کردن دارد. مخالفت با دولت در یک جامعهٔ مشروعیتمند الزاماً به معنای نفی اصل نظام سیاسی نیست، شهروند میتواند از دولت ناراضی باشد، به آن اعتراض کند و حتی خواهان تغییر دولت باشد، اما همچنان ساختار سیاسی را متعلق به خود بداند. جمهوریاسلامی در بخش بسیار بزرگی از جامعه و به عبارت بهتر در میان قاطبه مردم ایران از این مرحله عبور کرده است. مسئله برای دهها میلیون ایرانی دیگر این نیست که «این رژیم خوب حکومت نمیکند»، بلکه مسئله این است که اساساً چرا باید چنین رژیمی حق حکومت کردن داشته باشد؟
این تغییر نگرش از صدها شاخص اقتصادی و سیاسی مهمتر است. حکومت میتواند با تورم مقابله کند، مدیر عوض کند، وعدهٔ اصلاحات بدهد یا حتی برای مدتی شده با کالابرگ وضعیت اقتصادی را کمی بهبود ببخشد، اما هنگامی که شهروند به این نتیجه برسد که حکومت از اساس فاقد حقانیت سیاسی است، اصلاح عملکرد دیگر مسئلهٔ اصلی نخواهد بود. بحران از «ناکارآمدی» عبور کرده و به «حق حکومت» رسیده است و جالبتر اینکه جمهوریاسلامی خود نیز به خوبی این تغییر را احساس کرده است و هرچه سرمایهٔ اجتماعی و مشروعیت کاهش یافته، اتکای رژیم به اجبار قهری افزایش پیدا کرده است.
رژیمی که نمیتواند مردم را قانع کند ناچار میشود آنها را وادار کند و حکومتی که برای وادار کردن مردم بیش از گذشته به زور متکی میشود همان مقدار مشروعیت باقیمانده را نیز سریعتر از دست میدهد. این یک چرخهٔ فرسایشی معیوب و تسلسل خبیثه است که «کاهش مشروعیت افزایش سرکوب را به دنبال میآورد، افزایش سرکوب نارضایتی را عمیقتر میکند، نارضایتی عمیقتر مشروعیت را بیشتر میفرساید و رژیم را بیش از پیش به ابزارهای امنیتی خشونتآمیز وابسته میکند». نتیجه رژیم سیاسی است که ممکن است هنوز بتواند سرکوب کند، زندانی کند، اعدام کند، شکنجه کند و نیروی امنیتی به خیابان بفرستد، اما دیگر الزاماً نمیتواند باور ایجاد کند و این همان تفاوت بنیادی میان قدرت و مشروعیت است.
جمهوریاسلامی در پنج دههٔ گذشته در ایجاد ترس و وحشت موفق بوده است، اما ترس را نباید با رضایت اشتباه گرفت. سکوت یک جامعهٔ سرکوبشده رأی اعتماد به حکومت نیست. عدم اعتراض در یک لحظهٔ مشخص لزوماً نشانهٔ رضایت نیست. بسیاری از رژیمهای استبدادی اقتدارگرا دقیقاً در دورههایی ظاهراً باثبات به نظر میرسند که جامعه در حال انباشتن خشم طغیانگر است. در چنین شرایطی جمهوریاسلامی در پنج دههٔ گذشته برای بقای خود یک روایت ساده اما مؤثر ساخته بود که یا جمهوریاسلامی و یا هرجومرج و این شاید یکی از مهمترین ابزارهای روانی رژیم برای بقای خود بود.
جمهوریاسلامی تلاش میکرد ترس از آینده را به ترس از تغییر تبدیل کند، به شهروند میگفت که اگر من بروم ایران فرو میپاشد، جنگ داخلی آغاز میشود، کشور تجزیه میشود، اقتصاد نابود میشود و امنیت از میان میرود. اتفاقاً مخالفان جمهوریاسلامی اگر بخواهند لاشهٔ متعفن جمهوریاسلامی را دفن کنند باید دقیقاً همین نقطه را هدف قرار دهند. بزرگترین ضعف تقریباً تمامی اوپوزیسیون داخل و خارج کشور و جریانهای مخالف جمهوریاسلامی این است که در مرحلهٔ «نه» متوقف ماندهاند. نه به جمهوریاسلامی، نه به ولایتفقیه، نه به اعدام، نه به سرکوب، نه به فساد، نه به تبعیض و همهٔ این «نهها» لازماند، اما کافی نیستند و نفی جمهوریاسلامی به تنهایی کافی نیست.
چگونه باید برود؟
گفتن اینکه «جمهوریاسلامی باید برود» آسان است، اما سوال دشوارتر این است که چگونه باید برود؟ پاسخ پرسش اصلی یعنی اینکه چگونه میتوان ترس را شکست و جمهوریاسلامی را به پایان رساند، شاید در ظاهر بسیار پیچیده به نظر برسد، اما در عمق خود یک پاسخ ساده دارد: خیابان. علی خامنهای در تمام دوران دیکتاتوری خود از بسیاری چیزها هراس داشت، از بحران اقتصادی، تحریم، اختلاف درون حاکمیت و حتی تهدید نظامی خارجی. اما هیچ یک از اینها به اندازهٔ یک چیز برای بقای رژیم او خطرناک نبود: «خیابانی که دیگر از حکومت نمیترسد».
نه خیابانی که چند صد و یا حتی چند هزار نفر در گوشهای از شهر جمع شوند، چند شعار بدهند و سپس با سرکوب خشونتآمیز متفرق شوند، بلکه خیابانی که در آن میلیونها انسان به صورت همزمان بفهمند قدرت واقعی در نهایت در دست چه کسی است. خیابانی که حضور مردم در آن نه یک اعتراض پراکنده بلکه نمایش ارادهٔ جمعی یک ملت باشد، خیابانی که به حکومت نشان دهد ابزارهای سرکوب در برابر جامعهای که از ترس عبور کرده است، دیگر همان کارکرد سابق را ندارند. این همان نقطهای است که باید میان «اعتراض» و «قدرت اجتماعی» تفاوت گذاشت.
اعتراض میتواند یک رویداد باشد، اما قدرت اجتماعی هنگامی شکل میگیرد که میلیونها نفر در یک جامعه به این نتیجه برسند که دیگر حاضر نیستند نظم موجود را به رسمیت بشناسند. در چنین شرایطی مسئله دیگر تعداد مأموران، خودروهای امنیتی یا بلندای دیوارهای زندان نیست، مسئله این است که آیا حکومت هنوز میتواند جامعه را وادار به اطاعت کند یا نه. جمهوریاسلامی طی دههها تلاش کرده است خیابان را از مردم بگیرد و آن را به قلمرو قدرت خود تبدیل کند.
خیابان در رژیم جمهوریاسلامی فقط یک فضای شهری نبوده است، نماد اقتدار سیاسی بوده است. رژیم با تجمعات حکومتی و حضور نیروهای امنیتی در خیابان به مردم پیام داده است که اینجا قلمرو من است و هر زمان که بخواهم میتوانم وارد آن شوم، جمعیت را متفرق و اعتراض را سرکوب کنم و کشتار به راه بیندازم. اما این انحصار یک حقیقت تاریخی را نمیتواند برای همیشه پنهان کند و خیابان در نهایت متعلق به هیچ حکومت دائمی نیست و خیابان متعلق به جامعه است. در فرهنگ ایرانی نیز نمونهای بینظیر از تبدیل یک آیین عمومی به نمایش گستردهٔ ارادهٔ اجتماعی وجود دارد: چهارشنبهسوری.
چهارشنبهسوری صرفاً مجموعهای از آتش و ترقه و مراسم شبانه نیست. این آیین با تمام دگرگونیهایی که طی قرنها پیدا کرده یکی از ماندگارترین نمونههای استمرار فرهنگی جامعهٔ ایران است، آیینی که حکومتهای گوناگون آمدند و رفتند اما جامعه آن را حفظ کرد. جمهوریاسلامی نیز طی سالهای گذشته بارها کوشیده است این فضای عمومی را کنترل کند، اما درست در همین نقطه یک واقعیت مهم آشکار میشود، حکومت میتواند یک تجمع سیاسی را ممنوع کند، یک حزب را تعطیل کند، یک روزنامه را ببندد، یک فعال سیاسی را بازداشت کند، یک خیزش سراسری را بهصورت خونین سرکوب کند، اما توان کنترل کامل یک آیین و سنت تاریخی و اجتماعی که میلیونها نفر در آن مشارکت دارند را به هیچ وجهی ندارد و این همان چیزی است که باید فهمید.
قدرت اجتماعی همیشه از سازمانهای رسمی و گروههای سیاسی آغاز نمیشود و گاهی در دل یک سنت، یک آیین، یک فرهنگ، یک رفتار جمعی و یک خاطرهٔ تاریخی وجود دارد و جامعه فقط باید ظرفیت سیاسی آن را کشف کند. امروز ایران با جامعهای روبهروست که بخش بزرگی از جوانانش با بیکاری، ناامیدی و فقدان چشمانداز روشن آینده مواجهاند و بخشهای گستردهای از جامعه نیز زیر فشار تورم، رکود، گرانی افسارگسیخته، فقر و فلاکت و فرسایش مداوم کیفیت زندگی قرار گرفتهاند. این نارضایتیها اگر پراکنده باقی بمانند صرفاً به انباشت خشم و فرسودگی منجر میشوند، اما اگر بتوانند در قالب کنش مدنی گسترده و فراگیر به یکدیگر متصل شوند معادلهٔ قدرت تغییر میکند.
هر شب، چهارشنبهسوری
از این منظر «هر شب از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب چهارشنبهسوری» تبدیل فضای عمومی از قلمرو ترس به قلمرو حضور شهروندان ایرانی است و معنای آن نیز روشن است، جامعه نباید برای اثبات زنده بودن خود فقط یک روز در سال به خیابان بیاید. جامعهای که میخواهد سرنوشت، کشور و آیندهٔ خود را پس بگیرد، باید یاد بگیرد که حضور مدنی، همبستگی، اعتصاب، اعتراض و نافرمانی مدنی را از «حادثه» به «فرهنگ سیاسی» تبدیل کند. در چنین تعریفی «هر شب چهارشنبهسوری» یعنی بیرون کشیدن آن میلیونها نفری که در اصطلاح سیاسی قشر خاکستری جامعه نامیده میشوند از انفعال و پیوند زدن آنان با ارادهٔ جمعی، یعنی تبدیل اعتراض پراکنده به قدرت اجتماعی، یعنی تبدیل نارضایتی خاموش به نافرمانی خشونتپرهیز و تبدیل خشم انباشته به کنشی فراگیر، گسترده و سراسری، یعنی اعتصابات فلجکننده، یعنی فروریختن اقتدار پوشالی رژیمی که سالها بقای خود را بر ترس و ارعاب بنا کرده بود.
«هر شب چهارشنبهسوری با غرش بیامان، بیوقفه، ممتد و مهیب ترقهها از پشتبامها و بالکنها از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب، چنانکه گویی شهرها از زیر آوار سکوت سنگین خود برخاسته و یکپارچه، خشمگین و بیهراس به مصاف شب استبداد رفتهاند»، یعنی پس گرفتن فضای عمومی از انحصار حکومت، یعنی بازگرداندن خیابان به جامعه، یعنی اثبات این حقیقت که خیابان ملک شخصی هیچ رژیم سیاسی و هیچ ماشین کشتاری نیست، یعنی آن لحظهٔ تاریخی که شهروندان درمییابند در کنار یکدیگر قدرتی بسیار بزرگتر از ترسی دارند که سالها بر آنان تحمیل شده است.
این مبارزهایست که سلاحش حضور مردم، ابزارش همبستگی اجتماعی و هدفش دفن کردن لاشهٔ متعفن جمهوریاسلامی و پس گرفتن ایران است. «هر شب چهارشنبهسوری» یعنی پایان انفعال، پایان ترس و آغاز پس گرفتن خیابان، شهر، کشور و سرنوشت خودمان از رژیمی که خود را مالک ایران و ایران را ارث پدری خود پنداشته است.
بزرگترین قدرت رژیمهای استبدادی اقتدارگرا نه فقط در نیروهای مسلح آنها بلکه در این تصور عمومی است که «همه مخالفاند، اما هیچکس جرأت ندارد کاری بکند». وقتی این تصور شکسته شود معادله نیز بهصورت خودکار تغییر میکند. یک شهروند به دیگری نگاه میکند و میبیند تنها نیست. خانوادهای به خانوادهٔ دیگری نگاه میکند و میبیند تنها نیست. کارگری میبیند که اعتصاب او استثنا نیست. دانشجو میبیند که اعتراض او در خلأ اتفاق نمیافتد. معلم، پزشک، کارمند، بازاری، پرستار، کارگر، راننده، هنرمند و میلیونها شهروند دیگر متوجه میشوند که نارضایتی شخصی آنها بخشی از یک مسئلهٔ عمومی است و این همان جایی است که اعتصاب و نافرمانی مدنی اهمیت پیدا میکند.
اگر خیابان فقط محل شعار باشد حکومت میتواند آن را با ابزار امنیتی سرکوب کند. اما جامعهای که بتواند از ظرفیتهای نافرمانی مدنی، اعتراض، اعتصاب، تحصن و عدم اطاعت استفاده کند، فشار سیاسی را از یک نقطه به تمام ساختار حکمرانی منتقل میکند. اینجاست که چهارشنبهسوری معنای نمادین دیگری پیدا میکند.
پیش از انقلاب ۱۳۵۷، شبهای ایران در مقطعی با صدای «اللهاکبر» از پشتبامها به نمادی از اعتراض خشمگینانه تبدیل شد. فارغ از ارزیابی تاریخی انقلاب و پیامدهای فاجعهبار بعدی، آن تجربه یک واقعیت سیاسی را نشان داد که وقتی یک رفتار جمعی از خانهها آغاز شود و به فضای عمومی سرایت میکند حکومت وقت با پدیدهای بسیار بزرگتر از یک تجمع خیابانی مواجه میشود. امروز جامعهٔ ایران میتواند نمادهای خودش را داشته باشد، نمادهایی که متعلق به فرهنگ و حافظهٔ تاریخی خود مردم باشند، نه ایدئولوژی لاشهٔ متعفن رژیمی درمانده و فرسوده بنام جمهوریاسلامی.
هر شب چهارشنبهسوری از این منظر فقط یک آیین نیست و میتواند یادآور این حقیقت باشد که جامعهٔ ایرانی حتی در سختترین شرایط سنتها و فضاهای اجتماعی خود را کاملاً به رژیم واگذار نکرده است و اینجاست که داستان کاوه و ضحاک دوباره معنا پیدا میکند.
کاوه آهنگر در حافظهٔ تاریخی ایرانی صرفاً یک شخصیت اسطورهای نیست، او نماد لحظهای است که انسان عادی پس از سالها تحمل درد و رنج درمییابد که ترس از قدرت حاکم الزاماً به معنای قدرت واقعی آن نیست و ضحاک زمانی شکستناپذیر به نظر میرسید که مردم پراکنده، خاموش و مرعوب بودند. مشکل ضحاک از لحظهای آغاز شد که این انسانهای پراکنده فهمیدند قدرت آنها در کنار یکدیگر بسیار بزرگتر از قدرتی است که هر کدام به تنهایی تصور میکردند.
لاشهٔ متعفن جمهوریاسلامی به هنگام دفن صرفاً به این دلیل نخواهد بود که یک روز ناگهان ضعیف شد، سرنگونی واقعی زمانی اتفاق میافتد که جامعه بفهمد ترسی که حکومت ساخته بود از قدرت واقعی حکومت بزرگتر بوده است.
فرهاد کریمی (ر-الف)
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: در طول تاریخ، یکی از کهنترین پرسشهای فلسفه سیاسی این بوده است که آیا یک حاکم خوب، لزوماً باید انسان خوبی نیز باشد؟ آیا فضیلتهای اخلاقی مانند راستگویی، عدالت، مهربانی و فروتنی همان ویژگیهایی هستند که یک سیاستمدار موفق نیز به آنها نیاز دارد، یا آنکه سیاست منطق دیگری دارد و گاه برای حفظ قدرت و ثبات جامعه، ناگزیر باید از معیارهای متعارف اخلاق فاصله گرفت؟
بیش از دو هزار سال، پاسخ غالب فیلسوفان و اندیشمندان سیاسی به این پرسش روشن بود. از افلاطون و ارسطو گرفته تا متفکران مسیحی و اسلامی قرون وسطی، بیشتر آنان بر این باور بودند که فرمانروای آرمانی باید پیش از هر چیز انسانی بافضیلت باشد. در سنتی که بعدها «آییننامههای شهریاری» (Mirror for Princes) نام گرفت، نویسندگان میکوشیدند به فرمانروایان بیاموزند که عدالت، بخشندگی، خویشتنداری و شفقت نهتنها فضایل اخلاقی، بلکه شرط کامیابی سیاسی نیز هستند.
اما در آغاز عصر مدرن، نیکولو ماکیاولی این سنت دیرینه را به چالش کشید. او در کتاب مشهور «شهریار» استدلال کرد که سیاست دنیایی متفاوت از اخلاق فردی دارد و فرمانروا، برای حفظ کشور و قدرت، گاه ناگزیر است کارهایی انجام دهد که در زندگی شخصی غیراخلاقی به شمار میروند. از همین رو، نام ماکیاولی طی پنج قرن گذشته به نمادی از سیاست بیرحمانه، واقعگرایی افراطی و قدرتطلبی تبدیل شده است؛ هرچند بسیاری از پژوهشگران معتقدند این برداشت، تصویری سادهشده و حتی نادرست از اندیشه اوست.
مقالهای که پیش رو دارید، با طرح پرسشی جذاب آغاز میشود: «اگر ماکیاولی امروز زنده بود، آیا به دونالد ترامپ رأی میداد؟» نویسنده، پیتر آدامسن، استاد تاریخ فلسفه، با تکیه بر متن شهریار نشان میدهد که شباهتهای ترامپ با تصویری که معمولاً از «سیاست ماکیاولیستی» در ذهن داریم، بیش از آنکه واقعی باشد، ظاهری است. او استدلال میکند که ماکیاولی، برخلاف شهرت امروزیاش، هرگز بیاخلاقی، آشوب، تفرقه یا دروغ را هدف سیاست نمیدانست؛ بلکه آنها را تنها در شرایطی استثنایی و صرفاً به عنوان ابزارهایی برای حفظ وحدت، ثبات و اقتدار دولت قابل توجیه میدید.
از این منظر، مقاله حاضر تنها تحلیلی درباره ترامپ یا انتخابات آمریکا نیست، بلکه فرصتی است برای بازاندیشی در یکی از بنیادیترین مسائل فلسفه سیاسی: رابطه اخلاق و قدرت. آیا سیاست عرصهای است که قواعد اخلاق در آن تعلیق میشوند، یا حتی واقعگراترین نظریهپردازان سیاست نیز برای قدرت، مرزهای اخلاقی قائل بودهاند؟
پنج قرن پس از انتشار «شهریار»، این پرسش همچنان زنده است؛ شاید حتی زندهتر از همیشه. به همین دلیل، بازخوانی ماکیاولی در پرتو سیاست معاصر، نه فقط به فهم بهتر یک متفکر بزرگ رنسانس کمک میکند، بلکه ما را وادار میسازد درباره معیارهایی که امروز برای قضاوت رهبران سیاسی خود به کار میبریم نیز دوباره بیندیشیم.

پیتر آدامسون کتابی امروزی را که در سنت اندیشه سیاسی رنسانس نوشته شده، بررسی میکند.
یکی از معماهای فراوانِ سیاست در روزگار ما، حمایت پرشور انسانهای خوب از انسانهای بد است. دونالد ترامپ، جز از نگاه خودِ دونالد ترامپ، در تصور هیچکس آدم خوبی نیست. شخصیت او عمدتاً از چهار مورد از هفت گناه کبیره در سنت مسیحیت ساخته شده است: حرص، خشم، غرور و شهوت.
با این همه، بسیاری از مسیحیان محافظهکار آمریکا خود را از سرسختترین هواداران او میدانند. احتمالاً حاضر نباشند دخترانشان را با او تنها بگذارند، اما سپردن سرنوشت کشور به دست او برایشان مسئلهای نیست.
چه اتفاقی در اینجا افتاده است؟ بیتردید تا حدی ریاکاری در میان است؛ اما شاید نکتهای واقعی نیز در این میان وجود داشته باشد: اینکه ویژگیهایی که معمولاً در دوستان و همکاران خود تحسین میکنیم و به دنبال آنها هستیم، لزوماً مهمترین ویژگیهای یک رهبر سیاسی نیستند، و حتی ممکن است برای رهبری سیاسی زیانآور باشند.
تاریخ فلسفه چندان از این دیدگاه پشتیبانی نمیکند. از زمان افلاطون ــ که معتقد بود زمام دولت باید به دست فیلسوفان سپرده شود ــ این اندیشه در اروپا و بسیاری از فرهنگهای دیگر رایج بود که حاکم کامل باید انسانی کاملاً فضیلتمند (virtuous) باشد. این پیام طی قرنها و در فرهنگهای گوناگون بارها در قالب آثاری که به «آییننامههای پادشاهان» یا «آینههای شاهان» (Mirrors for Princes) شهرت دارند، تکرار شد؛ آثاری که نویسندگانی بهغایت متفاوت، از نظامالملک، وزیر سلجوقی، گرفته تا آگاپتوس (Agapetus)، روحانی بیزانسی، ژیل رومی (Giles of Rome)، شاگرد توماس آکویناس، و کریستین دو پیزان (Christine de Pizan)، اندیشمند پیشگام فمینیسم در قرون وسطی، آنها را نوشتهاند. این آثار معمولاً توضیح میدهند که اگر فرمانروا به اصولی سختگیرانه و اخلاقی ــ همچون عدالت، بخشندگی و رحمت ــ پایبند باشد، هم خود او بهرهمند خواهد شد و هم کشور و مردمش به شکوفایی خواهند رسید.
اما مشهورترین اثر این سنت، یعنی شهریار (The Prince) اثر نیکولو ماکیاولی (Niccolò Machiavelli) (۱۵۳۲)، از این سنت اخلاقگرایانه گسست. از نظر ماکیاولی، یک فرمانروای خوب ناگزیر است گاه مانند انسانی بد رفتار کند، و یکی از مهمترین ادعاهای او این است که صفاتی که به طور متعارف فضیلت به شمار میآیند، ممکن است برای یک رهبر سیاسی نتیجهای معکوس داشته باشند.
به اعتقاد او، شهریار باید «بیاموزد که چگونه خوب نباشد» و برای حفظ قدرت خود، از فریب، خشونت و پیگیری منافع شخصی بهگونهای مؤثر بهره گیرد. ماکیاولی بهویژه میگوید که بهترین حالت آن است که فرمانروا هم محبوب باشد و هم هراسانگیز؛ اما اگر ناچار به انتخاب باشد، ترسانگیز بودن بهتر از محبوب بودن است.
او با استناد به نمونههای تاریخی نشان میدهد که مدارا یا بخشندگیِ بیش از اندازه بارها موجب سقوط فرمانروایان شده است، در حالی که خشونتِ حسابشده و گزینشی میتواند بسیار سودمند باشد. برای مثال، از دوکی زیرک یاد میکند که وزیری را مأمور اجرای سیاستهای سختگیرانه کرد و هنگامی که آن سیاستها به هدف خود رسید، دستور داد همان وزیر را از وسط دو نیم کنند و جسدش را در معرض دید عموم قرار دهند تا خشم مردم فروکش کند و متوجه شخص فرمانروا نشود.
ماکیاولی حتی در زمینه رفتار خصوصی نیز با نویسندگان کلاسیکی چون سیسرون (Cicero) اختلاف نظر دارد. سیسرون تأکید میکرد که زمامداران نباید خود را گرفتار شهوات و لذتهای جسمانی کنند. اما ماکیاولی چندان نگران این مسائل نیست، مشروط بر آنکه این رفتارها به جاهطلبیها و اهداف سیاسی شهریار لطمهای وارد نکند.
گاه ماکیاولی چنان سخن میگوید که انگار پنج قرن پیش از وقوع، در حال تحلیل موفقیت سیاسی دونالد ترامپ بوده است؛ برای مثال، آنجا که مینویسد: «کسی که فریب میدهد، همیشه کسانی را خواهد یافت که خود را آماده فریب خوردن کردهاند.» یا آنجا که به شهریار توصیه میکند سریع و غیرقابل پیشبینی عمل کند تا «ذهن رعایا را در حالت تردید، شگفتی و انتظار نسبت به نتیجه کارها نگه دارد.» گذشته از نثر زیباتر ماکیاولی، میتوان تصور کرد که خود ترامپ نیز جملهای از این دست را بر زبان آورد: «بیباک و شتابکار بودن بهتر از محتاط بودن است؛ زیرا بخت همچون زنی است و اگر بخواهی بر او مسلط شوی، باید با زور او را به فرمان خود درآوری.»

اما از جنبههای دیگر، بعید است ماکیاولی چندان تحت تأثیر رئیسجمهور کنونی آمریکا قرار میگرفت. شاید رفتار ترامپ را امروز «ماکیاولیستی» بنامیم، اما آنچه امروزه از این واژه میفهمیم، در واقع سادهسازیِ بیش از حد آموزههای ماکیاولی است.
ماکیاولی مفهوم «فضیلت» (virtù) را کنار نمیگذارد، بلکه آن را از نو تعریف میکند. از نظر او، فضیلت نه به معنای پایبندی به اخلاق متعارف، بلکه به معنای توانایی رویارویی با فراز و نشیبهای بخت و اقبال، برای دستیابی به شکوه و افتخار است. او معتقد بود هدف رهبری سیاسی موفق، کسب افتخار و عظمت، هم برای فرمانروا و هم برای کشور است.
از دیدگاه یک شهریار کارآمد، «شرهای ضروری» (‘necessary evils) دقیقاً همین هستند: یعنی روری اند، یا به عبارتی نباید هرگز بیدلیل یا صرفاً به خاطر خودِ شرارت به آنها متوسل شد. شهریار تنها از آن رو ناچار به انجام اعمال ناپسند میشود که در میان انسانهای بد زندگی میکند؛ کسانی که آمادهاند از کوچکترین نشانه ضعف یا گذشت او سوءاستفاده کنند.
اعمال خشونتآمیز زمانی درست انجام میشوند که سریع، قاطع و مؤثر باشند و فرمانروا پس از آن، هرچه زودتر به شیوهای اخلاقیتر بازگردد. از همین رو ماکیاولی توصیه میکند که اگر قرار است خشونتی اعمال شود، همه آن یکباره انجام گیرد تا هرچه زودتر به پایان برسد.
یکی از دلایل این توصیه آن است که شهریار هرگز نباید به بدنامی اخلاقی شهرت پیدا کند؛ زیرا چنین اعتباری آشکارا با هدف کسب افتخار و شکوه در تضاد است. در عوض، او باید با بزرگواری، همت، وقار و استواری رفتار کند. همچنین، فرمانروا به هیچ وجه نباید چاپلوسان را گرد خود جمع کند. از سوی دیگر، اگر او مشاورانی منصوب کند و سپس ناچار شود آنها را برکنار کند، این خود نشانهای از رهبری ضعیف است؛ زیرا نشان میدهد که در انتخاب اولیه خود خردمندانه عمل نکرده است.
در این مرحله، ترامپ دیگر چندان ماکیاولیستی به نظر نمیرسد؛ برداشتی که وقتی بر تأکید ماکیاولی بر وحدت مدنی تأمل کنیم، بیشتر مورد تأیید واقع میشود. از نظر ماکیاولی، یکی از معدود اهدافی که میتواند کاربرد خشونت از سوی فرمانروا را توجیه کند، برقراری وحدت در میان مردم است. او هانیبال، سردار بزرگ کارتاژ، را نمونهای آرمانی میداند: رفتار سختگیرانه او با سربازانش، همراه با دیگر فضایلش، موجب شد که سپاهش وفادار بماند و با تمام وجود در راه هدف خود بجنگد.
شهریار خردمند میکوشد که تمام مردم، یا دستکم اکثریت آنان، پشت سر او باشند، نه در برابر او. اگرچه بهتر است فرمانروا هراسانگیز باشد تا محبوب، اما بدترین حالت آن است که منفور باشد. بنابراین، شهریارِ ماکیاولی هرگز در میان مردم خود تفرقه ایجاد نمیکند یا از شکافهای اجتماعی بهرهبرداری نمیکند؛ زیرا چنین کاری ناگزیر دشمنانی میآفریند که برای سرنگونی او توطئه خواهند کرد. و باید بگویم، این نکته بسیار آشنا به نظر میرسد.
Would Machiavelli Vote For Donald Trump?
Philosophy Now January 2020
Peter Adamson reads a modern Renaissance political manual.
* پروفسور پیتر آدامسون، ۲۰۱۹
پیتر آدامسون نویسنده مجموعه چهارجلدی «تاریخ فلسفه بدون هیچ شکافی» (A History of Philosophy Without Any Gaps) است که انتشارات دانشگاه آکسفورد (OUP) آن را منتشر کرده است. این کتابها بر پایه پادکست بسیار محبوب او با همین عنوان، History of Philosophy، تدوین شدهاند.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
تیم لیستر و میچل مککلاسکی / سیانان
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، با افتخار اعلام کرده است که جنگ او علیه ایران به ظهور رهبریای در تهران منجر شده که «بسیار منطقی»، «کاملاً متفاوت» و «بسیار معقولتر» است. اما انتصاب شش چهره تندرو به عالیترین مناصب امنیتی در این هفته نشان میدهد که فرماندهی جدید جمهوری اسلامی نهتنها میانهرو نیست، بلکه احتمالاً تمایلی به مصالحه نیز ندارد.
افرادی که اکنون در ساختار امنیتی کشور در حال صعود هستند، تمام دوران حرفهای خود را صرف مقابله با دشمنان در خارج از کشور و سرکوب نارضایتیها در داخل کردهاند.
اعلام این انتصابهای ارشد که گفته میشود روز دوشنبه توسط رهبر جمهوری اسلامی، مجتبی خامنهای، انجام شده است، یک روز پس از معرفی محسن رضایی به عنوان دبیر جدید شورای عالی امنیت ملی صورت گرفت.
کارشناسان میگویند این تغییرات نشاندهنده تغییر رویکردی در مقایسه با لحن محتاطانهتر دوران پدر مجتبی خامنهای، علی خامنهای، است که تا زمان ترورش توسط اسرائیل در آغاز جنگ، رهبر جمهوری اسلامی بود.
این رویکرد جدید هم در قبال دشمنان خارجی تهاجمیتر است و هم نسبت به مخالفتهای داخلی حساستر و مراقبتر.

حمیدرضا عزیزی، پژوهشگر مؤسسه کلینگندال در هلند، میگوید دو اولویت موازی در این تغییرات دیده میشود: آمادهسازی حکومت برای مواجهه با محیطی خارجیِ تقابلیتر و امنیتیتر کردن هرچه بیشتر فضای داخلی.
عزیزی به سیانان گفت: «تأکید بر عملیات تهاجمی، فرماندهی یکپارچه و تصمیمگیری سریعتر نشان میدهد که رهبری جدید میخواهد از رویکرد سنتاً محتاطانهتر علی خامنهای در حوزه بازدارندگی عبور کند و به سمت چیزی حرکت کند که میتوان آن را بازدارندگی تهاجمی توصیف کرد.»
به گفته سعید گلکار، دانشیار علوم سیاسی دانشگاه تنسی در چاتانوگا، بیشتر منصوبشدگان دارای پیشینه اطلاعاتی هستند.
او به سیانان گفت: «تصویری که اکنون مشاهده میکنیم، حرکت جمهوری اسلامی به سمت یک نظام بوروکراتیکِ تحت سلطه نهادهای امنیتی است.»
بر اساس ارزیابی «مؤسسه مطالعات جنگ» مستقر در واشنگتن، این جابهجاییها مواضع کنونی حکومت را که «حداکثری و تندروانه» توصیف شدهاند، تقویت میکند؛ مواضعی که شامل «کنترل مطلق ایران بر تنگه هرمز، خروج نیروهای آمریکایی از منطقه و توسعه برنامه هستهای ایران» است.
محسن رضایی مدتهاست که ضمن پذیرش جایگاهی برای مذاکره، بر ضرورت مقاومت در برابر ایالات متحده تأکید کرده است.
او در ماه مارس هشدار داده بود که «اگر آمریکا زیرساختهای برق ایران را هدف قرار دهد، این بار معادله، چشم در برابر چشم نخواهد بود؛ بلکه در برابر یک چشم، سر و دست و پا قرار خواهد گرفت.»
رضایی همچنین ماه گذشته مدعی شد: «آمریکا گرفتار شده و در دام ایران افتاده است، اما ما اجازه نخواهیم داد از این دام خارج شود.»
هدف قرار دادن ترامپ از طریق صندوق رأی
سینا عضدی، استادیار سیاست خاورمیانه در دانشگاه جورج واشنگتن، میگوید رضایی به جناحی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تعلق دارد که معتقد است «تنها راه گرفتن امتیاز از آمریکا، ادامه نبرد، اعمال فشار بر ایالات متحده و وارد کردن مستمر درد و هزینه به دونالد ترامپ است.»
به گفته او، ارتقای رضایی در چارچوب راهبرد کلی ایران برای طولانی کردن درگیری با آمریکا و اطمینان از شکست متحدان ترامپ در انتخابات میاندورهای قرار میگیرد.
ولی نصر، نویسنده کتاب «راهبرد کلان ایران»، معتقد است: «رهبری کنونی در تهران بسیار ریسکپذیرتر است.»
به گفته نصر، این رهبری بر این باور است که واکنش «ضعیف» ایران به کشته شدن قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه، توسط آمریکا در سال ۲۰۲۰، یکی از دلایلی بود که ترامپ را در دوره دوم ریاستجمهوریاش به تشدید فشارها علیه ایران ترغیب کرد.
سلیمانی در پایان دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، در حمله موشکی آمریکا در بغداد هدف قرار گرفت. ایران با وجود مواضع و اظهارات تند، مستقیماً به این اقدام پاسخ نداد.
دنی سیترینوویچ، تحلیلگر اسرائیلی و ناظر مسائل ایران، میگوید این گروه جدید از رهبران تمایل بیشتری دارند که «مستقیماً از توانمندیهای نظامی خود ایران استفاده کنند و بدون همان سطح از خویشتنداری گذشته، رقبای خود را به چالش بکشند.»
او در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «این تغییر رویکرد، بهویژه در موضوع هستهای، باید نگرانکننده باشد. شمار قابلتوجهی از صداها در داخل ایران معتقدند راهبرد علی خامنهای در حفظ یک وضعیت تعلیق راهبردی ــ یعنی اجتناب همزمان از تشدید تنش و حلوفصل آن [نه جنگ نه مذاکره] ــ در نهایت بیش از آنکه از ایران محافظت کند، موجب تضعیف آن شده است.»
راهبرد «جزئینگر» در امنیت داخلی
یکی از انتصابهای جدید، یک چهره باسابقه اطلاعاتی را به ریاست سازمان بسیج بازگردانده است؛ نیروی داوطلبی که زیر نظر سپاه فعالیت میکند و در سرکوب خشونتآمیز اعتراضات ماه ژانویه نقش پررنگی داشت.
سینا طوسی، پژوهشگر ارشد مرکز سیاست بینالملل، در شبکه ایکس نوشت که حسین طائب ــ از متحدان نزدیک مجتبی خامنهای ــ «در دوران ریاست خود بر سازمان اطلاعات سپاه، شخصیتی بهشدت جنجالی و اختلافبرانگیز بود و ارتباط نزدیکی با دستگاه امنیتی تندرو و سرکوب مخالفان داشت.»

ایالات متحده در سال ۲۰۱۰ به دلیل نقش طائب در سرکوب اعتراضات پس از انتخابات ریاستجمهوری سال قبل ــ انتخاباتی که بسیاری آن را مهندسیشده میدانستند ــ او را تحریم کرد.
به گفته طوسی، مأموریت جدید طائب شامل «تقویت شبکه اطلاعات مردمی بسیج، بهرهگیری از فناوریهای نوین و گسترش سازماندهی محلهمحور» این نیرو است.
بابک وحدت، پژوهشگر مستقل، معتقد است این اقدام در عمل به معنای «تلاشی برای جزئیتر و عمیقتر کردن نظام اطلاعاتی و امنیت داخلی؛ یعنی گسترش جمعآوری اطلاعات، شناسایی تهدیدها و هشدارهای زودهنگام در سطح محلهها، شبکههای اجتماعی محلی و مساجد» است.
او افزود که این موضوع پس از جنگی که طی آن نفوذ، شبکههای مخفی، خرابکاری و ناکامیهای اطلاعاتی به یکی از جدیترین آسیبپذیریهای جمهوری اسلامی تبدیل شد، اهمیت ویژهای دارد.
به گفته گلکار، این انتصابها تا حدی میتواند تلاشی از سوی مجتبی خامنهای باشد ــ که از زمان انتخابش به عنوان رهبر جمهوری اسلامی در ماه مارس تاکنون بهطور مستقیم در انظار عمومی دیده یا شنیده نشده است ــ برای آنکه «در صورت تبدیل شدن فشارهای اقتصادی فزاینده به یک خیزش عمومی دیگر، متحدان خود را در مناصب تأثیرگذار مستقر کند.»
با توجه به غیبت طولانی خامنهای از عرصه عمومی، تحلیلگران هنوز مطمئن نیستند که او واقعاً معمار این ساختار جدید باشد.
با این حال، عزیزی به سیانان گفت که ترکیب افرادی چون حسین طائب، محسن رضایی، احمد وحیدی ــ که اکنون فرمانده سپاه پاسداران است ــ و دیگر کهنهکاران امنیتی، «نشان میدهد که رهبری جمهوری اسلامی برای تثبیت نظام پس از جنگ، بیش از پیش به چهرههای باتجربه اطلاعاتی و نظامی تکیه میکند.»
او افزود: «این یک گسست کامل از رویکرد علی خامنهای نیست، اما بیتردید نسخهای سختگیرانهتر و آشکارا تقابلیتر از همان رویکرد به شمار میرود.»
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
خبرگزاری رویترز / ۱۱ اوت ۲۰۲۶
سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) روز سهشنبه اعلام کرد طالبان از زمان بازگشت به قدرت در افغانستان در سال ۲۰۲۱، حدود ۲.۴ میلیون دختر افغان را از آموزش متوسطه محروم کردهاند.
طالبان خود را برای گرامیداشت پنجمین سالگرد بازگشت به قدرت در این هفته آماده میکنند، در حالی که برخی کشورها با وجود نگرانیهای فزاینده ناظران حقوق بشر، روابط خود را با دولت طالبان گسترش میدهند.
یونسکو در بیانیه خود اعلام کرد افغانستان تنها کشوری است که دختران و زنان به طور رسمی از آموزش متوسطه و عالی منع شدهاند. این نهاد افزود این اقدام «خطر محکوم کردن افغانستان به دههها از دست دادن ظرفیتها، تعمیق فقر و آسیبهای جبرانناپذیر را به همراه دارد.»
یونسکو برآورد میکند ممنوعیت تحصیلات متوسطه و عالی زنان میتواند باعث خروج ۶۰۰ هزار زن افغان از نیروی کار تا سال ۲۰۶۶ شود، به ۹.۶ میلیارد دلار زیان درآمدی تجمعی منجر گردد و خطر ازدواج زودهنگام را افزایش دهد.
وزارت آموزش و پرورش تحت اداره طالبان بلافاصله به درخواست برای اظهارنظر پاسخ نداد.
مدارس در سال ۲۰۲۲ به روی دختران بسته شد
هنگامی که طالبان در سال ۲۰۲۱ و همزمان با خروج ایالات متحده و متحدانش به قدرت بازگشتند، بارها به جامعه بینالمللی اطمینان دادند که زنان همچنان برای رفتن به مدرسه و تحصیل آزاد خواهند بود.
با وجود این وعدهها، مدارس متوسطه در مارس ۲۰۲۲ به روی دختران بسته شد و پس از آن در دسامبر ۲۰۲۲ تحصیل زنان در دانشگاهها ممنوع اعلام شد. طالبان هر دو ممنوعیت را موقتی توصیف کردند، اما این ممنوعیتها همچنان به قوت خود باقی مانده است.
محدودیتهای طالبان همچنین اشتغال زنان و رفتوآمد آنان را محدود میکند.
طالبان استدلال میکنند که حقوق زنان را مطابق با تفسیر خود از شریعت اسلامی و فرهنگ افغانی رعایت میکنند.
یونسکو اعلام کرد محدودیتهای اعمال شده بر ادامه تحصیلات عالی زنان در افغانستان همچنین کمبود معلمان زن را تشدید خواهد کرد، در حالی که هماکنون بیش از ۲ میلیون کودک دبستانی به دلایلی غیر از ممنوعیتهای اعمال شده بر دختران و زنان، از تحصیل بازماندهاند.
یونسکو برآورد میکند که افغانستان تا سال ۲۰۳۰ با کمبود بیش از ۱۱ هزار معلم زن واجد شرایط مواجه خواهد شد.
هدی جابریان، هماهنگکننده برنامه آموزش در شرایط اضطراری یونسکو، در یک نشست خبری گفت: «بسیاری از معلمان کشور را ترک کردهاند... و کسانی که در سیستم بودند از ادامه تدریس منع شدهاند.»
جابریان افزود: «این تصمیم مبنی بر ممنوعیت تدریس زنان برای پسران، نه تنها به طور طبیعی تعداد قابل توجهی از معلمان و مربیان واجد شرایط را از نظام آموزشی حذف کرده، بلکه منجر به این شده است که پسران توسط معلمان مرد فاقد صلاحیت آموزش ببینند. ما با معلمان مرد فاقد صلاحیت یا با نبود هیچ معلمی مواجه هستیم.»
یونسکو اعلام کرد بیش از ۹۰ درصد از کودکان ۱۰ ساله قادر به خواندن یک متن ساده نیستند و نرخ سواد ملی ۳۷ درصد است.
بسیاری از مدارس پرازدحام و با امکانات ضعیف هستند. به گفته یونسکو، نزدیک به نیمی از مدارس فاقد آب، سرویس بهداشتی یا سیستم گرمایشی هستند.
تنها در سال ۲۰۲۵، ۳ میلیون نفر، چه به صورت اجباری و چه داوطلبانه، به افغانستان بازگشتهاند که فشار بیشتری بر مدارس وارد کرده است. یونسکو اعلام کرد از سال ۲۰۲۱ تاکنون، بلایای طبیعی از جمله زلزله و سیل باعث تعطیلی ۱۰۰۰ مدرسه شده است.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
یورونیوز فارسی
محمدباقر خرازی، روحانی شیعه ۶۵ ساله و دبیرکل تشکل «حزبالله ایران»، در روزهای اخیر چنان گوی سبقت را از سایر چهرههای تندروی جمهوری اسلامی ربود که نهایتا از سوی دادگاه ویژه روحانیت تحت تعقیب قرار گرفت.
باقر خرازی فرزند محسن خرازی و برادر صادق خرازی است. محسن خرازی مدرس حوزه علمیه قم و عضو پیشین مجلس خبرگان رهبری است، صادق خرازی هم در دولت هاشمی رفسنجانی به مدت شش سال نمایندگی دائم ایران در سازمان ملل متحد بر عهده داشت و در دولت دوم محمد خاتمی هم به مدت چهار سال سفیر ایران در فرانسه بود.
کمال خرازی نیز که در دولت خاتمی وزیر خارجه و پس از آن مشاور بینالملل علی خامنهای بود، عموی باقر و صادق خرازی بوده. علاوه بر این، خواهر باقر خرازی همسر مسعود خامنهای، برادر کوچکتر مجتبی خامنهای است. مجموع این روابط، نشاندهنده پیوندهای خانوادگی عمیق باقر خرازی با کانونهای قدرت در نظام جمهوری اسلامی است و احتمالا همین پیوندها علت اصلی آزادی بیان کمنظیر او در یک نظام سیاسی غیردموکراتیک است.
باقر خرازی در چند اظهار نظر جنجالی، ابتدا مدعی شد مسعود پزشکیان تا کنون ۲۸ بار استعفا کرده و مجتبی خامنهای، رهبر نادید جمهوری اسلامی گفته اگر پزشکیان یک بار دیگر استعفا کند، استعفایش را میپذیرم.
او سپس از ضرورت «تضریب» و کشتن زنان بیحجاب سخن گفت. او درباره زنی که حجاب را رعایت نمیکند، گفت: «حکمش تضریب است و بعدش هم اگر (بر بیحجابی) اصرار داشت، حکمش قتل است.»
وی همچنین درباره مبارزه با بیحجابی و انتقاد از دولت پزشکیان گفت: «فرض کن ما یک جمعیت پنجاههزار نفری را در تهران راه انداختیم و اینها در خیابانها شروع کردند به حرکت کردن و به هر بیحجابی که رسیدند، با تندی با او برخورد کردند؛ (بیحجابی) تمام میشود دیگر. وقتی که شما با پنجاههزار نفر وارد عمل شدید، دولت دیگر جرات نمیکند چون میداند نفر بعدی خودش است. همین بچههای حزباللهی که در خیابان هستند، میریزند توی ارگانها و نهادها، همه مکانها را میگیرند. (دولت) چه کار میخواهد بکند؟ دولت فعلی، دولت شیطانی است... اینها مزدور آمریکا و مزدور شیطانند. موقعش برسد، میگویم و پدر اینها را هم درمیآورم؛ منتها زمانی که ما در حزبالله حداقل پانصد هزار نفر نیرو داشته باشیم؛ نیروی فداکار که وقتی ما از او بخواهیم حرکت کند به سمت تهران، حرکت کند. نداریم چنین آدمی را. ما نیاز داریم که بچههای حزباللهی هر چه سریعتر به تشکیلات حزبالله متصل شوند... اسلام است و همین ضربهخوردنها و ضربهزدنها. تضریب است؛ بزنندشان. اگر کسی هم مقاومت کرد، بکشندش. فتوای من این است.»
پس از این سخنان، احمد زیدآبادی فعال سیاسی اصلاحطلب نوشت: «آخرین بخش از سخنان سید محمد باقر خرازی در مورد برخورد با بیحجابی، دیگر در چارچوب اظهارنظر نمیگنجد. او به صراحت دستور به قتل و کشتار شهروندان و اشغال دوایر دولتی داده است. در هر کشوری در دنیا چنین شخصی را فوری بازداشت و محاکمه و محکوم میکنند.»
همچنین محمدعلی ابطحی، دیگر فعال سیاسی اصلاحطلب درباره نظرات افراطی باقر خرازی نوشت: «حرفهای باقر خرازی عادیسازی افراطیگری نیست، افتتاح شعبه رسمی حکومت اسلامی داعش است. این حرفها از حملات مستقیم آمریکا و اسرائیل و اقدامات براندازان تلختر و حتی خطرناکتر است.»
این آقا را چپاند در پاچه ملت
اما بخش مهمتر سخنان باقر خرازی در چند ویدئویی که از او طی چند روز منتشر شد، انتقاداتش از تشکیلات مدیریتی علی خامنهای (موسوم به بیت رهبری) بود. او از یکسو مدعی شد علیاصغر حجازی، قائممقام و معاون سیاسی و امنیتی بیت رهبری، در سه سال پایانی عمر علی خامنهای، مجتبی خامنهای را طرد کرده و به حاشیه رانده بود، از سوی دیگر تایید صلاحیت پزشکیان در انتخابات ریاست جمهوری را کار علیرضا مرندی، وزیر اسبق بهداشت و رئیس تیم پزشکی علی خامنهای دانست.
او برای بیان این ادعایش از چنین ادبیاتی درباره پزشکیان و مرندی استفاده کرد: «رئیسجمهوری داریم که این الدنگ هیچ فهمی ندارد. خدا بگویم چه کار کند شورای نگهبان را که این آمدند چنین آشغالی را تهیه کردند. و لعنت کند خدا بر مرندی خبیث ملعون که رفت خدمت آقا و این را چپاند در پاچه ملت.»
او همچنین حزباللهیها را در شرایط فعلی «حمال قدرت دیگران» دانست و گفت: «ما بیاییم حمال قالیباف بشویم؟ قالیباف که از دین اسلام هیچی نمیفهمد.»
خرازی در مجموع تایید صلاحیت پزشکیان و آنچه را که طردشدن مجتبی خامنهای از بیت رهبری را نشانه فساد در تشکیلات مدیریتی علی خامنهای دانست و نهایتا مدعی شد عناصر فاسد در بیت خامنهای در پی انتخاب صادق لاریجانی به عنوان رهبر سوم جمهوری اسلامی بودند و علاوه بر این گفت اگر مجتبی خامنهای از بیت طرد نشده بود و شانس برگزیده شدنش به عنوان رهبر سوم جمهوری اسلامی در سالهای پایانی عمر علی خامنهای کاهش نیافته بود، حتما کشته میشد.
مجموع این ادعاها، سبب شد که باقر خرازی به دادگاه ویژه روحانیت احضار شود. در هفدهم مرداد، اصغر جهانگیری سخنگوی قوه قضاییه درباره خرازی گفت: «بر اساس آخرین اطلاعات، نامبرده امروز به دادگاه ویژه روحانیت احضار شده و پرونده وی تحت تعقیب کیفری قرار گرفته است. ایشان اتهامات متعددی میتواند داشته باشد که اتهام امنیتی نیز خواهد داشت و در صورت عدم حضور جلب خواهند شد.»
یک روز پس از سخنان سخنگوی قوه قضاییه، باقر خرازی بهرغم اینکه درباره برخورد احتمالی با خودش و سایر حزباللهیهای شبیه خودش گفته بود «غلط میکنند کاری بکنند. پدرشان را درمیآوریم اگر کسی بخواهد کاری بکند»، ویدئویی منتشر کرد که بگوید ویدئوهای منتشرشده از در چند روز گذشته، «تقریبا جعلی» بوده و با کمک هوش مصنوعی تهیه شده بودند.
در بین سخنان متشتت این روحانی افراطی، احتمالا متهم کردن دفتر علی خامنهای به فساد و نیز تحریک جماعت حزباللهی به شورش برای سرنگونی دولت پزشکیان، دلیل اصلی احضار وی به دادگاه ویژه روحانیت بود. با این حال به نظر میرسد دو دلیل دیگر هم در احضار وی موثر بوده.
نخست اینکه او مدعی شد اگر مجتبی خامنهای از بیت طرد نشده بود و شانس رهبر شدنش کاهش نیافته بود، کسانی در بیت رهبری او را میکشتند. این ادعا منطقا دلالتی جز این ندارد که الان هم که مجتبی خامنهای بر مسند رهبری نشسته، افراد ذینفوذی در بیت علی خامنهای، که همگی نیز از سوی مجتبی خامنهای در مقام خودشان ابقا شدهاند، قاعدتا به دنبال کشتن و حذف مجتبی خامنهای هستند.
دوم اینکه سخنان خرازی درباره مجتبی خامنهای، در حکم مهر تاییدی بر جنگی پنهان در بالاترین سطوح «ساختار حقیقی قدرت در نظام جمهوری اسلامی» بود و این یعنی «مسئله جانشینی علی خامنهای» در نظام جمهوری اسلامی هنوز حل نشده و همچنان پابرجاست.
فردی مطلع از اسرار نظام
ولی شاهبیت سخنان خرازی پیشبینی او درباره کنار رفتن محمدباقر ذوالقدر از دبیری شورای عالی امنیت ملی و منصوب شدن محسن رضایی به این مقام بود. درست از آب درآمدن این ادعای خرازی، احتمال صحت سایر ادعاهایش را جدیتر از قبل کرد و او را از یک آخوند شهرتطلب به فردی مطلع از اسرار نظام ارتقا داد.
حمید آصفی، تحلیلگر مسائل سیاسی ایران، آزمودن مرز تحمل نهادهای سیاسی نظام جمهوری اسلامی را یکی از دلایل سخنان باقر خرازی میداند.
آقای آصفی در تحلیل گفتههای خرازی، که بسیار فراتر از عرف سیاسی جمهوری اسلامی بودند، به یورونیوز گفت: «من حرفهای باقر خرازی را بیش از آنکه یک اظهار نظر سیاسی بدانم، یک کنش تنشساز و مرزآزما میدانم. ادعای او درباره استعفای مکرر آقای پزشکیان، هم از سوی دفتر رهبری و هم از سوی دولت تکذیب شد. پس اگر ما بخواهیم در سطح خبر نظر بدهیم، تقریبا با یک روایت تاییدنشده روبرو هستیم. در سطح سیاسی هم حرفهای او تلاشی است برای القای شکاف، بیثباتی و مداخله از بالا. اما چرا حرفهای او اهمیت پیدا میکند؟ چون در ایران امروز اختلافات واقعی در ساختار قدرت بر سر موضوعاتی چون مذاکره با آمریکا، حدود اختیارات دولت و مسئله جانشینی است. مواضع افرادی مثل باقر خرازی، فشار فزایندهای بر ساختار قدرت است. او میکوشد با استفاده از یک فضای ملتهب، مرزهای نظام سیاسی را تست کند. یعنی حرفهایش لفاظیهای تصادفی نیست. او میخواهد ببینید از این فضای ملتهب میتواند نتیجهای به نفع عقایدش بگیرد؟»
آقای آصفی احتمال خودسریِ باقر خرازی در طرح چنین سخنانی را اندک دانست و برخلاف کسانی که در روزهای اخیر حرفهای خرازی را ناشی از شهرتطلبی و جلب توجه دانستند، میگوید: «اینکه چنین کاری را به تنهایی انجام داده یا یک جریان خاصی پشت سرش بوده، چندان معلوم نیست ولی به سختی میتوان کسی در حد باقر خرازی را یک فرد منزوی دانست. او رفاقت دیرینهای با مجتبی خامنهای دارد، با مسعود خامنهای (برادر مجتبی خامنهای) هم پیوند خانوادگی دارد و به کانون قدرت نزدیک است و این نزدیکی میتواند نوعی مصونیت نسبی هم برای او ایجاد کند. اما این مصونیت لزوما به این معنا نیست که کسی یا کسانی از داخل بیت رهبری به او گفتهاند چنین حرفهایی بزند. نه، اگر لازم باشد، ساکتش میکنند. شاید اگر بخواهیم گمانهزنی دقیقتری داشته باشیم، بتوان گفت او به عنوان صدایی از طیف تندرو، با تلاش برای تحت فشار نهادن دولت پزشکیان و مطرح کردن پیامهایی از درون هسته سخت قدرت، در حال آزمایش جریان حزبالله و فضای سیاسی کشور بود. به نظرم حرفهای باقر خرازی بیشتر از اینکه خبر باشد، حرفهایی برای فضاسازی بوده و علاوه بر فشار آوردن به دولت، برای آزمودن مرزهای تحمل نهادهای رسمی مطرح شده. ضمنا پیامهایی به بازیگران درون حاکمیت فرستاد. نمیتوان با قطعیت گفت که او با مجوز چه کسی چنین حرفهایی را زده. اما روشن است که این جنس سخنگفتن در خلأ رخ نمیدهد و معمولا متکی به شبکهای از حمایت است.»
اما محمدعلی ابطحی، اصلاحطلب نزدیک به محمد خاتمی، درباره باقر خرازی به یورونیوز میگوید: «این نوع گفتار آقای خرازی طولانیمدت است. من یادم است که از دورانی که آقای خاتمی وزیر ارشاد بود، ایشان شروع کرد به مطرحکردن دیدگاههای افراطی و نظریات شاذ خودش. آن موقع ابتدا دنبال بحث تهاجم فرهنگی بود و به وزارت ارشاد و صداوسیما اولین حملات علنی را انجام میداد که صداوسیما بلافاصله به آقای خرازی و دوستانش امکاناتی داد تا تلویزیون را از تهاجم فرهنگی دور کنند. ولی آقای خاتمی مقاومت بیشتری کرد. از آن موقع، باقر خرازی خودش را به عنوان یک چهره فعال ضد تهاجم فرهنگی نشان داد و شعارهایی در حوزههای علمیه سر داد که بعدها در دنیا به عنوان شعارهای داعشی شناخته شدند. ولی نکته مهم این بود که هیچ کس خرازی را جدی نمیگرفت. هر کسی که او را میشناخت، میدانست او را از حیث اعتدال شخصی و فکری نباید جدی گرفت. از باقر خرازی بیشتر به عنوان چهرهای که شوق دیدهشدن دارد، یاد میشد و در مناسبتهای مختلفی هم، مثل انتخابات ریاست جمهوری و انتخابات خبرگان، به میدان میآمد ولی تایید صلاحیت نمیشد و خودش هم میدانست تصمیمگیرندگان اصلی کشور، تاییدش نمیکنند. اما فرصت اخیر، ناگهان فرصت متفاوتی برای او شد. رهبر انقلاب شهید شد و دسترسی به رهبر فعلی هم بسیار دشوار است. خرازی هم از نسبت خانوادگیاش با رهبری نظام استفاده کرد برای اینکه خودی نشان دهد.»
با این حال آقای ابطحی خودنمایی را تنها انگیزه باقر خرازی را نمیداند و میگوید: «باقر خرازی، به دلیل خلأ قدرت، یعنی شهادت رهبر قبلی و عدم حضور رهبر فعلی و سخت بودن ارتباط با رهبر کنونی نظام، و البته به این دلیل که باقر خرازی در خانوادهاش اطلاعات خوبی هم میتواند کسب کند، از فرصت استفاده کرد و از روح پرخاشگریاش هم بهره برد و در مجموع سخنانی را که شاید همیشه در محافل غیرعلنی میگفت، علنی کرد و خواست از فرصت موجود استفاده کند. اما من فکر نمیکنم که حرفهای او دعوت به کودتا بوده باشد چون او اصلا در چنین سطحی نیست. نه کسانی را دارد که چنین حمایتهایی از او بکنند و نه سیستمهای امنیتی اجازه چنین اتفاقاتی را میدهند. حرفهای او بیشتر ناشی از این تصور بود که خلأ قدرتی پیدا شده که با استفاده از آن میتوانند برای آینده جریان افراطی ظرفیتسازی بکنند ولی فکر نمیکنم جز دوستانش کسی او را قبول داشته باشد. یعنی سایر جریانهای افراطی کشور هم بعید است از او حمایت کنند.»
این فعال سیاسی اصلاحطلب، عادیسازی افراطیگری و حرکت به سمت حکومت داعشی را انگیزه دیگر باقر خرازی در مطرح کردن ایده قتل زنان بیحجاب و حرکت به سمت تأسیس «حکومت اسلامی» دانست و گفت: «این نکته هم مهم است که سخنان او در راستای عادیسازی دیدگاههای افراطی بود. البته حرفهای او حتی از عادیسازی دیدگاههای افراطی هم یک مرحله بالاتر بود و باید آن را مصداق عادیسازی حکومت داعشی دانست. بحث تغییر جمهوریت به حکومت اسلامی، که در سخنان باقر خرازی مطرح شد، ریشه درازی دارد. در پاریس همین جریانهای افراطی نزد امام خمینی رفتند و گفتند اگر شما حکومت اسلامی را میپذیری و نه جمهوری اسلامی، چون جمهوریت ریشه دینی ندارد، ما در کنار شما خواهیم بود. امام هم آنها را طرد کرد. در شرایط کنونی که جامعه ایران به علت جنگ و غیبت رهبری در وضعیتی بحرانی قرار دارد، انسجامشکنی فردی مثل باقر خرازی بسیار جدی قلمداد میشود ولی از حیث تاثیرگذاری عملی، من قدرت تاثیرگذاری این افراد به شدت افراطی را خیلی جدی نمیگیرم.»
در سال ۱۳۹۷ مصطفی تاجزاده در مناظره با علیرضا زاکانی با اشاره به گوناگونیِ نیروهای سیاسی در جامعه ایران گفت که در ایران امروز از سکولار بیخدا داریم تا شیعۀ داعشی. به نظر میرسد باقر خرازی یکی از مظاهر اصلی «تشیعِ داعشی» در جامعه ایران است. فتوای او در مبارزه با آزادی پوشش زنان، اگر فقط شامل تضریب یا ضرب و شتم فیزیکی میشد، میشد او را یک «شیعه طالبانی» محسوب کرد، ولی فتوا به قتل زنان بیحجاب، خصلت داعشیِ اندیشه مذهبی او را نشان میدهد.
به نظر میرسد حتی اگر نظام جمهوری اسلامی بر اثر فشارهای اقتصادی و حملات نظامی آمریکا سقوط کند، وجود افراد و گروههایی با ذهنیت سیاسی و مذهبی باقر خرازی، یکی از موانع تاسیس و بویژه تثبیت دموکراسی و برقراری صلح و آرامش در ایران فردا خواهد بود.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
ویلیام فاکنر از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ بهعنوانِ رئیسِ ادارهٔ پست کار کرد، اما پس از آنکه (در مواردِ متعدد!) مچش هنگامی باز شد که نامهها را در زباله میانداخت، شغلِ خود را از دست داد.
ویلیام فاکنر (William Faulkner) در خانوادهای برجسته به دنیا آمدو در سایهٔ خویشاوندیِ مشهور زندگی میکرد که میخواست از دستاوردهایِ شغلیِ او پیشی بگیرد. او داوطلبِ آموزشِ خلبانی در زمانِ جنگ شد اما هرگز نبرد را ندید. سابقهٔ نظامیِ او موضوعِ جنجال شد. افسوس، شباهتهایِ ویلیام فاکنر و جورج دبلیو بوش به همین جا ختم میشود. تنها یکی از این دو، بهطورِ مسلم به بزرگترین رماننویسِ تاریخِ آمریکا تبدیل شد. دیگری بهطورِ مسلم به... خب، شما جایِ خالی را مطابقِ باورِ سیاسیِ خودتان پر کنید.(۱)
ویلیام فاکنر در ۲۵ سپتامبر ۱۸۹۷، بدونِ حرف «u» در نامِ خود، در نیوآلبانی (New Albany)، میسیسیپی (Mississippi) به دنیا آمد. او در آکسفوردِ مجاور بزرگ شد، جایی که مردمِ محلی او را بهعنوانِ فردیِ گوشهگیر، متظاهر و عجیبوغریب میشناختند. پدرِ بزرگِ او، ویلیام کلارک فالکنر، که هشت سال پیش از تولدِ ویلیامِ کوچک درگذشته بود، کهنهسوارِ جنگِ داخلیِ آمریکا بود که در نبردِ «اولین ماناساس» (First Manassas) شرکت داشت. دبلیو. سی. فالکنر که به «سرهنگِ پیر» معروف بود، همچنین رمانیِ پرفروش به نام «رزِ سفیدِ ممفیس» (The White Rose of Memphis) نوشت و به یکی از برجستهترین شهروندانِ آکسفورد تبدیل شد. نقل است که وقتی فاکنر واردِ کلاسِ سوم شد، از او پرسیدند که وقتی بزرگ شد میخواهد چه کاره شود. او پاسخ داد: «میخواهم مثلِ پدرِ بزرگم نویسنده باشم.» این آغازِ تلاشیِ مادامالعمر برایِ همتراز شدن با نامِ سرهنگِ پیر بود.(۲)
فاکنر دانشآموزِ ضعیفی بود. یکی از همکلاسیهایش او را چنین توصیف می کند: «تنبلترین پسری که تا به حال دیدهام، تقریباً بیجان... هیچ کاری نمیکرد جز نوشتن و نقاشیکشیدن». اگرچه فاکنر نمراتِ چندان تحسینبرانگیزی در دستورِ زبان و ادبیات دریافت نکرد، اما برخلافِ افسانهها، در درسِ انگلیسی مردود نشد. او همچنین از دبیرستان فارغالتحصیل نشد، اگرچه بعداً به او اجازه داده شد که بهعنوانِ یک کهنهسربازِ بازگشته از جنگِ جهانیِ اول در دانشگاهِ «اولِ میس» (Ole Miss) تحصیل کند. دورانِ کوتاهِ فاکنر در نیرویِ هواییِ سلطنتیِ کانادا – که در طیِ آن نبردی ندید اما لاف میزد که در یک سانحه بهشدت مجروح شده است – به این امر انجامید. او در ترمِ اولِ دانشگاه در درسِ انگلیسی نمرهٔ «D» گرفت، اما از تلاش برایِ ادامهٔ نویسندگی منصرف نشد. شعرنوشتن (که در آن زمان تخصصِ او بود) همچنین راهیِ خوب برای تحتِ تأثیر قراردادنِ خانمها بود – بهویژه علاقهٔ دورانِ کودکیاش، استل اولدهام (Estelle Oldham)، که بعداً با او ازدواج کرد و بهطورِ متوالی به او خیانت کرد.
فاکنر در حینِ پرورشِ هنرِ خود، مشاغلِ گوناگونی را تجربه کرد – صندوقدارِ کتابفروشی، رئیسِ ادارهٔ پستِ دانشگاه، کارمندِ بانک. او در نهایت به نیواورلئان رفت، جایی که دوستش شروود اندرسون (Sherwood Anderson)، که او نیز نویسنده بود، او را تشویق کرد که روی داستاننویسی متمرکز شود. اولین رمانِ او، «مزدِ سرباز» (Soldier’s Pay)، در سال ۱۹۲۶ منتشر شد. سومین رمانِ او، «سارتوریس» (Sartoris)، اولین اثر از پانزده رمانی بود که در شهرستانِ خیالیِ «یوکناپاتافا»(Yoknapatawpha) روایت میشد. این شهرستانِ ساختگی که جایگزینِ شهرستانِ زادگاهِ فاکنر بود، بومنقاشی شد که استادِ بزرگ، ماندگارترین پرترههایِ خود را بر رویِ آن به تصویر کشید: «خشم و هیاهو» (۱۹۲۹) (The Sound and the Fury)، «گوربهگور» (As I Lay Dying) (۱۹۳۰)، «نورِ اوت» (Light in August) (۱۹۳۲) و «ابشالوم، ابشالوم!» (Absalom, Absalom) (۱۹۳۶). رمانهایِ او که ترکیبیِ بسیار بدیع از فضایِ گوتیکِ جنوبی و جریانِ سیالِ ذهنِ جویسوار بودند، در محافلِ ادبی تحسین شدند، اما درآمدِ مالیِ چندانی برایش به ارمغان نیاوردند.(۳)
فاکنر برای جبرانِ این کمبود، به هالیوود روی آورد و در بیشترِ دههٔ ۱۹۴۰ بهعنوانِ فیلمنامهنویس کار کرد. دستمزدِ خوب بود و او میتوانست با ستارگانِ سینما معاشرت کند و ولعِ خود را برایِ مشروباتِ الکلیِ سنگین و روابطِ خارج از ازدواج ارضا کند. اما از پاسخگویی به مدیرانِ استودیو متنفر بود و احساس میکرد که استعدادِ خود را بر رویِ فیلمهایِ درجه دوم و مشروباتِ الکلی تلف میکند.
او به یکی از معشوقههایش گفت: «گاهی فکر میکنم اگر یک فیلمنامه یا طرحِ داستانیِ دیگر بنویسم، هر تواناییای را که بهعنوانِ نویسنده دارم، از دست خواهم داد.» او همچنین اعتراف کرد: «وقتی یک مارتینی مینوشم، احساس میکنم بزرگتر، عاقلتر و بلندتر هستم. وقتی دومی را مینوشم، احساسِ برتری میکنم. بعد از آن، دیگر هیچ کس نمیتواند جلودارم باشد.» نوشیدنِ مشروبات و خوشگذرانیهایِ افراطی، سلامتِ او را تحتِ تأثیر قرار داد و در نتیجه، کارش آسیب دید. اگرچه کیفیتِ رمانهایش رو به زوال گذاشت، اما موفق شد دو جایزهٔ پولیتزر(Pulitzer) و جایزهٔ نوبلِ ادبیات را از آنِ خود کند. سخنرانیِ او در مراسمِ دریافتِ نوبل – که برخی معتقدند در حالی که مست بوده، ایراد کرده است – بهعنوانِ یکی از فصیحترین اظهاراتِ ایمان به بشریت که تا به حال بیان شده، موردِ تحسین قرار گرفت.(۴)
در۶ ژوئیه۱۹۶۲، چند هفته پس از اینکه از اسبی در نزدیکیِ مزرعهاش در آکسفورد به زمین پرتاب شد، فاکنر بر اثرِ سکتهٔ قلبی در تختِ بیمارستان درگذشت. اگرچه آگهیِ ترحیمِ نیویورکتایمز به «وسواسِ او نسبت به قتل، تجاوز، زنایِ با محارم، خودکشی، طمع و تباهیِ عمومی» اشاره کرد، اما امروز از فاکنر بهعنوانِ یکی از مبتکرانهترین سبکپردازانِ تمامیِ داستانهایِ آمریکایی یاد میشود، نویسندهای که موضوعاتِ زنندهٔ او سالها از زمانِ خود جلوتر بودند.(۵)

کنت قلابی
فاکنر دقیقاً یک شخصیتِ محبوب در زادگاهش، آکسفورد، میسیسیپی، نبود. در واقع، مردمِ محلی او را چیزی شبیه به یک آدمِ متظاهرِ خودنما میدانستند. وقتی رویش به طرف دیگری بود، مردم او را «کنت قلابی» (Count No ‘Count) صدا میکردند، اشارهای به آنچه که به نظرشان بیهدفبودنِ او و ناتوانیاش در حفظِ یک شغلِ ثابت بود. در واقع، فروشگاهِ بزرگِ آکسفورد، یعنی «جی. ای. نیلسن» (J. E.Neilson)، هنوز یک کادرِ قابشده از پاسخِ تندِ فاکنر به یکی از طلبکارانِ متعددش را به نمایش میگذارد که در جستجویِ تسویهییک قبضِ سررسید شده به او نامه نوشته بود: «اگر این [پرداخت ۱۰ دلاری] موردِ پسندِ شما نیست، تنها راهِ دیگری که میتوانم به آن فکر کنم، در عبارتِ قدیمیِ میلتون است: شکایت کنید و لعنتشده باشید.»
پستچی شدن
یکی از معدود مشاغلی که فاکنر موفق شد به آن پایبند باشد، ریاستِ ادارهٔ پستِ دانشگاهِ میسیسیپی از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ بود. جایِ تعجب نیست که این نابغهٔ مغرور و ظریف، دقیقاً نمونهٔ بارزِ یک کارمندِ سمی بود. فاکنر با مشتریان بیادب بود (وقتی که آنها را نادیدهنمیگرفت) و نسبت به مسئولیتهایِ خود بیتفاوت بود. او بیشترِ زمانِ کاریِ خود را به نوشتن یا بازیِ بریج و ماجونگ (mahjongg) [نوعی بازی مهره ای چینی] با دوستانی میگذراند که بهعنوانِ کارمند استخدام کرده بود. اغلب درست هنگامی که که نامههایِ مردم را در زبالهها میاندخت مچ او را می گرفتند. وقتی یک بازرسِ پست مأمورِ تحقیق در موردِ او شد، فاکنر موافقت کرد که استعفا دهد. او بعدها تجربهٔ خود را خلاصه کرد: «فکر میکنم تا آخرِ عمر در خدمتِ افرادِ پولدار خواهم بود، اما خدایا شکر که دیگر هرگز نباید در خدمتِ هر حرام زاده ای (son of a bitch) که دو سنت برای خریدِ تمبر دارد، باشم.»
در جنگ چه کردی؟
فاکنر، مانند بسیاری از نویسندگانِ نسلِ خود، مشتاق بود که خود را در میدانِ نبرد به اثبات برساند. افسوس، تلاشهای او برای نامنویسی در ارتشِ آمریکا بهدلیلِ قامتِ کوتاهش بینتیجه ماند. فاکنر که مصمم بود، به نیرویِ هواییِ سلطنتی در کانادا پیوست. او حتی لهجهٔ بریتانیایی را تقلید میکرد (مدتها پیش از اینکه مدونا (Madonna) چنین تلاشهایی را مد روز کند) و شروع به نوشتنِ نامِ خانوادگیِ خود با حرف «u» کرد تا خود را اشرافیتر جلوه دهد.
متأسفانه، جنگِ جهانیِ اول پیش از آنکه فاکنر به عنوان دانشجوی دانشگاه افسری بتواند آموزشِ پیشپروازِ خود را به پایان برساند، به پایان رسید. او در دسامبرِ ۱۹۱۸، بدونِ آنکه هرگز نبردی را دیده باشد، به آکسفورد بازگشت. با این حال، این موضوع او را از تظاهر به اینکه چنین تجربهای داشته، بازنداشت. فاکنر که شیفتهٔ ایدهٔیک کهنهسربازِ تلخکام و سرخورده بود، با لباسِ ستوانیِ نیرویِ هواییِ سلطنتی (اگرچه هرگز به آن درجه نرسیده بود) در شهر پرسه میزد و برای همه از ماجراهایِ رزمیِ خود بر فرازِ اروپا میگفت. او حتی ادعا میکرد که جمجمهاش شکسته و صفحهٔ فولادی در آن کار گذاشته شده است. همهٔ اینهایک دروغِ بزرگ و آشکار بود.
سالها بعد، داستانهایِ اغراقآمیزِ فاکنر دربارهٔ قهرمانیهایِ جنگیِ او به سراغش آمد. وقتی مالکوم کاولی (Malcolm Cowley)، سردبیر، در سال ۱۹۴۶ برای کتابِ «فاکنرِ قابلِ حمل» (The Portable Faulkner) تحقیق میکرد، از نویسندهٔ میانسال دربارهٔ خدمتِ نظامیِ او پرسید. فاکنر به او گفت: «دارییک کتابِ خوب، باوقار و ممتاز را با آن ماجراهایِ جنگی خراب میکنی.» وقتی کتاب بالاخره منتشر شد، بخشِ «دربارهٔ نویسنده» آن فقط حاوی اشارهای مبهم به خدمتِ فاکنر در نیرویِ هواییِ سلطنتی بود. (۶)
یوکناپاتافا؟ بهسختی او را میشناختم!
اولین سوالی که بسیاری از خوانندگان هنگامِ ورود به اسطورهشناسیِ پیچیدهٔ فاکنر میپرسند این است: «یوکناپاتافا دیگر چیست؟» فاکنر ادعا میکرد که به معنای «آبِ آرامِ جاری در سرزمینِ هموار» است و بسیاری تصور میکنند که نویسنده بهسادگی آن را ساخته است. با این حال، روزگاری واقعاً یکیوکناپاتافا وجود داشته است، یا همانطور که نقشههایِ قدیمی آن را «یوکنی-پاتافا» مینامیدند. این نام برگرفته از رودخانهٔ یوکونا در شهرستانِ لافایت (Lafayette County)، میسیسیپی، محلِ زندگیِ فاکنر است و ممکن است از اصطلاحِ سرخپوستانِ چیکاساو(Chickasaw Indian) به معنای «سرزمینِ شکافته» گرفته شده باشد.
برو پایین، میکی
فاکنر چندین سال را در هالیوود سپری کرد و فیلمنامههایی برای فیلمهایِ کلاسیکی مانند «خوابِ بزرگ» و «داشتن و نداشتن» (و همچنین فیلمهایِ درجهب مانند «گشتِ زیردریایی»(Submarine Patrol) و «خدا همخلبانِ من است» (God Is My Co-Pilot)) نوشت. با این حال، اگر اختیار با او بود، شاید دنبالهای به سبکِ جریانِ سیالِ ذهن برای «استیمبوت ویلی»(Steamboat Willie) (میکیماوس) تولید میکرد. هنگامِ ورود به شهر، او به رئیسِ بخشِ داستانِ استودیویِ امجیام(متروگلدوین مایر) گفت که فقط برای نوشتنِ فیلمهایِ خبری و کارتونهایِ میکیماوس صلاحیت دارد. (۷)
فاکنر، رت باتلر را ملاقات میکند
یک روز فاکنر در هالیوود استراحتی کرد و برای شکارِ کبوتر با کارگردان، هوارد هاکس، (Howard Hawks) و یک بازیگرِ نسبتاً معروف به بیرون رفت. این ستارهٔ آروارهدرشت در حالی که فاکنر و هاکس دربارهٔ ادبیاتِ بزرگ گپ میزدند، سکوت کرد. سرانجام، این بازیگر – کلارک گیبل(Clark Gable) – از فاکنر پرسید که بهنظرِ او، بزرگترین نویسندگانِ زنده چه کسانی هستند. فاکنر با فهرستی از علاقهمندیهایش پاسخ داد که شاملِ همینگوی (Hemingway)، داسپاسوس (Dos Passos) و البته خودش میشد. گیبل پرسید: «اوه، شما مینویسید؟» و نشان داد که نمیداند با چه کسی شکار میکند. فاکنر پاسخ داد: «بله، آقای گیبل. شما چه کار میکنید؟»
و وقتی میگویم «کار»، منظورم «نوشیدن» است
مدتها پیش از آنکه پیشرفتهایِ تکنولوژیک، دورکاری را ممکن سازند، فاکنر رویکردِ نوآورانهای برای خود ابداع کرد. طبقِ افسانهها، او یک بار از رئیسِ امجیام(MGM) پرسید که آیا میتواند یک روز کارش را در خانه انجام دهد. مدیر موافقت کرد و فاکنر از محلِ کار خارج شد. بعداً کسی سعی کرد در آپارتمانِ هالیوودیِ او با او تماس بگیرد و متوجه شد که او به میسیسیپی بازگشته است. وقتی فاکنر گفت «خانه»، شوخی نمیکرد.
لولهپاککنها
فاکنر که همیشه عجیبوغریب بود، فقط یک نوع هدیهٔ کریسمس را میپذیرفت: لولهپاککن [سیمهایِ کرکیِ مخصوصِ تمیزکردنِ پیپ]. در نزدیکیِ تعطیلات، درختِ کریسمسِ او با لولهپاککنهایی با رنگهایِ مختلف تزئین میشد که هر کدام برچسبِ کوچکی با نامِ هدیهدهنده داشت. لولهپاککنهایِ برندِ دیل (Dill) موردِ علاقهٔ او بودند. در واقع، اگر کسی به جز لولهپاککن، چیزِ دیگری به او هدیه میداد، فاکنر بسته را به دفترش میبرد و باز نمیکرد.
جایزه را نگه دارید، فقط کت و شلوار را به من بدهید
فاکنر از دریافتِ جایزهٔ نوبل چندان خوشحال نبود. همسرش مجبور شد او را به سفر به استکهلم برای دریافتِ آن ترغیب کند و او را متقاعد ساخت که دخترش جیل (Jill) واقعاً، میخواهد به سوئد برود (در حالی که اینطور نبود). سرانجام، پس از آنکه به یک خبرنگارِ سوئدی غرولند کرد که او یک «کشاورز» است و نمیتواند خود را برای پرواز به خارج از کشور از مزرعه اش جدا کند، فاکنر با یک شرط موافقت کرد که به سفره برود: اینکه مجبور نباشد کت و شلوارِ جدیدی بخرد. اما ظاهراً کت و شلواری که کرایه کرده بود کم کم دلش را برد و به لباس دلبندش تبدیل شد؛ پس از دریافتِ جایزه، از پسدادنِ آن خودداری کرد.
او به سردبیرش، بنت سرف، گفت: «شاید آن را پُر کنم و در اتاقِ نشیمن بگذارم و از مردم برای دیدنِ آن پول بگیرم،یا شاید آن را اجاره دهم، اما آن کت و شلوار را میخواهم.» سرف عقبنشینی کرد و نشرِ رندومهاوس (Random House) هزینهٔ آن را پرداخت کرد.
ای فاکنر، کجایی؟
فاکنر بهعنوانِ یکی از بزرگترین رماننویسانِ آمریکا، در تخیلِ خوانندگانِ سراسرِ جهان زنده است. اما او همچنین زندگیِ سینماییِ جالبی در فیلمهایِ برادرانِ کارگردان، جوئل و ایتن کوئن (Joel and Ethan Coen) داشته است. این زوجِ کارگردان-نویسنده که آثاری کلاسیک مانند «بیگ لِبوسکی»(The Big Lebowski) و «فارگو»(Fargo) را به ما دادهاند، علاقه دارند که اشارههایِ کنایهآمیزی به فاکنر در فیلمهایِ خود بگنجانند. در فیلمِ «بزرگکردنِ آریزونا»(Raising Arizona) (۱۹۸۷)، زندانیانِ فراری که توسطِ جان گودمن و ویلیام فورسیت (John Goodman and William Forsythe) بازی میشوند، «گیل و اولِ اسنوتس» (Gale and Evelle Snoats) نام دارند؛ اشارهای به برادرانِ اسنوپس(Snopes brothers) که در داستانها و رمانهایِ متعددِ فاکنر ظاهر میشوند.
شخصیتِ «ورنون والدریپ»(Vernon Waldrip) در فیلمِ «ای برادر، کجایی؟» (O Brother, Where Art Thou?) ساختهٔ کوئنها، با شخصیتی به همین نام در داستانِ کوتاهِ فاکنر با عنوان «اگر تو را فراموش کنم، اورشلیم»(If I Forget Thee, Jerusalem) مطابقت دارد. و بهویژه، شخصیتِ «دبلیو. پی. مِیهیو»(W. P. Mayhew) (با بازیِ جان ماهونی(John Mahoney) از سریالِ «فریژر» (Frasier)) در فیلمِ «بارتون فینک»(Barton Fink) (۱۹۹۱) بهوضوح بر اساسِ خودِ فاکنر ساخته شده است. مِیهیو(Mayhew) مانندِ فاکنر، رماننویسیِ درخشانِ جنوبی است که به یک الکلیِ سرسخت تبدیل شده، استعداد خود را در اختیار هالیوود میگذارد و با یکی از کارکنانِ استودیو رابطهٔ خارج از ازدواج دارد.(۸)

ویلیام فاکنر از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ بهعنوانِ رئیسِ ادارهٔ پست کار کرد، اما پس از آنکه (در مواردِ متعدد!) مچش هنگامی باز شد که نامهها را در زباله میانداخت، شغلِ خود را از دست داد.
————————
زیرنویسهای تکمیلی مترجم:
۱: این پاراگراف یک طنزِ سیاسی- ادبیِ هوشمندانه و تند است که با استفاده از شباهتهایِ ظاهریِ زندگیِ ویلیام فاکنر (نویسندهٔ بزرگِ آمریکایی) و جورج دبلیو بوش (رئیسجمهورِ اسبقِ آمریکا) ، یک مقایسهٔ کنایهآمیز را به تصویر میکشد. بیایید این پاراگراف را لایهبهلایه
A. شباهتهایِ ظاهریِ زندگیِ فاکنر و بوش
نویسنده، به چند نکتهٔ مشترک در زندگیِ این دو اشاره میکند:
- خانوادهٔ سرشناس: فاکنر از خانوادهای معروف در جنوبِ آمریکا بود. پدرِ بزرگش، «ویلیام کلارک فاکنر»، یک سرهنگِ ارتشِ ایالتهایِ مؤتلفه (کنفدرات) در جنگِ داخلیِ آمریکا بود و بعدها یک سیاستمدار و نویسندهٔ محلی شد. بوش نیز از یک خانوادهٔ سیاسیِ سرشناس بود؛ پدرش، «جورج هربرت واکر بوش»، رئیسجمهورِ اسبقِ آمریکا و یکی از چهرههایِ کلیدیِ سیاستِ خارجیِ قرنِ بیستم بود. فاکنر در سایهٔ شهرتِ پدرِ بزرگش زندگی کرد و سعی کرد با «نوشتنِ شاهکارهایی مانند «خشم و هیاهو» و «گوربهگور»»، از او پیشی بگیرد. بوش نیز در سایهٔ پدرش زندگی کرد و با «ریاستِ جمهوری» و «جنگهایِ خاورمیانه»، سعی کرد «جایگاهِ تاریخیِ» خود را تثبیت کند (هرچند با موفقیتِ بسیار متفاوت!). فاکنر در جنگِ جهانیِ اول به نیرویِ هواییِ کانادا پیوست (برایِ فرار از زندگیِ خستهکنندهٔ در میسیسیپی)، اما هرگز به جبههٔ جنگ نرفت و بهعنوانِ یک «خلبانِ آموزشدیده» به آمریکا بازگشت. برخی از زندگینامهنویسان معتقدند که او «زخمهایِ جنگیِ» خود را اغراق میکرد تا «قهرمانِ جنگی» به نظر برسد. بوش نیز در «گاردِ ملیِ تگزاس» خدمت کرد و برایِ آموزشِ خلبانیِ جنگنده ثبت نام کرد، اما هرگز در ویتنام (که در آن زمان جنگِ اصلی بود) حضور نیافت و این موضوع، بعدها به «جنجالِ نظامیِ» او تبدیل شد.
B. نقطهٔ افتراق: «نویسندهٔ بزرگ» در برابر «... خب، شما پر کنید!»
نویسنده با یک طنزِ تلخ، شباهتها را به پایان میبرد و میگوید:
«افسوس که شباهتهایِ ویلیام فاکنر و جورج دبلیو بوش به همین جا ختم میشود.»
- فاکنر به «احتمالاً بزرگترین رماننویسِ تاریخِ آمریکا» تبدیل شد و جایزهٔ نوبلِ ادبیات را در سال ۱۹۴۹ به دست آورد. بوش اما به «... خب، شما با توجه به گرایشِ سیاسیِ خودتان، جایِ خالی را پر کنید!» تبدیل میشود. اینجا، نویسنده با یک «پرانتزِ باز» ، به خواننده اجازه میدهد که «قیاسِ خود را تکمیل کند»: برای ِیک «لیبرالِ دموکرات»، بوش ممکن است «بدترین رئیسجمهورِ تاریخِ آمریکا» باشد (بهدلیلِ جنگِ عراق و بحرانِ مالیِ ۲۰۰۸). برایِ یک «محافظهکارِ جمهوریخواه»، بوش ممکن است «رئیسجمهوریِ شجاعِ دورانِ پس از ۱۱ سپتامبر» باشد که از آمریکا در برابرِ تروریسم دفاع کرد. اما نویسنده، با «سکوتِ عمدی»، از «جانبداریِ مستقیم» خودداری میکند و «قضاوتِ نهایی» را به «ذهنِ خواننده» واگذار میکند.
C. تحلیلِ طنزِ پاراگراف
طنزِ مقایسهای: نویسنده، با کنارِ هم گذاشتنِ «یک نویسندهٔ نابغه» و «یک رئیسجمهورِ جنجالی»، بهطرزِ طنزآمیزی نشان میدهد که «شباهتهایِ سطحی» (خانواده، سایهٔ شهرت، و خدمتِ نظامیِ جنجالی) نمیتوانند «سرنوشتِ تاریخیِ» دو فرد را یکسان کنند. طنزِ سیاسی: نویسنده با «واگذاریِ قضاوت به خواننده»، به «دوقطبیِ سیاسیِ» آمریکا اشاره میکند؛ جایی که «بوش» برایِ نیمی از مردم، «قهرمان» و برایِ نیمی دیگر، «شرور» است. اما «فاکنر» برایِ «همهٔ طرفها»، «نویسندهای بزرگ» باقی میماند. طنزِ وجودی: نویسنده، با این مقایسه، به «تصادفیِ بودنِ تاریخ» اشاره میکند: «فاکنر» میتوانست «بوشِ دیگری» باشد (اگر بهجایِ نوشتن، به سیاست روی میآورد)، و «بوش» میتوانست «فاکنرِ دیگری» باشد (اگر بهجایِ سیاست، به نوشتن روی میآورد). اما «سرنوشت» و «استعداد» (و شاید «شانس»)، مسیرِ آنان را از هم جدا کرد.
D. نتیجهگیری: «قدرتِ ادبیات» در برابر «قدرتِ سیاست»
این پاراگراف، با «طنزی هوشمندانه»، به «تفاوتِ بنیادینِ بینِ «تأثیرِ ادبی» و «تأثیرِ سیاسی» اشاره دارد: فاکنر با «قلمِ خود»، «جهانِ ادبیاتِ آمریکا» را دگرگون کرد و «نامِ خود» را در «تاریخِ ادبیات» جاودانه ساخت. بوش با «قدرتِ سیاسیِ خود»، «جهانِ واقعی» را دگرگون کرد (هرچند با «نتایجِ بحثبرانگیز»)، اما «نامِ خود» را در «تاریخِ سیاسی» با «ابهام» و «جنجال» به یادگار گذاشت.
نویسنده، با این مقایسه، به «خواننده» یادآوری میکند که «تاریخ»، همیشه بر اساسِ «شباهتهایِ ظاهری» قضاوت نمیکند؛ بلکه «سرنوشتِ نهایی»، به «عملکردِ واقعی» و «دستاوردهایِ ملموس» بستگی دارد. و گاهی، «نوشتنِ یک رمانِ بزرگ» میتواند «تأثیرگذارتر» از «ریاستِ جمهوریِیک ابرقدرت» باشد.
۲: این پاراگراف، پردهبرداری از ریشههای خانوادگی و روانشناختیِ ویلیام فاکنر است و نشان میدهد که چگونه سایهٔ سنگینِ پدرِ بزرگِ اسطورهایاش، مسیرِ زندگی و نوشتنِ او را شکل داده است. پاراگراف را لایهبهلایه باز کنیم:
A. «ویلیام فاکنر» بدونِ «یو» (u) متولد شد!
نامِ کاملِ فاکنر در بدو تولد، «ویلیام کاتبرت فاکنر» (William Cuthbert Faulkner) بود، اما او بعدها، بهدلایلِ نامعلوم (شاید برایِ «متمایز شدن» یا «نشان دادنِ استقلال»)، حرفِ «یو» (u) را از نامِ خانوادگیاش حذف کرد و به «فاکنر» (Faulkner) تبدیل شد. این تغییرِ کوچک، نمادی از «تلاشِ او برایِ ساختنِ هویتی مستقل از خانوادهاش» بود.
B. دورانِ کودکی در آکسفورد، میسیسیپی
فاکنر در آکسفورد، میسیسیپی (شهرِ کوچکی در جنوبِ آمریکا) بزرگ شد. مردمِ محلی او را بهعنوانِ «شخصی گوشهگیر، متظاهر و عجیبوغریب» میشناختند. این تصویر، بعدها به «افسانهٔ فاکنر» تبدیل شد: نویسندهای که در کافهها مینوشید، داستانهایِ
C. پدرِ بزرگ: «سرهنگِ کهنه» (The Old Colonel)
«ویلیام کلارک فالکنر» (William Clark Falkner)، پدرِ بزرگِ فاکنر، یکی از شخصیتهایِ افسانهایِ جنوبِ آمریکا بود:
نظامیِ جنگدیده: او در جنگِ داخلیِ آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) در ارتشِ ایالتهایِ مؤتلفه (کنفدرات) خدمت کرد و در نبردِ اولِ ماناساس (Bull Run) (۱۸۶۱) شرکت داشت. این نبرد، یکی از نخستین نبردهایِ بزرگِ جنگِ داخلی بود و فالکنر با «شجاعتِ خود» به درجهٔ سرهنگی رسید. نویسندهٔ پرفروش: او یک رمان به نام «رزِ سفیدِ ممفیس»(The White Rose of Memphis) (۱۸۸۱) نوشت که بهطرزِ شگفتآوری پرفروش شد (بیش از ۱۰۰,۰۰۰ نسخه در آن دوران!). این رمان، یک داستانِ عاشقانه- جنایی با مایههایِ اجتماعی بود که در امتدادِ رودخانهٔ میسیسیپی روایت میشد. شهروندِ برجستهٔ آکسفورد: فالکنر پس از جنگ، به تجارتِ راهآهن روی آورد، یک بانک تأسیس کرد، و به یکی از ثروتمندترین و تأثیرگذارترین مردانِ آکسفورد تبدیل شد. او حتییک خطِ راهآهن به نامِ خود ساخت که «راهآهنِ فالکنر» نامیده میشد. مرگِ اسرارآمیز: فالکنر در سال ۱۸۸۹، هشت سال پیش از تولدِ فاکنر، در یک «تیراندازیِ خیابانی» با یک رقیبِ سیاسی به قتل رسید. این مرگِ خشونتآمیز، بعدها به یکی از مضامینِ تکرارشونده در داستانهایِ فاکنر تبدیل شد (مانند «گوربهگور» و «خشم و
D. «میخواهم نویسندهای مثلِ پدرِ بزرگم باشم»
فاکنر در کلاسِ سومِ دبستان، وقتی از او پرسیدند که «وقتی بزرگ شدی چه میخواهی بشوی؟»، پاسخ داد: «میخواهم نویسندهای مثلِ پدرِ بزرگم باشم.» این جمله، «سوگندِ مادامالعمرِ» فاکنر بود. او تمامِ زندگیِ خود را صرفِ «زندگیکردن در حدِّ نامِ پدرِ بزرگ» و «فراتر رفتن از او» کرد.
E. تحلیل روانشناختی: «سایهٔ سرهنگ»
فاکنر در سایهٔ «سرهنگِ کهنه» رشد کرد؛ مردی که هم «قهرمانِ جنگ» بود، هم «نویسندهٔ پرفروش»، هم «سرمایهدارِ موفق»، و هم «چهرهای اسطورهای» در جنوبِ آمریکا. فاکنر که از کودکی «گوشهگیر» و «عجیب» بود، با «سایهٔ این غولِ تاریخی» دستوپنجه نرم میکرد. او میخواست «از سایه بیرون بیاید» و «هویتِ مستقلِ خود» را بسازد، اما همیشه «مقایسهٔ خود با پدرِ بزرگ» در ذهنش بود. این «رقابتِ خیالی» با «سرهنگِ کهنه»، یکی از نیروهایِ محرکِ اصلیِ نوشتنِ فاکنر بود: او میخواست «رمانی بنویسد که از «رزِ سفیدِ ممفیس» بهتر باشد» و «شهرتی به دست آورد که از شهرتِ پدرِ بزرگ فراتر رود». و سرانجام، با خلقِ شاهکارهایی مانند «خشم و هیاهو» (۱۹۲۹) و «گوربهگور» (۱۹۳۰) و دریافتِ جایزهٔ نوبلِ ادبیات (۱۹۴۹)، نه تنها از «سرهنگ» پیشی گرفت، بلکه به یکی از بزرگترین نویسندگانِ تاریخِ ادبیاتِ جهان تبدیل شد.
F. ارتباط با داستانهایِ فاکنر
فاکنر بارها در داستانهایش به «چهرهٔ پدرِ بزرگ» اشاره کرده است. شخصیتهایی مانند «سرهنگِ جان سارتریس» (Colonel John Sartoris) در رمانهایِ «سارتریس» و «گوربهگور»، بازتابی از «سرهنگِ فالکنر» هستند: یک قهرمانِ جنگِ داخلی، سرمایهدار، و چهرهٔ اسطورهایِ جنوب که سرنوشتِ او با «خشونت» و «مرگِ ناگهانی» گره خورده است.
G. جمعبندی: «زندگیِ فاکنر، خودش یک رمانِ فاکنری است!»
فاکنر در آثارش، بارها به «اسطورههایِ جنوب» و «وزنِ تاریخِ خانوادگی» پرداخته است. زندگیِ خودِ او نیز، نمونهای از این «اسطورهپردازیِ جنوبی» است:
او با «نامِ تغییریافته»، «حذفِ “یو” از نامِ خانوادگی» (که نمادِ «استقلال» بود) متولد شد.
- در «سایهٔ پدرِ بزرگ» بزرگ شد. با «نوشتنِ شاهکارهایِ مدرنیستی» (که سبک و سیاقی کاملاً متفاوت با رمانِ پدرِ بزرگ داشت)، از «سایه» بیرون آمد. و در نهایت، با «جایزهٔ نوبل»، نه تنها «نامِ پدرِ بزرگ» را زنده نگه داشت، بلکه «نامِ خود» را نیز در «تاریخِ ادبیات» جاودانه ساخت. بهعبارتِ دیگر، «زندگیِ فاکنر، خودش یک “رمانِ فاکنری” است» : سرشار از «تناقض»، «شکوه»، «شکست»، و «جستجویِ بیپایانِ هویت» در برابرِ «وزنِ تاریخِ خانوادگی».
۳: این پاراگراف، دورانِ شکلگیریِ فاکنر بهعنوانِ نویسنده و تضادِ میانِ «شکوهِ ادبی» و «فقرِ مالی» را در زندگیِ او به تصویر میکشد. این پاراگراف را لایهبهلایه باز کنیم:
A. «شغلهایِ عجیب و غریب» پیش از نویسندگی
فاکنر پیش از آنکه بهعنوانِ نویسنده شناخته شود، مشاغلِ گوناگونی را تجربه کرد: صندوقدارِ کتابفروشی (که به او امکانِ دسترسی به کتابها را میداد). رئیسِ ادارهٔ پستِ دانشگاهِ میسیسیپی (که بعدها بهدلیلِ «سوءمدیریت» و «وقتگذرانیِ زیاد برایِ نوشتن» از کار اخراج شد). کارمندِ بانک (که با روحیاتِ او سازگار نبود).
این مشاغل، نشاندهندهٔ «دورانِ سرگردانیِ» فاکنر است؛ او هنوز «مسیرِ خود را پیدا نکرده بود» و با «شغلهایِ موقتی» روزگار میگذراند.
B. «نیواورلئان» و «شرود اندرسون»: نقطهٔ عطف
فاکنر بهتدریج به نیواورلئان نقل مکان کرد، شهری که در آن زمان، «مرکزِ فرهنگ و هنرِ جنوب» بود. در آنجا، با «شرود اندرسون» (Sherwood Anderson)، نویسندهٔ معروفِ آمریکایی (که رمانهایی مانند «واینزبرگ، اوهایو» را نوشته بود) آشنا شد. اندرسون که خود از «چهرههایِ کلیدیِ ادبیاتِ مدرنِ آمریکا» بود، فاکنر را تشویق کرد که «بر رویِ داستاننویسی متمرکز شود» و «شغلهایِ موقتی را رها کند». اندرسون حتی به فاکنر کمک کرد تا اولین رمانِ خود («مزدِ سرباز») را منتشر کند و او را با ناشرانِ نیویورک آشنا ساخت.
C. «یوکناپاتافا» (Yoknapatawpha): جهانِ داستانیِ فاکنر
سارتوریس(Sartoris) (۱۹۲۹)، سومین رمانِ فاکنر، اولین اثری بود که در «شهرستانِ خیالیِیوکناپاتافا» (برگرفته از شهرستانِ واقعیِ «لافایت» در میسیسیپی) رخ داد. فاکنر بعدها، ۱۵ رمان و داستانِ کوتاه را در این «جهانِ خیالی» نوشت. یوکناپاتافا به «بومِ نقاشیِ» فاکنر تبدیل شد؛ او با استفاده از این «بوم»، «چهرهٔ واقعیِ جنوبِ آمریکا» را به تصویر کشید: خانوادههایِ اشرافیِ رو به زوال، بردهداریِ سابق، نژادپرستی، جنگِ داخلی، و «انسانهایِ شکستخوردهٔ» جنوب.
- شاهکارهایِ او در این جهان:
- «خشم و هیاهو»(The Sound and the Fury) (۱۹۲۹): داستانِ سقوطِ خانوادهٔ «کامپسون» با روایتی غیرخطی و جریانِ سیالِ ذهن (تأثیرپذیرفته از جیمز جویس).
- «گوربهگور» (As I Lay Dying) (۱۹۳۰): داستانِ سفرِ یک خانوادهٔ فقیر برایِ دفنِ مادر، با ۵۹ بخشِ روایتشده توسطِ ۱۵ راویِ مختلف.
- «نورِ اوت» (Light in August) (۱۹۳۲): داستانِ نژادپرستی و هویت در جنوب.
- «ابشالوم، ابشالوم!» (Absalom, Absalom!) (۱۹۳۶): داستانِ وسواسِ یک مرد برایِ ساختنِ «سلسلهای سفیدپوست» در جنوب.
D. «سبکِ منحصربهفرد»: تلفیقِ «گوتیکِ جنوبی» و «جریانِ سیالِ ذهن»
فاکنر سبکی خلق کرد که تلفیقی از «گوتیکِ جنوبی» (Southern Gothic) (فضایِ تاریک، مرموز و تراژیکِ جنوب) و «جریانِ سیالِ ذهن» (Stream of Consciousness) (تأثیرپذیرفته از جیمز جویس، که در آن، افکارِ درونیِ شخصیتها بدونِ ترتیبِ منطقی روایت میشوند) بود. این سبک، او را به یکی از «پیشگامانِ مدرنیسمِ آمریکایی» تبدیل کرد.
E. «تحسینِ ادبی» در برابر «فقرِ مالی»
تحسینِ ادبی: رمانهایِ فاکنر در «حلقههایِ ادبی» (نزدِ منتقدان و نویسندگانِ دیگر) بهشدت ستایش میشدند. او را «نابغهٔ ادبیاتِ آمریکا» مینامیدند. فقرِ مالی: اما این «تحسین»، به «ثروتِ مالی» تبدیل نشد. رمانهایِ فاکنر «پرفروش» نبودند (بهجز «گوربهگور» که موفقیتِ نسبی داشت). او سالها در «فقر» زندگی کرد و برایِ تأمینِ معاش، مجبور بود به «نوشتنِ فیلمنامه برایِ هالیوود» (که از آن بیزار بود) رویبیاورد.
F. تحلیلِ تضاد: «نبوغِ ادبی» و «ناکامیِ مالی»
چرا رمانهایِ فاکنر پرفروش نبودند؟
۱. سبکِ دشوار: جریانِ سیالِ ذهن، روایتهایِ غیرخطی، و پیچیدگیِ زبان، برایِ خوانندهٔ عام «غیرقابلِ دسترس» بود.
۲. موضوعاتِ تاریک: جنوبِ فاکنر، با «نژادپرستی»، «خشونت»، «فقر» و «انحطاط» عجین شده بود؛ موضوعاتی که در دورانِ «رونقِ اقتصادیِ آمریکا» (دههٔ ۱۹۲۰) چندان جذاب نبودند.
۳. بازاریابیِ ضعیف: ناشرانِ فاکنر، مانند بسیاری از ناشرانِ ادبیاتِ مدرن، در «بازاریابی» و «تبلیغات» ناتوان بودند.
- اما پس از جنگِ جهانیِ دوم، با «تجدیدِ چاپِ رمانهایِ او» و «دریافتِ جایزهٔ نوبلِ ادبیات» (۱۹۴۹)، فاکنر بهتدریج به «خوانندهای گسترده» دست یافت.
G. جمعبندی: «شکوهِ پس از مرگ»
فاکنر در زمانِ حیات، «فقر را تجربه کرد» و «پرفروشترین نویسندهٔ آمریکا» نبود. اما پس از مرگ، «شهرتِ جهانیِ» او بهحدی رسید که امروزه، او را یکی از «۳-۴ نویسندهٔ برترِ تاریخِ ادبیاتِ آمریکا» میدانند. این تضاد، یکی از «تراژدیهایِ زندگیِ نویسندگانِ مدرنیست» است: «آنان در زمانِ حیات، گمنام و فقیرند، اما پس از مرگ، به “اسطوره” تبدیل میشوند.» بهعبارتِ دیگر، «فاکنر، جهانِ یوکناپاتافا را با “قلم” ساخت، اما خودش تا پایانِ عمر، “غریبهای” در همان جهان باقی ماند.»
۴: فاکنر در سال ۱۹۵۰ جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد . واقعیت این است که او به هیچ وجه مشتاق سفر به استکهلم نبود و باید به شدت تشویق میشد تا این سفر را انجام دهد . همچنین، اطرافیان او مجبور بودند میزان مصرف الکل او را در تمام طول سفر به دقت کنترل کنند، که نشان میدهد نگرانیها در مورد نوشیدن او در آن زمان بسیار جدی بوده است . با وجود همه این چالشها، سخنرانیِ خود فاکنر به یکی از بهیادماندنیترین و پرشورترین نطقهای تاریخ نوبل تبدیل شد . جمله معروف او در آن سخنرانی: “من معتقدم که انسان نه تنها تاب میآورد، بلکه پیروز خواهد شد”، امروز به عنوان یکی از نقلقولهای جاودانه تاریخ ادبیات شناخته میشود . مشکل الکل فاکنر فقط به اینیک سفر محدود نمیشد؛ او سالها با این اعتیاد دست و پنجه نرم میکرد. بسیاری از زندگینامهنویسان و منتقدان معتقدند که وابستگی شدید او به الکل، تأثیر مخربی بر کیفیت نوشتههایش در دوران پیری گذاشت و تواناییهای خلاقانهاش را کمرنگ کرد . به عنوان مثال، یکی از محققان به نقل از یک دوست فاکنر نوشته که مصرف الکل، “تیزی و دقت ذهن” او را کدر کرده بود . بنابراین، پاسخ به پرسش شما این است که عنصر اصلی این داستان حقیقت دارد؛ یعنی کنترلِ شدید بر مصرف الکل فاکنر در سفر استکهلم. با این حال، روایتِ “سخنرانی در حالت مستی” یک اغراقِ طنزآمیز از واقعیت است. فاکنر نه تنها در آن شب شرایط مناسبی داشت، بلکه یکی از بزرگترین سخنرانیهای زندگیاش را ایراد کرد . به عبارت دیگر، او در استکهلم بر اعتیاد خود غلبه کرد تا لحظهای درخشان را رقم بزند.
۵: این پاراگراف، یک تضادِ تاریخیِ جالب و طنزآمیز را به تصویر میکشد: چگونه «مرگِ فاکنر»، بهانهای شد تا «نیویورک تایمز» (بهعنوانِ نمادِ فرهنگِ رسمیِ آمریکا) «وحشتِ» خود را از «سبکِ تندِ فاکنر» بروز دهد، اما در نهایت، «تاریخ» نظرِ دیگریداشت و فاکنر را به «اسطورهای نوآور» تبدیل کرد. بیایید این پاراگراف را لایهبهلایه باز کنیم:
A. «مرگِ فاکنر» و «واکنشِ نیویورک تایمز»
فاکنر در ۶ ژوئیهٔ۱۹۶۲، در سنِ ۶۴ سالگی، بر اثرِ سکتهٔ قلبی درگذشت. چند هفته پیش از آن، او از رویِ اسبی در نزدیکیِ مزرعهاش در آکسفورد، میسیسیپی، به زمین افتاده بود و جراحاتِ این سانحه، زمینهسازِ مرگِ او شد. مرثیهٔ نیویورک تایمز در آگهیِ ترحیمِ او، فاکنر را بهعنوانِ نویسندهای با «وسواس به قتل، تجاوز، زنایِ با محارم، خودکشی، طمع و فسادِ عمومی» توصیف کرد. این جمله، نگاهِ «بورژواییِ» نیویورک تایمز را به ادبیاتِ فاکنر نشان میدهد: فاکنر در آثارش، «جنایت» و «جنون» را در قلبِ «جنوبِ آمریکا» به تصویر کشیده بود. شخصیتهایِ او، از «سرخپوستانِ» «خشم و هیاهو» (که به تجاوز به خواهرِ خود وسواس دارد) تا «جو کریسمس» در «نورِ اوت» (که بهخاطرِ نژادِ خود به قتل میرسد)، همه «تباهی» و «انحطاط» را به نمایش میگذارند. اما نیویورک تایمز (که در دههٔ ۱۹۶۰ هنوز «محافظهکار» و «خوشبینِ» به «ارزشهایِ آمریکایی» بود) این مضامین را «غیراخلاقی» و «بیمارگونه» میدانست و آن را بهعنوانِ «وسواسِ» شخصیِ فاکنر، نه «نقدی بر جامعهٔ آمریکا» تفسیر میکرد.
B. «نیویورک تایمز» در برابر «تاریخِ ادبیات»
نویسندهٔ مقاله، با طنزی هوشمندانه، نشان میدهد که «داوریِ نیویورک تایمز» در آن زمان، «سادهلوحانه» و «محافظهکارانه» بود، زیرا: امروزه، فاکنر بهعنوان «یکی از نوآورانهترین سبکپردازانِ تمامِ داستاننویسیِ آمریکا» شناخته میشود. «موضوعاتِ تند و زنندهی» (garish subject matter) که نیویورک تایمز از آنها بیزار بود، در واقع «سالها جلوتر از زمانِ خود» بودند؛ یعنی فاکنر با این مضامین، «بیماریهایِ پنهانِ جامعهٔ آمریکا» (نژادپرستی، خشونت، و انحطاطِ اخلاقی) را افشا کرد که تا دههها بعد، توسطِ سایرِ نویسندگان و جامعهشناسان موردِ بررسی قرار گرفتند.
C. تحلیلِ تضاد: «محافظهکاریِ فرهنگی» در برابر «نوآوریِ ادبی»
این تضاد، یک مثالِ کلاسیک از «تأخیرِ فرهنگی» (Cultural Lag) است:
جامعهٔ رسمیِ آمریکا (نیویورک تایمز، نخبگانِ دانشگاهی و خوانندگانِ عام) در دههٔ ۱۹۶۰، هنوز آمادگیِ پذیرشِ «واقعیتِ تلخِ جنوبِ آمریکا» را نداشت. آنها ترجیح میدادند که آمریکا را «سرزمینِ فرصتها» و «عدالت» ببینند، نه «سرزمینِ قتل، تجاوز و نژادپرستی». اما «نویسندگانِ نوآور» (مانند فاکنر)، با «نگاهِ بیپرده» و «سبکِ مدرنیستیِ» خود، «جامعهٔ ایدهآل» را به چالش کشیدند و «زخمهایِ پنهان» را آشکار کردند. این «نگاهِ تند»، در نهایت، به «درکِ عمیقتر از جامعه» انجامید و «ادبیاتِ آمریکا» را دگرگون کرد.
D. «نیویورک تایمز» و «ادبیاتِ گوتیکِ جنوبی»
نیویورک تایمز، با برچسبِ «وسواس» به «قتل، تجاوز، و زنای با محارم»، فاکنر را در «سبکِ گوتیکِ جنوبی» (Southern Gothic) قرار میدهد؛ سبکی که شخصیتهایِ «دیوانه»، «خونآشام» و «فاسد» را به تصویر میکشد. اما این «برچسبزدن»، نادیدهگرفتنِ «لایههایِ عمیقِ اجتماعیِ فاکنر» بود: فاکنر از این «وحشتها» برایِ «نقدِ نظامِ بردهداریِ سابق»، «نژادپرستی»، «شکافِ طبقاتی» و «افسانههایِ جنوب» استفاده میکرد. او نشان میداد که «جنوبِ آمریکا» با «تراژدیِ تاریخیِ» خود دستوپنجه نرم میکند و «وحشتِ» داستانهایِ او، «بازتابِ وحشتِ واقعیِ تاریخِ جنوب» است.
E. نتیجهگیری: «داوریِ نهایی، با تاریخ است»
این پاراگراف، به «خواننده» یادآوری میکند که: «مرگِ یک نویسنده» (و «آگهیِ ترحیمِ» او)، همیشه «نظرِ نهایی» نیست. گاهی، «جامعهٔ رسمی»یک نویسنده را بهخاطرِ «سبکِ تندِ او» محکوم میکند، اما «تاریخِ ادبیات» بعدها، «نوآوریِ» او را میستاید. «نیویورک تایمز» در سالِ ۱۹۶۲، فاکنر را بهعنوانِ «نویسندهای وسواسی و زننده» به خاک سپرد، اما «تاریخِ ادبیات»، امروز، او را بهعنوانِ «یکی از بزرگترین سبکپردازانِ تاریخِ ادبیاتِ آمریکا» گرامی میدارد. این «تضادِ تاریخی»، به ما میآموزد که «داوریِ اخلاقیِ زمانه»، همیشه با «ارزشِ نهاییِیک اثر» همخوانی ندارد. بهعبارتِ دیگر، «مرثیهٔ نیویورک تایمز» برایِ فاکنر، بیش از آنکه «نقدِ ادبی» باشد، «نشانهای از «محافظهکاریِ فرهنگیِ دههٔ ۱۹۶۰» بود؛ اما «تاریخ» با «چشمپوشی از این قضاوتِ سطحی»، فاکنر را به «جایگاهِ واقعیِ خود» رساند.
۶: این پاراگراف، یکی از لحظاتِ طنزآمیز و در عینِ حالِ تأملبرانگیزِ زندگیِ فاکنر را روایت میکند: تلاشِ او برایِ مخفیکردنِ «افسانههایِ جنگی» که خود ساخته بود، در برابرِ «واقعیتِ تاریخی» که در شرفِ افشا شدن بود.
A. «افسانههایِ جنگیِ فاکنر» (Tall Tales)
فاکنر در جوانی، برایِ فرار از زندگیِ خستهکنندهٔ میسیسیپی، به نیرویِ هواییِ کانادا (R.A.F. – Royal Air Force) پیوست و آموزشِ خلبانی دید، اما هرگز به جبههٔ جنگِ جهانیِ اول اعزام نشد. با این حال، او پس از بازگشت، داستانهایِ اغراقآمیزی دربارهٔ «زخمهایِ جنگی»، «سوانحِ هوایی» و «شجاعتهایِ خود» تعریف میکرد که بسیاری از آنها ساختگی بودند (مثلاً ادعا میکرد که در جنگ، «کلاهخودِ آهنیاش» توسطِ ترکشِ گلوله سوراخ شده است!).
B. «مالکوم کاولی» و «کتابِ قابلِ حملِ فاکنر»
مالکوم کاولی (Malcolm Cowley)، منتقد و ویراستارِ برجستهٔ آمریکایی، در سال ۱۹۴۶، مشغولِ تدوینِ کتابی به نام «کتابِ قابلِ حملِ فاکنر» (The Portable Faulkner) بود؛ مجموعهای از گزیدههایِ آثارِ فاکنر که قرار بود او را به «خوانندگانِ جدید» معرفی کند. کاولی، بهعنوانِ یک ویراستارِ دقیق، از فاکنر خواست که دربارهٔ «خدمتِ نظامیِ خود» اطلاعاتی بدهد تا در بخشِ «دربارهٔ نویسنده» (About the Author) درج شود.
C. واکنشِ فاکنر: «شما میخواهید کتابِ خوبِ مرا با آن ماجراهایِ جنگی خراب کنید!»
- فاکنر با لحنی طنزآمیز و عصبانی به کاولی پاسخ داد: «شما میخواهید آن کتابِ خوب، محترم و درخشانِ مرا با آن ماجراهایِ جنگی خراب کنید!» این جمله، نشاندهندهٔ «تناقضِ فاکنر» است: از یک سو، او سالها با «افسانهپردازی» دربارهٔ جنگ، «هویتِ قهرمانانهای» برایِ خود ساخته بود. از سوی دیگر، اکنون که «واقعیت» در شرفِ افشا شدن بود، میخواست «این بخش از زندگیاش» را از «سوژهی ادبیِ خود» (یعنی کتابِ قابلِ حمل) پنهان کند.
D. کتابِ منتشرشده: «ابهامی هوشمندانه»
هنگامی که «کتابِ قابلِ حملِ فاکنر» در سال ۱۹۴۶ منتشر شد، بخشِ «دربارهٔ نویسنده» تنها بهطورِ مبهم به «خدمتِ فاکنر در نیرویِ هواییِ سلطنتی» اشاره کرد و از «جزئیاتِ جنگ» چیزی نگفت. این «ابهامِ عمدی»، به فاکنر اجازه داد که «افسانهٔ جنگیِ خود» را حفظ کند، بدون اینکه «دروغهایِ خود را افشا کند». در واقع، این «حذفِ عمدیِ جزئیات»، خودش یک «نوعِ روایتِ فاکنری» بود: «سکوت دربارهٔ چیزی که نمیخواهی گفته شود، گاهی از «دروغ» گویاتر است!»
E. تحلیلِ روانشناختی: «افسانهٔ جنگی» بهعنوانِ «هویتِ جایگزین»
فاکنر در جوانی، از «جامعهٔ کوچکِ آکسفورد» و «سایهٔ پدرِ بزرگش» میگریخت. «افسانهٔ جنگی» به او اجازه میداد که «هویتی قهرمانانه» برایِ خود بسازد و از «یکنواختیِ زندگیِ جنوب» فرار کند. اما در میانسالی، با «شهرتِ ادبیِ جهانی»، دیگر نیازی به «افسانهٔ جنگی» نداشت. او میخواست که «نوشتههایش» بهجای «زندگینامهاش» موردِ توجه قرار گیرد. بههمیندلیل، از «حذفِ جزئیاتِ جنگ» در «کتابِ قابلِ حمل» استقبال کرد.
F. طنزِ پنهان: «فاکنر و حقیقت»
فاکنر در آثارش، به «نسبیبودنِ حقیقت» اعتقاد داشت. شخصیتهایِ رمانهایِ او، اغلب «حقیقتِ خود را میساختند» و «واقعیت» را بهنفعِ «روایتِ خود» تحریف میکردند (مانند «کوئنتین کامپسون» در «خشم و هیاهو» که «جنونِ خود» را بهعنوانِ «حقیقت» روایت میکند). رفتارِ خودِ فاکنر در این ماجرا، نمونهای از «زندگیِ بهسبکِ رمانهایِ فاکنر» بود: او همچون شخصیتهایِ داستانهایش، «حقیقتِ جنگ» را با «افسانه» جایگزین کرد و سپس، با «سکوتِ هوشمندانه» از «افشا شدن» جلوگیری کرد.
G. نتیجهگیری: «افسانهٔ جنگی، هزینۀ شهرتِ ادبی»
این پاراگراف، به «خواننده» نشان میدهد که: «افسانههایِ شخصیِ فاکنر» (مانند «داستانهایِ جنگی») بخشی از «هویتِ ساختهشدهٔ او» بودند، اما با «شهرتِ ادبیِ او» در تضاد قرار گرفتند. «سکوتِ فاکنر» در برابرِ «پرسشِ کاولی»،یک «راهبردِ هوشمندانه» بود: او نه «دروغ» گفت و نه «حقیقت» را فاش کرد؛ او «سکوت کرد» و «ابهام» را بهعنوانِ «پاسخ» برگزید. در نهایت، «کتابِ قابلِ حملِ فاکنر» بدونِ «جزئیاتِ جنگ» منتشر شد، اما «افسانهٔ جنگیِ فاکنر» همچنان در «ذهنِ خوانندگان» باقی ماند؛ زیرا «سکوت» گاهی «گویاتر از کلمات» است! بهعبارتِ دیگر، «فاکنر در زندگی، همانگونه عمل کرد که در رمانهایش مینوشت: «حقیقت» را با «افسانه» درآمیخت و «روایت» را بر «واقعیت» ترجیح داد.»
۷: این عنوان «برو پایین، میکی» (Go Down, Mickey) یک جناسِ (پارونومازی) هوشمندانه و طنزآمیز بر اساسِ رمانِ معروفِ فاکنر، «برو پایین، موسی»(Go Down, Moses) (۱۹۴۲) است. این رمان، مجموعهای از داستانهایِ بههمپیوسته دربارهٔ خانوادهٔ «مککازلین» و «نژادپرستیِ جنوب» است که یکی از شاهکارهایِ فاکنر محسوب میشود. اما نویسنده با تغییرِ «موسی» به «میکی»، به «میکی ماوس» (نمادِ کارتونهایِ کودکانه و سرگرمیهایِ تجاریِ هالیوود) اشاره میکند.
A. عنوان: «برو پایین، میکی» (Go Down, Mickey)
«برو پایین، موسی» (Go Down, Moses) یک ارجاعِ کتابمقدسی به «خروجِ یهودیان از مصر» و «رهبریِ موسی» است. اما نویسنده، با تغییرِ «موسی» به «میکی»، به «میکی ماوس» اشاره دارد؛ یعنی به «سرگرمیِ سطحیِ هالیوود» و «کارتونهایِ کودکانه». این تغییر، نشاندهندهٔ «سقوطِ فاکنر از «ادبیاتِ جدی» به «فیلمنامهنویسیِ تجاری» است.
B. «فاکنر و هالیوود»: از «ادبیاتِ مدرنیستی» تا «فیلمنامههایِ تجاری»
فاکنر در دهههای۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، برایِ تأمینِ معاش، به هالیوود رفت و فیلمنامههایی برایِ فیلمهایِ کلاسیکی مانند: «خوابِ بزرگ» (The Big Sleep) (۱۹۴۶): فیلمِ نوآرِ مشهور با بازیِ هامفری بوگارت. «داشتن و نداشتن» (To Have and Have Not) (۱۹۴۴): فیلمی با بازیِ بوگارت و لورن باکال (که فاکنر در نوشتنِ دیالوگهایِ آن نقش داشت).
اما او همچنین فیلمنامههایی برایِ فیلمهایِ «کمکیفیت» (clunkers) مانند:
- «گشتِ زیردریایی»(Submarine Patrol) (۱۹۳۸)
- «خدا همخلبانِ من است» (God Is My Co-Pilot) (۱۹۴۵)
نوشت. این فیلمها، «اثرِ هنریِ چندانی نداشتند» و صرفاً «محصولاتِ تجاریِ هالیوود» بودند.
C. جملهٔ طنزآمیزِ فاکنر: «من فقط برایِ فیلمهایِ خبری و کارتونِ میکی ماوس واجدِ شرایط هستم!» هنگامی که فاکنر واردِ هالیوود شد، به رئیسِ بخشِ داستانِ استودیویِMGM (مترو گلدوین مایر) گفت: «من فقط برایِ نوشتنِ فیلمهایِ خبری (newsreels) و کارتونِ میکی ماوس واجدِ شرایط هستم.» این جمله، یک «طنزِ تلخ» است. فاکنر با این جمله، به «نگاهِ تحقیرآمیزِ هالیوود به نویسندگانِ جدی» اشاره میکند؛ گویی که «نویسندهٔ نابغه» در هالیوود، «فقط برایِ سرگرمیِ کودکانه» به کار میآید. همچنین، این جمله میتواند «طعنهای به خودِ فاکنر» باشد: او که در «ادبیاتِ مدرنیستی» (با جریانِ سیالِ ذهن و روایتهایِ غیرخطی) استاد بود، در هالیوود به «نوشتنِ فیلمنامههایِ سرگرمکننده» (که نیاز به «خلاقیتِ سطحی» دارد) تنزل یافته است.
D. تحلیلِ طنز: «میکی ماوس» نمادِ «سقوطِ هنری» است
«میکی ماوس» در فرهنگِ عامه، نمادِ «سرگرمیِ بیدردسر»، «کودکانه» و «تجاری» است. فاکنر با این جمله، میخواهد بگوید که «ادبیاتِ جدی» و «هنرِ مدرنیستی» در هالیوود جایی ندارد؛ نویسندگانِ بزرگ باید به «سرگرمیِ تودهای» تن دهند. همچنین، این جمله، به «تضادِ میانِ «سبکِ فاکنر» و «سبکِ هالیوود» اشاره دارد: فاکنر در رمانهایش، «زمان» را میشکند، «ذهنِ شخصیتها» را به تصویر میکشد، و «زبان» را به چالش میکشد. اما در هالیوود، فیلمنامهنویس باید «دیالوگهایِ ساده»، «طرحِ داستانیِ سرراست» و «پایانِ خوش» ارائه دهد. این جمله، «خودآگاهیِ طنزآمیزِ فاکنر» را نشان میدهد: او میدانست که «نبوغِ او» در هالیوود «بیکاربرد» است، اما بهخاطرِ «پول» و «بقا»، به این «کارِ پست» تن داد.
E. «جناسِ عنوان»: «برو پایین، میکی» در برابر «برو پایین، موسی»
«برو پایین، موسی» یک «رمانِ جدی» دربارهٔ «بردهداری»، «نژادپرستی» و «تاریخِ جنوب» است. «برو پایین، میکی» یک «کنایهٔ تلخ» به «سقوطِ فاکنر به سطحِ سرگرمیِ کودکانه» است. این عنوان، به خواننده میگوید: «فاکنر که زمانی “موسیِ” ادبیاتِ آمریکا بود (یعنی رهبرِ مدرنیسمِ آمریکا)، در هالیوود به “میکی ماوس” (نمادِ سرگرمیِ سطحی) تنزل یافت.»
F. نتیجهگیری: «طنزی تلخ بر سرنوشتِ نویسندگانِ بزرگ در هالیوود»
این پاراگراف، به «خواننده» نشان میدهد که: «فاکنر» با «شهرتِ ادبیِ جهانی» و «جایزهٔ نوبل»، اما «فقرِ مالی»، مجبور شد به «هالیوود» پناه ببرد تا «معاشِ خود را تأمین کند». «هالیوود» برایِ او، «سرزمینِ موعود» نبود، بلکه «سرزمینِ تحقیر» بود؛ جایی که «نویسندهٔ نابغه» باید به «کارتونِ میکی ماوس» تن دهد. «عنوانِ طنزآمیز» (برو پایین، میکی) به «خواننده» یادآوری میکند که «تاریخِ ادبیات» گاهی با «تاریخِ سینما» در تضاد است: یک نویسنده میتواند در «ادبیات» «موسی» باشد، اما در «هالیوود» «میکی ماوس»!
بهعبارتِ دیگر، «فاکنر در هالیوود، مثلِ موسی در سرزمینِ بتپرستان بود؛ او مجبور شد “بتهایِ سینمایی” را پرستش کند تا “نانِ خود” را به دست آورد.»
۸: این عنوان «ای فاکنر، کجایی؟» (O FAULKNER, WHERE ART THOU?) یک جناس (پارونومازی) هوشمندانه و طنزآمیز بر اساسِ عنوانِ فیلمِ مشهورِ برادران کوئن، «ای برادر، کجایی؟»(O Brother, Where Art Thou?) (۲۰۰۰) است. این فیلم،یک کمدی-ماجراجویی با الهام از «اودیسه» هومر است که در جنوبِ آمریکا (میسیسیپی) روایت میشود و فضایی «فاکنری» دارد (روستایی، پر از شخصیتهایِ عجیب و غریب، و با طعمِ جنوبِ قدیم).
A. عنوان: «ای فاکنر، کجایی؟» (O Faulkner, Where Art Thou?)
«ای برادر، کجایی؟» (O Brother, Where Art Thou?): فیلمی از برادران کوئن (سال ۲۰۰۰) که داستانِ سه زندانیِ فراری در جنوبِ آمریکا را در دورانِ رکودِ بزرگ (دههٔ ۱۹۳۰) روایت میکند. این فیلم، بهخاطرِ «فضایِ جنوبیِ» خود (گروههایِموسیقیِ بلوگراس، شخصیتهایِ روستایی، و فضایِ اسرارآمیز) به «جهانِ فاکنر» شباهت دارد. «ای فاکنر، کجایی؟»: نویسنده، با تغییرِ «برادر» (Brother) به «فاکنر» (Faulkner)، به «حضورِ پررنگِ فاکنر در فیلمهایِ برادران کوئن» اشاره دارد. او میگوید که «روحِ فاکنر» در فیلمهایِ کوئن زنده است (حتی اگر خودِ فاکنر در آنها حضور نداشته باشد).
B. «فاکنر و سینما: زندگیِ پس از مرگ»
نویسنده، به «زندگیِ سینماییِ پس از مرگِ فاکنر» اشاره میکند: برادران کوئن (جوئل و ایتن کوئن)، از جمله «سینماگرانِ تأثیرپذیرفته از فاکنر» هستند. آنها در فیلمهایِ خود، «فضایِ گوتیکِ جنوبی»، «شخصیتهایِ شکستخورده» و «طنزِ تلخِ فاکنری» را بازآفرینی میکنند.
C. ارجاعاتِ فاکنری در فیلمهایِ کوئن
نویسنده، سه نمونهٔ بارز از «ارجاعاتِ فاکنر» در فیلمهایِ کوئن را ذکر میکند:
«بزرگکردنِ آریزونا» (Raising Arizona, ۱۹۸۷)
شخصیتهایِ «گیل و اولین اسنوتس» (Gale and Evelle Snoats)، که دو زندانیِ فراری هستند، نامِ خود را از «خانوادهٔ اسنوتس» (Snopes family) در داستانهایِ فاکنر گرفتهاند. خانوادهٔ اسنوتس، یک خانوادهٔ «فقرا و حیلهگر» در جنوبِ آمریکا هستند که در رمانهاییمانند «دهکده» (The Hamlet) و «شهر» (The Town) ظاهر میشوند. کوئنها با این اسم، به «شخصیتهایِ فاکنری» ادایِ احترام میکنند.
«ای برادر، کجایی؟» (O Brother, Where Art Thou?, ۲۰۰۰)
شخصیتِ «ورنون والدریپ» (Vernon Waldrip) در فیلم، برگرفته از شخصیتی به همین نام در داستانِ کوتاهِ فاکنر، «اگر تو را فراموش کنم، اورشلیم» (If I Forget Thee, Jerusalem) است. این داستان، دربارهٔ «زندانیای» است که بهدنبالِ «رستگاری» میگردد؛ موضوعی که در فیلمِ کوئنها نیز تکرار میشود.
«بارتون فینک» (Barton Fink, ۱۹۹۱)
شخصیتِ «دبلیو. پی. مِیهیو» (W. P. Mayhew) (با بازیِ جان ماهونی) بهوضوح «بر اساسِ فاکنر» ساخته شده است:
۱. نویسندهٔ بزرگِ جنوبی: مِیهیو، مانندِ فاکنر، یک نویسندهٔ مشهورِ جنوبی است که در «هالیوود» فیلمنامه مینویسد.
۲. الکلیِ خودویرانگر: مِیهیو، مانندِ فاکنر، به الکل اعتیاد دارد و این اعتیاد، «خلاقیتِ او را تخریب میکند».
۳. فروشِ خود به هالیوود: مِیهیو، مانندِ فاکنر، با «آزادیِ هنریِ خود» خداحافظی میکند و به «نوشتنِ فیلمنامه برایِ پول» تن میدهد.
۴. رابطهٔ عاشقانه با یک کارمندِ استودیو: مِیهیو، مانندِ فاکنر (که در هالیوود با «متا کارپنتر» (Meta Carpenter) رابطه داشت)، با یک کارمندِ استودیو درگیرِ رابطهٔ عاشقانه میشود.
D. تحلیلِ طنزِ عنوان: «فاکنر، کجایی؟»
- این عنوان، یک «فریادِ طنزآمیز» به سویِ فاکنر است که میگوید: «ای فاکنر، تو که در هالیوود گم شدی، آیا هنوز در فیلمهایِ کوئن زندهای؟» همچنین، به «تضادِ فاکنر» اشاره دارد: او در «ادبیات»یک «اسطوره» است. اما در «سینما» به «شخصیتی الکلی و خودویرانگر» تبدیل میشود که «فروشِ خود به هالیوود» را پذیرفته است.
E. نتیجهگیری: «فاکنر، اسطورهای زنده در سینما»
این پاراگراف، به «خواننده» نشان میدهد که: فاکنر نه تنها در «ادبیات»، بلکه در «سینما» نیز «حضوری زنده» دارد. برادران کوئن با «ارجاعاتِ هوشمندانه» به شخصیتها و داستانهایِ فاکنر، «روحِ او» را در فیلمهایِ خود زنده نگه داشتهاند. اما این «حضورِ سینمایی»، «دوسوگرا» (ambivalent) است: از یک سو، «ادایِ احترام» به نبوغِ فاکنر است، و از سوی دیگر، «نگاهِ انتقادیِ» به «سقوطِ او به ورطهٔ هالیوود و الکل» را نیز به تصویر میکشد. بهعبارتِ دیگر، «فاکنر در فیلمهایِ کوئن، مثلِ یک روحِ سرگردان است که هم “ستایش” میشود و هم “مرثیهخوانیِ” سقوطِ او به گوش میرسد.»
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
معماری قدرت در ایرانِ پساخامنهای: مجتبی، سپاه، پزشکیان و گذار به دولت جنگی-دیجیتال
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
تایمز اسرائیل / ۱۱ اوت ۲۰۲۶
یوسی کوهن، رئیس پیشین موساد، روز سهشنبه فاش کرد که مأموران اسرائیلی در گذشته چندین بار از تأسیسات غنیسازی اورانیوم فردو در ایران بازدید کردهاند.
بنا بر گزارش رسانههای عبریزبان، او روز سهشنبه در «مجمع الجلیل» در شهر صفد گفت: «ما بارها از سایت هستهای فردو بازدید کردیم تا این تأسیسات را بهتر بشناسیم.» وی توضیح نداد که این بازدیدها چه زمانی انجام شده یا دقیقاً چه کسانی از این مجموعه بازدید کردهاند.
کوهن افزود: «بمباران [این تأسیسات] توسط آمریکاییها تحقق همه رؤیاهای من بود.»
تأسیسات فردو، همراه با مراکز هستهای اصفهان و نطنز، در جریان جنگ ۱۲ روزه میان اسرائیل و ایران در ژوئن ۲۰۲۵ و در حملات آمریکا بهشدت آسیب دیدند.
گزارشها حاکی از آن بودهاند که ۴۴۰ کیلوگرم (۹۷۰ پوند) اورانیوم با غنای بالا که در این تأسیسات نگهداری میشد، زیر آوار مدفون شده است؛ اما گفته میشود اسرائیل معتقد است ایران توانسته بخشی از این مواد را پس از آن جنگ به سایت کوه «پیکاکس» (Pickaxe Mountain) در نزدیکی فردو منتقل کند.
کوه پیکاکس نه در آن زمان و نه در جنگ بعدی هدف حمله قرار نگرفت. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بارها تهدید کرده است که این سایت را بمباران خواهد کرد.
کوهن همچنین روز سهشنبه گفت: «اورانیوم غنیشده تا سطح ۶۰ درصد هنوز با ساخت بمب فاصله زیادی دارد.» این اظهارات ظاهراً با نظر کارشناسانی همچون دیوید آلبرایت در تضاد است؛ افرادی که معتقدند اورانیوم با غنای ۶۰ درصد میتواند ظرف چند هفته یا حتی چند روز به سطح مورد نیاز برای ساخت سلاح هستهای غنیسازی شود.
هیچ نقلقول دیگری از سخنان کوهن در این نشست در اختیار رسانهها قرار نگرفت.
ترامپ سال گذشته مدعی شده بود که عملیات ژوئن ۲۰۲۵ توان هستهای ایران را «بهطور کامل نابود کرده» و برنامه هستهای این کشور را برای چند دهه به عقب رانده است. با این حال، میزان دقیق خسارات واردشده همچنان نامشخص است.
بر اساس اعلام آژانس بینالمللی انرژی اتمی، ایران پیش از حملات سال گذشته اورانیوم را تا سطح ۶۰ درصد غنیسازی میکرد. این میزان بسیار فراتر از سطح مورد نیاز برای راکتورهای غیرنظامی است و به سطح ۹۰ درصدی مورد نیاز برای ساخت سلاح هستهای نزدیک محسوب میشود.
کوهن در گزارشی که ژانویه گذشته از برنامه تحقیقی «عوودا» (Uvda) در شبکه ۱۲ اسرائیل پخش شد، گفته بود که اسرائیل نخستین بار در سال ۲۰۱۰ از آنچه در فردو در حال وقوع بود آگاه شد. پس از آن، موساد طراحی یک عملیات بسیار گسترده را آغاز کرد که به گفته کوهن، اگر اجرا میشد، «بزرگترین عملیات در تاریخ کشور» بود.
گفته میشود این طرح به دلیل منابع عظیم مورد نیاز، پیچیدگی سرسامآور، ضرورت هماهنگی بسیار دقیق میان فعالیتهای مختلف، تعداد زیاد مأموران لازم و همچنین دشواری خارج کردن آنان از ایران پس از اجرای عملیات، با تردیدهایی روبهرو شد. موساد ترجیح میداد به جای استفاده از عوامل جذبشده در خارج از کشور، از نیروهای آموزشدیده و پرورشیافته خود استفاده کند؛ موضوعی که مأموریت را پیچیدهتر میکرد. کوهن اشاره کرده بود که اجرای این طرح دستکم به دهها نفر نیرو نیاز داشت.
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل که در آن زمان نیز این سمت را بر عهده داشت، بنا بر گزارشها علاقه فراوانی به این طرح داشت و برای پیشبرد مقدمات آن فشار میآورد.
با این حال، تا زمانی که کوهن در سال ۲۰۱۶ به ریاست موساد رسید، دولت باراک اوباما توافق هستهای با ایران را امضا کرده بود. کوهن گفت که در آن زمان خود او نیز تا حد زیادی باور پیشینش به امکان اجرای این عملیات را از دست داده بود. از این رو، طرح کنار گذاشته شد و تمرکز به جای آن بر آمادهسازی ارتش اسرائیل برای حمله به ایران قرار گرفت.
دفتر نخستوزیر اسرائیل در واکنش به آن گزارش تأیید کرد که «طرحهای حمله [به فردو] تدوین شده بودند که برخی از آنها به دلیل رویدادهای هفتم اکتبر امکان اجرا پیدا نکردند»، اما توضیح بیشتری در این باره ارائه نداد.
کوهن پیشتر نیز مصاحبههای افشاگرانهای درباره فعالیتهای جاسوسی اسرائیل در داخل ایران و علیه این کشور انجام داده است.
او چند روز پس از کنارهگیری از ریاست موساد در سال ۲۰۲۱، در مصاحبهای کمسابقه با تلویزیون اسرائیل جزئیاتی از این فعالیتها را فاش کرد. وی تلویحاً تأیید کرد که سازمان تحت مدیریت او تأسیسات زیرزمینی سانتریفیوژهای نطنز را منفجر کرده است. او همچنین شرح دقیقی از عملیات سال ۲۰۱۸ موساد برای سرقت آرشیو هستهای ایران از گاوصندوقهای یک انبار در تهران ارائه داد و تأیید کرد که محسن فخریزاده، دانشمند ارشد هستهای ایران که بعدها ترور شد، سالها در فهرست اهداف موساد قرار داشته است. او گفت حکومت ایران باید درک کند که اسرائیل در تعهد خود برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای جدی است.
کوهن در آن زمان در برنامه «عوودا» همچنین نشان داد که آشنایی عمیقی با تأسیسات مختلف هستهای ایران دارد و گفت اگر فرصت آن را داشته باشد، خبرنگار این برنامه، ایلانا دایان، را به «زیرزمین» تأسیسات نطنز خواهد برد؛ جایی که به گفته او «سانتریفیوژها در آن میچرخیدند».
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
الینا فرهادی / دویچه وله فارسی
دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
جزئیات تازه از طرح موساد: تلآویو شرط کرده بود ۱۵ هزار نیروی مسلح کُرد نه با پرچم خود، بلکه زیر پرچم شیر و خورشید وارد ایران شوند. گزارشی از انکار احزاب کُرد تا هشدار درباره تبعات حملات جمهوری اسلامی به مقر کُردها.
ابعاد و زوایای پنهان دو جنگ اخیر میان اسرائیل، ایالات متحده و جمهوری اسلامی از ژوئن ۲۰۲۵ تاکنون، وارد مرحله تازهای از افشاگریهای رسانهای شده است.
بر اساس تحقیق جامع ناداو ایال، روزنامهنگار ارشد اسرائیلی که سوم ماه اوت بر پایه گفتوگو با دهها منبع مطلع امنیتی، سیاسی و افراد حاضر در اتاقهای تصمیمگیری منتشر شد، هدف بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل و سازمان موساد در این دو نبرد، فراتر از انهدام تاسیسات هستهای و موشکی، “تغییر رژیم و سرنگونی جمهوری اسلامی ” طی یک بازه زمانی یک تا سه ساله بوده است.
بر اساس این گزارش، نیروهای کُرد به “سنگ بنای اصلی” طرح موساد و عملیات زمینی تبدیل شده بودند. طبق این سناریوی عملیاتی، مقرر شده بود “حدود ۱۵ هزار نیروی مسلح کُرد “در مرحله نخست با پشتیبانی هوایی مستقیم نیروی هوایی اسرائیل از مرزهای غربی وارد خاک ایران شوند.
بر اساس طرح افشاشده در گزارش ناداو ایال، ایده اصلی موساد این بود که احزاب مسلح کُرد تهاجم خود را از مرزهای غربی آغاز کرده، شهر به شهر پیشروی کنند، نیروهای کُرد و عموم ایرانیان را به خود ملحق سازند و در نهایت به سمت تهران حرکت کنند. اعتراضات گسترده دی ماه ۱۴۰۴ بنا بر این گزارش این تصور را در ساختار سیاسی و امنیتی اسرائیل تقویت کرد که فرصتی برای تلاش در جهت تغییر رژیم ایجاد شده است. در سناریوی طراحیشده توسط موساد، تهاجم زمینی کُردها قرار بود همزمان با موج اول بمبارانهای سنگین و حضور گسترده مردم در خیابانها رخ دهد تا یک “طوفان کامل” را برای سرنگونی رژیم شکل دهد.
کارشناسان امنیتی اسرائیل: این طرح یک توهم است
در این میان، برخلاف انتقادات کارشناسان امنیتی که اتکا به کُردها را برای تسخیر برخی شهرهای ایران یک “توهم و ارزیابی کاملا نادرست” میدانستند، استدلال موساد این بود که وظیفه اصلی کُردها تسخیر تهران نیست، بلکه نقش آنان مشغول کردن و درگیر ساختن نیروهای امنیتی و نظامی رژیم در مناطق مرزی و جبهه غربی است تا همزمان، فشار ناشی از اعتراضات مردمی در داخل، ضربه نهایی را به بدنه حکومت وارد سازد.
با این حال، ابعاد این طرح از همان ابتدا با بدبینی و انکارهای عمیق درونسازمانی و ملاحظات سختگیرانه همراه بود: از جمله شک و تردید عمیق ارتش اسرائیل و “عدم اعتماد به کُردها”.
بر اساس گزارش این خبرنگار اسرائیلی، افسران اطلاعاتی اسرائیل که سالها روی پرونده ایران کار کرده بودند، هرگونه اتکا به کُردها برای چنین طرح عظیمی را در نگاه اول “یک توهم محض” میدانستند.
سرانجام این پروژه پیچیده پیش از اجرا با سد سیاسی محکمی روبهرو شد؛ تنها یک هفته پس از آغاز کمپین، دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا پس از هشدار صریح و مستقیم رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، مبنی بر اینکه تهاجم کُردها میتواند به رویارویی نظامی مستقیم میان ترکیه و اسرائیل بینجامد، دستور توقف کامل این طرح را صادر کرد.
پیامدهای طرح ناکام در داخل موساد
بازتاب ناکامی و معلق ماندن این پروژه پیشبینینشده، خیلی سریع به سطح مدیریتی سازمان اطلاعات و وظایف ویژه اسرائیل رسید. طبق گزارشهای رسانهای تکمیلی (از جمله گزارش رسمی شبکه ۱۲ اسرائیل)، رومن گوفمن، رئیس تازه منصوبشده موساد، در پی بروز اختلافات عمیق ساختاری، در روز ششم ماه اوت دو تن از ارشدترین مقامهای اطلاعاتی این سازمان، یعنی رئیس اداره اطلاعات موساد و مسئول بخش ایران را که از طراحان اصلی برنامه عملیاتی سرنگونی بر پایه اتکا به گروههای اتنیکی کُرد و جریانهای داخلی بودند، از سمتهای کلیدیشان برکنار کرد.
اکنون افشای جزئیات این طرح، پای احزاب و جریانهای کُرد ایرانی را به یکی از جنجالیترین پروندههای پشتپرده جنگ باز کرده است؛ گروههایی که نامشان به عنوان بازیگران محوری این سناریوی ناکام مطرح شده، اما خود همواره هرگونه توافق تسلیحاتی یا بازی در نقش پیادهنظام قدرتهای خارجی را تکذیب کردهاند.

ناداو ایال، روزنامهنگار ارشد اسرائیلی
انکار، اظهار بیاطلاعی و تکذیب احزاب کُرد
در این میان، این خبرنگار اسرائیلی در گزارش خود تصریح میکند که موساد صراحتا از گروههای کُرد خواسته بود که تحت هیچ شرایطی با پرچمهای کُردی وارد ایران نشوند، بلکه زیر پرچم سهرنگ شیر و خورشید (نماد ملی و پیش از انقلاب ۱۳۵۷) پیشروی کنند. هدف طراحان اسرائیلی این بود که این آفند زمینی در افکار عمومی، نه یک اقدام تجزیهطلبانه، بلکه یک “قیام ملی و سراسری ایرانی” تعبیر شود. ناداو ایال مدعی شده که اسرائیل حتی تمامی ترتیبات فنی و لجستیکی لازم برای تامین و توزیع این پرچمها را شخصا بر عهده گرفته بود.
زاگرس اندریاری، مسئول و از اعضای کمیته دیپلماسی و روابط خارجی حزب حیات آزاد کردستان (پژاک) در اروپا، در گفتوگو با دویچه وله فارسی در پاسخ به مدعای گزارش ایال مبنی بر پیشنهاد موساد برای تسلیح و ورود به ایران با پرچم شیر و خورشید اظهار بی اطلاعی کرده و توضیح می دهد: «تا جایی که من اطلاع دارم، به طور مستقیم با حزب ما چنین ارتباطی برقرار نشده و این موضوع برای نخستین بار است به گوش من میرسد. همچنین با خود ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران نیز هیچگونه هماهنگی یا ارتباطی در این زمینه صورت نگرفته است.»
اندریاری میافزاید: «تصور نمیکنم با هیچیک از احزاب و جریانات سیاسی حال حاضر در کردستان ایران در این باره ارتباطی گرفته شده باشد و به احتمال زیاد، این مسئله بیشتر خبری جهت شانتاژ یا سناریویی سوخته برای نیل به اهدافی خاص است و من بعید میدانم هیچ حزب سیاسی در کردستان ایران چنین چیزی را بپذیرد.»
دفاع ناداو ایال از فکتهای افشاشده در گزارش
در برابر انکارها و تکذیبیههای احزاب کُرد، ناداو ایال در گفتوگو با دویچه وله فارسی با قاطعیت کامل از صحت مستندات خود دفاع میکند.
ایال درباره اعتبار منابع خود میگوید: «همانطور که در حرفه روزنامهنگاری مرسوم است، تمام گزارشها و اطلاعاتی که ارائه میکنم توسط چندین منبع مستقل و بیارتباط با یکدیگر راستیآزمایی میشوند. برخی از این منابع اسرائیلی هستند و برخی دیگر نه. طبیعتا نمیتوانم وارد جزئیات درباره ماهیت منابع خود شوم، اما این واقعیت که طرح یا برنامهای از سوی کُردها، با همکاری ایالات متحده و اسرائیل و با حمایت موساد، برای حمله به کشور در جریان این جنگ وجود داشته، موضوعی است که توسط نشریات متعددی در سراسر جهان منتشر شده است؛ از جمله نیویورک تایمز، آکسیوس و بسیاری دیگر.»
او تاکید میکند: «بنابراین، این فقط گزارش من نیست؛ گزارشهای دیگری نیز در این زمینه منتشر شده، از جمله بر اساس منابعی بسیار نزدیک و مطلع در داخل کاخ سفید.»
ایال همچنین منطق موساد برای تعیین شرط پرچم سهرنگ شیر و خورشید را تشریح کرده و میافزاید: «در مورد پرچم نیز، منطق و دلیل اصلی این بود که برای مسئولان و هدایتکنندگان اسرائیلی و موساد روشن بود که اگر کُردها در جریان حمله به ایران از پرچمهای خودشان استفاده کنند، این اقدام نوعی مداخله با هدف پیشبرد ناسیونالیسم کُردی تلقی خواهد شد و به تغییری که آنها در پی آن بودند، یعنی فروپاشی جمهوری اسلامی، منجر نخواهد شد. بنابراین، این یک مسئله تاکتیکی بود و این همان منطقی بود که اسرائیلیها به رهبران چندین گروه و جریان کُردی ارائه کردند و آنها نیز با این استدلال موافق بودند.»

حسن شرفی، عضو هیئت اجرایی حزب دمکرات کردستان ایران
حزب دمکرات کردستان ایران: کوچکترین اطلاعاتی از وجود چنین طرحی نداریم
از سوی دیگر، حسن شرفی، عضو هیئت اجرایی حزب دمکرات کردستان ایران (KDPI)، با ابراز تردید کلی نسبت به اصل گزارش ناداو ایال و مندرجات آن، بر نامشخص بودن منابع این روزنامهنگار اسرائیلی دست میگذارد. شرفی در گفتوگو با دویچه وله فارسی تاکید میکند: «در این گزارش تنها به عبارتی کلی نظیر کُردها اشاره شده است؛ مشخص نیست منظور کدام بخش از جامعه کُردهاست؛ کُردهای ترکیه، سوریه، ایران یا عراق؟ اساسا مبنا، منابع و دلایل استناد این مقاله به هیچ وجه روشن نیست.»
وب سایت خبری اسرائیلی “آی ۲۴ نیوز” بیست و دوم ماه ژوئیه به نقل از منابع اسرائیلی افشا کرد که در زمان جنگ ۴۰ روزه، ترکیه تهدید کرده بود در صورت حمله زمینی گروههای مسلح مخالف کردی به ایران، ترکیه از ایران حمایت هوایی خواهد کرد و از تهران پشتیبانی هوایی خواهد داشت.
این سایت اضافه کرد: «ورود اعضای گروه های مسلح کردی ایرانی مخالف از کردستان عراق به خاک ایران، به عنوان بخشی از یک طرح زمینی است که توسط موساد طراحی شده بود.»
در این گزارش آمده است اظهارات دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، که در آن اشاره کرده بود ترکیه در آستانه مداخله در جنگ علیه ایران است، اشارهای به این سناريو بود.
این منابع نیز تائید کردند که طرح موساد شامل حمایت از گروههای کُرد ایرانی برای نفوذ به خاک ایران بود تا همزمان نیروی هوایی اسرائیل پوشش هوایی این عملیات را فراهم کند.
قبل ازاین برخی منابع گفته بودند تماس تلفنی اردوغان رئیس جمهور ترکیه و جی دی ونس، معاون رئیس جمهور آمریکا باعث لغو برنامه آمریکا برای حمله زمینی به ایران از خاک کردستان عراق شد.
با این حال، عضو هیئت اجرایی حزب دمکرات با زیر سؤال بردن وجود چنین طرحی میافزاید: «مشخص نیست آیا اصلا چنین طرحی وجود داشته است یا خیر. حتی اگر فرض بگیریم چنین طرحی در گذشته وجود داشته، حداقل باید با گروهی از کُردها که قرار بوده در این چارچوب قرار گیرند، گفتوگو و مشورتی صورت میگرفت؛ در حالی که هیچیک از احزاب و گروههای کُرد چنین موضوعی را تایید نمیکنند.»
او با طرح شکی علنی میگوید: «اگر حقیقت دارد، چرا اسم نمیبرند و از چه کسی شرم دارند؟» شرفی با ارجاع پاسخگویی به طرفهای اسرائیلی تصریح کرد: «در خصوص این طرح باید موضوع را از مقامات و طرفهای اسرائیلی جویا شوید. ما کوچکترین اطلاعاتی از وجود چنین طرحی نداریم.» حسن شرفی در پاسخ به سوال دویچه وله فارسی درباره دریافت اسلحه از آمریکا پاسخ بیشتری نداد.
مسیر متناقض سیر تحول مواضع ترامپ
سیر تحول مواضع دونالد ترامپ در قبال تسلیح و ورود نظامی کُردها به نبرد ایران، مسیر متناقضی را طی کرد؛ ترامپ در ۵ مارس ۲۰۲۶ (۱۴ اسفند ۱۴۰۴) در گفتوگوی اختصاصی با رویترز با ابراز خرسندی علنی، احتمال شورش و تهاجم زمینی کُردها علیه حکومت ایران را “فوقالعاده” خواند و صراحتا اعلام کرد: «من کاملا با آن موافقم».
اما تنها یک ماه بعد و در ۵ آوریل ۲۰۲۶ (۱۶ فروردین ۱۴۰۵) در گفتوگو با خبرنگار فاکسنیوز و سپس در ۶ آوریل ۲۰۲۶ (۱۷ فروردین ۱۴۰۵) در حاشیه مراسم عید پاک در کاخ سفید، لحن ترامپ ۱۸۰ درجه تغییر یافت و با ابراز خشم شدید گفت:«ما اسلحه فرستادیم، اسلحههای زیادی؛ قرار بود به دست مردم برسد تا بتوانند با این اراذل و اوباش بجنگند، اما میدانید چه شد؟ کسانی که اسلحه به دستشان داده شد، آنها را پیش خود نگه داشتند؛ آنها گفتند چه تفنگ زیبایی! فکر کنم پیش خودم نگهش دارم... من فکر میکنم کُردها اسلحهها را برداشتند... بنابراین من از یک گروه خاص بسیار عصبانی هستم و آنها تاوان سنگینی برای این کار خواهند داد».
ترامپ همچنین با بیان اینکه از کُردها “بسیار ناامید” شده اند، آنان را متهم کرد که “فقط میگیرند، میگیرند و میگیرند”.
خط قرمزهای پژاک و احتمال مشارکت نظامی در آینده
زاگرس اندریاری در ادامه درباره مرزها و خطوط قرمز پذیرش کمک از دولتهای خارجی ادعا میکند: «دیدگاه و تفکر سیاسی حاکم بر حزب ما بر این اصل استوار است که ما خود را به هیچ وجه بخشی از چنین جنگهایی نمیدانیم؛ اعتقاد ما بر این است که این جنگ در راستای منافع ملتها و مردم ایران نیست؛ در نتیجه تحت هیچ شرایطی وارد چنین نبردی نخواهیم شد. حزب ما به عنوان یک حزب سیاسی پیشرو در کردستان ایران، نیاز خاصی به تسلیح از سوی نیروهای خارجی ندارد و ورود نکردن به چنین جنگهایی خط قرمز ماست.»
اندریاری در رد ارتباط نظامی با آمریکا یا اسرائیل و در مواجهه با این پرسش که چرا دونالد ترامپ بارها علنا از تحویل سلاح به کُردها سخن گفته، ابتدا شخصیت ترامپ را متغیر خواند و سپس افزود: «این ادعا بیشتر با این هدف بوده است که جمهوری اسلامی را تحت فشار قرار دهند تا اگر قرار است بر اساس خواستههای آنان قطعنامه، بیانیه یا پیمانی میان ایران و آمریکا به امضا برسد، هرچه زودتر رخ دهد... این موضوع بیشتر در حد لاف سیاسی و تهدید جمهوری اسلامی بوده است.»
او در پاسخ به پرسشی درباره علت آمادهباش کامل نیروهای کُرد و سفر آنان به قندیل و اقلیم کردستان در بحبوحه جنگ، مداخله نظامی را تایید کرد و گفت: «احتمال وقوع تغییرات سیاسی در جامعه ایران در آن زمان بسیار بالا بود و استراتژی این احزاب است که در چنین شرایطی آمادهباش خود را به بالاترین سطح ممکن برسانند تا اگر تغییری رخ داد یا احتمال قتلعام و نسلکشی از سوی حاکمیت وقت ایران وجود داشت، بتوانند مداخله کرده، تهدیدها را کاهش داده و میزان خطر برای جامعه را به حداقل ممکن برسانند.»
اما در پاسخ به این پرسش که بدون دریافت اسلحه از آمریکا، این احزاب چگونه قصد مداخله داشتند، اذعان داشت: «احزاب کردستان ایران مسلح هستند و سالهاست که سلاح در اختیار دارند؛ بنابراین برای مسلح شدن نیازی به کشور خارجی ندارند. در خود کردستان عراق نیز امکان تهیه اسلحه در مقیاس بالا وجود دارد. این احزاب دارای نیروهای دفاع ذاتی هستند و برخی از آنها توانایی دفاع از مردم کُرد را حداقل در مقاطع کوتاه و شرایط خاص دارند.»
اندریاری احتمال مشارکت احزاب کُرد در یک ائتلاف بینالمللی علیه جمهوری اسلامی در آینده را رد نکرد و گفت: «اگر قرار بر شکلگیری یک ائتلاف جهانی علیه جمهوری اسلامی باشد، همانند نمونههایی که در سایر نقاط جهان وجود دارد، و جامعه جهانی به این نتیجه برسد که تغییرات بنیادین و تغییر رژیم باید به نفع مردم ایران رخ دهد، احتمال دارد احزاب کُرد در چنین ائتلافی مشارکت کنند.»
عضو ارشد بخش دیپلماسی و روابط خارجی حزب حیات آزاد کردستان تاکید کرد که فعلا خطمشی آنها مبارزه سیاسی است اما شاید شرایط به گونهای پیش رود که احزاب سیاسی کردستان یا سراسر ایران مجبور شوند در آینده تغییراتی در تفکر یا خطمشی خود ایجاد کنند.
این در حالیست که مسرور بارزانی، نخست وزیر اقلیم کردستان عراق، خط مشی کاملا متفاوتی را در پیش گرفته و با فاصلهگذاری صریح از هرگونه ماجراجویی منطقهای، بر قانونمداری و صیانت از مرزها پای میفشارد.

بارزانی در گفتوگویی با شبکه الجزیره، با رد قاطعانه هرگونه ارتباط با تلآویو تصریح کرد که اقلیم کردستان هیچ رابطهای با اسرائیل ندارد و بر اساس قانون اساسی عراق، تصمیمگیری درباره سیاست خارجی و روابط رسمی صرفا در اختیارات دولت فدرال در بغداد است. او با تاکید بر اینکه اقلیم تحت هیچ فشاری برای ورود به درگیریهای جاری قرار نگرفته، اولویت اصلی اربیل را حفاظت “از خاک، مردم و پرهیز از کشیده شدن به خصومتهای منطقهای ” خواند.
بارزانی ضمن اشاره به بیش از هزار حمله موشکی و پهپادی منتسب به ایران و گروههای شبهنظامی به این منطقه، بار دیگر از سیاست انحصار سلاح در دست نهادهای رسمی حکومتی حمایت کرد.
اذعان به عدم تابآوری کمپهای اقلیم در برابر حملات موشکی سپاه
جمهوری اسلامی ایران با اتخاذ استراتژی “ضربات سنگین”، فشار نظامی بر مقرها، اردوگاهها و کمپهای مسکونی این احزاب را در طی جنگ ۳۹ روزه و حتی بعد از آن به اوج رسانده است. در همین راستا، حوزه جغرافیایی اقلیم کردستان در طول ماه ژوئیه ۲۰۲۶ شاهد موج کمنظیری از تنش بود؛ بهطوریکه طی این مدت بیش از ۴۸ حمله موشکی و پهپادی علیه مقرات مختلف در استانهای اربیل و سلیمانیه به ثبت رسید.
شدت این حملات در هفدهم ژوئیه با هدف قرار گرفتن اردوگاه زرگویز در نزدیکی سلیمانیه نمایان شد که طی آن ضربات پهپادی و راکتی سنگین به کشته شدن ۸ تن از اعضای حزب کومله و مجروح شدن چندین تن دیگر انجامید. پیش از آن نیز در نهم ژوئیه، اردوگاهها و کمپهای مسکونی احزاب مخالف کُرد در شمالشرقی اربیل هدف حملات متوالی پهپادهای انتحاری قرار گرفته بودند.
دامنه این رویدادها تنها به حملات هوایی محدود نماند؛ در اولین روز از ماه ژوئیه، طی یک کمین و درگیری شدید مرزی در خطوط جبهه، ۵ تن از پیشمرگههای حزب دموکرات کردستان ایران (PDKI) جان خود را از دست دادند.
ابعاد این نبرد زمانی پیچیدهتر شد که در ششم اوت، منابع نظامی ایران از اجرای عملیاتهای برونمرزی پنهانی توسط یگانهای ویژه نیروی زمینی در عمق اقلیم کردستان و در اطراف اربیل و سلیمانیه خبر دادند.
تداوم این سلسله حملات خردکننده و تخریب مستمر زیرساختهای استقراری، احزاب کُرد را در برابر یک بنبست و پرسش استراتژیک قرار داده است: در شرایطی که پروژه پشتیبانی بزرگ منطقهای و بینالمللی لغو شده، این جریانها با چه ابزاری میتوانند در برابر این حجم از ضربات مداوم موشکی و پهپادی تاب بیاورند و آینده حضور و موازنه بقای آنها در اقلیم کردستان بدون چتر حمایتی قدرتمند خارجی به کدام سمت خواهد رفت؟
در پاسخ به میزان تابآوری در برابر حملات سنگین موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی به مقرهای کُردی، اندریاری ساختار پژاک را از سایر احزاب جدا کرده و می گوید: «ما به عنوان حزب حیات آزاد کردستان، در هیچیک از مناطق شهری کردستان عراق دارای نیرو، مرکز یا کمپ سیاسی، نظامی و اجتماعی نیستیم. نقاط حضور ما در داخل کُردستان ایران و نوار مرزی با کُردستان عراق قرار دارد... و شرایط جغرافیایی به گونهای است که جمهوری اسلامی نمیتواند فشار زیادی بر ما وارد کند.»
او درباره سایر احزاب کُردی گفت: «اما سایر احزاب کردستان ایران که دهههاست مبارزه مسلحانه را کنار گذاشتهاند، اکثر اعضا و خانوادههایشان در کمپهای مدنی، سیاسی و اجتماعی در کردستان عراق سکونت دارند. متاسفانه در چند ماه گذشته، جمهوری اسلامی این کمپهای پناهندگی را هدف قرار داده که منجر به کشته شدن تعدادی از آنان شده است.»
به گفته اندریاری، این احتمال وجود دارد که آن احزاب مجبور شوند برای حفظ جان خانوادهها، این کمپها را حداقل به طور مقطعی تخلیه کنند.

دامون گلریز، پژوهشگر مطالعات صلح در مدرسه عالی لاهه
این واقعیتهای میدانی و تشدید برخوردهای نظامی، بستر تحلیلهای عمیق و ریشهای دامون گلریز، پژوهشگر مطالعات صلح در مدرسه عالی لاهه در گفتوگو با دویچه وله فارسی قرار گرفته است.
گلریز در واکاوی علل این رویدادها تاکید میکند که نخبگان کُرد هویتمحور، خود را وارث امپراتوری مادهای باستان میدانند: «در روایت تاریخی آنان، با سقوط هگمتانه به دست کوروش بزرگ نخستین حکمرانی کُرد فروپاشید و کُردها دیگر مجال دولتسازی و در پس آن قلمروی کشور و حاکمیتی نیافتند؛ حال آنکه هخامنشیان همچون نخستین دولت فارس با قلمروی جغرافیایی و سیاسی بیسابقه در تاریخ بشریت به نام “دولت” برآمدند و با همه افت و خیزها در تاریخ ایران، این سنت دولتسازی که آخرین آن “مشروطیت” بود، در ایران نه بر مبنای ناسیونالیسم دین یا خون که بر مبنای بردباری و سنت حکمرانی ایرانی بارها احیا و بروز شد.»
به گفته او، از همان نقطه، دو سرنوشت از هم جدا گردید. در این خوانش، ایران بارها دولت، زبان و قلمرو خود را احیا کرد؛ اما کُردها تا امروز حتی با پشتیبانی شوروی بعد از اشغال شمال ایران از بنیانگذاری دولتی ماندگار بازماندند.
به عقیده پژوهشگر مدرسه عالی لاهه، محل نزاع نخبگان کُرد با ایران، نه این یا آن سیاست است و نه این یا آن حاکم؛ ستیز آنان با خود نهاد “دولت” (state) در ایران است؛ نتیجه سیاسی این نزاع میشود ضدیت با نهاد “ملت” (nation) ایران که در تمامیت ارضی مشخصی تعریف میشوند: «جلوهعملی این نزاع را در واپسین نمونه دیدیم: تشکیل ائتلاف سیاسی شکننده بین طوایف و تشکلهای آنان تنها یک هفته قبل از اجرای طرح حملهزمینی به تمامیت ارضی ایران، آن هم به نیابت از موساد اسرائیل و ایالت متحده آمریکا.»
نقد “ابزاری شدن مظلومیت و تعارض با الگوی زن، زندگی، آزادی”
گلریز در بخش دیگری از این مصاحبه اشاره میکند که به همین سبب، نخبگان کُرد، کُردها را بزرگترین “ملت بدون دولت ” در جهان میدانند؛ ملتی که به گفتهآن ضربالمثل مشهور کُردی، “جز کوهستان، دوستی ندارد”.
تحلیلگر سیاسی و مدرس روابط بینالملل در مدرسه عالی لاهه با فرض صحت گزارشها درباره طرح حمله نظامی موساد به ایران با کمک برخی نیروهای کُرد معتقد است که هشت دهه پس از فروپاشی “جمهوری مهاباد ” با پشتیبانی شوروی سابق، افق سیاستگذاری آنان در قبال ایران نه همگامی با هموطنان ایرانی در راه استقرار دولتی دموکراتیک، بلکه برپایی حکمرانی کُردی در ذیل اشغال ایران است؛ حکمرانی که جز از مسیر موفقیت حمله نظامی برای دامن زدن به جنگ داخلی، از چندپارگی حاکمیت سرزمینی ایران محقق نمیشود.
گلریز برای تایید این تحلیل به سخنان اخیر ژنرال حسین یزدانپناه، از فرماندهان حزب آزادی کُردستان (PAK) و از اعضای ائتلاف کُردها اشاره میکند که صراحتا گفته بود امنیت ملی ملت کُرد در پیوند با امنیت ملی اسرائیل است و از این جهت از حمایت تسلیحاتی اسرائیل استقبال کرده بود.
این مواضع مصادف با انتشار یادداشتی تحلیلی در روزنامه جروزالم پست به تاریخ ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۶ است که در آن، متن گفتوگو با حسین یزدانپناه و همچنین استنادات تاریخی پروفسور عوفرا بنجو، رئیس برنامه پژوهشهای کُردی در مرکز موشه دایان دانشگاه تلآویو منعکس شده است. فرمانده حزب آزادی کردستان در پاسخ به پرسشی درباره لزوم تسلیح گروههای کُرد توسط تلآویو، صراحتا اعلام کرد: «امنیت ملی اسرائیل و ملت کُرد ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارد. بنابراین، چنین پشتیبانی و حمایتی نه تنها به نفع ملت کُرد است، بلکه مستقیما در خدمت منافع استراتژیک خود اسرائیل نیز خواهد بود.»
گلریز در ادامه تاکید کرد که در صورت شکلگیری یک شراکت استراتژیک میان اسرائیل و کردستان، طرفین میتوانند در کنار یکدیگر در برابر تهدیدات منطقهای بایستند.
این پژوهشگر تاکید میکند که باید این واقعیت تلخ را جدی گرفت؛ بهویژه در سایه همبستگی بیسابقهای که ایرانیان در جنبش زن، زندگی، آزادی با خاستگاه کُردی این شعار نشان دادند و ماهها برای دادخواهی خون ژینا-مهسا امینی پای آن ایستادند: «با این حال، در سبد استراتژی این نخبگان، الگوی زن، زندگی، آزادی در برابر الگوی حمله زمینی به نیابت از موساد صحنه را میبازد و برای آنان، الگوی شکستخورده مبارزه مسلحانه ارجحیت دارد؛ آن هم با آگاهی کامل از اینکه نقطه آغاز پروژه سرکوب و تمرکز قدرت در جمهوری اسلامی، نیمقرن پیش و چند هفته بعد از اعلام خودمختاری کردستان در اسفند ۵۷ زیر عنوان مقابله با غائله کردستان کلید خورد.»
هشدار نسبت به فاجعه انسانی در اقلیم
در تشریح نتایج این سیاستها، گلریز استراتژی سیاسی نخبگان کُرد را در تناقض بنیادین با هر تلاش و افقی برای گذار به دولتی ملی، مدرن و دموکراتیک میداند. او با اشاره به مفاد پانزدهمادهای ائتلاف پنج حزب سیاسی کُرد، که تنها شش روز پیش از حمله مشترک آمریکا و اسرائیل، در ۲۸ فوریه اعلام موجودیت کرد، میگوید این ائتلاف برای ترتیبات پس از آزادی روژهلات کردستان بسته شد و با پیشبینی نظام اداری (ماده ۳)، کمیته دیپلماتیک (ماده ۸) و مرکز فرماندهی دفاعی (ماده ۹)، در پی تقسیم حکمرانی بر بخشی از خاک ایران پس از اشغال است؛ طرحی که به دلیل اختلافات عمیق درونی و سابقه حذف فیزیکی میان این احزاب، نمیتواند نویدبخش ثبات و امنیت باشد.
به باور گلریز، پیام محوری این سند این است که نخبگان کُرد آینده خود را در رویارویی با تمامیت ارضی ایران تعریف میکنند و گامهای عملی آنان بهسوی حمله نظامی زمینی، هشداری حیاتی است که هیچ حکومتی در ایران از آن نخواهد گذشت. او پیشبینی میکند که بعد از هر نوع آتشبس با تهران، آغاز آتش علیه کُردهای ایرانی در اقلیم کردستان عراق شعلهور خواهد شد.
گلریز در جمعبندی پایانی خود با ابراز نگرانی شدید نسبت به تحولات آتی میگوید: «در سایه خروج نظامی آمریکا از اقلیم، بالاگرفتن قدرت حکمرانی سپاه بعد از جنگ اخیر از یک سو، و شکلگیری پیمان دفاعی ترکیه، پاکستان و عربستان با هدف محاصره امنیتی نظامی ایران از سوی دیگر، نگرانی من متوجه هموطنان کُرد ایرانی است که در پایگاههای خود در اقلیم کردستان عراق، جانشان در معرض خطر است. با این تحولات، و با سیاستگذاری نخبگان کُرد که منافع خود را در ضدیت با “حاکمیت ملی ایران” تعریف میکنند، احتمال قربانیشدن این هموطنان در بازیهای قدرتهای منطقهای بالا میرود؛ بهایی که با جان انسانها پرداخت خواهد شد.»
به عقیده پژوهشگر مدرسه عالی لاهه، باید هرچه زودتر مسئله کُرد را در چارچوب ایران و با الگوی “زن، زندگی، آزادی” بازتعریف کرد؛ پیش از آنکه شاهد انتقام جمهوری اسلامی از هموطنان کُرد ایرانی و وقوع فاجعهای بزرگ باشیم.
افشاگریهای اخیر از سناریوی ناکام تهاجم زمینی احزاب مسلح کُرد به نیابت از اسرائیل، پرده از پیچیدگیها و ریسکهای بالای محاسبات نیابتی در مواجهه با خطوط قرمز منطقهای برداشت. این طرح که قرار بود در پوشش یک قیام سراسری و با نمادهای ملی اجرا شود، نه تنها در پی هشدارهای امنیتی آنکارا و لغو پشتیبانی واشنگتن به بنبست رسید، بلکه پیامدهای سنگینی چون زلزله مدیریتی در موساد و تشدید ضربات موشکی و پهپادی سپاه بر مقرهای کُردی در اقلیم کردستان عراق را به همراه داشت. در نهایت، تقابل میان خطمشی مبارزه مسلحانه با حمایت خارجی و الگوی گذار مدنی (مانند جنبش زن، زندگی، آزادی)، هشدار جدی کارشناسان را نسبت به خطر قربانیشدن غیرنظامیان و لزوم بازتعریف مسئله کُرد در چارچوب تمامیت ارضی و هویت ملی ایران برانگیخته است.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
خبرگزاری آسوشیتدپرس
پارلمان لبنان روز سهشنبه ۱۱ اوت ۲۰۲۶ (۲۰ مرداد ۱۴۰۵) مجازات اعدام را لغو کرد و این کشور را به اولین کشور در جهان عرب تبدیل کرد که این مجازات را با حبس ابد همراه با اعمال شاقه جایگزین میکند.
این کشور کوچک مدیترانهای از ژانویه ۲۰۰۴ به توقف غیررسمی اعدام متعهد شده است. با این حال، از آن زمان تاکنون دهها حکم اعدام صادر شده، اما بعداً به حالت تعلیق درآمده یا تخفیف یافته است.
اکثریت ۱۲۸ عضو پارلمان لبنان به استثنای جناح پارلمانی حزبالله، به لغو مجازات اعدام رأی مثبت دادند.
عادل نصار، وزیر دادگستری، که در پارلمان حضور داشت، این رایگیری را «گامی تاریخی» برای کشور نامید.
گروههای حقوق بشری که خواستار رسمی شدن توقف مجازات اعدام یا لغو کامل آن شدهاند نیز از این رأیگیری استقبال کردهاند.
رمزی قیس، محقق لبنان در سازمان دیدهبان حقوق بشر، میگوید لبنان «آخرین گام را برای رهایی از یک حکم ظالمانه که هرگز نباید اعمال شود، برمیدارد.»
او گفت: «مجازات اعدام از نظر بیرحمی و قطعیت منحصر به فرد است و با خودسری، تعصب و خطا همراه است.»
مشخص نیست که اعمال مجازات جایگزین چگونه اجرا خواهد شد، زیرا برخی از قانونگذاران گفتهاند که شرایط مجازات جدید هنوز مشخص نیست. لبنان مجازات اعمال شاقه را در قانون و تصمیمات دادگاهها گنجانده است، اما حتی این مجازاتها نیز در سالهای اخیر به دلیل کمبود منابع و ظرفیت لبنانِ در مضیقه مالی در زندانهای پرجمعیت خود، به ندرت اجرا شدهاند.
لغو مجازات اعدام در لبنان در حالی صورت میگیرد که پارلمان در حال بررسی یک قانون عفو عمومی بحثبرانگیز است. این قانون که بزرگترین طرح از زمان پایان جنگ داخلی ۱۵ ساله در سال ۱۹۹۰ است، میتواند احکام را کاهش دهد یا حتی شبهنظامیان و فروشندگان مواد مخدر محکوم را با برخی استثنائات آزاد کند.
اعضای خانواده سربازان و نظامیان لبنانی که توسط گروههای شبهنظامی اسلامگرا کشته یا مورد حمله قرار گرفتهاند، بارها به این قانون اعتراض کردهاند، برخی گفتهاند که امیدوار بودند عاملانی که اعضای خانوادهشان را کشتهاند، اعدام شوند تا اینکه احکام زندانشان کاهش یابد.
حزبالله بلافاصله در مورد این رأیگیری تاریخی اظهار نظری نکرد و نهادهای مذهبی متنوع لبنان نیز که مجازات اعدام در برخی از نظامهای قضایی مربوطهشان قانونی تلقی میشود، هیچ واکنشی نشان ندادند.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
خبرگزاری رویترز / ۱۱ اوت ۲۰۲۶
یک دادگاه سوریه روز سهشنبه، پس از برگزاری محاکمهای غیابی، بشار اسد، رهبر برکنارشده این کشور، را به اتهام ارتکاب جرایمی از جمله کشتار، شکنجه و بازداشت خودسرانه در جریان جنگ تقریباً ۱۴ ساله سوریه به اعدام محکوم کرد.
این نخستین محکومیت قضایی اسد در سوریه بود؛ فردی که در پی یورش شورشیان در دسامبر ۲۰۲۴ از قدرت برکنار شد. این عملیات به دههها حکومت مستبدانه خاندان او بر سوریه و جنگی خونین پایان داد که صدها هزار سوری را به کام مرگ کشاند.
با انتشار خبر صدور احکام، سوریها در اطراف دادگاه در دمشق تجمع کردند، شعار دادند، کف زدند و پرچم سوریه را به اهتزاز درآوردند.
اسد تقریباً دو سال پیش، همزمان با نزدیک شدن نیروهای شورشی به پایتخت، از دمشق گریخت و اکنون در روسیه به سر میبرد؛ جایی که به او و خانوادهاش بر مبنای ملاحظات بشردوستانه پناهندگی اعطا شده است.
محاکمه حضوری مقام امنیتی
در جریان محاکمه مقامهای پیشین دولت در روز سهشنبه، قاضی دادگاه، رئیسجمهور سابق را به اتهام «قتل عمدی و از پیش طراحیشده بیش از یک نفر و کودکان، شکنجه، بازداشت خودسرانه و جنایت علیه بشریت» به اعدام محکوم کرد.
قاضی همین حکم را بهصورت غیابی برای ماهر اسد، برادر بشار، نیز صادر کرد. ماهر اسد فرماندهی لشکر چهارم زرهی را بر عهده داشت؛ یگانی هراسانگیز که مسئول سرکوب اعتراضها و بازپسگیری مناطق سوریه به نمایندگی از بشار اسد بود. ماهر همچنین متهم است تولید و تجارت مواد مخدر را برای ثروتمند کردن خاندان اسد هدایت میکرد.
عاطف نجیب، مقام امنیتی دوران اسد در استان جنوبی درعا، نیز به اعدام محکوم شد.
نجیب، پسرعموی خاندان اسد، اوایل سال ۲۰۲۵ از سوی نیروهای امنیتی سوریه بازداشت شد و تنها متهمی بود که محاکمهاش بهصورت حضوری برگزار شد.
جشن و اندکی تردید
در درعا نیز جمعیتهایی برای جشن گرفتن تجمع کردند و تصاویری از افرادی را در دست داشتند که در جریان جنگ بازداشت یا کشته شده بودند؛ از جمله تصویر حمزه الخطیب، پسربچه ۱۳ سالهای که فعالان میگویند نیروهای امنیتی سوریه او را بازداشت، سپس شکنجه و به قتل رساندند.
نهی المصری، دادستانی که در جلسه صدور حکم روز سهشنبه حضور داشت، برادر خود را در جریان سرکوب اعتراضهای درعا در سال ۲۰۱۱ از دست داده است.
المصری به رویترز گفت: «حکمی که صادر شد، همانطور که انتظار داشتیم، به بزرگی فداکاریهایی بود که سوریها طی ۱۵ سال انجام دادند و به بزرگی رنج خانوادهها و بستگان شهدا بود.»
صدور این احکام پس از روند محاکمهای تقریباً چهارماهه انجام شد؛ روندی که مقامهای جدید سوریه، تحت رهبری اسلامگرایان، آن را نشانهای از اولویت دادن کشور به عدالت انتقالی و فاصله گرفتن از دوران حکومت اسد معرفی کردهاند.
با این حال، برخی معتقد بودند صدور حکم اعدام هرگونه احتمال بازگرداندن اسد و دیگر متهمان به سوریه برای اجرای عدالت در کشور خودشان را از بین خواهد برد.
انوار البنی، رئیس مرکز سوری مطالعات و تحقیقات حقوقی، گفت: «مشکل بزرگی وجود دارد و آن این است که هیچکس یک مجرم را به کشوری که حکم اعدام صادر میکند تحویل نخواهد داد. این مسئله راه بازگرداندن اسد و بسیاری دیگر از مجرمان به سوریه را مسدود خواهد کرد.»
البنی به رویترز گفت: «این عدالت نمایشی است، نه عدالت انتقالی.»
برکناری در پی یورشی برقآسا
اسد که در سال ۱۹۶۵ متولد شد، پس از مرگ پدرش، حافظ اسد، در سال ۲۰۰۰ به ریاستجمهوری رسید.
او به حکومت خاندان خود و سلطه پیروان فرقه علوی بر سوریه، کشوری با اکثریت مسلمان سنی، ادامه داد و همچنین جایگاه سوریه بهعنوان متحد روسیه و ایران را حفظ کرد؛ کشوری که در عین حال با اسرائیل و ایالات متحده موضعی خصمانه داشت.
حکومت اسد که در سالهای نخست تحت تأثیر جنگ عراق و حضور نظامی سوریه در لبنان شکل گرفته بود، با جنگی تعریف شد که پس از بهار عربی سال ۲۰۱۱ شدت گرفت. در آن زمان، سوریهایی که خواهان دموکراسی بودند به خیابانها آمدند، اما نیروهای امنیتی اسد با خشونت مرگبار به آنان پاسخ دادند.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، در سال ۲۰۱۸ اسد را به دلیل استفاده از سلاحهای شیمیایی «حیوان» خواند؛ اتهامی که اسد آن را رد کرد. در جریان جنگ داخلی سوریه، زمانی که بخشهای گستردهای از کشور به کنرتل شورشیان درآمده بود، بسیاری از رهبران خارجی معتقد بودند سقوط اسد قریبالوقوع است، اما او با کمک ایران و روسیه دوام آورد.
اما در سال ۲۰۲۴، شورشیان به رهبری احمد شرع، رئیسجمهور کنونی، در عملیاتی برقآسا که کمتر از دو هفته طول کشید، سراسر سوریه را درنوردیدند.
بشار اسد در فرانسه نیز با حکم بازداشت روبهرو است؛ این حکم در ارتباط با بمباران یک مرکز رسانهای در حمص در سال ۲۰۱۲ صادر شده است.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
▪️ پارلمان ترکیه قانون تاریخی پایان دادن به درگیری با شبهنظامیان کرد را تصویب کرد
▪️ این قانون شامل عفو مشروط برای هزاران نفر از اعضا و نیروهای حزب کارگران کردستان (پکک) است
جان پل راثبون / فایننشال تایمز / ۱۰ اوت ۲۰۲۶
پارلمان ترکیه قانونی تاریخی را تصویب کرده است که ابتکاری برای پایان دادن به یک درگیری چهار دههای با شبهنظامیان کرد را پیش میبرد؛ درگیریای که بیش از ۴۰ هزار کشته بر جای گذاشته و دامنه خشونت آن به آن سوی مرزها، در عراق و سوریه، نیز کشیده شده است.
این قانون که شامل عفو مشروط برای هزاران نفر از اعضا و نیروهای حزب کارگران کردستان (پکک) است، شامگاه دوشنبه با ۴۶۸ رأی موافق در پارلمان ۶۰۰ کرسی ترکیه به تصویب رسید.
نعمان کورتولموش، رئیس پارلمان ترکیه، گفت: «با زمین گذاشتن سلاحها از سوی این سازمان مسلح و انحلال آن، دورهای جدید را بنا خواهیم کرد که در آن صلح، برادری و همبستگی حاکم خواهد بود.»
این توافق تاریخی میتواند آنکارا را قادر سازد انرژی بیشتری را صرف تثبیت اوضاع خاورمیانه کند؛ از جمله کمک به بازسازی سوریه جنگزده، سیاستی که با اهداف ایالات متحده نیز همسو است.
پکک سال گذشته در چارچوب تلاشهای صلح با دولت ترکیه، پس از فراخوان عبدالله اوجالان، رهبر زندانی این گروه، برای صلح، با خلع سلاح موافقت کرد.
اوجالان هفته گذشته این لایحه را «آغاز یک روند دموکراتیکسازی که دستکم به اندازه تأسیس جمهوری اهمیت خواهد داشت» توصیف کرد.
جودت ییلماز، معاون رئیسجمهور ترکیه، نیز گفته است که پایان دادن به این درگیری، ترکیه را وارد «مرحلهای جدید از دموکراسی و توسعه» خواهد کرد.
با این حال، چنین ادبیات دموکراتیکی در کنار سرکوب گسترده حقوقی علیه بزرگترین حزب مخالف دولت در ترکیه قرار گرفته که با بازداشت اکرم اماماوغلو، شهردار استانبول، در مارس ۲۰۲۵ به اتهام فساد، شدت بیشتری یافت.
منصور یاواش، سیاستمدار مخالف و شهردار آنکارا، روز یکشنبه گفت: «صلح واقعی صرفاً با تصویب یک قانون برقرار نمیشود. دموکراسی یا برای همه است یا اصلاً دموکراسی نیست. قانون یا برای همه است یا قانون نیست. آزادی یا برای همه است یا آزادی نیست.»
این ابتکار مرتبط با مسئله کردها میتواند برای رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، دستاوردی انتخاباتی نیز به همراه داشته باشد.
بهبود روابط با حزب دموکراسی و برابری خلقها (DEM) که رویکردی طرفدار کردها دارد، ممکن است حمایت پارلمانی مورد نیاز اردوغان را برای نامزدی در یک دوره دیگر ریاستجمهوری فراهم کند. بر اساس قانون اساسی ترکیه، اردوغان در صورتی میتواند بار دیگر نامزد شود که پارلمان خواستار برگزاری انتخابات زودهنگام شود؛ انتخاباتی که در حال حاضر برای مه ۲۰۲۸ برنامهریزی شده است.
در صورت موفقیت این روند، جایگاه اردوغان بهعنوان رهبری که به یک درگیری خونین پایان داد نیز تثبیت خواهد شد؛ درگیریای که برآورد میشود حدود دو تریلیون دلار برای ترکیه هزینه داشته است.
جزئیات قانون عفو مشروط
این لایحه ۱۲ مادهای که با حمایت حزب حاکم اردوغان، متحدان ملیگرای آن و حزب DEM بهراحتی به تصویب رسید، سازوکارهای خلع سلاح و بازادغام هزاران عضو پکک، از جمله نیروهای مستقر در شمال عراق، را مشخص میکند.
بر اساس این قانون، اجرای برخی احکام زندان به حالت تعلیق درمیآید و تحقیقات قضایی در حال جریان، بسته به شدت جرم ادعایی، برای پنج یا ۱۰ سال متوقف میشود. اگر افراد مشمول در این مدت مرتکب جرم دیگری نشوند، پروندههای معلق مختومه شده یا احکام قبلی آنان اجراشده تلقی خواهد شد.
با این حال، افرادی که به قتل عمد محکوم شدهاند و همچنین کسانی که پیش از سال ۲۰۰۵ به حبس ابد محکوم شدهاند، از شمول این قانون خارج هستند. این استثنا شامل اوجالان و دیگر چهرههای ارشد پکک نیز میشود؛ هرچند مقامهای ترکیه گفتهاند که ممکن است در آینده قوانین دیگری برای این افراد تدوین شود.
این ابتکار صلح که دولت آن را بخشی از هدف خود برای تحقق «ترکیه عاری از تروریسم» معرفی میکند، پس از آن مطرح شد که ارتش ترکیه با تکیه بر عملیات ضدشورش مبتنی بر پهپادها، پکک را از داخل کشور عقب راند و نیروهای آن را به عراق و سوریه سوق داد.
این روند صلح تاکنون بر تحولات منطقهای نیز تأثیر گذاشته است. تحلیلگران میگویند این ابتکار به ترکیه و عراق کمک کرده است روابط تجاری نزدیکتری برقرار کنند و درباره انتقال نفت از طریق خط لوله کرکوک–جیهان به توافق برسند.
همچنین این روند، ادغام بخشهایی از سوریه را که تحت کنترل نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) به رهبری کردها قرار داشت، برای دولت سوریه تسهیل کرده است؛ نیروهایی که آنکارا از مدتها پیش آنها را شاخهای از پکک میدانست.
پکک که از سوی ترکیه، اتحادیه اروپا و ایالات متحده بهعنوان یک سازمان تروریستی شناخته میشود، در سال ۱۹۷۸ و در شرایطی تأسیس شد که سرکوب حقوق و هویت کردها از سوی دولت گسترده بود. این گروه در ابتدا برای ایجاد یک سرزمین مستقل کردی مبارزه میکرد، اما بعدها مطالبات خود را به کسب خودمختاری بیشتر فرهنگی و سیاسی برای جمعیت حدود ۱۷ میلیون نفری کردهای ترکیه محدود کرد.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
نزاعِ میان کشورها و افراد ضرورتاً مذموم نیست. آنچه اهمیت دارد موضوع و گسترۀ نزاع است. اینکه کشوری یا فردی به جمع بندی برسد که باید نزاع کند یا تعامل، کنار بیاید یا حتی عقب نشینی، میتواند سرنوشت ساز باشد. ملّتها و اشخاصی که این درجه بندیها را میآموزند و با حوصله آنها را به کار میگیرند، بهتر از زندگی استفاده میکنند. اگر از این نویسنده پرسیده شود: مصداق مناسبی برای این موضوع چیست؟ خواهد گفت: چین و شخص چوئن لای (۱۳۵۴-۱۲۷۶ / ۱۸۹۸-۱۹۷۶، Zhou Enlai). بعضی تصور میکنند معمارِ چینِ نوین دنگ شائو پینگ است. در حالی که مطالعۀ دقیقتر تاریخِ معاصرِ چین مشخص میکند که فکر، شخصیت و عملکرد چوئن لای از ۱۹۴۹ (زمانِ پیروزی انقلاب چین) تا ۱۹۷۶ (زمانِ مرگ او) به مدتِ ۲۷ سال نه تنها مسیرِ اقتصادی و سیاسی چین را تغییر داد بلکه با موقعیتِ فعلی چین، مسیرِ تحولات جهانی را رقم زد.
از زمانی که چوئن لای در ۸ ژانویه ۱۹۷۶ (۱۸ دی ۱۳۵۴) فوت کرده، حدود پانصد کتاب، ۵۰۰۰ مقاله علمی و چندین مستند در مورد او تهیه شده است. چوئن لای در ۱۷ سالگی برای تحصیلاتِ دانشگاهی به ژاپن رفت و در آنجا با مارکسیسم آشنا شد. بعد از دو سال عازم فرانسه شد و برای ۵ سال از نزدیک، تحولات فرانسه، آلمان و انگلستان را مشاهده کرد. وقتی در کانونِ مرکزی رهبرانِ چین مطالعه میکنیم متوجه میشویم چوئن لای از دو ویژگی متمایز برخوردار است:
او قبل از آنکه مارکسیست باشد، دانش آموختۀ مکتب کنفسیوسی بود؛
او تنها فردی بود در نخبگان که تجربۀ مشاهدۀ مستقیم از جهان را داشت.
مائو فقط دو بار به سفر رفت و در این دو بار با استالین و خروشچف ملاقات کرد. در حالی که مائو از کنفسیوسیسم بیزار بود و علاقهای به یادگیری اصول و متدولوژی آن نداشت و در دورۀ جوانی و میان سالی به یک فردی با ذهن انتزاعی محض تبدیل شده بود، چوئن لای دو درس تعیین کننده از بودائیسم و کنفسیوس آموخته بود: فهمیدن دقیق یک موضوع تنها با رجوع به Fact قابل تحقق است واینکه «عمل» باید در قالب «شرایط» باشد. چوئن لای از اول انقلابِ چین، ابتدا وزیر خارجه و سپس نخست وزیر بود و مائو او را در فهمِ جهان، منحصر به فرد میدانست زیرا خودش بومی و روستایی بود. مائو غرق در آرزوهای خود بود و به تعبیرِ مترجمِ انگلیسی زبانش (Sidney Rottenberg)، این آرزوها و خواستههای غیر واقعی، مستقیم و غیر مستقیم باعث مرگ میلیونها چینی شد. شاید از یک منظر بتوان چوئن لای که عملاً نفرِ دومِ چین در دورۀ زعامت مائو بود و ۱۰ ماه زودتر از او از دنیا رفت را یکی از تعیین کنندهترین سیاست مداران قرن گذشته قلمداد کرد: او به عنوان وزیر خارجه و نخست وزیر، ۲۷ سال در کنار مائو بود و در عین حال، به فکر قدرت و ثروت ملّی چین بود و «مائو زدایی» کرد.
هنری کیسینجر میگوید: محک زدنِ عملکرد و موفقیت یک وزیر خارجه با این شاخص قابل شناسایی است که آنچه او در صحنۀ خارجی انجام میدهد، ابتدا در داخل موردِ اجماع هیأت حاکمه و افکارِ عمومی قرار گرفته باشد. شاید مهمترین واژه در رسالۀ دکترای کیسینجر (A World Restored: Metternich, Castlereagh and the Problems of Peace ۱۸۱۲-۱۸۲۲) واژۀ نظم یا سامان (Order) باشد. او و چوئن لای هر دو در پی ثبات و نظم و تداوم بودند. هر دو بنیان این ثبات را در داخل میدانستند و اصولاً این یک اندیشه اجتماعی-سیاسی اروپایی است که چوئن لای به خوبی در اقامتِ ۵ ساله خود در غرب اروپا آنرا دریافت. بنیانِ تفکراتِ چوئن لای، جلوگیری از تسلط و نفوذ خارجی بر چین، قرار نگرفتنش در زیرمجموعۀ اتحادِ جماهیر شوروی و اعتبار بین المللی بود. تحققِ این اهداف، صنعتی شدن و قدرت اقتصادی چین بود. سیاست خارجی و دیپلماسی حکمِ جاده صاف کن و غلطک را داشت.
چوئن لای بدون آنکه با مائو درگیر شود و اعتمادِ او را از دست دهد، با آرامی، قدم به قدم، با حوصله در داخلِ منظومۀ جهان بینی مائو سیر میکرد و نیازهای روانی او برای تمجید و تأیید را تأمین میکرد ولی در عین حال او را متوجه میساخت که قدرت چین، حزب کمونیست و از همه مهم تر، قدرت مائو در سایۀ مستعد کردن محیطِ بین المللی، حداقل سازی تضادهای خارجی، توازنِ میان نیروهای متخاصم و گفت و گوهای بدون وقفه با همۀ دشمنان است. یکی از ویژگیهای چوئن لای که دوست و دشمن، داخلی و خارجی و عموم در مورد او میگویند: ادب، تربیت، عفت کلام، نزاکت و اخلاقی بودن او بود. در سنتِ کنفسیوسی به این خصلت که بسیار تأکید میشود، Junzi میگویند و او در چین نماد Junzi است. کیسینجر میگوید: دشمنِ نظم و سامان و سیستم، جابجا شدن مسایل مهم با غیر مهم است. او میگوید: «سیمانِ نظم و سامان در قابل اتکا بودن است». به همین دلیل سیاستمداران اروپایی تبارِ آمریکایی، سیاست و رفتار اروپاییها که از ثباتِ به مراتب بیشتری نسبت به آمریکا برخوردار است را بیشتر میپسندند. برژینسکی در کنفرانسی در سال ۲۰۰۹ انتقادگونه مطرح کرد که سیاستمداران در آمریکا «استراتژیستهای پاره وقت هستند». چوئن لای در شرایطی که در مدیریت و بدنۀ حزب کمونیست چین، عموماً همه شعارهای ضد آمریکایی میدادند، توانست به نوعی آرام آرام اقناع ایجاد کند تا از سال ۱۹۵۵ و آغازِ مشاجراتِ دو قدرتِ کمونیستی چین و شوروی، ۱۳۰ ملاقات بین سفرای چین و آمریکا در لهستان را پیش ببرد. او با ۳ اصل توانست ایدئولوژیکترین افراد را قانع کند: کاهش سوء محاسبات، روشن کردن نیات و تبیین پیشنهادات. این ملاقاتها ۱۶ سال قبل از مذاکرات رسمی چوئن لای با نیکسون و کیسینجر بود. از یک طرف، آمریکا در مرزهای جنوبی و شرقی چین در ویتنام، کره و ژاپن حضور داشت و از طرفی دیگر شوروی در مرزهای ۸۰۰۰ کیلومتری خود با چین، یک میلیون نیروی نظامی با موشکهای هستهای رو به شهرهای چین مستقر کرده بود.
چوئن لای در سال ۱۹۵۵ در سفرها و ملاقاتهای خود به اقصی نقاط جهان، هدفِ چین را صنعتی شدن و رشد اقتصادی اعلام میکرد و میگفت که یک جهان صلح آمیز میتواند چنین هدفی را تحقق بخشد. تمام تلاش چوئن لای این بود که در داخل و خارج، همه را نسبت به پی آمدهای جنگ و تقابل نظامی هشدار دهد. او با ادبیاتِ آرام، شمرده و توأم با اعتمادِ به نفس رسماً میگفت که چین در پیِ جنگ با هیچ کشور دور و نزدیک نیست. او با آرامش و استدلال و دور از نمایش سیاسی توانست مائو را متقاعد کند که برای در امان ماندن از یک دشمن نزدیک، باید با یک دشمن دورتر به ائتلاف و همکاری رسید. از همین بنیان فکری استفاده کرد تا گفت و گو با آمریکا را به عنوان ضرورتی برای جابجا کردن تنظیمات ذهنِ رهبران کرملین به کار گیرد. کار کردن با ذهن و شخصیت مائو، کار سهلی نبود. مردی که محصور بود. جهان را ندیده بود، عطشِ تمجید داشت. مانند صدام حسین، کسی جرأت نمیکرد حتی در ذهن خود، مائو را نقد کند. او ظاهر میشد و دیگران را توجیه میکرد که چگونه مسایل را تعریف و تحلیل کنند زیرا فقط یک تحلیل وجود داشت. همه از مطرح کردن دادهها و تحلیلهای نامأنوس با ناخودآگاه مائو، پرهیز میکردند. تمامی سوالات و پاسخها از قبل مشخص بود. این تقصیر مائو نبود. هر ایدهای که نقد نشود، درمعرضِ واکنشهای متفاوت قرار نگیرد و چَکُش نخورد، دیگر ایده نیست، بلکه جزمیت است. چوئن لای در چنین قالبی، منافع ملّی چین، قدرت ملّی چین و هدف اقتصادگرایی را با هزاران قدم و طی سالهای متمادی پیش برد. چوئن لای میدانست که مهمترین قدرت چانه زنی چین در برابر دشمنانِ دور و نزدیک، قدرت تسلیحات هستهای است که در سال ۱۹۶۴ رسماً به وقوع پیوست. در تمامِ مدتی که چین در پی قدرت هستهای بود با جهان، ملایم و آرام تعامل کرد و وقتی آن را بدست آورد به روش اتصال و یا مرتبط کردنِ متغیرها به یکدیگر متوسل شد (Linkage). در دورهای که چین، فضای مذاکرات سیاسی در نیمۀ دوم دهه ۱۹۶۰ را با آمریکا و شوروی فراهم میکرد، ۱۱ آزمایشِ هستهای انجام داد.

تصویری از چوئن لای در سال ۱۹۷۳
چوئن لای با جزییات باور نکردنی، تحولاتِ جهانی را با تیم بسیار کوچکی دنبال میکرد و تاکتیکها و استراتژیهای خود را در قالبِ واقعیات و Factهای جهانی تنظیم مینمود. مائو از اینکه تحلیلها و محاسبات چوئن لای به جایگاه او لطمهای وارد نمیکرد، و به تدریج مسایل داخلی را نیز مساعدت میبخشید، خرسند بود و از او حمایت میکرد. چوئن لای از فقر مردم چین و توانایی کشور کوچکی مانند ژاپن در تحمیل خواستههای خود به چینیها به شدت رنج میبرد و با هدفِ اجماع در داخل و صلح در خارج، به دنبال ایجاد شرایطی بود تا چین را به قدرتمندی اقتصادی برساند. دیپلماسی و سیاست خارجی برای او برگرفته از رهیافت لوید جورج (Lloyd George) نخست وزیر بریتانیا به معنای چانه زدن و خرید کالا به قیمت مناسب بود. سیاست خارجی برای او هدف نبود بلکه افق و تمرکز اقدامات او برای داخل و قدرتمند کردن داخل بود که هم اکنون پس از نیم قرن قابل استناد است. عملکرد چوئن لای شاهدی بر یکی از دقیقترین تعاریف قدرت است: کشوری قدرت دارد که بتواند دستور کار محیط بیرونی و اگر توانست جهانی را تنظیم کند؛ امری که امروز چین حداقل در امور تجاری، تولیدی، فن آوری، مالی، و سرمایه گذاری میتواند انجام دهد و روسیه از چنین توانی محروم است.
چوئن لای از خود میپرسید: چرا چین که زمانی امپراتوری قدرتمندی بود، چنین اسیر فئودالیسم داخلی و نفوذ خارجی شده است؟ دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در تغییرِ افکار به سوی انقلاب چین و ایجاد انسجام سیاسی تعیین کننده بودند.
جان دیویی (John Dewey) که از یکم تا ۱۹ ماه مه ۱۹۱۹ در دانشگاههای چین پیرامون «فلسفۀ عملی» سخنرانی کرد، معتقد بود تا افکارِ چینیها تغییر نیابند، چین متحول نخواهد شد. یکی از اندیشمندانی که در شکل گیری افکار چوئن لای اثر گذاشت، فیلسوف چینی «وانگ فوچی» (Wang Fuzhi ـــ ۱۶۹۲-۱۶۱۹) بود که سقوطِ امپراطوری «مینگ» (۱۶۴۴-۱۳۶۸ ـــ Ming) را ناشی از آن دانست که رهبران امپراطوری از فهمِ واقعیتها عاجز ماندند و در عمارتهای ذهنی که خود بنا کرده بودند در نهایت مدفون شدند. چوئن لای چه در نسبت استدلالی و روانی خود با مائو و چه در فرایند اجماع سازی درون حزبی، تلاشهای موفقیت آمیزی داشت تا اثبات کند که اگر چینیها افکار خود را تغییر ندهند و درک عینی از جهان نداشته باشند، به حاکمیت و استقلال دست نخواهند یافت و از نفوذ خارجی رها نخواهند شد. جهان، جهان رقابتی است و اگر کشوری در داخل قوی نشود، نمیتواند در خارج قوی عمل کند. قوی شدن در داخل برای چوئن لای، قدرت تولیدی، مالی و فناوری بود.
این نویسنده حدود بیست سال پیش با یک محقق چینیِ آشنا شد و در حین مباحث علمی متوجه شد که فردِ چینی، فقط و فقط متخصص تحولات سال ۱۹۵۰ (یکسال پس از انقلاب) است. محقق چینی گفت که در رابطه با آن یک سال، پنج کتاب تألیف کرده است. هدف از این نکته، اشاره به حجم و گستردگی و پیچیدگی مسایل چین است. چوئن لای چه در ۲۵ سال فعالیت سیاسی و تشکیلاتی قبل از انقلاب و چه ۲۷ سال وزارت و نخست وزیری پس از انقلاب، به قدری با حوصله، دقت، آرامش، دوراندیشی، تعامل، ادب، واکنشی نبودن، صبر و آمادگی برای فهم موضوعات و تضادها عمل کرد که مسیر چین و بلکه جهان را تغییر داد. هامر شولد، سیاستمدارِ سوئدی که دبیرکل سازمان ملل از سال ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱ بود، در مورد او گفته بود: قدری تحقیرآمیز است اگر بگویم که چوئن لای یک مغز فراانسانی دارد و من بهتر از او در سیاست خارجی ندیدهام. همینطور کیسینجر گفته است: مائو در جلسات متکلم وحده بود ولی چوئن لای میگذاشت همه نظر دهند. مائو در پی حذف مخالفین خود بود ولی چوئن لای میخواست آنها را اقناع کند. مائو زبان تلخی داشت ولی چوئن لای با کلماتش نفوذ میکرد. مائو خیلی حالات فیلسوفانه داشت، ولی چوئن لای خود را مذاکره کننده میدانست. مائو میخواست تاریخ را سرعت بخشد، ولی چوئن لای به دنبال بهره برداری از اوضاع فعلی بود. در آخر کیسینجر میگوید او یکی از دو یا سه نفری است که مرا به شدت تحت تأثیر قرار دادهاند. نیکسون که بعد از ریاست جمهوریاش ۱۰ کتاب نوشت و انرژی کاری در مقیاس کهکشانها داشت، در مورد چوئن لای معتقد بود که بدون ابعاد پیچیدۀ روانی و دقت بحث و فهم او، عادیسازی و به سرانجام رساندن مذاکرات چین و آمریکا امکانپذیر نبود.
چوئن لای چند ویژگی بارز داشت که در سیاستمداران امروزی به ندرت دیده میشود:
۱- او هیچ وقت در صحبت کردن و مذاکره عصبانی نمیشد زیرا آن را نشانۀ عدم اعتماد به نفس، ضعفهای انباشته شده درونی و نداشتن افقِ درازمدت میدانست. او اعتقاد داشت باید واقعیت را پذیرفت و به نحو احسن از آن بهره جست؛ آموزهای کنفسیوسی که بسیار به درد سیاستورزی میخورد. داشتن آرزوهای بلند و دست نیافتنی، وقت تلف کردن است. فهمیدن آنچه هم اکنون جاری است، خود هنر تعیینکنندهای است. عصبانیت، انعکاس ضعف است. خلق و خوی تند در سیاست نشانۀ بیبرنامگی است. وقتی فردی عصبانی باشد، توان انتخاب واژگان دقیق و اثرگذار در صحبت کردن را از دست میدهد. چوئن لای عصبانی نمیشد، حذف نمیکرد و چون فکر میکرد در سیاست منافع و افکار بالذات متفاوت و متضاد هستند، باید با روش همپوشانی حرکت کرد تا تخطئۀ افکار و حذف. او هم در داخل این روش را پیش گرفت و هم در خارج. دنگ شائو پینگ که به نوعی شاگرد چوئن لای محسوب میشود با ظرافتهای خاصِ خودش تلاش میکرد به همه بگوید الگوی ما مائو نیست، بلکه چوئن لایِ با ادبِ، آرامِ، ملایمِ، فکورِ، با حوصلۀ، مدنی و جذبکننده است.
۲- بر خلاف مائو که جهان را ندیده بود، چوئن لای، آدم دیده بود. قدرت مقایسه داشت. غرق در ذهن و درون خود نبود. نیاز به تمجید را با آموزههای کنفسیوسی از خود دور کرده بود. او آموخته بود میان سکوت و فعالیت، وقتشناس باشد. آدم دیدن میتواند زندگی آدمی را دگرگون کند. اگر اطرافیانِ یک مجری، کم و بیش افراد یکسانی باشند، فکر و نقد و تأمل و تغییر تعطیل میشوند. آدمی باید تشنۀ دیدنِ چند نفرِ درست و حسابی در هر هفته باشد تا رشد کند. عموم اشتباهات فردی و غیر فردی ناشی از این است که یک ذهنیت، بدون آنکه محک بخورد اجرا میشود. مهمترین خاصیتِ دموکراسی این است که نمیگذارد تنها یک ذهنیت در یک جامعه حاکم شود. چون چوئن لای آدم دیده بود و مرتب آدم میدید و «در معرضِ اندیشههای مختلف» بود، علیرغم کار در یک نظام دیکتاتوری، پلورالیست بود و با ذهن باز و متکثر به دنبال تحلیل و راه حل میرفت. مزیتِ جامعه باز این است که تعداد اشتباهات را کاهش میدهد. آمریکاییها نام ملاقاتهای محرمانۀ کیسینجر و چوئن لای را که از طریق پروازهای پاکستان به چین انجام میشد، Polo نامیدند که برگرفته از نامِ جهانگردِ ایتالیایی Marco Polo بود که با شرایطِ محدود و غیرِ قابلِ تصورِ قرن سیزدهم حتی به چین هم سفر کرده بود تا بیاموزد و تغییر کند (۱۳۲۴-۱۲۵۴).
۳– اگر مدیری باهوش باشد میگوییم بر خود و برنامهها و عملکرد خود دقت دارد و مسلط است. اما اگر چند درجه جلوتر برویم، میگوییم نه تنها این مدیر باهوش است بلکه «پیآمد» آنچه که میگوید و عمل میکند را دقیق میسنجد. این تفاوت میان دو واژه است: اینکه به کسی بگوییم شما «دروغگو» هستید یا بگوییم شما «راستگو نیستید». اثرگذاری روانی و پیآمدِ روانی این دو جمله بسیار وسیع است. درکِ «پی آمد»، یک توانایی روانشناسانۀ منحصرِ به فرد است. همین ویژگی شاید باعث شد بریتانیا دو قرن بر جهان حکمرانی کند. یک دانشگاهی انگلیسی روزی به این نویسنده گفت: من نمیدانم چرا این آمریکاییها دنبال گسترشِ دموکراسی هستند. مگر راحت است که همه دموکراتیک شوند؟ شاهکار چوئن لای این بود که هر جمله خطاب به شوروی، ژاپن، آمریکا و اروپاییها را دهها بار مرور میکرد و سپس بیان مینمود و این مرور شامل بررسی پی آمدهای استنباطی و دریافتی مخاطبان نیز میشد.
۴- چوئن لای مهمترین کار دیپلماسی را ایجاد رفتارهای با ثبات میدانست. او با صبر و حوصله به دنبال این نوع روابط، با دوست و دشمن چین بود. آمریکا و شوروی هر دو به دنبال انزوای چین و بیاهمیت دانستن (Irrelevance) این کشور در روابط جهانی بودند. چوئن لای میخواست حتی خصومتِ میان چین و شوروی را ضابطهمند کند. به همین دلیل مذاکراتِ دائمی با آمریکا و شوروی را مفید میدانست تا قاعدهمندی تحقق یابد. این قاعدهمندیها ابدی و ثابت (Fixed) نیستند و مراقبت میخواهند. نکتۀ کانونی در عملکرد و نظام فکری چوئن لای، قدرتمند کردن، ثبات سیاسی، رشد اقتصادی و امنیت ملی چین بود. هدف تغییر محیط خارجی نبود. تمام اهتمامها برای اندرون بود.
میراث چوئن لای شاید شاهدِ دیگری بر این ضربالمثل اروپایی است که: شخصیت سرنوشتساز است (Character is destiny). بدون شخصیتِ آرام و غیر عصبانی و سنجیده نمیتوان افکار خوب و منطقی را بکار بست. چوئن لای یک دشمن را متعادل کرد (شوروی)، با دیگری دوست شد تا از آن بهره گیرد (آمریکا). سومی در همسایگی را هم سرجای خودش نشاند (ژاپن). دعوا کردن هم با اصول باشد بهتر است.
یک ضربالمثل چینی میگوید: به دنبال انتقامگیری از دشمن نباشید. کنار رودخانه بنشینید. آب، جسد او را میآورد.
منبع: تلگرام نویسنده
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
دن لاموت، جان هادسون، اندرو با تران و جویس سوهیون لی
واشنگتنپست / ۱۱ اوت ۲۰۲۶
«واشنگتنپست» مطلع شده است، تهدید ایران برای ترور دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، ماه گذشته موجب اجرای عملیاتی فوقالعاده شد که طی آن ترامپ با یک هواپیمای نظامی جایگزین، بهصورت مخفیانه از ترکیه خارج شد؛ در حالی که کاخ سفید اعلام کرده بود او سوار بر «ایر فورس وان» است.
بر اساس اسنادی که «واشنگتنپست» بررسی کرده، یک مقام آمریکایی مطلع از این عملیات و فرد دیگری که از سفر رئیسجمهور اطلاع داشت، این مأموریت محرمانه بدون اطلاع خبرنگاران و برخی کارکنان کاخ سفید اجرا شد؛ کارکنانی که تصور میکردند در همان هواپیمایی هستند که رئیسجمهور در آن حضور دارد. این افراد به شرط فاش نشدن نامشان صحبت کردند، زیرا اجازه نداشتند درباره این موضوع اظهارنظر کنند.
دولت آمریکا مدعی شده است که ترامپ روز ۸ ژوئیه، با هواپیمای «ایر فورس وان» قدیمی، ترکیه را ترک کرده است. ترامپ در شبکههای اجتماعی اعلام کرده بود که بهجای هواپیمایی که با آن وارد ترکیه شده بود ـــ هواپیمای جدیدتر بوئینگ ۷۴۷-۸ که قطر آن را به ایالات متحده هدیه داده است ـــ از «ایر فورس وان سابق» استفاده خواهد کرد. امنیت این هواپیمای اهدایی قطر مورد تردید قرار گرفته و ترامپ پس از این سفر، ماه گذشته، گفت که قرار است ارتقای بیشتری روی آن انجام شود.
ترامپ در آنکارا و در برابر دوربینهای تلویزیونی سوار هواپیمای غولپیکر قدیمی «ایر فورس وان» شد. بر اساس اظهارات مقام آمریکایی و اسناد تأییدکنندهای که «واشنگتنپست» بررسی کرده است، دقایقی بعد، او بهطور مخفیانه و از طریق یک خودروی حمل غذای فرودگاه ــ که معمولاً برای بارگیری غذا و دیگر ملزومات پیش از پرواز استفاده میشود ــ به هواپیمای کوچکتری از نوع «سی-۳۲ای»(C-32A) نیروی هوایی آمریکا منتقل شد. به گفته این مقام، در نتیجه، هواپیمای «ایر فورس وان» به یک «هواپیمای بدل» تبدیل شد که شماری از خبرنگاران و برخی کارکنان کاخ سفید در آن حضور داشتند.
ترامپ برای شرکت در نشست ناتو با حضور رهبران جهان در آنکارا به سر میبرد. این عملیات یک شب پس از آن انجام شد که نیروهای آمریکایی، به دستور ترامپ، حملات نظامی خود علیه ایران را از سر گرفتند؛ این حملات پس از شکست مذاکرات واشنگتن و تهران برای پایان دادن به جنگ چندماهه دو کشور انجام شد.
این اقدام باعث شد محل واقعی حضور ترامپ برای ساعتها از مردم آمریکا و بسیاری از مقامهای ارشد ایالات متحده پنهان بماند. با گذشت چند هفته، هنوز مشخص نیست که دولت آمریکا این عملیات را تا چه اندازه برای دیگران افشا کرده است.
«واشنگتنپست» جزئیات گزارش خود را همراه با فهرستی از پرسشها در اختیار کاخ سفید قرار داد. استیون چونگ، مدیر ارتباطات کاخ سفید، در پاسخ، بیانیهای در دفاع از هواپیمای اهدایی قطر صادر کرد.
در این بیانیه آمده است: «ایر فورس وان جدید، هواپیمایی پیشرفته است که به پروتکلهای امنیتی سطح بالایی مجهز شده و ایمنی رئیسجمهور و کارکنان او را تضمین میکند. همانطور که رئیسجمهور اخیراً گفته است، دشمنان زیادی علیه آمریکا وجود دارند که او را هدف گرفتهاند و ما برای مقابله با این تهدیدها از تمام ابزارهای در اختیارمان استفاده میکنیم.»
سخنگوی وزارت دفاع آمریکا پرسشها را به کاخ سفید ارجاع داد. سخنگوی سرویس مخفی ایالات متحده نیز به درخواست اظهارنظر پاسخ نداد.
کاخ سفید در اظهارات علنی خود، همچنان بر روایتش مبنی بر خروج رئیسجمهور از ترکیه با بوئینگ ۷۴۷ آبی و سفیدی تأکید کرده است؛ همان هواپیمایی که پیش از آغاز استفاده ترامپ از هواپیمای قطری سابق، بهعنوان «ایر فورس وان» خدمت میکرد.
برای دههها، رؤسایجمهور آمریکا بهندرت بدون همراهی اعضای گروه خبرنگاران کاخ سفید سفر کردهاند؛ خبرنگارانی که در نقش نمایندگان افکار عمومی آمریکا همراه رئیسجمهور هستند. خبرنگاران در کنار رؤسایجمهور متعددی، از جمله ترامپ، جو بایدن، باراک اوباما و جورج دبلیو بوش، به مناطق جنگی سفر کردهاند.
در نخستین ساعات پس از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، مقامهای دولت بوش بلافاصله محل حضور رئیسجمهور را اعلام نکردند و تنها گفتند که او به «مکانی نامعلوم» منتقل شده است. اما آنها نگفتند که رئیسجمهور در جایی حضور دارد که واقعاً در آنجا نیست؛ همچنین مقامها ظرف چند ساعت فاش کردند که او به یک تأسیسات نظامی در ایالت نبراسکا منتقل شده است.
وجود یک تهدید معتبر علیه ترامپ
عملیات مربوط به ترامپ بهطور چشمگیری متفاوت بود و عمق نگرانی مقامهای امنیتی آمریکا درباره ایمنی او هنگام ترک ترکیه، در بحبوحه خصومتها با ایران، را نشان داد. ترکیه، متحد مهم آمریکا و عضو ائتلاف نظامی ناتو، با ایران مرز مشترک دارد.
این مقام آمریکایی گفت وجود یک تهدید معتبر علیه ترامپ که با ایران ارتباط داشت، موجب آغاز «عملیات فریب» شد. روزنامه «نیویورکتایمز» و شبکه خبری «سیبیاس» ماه گذشته گزارش دادند که مقامهای اطلاعاتی، تهدیدی مشخص درباره حمله به رئیسجمهور یا هواپیمای او را شناسایی کرده بودند؛ تهدیدی که موجب اتخاذ تدابیر احتیاطی بیشتری شد.
دولت آمریکا از چند دهه پیش درباره طرحهای تروریستی ایران علیه مقامهای آمریکایی، از جمله ترامپ، نگرانیهایی داشته است. این نگرانیها اخیراً در پی نقش واشنگتن در کشتن رهبران نظامی و سیاسی ایران تشدید شده است.
این عملیات و تهدید ایران، چند روز پس از آن انجام شد که رئیسجمهور استفاده از بوئینگ ۷۴۷-۸ جدیدترِ اهدایی قطر را برای انجام وظایف «ایر فورس وان» آغاز کرده بود. ترامپ پس از آنکه هواپیمای قرمز، سفید و آبیرنگِ ریاستجمهوری تحت ارتقاهایی به ارزش صدها میلیون دلار قرار گرفت، با همان هواپیما به ترکیه پرواز کرد. این هواپیما در ماه ژوئیه در اختیار نیروی هوایی آمریکا قرار گرفت، اما فاقد برخی تجهیزات دفاعی و اقدامات متقابل موجود در «ایر فورس وان» قدیمی است.
مقامهای آمریکایی برای خارج کردن رئیسجمهور از ترکیه، تا حدی به روشی متوسل شدند که گاهی در گذشته به اطلاع افکار عمومی رسیده است. یکی از این مأموریتها در مارس ۲۰۰۰ و هنگام سفر بیل کلینتون، رئیسجمهور وقت آمریکا، به پاکستان انجام شد. در حالی که دوربینهای تلویزیونی در اسلامآباد مشغول تصویربرداری بودند، کلینتون از یک هواپیمای کاملاً سفیدرنگ که پشت سر «ایر فورس وان» آبی و سفید حرکت کرده بود، پیاده شد و بدین ترتیب مشخص کرد که در کدام هواپیما حضور داشته است.
یکی دیگر از مقامهای آمریکایی گفت طی ۳۰ سال گذشته، موارد دیگری نیز وجود داشته است که در آنها «ایر فورس وان» بهدلیل وجود تهدیدی جدی یا پرواز رئیسجمهور به مقصدی خطرناک، بهعنوان هواپیمای بدل مورد استفاده قرار گرفته است. این مقام سابق از ارائه جزئیات بیشتر خودداری کرد. او گفت هواپیمای قدیمی از امنیت بسیار بالایی برخوردار است، اما در عین حال کاملاً قابل مشاهده است؛ بنابراین، انتقال رئیسجمهور به هواپیمایی جایگزین میتواند گزینهای امنتر تلقی شود.
رونالد ال. رو جونیور، مدیر موقت سابق سرویس مخفی آمریکا، گفت حفاظت از رئیسجمهور در اولویت مطلق قرار دارد و جزئیات رفتوآمدهای او نیز به دلایل موجه از دیگران پنهان نگه داشته میشود.
رو، که اکنون در شرکت مشاوره امنیتی «گروه چرتوف» فعالیت میکند، گفت: «ما باید واژه “مخفی” را در عنوان سرویس مخفی حفظ کنیم. مردم باید بدانند رئیسجمهور هر روز چه کارهایی انجام میدهد، اما وقتی صحبت از روشهایی است که سرویس مخفی برای حفظ امنیت رئیسجمهور به کار میگیرد، این روشها باید از دید عموم پنهان بماند.»
ترامپ هنگامی که برای نخستینبار اعلام کرد ترکیه را با «ایر فورس وان» قدیمی ترک خواهد کرد، در شبکههای اجتماعی از این تصمیم بهعنوان فرصتی برای نیروهای آمریکایی مستقر در بریتانیا یاد کرد تا هواپیمای قطری سابق را ببینند. ترامپ در پستی نوشت که برای «خاطره روزهای قدیم» با «ایر فورس وان سابق» از ترکیه خارج خواهد شد.

اما بر اساس اسنادی که «واشنگتنپست» بررسی کرده و همچنین اظهارات مقام آمریکایی، چنین چیزی رخ نداد. افراد زیادی در این فریبکاری مشارکت داشتند که برخی از آنها از واقعیت بیخبر بودند. این مقام آمریکایی گفت خبرنگارانی که تصور میکردند همراه رئیسجمهور در «ایر فورس وان» قدیمی سفر میکنند، از تغییر هواپیمای او مطلع نشدند و همچنین درباره ابعاد تهدید علیه «ایر فورس وان» اطلاعی به آنها داده نشد.
هواپیمای جدید «ایر فورس وان» که قطر آن را به آمریکا هدیه داده است، شامگاه روز ۸ ژوئیه و در ساعات ابتدایی شب، ابتدا ترکیه را ترک کرد. سپس ترامپ هنگام غروب سوار «ایر فورس وان» قدیمی آبی و سفیدرنگ شد و در برابر دوربینها دست تکان داد و خداحافظی کرد.
استفاده از یک خودروی حمل غذای فرودگاه
بر اساس اظهارات مقام آمریکایی و دیگر اسناد تأییدکننده، ترامپ و چند تن از دستیارانش برای خروج از آن هواپیما بدون آنکه افراد خارج از عملیات آنها را ببینند، وارد یک خودروی حمل غذای فرودگاه شدند. این خودرو با استفاده از جکهای هیدرولیکی در کنار هواپیما بالا آورده شده و در مقابل دری قرار گرفته بود که در سمت مخالف محل سوار شدن به «ایر فورس وان» قرار داشت.
تصاویر ثبتشده از سوی رسانهها در فرودگاه ترکیه، یک راهپله را در یک سوی «ایر فورس وان» قدیمی و خودروی حمل غذا را در سوی دیگر نشان میدهد؛ بهگونهای که محفظه این خودرو تا سطح هواپیما بالا آورده شده بود. ویدئو نشان میدهد ترامپ با یک لیموزین وارد محل شد، از راهپله بالا رفت و هنگام سوار شدن، برای حاضران روی باند دست تکان داد.
بر اساس ویدئوی رسانههای حاضر در محل از روند عزیمت، چند دقیقه بعد، همزمان با سوار شدن اعضای گروه خبرنگاران کاخ سفید از قسمت انتهایی هواپیما، مردی با کتوشلوار وارد کابین خودروی حمل غذا شد. در ادامه، محفظه خودرو پایین آورده و روی قسمت بار آن قرار گرفت. سپس خودرو از کنار «ایر فورس وان» دور شد و به سمت هواپیمای کوچکتر سی-۳۲ای که در نزدیکی آن قرار داشت، حرکت کرد. در ویدئو به نظر میرسد هنگامی که دوربین به سمت دیگری میچرخد، خودرو حدود ۴۰ ثانیه از قاب تصویر خارج میشود و زمانی که پشت موتورهای هواپیمای سی-۳۲ای قرار دارد، برای مدتی کوتاه دیده نمیشود.
این ویدئو نشان میدهد که محفظه خودرو برای چند دقیقه تا سطح هواپیما بالا نگه داشته شده بود. پس از پایین آمدن محفظه، فردی با کتوشلوار از کابین خودرو خارج شد؛ کابین خودرو همچنان در سطح زمین قرار داشت. سپس آن فرد از راهپلهای که به هواپیمای سی-۳۲ای منتهی میشد بالا رفت و از دید دوربین خارج شد.
به گفته مقام آمریکایی، هواپیمای آبی و سفیدرنگ سی-۳۲ای، که یک بوئینگ ۷۵۷ تغییریافته برای انتقال مقامهای دولت آمریکا است، همراه با «ایر فورس وان» قدیمی و هواپیمای قطری سابق، برای پشتیبانی از سفر رئیسجمهور به ترکیه منتقل شده بود. این هواپیما، مانند هواپیماهای غولپیکر «ایر فورس وان»، عبارت «ایالات متحده آمریکا» را بر بدنه خود دارد و میتواند برای انتقال رئیسجمهور یا معاون رئیسجمهور مورد استفاده قرار گیرد. با این حال، این هواپیما معمولاً با نام رمزی «ایر فورس وان» یا «ایر فورس تو» پرواز میکند، نه با یک عنوان نامشخص و غیرقابل تشخیص.
بر اساس اظهارات مقام آمریکایی و دیگر اسنادی که «واشنگتنپست» بررسی کرده است، پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، بهطور جداگانه و از طریق راهپلههای بیرونی سوار هواپیمای سی-۳۲ای شد؛ اقدامی که بخشی از تلاش برای عادی جلوه دادن این پرواز بود. این فرد گفت هگست همراه ترامپ و با همان هواپیما به بریتانیا پرواز کرد.
بر اساس گزارش گروه خبرنگاران همراه، هنگامی که خبرنگاران سوار «ایر فورس وان» قدیمی میشدند، کارکنان کاخ سفید از آنها خواستند پردههای پنجرهها را پایین بکشند.
احضار خبرنگاران نیویورک تایمز
روزنامه «نیویورکتایمز» ماه گذشته گزارش داد که هواپیمای قطری سابق فاقد قابلیتهای دفاعی موجود در هواپیماهای قدیمی انتقال رؤسایجمهور آمریکا است. این گزارش دولت ترامپ را بر آن داشت تا در اقدامی غیرمعمول، برای پی بردن به هویت منابع محرمانه خبرنگاران، برای چند روزنامهنگار احضاریه صادر کند.
مقامهای دولت آمریکا اقدامات این دولت علیه «نیویورکتایمز» را برای تحقیق درباره نقض امنیت ملی ضروری دانستند؛ اما «تایمز» این اقدام را تلاشی برای پرهیز از شفافیت، ارعاب خبرنگاران و ترساندن منابع آنها توصیف کرد. دولت آمریکا بعداً احضاریهها را پس گرفت و پذیرفت که در این پرونده مرتکب اشتباهاتی شده است.
کاخ سفید در واکنش به انتقادها از هواپیمای جدید، همچنین بیانیهای از سوی نیروی هوایی آمریکا منتشر کرد.
در این بیانیه آمده است: «این هواپیما ایمن و امن است و به پیشرفتهترین فناوریهای لازم برای برآورده کردن الزامات مأموریت ریاستجمهوری مجهز شده است. این الزامات با دقت تدوین شدهاند تا مأموریت را بر زیباییشناسی اولویت دهند؛ در نتیجه، بخش عمده چیدمان داخلی پیشینِ مربوط به هواپیمای رئیس دولت، با کمترین تغییر حفظ شده است.»
در ادامه بیانیه آمده است: «در زمینه امنیت، ایمنی یا ارتباطات مأموریت، هیچ خطری پذیرفته نشده است؛ اما تیم مشترک در مورد برخی مأموریتهایی که کمتر مورد استفاده قرار میگیرند، تغییراتی را اعمال کرد؛ مأموریتهایی که بوئینگ باید برای پشتیبانی از آنها در ۴۰ سال آینده هواپیما را تحویل دهد.»
اگرچه هواپیماهای غولپیکر ۷۴۷ که رئیسجمهور را حمل میکنند، معمولاً «ایر فورس وان» نامیده میشوند، این اصطلاح از نظر فنی، نام رمزی کنترل ترافیک هوایی برای هر هواپیمایی است که رئیسجمهور در آن حضور داشته باشد.

با این حال، در این مورد، بر اساس اظهارات فردی مطلع از این مأموریت و دیگر اسنادی که «واشنگتنپست» بررسی کرده است، محل حضور رئیسجمهور در پرواز هواپیمای سی-۳۲ای به مقصد بریتانیا با استفاده از نام رمزی نامشخص «ریچ ۱۸» یا «آرسیاچ۱۸» پنهان نگه داشته شد.
حساب هوانوردی «TheNewArea51» ورود هواپیمای سی-۳۲ای به بریتانیا و نام رمزی آن را مورد توجه قرار داد و همان شب گزارش کرد که سامانههایی که امکان ردیابی آسان هواپیما را هنگام پرواز فراهم میکردند، خاموش شده بودند. به گفته افراد مطلع از این مأموریت، نامهای رمزی «ریچ» اغلب برای پروازهای انتقال کارکنان و پروازهایی که تجهیزات نظامی حمل میکنند، مورد استفاده قرار میگیرند.
دادههای عمومی ردیابی پروازها نشان میدهد که هواپیمای قطری سابق با نام رمزی «سَم ۳۳» به پایگاه هوایی میلدنهال بریتانیا پرواز کرده است. «سَم» مخفف رایج عبارت «مأموریت ویژه هوایی» است. بر اساس این دادهها، هواپیما روز ۸ ژوئیه، ساعت ۶:۲۶ عصر به وقت محلی، در میلدنهال فرود آمد.
هواپیمای قدیمی «ایر فورس وان» که کارکنان کاخ سفید و خبرنگاران را حمل میکرد، در مسیر حرکت به سوی بریتانیا، در نزدیکی استانبول روی رادار ظاهر شد؛ در ابتدا هیچ نام رمزی برای آن ثبت نشده بود. با وجود آنکه رئیسجمهور در این هواپیما حضور نداشت، هواپیما در میانه پرواز نام رمزی «ایر فورس وان» یعنی «ایافوان» را دریافت کرد و بر اساس دادههای ردیابی، حدود ساعت ۱۰:۲۹ شب به وقت محلی به میلدنهال رسید. در گزارش گروه خبرنگاران همراه که همان شب منتشر شد، این پرواز «بدون حادثه» توصیف شده و آمده بود که «هیچ بازدیدکنندهای در کابین خبرنگاران حضور نداشت.»
هیچ دادهای از سامانههای ردیابی پرواز درباره هواپیمای سی-۳۲ای پیدا نشد؛ اما ویدئوهایی که حسابهای یوتیوب «RankUpAviation» و «Military Aviation Channel» منتشر کردهاند، فرود هواپیمای قطری سابق را نشان میدهند. چند ساعت بعد، حدود ساعت ۱۰:۲۰ شب، یک فروند سی-۳۲ای فرود آمد و چند دقیقه پس از آن نیز «ایر فورس وان» قدیمی به زمین نشست.
ویدئوها نشان میدهند که «ایر فورس وان» قدیمی پس از فرود، در محلی توقف کرد که هواپیمای سی-۳۲ای برای مدتی کوتاه در آنجا پارک شده بود. ویدئوهای آماتوری منتشرشده در یوتیوب، خروج ترامپ از هواپیمای سی-۳۲ای یا ورود او به «ایر فورس وان» قدیمی را نشان نمیدهند، زیرا ورودیهای دارای راهپله در سمت مخالف دوربینهای علاقهمندان به تماشای هواپیما قرار داشتند.
مشخص نیست ترامپ پس از فرود چگونه از هواپیمای سی-۳۲ای به «ایر فورس وان» قدیمی منتقل شد؛ اما بر اساس گزارش گروه خبرنگاران همراه، او حدود ساعت ۱۰:۵۶ شب در برابر دوربینهای تلویزیونی ظاهر شد و از راهپله بیرونی «ایر فورس وان» قدیمی پایین آمد.
رئیسجمهور پس از خوشامدگویی به نیروهای آمریکایی، برای بازگشت به واشنگتن سوار «ایر فورس وان» جدیداً اهدایی شد. کارکنان کاخ سفید و خبرنگاران نیز پس از انتقال از «ایر فورس وان» قدیمی، حدود ساعت ۱۱:۰۱ شب به او پیوستند. کاخ سفید همان شب در پیامی در شبکههای اجتماعی اعلام کرد که ترامپ «سوار بر ایر فورس وان سابق» در پایگاه بریتانیا فرود آمده است و تصویری از هواپیمای قدیمی نیز منتشر کرد.
ترامپ در هواپیمای جدید «ایر فورس وان» حدود ۱۵ دقیقه با خبرنگاران گفتوگو کرد. او درباره تهدیدی که ایران ایجاد میکند سخن گفت، اما به فریبکاریای که پیشتر انجام شده بود اشاره نکرد.
ترامپ در پاسخ به این پرسش که چرا در ترکیه به خبرنگاران دستور داده شده بود پردههای پنجرههای هواپیما را پایین بکشند، گفت: «چون احتمالاً در یک پرواز خطرناک هستید؛ بهخاطر آن عوضیهایی که مجبوریم با آنها سروکار داشته باشیم.»
ترامپ گفت که «همیشه» تهدیدی علیه جانش وجود دارد و او در «فهرست» ایران، «نفر اول» است.
ترامپ خطاب به خبرنگاران گفت: «اما اگر من بروم، شما هم میروید. درست است؟ شاید یک روز بخواهید شغلتان را عوض کنید.»
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
خبرآنلاین: رییس اتاق ایران و چین معتقد است ایران باید از هر طریقی، از راه گفتگو، خواهش، تهدید یا حتی به کار بردن زور و آغاز جنگی دوباره، محاصره دریایی را بشکند.
مسعود پزشکیان، رییس دولت چهاردهم با اشاره به محاصره دریایی و محدودیتهای تجاری ناشی از آن خواهان یافتن راهی برای دور زدن محاصره دریایی شد. ایران کشوری است با همسایگان فراوان که موجب میشود محاصره آن بسیار دشوار شود اما محاصره دریایی این امکان را به واشنگتن داده که بخش بزرگی از صادرات و واردات ایران را محدود کند.
در این باره مجید رضا حریری، رییس اتاق بازرگانی ایران و چین به خبرآنلاین گفت: بدترین اتفاقی که امروز میتواند بیافتد این است که فکر کنیم، میتوانیم محاصره دریایی را دور بزنیم و سعی کنیم با وجود آن کشور را اداره کنیم. کاری که مشابه آن را با تحریمها کردیم و به جای رفع آن و یا یافتن ساز و کاری برای خنثی شدن آن، سراغ دور زدن تحریم رفتیم و نتیجه آن اقتصادی تضعیف شده و فسادهایی بزرگ است.
او ادامه داد: تحریم هزینههای تجارت ما را به شدت افزایش داد، از درآمدهای ملی کاست و کاری کرد که اقتصاد ساختاری مستهلکشده پیدا کند و دور زدن آن هم گرچه نیازهای کشور را با قیمتی گزاف تامین کرد اما به شکل گیری انواع الیگارشها منجر شد. در مورد محاصره این اتفاقات در ابعادی چند برابر بزرگتر میافتد اگر به این تصور شکل دهیم که میتوانیم آن را دور بزنیم. ما نباید اجازه دهیم اقتصادمان یا دشمن به محاصره دریایی ما عادت کنند.
حریری در قبال تداوم محاصره دریایی خواستار حداکثر برخورد شد.
او ادامه داد: چه با مذاکره، چه با خواهش، چه با تهدید و چه با جنگ باید این محاصره دریایی خاتمه یابد. تبعات محاصره از جنگ هم بیشتر است کمااینکه در طول جنگ ۴۰ روزه به اندازه روزهای محاصره دریایی کشورمان دچار مشکلات اقتصادی و کمبودها نبود. باید این تصور را در آمریکا هم از بین برد که هرگاه خواست سراغ این اقدام نرود و متوجه شود تبعات این کار میتواند برایش سنگین باشد.
هزینه محاصره دریایی برای اقتصاد ایران
تجارت از طریق دریاها شکل اصلی تجارت امروز است و بسته شدن مسیرهای دریایی یعنی پر هزینه و دشوار کردن بازرگانی خارجی است. اتفاقی که فشارها را بر یک کشور به شدت افزایش میدهد و اگر چاره جویی کافی برای آن نشود و به مدت طولانی ادامه یابد به ایجاد قحطی منجر میشود.
حریری درباره اهمیت تجارت دریایی گفت: زندگی در محاصره دریایی به سطح نازلی سقوط خواهد کرد. بیش از ۸۰ درصد از تجارت جهان امروز از طریق دریاها است. آوردن تمام نیاز تجاری کشور به روی زمین، یعنی تجارت به ظرفیت ۲۰ درصدی بسنده کند. ایران کشوری پهناور با همسایگان بسیاراست اما نه با همسایگان روابط مناسبی داریم و نه میتوان از تجارت دریایی چشمپوشی کرد.
رییس اتاق بازرگانی ایران و چین در مورد هزینهای که کنار گذاشتن تجارت دریایی به ایران تحمیل میکند، توضیح داد: اگر یک کانیتنر از چین و با کشتی به ایران بیاید، هزینه حمل و نقل آن سه هزار دلار است اما همان کانتینر وقتی از مسیر زمینی میآید به طور میانگین ۱۲ هزار دلار باید هزینه حمل و نقل برای آن پرداخته شود. واردات ما از بنادر جنوبی سالانه حدود دو میلیون کانتینر است و اگر محاصره ادامه یابد هر کانتینر ۹ هزار دلار هزینه تجاری بیشتری به اقتصاد ایران تحمیل خواهد کرد. درواقع چیزی در حدود ۱۸ میلیارد دلار هزینه اضافی برای ما در برخواهد داشت.
برای درک بزرگی این رقم کافی است به این نکته توجه شود که نیاز اقتصاد ایران به واردات کالاهای اساسی و دارو کمتر از ۱۵ میلیارد دلار در سال است.
او در مورد صادرات کشور هم افزود: در بخش صادرات غیرنفتی هم ما با یک هزینه بزرگ مواجه میشویم زیرا ما سالانه حدود ۵۰ میلیارد دلار صادرات غیرنفتی داریم. بنا باشد از طریق زمین صادرات خود را انجام دهیم یک رقمی بیش از میزان سود صادراتی باید هزینه شود و در عمل سبب میشود صادرات ما دیگر توجیهی نداشته باشد. باید توجه داشت که کل ۵۰ میلیارد دلار صادرات فرضی ما سود نیست و اگر سودی هم در کار باشد چیزی در حدود ۱۰ میلیارد دلار است. حال اگر بنا باشد ۱۰ یا ۱۵ میلیارد دلار بر هزینه صادرات افزوده شود، دیگر توجیهی برای این کار باقی نخواهد ماند.
حریری تاکید کرد: محاصره دریایی کشور را دچار چالشهای اساسی میکند و با ادامه آن کار کشور میخوابد. کل تجارت خارجی ما ۱۰۰ میلیارد دلار در سال است و افزودن هزینه ۲۰ میلیاردی در آن، کل این پروسه را به تعطیلی خواهد کشید. شاید بتوانیم برای کوتاه مدت، چند هفته یا نهایتا چند ماه بشود با ریل و جاده، نیازهای فوری را تهیه کرد اما این فقط اقدامی ضروری برای یک دوره کوتاه اورژانسی جواب خواهد داد. این کار صرفا برای زنده ماندن است اما با این روش امکان ادامه دادن از دست میرود.
باید محاصره بشکند، حتی با جنگی دوباره
عضو اتاق بازرگانی گفت: ما در ماههای گذشته در مقاطعی جنگ کردیم و در مقاطعی هم مذاکره انجام شد اما الان در بدترین وضعیت یعنی وضعیت نه جنگ، نه صلح قرار داریم. اقتصاد در این وضعیت، دچار فرسایش میشود. ما باید از ظرفیتهای حقوقی هم استفاده کنیم اما از این زاویه تا حالا این مساله را مسکوت گذاشتیم. ما برای رفع محاصره باید به انواع اقدامات و کارزارها دست بزنیم.
او افزود: از جنگ و زور تا دیپلماسی و گفتگو عرصههای مختلفی هستند که باید از آن استفاده کنیم اما نباید فراموش کنیم محاصره از جنگ بدتر و زیانبار تر است. در شرایط محاصره این اقتصاد ماست که وارد دوره استهلاک و نابودی میشود، نه اقتصاد آمریکا. پس وقتی محاصره را در پیش میگیرند یعنی ما را در یک نبرد فرسایشی قرار میدهند که زیانش فقط به کشور ما میرسد.
حریری به جنگ اشاره کرد و گفت: در محاصره ایالات متحده نیروی دریایی خود را در چند صد کیلومتری ساحل ما نگه میدارد، جایی که برد موشکها و پهبادهای ما به آن نمیرسد و بعد از آن صبر میکند تا ما از پا در آییم. در حالیکه وقتی جنگ شروع میشود، ایالات متحده و متحدانش مستقیما صدمه میبینند و به همین دلیل از خیر آن میگذرند. اگر آمریکا حاضر نشد محاصره را باز کند، ولو به قیمت جنگ باید چنان هزینهای به آنها تحمیل شود که از خیر این ماجرا بگذرند.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|
خبرگزاری خبرآنلاین / محمدحسن نجمی:
حسین طائب از آن دسته چهرههای امنیتی جمهوری اسلامی است که بخش مهمی از مسیر حرفهای خود را در سکوت طی کرد، اما لااقل در دهه ۹۰ خورشیدی به یکی از شناختهشدهترین مدیران امنیتی کشور تبدیل شد؛ دلیل آن هم بیشتر به برخوردهای سازمان متبوع طائب با دولتهای حسن روحانی بازمیگردد؛ در آن سالها نام سازمان اطلاعات سپاه و بخصوص ریاست آن بیشتر بر زبانها افتاد. حالا، پس از چهار سال دوری از سمت رسمی، طائب دوباره به جایگاهی بازمیگردد که سال ۱۳۸۸ از آن خداحافظی کرده بود؛ سازمان بسیج؛ این بار با حکم آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای.
او سالها در وزارت اطلاعات و سپاه فعالیت کرد، مدتی فرمانده بسیج بود و سپس به مدت ۱۳ سال ریاست سازمان اطلاعات سپاه را برعهده گرفت؛ نهادی که در دوران مدیریت او به یکی از مهمترین بازیگران امنیت داخلی و پروندههای سیاسی ـ امنیتی تبدیل شد.
این انتصاب را نمیتوان فقط بازگشت یک فرمانده سابق به یک سمت قدیمی دانست؛ با توجه به شرایط کنونی کشور، این انتصاب بازگشت چهرهای است که بخش بزرگی از کارنامهاش با امنیت داخلی، اطلاعات، بسیج و ... گره خورده است.
طائبها کیستند؟
طائب متولد ۱۳۴۲ در تهران است. بنا بر روایت خودش، دیپلم ریاضی گرفته و پس از انقلاب فرهنگی میان ادامه تحصیل دانشگاهی و رفتن به حوزه مردد بود. در نهایت راهی قم شد و تحصیل علوم حوزوی را آغاز کرد. او چهار برادر دارد و یکی از برادرانش، حسین، در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید. روایات زیادی بیان شده که طائب پس از شهادت برادرش حسین، نام او را جایگزین نام خود که «حسن» بوده کرده است؛ با این وجود خود طائب درباره این موضوع سکوت کرده است اما روزنامه جوان نزدیک به سپاه پاسداران سالها قبل در گزارشی این موضوع را تایید کرده بود.
برادر دیگر «علی» بود؛ او دانشجوی رشته فیزیک دانشگاه تهران بود و بعد از انصراف به حوزه علمیه قم رفت. علی طائب نماینده سابق ولی فقیه در قرارگاه ثارالله بود و تیرماه ۱۴۰۴ چند روز بعد از پایان جنگ ۱۲ روزه درگذشت.
برادر دیگرش بیشتر از سایر برادران معرف حضور است؛ «مهدی طائب». او پس از کلاس ششم، به حوزه رفت. «مهدی طائب» از سال ۱۳۸۸ فرمانده قرارگاهی با نام «عمار» را بر عهده دارد؛ اطلاعات ریادی از این قرارگاه در دست نیست اما سخنرانیهای مهدی طائب شهرت زیادی را به او بخشیده است؛ شهرتی که از اظهارنظرهای شاذ و جنجالبرانگیزش میآید. از دیگر برادر طائبها اطلاعی در دست نیست.
از قم تا دستگاه اطلاعاتی
ورود طائب به ساختار امنیتی جمهوری اسلامی به سالهای نخست پس از انقلاب بازمیگردد. او پس از مدتی تحصیل در قم به تهران و سپس مشهد رفت و در ادامه به مدیرکلی اطلاعات قم رسید. بخش مهمی از سابقه او به وزارت اطلاعات بازمیگردد؛ جایی که در دوره وزارت علی فلاحیان در حوزههای امنیتی و ضدجاسوسی فعالیت کرد.
در همین دوره، طائب با نام مستعار «حاج میثم» شناخته میشد. گزارشهایی درباره فعالیت او در پروندههای حساس سیاسی منتشر شده و از جمله گفته شده است که در وزارت اطلاعات پروندهای درباره یکی از فرزندان اکبر هاشمیرفسنجانی تشکیل داده بود؛ روایتی که درباره جزئیات آن اختلاف نظر وجود دارد.
طائب که از سپاه به وزارت اطلاعات رفته بود، در زمان وزارت علی فلاحیان وزیر اطلاعات دولت هاشمی رفسنجانی، از این وزارتخانه کنار گذاشته شد.
آبان سال ۱۳۸۸، و در زمان مدیریت تیم محمود احمدینژاد بر روزنامه ایران، این روزنامه گزارشی پیرامون «مهدی هاشمی» فرزند اکبر هاشمیرفسنجانی منتشر کرد. در آن گزارش آمده بود که طائب در دولت هاشمی رفسنجانی جزو مدیران وقت ضدجاسوسی بوده است و با نام مستعار «میثم» یا «حاج میثم» شناخته میشد.
نکته اما این بود که «ایران» در گزارش خود از نام «حسن» برای طائب استفاده کرده بود. طبق این گزارش طائب در آن زمان وزارت اطلاعات، «پروندهای برای یکی از فرزندان هاشمیرفسنجانی تشکیل داده بود.» گزارش در ادامه مدعی شد که «با اطلاع رییسجمهوری وقت، طائب از وزارتخانه اخراج و به دلیل همین برخورد چکشی وی چندی خانهنشین شد.»
پس از گذراندن دورهای در بیت رهبری، به ساختار سپاه بازگشت و مسئولیت گرفت. او با حکم یحیی رحیم صفوی فرمانده کل وقت سپاه، معاون فرهنگی ستاد مشترک سپاه پاسداران شد.
نخستین حضور در بسیج
با پایان دوران فرماندهی رحیم صفوی و روی کار آمدن محمدعلی(عزیز) جعفری در اتاق فرمانده کل سپاه در سال ۱۳۸۶، طائب جانشین فرمانده نیروی مقاومت بسیج شد.
عزیز جعفری یک سال بعد از انتصابش، یعنی از سال ۱۳۸۷ و یک سال پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸، دست به تغییری فراگیر و ساختاری در چارت سپاه زد؛ بر این اساس هر استان دارای سپاه استانی شد و ساختار فرماندهی کل سپاه در تهران، در مقیاس استانی برای هر استان تشکیل شد. این تغییر مدتی بعد به ساختار بسیج هم رسید و البته اینکه نیروی مقاومت بسیج به «سازمان بسیج مستضعفین» تغییر نام داد.
اینجا بود که دیگر نام طائب برای اولین دفعات در رسانهها دیده میشد؛ اما نه با نام «حاج میثم» بلکه با نام واقعی خودش.
شاید یکی از نخستین دفعاتی که واژه «انقلاب مخملی» بر زبان یک چهره سیاسی و امنیتی در داخل کشور جاری شد، در یک سخنرانی طائب بود؛ در جمع فرماندهان گردانهای عاشورای بسیج در سراسر کشور. این واژه از آنجایی اهمیت دارد که دو سال پیش از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ بود و قبل و بعد از انتخابات پرحاشیه، این واژه به دفعات از سوی مقامات امنیتی و سیاسی شنیده شد.
طائب در آن سخنرانی مشخصا درباره وقوع یک انقلاب مخملی در ایران صحبت میکند: «دشمنان سعی در وقوع یک انقلاب مخملی، تهاجم سیاسی، نفوذ در حاکمیت و ایجادحاکمیت دوگانه برای ضربه زدن به نظام جمهوری اسلامی هستند که تاکنون با استقامت و پایداری ملت ایران، تلاش دشمنان شکست خورده است».
در این دوره، طائب بیش از گذشته در معرض دید رسانهها قرار گرفت. او درباره انتخابات، اصولگرایان، امنیت داخلی و آنچه «تهدید نرم» میخواند سخن میگفت. نگاه او به سیاست داخلی، نگاهی بهشدت امنیتی بود؛ اعتراض سیاسی، رقابت انتخاباتی و فعالیت مخالفان را در بسیاری از موارد در چارچوب پروژههای دشمن برای تضعیف جمهوری اسلامی تحلیل میکرد.
تولد سازمان اطلاعات سپاه
مهرماه ۱۳۸۸ نقطه عطف کارنامه طائب بود. تنها چند ماه پس از انتخابات پرتنش ریاستجمهوری، او با حکم رهبر شهید از فرماندهی بسیج به سازمان اطلاعات سپاه رفت. همزمان با تشکیل اطلاعات سپاه، ساختار اطلاعات سپاه نیز از معاونت به «سازمان» ارتقا یافت.
طائب نخستین رئیس سازمان اطلاعات سپاه بود و ۱۳ سال در این جایگاه باقی ماند.
این دوره، مهمترین فصل زندگی امنیتی حسین طائب است. سازمان اطلاعات سپاه در سالهای ریاست طائب به یکی از بازیگران اصلی امنیت و البته سیاست ایران تبدیل شد. بازداشتهایی تحت عنوان آنچه «نفوذ» خوانده میشد برای اولین بار دز زمان ریاست طائب بر سازمان اطلاعات سپاه بود که انجام شد؛ در این دوران روزنامهنگاران متعددی تحت عنوان نفوذ بازداشت شدند و ....
بازداشت افرادی مانند جیسون رضاییان، نازنین زاغری، نزار زاکا و سیامک و باقر نمازی، در زمان مسئولیت طائب انجام شد و همین امر باعث شد تا نام این سازمان در سطح رسانههای خارجی هم به چشم بیاید.
در دولت حسن روحانی، در برخی پروندهها و مشخصا در پرونده معروف به «محیط زیستیها»، میان وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه تفاوتهایی در تفسیر و نتیجهگیری دیده میشد.
به این ترتیب، طائب از یک مدیر اطلاعاتی به یکی از مهمترین چهرههای امنیتی نظام تبدیل شد؛ چهرهای که کمتر در برابر دوربین ظاهر میشد، اما نامش پشت بسیاری از پروندههای مهم امنیتی شنیده میشد.
پایان ۱۳ سال ریاست بر اطلاعات سپاه
تیرماه ۱۴۰۱، پس از ۱۳ سال، طائب از ریاست سازمان اطلاعات سپاه کنار رفت و محمد کاظمی جای او را گرفت. دلیل رسمی این تغییر به شکل روشنی اعلام نشد، اما در فضای رسانهای و سیاسی، گمانهزنیهای مختلفی درباره ارتباط این جابهجایی با حوادث امنیتی و خرابکاریهای سالهای پایانی مدیریت او مطرح شد.
با این حال، طائب از ساختار سپاه کنار نرفت؛ و پس از ریاست اطلاعات سپاه، به عنوان مشاور عالی فرمانده کل سپاه منصوب شد؛ سمتی که نشان میداد پایان ریاست او بر سازمان اطلاعات سپاه، پایان حضورش در ساختار امنیتی جمهوری اسلامی نیست.
در این مدت نیز طائب بر خلاف دوران مسئولیت رسمیاش، در دانشگاهها حضور یافت و کمتر به میدان مصاحبه وارد میشد؛ حتی با رسانههای همسو با خودش.
بازگشت به بسیج
چهار سال بعد از کنار رفتن از ریاست اطلاعات سپاه، نام حسین طائب دوباره به سرخط رسانهها بازگشت؛ این بار با حکم رهبر سوم جمهوری اسلامی و برای فرماندهی سازمان بسیج. البته آشنایی طائب با آیتالله سید مجتبی خامنهای به سالهای فعالیت رسمی او اطلاعات سپاه و بسیج و حتی مسئولیت در بیت رهبر شهید بازنمیگردد؛ آنها از زمان جنگ ۸ ساله عراق و در قالب گردان حبیب با یکدیگر آشنایی داشتهاند.
به این ترتیب، طائب پس از نزدیک به دو دهه دوباره به همان سازمانی بازگشت که پیش از ریاست اطلاعات سپاه، فرمانده آن بود؛ اما این بار تفاوت مهمی وجود دارد: او پس از ۱۳ سال حضور در رأس یکی از مهمترین نهادهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی، با تجربه ۱۳ سال ریاست سازمان اطلاعات سپاه به بسیج بازگشته است.
|
شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ -
Saturday 15 August 2026
|