سه شنبه ۹ تير ۱۴۰۵ - Tuesday 30 June 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 30.06.2026, 22:24

نگاهی به کتابی تازه درباره تاریخ رنسانس و پیشرفت بشر

چرا غرب؟


تام ورد

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

گنبد کلیسای جامع فلورانس، که توسط فیلیپو برونلسکی (Filippo Brunelleschi) طراحی شده است، به‌طور گسترده به‌عنوان شاهکاری از معماری و مهندسی رنسانس در نظر گرفته می‌شود.

مورخان معمولاً تولد رنسانس را به فلورانس قرن چهاردهم نسبت می‌دهند. سپس سرانجام، پس از گذشت سه قرن، آن دوران درخشانِ کار هنرمندان مشهور، جای خود را (با تغییر رویکرد از اومانیسم) به اصلاحات پروتستانی و روشنگری داد که از جایی که گالیله و دیگران رها کرده بودند، ادامه یافت و به پیش رفت.

با این حال، آیا می‌توان مطالعهٔ عصری را که داوینچی، ماشین چاپ، پروتستانیسم و ظهور علم مدرن را تولید کرد، به چند صد سال محدود نمود؟ برند روک (Bernd Roeck)، مورخ دانشگاه زوریخ، چنین اعتقادی ندارد. روک در کتاب خود و در این بررسیِ حجیم (نزدیک به ۱۲۰۰ صفحه) از رنسانس، ریشه‌های آن را تا اواسط هزارهٔ ششم پیش از میلاد دنبال می‌کند؛ یعنی زمانی که نوآوری‌هایی مانند کشاورزی و چرخ از خاورمیانه به اروپا رسیدند. روک اصرار دارد که رنسانس، پیش از آنکه مانند ققنوسی از خاکستر برخیزد و در میان برج‌های بلند ناقوس‌های کلیساهای فلورانس آشیانه گزیند، باید بر اساس سفرِ این پرندهٔ افسانه‌ای در طول هزاره‌ها و مسافت‌ها درک شود؛ سفری از یونان باستان به آسیای شرقی، بیزانس، هند و جهان عرب. بر اساس این نگاهِ بسیار بلندمدت به تاریخ، دولت‌های مدرن نتیجهٔ نهایی رنسانس هستند، «پیش‌شرطی... و از این رو صرفاً مرحله‌ای در یک فرآیند طولانی» در مسیر «مدرنیزاسیون جهانی».

واکنش به این نظریه ممکن است بی‌علاقگی و بالا انداختن شانه باشد. مگر تمام تاریخ بشر، مجموعه‌ای از رویدادها و تحولات نیست که در آن گذشته و حال به نوعی به هم پیوند خورده‌اند؟ اما روک بیش از «چگونگی» بر «چرایی» متمرکز است. چرا غرب در دوران «افول اروپا» که هم‌زمان با رنسانس بود و (به ادعای روک) توسط آن به وجود آمد، از سایر فرهنگ‌های جهان موفق‌تر بود - از نظر اقتصادی، علمی و فناوری؟

روک با پیش‌بینی منتقدان احتمالی، «جنایت‌های استعمار و امپریالیسم» را به‌عنوان یکی از توضیحات برای برتری غرب می‌پذیرد و در مقدمهٔ خود تصریح می‌کند که برای وحشت و ظلم هیچ‌یک از این دو، «سرودی نمی‌خواند» [و یا به عبارتی هر دوی آن‌ها به یک اندازه وحشی و بی‌رحمانه‌اند]. او دلایل متنوع دیگری (که بسیار کمتر قابل اتهام هستند) برای ظهور رنسانس و هم‌زمان با آن، ظهور غرب به‌عنوان یک قدرت جهانی ارائه می‌دهد که از جغرافیا و اقلیم شروع می‌شود. اروپا که فاقد بیابان‌های سخت یا رشته‌کوه‌های غیرقابل عبور بود (گردنه‌ها هم از آلپ و هم از پیرنه می‌گذرند) و دارای شبکه‌ای از رودخانه‌های قابل کشتیرانی بود، به روی تجارت، سفر و مهاجرت ایده‌ها باز بود. زمستان‌های معتدل و تابستان‌های گرم و خشک، کشت محصولات سالمِ رژیم مدیترانه‌ای، فراوانی دام و زندگی نسبتاً آسان را حداقل در مناطق جنوبی تسهیل می‌کرد.

شکوفایی اقتصادی منجر به توسعهٔ دولت-شهر در قرون وسطی شد؛ نهادی سیاسی، چابک‌تر و مستقل‌تر از امپراتوری‌های گسترده و سخت‌شدهٔ گذشته. آموزش به کانون توجه یک طبقهٔ شهری نوظهور تبدیل گردید که به دنبال پاسخ‌های مناسب از کلیسا بود. برخلاف تصور رایج، مسیحیت قرون وسطی با تحقیق و پیشرفت علمی مخالف نبود. در واقع، کلیسا فضای بحث و گفت‌وگو را تقویت می‌کرد که ریشه در دیالوگ‌های افلاطونی و ارسطویی داشت و توسط کاتبان و فیلسوفان عرب حفظ و منتقل شده بود. همچنین می‌توانیم عشق رنسانس به ادبیات کلاسیک یونان و روم را به روشنفکران درباری شارلمانی، امپراتور مقدس روم (حکومت ۷۶۸-۸۱۴ پس از میلاد) نسبت دهیم، که معتقد بود «کپی‌برداری از کتاب‌ها بهتر از کشت تاکستان‌هاست».

اختراع ماشین چاپ در حدود سال ۱۴۴۰، آن متون را از کتابت‌خانه به عرصهٔ عمومی پرتاب کرد. این فناوری جدید، چیزی را الهام بخشید که می‌توان آن را اولین انقلاب رسانه‌ای جهان نامید و «امکانات ارتباطی را در اختیار اروپای لاتین قرار داد که در هیچ فرهنگ دیگری وجود نداشت (یا استفاده نمی‌شد)».

همهٔ این عوامل و عوامل دیگر، زمینی حاصلخیز برای «اهمیتِ تغییردهندهٔ جهانِ» رنسانس فراهم کردند. ترکیب «صحنهٔ اومانیستیِ پرجنب‌وجوش، حامیان ثروتمند، ارتباط با سایر مراکز هنری در اروپا و ذهنیت‌های ریاضی»، فلورانس را به مرکز این جنبش تبدیل کرد. این شهرِ پترارک (Petrarch)، شاعر قرن چهاردهم (که به‌طور گسترده به‌عنوان «پدر رنسانس» شناخته می‌شود) بود؛ او استدلال می‌کرد خداوند عقل را به ما داده است تا از آن برای عظمت و سربلندی خود نهایت استفاده را ببریم. نتایج باشکوهِ به کار گرفته شده‌اش شگفت‌انگیز بود، مانند معروف‌ترین ویژگی معماری این شهر: گنبد کلیسای جامع فلورانس که توسط پسر دیگر این سرزمین، فیلیپو برونلسکی (Filippo Brunelleschi) (۱۳۷۷-۱۴۴۶) طراحی شده است. برونلسکی که نابغه‌ای هنری و ریاضی بود، تجسم‌بخشِ غرورِ انسان‌محورانه و جسورانهٔ آن عصر بود و اولین فرد شناخته‌شده‌ای بود که برای طرح‌های خود حق اختراع (patent) دریافت کرد - که خود نوآوری دیگری از فلورانس به حساب می‌آمد.

در آنجا، در شهر کوچک ماینتس (Mainz)، شاگرد سابق زرگری، یوهانس گوتنبرگ (Johannes Gutenberg)، با دست‌کاری در فناوری‌ که از چین به غرب اروپا سرایت کرده بود (حروف متحرکِ چاپ‌شده با جوهر بر روی کاغذ)، بشریت را در مسیر عصر اطلاعات قرار داد. در حالی که چینی‌ها چاپِ قالبی را ترجیح می‌دادند، گوتنبرگ دریافت که می‌تواند آثار چاپی بیشتری را با اختراع خود (که بر اساس دستگاه‌های فشرده‌سازی و پرس برای شراب و روغن‌زیتون ساخته شده بودند) سریع‌تر از آنچه چینی‌ها تصور می‌کردند، تولید کند. (انصافاً، کار گوتنبرگ ساده‌تر بود، زیرا خط لاتین کاراکترهای بسیار کمتری نسبت به خط چینی دارد.)

تکثیر کتاب‌های چاپی به معنای افزایش جمعیت خوانندگان (که بسیاری از آن‌ها افراد مسن‌تری بودند) و در نتیجه افزایش تقاضا برای عینک بود. مهارت‌های تکامل‌یافته در کارگاه‌های عینک‌سازی منجر به بهبود ساخت عدسی‌ها شد و افرادی مانند کوپرنیک (Copernicus) و کپلر (Kepler)، بنیان‌گذاران نجوم مدرن، را قادر ساخت تا با تلسکوپ‌های روزافزونِ پیچیده، به اعماق آسمان بنگرند. مشاهدات کپلر از چرخش سیارات به دور خورشید با دقت ریاضی، او را متقاعد کرد (همان‌طور که انیشتین قرن‌ها بعد بیان کرد) که خداوند تاس نمی‌اندازد.

در مقابلِ مهارت و هنرمندیِ بسیار ظریفِ ایتالیا، پروتستانیسم سهمی هوشیارانه‌تر به رنسانس ارائه داد. خشمِ خداوند ناشی از تنبلیِ گناه‌آلود (sinful laziness)، تنها توضیحِ معقول برای زمستان‌های سخت و بی‌رحمانی‌ای بود که از ۱۵۶۰ تا ۱۶۳۰، یعنی دوره‌ای معروف به عصر یخبندان کوچک (Little Ice Age)، بر شمال اروپا چیره شد. مطمئن‌ترین درمان، کار سخت بود. کار انسانی که زمانی «نتیجهٔ ناخوشایند گناه نخستین» (original sin) تلقی می‌شد، «اکنون به یک فضیلت مدنی تبدیل شده بود.» مارتین لوتر (Martin Luther)، از سوی دیگر، بسیاری از بدبختی‌های بشری را به قدرت و ثروت روحانیون نسبت داد. اصرار او بر این که «زندگیِ معنوی و دنیوی باید در همه جا از یکدیگر جدا شوند» به ایجادِ پایه‌های مفهومیِ جداییِ دین از دولت کمک کرد.

روی دیگر سکهٔ این پیشرفت‌ها، «سلاخیِ دیوانه‌وار و متقابلِ» جنگ‌های مذهبیِ پرآشوبی بود که به دنبال آمد. برای عصری که به تعالیِ ذهن و روح انسان شهرت دارد، در هیچ جایِ زمین در آن زمان آن همه محاکمه و اعدامِ جادوگران مگر در دنیای غرب وجود نداشت (تخمین‌های محافظه‌کارانه بین پنجاه تا شصت هزار نفر است). در سال ۱۴۸۶، همان سالی که فیلسوف ایتالیایی، پیکو دلا میراندولا (Pico della Mirandola)، خطابهٔ خود با عنوان «رساله در باب کرامت انسان» (Oration on the Dignity of Man) - که تجلیل از ظرفیت بی‌حدود بشر برای دانش بود - را نوشت، هاینریش کرامر (Heinrich Kramer)، راهب دومینیکن، کتاب راهنمای شکار جادوگران خود به نام «چکش جادوگران» (Malleus maleficarum) را منتشر کرد؛ «چشم‌اندازی از وحشت در صدها صفحه، پر از ترسِ هراس‌آور از شیطان، سادیسم و زن‌ستیزیِ وسواسی.» به وضوح، هنوز گوشه‌های تاریک بسیاری باقی مانده بود که رنسانس باید روشنشان می‌کرد.

روک مطالب زیادی برای تفکر در اختیارمان قرار می‌دهد. خوانندگان ممکن است با نگاه کردن به فصل‌های این کتاب به‌عنوان مقاله‌های مستقل (تک‌نگاری)، آن را کمتر دلهره‌آور بیابند تا صعودی طاقت‌فرسا از یک تپهٔ ۱۲۰۰ صفحه‌ای؛ زیرا هر بخش کم‌وبیش خودکفا است: دستاوردهای دوران کلاسیک، فلسفهٔ عربِ قرون وسطی، عصر اکتشافات و غیره. به دلیل گسترهٔ دایره‌المعارفی‌اش، این یکی از آن کتاب‌هایی است که خواننده می‌تواند آن را باز کند و بدون اینکه از مسیر کلیِ داستان دور شود، مطالعه را آغاز کند.

آیا این یک مزیت است یا یک نقص؟ ممکن است ارتباطِ رفتارِ شرورانه و هرزگیِ راهبان در «حکایت‌های کانتربریِ» چاسر (Chaucer) یا «دکامرونِ» بوکاچیو (Boccaccio) با اتهاماتِ متقابلِ اصلاحات پروتستانی قابل قبول باشد. اما آیا برای انجام این کار به این همه پیش‌زمینه نیاز داریم؟ پاسخ واقعاً به صبر خواننده بستگی دارد.

در نهایت، توضیح «دوامِ موفقیتِ غرب» بر «داده‌های اقتصادی، قدرتِ فناوریِ نوآورانه و پیشرفتِ علمیِ» آن استوار است. آن موفقیت از فرآیندی طولانی و پرجنب‌وجوشِ بازشناسی، جذب، خلاقیت و سرقتِ آشکارِ مالکیتِ فکری پدید آمد. همان‌طور که روک نتیجه‌گیری می‌کند، «هیچ فرهنگی بدون گرده‌افشانیِ متقابل (cross-pollination) [ارتباط متقابل و دو طرفه با فرهنگ‌های دیگر]، جوانه نمی‌زند و شکوفا نمی‌شود»، که قطعاً درست است. با این حال، در روایتی از تاریخ با این وسعت، کنار گذاشتنِ آن «جنایت‌های استعمار و امپریالیسم» در خلال بحث، به نظر غیرمسئولانه می‌رسد.

آنچه به درستی می‌توان در مورد رنسانس گفت این است که تمرکز آن بر کرامت انسانی (برای به‌روزرسانیِ عبارتِ پیکو) در نهایت زمینه‌ساز مفهوم حقوق بشر شد، اگرچه قرن‌های بیشتری طول کشید تا آن‌ها به‌عنوان حقوقی جهانی شناخته شوند. با توجه به عظمتِ این تحول به تنهایی، کاوشِ طولانیِ روک در ریشه‌های آن، مسلماً کاری شایسته است. با تمام آنچه رنسانس به راحتی به ذهن متبادر می‌کند - از کلیسای سیستین (Sistine Chapel) تا چاپ کتاب مقدس گوتنبرگ تا ظهور بانکداری مدرن - تمرکز آن بر «ماهیت آزادی و کرامت انسانی» مطمئناً یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای آن است.

Why the West?
Bernd Roeck’s new history of the Renaissance
Tom Verde

The World at First Light
A New History of the Renaissance
Bernd Roeck
Translated by Patrick Baker
Princeton University Press
$45 | 1184 pp.
https://www.commonwealmagazine.org/why-west





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net