سه شنبه ۱۶ تير ۱۴۰۵ - Tuesday 7 July 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 06.07.2026, 22:55

معمای پول


مایکل زونتایمر

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقاله‌ای در ویژه‌نامه اشپیگل به مناسبت دویستمین سالگرد تولد کارل مارکس

  مقدمه مترجم: در سال ۲۰۱۸، مصادف با دویست‌مین سالگرد تولد کارل مارکس، نشریهٔ سرشناس و تأثیرگذار آلمانی، *اشپیگل* (Der Spiegel)، ویژه‌نامه‌ای منتشر کرد که در نوع خود بی‌نظیر بود. آنچه این ویژه‌نامه را از هزاران نوشتهٔ دیگر دربارهٔ مارکس متمایز می‌ساخت، رویکردی بود که به دور از هرگونه مرثیه‌سرایی سیاسی یا جدال‌های ایدئولوژیک، دوربین خود را بر روی جزئی‌ترین و ملموس‌ترین ابعاد زندگی این فیلسوف انقلابی متمرکز کرده بود: زندگی‌ای سرشار از فقر، بدهی، و تلاشِ روزمره برای زنده‌ماندن. مارکسی که در این ویژه‌نامه به تصویر کشیده می‌شود، نه آن نظریه‌پردازِ پرشورِ «مانیفیست» یا مؤلفِ سنگین‌وزنِ «سرمایه»، که انسانی است با جیب‌های خالی، چهره‌ای عبوس و دغدغه‌ای همیشگی برای تأمین مخارج خانواده‌ای که به سختی از پس هزینه‌های عادی زندگی برمی‌آمدند.

اشپیگل در این گزارش مفصل، با استناد به نامه‌ها و اسناد تاریخی، روایت می‌کند که مارکس تقریباً در تمام دوران بزرگسالی خود وابستهٔ مالی به فردریش انگلس بود؛ دوستی که نه فقط هم‌فکری ایدئولوژیک، که یک نجات‌دهندهٔ عملی در زندگی مارکس به شمار می‌رفت. قرض‌های مکرر از انگلس، فروش اموال شخصی و حتی اشیای گران‌قیمتِ جهیزیهٔ همسرش «جنی فون وستفالن» – که از طبقهٔ اشراف بود و خود به‌سختی تنزلِ جایگاه اجتماعی‌اش را تحمل می‌کرد – بخشی از تصویر تلخی است که این ویژه‌نامه از زندگی روزمرهٔ مارکس ارائه می‌دهد. تلخ‌ترین بخش این روایت، شاید جایی است که اشاره می‌کند مارکس پس از مرگ دختر خردسالش، حتی از عهدهٔ تأمین هزینهٔ خرید تابوتی برای او برنیامد و این گونه بود که فقر، نه در حاشیه، که در متن زندگی بزرگ‌ترین منتقد نظام سرمایه‌داری جای داشت.

اما آنچه این گزارش را از یک حکایت تاریخیِ صرفِ تأسف‌برانگیز فراتر می‌برد، پرسشی است که در پس‌زمینهٔ آن نهفته است: چرا یک نشریهٔ آلمانیِ هم‌سو با نظام سرمایه‌داری، ویژه‌نامه‌ای این‌چنین محترمانه و عمیق به یک چهرهٔ کمونیست اختصاص می‌دهد؟ پاسخ در نگاهِ متفاوتِ فرهنگِ بزرگداشتِ مشاهیر نهفته است. در آن سوی جهان، حتی بزرگ‌ترین منتقدانِ یک نظام، شایستهٔ روایت شدن، درک شدن و حتی ارج نهاده شدن هستند. نگاهِ اشپیگل به مارکس، نگاهی است که فیلسوف را از جایگاهِ یک قدیس یا شیطان فراتر برده و او را در مقام یک «انسانِ تأثیرگذار» با همهٔ ضعف‌ها و شوکت‌هایش به رسمیت می‌شناسد. این رفتارِ فرهنگی، نه تنها به غنای گفتمانِ تاریخی می‌افزاید، که به جامعه اجازه می‌دهد بدون هراس از مقدس‌سازی یا تخریب، میراث فکری خود را مورد بازبینی قرار دهد.

و این جا، نقطهٔ تقابلِ این نگاه با فرهنگِ عمومیِ ما در ایران به خوبی خودنمایی می‌کند. جامعهٔ ما در دهه‌های اخیر، عادتِ تلخی را در مواجهه با چهره‌های برجستهٔ فرهنگی و ادبیِ پیش از انقلاب در پیش گرفته است؛ شاعرانی که روزگاری شناسنامهٔ هویتِ این سرزمین بودند، نویسندگانی که وجدانِ بیدارِ جامعهٔ ایرانی به شمار می‌رفتند، و اندیشمندانی که پرسش‌های بنیادینِ انسانِ مدرن را در بسترِ فرهنگِ این مرزوبوم مطرح می‌کردند، امروز به بهانه‌های واهی، هدفِ توهین، تحقیر و حذف قرار می‌گیرند. گویی درکِ ساده‌لوحانه‌ای از تاریخ، ما را به این نتیجه رسانده که تمامِ کژی‌ها و نابسامانی‌های امروز را باید در اندیشهٔ شاعران و نویسندگانِ دیروز جست‌وجو کنیم. این رفتار، نه فقط به میراثِ فرهنگیِ خودمان خیانت می‌کند، که نشان از ناتوانیِ ما در مواجهه‌ی بالغانه با متفکرانی دارد که فارغ از تأیید یا تکفیر، سهمی عظیم در شکل‌گیریِ هویتِ امروزِ ما دارند.

ترجمهٔ حاضر، تلاشی است برای بازتابِ این نگاهِ دیگرگونه به یک اندیشمندِ جهانی؛ نگاهی که در آن، عظمتِ یک انسان در معصومیتِ او نیست، در ایستادگیِ او بر سرِ ایده‌هایش، حتی در فقر و تنگدستی، حتی در تنهایی و شکست‌های پی‌درپی است. مارکسِ اشپیگل، مارکسی است که نمی‌خواهد او را بپرستیم یا از او بیزار باشیم؛ مارکسی است که صرفاً از ما می‌خواهد او را بفهمیم. شاید در سایه‌ی چنین نگاهی، بتوانیم یک بار دیگر به سراغِ شاعران و نویسندگانِ خودمان برگردیم و آنان را نه به‌عنوانِ عاملِ مشکلات، که به‌عنوانِ بخشی از راهِ حل، یعنی بخشی از حافظه‌ی جمعی و سرمایه‌ی نمادینِ این سرزمین، بازشناسیم. باشد که این ویژه‌نامه، نه فقط روایتی از زندگیِ یک فیلسوف، که آیینه‌ای باشد برابرِ نگاهِ ما به میراث‌دارانِ فرهنگ و اندیشه در سرزمینِ خودمان.

مارکس در تبعید لندن، مشتری همیشگی گروخانه‌ها بود. دوستش انگلس او را از سرنوشتی توأم با فقر نجات داد.

وقتی بدهی‌های کارل مارکس بار دیگر از کنترلش خارج شد، افسردگی شدیدی بر او چیره گردید. او با ندامت اذعان کرد که نقد قلمی که بر سرمایه‌داری نوشته تقریباً هیچ سود مادی برایش به بار نیاورده است؛ مبارزه‌اش برای کمونیسم نیز به همین ترتیب. شهرتی به دست نیاورده بود و کتاب‌هایش بیش از آنکه خوب فروش بروند، مشتری چندانی پیدا نکرده بودند.

این فیلسوفِ تبعیدشده از آلمان، ۴۵ ساله بود و در تبعید لندن گلایه می‌کرد: «ای کاش فقط بلد بودم که یک کسب‌وکاری را آغاز کنم! تئوری و نظریه خاکستری است به تنهایی مشکل معیشت را حل نمی کند، دوست عزیز، فقط کسب‌وکار است که سبز است و رنگ زندگی را دارد [اشاره مارکس به سخن مشهوری از گوته در فاوست است که نوشته بود همه نظریه خاکستری است، اما درخت زرین زندگی سبز است. مترجم] . متأسفانه برای این درک، خیلی دیر به خود آمدم.» اما این که اگر او زودتر به چنین نتیجه ای رسیده بود، واقعاً به یک تاجر موفق تبدیل می‌شد، جای تردید دارد. سنت خانوادگی مارکس، سنت بازرگانان نبود. پدرش وکیل دادگستری بود، اما پیش از او – و همچنین از طرف مادری – نسل‌ها خاخام بودند: یعنی دانشمندان یهودیِ متون دینی، مردانی که با کلمه سروکار داشتند نه با اعداد، استادان استدلال و جدل.

فیلسوفی که پرولتاریا را به امیدی برای بشریت تبدیل کرد، آن منتقد سخت‌گیر سرمایه‌داری، از یک خانواده کاملاً بورژوا برخاسته بود. هنگامی که در بن (Bonn) و سپس در برلین حقوق و بعداً فلسفه می‌خواند، آن‌قدر ولخرجی می‌کرد که پدرش به او نوشت: «انگار که ما آدم‌های زرنگ و پولداری هستیم، آقا پسر در یک سال تقریباً۷۰۰ تالر (Taler) خرج می‌کند، بر خلاف تمام قرارها و تمام عرف‌ها، در حالی که ثروتمندترین مردم هم ۵۰۰ تالر خرج نمی‌کنند.» در واقع، یک عضو شورای شهر برلین در آن زمان به سختی بیشتر از چیزی که مارکسِ جوان خرج می‌کرد، درآمد داشت. بخش بزرگی از هزینه‌هایش را این دانشجوی خوش‌مشرب در میخانه‌ها به باد می‌داد و گاهی نیز به خاطر «سروصدای مزاحم شبانه و مستی» به زندان دانشجویی می‌افتاد.


کارل مارکس، فریدریش انگلس و دختران مارکس: جنی کارولین، جنی جولیا النور و جنی لورا / عکس: کارل دیتز ۱۸۶۴

البته مارکس پس از دریافت دکترای فلسفه، از پذیرش یک شغل معمولی سر باز نزد، اما چندان هم در حرفه جدیدش موفقیتی نداشت که از پذیرش آن خودداری کرده باشد. با این حال، وقتی دوستش می‌خواست موقعیتی برای او در دانشگاه بن دست و پا کند، مجوز تدریس از او سلب شد. ناچاراً مارکس وارد حرفه روزنامه‌نگاری گردید.

نامزدش، جنی فون وستفالن (Jenny von Westphalen)، به او هشدار داد که «خودش را درگیر سیاست نکند»، چراکه به نظر او این حرفه «خطرناک‌ترین» کار بود. اما نامزد او [مارکس] در کلن به جمعی از روشنفکران جوان مترقی پیوست و «سردبیر» روزنامه «راینیشه سایتونگ» (Rheinischen Zeitung) شد. پادشاه پروس که این نشریه را «فاحشه‌ای بر کرانه راین» (am Rhein Hure) می‌نامید، به زودی آن را تعطیل کرد و مارکس آلمان را ترک نمود: «آدم اینجا خودش را فریب می‌دهد.» او راهی پاریس گردید، جایی که حدود ۸۵۰۰۰ مهاجر آلمانی زندگی می‌کردند و در آنجا با شاعر هاینریش هاینه (Heinrich Heine) دوست شد.(۱)

این جوان ماجراجو و آرمان‌گرا، پس از هفت سال نامزدی، با جنی که از خانواده‌ای محافظه‌کار بود، ازدواج کرد. در ماه عسل، صندوقی پر از پول همراه داشتند که در اتاق هتلشان باز گذاشته بودند. دوستان می‌توانستند هر چه نیاز دارند از آن بردارند؛ به زودی خالی شد: همین و بس، کمونیسم.(۲)

یک مرد جوان دیگر نیز به این ایده که هنوز در آن زمان مبهم باقی مانده بود دل بسته بود. مارکس در پاریس بیشتر با او آشنا شده و به نزدیک‌ترین دوستش تبدیل گشته بود: او کسی نبود جز فردریش انگلس. در واقع پسر یک کارخانه‌دار از بارمن (Barmen)، که کارآموزی را در کارخانه نساجی پدرش گذرانده بود و رابطه‌ای عملی و مستقیم با پول داشت.

آگوست ببل (August Bebel) و ادوارد برنشتاین (Eduard Bernstein)، دو رهبر برجسته سوسیال‌دمکراسی آلمان، نوشتند: «بخش بزرگی از آثار خلاقانه و اکتشافات علمی کارل مارکس» بدون «کمک خستگی‌ناپذیر و هرگز دریغ نشده‌ی ذهنی و مالی فردریش انگلس، به سختی پا به عرصه وجود می گذارد». اندکی پس از ملاقات مارکس و انگلس در پاریس، آنها اولین کتاب خود را با هم نوشتند: «خانواده مقدس» (Die heilige Familie). حق‌التألیف ۱۰۰۰ فرانکی البته به مارکس رسید. وقتی مارکس پس از اخراج از فرانسه، ناچار به بروکسل رفت، انگلس برایش پول جمع‌آوری کرد و نوشت: «این سگ‌ها (دشمنان) حداقل نباید این لذت را داشته باشند که با پستی‌هایشان تو را به تنگنای مالی بیندازند.»

در بهار ۱۸۴۸، هنگامی که شبح انقلاب در اروپا می‌چرخید، مارکس به آلمان بازگشت و در کلن روزنامه «نویه راینیشه سایتونگ» (Neue Rheinische Zeitung) را تأسیس کرد. اما پس از یک سال، بار دیگر و این بار برای همیشه، مجبور به ترک آلمان شد. مارکس از پاریس به دوستی نوشت: «به تو می‌گویم، اگر از جایی کمک نرسد، من نابود شده‌ام.» در پاسخ به این نامه درخواست کمک مالی، دوست و رفیق (Genosse) ثروتمندش، فردیناند لاسال (Ferdinand Lassalle)، اعلام آمادگی کرد.

پس از اینکه از مارکس خواسته شد پاریس را نیز ترک کند، در تابستان ۱۸۴۹ به لندن رفت. در پایتخت بریتانیا، او با خانواده‌اش به ورطه فقر بسیار تلخ و شدیدی فرو رفت. وقتی اجاره‌ی یک مهمان‌خانه را بدهکار شدند، صاحبخانه اموالشان از جمله اسباب‌بازی‌های بچه‌ها را توقیف کرد. مأموران پلیس‌ مراقب بودند که این پناهندگان، وسایلی را که مال خودشان نبود، نفروشند.

جنی مارکس نوشت: «در کمتر از پنج دقیقه، دویست تا سیصد نفر، با چشمانی خیره و کنجکاوی فضولانه، جلوی در خانه‌مان جمع می‌شوند، در واقع تمام اوباشِ چلسی.» سه سال پس از ورود به تبعید انگلیس، اوضاع ناامیدکننده به نظر می‌رسد. مارکس به انگلس می‌نویسد: «یک هفته است که به نقطه خوشایندی رسیده‌ام که به خاطر نداشتن کت‌هایی که در گروخانه هستند، دیگر بیرون نمی‌روم.»

اندکی بعد، وقتی دخترشان فرانسیسکا (Franziska) می‌میرد، پولی برای خرید تابوت ندارند. آنچه بیش از فقر مزمن، کارل و جنی مارکس را آزار می‌دهد: از هفت فرزندشان، فقط سه دختر به سن ده سالگی می‌رسند.(۳)

یک مأمور مخفی ملکه گزارش می‌دهد که خانواده هفت نفره در دو اتاق در محله سوهو (Soho) زندگی می‌کنند. یک دست‌فروش دوره‌گرد هم از دیدن این مجموعه عجیب شرمنده می‌شد: « ۸ تا ۱۰ روز می شود که خانواده را با نان و سیب‌زمینی سرپا نگه داشته‌ام». پناهنده سیاسی (مارکس) شکایت می‌کند: «و هنوز معلوم نیست که امروز اصلاً بتوانم همین نان و سیب زمینی را هم تهیه کنم.» همسر جنی بیمار است، طلبکاران دیگر قابل تحمل نیستند، مغازه‌داران دیگر نسیه نمی‌دهند. مارکس می‌پرسد: «چطور باید با این همه دردسر کنار بیایم؟»

او مشتری همیشگی گروخانه‌های لندن است. وقتی می‌خواهد یک تکه نقره گران‌قیمت همسرش را گرو بگذارد، صاحب گروخانه پلیس را خبر می‌کند. مارکس یک آخر هفته را در بازداشت می‌گذراند تا بتواند مالکیت قانونی نقره را ثابت کند.(۴)

فردریش انگلسِ وفادار، که خانواده‌اش را در منچستر در شعبه شرکت «ارمن و انگلس» (Ermen & Engels) نمایندگی می‌کند، بارها و بارها کمک مالی می‌کند. او مارکس را تحسین می‌کند، او ذهن تیزبینش را ارج می‌نهد. او می‌خواهد دوستش نقد سرمایه‌داری و کامل کردن نظریه کمونیسم را پیش ببرد. در برخی سال‌ها، «عمو انگلس» (همان طور که دختران مارکس او را صدا می‌زدند) در مقایسه با آنچه خودش برای خودش خرج می کند، پول بیشتری در اختیار خانواده مارکس می‌گذارد.

مارکس با وجود تمام این فلاکت، از نکبت و بدبختی پرولتری رنج نمی‌برد، بلکه مشکل او فقر بورژوایی بود. مثلاً در خانه‌شان، دخترخدمتکاری به نام «لنشن دموت» (Lenchen Demuth) نیز جزو خانه‌دان است، که مارکس به سبک اربابان، او را باردار می‌کند. بعدها می دانیم که دختران مارکس به مدارس خصوصی می‌روند، پیانو یاد می‌گیرند و مهمانی رقص برگزار می‌کنند.


در ۱۹ می ۱۸۴۹ آخرین شماره «نویه راینیشه سایتونگ» منتشر گردید

زوج مارکس همواره سعی می‌کنند ظاهر یک خانواده محترم بورژوا را حفظ کنند. اما مهم‌تر از همه، این دو به سادگی نمی‌توانند با پول کنار بیایند. برای یک آپارتمان کوچک در محله اعیان‌نشین چلسی، ابتدا اجاره‌ای پرداخت می‌کنند که بیشتر از کرایه یک خانه کامل در محله کارگری بود. و اگر اتفاقاً پولی داشتند، به مهاجران دیگر کمک می‌کردند.

مارکس به عنوان خبرنگار «نیویورک دیلی تریبیون» که در آن زمان با تیراژی تا دویست هزار نسخه، بزرگترین روزنامه جهان بود، می‌توانست چند پوند درآمد داشته باشد. اما به زودی شکایت می‌کند که: «این دائم‌نویسی برای روزنامه حوصله‌ام را سر می‌برد. وقت زیادی از من می‌گیرد، حواسم را پرت می‌کند و در نهایت هیچ به درد نمی‌خورد.»

مارکس به هیچ وجه وظیفه تاریخی خود را در این نمی دید که باید تا حد ممکن به کسب پول بپردازد. او در عوض می‌خواست ماهیت پول را کشف کند و سرانجام آنچه را «معمای پول» می‌نامد، حل کند. او با سرسختی می‌نویسد: «من باید هدفم را از هر راهی که شده دنبال کنم و اجازه ندهم جامعه بورژوایی مرا به یک ماشین پول‌سازی تبدیل کند.»

البته خطر چنین چیزی جدی نبود. وقتی بدهی‌ها بار دیگر افسارگسیخته می‌شوند و دوست انگلس نیز نقدینگی ندارد، مارکس برای شغل منشی‌گری در یک شرکت راه‌آهن درخواست می‌دهد. تقاضای کار او رد می‌شود، چون دست خطش تقریباً ناخوانا است.

اگر در ابتدا نوشتن نامه‌های درخواست کمک مالی (Bettelbriefe) برای مارکس دشوار بود، در طول سال‌ها این کم‌رویی را کنار گذاشت. گویی جهان به او بدهکار است، با کمالِ‌اطمینان پول نقد طلب می‌کرد. علاوه بر این، امید خود را از دست نداده بود که کتاب‌هایش روزی پول خوبی به دست خواهند آورند. او درباره نامه‌ای از مادرش به انگلس گزارش می‌دهد: «از پیرزن دیروز پاسخی دریافت کردم. هیچ جز عباراتِ «مهربانانه»، اما پولی در کار نبود.»

درخواست‌های بی‌وقفه پولی مارکس حتی دوستی‌اش را با انگلس به خطر می‌اندازد. وقتی مری برنز (Mary Burns)، شریک‌زندگیِ دیرینه‌ی انگلس می‌میرد، مارکس لحن بسیار بدی به کار می‌گیرد تا بلافاصله دوباره از فقر خود ناله کند.(۵)

سرانجام دریافت دو میراث جداگانه، تنگنا را کاهش می‌دهند. در اواخر سال ۱۸۶۳، مادر مارکس می‌میرد و حدود ۷۰۰۰ تالر به او ارث می‌دهد. چند ماه بعد، کاملاً غیرمنتظره، هم‌رزم قدیمی کمونیستش، ویلهلم وولف، ۸۰۰ پوند برای او به ارث می‌گذارد – و بدین ترتیب، مارکس را برای بیش از یک سال از نوشتن نامه‌های گدایی برای انگلس بی‌نیاز می‌کند.

خانواده مارکس در لندن بلافاصله به «یک قصر واقعی» نقل مکان می‌کنند، همان‌طور که همسرش جنی خانه جدید در محله همپستد (Hampstead) لندن را توصیف می‌کند. مارکس اکنون اتاق مطالعه دلبازی با چشماندازی به یک پارک دارد. تنها چند ماه پس از نقل مکان، با وجود اینکه با سفته‌بازی در بورس ۴۰۰ پوند به دست آورده، به انگلس نامه می‌نویسد: «به تو اطمینان می‌دهم که ترجیح می‌دادم انگشت شصتم را قطع کنم تا این نامه را به تو بنویسم. واقعاً کوبنده است که نیمی از عمر خود را وابسته به دیگری بمانی.»

انگلس بلافاصله ۵۰ پوند می‌فرستد. از آنجا که می‌خواهد پشتش رفیقش گرم باشد و مارکس برای مطالعات اقتصادی‌اش وقت کافی در اختیار داشته باشد، به او قول کمک‌های سالانه ۲۰۰ پوندی در آینده را می‌دهد.

در آوریل ۱۸۶۷، مارکس سرانجام جلد نخست اثر اصلی خود، «سرمایه» (Das Kapital) را به پایان می‌رساند. از آنجا که می‌خواهد آخرین صفحات نسخه خطی را شخصاً به ناشر خود در هامبورگ تحویل دهد، به انگلس گوشزد می‌کند که به کت و ساعت خوب خود نیاز دارد که «در گروخانه هستند».

«سرمایه – نقدی بر اقتصاد سیاسی، جلد اول» سرانجام در سپتامبر ۱۸۶۷ منتشر می‌شود. بخش نخست این اثر سترگ قرن که آکنده از دیالکتیک فلسفی است، عنوان «کالا و پول» را دارد. مارکس در آن کالا را تعریف می‌کند، فرآیند مبادله را توصیف می‌کند و در فصل سوم با عنوان «پول یا گردش کالاها» به بحث می‌پردازد. سرانجام، «تبدیل پول به سرمایه» را تشریح می‌کند. مارکس می‌خواست، همان‌طور که خود بیان می‌کرد، «پیدایش این شکل پولی» را اثبات کند و تحول شکل ارزش را دنبال کند، «از ساده‌ترین و بی‌آلایش‌ترین شکل آن تا شکل درخشان پول». بدین ترتیب، «همزمان معمای پول نیز برطرف می‌شود».

بر خلاف پیشینیان خود در علم اقتصاد مانند دیوید ریکاردو (David Ricardo)، مارکس قصد داشت پول را نه فقط به صورت کمی، بلکه از نظر کیفی نیز بررسی کند ، یعنی چگونگی «شکل پول» را توضیح دهد. چگونه پول ـــ که ابتدا فقط یک تکه فلز یا کاغذ است ـــ می‌تواند همزمان به عنوان وسیله مبادله عمل کند، ارزش را ذخیره نماید و پول اعتباری شود و از این رو، اساس نظام مالی مدرن را تشکیل دهد؟

مارکس پول را به عنوان «هم بود حقیقی انسانی» (wahres Gemeinwesen) رمزگشایی کرد؛ از این رو، بحران‌های روابط تولیدی، دراماتیک‌ترین بیان خود را به صورت بحران‌های پول - یعنی به عنوان بحران‌های مالی - نشان می‌دهند.

مارکس به عنوان یک اقتصاددان، حل معمای پول را از تحلیل شکل ارزش استخراج کرد: به محض اینکه یک محصولِ کار به عنوان کالا ظاهر می‌شود، به چیزی جدا از ویژگی‌های مادی خود، به چیزی ماورایی تبدیل می‌شود و «خاصیت بت‌وارگی» (Fetischcharakter) پیدا می‌کند. آنچه با نگاه به ساعت‌های لوکس یا شلوارهای جین طراح‌شده بلافاصله روشن است، در اصل برای نان و سبزیجات موجود در بازار نیز صادق است. مارکس پول را که «خدای کالاها» توصیف می‌کند، به عنوان واسطه‌ای معرفی می‌کند که از طریق آن تولیدکنندگانِ کالاهای منفرد، برای اولین بار وارد یک ارتباط اجتماعی می‌شوند. این«اجتماعی‌شدن» (Vergesellschaftung)، به نقد مارکس، در سرمایه‌داری با نشانه‌هایی وارونه (معکوس) رخ می‌دهد.


آرامگاه مارکس در گورستان هایگیت لندن / مارکس هنگام مرگ شهروند کشوری محسوب نمی‌شد و از خود وصیت نامه‌ای بر جای نگذارد

هنگامی که این اثر تاریخی به پایان رسید، مارکس به انگلس نوشت: «این امکان را فقط مدیون تو هستم!» همچنین از این نظر نیز مدیون دوستش انگلس بود که پس از دهه‌ها تنگدستی، توانست دوران بازنشستگی خود را بدون دغدغه مالی سپری کند. انگلس سالانه ۳۵۰ پوند مستمری برای مارکس تعیین کرد. او اکنون به‌عنوان یک سرمایه‌دارِ بازنشسته می‌توانست از حمام‌های دریایی انگلیس دیدن کند یا به کارلسباد (Karlsbad) سفر کند، جایی که یک مأمور مخفی پلیس او را مخفیانه زیر نظر داشت.

مارکس دیگر کاملاً ناشناس نبود، اما پیروزی ایده‌هایش، ابتدا در میان سوسیال‌دمکرات‌ها و سپس کمونیست‌ها را نتوانست شخصاً تجربه کند، زیرا در آن تاریخ دیگر در جهان نبود. اگر او حق‌التألیف کتاب‌های پس‌ازمرگش را در زمان حیات دریافت کرده بود، سال‌های مبارزه برای بقا از او دریغ می‌شد.

«مانیفست کمونیست» که همراه با انگلس نوشته شد، پس از کتاب مقدس، دارای بیشترین توزیع و پراکندگی در جهان ما است. شمارگان کل آثار مارکس به سختی قابل تخمین است، اما احتمالاً در محدوده صدها میلیون نسخه قرار دارد. او فیلسوفی بود که هیچ کس دیگری نتوانست مانند او قرن بیستم را شکل دهد.

هنگامی که او در مارس ۱۸۸۳ در لندن درگذشت، تقریباً چیزی برای به ارث گذاشتن نداشت. او بی‌تابعیت بود و وصیت‌نامه‌ای از خود به جا نگذاشت. تنها دارایی ارزشمندش - اوراق، نسخه‌های خطی و کتاب‌هایش - توسط دخترانش و دوستش انگلس و پیش از آنکه این میراث را به سوسیال‌دمکرات‌های آلمانی و کمونیست‌های مسکو واگذار کنند مورد بررسی قرار گرفت.

مارکس تنها با پول نبود که دارای رابطه ای متناقض بود. یک بار همسر یکی از تحسین‌کنندگانش از او پرسید که در کمونیسم [وقتی که همه با هم برابر باشند] چه کسی کارهای پست (niedrig) و ناخوشایند را انجام خواهد داد. او نمی‌توانست کسی مانند کارل مارکس را با «تمایلات و عادات کاملاً اشرافی‌اش» در یکی از آن نقش های سطح پائین و ابتدایی تصور کند. پدر کمونیسم پاسخ داد: «من هم نمی‌توانم. آن روزها خواهند آمد، اما ما دیگر باید رفته باشیم.»
(تصویر ابتدای مقاله ساخته هوش مصنوعی برای همین ترجمه است).
———————-
زیرنویس‌های توضیحی مترجم:

۱: کارل مارکس و هاینریش هاینه  در سال‌های ۱۸۴۳ تا ۱۸۴۵، زمانی که هر دو درپاریس در تبعید زندگی می‌کردند، با یکدیگر آشنا شدند و رفت‌وآمد داشتند. این دوستی از چند جهت جالب است: هاینه حدود هفده سال از مارکس بزرگ‌تر بود و در آن زمان یکی از مشهورترین شاعران آلمانی به شمار می‌رفت. اما مارکس هنوز جوانی بیست‌وچندساله بود و تازه از فلسفه هگلی به سوی نقد اقتصاد سیاسی و سوسیالیسم گرایش پیدا می‌کرد. آنها هر دو مخالف سانسور و حکومت‌های استبدادی آلمان بودند و به همین دلیل در پاریس زندگی می‌کردند. هاینه از هوش و دانش فوق‌العاده مارکس شگفت‌زده شده بود. در مقابل، مارکس نیز برای شعر و طنز تند هاینه احترام زیادی قائل بود. گفته می‌شود که مارکس گاهی آثار تازه هاینه را پیش از انتشار می‌خواند و درباره آنها نظر می‌داد. البته این دوستی پس از اخراج مارکس از پاریس در سال ۱۸۴۵ کم‌رنگ شد، اما احترام متقابلشان باقی ماند. مارکس بعدها نیز از هاینه با تحسین یاد می‌کرد و او را یکی از بزرگ‌ترین شاعران آلمانی می‌دانست. از جنبه فکری هم میان آنها شباهتی وجود داشت: هر دو با رمانتیسم صرف و محافظه‌کاری سیاسی مخالف بودند و با زبانی تند و انتقادی به جامعه زمان خود می‌نگریستند، هرچند هاینه هرگز مانند مارکس به یک نظریه‌پرداز کمونیسم تبدیل نشد و استقلال فکری خود را حفظ کرد. این دوستی یکی از جذاب‌ترین فصل‌های زندگی جوانی مارکس است، زیرا نشان می‌دهد او پیش از آنکه صرفاً یک اقتصاددان یا فیلسوف باشد، در محافل ادبی و روشنفکری پاریس نیز حضوری فعال داشت.

۲: در مورد حکایتی که در اینجا نقل شده است، با شخصیت مارکس و همسرش سازگار است. هر دو در آغاز زندگی مشترک، تا زمانی که پول ارث و جهیزیه جنی در اختیارشان بود، دست‌ودل‌باز بودند و به دوستان تبعیدی خود کمک می‌کردند. بعدها همین روحیه، همراه با ناتوانی مارکس در مدیریت مالی، باعث شد خانواده‌اش سال‌ها در تنگدستی زندگی کنند و بارها ازفردریش انگلس کمک مالی بگیرند. اما چنانچه در جزئیات این حکایت اندکی اغراق شده باشد که یقیناً چنین است، نکته مهمی را درباره شخصیت مارکس نشان می‌دهد: او در جوانی تصور نمی‌کرد روزی خود و خانواده‌اش چنان فقیر شوند که حتی برای خرید غذا یا دارو درمانده باشند. همین تضاد است که خواندن نامه‌های بعدی او به انگلس را بسیار تأثیرگذار می‌کند؛ همان نامه‌هایی که با طنز تلخ می‌نویسد: «کاش کسب‌وکاری بلد بودم؛ نظریه همه‌اش خاکستری است.» مارکس پس از ازدواج با جنی فن وستفالن در سال ۱۸۴۳، از خانواده همسرش و نیز از ارثی که جنی دریافت کرده بود، مدتی از نظر مالی در وضعیت نسبتاً خوبی قرار گرفت. آن دو مدتی را در سفر و سپس درپاریس گذراندند. اما این دوره کوتاه بود؛ چند سال بعد تقریباً تمام آن پول از بین رفت و مارکس تا پایان عمر بارها دچار فقر شدید شد. داستان «باز گذاشتن درِ اتاق برای اینکه دوستان نیازمند بیایند و پول بردارند» در برخی زندگینامه‌ها نقل شده است و هدفش نشان دادن روحیه سخاوتمندانه مارکس و جنی است. اما مورخان درباره جزئیات آن اتفاق‌نظر ندارند. ممکن است: این روایت بر پایه خاطره‌ای واقعی باشد که بعدها با اغراق نقل شده است. یا اینکه منظور این بوده که مارکس و همسرش پول خود را بی‌دریغ در اختیار دوستان مهاجر و تبعیدی قرار می‌دادند، نه اینکه واقعاً در اتاق را همیشه باز می‌گذاشتند. آنچه مسلم است این است که مارکس اصولاً در مسائل مالی چندان حسابگر نبود. هرگاه پولی به دستش می‌رسید، بخش قابل توجهی از آن را صرف کمک به دوستان یا خرید کتاب می‌کرد. همین ویژگی نیز یکی از دلایل تنگدستی دائمی او بود و بعدها بارها ناچار شد از انگلس کمک مالی بگیرد.

۳: این یکی از دردناک‌ترین فصل‌های زندگی  کارل مارکس است. دخترش، فرانتسیسکا (Franziska)، در سال ۱۸۵۲، در حدود یک‌سالگی، در لندن درگذشت. خانواده مارکس آن زمان در فقر شدیدی به سر می‌بردند. آنچه به طور مستند می‌دانیم این است: در آن دوره مارکس و همسرش،  آن‌قدر فقیر بودند که پول خرید تابوت را نداشتند. جنی بعدها نوشت که ناچار شدند از یک مهاجر فرانسوی پول قرض بگیرند تا برای دخترشان تابوت تهیه کنند. چند روز پیش از مرگ، کودک بیمار بود و خانواده حتی امکان تهیه دارو و مراقبت مناسب را نداشتند. جنی در خاطراتش می‌نویسد که جسد کودک مدتی در اتاق کوچک خانه ماند، زیرا پول مراسم و تابوت فراهم نبود. این بخش از روایت، از غم‌انگیزترین اسناد زندگی خانواده مارکس است. نامه‌ها و خاطرات خانواده نشان می‌دهد که مارکس خود نیز از این مرگ عمیقاً متأثر شد. در آن سال‌ها فعالیت سیاسی او به سبب شکست انقلاب‌های ۱۸۴۸ و تبعید، نسبت به قبل بسیار محدودتر شده بود و بیشتر وقتش صرف مطالعه و روزنامه‌نگاری می‌شد. از نظر عاطفی، شاید دردناک‌ترین نکته این باشد که مرگ فرانتسیسکا آغاز یک رشته مصیبت‌ها بود. از هفت فرزند مارکس و جنی، تنها سه دختر تا بزرگسالی زنده ماندند و سه کودک دیگر نیز در خردسالی از دنیا رفتند. این مرگ‌های پیاپی، همراه با فقر و بیماری، فشار روحی سنگینی بر هر دو وارد کرد. به همین دلیل، وقتی بعدها نامه‌های مارکس را می‌خوانیم که در آنها از نداشتن پول برای نان، زغال یا اجاره خانه شکایت می‌کند، روشن می‌شود که اینها فقط گلایه‌های مالی نبودند؛ پشت آنها تجربه از دست دادن چند فرزند نیز نهفته بود. این بخش از زندگی مارکس، حتی نزد زندگی‌نامه‌نویسانی که با اندیشه‌های او موافق نیستند، معمولاً با همدلی فراوان روایت می‌شود.

۴: در سال‌های فقر شدید در لندن، مارکس بارها مجبور می‌شد وسایل خانه، لباس و حتی اسباب‌بازی کودکان را نزد دلالان گرو بگذارد تا پولی برای گذران زندگی فراهم کند. در یکی از این موارد، او مقداری ظروف یا اشیای نقره‌ای خانوادگی را که متعلق به خانواده همسرش، بود برای گرو گذاشتن برد. چون ظاهر مارکس ژولیده بود و این اشیای نقره‌ای ارزش زیادی داشتند، صاحب بنگاه گروگذاری به او مشکوک شد و تصور کرد که آنها را دزدیده است. پلیس را خبر کردند و مارکس مدتی بازداشت و مورد بازجویی قرار گرفت. پس از آنکه روشن شد این اشیا واقعاً متعلق به خانواده اوست، آزاد شد، اما این ماجرا برایش بسیار تحقیرآمیز بود. او بعدها در نامه‌ای به انگلس با تلخی از این حادثه یاد می‌کند. این حادثه از این جهت اهمیت دارد که نشان می‌دهد فقر مارکس صرفاً یک مفهوم انتزاعی نبود؛ او عملاً بارها مجبور شد: لباس‌های خود را گرو بگذارد، به‌طوری که گاهی نمی‌توانست از خانه خارج شود. اثاثیه منزل را یکی‌یکی بفروشد یا به گرو بگذارد. برای پرداخت اجاره خانه و خرید نان از دوستان، به‌ویژه انگلس، پول قرض کند. این تجربه‌های شخصی بعدها در نقدهای او از سرمایه‌داری و فقر شهری بی‌تأثیر نبودند، هرچند اندیشه‌های اقتصادی او را نمی‌توان صرفاً نتیجه زندگی شخصی‌اش دانست. می توان گفت یکی از جذابیت‌های زندگینامه مارکس همین تضاد است: نویسنده‌ای که اثری عظیم مانند سرمایه را می‌نوشت، گاه همان روز پول خرید نان یا حتی گرو گذاشتن وسایل خانه را نداشت. این تناقض، زندگی او را به یکی از تراژیک‌ترین زندگی‌های روشنفکران قرن نوزدهم تبدیل کرده است.

۵: این یکی از مشهورترین و در عین حال ناراحت‌کننده‌ترین لحظات در دوستی طولانی  کارل مارکس و دوستش انگلس است. در سال ۱۸۶۳، شریک زندگی انگلس، مری برنز، ناگهان درگذشت. مری برای انگلس فقط یک هم‌خانه نبود؛ آنها حدود بیست سال با هم زندگی کرده بودند و انگلس عمیقاً به او وابسته بود. انگلس در نامه‌ای این خبر را به مارکس داد و انتظار همدردی داشت. اما پاسخ نخست مارکس بسیار سرد بود. او تنها اشاره‌ای کوتاه به مرگ مری کرد و بلافاصله به مشکلات مالی خود، بدهی‌ها و درخواست کمک مالی پرداخت. انگلس از این رفتار به‌شدت رنجید. او در نامه‌ای به مارکس نوشت که تقریباً همه دوستانش بابت مرگ مری با او همدردی کرده‌اند، اما نزدیک‌ترین دوستش، مارکس، بیشتر نگران پول بوده است. این ماجرا می‌توانست به دوستی آنها آسیب جدی بزند، اما چنین نشد. مارکس وقتی فهمید انگلس چقدر آزرده شده، نامه‌ای صمیمانه نوشت و عذرخواهی کرد. او توضیح داد که هنگام نوشتن پاسخ، خانواده‌اش در وضعیتی فاجعه‌بار بودند؛ یکی از دخترانش بیمار بود، طلبکاران پشت در خانه بودند و او از شدت فشار روحی نتوانسته بود واکنش شایسته‌ای نشان دهد. بیشتر زندگی‌نامه‌نویسان معتقدند که این توضیح صادقانه بود. مارکس در آن زمان واقعاً در یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی خود به سر می‌برد. با این حال، حتی کسانی که به او همدل‌اند نیز معمولاً می‌پذیرند که پاسخ نخست او از نظر انسانی، نامناسب و بی‌ملاحظه بود. نکته جالب این است که انگلس این عذرخواهی را پذیرفت و دوستی آن دو نه‌تنها ادامه یافت، بلکه تا پایان عمر مارکس استوار ماند. انگلس همچنان مهم‌ترین حامی مالی و نزدیک‌ترین دوست او باقی ماند و پس از مرگ مارکس نیز جلدهای دوم و سوم  «سرمایه» را از روی دست‌نوشته‌های او آماده و منتشر کرد. این ماجرا یکی از نمونه‌هایی است که نشان می‌دهد مارکس، با وجود نبوغ فکری، مانند هر انسان دیگری گاهی در روابط شخصی دچار خطا و بی‌توجهی می‌شد؛ و در عین حال، دوستی عمیق او و انگلس آن‌قدر محکم بود که از چنین بحرانی نیز عبور کرد.

Das Geldrätsel
Im Londoner Exil war Marx Stammkunde bei den Pfandleihern.
Sein Freund Engels ersparte ihm ein Ende in Armut.
VON MICHAEL SONTHEIMER





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net