دوشنبه ۸ تير ۱۴۰۵ - Monday 29 June 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 29.06.2026, 12:14

چرا ورزش به خیر و شر نیاز دارد


کولا آدئوسون و آتو کنیا راککلیف

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

  مقدمه مترجم: جام جهانی فوتبال تنها یک تورنمنت ورزشی نیست؛ بزرگ‌ترین صحنه‌ای است که در آن میلیون‌ها نفر در سراسر جهان، هم‌زمان به تماشای نمایش آرزوها، شکست‌ها، امیدها و اسطوره‌های عصر خود می‌نشینند. در طول یک ماه، بازیکنان از مرز یک ورزشکار حرفه‌ای فراتر می‌روند و به قهرمانان ملی، نمادهای فرهنگی و گاه شخصیت‌هایی افسانه‌ای تبدیل می‌شوند. اما در همین فرآیند، گروهی دیگر نیز ناخواسته در جایگاه «ضدقهرمان» قرار می‌گیرند؛ کسانی که شکستشان برای بسیاری از هواداران، به اندازه پیروزی قهرمانان شیرین است. تاریخ جام جهانی سرشار از این دوگانه‌هاست. از دیه‌گو مارادونا و گل مشهور «دست خدا» گرفته تا جدال همیشگی میان لیونل مسی و کریستیانو رونالدو، از زین‌الدین زیدان در فینال ۲۰۰۶ تا نیمار، لوئیس سوارز و دیگر ستارگانی که گاه ستایش شده‌اند و گاه آماج انتقاد قرار گرفته‌اند، رسانه‌ها و افکار عمومی همواره کوشیده‌اند جهان فوتبال را به روایتی ساده از «خیر» و «شر»، «قهرمان» و «شرور» تبدیل کنند. گویی بدون چنین تقابلی، داستان فوتبال جذابیت خود را از دست می‌دهد. اما آیا این تقسیم‌بندی‌ها واقعاً ریشه در شخصیت و رفتار ورزشکاران دارد، یا بیشتر محصول نیاز ذهن انسان به روایت‌های ساده و دراماتیک است؟ چرا برخی بازیکنان به نماد فروتنی و نبوغ تبدیل می‌شوند و برخی دیگر، با وجود موفقیت‌های مشابه یا حتی بیشتر، مغرور، خودخواه یا منفور معرفی می‌شوند؟ چرا در هر نسل، هواداران احساس می‌کنند برای دوست داشتن یک قهرمان، باید ضدقهرمانی نیز وجود داشته باشد؟

مقاله حاضر، نوشته کولا آدئوسون و آتو کنیا راککلیف، در تازه ترین شماره دوماهنامه « فلسفه اکنون» با بهره‌گیری از فلسفه فریدریش نیچه، نظریه «سپربلا»ی رنه ژیرار (René Girard) و تحلیل روایت‌های رسانه‌ای، نشان می‌دهد که این دوگانه‌ها صرفاً به دنیای ورزش تعلق ندارند، بلکه بازتاب الگوهای عمیق فرهنگی و روان‌شناختی‌اند که از اسطوره‌های باستانی تا رسانه‌های امروز، در شیوه روایت انسان از جهان حضور داشته‌اند. نویسندگان با بررسی نمونه‌هایی چون تایگر وودز، سرینا ویلیامز، مایکل جردن، لیونل مسی، کریستیانو رونالدو، راجر فدرر، رافائل نادال و نواک جوکوویچ، می‌کوشند توضیح دهند که چرا عظمت ورزشی، تقریباً همیشه، به وجود یک رقیب، یک مخالف و گاه یک «شرور» نیاز پیدا می‌کند. شاید در روزهایی که جام جهانی بار دیگر نگاه میلیاردها انسان را به خود جلب کرده است، خواندن این مقاله فرصتی باشد تا فراتر از نتایج مسابقات، به این پرسش بیندیشیم که چگونه رسانه‌ها و حتی خود ما، قهرمانان و ضدقهرمانان ورزشی را می‌سازیم و چرا گاه بیش از آنکه مسابقه‌ای را تماشا کنیم، در حال دنبال کردن روایتی کهن از نبرد خیر و شر هستیم.


کولا آدئوسون و آتو کنیا راککلیف در جدیدترین شماره ماه‌نامه «فلسفه اکنون» درباره پویایی‌های عظمت در ورزش می‌نویسند.

هر از گاهی ورزشکاری ظهور می‌کند که رشته ورزشی خود را از نو تعریف می‌کند؛ شخصیتی چنان مسلط که صرفِ حضورش رقیبان را وادار می‌کند آرزوها و اهداف خود را از نو تنظیم کنند. این ورزشکاران صرفاً قهرمان نیستند؛ آنان به نماد تبدیل می‌شوند.

رسانه‌ها، هواداران و به‌طور کلی فرهنگ ورزش، تنها آنان را تحسین نمی‌کنند، بلکه آنان را در قالب دسته‌بندی‌های مشخص قرار می‌دهند و به چهره‌هایی اسطوره‌ای بدل می‌سازند. برخی همچون قهرمانانی ستایش می‌شوند که نمونه کامل استعداد و فروتنی‌اند؛ برخی دیگر در نقش ضدقهرمان یا «شرور» ظاهر می‌شوند؛ کسانی که با غرور، بی‌رحمی یا بی میلی در پیروی از روایت‌های سنتی ورزش شناخته می‌شوند.

اما چرا چنین تقسیم‌بندی‌ای به «خیر» و «شر» شکل می‌گیرد؟

روایت‌های موفق ورزشی، همچون هر داستان بزرگ دیگری، بر تعارض و کشمکش استوارند. بنابراین، خواه این تقابل واقعی باشد یا ساخته‌وپرداخته، نیاز به آنکه ورزشکاران در قالب «خوب» یا «بد» تصویر شوند، صرفاً یک ترفند رسانه‌ای نیست؛ بلکه بازتابی از شیوه‌ای است که انسان‌ها جهان را تفسیر می‌کنند. با این حال، الگوی جالب و تکرارشونده دیگری نیز در رسانه‌های ورزشی دیده می‌شود. نحوه روایت عظمت ورزشی اغلب بسته به آنکه یک، دو یا سه ورزشکار برتر در یک رشته حضور داشته باشند، تغییر می‌کند.

وقتی تنها یک ورزشکار در اوج قرار دارد، او می‌تواند هم محبوب باشد و هم منفور، و در وجود خود همه تناقض‌های عظمت را مجسم سازد. تایگر وودز (Tiger Woods)، سرینا ویلیامز (Serena Williams) و مایکل جردن (Michael Jordan) همگی چنین پارادوکسی را تجربه کردند.

اما هنگامی که دو رقیب بر یک رشته سلطه دارند ــ فوتبالیست‌هایی مانند لیونل مسی (Lionel Messi) و کریستیانو رونالدو (Cristiano Ronaldo) ــ رسانه‌ها معمولاً آنان را در تقابل با یکدیگر تصویر می‌کنند: یکی باید «هنرمند» باشد و دیگری «ماشین»؛ یا یکی «نابغه‌ای فروتن» و دیگری «رقیبی بی‌رحم».

این شیوه تقابل‌سازی بازتابی از دوگانه‌انگاری متافیزیکی یا دینی است؛ نگرشی که جهان را به نیروهای خیر و شر تقسیم می‌کند. از این رو، این پدیده صرفاً ویژگی روزنامه‌نگاری ورزشی نیست، بلکه بازتاب نیروهای اجتماعی، تاریخی و فرهنگی است. از جهان‌بینی‌های دوگانه باستانی، مانند نبردهای جاودانه خدایان مشرک میان نظم و آشوب، تا تقابل‌های اخلاقی که در همه فرهنگ‌ها دیده می‌شوند، نیاز به شخصیت‌های متضاد همواره در مرکز داستان‌پردازی انسان قرار داشته است.

رسانه‌های مدرن نیز بر پایه کشمکش و تضاد رونق می‌گیرند و ورزش به میدان نبردی برای خلق معنا تبدیل می‌شود. پس چرا عظمت به یک ضدقهرمان (یا شخصیت منفی) نیاز دارد، و چگونه تصمیم می‌گیریم چه کسی این نقش را ایفا کند؟

افزون بر این، هنگامی که سه رقیب بزرگ وجود دارند ــ مانند نواک جوکوویچ (Novak Djokovic)، رافائل نادال (Rafael Nadal) و راجر فدرر (Roger Federer) در ورزش تنیس ــ این پویایی بار دیگر تغییر می‌کند. معمولاً دو نفر به‌عنوان چهره‌های اصلی پذیرفته می‌شوند، در حالی که نفر سوم غالباً در نقش بیگانه، برهم‌زننده نظم یا حتی ضدقهرمان ظاهر می‌شود. این الگوها نیازمند توضیح‌اند.

عظمت یگانه و اراده معطوف به قدرت

وقتی یک ورزشکار به‌تنهایی بر قله رشته ورزشی خود می‌ایستد، او صرفاً بر دیگران برتری ندارد، بلکه در نگاه مردم تجسم خودِ آن ورزش می‌شود. حضور او از مرز رقابت فراتر می‌رود و پیروزی‌هایش به معیاری تبدیل می‌شوند که عملکرد همه دیگران با آن سنجیده می‌شود. اما این عظمت یگانه با یک پارادوکس همراه است: چنین فردی هم‌زمان هم پرستیده می‌شود و هم مورد نفرت قرار می‌گیرد.

ورزشکارانی چون تایگر وودز، سرینا ویلیامز و مایکل جردن تنها پیروز نمی‌شدند؛ آنان رشته‌های ورزشی خود را دگرگون کردند. سلطه آنان باعث می‌شد بسیاری از مسابقات از پیش تعیین‌شده به نظر برسند و نظم سنتی ورزش را بر هم بزنند.

رسانه‌ها و افکار عمومی نیز در واکنش به این وضعیت، برای جای دادن آنان در قالب ساده «قهرمان» دچار مشکل شدند. در نتیجه، برخورد با آنان دائماً میان ستایش و تخریب در نوسان بود؛ گویی عظمتشان آنان را هم دست‌نیافتنی می‌کرد و هم منزوی.

مفهوم «اراده معطوف به قدرت» نزد فریدریش نیچه (۱۸۴۴–۱۹۰۰) به توضیح این مسئله کمک می‌کند که چگونه سلطه خام و بی‌چون‌وچرای یک ورزشکار می‌تواند هم مردم را به وجد آورد و هم آنان را بیمناک سازد؛ زیرا چنین فردی هنجارهای تثبیت‌شده را به چالش می‌کشد و دیگران را وادار می‌کند اهداف و آرزوهای خود را از نو تنظیم کنند.

نیچه «اراده معطوف به قدرت» ــ یعنی میل به سلطه یا چیرگی بر خویشتن، دیگران یا محیط ــ را نیروی بنیادی محرک همه خواسته‌ها و کنش‌های انسانی می‌دانست. این میل به خودمختاری را می‌توان در تسلط کامل یک ورزشکار بزرگ بر خود، بر حریفان و بر کل فضای ورزش مشاهده کرد.

تمایزی که نیچه در درون این مفهوم میان نیروی خام (kraft) و قدرتِ بالفعل و اعمال‌شده (macht) قائل می‌شود، برای فهم عظمت یگانه بسیار سودمند است. ورزشکاران بزرگ از نیروی خام (kraft) عظیمی برخوردارند؛ استعدادی ذاتی و اراده‌ای مهارنشدنی برای پیروزی. اما هنگامی که این نیروی خام را به قدرتِ بالفعل و اعمال‌شده (macht) تبدیل می‌کنند و استعداد خود را در عمل به کار می‌گیرند، کم‌کم کنترل یک رشته ورزشی را در دست می‌گیرند و در همان زمان واکنش جامعه نیز تغییر می‌کند. مردمی که در آغاز مجذوب این مبارزه بودند، به‌تدریج نسبت به قدرت مطلق احساس رنجش می‌کنند.

این تنش اجتناب‌ناپذیر است. ورزش، نمایش و درام است، و درام بدون تعارض معنا ندارد. هنگامی که تنها یک چهره مسلط وجود دارد، ورزش از یک ضدقهرمان طبیعی محروم می‌شود؛ بنابراین بار ایفای نقش هم قهرمان و هم ضدقهرمان بر دوش خود همان ورزشکار می‌افتد. او هم‌زمان در نقش قهرمان و شرور ظاهر می‌شود: از یک سو به سبب عظمتش ستایش می‌شود و از سوی دیگر به این دلیل مورد انتقاد قرار می‌گیرد که پیروزی را بیش از حد آسان جلوه می‌دهد.

برای مثال، تایگر وودز به‌عنوان «استعدادی که در هر نسل تنها یک بار ظهور می‌کند» ستوده می‌شد، اما در عین حال به این دلیل که گلف را «قابل پیش‌بینی» کرده بود، مورد رنجش قرار می‌گرفت. سقوط بعدی او نیز هم با دلسوزی همراه بود و هم با نوعی شادی پنهان از بدبیاری دیگران.

سرینا ویلیامز تنیس زنان را دگرگون کرد، اما روایت‌های رسانه‌ای که نمی‌توانستند او را در قالب سنتی «قهرمان زن ورزش» بگنجانند، بارها او را «بیش از حد ترسناک» یا «بیش از اندازه مسلط» توصیف کردند.

مایکل جردن نیز نمونه کامل یک رقیب شکست‌ناپذیر در بسکتبال بود، اما اراده بی‌امان او برای پیروزی، هم‌تیمی‌هایش را از خود دور می‌کرد و رویکرد بی‌رحمانه‌اش مورد انتقاد قرار می‌گرفت. در همه این نمونه‌های یگانه، «عظمت» ماهیتی دوقطبی پیدا می‌کند. هواداران از سلطه یک قهرمان شگفت‌زده می‌شوند، اما در همان حال مشتاق بازگشت پیش‌بینی‌ناپذیری، ظهور یک مدعی تازه و رقیبی هستند که بتواند دوباره هیجان و تنش را به آن ورزش بازگرداند.

این امر سبب می‌شود که عظمتِ یگانه به‌ندرت با ستایش همگانی روبه‌رو شود. معمولاً تنها با گذشت زمان ــ پس از بازنشستگی این ورزشکاران و پایان دوران درخشش آنان ــ است که ارزش واقعی‌شان به شکلی خالص مورد قدردانی قرار می‌گیرد. هنگامی که دیگر تهدیدی برای آن رشته ورزشی تلقی نمی‌شوند، میراثشان دوباره ارزیابی می‌شود و آن چهره «شرور» که زمانی به آنان نسبت داده می‌شد، به‌تدریج رنگ می‌بازد و به بخشی از اسطوره بدل می‌شود.

اثر رقابت دوقطبی: وقتی دو نفر وجود دارند

برخلاف «پارادوکس عظمت یگانه» که در آن یک ورزشکار هم‌زمان مایه تحسین و رنجش است، حضور دو ورزشکار مسلط در یک رشته ورزشی، این امکان را برای روایت‌های رسانه‌ای فراهم می‌کند که یکی را در نقش قهرمان و دیگری را در نقش ضدقهرمان یا شرور قرار دهند. این امر نیز بازتاب همان گرایش ریشه‌دار فرهنگی به داستان‌پردازی دوگانه‌انگارانه است؛ نگرشی که بر اساس آن، هر رقابت بزرگ باید به‌صورت نبرد میان دو نیروی متضاد تصویر شود.

برای نمونه، لیونل مسی و کریستیانو رونالدو را در نظر بگیرید. مسی اغلب به‌عنوان «هنرمند» تصویر می‌شود؛ «نابغه‌ای فروتن» که از «استعدادی خدادادی» برخوردار است. در مقابل، رونالدو در قالب «ماشین» به نمایش درمی‌آید؛ ورزشکاری سخت‌کوش، «مغرور» و کاملاً آگاه از عظمت خویش.

از نظر عینی، هر دو ورزشکارانی خارق‌العاده‌اند، اما ما به‌سختی می‌توانیم آنان را بیرون از این چارچوب اخلاقی ببینیم. منطق این روایت ساده است: اگر یکی تجسم خیر باشد، دیگری باید نقطه مقابل او باشد؛ زیرا در غیر این صورت، داستان فاقد کشش و تنش نمایشی خواهد بود. بدون وجود تقابل و دشمنی، عظمت جذابیت خود را از دست می‌دهد. نابغه تنها به کسانی نیاز دارد که به او شک کنند تا بتواند خلاف انتظار آنان عمل کند؛ قهرمانِ ضعیف‌تر به ستمگری نیاز دارد که بر او غلبه کند؛ و قهرمان نیز به حریفی احتیاج دارد تا پیروزی‌اش معنا پیدا کند. بدون وجود یک ضدقهرمان، پیروزی بیش از حد آسان و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد. از این رو، پیروزی‌های مسی در قالب غلبه خیر بر شر روایت می‌شوند؛ نه به این دلیل که رونالدو واقعاً شرور است، بلکه زیرا ساختار داستان‌های ما اقتضا می‌کند که کسی این نقش را بر عهده بگیرد.

این شیوه اندیشیدن دوقطبی، پدیده‌ای تازه نیست. ادیان از دیرباز بر تقابل‌های دوگانه استوار بوده‌اند: نبرد جاودانه خیر و شر، نظم و آشوب. چنین الگوهایی به ما کمک می‌کنند واقعیت را سامان دهیم و نوعی تعادل ذهنی ایجاد کنیم. رسانه‌های مدرن نیز، از فیلم‌های سینمایی گرفته تا بازی‌های ویدئویی، همچنان همین تقابل بنیادین را بازتولید می‌کنند و ورزش نیز از این قاعده مستثنا نیست. بنابراین، هرچند تفاوت‌های اخلاقی واقعی میان مسی و رونالدو ممکن است بسیار اندک باشد، ما برای آنکه رقابتشان را در قالب یک داستانِ مبتنی بر تعارض قابل فهم کنیم، ناخواسته سلسله‌مراتبی اخلاقی بر آنان تحمیل می‌کنیم.

اثر بیگانه: وقتی دو نفر به سه نفر تبدیل می‌شوند

اما هنگامی که رقابت میان برترین‌ها از دو نفر به سه نفر گسترش می‌یابد، آن تقابل روشن و دوقطبی که پیش‌تر ساختار روایت را شکل می‌داد، شروع به فروپاشی می‌کند. حضور نفر سوم، سادگیِ تقابل خیر و شر را بر هم می‌زند و رسانه‌ها و افکار عمومی را وادار می‌کند چارچوب داستان‌پردازی خود را از نو تنظیم کنند. در نتیجه، به جای یک دوگانگی ساده میان قهرمان و ضدقهرمان، پویایی تازه‌ای شکل می‌گیرد؛ معمولاً دو نفر در جایگاه رقیبانی شریف قرار می‌گیرند و نفر سوم به‌صورت بیگانه، برهم‌زننده نظم یا حتی ضدقهرمان تصویر می‌شود.

هیچ جا این وضعیت به اندازه تنیس مردان آشکار نیست؛ جایی که راجر فدرر و رافائل نادال سال‌ها به‌عنوان دو رقیب آرمانی معرفی می‌شدند: فدرر، نابغه‌ای ظریف، باوقار و زیبا در بازی؛ و نادال، جنگجویی خستگی‌ناپذیر، پرشور و سرسخت. ورود نواک جوکوویچ این معادله را پیچیده کرد. در نتیجه، جوکوویچ اغلب در نقش فرد مزاحم یا برهم‌زننده نظم موجود قرار گرفت. حتی زمانی که از نظر افتخارات ورزشی از هر دو، یعنی فدرر و نادال، پیشی گرفت، هرگز به همان اندازه از محبت و علاقه عمومی برخوردار نشد.

این وضعیت با «نظریه سپربلای اجتماعی» (Scapegoat Theory) فیلسوف اجتماعی رنه ژیرار (René Girard) (۱۹۲۳–۲۰۱۵) همخوانی دارد. بر اساس این نظریه، جوامع برای حفظ نظم، تنش‌ها و اضطراب‌های جمعی خود را بر دوش افراد بیرونی یا بیگانگان می‌افکنند تا آنان بار این اضطراب‌ها را به دوش بکشند. در ورزش نیز همین سازوکار زمانی فعال می‌شود که سومین چهره مسلط وارد صحنه می‌شود. از آنجا که فدرر و نادال پیشاپیش نماد رقابت آرمانی شده بودند، جوکوویچ به «سپربلا» تبدیل شد؛ کسی که ناخرسندی‌ها، احساس ناراحتی و رنجش‌های جمعی بر او فرافکنی می‌شد. سرپیچی او از نظم موجود و آمادگی‌اش برای به چالش کشیدن ساختار تثبیت‌شده، او را به هدفی آسان برای این احساسات منفی تبدیل کرد.

این پویایی نه به شخصیت جوکوویچ مربوط بود و نه به سبک بازی او؛ بلکه به حفظ تعادل اخلاقی در اسطوره‌شناسی عظمت ورزشی مربوط می‌شد. از آنجا که فدرر و نادال پیش‌تر در روایت بزرگ تنیس به‌عنوان نیروهای «خیر» و «شر» جایگاه خود را یافته بودند، جوکوویچ ناگزیر باید نقش دیگری را بر عهده می‌گرفت.

سلطه روزافزون او، دلبستگی‌های عاطفی‌ای را که هواداران و رسانه‌ها از پیش نسبت به دو رقیب دیگر ساخته بودند، بر هم زد. از این رو، او به‌عنوان «شرور» جدید معرفی شد؛ نه به دلیل ارتکاب خطایی، بلکه صرفاً زیرا روایت به چنین شخصیتی نیاز داشت. در نهایت، گذار از رقابت دو نفره به سه نفره، شکنندگی اندیشه دوقطبی را آشکار می‌کند. هرچند ما مشتاق سادگی هستیم، اما ورزش ــ و زندگی ــ به‌ندرت تا این اندازه ساده و مرتب‌اند. با این همه، به جای آنکه این چندگانگی را بپذیریم، به‌طور غریزی داستان را از نو سازمان می‌دهیم؛ به‌گونه‌ای که وقتی دو نفر به سه نفر تبدیل می‌شوند، باز هم دو نفر در هماهنگی و انسجام باقی می‌مانند و نفر سوم جدا و منزوی می‌ایستد.

ضدقهرمانِِ ضروری: چرا عظمت به یک هماورد نیاز دارد؟

از قضا، ورزشکارانی که ما آنان را در نقش «شرور» یا ضدقهرمان قرار می‌دهیم، اغلب همان کسانی هستند که بیش از همه به خودِ ما شباهت دارند. در واقع، زندگی آنان بازتاب همان الگوی کلاسیک سفر قهرمان است: تلاش بی‌وقفه برای پیروزی، سر باز زدن از همرنگ شدن با دیگران، و ایمانی تزلزل‌ناپذیر به سرنوشت خویش.
نواک جوکوویچ دوران کودکی خود را در صربستان گذراند، در حالی که صدای فرود آمدن بمب‌ها را می‌شنید و تنیس را راه گریزی از آن واقعیت تلخ می‌دانست. کریستیانو رونالدو نیز در فقر بزرگ شد و از همان کودکی در لیسبون تمرین می‌کرد. او و هم‌تیمی‌هایش گاه به رستوران مک‌دونالدی در نزدیکی محل تمرین خود می‌رفتند؛ جایی که زنی به نام «ادنا» و همکارانش گاهی غذاهای باقی‌مانده را به آنان می‌دادند. فوتبال راه نجات او بود؛ مسیری برای رسیدن به زندگی بهتر، مسیری که با پشتکاری خستگی‌ناپذیر آن را دنبال کرد.

این همان کسانی هستند که از هیچ، راه خود را تا قله باز می‌کنند و آن نوع از عظمت مورد نظر نیچه را مجسم می‌سازند؛ زیرا نیروی خام (kraft) خود را به قدرت بالفعل (macht) تبدیل می‌کنند. آنان احساسات‌گرایی را کنار می‌گذارند و در پی محبوب شدن نیستند؛ هدفشان سلطه یافتن است. نیروی محرک آنان، اراده‌ای است برای بر جای گذاشتن اثری ماندگار در جهانی که ممکن بود در آن کاملاً بی‌اهمیت باقی بمانند. آنان دقیقاً همان فضیلت‌هایی را دنبال می‌کنند که بسیاری مدعی‌اند تحسینشان می‌کنند.

پس چرا وقتی به آنچه همه ما آرزویش را داریم دست می‌یابند، آنان را منزوی می‌کنیم و در مقام ضدقهرمان قرار می‌دهیم؟

شاید رونالدو، جوکوویچ و ورزشکارانی مانند آنان ما را از این رو ناآرام می‌کنند که نشان می‌دهند اراده محض تا چه اندازه می‌تواند انسان را به موفقیت برساند. موفقیت آنان را نمی‌توان به‌آسانی صرفاً نتیجه شانس یا استعداد طبیعی دانست؛ بلکه محصول عزم و اراده‌ای بی‌امان است؛ چیزی که دست‌کم در نظریه، می‌تواند در وجود همه ما باشد. از این منظر، موفقیت آنان ما را وادار می‌کند محدودیت‌های خودمان را نیز بپذیریم.

در مقابل، لیونل مسی و راجر فدرر معمولاً به گونه‌ای متفاوت روایت می‌شوند. هرچند آنان نیز بر دشواری‌های بسیاری غلبه کرده‌اند، اما عظمتشان غالباً حالتی آسمانی‌تر و رازآلودتر پیدا می‌کند؛ نه حاصل نیروی اراده، بلکه موهبتی ذاتی، نبوغی طبیعی که گویی بدون زحمت و به‌سادگی شکوفا شده است، نه آنکه در دل مبارزه به دست آمده باشد.

چنین روایتی ما را از مقایسه کردن خود با آنان معاف می‌کند. می‌توانیم آنان را تحسین کنیم، بی‌آنکه از خود بپرسیم آیا اگر ما نیز سخت‌تر تلاش کرده بودیم، می‌توانستیم به همان اندازه بزرگ شویم یا نه.

این موضوع بار دیگر نشان می‌دهد که روایت‌های ورزشی، حتی زمانی که به‌طور طبیعی شکل می‌گیرند، در نهایت خود را با الگوهای آشنای داستان‌پردازی ما سازگار می‌کنند.

هرگاه ورزشکاری به شکلی منحصربه‌فرد بر دیگران مسلط شود، رسانه‌ها به‌طور غریزی در برابر او واکنش نشان می‌دهند؛ نقص‌هایش را برجسته می‌کنند، بر تنش‌های داستان می‌افزایند و غالباً او را فردی مغرور، ماشینی، بی‌احساس یا فاقد شایستگی برای همدردی معرفی می‌کنند. در مقابل، رقیب تازه‌ظهور در نقش نقطه مقابل او ظاهر می‌شود؛ شخصیتی که با فروتنی، بازی روان و ظرافت شناخته می‌شود. هرچه یک ورزشکار بیشتر به نظر برسد که اراده خود را بر آن رشته ورزشی تحمیل می‌کند، نیاز به آنکه رقیبش به‌عنوان فردی بااستعدادتر، پاک‌تر و شایسته‌تر معرفی شود، افزایش می‌یابد. ایده «عظمتِ بی‌رقیب» به‌تنهایی نمی‌تواند عطش ما را برای کشش روایی برآورده کند. قهرمانی که هیچ مبارزه‌ای پیش رو نداشته باشد، الهام‌بخش نیست، و رقابتی که فاقد تضاد باشد، از درام تهی خواهد بود. عظمت ورزشی، همچون همه داستان‌های ماندگار، به تعارض نیاز دارد.

داستان عظمت در ورزش، داستانی ساده نیست. ورزشکارانی که به قله رشته ورزشی خود می‌رسند، صرفاً به برتری دست نمی‌یابند؛ آنان به نمادهایی تبدیل می‌شوند که مجموعه‌ای پیچیده از روایت‌ها را در خود متجلی می‌کنند؛ روایت‌هایی که بسیار فراتر از توانایی‌های جسمانی آنان است.

چه زمانی که به‌تنهایی بر قله ایستاده‌اند و چه هنگامی که درگیر رقابت‌هایی سخت با دیگران‌اند، این ورزشکاران در تنشی دائمی گرفتار می‌شوند که آنان را وادار می‌کند نقش‌هایی متفاوت ایفا کنند؛ گاه قهرمان، گاه ضدقهرمان، و گاه هر دو به‌طور هم‌زمان.

رسانه‌ها نیز که ذاتاً به کشمکش نیاز دارند، این ورزشکاران را در چارچوب تقابل خیر و شر، قهرمان و شرور قرار می‌دهند. این میل به فروکاستن عظمت به نقش‌هایی ساده، صرفاً ساخته‌وپرداخته رسانه‌ها نیست، بلکه بازتاب نیروهای عمیقِ فرهنگی است که نگرش ما به قدرت، موفقیت و تعارض را شکل می‌دهند.

داستان‌هایی که درباره ورزشکاران روایت می‌کنیم، از بسیاری جهات، آیینه خواسته‌ها، اضطراب‌ها و برداشت‌های اخلاقی خود ما درباره موفقیت هستند.

با این همه، شاید بد نباشد از خود بپرسیم که آیا نیاز ما به وجود ضدقهرمان در ورزش، امری اجتناب‌ناپذیر است؟

آیا در جست‌وجوی سادگی، فرصت درک عظمت را در تمام پیچیدگی‌هایش از دست نمی‌دهیم؟ آیا می‌توانیم یاد بگیریم که چندگانگی دستاوردهای ورزشی را بپذیریم، بی‌آنکه همه چیز را به نبردی دوقطبی میان خیر و شر فروبکاهیم؟ یا آنکه همواره به ضدقهرمانی نیاز خواهیم داشت تا قهرمان را کامل کند؟

شاید در نهایت، بزرگ‌ترین ورزشکاران کسانی باشند که اجازه نمی‌دهند در این برچسب‌ها محصور شوند؛ کسانی که از داستان‌هایی که درباره آنان ساخته می‌شود فراتر می‌روند و بدین ترتیب، معنای واقعی عظمت را از نو تعریف می‌کنند.

در این صورت، عظمت حقیقی تنها در پیروزی خلاصه نمی‌شود، بلکه در تنش دائمی میان نور و سایه، درخشش و نقص، فروتنی و جاه‌طلبی معنا می‌یابد. شاید دقیق‌ترین و عمیق‌ترین تعریف عظمت را بتوان درست در همین پیچیدگی یافت؛ جایی که ورزشکاران نه قدیس‌اند و نه گناهکار، بلکه انسان‌هایی‌اند که هر دو جنبه را هم‌زمان در وجود خود دارند.


کولا آدئوسون و آتو کنیا راککلیف، ۲۰۲۶

—————-
* کولا آدئوسون نویسنده و مدرس نیجریه‌ای- بریتانیایی مقیم بریتانیاست که در آثار خود به بررسی نقاط تلاقی فلسفه، ورزش و حکمرانی می‌پردازد.
* آتو کنیا راککلیف مدرس دانشگاه و پژوهشگر حوزه «ورزش برای توسعه» است و در دانشگاه ترینیداد و توباگو و دانشگاه لندن به تدریس اشتغال دارد.

Why Sport Needs Good & Evil
Kola Adeosun &Ato Kenya Rockcliffe
Philosophy Now Issue 174 June/July 2026





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net