چهارشنبه ۳ تير ۱۴۰۵ - Wednesday 24 June 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 24.06.2026, 9:26

مانیفست


اوه کلاوسمان

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

مقاله‌ای از ویژه نامه اشپیگل برای ۲۰۰ سالگرد تولد کارل مارکس (۱)

  مقدمه مترجم: دویست سال پس از تولد کارل مارکس، نام او همچنان در کانون بحث‌های فکری و سیاسی جهان قرار دارد. کمتر متفکری را می‌توان یافت که اندیشه‌هایش تا این اندازه بر سرنوشت ملت‌ها، جنبش‌های اجتماعی، انقلاب‌ها و حتی شکل‌گیری علوم انسانی مدرن اثر گذاشته باشد. از همین رو، هرچند مارکس همچنان شخصیتی مناقشه‌برانگیز است و نظریات او موافقان و مخالفان سرسختی دارند، اما اهمیت تاریخی او چنان آشکار است که نمی‌توان تاریخ دو سده اخیر را بدون پرداختن به او فهمید.

شاید به همین دلیل باشد که هفته‌نامه اشپیگل، که نه نشریه‌ای مارکسیستی است و نه حتی به معنای کلاسیک کلمه یک رسانه چپ‌گرا، به مناسبت دویستمین سالگرد تولد مارکس ویژه‌نامه‌ای مفصل منتشر کرد. این اقدام را نمی‌توان نشانه پذیرش بی‌چون‌وچرای نظریات مارکس دانست، بلکه باید آن را نشانه نوعی بلوغ فرهنگی و تاریخی تلقی کرد؛ بلوغی که میان نقد یک متفکر و انکار اهمیت او تفاوت می‌گذارد.

در آلمان امروز، کشوری که هم تجربه ناسیونال‌سوسیالیسم را پشت سر گذاشته و هم چهار دهه حکومت کمونیستی در بخش شرقی خود را تجربه کرده است، نام مارکس همچنان بخشی از حافظه عمومی جامعه محسوب می‌شود. زادگاه او، شهر تریر (Trier)، یکی از مقاصد شناخته‌شده گردشگری فرهنگی است. خانه محل تولد مارکس به موزه تبدیل شده و هر ساله هزاران بازدیدکننده را به خود جذب می‌کند. در شهرهای مختلف آلمان خیابان‌ها، میدان‌ها، مدارس و مراکز فرهنگی متعددی به نام او وجود دارند. در شهر کمنیتس (Chemnitz)  نیز هنوز بنای عظیم سر مارکس، که در دوران آلمان شرقی ساخته شد، پابرجاست و به یکی از نمادهای شناخته‌شده شهر تبدیل شده است. حتی کسانی که با اندیشه‌های مارکس موافق نیستند، معمولاً بر این باورند که او بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخ فکری آلمان و اروپا است.

این برخورد را اگر با فضای سیاسی و فرهنگی امروز ایران مقایسه کنیم، تفاوتی چشمگیر به چشم می‌خورد. در سال‌های اخیر اصطلاح «پنجاه‌وهفتی» به یکی از رایج‌ترین برچسب‌های سیاسی تبدیل شده است؛ برچسبی که اغلب نه برای تحلیل تاریخی، بلکه برای محکوم کردن یک نسل کامل از روشنفکران، نویسندگان، دانشگاهیان و فعالان سیاسی به کار می‌رود. گویی تمامی ناکامی‌ها، بحران‌ها و بن‌بست‌های چند دهه گذشته را می‌توان با ارجاع به تصمیمات و مواضع آن نسل توضیح داد.

بی‌تردید روشنفکران پیش از انقلاب، همچون همه نیروهای سیاسی و اجتماعی، اشتباهات و خطاهای خود را داشته‌اند و هیچ نسلی از نقد مصون نیست. اما تبدیل تاریخ به دادگاهی برای یافتن مقصران و صدور احکام جمعی، نه به فهم گذشته کمک می‌کند و نه راهی برای آینده می‌گشاید. تاریخ عرصه کنش نیروهای گوناگون، شرایط اجتماعی، ساختارهای اقتصادی، تحولات بین‌المللی و انتخاب‌های انسانی است؛ نه داستانی ساده که بتوان همه مسئولیت آن را بر دوش یک گروه یا یک نسل گذاشت.

آنچه در برخورد آلمانی‌ها با مارکس جلب توجه می‌کند، دقیقاً همین تمایز میان نقد و حذف است. آنان می‌توانند درباره درستی یا نادرستی نظریات مارکس بحث کنند، از پیامدهای فاجعه‌بار برخی حکومت‌های مدعی مارکسیسم سخن بگویند و در عین حال برای جایگاه تاریخی و فکری او احترام قائل باشند. زیرا جامعه‌ای که بخواهد گذشته خود را بفهمد، ناگزیر است با چهره‌های اثرگذار تاریخش روبه‌رو شود، نه آنکه آنان را از حافظه جمعی حذف کند.

مقاله‌ای که در ادامه می‌آید، به سرگذشت و اهمیت «مانیفست حزب کمونیست» می‌پردازد؛ متنی که مارکس و انگلس در آستانه انقلاب‌های ۱۸۴۸ نگاشتند و به یکی از تأثیرگذارترین نوشته‌های سیاسی تاریخ بدل شد. خواندن این متن نه به معنای پذیرش همه دیدگاه‌های آن است و نه مستلزم دفاع از تمامی جنبش‌هایی که بعدها به نام آن شکل گرفتند. هدف، بیش از هر چیز، شناخت یکی از مهم‌ترین اسناد تاریخ اندیشه مدرن و تأمل در میراث فکری متفکری است که دویست سال پس از تولدش، هنوز جهان درباره او سخن می‌گوید.


روشنفکران، نویسندگان و کارگران با کارل مارکس و فردریش انگلس در اتحادیهٔ کمونیست‌ها گرد هم آمدند. این آغازی بر جنبشی بود که جهان را تغییر داد.

به مدت ده روز، فردریش انگلس، اقتصاددان ۲۷ ساله، به همراه دوست دو سال بزرگتر خود، کارل مارکس، در آپارتمان مارکس در بروکسل بر روی برگه‌های دست‌نویس کار می‌کردند. این دو روشنفکر جوان بر سر عبارات و جملات به بحث و جدل می‌پرداختند. موضوع، برنام هایی بود که می‌بایست جهان را تغییر دهد. عنوان آن این گونه بود: «مانیفست حزب کمونیست».

به ویژه مارکس، پسر یک وکیل از خانواده‌ای خاخامی (Rabbinerfamilie)، حقوقدان و دکترای فلسفه، روی هر جمله‌ای چنان با دقت کار می‌کرد که گویی می‌خواهد قوانین جدید و ابدی را به بشریت اعلام کند. او در فوریهٔ ۱۸۴۸، کار مشترک خود را به پایان رساند.

نتیجه، متنی است با نیرویی ادبی، دقتی زبانی و تأثیری سیاسی. همان آغاز، در ذهن نقش می‌بندد: «شبحی در اروپا در گردش است – شبح کمونیسم.» حقایق نهایی در همان صفحهٔ اول اعلام می‌شوند: «تاریخ تمام جوامع تاکنون، تاریخ مبارزات طبقاتی است.» نویسندگان با ساده‌سازی، اما موجز، روند جهان را توضیح می‌دهند: «جامعهٔ بشری بیش از پیش به دو اردوگاه بزرگِ دشمن، به دو طبقهٔ بزرگ که مستقیماً رویاروی یک دیگر قرار دارند، تقسیم می‌شود: بورژوازی و پرولتاریا.» آنها نقش دولت را تا حد امکان مختصر تعریف می‌کنند: «قدرت دولتی مدرن، فقط یک کمیته یا هیئت (Ausschuss) است که امور مشترک تمام طبقهٔ بورژوا را اداره می‌کند.»

جمله‌ای به دنبال آن می‌آید که هرگونه گمانی را مبنی بر اینکه نویسندگان قصد دارند به ثروتمندان پندهای اخلاقی بدهند، از بین می‌برد: «بورژوازی در تاریخ نقشی به شدت انقلابی ایفا کرده است.» دلیل این ادعا هم تحلیل است و هم ادبیات: «بورژوازی لرزه های مقدس  شور دیندارانه، شور و شوقِ پهلوانی و اندوه احساساتی و کوته نظرانه خرده‌بورژوایی را در آب سردِ محاسباتِ خودپرستانه غرق کرده است.»

مارکس و انگلس در مورد کمک‌های مالی و امور خیریه نیز به همین تندی قضاوت می‌کنند: «سوسیالیسم مسیحی، فقط همان آب مقدسی است که کشیش با آن خشم اشراف را تبرک می‌کند.»

مسئلهٔ اصلی برای آنها اخلاق نیست، بلکه قدرت است. هدف به اختصار بیان می‌شود: «سرنگونی سلطهٔ بورژوازی، تسخیر قدرت سیاسی توسط پرولتاریا.» آنها تعلیم می‌دهند که «مسئلهٔ مالکیت، مسئلهٔ اساسی جنبش است».

این که این دو نویسندهٔ جوان از بسیاری جهات بسیار جلوتر از زمان خود بودند، در اظهاراتشان دربارهٔ آنچه امروز «جهانی‌سازی» نامیده می‌شود، نشان داده می‌شود: بورژوازی «تولید و مصرف همهٔ کشورها را به شکلی جهان‌وطنی درآورده است.» به جای «خودبسندگی‌های محلی و ملیِ قدیمی»، «ارتباطی همه‌جانبه و وابستگی‌ای همه‌جانبهٔ ملت‌ها به یکدیگر» پدید آمده است.

کارل مارکس و فردریش انگلس یکی از بحث‌برانگیزترین تزهای خود را به این موضوع پیوند زدند: «کارگران میهنی ندارند. نمی‌توان از آنها چیزی را گرفت که ندارند.» و آنها نشان دادند که چه امیدهایی به این کشورِ متلاشی در مرکز اروپا بسته‌اند: «کمونیست‌ها توجه اصلی خود را به آلمان معطوف می‌کنند، زیرا آلمان در آستانهٔ یک انقلاب بورژوایی قرار دارد.» این انقلاب فقط باید مقدمه‌ای برای انقلاب بعدی باشد، انقلابی که مانیفست در پایان با یک ضربت قوی اعلام می‌کند: «بگذار که طبقات حاکم بر انقلاب کمونیستی بلرزند. پرولتاریا در آن جز زنجیرهای خود چیزی برای از دست دادن ندارد. جهانی را به دست می‌آورد.»

مارکس این متن را در فوریه ۱۸۴۸ به لندن و برای هیئت مرکزی اتحادیه کمونیست ها فرستاد. هیئت مرکزی آن را به عنوان برنامه حزبی تأیید کرد. این اثر تا پایان فوریه ۱۸۴۸ به صورت رساله ای با جلد سبزرنگ در محل گردهمایی انجمن آموزشی کارگران کمونیست در خیابان دروری لین (Drury Lane) واقع در محله های هولبورن (Holborn) لندن به فروش می رسید.

اتحادیهٔ کمونیست‌ها در سال ۱۸۴۷ توسط صنعتگران و روشنفکران چپ، از جمله مارکس و انگلس، تأسیس شد. مارکس در مارس ۱۸۴۸ رسماً رهبری آن را بر عهده گرفت.

این سازمان از اتحادیهٔ عدالت‌طلبان (Bund der Gerechten) نشأت گرفته بود. این اتحادیه را در سال ۱۸۳۶، ویلهلم وایتلینگ (Wilhelm Weitling)، شاگرد خیاط اهل ماگدبورگ، بنیان نهاد. این سوسیالیست اولیه، با دقت ایدئولوژیک و قدرت‌طلبیِ سیاسیِ کمونیست‌های بعدی بیگانه بود. او که نویسندهٔ کتاب‌های «بشریت، آنگونه که هست و آنگونه که باید باشد» و «تضمین‌های هماهنگی و آزادی» بود، خود را یک آرمان‌گرا نشان داد.

وایتلینگ در سال ۱۸۴۶ با مارکس و انگلس دچار اختلاف شد. شعار کنشگرایانهٔ آنها «پرولتاریاهای همهٔ کشورها متحد شوید!» جایی برای رؤیاپردازیِ اجتماعیِ احساساتی باقی نمی‌گذاشت. اتحادیهٔ کمونیست‌ها در اواخر سال ۱۸۴۷ حدود ۵۰۰ عضو داشت. از جملهٔ اعضای این سازمان، ماکسیمیلیان یوزف مول (Maximilien Joseph Moll)، شاگرد ساعت‌سازی و عضو «هیئت مرکزی» اتحادیه، کارل شاپر (Karl Schapper)، از اعضای سابق انجمن‌های دانشجویی، و فردریش لسنر (Friedrich Leßner)، خیاطی که مسئول چاپ «مانیفست کمونیست» بود، بودند. روزنامه‌نگار ویلهلم لیبکنشت (Wilhelm Liebknecht) [با کارل لیبکشنت که همراه روزا لوکزامبورگ به طرز فجیعی به قتل رسیدند اشتباه نشود. کارل فرزند ویلهلم بود. مترجم] نیز عضو بود. وی در سالیان بعد یکی از بنیانگذاران حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) شد. در آوریل۱۸۴۸، سپس اتحادیه مرکز خود را به کلن منتقل کرد.

در آن زمان، کلان‌شهر راینلند، از فضای انقلابی برآشفته بود. در همه جا، پرچم‌های سیاه- سرخ- طلایی که تا آن زمان ممنوع بودند، حتی بر روی ساختمان‌های دولتی پروس، به اهتزاز درآمده بودند. این توصیف را جاناتان اسپربر (Jonathan Sperber)، زندگینامه‌نویس مارکس، ارائه می‌دهد. سخنرانان جنبش اعتراضی در «کافه‌رویالِ» سابق گرد هم می‌آمدند. این نام [کافه سلطنتی] که به نظر مرتجعانهٔ می رسید، جای خود را به عنوان جدید «کافه‌ی آلمانی شتولورک» (Stollwercks Deutsches Kaffeehaus) داد.

در کنار مراجعه‌کنندگان اهل بحث در کافه‌ها، کلن بزرگ‌ترین انجمن کارگری آلمان را در خود داشت. این انجمن که در آوریل ۱۸۴۸ تأسیس شد، در ژوئن ۸۰۰۰ عضو داشت. این تعداد معادل یک سوم مردان بالغ شهر بود. علت اصلی این استقبال گسترده، رئیس آن، آندریاس گوتشالک (Andreas Gottschalk)، پزشکی بود که از یهودیت به پروتستانتیسم گرویده بود. این سخنور پرجذبه (کاریزماتیک) در سال ۱۸۴۷ به یک حلقهٔ سوسیالیستی پیوسته بود.

اعضای انجمن کارگری کلن به روستاها می‌رفتند تا مردم روستا را برای رؤیای یک جمهوری کارگران و دهقانان شور و شوق دهند. انجمن‌های کارگری که در بسیاری از شهرها تشکیل شده بودند، به کمونیست‌ها این امکان را می‌دادند که نوعی حزب انقلابی توده‌ای ایجاد کنند.

به این ترتیب، در ماه مه ۱۸۴۹، رهبری یک کنگره از انجمن‌های کارگری راینلند و وستفالن در دستان کارل شاپر، کمونیست، بود. کمونیست‌ها همچنین در تشکیل اتحادیهٔ انجمن‌های کارگری در برلین در اوت ۱۸۴۸ نقش اساسی داشتند. در این میان، آنها تلاش می‌کردند «اصول کمونیسم» را به مردم عادی – همانطور که انگلس در اصطلاح رایج زمان خود نوشت «Krethi und Plethi» (یعنی هر کس و ناکس یا همه جور آدم) – چنان القا کنند که کشیش انجیل را به مؤمنان.

به نظر می‌رسد که انگلس آگاه بود که کمونیست‌ها نوعی دین دنیوی را اعلام می‌کنند: در ژوئن ۱۸۴۷، او به یک نوشته، عنوان «پیش‌نویس اعتقادنامهٔ کمونیستی» داد. او در آن، ایجاد «جامعهٔ اموال مشترک» همراه با «آموزش تمام کودکان با هزینهٔ دولت» را به عنوان راهی برای رسیدن به بهشتی زمینی تبلیغ می‌کرد. استدلال او این بود که «خوشبختی فرد» «از خوشبختی همه جدا نیست».

اعضای اتحادیهٔ کمونیست‌ها یک استراتژی دوگانه از بسیج عمومی و سیاست پارلمانی را دنبال می‌کردند: در ماه مه ۱۸۴۸، ویلهلم ولف (Wolff Wilhelm) به عنوان نمایندهٔ جایگزین، وارد مجلس ملی فرانکفورت شد. او پسر یک کشاورز خرده‌پای سیلزیایی (schlesisch)، اولین کمونیست در یک پارلمان تمام آلمانی بود. ولف از این کرسی به عنوان تریبونی برای مبارزهٔ خارج از پارلمان استفاده کرد. او نایب‌السلطنهٔ امپراتوری را خائن به مردم خواند و از نمایندگان خواست که خود را بر اساس قدرت انقلابی قرار دهند.

ولف که به همراه فریتس رویتر (Fritz Reuter)، شاعری از منطقه آلمانیِ سفلی (niederdeutsch)، در حبس به سر برده بود – از جمله به دلیل «توهین به مقام سلطنت» – یک روزنامه‌نگار و نویسنده‌ٔ بسیار خوبی بود. گرهارت هاوپتمان (Gerhart Hauptmann)، که او نیز نویسنده بود، هنگام کار بر روی نمایشنامهٔ خود «بافندگان»، به مقاله‌ای از ولف دربارهٔ فقر و رنج بافندگان در سیلزیا تکیه کرد.

کمونیست‌ها زمانی که در کلن روزنامهٔ «نویه راینیشه سایتونگ» (یا راینیشه سایتونگ جدید) (Zeitung Neue Rheinische) را تأسیس کردند، تریبونی برای استعدادهای روزنامه‌نگاری فراهم آوردند. این روزنامه که به رهبری مارکس بود، برای اولین بار در ۱ ژوئن ۱۸۴۸ منتشر شد. در دفتر تحریریه، در محل «هوی‌مارکت» امروزی، روزنامه‌نگاران و نویسندگان برجسته‌ای گرد هم می‌آمدند. علاوه بر مارکس و انگلس، ویلهلم ولف و نویسندگان گئورگ وِرت (Georg Weerth) و فردیناند فرایلیگرات (Ferdinand Freiligrath) نیز در تیم تحریریه حضور داشتند. این روزنامه خود را به عنوان «ارگان دموکراسی» و یک رسانهٔ تمام‌آلمانی معرفی می‌کرد. تیراژ آن در ابتدا ۶۰۰۰ نسخه و به زودی به ۲۰۰۰۰ نسخه رسید. « راینیشه سایتونگ جدید» شعر و جدل، تحلیل‌های دقیق و تحریک‌های پرشور را با یکدیگر ترکیب می‌کرد.

مارکس در این نشریهٔ مبارزاتی، «ضعف و بزدلی» مجلس ملی فرانکفورت را نقد می‌کرد. انگلس نیز با او همراهی می‌کرد و «خیانت شاهزادگان ما» و «سستی نمایندگان مردم ما» را به تازیانه می‌گرفت. به گفتهٔ مارکس، «خرده‌بورژواهای آلمانی»، آن «احمق‌های ایدئولوژیکِ بورژوازی»، به پادشاهی این امکان را داده بودند که به «نیمه‌انقلاب با یک ضدانقلاب کامل» پاسخ دهد.

«نویه راینیشه سایتونگ» انتظارات بزرگی به انقلاب در فرانسه بسته بود. کمونیست‌ها امیدوار بودند که «ساعت آزادی برای اروپا در پاریس» به صدا درآید، همانطور که انگلس نوشت. هنوز در ماه مه ۱۸۴۹، او در یک ستون بر روی انقلاب مجارستان و انقلاب فرانسه حساب می‌کرد.

بین‌الملل‌گرایی کمونیستی، به طور تهاجمی علیه امپراتوری‌های محافظه‌کاری که در برابر طوفان‌های انقلابی اروپا، قدرت نظامی متمرکز خود را به کار می‌گرفتند، جهت‌گیری می‌کرد. به عنوان مثال، انگلس در سال ۱۸۴۹ برای جنگ علیه روسیه تبلیغ کرد. در ژوئن، او از «نبرد بزرگِ قریب‌الوقوع بین غرب آزاد و شرق مستبد» نوشت. او به آلمانی‌ها سرزنش کرد که سال قبل فرصتی را از دست داده‌اند. زیرا در آن زمان، آنها می‌توانستند «لهستانی‌ها را آزاد کنند و به این ترتیب، جنگ را در خاک روسیه و به هزینهٔ روسیه به پیش ببرند».

کمونیست‌ها اهداف خود را بسیار روشن و شفاف تدوین می‌کردند. آنها مسلح کردن مردم، به ویژه مسلح کردن کارگران را برای دستیابی به «سرنگونی سلطهٔ سیاسی بورژوازی» تبلیغ می‌کردند. انگلس در سپتامبر ۱۸۴۸ در « راینیشه سایتونگ جدید» نوشت که این موضوع، «دربارهٔ یک انقلابی است که پیامدهای فوری آن، تمام شهروندان مرفه و سفته‌باز را از وحشت پر می‌کند.»

چنین لحن‌هایی، یافتن سرمایه‌گذاران از میان قشر های بورژوایی را برای تحریریه دشوار می‌کرد، کسانی که تصور دیگری از یک «ارگان دموکراسی» داشتند. سهامداران ثروتمندی که سهام را امضا می‌کردند، قرار بود این نشریه را تأمین مالی کنند. اما بسیاری از حامیان بورژوایی، تنها چند هفته پس از انتشار روزنامه، از آن کناره‌گیری کردند. محتوای این نشریه جدید به آنها نشان داده بود که سردبیر نشریه یعنی مارکس، صرفاً همان راه و روش خود در روزنامه قبلی اش یعنی «راینیشه سایتونگ» که او در سالهای ۱۸۴۲/۴۳ آن را رهبری می‌کرد و دارای خط و مشی رادیکال- دموکراتیک بود را تعقیب نمی کرد. مارکس، این متفکر مبارزه‌جو، از نظر تئوریک و سیاسی به سمت و سوئی جدید پیش رفته بود – او اکنون بر اقدامات انقلابی پافشاری می‌کرد.

او برای این کار، از روزنامه به عنوان ابزاری جنگی استفاده کرد. مارکس بخشی از ارثیهٔ پدری خود را در این نشریه سرمایه‌گذاری کرد. همچنین انگلس از منابع خانوادگی خود پولی اهدا کرد تا روزنامه را زنده نگه دارد. با این حال، به گفتهٔ مارکس در نگاه بعدی، «راینیشه سایتونگ جدید» «هر روز در آستانهٔ اعلام ورشکستگی» بود.

با تهاجم ضدانقلاب، روزهای اولین نشریه کمونیستی جهان به شماره افتاد. در ۱۹ مه ۱۸۴۹، این روزنامه پس از ۳۰۱ شماره، با نسخه‌ای کاملاً با جوهر قرمز چاپ شده، انتشار خود را متوقف کرد. علیه مارکس حکم اخراج از پروس صادر شده بود و علیه انگلس نیز حکم بازداشت. مارکس به تبعید در لندن رفت. انگلس و شاعر فرایلیگرات (Freiligrath) نیز به زودی به انگلستان و به دنبال او رفتند.

اتحادیهٔ کمونیست‌ها ابتدا به فعالیت خود ادامه داد، تا اینکه پلیس پروس در می ۱۸۵۱ اعضای رهبری سازمان را دستگیر کرد. مارکس، اتحادیه‌ای را که با بازداشت‌های بیشتر از هم پاشیده بود، در تبعید لندن، در نوامبر ۱۸۵۲ منحل کرد.

چند روز پیش از آن، اعضای سازمان در دادگاه کمونیست‌های کلن، بر اساس مدارکی جعلی، به مجازات‌های حبس تا شش سال محکوم شده بودند. دادگاه آنها را به «توطئه» برای «سرنگونی قانون اساسی دولت» متهم کرده بود. حدود یک قرن بعد، رودولف هرنشتات (Rudolf Herrnstadt)، نویسنده‌ای از آلمانی شرقی و کمونیستی مخالف، کتابی دربارهٔ دادگاه کمونیست‌های کلن منتشر کرد.

او در این کتاب با دانش فراوان توصیف می‌کند که چگونه یک «دیوان‌سالاری فئودالی پروس»، «توطئه» علیه کمونیست‌ها را سازماندهی کرد. کتاب او مملو از اشارات به روزگار خودش است، مانند این جمله که دیوان‌سالاری پروس «یک زائدهٔ بدخیم بر پیکر دولت بود که ابزارهای قدرت دولتی را لگام می‌زد و قوانین و هنجارهای زندگی اجتماعی را نادیده می‌گرفت».

نویسنده با چنین زائده‌های بدخیمی به خوبی آشنا بود. او از ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳ عضو کمیتهٔ مرکزی حزب حاکم یعنی حزب اتحاد سوسیالیستی آلمان یا (SED) بود، به دفتر سیاسی تعلق داشت و روزنامهٔ حزبی «نویس دویچلاند» (آلمان جدید) را مدیریت می‌کرد. پس از مرگ استالین، هرنشتات تجدید نظر کرد و برای امنیت قضایی بیشتر و «فضایی آزادی‌خواهانه» سخن گفت. او در ژوئن ۱۹۵۳ در «نویس دویچلاند» علیه مقامات متکبر به مبارزه پرداخت – با عنوانی برنامه‌وار: «وقت آن است که پتک را کنار بگذاریم».

والتر اولبریشت (Walter Ulbricht)، رهبر حزب، این مخالف خط رسمی حزب را در ژوئیه ۱۹۵۳ به اتهام «تشکیل جناح مخالف حزب» از رهبری حزب برکنار کرد و در ژانویه ۱۹۵۴ از حزب SED اخراج نمود. او که به مقام کارمند آرشیو مرکزی دولتی در مرزبورگ تنزل یافت، از آن پس تنها می‌توانست به این نکته اشاره کند که تحت نام «کمونیسم»، سنت‌های قدرت مطلق شاهان دوباره برقرار شده است. غلبه بر چنین شرایطی، هدفی بود که اتحادیهٔ کمونیست‌‌ها یک قرن پیش، برای تحقق آن پا به عرصه گذاشته بود.


————
۱: این نشریه البته در سال ۲۰۱۸ منتشر شده است، اما همین چند روز پیش به صورت رایگان بر روی اینترنت قرار گرفت.

Das Manifest
VON UWE KLUSSMANN





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net