يكشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - Sunday 17 May 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 17.05.2026, 20:05

با عبداللّه شهبازی


شیوا فرهمند راد

حزب تودهٔ ایران در اسفند ۱۳۵۷ اعلام کرد که فعالیت علنی‌اش را در داخل کشور از سر می‌گیرد. نخستین تظاهرات رسمی حزب به مناسبت سالگرد اعدام خسرو روزبه در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ بر سر مزار او در بهشت زهرا برگزار شد. من عبداللّه شهبازی ۲۴ ساله (زادهٔ شهریور ۱۳۳۴) را نخستین بار در آن مراسم دیدم. او در آن مراسم در مقام «نمایندهٔ دانشجویان» سخنرانی کرد و از جمله گفت:

    رژیم پهلوی فکر می‌کرد با کشتن او [خسرو روزبه] به زندگی اسطوره‌ای‌اش خاتمه می‌دهد. [حاضران شعار می‌دادند: «روزبه قهرمان، راهت ادامه دارد»...]. دشمنان کوشیدند روزبه را از حزبش و یارانش جدا کنند، ولی جمعیت امروز نشان می‌دهد که یاران وی به راه او، [راه] ارانی‌ها و کامبخش‌ها وفادارند. ما امیدواریم در پرتو رهنمودهای حزب تودهٔ ایران، حزب طراز نوین طبقهٔ کارگر ایران، کارگران بتوانند جامعه‌ای نوین بسازند.[۱]

شهبازی قدی کوتاه‌تر از دیگر سخنرانان پیرامونش و صورتی نوجوانانه داشت با سبیلی کم‌پشت و نازک بر پشت لبانش. هنوز نورالدین کیانوری دبیراول حزب که به‌تازگی انتخاب شده‌بود، از مهاجرت طولانی به ایران برنگشته بود و قرار بود ۳ روز بعد بیاید،[۲] و من نیز عضو حزب که سهل است، هنوز حتی هوادار آن هم نبودم. کم‌وبیش همهٔ نزدیک‌ترین دوستانم با سوابق توده‌ای خانوادگی، هوادار حزب تودهٔ ایران بودند و مرا به مراسم و سخنرانی‌های مربوط به حزب می‌کشاندند. به این مراسم هم آنان مرا آورده بودند. من در آن هنگام فقط دوستدار اتحاد شوروی بودم.

نخستین دیدار نزدیک

پس از ورودم به صفوف حزب در پاییز ۱۳۵۸، برای انتشار یکی از نوشته‌هایم با عنوان «سنفونی چیست؟» دنبال نشریه‌ای می‌گشتم و نمی‌دانم آیا کسی پیشنهاد کرد یا به فکر خودم رسید که آن را به مجلهٔ آرمان ارگان سازمان جوانان و دانشجویان دموکرات، وابسته به حزب تودهٔ ایران بدهم. نوشته را به دفتر سازمان جوانان بردم. معلوم شد که عبدالله شهبازی اکنون سردبیر آرمان و عضو هیئت دبیران کمیتهٔ مرکزی سازمان جوانان است. مرا به او حواله دادند و از دم در به او تلفن زدند که کسی به دیدارش آمده است.

شهبازی در راهروی طبقهٔ دوم دفتر سازمان جوانان از اتاق هیئت تحریریهٔ آرمان بیرون آمده بود و به پیشوازم آمد. در مدتی که دربارهٔ نوشته‌ام توضیح می‌دادم، او با لبخندی شرم‌آگین و در حالی که دو دستش را در هم مشت کرده بود و آرام به هم می‌مالید، و با تعظیم‌های نیمه‌کاره گوش می‌داد. من چنین رفتاری را فقط در افراد خیلی مذهبی دیده بودم و آن را نه نشانهٔ احترام، که نشانهٔ چاپلوسی یافته بودم. نمی‌فهمیدم او چرا باید به این روش با من برخورد کند. آیا چیزهایی از فعالیت‌های فرهنگی من در زمان دانشجویی، مثلاً انتشار متن دو زبانی اپرای کوراوغلو می‌دانست؟ نمی‌دانم. سال‌ها بعد در خاطرات زندان به‌آذین خواندم که او نیز توصیف مشابهی برای رفتار شهبازی در دیداری که با او در زندان داشته به‌کار برده است: «گرم و کمی هم با چاپلوسی برخورد می‌کند. بیش از آن‌چه حضور زندان‌بان معمولاً مجازش می‌دارد. چرا؟ بگذریم.»[۳]

شهبازی سرانجام گفت که نوشته‌ام را در اختیار هیئت تحریریهٔ آرمان می‌گذارد، و اگر تصویب شد، منتشرش می‌کنند. سپاسگزاری کردم و رفتم. آن نوشته کمی پس از آن به شکل دنباله‌دار در دو یا سه شمارهٔ آرمان منتشر شد. بعدها شنیدم که برخی از موسیقی‌دانان حزبی، در آن میان محمدرضا لطفی، به انتشار نوشتهٔ من در آرمان اعتراض داشته‌اند و ایرادهایی در آن می‌دیده‌اند، و برخی انتظار داشته‌اند که نوشتن چنان مطلبی به آنان سپرده می‌شد. نمی‌دانم چه ایرادهایی در نوشته‌ام یافته بودند، اما بی‌گمان حق داشتند، زیرا که تخصص من موسیقی کلاسیک نبود و آن نوشته را بر پایهٔ یادداشت‌هایم در کلاس درس دکتر هرمز فرهت در دانشگاه صنعتی آریامهر و آشنایی وسیعی که در مقام شنونده با موسیقی کلاسیک داشتم نوشته بودم.[۴]

در تحریریهٔ دنیا

چند ماه بعد در بهار ۱۳۵۹ من عضو هیئت تحریریهٔ مجلهٔ دنیا ارگان تئوریک و سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران بودم. دو یا سه جلسهٔ هیئت تحریریهٔ دنیا در ساختمان دبیرخانهٔ حزب در خیابان ۱۶ آذر برگزار شد، و عبدالله شهبازی در آن‌ها شرکت نداشت. اما پس از تصرف دبیرخانهٔ حزب و دفتر سازمان جوانان به دست «حزب‌الله» در پایان تیرماه همان سال، جلسات هیئت تحریریهٔ دنیا به‌ناچار هر بار در خانه‌ای تشکیل می‌شد. من رفعت محمدزاده (مسعود اخگر) سردبیر مجله، و احسان طبری دبیر مسئول مجله را به این جلسات می‌بردم. نخستین بار در آن جلسات دیدم که شهبازی هم حضور می‌یابد، و پی بردم که عضو هیئت تحریریهٔ دنیا شده است.

اکنون من مسئول برقراری ارتباط اعضای هیئت تحریریهٔ دنیا هم بودم و میان آنان رفت‌وآمد می‌کردم. یک یا دو بار به در خانهٔ شهبازی رفتم. این‌جا نیز او رفتاری سنّتی و «مذهبی» داشت. در را نیمه‌باز می‌گذاشت، می‌رفت و همسرش را پنهان می‌کرد، بعد برمی‌گشت تا ببیند چه کاری دارم. هرگز مرا از یک متری داخل خانه‌اش جلوتر نبرد. این‌جا نیز با نیم‌تعظیم‌های کمی چاپلوسانه با من حرف می‌زد.

سرپرست شعبهٔ انتشارات کل حزب

در ۲۶ فروردین ۱۳۶۱ افراد اطلاعات سپاه پاسداران به دفتر انتشارات حزب در کوچهٔ زرتشتیان (حافظ) حمله کردند و از جمله محمد پورهرمزان مسئول شعبهٔ انتشارات کل حزب را با خود به زندان بردند. او هرگز آزاد نشد و در تابستان ۱۳۶۷ او را هم به دار آویختند. در غیاب پورهرمزان، شهبازی به مسئولیت انتشارات کل حزب گمارده شد و دفتر انتشارات به آپارتمانی در خیابان نادری انتقال یافت. من چند بار برای تحویل نوشته‌های احسان طبری برای انتشار، و گرفتن کتاب‌های تازه‌انتشار برای طبری و اخگر به آن دفتر رفتم. شهبازی که پشت میزی در راهروی ورودی آپارتمان می‌نشست، هر بار برمی‌خاست و سلام و احوالپرسی می‌کرد. دربارهٔ نوشته‌های طبری توضیح می‌دادم و توصیه‌های او را برای شکل و شمایل چاپ نوشته‌هایش نقل می‌کردم.[۵] همچنین یک کتاب ترجمهٔ خودم را که پیشتر پورهرمزان انتشار آن را پذیرفته بود و اکنون پس از ویرایش تازه، آماده بود، برای انتشار به شهبازی دادم.[۶] او اکنون، پس از توقیف دنیا و نشریات جانشین آن، امکان ارتباط مستقیم با طبری نداشت و با رگه‌ای از رشک و حسرت احوال او را از من می‌پرسید، و می‌خواست که سلامش را به طبری برسانم.

سرپرست کمیتهٔ آموزش تشکیلات تهران

چند ماه بعد، در پاییز ۱۳۶۱، هنگامی که رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) را به علت شناخته شدن و تحت پیگرد بودن از شبکه مخفی به سازمان علنی حزب انتقال دادند، از جمله مسئولیت‌های تازهٔ او عضویت در شعبهٔ آموزش کل حزب به سرپرستی مسعود اخگر، و معاونت آن شعبه بود. اخگر و هاتفی با موافقت احسان طبری که دبیر مسئول شعبهٔ آموزش کل نیز بود، سازماندهی تازه و فعالیت‌های بیشتری برای آن برنامه‌ریزی کردند.

روزی اخگر را به جایی رساندم، و برخلاف معمول که در ماشین منتظر می‌ماندم تا او برگردد، این بار از من خواست که با او به جلسه‌ای بروم. جلسه در منزل عبدالله ارگانی بود. ارگانی کسی بود که در سال ۱۳۲۷ به اتهام ارتباط با ناصر فخرآرایی ضارب شاه در جریان ترور نافرجام او دستگیر و محاکمه و زندانی شده بود.[۷] اکنون عبدالله ارگانی از اعضای شعبهٔ آموزش تشکیلات تهران بود. رحمان هاتفی، عبدالله شهبازی، و یک نفر دیگر هم به این جلسه آمدند. دانستم که شهبازی هم عضو کمیتهٔ آموزش تشکیلات تهران است.[۸]

این واپسین باری بود که عبدالله شهبازی را حضوری دیدم.

در زندان

مدت کوتاهی پس از آن جلسه، در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱، یورش نخست به حزب تودهٔ ایران صورت گرفت و نزدیک به ۴۰ نفر از رهبران و اعضای کلیدی آن، شامل شهبازی را  دستگیر کردند و به زندان بردند. من چند ماه بعد از این دستگیری‌ها به خارج از ایران رفتم: نخست به اتحاد شوروی، و بعد در سال ۱۳۶۵ به سوئد. در تبعید می‌شنیدم که شهبازی از همان آغاز دستگیری با بازجویان همکاری می‌کند.

اسناد بازجویی‌های دستگیرشدگان اکنون در «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» در دسترش پژوهشگران قرار دارد. بر پایهٔ آن اسناد، بازجویی‌های رهبران حزب شامل نورالدین کیانوری، محمدعلی عمویی، و دیگران، نزدیک به یک هفته بعد از دستگیری‌شان آغاز شد، اما سه نفر از لحظهٔ ورود به زندان شروع کردند به دادن اطلاعات و نامه‌نگاری و التماس برای بخشش و آزادی: هوشنگ اسدی، عبدالله شهبازی، و غلامحسن قائم‌پناه. در یکی از کتاب‌هایی که بخشی از آن اسناد را به‌کار برده، آمده است: در آن میان «همکاری تمام و کمال دو نفر آثار مهمی بر اتفاقات بعدی داشت: هوشنگ اسدی ۳۳ ساله [...] و عبدالله شهبازی ۲۷ ساله [...].»[۹] شهبازی «از همان ابتدا روی سابقهٔ مذهبی خانواده و اعدام پدرش در مهر ۱۳۴۲ توسط رژیم شاه مانور داد و در تلاش برای اثبات حسن نیتش به تیم بازجویی بود. البته پاسخ‌های مفصل و کاملش نیز توجه تیم بازجویی را جلب کرده بود. برخلاف اطلاعات پریشان، ناقص، نامنظم و آمیخته با لاف و دروغ هوشنگ اسدی، اطلاعات عبدالله شهبازی از مناسبات درونی و ساختار حزب، دقیق و منظم بود و اطلاعات او به‌تدریج تصویری مفصل و پر جزییات از تشکیلات علنی حزب توده پیش روی تیم بازجویی قرار داد. تک‌نویسی‌های پرنکتهٔ او به بازجویان کمک کرد تا سؤالات دقیق‌تری از سایر متهمان پرسیده و اطلاعاتشان را تکمیل کنند. بازجوی او ذیل یکی از گردش کارهای پرونده‌اش خطاب به دادستانی، شهبازی را «قابل اعتماد» معرفی کرد و نوشت: «رفتار و اخلاق نامبرده بسیار متین و مؤدبانه بوده و نگهبانان از او رضایت کامل دارند.»»[۱۰]

شهبازی یک ماه پس از دستگیری، در نامه‌ای خطاب به بازجویان نوشت:

    برادران! اکنون که می‌اندیشم پی می‌برم که هیچگاه واقعاً به مارکسیسم مؤمن نبوده‌ام. من در محیطی مذهبی پرورش یافته و نوجوانیم را در این محیط گذرانده‌ام. علیرغم گسست طولانی از آن، زمینهٔ روحی و روانی من همین محیط بوده است. درست است که من به مارکسیسم گرویدم و از نظر تئوریک حتی به سطح بالایی رسیدم، ولی هیچگاه مارکسیسم در اعماق روح من جایی نداشت. اکنون که می‌اندیشم، می‌بینم که در سال‌های پیشین همواره در برخوردهای گاه‌به‌گاه به گذشته‌ام جرقه‌هایی زده می‌شد که این جرقه‌ها به دلیل غرق بودن در فعالیت‌های حزبی، کم‌فروغ، گذرا و نوعی تجدید خاطره با گذشته بود، ولی همین جرقه در زندان من را تکان داد و توان هرگونه کتمان را از من سلب کرد. مارکسیسم برای من نه یک ایمان، بلکه یک ایدئولوژی شسته‌رفته، زیبا و پر زرق و برق بود که با آن می‌توانستم مسایل اجتماعی – اقتصادی را توضیح دهم، ولی هیچگاه پاسخگوی روح من، ایمان من نبوده است. مارکسیسم برای من ایدئولوژی بود که هیچگاه نتوانست در زمین وجودم ریشه بدواند، هرچند شاخ و برگ‌های آن گسترده بود.[۱۱]

همکاری با زندان‌بانان و آزار طبری

اخبار رسیده به خارج از فروردین ۱۳۶۶ به بعد می‌گفت که احسان طبری در زندان کتابی نوشته که اکنون در بیرون منتشر شده، به نام کژراهه، و در آن دربارهٔ تاریخ حزب تودهٔ ایران و برخی از رهبران آن افشاگری‌هایی کرده است. عجب! او که گفته می‌شد چند روز پس از دستگیری حملهٔ مغزی شدیدی داشته و نیمه‌فلج شده، چگونه توانست کتابی بنویسد؟ لابد کسانی در زندان «کمک»اش کرده‌اند؛ و چه کسانی دم دست‌تر از بازجویان شلاق‌به‌دست؟

مدتی طول کشید تا نسخه‌ای از چاپ سوم کژراهه (۱۳۶۷) را تهیه کنم و بخوانم. آیا او بیرون زندان، در آزادی کامل، چنان چیزی می‌نوشت؟ به گمانم نه! با این همه بخش‌هایی از آن مجموعه‌ای از نوشته‌هایش با عنوان از دیدار خویشتن – یادنامهٔ زندگی را به یادم می‌آورد که به‌تدریج نوشته بود و به من سپرده بود تا پس از مرگش منتشر کنم، و نسخهٔ اصلی و دست‌نویس آن را هنگام عبور از مرز ایران به اتحاد شوروی مأموران شوروی از من گرفتند و سال‌ها بعد معلوم شد که آن را به امیرعلی لاهرودی داده‌اند.[۱۲] دربارهٔ آن دو کتاب پیشتر در جاهای گوناگونی نوشته‌ام.[۱۳]

به‌زودی عبدالله شهبازی فاش کرد او بوده که برای نوشتن کژراهه و کتابی دیگر به نام شناخت و سنجش مارکسیسم... زیر پای احسان طبری نشسته و در پدید آمدن آن‌ها دست داشته است.

در  دیدرس دوربین شهبازی

در سال ۱۳۶۸ انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران کتابچه‌ای از من منتشر کرد با عنوان با گام‌های فاجعه – در روند دستگیری رهبرب و کادرهای حزب تودهٔ ایران در سال‌های ۱۳۶۱ و ۶۲، با نام ف. شیوا. پیش و پس از آن نیز نوشته‌ها و ترجمه‌هایی از من در نشریه‌های ادواری آن حزب با همان نام ف. شیوا منتشر ‌شد.

عبدالله شهبازی، که پیداست همهٔ این نشریات خارجی را در اختیارش می‌گذاشتند، در بحثی مطبوعاتی که در پی انتشار کژراهه و شناخت و سنجش مارکسیسم درگرفته بود، برای دفاع از طرز فکرش دربارهٔ طبری و همکاریش در انتشار آن دو کتاب، و دفاع از طبری «مسلمان» دستپخت خودش، پای من بی‌خبر از همه جا را به میان کشید. با اخباری که رسید مجبور شدم شمارهٔ معینی از هفته‌نامهٔ کیهان هوایی را که برای خارج منتشر می‌شد، تهیه کنم. شهبازی در پاسخی به ناصر پورپیرار نوشته بود:

    حقیر به عنوان کسی که سال‌های اخیر [در زندان] در متن روحیات و ظرایف اخلاق و اندیشه طبری قرار داشت، نه تنها بر سلامت اخلاقی و نفسانی او – که در مقایسه با سایر روشنفکران سرشناس غربگرا شاید نادر باشد – گواهی می‌دهم [...] بل‌که بر عمق تحول [او از مارکسیسم به اسلام] و بینش او نیز گواهی می‌دهم.
    [...] شاید برایتان عجیب و باورنکردنی باشد که طبری در سال‌های ۱۳۶۲-۶۳ تحولات اخیر شوروی و بلکوک شرق را پیش‌بنی می‌کرد و [...] با دقت عجیب انفجار امپراتوری اتحاد شوروی و تأثیرات آن بر منطقه و جهان را پیش‌بینی کرد و ریشه‌های آن را برشمرد [...].[۱۴] [...] طبری در سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۱ از نظر رهبری حزب توده مسئله‌دار بود، که ماجرای آن را در مقاله‌ای [...] نوشته‌ام [...] به‌علاوه آقای «شیوا فرهمند راد» نیز در کتاب با گام‌های فاجعه [...] اشارات مستندی دارد (البته نه کامل و جامع).[۱۵]

هنوز اینترنت وجود نداشت و نمی‌شد نام و هویت کسی را با جست‌وجوی ساده در گوگل پیدا کرد. شهبازی در این‌جا با افشای هویت واقعی «ف. شیوا» وظیفه‌اش را در قبال دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی انجام می‌داد، و چشمکی هم به من می‌زد.


عبدالله شهبازی، شیوا فرهمند راد

تنظیم‌کننده کتاب خاطرات اسکندری؟

از پاییز ۱۳۶۶ تا پاییز ۱۳۶۸ انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران خاطرات ایرج اسکندری را که به اهتمام بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور تهیه شده بود به‌تدریج در چهار مجلد منتشر کرد. در پاییز ۱۳۷۲ مادرم در نامه‌ای از ایران نوشت که روزنامهٔ اطلاعات نوشته است که کتاب خاطرات ایرج اسکندری را شیوا فرهمند راد تهیه کرده است! او سپس بریده‌ای از آن نوشتهٔ روزنامه را هم برایم فرستاد.[۱۶] نام و نشانی از نویسندهٔ مقاله در روزنامه نبود. من در پدید آمدن آن کتاب کوچک‌ترین نقشی نداشتم. تکذیبیه‌ای با فکس به روزنامهٔ اطلاعات فرستادم. اما تکذیبیه را تنها پس از تماس‌های مکرر زنده‌یاد مفتون امینی پدر همسر سابقم با تحریریهٔ اطلاعات، سرانجام منتشر کردند.[۱۷]

مدت‌ها بعد معلوم شد این هم دسته‌گلی‌ست که عبدالله شهبازی به آب داده است: او کتاب چهارجلدی خاطرات ایرج اسکندری چاپ خارج را بازوبرایش و تنظیم مجدد کرده بود، مقدمهٔ مفصلی بر آن نوشته بود و کتاب را در داخل منتشر کرده بود. در مقدمهٔ چاپ خارج نوشته شده:

    [متن نوارها پیاده شد و] همچنین از آقای ف. که ویراستاری خاطرات [اسکندری] را به عهده گرفته و با دقت و کاردانی قابل تمجیدی آن را صورت داده‌اند، سپاسگزاری [می]کنیم.[۱۸]

شهبازی در پایان مقدمهٔ مفصلش می‌نویسد: «متن نوارها [...] پیاده شد و توسط شیوا فرهمند راد (از اعضای سایق حزب توده) تنظیم شد.»[۱۹]

می‌توان حدس زد که شهبازی با دیدن «ف.» در مقدمهٔ بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور بر خاطرات اسکندری، یقین کرده که این همان «ف. شیوا» است که کتاب با گام‌های فاجعه را نوشته و مطالب دیگری هم از او به همین نام در نشریات حزب دموکراتیک مردم ایران منتشر شده است، و با این فرض نام کامل مرا در مقدمه‌اش به عنوان «تنظیم‌کننده»ی کتاب آورده است. تا جایی که می‌دانم، با وجود درج تکذیب من در روزنامهٔ اطلاعات، نام من از مقدمهٔ چاپ‌های بعدی خاطرات اسکندری حذف نشد.

دعوت به «خدمت به مملکت»

اطلاعات‌چی‌های جمهوری اسلامی، و نیز عبدالله شهبازی حرکات مرا در خارج زیر ذره‌بین داشتند. یکی از کارکنان سابق شعبهٔ انتشارات حزب که با شهبازی سروکار و آشنایی داشت، در دههٔ ۱۳۷۰ گرفتار شده بود و بازجویی‌های فراوانی از او کردند. او در نامه‌هایش از خارج برایم نوشت:

    در بازجویی‌های فراوانی که طی این مدت پس دادم سایهٔ عبدالله شهبازی را در پشت پرده می‌دیدم. [...] سعی می‌کردند مرا ترغیب کنند با تو تماس بگیرم و گویا پیشنهاداتی شاید به ابتکار شهبازی برایت داشتند. من همیشه بر این تأکید می‌کردم که هیچگونه رابطه‌ای [...] با تو ندارم و آدرس و شمارهٔ تلفنت را هم فراموش کرده‌ام. [... بازجو] می‌گفت: «حال که می‌بینی ما با توده‌ای‌ها کاری نداریم دوست نداری برای آقای فرهمند بنویسی که به ایران برگردد و به مملکتش خدمت کند؟
    [... او در بازجویی‌های بعدی] بی توجه به صحبت‌های من می‌پرسید که با شیوا تماس گرفتی یا نه؟ البته این را هم بگویم که ظاهراً خیلی هم با احترام راجع به تو صحبت می‌کرد. روزی وسط این حرف‌ها پرسید که آیا دوست ندارم با عبدالله شهبازی ملاقات کنم. من گفتم که کاری با او ندارم.[۲۰]

شهبازی خود انجام وظیفه‌ای مشابه و شرکت در جلسهٔ بازجویی دیگران را تأیید و توصیف کرده است:

    در سال ۱۳۶۸ [پس از آزادی] به دعوت ادارهٔ کل اطلاعات فارس سفری کوتاه [از تهران] به شیراز کردم. به‌تازگی رضوان [معاون امنیت داخلی ساواک فارس] را [که پیش از انقلاب از شهبازی بازجویی کرده بود] دستگیر کرده بودند. [در اتاقی] رضوان را دیدم. صندلی‌اش رو به دیوار بود و مرا نمی‌دید. [...] بازجویش پرسید: «فعال‌ترین افراد سیاسی پیش از انقلاب در شیراز را نام ببر.» رضوان از مهندس طاهری و من نام برد. [...] شنیدم و ساکت ماندم. از او نیز شکایت نکردم. نمی‌دانم چه شد. امیدوارم اکنون آزاد باشد.[۲۱]

خدمات خود شهبازی به مملکت

شهبازی پس از آزادی از زندان «مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» را ایجاد کرده بود و در محافل سیاسی و اطلاعاتی کشور بروبیایی داشت. او همچنین وبسایت و وبلاگ شخصی داشت و اخبار فعالیت‌ها و نوشته‌هایش را بی هیچ مزاحمتی (که وبلاگ‌نویسان دیگر دچارش می‌شدند) مرتب در آن‌ها می‌گذاشت. در آن‌ها عکس‌های او را با انواع و اقسام مقامات کشور از هر گونه و دسته و رسته‌ای می‌توان یافت: از میرحسین موسوی تا حسین شریعتمداری و تا آیت‌الله حائری شیرازی (آموزگار اول و دشمن بعدی او)، با علی خامنه‌ای، حداد عادل، محمد خاتمی، مهاجرانی، هادی خسروشاهی، روح‌الله حسینیان، و...

یکی از بیماری‌های عبدالله شهبازی خودشیفتگی مفرط اوست. کافیست سری به فیسبوک او بزنید و عکس‌هایش را ببینید.[۲۲] او به نقشی که در «مسلمان شدن» احسان طبری داشت، افتخار می‌کند. این‌جا نخست با همان خودشیفتگی مفرط از دانش بی‌همتایش در زمینهٔ مارکسیسم می‌گوید:

    داستان «توده‌ای» شدن من این است: نوجوان بودم و پژوهشگر. کنجکاو بودم که مارکسیسم چیست و آن را تا انتها شناختم. در ایرانیان نسل خود کسی را سراغ ندارم که به عمق و وسعت من با مارکسیسم آشنا شده باشد و این همه متون مارکسیستی دست اوّل را، به فارسی یا انگلیسی، خوانده باشد. به این مباهات می‌کنم. کارل پوپر در جوانی چند صباحی عضو سازمان جوانان حزب کمونیست اتریش بود. هوادارانش به این می‌بالند که بزرگ‌ترین منقد مارکسیسم سدهٔ بیستم خود مدتی مارکسیست بوده. مگر روژه گارودی از رهبران و اندیشه‌پردازان حزب کمونیست فرانسه نبود [که مسلمان شد]؟

و سپس اعتراف می‌کند که آیینهٔ دق احسان طبری و عامل اعمال فشار بر او بوده و «سهم بزرگی» در «مسلمان شدن» او داشته است:

به دلیل این دانش بعدها توانستم در بحث‌های مفصل نظری [در زندان] احسان طبری را قانع کنم. حاصل این کشاکش فکری کتاب شناخت و سنجش مارکسیسم است که طبری، برجسته‌ترین متفکر مارکسیسم ایرانی، در نقد مارکسیسم نوشت و من ویرایش و منتشرش کردم. مقدمه از من است با امضای من. [...] برخی مطالب افزودهٔ من است با موافقت طبری؛ مثلاً مبحث «خانواده» (صفحات ۳۸۰ تا ۳۸۴ کتاب فوق) از من است که در حوزهٔ تخصصی‌ام، مردم‌شناسی، بود. با مراجعه به این صفحات می‌توان تفاوت نثر مرا با نثر طبری دریافت. زیرنویس صفحه ۳۲۴ دربارهٔ بینش «اروسنتریستی مارکس و انگلس» از من است و بحث «کوچ‌نشینی شبانی». زیرنویس صفحه ۳۲۵ درباره مفهوم «قبیله» از من است. این مباحث حوزه کار و علاقهٔ من بود. رد پای من در جاهای دیگر نیز هست. اَعلام توضیحی پایان کتاب، که خود فرهنگ سیاسی مجمل ولی پرمضمونی است در هشتاد صفحه قطع وزیری، نوشتهٔ من است.

    در مسلمان شدن طبری سهم بزرگ داشتم. حسین آقا شریعتمداری نیز بحث می‌کرد. جذابیت شخصیت و کلام او [شریعتمداری] مؤثر بود. بحث‌های نظری را من دنبال می‌کردم. در دورانی که با طبری مراوده داشتم نه شلاقی در کار بود نه اجباری. رابطه ما بسیار صمیمانه بود. یقین دارم تقیه یا فرصت‌طلبی نکرد. نمی‌دانم چرا، ولی قلباً مسلمان شد و عمیقاً معتقد به مبداء و معاد.

جالب است که عوامل دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی «قلباً مسلمان» بودن شهبازی را پذیرفتند و تبرئه و آزادش کردند، اما مسلمانی طبری را خدعه دانستند. حاکم شرع در حکم اعدام احسان طبری نوشته است: «نحوهٔ برخوردهای متهم در دادگاه انقلاب اسلامی و کم‌گویی‌های او در مسایل مطروحه و اتهامات انتسابی و قرائن و شواهد حالیه و مقالیه این اطمینان را به وجود آورد که ادعای او مبنی بر توبه و بازگشت از راه و روش قبلی و همکاری با دادستانی تماماً عاری از حقیقت بوده و صرفاً برای فرار از تحمل کیفر و مجازات می‌باشد. [...]»[۲۳]

بر بستر مرگ طبری

شهبازی بر بستر مرگ طبری حضور داشت و در توصیف آن صحنه نوشته است:

    در اسفند ۱۳۶۵ پس از دیدار با آیت‌الله حائری در شیراز (۲۲ اسفند ۱۳۶۵) به تهران رفتم و سرزده به محل اقامت طبری در نیاوران. در یک خانه ویلایی می‌زیست و دو سرباز محافظش بودند [یعنی حبس خانگی]. ساعت ۹ صبح بود. به سالن رفتم. محافظان طبری روی مبل نشسته بودند. از اتاقش صدای قرآن یا دعا می‌آمد. نگاه کردم دیدم سر سجاده است و دعا می‌خواند. به دعای ابوحمزه ثمالی بسیار علاقه داشت. آرام بازگشتم. از سربازها پرسیدم از کی سر سجاده است. گفتند از اذان صبح؛ یعنی حدود سه چهار ساعت. نیم ساعتی نشستم تا راز و نیازش تمام شد. نزدش رفتم. از دیدنم بسیار شاد شد. گفتیم و شنیدیم. روزی که می‌خواست بمیرد، مرا خبر کردند. به بیمارستان رفتم. بالای سرش من بودم و حسین شریعتمداری. دستم را در دستش گرفته بود و می‌فشرد. چهره‌اش زیبا و نورانی بود. نزد شریعتمداری از توانمندی‌های فکری من تجلیل کرد. شب شهادت حضرت علی (ع) [۹ اردیبهشت ۱۳۶۸] مُرد با آرامش.

شهبازی باز به خودستایی مفرط برمی‌گردد:

    بعدها سعید امامی مهملاتی را از طبری به‌نام لابه منتشر کرد. هم نام زشت است هم مضمون کتاب. [...] به شدت با انتشار این مطالب مخالفت کردم. کتباً اعتراض کردم. اعتنا نکردند. تعمّد بود از طبری چهره‌ای ‏زشت بسازند. بنای زیبایی که با تلاش من بالا رفت باید خراب می‌شد. خرابش کردند؛ همانگونه که حیدر علی‌اوف را خراب کردند و به دامان ترکیه و ‏اسرائیل هلش دادند. تا زمانی که من تحلیل و راهکار می‌دادم علی‌اوف علاقمند به اسلام و انقلاب بود. در حسینیه نخجوان در عاشورای حسینی ‏سینه‌زنی کرد و تلویزیون ایران هم نشان داد.‏ [...]
    ‏۱۲۰۰ صفحه درباره تاریخ مارکسیسم و حزب توده در ایران نوشته‌ام که دو دهه تدریس می‌شد توسط مدرسین مختلف؛ باسواد و بی‌سواد. یعنی، تقریباً یک ‏نسل کامل از مدیران جمهوری اسلامی غیرمستقیم از طریق نوشتهٔ من با مارکسیسم و تاریخ کمونیسم آشنا شده‌اند. مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های ‏سیاسی به زودی این کتاب را منتشر خواهد کرد [منتشر شده]؛ ولی ویرایش آن را نپذیرفتم به علت مشغله و راضی به درج نامم بر آن نشدم. ویرایش کتاب را، به ‏توصیه من، کس دیگری به عهده گرفت که انشاءالله توانمند است. این کار را سال‌ها پیش به عنوان «جزوهٔ درسی» تدوین کردم. از نظر علمی با ‏استانداردهای من منطبق نیست.‏ [...]
    من به سراسر زندگی خود افتخار می‌کنم. هیچ نقطهٔ ضعفی ندارم. بیش از همه کوشیده‌ام، آموخته‌ام، آموزانده‌ام. در شیراز ‏امروز نه کسی پیشینه مبارزاتی مرا دارد، نه دانش مرا. نه کسی هست که به اندازهٔ من با قلم خود به انقلاب و نظام ‏جمهوری اسلامی خدمت کرده باشد، نه کسی هست که در حد من در عالی‌ترین مناصب فرهنگی نظام جمهوری اسلامی جا ‏گرفته باشد، و نه کسی هست که مانند من در سطح ایران و جهان به عنوان شخصیت علمی و سیاسی شناخته‌شده باشد.[۲۴]

فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ!! (پس عبرت بگیرید ای دارندگان بصیرت!)

او به گمانم راست می‌گوید که کسی نیست که به اندازهٔ او «با قلم خود به انقلاب و نظام جمهوری اسلامی خدمت کرده باشد.» او حین آن خدمتش انبوهی کتاب و مقاله و یادداشت و مجله و غیره تولید کرده است. منتها همه متأثر از بیماری بزرگ دیگرش: توهم توطئهٔ یهودی – بهایی – پارسی (هندی) در تمام طول و عرض تاریخ و جغرافیای ایران.

در همهٔ این سال‌ها من تنها یک بار مطلبی در انتقاد از همان کتاب ۱۲۰۰‌ صفحه‌ای که او به آن افتخار می‌کند نوشتم، و از او نام بردم. او در آن کتاب ادعا می‌کند که حیدر علی‌یف در جلسهٔ هیئت مؤسسان حزب تودهٔ ایران در مهرماه ۱۳۲۰ شرکت داشته و نام حزب را هم او ضمن سخنرانی در جلسه پیشنهاد کرده است![۲۵] من نشان دادم که حیدر علی‌یف در آن هنگام ۱۸‌ ساله بود و نمی‌توانست در آن جلسه باشد و آن سخنرانی و پیشنهاد را بکند. تنها یک نفر از حاضران در آن جلسه، یعنی دکتر محمد بهرامی، و هیچکس دیگر، زیر شکنجه‌های سرهنگ زیبایی معروف گفته که یک علی‌یف در آن جلسه شرکت داشته، و آن ادعای زیر شکنجه بعدها در منابع گوناگون با رونویسی از یکدیگر تکرار و پخش شده‌است، و هیچ‌یک نام کامل و درست آن «علی‌یف»ی را که ادعا می‌کنند در جلسهٔ مؤسسان حزب تودهٔ ایران شزکت داشته، ننوشته‌اند.[۲۶]

شهبازی آثارش و تاریخچهٔ پدید آمدن هر یک را (شامل خاطرات اسکندری، خاطرات کیانوری، کژراههٔ طبری، و...) در همان نشانی که دادم در کنار خودستایی‌هایش معرفی و تشریح کرده است. این امنیت‌چی پیشین جمهوری اسلامی چند سال است که در امریکا اقامت گزیده و با بادهای تازه‌ای که می‌وزد باز تغییر جهت داده، «پهلوی‌خواه»، و خواستار سرنگونی نظام جمهوری اسلامی شده است. به آثار او و فصل تازهٔ فعالیت‌هایش از پایگاه امریکا کاری ندارم، زیرا در چارچوب عنوان این نوشتهٔ کوتاه نمی‌گنجد. «پدیدهٔ شهبازی» را باید تشریح و بررسی کرد، اما من از صرف وقت بیش از این برای او اکراه دارم. وانگهی در آن زمینه دیگران مطالبی نوشته‌اند. بنگرید از جمله به ویکی‌پدیای فارسی زیر نام او، و منابع آن بیوگرافی، و همچنین این نشانی: https://iranwire.com/fa/special-features/55853


————————————
[۱] . روزنامهٔ مردم، دورهٔ هفتم شمارهٔ ۱۳، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۸.
[۲] . فرهمند راد، شیوا. از بازگشت تا اعدام، حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷، سوئد، ناشر نویسنده، بهار ۱۴۰۴، ص ۸۱.
[۳] . به‌آذین، م. ا. (محمود اعتمادزاده). بار دیگر، و این بار... (نشر دیجیتال). نگارش: تهران، 6 تیر ۱۳۷۰.ص ۴۶.
[۴] . بنگرید به کتاب فرهمند راد، اتاق موسیقی، ناشر نویسنده، سوئد، فروردین ۱۴۰۵.
[۵] . چند یادداشت طبری در این باره در کتاب در محضر طبری درج شده‌است. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، ناشر نویسنده. سوئد، فروردین ۱۴۰۵. صص ۱۲۳، ۱۲۴، و ۱۲۵.
[۶] . م. ای. عیسی‌یِف، مسائل زبان‌های ملی در اتحاد شوروی (ترجمهٔ متن کامل از انگلیسی). این کتاب گویا مراحل اولیهٔ چاپ را هم گذرانده بود، اما این دفتر انتشارات حزب هم در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ مورد حملهٔ عوامل امنیتی قرار گرفت و کتاب من و چند کتاب احسان طبری به یغما رفت.
[۷] . بنگرید به محمود تربتی سنجابی، کتاب. پنج گلوله برای شاه (گفت‌وشنود محمود تربتی سنجابی با عبدالله ارگانی)، انتشارات خجسته، تهران، چاپ دوم، ۱۳۸۱.
[۸] . دربارهٔ آن جلسه، علت حضور من در آن،  و سرنوشت آن بنگرید به دو نوشتهٔ زیر:
https://shivaf.blogspot.com/2014/04/blog-post.html
https://shivaf.blogspot.com/2014/08/ozviyyat-e-aragani.html
[۹] . محمدامین فرج‌اللهی، سایهٔ سرخ، سرگذشت تشکیلات مخفی حزب تودهٔ ایران (۱۳۵۳-۱۳۶۲)، مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران زمستان ۱۴۰۳. صص ۲۹۸ و ۲۹۹.
[۱۰] . همان، صص ۳۰۳ و ۳۰۴، با استفاده از اسناد مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ ۲۹۲۹۸، ص ۳۷۸.
[۱۱] . مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ ۲۹۲۹۸، ص ۱۵۶. نقل شده در محمد امین فرج‌اللهی، همان، ص ۳۰۳.
[۱۲] . بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان. صص ۴۲ تا ۴۹.
[۱۳] . از جمله بنگرید به کتاب فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان.
[۱۴] . طبری تا واپسین لحظه‌های پیش از دستگیری درست عکس این را می‌گفت. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان، صص ۲۴ تا ۲۶ و «گفت‌وگو با مهدی پرتوی»، مجلهٔ اندیشهٔ پویا، شمارهٔ ۳۸، مهر و آبان ۱۳۹۵، ص ۹۲، ستون ۳.
[۱۵] . مقالهٔ «طبری، تبلور اندیشهٔ چپ از پیدایی و اعتلا تا بحران و فروپاشی»، هفته‌نامهٔ کیهان هوایی، شماره ۸۷۳، ۱۵ فروردین ۱۳۶۹، صص ۱۴ و ۱۵. همچنین کتاب ناصر پورپیرار، چند بگومگو، نشر کارنگ، تهران ۱۳۷۴، صص ۵۴ و ۵۶.
[۱۶] . روزنامهٔ اطلاعات، ۱ آذر ۱۳۷۲.
[۱۷] . اطلاعات، ۲۰ بهمن ۱۳۷۲.
[۱۸] . اسکندری، خاطرات سیاسی، به اهتمام بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور. انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران، کلن (آلمان)، در ۴ بخش، ۱۳۶۶ تا ۱۳۶۸. مقدمه درجلدهای دوم و سوم و چهارم، ص «ح».
[۱۹] . اسکندری، خاطرات. به کوشش بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور. بازویراسته و مقدمهٔ عبدالله شهبازی، تهران، مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۷۲، ص ۴۴.
[۲۰] . نامه‌های به تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۸۰ و  ۲ فروردین ۱۳۸۱.
[۲۱] . https://www.shahbazi.org/Services_SAVAK5.htm
[۲۲] . https://www.facebook.com/abdollah.shahbazi
[۲۳] . این حکم در ۲۰ شهریور ۱۳۶۴ صادر شد، اما هرگز اجرایش نکردند. مهرنوش هاتفی، مقالهٔ احسان طبری چگونه شکسته شد؟ در:
https://www.radiozamaneh.com/328273
[۲۴] . https://web.archive.org/web/20120120212326/http:/www.shahbazi.org/Oligarchy/26.htm
[۲۵] . شهبازی، عبدالله. [جمعی از پژوهشگران (به کوشش)]، حزب توده از شکل‌گیری تا فروپاشی (۱۳۲۰-۱۳۶۸). تهران: مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۸۷، صص ۹۰ تا ۹۲.
[۲۶] . مقالهٔ «حزب تودهٔ حیدر علی‌یف یا کمدی‌نویسی اطلاعاتچی‌های جمهوری اسلامی به نام تاریخ»، مجلهٔ آرش، شمارهٔ ۱۰۸، پاریس، تیرماه ۱۳۹۱. همچنین در نشانی:
https://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/41195





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net