جمعه ۱ اسفند ۱۴۰۴ - Friday 20 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 9:58

فصل پنجم از کتاب «تنهاترین انقلاب»


علی میرسپاسی

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

رویای ما در معرض آزمون، ۱۹۷۹
یک انقلاب بدون انسان‌های انقلابی

کاظم تنها چند روز بود که از زندان آزاد شده بود وقتی من یک بعدازظهر اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷) در آپارتمانی در مرکز تهران، نزدیک سفارت آمریکا، با او ملاقات کردم. او انسان با ابهتی به نظر نمی‌رسید، اما پیراهن آبی چروک و شلوار رنگ‌ورو رفته‌اش به تنش چسبیده بود و ماهیچه‌هایش را نمایان می‌کرد. من و دوستانم ماه‌ها تلاش کرده بودیم تا با نماینده‌ای از فدائیان خلق (چریک‌های فدایی خلق) ملاقاتی ترتیب دهیم. مطمئن نبودم انتظار چه ظاهری از یک فدایی یعنی عضوی از گروه چریکی مارکسیست- لنینیست گریزپایی که دستگاه امنیتی عظیم دولت پهلوی به شدت آن را به مخفیگاه کشانده بود داشتم، اما کاظم، مردی بی‌تلکف در بیست و چند سالگی، به ندرت شبیه چریکی آبدیده به نظر می رسید که تصور می‌کردم پیش رو خواهم یافت.

با این حال، در آن آپارتمان در خیابان بهار، کاظم بی وقفه به تعریف داستان‌هایی از سال‌های زندانی بودنش در زندان بدنام اوین پرداخت. اما حکایت‌هایش نه با غرور خودستایانه، بلکه با مراقبت و احتیاط در هم آمیخته بود. او از درگیری‌هایی که با زندانیان طرفدار خمینی و روحانیون شیعه زندانی داشت روایت کرد. او توضیح داد: “آنها ما مارکسیست‌ها را نجس می‌دانستند، و از تماس یا غذا خوردن با ما پرهیز می‌کردند.” به ما هشدار داد که گرچه ممکن است برای آرمانی یکسان مبارزه کنیم، برخی عناصر روحانی مقاومت، چپ‌ها را حتی بیش از رژیم پهلوی که ظاهراً متحدانه علیه آن مبارزه می‌کردیم، خوار می‌شمردند. او تشویق کرد که تنها کاری که از دستمان برمی‌آید، فعال ماندن در پخش دیدگاه‌ها، اعلامیه‌ها و اطلاعیه‌های فدائیان است.

من مؤدبانه نشسته بودم و گوش می‌کردم، اما تا اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷)، سهم خودم از چنین پیش‌آگهی‌هایی را شنیده بودم و بار خصومت‌های به اندازه کافی از سوی خمینی‌گرایان را تحمل کرده بودم که نگرانی‌های خودم را درباره مسیری که انقلاب در پیش گرفته بود پرورش دهم. بی‌طاقت اما امیدوار از این که آیا کاظم و فدائیان راهبردی برای خروج از این بن‌بست تدارک دیده‌اند، سوالی بی‌پرده از چریک تازه آزادشده پرسیدم: “آیا آنها برای امکان یک کودتای ضد انقلابی آماده‌اند؟”

در ابتدا، او تمایلی به پاسخ به سوال من نداشت و صرفاً تأکید کرد که “همه ما فدایی هستیم” و نباید نگران باشیم، چرا که گروه از پشتیبانی صدها هزار جوان ایرانی برخوردار است. پاسخ دادم: “اما نیروهای طرفدار خمینی دارای یک رهبری روشن و مصمم هستند و منابع قابل توجهی در اختیار دارند که هر آنچه چپ‌ها ممکن است فراهم کنند را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.” سپس پرسیدم و فکر کردم شاید طرح دوباره سوال مؤثر واقع شود: “آیا فدائیان رهبری لازم برای پاسخگویی و برآوردن مطالبات انقلاب را دارند؟” کاظم پیش از آنکه درگوشی بگوید، به چپ و راستش با دقت نگاه کرد: “سازمان به عنوان یک نهاد فعال چندان خارج از زندان‌ها وجود ندارد، بنابراین برعهده شما حامیان است که طوری رفتار کنید که گویی خودتان سازمان هستید. شما رفقای ما باید برایمان زمان بخرید.”

حق با او بود. فدائیان از پشتیبانی هزاران جوان ایرانی، به ویژه دانش‌آموزان دبیرستانی، برخوردار بودند، اما تا سال ۱۹۷۸، نظارت پلیس آن‌ها را در زندان‌ها پراکنده و ناتوان از هدایت انرژی حامیانشان به سوی مجاری مثبت کرده بود. با وجود تلاش‌های ما به عنوان جوانان چپگرای مشتاق برای پیش‌بینی و شکل‌دهی فعالانه انقلاب، بخش عمده رویدادهای مربوط به انقلاب به گونه‌ای غیرقابل پیش‌بینی خود را آشکار می‌کرد و هر طرح از پیش تعیین شده‌ای را که می‌توانستیم آماده کنیم، خنثی می‌ساخت. با این حال، سال‌ها بعد برخی ناظران اظهار کردند که انقلاب توسط گروه‌های مارکسیست «برنامه‌ریزی» و به دقت سازماندهی شده بود. غیبت مؤثر فدائیان، به عنوان یک حزب سازمان‌یافته، نگرانی‌های مرا درباره آینده تشدید کرد و ادعای خمینی‌گرایان بر رهبری انقلاب را برای به چالش کشیدن‌شان دشوارتر می‌ساخت.

هرچند تمایل من به اعتراض علیه شاه احترام چندین خمینی‌گرا در دانشگاه را برایم به ارمغان آورده بود، اما مبارزه مشترکمان [برای آنها] کافی نبود. آنها اصرار داشتند که همه ایرانیان باید از رهنمود آیت‌الله خمینی پیروی کنند، هر چیزی کمتر از وفاداری کامل به اتهامات تحقیرآمیز تجزیه‌طلبی و خرابکاری ارتجاعی می‌انجامید. با آن‌ها بحث می‌کردم که خمینی، که پانزده سال از کشور تبعید شده بود — نخست در ترکیه و سپس عراق — دیگر امیدها و خواسته‌های انقلابی مردم را درک نمی‌کند. بدون آنکه توانایی سیاسی و قابلیت بسیج توده‌ها حتی از خارج از کشورش را نادیده بگیرم، تأکید می‌کردم که به افراد باهوشی نیاز داریم که در پویایی‌های محلی و دغدغه‌های ایرانیان غرق باشند تا انقلاب را رهبری کنند. به این ایراد من، دانشجویان طرفدار خمینی پاسخ می‌دادند که خمینی مردی فرزانه است و دستیاران و مشاورانش، افرادی مانند ابراهیم یزدی، صادق قطب‌زاده و مهدی بازرگان (که همگی بعدها در دولت پساانقلابی پست‌های کلیدی گرفتند، اما اندکی بعد آن را مردود شمردند )، به مدیریت کشور و رفع فساد و بی‌عدالتی از آن کمک خواهند کرد.

در آن زمان، استدلالم را قانع‌کننده می‌یافتم مبنی بر آن که هیچ انقلابی واقعی نمی‌تواند پس از فراخوان برای حقوق و خودمختاری مردم، به رهبری انقلاب توسط گروهی که خارج از کشور هستند رضایت دهد. تنها پس از سقوط شاه بود که به طنز روزگار پی بردم که احزاب چپ، مانند فدائیان و حزب توده، عمدتاً یا خارج از کشور وجود داشتند و فعالیت می‌کردند یا در زندان.

اما آن پاییز، توان اندکی برای اندیشه و تفکر داشتم. در عوض، خود را از طریق مشارکت تقریباً روزانه در اعتراضات عمومی و در پشت درهای بسته در فعالیت پنهانی وقف ساعات بی‌شمار سازماندهی و تظاهرات کردم. با گردآوردن و استفاده از ارتباطاتمان در ادارات دولتی و شرکت‌های خصوصی، من و دوستانم، گروهی فعال غیررسمی با گرایش‌های سیاسی متنوع، به چاپ و پخش اعلامیه، ارتباط با انقلابیون باسابقه‌تر، سازماندهی نمایشگاه‌های هنری انقلابی و توزیع کتاب‌ها و مواد سانسورشده می‌پرداختیم. با این حال، علیرغم تلاش‌هایمان برای تقویت بلوک چپ، یک چپ منسجم و سازمان‌یافته هرگز شکل نگرفت.

وقتی انقلاب شروع به ظهور می‌کند، اما «انقلابیون حرفه‌ای» در هیچ کجا قابل یافتن نیستند، چه باید کرد؟ وقتی از کاظم خداحافظی کردم و از خیابان بهار خارج شدم، این سوال در سرم طنین انداخت. من هیچ‌گاه بیش از این به درک چگونگی این نکته نزدیک نبودم که چکونه ما به نقطه‌ای رسیدیم که انقلاب را بر آستانه درهای مان یافتیم اما خودمان برای پاسخ به آن بسیار دیر کرده بودیم.

ایران پساپهلوی

در اوایل بهار ۱۹۷۸ (۱۳۵۷)، تصمیم گرفتم برای تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد علوم سیاسی در دانشگاه ملی ایران اقدام کنم. نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم امور در ایران به کجا خواهد کشید و در فقدان وضوح، می‌خواستم آنقدر در ایران بمانم تا ببینم چه امکانات سیاسی‌ای، که ثمره سال‌ها تلاطم بود، شکوفا خواهد شد. اما نمی‌خواستم اهداف تحصیلی‌ام نیز معطل بماند. سرانجام، روزی رتبه‌بندی داوطلبانی که در کنکور شرکت کرده بودند در روزنامه منتشر شد و در کمال شگفتی خوشایند من، رتبه دوم را کسب کردم، البته بعد از یک داوطلب زن. یک نسخه از روزنامه کیهان را نزد پدرم بردم. پدرم از این خبر بسیار خوشحال شد. همیشه در فکر آینده من، گفت که کسب رتبه برتر در این برنامه راه درازی در مسیر تبدیل شدن من به استاد دانشگاه در آینده خواهد پیمود. به زودی، به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه ملی ثبت نام کردم. علیرغم این دستاورد، احساس وابستگی خاصی به این مؤسسه نداشتم. زندگی من هنوز حول دانشگاه تهران می‌چرخید، جایی که دوستانم یا دانشجویان سابق یا فعلی بودند و تقریباً هر روز برای اعتراضات، سخنرانی‌ها و جلسات توجیهی کوچک‌ترمان آنجا ملاقات می‌کردیم. اما تمام زمانی که در فعالیت‌ها و سازماندهی سیاسی صرف کرده بودم، معدل دوره کارشناسی من را نسبتاً پایین آورده بود و اجازه شرکت در کنکور آن را نداشتم.

تا اواخر سپتامبر ۱۹۷۸ (شهریور ۱۳۵۷)، با داشتن کارت دانشجویی کارشناسی ارشد، به محوطه دانشگاه ملی رفتم تا برنامه تحصیلی علوم سیاسی خود را آغاز کنم. دانشگاه ملی در آنچه در آن زمان شمالی‌ترین حاشیه تهران و حومه آن بود، واقع شده بود. محوطه دانشگاه، مانند بسیاری فضاهای دیگر که دانشجویان در آن متمرکز بودند، کانون اعتراض بود. چند عضو جوان‌تر هیئت علمی گروه علوم سیاسی گاهی در این تظاهرات شرکت می‌کردند و جسارت بحث درباره سیاست با ما را داشتند. با وجود حمایت آن‌ها از تلاش‌های ما، وقتی در آن ماه صحبت از اعتصاب سراسری دانشگاه به میان آمد، آن‌ها از برنامه ما برای اعتصاب کلاس‌ها رنجیده خاطر شدند. با مهارت دیپلماتیک، از ما خواستند اجازه دهیم دانشگاه همزمان با اعتراضات ما به کار خود ادامه دهد.

اما ما دانشجویان احساس می‌کردیم که تنها تعطیلی کامل کلاس‌ها است که می‌تواند نشانه همبستگی دانشجو- استاد با جنبش انقلابی باشد و شاید حتی اداره دانشگاه را وادار به اقدام کند. نگرانی‌های آنان به طرز تکان‌دهنده‌ای با عظمت آنچه پیش چشم‌مان در جریان بود، ناهمگام به نظر می‌رسید. یک انقلاب پیش چشمشان در حال وقوع بود، اما انتظار داشتند ما کوتاه بیاییم تا آنان بتوانند به کار عادی تدریس خود ادامه دهند. با یکی از اساتید برخورد کردم و پرسیدم، چگونه کسی می‌تواند خود را پژوهشگر علوم سیاسی بنامد و در عین حال عمداً سیاست فراتر از کلاس درسش را نادیده بگیرد، و همه این ها فقط برای اطمینان از عملکرد دانشگاه؟ سخنم را ادامه دادم که آیا او، از جنبش انقلابی حمایت نمی‌کند و اگر چنین است، چرا به ما نمی‌پیوندد؟ استاد جوان تأکید کرد که البته طرفدار انقلاب است. افزود: “در واقع، هیئت‌های علمی دانشگاه از جمله قربانیان اصلی شاه هستند.” اما استدلال کرد که دقیقاً در این لحظه است که اساتید همدل با اعتراضات باید کلاس‌هایشان را باز نگه دارند تا بتوانند آنچه همیشه می‌خواسته‌اند تدریس کنند و کلاس را به مکانی براییادگیری رادیکال تبدیل کنند. با شگفتی از عمق نگرانی‌هایش، اعتراف کردم که هدف مشترکی داریم، اما تنها پس از سقوط شاه است که کلاس‌ها می‌توانند به پتانسیل کامل آموزشی خود دست یابند. تا آن زمان، استدلال کردم، انرژی ما باید بر وظیفه منحصر به فرد عزل او از قدرت متمرکز باشد.

تا اکتبر ۱۹۷۸ سقوط رژیم قریب‌الوقوع به نظر می‌رسید. شورش‌ها با فراوانی و شدت فزاینده‌ای کشور را در می‌نوردید، به ویژه پس از جمعه سیاه، زمانی که در ۸ سپتامبر ۱۹۷۸ (۱۷ شهریور ۱۳۵۷)، درگیری‌ها با نیروهای نظامی منجر به حدود ۱۰۰ کشته و صدها زخمی دیگر شد. استعفاهای وزیران نشان‌دهنده شکاف‌های فزاینده حتی در درون صفوف رسمی بود. مطمئن بودم ایران بر لبه تغییرات بنیادین قرار دارد و از خود می‌پرسیدم آیا دیگر نیازی هست که برای ادامه تحصیلم به آمریکا بروم. تا نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، دولت پهلوی وارد فرآیند غیرقابل بازگشت فروپاشی شده بود. خمینی تلاش‌ها برای مذاکره بر سر یک دولت ائتلافی با شاه را نپذیرفته بود، کسی که در این مرحله با ظاهری درمانده در تلویزیون ملی «انقلاب» را تأیید و وعده جبران می‌داد. تا نوامبر، ایرانیان شروع به درک این واقعیت کردند که معترضان بر خیابان‌های شهر، محوطه دانشگاه‌ها، مساجد و حتی برخی دفاتر دولتی حکم می‌رانند، زیرا نهادهای دولتی، از جمله ارتش، به سوی اعتصابات عمومی گرایش یافته بودند. دولت ناگهان از توانایی خود برای حفظ حتی ظاهری از کنترل عاری شده بود. حتی چند عضو مجلس نیز به انتقاد از دولت و ستایش معترضان پرداختند و اعلامیه‌ها و بیانیه‌های عمومی آنان در تلویزیون و روزنامه‌های ملی پخش شد. یکی از نمایندگان خاص مجلس، احمد بنی‌احمد، را به یاد می‌آورم که در مارس ۱۹۷۸ (۱۲ اسفند ۱۳۵۶) به طور عمومی دولت را به دلیل برخورد با شورش‌ها در زادگاهش تبریز در ماه قبل که در آن نیروهای پلیس دوازده نفر را کشته و بیش از صد نفر دیگر را زخمی کردند، مورد انتقاد قرار داد و حتی اقدام به استیضاح دولت کرد. در مورد آن مقامات دولتی که تغییر موضع نداده بودند، اپوزیسیون فزاینده پاسخ‌های سردرگم و موقتی آنان را تحت‌الشعاع قرار داد. در این زمان بود که توجه من به آنچه ممکن بود صادقانه جایگزین دولت پهلوی شود، معطوف گردید.

ایده ساختن یک دولت جدید هم هیجان‌انگیز بود و هم سردرگم‌کننده. علیرغم حضور فزاینده و ملموس خمینی‌گرایان، جزئیات اینکه چه کسانی ممکن است قدرت را به دست آورند و با چه ظرفیتی، هنوز روشن نبود. چند سیاستمدار برجسته، مانند کریم سنجابی و مهدی بازرگان، نامزدهای طبیعی برای رهبری یک دولت موقت به نظر می‌رسیدند. سنجابی رهبر جبهه ملی و عضو وفادار دولت مصدق در دهه ۱۳۳۰ بود. بازرگان رهبر نهضت آزادی و مسلمانی محترم بود که روابط نزدیکی با علما پرورش داده بود. علیرغم سوابق ضدپهلوی، سنجابی و بازرگان در نهایت ملی‌گرایان لیبرال بودند. تصور یک رفرمیست در رأس یک دولت انقلابی دشوار بود، چه رسد به دولتی که ممکن بود توسط آیت‌الله خمینی هدایت شود. با این حال، چپ نیز برای به عهده گرفتن رهبری آماده نبود، با باتجربه‌ترین شخصیت‌هایش یا مرده، یا زندانی، یا تبعید شده بودند. آنچه بر تفکر من درباره آینده حاکم بود عدم قطعیت بود و نه امید، و تقریباً هر روز خود را در حال بحث درباره ناشناخته‌ها با دوستان و غریبه‌ها می‌یافتم: یعنی در باره دولتی که پس از عصر پهلوی قرار است به قدرت برسد.

چه کسی سخنگوی انقلاب است؟

در همین روزهای پرماجرا بود که تجربه شخصی من از انقلاب به اوج خود رسید. من به پرواندن انقلاب کمک کرده بودم و فکر می‌کردم در عوض، با من و دیگرانی که برای آن فداکاری کرده‌ایم، با مهربانی رفتار خواهند کرد. با تضعیف روزافزون قدرت دولت، نگاهی دزدکی به آن مهربانی جمعی که امیدش را داشتم انداختم و شروع به زندگی آزادتر و کم دلهره تری کردم. اما ما، فعالان چپگرا، به عنوان «انقلابیون درجه دوم» تعیین شده بودیم، که اجازه ورود داشتیم اما نه حقی برای عمل. خمینی‌گرایان انتظار داشتند ما از رهبری آنان پیروی کنیم، با فعالان خواهرمان بدرفتاری کردند و تا حد ممکن، گفتمان، نمادها و تاریخ چپ را از مراسم انقلاب حاشیه‌نشین ساختند. آرزوی آنان کنترل مطلق بود، اما موفقیتشان نسبی بود و میراث چپ به صورت ردپاهایی زنده ماند. دانشجویانی که به دلیل اعتراض به دیدار نیکسون از تهران تیرباران شده بودند، کماکان گرامی داشته می‌شدند، فدائیان تقریباً به طور جهانی مورد احترام بودند و ادبیات چپ در سراسر تهران آنقدر گسترده منتشر شد که سانسور، چه از سوی دولت و چه اردوگاه‌های سیاسی رقیب، بی‌فایده ثابت شد. همه اینها با وجودی که انقلاب برای فعالان مذهبی به معنای اولویت تجدید اخلاقی و فرهنگی کشور بود.

در حالی که خمینی‌گرایان در مورد انتشار نوشته‌ها و رسالات سانسورشده‌ای که از حسِ شایستگی سیاسی‌شان فراتر می‌رفت، کوتاه می‌آمدند، رهبری خمینی بر انقلاب همان موردی بود که آنها حاضر به مصالحه درباره آن نبودند. حق بی‌چون و چرای خمینی بر ردای انقلاب برای آنان مسئله‌ای نه فقط انقلابی، که از ایمان مذهبی بود. روحانیون و دیگر خمینی‌گرایان با هوشیاری بر اعمال و تظاهراتی که من در آنها شرکت می‌کردم، اقتدار خود را تحمیل می‌کردند، نه کمتر از طریق مُهر زدن بر آنها با پوسترها و بنرهای عظیمی که چهره رهبرشان را حمل می‌کرد و دیگرانِ حاضر را به طور پیش‌فرض به جایگاه پیروان تنزل می‌داد. این مسئله به طور بی‌پایان من و دوستانم را خشمگین می‌کرد. ما معتقد بودیم که ما، مردم عادی که کار روزمره حضور در خیابان‌ها را انجام می‌دادیم، انقلابیون راستین هستیم و می‌ترسیدیم که خمینی‌گرایان با حذف دیگرایده‌های مفید، که لزوماً مذهبی یا مورد تأیید علما نبود، انقلاب را به حراج گذاشته باشند.

رویدادی که نه تنها انقلاب را برایم تعریف کرد، بلکه زندگی‌ام را تغییر داد، با فرمانی از خمینی به حرکت درآمد. این بیانیه مورد بحث، دانشجویان ایرانی را مستقیماً فرمان می‌داد که بلافاصله تمام اعتصابات و تعطیلی دفاتر، مدارس و دانشگاه‌ها را متوقف کنند. دلیل این چرخش عجیب، مبهم بود. برخی شایعات حاکی از آن بود که مقامات دولتی و نظامی در تهران با نمایندگان خمینی در حال مذاکره هستند و دستور خمینی به معنای نشان دادن حسن نیت در همکاری بود. اما بسیاری احساس می‌کردند امید به مصالحه درهم شکسته شده و نمی‌توانستند درک کنند چرا خمینی در حالی که رژیم شاه به سوی فروپاشی می‌لغزد، خواستار آرامش می‌شود. من در روزی که خمینی این اعلامیه را صادر کرد، در دانشگاه تهران بودم، که به سرعت بر گفت‌وگوهای جاری انحصار یافت. آن دسته از ما در چپ، آماده بودیم که در سرپیچی از فرمان خمینی، دانشگاه‌ها را همچنان تعطیل نگه داریم، اما اردوگاه طرفدار خمینی اصرار داشت که دعوت او نمی‌تواند بدون دلیل باشد. آنان استدلال می‌کردند که خمینی حتماً چیزی می‌داند که ما نمی‌دانیم. اگر صرفاً به معنای تسلیم شدن به شاه بود، از ما نمی‌خواست اعتصابات را پایان دهیم. من و دیگران استدلال می‌کردیم که چه او از دانش ویژه‌ای آگاه باشد یا نه، قضاوتش گمراه‌کننده است. فراخواندن به پایان اعتصاب آسان بود، اما دشوار بود که بعداً شتاب برای ازسرگیری آن را بازسازی کرد. پس از مقداری بحث، تصمیم گرفتیم آن روز سعی نکنیم بین خود به توافق اجباری برسیم. فردای آن روز در دانشگاه ملی مجدداً گرد هم خواهیم آمد تا به نتیجه‌ای برسیم.

صبح روز بعد، با پیکان قرمز قدیمی‌ام، که خودروی پرطرفدار ساخت ایران بود به شمال تهران رفتم و آن را بیرون دانشگاه ملی در جایی که به نظر می‌رسید محل مخصوص برای پارک کسی نیست قرار دادم. تنها وقتی به مرکز محوطه دانشگاه رسیدم متوجه شدم، با وجود سکوت حاشیه‌های دانشگاه، صدها دانشجو از قبل در آنجا گرد هم آمده‌اند. در حالی که جمعیت منتظر سخنرانان برای شروع تظاهرات بودند، دانشجویان خود را با بحث‌های جانبی مشغول کرده بودند و در برخی موارد، احساسات بالا گرفته بود.

خودم را به آرامی به یک گروه کوچک رساندم و گوش دادم که «چگونه باید ادامه دهیم» را بحث می‌کردند. برخی استدلال می‌کردند که شاید برگشتن به کلاس‌ها ایده چندان بدی نباشد. معترضان در اوج قدرت خود بودند و در صورت نیاز می‌توانستیم در آینده کلاس‌ها را تعطیل کنیم. اما اکثریت دیگران در گروه احساس می‌کردند که بازگشت به کلاس‌ها با هدایت هزاران دانشجو به محوطه دانشگاه‌ها، به انقلاب آسیب می‌زند. برخی می‌ترسیدند که غیبت آنان از خیابان‌ها به دولت برای کنترل مخالفان کمک کند.

این گفت‌وگوهای پراکنده حدود یک ساعت ادامه یافت تا اینکه یک دانشجو فریاد زد و خواستار توجه همه شد. جمعیت متوقف شد. وقتی سکوت کامل برقرار گردید، او شروع به توضیح این نکته کرد که ما آن روز گرد هم آمده‌ایم تا تصمیم بگیریم آیا اعتصاب‌های چندین ماهه و ‌طولانی دانشجویی را که سراسر دانشگاه‌ها را فراگرفته بود، پایان دهیم و کلاس‌های دانشگاه را از سر بگیریمیا خیر. چند نفر دیگر برای سخنرانی پیش آمدند. برخی استدلال می‌کردند که این تصمیمی نیست که ما بگیریم، چرا که رهبر انقلاب، خمینی، از قبل به ما دستور داده که اجازه دهیم دانشگاه‌ها به کار عادی خود بازگردند. در حالی که برخی سخن او را نهایی و خطاناپذیر می‌دانستند، دیگران مخالفت کردند و استدلال کردند که اعتصاب‌ها باید ادامه یابد، چون بدون آن‌ها، رهبری دانشجویی متلاشی خواهد شد و تسلط ما بر دانشگاه‌ها سست می‌شود.

پس از تبادل نظراتی که به طور فزاینده‌ای تفرقه‌انگیز شده بود، جمعیت به سرعت شروع به از هم پاشیدن کرد. گروهی از دانشجویان طرفدار خمینی سخنران را قطع کردند و او را خائن و عامل اتحاد جماهیر شوروی خواندند. دیگران به سرعت به توهین‌های آنان پاسخ دادند و آنان را احمق و بی‌مغز خطاب کردند. در این هنگام، یک دانشجوی دوست‌داشتنی کوشید نظم را به گردهمایی بازگرداند. او خواستار توجه همه شد و درخواست کرد که همگی صحبت را متوقف کنیم. او چنین آغاز کرد: “اجازه دهیدیادآوری کنم که ما همه بخشی از یک انقلاب هستیم و برای آنچه به دست آورده‌ایم بهای گرانی پرداخته‌ایم. منطقی باشیم و برای اختلاف‌مان راه‌حلی عقلانی پیدا کنیم.” صداقت او جمعیت را آرام کرد، که در سکوتی ایستاده بودند و از خود می‌پرسیدند چه پیشنهادی خواهد داد. میانجی ادامه داد: “نظر بین دو گروه از دانشجویان تقسیم شده است. شما می‌دانید موضعتان کجاست. نیمی از ما دیدگاه‌های مذهبی داریم و نیمی دیگر چپ‌گرا هستیم. با این حال، مهم است که در مورد این موضوع به موضعی واحد برسیم. امکان حل اختلاف وجود دارد. چون اختلاف امروز ما نه درباره ایمان یا ایدئولوژی، که درباره راهبرد سیاسی است.” سپس پیشنهاد کرد که ده دقیقه استراحت کنیم، طی آن هر گروه فردی را به عنوان نماینده خود تعیین کند. سپس هر نماینده پانزده دقیقه وقت خواهد داشت تا برای تداوم یا توقف اعتصاب‌ها دلیل بیاورد.

اما برای انتخاب سخنگو برای دو گروه، چنین زمانی نیاز نبود. به محض اینکه میانجی سخنش را تمام کرد، کسی از میان جمع دانشجویان مذهبی نامی را به عنوان رهبرشان فریاد زد. جناح آنان، بدون درنگ، با فریادی جمعی «بله» موافقت کرد. گویی که نباید عقب بمانیم، یکی از دوستانم در کنارم نام مرا فریاد زد و یک «آره» اجماعی از سوی بخش ما دنبال شد. پس از آنکه نماینده طرفدار خمینی چند دقیقه‌ای برای آماده‌سازی خود وقت گرفت، میانجی که این روند را پیشنهاد داده بود، از او برای سخنرانی دعوت کرد. او حداکثر پانزده دقیقه فرصت داشت توضیح دهد چرا باید به فراخوان خمینی برای پایان اعتصاب‌ها و بازگشت به کلاس‌ها عمل کنیم.

همه چیز با سرعتی باورنکردنی پیش می‌رفت، طوری که فرصتی نداشتم بفهمم دقیقاً از من چه می‌خواهند. تنها زمانی که چشمانم به دریایی از چهره‌های خیره‌شده به من افتاد، سنگینی باری که بر دوشم گذاشته شده بود را درک کردم. با خودم فکر کردم: “نباید در ارائه استدلالی قانع‌کننده شکست بخورم.” اما درست همان لحظه‌ای که احساس کردم دوباره کنترل اوضاع را از دست می‌دهم، سخنان سخنران دیگر برایم شفاف شد. او شروع کرد: “این انقلاب صاحب‌خود را دارد. امام خمینی رهبر بی‌چون‌وچرای جنبش ماست و پیروی از فرمان او، وظیفه‌ای اخلاقی و سیاسی برای ماست. تصمیم ما همچون آفتاب روشن است: خمینی از ما خواسته به کلاس‌ها بازگردیم و اعتصاب‌ها را پایان دهیم، پس باید از فرمانش اطاعت کنیم.” او سخنانش را با تأکید بر اهمیت وحدت و بسیج تمام انرژی‌مان برای هدف مشترک ساختن جامعه‌ای جدید به پایان برد.

استدلال این دانشجو (که بیشتر تکرار برتری خمینی بود تا چیز دیگر) غافلگیرکننده نبود. این همان خط فکری بود که تقریباً تمامی خمینی‌گرایان هنگام به چالش کشیدن ادعای رهبرشان بر انقلاب، آن را بیان می‌کردند. تأکید آنها بر حق حکمرانی یک فرد و «مالکیت» روحانیت بر انقلاب، به نظرم شیوه‌ای ضعیف و غیردموکراتیک برای بسیج ایرانیان علیه شاه بود. اگرچه آن روز این سخنان آتشی در من برافروخت، اما ادعای بی‌امان آنها بر رهبری، اکنون همچون حرکتی راهبردی به نظر می‌رسد که قرار بود به قدرت رسیدن خمینی در دوران پساانقلاب را عادی جلوه دهد، حتی اگر به قیمت دور کردن برخی از اعضای مخالف تمام می‌شد.

وقتی نوبت به من برای سخنرانی رسید، مطمئن بودم که می‌توانم استدلالی محتاطانه اما مصمم برای ادامه اعتصاب‌ها ارائه دهم. شروع کردم: “دوستان عزیز و تمامی حاضران، لطفاً از خود بپرسید: چرا امروز اینجا هستیم؟ چه چیزی ما را که از نقاط مختلف ایران می‌آییم و ممکن است همدیگر را نشناسیم وادار کرده تا گرد هم جمع شویم؟ هدف ما به عنوان یک جامعه چیست؟ حضورمـان اینجا تصادفی نیست. ما گوسفندان گمشده‌ای نیستیم. ما اینجا هستیم چون انقلابی هستیم. اهدافی روشن داریم و خودمان رهبران این جنبش شگفت‌انگیزیم. ما اینجا هستیم چون شاه و رژیمش به ما باور ندارند و دانشجویان و جوانان ایرانی را یا خدمتکارانی تحصیل‌کرده یا مشتی منحرف و کودک‌صفت می‌بینند. من، و مطمئنم شما نیز، متأسفیم که دوست ما از استدلالی مشابه استفاده کرده تا ما را به اطاعت از رهبری قانع کند که با وجود دوری از کشور، تصمیم می‌گیرد اعتراض‌مان را متوقف کنیم.”

سپس، به شیوه خودم سعی کردم پلی بین دو گروه بزنم: “با این حال، خوشحالم که می‌بینم آیت‌الله خمینی و دیگر رهبران شیعه از انقلاب حمایت می‌کنند. او در دستان شاه رنج کشیده، اما رنج او از رنج ما که خواهان ادامه اعتصابیم، بزرگ‌تر نیست. موافقم که باید وحدت و هدف مشترکی برای مبارزه حفظ کنیم. اما اگر قرار است این مبارزه متعلق به خودمان باقی بماند، با فروتنی از شما می‌خواهم آن‌گونه که به شما دستور داده شده عمل نکنید، بلکه آن‌گونه که منطقی و درست می‌دانید رفتار کنید. به دل و ذهن خودتان گوش دهید و مطمئنم که برای ادامه اعتصاب‌ها رأی خواهیم داد.” و با این جمله، صحبت‌هایم را به پایان بردم، با این امید که توانسته باشم همه را قانع کنم که باید مسیر انقلابی را ادامه دهیم.

حاضران حتی پیش از پایان سخنرانی‌ام، با فریادهای حمایت و کف‌زدن‌شان واکنش نشان دادند. مجری برنامه، بر اساس تشویق‌های جمعیت که فقط متوجه من بود، نتیجه گرفت که اکثریت قاطع حاضرین با من موافقند و بنابراین، خواستار ادامه اعتصاب‌های دانشگاهی هستند. سرخوش بودم، اما دلهره‌ای آزاردهنده درونم را می‌خورد. شاید ذوق‌زده شده بودم و در شتاب برای پیروزی، زمانی که باید دنبال نقاط مشترک بیشتری می‌گشتم، بیش از حد تند رفته بودم. پس از آن، جریانی از دانشجویان به سمت من آمدند. برخی تبریک گفتند و برخی دیگر به خاطر بی‌اعتنایی به امام، که برخلاف چپ‌گراها، مورد حمایت ایرانیان خارج از دانشگاه است مرا سرزنش کردند. تا جایی که می‌توانستم آرام پاسخ دادم که قدرت فعالان دانشجویی را نباید دست کم گرفت، مگر نه اینکه جنبش‌های جوانان و اعتراضات مه ۱۹۶۸ موج‌های شوکی در سراسر جهان ایجاد کرد؟ و البته دانشگاه‌ها ممکن است مکان‌های خاصی باشند، اما وقتی شاه چنگال استبدادی خود را بر کشور محکم‌تر کرد، مقاومت همچنان از دانشگاه‌ها سرچشمه گرفت، که یادآوری کردم نقشی تعیین‌کننده در رهبری جنبش انقلابی داشت. البته آنها مخالف بودند و این نقش را از آن خمینی می‌دانستند که جنبش (نهضت) را در خرداد ۱۳۴۲ آغاز کرد، زمانی که محکومیت او از دولت به دلیل نقض قانون اساسی و فساد و وابستگی به قدرت‌های خارجی، منجر به دستگیری‌اش و آغاز موجی از اعتراضات در سراسر کشور شد.

زمانی که پاسخ دادن به حامیان و منتقدانی را که به سمت من آمده بودند تمام کردم، محوطه دانشگاه خلوت بود. به جز چند دانشجوی سرگردان، کسی دیده نمی‌شد. حال‌و‌هوای خوبی داشتم و از آنچه اتفاق افتاده بود راضی بودم، اما همین که تنها شدم، احساس اضطراب و بی‌حالی به من دست داد. به سمت ماشینم که در گوشه‌ای خالی از دانشگاه پارک کرده بودم، راه افتادم. پس از پانزده دقیقه پیاده‌روی، آن را به صورت نقطه‌ای قرمز در یک زمین خالی دیدم و گام‌هایم را تندتر کردم. دقیقاً در لحظه‌ای که دستم را برای درآوردن کلید ماشین در جیبم کردم، احساس کردم وزن دنیا فروریخته و بر سرم فرود آمده. همه چیز متوقف شد.

وقتی بار دیگر چشمانم را گشودم و متوجه شدم یک ساعتی گذشته است، درون گودالی در میان یک زمین دفن زباله دراز کشیده بودم. چند کودک و دو سه بزرگسال بالا، در دو طرف گودال، بالای سر من ایستاده بودند. با دیدن باز شدن چشمانم فریاد زدند: “نمرده!” تنها کاری که می‌توانستم بکنم باز کردن چشمانم بود. کنترل بدنم را از دست داده بودم و نمی‌توانستم بایستم یا گردنم را بچرخانم تا اطراف را نگاه کنم. حافظه‌ام از لحظه‌ای که دست به جیبم بردم، خالی بود. هیچ‌نظری نداشتم چطور به یک زباله‌دانی افتاده‌ام. اما پیش از آنکه بتوانم تلاش کنم تا خط زمانی وقایع را کنار هم بچینم، یک آمبولانس رسید و با سرعت مرا به بیمارستان برد.

در طول چند ساعت بعدی، در آمبولانس و بیمارستان، حین رفت و آمد به هوشیاری، تلاش میکردم چیزی را به خاطر بیاورم. وقتی بار دیگر به هوش آمدم، آنقدر هشیار بودم که بتوانم چند واقعیت ساده را درک کنم: شب بود و در بیمارستان بودم. پرستاران و یک پزشک شوخی میکردند که حتماً خداوند به من لطف کرده، چون یا به لطف یک «معجزه» و یا به دلیل بخت عجیب زنده مانده‌ام. پیش از آنکه بتوانم تمرکز کافی برای پرسیدن علت ماجرا پیدا کنم، آنها توضیح دادند که چند کودک در حال بازی در حوالی یک روستا در اطراف تهران بودند که دیدند یک پیکان سفید کنار زباله‌دانی نزدیک توقف کرد. مردی از ماشین پیاده شد، صندوق عقب را باز کرد و جسدی را از آن بیرون کشید و در روشنایی روز درون گودال انداخت و سپس به سرعت دور شد. بچه‌ها به والدینشان خبر دادند و آنها آمبولانس خواستند. من بارها مورد ضربت چاقو قرار گرفته بودم. بعضی زخم‌ها سطحی و برخی عمیق‌تر بود و خون زیادی از دست داده بودم. خوشبختانه هیچ یک از زخم‌ها به نقاط حساس بدن اصابت نکرده بود و همان شب از بیمارستان مرخص شدم. آنچه در طول مسیر طولانی بازگشت به خانه بیشتر از همه آزارم می‌داد، این فکر بود که هدف حمله پلیس یا نیروهای امنیتی شاه قرار نگرفته‌ام – که سال‌ها ترس آن را داشتم – بلکه انقلابیون دیگر به جرم حمایت نکردن از خمینی به من حمله کرده‌اند. این دریافت، دقیقاً در آستانه تحقق رؤیای دیرینه انقلاب، مرا در بحرانی اگزیستانسیالیستی فرو برد. با این اتفاق، انقلاب به قلبم خنجر زد.

واشنگتن دی‌سی، ۱۹۸۶ (۱۳۶۵)

پس از این اتفاق، تصمیم گرفتم ایران را ترک کنم و برای ادامه تحصیل به آمریکا بروم. این تصمیم را در طول چند دقیقه‌ای که دوستم محمد مرا از بیمارستان به خانه می‌برد گرفتم. وقتی این خبر را با والدینم در میان گذاشتم، پدرم با اشتیاق موافقت کرد. او به من اطمینان داد که شرایط ایران غیرقابل پیش‌بینی است و رفتن به آمریکا برای تحصیلات تکمیلی بهترین گزینه من خواهد بود. مادرم نیز حامی من بود، اما نگران بود که من ویری (تابع امیال) عمل کرده باشم و شاید بخواهم در ایران بمانم. بسیاری از اقوام و دوستانم که از اتفاقی که برایم افتاده بود بی‌خبر بودند و مرا به عنوان یک فعال سیاسی می‌شناختند، دلیل ترک کشورم را در اوج انقلاب درک نمی‌کردند. یکی از دوستانم حتی با من روبرو شد و پرسید چرا دارم کشور را ترک می‌کنم و حمایتم را از انقلاب پس می‌گیرم. شنیدن چنین نظری سخت بود، اما نمی‌خواستم از آنچه برایم اتفاق افتاده بود به عنوان بهانه‌ای برای ترک کشور استفاده کنم و به هر حال، احساس نمی‌کردم حتی به نزدیک‌ترین دوستانم درباره آن [رویداد] اعتماد کنم. فقط به همه یادآوری کردم که برنامه من همیشه این بود که برای مدت کوتاهی به دیدار بیایم و سپس برای تحصیل به آمریکا بروم. به محض این که به اندازه کافی برای سفر بهبود یافتم، عازم واشنگتن دی‌سی شدم، جایی که قرار بود پیش دایی‌ام بمانم.

آن روز در راه فرودگاه ، در صندلی عقب نشسته بودم و به صحبت‌های والدینم درباره آینده‌ام گوش می‌دادم، در حالی که دستم روی پانسمان‌ها بود و آنقدر غرق در یک فضای غیرواقعی در باره همه چیزهایی که اتفاق افتاده بود قرار گرفته بودم که نمی‌توانستم کلمه‌ای بر زبان بیاورم. زندگی‌ای که در ایران می‌شناختم اکنون چیزی جز یک صحنه تار و درهم و برهم نبود، که با همان سهولت خیابان‌هایی که از کنارشان می‌گذشتیم محو می‌شد. و بنابراین هفته‌ها بعد، من از تلویزیونی در واشنگتن دی‌سی تماشا کردم که شاه ایران را ترک می‌کرد، در حالی که قادر به جشن گرفتن پیروزی انقلاب نبودم. برای پانزده سال دیگر پایم به ایران باز نشد، و تنها در عرض چند سال به یک شخصیت غیرمقبول تبدیل شدم، که از نظر فرهنگی طرد شده و به طور نمادین غیرموجود بود.

تابستان ۱۹۸۶ (۱۳۶۵) بود که اولین بار تلاش کردم به ایران بازگردم. تازه از رساله دکتری خود دفاع کرده بودم و در حال آماده‌سازی برای شروع مرحله بعدی زندگی‌ام با کار و تدریس در دانشگاه بودم. به شدت احساس می‌کردم که باید در دانشگاهی در ایران کار کنم و شاید برای نسل جوان‌تری از ایرانیان همان باشم که اساتیدم برای من بودند. این برنامه من بود وقتی ایران را به مقصد بریتانیا ترک کردم. و حتی پس از حمله به من، احساس می‌کردم مجبورم در کشور خودم کار کنم. آماده بودم که هنگام ورود به تهران یک یا دو ماه را در زندان بگذرانم، با توجه به فعالیت‌های دانشجویی مستمرم در آمریکا، اما فکر نمی‌کردم مقامات بیشتر از آن مرا نگه دارند یا به طور جدی به من آسیب برسانند. بنابراین روزی در اواخر آگوست (مرداد)، حدود ساعت چهار صبح (از آنجا که آنها تنها می‌توانستند تعداد محدودی درخواست ویزا در روز پردازش کنند)، از خانه‌ام در شمال ویرجینیا به بخش منافع جمهوری اسلامی در واشنگتن دی‌سی راندم و در صف منتظر ماندم تا برای گذرنامه جدید درخواست بدهم. پس از ساعت‌ها انتظار در اتاق انتظاری با کف لینولئومی و روشنایی فلورسنت، حدود ساعت ده صبح سرانجام یکی از کارکنان نام مرا صدا زد. از صندلی پلاستیکی‌ام پریدم و به سمت پنجره رفتم، جایی که او درخواست، عکس‌های گذرنامه و مدارکم را گرفت و به من دستور داد بعد از ساعت سه بعدازظهر برای دریافت گذرنامه‌ام بازگردم.

در همان روز بازگشتم، با این انتظار که گذرنامه ام را بگیرم و به راهم ادامه دهم. اما همان مرد مرا به یک اتاق خصوصی کوچک راهنمایی کرد. پشت در بی‌نشان آن، چیزی جز دو صندلی و یک میز خاکستری نبود و تنها چیزی که به چهار دیوارش جلوه می‌داد، یک قاب عکس از خمینی بود. به من گفتند منتظر بمانم و شاید پانزده دقیقه آنجا نشستم و از خود می‌پرسیدم چرا مأموران مرا از بقیه جدا کرده‌اند. سپس مرد جوانی در را گشود، وارد شد و به خاطر تأخیر عذرخواهی کرد. نشست و آرام تکه کاغذی به دستم داد. نزدیک من خم شد و زمزمه کرد: “روی کاغذی که به شما دادم یک شماره تلفن نوشته شده. لطفاً با آقای کاشانی تماس بگیرید. او همه چیز را توضیح خواهد داد.” سپس مرا به سمت در راهنمایی کرد و آرام گفت: “شما مسأله دارید.” اگر رفتن بدون گذرنامه کافی نبود، این کلمات ترس مرا تأیید کرد: من در فهرست سیاه قرار گرفته‌ام. بحث نکردم و فقط تقاضای مدارکی را کردم که آن صبح تحویل داده بودم. مرد جوان دوباره گفت: “چهارشنبه با این شماره تماس بگیرید. آقای کاشانی همه چیز را برایتان توضیح خواهند داد.”

به آپارتمانم در شمال ویرجینیا بازگشتم، سرگشته و افسرده. تصاویر بازگشت به وطن ایرانی‌ام مرا در ماه‌های سخت پایانی دوره تحصیلات تکمیلی نگه داشته بود، اما حالا آن رؤیا از بین رفته بود. چهارشنبه با آقای کاشانی تماس گرفتم در حالی که به خوبی می‌دانستم از ورود به کشور محروم شده‌ام. آقای کاشانی منتظر تماس من بود و به محض اینکه خودم را معرفی کردم، گفت: “سلام. ما تعجب کردیم که فهمیدید تصمیم به بازگشت به ایران گرفته‌اید. ممکن است دلیل سفرتان را بپرسم؟” می‌توانستم طعنه را در صدایش حس کنم، اما تظاهر کردم متوجه نمی‌شوم و سبک‌سرانه پاسخ دادم: “طرح خاصی ندارم. تحصیلم را به پایان رسانده‌ام و دارم به خانه برمی‌گردم.” با ناراحتی غرید: “قصد بی‌احترامی ندارم اما اجازه دهید صریح باشم و به شما بگویم که دیگر هرگز پا بر خاک ایران نخواهید گذاشت. لطفاً با ایران خداحافظی کنید. تا پایان عمرتان به آنجا بازنخواهید گشت. شما یک ضد انقلابی هستید و ایرانیان از شما استقبال نخواهند کرد. در ایالات متحده برای خودتان خانه‌ای بسازید.” سخنانش دل‌خراش بود و می‌توانستم بفهمم چقدر از نابودی امیدها و رؤیاهای دیگران لذت می‌برد. به او گفتم اشتباه می‌کند، به هر طریقی که شده، من راه بازگشت خواهم یافت. فقط متأسف بودم که انقلابی که در آن مشارکت کرده بودم، حالا چنین فرد بی‌احساسی به نمایندگی از آن سخن می‌گوید. ناگهان لحنش را تغییر داد و مودبانه پاسخ داد: “قصد ناراحت کردن شما را نداشتم. شما یک رهبر مخالف هستید و به صلاح خودتان است که به ایران نروید.”

استادم در شهر

امروز، وقت خود را بین نیویورک سیتی، که در دانشگاه نیویورک کار می‌کنم، و شهرک کوچک کرانبری در نیوجرسی، درست خارج از پرینستون تقسیم می‌کنم. یک بعدازظهر در اواخر اکتبر ۲۰۰۹، به دیدار یک محقق ایرانی رفته بودم که او هم در پرینستون زندگی می‌کرد. او در دهه ۱۳۵۰، زمانی که من دانشجوی کارشناسی در دانشگاه تهران بودم، در ایران استاد دانشگاه بود. ما معمولاً سالی چند بار همدیگر را می‌دیدیم یا تلفنی صحبت می‌کردیم، اما این ملاقات را مخصوصاً ترتیب داده بودم تا درباره احمد فردید که در مراحل اولیه نوشتن کتابی درباره‌اش بودم، با او مصاحبه کنم. مشاهدات دست اول دوستم از فردید، اطلاعات مهمی ارائه می‌داد که تا آن زمان نتوانسته بودم از منابع دیگر به دست آورم و به تأیید تصوری که از سیاست‌های فردید و علاقه‌اش به شاه شکل داده بودم کمک کرد. اما به ناامیدی من، دوستم خواست که از نام او یا اطلاعاتی که ارائه داده بود در کتابی که در نهایت نوشته شد استفاده نکنم. با این حال، ناامیدی‌ام فروکش کرد وقتی او به طور اتفاقی در پایان گفتگوی ما اشاره کرد: «می‌دانی، دکتر شفیعی کدکنی در شهر است و تقریباً یک سال در دانشگاه پرینستون خواهد ماند.» با هیجان از او خواستم که به کدکنی اطلاع دهد بسیار مشتاق دیدارش هستم. او قبول کرد که این موضوع را مطرح کند اما با احتیاط افزود که کدکنی بیشتر روزهایش را در کتابخانه می‌گذراند و وقتی زمان او اینجا محدود است، دور کردنش از تحقیقاتش دشوار خواهد بود.

اینکه یکی از عزیزترین استادان دانشگاهم و من در این گوشه کوچک نیوجرسی همزمان فرود آمده بودیم، دیداری را پس از تقریباً چهار دهه، مقدر می‌نمود. آن شب، هنوز سرخوش از چشم‌انداز دیدار استاد قدیمی‌ام پس از این همه زمان، شروع کردم به جستجوی آنلاین کدکنی. وب‌سایت «موسسه مطالعات پیشرفته» (the Institute of Advanced Studies)، که کدکنی از سپتامبر ۲۰۰۹ تا جولای ۲۰۱۰ در آنجا عضویت داشت، اعلام کرده بود: “محمد رضا شفیعی کدکنی در حال مطالعه نسخ خطی مرتبط با فرقه کرامیه (Karramiyya sect) در بستر بحث‌های گسترده‌تر درباره تصوف و مفاهیم زهد در خراسان قرن نهم و زمینه اجتماعی و سیاسی آن خواهد بود.” تا پایان آن شب، پوشه‌ای پر از نوشته‌هایی را دانلود کرده بودم که قصد داشتم پیش از دیدار آتی‌مان بخوانم.

فرقه صوفیانه کرامیه برایم آشنا نبود، اما ارتباط آن با خراسان، خط واضحی با دیگر تحقیقات و نوشته‌های کدکنی برقرار می‌کرد. آن شب پژوهشم را ادامه دادم و اخیراً نیز با همکارم در دانشگاه نیویورک، اسماعیل فجری آلطاس (Ismail Fajrie Alatas)، که محقق اسلام است، مشورت کردم. از او آموختم که کرامیه فرقه‌ای نسبتاً حاشیه‌ای است که نوشته‌هایش به آسانی قابل دسترسی نیست. او توضیح داد: “تولید ادبیات صوفیانه تا قرن یازدهم تحت سلطه زبان عربی بود. تنها در قرن یازدهم است که شروع به دیدن ادبیات صوفیانه به زبان فارسی می‌کنیم... و می‌توانیم با اطمینان بیشتری از سهم تصوف در ادبیات فارسی سخن بگوییم. این تحول بخشی از گسترش تصوف بغدادی‌گونه در خراسان بود که به صورت برجسته‌تری بخشی از چشم‌انداز مذهبی آن منطقه شد.”

هنوز سرمست از هیجان، روز بعد به تماس دوستم پاسخ دادم و انتظار داشتم بشنوم که ملاقاتی بین من و کدکنی در آینده‌ای نه چندان دور ترتیب داده است. اما در عوض با خبری ناامیدکننده روبرو شدم: “فکر نمی‌کنم دکتر کدکنی مایل به دیدار شما باشد. او قبلاً توضیح داده که هیچ میلی به دیدار دیگر ایرانیان ندارد. او در حال تحلیل مجموعه‌ای از متون عربی است و تمام خواسته‌اش خواندن آنهاست.” دکتر کدکنی مهربان‌ترین استاد من بود. حالا که در مرخصی به سر می‌برد و در شهرک کوچک من اقامت داشت، زمانی برای دیدار من یا دیگر ایرانیان نداشت. انقلاب به شیوه‌های عجیبی با ما سخن می‌گوید. به خاطر آن، نه می‌توانم به کشور زادگاهم بازگردم و نه می‌توانم معلم محبوبم را ببینم، حتی وقتی که فقط پانزده دقیقه با من فاصله دارد. همه اینها بیش از حد تحمل‌ناپذیر است. شاید میشل فوکو حق داشت که انقلاب ایران را «مدرن‌ترین و دیوانه‌وارترین شکل شورش» توصیف کرد. به عنوان فرزند غربت، در کنشگری سیاسی و مصاحبت با دیگرانی که آرزوی ایران جدیدی را با من شریک بودند، پناه جستم. اکنون با اندوه درمی‌یابم که انقلاب، ایرانیان را بیش از هر زمان دیگری از هم دور کرده است. بی‌علاقگی دکتر کدکنی به دیدار من، یا هر ایرانی مقیم آمریکا، یادآوری می‌کند که چگونه زندگی‌هایمان تکه‌تکه شده است، تکه‌هایی که نمی‌توان آنها را دوباره به هم وصال داد.

بخش‌های پیشین:

فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ یک
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ دو
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ سه
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ چهار
فصل پنجم از کتاب «تنهاترین انقلاب»





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net