سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ - Tuesday 17 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 19:28

فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب» / چهار


علی میرسپاسی

برگردان: علی‌محمد طباطبایی
بخش چهارم

سخنور فصیح اسلام ...

فلسفی به زبان رمز سخن می‌گفت، اگرچه «تو»یی که از سقوطش سخن می‌گفت به وضوح شاه بود و «رهبر ارجمندش» خمینی. اگرچه آن شب نامی از خمینی برده نشد، فلسفی از او به خاطر تشخیص درست این موضوع تمجید کرد که شاه قصد دارد به نام حقوق زنان، پیشرفت و توسعه، اسلام را نابود کند. قیام شجاعانه خمینی در سال ۱۳۴۲، ملت ایران را نسبت به توطئه‌ای برای تخریب اسلام که توسط بهاییان، اسرائیل و دیگر نوکران بریتانیا که بر دولت ایران چنگ انداخته بودند، آگاه کرده بود. او پس از اظهارنظر درباره روابط دوستانه ایران و اسرائیل، با غرش پرسید: چرا دولت خود ایران در هر آنچه مسلمانان عمیقاً از آن بیزارند، شریک است؟

سپس او از منتقدان اسلام، به منابعی که دین به عنوان دفاع در برابر این هجوم ارائه می‌دهد — مانند اخلاق و نهادهایی چون خانواده — روی آورد. او استدلال کرد که اسلام جایگاه ویژه‌ای برای زنان و مادران قائل است، کسانی که استواری خانه را حفظ می‌کنند و بر تربیت دینی کودکان نظارت دارند، در حالی که نقش محوری مردان به عنوان رئیس خانواده را محترم می‌شمارند. کلیشه‌سازی جنسیتی زمخت او مرا تا آستانه یأس نبرد، شاید به این دلیل که قبلاً چنین نظراتی را در سخنرانی‌های ضبط‌شده‌اش در گلپایگان شنیده بودم. بخش باقی‌مانده سخنانش آزاردهنده‌تر بود. او شاه را متهم کرد که با تشویق زنان به کنار گذاشتن تعهدات لازم برای مسلمانی شایسته بودن، در توطئه‌ای برای نابودی ارزش‌های اسلامی دست دارد. او ادعا کرد که طبیعت لطیف زنان، اگر در امور زندگی عمومی مانند کار پلیس، سیستم قضایی حقوقی و کیفری،یا اقتصاد درگیر شوند، آلوده خواهد شد. او سیاست‌های برابری جنسیتی شاه را جلوه‌ای از غرب‌زدگی و «جنگی» علیه ایمان و باورهای اخلاقی ما خواند.
سرزنش «فلسفی» درباره تغییرات فرهنگی معرفی‌شده در دوران پهلوی، تا آن زمان برایم ترانه‌ای آشنا بود. بارها، بسیار بیش از آنکه به خاطر بسپارم از معلمان و دیگران در گلپایگان شنیده بودم که درباره «انحطاط اخلاقی» ما موعظه می‌کنند. حتی آن زمان نیز واکنش نهفته ی واپس گرایانه ای در سخنان نوستالژیک نسل قدیم حس می‌کردم، نسلی که به نظر می‌رسید نتوانسته بود بپذیرد که ایران در اصل تغییر کرده است. معمولاً با این فکر خود را تسلی می‌دادم که ایده‌های آنها به محض ناپدید شدن خودشان از بین خواهد رفت. اما آن شب در تهران، در حالی که در میان دریایی از مریدان «فلسفی» نشسته بودم — بسیاری از آنها به جوانی دوستم ابراهیم — واقعیت انتقال و ماندگاری این گفتمان مرا آشفته کرد. یکباره دریافتم که صدها نفری که به صحبت‌های این مرد گوش می‌دهند، یورش او به سبک زندگی ما را ستایش می‌کنند. در ذهن من، اصلاحات ایرانی دوره پس از مشروطه، از جمله اصل حقوق زنان، دستاوردهایی به سختی‌کسب‌شده بودند که نسل‌های ایرانی، از مشروطه‌خواهان اولیه تا فمینیست‌های معاصر، برای آنها رنج کشیده بودند. چرا باید از پیروزی‌های خود چشم بپوشیم؟

یک یا دو روز بعد، در محل همیشگی گردهمایی‌مان،یعنی آپارتمان دوستم مسعود، بودیم. مسعود با نام خانوادگی دشت‌بان، هنرمندی بود که در آن زمان برای تلویزیون ملی کار می‌کرد. اولین بار مسعود را در سرپل ذهاب ملاقات کردم، جایی که باهم خدمت سربازی را تمام می‌کردیم. این سؤال را با دوستانم، که بیشتر سکولار و تهرانی بودند، مطرح کردم. پرسیدم آیا آنها نیز احساس می‌کنند روایتی متفاوت از انقلاب در حال شکل‌گیری است، روایتی که با سبک زندگی ما خصومت دارد و نیات واقعی خود را پشت احساسات ضدشاهی پنهان می‌کند؟ مشخص شد که هر یک از آنها نگران بودند که آنچه زمانی مبارزه‌ای علیه استبداد بود، اکنون در حال تبدیل شدن به جنگ داخلی فرهنگی و خانمان برانداز است. یکی از دوستانم که روزنامه‌نگار بود، گفت که شنیده شاپور بختیار، دولتمرد ملی‌گرا و مخالف شاه که بارها ایرانیان را از استبداد دولت روحانیون برحذر داشته بود، به مطبوعات اشاره کرده که روحانیون در مذاکرات با شاه در حال کسب برتری هستند. در همین دور از مذاکرات در سال ۱۳۵۷ بود که بختیار، در آخرین تلاش برای نجات دولت در حال فروپاشی، پذیرفت نخست‌وزیر شود. دوست روزنامه‌نگارم پرسید: “چه باید بکنیم؟” ما در سکوتی متفکرانه نشسته بودیم که ناگهان مسعود از جا برخاست و اعلام کرد: “هیچ راهی وجود ندارد که بتوانیم زمان را به عقب برگردانیم و میلیون‌ها زن ایرانی را در خانه محبوس کنیم. ایرانیان باید به مبارزه علیه خطر قربانی شدن به دست روحانیون ادامه دهند.” در حالی که من از این می‌ترسیدم که آینده آنگونه که امیدوار بودم رقم نخورد، نمی‌توانستم تصور کنم که ایران پس از انقلاب حتی خفقان‌آورتر از دوران دبیرستان یا دانشگاهم خواهد بود، دورانی که نه تنها برای جان خودم، بلکه برای خانواده و دوستانم می‌ترسیدم مبادا مقامات از فعالیت‌های سیاسی من مطلع شوند.

هما ناطق در بهشت زهرا

وقتی آن روز اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷) به گورستان بهشت زهرا رسیدم، جمعیت به گروه‌های کوچکتری تقسیم شده بود که هر کدام درباره موضوعی مختلف بحث و گفت‌وگو می‌کردند. احزاب و سازمان‌های سیاسی حاضر، سرگرم شعار دادن بودند. پس از پرسه زدن در این تکه‌دوزی سیاسی، به جمعی از حدود بیست و پنج جوان پیوستم. چند نفرشان را به عنوان چپ‌گرایان دانشگاه تهران شناختم، اما تقریباً نیمی از آنان، مردان ریش‌دار پوشیده در لباس‌های خاکستری و سیاه، ظاهر فعالان طرفدار خمینی را داشتند. وقتی به گروه پیوستم، بحثی درباره شیوه صحیح ابراز حمایت از انقلاب در جریان بود. یکی از افراد جناح مذهبی، که حین صحبت آشکارا برآشفته به نظر می‌رسید – با پیشانی درهم و دستانی پرجنب‌وجوش – اصرار داشت که گرچه در میانه یک انقلاب هستیم، رعایت ادب در این شرایط مهم است. این یک انقلاب بی‌صاحب نیست، رهبرش خمینی و ایدئولوژی‌اش اسلام است. یکی دیگر از تظاهرکنندگان جوان ریش‌دار پیش قدم شد و خشمگینانه فریاد زد که دیگران از خرابکاری در انقلاب دست بردارند. آن بود که یکی از دوستانم مداخله کرد: “لطفاً آرام باش. انقلاب مال شما نیست. ما جان‌مان را نه برای اسلام و نه برای آقای خمینی فدا نمی‌کنیم. این انقلابی برای همه ایرانیان است، مسلمان باشند یا نه، رهبران بسیاری دارد و خمینی فقط یکی از آنان است. ما رهبران دیگری هم داریم، از جمله آنان در چپ که دهه‌هاست مبارزه کرده‌اند. اکنون ما از ثمره مبارزه آنان برای آزادی ایران بهره می‌بریم.”

از آنجا که من درست در میانه این گفتوگو واردشده بودم،ازفردسمت چپم پرسیدم موضوع چیست. او توضیح داد که یک فعال حقوق بشر پیش‌تر سخنرانی‌ای درباره یادبود شهدای انقلاب ارائه کرده بود. در پایان سخنرانی، برخی در جمعیت با فریاد «الله‌اکبر» احترام خود را نشان دادند، در حالی که دیگران،یعنی چپ‌گرایان، کف زدند. همین، تفاوت بین شعار و کف‌زدن، ما را به این رویارویی فعلی کشانده بود. تعجب نکردم. این فقط یک زد‌وخورد کوچک در رقابت بزرگتر بین اسلام‌گرایان و چپ‌گرایان بود. برخی با این ایده که اسلام باید زبان انقلاب باشد مقاومت می‌کردند. به جای تعمیم احساسات مذهبی به کل جنبش انقلابی، دیگران را تشویق می‌کردیم که برای سخنرانان کف بزنند یا با شعارهای ملی‌گرایانه یا چپ‌گرایانه جشن بگیرند.

در مقطعی، تصمیم گرفتم که بحث با فعالان اسلام‌گرا اتلاف وقت است و شروع به گشتن در گورستان کردم تا ببینم چه اتفاق دیگری در جریان است، که در این هنگام به طور اتفاقی به هما ناطق و گزارشگران خارجی که پیش‌تر اشاره کردم برخوردم. سال‌ها بعد، در اوت ۱۹۸۳ (شهریور۱۳۶۲)، ناطق و من فرصت تجدید آشنایی پیدا کردیم. من دانشجوی تحصیلات تکمیلی ساکن واشنگتن دی‌سی بودم، جایی که در جنبش دانشجویی طرفدار فداییان درگیر شده بودم. یک پاکسازی خشونت‌بار نیروهای مخالف، و به ویژه مجاهدین، فداییان و پیکار، در ایران پس از انقلاب در جریان بود. روزی نمی‌گذشت بدون خبر از موجی دیگر از دستگیری‌ها یا اعدام‌های دسته‌جمعی. افزون بر این، چپ همچنان در حال تجزیه بود و اختلافات جناحی به درگیری‌های تلخی می‌انجامید. در اوج این آتش‌سوزی، من و دوستانم در ایالات متحده به گروه کوچکی از رادیکال‌ها پیوستیم که توانسته بودند از ایران به پاریس فرار کنند، جایی که آنان تحت رهبری علیرضا محفوظی (با نام مستعار رحیم) و هما ناطق، گروه جدیدی به نام «پروژه سوسیالیست‌های انقلابی» را در ائتلاف با یک سازمان تروتسکیستی ایرانی تشکیل داده بودند. در زمانی در اوت ۱۹۸۳(شهریور۱۳۶۲)، دوستانم در ایالات متحده پیشنهاد کردند که به پاریس سفر کنم تا با رهبری پروژه ملاقات کرده و بیاموزیم چگونه می‌توانیم به آنان کمک کنیم. موافقت کردم که به عنوان رابط با رهبری پاریس عمل کنم، که شامل تراب ثالث (نام مستعار هرمز رحیمیان)، عضو گروه تروتسکیست نیز می‌شد.

این دوره‌ای عجیب و طاقت‌فرسا در زندگی من بود. در پس‌زمینه نبردهای ایدئولوژیک درون جنبش طرفدار فداییان، من تحت شک و تردید و موشکافی شدید افرادی قرار گرفتم که آنها را دوست و رفیق می‌دانستم. با وجود تحمل خصومت و سرزنششان، برایم دشوار بود که آنها را افرادی وحشتناک بپندارم. با این حال، هر چه بیشتر دریافتم که به انتهای جاده طولانی که نخستین بار در گلپایگان آغاز کرده بودم، نزدیک می‌شوم.

به این دلایل، سفرم از واشنگتن دی‌سی به لندن و پاریس، فراتر از سیاست حزبی بود. در حالی که در لندن بودم و قبل از رسیدن به پاریس، شایع شد که دو رفیق ما در آنجا، رحیم و ناطق، با دیدگاه‌هایی که در تبادلاتم با فعالان دانشجویی بریتانیا ابراز کرده بودم، مخالفت کرده‌اند. یکی از فعالان لندن، مردی دوست‌داشتنی و محتاط در دهه بیست‌سالگی که او نیز علی نام داشت، یک روز مرا کنار کشید و هشدار داد: “رحیم و ناطق از پاریس تماس گرفتند و گفتند: مواظب علی از واشنگتن دی‌سی باشید. او درباره مارکسیسم- لنینیسم و اصول ایدئولوژیک ما دچار تردیدهای ثانویه شده است.” پیام پاریس تنش‌ها درون گروه را تشدید کرده بود. مأیوس شده، به دوستی در پاریس تلفن زدم تا بپرسم چه خبر است. او گفت که ممکن است ناطق پشت این ماجرا باشد، قبل از اینکه اضافه کند که خود او نیز تحت فشار تروتسکیست‌هاست، که مرا با خودش دشمن ومخالف می‌بینند.

به تراب، رهبر سازمان تروتسکیست، تلفن زدم با این قصد که بپرسم چرا او و همکاران پاریسی‌اش پیش از آنکه حتی فرصت ملاقات داشته باشیم، درباره من بدگویی می‌کنند. در کمال تعجب، او با دعوتی به آپارتمانش پاسخ تماس من را داد. او به شکل آرام بخشی  صمیمی بود، و تنها بعد از قطع کردن تلفن بود که یادم آمد تماس گرفته بودم تا بپرسم آیا او در حال پخش اتهامات درباره من است یا خیر. در نهایت، تقریباً سه هفته اقامتم در پاریس عمدتاً در همراهی با او گذشت. او رهبری سیاسی بسیار مهربان و قابل ستایش بود، اگرچه از نظر من بیش از حد ارتدوکس و درگیر مسائل خلوص ایدئولوژیکشده بود.

سال‌ها بعد، ناطق و چند تن دیگر از فعالان آکادمیک تبعیدی، مجله‌ای به نام «دبیره» در زمینه تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام تشکیل دادند. او به زرتشت گروید و به تولید آثار تاریخی ادامه داد، اما مسیرهای ما به عنوان پژوهشگر هیچ‌گاه تلاقی نکرد. گرچه من او را به خاطر طبع جدی‌اش به یاد می‌آورم، اما همچنان فردی بود که دوستش داشتم و حتی تحسینش می‌کردم. ما درگیری‌هایی داشتیم، اما او ذهنی تیز داشت که نمی‌توانستم نادیده بگیرم.

سیزده سال پیش از مرگش در سال ۲۰۱۶ (۱۳۹۵)، ناطق در نامه‌ای سرگشاده انقلاب و نقش خود در آن را محکوم کرد. ناطق شور انقلابی سابق خود را به عنوان رویایی تب‌آلود بازتعریف کرد که او و توده‌های ناآگاه ایرانی را گمراه کرده بود: “شاید من به خاطر نقشم در انقلاب مقصرتر از دیگران باشم. من یک معلم و محقق بودم، اما چنان تحت تأثیر هیجان انقلابی قرار گرفتم که همه آنچه آموخته بودم را کنار گذاشته و به توده‌های ناآگاه در خیابان‌ها پیوستم.” تبری جستن ناطق، آنچه را که او در سال ۲۰۰۳(۱۳۸۲) باور داشت، ثابت می‌کند، اما توضیح قانع‌کننده‌ای از تفکر و اقداماتش در زمان انقلاب، هنگامی که او چهره‌ای پیشرو در نظریه‌پردازی و راهبردسازی جنبش بود، ارائه نمی‌دهد. مواجهه‌های پیشین ما نشان می‌دهد که درک او از اسلام و نقش خمینی در انقلاب، صرفاً تأملات بعدی نبوده، بلکه حوزه‌هایی از بررسی های دقیق بوده است. او این دیدگاه‌ها را آن روز در بهشت زهرا به من منتقل کرد و به طور عمومی از رهبری خمینی و موضعش در مسائل جنسیتی حمایت نمود.

تنها چند ماه پس از پیروزی نهایی انقلاب بر شاه، ناطق در روز جهانی زن، ۵ مارس ۱۹۷۹ (۱۴ اسفند ۱۳۵۷) سخنرانی‌ای ایراد کرد که در یک روزنامه ملی بازنشر شد. ناطق از زنان ایران استدعا کرد که به صفوف مجاهدین و خمینی بپیوندند و از انقلاب حمایت کنند:

“طرح مسأله زنان، در این مرحله از مبارزه ما، یک گزاره اشتباه است. ما نباید در شرایط فعلی نگران مسأله زنان باشیم. ممکن است کسی چیزی درباره حجاب گفته باشد، اما بعداً آن را پس گرفته باشد. بنابراین، ما نباید تنش‌هایی را حول این موضوع (حجاب اجباری) برانگیزیم. ما باید به صفوف مجاهدین بپیوندیم، حتی اگر این کار مستلزم پوشیدن روسری باشد...”

این سخنان به نظر من سخنان یک حامی و طرفدار ناراضی نیست، یا یک محقق که تحت تأثیر احساسات انقلابی قرار گرفته باشد. ناطق استدلالی حساب‌شده ارائه داد برای اینکه چرا زنان ایران باید با رهبری آیت‌الله خمینی متحد شده و از آن پیروی کنند:
“ما همه بخشی از همان ملتی هستیم که امام خمینی از آن سخن می‌گوید. ما نیز خواهان مشارکت در بازسازی کشورمان هستیم. ما نیز آگاهیم که این بازسازی تحقق‌پذیر نیست مگر اینکه تمام نیروهای مبارزی که از دموکراسی حمایت می‌کنند و خواستار ریشه‌کنی کامل نهادهای امپریالیستی و فاسد رژیم گذشته هستند، گرد هم آیند. ما همچنین معتقدیم که آزادی زنان از رهایی توده‌های زحمت‌کش جدا نیست. و امام خمینی نیز از جانب توده‌های زحمت‌کش دفاع می‌کند.”

اگرچه «اندیشه نسنجیده» ناطق (Nategh’s unthought) شاید اکنون برای ما جبران ناپذیر باشد، اما با تاباندن نور مقایسه‌ای بر مشارکت خودانگیخته او، بر خود من و دیگر انقلابیون در آن روزهای سرمست از پیروزی، و نیز توسط بازاندیشی خاطره ها و اظهار ندامت از آنها، امیدوارم یک خشت در بنایی بگذارم که باید تلاشی جمعی برای بازیابی این ردپاهای محو شونده باشد.

———-
بخش چهارم کتاب در این جا به پایان می رسد اما لازم دیدم که برای درک بهتر موضوع ترجمه بخش پنجم کتاب را نیز به این مجموعه اضافه کنم. بنابراین در دوقسمت بعدی با ترجمه بخش پنجم بررسی کتاب «تنها ترین انقلاب» به پایان می رسد.

بخش‌های پیشین:

فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ یک
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ دو
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ سه
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ چهار


نظر خوانندگان:


■ جناب طباطبایی گرامی
با تشکر از به اشتراک گذاشتن چهار فصل از ترجمه کتاب خواندنی تنهاترین انقلاب نوشته جناب میرسپاسی. لطفا بفرمایید چگونه می‌توانم ترجمه کتاب را تهیه کنیم.
با سپاس دهقان


 





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net