|
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ -
Saturday 29 November 2025
|
ايران امروز |
به مناسبت پنجاهمین سال درگذشت هانا آرنت
در جدیدترین شماره از هفته نامه اشپیگل
بخش اول
هانا آرنت پنجاه سال پیش در نیویورک درگذشت، اما در حال حاضر هیچ فیلسوفی به اندازه او تا این حد تاثیرگذار و محبوب نیست، چه در میان چپها، چه محافظهکاران و چه «متفکران مستقل». او چه پیامی برای جهان امروز دارد؟
باید چقدر حس خوبی داشته باشد که نقش هانا آرنت را بازی کنی. در یک شب، پنج بازیگر زن روی صحنه تئاتر شهر برلین حاضر شدند تا این متفکر را تجسم بخشند. نام این نمایش «سه زندگی هانا آرنت» است که اقتباسی است از یک رمان گرافیکی اثر نقاشی با نام کن کریمشتاین (Ken Krimstein) (۱) و درآمیخته با صحنههایی از مصاحبه معروفی که گونتر گاوس (Günter Gaus)، روزنامهنگار، با آرنت در سال ۱۹۶۴ برای شبکه ZDF آلمان به انجام رساند.

اجرای نمایش هانا آرنت در تئاتر: یک لحظه صبر کن، باب دیلن؟ / عکس: یاسمین شولر
پس پنج بازیگر زن نقش آنها یعنی آرنت و چند تن از همنشینانش، مارتین هایدگر (Martin Heidegger) فیلسوف، والتر بنیامین (Walter Benjamin) نویسنده و هاینریش بلوشر (Heinrich Blücher) همسرش را بازی میکنند. متنهای زیادی برای شنیدن وجود دارد، به ویژه از زبان خود آرنت. مکانهای زندگی او یکی پس از دیگری بازگو میشوند: دوران کودکی در کونیگسبرگ (Königsberg)، دوران تحصیل در ماربورگ (Marburg) و رابطه عاشقانه با هایدگر. فرار از آلمان. تبعید در پاریس و رسیدن به نیویورک، جایی که او در آغاز دهه پنجاه به عنوان یک نظریهپرداز سیاسی شناخته شد.
این نمایش بسیار هوشمند و گاهی هم خندهدار است، و وقتی آن پنج بازیگر زن در پایان روی صحنه میایستند و در کنار میزی پر از کتابهای آرنت مورد تحسین قرار میگیرند، کل صحنه کمی بیننده را به یاد فیلم «I’m Not There» (۲) میاندازد، فیلمی که در آن پنج بازیگر (و یک کیت بلانشت) نقش باب دیلن را بازی میکنند. یک لحظه صبر کنید، باب دیلن؟
آیا این همان جایگاه و سطحی است که وقتی از هانا آرنت صحبت میکنیم، دربارهاش حرف میزنیم؟ او پنجاه سال پیش درگذشت. در ۴ دسامبر ۱۹۷۵ بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت. آخرین کتابش که قرار بود «از زندگی روح» (Vom Leben des Geistes) (۳) نام داشته باشد را به پایان نرساند. اما نیم قرن بعد، او همهجا هست. در هامبورگ نمایشی به روی صحنه رفته که در آن کورینا هارفوش نقش این فیلسوف را بازی میکند، در اشتوتگارت نیز نمایش دیگری در جریان است. دو زندگینامه جدید از او منتشر شده و در کل حداقل یک دوجین زندگینامه از او وجود دارد. در اواخر تابستان نیز فیلمی درباره آرنت به سینماها آمد. آنگلا مرکل، رابرت هابک و فرانک- والتر اشتاینمایر از او نقل قول میکنند. وینفرید کرتشمان، وزیر- رئیسجمهور ایالت بادن- وورتمبرگ، حتی خودش کتابی درباره او نوشته است.
همه او را میخواهند. لیبرالها، زیرا آزادی مفهومی است که اندیشه او حول آن میچرخید. چپها، زیرا او در برابر قدرت ایستاد. محافظهکاران، زیرا او نتوانست هیچ نقطه اشتراکی با سوسیالیسم پیدا کند. فمینیستها، زیرا او اجازه نداد در جهان مردانه فلاسفه بزرگ مرعوب شود. «متفکران مستقل»، زیرا آرنت معتقد بود سیاست نباید اجازه دهد علم حق تقدم تصمیمگیری را از آن خود کند. منتقدان اسرائیل، که گمان میکنند میتوانند از نقد او بر دولت اسرائیل پیروی کنند. دوستان اسرائیل، که به آرنت به عنوان یک فعال صهیونیست فکر میکنند.
و اینفلوئنسرها، چون او باحال بود و نه تنها کتابهای قطور نوشت، بلکه جملاتی از خود به جا گذاشت که به خوبی روی هر پست اینستاگرامی مینشیند. برخی از آنها را واقعاً دقیقاً به همین شکل نوشته، برخی دیگر را تقریباً: «هیچ کس حق اطاعت ندارد.» «انسانهایی که فکر نمیکنند مانند خوابگردها هستند.» «مشکل کار دشمنانمان نبود، مشکل کار دوستانمان بود.» «فکر کردن خطرناک است.» میتوان همین طور مدتها ادامه داد – و باز هم هنوز اشارهای به آن مورد مشهور «ابتذال شرارت» [یا معروف به ابتذال شر] نشده است. یک «جمله امضادار»، مشابه آنچه آدورنو گفته بود: («هیچ زندگی درستی در زندگی نادرست وجود ندارد») یا رنه دکارت: («من فکر میکنم، پس هستم») دارند.
آیا این همان چیزی است که همه از آرنت میخواهند؟ یک جمله نغز و کمی تایید؟ آیا هانا آرنت در برابر دوران تاریک به ما کمک میکند، چون برای احساساتمان خوب است؟
جهان امروز ما برای آرنت آشنا به نظر میرسید. حاکمان اقتدارگرا، یهودستیزی، سیاست پساحقیقت (postfaktische Politik) (۴)، مهاجرت جمعی، دموکراتهایی که زمین از زیر پایشان خالی میشود. او خود همه اینها را تجربه کرد. فاشیسم، کمونیسم، لیبرالیسم. جنگ جهانی اول، وایمار، جنگ جهانی دوم، جنگ سرد. او به شیوههای همیشه جدیدی در برابر الزامات غیرمنطقی زمانهاش مقاومت کرد: با تلاش برای درک آنها. آرنت معتقد بود که فرد باید «تمام و کمال در لحظه حاضر باشد.»(۵) این نگرشی بسیار جذاب در جهان پیچیدهای مانند امروز است.
اوا فون ردهکر (Eva von Redecker)، فیلسوف، یک بار محبوبیت هانا آرنت را در یک فرمول ساده خلاصه کرد: ریشه آن در دو چیز است، یک «اقتصاد کمبود» و یک «اقتصاد فراوانی». موضوع کمبود بلافاصله قابل درک است. آلمان در قرن بیستم قهرمانان زیادی به دنیا نیاورده است. چطور ممکن است چنین باشد؟ خانواده مان (Mann)، خانواده سلطنتی طبقه تحصیلکرده آلمان. ویلی برانت (Willy Brandt)، تبعیدیای که صدراعظم شد زیرا به آلمانیها اعتماد داشت که جسارت دموکراسی بیشتر را داشته باشند. مارسل رایش-رانیتسکی (Marcel Reich-Ranicki)، مردی که به عنوان یک یهودی لهستانی که از گسست تمدنی نازیها جان سالم به در برد کرد و سپس به آلمانیها از ارزش سنت فرهنگیشان گفت.
و در این میان هانا آرنت هم وجود دارد. متفکری با فراوانی ایدههای خوب. در واقع، آنچه آرنت نوشته است فراتر از حد درک است. این فقط کتابهایش نیستند. «دفترچه خاطرات فکری» او وجود دارد که در آن هر چه ذهنش را مشغول میکرده ثبت کرده است. او سخنرانی های بسیاری کرد و حجم عظیمی از مقالات و مطالب نوشت. به علاوه صدها نامه. به اندازهای که هر کس که چیزی از آرنت بخواهد، آن را به دست میآورد. نکته خاص در مورد آرنت این است: فعالیت فکری او به طریقی بود که همچون یک معاصر به نظر میرسد.
بودن به مثابه هانا آرنت
آرنت در ۱۴ اکتبر ۱۹۰۶ در لیندن (Linden) نزدیکی هانوفر (Hannover) به دنیا آمد. والدینش به طبقه متوسط یهودی تعلق داشتند. زمانی که هانا کودک بود، خانواده به کونیگسبرگ نقل مکان کرد. و با وجود تمام ضربههایی که سرنوشت در طول سالها بر او وارد کرد: او بخت زیادی در زندگیاش داشت. به نظر میرسد مادر اعتماد به نفس زیادی در دخترش پرورش داده باشد. و این کودک آشکارا بااستعداد، کتابهایی را در کتابخانه والدینش پیدا میکند. یک شروع خوب برای زندگی.

او همچنین شم دقیقی برای انتخاب مکانی که میخواست در آن فلسفه بخواند داشت: ماربورگ، جایی که در آن استادی جوانی بود که شهرتش در این خلاصه می شد که میتوانی نزد او اندیشیدن را بیاموزی: مارتین هایدگر. او تنها کسی نبود که جذب هایدگر شد. هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse)، لئو اشتراوس (Leo Strauss)، هانس- گئورگ گادامر (Hans-Georg Gadamer) و بسیاری دیگر نیز شاگرد هایدگر شدند. مارکوزه بعدها به متفکر پیشرو چپ جهانی تبدیل شد، اشتراوس به متفکر محافظهکاری نوین آمریکایی و گادامر با هرمنوتیک فلسفیاش، یک مکتب تاثیرگذار از فهم را توسعه داد. میتوان گفتگوهای پرشور این بلندپروازان را تصور کرد. این اگر خوششانسی نبود، پس دیگر چه بود؟
آرنت رابطه عاشقانهای با هایدگر آغاز کرد که تمام عمر او را همراهی کرده و مشغول نمود، رابطه با یکی از مهمترین فیلسوفان قرن بیستم – اما همچنین مردی که پس از سال ۱۹۳۳ به نازیها روی آورد و هرگز واقعاً از آن ابراز پشیمانی نکرد.
سیاسی شدن او تحت تاثیر راست یا چپ نبود، بلکه از طریق صهیونیسم رخ داد. آرنت به تاریخ یهودیت پرداخت، به مدار فعالان صهیونیست در برلین وارد شد و پس از به قدرت رسیدن نازیها دستگیر گردید، زیرا به جمعآوری پروندههایی درباره کمپینهای ضدیهودی دولت کمک میکرد. و دوباره این شانس بود که به سراغش آمد: پس از هشت روز حبس آزاد شد. او از طریق پراگ به پاریس گریخت.
در آنجا خود به یک فعال صهیونیست تبدیل شد، به جوانان یهودی در عزیمت به فلسطین کمک کرد. علاوه بر این، هاینریش بلوشر، دومین همسر (۶) و عشق زندگیاش را ملاقات کرد. بلوشر، که او نیز از دست نازیها فرار میکرد، کمونیست سابق بود. زمانی که آلمانیها به فرانسه حمله کردند، آنها بازداشت شدند، آزاد شدند، به مارسی رفتند و دوباره بخت به آنها یاری کرد: آنها ویزای ایالات متحده را دریافت کردند. آرنت در سال ۱۹۵۱، پس از ۱۴ سال بیتابعیتی، تبعه آمریکا شد.
شانس یک مقوله در اندیشه هانا آرنت نیست، او انسان را این گونه نمیبیند. با این حال، خودکامگیای که در معرض آن بود، از دست دادن حقوقش، معنای مضحک و غریبی که مدارک برای بقا میتوانست داشته باشد، فروپاشی همه چیزهایی که انسانیت را تشکیل میدهد: اینها اساس کار او را تشکیل میدهند.
او با کتاب «عناصر و خاستگاههای حکومت توتالیتر» (Elemente und Ursprünge totaler Herrschaft) در سال ۱۹۵۱ مشهور شد. کتابی که در آن سعی میکند به این سیستم سیاسی نوظهور که از آن گریخته بود بپردازد، سیستمی که او آن را «توتالیتر» مینامد. کتاب «آیشمن در اورشلیم» در سال ۱۹۶۳ این فرصت را به او داد تا شرارت (das Böse) را در محفظه شیشهای یک سالن دادگاه اسرائیلی از نزدیک بررسی کند. جایی که آرنت متوجه شد: این مرد، که مسئول قتل صدها هزار یهودی است، ممکن است یکی از بزرگترین جنایتکاران باشد. اما در پشت نقاب یک بوروکرات، یک هیولا پنهان نشده – بلکه یک بوروکرات است.
او استاد دانشگاه میشود. سفرهای زیادی میکند، از جمله به آلمان (و همچنین به دیدار هایدگر). در اتاق نشیمن خانهاش روشنفکران آمریکایی، یهودیان-آلمانی تازهآمریکایی شده و بازدیدکنندگان از آلمان غربی گرد هم میآیند.
یک طرح جالب توجه وجود دارد که آرنت در مارس ۱۹۶۲ از خودش ترسیم میکند. او در بیمارستان بستری است. در اصل، او روی کتاب آیشمن کار میکند، اما یک کامیون تاکسیای را که در آن نشسته بود، زده و چند دنده او شکسته است. همانطور که بعدها به دوستش مری مککارتی نوشت، وقتی از بیهوشی به هوش آمد، اول امتحان کرد که آیا میتواند حرکت کند، سپس: حافظه. «خیلی با دقت، دهه به دهه، شعر، یونانی، آلمانی و انگلیسی، سپس شماره تلفنها.» در نهایت نتیجه: «همه چیز مرتب است.» او احتمالاً این گونه میاندیشید. از دل زندگیاش، از دل آموزش و پرورش (Bildung) و در تعامل با شبکهای تنگاتنگ از دوستان.
از اشتغال فکریاش با یهودیت، یک جفت مفهومی با خود برداشت که آن را برای خودش ثمربخش کرد: مفهوم «پاروِنو» (تازه به دوران رسیده) (Parvenu) و «پاریا» (منفور/خارج از جامعه) (Paria) (۷). اولی یهودی همگونشدهای است که اگرچه میتواند در جامعه اکثریت به ثروت برسد، اما هرگز واقعاً بخشی از آن نخواهد شد. و پاریا: کسی است که بر اساس شرایط و تفکر خود زندگی و میاندیشد. این است آرنت.
حقِ داشتن حقوق
شاید مهمترین مقاله او زمانی که در سال ۱۹۴۳ منتشر شد به ندرت خوانده شده باشد. چرا که ژورنال منورا (۸) (The Menorah Journal) یک مجله کوچک یهودی در نیویورک بود که خوانندگان محدودی داشت. نویسنده آن نیز که دو سال پیش از کشتی نجاتبخشی که او را به آمریکا آورده بود پیاده شده بود، چندان شناخته شده نبود. او تمام کلام موجز ممکن را در اولین کلمات مقاله «ما پناهندگان» گنجانده بود: «بیش از هر چیز، دوست نداریم وقتی ما را “پناهنده” صدا میزنند.»
فرد بدون تابعیت، که همه چیز از او گرفته شده و هیچ کس او را نمیخواهد، در کانون اندیشه آرنت قرار دارد. همان کسی که امروز احتمالاً «مهاجر» نامیده میشود، اما آرنت ممکن است با این اصطلاح نیز موافق نباشد، زیرا انسانها را به یک فرآیند فنی تقلیل میدهد. از نظر آرنت، پناهنده چیزی فراتر از این است.
او مینویسد: «ما زبان خود را از دست دادهایم و همراه با آن، طبیعی بودن واکنشهایمان، سادگی حرکاتمان و بیان بیتکلف احساساتمان را. هویت ما آنقدر تغییر میکند که هیچ کس نمیتواند بفهمد ما واقعاً چه کسی هستیم.» و همچنین: «این به معنای فروپاشی جهان خصوصی ماست.»

در این چند کلمه، بخش زیادی از اندیشه آرنت نهفته است. زیرا اینکه دولتها مردم را آواره کنند، تنها یک بیعدالتی ساده نیست، بلکه بخشهایی از چیزی که معنای انسان بودن را تشکیل میدهد از آنان سلب میکند. اگرچه به نوعی، دولت- ملتهای مدرن راهی جز این ندارند. خطر اینکه حمایتی که ملت از شهروندان خود به عمل میآورد منجر به طرد بخشی از آنان شود، همواره وجود دارد. این ویژگی به صورت ساختاری در آنان نهادینه شده است.
البته او این اندیشه را با تکیه بر تجربیات شخصی خود به عنوان یک پناهنده در برابر نازیها پرورش داد – در کتاب «عناصر و خاستگاههای حکومت توتالیتر»، او در صدها صفحه توضیح میدهد که چگونه یهودستیزی، افول دولت- ملتها و مسئله پناهندگان مدرن به هم مرتبط هستند و چگونه این امر، فاجعه نازیها را ممکن ساخت.
اما پناهنده فراتر از این است. از نظر آرنت، او یک چهره محوری در مدرنیته است. او مینویسد: «اینکه چیزی به نام «حقِ داشتن حقوق» (Rechte zu haben ein Recht,) وجود دارد – که معادل زندگی کردن در یک سیستم ارتباطی است که در آن بر اساس اقدامات و عقایدت مورد قضاوت قرار میگیری – تنها از زمانی برای ما روشن شد که میلیونها نفر ظاهر شدند که این حق را از دست دادهاند و در نتیجه سازماندهی جدید جهانی، قادر به بازپسگیری آن نیست.»
بیان آرنت مبنی بر «حقِ داشتن حقوق»، بدون شک یکی از مهمترین جملات در نظریه سیاسی قرن بیستم است. حقی وجود دارد که مقدم بر تمام حقوق دیگر است: حق عضویت در جامعه. هر جا که این حق زیر سؤال رود، راه به سوی تباهی گشوده میشود. او تنها کسی نیست که پس از فاجعه جنگ جهانی دوم و هولوکاست سعی کرد به کلی بازاندیشی سیاسی کند. بسیاری چنین کردند. حقوق بینالملل مدرن، سازمان ملل متحد و شبکه نهادهای آن حاصل این تأملات هستند. اتحادیه اروپا نیز نتیجه آن است – و اگر بخواهیم، توافقنامه دوبلین (Dublin-Abkommen) (۹) نیز از همین دست است.
آرنت در مورد این راهحلها بدبین است، اما او همچنین ایدهای برای چگونگی بهبود آنها ندارد. یک بار، هنگام بحث درباره تأسیس دولت اسرائیل و چگونگی برخورد با فلسطینیان، او طرفدار نوعی فدراسیون بود. اما بازتاب پیشنهادات او اندک بود. آرنت یک مشاور سیاسی نیست، او یک رادار دارد. و این رادار میگوید: هر کجا مشکل پناهندگی وجود دارد، مشکلی بزرگتر از خود پناهندگان وجود دارد. هر جا حقوق یک فرد در خطر باشد، حقوق همه در خطر است.
آیا چیزی میتواند بیش از این به روز (aktueller) و مرتبط با زمانه حاضر باشد؟ از نیروهای ماسکدار ICE (۱۰) در آمریکای دوران ترامپ که سپیدهدم درها را میشکنند و مردم را دستگیر میکنند، تا سیاست مهاجرتی شکستخورده اروپا که دهها هزار نفر را در دریای مدیترانه به کام مرگ فرستاده، و تا جنگهای داخلی که در سراسر جهان مردم را به فرار و آوارگی وامیدارند. بدیهی است که برای دیدن بیعدالتیهای این جهان، به هانا آرنت نیازی نیست. تماشای اخبار برای این کار کافی است. اما اندیشه او به درک منطقی کمک میکند که بر اساس آن این بیعدالتیها عمل میکنند. آرنت استدلالی اخلاقی مطرح نمیکند، بلکه استدلالی فلسفی و سیاسی ارائه میدهد. دولت مدرن، آنگونه که از قرن هفدهم پدیدار شد، به دولت- ملت تبدیل شد و در سراسر جهان گسترش یافت، ممکن است از انسانها محافظت کند – اما همزمان، خود بارها و بارها فجایع را تولید میکند.
ادامه دارد ...
——————————-
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: کن کریمستاین (Ken Krimstein) یک کارتونیست، تصویرگر و نویسنده آمریکایی است. همانطور که از متن اشاره شد، او خالق یک گرافیک ناول (رمان گرافیکی) با عنوان «سه زندگی هانا آرنت» (The Three Lives of Hannah Arendt) است. کتاب او یک زندگینامه مصور از هانا آرنت، فیلسوف سیاسی بزرگ است. این اثر، زندگی پرفرازونشیب آرنت را از کودکی تا تبدیل شدن به یکی از تأثیرگذارترین متفکران قرن بیستم به تصویر میکشد. یک اقتباس تئاتری از این کتاب نیز وجود دارد. در واقع اثر کریمستاین منبع الهام یک نمایش در تئاتر معتبر «کامرشپیله» در «دویچس تئاتر برلین» (Deutsches Theater Berlin) بوده است. نمایش با عنوان «سه زندگی هانا آرنت» از گرافیک ناول او اقتباس شده و با بخشهایی از مصاحبه معروف گونتر گائوس در سال ۱۹۶۴ با آرنت تلفیق شده است. به طور خلاصه، کن کریمستاین با خلق یک گرافیک ناول درباره زندگی هانا آرنت، نقشی مهم در معرفی ایدههای او به مخاطبان عام از طریق یک رسانه پرمخاطب و مدرن ایفا کرده است. اقتباس تئاتری از کار او در یکی از معتبرترین سالنهای تئاتر آلمان، گواهی بر موفقیت و تأثیر این اثر است.
۲: فیلم «I’m Not There» (۲۰۰۷) یا من آنجا نیستم فیلمی به کارگردانی تاد هینز بود. مفهوم مرکزی این فیلم در واقع زندگینامهای معمولی درباره باب دیلن، خواننده و ترانه سرای افسانهای نبود، بلکه بیشتر یک تفسیر سورئال و هنری از شخصیت چندپاره و همیشه در حال تغییر بود. فیلم از شش بازیگر مختلف استفاده کرده بود (شامل یک زن، کیت بلانشت) تا هر کدام یک «جنبه» یا «شخصیت» متفاوت از باب دیلن را به تصویر بکشند.سپس یک شاعر سیاهپوست (مارکوس کار فرانکلین)/ یک چهره عاشقانه/شاعر (هیت لجر)/ یک پیامبر/مبلغ مذهبی (کریستین بیل)/ یک ستاره پاپ تحت تعقیب (کیت بلانشت)/ یک کهنهسرباز وسترن (ریچارد گیر)/ یک شاعر جوان (بن ویشاو). این بازیگران حتی شبیه دیلن نیستند. آنها تجسم ایدهها، حالات و شخصیتهای مختلفی هستند که او در طول حرفهاش به خود گرفته است. نویسنده نمایشنامه «سه زندگی هانا آرنت» را با «I’m Not There» مقایسه میکند زیرا: استفاده از بازیگران متعدد برای یک شخصیت. همانطور که در فیلم باب دیلن، چندین بازیگر یک فرد را بازی میکنند، در این نمایش نیز پنج بازیگر زن مختلف سعی در تجسم ابعاد گوناگون شخصیت پیچیده هانا آرنت دارند. تأکید بر چندوجهی بودن شخصیت: این رویکرد نشان میده که یک فرد (چه باب دیلن و چه هانا آرنت) را نمیتوان به یک هویت واحد تقلیل داد. آنها شخصیتهایی چندبعدی، پیچیده و گاهی متناقض هستند که یک «بازیگر» به تنهایی قادر به نمایش کامل آنها نیست. فراتر از یک زندگینامه معمولی: هر دو اثر (فیلم و نمایش) به جای روایت خطی یک زندگی، به سراغ یک بیان هنری و تجربی رفتهاند. آنها به دنبال “بازایابی” واقعگرایانه نیستند، بلکه میخواهند “جوهره”، ایدهها و تضادهای درونی سوژه خود را منتقل کنند. نتیجه هوشمندانه و جالب توجه: نویسنده متن شما با این مقایسه میخواهد بگوید که این انتخاب کارگردان برای استفاده از پنج بازیگر، مانند کاری که تاد هینز کرد، ایدهای باهوشانه، جالب و تا حدی طنزآمیز است که در نهایت نتیجهای تاثیرگذار داشته است. این مقایسه، تحسینی است برای شیوه نوآورانه نمایش در به تصویر کشیدن پیچیدگی یک چهره تاریخی-فکری بزرگ. همانطور که برای درک باب دیلن به شش تجسم مختلف نیاز بود، نمایشنامه نیز ادعا میکند که برای درک هانا آرنت به پنج حضور جداگانه نیاز است.
۳: کتاب ناتمام «زندگی روح» یا « حیات روح» (Vom Leben des Geistes / The Life of the Mind) آخرین پروژه فکری عظیم هانا آرنت بود که مرگ ناگهانی او در ۴ دسامبر ۱۹۷۵ بر اثر سکته قلبی، مانع از تکمیل آن شد. طرح و ساختار کتاب به این گونه است: آرنت در نظر داشت این کتاب را در سه بخش اصلی بنویسد: اندیشیدن (Thinking)/ خواستن (Willing)/ داوری کردن (Judging). این سه بخش،درد واقع سه قوه اصلی ذهن انسان از دیدگاه فلسفی سنتی بودند. او میخواست فعالیتهای روح/ذهن (Life of the Mind) را بررسی کند. بخش اول (اندیشیدن) و بخش دوم (خواستن) تقریباً کامل شده بود. بخش سوم (داوری کردن) که بسیاری آن را مهمترین بخش میدانستند، هرگز نوشته نشد. آرنت تنها یادداشتها و طرحهای اولیه برای این بخش داشت. این کتاب توسط مری مک کارتی (Mary McCarthy)، دوست نزدیک و وصی ادبی آرنت، گردآوری و در سال ۱۹۷۸ (سه سال پس از مرگ آرنت) منتشر شد. کتاب حاضر در واقع یک اثر «ناتمام» است که شکاف بخش پایانی آن به وضوح احساس میشود. اهمیت این کتاب و دلیل ناتمام ماندن آندر پیوند با دادگاه آیشمن است: این کتاب تا حدی پاسخی بود به انتقادات وارده بر تز «ابتذال شرارت» در کتاب «آیشمن در اورشلیم». آرنت در این اثر به دنبال کشف این بود که عدم اندیشیدن (که در آیشمن دید) چگونه میتواند به شر عظیمی منجر شود. همچنین پروژهای برای عصر مدرن بود. او در این اثر میخواهد نشان دهد که فعالیتهای به ظاهر بیفایده روح (مانند اندیشیدن) در واقع اساسی برای قضاوت اخلاقی و مقاومت در برابر توتالیتاریسم هستند. ناتمام ماندن بخش «داوری» یک فقدان بزرگ در فلسفه قرن بیستم محسوب میشود، زیرا این بخش قرار بود پلی بین نظریه و عمل، بین اندیشه و زندگی سیاسی ایجاد کند. در حقیقت جمله « آیا این همان جایگاه و سطحی است که وقتی از هانا آرنت صحبت میکنیم، دربارهاش حرف میزنیم؟» که در متن مقاله آمده به درستی اشاره به همین عظمت فکری دارد. حتی کتاب ناتمام او نیز به اندازهای عمیق و تاثیرگذار بود که پنجاه سال پس از مرگش، همچنان الهامبخش نمایشها، کتابها، فیلمها و استنادهای سیاستمداران ارشد آلمانی باشد. این همان “لیگ” و جایگاه والای هانا آرنت است.
۴: سیاست پساحقیقتی یا postfaktische Politik به این معنا است: عواطف، احساسات و باورهای شخصی بر حقایق عینی و واقعیتهای اثباتشده اولویت پیدا میکنند. واقعیتها در تصمیمگیریهای سیاسی و افکار عمومی نقش کمرنگتری ایفا میکنند. گفتمان سیاسی کمتر بر اساس استدلال منطقی و شواهد عینی شکل میگیرد. ارتباط این اصطلاح با اندیشه هانا آرنت چنین است: نویسنده با اشاره به این مفهوم استدلال میکند که آرنت با چنین پدیدهای آشنا به نظر میرسد، زیرا او در دوران خود شاهد تبلیغات گسترده نازیها بود که واقعیتها را systematically تحریف میکرد. ظهور ایدئولوژیهای توتالیتر که «حقیقت» را به شکلی مطلق و بسته تعریف میکردند. فروپاشی فضای عمومی که در آن استدلال عقلانی امکان بروز داشت. از منظر آرنت، سیاست پساحقیقتی نشاندهنده فروپاشی فضای عمومی است - همان عرصهای که در آن شهروندان از طریق گفتوگوی عقلانی به تصمیمگیری جمعی میپردازند. وقتی واقعیتها زیر سؤال بروند، بنیانهای جامعه دموکراتیک متزلزل میشود.
نکته عمیقتر این است که آرنت ندادن جایگاه به واقعیتها را اولین قدم به سوی توتالیتاریسم میدانست. از این منظر، اشاره نویسنده به «سیاست پساحقیقتی» هشداری است درباره بازتولید شرایطی که آرنت خود شاهد آن بود.
۵: در این پاراگراف، نویسنده با اشاره به آرنت میگوید: باید ‘کاملاً در زمان حال حاضر بود (Man müsse ganz gegenwärtig sein). این ایده از نگاه آرنت عمیقاً با مسئله «جهانِ گیجکننده امروز (unübersichtlichen Welt) مرتبط است. توضیح این مفهوم از نگاه آرنت: «حاضر بودن» به معنای رویگردانی از واقعیت نیست. آرنت هرگز طرفدار «تسلیم شدن در برابر شرایط» نبود. بلکه معتقد بود باید با نگاهی روشن و شجاعانه به تحلیل واقعیتهای پیچیده زمانه پرداخت. او در کتاب «حیات ذهن» میگوید: «فکر نکردن به آنچه انجام میدهی، خود را در موقعیتهایی قرار میدهی که در آنها توانایی کنترل آنچه انجام میدهی را از دست میدهی.» «حاضر بودن» یعنی درگیر شدن فعالانه با جهان: این به معنای پذیرش مسئولیت در قبال زمانه خود، بدون پنهان شدن پشت ایدئولوژیهای خشک یا نوستالژی برای گذشته است. درست همانطور که آرنت با تحلیل ریشههای توتالیتاریسم و ماهیت شر در دوره خود درگیر شد، ما نیز باید با چالشهای عصر خود - از سیاست پساحقیقت تا بحران پناهندگان - روبرو شویم. این «حاضر بودن»، پادزهر «جهانِ گیجکننده» است. در جهانی که به نظر میرسد هر روز غیرقابل درکتر میشود، وسوسه انکار، سادهسازی افراطی یا عقبنشینی به حاشیه وجود دارد. اما آرنت به ما یادآوری میکند که تنها با شجاعت “حاضر بودن” و مواجهه با این آشفتگی است که میتوانیم آن را درک کرده و مسیر خود را بیابیم. این همان چیزی است که او «عشق به جهان» (Amor Mundi) مینامید یعنی پذیرش مسئولیت برای درک و شکلدادن به جهانی که در آن زندگی میکنیم، با تمام کاستیها و پیچیدگیهایش. ضمناً این نگرش، یک موضع اخلاقی-سیاسی نیز هست: «حاضر بودن» به معنای انفعال نیست، بلکه پایهای برای کنش آگاهانه است. ما تنها با درک واقعی شرایط حاضر میتوانیم به شکلی مؤثر برای تغییر آن اقدام کنیم. این نگرش مستلزم شجاعت فکری برای کنار گذاشتن کلیشهها و نگاه مستقیم به پیچیدگیهای جهان است. در نتیجه، نویسنده با نقل این جمله از آرنت، بر این نکته تأکید دارد که در مواجهه با چالشهای مشابه دوران او (ظهور اقتدارگرایان، یهودستیزی، سیاست پوپولیستی)، بهترین راهحل، رویگردانی از واقعیت نیست، بلکه درک عمیقتر زمانهای است که در آن زندگی میکنیم. این همان «حاضر بودن» است که آرنت آن را نه تنها یک ضرورت، بلکه یک وظیفه اخلاقی برای هر شهروند میدانست.
۶: همسر اول هانا آرنت گونتر آندرس (Günther Anders) بود که او نیز فیلسوفی برجسته و منتقد تکنولوژی شد. جزئیات ازدواج اول آرنت: آرنت و آندرس در دهه ۱۹۲۰ و در دانشگاه ماربورگ آشنا شدند. هر دو از دانشجویان فیلسوف بزرگ، مارتین هایدگر، بودند (آرنت در این دوره رابطه عاطفی کوتاهی با هایدگر نیز داشت). آنها در سال ۱۹۲۹ در نوپازلِ (Nowawes) نزدیک برلین ازدواج کردند. این ازدواج در دوره اوج گیری نازیسم و در بحبوحه تغییرات بزرگ فکری هر دو طرف شکل گرفت. با به قدرت رسیدن هیتلر در سال ۱۹۳۳، از آنجایی که هر دو یهودی تبار بودند، مجبور به فراز از آلمان شدند. ابتدا به پاریس گریختند. رابطه آنان تحت فشار تبعید و تغییر علایق فکری، به تدریج دچار مشکل شد و در نهایت در سال ۱۹۳۷ به طور رسمی طلاق گرفتند. اگرچه ازدواجشان پایان یافت، اما آنان ارتباط فکری خود را تا حدی حفظ کردند و پس از جنگ، به صورت دوستان فکری باقی ماندند.
اما بر اساس متن ارائهشده و منابع تاریخی، هاینریش بلوشر (Heinrich Blücher) شوهر دوم و عشق زندگی هانا آرنت بود. آرنت و بلوشر یکدیگر را در پاریس ملاقات کردند، در حالی که هر دو از رژیم نازی فرار کرده بودند. آرنت پس از آزادی از بازداشت در آلمان، از طریق پراگ به پاریس گریخته بود. بلوشر نیز یک کمونیست سابق بود که از دست نازیها فرار میکرد. به اینترتیب آنها در شرایط مشترکی به سر می بردند. این اشتراک در تجربه تبعید و فرار، پیوند عمیقی بین آنان ایجاد کرد. زمانی که آلمان به فرانسه حمله کرد، هر دو دستگیر و در اردوگاههای فرانسه زندانی شدند. خوشبختانه آنها پس از مدتی آزاد شدند و به مارسی رفتند. در نهایت با دریافت ویزای آمریکا، توانستند به ایالات متحده بگریزند. آنها در سال ۱۹۴۱ به نیویورک رسیدند و آرنت در سال ۱۹۵۱ پس از ۱۴ سال بیوطنی، تابعیت آمریکایی دریافت کرد. بلوشر در آمریکا به تدریس فلسفه پرداخت و رابطه آنان تا پایان عمر بلوشر در سال ۱۹۷۰ پایدار ماند. لوشر نه تنها شریک زندگی آرنت، بلکه یک همفکر و محرم اسرار فکری او نیز بود. گفتگوهای فلسفی با بلوشر تأثیر عمیقی بر شکلگیری اندیشههای آرنت داشت. این رابطه، برخلاف ازدواج اول کوتاه و دانشگاهی آرنت با گونتر آندرس، یک پیوند عاطفی و فکری پایدار و عمیق بود.
۷: این دو مفهوم (پارنو / Parvenu و پاریا / Paria) از مفاهیم کلیدی در اندیشه هانا آرنت هستند که او از بستر تاریخ یهودیت استخراج و برای تحلیل موقعیت انسان مدرن به کار گرفت. توضیح این دو اصطلاح از نگاه آرنت: پارنو (Parvenu) به معنای «تازهبهدورانرسیده» یا «جاهطلب» است. پارنو فردی است که میکوشد به هر قیمتی خود را به جریان اصلی جامعه (اکثریت) برساند و در آن جذب و محو شود. در مورد یهودیان: این همان یهودیِ سازشکار و همسانشده است که هویت، تاریخ و فرهنگ خود را انکار یا پنهان میکند تا مورد پذیرش جامعه غیریهودی قرار گیرد. او ممکن است به ثروت و موفقیت ظاهری برسد، اما هرگز به طور واقعی و اصیل از سوی جامعه میزبان پذیرفته نمیشود. او همیشه یک غریبه باقی میماند، اما غریبهای که این غربت خود را انکار میکند. پیامد: پارنو با انکار هویت خود، از مسئولیتپذیری سیاسی و اخلاقی شانه خالی میکند. او برای حفظ موقعیت شکننده خود، حاضر است با نظامهای ظالم کنار بیاید و ناعدالتی را نبیند. از نگاه آرنت، این یک شکل از فرار از آزادی و مسئولیت است. اما پاریا (Paria) یعنی «فرودست» یا «حاشیهنشین آگاه». پاریا برعکس، فردی است که موقعیت حاشیهای و متفاوت خود را میپذیرد و حتی از آن به عنوان منبع قدرت و آزادی استفاده میکند. در مورد یهودیان: این همان روشنفکر یا فرد یهودی است که هویت خود را میپذیرد و حاضر نیست برای پذیرش، خود را تحقیر کند یا هویتش را قربانی نماید. او “بر اساس شرایط خودش” زندگی و تفکر میکند. پیامد: پاریا به دلیل قرارگیری در حاشیه، میتواند جامعه را از منظر انتقادی بنگرد و تسلیم هنجارها و تابوهای آن نشود. این موقعیت به او امکان میدهد که مستقل بیندیشد و در برابر قدرت، وجدان اخلاقی خود را حفظ کند. پاریا نماینده آزادی اصیل و مقاومت در برابر فشار همسانسازی است.
۸: ژورنال منورا (The Menorah Journal) نقش مهمی در انتشار یکی از نخستین و اساسیترین مقالات هانا آرنت داشت. در اینجا توضیح کامل را میآورم: اما ژورنال منورا چه بود؟ یک مجله فکری- ادبی یهودی بود که بین سالهای ۱۹۱۵ تا ۱۹۶۲ در نیویورک منتشر میشد. حلقهای برای روشنفکران سکولار یهودی آمریکا بود که به دنبال تعریف هویت یهودی مدرن، فراتر از سنتهای مذهبی صرف، بودند. اگرچه مخاطبانش محدود و تخصصی بود، اما تاثیری عمیق بر روشنفکری یهودی در آمریکا گذاشت. ارتباط هانا آرنت با این مجله: همانطور که در متن مقاله اشپیگل اشاره شده، آرنت مقاله معروف خود به نام «ما پناهندگانیم» (We Refugees) را در سال ۱۹۴۳ در این مجله منتشر کرد. این مقاله یکی از اولین تحلیلهای فلسفی-سیاسی از وضعیت «پناهنده» است، که آرنت خود به تازگی تجربه کرده بود (او در سال ۱۹۴۱ به آمریکا رسیده بود). او در این مقاله، تجربه زیسته پناهندگان یهودی را نه به عنوان یک تراژدی شخصی، بلکه به عنوان یک مسئله سیاسی جهانی مطرح میکند. جمله ای که در مقاله اشپیگل و در زیر فصل « حق داشتن خقوق» آمده یعنی «پیش از هر چیز، دوست نداریم وقتی ما را «پناهنده صدا میزنند» نگاهی نقادانه به این برچسبزدن دارد. آرنت نشان میدهد که این برچسب یا label چگونه هویت پیچیده انسانی را نادیده میگیرد. اما چرا این انتشار با وجود گمنامی نسبی مجله مهم بود؟ این در واقع آغاز یک پروژه فکری بود: ایدههای مطرح شده در این مقاله، بعدها به سنگ بنای اندیشه آرنت درباره «حق بر داشتن حقوق» (The Right to Have Rights) و تحلیل او از بیوطنی (Statelessness) به عنوان یکی از بحرانهای عصر مدرن تبدیل شد. صدایی تازه از یک مهاجر: او از دل جامعه یهودی مهاجر و در یک نشریه مربوط به آنان، شروع به بیان نظریاتی کرد که بعدها تمام جهان را تحت تاثیر قرار داد.
۹: قرارداد دوبلین (Dublin Regulation) چیست؟ این مقررات (که به طور رسمی «سامانه دوبلین» نامیده میشود) قانون اتحادیه اروپا است که تعیین میکند کدام کشور عضو، مسئول بررسی درخواست پناهندگی یک فرد است. قاعده اصلی: به طور معمول، این کشور اولی است که متقاضی در آن وارد خاک اتحادیه اروپا میشود یا اثر انگشت او در آنجا ثبت شده است. ارتباط با ایده هانا آرنت: «حق داشتن حقوق». جمله معروف آرنت یعنی حق داشتن حقوق (The right to have rights) به این معنا است که پیششرط هر حق دیگری، عضویت در یک جامعه سیاسی است که از حقوق شما محافظت کند. وقتی کسی «بیوطن» است، هیچ نهادی برای تضمین حقوقش وجود ندارد. اشاره متن به قرارداد دوبلین بسیار هوشمندانه است. این قرارداد نمونهای از تلاش نهادهای مدرن (مانند اتحادیه اروپا) برای پاسخ به مسئلهای است که آرنت مطرح کرد. اما در عین حال، این نهادها اغلب با تنش بین حاکمیت ملی و حقوق جهانی بشر روبرو هستند و گاهی در عمل، تضمین آن «حق بنیادین» برای همه انسانها را با چالش مواجه میسازند.
۱۰: گروههای آی.سی.ای (ICE) در دوران ترامپ. آی.سی.ای (ICE) مخفف «سازمان مهاجرت و گمرک ایالات متحده» (U.S. Immigration and Customs Enforcement) است. این سازمان مسئول اجرای قوانین مهاجرت در داخل خاک آمریکاست. در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ، مأموریت و اقدامات این سازمان به طور قابل توجهی تهاجمیتر شد:
• ماموریتهای گسترده و تهاجمی: ترامپ با صدور دستورات اجرایی، دامنه هدفگیری برای تبعید را گسترش داد و تقریباً تمام مهاجران بدون مدارک را، صرف نظر از سابقه کیفری، در اولویت اخراج قرار داد.
• یورشهای غافلگیرانه (Raids): اشاره متن به «گروههای ماسکدار آی.سی.ای که در سپیدهدم درها را میشکستند و مردم را بازداشت میکردند» به همین یورشهای معروف اشاره دارد. این گروههای عملیاتی اغلب در ساعات اولیه صبح به خانهها حمله میبردند تا مهاجران را دستگیر کنند که صحنههایی ترسناک و خشونتآمیز را ایجاد میکرد.
• جداسازی خانوادهها: یکی از جنجالیترین سیاستها، سیاست «تحمل صفر» بود که منجر به جداسازی هزاران کودک از والدینشان در مرز شد. اگرچه این کار توسط گمرک و مرزبانی (CBP) انجام میشد، اما آی.سی.ای نقش کلیدی در نگهداری و مدیریت این خانوادههای جدا شده داشت.
• بازداشتگاهها: تعداد مهاجران بازداشت شده در تاسیسات آی.سی.ای به طور بیسابقهای افزایش یافت و شرایط در بسیاری از این بازداشتگاهها به دلیل شلوغی و بهداشت ضعیف، مورد انتقاد شدید قرار گرفت.
این اقدامات، باعث ایجاد ترس و وحشت گسترده در جامعه مهاجران شد، به طوری که بسیاری حتی برای کار، مدرسه یا مراجعه به پزشک نیز از خانه خارج نمیشدند.
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2025 | editor@iran-emrooz.net
|