جمعه ۷ شهريور ۱۴۰۴ - Friday 29 August 2025
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 26.07.2025, 16:59

۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ روزی که قرار بود آدولف هیتلر ترور شود

اگر آن روز من بودم، چه می‌کردم؟


ماتیاس برانت

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

متن سخنرانی ماتیاس برانت به مناسبت بزرگداشت سالگرد سوءقصد به جان آدولف هیتلر

منتشر شده در روزنامه آلمانی «زوددویچه تسایتونگ»
۲۰ ژوئیه ۲۰۲۵

    در ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴، کلاوس شنک گراف فون اشتاوفنبرگ بمبی را به “ستاد فرماندهی کنام گرگ” (Führerhauptquartier Wolfschanze) نزدیک راستنبورگ برد و آن را جوری تنظیم کرد که در میان جلسه‌ای که هیتلر در آن حاضر بود منفجر شود. این ترور ناموفق بود و آدولف هیتلر فقط زخمی جزئی برداشت. پس از آن، موج بی‌سابقه‌ای از دستگیری‌ها، محاکمات و اعدام‌ها آغاز شد. در ۷ و ۸ اوت ۱۹۴۴، اولین دادگاه در “دادگاه مردمی” (Volksgerichtshof) برگزار شد که در آن هر هشت متهم به اعدام محکوم شدند. آنها در همان روز در زندان پلوتسنزه (Plötzensee) برلین به دار آویخته شدند. در ادامه، سخنرانی ماتیاس برانت را به مناسبت این روز در سال ۲۰۲۵ در یادبود پلوتسنزه منتشر می‌کنیم.

***

چگونه و با چه زبانی می‌توان در چنین مکانی که در آن هستیم سخن گفت؟ این پرسشی است که از خود کردم. جایی که همه چیز فریاد سکوت سر می‌دهد. مطمئناً من اولین کسی نیستم که چنین حسی دارد. چند متر آنطرف تر، در یک ساختمان پیش‌پاافتاده، مکانی جهنمی وجود دارد: اتاق اعدام زندان سابق پلوتسنزه برلین. در اینجا، عدالت نازی مخالفان رژیم را به قتل می‌رساند. ابتدا در حیاط زندان و به سبک قرون وسطی با تبر دستی، سپس به دستور شخصی هیتلر یک گیوتین تهیه و در این ساختمان نصب شد. بعدها یک تیر تقویت شده با فولادی همراه با هشت قلاب آهنی نصب شد تا دار زدن نیز کارآمدتر شود.

آیا در مواجهه با این حقایق می‌توان سکوت کرد؟ فکر می‌کنم نه. نه درباره دیروز، و نه درباره امروز و فردا. از بنیاد ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ برای این دعوت و تلاش مستمرشان برای بزرگداشت تمام جریان‌های مقاومت ضد نازیسم ـــ حتی آنهایی که مستقیماً با رویداد ۲۰ ژوئیه مرتبط نبودند ـــ سپاسگزارم. همچنین می‌خواهم از «بنیاد یادبود مقاومت آلمان» (Stiftung Gedenkstätte Deutscher Widerstand) به طور ویژه تشکر کنم.
دیروز، در ۱۹ ژوئیه ۱۹۵۵ – یعنی ۷۰ سال پیش ـــ پدرم، ویلی برانت، که آن زمان رئیس مجلس نمایندگان برلین بود، در همینجا ایستاد و خطاب به کسانی که امروز گرامی‌شان می‌داریم، چنین گفت: «فداکاری شما بیهوده نبوده، جهان روزبه‌روز بیشتر به این حقیقت پی برده است... و این پیروزی پسینی [پس از موعد] شما خواهد بود.» من نه سیاستمدارم و نه مورخ. از من خواسته شده ـــ هرچند بدون آن که در این زمینه هیچ دستاوردی داشته باشم ـــ به عنوان فرزند زن و مردی که در مقاومت ضد نازیسم فعال بودند، سخن بگویم.

پدرم در سال ۱۹۱۳ در شهر لوبک با نام اصلی هربرت ارنست فرام به دنیا آمد. نام ویلی برانت را در تبعید و هنگام پیوستن به مقاومت سازمان یافته علیه نازی‌ها برای خود انتخاب کرد. این نام نه تنها یک نام مستعار محافظتی، بلکه نامی مبارزاتی بود ـــ نه صرفاً برای استتار، بلکه به عنوان نمادی از مقاومت. پس از جنگ و بازگشت به آلمان، او تصمیم گرفت این نام را حفظ کند. این نام به هویت جدیدش تبدیل شده بود و بخشی از هویت خانواده‌ای شد که اکنون تشکیل می‌داد. او تحمل کرد که مخالفان سیاسی ـــ از جمله حتی برخی درون حزب خودش که باید بهتر می‌دانستند ـــ او را به عنوان «خیانتکار به میهن»و «آلمانی غیراصیل» مورد حمله قرار دهند. سال‌ها هر روز صبح و بعدازظهر در مسیر مدرسه روی دیوارها شعار «برانت برای اعدام به کنار دیوار» را می‌دیدم. حتی خطاب دائمی «آقای برانت با نام اصلی فرام» را هم تحمل می‌کرد.

اما این برچسب‌ها اثر خود را گذاشت، چرا که این طرد دوباره متوجه کسی بود که نازی‌ها از سال ۱۹۳۸ تابعیت آلمانی‌اش را سلب کرده بودند. حالا همین موضوع به شکل شرم‌آوری بهانه‌ای شده بود تا او را به جرمی متهم کنند که او را در رده مجرمان قرار می‌داد، گویی انسانی با هویتی دوگانه و اهدافی مشکوک است. اتهام عجیب «خیانت به میهن» بارها به زنان و مردان قیام ۲۰ ژوئیه هم زده شد. معنای واقعی این انگ این بود: شما برای ما ناخوشایند هستید، شما از ما نیستید. در آلمان پس از جنگ، اعضای مقاومت باید تاوان این را می‌دادند که نشان داده بودند امکان مقاومت در برابر اکثریت وجود داشته است. برای بسیاری از آلمانی‌ها این موضوع آزاردهنده بود. پرداختن به موضوع مقاومت ناگزیر به معنای مواجهه با بی‌عملی خودشان بود. مردم به داستان «ملت فریب خورده» که گویا قربانی نازی‌ها شده بود بدون آنکه بداند چه بر سرش می‌آید، عادت کرده بودند. در حالی که بسیاری در پست‌های بالای دولتی حضور داشتند که نه تنها نابودی یهودیان اروپا را تحمل کرده بودند، بلکه فعالانه در آن مشارکت داشتند. اما به نظر می‌رسید کسی از این موضوع ناراحت نیست.

۱۹۴۷: آغازی نو در سرزمینی غریب

مادرم همیشه تعریف می‌کرد که ده سال طول کشید تا او به عنوان یک شهروند جدید در برلین با کسی روبرو شود که اعتراف کند نازی بوده است. او تعجب می‌کرد و می‌پرسید پس آن همه هوادار هیتلر کجا رفته‌اند و مردم را صریحاً با این سوال مواجه می‌کرد. شخصیتش این گونه بود. پدرم شب دوم و سوم آوریل ۱۹۳۳، آلمان نازی را در حالی که زیر دکل یک قایق ماهیگیری پنهان شده بود، از تراومونده (Travemünde) از طریق دانمارک به نروژ ترک کرد. پس از اشغال نروژ توسط ارتش هیتلر به سوئد رفت. در استکهلم با زن جوان نروژی به نام روت هانسن (Rut Hansen) آشنا شد، فرزند مغرور جنبش کارگری که برای دولت در تبعید کار می‌کرد. بعدها او مادر من شد. مشارکت او در مقاومت به اندازه پنهان شدن دیگران طبیعی بود.

مدتی پس از پایان جنگ، والدینم در سال ۱۹۴۷ به برلین نقل مکان کردند. برای پدرم این بازگشت به سرزمینی بود که هرگز دست از باور به آن نکشیده بود، اما تقریباً هیچ چیز در آن مانند گذشته نبود. برای هر دوی آنها آغازی نو در سرزمینی غریب بود. مادرم یک بار به من گفت: «من هرگز کاملاً به آلمان اعتماد نکردم. اما کسانی را دیدم که می‌خواستند آن را بهتر بسازند و پدرت یکی از آنها بود.» والدینم در ساختن آلمانی دیگر مشارکت داشتند. دیدگاه و انرژی خود را از تجربه مقاومت گرفته بودند. این روحیه آنها را به پیش برد.

بیش از پنجاه سال پیش ـــ که ارزش یادآوری امروز را دارد ـــ صدراعظمی در این کشور بود که روزی پناهنده سیاسی محسوب می‌شد. کسی که تنها به این دلیل توانست مسیر شخصی خود را طی کند ـــ مسیری که امروز به آن می‌بالیم ـــ که در جوانی در کشوری متمدن‌تر از آلمان آن زمان پناه و وطن دوم انسانی‌تری یافته بود. آنچه من اینجا از آن سخن می‌گویم در کانون توجه عمومی به والدینم نبوده است. اما برای من بی‌نهایت اهمیت داشت. اگرچه به لطف پیشینه مقاومت والدینم هرگز نیاز نبود شخصاً احساس ناراحتی کنم، اما هرگز نتوانستم با روایت تبرئه‌آمیز «موهبت تولد دیرهنگام» کنار بیایم. نه، فکر می‌کردم نمی‌‌توانیم به این راحتی خودمان را تبرئه کنیم. اما دانستن این که والدینم در این شرمساری سهیم نبودند، بزرگترین هدیه‌ای بود که در زندگی به من دادند و همیشه برایم ارزشمند خواهد بود.

چه می‌شد اگر ترور ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ موفقیت‌آمیز بود؟

والدین من فرصت زندگی و ساختن را یافتند. اما برای بسیاری از بستگان که امروز اینجا گرد هم آمده‌ایم تا یادشان را گرامی بداریم، عزیزانشان در آن زمان از ایشان گرفته شدند. امروز، در ۲۰ ژوئیه، ما مشهورترین تلاش برای سرنگونی رژیم نازی را به یاد می‌آوریم. کلاوس فون اشتاوفنبرگ (Claus von Stauffenberg)، هلموت جیمز فون مولتکه (Helmuth James von Moltke)،‌ هانس اوستر (Hans Oster)،‌ هانس فون دونانی (Hans von Dohnanyi) و بسیاری دیگر. این افراد بودند ـــ برخی زودتر، برخی دیرتر، اما من که هستم که قضاوت کنم ـــ که شجاعت اقدام را پیدا کردند. پرسشی که طبیعتاً همیشه مطرح می‌شود این است: چه می‌شد اگر ترور ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ موفقیت‌آمیز بود؟ آیا می‌شد آشویتس را زودتر آزاد کرد و جان صدها هزار نفر را نجات داد؟ آیا می‌شد کشتار را در سایر اردوگاه‌های مرگ نیز متوقف کرد؟ آیا جنگ زودتر به پایان می‌رسید؟ و شاید میلیونها انسان کشته نمی‌‌شدند؟ ما نمی‌‌توانیم این را بدانیم. اما آنچه می‌دانیم این است که در ده ماهی که سپری شد، یعنی مابین روز تلاش نافرجام ترور تا تسلیم آلمان، جنگ و ترور نازی‌ها دوباره به اندازه تمام سال‌های گذشته جنگ قربانی گرفت. قیام شکست خورد و بهای آن غیرقابل اندازه‌گیری بود.

هلموت جیمز فون مولتکه (Helmuth James von Moltke) در زندان به همسرش فریا (Freya) نوشت: «آنچه تو می‌گویی، که من می‌توانم با وجدانی پاک بمیرم، سخن بزرگی است. باور دارم که می‌توانم. زندگی‌ام را چنان سامان دادم که هر روز آماده مرگ باشم. راهی را برگزیدم که به نظرم درست می‌رسید و آن را پیمودم ـــ بدون توجه به سود یا زیان. اگر حالا باید به خاطر آن بمیرم، اشکالی ندارد.» در ۲۳ ژانویه۱۹۴۵، مولتکه تنها چند متر آنسوتر از اینجا به قتل رسید.

امروز دوباره شاهدیم ـــ و این در نتایج انتخابات نیز نمود یافته ـــ که زهر نفرت، نژادپرستی و طرد و جداسازی انسان‌ها چگونه نفوذ می‌کند و در خشونت‌آمیز شدن رفتارها، به ویژه از جنبه زبانی، و نیز در عشوه‌گری عمدی با تصاویر زبانی تبلیغات نازی‌ها خود را نشان می‌دهد. انسان‌ها ناگهان دوباره «جسم خارجی» خوانده می‌شوند، به جامعه تعلق ندارند و باید حذف شوند. همه اینها با استناد به یک اساس بیولوژیکی یا قومی ادعایی هویت آلمانی که باید محافظت شود. این جز فراموشی تاریخ چیست؟ والدین من در سنتی قرار داشتند که متأسفانه اغلب نادیده گرفته می‌شود و آن هم هنگامی که صحبت از مقاومت می‌شود، یعنی سنت جنبش کارگری: سوسیال دموکراتها، اعضای اتحادیه‌های کارگری، کمونیستها که مدتها قبل از به قدرت رسیدن نازی‌ها، مبارزه خود را علیه ملی‌گرایی آغاز کرده بودند.


ماتیاس برانت

مردی که می‌خواهم درباره‌اش برایتان بگویم، اینجا جایگاه ویژه‌ای دارد ـــ و در عین حال در سایه، زیرا امروزه افراد کمی او را می‌شناسند، شاید حتی یک بار نامش را شنیده یا خوانده باشند: جولیوس لبر (Julius Leber). اینجا در برلین، یک ایستگاه قطار شهری به نام اوست: پل یولیوس-لبر. هر روز دهها هزار نفر از آنجا رد می‌شوند، با عجله، به گوشی‌های موبایل‌شان خیره شده، بی‌آنکه بدانند از جایی می‌گذرند که یادبود مردی است که برای باورهایش جان داد. لبر روزنامه‌نگار و سیاستمدار سوسیال دموکرات بود. مبارزی برای جمهوری، انسانی عاشق زندگی، پرتوان و عمل‌گرا، چنانکه خوانده‌ایم، مردی از جنس گفتار و کردار. متولد ۱۸۹۱، پس از جنگ جهانی اول به لوبک (Lübeck) آمد، جایی که به عنوان سردبیر روزنامه سوسیال دموکرات «لوبکر فولکس‌بوتن» (Lübecker Volksboten) فعالیت می‌کرد. او در آنجا به نمایندگی رایشتاگ رسید و به سرعت به چهرهای تأثیرگذار در سیاست دموکراتیک لوبک در دوران وایمار تبدیل شد. در لوبک ـــ و اینجا خطوط زندگی به هم می‌رسند ـــ یولیوس لبر با مرد بسیار جوانی نیز آشنا شد: هربرت فرام، پدر من. او در آن زمان نوجوانی کارگر و بی‌پدر بود. یولیوس لبر برای او الگو بود، یک راهنما، شاید اولین همتای سیاسی که با او رو در رو شد. پدرم بعدها درباره او نوشت: «او برای من اولین تجسم اقتدار بدون قدرت بود ـــ و قدرت بدون خودکامگی».

پس از به قدرت رسیدن ناسیونال سوسیالیست‌ها، یولیوس لبر به زودی دستگیر شد. او ابتدا در اردوگاه کار اجباری استروگن (Esterwegen) و سپس در اردوگاه زاکسن‌هاوزن (Sachsenhausen) زندانی شد. کسانی از جنبش کارگری که از ابتدا با ناسیونال سوسیالیسم مبارزه کرده بودند، طبیعتاً از اولین قربانیان آن نیز بودند. یولیوس لبر در زاکسن‌هاوزن سه ماه را در به اصطلاح «حبس شدید» گذراند، در یک سلول تاریک و عریان منزوی شد: بدون تخت، بدون میز، بدون صندلی. در طول روز اجازه نداشت بنشیند یا دراز بکشد. شبها روی زمین لخت می‌خوابید، بدون پتو، بدون غذای گرم، حتی در سرمای یخبندان. در مه ۱۹۳۷ آزاد شد و سپس در برلین زندگی کرد، تحت نظر البته، اما با این وجود هرگز بیکار ننشست. به همراه همسرش آنه دور(Annedore)، که او نیز به جهات بسیاری قهرمان بود، شریک در یک تجارت زغال سنگ در خیابان تورگاو در شونبرگ شد. مغازه‌ای بی‌آلایش، کار سخت، دوده و صورتحساب‌ها. مغازه زغال سنگ هم به عنوان پوشش و هم به عنوان محل ملاقات استفاده می‌شد. اینجا افرادی گرد هم آمدند که چیزی را برنامه‌ریزی کردند که در آن زمان تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید: آلمانی متفاوت، عاری از استبداد.

یولیوس لبر به حلقه اتصال بین مقاومت جنبش کارگری و مقاومت ۲۰ ژوئیه تبدیل شد. بین اشتاوفنبرگ و او، علیرغم پیشینه و گرایش سیاسی متضاد، پیوندی درونی شکل گرفت. لبر با نظامیان، با «لودویگ بک»، با «هنینگ فون ترسکو» (Henning von Tresckow) و «فریتس‌ دیتلوف فون در شولنبورگ» (Fritz- Dietlof von der Schulenburg) گفتگو می‌کرد. او همچنین به دنبال برقراری ارتباط با مقاومت کمونیستی پیرامون آنتون زفکو (Anton Saefkow) و فرانتس یاکوب (Franz Jacob) بود. برای این افراد روشن بود که مقاومت و مبارزه برای یک جامعه آزاد نباید به محیط‌های خاصی محدود شود. اینکه آنها باید فارغ از پیشینه، طبقه و حزب به یکدیگر دست می‌دادند، زیرا این موضوع مربوط به ایدئولوژی نیست، بلکه مربوط به نگرش، انسانیت و شرافت بود.

در ۵ ژانویه ۱۹۴۵، یولیوس لبر در پلوتسنزه اعدام شد.

برای دوره‌ی پس از یک کودتای موفق، یولیوس لبر به عنوان وزیر کشور در دولتی عاری از خودکامگی و ترور در نظر گرفته شده بود. اما سرنوشت چیز دیگری رقم زد. او لو رفت، دستگیر شد، شکنجه شد. بعید است کسی که تصویر او را در مقابل «دادگاه خلق» دیده باشد، بتواند آن را فراموش کند. آن چهره بی‌نهایت غمگین، اما همچنین مردی شکست‌ناپذیر. و همزمان با نگاه به آن تصویر، فریادهای مشمئزکننده فرایزلر (Freislers) به گوش می‌رسد. در ۵ ژانویه ۱۹۴۵، یولیوس لبر نیز در پلوتسنزه اعدام شد. او ۵۳ سال داشت.

مقاومت نه تنها فقط نظامی نبود، اغلب چندان چشم‌گیر هم نبود. در مورد زوج لبر، مقاومت پر از گرد و خاک بود، سیاهی زیر ناخن‌ها، یک مغازه زغال سنگ در خیابان تورگاو. اگر آن موقع بودم چه می‌کردم؟ این یکی از سوالاتی است که تمام عمر مرا همراهی کرده است. آیا «امروز چه می‌کنم؟» به نوعی همان معنی را نمی‌‌دهد؟ و فقط زمان تغییر کرده است؟ مقاومت و ایمان به آینده کسانی که در مقابل ناسیونال سوسیالیست‌ها ایستادند، از جمله والدین من، باعث شد من در جامعه‌ای آزادتر از آنها بزرگ شوم، حداقل آزادتر از پدرم. من به طور کلی می‌توانستم آنچه می‌خواستم را انجام دهم و به آن برسم. در کشوری که کمی قبل از آن وحشت‌ناکترین نظام ترور در تاریخ بشریت بر آن حاکم بود. و با این حال: دوباره صداهایی می‌شنوم که فکر می‌کردم از بین رفته‌اند. آنها را از زمانی که حافظه دارم می‌شناسم. برای مدتی کوتاه به نظر می‌رسید ناپدید شده‌اند. یا شاید فقط خودم را زیاد در امنیت تصور کردم و نمی‌‌خواستم آنها را بشنوم. حالا آنها بازگشته‌اند. ابتدا آرام. و سپس به طور غیرقابل انکاری هر بار بلندتر.

اما من هنوز رویای زندگی و رشد در یک آلمان اروپایی، گشوده به جهان و انسانی را به عنوان یک انسان آزاد در میان دیگر انسانهای آزاد در سر دارم. آیا آنها همیشه اینجا بوده‌اند ـــ اما چه کسی چنین ادعایی می‌تواند بکند؟ ـــ یا به تازگی به اینجا آمده‌اند. در کشوری که مردم می‌توانند بدون ترس از طرد شدن، خودشان باشند. و با وجود همه موانع، ناامیدی‌های ناگوار و مشکلات، گاهی هنوز احساس می‌شود که حتی ممکن است این رویا محقق شود.

“نیازی به بلند صحبت کردن نیست تا استوار باشید. کافی است بدانید که هستید ـــ و در کدام طرف ایستاده‌اید.”

اجازه دهید قبل از پایان، به اختصار درباره چند جوان برای شما بگویم، دانش آموزان دبیرستان آینشتاین در پوتسدام (Potsdam). مدتی پیش آنها به من مراجعه کردند و پرسیدند آیا می‌توانم از آنها حمایت کنم ـــ به عنوان حامی در درخواست آنها برای تبدیل شدن به «مدرسه‌ای بدون نژادپرستی ـــ مدرسه‌ای با شهامت». آنها جوانان تاثیرگذاری هستند، باهوش، هوشیار و متعهد. سال آینده دیپلم می‌گیرند و به نظر می‌رسد، کاملاً به حق، لزوماً نمی‌‌خواهند دنیا را همانطور که به آنها تحویل داده ایم بپذیرند. این دانش آموزان پسر و دختر، که به نوعی دوستداشتنی ترین آشوبگرانی هستند که می‌توان تصور کرد، می‌خواهند از دیگران دفاع کنند، موضع بگیرند، در مقابل طرد و تبعیض بایستند و برای یک جامعه باز تلاش کنند. به آنها گوش دادم ـــ در آنها کودکم، کودکانمان را دیدم ـــ و ناگهان فکر کردم: شما همان هستید. شما پیروزی پسینی [پس از موعد] هستید که پدرم هفتاد سال پیش در اینجا از آن سخن گفت.

وقتی پس از اولین ملاقاتمان ساختمان مدرسه را ترک می‌کردم، در حالی که غرق در افکار خود و خوشحال بودم، نگاهم به یک لوح یادبود افتاد. این لوح یادبودی برای هلموت جیمز گراف فون مولتکه بود که ـــ یک قرن قبل ـــ دقیقاً در همین مدرسه درس خوانده بود. و دوباره به نظر می‌رسید که برای یک ثانیه مسیر زندگی و افکار به هم می‌رسند. مادرم با مثال‌های عملی زندگی‌اش چیزهای زیادی به من آموخت، بسیار زیاد. از جمله اینکه باید انتخاب کرد ـــ و گاهی فرصت دومی وجود ندارد. و شاید حتی مهمتر، که بی‌تفاوتی نیز خود یک انتخاب است. (این روزها چقدر این فکر در سرم می‌چرخد). یعنی انتخابی برای نگاه کردن به جای دیگر، برای رها کردن امور. او گفت: «نیازی به بلند صحبت کردن نیست تا استوار باشید. کافی است بدانید که هستید ـــ و در کدام طرف ایستاده‌اید.»

 






نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2025 | editor@iran-emrooz.net