-
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 08.01.2026, 19:40

به سوی یک تمدن بزرگ

فصل اول کتاب شاه شاهان


اسکات اندرسن

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

دیوید فراست: شاهنشاه، باید تنهاترین شخص باشید.
شاه: بله، اگر بتوانم بگویم، این یک مورد بسیار ویژه است.
فراست: از چه نظر ویژه است؟
شاه: منظورم این است که همانطور که شما گفتید، شاهِ شاهان بودن.
فراست: و این یعنی شما تنها هستید چون در واقع کسی را ندارید که از او مشورت بخواهید و از شما بالاتر باشد؟
شاه: خب... همیشه خدا هست.
شاه، مصاحبه با دیوید فراست، ۱۷ ژانویه ۱۹۸۰ (۲۷ دی ۱۳۵۸)
(The Courtier)


جرج براسول در توضیح تغییر غیرمعمول زندگیش در سال ۱۹۶۸ گفت: «فکر می‌کنم همیشه در جستجوی نوعی آزمایش شخصی، هم برای خودم و هم برای ایمانم بودم. ایران این فرصت را به من داد.»

براسول که اصالتاً از یک شهر کوچک در جنوب ویرجینیا (Virginia) بود، در شاخه مترقی کلیسای باپتیست جنوبی (Southern Baptist church) بزرگ شده بود و تعهدش به حقوق مدنی و عدالت اجتماعی با تحصیلات تکمیلی در مدرسه الهیات معروف ییل (Yale Divinity School) بیشتر تقویت شده بود. اما تا اواسط دهه ۱۹۶۰ (۱۳۳۹)، بی‌قراری و بلندپروازی‌های جوانی‌اش با واقع‌گرایی تعدیل شده بود و او را به کشیشی یک کلیسای کوچک در کارولینای شمالی (North Carolina church) تبدیل کرده بود، در حالی که خانواده جوانی را نیز سرپرستی می‌کرد. در سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) بود که او خبری تکان‌دهنده شنید: «هیئت ماموریت خارجی کنوانسیون باپتیست جنوبی»، نهادی کلیسایی که مبلغان انجیلی را به دورترین نقاط جهان می‌فرستاد، در جستجوی داوطلبی برای اعزام به ایران بود.

یک سنت راسخ و پابرجا از مبلغان پروتستان آمریکایی وجود داشت که برای تأسیس مدرسه و درمانگاه و تغییر کیش مخفیانه مردم محلی به مسیحیت به ایران می‌آمدند. اما تا دهه ۱۹۶۰، این سنت نیم قرن پیش به پایان رسیده بود و با افزایش محافظه‌کاری اسلامی و رنجش باقی‌مانده ایرانیان از برتری‌جویی گذشته غرب، به نظر نمی‌رسید به این زودی‌ها احیا شود. با این وجود، رهبری باپتیست‌های جنوبی به این نتیجه رسیده بود که اکنون زمان آن فرا رسیده که دوباره موقعیت سنجیده شود. به طور اتفاقی، براسول ۳۱ ساله برای این مأموریت ثبت‌نام کرد و در اوایل سال ۱۹۶۸ (۱۳۳۹)، او و همسرش، «جوان» (Joan)، به همراه سه فرزند خردسالشان با ویزای ۹۰ روزه عازم ایران شدند. او نقل کرد: «نمی‌دانستیم می‌توانیم بمانیم یا نه، اما برنامه این بود که کاری پیدا کنیم که دولت ایران آن را تأیید کند.»

کار آسانی نبود. با توجه به تنش‌های دائمی بین رژیم مدرنیست شاه و روحانیون محافظه‌کار مسلمان ایران، تبلیغ مذهبی به وضوح منتفی بود. در مورد وظیفه کشیشی، هم جامعه مهاجران در تهران و هم جوامع مسیحی ایرانی موجود در سراسر کشور، به خوبی تحت مراقبت بودند. چشم‌انداز براسول به شدت تیره به نظر می‌رسید، اما سپس او به رئیس دانشکده الهیات اسلامی دانشگاه تهران معرفی شد. رئیس دانشکده که به سرعت از این ویرجینیایی خوش‌برخورد خوشش آمده بود، به او پیشنهاد تدریس زبان انگلیسی و دین‌شناسی تطبیقی (comparative religion) – با استثنای اسلام – به دانشجویان تحصیلات تکمیلی دانشگاه را داد. براسول بلافاصله پذیرفت و به تازه‌ترین عضو هیئت علمی و البته تنها مسیحی آمریکایی، در یکی از برجسته‌ترین دژهای آموزش عالی شیعه تبدیل شد. او به یاد آورد: «حدود سی‌وپنج عضو دیگر هیئت علمی بودند، همه آنان روحانی مسلمان و برخی در سلسله‌مراتب مذهبی بسیار ارشد بودند. همه عمامه و رداء می‌پوشیدند. من کت و کراوات به تن می کردم.»

از این نقطه دیدگاه نامحتمل، جرج براسول قرار بود به یکی از معدود افراد خارجی تبدیل شود که نگاهی به شکاف‌های مذهبی شکل گرفته در ایران تا اواخر دهه ۱۹۶۰ بیندازد – اگرچه دستیابی به این نگاه خود یک شاهکار بود. برای غلبه بر بدگمانی افسانه‌ای ایرانیان نسبت به خارجی‌ها، براسول کلاس‌های فشرده زبان فارسی گرفت و هرچه در مورد فرهنگ ایرانی و اسلامی پیدا می‌کرد، مطالعه می نمود. همچنین شخصیت برون‌گرا و کنجکاوی شدیدش نسبت به تمام جنبه‌های زندگی ایرانی به او کمک کرد. به سرعت، این مبلغ مسیحی حتی محتاط‌ترین همکاران مسلمان خود را نیز مجذوب خود کرد. براسول توضیح داد: «کل رویکرد من این بود که تا حد امکان شفاف باشم. با هرکسی گفتگو می‌کردم و سپس اجازه می‌دادم مکالمه به هر سمتی که می‌خواهند و تا هر عمقی که می‌خواهند پیش برود. وقتی به این نتیجه رسیدند که من یکی از اعضای سازمان سیا نیستم – زیرا برای ایرانیان هر آمریکایی یعنی سیا – شروع کردند به دعوت کردنم به خانه‌هایشان. روی زمین می‌نشستم، با انگشتانم برنج می‌خوردم، سؤال می‌کردم و گوش می‌دادم، و اینگونه اعتماد می‌ساختم.»

با این اعتماد و در پاسخ به سؤالات بی‌امانش درباره ایمان اسلامی، همکاران ایرانی براسول او را در هنگام نمازهای جماعت به مساجد مختلف تهران می‌بردند، تا او خودش شاهد مراسم باشد و البته این امری بود که عموماً برای غیرمسلمانان منع شده بود. در ابتدا، این گردش‌ها به مساجد بزرگ و قدیمی مرکز شهر بود، اما به تدریج به سازه‌های بسیار ساده‌تری، که اغلب چیزی بیش از کلبه‌های ساده سیمانی نبودند، در محله‌های کارگری جنوب و شرق تهران گسترش یافت.
در سفرهایش به مناطق روستایی، براسول بلافاصله از شکاف عظیم تجربه بین شهری و روستایی ایران تحت تأثیر قرار گرفت، سرزمینی که زنان در مرکز تهران آخرین مدهای پاریسی را می‌پوشیدند در حالی که شاید بیست مایل آنطرف‌تر(حدود ۳۲ کیلومتر)، کارگران کشاورزی روزهای خود را به دلیل کمبود حیوانات بارکش، به ابزارهای گاوآهن دست‌ساز قرون وسطایی بسته بودند. در سفرهایش به حاشیه‌نشینی‌های پایتخت، براسول دید که همین شکاف بین دارا و ندارهای تهران نیز وجود دارد، که به ازاء هر وارث اشرافی که ثروت خود را در کلوپ‌های شبانه و کازینوهای مرکز شهر به رخ می‌کشد، ده‌ها – شاید صدها – کارگر مهاجر وجود داشتند که در کلبه‌های موقت جای گرفته بودند، مردان جوانی که از روستاهای بیکار جذب شده بودند و اکنون برای هر دستمزد معیشتی که پیدا می‌شد، تقلا می‌کردند. همانطور که براسول به زودی کشف کرد، این شکاف در دین نیز منعکس می‌شد: تقسیم‌بندی بین به اصطلاح «مساجد دولتی» و مساجد سنتی.

در مساجد دولتی، که توسط روحانیون تایید و یارانه‌شده دولت اداره می‌شد، خطبه‌های قرآنی با ستایش از شاه در هم آمیخته بود. در مقابل، در مساجد سنتی صحبت چندانی از شاه نبود. در عوض، روحانیون آنجا پیامی محافظه‌کارانه از سادگی، درستکاری اخلاقی و رد ارزش‌های مدرن را برای جماعتی عمدتاً متشکل از فقرا یا طبقه کارگر شهر موعظه می‌کردند. در این مساجد، مسئله مهم آن نبود که هر کلامی که مخالف حکومت و براندازانه بود، چندان گفته نمی‌شد – همه فرض می‌کردند که ساواک، پلیس مخفی شاه، همه جا حاضر است و یادداشت برمی‌دارد – بلکه مهم آنچه حذف می‌شد بود: هرگونه ستایش از رژیم، هر اشاره‌ای که ملت در مسیر درست و راستین قرار دارد. براسول توضیح داد: «پس آن موقع بود که متوجه شدم بخش بسیار بزرگی از ایرانیان هستند که شاه را دوست ندارند، که فکر می‌کنند او یک کلاهبردار است.»

اما آموزش این مبلغ آمریکایی تازه شروع شده بود. براسول آنقدر اعتماد همکاران و دانشجویان هیئت علمی را جلب کرده بود که یک روز یکی از دانشجویان تحصیلات تکمیلی‌اش نزد او آمد و به طور مرموزی پرسید که آیا علاقه‌مند به شنیدن نوع خاصی از خطبه هست یا نه. براسول با میل پذیرفت، حتی اگر از برنامه‌ریزی این گردش متحیر بود: او باید دانشجویش را ساعت چهار صبح در یک تقاطع مشخص در جنوب تهران ملاقات می‌کرد.

او این امر را به بدگمانی دقیق ایرانیان در خصوص اوباش شاه نسبت داد. وقتی او و خانواده‌اش برای اولین بار در تهران ساکن شدند، به طور خصوصی به او توصیه شده بود که ساواک حتماً تلفن خانه‌اش را شنود کرده و حداقل یک فرد نفوذی ساواک در همه کلاس‌های دانشگاهی‌اش وجود خواهد داشت. او همچنین متوجه گرایش ایرانیان به پچ‌پچ کردن در مکان‌های عمومی شده بود، عادتی که ابتدا آن را یک ویژگی اجتماعی می‌دانست تا زمانی که فهمید این کار برای جلوگیری از شنیده شدن است. از آنجایی که اکثر ایرانیانی که براسول می‌شناخت چنین محافظه‌کاری را به عنوان یک امر عادی نشان می‌دادند، چندان به اقدامات احتیاطی دانشجوی تحصیلات تکمیلی‌اش در آن شب فکر نکرد.

در محل قرار، دانشجو براسول را به خانه‌ای بی‌نام و نشان پشت یک دیوار گلی بلند برد و به اتاقی که حدود دوازده نفر از دانشجویان جوان حوزه علمیه و روحانیون سطح پایین‌تر، یا مُلاها، گرد هم آمده بودند. طی چند دقیقه، همه ساکت شدند تا دور یک پخش‌کننده نوار کاست قابل حمل جمع شوند و به یک خطبه ضبط شده گوش دهند [این نقل قول قابل تردید است، زیرا در آن تاریخ (۱۳۴۷) هنوز نوار کاست در ایران چندان شناخته شده نبود و داستان قاچاق شدن نوارهای های آیت الله خمینی به داخل ایران مربوط به سال های منتهی به انقلاب  ایران است. مترجم]. علیرغم صدای خش خش دستگاه، کلمات پرشور گوینده، که با صدای باریتون خشن ادا می‌گردید، به وضوح شنیده می‌شد. براسول نقل کرد: «او می‌گفت: “مرگ بر شاه، نیروهایتان را بسیج کنید، آماده تغییر اوضاع شوید.”»

به ناگهان، استاد آمریکایی اقدامات احتیاطی دانشجویش را فهمید: او به یک سلول زیرزمینی که برای سرنگونی دولت کار می‌کرد، راه یافته بود، اعضایی که در صورت کشف شدن توسط ساواک، مشمول زندان یا بدتر از آن بودند. اما هویت گوینده نوار، نامی بود که براسول قبلاً فقط به طور گذرا شنیده بود: آیت‌الله روح‌الله خمینی.

پنج سال قبل، خمینی، یک استاد مذهبی در شهر قم، به عنوان سخنگوی اصلی جنبش اعتراضی علیه یک سری اصلاحات اقتصادی و اجتماعی که شاه به عنوان بخشی از به اصطلاح «انقلاب سفید» خود اجرا می‌کرد، ظهور کرده بود. جنجالی‌ترین این موارد، قانونی بود که به زنان ایرانی حق رأی می‌داد و یک برنامه اصلاحات ارضی که برای تقسیم زمین‌های وسیع خانواده‌های الیگارش پادشاهی – و بسیاری از بنیادهای مذهبی آن – برای توزیع مجدد میان کشاورزان بی‌زمین طراحی شده بود. خمینی به قدری این اقدامات را به شدت محکوم کرده بود که در ژوئن ۱۹۶۳ (خرداد ۱۳۴۲) شاه دستور دستگیری او را صادر کرد، اقدامی که خونین‌ترین شورش‌های دهه در ایران را برانگیخت. در مواجهه با چنین خشم مردمی، شاه به زودی خمینی را آزاد کرد، اما روحانی محافظه‌کار به سرعت خط حمله جدیدی را آغاز نمود. این بار، شاه رقیبش را سوار هواپیما کرد و او را از کشور بیرون انداخت [آیت الله خمینی در ۱۳ آبان ۱۳۴۳ دستگیر و به ترکیه تبعید شد. مترجم]. زمانی که جرج براسول برای اولین بار خطبه‌های او را در حاشیه‌نشینی‌های جنوب تهران شنید، خمینی تبعیدی چند سال گذشته را در شهر مقدس شیعه نجف در عراق همسایه گذرانده بود.
گردش شبانه با دانشجوی تحصیلات تکمیلی‌اش، براسول را متقاعد کرد که شاهد یک نیروی انقلابی در حال شکل‌گیری است. او گفت: « خمینی با این نوارهای کاستی که می‌فرستاد، سعی داشت خطبا و واعظان محلی مساجد در سراسر کشور را با خود همراه کند. من این احساس و برداشت را داشتم که واعظان محلی و برخی از “پسران واعظ” من – من آنان را پسران واعظم می‌نامیدم، محافظه‌کارترین افراد در هیئت علمی‌ام – نفوذ بسیار زیادی داشتند و خمینی داشت یک حلقه رهبری در سراسر کشور، یک شبکه، ایجاد می‌کرد تا وقتی زمان مناسب برای انقلاب فرا رسید، آنان را آماده کرده باشد.»

با این حال، براسول هیچ یک از اینها را به به طور خاصی نگران‌کننده نمی‌یافت. به هر حال، هر جامعه‌ای ناراضیان خود را دارد و شاه آنقدر محکم بر ایران کنترل داشت که تصور تهدید واقعی توسط گروهی از روحانیون قدیمی دشوار بود. گذشته از این، ایران متحدی آنقدر مهم برای آمریکا بود و حضور رسمی آمریکا در آنجا آنقدر فراگیر بود که چنین جنبشی به سختی می‌توانست ناشناخته بماند. براسول گفت: «من فقط فرض کردم کمی دیر متوجه قضیه شده ام و این که همه از قبل از این موضوع خبر داشتند – مطمئناً، سیا (CIA) و همه افراد در سفارت آمریکا کاملاً از آن مطلع بوده اند.»

در این مورد، مبلغ مذهبی اهل ویرجینیا اشتباهی بزرگتر از این نمی‌توانست بکند. وقتی براسول در اواخر سال ۱۹۶۸ (۱۳۴۷) برای نخستین بار ندای مخفیانه قیام روح‌الله خمینی را شنید، نام این روحانی در طول چهار سال پس از تبعیدش، به ندرت در انبوه مکاتبات سفارت آمریکا یا پایگاه سیا در تهران ذکری به میان آمده بود. علاوه بر این، این خلا اطلاعاتی دست‌کم هشت سال دیگر نیز ادامه یافت، حتی در حالی که تعداد نوارهای کاست خمینی که به طور مخفیانه به ایران وارد می‌شد، چندین برابر گردید و هم گستره و هم شدت مخالفت مذهبی با شاه افزایش یافت. تا اواسط دهه ۱۹۷۰، در دید مقامات آمریکایی، آیت‌الله خمینی گویی اصولاً وجود خارجی نداشت.

با این حال، ناعادلانه است که این سکوت را صرفاً به نادانی ساده نسبت دهیم. بلکه، این نادانی حاصل عملی خودخواسته بود، گواهی بر فرهنگی که توسط مردی ایجاد شده بود که همه دیگران در ایران با احتیاط دور او می‌چرخیدند: یعنی شاهنشاه (شاه شاهان).

***

سحرگاه ششم آوریل ۱۹۷۰ (۱۷ فروردین ۱۳۴۹)، مردی لاغراندام پنجاه‌ساله با کتی دوخته‌شده بر تن، به طبقه دوم کاخ جهان‌نما در تهران قدم گذاشت. نام او اسدالله علم بود و عنوان رسمی‌اش «وزیر دربار شاهنشاهی ایران».

در بالای پلکان، دو پیشخدمت یونیفرم‌پوش او را ملاقات کردند که درِ منبت‌کاری‌شده با عاج را با تشریفات گشودند. اتاقی که علم وارد آن شد، وسیع بود و اگر پرده‌های صبحگاهی از پنجره‌های بیرونی‌اش کنار زده شده بود، تقریباً به نحو خیره‌کننده ای روشن می‌نمود: پر از شیشه‌های رنگی، لوستر و موزاییک‌هایی از نقره آیینه‌کاری. در مرکز این مکان درخشان، میز تحریر بلندی قرار داشت و پشت آن مرد پنجاه‌ساله دیگری نشسته بود، او نیز لاغراندام و با کت و شلوار تجاری. این شخص محمدرضا پهلوی، شاهنشاه، بود.

به احتمال زیاد، دیدار صبحگاهی آن دو مرد از الگوی کلی مشابه صدها دیدار پیشین پیروی می‌کرد. احتمالاً شاه در حال خواندن یکی از پشته‌های کاغذ روی میزش با عینک دوکانونه سیاه‌قاب بزرگش بود که علم وارد شد. به همان اندازه محتمل است که او نه حرفی زد و نه هنگام نزدیک شدن وزیرش سر بلند کرد، بلکه دست راستش را از روی میز به بدون توجه زیاد به میهمان تازه وارد بلند کرد تا در هوا معلق بماند. علم که در کنار شاه توقف کرده بود، به احتمال زیاد تعظیمی عمیق می‌کرد، سپس دست پیش‌آمده را می‌گرفت و در حالی که آن را می‌بوسید، دعایی برای تداوم سلامت و ایمنی مردی که شاهنشاه، نور آریایی‌ها و سایه خدا بر زمین خوانده می‌شد، زمزمه می‌کرد. پس از اتمام این مناسک، علم سپس دور میز می‌چرخید – در حین انجام آن مواظب بود که پشتش را به سلطان نشان ندهد – تا در طرف مقابل آن بایستد. از آنجایی که قرار بود دیدار آن صبح آوریل کوتاه باشد، شاید تنها بیست دقیقه، وزیر دربار احتمالاً در تمام مدت ایستاده باقی ماند..

این صحنه کوچک تشریفات سلطنتی به خودی خود، برای هرکس که با آهنگ‌های دربار شاهنشاهی ایران در بهار ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) آشنا بود، اصلاً عجیب به نظر نمی‌رسید. با اندکی تفاوت، این همان آیینی بود که هر شهروند عادی ایرانی که به حریم خصوصی شاه راه می‌یافت، انجام می‌داد. ممکن است کمی عجیب‌تر به نظر برسد اگر در نظر بگیریم که تا آن زمان، شاه مدت‌ها بود که اسدالله علم را نزدیک‌ترین دوست و محرم رازی که تاکنون شناخته بود، می‌دانست.
.
دو مرد برای اولین بار در تهران در اواخر دهه ۱۹۳۰ (دهه ۱۳۱۰) با هم برخورد کردند. این ملاقاتی اجتناب‌ناپذیر بود، زیرا علم، از یک خانواده اشرافی شرق ایران، و ولیعهد محمدرضا در حلقه کوچک نخبگان حاکم پایتخت رفت‌وآمد داشتند، اما تا اواخر دهه ۱۹۴۰ (دهه ۱۳۲۰)، پس از آنکه شاه به تخت نشست و برای انباشت قدرت بیشتر تلاش کرد، نبود که آن دو اتحاد محکم و پایداری تشکیل دادند.

برای علم، این جاذبه به نظر می‌رسید کمتر ناشی از خودبزرگ‌بینی و بیشتر از یک دیدگاه مشترک برای آینده کشور آن دو زاده شده بود. تا آن زمان، شاه جوان و کم‌تجربه از قبل رویای راندن ایران به عصر مدرن را در سر می‌پروراند و برای این کار نیاز بود تا چنگال آهنین روحانیت و اشرافیت زمین‌دار که قرن‌ها ایران را در وضعیتی فئودالی نگه داشته بودند، شکسته شود. اسدالله علم به معنای واقعی کلمه و علی رغم پیشینه بسیار ممتاز خود – خانواده او ده‌ها روستا در استان بیرجند را «مالک» بودند – در این هدف، و همچنین در تحقیر شاه نسبت به طبقه سیاسی متحجر کشور، شریک بود..

با افزایش مستمر جایگاه شاه، موقعیت علم نیز بالا رفت، به ویژه پس از آنکه در یک بحران قانون اساسی در سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲)، زمانی که بسیاری دیگر کشتی را ترک کردند، وفاداری خود را به سلطان حفظ کرد. آن بحران با یک کودتا که شاه را به قدرت مطلق بازگرداند، به پایان رسید. با تثبیت موقعیت بسیار مورد علاقه علم، در طول دهه بعدی شاه او را در سلسله‌ای از پست‌های وزارتی چرخاند که در نهایت با تصدی مقام نخست‌وزیری در سال ۱۹۶۲ (۲۸ تیر ۱۳۴۱ ) به اوج رسید. با این وجود، هیچ معیار واضح‌تری از جایگاه واقعی قدرت در ایران – و همچنین از میزان اتکای شاه به اشرافزاده بیرجندی – وجود نداشت جز این واقعیت که علم پس از خدمت به عنوان نخست‌وزیر، وزیر دربار شد.

بسیاری از کسانی که در سال‌های پایانی با دربار سلطنتی ایران مراوده داشتند، درباره شباهت فیزیکی آشکار بین شاه و اسدالله علم اظهارنظر می‌کردند. هر دو لاغر بودند و از تناسب اندام برخوردار، و هر دو نسبت به قد تقریباً کوتاه خود خودآگاه و حساس بودند، وآن را  با کفش‌های پاشنه‌بلند و حالت ایستادن بسیار مستقیم جبرانش می‌کردند [این ادعای نویسنده قابل قبول نیست. هم شاه و هم علم دارای قدی در حد ۱۸۰ سانتمیتر بودند که قد بلند محسوب می شوند. مترجم] . اما بیش از ظاهر فیزیکی، این احساس و برداشت از یکسانی، با همسانی در رفتارها، زبان بدن و حرکات تقویت می‌شد – شاید تنها برای دو نفری که اینقدر به طور مداوم در کنار هم هستند، انتظار می‌رفت. علاوه بر دیدارهای تقریباً روزانه آنان، که می‌توانست از پانزده دقیقه تا پنج یا شش ساعت طول بکشد، وزیر دربار شاه را در تقریباً تمام سفرهایش دور از کاخ همراهی می‌کرد، خواه گردش‌های یک‌روزه به مناطق روستایی ایران یا سفرهای رسمی طولانی به پایتخت‌های خارجی. حضورش حتی در تعطیلات سلطنتی نیز الزامی بود. همانطور که علم یک بار در خاطراتش، هنگامی که شاه آماده سفر تعطیلات اسکی به سوئیس می‌شد، یادداشت کرد: «اعلیحضرت تأکید کردند که در بخش عمده سفر آینده‌شان به اروپا بدون همراه خواهند بود و انتظار دارند من تا حد امکان او را همراهی کنم.» در طول نزدیک به چهار دهه حضور بر تخت طاووس، شاه قطعاً ساعت‌های بیداری بیشتری را در کنار اسدالله علم گذرانده بود تا هر فرد دیگری.

در صبح روز ششم آوریل ۱۹۷۰ (۱۷ فروردین ۱۳۴۹)، مورد اصلی دستور کار آنان، بررسی آماده‌سازی‌ها برای یک جشن بزرگ بود که قرار بود هجده ماه بعد در پایتخت باستانی پارس، تخت‌جمشید، برگزار شود [تخت جمشید پایتخت نبود بلکه نوعی اقامتگاه تابستانی بود. مترجم] این جشنی بود که مدت‌ها بود برای آن در حال برنامه‌ریزی بودند. شاه همواره از نحوه به تخت نشستنش در سال ۱۹۴۱ دل‌آزرده بود، که کاری عجولانه و کاملاً فاقد تشریفات محسوب می شد، و به همان مدت نیز امید برگزاری نوعی رویداد جبرانی را در دل پرورانده بود. اگر افراد خارجی فکر کنند او با مراسم تاج‌گذاری دوم در سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) به این هدف رسیده، می‌توان آنان را بخشید، اما علیرغم نمایش درخشان کالسکه‌هایی که با اسب‌کشیده می شدند، تاج‌های جواهرنشان و دنباله‌های حریری سی‌پایی، کمبود قابل توجه مقامات عالیرتبه خارجی در آن مراسم – که به نظر می‌رسید در پایتخت‌های خارجی سردرگمی جمعی درباره دلیل برگزاری تاج‌گذاری بیست‌وشش سال پس از واقعه وجود داشت – همچنان آزاردهنده بود. برای جشن آتی در تخت‌جمشید، شاه یک نقطه عطف به یادماندنی‌تر را تبلیغ می‌کرد: دو هزار و پانصدمین سال حکومت شاهنشاهی پارس، و برنامه‌ریزی یک جشن چندروزه از رژه و آتش‌بازی و ضیافت‌هایی که دنیا به ندرت نظیرش را دیده بود. این، از نظر شاه، دقیقاً همان چیزی بود که باید باشد، زیرا جهان به ندرت داستان موفقیتی مانند ایران مدرن را دیده بود: سرزمینی که از قید سلطه خارجی رسته و اکنون آماده است تا شکوه باستانی خود را بازگرداند و جایگاهش را در میان رده اول ملت‌ها بازپس گیرد.

با این حال، یک مشکل وجود داشت. تخت‌جمشید درست در لبه بیابان‌های بی‌آب و علف مرکز ایران قرار داشت، سی مایل از نزدیکترین شهر قابل توجه و سیصد مایل از نزدیکترین هتل مناسب فاصله داشت. بالاخره همه آن مقامات خارجی که شاه امیدوار بود شرکت کنند را کجا باید جای می داد؟

علاوه بر این، به لطف یک ویژگی ناخوشایند طبیعت، مناطق اطراف تخت‌جمشید لانه مجموعه حیرت‌آوری از مارهای زهری، عقرب‌ها و خزندگان سمی بود. چگونه اطمینان حاصل شود که جشن‌ها با صحنه ناخوشایند یک رئیس‌دولت مهمان یا ندیمه‌اش که در تشنجات مرگ‌بار فرو می‌رود، لکه‌دار نشود؟ همانند بسیاری دیگر از مشکلاتی که پیش روی ایران قرار می‌گرفت، شاه وظیفه یافتن راه‌حل‌ها را به وزیر دربار محول کرده بود.

در آن صبحِ آوریلی، علم خبرهای نه‌چندان دلگرم‌کننده‌ای دربارهٔ تدارکات جشن داشت که باید منتقل می‌کرد، اما پس از سی سال معاشرت با شاه، خوب می‌دانست که بهتر است سخن را با نکته‌ای امیدوارکننده آغاز کند. او اکنون می‌توانست گزارش دهد که طرحِ افزایش طول باند فرودگاه شیراز که برای پذیرش بوئینگ‌های ۷۰۷ حاملِ شخصیت‌های عالی‌رتبه به محل جشن ضروری بود در آستانهٔ اجرا قرار دارد. مهمانان ویژه پس از ورود به ترمینالِ تازه‌ساز و درخشان، سوار بر یکی از ۲۵۰ دستگاه مرسدس‌بنز سدان (sedans) [مرسدس بنز ۶۰۰ پولمن]  که به‌طور خاص برای این مناسبت سفارش داده شده بود، با شتاب از دلِ کویر عبور داده می‌شدند. به‌مراتب بلندپروازانه‌ترین بخشِ این پروژه، شهرِ چادری‌ای بود که قرار بود در کنار ویرانه‌های تخت‌جمشید ساخته شود، البته پس از آن‌که بلای خزندگانِ مرگبار آن منطقه ریشه‌کن می‌شد. این مجموعه، که به‌عنوان اقامتگاه‌های موقت مهم‌ترین میهمانان در نظر گرفته شده بود، شامل حدود شصت ساختمانِ پیش‌ساخته می‌شد که به‌صورت شعاعی و خورشیدی‌شکل در دلِ بیابان چیده می‌شدند و در مجاورتِ تالارِ ضیافتی عظیم قرار می‌گرفتند، تالاری که قرار بود نخبگانِ بین‌المللی در آن از تخمِ بلدرچینِ پرشده با خاویار و طاووسِ بریان‌شده کام بگیرند. دست‌کم این، طرحِ اولیه بود. اما اکنون وظیفهٔ غم‌انگیز علم این بود که به شاه اطلاع دهد حتی با وجود آن‌که هجده ماه تا برگزاری جشن باقی مانده، هزینه‌ها به‌طرزی سرسام‌آور رو به افزایش است. به‌ویژه برآورد هزینهٔ تالارِ اصلی ضیافت که ساختش به بهترین چادرسازانِ اروپا سپرده شده بود حیرت‌انگیز از آب درآمده بود. در جلسهٔ همان روز، علم توانست شاه را قانع کند که اندازهٔ پاویونِ ضیافت به یک‌چهارمِ طرحِ اولیه کاهش یابد، تصمیمی که صرفه‌جوییِ چندمیلیونی به همراه داشت، هرچند ــ چنان‌که علم آن شب در یادداشت‌هایش نوشت ــ «نه بدون کشمکشی قابل‌ملاحظه».

از آن‌جا گفت‌وگویشان به موضوعات دیگر کشیده شد، انبوهی از مسائل ریز و درشت که همواره چارچوبِ روزهای دو نیرومندترین مردِ ایران را شکل می‌داد.
و چون شاه شخصاً بر بخش بزرگی از امور کشور نظارت می‌کرد و اجازه می‌داد ــ بلکه اصرار داشت ــ دامنهٔ مطالبات از وقت و توجهش از خطیرترین مسائلِ دولتی تا امور تقریباً مضحکِ پیش‌پاافتاده گسترده شود، همان سیلِ بی‌امانِ امور بر سرِ نزدیک‌ترین دستیارش نیز فرود می‌آمد. در نتیجه، علم در همان زمانی که مشغول کوچک‌کردنِ چادرِ تالارِ ضیافتِ تخت‌جمشید بود، هم‌زمان برای گسترشِ حوزهٔ نفوذِ نظامیِ ایران در خلیج فارس کار می‌کرد، به‌عنوان مهرهٔ اصلی در مجموعه‌ای از معاملاتِ فوق‌العاده پیچیدهٔ «نفت در برابر سلاح» با ایالات متحده و بریتانیا ایفای نقش می‌کرد و در اوقاتِ فراغت می‌کوشید طرحی عملی برای ترورِ رئیسِ سرکشِ سابقِ پلیسِ مخفیِ شاه بیابد. و این‌ها فقط بخشِ بالادستِ مسئولیت‌ها و دغدغه‌های علم بود. وزیر دربار دائماً مأمور می‌شد که میان اعضای گستردهٔ خاندانِ سلطنتیِ پهلوی نقشِ میانجی و آشتی‌دهنده را بازی کند ــ و چه خاندانِ پرخاشگری هم بود.

در بهارِ۱۹۷۰ (بهار ۱۳۴۹)، شاه با دخترِ ارشدش از ازدواجِ اول، شهناز، درگیرِ کشمکش بود. پس از رشته‌ای از رسوایی‌های اخیر که به حلقهٔ دوستانِ ولنگار و جت‌ستِ (جت نشینان) او مربوط می‌شد، این زنِ بیست‌ونه‌سالهٔ مطلقه اکنون می‌خواست با پسرِ هیپی و عیاشِ یکی از ژنرال‌های ایرانی ازدواج کند. علم، در نقشِ عمویِ موردِ اعتماد، میان پدر و دختر میانجی‌گری می‌کرد و هم‌زمان دامادِ بالقوه را به کناری می‌کشید تا از او بخواهد «این مزخرفاتِ هیپی‌مآبانه» را کنار بگذارد. تابستانِ پیش از آن، اشرف ــ خواهرِ دوقلوی شاه ــ برادرش را به بی‌اعتنایی متهم کرده و با قهر ایران را ترک کرده بود. و این علم بود که با جا زدنِ خود به‌جای شاه، نامه‌ای نوشت و از او طلبِ بخشش و بازگشت کرد. تا آن آوریل، اشرف ــ زنی که به‌سبب دسیسه‌های درباری و میلش به مکیدنِ منابعِ پروژه‌های عمرانیِ دولتی «پلنگِ سیاه» (Black Panther) لقب گرفته بود ــ از آشتی با برادرش برای پیگیریِ جسورانه‌ترین هدفش تا آن زمان استفاده می‌کرد: انتخاب‌شدن به‌عنوان دبیرکلِ بعدیِ سازمانِ ملل متحد (United Nations secretary-general). شاه دربارهٔ کارزارِ سازمانِ مللِ اشرف به علم غر می‌زد: «دارد دیوانه‌تر و دیوانه‌تر می‌شود. کارِ یائسگی است.» بعد هم دعواهای مکررِ شاه با ملکه‌مادر بود. رابطهٔ مادر و پسر عجیب بود، هم صمیمی و هم سرزنش‌آمیز. شاه ظاهراً از آن لذتِ پنهانی می‌برد که بانوی هفتاد‌وچهارساله را آن‌قدر دست بیندازد تا از کوره دربرود، و بعد وزیر دربارش را بفرستد تا آرامش کند.

جایی که همهٔ این تنش‌های خانوادگی معمولاً به نقطهٔ جوش می‌رسید، شام‌های منظمِ خاندانِ گستردهٔ سلطنتی بود، شام‌هایی که دو یا سه بار در هفته، معمولاً در خانهٔ ملکه‌مادر در مجموعهٔ قدیمیِ سعدآباد، حدود دو مایل دورتر از اقامتگاهِ سلطنتیِ جدیدِ شاه در نیاوران برگزار می‌شد. این گردهمایی‌ها یک‌نواخت و ملال‌آور بود و هرکدام از خویشاوندانِ شاه،  خواهر و برادرها، عموزاده‌ها، برادرزاده‌ها یا خواهرزاده‌ها که در شهر بودند یا زحمت می‌کشیدند از خانه‌های خود در محوطهٔ سعدآباد بیایند، در آن شرکت می‌کردند. و هرچه علم می‌کوشید از آن‌ها بگریزد، اغلب خودِ شاه با اعمالِ فشار او را به حضور وامی‌داشت.

دست‌کم یک مطالبهٔ مکررِ دیگر هم بود که شاه از وقتِ علم داشت، مطالبه‌ای ریشه‌دار در گرایشی که هر دو در آن مشترک بودند. هر دو مرد زن‌باره‌های حرفه‌ای بودند، با علاقه‌ای مشترک به زنانِ قدبلند و خوش‌اندام، به‌ویژه اروپایی‌ها و به‌خصوص بلوندها. از آن‌جا که علم آشکارا می‌توانست با پنهان‌کاریِ بیشتری عمل کند، غالباً این او بود که زنانِ مایل را برای هر دویشان جذب می‌کرد ــ مهماندارانِ هواپیما، هنرپیشه‌های اروپایی و روسپیانِ سطحِ بالا بیشترین طرفدار را داشتند ــ و آن‌ها را به مخفیگاه‌های عاشقانهٔ بی‌سروصدا در اطرافِ تهران منتقل می‌کرد. این دیدارها ــ یا «گردش‌ها»، چنان‌که شاه به‌طورِ مؤدبانه می‌نامیدشان ــ آن‌قدر مکرر بود که خطرِ لو رفتن برای همسرانشان تقریباً همیشگی به نظر می‌رسید. بی‌تردید فرح دیبا، همسرِ سومِ شاه، از اشتهای سیری‌ناپذیرِ شوهرش آگاه بود و سوءظن‌هایش نسبت به نقشِ علم در ارضای آن‌ها، گهگاه میانشان تنش ایجاد می‌کرد. چنان‌که علم در یکی از دوره‌های طولانیِ سردیِ روابط با ملکه در یادداشت‌هایش نوشت: «اعلیحضرت ملکه باور دارد که شوهرش و من با هم دنبال عیش و نوش می‌رویم، و در این مورد چندان هم از حقیقت دور نیست.»

با این همه، با وجودِ زمان و صمیمیت‌هایی که آن دو مرد با هم سهیم بودند، رابطه‌شان به‌هیچ‌وجه «دوستی» به معنای متعارفِ کلمه نبود. و نه رابطه‌ای مبتنی بر احترام و دغدغهٔ متقابل. در عوض ــ و چنان‌که آیینِ بوسیدنِ دستِ صبحگاهی‌شان نشان می‌داد ــ بیشتر به کنش و واکنشِ میانِ خدمتگزاری وفادار و اربابی از قرنِ هجدهم شباهت داشت. یک بار، وقتی علم پس از بیماریِ طولانی به کاخ بازگشت، در ابتدا احساساتی شد، آن‌گاه که شاه از جا برخاست و از پشتِ میز آمد «تا دستش را به من بدهد و من با صداقتِ واقعی آن را بوسیدم». وزیر دربار در آغاز این شکستنِ تشریفات را نشانهٔ دوستیِ واقعی دانست ــ این‌که شاه واقعاً دلتنگش شده است ــ اما بلافاصله پس از آن، شاه او را به‌خاطر طولانی‌تر شدنِ دورانِ نقاهتش سرزنش کرد. به‌ویژه رنج‌آور، واقعه‌ای در مهٔ ۱۹۶۹ بود که علم بی‌محابا توصیه‌ای را با اصرار بیش از حد به شاه عرضه کرد. این کار شاهِ خشمگین را برانگیخت تا با نیش‌خندی تند به او یادآوری کند که «فقط» وزیر دربار است و بنابراین صلاحیتِ اظهارنظر در آن موضوع را ندارد. علم آن شب در دفترش نالید: «حاضرم هرچه دارم در راهش فدا کنم، اما او لازم می‌بیند که مدام با این یادآوری‌های برنده (cutting) به همهٔ ما بفهماند چه کسی رئیس است.»

در یک سطح، چنین تحقیرهایی جزئی از اقتضائاتِ کار بود، بخشی از سبکِ حکمرانیِ فرمانروایی که همواره بیم داشت زیردستانش از او پیشی بگیرند یا علیه‌اش توطئه کنند. طبیعی بود که نزدیک‌ترین افراد به رأسِ قدرت، بیش از دیگران زیرِ ذره‌بین و آزار قرار گیرند. در نتیجه، اگر علم بیش از حد با ابتکاری محبوب در دولت پیوند می‌خورد، ممکن بود ناگهان ببیند آن ابتکار به فردِ دیگری واگذار شده است. اگر در مراسمِ استقبالِ فرودگاهی، رئیسِ دولتِ میهمان بیش از اندازه از دیدارِ دوباره با علم خوشحال به نظر می‌رسید، وزیر دربار ممکن بود خود را از تمام دیدارهای بعدی کنارگذاشته‌شده بیابد. توجهِ شاه به این‌گونه مسائل می‌توانست به‌طرزی شگفت‌آور خُرد و تنگ نظرانه هم باشد. یکی از معدود دلخوشی‌های علم برای رهایی از بارِ مسئولیت‌ها، اسب‌سواری در دامنه‌های بالادستِ تهران بود، سرگرمی‌ای که در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ آن را با سفیر بریتانیا، دنیس رایت (Denis Wright)، شریک بود. آن دو قرارِ ثابتی داشتند که هر جمعه‌صبح با هم سوارکاری کنند، اما آن‌قدر پیش می‌آمد که شاه به محضِ رسیدنشان به اصطبل‌های سلطنتی، علم را دوباره به کاخ فرا می‌خواند که رایت سرانجام به این نتیجه رسید این وقفه‌ها عمدی است. برای کسانی که افتخارِ خدمتِ نزدیک به «شاهِ شاهان» را داشتند، بهایش مطالباتِ بی‌وقفه و تحقیرهای روزمره بود.

با این حال، در قیاس با دیگر اعضای حلقهٔ درونیِ امپراتوری، در رفتارِ شاه با اسدالله علم نوعی تنشِ خاص به چشم می‌خورد: احترامی آشکار به مشورت‌های او، همراه با نیازی تشدیدشده به خُردکردن و تحقیرش. این امر از آن‌رو عجیب‌تر می‌نمود که علم، برخلاف برخی دیگر از مشاورانِ شاه در گذرِ سال‌ها، هرگز کوچک‌ترین نشانه‌ای از تمایل به غصبِ تاج‌وتخت بروز نداده بود و نه پایگاهِ قدرتِ مستقلی برای چنین کاری ساخته بود. برعکس، حتی در فرضِ ناشناس‌بودنِ نامه‌های خصوصی، عادت داشت از شاه با عنوان «رهبرِ قدرتمندِ من» یاد کند..

در عوض، به نظر می‌رسد این تنش ریشه در رازی تاریخ‌ساز داشته باشد که آن دو مرد با یکدیگر سهیم بودند.

محمدرضا شاه پهلوی در طول دوران سلطنتش دو بار تا آستانهٔ سقوط کامل پیش رفت. دو بار با تهدیدهایی چنان سهمگین روبه‌رو شد که می‌توانست او را به‌کلی از قدرت کنار بزند. نخستین بار بحران قانون اساسیِ سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) بود که به کودتای نظامی انجامید، و بار دوم رویارویی شاه با روحانیِ آتشین‌مزاج، آیت‌الله خمینی، در سال ۱۹۶۳  (۱۳۴۲). در هر دو مقطع، اسدالله علم با قاطعیت در کنار شاه ایستاد، اما در بحران دوم نقشی بسیار مهم‌تر از آنچه جز شمار اندکی از نزدیکان دربار می‌دانستند ایفا کرد.

وقتی شاه در اوایل سال ۱۹۶۳ (بهمن ۱۳۴۱) نخستین بسته از اصلاحات «انقلاب سفید» را اعلام کرد، علم نخست‌وزیر او بود، و در واقع، هرچند هر دو مرد در سال‌های بعد اشارهٔ چندانی به این موضوع نکردند، احتمال فراوان دارد که علمِ با گرایش‌های لیبرال‌تر، محرک اصلی این ابتکار بوده باشد. تقریباً بلافاصله، پیشنهادهای مدرن‌تر شاه با حملهٔ محافظه‌کارترین روحانیان ایران روبه‌رو شد، و تندترین و کینه‌توزانه‌ترینِ این حملات از سوی روح‌الله خمینی بود. در طول بهار ۱۹۶۳، خمینی به‌تدریج حملات خود به رژیم را تشدید کرد و اوضاع به‌سوی اوجی خشونت‌آمیز پیش می‌رفت، اوجی که بیم آن می‌رفت در روز عاشورا، یا روز جبران (atonement)، یعنی عاطفی‌ترین نقطهٔ تقویم مذهبی شیعه، رخ دهد.

در شبِ پیش از عاشورا، در حالی که شایع شده بود خمینی قصد دارد فردا خطابه‌ای به‌ویژه تند ایراد کند، شاهِ نگران با نخست‌وزیرش، علم، تماس گرفت و از او پرسید: «چه کار باید بکنیم؟».

علم پاسخ داد: «اگر می‌خواهید محکم بایستید، محکم بایستید. اما اگر نیم‌بند عمل کنید، همه‌چیز را از دست خواهید داد.» شاه بار دیگر با لحنی ملتمسانه پرسید: «اما چه کار باید بکنیم؟»

علم تا آن زمان محمدرضا پهلوی را به‌خوبی می‌شناخت و معنای این لحن منفعل را درک می‌کرد: همان‌طور که در بزنگاه‌های مهم دیگر دوران سلطنتش رخ داده بود، شاه عقب می‌کشید و عمل را به دیگران واگذار می‌کرد. علم پیش از آن‌که گوشی را بگذارد، گفت: «نگران نباشید، من جمع‌وجورش می‌کنم.»

در سخنرانی عمومی عاشورا، خمینی نه‌تنها رژیم شاه را نامشروع خواند، بلکه با خشمی بی‌سابقه در تاریخ معاصر ایران، او را ابزارِ دستِ متحدانِ غربی و اسرائیلی‌اش نامید. «ای بدبخت!» از منبرِ قم فریاد زد، «چهل‌وپنج سال از عمرت گذشته، وقتش نیست کمی فکر کنی، تأمل کنی، و بیندیشی که این راه تو را به کجا می‌کشاند؟»

او دیگر از خط قرمز عبور کرده بود. علم دستور بازداشت خمینی را صادر کرد و بامدادِ بسیار زودِ پنجم ژوئن (۱۵ خرداد)، گروهی از مأموران پلیس به خانهٔ آیت‌الله یورش بردند تا او را به زندان ببرند. واکنش، فوری و شدید بود. در شهرهای سراسر ایران، جمعیت‌های خشمگینِ مؤمنان به خیابان‌ها ریختند، شاه را محکوم کردند و آزادی خمینی را خواستار شدند. در تهران نیز گروه‌هایی که به نظر می‌رسید سازمان‌یافته‌اند، به‌سوی ساختمان‌های مشخص دولتی ــ وزارتخانه‌ها، پاسگاه‌های پلیس ــ حرکت کردند تا آن‌ها را غارت کرده و به آتش بکشند. در حالی که شاه در کاخش منزوی شده بود، این اسدالله علم بود که وارد عمل شد و رؤسای دستگاه‌های امنیتی کشور را به دفتر خود فراخواند تا اعلام کند حکومت نظامی برقرار می‌کند.

به گفتهٔ یکی از حاضران در آن جلسه، پس از اعلام علم سکوتی سنگین حکم‌فرما شد، تا آن‌که یکی از رؤسای امنیتی یادآور شد که تنها «شاهنشاه» اختیار صدور چنین فرمانی را دارد. در این لحظه، علم تلفن دفترش را برداشت و با شاه تماس گرفت، گوشی را طوری نگه داشت که دیگران نیز گفت‌وگو را بشنوند. او با اطلاع‌دادنِ این‌که اوضاع از کنترل خارج می‌شود، گفت: «فرماندهان نیروهای امنیتی اینجا هستند و به نظر من شما باید به آن‌ها دستور دهید با هر وسیلهٔ لازم شورش‌ها را متوقف کنند.»

شاه با شگفتی پاسخ داد: «منظورتان شلیک است؟»

علم گفت: «این تنها راه است.»

طبق روایت شاهد عینی، شاه همچنان دودل بود، حتی زمانی که علم اصرار داشت گزینهٔ دیگری وجود ندارد. سرانجام کوتاه آمد و گفت: «آقای نخست‌وزیر، اگر این قضاوت شماست و حاضرید پیامدهایش را بپذیرید، اقدام کنید.»

با این پاسخ، علم گوشی را گذاشت، رو به فرماندهان امنیتی کرد و دستور داد «خیابان‌ها را پاکسازی کنند». آن‌ها بی‌درنگ چنین کردند. از همان شب، واحدهای ارتش و پلیس در نیم‌دوجین شهر، مسیر معترضان را با موانع بستند و وقتی جمعیت متفرق نشد، به سویشان آتش گشودند. تا زمان برقراری نظم، بنا به آمار رسمی دولت دست‌کم صد ایرانی کشته شدند ــ هرچند خمینی و هوادارانش در سال‌های بعد شمار کشته‌شدگان را تا پانزده هزار نفر اعلام کردند ــ اما سرکوب خونین به هدف خود رسید: در سراسر کشور، تبِ شورش همان‌قدر سریع فروکش کرد که آغاز شده بود. سال بعد، هنگامی که خمینیِ همچنان سرکش به تبعیدی در خارج از کشور فرستاده شد، اعتراض‌های هوادارانش پراکنده و نیم‌بند بود و هرگز به پای وقایع ژوئن ۱۹۶۳ (خرداد ۱۳۴۲) نرسید.

این رویداد، لحظه‌ای شکل‌دهنده در تاریخ ایران مدرن بود. شاهِ شاهان با خطرناک‌ترین رقیبش روبه‌رو شده و پیروز شده بود، و تنها شمار اندکی از نزدیکان دربار حقیقت را می‌دانستند: این‌که شاه تا آخرین لحظه هراسان مانده بود و در واقع این اسدالله علم بود که کار را به سرانجام رساند. تا بهار ۱۹۷۰ (بهار ۱۳۴۹)، آن دو مرد هفت سال این «رازِ گناه‌آلود» را با خود حمل کرده بودند، رازی که هرچند هرگز بر زبان نیامد، بی‌تردید لرزشی از تنش را به رابطه‌شان تزریق می‌کرد.

با توجه به دفتر خاطراتی که علم با وسواس می‌نوشت، روشن است که تا آوریل ۱۹۷۰ او بارها به بحران‌های گذشته‌ای می‌اندیشید که خود و شاه از سر گذرانده بودند. دلیلش این بود که علم هرچه بیشتر قانع می‌شد کشور ــ و مشخص‌تر از آن، تسلط شاه بر کشور ــ به‌سوی آزمونی تازه می‌لغزد. شاید نه بحرانی به برجستگی رویارویی با خمینی، بلکه خطرهایی که علم در سال ۱۹۷۰ می‌دید، پراکنده‌تر و خزنده‌تر بودند، نوعی از هم‌گسیختگیِ تدریجی. اگر بخواهیم آن را در یک واژه خلاصه کنیم: «رخوت و خمودگی».

در حقیقت، این یک نگرانی کاملاً تازه نبود. وزیر دربار مدت‌ها آن را به همان بیماری‌هایی نسبت می‌داد که همواره سرزمینش را آزار داده بودند: طبقهٔ حاکمِ ریشه‌داری که شریان‌های حیاتیِ اقتصاد کشور را در کنترل داشت، و سلسله‌مراتبی روحانیِ فوق‌محافظه‌کار که در برابر هرگونه تغییر مقاومت می‌کرد. افزون بر این، فرهنگی از فساد، نظامی پیچیده از رشوه، رانت، مقام‌های بی‌زحمت و معاملهٔ نفوذ که قدمتش به قرن‌ها پیش می‌رسید و از مأمور راهنماییِ محلی تا بالاترین سطوح وزارتخانه‌های دولتی امتداد داشت. البته شاه انقلاب سفید را در سال ۱۹۶۳ (بهمن ۱۳۴۱) دقیقاً برای پایان‌دادن به همین وضعیت‌ها آغاز کرده بود، اما با نزدیک‌شدنِ پایان آن دهه، اسدالله علم کم‌کم درمی‌یافت که در ایران، در واقعیت، چه اندک چیزها تغییر کرده است.

در تابستان ۱۹۶۹ (تابستان ۱۳۴۸)، علم در جشن سالگرد روز قانون‌اساسی که در مجلس برگزار شد شرکت کرد، اما همانطور که در دفتر خاطراتش اعتراف کرد، این مراسم بیشتر شبیه «عزاداری بود تا جشن تولد. این برایم آشکار کرد که من به یک طبقه فاسد و پول‌پرست تعلق دارم. ایران تحت سلطه چنین گروه رنگارنگی، شانس چندانی ندارد.» مدت کوتاهی بعد، یک تصادف رانندگی، لیموزین راننده‌دارش را دریکی از زاغه‌های جدید حاشیه تهران متوقف کرد که به علم «نگاهی اجمالی به زندگی آن محله کثیف داد.» این نگاه گذرا تصویری بود از یک پلیس که قدرتش را بر دیگران تحمیل می‌کرد، «با غرور و پز، انگار پادشاه تمام آن چیزی بود که زیر نگاهش قرار داشت»، «سگ‌های ولگرد و چند نوزاد آلوده که در گوشه خیابان روی تپه‌ای از زباله می‌خزیدند»، «سربازانی با سرهای تراشیده که شلوارهای بددوخت و چکمه‌های نامناسب پوشیده بودند.» او در خاطراتش نوشت: «هم خنده‌دار و هم فوق‌العاده افسرده‌کننده بود، صحنه‌ای از یک جامعه بی‌تعادل.» فکر بدعت‌آمیز به ذهنش رسید که حداقل در اتحاد جماهیر شوروی عنصری از برابری اجتماعی وجود دارد، که تقریباً همه با هم فقیر هستند، به جای شکاف بین غنی و فقیری که در ایران دیده می‌شود. او پس از صبح آن روز در زاغه‌ها نوشت: «شاه شبانه‌روز می‌کوشد، با اطمینان از اینکه در عرض یک دهه از بیشتر جهان توسعه‌یافته پیشی خواهیم گرفت. با این حال، هیچ گونه خوش‌بینی نمی‌تواند زندگی را در آن خیابان‌ها تغییر دهد.»

اما چگونه می‌توان آن را تغییر داد، چگونه می‌توان تحول واقعی ایجاد کرد؟ به نظر علم، تنها راه این بود که مردم در نظام سیاسی سهم ملموسی داشته باشند. اطمینان روزافزون او در این مورد باعث شد که اولین بار در یکی از جلسات کاخ در اواخر سال ۱۹۶۹، در همان ماهی که در زاغه‌های تهران در اتوموبیل کرایسلر ایمپریال (Chrysler Imperial) خودش گرفتار شده بود، این موضوع را با شاه مطرح کند.

در آن جلسه، علم به پادشاه اصرار کرد که در تمام سطوح دولت، از شوراهای روستایی گرفته تا مجلس و استانداری‌ها، انتخابات «واقعی و معنادار» برگزار کند و استدلال کرد که تنها با چنین مشارکت مستقیمی است که مردم احساس می‌کنند صدایشان شنیده می‌شود. بی‌نیاز از گفتن است، چنین انتخاباتی به نظام سلطنت لطمه‌ای وارد نمی‌کرد — موقعیت شاه همچنان مصون باقی می‌ماند — اما به استدلال علم، اصلاحات دموکراتیک در این چارچوب، هم به جمعیتی راضی‌تر و هم به دولتی کارآمدتر منجر می‌شد.. او التماس کرد: «ما باید از این فرصت استفاده کنیم، به مردم اجازه نقش‌آفرینی بدهیم.»

شاه به این ایده علاقه‌مند شد، آنقدر که روز بعد در جلسه با مقامات مجلس، پیشنهاد علم را تقریباً کلمه به کلمه تکرار کرد. اما بعد، هیچ‌ اتفاقی نیفتاد. همانند بسیاری مسائل دیگر که در کاخ سلطنتی مطرح می‌شد، ایده گشایش دموکراتیک چند روزی موضوع بحث بود، وزرا در مورد نیاز به مطالعه بیشتر، شاید نوشتن چند گزارش زیر لب سخن می‌گفتند و سپس اجازه می‌دادند این ایده محو شود.

در ماه‌های پس از آن گفت‌وگو، وزیر دربار شروع کرده بود به دیدن این که چیزها را کمی متفاوت ببیند. او هنوز معتقد بود که شاه تنها کسی است که می‌تواند دردهای ایران را درمان کند، اما تا آن صبح آوریل که برای بحث در مورد تالار ضیافت تخت‌جمشید به حریم خصوصی شاه رفت، او همچنین حالا داشت می‌دید که شاه بخشی از مشکل است. منظورش به هیچ وجه خیانت‌آمیز نبود— علم قطعاً خواستار سرنگونی «رهبر قدرتمند»‌اش نبود—بلکه بخشی از دلایلی که اجازه داده می‌شد مشکلات وخیم تر شوند و خطرها انباشته، فاصله فزاینده پادشاه از مردم بود.

حتی دشمنان سرسخت شاه نیز تصدیق می‌کردند که او معتاد به کار است، اغلب دوازده یا چهارده ساعت در روز در دفترش زحمت می‌کشید، اما این سؤال را برمی‌انگیخت که او واقعاً چه چیزی غیر از کاغذهایی که روی میزش گذاشته می‌شد، می‌دید؟ فراتر از دیوارهای بلند و پست‌های نگهبانی متعدد محوطه سلطنتی نیاوران، شهری بود که تا سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹)، از زمانی که شاه تاج‌گذاری کرده بود، رشد شگفت آور هفت برابری را پشت سر گذاشته و حالا کلاف سردرگمی برنامه‌ریزی نشده از سه و نیم میلیون سکنه بود که او به سختی می‌توانست آن را تشخیص دهد. با گسترش شهر به میزان پانزده هزار ساکن جدید در ماه، این امر هر لحظه بیشتر محقق می‌شد و ترافیک تهران آنقدر وحشتناک بود که شاه حالا تقریباً تمام جلساتش را در محوطه نیاوران برگزار می‌کرد و روزها، حتی هفته‌ها می‌گذشت که او از فاصله چندصد متری بین خانه و دفترش فراتر نمی‌رفت. در آن مواقعی که قلمرو سرسبزش را به قصد شهر ترک می‌کرد، تقریباً همیشه با هلیکوپتر بود.

اما انزوای شاه در اتاق پذیرایی رسمی که او و علم معمولاً در آن ملاقات می‌کردند نیز بازتاب داشت. این با تقارن تقریباً عجیب اتاق آغاز می‌شد. در مرکز آن میز پادشاه قرار داشت که در دو انتهای آن میزهای کناری همسان، چراغ‌های مشابه را زیر لوسترهای هم شکل نگه می‌داشتند. درست در فاصله یکسانی از میزهای کناری، دو مجموعه صندلی راحتی و میز قهوه خوری یک شکل روی فرش‌های ایرانی مشابه قرار داشتند که به نوبه خود با دو در فرانسوی (French doors)، دو گلدان چینی پرزرق و برق و دو گنجه لاکی در یک راستا قرار گرفته بودند. بازدیدکننده‌ای که در وسط آن اتاق ایستاده بود به سختی می‌توانست وسیله‌ای در سمت چپ پیدا کند که در سمت راست معادل نداشته باشد.

اگر این تقارن نشان‌دهنده شخصیتی بود که تشنه نظم و سیستم است، چند ویژگی دیگر اتاق سرنخ‌هایی از چگونگی اجرای این امر ارائه می‌داد. میز سلطنتی بیشتر شبیه یک میز تحریر معمولی بود، بدون هیچ کشوی عمیق یا کابینت کناری میز تحریر برای نگهداری کاغذها. دلیلش این بود که کاغذها در دفتر نمیماندند. در عوض، کارکنان کاخ به درخواست پادشاه آنها را می‌آوردند، تا خوانده یا امضا شوند و دوباره به سرعت بیرون برده شوند. آنچه خیلی گویا بود این که هیچ صندلی دیگری جز صندلی خود شاه در کنار آن میز وجود نداشت، هیچ جایی برای مشاور یا وزیر دولت که هنگام مشورت با پادشاه در کنار او بنشیند. دلیلش این بود که چنین کنفرانس‌هایی به ندرت اتفاق می‌افتاد. در حالی که شاه و علم اگر گفت‌وگوهایشان طولانی می‌شد ممکن بود به یکی از مجموعه صندلی‌های راحتی و میز قهوه‌خوری اتاق بروند، تقریباً هر ایرانی دیگری که وارد حریم می‌شد، از زیردست حقیر کاخ تا وزیر ارشد، در طول مدت ملاقاتشان در حضور پادشاه ایستاده می‌ماند و همیشه مراقب اشاره تند یا تکان دست سلطنتی بودند که نشان می‌داد دیدارشان به پایان رسیده است. برای مردی عاشق روال معمول، که هر هفته به معنای واقعی کلمه هزاران دستور صادر می‌کرد، این رویکرد از خط تولید (assembly-line) در کار حکمرانی باید بسیار خوشایند می‌بود: کاغذها آورده، امضا و برده می‌شدند، مردان فروتن با عجله وارد می‌شدند، مسائل خود را توضیح می‌دادند و دوباره با عجله خارج می‌شدند.

اما به نظر علم، این نمایش‌ها بر ناکارآمدی فزاینده درون کاخ تأکید داشت. مطابق با ترسش از توطئه‌گران بالقوه، شاه به عادت ملاقات با وزیران و مقامات ارشدش به صورت فردی، و به ندرت در جمع، روی آورده بود. به این ترتیب، به هر مقامی که به حریم جهان‌نما وارد می‌شد، دستورالعمل‌های خاص خودش داده می‌شد و هر وزارتخانه دستورکار خاص خودش را داشت، اغلب بدون هیچ مشورتی بین آن‌ها یا با نخست‌وزیر که اگرچه از هیچ قدرت واقعی برخوردار نبود، حداقل قرار بود هماهنگ‌کننده خواسته‌های شاه باشد. با عدم درک کامل هیچ بخشی از دولت از کاری که بخش دیگر انجام می‌داد، نتیجه، تکرار عظیم، هزینه‌های سرسام‌آور اضافی، و حتی گاهی برنامه‌های دولتی بود که مستقیماً در تضاد با دیگران عمل می‌کردند. علاوه بر این، امکان بدگمانی ذاتی پادشاه نسبت به هر وزیری که هوش بیش از حد نشان می‌داد وجود داشت. همانطور که یک زندگینامه‌نویس هوشمندانه خاطرنشان کرده بود، این مردان «نه برای توانایی‌هایشان، بلکه برای محدودیت‌هایشان» انتخاب می‌شدند.

همراه با ناکارآمدی عمیق، این رویکرد مبتنی بر «تفرقه بیانداز و حکومت‌کن» به ناچار رقابت شدیدی را دامن می‌زد، به طوری که هر وزیر و کارگزار کاخی برای به دست آوردن لطف پادشاه رقابت می‌کرد. و بهترین راه برای کسب لطف حاکمی که هم از رقبا می‌ترسد و هم از شنیدن اخبار بد بیزار است چیست؟ با بدنام کردن کار همکاران و با گفتن دقیقاً آنچه که حاکم می‌خواهد بشنود. در واقع، تقلا برای اجتناب از حامل خبر بد گاهی منجر به شکل منحطی از اتحاد بین رقبای درباری می‌شد، یک پیمان حمایت متقابل برای ساده‌نگه‌داشتن جزئیات ناخوشایند از پادشاه. در واقع، این مکانیسم ساخته‌وپرداختهٔ انحراف افکار عمومی، تنها هفته‌ها قبل از جلسه ششم آوریل (۱۷ فروردین) علم با شاه، میتوان گفت که به فاجعه انجامیده بود.

در اواخر فوریهٔ ۱۹۷۰ (اسفند ۱۳۴۸)، شاه برای تعطیلات اسکی در سوئیس به سر می‌برد که شهرداری تهران به‌طور ناگهانی تصمیم گرفت بهای بلیت اتوبوس را سه برابر کند [این ادعا درست نیست و قرار بر حداکثر دو برابر شدن بود. مترجم]. در پی اعتراض شدید عمومی— دانشجویان دانشگاه‌ها کلاس‌ها را تحریم کردند و آشوبگران چندین اتوبوس را به آتش کشیدند— نخست‌وزیر جلسه‌ای اضطراری با هیئت دولت تشکیل داد. با توجه به ناآرامی‌ها، تقریباً همهٔ اعضای کابینه خواستار لغو افزایش کرایه شدند، اما نخست‌وزیر که نمی‌خواست چهره‌ای سازشکار از خود نشان دهد، این نظر اجماعی را از شاه پنهان کرد. در این خلأ اطلاعاتی، شاه در ابتدا تحت تأثیر توصیهٔ متضاد ژنرال‌هایش قرار گرفت که خواستار اعزام نیروهای نظامی بودند، نتیجه‌ای که تنها با یک تماس تلفنی شتاب‌زده از سن‌موریتس توسط علم خنثی شد. «یادتان باشد، آخرین بار که برای فرونشاندن یک شورش از زور استفاده کردیم من نخست‌وزیر بودم»، او با اشاره به اعتراضات خرداد ۱۳۴۲ به شاه گفت، «اما وضعیت کنونی کاملاً متفاوت است. به‌خاطر خدا، به دولت بگویید از به‌کارگیری زور خودداری کند.» شاه با توجه به این توصیه، فوراً دستور لغو افزایش کرایه را صادر کرد و طوفان فروکش کرد، اما از نظر علم، این بحران اساساً نباید رخ می‌داد. اما چگونه می‌شد از تکرار آن در آینده جلوگیری کرد؟ و اگر مردم بر سر کرایهٔ اتوبوس آمادهٔ آمدن به خیابان بودند، چه نقاط اشتعال بزرگ‌تری وجود داشت که دولت حتی از آن‌ها خبر نداشت؟

  و از همه مهم‌تر، چگونه می‌شد شاهنشاه را وادار کرد که به چنین خطرهایی توجه کند؟ تا بهار ۱۹۷۰، تقریباً هر ایرانی که با شاه تماس پیدا می‌کرد، چه به‌معنای واقعی و چه مجازی، در برابرش سر تعظیم فرود می‌آورد. آنان شیفته‌وار به هر سخنش گوش می‌دادند، با هر داوری‌اش موافقت می‌کردند و از هر فرمانش اطاعت می‌نمودند. در این روند، پادشاه هرچه بیشتر در جهانی خیالی که خود ساخته بود زندگی می‌کرد. در آن جهان، همهٔ مردم ایران بیش از هر زمان دیگری از ثمرات پیشرفت بهره‌مند بودند، نرخ رشد سالانه رقم شگفت‌انگیز ۲۲ درصد را نشان می‌داد [متوسط نرح رشد سالانه دهه ۱۳۴۰ حدود ۱۱ درصد بوده. مترجم] و جایگاه بین‌المللی و توان نظامی ایران با سرعتی بی‌سابقه در تاریخ بشر آن را به صف اول ملت‌ها می‌رساند. اندکی پس از ماجرای کرایهٔ اتوبوس، علم از شاه خواسته بود که تکیه بر «همسرایان یونانی» (Greek chorus) [کنایه از تسلیم شدن در برابر هم نوایی جمعی] وزرا و درباریان متملق را کنار بگذارد و کارشناسان واقعی را برای بررسی مشکلات کشور و ارائهٔ راه‌حل‌های عملی منصوب کند. علم آن شب در خاطراتش نوشت: «او زیر بار نمی‌رود. می‌ترسم روزی بهای این غفلت را بپردازیم.» حتی اگر جرئت بیانش را نداشت، بیش از همه بیم آن را داشت که کشور دوباره به وضعیتی شبیه ۱۹۶۳ سقوط کند، بحرانی دیگر که در آن شاهِ مبهوت و سردرگم بپرسد: «پس چه باید بکنیم؟»

با این همه، در میان این نگرانی‌های فزاینده، علم دست‌کم یک دلیل بزرگ برای امیدواری می‌دید، دلیلی که از تناقضی عجیب در وجود شاه سرچشمه می‌گرفت.
محمدرضا پهلوی، با همهٔ استبداد رأی‌اش، در نهان به همان اندازه که از چاپلوسی افراطی اطرافیانش لذت می‌برد، آن را تحقیر می‌کرد و همان‌قدر که خواهان شنیدن سخنان شیرین متملقان بود، به آن‌ها بی‌اعتماد بود. در سال ۱۹۷۰، وزیر امور خارجهٔ ایران [اردشیر زاهدی. مترجم] عادت داشت هنگام دیدار با شاه حتی از رسم بوسیدن دست هم فراتر رود و با به‌رو افتادن بر فرش دفتر، کفش‌های شاه را ببوسد. اما شاه به‌جای آن‌که تحت تأثیر قرار گیرد، اغلب این مرد را نزد علم به تمسخر می‌گرفت. مهم‌تر آن‌که این گرایش به فروتنی، هرچند در شاه به وضوح دیده نمی شد، اما اغلب باعث میگردید که او به کسانی اعتماد بیشتری داشته باشد که همیشه سر فرود نمی‌آوردند، اشخاصی که جرئت داشتند گاه مخالفت کنند یا در برابرش بایستند. بهترین گواه این گرایش، خود اسدالله علم بود که با وجود کنار گذاشته شدن بسیاری از دیگران در طول سال‌ها، همچنان حضوری ثابت در کاخ داشت.

اما چگونه می‌توان اطمینان حاصل کرد که شاه هنگام وقوع مسائل حیاتی واقعاً گوش دهد، و همانند مورد اعتراضات کرایه اتوبوس، تماس تلفنی پیشگیرانه‌ی علم به موقع به او می‌رسید؟ و اگر نه او، چه کسی دیگر در اطراف شاه بود که داوری‌اش مورد احترام پادشاه باشد و هشدارهایش از میان همسرای چاپلوسان شنیده شود؟ در بهار ۱۹۷۰، واقعاً تنها یک نفر دیگر در حلقهٔ درونی شاه چنین ویژگی‌ای داشت: همسر سوم سی‌ویک‌ساله‌اش، فرح دیبا پهلوی.

فرح پهلوی چنان، ‌که از خاطراتش با عنوان «عشقی پایدار» (An Enduring Love) [نام ترجمه فارسی کتاب: «کهن دیارا»] انتظار می‌رود، در تبعید، رابطهٔ خود با همسر فقیدش را با نگاهی بسیار آرمانی ترسیم می‌کند. در کتاب او، شاه کسی معرفی می‌شود که همواره مشتاق شنیدن نظر او در همهٔ موضوعات بوده و تقریباً هیچ اشاره‌ای به اختلافات جدی میان آن دو نمی‌شود. اما واقعیت کاملاً متفاوت بود، واقعیتی که شماری از نزدیکان دربار، از جمله اسدالله علم، می‌توانستند گواهی دهند. هرچند شاه جلوه‌های تجدد و استقلال ملکه را تحمل می‌کرد، اگر او اختلاف‌نظرش را بیش از حد علنی یا با شدت بیان می‌کرد، احتمال داشت با سرزنشی تند روبه‌رو شود.
با وجود این مشاجرات، روشن است که شاه برای تیزهوشی سیاسی همسرش ارزش زیادی قائل بود و همان‌گونه که با بی میلی به صداقت علم احترام می‌گذاشت، در مورد او نیز چنین بود. تصادفی نبود که در گزینش کسانی که باید بر برنامه‌ریزی جشن‌های ۲۵۰۰ سالهٔ تخت‌جمشید در سال ۱۹۷۱ نظارت کنند، یعنی بر بی‌تردید جاه‌طلبانه‌ترین و مهم‌ترین پروژهٔ تبلیغاتی دوران سلطنتش، شاه به همین دو «منتقد» در حلقهٔ نزدیک خود روی آورد.

اما اگر علم و ملکه از جهاتی به یک دیگر بسیار نزدیک بودند بودند— هر دو از فرهنگ چاپلوسیِ حاکم بر دربار نگران بودند و جسارت یکدیگر در ایستادن در برابر آن را تحسین می‌کردند — روابط‌شان با هم پیچیده بود. از یک سو، نقش علم به‌عنوان واسطهٔ روابط جنسی شاه، که نارضایتی سرد و آشکار ملکه را برمی‌انگیخت. از سوی دیگر، خود علم چندان به قضاوت یا پختگی ملکه اعتماد نداشت، امری که در بحث‌های اخیر دربارهٔ احتمال انتصاب او به‌عنوان نایب‌السلطنه— در صورت مرگ شاه پیش از رسیدن ولیعهد به سن قانونی— آشکار بود. وزیر دربار سخت با این ایده مخالف بود. علم آن زمان نوشت:  «اعلیحضرت ملکه فرشته‌ای پاکدامن است، اما بی‌تجربه و تا حدی شتاب‌زده»، و سپس با نگاهی تحقیرآمیز او را با پسر هشت‌ساله‌اش مقایسه کرد: «او نیز مانند ولیعهد، برای به‌دست گرفتن قدرت بیش از حد جوان است.»

با این حال، هرچه سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) پیش می‌رفت و نگرانی‌های علم دربارهٔ آینده شدت می‌گرفت، او بیش‌ازپیش ملکه را مهم‌ترین متحد بالقوهٔ خود—و شاید تنها متحدش— برای نفوذ به انزوای کاخ و شکستن رخوت آن می‌دید. این درک زمینه‌ساز گفت‌وگویی چشمگیر میان آن دو شد، گفت‌وگویی که در ۹ مه (۱۹ اردیبهشت)، تنها یک ماه پس از دیدار علم با شاه دربارهٔ تالار ضیافت تخت‌جمشید، رخ داد، زمانی که او ملکه را در سفری یک‌روزه به مشهد، شهر مقدس شمال‌شرق ایران، همراهی می‌کرد.

در طول آن روز، وزیر دربار در کنار فرح قرار داشت، در حالی که او برنامه‌ای طاقت‌فرسا از دیدارهای عمومی را انجام می‌داد. برخلاف همسرش، شهبانو «ارتباطی مردمی» آشکار داشت. گرما و کاریزمایی مسری که جمعیت شادمان مشهد را وامی‌داشت برای نزدیک‌تر شدن به او فشار آورند. نقطهٔ اوج سفر، بازدید از بیمارستان جذامیان بود، تجربه‌ای که ملکهٔ احساساتی را به گریه انداخت و علم را بر آن داشت تا او را دلداری دهد.

اما در پرواز بازگشت به تهران در آن شب، تعامل متفاوتی میان آن دو شکل گرفت. شاید به‌سبب خستگی پایان یک روز بسیار طولانی، ملکه کارزارهای پرشمار تبلیغاتی دولت را کلیشه‌ای و مضحک خواند. افزون بر این، رژهٔ طرح‌های دولتی که اغلب با هیاهو اعلام و تبلیغ می‌شدند اما در واقع صرفاً نمایشی بودند، از نظر او تنها اعتماد مردم به رژیم را بیش‌ازپیش سست می‌کرد. نگرانی‌هایش به‌خوبی بازتاب دغدغه‌هایی بود که علم مدت‌ها در دل داشت، و آسودگی‌اش از یافتن هم‌پیمانی آشکار در یادداشت شبانه‌اش نمایان شد: «اعلیحضرت، همچون تودهٔ مردم ایران، دلایل موجهی برای نگرانی دارد.»

شش ماه از زمانی می‌گذشت که علم نخستین‌بار شاه را به اصلاحات دموکراتیک ترغیب کرده بود و شاهد پژمردن آن ایده شده بود. اما با دلگرمی از هم‌نظر بودن شهبانو، تصمیم گرفت موضوع را دوباره مطرح کند. این کار را در ۱۳ مه (۲۳ اردیبهشت ۱۳۴۹)، تنها چهار روز پس از سفر مشهد، انجام داد. با اندکی زیرکی—یا بزدلی، بسته به زاویهٔ نگاه—کوشید ابتکار جدید را به‌عنوان پیشنهادی از سوی ملکه جلوه دهد. این ترفند کارساز نشد. شاه پس از شنیدن پیشنهاد علم دربارهٔ همسرش گفت: «عمل کردن به هر پیشنهادی که او می‌دهد از حدود امکان خارج است. نیتش خیر است، اما هیچ‌کس صادقانه نمی‌تواند تجربه یا شکیبایی زیادی برایش قائل شود.»

اما علم چند هفته بعد، چه از همان اضطرابی که ماه‌ها دنبالش می‌کرد زاده شده بود و چه از دلگرمی به این‌که نگرانی‌هایش با تنها فردی که حتی از او به شاه نزدیک‌تر بود مشترک است، بار دیگر تلاشی به خرج داد. این بار در یکی از دیدارهای صبحگاهی‌اش با شاه، ایده‌اش را در قالب پیشنهادی تازه مطرح کرد: «هر از گاهی چرا نمایندگانی از همهٔ اقشار جامعه، مردم عادی، از دل خیابان را فرا نمی‌خوانید و دربارهٔ دغدغه‌ها و نگرانی‌هایشان از آن‌ها پرسش نمی‌کنید؟ مطمئنم پاسخ‌هایی بسیار جالب به دست خواهید آورد.»

شاه این ایده را رد کرد و پاسخ داد: «اما من از پیش می‌دانم مردم چه فکر می‌کنند. گزارش پشت گزارش از منابع بی‌شمار به دستم می‌رسد.»

اما آن روز، علم آماده بود بیش از هر زمان دیگری پافشاری کند. او به شاه گفت این گزارش‌ها نه‌تنها معیار قابل اعتمادی از افکار عمومی نیستند، بلکه خود بخشی از مشکل‌اند، نوشتهٔ زیردستانی که می‌کوشند دقیقاً همان چیزی را تولید کنند که گمان می‌کنند شاه می‌خواهد بشنود. به روایت علم، این پاسخ «بسیار بد جا افتاد»، اما او همچنان ادامه داد. در طول آن دیدار، بارها استدلال کرد که زمان تغییر شیوهٔ ادارهٔ کشور فرا رسیده و نخستین گام این است که شاه از گوش سپردن به چاپلوسان دست بردارد و راه‌های تازه‌ای برای شنیدن صدای مردم بیابد. این اقدامی جسورانه بود، چیزی که تنها علم قادر بود با چنین صراحتی بیان کند. با این حال، در پایان احساس کرد اثر کرده است. علم آن شب دربارهٔ شاه نوشت: «او این سخنان را در سکوت شنید، اما با این حال این احساس را داشتم که صداقت آن‌ها به دلش نشسته است. مطمئنم در چند روز آینده دستورهایی برای حرکت در مسیر پیشنهادی من صادر خواهد کرد.»

به‌زودی برای وزیر دربار پادشاهی بار دیگر خلافش به اثبات رسید. همان‌گونه که حمایت اولیه‌اش از انتخابات آزاد به جایی نرسیده بود، پیشنهادهای تازه او برای درگیر کردن سیاسی مردم نیز چند روزی در کاخ دست‌به‌دست و سپس به فراموشی سپرده شد. اندکی بعد، وقتی علم کوشید بار دیگر شاه را دربارهٔ شکنندگی قدرت و این‌که یک ملت تا چه اندازه می‌تواند به‌سرعت علیه حاکمش برگردد هشدار دهد، نشانه‌ای از این بی‌توجهی دریافت کرد. در این یادآوری، وزیر دربار آشکارا هم کودتای ۱۹۵۳ را در ذهن داشت، این‌که بقای حکومت تا چا اندازه لبِ مرز بوده است و هم به آشوب‌های ۱۹۶۳ (خرداد ۱۳۴۲) اشاره کرد، فلج‌شدن شاه در حالی که جمعیت خشمگین در خیابان‌ها می‌چرخیدند. اما شاه دیگر گوش نمی‌داد. او گفت: «مردم ایران اکنون مرا دوست دارند و هرگز رهایم نخواهند کرد.» در برابر چنین لجاجتی، اسدالله علم تنها می‌توانست امیدوار باشد که روزی هشدارهایش اثر کند— شاید در کنار هشدارهای متحد تازه و محتاطش، فرح دیبا پهلوی.

اما در این میان، برای وزیر دربار و شهبانو، مهمانی‌ای در پیش بود که باید برایش برنامه‌ریزی می‌کردند.

ادامه دارد...

«پیشگفتار» کتاب شاه شاهان(۱)
«پیشگفتار» کتاب شاه شاهان(۲)



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net