|
يكشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ -
Sunday 1 February 2026
|
ايران امروز |
۱۲ بهمنماه ۱۴۰۴
بحران سیاسی، اجتماعی، انسانی اخیر؛ نگاهی از پنجره فلسفه تاریخ
امروزه در کشور ما هر فرد بهرهمند از احساس انسانی بهناچار عمیقاً در تأثر و تأسف و خشم و ناامیدی و تحیر و ناباروری غوطهور است. رخداد و کشتار اخیر با هر زبان که توجیه شود، حتی ذرهای در لایه رویی این حالت نیز نفوذ و تأثیر اعمال نمیکند و چون لکه سیاه تاریخی باقی خواهد ماند و به شهادت تاریخ گریبانگیر خواهد بود. از این بابت و این اندیشه بسیار متأسفم، چون در مجموع آن را یک ضایعه ملی بیسابقه تاریخی میدانم. اما به روال معمول بهجای بحث احساسی قصد دارم از بعد فکری و تحلیلی به این رویدادها بنگرم، یعنی از بعد فلسفه تاریخ.
چرا از دید فلسفه تاریخ؟
تاریخ ذخیره انباشتهشده و ثبتشده سرگذشت بشریت است و درسهای آموزنده فراوان دارد، اما خواندن هزاران صفحه تاریخ برای درسآموزی کار هر کس نیست. به همین دلیل فیلسوفان تاریخ این هزاران صفحه را در مفاهیمی منسجم و خلاصه تدوین کرده و در اختیار ما قرار میدهند. این درسها از فلسفه تاریخ فوقالعاده گویا و آموزنده هستند. در این نوشته ابتدا نکتهای را از هگل، فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم یادآور میشوم و سپس درسی فراگرفتنی از جامباتیستا ویکو، فیلسوف ایتالیایی قرن هفدهم را مطرح و سپس از این درسها استنتاج و نتیجهای را در مورد شرایط موجود جمعبندی خواهم کرد.
هگل: تاریخ بهمثابه مسیر انسان طی آگاهی از آزادی و کسب آن
در فلسفه تاریخ گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، تاریخ جهان صرفاً توالی رویدادها یا تغییر حکومتها نیست، بلکه فرایند تدریجی آگاهی بشر از آزادی است. از نظر هگل، آنچه به تاریخ معنا و جهت میبخشد، نه پیشرفت فناورانه یا انباشت ثروت، بلکه تحول در فهم انسان از خود بهعنوان موجودی آزاد است.
هگل این سیر تاریخی را در قالب سه «جهان تاریخی» یا سه مرحله کلان تبیین میکند که هر یک بیانگر سطحی متفاوت از آگاهی نسبت به آزادیاند.
نخست، جهان شرقی (چین، هند، بابل، ایران و مصر باستان): نمایانگر مرحلهای است که در آن «تنها یک نفر آزاد است». در این جوامع، آزادی مفهومی عام و انسانی نیست، بلکه صفتی است که به فرمانروا نسبت داده میشود؛ پادشاه یا امپراتور یا فرعون موجودی قدسی یا نیمهالهی تلقی میشود و دیگران در نسبت با او، رعیت یا بردهاند. در این مرحله، انسان هنوز خود را بهمثابه فردی آزاد نمیشناسد و اطاعت، امری طبیعی و بدیهی تلقی میشود. هگل این دوره را «دوران کودکی تاریخ» مینامد.
مرحله دوم، جهان کلاسیک یونانی–رومی: که در آن برای نخستینبار آزادی بهعنوان یک مفهوم سیاسی و اجتماعی ظاهر میشود، اما به صورت محدود. در این جهان، «برخی آزادند و برخی نه». آزادی به شهروندان تعلق دارد، نه به انسان بماهو انسان. بردهداری نه یک انحراف، بلکه بخشی ساختاری از نظم اجتماعی است، زیرا آزادی هنوز به فراغت، مشارکت سیاسی و تعلق به دولتشهر (پولیس) گره خورده است. از نظر هگل، این مرحله «دوران جوانی تاریخ» است: خلاق، پرشور و زیبا، اما از حیث اخلاقی ناتمام.
مرحله سوم، جهان مسیحی–ژرمنی یا اروپای مدرن: که نقطه عطف اصلی در فلسفه تاریخ هگل محسوب میشود. در این مرحله، اصل بنیادین چنین است: «انسان بماهو انسان آزاد است». برخی خوانشهای مسیحیت، با تأکید بر ارزش نامتناهی فرد و آزادی درونی وجدان، این اندیشه را وارد تاریخ میکند که حتی برده نیز در ذات خود موجودی آزاد است. این اصل در دولت مدرن به یک دسته از حقوق تبدیل و نهادینه میشود؛ دولتی که از نظر هگل، نه ابزار استبداد، بلکه تجلی عقلانیت تاریخی و آشتیدهنده آزادی فردی و نظم اجتماعی است. این مرحله، توسط هگل «بلوغ تاریخ» نام میگیرد.
با این حال، هگل مدعی نیست که جوامع مدرن بهطور کامل آزاد یا عاری از ظلماند. مقصود او آن است که اصل آزادی، فراگیر و همگانی شناخته میشود؛ اصلی که پس از ورود به آگاهی تاریخی بشر، دیگر قابل حذف یا نادیده گرفتن نیست.
تفسیر هگل از تاریخ، با وجود عمق فلسفی، خالی از اشکال نیست. نگاه اروپامحور، نادیده گرفتن پویاییهای درونی تمدنهای غیرغربی، و تلقی تاریخ بهعنوا فرایندی غایتمند، از جمله نقدهای مهم وارد بر این دستگاه فکریاند. با این همه، اهمیت پایدار اندیشه هگل در آن است که تاریخ را به پرسشی درباره آزادی، نهادها و شأن انسانی بدل میکند و ما را وامیدارد بپرسیم: نهادهای اجتماعی و سیاسی ما چه نوع آزادیای را بازتاب میدهند و تا چه اندازه با کرامت انسانی سازگارند؟ همچنین بیندیشیم که سازوکارهای سیاسی و ساختار تمرکز و تقسیم قدرت، ما را در کجای تاریخ قرار میدهد. اگر از نظر زمانی در قرن بیست و یکم و درک لزوم همگانی بودن آزادی و نهادهای مربوط (حکومت قانون، محدودیت قوای حکومتی، آزادی بیان، و مسئولیتپذیری و پاسخگویی...) هستیم، آیا از نظر ساختاری در شرایط روال آزادی یک نفر و بردگی همه میتوانیم زیست کنیم؟ یعنی همزمان در دوران بلوغ و انتهای تاریخ، و زمان کودکی و ابتدای آن قرار گیریم؟ و آیا بهعنوان روشنفکر و تحصیلکرده مسئولیتی در مقابل این حرکتهای واپسگرا متوجه ما نبوده است؟
فلسفه تاریخ از نقطهنظر جامباتیستا ویکو
یکی از خوانشهای عمیق و کمتر خطی از تاریخ، در اندیشه جامباتیستا ویکو، اندیشمند قرن هفدهم ایتالیا صورتبندی شده است. ویکو تاریخ را نه مسیری مستقیم از بدویت به پیشرفت، بلکه فرایندی انسانی، نهادی و چرخهمند میداند که در آن جوامع از مراحلی مشخص عبور میکنند و در صورت ناتوانی در تثبیت دستاوردهای هر مرحله، دچار بازگشتها و فروپاشیهای تکرارشونده میشوند. این چارچوب، بهویژه برای فهم جوامعی که تجربه گذارهای ناتمام داشتهاند، تحلیلی پرقدرت فراهم میکند.
ویکو در کتاب «علم نو» از سه «عصر» یا مرحله آرمانی در تاریخ ملتها سخن میگوید: عصر خدایان، عصر قهرمانان (یا اشراف)، و عصر انسانها.
* عصر خدایان: نظم اجتماعی بر ترس قدسی، اسطوره و اقتدار دینی استوار است؛ قانون، منشأ الهی دارد و انسان هنوز خود را کنشگری خودمختار نمیفهمد.
* عصر قهرمانان یا اشراف: جامعه بر پایه تمایزات منزلتی و اشرافی سازمان مییابد؛ حقوق، افتخار و قدرت به طبقات برتر تعلق دارد و اکثریت مردم از مشارکت سیاسی و امتیازات اشراف محروماند.
* عصر انسانها: ادعای برابری انسانی و عقلانی شدن قانون پدیدار میشود؛ انسان بماهو انسان موضوع حق، قانون و مشارکت در سیاست قرار میگیرد.
با این حال، نکته کلیدی در اندیشه ویکو آن است که این گذار، نه تضمینشده است و نه بیهزینه. انتقال از نظم اشرافی به نظم شهروندی، مستلزم بازآفرینی عمیق نهادها است: قانون، اقتدار سیاسی، نظام مالی، سازوکار حل تعارض و زبان مشترک اخلاقی. اگر این بازآفرینی ناموفق باشد، جامعه ممکن است وارد وضعیتی شود که ویکو آن را «بازتاب بربریت» مینامد: وضعیتی که در آن عقلانیت صوری، فردگرایی افراطی، بیاعتمادی عمومی و فرسایش پیوندهای مدنی، جامعه را مستعد خشونت، فروپاشی یا بازگشت به شکلهای اقتدارگرایانه میکند. از این منظر، تاریخ مسیر خطی پیشرفت نیست، بلکه ترکیبی از پیشرویها و عقبگردها (corsi e ricorsi) است.
ویکو به بحرانهای اجتماعی و سیاسی اروپا توجه میکند. انگلستان از قرن سیزدهم با قیام فئودالها بر علیه جان، شاه انگلستان وارد یک بحران سیاسی شد. فئودالها پیروز شدند و در سال ۱۲۱۵ پیمانی بین آنان با شاه منعقد شد که به منشور کبیر یا «مگناکارتا» مشهور است. یک سند تاریخی که بر حوادث بعد از آن در سطح جهان تأثیر گذارد. متن این سند را یک کشیش فرهیخته به نام استفن لنگدون تهیه کرد. در آن برای اولین بار در طول تاریخ، حق الهی حاکم انکار و او را در خدمت مردم تصویر کرد و تصریح کرد که شاه ورای قانون نبوده و اقدامات او را طبق قانون سرزمین و محدود به آن معرفی میکرد. که تا آن زمان چنین قانونی موجود نبود و برای مردم حقوقی را برمیشمرد که تا آن زمان مطرح نبود. اینکه هیچکس بدون محاکمه نمیتواند مجازات شود و محاکمه طبق قانون بیطرف انجام میشود؛ مالیات دریافت نمیشود مگر نماینده مردم تصویب کند... پس از آن در طی قرنها کشمکش و جنگ بین مردم و شاه، پیوسته مفاد این منشور مورد استناد قرار میگرفت. این جنگها و کشمکشها تا قرن هفدهم و نهایتاً پیروز شدن طرفداران پارلمان ادامه داشت. شاه چارلز اول به جرم خیانت به ملت محاکمه و در سال ۱۶۴۹ اعدام شد. با اعدام او که نخستین مورد در تاریخ انگلستان بود، بهتدریج حکومت مردم بر مردم پایدار گردید. مشابه این بحرانها در سایر نقاط اروپا نیز در جریان بود.
ویکو به این نتیجه رسید که این بحرانها به دلیل به سر آمدن عصر اشراف و طلیعه سر رسیدن عصر مردم است، اما چون هم اشراف و هم مردم نحوه صلحآمیز این انتقال را نمیدانند بحرانها مکرر شده و مراحل کورس و ریکورس تکرار میشود.
تکرار تاریخ در تجربه ایران بعد از جنبش مشروطه
در تاریخ معاصر ایران نیز چنین روند انتقالی را مشاهده میکنیم. بیش از یکصد سال از انقلاب مشروطه میگذرد؛ ابتدا عصر اشراف به سر آمده بود و مردم مطالبه شروع عصر جدید و حکومت مردم بر مردم را داشتند. فرمان مشروطه در جریان انقلاب مشروطه امضا شد، اما نه اشراف و نه مردم شیوه این انتقال را نمیدانستند. مطبوعات آزاد صحنه فحاشی و هتاکی شد، منافع مختلف در مجلس با هم درگیر شدند؛ بازاریان، مالکین بزرگ، معمرین و ماجراجویان. صحنه سیاست، صحنه توطئه، انتیریک و ساخت و پاخت پشتپرده و نمایش جلو پرده بود. مردم نقش خود را نمیدانستند و سردرگم بودند؛ چگونگی حکومت قانون شناختهشده نبود. محمدعلیشاه به دلیل هتاکی رکیک روزنامهها به مادرش به مجلس شکایت کرد. نه مجلس و نه شاه تفاوت قوه مقننه و قضاییه را نمیدانستند. مجلس بیاثر بود. برخی روشنفکران سعی کردند با بمبگذاری محمدعلیشاه را ترور کنند. او هم مجلس را به توپ بست و بسیاری از روزنامهنگاران را دستگیر کرد و به قتل رسانید...
تلاش دوم برای بیرون راندن اشراف و حکومت مردم، ختم رسمی خاندان قاجار بود. رضاشاه بر سر قدرت آمد و به تعبیری مانند یک رئیسجمهور مادامالعمر عمل کرد، چون برخی نهادهای سنتی با ایجاد جمهوری که برنامه اولیه او و گروه همراهش بود مخالفت کردند. در عصر رضاشاه طبقه اشراف قاجار تضعیف شدند اما منتفی نشدند و با گروهی از اشراف جدید ادغام و اشرافیت تازهای را ایجاد کردند. با انقلاب ۱۳۵۷ آن اشراف کلاً منتفی شدند. اما برخلاف وعده و انتظار، باز هم عصر مردم آغاز نشد. قانون اساسی که دکتر حبیبی و گروهی از حقوقدانان تدوین کرده بودند به کناری زده شد و قانون اساسی بر مبنای تثبیت نوعی اشرافیت جدید، این بار اشرافیت معممین سیاسی تدوین شد.
لازم به تأکید است که نقش معممین سنتی کماکان متفاوت با این سنخ بود و این گروه خاص اندیشهها و کارکرد کاملاً بیسابقهای را به نمایش گذاردند که شناختهشده است و نیازی به توضیح ندارد. این برداشت که معممین سیاسی یک اشرافیت جدید را تثبیت و نهادینه کردند، تنها درک این نویسنده از وقایع نیست؛ نگاه به ساختار و مفاد قانون اساسی جمهوری اسلامی این امر را به صراحت در مقابل چشم قرار میدهد. تنظیم و تثبیت اشرافیتی که نمونه آن در هیچ سند سیاسی یافت نمیشود. خلاصه اینکه نظریه ویکو در مورد کورس و ریکورس مصداق یافت: حرکت به سوی حکومت مردم و انتقال قدرت اشرافی قبل از انقلاب به مردم، و بازگشت و عقبگرد و تشدید اقتدار قشری که خود را شایسته برخورداری از امتیازات خاص غیرعادی و بیسابقه میدانست، تا حد تلاش برای رجعت به عصری که هگل آن را عصر نوزادی بشریت برمیشمرد.
ادغام نتیجه فلسفه تاریخ ویکویی و هگلی
در این نقطه، پیوند اندیشه ویکو با فلسفه تاریخ گئورگ ویلهلم فریدریش هگل روشنگر میشود. هگل نیز تاریخ را فرایندی معنادار میداند، اما محور آن را «پیشرفت در آگاهی از آزادی» قرار میدهد. از نظر او، تاریخ جهانی از نظمی آغاز میشود که در آن تنها یک نفر آزاد است، سپس به مرحلهای میرسد که برخی آزادند، و نهایتاً — دستکم در سطح اصل — به نظمی میانجامد که آزادی به همه انسانها نسبت داده میشود. تفاوت مهم آن است که هگل بیش از ویکو بر جنبه غایتمند تاریخ تأکید دارد، در حالی که ویکو بر شکنندگی و امکان بازگشت و خطرات این تلاش برای بازگشت انگشت میگذارد.
ترکیب این دو نگاه، چارچوبی نیرومند برای تحلیل تجربه ایران معاصر فراهم میکند. انقلاب مشروطه را میتوان تلاشی تاریخی برای گذار از «عصر اشراف و سلطنت شخصی» به «عصر انسانها و شهروندان» دانست؛ گذاری که در آن قانون، مجلس، مسئولیت مالی دولت و تحدید قدرت خودسرانه، در مرکز مطالبات قرار گرفت. این انقلاب، نه صرفاً یک رویداد سیاسی، بلکه اعلام ورود اصل جدیدی به آگاهی تاریخی جامعه ایران بود: اینکه قدرت باید مقید به قانون باشد و انسانها، نه رعایا، بلکه شهرونداناند.
اما از منظر ویکویی، مشکل دقیقاً در همین نقطه آغاز میشود. اصل آزادی و قانونخواهی مطرح شد، اما ظرفیت نهادی لازم برای تثبیت آن — دولت کارآمد، نظام مالی پایدار، قوه قضاییه مستقل، سازوکار حل تعارضهای اجتماعی، و اجماع حداقلی نخبگان — یا وجود نداشت یا بهشدت محدود و در تنگنا بود. در چنین شرایطی، جامعه نه میتوانست به نظم پیشین بازگردد و نه قادر بود نظم جدید را تثبیت کند. نتیجه، ورود به چرخهای از بیثباتیهای مکرر شد؛ بسیج اجتماعی، گسست سیاسی، تمرکز مجدد قدرت، و سپس بازتولید نارضایتی و ظهور بحران.
اگر به تجربه ایران از دید هگل بنگریم، میتوان گفت آگاهی از آزادی در جامعه ایران پدیدار شد، اما «عینیت نهادی» آن — یعنی نهادهایی که آزادی را به واقعیت پایدار بدل کنند — بهطور کامل شکل نگرفت. و از منظر ویکو، همین شکاف میان آگاهی نو و نهادهای ناکافی، جامعه را در وضعیت (ricorso) یا بازگشتهای مکرر نگه داشت. به این معنا، یک قرن بحران و ناپایداری را میتوان نه زنجیرهای از شکستهای تصادفی، بلکه نشانههای یک گذار ناتمام تاریخی دانست.
در این چارچوب، بحرانهای عمیق معاصر — خواه اقتصادی، خواه اجتماعی و سیاسی — نه امری ناگهانی یا صرفاً ناشی از خطاهای کوتاهمدت، بلکه تداوم همان مسئلهای است که حلنشده مانده: چگونه میتوان گذار به «عصر انسانها» را از سطح شعار و آگاهی، به سطح نهادهای پایدار، مشروع و اصلاحپذیر منتقل کرد؟ پاسخ به این پرسش، نه صرفاً سیاسی و نه صرفاً اقتصادی، بلکه عمیقاً تاریخی و نهادی است.
بدین ترتیب، پیوند ویکو و هگل به ما میآموزد که آزادی بدون نهاد، توهمی ناپایدار است و نهاد بدون مشروعیت تاریخی، پوستهای تهی. فلسفه تاریخ، در این معنا، نه تأملی انتزاعی، بلکه ابزاری تحلیلی برای فهم ریشههای بحران و امکانهای گشایش در اکنون و درسآموزی برای آینده است.
اکنون با بحران جدید که رنگ انقلاب را دارد و سرکوب خونبار آن، اشرافیت موجود ذات خود را به نحوی به نمایش گذارد که حیرتانگیز است. از طرفی حرکت قابل ملاحظه و ارادهای در جامعه هم برای رجعت به نظام سلطنت ظاهر شده است. به گواهی تاریخ هر گونه سرکوب و کشتار، اراده مردم را سرکوب نخواهد کرد و مقاومتر خواهد کرد، وسعت و عمق خواهد بخشید؛ چنانکه تجربه نشان میدهد. منتها این فرایند کورس و رکورس میتواند بهشدت پرهزینه شود. در اینجا نقش مهمی برای طبقه تحصیلکرده و روشنفکر کشور نهفته است. شایسته است درک کنیم که بازگشت به عقب در تاریخ غیرممکن است. اشرافیت موجود معممین سیاسی هم که مبنای کار را از ابتدا عقبگرد در تاریخ قرار داد، در بیشتر زمینهها با ناکامیهای پرهزینه روبرو شد. فرضاً اگر سلطنتخواهان پیروز هم شوند، عقبگرد در تاریخ محکوم به شکست و تکرار مکرر بحران است.
بر خیل بزرگ تحصیلکردگان شیوه جدید و سنت قدیم لازم میشود که تنها راه تاریخی قابل عبور، که هگل و ویکو و بسیاری فلاسفه تاریخ استنتاج کردند، انتخاب شود: حرکت به سوی آزادی انسانها و نیازهای نهادی مربوط از جمله حکومت محدود، مقید و قانونی، و حکومت قانون بهنحوی که همه در زیر چتر آن قرار داشته باشند، حکومت پاسخگو، مسئول و توسعهگرا. در ایران از راه پرخطر خشونت، تنش، درگیر شدن مردم با مردم که خواسته منافع نامشروع داخلی و خارجی است بایستی اجتناب شود و شیوهای همراه با خونسردی و قائل بودن حق حیات و حقوق قانونی برای همه اقشار اتخاذ گردد. اجتناب از تجربه زیادهرویهای بعد از انقلاب ۱۳۵۷ همراه با اتخاذ شیوه و بهکارگیری منش عقلایی، ضامن بهترین نتیجه اجتماعی و سیاسی خواهد بود.
چه درسهایی را میتوان جمعبندی کرد:
مسئولیت نهادی در برابر گذار ناتمام تاریخی
تجربه بیش از یک قرن بحران و بیثباتی در ایران را نمیتوان صرفاً با ارجاع به خطاهای سیاسی، فشارهای خارجی یا ناکامیهای مقطعی توضیح داد. آنچه با آن مواجهیم، نشانههای یک گذار تاریخی ناتمام است؛ گذاری که از لحظه انقلاب مشروطه آغاز شد، اما هرگز به تثبیت نهادی پایدار نانجامید. در این میان، روشنفکران و تحصیلکردگان نه تماشاگران بیرونی، بلکه کنشگران مؤثر این تاریخ ناتمام بوده و هستند.
چنانکه گفته شد در پرتو اندیشه جامباتیستا ویکو و گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، میتوان این مسئولیت را شفافتر صورتبندی کرد:
اصل اول: آزادی بدون نهاد، توهمی ناپایدار است
هگل به ما میآموزد که تاریخ، پیشرفت در آگاهی از آزادی است، اما ویکو هشدار میدهد که این آگاهی اگر به نهاد تبدیل نشود، به بازگشت و بحران و فروپاشی میانجامد. روشنفکری که آزادی را صرفاً در سطح گفتمان اخلاقی یا اعتراض سیاسی پیگیری میکند، اما از طراحی نهادی آن غافل است، ناخواسته به بازتولید بیثباتی کمک میکند. وظیفه تحصیلکرده و روشنفکر، اندیشیدن به سازوکارهای حقوقی، اداری، اقتصادی و تعارضزداست که آزادی را قابل زیست مینماید.
اصل دوم: نقد رادیکال بدون بدیل نهادی، بخشی از مسئله است
یکی از خطاهای مکرر در سنت روشنفکری ایران، بسنده کردن به نفی نظم موجود بدون ارائه تصویر عملی از نظم جایگزین است. ویکو نشان میدهد که خطرناکترین لحظه تاریخ، فروپاشی مشروعیت نظم قدیم در غیاب ظرفیت تثبیت نظم جدید است. نقدی که به پرسش «چگونه اداره خواهد شد؟» پاسخ ندهد، نقدی ناقص و از نظر تاریخی پرهزینه است.
اصل سوم: زبان حداکثرخواه اخلاقی، جانشین سیاست نهادی نمیشود
تجربه تاریخی نشان میدهد که گذارهای موفق با زبان کمالگرایانه و داوریهای مطلقگرای اخلاقی پیش نمیروند. هگل و ویکو، هر دو بهگونهای متفاوت هشدار میدهند که سیاست اخلاقیشده و صفر–یکی، به سازوکار حذف بیپروا، اعمال خشونت یا انسداد نهادی میانجامد. روشنفکری باید زبان «اصلاحپذیری نهادی» را جایگزین زبان «پاکی مطلق» کند.
اصل چهارم: بسیج اجتماعی، شرط لازم است، نه شرط کافی
در چارچوب ویکویی، تداوم بسیج بدون تثبیت قواعد مشترک، نشانه ورود به «بازتاب بربریت» است: جامعهای پر از آگاهی، اما فاقد اعتماد و نهاد. روشنفکر مسئول، میان لحظه اعتراض و فرایند نهادسازی تمایز قائل میشود و از اسطورهسازی از بسیج دائمی پرهیز میکند.
اصل پنجم: تحصیلکرده و روشنفکر بیرون از تاریخ نمیایستد
ویکو تاریخ را ساخته دست انسان میداند. از این منظر، روشنفکر نمیتواند همواره «دیگران» را مقصر بداند. هر گفتمان رادیکال فاقد برنامه نهادی، هر سادهسازی مسئله حکمرانی، و هر بیاعتنایی به محدودیتهای اداره، خود بخشی از چرخه شکست است. پذیرش مسئولیت فکری، یعنی پذیرش سهم خود در شکلدهی به افقهای ناکارآمد یا کارآمد آینده.
اصل ششم: خروج از دور باطل، یک پروژه تدریجی و نسلی است
نه هگل وعده تحقق فوری آزادی میدهد و نه ویکو به اصلاحات معجزهآسا باور دارد. خروج از چرخه بازگشتها، نیازمند انباشت تجربه نهادی، یادگیری از خطا، و صبر تاریخی است. نقش روشنفکر و تحصیلکرده، تولید دانش انباشتی و حافظه نهادی است، نه تولید هیجان کوتاهمدت.
بهطور خلاصه:
اگر تاریخ معاصر ایران را بهمثابه گذار ناتمام به «عصر حکومت انسانها» بفهمیم، روشنفکران و تحصیلکردگان در مرکز این گذار ایستادهاند. درس مشترک ویکو و هگل روشن است: آزادی بدون نهاد، به بازگشت میانجامد و نهاد بدون مشروعیت انسانی، دوام نمیآورد. خروج از دور باطل تاریخی، نه با قهرمانان فکری جدید، بلکه با فروتنی نظری، عقلانیت نهادی و مسئولیت اجتماعی و آگاهی از بازگشتناپذیر بودن تاریخ ممکن است.
منبع: تلگرام نویسنده
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|