سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۰ - Tuesday 15 June 2021
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 04.06.2021, 20:36

چه باید کرد؟


قربان عباسی


در اساطیر یونان کریسئس دختر کریسس است که کاهن آپولون – ‏ایزدبانوی هنر- است. کریسئس را آگاممنون، شاه یونان، برده خود کرده ‏است و به پاریس بازپس نمی‌دهد. آپولون به کیفر این گستاخی طاعون ‏سهمگینی بر یونانیان نازل می‌کند. کتاب ایلیاد از همین‌جا آغاز می‌‏شود. طاعون آمده است و طاعون که آمد باید از خود پرسید چه باید ‏کرد؟ اتفاقاً این پرسش دردانگیز اودیپ شاه هم هست. طاعون شهر را ‏دربرگرفته و موجب رنج و درد مردم شده است. چه باید کرد؟

آیا باید برده‌ها را قربانی کرد یا بزها را؟ یا کریسئس را به ‏کریسس بازپس داد؟

وقتی از چه باید کرد صحبت می‌کنیم تمرکز ما روی «مجموعه امکانات» ‏هست. اینکه برای تغییر وضعیت و به قول کانت «کنونیت» ما چه ‏امکاناتی پیش رو داریم. چه می‌توان کرد و چه باید کرد که طاعون را ‏پس بزنیم؟

هفتاد درصد طبیعت ایران در معرض خشکسالی شدید است. فلات ایران زمین ‏طی دو دهه آینده غیرقابل سکونت خواهد بود. تورم صدو شصت درصدی به ‏اذعان مرکز آمار ایران دمار از روزگار مردم فلک زده درآورده ‏است. بیکاری ده‌ها میلیون نفر در ایران موجی از اضطراب و استرس و ‏تنش‌های روانی را دامن زده است. آسیب‌های اجتماعی همچون اعتیاد (با ‏درگیری نزدیک به ده میلیون نفر)، سرقت، الکلیسم، خشونت‌های بی‌شمار ‏ستون خانواده را چون موریانه تحلیل برده است. فساد و اختلاس، سوء ‏مدیریت، تبعیض، سرکوب خلاقیت‌ها، انحصارگرایی، فقدان عدالت ‏توزیعی (توزیع نابرابر ثروت، منزلت و قدرت) در ایران به صدها مشکل ‏لاینحل منجر شده است. اینها را همه می‌دانیم. ‏

دیگر زمان توصیف به سر آمده است. تا کی باید بنشینیم و بدبختی‌های ‏خود را به همدیگر تعریف کنیم. آیا بس نیست؟ خوب طاعون آمده ‏است. دیگر توصیف طاعون و بازتعریف آن به همدیگر دردی را دوا ‏نخواهد کرد. کنش سیاسی ما باید تغییر کند. باید پرسش‌مان را تغییر ‏دهیم. سئوال دیگر این نیست که این طاعون از کجا آمده است؟ چگونه پا ‏به این سرزمین گذاشت؟ پرسش راستین و راهگشا این است چه باید کرد تا از شر این طاعون ‏رهایی یافت؟

چگونه باید از این دوزخ فراتر رفت؟

دانته در کمدی الهی در سروده ششم انئید اشاره می‌کند:‏
‏«پایین رفتن به جهنم آسان است ولی از آن بازگشتن و به سمت روشنایی ‏روز برآمدن رنج بسیار دارد.»‏

چه بخواهیم و چه نخواهیم همه ما در دوزخی سهمگین سقوط کرده‏ایم. در کتاب ایلیاد دوزخ، سرزمینی است تاریک و پرسنگلاخ که هیچ ‏جنبنده‌ای درآن نمی‌تواند زندگی کند. مدخل دوزخ را دو رودخانه ‏فراگرفته است؛ رود آکرون(رود رنج و غم) و دیگر رود کوچیتو(رود ‏ندبه و ناله). پرسش کنونی ما این است که تا کی باید از این دو رود‏خانه خورد و درد و ندبه و رنج و ناله را به جان خرید؟ تا کی باید ‏نشست و درد و رنج مردمی بخت برگشته را به ابزار سرگرمی خود بدل ‏کرد؟

بگذارید از رود دیگری سخن بگوییم که در دوزخ هست! رودخانه ‏لته یا همان رود فراموشی که هرکس از آن می‌نوشید گذشته را به کل ‏از یاد می‌برد. آیا ما نوشندگان از رود لته واقعاً شکوه و عظمت و ‏بزرگی این سرزمین را فراموش کرده‌ایم؟ آیا گرفتار سگ سه سر سربروس ‏شده‌ایم که بر دوزخ ایستاده و مانع خروج ما از آن می‌شود؟ هرکول ‏در مواجهه با سربروس نگهبان دوزخ «نان عسل‌آلود» به او داد و رامش ‏کرد. نان عسل‌آلود بخشی از امکانات قهرمان در خروج از دوزخ بود. هر ‏دوزخی هر چند سهمگین راه خروجی خود را دارد اندکی هوشمندی می‌طلبد ‏و جسارت.

اینکه نتوانسته‌ایم طی این چند دهه از این دوزخ رهایی ‏یابیم و اسیر سربروس بوده‌ایم دو علت بیش ندارد؛ یا هوشمندی لازم ‏را نداشته‌ایم و یا شجاعت آن را. برای برون آمدن ازآن به هر دو ‏نیاز داریم؛ هوشمندی(خرد) و شجاعت که از قضا هر دو فضیلت فلسفه ‏غربیان بوده‌اند. و اصولاً فلسفه جز این نبوده است. ‏

کانت فیلسوف بزرگ روشنگری یادمان داده است که برای رسیدن به بلوغ ‏باید بر للگی و قیمومت و صغارت فائق آییم و از صغارت و کودک‌منشی ‏دست برداریم و کاهلی و بزدلی را پس بزنیم. ما اینک برای برون آمدن ‏از این دوزخ به دو فضیلت شجاعت و خرد نیاز داریم. شجاعت شکل‌دادن ‏به سرنوشت خود و خردی که رضایت از زندگی را برایمان به ارمغان ‏بیاورد. و این همانی است که ماکیاولی و نیچه نیز برآن صحه ‏گذاشتند. ماکیاولی با ما از ویرتو و فورتونا گفت. از سلحشوری و ‏هنر از مبارزه‌ای بی‌امان برای برساختن خود سخن گفت و از اینکه ‏بخت تنها خود را تسلیم کسانی می‌کند که به سلاح ویرتو مسلح ‏باشند. کدام زنی است که خود را تسلیم مردی عقیم کند؟ خوشبختی و بخت ‏همچون زنی فقط خود را تسلیم مردی می‌کند که از مردیت برخوردار باشد ‏و از هنر مرد بودن و نه الزاماً نر بودن. نیچه نیز با ما از ابرانسان ‏گفت از وضعیتی شکوه‌آمیز که در آن آدمی از بوزینگی به درمی‌آید و ‏دل شیر می‌یابد و چون عقابان بر فرازان لانه می‌کند. ‏

مرد صاحب ویرتو را می‌توان از این نشانه شناخت که فاقد امیال شخصی ‏است و منافع جمهوری را بر منافع فردی خود ترجیح می‌دهد. همچنانکه ‏در تعریف فساد گفته‌اند «قصور در صرف استعداد و توان فردی در راستای ‏خیر عمومی» است در تعریف ویرتو نیز گرایش به ترفیع و ترجیح ‏خیر همگانی و قراردادن آن بالاتر از هر چیز دیگر است. بالاترین ‏هنرها (ویرتو) آنهایی هستند که به خدمت به کشور خود کمر بسته‌اند. ویرتو تزریق تازگی به جان جمهوری است. جمهوری بدون آن نمی‌‏پاید. و البته این کلام را منتسکیو نیز به زبانی دیگر مورد اشاره ‏قرار داده است که «دیکتاتوری از ترس تغذیه می‌کند و مونارشی از ‏افتخار و جمهوری از فضیلت». ‏

برگردیم به پرسش جان‌گزای خویش!‏ چه باید کرد؟

باید از امر واقع به سوی امر ممکن رفت. قبل از هر تغییری باید نظم ‏موجود را استیضاح و مواخذه کرد. استیضاح وضع موجود مقدمه تغییر ‏است. ‏

ما در زمانه‌ای پررنج زندگی می‌کنیم. زمانه‌ای که برای ننگ‌‏آور بودنش دلایل زیادی داریم. زمانه‌ای که خوشبختی ما را به حقارت ‏فروکاسته است. از هرگوشه جامعه سیاسی ما ندای بلندی خطاب به ما ‏برخاسته است از ما می‌خواهد که از خود انسانی‌مان دفاع کنیم و شرافت‌‏مان را پاس بداریم. باید از هستی خودمان دفاع کنیم. کامو زمانی ‏نوشت «کسی بهره‌ای از وجدان و شرف داشته باشد نمی‌تواند به ندایی ‏که از جمع مردمان نومید برخاسته است بی‌اعتنا بماند». ‏

جهان پیرامون ما غرق در بدبختی است و از ما می‌خواهد که برای تغییر ‏دادن آن کاری کنیم. ما زیر فشار سهمگین تاریخ خود هستیم. در وضعیتی ‏به سر می‌بریم که جنایت و خشونت بخشی از آیین فلسفی آن است. صد ‏البته در چنین فضایی جلادان هم حق دارند که وارد دستگاه اداری ‏شوند. ما خیلی دیر جنبیدیم. اینک شاهد وضعیتی هستیم که قلم و دوات ‏جانشین تبر شده است. ‏

بدبختی ما این است که در عصر مسلکی تمامت‌خواه و خودکامه زندگی می‌‏کنیم. مسلکی که چنان به خود و به حقانیت ابلهانه و خودحقیقت‌بین‌‏اش یقین دارند که رستگاری دنیوی و اخروی را تنها در سلطه خویش می‌‏بینند. طلب سلطه بر کسی یا چیزی یعنی طلب بی‌حاصلی یا خاموشی یا ‏مرگ آن کس. قدرت مسلط به ما چنین می‌گوید؛ خاموش باشید یا بمیرید. ‏

کامو در نقد فاشیسم و نازیسم گفت: «گفت و شنود با جلاد سزا نیست چون ‏او اهل استدلال نیست زیرا دیگر انسان نیست بلکه مفهومی انتزاعی ‏است که به درجه بی‌چون‌وچراترین اراده‌ها رسیده‌اند. کسی که می‌‏خواهد تسلط بیابد و هدفی جز استیلا ندارد، کر است. در برابر او باید ‏جنگید یا مرد. برای همین است که مردم ما در هراس هستند.»‏

کامو درآخر نوشت:‏
‏«باید دوباره به یاد آوریم که اخلاق جانشین بی‌خون و بینوای عشق ‏است. باید آن نیروی عشق عظیم را بازیابیم که از ما ربوده شده ‏است. هرکس در هر مقامی از نور و نیروی عشق و همبستگی جامعه بکاهد ‏یقین بداند در جرم جلادان شریک است و باید در شرمساری آنها در فردای ‏تاریخ هم سهیم باشند.»‏

چه باید کرد؟

گام اول شناخت و استیضاح و مواخذه وضع ناانسانی ماست. کنونیت کریه ‏و شرمسارانه ماست. افشای آن وضعیتی دوزخی است. ‏

گام دوم غالب آمدن بر کاهلی و احیای شجاعت و ویرتوی همگانی و صد‏البته بیدارسازی همه اذهان خموده است. ‏

گام سوم بازتعریف فضیلت شرافت است. شرافت و بزرگی و نجابت ما ‏در مخالفت با جهانی است که انسان را برده، سر به زیر، بزدل و تحت ‏سلطه می‌خواهد. انسان شرافتمند زیر هیچ مسلکی نمی‌رود که ‏خلاقیت، خودبودگی، اصالت او را بخشکاند. انسان با شرف گواه آزادی است ‏و به حکم وظیفه انسانی‌اش در تیره‌ترین تنگنای تاریخ درگیر است ‏آنجا که جسم و جان آدمی را خفه می‌کنند. نمی‌توان در غیاب آزادی ‏از شرف و بزرگی و کرامت و نجابت سخن گفت و یا لااقل بودونبود ‏آن برای انسان دربند چندان تفاوتی نخواهد کرد. ‏

گام چهارم ما «خود رهایی بخشی» است؛ رها کردن خود از چنگ همه بت‌های انتزاعی که خود برساخته‌ایم، خواه ملی، خواه حزبی و مسلکی و ‏ایدئولوژیک. حقیرمایه‌ترین خواست‌ها آن خواستی است که بر یگانگی و ‏یگانه بودن انسان خط بطلان بکشد و خرد آدمی را به پای بت‌های ‏انتزاعی قربانی کند. اگر قرار است ما نیز چون نظم حاکم همه را ‏در خود ذوب کنیم دیگر چه تفاوتی با آن داریم؟ وظیفه راستین ما دفاع ‏از حق تنهایی و تکینه بودن هر کسی هست. بگذاریم هر روایتی جای خود ‏را داشته باشد در میان روایت‌های متعدد آنی موفق‌تر خواهد بود که ‏بیش از همه در جانب زندگی و لذت و شادی بایستد.‌

هابز در اصول ‏قانون خود اشاره می‌کند «هر انسان آن چیزی را نیک می‌پندارد که به ‏او لذت و شعف می‌بخشد و آن چیزی را بد که خوشایندش نیست. آنکه ‏انسان است باید در این زمانه اندوه‌بار در جانب زندگی بایستد و نه ‏در جانب مرگ.

بزرگ‌ترین حامی سیاست لیبرال جان استوارت میل است که ‏در ۱۸۵۹ دفاعیه ماندگاری از لیبرالیسم بدون عشق تحت عنوان «رساله‌ای درباب آزادی» منتشر کرد مبنی براین که دولت‌ها و جریان‌های ‏سیاسی هر اندازه که نسبت به منافع مردم حسن نیت داشته باشند باز هم ‏باید آنها را آزاد بگذارند و نباید برآنها دیکته کنند که زندگی ‏خصوصی‌شان را چگونه هدایت کنند، چه خدایی را بپرستند یا چه کتابی ‏را بخوانند و چه باوری داشته باشند.

هر چند دیکتاتورها خود را موظف می‌دانند که علاقه عمیقی نسبت به اصول جسمی و روحی هر یک از آحاد ‏ملت‌شان ابراز کنند دولت مدرن و به تبع آن همه مدعیان حکومت باید ‏تاحد ممکن خود را عقب بکشند و اجازه بدهند که مردم خودشان ‏بر خودشان حکومت کنند مانند معشوقی که در یک رابطه عاشقانه مورد ‏ستم قرار گرفته است و به سادگی درخواست می‌کند که فضای خود را ‏داشته باشد. تنها نوع آزادی که لیاقت نامش را دارد آن است که ‏اجازه دهیم مردم به روش خودشان خیر خود را دنبال کنند منوط به ‏این که مانع آزادی و خوشبختی دیگران نشوند.

آیا در فردای ایران ‏مردم ایران زمین چپ‌ها را انتخاب خواهند کرد یا راستگرایان را به ‏خود مردم بستگی دارد وظیفه جریان‌های سیاسی دیکته کردن روایت خود ‏از خوشبختی نیست و تحمیل کردن آن. بلکه تنها می‌توانند در محیطی ‏دموکراتیک روایت خود را تشریح و تبیین کنند. ‏

تنها در پرتو چنین خرد هوشمندانه است که می‌توان برقدرتی عظیم که ‏ناشی از همبستگی ماست دست یافت و تنها در سایه چنان قدرتی توفنده ‏است که می‌توان قدرت مسلط را مهار کرد چرا که در سیاست؛ قدرت را ‏تنها قدرت مهار می‌کند.




نظر شما درباره این مقاله:


 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2021