|
يكشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ -
Sunday 31 May 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مدرسه فمینیستی: مطلب حاضر، ترجمه فصل دهم کتاب «ترک خوردگی در زره» *، نوشته مایکل کافمن است که توسط نریمان رحیمی به فارسی برگردانده شده:
امروزه ما در زندگی مردان شاهد بحرانی هستیم که به تدریج تصورات و باورهای چندصد ساله پدرسالارانه در آن فرو میریزند. منشاء برخی از ضرباتی که بر پیکر پدرسالاری موجود وارد شده، درونی است یعنی در منطق روابط پدرسالارانه برای تحول و تغییر. درحالی که قدرت مردان به طور روزافزون در اقتصاد و حکومت سرمایه گذاری میشود و از کنترل فرد فرد مردان خارج میشود، و همزمان با اینکه صنعت و دانش تولید شده توسط مردان بر اساس منطق بیرحمانه خود حرکت میکند، دنیایی که ما در تصورات خودمان ساختهایم شروع به بیاثر کردن خودش میکند. تلاشهای ما برای کنترل طبیعت آنچنان نتایج معکوسی به بار آورده که اگر وحشت از پیامدهای آن وجود نداشت، آن تلاشها به راستی مضحک تلقی میشدند. چنبره مناسبات اقتصادی نیرومند، چنان بر ما چنگ انداخته که موجب بیگانه شدن ما شده و ما را به قطعات یدکی ماشینها تبدیل کرده است. شهرهای بزرگ مانند غدههای سرطانی رشد کردهاند. خدایان قدیمی پدرسالار مردهاند و در پای خدای جدید پدرسالار یعنی خدای پیشرفت قربانی شدهاند. بزرگترین طنز روزگار این است که دانش پدرسالارانه که میخواست به مردان، قدرت زندگی و مرگ را هدیه کند در عوض به زنان اجازه داده تا بیش از پیش بتوانند کنترل باروری خود را در دست بگیرند که نتیجهاش برای زنان، استقلالی نویافته خارج از کنترل مردان است.
در برابر این نتایج معکوس نظام پدرسالاری بود که فمینیسم مدرن بسط و توسعه پیدا کرد. اولین موج فمینیستی نه در دهه ۶۰ میلادی بلکه بیش از یک سده قبل از آن بوجود آمد، هنگامی که زنان برای حق رای، حق مالکیت بر اموال خود، حق پیوستن به اتحادیههای صنفی و حق دستمزد عادلانه برای کارشان شروع به سازماندهی کردند. زنان انحصار قدرت توسط مردان را به چالش کشیدند و درباره مسائل مربوط به زندگی جنسی، کنترل باروری و خشونت به بحث پرداختند.
با توجه به این موضوع که امتیازات و قدرت مردان بود که مورد حمله قرار میگرفت، چندان مایه شگفتی نبود که بیشتر مردان - البته نه همه آنان - در برابر این چالش به شدت به مقابله برخیزند. آنچه بیشتر مایه تعجب بود بیدار شدن غول تازهای درون مردان بود – غول درد و بیگانگی که تقریبا همیشه سرکوب شده بود و شاید هم به خاطر امتیازاتی که برای مردان وجود داشت، نادیده و کم اهمیت قلمداد میشد. اما با کسب هر دستاورد و پیروزی از سوی زنان، پاداشها و امتیازات مرد بودن لرزانتر و سستتر میشد. همان قدر که قدرت مردان کاهش پیدا میکرد، احساس بیگانگی آنها بیشتر میشد. با قدرت رو به کاهش، ما کمتر قادر به اثبات راه حلهای رایج و قدیمی برای غلبه بر درد و رنجمان بودیم. توازن میان قدرت مردان و درد و رنج آنها به طور بازگشت ناپذیری به هم خورده بود.
مسئله از این هم گیج کنندهتر شده بود چرا که فقط در طول چند دهه مردان به تدریج کوشیده بودند تا تعریفی دوباره از مردانگی را بیابند. ما درباره این موضوع که معنی مردانگی چیست سر در گم شده بودیم. قوانین و استانداردهای سفت و سخت، لباس و پوشش و آداب و رسوم جنسی شکسته شده بودند. تعداد مردانی که پیش فرضها و نقشهای سنتی را زیر سوال میبردند افزایش یافته بود. مردانی که به جنبشهای حفظ محیط زیست و جنبش صلح پیوسته بودند آغاز به طرح این مدعا کردند که برای مرد بودن نیازی به جنگاور بودن نیست و توجه و مراقبت نسبت به سلامتی و ورزش به ما در ارزش قائل شدن برای تنمان یاری میرساند.
ولی هیچیک از این تحولات نمیتوانستند با بحران مردانگی مقابله کنند. همچنان که با سرعت به هزاره جدید نزدیک میشدیم بحران مردانگی رشد میکرد. نشانههای این بحران سردر گمی و اغتشاش بیشتر بود، راه حلهای ساختگیتر، منجیهای پر مدعا، کوشش برای مطرح کردن مردانگی قدیمی در پوششی تازه، و یا اصلا فرار از برابر مشکل و وانمود کردن به اینکه مردانگی جدید اصولا مردانگی نیست. کوششهای بیشتری به عمل آمد تا اساسا به طرح این مسئله حمله ور شود و پیام آوران را از پا بیاندازند، بویژه اگر آن پیام آوران زن بودند. غول درون، پنجه میانداخت و مردان با سردر گمی، خشم، شک و تردید، درد و البتهگاه با امید، واکنش نشان میدادند.
این واقعیت که روشهای قدیمی دیگر به کار نمیآیند میتواند ما را به نومیدی یا درکی مایوسانه به سوی تصوراتی از قدرت که در حال محو شدن هستند رهنمون شود. اما این روشهای قدیمی دیگر سودمند نیستند زیرا ما با بحرانی رو به رو هستیم که با گذشته به کلی متفاوت است. ما در زمانه تغییرات نامتوازن زندگی میکنیم، با پرشهایی مداوم از این نوآوری فنی به آن نوآوری تازهتر. ولی مشکلاتی که در برابرشان تعادلمان را از دست دادهایم مشکلاتی هستند که راه حل آنها بر خلاف راه حلهای تکنولوژیک، راه حلهایی فرهنگی هستند که شامل روش زندگی، شکلی از سازمان اجتماعی و نوعی از تفکر و احساس که به طور افزایندهای ناکارآمد و مخرب شدهاند، میشود. ما در دورانی قرار داریم که سیر سازمان اجتماعی بشر ما را به لبه پرتگاه رسانده است. در دورانی قرار داریم که روشهای قدیمی برای حل پیچیدگیها و مشکلات دنیای امروز کهنه و ناکارآمد شدهاند.
موضوعی است که بارها شنیدهام و با اینکه تبدیل به یک کلیشه شده با این حال هنوز آن را دوست دارم چون حقیقتی را بیان میکند. شنیدهام که واژه «بحران» در زبان چینی ترکیبی از دو شکل است که یکی از آنها علامت خطر و تهدید است و دیگری علامت فرصت: تهدید و فرصت. ما وضعیت امروز مردان را بحرانی میدانیم، وضعیتی که در آن مشکلات و خطرها مانند پلنگی در جنگل کمین کردهاند. اما چرا به این بحران به مثابه فرصتی یگانه و شگفت انگیز برای ما مردان به منظور بازاندیشی درباره زندگیمان و برای همراهی با زنان به منظور بازاندیشی درباره زندگی روی این کره خاکی نگاه نکنیم؟
ما در دورهای منحصر به فرد و یگانه در تاریخ بشر زندگی میکنیم. تمدنهای بزرگ که توسط مردان مقدس یا دیوانگان رهبری میشدند، آمده و رفتهاند. ادیان و فلسفههای گوناگون، زندگی بلند و کوتاه خودشان را داشتهاند. اکتشاف و اختراع از خصوصیات ثابت همه فرهنگها بوده است اما برای نخستین بار پس از به وجود آمدن اولین جوامع مردسالار در هزاران سال پیش، چالشی وجود دارد در برابر پایهایترین شکلهای سازمان اجتماعی. حالا قدرت مردان است که به چالش کشیده میشود. توانایی و بزرگی یا کوچکی این چالش در این یا آن اجتماع متفاوت است، جایی میتواند پیشرفت کند و جایی دیگر دچار پس رفت شود. ولی فکر میکنم میتوانیم پیش بینی کنیم که اگر یک جنگ جهانی جدید یا فاجعه زیست محیطی ما را به دوران بربریت پرتاب نکند، راهی که انسانها برای سازماندهی زندگیشان برگزیدهاند هرگز مانند گذشته نخواهد بود. ما در آغاز بزرگترین انقلاب ِ آگاهی در تاریخ بشریت هستیم.
تغییرات سریع در دانش، اقتصاد و سازمان اجتماعی، ما را به جایی که امروز در آن قرار داریم، رساندهاند اما بیش از همه این فمینیسم است که وعده تازهای را عرضه میکند. «رای»، مردی هفتاد و هشت ساله مقیم یک شهرستان کوچک، میگفت: «به خاطر فمینیسم است که من در بستر مرگ، نه به یک دین تازه ولی به اعترافی درونی رسیدهام. زنان روش جدید و شگفت انگیزی برای نگاه به بشریت به ما مردان اعطا کردهاند.»
این ممکن است بسیار جالب و شگفت انگیز باشد اما اصلا آسان نیست. و به خاطر واکنشهای متفاوت مردان در برابر این دنیای در حال دگرگونی است که افکار ما در حال تغییراند.
«اوه حتما! من از برابری پشتیبانی میکنم.»
سال ۱۹۷۰ یا ۱۹۷۱ بود که من و یکی از دوستان مرد برای اولین دوره تحصیلی مطالعات زنان در دانشگاه نام نویسی کردیم. در کلاس ما چهل زن بود و دو مرد. ما دو نفر خیلی با استعداد بودیم و با روشنی و به خوبی از آزادی زنان دفاع میکردیم و پشت سر هم ایدهها و راههایی را ارائه میدادیم که چطور باید برای ایجاد تغییر مبارزه کرد. در پایان اولین کلاس درس خانم استاد پیش ما آمد و گفت: «خیلی متشکرم از حمایت شما. لطفا دفعه بعد دیگر به کلاس نیایید». من عصبانی و خجل شدم. حالا من آنجا نشسته بودم، چیزی را گفته بودم که خیلیها در جامعه قبول نداشتند، باورهایی را مطرح کرده بودم که برای اکثر رفقای مرد کفر و ارتداد محسوب میشد و با این حال به من گفته میشد که دیگر برنگردم. حدود ده سال طول کشید تا بفهمم که دلیل طرد شدنام از آن کلاس چه بود. درست است که ما همدرد و دلسوز بودیم ولی در عین حال آنجا در کلاس درس نشسته بودیم و الگوهای کهنه و نخ نمای سلطه مردانه را بازتولید میکردیم. ما دو تا مرد، بیشتر از چهل زن حاضر در کلاس صحبت میکردیم. ما میدانستیم که فمینیسم درباره برابری و آزادی است. میدانستیم فمینیسم درباره چیزهایی است که نباید بگوییم یا انجام بدهیم. با این حال ما یک نکته اساسی را درک نکرده بودیم: موضوع فمینیسم درباره تغییر روابط قدرت میان مردان و زنان است، درباره زنان است که فضا و زبان خودشان را بیافرینند. و درست مثل همه این نکته را درک نکرده بودیم که فمینیسم به همان اندازه که درباره زنان است درباره زندگی ما مردان نیز هست.
هنگامی که جنبش آزادی زنان در آمریکای شمالی و اروپا جریان داشت، واکنش بیشتر مردان همراه با تحقیر و تمسخر بود ولی وقتی چند دهه گذشت تازه آثار آن جنبش آشکار گشت. ذره ذره و پیام به پیام، آن جنبش به درون آگاهی مردان رخنه کرد. حتی اگر بسیاری از مردان وقتی از آنها سوال میکردی که «آیا شما طرفدار فمینیستها هستید؟» لزوما نمیگفتند «آری»، با این حال اگر ایدهها و نظرات فمینیستی را یک به یک مطرح میکردی متوجه میشدی که اکثر مردان آن ایدهها و نظرات را میپذیرند. «آیا همسر یا دختر شما باید دستمزد برابر با مردان برای کار برابر با آنها دریافت کند؟ آیا همسر یا دختر شما باید از امکان برابر با مردان برای دسترسی به موقعیتهای خوب شغلی برخوردار باشند؟ آیا زنان باید حق سقط جنین داشته باشند؟» اکثریت بزرگی از مردان در کشورهای مختلف که تعدادشان رو به افزایش است به این سوالها پاسخ مثبت میدهند. آیا خشونت علیه زنان یک مشکل بزرگ اجتماعی است؟ برای بیشتر مردان پاسخ این سوال یک «آری» قاطعانه است.
دو سال پیش در تورنتو کارگران برق شهری اعتصاب کرده بودند. اتحادیه صنفی آنها یک اتحادیه عمدتا مردانه بود و برای سالیان دراز کار پر خطر و سخت با خطوط فشار قوی برق باعث بوجود آمدن محیطی کاملا مردانه و خشن شده بود. مردان با هم دعوا میکردند و بطریهای آبجو را روی سر و کله هم میشکستند و مسائلی مانند این. زنان چند سال بعد وارد نیروی کار آنجا شدند و اتحادیه صنفی و کمپین آموزشی برای مقابله با تبعیض جنسی به راه انداختند. در این دوره بود که اعتصاب از راه رسید و جلسه عمومی اتحادیه تشکیل شد. یکی از کارگران مرد با بچهاش که در بغل گرفته بود و بچه سر و صدای زیادی هم میکرد وارد جلسه شد. رئیس اتحادیه که بعدها موضوع را تعریف میکرد میگفت: «آنچه غیر معمول بود تنها آن نبود که کارگر مردی بچه به بغل به جلسه آمده، بلکه بیشتر این بود که کسی او را مسخره نکرد. بقیه کارگران حتی به او کمک میکردند. وقتی بچه گریه میکرد کارگران هیچ عکس العمل بدی نشان نمیدادند. خوب به من بگو آیا این یک تغییر بزرگ برای مردان نیست؟»
امروزه شرکتها و دانشگاهها که در واقع توسط مردان اداره میشوند مجبور به اجرای برنامههای عملی برای استخدام بیشتر زنان شدهاند. برخی احزاب سیاسی برای پیدا کردن کاندیداهای زن تلاش زیادی میکنند. اتحادیههای صنفی و احزاب سیاسی، انجمنهای حرفهای و کلوپهای خصوصی، بسیاری از ایدههای مربوط به برابری زنان را پذیرفتهاند. بیست سال مبارزه دارد درون سیستم حقوقی جا میافتد. در بسیاری از کشورها قوانین محدود کننده سقط جنین توسط قضات و قانونگذاران به کناری گذاشته میشوند. در زمستان سال ۱۹۹۱ یک دادگاه بریتانیایی قانون قدیمی این کشور را که بر طبق آن نمیتوان مرد را به خاطر تجاوز به همسرش مورد تعقیب حقوقی قرار داد لغو کرد. یک هفته زودتر از آن در برزیل، دادگاه حکم برائت مردی را که همسر خود و معشوق او را کشته بود (قتل ناموسی) لغو کرد. در سال ۱۹۹۲ دولت محافظه کار کانادا مترقیترین قانون مربوط به تجاوز در جهان را تصویب کرد. قانونی که بر طبق آن وقتی یک طرف به طرف دیگر میگوید «نه!» این یعنی نه. تنها یک «آری» روشن به معنی تمایل به انجام عمل جنسی است.
شرکتهای خصوصی و دولتها مرخصی زایمان را برای مادران تضمین میکنند و برخی از کارگران از حق مرخصی کودک برای پدران هم برخوردار شدهاند. دستمزد برابر در متن قانون برخی کشورها آمده است با اینکه هنوز با تثبیت و اجرای آن فاصله زیادی است. همه اینها به معنی این نیست که بگوییم به هزاره فمینیستی پا گذاشتهایم بلکه بدان معناست که ما در زمانهای منحصر بفرد به لحاظ تغییرات بزرگ، زندگی میکنیم.
حمایت مردان از فمینیسم و از تغییرات ژرف در دید ما نسبت به مردانگی، موجب بر آمدن انواع جدیدی از سازمانهای مردان شده است. سرکرده این سازمانها، گروههای حمایتی مردان هستند. این گروههای حمایتی انواع مختلفی دارند. برخی مختص تبعیض جنسی هستند، برخی دیگر تنها در مورد تغییر دادن مردان صحبت میکنند، تعدادی از این گروهها تحت تاثیر نظرات و ایدههایی در مورد نحوه مشاوره و تراپی قرار دارند و برخی دیگر تحت تاثیر نظرات مربوط به مردانگی اسطورهای (۱).
تفاوت این گروهها هر چه باشد، مهم آن است که آنچه در میانشان مشترک است این نظر است که مردان باید دور هم جمع شوند و با هم به طور شخصی و خصوصی به بحث درباره زندگی، مشکلات و رویاهایشان بپردازند. ما با خلق شکل تازهای از برادری میتوانیم سدهای میان مردان را از میان بر داریم، به صورت دسته جمعی به ارزیابی دوباره معنای مردانگی بپردازیم و مستقیم یا غیر مستقیم روابط میان مردان و زنان را در جامعه بهبود بخشیم. بیشتر گروههای حمایتی مردان کوچک هستند، اغلب پنج تا نُه نفر، و هر هفته یا دو هفته یک بار با یکدیگر ملاقات میکنند. بعضی از این گروهها سالها میمانند و بعضی دیگر تنها برای شش ماه یا یک سال دوام میآورند.
تعداد سازمانهایی که حول اقدامات اجتماعی و ارائه خدمات به مردان کار میکنند افزایش یافته است. این خدمات شامل مردانی است که برای حق زنان در زمینه کنترل باروری و سقط جنین، برای جنبش مراقبت از کودکان از زنان عضو اتحادیههای صنفی و زنان شاغل در شرکتها و مدارس و به طور کلی برای برابری حقوقی زنان فعالیت میکنند. مهمترین فعالیتهای گروهی مردان، کار حول مسئله خشونت علیه زنان است. در شهرهای سراسر آمریکای شمالی گروههای داوطلب در محیطهای عمومی درباره خشونت مردان صحبت میکنند. مردان عضو این گروهها در مدارس، زندانها و انجمنهای محلی در مورد مسائلی مانند تجاوز، همسرآزاری و آزار جنسی صحبت و بحث میکنند. برخی از این گروههای داوطلب به قربانیان خشونت مشاوره میدهند وگاه به صورت حرفهای به سازمانهای خدمات اجتماعی تبدیل میشوند. یکی از بارزترین نمونه در مورد این گونه فعالیتهای اجتماعی، «کمپین روبان سفید» در کشور کاناداست که خود من عضو آن هستم. در پاییز ۱۹۹۱ گروه کوچکی از ما مردان ِ با انگیزه تصمیم گرفتیم در هفته اول ماه دسامبر که یادبود قتل عام ۱۴ زن در دانشکده مهندسی دانشگاه مونترال در سال ۱۹۸۹ بود، روبان سفیدی به سینه بزنیم. با این حال منظور ما گستردهتر از این بود. روبان سفید سمبل مخالفت ما با هرگونه خشونت علیه زنان بود. این راهی بود تا از آن طریق مردان بتوانند در مورد این مسئله در محیط کار و اجتماع با هم صحبت کنند. اولین سال فعالیت ما موفقیتهای بزرگی به همراه داشت و توانستیم حمایت سیاستمداران برجسته، رهبران اتحادیههای صنفی، کارفرمایان، هنرمندان، نویسندگان، فعالان قومی و ورزشکاران را جلب کنیم. کمپین ما اکنون به عنوان سازمانی تودهای درآمده که کمیتههایی در مدارس و کارخانهها، کلیساها و معابد، کلوپها و به طور کلی در محلهای کار و زندگی ایجاد کرده است. ما در دومین سال فعالیتمان توانستهایم حدود ده درصد از مردان و پسران جوان کانادایی را جذب فعالیت در کمپین روبان سفید کنیم.
در حالیکه بسیاری از مردان از ایدهٔ مربوط به برابری زنان حمایت میکنند و با دیدهٔ تایید به فرو ریختن موانع مینگرند، اما بیشتر مردان ارتباطی میان این تغییرات در زندگی زنان با زندگی خودشان نمیبینند. آنها از ایده برابری زنان حمایت میکنند ولی خودشان شاید هنوز سهمشان از کار در خانه را به عهده نمیگیرند. شاید هنوز راههایی را برای سلطه روی زنان پیدا میکنند و شاید هنوز با شوخیهای جنسی سرخوش میشوند. مردان اغلب این را درک نمیکنند که تغییراتی که زنان به دنبال آن هستند با زندگی خود مردان هم ربط پیدا میکند. آنها هنوز این را نمیبینند که ما میتوانیم در فمینیسم پاسخ برخی از بحرانهای مردانگی را پیدا کنیم.
برای برخی مردان حامی فمینیسم، این ابهام وجود دارد که آنها چگونه باید عمل کنند. آیا ما مردان باید همیشه آدمهای مودب و خوش مشربی باشیم که با هر چه زنان میگویند موافقت کنیم، یا مثل مردانی باشیم که مرتب این را تکرار میکنند که مردان چقدر ناداناند و زنان را در جایگاه یک ستون خیمه ایدئولوژیک قرار میدهند؟ تا وقتی که ما تنها به تاثیرات منفی پدرسالاری روی زنان بنگریم و آن تاثیرات منفی را روی زندگی خود مردان مشاهده نکنیم، این ابهامات پابر جا خواهند ماند.
با وجود همه محدودیتهای این آگاهی تازه مردان، من چیز مهم تری را در این تغییرات مشاهده میکنم. حتی اگر راه درازی پیش پای ما باشد، ما یکی از دورانهای نادر تاریخ بشر را تجربه میکنیم. دورانی که یک گروه اجتماعی در قدرت، مجبور به پذیرش برابری با آنهایی میشود که زیر سلطهاند. مردان، ظرفیتهای رو به رشدی را در شنیدن صدای زنان و درک خشم و درد آنان و واکنش مثبت نسبت به آن نشان میدهند. گامهای آزمایشی وجود دارند فراسوی تقسیم برابر قدرت و در جهت یک تعریف تازه برای قدرت. به رغم تلاشهایی که مردان برای پناه گرفتن پشت زره مردانگی کردهاند، اما شایستگی ما بعنوان انسان هنوز تخریب نشده است. حداقل در واکنش برخی مردان نسبت به فمینیسم، همدلی و منظری از برابری وجود دارد.
واکنش ضد فمینیستی
این خیلی خوب است که میدانیم تعداد رو به افزایشی از مردان از ایده برابری زنان حمایت میکنند، اما بسیاری از مردان هم هستند که از این قافله عقب ماندهاند. همانطور که سوزان فالودی، نائومی وولف و دیگران به درستی استدلال میکنند، یک واکنش ضد فمینیستی هم وجود دارد،گاه آگاهانه و از روی نقشه ولی بیشتر اوقات نه چندان آگاهانه. راه حل این دسته از مردان برای غلبه بر بحران مردانگی، برگرداندن عقربههای ساعت به گذشته است. این مردان میگویند: «بگذارید تا قدرت مردان را بازسازی کنیم. بگذارید تا قدرت نهادهای محافظه کارانه مردانه را حفظ کنیم.»
این واکنش، بخشی از گرایش نوزایی دست راستیهای ایالات متحده از سالهای ۷۰ میلادی است. یکی از شعارهای مرکزی و مهم دست راستیها اقدام بر ضد حق زنان برای سقط جنین بعنوان جنبهای از آزادی انتخاب آنان در موضوع باروری بوده است. این جنبشها نشانگر اتحاد مقدس میان دست راستیهای پروتستان و جناح محافظه کار یکی از پرقدرتترین نهادهای پدرسالاری جهان (یعنی کلیسای کاتولیک) است. این اتحاد باید مایه وحشت آنانی باشد که شخصا بر ضد حق سقط جنین هستند ولی در عین حال از حق انتخاب زنان هم حمایت میکنند. این اتحاد همچنین باید مایه وحشت آنانی باشد که مخالف سقط جنین در بیشتر موارد هستند ولی مورد اذیت و آزار مخالفان سرسخت و مطلق سقط جنین در کلیسای کاتولیک قرار میگیرند چرا که هنوز کسانی وجود دارند که موافق انتخاب آزاد زناناند اما بیشتر سکوت میکنند.
به همین روال، دست راستیها به خودشان به عنوان جنبشی بر ضد همجنس گرایان میبالند. آنها به خوبی میدانند که هوموفوبیا (ترس از همجنس گرایی) یکی از ستونهای اساسی نظرگاههای مسلط مردانگی و نظم پدرسالارانه کنونی ماست. هوموفوبیا برای حفظ صفوف مردان لازم و ضروری است. حتی نژادپرستی راستهای جدیددارای یک عنصر قوی جنسیتی است.
از سوی دیگر برای یک دوره طولانی مردان سیاه پوست به عنوان موجوداتی با شهوت غیر طبیعی معرفی شدهاند و اینکه مردان سفیدپوست باید زنان سفیدپوست را از خطر سیاهان حفظ کنند. زنان سیاه پوست به عنوان ابزاری جنسی معرفی شدهاند که فقط باید مورد استفاده قرار بگیرند. «سیاه» به واژهای تبدیل شده که به یک میزان هم برای توصیف رنگ پوست و هم برای توصیف جنسیتی به کار میرود.
ضد فمینیسم بودن، هوموفوبیا و نژادپرستی از ستونهای اساسی راستهای جدید به شمار میروند. این جریان سیاسی بیشکل این موضوع را میپذیرد که بحران نظام پدرسالاری تنها بحران مردانگی در سطوح فردی نیست، بلکه این بحران در سیاست ملی و بین المللی نیز بازتاب پیدا میکند. بسیاری از تصورات مراکز دست راستی درباره حفظ افتخارات ملی، اصلا درباره مثلا سیستم درمانی همگانی یا حق تحصیل برای همه و یا کاهش فقر نیست. بلکه پروژه دست راستیها نشان دادن قدرت نظامی است، درست مثل وقتی که میخواهید نشان بدهید شما قویترین پسر محله هستید! این تصورات را دقیقا میتوان در زبان و بیان رونالد ریگان و جرج بوش (پدر) مشاهده کرد. آنها تصویرهای سخت و خشنی را ارائه میکردند که با یک پروژه و برنامه ملی آمیخته بود. کارهای ریگان، که سالها در نقشهای خشن سینمایی بازی کرده، به میزان زیادی سمبولیک هستند، مثل اعطای میلیاردها دلار به دوستاناش در صنایع نظامی برای اشغال کشور کوچکی مثل گرانادا. جرج بوش (پدر) چنین اقدامات و تصوراتی را در سال ۱۹۹۱، هنگام جنگ خلیج فارس، به اوج خودش رساند وقتی که با حمایت قویترین ارتش دنیا، مثل بچه پولداری رفتار میکرد که بخواهد در حیاط مدرسه نقش قلدر محله را بازی کند. او خطی روی شنها کشید و صدام حسین را برای عبور از آن خط به چالش کشید. ملت آمریکا این را پذیرفت. هیچ راهی مثل مذاکره یا تحریم مطرح نبود. حق با طرف قویتر بود. مردانگی خشن طبلهای باستانی را به صدا در آورده بود و تنها این دست راستیها نبودند که به این جریان پیوستند. در میانه جنگ، یک مرد لیبرال انگلیسی به من گفت: «مطمئن نیستم کدامیک ترسناکتر است: جنگ یا افسون شدن من توسط جنگ».
واکنشهای ضد فمینیستی توسط کسانی که ضرورتا دست راستی هم نیستند اما از دستاوردهای زنان در سالهای اخیر به خشم آمدهاند ابراز شده است. به برداشت آنها امروزه تبعیض بر ضد مردان پدید آمده است. برخی از آنها به «جنبش حقوق مردان» مانند گروه «ائتلاف مردان آزاد» پیوستهاند. یکی از موارد مشخص کار این گروهها حقوق مردان زندانی بوده است و یا مخالفت با پرداخت نفقه و کمک نقدی برای کودکان پس از طلاق. برخی از این گروهها و افراد تا آنجا پیش رفتهاند که صندوق کمک به متهمان تجاوزکار بر پا کردهاند و یا به لابیگری بر ضد اقدامات حمایتی زنان پرداختهاند.
فرار به گذشته اسطورهای
مردان ضد فمینیست و طرفدار فمینیسم هر دو وجود دارند. انواع جدیدی از سازمانهای مردان شکل گرفتهاند ولی آن گروهی که توجه عمومی گستردهای را در آمریکای شمالی به خود جلب کرده گروهی است که به نام جنبش مردانگی اسطورهای (میتوپوئتیک) خوانده میشود. رابرت بِلی (۱)، یکی از طرفداران این گروه، به دنبال انتشار کتابش به نام «جان آهنین» (۲) در سالهای ۱۹۸۰ در مرکز توجه قرار گرفت. درست است که رابرت بلی داستان نویس محبوبی به شمار میرود اما بیش از آن، او روی نقطه حساسی دست گذاشته است. این نقطه حساس، بحران مردانگی است. این نقطه حساس برای مردان شناخته شده است چرا که با تجربیات و نگرانیهای آنها در این وضعیت بحرانی سر و کار دارد. راه حلهای او از آنجا که جهانی فارغ از ابهامات و برخوردهای جنسیتی را وعده میدهند برای این دسته از مردان بسیار پذیرفتنی است. او توانسته برای نخستین بار به مردان این آگاهی را انتقال دهد که آنچه را که سال هاست حس کردهاند همان چیزهایی هستند که بسیاری از مردان دور و اطرافشان نیز تجربه کردهاند. او توانسته متحدکننده صدای مردانی شود که درباره انزوایشان از همدیگر و فاصلهشان از دوران پدران خود صحبت میکنند و همچنین قادر بوده که راه حلهایی برای برون رفت آنها از بحران جاری ارائه دهد. با این حال، نگرانی در مورد شیوه تحلیل او از اوضاع و راه حلی که ارائه میدهد باقی مانده است. مطالب مطرح شده و وعدههای او شاید برای مدتی بتواند تسکین دهنده برخی مردان باشد ولی من نگران این مسئله هستم که شیوه تجزیه و تحلیل و اقدامات عملی پیشنهاد شده از سوی او مردان و زنان را در سمت و سویی اشتباه راهبری میکند.
ایده و فکر اصلی مطرح شده توسط رابرت بلی این است که همانگونه که جوامع مدرن رشد مییابند، مردان به صورت فزایندهای از نقشها و وظایف مردانه خود بیگانه میشوند. طبق نظر او مردان بیش از پیش درگیر مسائل خانه و خانواده شده و بیش از پیش زنانه میشوند. مردان بیشتر توسط مادران تربیت میشوند و ارتباطشان را با پدران و مربیهای مرد از دست میدهند. در نتیجه، به نظر «بلی»، ما مجبور بودهایم مردانگیمان را تنها در رابطه با زنان کشف کنیم و نه در رابطه با دیگر مردان و این مسئله موجب ازمیان رفتن مردانگی و بوجود آمدن گونهای از مردان «نرم و لطیف» شده است: مردانی منفعل، مردانی که رابطهشان با ذات خود که او آن را «مردانگی ژرف» یا «مردانگی وحشی» میخواند قطع شده است. این مردان، مردان بیگانه از خود هستند، مردانی منزوی، مردانی نامطمئن، مردانی متمایل به نهایت انفعال یا نهایت خشونت. مواردی از این دست، بویژه انزوا و عدم اطمینان مردان و فاصله ما از دورانی که پدرانمان مردانگی را تجربه میکردند در کارهای قبلی من هم ذکر شدهاند، ولی فقط در حد طرح مسئله. فراسوی آن، نظرات «بلی» و من در نقطه مقابل همدیگر قرار دارند. در ایدهها و نظرات «بلی» به نظر نمیرسد که تمایزی میان جنس [سکس] و جنسیت وجود داشته باشد. طبق نظر او مردانگی دارای ویژگیهای ذاتی است که سرکوب شده یا حتی در افرادی از مردان مفقود شده است ولی این ویژگیها و کیفیات هنوز درون عواطف ما وجود دارند. این کیفیات ذاتی مردانه به صورت بیولوژیک به ما اعطا شده، اگرچه برخی شرایط زمانه و اجتماع آنها را شکل دادهاند.
چنین نظرگاهی از نقش جامعه در ساخته شدن مردانگی چشم میپوشد، یعنی بر این واقعیت که هیچ عاطفه یا احساسی به صورت ذاتی مردانه نیست بلکه عواطف و احساسات محصول تجربیات ما در زندگی در شرایط جامعهای پدرسالار هستند. دیدگاه «بلی» همچنین این واقعیت را که تعاریف زیادی از مردانگی واقعی وجود دارد، نادیده میگیرد. او بر مردان لطیف و نرم و بر مردان منفعل میتازد با اینکه تا جایی که میدانم، مردانگی این مردان، کمتر از مردانگی قهرمانان پشمالو و خشن داستانهای «بلی» نیست.
یکسان پنداشتن جنس [سکس] و جنسیت موجب میشود که «بلی» این مسئله اصلی را نبیند که مردانگی نه ریشه در واقعیتی بیولوژیک و درونی دارد و نه در نقشهایی که ما در اجتماع ایفا میکنیم. شکلهای مسلط مردانگی وجود دارند، اما نه در شکل الگوهای همیشگی و بیزمان، بلکه به مثابه رابطه قدرت با زنان، کودکان، با مردان دیگر و با جهان پیرامون ما.
طبق نظر «بلی»، اساسیترین مشکلی که مردان با آن رو به رو هستند زنانه شدن آنها و خلاص نشدنشان از چنگ مادران است. با اینکه او بر غیبت تقریبی مردان در امر تربیت کودکان تاکید میکند ولی پیامد اصلی تربیت توسط مادران را نمیبیند. مشکل این نیست که همه ما، مردان بچه ننهای شده باشیم بلکه مشکل در اینجاست که پسربچهها خیلی زود از مادرانشان بریده میشوند و این مسئله در آنچنان بستر اجتماعی صورت میگیرد که به ما صدمه میزند. مشکل آنجاست که ما برای هویت مردانه یافتن آنهم به صورت مردی که حضور کافی ندارد، از نخستین و شاید تنها تجربه خودمان از درک متقابل (امپاتی) و یکی بودن با انسانی دیگر بریده میشویم. مشکل در مادرانی نیست که به ما چسبیدهاند (چه شکایت غم انگیز قدیمی مردانهای!) بلکه در غیبت مردان است در کار دشوار و پر از احساس و عاطفه مراقبت از نوزادان و کودکان خردسال.
روانشناسی پایهای در ارتباط با شکلهای مسلط مردانگی، محصول روابط ما در سالهای اولیه زندگی است و بریده شدن ما از روند پرورش و یکی بودن عاطفی، و البته از آن سو رشد و سختتر شدن زره مردانگیمان.
«بلی» با نادیده گرفتن این مسائل، در مورد انفعال مردان دچار سردرگمی میشود. من با او در این نظر موافقم که برخی مردان که با بحران مردانگی و مطالبات فمینیستی روبرو شدهاند ممکن است به دام بیعملی بیافتند. آنها مانند نوجوانان بیتجربه و بیدست و پایی جلوه میکنند که دیگر نمیدانند با بدن خودشان چه کنند. آنها تلاش میکنند به عوض اینکه منابع قدرت و توانایی درونیشان را کشف کنند، قدرتشان را در خدمت سلطه و کنترل دیگران قرار بدهند. این انفعال و بیعملی، تصویری غم انگیز است، ولی فکر نمیکنم توصیف دقیقی از وضعیت بیشتر مردان زمانه ما باشد. «بلی» با تمرکز روی این فلج عاطفی و خود- انکاری برخی مردان، معنای بزرگتر بیعملی مردان را نمیبیند: اینکه تصاویر مسلط مردانگی در جامعه و در زمانه ما حول محور سرکوب انفعال و توانایی پذیرش و تاکید بر روی فعال بودن و اعمال کنترل در گردشاند.
«بلی» تجربیات متناقض مردان از قدرت را در نظر نمیگیرد. او قائل به وجود جوامع پدرسالار نیست. اینکه ما در جوامعی زندگی کرده و میکنیم که توسط مردان اداره و کنترل میشوند و در آن جوامع بسیاری امتیازات و قدرت به مردان تعلق میگیرند، مورد تایید «بلی» نیست. او به روشنی بر درد و رنج مردان صحه میگذارد اما نمیتواند ارتباط این درد و رنج را با روشی که ما قدرت خودمان را تعریف میکنیم و نیز با نهادهای قدرت مردانه در اجتماع ببیند. او ما را در دنیای تیره و تاری از تصویرهای اسطورهای و هویتهای فردی رها میکند، بدون پذیرش این نکته که مشکلات و مسائل مردانگی با آن برساختههای اجتماعی پیوند خوردهاند که مردان در طول قرنها بنا کرده و اینک در این زمان به شکل قدرت جمعی اجتماعی فراهم آوردهاند.
نتیجه این نقاط ضعف در دیدگاههای «بلی»، ارائه راه حلهایی ناکارآمد است. او با علاقه بسیار به گذشتهای اسطورهای و رسوم و تشریفات و باورها در آن گذشته اشاره میکند و رهایی و نجات ما را در ادامه دادن به آن باورها میداند. بدین ترتیب او این واقعیت را نمیبیند که آن جوامعی که جرقه آن اسطورهها و رسوم مردانگی در آنها زده شد، چه یونان و چه جوامع قبیلهای، پیشرفته و یا جوامع پسا فئودال، همه جوامعی پدرسالار بودند. در واقع همه آن رسوم و تشریفاتی که او بر آنها ارج میگذارد توسط مردان و برای اعمال قدرت جمعی آنها بر زنان بوجود آمده بودند. برای مثال «بلی» از درخشش مردان مورد احترام و مبتکر در فرهنگ بسیاری از جوامع قبیلهای شاهد میآورد. او در یکی از مثالهایش ارجاع میدهد به رسمی که طبق آن پسران توسط مادرانشان ربوده و ساعتها در جایی تاریک نگهداری میشدند (به عنوان زندگی در رحم مردانگی) و سرانجام اجازه مییافتند به صورت سینه خیز از میان تونلی پیش ساخته (به عنوان زهدان مادر) به آغوش مردانی که در انتهای تونل انتظارشان را میکشیدند بروند. دقیقا از طریق همین نوع رسوم بود که مردان، قدرت واقعی زنان را برای زندگی بخشیدن به جهان انکار میکردند. مرد شدن به معنای بریدن از رابطه خونی با زن هنگام تولد بود، به معنای پذیرش این موضوع بود که تنها مردان قدرت زندگی بخشیدن به مردان دیگر را دارند. این مراسم بیطرفانه نبود. از این نوع مراسم برای خلق برادری و دوستی میان مردان استفاده میشد، برای تحکیم رابطه میان مردان، رابطهای که قدرت باروری و قدرت اجتماعی زنان را انکار میکرد.
در گذشته اسطورهای «بلی»، ظلم و ستمی نسبت به زنان وجود نداشته است. این گذشته اسطورهای بر اساس نسخه روشنفکرانهای از کارتون «خانواده فلینستون» (کارتون «عصر حجر») بنا شده است. «بلی» مینویسد: «میدانیم که برای صدها و هزاران سال مردان برای فعالیتهایشان همدیگر را تحسین و تمجید کردهاند و از طرف زنان نیز مورد تحسین و تمجید قرار گرفتهاند». غیر از این تصورات لذت بخش، من نمیدانم «بلی» از چه ماشین زمانی استفاده میکند ولی ما در واقع اصلا چنین ماشینی را نمیشناسیم. بیشتر مردمشناسان هم امروز دیگر این نسخه از واقعیت را که تنها به مردان، اعتبار محافظت کننده بشریت بخشیده میشد را نمیپذیرند.
«بلی» مینویسد: «مردان و زنان به طور یکسان از مردان دیگر میخواستند تا مکانهای پرخطر را بکاوند و به مصاف حیوانات وحشی بروند. همهشان میدانستند که اگر مردان به خوبی از پس این کارها برآیند آن وقت است که زنان و کودکان میتوانند آسوده و ایمن بخوابند».
ولی زندگی انسانهای نخستین نه اینقدر ساده بود و نه اینقدر به صورت جنسیتی تنظیم شده. مردم شناسانی که درباره جوامع اولیه بشر تحقیق میکنند اختلاف زیادی با چنین تصاویری از گذشته را شناسایی کردهاند. طبق نظر این مردمشناسان برخی جوامع با سلطه مردان اداره میشدند و برخی دیگر بر اساس تساوی میان مرد و زن. در برخی جوامع، مردان شکار را انجام میدادند در حالیکه در برخی دیگر هم کار شکار و هم کار گردآوری دانه و غذا میان مردان و زنان تقسیم میشد. به این سادگی نبود که همه جا مرد شکارچی باشد و زن وظیفه تامین امنیت خانه را به عهده داشته باشد.
دلیل اینکه این تصویرها برای رابرت بلی و بسیاری مردان دیگر جذابیت دارند این است که در این گذشته اسطورهای، مسئله مهم، روشن بودن معنای مردانگی بوده است. مردان، مرد بودند و زنان، زن. با تصویر کردن نظرات و دیدگاههای امروزه خودمان در گذشته دور، این مسئله «بدیهی» به نظر میرسد که مرد بودن به معنای داشتن ویژگیهای الف، ب و ج است. و البته «بلی» میگوید که این ویژگیها توسط مردان و زنان به طور یکسان تحسین میشدهاند. هیچ نوع فمینیسمی در کار نبوده است و پنجاه هزار سال پیش همه، پسران و مردان را دوست میداشته و تحسین میکردهاند.
این داستانهای عاشقانه و رمانتیک درباره یک گذشته اسطورهای، چیز جدیدی نیست. در طول انقلاب صنعتی در آخرین سالهای قرن هجده میلادی که رشد صنعت و شهرنشینی، ساختار اجتماعی زندگی ماقبل صنعتی را برمی چید، روشنفکران، هنرمندان و معماران، مجذوب یونان و رم باستان شده بودند. عقب نشینی به سوی گذشته اسطورهای دوره کلاسیک قدیم، مرهمی بود بر اعصاب فرسوده شده آنانی که به درون واقعیتهای تلخ مدرنیته و پیشرفت کشیده شده بودند. در همان حال که ترقی در حال پیشرفت بود، در همان حال که صنعت ژرفتر از همیشه به درون روح جهان ما میتاخت این موضوع آشکار میگشت که طالع بینان مجبورند برای تسکین آشفتگیشان، بیشتر و بیشتر به گذشته اسطورهای هر چه دورتر پناه ببرند.
آنچه اعتباری برای «بلی» به شمار میرود برجسته کردن یک مشکل واقعی ست: اینکه بسیاری مردان دیگر نمیدانند معنای مردانگی چیست. مردان سردرگم هستند. آنها زخم خورده و سردرگم، برخی به خشونت و خشم رو میآورند، برخی دیگر بیتاثیر و بدون هیچ حسی از قدرت و ارزش شخصی بر جای میمانند. ولی ما به مرهمی مانند گذشته اسطورهای نیاز نداریم. مرد بودن تنها به معنای داشتن آلت تناسلی مردانه است. این تنها امر بدیهی است که ما برای مردن بودن به آن نیاز داریم. آنچه مرد بودن را مشکل میسازد این است که ما مردانگی را به یک خیال و تصور جمعی از جنسیت وابسته میدانیم. علاوه بر این، زنان و مردان امروزه به طور یکسان راه و روشهای سلطه جویانهای را که با آن مردانگی را تعریف کردهایم نفی میکنند. همین سردرگمی هاست که موجب بحران مردانگی شده است.
با بازگشت به یک گذشته اسطورهای هیچ نیازی به تلاش و مبارزه برای تغییر ساختارهای اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جهان که موجب حفظ نوع معینی از مردانگی شده، احساس نمیشود. در این رویکرد، تنها راه حلی کاملا فردگرایانه وجود دارد: همین که به «مردانگی ژرف» بپردازی، یاد میگیری تا با دیگر مردان پیوند پیدا کنی. آن وقت یک خرده فرهنگ جدید از مردانگی را خواهید ساخت که در آن به صورت جمعی «مرد وحشی» را که درونتان کمین کرده کشف خواهید کرد. و شما مناسک و رسوم جدید با مربیان جدید را خلق خواهید کرد و همگی با هم به هزاره جدید پای خواهید نهاد.
اما ما میتوانیم خیلی بهتر از این عمل کنیم. میتوانیم راه حلهایی را برای حل مشکل در هم آمیختن جنس [سکس] با جنسیت پیدا کنیم. میتوانیم راهها و روشهای مثبتی را برای برخورد مردان با فمینیسم و برای درک اینکه توانمندسازی زنان بخشی از تجربه رهایی مردان است، کشف کنیم. میتوانیم نقشه راه تغییر فردی و تغییر اجتماعی را ترسیم کنیم. همه این کارها شدنیاند.
فراسوی بحران مردانگی
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|