|
جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ -
Friday 27 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
ایرانیان یکبار بهای سنگینی برای فریب وعدههای زیبا پرداختهاند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد. تجربهٔ تاریخی ما بهروشنی نشان میدهد که مسئله فقط رفتن یک رژیم نیست؛ پرسش بنیادین همواره این بوده است که چه چیزی، با چه سازوکاری و با چه منطقی جایگزین آن میشود.
امروز نیز بار دیگر خطر تکرار همان خطای پیشین وجود دارد: نادیدهگرفتن ضرورتهای یک جنبش اجتماعی و تمرکز صرف بر یک فرد. آنچه نیاز است، رهبری نهادی، جمعی، پاسخگو و دموکراتیک است — در کنار دیگر الزامات عینی که در ادامه به آنها اشاره میشود — نه مطالبهٔ تبعیت، بیعت یا خاموشکردن منتقدان.
شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ دقیقترین هشدارها را داد، اما جامعهای هیجانزده — از چپ و راست — نهتنها به سخنان او گوش نداد، بلکه علیه او شعار داد و به دنبال خمینی راه افتاد. شعار «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» عملاً هر امکان سومی را حذف کرد؛ در حالیکه بختیار میتوانست گزینهای میان دیکتاتوری سلطنتی و استبداد مذهبی باشد.
امروز نیز نشانههای نگرانکنندهای از بازتولید همان منطق دیده میشود: «فعلاً همه دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی درست میکنیم». تاریخ ایران نشان داده است که این «بعداً» هرگز فرا نمیرسد.
حذف دیکتاتوری؛ تجربهٔ جهان چه میگوید؟
برخلاف تصور رایج، راههای کنار رفتن حکومتهای دیکتاتوری محدود و مشخصاند. تجربهٔ جهانی نشان میدهد که سقوط پایدار دیکتاتوری تنها در صورت فراهمبودن پیششرطهای عینی ممکن است؛ نه با شعار، هیجان یا امید بستن به عامل خارجی.
پنج شرط اساسی برای حذف پایدار دیکتاتوری
۱) سازماندهی محلی و تشکیلات سراسری
اعتراض خیابانی بهتنهایی بدیل حکومتی نمیسازد. بدون شبکههای پایدار، تشکلهای محلی و پیوندهای سازمانی، انرژی اجتماعی بهسرعت فرسوده میشود.
۲) رهبری ارگانیک، جمعی و مورد پذیرش طیفهای متنوع
منجیسازی فردی نه دموکراتیک است و نه پایدار؛ بلکه جامعه را دوپاره میکند. دموکراسی نه حول یک رهبر فردی، بلکه بر پایهٔ احزاب و نهادهایی شکل میگیرد که نمایندهٔ گروههای اجتماعی و منافع متکثر آنها باشند.
۳) شکاف در درون ساختار قدرت
بدون شکاف و ریزش در نهادهای حاکم، هیچ رژیمی سقوط نمیکند. پیوستن بخشی از نیروهای قدرت به مخالفان، شرط لازم هر گذار موفق است.
۴) ساخت بدیل حکومتی (قدرت دوگانه)
بدیل یعنی نیرویی سازمانیافته که حکومت نتواند آن را نادیده بگیرد؛ نهادی که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشد و هم ظرفیت ادارهٔ دورهٔ گذار را نشان دهد.
۵) حمایت بینالمللی، مشروط به وجود بدیل معتبر
جامعهٔ جهانی از خلا قدرت حمایت نمیکند. خلا قدرت برابر است با هرجومرج، ناامنی و بیثباتی؛ و هیچ بازیگر بینالمللی خواهان چنین وضعیتی نیست.
مسیرهای واقعی تغییر
برخلاف تصور برخی، دورهٔ گذار وابسته به رهبری یک فرد یا خیزشهای مقطعی و هیجانی نیست. بر پایهٔ تجربهٔ تاریخی، سه مسیر اصلی برای کنار رفتن دیکتاتوریها وجود داشته است — و هر سه تنها زمانی ممکن شدهاند که پیشزمینههای بالا فراهم بوده باشد:
۱) گذار توافقی
نمونههای آفریقای جنوبی، لهستان و شیلی نشان میدهد زمانی که حکومتی فرسوده با اپوزیسیونی قدرتمند و سازمانیافته روبهرو میشود، ناچار به مذاکره میگردد. این مسیر کمهزینهترین و پایدارترین راه گذار است.
۲) انقلاب سازمانیافته
این مسیر تنها زمانی موفق بوده که با رهبری جمعی یا کاریزماتیکِ متکی بر تشکیلات گسترده، استراتژی روشن و ریزش نیروهای سرکوب همراه شده باشد.
۳) مبارزهٔ مسلحانه و جنگ داخلی
پرهزینهترین، طولانیترین و ویرانگرترین مسیر؛ همراه با خطر جنگ داخلی فرسایشی که در اغلب موارد به فروپاشی اجتماعی، ناامنی گسترده و بازتولید استبداد انجامیده است.
آنچه در هیچ نقطهای از جهان به دموکراسی پایدار نینجامیده، مداخلهٔ نظامی خارجی بوده است. عراق، لیبی و افغانستان شاهدان زندهاند. هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است؛ بدون نیروی زمینیِ مشروع، سازمانیافته و داخلی، نتیجه چیزی جز هرجومرج نخواهد بود.
ایران امروز کجای این معادله ایستاده است؟
واقعیت تلخ این است که امروز هیچیک از پیششرطهای حذف پایدار جمهوری اسلامی فراهم نیست: نه بدیل حکومتی وجود دارد، نه رهبری جمعی مورد اجماع، و نه شکاف تعیینکننده در راس قدرت.
در چنین شرایطی، اتکا به وعدههای آمریکا یا اسرائیل، یا بزرگنمایی نقش یک فرد، نه استراتژی است و نه سیاست؛ توهم است.
سلطنتطلبان مدعیاند که چون مردم در ایران نام رضا پهلوی را فریاد زدهاند، او را بهعنوان رهبر پذیرفتهاند. این ادعا با واقعیت اجتماعی همخوان نیست. مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است از هر نیرویی که گمان کنند قادر به حذف این رژیم است استقبال کنند — بیآنکه لزوماً آن نیرو را بهعنوان بدیل سیاسی پذیرفته باشند.
در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، وعدهٔ ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی رضا پهلوی جدی تلقی شد و همین توهم حمایت خارجی موجب حضور گستردهٔ مردم در خیابانها گردید. افزون برآن، رضا پهلوی ادعا کرده بود ۵۰ هزار نفر افراد نظامی و غیر نظامی با او در تماساند. اما نه کسی ازتدارک کشتار چندین هزار نفره مردم به او خبر داد و نه کسی از این نیرو به ظاهر ۵۰ هزار نفری به حمایت مردم برخاست.(در مصاحبه با سیانان وقتی از رضا پهلوی پرسیده شد که شما ادعا میکنید ۵۰ هزار نفر از ایران با شما تماس دارند، پاسخ داد ۵۰ هزار در گذشته بود امروز ۱۵۰ هزار نفر شدهاند.)
در حالیکه اعتراضات از ۷ دی، یعنی ده روز پیش از دعوت رضا پهلوی، آغاز شده بود؛ در آن مقطع نه بیانیهای از سوی رضا پهلوی منتشر شده بود و نه شعارهای حمایتی از او غالب بود. مردم به جان آمده خود به خیابان آمده بودند. همچنین در مواردی دیگر — از جمله فراخوانهای دوران جنگ دوازدهروزه یا شب یلدا — دعوت سلطنتطلبان به خیابان هیچ واکنش معناداری از سوی جامعه برنینگیخت.
این واقعیتها نشان میدهد که حضور گستردهٔ مردم در آن دو شب، نه نتیجهٔ رهبری سیاسی، بلکه حاصل انتظار مداخلهٔ خارجی بود.
این وعدهها عملی نشد؛ اما رژیم که آنها را جدی پنداشته بود، دست به سرکوبی خونین و بیسابقه زد و مردم ایران هزینهای تاریخی و جبرانناپذیر پرداختند.
■ با درود به آقای علمداری، بسیار سپاسگزار از تحلیل درست و منطقی از وقایع خونبار دیماه. واقعیت این است که رضا پهلوی مسئولیت اساسی در این فاجعه دارد بدون اینکه قصد باشد ذرهای از مسئولیت قاتلان کم کرد. طرفدارانش رضا پهلوی که چیزی به جز فحش در چنته ندارند، بر این باورند که با سرکوب واژهای قادرند، این مسئولیت را به فراموشی بسپارند. به نظر میرسد آقای پهلوی فکر میکند میتواند با روش خمینی در سال ۵۷ مردم را بسیج کند. این نشان می دهد که او تاریخ را درست نمیداند. ۴۷ سال گذشته است و این مردم دیگر مردم ۵۷ نیستند.
روز شما خوش، ایرانی
■ دروود بر آقای علمداری گرامی، تحشیهای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا میخواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشاییها برآیید یا اینکه شما گاه گداری مطلبی مینویسید و منتشر میکنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این میگذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما میپردازم.
۱- مقایسه سال ۱۳۵۷ با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه ۱۳۵۷ دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو میبلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپهای باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره کردند. من از شما میپرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟
۲- در جامعهای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب میگذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
۳- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیلها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل میگیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
۴- هیچکس دنبال منجی نمیگردد. حتّا مومنان به «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن آن هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّتهای فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبتها و رجزخوانیها میکنند. فقط خود انسانها هستند که میتوانند با همکاریهای مشترک به نجات خودشان از باتلاقهای خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه میتواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
۵- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آراییهای فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهانشناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینههای شکلگیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قویمایه در پسزمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهرهای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی بودند.
۶- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارتبندی کردهام که زمانی میتوان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور بر خودتان گرایشهایی را میشناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟ مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟
۷- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی میتوانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان میرزمند.
۸- بدیل از آسمان هفتم نازل نمیشود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهندوستی و مردمدوستی میکنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسیهای مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه میتوان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟ هر کسی را که میبینی، ساز خودش را میزند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایشهایی نمیتوان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونیاش را.
۹- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نمایندهاش. مثلا – من نمیدانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطهای. رهبران دیگر گرایشها نیز همینطور.
۱۰- زمانی میتوان از جنگها و طغیانها و خیزشها و کشمکشهای فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژیها و مرام و مسلکها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را میشناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمانخواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژیهای خودشان بدانند؟
۱۱- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفتهام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسانهایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقهای و تشکیلاتی خودش میخواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری میتواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی میفهمد که دیگران نمیفهمند؟
۱۲- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمتآمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت نظامی مستقیم کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
۱۳- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافتهای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظّت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
۱۴- در باره مسئلهای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشتهاید، من صحبتی نمیکنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّتهای رخ داده، هیچ ربطی ندارند.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان
■ جناب علمداری، حق کلام را ادا کردید. در دوران ملتهب و جو تب زده، کسانی که افکار سالم و معتدل ارائه میدهند، در جهت مخالف آب شنا میکنند. به جرگه شناکنندگان در جهت مخالف آب خوش آمدید!
با احترام، داریوش مجلسی
■ آقای علمداری گرامی
حتا با فرض قبول پنج شرط شما برای حذف پایدار دیکتاتوری، میدانید و میدانیم که تحقق این پنج شرط و یا دقیق تر پنج ایدآل تیپ برای گذار، در هیچ جنبشی بطور کامل محقق نشده چه رسد به ترتیب. حتا در نمونههایی هم که شما ذکر کردید این پنج شرط همگی و به ترتیب محقق نشده، بلکه همزمان و یا پس و پیش فرا رویده. از اینکه نمونههای شما دست چین شدهاند میگذرم.
به ایران برگردم. اگر منظور شما از این نوشته طرح یک مبحث نظری است که در آنصورت ایرادی نیست، امیدوارم فعالین سیاسی پند شما را آویزه گوش کنند، اما اگر رهنمود سیاسی است که در آنصورت آب درهاون میکوبید، چه ۴۷ است که شما و سایر جمهوری خواهان حتی قادر نبودید حول یک برنامه عمل نیم صفحهای جمع شوید تا چه رسد به این پنج شرط. مگر تشکیلات گوناگون که خود جنابعالی عضو آنها بودید راه به جایی بردند که حال پی در پی مردم را به صبر و تامل دعوت میکنید؟
البته من وشما به برکت زیستن زیر سایه امپریالسم میتوانیم ۴۷ سال دیگر هم صبر کنیم اگر کبر سن اجازه دهد، اما مردم ایران برای خلاصی از نکبت جمهوری اسلامی کاسه صبرشان چنان لبریز شده که حاضرند بمیرند اما حاضر نسیتند برای آن دمکراسی مورد نظر شما که نه بار است و نه بدار ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند. اتفاقا بارزترین دلیل اقبال آنها به رضا پهلوی همین وعده او به گذار فوری است. دوستانه عرض میکنم، وعده دمکراسی پایدار به ایرانی له شده زیر لگد خامنهای شوخیی بیش نیست. با وضعیت فعلی جهان (امریکا و اروپا) و منطقه (شیوخ عرب و اردوغان) همان محمد رضا شاه را باید حلوا حلوا کرد. مگر ویدیوهایی را که جوانها عاصی از ترامپ تقاضای حمله میکنند ندیدهاید؟
خلاصه کنم، جمهوری خواهان اگر میخواهند در گذار از جمهوری نکبت نقش مثبت بازی کنند راهی جز پذیرفتن رهبری رضا پهلوی ندارند. اگر نپذیرند در بهترین شرایط به سرنوشت اصلاح طلبان و میر حسین موسوی دچار میگردند، اما اگر بپذیرند هم شانس شرکت پیدا میکنند و هم ممکن است با حضور در اردوگاه رضا پهلوی بتوانند با طرح و بحث در موضوع دمکراسی هم به گشترس دمکراسی کمک کنند و هم جبران خطای گشته کرده دین خود را به مردم ادا کنند. البته برای ایفای چنین نقشی باید بر احساسات پهلوی ستیزی خود غلبه کنند.
با احترام آرش
■ با درود آقای علمداری
شوربختانه جریان پهلوی خواه گوش خود را بسته است و اگر لطف کنند و به منتقدینشان بی احترامی نکنند همان وعده های سر خرمن را می دهند از جمله ” زیر چتر شاهزاده ... جمع شوید و با ایشان بیعت کنید، پس از گذار می توانند در یک انتخابات و یا رفراندوم وزنه سیاسی تان را بسنجید. ” این دوستان باید بدانند زمانی که اگر یک گذار غیر دمکراتیک به وسیله نیرویی تمامیت خواه صورت گیرد، رفراندوم و یا انتخابات تحت فرمان ان نیرو نیز غیر دمکراتیک بر گذار خواهد شد.
به امید به روزهای بهتر برای این کشور رنجدیده / شهرام
■ پاسخ کوتاهی را در سرم می گرداندم تا به آقای دکتر علمداری بدهم ولی پاسخ دو تن از هم میهنان را که در بالا دیدم متوجه شدم آنچه را من درنظر داشتم آن ها به شکل جامع تر و بهتری نوشته اند . من فقط اضافه می کنم. آقای مجلسی شاهد است من در تمام سالهای عمرم سعی کرده ام بین افراد سیاسی جامعه به ویژه بین جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان راهی برای نزدیکی پیدا کنم. آقای خلیلی در شرکت کتاب شاهد است منِ مشروطه خواه چند بار با شادروانان دکتر احمد مدنی، دکتر محمد امینی و دکتر ناصر انقطاع و خود آقای مجلسی که خوشبختانه هنوز فعال هستندو ارتباط مرا با جبهه ملی برقرار کردند تماس های مکرر داشته ام و دیدارم با دکتر امینی و دکتر مدنی بسیار موفقیت آمیز بود که متاسفانه جریان هایی پیش آمد که کار ما نیمه تمام ماند . اکنون هم مدتی است در تلاش این هستم که افراد سرشناس و فهیم جمهوری خواه به شاهزاده پهلوی به عنوان یک فرصت تاریخی بنگرند و از این راه از هم امروز برای شرکت داشتن خودشان یا نمایندگانشان در حکومت آینده ایران بهره بگیرند بجای این که بر علیه او بگویند و بنویسند. آقای دکتر علمداری امروز که هنوز خبری نیست اگر به فراخوان های متعدد شاهزاده پاسخ مثبت بدهید همین جا پیش از رسیدن به ایران بهتر و بیشتر می توانید خواست های خود را بقبولانید و طی اساسنامه و پیمان نامه ای سنگ زیر بنای حکومت آینده ایران را بریزید. و به ملت ایران هم اعلام کنید. در حالیکه اگر امروز همچنان خود را کنار بکشید و اتفاقی افتاد و ایشان پایش به ایران رسید و مورد استقبال ملیونی قرار گرفت آن وقت خیلی دیر است که بخواهید سخنان و اهداف ملی خودتان را به کرسی قانون اساسی بنشانید و بگنجانید و می شود همانی که نباید بشود حکومت یک دست به یک حزب تعلق می گیرد و احتمال دیکتاتوری دولتی و نا خواسته از همه زمانی بیشترخواهد بود . در حالی که برای جلوگیری از آن اتفاق امروز بهترین فرصت است که ابتدا بطور خصوصی با آقای پهلوی به گفتگو بپردازید و شرایط خودتان را اعلام کنید و به احتمال زیاد ایشان استقبال خواهد کرد چون بسودش میباشد که پشتیبانی افرادی متشخص و منطقی از جبهه های گوناگون سیاسی را به همراه داشته باشد. و چه بسا در چنین موقعیتی مردم درون ایران دیگر نیازی به یاری هیچ حکومت خارجی هم نداشته باشند. با خاطر جمعی بیشتر ی که پیدا می کنند و برای نجات خود به فرامین گروه رهبری که جمعی از مشروطه خواهان و جمهوری خواهان میباشند گوش فرا می دهند. تلاش شما برای اعلام همبستگی با شاهزاده منجر به تشکیل دولت موقت می کشد و ایران را بسوی یک حکومت شورایی میبرد که برای ایران ویران شده ما بسیار مفید می باشد ، بار سنگین مسئولیت از روی دوش ایشان هم بر داشته می شود. اعلام همبستگی افرادی مانند شما، شما را ارجمند تر کرده و از ارزشتان کم نمی کند.
ارادتمند سیاوش
■ جنابان گرامی، آقایان حیدریان و آرش،
من در نوشتهٔ پیشین، پیششرطهای گذار از دیکتاتوری را بر اساس تجربهٔ تاریخی توضیح دادهام. شما این پیششرطها را نمیپذیرید؛ بسیار خوب. لطفاً راه و روش درست، ممکن و عملی خود را با جزئیات توضیح دهید. نقد یا ایراد گیری از نوشته من راه حلی برای پیشبرد کار شما ایجاد نمی کند.
نباید تصور کرد به دلیل تفاوتهای فرهنگی، مردم ایران در مواجهه با حق و باطل ماهیتی متفاوت از دیگر جوامع دارند. همین مردم ایران—که به زعم شما با مردم عراق و افغانستان متفاوتاند—خمینی را به عرش اعلا رساندند؛ و او با پشتوانهٔ همان مردم، جنایاتی را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد.
نکتهٔ دوم: اگر شما معتقدید فراهم شدن پیشزمینههایی که من ذکر کردهام—مانند ضرورت سازماندهی، تشکیلات سراسری، رهبری پاسخگو، ساخت بدیل حکومتی و…—لازم نیست، پس روشن بنویسید چگونه میتوان جمهوری اسلامی، این شرّ مطلق، را ساقط کرد؟
آیا صرفِ اعتراضات خیابانی کافی است؟
آیا فکر میکنید سلطنتطلبان به رهبری آقای رضا پهلوی میتوانند بدون تشکیلات سراسری رژیم را ساقط کنند؟ کسی مانع آنان نیست؛ اقدام کنند.
یا تصور میکنید به جای سازماندهی و ساخت بدیل، میتوان به حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا متوسل شد؟ بسیار خوب؛ انجام بدهند. آنان برای اقدام خود منتظر اجازهٔ جمهوریخواهان نیستند. در جنگ ۱۲ روزه هم از کسی اجازه نگرفتند؛ اگر این بار هم بخواهند و بتوانند، کسی مانعشان نیست.
اما اگر وعدههایی مانند «کمک در راه است» بیپایه بوده، گناه کسانی که میگویند با حملهٔ هوایی هیچ رژیمی سقوط نمیکند چیست؟ در جنگ 12 روزه آنها یا نخواستند و یا نتوانستند رژیم را ساقط کنند. من و امثال من میگوییم اسرائیل نیروی زمینیِ قابل اعزام به ایران ندارد؛ و ترامپ بارها گفته اعزام نیروی زمینی به عراق و افغانستان خطا بوده و نمیخواهد آن را تکرار کند. تازه اگر هم تصمیم به اعزام نیروی زمینی بگیرد، مگر توضیح پیامدها توسط افرادی مانند من در تصمیم «قدرتمندترین فرد جهان» اثر تعیینکننده دارد؟ آنها به منافع خود فکر می کنند.
مسئولیت ما این است که یادآوری کنیم:
۱) سابقهٔ تاریخی ندارد رژیمی صرفاً با حملهٔ هوایی سقوط کند؛
۲) ورود نیروی زمینی به خاک ایران، به احتمال زیاد سرنوشتی مشابه عراق و افغانستان — یا حتی بدتر — خواهد داشت.
راه دیگر این است که این دو کشور از هوا مواضع جمهوری اسلامی را بمباران کنند و ایرانیانِ معتقد به این روش، در داخل مسلح شوند و با نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بجنگند. اما این سناریو نیز چیزی جز جنگ داخلیِ طولانی، تخریب زیرساختها، و پیامدهای انسانی فاجعهبار نخواهد بود.
با این وصف، به جای جستوجوی «بزِ بلاگردان»، اگر واقعاً باور دارید حملهٔ نظامی خارجی راهحل است یا اگر میپندارید آقای رضا پهلوی میتواند بدون پیشنیازهای سازمانی و بدیل سیاسی به قدرت برسد، لطفاً پاسخ را از همانجا پیگیری کنید:
از نتانیاهو و ترامپ بپرسید چرا به خواست کسانی که خواهان حملهٔ نظامیاند عمل نمیکنند. اگر چنین اقدامی رخ نمیدهد، احتمالاً به این دلیل است که کارشناسانی بسیار مجربتر از من، یا آن را با منافع کشورشان منطبق نمیدانند، یا عملی و کمهزینه ارزیابی نمیکنند.
در نهایت، مطابق ارزیابی خود شما نیز جمهوریخواهان نیرویی نیستند که بتوانند مانع حملهٔ نظامی خارجی یا مانع به قدرت رسیدن آقای رضا پهلوی شوند. بنابراین لطفاً اختلاف نظر را با برچسبزنی و فرافکنی جایگزین نکنید و بهجای آن، راه عملی و قابل اتکای خود را روشن و مسئولانه بیان کنید.
با احترام کاظم علمداری
■ با درود به تمامی آزادگان و جاویدنامان ایران زمین وهمچنین مقاله در خور فهم شما گرامی. اینجانب به عنوان یک ایرانی ملیگرا اعتقاد دارم که اگر آقای رضا پهلوی در برهه کنونی دست خود را در دست دیگر افراد اپوزیسیون میگذاشت و یک گروه کامل رهبری میهنی ایجاد میشد بمراتب بهتر از شرایط کنونی بود و دیگر اقوام ایرانی مانند کردها بلوچها و آذریها و... همگی یک جامعه مشترک میشدیم اکنون با کادر سیاسی دور و بر آقای پهلوی که چندان قوی و عملگرا نیستند مردم جامعه ایران در داخل دچار تشتت و در خارج دچار مشکلات چند دستگی شدهایم. متاسفانه جوامع شرقی همیشه دچار منجی و چاره ساز هستیم. به امید آزادی و عدالت اجتماعی و امنیت همگانی برای همه ایرانیان.
طلایی از هلند
■ جناب طلایی گرامی هیچ ایرانی زودتر از رضا پهلوی بدنبال همبستگی نبود. شعاری که او از ۲۲ سالگی سر داد اگر یادتان باشد(فقط اتحاد) بود بعدها هم در بیست سال گذشته او با تشکیل چند سازمان بارها و بارها دستش را جلوی احزاب و اقشار گوناگون دراز کرد که بیائید به هم بپیوندیم ولی چون دعوت کننده او بود احزاب گوناگون درخواستهای او را بیپاسخ گذاشتند و او هم به تنهایی نتوانست کار عمدهای صورت بدهد ولی هرگز نا امید نشد و از پای ننشست که این یکی از بزرگترین نقاط مثبت مبارزاتی او میباشد و بیاعتنایی دیگران او را از پای در نیاورد.
بله جناب طلایی او به دیدار تک تک افراد سیاسی در احزاب و سازمانهای حتا چپ هم رفت ولی آنها یا او را باور نداشتند و یا میترسیدند او برای خودش قبای سلطنت دوخته باشد و یا به هر دلیل دیگری به فراخوان های او اعتنایی نکردند. هم اکنون هم او از اشتیاق مصلحان و رهبران سیاسی به مشارکت در امر آزادسازی ایران استقبال می کند. لذا باید نشست و منتظر بود آیا رسانه ها و افراد وظیفه شناس به این جریانِ آماده وحی وحاظر می پیوندند یا نه در به همان پاشنه خواهد گشت. من شخصا با تجارب پنجاه سال مبارزه در بیرون از ایران فکر میکنم در امر سیاست و اهمیتی که آزادی ایران برای ۹۰ میلیون ایرانی پیدا کرده همراهی یا ائتلاف همه نیروها از چپ و راست آزادی ایران را حتما محقق می کند در غیر این صورت هم اتفاق خواهد افتاد ولی با خسران های بسیار و زمانی طولانیتر.
سیاوش
■ جناب علمداری، با درود! نوشته شما بطور کلی سنجیده و دارای استحکام نظری است و به عمیقتر شدن مباحث مربوط به نحوه مواجهه و گذار از رژیم ارتجاعی و خون ریز جمهوری اسلامی کمک میکنند، با اینحال نکاتی هم وجود دارد که بنظرم نیاز به تامل بیشتر دارد. در اینجا به چند مورد اشاره میکنم و امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.
نکته اصلی نوشته شما آنست که سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوماً به دموکراسی منجر نمیشود و تمرکز بر یک فرد یا «منجی» بدون فراهم بودن پیششرط های نهادی و اجتماعی، میتواند به بازتولید استبداد بیانجامد. هشدار میدهید که همان منطق “فعلاً دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی” که در سال ۱۳۵۷ به فاجعه انجامید، امروز نیز در حال تکرار است. سپس پنج شرط لازم برای گذار از حکومت دیکتاتوری را برمیشمارید که شامل سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بینالمللی مشروط به وجود بدیل معتبر است. پس از آن سه مسیر تغییر (گذار توافقی، انقلاب سازمانیافته، و جنگ داخلی) را مرور کرده و مداخله نظامی خارجی را ناموفق و فاجعه بار میدانید. در نهایت نتیجه میگیرید که ایران امروز فاقد تمام پیششرط های گذار است و اتکا به یک فرد یا وعده مداخله خارجی، توهمی خطرناک است که هزینه آن را مردم می پردازند. در پایان ادعا میکنید که نقش (شاهزاده) رضا پهلوی در اعتراضات دیماه بزرگ نماییشده و استدلال میکنید که حضور مردم بیشتر ناشی از انتظار دخالت خارجی بوده، نه رهبری سیاسی منسجم.
تردیدی نیست که “سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوما به دموکراسی منتهی نمیشود”. اما خودتان هم میدانید که همه رژیم های غیر دموکراتیک همانند نیستند. فعلا به تقسیم بندی چهارگانه پروفسور رونالد وینتروب (استاد دانشگاه های کانادا R. Wintrobe) از دیکتاتورها کاری نداشته باشیم، مقاله مهم دارون عجم اوغلو (برنده جایز نوبل اقتصادی دو سال پیشD. AcemOglu, ) با همکاران را هم که با روش های پیشرفته اقتصاد سنجی نشان میدهد رهبری در کشورهای غیر دموکراتیک تاثیر تعیین کننده ای در توسعه اقتصادی کشورها دارد (اتفاقا رشد اقتصادی ایران را هم بررسی کرده) را هم نادیده بگیریم، اما حداقل میتوانیم به واقعیتهای تاریخ معاصر بنگریم. رژیم محمد رضا شاه پهلوی، رژیم کره جنوبی بعد از جنگ کره تا گذار به دموکراسی در دهه ۱۹۹۰ و رژیم سنگاپور هر سه رژیم های غیردموکراتیک بوده اند. اما اهداف اصلی این رژیم های سیاسی توسعه اقتصادی-اجتماعی کشورهای متبوع خود بوده و تا اندازه زیادی در این هدفها موفق بوده اند؛ که نیازی به توضیح ندارد. اما جمهوری اسلامی چه نوع حکومتی است؟ یک حکومت دینی (نیمه) تمامیت خواه (Semi-Totalitarian Theocracy ) که بعضی آنرا به درستی داعش شیعی و برخی نیز فاشیست شیعی خوانده اند. مروری بر عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمرش نشان میدهد که هدف این حکومت نه توسعه اقتصادی-اجتماعی ایران بلکه استفاده از منابع کشور برای ایجاد هلال شیعی در منطقه، (بر علیه کشورهای سنی)، نابودی اسرائیل و صدور گفتمان ضد تمدن غربی بوده است.
سیاستهای خارجی ماجراجویانه همراه با برنامه ای هسته ای (تحت کنترل نیروی نظامی ایدئولوژیک) خامنه ای کودک کش باعث تحریم های کمر شکن بین المللی علیه کشور شده که از یک سو اقتصاد ایران را بکلی از مسیر رشد و توسعه خارج کرده و از سوی دیگر موجب پیدایش مافیا های متشکل از آخوند های حکومتی، فرماندهان عالی رتبه سپاه برخی از مقامات اداری حول درآمدهای نفتی شده فساد مالی-اداری را در کشور نهادینه کرده است و کشور را با نرخهای تورم بالای 50% و بیکاری و رکود اقتصادی مزمن به فلاکت کشانده است. جنابعالی و بسیاری از همفکران شما در خارج از کشور تصور دقیقی از کیفیت زندگی در ایران آخوند زده، که از بالا تا پایین بر مبنای انواع تبعیض های غیر انسانی، ناکارآمدی و سوء مدیریت در همه سطوح شکل گرفته ندارید. احتمالا رشته تحصیلی شما هم اقتصاد سیاسی و یا فلسفه سیاسی نبوده و فکر میکنید مثلا رژیم اقتدار گرای جمهوری اسلامی نباید فرق زیادی با رژیم اقتدار گرای سنگاپور داشت باشد. اما کاش می شد چند ماه در تهران یا دیگر نقاط کشور بگذرانید تا متوجه شوید چرا مردم در خیابانها آرزوی بازگشت به دوران پهلوی را دارند. بهمین دلیل آنچه در این شرایط از امثال ما انتظار میرود نه ترساندن مردم از شعار “پهلوی بر میگردد” است بلکه توضیح این نکته به هموطنان است که آزادی و رفاه، به معنی ارتقاء مستمر کیفیت زندگی، تنها با رشد و توسعه اقتصادی پایدار و استقرار دموکراسی در کشور ممکن است (توصیه میکنم اگر کتاب “توسعه به مثابه آزادی” اقتصاددان بزرگ آمارتیا سن، برنده جایزه نوبل اقتصاد را نخوانده اید، حتما مطالعه کنید). و نیز تلاش برای متعهد کردن شاهزاده رضا پهلوی، که به هر حال در راس اپوزسیون قرار گرفته است، به استقرار دموکراسی در ایران در صورت پیروزی بر رژیم ارتجاعی حاکم بر کشور است. واضح است که این مهم با اتخاذ روش های مناسب و برقراری روابط سنجیده و بر مبنای احترام متقابل، مثلا در قالب اتحادیه بزرگ جمهوری خواهان یا تشکل مشابه، با ایشان امکان پذیر است.
نکته دیگر شرایط لازم برای گذار از حکومتهای اقتدار گرا است. شما پنج شرط “سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بینالمللی مشروط به وجود بدیل معتبر” را شرایط لازم برای این گذار دانسته اید. نمیدانم خودتان به این مجموعه شرایط رسیده اید یا این شرایط را از ادبیات وسیعی که در مباحث “گذار به دموکراسی” وجود دارد اقتباس کرده اید. در هر حال، جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی- سیاسی که اخیرا هم مصاحبه هایی در مورد جنبش انقلابی در جریان ایران انجام داده در کتابها و مقالات خود شرایط لازم و کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی را بحث کرده است. در آثار او از بین رفتن مشروعیت یا حقانیت حکومت رژیم سیاسی، بحران مالی دولت، بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط زندگی، شکاف بین نخبگان (الیت) سیاسی حاکم، افول گفتمان رسمی رژیم سیاسی (در اینجا اسلام سیاسی و نظریه قلابی ولایت فقیه) و برآمدن گفتمان رقیب (در اینجا دموکراسی و ایرانگرایی)، شرایط بین المللی و انزوای رژیم حاکم را شرایط لازم برای انقلاب اجتماعی-سیاسی معرفی شده اند؛ که در شرایط ایران کنونی ما صدق میکند. او شرایط کافی را هم تشکیل یک بدیل یا جایگزین توانمند و دارای پایگاه مردمی و خنثی کردن نیروهای سرکوب بر می شمارد. شراط پنجگانه شما تا حدودی با شرایط لازم گلداستون هم پوشانی دارد اما بنظرم سقوط مشروعیت رژیم، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب و بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط مهم در وقوع انقلابها هستند.
در مورد ظهور بدیل یا جایگزین رژیم سیاسی که مورد بحث شما هم بوده بسیاری باور دارند که شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر بهترین شانس اپوزسیون برای ایجاد یک بدیل معتبر در مقابل رژیم ارتجاعی و منفور جمهوری اسلامی است. عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند. این ائتلاف میتواند شخصیتهای سیاسی داخل کشور را هم در بر گیرد و تبدیل به همان نهاد رهبری جمعی مورد نظر شما شود. مقالات زیادی در تشکیل نهاد رهبری سیاسی اپوزسیون حول یک شخصیت و ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد و در یادداشتهای دیگر به نظریه های منکور اولسون و النور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد) برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی اشاره کرده ام که در اینجا با پوزش از طولانی شدن یادداشت به آنها نمیپردازم.
ارادتمند- خسرو
■ من با اینکه با اصل سلطنت مخالفم اما تصور میکنیم بهتر است بخاطر منافع ملی ایران و بالا بردن امکان سرنگونی رژیم, اتحاد با سلطنت طلبان برای سرنگونی را مساوی موافقت با نوع رژیم آینده نپنداریم و قادر باشیم هر آنکه را که با رفراندم برای تعیین نوع حکومت آینده موافق است را به جبهه نجات ملی خوشامد گوییم. بنظر من آنچه مانع این همبستگی شده نگرانی احزاب و سازمان های سیاسی ما از پیروزی نظام سلطنتی در رفراندم آینده است ولی شرمنده از بیان آنند. به نکته ای که جناب سیاوش نیز متذکر شده باید اضافه کنم که پس از سرنگونی, این رفراندوم بالاخره رخ خواهد داد. وجود دیگر جریان های سیاسی در اتحاد ( نه دنباله روی) با رضا پهلوی امکان تاثیر گذاری مثبت در سیر حوادث آتی را به نفع مردم در بر داشته و اعتبار جریان های سیاسی را در اتحادی که سبب پیروزی گردد افزایش میدهد.
با احترام, نیما.
■ آقای سیاوش گرامی،
دو خوشبینی شما مایهٔ تحسین است. در یادداشت نخستتان از روندی سریع برای دگرگونی و به قدرت رسیدن سلطنتطلبان سخن گفتهاید، و در یادداشت دوم پیشنهاد کردهاید که بهتر است با شاهزاده تماس بگیریم و مطالبات خود را مطرح کنیم؛ با این فرض که ایشان آمادگی شنیدن و به حساب آوردن دیدگاههای متفاوت را دارند.
من نسبت به هر دو فرض، به اندازهٔ شما خوشبین نیستم.
حتماً میدانید مشروطهطلبان مجربی مانند آقایان مهرداد خونساری، شهریار آهی، امیر طاهری، رضا تقیزاده و دیگران که سالها در حلقهٔ مشاوران ایشان بودند، امروز نهتنها کنار گذاشته شدهاند، یا کنار رفته اند، بلکه در مواردی مورد حمله و تهدید نیز قرار گرفتهاند. من با برخی از این افراد رابطهٔ مستقیم و نزدیک دارم. ترکیب مشاوران کنونی آقای پهلوی تفاوت آشکاری با مشاوران پیشین دارد و بخشی از رفتارهای تند، تخریبی و حتی حملات فیزیکی علیه منتقدان، متأثر از سیاستهای همین حلقهٔ جدید است.
به نظر میرسد شما هم سقوط جمهوری اسلامی و هم به قدرت رسیدن سلطنتطلبان را بسیار آسان فرض کردهاید. اما واقعیت پیچیدهتر از این است. اگر سلطنتطلبان شانسی برای نزدیک شدن به قدرت داشته باشند، آن شانس—در تحلیل شما — وابسته به حملهٔ نظامی گستردهتر از جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است. اما این دو کشور منافع ملی خود را فدای سناریوهای نامطمئن نمیکنند. پیامدهای یک حملهٔ گسترده هنوز برای ترامپ و نتانیاهو روشن نیست؛ از همین رو نیز همچنان در انتخاب چنین گزینهای تردید دارند.
یکی از دلایل این تردید، نبود بدیل حکومتیِ روشن و سازمانیافته در داخل ایران است. سلطنتطلبان فاقد سازمان و تشکیلات مؤثر در داخل کشورند که قدرتهای خارجی بتوانند بر آن تکیه کنند. پایه و اساس بدیل حکومتی تشکیلات گسترده محلی و سراسری است. تظاهرات چند روزه خیابانی بدیل حکومتی نمی سازد. در مقطعی ادعا شد که «۴۲ سازمان یا گروه سلطنتطلب» مردم را برای شب یلدا به خیابان فراخواندهاند؛ اما نه حضوری شکل گرفت و نه توضیحی دربارهٔ آن ادعا ارائه شد.
همچنین سخن از «گارد جاویدان» و ۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی به میان آمد؛ اما تاکنون نشانهای عینی از چنین سازماندهیای دیده نشده است. بدیهی است که نهادهای تصمیمگیر در آمریکا این ادعاها را در ارزیابیهای خود لحاظ میکنند — همانگونه که نبود هرگونه بیانیه یا حمایت رسمی از این جریان در داخل ایران نیز نشانهای معنادار است.
کوتاه سخن اینکه در ایران هنوز بدیل حکومتی ساخته نشده است؛ و بدون بدیل حکومتی، هیچ رژیمی سقوط نمیکند. اگر حامیان پرشور سلطنتطلبان در خارج از کشور این واقعیت را نادیده بگیرند، کارشناسان سیاست خارجی در آمریکا و دیگر کشورها چنین خطایی نخواهند کرد.
با احترام کاظم علمداری
■ خسرو گرامی،
نوشتهای که “عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند.”
نه از سر تجاهل، اما از سر بیاطلاعی، میپرسم “جمهوریخواهان” چه کسانی هستند؟ اسمشان چیست؟ رسمشان کدام است؟ آیا تشکلیات رسمی، و یا یک سایت رسمی دارند؟ آیا کسانی از آنها در یک روند دموکراتیک (و باز و عمومی) به مقام نمایندگی از طرف دیگر جمهوریخواهان رسیدهاند؟ ...
طیف “پادشاهی خواهان، مشروطهطلبان، سلطنت طلبان، پهلوی خواهان، ...” وضعشان بهتر از جمهوریخواهان نیست. فرض کنید که “من به عنوان سخنگوی کارگروه کشاورزی و دامداری جمهوریخواهان” برای بحث در مورد اصل اول و دوم انقلاب سفید، و ترمیم خسارتهای آن، بخواهم با فرد مسئول در این زمینه در طیف طرفداران رضا پهلوی تماس بگیرم، با چه کسی باید تماس بگیرم؟
مشکل این است که نه آن طیفی که رضا پهلوی را حمایت میکنند و نه دیگران، سازماندهی لازم و انسجام کافی را ندارند. انواع و اقسام جمهوریخواهان دهها و صدها “دفترچه اضطرار” نوشتهاند که از آن هم بهتر است، اما وقتی نیروی سازمانیافته و منسجم پشت آن نباشد، به جایی نمیرسد. بی مایه، فطیر است.
با احترام - حسین جرجانی
■ با درود بشما جناب دکتر علمداری ارجمند من در مجموع نظرات شما را می فهمم و نادرست نمی دانم فقط کوتاه سخن دو نکته را تلگرافی می نویسم . شما حتما می دانید اختلاف آقایانی را که نام بردید با شاهزاده بر سر اجرای (کدامین) قانون اساسی در دوران گذار است و مشکل عمده ای ندارند. نکته دوم، عمده دل مشغولی ها و نگرانی های شما و گرفتن پاسخ دقیق برای آن ها با مقاله نوشتن تحصیل نمی شود تا زمانی که هیئتی از منتخبین و مرشدین شما جمهوری خواهان با ایشان ننشینند و پاسخ تمام پرسش ها را نگیرند، حتا اگر این جلسات شش ماه طول بکشد. چون افرادی زیاد از طیف گسترده جمهوری خواهان روزی ده ها مقاله با نظرات گوناگون اشاره به ایشان می نویسند که پاسخ کتبی به تک تک آنها امکان پذیر نیست . جمهوری خواهان بدون داشتن نماینده یا نمایندگانی که مورد قبول اکثریتی از خودشان باشد تنها با نوشتن مقالات و سخنرانی های گوناگون کسی را پاسخگو نمیکنند..
به امید یک اتحاد یا ائتلاف یا هماهنگی و یا هر پیمان نامهای بین جریان های سیاسی که ملت ایران را مطمئن سازد، این اختلاف های ۴۷ ساله را پس از آزادی به درون ایران منتقل نکرده و بر گرفتاری های امروز مردم نخواهیم افزود.
ارادتمند سیاوش
■ جناب خسرو گرامی، با سپاس از تأمل و توضیحات دقیق شما.
اجازه دهید نکته مرکزی بحث خود را روشنتر بیان کنم. اختلاف ما بر سر ضرورت توسعه، رفاه و دموکراسی نیست؛ بلکه بر سر منطق و سازوکار گذار است. آنچه من نوشتهام ناظر به پیششرطهای گذار از دیکتاتوری است، و تصریح کردهام که ایران امروز فاقد این پیششرطهاست.
آقای رضا پهلوی و نیروهای سلطنتطلب نیز بهدرستی میدانند که بدون شکلگیری یک بدیل حکومتی سازمانیافته، گذار ممکن نیست. بدیل حکومتی صرفاً یک نام یا سرمایه نمادین نیست؛ نیازمند سازمان، تشکیلات، شبکه اجتماعی، رهبری ارگانیک و سازوکار تصمیمگیری روشن است. مسئلهای که من بر آن انگشت گذاشتهام این است که در فقدان چنین ساختاری، برخی نیروها عملاً بر سناریوی مداخله نظامی خارجی حساب باز کردهاند.
تجربه تاریخی نشان میدهد که حمله نظامی خارجی — اگر هم رخ دهد — عمدتاً هوایی خواهد بود. اما هیچ رژیمی صرفاً با حمله هوایی سقوط نکرده است؛ سقوط نیازمند نیروی سازمانیافته در زمین است. اگر سازمان سیاسیِ دارای استراتژی و تاکتیک مؤثر وجود نداشته باشد، فراخوانهای خیابانی میتواند به کشتار بیحاصل بینجامد. پرسش من این است: در فقدان سازماندهی، چه کسی مسئول زمانبندی، کنترل هزینهها و تصمیمگیری درباره «حضور» یا «عدم حضور» مردم است؟
در مورد شرایط گذار نیز با شما موافقم که سقوط مشروعیت، بحران اقتصادی، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب در ایران امروز وجود دارد. اما همانگونه که گلداستون تأکید میکند، اینها شرایط لازماند، نه کافی. بدون بدیل نهادی منسجم و ائتلاف فراگیر با قواعد شفاف، خلأ قدرت میتواند به رقابتهای مخرب یا حتی بیثباتی گسترده منجر شود. دغدغه من دقیقاً همین «چگونگی» است.
در خصوص نقش آقای رضا پهلوی نیز موضع من روشن است: اگر از امروز در چارچوبی نهادمند، با تعهدات مکتوب به تفکیک قوا، انتخابات آزاد، نظارت عمومی و محدودیت قدرت اجرایی حرکت شود، گفتوگو و ائتلاف کاملاً ضروری است. اما تصور بخشی از سلطنتطلبان این است که نیازی به همکاری با جمهوریخواهان ندارند و میتوانند آنان را حذف کنند. تأکید بر تمرکز قدرت در یک فرد — حتی در اسناد مربوط به «دوره اضطرار» — نگرانیهای جدی درباره بازتولید استبداد ایجاد میکند.
گذار امری «پس از سقوط» نیست؛ گذار از همین امروز آغاز میشود. اگر جمهوری اسلامی فروبپاشد، بدون طراحی قبلی نهادهای انتقالی، مکانیسمهای تقسیم قدرت و تضمین حقوق شهروندی، آنچه رخ میدهد خلأ قدرت است، نه دموکراسی.
در نهایت، همانگونه که آمارتیا سن یادآور میشود، توسعه بدون آزادی پایدار نیست و آزادی بدون نهادهای پاسخگو دوام نمیآورد. به گمانم اختلاف ما نه بر سر هدف، بلکه بر سر تضمینهای نهادی رسیدن به آن است.
با احترام کاظم علمداری
■ جناب جرجانی عزیز و جناب دکتر علمداری گرامی!
با تشکر از توجه شما. فکر میکنم قاعدتا این سئوال را که جمهوری خواهان چه کسانی هستند و اسم و رسمشان چیست؟ جناب علمداری باید پاسخ دهند چون ایشان و همفکرانشان در صحبتها و مقالاتشان خود را جمهوریخواه می نامند. من فعال سیاسی نبوده و تنها دانشجوی علوم اقتصادی و سیاسی هستم بنابراین از گروه بندیهای اپوزسیون و رهبران تشکل های جمهوریخواه (و نیز پادشاهی خواهان) اطلاع دقیقی ندارم. در هر حال بنظرم واضح است آندسته از فعالان سیاسی که مخالف نظام پادشاهی هستند جمهوریخواه تلقی میشوند که طیف وسیعی از نیروهای چپ (کمونیست و سوسیالیست)، میانه (سوسیال دموکرات و لیبرال دموکرات) و راست (لیبرال ها و محافظه کاران) را در بر میگیرد. طبعا اصلاح طلبان گذار طلب و یا تحول خواه نیز که در سالهای اخیر خواهان انحلال جمهوری اسلامی و یا حذف نهاد ولایت فقیه از قانون اساسی و رژیم سیاسی کشور هستند را نیز باید جمهوری خواه در نظر گرفت. از آنطرف پادشاهی خواهان هم طیف وسیعی (از سلطنت طلبان، مشروطه خواهان، پادشاهی خواهان دموکرات) را تشکیل میدهند و شاید تنها امتیازشان نسبت به جمهوریخواهان توافق آنها بر سر رهبری شاهزاده رضا پهلوی باشد. بنابراین سئوال جنابعالی سئوال مهمی است که باید رهبران این جریانهای سیاسی پاسخ دهند.
از نظر من در حال حاضر بحث پیرامون شکل حکومت بعدی اتلاف وقت است. نکته اصلی همان طور که در اظهار نظر خود به نوشته جناب علمداری توضیح داده ام تلاش برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی (Collective Action) است که منطقی است ابتدا در بین فعالان سیاسی، شخصیتهای سیاسی-اجتماعی مخالف رژیم و سران تشکلهای سیاسی اپوزسیون و سپس برای کل ایرانیان مخالف رژیم انجام گیرد. در همانجا نیز توضیح داده ام که چگونه نظریه های اندیشمندان بزرگ مانند منکور اولسون، النور استروم و دارون عجم اوغلو میتواند برای حل معضل اقدام جمعی در سطوح مختلف بکار گرفته شود. جناب علمداری نوشته اند هنوز شرایط لازم سرنگونی جمهوری اسلامی فراهم نیست. در حالیکه من توضیح داده ام که، بر اساس نظریه های صاحبنظران انقلابهای اجتماعی سیاسی مانند جک گلداستون، تمام شرایط لازم برای انحلال رژیم ضد ایرانی و آدم کش ولایت فقیه فراهم شده است و چنانچه دو شرط کافی، یعنی
۱) ظهور یک جایگزین معتبر، توانمند با پایگاه مردمی و
۲) خنثی کردن نیروهای سرکوب
نیز تحقق یابد انحلال جمهوری اسلامی ممکن و حتی ناگزیر خواهد بود. نکته آنست که تا قبل از تحولات اخیر ظهور چنان جایگزینی محل تردید بود اما با تظاهراتی که از دیماه گذشت به این سو در داخل و خارج کشور انجام شده واضح است که ایرانیان به این نتیجه رسیده اند که شاهزاده رضا پهلوی میتواند نقش رهبری اپوزسیون برای سرنگونی رژیم ضد ایرانی جمهوری اسلامی را ایفا کند. از اینجا است که گفته ام نباید منتظر فراهم شدن خود بخودی “شرایط کافی” باشیم بلکه باید برای تحقق این شرایط تلاش کنیم و “عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان با ایجاد یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با شاهزاده برای ایجاد ائتلاف بزرگ ضد رژیم ضد ایرانی ولایت فقیه مذاکره کنند”. بنظر من این حداقل انتظاری است که مردم شجاع ایران که برای آزادی و دموکراسی در کشور فداکاری میکنند میتوانند از رهبران و شخصیتهای سیاسی اپوزسیون، خصوصا در خارج از کشور، داشته باشند.
امیدوارم اشخاص برجسته و صاحب نظری مانند دکتر علمداری در این زمانه خطیر پیش قدم شده و اجازه ندهند این فرصت از دست برود و هر چه زودتر شاهد چنان همگرایی باشیم.
ارادتمند- خسرو
■ جناب آقای علمداری گرامی درود بر شما.
نوشتار ارزشمند شما میتواند راه را برای گفتگوهای سودمند بسیاری بگشاید و از این بابت جای سپاس دارد. اما من در حد توان خودم فعلاً تنها به دو نکته را در پیوند با این نوشتار ارزشمند اشاره میکنم، تا شاید بار دیگر به آن بپردازیم.
نخست آنکه این انقلاب به دلیل سرشت و ایدئلوژی نیروی رهبری کنندهاش، حتی از آغاز هم هیچ «وعدۀ زیبا»یی هم برای کسی در ایران نیاورده بود، مگر آنکه آن کس دچار بیماری خودفریبی باشد. در وعدههای انقلاب اسلامی، از سه واژۀ پوچ: آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی نام برده شده بود که سومین واژه آن یعنی واژه یا گزارۀ جمهوری «اسلامی»، این «اسلامی» بودن آن پیشاپیش حکم قتل آن دو واژۀ دیگر را صادر کرده بود بیآنکه کسی اعتراضی به آن کرده باشد. البته شما بهتر از من میدانید که از این گزاۀ سوم به هر دلیل، دیرتر از آن دو دیگر رونمایی شده بود.
واژۀ «استقلال» هم که باید تالی «استعمار» میبود، یک واژۀ انحرافی نادرست و دایی جان ناپلئونی بود که تنها از ذهن کسانی مانند خمینی، کاشانی، نواب صفوی و دوستدارانش و نیز هوداران به اصطلاح جنبش فلسطین، و ضدبهائیها و ضد یهودیان بیرون آمده بود، و هیچ نسبتی با جامعۀ ایرانی نداشت تحفۀ شایستۀ «مستعمره»های پیشین مانند کنگو، صحرا و برخی کشورهای آفریقایی بود. در میان آنها هند یا الجزایر پیشرفته ترین کشورهایی بودند که از نگر جایگاه پیشرفت و توسعه همه جانبۀ اجتماع، دههها واپستر و پایینتر از ایران سال ۵۶ و ۵۷ بودند. برخلاف این «مستعمره»ها، «کشور»، ایران هیچگاه مستعمرۀ جایی نبوده و واژۀ استعمار تا پیش از دهۀ ۱۳۴۰ و برخی اداهای روشنفکری و الگو برداریهای کور از فرانتس فانون و امه سزر توسط آل احمد و هزارخانی و مانند آنها، این واژه در ایران هیچ کاربردی نداشته است. تا جایی که من میدانم، حتی بزرگانی مانند امیرکبیر و مصدق هم هیچگاه این واژه را به کار نبردهاند. اگر جز این است راهنمایی فرمایید. شاید به همین دلیل، برخی پژوهشگران ایرانی، این برداشت را «استعمارستیزی عامیانه» نامیدهاند، که حتی قدرت و کاربرد واژۀ امپریالیسم را در راه رهایی مردم از فقر و واپسماندگی نداشته است، و تازه در این یکی یعنی امپریالیسم هم، اسلامگرایان ایرانی «استکبار» را جایگزین «امپریالیسم» ساختند تا هرچه بیشتر دکان تاریک و سرپوشیدۀ بازاریهای سنتی پررونق باشد.
البته خوشبختانه امروز و پس از پیروزی «اسلام» این «جنس»، دیگر در بازار سنتی پیشین هم خریداری ندارد، و به بازار انقلاب ملی ایرانیان منتقل شده است.
تکلیف واژۀ آزادی هم که کمتر کسی از میان ما ایرانیان در آن سالها تعریفی مشخص از آن به دست داده است، آشکار و هویدا است. در آن سالهای گیجی دهۀ و پس از آن ۱۳۴۰، بیشتر جوان ایرانی با الهام از آل احمد و شریعتی، آزادی را در ستیز با فرهنگ سرمایهداری غرب، و همراهی با فرهنگ ظاهری و زیر جلی سنت و عادت و حجب و حیایی ساختگی بود که گویی فرهنگ مدرنیته غرب به آن آسیبزده و مرتجع گمنام و مرموزی به نام شیخ بهلول در بلوای مسجد گوهرشاد مشهد ارابهران و خر دجال آن بود، و روحانیت شیعه سودبر آن، و رضاشاه شمر و خولی ماجرا.
نکتۀ دوم، ۵ اصل راهنمای شما است که در کمابیش ۴۰ سال گذشته، سوسو زنان شمع محفل و نقل مجلس اوپوزیسیون بوده است، بیآنکه از آن چیزی به دست آمده باشد. به تازگی هم به لطف دوستان، کیسه بوکسی به نام رضا پهلوی ساخته شده که هرکسی به هر دلیل بجا و بیجا، با زدن مشت ناتوان خود به تن خستۀ او، خود را قهرمان دوران میپندارد و شاید شایستۀ لطف و شفاعت ائمۀ اطهارکشور، و اگر بتواند، میخواهد تقاص ۱۴۰۰ سال ارتجاع سیاه امویان و عباسیان و روس و انگلیس و آمریکا را از او بگیرد.
امیدوارم بتوانیم در آینده بازهم گفتگوهای خوبی در راه پیشرفت و شکوفایی ایران داشته باشیم. گمان میکنم اگر به این شکوفایی اقتصادی و اجتماعی برسیم، آزادی و دموکراسی را نیز خوایهم داشت. پیشنهاد «رهبر» یا «راهبر» دموکراتیک و شکل عمودی یا افقی یا دایرهای یا زیگزاگی یا شبدری آن هم به پیشنهاد شما.
با سپاس و به امید پیروزی / بهرام خراسانی ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
■ جناب آقای خراسانی عزیز،
با بندبند بخش نخست نوشتهٔ شما همدل و همنظر هستم. حدود پانزده سال پیش نیز سلسلهمقالاتی درباره مفاهیمی که شما به آنها پرداختهاید — بهویژه معنای استقلال، استعمار و نقد کجخوانی این مفاهیم توسط جریانهای سیاسی — منتشر کردم. متأسفانه بهدلیل بستهشدن سایتی که مقالات در آن منتشر میشد، پس از انتشار بخش چهارم، ادامهٔ آن متوقف شد.
در باب استعمار، پیشتر بنا به ضرورت در کتابم نیز نوشتهام و همچنان بر این باورم که ایران در هیچ دورهای مستعمره نبوده است. یکی از نشانههای روشن حضور استعمار در یک جامعه، تحمیل زبان کشور استعمارگر در ساختارهای اداری، آموزشی و حقوقی آن جامعه است. چنین نشانهای در ایران وجود نداشته است؛ نه زبان انگلیسی و نه روسی هرگز جایگزین زبان رسمی و نهادی کشور نشد.
البته تردیدی نیست که قدرتهای غربی در دورههایی ایران را به عرصهٔ رقابتهای ژئوپولیتیک خود بدل کردند و در این مسیر از نیروها و عوامل داخلی نیز بهره بردند. این مداخلات و رقابتها بیتأثیر نبودهاند، اما باید میان «میدان رقابت قدرتها بودن» و «مستعمره بودن» تمایز قائل شد.
اما در مورد نکتهٔ دوم شما، مایلم اندکی درنگ کنم. به نظر میرسد آقای رضا پهلوی پس از جنبش مهسا و سفر به اسرائیل، سیاست متفاوتی در پیش گرفتند. با تغییر تیم مشاوران و نزدیکی بیشتر به اسرائیل، چنین برداشت میشود که کوشیدهاند اهداف سیاسی خود را با منافع دولت اسرائیل همسو کنند. اتکا به حملهٔ نظامی خارجی برای رسیدن به قدرت، بهنظر من سیاستی درست و پایدار نیست. پیشتر نیز توضیح دادهام که هیچ مداخلهٔ نظامی خارجی نمیتواند جایگزین ضرورتهای سازماندهی، تشکیلات و بدیلسازی درونی شود. تشکیلات سیاسی تنها در بستر یک خواست استراتژیک و سازمانیافتهٔ اجتماعی شکل میگیرد، نه در سایهٔ امید به مداخلهٔ بیرونی.
ارزیابی جنایات بیسابقهای که در دیماه بر مردم ایران تحمیل شد، بیتردید نیازمند بررسی عمیق و مستند تاریخی است؛ کاری که باید انجام شود و نمیتوان از کنار آن گذشت. اما در مقطع کنونی، آنچه فوریت دارد، ایجاد هماهنگی میان نیروهای داخل و خارج کشور و نیز میان دو طیف عمدهٔ سیاسی — سلطنتطلبان (یا پادشاهیخواهان) و جمهوریخواهان — است.
شکل این هماهنگی میتواند «جبههٔ نجات ملی»، «ائتلاف بزرگ» یا هر قالب دیگری باشد که همهٔ صداها و مطالبات متکثر مردم ایران را دربرگیرد. مهم آن است که این همصدایی بر محور آزادی، دموکراسی سکولار و حقوق برابر شهروندی شکل گیرد. وظیفهٔ نخست چنین همگراییای، گذار از جمهوری اسلامی است و در گام بعد، تعمیق و نهادینهکردن دموکراسی — ترجیحاً در قالب یک نظام پارلمانی پاسخگو.
در حال حاضر، تحقق چنین همگراییای در داخل کشور با موانع جدی روبهروست، اما در خارج از ایران میتوان و باید برای یکپارچهکردن صدای مردم ایران تلاش کرد. برگزاری همایشی بهعنوان گام نخست — که دو طیف عمدهٔ سیاسی، یعنی سلطنتطلبان و جمهوریخواهان را دربرگیرد — میتواند نشانهای از همبستگی ملی باشد. چنین اقدامی هم امید را در جامعهٔ ایران زنده نگه میدارد و هم به جامعهٔ جهانی نشان میدهد که مخالفان جمهوری اسلامی در صدد جبران یکی از کاستیهای اساسی خود، یعنی فقدان بدیل حکومتی منسجم، هستند. در این صورت، حمایت جهانی از جنبش مردم و انزوای جمهوری اسلامی نیز جدیتر و مؤثرتر خواهد شد.
در نهایت، آنچه اهمیت دارد نه ترجیح یک گرایش بر دیگری، بلکه شکلگیری سازوکاری نهادمند، فراگیر و دموکراتیک برای گذار به نظمی پاسخگو و مبتنی بر حاکمیت قانون است.
با احترام و قدردانی، کاظم علمداری
■ با درود به کلیه هموطنان و تشکر از نویسنده محترم.
من هم مثل خسرو عزیز خودم را متخصص این رشته نمیدانم، و بیزارم از القاب و تملق و توصیه موعظه و پند و اندرز و نسخه پیچی برای دیگر هموطنان، که متأسفانه این روزها این بازار مکاره بسیار رواج دارد.
اگر فرض کنیم که اکنون در درون یک انقلاب قرار داریم، و این انقلاب فقط با محو و سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی به پیروزی میرسد، مسائل مهم بعدی برای نویسنده محترم و حامیان ایشان، قانون، دموکراسی، تمامیت ارضی، ثبات سیاسی واقتصادی و قضایی، مسئله دولت موقت و حکومت در دوران گذار میباشند. تمام این هموطنان حق دارند نگران ایران بعد از پیروزی این انقلاب باشند. منهم نگرانم و مطمئنم بسیاری از هموطنانمان در داخل و خارج ایران نگران آینده بعد از جمهوری اسلامی هستند. علت اصلی این نگرانی بحق اینست که انقلاب بستهای است نامعین و و ناشناخته. همچون زلزله و سیلاب، انقلاب مجموعهای از مولفه های اعتراضی و امواج شورشی است که نه زمان رخداد و نه حجم و بزرگی خودش و نه هر یک از مولفه هایش قابل تعیین و پیشبینی است.
همچون علم مهندسی زلزله، علم انقلابات اجتماعی وسیاسی، هنوز بسیار جوان و نابالغ و غیرقابل پیشبینی است. عامل اصلی ترس و هراس ما از انقلاب، همین عدم دانش کافی ماست. میترسیم، چون نمیدانیم نتیجه و پیامدش چیست؟
متاسفانه، فیلسوفان و جامعهشناسان ایرانی ما دراین زمینه تحلیل فراگیر و کار کارسازی که کمک و نقشه راه انقلاب و بعد از آن باشد، هنوز ارائه نکردهاند. بیشتر هم ایشان مصروف جلوگیری و پیشگیری از یک انقلاب بوده، در حالیکه مانند زلزله و سیلاب، انقلاب اجتماعی و سیاسی و مردمی، یک پدیده طبیعی است و باید اول پذیرفتش تا بتوان برایش مجهز و آماده شد. متاسفانه ما هیچ کتاب و راهنمای مدونی برای انقلاب در ایران نداریم. عموم روشنفکران ما از انقلاب و تحلیل درست آن بیزار و عاجزند. شاید دفترچه اضطرار طرفداران آقای پهلوی تنها کوششی باشد که در این مسیر صورت گرفته، که بیشتر کلیات را پوشش میدهد. نمیدونم این وظیفه کدام رشته از متخصصان علوم اجتماعی و سیاسی است؟ کل تاریخ کهن و مدرن ایران از این کمبود در رنج است.
پس با فرض اینکه انقلاب یک پدیده طبیعی ناشی از فشارهای افزایشی یک حکومت منفور و غیرقابل اصلاح و غیرقابل تحمل در یک جامعه و کشور است، سوال اساسی از آقای علمداری و حامیانشون اینست که آیا آنها بیشتر از انقلاب میترسند یا از پیامد انقلاب؟ ممنون از پاسختان.
با احترام آرمان امیدوار
■ جناب دکتر علمداری گرامی درود بر شما. از توجهتان سپسگزارم و من هم اگر بشود، جبهۀ هرچه بزرگتر اما سامانمندی از حزبها و چهرههای فرهیخته و با تجربهای مانند شما و دیگر دوستان را بر هر شکل دیگری از کنشگری ترجیح میدهم، که امیدوارم بشود. درضمن به گواهی نوشتههای من در همین سایت و با نام بهرام خراسانی، بیش از ۲۰ سال و در ۱۲۰ گفتارنامه بر این آرزو پای فشردهام. درضمن گویا منظور از کتابتان چرا ایران عقب ماند است که اگر چنین باشد، من پیشتر بخشهایی ازآن را خواندهام و اکنون لازم میدانم که با دقت بیشتری آن را بخوانم. با سپاس و آرزوی رسیدن به هدفی ملی و ورجاوند.
با سپاس. بهرام خراسانی
■ جناب آرمان امیدوار،
با سپاس از طرح صریح و جدی پرسشهایتان.
اگر راهحل را در انقلاب قهری ببینیم، پیش از هر چیز باید روشن کنیم که مسئله اصلی «ترسیدن یا نترسیدن از انقلاب» نیست؛ بلکه فهم دقیق انقلاب، مدیریت آن و جلوگیری از بازتولید استبداد پس از آن است.
انقلابها بیتردید محصول انباشت بحرانها، فشارهای ساختاری، فرسایش مشروعیت و انسداد اصلاحپذیریاند. اما انقلاب مانند زلزله یا سیلاب نیست؛ زلزله فاقد اراده انسانی است، در حالیکه انقلاب سراسر عرصه کنش انسانی، سازماندهی، تصمیمگیری و البته خطاست. تجربه ۱۳۵۷ نشان داد که انقلاب بدون بدیل نهادی منسجم میتواند به استبدادی تازه بینجامد.
بسیاری از روشنفکران ایرانی نه از اصل انقلاب، بلکه از تکرار فاجعه پس از انقلاب بیم دارند. انقلاب بهخودیخود تضمینکننده دموکراسی نیست. بنابراین پرسش جدی علوم اجتماعی این است: چگونه میتوان گذار را به دموکراسی هدایت کرد، نه صرفاً سقوط یک رژیم را رقم زد؟
در اینجا لازم است بر تمایزی مفهومی تأکید شود. آقای رضا پهلوی ظاهراً «گذار» را نه پیش از انقلاب، بلکه از دل انقلاب میبینند. حال آنکه در ادبیات علوم سیاسی، گذار (transition) به سازوکار جابهجایی سیستمی قدرت اطلاق میشود؛ یعنی فرآیندی که پیش از سقوط کامل دیکتاتوری باید درباره آن اندیشید و طراحی شود. ساموئل هانتینگتون بهدرستی میان «گذار» (transition) جا به جایی سیستم و «تحول» (transformation) دگرگونی های درون سیستم تمایز میگذارد. گذار به چگونگی عبور از نظم اقتدارگرا و انتقال قدرت مربوط است؛ تحول به اصلاحات و تغییرات درونسیستمی پس از استقرار نظم جدید.
ادبیات «گذار به دموکراسی» گسترده است: از گیلرمو اودانل و فیلیپ اشمیتِر درباره گذارهای مذاکرهشده، تا جک گلداستون درباره شرایط انقلابهای اجتماعی، و نیز چارلز تیلی و تدا اسکاچپل درباره دولت و بسیج اجتماعی. درباره انقلاب ۵۷ ایران نیز آثار تحلیلی کم نیست. بنابراین مسئله کمبود نظریه نیست؛ مسئله نبودِ بدیل نهادی منسجم و توافق حداقلی میان نیروهای سیاسی برای «روز بعد» است.
دفترچههای اضطرار یا طرحهای کلی که برای دوره پس از سقوط دیکتاتوری تدوین میشوند، اگر فاقد پشتوانه نهادی، سازوکار تصمیمگیری شفاف، تفکیک قوا و تضمینهای حقوقی باشند، نمیتوانند جایگزین یک بدیل حکومتی واقعی شوند. افزون بر این، پرسش امروز تنها «بعد از سقوط» نیست، بلکه چگونگی گذار از جمهوری اسلامی است. انقلاب با شعار پیش نمیرود؛ به ساختار، اعتماد متقابل و ائتلاف پایدار نیاز دارد.
فقدان بدیل سازمانیافته — حتی اگر رژیم فروبپاشد — میتواند به خلأ قدرت و هرجومرج بیانجامد. در چنین شرایطی، اگر میان نیروهای سیاسی سازوکار مشترکی برای اداره کشور وجود نداشته باشد، خطر رقابتهای مخرب قدرت، مداخله خارجی و بازتولید اقتدارگرایی در قالبی جدید کاملاً جدی است.
وظیفه جامعهشناس و متفکر سیاسی نه تحریک احساسات است و نه مهار اراده مردم، بلکه: تحلیل شرایط ساختاری، هشدار درباره خطرات، پیشنهاد سازوکارهای نهادی، و کمک به شکلگیری ائتلافهای پایدار.
انقلاب ممکن است اجتنابناپذیر شود، اما دموکراسی هرگز خودبهخود از دل انقلاب زاده نمیشود.
پرسش بنیادین این است: آیا ما برای «روز بعد» آمادهایم؟ اگر پاسخ منفی است، وظیفه اندیشمندان هشدار دادن و طرح راهحل است، نه سکوت.
با احترام، کاظم علمداری
■ با تشکر مجدد از پاسخ روشن و سودمند شما، آقای علمداری عزیز.
درست فرمودید که انقلاب چون متکی به اراده بشر است مانند زلزله و سیلاب نیست. ولی همچون علم کوانتم مکانیک دادهها و مفروضات هر سه واقعه را فقط با علم آمار و احتمالات میتوان تجزیه و تحلیل کرد. در این علم دادهها و پارامترهای راندم و یا تصادفی نقش بسیار موثری دارند. معمولا دلایل هر تصادفی احتمالات دو طرفه نیستند، واقعه برای یکطرف مشخص و معین و باعث و ایجاد کننده است، در حالیکه برای طرف مقابل همان واقعه راندم و نامعین و نامشخص است. بگذارید مثالی ساده بزنم.
فرض کنید من یک روز که از خانه بیرون میایم به جای طرف راست همیشگی به طرف چپ بروم و به علت غفلت و خطای کسی دیگر (مثلا رانندهای) دچار تصادفی وحشتناک بشوم، و یا به تظاهراتی بپیوندم که به علت سرکوب و یا اصابت گلوله یک مامور یا مزدوری، سلامتی و زندگیام تباه گردد. علیرغم اراده معین من، هر دو این حوادث برای من راندوم و نامعین میباشند که خارج از اختیار و کنترل من اتفاق افتادهاند، در حالیکه برای طرف مقابل من که در اصل مسبب و باعث تصادف بودهاند، این واقعه کاملا تحت اراده و معین و مشخص و قابل کنترل بوده است. اگرچه هم سیلاب و هم زلزله بالقوه و بالذات علومی دقیق و معین و قابل مدل کردن ریاضی دقیق هستند، ولی برای مردمی که دچار آنها میشوند، حالت تصادف و حادثهای راندوم و نامعین و خارج از قدرت و اراده آنها رخ داده است. البته که ویژگیها و متغیر ها و پارامترهای هر انقلابی، تابعی از ویژگی ها و رفتارها و واکنش های هر دو طرف تقابل میباشند. پس یک طرف حادثه میبرد و برنده میشود و طرف دیگر که جان و مال باخته، آسیب دیده و بازنده و اندوهگین و پریشان و خشمگین این حادثه میشود. سوالاتی اساسی:
اگر بتوان اسم این نوع تصادفات را تصادفات ناعادلانه و نابرابر گذاشت، خروجی آن معمولا همراه با خشونت و خشمی افزایشی از طرف مردم در گیر حادثه است. پس علیرغم اراده بشری، برای مردم ایران این حوادث سرکوبگرانه انقلاب، از نوع راندوم و نامعین و غیر قابل کنترل هستند یا خیر؟ آیا همین مثال ساده، اهمیت و نقش برجسته فاکتور و پارامتر خشم و خشونت و طغیان را در انقلابهای خونین برجسته نمیکند؟ آیا دموکراسی با خشونت و طغیان و انقلاب قابل جمع هست و یا نیست و آیا این انقلاب ایران میتواند در بستری دموکراتیک به سرانجام برسد؟
اجازه بدهید قدری هم به مورد هرج و مرج و استبداد بالقوه بعد از انقلاب بپردازیم: شما بسیار درست و بجا و بحق فرمودید که: “ایرانیان یکبار بهای سنگینی برای فریب وعدههای زیبا پرداختهاند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد.”
فرض کنیم انقلاب پیروز شد و شخصی چون آقای پهلوی رهبر دوران گذار شد و در نهایت با یک رفراندم قلابی و مهندسی شده پادشاه مستبد ایران شد. بگذارید برگردیم به همان علم آمار و احتمالات. چقدر احتمال پیروزی مخالفان خمینی ضد آزادی بشر بود؟ چرا بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ کسی جلو استبداد خمینی نایستاد و یا نتوانست بایستد و یا ایستاد و سرانجام سر از زندان و اعدام درآورد ؟ آیا مهمترین دلیل عدم ایستادگی، مقام وحشتناک او به عنوان نماینده خدا و پیغمبر نبود؟ آیا مخالفت با خمینی مترادف با ارتداد و مخالفت با خدا و پیغمبر نبود؟ آیا بخاطر مفام دینی و خدایی خمینی، هزینه هر گونه اعتراض و مخالفت با او بسیار بالا نبود؟ و چقدر احتمال پیروزی اعتراض در این شرایت قرون وسطایی بود؟
سوالات اساسی در این زمینه:
احتمال قدرت گرفتن استعدای بالقوه از حکومت آقای پهلوی در حد استبداد کامل، و یا درصد قابل توجهی از قدرت خمینی، و یا حتی پدرش محمدرضا پهلوی، چقدر است؟ آیا نمیشود جلو استبداد بالقوه اورا در هر برهه زمانی رشد استبداد گرفت؟ چقدر احتمال عدم موفقیت برای اینکار میبینید؟ چقدر احتمال به پیروزی این انقلاب و بویژه چه قدر احتمال تحقق دموکراسی بعد از انقللاب را میاندیشید و میبینید؟ ممنون از وقت و پاسخ شما.
با احترام آرمان امیدوار
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|