|
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ -
Wednesday 17 June 2026
|
ايران امروز |
گفتوگوی فیلیپ آقیون با سایمون جانسون
پرویکت سندیکت
برگردان: ملیحه شریف زاده
۱۰ ژوئن ۲۰۲۶
در بخش بزرگی از دوران پس از جنگ جهانی دوم، سیاستگذاران اروپایی ثبات و آینده نگری را بر حمایت از نوآوریهای بنیادین و تحولآفرین ترجیح میدادند. اما امروز، در شرایطی که ایالات متحده و چین برای دستیابی به برتری در حوزه هوش مصنوعی با یکدیگر رقابت میکنند، اروپا که با رکود اقتصادی و فناوری دستوپنجه نرم میکند، برای بازپسگیری جایگاه خود در خط مقدم نوآوری جهانی نلاش میکند.
تحولات ژئوپلیتیکی سالهای اخیر، بهویژه تهاجم روسیه به اوکراین و حملات دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به نظم بینالمللی شکلگرفته پس از جنگ جهانی دوم، ضعفهای اقتصادی و راهبردی اروپا را بهروشنی آشکار کرده است. با این حال، این رقابت فشرده میان آمریکا و چین بر سر رهبری فناوری هوش مصنوعی است که بیش از هر چیز، عقبماندگی اروپا در عرصه نوآوری و کاهش توان رقابتی آن را به شکلی انکارناپذیر نمایان ساخته است.
در همین چارچوب، سایمون جانسون، اقتصاددان مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT)، با همکار خود و برنده جایزه نوبل اقتصاد، فیلیپ آقیون، درباره چالشهای پیش روی اروپا و راههای احیای پویایی اقتصادی این قاره به گفتوگو نشست. محورهای اصلی این مصاحبه شامل هزینههای ناشی از مقرراتگذاری بیش از حد، نقش «تخریب خلاق» در تقویت رقابت و نوآوری، و همچنین دلایل ضرورت دور نگه داشتن هوش مصنوعی از کلاسهای درس بود. این گفتوگو به منظور اختصار و افزایش شفافیت، ویرایش شده است.
سایمون جانسون: اجازه دهید با شناختهشدهترین دستاورد علمی شما در علم اقتصاد آغاز کنیم؛ یعنی نظریه «تخریب خلاق».(۱) آیا میتوانید این نظریه را به زبانی ساده و قابل فهم برای عموم توضیح دهید؟
فیلیپ آقیون: اصطلاح «تخریب خلاق» را جوزف شومپیتر برای توصیف فرایندی ابداع کرد که در آن فناوریهای جدید، فناوریهای قدیمی را کنار میزنند و جایگزین آنها میشوند.اما زمانی که من دانشجو بودم، هیچ مدل اقتصادی برای رشد وجود نداشت که این مفهوم را در خود جای داده باشد. به همین دلیل، من و پیتر هاویت مدلی را توسعه دادیم که بر پایه تخریب خلاق استوار بود. ایده اصلی این مدل این است که رشد اقتصادی به وسیله نسلهای پیدرپی کارآفرینان بااستعداد شکل می گیرد؛ افرادی که شرکتهای جدید تأسیس میکنند، آنها را گسترش میدهند و نوآوری را به حرکت درمیآورند.
نوآوری یک فرایند انباشتی و تدریجی است. هر نسل بر دستاوردهای کسانی بنا میکند که پیش از او آمدهاند. اما در قلب این فرایند، یک تنش اساسی وجود دارد: از یک سو، سود حاصل از نوآوری برای تشویق سرمایهگذاری در تحقیق و توسعه ضروری است؛ از سوی دیگر، نوآوران دیروز اغلب میکوشند از قدرت بازار خود استفاده کنند تا رقبای تازهوارد را از میدان خارج کنند؛ رقبایی که ممکن است خود عامل «تخریب خلاق» و کنار زدن شرکتهای قدیمی باشند. بنابراین، هر جامعهای باید میان دو هدف تعادل برقرار کند: از یک طرف، زمینه را برای شکوفایی استعدادها و نوآوری فراهم کند و از طرف دیگر، اجازه ندهد شرکتهای موفق امروز به مانعی در برابر ظهور نسل بعدی نوآوران و کارآفرینان تبدیل شوند.
از پیشگام تا دنبالهرو
سایمون جانسون: این موضوع ما را مستقیماً به محور اصلی گفتوگویمان میرساند: چگونه میتوان پویایی اقتصادی اروپا را دوباره احیا کرد؟ از نگاه شما، اقتصاد اروپا در وضعیت دشواری قرار دارد؛ یا دستکم با چالشهای بزرگی روبهروست که آینده رشد و نوآوری آن را تهدید میکنند.
فیلیپ آقیون: من نمیگویم که اروپا در وضعیت «بحرانی» یا «نگرانکننده» قرار دارد. اروپا در آستانه یک فروپاشی بزرگ اقتصادی نیست. آنچه این قاره را تهدید میکند، بیشتر خطر یک دوره طولانی رکود یا رشد اقتصادی کند و فرسایشی است.
از سال ۱۹۴۵ تا پایان دهه ۱۹۸۰، تولید ناخالص داخلی سرانه در کشورهای منطقه یورو بهتدریج به سطح ایالات متحده نزدیک شد. بخش بزرگی از این رشد، نتیجه بازسازی سرمایههای فیزیکی اروپا بود که در جنگ جهانی دوم بهشدت ویران شده بودند. علاوه بر آن، اروپا با بهرهگیری از دستاوردهای «انقلاب صنعتی دوم» که در آغاز قرن بیستم اقتصاد آمریکا را دگرگون کرده بود، توانست مسیر رشد خود را تسریع کند و به آمریکا نزدیک شود.
اما اروپا نتوانست گذار از «رشد مبتنی بر جبران عقبماندگی» به «نوآوری در مرزهای فناوری» را با موفقیت پشت سر بگذارد. بهویژه، این قاره نتوانست از فرصت انقلاب فناوری اطلاعات بهرهبرداری کند، زیرا فاقد نهادهایی بود که بتوانند از نوآوران پیشرو و فناوریهای مرزشکن حمایت کنند. در نتیجه، اروپا همچنان در سطح نوآوریهای تدریجی و فناوریهای میانرده باقی مانده است؛ نوآوریهایی که بهبودهایی محدود و گامبهگام ایجاد میکنند، در حالی که ایالات متحده و اکنون چین به سمت نوآوریهای بنیادین، تحولآفرین و فناوریهای پیشرفته حرکت کردهاند. در نهایت، مشکل اصلی اروپا دقیقاً همین است: ناتوانی در تبدیل توان علمی و صنعتی خود به نوآوریهایی که بتوانند مرزهای فناوری را جابهجا کنند و موتور رشد بلندمدت اقتصاد باشند.
سایمون جانسون: هر بار که به فرانسه سفر میکنم، از سطح فناوری و زیرساختهای آن شگفتزده میشوم. برای مثال، قطارهای پرسرعت فرانسه واقعاً فوقالعادهاند؛ چیزی که ما در ایالات متحده هنوز از آن برخوردار نیستیم.
نمونه دیگر، انرژی هستهای است. پس از جنگ جهانی دوم، انرژی هستهای بهعنوان فناوری آینده شناخته میشد، اما در نهایت بیشتر کشورها نتوانستند آن را به شکلی اقتصادی و کارآمد به کار گیرند. فرانسه در این زمینه یک استثناست و توانسته است بخش بزرگی از برق خود را از نیروگاههای هستهای تأمین کند.
شما به انقلاب فناوری اطلاعات اشاره کردید. هنوز به خوبی به خاطر دارم که در سالهای ۱۹۹۰ یا ۱۹۹۱ یکی از دوستانم در پاریس دستگاه «مینیتل» خود را به من نشان داد. آن زمان، مینیتل در اصل یک سامانه اطلاعاتی و فهرست خدمات برای منطقه پاریس بود، اما وقتی امروز به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم برای نخستین بار چیزی شبیه اینترنت را دیده بودم.
بنابراین، هرچند با نظر شما موافقم که اروپا از اواسط دهه ۱۹۸۰ به بعد در حفظ جایگاه پیشگام خود در نوآوری با مشکل مواجه شد، اما پرسش اصلی من این است: مشکل دقیقاً کجا بود؟ چرا «مینیتل» به اینترنت تبدیل نشد؟ و چرا فرانسه نتوانست در عرصه نوآوریهای بنیادین و تحولآفرین، به یکی از رهبران جهان تبدیل شود؟
فیلیپ آقیون: حق کاملاً با شماست و لطف بزرگی است که به نقاط قوت فرانسه اشاره میکنید. فرانسه و اروپا در حوزه فناوریهای حملونقل، از جمله قطارهای پرسرعت و همچنین پروژه ایرباس، دستاوردهای چشمگیری داشتهاند.
همین موضوع درباره انرژی هستهای نیز صدق میکند. فرانسه زمانی یکی از پیشگامان این صنعت در جهان بود، اما تحت فشارهای سیاسی، بهویژه از سوی جریانهای سبز، ناچار شد از توسعه آن عقبنشینی کند. اکنون اما این کشور بار دیگر در حال بازسازی و احیای این بخش است. فرانسه در حوزه زیستفناوری نیز پیشگام بوده است. برای نمونه، پایههای فناوری mRNA که بعدها به تولید واکسنهای نوین انجامید، در مؤسسه پاستور شکل گرفت.
در واقع، اروپا همچنان در پژوهشهای بنیادی جایگاهی بسیار قدرتمند دارد. با وجود آنکه بودجه تحقیقاتی آن به میزان قابل توجهی کمتر از رقبایش است، هنوز حدود ۲۵ درصد از ارجاعات علمی که مبنای ثبت اختراعات تحولآفرین در سراسر جهان قرار میگیرند، از پژوهشهای انجامشده در اروپا سرچشمه میگیرند. با این حال، این برتری علمی به نوآوریهای بزرگ و بازارساز در داخل اروپا تبدیل نمیشود.
گزارش ماریو دراگی Mario Draghi درباره رقابتپذیری اروپا که در سال ۲۰۲۴ منتشر شد، و همچنین گزارشهای دیگری که من در تدوین آنها مشارکت داشتهام، همگی یک پرسش مشترک را مطرح میکنند: چرا اروپا بارها و بارها در تبدیل دستاوردهای برجسته علمی خود به نوآوریهای بنیادین، شرکتهای پیشرو و فناوریهای تحولآفرین ناکام میماند؟
تخریب خلاق در بروکسل متوقف میشود
سایمون جانسون: چندی پیش زمانی را در موزه کارناواله (Carnavalet) در پاریس گذراندم. چیزی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، روحیه نوآوری فرانسه در دوران جمهوری سوم بود. در آن دوره، بسیاری از ساختارهای قدیمی، مراکز قدرت و الیگارشیهایی که با حکومت ناپلئون سوم پیوند داشتند، کنار زده شدند و جای خود را به نسل جدیدی از افراد، ایدهها و نهادها دادند.
به نظر من، این نمونهای کلاسیک از «تخریب خلاق» است؛ فرایندی که در آن نظم کهنه جای خود را به نیروهای تازه و نوآور میدهد. برای مثال، متروی پاریس در زمان خود یک شاهکار فناوری محسوب میشد و فرانسه در آغاز قرن بیستم یکی از قدرتهای بزرگ علمی جهان بود. در آن زمان، ایالات متحده هنوز تعداد نسبتاً کمی جایزه نوبل کسب کرده بود و کشورهای پیشرو در علم بدون تردید آلمان، فرانسه و بریتانیا بودند؛ احتمالاً به همین ترتیب.
بنابراین، فرانسه از سنتی دیرینه در نوآوری و پیشرفت علمی برخوردار است. اما به نظر میرسد با وجود این میراث غنی، هنوز نتوانسته است خود را بهطور کامل با الزامات عصر جدید و موج نوآوریهای تحولآفرین هماهنگ کند.
فیلیپ آقیون: حق با شماست. ما ابزارها و سازوکارهای لازم برای خلق نوآوریهای واقعاً تحولآفرین را در اختیار نداریم. گاهی موفقیتهای گذشته به یک دام تبدیل میشوند؛ انسان یا یک کشور آنقدر به افتخارات پیشین خود تکیه میکند که انگیزه و توانایی لازم برای جهشهای جدید را از دست میدهد. دقیقاً همین اتفاق برای ما افتاده است. البته استثناهایی نیز وجود دارد؛ مانند صنایع هوافضا، دفاعی و تا حدودی انرژی هستهای. اما در چهار دهه گذشته، اجازه دادهایم که شمار زیادی از صنایع و فعالیتهای تولیدی فرانسه به خارج از کشور منتقل شوند.
یکی از تفاوتهای مهم میان امروز و اوایل قرن بیستم این است که آن زمان هنوز کمیسیون اروپا (European Commission) وجود نداشت. قصد ندارم از این نهاد انتقاد کنم، اما واقعیت این است که در بسیاری از موارد، عملکرد آن مانعی بر سر راه نوآوری بوده است.
اروپای پس از جنگ جهانی دوم با هدف جلوگیری از وقوع جنگی دیگر میان فرانسه و آلمان شکل گرفت. ایده اصلی این بود که مجموعهای از قوانین و مقررات، کشورهای اروپایی را به یکدیگر وابسته کند تا به جای رویارویی نظامی، ناگزیر به همکاری باشند. بنابراین، نهادهای اروپایی اساساً برای تضمین همزیستی مسالمتآمیز ایجاد شدند، نه برای تبدیل اروپا به موتور اختراع و نوآوری جهان.
بدیهی است که هر جامعهای به قانون و مقررات نیاز دارد، اما امروز با انبوهی از مقررات روبهرو هستیم. از دهه ۱۹۸۰ به بعد، سیاست اقتصادی اروپا بر رویکردی استوار بوده که محدودیتهای سختگیرانهای بر کشورهای عضو تحمیل میکند. برای مثال، کسری بودجه دولتها، صرفنظر از اینکه این هزینهها صرف سرمایهگذاریهای مولد و رشدآفرین شوند یا نه، نباید از سه درصد تولید ناخالص داخلی فراتر رود. همچنین اروپا به نام دفاع از رقابت، دامنه سیاست صنعتی را محدود کرده است، در حالی که ایالات متحده و چین توانستهاند میان حمایت صنعتی و حفظ رقابت تعادل برقرار کنند.
در نتیجه، مجموعه مقررات اتحادیه اروپا، توان کشورهای عضو ــ از جمله فرانسه ــ را برای حرکت به سوی نوآوریهای تحولآفرین و فناوریهای پیشرفته محدود کرده است. نهادهای اتحادیه اروپا در بروکسل بیتردید خدمات و دستاوردهای ارزشمند بسیاری دارند، اما در عین حال، به دلیل حجم زیاد مقررات، بوروکراسی پیچیده و روندهای کند تصمیمگیری، اغلب به مانعی دستوپاگیر و آزاردهنده برای نوآوری و پویایی اقتصادی تبدیل میشوند.
سایمون جانسون: این بحث ما را به گزارش دراگی (Draghi) میرساند. ماریو دراگی اقتصاددانی بسیار معتبر است که دکترای خود را از مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) دریافت کرده و تجربه گستردهای نیز در عرصه سیاستگذاری و مدیریت اقتصادی دارد. گزارش او برنامهای برای اصلاحات ارائه میدهد که عمدتاً در چارچوب ساختارهای موجود اتحادیه اروپا قابل اجراست. با توجه به دیدگاه شما مبنی بر اینکه بروکسل اغلب مانعی بر سر راه نوآوری ایجاد میکند، به نظر شما اگر همه توصیههای این گزارش بهطور کامل اجرا شوند، اروپا تا چه اندازه میتواند به پیشرفت واقعی دست یابد؟
فیلیپ آقیون: من به هیچ وجه نمیخواستم این تصور را ایجاد کنم که هر آنچه از بروکسل میآید منفی است. برای مثال، تأسیس «شورای پژوهشی اروپا» (ERC) یک موفقیت بزرگ بود. به لطف حمایت مالی این شورا، توانستم در «کُلژ دو فرانس» یک آزمایشگاه نوآوری راهاندازی کنم.
اروپا همچنین نشان داده است که در زمان بحران میتواند بسیار مؤثر عمل کند. همهگیری کووید-۱۹ نمونهای روشن از این توانایی است. مشکل اینجاست که اروپا معمولاً تنها زمانی دست به اقدام میزند که احساس یک وضعیت اضطراری وجود داشته باشد، در حالی که افول فناوری هنوز بهعنوان یک بحران فوری تلقی نمیشود.
گزارش دراگی بسیاری از مشکلات اصلی اروپا را بهدرستی شناسایی کرده است. نخست، این گزارش استدلال میکند که اروپا برای تقویت رقابت و پاداش دادن به نوآوران موفق، به یک بازار واحد واقعی نیاز دارد و من کاملاً با این نظر موافقم. در حال حاضر چنین بازاری وجود ندارد.هر کشور، علاوه بر مقررات اتحادیه اروپا، مجموعهای از قوانین و مقررات ملی خود را نیز اعمال میکند. در اروپا این پدیده را «طلاکاری مقررات» (Gold Plating) مینامند؛ یعنی افزودن الزامات و محدودیتهای ملی بر مقررات مشترک اروپایی. همچنین ما هنوز از یک اتحادیه واقعی بازارهای سرمایه (۱) برخوردار نیستیم.
دوم، ما از تأمین مالی بلندمدت کافی برای پژوهش برخوردار نیستیم. شورای پژوهشی اروپا (ERC) نهاد بسیار خوبی است، اما کمکهزینههای آن معمولاً پنجساله هستند؛ در حالی که ما به کمکهزینههای دهساله نیز نیاز داریم. بدتر از آن، ما فاقد یک اکوسیستم مالی هستیم که ریسکپذیری را تشویق کند؛ سرمایهگذاری خطرپذیر در اروپا نسبت به ایالات متحده نقش بسیار کوچکتری دارد و همین موضوع درباره شرکتهای بیمه و صندوقهای بازنشستگی نیز صدق میکند.
سوم، در اروپا هیچ نهادی معادل «آژانس پروژههای پژوهشی پیشرفته دفاعی» آمریکا (DARPA) یا نهادهای مشابه آن در حوزههایی مانند زیستفناوری، انرژی و زیرساخت وجود ندارد. این نهادها نمایانگر نوعی سیاست صنعتی هستند که از رقابت حمایت میکند. اما در اروپا، سیاست رقابت اغلب هرگونه سیاست صنعتی را منتفی کرده است.
این همان اکوسیستمی است که ما فاقد آن هستیم. پرسش این است که آیا اروپا میتواند چنین اکوسیستمی را در میان ۲۷ کشور عضو ایجاد کند یا نه.
به نظر من، امیدوارکنندهترین راه، تشکیل «ائتلافی از کشورهای مایل به همکاری» است؛ به این معنا که آلمان و فرانسه همراه با هر کشور دیگری که مایل به مشارکت باشد، با یکدیگر همکاری کنند. من همچنین بریتانیا را نیز به این ائتلاف اضافه میکنم، زیرا این کشور سرمایهگذاران نهادی قدرتمند و تخصص مالی ارزشمندی را با خود به همراه دارد.
اروپا و ترس از شکست
سایمون جانسون: ایده تشکیل «ائتلاف کشورهای مایل به همکاری» به نظر من بسیار منطقی است، اما میخواهم موضوع را از زاویه دیگری مطرح کنم.در آخرین سفرم به پاریس، یکی از افراد به من گفت که بخشی از مشکل این است که افراد ثروتمند در شهرهایی مانند مونیخ، سرمایه خود را در استارتاپها سرمایهگذاری نمیکنند. آنها ترجیح میدهند پول خود را به بازار املاک، صنعت مد یا دیگر بخشهای جاافتاده و کمریسک اختصاص دهند.
البته باید اعتراف کنم که بیشتر با چهرههای شناختهشده دنیای کسبوکار گفتوگو کردهام، اما این موضوع یک پرسش مهم را مطرح میکند:ثروتمندان اروپایی واقعاً تا چه اندازه حاضرند ریسک کنند؟در ایالات متحده، افراد ثروتمند تقریباً برای سرمایهگذاری در استارتاپها با یکدیگر رقابت میکنند. گاهی این اشتیاق به افراط هم کشیده میشود و سرمایهگذاریها بیش از حد هیجانی میشوند، اما در مجموع فرهنگ بسیار نیرومندی برای حمایت از شرکتهای نوپا و ایدههای جدید وجود دارد.به نظر میرسد اروپا فاقد چنین فرهنگی است. آیا شما این انتقاد را وارد میدانید؟
فیلیپ آقیون: در این گفته حقیقت زیادی وجود دارد. از نظر فرهنگی، ما به اندازه کافی ریسکپذیری را تشویق نمیکنیم. دستکم در فرانسه، زمانی که من بزرگ میشدم، به ما یاد داده نمیشد که شکست مایه شرمساری نیست. اگر شکست میخوردی، مورد تمسخر قرار میگرفتی و کلاه کودنی بر سرت میگذاشتند.
من فکر نمیکنم بدون پذیرش، و حتی تشویق، شکست بتوان به نوآوریهای تحولآفرین دست یافت. در ایالات متحده فرهنگی وجود دارد که میگوید: اگر شکست خوردی، دوباره تلاش کن؛ بهتر شکست بخور. این چیز خوبی است. اروپا به اندازه کافی از چنین فرهنگی برخوردار نیست و این تا حدی ریشه در فرهنگ دارد.
برای مثال، «کمیسیون ملی حفاظت از دادههای فرانسه (CNIL) »را در نظر بگیرید. من نمیگویم که نباید از افراد حفاظت کنیم؛ البته که باید چنین کنیم. اما CNIL به نام حفاظت، موانع مقرراتی بیش از اندازهای برای استارتاپها و شرکتهای سرمایهگذاری خطرپذیر ایجاد کرده و در نتیجه نوآوری را دلسرد کرده است.سه هفته پیش با چند سرمایه گذار خطرپذیر در سیلیکونولی دیدار کردم. آنها به من گفتند که با کمال میل در فرانسه سرمایهگذاری میکنند، اما حجم مقررات و بوروکراسی اداری به سادگی بیش از حد زیاد است.
برای تغییر رفتارها، باید نهادها را تغییر داد. اما حتی زمانی که استارتاپها را در اختیار داریم، آنها به دلیل کمبود سرمایهگذاری خطرپذیر و سرمایهگذاران نهادی نمیتوانند رشد کنند.اگر خواهان نوآوریهای تحولآفرین بیشتری هستیم، باید به طور همزمان بر هر دو جبهه کار کنیم.
سایمون جانسون: یکی از جنبههای اندیشه شما که به نظر من بهویژه جالب است، حمایت شما از مدل «انعطاف همراه با امنیت» (flexicurity) در دانمارک است.شما بر ضرورت پویایی بیشتر در بخش کسبوکار تأکید میکنید؛ یعنی جابهجایی بیشتر، ورود و خروج بنگاهها و «تخریب خلاق» گسترده تر. اما در عین حال، بر ضرورت حمایت از کارگران در جریان گذارهایی که در پی این تحولات رخ میدهد نیز تأکید دارید.
فیلیپ آقیون: آنچه در مدل «انعطاف همراه با امنیت»(flexicurity) دانمارک قابل توجه است، این است که وقتی فردی شغل خود را از دست میدهد، تا دو سال و تا سطح معینی از درآمد، ۹۰ درصد حقوق قبلی خود را دریافت میکند.این مدل به شرکتها اجازه میدهد کارکنان را نسبتاً آسان استخدام و اخراج کنند ــ این همان بخش «انعطافپذیری» است ــ و در عین حال برای کارگران بیمه درآمد، آموزش مجدد و کمک برای یافتن شغل جدید فراهم میکند.
همکار من، الکساندرا روله، آثار بیکار شدن بر سلامت افراد در دانمارک را مطالعه کرده است و به این نتیجه رسیده که از دست دادن شغل، برخلاف ایالات متحده و بسیاری از کشورهای دیگر، عملاً هیچ اثر منفی بر سلامت افراد ندارد.
من معتقدم همه کشورها باید چنین نظامی داشته باشند، بهویژه در عصر هوش مصنوعی. اما این مدل زمانی بهترین عملکرد را دارد که از سوی یک نظام آموزشی خوب، که به مردم چگونه یاد گرفتن را آموزش میدهد، پشتیبانی شود.ما به مدارسی بدون هوش مصنوعی نیاز داریم؛ مدارسی که در آن دانشآموزان خواندن، نوشتن، تمرکز بر یک کتاب از ابتدا تا انتها و انجام محاسبات را با اتکای به توانایی خود بیاموزند.این مهارتها اهمیت دارند، زیرا به افراد میآموزند چگونه خود را با شرایط جدید سازگار کنند.اگر میخواهیم از ظرفیتهای هوش مصنوعی بهرهبرداری کنیم و آثار منفی آن را محدود سازیم، به یک نظام آموزشی قوی و یک نظام «انعطاف همراه با امنیت» قوی نیاز داریم.
سیاست شومپیتری
سایمون جانسون: از نظر شما، شرکتها یا افرادی که در بازار جایگاه تثبیتشدهای دارند، زمانی به یک مشکل تبدیل میشوند که بیش از حد ریشهدار شوند، بهویژه اگر در استارتاپها سرمایهگذاری نکنند.این موضوع پرسشی را درباره مالیات مطرح میکند: تکلیف مالیات چیست؟من کمتر به مالیاتستانی از افرادی علاقهمندم که در حال ساخت شرکتهای جدید هستند؛ بنابراین اجازه دهید بحث را بر میلیاردرهای تثبیتشده متمرکز کنیم.آیا باید بر ثروتهای انباشته بزرگ مالیات وضع شود، به گونهای که بار مالیاتی مؤثر آنها به سطحی نزدیک شود که افراد با دستمزدهای بالا پرداخت میکنند؟ و سپس، به جای آنکه این پول صرفاً بازتوزیع شود، کشورها بتوانند از آن برای تأمین مالی یک نهاد اروپایی مشابه «DARPA» (۲)و اجرای سیاستهای صنعتی استفاده کنند که مکمل رقابت در بازار باشند.
به بیان دیگر، اگر صاحبان ثروت و شرکتهای تثبیتشده به اندازه کافی در استارتاپها سرمایهگذاری نمیکنند، آیا دولتها نباید بخشی از این ثروت را از طریق مالیات دریافت کرده و آن را به سمت نوآوری هدایت کنند؟
فیلیپ آقیون: من نیز مانند شما با مالیاتستانی از ثروتهای تحققنیافته موافق نیستم. اگر کسی در حال ساخت یک استارتاپ باشد که ارزش آن به میلیاردها دلار رسیده، اما هنوز جریان نقدی ناچیزی دارد یا اساساً درآمدی ایجاد نمیکند، منطقی نیست که با آن ثروت طوری برخورد شود که گویی قبلاً به پول نقد تبدیل شده است. چنین مالیاتی میتواند رشد شرکتهایی را که ظرفیت تبدیل شدن به «یونیکورن»های آینده را دارند، مختل کند.
با این حال، با این ایده که میلیاردرها باید سهم بیشتری در تأمین منافع عمومی داشته باشند، مخالفتی ندارم. سه هفته پیش در سیلیکونولی شام بسیار جالبی با چند سرمایهگذار خطرپذیر داشتم. آنها به من گفتند:«ما میلیاردر هستیم، اما فکر نمیکنیم درست باشد که فرزندانمان نیز به طور خودکار میلیاردر شوند. آنها باید شایستگی خود را ثابت کنند. بهتر است میلیونها دلار به ارث ببرند، نه میلیاردها دلار.» این افراد گرایش سیاسی چپ نداشتند، اما حتی آنها نیز احساس میکردند که در نظام کنونی چیزی نادرست وجود دارد.
پس چه باید کرد؟ یکی از راهحلها، تشویق به ایجاد بنیادهای خیریه و عامالمنفعه، مشابه کاری است که بیل گیتس انجام داده است. راه دیگر این است که به میلیاردرها فرصت داده شود تا، در صورت تمایل به کاهش مالیات بر ارث، بخشی از ثروت خود را مستقیماً صرف تأمین مالی نهادهای عمومی موجود، بهویژه در حوزه آموزش و بهداشت، کنند.
من نسبت به پیشنهاد شما نیز دیدگاه مثبتی دارم و همچنین از ایدههای دیگری مانند پیشنهاد چارلز فرگوسن Charles Ferguson’، که استفاده از ثروتهای بزرگ برای کمک به تأمین هزینههای دانشگاهها و سایر برنامههای عمومی را مطرح میکند، استقبال میکنم. به نظر من، اینها ایدههایی خلاقانه و قابل تأمل هستند و باید آنها را با جدیت بررسی کنیم.
سایمون جانسون: آیا باید «تخریب خلاق» را مفهومی بدانیم که نهتنها در اقتصاد، بلکه در سیاست نیز نقشی اساسی ایفا میکند؟ آیا ممکن است نظامهای سیاسی نیز تحت سلطه نیروهای مستقر قرار گیرند؛ نیروهایی که میکوشند مانع ورود افراد جدید شوند؟
فیلیپ آقیون: جالب است که این پرسش را مطرح میکنید، زیرا من به همراه آلبرتو آلزینا (Alberto Alesina) و فرانچسکو تربی (Francesco Trebbi) پژوهشهایی درباره نهادهای سیاسی انجام دادهام که دقیقاً تلاشی برای بهکارگیری ایدههای شومپیتری در حوزه سیاست بودند.
مبادلهها و تنشهای اساسی در سیاست بسیار شبیه همان چیزهایی هستند که در اقتصاد مشاهده میکنیم. از یک سو، باید نوآوران و پیشگامان را تشویق و پاداش داد؛ اما از سوی دیگر، نباید اجازه داد که آنها پس از تثبیت موقعیت خود، از قدرتشان برای جلوگیری از ظهور نوآوران بعدی استفاده کنند. همین منطق در سیاست نیز صادق است. باید به رهبران سیاسی آنقدر اختیار داد که بتوانند بهطور مؤثر حکومت کنند، اما در عین حال باید سازوکارهایی وجود داشته باشد که مانع سوءاستفاده آنها از قدرت، بهویژه علیه اقلیتها، شود.
برای مثال، اگر یک نظام سیاسی صرفاً بر اصل حکومت اکثریت تکیه کند، ممکن است دولتها بهشدت بیثبات شوند و با هر تغییر کوچک در آرای عمومی دچار دگرگونی شوند.اما اگر برای هر تصمیمی به اکثریتی بسیار گسترده یا فوقالعاده (سوپراکثریت) نیاز باشد، عملاً هیچ تصمیم مهمی اتخاذ نخواهد شد و نظام سیاسی دچار فلج خواهد شد.بنابراین، یک تعادل بنیادین باید برقرار شود: قوه مجریه باید از اختیارات کافی برای اقدام و اداره کشور برخوردار باشد، اما همزمان باید تضمینهای نهادی لازم برای حمایت از حقوق اقلیتها و حفظ امکان گردش قدرت و جایگزینی مسالمتآمیز حاکمان وجود داشته باشد.
غول مقرراتگذاری، کوتوله بودجهای
سایمون جانسون: اگر از منظر «تخریب خلاق» به موضوع نگاه کنیم، آیا به نظر شما برگزیت یک عقبگرد بود؟ با وجود اینکه شاید اتحادیه اروپا بدون بریتانیا، که اغلب موضعی متفاوت از دیگران داشت، آسانتر بتواند تصمیمگیری کند، آیا ممکن است همان اصطکاک و اختلاف نظر در واقع ارزشمند بوده باشد، زیرا نهادهای موجود و نخبگان بروکسل را تحت فشار قرار میداد؟
فیلیپ آقیون: ای کاش موضوع به همان شکلی بود که شما توصیف میکنید، اما مطمئن نیستم چنین باشد. آنچه جالب است این است که بریتانیا صرفاً به دلایل نادرست از اتحادیه اروپا خارج نشد. یکی از انتقادهای اصلی آن این بود که اتحادیه اروپا حجم بیش از اندازهای از مقررات و بوروکراسی را بر اعضا تحمیل میکند. این انتقاد تا حدی درست است. ما اغلب میگوییم اروپا «غولی در مقرراتگذاری و کوتولهای در بودجهگذاری» است؛ یعنی در وضع قوانین و محدودیتها بسیار قدرتمند عمل میکند، اما برای سرمایهگذاری و اجرای سیاستهای راهبردی، منابع مالی و اراده کافی در اختیار ندارد. نارضایتی بریتانیا نیز بازتاب همین واقعیت بود. بسیاری از مقررات بروکسل بر اساس دیدگاهی شکل گرفتهاند که میتوان آن را متأثر از اندیشههای هایک دانست؛ دیدگاهی که معتقد است باید تا حد امکان فضای مانور دولتهای عضو برای اجرای سیاستهای مستقل محدود شود.
البته سیاستمداران بریتانیایی این استدلال را برای اهداف سیاسی خود نیز به کار گرفتند و افکار عمومی را درباره پیامدهای اقتصادی برگزیت گمراه کردند. امروز بسیاری از شهروندان بریتانیا دریافتهاند که هزینههای خروج از اتحادیه اروپا بسیار بیشتر از چیزی بوده که به آنها وعده داده شده بود. با این حال، برگزیت بیانگر یک خواسته واقعی نیز بود: اروپایی که به جای ایجاد مانع، تسهیلکننده باشد؛ اروپایی که به جای سنگاندازی، به کسانی که میخواهند پروژههای جدید، کسبوکارهای نوآورانه و ایدههای تازه را دنبال کنند، کمک کند.
امیدوار بودم که برگزیت بهعنوان یک زنگ بیدارباش عمل کند. اما زنگ بیدارباش واقعی بعدتر، از سوی ولادیمیر پوتین، از سوی دونالد ترامپ، و از سوی شکاف فزاینده فناوری با ایالات متحده و چین به صدا درآمد. اینجاست که گزارش دراگی اهمیت پیدا میکند: پیام آن این است که اروپا برای آنکه مورد احترام قرار گیرد، باید از نظر فناوری خود را به رقبایش برساند. آرزو میکنم اروپا این مشکل را زودتر تشخیص داده بود.
سایمون جانسون: دیدگاه شما درباره یورو چیست؟ آیا یورو بخش مهمی از آینده اروپا به شمار میرود؟ آیا میتوان گفت که وجود آن شرطی ضروری، اما بهتنهایی ناکافی برای موفقیت اروپا است، یا اینکه در مقایسه با چالشهای بنیادیتری که شما توصیف کردید، نقش آن چندان تعیینکننده نیست و اهمیتی فرعی دارد؟
فیلیپ آقیون: من معتقدم که یورو دستاوردی مثبت است. برای مثال، در دوران همهگیری کرونا، کشورهای حوزه یورو توانستند به صورت مشترک استقراض کنند و این اقدام کمک بزرگی به عبور از بحران کرد. داشتن یک ارز قدرتمند، بهویژه زمانی که با توانایی نوآوری همراه باشد، به یک منطقه قدرت و نفوذ میبخشد. ایالات متحده هر دو مزیت را در اختیار دارد: هم دلار، که یک ارز جهانی و قدرتمند است، و هم ظرفیت بالای نوآوری. اروپا نیز از یک ارز قدرتمند برخوردار است، اما به اندازه کافی نوآوری نمیکند. در واقع، این ترکیب «ارز قدرتمند و نوآوری پیشرو» است که به یک اقتصاد قدرت و تأثیرگذاری جهانی میدهد.
یورو از جنبههای دیگری نیز برای ما مفید بوده است. چندی پیش، بریتانیا در آستانه یک بحران جدی مالی و بودجهای قرار گرفت، اما کشورهای عضو حوزه یورو تا حد زیادی در برابر چنین شوکهایی مصون هستند و از حمایتهای مشترک برخوردارند.
اما این ماجرا روی دیگری هم دارد. یورو میتواند مانند یک مُسکن عمل کند و کشورهایی مانند فرانسه را تشویق کند که اصلاحات ضروری بودجهای و اصلاحات ساختاری را به تعویق بیندازند، زیرا میدانیم که یورو را داریم و بانک مرکزی اروپا پشت سر ما قرار دارد. بنابراین، یورو نعمتی است که در عین حال خالی از دردسر هم نیست.
دروازهبانان جدید هوش مصنوعی
سایمون جانسون: شما درباره هوش مصنوعی مطالب فراوانی نوشتهاید؛ همانطور که دوست و همکار مشترکمان، دارون عجماوغلو، نیز پژوهشهای گستردهای در این زمینه انجام داده است. به نظر من، هر دوی شما از رویکردی کاملاً درست استفاده کردهاید: تحلیل را از سطح «وظایف» آغاز میکنید؛ یعنی بررسی میکنید که انسانها چه کارهایی انجام میدهند، الگوریتمها چه کارهایی میتوانند انجام دهند، و سپس از این سطح به پیامدهای کلان اقتصادی میرسید.
اما نکته جالب اینجاست که با وجود این نقطه شروع مشترک، به نتایج بسیار متفاوتی رسیدهاید. دارون نسبت به تأثیر هوش مصنوعی بر رشد بهرهوری اقتصادی دیدگاهی نسبتاً بدبینانه دارد، در حالی که شما بسیار خوشبینتر هستید. آیا میتوانید بدون ورود به بحثهای فنی و تخصصی توضیح دهید که چرا برداشت شما از اثرات اقتصادی هوش مصنوعی با دیدگاه دارون عجماوغلو متفاوت است؟
فیلیپ آقیون: من معتقدم هوش مصنوعی ظرفیت بسیار بالایی برای افزایش رشد اقتصادی دارد، زیرا نه تنها وظایف مربوط به تولید کالاها و خدمات را خودکار میکند، بلکه در تولید ایدهها نیز نقش ایفا میکند. هوش مصنوعی ترکیب دوباره ایدههای قدیمی و خلق ایدههای جدید را بسیار آسانتر و سریعتر میسازد.
دارون عجماوغلو در مقالهای که در سال ۲۰۲۵ در نشریه انومیک پالیسی (Economic Policy) منتشر کرد، استدلال میکند که رشد بهرهوری به چهار عامل بستگی دارد: سهم وظایفی که در معرض هوش مصنوعی قرار دارند، سهم وظایفی که میتوان آنها را بهطور سودآور خودکار کرد، سهم نیروی کار از درآمد ملی و میزان صرفهجویی در نیروی کار. من و سیمون بونل (Simon Bunel)، در مقاله مشترک خود، بر نقش هوش مصنوعی در خودکارسازی وظایف مرتبط با تولید کالاها و خدمات تمرکز کردیم. از همان روششناسی دارون استفاده کردیم، اما شواهد تجربی را به شکل متفاوتی تفسیر کردیم. برآورد ما این بود که هوش مصنوعی میتواند سالانه حدود ۰٫۷ واحد درصد به رشد بهرهوری کل عوامل تولید اضافه کند، در حالی که برآورد دارون حدود ۰٫۰۷ واحد درصد بود. بنابراین اختلاف ما بیشتر یک اختلاف تجربی و مبتنی بر دادههاست، نه یک اختلاف نظری یا مفهومی.
آنچه هیچیک از ما در آن مرحله در محاسبات خود وارد نکرده بودیم، تأثیر هوش مصنوعی بر تولید ایدهها بود. این همان موضوعی است که اکنون در پاریس در حال مطالعه آن هستیم. دلیل اهمیت این موضوع آن است که این آثار میتوانند دائمی باشند. اگر هوش مصنوعی نوآوری را آسانتر کند، ممکن است بهطور دائمی نرخ تولید ایدههای جدید را افزایش دهد. ما هنوز این آثار را بهطور کامل اندازه گیری نکردهایم، اما بر این باوریم که تنها همین کانال میتواند دستکم ۰٫۲ واحد درصد به رشد سالانه اضافه کند.
آنچه نسبت به آن کمتر خوشبین هستم، توانایی نهادهای موجود، بهویژه سیاست رقابت، برای سازگار شدن با این تحولات با سرعت کافی است. اگر نتوانیم سطح مناسبی از رقابت را حفظ کنیم، ممکن است شاهد تکرار آنچه در دوران انقلاب فناوری اطلاعات رخ داد باشیم؛ زمانی که رشد سریع با ظهور شرکتهای غولآسایی مانند گوگل، مایکروسافت و آمازون همراه شد، شرکتهایی که در نهایت ورود بازیگران جدید را دلسرد کردند.
سایمون جانسون: خوشحالم که شما این تمایز را مطرح کردید، زیرا دقیقاً به قلب مسئله میرسد. شما به سه شرکت اشاره کردید؛ گوگل، مایکروسافت و آمازون. این شرکتها مدتها پیش از ظهور هوش مصنوعی نیز از موقعیتهای بسیار قدرتمندی در بازار برخوردار بودند. اما به دلیل انعطافپذیری و توانایی سازگاری بالا، اکنون نیز به بازیگران مسلط در حوزه هوش مصنوعی تبدیل شدهاند.
البته، ما چند بازیگر جدید مانند آنتروپیک (Anthropic) را نیز داریم و ایلان ماسک هم بهطور جدی وارد این حوزه شده است. اما نگرانی من این است که این ابرشرکتها (hyperscalers) آنچنان جایگاه خود را تثبیت کنند که در نهایت فرایند «تخریب خلاق» را خفه کنند. من ایده شما درباره یک سیاست صنعتیِ حامی رقابت را میپسندم، اما چگونه میتوان در شرایطی که بازیگران مستقر تا این اندازه قدرت دارند، آن را محقق کرد؟ و چگونه میتوان رقابت را در سیاست صنعتی نهادینه کرد؟
فیلیپ آقیون: اتفاقاً این حوزهای است که اروپا میتواند در آن بسیار مفید باشد. مزیت اتحادیه اروپا این است که تحت سلطه هیچ دولت واحدی قرار ندارد.
اما سیاست رقابت اتحادیه اروپا باید بیش از پیش بر نوآوری متمرکز شود و ضرورت وجود سیاست صنعتی را در حوزههای کلیدی مانند دفاع، هوش مصنوعی، زیستفناوری و گذار انرژی در نظر بگیرد.
برای مثال، باید اشتراکگذاری دادهها را ترویج کنیم، بر «قانون بازارهای دیجیتال» (Digital Markets Act) تکیه کنیم و منطق آن را به سراسر زنجیره ارزش هوش مصنوعی گسترش دهیم.
ما باید هوش مصنوعی را تنظیمگری کنیم، اما نه بیش از حد. حتی ممکن است لازم باشد بخشهایی از قانون هوش مصنوعی (AI Act) را بازنگری کنیم تا اطمینان حاصل شود که به مانعی برای ورود شرکتهای جدید تبدیل نمیشود.
اما در عین حال، باید زیرساخت هوش مصنوعی را نیز ایجاد کنیم. اروپا حجم عظیمی از دادهها را در اختیار دارد، اما توان محاسباتی کافی برای تحلیل آنچه در اختیار دارد، ندارد.
اینجاست که سیاست رقابت و سیاست صنعتی به سبک DARPA میتوانند مکمل یکدیگر باشند؛ به گونهای که رقابت را تقویت کنند و به ظهور یونیکورنهای جدید کمک کنند.
چگونه چین از تله درآمد متوسط گریخت
سایمون جانسون: چین نیز از دهه ۱۹۷۰ تا دهه ۲۰۰۰ دورهای طولانی را پشت سر گذاشت که رشد آن عمدتاً بر پایه تقلید فناوریهای موجود و انباشت سرمایه استوار بود. اما از آن زمان به بعد، به نظر میرسد این کشور مسیری را در پیش گرفته که بسیار شبیه همان چیزی است که شما برای اروپا پیشنهاد میکنید: حرکت به سوی مرزهای فناوری و سرمایهگذاری گسترده در نوآوری. ال. رافائل رایف (L. Rafael Reif)، رئیس پیشین مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT)، اخیراً گفته است که بیست و پنج سال پیش، تقریباً در همه حوزههای فناوری که او دنبال میکرد، چین از دیگران عقبتر بود؛ اما امروز این کشور در بسیاری از همان حوزهها در صف نخست جهان قرار گرفته است.آیا میتوان گفت که چین با بهکارگیری هوشمندانه نوعی «تخریب خلاق»، در مسیر تبدیل شدن به قدرت مسلط فناوری و اقتصاد جهان قرار گرفته است؟
فیلیپ آقیون: ایده «تخریب خلاق» واقعاً در چین بسیار محبوب است. من در ماه نوامبر آنجا بودم و وقتی درباره آن صحبت میکنید، مردم بسیار هیجانزده میشوند.
یکی از چیزهایی که مرا شگفتزده کرد این است که چین توانسته است میان سیاست صنعتی و درجهای از رقابت سازگاری برقرار کند. من چنین چیزی را پیشبینی نکرده بودم. انتظار داشتم چین در تله درآمد متوسط گرفتار شود. اما در عوض، راهی پیدا کرد تا حمایت دولت را با فشار رقابتی ترکیب کند.
یکی از راههایی که چین این کار را انجام داد، پذیرش آن چیزی بود که اقتصاددانان «رقابت معیارمحور»(yardstick competition) مینامند: دولت مناطق و بنگاهها را تشویق میکند که با یکدیگر رقابت کنند. بیش از یک دهه پیش، من به همراه اَن هریسون، ماتیاس دواتریپون و پاتریک لوگرو (Mathias Dewatripont, and Patrick Legros) مقالهای منتشر کردم که در آن با استفاده از دادههای چین، آثار یارانههای صنعتی را بررسی کردیم. ما دریافتیم که وقتی یارانهها به چندین بنگاه در یک حوزه واحد داده میشد، آثار آن بر رشد بسیار قویتر بود. به عبارت دیگر، سیاست صنعتی زمانی مؤثرتر بود که با رقابت سازگار باشد.
سایمون جانسون: ممکن است رقابت در اقتصاد چین وجود داشته باشد، اما در عرصه سیاسی، «تخریب خلاق» بسیار کمتر دیده میشود.
از خود میپرسم که آیا چین بیش از حد به سمت اتوماسیون حرکت نمیکند؟ دستمزدها در چین از اروپا یا ایالات متحده پایینتر است و این کشور از هماکنون در بخش تولید به درجه بالایی از اتوماسیون دست یافته و بهطور فزایندهای مشاغل اقتصاد گیگ (gig economy) (اقتصاد مبتنی بر کارهای پروژهای و پلتفرمی)، را نیز اتوماتیزه میکند. این روند ممکن است به افزایش بهرهوری منجر شود، اما بر سر کارگرانی که کار خود را از دست میدهند چه خواهد آمد؟ از آنجا که الگوی چین تا این اندازه از بالا به پایین است و بر انباشت سرمایه، زیرساخت و توان محاسباتی تأکید دارد، مطمئن نیستم که بتواند به اندازه کافی شغلهای مناسب ایجاد کند تا هم مردم را راضی نگه دارد و هم رشد اقتصادی را تداوم بخشد.
فیلیپ آقیون: مشاغل خوب فراوانی وجود خواهند داشت. پرسش این است که آیا چین خواهد توانست مردم را به سمت این مشاغل هدایت کند یا نه. همچنان به لولهکشها و دیگر صنعتگران ماهر، و نیز به افرادی که سیستمهای رباتیک را نگهداری و سرویس میکنند، نیاز خواهد بود. همچنین به آشپزها، پرستاران و مراقبان نیاز خواهید داشت؛ مشاغلی که به مهارتهای نرم نیاز دارند و در آنها حضور انسان ضروری است. با طولانیتر شدن عمر انسانها، تقاضا برای این مشاغل افزایش خواهد یافت.
از سوی دیگر، چین با کاهش جمعیت روبهرو است. از این منظر، انقلاب هوش مصنوعی امری مطلوب است، مگر آنکه کاهش جمعیت از طریق افزایش مهاجرت جبران شود. شما یا به افراد کمتری نیاز دارید، یا به هوش مصنوعی بیشتری، و در حالت ایدهآل، به هر دو.
وقتی نوآوری رأیدهندگان را پشت سر میگذارد
سایمون جانسون: شما در طول این گفتوگو نکات مثبت زیادی درباره ایالات متحده بیان کردهاید و در برخی زمینهها، آمریکا را الگویی برای سیاستهایی دانستهاید که از آنها دفاع میکنید. اما در دولت دوم دونالد ترامپ، شاهد کاهش بودجه پژوهشهای بنیادی بودهایم. دانشگاهها، هم از نظر مالی و هم از نظر فشارهای ایدئولوژیک، با چالشهای بسیار جدی روبهرو هستند. علاوه بر این، در بخشهایی از فضای سیاسی آمریکا، نوعی بدبینی و حتی خصومت فزاینده نسبت به علم، دانشمندان و این ایده که تخصص علمی باید در شکلدهی سیاستهای عمومی نقش داشته باشد، دیده میشود. همه این تحولات در تضاد با همان اقتصاد مبتنی بر نوآوری است که شما از آن دفاع میکنید. با توجه به این شرایط، به نظر شما ایالات متحده تا چه اندازه با یک بحران یا چالش جدی روبهرو است؟
فیلیپ آقیون: زمانی به شوخی گفتم که دولت ترامپ حتماً گزارش دراگی را خوانده و دلش برای اروپا سوخته است. اگر اروپا نمیتواند با پیشرفت خود فاصلهاش را با آمریکا کم کند، شاید آمریکا تصمیم گرفته است با عقب رفتن خودش این فاصله را کاهش دهد!
اما اگر جدی صحبت کنیم، فکر میکنم مسئله عمیقتر از این حرفهاست. در ایالات متحده و تا حدودی در فرانسه، افراد زیادی احساس میکنند که نظام اقتصادی و سیاسی دیگر به نفع آنها عمل نمیکند. همین احساس محرومیت و بیعدالتی باعث میشود به سوی رهبران پوپولیست گرایش پیدا کنند. بخشی از مشکل این است که گروههای بزرگی از جامعه آمریکا از جهانیشدن و انقلاب فناوری اطلاعات آسیب دیدند، زیرا برای سازگاری با این تحولات به اندازه کافی آماده نشده بودند. شاید گویاترین نشانه این بحران، افزایش پدیدهای باشد که آن کیس و انگس دیتون آن را «مرگهای ناشی از ناامیدی» نامیدند؛ یعنی افزایش مرگومیر ناشی از خودکشی، اعتیاد و سوءمصرف مواد، که بازتاب احساس بیآیندگی، انزوا و از دست رفتن امید در میان بخشی از جامعه است. سیاستمداران این بحران را به اندازه کافی جدی نگرفتند و در نتیجه، بسیاری از این رأیدهندگان به سوی جریانهای پوپولیست راستگرا روی آوردند.
در فرانسه نیز با مشکلی مشابه روبهرو هستیم. بخشی از جامعه احساس میکند که از روند پیشرفت کشور جا مانده، صدایش شنیده نمیشود و حتی از سوی نخبگان سیاسی و فرهنگی تحقیر میشود. همین احساس، آنها را به سمت جنبشهای پوپولیستی سوق داده است. ما باید این تهدید را بسیار جدی بگیریم. حزب دموکرات آمریکا نیز به این گروه از رأیدهندگان توجه کافی نشان نداد و همین یکی از دلایل اصلی شکست آن در انتخابات سال ۲۰۲۴ بود.
سایمون جانسون: یکی از پیامدهای این وضعیت در ایالات متحده، شکلگیری موجی از مخالفت و واکنش منفی نسبت به هوش مصنوعی است.
فیلیپ آقیون: دلیل این امر آن است که آمریکا از نهادهای مناسب بازار کار برخوردار نیست. برای مدیریت پیامدهای تحول فناوری، وجود شبکههای امنیت اجتماعی ضروری است. اگر چنین حمایتهایی وجود نداشته باشد، خطر شکلگیری واکنشهای شدید اجتماعی و تقویت جریانهای پوپولیستی بسیار زیاد خواهد بود. دانمارک با چنین تهدیدی درگیر نیست، زیرا با ایجاد شبکههای حمایتی مناسب، توانسته است رشد پوپولیسم را تا حد زیادی مهار کند.
سایمون جانسون: در واقع، شوخی شما درباره گزارش دراگی چندان هم دور از واقعیت نبود.به نظر میرسد ایالات متحده در چندین حوزه مهم، بهویژه در زمینه گذار به انرژیهای پاک، در حال واگذار کردن موقعیت خود است. دولت فدرال آمریکا تا حد زیادی از سیاستهای فعال برای توسعه انرژی پاک فاصله گرفته است. آیا اروپا میتواند از این فرصت استفاده کند و گذار سبز را به یک پروژه بزرگ و راهبردی اروپایی تبدیل کند؟
فیلیپ آقیون: درست میگویید که گذار سبز حوزهای است که اروپا میتواند در آن نقش پیشرو ایفا کند، اما باید واقعبین باشیم: چین هماکنون در بسیاری از بخشهای سبز، از جمله پنلهای خورشیدی و خودروهای برقی، پیشتاز است. اروپا باید بر یافتن حوزههایی تمرکز کند که چین هنوز در آنها مسلط نشده است، یا راههایی برای بهرهمند شدن از انتقال فناوری پیدا کند.
حوزههایی وجود دارند که اروپا در آنها از نقاط قوت واقعی برخوردار است. افزون بر انرژی هستهای، که فرانسه در آن قوی است، در زمینه هیدروژن، فناوریهای پیشرفته هستهای و هوش مصنوعی نیز فرصتهایی وجود دارد. اما کشورهای اروپایی باید با سرعت عمل کنند، وگرنه این خطر وجود دارد که در این حوزهها نیز از دیگران عقب بمانند.
آیا هوش مصنوعی کشورهای در حال توسعه را پشت سر خواهد گذاشت؟
سایمون جانسون: پیش از آنکه گفتوگو را به پایان برسانیم، میخواهم موضوع تله درآمد متوسط را در عصر هوش مصنوعی مطرح کنم. این موضوع دشواری است و شاید ناچار باشیم در اینجا کمی وارد حوزه گمانه زنی شویم.
فناوری هوش مصنوعی به شدت سرمایهبر است، اما با وجود این، با سرعت زیاد و با اصطکاک بسیار اندک به اقتصادهای با درآمد متوسط و پایین، که نسبتاً کاربر هستند، گسترش مییابد. نگرانی من این است که این کشورها صرفاً به این دلیل که این فناوری بهراحتی در دسترس است، به سمت اتوماسیون حرکت کنند. اما با توجه به نسبت سرمایه به نیروی کار در این کشورها، ممکن است این فناوری، فناوری مناسبی برای آنها نباشد.
در عین حال، نظام تجارت جهانی نیز در حال تغییر است. با توجه به اینکه تعرفههای ایالات متحده به این زودیها از میان نخواهند رفت، این پرسش برای من مطرح است که آیا هوش مصنوعی میتواند رشد اقتصادی و افزایش سطح زندگی را برای کشورهای با درآمد متوسط و پایین دشوارتر کند.
فیلیپ آقیون: فکر میکنم نگرانی شما کاملاً بجاست. اگر این کشورها همزمان با مواجهه با تعرفههای تجاری، برای سازگاری با هوش مصنوعی نیز با مشکل روبهرو شوند، احتمال گرفتار شدن آنها در تله درآمد متوسط بسیار زیاد خواهد بود. به همین دلیل، حمایت مالی از گسترش و بهکارگیری هوش مصنوعی در اقتصادهای در حال توسعه اهمیت حیاتی دارد.
نهادهای بینالمللی میتوانند در این زمینه نقش بسیار مهمی ایفا کنند. آنها باید به کشورهای کمتر توسعهیافته کمک کنند تا هوش مصنوعی را متناسب با شرایط اقتصادی، اجتماعی و نهادی خود به کار گیرند و از این طریق مسیر همگرایی و نزدیک شدن به اقتصادهای پیشرفته را آسانتر طی کنند. آموزش نیز یکی از ارکان اساسی موفقیت هر سیاست نوآوری خواهد بود؛ موضوعی که پژوهشهای اوفوک آکچیگیت (Ufuk Akcigit) نیز بر آن تأکید میکند.
کشورهایی که از نظامهای آموزشی قوی برخوردارند، در موقعیت بهتری برای بهکارگیری این فناوریهای نوین خواهند بود. در علم اقتصاد، این را «ظرفیت جذب»(absorptive capacity) مینامیم.آنچه مرا نگران میکند این است که طی چند دهه گذشته، همه ما از آنچه برانکو میلانویچ «منحنی فیل» (elephant curve) مینامد، بهرهمند شدهایم: فقر و نابرابری جهانی کاهش یافته، زیرا کشورهای بزرگ نوظهور، بهویژه چین و هند، توانستهاند خود را به اقتصادهای ثروتمند نزدیک کنند و فاصلهشان را کاهش دهند. اما امروز این کشورها با موانع و فشارهای جدی روبه رو هستند: تعرفههای تجاری، گسترش سریع هوش مصنوعی و دشواری سازگار شدن با آن. این مسئله فقط برای خود این کشورها اهمیت ندارد، بلکه پیامدهای آن دامنگیر همه جهان خواهد شد.
سایمون جانسون: من همچنان نگرانم که هوش مصنوعی نظامهای آموزشی و توانایی تفکر انتقادی را تضعیف کند. آیا هوش مصنوعی میتواند به انسانها کمک کند «انسانیتر» شوند، اگر در عین حال مهارتهای آنها را از بین ببرد و انگیزه تلاش و یادگیری را در آنها کاهش دهد؟
فیلیپ آقیون: دقیقاً به همین دلیل است که من بر اهمیت «مدرسه بدون هوش مصنوعی» تأکید میکنم. دانشآموزان باید خودشان خواندن، نوشتن و حل مسائل ریاضی را بیاموزند و تمرین کنند، نه اینکه از همان ابتدا این وظایف را به هوش مصنوعی بسپارند. مدرسه بدون هوش مصنوعی یعنی تکالیف درسی در محیط مدرسه انجام شوند، معلمان توانمند حضور داشته باشند و کلاسها کوچک باشند تا آموزش واقعی و تعامل انسانی امکانپذیر شود. خطری که من احساس میکنم این است که هوش مصنوعی را خیلی زود و بیش از اندازه وارد نظام آموزشی کنیم. اگر چنین شود، ممکن است با نسلی روبهرو شویم که از نظر فکری به تدریج تحلیل رفته است؛ نسلی که دیگر توانایی اندیشیدن مستقل، استدلال کردن و حل مسائل را با اتکا به ذهن خود ندارد، زیرا از همان ابتدا به ابزارهای هوش مصنوعی وابسته شده است.
***
🔹 فیلیپ آقیون، برنده جایزه نوبل اقتصاد سال ۲۰۲۵، استاد کلژ دو فرانس و مدرسه اقتصاد لندن (London School of Economics) و همچنین پژوهشگر وابسته به مرکز عملکرد اقتصادی (Centre for Economic Performance) است.
🔹 سایمون جانسون، برنده جایزه نوبل اقتصاد سال ۲۰۲۴ و اقتصاددان ارشد پیشین صندوق بینالمللی پول (IMF)، استاد دانشکده مدیریت اسلون در مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) است. او همچنین هممدیر «مرکز استون برای نابرابری و آینده کار» در MIT، رئیس مشترک «شورای ریسک سیستمی مؤسسه CFA» و سفیر هوش مصنوعی بریتانیا است. جانسون به همراه دارون عجماوغلو نویسنده کتاب «قدرت و پیشرفت: مبارزه هزارساله ما بر سر فناوری و رفاه» (Power and Progress)، انتشارات «امورعمومی» (PublicAffairs)، ۲۰۲۳ است؛ کتابی که به بررسی تأثیر فناوری بر توزیع قدرت و ثروت در طول تاریخ میپردازد. او همچنین به همراه گری گنسلر، رئیس پیشین کمیسیون بورس و اوراق بهادار آمریکا، مجری پادکست «قدرت و پیامدها» (Power and Consequences) است.
——————-
۱. «تله درآمد متوسط»(Middle-Income Trap) یکی از مفاهیم مهم اقتصاد توسعه است و در این مصاحبه نیز نقش محوری دارد. تله درآمد متوسط وضعیتی است که یک کشور پس از رسیدن از سطح درآمد پایین به درآمد متوسط، دیگر نمیتواند به اقتصادهای پردرآمد تبدیل شود و برای سالها یا حتی دههها در همان سطح متوقف میماند.
۲. اتحادیه بازارهای سرمایه (Capital Markets Union) به این معناست که شرکتها و سرمایهگذاران بتوانند بدون موانع ملی، در سراسر اتحادیه اروپا به منابع مالی دسترسی پیدا کنند؛ یعنی بازارهای مالی کشورهای مختلف به یک بازار واحد و یکپارچه تبدیل شوند.
۳. آژانس پروژههای پژوهشی پیشرفته دفاعی آمریکا (Defense Advanced Research Projects Agency)
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|