|
سه شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 2 June 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
تاریخ معاصر: در حکومت نازیها هر جا که پای یهود به میان میآمد، بسیاری از افراد زیرسن قانونی هم همکاری میکردند. اکنون پژوهشی درباره آنها منتشر شده است.
مقدمه مترجم: هشتاد سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، هنوز زوایای پنهان بسیاری از زندگی روزمره در «رایش سوم» باقی مانده است. یکی از تلخترین و کمتر گفتهشدهترین این زوایا، نقش کودکان و نوجوانان در جنایتهای نظام نازی است. هفتهنامه آلمانی اشپیگل در شماره اخیر خود، با استناد به پژوهشی تازه از فرانک بایور، مورخ برجسته هولوکاست، به سراغ این نسل رفته است؛ نسلی که از کودکی ایدئولوژی نژادی هیتلر را با شیر مادر آشامید و در جنایتهای یهودستیزانه – از سنگباران کردن مغازهها تا تخریب کنیسهها و حتی همراهی کاروانهای تبعید – نقشی فعال ایفا کرد. مقاله اشپیگل با روایتی تکاندهنده از فرانتس فویمان، نویسنده آینده آلمان شرقی، آغاز میشود: نوجوانی ۱۶ ساله که در شب شیشههای شکسته، در میان جمعیت خروشان، با چماق به شیشههای مغازه یهودیان میکوبد و از این کار لذت میبرد. اما پرسش اصلی مقاله جای دیگری است: آیا این نوجوانان «قربانی» رژیم نازی بودند یا «عامل» جنایتهای آن؟ آیا میتوان یک کودک ۱۲ ساله را «جنایتکار» نامید؟ و چرا آلمان پس از جنگ ترجیح داد این نسل را «دزدیدهشده» بنامد، نه «همدست»؟
پاسخ بایور پیچیده و دوسویه است: «طبیعتاً این کودکان و نوجوانان قربانی بودند، اما نه فقط قربانی.» او نشان میدهد که چگونه لذت قدرت، فشار گروه همسالان، و تأییدطلبی از سوی والدین و معلمان، نوجوانان عادی را به آزارگرانی بیرحم تبدیل کرد. در مقابل، صدای قربانیان – دانشآموزان یهودی که ناگهان از همکلاسیهای بازیگوش به «خوکهای سیرخوار» تبدیل شدند – کمتر شنیده شده است.
اما آنچه این مقاله را از یک گزارش تاریخی صرف فراتر میبرد، جهانی بودن پدیدهای است که روایت میکند. آلمان نازی تنها نمونه بهکارگیری نوجوانان در خشونتهای جمعی نیست. در کامبوج، خمرهای سرخ تحت رهبری پول پوت، دهها هزار نوجوان را – که برخی کمتر از ۱۴ سال داشتند – به عنوان «جوخههای انقلابی» سازماندهی کردند؛ نوجوانانی که زندانیان اردوگاه توئول اسلنگ را شکنجه میدادند و هزاران نفر را در کشتارگاههای چنائک به قتل رساندند. در رواندا، گروههای جوانان هوتو تحت نام «اینتراهاوه» (Interahamwe) – به معنای «کسانی که با هم حمله میکنند» – در نسلکشی ۱۹۹۴ دستکم ۸۰۰ هزار نفر را با قمه سلاخی کردند. در سیرالئون و لیبریا، فرماندهان شورشی هزاران کودک را با تزریق مواد مخدر به «سربازان کودک» تبدیل کردند که از کشتن لذت میبردند. نزدیکتر به خانه، در سوریه، عراق و افغانستان نیز گروههای تندرو بارها نوجوانان را برای حملات انتحاری و اعدامهای دستهجمعی استخدام کردهاند.
وجهِ مشترک همه این موارد – از آلمان ۱۹۳۸ تا کامبوج ۱۹۷۵ تا رواندا ۱۹۹۴ – شگفتآور است: نوجوانان به دلیل خامی عاطفی، نیاز شدید به تعلق گروهی، شور آرمانخواهی، و ناتوانی در پیشبینی پیامدهای اخلاقی اعمالشان، همواره هدف آسان جذبکنندگان ایدئولوژیهای خشونتآمیز بودهاند. ایدئولوژیهایی که «دشمن» را موجودی بیارزش و «کشتن» را وظیفهای مقدس جا میزنند. مقاله اشپیگل بیآنکه این مقایسه را صریحاً انجام دهد، دریچهای به این پرسش جهانشمول میگشاید: آیا میتوان از نوجوانی که در چنین ساختاری پرورش یافته انتظار مقاومت داشت؟ و مرز «قربانی» و «عامل» از کجا میگذرد؟
ترجمهای که در پی میآید، روایت کامل این مقاله تأملبرانگیز اشپیگل است. خواندن آن به همه کسانی که به «تاریخ خشونت جمعی»، «روانشناسی همدستی» و «آسیبشناسی رژیمهای تمامیتخواه» علاقه دارند، توصیه میشود – خاصه در جهان امروز که هنوز – و شاید همیشه – نوجوانان در خط مقدم جنایتهای جمعی جای دارند.
فرانتس فومان (Franz Fühmann) – شانزده ساله، نازیِ متعصب – در ۱۰ نوامبر ۱۹۳۸ در شهر رایشنبرگ (Reichenberg) که نام امروزیاش لیبرس (Liberec) است و در جمهوری چک قرار دارد، در میان جمعیتی خروشان ایستاده و به خانه روبهرو خیره شده بود. ناگهان پنجرهای باز شد و فریادهای بلند و وحشیانه جمعیت به هوا رفت: «در پنجره ازدحام بود، ناگهان طنابی به چارچوب پنجره بسته شد؛ بیمقدمه از شیروانی تودههای دود غلیظ برخاست؛ یک حلقه طناب، یک سر انسان، و میدان پر از فریاد شد، بر چارچوب پنجره جسدی در حال تاب خوردن دیده میشد، و ما فریادکنان به سمت آن خانه دویدیم و در میان آن غریو، صدای خرد شدن شیشه به گوش میرسید.»
فومان همراه با گروهی از اوباش نازی در جریان کشتارهای نوامبر [۹ تا ۱۰ نوامبر ۲۹۳۸ معروف به پوگروم شب شیشههای شکسته. مترحم] به شکار یهودیان پرداخت و مغازههای آنها را غارت و ویران کرد: «ما دیوانهوار به شیشههای در حال خرد شدن میکوبیم، خاموش، لجوج، تا حد فرسودگی؛ نمیدانم چماقها را از کجا آوردیم، ناگهان همه چماق به دست داشتیم، هر جا را که بنگری شیشه باران است، تکههای شیشه زیر چکمهها خرد میشود، چهره خود را در آینههای خردشده میبینم.»
فویمان (۱۹۲۲ تا ۱۹۸۴) بعدها به نویسندهای برجسته در آلمان شرقی (دوران جمهوری دموکراتیک آلمان) تبدیل شد – او از جمله معدود کسانی بود که آشکارا از همکاری اولیه خود در «رایش سوم» در متنی خاطرهگونه در سال ۱۹۸۲ گزارش داد.
مورخ فرانک بایور (Frank Bajohr) به افرادی مانند فویمان که از کودکی ایدئولوژی نازیها را با تمام وجود استشمام کرده بودند و در شکار هر کسی که در آن ایدئولوژی بیارزش تلقی میشد، (به ویژه یهودیان) شرکت میکردند، «کودکان جنایتکار» میگوید. بایور یکی از کارشناسان برجسته آلمانی هولوکاست است؛ او اکنون نخستین پژوهش خود را در این زمینه ارائه کرده و برای آن، یادداشتهای روزانه، خاطرات، گزارشهای داخلی دستگاههای نازی و پروندههای تحقیقاتی آنها را بررسی و تحلیل کرده است. این مقاله طی روزهای آینده در «نشریه مطالعات تاریخ» (Zeitschrift für Geschichtswissenschaft) منتشر میشود.

این پژوهش همچون وقایعنگاری از پستی و فرومایگی خوانده میشود. در آن روایت شده که چگونه یهودیان با شور و اشتیاق کودکانه و ذوق جوانی کتک خوردند، تحقیر شدند، لو رفتند، گورستانهایشان هتک حرمت شد، مغازههایشان غارت گردید و کنیسههایشان آسیب دید. گاه حتی برخی از مقامات گشتاپوی بدنام هم این کارها را زیاده روی نامیدند، مثلاً در ناحیه اداری اشتتین (Regierungsbezirk Stettin). آنها در ماه مه ۱۹۳۵ به جوانان اشتتین «به شدیدترین وجه» اخطار دادند و علت آن این بود که مغازههای یهودیان آلمانی را تخریب کرده بودند، و حتی یکی از آن جوانها را «به دلیل فعالیت تحریکآمیز و برهم زننده نظم» به عنوان بازداشت پیشگیرانه توقیف کردند. اما این مأموران گشتاپو به فکر قربانیان نبودند، بلکه به نوشته بایور نگرانی آنها بیشتر این بود که «رفتار دانشآموزان مدرسهای که فریادکشان دست به اقدامات یهودستیزانه میزنند، جنبهای غیرجدی و کارناوالی به خود میگیرد».
آلمان در دهه ۱۹۳۰ جامعهای جوان بود، قابل مقایسه با تونس امروزی. یک چهارم جمعیت زیر ۱۵ سال سن داشتند. یهودیان و یا کسانی که نازیها به دلیل اصل و نسبشان آنها را چنین اعلام میکردند، با حدود ۵۰۰ هزار نفر، اقلیتی کوچک را تشکیل میدادند. کارشناسان تعداد دانشآموزان یهودی را در سال ۱۹۳۳ تنها حدود ۶۰ هزار نفر تخمین میزنند.
بسیاری از آنها به قدرت رسیدن نازیها را نقطه عطفی عمیق در کلاسهای درس خود تجربه کردند. «به خانه همدیگر میرفتیم، بازی میکردیم و درس میخواندیم. ناگهان همه چیز تمام شد. وقتی صبح به کلاس میآمدم، از بوی من بینیشان را میگرفتند: این چه بویی است؟ – آهان، آن خوک یهودی که همیشه سیر میخورد»، این را ایلزه اوپنهایم (Ilse Oppenheim)، که تا سال ۱۹۳۵ به مدرسه مالویدا فون مایزنبوگ (امروزه مدرسه هاینریش شوتس) در کاسل میرفت و سپس خود را با رفتن به فلسطین نجات داد و نام آجالا زیلبر (Ajalah Silber) را برگزید، سالها بعد روایت کرد.
به گفته مورخ بایور، تحقیر شدن با شعرها و آهنگهای تمسخرآمیز «تقریباً جزئی از زندگی روزمره» دانشآموزان یهودی بود. مثلاً در کلاسی در برلین با پسران دوازدهساله که در گردش مدرسه این آهنگ را سر دادند: «دو یهودی روزی در رودخانه حمام میکردند، چون هر خوکی گاهی باید حمام کند. یکی از آن دو غرق شد. در مورد دیگری، امیدواریم که همین طور شود.»
راه مدرسه بدین ترتیب به یک دویدن روزانه از میان تیراندازان تبدیل شده بود. پسرها معمولاً در گروههای کوچک به دانشآموزان یهودی حمله میکردند، کیفهای مدرسه را زیر و رو میکردند، ساعت و خودنویس میدزدیدند و دیگران را کتک میزدند تا خونین شوند. در حالی که به نظر میرسد دخترها – بر اساس خاطرات بازماندگان – بیشتر به صورت فردی عمل میکردند.
بایور مثلاً داستان دختر یهودی روت هرمس از مونشنگلادباخ را روایت میکند. پدرش در یکی از آخرین روزهای مدرسه پیش از تعطیلات تابستانی یک سکه برای بستنی فروشی به او داده بود. اما اینگرید، دختر همسایه، روت را در صف شناسایی کرد: «کوله پشتی مرا از روی سینهام میکند. ”یهودیهای دماغکج اینجا بستنی نمیگیرند“، فریاد میزند و مشتی به دماغم میکوبد. بچههای دیگر جیغ میکشند. از مغازه بیرون میزنم، فقط در خانه آرام میشوم.»
جوانان آشکارا از برتری خود لذت میبردند، چنان که یکی از آنها پس از ۱۹۴۵ اعتراف کرد: «احساس فوقالعادهای بود که با یک دسته از لشکر جوانان هیتلر به سمت مغازههای یهودی برویم، آهنگهای یهودستیزانه بخوانیم، فریاد بزنیم ”یهودیها بیرون“… آن شور و شوقی که در ما برمیخاست وقتی یهودیان به گریه میافتادند و مغازهها را با ترس میبستند، فوقالعاده بود.»
کودکان و نوجوانان «رایش سوم» بعدها در بزرگسالی در جمهوری فدرال آلمان بازنگری و بررسی گذشتهی تاریخی ناسیونالسوسیالیسم را پیش بردند. آنها معمولاً قربانیان رژیم هیتلر محسوب میشوند، چون رژیم شر را به دوران کودکی بیگناهشان آورد. از «کودکی دزدیده شده» یا «نسل فریبخورده» صحبت میشود. بایور این دیدگاه را رد نمیکند، اما میخواهد آن را تکمیل کند: «طبیعتاً این کودکان و نوجوانان قربانی بودند، اما نه فقط قربانی.»
این مورخ اشاره میکند که روایت بیگناهی کودکان و نوجوانان نیز به کار مبرا دانستن آنها از هر گونه مسئولیتی میآمد. بزرگسالان پس از ۱۹۴۵ تنها در صورتی میتوانستند ادعای دفاعی «من کاری نکردم» را حفظ کنند که همان وضعیت در مورد فرزندانشان هم صادق بود. بایور استدلال میکند که خودانگاره «جامعه بیگناه» در بیگناهی کودکان بازتاب مییافت.
این موضوع بستر و زمینه (Terrain) دشواری است. امروزه کودکان بهطور کلی ناتوان از تشخیص مسئولیت اخلاقی محسوب میشوند، زیرا نمیتوانند به طور کامل نادرستی و پیامدهای اعمال خود را درک کنند. حتی نوجوانان نیز از نظر کیفری تنها تا حدی مسئول شناخته میشوند. آیا میتوان در فضای پیش از هولوکاست از «کودکان جنایتکار» (به تعبیر بایور) سخن گفت؟ یا آنها تنها عروسکهای خیمهشببازی بودند که توسط والدین، مدرسه و سازمانهای جوانان نازی مورد تلقین و شستشوی مغزی قرار گرفته بودند – یعنی به عبارتی جنایتکارانی بدون هیچ گونه نقشی از سوی خود؟
بایور صراحتاً از «تأثیر دائمی تبلیغات ناسیونالسوسیالیستی» یاد میکند که بدون آن، اعمال خشونتآمیز «به سختی ممکن میبود»: او از معلمی روایت میکند که شاگردانش را تحریک میکرد به گاریهای اسبی یهودیان آلمانی سنگ بزنند و خودش هم در این کار شرکت میکرد.

او «خشونت سازمانیافته» لشکر جوانان هیتلر و اتحادیه دختران آلمان را توصیف میکند – سازمانهایی که برای نوجوانان ۱۴ تا ۱۸ ساله در دسترس بودند – مانند نمونهای که پس از به اصطلاح «الحاق اتریش» (Anschluss Österreichs) در وین، یهودیان را مجبور میکردند با برس پیادهروها را بشویند.
او از یک شاهد عینی نقل میکوید که مادری را در حال انتظار مقابل یک مغازه کفش غارتشده در خیابان اینوالیدناشتراسه برلین مشاهده کرد. پسر حدود هشت سالهاش دو کفش از مغازه برای مادر آورد، اما هر دو کفش چپ بود: «احمق!» مادر با پرخاش به او گفت، «بلافاصله برو عقب و کفش راست را پیدا کن.»
اما بایور، دستکم در مورد آزار و اذیت کودکان یهودی، «وجه انگیزه شخصی» را نیز در جنایتکاران همسال میبیند. زیرا چنین رفتاری که امروزه آن را قلدری (Mobbing) مینامند اعتماد به نفس جنایتکاران را تقویت میکرد، جایگاهی پذیرفتهشده در گروه مربوطه برایشان تضمین مینمود و «احساس قدرت پیروزمندانهای» را نسبت به قربانیان به آنها منتقل میکرد.
جوامع یهودی و اعضای آنها نمیتوانستند روی حمایت دولت حساب کنند، همانطور که یک پرونده ویژه تماشایی از خشونت جوانان نشان میدهد، یعنی همان پروندهای که خود هیتلر در آن دخالت کرد. در شب ۳۰ نوامبر ۱۹۳۴، سه دانشآموز دبیرستانی و یک نوجوان ۱۶ ساله که به گفته پروندهها بیکار بود، یک بمب دستساز در کنیسه شهر آهاوس (Ahaus) در وستفالن منفجر کردند. صندوق مقدس تورات ویران شد و اثاثیه داخلی آسیب دید. عاملان به زودی دستگیر شدند. هر چهار نفر پیش از به قدرت رسیدن هیتلر در ۱۹۳۳ به اتحادیه دانشآموزان ناسیونالسوسیالیست تعلق داشتند. رهبری لشکر جوانان هیتلر در وستفالن آنها را «نخبگان حقیقی ایده انقلابی و جوانان انقلابی ما» ستود. اما دادستان ارشد دادگاه منطقهای مونستر میخواست آنها را محاکمه کند. این حقوقدان استدلال میکرد که در غیر این صورت «خطر جدی وجود دارد که نسلی از جوانان ناسیونالسوسیالیست پرورش یابد که احترام به قانون و نظم را از دست بدهد و فاقد آن انضباط شخصی باشد که برای حاملان آینده دولت ناسیونالسوسیالیست ضروری است».
اما هیتلر در ۲۸ سپتامبر ۱۹۳۵ دستور توقف این پرونده را صادر کرد، اقدامی که به عنوان «سیگنال سیاسی از بالا» (به گفته بایور) عمل کرد. جوانان دستکم در پنج شهر دیگر، حتی پیش از شب شیشههای شکسته در ۱۹۳۸، به کنیسهها حمله کردند. در آن مقطع، هیتلر همچنان بر این طرح تکیه داشت که ابتدا یهودیان را در «رایش سوم» غارت کند و سپس آنها را به مهاجرت وادار سازد. در پاییز ۱۹۴۱، قتل سیستماتیک یهودیان آلمانی آغاز شد. در ماههای بعد، آنها را در روشنای روز به سوی ایستگاههای قطار راندند و سپس با قطار به شرق قلمرو تحت سلطه آلمان تبعید کردند تا در آنجا به قتل برسند – به ریگا (Riga)، مینسک (Minsk) به اردوگاه کار اجباری و کشتارگاه آشویتس.
از دفترهای خاطرات یا گزارشهای رسمی وضعیت روحی میتوان دریافت که در بسیاری از مکانها، دانشآموزان مدرسه کاروانهای راهپیمایی به سوی ایستگاه قطار را همراهی میکردند. و بدین ترتیب، فریادها و هلهلههای یهودستیزانه دانشآموزان اغلب جزو آخرین خاطراتی بود که قربانیان هنگام ترک وطن خود با خود بردند.
Hitlers Kindertäter
Klaus Wiegrefe
DER SPIEGEL 23 | 2026
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|