يكشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - Sunday 17 May 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 17.05.2026, 20:33

پرخاشگری سیاسی، رنجش روان‌شناختی


امیرحسین گنج‌بخش

(پژوهشگر اعصاب مغز)

پرخاشگری سیاسی، رنجش روان‌شناختی، و جاذبه جنبش‌های اقتدارگرا

مقدمه

در سال‌های اخیر، قطبی‌شدن سیاسی بیش از پیش با تحقیر عمومی و رفتارهای توده‌ای در فضای مجازی، و حتی در برخی موارد خشونت واقعی همراه شده است. این وضعیت پرسشی اساسی را مطرح می‌کند: آیا برخی افراد با ابراز  خصومت سیاسی احساس رضایت دریافت می‌کنند؟

نظریه‌های کلاسیک معمولاً تعارض سیاسی را از منظر اختلافات ایدئولوژیک، منافع اقتصادی، یا ساختارهای نهادی توضیح می‌دهند. با وجود اهمیت این تبیین‌ها، آن‌ها به‌تنهایی شدت هیجانی پرخاشگری سیاسی را توضیح نمی‌دهند. بسیاری از جلوه‌های سیاست معاصر، از جمله شرمسارسازی عمومی و خشم وسواس‌گونه، بیش از آنکه شبیه تعارض سیاسی باشند، به سازوکارهای تخلیه روانی شباهت دارند.  از این منظر شاید بتوانیم برای مثال  افراد شاه اللهی، حزب اللهی و مجاهد و فدایی را واکاوی کنیم.شاید این نوشته بتواند  درک بهتری از شخصیت افرادی مه در شبکه های اجتماعی روز و شب فعالند ارایه دهد.  پدیداری  گارد جاویدان  و رژه ساواکی ها را هم می توان از این منظر دید.  شاید کمکی باشد به فهم این  موضوع که چرا پیکاری و فدایی و مجاهد سابق  شاه اللهی می شوند .آیا فقط فرصت طلبی است؟

زیرا پژوهش‌های جدید نشان می‌دهند که محیط‌های سیاسی می‌توانند به عرصه‌هایی برای بروز نمادین تعارضات حل‌نشده روانی تبدیل شوند. احساس تحقیر، بی‌عدالتی ، طرد اجتماعی، اضطراب منزلتی، و ضعف در خودتنظیمی، همگی با افزایش حمایت از خشونت سیاسی و نگرش‌های اقتدارگرایانه ارتباط دارند.

مقاله حاضر مدلی نظری ارائه می‌کند که در آن افراط‌گرایی سیاسی گروه هایی مثل شاه الله، حزب الله و مجاهد و فدایی حاصل تعامل سه نیروی اصلی است: رنجش روان‌شناختی و بی‌ثباتی هیجانی، هم‌جوشی هویت فردی با گروه‌های ایدئولوژیک، و ساختارهای اقتدارگرایی که پرخاشگری علیه گروه‌های بیرونی را مشروع می‌سازند. در این مدل، ایدئولوژی الزاماً خالق پرخاشگری نیست، بلکه به آن مجوز اخلاقی، اعتبار اجتماعی، و هدف نمادین می‌دهد.

روان‌شناسی رنجش و پرخاشگری

پژوهش‌های حوزه پرخاشگری نشان داده‌اند افرادی که تجربه تحقیر مزمن، طردشدگی، یا محرومیت منزلتی دارند، بیشتر تمایل دارند ناکامی‌های خود را از طریق رفتار خصمانه تخلیه کنند. پرخاشگری صرفاً ابزاری برای رسیدن به هدف نیست، بلکه می‌تواند به‌خودی‌خود از نظر هیجانی پاداش‌دهنده باشد.

مطالعات مربوط به سایکوپاتی و میل به قدرت نشان می‌دهند افرادی که انگیزه اصلی آنان سلطه و کسب اهمیت است، ممکن است در تعارضات سیاسی احساس تقویت هیجانی کنند، زیرا این تعارضات به آن‌ها امکان اعمال کنترل نمادین بر دیگران را می‌دهد. همچنین نظریه «عدم‌تعادل نیازها» پیشنهاد می‌کند هنگامی که نیاز به قدرت و منزلت بر نیاز به محبت و پیوند اجتماعی غلبه کند، احتمال رفتار پرخاشگرانه افزایش می‌یابد. در چنین شرایطی، خصومت می‌تواند جایگزینی برای صمیمیت و تعلق اجتماعی شود.

جنبش‌های سیاسی این روند را تشدید می‌کنند، زیرا رنجش شخصی را به مبارزه‌ای جمعی و اخلاقی تبدیل می‌سازند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند ضعف در خودکنترلی، احساس بی‌عدالتی، و گسست اجتماعی با پذیرش روایت‌های افراطی و پرخاشگری سیاسی پیوند دارند. چنین افرادی اغلب جذب نظام‌های ایدئولوژیکی می‌شوند که واقعیت پیچیده اجتماعی را به دوگانه‌های ساده مانند خیر و شر، میهن‌پرست و خائن، یا قربانی و ستمگر فرو می‌کاهند.

از این منظر، فحاشی سیاسی و تحقیر عمومی می‌توانند کارکردهایی فراتر از بیان نظر سیاسی داشته باشند. این رفتارها ممکن است وسیله‌ای برای تخلیه هیجانی، نمایش سلطه، ترمیم عزت‌نفس آسیب‌دیده، اعلام وفاداری گروهی، و بیان رنجش باشند. بنابراین، گاه محتوای سیاسی در مقایسه با پاداش هیجانی ناشی از خصومت، اهمیت ثانویه پیدا می‌کند.

پژوهش‌های اقتدارگرایی نیز نشان می‌دهند آنچه اهمیت دارد نه برچسب راست یا چپ، بلکه ساختار شناختی و هیجانی است. نظام‌های اقتدارگرا  همچون شاه الله، حزب الله و مجاهد و فدایی معمولاً با مطلق‌گرایی اخلاقی، عدم تحمل ابهام، مرزبندی شدید میان «ما» و «آن‌ها»، نگرش تنبیهی نسبت به مخالفان، وابستگی هیجانی به هویت جمعی، و تمرکز اقتدار اخلاقی شناخته می‌شوند. این ساختارها برای افرادی که با نااطمینانی، بحران هویت، یا رنجش مزمن مواجه‌اند جذاب‌اند، زیرا پیچیدگی را کاهش می‌دهند و مشکلات را به دشمنان بیرونی نسبت می‌دهند.جنبش‌های افراطی اغلب پرخاشگری را ضرورتی اخلاقی، دفاعی، یا تاریخی بازنمایی می‌کنند. زمانی که خصومت رنگ تقدس اخلاقی به خود می‌گیرد، فرد ممکن است پرخاشگری شخصی را نه اختلالی فردی، بلکه وظیفه‌ای اخلاقی تجربه کند.

سیاست به‌عنوان ابزار جبران روان‌شناختی

میتوان  ادعا کرد که برخی کنشگران سیاسی بیشتر از این که سیاسی باشند دچار اختلال  روانی‌اند، محیط‌های سیاسی می‌توانند برای این افراد نقش جبران کمبود های فردی را  ایفا کنند.  افراط‌گرایی سیاسی قادر است نیازهای روان‌شناختی متعددی را پاسخ دهد. مشارکت در یک «نبرد تاریخی» می‌تواند احساس اهمیت ایجاد کند؛ هم‌جوشی با یک گروه ایدئولوژیک ممکن است بحران هویت را کاهش دهد؛ سیاه سازی دشمنان می‌تواند احساس برتری اخلاقی و منزلت فراهم آورد؛ و خشم عمومی یا پرخاشگری نمادین راهی برای تخلیه هیجانات باشد. همچنین روایت‌های ساده‌ ایدئولوژیک احساس قطعیت ایجاد می‌کنند و همبستگی گروهی و حس تعلق را تقویت می‌کند.

در چنین شرایطی، مشارکت ایدئولوژیک ممکن است حالتی اعتیادگونه پیدا کند، زیرا خشم، احساس قربانی‌بودن، و وفاداری قبیله‌ای به‌طور مداوم تقویت می‌شوند. رسانه‌های دیجیتال این روند را تشدید می‌کنند. در فضای آنلاین، افراط هیجانی اغلب از طریق دیده‌شدن، تشویق اجتماعی، و الگوریتم‌های رسانه‌ای پاداش می‌گیرد.  میزان لایک ها  معیار مس شود .تحقیر عمومی به نوعی کنش  اجتماعی تبدیل می‌شود که از طریق آن افراد اعتبار، توجه، و تسکین موقت هیجانی به دست می‌آورند.

به این ترتیب، اقتصاد هیجانی خشم به‌طور ساختاری خصومت را تشویق می‌کند، زیرا اعتدال معمولاً توجه اندکی جلب می‌کند، در حالی که پرخاشگری و افراط‌گرایی می‌توانند برای فرد منزلت درون‌گروهی ایجاد کنند.

ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه و مشروعیت‌بخشی به پرخاشگری

نظام‌های تمامیت‌خواه در طول تاریخ توانسته‌اند رنجش‌های شخصی را به خصومت سیاسی مشروع تبدیل کنند. این نظام‌ها ناکامی فردی را با روایت‌های اخلاقی جمعی پیوند می‌دهند و از این طریق کارکرد روانی نیرومندی پیدا می‌کنند.

ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه معمولاً دشمنانی را مسئول رنج‌های اجتماعی معرفی می‌کنند، پرخاشگری علیه آن دشمنان را اخلاقی جلوه می‌دهند، همنوایی و افشاگری علیه مخالفان را پاداش می‌دهند، و هرگونه ابهام یا مخالفت را سرکوب می‌کنند. چنین ساختاری به افراد آسیب‌پذیر روانی اجازه می‌دهد تعارضات درونی خود را برون‌ریزی کنند، در حالی که خود را قهرمانان اخلاقی می‌پندارند.

پژوهش‌ها درباره افراط‌گرایان خشونت‌طلب نشان می‌دهند ویژگی‌های آسیب‌شناختی شخصیت، اختلال در تنظیم پرخاشگری، تفکر پارانوئید، و روایت‌های مبتنی بر رنجش در فرآیند رادیکالیزاسیون با یکدیگر تعامل دارند. در نتیجه، ایدئولوژی به‌تنهایی برای توضیح خشونت کافی نیست، بلکه با خشم، تحقیر، بی‌ثباتی هیجانی، و بحران هویت پیشین ترکیب می‌شود.

جنبش‌های تمامیت‌خواه معمولاً افرادی را ارتقا می‌دهند که خصومت بی‌امان و وفاداری مطلق نشان می‌دهند، زیرا شدت هیجانی به نشانه خلوص ایدئولوژیک تبدیل می‌شود. در چنین فضایی، خشونت سیاسی می‌تواند از جهات مختلف پاداش‌دهنده باشد: تخلیه هیجانی ایجاد کند، احساس قدرت بدهد، اعتبار اجتماعی فراهم آورد، ابهام درونی را کاهش دهد، و رنجش خصوصی را به هدفی جمعی تبدیل کند. در نتیجه، فرد خود را دیگر انسانی آسیب‌دیده نمی‌بیند، بلکه خویشتن را مشارکت‌کننده‌ای مشروع در مأموریتی تاریخی تصور می‌کند.

بی‌ثباتی هیجانی و جاذبه نفرت جمعی

یکی از مهم‌ترین سازوکارهای روانی رفتار افراطی، جابه‌جایی هیجانی است. افرادی که نمی‌توانند احساس شرم، ترس، تحقیر، یا بی‌کفایتی شخصی را تنظیم کنند، ممکن است این احساسات را به دشمنان نمادین سیاسی منتقل کنند. این روند زمانی شدیدتر می‌شود که ایدئولوژی‌ها غیرانسانی‌سازی مخالفان را تشویق کنند. هنگامی که رقیبان سیاسی به‌عنوان شر مطلق یا تهدیدی وجودی تصویر شوند، پرخاشگری علیه آنان مشروعیت هیجانی پیدا می‌کند.

مطالعات اقتدارگرایی نشان می‌دهند سختی هیجانی، عدم تحمل پیچیدگی، و حساسیت شدید به تهدید با نگرش‌های اقتدارگرایانه همبستگی دارند. در محیط‌های قطبی‌شده، این ویژگی‌ها می‌توانند چرخه‌های تصاعدی خشم و خصومت متقابل ایجاد کنند.

نفرت جمعی همچنین می‌تواند احساس انزوا را کاهش دهد. خشم مشترک نوعی انسجام اجتماعی تولید می‌کند و افرادی که پیش‌تر احساس ناتوانی یا نامرئی‌بودن داشتند، ممکن است از طریق مشارکت در خصومت جمعی احساس تعلق و معنا پیدا کنند. از این منظر، سیاست افراطی می‌تواند شبیه ساختاری حمایتی عمل کند که نه بر پایه همدلی، بلکه بر محور خصومت سازمان‌یافته است.

همبسته‌های عصب‌زیستی پرخاشگری ایدئولوژیک

پیشرفت‌های اخیر در تصویربرداری عصبی کارکردی نواحی گوناگون فعالیت های مغری را  به  زیربنای خشونت سیاسی و پرخاشگری ایدئولوژیک ربط داده اند. مطالعات تصویربرداری عصبی نشان داده‌اند هنگامی که افراد خشونت سیاسی را همسو با ارزش‌های اخلاقی یا هویت ایدئولوژیک خود ادراک می‌کنند، نواحی مرتبط با نظام پاداش مغز، از جمله بخش‌هایی از استریاتوم شکمی و سامانه‌های ارزش‌گذاری قشر پیش‌پیشانی، فعال می‌شوند. این یافته اهمیت نظری قابل توجهی دارد، زیرا نشان می‌دهد خصومت سیاسی در برخی شرایط می‌تواند به تجربه‌ای روان‌شناختیِ پاداش‌دهنده تبدیل شود. در چنین وضعیتی، خشونت دیگر صرفاً بیان یک باور سیاسی نیست، بلکه ممکن است به منبعی برای احساس قدرت، رضایت، و کاهش تنش درونی بدل شود.

پژوهش‌های دیگر درباره واکنش افراد به خشونت علیه دشمنان ایدئولوژیک نشان می‌دهند زمانی که این خشونت از نظر اخلاقی «موجه» تلقی شود، فعالیت نواحی‌ای از قشر اوربیتوفرونتال که با احساس گناه، بازداری رفتاری، و ارزیابی اخلاقی مرتبط‌اند کاهش می‌یابد. این یافته‌ها حاکی از آن‌اند که ایدئولوژی می‌تواند پاسخ‌های بازدارنده طبیعی نسبت به آسیب‌رساندن به دیگران را تضعیف کند، احساس گناه را کاهش دهد، و همدلی نسبت به برون‌گروه‌ها را محدود سازد. از منظر روان‌شناسی سیاسی، این سازوکار یکی از خطرناک‌ترین ویژگی‌های نظام‌های تمامیت‌خواه است، زیرا مرز میان خشونت فردی و «وظیفه اخلاقی» را کمرنگ می‌کند.

علم اعصاب همچنین نشان می‌دهد که سخت‌گیری ایدئولوژیک و افراط سیاسی با فعالیت سامانه‌های عصبی مرتبط با پردازش تهدید، ترس، و تعارض هیجانی همراه‌اند. آمیگدالا، که در پردازش تهدید و برانگیختگی هیجانی نقش دارد، قشر سینگولیت قدامی که مسئول پایش تعارض است، اینسولا که با تجربه انزجار و هیجان‌های درونی مرتبط است، و قشر پیش‌پیشانی که در تنظیم شناختی و مهار هیجانی نقش دارد، همگی در این فرایند دخیل‌اند. برخی مطالعات نشان می‌دهند کاهش کارکرد تنظیمی قشر پیش‌پیشانی می‌تواند با افزایش شدت هیجانی سیاسی و کاهش تحمل ابهام همراه باشد، در حالی که تغییر در واکنش‌پذیری آمیگدالا ممکن است شدت هیجانی ایدئولوژیک را کاهش دهد.

پژوهش‌های مربوط به تحریک پرخاشگری نیز نشان داده‌اند که تجربه تحقیر، طرد اجتماعی، یا بی‌عدالتی ادراک‌شده شبکه‌های عصبی مرتبط با خشم اخلاقی و پرخاشگری تلافی‌جویانه را فعال می‌کند. همین شبکه‌ها در رنجش مزمن و خصومت سیاسی نیز نقش دارند. از این منظر، برخی اشکال افراط‌گرایی سیاسی ممکن است به سازوکاری برای تخلیه هیجانی رنجش‌های حل‌نشده تبدیل شوند، به‌ویژه زمانی که محیط‌های ایدئولوژیک چنین تخلیه‌ای را اخلاقاً موجه، قهرمانانه، یا از نظر تاریخی ضروری جلوه دهند.

در عین حال، یافته‌های علوم اعصاب به معنای آن نیستند که کنشگران سیاسی افراطی را بتوان به‌طور کلی «بیمار روانی» تلقی کرد. این مطالعات صرفاً نشان می‌دهند که ایدئولوژی می‌تواند برای خشونت ارزش پاداش عصبی ایجاد کند، مشروعیت اخلاقی ممکن است بازداری طبیعی نسبت به آسیب‌رساندن را کاهش دهد، و احساس تهدید و رنجش می‌تواند چرخه‌هایی از تقویت هیجانی و پرخاشگری جمعی به وجود آورد. به همین دلیل، سیاست افراطی را می‌توان نه فقط پدیده‌ای ایدئولوژیک، بلکه تا حدی سازوکاری برای تنظیم هیجانی و جبران روان‌شناختی نیز در نظر گرفت.

در پایان،  باید گوشزد کرد که اختلاف سیاسی و کنشگری پرشور بخشی طبیعی از جوامع دموکراتیک هستند و بیشتر فعالان سیاسی دچار اختلال روانی نیستند. تعهد ایدئولوژیک به‌خودی‌خود نشانه آسیب روانی محسوب نمی‌شود. به عبارت دیگر  آسیب‌پذیری روانی به‌تنهایی الزاماً به افراط‌گرایی منجر نمی‌شود. نهادهای اجتماعی، آموزش، وضعیت اقتصادی، و هنجارهای فرهنگی نقش تعیین‌کننده‌ای در آن دارند که رنجش فردی به مشارکت سازنده اجتماعی تبدیل شود یا به رادیکالیزاسیون مخرب بینجامد.



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net