جمعه ۲۸ فروردين ۱۴۰۵ - Friday 17 April 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 17.04.2026, 12:55

چرا شاه بد بود؟


حسین جرجانی

هشدار
نوشتاری که در پی می‌آید محصول یک تحقیق و استفاده از روش‌های علمی نیست. تنها هدف من، یادآوری ذهنیات خودم در سال‌های اولیه پس از ورود به دانشگاه در سال ۱۳۵۳ است. در این یادآوری، افزون بر خوانده‌ها و شنیده‌های خودم، بر مشاهدات شخصی و گفتگو با روستائیانی که با آن‌ها در تماس بوده‌ام، تکیه می‌کنم. در نوشتن این متن، فقط و فقط بر حافظه خودم تکیه دارم و برای سرعت بخشیدن به نگارش از جستجوی اینترنتی و یا کمک گرفتن از هوش مصنوعی و یا کنترل “فاکت”ها خودداری خواهم کرد. روایتی است برای شنیدن و تعمق، و نه برای اثبات چیزی.

علت نوشتن این متن این است که به نظر من، عدهٔ زیادی از همفکران من، که با رژیم شاه فقید ایران مخالف بودند و با رژیم او “مبارزه” کردند، دلایل مخالفت خود را برای دیگر ایرانیان روشن نکرده‌اند. ایرانیانی که در سن و سال من هستند، ممکن است اوضاع زمان شاه را فراموش کرده باشند. ایرانیانی که یک نسل یا بیشتر بعد از ما هستند، تجربه زیستن در آن زمان را ندارند. بهتر است که “ما” هر از گاهی برای آن‌ها تعریف کنیم که “ما” چرا با شاه مخالف بودیم. یک تصور اشتباه این است که عده‌ای فکر می‌کنند “ما” به دلایل “ایدئولوژیک” با شاه مخالف بودیم. در حالیکه به گمان من هیچ‌وقت اینطور نبوده است. من، به دلیل مدیریت نادرستِ کشور با آن “رژیم” مخالف بودم. اگر هم در مراحلی به دنبال این یا آن ایدئولوژی رفته‌ام، برای پیدا کردن راه صحیح مدیریت کشور بوده است.

برویم به سراغ این موضوع که به نظر من “چرا شاه بد بود؟”

اصل اول انقلاب سفید
پس از انقلاب سفید در سال ۱۳۴۱ (که من مخالفت اصولی با آن ندارم، بلکه اهداف ظاهری آن را هم می‌پسندم) اجرای اصل اول، الغای رژیم ارباب و رعیتی، آغاز شد. در کارِ اجرا، به جای ارزشیابی و سپس تقسیم زمین‌ها بر مبنای ارزش، زمین‌های ملاکان بزرگ ابتدا در “انواع” مختلف قرار داده شدند و سپس بین کشاورزان تقسیم شدند. نتیجهٔ عملی این بود که زمین مناسب کشت غلات، یا درختان میوه، یا سبزی‌کاری، یا حبوبات، یا هر چیز دیگر در مساحت‌های مساوی بین کشاورزان تقسیم شدند. بنابراین یک کشاورز نیم هکتار زمین گندم در یک نقطه داشت، نیم هکتار در یک کیلومتر آن طرف‌تر؛ ۱۰۰۰ متر مربع باغ در اینجا داشت، ۱۰۰۰ متر مربع باغ در دو کیلومتر آ‌ن طرف‌تر، ... . هر کس با آبیاری سنتی آشنا باشد، می‌داند که نمی‌توانی با بیل در نیمه شب، از این قطعه زمین به قطعه دیگر بدوی.

از عواقب اجرای نامناسب اصل الغای رژیم ارباب و رعیتی این شد که ساختار کشاورزی به تدریج از کشت غلات و حبوبات به سمت کشت میوه و سبزیجات رفت. نوع کشاورزی عوض شد! رساندن سبزیجاتِ تازه، به علت مشکلات جاده‌ای و حمل و نقل بدون سردخانه، به صورت محلی باقی ماند. اما میوه‌کاری ادامه یافت.

اصل دوم انقلاب سفید
هم‌زمان مطابق اصل دوم انقلاب سفید، ملی شدن جنگل‌ها و مراتع، و با مداخله ژاندارمری، تفنگ‌های روستائیان جمع‌آوری شد و “قرق” مراتع برداشته شد. پیش از آن هیچ چوپانی نمی‌توانست گوسفندهای خود را به مراتع ده دیگر ببرد. در نتیجه نوعی تعادل بین مرتع و تعداد گوسفندان وجود داشت. در سال‌های پیش از سال ۱۳۴۱، حد تعادل در حدود ۲۸ میلیون گوسفند، با وزن متوسط هر گوسفند در حدود  ۲۳ تا ۲۵ کیلوگرم.

پس از اجرای اصل دوم انقلاب سفید، تعادل بین مرتع و تعداد گوسفندان، در اثر از بین‌رفتن قرق، به هم خورد و تعداد گوسفندان به ۶۲ میلیون در نیمه دهد ۱۳۵۰ رسید، اما وزن هر گوسفند به حدود ۱۱ کیلوگرم کاهش یافت. پوست و دنبه و شکمبه و امعا و احشا را که از ۱۱ کیلوگرم کم کنی، دیگر چیزی نمی‌ماند! نتیجه آ‌ن بود که تولید کل گوشت داخلی پایین آمد.

وام به کشاورزان
در ابتدای اجرای اصول مختلف انقلاب سفید، وام‌های سهل‌الوصول و با بهره کم هم به کشاورزان “اعطا” شد. متاسفانه کشاورزان به اندازه کافی با سیستم بانکداری و مفهوم وام و بهره بانکی آشنایی نداشتند. بخشی از این وام‌ها صرف سفرهای زیارتی یا عروسی و جهازیه شدند. هنگامیکه زمان سررسید پرداخت وام‌ها فرارسید، کشاورزان چیز دیگری برای فراهم کردن پول نداشتند، به جز همان زمین‌های قطعه قطعه شده‌ای که در مالکیت آن‌ها بود. کشاورزان زمین‌ها را به قیمت پایین به همان ملاکان سابق یا جدید فروختند و نوع جدیدی از فئودالیسم (رژیم ارباب-رعیتی) به وجود آمد.

پاسخ دولت به بحران: دخالت به جای ترویج
مشاهده اثرات آسیبی انقلاب سفید مانند کمبود گندم یا برنج یا گوشت، و یا کمبود‌های سالانه (مانند کمبود گوجه‌فرنگی در یک سال و کمبود پیاز یا سیب‌زمینی در سال دیگر) برای همه، مخصوصا وزارت کشاورزی و سازمان برنامه، بسیار واضح بود. چاره‌ای که دولت به کار برد، دست زدن به واردات گسترده بود. ترویج کشاورزی و دامداری به برنامه‌ریزی وسیع و کارشناسی زیادی احتیاج داشت و زمان زیادی می‌طلبید. دولت چنین اندیشید که استفاده از پول نفت برای وارادات کالاهایی مانند گندم یا گوشت (مخصوصا در سال‌های پس از ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳) بسیار ساده‌تر از آموزش و ترویج کشاورزی است.

غم‌انگیزترین نکته این بود که کسانی که اجازه واردات را صادر می‌کردند، دیگران را، مخصوصا، کشاورزان را در جریان تصمیم‌های خود نمی‌گذاشتند. در تعطیلات “اجباری” ۱۶ آذر سال ۱۳۵۴ من و چند تن از دوستانم به بندرعباس سفر کردیم. در بخشی از کنار دریا و با فاصله‌ای از بندر، چنان بوی تعفنی ساحل را پر کرده بود که مشام را می‌آزرد. اگر دقت می‌کردی، می‌توانستی ببینی که موج دریا چیزهایی را به ساحل آورده است! چه چیز؟ پیاز! می‌شد حدس زد که چون در سال قبل از آن، پیاز بسیار نایاب و گران شده بود، کشاورزان زیادی به کشت پیاز روی آورده بودند. همزمان، کسانی فکر کرده بودند که با واردات پیاز هم کمبود را جبران کنند و هم پولی به جیب بزنند. اما در آن سال به قدری کشت پیاز زیاد شده بود و قیمت آن پایین آمده بود که برای بعضی از واردکنندگان تخلیهٔ پیاز از کشتی‌ها صرفه اقتصادی نداشت، و پیازها را همانجا در دریا ریخته بودند.

علت چه بود؟
همه شواهد به این سو اشاره دارند که دستگاه حکومتی، یا هر اسم دیگری که می‌خواهید روی آن بگذارید، اجرای اهداف حتی خوب، مانند اصل اول و دوم انقلاب سفید، را بدون کار کارشناسی کافی، بدون مشورت با دست‌اندکاران واقعی، و بدون در نظر گرفتن نظرات متخصصین وزارت کشاورزی و سازمان برنامه به پیش می‌بردند. خرد جمعی در پیشبرد کارها به کار نمی‌رفت و مسئولان رژیم، حتی در حد محمد رضا پهلوی، شاه فقید ایران، در پی حل مشکلات، بدون دخالت “مردم = ایرانیان” بودند. انتقادپذیری در آن زمان و آن رژیم به قدری پایین بود، که حتی پس از مشاهده اشتباهات، هیچ کس جرات مطرح کردن آن‌ها را نداشت.

میان‌بُر زدن
آفت عمومی ما ایرانیان در این ۱۲۰ سال گذشته آن بوده که برای رسیدن به اهداف والای خود عجله داشته‌ایم و می‌خواستیم هر مسیری را با میان‌بُر برویم. کشاورزی مشکل دارد، خوب جنس را وارد می‌کنیم. کارشناس نداریم، خوب کرور کرور دانشجو به خارج می‌فرستیم. نهاد‌های مدنی نداریم، خوب حزب می‌سازم که آنها نهاد مدنی بسازند. همه چیز را به جای اینکه از پایین بسازیم و به بالا ببریم، می‌خواهیم از بالا بسازیم و به پایین حقنه کنیم!

انقلاب سفید و انقلاب سیاه
نتیجه کلی انقلاب سفید، و مخصوصا اصل اول و دوم آن، این بود که کشاورزی و دامداری ایران در ابتدا قطعه‌قطعه شد، سپس از تولید غلات و حبوبات به تولید سبزیجات و میوه کشیده شد. در ادامه کشاورزان و دامداران، به علت تولید پایین و بی‌برنامه مجبور شدند زمین‌های خود را بفروشند یا رها کنند و به حاشیه شهرهای بزرگ مهاجرت کنند.

در حاشیه شهرهای بزرگ، کشاورزان و دامداران، در معرض تبلیغات مذهبی سازمان‌یافته قرار گرفتند و به دنبال توهم “پول نفت بر سر سفره‌های مردم” و “بهشت موعود” به سربازان امام خمینی و انقلاب سیاه تبدیل شدند. به این ترتیب انقلاب سفید به انقلاب سیاه کشیده شد.

نتیجه‌گیری
می‌خواهم بگویم که خوب است این بار با چشمان باز مسیر آینده را انتخاب کنیم. خوب است ایرانیان جوان بدانند که “زمان شاه” همه‌چیز گل و بلبل نبود. نارسایی‌ها فراوان بودند، کمبودها فراوان بودند، آزادی‌های سیاسی وجود نداشتند، تصمیم‌های فردی غالب بودند، و هزار مشکل دیگر. گاهی اوقات تصویری اسطوره‌ای از “زمان شاه” ارائه می‌شود. خوب است بدانیم که اسطوره‌ها واقعی نیستند و نمی‌توان آن‌ها را تغییر داد.

“ما”، تمام ایرانیان، امروز در آن نقطه‌ای هستیم که در آبان ۱۳۵۷ بودیم. آن روزی که صدای انقلاب “ما” با تاخیر بسیار شنیده شده بود. کاش شاه فقید آن صدا را زودتر شنیده بود. و کاش “ما” به او فرصت داده بودیم که، هرچند با تاخیر، از حوادث تاریخ درس می‌گرفت. حیف. بود، آنچه بود. رفت، آنچه رفت.

اگر باورمندان به “شاه و شاهزاده” می‌خواهند به اسطوره‌ها اشاره کنند و به زمان گذشته برگردند، بهتر است که به آبان ۱۳۵۷ برگردند و از آنجا ادامه دهند، به آنجایی که شاه فقید صدای انقلاب مردم ایران را شنید. آنجا که معلوم بود فردمحوری، جلوگیری از نهادهای مدنی، از بین بردن احزاب سیاسی، دور انداختن نظرات کارشناسی، ...، جواب نمی‌دهند. یک کشور بزرگ را نمی‌توان با تکیه به یک فرد اداره کرد.

راه گفتگو بسته نیست، اما نقطه شروع گفتگو مهم است. توصیه من به باورمندان به “شاه و شاهزاده” این است که به آبان ۱۳۵۷ برگردید.

پس‌نویس
من هم اشتباه دیگران را تکرار کردم و به جای مطرح کردن آلترناتیو مورد نظر خودم (سوسیال دموکراسی که راه‌های دربرگیر و مسالمت‌آمیز برای گذار از جمهوری اسلامی را تبلیغ می‌کند) به گذشته پرداختم. با پوزش از این اشتباه.


با احترام – حسین جرجانی
https://hosseinjorjani.com/

۱۷ آوریل ۲۰۲۶
۲۸ فروردین ۱۴۰۵


نظر خوانندگان:


■ به شما تبریک می‌گویم آقای جرجانی که بحث‌های فرهیختارانه‌ی سایت ایران امروز را از چرا شاهزاده رضا پهلوی بد است دارید منتقل می‌کنید به ریل کهنه و زنگ‌زده‌ی چرا شاه بد بود! بخاطر همین است که این مملکت ۴۷ سال است در چنین فلاکتی دست و پا می‌زند، بخش بزرگی از نخبگان و فرهیختگان آن هنوز دارند زخم های دوره جوانی خود را می‌لیسند و نمی‌توانند چشم از گذشته بر دارند. ۴۷ سال است که جمهوری اسلامی صدها تُن کتاب و مطلب در مورد دوران پهلوی پخش کرده و تا می‌توانسته فیلم و سریال و مستند ساخته و قصه‌های عجیب غریب به هم بافته که وقتی در کاخ داشتند شام می‌خوردند چطور سگ شاه روی میز راه می‌رفت و از ظرف غذای این و آن لقمه بر می‌داشت. این همه بافتند و بدتر باعث محبوبیت نظام پهلوی نزد نسل‌های جدید شده است. میانگین عمر کسانی که روی این سایت مطلب می‌نویسند احتمالن بالای ۵۵ یا ۶۰ است و همگی ما با عقاید گوناگون دستکم در یک نکته مشترکیم و آن این است که رابطه‌ی ذهنی خودمان را با نسل‌های جدید که بخش اعظم جمعیت ایران را می‌سازند از دست داده‌ایم؛ و نویسنده‌ای که رابطه اش را با بخش بزرگی از جمعیت از دست داده باشد روشن است که تا چه حد تأثیرگذار است.
یوسف جاویدان


■ آقای جرجانی عزیز. من هم مثل شما سال ۱۳۵۳ وارد دانشگاه شدم و از حافظه چند نکته را نقل می‌کنم. من نظر خاصی در مورد اصلاحات ارضی ندارم. اما بد اجرا شدن یک طرح را باید با اصلا اجرا نشدن طرح سنجید. بدیهی است که می‌شد بهتر اجرا کرد. من بنا به رشته تحصیلی خودم، از صنعت مونتاژ و اینکه در ایران “پیکان حلبی” تولید می‌شد، انتقاد می‌کردم. درک من از صنعت در آن دوره خیلی ناقص بود. کمتر کسی به طور جدی معتقد است که زمان شاه همه چیز خوب بود. نظر متین‌تر این است که رژیم شاه را بهتر می‌شد به سمت اصلاحات سوق داد، نسبت به ج.ا. مثلا الان بسیاری از اعضای جبهه ملی معتقدند که شاپور بختیار شانس بزرگ ما ایرانیان بود. آیا شما در ایران به یاد دارید که دو سال بعد از انقلاب، نصف مردم (به تقریب) مخصوصا زنان، می‌گفتند که زمان شاه بهتر بود؟ چقدر خوب می‌شود این مسائل را در فرصت بهتری دوباره بررسی کنیم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ درود بر آقای جرجانی گرامی، تحشیه‌ای شایان تامّلات سنجشی
قبل از پرداختن به صحبتم، لازم میدانم با فراخوان شما برای بازگشت به «آبان 1357» یادآوری کنم که من حدود پانزده سال پیش، مقاله‌ای نوشتم که در یکی از سایتهای اینترنتی منتشر شد. گمان کنم سایت «سکولاریسم نو» بود. یادم نیست. در آنجا تاکید کرده بودم که ما برای ساختن ایرانی نو باید خیلی چیزها را کنار بگذاریم. گفته بودم که «دوران مشروطه و دوران مصدق و دوران چریک بازی و دورانهای فلان و بیسار» برای همیشه و ابد سپری شده و به آرشیو تاریخ ایران پیوسته اند. ما اکنون به کانسپ و تعریفی نو از خودمان در مقام ایرانی محتاجیم برای اینکه بتوانیم باهمستانی را بیافرینیم که هیچکس در فکر حذف و نابودی دیگری نباشد؛ بلکه یار شاطر همدیگر و برای خوشزیستی و سربلندی میهن به همبستگی و همکاری با یکدیگر منسجم شویم. فعلا به جزئیات آن مقاله ام نمیپردازم و حافظه ام نیز حضور شفّاف ندارد ولی مطلب در دسترس هست. در هر صورت بپردازم به صحبت شما و ذکر برخی نکات شایان اندیشیدن..
مسئله «چرا شاه بد بود؟» اگر صرفا به‌ عنوان فهرستی از خطاهای اجرایی یا ناکارآمدیهای سیاستگذاری فهمیده شود، در حقیقت از مواجهه با سطحی ‌ترین لایه‌ مسئله هم فراتر نمیرود. چنین روایتی، هر چند پُر جزئیات نیز باشد، در نهایت در دام یک نوع تاریخنگاری تکنوکراتیک می‌افتد؛ منظورم تاریخی است که گمان میکند اگر تصمیمها، دقیق‌ تر، کارشناسانه ‌تر و هماهنگ ‌تر و محاسبه پذیر تر اخذ میشدند، مسیر تاریخ ایران معاصر نیز تغییر میکرد. امّا با پذیرش همین فرض باید پرسید که آیا مسئله واقعا «خطا در تصمیمها» بود، یا «خطای منطق تولید تصمیم»؟. از بُعد معرفت‌شناختی اگر بخواهیم به قضیه بنگریم، شما فرض را این گرفته اید که واقعیّت اجتماعی همچون یک مسئله و مُعضل مهندسی است که با داده‌های کافی و تخصّص مناسب برطرف شدنی است. ولی نظر شما از این نکته غفلت میکند که جامعه نه یک ماشین؛ بلکه شبکه‌ای از نیروهای متکثّر، منازعه‌ مند و تاریخی و نفوذی و آئوتوریته ای است. در چنین بستری، «دانش» هرگز خنثی نیست؛ بلکه دانش همیشه درون مناسبات قدرت شکل میگیرد و به همان نسبت، آن را بازتولید یا بازتوزیع یا مختل میکند. بنابر این، تصوّر اینکه «اگر کارشناسان، بیشتر بودند همه چیز درست میشد» نه یک تحلیل، بلکه نوعی ساده ‌سازی معرفت ‌شناختی است که نقش قدرت را در تولید خودِ دانش حذف میکند.
از بعدی دیگر که بنگریم، مسئله نه کمبود عقلانیّت؛ بلکه ساختار تمرکز عقلانیّت است. هنگامی که تصمیمگیری در یک نقطه متمرکز میشود، حتّا عقلانی‌ ترین تصمیمها نیز به‌ طور بالقوّه به بیدادگری ساختاری تبدیل میشوند؛ چونکه امکان مشارکت، نقد و بازنگری جمعی را حذف میکنند. در اینجا خطای اساسی نه در «اشتباه کردن»؛ بلکه در «انصراف از پذیرش مسئولیّت در قبال تصمیمها» است. معمولا خطرناکترین نظامهای کشورداری لزوما آنهایی نیستند که به داده های دانش تکیه نمیکنند؛ بلکه آنهایی‌ هستند که دانش را در خدمت اراده‌ای مسئولیّت گریز قرار میدهند. نمونه حیّ و حاضر، کارگزاران حکومت اسلامی و فاجعه به خدمتگیری دانش و امکانهای دانشجویی در راه ساختن آنهمه موشک و تخریب محیط زیست و دیگر فجایع. از این لحاظ، مسئله «انقلاب سفید» را نمیتوان به خطاهای اجرایی در تقسیم زمین، مدیریّت مراتع یا سیاستهای وامدهی فرو کاست. اینها تنها نمودهای یک مسئله عمیقترند؛ یعنی مسئله امکان تصمیمگیری از بالا برای جامعه‌ای که در پروسه تصمیمسازی غایب است یا کنار گذاشته میشود یا نظراتش بی ارزش تلقی میشوند. حتّا اگر تصمیمهای ابلاغی از بالا در مواردی «دُرُست» میبودند، باز هم با یک پارادوکس رو به ‌رو بودیم و آنهم اینکه دُرُستی محتوایی یک سیاست، هیچوقت جایگزین به حقّ بودن پروسه آن نمیشود. به حقّ بودن نه از دقّت فنّی؛ بلکه از مشارکت و امکان اعتراض و سنجشگری زاده میشود. در این چارچوب، روایتهایی که انقلاب را صرفا به پیامد فقر، تبلیغات یا مهاجرت روستاییان فرو میکاهند، از یک سطح تحلیلی مهم وامیگذارند که همان سطح انسداد و بُن بست سیاسی است. جامعه، زمانی به نقطه انفجار میرسد که نه فقط رنج میبرد؛ بلکه احساس میکند زبان و امکان و فرصت بیان رنج از او سلب شده است. انقلاب، در این معنا، صرفاً واکنش به شرایط مادّی نیست؛ بلکه واکنش به انسداد و مسدود کردن امکان اصلاح درون‌ سیستمی است. همچنین میتوان گفت که مسئله اصلی نه «شاه در مقام فرد»؛ بلکه «منطق تصمیم شاهی» است که معضل ساز بود؛ یعنی منطق تمرکز تصمیم، حذف گفت ‌و گو و تبدیل جامعه به موضوع اداره، نه فاعل اداره. در چنین منطقی، حتّا نیّتهای اصلاحگرانه نیز در نهایت به بازتولید همان ساختار منجر میشوند؛ زیرا ساختار اجازه نمیدهد خطاها از درون تصحیح شوند. این همان جایی است که قدرت، حتّا در شکل خیرخواهانه‌اش، به ضدّ خودش تبدیل میشود. نمونه اش خامنه ای و تابعینش.
دیگر اینکه، نکته تعیین‌ کننده این است که برنامه رسیدگی به معضلات اجتماعی و کشورداری را نمیتوان با فرض وجود «حاکم بهتر» بازنویسی و صد در صد اجرا کرد. این نوع نگاه، به‌ طور ناخودآگاه، ما را درون و در بند همان افق فکری نگه میدارد که مسئله را تولید کرده است. مسئله اصلی نه فقدان نخبگان کارآمد؛ بلکه فقدان نهادهایی است که قدرت را محدود و مقیّد و تقسیم و نقدپذیر کنند. بدون چنین نهادهایی، حتّا کارآمدترین نخبگان نیز در معرض تولید همان نتایج قرار میگیرند؛ زیرا مسئله در سطح افراد نیست؛ بلکه در سطح ساختار است. در نتیجه، پرسش «چرا شاه بد بود؟» اگر به ‌درستی طرح شود، باید به پرسش عمیقتری تبدیل شود و آنهم اینکه چگونه ساختاری در جامعه ایرانی شکل گرفت که در آن، امکان تصمیمگیری متمرکز بدون ساز و کار پذیرش مسئولیّت توانست پایدار شود؟ و چگونه همین ساختار، حتّا در تلاش برای اصلاح، به بازتولید بحران انجامید؟. موتور حرکت رویدادهای ناگوار اجتماعی از اعتراض گرفته تا انقلاب، نه از انباشت مجموعه‌ای از خطاهای اصلاح پذیر با مدیریّت بهتر؛ بلکه ناشی از شبکه‌ای از محدودیّتهای ساختاری است که تا زمانی که گواریده و فهمیده نشوند، صرفا در شکلهای جدید تکرار میشوند و شاید مهمترین خطای معرفتی هر جامعه، نه نادانی در باره گذشته؛ بلکه ساده ‌سازی گذشته به قصّه های کنترل و مدیریّت پذیری خالص باشد؛ یعنی قصّه هایی که ما را از مواجهه با پیچیدگی واقعی «کاربست قدرت و پذیرش مسئولیّت تاریخی‌ و وجدانی در باره عواقبش» معاف میکنند.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net