|
يكشنبه ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ -
Sunday 19 April 2026
|
ايران امروز |
دریاچه ارومیه
هنوز ۲۴ ساعت دیگر به پایان اولتیماتوم رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا در خصوص احتمال حمله به زیرساختهای جمهوری اسلامی باقی مانده است. اینکه پس از این ضربالاجل (که برای وادار کردن جمهوری اسلامی به مذاکره تعیین شده) چه پیامدهایی، فراتر از آنچه تاکنون بر کشور ما گذشته، در انتظار ایران خواهد بود، در هالهای از ابهام قرار دارد.
با اینهمه، من این یادداشت را با دو نگاه مینویسم: چشمی نگران و مضطرب نسبت به اکنون، و چشمی امیدوار به آیندهای که میتواند، در صورت تغییر مسیر، روشنتر باشد.
۱. منشأ بحران: سیاستی که جنگ را اجتنابناپذیر کرد
هیچکس جز علی خامنهای و مجموعهای از سیاستمداران و فرماندهان نظامی همسو با او، دعوتکنندهٔ عملی ایالات متحده و اسرائیل به تقابل نظامی با ایران نبوده است. این الگو مسبوق به سابقه نیز میباشد: در دوران روحالله خمینی نیز سیاست «صدور انقلاب» و فراخوان آشکار او به مردم عراق برای قیام علیه حکومتشان، عملاً به تشدید تنش با صدام حسین انجامید و زمینههای جنگی پرهزینه و ۸ ساله را فراهم کرد.
نتیجهٔ ۴۷ سال سیاست خارجی مبتنی بر تقابل ایدئولوژیک با غرب — بهویژه آمریکا و اسرائیل — چیزی جز انباشت تنش، تحریم، و در نهایت نزدیک شدن به یک درگیری نظامی گسترده نبوده است. در ادبیات روابط بینالملل، این وضعیت را میتوان نمونهای از «تله امنیتی» دانست، با این تفاوت که در اینجا، تشدید تهدید نه یک سوءبرداشت، بلکه از یک راهبرد آگاهانه و از پیش طراحی شده نشأت گرفته است.
۲. رؤیای خلافت ابدی و هزینههای یک پروژه ایدئولوژیک
در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی، نوعی «رؤیاپردازی ایدئولوژیک» دیده میشود؛ نقلقولی که به اکبر هاشمی رفسنجانی نسبت داده میشود، بهخوبی این ذهنیت را نشان میدهد وقتی میگوید: اگر خلافت عباسی و امپراتوری عثمانی توانستند قرنها استمرار یابند، چرا جمهوری اسلامی نتواند؟
این توهم و رؤیای شکست خورده اما، هزینهای سرسامآور برای ایران داشته است.
برآوردهای مختلف — از جمله تحلیلهای اقتصادی مبتنی بر هزینه فرصت تحریمها، سرمایهگذاریهای مستقیم، و کاهش تولید ناخالص داخلی — نشان میدهد که پروژه هستهای ایران، بهصورت مستقیم و غیرمستقیم، هزینهای در حدود ۱.۵ تا ۲ تریلیون دلار بر اقتصاد کشور تحمیل کرده است. این رقم شامل موارد زیر است:
• هزینههای مستقیم برنامه غنیسازی
• سرمایهگذاری در تأسیسات زیرزمینی و امنیتی
• زیان ناشی از تحریمهای بینالمللی (کاهش صادرات نفت، محدودیتهای بانکی)
• فرار سرمایه و کاهش سرمایهگذاری خارجی
حاصل مادی این پروژه (که هزینه آن معادل صدها برابر زیرساختهای موجود کشور بوده است) برای مردم ما چه بوده؟! تنها انباشت چند صد کیلوگرم اورانیوم غنیشده!! مادهای که نهتنها ارزش اقتصادی مستقیمی ندارد، بلکه عامل و محرک اصلی برای حمله نظامی به کشور شد.
در همین راستا، باید از توسعه شبکههای گسترده موشکی و ایجاد دهها (و بهروایتی صدها) شهرک موشکی در گوشه و کنار کشور، و هزاران پایگاه برای سپاه و بسیج (بسیاری در قلب مناطق مسکونی و مجاورت یا حتی در پوشش کاربریهای شهری) نام برد که امروز به یکی از عوامل افزایش تلفات و آسیبپذیری شهروندان نیز تبدیل شده است.
پرسش اساسی اینجاست: آیا این «زیرساختها» برای «دفاع ملی» و در راستای «منافع ملی» ساخته شدهاند، یا برای تثبیت و گسترش یک ساختار قدرت ایدئولوژیک؟
۳. تعریف واقعی «زیرساخت»؛ فراتر از بتن و فولاد
برای پرهیز از خطای مفهومی، لازم است تعریف دقیقتری از «زیرساخت» ارائه دهیم.
در اقتصاد توسعه، زیرساخت به مجموعهای از سرمایههای مادی، انسانی و نهادی اطلاق میشود که امکان تولید، ارائه خدمات، و رشد پایدار را فراهم میکنند. این زیرساختها را میتوان در سه دسته اصلی طبقهبندی کرد:
الف) زیرساختهای طبیعی
شامل منابعی مانند آب، خاک، جنگلها، تنوع زیستی و اقلیم.
ب) سرمایه انسانی
شامل جمعیت، نیروی کار متخصص، آموزشدیده و سالم.
ج) زیرساختهای مصنوعی
شامل شبکههای حملونقل، انرژی، ارتباطات، صنایع و خدمات عمومی.
حال ببینیم که جمهوری اسلامی با دو مؤلفه نخست — که اساس هر توسعهای هستند — چه کرده است؟
۴. تخریب زیرساختهای طبیعی: فروپاشی یک سرمایه تاریخی
ایران یکی از متنوعترین اکوسیستمهای منطقه را داراست. جنگلهای هیرکانی، ثبتشده در فهرست میراث جهانی یونسکو، از کهنترین جنگلهای جهان هستند.
رودخانههایی مانند کارون و زایندهرود، و تالابهایی چون دریاچه ارومیه، زمانی ستونهای اصلی پایداری زیستمحیطی کشور بودند.
اما امروز:
• بیش از ۸۰ درصد تالابهای کشور در وضعیت بحرانی یا خشکشده قرار دارند.
• دریاچه ارومیه به کمتر از ۱۰ درصد وسعت تاریخی خود رسیده است.
• فرونشست زمین در بسیاری از دشتها به بیش از ۳۰ سانتیمتر در سال رسیده.(یکی از بالاترین نرخها در جهان)
• برداشت بیرویه از منابع آب زیرزمینی، بسیاری از آبخوانها را به نقطه غیرقابل بازگشت رسانده است.
در اقتصاد منابع، این وضعیت بهروشنی به معنای «مصرف سرمایه بهجای درآمد» است. ارزش اقتصادی این منابع (که امانت نسلهای آینده کشور نزد ما میباشد) با احتساب خدمات اکوسیستمی مانند کنترل گردوغبار، تنظیم اقلیم، و تولید غذا، بالغ بر تریلیونها میلیارد دلار میباشد. در حالیکه تخریب آنها، هزینههایی پنهان اما بسیار واقعی ایجاد کرده است از جمله:
• فرسودگی گستردهٔ خاک و کاهش بهرهوری کشاورزی.
• مهاجرت اجباری بدلیل غیر قابل سکونت شدن بخشهایی از کشور.
• افزایش بیماریهای تنفسی و هزینههای سلامت همزمان با افزایش میزان مرگ و میر در اثر بیماری های زودرس.
۵. از دست رفتن سرمایه انسانی؛ خروج نخبگان، نابودی آینده
اگر زیرساخت طبیعی پایهٔ بقاست، سرمایه انسانی موتور حرکت است.
افزون بر میلیونها نیروی متخصصی که هم اکنون در درون کشور از شرایط لازم برای استفاده از توانمندیهای خود بهرهمند نیستند؛ طبق گزارشهای صندوق بینالمللی پول، ایران در زمره کشورهای دارای بالاترین نرخ «فرار مغزها» قرار دارد. تخمینها نشان میدهد:
• سالانه بین ۱۵۰ تا ۱۸۰ هزار نیروی تحصیلکرده از کشور خارج میشوند.
• بیش از ۶۰ درصد دانشجویان دانشگاههای برتر تمایل به مهاجرت دارند.(گزارش مرکز پژوهشهای مجلس)
• هشدارهای مکرر درباره «سونامی مهاجرت پزشکان» از سوی سازمان نظام پزشکی کشور منتشر شده است.
این پدیده، صرفاً یک مسئله اجتماعی نیست؛ بلکه بهمعنای بلااستفاده ماندن نیروی انسانی در داخل کشور و یا انتقال مستقیم سرمایه انسانی به اقتصادهای رقیب است. کشورهایی که این نیروها را جذب میکنند، بدون پرداخت هزینه آموزش، از بهرهوری آنها برای ساختن زیرساختهایشان سود میبرند — در حالی که ایران، هزینه را پرداخته اما بازدهی را از دست داده است.
۶. مقایسهای که مغفول مانده است
آیا زیرساختهای مصنوعی (که امروز تخریب آنها مایه اندوه ماست) در مقایسه با آنچه طی ۴۷ سال از دست دادهایم، قابل قیاس است؟
تجربه کشورهایی مانند ژاپن و آلمان نشان میدهد که حتی پس از ویرانی کامل زیرساختهای فیزیکی در جنگ جهانی دوم، بازسازی ممکن است، به شرط وجود سرمایه انسانی کارآمد و حکمرانی عقلانی.
ایران، بر خلاف این کشورها، هم از منابع طبیعی غنی برخوردار است و هم (هنوز) از سرمایه انسانی قابل توجه در داخل و خارج کشور. اما با تداوم رژیم کنونی، هر دو بهطور همزمان از دست خواهد رفت و لذا آنچه که برای کشور ما باقی خواهد ماند یک تهدید جدی برای بقای مجودیتی و تمدنی ست.
۷. جمعبندی: جنگ، نتیجهٔ محتوم یک مسیر
هیچ جنگی بدون سابقه و خلقالساعه نیست. آنچه امروز شاهد آن هستیم نیز، یک «حادثه ناگهانی» نیست؛ بلکه نتیجه منطقی و قابل پیشبینی یک الگوی حکمرانی ایدئولوژیک است.
این جنگ، خواست مردم ایران نبوده است. مردم ایران، نه آغازگر این مسیر بودهاند و نه ذینفع آن.
کشور ما در میانه آتشی قرار گرفته که جمهوری اسلامی آن را برافروخته و برغم سالها مماشات، خویشتنداری و هشدار جامعهٔ جهانی، پیوسته و با خیره سری بر این آتش دمیده است، وهمچنان نیز برآنست تا به بهای ویرانی ایران، بر ادامه آن اصرار ورزد. در چنین شرایطی، تمرکز صرف بر مرثیهسرایی برای تخریب «زیرساختهای فیزیکی»، بدون توجه به تخریب عمیقتر و طولانیمدت زیرساختهای طبیعی و انسانی، و بی توجه به پیامدهای ادامهٔ حیات این رژیم ایرانسوز، اگر نگوییم بازی ناخواسته در زمین جمهوری اسلامی ست، نوعی فقدان آینده نگری تحلیلی است.
مسئله اصلی، نه فقط آن چیزی است که امروز در حال ویران شدن است، بلکه آن است که طی دههها از دست رفته، و نیز آنچه در صورت تداوم این مسیر، از دست خواهد رفت.
در چنین شرایطی آیا باید همچنان با روایت رسمی همصدا شد و با روضهٔ «واعظان» برای انهدام «زیرساختها» مویه کرد، یا باید بهدنبال راهی برای درمان این سرطان کشنده گشت؟
امروز برای هر ایرانی دغدغهمند و دردمندی، تنها یک شعار معنا دارد: «نه به تمامیت جمهوری اسلامی» با هرشکل و نام و نشانی!
■ به همان اندازه که اجزاء گفته شما منطقی و درست است اما چیزی از درد امروز ما کم نمیکند که شاهدیم به رنج و سیه روزی ملت و آینده اش اضافه میشود و ما ناتوان از کمکی هستیم. اگر قرار باشد ایران را میدان مسابقه برای تخریب بیشتر فرض کنیم، بله مدل طلا و نقره هر دو به جمهوری اسلامی میرسد. آیا متوجه شده اید که در این ۳۷ روز جنگ, جمهوری اسلامی هر روز کمی گستاخ تر شده وکمی اعتماد بنفس بیشتر پیدا کرده است؟ آیا متوجه شده اید که چه تفاوت ماهیتی در ادبیات مخالفان جمهوری اسلامی پدید آمده؟ منظورم پرداختن به جنگ نیست، تفاوت در این است که قبل از این جنگ چشم انداز همه پرداختن به برنامه ها و راهبرد های روز صفر پسا جمهوری اسلامی بود. تفاوتها در چگونه ارائه دادن راه حل های دمکراتیک برای گذار بود، و از این دست. چرا که در پس زمینه فکری همه فعالان یک جامعه مدنی ایرانی زنده و حاضر بود. پس میشد در مورد چند و چون آن صحبت کرد و کلنجار رفت؟ رجوع میدهم به مقاله آقای پیوندی و خاور در همین سایت. که جنگ چگونه چشم انداز جامعه شناسی را به تعطیلی کشیده است.
اما بعد از هر آنچه که گفتیم، بیایید به این نظریه که امروز بسیار شنیده میشود توجه کنیم: “هر چه را نابود کنند عیبی ندارد، بهترش را خواهیم ساخت؟” زیر بنای این گفته از روز اول جنگ بر این منطق استوار بود که تا یک یا دو هفته دیگر “همه چیز تمام میشود” رژیم سقوط میکند، و دست اندر کاران گروه آقای پهلوی زیر سایه نیروهای پیروزمند ترامپ نتانیاهو به ایران میروند و شکوه و جلال و دموکراسی و ثروت و خوشنامی را به یکباره در ایران آغاز میکنند. آیا شما سناریویی از این دست در نظر دارید؟ یا اینکه احتمالش زیاد است پس به قمارش میارزد؟؟ کسانی که امروز آرزوی متوقف شدن این جنگ را به هر صورتی دارند بر این باورند:
۱- برای پیروزی جامعه مدنی ایران بر جمهوری اسلامی ضروریست که این جامعه مدنی وجود خارجی داشته باشد و یا شانس احیای آن وجود دشته باشد، که این مهم در شرایط جنگی هر روز محوتر و از دسترس دورتر میشود.
۲- در صورت پایان جنگ به هر شکلی، وجود حد اقل های زندگی شهری به لحاظ مادی و سازمانی لازم است که مردم بتوانند در طول زمان به شرایطی که تعریف یک جامعه زنده و کنشگر باشد برسند. همانطور که مقاله بالا گفت جمهوری اسلامی طی نیم قرن به نابودی ذخایر، ثروت و استعدادها پرداخته و تنها به میزان حداقل برای ملت بجا گذاشته، چه مادی و چه سازمانی. باقی ماندن این حداقل ها به عنوان چسب مدنی و اجتماعی ضروریست. در غیر این صورت و اگر امریکا-اسرائیل مبادرت به نابودی بیشتر منابع تامین زندگی در ایران کنند سیل ملیونی پناهندگان ایرانی را در کوتاه مدت شاهد خواهیم بود. اینها مسائلی نیستند که بشود روی آن قمار کرد!! آقای ترامپ میکند، ولی ما حتی احتمال کم آن را بر نمیتابیم.
۳- فرمودید باید کاری برای این غده سرطانی کرد؟ عقیده دارم که در دو سه روز اول جنگ رژیم تقریبا سقوط کرد، اما چون آلترناتیوی بجز خودش وجود نداشت دوباره زنده شد. اما امروز دیگر مردنی نیست، حتی میتواند بیشتر از یک نسخه از خود را تولید کند. امیدوارم ان روز پیش نیاید که بگوییم چه راحت تر بود آن زمانی که میدانستیم با چه و با کی طرفیم. سالها گفته میشد آیا “نمونه لیبی” یا “نمونه سوریه” در ایران پیش میآید؟ اگر این جنگ زودتر پایان نیابد شاید “نمونه ایران” روز خوش تری از آنها نداشته باشد؟
با احترام، پیروز.
■ وقت تنگ و نفس ها در سینه حبس است. از نگر من این نوشته را همه آنهایی که (از کیوان عباسی منوتو ... تا مهدوی آزاد اینترنشنال) اینروزها دغدغه زیرساختها و آشتی را دارند باید چندین بار بخوانند. یا همانهایی که بودجه رادیو و تلویزیونشان از امپریالیسم امریکا میاید و برای مردم ما پز ضد امریکایی هم میدهند. یا هستند کسانی که ادامه زندگی سیاسی و نظامی اشان از رژیم صدام بوده است و حالا چنان با دخالت خارجی و جنگ مخالفند که گوش فلک را کر و ما را شگفت زده!!
ممنون بابک
■ منطق عجیب آقای امیر دها
خلاصه کلام ایشان را میشود اینطور فهمید، اگر ۹۰٪ سرمایه انسانی، زیست محیطی و غیره بعلت وجود حکومت اسلامی نابود شده، زیرساخت های عمرانی کشور که امکان بقا برای ۹۳ میلیون ایرانی با هزاران بدبختی را فراهم میکند، بذار اینهم بزنند برود، باقی مانده شرایط زندگی هموطنان هم نابود و جمعیت کلانی در معرض نابودی قرار میگیرند ولی ریشه جهل و جنایت با آن کنده میشود. تلویحا یک مشروعیتی هم برای دو کشور متهاجم بوجود آورده اند یا حداقل مشابه یک بلای آسمانی که صرفا حکومت ایران باعث وقوع آن شده.
بعد از سقوط حکومت فعلی این جامعه از افراد از جنس حزب اللهی ها تخلیه میشود و افراد بسیار صالح از جنس نتانیاهو و ترامپ با بچه مرشد خود به نام رضا پهلوی (با یاران بسیار خوش نام و کاردانش) وارد عمل میشوند و کل زیر ساخت را احیا میکنند.
از منظر من حقیر در بین افرادی که به خود اجازه چنین تجزیه و تحلیلی را بطور عمومی میدهند، تعداد قلیلی از بار دانشی و پختگی سیاسی لازم برخوردارند که اوج فاجعه ایران را واقعا دریابند. متوجه نیستند که حکومت اسلامی چیزی جدا از این جامعه و تاریخ آن نیست. اگر صاحب نظرانی که در کشور حضور دارند و به روابط داخل کشور اشراف دارند، نگاه متفاوت دارند، به همین دلیل است. کافی است در رفتار و کردار طرفداران دو آتشه سلطنتطلبی خرد شوید، در جزء جزء آن همان بطالت، بیخردی و تهی مغزی را میبینید که در سال ۵۷ در افرادی که در کف خیابان هیچ شعاری غیر از طرفداری از خمینی را برمیتابیدند و مخالفان خود را زنجیر ميزدند هر چند که هنوز در قدرت نبودند. این سبوعیت قدیم و جدید یک جنس دارد، تصاحب قدرت به هر قیمتی.
درآمد نفتی ایران که شاید ام الفساد بیشتر انحرافات در تاریخ معاصر ایران باشد به کشور ایران ظاهری آراسته تر از کشور افغانستان داد (همانطور در مورد کشورهای عربی حوضه خلیج فارس). ولی به جرعت میتوان گفت که عقب افتادگی سیاسی اجتماعی دو کشور فارسی زبان در یک حد و حدود است. نگارش متونی با ظاهر آزادیخواهی و توسعه طلبی چیزی از بدبختی نمی کاهد. در صحنه سخت اجتماعی آنکه تحولی را از طرق متعارف جهانی خود به انجام برساند آن شرط است. از زمان انقلاب مشروطه تنها جنبش پر شکوه زن زندگی آزادی بود که تغییر محسوس در این روابط ایجاد کرد، جنبشی که مورد خشم همان جنگ طلبان امروز قرار گرفت.
با احترام بهمن یزدانی
■ این مقاله شبیه نوشتهای از آقای داریوش بینیاز در سایت بازنگری هست. این منتقدین اما یک چیز را در نظر نمیگیرند: رژیم نظامی ایران اکنون فکر میکند که دست بالا را دارد و با تهدید در پی گرفتن امتیازات بیشتر برای پایان جنگ است تا هم پز پیروزی دهد و هم بقایش را تضمین کند. ولی در صورت عدم موفقیت و عملی شدن تهدید ترامپ مبنی بر نابودی شبکههای آب و برق و غیره برای حفظ بقای خود در آخرین لحظه میتواند دست به توافق زند.
آمریکا در پی توافق است نه حتما سقوط رژیم و به درون رژیم نظر دارد تا “عاقلانی” پیدا کند و آبرومندانه از این وضعیت بدر آید. آیا کسی تضمین میکند که با نابودی زیرساختهای باقی مانده در ایران آمریکا و اسراییل تا آخر برای سقوط رژیم پیش بروند؟ آری خرابیها را میشود با نیروی انسانی و ثروت حاصل از ذخایر نفت و گاز جبران کرد ولی شرطش اطمینان داشتن کامل از سقوط رژیم است. شرطی که هیچ کس حاضر به قبول آن نیست. خصوصا طرفداران جریان رضا پهلوی. هم چوب و هم پیاز خوردن را باید در این میانه دید. با تغییر شرایط هر لحظه امکان توافق بین رژیم و آمریکا وجود دارد و متأسفانه اپوزیسیون از هر نوعش در این بازی نقشش اگر نگوییم هیچ ولی ناچیز است. نویسنده محترم هم بهتر است که مخالفینش را به صفت “مرثیه سرا” مفتخر نکند و سیاه و سفید به مسائل ننگرد چرا که آنان نیز “نه به تمامیت جمهوری اسلامی” را در نظر دارند.
با احترام سالاری
■ دروود! تحشیه ای شایان تامّلات پیگیر.
من مانده ام که چرا ما ایرانیها به جای دیدن اصل موضوع مشاجره ای [= حکومت فقاهتی و دوامش] و واقعیّت حادّ دم دست [= جنگ و ویرانیهایش]، اصل مطلب را از یاد میبریم و حواشی را مرگز توجّه قرار میدهیم. توضیحی ساده در این خصوص:
دغدغه من از وضعیت جنگی کنونی و سرنوشت مردمان ایران، صرفاً به شمار تلفات و حجم ویرانیها محدود نمیشود؛ زیرا خسارت مادّی و حتّا جراحتهای روحی، هرچند هولناک و جانفرسا، باز هم در قلمرو آن چیزی قرار میگیرند که تاریخ بارها تجربه کرده و بشر، با همه زخمهایش، از دل آن برخاسته است. آنچه که مرا به لرزه میاندازد و خواب از چشمانم میرباید، نه فقط آتش جنگ، بلکه پسماندههای گیوتینداران فقاهتی است؛ یعنی بازماندگانی که اگر مصدر قدرت و اقتدار و تحکّم بمانند، میتوانند خیلی خطرناکتر، به شدّت سفّاکتر و خونریزتر از تمام آنانی باشند که در انفجارها و بمبارانهای اخیر نابود شدند؛ زیرا خطر حقیقی، همیشه در بقای ذهنیّت خشونت نهفته است، نه صرفاً در بقای جسم حامل آن. از همان روز آغاز جنگ، از گوشه و کنار دیاسپورای ایرانیان شنیدیم و خواندیم و همچنان میشنویم و میخوانیم که بسیاری، در هر صورت و شکلی، مخالف جنگ بودهاند و هستند هنوز؛ چه این جنگ به قصد تثبیت سلطه باشد، چه به نیّت فروپاشی حکومت فقاهتی. مخالفت با جنگ، اگر از سر فهم و مسئولیّت باشد، میتواند فضیلتی انسانی باشد؛ امّا آنچه مایه شگفتی و نگرانی است، سکوت این طیف در باره پرسشی بنیانی است و آنهم اینکه موضع آنان در قبال قدرت، اقتدار و امتیازخواهی مافیای فقاهتی چیست؟ و اگر حقیقتاً مخالف حکومت فقاهتی هستند، چگونه میخواهند این دژ الهی را خلع و عزل کنند؟ چگونه؟ با کدام اراده؟ با کدام ابزار؟ با کدام طرح برای آیندهای که باید از دل ویرانهها زاده شود؟
برای فهم این موقعیّت، بگذارید جنگ را از هیاهوی سیاست به صحنهای ساده و همگانی منتقل کنیم. به مثالی که هر انسانی بتواند آن را بفهمد. تصور کنید دو نفر در برابر یکدیگر ایستادهاند. یکی [= در اینجا حکومتگران گیوتینی] آکنده از انواع سلاحها، و دیگری [= در اینجا مردمان داخل ایران] تهی از هر ابزاری، جز ارادهای مصمّم و تصمیمی برگشت ناپذیر. در جنگ بین این دو نفر، فرد مسلح این امتیاز را دارد که اگر یک سلاح از دستش بیفتد، بی درنگ، سلاحی دیگر را فعال کند. اکنون اگر در این میان، شخص ثالثی [= در اینجا آمریکا و اسرائیل] پدیدار شود و بکوشد سلاحهای فرد مسلح را یکی یکی از چنگش بیرون بکشد و نابود کند، این اقدام، برای فرد بی سلاح نه تهدید، بلکه گشایش یک امکان تاریخی است؛ بویژه در لحظه ای که متوجّه شود و ببیند که دشمنش تنها با یک چاقوی آشپزخانه باقی مانده، آنگاه میتواند با اطمینان بداند که زمانِ تصمیم فرا رسیده است؛ یعنی زمانی که تعلل، خیانت به آینده است و تأخیر، واگذاری سرنوشت به ترس و وحشت نهادینه شده در مغز و قلب و روان و روح نسلها. در چنین لحظهای، آنچه تعیین کننده است، نه تعداد سلاحها، بلکه زمان شناسی و شهامت اقدام است؛ زیرا دشمنی که از سایه خویش نیز میهراسد، اگر مجال یابد، دوباره دندان میسازد و نیش تازه میرویاند و این، قانون دیرپای قدرتهای خشونتمحور است. اگر ریشه خشکانده نشود، شاخهها دوباره خواهند رویید. جنگی که مردمان ایران در آن گرفتار شدهاند، جنگی کلاسیک و میهنی به معنای متعارف نیست؛ بلکه صحنهای چند لایه است که در آن، از یک سو، مردم ایران در جدالی دیرپا با حکومتگران سفّاک و غارتگر خویش ایستادهاند، و از سوی دیگر، نزاعی میان دولتهایی جریان دارد که خود نیز در طول دههها، طعم خصومت، ترور و خشونت را چشیدهاند. به همین دلیل، وجه مشترکی میان رنج مردمان ایران و خصومت آن دولتها شکل گرفته است. وجهی که ریشه در تجربه مشترک خشونت دارد. امّا تفاوت نیز آشکار است. مردمان ایران خواهان نابودی کامل ساختار فقاهتی هستند، در حالیکه دولتهای دیگر، در پی آنند که دندانهای زهرآگین آن را برای همیشه بی اثر سازند. این وجه مشترک و این تفاوت، اگر با خرد و دوراندیشی فهمیده شود، میتواند نیرویی عظیم برای وحدت تاریخی بین مدّعیان اپوزیسیونها برغم احتلافات دیدگاهی و برنامه ای و عقیدتی پدید آورد؛ وحدتی که نه از سر شعار، بلکه از سر ضرورت زاده میشود. امّا اگر آنان که نیم قرن است در شیپور اپوزیسیون میدمند، همچنان به جدالهای حقیرانه و انتقامجوییها و رقابتهای سخیف و کینههای کمپلکسی مشغول بمانند، اگر به جای همافزایی، زرّادخانههای کلامی و تبلیغی علیه یکدیگر برپا کنند، آنگاه این فرصت تاریخی، همچون لحظهای برقآسا، خواهد گذشت و هرگز بازنخواهد گشت و متعاقبش، کسانی که امروز مدعی تسخیر قلعه فقاهتی هستند، شاید فردا حتّا نتوانند درِ خانه خشت و کلنگی خویش را آب و جارو کنند؛ زیرا دوران تاریخساز به کسانی تعلق میگیرد که لحظه را میشناسند، امّا از سر بلاهت و حماقت از آن عبور نمیکنند و در حاشیه تردید، خود را به تسلی سکوت و انکار میسپارند. اما در پسِ همه این سخنان، حقیقتی عمیق تر نیز نهفته است. هیچ جنگی، حتّا اگر به ظاهر بر سر قدرت باشد، در بنیان خودش چیزی جز نبرد میان ترس و اراده نیست. ترس، همیشه در لباس صلحِ بی مسئولیت ظاهر میشود؛ صلحی که از مواجهه میگریزد و نام احتیاط بر تسلیم مینهد و اراده، گاه در هیئت جنگی ناخواسته متجلی میشود؛ جنگی که نه برای ویرانی، بلکه برای پایان دادن به چرخه ویرانگری به پا میخیزد. من میپرسم که اگر لحظهای فرا رسد که دشمن، آخرین سلاح خود را نیز در دست داشته باشد و تاریخ، در آستانه یک تصمیم سرنوشتساز ایستاده باشد، آیا ما شهامت آن را خواهیم داشت که از فرصت استفاده کنیم و آینده را بسازیم یا بار دیگر، با تردید و پراکندگی، همان دشمن را برای قتل عام نسلهای بعدی بازتولید خواهیم کرد؟
شاد زیید و دیر زیید! فرامرز حیدریان
■ تنها توافقی که به جنگ خاتمه خواهد داد تسلیم شدن رژیم و قبول خواسته های فوق است: عدم غنی سازی در ایران یا غنی سازی محدود و مشارکتی با چند کشور در خارج از ایران زیر نظر آژانس بین المللی اتمی، تحویل دادن اورانیوم غنی شده به خارج یا رقیق کردن آن زیر نظر آژانس، عدم ساخت موشک های دور برد که اسراییل را هدف قرار میدهد، قطع کمک رسانی به نیروهای نیابتی جهت تهدید اسراییل. وگرنه با هر توافق محدود دیگری جنگ دوباره از طریق اسراییل از سر گرفته خواهد شد. آیا در صورت چنین توافقی در شرایطی اجباری رژیم نظامی حاکم ازسقوط نجات خواهد یافت یا اینکه پس از این شکست و توافق، مردم ایران بدون کمک آمریکا و اسراییل کار را تمام خواهند کرد، اگر پاسخ مثبت است چگونه؟ آیا رژیم بعد از چنین شکستی قادر به جمع و جور کردن خود خواهد بود؟ اینکه گروهی طرفدار جنگ باشند و گروهی ضد آن، در اصل ماجرا تاثیری ندارد و رویدادها خارج از اراده کسانیست که تشکیلات و بدیلی ندارند تا مردم حول آن جمع شوند و ضربه آخر را فرود آورند. باید به موقعیت های متفاوت اندیشید و برای آن طرحی و جوابی داشت. های و هوی کردن و شعار دادن در باره بد و خوب بودن روند کنونی و جنگ مشکلی را حل نمیکند.
قضیه را این جور ببینیم: اگر آمریکا توافقی را با کمی امتیاز دادن به رژیم بپذیرد، هم طرفداران صلح بازنده اند و هم طرفداران جنگ، چون کار در نیمه راه تمام شده، یعنی هم صلح شده (هر چند شکننده) و هم سقوط رژیم اتفاق نیفتاده. و رژیم سر پا مانده به دشمن اصلی خود که مردم هست می پردازد و جهان هم که از بحران انرژی بدر آمده نفسی به راحتی می کشد و در ارتباط با نقض حقوق بشر در ایران حداکثر غری میزند و یا به بیانیه ای بسنده میکند.
با احترام سالاری
■ در ادامه سخنان آقای سالاری، دیاسپورای ایرانی بهتر است که یک صدا از امریکا-اسرائیل بخواهد که رعایت حقوق بشر را در شروط توافق با رژیم بگنجانند. نه آنکه چنین بندی “گربه را عابد” میکند، اما در بازدارنگی آتی جمهوری اسلامی بی تاثیر نیست. رژیم در بحبوحه جنگ هر روز یک یا دو نفر را به جرم مخالف بودن اعدام میکند. این نشان از ترس آنها دارد و نشان از درنده خویی که پس از جنگ نشان خواهند داد.
با احترام، پیروز.
■ آقای پیروز گرامی
با سلام، متوجه دغدغهی شما که ناشی از علاقه شما به میهن و مردمش است هستم اما اینکه نوشتید در این ۳۷ روز جنگ جمهوری اسلامی هر روز کمی گستاخ تر شده و کمی اعتماد بنفس بیشتر پیدا کرده با شما هم نظر نیستم. رجزخواندن جزو رفتار مکتبی آنها هست. به شما قول میدهم رهبران جمهوری اسلامی تا روزی که ساقط شوند مثل وزیر تبلیغات بدنام صدام که تا ثانیه آخر رجز میخواند و حرف از پیروزی میزد همان روش و منش را در پیش بگیرند.
با ارادت فراوان، یوسف جاویدان
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|