|
سه شنبه ۴ فروردين ۱۴۰۵ -
Tuesday 24 March 2026
|
ايران امروز |
چکیده
این مقاله با بهرهگیری از چارچوبهای نظری توماس شلینگ (T. Schelling) و جمیز فریون (J. Fearon)، جنگهای اخیر میان ایران و ائتلاف اسرائیل/آمریکا را نتیجه شکست در مدیریت یک رابطه پیچیده تعارض و منافع مشترک تحلیل میکند. استدلال اصلی آن است که این تعارض، برخلاف برداشتهای ایدئولوژیک، یک بازی جمع صفر نیست، بلکه یک بازی جمع متغیر است که در آن امکان چانه زنی و توافق وجود داشته است. مقاله نشان میدهد که ادامه جنگ در مرحله کنونی دیگر اهرم جدیدی برای اعمال فشار بر طرف مقابل ایجاد نمیکند و صرفاً به تلفات جانی و مالی مردم و فرسایش منابع و افزایش هزینهها در کشور میانجامد. بنابراین، پذیرش آتش بس در این مرحله نه نشانه ضعف، بلکه یک انتخاب عقلانی برای حفظ منافع ملی و جلوگیری از تشدید بحران است.
۱. مقدمه
جنگها اغلب با غافلگیری و انفجارهای مهیب آغاز میشوند، اما ریشههای آنها بسیار پیشتر و در سکوت شکل گرفته است. پیش از آنکه نخستین موشکها شلیک شود، معمولاً سالها بیاعتمادی، رقابت امنیتی، بحرانهای دیپلماتیک و سوء محاسبههای سیاسی انباشته شده است. تاریخ روابط بینالملل نشان میدهد که جنگها کمتر نتیجه یک تصمیم ناگهانی بوده و بیشتر حاصل روندی طولانی از تشدید تنشها هستند؛ روندی که در آن راههای مصالحه یکی پس از دیگری بسته میشود و در نهایت منطق زور جایگزین منطق گفت و گو میگردد. درگیری نظامی میان ایران و ائتلاف اسرائیل و ایالات متحده نیز در چنین زمینهای قابل فهم است. این جنگ، همانند بسیاری از بحرانهای بزرگ تاریخ، ما را با پرسشی بنیادین روبه رو میکند: چرا دولتها وارد جنگ میشوند و چگونه میتوان به آن جنگها پایان داد؟ برای پاسخ به این پرسشها، پژوهشگران علوم سیاسی و روابط بینالملل طی دهههای گذشته نظریههای هوشمندانهای درباره منطق جنگ و صلح ارائه کردهاند. درک دلایل شروع جنگ ویرانگری که بر علیه کشور جریان دارد میتواند به شناسائی عوامل و فرایندهای توقف آن نیز کمک کند. در واقع انگیزه اصلی تنطیم مقاله بررسی امکان و نحوه توقف درگیریها و تحقق صلحی پایدار و عادلانه در کوتاهترین زمان ممکن است. به این دلیل روشن که جنگ نابرابر و ویران کنندهای که بر کشور تحمیل شده و در همین مدت کوتاه نیز جانهای عزیز بسیاری را گرفته و خسارات سنگینی بر ایران وارد کرده است و طولانی شدن جنگ میتواند کشور را با خطرات بزرگی روبه رو کرده و زندگی و معیشت بسیاری از هموطنان را، آن هم در شرایط دشوار اقتصادی، مختل سازد. در این مقاله جنگ اسرائیل/آمریکا علیه ایران در چارچوب نظریههای جنگ و تعارض بین کشورها مورد بحث گرفته و منطق، ضرورت و اقداماتی که میتواند به توقف جنگ کمک کند بررسی شده است.
۲. آنارشی در نظام بینالمللی و جنگ در ادبیات سیاسی و روابط بینالملل
مطالعه ادبیات علوم سیاسی و روابط بینالملل از جمله آثار اندیشمندانی چون توماس شلینگ (T. Schelling) برند جایزه نوبل اقتصاد (سیاسی) در سال ۱۹۹۵ و مولف کتابهای مهمی مانند راهبرد تعارض (The Strategy of Conflict, 1981) ، جیمز فیرون (J. Fearon) مولف مقاله اثر گذار دلایل عقلانی برای جنگ (Rationalist Explanations for War, ۱۹۹۵)، جک لوی و گری گورتز (J. Levy & G. Goertz) نویسندگان کتاب توضیح جنگ و صلح (Explaining War and Peacce, 2007) و و جان استویسینگر(J. G. Stoessinger) مولف کتاب چرا ملتها وارد جنگ میشوند (Why Nations Go to War, 2011) نشان میدهد که جنگ را نمیتوان صرفاً به عنوان برخوردی نظامی میان ارتشها فهمید. جنگ در واقع ادامه سیاست با ابزارهای خشونت آمیز است و ریشههای آن در ساختار نظام بینالملل، رقابتهای امنیتی و تصمیمات سیاسی دولتها نهفته است. بیاری از صاحبنظران روابط بینالملل نظام بینالمللی را یک نظام انارشیک دانستهاند. در اینجا منظور از آنارشی (Anarchy) هرج و مرج نیست بلکه منظور آن است که نظام بینالمللی فاقد سلسله مراتب بین کشورها بود و در آن قدرتی فراملی، که با آمریت (آتوریته) لازم، انجام تعهدات و اجرای معاهدات بین دولتها را تضمین کند، وجود ندارد. به عبارت دیگر برخلاف داخل کشورها که دولت مرکزی مسئول حفظ نظم و امنیت و اجرای قانون و تضمین کننده اجرای تعهدات قانونی است، در سطح بینالمللی چنین قدرتی وجود نداشته و هر دولت-ملتی خود مسئول امنیت و ثبات خویش در عرصه جهانی است. از انجا که توزیع منابع طبیعی و اقتصادی، قدرت، امنیت و نفوذ بین ملتها نابرابر است زمینه نارضایتی از وضعیت موجود و تلاش در جهت تغییر آن برای بسیاری از کشورها وجود دارد. همین موضوع زمینه ساز رقابتهای امنیتی میشود؛ زیرا اقداماتی که یک کشور برای افزایش امنیت خود انجام میدهد، مانند تقویت توان نظامی یا توسعه فناوریهای دفاعی یا حتی فناوریهای پیشرفته در زمینههای مشترک که قابلیت استفاده در صنایع نظامی دارند ، ممکن است از سوی دیگران تهدید تلقی شود. این چرخه بی اعتمادی که در ادبیات سیاسی به “معمای امنیت” معروف است، میتواند حتی در غیاب نیتهای تهاجمی نیز به تشدید تنشها بینجامد. در چنین محیطی روابط میان کشورها عملاً نوعی فرایند دائمی چانه زنی بر سر دستیابی به منابع کمیاب، قدرت، امنیت و نفوذ در سطح بینالمللی است. دیپلماسی، تحریم، تهدید نظامی و بازدارندگی ابزارهایی هستند که دولتها برای بهبود موقعیت خود در این چانه زنی به کار میگیرند. جنگ زمانی رخ میدهد که این فرایند چانه زنی به بنبست برسد.
۳. چانه زنی، دیپلماسی، تحریمها، تهدید نظامی و بازدارندگی
آثار توماس شلینگ (Thomas Schelling ) نشان میدهد که قدرت نظامی تنها برای جنگیدن نیست. در بسیاری از موارد، قدرت نظامی ابزار چانه زنی (Bargaining) و بازدارندگی است. کشورها با نمایش قدرت نظامی میکوشند طرف مقابل را به تغییر رفتار وادار کنند، بدون آنکه جنگی واقعی رخ دهد. در این چارچوب نظری، جنگها معمولا حاصلِ علاقه و تمایل مستقیم به جنگ نیستند، بلکه اغلب از دلِ چانه زنیهای پرتنش و بازیهای بازدارندگی بیرون میآیند. کشورها معمولاً از قدرت نظامی نه برای آغاز جنگ، بلکه برای واداشتن طرف مقابل به عقب نشینی، تغییر رفتار یا واگذاری امتیاز استفاده میکنند. اما همین منطق میتواند به وضعیتی خطرناک برسد که شلینگ آن را نوعی “بازی در لبه پرتگاه” (Brinkmanship) میداند؛ بازی که در آن هر طرف تلاش میکند طرف مقابل را عقب براند، در حالی که احتمال وقوع جنگ ناخواسته نیز افزایش مییابد. هر طرف برای نشان دادن جدیت و عزم خود، بحران را تا آستانهٔ جنگ پیش میبرد، به امید آنکه طرف مقابل عقبنشینی کند. اما این استراتژی همواره با خطر همراه است. هنگامی که طرفین برای نشان دادن عزم خود تا مرز جنگ پیش میروند، ممکن است بحران از کنترل خارج شود.
در کتاب استراتژی تعارض (The Strategy of Conflict) توماس شلینگ میکوشد یک نظریهٔ عامِ استراتژی برای وضعیتهایی ارائه دهد که در آنها تصمیمات به هم وابسته اند، منافع بازیگران همزمان هم متعارض و هم مشترکاند. او فرض میکند طرفین منازعه منطقی و محاسبه گر هستند و تأکید میکند که تعارضهای واقعی در اغلب موارد “بازیهای جمع صفرZero Sum Game ” نیستند، که برد یکی حتما باخت دیگری باشد، بلکه بازیهای “جمع متغیر” و مختلطاند که در آنها هم تهدید و اجبار وجود دارد و هم امکان منفعت متقابل. در نظریه شلینگ تعارض و منافع مشترک تقریباً همیشه در هم تنیدهاند، حتی در سیاست بینالملل و جنگ. “بردن” صرفاً به معنای شکست دادن طرف مقابل نیست، بلکه به مفهوم بهبود وضعیت برحسب ارزشهای خود که غالباً مستلزم چانه زنی، خویشتنداری و پرهیز از پیامدهای فاجعه بار دوطرفه است. یکی از نوآوریهای شلینگ این است که قدرت چانه زنی را نه صرفاً «قدرت مادی»، بلکه توانایی متعهد کردن خود به یک هدف یا سیاست برای شکل دادن به انتخابهای طرف مقابل میداند.
در مورد جنگ اسرائیل/آمریکا علیه ایران، میتوان گفت سالها تهدید، بازدارندگی، درگیریهای محدود و جنگهای نیابتی، در واقع بخشی از همین بازی بوده است. آمریکا، اسرائیل و ایران طی سالها از قدرت نظامی، تهدید، حملات محدود و عملیات نیابتی برای فشار آوردن بر یکدیگر و تغییر رفتار طرف مقابل استفاده کردند، بدون آنکه وارد جنگ تمامعیار شوند. بنابراین، جنگی که در نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) آغاز شد، و میتوان آن را ادامه جنگ دوازده روزه در خرداد ماه ۱۴۰۴ دانست، در واقع برای نشان دادن قدرت و معتبر بودن تهدیدها و تعیین “خط قرمز”های تازه از طرف ائتلاف آمریکا/اسرائیل بود. تا شروع جنگ هر طرف میکوشید دیگری را مهار کند، اما هر دورِ تشدید برای اثباتِ عزم و اعتبار تهدید، سطح ریسک را بالاتر برد و احتمال حادثه، سوءبرداشت و الزام به واکنش سخت را بیشتر کرد. در نهایت، در فضای بیاعتمادی شدید و ترس متقابل از “ضربهٔ نخست”، اسرائیل و آمریکا به این جمعبندی رسیدند که اگر پیشدستانه عمل نکنند، در آینده با ایرانِ قویتر و جسورتر روبهرو خواهند شد؛ از این رو، آنچه قرار بود ابزار بازدارندگی و کنترل بحران باشد، بهجای محدود کردن تنش، خود به مسیر سقوط به جنگی واقعی تبدیل شد.
در چارچوب نظریه توماس شلینگ (Thomas Schelling)، جنگ ایران با ائتلاف اسرائیل/آمریکا را میتوان نه صرفاً شکست بازدارندگی، بلکه شکست در مدیریت یک رابطه مختلط تعارض و منافع مشترک دانست. این رابطه، از یکسو شامل رقابتهای جدی (نفوذ منطقه ای، امنیت رژیمها) و از سوی دیگر دارای منافع مشترکی مانند اجتناب از جنگ گسترده بوده است. بنابراین، این وضعیت نمونهای از “بازی غیرجمع صفر” است که در آن بازیگران هم زمان رقابت و نوعی هماهنگی ضمنی برای جلوگیری از فاجعه دارند. با این حال، چند مکانیزم کلیدی موجب خارج شدن اوضاع از کنترل شده است. نخست، تعهدات بیشازحد و علنی (ائتلافها، خطوط قرمز و فشارهای حیثیتی) که امکان عقبنشینی را محدود کرده و رهبران را به واکنش نظامی سوق داده است. دوم، عدم تقارن در درک ریسک و اعتبار تهدیدها که باعث شده هر طرف تهدید دیگری را کم اهمیت یا بلوف تلقی کرده و برای اثبات جدیت خود به اقدامات شدیدتر متوسل شود. سوم، پویایی “افزایش ریسک” که از طریق افزایش حضور نظامی و درگیریهای محدود، احتمال خطای محاسباتی و تصاعد ناخواسته را بالا برده است.
در کنار این عوامل، فروپاشی کانالهای ارتباطی و قواعد ضمنی محدودسازی جنگ نقش مهمی در تشدید بحران داشته است. با تضعیف ارتباطات و نقض تدریجی خطوط قرمز نانوشته، هر اقدام به بدترین شکل تفسیر شده و به پلهای برای تشدید بیشتر تبدیل شده است. ترس متقابل از ضربه نخست در شرایط بیاعتمادی، انگیزه اقدامات پیشدستانه را افزایش داده و رفتار تهاجمی را عقلانی جلوه داده است. در نهایت، نبود سازوکارهای پایدار بازدارندگی و کنترل تسلیحات و فقدان تعریف مشترک از “تجاوز” باعث شده هر چرخه اقدام و واکنش، یک گام به سوی جنگ گسترده نزدیک تر شود.
۴. جنگ به عنوان شکست فرایند چانه زنی
در همین چارچوب نظری میتوان گفت جنگهای اسرائیل/آمریکا علیه ایران در واقع غلبه بازی مجموع صفر اسرائیل – ایران بر بازی جمع متغیر آمریکا-ایران بوده است. زیرا ایران و آمریکا در منطقه منافع و تعارضهایی دارند که میتوانند آنها را در مقایسه با جنگ به وضعیت بهتر برای هر دو و یا وضعیت برد-برد تعبیر کرد. بنابراین ایندو دولت ممکن است در فرایند چانه زنی به وضعیتی برسند که برای هر دو طرف بهتر از جنگ باشد، همانطور که در معاهده برجام به و پیش از آن در جنگ آمریکا با طالبان و سپس در عراق پس از صدام حسین به آن دست یافتند. اما از آنجا که اسرائیل جمهوری اسلامی ایران را تهدیدی وجودی برای خود فرض کرده و هر بردی از سوی جمهوری اسلامی ایران را باخت خود میداند و بالعکس، و انعطافی هم در این برداشت نداشته، بنابراین تلاش او آن بوده که بازی جمع صفر خود با ایران را بر بازی جمع متغیر آمریکا-ایران سوار کند که در این باره موفق بوده و آمریکا را به جنگ با جمهوری اسلامی ایران کشانده است.
جمیز فیرون (J. Fearon) در مقاله معروف خود “دلایل عقلانی برای جنگ” بحث میکند که با توجه به هزینههای جانی، مالی و اخلاقی جنگ عقل حکم میکند که دولتها، که فرض میکند موجوداتی منطقی هستند، با چانه زنی به توافقاتی رسیده و از جنگ احتراز کنند اما شرایطی وجود دارند که در آنها میتوان ورود به جنگ توسط دولتها را تصمیمی عقلایی دانست. او در مقاله معروف خود تحت عنوان “توضیحات یا دلایل عقلانی برای جنگ” “Rationalist Explanations for War” استدلال میکند که از آنجا که جنگها بسیار پرهزینه (اعم از هزینههای انسانی، مالی و اقتصادی و اجتماعی و اخلاقی) هستند، باید در بسیاری از موارد توافقی وجود داشته باشد که برای هر دو طرف بهتر از جنگ باشد. بنابراین وقوع جنگ اغلب به این معناست که فرایند چانه زنی میان دولتها شکست خورده است.
فیرون سه عامل اصلی را برای این شکست معرفی میکند:
- عدم تقارن اطلاعات، کشورها همیشه اطلاعات دقیقی درباره تواناییها و نیتهای واقعی طرف مقابل ندارند. این ابهام میتواند به سوء محاسبه و تصمیمهای خطرناک منجر شود.
- مشکل تعهد (Commitment)، حتی اگر دو طرف بر سر اختلافات خود به تفاهم برسند، ممکن است نسبت به پایبندی طرف مقابل به معاهده در آینده تردید داشته باشند. در نتیجه در آنارشی نظام بینالمللی، یعنی فقدان قدرت فراملی که دولتها را متعهد به اجرای معاهدات و قراردادهای معتبر فی مابین کند، اگر کشوری تصور کند که رقیبش در آینده قدرتمندتر از او خواهد شد، ممکن است ترجیح دهد اکنون وارد جنگ شود تا در آینده مجبور به پذیرش صلحی با شرایط دشوارتر نشود.
- تقسیم ناپذیری (Indivisibility) برخی موضوعات مورد اختلاف، مسائلی مانند استقلال، حیطه نفوذ، تهدید وجودی، امنیت حیاتی یا حاکمیت ملی گاه چنان تعریف میشوند که امکان مصالحه درباره آنها دشوار به نظر میرسد.
در اینجا هم ملاحظ میکنیم که علیرغم تداوم مناسبات پر تنش جمهوری سلامی ایران با ایالات متحده آمریکا طی سالیان متمادی دو دولت موفق شده بودند با وجود عدم تقارن اطلاعات، تردید در تعهد طرف مقابل به توافقات خود، (که مصادیقی مانند خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ از سوی آمریکا و افزایش میزان اورانیوم غنی شده از سوی ایران، بعد از شکست مذاکرات احیای برجام در دوره دولت بایدن، را داشته) و نیز موضوعاتی مانند استقلال و حاکمیت ملی که اهمیت یادی برای ایرانیان دارد رابطه متقابل پر تنش را مهار کرده و وارد جنگ تمام عیار نشوند. اما در مذاکرات قبل از شروع جنگ ۱۲ روزه خرداد ماه گذشته هنگامی که ایران با تعطیل کلی فرایندهای غنی سازی اورانیوم در تاسیسات هستهای خود مخالفت کرد دولت اسرائیل موفق شد نگرانی خود از تبدیل ایران در آینده نزدیک به کشور دارای سلاحهای هسته ای، و یا به عبارت دیگر ادراک تهدید وجودی خود با ایران (جمع صفر) را به چارچوب تصمیم گیری آمریکا منتقل کند. بطوریکه آمریکا (تحت تأثیر اسرائیل) به این برداشت رسید که ایران در حال افزایش توان نظامی خود است و با دسترسی به تسلیحات هستهای مهار رفتار آن، و تضمین امنیت متحدانش در منطقه، در آینده سخت تر خواهد شد. از آنجا که تضمینی برای رعایت توافقات توسط دولتها در چنین مواردی وجود ندارد (آنارشی در روابط بینالمللی) ورود به جنگ با ایران در خرداد ماه و اسفندماه ۱۴۰۴ بنظر دولت آمریکا عقلانی تر از صبر کردن برای آینده، که ممکن بود ایران اتمی شده باشد، بود. این همان منطق جنگ پیشگیرانه (Preventive War) است.
۵. نقش رهبران در وقوع جنگ و شرایط لازم و کافی
میتوان استدلال کرد که یک بازیگر درگیر در یک تعارض نزدیک به جمع صفر، تلاش میکند آن را بر تصمیات متحد خود که یک بازی جمع متغیردارد حاکم کند تا ائتلافی قدرتمندتر شکل دهد. اما موفقیت این استراتژی به تغییر ادراک طرف ثالث بستگی دارد و در چارچوب فیرون، این تغییر ادراک زمانی به جنگ منجر میشود که مشکل تعهد به سطحی برسد که آینده خطرناک تر از حال به نظر برسد. سئوالی که پیش میآید آنست که جنگ اول اسرائیل/آمریکا علیه ایران در خرداد ماه ۱۴۰۴ (جون ۲۰۲۵) را میتوان برای نگرانی آمریکا به عدم تعهد ایران و تلاش او به اتمی شدن به لحاظ عقلانی موجه دانست زیرا رئیس جمهور آمریکا ادعا کرد که ایران در معرض تبدیل شدن به قدرت اتمی بوده و او این خطر را رفع کرده است. اما در جنگ اخیر که چنین خطری وجود نداشته چه توجیه عقلانی میتوان برای ورود به جنگ از سوی آمریکا تصور کرد؟
برای پاسخ، باید به تمایز میان “نوع بازی” و “مکانیزمهای عقلانی جنگ” در آثار Thomas Schelling و James Fearon توجه کرد و آن را با دیدگاههای Gary Goertz، Jack S. Levy و John G. Stoessinger تکمیل نمود. در درگیری کنونی، اگر فرض شود که تهدید فوری هستهای وجود نداشته، توضیح عقلانی در چارچوب فیرون دشوارتر میشود. در اینجا چند تبیین مکمل قابل طرح است. حتی در نبود تهدید فوری، ممکن است آمریکا به این نتیجه رسیده باشد که ایران همچنان در مسیر تقویت توان نظامی یا منطقهای است و هیچ سازوکار قابل اعتمادی برای مهار آن وجود ندارد. در این صورت، جنگ میتواند همچنان در چارچوب “عدم تقارن اطلاعات” و “مشکل تعهد” قابل تفسیر باشد، اما نه صرفاً در حوزه هسته ای، بلکه در سطحی وسیعتر از موازنه قدرت. در چارچوب نظریه شلینگ، اگر یک بازیگر (مانند اسرائیل) بتواند ادراک تهدید را در ذهن شریک خود تغییر دهد، میتواند او را به مشارکت در یک بازی پرهزینهتر ترغیب کند. به بیان دیگر، ورود آمریکا ممکن است نتیجه انتقال ادراک تهدید وجودی از سطح اسرائیل به سطح تصمیمگیری آمریکا باشد.
اما در کنار عوامل ساختاری، تصمیمات رهبران سیاسی نیز میتواند نقش مهمی در آغاز جنگها داشته باشد. جان استویسینگر John G. Stoessinger در کتاب معروف خود چرا ملتها وارد جنگ میشوند “Why Nations Go to War ” نشان میدهد که بسیاری از جنگهای بزرگ تاریخ با سوء برداشتها و خطاهای ادراکی رهبران آغاز شدهاند. رهبران گاه قدرت رقیب را دست کم میگیرند، واکنش او را اشتباه پیش بینی میکنند یا تصور میکنند که جنگ کوتاه و محدود خواهد بود. اما واقعیت میدان جنگ اغلب با این پیشبینیها متفاوت است و همین سوء محاسبهها میتواند بحرانها را به درگیریهای گسترده تبدیل کند. به عبارت دیگر اگر بجای رهبران کنونی ایران، آمریکا، اسرائیل افراد دیگری بر سر کار بودند، حتی با همین سطح از تخاصم سیاسی بین این سه کشور، اسرائیل/آمریکا در مقابل ایران، کار احتمالا به جنگ نمیکشید (همانطور که در دوره روسای جمهور قبلی آمریکا اوباما و بایدن این اتفاق نیفتاد).
پژوهشگرانی مانند Gary Goertz و Jack S. Levy در مطالعات خود نشان دادهاند، جنگها معمولاً نتیجه یک عامل واحد نیستند؛ بلکه مجموعهای از شرایط لازم، از رقابتهای امنیتی گرفته تا بحرانهای دیپلماتیک، در کنار یکدیگر قرار میگیرند و احتمال وقوع جنگ را افزایش میدهند. آنها فراهم شدن شرایط لازم برای جنگ بین دو کشور را به پر شدن بشکه باروت و شرایط کافی را چکانده شدن ماشه نامیدهاند. در مورد جنگ اسرائیل/ آمریکا با ایران میتوان به فراهم شدن شرایط لازم و کافی برای جنگ بین دو کشور توجه کرد و برخی از عوامل مهم در بحران کنونی را بهتر شناخت. سطح بالای بیاعتمادی میان طرفین و سالها تنش سیاسی و امنیتی باعث شده است که هر اقدام یک طرف از سوی طرف دیگر به عنوان تهدیدی جدی تفسیر شود. رقابت فزاینده برای بسط نفوذ و بازدارندگی طرف مقابل در منطقه به افزایش تنش و تشدید چرخه بیاعتمادی و تشدید روابط خصمانه بین دو دولت جمهوری اسلامی و اسرائیل انجامید که این فرایند را میتوان به فراهم شدن شرایط لازم (بشکه باروت در کتاب گوئرتز و لوی) برای جنگ بین دو کشور تشبیه کرد. با اینحال شاید بدون وقوع جنگ غزه بین اسرائیل و تلاش اسرائیل برای نابودی گروههای فلسطینی هم پیمان ایران، یعنی حماس و جهاد اسلامی و ترور سران حماس در تهران و نیز ترور فرماندهان سپاه و حزب الله در لبنان شرایط کافی برای جنگ بین دو کشور فراهم نمیشد. در واقع این وقایع مانند چکاندن ماشه در این رابطه عمل کردهاند زیرا که با عکس العمل ایران مواجه شد و نهایتا به جنگی تمام عیار منجر شد.
۶. نقش دستگاههای دیپلماسی در (جلوگیری از) وقوع جنگ
سئوالی که همواره با وقوع جنگ بین کشورها پیش میآید نقش دستگاههای دیپلماسی طرفین در این جنگها و دلیل شکست آنها در جلوگیری از وقوع جنگ بوده است. زیرا دیپلماسی کارآمد کشورها در شکل گیری ذهنیت طرف مقابل و حتی سایر کشورها نسبت به تهدید و تعهد و یا پایبندی کشور به توافقات و معاهدات تاثیر گذار است. بنابراین کارایی دستگاه دیپلماتیک کشورها، و در نتیجه بر استمرار صلح یا وقوع جنگ و صلح، اثر میگذارد و شکی نیست که اگر کشور دستگاه دیپلماسی توانمند تری داشت احتمالا میتوانست نقش موثرتری در جلوگیری از جنگ بازی کند اما برای داوری درست در این مورد باید جوانب امر را سنجید. در نظریه شلینگ، دیپلماسی در اصل عبارت از انتقال علائم (سیگنالهای) قابل باور درباره نیتها، خطوط قرمز و تعهدات کشور متبوع به طرف مقابل است. اگر این سیگنالها مبهم باشند، یا قابل راستیآزمایی نباشند، یا با رفتار عملی ناسازگار باشند طرف مقابل آنها را نا دیده میگیرد یا بد تفسیر میکند. بنابراین، مشکل اصلی نه صرفا ضعف دیپلماسی بلکه شکست یا عدم موفقیت در ایجاد اعتبار (credibility) یا معتبر جلوه دادن تعهدات و قول و قرارهای کشور است. در چارچوب نظریه فیرون (J. Fearon) مشکل ساختاری تعهد (Commitment) همین وضعیت را توضیح میدهد، اگر دولتی واقعاً نخواهد تنش را افزایش دهد یا بخواهد به تعهداتش پایبند بماند، تا زمانی که طرف مقابل باور نکند، این تعهد عملاً بیاثر است. چند دلیل برای باور نشدن تعهدات یک کشور ارائه شده است: (i تغییر مکرر سیاستها در طول زمان، ii) فشارهای داخلی، iii) سابقه بیاعتمادی، iv) نبود سازوکار تضمین نتیجه و v) ناتوانی در انجام تعهدات حتی بدون سوء نیت.
در این چارچوب، میتوان گفت دیپلماسی ایران با چند چالش در چند سطح مواجه بوده است:
- مشکل چند صدایی یا ناسازگاری علائم صادره (Signal Inconsistency)؛ واضح است که اگر پیامهای رسمی با رفتارهای میدانی و کنشهای منطقهای همراستا نباشند سیگنال کلی مبهم یا متناقض میشود،
- مشکل اعتبار (Credibility Gap)در سطح ساختاری؛ حتی اگر پیام روشن باشد بدون ابزار راستیآزمایی یا سابقه اعتماد طرف مقابل آن را جدی نمیگیرد،
- رقابت بر سر “تعریف تهدید” در سطح ادراکی در سطح بینالمللی؛ رقابت میان روایتهای مختلف در باره ماهیت تهدید،
- سطح تصمیم گیری؛ انتخاب یک روایت به عنوان مبنای سیاستگذاری
اینجا نکته مهمی وجود دارد و آن اینکه ادراک تهدید ساخته میشود، فقط منتقل نمیشود. در چارچوب نظریه شلینگ طرف مقابل صرفاً دریافت کننده سیگنال نیست، بلکه تفسیرکننده فعال آن است یعنی بازیگران میتوانند تهدید را بزرگ نمایی یا بازتعریف کنند. نقش اسرائیل در اینجا اهمیت پیدا میکند. زیرا تلاش کرده و میکند تهدید ایران را وجودی جلوه دهد و این تفسیر را به آمریکا منتقل کند. بنظر میرسد دستگاه دیپلماسی ایران نتوانسته روایت جایگزین قویتری ارائه دهد و روایت اسرائیل در اینجا غالب شده است. البته آمریکا نهایتا بین چند تفسیر مختلف انتخاب میکند و این انتخاب لزوماً فقط بر اساس دادهها و روایتهای ارائه شده از سوی دیگران نیست. بلکه بر اساس منافع، ائتلافها، و ادراکات امنیتی است. بنابراین میتوان گفت در موضوع جنگهای ۲۰۲۵/۲۰۲۶ اسرائیل/آمریکا علیه ایران دستگاه دیپلماسی ایران نتوانسته سیگنالهای کاملاً معتبر و منسجم منتقل کند. از سوی دیگر اسرائیل در بازتعریف تهدید فعال بوده و بخوبی توانسته آنرا بزرگنمایی کند و نهایتا دولت آمریکا این تفسیر را پذیرفته است. این وضعیت حاصل ترکیب عواملی بوده که در بالا بحث شد.
بنابراین در ناتوانی دستگاه دیپلماسی در جلوگیری از وقوع جنگ بر علیه کشور میتوان گفت که با چند صدایی و ناهمگونی علائم ارسالی، پیامهای رسمی، رفتارهای میدانی و مواضع منطقهای کشور در سیاستهای خارجی ناسازگار جلوه داده شده و تصویر کلی مبهم بوده است. این امر باعث شده طرف مقابل بدترین سناریو را مبنا قرار دهد. از سوی دیگر شکاف اعتبار (Credibility Gap) ، نبود سازوکارهای راستیآزمایی و اعتماد متقابل، باعث شده این پیامها جدی گرفته نشوند. سیاست اسرائیل هم در این مورد اثر گذار بوده است؛ زیرا با بازتعریف تهدید ایران بهعنوان یک تهدید وجودی و انتقال این ادراک به آمریکا حتی تاثیر سیگنالهای تعدیل کننده ایران را نیز خنثی کرده است. اینرا هم باید در نظر گرفت که انتخاب ایالات متحده از روایتهای مختلف ایران و اسرائیل صرفاً مبتنی بر دادههای عینی نبوده بلکه تحت تأثیر ملاحظات امنیتی، روابط ائتلافی و ادراکات راهبردی نیز قرار دارد. در چنین شرایطی بوده که حتی دیپلماسی فعال نیز بدون وجود سازوکارهای اعتماد ساز و هم راستایی در رفتارها، نتوانسته به تنهایی مانع از لغزش به سوی جنگ شود.
۷. حمایت احتمالی چین و روسیه در صورت ادامه جنگ
سیوال مهم دیگری که هم اکنون برای بسیاری از ایرانیان وجود دارد مواضع و سیاستهای قدرتهای بزرگ نظامی، سیاسی و اقتصادی دارای روابط حسنه با جمهوری اسلامی، یعنی روسیه و چین، در جنگ کنونی است. این مواضع در نتیجه جنگ و نیز نیز زمان توقف آن تاثیر دارد. نکتهای که کم و بیش روشن است، و در سه هفته اول جریان جنگ نیز مشاهده شده، آن است که بعید است ایران، در صورت طولانی شدن جنگ، حمایت نظامی مستقیم از چین یا روسیه دریافت کند. دلیل آن است که هیچ پیمان دفاعی الزام آوری میان این کشورها با ایران وجود ندارد. اما کمکهای غیرمستقیم، اقتصادی، دیپلماتیک و اطلاعاتی ممکن است تحت شرایط خاص فراهم شود. این حمایتها بیشتر به محاسبات ژئوپلیتیک، منافع اقتصادی و هزینههای استراتژیک این دو قدرت بستگی دارد، نه تعهد ایدئولوژیک یا نظامی.
- کمکهای چین
چین، بهعنوان بزرگترین خریدار نفت ایران (حدود ۱۳ الی ۱۴% واردات نفت خود)، منافع اقتصادی قوی در ثبات ایران دارد، اما این موضوع ورود مستقیم به جنگ به نفع ایران را ایجاب نمیکند. زیرا شرکای کلیدی چین در منطقه یعنی عربستان، امارات و حتی اسرائیل در جبهه مقابل ایران قرار گرفتهاند. اختلال در تنگه هرمز نیز تجارت جهانی انرژی را مختل میکند که تاثیر مستقیمی بر اقتصاد چین دارد. با اینحال اگر ادامه جنگ تهدیدی وجودی برای رژیم سیاسی حاکم بر کشور ایجاد کند چین ممکن است تسلیحات دفاعی (مانند سامانههای پدافندی یا پهپادها)، وامهای اضطراری، یا خرید نفت با تخفیف بیشتر ارائه دهد، مشابه آنچه پس از جنگ ۱۲ روزه در سال گذشته وعده داد، اما عملاً محدود ماند. شرط اصلی چین برای کمکهای قابل توجه آنست که جمهوری اسلامی سیاست خارجی خود را تعدیل کند و به سمت روابط همه جانبه با چین، مانند روابط “چین–پاکستان” حرکت کند؛ یعنی کاهش ماجراجویی منطقهای و تمرکز بر تجارت. با اینحال حمایت دیپلماتیک در حد بیانیههای محافظه کارانه در سازمان ملل، وتوی قطعنامههای ضدایرانی، و فشار بر IAEA برای حل دیپلماتیک – که در جنگ ۲۰۲۵ هم تکرار شد قابل انتظار است. هر چند در قطعنامه اخیر شورای امنیت سامان ملل دایر بر محکومیت ایران در حمله به کشورهای عرب خلیج فارس، چین و روسیه قطعنامه شورای امنیت را وتو نکردند؛ زیرا همانطور که گفت شد کشورهای عربی خلیج فارس روابط نزدیکی با چین و روسیه دارند. بنابراین چین مداخله نظامی مستقیم را رد میکند، زیرا اولویتش رشد اقتصادی است و حمایت مستقیم از ایران در جنگ اسرائیل/آمریکا علیه ایران میتواند به تحریمهای ثانویه آمریکا علیه آن منجر شود.
- کمکهای روسیه
روسیه روابط نزدیک تری با ایران دارد (مانند معاهده شراکت راهبردی ۱۴۰۳)، اما این توافق فقط “سیاسی–امنیتی” است و هیچ الزام دفاعی جمعی ندارد. با اینحال اگر جنگ به سطح تهدید وجودی برای جمهوری اسلامی ایران برسد ، روسیه ممکن است اطلاعات ماهوارهای، تسلیحات پیشرفته دفاعی مانند سیستم دفاع ضد هوایی S-۴۰۰، موشکهای کروز، یا کمک سایبری ارائه دهد؛ مشابه حمایت پشت پرده در جنگ ۱۲ روزه سال گذشته. متقابلاً روسیه انتظار دارد ایران در جنگ اوکراین از او حمایت کرده و حمایت لجستیکی بیشتری ارائه دهد. میتوان انتظار داشت حمایت دیپلماتیک و اقتصادی روسیه در جنگ شامل فروش تسلیحات، دور زدن تحریمها از طریق کریدور شمال–جنوب، و وتوی قطعنامههای شورای امنیت باشد– البته مشروط به آنکه این اقدامات موجب تحریمهای جدید غرب علیه روسیه نشده و قابل مدیریت باشد. باید توجه کرد که روسیه درگیر جنگ اوکراین است و منابع محدودی دارد؛ ورود مستقیم آن کشور در جنگ ریسک درگیری روسیه با ناتو را بالا میبرد و این چیزی نیست که مطلوب روسیه باشد. در جنگ دوازده روزه سال گذشته حمایت روسیه عمدتاً اطلاعاتی و دیپلماتیک بود، نه نظامی علنی؛ و در جنگ کنونی نیز نمیتوان بیش از این از روسیه انتظار داشت.
بنابراین میتوان گفت هر چند چین و روسیه ایران را “در میدان تنها” نمیگذارند، اما کمکهای استراتژیک آنها محدود خواهد بود. هدف اصلی ایندو قدرت حفظ ایران در اردوگاه خود علیه غرب و به خصوص آمریکا است بدون آنکه هزینه بزرگ ورود به جنگ با آن ابر قدرت را بپردازند. تجربه جنگ ۱۲ روزه در سال گذشته نیز نشان داد که حمایت ایندو کشور عمدتاً نمادین بود، و انتظار مشابهی برای جنگ کنونی نیز منطقی است.
۸. منطق آتش بس و توقف جنگ
۱.۸ منطق و زمان پذیرش آتش بس
وقتی ادامه جنگ و خشونت نه تنها امتیاز جدیدی تولید نمیکند بلکه اهرمهای موجود را فرسایش میدهد، عقلانیت استراتژیک حکم میکند که بازی در نقطهای متوقف شود که هنوز امکان چانه زنی وجود دارد. این گزاره در واقع خلاصهای از منطق چانه زنی در سایه خشونت است که هم در آثار شلینگ (T. Schelling) و هم در تحلیل عقلانی جنگ نزد فیرون (J. Fearon) دیده میشود. در مراحل اولیه جنگ، خشونت معمولاً یک کارکرد دارد: ایجاد یا تقویت اهرم چانه زنی، افزایش هزینه برای طرف مقابل، تغییر موازنه قدرت و وادار کردن او به امتیازدهی. اما از یک نقطه به بعد، وضعیت تغییر میکند: اهداف کلیدی یا محقق شدهاند یا دست نیافتنی شدهاند هزینهها به صورت فزاینده بالا میرود منابع، مشروعیت یا ظرفیت نظامی تحلیل میرود در این مرحله: ادامه جنگ دیگر «اهرم نمیسازد»، بلکه اهرمهای موجود را میسوزاند. شلینگ تأکید میکند که هدف از خشونت: نابودی کامل طرف مقابل نیست، بلکه تغییر رفتار اوست. بنابراین جنگ یک ابزار چانه زنی است، نه هدف نهایی و ارزش آن به این است که طرف مقابل را به توافق بهتر سوق دهد. اما اگر خشونت بیش از حد ادامه یابد طرف مقابل ممکن است چیزی برای از دست دادن نداشته باشد یا وارد منطق “مقاومت تا انتها” شود. بهترین نقطه توقف جایی است که هنوز هر دو طرف “چیزی برای معامله” دارند. در چارچوب نظریه فیرون دلیل آغاز جنگ شکست چانه زنی است اما پس از شروع جنگ باید در اولین فرصت محدوده توافق را بازتعریف و به فرایند چانه زنی بازگشت. زیرا هر جنگی در نهایت باید به یک توافق ختم شود اما نکته کلیدی آن است که هرچه جنگ طولانیتر شود محدوده توافق (Bargaining Range) کوچکتر شده و برهزینه فرصت تاخیر در توقف جنگ افزوده میشود. افزایش تلفات و هزینهها، سخت تر شدن امکان مصالحه سیاسی موجب کاهش اعتماد در طرفین شده محدوه چانه زنی و توافق را کوچکتر میکند. بنابراین ادامه جنگ میتواند باعث شود توافقی که امروز ممکن است، فردا دیگر ممکن نباشد.
از دید شلینگ خشونت وقتی مفید است که “درس یا پیامی” به دشمن بدهد. اگر پیام منتقل شده باشد ادامه آن فقط تخریب است. از دید فیرون جنگ جایگزین شکست چانه زنی است اگر شرایط به جایی برسد که توافق ممکن است ادامه جنگ “غیرضروری و پرهزینه” خواهد بود. در وضعیت کنونی میتوان گفت جمهوری اسلامی ایران بخش بزرگی از اهداف خود در جنگ را محقق کرده است؛ نشان داده است که پایداری و تاب آوری بالایی در جنگ حتی در مقابله با بزرگترین قدرتهای نظامی دنیا را داشته و میتواند با کنترل تنگه هرمز اقتصاد جهانی را در فشار قرار دهد و با قدرت تخریبی در شعاعی نسبتا بزرگ جنگ را منطقهای کند. بنابراین هنگامی که پیام داده شده و ادامه خشونت امتیاز بیشتری بهمراه ندارد برای جلوگیری از افزایش هزینههای انسانی، اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی جنگ و بالا رفتن خطر تصاعد (منطقهای یا گستردهتر) درگیریهای نظامی پذیرش آتش بس نشانه عقلانیت است. در این شرایط پذیرش آتش بس به معنای پذیرش شکست نیست بلکه به معنای عقلانیت استراتژیک (در تعریف شلینگ) است زیرا ادامه خشونت نه تنها موقعیت چانه زنی را بهبود نمیدهد، بلکه آن را تضعیف میکند و حتی میتواند امکان توافق را از بین ببرد. بنابراین، تلاش برای توقف جنگ در زمانی که هنوز “محدوده توافق” وجود دارد ضروری است.
۲.۸ ضرورت عبور از تفسیر ایدئولوژیک به تحلیل استراتژیک
یکی از دلایل اصلی رد پیشنهاد آتشبس در جنگها، غلبه “تفسیر ایدئولوژیک از تعارض” بر “تحلیل استراتژیک تعارض” است. در این تفسیر، جنگ به صورت یک بازی جمع صفر و حتی وجودی درک میشود و شعار افراطی یا پیروزی کامل یا شکست کامل حاکم میشود. چنین رویکردی، مصالحه را بهعنوان “خیانت” و عقب نشینی را بهعنوان “شکست” تعبیر میکند و عملاً مسیر چانه زنی را میبندد. در مقابل، تحلیل استراتژیک، در نظریههای شلینگ و فیرون، تعارض را یک بازی جمع متغیر میداند که در آن، حتی دشمنان نیز میتوانند منافع مشترکی داشته باشند (مانند اجتناب از جنگ گسترده و فروپاشی). این رویکرد به ویژه برای تصمیم گیرندگان جنگ و صلح در جمهوری اسلامی اهمیت دارد، زیرا داشتن تفسیر ایدئولوژیک تعارض میتواند کشور را در چرخهای از جنگهای پرهزینه و فرسایشی نگه دارد، در حالی که تحلیل استراتژیک امکان تبدیل تعارض به مذاکره و دستیابی به نتایج قابل قبول تر را فراهم میکند. تفاوت “تفسیر ایدئولوژیک” و “تحلیل استراتژیک” را نه صرفاً به عنوان دو سبک فکری، بلکه باید به عنوان دو منطق متفاوت تصمیم گیری در تعارضات توضیح داد. تفسیر ایدئولوژیک از تعارض، جهان را به صورت دوگانههای مطلق میبیند: حق/باطل خیر/شر.
این نوع نگاه چند مشکل اساسی دارد:
- واقعیتهای پیچیده حذف یا ساده سازی میشود،
- منافع مشترک نادیده گرفته میشود،
- هزینههای واقعی جنگ کماهمیت جلوه داده میشود و
- امکان توافق اساساً انکار میشود. در نتیجه تحلیل به جای مبتنی بودن بر “واقعیت” بر “باور” استوار میشود.
در این نگاه با تبدیل تعارض به مسئله هویتی هرگونه مصالحهای خیانت تلقی شده و از عقب نشینیهای موردی و ضروری به شکست وجودی تعبیر میشود. این دقیقاً همان وضعیتی است که فیرون آن را مانع اصلی توافق میداند. نگاه ایدئولوژیک با نادیده گرفتن هزینه–فایده (منظور تنها هزینهها و فواید مالی نیست) هدف را پیروزی مطلق میداند، حتی اگر با هزینههای بسیار گزافی همرا باشد. اما در تحلیل استراتژیک که بر استدلال و عقلانیت استوار است چنانچه هزینهها (مستقیم و غیر مستقیم) از منافع پیشی گیرد، ادامه تعارض غیرمنطقی است. تحلیل استراتژیک بر سه اصل استوار است:
● پذیرش واقعیت تعارض همراه با منافع مشترک؛ در نظریه شلینگ حتی دشمنان نیز منافع مشترک دارند، مثل جلوگیری از جنگ گسترده حفظ ثبات کاهش هزینهها،
● این دیدگاه، تعارض را به یک بازی جمع متغیر تبدیل میکند محاسبه هزینه–فایده تحلیل استراتژیک میپرسد: آیا جنگ، نتیجه بهتری از توافق میدهد؟ آیا می توان با هزینه کمتر به هدف رسید؟ در چارچوب نظری جمیز فیرون اگر یک توافق بهتر از جنگ وجود داشته باشد باید جنگ را متوقف کرد زیرا جنگ نتیجه شکست چانهزنی است، نه ضرورت
● انعطافپذیری و امکان معامله؛ در تحلیل استراتژیک اهداف قابل تعدیلاند راهحلهای میانی پذیرفته میشوند”برد نسبی” جای “پیروزی مطلق” را میگیرد.
۳.۸ چگونه تحلیل استراتژیک جنگ را به چانه زنی تبدیل میکند؟
نکته قابل توجه آنست که هنگامی که هر دو طرف در تحلیلی استراتژیک (به تعریف استراتژی شلینگ در کتاب استراتژی تعارض توجه شود) متوجه شدند علیرغم هزینههای فزاینده جنگ دستاوردهای آن کاهنده است یک محدوده از توافق ممکن شکل میگیرد. در این چارچوب نظری توسل به خشونت ابزار رسیدن به هدف تلقی میشود و نه خود هدف؛ زیرا جنگ برای تغییر رفتار دشمن است، نه نابودی کامل او. در واقع تلاش برای نابودی کامل دشمن بجای تغییر رفتار او میتواند هزینههای بسیار زیاد انسانی، مالی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی داشته باشد بطوریکه هرگونه پیروزی ظاهری را غیر موجه کند. مانند پیروزی فرمانده ارتشی که برای فتح نقطه مورد نظر تمام نیروی انسانی و تسلیحات واحد تحت فرماندهی خود را از دست بدهد. در اینصورت برای حفظ موقعیت به دست آمده نیرویی وجود نخواهد داشت. بنابراین منطقی است که در نقطه مناسب به مذاکره بازگشت چرا که جنگ نه یک سرنوشت اجتناب ناپذیر، بلکه نتیجه شکست فرایند چانه زنی (شامل تلاشهای دیپلماتیک) قبلی است. حال که پیام به طرف مقابل داده شده و ارزیابیها از قدرت نسبی طرفین دقیقتر شده میتوان با بازگشت به میز مذاکره برای حل معضل اصلی، که در نظریه “دلایل عقلانی برای جنگ” جمیز فیرون همان عدم اعتماد طرفین به یکدیگر نسبت به ایفای تعهدات آنها است، به توافقی دست یافت که منافع اساسی هر دو طرف را حفظ کند.
بنابراین در تحلیل استراتژیک، تصمیم به ادامه یا توقف جنگ بر اساس ملاحظات هزینه فرصت جنگ و هزینههای فزاینده تاخیر در توقف جنگ صورت میگیرد. در مراحل اولیه، ممکن است فایده نهایی جنگ (افزایش قدرت چانه زنی) از هزینه آن بیشتر باشد. اما با گذشت زمان هزینه نهایی جنگ از درآمد نهایی آن پیشی میگیرد. زیرا هزینه نهایی جنگ صعودی و درآمد نهایی جنگ نزولی است. دلیل آنست که تلفات انسانی، آوارگی و جابجایی مردم مناطق جنگ زده، هزینههای مالی و اقتصادی، تخریب زیرساختها، کاهش تولید ملی، فرسایش سرمایه اجتماعی، آسیبهای روانی بهسرعت افزایش مییابد، در حالی که با تداوم جنگ فایدههای جدید بسیار محدود یا نامطمئن میشوند. در این شرایط، هر روز ادامه جنگ به معنای از دست دادن فرصتهایی برای توافق، بازسازی و تثبیت وضعیت است. در مورد ایران، با توجه به محدودیتهای اقتصادی و فشارهای داخلی، میتوان استدلال کرد که هزینههای نهایی جنگ به سرعت از منافع مورد انتظار پیشی گرفته و ادامه آن از منظر استراتژیک غیرعقلانی میشود.
۴.۸ نحوه طرح آتشبس: مسیر خروج عقلانی از جنگ
با فرض پذیرش تحلیل استراتژیک (در چارچوب نظری شلینگ) بجای تفسیر ایدئولوژیک تعارض و الزام این تحلیل به پذیرش آتش بس و بازگشت به میز مذاکره به جای ادامه درگیریهای نظامی سئوالی که پیش میآید آنست که این موضوع چگونه باید مطرح شود تا از نظر سیاسی و اجتماعی کنونی کشور قابل پذیرش باشد.
در شرایط کنونی، توصیه به پذیرش آتشبس را باید نه از منظر ضعف، بلکه در چارچوب یک تحلیل استراتژیک از تعارض، در چارچوب نظری توماس شلینگ و جمیز فیرون فهمید. جنگ زمانی ابزار مؤثر سیاست است که بتواند اهرم چانه زنی ایجاد کند و طرف مقابل را به تغییر رفتار وادار سازد. اما در مرحلهای که ادامه خشونت دیگر امتیاز جدیدی تولید نمیکند و صرفاً به فرسایش منابع، افزایش هزینهها و بالا رفتن ریسک تصاعد منجر میشود، تداوم آن فاقد توجیه عقلانی است. در چنین وضعیتی، اصرار بر ادامه درگیری، بیش از آنکه موقعیت را تقویت کند، دامنه انتخابهای آینده را محدود میسازد. بنابراین، پذیرش آتشبس در این مقطع، نه ناشی از فشار، بلکه نتیجه یک ارزیابی واقعبینانه از توازن هزینه–فایده و درک این نکته است که بازی از مرحله «تولید اهرم» به مرحله «فرسایش اهرم» وارد شده است.
در عین حال، برای قابل پذیرش شدن این تصمیم در سطح داخلی، ضروری است که آتشبس به درستی صورت بندی شود. مهمترین خطای مفهومی آن است که توقف جنگ بهعنوان “عقبنشینی” یا “پذیرش شکست” تعبیر شود. همانطور که گفته شد در منطق شلینگ، هدف از جنگ نابودی کامل دشمن نیست، بلکه رسیدن به نقطهای است که بتوان از موقعیت موجود برای کسب یک توافق قابل قبول استفاده کرد. از این رو، آتشبس زمانی اعلام میشود که هنوز اهرمهایی برای چانه زنی باقی مانده است؛ یعنی دقیقاً پیش از آنکه ادامه جنگ این اهرمها را از بین ببرد. بنابراین، میتوان آن را بهعنوان “حفظ دستاوردها و جلوگیری از هزینههای بیشتر” و نیز “گامی مسئولانه برای کاهش رنج انسانی و جلوگیری گسسترش دامنه جنگ” معرفی کرد. چنین بازتعریفی، امکان پذیرش اجتماعی و سیاسی این تصمیم را افزایش میدهد و آن را در چارچوب منافع ملی قرار میدهد، نه در قالب عقبنشینی.
در نهایت، اجرای موفق آتشبس نیازمند یک مسیر عملی و تدریجی است. در شرایط بیاعتمادی شدید، آغاز مستقیم مذاکرات جامع دشوار است؛ ازاین رو، استفاده از میانجیها—اعم از کشورهایی با روابط متوازن با طرفین یا نهادهایی مانند سازمان ملل اهمیت حیاتی دارد. این میانجیها میتوانند کانالهای ارتباطی امن ایجاد کرده، پیشنهادهای اولیه را منتقل کنند و از سوء برداشتها بکاهند. همزمان، به جای تلاش برای دستیابی فوری به یک توافق جامع، میتوان از توافقهای مرحلهای بهره گرفت: ابتدا آتشبس موقت، سپس اقدامات اعتمادساز (مانند محدودسازی برخی حملات یا تبادل زندانیان)، و در نهایت حرکت به سوی ترتیبات پایدارتر. این رویکرد تدریجی، با کاهش ریسک شکست ناگهانی، امکان تثبیت صلح و بازگشت به منطق سیاست و مذاکره را فراهم میسازد. در مجموع، آتشبس زمانی موفق خواهد بود که هم بهدرستی از نظر نظری توجیه شود و هم با طراحی نهادی و دیپلماتیک مناسب، به صورت عملی تحقق یابد.
۹. خلاصه و نکات مهم
در این مقاله تلاش شده با تکیه بر چارچوبهای نظری توماس شلینگ (T. Schelling برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۵) درمفهوم راهبرد تعارض (The Strategy of Conflict) و مفاهیم مرتبط با آن، جمیز فیرون (J. Fearon)، استاد دانشگاه استنفورد و مولف آثار مهم در موضوع جنگ مانند “دلایل عقلانی برای جنگ” (The Rationalist Explanations for War) و شماری از دیگر صاحبنظران دلایل و شرایط وقوع جنگها، جنگهای اسرائیل/آمریکا علیه ایران، یعنی جنگ خرداد سال ۱۴۰۴ و جنگ اخیر که از اسفند ۱۴۰۴ شروع شد و همچنان ادامه دارد، مورد بررسی قرار گیرد. تحلیل ارائه شده این جنگها را نه صرفاً نتیجه تعارضات ژئوپلیتیک، بلکه حاصل شکست در مدیریت یک رابطه پیچیده تعارض/منافع مشترک و ناکامی در چانه زنی عقلانی نشان میدهد.
مقاله نشان میدهد که این جنگها در بستری از بیاعتمادی، عدم تقارن اطلاعات، مشکلات تعهد و رقابت ائتلافی شکل گرفتهاند، در حالی که همزمان منافع مشترکی برای اجتناب از صعود تعارض به سطح جنگهای تمام عیار وجود داشته است. مقاله با نقد تفسیر ایدئولوژیک از تعارض که آن را به یک بازی جمع صفر تقلیل میدهد، استدلال میکند که این رویکرد منجر به تشدید غیرعقلانی جنگ و نادیده گرفتن هزینههای فزاینده آن میشود. در مقابل، تحلیل استراتژیک نشان میدهد که با افزایش هزینههای انسانی، اقتصادی و سیاسی، جنگ به تدریج از ابزار تولید اهرم برای اعمال فشار و اثر گذاری بر طرف مقابل به فرآیند فرسایش اهرم تبدیل شده و ادامه آن دیگر دستاوردی برای کشور ندارد. بر این اساس، در این مرحله از جنگ آتشبس نه بهعنوان عقبنشینی، بلکه به عنوان انتخابی عقلانی برای حفظ منافع ملی و جلوگیری از تشدید بحران معرفی میشود. در نهایت، مقاله بر ضرورت استفاده از میانجیها، سازوکارهای مرحلهای و بازگشت به منطق چانه زنی برای دستیابی به یک توافق پایدار تأکید میکند.
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|