|
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ -
Saturday 14 March 2026
|
ايران امروز |
من نخستین کسی بودم که تیرخلاص به پیشانیام نشست. تیری که خلاصم نکرد، تیری که خلاص نمیکند؛ روزی هزار بار ترا میکشد و نمیمیری. مردهای اما نمیدانی.
گفتهاند و نوشتهاند که انسان گرگ انسان است. اما این درست نیست. انسان همان قدر گرگ است که سگ است، که گوسفند است، که اسب است، که مورچه است. مورچهها را میگویند، وقتی که قبیلهشان به خطر میافتد، با تن خود پل میسازند که بقیه از روی آن بگذرند. ما این را در خود دیدیم. آن جا که من – من نوعی – در صف اعدام با قامت افراشته ایستادم تا تن به زبونی ندهم، تا حزبم، تا دستهام، تا گروهی که به آن وابسته بودم، در مبارزه خود برنده شود، مورچه بودم.
آن فلسطینی، آن ویتنامی، آن آمریکایی، آن اسرائیلی هم هر کدام به سهم خود این را تجربه کردهاند. هر کدام زمانی ایستادند، سرافراز و سرودخوان تا بخاطر “خلق” و “خاک” یا “دین” خود کشته شوند. آن جا بود که شاید گوسفند بودیم و شاید سگ! خوی درندگی هم مثل خوی فداکاری، مانند هر غریزه دیگر در ما نهادینه است. مثل غریزه جنسی که در همه هست. وقتی که تحریک میشود، از یکی تجاوزگر زن کش و جانی بچهکش میسازد و از آن دیگری شاعری عاشقپیشه.
چهل و هفت سال رنج بردم، چهل و هفت سال مدارا کردم، چهل و هفت سال که هر روز آن چهل و هفت سال بود، در سلول انفرادی خود نشستم و خنج بر روی خود کشیدم و دندان بر جگر خسته خاییدم و سر بر دیوار تنهایی کوبیدم. تا آن خبر هیجان انگیز برسد. که ضحاک را که این همه آرزو داشتیم به زیر خاک بکشیم، به خاک بیفتد و به زیر خاک بیفتد.
ضحاک به زیر خاک کشیده شد. هر چند نه به دست من، که با دستی دیگر که «دست بالای دست بسیار است» پس برخاستم و رقصیدم. و رقصیدیم. آخر از پس آن همه اشک، آن همه آه، آن همه خون، اینک نوبت به من میرسید که بخندم، که برقصم!
الان هم چشم بر اخبار دوختهام، تا بشنوم کدام یک از جانشینان و جایگزینانش به خاک انداخته میشود تا بار دیگر به رقص برخیزم. «انتقام، انتقام چه شیرین است!»
انتقام دوشیزههایی که قبل از اعدام به کابین خود در میآوردند، تا مبادا که به همان بهشت کوفتی برود که آنها به امید آن بهشت، آدم میکشتند و خانه خراب میکردند! انتقام مادران داغدار، کودکان شیرخوار، زنان باردار، جوانان ناکام، پیران...، و گفتن این که «این قافله را سر باز ایستادن نیست!» روضه میخواندم، شعار میدادم، عربده میکشیدم. که روضه خوانی و شعار دادن را همه میدانند، همان گونه که شهید دادن را؛ همان گونه که آدم کشتن را!
رقص بر گور دشمن نشاطبرانگیز است و اعتیادآور! میدانم. حال معتادی را دارم که به خطر اعتیاد آشناست، پکی به وافور میزند، آه میکشد و میگوید «آلوده این زهر مار شدیم، چه بکنیم؟»
هنوز ورق کاملا برنگشته! آنان که ما را آواره کردند، الان برخی زیر آوارند، برخی آوارهاند و هر شب جانپناهی تازه میجویند. آنان که به در خانه ما میکوفتند و «برای کشتن چراغ» آمده بودند، اکنون سرگردانند و حیران با چشمی بر آسمان.
از “آنها” چنان میگویم و مینویسم که انگار آنها مهره شطرنجی بیش نیستند، و جنگی که در گرفته است، برد و باختی در دو سوی صفحه شطرنج است. بحث یک یا چند پیاده نیست. بگذار که از این سو یا از آن سو هر چند تا که میخواهند، بکشند و از میدان بدر کنند. بگذار تا با حرکتی دیگر «حریف» را مات کنیم!
اما فلانی! این مهرههای سیاه که این طور از صفحه بیرون میاندازی، دیگر هرگز به «خانه» خود باز نمیگردند؛ خانهای که شاید مادری یا کودکی یا همسری به انتظار آنان نشسته است.
به خود نگاه میکنم، به رقصی که در کمر من گره میخورد. دیگر خود را نمیشناسم، چیزی در من مرده است.
عطا گیلانی، روز سیزدهم جنگ! سیزده نحس!
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|