|
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ -
Wednesday 25 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
معنای چپ از منظر متفکران کلیدی مکتب انتقادی فرانکفورت
برای درک آنچه «چپِ راستین» در افق اندیشهی تئودور آدرنو معنا میدهد، باید ابتدا تمام تصورات قالبی از «چپِ پروژکتوری»، «چپِ استالینی» و «چپِ معاملهگر» را به مسلخ نقد برد. آدرنو، به عنوان دیدهبانِ تیزبین مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در پیوستن به گلههای حزبی یا تقدیسِ خشونتِ عریان، بلکه در «دیالکتیک منفی» و ایستادگیِ آشتیناپذیر در برابر هرگونه «توتالیته» (تمامیتخواهی) میدید.
از منظر آدرنو، بزرگترین جنایت علیه رهایی، تسلیم شدن در برابر این ایده است که «کل، حقیقت است». او در مقابل هگل ایستاد و اعلام کرد«کل، ناعادلانه است». چپِ راستین از نگاه آدرنو، جریانی نیست که بخواهد یک «نظمِ نوینِ آهنین» را جایگزین نظم قبلی کند. چپی که به نامِ توده، حکم به حذفِ فردیت و سرکوبِ دگراندیش میدهد، در واقع نسخهی دیگری از فاشیسم است که نقابِ سرخ به صورت زده. آدرنو بر این باور بود که هرگاه «فکر» با «قدرتِ سرکوبگر» همبستر شود، تفکر میمیرد و جای خود را به «تبلیغات» (Propaganda) میدهد.
آدرنو در کتاب دیالکتیک روشنگری تبیین میکند که چگونه سیستمهای سلطه، حتی اعتراض را هم به کالا تبدیل میکنند. چپِ راستین کسی نیست که در استودیوهای لندن یا پاریس، در قامت یک سلبریتیِ سیاسی، خونِ مردم را به «ارزِ دیجیتالِ شهرت» تبدیل کند. این «چپهای صادراتی» خود بخشی از «صنعت فرهنگ» هستند؛ آنها سرگرمیسازانی در هیبتِ تحلیلگر سیاسیاند که از رنج مردم، محتوای رسانهای تولید میکنند. آدرنو به شدت علیه این «کاذب بودن» (Falsehood) هشدار میداد. برای او، تفکرِ رهاییبخش باید گزنده، دشوار و آشتیناپذیر باشد، نه کالایی خوشهضم برای تریبونهای قدرت.
چپِ آدرنویی، «چپِ نفی» است. او معتقد بود وظیفهی روشنفکر، ترسیمِ اتوپیاهای خونین نیست، بلکه«نه» گفتن به وضعیتِ موجود است. آدرنو در کتاب اخلاق صغیر (Minima Moralia) مینویسد: «زندگیِ درست در میانِ زندگیِ نادرست ممکن نیست.» کسی که ادعای چپ بودن دارد اما کشتار مردم را به بهانهی حفظِ «نظم» یا «امنیتِ ملی» و به بهانه ضد امپریالیست بودن رژیم تئوریزه میکند، دچار یک انحطاطِ منطقی شده است. در منطق آدرنو، هیچ «ایدهی کلی» (مانند دولت، ملت یا حزب) ارزش آن را ندارد که رنجِ یک «سوژهی زنده» را توجیه کند. تئوریزه کردنِ خشونتِ ۲۰ برابری، دقیقاً همان نقطهای است که عقل به جنون تبدیل میشود؛ این همان «بربریت» است که پس از آشویتس، آدرنو تمام عمر علیه آن نوشت.
برای آدرنو، رهایی در بازپسگیریِ «فردیتِ سرکوبشده» است. چپِ راستین مدافعِ حقِ «متفاوت بودن» است، نه ذوب شدن در ارادهی پیشوا یا دولت. او میگفت: «هدفِ جامعهی آزاد، تبدیلِ انسانها به یک توده متحد نیست، بلکه فراهم کردنِ امکانی است که در آن هر کس بتواند بدونِ ترس، متفاوت باشد.» بنابراین، تفکری که حکم به همسانسازی و سرکوبِ جنبشهای مردمی میدهد، در واقع در خدمتِ «منطقِ هویتبخشِ» سرمایهداری و فاشیسم است. این طیف که خود را چپ مینامند اما عاشقِ قدرتِ متمرکز و پوتینهای نظامی هستند، در واقع«چپهای ارتجاعی» هستند که بویی از رهایی نبردهاند.
آدرنو حکمِ قطعی داد: «تمام فرهنگ پس از آشویتس، از جمله نقدِ فوری آن، زباله است.» منظور او این بود که اگر اندیشهای نتواند مانعِ تکرارِ فاجعه شود، بیارزش است. کسی که امروز از کشتار دفاع میکند، کشته شدن مردم را به زیر پای همدیگر ماندن تقلیل می دهد. چپی که هنوز شرمگین نیست که چرا روزگاری خلخالی جلاد را کاندیدای خود معرفی کرد. چپی که پشت خمینی به نماز ایستاد.چپی که به دولت بازرگان فحش می داد چرا ترحم انقلابی ازخود نشان می دهد ولی بعد چهل سال هنوز خود را نقد نکرده و عذرخواهی نکرده است. چپی که چهل سال درکنار حکومت شعار ضد غرب داد و غرب ستیزی و مدرنیته ستیزی را به گفتمان دانشگاهی تبدیل کرد و شعار مرگ بر غرب را در دامن حکومت گذاشت بی انکه ذره ای به پیامدهای اندیشه اش برای رنجورسازی مردمش فکر کند البته که عقب افتاده است و لایق فحاشی نسل عصیانگر.. چپِ راستین، در مقابل، بر «رنجِ سوژه» تاکید میکند. نقدِ آدرنویی، صدایی است که در میانِ هیاهوی تانکها و تریبونها، از «حقِ حیات» و «کرامتِ پایمالشده» دفاع میکند.
چپِ راستین از منظر آدرنو، نه یک سازمان سیاسی برای کسب قدرت، بلکه یک «موقعیتِ اخلاقی و اپیستمولوژیک»است. این چپ: با هیچ جلادی دست نمیدهد. رنجِ بشری را با هیچ مصلحتی سودا نمیکند. در برابرِ وسوسهی «توجیهِ جنایت به نامِ تاریخ» میایستد.
چپ از منظر والتر بنیامین
برای تحلیل معنای «چپ بودن» از منظر والتر بنیامین، باید از تعاریف کلاسیک مارکسیستی (که صرفاً بر اقتصاد و حزب استوارند) فاصله بگیریم و به ساحتِ «الهیات سیاسی»، «هنر» و «حافظه» قدم بگذاریم. بنیامین، آن «ملوانِ مستِ» مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در پیشرفتِ خطی تاریخ، بلکه در گسست و وقفه میدید. در ادامه، این مفهوم را از دریچهی تفکر انتقادی بنیامین کالبدشکافی میکنیم:
برخلاف مارکسیسم ارتدوکس که تاریخ را قطاری در حال حرکت به سوی مدینهی فاضله میدید، بنیامین در تاملاتش (بهویژه در قطعات «درباره مفهوم تاریخ») میگوید: «شاید انقلابها نه حرکتِ قطار تاریخ، بلکه کشیدنِ ترمز اضطراری توسط بشریتی باشد که در این قطار نشسته است.»
از منظر بنیامین، چپ بودن یعنی نه گفتن به ایدهی پیشرفت (Progress). او معتقد بود که اعتقادِ کورکورانه به اینکه «فردا بهتر از امروز است»، بزرگترین فریبِ سوسیالدموکراسی بود که راه را برای فاشیسم هموار کرد. چپ بودن یعنی درکِ این مطلب که وضعیتِ اضطراری که در آن زندگی میکنیم، خودِ «قاعده» است، نه یک استثنا.
بنیامین در تمثیل مشهورش، ماتریالیسم تاریخی را به عروسکِ شطرنجبازی تشبیه میکند که همیشه پیروز است، به شرط آنکه «کوتولهی زشتِ الهیات» درون آن پنهان شده باشد و هدایتش کند.
معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی سیاستِ چپ بدونِ یک «شورِ مسیحایی»(Messianic) برای نجاتِ گذشتگان، کالبدی بیروح است. برای بنیامین، چپ بودن یعنی داشتنِ رسالتی برای رستگاریِ مردگان. ما نه برای آیندگان، بلکه برای انتقامِ اجدادِ سرکوبشدهمان مبارزه میکنیم. اینجاست که «حافظه» به یک ابزار سیاسیِ چپ تبدیل میشود.
بنیامین در جستار درخشان «اثر هنری در عصر بازتولیدپذیری فنی»، مرز میان چپ و راست را به دقت ترسیم میکند:
میگوید: فاشیسم به دنبال «هنری کردنِ سیاست» است؛ یعنی استفاده از زیباییشناسی، مراسمهای باشکوه، و نمادها برای فریبِ تودهها بدون تغییر در ساختار مالکیت . کمونیسم (چپ) به آن با «سیاستزده کردنِ هنر» پاسخ می دهد. چپ بودن یعنی ویران کردنِ «هاله» (Aura) و تقدسی که دورِ قدرت و هنر پیچیده شده است تا ابزارِ آگاهی در دسترسِ همگان قرار گیرد. چپ بودن از نظر بنیامین، یعنی داشتنِ نگاهِ یک «فلانور»؛ کسی که در هزارتوی پاساژهای مدرن پرسه میزند اما جذبِ ویترینها نمیشود. او به «اشیای خرد و پیشپاافتاده» نگاه میکند تا ردپای ستم و فتیشیسمِ کالایی را در آنها بیابد. چپ بودن یعنی افشای این واقعیت که هر سندِ تمدنی، همزمان سندی از بربریت است. در مکتب فرانکفورت با گرایش بنیامینی، چپ بودن یک وضعیتِ «هوشیاریِ دیالکتیکی» است. این یعنی:
بدبینیِ سازمانیافته: شک کردن به هر جریانی که وعده رستگاری می دهد اما آن را به آینده موکول می کند.
بسیجِ تخیل: استفاده از رویاها و اسطورهها برای درهمشکستنِ واقعیتِ موجود.
و در نهایت توقفِ زمان: ایمان به اینکه هر لحظه، «درِ کوچکی است که مسیح (رستگاری/انقلاب) میتواند از آن وارد شود.»
معنای چپ از منظر اریک فروم
اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در توقف قطار تاریخ و رستگاری گذارگان میدید، اریک فروم — به عنوان روانکاوِ مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را به اعماق روانشناسی انسانی و اخلاق سکولار میبرد. برای فروم، چپ بودن نه یک تعلق حزبی، بلکه یک «موضعگیری وجودی» (Existential Position) در برابر بتپرستیهای مدرن است. تحلیل مفهوم چپ از منظر فروم را میتوان در چهار محور اصلی خلاصه کرد:
در کتاب آناتومی ویرانسازی انسانی، فروم میان دو سنخ روانی تمایز قائل میشود: بیوفیل (حیاتدوست) و نکروفیل (مرگدوست) از نظر فروم، جوهرِ اندیشهی چپ، «بیوفیلی» است؛ یعنی گرایش به رشد، ساختن و شکوفایی. در مقابل، فاشیسم و ساختارهای تمامیتخواه نماد «نکروفیلی» هستند. آنها عاشق نظمِ سفت و سخت، اشیاءِ بیروح و ستایشِ گذشتههای مردهاند. چپ بودن یعنی انتخابِ «زندگی» در برابر «ماشینیسم» و «بوروکراسیِ روحکُش»
فروم در شاهکارش داشتن یا بودن؟، ریشهی بحرانِ انسان مدرن را در غلبهی «مودِ داشتن»میبیند. در این نگاه، حتی هویت، مذهب و سیاست هم به «کالا» تبدیل میشوند (من دارای این مذهب هستم، من صاحب این سرزمین هستم)
معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعهای که در آن «بودنِ» انسان (تجربهی زیسته، خلاقیت و پیوند با دیگران) بر «داشتنِ» او (ثروت، قدرت و مالکیت) اولویت داشته باشد. چپِ فرومی، به دنبال لغوِ مالکیتِ خصوصی صرفاً برای توزیع پول نیست، بلکه برای رها کردنِ روحِ انسان از چنگالِ «اشیاء» است.
فروم در کتاب شما خدایان خواهید بود، تحلیل میکند که انسانِ مدرن به جای خدایان باستان، «بتهای جدید» ساخته است: دولت، نژاد، حزب، پیشوا، یا حتی «کالا». از منظر او، چپ بودن یعنی «ایمانِ اومانیستی» و عصیان علیه هرگونه بتی که انسان را به بندگی میکشد. او معتقد است که سوسیالیسمِ اصیل، ادامهی منطقیِ پیامِ پیامبران و فلاسفه برای «آزادیِ کامل انسان» است. اگر جریانی به نام چپ، خودش تبدیل به بت شود (مثل استالینیسم)، از نظر فروم دیگر چپ نیست، بلکه صورتی از بربریت است.
در کتاب نافرمانی: جستی در روانشناسی سیاسی، فروم مینویسد که تاریخِ بشر با یک «نافرمانی» (آدم و حوا / پرومته) آغاز شد. چپ بودن یعنی توانایی گفتنِ «نه» به مراجع قدرتِ نامشروع. اما این نافرمانی نباید از روی کینهتوزی باشد، بلکه باید از سرِ «تعهد به عقل» باشد. فروم معتقد است انسانِ تودهای (همان تودهی مذهبزده یا ناسیونالیست های نفرت پراکن) چون «هویتِ فردی» ندارد، در «هویتِ جمعی» ذوب میشود تا ترس از تنهایی را فراموش کند. چپ بودن یعنی فردیتِ شکوفا که میتواند مستقل فکر کند و با ارادهی خود با دیگران پیوند (عشق) برقرار کند. تودهای که از مسئولیتِ فردی و آزادی میترسد، به آغوشِ اقتدارگرایی (چه مذهبی و چه قومی) پناه میبرد تا امنیتِ روانی کاذب پیدا کند.
معنا و مفهوم چپ از منطر هورکهایمر
اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در الهیاتِ نجات و اریک فروم آن را در سلامتِ روانشناختی جستجو میکردند، ماکس هورکهایمر — معمار و مدیر باذکاوت مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را در تلاقیِ «خردِ انتقادی» و «رنجِ بشری» تعریف میکند. برای هورکهایمر، به ویژه در دوران پختگی و در اثرِ سترگش دیالکتیک روشنگری (همراه آدورنو)، چپ بودن دیگر به معنای هواداری از یک حزب پرولتاریایی نیست؛ بلکه یک «موضعِ معرفتشناختی» علیه وحشیگریِ سازمانیافته است.تحلیل مفهوم چپ از منظر هورکهایمر را میتوان در محورهای زیر خلاصه کرد:
هورکهایمر در مقاله مرجع خود (۱۹۳۷)، مرزِ میان دانشمندِ عادی و روشنفکرِ چپ را ترسیم میکند.
تئوری سنتی (راست/محافظهکار): جهان را همانگونه که هست میپذیرد و به دنبال بازتولیدِ نظم موجود است.
تئوری انتقادی (چپ): جهان را نه یک «امرِ بدیهی»، بلکه محصولِ «روابط قدرت و سلطه» میبیند. معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی نپذیرفتنِ وضع موجود به عنوان سرنوشتِ محتوم. چپ بودن یعنی افشای این حقیقت که «نظمِ فعلی» (چه مذهبی، چه ناسیونالیستی و چه سرمایهداری) محصولِ انتخابهای انسانی است، پس میتوان آن را تغییر داد.
هورکهایمر در کتاب افول عقل، بزرگترین تهدید را «عقل ابزاری» میداند؛ عقلی که فقط به «چگونه» (ابزار) فکر میکند و نه به «چرا» (هدف). در این نگاه، سیاستمدارِ فاسد، بوروکراتِ خشک و مبلغِ مذهبیِ تودهفریب، همگی از عقل ابزاری استفاده میکنند تا تودهها را مدیریت کنند. چپ بودن از نظر هورکهایمر یعنی بازگشت به «عقلِ عینی»؛ عقلی که در پیِ حقیقت، عدالت و رهایی است، نه صرفاً کارایی و سلطه. او هشدار میدهد که وقتی عقل فقط ابزاری برای بقا شود، به «بربریتِ مدرن» ختم میشود.
یکی از عمیقترین وجوهِ اندیشهی هورکهایمر، پیوندِ «ماتریالیسم» با «شفقت» است. او معتقد بود که حقیقتِ جهان نه در کتابهای فلسفی، بلکه در فریادِ موجوداتِ در حال رنج نهفته است. چپ بودن یعنی حساسیتِ رادیکال نسبت به بیعدالتی. هورکهایمر در سالهای پایانی عمرش به نوعی «بدبینیِ آگاهانه» رسید؛ او میگفت چپ بودن یعنی درکِ این مطلب که شاید ما نتوانیم «بهشت» بسازیم، اما وظیفه داریم از تبدیل شدنِ زمین به «جهنم» جلوگیری کنیم. این یعنی ایستادن در کنارِ اقلیتها، سرکوبشدگان و کسانی که زیرِ چرخدندههای نظامهای ایدئولوژیک (مثل همان ناسیونالیسم و مذهبزدگی) خرد میشوند.
هورکهایمر و آدورنو معتقد بودند که در نظامهای توتالیتر و سرمایهداری، فرهنگ به «کارخانه» تبدیل شده است.چپ بودن یعنی پسزدنِ این فرهنگِ تودهای و تلاش برای احیایِ فردیتِ متفکر. برای هورکهایمر، چپ بودن یعنی«امتناعِ بزرگ.». او معتقد بود که در جهانی که همه چیز در حالِ ادغام شدن در یک سیستمِ واحدِ سرکوبگر است، تنها وظیفهی روشنفکر، «نقد» است.
چپ از منظر هابرماس
تحلیل مفهوم «چپ بودن» از منظر یورگن هابرماس، عبور از مارکسیسمِ سنگر و سنگر (انقلاب قهرآمیز) به سوی مارکسیسمِ «گفتگو و تفاهم» است. هابرماس، به عنوان میراثدارِ بزرگ مکتب فرانکفورت، معنای چپ بودن را در عصر مدرن بازتعریف کرد تا آن را از بنبستِ بدبینیِ آدورنو و هورکهایمر نجات دهد. از نظر او، چپ بودن یعنی پاسداری از «عقلانیت ارتباطی»در برابر هجومِ بنیانکنِ قدرت و ثروت. در ادامه، این مفهوم را در چهار لایهی کلیدی کالبدشکافی میکنیم:
هابرماس جامعه را به دو بخش تقسیم میکند: سیستم(دولت و اقتصاد) و زیستجهان (عرصه فرهنگ، خانواده، و نهادهای مدنی)در نگاه او، فاجعهی مدرنیته زمانی رخ میدهد که منطقِ سیستم (یعنی سودِ پولی و کنترلِ قدرت) به حوزهی زیستجهان تجاوز کند؛ پدیدهای که او آن را «استعمارِ زیستجهان» مینامد.
در دیدگاه او چپ بودن یعنی مقامت در برابر این استعمار. چپِ هابرماسی کسی است که اجازه نمیدهد روابط انسانی، هنر، آموزش و هویت به ابزاری برای تثبیت قدرتِ سیاسی یا چرخدندهای در ماشینِ سرمایهداری تبدیل شود.
برخلافِ پستمدرنها که مدرنیته را مرده میپندارند و برخلافِ محافظهکاران که از آن هراسانند، هابرماس معتقد است مدرنیته یک «پروژه ناتمام» است. از منظر او، چپ بودن یعنی تلاش برای محقق کردنِ وعدههای عملنشدهی روشنگری (آزادی، برابری، برادری). او با هرگونه «بنیادگرایی» (چه مذهبی و چه قومی) مخالف است، زیرا این جریانات با نفیِ «عقل»، راه را بر گفتگو میبندند. چپ بودن یعنی اصرار بر این که مشکلاتِ جامعه نه با «مشتِ گرهکرده»، بلکه با «استدلالِ بهتر» حل شود.
یکی از درخشانترین ایدههای هابرماس برای بازتعریفِ سیاستِ چپ، «حوزه عمومی»است. چپ بودن یعنی مبارزه برای ایجاد و حفظِ فضایی که در آن همهی شهروندان، فارغ از طبقه، نژاد و مذهب، بتوانند در شرایطی برابر با هم گفتگو کنند. او از «وضعیت کلامی ایدهآل» سخن میگوید؛ وضعیتی که در آن هیچ نیرویی جز «نیروی استدلالِ برتر» حاکم نباشد. اگر تودهها در حسینیه یا ورزشگاه فقط فریاد میزنند و توانِ گفتگو با «دیگری» را ندارند، از نظر هابرماس در یک وضعیتِ «ارتباطِ تحریفشده» به سر میبرند. چپ بودن یعنی تلاش برای تبدیلِ آن «تودهی فریادزن» به «شهروندِ استدلالگر».
اینجاست که هابرماس پاسخی دقیق به بحرانِ هویت و ناسیونالیسم (مانند پانترکیسم) میدهد. او معتقد است در جوامع مدرن و کثیرالمله، وفاداری نباید به «خون، نژاد یا زبان» باشد (که منجر به طردِ دیگری میشود)، بلکه باید به«اصول دموکراتیک و قانون اساسی» باشد.
برای هابرماس، چپ بودن یعنی اعتقادِ خدشهناپذیر به این مطلب که «مشروعیت، محصولِ مشارکت است»اگر جریانی (مذهبی، دولتی یا قومی) بخواهد بدونِ عبور از فیلترِ «گفتگوی عمومی» و «اقناع عقلانی»، عقیدهای را به جامعه تحمیل کند، آن جریان ضدهنجار و غیرچپ است.
معنای چپ از دیدگاه اکسل هونت
برای درک معنای «چپ بودن» از منظر اکسل هونت (چهره کلیدی نسل سوم مکتب فرانکفورت)، باید از مفاهیمی چون «تضاد طبقاتی» یا «عقلانیت ابزاری» فراتر برویم و به قلب تپنده نظریه او، یعنی «بازشناسی» (Recognition) سفر کنیم. هونت با بازخوانی هگل و تلفیق آن با روانشناسی اجتماعی، چپ بودن را به مثابهی یک «پروژه اخلاقی برای کرامت انسانی» تعریف میکند.
در ادامه، ابعاد این نگاه را در چهار محور تحلیل میکنیم:
از نظر هونت، موتور محرک تاریخ و تحولات اجتماعی، نه صرفاً نیازهای مادی، بلکه«تجربه بیعدالتی و تحقیر» است.
معنای چپ بودن یعنی حساسیت نسبت به رنجی که از «دیده نشدن» یا «بد دیده شدن» ناشی میشود. هونت آن را یک «زخمِ بازشناسی» میبیند. چپ بودن یعنی ایستادن در برابر هر ساختاری (دولت، سنت یا مذهب) که به فرد یا گروهی احساسِ بیارزشی و فرودستی تزریق میکند. هونت معتقد است انسان برای شکوفایی به سه نوع بازشناسی نیاز دارد که فقدان هر کدام، زمینهساز مبارزات اجتماعی است:
۱. عشق (در روابط خصوصی): برای اعتمادبهنفس.
۲. حق (در روابط قانونی): برای احترامبهخود (برابری حقوقی)
۳. همبستگی (در روابط اجتماعی): برای عزتنفس (اینکه توانمندیهای فرد برای جامعه ارزشمند باشد)
معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعهای که در آن هیچکس به دلیل زبان، مذهب یا خاستگاهش، از «حقوق برابر» یا «ارزش اجتماعی» محروم نشود. چپِ هونتی کسی است که میگوید: «زبان و فرهنگ من باید به رسمیت شناخته شود، نه به عنوان یک امتیاز نژادی، بلکه به عنوان پیششرطِ عزتنفسِ من.»
هونت در کتاب مهم خود ایده سوسیالیسم، سعی میکند این مفهوم را بازسازی کند. او معتقد است اشتباهِ چپِ سنتی این بود که آزادی را فقط در «رفع استثمار اقتصادی» میدید. او از «آزادی اجتماعی» سخن میگوید؛ وضعیتی که در آن «آزادیِ من» تنها از طریق «آزادیِ دیگری» محقق میشود. چپ بودن یعنی درکِ پیوندِ انداموار میان انسانها. اگر همشهریِ من تحقیر شود، آزادی من هم ناقص است. این نگاه، سمی است برای «نفرتپراکنی» ؛ چرا که نفرت از دیگری، در نهایت به تخریبِ بسترِ بازشناسیِ خودِ ما منجر میشود.
هونت هشدار میدهد که جوامع مدرن دچار نوعی «نامرئیشدگی» شدهاند. در دنیای امروز، افراد ممکن است از نظر قانونی حقوقی داشته باشند، اما از نظر اجتماعی «دیده» نشوند. این امر از منظر هونت نوعی «درخودفروماندگیِ ناشی از فقدان بازشناسیِ واقعی» است. وقتی جریانی نتواند هویتِ اصیل و خردورزانه خود را به کرسی بنشاند، به «بدل»های کاذب (مثل مناسک افراطی یا شوونیسم تندرو) پناه میبرد تا صرفاً «دیده شود». چپ بودن یعنی افشای این بدلها و تلاش برای بازشناسیِ اصیل.
برای اکسل هونت، چپ بودن یعنی تبدیل کردنِ «رنجهای فردی» به «اعتراضات جمعیِ عقلانی». او معتقد است که ما باید از «اخلاقِ دستوری» به سمت «اخلاقِ بازشناسی» حرکت کنیم. به هرحال چپ بودن یعنی گذار از «نفرت از دیگری» به «مطالبهی احترام برای خود و دیگری». جامعه زمانی به آن «نیروی برجسته و کارآمد» دست مییابد که نخبگانش بتوانند رنجهای مردم را نه به شعارهای تهی، بلکه به «مطالباتِ بازشناسیِ ساختارمند» ترجمه کنند.
معنای چپ از دیدگاه مارکوزه
اگر بخواهیم در تالار مشاهیر مکتب فرانکفورت، به دنبال انقلابیترین و پرشورترین قرائت از «چپ بودن» بگردیم، بیشک به نام هربرت مارکوزه میرسیم. مارکوزه، برخلاف هورکهایمر و آدورنو که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم به نوعی بدبینی و انزوا پناه بردند، روحِ سرکشِ چپ را در کالبد جنبشهای دانشجویی و ضدفرهنگ دمید.
برای مارکوزه، چپ بودن نه یک برنامهی حزبی برای ملی کردن صنایع، بلکه یک «طرح رهاییبخشِ زیباشناختی و وجودی» است. تحلیل معنای چپ از منظر او را میتوان در چهار ستون اصلی تبیین کرد:
مارکوزه در مشهورترین اثرش، انسان تکساحتی، استدلال میکند که جوامع پیشرفته صنعتی (چه سرمایهداری و چه کمونیسمِ بوروکراتیک) موفق شدهاند با ارضای نیازهای کاذب، میل به تغییر را در انسان سرکوب کنند. معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مقاومت در برابرِ این ادغام شدن. چپِ مارکوزهای کسی است که متوجه میشود «رفاهِ مادی» میتواند به قفسی طلایی تبدیل شود که در آن «فردیتِ منتقد» از بین میرود.
مارکوزه در کتاب اروس و تمدن، با بازخوانی فروید، ادعا میکند که تمدنهای تاکنون موجود بر پایه «سرکوبِ اضافی» غرایز بنا شدهاند. او معتقد است چپ بودن یعنی تلاش برای ساختن تمدنی که در آن «اروس» (شور زندگی، لذت و خلاقیت) بر «تاناتوس» (غریزه مرگ، تخریب و تجاوز) پیروز شودجامعه آلوده به خشونت،جنگ و نفرت فضایی است که مارکوزه آن را در غلبهی غریزه مرگ میبیند. چپ بودن یعنی تبدیل کردنِ سیاست به عرصهای برای «شادی و شکوفایی حواس»، نه میدانی برای عزاداریِ ابدی یا کینهتوزیِ نژادی.
این شاید کلیدیترین مفهوم مارکوزه برای تعریف چپ باشد. وقتی سیستم تمام روزنههای نقد رسمی (پارلمان، احزاب، رسانهها) را میبندد، تکلیفِ نیروهای رهاییبخش چیست؟
پاسخ مارکوزه مشخص است:«امتناع بزرگ». یعنی نه گفتنِ مطلق به قواعد بازیِ سیستم. چپ بودن یعنی نپذیرفتنِ زبانی که قدرت با آن حرف میزند. مارکوزه معتقد بود که چون طبقه کارگر در سیستم ادغام شده، اکنون وظیفه رهایی بر عهده «حاشیهنشینان» است: دانشجویان، اقلیتهای تحت ستم، روشنفکرانِ مطرود و کسانی که سهمی در سفرهی قدرت ندارند.
مارکوزه در سالهای پایانی، بر اهمیت «تغییرِ بیولوژیک و حسی» انسان تاکید داشت. او معتقد بود سوسیالیسم تنها یک تغییر اقتصادی نیست، بلکه پیدایشِ انسانی است که از خشونت بیزار است، زیبایی را میفهمد و با طبیعت در صلح است.
می گفت چپ بودن یعنی«پرورشِ نوعی از حساسیت که در آن «نفرت» جایی ندارد. او میگفت: «سیاستِ رهاییبخش باید به یک نیازِ حیاتی تبدیل شود، مثل نیاز به هوا».
شعار معروف جنبش می ۶۸ که تحت تاثیر مارکوزه بود، میگفت: «تخیل را به قدرت برسانید!». از منظر مارکوزه، جامعه اگر میخواهد از آن «خوابِ کوتولهها» بیدار شود، باید «نیروی تخیلِ سیاسی» خود را احیا کند.
چپ بودن یعنی شکستنِ آن «واقعیتِ صلب» که به ما میگوید چارهای جز مذهبزدگی یا نفرتپراکنی نیست. چپ بودن یعنی خلقِ یک «فرهنگِ رادیکالِ جدید» که در آن موسیقی، هنر، زبان مادری و اندیشهی جهانی با هم ترکیب میشوند تا انسانی بسازند که دیگر «تکساحتی» نیست و میتواند در برابر هر نوع سلطهای (چه قدیمی و چه جدید) قد علم کند.
واپسین سخن:
اگر بخواهیم از میان انبوه نظریات پیچیده و متفاوت متفکران مکتب فرانکفورت، عصارهای به عنوان «معنای نهایی چپ بودن» استخراج کنیم، به یک بیانیه اخلاقی و معرفتشناختی میرسیم که بیش از آنکه به دنبال تصاحب قدرت باشد، به دنبال «رهایی انسان از زنجیرهای خودساخته» است. برای مکتب فرانکفورت، چپ بودن یعنی زیستن در وضعیتِ «نقدِ مداوم».
در نگاه فرانکفورتیها، بزرگترین خطر برای انسان، ذوب شدن در «توده» و پذیرفتن وضع موجود به عنوان یک امر طبیعی است. چپ بودن یعنی شکستنِ این جزماندیشی. والتر بنیامین با آن نگاه مسیحاییاش هشدار میدهد که«هیچ سند تمدنی وجود ندارد که همزمان سندی از بربریت نباشد.» از این منظر، چپ بودن یعنی تلاش برای نجاتِ حقیقت از زیر آوارِ روایتهای رسمی و مذهبی که قدرتها میسازند. فرانکفورتیها معتقد بودند که سیستمهای سرکوبگر (چه سرمایهداری و چه توتالیتر) از عقل فقط برای «سلطه» استفاده میکنند. ماکس هورکهایمر میگوید:«تئوری انتقادی [چپ] به دنبال آن است که انسانها را از بندهایی که آنها را اسیر کرده، رها سازد.» چپ بودن یعنی بازگرداندنِ «عقل» به ساحتِ عدالت و اخلاق، نه اینکه از آن برای فریبِ تودهها در تکایا یا استادیومها استفاده شود.
در جهانی که «صنعت فرهنگ» میکوشد همه را یکشکل و مطیع کند، چپ بودن یعنی دفاع از فردیت و تکثر. تئودور آدورنو در جملهای درخشان میگوید:«آزادی، انتخاب میانِ جایگزینهای موجود نیست، بلکه رها شدن از اجبارِ به انتخابِ یکی از آنهاست» او همچنین هشدار میدهد که: «عشق، قدرتِ دیدنِ شباهت در امرِ ناهمسان است.»چپ بودن یعنی پذیرشِ «دیگری» بدون آنکه بخواهیم او را در هویتِ خودمان (مذهبی یا قومی) هضم کنیم.
نسلهای بعدی این مکتب، راهِ نجات را در «ارتباط» دیدند. یورگن هابرماس معتقد است:«حقیقت، آن چیزی است که در شرایطِ گفتگوی آزاد و بدونِ اجبار به دست میآید» برای او، چپ بودن یعنی لغوِ هرگونه سلطه که مانع از شنیده شدنِ صدای نخبگان و مردمِ آگاه میشود. و در نهایت، هربرت مارکوزه با نگاهی رادیکال اعلام میکند: «پایانِ سرکوب، آغازِ تاریخِ انسانی است.»او چپ بودن را در «تخیل» میدید؛ تواناییِ تصورِ جهانی که در آن انسان نه یک ابزارِ تولید، بلکه موجودی زیباشناس و آزاد است.
و اما یک سوال
آیا چپ ارتودکس ایرانی کوچکترین قرابتی با آنچه این متفکران فرانکفورت میگویند قرابتی دارد؟
———-
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، دکتر جامعهشناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.
■ جناب عباسی، از خواندن مقالهتان لذت بردم. میتوانم بگویم در اکثر مواقع از خواندن مقالههایتان لذت میبرم. به باور من بیش از هر چیز ما به فرهنگسازی نیاز داریم. و شما به این نیاز با مقاله هایتان پاسخ میدهید.
پیروز باشید. منیره
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|