|
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ -
Tuesday 24 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
دشنام به مثابه بازپسگیری زبان
این روزها بخشی از جریانِ روشنفکری در جامعهی ایرانی، رسالتی تازه برای خود دستوپا کرده است: بازی در نقشِ «معلم اخلاق» برای تودههایی که کارد به استخوانشان رسیده است. این جریان با تمرکزی وسواسگونه بر مقولهی «دشنامگویی»، تلاش میکند هرگونه اعتراض یا خشمِ کلامی مردم در فضای عمومی را در حدِ «بیفرهنگی» یا «سقوط اخلاقی» فرو بکاهد؛ اما حقیقت این است که پشتِ این ژستهای شیکِ آدابدانی، نوعی منکوبکردنِ سیستماتیک نهفته است.
من در این نوشته میخواهم از «حقِ ناسزا گفتن» در فضای عمومی دفاع کنم؛ با این استدلال بنیادین که انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامتاش زیر چرخدندههای تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیلگرانِ عافیتطلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی (Moral Grandstanding)، بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است. کسانی که نفسشان از جای گرمی درمیآید، همواره کوشیدهاند با آویختن به برخی آموزههای دینی یا فلسفههای کلاسیک و مدرن، خشمِ صادقانهی تودهها را بیاعتبار کنند. آنها با ژستی حقبهجانب و با تندیای که خود دستکمی از تحکم و ناسزا ندارد، در پیِ مهندسیِ جامعه از «بالا» هستند؛ و این همانا روشنترین نشانهی استبدادِ نهفته در نهادِ آنهاست که خود را در لفافِ مبارزه با یک «دیکتاتوریِ فرضی در آینده» پنهان میکند.
واقعیت این است که دشنام، آخرین سنگرِ کسی است که تمامِ امکانهای بیانی و زبانیاش از سوی ساختارِ قدرت مصادره شده است. وقتی یک چهرهی عمومی یا سیاسی، با کلماتِ آراسته و لبخندی ملیح، فاجعهای را توجیه میکند، «فحش» تنها سلاحی است که میتواند آن آرایشِ غلیظِ واژگانی را پاک کند و وقاحتِ نهفته در پشتِ جملاتِ مبادیآداب را به لجن بکشد. در واقع، ناسزاگوییِ مردم عادی نه نشانی از بیفرهنگی، بلکه تجلیِ «صداقتِ بیولوژیک» در برابرِ ریایِ سیاسی و اخلاقی است. کسی که به زبانِ گرسنگی، فقدان و تحقیر سخن میگوید، نمیتواند و نباید واژگانِ کسانی را وام بگیرد که از بالاترین رفاه و فرصتهای زندگی برخوردارند؛ همانهایی که فاقد این شعورِ حداقلیاند که درک کنند دشنام در فضای سیاسی، نه یک لغزش اخلاقی، بلکه یک ضرورتِ کارکردی برای درهمشکستنِ هژمونیِ دروغ است.
عصیانِ زبان؛ دشنام به مثابه «خردهمقاومت» در برابرِ خشونتِ نمادین
برای درکِ ضرورتِ دشنام در فضای عمومی، باید از عینک پیر بوردیو به ماجرا نگریست. بوردیو از مفهومی به نام «خشونت نمادین» (Symbolic Violence) سخن میگوید؛ نوعی از سلطه که نه با باتوم، بلکه با تحمیلِ «زبان» و «آدابِ خاص» اعمال میشود. وقتی روشنفکران یا قدرتمداران، دشنامگویی را تحتِ عنوانِ «بیفرهنگی» منکوب میکنند، در واقع در حالِ تثبیتِ سلطهی خویشاند. آنها میخواهند قواعدِ بازی را در «میدانِ سیاست» بهگونهای تعریف کنند که طبقاتِ فرودست، به دلیلِ نداشتنِ «سرمایهی زبانیِ» مورد تأییدِ نخبگان، پیشاپیش بازنده باشند. منطقِ آنها روشن است: «فقط با زبانی حرف بزن که ما رسمیت میدهیم.» اما مسئله اینجاست که زبانِ رسمی، خودْ زبانِ قدرت است؛ زبانی که فریب و استثمار در بسترِ آن بازتولید میشود.
در این چارچوب، دشنام گونهای «خردهمقاومتِ زبانی» است؛ کنشی نمادین که در غیابِ امکانِ اعتراضِ ساختاری، در قلمروِ آنچه جیمز اسکات (James C. Scott) «گفتارِ پنهان» (Hidden Transcript) مینامد، قوام مییابد. اسکات در کتابِ «سلطه و هنر مقاومت»، با تبیینِ زیستِ دوگانهی فرودستان نشان میدهد که گروههای تحتِ سلطه، اگرچه در پیشگاهِ قدرت بهناچار مطابقِ میلِ او رفتار میکنند، اما در فضاهای مصون از نظارت، روایتی ستیزهجو و مخالفخوان دارند. از نظر او، این اطاعتِ صوری غالباً تاکتیکی استراتژیک برای بقاست؛ در حالی که همزمان، مقاومتِ واقعی در سنگرِ همین گفتارهای پنهان جریان دارد تا ابهتِ قدرت را از درون فرسوده کند.
بر همین اساس، فرودستانی که در برابرِ ساختارهای مسلط بیقدرت شدهاند، در فضای غیر رسمی و هر کجایِ امنی که بیابند، با سلاحِ تمسخر و ناسزا، اقتدارِ نمادینِ مراجعِ قدرت را میفرسایند. به بیانِ دیگر، این دشنام نه یک «ابتذالِ کلامی» ــ آنگونه که مدعیان میپندارند ــ بلکه لرزهای است بر اندامِ سیاستمداران، سلبریتیهای موجسوار و خودنمایانِ اخلاقی که از بقای وضعِ موجود سود میبرند؛ و بسا پتکی برای ویران کردنِ آن اعتبارِ ساختگی که تنها در پناهِ «ادبِ فرمایشی» دوام میآورد؛ یا دقیقتر بگویم، دشنام همان نقطهای است که در آن، خشم از قلمروِ «گفتارِ پنهان» بیرون میزند و به فضای عمومی سرریز میکند تا قداستِ دروغینِ قدرت را در هم بشکند.
دشنام؛ منطقِ کارناوالی و فروپاشیِ شوکتِ قدرت
برای درکِ عمیقترِ «حقِ دشنام» و کارکرد اجتماعی آن، باید به سراغ میخائیل باختین و مفهومِ «فرهنگِ کارناوالی» (Carnivalesque) رفت. باختین معتقد است در طول تاریخ، همواره دو دنیای موازی وجود داشته است: دنیای رسمی ــ که مظهرِ خشکی، جدیت و سلسلهمراتبِ سرکوبگر است ــ و دنیای کارناوالی که فضایی رها، خندهزن و ساختارشکن دارد. در دنیای کارناوالی، همهی قراردادهای اجتماعی بهگونهای موقت فسخ میشوند و فاصلهی میان «رعیت» و «ارباب» یا «عوام» و «خواص» فرو میریزد؛ در این فضا، دشنام و ناسزا نه یک خطایِ رفتاری، بلکه یک «کنشِ برابرساز» است. باختین دشنام را بخشی از زبانِ «میدانِ شهر» میداند که دو کارکرد حیاتی دارد:
۱. پایین کشیدنِ «حضرتِ برین»: وقتی مردم به یک چهرهی سیاسی یا یک تحلیلگرِ پرمدعا دشنام میدهند، در واقع او را از عرشِ مقدسِ «دانای کل» به فرشِ «واقعیتِ مادی» پرتاب میکنند. دشنام در اینجا، یک فرآیندِ «زمینیسازی» است که نهیب میزند: «تو هم انسانی هستی از گوشت و پوست و خون و از قضا، خطاکار و وقیح؛ پس ورای نقد نیستی.» این تنزّلِ رتبهای، نخستین گام برای افسونزدایی از قدرتی است که خود را پشتِ هالهای نفوذناپذیر از تقدس، تخصص یا اخلاق پنهان کرده تا از پاسخگویی بگریزد.
۲. برساختنِ فضای رهایی: دشنام در میدانِ شهر ــ که امروزه همان فضای مجازی و بهویژه شبکهی اکس (X) است ــ به انسانِ تحتِ فشار اجازه میدهد تا برای لحظاتی از زیرِ یوغِ «زبانِ مؤدبانهی تحمیلی» بگریزد. این زبان، برخلافِ زبانِ رسمی که میانِ آدمها مرز و سلسلهمراتب میکشد، زبانی خودرو و بیتکلف است که به گونهای مستقیم از بطنِ زیستِ واقعی و تجربهی مشترکِ رنج برمیجوشد و پیوندِ عاطفی و سیاسیِ میانِ تودهها را بازسازی میکند.
روشنفکرِ ایرانی که دشنامِ مردم را نشانهی «سقوط» میبیند، در واقع «جدیبودنِ ملالآورِ قدرت» را با «اخلاق» اشتباه گرفته است. او درک نمیکند که دشنام، ابزارِ مردم برای «خندیدن به ریشِ قدرت» و بیاثر کردنِ ارعابِ زبانیِ فضیلتفروشان و منزهطلبانی است که سودای مهندسیِ تودهها را در سر دارند. به تعبیرِ باختینی، دشنام در فضای عمومی نوعی «تولدِ دوبارهی زبان» است؛ لحظهای که در آن واژگان از قیدِ استبدادِ آدابدانی رها میشوند تا حقیقتِ عریانِ خشم را بازنمایی کنند. این فرآیند، توازنِ قوای اجتماعی را از سه طریقِ عمده بازیابی میکند:
الف. برابرسازیِ کلامی: دشنام، فاصلهی طبقاتی و کاذبِ میانِ «تحلیلگرِ باپرنسیب» و «فردِ مستأصل» را ویران میکند؛ در لحظهی دشنام، آن هالهی «دانایِ کل بودنِ» سیاستمدار یا سرآمدِ همهچیزدان فرو میپاشد و او در برابرِ مخاطبش بیدفاع و رسوا میشود.
ب. پایانِ «تظاهر به وفاداری»: دشنام، اعلامیهی رسمیِ فسخِ قراردادِ اجتماعیِ «ادب» میان صاحبانِ تریبون و مردم است. تودهها دیگر ضرورتی نمیبینند برای کسانی که زندگیشان را تباه کردهاند، «نقابِ احترام» بر چهره بگذارند.
ت. افشای وقاحت: وقتی یک تصمیمِ سیاسی هزاران نفر را به کامِ مرگ میفرستد و زیستِ میلیونها انسان را به حالتِ زندهمانی درمیآورد، توصیفِ آن با واژگانِ اتوکشیده ــ و بهویژه پناه گرفتن در سایهی «نزاکتِ سیاسی» (Political Correctness) ــ چیزی جز همدستی با فاجعه نیست. در چنین ضیافتِ وقاحتی، رعایتِ ادب، خیانت به حقیقت است. دشنام اما، ابعادِ انسانی و رنجبارِ فاجعه را به صریحترین شکلِ ممکن فریاد میزند تا راهِ هرگونه توجیه سیاسی، فلسفی و اخلاقی را بر وقاحت ببندد. دشنام در اینجا، زبانِ برهنهیِ رنجی است که اجازه نمیدهد فاجعه در هزارتویِ کلماتِ نخبگانی گم شود.
بنابراین، باید پذیرفت که دشنام در فضای عمومی، نه یک انحراف، بلکه واکنشِ دفاعیِ جامعهای است که «زبانِ رسمی»اش توسطِ دروغ مصادره شده است. وقتی کلماتِ معیار، کارکردِ خود را در بازنماییِ حقیقت از دست میدهند، دشنام به آخرین سنگرِ حقیقتگویی بدل میشود؛ لذا این پدیده نه نشانهی سقوطِ فرهنگ، بلکه تلاشِ جانانهی فرهنگ برای بازیابیِ «صداقت» در بحرانیترین لحظاتِ تاریخی است. در نهایت، کسی که از «حقِ ناسزا» میترسد، در واقع نه نگرانِ اخلاق، بلکه هراسان از عیانشدنِ خشمی است که دیگر با هیچ واژهی شستهورفتهای قابلِ مهار نیست.
دشنام به مثابه «سلاحِ ستمدیده» یا «تازیانهی سلطه»؟
برای آنکه در تلهی مغالطههایِ شبهروشنفکرانه نیفتیم، باید مرزی اخلاقی و ساختاری رسم کنیم: هر دشنامی «حق» نیست. آنچه ما از آن دفاع میکنیم، «دشنامِ رهاییبخش» است؛ فریادی که رو به سوی «بالا» ــ یعنی قدرت و هر شکلی از اتوریته ــ دارد، نه ناسزایی که رو به «پایین» و به سمتِ اقلیتها، فرودستان و قربانیان پرتاب میشود.
دشنامی که مردمِ عادی به یک سیاستمدارِ فاسد، سلبریتیِ فرصتطلب یا تحلیلگرِ جادهصافکنِ ظلم میدهند، کنشی برای «تخریبِ ابهتِ پوشالی» و ابزاری در دستِ بیقدرتان برای ایجادِ توازنِ قواست. اما دشنامی که از موضعِ قدرت صادر شود ــ خواه این قدرت ریشه در ثروت و جایگاهِ سیاسی داشته باشد و خواه در تریبونهای رسانهای و کرسیهای دانشگاهی ــ دیگر «فریادِ درد» نیست، بلکه خودِ «سرکوب» است. ما از حقِ نالیدنِ فردِ زیرِ شکنجه دفاع میکنیم، نه حقِ عربده کشیدنِ شکنجهگر. وقتی یک چهرهی دانشگاهی یا رسانهای از موضعِ برتر، تودهها را منکوب میکند، او در حالِ نقد نیست؛ بلکه در حالِ بازتولیدِ همان استبدادی است که در لفافِ کلمات، مدعیِ ستیز با آن است. هیچکس حق ندارد در مقامِ «قیمِ اخلاقی» یا «عقلِ کل» با مردم سخن بگوید؛ چرا که این چیزی نیست جز بازتولیدِ همان الگویِ خودکامگی در هیئتی دیگر.
دفاع از حقِ دشنام، هرگز بهمعنای تأییدِ نژادپرستی، زنستیزی یا تعرض به حریمِ خصوصیِ انسانهای بیدفاع نیست. دشنامِ موردِ نظرِ ما، «دشنامِ سیاسی» است؛ یعنی هدف گرفتنِ آن نقابِ عمومی و جایگاهی که افراد به واسطهی آن در سرنوشتِ جمعیِ ما دخالتِ فعال دارند. وقتی کسی در فضای عمومی بر صندلیِ قدرت یا تحلیل مینشیند، «لحنِ تندِ تودهها» بخشی از مالیاتِ جایگاهِ عمومیِ اوست. نمیتوان هم از مواهبِ قدرت و شهرت برخوردار بود و هم انتظار داشت که مردم در برابرِ ادعاهای بیاساس، عقلانیتِ خودخوانده و بهویژه بیشرمیها، با لکنتِ زبان و وسواسِ لغوی سخن بگویند: وقتی زبانِ نخبگانی با استدلالهایِ پوشالی سعی در بزک کردنِ فاجعه دارد، دشنام آخرین راه برای فراخواندنِ حقیقت به صحنه است. از همینرو، باید میان «فحاشیِ تفننی و میانفردی» با «دشنامِ سیاسی» مرزی قاطع کشید؛ دشنام در سپهرِ همگانی، نه یک لغزشِ کلامی، بلکه بیشازهمه «زبانِ اضطرار» است. زمانی که تمامِ مجاریِ قانونیِ تظلمخواهی مسدود است، وقتی رسانهی رسمی به بوقِ تبلیغاتی بدل شده و نقدِ محترمانه تنها با پوزخندِ تحقیرآمیزِ قدرت مواجه میشود، دشنام تنها راهِ باقیمانده برای «برهم زدنِ نمایشِ نظم» و ایجادِ گسست در پیکرهی صلبِ وضعِ موجود است.
در چنین بستری، کسانی که با وسواسِ بیمارگونه روی «لحن» تمرکز میکنند، آگاهانه یا ناآگاهانه در حالِ ذبح کردنِ «محتوا» هستند. تلاشِ آنها برای «پاکیزهسازیِ زبان»، در واقع تلاشی است برای سترون کردنِ یک اعتراضِ برحق، تا آن را به یک گپوگفتِ بیخطر و لذتگرایانه در باغِ اپیکور تقلیل دهند. غافل از اینکه برای انسانی که در آستانهی خفگی است، رعایتِ آدابِ سخن گفتن نه یک فضیلت، بلکه نوعی انتحار است؛ چرا که دشنام در اینجا نه برای رنجاندن، بلکه برای کمک به دَمزدن و زندهماندن بر زبان جاری میشود.
ادب؛ پاداشِ عدالت، نه وظیفهی ستمدیده
نمیتوان کرامتِ انسانیِ کسی را سلب کرد، زندگیاش را نادیده گرفت و سپس انتظار داشت که او در اعتراض به حذفِ خویش، با زبانِ معیار و نزاکتِ فرمایشی سخن بگوید. دفاع از حقِ دشنام، دفاع از «بیفرهنگی» نیست؛ بلکه ایستادن پایِ «حقِ بیپردهگویی» در برابرِ هیمنهی دروغ است. دشنام نشانهی آن است که جامعه هنوز زنده است، هنوز درد میکشد و هنوز آنقدر تباه و تسلیم نشده که در برابرِ وقاحتِ قدرت، به «سکوتِ مؤدبانه» ــ که چیزی جز پذیرشِ تدریجیِ مرگ نیست ــ تن بدهد.
بنابراین، دشنام نه یک انحرافِ اخلاقی، بلکه آخرین خاکریزِ دفاع از شرافتِ انسانی است؛ آن هم در جهانی که قواعدِ زبانی و لغتنامههایش را صاحبانِ قدرت تألیف کردهاند تا کوچکترین روزنهای برای فریادِ محرومان باقی نماند. کسی که دشنام میدهد، هنوز امیدوار است که طنینِ صدایش ــ حتی به قیمتِ خراشیدنِ گوشهایِ ساکنانِ صدرِ جلال ــ شنیده شود. حقیقت این است که باید از «سکوتِ کامل» ترسید، نه از دشنام؛ چرا که دشنام، آخرین تقلا برای «سخن گفتن» است، اما سکوت، ضربهی کشنده و پایانبخشِ تبر بر پیکرهی لرزانِ گفتوگو و آغازِ فصلی است که در آن دیگر هیچ واژهای، توانِ مهارِ فاجعه را نخواهد داشت.
■ جناب صباحی گرامی، درود بر شما.
جانا سخن از زبان ما میگویی. من سد در سد با این نوشتار نوآورانۀ شما همسو هستم، و این سخن شما را درست میدانم که «انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامتاش زیر چرخدندههای تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیلگرانِ عافیتطلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است». فزون بر آن، یادآوری میکنم که بزرگترین اندیشمندان تاریخ ما یعنی کسانی مانند مولوی، حافظ و سعدی در سدههای پیش و میرزاده عشقی و ایرج میرزا در ادبیات مشروطه، و زنده یاد ذبیح بهروز (ابن دیلاق) در یکی دو دهۀ پیش، از همین روش در دریدن پردۀ دروغ و خرافات و زهد ریایی زاهدان و ملایان بهره گرفتهاند.
شوربختانه این روزها کسانی برای پنهان ساختن دو دوزه بازیهای خود و ناکامی در پیشبرد سیاستهای نادرست خود، پشت پردۀ ادب ریایی و روشهای به ظاهر مؤدبانۀ تیتیشمامانی و دروغگویانه بهره میگیرند. من با توجه به برخی نکات بازدارنده که شما هم به درستی از آن یاد کردهاید، دشنام به زورگویان، فاسدان، ملایان موقوفه خوار و دزدان با چراغ ایرانی، یکی از «حقوق شهروندی ایرانیان» علام میکنم و این سخن حافظ را دربارۀ حکومتگران و قاضیان دروغین دسگاه قضایی جمهوری اسلامی یادآوری میکنم که: می حرام ولی به زمال اوقاف است.
با سپاس از شما. بهرام خراسانی. چهارم اسفند ۱۴۰۴ / یعنی یک رو روز پس از سوم اسفند.
■ درود جناب صباحی، سپاس از شما برای این نوشته روشنگر.
متاسفانه برخی روشنفکران و فعالین سیاسی به سبب عدم درک احساسات مردم عادی، پیشفرضها و نرمهای فکری و یا جانبداری خود از دیدگاههای مخالف شخص دشنام دهنده هواداران یک جریان را به عنوان لمپن، چماقدار، فحاش، ارازل و اوباش، فالانژ و فاشیست خطاب میکنند. برخی از این فعالین قلمزن خود از چماق قلم برای تحقیر و تخریب جریانات مخالف استفاده می کنند. آنها استفاده از واژه های تحقیر آمیز را حق انحصاری خود می دانند.
من همیشه فکر میکردم دشنام هم میتواند نشانه فشار عصبی و آستانه تحمل پایین باشد و هم می تواند ابزاری باشد که در مقابل کسانی که از نظر گفتاری یا نوشتاری دست بالا را دارند استفاده شود که تعادلی در توازن قوا پیدا شود. امیدوارم از این وسیله تنها در مقابل حاکمان و حامیان رژیم استفاده شود و رقبای سیاسی که دشمن مشترکی دارند در گفتگوهای درون جبهه مردم از انگ زنی، تهمت زنی، فحاشی، تحقیر، تخریب بپرهیزند.
با عرض ادب و احترام، بابک خرمدین
■ صباحی گرامی، نوشته شما مرزهای مابین خشم مردمی و مبارزه زبانی از یک طرف، و انتقام لمپنیسم از جنبش مدرن ایرانیان، از آزادیخواهی زنان ایرانی در قیامشان علیه افکار فرومایه جمهوری اسلامی، از خواست باالقوه ایرانیان ستم دیده برای زندگی صلح آمیز در جامعهای بدون تعصب، از جنبش زن زندگی آزادی، از طرف دیگر را غبار آلود میکند. من حس شما را درک میکنم و کاملا با آن همراهم، اما این شرایط ویژه ایران است که حساسیت چند جانبه به این موضوع میبخشد. اتاق فکر جمهوری اسلامی نیز اهمیت و کارکرد توهین زبانی را بخوبی درک میکند و در این زمینه کارکشته است، بازجو های رژیم سالها تجربه دارند که کارکرد روانی ناسزا گویی (بویژه از نوع مستهجن آن) تا چه اندازه و چگونه اثر گذار است. سپاه سایبری رژیم همواره در این زمینه فعال بوده، بویژه بعد از “زن زندگی..” و گاها موفقیت نسبی نیز داشته است. تعریف شما از کنترل زبانی در خدمت حاکمان و طبقات متمایز جامعه آموزنده است و سپاسگذارم، اما میدانیم که این کنترل زبانی وجه دیگری نیز دارد که با اشارات “آتش به اختیار” از بالا و اعمال آن از پایین جامعه شروع میشود. بخصوص در سالهای اولیه بعد از ۵۷ این روش بشدت از طرف رادیکالهای رژیم مرسوم بود و بطور زنجیرهای تا امروز ادامه دارد. از اینروست که هنگام چراغ سبز دادن به حق زبانی ستم دیدگان در ایران کنونی بد نیست تمایز آن با لمپنیسم بویژه از نوع مرد سالار آن را خیلی شفاف بیان کنیم.
با احترام، پیروز
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|