|
سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ -
Tuesday 17 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
اصلا سخن بیهودهای نیست که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ تقسیم میشود. در ۱۹ دیماه به روایت رسای موسوی : «برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده است که ایران شبیه آن را به یاد ندارد. رودخانهای از خونِ گرمِ محرومان بر زمین به جریان افتاد که تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.»
در حالی که جامعه سرکوب شده ایران، برای گذار از دوره شوک، ماتم و سوگواری و قد راست کردن مجدد، به فرصت بیشتری نیاز داشت، دیاسپورای ایرانی، شاید به غریزه و شاید با تعقل، خود را موظف احساس کرد که نگذارد تا پرچم مقاومت بر زمین بیفتد. آن «رودخانهای از خون گرم» خیلی زود از مرزهای کشور گذشت تا در رگهای دیاسپورا بدود و جانهای مهاجران را گرم کند. تصاویر کیسههای سیاه، کارشان را کردند و روح حاکم بر دیاسپورا دگرگون شد و خشم به جوش آمده، خرج آن شد که راهی، به مثابه «تنها راه» خود را به بوته آزمون بسپارد.
عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند.
در تدوین راهکار برای تغییر، عموما یک «دوگانه طلایی» نقشی مرکزی و اغلب تعیینکننده بازی میکند. تیم پهلوی نسبت به گذارطلبان خشونت پرهیز، این برتری را داشت که خود را صاحب اصلی و اولیه فکر سرنگونی ج.ا. بداند و در لحظه مناسب بعد از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ و جاری شدن رودخانههای خون، موفق به عرضه «دوگانه طلایی» خود شود. این دو گانه ساده است: «ما و اونها!» که در آن، کیستی این «ما» موضوعیت چندانی ندارد. «ما» یعنی «نه اونها!» و فرمول کاملا ساده و همه فهم است: اگر با اونها نیستی، پس ناچاری با ما باشی! و از اینجا جمله طلایی دوم خلق شد: «گزینه دیگری نیست!» اگر با ما نباشی، تجزیهطلب، مالهکش، وسطباز و خائن به خون شهیدانی!
رودخانه خونهای گرم، برای سوخت رسانی به ماشین دوگانه ساز و دوگانه سوز «ما و اونها» به کار گرفته شدند تا این ماشین، مثل یک بولدوز، بسیاری از باورها را زیر وزن خود له کند و همه سدهایی را که طی سالها در مقابل خشونت و اقتدارگرایی ساخته بودیم، ویران کند.
در فضای حکمرانی دوگانه طلایی، «میانه» مساوی خیانت و «اندیشه»، دشمن «اقدام» تلقی میشود. «حزب فقط حزب الله» و «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» سکههای رایج میشوند. پروپاگاندا حکم میراند، موتور توابسازی روشن میشود و چماق «وحدتطلبی»، سرها را میشکافد. گوشها و چشمها بسته میشوند و وجودها تنها دهان میشوند تا «قدرت» به مقدسترین کلمه بدل شود.
با تقدس قدرت، دیگر گفتگوی انتقادی، به سوژه خنده و عربده چماقکشان بدل و جای زشتی و زیبایی عوض میشود. تو همه تلاشت را بکن تا ثابت کنی که این راه به خلق یک هیولای نوین و یک رهبر-شاه ختم میشود، که آن صندوق رای دفترچه اضطرار، نه صندوق، که جعبه جادوست، که برای رسیدن به همان جعبه جادو هم، نمیتوان از ترامپ و بیبی موشک و هواپیما اجاره کرد و…. به تو نگاه عاقل اندر سفیه خواهند کرد، اگر هنوز داعیه روشنفکری داشته باشند! و اگر چماقدار شده باشند که با دشنام از تو پذیرایی خواهند کرد.
اینها منطق دوگانه طلایی یک جریان اقتدارگرا و تمامیتخواه است که با ماشین پروپاگاندا، یک امپراتوری دروغ خلق میکند که در آن عبور از قعر جهنم به زیباترین بهشت جهان، فقط در گروی اقتدا به پیشواست. دست با کفایت پیشوا، خالق اتوبان پیروزی است و او جز ساختن این اتوبان و رسیدن به روز پرشکوه آزادی هیچ وظیفهای برای خود قائل نیست.
همه چیز از درسنامههای کلاسیک، از استالین تا موسولینی و هیتلر، اقتباس و با طعم و رنگ زعفران ایرانی تزیین میشود. مثل همه موارد دیگر، «روشنفکر» با شمشییر ۵۷ تی، پهلویستیز، ضد وحدت، حرف مفتزن و… مجبور به انتخاب میشود: توبه یا سکوت!
شاید این از خوش شانسی ما باشد که این جریان تمامیتخواه، پیش از انکه خیلی دیر شود، از چهره خود رونمایی کرد. این یک فرصت و شاید آخرین فرصت، برای جامعه سیاسی آزادیخواه ایران باشد تا به خود بیاید. بپذیرد که بسیار بد بازی کرد، که از زمان عقب ماند، که در خلق گفتمان «اقتدار دموکراتیک»، که در تشخیص جایگاه «ملی گرایی ایرانی» که در فهم انقلابهای عصر اطلاعات و باز نگری در بسیاری از باورهای سنتی خود، از مردم و بویژه نسل جوان کشور، عقب افتاده است.
ما نمیتوانیم به حربه زشت و زنگزده شهیدنمایی متوسل شویم. رقیب تمامیتخواه ما، بسیار بهروزتر و بهتر بازی کرد. اگر نمیخواهیم جنگ نهایی را ببازیم، باید پیروزی در این نبرد اولیه را به رقیب تبریک بگوییم. بر سر اصولمان بایستیم و از نوسازی نهراسیم. ایرانیانی که در این روزها در خیابانها و میادین بزرگ جهان صحنههای بیبدیلی از عشق به ایران و آزادی آن را به نمایش گذاشتند، شایسته ستایشاند نه تحقیر! ما، بهدرستی به تصمیمشان احترام میگذاریم، اما راهشان را نقد میکنیم. هرگز با اقتدارگرایی همصدا نمیشویم و هرگز از تکرار این هشدار خسته نمیشویم که در پیکار با هیولا، خود به هیولایی دیگر بدل نشویم.
■ با عرض ارادت زیاد خدمت جناب پورمندی، خیلی ممنون از این بیانات که خیلی با ارزش میدانم.
شاید که دلیل عدم موفقیت نیروهای دمکراتیک ناهمگون بودن آنها در گذشته باشد، از این جهت که هر کسی ادعایی داشت، الزاما پایبند به یک راه دمکراتیک نبود. شاید یک وجه مثبت این تغییر صف آرایی در اپوزيسيون خالص تر شدن صف دمکراسی خواهان باشد.
عمیقا معتقدم که یک جبهه جمهوری خواهی با برنامه مشخص و رهبری منسجم و کارآمد همه میدان سیاسی ایران را در اختیار خواهد داشت. جامعه ایران با موضوعات گسترده آن، تکثر طیف های اجتماعی و همچنین بلوغ فکری در بخش قابل توجه کشور به این راحتی در اشغال یک گرایش پوپولیستی در نخواهد آمد. در صدی از مردم با فرصت طلبی آگاهانه دنبال خروج از مهلکه سهمناک موجود هستند. همه زیر و زبر های دهه های گذشته به این راحتی از اذهان پاک نمیشوند.
به عنوان یک شهروند امیدوارم که پیشکسوتان در طیف جمهوری خواهی اجماع لازمه را برای حضور موثر در صحنه سیاسی پیدا کنند.
ممنون از توجه شما، ارادتمند بهمن
■ از نگاه من تمامیتخواهی جناح پهلوی نه نقطه ضعف بلکه قوت آن است چرا که مردم به دنبال یک اقتداری مدرن برای رسیدن به توسعهای هستند که در نیم قرن اخیر مغفول مانده و همسایگان ایران با شتاب پیشی گرفتهاند واین امر از طریق مشارکت سیاسی و روشهای دموکراتیک در جامعه پرتکثر امروز ایران تعلیق بهمحال است و مضمون اصلی مبارزه مردم نه نیل بیواسطه به دموکراسی که میتواند خود عاملی برای مخدوش کردن توسعه و شرایط هرچ و مرج که به دفعات در فواصل انقلاب تکرار شده بلکه توسعه و رهایی از وضعیت فلاکت بار امروز است. آن مردمی که به ندای پهلوی گوش فرا میدهند نه اینکه از سابقه استبدادی شاهان قبلی بیاطلاع باشند بلکه حتی باوچود نیم قرن تبلیغ مستمر جکومت و روشنفکران بر علیه این خانواده آن را به عنوان میانبری برای رهایی میپذیرند. هرچند که اعمال روشهای خشن با توجه به رشد و آگاهی دیگر امکانپذیر نخواهد بود و به دنبال الگوی رشدی هستند که توسط این خانواده کما بیش موفق عمل کرده است و از این نظر هواداران پهلوی دموکراسی را نه در انتخاب و یا الویت نخست بلکه ان را نتیجه طبیعی توسعه و در ذیل آن میبینند و از این رو در این رقابت چمهوریخواهان موجود شانسی برای جلب توجه ندارند. تنها یک رقیب میتوان برای رضا پهلوی متصور شد و آن فرد قدرتمند اقتدارگرای احتمالی در اردوی جمهوریخواهی است که بتواند الگوی آمرانه توسعه سلسله پهلوی و یا همچون همسایگان در حال توسعه ایران را دنبال کند.
bahrang
■ درود بر جناب پورمندی گرامی،
جهان کنونی، دنیایی است که جهت راست روی وجه غالب سیاست کنونی است، که در اینجا نمی خواهم به علل و عوامل ان بپردازم. این گرایش جهانی به راست روی سلطنت طلبان سکوی پرواز می دهد. واما این تمام ماجرا نیست.
جانب دیگر مسئله در نرم اندیشی جبهه جمهوری خواهان قابل فهن است. در زیر بخشی از نوشتار علی صدق را در تحلیل بجا ماندگی جمهوری خواهان دمکراتیک می آورم:
کارزار «از دموکراسی بگو» در نگاه نخست، طنینی دلنشین، متمدنانه و سراسر ایجابی دارد. دعوتی همگانی به گفتگو، مفاهمه، مدارا و پرهیز از خشونت؛ گویی میتوان هیولای لِویاتان را با کلمات رام کرد و با انباشتِ هشتگها و بیانیهها، به یک گذارِ مسالمتآمیز دست یافت. اما آیا تقلیل دادنِ امر سیاسی به «گفتن» و «گفتگو»، نشانهای از بلوغ سیاسی است یا فرار از مغاکِ هولناکِ سیاست؟ کارل اشمیت، حقوقدان و متفکر شهیر آلمانی، در رسالهی درخشان «بحران دموکراسی پارلمانی»، انگشت روی همین نقطه میگذارد. او با نقدِ سنتِ لیبرالیسم، نشان میدهد که چگونه لیبرالها حقیقتِ ستیزهجوی سیاست را به یک «گفتگوی بیپایان» (Everlasting conversation) تقلیل میدهند. از منظر اشمیت، تراژدیِ جمهوریخواهانِ ایرانی در این است که آنها «تصمیمگیریِ» حاکمانه را با بحث و تبادلنظر جایگزین میکنند. آنها گمان میبرند که با استدلال، اقناع و آگاهیبخشی میتوان بر تضادهای وجودی غلبه کرد، درحالیکه امرِ سیاسیِ انضمامی، پیش و بیش از هر چیز، در لحظهی «استثناء» و با یک «تصمیمِ» قاطع متولد میشود.
گره اصلی و ضعف بنیادین کارزار «از دموکراسی بگو» و جریانهای مشابه در اپوزیسیونِ امروزِ ایران، دقیقاً در همین کژفهمیِ رادیکال از ذاتِ سیاست نهفته است: فقدانِ اراده برای «تصمیم» و ناتوانی در ترسیمِ قاطعِ مرز میان «دوست و دشمن». اشمیت به ما میآموزد که هستهی سختِ امر سیاسی، نه رقابتِ انتخاباتی و نه مباحثاتِ روشنفکری، بلکه تمایزِ وجودی میان دوست و دشمن است. اپوزیسیونِ مدافعِ این کارزار، عرصهی سخت و خونینِ تنازعِ نیروها را با یک سمینارِ آکادمیک اشتباه گرفته است. حریفِ آنها در داخل، یک رژیمِ سیاسی با خصلتِ تمامعیارِ الاهیاتی-سیاسی است که از اِعمالِ خشونتِ حاکمانه و تعیینِ بیلکنتِ دشمنِ خود ابایی ندارد و دقیقاً به همین دلیلِ اشمیتی، «حاکم» است. اما کارزارِ جمهوریخواهان ایرانی در مقابل، به جای تولید «قدرت» و صورتبندیِ یک ارادهی معطوف به تأسیس، به رمانتیسیسمِ سیاسی پناه برده و دشمنِ خونی را به یک «رقیبِ مباحثاتی» تقلیل میدهد که لابد قرار است با شنیدنِ فضایلِ دموکراسی، مجاب شده و از اریکهی قدرت پایین بیاید.
اما چرا این کارزار قادر به ساختِ یک بدیلِ (آلترناتیو) سیاسیِ جدی و هژمونیک در ایران نیست؟ پاسخ را باید در تقدمِ «تصمیم» بر «قانون» جستجو کرد. طرفدارانِ این کارزار، شیفتهی فرمالیسمِ حقوقیاند؛ آنها گمان میکنند که با نگارشِ پیشنویسِ قانون اساسیِ دموکراتیک و تکرارِ مفاهیمِ حقوق بشری، یک دولت یا رژیمِ جدید خلق میشود. اما هر نظمِ حقوقی و هر ساختارِ قانونی، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، نیازمندِ یک ارادهی حاکمانهی پیشینی است که آن نظم را از درونِ آشوب مستقر سازد. به بیانِ دیگر، نمیتوان بدونِ غلبهی فیزیکی و سیاسی بر دشمن در یک وضعیتِ استثنایی، صرفاً با آرزوهای دموکراتیک یک «نظم حقوقی» نوین بنا کرد. دموکراسی، فرمِ ادارهی یک دولتِ از پیشتأسیسشده است، نه ابزارِ برانداختن و تأسیسِ آن.
افزون بر این، چنانکه متفکرانی چون اریک فوگلین نیز در نقدِ رژیمهای مدرن نشان دادهاند، نمایندگیِ راستینِ یک جامعه صرفاً از طریقِ صندوقِ رأی، رویههای دموکراتیک یا شعارهای انتزاعی محقق نمیشود؛ بلکه نیازمندِ قسمی «نمایندگیِ وجودی» است. در این ساحت، یک نیروی سیاسی تنها زمانی به بدیلی واقعی بدل میشود که قادر باشد روح، حقیقتِ تاریخی و نظمِ غاییِ یک ملت را در برابرِ بینظمیِ حاکم نمایندگی کرده و با یک کنشِ مقتدرانه، نظمی نوین را برپا سازد. کارزارِ «از دموکراسی بگو»، تهی از چنین جوهرهی وجودی است؛ تلاشی است نمادین برای پنهان شدن از شرارههای سوزانِ آتشِ سیاست.
تا زمانی که این بخش از اپوزیسیون از غارِ گرمونرمِ «گفتگوی بیپایان» خارج نشود و با چشمانی باز و بدونِ توهم به مغاکِ سیاست و ضرورتِ تندادن به منطقِ دوست/دشمن خیره نگردد، هیچ بدیلِ انضمامی و قدرتمندی خلق نخواهد شد. تاریخِ تأسیسِ رژیمها را نه با «گفتن»، بلکه با «اراده کردن» مینویسند.
با احترام حسین احمدی
■ با سلام. گفتنی زیاد است بخشی از آنها را در نوشتههای اخیر در گویانیوز نوشتم. در اینجا به این نکته بسنده میکنم که یکی از خطاهای راهبردی جمهوری خواهان این بود که آیندهی جمهوری خواهی را به استحالهی نظام اسلامی و بعد اصلاحطلبی و تحولخواهی پیوند زدند. یعنی جمهوریت مورد نظر خود را در دنبالهی نظام ولایت فقیه دیدند و معرفی کردند. این گروه از جمهوری خواهان به این نیاندیشیدند که این نظام اصلاح پذیر نیست و مجبور است روز به روز بخاطر بیکفایتی و رانتخواری و فساد ماهوی به خشونت بیشتری متوسل شود و ناچار روزی مردم ایران چنان عاصی و جان به لب خواهند شد که از این نظام گذر خواهند کرد و این دستگاه و کسانی که در پی تحول آن هستند را پشت سر خواهند گذاشت.
در عرصهی سیاست آنچه در نهایت باعث شکست یا پیروزی میشود «نگاه» و «داوری» و قدرت ارزیابی و نگاه کردن به آینده و دیدن آن است (دیدن محتملترین سناریوها). بخشی از جمهوریخواهان که سرنوشت خودشان را به تحول خواهی و به نخست وزیر «دوران طلایی امام» گره زدند شکست خودشان را تضمین کردند. میرحسین قطب شما همان کسی بود که می گفت اسلام میگوید کافر را بکشید و نیمهجان آن را تمامکش کنید. شما به امامزادهای دخیل بستید که جزو دستگاه سرکوب خمینی در دههی شصت بود.
به غیر از دو کشته که در جنگ خمینی و صدام دادیم دو تن از نزدیکان من در زمان میرحسین موسوی به زندان افتادند و تا سرحد مرگ شکنجه شدند و تا پای اعدام رفتند. یکی از آنها برادرم که عضو هیچ سازمانی نبود و چون اطلاعاتی نداشت تا به شکنجه گران بدهد فکر میکردند دارد مقاومت میکند و او را بیشتر و بیشتر آزار و ایذا کردند. ما نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم. من آدم انتقامجویی نیستم اما دور از عدالت است که این جنایتها بیپاسخ بمانند و امیدوارم روزی تمام کسانی در جنایتهای موحش جمهوری اسلامی دست داشتند در دادگاهی منصفانه و تحت نظارت بینالمللی با قربانیان خود روبرو شوند.
شما هم بنشینید و برای میرحسین مرثیه بخوانید اما بدانید که همیشه تقصیر رقیب نیست گاهی تصمیم های نادرست راهبردی ما را به شکست میکشاند. دفاع کردن از یکی از عوامل کشتار دههی شصت در نظر من مصداق عینی خشونت ورزی است. ما با عمل افراد کار داریم نه با ادعای خشونت پرهیزی آنها.
میخواستم این را در قالب مقالهای بنویسم و برای «ایران امروز» بفرستم اما فعلن به همین یادداشت در پاسخ به مقاله شما بسنده میکنم.
یوسف جاویدان
■ با تشکر از پورمندی عزیز و کامنت دوستان دیگر.
۱- دوگانهای که آقای پورمندی تحلیل کردند دقیقا آن چیزیست که باید با آن به مبارزه نرم پرداخت. با کامنت بهرنگ نمیتوانم همراه شوم و تسلیم به اقتدارگرایی از هر نوع آن زیانبار است. اگر چه جامعه ایرانی پتانسیل دمکراسی در پسا جمهوری اسلامی را ندارد اما باید در آن مسیر قرار گیرد، دادن فرمان به سمت تک صدایی جواب درستی نیست.
۲- به دلایل بالا فاصله گرفتن از چتری که به نام شاهزاده پهلوی گسترده شده را نادرست و مضر به حال جنبش آزادیخواهی میدانم. خالی کردن عرصه به نفع خشونتطلبی و جولان پوپولیسم دقیقا کاریست که امروز نباید کرد، و اگر فردا دیر باشد بخشی از شماتت آن متوجه دیگران است.
۳- لزوم یکپارچگی دموکراسیخواهان و ایجاد تشکیلات واحد با رهبری منسجم که بهمن گرامی اشاره کرد امریست ضروری، ولی هیچ تناقضی با همراهی و حمایت امروزین از رضا پهلوی و توقع جوابگو بودن از رهبری وی ندارد.
۴- تقسیم اپوزیسیون به سلطنتطلب و جمهوریخواه کاریست بس اشتباه. اگر چنین نگرشی جا افتاده است، ناصواب و مضر به حال جنبش است. شاید الیتهای جامعه تعبیر دقیق خود را دارند و تمرکزی روی الفاظ نمیکنند، اما این گویش پیام نادرستی به کل مردم میرساند. طرح گذار (اضطرار) تیم آقای پهلوی نیز در قالب همین اشتباه انجام رفراندم “دو گانه” در ۳ ماه اول را مطرح میکند. رفراندمی با تم “نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”. اگر رجوع دهیم به اکثریت مصاحبههای رسمی شاهزاده پهلوی خود ایشان در جبهه دموکراسیخواه ایران قرار میگیرد. این ظرفیتی است که باید در مقابل سمت تیره و خطرناک تحولات کنونی برجسته و تقویت شود.
۵- وجه مثبت تحلیل آقای پورمندی شناسایی و تقدیر از حرکت دیاسپورای ایرانی است. آنها که همراه تمام و کمال با این حرکت هستند و محکم در کنار آن ایستادهاند، بیشترین امکان را نیز برای تاثیرگذاری برآن دارند.
با احترام، پیروز.
■ با درود جناب جاويدان،
من بر این تصورم که شما جمهوری خواهان را با اصلاحطلبان اشتباه گرفته اید. جایی که من از قصور جمهوری خواهان گفتمان به میان می آورم، انتقادی است بر نحوه سازماندهی و دیدگاهی است که تلاش دارد آخرین فرد را هم به شناخت و آگاهی تهییج وادارد و آنگاه مناسبات نظام جمهوری اسلامی را درهم ریزد. قطعأ جمهوری خواهانی هستند که اندیشه گذار مسالمتآميز دارند، اما جمعیت اکثریت آنها اینگونه تفکری ندارند. اشکال آنها بیشتر نرم اندیشی در سازماندهی و تشکیلات خود و تشکیل یک مشت سنگین برای عبور از جمهوری اسلامی است. در چند روز اخیر گویا بخش وسیعی از آنها این نقصان را متوجه شده اند و در شکل گیری سازماندهی در تعجیل هستند، ولی فرصت از دست رفته، حداقل تأثیر گذاری آنها در جنبش را به پس تر واگذاشت.
با احترام حسین احمدی
■ درود به هموطنان گرامی: آقای پورمندی محترم،
اجازه بدهید فقط یک جمله شما را نقد کنم: نوشتهاید: «عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند».
که اگر واقعیتر بیاندشیم درست تر نبود میگفتید: ریشه بالقوه عروج رضا پهلوی از روز بعد از انقلاب ۵۷ پس از اعدامها و کشتار محاربی مردم بی گناه ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی با حمایت گفتمان چپ ایران شروع شد، اما او با سابقه مبارزه درخشان خود در جلب اعتماد گام به گام مردم بیدفاع ایران و علنی و عملی کردن برنامههای سیاسی خود برای واژگونی و گذار ازاین نظام خونخوار، در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم انباشته بهحق مردم را، با احساس مسولیتی بسیار بالا و پیگیر، بنحو احسن مدیریت و رهبری کند؟ ایشان هیچ چیزی را تصاحب نکرد. مردم اعتماد خود را فقط به او تقدیم کردند.
با احترام آرمان اميدوار
■ جناب پورمندی گرامی با سلام
شما ضمن نقدتان و ترستان از اقتدار گرایی و تمامیتخواهی در عین حال به نوعی از موقعیتسنجی شاهزاده رضا پهلوی در جنبش دیماه و رهبری ایشان اگر نگویم تقدیر لااقل اذعان کردهاید همچنین از دیاسپورای ایرانی که با تجمع میلیونی خود در سراسرجهان همه دنیا را به تحسین و شگفتی واداشت ستایش کردهاید، سپاسگزارم
اما با احترام به آقای موسوی که جنبش سبز را رقم زدند و بیش از پانزده سال با همسرشان در حصر ولی فقیه هستند من نه ایشان و نه آقای تاجزاده را هم که کم زندان نکشیدند و شجاعانه ولی فقیه را نقد کردند به خاطر پس زمینه اسلام سیاسی که دارند و هنوز هم دارند به عنوان رهبران جنبش نمیپذیرم. اسلام سیاسی به خصوص شیعه ایدئولوژیک آن خطرش از اقتدار گرایی سکولار بسیار بیشتر است. متاسفانه این موضوع آن طور که شایسته است مورد نقد دوستان چپ قرار نگرفته است ناگفته نماند من هم موافق تمامیتخواهی نیستم و با خشونت و انتقامگیری هم مخالفم.
ما باید از این دور باطل خشونت خارج شویم و یک بار برای همیشه دست از خشونت و انتقام بکشیم و حتی قاتلان همین فاجعه دیماه ۱۴۰۴ را به دادگاه عادلانه با داشتن وکیل مدافع و رعایت حقوق انسانی آنها بسپاریم در پایان میخواستم تجربه خودم را از تجمع ۱۴ فوریه لسانجلس که ۵۰۰ مایل از محل زندگیم فاصله داشت بیان کنم.
در گردهمایی لسآنجلس حتی یک شعار تفرقهافکنانه سر داده نشد حتی تابلویی به زبان کردی در تایید رضا پهلوی دیدم به قدری فضا همدلانه بود که وصف ناپذیر است. پرچم شیر و خورشید، پرچم امریکا و تعداد خیلی کمی هم پرچم اسراییل در اهتزار بودند. عکسهای جاوید نامان هم به وفور در درست شرکت کنندگان بود که با دیدن آنها بیاختیار اشکمان جاری میشد. گمان نمی کنم که همه شرکت کنندگان پادشاهیخواه بودند. ایران، مردم ایران و شهدای جنبش در الویت بودند البته شعار به نفع شاهزاده رضا پهلوی هم زیاد سر داده میشد. یک شعار نوشتاری هم به زبان کردی در دست کسانی که نزدیک ما بودند در تایید رهبری شاهزاده دیده میشد.
با تشکر دهقان
■ با درود به شما آقای حسین احمدی
از یادآوری شما ممنونم. در دو جا عبارتهای «این گروه از جمهوریخواهان ...» و «بخشی از جمهوریخواهان ...» را بکار بردم چون صحبت من در مورد تمام جمهوریخواهان نبود. حرف شما درست است که باید بین اصلاح طلبان و جمهوریخواهان تفاوت قائل شد اما در عمل بخش نه چندان کوچکی از کسانی که خود را جمهوریخواه مینامند دنباله رو یا دستکم حامی پر و پا قرص اصلاحطلبان بودند و هستند.
همین مقاله یک نمونهاش که سخن را با میرحسین موسوی آغاز میکند. نگاه کنید به انبوه نوشتهها در طول سالیان که از «سازندگی» رفسنجانی و معجزات خاتمی و روحانی گفتند و با وجود ناامیدی از یکی از آنها وقتی یکی دیگر از راه رسید دوباره دل به او بستند. نگاه کنید به انبوه تومارها و امضاها به نفع تاجزاده و میرحسین و دیگر اصلاحطلبان. چه کسانی زیر این تومارها چپ و راست امضا میگذاشتند و امید به گشایش روزنهای از سوی آنها داشتند؟ اکثرا کسانی که خود را جمهوریخواه مینامند. با این وجود من عبارت «این گروه از جمهوریخواهان ...» و «بخشی از جمهوریخواهان ...» را بکار بردم چون درست نمیدانم که همه را در این طیف بگذارم.
با سپاس ~ یوسف ج
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|