سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ - Tuesday 10 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 12:26

پدیدارشناسیِ یک قتلِ عام

امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی


قربان عباسی

در این ساحتِ منجمد، زبان دیگر ابزارِ بیان نیست؛ کلمات خود زخم‌هایی هستند که دهان گشوده‌اند. وقتی از «امضای سربی» سخن می‌گوییم، از یک استعاره‌ی شاعرانه حرف نمی‌زنیم، بلکه از یک واقعه‌ی فیزیکیِ کریه پرده برمی‌داریم: لحظه‌ای که اراده‌ی یک نظامِ جلاد، در قالبِ گلوله‌ای داغ، بر پیشانیِ بلندِ یک جوان حک می‌شود تا منطقِ «بودن» را به نفعِ «نابودن» مصادره کند. این، پدیدارشناسیِ مرگ در عریان‌ترین و اکسپرسیونیستی‌ترین شکلِ آن است.

پیشانی، در پدیدارشناسیِ بدن، کانونِ تجلیِ اراده و جایگاهِ رویاست. وقتی تک‌تیرانداز از آن بلندیِ ننگین، پیشانیِ جوانی را هدف می‌گیرد، او تنها یک کالبد را نمی‌کشد؛ او در حالِ «نقطه گذاشتن» بر پایانِ یک سطر از تاریخِ آزادی است.

در این تصویرِ اکسپرسیونیستی، جهان از پرسپکتیوِ مگسک، به یک نقطه‌ی سیاه تقلیل می‌یابد. تک‌تیرانداز، آن “چشمِ مطلقِ شر”، ماشه را می‌چکاند و سُربِ مذاب، فضایِ میانِ دو هستی را می‌درد. این سُرب، تنها یک فلز نیست؛ این اراده‌یِ معطوف به ویرانی است که می‌خواهد با سوراخ کردنِ جمجمه، خرد و عصیان را همزمان تخلیه کند. خون، با فواره‌ای تند و سرخ، بر آسفالت می‌پاشد و نقشی می‌زند که هیچ بارانی توانِ شستنِ آن را ندارد. این نخستین پرده از گروتسکِ خیابان است: انسانی که می‌خواست جهان را تغییر دهد، حالا خود به بخشی از سختیِ زمین بدل شده است.

اما فاجعه در لحظه‌ی سقوط به پایان نمی‌رسد. در سایه‌روشنِ کوچه‌های بن‌بست، پدیده‌ی «تیرِ خلاص» رخ می‌دهد؛ عملی که اوجِ جنونِ ساختاری است. جلاد، بر بالایِ پیکری که هنوز نبضش با ضرب‌آهنگی ضعیف برای زندگی می‌جنگد، می‌ایستد. این یک رویاروییِ هستی‌شناختی میان «فرشته‌ی سقوط‌کرده» و «دیوِ چکمه‌پوش» است.

تیرِ خلاص، امضای نهایی است. آن صدایِ خفه و کوتاه، نقطه‌ی پایانی است بر جمله‌ای که با فریاد آغاز شده بود. در این لحظه، بدنِ جوان به یک ابژه‌یِ مطلق بدل می‌شود؛ توده‌ای از گوشت و استخوان که قدرت می‌خواهد ثابت کند مالکِ تمامِ حفره‌های آن است. نگاهِ مقتول در آخرین لحظه، تصویری از وحشت و پرسش است؛ چشمانی که باز مانده‌اند تا بی‌عدالتیِ محض را در ابدیت ثبت کنند.

سپس، نوبت به فضایِ لزج و خاکستریِ سردخانه‌ها می‌رسد. اینجا، مکانِ «انبوهگیِ مرگ» است. کیسه‌های سیاه، ردیف به ردیف، بر تخت‌های فلزی چیده شده‌اند. بوی تندِ خونِ لخته و الکل، اتمسفری می‌سازد که ریه‌ها را می‌سوزاند. در هر کیسه، یک “امکان” دفن شده است؛ جوانی که قرار بود عاشق شود، بنویسد، یا بخندد، حالا تنها یک نمره بر یک برچسبِ کاغذی است.

این تصویر، به غایت غمناک و گروتسک است: پاهایِ برهنه‌ای که از زیرِ کیسه‌ها بیرون زده‌اند، با انگشتانی که هنوز ردِ خاکِ خیابان را بر خود دارند. در این سکوتِ منجمد، “زمان” باز ایستاده است. هر کیسه، یک جهانِ منهدم شده است که زیر فشارِ سربیِ رژیم، به سکوت واداشته شده. والدینِ سوگوار که در میان این ردیف‌های بی‌انتها به دنبالِ پاره‌ی تن خود می‌گردند، تجسمِ زنده‌ی تابلویِ «مصیبت» هستند؛ چهره‌هایی دفرمه شده از درد، با دهان‌هایی که فریادشان در گلو یخ بسته است.

نمی‌توان از این قتل‌عام سخن گفت و از “چشم‌ها” گذشت. ساچمه‌هایی که به قصدِ کور کردن شلیک شدند، نمادِ تلاشِ جلاد برای “خاموش کردنِ جهان” هستند. چشمی که با ساچمه متلاشی می‌شود، تصویری است از غارتِ زیبایی. این همان جایی است که اکسپرسیونیسمِ درد به اوج می‌رسد: چهره‌ای زیبا که حالا با دانه‌های سربی آراسته شده؛ تضادی کریه میانِ نرمیِ صورت و سختیِ فلز. این جوانان، با چشمانی که دیگر نمی‌بینند، به شاهدانِ ابدیِ جنایتی بدل شده‌اند که در تاریکیِ شب رخ داد.

«امضای سربی بر پیشانیِ آزادی»، سندی است بر زوالِ اخلاقیِ یک قدرتِ پوشالی. این متن، نه یک سوگ‌نامه، که یک گواهیِ پدیدارشناسانه است بر آنچه بر بدن‌هایِ نحیفِ آرزو گذشت. خیابان‌های ما امروز، گالریِ بزرگی از زخم‌های اکسپرسیونیستی هستند؛ جایی که هر لکه‌ی خون، هر دیوارِ تیرخورده و هر مزارِ غریب، بخشی از یک کلِ واحد را می‌سازند: روایتِ نسلی که با پیشانیِ گشوده به استقبالِ سُرب رفت تا “آزادی” را از معنا تهی نکند.

در این ضیافتِ خونین، جلاد شاید گمان کند که با شلیک به پیشانی، اندیشه را کشته است؛ اما او غافل است که خونِ ریخته شده بر خاک، ریشه‌های حقیقتی را آبیاری می‌کند که هیچ سردخانه‌ای نمی‌تواند آن را منجمد کند.

گیسوان در باد: پرچمی از جنسِ عصیان

در این ساحت، پدیدارشناسیِ خون به تلاقی‌گاهِ غریبی می‌رسد: جایی که «بدنِ زنانه» از حصارِ پستو و سنت می‌گریزد و در میانه‌ی میدان، به قطب‌نمایِ هستی‌شناختیِ یک ملت بدل می‌شود. اگر پیشانی، ساحتِ اراده بود، بدنِ زن در این کارزار، ساحتِ «تجلی» است؛ بدنی که رژیم سال‌ها کوشید آن را به یاریِ پارچه‌های سیاه و قوانینِ صلب، از “بودن” تهی کند، ناگهان در خیابان به «مرکزِ عالم» بدل می‌شود.

در تابلوی اکسپرسیونیستیِ این انقلاب، «مو» دیگر یک پدیده‌ی بیولوژیک نیست؛ تارهایِ رهایِ گیسوان، خطوطِ پرآشوبِ نقاشی‌ای هستند که سکونِ مرگبارِ شهر را در هم می‌شکنند. وقتی زنی بر فرازِ سکویی می‌ایستد و گیسوانش را به دستِ باد می‌سپارد، در واقع در حالِ پس‌گرفتنِ فضاست.

اما جلاد، این زیباییِ لغزان را برنمی‌تابد. در پدیدارشناسیِ سرکوب، گیسوی رها، «نظمِ تیره» را مخدوش می‌کند. پس، گلوله را نه فقط به قلب، که به همان گیسوان نشانه می‌رود. صحنه‌ی شلیک به زنی که تنها سلاحش وزشِ موهایش در باد است، اوجِ گروتسکِ تراژیک است: تقابلِ فلزِ سرد و سیاه با ابریشمِ گرم و زنده. اینجا، بدنِ زنانه به یک «مانیفستِ گوشتی» بدل می‌شود که با هر قطره خون، بطلانِ یک ایدئولوژیِ هزارساله را امضا می‌کند.

در سردخانه‌ها، وقتی پارچه‌ی سفید را از روی پیکرِ ظریفِ زنی کنار می‌زنند، حفره‌ی گلوله بر روی سینه، دهانی است که فریاد می‌زند. رژیم با شلیک به سینه‌ی زنان، در پیِ کشتنِ «امکانِ تداوم» است. آن‌ها می‌خواهند قلبی را از کار بیندازند که ضرب‌آهنگش، نبضِ یک خیابان را تنظیم می‌کند.

این تصویرِ اکسپرسیونیستی، سرشار از تضادهایِ گزنده است: پوستی که باید مأمنِ نوازش باشد، حالا زیرِ فشارِ چکمه‌ی زمختِ بازجو دفرمه شده است. کبودی‌هایِ روی پهلوها، مدال‌هایِ افتخاری هستند که “تَن” در مواجهه با “تیربار” کسب کرده است. زن در این میدان، نه یک قربانیِ منفعل، که یک سوژه‌یِ آفریننده است؛ او با مرگِ خود، معنایِ جدیدی از شجاعت را بازآفرینی می‌کند که در آن، ترس، قافیه را به “حضور” می‌بازد.

در دخمه‌هایِ نمور، جایی که دیوارهایِ سیمانی شاهدِ حقیرترین کینه‌توزی‌ها علیه زنانگی هستند، بدنِ زن به سنگرِ نهایی بدل می‌شود. جلاد با شکنجه، در پیِ درهم‌شکستنِ آن ظرافتی است که خودش از آن هراسان است.

تصویرِ گروتسکِ زنانی که با دست‌بند به تخت‌های فلزی بسته‌ شده‌اند، یادآورِ تابلوهایِ شکنجه‌یِ دورانِ تاریکِ تفتیشِ عقاید است؛ اما با ریتمی مدرن. موهایِ کشیده شده، ناخن‌هایِ شکسته و صدایِ لرزانِ آوازی که در انفرادی خوانده می‌شود، همگی اجزایِ یک سمفونیِ ناتمامِ اکسپرسیونیستی هستند. اینجا، زن دیگر فقط یک نفر نیست؛ او تکثیر می‌شود در تمامِ زنانی که در طولِ تاریخ، بدنشان میدانِ جنگِ قدرت‌ها بوده است. او با هر زخم، مرزهایِ «درد» را جابجا می‌کند.

زنانِ این سرزمین، با چشمانی رو در رویِ مرگ ایستادند که انگار از پیش، ابدیت را دیده بودند. حتی وقتی ساچمه‌ها، بینایی را از آن‌ها گرفتند، “نگاهِ” آن‌ها باقی ماند. زنی که با چشمی تخلیه‌شده و لبخندی بر لب به دوربین می‌نگرد، تجسمِ پیروزیِ روح بر ماده است. این تصویر، به غایت غمناک اما باشکوه است؛ این همان «زیبایی‌شناسیِ جراحت» است. جلاد می‌خواست او را نابینا کند تا دیگر نبیند، اما او اکنون با حفره‌یِ خالیِ چشمش، تمامِ جهانیان را وادار به دیدنِ حقیقت کرده است.

در نهایت، پدیدارشناسیِ این قتل‌عام در قامتِ «مادرانِ دادخواه» به کمال می‌رسد. زنانی که عکسِ فرزندانِ مقتولشان را بر سینه می‌فشارند و در خیابان‌ها مویه می‌کنند، “غم” را به “خشمِ سازمان‌یافته” بدل کرده‌اند. این دیگر یک سوگواریِ شخصی نیست؛ این یک کنشِ پدیدارشناختیِ جمعی است.

امضای سربی بر پیشانیِ آزادی، با خونِ زنان، رنگی ارغوانی به خود گرفت. آن‌ها ثابت کردند که بدنِ زنانه، نه یک ابژه‌یِ جنسی یا ابزارِ تولید، بلکه سنگرِ بنیادینِ مقاومت است. در این تئاترِ قصابی، زنان با بدن‌هایِ مُثله‌شده اما ایستاده‌شان، پرده‌یِ آخر را به گونه‌ای نوشتند که در آن، جلاد در خونِ خویش غرق می‌شود و آزادی، با گیسوانی رها، از میانِ کیسه‌هایِ سردخانه به خیابان بازمی‌گردد.

پدیدارشناسیِ طنین: فریادِ شبانه و حنجره‌هایِ مصلوب

وقتی خیابان در تسخیرِ چکمه‌هاست و شب با چادرِ سیاه و سنگینِ امنیتی بر شهر چنبره می‌زند، «صدا» تنها پدیده‌ای است که از دیوارها عبور می‌کند. در این ساحت، ما با یک اکسپرسیونیسمِ صوتی روبرو هستیم؛ جایی که حنجره، آخرین سنگرِ سوژه برای اعلامِ «حضور» در برابرِ هجومِ «نیستی» است.

شب در پدیدارشناسیِ استبداد، زمانِ پنهان‌کاریِ جلاد است؛ زمانِ جابجاییِ اجساد و شستنِ خون‌ها. اما ناگهان، سکوتِ کرکننده‌یِ شهر با فریادی از اعماقِ یک آپارتمان می‌شکند. این فریاد، یک صوتِ ساده نیست؛ این انفجارِ هستی است.

تصویر کنید: پنجره‌ای گشوده می‌شود به سویِ تاریکیِ مطلق. زنی یا مردی، بی‌آنکه دیده شوند، تمامِ حجمِ ریه‌های خود را به بیرون پرتاب می‌کنند. این «فریادِ شبانه»، تجسمِ صوتیِ تابلوی «جیغ» مونک است؛ خطوطِ لرزانی از صدا که در آسمانِ سیاهِ شهر می‌پیچند و دیوارهایِ بتنیِ وحشت را خراش می‌دهند. این فریاد، «من هستم»ی است که در پاسخ به «تو باید بمیریِ» رژیم طنین‌انداز می‌شود.

در اینجا با گروتسکِ صد مواجهیم با پارسِ گلوله در برابرِ ترانه‌یِ اعتراض. در این پدیدارشناسی، ما با یک تقابلِ صوتیِ هولناک روبرو هستیم:

صدایِ قدرت: صدایِ خشکِ شلیکِ گاز اشک‌آور، غرشِ موتورهایِ سرکوب و طنینِ فلزیِ باتوم بر سپرها. این‌ها صداهایِ «مکانیکی» و بی‌روح هستند؛ صداهایِ “مرگ”.

صدایِ مقاومت: طنینِ شعارها، کوبیدنِ قاشق بر ظرف‌ها و آوازهایِ دسته‌جمعی در بازداشتگاه‌ها. این‌ها صداهایِ «ارگانیک» و لرزان‌اند؛ صداهایی که از گوشت و پوست و رنج برمی‌آیند.

این تضاد، به غایت غمناک است. وقتی صدایِ لطیفِ جوانی که ترانه‌ای را زمزمه می‌کند با صدایِ زمختِ یک «تیرِ خلاص» قطع می‌شود، ما شاهدِ سلاخیِ موسیقی توسطِ سرب هستیم. حنجره‌ای که برای آزادی می‌لرزید، حالا با لخته‌های خون مسدود شده است. این تصویرِ اکسپرسیونیستی از سکوتِ پس از شلیک، سنگین‌تر از هر فریادی است.

جلاد گمان می‌کند با گلوله‌ای در گلو، صدا را خاموش کرده است. اما در منطقِ پدیدارشناسیِ این انقلاب، صدا «دگردیسی» می‌یابد. صدایِ جوانِ مقتول در حنجره‌یِ مادرش بازتولید می‌شود؛ در فریادهایِ شبانه‌ی همسایه‌ها تکثیر می‌شود و در نهایت، به یک پژواکِ ابدی بدل می‌گردد که خواب را از چشمانِ ساختمان‌هایِ بلندِ حکومتی می‌رباید.

صداها در دیوارها ذخیره می‌شوند. شهرِ ما اکنون یک «جعبه‌یِ پژواکِ بزرگ» است. هر پنجره، دهانی است که به سوی عدالت گشوده شده. حتی وقتی سردخانه‌ها پر می‌شوند و خیابان‌ها در سکوت فرو می‌روند، این فریادهایِ منجمد شده در فضایِ شهر، به صورتِ یک «اضطرابِ مداوم» برای جلاد باقی می‌مانند.

«امضای سربی» می‌خواست زبان را ببرد، اما تنها باعث شد که تمامِ بدن به زبان بدل شود. اکنون، حتی سکوتِ سنگینِ مزارها نیز نوعی فریادِ اکسپرسیونیستی است؛ فریادی که از زیرِ خاک، ارکانِ قدرت را به لرزه درمی‌آورد. این پدیدارشناسیِ رنج، نشان می‌دهد که در نهایت، طنینِ حقیقت، ماندگارتر از ارتعاشِ گلوله است.

باری این شهادت نامه ی ماست
شهادت‌نامه‌یِ حنجره‌هایِ مصلوب: تابلویِ ناتمامِ یک قتل‌عام

این «شهادت‌نامه»، نه با مرکب، که با غلظتِ سرخِ اکسپرسیونیستی و بر صفحه‌یِ منجمدِ تاریخِ این جغرافیا نگاشته می‌شود. این مرثیه‌ای است برای آینده؛ برای آنان که از ما خواهند پرسید: «در آن سال‌هایِ سربی، هستی چگونه زیرِ پاشنه‌یِ دژخیم مچاله شد؟»

آیندگان بدانند! ما در دورانی زیستیم که «هندسه‌یِ شلیک»، معماریِ شهرهایمان را بازنویسی کرد. آنجا که پنجره‌ها باید دریچه‌یِ نور می‌بودند، به چشمخانه‌هایِ تک‌تیراندازان بدل گشتند. از فرازِ آن ساختمان‌هایِ بلند، که بر ریه‌هایِ بی‌دفاعِ ما مسلط بودند، انسان —آن موجودِ گشوده به سویِ امکان‌هایِ رها— در کسری از ثانیه دچارِ سقوطِ عمودی شد. مگسک، نه یک ابزار، که یک قاضیِ پوچ‌گرا بود که حکمِ نیستی را بر حنجره‌هایِ تپنده صادر می‌کرد.

ما شهادت می‌دهیم که خیابان، ساحتِ گشت‌وگذار نبود؛ «جغرافیایِ تله» بود. آسفالتِ سرد، بومِ نقاشیِ جلادی شد که با چکمه‌هایِ سنگین، «جیغِ بنفشِ زمین» را درمی‌آورد. هر کوچه، بن‌بستی برایِ آگاهی گشت. وقتی جوانانِ ما با سینه‌هایی لخت به استقبالِ گلوله رفتند، تئاترِ قصابی آغاز شد. ما واژگونیِ انسان را دیدیم؛ دیدیم که چگونه قدرت، شکوهِ یک بدنِ زنده را به توده‌ای از گوشت و اعتراض تقلیل داد.

به یاد آورید چشم‌هایی را که به غارت رفتند. ما در «ضیافتِ ساچمه و قرنیه» حضور داشتیم. آنجا که ساچمه‌هایِ حقیر، کانونِ بیناییِ یک ملت را هدف گرفتند تا جهان را از درونِ یک حُفره‌یِ سرخ تماشا کنیم. این تنها یک جراحت نبود، یک بیانیه‌یِ سیاسی بود: جلاد می‌خواست ثابت کند که تماشا کردنِ آزادی، هزینه دارد. اما هر چشمِ از حدقه درآمده، به چراغی بدل شد که تاروپودِ دروغینِ قدرت را افشا کرد.

ای آیندگان! وقتی به سردخانه‌هایِ ما آمدید، با «آناتومیِ پلاستیک و انجماد» روبرو خواهید شد. ما بدن‌هایی را دیدیم که در کیسه‌هایِ تیره، ردیف به ردیف، بویِ غیاب می‌دادند. اینجا «بیوپولیتیکِ تاریک» در عریان‌ترین شکلش حکمفرما بود؛ جایی که حاکم، حتی بر جسدِ منجمد نیز اعمالِ قدرت می‌کرد. اما هر کالبدِ بی‌جان در آن سردخانه‌هایِ نمور، به یک «پرسشِ ابدی» بدل گشت. آن‌ها گمان کردند با انباشتنِ اجساد، مسئله را پاک کرده‌اند، اما هر جسد، سنگی شد در بنایِ یادبودِ وجدانِ جمعیِ ما.

ما شهادت می‌دهیم بر آن لحظه‌یِ هولناکِ «تیرِ خلاص». وقتی که جلاد، امضایِ سربی خود را بر پیشانیِ بلندِ آزادی حک کرد. ما رقصِ مُرده‌یِ بدن‌ها را در جوی‌هایِ خون دیدیم؛ رقصِ زنانی که گیسوانشان پرچمِ عصیان بود و مردانی که صدایشان در میانه‌یِ فریاد، توسطِ فلز بلعیده شد. این «پالتِ جلاد» بود: غلظتِ نیهیلیسمی که می‌خواست شهر را به رنگِ تسلیم درآورد، اما تنها توانست آن را به رنگِ ابدیت آغشته کند.

این است شهادت‌نامه‌یِ ما

ما با چشمانی مُثله‌شده، شاهدِ غروبِ انسانیت در دستانِ دژخیم بودیم. ما دیدیم که چگونه آزادی در سردخانه منجمد شد، اما در فریادهایِ شبانه دوباره متولد گشت. این متن را به یادگار بگذارید تا بدانید «بودن» در این خاک، به قیمتِ خونِ لخته بر پیشانیِ آرزوها به دست آمد. ما نرفتیم؛ ما در تک‌تکِ حفره‌هایِ گلوله بر دیوارهایِ این شهر، حاضر مانده‌ایم.

—————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعه‌شناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.



نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net