سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ - Tuesday 10 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 09.02.2026, 22:12

ایران‌گرایی، اشغال و رژیمی که هرگز به آن تعلق نداشت


کمال آذری

این مقاله یک فرضیه را مطرح می‌کند: رژیم حاکم بر ایران، نه از منظر تمدنی، نه تاریخی و نه سیاسی، ایرانی نیست و هرگز نماینده ایران‌گرایی نبوده است. در اینجا، ایران‌گرایی به‌عنوان یک جهت‌گیری تمدنی تعریف می‌شود که بر تداوم تاریخی، حمایت اجتماعی، میانجی‌گری سیاسی و حفظ ملت استوار است. با سنجش رژیم بر پایه این معیارها، روشن می‌شود که این نظام در تحقق آن‌ها ناکام مانده است. این رژیم، ایران را نه به‌مثابه یک دولت ملی، بلکه همچون یک قدرت اشغالگر اداره می‌کند. رفتار آن، از نظر ساختار و پیامد، به سلطه استعماری شباهت دارد.

با افزایش سواد و خودآگاهی تاریخی در جامعه ایران، شکاف میان جامعه و رژیم عمیق‌تر می‌شود. این شکاف، نشانه فرسودگی اقتدار سیاسی روحانیت است و مبارزه در ایران را نه به‌عنوان تلاشی برای اصلاح، بلکه به‌مثابه نبردی برای رفع اشغال بازتعریف می‌کند.

ایران‌گرایی به‌مثابه معیاری تمدنی

ایران‌گرایی یک شعار نیست؛ معیاری تاریخی است. در سراسر تاریخ ایران، دودمان‌ها تغییر کردند، ادیان دگرگون شدند و مرزها جابه‌جا گشتند، اما آنچه تداوم یافت، یک منطق تمدنی بود. فرهنگ سیاسی ایران، میانجی‌گری را بر نابودی ترجیح می‌داد. جامعه را سرمایه می‌دانست. تغییرات دینی را جذب می‌کرد بی‌آنکه استقلال خود را واگذارد. حتی حاکمان اقتدارگرا نیز می‌دانستند که نابودی جامعه، به‌معنای نابودی خود ایران است.(۱)

از این‌رو، ایران‌گرایی توصیف‌کننده رابطه‌ای میان حاکم و جامعه است؛ رابطه‌ای که در آن، هدف حکمرانی حفظ و صیانت بود. خشونت وجود داشت، اما مهار می‌شد. ایدئولوژی جایگزین بقای مردم نمی‌گشت.

هرگاه یک نظم حاکم به‌طور مستمر این اصول را نقض کند، ممکن است همچنان حکومت کند، اما دیگر به این سرزمین تعلق ندارد.

زخم تاریخی و پذیرش اجباری در دوران صفویه

تحمیل تشیع دوازده‌امامی در دوره صفویه، در شرایط ضعف شدید اجتماعی رخ داد. جامعه ایران تازه نزدیک به دو قرن ویرانی پس از یورش‌های مغول را پشت سر گذاشته بود. شهرها ویران شده بودند. کشاورزی فروپاشیده بود. شبکه‌های تجاری از هم گسسته و نهادهای آموزشی ناپدید شده بودند.

سواد عمومی محدود بود. دانش در حلقه‌های بسته گردش می‌کرد. جامعه درگیر بقا بود، نه تأمل و بازاندیشی. در چنین شرایطی، جمعیت توانایی لازم برای ارزیابی انتقادی آموزه‌هایی را که با زور تحمیل می‌شد، نداشت.

دولت صفوی روحانیون شیعه را از خارج وارد کرد تا مذهب مردم را تغییر دهند. بیشتر ایرانیان تشیع را نه از سر انتخاب یا تعقل، بلکه به‌دلیل فقدان گزینه‌های دیگر پذیرفتند. آنان آنچه را قدرت حاکم آموزش می‌داد، قبول کردند. پذیرش در شرایط آسیب روانی، به‌معنای یکی‌شدن با آن هویت نیست؛ بلکه نوعی سازگاری اجباری است.(۲)

این تمایز توضیح می‌دهد که چگونه یک نظام روحانیت غیر‌بومی توانست ریشه بدواند، بی‌آنکه از نظر تمدنی ایرانی شود.

پنج قرن آسیب سیاسی روحانیت

در پنج‌صد سال گذشته، غلبه سیاسی روحانیت بارها با فاجعه‌های ملی هم‌زمان بوده است.

سقوط سلطنت صفوی نمونه‌ای روشن از این الگو است. تصلب دینی، حکمرانی را فلج کرد. عمل‌گرایی از میان رفت. هنگامی که نیروهای افغان در سال ۱۷۲۲ به اصفهان رسیدند، پایتخت از درون فروپاشیده بود. در پی آن کشتار و قحطی آمد و یکی از بزرگ‌ترین شهرهای ایران ویران شد.(۳)

همین الگو در دوره قاجار تکرار شد. نفوذ روحانیت نه‌تنها ایران را حفظ نکرد، بلکه با شکست‌های نظامی و سردرگمی ایدئولوژیک همراه شد. ایران بخش‌های وسیعی از قفقاز را به روسیه واگذار کرد. سرزمین، جمعیت و عمق راهبردی از دست رفت. اقتدار روحانیت، شکست را به تقدیر نسبت داد. اما ایران‌گرایی پیامدها را می‌سنجد، نه توجیه‌ها را. از دست دادن سرزمین، یعنی از دست دادن ملت.(۴)

سرکوب جنبش بابی نیز شکافی دیگر بود. بابیه یک جنبش دینی و اجتماعی بومی و ایرانی بود. قدرت روحانیت با کشتار گسترده پاسخ داد. ده‌ها هزار نفر اعدام شدند. دانش و نوزایی به‌عنوان تهدید تلقی شد. ایران یکی از پویاترین جریان‌های اصلاح‌طلب خود را در اثر خشونت روحانی از دست داد.(۵)

این رخدادها الگویی واحد را شکل می‌دهند: هرگاه اقتدار روحانیت بر حیات سیاسی مسلط می‌شود، ایران تضعیف می‌گردد، جامعه آسیب می‌بیند و پویایی فروکش می‌کند.

سوادآموزی و بازگشت خودآگاهی ایرانی

وضعیت کنونی به‌طور بنیادین با گذشته متفاوت است. امروز جامعه ایران باسواد است. نرخ سواد از نود درصد فراتر رفته و حدود یک‌پنجم جمعیت دارای مدرک دانشگاهی هستند. میلیون‌ها نفر به آرشیوها، پژوهش‌های علمی و دانش جهانی دسترسی دارند.

با افزایش سواد، جوامع حافظه تاریخی خود را بازیابی می‌کنند. تاریخ‌های سرکوب‌شده را بازمی‌یابند و می‌آموزند میان روایت‌های تحمیلی و هویت به‌ارث‌رسیده تمایز قائل شوند. این فرایند امروز در ایران به‌وضوح قابل مشاهده است.

آموزش، جامعه را دوباره به تاریخ پیشاصفوی و سنت‌های متکثر پیوند می‌دهد. زبان، شعر، اخلاق و تداوم تمدنی به آگاهی جمعی بازمی‌گردد. ایران‌گرایی از رهگذر دانش دوباره سر برمی‌آورد. این بازگشت، نوستالژی نیست؛ بازسازی است.

شکاف میان جامعه و رژیم

همچنان که جامعه تحصیل‌کرده‌تر و از نظر تاریخی آگاه‌تر می‌شود، رژیم در جهت مخالف حرکت می‌کند. تعریف خود از مشروعیت را محدودتر می‌کند. بیشتر به زور متکی است. به جای رضایت، اطاعت را می‌طلبد.

این شکاف روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. دانش، جامعه را به جلو می‌برد؛ ایدئولوژی، رژیم را به درون می‌کشد. نظامی که بر هویت تحمیلی بنا شده است، نمی‌تواند با خودآگاهی تاریخی هم‌زیستی داشته باشد.

نسل جوان در مرکز این گسست قرار دارد. آنان تحصیل‌کرده‌ترین نسل در تاریخ ایران هستند. به‌طور فزاینده‌ای خود را با ایران‌گرایی تعریف می‌کنند، نه با مقوله‌های ایدئولوژیک تحمیلی. رژیم این وضعیت را تهدید تلقی می‌کند؛ جامعه آن را بیداری می‌داند.

رژیم به‌مثابه یک قدرت اشغالگر

اشغال الزاماً به حضور ارتش خارجی نیاز ندارد. نظریه سیاسی، مفهوم «استعمار درونی» را به رسمیت می‌شناسد. در چنین نظام‌هایی، قدرت حاکم جامعه خود را همچون جمعیتی تحت سلطه می‌بیند. حکمرانی از طریق آرام‌سازی اجباری، استخراج منابع و ایجاد ترس اعمال می‌شود.(۶)

رژیم کنونی ایران با این الگو هم‌خوانی دارد. حضور امنیتی دائمی را حفظ می‌کند. اعتراض را به‌مثابه شورش تلقی می‌کند. زندگی عادی را جرم‌انگاری می‌نماید. منابع را برای پروژه‌های ایدئولوژیک و برون‌مرزی استخراج می‌کند. به‌دنبال رضایت نیست؛ اطاعت می‌طلبد.

قدرت‌های استعماری اغلب از طریق «تقلید» دوام می‌آورند؛ زبان و نمادهای بومی را به‌کار می‌گیرند، در حالی‌ که از نظر ساختاری پاسخ‌گو نیستند. این تکنیک سلطه را پنهان می‌کند، اما آن را نفی نمی‌کند.

این رژیم از نظر عملکرد، نه از نظر لفاظی، ایران را به عنوان یک سرزمین تحت کنترل اداره می‌کند.

رهایی و فشار خارجی

تاریخ نشان می‌دهد که سلطه استعماری به‌ندرت صرفاً از طریق اصلاحات درونی پایان می‌یابد. جنبش‌های رهایی‌بخش غالباً مقاومت داخلی را با فشار خارجی هم‌سو کرده‌اند. این فشار اشکال گوناگونی داشته است: انزوای دیپلماتیک، تحریم‌های اقتصادی، پیگردهای حقوقی، افشای رسانه‌ای و توسل به هنجارهای بین‌المللی.(۷)

این امر نفی‌کننده عاملیت ملی نیست؛ بیان آن است. جامعه‌ای که تحت سلطه قرار دارد، در جست‌وجوی اهرم‌هایی فراتر از مرزها برمی‌آید.

مخالفت مطلق با هرگونه دخالت خارجی، بر این فرض استوار است که رژیم نماینده ملت است. این فرض در اینجا صادق نیست. اگر رژیم کارکردی اشغالگرانه دارد، آنگاه فشار خارجی با هدف پایان دادن به این سلطه، ناقض حاکمیت نیست؛ بلکه آن را احیا می‌کند.

تنها قدرت خارجی که امروز بر ایران حکم می‌راند، خودِ رژیم است. ایدئولوژی و اولویت‌های آن با بقای ایران هم‌راستا نیست.

ایران‌گرایی به‌مثابه داوری نهایی

ایران‌گرایی همواره شکیبا بوده است. فاتحان را در خود جذب کرده، شکست‌ها را تا زمانی که امکان بازیابی وجود داشته، تحمل نموده است. اما هنگامی که یک نظم حاکم به‌طور مستمر موجودیت ایران را تضعیف کرده، خطی قاطع ترسیم کرده است.

آن خط اکنون زیر پا گذاشته شده است.

رژیم کنونی، تصلب ایدئولوژیک، سرکوب دانش، نابودی سرمایه انسانی و قربانی‌کردن منافع ملی را در یک نظام واحد متمرکز کرده است؛ آن هم در جامعه‌ای کاملاً باسواد که می‌تواند این الگو را به‌روشنی ببیند.

از همین روست که اصلاح شکست می‌خورد و سرکوب تشدید می‌شود. ایران‌گرایی قضاوت خود را کرده است.

نتیجه‌گیری

شرایطی که در این مقاله توصیف شد، به نتیجه‌ای ناگزیر می‌انجامد: هنگامی که یک رژیم همچون قدرتی اشغالگر حکومت می‌کند، چارچوب مشروعیت دگرگون می‌شود. مطالبه‌ای که از جامعه مطرح است، دیگر اصلاح نیست؛ رهایی است.

جامعه ایران به این نقطه رسیده است. رژیم از تداوم تمدنی ایران برنخاسته و بر اساس هنجارهای سیاسی ایرانی حکمرانی نمی‌کند. جامعه را به‌مثابه جمعیتی تحت سلطه می‌نگرد و سرمایه انسانی، فرهنگی و مادی ایران را در خدمت ایدئولوژی‌ای قرار می‌دهد که خود را برتر از ملت می‌داند. از نظر کارکرد و پیامد، ایران را همچون سرزمینی تحت کنترل اداره می‌کند.

در چنین شرایطی، فراخوان به عدم مداخله مطلق خارجی، نیروی اخلاقی و تحلیلی خود را از دست می‌دهد. تاریخ نشان می‌دهد که رهایی از سلطه به‌ندرت در انزوا تحقق یافته است. جوامعی که با اشغال مواجه بوده‌اند، همواره مقاومت داخلی را با فشار خارجی ترکیب کرده‌اند. این الگو ناقض حاکمیت نیست؛ آن را احیا می‌کند.

پذیرش کمک از جامعه بین‌المللی در این زمینه خیانت به ایران نیست؛ مطالبه‌ای مشروع است که ریشه در خودِ ایران‌گرایی دارد. ایران‌گرایی هرگز انزوا را طلب نکرده است؛ بلکه بقا، تداوم و حفاظت از جامعه را مطالبه کرده است. هرگاه هم‌سویی خارجی در خدمت این اهداف قرار گیرد، در منطق تاریخی ایران جای می‌گیرد.

تمایز اساسی این است: سلطه خارجی حاکمیت را نقض می‌کند؛ یاری‌ای که به پایان دادن به سلطه بینجامد، از آن پشتیبانی می‌کند. در وضعیت کنونی، تنها قدرت خارجی حاکم بر ایران، خودِ رژیم است. ایدئولوژی، اولویت‌ها و شیوه حکمرانی آن به ایران‌گرایی تعلق ندارد.

بنابراین، جامعه ایران حق دارد برای پایان دادن به این اشغال، خواستار فشار، حمایت و حفاظت بین‌المللی شود. این مطالبه رادیکال نیست؛ تاریخی است، اخلاقی است و ریشه در سنت دیرپای ایرانیِ حفظ ملت در هنگامی دارد که ساختارهای درونی از کار افتاده‌اند.

در این لحظه، مقاومت شورش نیست؛ «رفع اشغال» است.
——————
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

یادداشت‌ها:
۱. عباس امانت، «ایران: تاریخ مدرن» (نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷)، صص. ۱–۳۰.
۲. رولا جردی ابی‌صعب، «تبدیل مذهب در ایران: دین و قدرت در امپراتوری صفوی» (لندن: آی.بی. تورس، ۲۰۰۴)، صص. ۳۴–۶۷.
۳. رودی متی، «ایران در بحران: افول صفویان و سقوط اصفهان» (لندن: آی.بی. تورس، ۲۰۱۲)، صص. ۱۴۵–۱۸۲.
۴. عباس امانت، «ایران: تاریخ مدرن»، صص. ۱۸۷–۲۳۰.
۵. موجان مؤمن، «ادیان بابی و بهایی» (آکسفورد: جورج رونالد، ۱۹۸۱)، صص. ۶۹–۱۰۴.
۶. آر. جی. هیند، «مفهوم استعمار درونی»، «مطالعات تطبیقی در جامعه و تاریخ»، جلد ۲۶، شماره ۳ (۱۹۸۴): ۵۴۳–۵۶۸.
۷. فردریک کوپر، «بازاندیشی استعمار) (برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۵)، صص. ۳۳–۷۲.


نظر خوانندگان:


■ دروود بر آقای آذری گرامی، توضیحی در باره برخی مفاهیم.
کلمه «ایرانگرایی» میتواند بلافاصله در برخی از اذهان، معادل «ناسیونالیسم» در نظر گرفته شود که معادل پنداری کاملا غلط است؛ چونکه «ناسیونالیسم» از خصوصیات تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی در کشورهای اروپایی بوده است و با تاریخ و فرهنگ مردم ایران، هیج سنخیّتی ندارد. حتّا کلمه «ایرانشهری» نیز با «ایرانگرایی و ناسیونالیسم»، هیچ پیوندی ندارد. کلمه «ایرانشهری» از برساخته های دم و دستگاه یزدانشناسی موبدان و هیربدان بود که ایران را به اقتدار نفوذی دیانت زرتشتی محدود و کرانمند میکرد. در حالیکه ایران در واقعیّت وجودی و فرهنگی اش هیچ مرزی نداشت و جهانی می اندیشید. «ایرانشهری»، تقابل دستگاه سیاسی و دینی شده سلسله ساسانیان با فرهنگ و بینش مردم ایران به طور کلّی بود که فعلا من نمیخواهم جزئیات آن را در اینجا تشریح کنم. عصاره فرهنگ ایران در یک مصرع از شاهنامه فردوسی عبارتبندی شده است: «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم». مردم ایران نمیگویند بیا تا ایران را به بد نسپریم؛ بلکه میگویند «جهان را»؛ زیرا برای مردم ایران از کهنترین ایّام تا امروز، تمام جهان و کیهان و کائنات، نامش «ایران» هست.
بحث مشکل مردم ایران با حکومتها و سلسله هایی که آمدند و رفتند، بحث بر سر پرنسیپهاست. مردم ایران در جامعیّت اقوامش و طبق تجربیات فرهنگی خودشان به آفرینش پرنسیپهایی توانمند شده اند که کاربست و وفاداری و پایبندی به آنها را تنها امکان باهمزیستی در کنار یکدیگر میدانند. به همین دلیلم از تمام فرمانروایان و سلاطین/شاهان حکومتها خواسته اند که به پرنسیپهای فرهنگی پایبند بمانند تا حکومت آنها حقّانیّت داشته باشد. پرنسیپها نیز فراسوی مبانی اعتقاداتی مذاهب و ادیان و ایدئولوژیها و نژادها و قبیله ها و اقوام و تیره ها و غیره و ذالک هستند. پرنسیپها، دامنه پذیرش همگان هستند به حیث انسانی که جان دارد و حقّ زیستن بدانسان که آرزومند است؛ ولی مبانی اعتقاداتی هر مذهب و دین و ایدئولوژی، حیطه، همعقیدگان است و جبهه بندی علیه دیگران. متاسفانه وسوسه «قدرت و اقتدار و امتیاز» باعث شده است که حکومتگران از مواضع و پُستهای خود سوء استفاده کنند و خلاف پرنسیپهای مردم ایران گام بردارند و فلاکتهای جامعه را تا امروز رقم بزنند.
فرهنگ مردم ایران، فرهنگ گشوده فکر و بسیار فراخ دامنه ایست و میتواند هر چیزی را در خودش بپذیرد و بیاراید و ساخته و پرداخته و خیلی لطیف از آب درآورد. گلاویزی مردم ما با اسلامیّت که بیش از هزار و چهارصد سال است در ایران حضور دارد، بر سر اعتقادات اسلامی نیست؛ بلکه بر سر «شمشیر خونریز» اسلام است که مردم ما به انحاء مختلف در طول تاریخ کوشیده اند تا شمشیر اسلام را ذوب کنند و خود اعتقادات اسلامی را آن را لطیف بیارایند. شمشیری که در اسلام عملکرد وحشتناک دارد، ساخته و پرداخته خود ایرانیان است که همان دادن «تیغ به دست زنگی» است. شمشیر اسلام، همان شمشیر «میتراس [=با میترای مادر اشتباه نشود. میتراس؛ یعنی پسر میترا]» است که در دم و دستگاه دیانت زرتشتی دوام آورد و سپس به دست اسلامیون افتاد.
مبارزه مردم ایران با حکومتهای شمشیر به دست نیز بر سر همین گرفتن و ذوب کردن «شمشیر خونریز» است که تا کنون جامعه را به تلاطمهای مرگبار محکوم کرده است. در این کشمکش مردم و حکومتها، بحث مردم امّا بر سر اعتقادات ساده نیست که مسئله ای عادی و محرّز است و هر انسانی اعتقادات خاصّ خودش را دارد. نگاهی ساده به مساجدی که اوج هنرنمایی ایرانی را تبلور میدهند، اثبات میکند که ایرانیان از «اسلامیّت»، چه چیزی را میخواستند و چه چیزهایی را عمرا و ابدا نمیخواهند. به دلیل آنکه بحث «قدرت و اقتدار و امتیاز» از بزرگترین رانه های تحریکی انسانها هستند، خواه ناخواه مومنان به اسلامیّت نمیخواستند که از «شمشیر اسلامیّت» چشم بپوشند و حتّا به دفاع از آن نیز برخاستند [بنگرید به کتاب آقای مصطفی حسینی طباطبائی به نام«دفاع از شمشیر اسلام، علل پیشرفت! مسلمین»].
مشکل کلیدی اسلامیّت و مومنون به آن در این است که در چنبره کندوی اعتقاداتی خودشان بسته اند و راه را برای تحوّل و گشایش در مبانی اعتقاداتی خود به شدّت مسدود کرده اند. این به آن می ماند که شما هیچگاه نخواهید دریچه های سدّ را بگشایید و فقط آبها را ذخیره کنید؛ نتیجه این میشود که دیر یا زود، حجم افزوده آبها طغیان میکند و سد را نابود و با خود به قعر بیابانها خواهد برد. بیداری فرهنگی مردم ایران به معنای ستیز و حذف و نابودی نحله ها و ادیان و مرامها و مسلکها و امثالهم نیست؛ بلکه به معنای بازگرداندن هر چیزی به جایی است که تعلّق دارد و سپس تلطیف آن بر شالوده بُنمایه های فرهنگ مردم. در حقیقت، تمام ایدئولوژیها و ادیان و مذاهب و نگرشها و غیره و ذالک از «زیرمجموعه های فرهنگ» ایران محسوب میشوند که هرگز محقّ و مجاز نیستند، فرهنگ ایرانیان را متعیّن کنند. مشکل کلیدی حکومت فقاهتی در این بود که میخواست «فرهنگ ایرانیان» را متعیّن جبری و زوری و طبق عقاید اسلامی طرازبندی کند. همین مسله باعث نابودی نه تنها حکومت فقاهتی؛ بلکه حتا به حیطه خود دیانت اسلام نیز گسترش پیدا کرد. مردمی که روزی روزگاری برای اسلام، احترامی قائل بودند، با اینهمه تبهکاریها و جنایتهایی که حکومت فقاهتی در فاصله نیم قرن آزگار در حقّ مردم ایران اجرا کرد مخصوصا قتل عام اخیر، از این بعد دیگر اسلام در میان مردم، وجهه ای و جایی ندارد و به ضرب و زور نیز نمیتوان در باره اش دروغهای شاخدار گفت!. بیداری فرهنگی ایرانیان، نشاندن ایران در جای اصیل خودش هست که هزاره ها پیش شالوده های آن را نیاکان ایرانیان یی ریخته بودند: «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم».
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ جناب آقای فرامرز حیدریان گرامی،
درود بر شما و سپاس از یادداشت دقیق، ژرف و اندیشیده‌تان درباره ایرانگرایی. توجه شما به تمایز مفهومی میان ایرانگرایی، ناسیونالیسم اروپایی و همچنین نقد مفهوم ایرانشهریِ دولتی، برای من بسیار ارزشمند و قابل تأمل بود.
کاملاً با شما هم‌داستانم که آنچه من از آن با عنوان ایرانگرایی یاد می‌کنم، هیچ نسبتی با ناسیونالیسم اروپایی ندارد. ناسیونالیسم اروپایی محصول تاریخی خاص، مبتنی بر خشونت، مرزبندی سخت، مستثنی کردن و منطق قدرت است، در حالی که ایرانگرایی ریشه در یک بنیان تمدنی کاملاً متفاوت دارد. بنیانی که از مهر و آشا آغاز می‌شود و همان‌گونه که در کهن‌ترین لایه‌های اندیشه ایرانی، از جمله در آغاز گاهان، آمده است، بر مسئولیت اخلاقی، همزیستی و پرهیز از سپردن جهان به بدی استوار است.
ایران، همان‌گونه که شما به‌درستی اشاره کرده‌اید، هرگز صرفاً یک جغرافیای محدود نبوده است. در فهم تمدنی ایرانی، ایران نام جهان است، نام کیهان و نام مسئولیت انسان در قبال زیستن درست در این جهان. به همین دلیل نیز ایرانگرایی نه ایدئولوژی مستثنیگر است و نه پروژه‌ای سیاسی برای سلطه، بلکه شیوه‌ای از اندیشیدن و زیستن است که قدرت را مقید به پرنسیپ‌های انسانی می‌داند، نه بالعکس.
من این مبانی را به‌تفصیل در کتاب «مهرشناسی» طرح کرده‌ام و کوشیده‌ام نشان دهم که روش اداره سیاسی ایرانیان، در بهترین لحظات تاریخی خود، بر همین منطق مهر و آشا استوار بوده است؛ منطقی که هیچ پیوندی با خشونت ناسیونالیسم مدرن ندارد و اساساً با آن در تعارض است. اگر امروز از بحران‌ها سخن می‌گوییم، به‌گمان من، ریشه آن دقیقاً در گسست از همین بنیان تمدنی است که شما نیز به‌خوبی آن را تشخیص داده‌اید.
از دقت نظر، دغدغه فرهنگی و نگاه غیرایدئولوژیک شما صمیمانه سپاسگزارم. گفت‌وگوهایی از این دست، اگر با احترام و ژرف‌نگری ادامه یابند، می‌توانند خود بخشی از همان بیداری فرهنگی باشند که هر دو به آن باور داریم.
کمال آذری




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net