دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - Monday 9 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 09.02.2026, 12:06

دربارهٔ حذف دیکتاتوری، بدیل سیاسی و خطای تکرارشوندهٔ تاریخ ایران

چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟


کاظم علمداری

ایرانیان یک‌بار بهای سنگینی برای فریب وعده‌های زیبا پرداخته‌اند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد. تجربهٔ تاریخی ما به‌روشنی نشان می‌دهد که مسئله فقط رفتن یک رژیم نیست؛ پرسش بنیادین همواره این بوده است که چه چیزی، با چه سازوکاری و با چه منطقی جایگزین آن می‌شود.

امروز نیز بار دیگر خطر تکرار همان خطای پیشین وجود دارد: نادیده‌گرفتن ضرورت‌های یک جنبش اجتماعی و تمرکز صرف بر یک فرد. آنچه نیاز است، رهبری نهادی، جمعی، پاسخ‌گو و دموکراتیک است — در کنار دیگر الزامات عینی که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌شود — نه مطالبهٔ تبعیت، بیعت یا خاموش‌کردن منتقدان.

شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ دقیق‌ترین هشدارها را داد، اما جامعه‌ای هیجان‌زده — از چپ و راست — نه‌تنها به سخنان او گوش نداد، بلکه علیه او شعار داد و به دنبال خمینی راه افتاد. شعار «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» عملاً هر امکان سومی را حذف کرد؛ در حالی‌که بختیار می‌توانست گزینه‌ای میان دیکتاتوری سلطنتی و استبداد مذهبی باشد.

امروز نیز نشانه‌های نگران‌کننده‌ای از بازتولید همان منطق دیده می‌شود: «فعلاً همه دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی درست می‌کنیم». تاریخ ایران نشان داده است که این «بعداً» هرگز فرا نمی‌رسد.

حذف دیکتاتوری؛ تجربهٔ جهان چه می‌گوید؟

برخلاف تصور رایج، راه‌های کنار رفتن حکومت‌های دیکتاتوری محدود و مشخص‌اند. تجربهٔ جهانی نشان می‌دهد که سقوط پایدار دیکتاتوری تنها در صورت فراهم‌بودن پیش‌شرط‌های عینی ممکن است؛ نه با شعار، هیجان یا امید بستن به عامل خارجی.

پنج شرط اساسی برای حذف پایدار دیکتاتوری

۱) سازماندهی محلی و تشکیلات سراسری
اعتراض خیابانی به‌تنهایی بدیل حکومتی نمی‌سازد. بدون شبکه‌های پایدار، تشکل‌های محلی و پیوندهای سازمانی، انرژی اجتماعی به‌سرعت فرسوده می‌شود.

۲) رهبری ارگانیک، جمعی و مورد پذیرش طیف‌های متنوع
منجی‌سازی فردی نه دموکراتیک است و نه پایدار؛ بلکه جامعه را دوپاره می‌کند. دموکراسی نه حول یک رهبر فردی، بلکه بر پایهٔ احزاب و نهادهایی شکل می‌گیرد که نمایندهٔ گروه‌های اجتماعی و منافع متکثر آن‌ها باشند.

۳) شکاف در درون ساختار قدرت
بدون شکاف و ریزش در نهادهای حاکم، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. پیوستن بخشی از نیروهای قدرت به مخالفان، شرط لازم هر گذار موفق است.

۴) ساخت بدیل حکومتی (قدرت دوگانه)
بدیل یعنی نیرویی سازمان‌یافته که حکومت نتواند آن را نادیده بگیرد؛ نهادی که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشد و هم ظرفیت ادارهٔ دورهٔ گذار را نشان دهد.

۵) حمایت بین‌المللی، مشروط به وجود بدیل معتبر
جامعهٔ جهانی از خلا قدرت حمایت نمی‌کند. خلا قدرت برابر است با هرج‌ومرج، ناامنی و بی‌ثباتی؛ و هیچ بازیگر بین‌المللی خواهان چنین وضعیتی نیست.

مسیرهای واقعی تغییر

برخلاف تصور برخی، دورهٔ گذار وابسته به رهبری یک فرد یا خیزش‌های مقطعی و هیجانی نیست. بر پایهٔ تجربهٔ تاریخی، سه مسیر اصلی برای کنار رفتن دیکتاتوری‌ها وجود داشته است — و هر سه تنها زمانی ممکن شده‌اند که پیش‌زمینه‌های بالا فراهم بوده باشد:

۱) گذار توافقی
نمونه‌های آفریقای جنوبی، لهستان و شیلی نشان می‌دهد زمانی که حکومتی فرسوده با اپوزیسیونی قدرتمند و سازمان‌یافته روبه‌رو می‌شود، ناچار به مذاکره می‌گردد. این مسیر کم‌هزینه‌ترین و پایدارترین راه گذار است.

۲) انقلاب سازمان‌یافته
این مسیر تنها زمانی موفق بوده که با رهبری جمعی یا کاریزماتیکِ متکی بر تشکیلات گسترده، استراتژی روشن و ریزش نیروهای سرکوب همراه شده باشد.

۳) مبارزهٔ مسلحانه و جنگ داخلی
پرهزینه‌ترین، طولانی‌ترین و ویرانگرترین مسیر؛ همراه با خطر جنگ داخلی فرسایشی که در اغلب موارد به فروپاشی اجتماعی، ناامنی گسترده و بازتولید استبداد انجامیده است.

آنچه در هیچ نقطه‌ای از جهان به دموکراسی پایدار نینجامیده، مداخلهٔ نظامی خارجی بوده است. عراق، لیبی و افغانستان شاهدان زنده‌اند. هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است؛ بدون نیروی زمینیِ مشروع، سازمان‌یافته و داخلی، نتیجه چیزی جز هرج‌ومرج نخواهد بود.

ایران امروز کجای این معادله ایستاده است؟

واقعیت تلخ این است که امروز هیچ‌یک از پیش‌شرط‌های حذف پایدار جمهوری اسلامی فراهم نیست: نه بدیل حکومتی وجود دارد، نه رهبری جمعی مورد اجماع، و نه شکاف تعیین‌کننده در راس قدرت.

در چنین شرایطی، اتکا به وعده‌های آمریکا یا اسرائیل، یا بزرگ‌نمایی نقش یک فرد، نه استراتژی است و نه سیاست؛ توهم است.

سلطنت‌طلبان مدعی‌اند که چون مردم در ایران نام رضا پهلوی را فریاد زده‌اند، او را به‌عنوان رهبر پذیرفته‌اند. این ادعا با واقعیت اجتماعی همخوان نیست. مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است از هر نیرویی که گمان کنند قادر به حذف این رژیم است استقبال کنند — بی‌آن‌که لزوماً آن نیرو را به‌عنوان بدیل سیاسی پذیرفته باشند.

در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، وعدهٔ ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی رضا پهلوی جدی تلقی شد و همین توهم حمایت خارجی موجب حضور گستردهٔ مردم در خیابان‌ها گردید. افزون برآن، رضا  پهلوی ادعا کرده بود ۵۰ هزار نفر افراد نظامی و غیر نظامی با او در تماس‌اند. اما نه کسی ازتدارک کشتار چندین هزار نفره مردم به او خبر داد و نه کسی از این نیرو به ظاهر ۵۰ هزار نفری به حمایت مردم برخاست.(در مصاحبه با سی‌ان‌ان وقتی از رضا پهلوی پرسیده شد که شما ادعا می‌کنید ۵۰ هزار نفر از ایران با شما تماس دارند، پاسخ داد ۵۰ هزار در گذشته بود امروز ۱۵۰ هزار نفر شده‌اند.)

در حالی‌که اعتراضات از ۷ دی، یعنی ده روز پیش از دعوت رضا پهلوی، آغاز شده بود؛ در آن مقطع نه بیانیه‌ای از سوی رضا پهلوی منتشر شده بود و نه شعارهای حمایتی از او غالب بود. مردم به جان آمده خود به خیابان آمده بودند. همچنین در مواردی دیگر — از جمله فراخوان‌های دوران جنگ دوازده‌روزه یا شب یلدا — دعوت سلطنت‌طلبان به خیابان هیچ واکنش معناداری از سوی جامعه برنینگیخت.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهد که حضور گستردهٔ مردم در آن دو شب، نه نتیجهٔ رهبری سیاسی، بلکه حاصل انتظار مداخلهٔ خارجی بود.

این وعده‌ها عملی نشد؛ اما رژیم که آن‌ها را جدی پنداشته بود، دست به سرکوبی خونین و بی‌سابقه زد و مردم ایران هزینه‌ای تاریخی و جبران‌ناپذیر پرداختند.


نظر خوانندگان:


■ با درود به آقای علمداری، بسیار سپاسگزار از تحلیل درست و منطقی از وقایع خونبار دیماه. واقعیت این است که رضا پهلوی مسئولیت اساسی در این فاجعه دارد بدون اینکه قصد باشد ذره‌ای از مسئولیت قاتلان کم کرد. طرفدارانش رضا پهلوی که چیزی به جز فحش در چنته ندارند، بر این باورند که با سرکوب واژه‌ای قادرند، این مسئولیت را به فراموشی بسپارند. به نظر می‌رسد آقای پهلوی فکر می‌کند می‌تواند با روش خمینی در سال ۵۷ مردم را بسیج کند. این نشان می دهد که او تاریخ را درست نمی‌داند. ۴۷ سال گذشته است و این مردم دیگر مردم ۵۷ نیستند.
روز شما خوش، ایرانی


■ دروود بر آقای علمداری گرامی، تحشیه‌ای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا می‌خواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشایی‌ها برآیید یا اینکه شما گاه گداری مطلبی می‌نویسید و منتشر می‌کنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این می‌گذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما می‌پردازم.
۱- مقایسه سال ۱۳۵۷ با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه ۱۳۵۷ دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو می‌بلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپ‌های باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره کردند. من از شما می‌پرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟
۲- در جامعه‌ای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب می‌گذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
۳- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیل‌ها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل می‌گیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
۴- هیچکس دنبال منجی نمی‌گردد. حتّا مومنان به «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن آن هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّت‌های فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبت‌ها و رجزخوانی‌ها می‌کنند. فقط خود انسان‌ها هستند که میتوانند با همکاری‌های مشترک به نجات خودشان از باتلاق‌های خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه می‌تواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
۵- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آرایی‌های فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهان‌شناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینه‌های شکل‌گیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قوی‌مایه در پس‌زمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهره‌ای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی بودند.
۶- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارت‌بندی کرده‌ام که زمانی می‌توان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور بر خودتان گرایش‌هایی را می‌شناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟ مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟
۷- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی می‌توانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان می‌رزمند.
۸- بدیل از آسمان هفتم نازل نمی‌شود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهن‌دوستی و مردم‌دوستی می‌کنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسی‌های مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه می‌توان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟ هر کسی را که می‌بینی، ساز خودش را می‌زند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایش‌هایی نمی‌توان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونی‌اش را.
۹- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نماینده‌اش. مثلا – من نمی‌دانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطه‌ای. رهبران دیگر گرایش‌ها نیز همینطور.
۱۰- زمانی می‌توان از جنگ‌ها و طغیان‌ها و خیزش‌ها و کشمکش‌های فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌ها و مرام و مسلک‌ها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را می‌شناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمان‌خواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌های خودشان بدانند؟
۱۱- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفته‌ام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسان‌هایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقه‌ای و تشکیلاتی خودش می‌خواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری می‌تواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی می‌فهمد که دیگران نمی‌فهمند؟
۱۲- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمت‌آمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت نظامی مستقیم کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
۱۳- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافته‌ای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظّت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
۱۴- در باره مسئله‌ای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌اید، من صحبتی نمی‌کنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّت‌های رخ داده، هیچ ربطی ندارند.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ جناب علمداری، حق کلام را ادا کردید. در دوران ملتهب و جو تب زده، کسانی که افکار سالم و معتدل ارائه می‌دهند، در جهت مخالف آب شنا می‌کنند. به جرگه شناکنندگان در جهت مخالف آب خوش آمدید!
با احترام، داریوش مجلسی


■ آقای علمداری گرامی
حتا با فرض قبول پنج شرط شما برای حذف پایدار دیکتاتوری، می‌دانید و می‌دانیم که تحقق این پنج شرط و یا دقیق تر پنج ایدآل تیپ برای گذار، در هیچ جنبشی بطور کامل محقق نشده چه رسد به ترتیب. حتا در نمونه‌هایی هم که شما ذکر کردید این پنج شرط همگی و به ترتیب محقق نشده، بلکه همزمان و یا پس و پیش فرا رویده. از اینکه نمونه‌های شما دست چین شده‌اند می‌گذرم.
به ایران برگردم. اگر منظور شما از این نوشته طرح یک مبحث نظری است که در آنصورت ایرادی نیست، امیدوارم فعالین سیاسی پند شما را آویزه گوش کنند، اما اگر رهنمود سیاسی است که در آنصورت آب در‌هاون می‌کوبید، چه ۴۷ است که شما و سایر جمهوری خواهان حتی قادر نبودید حول یک برنامه عمل نیم صفحه‌ای جمع شوید تا چه رسد به این پنج شرط. مگر تشکیلات گوناگون که خود جنابعالی عضو آنها بودید راه به جایی بردند که حال پی در پی مردم را به صبر و تامل دعوت می‌کنید؟
البته من وشما به برکت زیستن زیر سایه امپریالسم می‌توانیم ۴۷ سال دیگر هم صبر کنیم اگر کبر سن اجازه دهد، اما مردم ایران برای خلاصی از نکبت جمهوری اسلامی کاسه صبرشان چنان لبریز شده که حاضرند بمیرند اما حاضر نسیتند برای آن دمکراسی مورد نظر شما که نه بار است و نه بدار ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند. اتفاقا بارزترین دلیل اقبال آنها به رضا پهلوی همین وعده او به گذار فوری است. دوستانه عرض می‌کنم، وعده دمکراسی پایدار به ایرانی له شده زیر لگد خامنه‌ای شوخیی بیش نیست. با وضعیت فعلی جهان (امریکا و اروپا) و منطقه (شیوخ عرب و اردوغان) همان محمد رضا شاه را باید حلوا حلوا کرد. مگر ویدیو‌هایی را که جوانها عاصی از ترامپ تقاضای حمله می‌کنند ندیده‌اید؟
خلاصه کنم، جمهوری خواهان اگر می‌خواهند در گذار از جمهوری نکبت نقش مثبت بازی کنند راهی جز پذیرفتن رهبری رضا پهلوی ندارند. اگر نپذیرند در بهترین شرایط به سرنوشت اصلاح طلبان و میر حسین موسوی دچار می‌گردند، اما اگر بپذیرند هم شانس شرکت پیدا می‌کنند و هم ممکن است با حضور در اردوگاه رضا پهلوی بتوانند با طرح و بحث در موضوع دمکراسی هم به گشترس دمکراسی کمک کنند و هم جبران خطای گشته کرده دین خود را به مردم ادا کنند. البته برای ایفای چنین نقشی باید بر احساسات پهلوی ستیزی خود غلبه کنند.
با احترام آرش




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net