|
دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ -
Monday 9 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که این شکاریِ سرگشته را چه آید پیش!
در حالی که مادران و پدران هنوز در عزای فرزندان میگریند و زیر بار خشم و غم کمر خم کردهاند، حرامیان ششلولبند، تکچراغهایی را روشن میکنند و ایران پیر ما، در یکی از دشوارترین روزهای زندگی خود، با این امید نفس میکشد که با همت و درایت فرزندان خویش، از این طوفان بلا نیز با سر سلامت به در آید.
بسیاری از صاحبنظران، ایران را در آستانهی فروپاشی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ساختاری میبینند و برخی نیز بر این باورند که پس از آن رودخانهی خون که میان مردم و حکومت در دیماه ۱۳۹۶، در آنچه بسیاری «سیاهترین روزها و هفتههای تاریخ معاصر ایران» میدانند، جاری شد، این فروپاشی عملاً رخ داده است. اشاره به آن روزها، بیش از آنکه یک تاریخگذاری دقیق باشد، نام دیگرِ لحظهای است که جدایی مردم و حاکمیت به اوج خود رسید.
به گناه نیم قرن نادانی، تعصب، جاهطلبی و جنایت، کاربدستان حاکم به ریاست علی خامنهای، ایستاده بر زمینی سست، در دام صیادی حرامیتر از خود گرفتار آمدهاند و در تلاش برای بقا، در مسقط دور میزی نشستند که صیاد برایشان چیده بود. آنان پس از جنگ ۱۲ روزهی اسرائیل و حزبالله، بارها سوگند خورده بودند که با ترامپِ قمارباز و خائن مذاکره نخواهند کرد، اما اکنون زیر شلاقِ زندگی راهی مسقط شدهاند.
اینکه این مذاکرات جز دهنکجی ترامپ به سلطنتطلبان و تفکردن خامنهای بر گور «سرداران شهید» چه دستاوردی داشته، چندان مهم نیست؛ پرسش اصلی این است که کشاکش میان جمهوری اسلامی و غرب، در خطرناکترین نقطهی خود، به کجا خواهد انجامید. آنچه در پی میآید، کوششیبرای نزدیکشدن به پاسخهای احتمالی این پرسش است؛ پاسخهایی در قالب سناریوهای ممکن، نه پیشگوییهای قطعی.
یک
راهبرد کلان ایالات متحده برای سمتدادن به تحولات جهانی در راستای منافع و اولویتهای خود، در حال گذار از تکیه بر قدرت نظامی به سمت «قدرت هوشمند» است؛ قدرتی که در آن، برتریهای علمی ـ فنی، اهرمهای اقتصادی و ایجاد شبکهای از همراهان مطیع، در مرکز قرار دارد. در این مدل راهبردی جدید، اصل «هزینه ـ فایده» در جهت کاهش شدید هزینهها و گزینش راههای کمهزینه بازتعریف شده است و در راستای کاهش هزینهها، از جمله، تکیه بر دموکراسی و حقوق بشر، اموری دستوپاگیر و بیمصرف تلقی میشوند که به منافع آمریکا خدمت نمیکنند. در نتیجه تنها اموری قابل دفاع خواهند بود که رابطهای روشن و قابل رؤیت با منافع ایالات متحده داشته باشند.
در این چرخش راهبردی، آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد نه یک استثنا، بلکه یکی از قواعد اصلی در تعامل آمریکا با «حکومتهای یاغی» در هر نقطهای از جهان خواهد بود که در آن، آمریکا برای خود «منافع مشروع» تعریف کرده باشد.
آمریکا در سالهای اخیر مشغول بازتعریف روابط خود با متحدان سابق و سازمانهای بینالمللی بر پایهی این راهبرد جدید بوده است و این روند، مستقل از آنکه چه حزبی بر سر کار باشد، دستکم تا زمانی که آمریکا به تعادل قابل قبولی در نسبت هزینه و فایده، بر پایهی درک غولهای ـ اغلب عجولِ ـ فناوری خود دست نیابد، ادامه خواهد یافت. این، تصویری کلی از یک روند است، نه گزارشی از تصمیمی واحد در پشت درهای بسته.
دو
اسرائیل بهعنوان کشوری کوچک، دارای تاریخی خونبار و خاطرهی هولناکِ هولوکاست، فاقد عمق استراتژیک و در محاصرهی همسایگان عرب و مسلمان و بعضاً با مردمانی متعصب و یهودستیز، ملتی است که «امنیت ملی» مهمترین دغدغهاش بهشمار میآید. این کشور در برابر هر خطری که موجودیت آن را تهدید کند، با بیرحمی و سرسختی و با تمام وجود میجنگد.
بنیادگرایی شیعه، پس از تسلط بر ایران، نابودی اسرائیل را رسماً در دستور کار خود قرار داد و طی ۴۷ سال حیاتش صدها میلیارد دلار برای ناامنسازی پیرامون اسرائیل و تهدید موجودیت آن هزینه کرد.
درگیری جمهوری اسلامی با اسرائیل پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و تهاجم حماس به خاک اسرائیل، وارد فاز جدیدی از شکستهای پیاپی ج.ا. و فروپاشی دژهای آن شد؛ فرایندی که با ویرانشدن غزه، واردآمدن ضربات سنگین به حزبالله لبنان و در سناریوی مورد بحث نویسنده، سقوط حکومت بشار اسد تداوم یافت و با ضربات مرگبار در جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. این توالی، روایت یک خط سیر تحلیلی است؛ طبعاً امکان اختلافنظر در جزئیات و وزندادن به هر رویداد وجود دارد.
برتری نظامی نسبت به ج.ا.، نتانیاهو را مطمئن و مصمم کرده است که میتواند دشمن دیرینه اسرائیل را، در اوج ضعف و انزوا، از پیشِ پا بردارد.
سه
ترامپ، در چارچوب راهبرد «حداکثر سود با حداقل هزینه»، بهدنبال راهحلی کمهزینه در ایران است، در حالی که نتانیاهو در فکر ضربات نهایی برای سرنگونی رژیم خامنهای است. این اختلاف نظر مهم، میتوانست در یک مذاکرات دوجانبه بیاهمیت باشد اگر لابی نیرومند یهود در آمریکا و نقش اسرائیل در برنامهی ایالات متحده برای امروز و فردای خاورمیانه اجازه میدادند که کاخ سفید امنیت اسرائیل را جدا از امنیت آمریکا تعریف کند، خود را از منازعهی ج.ا. و اسرائیل کنار بکشد و از کمک به نتانیاهو برای اجرای نقشهی خود سر باز زند. اما چون چنین فاصلهگرفتن و تفکیکی به ذهن هیچ مقام تصمیمگیر در کاخ سفید خطور نمیکند، باید پذیرفت که در هر مذاکرهای میان نمایندگان ج.ا. و آمریکا، اسرائیل حضور تعیینکنندهای دارد و تأمین امنیت پایدار اسرائیل جزء ثابت دستور کار هر مذاکرهای خواهد بود. این یک توصیف از منطق ساختاری روابط آمریکاست، نه ادعای آگاهی از متن مذاکرات محرمانه.
تحقق چهار مطالبهی پایان غنیسازی، خنثیسازی حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده، پایان قطعی حمایت ج.ا. از گروههای نیابتی و محدودکردن بُرد موشکها به زیر ۵۰۰ کیلومتر، از جمله شروط قطعی هر توافقی خواهد بود.
چهار
از آنجا که خامنهای قادر به پذیرفتن شروط چهارگانهی نتانیاهو ـ ترامپ نیست، میتوان تصور کرد که دور جدید مذاکرات تنها در خدمت خرید زمان قرار دارد؛ امری که اسرائیل برای تکمیل برنامهی آفند و پدافند آسیبدیدهی خود به آن نیاز دارد و ترامپ نیز میتواند آن را برای تکمیل محاصرهی اقتصادی و تحقق تحریم حداکثری، تقویت شانس برآمدن دیگر جانبهلبرسیدگان و مهمتر از آن، گشودن شکاف در ائتلاف حاکم ـــ تحت فشار کاهش شدید رانتهای نفتی و تعمیق بحران اقتصادی ـــ هزینه کند تا دستهایی از درون همین ساخت قدرت، با نشاندادن اراده برای حذف خامنهای، برای آغاز دوران جدیدی در روابط ایران و آمریکا دراز شوند. این، یک سناریوی محتمل است؛ نه اجتنابناپذیر و نه از پیش تضمینشده.
در اردوی ج.ا. اما، گذشت زمان هیچ ثمری مثبت ندارد. بحران اقتصادی و خشم فروخوردهی مردم روزبهروز شدیدتر میشود. تابآوری حکومت در برابر فشار سهمگین تحریمها و نفرت افکار عمومی بهسرعت کاهش مییابد و هیچ کارت جدیدی برای تغییر معادلات قدرت در اختیار خامنهای قرار نخواهد گرفت. گذشت زمان، در چند دههی گذشته به سود ج.ا. نبود؛ اکنون نیز نخواهد بود.
پنج
بنبست اجتنابناپذیر مذاکرات «سهجانبه»، راهبرد مبتنی بر «حداقل هزینه»ی ترامپ را از ناحیهی نتانیاهو و بازهای حامی او در کاخ سفید به خطر میاندازد و ترامپ را وادار میکند که ضمن بهرهجویی از همهی ظرفیتهای حداکثرسازی تحریمها و با استفاده از اشکال مدرن قدرت نرم، ماشین جستوجوی «جانشین مطلوب و ممکن» در درون نظام را بیش از پیش فعال کند.
جانشین ممکن و مطلوب باید: توانایی ایجاد اجماع نسبی و حذف خامنهای را داشته باشد و قادر باشد محور اصلی سیاست را تغییر دهد: تضمین منافع آمریکا در منطقه، فاصلهگیری از چین، پایاندادن قطعی و عملی به اسرائیلستیزی، و جلب حمایت داخلی از طریق تأمین آزادیهای اجتماعی و انجام اصلاحات گسترده و عمیق اقتصادی.
چنین جایگزینی نمیتواند جزئی از ساختار ولایت فقیه و متکی به آن باشد؛ چرا که در این چارچوب، نه اصلاحی قابل تصور است و نه میتوان افکار عمومی را راضی کرد. «پایان ولایت فقیه» کمترین هزینهای است که ائتلاف گروههای برخوردارِ حاکم برای ماندن در قدرت باید تقبل کند. در نتیجه، میتوان حدس زد که گزینههایی نظیر حسن روحانی فاقد امکانات لازم تلقی شده و حذف میشوند و میدان فقط برای سپاه خالی میماند. سپاه، نهادی است با تنوع نسلی و ساختاری که چندین دهه، عرصهی فعالیت سازمانهای اطلاعاتی، بهویژه موساد بوده و این استعداد را دارد که از درون خود آلترناتیوی رو به غرب، ناسیونالیست و با مشت آهنین خلق کند و به حاکمیت روحانیت پایان دهد. این نگاه، یک فرضیهی تحلیلی دربارهی «آلترناتیو از درون» است و بدیهی است که میتواند با شواهد آینده تأیید یا تکذیب شود.
فشردهشدن همهی فنرها در اجتماع، اقتصاد و سیاست، ایران را آمادهی جهشهای بزرگ کرده است و این، شانس مهمی است برای هر گروهی که در غیاب خامنهای قدرت را بهدست گیرد.
شش
هر اتفاقی که در بالا رخ دهد و هر نقشهای که ترامپ برای آیندهی ایران کشیده باشد، دو نکته مسلم است:
نخست آنکه مردم ایران را نمیتوان نادیده گرفت. این مردم که یک انقلاب، هشت سال جنگ و جنبشهای متعددِ دو دههی اخیر را پشت سر گذاشتهاند، در خیزش بزرگ دیماه عزم و ارادهی خود برای تغییر را نشان دادند. آنان مُهر و نشان خود را بر هر تحولی خواهند کوبید.
دوم آنکه دوران حکومت دینی در ایران به سر آمده و ناسیونالیسم ایرانی طول و عرض زمینِ بازیهای سیاسی و قواعد آن را تعیین خواهد کرد. این ناسیونالیسم، در خود امکانات هر دو نوع پروژهی سیاسی ـــ هم دموکراتیک و هم اقتدارگرا ـــ را حمل میکند و دقیقاً به همین دلیل، منازعه بر سر محتوا و جهتگیری آن، به مسألهای مرکزی بدل خواهد شد. ترامپ، سپاه و هر بازیگر دیگری که بخواهد به کسب و حفظ قدرت بیندیشد، ناچار است این دو نکتهی مهم و تعیینکننده را در صدر معادلات خود بنشاند. این امر، پروسهی «گذار کمهزینه از بالا» را با دشواریهای نهچندان کوچک مواجه کرده و سرآمدان سیاسی دموکراسیخواه کشور را با تصمیمات سخت ـــ و بسیار سختی ـــ روبهرو خواهد کرد.
هفت
نیروهای جمهوریخواهی که خواهان گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری عرفی، برآمده از مجلس مؤسسان هستند، در ماههای آینده با آزمونهای بزرگی در عرصهی سیاست عملی مواجه خواهند شد. اگر حکومت برآمده از معادلات کلان قدرت، یک دیکتاتوری نظامی، سکولار و توسعهگرا باشد، مقدمتاً با روندهایی که به این گزینه منتهی شده و سپس با خودِ این هیولای نوظهور، چه نسبتی باید تعریف کرد؟ این متن در پی تجویز یا نفی این گزینه نیست، بلکه میکوشد خودِ مسأله را در برابر نیروهای جمهوریخواه عریان کند.
روانشناسی «امید به ترامپ» که در ۱۸ و ۱۹ دیماه تبارز یافت را تا چه میزان باید جدی گرفت؟ آیا توان واقعی و میدانی نیروهای جمهوریخواه برای عبور از «پروژهی بالاییها» و برکنارکردن ج.ا. به اتکای قدرت مردم کفایت میکند؟ پهلویستها در روند از کفدادن شعارها و حامیان جهانی خویش، چه سرنوشتی خواهند داشت؟
اینها پرسشهای مهمیاند که فراتر از شعارها و مطالبات آرمانی، پاسخهای روشن و عملگرایانه میطلبند. بدون چنین پاسخهایی، هیچ پروژهی گذار ـ چه از بالا و چه از پایین ـ شانس واقعی موفقیت نخواهد داشت.
هرگز ندیده بودم چشمِ تو را چنین
در خون و اشک غوطهور،
ای مامِ رنجها!
ای میهنی که در تو به خواری
مثلِ اسیرِ جنگی
یک عمر زیستیم
زینگونه زیستیم و به هِقهِق گریستیم
(شفیعی کدکنی)
■ با سلام. احمد پورمندی گرامی،
من خیلی بیش از اینها بدبین (واقعبین!) هستم. جمعبندی من این است که جنگ با آمریکا (و دیگر کشورهایی که ممکن است با آمریکا همکاری کنند) نقش مهمی در روند “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی و کشور ایران ندارد. جنگ میتواند سیر حوادث را تند یا کند بکند، اما جهت را تغییر نمیدهد (با یک استثناء که خواهم گفت). روندِ “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی، به دلیل فرقهگرایی و آخرالزمانی بودنش، “مقاومت تا مرگ” است. در هر صورت کسانی پیدا خواهند شد که ادعا کنند اگر کنترل دست آنها بود، بهتر از خامنهای میتوانستند “امام حسین” بشوند. چه جمهوری اسلامی در جنگ شکست فاحش بخورد، و چه بعد از جنگ باقی بماند، چه با آمریکا به توافق برسد و کم یا بیش کوتاه بیاید، و چه خامنهای به مرگ طبیعی بمیرد یا کشته شود، تعداد زیادی آخوندهای منطقهای، مانند علمالهدی و تعداد زیادی گروههای تروریستی مانند موتلفه، و تعداد زیادی فرماندهان سپاه با قرارگاه تحت امر خود، وجود دارند که بخواهند راه امام حسین را ادامه بدهند. نتیجه این خواهد بود که فرقهگرای و آخرالزمانی بودن آنها کشور را به تجزیه بکشد.
در این میان “طرفداران رضا پهلوی، سلطنتطلبان، پادشاهیخواهان مشروطهطلب، ...” و یا نیروهایی مثل مجاهدین، در راه رسیدن به اهداف خود موفق نخواهند شد. زیرا در حدود ۴۵ سال پس از مرگ محمدرضا شاه، و کشتارهای خرداد ۱۳۶۰، هیچ کدام نتوانستهاند خودشان جریانی مستقل را در ایران به وجود آورند. البته امکان “موج سواری” وجود دارد، اما احتمال آن بسیار پایین است.
تنها استثنایی که به آن اشاره کردم، همان است که خودت بر آن تاکید کردی و آن اینکه “جمهوری خواهان” چگونه عمل کنند. اگر همانطور که تابحال عمل کردهاند، عمل کنند، هیچ تاثیری نخواهند داشت.
نظر من این است که اپوزیسیون، باید مانند اپوزیسیون عمل کند! یعنی بخشهای مختلف اپوزیسیون انسجام درونی داشته باشند، برای مسائل مختلف کار گروه داشته باشد، برنامههای اجرایی بنویسد، سخنگویانی داشته باشد، شورای رهبری داشته باشد، کاندیدای نخستوزیری/رئیسجمهوری داشته باشد. به عبارت دیگر، ساختارت داشته باشد که مردم ببینند اگر جمهوری اسلامی را انداختند، فردا کشور بی در و پیکر نخواهد بود. نمیگویم که ما خارج کشوریها یک دولت در سایه بسازیم، اما میگویم که ما خارج کشوریها بهتر است کارگروههایی بسازیم که نظرات داخلکشوریها را جمعبندی کند، آنها را نقد کند، و مانند آینه، آنها را به تمام شهروندان ایرانی بازگرداند.
خوب است که تشکل”ها”ی موجود جمهوریخواه، از هر نوعی که هستند، در شهرهای بزرگ، فراخوان عمومی بدهند و کار انسجام و گفتوگو با یکدیگر را به پیش ببرند. توضیحات بیشتر بماند برای بعد.
با احترام – حسین جرجانی
■ جناب آقای جرجانی بادرود
من هم مثل جنابعالی جمهوریخواهم اما با ضعفها و ایرادهایی که در جمهوریخواهان میبینم، نگرانم که ما نیز به سرنوشت اصلاحطلبان، دچار شویم که ملت از آنها عبور کرده است! حامیان پهلوی، حداقل در خیابان طرفداران زیادی دارند که آنها را صدا می زنند اما تا این لحظه چه کسی در خیابان، حتی نامی از یک چهره جمهوریخواه، برده است؟؟؟
ایام به کام فردین
■ ضمن همگامی و همدردی با آقایان پورمندی و جرجانی، باید بگویم که امروز بالاترین اولویت در نگاه من خطر فاجعه انسانی در ایران است که اولویت دارد به هر سناریو بد دیگر از جمله تجزیه، جنگ، استبدادی دیگر و.... این خطر تنها مربوط به امروز نیست بلکه امروز انباشتی از سیاست های ایران بر باد ده جمهوری اسلامی به ظرفیت های نهایی خود رسیده اند و شرایط یک فاجعه تمام عیار را رقم زده اند . این ظرفیت های مستهلک شده در همه زمینه ها هستند، از امکان صلح اجتماعی تا فجایع محیط زیستی و آلودگی، گرسنگی و فقر، بن بست های مدنی و شهری، بد نامی جهانی و منطقه ای، تخریب سلامت روانی مردم و تقریبا هر حیطه و مورد دیگری ایران به نقطه قلیان رسیده. قتل عام دی ماه اگر چه در نوع خودش رکوردی تاریخی بود اما در ضمن میتواند به نوک کوه یخ تشبیه شود. امیدمان این است که در آینده دور یا نزدیک مجبور نباشیم در بیابان های مرزی ترکیه و پاکستان بدنبال عزیزانمان در آوردگاه ها بگردیم ، انکار نمیشود کرد که هرگز فاجعه به این نزدیکی نبوده است.
آنالیز ما از احتمالات هر چه باشد (که آقای پورمندی بخوبی برایمان بیان کردند) اما همچنان نظاره گریم. آقای جرجانی به لزوم متشکل شدن نیروهای سکولار اصرار دارند که شاید این بتواند کلید واژه امروز باشد. سکولار-دموکرات های ایران صدا ندارند. اگر داشتند من اکنون در حال خواندن دهها اعلامیه و نامه های سر گشاده به سران و پارلمان ها در مورد حبس و محکومیت هفت ساله نرگس بودم. آقای جرجانی از “انسجام درونی، کارگروهی، و برنامه های عملی” سخن گفتند. این به معنای کار سیاسی حرفه ای در مقابل کار نیمه وقت روشنفکری است. شاید همه یا بیشتر افراد نتوانند چنین کنند حتی در شرایط امروز، اما اگر بخشی از فعالان کنونی بتوانند چنین انسجام تشکیلاتی بوجود آورند، متعاقبش تمام ظرفیت های دیگر بکار گرفته میشوند.
ضرب المثل “مالت را سفت بگیر همسایه را دزد نکن” به حال امروز میخورد. هر چه از رشد پرخاشگری و دیکتاتوری در میان سلطنت طلبان بگوییم بدون اینکه یک بدیل معتبر و مورد حمایت وسیع ایجاد کنیم ، آب در هاون است، آیندگان خواهند گفت چرا رهبر پادشاهی خواهان که ظرفیت دموکراتیک خوبی هم داشت را رها کردید؟
با احترام، پیروز
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|