|
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 4 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
«زبانِ رایشِ سوم» (LTI – Lingua Tertii Imperii) – ویکتور کلمپرر شاهکارِ پدیدارشناسی زبان است. کلمپرر که خود یک زبانشناس بود، در دفترچههای خاطراتش در آلمان نازی ثبت کرد که چگونه واژگانِ روزمره به تدریج مسموم شدند و چگونه زبانِ پیشوا همچون ذراتِ سم در خونِ مردم رسوخ کرد. کلمپرر به ما آموخت که توتالیتاریسم بیش از آنکه با «اسلحه» پیروز شود، با «واژه» پیشروی میکند. او میگفت: «نازیسم در سخنرانیهای هیتلر نبود، بلکه در تکتکِ کلماتی بود که مردم عادی در مکالمات روزمره بهکار میبردند، بدون آنکه متوجه شوند چقدر سمی هستند.»
دراینجا، با رویکردی پدیدارشناسانه و با نگاه به ساختار «ولایت فقیه» و زبانِ حاکم بر ایران، یافتههای کلمپرر را در سه سطح بازخوانی میکنیم:
کلمپرر معتقد بود که زبانِ قدرت، معانی را جابهجا نمیکند، بلکه آنها را «باردار» میکند. در زبانِ حاکم بر ایران، واژهها دیگر خنثی نیستند؛ آنها یا «مقدس»اند یا «نجس». در ایران، واژگانی چون «بصیرت»، «فتنه»، «نفوذ» یا «جهاد»، از معنای لغوی خود خارج شده و به «سلاحهای کنترل گر» بدل شدهاند. کلمپرر میگفت زبانِ رایش سوم (LTI) با تکرارِ بیپایانِ صفتهای تفضیلی (بزرگترین، مقدسترین، نابترین)، مغز را از تواناییِ سنجشِ واقعیت تهی میکرد. همانطور که در آلمان نازی همه چیز «قهرمانانه» (Heroic) میشد، در زبانِ ولایت فقیه نیز همه چیز صبغهی «عاشورایی» یا «تکلیفمدار» میگیرد. این زبان، واقعیتِ عینیِ فقر یا فساد را پشتِ پردهای از «امتحانِ الهی» یا «صبرِ انقلابی» پنهان میکند.
کلمپرر در یادداشتهایش مینویسد که زبانِ نازیها واژهی «من» را منزوی کرد. در ساختارِ ولایی نیز، «منِ» اندیشمند به نفعِ «امت» یا «سربازِ نظام» سرکوب میشود.
پیشوا/ولی، تنها گویندهی حقیقی (The Speaker) است و دیگران تنها «پژواک» (Echo) یا بلندگوی او هستند. کلمپرر متوجه شد که مردم در نامهنگاریهای سادهشان هم از اصطلاحاتِ پیشوا استفاده میکردند. در ایران نیز، واژگانی چون «ذوب در ولایت»، اوجِ این پدیدارشناسیِ استحاله است؛ جایی که سوژه (انسان) افتخار میکند که دیگر «خودش» نیست، بلکه بخشی از ارادهی «او»ست.
ویکتور کلمپرر در اوجِ خفقان، با یک تصمیمِ بزرگ زنده ماند:«او تماشاگر نشد، بلکه مشاهدهگر شد» او هر روز جملاتی که در خیابان، نانوایی یا رادیو میشنید را یادداشت میکرد تا اجازه ندهد زبانِ مسمومِ پیشوا، عقلِ سلیمِ او را تسخیر کند. گفت: «من کلمات را بو میکشم تا ببینم بوی تعفنِ قدرت میدهند یا بوی حقیقت.»
در شرایطِ کنونی ایران، درسِ کلمپرر برای ما این است:
نباید اجازه دهیم اصطلاحاتِ برساختهی قدرت (مانند «بدحجابی» به جای پوششِ اختیاری، یا «اغتشاش» به جای اعتراض) واردِ دامنهی لغاتِ شخصی ما شوند.یعنی دست به پالایش روزمره زبان بزنیم و دوم اینکه تمام جزئیات را ثبت کنیم. توتالیتاریسم میخواهد حافظه را پاک کند. کلمپرر با ثبتِ دقیقِ «دروغهای کوچک»، مانع از آن شد که «دروغِ بزرگِ» پیشوا پیروز شود.
رویارویی با «زبانِ ولایت» در زندگی روزمره
امروز در ایران، ما با نسخهای از LTI روبرو هستیم که با الهیات گره خورده است. این زبان سعی میکند هرگونه «نافرمانی» را به «گناه» و هرگونه «مطالبه» را به «دشمنی با خدا» ترجمه کند. کلمپرر به ما یادآوری میکند که نخستین سنگرِ آزادی،«پاکیزگیِ زبان» است. وقتی شما از نامیدنِ پدیدهها با واژگانِ حاکم سر باز میزنید، در واقع دارید قلمرویی را پس میگیرید که پیشوا میخواست با کلماتش اشغال کند. بیایید با چاقوی جراحیِ کلمپرر، به سراغ یکی از کلیدیترین و در عین حال مسمومترین واژگان در قاموس سیاسی ایران برویم: واژه «نظام»
در پدیدارشناسی زبانِ ولایی، واژه «نظام» دیگر به معنای یک ساختار اداری یا سیاسیِ صرف (System) نیست؛ این واژه دچار یک «استحالهی الهیاتی» شده است. کلمپرر در کتاب LTI توضیح میدهد که چگونه نازیها کلمات را از ساحتِ انسانی خارج کرده و به آنها جنبهی «ارگانیک و ابدی» میدادند. در ایران، «نظام» دیگر یک قرارداد اجتماعی میان شهروندان نیست که بتوان آن را نقد یا اصلاح کرد، بلکه به یک «موجودِ زنده و قدسی» بدل شده است.نظام تجسم و تجسد پیشوا-رهبر است.
وقتی گفته میشود «حفظ نظام از اوجب واجبات است»، واژه «نظام» از یک ساختارِ سیاسی به یک «ارزشِ مطلق» بدل میشود که فراتر از جانِ انسانها، اخلاق و حتی احکامِ اولیهی دین قرار میگیرد. اینجا «نظام» همان بتِ بزرگی است که همهچیز باید پیش پای آن قربانی شود. در زبانِ کلمپرری، وقتی یک واژه «مقدس» شد، نقدِ آن «کفر» تلقی میشود. شما نمیتوانید به عملکردِ «نظام» اعتراض کنید، چون نقدِ عملکرد به معنای ضربه زدن به «عمودِ خیمه» تعبیر میشود. یکی از تکنیکهای LTI که کلمپرر به دقت ثبت کرده، استفاده از واژگانی است که «حاکمیت» را با «کلِ هستی» یکی جلوه میدهد. در ایران، هرگاه کسی علیه فساد یا خفقان سخن میگوید، به «اقدام علیه نظام» متهم میشود. اینجا «نظام» همچون یک «پوستهی فراگیر» عمل میکند که راهِ فراری از آن نیست. اگر شما با «نظام» زاویه داشته باشید، طبق این منطق زبانی، شما دیگر بخشی از «مردم» نیستید؛ شما «خس و خاشاک»، «عامل نفوذی» یا «میکروب» هستید. واژهی نظام در اینجا نقشِ یک «صافیِ بیولوژیک» را بازی میکند: هر که در آن ذوب نشود، «زائدهای» است که باید حذف شود. کلمپرر میگوید در زبانِ نازی، «حقیقت» آن چیزی بود که به نفعِ جنبش باشد. در ایران، واژهی «مصلحت» همین کارکرد را دارد.
مصلحت، آن تیغی است که گلویِ «حقیقت» و «قانون» را میبرد. وقتی «نظام» در خطر باشد، دروغ گفتن، فریب دادن و حتی جنایت کردن، با برچسبِ «مصلحت» تطهیر میشود. از دیدگاه پدیدارشناسانه، «مصلحتِ نظام» زبانی است که «اخلاق را تعلیق میکند» این واژه به کارگزاران قدرت اجازه میدهد که بدون لرزشِ صدا، فجیعترین کارها را انجام دهند، چون آنها نه برای خود، بلکه برای آن «موجودِ برتر» (نظام) عمل میکنند. برای آنکه از سَمِ این واژه در امان بمانیم، باید آن را در ذهن خود «غیرمقدس» کنیم. کلمپرر میگفت باید به کلماتِ قدرت «بیاحترامی» کرد.
هرگاه لغت «نظام» را شنیدیم، باید در ذهن خود آن را به «گروهی از آدمهای جایز الخطا که قدرت را قبضه کردهاند» ترجمه کنیم. باید در زبانِ روزمرهی خود، میان «ایران» (به مثابهی وطن و هویتِ تاریخی) و «نظام» (به مثابهی یک ساختارِ موقتِ سیاسی) مرزِ قاطعی بکشیم. پیشوا میخواهد این دو را یکی کند تا سقوطِ خودش را سقوطِ وطن جلوه دهد؛ کارِ ما در زبان، «تفکیکِ این دو» است.
ویکتور کلمپرر معتقد بود که توتالیتاریسم زمانی شکست میخورد که دیگر نتواند «معنای کلمات» را به تودهها دیکته کند. وقتی ما واژهی «نظام» را از جادویِ قدسیاش تهی میکنیم، در واقع نخستین گام را برای فروریختنِ دیوارهای ذهنیِ استبداد برداشتهایم.
واژهی دیگری که ذهن و زبان ما را مسموم می کند واژه «فتنه» است که در دستگاه زبانی ولایت فقیه، دقیقاً همان نقشی را ایفا میکند که واژهی «خیانت به خونِ نژاد» در زبان رایش سوم (LTI) ایفا میکرد. کلمپرر اشاره میکند که زبان توتالیتر نیاز به واژگانی دارد که «فرایند تفکر را متوقف کنند». وقتی برچسبی زده میشود، دیگر نیازی به استدلال نیست؛ حکم صادر شده است.
بیایید این واژه را کالبدشکافی کنیم:
در ریشهشناسیِ دینی، «فتنه» به معنای گداختنِ طلا برای جدا کردن ناخالصیها یا نوعی آزمایش است که در آن «حق و باطل» در هم میآمیزند. اما در زبانِ پیشوا، این واژه دچار یک «دگردیسیِ ابزاری» میشود: هدف از بهکارگیری واژه فتنه، «ابهامزایی» است. وقتی اعتراضی صورت میگیرد، پیشوا آن را «فتنه» مینامد تا بگوید: «ظاهرِ این حرکت حقطلبانه است، اما باطنش شیطانی است.» اینگونه، او حقِ پرسشگری را از جامعه میگیرد؛ چون هر سؤالی میتواند بخشی از آن نقشهی شومِ پنهانی باشد. فتنه در زبانِ قدرت یعنی «فضا غبارآلود است و فقط من (پیشوا) هستم که چشمانِ عقابین دارم و حقیقت را میبینم.» این واژه، «بصیرت» را به انحصارِ پیشوا درمیآورد و بقیهی جامعه را «نابینا» فرض میکند.
کلمپرر میگفت زبانِ نازی دشمن را «انگل» یا «میکروب» مینامید تا کشتنِ او نه یک جنایت، بلکه یک اقدامِ بهداشتی به نظر برسد. واژه «فتنه» نیز در ایران همین کارکردِ «بیولوژیک-الهیاتی» را دارد:
فتنهگر به مثابهی ویروس است. کسی که برچسب «فتنهگر» میخورد، دیگر یک «مخالف سیاسی» نیست که باید با او محاجه کرد؛ او یک «مفسد فیالارض» است که فضایِ پاکِ امت را آلوده کرده است.
حذفِ حقِ حیات او واجب است. زبانِ فتنه، راه را برای سرکوبِ خشن هموار میکند. چرا که با «فتنه» نمیتوان گفتگو کرد؛ فتنه را باید «خاموش» کرد. در اینجا واژهی «خاموش کردن» جایگزینِ واژهی «کشتن» یا «سرکوب» میشود تا وجدانِ جلاد آسوده بماند.
کلمپرر متوجه شد که کلمات در نظامهای توتالیتر به صورت «جفتهای متضاد» عمل میکنند. واژه «فتنه» بدون واژه «بصیرت» بیمعناست. بصیرت در این زبان یعنی: «دیدنِ جهان دقیقاً از دریچهی چشمانِ پیشوا»
اگر کسی واقعیتی را ببیند که با روایتِ رسمی تضاد دارد، او بیبصیرت است. بنابراین، بصیرت نه به معنایِ «فهمِ عمیق»، بلکه به معنایِ «کوریِ ارادی نسبت به واقعیت» و «دقتِ وسواسی نسبت به فرامینِ پیشوا» است. برای آنکه در تلهی واژهی «فتنه» نیفتیم، باید همان کاری را بکنیم که کلمپرر در دفترچههایش میکرد:«کشفِ واقعیتِ عریان زیرِ حجابِ واژه».
هرگاه رسانههای قدرت از واژه «فتنه» استفاده کردند، ما باید در ذهن خود آن را به «بحرانِ مشروعیتِ حاکمیت» یا «اعتراضِ بهحقِ مردم» ترجمه کنیم.کلمپرر میگفت نازیها از واژهی «ایمان» (Glaube) زیاد استفاده میکردند. پادزهرِ آن، بازگرداندنِ سیاست به ساحتِ «عقل و قرارداد» است. ما باید بگوییم: «اینجا نه جنگِ حق و باطل است و نه فتنهی شیاطین؛ اینجا بحث بر سرِ نان، آزادی و کرامتِ انسانی است..» با این کار، ما غباری را که پیشوا با واژهی «فتنه» به پا کرده، میزداییم و او را مجبور میکنیم در زمینِ واقعیت (جایی که او ضعیفترین است) با ما روبرو شود.
سخن گفتن از «خون و شهید» در زبانِ ولایی، ما را به تاریکترین و در عین حال حیاتیترین بخشِ پدیدارشناسیِ قدرت میبرد. ویکتور کلمپرر در تحلیل زبانِ نازی (LTI) به واژهی «فداکاری» (Opfer) اشاره میکند و میگوید قدرتِ توتالیتر عاشقِ «کیشِ مرگ» است؛ چرا که مرگ، تنها حقیقتی است که نمیتوان با آن محاجه کرد. در زبانِ ولایت فقیه، «خون» از یک پدیدهی بیولوژیک به یک «ارزِ سیاسی» بدل شده است که حاکمیت با آن، مشروعیتِ خود را از بازارِ تاریخ خریداری میکند.
زیباییشناسیِ مرگ: «شهید» به مثابهی ستونِ خیمه
در یک جامعهی نرمال، مرگ یک فقدان و تراژدی است؛ اما در زبانِ پیشوا، مرگِ پیروان، یک «دارایی» است. پیشوا از واژهی «شهید» استفاده میکند تا مرگ را «زیبا» جلوه دهد. وقتی مرگ زیبا شد، نقدِ سیاستی که منجر به آن مرگ شده، ناممکن میشود. کلمپرر میگفت نازیها از کشتهشدگانِ خود «خاکریزِ اخلاقی» میساختند. در ایران نیز، «خونِ شهید» به مثابهی بنبستِ بحث عمل میکند: «چگونه جرئت میکنی نقد کنی، وقتی ما اینهمه شهید دادهایم؟»
پدیدارشناسیِ شهید نشان میدهد که فرد پس از مرگ، دیگر متعلق به خانواده یا خودش نیست؛ او به مالکیتِ «نظام» درمیآید. نام او روی خیابانها میرود نه برای تجلیل از او، بلکه برای «نشانهگذاریِ قلمرو»؛ تا به زندگان یادآوری شود که این فضا، فضایی اشغالشده توسط ایدئولوژی است.
استعارهی «خون» به مثابهی چسبِ هویت
کلمپرر متوجه شد که زبانِ قدرت از کلماتِ «پیونددهنده» استفاده میکند تا فردیت را منحل کند. واژهی «خون» در ایران، نقشِ این چسب را بازی میکند.زبانِ ولایی همواره در حالِ «بازتولیدِ کربلا»ست. با استفاده از استعارهی خون، زمانِ حال به زمانِ اسطورهای پیوند میخورد. اینگونه، هر اعتراضی در خیابان، نه یک طلبِ مدنی، بلکه «تکرارِ شمر و یزید» تعبیر میشود. این زبان، زندگان را همواره «بدهکارِ» مردگان نگاه میدارد. «خون» ابزاری است برای ایجادِ «احساسِ گناهِ جمعی».اگر تو نقد میکنی، یعنی به خونِ فلانی خیانت کردهای. این یعنی تبدیلِ عاطفهی انسانی به زنجیرِ سیاسی.
در پدیدارشناسیِ زبانِ کلمپرری، قدرت همواره سعی میکند واژگان را انحصاری (Monopolize) کند. در ایران، واژهی «شهید» تنها متعلق به کسانی است که در راستای بقایِ «نظام» کشته شدهاند. اما وقتی معترضان در خیابان کشته میشوند، زبانِ قدرت آنها را «کشتهسازی» یا «حذفِ فیزیکیِ اشرار» مینامد.این «تبعیضِ زبانی در مرگ»، اوجِ شقاوتِ پدیدارشناسانه است؛ جایی که حتی حقِ داشتنِ یک واژهی متعالی برای مرگِ مظلومانه نیز از مخالف سلب میشود. برای شکستنِ این طلسم، باید همان کاری را بکنیم که کلمپرر پیشنهاد میداد:«جدا کردنِ عاطفه از ایدئولوژی.»
ما باید شهید را از چنگالِ استعارههای حکومتی نجات دهیم. آنها انسانهایی بودند با آرزوها، ترسها و خانوادهها. با روایتِ زندگیِ انسانیِ آنها (به جای روایتِ آرمانی)، جادویِ زبانِ پیشوا باطل میشود. کلمپرر میآموخت که در برابر زبانِ حماسی، باید زبانِ «تحلیلی» را قرار داد. وقتی قدرت از «خون» میگوید، ما باید از «مسئولیت» بپرسیم. باید بپرسیم: «کدام تصمیمِ سیاسی منجر به این ریختنِ خون شد؟» مقاومت یعنی قائل بودن به این حقیقت که خونِ هیچ انسانی از خونِ دیگری رنگینتر نیست. شکستنِ انحصارِ واژهی «مظلوم» و «شهید»، بزرگترین ضربه به زبانِ ولایی است.
ویکتور کلمپرر در پایانِ جنگ نوشت: «نازیسم با هیتلر نرفت، بلکه در لایههای زبان باقی ماند.» وظیفهی ما، به عنوان کسانی که در میانهی این زبانِ مسموم زندگی میکنیم، این است که اجازه ندهیم واژهی «انسان» در زیرِ حجمِ عظیمِ استعارههای «خون و شهادت» دفن شود.
زبان موازی آغاز زوال زبان پیشوا
ایجاد «زبان موازی» یا همان چیزی که زبانشناسان به آن «آرگو» (Argot) یا زبانِ مخفی میگویند، در پدیدارشناسیِ کلمپرر، نشانهی آغازِ زوالِ پیشوا است. کلمپرر متوجه شد که هرچه زبان رسمی (LTI) سفتوسختتر و مسمومتر میشود، مردم در پستوها، لطیفهها و استعارههای خود، زبانی میسازند که برای قدرت، «ناخوانا» است. در ایران امروز، این زبانِ موازی نه یک تفریح، بلکه یک «سنگرِ ادراکی» است. بیایید لایههای این زبانِ مقاوم را تحلیل کنیم:
۱. طنز و تمسخر: خلعِ سلاحِ «امرِ قدسی»
پیشوا برای بقا به «ابهت» و «ترس» نیاز دارد. زبانِ رسمی ولایی، زبانی عصاقورتداده، پرطمطراق و بهشدت جدی است. مردم با ساختنِ لطیفهها و بهکاربردنِ کنایههای گزنده دربارهی مفاهیمی چون «بصیرت» یا «مصلحت»، جادویِ این واژهها را باطل میکنند. کلمپرر میگفت وقتی مردم به کلماتِ پیشوا میخندند، یعنی دیگر از او نمیترسند. وقتی واژهای مثل «ساندیس» به یک نماد سیاسی تبدیل میشود، در واقع زبانِ مردمی دارد «بسیجِ تودهای» را به یک «معاملهی حقیرِ شکمی» تقلیل میدهد. این همان «زمینی کردنِ امرِ متعالی» است.
۲. واژهسازیِ وارونه (Irony)
در زبانِ موازیِ ایرانیان، کلماتِ قدرت با باری کاملاً متضاد بهکار میروند. این دقیقاً همان چیزی است که کلمپرر در اواخرِ دوران رایش سوم حس کرد؛ نوعی «دوگانهگویی» (Double-speak) مردمی. وقتی مردم از واژهی «نورچشمی» یا «آقازاده» استفاده میکنند، در حال رسوا کردنِ پدیدهی رانتخواری در پوششِ انتساب به بیوتِ قدسی هستند. این فضاها «سنایِ واقعیِ مردم» هستند. در اینجا، زبانِ رسمیِ صداوسیما بهطور کامل بایکوت میشود. اگر رادیو از «حماسهی حضور» میگوید، زبانِ موازی در تاکسی از «سیرکِ سیاسی» سخن میگوید. این «گسستِ زبانی» نشاندهندهی پایانِ تسلطِ ذهنیِ پیشوا بر جامعه است.
فضای مجازی در ایران باعث شده است که «زبانِ زیرزمینی» به «زبانِ مسلطِ نسلِ نو» بدل شود. هشتگها در زبانِ موازی، کارکردِ شعارهای حماسیِ قدیم را دارند، اما با رویکردی فردی و متکثر. کلماتی که در اعتراضات خلق میشوند (مانند «کتلت» یا استفادهی طنزآمیز از «ارزشی»)، نشاندهندهی جراحیِ عمیقِ مردم بر پیکرهی زبانِ رسمی است. مردم آگاهانه واژگانی را برمیگزینند که قدرت توانِ هضم یا بازپسگیریِ آنها را ندارد. ویکتور کلمپرر معتقد بود که توتالیتاریسم زمانی واقعاً سقوط میکند که «زبانِ حاکم» دیگر حتی توسط پیروانش هم جدی گرفته نشود؛ یعنی زمانی که حتی کارگزارانِ قدرت هم در خلوتِ خود به زبانِ موازیِ مردم سخن بگویند. در ایران، ما اکنون در مرحلهی «بیاعتباریِ مطلقِ روایتِ رسمی» هستیم. پیشوا هنوز تریبونها را در اختیار دارد، اما کلماتش دیگر «معنا» تولید نمیکنند؛ آنها فقط «صدا» تولید میکنند. در مقابل، این زبانِ لایه لایه، استعارهای و سرشار از طنزِ مردم است که «حقیقتِ زیستهی جامعه» را حمل میکند.
———————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعهشناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|