|
جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴ -
Friday 13 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
پس از ماتم و سوگواری کشتار جمعی در خیابانها توسط حکومت اسلامی، زمان بازخوانی سنجشگرانه جنبش اجتماعی دی ماه ۱۴۰۴ است.
این جنبش سراسری در مقایسه با سه کنش اعتراضی ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ دارای یک تفاوت معنادار بود که به شنیدهشدن کم و بیش گسترده نام رضا پهلوی مربوط میشد. در یک کنش اعتراضی فراگیر داشتن یک لیدرشیپ و پروژه برای جایگزین کردن آنچه موضوع اعتراض است گام مهمی در فرا روئیدن به سطح یک جنبش اجتماعی کامل به شمار میرود.
دلیل این تحول هر چه که باشد از اهمیت این چرخش و وجود انگاره جمعی نوپدید در نمیکاهد. کار جامعهشناس در این مرحله پیش از آنکه تفسیر و داوری این رخداد کمنظیر باشد درک و چرایی آن است. خلاقیت جنبشهای اجتماعی از جمله در نمادسازی و شکلدادن به تخیل جمعی جدید است. معنای سیاسی این رخداد امکان شکلگیری درونزای یک افق جدید در خلاء سیاسی است که جامعه خشمگین وعاصی را در یک بنبست فرسایشی قرار داده است.
فریاد زدن یک نام در خیابان از سوی جمعیت معترض اما به معنای حلشدن کامل معادله پیچیدهای نیست که جامعه ما در یافتن پاسخ آن در سه دهه گذشته خود را به آب و آتش زده است. فاصله میان استقبال از یک نام در خیابان و تبدیلشدن عملی به نماد ملی گروههای مختلف اجتماعی مسیری است که رضا پهلوی باید بپیماید.
کسانی که در یک کنش جمعی اعتراضی به خیابان میآیند تخیل جمعی جدیدی میآفرینند اما تداوم و فراگیر شدن آن به پویایی بعدی جنبش پیوند خورده است. رهبری یک جنبش انقلابی مسئولیت تاریخی بزرگی است که در میدان کنش سیاسی هم صیقل میخورد و مشروعیت عمومی پیدا میکند. چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.
درباره آنچه گذشت اما فراتر از سوگواری همگانی در پی قتلعام بیرحمانه حکومت، به گفتگوی ملی نیاز داریم برای یک آسیبشناسی مشارکتی.
مهمترین نقدی که به نقش او در این روزها میتوان داشت ارزیابی نادرست از مراحل یک جنبش اجتماعی برای تغییر نظام سیاسی و نیز ماشین سرکوب حکومت دینی است. ادبیات جنگی از ۱۶دی مانند فراخوان اشغال مراکز دولتی یا فتح تهران بیشتر به زمانی مربوط میشود که دستگاه حکومتی در حال فروپاشی است و نیروهای نظامی نیز دچار شکاف شدهاند. او مرحله شکلگیری جنبش را با فاز پایانی آن یکی گرفت و با شتابزدگی مردم را به کاری فراخواند که نه درست بود و نه امکانپذیر. در اینجا میتوان برای مثال پرسید نبودن ارتباط با مبارزان داخل و رهبری جمعی چه نقشی در این رویکرد داشت؟
نقد دوم به موضوع رهبری (و نه رهبر) بر میگردد. بر اساس نشانههای موجود میتوان گفت که آقای رضا پهلوی و تشکیلات او پس از جنبش زن، زندگی، آزادی به این نتیجه رسیدهاند که نیروی آنها برای تغییر نظم سیاسی در ایران بسنده میکند و نیازی با همگامی و اتحاد با دیگر نیروهای مدنی و سیاسی نیست. یکی از توجیهات این چرخش هم این است که نیروهای سیاسی و مدنی دیگر دارای نمایندگی و انسجام نیستند. جامعه ایران اما متکثری است با مطالبات گوناگون. به همین دلیل هم باید شاید از همزیستی جنبشهای اجتماعی سخن به میان آورد که در خیابان به یکدیگر میپیوندند. لیدرشیپ باید بتواند با هوشیاری به برایند و نماینده بخش اصلی این مطالبات تبدیل شود. رهبری انحصاری و شعار “همه با من” سد راه شکلگیری یک تفاهم ملی گسترده پیرامون پروژه گذار است. نقشه راه “اضطرار” و طرح دورهٔ گذار سهساله تحت رهبری متمرکز رضا پهلوی نماد این رویکرد انحصاری و طرد عملی بقیه نیرویهای مدنی از جمهوریخواهان تا گروههای اتنیکی است. اگر او واقعا به دمکراسی باور دارد اینرا باید در آزمون کنونی به جامعه و اپوزیسیون نشان دهد.
نقد سوم به شکاف آشکار میان وعدهها و آنچه در عمل دیده میشود برمیگردد. او در همه سالهای گذشته وعده برپایی یک مشروطه جدید بر اساس الگوی کشورهایی مانند اسپانیا را داده است. پادشاهی مشروطه به معنای آن است که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. آنچه که اما در رفتار بخشی از مشاوران اصلی و بخشی از هواداران ایشان مشاهده میشود بیشتر یادآور یک جریان سیاسی با فرهنگ استبدادی و نوستالژی تنضمیات پیش از ۱۳۵۷ است که از حالا وعده سرکوب و انتقام به مخالفان میدهند. چگونه با چنین رفتاری میتوان باور کرد که قرار است سرنوشت کشور را صندوقهای رای تعیین کنند؟
نقد چهارم به نوع رابطه با دولتهای خارجی مربوط میشود. مرزبندی روشن با رویکردهای ماجراجویانه حکومت در برابر اسرائیل و امریکا با دلبستن به وعدهها، به وجود آوردن انتظار غیرعقلانی و دنبالهروی از سیاستهای آنها متفاوت است. در بحث شکل و قالب، دامنه و چند و چون دخالت خارجی با هدف تضعیف نظام دینی، دغدغه اصلی ما باید منافع ملی ایران باشد و پیآمدهای کوتاه و بلند مدت آن.
طرح این نکات به معنای کاستن از نقش و مسئولیت کامل حکومت جمهوری اسلامی در کشتار گسترده مردم نیست. هیچ کنشی از سوی گروههای معترض سرخورده و عاصی گشودن آتش با سلاح جنگی بر روی مردم و قتلعام خیابانی را توجیه نمیکند. واکنش جمهوری اسلامی به خاطر احساس خطر موجودیتی بود که ادامه و گسترش این جنبش میتوانست برای نظام سیاسی دینی در پی داشته باشد. حکومت و رهبر آن دیگر پایگاه اجتماعی خاصی ندارند و فقط به نیروی سرکوب متکی هستند.آنها در حرف و عمل نشان داده اند که برای بقای خود هیچ خط قرمزی ندارند.
ایران در خطر است و برای نجات آن همه باید به خیر همگانی و مصلحت ملی بیندیشند. ما در برابر گزینههای گوناگون قرار داریم و هر انتخابی بیش از آنچه فکر میکنیم با آینده ارتباط پیدا میکند. برای مثال ترویج خشونت ویرانگر برای رسیدن پرشتاب به هدف نه تنها دست حکومت را در سرکوب باز میگذارد که صلح اجتماعی آینده را هم دشوار و چه بسا ناممکن میکند.
تجربه نشان داده است که هیچ نیرویی به تنهایی و به گونه انحصاری نمیتواند غول اسلامگرایی را به درون شیشه برگرداند. این واقعیت فراخوانی به همه نیروهای زنده جامعه برای بازاندیشی در رهیافتهای خود.
جنبش اجتماعی برای گذار از حکومت دینی به یک نقشه راه مشارکتی و خلق یک افق امید نیاز دارد. جامعه مدنی و همه نخبگان سیاسی، از جمله رضا پهلوی، در برابر یک آزمون تاریخی قرار دارند. یا ما میتوایم با خرد جمعی پاسخ پرسش تاریخ را پیدا کنیم و یا باید به پاسخی دل خوش کنیم که دیگران برای ما مییابند.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
■ جناب پیوندی گرامی، این بهترین و مسئولانه ترین و تا حدی کاملترین برخوردی بود که تا به حال در این بلبشوی شاه/سلطنت طلبی و جمهوری خواهی چهل تکه خواندم. این فاجعه اخیر اگر احزاب و گروههای و شخصیت سیاسی را برای ایجاد جبههای فراگیر به خود نیاورد که در کنار هم راه حلی دمکراتیک برای گذار از حکومت اسلامی پی افکنند و اعتماد ملت رنج دیده ایران را بدست آورند و نمایندگی شان را به عهده بگیرند، روزگار تیره تار هم چنان بر این مرز و بوم و مردمش سایهاش را درازتر خواهد کرد. هیچ جریان و شخصیتی در این دوران نباید در جایی که ایستاده است میخکوب شود، باید قدم جلو بگذارد و از سایه خویش عبور کند و بر تفاهم و مشارکت اصرار بورزد، پا پس نگذارد و منافع ملی را که آسایش و رفاه و آزادی مردم ان سرزمین است در اولویت قرار دهد. خرد جمعی امکان خطا را کاهش داده و امیدآفرین است.
امیدوارم همه به خود آیند و دعواها و سهمخواهیها و تکرویهای موجود جایش را به توافقی آبرومند و معتبر برای رهایی ملت ایران دهد. این جمله شما که “چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است.” باید به گوش آقای پهلوی برسد تا شاید با توجه به رویدادها اخیر و دیدن چهره سرد واقعیت، تجدید نظری در وی و اطرافیانش صورت گیرد.
با درود و احترام سالاری
■ درود و سپاس بی پایان بر شما. زبانتان صریح، گویا، علمی، و مسوولانه است. ما که خناق گرفتیم بس که بر حذر داشتیم دوستان دور و نزدیک را که از رویکرد پرخاش دوری کنند و به تحلیل علمی روی آورند، اینکه آقای پهلوی و نقش وی را نفی و رد نکنند ولی بخواهند که او پاسخگو به نقش تاریخی و وظایف ملی و تکثرگرا باشد. هر چه گفتید موشکافانه و مسوولانه است و من به عنوان مرجع رسانهای از نوشته شما بهره خواهم برد.
با احترام، پیروز.
■ تحلیل جنابعالی بسیار جالب و بیش از هفتاد درصد منطبق بر واقعیت است. فقط در مورد پادشاهی خواهان معتقدم که شعار جاوید شاه یا حمایت از پهلوی در این مقطع بحرانی و غلبه احساسات بر عقل و منطق را نباید به منزله پذیرش نظام شاهنشاهی دانست بلکه این یک الترناتیو دم دستی و تا حدودی مورد حمایت عوامل خارجی برای دوره گذار قابل پذیرش و مورد قبول جمعی از معترضان میباشد.
اکبر غلامی
■ دوستان عزیز جناب سالاری، جناب پیروز و جناب اکبر غلامی سپاس فراوان از بازخوردهای دلگرم کننده شما.
اگر بتوان به تدریج بخشهای گوناگون اپوزیسیون را به سوی یک گفتگو برای سازش تاریخی برد شاید سناریوهای بدبینانه از بخت کمتری برای واقعی شدن برخوردار باشند.
با مهر و احترام فراوان س. پیوندی
■ جناب پیوندی وقتی من و شما در رده حاکمان اسرائیل و آمریکا و اطرافیان رضا پهلوی نیستم, توصیههای ما به آنان اثری ندارد. برای تاثیر گزاری بر تصمیمات و اقدامات آنها ما نیازمند تشکیل جبههای هستیم با توانایی بسیج مردم تا دیگر مدعیان رهبری بعنوان یک طرف معادله نیازمند همکاری با ما باشند. فقط در آن صورت است که توصیههای ما شرط همکاری ما برای هدفی مشترک میشود.
با تشکر, نیما
■ سپاس از جناب پیوندی برای این مقاله به هنگام که به در رابطه با این تفکر سیاسی اشاره های کاملا به جا و کلیدی کردهاند. هر چه میگذرد جریان پادشاهی خواه از تفکراتی که آقای رضا پهلوی در ابتدا مطرح میکردند و قول و قرارش را میدادند دورتر و دورتر میشود. اکنون کار به جایی رسیده که با هواداران ایشان حتی یک جمله حرف منطقی نمیتوان رد و بدل کرد. این روند بسیار خطرناک و نگران کنندهای است که ظهور فاشیسم را به یاد میاندازد.
جناب پیوندی عزیز دغدغه ما همگی ایران است. ولی چگونه باید با این جماعتی که گوشهایش را بسته و دهانش را تا انتها باز کرده، چماق در دستانش گرفته و اندیشه کشتار و انتقام از هر دگراندنیش مغزش را پر کرده، کنار آمد؟ اینها با این مسیری که میروند ایران را به سمت جنگ داخلی میکشانند. من یکی از کسانی هستم که خواهان همکاری همه جانبه با رضا پهلوی بودم. اکنون فکر میکنم اگر این تفکر امروزی پیروان او حاکم شود، بدون تردید با توام قوا در مقابلشان خواهم بود.
biamoozim
■ جناب پیوندی گرامی،
تحلیل شما دقیق، مسئولانه و از منظر جامعهشناختی بسیار راهگشاست و بهدرستی بر ضرورت فهم پویاییهای جنبش اجتماعی اخیر، پیش از داوریهای شتابزده، تأکید میکند. در همین چارچوب، مایلم به یک نکته در متن شما اشاره کنم که به گمانم میتواند محل تأمل و گفتوگوی بیشتر باشد. شما نوشتهاید که «چالش آقای رضا پهلوی تبدیلشدن از رهبر طرفداران بازگشت نظام پادشاهی به رهبری یک جنبش ملی است». این گزاره در صورتی قابل پذیرش است که با شخصیتی مواجه باشیم که پیشتر شایستگی و توانایی خود را دستکم در رهبری موفق یک یا چند کنش جمعی یا جنبش اجتماعی نشان داده باشد. اما مرور کارنامهٔ عملی و سیاسی آقای رضا پهلوی، چنین ارزیابیای را تأیید نمیکند. از این منظر، شاید مسئله صرفاً محدودبودن پایگاه اجتماعی نباشد، بلکه فقدان تجربهٔ موفق در رهبری جمعی—حتی در همان دایرهٔ هواداران—باشد. تجربهٔ تاریخی ایران نشان میدهد که ضعف در رهبری سیاسی، حتی با نیتهای خیرخواهانه، میتواند پیامدهای سنگینی برای جامعه به همراه داشته باشد؛ امری که حساسیت نسبت به مفهوم «رهبری» را دوچندان میکند.
در این چارچوب، آقای رضا پهلوی بیش از آنکه نقش یک رهبر پیشرو را ایفا کرده باشد، غالباً در جایگاه دنبالهرو خیزشها و حرکتهای خودجوش مردمی ظاهر شده و کوشیده است با تکیه بر گفتمان «منجیمحور»، سهمی از خشم انباشته و انرژی اعتراضی جامعه را به نام خود ثبت کند. بهعلاوه، بهجای تلاش برای ایجاد تفاهم، همافزایی و اعتماد متقابل میان نیروهای متکثر سیاسی و مدنی، رویکرد غالب او و پیرامونیانش بیشتر معطوف به مصادرهٔ نمادین این جنبشها و تقلیل آنها به پشتوانهٔ یک پروژهٔ انحصاری بوده است؛ رویکردی که خود در تضاد آشکار با الزامات رهبری یک جنبش ملی فراگیر قرار دارد. از اینرو، شاید دقیقتر آن باشد که بهجای طرح «چالشِ تبدیلشدن به رهبر یک جنبش ملی»، ابتدا به این پرسش بنیادین پرداخته شود که چه پیششرطها، تجارب و ظرفیتهایی برای چنین نقشی لازم است و آیا این پیششرطها در وضعیت کنونی فراهم شدهاند یا نه.
با درود و احترام بهروز ورزنده
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|