|
پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Thursday 29 January 2026
|
ايران امروز |
۱- پس از قتلعامِ جانبهلبرسیدگان در جمعه سیاه، خامنهای بهمثابه فرمانده سرکوبگران، از پرده بیرون آمد و شمار قربانیان را چند هزار نفر اعلام کرد. در نگاه اول، عجیب مینمود که رئیس قاتلان، مسئولیت سلاخی هزاران نفر را به گردن بگیرد. این تعجب اما دیری نپایید و در ادامه سخنان رهبر نظام، معلوم شد که این آمار بخشی از روایت حکومت برای فروش به مردم ایران و جامعه جهانی است و مبتنی بر تاکتیک همیشگی فقهای شیعه یعنی «توجیه ظلم، با بیدقِ مظلومنمایی» است. نظر حضرت آقا بر این است که تروریستهای صهیونی چند هزار نفر از شیعیان حسینبنعلی را کشتهاند و سربازان مظلوم امام زمان هم، چند صد تن از آنها را به درک واصل کردند. هدف بهتدریج روشن شد: تولید یک روایت کربلایی جدید، ۱۴۰۰ سال بعد از کربلای یک!
صداوسیما و بقیه بوقهای نظام ولایی به حرکت درآمدند تا روایت عاشورایی را جا بیندازند و برای مظلومیت سیدعلی، از شیعیان حسین اشک بگیرند و جهان استکباری را که شاهد ساکت و حامی قتلعام مردم بهدست عوامل نفوذی «رژیم غاصب و جعلی صهیونی» بوده است، بدهکار رأفت اسلامی نظام کنند.
تصویر عاشورایی خامنهای اما یک سوراخ بزرگ داشت: لشکر او نه ۷۲ سربهدار، بلکه ۷۲۰ هزار پاسدار، بسیجی و سرباز گمنام امام زمان بودند؛ و سیدعلی نه برای شهادت و اثبات مظلومیت آمده بود، بلکه داعیه امپراتوری شیعه را داشت. یک دوجین سازمان عریض و طویل اطلاعاتی او که ذیل عنوان سربازان گمنام امام زمان آدم میکشند، مدعی بودند که حافظ امنیت مایملک امام غایب هستند و هر جنبندهای را که خطی به دلتنگی در فضای مجازی بنویسد یا تار مویی را به باد بسپارد، زیر نظر دارند و او را به سزای اعمال کفرآمیزش میرسانند. حالا این دستگاه قدرقدرت و مدعی امنیت نظام، در سناریوی مظلومنمایی رهبر باید گردن میگرفت که دستگاهی پوشالی است که با صدها قرارگاه و قتلگاه، مرزهای کشور را بهروی سربازان «رژیم صهیونی» باز گذاشت تا در دهها شهر کشور مستقر شوند و در یک آخر هفته سرد دیماه، هزاران تن از سربازان امام زمان را سلاخی کنند.
هرچه صداوسیمای حکومت بر این روایت رهبر بیشتر پافشاری کرد، سوراخ آن گشادتر شد؛ تا جایی که در رسوایی دریافت «پول تیر» به نمایندگی از رژیم صهیونی، سوراخ اولیه کل روایت را بلعید. پرده فروافتاد و زشتیِ پیکرِ لختِ امپراتور در مقابل چشمان حیرتزده مریدان شروع به ذوب شدن کرد.
۲- در سوی دیگر فاجعه، امپراتوریهای دروغ «منوتو» و «ایران اینترنشنال» خیلی زود به بنبست خوردند. وقتی نخستین خبرهای بد از راه رسیدند و معلوم شد که قیام به خاک و خون کشیده شده، شاهزاده کمتجربه که عنان اختیارش را به امثال قاسمینژاد و اعتمادی سپرده بود، دچار لکنت زبان شد و حاشا کرد که با وعده «در راه بودن کمک»، فراخوان تسخیر خیابان و مراکز حساس را صادر کرده است. او حالا میبایست بهعنوان «رهبر انقلاب ملی» به مردم ایران و جهان حساب پس بدهد که چرا گزنکرده پاره کرد و چه شد که چند ده هزار جوان و نوجوان در آن آخر هفته سیاه پرپر شدند.
روایت سلطنتطلبان از روز نخست ازهمگسیخته بود و هنوز هم چنین است. روایتی که با انکار و حاشا شروع شد، به توجیهِ «جنگ است و در جنگ حلوا پخش نمیکنند» گسترش یافت و بعد از بیپاسخ ماندن فراخوانهای «ادامه انقلاب»، ابتدا به تغییر عنوان «انقلاب ملی» به «انقلاب شیر و خورشید» رسید و سرانجام با این ادعا که شاهزاده وصی خون دهها هزار جانباخته قیام است، شکل عاشورایی گرفت تا در کربلای دو، با روایت خامنهای مماس شود و بنبست خود را به نمایش بگذارد.
۳- در فضای ماتمزدهای که خبر از مرگ سیاست میداد، وقتی ابرهای تیره اندکی کنار رفتند، نخستین واکنشها خبر از آن دادند که سیاست هنوز کاملاً بیآبرو نشده است و هنوز کسانی هستند که بدون بیم از مرگ، صدایشان را علیه امپراتوریهای دروغ و بازیگران با سرنوشت کشور بلند کنند. رضا خندان و ابوالفضل قدیانی از پشت میلههای زندان اوین دادنامههای شجاعانهای را به بیرون دادند و به موازات آنها، جامعه مدنی ایران هم دیوار ترس را شکست. کادر درمان کشور که در نجات جان مجروحان حماسه آفریده بود به سخن درآمد، سینماگران بانگ اعتراض بلند کردند و شجاعت بهسرعت تکثیر شد تا به آذر منصوری، رئیسِ تنها ماندهی جبهه اصلاحات رسید.
دریدن پرده تزویر و برملا کردن روایتهای دروغین، نخستین گامی است که اینک با اعتمادبهنفس برداشته میشود تا در تداوم خود، روایت جمهوریخواهان و آزاداندیشان از زیر غبار فاجعه بیرون کشیده شود و روایت باورمندان به راه گذارِ خشونتپرهیز، سامانمند و جامعهمحور، به جایگاه روایت رهاییبخش بازگردد.
۴- شکست دو روایت ولایی-سلطنتی و فقاهتی، به ترکهای بزرگی در این دو اردوگاه منجر شده است.
شهریار آهی که از او بهعنوان معتبرترین چهره پادشاهیخواه مورد اعتماد مراکز قدرت در آمریکا یاد میشود، با اشاره به اینکه رضا پهلوی به عواقب فراخوانش فکر نکرده بود، به او هشدار میدهد که دست از تمامیتخواهی بردارد و در ترکیب مشاورانش تجدیدنظر کند.
در آن سوی جبهه اقتدارگرایی، ترکها بهمراتب بزرگتر هستند؛ تا جایی که میتوان از شکافی بزرگ سخن به میان آورد. علی قلهکی، فعال رسانهای اصولگرا، در جمعبندی نتایج قتلعام دیماه، عملکرد دستگاههای اطلاعات و امنیت را به پرسش میگیرد و از پایان گفتمانهای امت اسلامی و ولایت فقیه سخن میگوید و خواهان برچیدن بساط ساختار کنونی حاکمیت و سپردن همه قدرت به یک «دیکتاتور توسعهگرا» میشود. او معتقد است مردم از حکومت روی برگرداندهاند و اگر این تمهید اتخاذ نشود، حکومت فرو خواهد پاشید.
سخنان قلهکی تنها نوک کوه یخی است که از درون نظام به سمت بیت ولی فقیه در حرکت است. اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند!
۵- تحولات شتابان در دو اردوگاه اقتدارگرای سنتی، بر بستر نخستین برآمدهای جامعه مدنی و نیروهای جمهوریخواه، میتواند ادبیات نومیدانه ناشی از شکست را بهتدریج پس بزند تا شجاعت جوانانی که بیمحابا به خط زدند، در همه مویرگهای جامعه بدود و پازل سیاست را بهگونهای دیگر بازسازی کند.
صحبت از خون دهها هزار انسان است که بر پای این درخت کهنسال ریخته شد؛ بیثمر نخواهد ماند.
■ جناب پورمندی گرامی
من شما را یک چپ معتدل میدانم و مقالات موجز شما را میخوانم متاسفانه در این مقاله با برابر انگاشتن اشتباه تاکتیکی شاهزاده با کشتار دهها هزار نفری آقای خامنهای ناخودآگاه دارید خونشویی میکنید. شما میبایست ابتدا آقای خامنهای را به خاطر این کشتار هولناک کاملا محکوم میکردید بعد انتقاد خود را از طرف دیگر ماجرا بیان میکردید. متاسفانه جمهوری خواهان جز بحثهای تئوریک و مخالفت با رضا پهلوی کاری نمیکنند.
با تشکر دهقان
■ این نوشته بیش از آنکه نقدِ قدرت باشد، تسویه حساب روایی است؛ تلاشی برای همسطحسازیِ جلاد و تماشاگر، سرکوبگر و اپوزیسیون، و در نهایت تطهیر این گزارهی کهنه که ” شاید هنوز چیزی در درون این نظام بجنبد “.
نویسنده با مهارتی قابلتوجه، دو دشمنِ نابرابر را در یک قاب مینشاند: از یک سو حکومتی که دهها هزار نفر را سلاخی کرده، و باز هم خواهد کرد، و از سوی دیگر رسانهها و چهرههایی که حتی اگر خطا کرده باشند، فاقد هرگونه قدرت سرکوب، زندان، اسلحه و دادگاه هستند. این همان ترفند قدیمی اخلاقگراییِ جعلی است: وقتی نمیتوان قاتل را تبرئه کرد، قربانی و معترض را هم دستِ فاجعه معرفی کن.
ستون فقرات این متن، نه نقد سلطنتطلبی، بلکه احیای جسد متعفن اصلاحطلبی با زبانی تازه است. امید بستن به چند بیانیه از دل زندان ( که خود گواه انسداد کامل ساختار است)، چند اظهار نظر رسانهای از اصولگرایانی که تا دیروز چرخ دندههای ماشین سرکوب بودهاند، و خیالپردازی کودکانهای به نام “اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند “. گویا تا بحال از زندگی زجر بردهاند. گویی مسئلهی جمهوری اسلامی کمبود لذت است، نه وفور خون.
این منطق بهطرز دردناکی آشناست: همان منطقی که یکبار به «چپِ خط امام»، بعد به «اصلاحات»، بعد به «اعتدال»، و حالا به «دیکتاتور توسعهگرا» پناه برده است. نامها عوض شدهاند، اما توهم ثابت مانده: اینکه ساختاری که با خشونت مطلق زاده شده، روزی با عقلانیت و نرمی اصلاح خواهد شد. در بخش حمله به رضا پهلوی، که از یک کینه مزمن و قدیمی نشات میگیرد، تا یک عقلانیت مسئول، نویسنده میکوشد مسئولیت قتلعام را از شانههای نظام بردارد و آن را به ” فراخوان” ، ” لکنت”، یا ” کمتجربگی” یک چهرهی بیرون از قدرت منتقل کند. این جابهجایی، و ادبیات، خطرناک و گمراه کننده است.
اگر فراخوان خیابانی جرم است، پس شلیک گلوله چیست؟ اگر امید دادن خطاست، پس دروغ سازمانیافتهی یک نظام مذهبی چه نام دارد؟ هیچ قیامی بهخاطر «توئیت» یا «تلویزیون» کشته نمیشود؛ قیامها را سیاستِ رعب و وحشت، گلوله و شکنجه، “حیدر حیدر” ها و جلادانی که برای بهشت، پول یا مزایا حاضرند حتی کودکِ شیرخوار را در آغوش مادر به خاک و خون بکشند، نابود میکند.
میتوان به آقای رضا پهلوی نقد داشت، و بسیار هم، اما نسبت دادن خون کشتهشدگان به اپوزیسیون، همان ادبیاتی است که همواره مقدمهی تبرئهی جلاد بوده است. این متن، جمهوریخواهی را نه به مثابه پروژهای سیاسی، بلکه بهعنوان پناهگاه اخلاقی شکست عرضه میکند: خشونتپرهیز، جامعهمحور، سامانمند, اما بیپاسخ به این پرسش ساده: وقتی قدرت، خشونت را انحصاری کرده، جامعهی مدنی با چه ابزاری از خود دفاع میکند؟
تا زمانی که ماشین سرکوب سالم است، هیچکدام از این مفاهیم رهاییبخش نیستند؛ فقط زمان میخرند، برای همان ساختاری که قرار است “از درون” تغییر کند. چرا که ” اصولگرایان جوان میخواهند از زندگی لذت ببرند!” و در نهایت، عنوان مقاله: «سقوط روایتها، افقهای امید!»
در اینجا، اگر قرار است روایتی تلخ و واقعی گفته شود و یقه کسی هم بجز جلادان جمهوری اسلامی گرفته شود، همان کسانی هستند که با دیدگاهها و توصیههای غلطشان، طول عمر این رژیم را افزایش دادند. افرادی که با دیده اغماض به جنایات جمهوری اسلامی نگریستند و حتی به جای تمرکز بر «هسته نهایی قدرت» و ذات سرکوبگر رژیم، بر تقسیمبندیهای خیالی «اپوزیسیون قرمز و آبی» و مزایای ظاهری مشارکت یا تحریم متمرکز شدند.
خواننده گرامی را ارجاع میکنم به یکی از نوشتههای آقای احمد پورمندی، “تحریم یا مشارکت؟ مساله این نیست! ” تا عمق عدم شناخت نویسنده از ماهیت جمهوری اقتدارگرا وانحصار طلب مذهبی را به نمایش گذاشته شود. انتظار میرود که ایشان بدون لکنت زبان باشهامت از چنین توهماتی که در مورد مشارکت آزاد در انتخابات ذیل “ولایت فقیه” داشتند و دیگر آدرسهای غلط، تبری بجویند.
ایشان برای گرفتن سهمی از قدرت، بارها بر ضرورت «مشارکت مستقل و فعال» در انتخابات تأکید کرده و از تحریم کامل آن اجتناب کرده است. او صراحتاً میگوید: “…آنگاه به جای تحریم یا ضمیمه شدن، سیاست بلندمدت مشارکت مستقل و فعال را که در ارائه شعار مشخص و کاندیدای مشخص تجلی مییابد، در پیش خواهیم گرفت…”
وی استدلال کرده که با حضور در انتخابات میتوان «حق انتخاب شدن» را استیفا کرد و پایگاه اجتماعی جمهوریخواهان را تقویت نمود. اما همانطور که تجربه و تاریخ نشان داده، شرکت در انتخابات فرمایشی و نمایشی جمهوری اسلامی نه تنها هیچ حقی به اپوزیسیون نمیدهد، بلکه به طول عمر رژیم کمک میکند و فاجعهای که امروز شاهدش هستیم، نتیجه مستقیم این دیدگاههاست. این حضرات، با چنین توصیههایی، شرکت در انتخابات نمایشی را همواره بر تحریم آن ترجیح دادند، و نتیجه آن، امروز در سرکوب وحشیانه و ادامه حیات ننگین این رژیم قابل مشاهده است.
روایتِ حکومتی که هنوز میکُشد، سقوط نکرده است؛و این به گفته ” لشگر حیدر حیدر” تازه اول کار است. اگر با سرشت و ماهیت ددمنشانهی این رژیم آشنا نیستید، پیش از پیچیدن نسخههای شفابخشِ «اصلاح»، کمی بیشتر در تاریخ این رژیم و مبنای اعتقادی آن کمی درنگ کنید.
” افتخار سربازان گمنام امام زمان؟” پشتهای از کشتهها در جنگ و خونریزی، تا جایی که با افتخار میگویند که قائدشان در یک روز هفتصد گردن زد و این، الگوی ستایششدهٔ آنهاست! درک و فهم این جماعت از دین و شریعت و مذهب و اعتقاد همین است. با توجه به دسترسی داشتن آنها به اسلحه های پیشرفته امروزی به آسانی میتوان از عمق فاجعه اگاه شد.
خمینی در یکی از سخنرانیهایش میگوید: ” اسلام در عین حالی که تربیت است، یک مکتب تربیت است، لکن آن روزی که فهمید قابل تربیت نیست، هفتصد نفرشان را در یک جا، یهودی بنی قریضه را در حضور رسول الله می کشند، گردن می زنند به امر رسول الله” تکبیر حضار. خامنهای نیز همان را تکرار کرد: ” با معترض حرف میزنیم، اما اغتشاشگر را باید سر جایش نشاند.” یعنی اگر “تربیت” نشدند! “ارشاد” نشدند! سر جایشان مینشانیم؛ به زبان سادهتر: گردن میزنیم.. و روایتِ اپوزیسیونی که ابزار قدرتی ندارد، هرگز هم سنگ آن نبوده که ” سقوط مشترک” کند. آنچه سقوط کرده، نه روایتها، که مرز مسئولیت است. و این ” افق امید” ، چیزی نیست جز تزریق امیدِ ارزان پس از فاجعهای گران؛ بازسازی همان توهم کهنه که میگوید شاید اینبار، این نظامِ زادهشده با خشونت، از درون به عقلانیت برسد.
اما تاریخ ایران، و نه فقط ایران، بارها و بیرحمانه نشان داده است: نظامی که برای بقا میکُشد، افق امید نمیسازد؛ فقط زمان میخرد. خون ریخته شده بیثمر نمیماند، درست؛ اما فقط به این شرط که دوباره به پای توهمِ تغییر از درون ریخته نشود.
ایرانِ عزیز در بستر بیماری است؛ گرفتار دردی جانکاه و المی جانسوز. راه نجات ایران از رژیمی که با سبعیتی بیپایان و عطشی سیریناپذیر به جنایت و سرکوب متوسل شده، نه در نسخههای تکراری و توصیههای مُسکن، بلکه در ایجاد یک اجماع جهانیِ واقعگرایانه و عملمحور است. اجماعی که پیش از هر چیز، وضعیت مردم ایران را روشن، دقیق و بیواسطه به افکار عمومی جهان منتقل کند و خواستِ کمک و همیاری را صریح و بیتعارف مطرح سازد. در این مسیر، تلاش فعالان سیاسی خارج از ایران و دیدارهای آنان با پارلمانها و نهادهای سیاسی کشورهای محل اقامتشان، مهم و اثرگذار است — هرچند بهتنهایی کافی نیست. ما نمیتوانیم هر چند سال یا چند ماه، شاهد اعتراضاتِ بحقِ مردمی بهجانآمده باشیم و سپس، سرکوبی وحشیانه را با انبوهی از مقالات، افاضات، نسخههای آبکی، تکراری و بیمایه، و توصیه به «پرهیز» و «صبر» توجیه کنیم. این آشِ شلهقلمکار، درمانِ این بیمار نیست. مرگ یکبار؛ شیون یکبار. آخرین راه نجات ایران، جدا کردنِ آن غدهی سرطانی از پیکرِ نحیفِ این بیمار است.
شهرام
■ جناب پورمندی من در مصاحبه علی قلهکی چیزی جز دروغ و لاپوشانی و توجیه این جنایت سترگ ندیدم ولی آنچه مشخص بود بازسازی رژیم سرکوبگر به طریقی دیگر و مرمت این ساختار ضد مردمی برای تداوم حیات ننگینش بود تا آقازادهها همچنان لذت ببرند. بله انفجاری که بر اثر این جنبش و سرکوبش رخ داد ترکشش به همه خورد ولی عده ای را هم در رژیم به فکر چگونگی حفظ نظامشان در آینده انداخت.
شما هم مثل آقای مجلسی از واکنش بیخاصییت خانم آذر منصوری که هنوز جرئت برداشن روسریاش را هم ندارد تا چه رسد به همراه بودن با مردم داغ دیده این دیار و محکوم کردن و نام بردن عاملان این قتل و عام، ذوق زده شدید، انگار هنوز هم این جماعت را درست نشناختید.
رضا پهلوی سیاستمدار نیست و تجربهای هم ندارد اگر یک جبهه جمهوری و مشروطهخواهی قوی وجود داشت احتملا میشد او را جذب کرده و باعث تقویت جبهه شد. نگاه کنید به مصاحبه وی با CBS تمام حرفها و انکار کردنش، ناپختگی و دستپاچگی و عدم تسلط موج میزند. خطا کردن چنین فردی با دور و بریهای متوهمش امری ست مسلم. فراخوان برای تصرف مراکز شهرها با دست خالی و با حساب کردن روی وعدههای ترامپ و نتانیاهو نابخردانه هست ولی فراخوان برای همبستگی با دیگران و به شکل مسالمتآمیز امریست قابل دفاع.
باید از خود پرسید که آیا دیر یا زود با ادامه تظاهرات مسالمت آمیز، حکومت قوای سرکوبش را به خیابان نمیفرستاد؟ تجربه و ماهیت حکومت عکس آن را ثابت کرده است.خود رژیم هم میدانست که جنبشی در راه است و خود را آماده برخود با آن کرده بود. به هر حال باید رنگ انتقاد و حتی سرزنش کردن یک جریان سیاسی با محکوم کردن دشمن اصلی متفاوت باشد و مسئولانه تر برخورد کرد. تاکتیک غلط هر جریان سیاسی مثل بوم رنگ است و اثراتش به زودی آشکار خواهد شد.
در ضمن در گفتگوی شما با آقای اکبر کرمی آن جاهایی که ایشان قصد کشیدن شما به طرف نظرات خود را داشت باید محکم تر میایستادید مثلا برابر کردن خامنهای و رضا پهلوی با این حرف که الان ما شاه داریم و یا نظر مساعدش در مورد اینکه اگر قراره تغییری صورت بگیره باید در چهار چوب جمهوری اسلامی باشه (حالت اول) و این ترجیح دادنی است که با مرده خواندن رضا پهلوی در صحبتش با آقای امیراحمدی همخوانی دارد که نتیجه آن: اگر قرار باشد رضا پهلوی از دل این تحولات در بیاید، بهتر است که همین حکومت بماند. آقای اکبر کرمی در مصاحبههایش خط خاصی را دنبال میکند و اگر طرف گفتگویش کمی همراهی نشان داده و شل کند چیزی در حول و حوش نظرات پیکنتیها به بیرون درز میکند.
با احترام سالاری
■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بیسابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، به حساب آقای رضا پهلوی نوشته می شود.
٣- آقای پورمندی به برداشت من حامی گذار از جمهوری اسلامی به رهبری آقای میر حسین موسوی است. ایشان تصویری ترسیم می کنند که شاهزاده ای به مردم فرمان حمله می دهد و دشمن دست به کشتار می زند و هردو شکست می خورند و سیاست لوث می شود ولی یکمرتبه چند سیاستمدار مجرب و صادق از جریان گذار و اصلاح طلب با چند بیانیه سیاست را نجات می دهند.
۴- خانواده هایی که این نوشته را می خوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده.
۵- آیا اینگونه موضع گیری ها از شخصی که آقای پهلوی را در سیاست یک کودک می داند عجیب نیست؟ مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه و نه هوشمندانه است.
۶- با همه احترامی که من برای استقامت آقای موسوی و خانم رهنورد دارم ایشان هم بدون اشتباه نبودند. ایشان در جنبش سبز دارای یک استراتژی نبود و خیلی از نیروها در آنزمان هرز رفتند. ایشان هم بعد از سالها نتوانسته جریانی جدی برای عبور از رژیم سازمان دهد. زندانیانی که در داخل هنوز به خط ایشان وفادارند از انگشتان دست تجاوز نمی کنند. در خارج هم جریانی جدی در جهت خط ایشان وجود ندارد.
اخیرا مسیح مهاجری سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی ملاقاتی با آقای میرحسین داشتند. ایشان گفت که آقای موسوی هنوز عکس خمینی را در اتاقش دارد و به خمینی علاقمند است. این اظهار ایشان توسط نزدیکان موسوی تکذیب نشد. شخصی که هنوز به خمینی اعتقاد دارد چقدر با جامعه امروز ما و احساسات مردم ما فاصله دارد؟
٧-این دو ماراتون هنوز به پایان خود نرسیده. تا اینجایش پیداست که هواداران رضا پهلوی علارغم تخریب های همیشگی دشمنانشان برآمد داشته اند. رژیم هم که نشان داده است حاظر است قتل عام کند و قدرت را به گذار طلبان واکذار نکند. روزها، هفته ها و ماه های آینده نشان خواهد داد مردم ما و آنان که در میدان هستند جریانات مختلف را چگونه قضاوت خواهند کرد.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ با سلام. حق انتقاد (انتقاد از هر کسی) حقی شهروندی است اما شهروندی شامل مسئولیتهایی هم میشود. خانم پرستو فروهر درست گفت که همگی ما در برابر خونهای ریختهشده مسئولیم. نه فقط در برابر کشتار موحش اخیر بلکه کشتار زندانیان در سال ۶۷ و کشتار ماهشهر و قتلهای زنجیرهای حکومتی مانند کشتن رهبران کرد در میکونوس و غیر. من با وجود آنکه هنگام وقوع انقلاب در ایران نبودم و بود و نبود من تاثیری در انقلاب ۵۷ نداشت خودم را به عنوان یک ایرانی مسئول میدانم و با وجود آنکه از همان نخستین تابستان پس از انقلاب با دیدن حملههای چماقداران در تهران و مشاهده انحصارطلبی ملایان امیدم را به هرگونه اصلاح دولتی که روحانیان بر آن مسلط باشند از دست دادم و با وجود آنکه در هر فرصتی با صدای بلند اعلام کردم که این حکومت اصلاح ناپذیر است (و اینک نیز ثابت شده که دریافتم درست بوده) باز خودم را در برابر آنچه که در این سالهای تباه بر این مردم رنجدیده رفت مسئول میدانم و بارها به نظم و نثر از خود انتقاد کردهام، هر چند که بخاطر آنچه بر خانوادهام رفته دادخواه نیز هستم. شاید بد نباشد که هر کدام از ما به جای طلبکاری از این و آن یا دستکم ضمن نوشتن نقدهای مبسوط کمی به بررسی و نقد دیدگاهها و مواضع خودمان در این سالها بپردازیم و ببینیم چه شد که به این نقطهی دردناک رسیدیم؟ از خود بپرسیم که در کجا به کجراهه افتادیم و آیا می توانستیم موضع موثرتری اتخاذ کنیم؟ آیا موضع ما پس از این کشتار و عریان شدن این واقعیت که این نظام اصلاح پذیر نیست در امتداد موضعگیریهای نادرست گذشته است یا اینکه این سیل خون ما را به خود آورده تا در مواضع نادرست گذشته تجدید نظر کنیم؟ دوستان فرهیخته بهتر از من میدانند که مدنیت و دموکراسی خواهی با حس مسئولیت در برابر جامعه آغاز میشود.
ارادتمند یوسف جاویدان
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|