شنبه ۲۷ دي ۱۴۰۴ - Saturday 17 January 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 17.01.2026, 11:01

ره بی‌پایان آزادی، انبوه کشتگان و ما سوگواران ابدی


سعید پیوندی

می‌گِریند رویِ ساحل نزدیک
سوگواران در میانِ سوگواران.
قاصدِ روزانِ ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ (نیما)

آنك قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين (شاملو) 

یکی ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی‌زند
نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند (سایه)

ایران طی چند روز شاهد بزرگترین کشتار جمعی خیابانی تاریخ سیاسی معاصر خود بود.  ما در زمانه سوگواری هستیم. به جای پرسه‌زدن در قبرستان کلمات و گذشته، جدل‌ها و تکرار حرف‌های همیشگی شاید باید کمی سکوت کرد به احترام جنازه‌های هنوز روی زمین و انبوه کشتگان در کنار ره بی‌انتهای آزادی که به ما می‌نگرند.

باید دقیقه‌ها و ساعت‌های طولانی سکوت کرد و شاید پس از آن با فاصله‌گیری انتقادی، نه برای تکرار “من گفته بودم”، “ما می‌دانستیم”، “از پیش معلوم بود”، “تقصیر کسی است که ...” که برای شستن چشم‌ها و دیدن همه سویه‌های یک فاجعه ملی و سهم و مسئولیت هر یک از ما. به این بیندیشم که ما شاید آن‌چنان که باید صیقل نخورده‌ایم.

وقتی این گونه به سوگ می‌نشینیم باید از خود بپرسیم چرا ما سرنوشتی این چنین ظالمانه داریم؟ چرا ۱۲۰ سال پس از مشروطیت باید هزاران نفر در خیابان‌ها این گونه به دستور سران حکومت دینی وحشیانه قتل‌عام شوند؟ تا کی باید “گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد”، “از خون جوانان وطن لاله دمیده” و یا “مرغ سحر” خواب در چشم تر ما بشکند؟ گویی صفحه سرنوشت تاریخی محتوم ما خط برداشته و موسیقی متن این سفر نفرین‌شده از نسلی به نسل دیگر تکرار می‌شود؟

پس از پیروزی انقلاب مشروطیت (مرداد ۱۲۸۵)، اولین شماره نشریه صوراسرافیل (خرداد ۱۲۸۶) نوشته بود که این‌بار استبداد از میهن رخت بربسته و مشروطیت برای ایران آزادی به ارمغان آورده است. اما عمر این اولین بهار آزادی بس کوتاه بود و میرزا جهانگیرخان شیرازی یکی از دو مدیر این نشریه به همراه ملک‌المتکلمین در باغ‌شاه تهران با حضور محمدعلیشاه با طناب خفه شدند.

دهخدا یکی دیگر از نویسندگان نشریه در سوگ این آزادیخواه سرود:
‌ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهكاری
‌یاد آر ز شمع مرده! یاد آر

ره پرخونی است میان شب تار استبداد صغیر تا شب تار و بس طولانی استبداد کبیر دینی در کشوری با این همه زخم بر پیکر. مسافران انبوه این ره بی‌پایان بسیار سپیده‌های گلگون دیدند و همگی در حسرت همای سعادت و خورشید خجسته بر فراز بام ایران ماندند. ما ۱۲۰ سال است که جامه سوگواری از تن در نیاورده‌ایم و همه شادی‌ها و لحظات رهایی ما زودگذر و میرنده بودند. چشمان تاریخ هم از دیدن ما و تپه‌ای که بیش از یک قرن است از آن بالا می‌رویم خسته است.

پرسش‌های پرشمار امروز می‌مانند برای فردای بهت و ماتم جمعی. امروز وقت سوگواری است.

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند (اخوان ثالت)

کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed


نظر خوانندگان:


■ پیوندی گرامی:
اشکدان چشم من خشکیده است
زین همه بیداد تنها مانده است
تشنه هیزم اجاق خشم من
سوگوار هموطنانم سالاری




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net