دوشنبه ۱۵ دي ۱۴۰۴ - Monday 5 January 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 03.01.2026, 23:29

توفان در راه است: کی در کجای تاریخ ایستاده و چه می‌کند؟


محمود تجلی‌مهر

    بر خلاف ادعای کسانی که خود را نسل جدید امروزی می‌نامند و چیزی موهوم به نام “نسل پنجاه‌وهفتی‌ها” را زیر ضرب گرفته‌اند، شباهت‌هایی نیرومند میان آنچه در سال ۱۳۵۷ روی داد و آنچه این روزها در جریان است دیده می‌شود و همان چاله‌ها و همان نگرانی‌ها را در بر دارد. این نسل جدید به هر دلیلی که می‌خواهد باشد، دارد همان خطاهای ریشه‌ای سال ۵۷ را تکرار می‌کند.

ناخدایی که امروز به هر دلیل و بهانه‌ای پشت سکّان خود نباشد، کشتی خود را با سرنشینان به امواج توفان سپرده است.

غیب‌گویی هیچ‌گاه توانایی من نبوده و از قالب‌های از پیش تعریف‌شده فکری سالهاست فاصله گرفته‌ام. اعتقاد نیز ندارم که جبر تاریخ وجود دارد و این می‌شود و آن نمی‌‌شود. از این رو به سناریونویسی رایج که با قاطعیت چیزی را ترسیم می‌کند، برای آینده نمی‌‌پردازم. آنچه در تحلیل این روزهای خروش و هیجان می‌آورم بر نکات زیر سوار است:

- انسان به عنوان موجود اجتماعی هم نتیجه منحصر به فرد پیرامون خود و تاریخ محلی خود است و هم در راستای آزادی و خودمختاری نسبی و یگانه خویش، موجودی است با رفتار غیرقابل پیش‌بینی و محاسبه.

- از این روست و بر اساس تعامل انسان‌ها با یکدیگرست که روند (پروسه)‌های اجتماعی پیچیده هستند و از هیچ‌گونه قانون‌مندی جبری و تاریخی پیروی نمی‌‌کنند. بر خلاف برداشت‌های رایج قالبی و “جعبه”‌های فکری، روندهای اجتماعی قابل رهبری بر اساس برنامه‌ای تدوین شده از پیش نیستند.

- پیچیدگی روندهای اجتماعی بر خلاف پیچیدگی‌های روند‌های علوم طبیعی قابل ساده‌سازی و درک نیستند و همواره پیچیده می‌مانند. پیچیدگی اجتماعی را باید در لحظه و در مکان درک و بر اساس آن عمل کرد. و بر آن تاثیر گذاشت.

- رفتار سازمان را هیچ‌کس نمی‌‌تواند از پیش طراحی و پیاده‌سازی کند. جامعه همواره در لحظه و مکان مدیریت می‌شود و کسی نمی‌‌تواند مسیر جامعه را از پیش طراحی دقیق و پیاده‌سازی کند. مدیر و رهبر همواره در زمان و مکان مشخص پدید می‌آید و تنها در آنجا و در آن لحظه است که مدیریت موثر ایجاد می‌شود. مدیر و رهبر نمی‌‌تواند از پیش تعیین شود.

- مدیر، سازمان سیاسی، رهبر و روشنفکر و هر کسی تنها می‌تواند قصد و برنامه خود را تدوین و برای پیاده‌سازی آن در جامعه تلاش کند. این که در این راه موفق شود یا نه، در تعامل مدیر با پیرامون خود روشن می‌شود و از پیش قابل پیش بینی نیست.

جایگاه اندیشه جمهوری‌خواهی و جمهوری‌خواهان در ایران

یک دشواری تاریخی ما در این است که اندیشه و جبهه جمهوری‌خواهی از نحله‌های آغازین خود در انقلاب فرانسه و دوران روشنگری اروپا تا امروز که در جهان تجربه‌های عمیق و بزرگی در پیاده‌سازی دمکراسی، حقوق بشر و حکومت مردم بر مردم داریم، پایه تاریخی و اجتماعی نیرومندی در تاریخ معاصر ایران نداشته است و کماکان نیز ندارد. در ایران در یک سو طیفی که خود را چپ می‌نامید که البته نیز هیچ‌گونه شباهتی با آمدگاه چپ اروپایی نداشت و یک پدیده سنتی-مذهبی محلی بود، هیچ گاه اعتقادی به دمکراسی نداشت و تنها پس از آن که فرش سرخ استالینیسم از زیر پایش کشیده شد، آن هم از سوی دیگران، در بی‌هویتی همیشگی خود ناگهان جمهوری‌خواه شد و جریان‌های گوناگون سیاسی نوین به راه انداخت که همه‌شان نام جمهوری‌خواهی را بر خود نهاده‌اند. تا امروز روشن نیست که آنها چگونه و بر پایه کدام تحول قابل‌پیگیری فکری از استالینیسم به دمکراسی و جمهوری دست یافتند. از این روست که آنها از سه دهه گذشته پس از فروپاشی اردوگاه استالینیستی دستاوردی برای ارائه آنچه که درست می‌پندارند به جامعه روشنفکری و سیاسی ایران ندارند. به جز انشانویسی‌ها و بیعت‌های رایج و تیپیک، چپ‌های سنتی تاکنون نتوانسته‌اند سندی ارائه دهند که توجه جامعه سیاسی ایران را به جمهوری‌خواهی آنها جلب کند. بر عکس، در ادامه سنت‌های خود از دوران استالینیسم، خودشان در درگیری‌های درونی همان سندها و انشاها را نفی کرده، انشایی جدید نوشته و در نهایت از یکدیگر انشعاب کرده‌اند.

این است که امروز پس از نزدیک به چهل سال به جای یک جبهه که خانه امن جمهوری‌خواهی باشد تا جامعه سیاسی و مدنی ایران بتواند روی آن حساب باز کند، با فرقه‌ها و گروه‌هایی روبرو هستیم که نامشان جمهوری‌خواه فلان و بهمان است و بیشتر پیرامون یک شخصیت برجسته آن و نام او می‌گردد و با کناره‌گیری احتمالی او آن جریان نیز پایان می‌یابد. حتی برای من که خود را جمهوری‌خواه می‌دانم، تفاوت میان آنها آشکار نیست. هرگاه که در اختلافات آنها دقیق می‌شوم باز نیز درک نمی‌‌کنم که چرا وجود این یا آن اختلاف مانع حتی همکاری موضوعی و مقطعی نیز می‌شود. حتی صدور یک بیانیه مشترک در باره یک موضوع مشخص روز نیاز به رایزنی‌های دورو دراز و حرام حلال کردن‌های گسترده دارد. درک نمی‌‌کنم که چرا به جای ایجاد یک سازمان جمهوری‌خواه نیرومند، هر یک پیله خود را تنیده و انتظار دارد از سوی جامعه ایران نیز جدی گرفته شود.

این سنت همیشگی چپ‌های ایرانی در انشعاب کماکان پایدار است که در طنز سال‌های پس از ۵۷ در این جمله بیان می‌شد که: دو چپ ایرانی به هم می‌رسند یک حزب درست می‌کنند. سه نفر بشوند، می‌شوند دو حزب.

در سوی دیگری از جمهوری‌خواهی گروه‌های رنگارنگ “جبهه ملی” را می‌بینیم که هیچ گاه نه توانستند پایه اجتماعی نیرومندی برای خود بسازند و نه توانستند اندیشه جمهوری‌خواهی را به میان مردم ببرند. اینها نیز کماکان در سال‌های ۱۳۳۲ جای مانده و به جای آنکه یکی بمانند، شش یا هفت حزب سیاسی (شاید هم بیشتر و من خبر ندارم) شده‌اند که شمار اعضای برخی از آنها از انگشتان دست فراتر نمی‌‌رود. اندیشه سیاسی‌شان بیشتر در مخالفت با نظام سلطنتی خلاصه می‌شود تا ارائه راه حل سیاسی مستقل برای جامعه ایران.

شاید بشود هم اثری از نهضت آزادی و گروه‌های ملی-مذهبی یافت که البته هیچ کدام اینها جدی نیستند و کسی درست نمی‌‌داند اینها چه می‌گویند و چه می‌خواهند. اندیشه آنها بیشتر در سخنان پراکنده افراد شناخته شده آنها خلاصه می‌شود تا یک اندیشه منسجم و قابل ره‌گیری سیاسی و اجتماعی.

و این گونه است که طیف جمهوری‌خواهی به تقصیر عمل نادرست و بی‌عملی خویش، بدون آن که نیروی سیاسی دیگری با آنها درافتاده باشد، خودشان خود را به حاشیه رانده‌اند. شایسته این است که همه گروه‌های جمهوری‌خواه به سرعت گرد آمده و یک ائتلاف سیاسی و منسجم واحد بسازند که بتواند توانایی خود را در جنبش این روزها نشان دهد و هم در خیابان حضور یابد و هم در رهبری سیاسی این روزها. امروز وقتش است اگر قرار به عمل باشد.

احزاب و نمایندگان اقلیت‌های قومی و مذهبی

آذری‌ها، کردها و دیگر اقلیت‌های ایرانی به گونه‌ای کر کننده این روزها ساکت هستند. آذربایجان ستار خان و باقر خان ساکت است. در کردستان تنها دو بیانیه‌ای از سوی کومله منتشر شد که البته از سوی شخصیتی چون عبدالله مهتدی نیز این انتظار می‌رفت. حزب مردم بلوچستان و مولوی عبدالحمید نیز بیانیه خود را در حمایت از مردم منتشر کردند. اما بقیه کجا هستند؟ ترکمن‌ها، عرب‌ها، ارمنی‌ها و زرتشتی‌ها و همه کسانی که ساکت هستند. شما را چه می‌شود؟ آیا این جنبش نیرومند را از آن خود نمی‌‌دانید؟ آیا گمان می‌برید که این بازی شما نیست؟ آیا ادامه حکومت مافیایی و تبهکار اسلامی بیشتر به صلاح است تا فکر و احتمال قدرت گیری دوباره سلطنت پهلوی که آن هم هنوز روشن نیست؟ اگر با گسترش شعارهای سلطنتی جا می‌زنید، از هم اکنون بازنده خواهید بود. چون میدان را از روز نخست خالی کرده‌اید.

نخستین چیزی که به ذهن می‌آید این است که شاید آنها خود را در حرکتی که هدفش شاهنشاهی پهلوی باشد نمی‌‌بینند. اگر این گونه باشد، ناگزیر به این می‌رسیم که همه آنهایی که ساکت هستند، تداوم حکومت جنایت آخوندی را به نظامی تا امروز موهوم بر اساس پهلوی سابق ترجیح می‌دهند. این فکر انسان را آزار می‌دهد. پس دلیل این سکوت چیست؟ چرا نمایندگان احزاب ترک و کرد و دیگران به جز کومله سکوت کرده‌اند؟ آیا آنها نیز ترجیح می‌دهند با بی‌عملی خویش در این روزهای حساس به حاشیه رانده شوند و سرنوشت مردم را به حال خود گذارند؟ این نیز آزاردهنده است. پس ادعای آنها بر رهبری و پیشاهنگی برای خودمختاری چی می‌شود؟ کردستان به ویژه همواره هم نماد مقاومت بوده و هم پیشتاز شعار جمهوریت و خودمختاری. در کشورهای هم‌جوار حزب‌های کرد همیشه نشان داده‌اند که ائتلاف سیاسی را می‌شناسند و سیاست بلد هستند. اما گویا کردهای ایرانی حتی به تجربه کردهای عراق نیز توجه ندارند که حتی درست یا نادرست، با صدام حسین نیز توانایی مذاکره و ائتلاف داشتند.

سیاست در نهایت در قدرت تعریف می‌شود و قدرت در کاربرد سیاست. کسی که حضور نداشته باشد، کسی که در لحظات حساس و تعیین کننده به هر دلیلی در میدان نباشد و عمل نکند، از پیش بازنده است و بدون قدرت. جای جمهوری‌خواهان رنگارنگ و احزاب اقلیت‌های قومی و گروه‌های اقلیت مذهبی در این میان کجاست؟ امید بر این است که به این پرسش پاسخ به‌جا و درست داده شود.

پادشاهی‌خواهان

طیف پادشاهی‌خواهان پیرامون رضا پهلوی در حال قدرت‌گیری روزافزون است، در یک سو آنهایی که اعتقاد به سلطنت مشروطه و نماد تشریفاتی شاهنشاهی دارند هستند که در توهم خود می‌خواهند نظام سیاسی دمکراتیک چون نروژ و هلند و بریتانیا را برای ایران الگوبرداری کنند و همواره برای قانع ساختن ما به آنجاها استناد می‌کنند - گویی می‌شود نظام سیاسی اروپایی را بدون در نظر گیری تاریخ این کشورها الگو برداری کرد. حتی پادشاهی هلند با پادشاهی همسایه خود بلژیک نیز شباهت ندارد چه رسد به پادشاهی ایرانی. البته باید گفت که این خطای متدیک را جمهوری‌خواهان نیز دارند که گمان می‌برند جمهوری فرانسه و سویس و فدرالیسم آلمان را می‌توان در ایران پیاده کرد. آن سوتر نیز آنهایی هستند که در رویای بازگشت به دوران طلایی پهلوی و برپایی نظام سیاسی ژن برتر ارباب و رعیتی هستند (همان‌هایی که در مخالفت با رضا پهلوی می‌گویند ما شاه دکور لازم نداریم) به همراه فاشیست‌ها و نژادپرست‌های آریایی که از هم اکنون لیست‌های سیاه خود را از مخالفان خود می‌سازند، همگی این روزها با امیدواری به رویدادها می‌نگرند که به نفع آنها پیش می‌رود.

در این میان شخص رضا پهلوی هنوز در جایگاهی ویژه قرار دارد که خود تعریف کرده است. او در این چند سال همواره در ابتدا در پوشش و سپس با صراحت گفته که اعتقادی به نظام پادشاهی در ایران ندارد و جمهوری را بهترین نظام سیاسی برای آینده ایران می‌داند. در همین راستا نیز بیان کرده بود که خود به دنبال هیچ گونه قدرت سیاسی در ایران نیست و وظیفه خود را حداکثر رهبری دوران گذار می‌داند تا مردم خود نظام سیاسی آینده را، چه جمهوری و چه پادشاهی، در انتخاباتی آزاد انتخاب کنند.

جایگاه ویژه رضا پهلوی

من تاکنون رضا پهلوی را تنها با استناد به سخنانش شخصی دمکرات و تکثرگرا یافته‌ام و گمان داشته‌ام که اگر او بتواند به سخنان خود جامه عمل بپوشاند، می‌تواند شخصیتی موثر برای گذار این جامعه پراکنده و زخم خورده به سوی آینده‌ای بهتر باشد. در همین راستا بود که در شورای مدیریت گذار و با درک آن زمان خود شش سال پیش تلاش داشتیم به عنوان نخستین و تنها نیروی سیاسی که خواستار ائتلاف طیف جمهوری‌خواهی و مشروطه‌خواهی است و شکل نظام را پس از سرنگونی حکومت آخوندی و بر اساس اراده مردم در انتخاباتی آزاد می‌داند، بر گذار جامعه به سوی دمکراسی و تعیین سرنوشت مردم به دست خویش گام برداریم.

شورای مدیریت گذار در ابتدا درکی ساده از دوران گذار داشت و توهم در توانایی مدیریت آن. شورا به دستاوردی برای ایجاد جبهه‌ای مشترک با مشروطه‌خواهان و جمهوری خواهان و به تقصیر هر دو نرسید و اکنون واژه “مدیریت” در نام آن جایگاهی شرم‌آگین یافته است. اما به صراحت باید گفت که این شورا که از جمهوری‌خواهان و مشروطه‌خواهان تشکیل شده، در کنار حزب مشروطه تنها نیروی صادق و پایدار سیاسی بود و هست که از روز نخست در شش سال پیش تلاش برای این وحدت داشته و دارد و هر دو سوی این جبهه (جمهوری‌خواه و سلطنت‌طلب) عقب‌مانده‌تر و گمراه‌تر از آن بودند که این فراخوان تاریخی شش سال پیش را درک کنند. هر دو در تنگ نظری‌های خود درگیر بودند و هستند.

از این روست که در این روزهای تاریخی می‌بینیم که طیف جمهوری‌خواهی نه حضور دارد و نه حرفی برای گفتن و طیف پادشاهی‌خواه و یا بهتر بگوییم سلطنت‌طلب می‌تازد؛ نه به پشتوانه نیرو و توانایی خود، نه بر اساس طرحی مدرن و امروزی برای ساخت ایران نوین، بلکه سوار بر سنت و فرهنگ دیرینه و هزاران ساله پادشاهی در مردم ایران و عدم باور آنها به توانایی رای جمهور خویش! در اینجاست که بر خلاف ادعای کسانی که این روزها خود را نسل جدید می‌نامند و چیزی موهوم به نام “نسل پنجاه‌وهفتی‌ها” را زیر ضرب گرفته و آن را مقصر انقلاب ۵۷ قلمداد می‌کنند، شباهت‌هایی نیرومند میان آنچه در سال ۱۳۵۷ روی داد و آنچه این روزها در جریان است دیده می‌شود، همان چاله‌ها و همان نگرانی‌ها را در بر دارد. این نسل جدید دارد همان خطاهای ریشه‌ای سال ۵۷ را تکرار می‌کند.

در همین راستا شخص رضا پهلوی می‌توانست و کماکان می‌تواند نقشی ویژه و منحصر به فرد ایفا کند. او چه بخواهد و چه نخواهد در جایگاهی ویژه قرار گرفته است. رضا پهلوی در جلسه‌ای خصوصی پنج سال پیش گفته بود: من به خاطر نام فامیل و خانواده خود دارای یک سرمایه سیاسی هستم. شما نخبگان ایران به من بگویید من چگونه این سرمایه را خرج کنم که برای مردم ایران بهترین راه و بیشترین دستاورد برای ایران باشد.

این درخشان‌ترین سخنی بود که از یک شخصیت سیاسی در تمام این سالها شنیدم. برای من به عنوان کسی که در نوجوانی و جوانی در ارتش شاهنشاهی بزرگ شده و تعلیم دیده است و از قضا قرار بود با رضا پهلوی در یک گروه دست چین شده نظامی در سال ۱۳۵۶ دانشکده افسری نیروی زمینی شاهنشاهی را با هم بگذرانند، نظام شاهنشاهی سال‌های ۵۰ را می‌شناسد، اما در زندگی در اروپا عمیقا به جمهور و رای مردم اعتقاد دارد و سازشی با ژن برتر شاهنشاهی ندارد، سخنان رضا پهلوی بسیار شایسته، واقع‌گرایانه و به‌جا بود. او اگر بتواند به آنچه در این سالها گفته پای بند بماند و افراد پیرامون خود را رهبری شایسته کند و نه پیرو آنها شود، می‌تواند جایگاهی شایسته و تاریخی برای خود به عنوان یک رهبر مدرن امروزی در قرن بیستم بسازد و این سرزمین رنج دیده را به سوی آینده‌ای بهتر رهنمون شود؛ حال این آینده را یا با رهبری دوران گذار و سپردن کشور به جمهور مردم رقم زند و یا خود با رای مردم بشود نخستین رییس جمهور کشور. هر دو اینها شایسته است.

یک شاه موروثی جدید به نام رضا پهلوی (بدون توجه به شخص او) ادامه مصیبت همیشگی ما خواهد شد. نه از آن رو که رضا پهلوی یک دیکتاتور باشد. او تاکنون چیزی در این راستا از خود نشان نداده است. پیرامون او البته پر است از تاریک‌اندیشان و مرتجعان پر سروصدا و سکوت علنی او نیز بر این نگرانی می‌افزاید که سخنان تاکنون او تنها حرفی خالی بماند. اگر دیگرانی هستند که اعتقاد به حذف دگراندیشان ندارند، دست‌کم صدایی از آنها شنیده نمی‌‌شود. در رسانه‌ها نیز نمایندگان جمهوری‌خواهی سخنان رضا پهلوی را با قول‌های خمینی در سال ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ مقایسه می‌کنند. من تا این لحظه چنین نگاهی به او ندارم و پتانسیل دیکتاتوری شاهنشاهی را در او نمی‌‌بینم، بلکه مصیبت احتمالی را در ادامه کور راه “استبداد شرقی” می‌بینم که تاریخ ایران همواره نماد برجسته آن بوده و مورد انتقاد و استناد دیگران از یونان باستان و روم گرفته تا روشنفکران اروپای مدرن. مصیبتی که از هم اکنون طرح ریخته است که “ایران آمادگی دمکراسی را ندارد” و “ایران نیاز به یک رهبر قدرتمند مصلح چون رضاشاه دارد که قلم هر چه آخوند و مفت خور است را بشکند”.

فضای احساسی و هیجانی این روزها با شعار‌های “رضاشاه روحت شاد”، “جاوید شاه” و “پهلوی بر می‌گرده” این را نمی‌‌بیند که دیکتاتور مصلح خودش یک مفت‌خور غیرقابل برکنارشدن بود و خواهد بود و آن گونه که دیدیم در مدت کوتاهی نیمی از مراتع ایران را به نام شخص خود کرد و شکارگاه سلطنتی راه انداخت و هر آنچه که در صد سال گذشته دیده ایم. یک رهبر مصلح به اجبار دمکرات است و نیازی به خیابان یک طرفه غیر قابل بازگشت ندارد، هر چند که تاریخ ما تاکنون خلاف این را نشان داده است. رهبر آینده اگر خیرخواه و مصلح باشد لزوما باید با هر گونه ساختار سیاسی غیرقابل برگشت و غیرقابل اصلاح از ابتدا مخالفت کند.

درست است که مردم ایران سنت دمکراسی دست‌کم با برداشت اروپایی آن ندارند. اما آیا این تقصیر ژن آنهاست یا تقصیر همه آنهایی که برای حفظ قدرت و منافع لحظه‌ای خود همواره گفته و می‌گویند: مردم ایران آمادگی (بخوان لیاقت) دمکراسی را ندارند؟ اگر مردم ایران سلطنت پهلوی را به قضاوت تاریخ به ناحق برچیدند، تقصیر همان‌هایی بود که می‌گفتند این مردم آمادگی دمکراسی را ندارند، تقصیر آنهایی بود که خود را همواره ولی و قیم مردم می‌دانستند، همان‌هایی که از سال‌های ۱۳۳۲ به بعد اجازه نمی‌‌دادند مردم تمرین دمکراسی داشته باشند، به حزب‌ها و سازمان‌ها و انجمن‌های سیاسی و مدنی خود بروند و درآنجا بیاموزند هر آنچه برای حاکمیت خود و جمهور لازم دارند.

اکنون دوباره اینها آمده‌اند و می‌گویند ایران آمادگی دمکراسی را ندارد. آنهایی که خود بویی از دمکراسی نبرده‌اند و تلاش دارند که هر گونه صدای مخالف را با هجوم رسانه‌ای در شبکه‌های اجتماعی سرکوب کنند و لیست‌های زندانیان سیاسی آینده را تنظیم کنند. اینها که همگی در کشورهای دمکراتیک غربی زندگی می‌کنند، برای مردم رنج کشیده ایران دمکراسی را شایسته نمی‌‌دانند و برای ما تعیین می‌کنند که چرا نباید دمکراسی داشته باشیم؛ همان‌هایی که دهه‌هاست در کشورهای آزاد، دمکراتیک و فدرال زندگی می‌کنند اما فدرالیسم و حق مردم برای تعیین سرنوشت خویش آن گونه که خود می‌خواهند را رد می‌کنند و آن را جدایی‌طلبی می‌دانند. اینها رنگ و بوی الیگارش‌های مافیایی آینده را دارند. سکوت کر کننده این روزهای آذربایجان، کردستان و همه اقلیت‌های ملی و مذهبی را شاید این گونه بشود تفسیر و نه توجیه کرد.

اصلاح‌طلبان حکومتی و “خاکستری”‌های پیرامون آنها

این که کسی در روند زندگی سیاسی و اجتماعی خود به خطای خود پی برد و راه خود را تصحیح کند، امری است شایسته. به هر رو، گذشته و عملکرد کارگزاران سابق حکومت اسلامی سایه‌وار به همراه آنهاست و تنها عمل آنها در شرایط دمکراتیک می‌تواند اعتمادساز باشد آن هم نه بلاواسطه بلکه در روندی در حاشیه و خارج از قدرت. من همواره با تردید به این طیف نگریسته‌ام و با وجودی که شجاعت برخی از آنها برایم ارزشمند بوده، نگاه و خواست‌های آنها برای آینده ایران برای من قابل اعتماد نبوده است. جوهره فکری که کسی را دهه‌ها در یک ساختار مافیایی و از ابتدا تبهکار نگاه می‌دارد، یک شبه و یک ماهه جابجا نمی‌‌شود. راه درست آن است که کسانی که خطا کرده‌اند، کنار روند، سکوت کرده و خواستار قدرت دوباره نباشند. اما این روزها در روند ریزش ساختار حکومت آخوندی شاهد حضور گسترده‌تر این طیف خواهیم بود.

عجیب‌تر این است که برخی از شخصیت‌های سیاسی اپوزیسیون، به ویژه در میان جمهوری‌خواهان و بازمانده‌های چپ‌های استالینیست این بیشتر دیده می‌شود، به این امام زاده‌های ورشکسته سیاسی دخیل بسته‌اند، به جای آن که به قدرت و اندیشه تاکنون خود متکی باشند. این اطلاح‌طلبان و خاکستری‌ها هستند که باید به دنبال اصلاح خود و جلب اعتماد اپوزیسیون باشند و نه برعکس. کسی که از اپوزیسیون ایران به اینها چشم دوخته است، چنته خالی خود را نشان می‌دهد. کسانی چون موسوی، کروبی، تاج‌زاده و غیره امروز بدون هیچ‌گونه چشم داشت به قدرت، باید سکوت را شکسته و به روشنی به حمایت بدون چون و چرا از خیزش مردم ایران برخیزند و راه خود را از حکومت تبهکار اسلامی جدا سازند و سپس به کنار روند و نقشی در نظام سیاسی آینده نداشته باشند.

Quo vadis?

همه این طیف‌هایی که به گونه‌ای کلی برشمردم، طرحی برای خود ریخته‌اند و امید آن دارند که جامعه به آن سو رود که آنها می‌خواهند و طرح خود را تنها طرح درست می‌دانند و بر سنت دیرینه ایرانی، دیگران را بر خطا. تاسف‌بار این است که ائتلاف و همکاری در اندیشه سیاسی ایرانی هیچ گاه جایگاهی شایسته نداشته است و در همین راستا نیز فرهنگ سیاسی ایرانی معاصر، بر خلاف پیشینه خود در سال ۱۳۵۷، بیشتر یا راه حذف مخالف و یا بی عملی و عدم همکاری را ارزش نهاده است اگر خود را در موضع ضعیف‌تر ببیند. در سال ۱۳۵۷ یک ائتلاف سیاسی نیرومند از تمام نیروهای اجتماعی و سیاسی مخالف سلطنت پهلوی شکل گرفته بود. پس این شده است و باز هم می‌تواند بشود!

هدف نوشته من نیز تسویه حساب با هیچ کس نیست و تنها یادآوری و هشداری است از خطراتی که می‌تواند جلوی پای همه ما باشد. زمانی که همه ما، چه جمهوری خواه و چه پادشاهی خواه، جایگاه خود را بشناسیم و مسئولیت تاریخی خود را فرای منافع سیاسی لحظه‌ای دریابیم، قادر خواهیم بود راه حل‌هایی شایسته شرایط امروز کشور بیابیم و عمل کنیم.

در این میان مردم هستند که در نهایت سرنوشت کشور را تعیین خواهند کرد و نظامی که خواهان آن هستند را خواهند ساخت. این سخن که شاید در نگاه نخست سخنی واضح و ابتدایی باشد و یا از دیدگاه دیگری سخنی پوپولیستی و بسیار رایج. من آن را از زاویه‌ای دیگر به میان می‌آورم.

هر جامعه‌ای تاریخ خود را دارد و راه خود را می‌رود. ایران سنت طولانی پادشاهی مطلقه دارد و هیچ گاه تاکنون در آن دمکراسی دوام نیاورده است؛ هیچ گاه سلطنت مشروطه دوام نداشته و جمهوری را نیز نمی‌‌شناسد. آن چه خود را جمهوری اسلامی می‌داند، شباهتش با پادشاهی پیش از خود بیشتر است تا اختلافش. تقریبا تمام ساختارهای دو نظام پادشاهی پهلوی و حکومت اسلامی را می‌توان در آن یکی یافت. این که چرا این گونه است، از تاریخ و فرهنگ خود ما برخاسته است. حکومت اسلامی در ایران ربطی به “اسلام عرب‌ها” ندارد، بر خلاف آن گونه که گمان ساده برخی است. همین فرار از نگاه در آینه و جستجوی مقصر در جای دیگر یکی از ویژگی‌های فرهنگی ماست. ایرج پزشک‌زاد چه درخشان با شخصیت دایی جان ناپلئون این ویژگی سخت‌جان منش ایرانی را به تصویر کشید.

آنچه عموم مردم ما (به خواص کاری ندارم) به آن عادت داشته و دارند و برای‌شان ملموس است، نظامی است که در آن یک رهبر، یک پادشاه، یک مرجع تقلید، یک نیروی نامرئی قدرقدرت برایشان تعیین سرنوشت کرده است و آنها در درازنای تاریخ در تعیین سرنوشت خویش نقشی برجسته نداشته‌اند. اگر هم گروهی از مردم در جایی از تاریخ چیزی را ساخته‌اند، اکثریت همان مردم آن را برچیده است. مردم ما در عموم خود ایمان تاریخی به قدرت خود ندارند. از اینروست که جمهوری آن گونه که ما یا از کتاب‌ها آموخته‌ایم و یا در تجربه دیگر کشورها دیده‌ایم، چه ما را خوش آید یا نیاید، در ایران جایگاه نیرومندی ندارد. اما امید همواره این است که این‌بار جامعه ایران راهی دیگر رود و به خودآگاهی بر اساس قدرت رای خود و اتکا به توانایی خود بها دهد و نجات‌دهنده واهی، هر که می‌خواهد باشد، امام زمان، رضاشاه، ترامپ یا نتانیاهو، را به کنار نهد.

ایران فرا از قالب‌ها و دگم‌های فکری رایج راه خود را می‌رود و خواهد رفت. بر خلاف “جعبه”‌های فکری و توهم‌های رایج سخت‌جان، اگر ایران جمهوری شود، احتمالا جمهوری چون فرانسه، آلمان یا آمریکا نخواهد شد. اگر هم سلطنتی شود، چون بریتانیا و بلژیک و دانمارک نخواهد بود. اگر روشنفکران و سازمان‌های سیاسی ما راه درست را نروند، جمهوری‌های موروثی از نوع آذربایجان و سوریه و ترکمنستان بیشتر قابل تصور هستند چون با فرهنگ دیرینه ما خویشاوندی بیشتری دارند. تلاش آخوند متوهم و کودن خامنه‌ای در جایگزینی مجتبی را که شاهد بودیم. پادشاهی مان هم از هم اکنون روشن است کدام سو می‌رود اگر سخنان رضا پهلوی کماکان حرف بمانند و عملی نشوند.

در اینجاست که جایگاه و مسئولیت تاریخی روشنفکران و احزاب سیاسی و مدنی آشکار می‌گردد. در این که راه درست را پیش پای مردم نهند و مردم را به آن تشویق کنند. در چنین روزهایی سرنوشت ساز است که می‌شود جایگاه واقعی اندیشه‌های سیاسی و نمایندگان آنها را، فرای ادعا و آرزوها بر “کف زمین” سنجید و محک زد. توفان در راه است و خیلی چیزها را به حق و ناحق با خود می‌برد. ناخدایی که امروز به هر دلیل و بهانه‌ای پشت سکّان خود نباشد، کشتی خود را با سرنشینان به امواج توفان سپرده است.


نظر خوانندگان:


■ جناب تجلی مهر, ایرادات و اشکالات همه جریان های سیاسی را برشمردید اما دریغ از راه حلی. متاسفانه در حالی که موج گرایش به راست عالم گیر و با تشریف فرمایی آقای ترامپ تقویت هم شده شاید بهتر باشد خواسته‌های مردم را بیش از پیش برایشان باز و مشخص کنیم تا این ره که می‌روند به ترکستان نیانجامد. بکار بردن واژگانی چون جمهوری و یا سلطنت و هر کدام با اشکال متفاوتی چون جمهوری اسلامی, صدام حسین، اسد، و فرم های ضد و نقیض سلطنت کمکی به مردم در انتخاب راهشان نمی‌کند. شاید زمان آن رسیده که احزاب و گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی کشورمان مدل حکومتی مناسب ایران را از میان حکومت های موجود انتخاب کرده و با انتشار قانون اساسی آن کشور تصویری واقعی در برابر مردم قرار دهند تا در فردای انقلاب با فاجعه من درآورده‌ای چون جمهوری اسلامی روبرو نشویم.
نیما


■ جناب تجلی‌مهر، این مقاله خوب شما هم در زمینه فکت و هم در عرصه تحلیل چند نکته کم دارد.
در عرصه تحلیل مثلا درست است که شخص آقای رضا پهلوی، تندی نمی‌کند و حرفهای ناروا نمی‎‌زند. اما این رسم ژن برتری‌هاست که خودشان دست خود را به کارهای کثیف آلوده نکنند و این کارها را برون‌سپاری کنند. وقتی ایشان در رأس یک گردان از نیروهای “خودسر” و “آتش به اختیار” است، چه نیازی به آلوده کردن خود به این کارها دارد؟ هر کدخدایی هم اینکار را بلد است چه رسد به یک شاهزاده.
سازمانهای سیاسی آذربایجانی، هم بطور مستقل و هم در ذیل مجموعه در شرف تأسیس “کنگره مشترک جمهوریخواهان دمکرات و فدرال دمکرات” اعلامیه حمایت از تظاهرات داده‌اند. (کانون دموکراسی و توسعه آذربایجان، حزب دموکرات آذربایجان، تشکیلات مقاومت ملی آذربایجان، شورای همکاری سازمانها و احزاب سیاسی آذربایجان (متشکل از ۸ جریان).
البته مقاله شما دردمندانه و حاوی نکات دقیق متعددی است و جای سپاس فراوان دارد.
علی‌رضا اردبیلی
.(JavaScript must be enabled to view this email address)


■ آقای تجلی‌مهر با کمال احترام، مقاله شما مخلوطی از بدبینی و خوشبینی‌های غیر واقعی است. اینکه راست افراطی استقرار رژیم بنیادگرای اسلامی را به گردن “پنجاه هفتی‌ها” می‌اندازد، هدفی جز چشم پوشی به اشتباهات محمد رضا شاه ندارد. به باور نگارنده پنجاه‌هفتی اصلی خود شاه بود که با مماشات با روحانیت، لجاجت در تعیین نخست وزیران غیر محبوب و سرانجام فرار از کشور راه را برای بازگشت خمینی مرتجع هموار کرد.
با به رسمیت شناختن حق دمکراتیک پادشاهی خواهان در بازگشت احتمالی به قدرت، اما نتها با توجه به سخنان  زیبای رضا پهلوی نباید قانع شویم که تصاحب قدرت بدست او و یارانش با کمک رسانه‌های پشتیبان همچون ایران اینترنشنال و یا دولت‌های خارجی مانند اسرائیل می تواند به استقرار “دمکراسی” با توجه به فرهنگ استبداد زده ایرانیان منجر شود. پرسش این است اگر آقای رضا پهلوی رویکردی استبداد ستیز دارد چرا استبداد سلطنتی پدر و پدر بزرگش را محکوم نکرده است چرا در باره نقش ساواک این نهاد سرکوب‌گر آزادی‌ها به مدت چندین دهه سخنی به میان نمی‌آورد.
با انتقاد شما از گروه‌های ریز درشت جمهوری‌خواه که جز نوشتن بیانیه‌های کلیشه‌ای و تشکیل کنگره‌های ادواری کار دیگری انجام نمی‌دهند موافقم. این گروه‌ها که حتی در مورد ادعای دمکراسی خواهی شان تردید زیاد وجود دارد و انشعابات و پراکندگی آنها این موضوع را ثابت می کند، در اثر انفعال و اگر منصف باشیم بایکوت رسانه های هوادار گروه‌های پهلوی خواه تمامیت‌خواه، تاکنون نتوانسته‌اند با تشکیل بدیلی دمکراتیک و قابل اعتماد جامعه مدنی و انتخاب رهبری که بتواند این بدیل را نمایندگی کند، راه را برای قدرت گرفتن راست افراطی هموار کرده‌اند. شوربختانه می توان انتظار داشت ۵۷ دیگری با شکل شمایل مردم‌فریبانه‌ای گریبان‌گیر مردمان ما گردد.
سال نو مبارک شاد باشید / شهرام




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net