يكشنبه ۹ شهريور ۱۴۰۴ - Sunday 31 August 2025
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.07.2025, 10:11

چگونه آمریکا ایران را به دام بنیادگرایی انداخت


ریچارد اورری

روزنامه تلگراف / ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۵

در سال ۱۹۸۰، من به همراه گروهی از تاریخ‌دانان به کنفرانسی در دانشگاه هاروارد با عنوان «شناخت دشمنان» دعوت شدم. خیلی زود متوجه شدیم که این کنفرانس توسط سیا تأمین مالی شده است. آنها می‌خواستند ببینند آیا می‌توانند از تاریخ بیاموزند که چرا به کلی نتوانسته‌اند سقوط محمدرضا پهلوی، شاه ایران، در جریان انقلاب سال قبل (۱۳۵۷) و ظهور یک حکومت اسلامی بنیادگرا را پیش‌بینی کنند. پس از سه روز بحث، یکی از مقامات ارشد سیا به ما گفت که شنیدن نظرات تاریخ‌دانان چیز چندانی به آنها نیاموخته است. به جای آن، آنها روی تحقیقات جالبی درباره مغز گوریل‌ها کار می‌کنند که به نظرشان امیدوارکننده‌تر است.

اسکات اندرسون در کتاب «شاهِ شاهان»(شاهنشاه) به همین مسئله «شکست آمریکا» می‌پردازد. روایت او از دو سال پرتلاطمی که به پیروزی آیت‌الله خمینی و تأسیس جمهوری اسلامی انجامید، بسیار عالی است. هرچند او طبیعتاً به اسناد خمینی و یاران مبارزش دسترسی نداشته، اما تحقیقات دقیقی درباره ماه‌های پایانی حکومت رو‌به‌زوال شاه انجام داده است.

اما آنچه بیش از همه برای او جذاب است، «سیاست آمریکا در قبال ایران» است، زیرا او پاسخ آمریکا را مجموعه‌ای از فرصت‌های ازدست‌رفته، ارتباطات شکست‌خورده و سازماندهی ناکارآمد می‌داند. سیا به‌ویژه مورد انتقاد قرار می‌گیرد؛ آنها در ایران بدون حتی یک نفر که زبان فارسی بلد باشد فعالیت می‌کردند و بیشتر نگران رصد کردن اتحاد جماهیر شوروی در شمال ایران بودند، چرا که جنگ سرد به نظر محور اصلی سیاست خارجی آمریکا بود. پیش‌بینی یک بیداری اسلامی قدرتمند در خاورمیانه اصلاً در برنامه‌شان نبود.

یکی از دلایل درک ضعیف آمریکا از ایران، اعتماد بیش از حد آنها به این کشور بود. شاه فرماندهی پنجمین ارتش بزرگ جهان را بر عهده داشت که با تجهیزات آمریکایی مسلح شده بود؛ او یک دستگاه امنیتی گسترده داشت و از درآمدهای کلان نفتی بهره می‌برد. از اواخر دهه ۱۹۶۰، شاه برنامه‌ای بلندپروازانه برای مدرنیزاسیون آغاز کرده بود، سنت‌های اسلامی کشور و ایمان ساده میلیون‌ها شهروندش را پشت سر گذاشته بود.

این گرایش به غرب، فساد گسترده‌ای در میان نخبگان ثروتمند و لوس به وجود آورد و شکاف بین فقیر و غنی را به پرتگاهی خطرناک تبدیل کرد. اصلی‌ترین صدای مخالف این غرب‌گرایی، آیت‌الله خمینی بود که در سال ۱۹۶۴ از ایران تبعید شده و در عراق مستقر شده بود. نوارهای سخنرانی‌های خشمگین و تند او به صورت قاچاق به ایران می‌رسید. برای خمینی و دیگر متعصبین مذهبی، غرب به معنای واقعی کلمه «شیطان» بود و شاه «نوکر شیطان».

اندرسون به خوبی به شخصیت‌های آمریکایی حاضر در صحنه می‌پردازد. تعداد بسیار کمی از آنها حدس می‌زدند که شاه، همانطور که جیمی کارتر، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در اواخر ۱۹۷۷ گفته بود، «جزیره ثبات در منطقه‌ای پرآشوب» نباشد. و آن معدود افرادی که احساس می‌کردند توده فقیر و مذهبی ایران تمایلی به دنباله‌روی از شاه در مسیر غرب‌گرایی ندارد، عمدتاً نادیده گرفته می‌شدند.

یکی از اصلی‌ترین این افراد، دیپلمات جوانی به نام «مایکل مترینکو» بود، تنها آمریکایی در استخدام دولت در ایران که فارسی صحبت می‌کرد. مترینکو از پست کنسولی دورافتاده‌اش در تبریز، اولین طغیان‌های خشونت‌آمیز مردمی را مشاهده کرد که توسط روستاییان فقیر — کسانی که در دهه ۱۹۷۰ برای کارهای بی‌آینده به شهرها مهاجرت کرده و توسط مساجد محلی کوچکی که روحانیون‌شان آنها را به مخالفت با شاه تشویق می‌کردند، حمایت می‌شدند — رهبری می‌شد. مترینکو به طور مرتب به سفارت آمریکا در تهران هشدار می‌داد، اما این هشدارها نادیده گرفته می‌شد. به او گفته شده بود که قایق را تکان ندهد، و در نتیجه واشنگتن تقریباً هیچ اطلاعی از آنچه خارج از کاخ طلایی شاه در جریان بود نداشت.

اندرسون به این مسئله می‌پردازد که آیا «شاهنشاه» یا همسرش، «فرح پهلوی»، واقعاً می‌دانستند که «نفرت عمیقی از نظام سلطنتی» وجود دارد؟ شاید هر دو می‌دانستند — فرح حتی بیشتر از شاه، چون مرتب از دیوارهای کاخ خارج می‌شد. اما انکار وضعیت شکننده نظام اجتماعی کشور وقتی چشمانشان عمدتاً به محدوده وسیع کاخ دوخته شده بود، برایشان آسان بود. اندرسون با ملکه سالخورده در خانه‌اش در آمریکا مصاحبه کرده، جایی که او حالا اعتراف می‌کند «فرصت‌هایی برای رسیدگی به خشم مردم از دست رفته بود». در آن زمان کار چندانی از دستش برنمی‌آمد — شاه از دخالت او خوشش نمی‌آمد — اما به هر حال مشخص بود که فضای مانور زوج سلطنتی تا سال ۱۹۷۸ به سرعت در حال کوچک‌تر شدن بود.

برای درک اینکه چرا یک رهبر اسلامی بنیادگرا به چالش اصلی شاه تبدیل شد، اندرسون از «ابراهیم یزدی»، داروساز غرب‌گرا، به عنوان نقطه شروع استفاده می‌کند. یزدی با وجود زندگی و کار در آمریکا، یک مسلمان معتقد و امیدوار به پایان حکومت شاه بود. او سخنگوی جامعه بزرگ ایرانیان تبعیدی بود که با آیت‌الله خمینی ارتباط داشتند.

تا حدی به لطف تلاش‌های او در معرفی خمینی بود که این روحانی در ایران روزبه‌روز مشهورتر شد، و در اواخر ۱۹۷۸، وقتی خمینی از عراق اخراج شد، یزدی او را به پاریس آورد. در آنجا خمینی توانست یک «دربار» تشکیل دهد که مورد بازدید موجی از روزنامه‌نگاران و هواداران ایرانی تبعیدی قرار گرفت. تصویر عمومی او به عنوان یک روحانی سختگیر و سازش‌ناپذیر، او را در تقابل مستقیم با شاه قرار داد و تا ۱۹۷۸، او میلیون‌ها هوادار جدید در میان فقرا و محرومان ایران به دست آورده بود. رهبران مذهبی میانه‌روتر در ایران امیدوار به یافتن نوعی مصالحه بودند، اما خمینی لنین انقلاب ایران بود: «هیچ سازشی نه، بلکه سرنگونی کامل انقلابی».

در طول سال ۱۹۷۸ و هفته‌های اول ۱۹۷۹، خشونت‌های پراکنده و تظاهرات گسترده می‌توانست به آمریکا هشدار دهد که خوش‌بین نباشد. اما تغییر در دیدگاه آمریکا «خیلی دیر» — از نظر اندرسون «بیش از حد دیر» — رخ داد. مقامات واشنگتن که وسواس جنگ سرد داشتند، این تحرکات را بالقوه الهام‌گرفته از کمونیسم می‌دیدند، که این نگاه کاملاً دیپلمات‌ها و سربازان آمریکایی را کور کرده بود، در حالی که آنها خود را برای یک کودتای کمونیستی احتمالی آماده می‌کردند. این ایده که تعصب مذهبی می‌تواند منجر به ظهور رژیمی کاملاً متفاوت شود، تا «اول فوریه ۱۹۷۹» — روزی که خود خمینی در ایران فرود آمد و دو ماه بعد جمهوری اسلامی را اعلام کرد — چندان جدی گرفته نشد. نگرانی هوادارانش از ترور احتمالی او باعث شد که او با «ژاکت ضدگلوله سنگینی» از هواپیما پایین بیاید، و این روحانی سالخورده به زحمت توانست از پلکان هواپیما پایین برود.

اما در سیاست‌های او هیچ نشانه‌ای از ضعف نبود. اندرسون بی‌پرده شرح می‌دهد که چقدر سریع انقلاب پیش رفت و با چه خشونت کینه‌توزانه‌ای علیه هر کسی که متهم به طرفداری از آمریکا یا ضدیت با اسلام بود، برخورد شد. همه انقلاب‌ها یک «قاضی اعدام‌کننده» دارند، و هیچ‌کس به اندازه «صادق خلخالی»، جلاد انتخاب‌شده خمینی، با اشتیاق این کار را انجام نداد. از آنجا که خمینی معتقد بود کسانی که توسط شیطان آلوده شده‌اند حق زندگی ندارند، هزاران نفر در هفته‌های اول کشته شدند. دیپلمات‌های آمریکایی که گروگان گرفته شدند هم می‌توانستند به این فهرست اضافه شوند، اما حدود یک سال بعد آزاد شدند. جای تعجب نیست که «همه‌پرسی تأیید جمهوری اسلامی با ۹۸.۲ درصد آرا» به پیروزی رسید. ایران امروز هنوز یک «دولت اقتدارگرای مذهبی» است که بیش از چهل سال در برابر خصومت غرب دوام آورده است.

اندرسون در بسیاری از جهات پاسخ آمریکا را مورد انتقاد قرار می‌دهد، اما ارزش این را دارد که بپرسیم «آیا جایگزین دیگری برای شاه و حفظ منافع آمریکا وجود داشت؟» اندرسون واقعاً پیشنهادی نمی‌دهد، اگرچه هوشمندانه به اشتباهات اشاره می‌کند. «مداخله نظامی» بلافاصله پس از پایان جنگ ویتنام، غیرمحبوب و پرهزینه می‌بود؛ «درک بهتر قدرت باورهای مذهبی» فقط می‌توانست به عقب‌نشینی آمریکا سرعت بدهد، زیرا آمریکا چیز چندانی برای ارائه به یک جنبش آشکارا ضدغربی نداشت. موفقیت خمینی جهان اسلام در خاورمیانه را با موجی از «خشونت مذهبی» دگرگون کرد. حالا دوباره ایران در تقابل با غرب است، اما این بار «بمب‌های ابرقدرتی آمریکا» بر اهداف ایرانی فرود می‌آیند و «تغییر رژیم» در واشنگتن یک امکان تلقی می‌شود. به نظر می‌رسد که «گوریل‌ها» بالاخره کنترل را به دست گرفته‌اند.

—-
کتاب: شاهِنشاه: سقوط شاه، انقلاب ۱۹۷۹ ایران و ازهم‌پاشی خاورمیانه‌ی مدرن
نوشته‌ی اسکات اندرسن
انتشارات: Hutchinson Heinemann
تعداد صفحات: ۵۱۲ صفحه
قیمت: ۲۵ پوند، ۳۵ دلار


نظر خوانندگان:


■ با توجه به این که عنوان مقاله با محتوای آن همخوانی نداشت و هیچ جا از فروغلتاندن ایران به دام بنیادگرایی توسط ایالات متحده در مقاله چیزی نیامده بود تصور کردم که عنوان مقاله اشتباه ترجمه شده برای همین هم اصل مقاله را پیدا کردم اما با تعجب دیدم که عنوان دقیقا همین است. اما عجیب است که در خود متن مقاله نشانه‌ای از این که آمریکا باعث گرفتار شدن ایران در بنیادگرایی اسلامی بوده چیزی نیامده.
آنچه برای انجام چنین انقلابی در ایران لازم بود ابتدا وجود مذهب شیعه دوازده امامی با نگاه ویژه به جایگاه امام و همین طور داشتن تراژدی بزرگی چون فاجعه کربلا بود که در یک طرف یزید قرار می‌گرفت که فاسدترین فاسدها بود و در طرف دیگر اما حسین یعنی پاک ترین پاکان. از آنجا که هر ساله شیعیان ده روز محرم را به یاد شهادت اما سوم و عهد شکنی مردمان زمانه سوگواری می‌کنند و خود را از جهت عدم همکاری مسلمانان در زمان حیات امام سوم مسئول می‌دانند بالاخره اکنون در قرن بیستم در ایران فرصتی پیش آمده بود تا این کوتاهی شیعیان گذشته را به نوعی جبران کنند. و این جا به شرط لازم دوم می‌رسیم که وجود شخصیت بخصوصی چون روح‌الله خمینی بود که نه پیش و نه هم‌زمان و نه پس از او چنین شخصی در تاریخ روحانیت ایران دیده نشده. بنابراین دو شرط اصلی این‌ها بودند.
گرچه شخصیت هایی چون شریعتی یا ال احمد هم هر کدام تا حدی در انقلاب نقش داشتند اما بدون آنها هم انقلاب انجام می شد. اما شرط سوم امکانات ویژه نیمه دوم قرن بیستم بود چون رادیو و تلویزیون و ضبط صوت و از این قبیل که بدون آنها هم انقلابی صورت نمی‌گرفت. آنها که نقش اساسی در انقلاب نداشتند روشنفکران و نویسندگان و دانشجویان بودند که هرچند توان به راه اندازی تظاهرات خیابانی داشتند اما از کشاندن میلیون‌ها نفر مردم عادی به خیابان ها عاجز بودند.
در پایان باید به اشتباهات شاه و حکومت او هم اشاره‌ای کرد. با وجود این چه بسا بدون چنین اشتباهاتی نیز چنین انقلابی به راه می‌افتاد. در نیمه قرن نوزدهم چنبش بابی‌ها را داشتیم که بر خلاف تصور تحلیل‌گران چپ هیچگونه پتانسیل انقلاب اجتماعی نداشت و یک نهضت دینی بود. بتابراین در سخنان و نوشته‌های باب هیچ گونه گفتمانی از قبیل آنچه مدت کمی بعد توسط مشروطه خواهان آمد اثری نمی‌بینیم. درست در همان زمان نیز در چین شاهد شورش مذهبی بزرگی هستیم معروف به شورش تایپینگ به رهبری شخصی که ادعا می کرد برادر حضرت مسیح است و خدا او را برای برپایی دین جدیدی فرستاده است و آن هم در انتها با حدود ۲۰ میلیون قربانی که البته این نیز یک جنبش مذهبی بود، اگر چه روستائیان بسیاری با تصور این که زندگی آنها به فرض پیروزی شورشیان بهتر خواهد شد به شورش مذهبی پیوسته بودند.
با تشکر علی‌محمد طباطبایی


■ آقای طباطبایی گرامی، ضمن سپاس از شما برای ترجمه سخنرانی بیستم ژوئیه ماتیاس برانت؛
در پیوند با مطالب طرح شده توسط ریچارد اورری و کامنت شما، شایسته است که به زیروبم و سایه روشن انقلاب نامیمون ۵۷، نقش شاه و عوامل داخلی، اهمیت جغرافیای سیاسی ایران در منطقه و جهان، سایه سنگین «جنگ سرد» در مناسبات و روابط بین المللی آن دوران، و در این رهگذر نقش آمریکا در ایران و حکمرانی شاه، نقش مذهب شیعه دوازده امامی (به قول شما)، بیشتر و بیشتر پرداخت، تا از خلال این بده بستان تجربه، تحلیل و نظر بتوان بعد از گذر نزدیک به نیم سده، اگر نه به طور بسنده، اما دست کم تا حدودی به واقعیت چرخش تاریخی میهن مان نزدیک شویم.
موضوعات طرح شده در کتاب اسکات اندرسون (شاهنشاه) و همچنین نوشتار ریچارد اورری نمونه‌ای است از نگاه نادقیق آمریکایی؛ به قول شما از همان عنوان مقاله! به نظر میرسد موضوع کانونی در نوشتار اورری در وقوع انقلاب ۵۷، «سیاست آمریکا در قبال ایران» می‌باشد بدون توجه به وضعیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی داخل ایران. من سعی خواهم کرد، به مقاله اورری و کامنت شما در نوشتاری جداگانه بپردازم. گفتنی است که من در کامنت مقاله آقای منصور فرهنگ (اگر در تاریخ) به طور کوتاه به این مطلب از زاویه دیگر پرداخته‌ام.
با احترام و سپاس دوباره سعید سلامی




نظر شما درباره این مقاله:









 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2025 | editor@iran-emrooz.net