|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: سیوسه سال پیش، پیر هویمن، روزنامهنگار سوئیسی، درست در آستانهٔ یکی از امیدوارکنندهترین لحظات تاریخ خاورمیانه، وارد اسرائیل شد. در ۱۳ سپتامبر ۱۹۹۳، او همراه با دیگر خبرنگاران در اتاق کنفرانس هتلی در اورشلیم شرقی نشسته بود و از تلویزیون تماشا کرد که اسحاق رابین، نخستوزیر اسرائیل، دست یاسر عرفات، دشمن دیرینهاش، را در چمنزار کاخ سفید میفشرد. در آن لحظه، به نظر میرسید تاریخ مسیر خود را تغییر داده است. اما سیوسه سال بعد، همان روزنامهنگار در آستانهٔ انتخاباتی دیگر،با نگاهی تیرهتر و پرسشهایی دردناکتر به میهن دوم خود مینگرد: آیا اسرائیل هنوز میتواند همزمان کشور یهودی و جامعهای دموکراتیک باشد؟ آیا صلح با فلسطینیان هنوز ممکن است؟ و آیا کشوری که او زمانی امیدوار بود در آن آیندهای بسازد، اکنون به دست افراطیها افتاده است؟
این مقاله، که در آستانهٔ انتخابات پارلمانی اکتبر نوشته شده، ترکیبی است از خاطره، گزارش میدانی و تحلیل سیاسی. هویمن از تجربهٔ شخصی خود آغاز میکند — از نخستین روزهای امید در اسرائیل، از دیدار با یاسر عرفات در غزه و رامالله، از ترور رابین و بوسهٔ تسلیت عرفات بر گونهٔ همسر رابین — و سپس خواننده را به قلب رویدادهای سه دههٔ اخیر میبرد: انتفاضهٔ دوم، حملات انتحاری، دیوار حائل، گسترش شهرکها، و سرانجام ۷ اکتبر ۲۰۲۳، روزی که آژیرها او را از خواب بیدار کردند و ترومایی آغاز شد که اسرائیل هنوز از آن بهبود نیافته است.
نویسنده از موضعی سخن میگوید که نه بیطرف است و نه یکسویه. او اسرائیل را دوست دارد، اما از دیدن آنچه بر سرش آمده دردمند است. او از یک سو ترس و ترومای اسرائیلیها را جدی میگیرد و از سوی دیگر، از گسترش شهرکها، از سیاستهای دولت نتانیاهو و از ایدئولوژیایکه فلسطینیان را از حق داشتن کشور محروم میکند، انتقاد میکند. او با دانیلا وایس، نماد شهرکنشینان، گفتگو میکند و از عزم سرد او میهراسد؛ با دخترش مایا حرف میزند که اسرائیل را ترک کرده اما برای رأی دادن بازمیگردد؛ و از همسایهای میگوید که پس از هشدار موشکی، در راهپله با لباس خواب همهٔ همسایگان را شناخته است — طنزی تلخ که در آن ارادهٔ زندگی بر ترس چیره میشود.
نویسنده در سراسر مقاله، سه پرسش را در هم میتند. نخست، پرسش از امکان صلح: آیا پس از ۷ اکتبر، راهحل دو دولتی هنوز زنده است؟ و اگر نه، چه جایگزینی وجود دارد؟ دوم، پرسش از هویت اسرائیل: آیا کشوری که بر فرمانروایی پایدار بر ملتی دیگر تکیه کند، میتواند همزمان دموکراتیک بماند؟ و سوم، پرسش از آیندهٔ شخصی: آیا نویسنده و خانوادهاش در اسرائیل آیندهای دارند؟ و آیا او میتواند امید خود را به این کشور حفظ کند؟
پاسخ او، در پایان، نه قطعی است و نه کاملاً ناامیدانه. او امیدش را به «مردم عادی» بسته است — به آنانی که در خیابانها علیه نتانیاهو تظاهرات میکنند، به دخترش که از سوئیس برای رأی دادن بازمیگردد، و به همهٔ کسانی که «از واگذاری کشور یهودی به متعصبان خودداریمیکنند.» و در همان حال، اعتراف میکند که «در روزنامهنگار درون من» هنوز زنده است — کسی که میخواهد شاهد نوشته شدن تاریخ باشد، هرچند از آن میترسد.
آنچه میخوانید دعوتی است به مشاهده اسرائیل نه از دریچهٔ کلیشهها و شعارها، بلکه از دریچهٔ تجربهٔ زیستهٔ کسی که سیوسه سال در آن زیسته، عاشقش شده، از آن ناامید شده، و هنوز نتوانسته رهایش کند. این روایتی است از امید و خیانت، از ترس و طنز، از جنگ و آشپزی مشترک — و از کشوری که برای نویسندهاش همزمان آشنا و بیگانه است.

۳۳ سال پیش، خبرنگار ما پیر هویمن (Pierre Heumann) به کشور یهودی آمد و ماند. آن زمان صلح بسیار نزدیک به نظر میرسید. امروز او چگونه به میهن دوم خود مینگرد؟ پیش از انتخابات پارلمانی، او دربارهٔ دوران حضورش در کشوری که برایش هم آشنا و هم معماگونهتر شده، وضعیت کلی را مورد رسیدگی قرار می دهد.
من تازه چند هفته بود که در اسرائیل بودم و احساس میکردم درست به موقع رسیدهام. هنگامی که در ۱۳ سپتامبر ۱۹۹۳ همراه با دیگر روزنامهنگاران در اتاق کنفرانس هتل آمریکن کالونی (American Colony) در اورشلیم شرقی، روبهروی یک تلویزیون مدل قدیمی بزرگ نشسته بودم، میخواستم شاهد پایان منازعهای باشم که دههها این سرزمین را به هم ریخته بود.
ما تصاویر واشنگتن را دنبال میکردیم. در برابر کاخ سفید، شیمون پرز، وزیر امور خارجهٔ اسرائیل، و محمود عباس، نمایندهٔ سازمان آزادیبخش فلسطین، توافقنامهٔ اصولیای را امضا کردند که قرار بود راه را برای یک راهحل صلح پایدار هموار کند. سپس اسحاق رابین، نخستوزیر اسرائیل، و یاسر عرفات، رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین، در برابر دوربینها قرار گرفتند. رابین دست دشمن دیرینهٔ خود را گرفت. در آن لحظه، به نظر میرسید تاریخ مسیر خود را تغییر داده است.
امروز آن خوشبینی برای من چون رؤیای عصری پرهیجان به نظر میرسد. هنگامی که از سوئیس به اسرائیل آمدم، امید داشتم که این کشور راهی بیابد تا همزمان کشور یهودی و جامعهای دموکراتیک باشد، بیآنکه بهطور پایدار بر ملت دیگری فرمان براند. از کنجکاوی حرفهای، نزدیکی پدید آمد — و از این نزدیکی، رابطهای هرچه متناقضتر با کشوری که همزمان برایم آشناتر و معماگونهتر میشد. امید و ناامیدی به طور پیوسته جایشان را با هم عوض می کردند. همین که بهسختی نشانهای از صلح پیدا میشد ناگهان یک تصمیم سیاسی، یک حمله یا یک جنگ دوباره شکافهای کهن را باز میکرد.

در خیابان: صدها هزار اسرائیلی در ۲۰۲۴ برای آزادی گروگانها — و علیه دولت نتانیاهو — تظاهرات کردند.
از خود میپرسم چه چیزی میتواند اسرائیلیها و فلسطینیها را دیگر بار به هم پیوند دهد — و آیا کشور یهودی دموکراسی خود را حفظ خواهد کرد. در انتخابات پارلمانی۲۷ اکتبر روشن میشود که من در آینده در کدام اسرائیل زندگی خواهم کرد. امیدوارم دولتی بر سر کار آید که از منازعهها فراتر رود. اما میترسم که حتی تغییر قدرت نیز تا زمانی که حریفان سیاسی در اسرائیل یکدیگر را دشمن بدانند، چندان اثری نداشته باشد.

در حال پژوهش: پیر هویمن، نویسندهٔ ما (راست)، دو بار با یاسر عرفات دیدار کرد. رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین خود را دولتمرد نشان میداد.
آسیب روانی پس از ترور
در۷ اکتبر ۲۰۲۳، ساعت شش و نیم صبح، آژیرها مرا از خواب بیدار میکنند. فکر میکنم دیگر برایم عادی شده. در واقع حالا دیگر به آن عادت کردهایم. به پناهگاه فرار میکنیم و منتظر میمانیم تا هشدار موشکی پایان یابد. هنوز گمان نمیبرم که این صبح تا چه حد امیدم به صلح را متزلزل خواهد کرد. تنشهایی که طی دههها رشد کرده بودند، در ویرانگرترین حملهٔ تروریستی تاریخ این کشور منفجر شدند. اسرائیل دچار آسیب روانی گردید که تا امروز از آن بهبود نیافته است.

تفاهم: دستدادن اسحاق رابین، نخستوزیر اسرائیل (چپ)، و یاسر عرفات، رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین (راست)، در ۱۹۹۳ در واشنگتن امید به صلح را برانگیخت.
در تلویزیون میبینم که وانتهایی از شهر سدروت در مرز نوار غزه میگذرند، مردان مسلح بر عرشهٔ بار. یک خبرنگار فلسطینی به عربی از یک کیبوتز گزارش میدهد، گلوله شلیک میشود. ساعتها میگذرد تا درمییابم حماس تا چه اندازه بر اسرائیل حملهٔ گستردهای کرده است. در تلآویو نیز ترس فراگیر می شود: تروریستها تا کجا پیش خواهند رفت؟ تنها پس از سه روز ارتش اعلام میکند که مرز غزه دوباره تحت کنترل است.
تصاویر کشتهشدگان و ربودهشدگان، آن احساس امنیتی که از پیش نیز بسیار سست بود را در اسرائیل نابود میکند. در گفتگو با همکاران و دوستان اروپایی، بارها درمییابم که درک عمق این شوک برای آنان چقدر دشوار است.
حملهٔ تروریستی همچنین اعتماد من را به امکان صلح با فلسطینیها به طور کامل از بین برد. سه دهه پس از توافقنامهای که در واشنگتن امضا شد، از خود میپرسم چند نفر از کسانی که آن زمان با آنان در هتل آمریکن کالونی روبهروی تلویزیون نشسته بودم، هنوز به آن باور دارند. با توجه به بیاعتمادی متقابل، اکنون تحقق راهحل دو دولتی را بعید میدانم. بر پایهٔ نظرسنجی مؤسسهٔ پژوهشی پیو (Forschungsinstitut Pew)، امروز تنها ۱۷ درصد اسرائیلیها فکر میکنند یک کشور یهودی و یک کشور فلسطینی میتوانند در کنار هم صلحآمیز زندگی کنند.
سه سال پس از آن کشتار، هنوز هیچ کمیسیون تحقیق دولتیای برای بررسی رویدادهای ۷ اکتبر وجود ندارد. برای من — همچون بسیاری دیگر — این ادامهٔ ناکامی است: همان دولتی که در دوران رهبری آن کشور، از شهروندانش محافظت نکرد، اکنون بررسی این پرسش را که چه مسئولیتی در این فاجعه دارد، مسدود میکند.
حماس هرگز از هدف خود برای نابودی اسرائیل پنهانکاری نکرد. بنیانگذار آن، شیخ احمد یاسین [شیخ احمد اسمائیل حسن یاسین.م] ، خودش این را در گفتگویی در تابستان ۱۹۹۹ به من توضیح داد. برخلاف امروز، آن زمان پژوهش در غزه نسبتاً بیدردسر ممکن بود. یک روزنامهنگار فلسطینی برای من دیدار را ترتیب داد. یاسین در خانهای ساده با سه اتاق در محلهٔ صبرا در غزه زندگی میکرد. اثاثیه ساده بود؛ کتابهای پرشمار و آیات قرآن بر دیوارها توجهم را جلب کرد. سه محافظ از یاسین نگهبانی میکردند. نیمهبینا و پس از حادثهای فلج از گردن به پایین، روبهروی من نشسته بود. با صدایی لرزان سخن میگفت. ناتوانیاش را دیدم. عزمش را دستکم گرفتم.

نابودی: در حالی که عرفات با اسرائیل مذاکره میکرد، احمد یاسین، بنیانگذار حماس، میخواست کشور یهودی را نابود کند؛ اینجا در سال ۲۰۰۳.
او به من گفت: «تمام اسرائیل، حتی تلآویو، فلسطین اشغالی است.» کشور یهودی باید از میان برود. در حالی که عرفات با اسرائیل مذاکره میکرد، در غزه مردی در صندلی چرخدار نشسته بود که این تلاشها را محکوم میکرد. حماسِ یاسین در کمین فرصت خود بود.
اندکی پس از این دیدار، انتفاضهٔ دوم آغاز شد؛ قیام فلسطینیان علیه قدرت اشغالگر اسرائیل. حماس حملات انتحاری انجام داد و یاسین عاملان را شهید خواند. او این کشتار را تایید و توجیه کرد و به آن مشروعیت بخشید. در ۲۲ مارس ۲۰۰۴، یاسین در یک حملهٔ هوایی هدفمند اسرائیلی کشته شد. فهمیدم چرا اسرائیل میخواست او را از سر راه بردارد. اما با مرگ او، نه حماس از میان رفت و نه ایدهای که او نمایندگی میکرد. یحیی سنوار، محرم او، دو دهه بعد مسئول کشتار ۷ اکتبر بود. در پاییز۲۰۲۴، او نیز به دست سربازان اسرائیلی کشته شد. اما مرگ او به ایدئولوژی حماس پایان نداد. دیگران آن را ادامه میدهند.

حمله: یک عامل انتحاری فلسطینی در سپتامبر ۲۰۰۱ در شهر بیت لیدیک خودروی بمبگذاریشده را در کنار یک اتوبوس اسرائیلی منفجر کرد.
بحران لیبرالها
جنگ فرهنگی اسرائیل از دم در خانهٔ من آغاز میشود. در محلهٔ سکولار رامات آویو (Ramat Aviv) در تلآویو که در آن زندگی میکنم، سالهاست بر سر اینکه دین در زندگی روزمره چه جایگاهی باید داشته باشد، بحث میشود. پیشتر در ۱۹۹۷، تصمیم به بسته نگه داشتن یک مرکز خرید تازه در روز شنبه (Schabbat)، اعتراضاتی برانگیخت. هرچند این اعتراضات بینتیجه ماند، اما ارتدکسها تا امروز نتوانستهاند قواعد همزیستی را بر ما تحمیل کنند.

خداحافظی: دولت اسرائیل در ۲۰۰۵ شهرکنشینان یهودی در نوار غزه را مجبور کرد خانههایشان را ترک کنند. آنان ناچار شدند این باریکهٔ ساحلی را ترک کنند.
اینکه اسرائیلیها چقدر تلخ بر سر آیندهٔ کشورشان میجنگند، از ژانویهٔ ۲۰۲۳ در خیابانها تجربه کردم. هفته به هفته، دهها هزار نفر، غالباً صدها هزار نفر، علیه تلاش نتانیاهو برای زیر کنترل درآوردن دستگاه قضایی تظاهرات کردند. پس از ۷ اکتبر نیز اعتراضات ادامه یافت؛ این بار بر سر بازگشت ۲۵۱ گروگانی که به غزه برده شده بودند و دولت از آنان محافظت نکرده بود. دو موضوع، یک پرسش بنیادین: آیا دولت به مسئولیت خود در برابر شهروندان عمل میکند؟

اصلاحناپذیر: دانیلا وایس (Daniella Weiss)، فعال اسرائیلی، دهههاست برای گسترش شهرکها در کرانهٔ باختری میکوشد.
سپس نگاه به درون معطوف شد، و صلح با دیگر کشورهای خاورمیانه اهمیت خود را از دست داد. همزمان، شکاف کشور آشکار گردید: بهویژه اسرائیلیهای سکولار اعتراض میکردند و مذهبیها بهسختی در تظاهرات شرکت میجستند.

سرسخت: بتسالل اسموتریچ، وزیر اسرائیلی (Bezalel Smotrich)، گسترش در مناطق فلسطینی را پیش میبرد. او در اوت این شهرک تازه را افتتاح کرد.
مئیر شالو (Meir Shalev)، نویسندهای که در ۲۰۲۳ درگذشت و پسرعموی زرویا شالو (Zeruya Shalev)، نویسنده بود، پیشتر در ۲۰۱۹ به من گفت که اسرائیلیهای سکولار و متاثر از فرهنگ اروپایی به اقلیت بدل شدهاند و نفوذ خود را از دست خواهند داد. واقعاً چقدر حق با او بود: محفل لیبرال امروز گرچه هنوز میتواند دهها هزار نفر را بسیج کند، اما دیگر مسیر کشور را تعیین نمیکند.

سر سفره: پس از یک هشدار موشکی، رستورانهای تلآویو بهسرعت دوباره پر میشوند.
علیه صلح
اندکی پیش از انتخابات، فضای کشور ملتهب است. لحن خشن، مرا به اعتراضات اسرائیلی علیه توافق اسلو پس از آن ماجرای دستدادن تاریخی رابین [با عرفات.م] در واشنگتن میاندازد. آن لحظهٔ بزرگ که من در هتل آمریکن کالونی تجربه کرده بودم، بسیاری را خشمگین کرد. چیزی در کشور شکست، خوشبینی جای خود را به خشم داد و رابین «خائن» نامیده شد. برای من، مرز میان اعتراض و تهدید محو شد. تنها راست رادیکال نبود که ادعای خود بر سرزمین کتاب مقدس را بر مشروعیت دولت منتخب مقدم میداشت.
در۴ نوامبر ۱۹۹۵، یگال امیر (Jigal Amir)، دانشجوی حقوق ملی- مذهبی، نخستوزیر رابین را به ضرب گلوله کشت. دو روز بعد، مراسم خاکسپاری را در تلویزیون دنبال کردم. جملهٔ «شالوم، خاور» بیل کلینتون تا امروز در گوشم است. جهان با اسرائیل عزاداری کرد. امروز میبینم که کشور یهودی و جهان هرچه بیشتر از هم دور میشوند.
خانهٔ رابین تنها چند دقیقه پیاده از خانهٔ ما فاصله داشت. پس از ترورش، به جایگاهی برای سوگواری بدل شد. ما هر روز با سه فرزندمان به آنجا میرفتیم — از همدلی با خانوادهاش. آن زمان، خودرویی با پلاک «۱» نیز پیش چشممان آمد. مردی با سر طاس و پالتوی بلند پیاده شد. نخست کسی او را نشناخت. سپس زمزمهای در جمعیت پیچید: «عرفات پیش لی است. [لی همسر اسحاق رابین. م]» دشمن دیرینه آمده بود تا به همسر رابین تسلیت بگوید.
ترس در زندگی روزمره
حتی پیش از ترور رابین، در فوریهٔ ۱۹۹۴، باروخ گلدشتاین (Baruch Goldstein)، افراطی یهودی، در حبرون ۲۹ مسلمان را هنگام نماز به ضرب گلوله کشت. او میخواست بدینسان روند صلح را خراب کند. هنگامی که قبر گلدشتاین را دیدم، ستایش آشکار این قاتل جمعی توسط شهرکنشینان مرا شوکه کرد. آنجا همچنین با ایتامار بن- گویر (Itamar Ben-Gvir) جوان دیدار کردم — وزیر پلیس امروز — که تحسین خود را بیپرده نشان میداد.
در پاییز۲۰۰۰، با آغاز انتفاضهٔ دوم، خشونت به شهرهای اسرائیل بازگشت. یک حمله بهویژه در حافظهام حک شده است: یک عامل انتحاری حماس خود را در برابر دیسکوتک دولفیناریوم (Diskothek Dolphinarium) در ساحل تلآویو منفجر کرد. ۲۱ نفر کشته شدند که بیشترشان جوان بودند. روز بعد، گلها در برابر دیسکوتک روی زمین افتاده بود و هنوز خون روی آسفالت دیده میشد. من تا آن زمان این ساحل را فقط جایگاهی برای بیخیالی و شادی میشناختم. اکنون آنجا صحنهٔ جنایت بود.
بمبها همچنین در اتوبوسها، در یک پیتزافروشی و در هتلی در نتانیا (Netanja) منفجر شدند. اینکه مأموران امنیتی با پیراهنهای به رنگ بژ بهطور تصادفی اتوبوسهای عمومی را بازرسی میکردند، آرامم نمیکرد. این بازرسی بیشتریادم میآورد که حتی یک سفر در تلآویو تا چه حد میتواند خطرناک باشد.
یک روز در اتوبوس، دو نوجوان عرب با کیفهای ورزشی در ردیف جلوی من نشستند. خودم را در حالی یافتم که با نگرانی از خود میپرسیدم در آن کیفها چیست. ترس نگاهم را تغییر داده بود: جایی که پیشتر دو نوجوان کاملاً معمولی میدیدم، اکنون تهدیدی بالقوه میدیدم.
با جذابیت و خشونت
نخستین بار یاسر عرفات را در ۱۹۹۶ در دفترش در غزه دیدم. این مرد چقدر با به انجام رساندن یک صلح با اسرائیل جدی بود؟ او روزگاری بهعنوان مبارز چریکی چهرهای هراسانگیز از مقاومت مسلحانه علیه اسرائیل محسوب می شد . او گروه بازدیدکنندگان ما را با پالتوی نظامی زیتونیرنگ پذیرفت. دست زنان را میبوسید و مردان را در آغوش میگرفت. مردی که اسرائیل همین دیروز او را بهعنوان تروریست تعقیب میکرد، اکنون خود را دولتمردی جذاب نشان میداد.
شش سال بعد دوباره با او دیدار کردم، این بار در مقر فرماندهیاش در رامالله که آن زمان در محاصرهٔ تانکهای اسرائیلی بود. عرفات در مقر خود زندانی شده بود. اسرائیل او را متهم میکرد که از ترور انتفاضهٔ دوم از نظر سیاسی پشتیبانی و در تأمین مالی آن مشارکت کرده است. با این حال، او نقش میزبان مقتدر را بازی میکرد. او گفت: «ما هیچ برنامهای برای اعلان جنگ به اسرائیل نداریم.» اما نمیتوانست از سلاح چشم بپوشد، زیرا آنها نماد حاکمیت بودند.
عرفات در ۲۰۰۴ در سن ۷۵ سالگی بر اثر عوارض خونریزی مغزی درگذشت. مراسم خاکسپاری او را از پشتبام ساختمانی روبهروی مقر رهبری فلسطین در رامالله دنبال کردم. بعدها در همانجا آرامگاهی ساخته شد. گارد افتخاری بر گور مردی پاسداری میکند که کشورش هرگز به واقعیت نپیوست. از دیدارهایم با او، تناقضها باقی میمانند: جذابیت و خشونت، شناسایی بینالمللی و بیمسئولیتی. او به فلسطینیان کشور مستقل خودشان را وعده داده بود. اما پیشنهادهای مشخص اسرائیل را رد کرده بود.
نماد شهرکنشینان
امروز وقتی از کرانهٔ باختری میگذرم، چشماندازی میبینم که از نخستین بازدیدهایم بهکلی دگرگون شده است. گروههای پراکندهٔ خانهها به شهرکها و شهرها بدل شدهاند. گسترش محلههای یهودینشین در مناطق فلسطینی اکنون سیاست رسمی دولت است. اما ایدئولوژیای که توسعهٔ شهرکسازی را توجیه میکند، از وزیران راست افراطی نتانیاهو، بتسلئیل اسموتریچ (Bezalel Smotrich) و ایتامار بن- گویر (Itamar Ben-Gvir)، قدیمیتر است. ریشههای آن بیش از نیم سده به عقب میرسد.
یکی از چهرههای کلیدی این تحول، دانیلا وایس است (Itamar Ben-Gvir). او با ترکیبی از شور و شوق و سرسختی ایدئولوژیک، از دههٔ هفتاد شهرکسازی را پیش میبرد. عزم او مرا نگران کرد، هنگامی که ۳۰ سال پیش نخستین بار در کرانهٔ باختری با او دیدار کردم. آنچه او ساختن میدانست، قرار بود همان زمان نیز چشمانداز داشتن یک کشور مستقل را برای همیشه از فلسطینیان بگیرد. وایس با افتخار به من گفت: «پیش از آنکه ما به اینجا بیاییم، همهجا تاریک بود، هیچ روستایی، هیچ چیزی نبود.» جایی که من تپهای خالی میدیدم، او پیشتر شهرک بعدی را میدید. هنگامی که پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ دوباره با او گفتگو کردم، این زن که در این میان بیش از هشتاد سال داشت، هیچ خسته به نظر نمیرسید. او گفت که اسکان دوبارهٔ یهودیان در نوار غزه را نیز پیش خواهد برد؛ جایی که اسرائیلیها در ۲۰۰۵ به دستور آریل شارون، نخستوزیر وقت، ناچار به تخلیهٔ آن شدند. وایس اکنون میخواهد جمعیت فلسطینی منطقه را ترک کند.
جدّی نگرفتن این حرفها نادانی است. وایس که بیش از یک دهه شهردار کدومیم (Kedumim) در غرب نابلس بود، فعالان را بسیج کرد و ساخت پایگاههای جدید را سازمان داد. شمار شهرکنشینان در کرانهٔ باختری از حدود ۱۱۰٬۰۰۰ نفر در ۱۹۹۳ به بیش از ۵۴۰٬۰۰۰ نفر در آغاز ۲۰۲۶ افزایش یافت. فرزندان او افسران عالیرتبه، کارگزاران دولتی، روزنامهنگاران و سیاستمداران شدند. این جنبش آن باور و یقین دینی خود را اکنون به قدرت سیاسی تبدیل کرده است. این اسرائیل برای من بیگانه شده است: میترسم که با فرمانروایی پایدار بر مردمی دیگر، هویت خود را ببازد.
برای یک اسرائیل بهتر
مایا، دخترم، دو سال پیش اسرائیل را ترک کرد، چون اعتماد خود را به دولت از دست داده بود. او امروز در سوئیس زندگی میکند. اما برای انتخابات بازمیگردد تا رأی خود را بدهد — همچون دهها هزار اسرائیلی دیگر که در خارج مقیماند. مایا میگوید: «نمیتوانیم اجازه دهیم کشور به دست افراطیها بیفتد.» برای او این انتخاباتی «بودن یا نبودن» است، «شاید مهمترین از ۱۹۴۸». او با رأی خود میخواهد به این امر یاری رساند که اسرائیل دموکراتیک، قابل زندگی و پیوسته به جهان باقی بماند.
من و همسرم نیز گاهی از خود میپرسیم که آیا در اسرائیل آیندهای داریم. اما آنگاه روزنامهنگار درون من بیدار میشود. بهسختی جایی دیگر میتوان چنین بیواسطه تجربه کرد که تاریخ چگونه نوشته میشود. شاید این نیز تنها بهانهای است که از آن میترسم.
نظرسنجیها در انتخابات رقابتی نزدیک میان بلوک دولتی و اپوزیسیون را پیشبینی میکنند. مخالفان نتانیاهو اگرچه در خواست جایگزینی نخستوزیر و دولتش همداستاناند، اما تاکنون تصور مشترکی از آیندهٔ اسرائیل نساختهاند. انگیزههای اندیشمندانی چون عاموس عوز (Amos Oz) یا آ. ب. یهوشوع (Amos Oz) که مدتها به این کشور جهت میدادند، از میان رفته است. عوز در ۲۰۱۸ درگذشت، یهوشوع در ۲۰۲۲.
دیگر روشنفکران اسرائیلی ساکتتر شدهاند. آنان دههها برای کشوری فلسطینی بهعنوان پیششرط صلح و امنیت تبلیغ کردند. اما پس از کشتار ۷ اکتبر، حتی آنان نیز بهسختی میتوانند توضیح دهند که چگونه میتوان جلوگیری کرد که چنین کشوری به تهدیدی تازه بدل شود.
خواستهٔ خود من در این میان فروتنانهتر شده است: آرامشی، سرانجام یک بار، که بتوانم به آن تکیه کنم. امروز گاهی آرزو میکنم که دستکم برای چند ساعت بتوانم مطمئن باشم که هیچ اتفاقی نمیافتد. اما هنگامی که اسرائیلیها به خارجیها تأکید میکنند که در کشورشان هرگز وضعیت کسلکننده نمیشود، نوعی احساس غرور هم در این سخنشان هفته است — در مقابل همهٔ آنچه از سر گذرانده و به انجام رساندهاند. در همین روزها میبینم که چه بسیارند کسانی که از واگذاری کشور یهودی به متعصبان خودداری میکنند. به خاطر آنان است که امید به این کشور را رها نمیکنم.

پس از ترور: سربازان اسرائیلی به کیبوتزهایی که تروریستهای حماس در نزدیکی مرز غزه ویرانشان کردهاند دیر میرسند.
در آشپزی یکیشده
با وجود همهٔ تضادها، چیزی نیز هست که یهودیان و عربها را از نظر عاطفی به هم پیوند میدهد: عطرهای مشترک. حمص ارده (Hummus)، فلافل و مخلوط زعتر (Za’atar) بخشی از تاریخ آشپزی این منطقهاند. سر سفره میتوان دریافت که مردمان خاورمیانه چقدر میتوانند به هم نزدیک باشند. اما حتی حمص نیز به سیاست بازمیگردد. اسرائیلیها آن را بخشی از آشپزی ملی خود معرفی میکنند و فلسطینیها گاه در آن تصاحب فرهنگی میبینند. شاید طنزی در این سه دههٔ من در این کشور نهفته باشد: هرچه اسرائیلیها و فلسطینیها از نظر سیاسی بیشتر از هم دور شدند، آشپزی شامی-عربی بیواسطهتر بخشی از زندگی روزمرهٔ اسرائیلی شد.

پیش از انتخابات: بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر، میخواهد در قدرت بماند؛ اینجا بر یک پوستر انتخاباتی در تلآویو.
سر سفرههای غذا آرزویی را حس میکنم که غالباً زیر منازعههای سیاسی پنهان میشود: لذت بردن از زندگی و سهیم شدن در جهان. این ارادهٔ زندگی برای من در طنز اسرائیلی نیز نمایان میشود: خشک، بیاحترام و غالباً دقیقاً جایی قویتر که اوضاع هیچ دلیلی برای خندیدن باقی نمیگذارد. پس از یک هشدار موشکی، همسایهای به من گفت که حالا دستکم سرانجام همهٔ همسایگان را شناخته — در راهپله، بسیاری پابرهنه و هنوز با لباس خواب. و هنگامی که به دوستی گفتم چقدر در اسرائیل دشوار است که فراتر از فردا اندیشید، او خندان گفت: «اینجا حتی برنامهٔ هفتهٔ آینده بهعنوان راهبرد بلندمدت به شمار میآید.» آدم میخندد و برای لحظهای ترس کنار میرود.
کسی که در کشوری زندگی میکند که هر لحظه خطر حملهٔ تروریستی یا جنگ در آن هست، رابطهای ویژه با جدیت زندگی پیدا میکند. یک مصاحبه به دلیل یک حمله لغو میشود، یک شام به دلیل هشدار موشکی. با این حال، فردای همان شب کافهها دوباره پر میشوند. این توانایی تغییر تقریباً آنی میان وضعیت اضطراری و عادی مرا تحت تأثیر قرار میدهد. گاهی نیز آشفتهام میکند.
نشریه فوکوس (Focus)
۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
بنوا فوکون / وال استریت ژورنال / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
عراق و پاکستان در حال مسدود کردن برخی مسیرهای زمینی مهم برای ورود و خروج کالا به/از ایران هستند. این اقدام، فشار اقتصادی بر حکومت ایران را ـــ که پیشتر به دلیل محاصره دریایی ایالات متحده و تحریمهای شدید علیه شرکتهای هواپیمایی، با قطع اکثر مسیرهای حملونقل دریایی و هوایی مواجه شده بود ـــ دوچندان میکند.
این انزوای فزاینده در حالی رخ میدهد که پرزیدنت ترامپ فشار نظامی را نیز تشدید کرده است؛ با این امید که ایران را وادار به دادن امتیازاتی در خصوص برنامه هستهایاش کند. در حالی که میانجیگران در خاورمیانه برای احیای مذاکرات تلاش میکنند، جبهه دیپلماتیک ماههاست که به بنبست رسیده است، چرا که ایران درخواستهای ایالات متحده برای گفتگو پیرامون مسئله هستهای را رد میکند.
عراق روز چهارشنبه گذرگاه مرزی «شیب» (چذابه) را که بزرگترین استانهای نفتی دو کشور را به هم متصل میکند، بست. بغداد دلیل این اقدام را ضرورت تشدید نظارتها برای مقابله با قاچاق عنوان کرد.
در طول آخر هفته، پاکستان نیز با استناد به ملاحظات امنیتی، از ورود کامیونهای ایرانی از طریق دو گذرگاه مرزی کلیدی، یعنی «گابد» و «تفتان»، جلوگیری کرد. از هر دوی این گذرگاهها به عنوان مسیرهای جایگزین برای دسترسی به بزرگترین بندر شرقی ایران استفاده میشد. روز جمعه، سخنگوی وزارت امور خارجه پاکستان اشاره کرد که این اقدامات با اجرای تحریمها مرتبط است.
این سخنگو در پاسخ به پرسشی درباره این تعطیلیها گفت: «پاکستان به عنوان عضوی مسئول در جامعه بینالمللی، به تمامی رژیمهای تحریمیِ لازمالاجرا ـــ مطابق با قوانین بینالمللی و داخلی ـــ پایبند بوده و خواهد ماند.»
اوایل ماه جاری، اسکات بسنت، وزیر خزانهداری، اعلام کرد که در حال همکاری با پاکستان و ترکیه برای مسدود کردن مسیرهای زمینی ایران است. بسنت در اوایل ماه جاری در «نشست سیاستگذاری نیوزمکس» (Newsmax Policy Summit) گفت که ایالات متحده فراتر از تحریمهای مالی، در پی اجرای کارزاری برای «انزوای مطلق» ایران است.
وزارت خزانهداری به درخواست برای اظهار نظر پاسخی نداد. یکی از مقامات این وزارتخانه ماه گذشته گفته بود که آنها در حال بررسی قرار دادن نهادهایی در فهرست سیاه هستند که با فراهم کردن انبارها و مراکز توزیع، به تداوم ورود کالا از مرزهای زمینی به ایران کمک میکنند.
یکی از مقامات دولت ترامپ اظهار داشت که کارزار اقتصادی ایالات متحده «حکومت ایران را به چنان انزوایی کشانده که به استیصال افتاده است.»
در سایر نقاط مرزی ایران، گذرگاههای ترانزیتی همچنان باز هستند. با این حال، این تعطیلیها موجب تشدید ازدحام شدهاند؛ آن هم در شرایطی که گذرگاههای زمینی پیش از این نیز برای جبران ظرفیت ازدسترفتهی حملونقل دریایی و مهار افزایش قیمت کالاهای اساسی برای مصرفکنندگان ایرانی، با دشواری مواجه بودند.

احسان ملکزاده، رئیس انجمن شرکتهای حملونقل بینالمللی ایران، در آن زمان به خبرگزاری نیمهرسمی «مهر» گفت که تا تاریخ ۲۹ سپتامبر، ۱۷ هزار کامیون در مرزهای ایران با ترکیه، افغانستان و آذربایجان در انتظار بودند و مدتزمان تأخیرها معمولاً به ۲۰ روز میرسید.
اخیراً صدها راننده کامیون در صفهای طولانی در گذرگاههای مرزی پاکستان منتظر ماندهاند. «اتحادیه انجمنهای کامیونداران و رانندگان سراسر ایران» روز سهشنبه اعلام کرد که برخی از رانندگان ناچار شدهاند محمولههای فاسدشدهی میوه و سایر محصولات کشاورزی خود را رها کنند.
به گزارش سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران (IRIB)، بسته شدن مرزها از سوی پاکستان همچنین منجر به گرفتار شدن بیش از ۴۵۰۰ تن گاز مایع (گاز کپسولی) — که یکی از آخرین اقلام صادراتی انرژی تهران محسوب میشود — در سمتِ ایرانیِ مرز شده است.
میعاد ملکی، از مقامات پیشین وزارت خزانهداری آمریکا در امور تحریمها، اظهار داشت که بسته شدنِ بخشی از مرزها میتواند موجب بیثباتی بیشتر در اقتصاد ایران شود.
او گفت: «محدودیتهای دریایی، تجارت را به سمت مسیرهای زمینیِ بسیار محدود و پرهزینه سوق داده است؛ امری که باعث میشود شریانهای حیاتیِ باقیماندهی اقتصاد ایران، کندتر، گرانتر و غیرقابلاطمینانتر شوند. این وضعیت موجب تشدید ازدحام، افزایش هزینههای حملونقل و تأخیر در ورود مواد اولیه و کالاهای اساسی میشود که در نهایت به بخش تولید و ـــ مهمتر از همه ـــ درآمدهای مالیاتی فشار وارد میکند.»
حمید حسینی، عضو هیئتمدیره اتاق بازرگانی ایران و عراق در تهران، در مصاحبهای گفت که به باور او، بسته شدن گذرگاههای مرزی با عراق، نتیجهی کارزار ایالات متحده برای منزوی کردن ایران است.
پیمان سنندجی، رئیس کمیسیون حملونقل اتاق بازرگانی تهران، به خبرگزاری مهر گفت که صادرات ایران به پاکستان به دلیل تحریمهای بانکی متوقف شده است.

سنندجی افزود که اسلامآباد اکنون از واردکنندگان پاکستانی خواسته است تا مشخصات بانکی خود را برای انجام مبادلات تجاری با ایران ثبت کنند؛ فرآیندی که به گفتهی او، به دلیل محدودیتهای اعمالشده بر سیستم مالی تهران، با پیچیدگیهایی همراه شده است. فداحسین مالکی، رئیس گروه دوستی پارلمانی ایران و پاکستان، نیز ایالات متحده را مقصر این وضعیت دانست.
مالکی ـــ که عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی نیز هست ـــ روز پنجشنبه گفت: «ما از دوستان پاکستانی خود چنین انتظاری نداشتیم و تصور نمیکردیم که آنها تحت تأثیر فشارهای آمریکا قرار بگیرند.»
نیروی دریایی ایالات متحده در واکنش به اقدامات تهران در تنگه هرمز، ماههاست که بنادر ایران را تحت محاصره قرار داده است؛ اقدامی که صادرات نفت را به صفر رسانده و واردات کالاها ـــ از جمله مواد غذایی ـــ را بهشدت مختل کرده است. اگرچه کالاهای بشردوستانه از این محاصره مستثنی شدهاند، اما بسیاری از شرکتهای حملونقل نگراناند که در صورت اقدام به جابهجایی کالا، با خطر توقف و بازرسی مواجه شوند.
ذخایر نفتی ایران که خارج از دایرهی محاصرهی آمریکا قرار داشتند ـــ و ایران میتوانست ماهها آنها را به خریداران چینی بفروشد ـــ اکنون به پایان رسیده است.
در چارچوب تلاشهای جدید دولت ترامپ برای منزوی کردن اقتصادی ایران، وزارت خزانهداری آمریکا تحریمهای تازهای را علیه بانکهایی که با تهران مراوده دارند و همچنین علیه بخش هوانوردی ایران اعمال کرده است؛ اقدامی که منجر به قطع بیشترِ پیوندهای تجاری با کشورهایی نظیر عراق و عمان شده است.
مرکز آمار ایران در ماه جاری اعلام کرد که اقتصاد این کشور بر اثر جنگ و انزوا فلج شده و خانوارهای ایرانی در سال گذشته ۹۰ درصد از قدرت خرید خود را از دست دادهاند. قیمت مواد غذایی ۱۲۸ درصد افزایش یافته و بسیاری از خانوادهها ناچار شدهاند گوشت را بهصورت نسیه خریداری کنند.
روز پنجشنبه، ارزش ریال ایران به پایینترین سطح خود رسید و هر دلار به ۲ میلیون و ۷۴۰ هزار ریال معامله شد.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
ایسی رونالد / سیانان / ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶
حالوروز جوانان خوب نیست. در سراسر اروپا، نسل جوان نسبت به مسائلی گوناگون — از کمبود بودجه برای آموزش گرفته تا هزینههای مسکن — دست به اعتراض زدهاند. این اعتراضات چالشهای بزرگی را پیش پای دولتهایی قرار داده که خود هماکنون نیز تحت فشار هستند، و نشانهای آشکار از سرخوردگیِ میاننسلیِ «نسل زد» (Gen Z) به شمار میرود.
ماهیت دقیق این نارضایتیها در کشورهای مختلف، متفاوت است. در اسپانیا، ماجرای تخلیه و بیرون کردن «ماریکارمن آباسکال» ۸۷ ساله از خانهاش، جرقهی آغازین این موج اعتراضات بود؛ در فرانسه، دانشجویان در حمایت از معلمانِ اعتصابی دست به تظاهرات زدند؛ در آلبانی نیز ماههاست که اعتراضات دانشجویی بهطور متناوب ادامه دارد؛ اعتراضاتی که نخست با طرح ساخت یک مجموعهی لوکس — با حمایت جرد کوشنر، داماد دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا — آغاز شد.
با این حال، فارغ از تفاوت در عوامل آغازگر، تمام این جنبشها همچون یک «سیاهچاله» عمل کردهاند؛ آنها هرگونه نارضایتی را به درون خود میکشند و سپس به شکل فورانی از خشم و سرخوردگیِ فراگیر بروز میکنند. این خشم متعلق به نسلی از جوانان است که بیم آن دارند فرصتهایی مشابهِ والدین خود در اختیار نداشته باشند.
این جنبشها تا حدی از یکدیگر نیز الهام گرفتهاند؛ برای نمونه، معترضان در ایتالیا و یونان در شعارهای خود به همتایان فرانسویشان اشاره کردهاند. اعتراضات مربوط به مسکن در اسپانیا به پرتغال نیز کشیده شد. آلیس دو بریتو، نایبرئیس اتحادیهی اصلی دانشجویی فرانسه (UNEF)، به سیانان گفت که اتحادیههای دانشجویی در سراسر اروپا، تجربیات و توصیههای خود را با یکدیگر به اشتراک میگذارند.
او میگوید: «من شباهتهای بسیار بیشتری نسبت به تفاوتها میبینم. همهی ما از ضرورت سرمایهگذاری در آموزش، دانشگاهها و بهطور کلی در نسل جوان سخن میگوییم. اما در عین حال، بحث هزینههای زندگی و مسکن نیز مطرح است.»
ناکامی سیاست در برآورده کردن نیازهای نسل آینده
این سخنان بازتابدهندهی مطالبات سابرینا بریزولا، از رهبران اتحادیههای دانشجویی ایتالیاست که آخر هفتهی گذشته در یک گردهمایی گفت: «بیایید... صدایمان را به گوش همه برسانیم؛ برای مدارسی که بر سرمان آوار نشوند، برای کارِ ایمن و شرافتمندانه، برای نظام سلامت عمومی و برای عدالت اجتماعی.»
به گفتهی جولیوس فینتلمن، همبنیانگذار و سردبیر خبرنامه روزانه «یوروپین کورسپاندنت» (European Correspondent)، این اعتراضات «بازتابدهندهی نوعی سرخوردگی است؛ این احساس که سیاست در اروپا در برآورده کردن نیازهای نسل آینده ناکام مانده است.»

اعتراضات در میلان ایتالیا
او علاوه بر مسائل مربوط به آموزش و مسکن، به بازار کاری اشاره میکند که روزبهروز نامطمئنتر میشود — بازاری که در آن هوش مصنوعی تأثیری نامتناسب بر مشاغل ردههای پایین میگذارد — و همچنین بحران اقلیمی را از عواملی میداند که بستر را برای فوران خشم «نسل زد» (Gen Z) فراهم کردهاند. او به شبکه خبری سیانان (CNN) گفت: «به گمانم آنچه در اصل شاهد آن هستیم، فروپاشی آن وعدهی بنیادینِ دموکراسی لیبرال است؛ وعدهای که میگفت نسل آینده زندگی بهتری نسبت به نسل کنونی خواهد داشت. این وعده دیگر اعتبار خود را از دست داده است.»
کشورهای عضو اتحادیه اروپا که بیشترین تأثیر را از این اعتراضات پذیرفتهاند — شامل یونان، ایتالیا، فرانسه، بلژیک، اسپانیا و پرتغال — همگی با شرایط اقتصادی نامساعد و بدهیهای ملی سنگین دستبهگریباناند؛ وضعیتی که افزایش مخارج عمومی را دشوار میسازد. برای نمونه، روز چهارشنبه نرخ بازده اوراق قرضه در فرانسه به بالاترین سطح خود از سال ۲۰۰۲ رسید که فشار بیشتری بر بودجههای دولتی وارد میکند.
خسته از انتظار برای دریافت پاسخ
به گفتهی «دِ بریتو»، طی نه سال گذشته، همزمان با آغاز سال تحصیلی در ماههای سپتامبر و اکتبر، اعتراضات دانشجویی و دانشآموزی مشابهی در فرانسه رخ داده است؛ چرا که جوانان هنگام بازگشت به محیطهای آموزشی، با کمبود معلم و فقدان تجهیزات مناسب مواجه میشوند.
اما امسال، دامنه این اعتراضات بهشدت گسترش یافت. معترضان خواستار کاهش تعداد دانشآموزان در هر کلاس، افزایش بودجه اختصاصیافته به معلمان، سرمایهگذاری در زیرساختها برای مقابله با بحران اقلیمی، و پایان دادن به خشونت پلیس علیه جوانان شدند. دِ بریتو گفت: «مردم دیگر از انتظار برای دریافت پاسخ خسته شدهاند.»
موضوع آموزش، مسئلهای است که فراتر از مرزهای کشورهای اروپایی مطرح است. به گزارش خبرگزاری رویترز، هزاران دانشآموز و معلم در سراسر یونان دست به راهپیمایی زدند؛ از جمله گروهی که در برابر ساختمان پارلمان در آتن گرد آمدند و شعار میدادند: «از یونان تا فرانسه، ما خواهان آموزش عمومی و رایگان هستیم.»
همچنین، زمانی که دانشآموزان در تاریخ ۷ اکتبر برای نخستین بار دبیرستانی را در رم به تصرف خود درآوردند، در نخستین سطر از بیانیهای که در دفاع از اقدامشان منتشر کردند، نوشتند: «همانند فرانسه».
دولت ایتالیا تلاش کرده است هرگونه شباهتی را با جنبش اعتراضی در فرانسه کماهمیت جلوه دهد. جوزپه والدیتارا، وزیر آموزش و پرورش، اوایل این ماه گفت: «وضعیت در ایتالیا با فرانسه بسیار متفاوت است.» او ادعای راست افراطی را تکرار کرد که اعتراضات فرانسه به دلیل دشواری ادغام مهاجران نسل دوم در سیستم آموزشی، که در ایتالیا وجود ندارد، دامن زده میشود.
معضل مسکن
با این وجود، مسکن مسئله دیگری است که از مرزهای ملی فراتر میرود. معترضان ایتالیایی میگویند که اعتراضات مسکن در اسپانیا را که در ماه سپتامبر به طور جدی آغاز شد و در نهایت دولت را مجبور به اعلام انتخابات زودهنگام کرد، از نزدیک دنبال کردهاند.

اعتراضات در آتن یونان
دانشجویان در یک اردوگاه اعتراضی در رم به سیانان گفتند که مسکن مقرون به صرفه از آموزش خوب جداییناپذیر است. یکی از آنها، الیزا پاستوره، گفت که او و برادرش «به سختی» میتوانند اجاره اتاق مشترک خود را در رم، جایی که در دانشگاه تحصیل میکنند، بپردازند. او برای نیمه اول مدرک خود، تا زمانی که برادرش نیز دانشگاه را شروع کرد، مجبور شد ۱۲۰ کیلومتر (۷۵ مایل) از خارج از رم رفت و آمد کند تا در هزینهها صرفهجویی کند.
گروههای دیگری نیز در حال اعتراض هستند. مسدود شدن جاده توسط کامیونداران در ایتالیا، که از افزایش قیمت سوخت پس از جنگ ایران خشمگین بودند، تولید موزارلای بوفالو و برخی پاستاها را متوقف کرده است. و مسائلی مانند مسکن فراتر از شکافهای نسلی است و نسلهای مسنتر را نیز به اعتراضات میکشاند.
در پرتغال، هزاران نفر هر شب این هفته در میدان روسیو، یکی از شلوغترین میدانهای لیسبون، جمع شدهاند. برخی حتی چادر زدند و ۵۵ نفر در ساعات اولیه صبح سهشنبه دستگیر شدند که باعث تظاهرات بیشتر شد. معترضان، با تکان دادن پرچمهایی با شعارهایی مانند «خانههایی برای زندگی»، خواستار محدودیت افزایش اجاره بها و لغو قانون جدیدی شدند که اخراجها را آسانتر میکند.
مبارزه با فساد در آلبانی و صربستان
در جاهای دیگر، تظاهرات طولانیمدت در آلبانی و صربستان بیشتر بر مبارزه با فساد متمرکز بوده و به جنبشهایی تبدیل شده است که به دنبال سرنگونی دولت هر کشور هستند.
پس از آنکه اعتراضات در آلبانی هفته گذشته به خشونت کشیده شد، ادی راما، نخست وزیر، در برابر هرگونه درخواست برای کنارهگیری مقاومت کرد و در عوض معترضان را به تهدید برنامههایش برای پیوستن این کشور به اتحادیه اروپا متهم کرد و مخالفان سیاسی خود را مسئول ناآرامیها دانست. یکی از معترضان در آلبانی به خبرگزاری رویترز گفت: «ما خواهان تغییر هستیم، به همین دلیل اینجا حضور داریم. ما انقلاب میخواهیم، خواهان دولتی جدید هستیم؛ به دنبال هیچگونه مذاکرهای نیستیم و هرچه سریعتر به دولتی جدید نیاز داریم.»
در همین حال در صربستان، اعتراضاتی که با هدایت دانشجویان شکل گرفته و در دو سال گذشته بر فضای سیاسی این کشور تأثیرگذار بوده است، اکنون در آستانه انتخابات پارلمانی روز یکشنبه، به جدیترین نیروی مخالف در برابر الکساندر ووچیچ، رهبر باسابقه این کشور، تبدیل شده است.
احتمالاً شاهد تظاهرات بیشتری خواهیم بود. دو اتحادیه کارگری بزرگ فرانسه خواستار برگزاری اعتراضات بیشتر در روز شنبه در پاریس شدهاند؛ هرچند امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، اقداماتی را برای ممنوعیت اعتراضات «غیرقانونی» در پیش گرفته است؛ بدین معنا که مقامات تنها به تجمعاتی اجازه برگزاری میدهند که مرتبط با اتحادیههای کارگری باشند. با این وجود، انتظار میرود تظاهرات گستردهای در شهر اورلئان برگزار شود؛ جایی که مارین لو پن، چهره شاخص جریان راست افراطی، در آخر هفته جاری کارزار انتخاباتی ریاستجمهوری خود را آغاز میکند.
اتحادیههای کارگری بزرگ در فرانسه و اسپانیا به ترتیب برای روزهای ۵ و ۱۱ نوامبر فراخوان اعتصاب سراسری دادهاند. در آلمان، گروهی با عنوان «Gen Z regelt» (به معنای «نسل زد اوضاع را در دست میگیرد») برای روز ۳۱ اکتبر خواستار برگزاری اعتراضات سراسری شده است. همچنین اتحادیههای دانشجویی در بریتانیا و ایتالیا در حال برنامهریزی برای برگزاری یک روز اقدام اعتراضی در تاریخ ۲۰ نوامبر هستند تا نسبت به افزایش هزینههای تحصیل اعتراض کنند.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
ارین بانکو و جوی رولت / رویترز / ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته شش مقام ارشد سابق ایالات متحده که از این موضوع آگاه هستند، مدتها پیش از محدود شدن دسترسی نظامی اوکراین به سیستم ارتباطات ماهوارهای ایلان ماسک در ماه جاری، دولتهای بایدن و ترامپ بارها از شرکت «اسپیساکس» (SpaceX) خواسته بودند که سرویس استارلینک را در کشورهای مختلف فعال یا غیرفعال کند.
چهار تن از این مقامات سابق اظهار داشتند که در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، این درخواستها شامل مواردی همچون قطع سرویس برای جلوگیری از استفاده شبهنظامیان وابسته به ایران در یمن و لبنان از استارلینک جهت برقراری ارتباط، و همچنین فعالسازی این سرویس برای فراهم کردن دسترسی به اینترنت در داخل ایران و در اوکراین (به منظور پشتیبانی از ارتش این کشور) بوده است.
همچنین، یک مقام ارشد سابق در دولت دونالد ترامپ و یک فرد مطلع دیگر به رویترز گفتند که دولت ترامپ نیز از ایلان ماسک، مدیرعامل اسپیساکس، خواسته بود تا پس از حملات ایالات متحده و اسرائیل در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، این سرویس را در ایران در دسترس قرار دهد؛ با این امید که دسترسی به اینترنت و ارتباطات برای معترضان ضدحکومتی تقویت شود.
تمامی این افراد به شرط فاش نشدن نامشان صحبت کردند. درخواستهای پیشین ایالات متحده در خصوص دسترسی به استارلینک، برای نخستین بار در این گزارش مطرح میشوند.
جنجال اخیر پیرامون اعمال محدودیت بر استفاده اوکراین از خدمات ماهوارهای اسپیساکس، پرسشهایی را درباره روابط میان دولت ایالات متحده و ایلان ماسک ایجاد کرده است؛ کسی که شرکتش مالک سیستمهایی است که برای ارتش آمریکا و متحدان آن حیاتی محسوب میشوند.
درخواستهای مطرحشده از سوی دولتهای بایدن و ترامپ از ایلان ماسک، نشاندهنده رابطهای نزدیک است که در آن دولتهای ایالات متحده تا حد بیسابقهای برای پیشبرد سیاست خارجی خود به یک شرکت بخش خصوصی متکی هستند.
اعمال محدودیتهای اخیر علیه اوکراین — که متحد ایالات متحده به شمار میرود — مقامات اروپایی را نیز نگران کرده است؛ بهطوری که برخی از آنها استدلال میکنند اروپا باید توانمندیهای ارتباطات ماهوارهای نظامی مستقل خود را توسعه دهد، چرا که در حال حاضر هیچ جایگزین عملی و کوتاهمدتی برای آن وجود ندارد.
محدودیتهای «استارشیلد» توان نظامی اوکراین را مختل میکند
ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، هفته گذشته اعلام کرد که دسترسی کشورش به «استارشیلد» — نسخه نظامی سامانه «استارلینک» (Starlink) — بهطور عمدی محدود شده است؛ مسئلهای که در عملکرد پهپادهای نظامی این کشور اختلال ایجاد کرده است. او همچنین گفت که سرعت سرویس استارلینک نیز کاهش یافته است؛ سرویسی که اوکراین از آن برای برخی فعالیتهای نظامی، از جمله دفاع در برابر حملات موشکی روسیه، استفاده میکند.
خبرگزاری رویترز گزارش داده است که دستور اعمال محدودیت بر استارشیلد از داخل کاخ سفید صادر شده است. دولت ترامپ این کاهش سرعت را تأیید کرده، اما نگفته است که آیا خودِ آنها این دستور را صادر کردهاند یا خیر.
کاخ سفید در پاسخ به درخواست اظهار نظر، به سخنان روز جمعه ترامپ ارجاع داد. ترامپ در آن اظهارات گفته بود که درباره مسائل مربوط به دسترسی اوکراین به استارلینک با ایلان ماسک صحبتی نکرده است، اما افزود: «اگر مشکلی وجود داشته باشد، آن را حلوفصل خواهم کرد.»
هالینا یوسیپیوک، سخنگوی سفارت اوکراین در واشنگتن، گفت که اولویت اوکراین «بازگرداندن سرعت این سرویس به حالت عادی در سریعترین زمان ممکن است، چرا که جان مردم ما به آن وابسته است.»
شرکت «اسپیساکس» (SpaceX) به درخواستها برای اظهار نظر پاسخی نداد؛ هرچند ایلان ماسک اوایل این هفته در پستی در شبکههای اجتماعی نوشت: «سامانههای استارشیلد تحت مالکیت و کنترل دولت ایالات متحده هستند. هرگونه محدودیت در سرعت یا نحوه استفاده، توسط ارتش آمریکا و در نهایت (توسط رئیسجمهور ایالات متحده) تعیین میشود.»
جیسون کرو، نماینده دموکرات مجلس نمایندگان آمریکا، روز جمعه خواستار شفافسازی درباره تغییرات اخیر در سرویس ماهوارهای اوکراین شد و هشدار داد که وابستگی ایالات متحده به شرکت اسپیساکس، خطراتی به همراه دارد.
کرو گفت: «میلیاردرهای غیرمنتخب و شرکتهای خصوصی نباید تعیینکننده این باشند که چه چیزی به نفع امنیت ملی آمریکا است.»
برای اوکراین، سرویس اینترنت استارلینک به شریان حیاتی ارتباطات در خط مقدم میان یگانهای نظامی تبدیل شده است؛ یگانهایی که میگویند در حال حاضر هیچ رقیبی برای قابلیتهای محصولات اسپیساکس وجود ندارد.
گیرندههای استارشیلد که تا حد زیادی در برابر اخلالهای رادیویی (جَمینگ) مقاوم هستند، بهعنوان سامانههای هدایت داخلی و همچنین برای برقراری ارتباط میان پهپادهای اوکراینی و اپراتورهای آنها (حتی در عمق خاک تحت کنترل روسیه در داخل اوکراین) مورد استفاده قرار میگیرند.
نفوذ ماسک موجب بروز عدم قطعیت شده است
نقش ایلان ماسک به عنوان مدیرعاملی با ارادهای قوی در شرکتی که نفوذی بسیار گسترده بر امنیت ملی ایالات متحده دارد، گاهی این پرسش را پیش کشیده است که چه کسی واقعاً درباره خدمات ماهوارهای «اسپیساکس» (SpaceX) تصمیمگیری میکند.
آرماند موسی، رئیس گروه «سامیت ریج» (Summit Ridge Group) — یک شرکت مشاوره در صنعت ماهواره — میگوید: «او [ماسک] قرار است یک مدیر تجاری باشد که قراردادهایی با دولت دارد، اما در عمل دارد تصمیمات کلانی در حوزه سیاست خارجی میگیرد.»
موسی میافزاید: «شخصیت او به قدری مبهم است که نمیتوان تشخیص داد آیا تصمیماتش ناشی از ویژگیهای رفتاری و شخصی خود اوست، یا اینکه تحت تأثیر عوامل دیگری قرار دارد که بر او اعمال نفوذ میکنند.»
در سالهای گذشته، ماسک اقداماتی برای محدود کردن دسترسی اوکراین به شبکه «استارلینک» (Starlink) انجام داده است. به گزارش خبرگزاری رویترز، در سال ۲۰۲۲، ماسک به کارکنان اسپیساکس دستور داد تا پوشش استارلینک را در مناطقی که اوکراین در تلاش برای بازپسگیری آنها بود، قطع کنند؛ اقدامی که مقامات کاخ سفید را غافلگیر کرد.
ماسک به طور علنی اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۲، درخواست اوکراین برای فعالسازی شبکه ماهوارهایاش در شهر بندری سواستوپل (در کریمه) — که به منظور کمک به حمله علیه ناوگان روسیه در آن منطقه مطرح شده بود — را رد کرده است. او دلیل این کار را نگرانی از مشارکت در یک اقدام جنگی بزرگ عنوان کرد.
اتکا دولت آمریکا به ایلان ماسک
پنج تن از مقامات سابق دولت آمریکا اظهار داشتند که دولت بایدن در مقاطعی برای پیشبرد سیاستهای خود به ماسک متکی بوده است.
به گفته آنها، مقامات دولت بایدن با هماهنگی اسپیساکس، از طریق قطع خدمات، مانع فعالیتهای دشمنان ایالات متحده میشدند و از سوی دیگر، با گسترش دسترسی به استارلینک، به متحدان آمریکا یاری میرساندند.
آنها افزودند که گفتگوها میان دولت و اسپیساکس — که معمولاً با حضور مقامات پنتاگون و کاخ سفید انجام میشد — اغلب بر جلوگیری از استفاده گروههایی مانند حوثیهای یمن (که با ایران مرتبط هستند) و حزبالله لبنان از پایانههای استارلینک متمرکز بود.
مقامات دولت بایدن چندین بار اطلاعاتی را با اسپیساکس به اشتراک گذاشتند که نشان میداد حوثیها و حزبالله از پایانههای استارلینکی استفاده میکنند که مسیر اصلی خود را تغییر داده و از طریق واسطهها به دست این گروههای شبهنظامی رسیده بودند.
در اکتبر ۲۰۲۳، در جریان درگیریها میان اسرائیل و شبهنظامیان حزبالله در جنوب لبنان، مقامات اطلاعاتی به کاخ سفید اطلاع دادند که ممکن است افراد وابسته به حزبالله به پایانههای استارلینک دسترسی پیدا کرده باشند. به گفته پنج تن از مقامات، در سال ۲۰۲۴ و در جریان کارزار هوایی ایالات متحده علیه حوثیهای یمن — گروهی که با ایران مرتبط است — مقامات نگرانیهای مشابهی در مورد این گروه داشتند.
در هر دو مورد، دولت با شرکت «اسپیساکس» (SpaceX) تماس گرفت و از آن خواست تا پایانههای (ترمینالهای) مربوطه را شناسایی و غیرفعال کند. دو تن از این مقامات اظهار داشتند که دستکم تعدادی از این پایانهها غیرفعال شدند.
اسپیساکس در سندی که سال ۲۰۲۴ به «دفتر صنعت و امنیت» در وزارت بازرگانی ایالات متحده ارائه کرد، اعلام نمود که برای دریافت مجوزهای صادراتی (در صورت لزوم) و همچنین حفاظت از فناوری در راستای اهداف امنیت ملی و سیاست خارجی ایالات متحده، همکاری نزدیکی با نهادهای دولتی آمریکا دارد.
به گفته دو تن از مقامات سابق، اندکی پس از تهاجم تمامعیار روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲، مقامات دولت بایدن اسپیساکس را ترغیب کردند تا استفاده از «استارلینک» (Starlink) را برای ارتش اوکراین گسترش دهد.
به گفته یکی از مقامات سابق، در موردی دیگر، دولت بایدن از اسپیساکس خواست تا در جریان اعتراضاتی که در سپتامبر ۲۰۲۲ — پس از مرگ مهسا امینی (زن ایرانی که به دلیل عدم رعایت صحیح حجاب بازداشت شده بود) — آغاز شد، استارلینک را در ایران فعال کند.
این مقام سابق — که از ذکر تعداد دقیق پایانههای منتقلشده خودداری کرد — گفت که این پایانهها با کمک دولت به داخل ایران منتقل شدند.
یک مقام ارشد سابق در دولت ترامپ و فردی مطلع در این زمینه به خبرگزاری رویترز گفتند که دولت ترامپ نیز اوایل سال جاری اقدام مشابهی انجام داد و با ایلان ماسک و شرکت اسپیساکس درباره انتقال پایانههای استارلینک به ایران و فعالسازی آنها گفتگو کرد؛ این گفتگوها پس از حملات ایالات متحده و اسرائیل در ایران، که در ژوئن ۲۰۲۵ و سپس در فوریه ۲۰۲۶ رخ داد، صورت گرفت.
نه دولت ترامپ و نه شرکت اسپیساکس بهطور علنی تأیید نکردهاند که آیا آن پایانهها فعال شدهاند یا خیر. روزنامه «وال استریت ژورنال» در ماه فوریه گزارش داد که دولت ایالات متحده هزاران پایانه استارلینک را به ایران ارسال کرده است.
هیئت نمایندگی ایران در سازمان ملل به درخواست برای اظهار نظر در این باره پاسخی نداد.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
باراک راوید / اکسیوس
گزارش اختصاصی: یادداشت اطلاعاتی آمریکا درباره طرحهای «پیشرفته» ایران برای ترور مقامهای در خارج از کشور هشدار میدهد
بر اساس یادداشتی مورخ ۲۳ اکتبر خطاب به مارکو روبیو (وزیر امور خارجه آمریکا)، که به دست «اکسیوس» رسیده است، نهادهای اطلاعاتی آمریکا دریافتهاند که ایران تلاشهای خود برای هدف قرار دادن دیپلماتها و مقامات آمریکایی در خاورمیانه و فراتر از آن را «بهطور قابلتوجهی افزایش» داده و طرحهای مرگبار آنها به «مراحل پیشرفتهای» رسیده است.
اهمیت موضوع: مقامات آمریکایی میگویند این اطلاعات یکی از دلایلی است که وزارت امور خارجه در بحبوحه نگرانیهای فزاینده از گسترش درگیریهای منطقهای، در حال کاهش تعداد کارکنان خود در چندین سفارتخانه آمریکا در خاورمیانه است.
مقامات آمریکایی همچنین نگرانند که شورشیان حوثی در یمن ـــ که تحت حمایت ایران هستند ـــ حملات خود را از عربستان سعودی به سایر کشورهای منطقه گسترش دهند.
آنچه به این فضای امنیتی بیثبات دامن میزند، احتمال از سرگیری عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران است؛ اقدامی که ممکن است پس از انتخابات میاندورهای رخ دهد.
اظهارات مطرحشده: دونالد ترامپ، رئیسجمهور، روز جمعه در یک گردهمایی در فلوریدا گفت: «ممکن است یک “عملیات خشم حماسی” (Operation Epic Fury) کوچک دیگر انجام دهیم، یا اینکه [ایرانیها] تن به توافق بدهند.»
«اگر عاقل باشند، خواهند گفت “بیایید سر اصل مطلب برویم”؛ اما بعید میدانم چنین کنند، چون شاید هم آنقدرها عاقل نباشند.»
جزئیات خبر: در این یادداشت یکصفحهای و غیرطبقهبندیشده که به دست «اکسیوس» رسیده، جی کلیتون، مدیر اطلاعات ملی، به روبیو هشدار داده است که اطلاعات مربوط به طرحهای ترور ایران باید در اختیار تعداد بیشتری از کارکنان آمریکایی قرار گیرد (فراتر از کسانی که در حال حاضر مجاز به دریافت آن هستند).
این یادداشت به اهداف خاص، کشورهای خارج از خاورمیانه یا ماهیت دقیق طرحها اشارهای نمیکند، اما میگوید اطلاعاتِ مبناییِ آن، پیشتر با مقامات ارشد وزارت امور خارجه به اشتراک گذاشته شده است.
کلیتون پیشنهاد کرده است که تا حد امکان از سطح طبقهبندی اطلاعات حساس کاسته شود تا روبیو بتواند آن را بهطور گستردهتری با کارکنانی که ممکن است در معرض خطر باشند، در میان بگذارد.
وضعیت کنونی: اوایل این هفته، وزارت امور خارجه دستور داد که اعضای خانوادهها و کارکنان غیرضروری، سفارت آمریکا در ریاض و کنسولگریهای این کشور در جده و ظهران را ترک کنند. یک مقام آمریکایی گفت که این وزارتخانه روز جمعه همچنین دستور کاهش شمار کارکنان دیپلماتیک و دولتی ایالات متحده در سفارتخانههای این کشور در امارات متحده عربی، لبنان، قطر و اردن را صادر کرده است.
این مقام اظهار داشت: «ما تصمیم گرفتیم که با توجه به تهدید حملات حوثیها و توطئههای تروریستی ایران، حضور خود را کاهش دهیم و تنها کارکنان ضروری را نگه داریم.»
شبکه سیانان (CNN) نخستین رسانهای بود که خبر کاهش تعداد کارکنان در این چهار سفارتخانه را گزارش داد.
یادداشت نهادهای اطلاعاتی آمریکا به مارکو روبیو:

|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
عملیات کوتاه، بحران طولانی؛ پایان جنگ در محاسبات واشینگتن کجاست؟
آیا یک عملیات نظامی محدود میتواند به بحرانی طولانی و پیچیده تبدیل شود؟ پایان جنگ در محاسبات واشینگتن چه جایگاهی دارد و چه عواملی میتوانند مسیر تقابل نظامی را به سمت توافق، کاهش تنش یا ادامه درگیری سوق دهند؟
در این قسمت از برنامه «تحلیلروز»، با اجرای مهدی نخلاحمدی و حضور تحلیلگر سیاسی، احمد پورمندی، به بررسی اهداف و محاسبات آمریکا، پیامدهای عملیات نظامی و چالشهای پایان دادن به جنگ میپردازیم.
محورهای اصلی گفتوگو:
🔹 آیا عملیات نظامی کوتاه میتواند به بحرانی طولانیمدت منجر شود؟
🔹 واشینگتن پایان جنگ را بر اساس چه اهداف و ملاحظاتی ارزیابی میکند؟
🔹 چه عواملی میتوانند ادامه درگیری را برای طرفهای مختلف پرهزینهتر کنند؟
🔹 نقش دیپلماسی، فشارهای سیاسی و محاسبات راهبردی در پایان جنگ چیست؟
🔹 تداوم بحران چه پیامدهایی برای ایران، منطقه و معادلات بینالمللی خواهد داشت؟
🔹 چه موانعی بر سر راه دستیابی به توافق و کاهش تنش وجود دارد؟
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
در روزهای اقامتش در نورثپورت، لانگ آیلند، جک کروآک را غالباً میشد دید که پابرهنه از میان شهر میگذرد، مست تا حد بیهوشی و گاری مادربزرگ را پشت سر خود میکشد.
اگر از کسی خواسته شود برخی از ویژگیهای تعیینکنندهٔ جک کروآک (Jack Kerouac) را نام ببرد، کمتر کسی او را (الف) فرانسوی- کانادایی؛ (ب) محافظهکار سیاسی؛ یا (ج) دانشآموز مدرسهٔ شبانهروزی نخبگان میداند. اما نویسندهٔ قدیسموآب کتاب «در جاده» (On the Road) همهٔ اینها بود، و علاوه بر اینها، هوادار مطلق بیسبال که شاید خوشحالتر میشد گزارشگر ورزشی تیم رد ساکس (Red Sox) باشد تا پدر نسل بیت (Beat Generation). (1)
کروآک با نام ژان- لویی لبری دو کروآک (Jean-Louis Lebris de Kerouac) در ۱۹۲۲ در لوول (Lowell)، ماساچوست، زاده شد. او پسر یک حروفچین چاپخانه فرانسوی- کانادایی از کبک (Quebec) بود. تا پنجسالگی یک کلمه انگلیسی حرف نمیزد و تا نوجوانی به این زبان تسلط نیافت. در کودکی خود را با نوشتن روایتهای داستانی از رویدادهای ورزشی سرگرم میکرد. او به مدرسهٔ هوراس مان (Horace Mann) در شهر نیویورک رفت؛ آکادمی مقدماتی دانش آموزان تیزهوش که فارغالتحصیلان مشهورش شامل روی کوهن (Roy Cohn)، وکیل ضدکمونیست، رنه ریچاردز (Renée Richards)، ستارهٔ تنیس ترنس، و الیوت اسپیتزر (Eliot Spitzer)، فرماندار نیویورک، میشود.
مهارت کروآک در فوتبال آمریکایی برایش بورسیهٔ دانشگاه کلمبیا را به ارمغان آورد، جایی که یک بار به داشتن رکورد فرار از کلاسها فخر میفروخت. چنانپه در دومین بازیاش بهعنوان دانشجوی سال اول پایش نمیشکست، ممکن بود که همچنان یک ورزشکار تنومند و کمهوش باقی بماند. در عوض دانشگاه را رها کرد و زندگی نویسندهای سیار را در پیش گرفت. سالها سفر و یادداشتبرداری از برداشتهایش در دفتر خاطرات، در آوریل۱۹۵۱ به آن جلسهٔ نوشتن در تلاشی طولانی و کمرشکن و افسانهای انجامید که کتابش «در جاده» را پدید آورد. کروآک بعدها ادعا کرد دستنوشتهٔ ۱۷۵٬۰۰۰ کلمهای را در سه هفته تایپ کرده، آن هم روی یک رول عظیم کاغذ تلگراف. بیشتر پژوهشگران امروز توافق دارند که «طومار کروآک» (Kerouac scroll) ارجمند، موادی از یادداشتهای روزانهٔ چندین سال را در خود جای داده است. هرچه روند کار بود، این داستان که روایتی از بخش های نسبتا مستقل (اپیزودیک) است از یک آدم سنتی شرقی و دوست هیپیاش که در سراسر آمریکا و مکزیک سفر میکنند، بهسرعت به نقطهٔ مرجع فرهنگی نسل بیت در حال ظهور بدل شد.(۲)
در عرض یک سال، کروآک در برنامهٔ استیو آلن (Steve Allen Show) ظاهر شد و گزیدههایی از شاهکارش را با همراهی پیانوی استویرینو(Steverino) با ریتم موسیقی جز خواند. غمانگیز آنکه این یکی از روشنترین حضورهای عمومی کروآک در آن دوره بود. بیشتر اوقات، او مست ظاهر میشد یا به یاوهگوییهای پرحرف و بیانسجام دربارهٔ بودیسم و ماهیت راستین نابغه می پرداخت. او چند منتقد ادبی درجهیک برای خود دستوپا کرد، از جمله ترومن کاپوتی (Truman Capote) که جملهٔ مشهورش دربارهٔ آثار کروآک این بود: «این نوشتن نیست. تایپ کردن است.»(۳) باید توجه داشت که هرچند کروآک غالباً با نوشتار خودکار یا خودانگیخته پیوند داده میشود، در واقع با پشتکار دستنوشتههایش را بازنگری میکرد و آنها را برای ناشران بازارپسندتر میساخت. و چرا نه؟ این تنها راهی بود که میتوانست پول نوشیدنهایش را درآورد.
کروآک که تمام عمر الکلی بود، دههٔ آخر زندگیاش را به مست کردن خود تا حد بیهوشی گذراند. خروجی ادبیاش به قطرهای بدل شد. چند بار اسبابکشی کرد، همیشه در همراهی مادرش، و در کاتولیسیسم خود هر روز پرهیزگارتر شد. او در ۲۱ اکتبر ۱۹۶۹، با قلم و کاغذ در دست، بر اثر خونریزی شدید داخلی [از سیروز کبدی. مترجم] درگذشت.
در سمت راست
جوان های نسل بیت که افراطیگرا تر بودند، اگر میفهمیدند پدر جنبششان یک محافظهکار سیاسی بوده، از خجالت آب میشدند. کروآک که کاتولیکی پرهیزگار بود، از هیپیها بیزاربود و از جنگ ویتنام حمایت میکرد. هنگامی که کسی در مهمانیای در اواخر دههٔ شصت پرچم آمریکا را روی شانههایش انداخت، او با اصرار آن را بهدرستی تا کرد و کنار گذاشت. کروآک همچنین ویلیام اف. باکلی (William F. Buckley)، بنیانگذار نشنال ریویو (National Review) و مفسر راستگرا، را از نزدیکترین دوستان خود میشمرد.

واژهٔ مناسب چیست؟ تاندربرد!
کروآک تمام عمر الکلی بود. نوشیدنی برگزیدهٔ او تاندربرد (Thunderbird) بود، شراب تقویتی ارزانی که رگ حیات میگساریهای بیخانمانها در سراسر جهان است.
ولگرد بیسبال
«در جاده» ممکن است بزرگترین رمان کروآک باشد، اما بزرگترین آفریدهٔ او بیشک لیگ خیالی بیسبال (Fantasy Baseball League) است. مدتها پیش از آنکه لیگهای خیالی و «روتیسری» (Rotisserie) آنلاین به مد ملی بدل شوند، پدر بیتها با مجموعهای از کارتهای فهرست و دستههای کاغذ رنگی، به سبک قدیمی بازی میکرد. (۴)
او این لیگ را در کودکی و در حال رشد در لوول، ماساچوست، در میانهٔ دههٔ ۱۹۳۰ اختراع کرد و در بزرگسالی نیز غالباً در یادداشتهای روزانهاش به آن اشاره میکرد، که نشان میدهد سرگرمی برای تمامعمر او بود. این بازی با استفاده از کارت و آمار، شبیه به استرات- ا- ماتیک (Strat-o-Matic) بود که در دههٔ ۱۹۶۰ رایج شد. اما نسخهٔ کروآک بسیار پیچیدهتر و درهمبافتهتر بود. لیگ او از شش تیم خیالی تشکیل میشد و در آن شخصیتهای واقعی مانند پانچو ویلا (Pancho Villa) و لو گهریگ (Lou Gehrig)، در کنار بازیکنان خیالی چون هومر لندری (Homer Landry)، چارلی کاستر (Charley Custer) و لوئیس ترسرهرو (Luis Tercerero) حضور داشتند. کروآک خود را مدیر تیمی به نام پلیموثهای پیتسبورگ کرد.(۵)
«بازیها» در زمان واقعی و با تیلهها، خلال دندانها و پاککنهای لاستیکی سفید انجام میشد که کروآک آنها را بهسوی اهدافی در چهل فوتی پرتاب میکرد. کروآکِ «عضو کمیته» سوابق دقیق عملکرد هر بازیکن را نگه میداشت. او کارتهای امتیاز، جدولهای آماری و حتی حقوق و دادههای مالی تیم را طراحی میکرد. او همچنین خبرنامهای با عنوان «گپ بیسبال جک لوئیس» منتشر میکرد و نشریهای بزرگتر به نام «توپ روزانه» چاپ میکرد که در آن خلاصهٔ بازیهای روز، جدول ردهبندی لحظهای و فهرست پیشتازان لیگ را ارائه میداد. برخی از این یادداشتهای وسواسگونه در «بر فراز یک زیربیشه» (Atop an Underwood) (۶)، مجموعهای از نوشتههای اولیهٔ کروآک، آمده است. برخی دیگر،
در جاده و از واگن پیاده
در۱۹۵۸، درست پس از بزرگترین پیروزی ادبیاش، کروآک همراه مادرش به خانهای در نورثپورت، شهر بندری کوچکی در ساحل شمالی لانگ آیلند، نقل مکان کرد. مردم محلی هنوز او را با محبت به یاد میآورند — البته بهعنوان میگسار شهر. غالباً دیده میشد که کروآک پابرهنه یا با دمپایی اتاق خواب از میان شهر میگذرد، تا خرخره مست، و «گاری مادربزرگ» فلزیای را برای خرید خواروبار پشت سر خود میکشد. اما مشروب تنها مایحتاجی بود که واقعاً به آن نیاز داشت. او یک بطری کانادین کلاب (Canadian Club) در کیف دستیاش نگه میداشت تا مبادا روزی ذخیرهاش تمام شود. صبحهای پس از مستیهای سنگین، میشد او را دید که بر روی ریلهای متروک تراموا که از میان شهر میگذشت، خوابیده است.
پاتوقهای دیگر کروآک شامل میخانهٔ محلی و فروشگاه مشروب بود، جایی که تختی سفری برای چرتهای نیمروزی برپا کرده بود. او غالباً به کتابخانهٔ شهر سر میزد اما از ورود به آن خودداری میکرد و از کتابداران میخواست تا کتابها را برایش بیاورند، در حالی که او در پیادهرو منتظر میماند. او به دلیل اینکه هرگز چمنهای خانه شان ش را کوتاه نمی کرد و هرگاه میخواست جایی برود — که اغلب نمیخواست — سوار ماشین دیگران میشد، بدنام شده بود. بیشتر شبها در خانه میماند و با دستهٔ کارتهای بیسبال خیالیاش بازی میکرد یا گزیدههایی از مراسم قداس مردگان را از ضبط صوت حلقهایاش پخش میکرد. گهگاه گروهی از هواداران، سفر یکساعتهای از شهر نیویورک را برای دیدار او به جان میخریدند. کروآک که دربارهٔ شهرت رو به رشدش ناامن بود، دوست داشت آنان را مست کند و به گشتهای «وحشیگری» به عمارتهای متروک ساحل شمالی ببرد.
کروآک در ۱۹۶۴ نورثپورت را به مقصد سنت پترزبورگ، فلوریدا، ترک کرد. آخرین شبش در شهر را به نوشیدن، عیاشی و همراهی با آواز خواندن با صفحات مل تورمی (Mel Tormé) گذراند. بعدها او را در حالتی یافتند که در مزرعهای چند مایل دورتر خوابش برده بود.
این ناهار بلخت است — نه ناهار مجانی (۷)
کروآک و ویلیام باروز دوستان دیرینهای بودند، اما رابطهشان در میانهٔ دههٔ ۱۹۵۰ شروع به خراب شن کرد، بهویژه به دلیل رفتار مفتخوری همیشگی کروآک. هنگامی که کروآک در خانهٔ باروز میماند، هیچوقت پولی برای چیزی نمیداد و نویسندهٔ کتاب «ناهار لخت» (Naked Lunch) را از خانه و زندگی آواره میکرد. تا ۱۹۵۷، باروز دوستیشان را قطع کرد. این دو نماد نسل بیت بیش از یک دهه با هم حرف نزدند. آنان تنها یک بار دیگر، در ۱۹۶۸، پیش از حضور کروآک در برنامهٔ تلویزیونی فایرینگ لاین (Firing Line)، برنامهٔ گفتگوی تلویزیونی دوست قدیمیاش ویلیام اف. باکلی (William F. Buckley)، دیدار کردند. کروآک مست بود و باروز او را ترغیب کرد که نرود و خود را خوار نکند. کروآک نادیده گرفت و در تلویزیون ملی خود را بهکلی رسوا نمود.
روی توپ
نخستین هزار هوادار بیسبالی که در ۲۱ اوت ۲۰۰۳، در بازی میان لوول اسپینرز و ویلیامزپورت کراسکاترز از لیگ درجه A نیویورک- پن، از گیتهای ورودی گذشتند، هدیهٔ کمیابی دریافت کردند: عروسک سرتکانخور جک کروآک. این عروسک که از پلاستیک و لاستیک سخت ساخته شده، کروآکِ جوان را در حالتی که ممکن است در سالهای اقامتش در لوول داشته، نشان میدهد. او کولهپشتی به دوش دارد، قلم و دفتری در دستانش، و روی نسخهای از در راه ایستاده است.
این هدیهٔ غیرمعمول بیش از ۱۰٬۰۰۰ دلار برای صندوق بورس تحصیلی جک کروآک جمع کرد و پوشش رسانهای گستردهای یافت، از جمله مقالههایی در اسپورتس ایلوستریتد (Sports Illustrated) و نیویورکتایمز (New York Times). این هدیه جایگزین دیرهنگامی برای نقشهٔ اصلی باشگاه بود: به نمایش گذاشتن دستنوشتهٔ اصلی در راه در زمین بازی. این درخواست از سوی میراث کروآک رد شد. عروسک سرتکانخور کروآک اکنون در تالار مشاهیر بیسبال در کوپرستاون، نیویورک (Cooperstown)، نگهداری میشود.
خارج از دِپ (۸)
چه کسی میدانست جک اسپارو تا این حد هوادار جک کروآک است؟ در ۱۹۹۱، بازیگر جانی دپ (Johnny Depp) بیش از ۵۰٬۰۰۰ دلار اشیا از مجریان وصیتنامهٔ کروآک خرید. خرید او شامل ۱۵٬۰۰۰دلار برای بارانی کروآک؛ ۱۰٬۰۰۰ دلار برای چمدانش؛ ۵٬۰۰۰ دلار برای یکی از کیفهای سفر قدیمیاش؛ ۲٬۰۰۰ دلار برای سویشرتش (امیدواریم در این فاصله شسته شده باشد)؛ ۳٬۰۰۰ دلار برای کلاه بارانی (بارانی بدون کلاه بارانی نمیشود)؛ ۱۰٬۰۰۰ دلار برای یک کت تویید؛۵٬۰۰۰ دلار برای نامهای از کروآک به نیل کسیدی (Neal Cassady)؛ و ۳۵۰ دلار برای یک چک باطلشده به یک فروشگاه مشروب.
کاهش اعتبار
خردهفروش پوشاک سطحمتوسط گپ (The Gap retailer) در جستجوی ابدی خود برای کسب اعتبار هیپیوار، در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ یک کارزار تبلیغاتی با مضمون بیت راهاندازی کرد. آگهیهای چاپی عکسی از کروآک را با شلوار پارچهای و پیراهن غیررسمی نشان میدادند، زیر شعار «کروآک شلوار ارتشی (رنگ خاکی) میپوشید». بسیاری از هواداران رادیکالتر این نویسنده از این تصاحب پس از مرگ چهرهاش خشمگین شدند. (فروشگاه (خاکی) میپوشید» و تصویری از دیکتاتور نازی در آن درج کردند. صدها نسخه از آن سپس بهطور پنهانی در شعبههای گپ در شهر بادخیز (شیکاگو) کار گذاشته شد. سالها بعد، بیتها را نباید دستکم گرفت. حتی پس از گذشتِ سالها، بیتها هنوز قدرتی داشتند که کسی جرئتِ رویارویی با آنها را نداشت

در روزهای اقامتش در نورثپورت، لانگ آیلند، جک کروآک را غالباً میشد دید که پابرهنه از میان شهر میگذرد، مست تا حد بیهوشی و گاری مادربزرگ را پشت سر خود میکشد.
کتابهای ترجمهشده جک کروآک به زبان فارسی:
▪️«ولگردهای دارما» (The Dharma Bums)
این کتاب که نخستین رمان ترجمهشده از کروآک در ایران محسوب میشود، با ترجمه فرید قدمی توسط نشر روزنه منتشر شده است. این رمان متعلق به دورهٔ بودیستی کروآک است و از تأثیرگذارترین آثار او پس از «در جاده» به شمار میرود.
▪️«در جاده» (On the Road)
مشهورترین رمان کروآک که پس از حدود ۶۰ سال تأخیر به فارسی ترجمه شد. این کتاب توسط یاشین آزادبیگی ترجمه شده است.
▪️«اشراق در پاریس» (Satori in Parie) و «پیک» (Pic)
این دو داستان بلند در قالب یک کتاب و با ترجمه محمد رزازیان توسط نشر نیماژ منتشر شدهاند. «پیک» آخرین نوشتهٔ کروآک است که پس از مرگش منتشر شد.
▪️«زیرزمینیها» (The Subterraneans)
این رمان نیز با ترجمه محمد رزازیان منتشر شده است.
▪️«هایکوهای آمریکایی»
مجموعهای از هایکوهای کروآک که پیش از «ولگردهای دارما» توسط فرید قدمی ترجمه و منتشر شده بود.
———————————
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: این پاراگراف افتتاحیهٔ هوشمندانهای است و چند نکتهٔ مهم دربارهٔ شیوهٔ روایت و طنز نهفته در آن به نظر میرسد:
A. ساختار «انتظار و شکستن انتظار»
پاراگراف با یک پرسش فرضی شروع میشود: اگر از مردم بخواهند ویژگیهای تعیینکنندهٔ کروآک را نام ببرند، چه میگویند؟ پاسخ ضمنی، بدیهی است: نویسندهٔ در راه، پدر نسل بیت، هیپی، رماننویس. اما نویسنده بلافاصله سه ویژگی غیرمنتظره را با حروف (الف)، (ب) و (ج) فهرست میکند: فرانسوی- کانادایی، محافظهکار سیاسی، و دانشآموز مدرسهٔ نخبگان. این ساختار فهرست وار و شمارهگذاریشده، لحنی شبیه پرسشنامه یا آزمون چندگزینهای ایجاد میکند — و همین لحن، طنز را تشدید میکند، چون خواننده انتظار ندارد پاسخها اینقدر غیرمنتظره باشند.
B. تضاد میان «قدیس» و واقعیتهای ناخوشایند
واژهٔ قدیسوار یا قدیسموآب (sainted) کنایهآمیز است. کروآک در فرهنگ عامه بهعنوان چهرهای رمانتیک و شورشی مقدسوار شناخته میشود، اما نویسنده بلافاصله نشان میدهد که این تصویر با واقعیت فاصله دارد: او محافظهکار بود، از هیپیها بیزار بود، و از جنگ ویتنام حمایت میکرد. واژهٔ قدیسموآب طنزی تلخ دارد: کسی که قدیس شورشیان نامیده میشود، خودش در سمت مقابل آنها ایستاده بود.
C. طنز در جملهٔ پایانی: «پدر نسل بیت» در برابر «گزارشگر ورزشی»
جملهٔ «شاید خوشحالتر میشد گزارشگر ورزشی تیم رد ساکس باشد تا پدر نسل بیت» اوج طنز پاراگراف است. در اینجا دو عنوان در برابر هم قرار میگیرند: «پدر نسل بیت» (لقبی که کروآک را به نماد یک جنبش ادبی و فرهنگی بدل کرد) و «گزارشگر ورزشی تیم رد ساکس» (شغلی معمولی و بیشهرت). طنز در این است که نویسنده میگوید شاید کروآک با این شغل دوم خوشحالتر بود. این جمله همزمان چند کار میکند: اول، علاقهٔ واقعی کروآک به بیسبال را برجسته میکند (که در ادامهٔ متن به آن پرداخته میشود)؛ دوم، تصویر رمانتیک «پدر نسل بیت» را با تصویری خاکی و روزمره جایگزین میکند؛ و سوم، پرسشی تلخ را در ذهن خواننده میگذارد: آیا کروآک واقعاً میخواست پدر نسل بیت باشد، یا این نقش بر او تحمیل شد؟
D. بازی با واژهٔ بیت (beat)
واژهٔ نویسنده بیت (beat writer) در اینجا دوپهلوست: هم به معنای «گزارشگر اختصاصی یک تیم ورزشی» است، و هم به «نسل بیت» (Beat Generation) اشاره دارد. نویسنده با این بازی زبانی، دو هویت کاملاً متفاوت را در یک واژه جمع میکند: کروآکِ گزارشگر ورزشی و کروآکِ پدر نسل بیت. این ایهام، طنز جمله را عمیقتر میکند.
E. کارکرد روایی پاراگراف
این پاراگراف فقط یک افتتاحیهٔ جذاب نیست؛ بلکه تز اصلی متن را نیز پیش میکشد: کروآک موجودی پرتناقض بود، و تصویر سادهشدهای که فرهنگ عامه از او ساخته، با واقعیت پیچیدهٔ او فاصله دارد. سه ویژگی ذکرشده — فرانسوی- کانادایی بودن، محافظهکاری سیاسی، و تحصیل در مدرسهٔ نخبگان — هر یک در ادامهٔ متن بسط مییابند و نشان میدهند که کروآک نه فقط «پدر نسل بیت»، بلکه محصول یک زمینهٔ فرهنگی و اجتماعی خاص بود که با کلیشهٔ شورشی رمانتیک همخوانی ندارد.
در مجموع این پاراگراف نمونهٔ خوبی از زندگینامهنویسی طنزآمیز و انتقادی است. نویسنده با ساختار فهرستوار، واژهٔ کنایهآمیز قدیسوار، و بازی زبانی با نویسنده بیت، تصویری چندلایه از کروآک میسازد: مردی که نماد یک جنبش شد، اما خودش هیچگاه کاملاً به آن جنبش تعلق نداشت. طنز این پاراگراف نه تمسخر کروآک است و نه تحقیر او، بلکه نمایش تناقضی انسانی است که در قلب اسطورهٔ نسل بیت نهفته است.
۲: در این پاراگراف، اشاره به مدرسهٔ هوراس مان و نام بردن از فارغالتحصیلان مشهورش — روی کوهن، رنه ریچاردز و الیوت اسپیتزر — چند کارکرد طنزآمیز و روایی دارد:
A. طنز از طریق همنشینی ناهمگون
مدرسهٔ هوراس مان یک آکادمی مقدماتی نخبه و بسیار معتبر در نیویورک است. نام بردن از سه فارغالتحصیل مشهورش در کنار هم، خودش یک شوخی پنهان است: روی کوهن: وکیل ضدکمونیست و از چهرههای جنجالی مککارتیسم. رنه ریچاردز: ستارهٔ تنیس ترنس که بعدها تغییر جنسیت داد. الیوت اسپیتزر: فرماندار نیویورک که در رسوایی جنسی فروپاشید
هیچیک از این سه نفر نمایندهٔ «نخبگان محترم و سنتی» نیستند. هر سه چهرههایی بحثبرانگیز، حاشیهای یا رسواشدهاند. نویسنده با گرد آوردن آنها در یک فهرست، این پیام را میرساند که مدرسهٔ هوراس مان، با آن شهرت نخبگی، فارغالتحصیلانی داشته که هر یک به شکلی از هنجارهای جامعة طبقات بالا تخطی کردهاند. و کروآک نیزیکی از همینهاست: او هم از این مدرسه بود، اما بهجای طی کردن مسیر مرسوم نخبگان، «سرگردان» شد.
B. ایجاد پیوند طنزآمیز با کروآک
نویسنده اشاره میکند که کروآک در مدرسهٔ هوراس مان درس خواند، اما بلافاصله میگوید او در کلمبیا «رکورد فرار از کلاس» را شکست. این تناقض — دانشآموز مدرسهٔ نخبگان که بعدها کلاسها را فراری میدهد — تصویری از کروآک میسازد که با کلیشهٔ «پسر خوبِ درسخوان» فاصله دارد. او در محیطی پرورش یافت که قرار بود او را به نخبهای محترم بدل کند، اما سرنوشتش چیز دیگری شد.
C. تأکید بر تناقضهای کروآک
این پاراگراف در ادامهٔ پاراگراف قبلی است که سه ویژگی غیرمنتظرهٔ کروآک را برشمرد: فرانسوی- کانادایی، محافظهکار، و دانشآموز مدرسهٔ نخبگان. اشاره به هوراس مان، همان ویژگی سوم را بسط میدهد و نشان میدهد که این «دانشآموز مدرسهٔ نخبگان» بودن، فقط یک جزئیات بیوگرافیک نیست، بلکه بخشی از تناقض وجودی اوست: مردی که در محیطی نخبه پرورش یافت، اما به نماد شورشی نسل بیت بدل شد.
D. طنز در ورزشکار تنومند و کمهوش (dumb jock)
عبارت ورزشکار تنومند و کمهوش کلیشهای است که نویسنده با ظرافت به کار میگیرد. کروآک با بورسیهٔ فوتبال به کلمبیا رفت — یعنی همان مسیری که کلیشهٔ ورزشکار تنومند و کمهوش را تداعی میکند. اما شکستن پایش در دومین بازی، این مسیر را قطع کرد و او را به سمت نویسندگی کشاند. طنز در این است که اگر پایش نمیشکست، شاید هرگز رمان «در راه» نوشته نمیشد. یعنی بزرگترین دستاورد ادبی کروآک، تا حدی مدیون یک حادثهٔ ورزشی بود.
E. کارکرد روایی: از «ورزشکار» به «نویسنده»
این پاراگراف نقطهٔ عطف زندگی کروآک را روایت میکند: از ورزشکار دانشگاهی به نویسندهٔ سرگردان. اشاره به هوراس مان و کلمبیا، زمینهای نخبهگرا را ترسیم میکند که کروآک از آن جدا شد. و این جدا شدن، نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه نتیجهٔ یک شکستگی تصادفی بود.
به طور کل اشاره به هوراس مان و فارغالتحصیلانش، طنزی چندلایه میسازد: از یک سو، مدرسهٔ نخبگان را با چهرههای بحثبرانگیزش به سخره میگیرد؛ از سوی دیگر، کروآک را در کنار آنان قرار میدهد و نشان میدهد که او نیز — به شکلی دیگر — از مسیر مرسوم نخبگان خارج شد. و در نهایت، این پاراگراف تأکید میکند که زندگی کروآک، مانند آثارش، از تناقض و تصادف ساخته شده بود: یک شکستگی پا، مسیریک نسل ادبی را تغییر داد.
۳: جملهٔ معروف ترومن کاپوتی «این نوشتن نیست. تایپ کردن است» در این پاراگراف چند لایهٔ معنایی و طنزآمیز دارد:
A. نقدی بر روش نوشتن کروآک
کروآک شهرت داشت که آثارش را با نوشتار خودانگیخته و بیوقفه خلق میکند — همان تصویری که خودش از نوشتن در راه در سه هفته روی یک رول کاغذ تلگراف ساخته بود. کاپوتی با این جمله میگوید: آنچه کروآک انجام میدهد، خلق ادبی نیست؛ فقط خالی کردن کلمات روی کاغذ است، بیتفکر و بیصناعت. «تایپ کردن» در اینجا استعارهای است از فقدان هنر، فقدان بازنگری، و فقدان آنچه نوشتن را به ادبیات بدل میکند.
B. تحقیر ظرافتآمیز اما کوبنده
کاپوتی خودش نویسندهای بود که به صناعت ادبی، بازنویسی و دقت وسواسگونه شهرت داشت. جملهاش کوتاه، ساده و بدون فحش است، اما در همان کوتاهی، تمام آثار کروآک را از قلمرو ادبیات بیرون میاندازد. این طنز از نوع «تحقیر با ستایش ظاهری» نیست؛ بلکه تحقیری است با ایجاز و خونسردی، که همین خونسردی آن را کوبندهتر میکند.
C. طنز نهفته در ادامهٔ پاراگراف
نویسنده بلافاصله پس از نقل جملهٔ کاپوتی، واقعیتی را آشکار میکند که تصویر «نوشتار خودانگیخته» را فرو میریزد: کروآک در واقع «با پشتکار» دستنوشتههایش را بازنگری میکرد و آنها را برای ناشران بازارپسندتر میساخت. یعنی کاپوتی او را به «تایپ کردن» متهم میکرد، در حالی که کروآک خودش بهشدت بازنویسی میکرد — نه به دلیل وسواس هنری، بلکه برای فروش بیشتر و در نتیجه «پول نوشیدن» درآوردن. طنز در اینجاست: کروآک نه آن «نابغهٔ خودانگیخته» بود که تصویرش را ساخته بود، و نه آن «تایپیست بیصناعت» که کاپوتی تحقیرش میکرد. او نویسندهای بود که سخت کار میکرد — اما به انگیزهای کاملاً غیرادبی.
D. تناقض میان شهرت و واقعیت
این جملهٔ کاپوتی نمایندهٔ نگاه بخشی از منتقدان ادبی آن دوره است که کروآک را نویسندهای جدی نمیگرفتند. و نویسندهٔ متن با نقل آن، هم این نقد را بازگو میکند و هم با اشاره به بازنویسیهای کروآک، آن را تا حدی نسبی میکند. یعنی خواننده نمیداند دقیقاً کدام طرف را باور کند: کاپوتی که میگوید «تایپ کردن»، یا واقعیتی که نشان میدهد کروآک بازنویسی میکرد.
E. طنز تلخ در «پول نوشیدن»
جملهٔ پایانی پاراگراف «و چرا نه؟ این تنها راهی بود که میتوانست پول نوشیدن درآورد» طنزی تلخ دارد. کروآک برای نوشیدن پول لازم داشت، و برای پول، کتابهایش را بازنویسی میکرد. یعنی ادبیات او، در یک سطح، محصول رابطهای بود میان صناعت و اعتیاد. این جمله هم کاپوتی را تأیید میکند (شاید کروآک واقعاً «تایپیست» بود، اما تایپیستی که برای پول تایپ میکرد) و هم او را رد میکند (کروآک دستکم بازنویسی میکرد، حتی اگر انگیزهاش ادبی نبود).
به طور خلاصه جملهٔ کاپوتی در این پاراگراف هم نقدی ادبی است، هم طنزی چندلایه، و هم نقطهٔ عزیمتی برای نویسندهٔ متن تا تصویر اسطورهای کروآک را پیچیدهتر کند. کاپوتی میگوید «تایپ کردن»، اما متن نشان میدهد که پشت این «تایپ کردن» — دستکم به گفتهٔ خود کروآک — سالها یادداشت، بازنویسی و تلاش برای بازارپسندی نهفته بود. و طنز نهایی در این است که همهٔ اینها، در نهایت، برای پول نوشیدن بود.
۴: در این پاراگراف، منظور از «لیگ خیالی بیسبال» و «لیگ روتیسری» دو مفهوم مرتبط اما متفاوت است که نویسنده با قرار دادن آنها در کنار هم، طنزی ظریف ساخته است.
لیگ خیالی بیسبال (Fantasy Baseball) چیست؟
لیگ خیالی بیسبال یک بازی رقابتی است که در آن شرکتکنندگان (که «مالک» نامیده میشوند) تیمهایی را از بازیکنان واقعی لیگ برتر بیسبال انتخاب میکنند و عملکرد آماری آن بازیکنان در مسابقات واقعی، امتیاز تیم خیالی آنها را تعیین میکند . به زبان ساده، شما مدیریک تیم خیالی میشوید و بر اساس آمار واقعی بازیکنان، با دیگران رقابت میکنید.
لیگ «روتیسری» (Rotisserie) چیست و چه فرقی دارد؟
«روتیسری» در واقع نام قدیمیترین و اصیلترین شکل لیگ خیالی بیسبال است. این نام از رستورانی به نام La Rotisserie Francaise در منهتن گرفته شده که بنیانگذاران اولین لیگ از این نوع در سال ۱۹۸۰ (یا۱۹۷۹) در آنجا جلسه داشتند . در این فرمت، تیمها در طول یک فصل کامل، آمار خود را در چند دسته جمع میکنند و در پایان فصل بر اساس رتبه در هر دسته امتیاز میگیرند .
بنابراین، «لیگ روتیسری» یک نوع خاص و کلاسیک از همان «لیگ خیالی بیسبال» است که در پاراگراف به آن اشاره شده. نویسنده با آوردن این دو اصطلاح کنار هم، هم قدمت و اصالت کار کروآک را نشان میدهد و هم تأکید میکند که او سالها قبل از مد شدن این بازیها، خودش نسخهای دستساز از آن را داشته است.
۵: در این پاراگراف، نویسنده با اشاره به استرات-ا-ماتیک و نام بردن از شخصیتهایی مثل پانچو ویلا و لو گهریگ در کنار بازیکنان خیالی، تصویری از عمق و غرابت لیگ خیالی کروآک ترسیم میکند. هر یک از این اشارهها کارکردی طنزآمیز و روایی دارد:
استرات- ا- ماتیک (Strat-O-Matic) چیست؟
استرات- ا- ماتیکیک بازی رومیزی بیسبال است که در سال ۱۹۶۱ توسط هال ریچمن ابداع و در دههٔ ۱۹۶۰ بسیار محبوب شد. در این بازی، هر بازیکن یک کارت دارد که آمار عملکرد واقعیاش در فصل قبل روی آن درج شده است. سپس با انداختن تاس، نتیجهٔ هر ضربه بر اساس آن آمار تعیین میشود. به این ترتیب، بازیکنان میتوانند تیمهای خیالی بسازند و با استفاده از آمار واقعی، بازیهای هیجانانگیزی انجام دهند.
نکتهٔ مهم: کروآک لیگ خود را در میانهٔ دههٔ ۱۹۳۰، یعنی حدود ۲۵ سال پیش از اختراع استرات- ا- ماتیک، ساخته بود. نویسنده با اشاره به این بازی، میخواهد بگوید که کروآک در واقع پیشگام این نوع بازیها بود — سالها قبل از آنکه استرات-ا-ماتیک به مد بدل شود. و در ادامه تأکید میکند که نسخهٔ کروآک «بسیار پیچیدهتر و درهمبافتهتر» از استرات-ا-ماتیک بود.
پانچوویلا کیست و چرا در لیگ بیسبال کروآک حضور دارد؟
پانچو ویلا (۱۸۷۸–۱۹۲۳) یکی از فرماندهان انقلابی مکزیک بود، نه یک بازیکن بیسبال. حضور او در لیگ خیالی کروآک، طنزآمیز و عجیب است. کروآک در کودکی و نوجوانی، تحت تأثیر فرهنگ مکزیکی و ماجراهای انقلابیون مکزیک قرار داشت (او بعدها در در راه نیز به مکزیک سفر میکند). انتخاب پانچو ویلا بهعنوان یک «بازیکن» در لیگ بیسبال، نشاندهندهٔ ذهن خلاق و بازیگوش کروآک است که مرز میان واقعیت تاریخی، افسانه و خیال را برمیدارد.
لوگهریگ کیست؟
لو گهریگ (۱۹۰۳–۱۹۴۱) یکی از اسطورههای بیسبال آمریکا و بازیکن تیم نیویورکیانکیز بود. او به دلیل رکورد بازیهای متوالی (۲۱۳۰ بازی) و بیماری نادری که بعدها به نام خودش (ALS یا بیماری لو گهریگ) شناخته شد، شهرت دارد. حضور گهریگ در لیگ خیالی کروآک، نشاندهندهٔ علاقهٔ واقعی او به بیسبال و آشناییاش با ستارگان این ورزش است. اما نکتهٔ طنزآمیز اینجاست که کروآک، گهریگِ واقعی را در کنار پانچو ویلای انقلابی و بازیکنان خیالی مثل هومر لندری و چارلی کاستر قرار میدهد — ترکیبی از تاریخ، ورزش، و خیال که هیچ منطقی جز منطق ذهن بازیگوش کروآک ندارد.
بازیکنان خیالی: هومر لندری، چارلی کاستر و لوئیس ترسرهرو
این نامها ساختهٔ ذهن کروآک هستند. برخی از آنها شبیه نامهای واقعی بازیکنان بیسبال هستند، اما در واقع وجود ندارند. حضور این بازیکنان خیالی در کنار چهرههای واقعی، نشان میدهد که لیگ کروآک یک دنیای کاملاً خودساخته بود — دنیایی که در آن او هم خالق بود، هم مدیر، هم گزارشگر، و هم تماشاگر.
کروآک بهعنوان مدیر تیم «پلیموثهای پیتسبورگ»
کروآک خود را مدیر تیم «پیتسبورگ پلیموث» کرد. این انتخاب نیز طنزآمیز است: پیتسبورگ یکی از شهرهای مهم بیسبال آمریکاست، و «پلیموث» نامی است که یادآور خودروهای پلیموث است. کروآک با این نامگذاری، هم به دنیای بیسبال ادای دین میکند و هم دنیای خودرو و صنعت آمریکایی را به بازی میگیرد.
جمعبندی: منظور نویسنده از این جزئیات چیست؟
نویسنده با اشاره به استرات-ا-ماتیک، پانچو ویلا، لو گهریگ و بازیکنان خیالی، سه هدف را دنبال میکند:
A. نشان دادن عمق وسواس کروآک: لیگ او فقط یک سرگرمی کودکانه نبود، بلکه یک پروژهٔ مادامالعمر بود با قواعد پیچیده، آمار دقیق، و دنیایی کاملاً خودساخته.
B. تأکید بر پیشگامی او: کروآک سالها قبل از مد شدن بازیهای شبیهسازی بیسبال، نسخهٔ خودش را ساخته بود — و نسخهٔ او پیچیدهتر از استرات-ا-ماتیک بود.
C. نمایش ذهن خلاق و بازیگوش کروآک: ترکیب چهرههای واقعی تاریخی (پانچو ویلا)، اسطورههای ورزشی (لو گهریگ) و بازیکنان خیالی، نشان میدهد که کروآک در دنیای خیال خود، مرزهای واقعیت را برمیداشت و دنیایی میساخت که در آن همه چیز ممکن بود — دنیایی که شاید برای او واقعیتر از دنیای بیرون بود.
طنز نهایی در این است که کروآک، پدر نسل بیت و نویسندهٔ در راه، بزرگترین آفریدهٔ خود را نه یک رمان، بلکه یک لیگ بیسبال خیالی میدانست — و این خودش گویای همهچیز است دربارهٔ مردی که واقعیت را همیشه با خیال درمیآمیخت.
متأسفانه، به تاریخ بیسبال پیوستهاند.
۶: در این پاراگراف، جملهٔ پایانی دربارهٔ Atop an Underwood و «آنهایی که متأسفانه به تاریخ بیسبال پیوستهاند» دو نکتهٔ مهم و طنزآمیز را در خود دارد:
Atop an Underwood چیست؟
Atop an Underwood: Early Stories and Other Writings مجموعهای از نوشتههای اولیهٔ جک کروآک است که در سال ۱۹۹۹ (پس از مرگ او) منتشر شد. این کتاب شامل داستانهای کوتاه، طرحها، شعرها و یادداشتهای پراکندهای است که کروآک در دههٔ ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، یعنی پیش از شهرتش، نوشته بود. بخشی از این مجموعه، همان یادداشتهای وسواسگونهٔ او دربارهٔ لیگ بیسبال خیالیاش است — همان کارتها، آمارها، و گزارشهایی که در پاراگراف توصیف شد.
نویسنده با اشاره به این کتاب میگوید: بخشی از اینیادداشتهای وسواسگونه «در Atop an Underwood آمده است» — یعنی در قالب کتاب منتشر شده و برای آیندگان باقی مانده است.
منظوراز «برخی دیگر، متأسفانه، به تاریخ بیسبال پیوستهاند » چیست؟
این جمله دو لایهٔ معنایی دارد:
لایهٔ اول (معنای تحتاللفظی): بخشی دیگر از این یادداشتها و اسناد لیگ خیالی کروآک «به تاریخ بیسبال پیوستهاند» — یعنی گم شدهاند، از بین رفتهاند، یا در آرشیوهای خصوصی و مجموعههای شخصی مدفون شدهاند و دیگر در دسترس عموم نیستند.
لایهٔ دوم (طنز نهفته): عبارت « به تاریخ بیسبال پیوستهاند » یک بازی زبانی ظریف است. در زبان انگلیسی، وقتی میگویند کسی «به تاریخ پیوسته است»، معمولاً منظورشان این است که او به چهرهای تاریخی و ماندگار بدل شده است — یعنی چیزی مثبت و شکوهمند. اما در اینجا، نویسنده این عبارت را برای یادداشتهای گمشده به کار میبرد، نه برای یک شخص. طنز در این است که این یادداشتها، که خود بخشی از «تاریخ بیسبال» کروآک بودند، حالا واقعاً «به تاریخ پیوستهاند» — اما نه به معنای شکوهمند آن، بلکه به معنای واقعی کلمه: از بین رفتهاند و دیگر وجود ندارند.
لایهٔ سوم (طنز تلختر): نویسنده با این جمله، کروآک را با میراث خودش روبرو میکند. کروآک در طول زندگیاش وسواس داشت که همهچیز را ثبت کند — آمار، گزارش، خبرنامه، جدول. اما بخشی از این میراث، بهرغم تلاش او برای ماندگار کردنش، از دست رفته است. و این خودش نوعی طنز تلخ است: مردی که میخواست همهچیز را در لیگ خیالیاش کنترل کند، نتوانست کنترل میراث واقعی خود را حفظ کند.
۷: کنایه در عنوان این ناهار لخت است — نه ناهار مجانی (That’s Naked Lunch Not Free Lunch)
بله، این عنوان نیز کنایهای هوشمندانه و چندلایه دارد که هم به اثر معروفِ باروز و هم به رفتارِ کرواک اشاره میکند.
A. بازی با دو عبارت
Naked Lunch یا ناهار لخت نامِ مشهورترین رمانِ ویلیام اس. باروز است که در سالِ ۱۹۵۹ منتشر شد (هرچند باروز آن را پیشتر نوشته بود).
Free Lunch یک اصطلاحِ انگلیسی به معنای «ناهارِ مجانی» است – غذایی که بدونِ پرداختِ پول به دست میآید. این اصطلاح در عبارتِ معروفِ There’s no such thing as a free lunch (چیزی به نامِ ناهارِ مجانی وجود ندارد) نیز به کار میرود، به این معنا که هیچ چیز در زندگی واقعاً مجانی نیست.
B. کنایه چیست؟
عنوان با کنار هم گذاشتنِ این دو عبارت، یک طنزِ تلخ ایجاد میکند:
That’s Naked Lunch اشاره به رمانِ باروز دارد – اثری که عنوانش (بهمعنایِ تحتاللفظیِ «ناهارِ لخت») خود تصویری از غذا و خوردن است.
Not Free Lunch اما واقعیتِ رفتارِ کرواک را نشان میدهد: او از باروز سوءاستفاده میکرد و غذا و اقامتِ مجانی میگرفت.
بنابراین عنوان میگوید: «این “ناهارِ برهنه” است، نه “ناهارِ مجانی”» – یعنی باروز، نویسندهٔ «ناهارِ برهنه»، ناهارِ مجانی به کرواک نمیداد. این کنایه، بازی با کلماتِ «ناهار» در دو بافتِ کاملاً متفاوت است: یکی عنوانِ یک رمانِ ادبی، و دیگری غذایِ مجانیِیک دوستِ سوءاستفادهگر.
C. پیوند با محتوای پاراگراف
پاراگراف نیز همین تناقض را بازگو میکند:
- کرواک و باروز دوستانِ قدیمی بودند، اما رابطهشان در اواسطِ دههٔ ۱۹۵۰ به سردی گرایید – بهویژه بهدلیل «سوءاستفادههایِ مکررِ کرواک».
- هنگامی که کرواک در خانهٔ باروز اقامت میکرد، «هرگز برای هیچ چیز پولی نمیپرداخت و نویسندهٔ “ناهارِ برهنه” را از خانه و زندگی آواره میکرد.»
- تا سالِ ۱۹۵۷، باروز دوستیشان را قطع کرد و این دو بیش از یک دهه با هم صحبت نکردند.
D. کنایهٔ دیگری در ادامه
پاراگرافیک کنایهٔ دوم نیز دارد: کرواک در سالِ ۱۹۶۸، پیش از حضور در برنامهٔ تلویزیونیِ ویلیام اف. باکلی (Firing Line)، مست بود. باروز به او هشدار داد که در برنامه شرکت نکند و خود را رسوا نکند. اما کرواک به او توجهی نکرد و در تلویزیونِ ملی خود را بهعنوان یک احمق نشان داد. این بخش، کنایهای تلخ به «ناهارِ برهنه» نیز دارد: کرواک که از ناهارِ مجانیِ باروز سوءاستفاده میکرد، اکنون در برنامهٔ تلویزیونیِ یک دوستِ دیگر (باکلی) نیز خود را رسوا میکرد – گویی هیچچیز را جدی نمیگرفت، نه دوستیِ باروز را و نه هشدارِ او را.
۸: کنایه در عنوان خارج از دپ یا OUT OF HIS DEPP
این عنوان یک کنایهٔ چندلایه و طنزآمیز است که هم به جانی دپ (بازیگر) و هم به جک
A. بازی با نام «دپ» (Depp)
عنوان OUT OF HIS DEPP در واقع یک بازی زبانی (پان) با نامِ خانوادگیِ جانی دپ جانی دپ است.
عبارتِ اصلیِ موردنظر، out of his depth است که در انگلیسی به معنای «از عمقِ توانایی یا تخصصش خارج شدن» یا «در موقعیتی فراتر از توانش قرار گرفتن» است. اما نویسنده بهجای عمق (depth) از (Depp) نامِ بازیگر استفاده کرده است.
بنابراین عنوان میگوید: «جانی دپ از عمقِ [درکِ] خودش خارج شده بود» – یعنی او در خریدِ وسایلِ کرواک، زیادهروی کرد و پولِ زیادی خرج کرد.
B. کنایهٔ اصلی: «از عمقِ جیبش خارج شد»
عنوان همچنین کنایهای به هزینهٔ گزافِ دپ دارد:
- دپ بیش از ۵۰٬۰۰۰ دلار برای خریدِ وسایلِ کرواک خرج کرد.
- این مبلغ برای یک کتِ بارانی (۱۵٬۰۰۰ دلار)، یک چمدان (۱۰٬۰۰۰ دلار)، یک کیفِ سفر (۵٬۰۰۰ دلار)، یک سویشرت (۲٬۰۰۰ دلار)، یک کلاهِ بارانی (۳٬۰۰۰ دلار)، یک کتِ تویید (۱۰٬۰۰۰ دلار)، یک نامه (۵٬۰۰۰ دلار)، و حتی یک چکِ باطلشده به فروشگاهِ مشروبات (۳۵۰ دلار) بود.
بنابراین عنوان میگوید: «دپ از عمقِ [جیبِ] خودش خارج شد» – یعنی آنقدر خرج کرد که از توانِ مالیِ معمولی فراتر رفت.
C. کنایهٔ طنزآمیز: «جک اسپارو و جک کرواک»
پاراگراف با یک طنزِ آشکار آغاز میشود:
> «چه کسی میدانست جک اسپارو چنین طرفدارِ جک کرواک باشد؟»
- جک اسپارو شخصیتِ معروفِ دپ در فیلمهای «دزدان دریایی کارائیب» است – یک دزدِ دریاییِ ماجراجو و عجیبوغریب.
- جک کرواک نویسندهٔ «در راه» و نمادِ نسل بیت است – یک نویسندهٔ ماجراجو و عجیبوغریب.
این مقایسه، طنزی خودآگاه است: دپ که نقشِ یک دزدِ دریاییِ عجیب را بازی میکرد، اکنون وسایلِ یک نویسندهٔ عجیبِ دیگر را میخرید – گویی جک اسپارو، طرفدارِ جک کرواک شده بود.
D. کنایهٔ پایانی: «چکِ باطلشده به فروشگاهِ مشروبات»
پاراگراف با طنزی تلخ به پایان میرسد:
> «و ۳۵۰ دلار براییک چکِ باطلشده به یک فروشگاهِ مشروبات.»
این جزئیات، کنایهای به اعتیادِ کرواک به الکل است – همان موضوعی که در پاراگرافهای قبلی نیز به آن اشاره شد. دپ حتی چکِ باطلشدهٔ کرواک به فروشگاهِ مشروبات را هم خرید – گویی میخواست تکهای از اعتیادِ او را نیز به مجموعهاش اضافه کند.
این عنوان، طنزی هوشمندانه و چندوجهی است که وسواسِ دپ به جمعآوریِ وسایلِ کرواک را به تصویر میکشد – وسواسی که نه فقط پول، بلکه حتی چکِ باطلشدهٔ یک فروشگاهِ مشروبات را هم در بر میگرفت.
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
۲۷. ویلیام فاکنر
۲۸. ارنست همینگوی
۲۹. آین رند
۳۰. ژان-پل سارتر
۳۱. ریچارد رایت
۳۲. ویلیام اس. باروز
۳۳. کارسون مککالرز
۳۴. جی. دی. سلینجر

|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
پراجکت سیندیکت /۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
اگر روندهای کنونی ادامه یابد، دولت چین با بحرانی در انتقال قدرت سیاسی، اقتصادی رو به ضعف و کمبود منابع برای اعمال قدرت در داخل و گسترش نفوذ خود در خارج از کشور مواجه خواهد شد. این وضعیت میتواند به شکلگیری یک توفان کامل از بحرانها بینجامد که پیامدهایی گسترده برای جهان به همراه خواهد داشت.
دهلی نو ــ این دوران، عصر شوکها بوده است. جهان طی دو دهه گذشته، شاهد جنگهایی با پیامدهای مخرب جهانی بوده است؛ از جنگ عراق در دهه ۲۰۰۰ گرفته تا جنگهای اوکراین و ایران در روزگار کنونی. در همین مدت، بحران مالی جهانی، یک همهگیری جهانی و رئیسجمهوری سرکش در آمریکا را تجربه کردهایم که نظم جهانی را زیرورو کرده است. اکنون باید به احتمال وقوع شوکی دیگر نیز پرداخت: هرچند کمتر کسی جرئت میکند علناً درباره آن گمانهزنی کند، اما توفانی تمامعیار از بحرانهای اقتصادی و سیاسی در حال نزدیک شدن به چین است.
در عرصه سیاسی، شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، بیرحمانه همه مخالفان بالقوه خود را از میان برده و قدرت را در دستان خود متمرکز کرده است. حذف گسترده رهبران دولتی، حزبی، استانی و نظامی به دست او، ردپایی از قربانیان و کینهتوزیها بر جای گذاشته است؛ هرچند نفوذناپذیری حزب کمونیست چین (CPC) اثبات قطعی این مسئله را دشوار میکند. با کینه و انتقام که در ذهن آنان میکوبد ــ به تعبیر شکسپیر ــ شمار زیادی از مقامهای پیشین که تحقیر شده و ناخشنودند، ممکن است انتقال قدرت از شی، هر زمان که فرا برسد، را به روندی آشفته تبدیل کنند.
چرخههایی از آرامش ظاهری که به آشوب منتهی میشوند، در تاریخ چین پدیدهای نادر نیستند. این چرخهها بخشی جداییناپذیر از چیزی هستند که فرانسیس فوکویاما آن را مسئله «امپراتور بد» چین نامیده است؛ مائو تسهتونگ و شی جینپینگ نیز در دوران کمونیستی، نمایندگان همین امپراتوران بد بودهاند.
در عرصه اقتصادی، چشمانداز ترکیبی از عوامل مثبت و منفی است، اما خطرات ناشی از تحولات نامطلوب رو به افزایشاند. برخی چین را قدرتی شکستناپذیر میبینند که فناوری را با تولید انبوه پیوند داده است؛ در مقابل، عدهای دیگر اقتصادی را میبینند که بهدلیل سالمندی جمعیت، رکود طولانیمدت بازار مسکن، افزایش بیکاری جوانان و تشدید خصومت با بنگاههای خصوصی، به ورطه کندی ساختاری رشد کشیده شده است. بدتر از این، منبع دیرپای پویایی اقتصاد چین ــ صادرات ــ در برابر واکنشهای سیاستی آمریکا و اروپا آسیبپذیر است؛ دو طرفی که برای مقابله با تازهترین «شوک چین» تحت فشار شدیدی قرار دارند.
اما شاید حتی نگرانکنندهتر از این مسائل، فرسایش ظرفیت مالی دولت چین باشد. هشدارها درباره ناپایداری بدهی عمومی در سراسر جهان هر روز بلندتر میشوند، اما وضعیت چین بهدلیل شیوهای که این کشور مالیاتستانی را مدیریت میکند ــ یا بهتر بگوییم، از مدیریت آن ناتوان است ــ ویژگیهای متمایزی دارد.
کشورهای اندکی در جهان به اندازه چین در نظارت بر جمعیت و کنترل آن موفق بودهاند. اما مالیات، نوعی توافق متقابل با شهروندان است؛ شهروندانی که سلب مالکیت از خود را مشروع میپذیرند، به این امید که در مقابل چیزی دریافت کنند: ثبات، کالاها و خدمات عمومی، بهبود سطح زندگی، بازتوزیع ثروت و مانند آن. به همین دلیل است که دولتها و حتی امپراتوریها ممکن است زمانی جنگها را ببازند یا فروبپاشند که توانایی مالیاتستانی از شهروندان خود را از دست بدهند.
سرنوشت سلسلههای مینگ و چینگ از این منظر گویاست. حتی اگر تفاوتهای آشکار تاریخی را نادیده بگیریم، پژواکهایی ضعیف از آن رویدادها را میتوان در تحولات امروز مشاهده کرد. ما اخیراً روند مالیاتها و درآمدهای چین را از سال ۱۹۵۲ تاکنون ترسیم و بررسی کردهایم. دو ویژگی در این بررسی برجسته است.
نخست، و تا حدودی برخلاف انتظار، حزب کمونیست چین دولتی با توان مالیاتی و مالی چندان قدرتمند ایجاد نکرده است. در عوض، این حزب بخش قابلتوجهی از منابع را بدون آنکه صراحتاً از مردم مالیات بگیرد، تأمین کرده است. تا اواخر دهه ۱۹۷۰، حدود نیمی از منابع تأمینشده از محل سود شرکتهای دولتی به دست میآمد؛ و در دو دهه گذشته، حدود یکششم منابع ــ و در اوج آن در سال ۲۰۲۰، حتی یکچهارم ــ از فروش زمین تأمین شده است.
به بیان دیگر، چین هیچگاه نتوانسته است از طریق مالیات بر درآمد شخصی، مبالغ کافی درآمد کسب کند؛ حتی در دورهای که اقتصاد این کشور از پویایی فوقالعادهای برخوردار بود. طی دهه گذشته، درآمدهای مالیاتی چین از محل مالیات بر درآمد شخصی، بهطور متوسط تنها ۱.۲ درصد تولید ناخالص داخلی بوده است.
طنز ماجرا اینجاست که یک دولت کمونیستی که از نظر ایدئولوژیک به مالکیت جمعی بر ابزار تولید متعهد است، برای تأمین درآمد ناچار شده است خود را از مقدسترین نهاده تولید، یعنی زمین، محروم کند و آن را واگذار کند. ظاهراً حزب کمونیست چین میتواند مردم این کشور را به سکوت وادارد و از آنان زهرچشم بگیرد، اما در دست بردن به جیبشان با دشواری مواجه است.
دومین یافته، که حتی از اولی نیز مرتبطتر است، این است که درآمدها و مالیاتها، صرفنظر از شیوه اندازهگیری، حدود یک دهه است که روندی نزولی داشتهاند. برای مثال، مالیاتها ــ بدون احتساب حق بیمههای اجتماعی ــ بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۵ تقریباً شش واحد درصد کاهش یافتهاند؛ از ۱۸.۴ درصد تولید ناخالص داخلی به ۱۲.۶ درصد.
این ارقام در سطحی قرار دارند که معمولاً با یک کشور کمدرآمدِ با درآمد متوسطِ رو به پایین و گرفتار مشکلات اقتصادی مرتبط است، نه کشوری که در پی تبدیل شدن به یک ابرقدرت است.
دشوار است بگوییم چه میزان از این کاهش ناشی از آن است که رشد اقتصادی واقعی کمتر از ارقام رسمی بوده، و چه میزان به تضعیف ظرفیت اجرایی دولت در زمینه وصول مالیات مربوط میشود. در هر صورت، به نظر میرسد دولت چنان به درآمدهای غیرمالیاتی وابسته شده بود که با خشک شدن این منابع، خود را در وضعیتی بدون گزینه جایگزین یافت. اینکه آیا دولت میتواند مسیر خود را تغییر دهد و از جمعیت کشور مالیات بگیرد، همچنان باید در عمل مشخص شود.
دولت چین ممکن است همزمان در معرض سه خطر قرار گیرد: بحران انتقال قدرت، اقتصادی رو به ضعف و کمبود منابع برای اعمال قدرت در داخل و گسترش نفوذ خود در خارج از کشور.
بهطور خلاصه، ممکن است کل الگوی رشد و مالی دولت چین، همراه با قرارداد اجتماعی میان دولت و شهروندانش، در معرض خطر قرار گرفته باشد؛ قراردادی که در آن، آزادی محدود و صدای خاموششده شهروندان در ازای ثبات و رفاه مادی ــ که همگان خواهان آناند ــ مبادله شده است.
البته، هرگونه هشدار درباره احتمال سقوط چین به ورطه آشوب، باید با سابقه چشمگیر حزب کمونیست چین در اعمال کنترل قهرآمیز بر جامعه روبهرو شود. شاید محتملتر آن باشد که چین بهتدریج و در روندی فرسایشی، با رشد اقتصادی ضعیف، افزایش نارضایتیها و وخامت خدمات عمومی مواجه شود.
اما حتی اگر معجزه اقتصادی چین نه با انفجاری مهیب، بلکه با نالهای ضعیف به پایان برسد، پیامدهای آن ممکن است بار دیگر به شوکی جهانی تبدیل شود.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
خبرگزاری رویترز / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
رئیس اداره امنیت عمومی اردن به خبرنگاران گفت که روز جمعه، در جریان مراسم خاکسپاری در کلیسایی در استان «کَرَک» اردن، افراد مسلح اقدام به تیراندازی کردند که منجر به کشته شدن هفت نفر و زخمی شدن ۳۴ تن دیگر شد. این حمله علیه اقلیت مسیحی اردن، رویدادی کمسابقه محسوب میشود.
سرلشکر عبدالله المعایطه، در یک کنفرانس مطبوعاتی در شهر کرک، اظهار داشت که بیشتر مجروحانِ این تیراندازی در کلیسای «حمود» همچنان تحت درمان هستند و عملیات جستجو برای یافتن مهاجمان ادامه دارد.
مازن الفرایه، وزیر کشور اردن، گفت که این حمله توسط «افراطگرایان» انجام شده است، اما هنوز برای اظهار نظر در مورد اینکه آیا آنها با گروههای شناختهشدهای در داخل یا خارج از اردن ارتباط داشتهاند یا خیر، زود است.
تاکنون هیچ گروهی مسئولیت این حمله را بر عهده نگرفته است.
ویدئویی که از شبکه تلویزیونی دولتی «المملکه» اردن پخش شد و به نظر میرسد مربوط به دوربین امنیتی نصبشده در کلیسا باشد، سه نفر را نشان میدهد که از پیادهرو به سمت کلیسا تیراندازی میکنند و سپس پشت درختان و دیواری کوتاه پناه میگیرند. در ادامه این ویدئو، مهاجمان دیده میشوند که به سمت ورودی کلیسا میدوند. خبرگزاری رویترز با بررسی مسیر ورودی، دیوار اطراف کلیسا و سایر جزئیات، صحت این ویدئو را تأیید کرده است.
خالد برقان، که در مراسم خاکسپاری حضور داشت، به شبکه «المملکه» گفت که دهها نفر در محل حضور داشتند و افراد مسلح برای چندین دقیقه به سوی آنها آتش گشودند.
ایهاب عمارین، شاهد دیگری که در محل حضور داشت، به این شبکه گفت که پس از حمله، افرادی را دیده که غرق در خون بر زمین افتادهاند. او گفت: «مردم گریه میکردند، ناله میکردند و فریاد میکشیدند؛ توصیف آن دشوار است.»
رد خون بر روی زمین
عبدالله دوم، پادشاه اردن، ساعاتی پس از این حمله از شهر کرک بازدید کرد و گفت که عاملان این جنایت «با مشت آهنین» مجازات خواهند شد. او در بیانیهای گفت: «حمله تروریستی به “کرک” با شدیدترین واکنش متقابل روبرو خواهد شد. کسانی که به اشتباه تصور میکنند میتوانند با گلولههایشان میان اردنیها تفرقه بیندازند، در برابر اتحاد ما هیچ شانسی نخواهند داشت.»
تصاویر خبرگزاری رویترز از داخل کلیسا پس از این حمله، لکههای خون را بر روی زمین در نزدیکی ورودی نشان میداد؛ جایی که نیروهای امنیتی در آن مستقر شده بودند.
وقوع چنین حملاتی در اردن - کشوری که از ثبات نسبی برخوردار است - بسیار نادر است؛ هرچند مقامات اردنی میگویند در سالهای اخیر بارها تلاشهای شبهنظامیان اسلامگرا برای انجام حملات را خنثی کردهاند.
مسیحیان اقلیتی از جمعیت اردن را تشکیل میدهند. این کشور میزبان چندین مکان مقدس مرتبط با متون دینی مسیحی است که زائران مسیحی را از سراسر جهان به سوی خود میکشاند.
محمد خلایله، وزیر اوقاف و امور اسلامی اردن، و تنی چند از نمایندگان پارلمان این کشور در گفتگو با شبکه «المملکه»، این حمله را محکوم کردند.
مایک والتز، سفیر ایالات متحده در سازمان ملل، در پستی در شبکه اجتماعی «ایکس» (X)، این رویداد را «حملهای شنیع و وحشیانه به یک عبادتگاه» توصیف کرد.
اردن یکی از متحدان ایالات متحده در منطقه بود که امسال، پس از حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ماه فوریه، هدف حملات منتسب به ایران قرار گرفت.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
جاناتان لندی / خبرگزاری رویترز / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته دو محقق آمریکایی که بیش از یک سال تصاویر ماهوارهای تجاری را تجزیه و تحلیل کردهاند، به نظر میرسد عربستان سعودی در حال گسترش کارخانه موشکهای بالستیک خود برای ساخت موشکهای سوخت جامد بزرگتری است که میتوانند مسافت بیشتری را طی کنند یا بارهای سنگینتری حمل کنند.
موشکهای توانمندتر میتوانند به عربستان سعودی کمک کنند تا از حملات ایران جلوگیری کند و ارتش خود را خودکفاتر کند، در حالی که احتمالاً موقعیت خود را در درگیری مرگبار با جنگجویان حوثی یمن که تحت حمایت تهران هستند، تقویت میکند.
اما آنها خطر دامن زدن به یک مسابقه موشکی منطقهای را به همراه دارند و میتوانند مخالفت کنگره ایالات متحده با توافق هستهای غیرنظامی ایالات متحده و عربستان سعودی را که پیش از این نگرانیهایی در مورد گسترش سلاحهای هستهای ایجاد کرده است، تشدید کنند.
شرکت ماهوارهای Planet Labs، مستقر در ایالات متحده، تصاویری از مجتمع الدوادیمی در حدود ۲۰۰ کیلومتری غرب ریاض بین آوریل ۲۰۲۵ و سپتامبر ۲۰۲۶ گرفته است.
این دو محقق، سم لایر و مایکل دویتسمن از موسسه تحقیقات سیاست خارجی، ارزیابی کردند که این تصاویر ساختمان جدیدی را نشان میدهد که دارای گودالهای ریختهگری است، چاههایی که در آنها مخلوطی از مواد سوخت در محفظههای موتور موشک ریخته شده و اجازه سخت شدن داده میشود.
سفارت عربستان سعودی و وزارت اطلاعات به درخواستها برای اظهار نظر پاسخی ندادند.
لایر و دویتسمن در ارزیابی خود گفتند که این ساختمان، که به نظر میرسد دیوارهایی برای محافظت از سازههای اطراف در برابر انفجارهای تصادفی باشد، حداقل دو برابر بزرگتر از ساختمانی است که گمان میرود گودالهای ریختهگری موجود در این کارخانه را در خود جای داده باشد. موسسه تحقیقات سیاست خارجی (FPRI) یک سازمان تحقیقاتی غیرحزبی در فیلادلفیا است.
آنها گفتند که یک ساختمان جدید دوم میتواند برای ذخیره مواد سوخت یا اجزای نهایی موشک استفاده شود.
آنها نوشتند: «این تصاویر نشان میدهد که عربستان سعودی در حال گسترش زیرساختهای مجتمع تولید موشک است، که احتمالاً موشکهای بزرگتری تولید میکند که میتوانند بارهای بزرگتری را حمل کنند یا به بردهای طولانیتری برسند.»
ارتشها موشکهای سوخت جامد را ترجیح میدهند زیرا میتوانند برای مدت طولانی ذخیره شوند و سریعتر از سیستمهای سوخت مایع پرتاب شوند.
لیر و دویتسمن، به همراه کارشناسانی از «موسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک» (IISS) مستقر در لندن و سازمان پژوهش و تحلیل «سیانای» (CNA)، اظهار داشتند که ساختار نیروی موشکی عربستان سعودی نشان میدهد که مجتمع «الدودامی» متکی به فناوری چینی است. به گفته لیر و دویتسمن، ویژگیهای این مجتمع نیز شباهتهایی به تاسیسات موشکی چین دارد.
بر اساس برآوردی از سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) که در سال ۱۹۹۱ از حالت محرمانه خارج شد، عربستان سعودی در سال ۱۹۸۷ حدود ۴۰ فروند موشک بالستیک «دیاف-۳» (DF-3) با سوخت مایع را بهطور مخفیانه از چین خریداری کرده بود. طبق یک ویدیوی یوتیوب و تصاویر مربوط به رژه نظامی آوریل ۲۰۱۴، عربستان در آن مراسم برای نخستین بار دو فروند از این موشکها را به نمایش گذاشت.
تیم «موسسه تحقیقات سیاست خارجی» (FPRI) نیز اخیراً با بررسی ویدیوها و عکسهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی، بقایای موشکی را در یمن شناسایی کردند که به ارزیابی آنها، متعلق به یک موشک «دیاف-۱۵» (DF-15) با طراحی چینی بوده که توسط عربستان شلیک شده است.
لیر گفت که عربستان سعودی ممکن است اکنون در حال تولید موشکهای «دیاف-۱۵» با سوخت جامد باشد و توسعه مجتمع «الدودامی» احتمالاً به منظور تولید موشکهای «دیاف-۲۱» (DF-21) با برد بیشتر، یا موشکی مشابه آن، صورت گرفته است.
گفته میشود که ریاض به این دلیل به پکن روی آورده است که واشنگتن مدتهاست صادرات سامانههای موشکی با برد بلندتر را محدود کرده است.
سفارت و وزارت دفاع چین به درخواستها برای اظهار نظر پاسخی ندادند. سازمان سیا نیز از اظهار نظر در این باره خودداری کرد. کاخ سفید هم به درخواست برای اظهار نظر پاسخی نداد.
موشکها موازنه قدرت را تغییر میدهند
ساشا بروخمان، پژوهشگر IISS، گفت موشکهای دوربرد به عربستان سعودی اجازه میدهد بدون به خطر انداختن جنگندههای جت F-15 خود که از آمریکا تامین شدهاند، علیه پدافند هوایی ایران به ایران حمله کند.
بروخمان با اشاره به بمبهای هدایتشونده ماهوارهای ساخت آمریکا گفت: «اگر اراده سیاسی برای اعزام یک F-15 مجهز به JDAM بر فراز تهران را ندارید، به سیستمی نیاز دارید که هر آنچه را که برای تهران مقدس است، تهدید کند...»
«ایران پیشتاز است زیرا موشکها و پهپادهای آن میتوانند به هر کجا که بخواهد به عربستان سعودی حمله کنند. سعودیها میتوانند این شکاف توانایی را کمی پر کنند.»
بروخمان، که به درخواست رویترز تحلیل FPRI را بررسی کرده بود، موافق بود که گسترش الدوادیمی میتواند برای تولید موشکهای سوخت جامد قدرتمندتر باشد.
جینز، شرکت اطلاعات دفاعی، نیز آن را بررسی کرد و گفت که این ساختمانها «ممکن است نشاندهنده تلاشی برای گسترش قابلیت تولید یا پشتیبانی از توسعه موشکهای دوربردتر باشند.»
دکر ایولث، تحلیلگر CNA که ساخت پایگاه الدوادیمی را با تصاویر ماهوارهای تجاری دنبال کرده و با ارزیابی FPRI موافق است، گفت که ظاهراً عربستان سعودی در حالی به دنبال گسترش زرادخانههای تهاجمی و دفاعی خود است که سایر قدرتهای خلیج فارس نیز به دنبال گسترش زرادخانههای تهاجمی و دفاعی خود هستند.
او گفت: «این موضوع در سراسر خاورمیانه در حال تکرار است. شما دقیقاً همین اتفاق را در امارات متحده عربی میبینید. شما دقیقاً همین اتفاق را در ترکیه میبینید. همه اکنون این کار را انجام میدهند.»
گسترش پایگاه الدوادیمی میتواند با تشدید مخالفت دو حزبی کنگره با توافق ایالات متحده و عربستان سعودی که طبق آن ایالات متحده به ریاض در ایجاد غنیسازی اورانیوم برای تولید برق کمک میکند، پیامدهای سیاسی در ایالات متحده داشته باشد.
مخالفان میگویند که این توافق فاقد ضمانتهای کافی برای جلوگیری از ساخت مخفیانه سلاح هستهای توسط ریاض است. پادشاهی چنین طرحی را انکار کرده است.
کار از سال گذشته آغاز شد
ارزیابی FPRI نشان میدهد که تصاویر Planet Labs نشان میدهد که گسترش در الدوادیمی در آوریل ۲۰۲۵ با پاکسازی زمین و حفاری برای ساختمان انبار مشکوک آغاز شده است. به گفته این گزارش، عملیات ساختمانی در محلِ احتمالیِ «گودال ریختهگری»، در اواخر همان ماه یا اوایل ماه مه آغاز شد.
تصویری مربوط به ۱۲ دسامبر ۲۰۲۵، آنچه را که پژوهشگران به عنوان دو گودال عمیق در داخل این ساختمان — که هنوز فاقد سقف بود — ارزیابی کردند، نشان میداد.
تصویری از تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۶ نشان میدهد که بخشی از سقف همچنان وجود ندارد و در دو طرف آن «دیوارهای مستحکمِ منحرفکننده انفجار» تعبیه شده است تا از آسیب رسیدن به سازههای مجاور در صورت وقوع انفجارهای ناخواسته جلوگیری شود.
به گفته پژوهشگران، این دیوارها شباهتهایی به دیوارهای موجود در تصاویرِ تأسیسات موشکی ایالات متحده و ایران دارند و «شواهد بیشتری هستند مبنی بر اینکه این ساختمان برای ریختهگری موتورهای سوخت جامد طراحی شده است.»
مؤسسه تحقیقات سیاست خارجی (FPRI) اعلام کرد که تکمیل سقفها زمان زیادی نمیبرد، اما نصب تجهیزات ریختهگری ممکن است چندین ماه به طول انجامد. این تأسیسات میتواند در خوشبینانهترین حالت، تا پایان سال جاری برای آغاز تولید موشک آماده شود.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
درد در زندگی جانوران کارکردی حیاتی دارد. جانوری که از آتش سوخته، از نزدیک شدن دوباره به آن پرهیز میکند. خاطرهٔ درد میتواند هشدار باشد. اما درد همیشه آموزگار خوبی نیست. گاه شدت آن چنان است که بهجای شناخت خطر، هراسی پایدار بر جا میماند. آنچه در تروما رخ میدهد صرفاً به یاد آوردن گذشته نیست؛ چیزی از گذشته چنان در اکنون حاضر میشود که گویی هنوز پایان نیافته است.
اگر خاطرهٔ درد در جانور میتواند او را از تکرار خطر بازدارد، چرا خاطرهٔ آنهمه جنگ، زندان و شکنجه، انسان را از تکرار همان جنایتها بازنمیدارد؟
اغلب میخوانیم که «ایرانیها حافظهٔ تاریخی ندارند». این یکی از آن خودسرکوفتزنیهای آشناست که با تکرارش چیزی توضیح داده نمیشود. اما حافظهٔ تاریخی چیست؟ آیا ملتی وجود دارد که گذشته را به خاطر بسپارد، از آن درس بگیرد و دیگر خطاهایش را تکرار نکند؟ اگر چنین بود، آیا روسها پس از دسپوتیسم تزارها به استالین تن میدادند و پس از استالین سرزمین پهناور خود را زیر پاشنهٔ پوتین میانداختند؟ آیا اصلاً تاریخ راهی مستقیم و با کیلومترشمار دارد که از ایستگاههای گذشتهاش بتوان مقصد و مسافت آینده را حدس زد؟ آیا «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید» یک بشارت جدی است یا چکی بیمحل؟
تا جایی که من دیدهام، گذشته چراغ راه آینده نیست. تاریخ راهش را کورمال طی میکند؛ فانوسبهدست حرکت نمیکند. تاریخ پیشگوییهای هگل، مارکس، انگلس، لنین و هر غیبگوی دیگر را با پوزخند میشنود ولی به چیزی نمیگیرد. اگر لازم ببیند، از اوج قرن بیستم به تاریکخانهٔ قرون وسطی میپرد و فاجعه پشت فاجعه به بار میآورد. اگر کسی جان سالم به در برده باشد، از هر فاجعه روایتهایی خواهد داشت. بدینسان گذشته با ما و در ما باقی میماند، بیآنکه لزوماً چیزی از آن بیاموزیم. چهبسا هر بازگشت زخمی تازه کند و بهجای فهمیدن، ما را برای انتقامی دیگر آماده سازد. شعارهای «میبخشیم، اما فراموش نمیکنیم» و «نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم» هر دو میتوانند فریادهای برآمده از دردی واقعی باشند؛ اما هیچکدام بهخودیخود حافظهٔ تاریخی نمیسازند.
فراوانی رنج تضمین نمیکند که جامعه و جمعیتی خردمندتر شود. رنجی که فرصت فهمیدن و بیان کردن نیابد، میتواند به هراس، نفرت، سکوت یا میل به تلافی بدل شود. البته شهادت دادن، دادخواهی و ثبت حقیقت ضروریاند؛ اما کار حافظه در همینجا پایان نمیگیرد. با یافتن و مجازات کردن یک آمر شکنجه یا یک زندانبان، نه دردی درمان میشود و نه دیوار زندان خراب. اما ادبیات و هنر میتوانند به رنجی که در هیاهوی شعار و خشم بیچهره شده است، چهرهای دوباره بدهند. این به معنای تسلی یا درمان درد نیست؛ بلکه راهی است برای شناخت عاطفی از رنجی که میبریم.
سالها پیش کتاب «مُشتی آدمیت»، خاطرات مونیکا شوین و برنهارد دیل از اسارت در ویتنام، را خواندم. در روزگاری که ما سنگ ویتنام را به سینه میزدیم، آن دو آلمانی و سه همراهشان در سال ۱۹۶۹ از طرف یک سازمان امداد برای کمک به مردم جنگزده به آن سرزمین رفته بودند؛ نه برای جنگیدن، بلکه برای مرهم گذاشتن بر زخمها. اما برخلاف تصوری که داشتند، توسط همانهایی که به کمکشان آمده بودند، به اسارت گرفته شدند. سه تن از آن پنج نفر در زندانهای جنگل جان باختند. شوین و دیل پس از نزدیک به چهار سال آزاد شدند.
مونیکا شوین سالها بعد از روزی یاد کرد که آن پنج نفر برای عیادت بیماران راه افتادند؛ قرار بود سفری چندساعته باشد. تمام آذوقهشان دو لیموترش بود.[۱] و به اسارتی چهارساله انجامید.
برای ما که «زندهباد ویتکنگ» فریاد میزدیم، خواندن آن کتاب برخورد دردناکی با حقیقتی بود که نمیخواستیم ببینیم. ویتنامیهایی که در خیال ما قربانی بمباران و تجاوز بودند، در این روایت خود به آزاردهندگان و شکنجهگران بدل میشدند. جنایت و خشونتی که مردم ویتنام از جنگ تحمل کردند، توجیهی برای آنچه بر این امدادگران گذشت نبود.
سالها بعد با برنهارد دیل تماس گرفتم. خودم را معرفی کردم و گفتم میخواهم کتابت را به فارسی ترجمه کنم. پرسید: «چرا با من تماس گرفتی؟ به من چه؟» گفتم میخواستم نظر شما را نه بهعنوان صاحب حق نشر، بلکه بهعنوان انسانی بدانم که این سرگذشت را از سر گذرانده است. گفت: «چیزی به یاد ندارم و نمیخواهم دربارهاش حرف بزنم.» از لحنش فهمیدم که علاقهای به ادامهٔ گفتوگو ندارد. دیگر مزاحمش نشدم.
پنج سال بعد سخنان او را در گزارشی به مناسبت چهلمین سال آزادیاش خواندم. دیل، که دیگر پزشک نامداری بود، دربارهٔ عادت کردن به خطر سخن گفته بود: کسی که مدام با خطر زندگی میکند، ممکن است به حضور آن خو بگیرد و دیگر خطر را به اندازهٔ پیش احساس نکند.[۲] این هشدار فقط به جنگل و دوران اسارت مربوط نیست. مگر در زندگی اجتماعی نیز به خشونت عادت نمیکنیم؟ مگر نمیشود هر روز تصویری از رنج دید و روز بعد بیاعتناتر از روز پیش از کنارش گذشت؟
ویتکنگها تهدید کرده بودند که در برابر کشته شدن هر یک از افسرانشان، یکی از امدادگران اسیر را اعدام خواهند کرد. دیل که در سلول انفرادی به سر میبرد، زیر فشار این تهدیدها و شرایط طاقتفرسای زندان، به فکر پایان دادن به زندگی خود افتاد. طنابی برای حلقآویز کردن خود آماده کرد و سه روز تمام در برابر آن نشست. روز سوم، پس از آن کشمکش طولانی با خود، طناب را کنار گذاشت و سه تصمیم گرفت: از این زندان زنده بیرون برود، پزشکی بخواند و مدرک دکترا بگیرد. سالها بعد هر سه تصمیم را عملی کرد. در سال ۱۹۷۳ از اسارت آزاد شد، پزشکی خواند و به حرفهٔ درمانگری روی آورد.
نکتهٔ اصلی این روایت نزدیک شدن انسانی به مرز خودکشی نیست؛ بلکه أراده او برای ادامه زندگی است. دیل در آن سلول هنوز نمیدانست زنده بیرون خواهد آمد یا نه، اما توانست به زندگی پس از زندان بیندیشد؛ زندگیای که آن را ساخت.
با چنین تجربهای به «نفس دوم»، خاطرات زندان مژگان ایلانلو، نگاه میکنم. ارزش کتاب تنها در این نیست که از بازداشت و زندان و بیعدالتی سخن میگوید. ایلانلو تنها به ثبت آنچه بر او گذشته بسنده نمیکند. پشت دیوار زندان، تصویر جهانی را پیش چشم ما میگشاید که بهطرز عجیبی به دنیای بیرون میماند.
زندان او مینیاتوری از جامعهٔ ماست. هر یک از گروهها و فرقهها و عقیدههای گوناگون در آن نمایندگانی دارند. همانطور که این سوی دیوار نمیتوانیم بهآسانی با هم کنار بیاییم، آن سوی میلهها نیز با اکراه حضور یکدیگر را تحمل میکنیم. کسی که بیرون نماز میخوانده، در زندان هم نمازش را قضا نمیکند. آن دیگری که بیرون مشروب میخورده، در حبس نیز راهی برای تر کردن لبش پیدا میکند. درد زندان برای همه هست، اما درد، آدمها را خودبهخود همدل و همعقیده نمیکند. مردم دربند گاه با هم مینالند، گاه به هم پرخاش میکنند. آنجا هم کینه هست، حسادت هست؛ دورویی هست و خیانت. و به موازات آن یکرنگی و محبت، فداکاری، همدردی و از جان گذشتگی. دستچین نمیتوان کرد. زنبیلت را بیار تا پر کنیم!
وقتی که نوبت جشن یلدا میرسد، همان آدمهایی که بر سر عقیده و شیوهٔ زندگی از هم فاصله دارند، کنار یک سفره مینشینند، همان حافظ را می خوانند و به بازگشت یوسف گم گشته به کنعان دل خوش می کنند. با ترانههایی میرقصند که آن سوی دیوار هم میشناسیم. آنچه را که زندان میخواهد از آن ها بگیرد، در رقص و آواز و سفرهای مشترک جلوه ای تازه می یابد. یا به قول کیارستمی: «زندگی ادامه دارد!»
این صحنه نیازی به خطابه ندارد. زندگی در برابر زندان ایستاده است؛ نه چون شعاری بزرگ، بلکه در هیئت آدمهایی که میخواهند شبی را خوش باشند.
در صحنهٔ ای دیگر، زندانیانی که آزاد میشوند، وسایلشان را برای دیگران جا میگذارند. میدانند که این زندان متاسفانه هرگز خالی نمیشود. قفسههای دستشویی و حمام از خمیردندان و شامپوهای رنگارنگ پر شده است. روی بعضی از آنها با خودکار نوشتهاند: «به امید آزادی همتون»، «دوستتون دارم رفقا»، «منو فراموش نکنین»، «دلم براتون تنگ میشه».[۳] چه یادگارهای کوچکی! چه درخواست بزرگی! در این چند کلمه هم شادی رهایی هست، هم اندوه ترک کردن دیگران، هم اطمینان تلخ از اینکه کسان دیگری خواهند آمد و به این وسایل نیاز خواهند داشت.
میتوان دربارهٔ جمعیت زندانها، شمار بازداشتها و شیوهٔ ادارهٔ آنها گزارش نوشت. باید هم نوشت. اما گاهی چند کلمه بر بدنهٔ یک شامپو، چیزی را به حافظه میسپارد که از همهٔ آمارها و اطلاعیهها جاندارتر است. «منو فراموش نکنین» دیگر فقط خواهش یک زندانی از همبندیهایش نیست. خطاب و خطابهای است به خواننده.
صحنهٔ دیگری از «نفس دوم» را هم به یاد دارم: دختر جوانی را نیمهشب برای تفهیم اتهام به دادگاه میبرند. فهرستی بلند از اتهامات پیش رویش میگذارند و میخواهند امضا کند. دختر میپرسد کدام را باید انتخاب کند. قاضی برمیآشوبد که «مگر این منوی غذاست که از میانش انتخاب کنی؛ همهٔ اینها اتهامات توست!»[۴]
چه صحنهٔ مضحکی؛ و چه مضحکهٔ هولناکی! طنز ماجرا چیزی از ترس آن نمیکاهد؛ ترس را در خاطره ماندگارتر میکند.
ایلانلو زندان را به صحنهای برای انتقامجویی با قلم بدل نمیکند. آدمها را با اختلافها، عادتها، ترسها، مهربانیها و لحظههای حقارت و بزرگیشان به ما نشان میدهد. خواننده فقط از وجود یک بیعدالتی باخبر نمیشود؛ آدمهایی را میشناسد که زیر سایهٔ آن زندگی میکنند.
ادبیات جای دادگاه را نمیگیرد، همانطور که دادگاه نمیتواند جای ادبیات را بگیرد. عدالت به سند و شاهد نیاز دارد؛ حافظهٔ انسانی اما به چهره و صدا و سرگذشت. ما اگر فقط نام ستمگران را به خاطر بسپاریم و انسانهایی را که از آن ستم گذشتهاند نبینیم، با گذشته چه کردهایم؟ و اگر از خاطراتمان تنها کینهای برای تحویل به نسل بعد بسازیم، چه چیزی به آن نسل آموختهایم؟
«مُشتی آدمیت» سالها پیش تصویر مرا از ویتنام دگرگون کرد. «نفس دوم» نیز میتواند برای خواننده چنین کاری بکند؛ با سفرهٔ شب یلدا، با خمیردندانها و شامپوهای بهجامانده، با دختر جوانی که فقط روسری خود را به باد داده بود، حالا در برابر فهرست اتهاماتی ایستاده بود که معنایشان را هم نمیفهمد و سیاههای که باید امضا میکرد تا برای هر یک از آنها جداگانه مجازات شود.
رنج بهتنهایی حافظهٔ تاریخی نمیسازد. ادبیات و هنر میتوانند آن را به تجربهای انسانی، ماندگار و قابل انتقال بدل کنند. زخم زبان قرار نیست که جای زخم گلوله را بگیرد.
آنها که آزاد میشوند روی وسایلشان مینویسند: «منو فراموش نکنین». مژگان ایلانلو با نوشتن سرگذشت آنان به این خواهش پاسخی درخور داده است. حالا آن آدمها فقط در خاطرهٔ همبندانشان زندگی نمیکنند، به حافظهٔ خوانندگان راه یافتهاند.
مژگان عزیز! زندانیان این قرن هم تو را فراموش نخواهند کرد!
——————————
یادداشتها:
[۱] مونیکا شوین Abendzeitung ۲۱اکتبر ۲۰۱۳: «Einziger Proviant waren zwei Zitronen»
[۲] دیل از اصطلاح آلمانی «Habituation» (عادتپذیری) برای توضیح خو گرفتن به خطر استفاده کرده است.
[۳] عبارتهای روی وسایل زندانیان بر اساس نقل و یادداشت نویسنده از «نفس دوم» آمدهاند.
[۴] گفتوگوی صحنهٔ تفهیم اتهام.
۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
☑️ آقای گیلانی عزیز. مقاله بسیار خوبی بود، مخصوصا برای کسانی که میخواهند چهره انسان را در زندگی واقعی ببینند. نیز با شما همعقیدهام که “ادبیات و هنر میتوانند به رنجی که در هیاهوی شعار و خشم بیچهره شده است، چهرهای دوباره بدهند”.
در مورد خانم اینانلو، من خوشوقتی این را داشتهام که پای صحبت ایشان بنشینم و فیلمی مستند از او ببینم. همانند شما، من نیز شخصیت، پشتکار و ابتکار او را در بازخلق واقعیت میستایم.
موفق باشید. رضا قنبری. آلمان
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
نجمِه بزرگمهر / فایننشال تایمز / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
دو پنجره بزرگ کافه «لافپه» در خیابان انقلاب (تهران)، شاهد اعتراضات، حضور نیروهای ضدشورش و حملات موشکی آمریکا بودهاند. اما در داخل کافه، جایی که آشپزخانهای صنعتی و روباز در کنار دیوارهای آجریِ بدون پوشش قرار گرفته، این مکان در دشوارترین روزها پناهگاهی آرام برای مشتریانش بوده است.
سارا کاظمی، یکی از بنیانگذاران کافه، میخواهد اینجا پناهگاهی امن باشد. او در حالی که پشت یکی از میزهای بیرونی نشسته بود، گفت: «در طول جنگ، بعد از هر بمباران سنگین، کافه ما بسیار شلوغ میشد. نبرد ما این است که درهای کافه را باز نگه داریم.»
در سراسر تهران، کافهها پررونق و شلوغاند؛ همانطور که تئاترها، سینماها و گالریهای هنری نیز رونق گرفتهاند. ساکنان طبقه متوسط میکوشند از آنچه وقفهای موقت در بمبارانهای جنگ آمریکا و اسرائیل میدانند، تا حد امکان بهره ببرند؛ جنگی که در ماه فوریه آغاز شد.
برای بسیاری، یک فنجان قهوه فرصتی برای گریز از واقعیت است. ساکنان تهران میگویند در مواجهه با آینده نامطمئن کشوری گرفتار جنگ و اقتصادی بحرانی ــ که نرخ تورم سالانه آن از ۸۰ درصد فراتر رفته است ــ لذتهای کوچک روزمره اهمیت فزایندهای پیدا میکنند.
مریم، مهندس ۳۵ ساله کامپیوتر، گفت: «رفتن به کافه، حالا آخرین لذتی است که برایمان باقی مانده است. سعی میکنم دستکم هفتهای یک بار به کافه بروم تا زیر فشار اقتصادی و روانی کاملاً از پا نیفتم.»
فرهنگ کافهنشینی در ایران ریشههای عمیقی دارد، اما شکل مدرن امروزی آن نسبتاً نوپاست. قهوهخانههای سنتی برای قرنها محل داستانگویی، گفتوگوهای سیاسی و تعاملات اجتماعی بودند، اما عمدتاً مردان به آنها رفتوآمد میکردند.

امروزه کافههای مدرن تهران درست شبیه کافههای مُد روز در هر نقطه دیگری از جهاناند و مملو از مردان و زنان جوانی هستند که درباره تازهترین نمایشگاههای هنری یا یک نمایش تئاتر جدید گفتوگو میکنند.
این روزها، موضوع گفتوگوها احتمال وقوع جنگی تمامعیار دیگر را نیز در بر میگیرد؛ جنگی که بسیاری آن را اجتنابناپذیر میدانند. دشواریهای اقتصادی فزاینده هم از دیگر موضوعات همیشگی این گفتوگوهاست. از آغاز سال جاری میلادی، صدها هزار ایرانی شغل خود را از دست دادهاند یا به ورطه فقر افتادهاند؛ در حالی که اقتصاد کشور زیر فشار تحریمها و جنگ دستوپا میزند.
صاحبان کافهها میگویند از بازگشت مشتریان در شمار زیاد خوشحالاند، زیرا این روند به بقای کسبوکارشان کمک میکند؛ با این حال، سود واقعی آنها در مقایسه با دوران پیش از جنگ کاهش یافته است.
مشتریان اغلب محصولات ارزانتری سفارش میدهند تا بتوانند از پس هزینه معاشرت با دوستانشان برآیند. ممکن است یک شیرینی را با هم تقسیم کنند یا بهجای قهوه گرانتر، چای سیاه ارزانتری سفارش دهند. رستورانها که هزینه بیشتری دارند، از رونق مشابهی برخوردار نشدهاند.
فرهاد دولتآبادی، صاحب کافه «نزدیک کتاب» که در نزدیکی چند کتابفروشی قرار دارد، میگوید بهترین دوران کسبوکارش بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷ بود؛ زمانی که تورم بسیار پایینتر بود و توافق هستهای با قدرتهای جهانی امیدها به بازگشت شرایط عادی اقتصادی را افزایش داده بود.

از سال ۲۰۱۸، زمانی که دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا در نخستین دوره ریاستجمهوری خود از توافق هستهای خارج شد، شرایط دشوارتر شده است. خروج آمریکا از توافق، آغاز دوره تازهای از فشار اقتصادی بود که با اعمال صدها تحریم علیه جمهوری اسلامی همراه شد.
فشارهای تورمی را میتوان در قیمت قهوه مشاهده کرد. دولتآبادی میگوید در سال ۲۰۱۴، یک فنجان قهوه ۹۰ هزار ریال قیمت داشت که در آن زمان معادل حدود سه دلار بود. امروز کافه او برای هر فنجان قهوه ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار ریال دریافت میکند، اما این مبلغ تنها حدود یک دلار ارزش دارد.
افزایش قیمتها فشار چشمگیری بر بخش مهماننوازی و پذیرایی در ایران وارد کرده است. تورم در بخش مواد غذایی حدود ۱۰۹ درصد است.
از آنجا که دانههای قهوه وارداتیاند، جنگ و محاصره دریایی آمریکا نیز زنجیره معمول تأمین قهوه را مختل کرده است. دانههای قهوه همچنان از طریق مرز زمینی ایران با ترکیه و نیز از جنوب کشور وارد میشوند، اما در مقادیر اندک.
کاظمی که یکی از بنیانگذاران برند برشتهکاری قهوه «کافپه» نیز هست، میگوید نگران است که دولت قهوه را در رده کالاهای لوکس طبقهبندی کند؛ اقدامی که به وضع تعرفههای اضافی منجر خواهد شد.
کافهها در کنار دستوپنجه نرم کردن با قیمتهای بالا و اختلال در زنجیره تأمین، در مرکز مبارزه برای آزادیهای فردی بیشتر نیز قرار دارند. این مکانها فضایی هستند که مردان و زنان جوان پیوسته در برابر محدودیتهای اجتماعی مقاومت میکنند و مرزهایی را که جمهوری اسلامی از دیرباز بر زندگی آنان تحمیل کرده است، دوباره به چالش میکشند. جمهوری اسلامی با اجرای موسیقی زنده در کافهها مخالفت میکند و مشروبات الکلی و باشگاههای رقص را ممنوع کرده است.

نگرانیهای امنیتی درباره سیاسی شدن فضاهای فرهنگی و اجتماعی به برخوردهای گاهوبیگاه و ناگهانی انجامیده و برخی کافهها نیز تعطیل شدهاند؛ هرچند این تعطیلیها معمولاً فقط چند روز طول کشیده است.
پس از اعتراضات ژانویه که در جریان سرکوبی خشونتبار هزاران کشته بر جای گذاشت، برخی صاحبان کافهها به دلیل همسویی با معترضان هدف برخورد قرار گرفتند. در یکی از موارد برجسته، کافههای زنجیرهای محبوب «سعدیان» برای همیشه تعطیل شد و صاحب آن به اتهام حمایت از اعتراضات به زندان افتاد. او یکی از هزاران نفری بود که بازداشت شدند.
با این حال، روند کلی تا حد زیادی به سوی مدارا و سازگاری با این تغییرات پیش رفته است. جوانان، بهویژه زنان، همچنان برای برخورداری از فضای بیشتر در زندگی روزمره و آزادیهای فردی تلاش میکنند. در طول جنگ، حکومت در تلاش برای جلوگیری از ناآرامیهای داخلی، اجازه داده است محدودیتهای اجتماعی تا حدی کاهش یابد.
در همین حال، شمار کافههایی که فراتر از منوی خود عمل میکنند و ممنوعیت سختگیرانه مصرف مشروبات الکلی در اماکن عمومی را نادیده میگیرند، رو به افزایش است. این کافهها برای این منظور به مشتریان نشان ویژهای میدهند که با آن میتوانند وارد بخشی شوند که در آن مشروبات الکلی سرو میشود.

در یکی از کافههای شلوغ مرکز تهران، مشتریانی که در حیاط نشستهاند، آبجوی دستساز، کوکتل جین و اسپرسو مارتینی سفارش میدهند. ساکنان تهران با شور و حرارت درباره چنین تغییراتی صحبت میکنند؛ تغییراتی که تا همین اواخر تصور وقوع آنها در جمهوری اسلامی دشوار بود.
سرعت این تحولات باعث وحشت تندروها شده است، هرچند پلیس در بیشتر موارد چشم خود را بر آنها میبندد. غلامحسین محسنیاژهای، رئیس قوه قضائیه ایران، اخیراً از دادستانها خواست با آنچه «برهنگی» خواند، مقابله کنند، بیآنکه منظور خود از این واژه را روشن کند.
با این حال، اقدام مهمی در این زمینه صورت نگرفته و صاحبان کافهها نیز چندان نگران نیستند. یکی از صاحبان کافه که محل کسبوکارش برای چند روز تعطیل شده بود، گفت: «نمیتوان جلوی جوانها را گرفت. حتی اگر کافهها تعطیل شوند، آنها در خیابانها و مقابل کافههای بسته دور هم جمع خواهند شد.»
دولتآبادی گفت: «نگرش قدیمی مقامها که فضای کافهها را ضداسلامی میدانستند، تا حد زیادی تعدیل شده است. آنها دریافتهاند که نباید کافهها را برچید و در واقع، این مکانها میتوانند مانند سوپاپ اطمینان برای جامعه عمل کنند.»
برای بسیاری از مشتریان، این تغییرات بهتنهایی چندان رضایتبخش نیست. مائده، ۳۴ ساله، اخیراً به دلیل بحران اقتصادی کشور شغل خود را بهعنوان مدیر برندینگ از دست داده است. او از افزایش آزادیهای اجتماعی، از جمله امکان نشستن در کافه بدون روسری و با لباسهای سبک تابستانی، لذت میبرد؛ اما این آزادیها نمیتوانند جبرانکننده وخامت اوضاع اقتصادی باشند.
او در حالی که در کافهای نشسته بود، گفت: «حاضرم بخشی از این آزادیها را کمتر داشته باشم، اما در عوض وضعیت اقتصادی بهتری داشته باشم.»

برای شهرزاد شکوهیوند که یک شیرینیفروشی در منطقه مرفه شمال تهران و کافه «فم شیک» را در مرکز تهران اداره میکند، کسبوکار رونق خوبی داشته است.
در هفتههای اخیر، مشتریان او با شتاب برای برگزاری جشنهای تولد، مراسم نامزدی و عروسی به این مکانها آمدهاند؛ زیرا بیم آن دارند که دوره کنونی صرفاً وقفهای میان دو جنگ باشد.
او گفت: «این بزرگترین افزایش فروش در تمام مدتی است که فعالیت کردهایم.» با این حال، پس از شوکهای یک سال گذشته، افزایش سفارشها هنوز نتوانسته است زیانهای واردشده را جبران کند.
شکوهیوند گفت: «این رونق به ما کمک کرده است دوام بیاوریم. در غیر این صورت، همچنان با سرعت به سمت سقوط پیش میرفتیم.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
▪️مدافعان حقوق بشر نسبت به نامزدی «لانا نصیبه»، فرستاده پیشین امارات متحده عربی، برای تصدی مقام دبیرکلی سازمان ملل هشدار دادهاند. به گفته آنان، انتخاب دیپلماتی از امارات — کشوری که کارنامه حقوق بشریاش زیر سوال است و به حمایت از نیروهای مسئول کشتار در سودان متهم شده — میتواند برای سازمان ملل به معنای یک «فاجعه» باشد.
بر اساس گزارش خبرگزاری رسمی امارات (وام)، امارات متحده عربی «لانا نصیبه» را برای مقام دبیرکلی سازمان ملل نامزد کرده است. نصیبه که هماکنون وزیر مشاور در وزارت امور خارجه امارات است و پیشتر به عنوان نخستین سفیر زن این کشور در سازمان ملل خدمت کرده، ماههاست که به عنوان یکی از نامزدهای احتمالی مطرح بوده است. او اکنون به جمع شش نامزد دیگری پیوسته که برای تصدی عالیترین مقام دیپلماتیک سازمان ملل با یکدیگر رقابت میکنند.
این خبرگزاری نوشت: «شیخ محمد بن زاید آل نهیان، رئیس امارات متحده عربی، این نامزدی را ارائه کرده است»؛ اقدامی که بخشی از الزامات فرآیند انتخاب دبیرکل سازمان ملل محسوب میشود. به نقل از او، دلایل این انتخاب شامل «تجربه عمیق نصیبه در سازمان ملل، درایت وی در مواجهه با چالشهای جاری بینالمللی و سابقه فعالیتهای سازندهاش» عنوان شده است.
دفتر رئیس مجمع عمومی سازمان ملل از تأیید دریافت مدارک مربوط به نامزدی نصیبه خودداری کرد و اظهار داشت که «خلیلالرحمن» — که ریاست نشست فعلی مجمع عمومی را بر عهده دارد — در سفر به سر میبرد. با این حال، رسانههای «فرانس ۲۴» (FRANCE 24) و «پاسبلو» (PassBlue) ایمیلی از شرکت روابط عمومی «تنیو» (Teneo) — که مستقر در نیویورک است و با وزارت امور خارجه امارات همکاری میکند — دریافت کردند که نامزدی نصیبه را تأیید میکند.
«یان هرومادکو»، مدیرعامل شرکت «تنیو»، در این ایمیل نوشت: «در پی اعلام امروزِ نامزدی “لانا نصیبه” برای مقام دبیرکلی سازمان ملل، با شما تماس میگیرم.» او همچنین بیانیه چشمانداز نصیبه را نیز به این ایمیل ضمیمه کرده است. نسیبه در بخشی از این بیانیه نوشت: «منشور سازمان ملل نه ارتشی در اختیار دبیرکل قرار میدهد و نه حق رأیی به او میدهد. اما این جایگاه، اگر بهدرستی اداره شود، نوع متفاوتی از قدرت را به همراه دارد. استقلالِ دبیرکل به او این توانایی را میدهد که دیگران را به توافق برساند، و این امر متکی بر اعتماد است. من در این مسیر، همان دیپلماتِ سرسختانه خوشبین و خستگیناپذیری خواهم بود که همیشه بودهام... نه برای دوستان استثنایی قائل خواهم شد و نه نسبت به منتقدان کینهای به دل خواهم گرفت.»
نسیبه افزود که برای تمرکز بر نامزدی خود، از سمت دولتیاش «مرخصی» گرفته است. دوره تصدی دبیرکل فعلی، آنتونیو گوترش، در ۳۱ دسامبر ۲۰۲۶ به پایان میرسد؛ بنابراین کشورهای عضو سازمان ملل باید تا آن زمان در مورد جانشین او تصمیمگیری کنند.
نسیبه که متولد سال ۱۹۷۸ است، دیر وارد رقابت شد، اما به واسطه دوران تصدیاش به عنوان سفیر امارات متحده عربی در سازمان ملل (از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۴) چهرهای شناختهشده در محافل بینالمللی محسوب میشود. همچنین، روابط مستحکم کشورش با ایالات متحده — که یکی از اعضای دائم شورای امنیت است — از دیگر ویژگیهای اوست.
با این حال، او به عنوان نامزد این مقام، باید حمایت چهار عضو دائم دیگرِ دارای حق وتو — یعنی بریتانیا، چین، فرانسه و روسیه — را جلب کند. همچنین باید در برابر سوابق بحثبرانگیز حقوق بشری ابوظبی و نقش این کشور در جنگ سودان، از نامزدی خود برای دبیرکلی سازمان ملل دفاع نماید.
هر نامزد برای انتخاب شدن، به دستکم ۹ رأی از ۱۵ عضو شورای امنیت نیاز دارد و نباید توسط هیچیک از اعضای دائم — که به «گروه ۵» یا P5 معروفاند — وتو شود. یک دیپلمات سابق از کشورهای «جنوب جهانی» به رسانه «پَسبلو» (PassBlue) و شبکه «فرانس ۲۴» گفت که اگر نسیبه تصور نمیکرد اعضای دائم شورای امنیت (P5) با نامزدی او موافق هستند، در این مقطع زمانی وارد رقابت نمیشد.
ریچارد گاوان، از «گروه بینالمللی بحران»، میگوید: «نحوه اعلام نامزدی او بسیار حسابشده و ماهرانه بود؛ به طوری که افراد مطلع در سازمان ملل گمان میکنند او پیش از علنی کردن تصمیمش، رضایت دارندگان حق وتو را جلب کرده است. به نظر میرسد این بیشتر شبیه یک مراسم تاجگذاری باشد.»
نقاط تاریک در کارنامه حقوق بشری
نسیبه به عنوان یک نامزد، بیتردید با پرسشها و بررسیهای دقیقی درباره سابقه حقوق بشری امارات، چه در داخل این کشور و چه در عرصه بینالمللی، مواجه خواهد شد. گزارش سال ۲۰۲۶ سازمان «دیدهبان حقوق بشر» (Human Rights Watch) درباره امارات، ضمن طرح انتقادات مفصل دیگر، به محدودیتهای شدید در زمینه آزادی بیان، تشکلیابی و تجمع در این کشور اشاره میکند.
پدر نسیبه اصالتاً فلسطینی است، با این حال کشور متبوع او در سالهای اخیر به اسرائیل نزدیک شده است. امارات یکی از نخستین قدرتهای خاورمیانه بود که به «پیمان ابراهیم» پیوست.
در دورانی که نسیبه بین سالهای ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۳ به عنوان نماینده امارات در شورای امنیت حضور داشت، به نظر میرسید که او از نیاز غیرنظامیان فلسطینی به کمکهای بشردوستانه — آن هم در زمانی که اسرائیل مانع ورود غذا و سایر اقلام ضروری به غزه میشد — حمایت کرده است.
جانی مور، مبلغ مسیحی انجیلی آمریکایی و رئیس پیشین «بنیاد بشردوستانه غزه»، در شبکه اجتماعی «ایکس» (توییتر سابق) ضمن استقبال از نامزدی نسیبه، او را «یکی از معدود دیپلماتهای جهان دانست که میتواند در شرایط کنونی، تأیید شورای امنیت را به دست آورد.»
برت مکگورک، که به عنوان مشاور ارشد امنیت ملی در دولت بایدن خدمت کرده است، در ۲۱ اکتبر در توییتی نوشت: «چطور امارات طبق دادههای سازمان ملل به بزرگترین تأمینکننده جهانی کمکهای بشردوستانه به غزه تبدیل شد؟ به لطف لانا نسیبه؛ دیپلماتی که همه را میشناسد و با آنها همکاری میکند تا کارها را واقعاً به سرانجام برساند. او انتخابی هوشمندانه و عالی برای این مأموریتِ بهظاهر غیرممکن خواهد بود.»
با این حال، برخی جنبههای سیاستگذاریهای ژئوپلیتیک امارات، نه تنها انتقاد شدید گروههای حقوق بشری، بلکه اعتراض سازمانهای غیردولتی فعال در حوزه مناقشات و بحرانهای بشردوستانه را نیز برانگیخته است.
ناتانیل ریموند، مدیر اجرایی «آزمایشگاه تحقیقات بشردوستانه» در دانشکده بهداشت عمومی دانشگاه ییل، اظهار داشت که اگر نسیبه به ریاست سازمان ملل برسد، این امر میتواند برای فعالیتهای این سازمان در سودان، یمن و سایر نقاط خاورمیانه و شمال آفریقا به یک «فاجعه» تبدیل شود. ریموند در مورد سودان گفت: «او دچار نوعی وفاداری دوگانه و تضاد منافع است؛ میان سازمان ملل متحد و دولتی که خودِ سازمان ملل آن را به طور موثقی متهم کرده است به اینکه مستقیماً در کشتار “الفاشر” - که به تشخیص خودِ سازمان ملل “نشانههای نسلکشی” را دارد - مشارکت و معاونت داشته است.»
در سودان، هیئتهای مستقل کارشناسان سازمان ملل، امارات متحده عربی را متهم کردهاند که به «نیروهای پشتیبانی سریع» (RSF) - یک گروه شبهنظامی که با ارتش دولتی (نیروهای مسلح سودان) میجنگد - سلاح و بودجه رسانده است. سازمان عفو بینالملل در مه ۲۰۲۵ گزارش داد که بمبهای هدایتشونده و هویتزرهای ساخت چین که توسط نیروهای پشتیبانی سریع استفاده شدهاند، از سوی امارات مجدداً صادر (بازصادر) شدهاند؛ اقدامی که نقض تحریم تسلیحاتی دارفور محسوب میشود.
دولت امارات این یافتهها را رد کرد و هرگونه تأمین سلاح یا حمایت نظامی از طرفین درگیر را تکذیب نمود. در پروندهای جداگانه، دیوان بینالمللی دادگستری شکایت سودان علیه امارات را به دلیل فقدان صلاحیت قضایی رد کرد، اما به ماهیت اتهامات مطرحشده رسیدگی نکرد.
ریموند افزود: «هفته آینده مصادف با نخستین سالگرد [کشتار] الفاشر است. سازمان ملل نباید با انتصاب یکی از مقامات دولتیِ کشوری که با حمایت نظامی خود، وقوع این کشتار را ممکن ساخت، به عنوان دبیرکل سازمان ملل، این مناسبت را “جشن” بگیرد.»
نامزدهای آمریکای لاتین در موقعیتی حساس
فرآیند انتخاب دبیرکل بعدی، حدود یک سال پیش به طور رسمی آغاز شد تا جانشینی برای آنتونیو گوترش، نخستوزیر پیشین پرتغال، پیدا شود. طبق روال موجود، شورای امنیت نامزدی را به مجمع عمومی پیشنهاد میکند تا مورد تأیید نهایی قرار گیرد.
نامزدهای فعلی همگی در جلسات استماع عمومی در مجمع عمومی (که ۱۹۳ عضو دارد) شرکت کرده و در چندین دور رأیگیری غیررسمی (آزمایشی) در شورای امنیت نیز حضور داشتهاند. یکی از نامزدهای اولیه، میشل باشله، رئیسجمهور پیشین شیلی (که دو دوره در این مقام بود)، نتوانست بر انتقادات ایالات متحده - که ناشی از حمایت او از حقوق زنان بود - غلبه کند و در اواخر سپتامبر از رقابت کنارهگیری کرد.
کارولین رودریگز بیرکت از کشور گویان، که در جایگاه دوم قرار دارد، اکنون ناچار است هم از موضع دولت خود در قبال جنگ غزه دفاع کند و هم به شورای امنیت (و بهویژه ایالات متحده) اطمینان دهد که دیدگاه گویان - مبنی بر اینکه اسرائیل در این مناقشه قوانین بینالمللی را نقض کرده است - در صورت انتخاب او به عنوان دبیرکل، بر تصمیماتش تأثیری نخواهد گذاشت. او برقراری تعادل در آن گفتگو را دشوار میبیند.
در مجموعه شش رأیگیری غیررسمی (آزمایشی) که توسط شورا برگزار شده، هیچیک از نامزدها نتوانسته است اجماع اعضا را به دست آورد. در آخرین رأیگیری که در ۱۶ اکتبر انجام شد، سه نامزد پیشتاز — ربکا گرینسپن از کاستاریکا، رودریگز بیرکت، و رافائل ماریانو گروسی از آرژانتین — هر کدام دو رأی «عدم حمایت» (discourage) از سوی اعضای دائم شورای امنیت (P5) دریافت کردند. با این حال، به گفته برخی کارشناسان، این نتایج به معنای پایان کار این نامزدها نیست. آنها معتقدند که نامزدها باید مذاکرات بیشتری انجام دهند تا بتوانند بر این «کارتهای قرمز» اولیه — به تعبیر یکی از دیپلماتها — غلبه کنند.
نامزدی نسیبه گزینهای دیگر در اختیار شورا، بهویژه اعضای دائم (P5)، قرار میدهد و در عین حال چهارمین زن را وارد این رقابت میکند. سازمان ملل تاکنون هرگز دبیرکل زن نداشته است؛ وقفهای ۸۱ ساله که قرار بود طبق قطعنامه مجمع عمومی، در این دور از رقابتها به پایان برسد.
همچنین قرار بود این رقابت، به نوعی نوبت غیررسمی منطقه آمریکای لاتین و کارائیب برای تصاحب این مقام رهبری باشد. حضور نسیبه و نامزد دیگری به نام اولارا اوتونّو از اوگاندا، این احتمال را تغییر میدهد. (مکی سال از سنگال نیز اخیراً از رقابت کنارهگیری کرد.)
ریکارد موسکوسو، معاون نماینده دائم پاناما (که عضو شورا است)، بر موضوع نوبتِ منطقه خود تأکید کرده و اخیراً در توییتی نوشته است: «شاید برای قدرتهای دارای حق وتو اهمیتی نداشته باشد، اما هر نامزد جدید دیگری باید از یک فرآیند رأیگیری رنگی (با کدهای مشخص) و همچنین بررسی عمومی در مجمع عمومی — از طریق گفتگوها و نشستهای غیررسمی شورا — عبور کند.» (استفاده از برگههای رأی رنگی از رأیگیری ۱۶ اکتبر آغاز شد که آرای «عدم حمایت» و «حمایت» اعضای دائم شورا را مشخص میکند.)
منابعی به «فرانس ۲۴» (FRANCE 24) و «پاسبلو» (PassBlue) گفتهاند که یک رأیگیری غیررسمی که قرار بود روز جمعه ۲۳ اکتبر برگزار شود، احتمالاً به هفته آینده موکول شده است تا امارات متحده عربی فرصت داشته باشد نامزدی نسیبه را رسماً ثبت کند. با این حال، دیپلماتها انتظار دارند که نسیبه پیش از برگزاری دور بعدی رأیگیری غیررسمی در شورا، در یکی از جلسات گفتگوی تعاملی مجمع عمومی شرکت کند.
همچنین به نظر میرسد رحمان، رئیس فعلی مجمع عمومی، برای گفتگوهای تعاملی پیشرو، شیوهها و سازوکارهای متفاوتی نسبت به دورههای قبل در نظر دارد. ملیسا سامرز، سخنگوی رحمان، در ایمیلی به تاریخ ۲۱ اکتبر به «فرانس ۲۴» (FRANCE 24) و «پاسبلو» (PassBlue) گفت: «رئیس مجمع عمومی بار دیگر بر تعهد خود تأکید کرد که هر نامزد جدیدی که مطرح شود، در راستای قطعنامههای مربوط به احیای [سازوکارها]، به سایر اعضای سازمان ملل معرفی خواهد شد.»
دیگر نامزدها عبارتند از: اولارا اوتونو، مقام پیشین سازمان ملل از اوگاندا؛ ماریا فرنانداندا اسپینوزا، رئیس پیشین مجمع عمومی از اکوادور؛ و ایوون آ-باکی، سیاستمداری از اکوادور.
منبع: فرانس ۲۴
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
روونا میسون / گزارش اختصاصی گاردین
پنجشنبه، ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶
جدیدترین حامی میلیاردرِ «نایجل فاراژ»، با یک بنیاد مذهبی قدرتمند ایرانی که تحت نظارت رهبر عالی این کشور فعالیت میکند، همکاری تجاری داشته است؛ موضوعی که پرسشهایی را پیرامون تعاملات گذشته او با این نظام تندرو ایجاد کرده است.
«حسین قندهاری» — که با نام «ساسان» نیز شناخته میشود — تا پیش از تابستان امسال که وعده کمک مالی چند میلیون پوندی به حزب «رفرم» (Reform UK) را داد و مبلغ ۵۰ هزار پوند نیز به فاراژ برای تأمین هزینه دو مجوز حضور در «مجمع جهانی اقتصاد داووس» اهدا کرد، در بریتانیا چهرهای ناشناخته بود.
او اعلام کرده است که قصد دارد محل اقامت مالیاتی خود را از سوئیس به بریتانیا منتقل کند تا بتواند مبالغی بیش از «یک یا دو میلیون» پوند را بهطور منظم به این حزب پرداخت کند.
این تاجر ۶۱ ساله بریتانیاییِ ایرانیتبار — که میگوید مدیریت صندوقی ۱۰ میلیارد دلاری به نام «اچپی تراست» (HP Trust) را بر عهده دارد — از ارائه جزئیات درباره چگونگی کسب ثروت خانوادهاش خودداری کرده و تنها گفته است که این صندوق داراییهایی در اروپا و آمریکای شمالی در اختیار دارد.
اکنون، یک حکم داوری در فرانسه که توسط روزنامه «گاردین» کشف شده، زوایایی از تعاملات گذشته قندهاری با نهادهای وابسته به حکومت ایران در فاصله سالهای ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۶ را آشکار میکند.
این اسناد همچنین نشاندهنده پیوندهای تجاری دیگرِ قندهاری در ایران با یکی دیگر از حامیان حزب «رفرم» به نام «جان ریچارد سیمپسون» است؛ فردی که در حوزه امور اداری فعالیت دارد و از متولیان کلیسا در منطقه «پاترز بار» (Potters Bar) در شمال لندن است. شرکت طراحی سیمپسون، با نام «معماری داخلی و منظر» (Interior Architecture Landscape)، خانواده قندهاری را در میان مشتریان خود دارد و سال گذشته مبلغ ۲۰۰ هزار پوند به حزب «رفرم» کمک کرده است.
نایجل فاراژ در طول یک سال گذشته منتقد سرسخت ایران بوده و در ماه مارس، این کشور را به عنوان خطری بزرگتر برای بریتانیا — حتی در مقایسه با ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه — توصیف کرده بود. حکم صادره در فرانسه نشان میدهد که قندهاری سرمایهگذار اصلی در پروژهای برای تأمین و احداث یک شبکه کابل فیبر نوری جهت انتقال ترافیک مخابراتی در سراسر ایران بوده است؛ پروژهای که به صورت سرمایهگذاری مشترک با یک شریک ایرانیِ وابسته به نهادهای حکومتی اجرا میشد.
«اچپی تراست» (HP Trust) — که متعلق به این تاجر است — مالک نهایی «گروه اوری» (Ori Group) بود؛ شرکتی که در سال ۲۰۱۵ سهمی ۴۹ درصدی در این سرمایهگذاری مشترک، موسوم به «شرکت بینالمللی عمران رضوی»، به دست آورد.
۵۱ درصد دیگرِ این سرمایهگذاری مشترک در اختیار «آستان قدس رضوی» بود؛ یک بنیاد مذهبی با داراییهای چند میلیارد پوندی که در مشهد، دومین شهر بزرگ ایران، مستقر است.
ریاست آستان قدس رضوی در آن زمان بر عهده آیتالله عباس واعظ طبسی بود. او که توسط نخستین رهبر جمهوری اسلامی، روحالله خمینی، به عنوان تولیت این آستان منصوب شده بود، از زمان انقلاب ۱۳۵۷ تا زمان درگذشتش در سال ۱۳۹۵ (۲۰۱۶) در این سمت باقی ماند. واعظ طبسی اگرچه با برخی از جریانهای اصلاحطلب همپیمان بود، اما همچنان رابطهای نزدیک با رهبر بعدی، علی خامنهای، داشت. به گزارش بیبیسی، رسانههای دولتی در سال ۱۳۸۸ (۲۰۰۹) به نقل از او درباره جنبشهای اعتراضیِ مخالفان نوشتند که عواملِ «فتنه» در کشور، «محارب» (دشمنان خدا) هستند و طبق قوانین شریعت، مستحق اعدام میباشند.
این سرمایهگذاری مشترک در حدود سال ۱۳۹۵ (۲۰۱۶) به پایان رسید؛ بدینگونه که با انتصاب فردی از جناح تندرو به جای واعظ طبسی، نهادهای وابسته به قندهاری از این پروژه کنار گذاشته شدند.
ایالات متحده در سال ۲۰۲۱ آستان قدس رضوی را تحریم کرد و اعلام نمود که این نهاد «بخشهای وسیعی از اقتصاد ایران — از جمله داراییهایی که از مخالفان سیاسی و اقلیتهای مذهبی مصادره شده است — را به نفع رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، و مقامات ارشد دولتی ایران» تحت کنترل دارد. آمریکا این نهاد را یک «بنیاد» توصیف میکند؛ یعنی یکی از آن «سازمانهای غیرشفاف و شبهرسمی که عمدتاً توسط مقامات دولتی (فعلی یا سابق) و روحانیون اداره میشوند و مستقیماً به رهبر جمهوری اسلامی پاسخگو هستند».
وکلای قندهاری اظهار داشتند که توصیف او به عنوان فردی که «با ایران همکاری میکند» - بدون در نظر گرفتن این واقعیت که او پس از سال ۲۰۱۶ هدفِ «شورای عالی امنیت ملی ایران» قرار گرفت و به دروغ متهم به همکاری با قدرتهای متخاصم غربی شد - گمراهکننده خواهد بود. آنها همچنین گفتند که هدف از فعالیتهای او، پیشبرد تغییرات سیاسی از طریق فراهم کردن دسترسی بیشتر به اطلاعات بوده است؛ موضوعی که به باور او، دلیل اصلی صدور مجوز این پروژه از سوی مقامات ایالات متحده و فرانسه بوده است.
تام کیتینج، مدیر «مرکز امور مالی و امنیتی» در اندیشکدهی امور خارجی «روسی» (RUSI)، گفت که تعامل با ایران برای یک موسسه مالی «همواره اقدامی پرخطر بوده است، زیرا مرز میان دولت و بخش خصوصی در آنجا بسیار مبهم است. بخش خصوصی در ایران آزادی عمل ندارد؛ فعالیت در این کشور، بدون برخورد با خطرات جدی و حساس، بسیار دشوار است.»
او افزود که اگرچه در میان آیتاللهها طیف متنوعی از دیدگاهها وجود دارد، اما فعالیت در صنعتی مانند مخابرات، بدون جلب موافقت هستهی اصلی قدرت (رهبری)، «بسیار دشوار» خواهد بود.
در متن حکم دادگاه همچنین فاش شده است که تا پیش از سال ۲۰۱۶، شرکت «اچپی تراست» (HP Trust) متعلق به قندهاری، مالکیت شرکت «اوریکو جنرال تریدینگ» (Orico General Trading LLC) را در اختیار داشته است. این شرکت وظیفه داشت تجهیزات مخابراتی را از شرکت فرانسوی «آلکاتل-لوسنت» (Alcatel-Lucent) تأمین کرده و از دبی به ایران منتقل کند. پس از سال ۲۰۱۶، مالکیت این شرکت به فردی به نام سیمپسون — که متخصص امور اداری و اجرایی است — منتقل شد. او مسئولیت داشت تا فعالیتهای شرکت «اوریکو» را متوقف (منحل) کرده و صدها تن از کارکنان آن را از منطقه خارج کند.
سیمپسون به روزنامه گاردین گفت که او این شرکت را پس از آن تصاحب کرد که تندروهای ایرانی کنترل «ایکیوآر» (AQR) را به دست گرفتند؛ زمانی که داراییهای پروژه توقیف شد و دستاندرکاران آن به دلایل امنیتی تحت پیگرد سیاسی قرار گرفتند—از جمله با اتهاماتی مبنی بر همکاری با دولتهای غربی متخاصم. او اظهار داشت که برنامهاش تعطیل کردن تدریجی کسبوکار بوده و افزود که پیش از تملک «اوریکو» (Orico)، بررسیهای دقیقی انجام داده است.
وکلای قندهاری اعلام کردند که «ایکیوآر» نهادی مستقل و خوشنام بود و از همین رو، تنها گزینه مناسب برای یک سرمایهگذاری مشترک در ایران به شمار میرفت. به گفته آنان، قندهاری هرگز با واعظ طبسی دیدار نکرده بود و او را مدافع آزادی یا حقوق بشر نمیدانست؛ بلکه معتقد بود واعظ طبسی تنها نیرویی در ساختار قدرت ایران است که میتواند تندروها را مهار کند تا پروژه امکان پیشرفت داشته باشد.
قرارداد اولیه این معامله در سال ۲۰۱۲ توسط شرکت دولتی «ارتباطات زیرساخت ایران» به کنسرسیوم «عمران» واگذار شد.
بر اساس اسناد شرکتی در ایران، شرکت «عمران رضوی بینالملل» در سال ۲۰۱۳ دارای سهامی در دو بانکِ عمدتاً دولتی، یعنی بانک ملت و بانک تجارت، بود. هر دوی این بانکها در آن مقطع به دلیل مشارکت در برنامه هستهای ایران، تحت تحریم قرار داشتند.
وکلای قندهاری اظهار داشتند که شرکت عمران رضوی پیش از آنکه «گروه اوری» (Ori Group) —متعلق به «اچپی تراست» (HP Trust)— در دسامبر ۲۰۱۴ توافقنامه خرید ۴۹ درصد از سهام این پروژه مشترک را امضا کند، سهام اندک خود در این بانکها را واگذار کرده بود. آنها افزودند که این معامله به تأیید کامل مقامات فرانسه و ایالات متحده رسیده بود.
در سال ۲۰۱۶، «ایکیوآر» کنترل کامل این سرمایهگذاری مشترک را در دست گرفت. تقریباً در همان زمان، محمدرضا نوری، رئیس این پروژه، سر از زندان بدنام اوین درآورد و به تحمل ۱۸ سال حبس محکوم شد.
نام قندهاری و نوری در اسناد قضایی فاششدهای که توسط گروه هکتیویست «عدالت علی» منتشر شد، به چشم میخورد؛ اسنادی که نشان میدهد پس از فروپاشی این معامله، آنها در ایران تحت بازجویی و پیگرد بودهاند. وکلای قندهاری میگویند او نخستین بار در جریان رسیدگیهای قضایی در فرانسه از وجود این «اتهامات ساختگی» آگاه شد و سرویسهای اطلاعاتی هیچگونه جزئیات بیشتری در این باره به او ارائه نکرده بودند.
نمایندگان قندهاری اظهار داشتند که پروندهسازیهای مالی و اجتماعی علیه افراد مورد نظر بهمنظور بیاعتبار کردن آنها، بخشی از روشهای معمول (استراتژی) رژیم ایران است؛ موضوعی که بهطور گسترده مستند شده و مورد تأیید دولتهای غربی، سازمانهای حقوق بشری و روزنامهنگاران مستقل قرار گرفته است.
وکلای قندهاری اعلام کردند که او ۳۰ سال است به ایران سفر نکرده و ثروتش هیچ ارتباطی با این کشور ندارد، چرا که املاک و داراییهای موروثی او در سال ۲۰۱۶ مصادره شدهاند.
فاراژ در سال جاری منتقد سرسخت دولت ایران بوده، از کارزار دونالد ترامپ علیه ایران حمایت کرده و در فصل بهار نیز به همراه فعالان دموکراسیخواه در تجمعی اعتراضی در مقابل سفارت ایران شرکت کرده است. او هفته گذشته درباره ورود عوامل ایرانی به بریتانیا از طریق قایقهای کوچک و عبور از کانال مانش هشدار داد.
روزنامه «تلگراف» در ماه ژوئیه در مصاحبهای مشترک با فاراژ و قندهاری، به یک معامله تجاری قندهاری در ایران اشاره کرد، اما از ارتباط آن با شرکتهای وابسته به رژیم ایران سخنی به میان نیاورد. در این گزارش، معامله مذکور پروژهای برای فراهم کردن دسترسی به اینترنت پرسرعت در ایران توصیف شد که میتوانست به پیشبرد اصلاحات کمک کند، اما بعدها دچار مشکل شد و در نهایت به مصادره داراییهای قندهاری انجامید.
هنوز مشخص نیست که قندهاری و خانوادهاش چگونه چنین ثروت هنگفتی را گرد آوردهاند. گفته میشود ثروت او از حدود ۲ میلیارد دلار — زمانی که مادر مرحومش در سال ۲۰۰۸ ملکی در «خیابان میلیاردرها» در لندن خریداری کرد — به رقم ۱۰ میلیارد دلار در حال حاضر رسیده است.
در جریان یک پرونده حقوقی اخیر بر سر یکی از نقاشیهای پیکاسو، از قندهاری خواسته شد تا ثابت کند توانایی پرداخت ۱.۵ میلیون پوند هزینههای دادرسی را دارد. وکلای او تنها به بروشوری از سفرش به داووس به همراه فاراژ استناد کردند که در آن ذکر شده بود او کنترل یک صندوق امانی (تراست) را در اختیار دارد که «ارزش سرمایهگذاری کلی آن بیش از ۱۰ میلیارد دلار» است.
در مقطعی، او نامهای از سوی یکی از «شرکای یک موسسه حسابداری برجسته» ارائه کرد که تأیید میکرد او ذینفع اصلی «صندوق امانی اچپی» (HP Trust) است و از آن درآمد سالانه دریافت میکند. با این حال، این مدرک بعداً پس گرفته شد، زیرا قندهاری نخواست محتوای آن در اختیار عموم قرار گیرد.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
اریکا سالومون و صنم ماحوزی / نیویورک تایمز / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶
بر فراز یکی از شلوغترین میدانهای تهران [در میدان تجریش]، قفسی نصب شده که شبیه به یک سلول زندان طراحی شده است. درون آن، فردی که نقش دونالد ترامپ را بازی میکند، حضور دارد. او میلههای قفس را تکان میدهد، روی تخت سلولش چرت میزند و رقص معروف ترامپ با آهنگ «Y.M.C.A» را تقلید میکند.
او هر کاری میکند، جز اینکه به تصاویری که روی بیلبورد الکترونیکی پشت سرش نمایش داده میشود، نگاه کند؛ تصاویری که حمله مرگبار آمریکا به یک مراسم عروسی در ایران را در ماه گذشته نشان میدهند.
در حالی که نوارهای زرد رنگِ «صحنه جرم» (که پلیس استفاده میکند) روی صفحه نمایش کشیده میشوند، یکی از تصاویر متحرک میگوید: «ندیدنِ این صحنه، جرم است.»
این اثرِ هنریِ تبلیغاتی، یکی از عجیبترین نمونهها در تاریخ طولانی استفاده جمهوری اسلامی از بیلبوردهای پایتخت (تهران) به عنوان ابزاری برای انتقال پیام است.
شدتِ تحریکآمیز بودنِ این پیامها، پس از حملات ایالات متحده و اسرائیل به ایران در ماه فوریه، به سطح جدیدی رسید. برای نمونه، در طول تابستان، بیلبوردی در میدان مرکزی انقلاب تهران، تصویری از آقای ترامپ را نشان میداد که درون تابوتی پر از نقاشیهای دیواری (گرافیتی) دراز کشیده است.
خودِ آقای ترامپ نیز همواره با اشتیاق، پیامهای سیاسی و تهدیدآمیزی را خطاب به ایران منتشر کرده است. او تصاویری را در شبکههای اجتماعی به اشتراک گذاشته — که اغلب با استفاده از هوش مصنوعی ساخته شدهاند — که در آنها حاکمان روحانی ایران به تمسخر گرفته شدهاند یا نابودی آنها به دست قدرت نظامی آمریکا به تصویر کشیده شده است.
در جریان این تقابل، دولت ایران و حامیانش نیز میمها و ویدیوهای طنزآمیزی را در فضای آنلاین منتشر کردهاند که رئیسجمهور آمریکا و تصمیم او برای حمله به ایران را به باد انتقاد و تمسخر میگیرند.
ویدیوهای موسیقیای که با سبکِ «لگو» (قطعات ساختنی) ساخته شده و مقامات دولت ترامپ را به سخره میگیرند، بارها در فضای مجازی پربازدید شدهاند. به گفته تحلیلگران، این ویدیوها که توسط گروهی ناشناس از تولیدکنندگان محتوا به نام «Explosive Media» ساخته شدهاند، اغلب در خارج از ایران بیش از داخل کشور مورد توجه قرار گرفتهاند. با این حال، جدیدترین ترفند جمهوری اسلامی — استفاده از یک بازیگر زنده با ماسک و کلاهگیس برای تقلید رفتار آقای ترامپ در جریان یادبود یک حمله مرگبار — توجه عموم را به خود جلب کرده است؛ حتی توجه آن دسته از ایرانیانی که معمولاً در خیابانها از کنار چنین صحنهسازیهایی بیتفاوت میگذرند.
اگرچه جامعه ایران در قبال حکومت دچار شکاف عمیقی است — بهویژه پس از سرکوب خشونتبار اعتراضات سراسری در ماه ژانویه — اما خشم گستردهای نسبت به رهبر ایالات متحده به دلیل به راه انداختن جنگی ویرانگر علیه ایران وجود دارد.
خبرگزاریهای بینالمللی گزارشهای ویدیویی منتشر کردهاند که در آنها بازیگرِ نقابدار، در حالی که درون یک سلول (مجهز به تخت، توالت و روشویی) حرکت میکند، با حرکات دست و بدن خطاب به جمعیت واکنش نشان میدهد. طی چند روز گذشته، بسیاری از مردم در برابر این نمایش — که در بالای میدانی مشهور در یکی از مناطق مرفه پایتخت برپا شده — توقف کرده، فیلم گرفته، خندیده و با بوق زدن به آن واکنش نشان دادهاند.
میدان تجریش، که یکی از کانونهای پرتردد حملونقل در تهران است، به دلیل بازارهایش — جایی که فروشندگان به عرضه آجیل، میوه، پوشاک و طلا میپردازند — در میان ساکنان محبوبیت دارد. اینجا برخلاف «میدان انقلاب» — که اغلب محل برگزاری تجمعات سیاسی و نصب بیلبوردهای تبلیغاتی است — مکان معمول و متداولی برای بیان مواضع سیاسی محسوب نمیشود.
به گزارش رسانههای دولتی ایران، این نمایشِ مربوط به ترامپ — که تا ساعات شب نیز ادامه داشته — روز سهشنبه توسط «سازمان زیباسازی شهر تهران» (وابسته به شهرداری تهران) رونمایی شد.
به نظر میرسد این اقدام بخشی از یک کمپین ۱۵ روزه در پایتخت باشد که اخیراً اعلام شده و هدف آن جلب توجه به حملهای است که ماه گذشته در شهر «کوهستک» در جنوب ایران رخ داد؛ حادثهای که در آن دستکم یک بمب آمریکایی به یک مراسم عروسی بزرگ اصابت کرد.
در آن زمان، فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) — که هماهنگی نیروهای آمریکایی در منطقه را بر عهده دارد — در پاسخ به پرسشی درباره این حمله اعلام کرد که از گزارشهای رسانههای ایرانی در این باره آگاه است و تأکید کرد که غیرنظامیان را هدف قرار نمیدهد.
مراسم عروسی مذکور هدف بمبی قرار گرفت که — به گفته یک کارشناس تسلیحاتی و بر اساس تحلیلهای تصویری «نیویورک تایمز» — توسط نیروهای آمریکایی در جریان حملات شدید آنها در جنوب ایران پرتاب شده بود.
امید معماریان، تحلیلگر ارشد مسائل ایران در گروه پژوهشی «داون» (DAWN) مستقر در واشنگتن، میگوید جمهوری اسلامی سالها تلاش کرد تا پیامهای ضدآمریکایی خود را فراتر از پایگاه هواداران تندرویش گسترش دهد و در میان دیگر اقشار جامعه نفوذ دهد.
او میگوید: «جنگ این وضعیت را تغییر داده است»؛ چرا که ایرانیان روزها بمباران را تحمل کردند و شنیدند که آقای ترامپ تهدید میکند ایران را «به عصر حجر» بازمیگرداند.
آقای معماریان میافزاید: «دستگاه تبلیغاتی [جمهوری اسلامی] جان تازهای گرفته است. پیام این است که با وجود برتری نظامی قاطع آمریکا، ایران نه مرعوب شده و نه از رویارویی با آن هراسی دارد.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
فارن افرز / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶
نه لولا و نه بولسونارو، هیچکدام نمیتوانند مشکلات کشور را حل کنند
در ۵ اکتبر، یک روز پس از دور نخست انتخابات سراسری برزیل، بازارهای مالی این کشور غرق در شور و شعف شدند. برزیل با معضل بدهیهای سنگین و رشد اقتصادی پایین دست و پنجه نرم میکند؛ از این رو، سرمایهگذاران مشتاقند رهبرانی بر سر کار بیایند که کسری بودجه را کاهش دهند، مقررات دست و پاگیر را حذف کنند، مالیاتها را پایین بیاورند و شاید حتی داراییهای دولتی را خصوصیسازی کنند. پس از نزدیک به چهار سال ریاستجمهوری «لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا» (معروف به لولا) که گرایشهای چپ دارد و در اجرای چنین اقداماتی کُند عمل کرده است، سرمایهگذاران امیدوارند که یک دولت راستگرا فرصتهایی را برای اصلاحات جسورانه فراهم آورد.
ممکن است دقیقاً همین اتفاق بیفتد و قدرت به دست راستگرایان بیفتد. «حزب لیبرال» که جریانی راستگرای افراطی است، به دستاوردهای چشمگیری در قوه مقننه دست یافت و به بزرگترین حزب در هر دو مجلس سنا و نمایندگان تبدیل شد. نامزد ریاستجمهوری این حزب، «فلاویو بولسونارو» — پسر رئیسجمهور پیشین و جنجالی، ژائیر بولسونارو — در دور نخست انتخابات، با اختلاف نزدیک به دو درصد از لولا، رئیسجمهور مستقر و سالخورده، پیشی گرفت. اگرچه لولا پیشتر نشان داده که توانایی بازگشتهای سیاسی شگفتانگیزی را دارد، اما در دور دوم انتخابات که برای ۲۵ اکتبر برنامهریزی شده، همچنان فلاویو بولسونارو بخت اصلی پیروزی محسوب میشود.
با این حال، حتی اگر بولسونارو پیروز شود، چشمانداز اقتصاد برزیل همچنان تیره و تار است. سیاستهایی که او مطرح کرده، هیچ شباهتی به آن برنامه جامعِ انضباط مالی — که برای کاهش بدهیها و تحریک سرمایهگذاری بخش خصوصی ضروری است — ندارد. علاوه بر این، عزم او برای تضعیف نهادهای سیاسی برزیل، نوعی عدم قطعیت ایجاد میکند که موجب فرار سرمایهگذاران میشود. در دوران لولا نیز رشد اقتصادی کُند بوده و دولت او در کاهش بار سنگین بدهیهایی که بخش عمومی و خانوارها را گرفتار کرده، ناکام مانده است. اما آنچه واقعاً کشور را به سمت یک بحران اقتصادی تمامعیار سوق میدهد، سیاستهایی با رویکرد اقتدارگرایانه است که ممکن است دولت بولسونارو به ارمغان بیاورد.
بحرانی در حال شکلگیری
برزیل با مشکلات اقتصادی جدی روبروست. نسبت بدهی دولت به تولید ناخالص داخلی به ۸۳ درصد رسیده است؛ کسری بودجه، فضای هرگونه مخارج دولتیِ بیشتر را از بین برده و نرخهای بهره بالا نیز به مصرفکنندگان و سرمایهگذاران آسیب میرساند. در همین حال، جنگ در خاورمیانه موجب افزایش قیمت سوخت و سایر کالاها شده است؛ امری که بر وضعیت مالی خانوارها ـــ که پیشتر نیز زیر بار بدهیهای سنگین تحت فشار بودند ـــ فشار بیشتری وارد کرده و بسیاری از برزیلیها را به شدت نیازمند رهبرانی کرده است که بتوانند از دشواریهای روزمره آنها بکاهند.
ریشههای این وضعیت بحرانی به سالها پیش بازمیگردد. پیش از انتخاب «ژائیر بولسونارو» در سال ۲۰۱۸، سلف او، رئیسجمهور «میشل تمر»، سقفی برای هزینههای عمومی تعیین کرد تا مشکلات مالیِ افسارگسیختهی برزیل را مهار کند. تمر این سقف را در قالب یک اصلاحیه قانون اساسی مطرح کرد تا دولتهای آینده نتوانند سقف هزینهها را مطابق با نیازهای خود تغییر دهند. با این حال، ژائیر بولسونارو چندین بار این سقف را افزایش داد؛ اقدامی که مستلزم متقاعد کردن کنگره برای اصلاح قانون اساسی بود. در ازای این کار، قوه مجریه عملاً کنترل فرآیند بودجهریزی را به قوه مقننه واگذار کرد.
بنابراین، «لولا» نظامی را تحویل گرفت که در آن فضای بسیار اندکی برای اصلاحات مالی وجود داشت؛ او نیز در دوران تصدی خود تلاش چندانی برای حل این مشکل نکرد. نتیجهی این امر، کسری بودجههای کلان و تورم پایدار بود که بانک مرکزی را ناچار ساخت نرخ بهره را به شدت افزایش دهد. به نوبه خود، نرخهای بهره بالا به وضعیت مالی خانوارها آسیب رساند و موجب کاهش سرمایهگذاری کلی و رشد اقتصادی شد.
وعدهها، تنها وعدهها
اگر لولا مجدداً انتخاب شود، اعمال اصلاحات مالی جدید و اتخاذ تدابیری برای حمایت از رشد اقتصادی برای او بسیار دشوار خواهد بود. او وعده کاهش هزینهها را داده و اصلاحیهای جامع برای نظام مالیاتی برزیل پیشنهاد کرده است که میتواند به افزایش مازاد بودجه و کاهش بدهیهای عمومی کمک کند. با این حال، «حزب لیبرال» بولسونارو و متحدانش اکنون اکثریت کرسیها را در مجلس سنا و مجلس نمایندگان در اختیار دارند؛ وضعیتی که به آنها اجازه میدهد مانع تصویب هرگونه قانونی شوند که لولا قصد پیگیری آن را داشته باشد.
با این وجود، انتظار اینکه بولسونارو عملکرد بهتری داشته باشد، خوشبینانه و شاید کاملاً غیرواقعبینانه است. هیچیک از نامزدها در طول کارزار انتخاباتی جزئیات دقیقی درباره برنامههای خود برای سامان دادن به اقتصاد ارائه نکردهاند. در عوض، بولسونارو بارها از «اصلاحات نهادی» سخن گفته است؛ اصلاحاتی که به گفته او شامل مواردی همچون تغییر قانون اساسی ۳۸ ساله برزیل (بهمنظور انعطافپذیرتر کردن مقررات فعلی کار و محیط زیست)، مداخله در امور دیوان عالی، و اعطای عفو به پدرش میشود (پدری که هماکنون به جرم رهبری تلاش برای کودتا در سال ۲۰۲۳، دوران محکومیت زندان خود را سپری میکند).
این اقدامات احتمالاً سرمایهگذاران را فراری خواهد داد، زیرا وجود نهادهای باثبات برای عملکرد صحیح اقتصاد ضروری است. دولتی که نظام قضایی و قانون اساسی را تضعیف میکند، اعتبار سیاستهای اقتصادی خود را نیز خدشهدار خواهد ساخت؛ فارغ از اینکه آن سیاستها چه باشند یا مقاماتِ تدوینکنندهی آنها از چه شهرت و اعتباری برخوردار باشند.
علاوه بر این، جلب حمایت برای چنین تحول بنیادینی در نهادهای سیاسی کشور، مستلزم مصالحههایی است که میتواند مشکلات اقتصادی برزیل را وخیمتر کند. برای کسب آرای کافی در کنگره جهت پیشبرد اولویتهای بولسونارو — برای مثال، برکناری یکی از قضات دیوان عالی نیازمند تأیید دو سوم اعضای سناست و اصلاح قانون اساسی باید به تصویب سه پنجم نمایندگان هر دو مجلس برسد — دولت ناچار خواهد بود قانونگذارانی را که خارج از ائتلاف او هستند، با خود همراه کند. این سیاستمداران تقریباً بهطور قطع در ازای حمایتشان، خواستار تخصیص بودجههای کلان برای حوزههای انتخابیه خود خواهند شد که این امر به کسری بودجه دامن میزند.
جنبش راست افراطی بولسونارو همچنین بر حفظ انسجام ائتلافِ بهتازگی شکلگرفتهاش — متشکل از فرمانداران، شهرداران و رأیدهندگان — تمرکز خواهد کرد. بخش بزرگی از پایگاه رأی او را برزیلیهای متعلق به طبقه متوسطِ رو به پایین تشکیل میدهند؛ کسانی که در سالهای رونق اقتصادی دو دهه پیش — همزمان با دو دوره نخست ریاستجمهوری لولا — از فقر فاصله گرفتند. این رأیدهندگان که در سالهای اخیر شاهد توقف رشد درآمد خود بودهاند، اکنون به «حزب لیبرال» روی آوردهاند، اما وفاداریشان به این حزب سابقهای طولانی ندارد. بیشتر آنها خویشفرما (شاغلان مستقل) هستند و با بیثباتی اقتصادی دست و پنجه نرم میکنند. هم بولسونارو و هم لولا اکنون میکوشند با وعدهی طرحهایی برای افزایش درآمد و کاهش بدهی خانوارها، نظر این رأیدهندگان را جلب کنند؛ اما اجرای چنین برنامههایی — اگر اصلاً امکانپذیر باشد — تنها به تشدید معضلات اقتصادی برزیل خواهد انجامید.
آنچه بولسونارو درباره سیاستهای اقتصادی خود مطرح کرده نیز چندان اطمینانبخش نیست. حزب او اعلام کرده است که هزینههای دولتی را ۴۰ میلیارد دلار (معادل ۱.۵ درصد تولید ناخالص داخلی) کاهش خواهد داد و به «مازاد بودجه اولیه» — معیاری از تراز بودجه که شامل پرداخت بهره بدهیها نمیشود — دست خواهد یافت. با این حال، توضیح ندادهاند که چگونه میخواهند به این هدف برسند؛ بولسونارو نیز جزئیاتی درباره برنامههای مبهم خود برای مهار رشد بدهیهای عمومی ارائه نکرده است. در نهایت، بعید به نظر میرسد که بولسونارو بتواند به هیچیک از این وعدهها عمل کند، بهویژه اگر بخواهد به تعهد خود مبنی بر عدم کاهش حقوق بازنشستگی و برنامههای کلیدی اجتماعی پایبند بماند.
بخشی از مشکل اینجاست که برنامه اقتصادی «حزب لیبرال» فاقد طرحی عملی برای کاهش هزینههاست. این حزب پیشنهاد حذف دستکم ده وزارتخانه دولتی را مطرح کرده، اما هیچ برآوردی از میزان صرفهجویی مالی حاصل از آن ارائه نداده است. زمانی که ژائیر بولسونارو پس از به قدرت رسیدن در سال ۲۰۱۹ اقدامات مشابهی انجام داد — از جمله حذف برخی سمتهای کابینه و تعدیل کارکنان بخش دولتی — این کارها تأثیر ناچیزی بر نتایج مالی (بودجهای) کشور داشت.
سایر تدابیر وعدهدادهشده شامل کاهش مالیات بر ارزش افزوده در برزیل، حذف تدریجی مالیات بر تراکنشهای مالی، کاهش مالیات بر برق و سوخت، اختصاص ۱۸۰ میلیارد دلار به زیرساختها طی چهار سال، و ساخت ۲.۵ میلیون مسکن جدید است. هیچیک از این اقدامات مشکلات مالی برزیل را حل نخواهد کرد؛ بلکه تنها باعث وخیمتر شدن آنها خواهد شد.
همین موضوع در مورد سایر بخشهای طرح مالیاتی فلاویو بولسونارو نیز صدق میکند. مشاوران اقتصادی او اعلام کردهاند که قصد دارند تمام مالیاتهایی را که در دوران تصدی فرناندو حداد — وزیر دارایی دولت لولا — وضع یا افزایش یافتهاند، لغو کنند. هدف از افزایش مالیاتها توسط حداد، انتقال بار مالیاتی به دهکهای پردرآمد، افزایش درآمدهای دولت و کاهش نابرابریها در نظام مالیاتی بود. اگرچه این مالیاتها به افزایش جزئی درآمدها کمک کردند، اما نتوانستند مازاد بودجه ایجاد کنند. بولسونارو استدلال میکند که این تدابیر مانع سرمایهگذاری میشوند، زیرا دهکهای پردرآمد را مشمول مالیاتهای سنگینتری میکنند؛ اما هیچ شواهدی برای تأیید این ادعا وجود ندارد.
در واقع، لغو تمام این افزایشهای مالیاتی، وضعیت مالی برزیل را بدتر خواهد کرد. یک محاسبه ساده نشان میدهد که برزیل برای جلوگیری از افزایش بیشتر بدهیهایش، باید تراز بودجه اولیه خود را حدود شش درصدِ تولید ناخالص داخلی (GDP) بهبود بخشد؛ این امر یا از طریق افزایش درآمدها و یا کاهش هزینهها (و یا هر دو) امکانپذیر است. این تعدیل باید در بازهای حداقل سهساله صورت گیرد تا به خانوارها و بنگاههای اقتصادیِ بدهکار فرصت دهد الگوهای مصرف و سرمایهگذاری خود را تغییر دهند و از وقوع رکود اقتصادی جلوگیری شود. با این حال، کاهش شدید مالیاتها منجر به کاهش درآمدهای دولت و در نتیجه افزایش بدهیها خواهد شد.
نرخهای بالای بهره در برزیل، محدودیت دیگری به شمار میرود. نرخ فعلی بانک مرکزی ۱۳.۷۵ درصد است که با معیارهای آمریکای لاتین رقمی سرسامآور محسوب میشود و بر نرخهای بهره در سراسر اقتصاد سایه افکنده است. تنها پرداخت هزینههای بدهی عمومی، حدود ۸.۷ درصد از تولید ناخالص داخلی (GDP) را میبلعد. بولسونارو نمیتواند بدون ایجاد رکود اقتصادی، نرخهای بهره را بهطور قابلتوجهی کاهش دهد؛ بنابراین او نیز با همان مشکلی روبرو خواهد شد که لولا در آخرین دوره ریاستجمهوریاش با آن دستبهگریبان بود: فقدان گزینههای مناسب برای مهار بدهیای که بهسرعت در حال رشد است.
اقتصادِ اقتدارگرا
نه لولا و نه بولسونارو، هیچکدام در موقعیتی نیستند که بتوانند مشکلات اقتصادی برزیل را حل کنند. با این حال، چرخش قاطع به سوی «غیرلیبرالیسم» (illiberalism) در دوران بولسونارو، تقریباً وقوع یک فاجعه اقتصادی را قطعی خواهد کرد.
فلاویو بولسونارو هرگز از حمایت پدرش از دوران دیکتاتوری برزیل (که از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۵ به طول انجامید) اعلام برائت نکرده است؛ ضمن اینکه ریشه «حزب لیبرال» او نیز به همان حزبی بازمیگردد که پشتیبان رژیم نظامی بود. علاوه بر این، او متعهد شده است که پدرش و نزدیکان او را که به جرم سازماندهی شورش و تلاش برای کودتا در سال ۲۰۲۳ زندانی شدهاند، آزاد کند.
ادواردو بولسونارو، برادر فلاویو و عضو پیشین کنگره برزیل — که احتمالاً در دولت برادرش نقش مهمی ایفا خواهد کرد — آشکارا از رژیم غیرلیبرال ویکتور اوربان در مجارستان تمجید کرده است. او ابراز تمایل کرده که «بهترین روشها» را از جریانی بیاموزد که قانون اساسی مجارستان را بازنویسی کرد، ساختار دادگاههای این کشور را تغییر داد، مطبوعات را به سکوت واداشت و از دیگر تاکتیکهای آشکارا اقتدارگرایانه بهره برد.
همچنین، بلوک قدرتمند راست افراطی در کنگره برزیل از سیاستهایی حمایت میکند که هدفشان تضعیف نهادهاست؛ از جمله از طریق استیضاح قضات دیوان عالی. اقدامی که این جریانها حتی پیش از مطرح شدن اتهامات فساد علیه برخی از قضات دیوان عالی، خواستار آن بودند. (خودِ فلاویو بولسونارو نیز به دلیل دست داشتن در همان پرونده فساد، تحت بازجویی قرار دارد.)
اگرچه برزیل در خطر بازگشت به حکومت نظامی نیست، اما رژیم اقتدارگرای پیشین، هشداری است درباره آنچه ممکن است رخ دهد اگر دولت بولسونارو تمایلات غیرلیبرال خود را تا نهایتِ منطقیشان دنبال کند. در طول آن دو دهه دیکتاتوری نظامی، برزیل در سطوح ناپایداری، عمدتاً با تأمین مالی شرکتهای دولتی، برای حفظ قدرت رژیم هزینه کرد. این کشور در پرداخت بدهی عمومی خود کوتاهی کرد، تورم افسارگسیختهای را تحمل کرد و شاهد افزایش شدید نابرابری درآمدی بود. شش طرح تثبیت اقتصادی شکست خورد و رشد متوقف شد. برزیل در این تجربه تنها نیست. هیچ کشور آمریکای لاتینی که در قرن گذشته از دموکراسی به حکومت اقتدارگرا تغییر جهت داده است، از نظر اقتصادی از این تغییر سود نبرده است. کشورهای دیگر جهان که پس از چنین گذاری رونق گرفتند، از جمله برخی در شرق آسیا، در طول صعود اقتصادی خود کمتر اقتدارگرا شدند.
چرخش به راست برزیل با یک الگوی منطقهای مطابقت دارد. رشته مشترکی که برزیل را با آرژانتین، شیلی و کلمبیا متحد میکند، جهانبینی خام آزادیخواهانهای است که هر یک از جنبشهای راست افراطی آنها از آن حمایت میکنند. همه آنها در مورد تبدیل شدن شهروندان به کارآفرینانی آزاد از دولت صحبت میکنند. آنها به رأیدهندگانی که اشتغال ناپایدار و امنیت اقتصادی کمی دارند میگویند که سیاستهای آنها رفاه را به ارمغان خواهد آورد. اما پوپولیسم آنها به ندرت اعتماد سرمایهگذاران را جلب میکند. درست مانند همتایان خود، وقتی راست افراطی برزیل میگوید میتواند با تخریب نهادها و یک دستور کار اقتصادی نخنما بر مشکلات اساسی کشور غلبه کند، چیزی که واقعاً ارائه میدهد وعدههای توخالی است.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: آتئیسم، بهعنوان یک موضع فکری و فلسفی، اغلب بهعنوان پدیدهای مدرن و محصولِ عصرِ روشنگری و سکولاریسم تلقی میشود. اما ریشههای این پرسش که «آیا خدایانی وجود دارند؟» بسیار دورتر از قرن هجدهم است. در یونان و رومِ باستان، فیلسوفان، شاعران و روشنفکرانی بودند که وجود خدایان را زیر سؤال میبردند، آیینهای دینی را به سخره میگرفتند، یا تفسیرهایی طبیعی از پدیدههای آسمانی ارائه میدادند. با این حال، همانگونه که این مقاله نشان میدهد، آتئیسم در جهان باستان هرگز بهمعنای امروزیِ آن، یعنی انکار سیستماتیکِ وجود خدا، نبود؛ بلکه طیفی گسترده از تردید، تمسخر و نقدِ آیینهای رسمی را در بر میگرفت.
نویسنده در این مقاله، با تکیه بر منابع تاریخی و فلسفی، به کاوش در معنای «بیایمانی» در یونان و رومِ باستان میپردازد. او نشان میدهد که برخلاف تصور رایج، آتئیسم در دوران باستان یک جرمِ مستقل نبود و هیچ قانونی علیه آن وجود نداشت. آنچه اهمیت داشت، نه ایمانِ درونیِ فرد، بلکه شرکت در آیینهای عمومی بود. شهروندان میتوانستند در خلوت خود به هر چه میخواستند بیندیشند، اما بهمحض اینکه این اندیشهها بهصورتِ علنی بیان میشدند یا به تضعیفِ انسجامِ جامعهٔ آیینی میانجامیدند، ممکن بود با واکنشِ دولت روبرو شوند.
مقاله با بررسی چهرههایی چون دیاگوراس، آناکساگوراس و پروتاگوراس – که بهترتیب به انکار خدایان، تفسیر طبیعیِ خورشید و آگنوستیسیسم متهم شدند – نشان میدهد که اتهامِ «بیایمانی» اغلب بهانهای سیاسی برای حذف مخالفان بود، نه واکنشی به یک جرمِ دینیِ واقعی. در آتنِ کلاسیک، جرمِ «آسبیا» (کفر) چنان مبهم بود که میتوانست هر رفتاری، از دزدی از معابد تا بیدینی، را در بر گیرد. اما در روم، که جامعهٔ سیاسی بهنوعی جامعهٔ آیینی فهمیده میشد، انکار خدایان – و بهویژه امپراتورانِ الوهیتیافته – میتوانست بهعنوان تهدیدی برای نظمِ اجتماعی و حتی جرمِ خیانت تلقی شود.
با این حال، همانگونه که نویسنده تأکید میکند، نه در یونان و نه در روم، هرگز پیگردِ سیستماتیکِ بیایمانان وجود نداشت. امپراتور تیبریوس، بهنقل از تاسیتوس، گفته بود: «رسیدگی به توهین به خدایان را باید به خود خدایان واگذار کرد.» این جمله، شاید بهترین بیانِ نگرشِ رومی به بیایمانیِ خصوصی باشد: تا زمانی که فرد در آیینهای عمومی شرکت میکرد و نظمِ اجتماعی را به خطر نمیانداخت، آنچه در دل داشت، به خودش مربوط بود.
این مقاله، دعوتی است به تأمل در یکی از بنیادینترین پرسشهای تاریخِ اندیشه: آیا بیایمانی، خود یک پدیدهٔ تاریخیِ جهانشمول است، یا محصولِ شرایطِ خاصِ فرهنگی و سیاسیِ هر دوران؟ و شاید مهمتر از آن، این پرسش را پیش میکشد که آیا آنچه امروز «آتئیسم» مینامیم، در گذشته نیز به همین معنا وجود داشته است، یا ما با مفاهیمی روبهرو هستیم که تنها در بسترِ مدرنِ خود قابل درکاند؟

در بافتِ کتاب مقدس، وقتی واژهٔ «بیایمانی» (Unglaube) را میشنویم، نخستین کسی که به ذهن میآید توماس است (Thomas)؛ همان حواریای که وقتی گفته شد عیسی زنده شده است، سرش را [به علامت ناباوری] تکان داد. برای متقاعدکردنِ توماس، عیسی زخمهای ناشی از مصلوبشدن را به او نشان داد و گفت: «انگشتت را اینجا بیاور و به دستانم نگاه کن، و دستت را بیاور و در پهلوی من بگذار، و بیایمان نباش، بلکه ایمان داشته باش!» (انجیل یوحنا ۲۰:۲۷). اما در درکِ امروزیِ این مفاهیم، توماس یک بیایمان، یعنی یک آتئیست که به وجودِ خدا اعتقاد ندارد، نیست؛ بلکه شخصی است که دچار تردید است و در نهایت متقاعد می شود. «توماسِ بیایمان» (Der ungläubige Thomas) تابلویی است که در آن توماس زخمِ نیزه را در بدنِ عیسایِ برخاسته از مرگ بررسی میکند. این اثر رنگ روغنی را حدودِ سالِ ۱۶۰۱ میلادی کاراواجو (Caravaggio) نقاشی کرد، شخصی که در واقع میکلآنژ مریزی (Michelangelo Merisi) نام داشت، و امروز این تابلو در گالریِ تصاویر در پارکِ سانسوسی (Park Sanssouci) در پوتسدام قابل مشاهده است.

تابلوی نقاشی با عنوان «توماسِ بیایمان» اثر کاراواجو
«از خدایان هیچ نمیدانم»
واژهٔ «آتئیسم» (Atheismus) را از یونانی گرفتهایم، اما درکِ «بیایمانی» (Unglauben) در یونانِ باستان و نیز در امپراتوریِ روم با امروز متفاوت بود. اعتقاد به خدایان برای انسان امری فطری تلقی میشد. زمانی خطرناک میشد که کسی میخواست خود را از آیینها و مناسکِ دینیِ رسمی کنار بکشد.
منابعِ باستانیِ چندانی دربارهٔ پدیدهٔ بیایمانی وجود ندارد. هیچ شخصیتِ باستانی هرگز خود را «آتئیست» (در زبان یونانی átheos و در حالت جمع جمع átheoi) ننامید. بنابراین ما فقط میتوانیم گفتمانهای باستانی را بررسی کنیم که آنچه را بهظاهر افکار، احساسات و رفتارهای átheoi بودند، آنگونه که توسط غیرِ átheoi به تصویر کشیده شدهاند، به ما منتقل میکنند. شواهدِ ادبی تقریباً منحصراً به نخبگانِ سیاسی و فکری مربوط میشوند و (بی)ایمانیِ مردمِ عادی را مستند نمیکنند. انواعِ دیگرِ منابع – بقایای باستانشناختی، سکهها، کتیبهها – چندان پربار نیستند: آنها اعمالِ دینی و ایمان به خدایان را ثبت میکنند، نه فقدانِ آن را.
مشکلِ دیگر این است که در آن زمان اصطلاحِ átheos بهروشنی تعریف نشده بود. طیفِ معناییِ átheos از بدنامکردنِ افرادی که گویا خارج از هنجارهایِ دینیِ زمانهٔ خود حرکت میکردند، بهعنوانِ «کافر»، تا آگنوستیسیسم، و تا انکارِ صریحِ وجودِ خدایان گسترده بود. در یونان باستان اتهامِ بی خدایی یا نداشتن خدا (Gottlosigkeit) معمولاً بهعنوانِ راهبردی برای تخریبِ شخصیت فهمیده میشد و فردِ متهم را بههیچوجه بهعنوانِ آتئیست به معنایِ امروزیِ آن معرفی نمیکرد.
در چندخداییِ (Polytheismus) یونانی- رومی، هیچ «کتابِ مقدس»ی وجود نداشت که مجموعهٔ الزامآورِ محتوایِ ایمانی را تعیین کند. کاهنان مراسمِ عبادی را انجام میدادند، اما نیایش برگزار نمیکردند، موعظه نمیکردند و هیچ سرزنشِ اخلاقیِ مبتنی بر آموزههایِ دینی به مردم نمیکردند. هیچ مقامِ حاکمی وجود نداشت که هرگونه «سنت گرایی اعتقادی» یا به عبارتی ارتدوکسی را تحمیل کند؛ نقشِ کاهن یک دعوتِ روحانی نبود، بلکه یک منصب در جامعه بود. جنگها هرگز توسط یونانیان و رومیان بهعنوانِ جنگهایِ دینی به نامِ خدایان به راه نمیافتاد.
اعتقاد به وجودِ خدایان بهعنوانِ حالتِ طبیعی و موردی معمولی و روزمره تلقی میشد. در قرنِ چهارم پیش از میلاد، افلاطون فیلسوف مشهور در کتاب «قوانین» (Nómoi) خود از «این واقعیت که همهٔ یونانیان و بربرها باور دارند که خدایانی وجود دارند» سخن میگوید. سیسرون (Cicero)، سخنورِ رومی، در «دربارهٔ ماهیتِ خدایان» (De natura deorum) میگوید: «این واقعیت که خدایانی وجود دارند در همه [انسانها] به طور فطری و گویی در روح آنها حکشده است. دربارهٔ ماهیتِ آن خدایان نظرات متفاوت است؛ اما وجودشان توسط هیچکس انکار نمیشود.»

آکروپلیسِ آتن با معابدِ مختلفش – از جمله پارتنون در بالا سمت راست – تصویری از اهمیتِ دین در یونانِ باستان ارائه میدهد. تنها عدهٔ کمی علناً تردیدِ خود را در وجودِ خدایان ابراز میکردند. لئو فون کلنتسه (Leo von Klenze) این بازسازیِ آرمانی را در سال ۱۸۴۶ نقاشی کرد.
با توجه به چنین شواهدی، این نتیجهگیری به ذهن انسان بسیار نزدیک است که بیایمانی در آن زمان بهعنوانِ انحراف از هنجار، شاید حتی بهعنوانِ جرم، دیده میشد. از آنجا که اجتماع سیاسی در اساس به منزلهی یک اجتماع فرهنگی تصور میشد، فقدانِ ایمان به خدایان میتوانست حداقل بهطورِ نظری بهعنوانِ تهدیدی برای دولت و جامعه تلقی شود – نه بهخاطرِ آنچه آتئیستها ممکن بود در خلوت خود بیندیشند، بلکه به این دلیل که آنها از طریقِ اظهارات یا رفتارهایشان بهطورِ بالقوه انسجامِ جامعه را به خطر میانداختند.
آتئیسم در مجموعه قوانین باستانی جرم محسوب نمیشد
با این حال، هیچ قانونی علیه آتئیسم وجود نداشت؛ حتی مجموعه قوانین «کدکس تئودوسیوس» (Codex Theodosianus) (سال ۴۳۸ میلادی) که پس از مسیحیشدن امپراتوری روم شکل گرفت و شامل ممنوعیت همه فرقههای غیرمسیحی است، جرمی به نام «انکار خدایان» (Gottesleugner) نمیشناسد. البته این به آن معنا نیست که نمیشد علیه منکران خدا اقدام کرد.
در آتن کلاسیک تحت عناوین دیگر، مانند «کفر و بیدینی» (asébeia)، میشد – چنانکه مشهور است – علیه افراد اقامه دعوا کرد. با این حال، سرکوب دولتی علیه بیخدایی ادعایی در دوران باستان بسیار نادر باقی ماند، بهویژه چون مفاهیمِ درستکیشی (Rechtgläubigkeit) و ارتداد وجود نداشتند. بلکه باید فرض کرد که بیایمانی اساساً بهعنوان یکی از بسیاری از دیدگاههای ممکن نسبت به خدایان تلقی میشد، هرچند بهعنوان گونهای افراطی.
منابع باقیمانده تقریباً منحصراً به دولت شهر آتن (Polis Athen) در دوران کلاسیک (قرن پنجم و چهارم پیش از میلاد) مربوط میشوند؛ دربارهٔ نحوهٔ برخورد سایر دولتهای یونانی با آتئیستهای ادعایی چیزی نمیدانیم. روایتهای پراکنده و تا حدی ناقص، بینشهای جذابی به جریانهای فکری ارائه میدهند که دستکم شامل عناصری از آتئیسمی هستند که برای ما نیز قابل تشخیص است. با این حال، اینها فقط در حد روشنسازیهای مقطعی هستند که نتیجهگیریهای تعمیمپذیر را ممکن نمیسازند.

فیلسوف افلاطون معتقد بود که «همهٔ یونانیان و بربرها باور دارند که خدایانی وجود دارند» (نیمتنهٔ مرمرین، کپی رومی از اصلِ قرن چهارم پیش از میلاد).
برای مثال، در آنچه اصطلاحاً آن را «قطعهٔ سیزیفوس» (Sisyphos-Fragment) می خوانند، یعنی تنها بخش باقیمانده از نمایشنامهای که احتمالاً توسط سیاستمدار آتنی، کریتیاس (Kritias)، در اواخر قرن پنجم پیش از میلاد نوشته شده است، این فرضیه مطرح میشود که خدایان اختراع شدند تا از طریق ترس از قدرتهای برتر، مردم را به رعایت نظم اجتماعی وادار کنند، آن هم پس از آن که وضع قوانین به چنین هدفی نرسیده بود. این که آیا این یک دیدگاه رایج بود یا نه، بهدلیل فقدان شواهد بیشتر قابل ارزیابی نیست.
مفوم آسبیا (Asebie) [بی حرمتی به خدایان و مقدسات] در آتن کلاسیک یک جرم قابل پیگرد بود. تحت این مفهوم مبهم، برای مثال، دزدی از معابد، جادوگری و بیدینیِ تعریفنشده قرار میگرفت، و بنابراین طیف گستردهای از رفتارهای مختلف تا انکار خدا را در بر میگرفت. توجیه اقدام علیه جرائم ادعایی آسبیا، به خطر انداختن پایههای دینی پولیس و بنابراین خود جامعهٔ پولیس بود.
قانونگذاری مشخصی دربارهٔ آسبیا وجود نداشت؛ آسبیا آن چیزی بود که دادگاههای هیئت منصفه در هر مورد خاص آن را چنین میدانستند. بهدلیل ماهیت دوپهلویش، اتهام آسبیا وسیلهای کارآمد برای حذف مخالفان سیاسی یا روشنفکران ناخواسته بود؛ باید فرض کرد که در نزد شاکیان، اغلب ترکیبی از انگیزههای دینی و سیاسی رخ میداد که در آنها مسئلهٔ (بی)ایمانی نقشی فرعی بازی میکرد.
از آتن کلاسیک، محاکمات متعددی نقل شده است که در آنها افراد به آسبیا متهم شدند. در آغاز مجموعهای از اتهامات (که در کل مستندات ضعیفی دارند) به جرم آسبیا، فیلسوف طبیعی، آناکساگوراس (Anaxagoras)، دوستِ سیاستمدار برجستهٔ آن زمان، پریکلس (Perikles)، قرار داشت. گفته میشود این فیلسوف در اواخر دههٔ ۴۳۰ پیش از میلاد توسط سیاستمداری به نام کلئون (Kleon) به آسبیا متهم شد، زیرا ادعا کرده بود خورشید یک سنگ سرخگداخته است و بنابراین یک الوهیت نیست.
این را میتوان چنین تفسیر کرد که آناکساگوراس دستکم به وجودِ خدای خورشید، هلیوس (Helios)، اعتقاد نداشت. تلاش برای توضیح علمی یک پدیدهٔ آسمانی، در این تفسیر بهعنوان کفر دینی دیده میشود. امروزه پژوهشها عمدتاً بر این توافق دارند که اتهام علیه آناکساگوراس (که تاریخیبودنش مورد مناقشه است) یک محاکمهٔ سیاسی با هدف اصلی آسیبزدن به پریکلس بوده است.

فیلسوف آناکساگوراس خورشید را «سنگِ سرخگداخته» نامید. این برایش دردسر آفرید. اتهام این بود: او با این حرف، وجودِ خدای هلیوس را انکار میکند (فرسک، قرن اول میلادی).
جرائم دینی اغلب بهانهای برای اقامه دعوا هستند
اتهام آسبیا ممکن است بهعنوان بهانه انتخاب شده باشد، زیرا از یک سو بهقدر کافی مبهم بود تا بتواند همهٔ انواع ممکن سوءرفتار را پوشش دهد؛ از سوی دیگر، آسبیا بهعنوان یک جرم جدی، بهترین شانس موفقیت را برای شاکی فراهم میکرد. بههیچوجه روشن نیست که آناکساگوراس (Anaxagoras) واقعاً وجود قدرتهای الهی را انکار کرده باشد.
«از خدایان هیچ نمیدانم، نه اینکه چنین چیزها وجود دارند، و نه اینکه وجود ندارند.» این جمله که امروزه به عنوان ندانم گوی یا آگنوستیک طبقهبندی میشود و اثری که در غیر این صورت از دست رفته بود، یعنی «دربارهٔ خدایان» (Perì theon) با آن آغاز می شود، برای پروتاگوراس (Protagoras) سوفیست از آبدرا (Abdera) (حدود ۴۹۰ تا ۴۲۱/۴۱۱ پیش از میلاد) در دوران باستان این شهرت را به ارمغان آورد که یک átheos یا منکر وجود خدایان بوده است؛ با این حال، اثبات اینکه او واقعاً وجود خدایان را انکار کرده باشد، ممکن نیست.
گفته میشود علیه او نیز یک محاکمهٔ آسبیا اقامه شده بود، که در مورد او، محکومیت با سوزاندن کتابهایش همراه بوده است، یعنی آن چه که معادل بود با سانسور دولتیِ عقاید دینیِ انحرافی.
وضعیت منابعی که در اختیار داریم ما را دچار مشکل می سازد؛ نویسندگان بعدی گزارش میدهند که پروتاگوراس از آتن تبعید شد و بهسختی از مرگ جان بهدر برد. قدیمیترین شهادت دربارهٔ سوزاندن کتابهای پروتاگوراس، اثر «دربارهٔ ماهیت خدایان» سیسرون است که تقریباً۴۰۰ سال بعد نوشته شده است.
ظاهراً آنچه برای پروتاگوراس به بهای سنگینی تمام شد این بود که او دیدگاههایش را علناً بیان میکرد؛ او بهخاطر گسترش آموزههای «خداناباورانه» متهم شد، نه بهخاطر داشتن آنها. با این حال، بهدلیل وضعیت دشوار منابع، تاریخیبودن محکومیت پروتاگوراس بهطور قطعی مسلم نیست.
دیاگوراس به انکار خدایان متهم میشود
«هر کس دیاگوراسِ ملیِسی را بکشد، یک تالان [معادل حدود ۲۶ کیلوگرم نقره] دریافت میکند.» این فراخوانِ قتل که در نمایشنامهٔ «پرندگان» اثرِ آریستوفان (Aristophanes) (۴۱۴ پیش از میلاد) نقل شده است، علیه دیاگوراس از میلوس، شاعری که گمان میرود از حدود ۴۳۰ پیش از میلاد در آتن زندگی میکرد، صادر شده است.
در دوران باستان، او بهعنوان خدا نشناس مطلق (átheos) شناخته و بیش از هر شخصیت دیگری با انکار خدایان مرتبط دانسته میشد. دیاگوراس حتی در زمان حیاتش بهعنوان کسی که به خدایان حمله میکرد شناخته شده بود، چنانکه آریستوفان ارجاعاتی به او را در چندین کمدیِ معاصرش نشان میدهد.
در واقع، منابع مختلف گواهی میدهند که دیاگوراس – احتمالاً در سال ۴۱۵ پیش از میلاد – محکوم و از آتن تبعید شد، اما بههیچوجه نه بهخاطر انکار وجود خدایان. اتهام آسبیا در واقع حملهای بود به آیین رازآمیزِ الههٔ دیمیتر (Göttin Demeter) در منطقه ای نزدیک به نام الئوسیس (Eleusis)، که برای جامعهٔ دولت شهر آتن اهمیت بسیار زیادی داشت. گفته میشود دیاگوراس افراد دیگری را متقاعد کرده بود که در آیینهای رازآمیز الئوسینی وارد نشوند.

الهههای دیمیتر (Demeter) (چپ) و پرسفونه (Persephone) (راست) با تریپتولموس (Triptolemos) (نقشبرجستهٔ نذری از الئوسیس (Eleusis)، حدود ۴۴۰ پیش از میلاد). گفته میشود دیاگوراس پیروانِ دیمیتر را از شرکت در آیینها بازداشته است.
دیودوروس (Diodor) (قرن اول پیش از میلاد) کاملاً صریح میگوید که از دیاگوراس بهخاطر عمل آسبیا گزارش داده شده بود، او از آتن گریخت و برای مرگش جایزهای به مبلغ یک تالان تعیین شد. مبلغ بالا نشان میدهد که این جرم چقدر جدی گرفته میشد. او با حملهاش به آیینهای رازآمیز میتوانست بهمعنای اصلی کلمه، خدانشناس (átheos)، یعنی « محروم از لطف خدا » (gottverlassen) به شمار آید، اما نه بهمعنای بعدی اصطلاح átheos، یعنی منکر خدا. جرم قابل مجازات آسبیا بود، اما دیاگوراس دقیقاً به انکار وجود خدایان متهم نشد. درواقع، در پژوهشهای امروزی، این نظر بهطور فزایندهای غالب میشود که اصلاً فقط نویسندگان باستانیِ متأخر بودند که دیاگوراس را بهعنوان منکرِ نمادینِ خدا معرفی کردند. بیایمانیای که به او نسبت داده شد، نمیتواند بدون شک اثبات شود؛ در زمان حیاتش، مشهورترین آتئیست دوران باستان ظاهراً جرمش فقط مسخرهکردن خدایان بود.
همانند آتن، در امپراتوری روم نیز انکار قدرتهای الهی با تصورات نظمِ دولت و جامعه در تضاد بود. جامعهٔ سیاسی را باید بهنوعی جامعهٔ آیینی فهمید، از این رو فقدان ایمان به خدایان میتوانست بهعنوان تهدید تلقی شود. فرمانروایی روم بهعنوان تقدیرشده توسط خدایان درنظر گرفته میشد، چنانکه شاعر ویرژیل (Vergil) در حماسهٔ ملی روم، «آنهاید» (Aeneis)، از زبان ژوپیتر (Jupiter)، خدای بزرگ، میگوید: «من برای آنها امپراتوریای تعیین میکنم که برای همیشه پایدار بماند.»
برای ظهور و موفقیت پایدار روم، احترام به خدایان از طریق انجام صحیح اعمال آیینی، مطابق با قواعد و سنتهای برقرارشده توسط نیاکان، تعیینکننده تلقی میشد. نتیجه این است که دولت زمانی آسیب میبیند که وظایف دینی نادیده گرفته شوند، که باید استدلالی مؤثر برای رعایت مقررات دینی بوده باشد. در نتیجه، تعجبآور نیست که پس از آشفتگیهای چنددههٔ جنگهای داخلی قرن اول پیش از میلاد، تجدید آیینهای سنتی اولویت ویژهای برای نخستین امپراتور روم، آگوستوس (Augustus)، بود.

در سکونتگاهِ رومیِ سوفتولا (Sufetula) در تونسِ امروزی، بقایای معابدِ تثلیثِ کاپیتولی (kapitolinische Trias) (از چپ) ژوپیتر (Jupiter)،یونو (Juno) و مینروا (Minerva) دیده میشود.
هر کس خدایان را محترم نشمارد، امپراتور را زیر سؤال میبرد
این واقعیت که امپراتوران روم حتی در زمان حیاتشان بهعنوان الوهیت پرستیده میشدند و اغلب پس از مرگ در زمرهٔ خدایان قرار میگرفتند، نیز قابل توجه است. یک átheos که هیچ خدایی و بنابراین هیچ امپراتورِ الوهیتیافتهای را به رسمیت نمیشناخت، تحت سوءظن قرار میگرفت که مشروعیت امپراتوری را زیر سؤال میبرد، بهویژه که او هالهٔ مقدس امپراتور را در نقشش بهعنوان کاهن اعظم دین دولتی روم (pontifex maximus) و بنابراین نقش محوریاش بهعنوان میانجی میان خدایان و جمعیت امپراتوری را نیز به چالش میکشید. در اینجا حتی ممکن است جرم خیانت به امپراتور (Majestätsverbrechen) نیز مصداق پیدا کرده باشد.
شایان ذکر آن خطر بالقوهای است که خداناباوری از نظر تئوری برای کل جامعه ایجاد میکرد. pietas، یعنی «تقوا و پرهیزکاری» یا «رفتار وظیفهشناسانه» نسبت به خدایان، و همزمان نسبت به خانواده و بعدها نسبت به امپراتور، از آغاز بخشی محوری از زندگی رومی بود. تقوا (pietas) در پیوند نزدیک با سایر فضایل حامی دولت، از جمله عدالت، دیده میشد. سیسرون معتقد است که «بینظمی و آشفتگی بزرگ زندگی» پیامدهای از دست رفتن تقوا (pietas) است. فقدان pietas، مثلاً از طریق انکار خدایان، میتوانست در نتیجه به فروپاشی کامل جامعهٔ بشری منجر شود.
کاملا روشن است که خداناباوری میتوانست بهطور بالقوه تهدیدآمیز تلقی شود، بهویژه در زمانهای بیثباتی سیاسی. نادیدهگرفتن خدایان میتوانست انسجام جامعه و بنابراین ثبات امپراتوری روم را به خطر بیندازد. انکار خدایان، از جمله امپراتورانِ الوهیتیافته، با مبانی درک دولت و جامعهٔ رومی در تضاد بود، اما تا زمانی که بیان نمیشد، نادیده میماند. برای رومیان، عمل دینی تعیینکننده بود. فقط چنین چیزی بود که میتوانست در صورت لزوم از مردم مطالبه شود؛ در مقابل، احساسات دینیِ واقعی یک فرد، حالا چه وجود داشتند و چه ظاهری بودند یا وجود نداشتند، ، نقشی بازی نمیکردند و مستند نمیشدند.
با وجود اهمیت برجستهٔ انجام وظایف دینی و خطرات ناشی از نادیدهگرفتن آنها، هیچ قانونی علیه آتئیسم وجود نداشت، و تا آنجا که میتوانیم تشخیص دهیم، فقدان ایمان به خدایان در روم هرگز تحت پیگرد قرار نگرفت. معادل رومی برای محاکمات آسبیای آتنی وجود نداشت.
جملهای که تاریخنگار تاسیتوس (Tacitus) به امپراتور تیبریوس (Tiberius) (۱۴ تا ۳۷ میلادی) نسبت میدهد، ممکن است در این زمینه بازتابدهندهٔ نظری رایج باشد: «رسیدگی به توهین به خدایان را باید به خود خدایان واگذار کرد.» نه ارادهای وجود داشت و نه امکانی برای نظارت بر بیایمانیِ خصوصی.

امپراتورانِ روم بهعنوان کاهنِ اعظمِ دینِ دولتی (pontifex maximus) نیز بودند. در اینجا امپراتور مارکوس اورلیوس (با سرِ پوشیده) در یک مراسمِ قربانی (نقشبرجسته، قرن دوم میلادی).
ایمان کمتر از شرکت در آیینها اهمیت دارد
در دوران باستانِ یونانی- رومی، معمولاً هیچ الزامی برای شرکت در آیینهای دینی وجود نداشت؛ تنها مورد غیرقابل انکاری که در آن شرکت در قربانیها اجباری بود و امتناع از آن مجازات میشد، فرمانِ کوتاهمدتی بود که امپراتور دسیوس (Decius) در سال ۲۴۹ میلادی صادر کرد. این فرمان همهٔ ساکنان امپراتوری را موظف میکرد برای خدایان قربانی کنند و بدون استثنا خطاب به همهٔ مردم بود؛ هیچ نشانهای وجود ندارد که مثلاً افراد بیایمان بهطور خاص مخاطب قرار گرفته باشند. مقامات به انجامِ عملِ اجتماعیِ قربانی کردن بسنده میکردند؛ پرسشِ اینکه آیا فرد به خدایان اعتقاد دارد یا نه، مورد توجه نبود.

یک محکوم به مرگ بهعنوانِ غذا به شیرها انداخته میشود. گفته میشود مسیحیان نیز به این شکل در عرصه جان باختهاند. آنها تحتِ امپراتورانِ مختلف به دلایلِ حقوقیِ گوناگون اعدام شدند (موزائیک از لیبی، قرن سوم میلادی).
هدف این اقدام، احیای آیینهای کهنِ دولتی روم بود که در مرکز آنها انجام اعمال آیینی قرار داشت. قربانی همزمان بهعنوان ابراز وفاداری به امپراتور جدید خدمت میکرد، امپراتوری که در جنگ داخلی خونینی پیروز شده بود. یگانگیِ فرمانِ دسیوس نشان میدهد که عدم شرکت افراد در اعمال آیینی، از دیدگاه دولت روم، بهخودیخود مشکلساز تلقی نمیشد.
اینکه مسیحیانِ باستانی بهعنوان آتئیست یا átheoi در نظر گرفته میشدند، تقریباً منحصراً در متونِ مسیحی نقل شده است که باید با احتیاط مور ملاحظه قرار گیرد. نویسندگان مسیحی نیز بهنوبهٔ خود غیرمسیحیان را بهعنوان بی خدایان یا átheoi و خدایانشان را بهعنوان «دیو یا موجودات اهریمنی» (Dämonen) بدنام میکردند؛ قابل توجه است که این اتهام علیه بدعتگذاران مسیحی نیز مطرح میشد، کسانی که «خدای درست» را به شیوهٔ نادرست میپرستیدند.
بیایمانیِ باستانی بهسختی قابل درک است؛ اصطلاحات و مفاهیم را نمیتوان بهسادگی با تصورات مدرن یکسان دانست. ظاهراً نه بیایمانی بهخودیخود، بلکه تأثیرات آن بر جامعهٔ آیینی بهعنوان خطرناک طبقهبندی میشد. با این حال، از منابع، پیگرد و جستجوی سیستماتیک برای یافتن بیایمانان استنباط نمیشود.
▪️دکتر الکساندرا اپینگر مورخِ تاریخ باستان است. از سال ۲۰۲۳، او بهعنوان کارشناسِ جذبِ فعال در دفترِ توسعهٔ استراتژیکِ دانشگاهِ فنیِ براونشوایگ فعالیت میکند.
Literatur
Tim Whitmarsh, Battling the Gods. Atheism
in the Ancient World. New York 2015.

|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
ایراناینترنشنال
در ادامه محاکمه سه ایرانی متهم به جاسوسی و برنامهریزی برای آسیبرساندن به خبرنگاران ایراناینترنشنال، مصطفی سپهوند در دادگاه لندن گفت سپاه از او خواسته بود دستوپای کامبیز حسینی را بشکند و مجتبی پورمحسن را بزند تا نوشتن درباره حکومت را متوقف کند و او آن را از ترس پذیرفته بود.
سپهوند پنجشنبه ۳۰ مهر، در ادامه سومین هفته محاکمه سه ایرانی در دادگاه سلطنتی وولویچ لندن، در جایگاه شهود به پرسشهای تایرون اسمیت، وکیل مدافع خود درباره پیامها، تماسها و رفتوآمدهایش به نشانیهای افراد هدف پرونده پاسخ داد. او بارها گفت وعدههایش برای انجام ماموریت، رفتن به نشانیها و درخواست پول، برای بازی دادن سپاه بوده است.
در جلسه بعدازظهر، جونز، وکیل دادستانی، این توضیح را به چالش کشید و گفت سپهوند اکنون با ادعای بازی دادن سپاه، میکوشد گفتهها و اقدامات خود را توجیه کند. سپهوند این ادعا را رد کرد و گفت قصد آسیب رساندن به افراد هدف را نداشته است.
سپهوند در پاسخ به پرسشهای جونز تایید کرد که از او خواسته بودند مجتبی پورمحسن، کامبیز حسینی، آلون فاراگو و جاناتان ترنر را هدف قرار دهد. او درباره نوع اقدام خواستهشده گفت از او خواسته بودند ترنر را بزند و بترساند، دستوپای حسینی را بشکند و پورمحسن را بزند تا نوشتن درباره حکومت را متوقف کند.
جونز گفت سپاه او را برای انجام این کار انتخاب کرده و او نیز پذیرفته است. سپهوند پاسخ داد پذیرفتن او به دلیل در خطر بودن خانوادهاش بوده، اما قصد داشته طرفهای ایرانی را بازی دهد.
وکیل دادستانی همچنین گفت سپهوند در پیامها بارها وعده انجام کار را داده و آن را به دریافت پول مشروط کرده است. سپهوند گفت این وعدهها در حد حرف بوده و به آنها عمل نکرده است.
سپهوند، فرهاد جوادیمنش و شاپور قلعهعلیخانی نوری اتهامهای خود را رد کردهاند. دادستانی میگوید آنها برای دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی اطلاعات جمعآوری کردهاند تا زمینه اعمال خشونت شدید علیه افراد هدف، از جمله مجتبی پورمحسن و کامبیز حسینی، روزنامهنگاران ایراناینترنشنال، فراهم شود.
فعالیت نوید در سفارت و درخواست پول برای گذرنامه
اسمیت در بررسی پیام ۱۳ فروردین ۱۴۰۴ سپهوند به نوید، از او پرسید چرا گفته بود منتظر تماس است و فردی را نزد او میفرستد.
سپهوند توضیح داد نوید در برابر دریافت ۸۰۰ پوند ترتیب صدور گذرنامه خارج از نوبت را به او میداد. به گفته او، فرد متقاضی میخواسته ۳۰۰ پوند بپردازد، اما نوید گفته بود نمیتواند به او کمک کند.
او در بخش دیگری از اظهاراتش گفت نوید بهصورت داوطلبانه در سفارت جمهوری اسلامی کار میکرده است. سپهوند در توضیح این موضوع مدعی شد یک فرد مسیحی نمیتواند مستقیما برای سفارت کار کند.
اسمیت پرسید چرا سپهوند با کسی همکاری میکرد که بنا بر روایت خودش، به او آسیب رسانده بود. سپهوند پاسخ داد: «چون نمیخواهم به خودم یا خانوادهام آسیب بزند.»
سپهوند همچنین گفت پدر نوید از چهرههای بلندپایه در ایران است و اعضای خانوادهاش برای حکومت کار میکنند. او مدعی شد نوید اطلاعات زیادی درباره زندگیاش در لندن داشته و همین موضوع باعث ترس او شده بود.
سپهوند در جلسه روز قبل گفته بود در سفارت با نوید امامی دیدار کرده و او را خبرچین سپاه و تامینکننده نشانیها معرفی کرده بود. او در همان جلسه گفته بود اطلاعات مربوط به نوید را امین در اختیارش گذاشته است.
هدیه ۴۰ هزار پوندی و کمک به خرید خودرو
اسمیت درباره پیام هشتم فروردین سپهوند به نوید پرسید که در آن گفته بود برای دیدنش به سفارت میرود. سپهوند گفت میخواسته نشان دهد رابطه دوستانهای با او دارد.
وکیل مدافع همچنین درباره فرستادن آگهی یک مرسدسبنز مدل ۲۰۲۴ برای نوید پرسید. سپهوند گفت نوید به او گفته بود ۴۰ هزار پوند هدیه گرفته و میخواهد خودرو بخرد. او توضیح داد به دلیل آشناییاش با خودرو، پذیرفته بود به نوید کمک کند.
به گفته سپهوند، او نوید را به «حمید کارز» در منچستر معرفی کرده بود و نوید یک جاگوار مدل ۲۰۱۷ با شش هزار پوند پیشپرداخت نقدی و اقساط ماهانه ۶۵۰ پوند از او خریده بود.
اسمیت بار دیگر پرسید چرا با وجود ترسی که از نوید توصیف میکند، به او کمک کرده است. سپهوند گفت میخواسته رابطهشان دوستانه بماند تا نوید به او یا خانوادهاش آسیب نزند.
اشاره به روزنامهنگاری در ترکیه
در بررسی پیامی به قربانی درباره حلوفصل موضوع فرد دیگری، سپهوند گفت با یک روزنامهنگار در ترکیه نیز همان کار را میکردند.
او سپس گفت به فرد مورد اشاره کمک کرده، برای رفتن همسر و فرزندان او به ترکیه کمک کرده است و خود آن فرد به هلند رفته است.
تماس نوید و ادعای حضور پلیس
سپهوند در بخش دیگری از اظهاراتش گفت نوید پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ با او تماس گرفته بود.
به روایت سپهوند، نوید گفته بود فردی ۳۰ هزار پوند از او برداشته و از سپهوند خواسته بود برای پسگرفتن پول کمک کند. سپهوند گفت به دلیل ناتوانی جسمی، این درخواست را نپذیرفته بود.
او مدعی شد هنگام تماس، پلیس همراه نوید بوده است. وقتی اسمیت درباره دلیل این برداشت پرسید، سپهوند گفت نوید درباره محل رفتوآمد و کارهایش سوالهای زیادی میپرسیده و تلفن را روی بلندگو گذاشته بود تا صدایش شنیده شود.
سپهوند همچنین مدعی شد دو روز بعد پلیس او را تعقیب کرده و افرادی در راهروی ساختمان، حضور خود را با تعمیر اینترنت توضیح داده بودند. در پاسخ به پرسش اسمیت، او تایید کرد باور داشته است پلیس تعقیبش میکند.
اسمیت در جلسه بعدازظهر به بخشی از بازجوییهای پلیس پس از بازداشت سپهوند در سوم مه ۲۰۲۵ اشاره کرد که در آن گفته بود همان افرادی که با آنها در ارتباط بوده، او را به پلیس لو دادهاند. سپهوند توضیح داد منظورش نوید امامی بوده و مدعی شد او به دلیل انجام ندادن ماموریت، سپهوند را به پلیس بریتانیا لو داده است.
سپهوند همچنین گفت افرادی از سفارت جمهوری اسلامی برای ملاقات با او به زندان رفتهاند، اما از دیدار با آنها خودداری کرده است.
او در جریان پرسشهای دادستانی نیز بارها نام نوید امامی را مطرح کرد و پرسید او کجاست. جونز در پاسخ گفت نوید امامی ارتباطی با این پرونده ندارد.
جستوجوی اطلاعات خبرنگاران با چتجیپیتی
در آغاز جلسه، اسمیت پیامهای سپهوند و مصطفی قربانی درباره نشانیهای افراد هدف و جستوجو در چتجیپیتی را مرور کرد.
سپهوند گفت برای یافتن اطلاعات یک روزنامهنگار از چتجیپیتی پرسیده و مشخصات قربانی را نیز وارد کرده بود تا نتیجه را برای او بفرستد. او گفت قصد داشته نشان دهد اطلاعات نشانیهایی که به او دادهاند اشتباه است.
در یکی از پیامهای هفتم اسفند ۱۴۰۳، سپهوند به قربانی گفته بود چون فرد مشهوری نیست، چتجیپیتی نمیتواند اطلاعاتی درباره او پیدا کند.
اسمیت همچنین جستوجوی اطلاعات پورمحسن را مطرح کرد. در مطالب مرورشده، اطلاعاتی درباره زندگی او آمده بود، اما نشانی خانه و محل کارش ارائه نشده بود. سپهوند گفت این جستوجوها را در فوریه یا مارس انجام داده بود تا نشان دهد پیدا کردن این افراد دشوار است.
وکیل مدافع از او پرسید چرا در پیامهای متعدد تاکید میکرد نشانیها اشتباهاند و آیا معمولا حرفهایش را تا این اندازه تکرار میکند. سپهوند پاسخ منفی داد و گفت اسمیت شیوه کار سپاه را نمیشناسد.
سپهوند در جلسه روز قبل گفته بود نشانیها درست بودهاند، اما در پیامهایش آنها را نادرست جلوه میداده است.
پرسشهای دادستانی درباره نشانی ترنر و پورمحسن
جونز در جلسه بعدازظهر، اطلاعات فرستادهشده درباره جاناتان ترنر را مرور کرد؛ از جمله تصاویر و نشانی در چنسری لین لندن. او همچنین به پیامی درباره شکستن دستوپای ترنر اشاره کرد. سپهوند گفت نشانی کامل را داشته، اما به آن محل نرفته و موضوع را دنبال نکرده است.
سپهوند گفت به طرفهای ایرانی گفته بود آن منطقه امنیتی است و نمیتواند به آنجا برود و آنها بعدتر از او خواسته بودند موضوع را پیگیری نکند. جونز پرسید چرا سپهوند از جوادیمنش درباره شناختن آن فرد یا نشانیاش سوال کرده بود. سپهوند پاسخ داد تلفنش تحت نظارت بوده است.
وکیل دادستانی گفت سپهوند از پیدا نشدن تصاویر آن محل استفاده میکند تا روایت خود را با شواهد موجود تطبیق دهد. سپهوند این ادعا را رد کرد و گفت در مدت شش ماه کسی آسیب ندیده و این نتیجه کاری بوده که او انجام داده است.
در بررسی رفتن به نشانی منتسب به پورمحسن در مالتهاوس کورت، سپهوند تایید کرد به آنجا رفته، عکس گرفته و برگشته است، اما گفت در محل منتظر نمانده بود. جونز گفت اطلاعات نشانی بهروز نبوده و پورمحسن در آنجا زندگی نمیکرده، با این حال سپهوند به محل رفته و عکس گرفته است.
سپهوند گفت این کار را برای بازی دادن طرفهای ایرانی انجام داده است. او همچنین مدعی شد نوید امامی اطلاعات اولیه نشانیها را در اختیار آنها گذاشته بود و آنها با استفاده از گوگلمپ نشانیها را برای او میفرستادند.
او گفت اگر قصد پیدا کردن پورمحسن را داشت، میتوانست به ایراناینترنشنال برود. جونز پرسید چگونه میتوانست در استودیوی تلویزیون به او حمله کند. سپهوند گفت چنین کاری در خیابان ممکن بود. جونز در ادامه گفت برای این کار، لازم بود رفتوآمدهای او زیر نظر گرفته شود.
پیامهایی درباره دشواری کار و هزینههای انجامنشده
اسمیت پیامهایی را مرور کرد که سپهوند پس از رفتن به کینگستون برای قربانی فرستاده بود. او در این پیامها گفته بود در محل سه کسبوکار وجود دارد، جایی برای پارک، انتظار یا ایستادن نیست و باید دستکم یک هفته به آنجا رفت. در یکی از پیامها گفته بود: «کار سادهای نیست، پای جان یک نفر در میان است.»
سپهوند در دادگاه گفت محل را امنیتی توصیف کرده بود تا انجام کار را دشوار و خطرناک نشان دهد، در حالی که به گفته خودش، چنین وضع امنیتی وجود نداشت.
اسمیت درباره مطرحکردن هزینه همراهبردن یک هکر پرسید. سپهوند گفت ترتیبی برای آمدن هکر نداده بود و موضوع پول را مطرح کرده بود، چون ناتوانی حاجی در پرداخت، نقطهضعف او بود. به گفته سپهوند، پس از این درخواست به او گفته بودند تنها به محل برود.
در پیام دیگری، سپهوند گفته بود هزار یا دو هزار پوند برای چنین کاری کافی نیست و باید ۲۰ یا ۳۰ هزار پوند پرداخت شود تا اگر گرفتار دردسر شد، دستکم پولی در اختیار داشته باشد.
او در پیامهای نهم اسفند نیز از کرایه خودرو، رفتن به نشانیهای مختلف و تمامشدن هزار و ۲۰۰ پوندی گفته بود که همراه داشته است. اسمیت پرسید آیا واقعا خودرو کرایه کرده و این مبلغ را خرج کرده بود. سپهوند پاسخ منفی داد و گفت میخواسته نشان دهد هزینه کرده است.
در بررسی پیامهای بعدی، اسمیت درباره ادعای خرجکردن بیش از هشت هزار پوند پرسید. سپهوند گفت این مبلغ را خرج نکرده بود.
او بارها توضیح داد اشارههای مکررش به پول برای دشوار جلوهدادن کار بوده است. سپهوند گفت باور نداشته حاجی و سپاه مبلغ کامل ۱۵۰ هزار پوند را به او بپردازند.
اختلاف بر سر ترجمه پیامها و منشا پول دریافتی
در جلسه بعدازظهر، جونز به پیامی اشاره کرد که به گفته او، سپهوند در آن از خطر بازداشت در بریتانیا و آزاد بودن در ایران سخن گفته بود. وکیل دادستانی گفت سپهوند این کار را برای امکان بازگشت به ایران انجام میداده است. سپهوند این برداشت را رد کرد و به ترجمه واژه «آزاد» اعتراض کرد.
جونز همچنین گفت سپهوند در پیامش به غیرقانونی بودن کار و مجازات سنگین آن اشاره کرده بود. سپهوند ابتدا گفت چنین عبارتی نگفته و ترجمه پیامها دستکاری شده است. وقتی قاضی پرسید آیا گفتن این عبارت را انکار میکند، پاسخ داد نمیداند و نمیتواند به یاد بیاورد.
وکیل دادستانی سپس گفت سپهوند برای انجام کار ۱۵۰ هزار پوند مطالبه کرده بود. سپهوند پاسخ داد اگر میخواست پول را بپذیرد، همان ۳۰ هزار پوند را میگرفت. او بار دیگر گفت درخواست پول راهی برای استفاده از نقطهضعف حاجی بوده است.
جونز به مبلغ ۳٬۹۴۵ پوند پرداخت و گفت بنا بر روایت سپهوند، این تنها پولی بوده که از سپاه دریافت کرده است. سپهوند منشا این پول را فروش خودروهای توقیفشده خود در ایران دانست.
وکیل دادستانی به مدارک توقیف دو خودروی پژو و پراید در ارتباط با پرونده سرقتهای ایران و پیامهایی اشاره کرد که سپهوند در آنها همچنان خواهان صدور حکم و آزاد شدن خودروهایش بود. او پرسید چگونه حکومتی که به گفته سپهوند اعضای خانوادهاش را کشته و خودش را تهدید کرده، خودروهای او را فروخته و پولش را فرستاده است.
سپهوند گفت منظورش در پیامهای مربوط به آزاد شدن خودروها، رفع محدودیت پلاکها و مدارک آنها در سامانه بوده است. جونز این توضیح را رد کرد و گفت پیامها درباره پلاک نیستند. سپهوند بر این گفته پافشاری کرد که پول دریافتی از فروش خودروهای خودش بوده است.
فیلمبرداری در کینگستون همراه نوری
در بررسی دادههای تلفنی و تصاویر مربوط به لندنرود، سپهوند گفت ۱۴ اسفند ۱۴۰۳ همراه نوری به کینگستون رفته بود.
اسمیت به تصاویر ثبتشده در تلفن نوری و ارسالشده برای سپهوند اشاره کرد و ویدیویی از ساختمان «اسمیت» در لندنرود به دادگاه نشان داده شد.
سپهوند گفت نوری در خانه او بوده و به او گفته بود میخواهد فیلم بگیرد. او در شرح حضورش در محل گفت پس از فیلمبرداری در کلیسایی روبهرو نشسته، یک ساعت بعد دوباره فیلم گرفته و فرستاده و سپس برای خرید غذا به فروشگاه لیدل رفته بود.
در پیام سپهوند به قربانی نیز آمده بود که هر ساعت تصویر گرفته است. سپهوند در دادگاه گفت از خبرنگار عکسی نگرفته بود.
وکیل مدافع سپس درباره تصاویر و جستوجوی نقشه در ۲۱ اسفند پرسید و اینکه چرا یک هفته پس از فیلمبرداری، دوباره نشانی کینگستون را بررسی کرده بود.
سپهوند گفت حاجی از او خواسته بود دوباره به کینگستون برود و نشانی را محل زندگی فرد موردنظر معرفی کرده بود. او مدعی شد از این میترسیده که در صورت نرفتن، به کسی آسیب برسد.
جونز در جلسه بعدازظهر، تصویر شرکتی با نام «نید ا فیکسر» در لندنرود را نشان داد و سپهوند تایید کرد به آن نشانی رفته و فیلم گرفته بود. وکیل دادستانی همچنین به مدرکی حاوی نام مدیر تولید شرکت اشاره کرد و گفت این اطلاعات بخشی از دستورهای دادهشده به سپهوند درباره فرد هدف بوده است.
سپهوند گفت دستورهایی به او داده بودند، اما آنها را بازی میداده است. جونز گفت او برای پیدا کردن محل تلاش کرده، ولی موفق نشده بود. سپهوند این ادعا را رد کرد.
وکیل دادستانی همچنین به پیام صوتی مفصلی خطاب به قربانی اشاره کرد که در آن سپهوند، پس از شکایت از نشانیها، گفته بود همراه دوستانش به محل میرود، هزینه آنها را میدهد، خودش نیز آنجا میایستد و سرانجام فرد هدف را پیدا میکند. جونز گفت از سپهوند انتظار میرفته مقدمات کار را فراهم کند و او نیز همین اقدامات را انجام داده است.
سپهوند پاسخ داد از او خواسته بودند فرد هدف را بزند، نه اینکه عکس بفرستد. او گفت باید ثابت میکرد به محل رفته و این کار را کرده است، اما اطلاعاتی ارائه نداده و تصاویرش فقط خیابان و درختان را نشان میدادهاند.
ادعای تلاش برای هشدار دادن به افراد هدف
اسمیت از سپهوند پرسید اگر سپاه به حل پرونده قضاییاش کمک میکرد و اعتراض به محکومیتش پذیرفته میشد، آیا به کسی آسیب میزد.
سپهوند با اشاره به کشتهشدن بستگانش و آسیبهایی که به گفته او به خودش و برادرش وارد شده بود، پاسخ داد: «برای آنها حتی به یک حیوان هم آسیب نمیزدم.» او گفت سپاه را بازی میداده و افزود: «من مامور رژیم نیستم.»
در بررسی پیامی که سپهوند در آن گفته بود دو روز به کینگستون میرود و در محل میایستد، او مدعی شد انتظار نداشته فرد موردنظر را پیدا کند. او گفت: «اگر آنها را میدیدم، میگفتم سپاه دنبال شماست و باید فرار کنید.»
سپهوند همچنین گفت وعده مراجعه به نشانیها را به این دلیل در پیامها تکرار میکرده که سپاه آنها را میخوانده است. او مدعی شد اگر اعلام نمیکرد همکاری میکند، قربانی و امین بازداشت یا کتک زده میشدند.
او گفت میخواسته از پیامهایش چنین برداشت شود که با قربانی اختلاف پیدا کرده است تا او را رها کنند.
در یکی از پیامها، قربانی با اشاره به حضور فردی به نام امین صالح گفته بود به او خواهد گفت سپهوند قصد رفتن به آمریکا دارد. اسمیت پرسید آیا سپهوند چنین برنامهای داشته است. او پاسخ منفی داد و گفت این حرف را برای رهاشدن از دست آنها گفته بود.
پرسش درباره اجبار و مطالبه دستمزد
جونز در جلسه بعدازظهر، ادعای سپهوند درباره اجبار و تهدید را در کنار درخواست پول قرار داد و پرسید اگر طرفهای ایرانی میتوانستند او را با تهدید وادار به انجام کار کنند، چرا باید به او پول میدادند. سپهوند پاسخ داد به دلیل ناتوانی جسمی به یک گروه نیاز داشته و به آنها گفته بود تشکیل چنین گروهی پول میخواهد.
در پاسخ به این پرسش که چرا سپاه باید وقت خود را صرف فردی کند که نمیخواهد ماموریت را انجام دهد، سپهوند مدعی شد هدف آنها بازگرداندن او به ایران و کشتنش بوده است. او گفت اگر ماموریت را انجام میداد، ممکن بود بازداشت و به ایران اخراج شود. جونز این توضیح را نیز به چالش کشید.
پذیرش مسئولیت چهار سرقت و تلاش برای کاهش محکومیت
در مرور پیامهای سپهوند به وحید مالمیر، او بار دیگر گفت مالمیر ارتباطی با سپاه نداشته و گفتوگوهای آنها به پرونده اصفهان مربوط بوده است.
در یکی از پیامها، سپهوند با سوگند به درگذشتگان خانوادهاش، مسئولیت چهار مورد سرقت را پذیرفته بود؛ چهار مورد از مجموع ۳۲ مورد مطرحشده در پرونده.
او در دادگاه گفت قصد داشته خودرویش را در لندن بفروشد و پول را برای خواهرش بفرستد تا به سه زندانی پرداخت شود و آنها بگویند نقش او به چهار سرقت محدود بوده است.
پیامهای فروردین و اردیبهشت نیز شامل تماسهای مالمیر و قربانی، پیگیری وضعیت پرونده و اقدامهای خواهر سپهوند برای تجدیدنظر و کاهش مجازات بود. او گفت خواهرش در این کار از سپاه کمکی نمیگرفته است.
اسمیت پرسید آیا قربانی در پیگیری پرونده اصفهان با سپاه کار میکرده یا با خود او. سپهوند پاسخ داد با او کار میکرده است.
در پیامی به قربانی، سپهوند از وعده حل پرونده شکایت کرده و گفته بود بهتر بود آن روز ۳۰ هزار پوند را تحویل میگرفت.
اسمیت همچنین پیامهایی را مطرح کرد که در آنها سپهوند گفته بود اگر پرونده قضاییاش حل شود، به نشانیها میرود و خبرنگار را میبیند. سپهوند در دادگاه گفت قصد انجام این کار را نداشته است.
روایت سپهوند از بازداشت و وضعیت روانی
در ادامه جلسه، اسمیت از سپهوند درباره بازداشتش به دست پلیس بریتانیا و ده یا یازده روز حضور در بازداشتگاه پلیس پرسید.
سپهوند از آسیب قدیمی زانو و مشکلات روانی خود گفت. او در پاسخ به پرسش وکیل مدافع درباره دشواری دوران بازداشت، گفت خاطرات آسیبزای گذشته بهطور ناخواسته برایش بازمیگشته است.
وقتی اسمیت پرسید آیا پزشکان در بریتانیا ابتلای او به نوع پیچیده اختلال استرس پس از سانحه را تشخیص دادهاند، سپهوند پاسخ مثبت داد.
او تایید کرد در برخی بازجوییها پاسخ داده و در برخی دیگر از اظهار نظر خودداری کرده است. سپهوند گفت نگران آسیبدیدن مادر و دیگر اعضای خانوادهاش بوده و از سابقه خودآسیبرسانی نیز صحبت کرد.
اسمیت در جلسه بعدازظهر بخشهایی از اظهارات سپهوند در بازجوییهای پلیس را مرور کرد که در آن گفته بود با طرفهای ایرانی در تماس بوده، اما قصد داشته آنها را بازی دهد. سپهوند این اظهارات را تایید کرد و گفت قصد ایجاد ناامنی در بریتانیا را نداشته است.
در بخش دیگری از بازجویی، سپهوند گفته بود خودش و خانوادهاش به دلیل انجام ندادن ماموریت در خطرند. او در دادگاه گفت از ابتدا میدانسته اگر کار را انجام ندهد، آنها کسی را خواهند کشت، اما با این حال ماموریت را انجام نداده است.
سپهوند همچنین گفت پیدا کردن خبرنگاران ایراناینترنشنال دشوار نبوده و به برنامه روزانه پورمحسن در ساعت چهار بعدازظهر اشاره کرد. اسمیت سپس این جمله او را از متن بازجویی خواند: «اگر میخواستیم کاری انجام بدهیم، میتوانستیم.» سپهوند در پاسخ به این پرسش که آیا قصد آسیب رساندن به افراد هدف را داشته، گفت: «نه».
توقف جلسه و تذکر قاضی درباره پاسخ به پرسشها
پرسشهای دادستانی چند بار با اعتراض سپهوند، صحبت کردن همزمان با جونز و پاسخهای بلند او به زبان انگلیسی متوقف شد. قاضی از او خواست آرام شود، به ترجمه پرسشها گوش دهد و به همان سوالی که مطرح شده پاسخ بدهد. جلسه برای مدتی نیز متوقف شد.
پس از ازسرگیری جلسه، قاضی گفت دفاع سپهوند مبنی بر تظاهر به همکاری، بازی دادن سپاه و ظن او به نقش نوید در معرفیاش به مقامهای بریتانیایی برای همه روشن است، اما او همچنان باید به پرسشهای دادستانی پاسخ دهد.
قاضی هشدار داد اگر سپهوند با قطع کردن صحبتها، فریاد زدن یا تکرار همان توضیحات از پاسخ دادن خودداری کند، هیات منصفه ممکن است نتیجه بگیرد که او پاسخی برای پرسشها ندارد. او و اسمیت از سپهوند خواستند از مترجم کمک بگیرد و به فارسی پاسخ دهد.
سابقه پرونده؛ وعده پول و ادعای اجبار
در جلسه ۲۰ مهر، پیامهایی بررسی شده بود که سپهوند در آنها از وعده ۱۵۰ هزار پوند و حل پرونده قضاییاش در ایران سخن میگفت. پیامهای او به نوید، با نام ذخیرهشده «برار سفارت»، نیز در همان جلسه مطرح شده بود.
در جلسه ۲۲ مهر، بخشهایی از بازجویی سپهوند خوانده شد که در آن از دریافت دو هزار پوند برای فیلمبرداری گفته، اما اقدام علیه خبرنگاران را رد کرده بود.
سپهوند در جلسه ۲۳ مهر نیز فردی به نام ابی را افسر سپاه و ساکن بریتانیا معرفی کرده و گفته بود او و مادرش را به مرگ تهدید کرده است.
دادستانی پیشتر دفاع سپهوند درباره اقدام از سر ترس و اجبار را رد کرده و وعده پول و کمک برای حل محکومیت کیفری او در ایران را در بررسی انگیزهاش مهم دانسته است. جوادیمنش و نوری نیز، بنا بر شرح دادستانی از دفاعیاتشان، حضور در محلها و تهیه تصاویر را پذیرفتهاند، اما میگویند از ارتباط این فعالیتها با دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی بیاطلاع بودهاند.
جلسه در حالی پایان یافت که سپهوند همچنان توضیح دادستانی درباره انگیزه مالی و منشا پول دریافتی را رد میکرد. ادامه رسیدگی برای دوشنبه، ساعت ۱۰ صبح، تعیین شد.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: بیستوپنج سال پس از آنکه ایالات متحده در ۷ اکتبر ۲۰۰۱، کمتر از یک ماه پس از حملات ۱۱ سپتامبر، به افغانستان حمله کرد، هنوز این پرسش باقی است: چگونه میتوان تاریخی را روایت کرد که قدرتی بزرگتر، مصرانه در پیِ پاککردنِ آن از حافظه است؟
لیلا کریستین نادر، نویسنده و ویراستار، در این مقاله که نخستین بخش از مجموعهای تازه در «لسآنجلس ریویو آو بوکس» است، پرده از یکی از عمیقترین و کمترشناختهشدهترین وجوهِ تاریخِ آمریکا برمیدارد: حضورِ همهجانبهٔ افغانستان در زندگیِ روزمرهٔ آمریکایی، و در همان حال، انکارِ نظاممندِ این حضور در آگاهیِ جمعیِ آمریکا. او این تناقض را «فراموشیِ امپراتوری» مینامد؛ پدیدهای که در آن، یک ملت همزمان همهجا و هیچجا حاضر است – در بودجههای کنگره، در فیلمهای هالیوود، در بازیهای ویدیویی، در تجهیزات پلیس محلی، و در روانهای زخمخوردهٔ هزاران کهنهسرباز – اما هرگز بهعنوان یک تاریخِ انسانیِ کامل به رسمیت شناخته نمیشود.
نادر با تکیه بر خاطرات شخصی خود – از کودکیاش در میانِ جامعهٔ مهاجران افغان در نیویورک، از پدری که بهعنوان «مجاهدِ رسانهای» در دههٔ ۱۹۸۰ روایتِ افغان را به رسانههای آمریکایی وارد میکرد، و از زندگیاش در همسایگیِ کهنهسربازی با تشخیصِ اختلالِ استرسِ پس از سانحه و مدیری از صنعتِ تسلیحات – این مقاله را به کاوشی در ماهیتِ حافظه، قدرت و روایت تبدیل میکند. او با استناد به جیمز بالدوین، تونی موریسون و ادوارد سعید، نشان میدهد که چگونه آمریکا برای حفظِ «بیگناهیِ» خود، ناچار است فراموش کند – و چگونه این فراموشی، نه یک غفلت، بلکه یک ساختارِ فعالِ قدرت است که در آن، افغانها هر بار به شکلی تازه بازآفرینی میشوند: گاهی «مبارزانِ آزادی»، گاهی «تروریستهای قرون وسطایی»، و امروز «مهاجرانی از جهنم».
آنچه او نوشته، دعوتی است به مقاومت در برابرِ این فراموشی؛ مقاومتی از طریق روایت، خاطره و هماندیشیِ جمعی. نادر از راهاندازی ستونی در «لسآنجلس ریویو آو بوکس» خبر میدهد که در آن، نویسندگان و پژوهشگران افغانتبار، ردپاهای محوشدهٔ افغانستان را در تاریخ و فرهنگ آمریکا میکاوند و ضدفَلسفهای در برابر «سرکوب شدن حافظه تاریخی» میسازند. و در نهایت، با تصویری از فرشی افغانی که روی چمن پهن میشود و چایی که بیش از حد نوشیده میشود، از خوانندگان دعوت میکند تا در این هماندیشیِ مشارکتی شریک شوند.
این مقاله نخستین بخش از ستونی تازه است که بیستوپنجمین سالگرد تهاجمِ آمریکا به افغانستان در ۷ اکتبر ۲۰۰۱ را گرامی میدارد. این مجموعه که توسط لیلا کریستین نادر، ویراستار لسآنجلس ریویو آو بوکس، سازماندهی شده است، شامل مشارکتهایی از نویسندگان، هنرمندان و پژوهشگران افغان است که پیشینهها و عواقب جنگ جهانی علیه تروریسم و نزدیک به یک قرن جنگهای امپراتوری آمریکا در افغانستان را میکاوند – تاریخی که از حافظهٔ فرهنگی آمریکا پاک شده است.

«کسانی که چشمانشان را به روی واقعیت میبندند، بهسادگی نابودی خود را دعوت میکنند، و هر کس که پس از مرگِ معصومیت، بر ماندن در حالتِ عصمت و بیگناهی پافشاری کند، خود را به هیولا تبدیل میکند.»
«جیمز بالدوین، «غریبه در دهکده» (۱۹۵۳)
افغانستان، البته که در جنگ پیروز میشد. ایالات متحده در کنار ما بود. رونالد ریگان، رئیسجمهور، معتقد بود که مبارزهٔ افغانها علیه اشغال شوروی، نمونهٔ «عالیترین آرزوهای بشر برای آزادی» است. برای او «مجاهدین» در واقع «مبارزان آزادی» بودند و در چمنِ کاخ سفید اعلام کرد که آنها «معادلِ اخلاقیِ پدران بنیانگذار آمریکا» هستند. حتی «دن رادر» (Dan Rather) نیز پیگیر ماجرا بود و آخرین نبردهای میان مجاهدین و کمونیستها را در برنامهٔ خبری شبانهٔ سیبیاس گزارش میکرد. تمام کاری که آمریکا باید میکرد این بود که سلاحهای بیشتری بفرستد، و مبارزان آزادی این جنگ را میبردند. در این صورت آخر چطور جنگ را نمیبردند؟
آن دههٔ ۱۹۸۰ بود. من در منطقهای روستایی در ایالت نیویورک، در جامعهای از مهاجران تازهٔ افغان بزرگ میشدم. بهنظر میرسید همه مطمئن بودند که صلح بهزودی به افغانستان بازمیگردد. وقتی سالِ دیگری گذشت و جنگ هنوز تمام نشده بود، خب، سالِ بعد. این درگیریِ کوچک چقدر میتوانست طول بکشد؟ و در حالی که منتظر بودیم این جنگِ کوچکِ موقت فروکش کند، هر آخر هفته برنامه مهمانی به راه بود. بیشتر شنبهها خود را در ونِ فولکسواگنِ خانوادهام مییافتم که در بزرگراهِ ۹۰ به سمت جنوب میرفت، تکههایی از افغانستان در صندوق عقب بستهبندی شده و محکم روی زانوهایمان نگه داشته شده بود: ظرفهای فویلپیچشده، کیسههای نان، تابهای پلو، کارتنهای ماستِ سیر. وقتی به ضیافتِ سیارِ بعدی [مهمانی که تاریخش تغییر می کند] میرسیدیم، بزرگترها فرشی افغانی را روی چمن پهن میکردند، کاستی در ضبط صوت میگذاشتند و بیش از حد چای مینوشیدند و تبعیدشان را برای یک روز فراموش میکردند. پدرم قول میداد: «یک روز به افغانستان برمیگردیم، زیباترین جای جهان.»
امروز، ۴۰ سال بعد – و ۲۵ سال پس از آنکه ایالات متحده با تهاجم به افغانستان در ۷ اکتبر ۲۰۰۱، کمتر از یک ماه پس از حملاتِ ۱۱ سپتامبر، «جنگ علیه ترور» را آغاز کرد – هنوز ضربهٔ شلاقِ تاریخ را احساس میکنم. سخنانِ ریگان دربارهٔ مبارزان آزادیِ افغان، از هم میپاشد و به تصاویری از سیا و سازمان اطلاعاتِ پاکستان بازآرایی میشود که پول و سلاح را فقط به افراطیترین مجاهدینِ مذهبی قاچاق میکنند. دن رادر پشت میز خبریِ سیبیاس – مجاهدین میگویند سلاح نیاز دارند، سلاح بیشتری بفرستید – به تصاویری از پنتاگون و برجهای دوقلو در حال سوختن تبدیل میشود. در ذهنم، صفحهٔ تلویزیونِ چوبی نمای خانواده مان در دههٔ ۹۸۰ ، به صفحه گوشی و لپتاپم امروزی ام تبدیل میشود، در حالی که آخرین خبرها را دربارهٔ انبوهِ فاجعههای بشردوستانهٔ افغانستان میخوانم.
«زیباترین جای جهان» که روزگاری سرشار از غذا بود، با باغهای باستانی و سیستمهای آبیاری، با توت، زردآلو، انار، انجیر و انگور که به سراسرِ منطقهٔ خلیج فارس صادر میشد، اکنون نمیتواند مردم خودش را تغذیه کند. دربارهٔ سوءتغذیهٔ کودکان و آپارتاید جنسیتی میخوانم. دربارهٔ تحریمهای بینالمللی، انزوای ژئوپلیتیک، فروپاشی نظام بهداشت و درمان، و مینهای منفجرنشدهای که هنوز در زمین کار گذاشتهاند و توسط شوروی کاشته شدهاند، میخوانم. میخوانم که چگونه جنگ، جنگل های کشور را نابود کرد و چگونه تغییرات اقلیمی بحران زیستیمحیطی را تشدید میکند، در حالی که پاکستان و ایران میلیونها پناهنده را بهزور به افغانستان بازمیگردانند، به ویرانههای امپراتوری. میخوانم و میخوانم – و همچنین مینویسم.
شاید تعجبآور نباشد که امروز یک خاطرهنویس باشم؛ کاری اجباری و ادبی که بیربط به افغان بودنم نیست. خاطرهنویسان از بدنها و خاطرات خود بهعنوان ضدفَلسفهای در برابر محو شدن توسط نیروهای قدرتمندتر استفاده میکنند. ما جزئیاتِ نادیدهگرفتهشده، خاموششده و سرکوبشده را میکاویم؛ جزئیاتی که با نگاه به گذشته، از پسزمینه بیرون میآیند و قدرتهای جهانتغییر خود را آشکار میکنند. من تلاش میکنم تکههای گمشدهٔ داستان را کنار هم بگذارم، بازبافتگذاریشان کنم، آنها را به ترتیب منطقی بچینم – این، بعد این، بعد این آن – تا کسانی که قدرتِ روایتسازی بیشتری دارند، نتوانند رویدادهایی با تبار قابلردیابی را بهعنوان نتایج تصادفی جا بزنند: مانند آن هواپیماهای ربودهشده در ۱۱ سپتامبر. جورج دبلیو بوش در سخنرانی خود خطاب به ملت در آن شب سهشنبه در سال ۲۰۰۱، با توجه به ظرفیت داستانسرایی ریاستجمهوریاش، آمریکاییها را از خوداندیشی دور کرد: «آمریکا هدف حمله قرار گرفت زیرا ما درخشانترین مشعل آزادی و فرصت در جهان هستیم.»
موضوع خاطرهنویسی اغلب بررسی نسیت خویشاوندی و خانواده است، اما برای من، همچنین فراموشی آمریکایی دربارهٔ دخالت آمریکا در افغانستان است. زندگیهای افغانها تجسم تاریخی است که تقریباً در فرهنگ آمریکایی محو شده است. این باعث میشود زندگی در ایالات متحده سورئال به نظر برسد – حضور مداوم افغانستان و پسلرزههای مداوم سیاستهای خارجی آمریکا بر زندگی آمریکایی که من همهجا درک میکنم، پیوسته از آگاهی فرهنگی بیرون رانده میشوند. گویی هرگز اتفاق نیفتادهاند.
رسانهها و سیاستمداران آمریکایی ۱۱ سپتامبر را بهعنوان شوکی روایت میکنند که از ناکجا آباد آمد، حملهای بیمعنا. این۱۱ سپتامبر را بهعنوان یک حادثهٔ برانگیزاننده چارچوببندی میکند: آغاز یک جنگ جدید، یک تاریخ جدید، یک واقعیت جدید. در این ماه سپتامبر گذشته، در بیستوپنجمین سالگرد، این ماجرا از نو اتفاق افتاد. حتی صداهای ترقیخواه، که ظاهراً منتقد امپراتوری آمریکا هستند، این داستان را بازتولید میکنند. روایت دقیقتر این است که ۱۱ سپتامبر یک نقطهٔ عطف بود: تا زمانی که هواپیماها به برجهای دوقلو، پنتاگون و آن مزرعه در پنسیلوانیا کوبیده شدند، تا زمانی که بوش چند هفته بعد به افغانستان حمله کرد، ایالات متحده تقریباً۵۰ سال بود که بهنوعی درگیر جنگ در افغانستان بود.
از دههٔ ۱۹۵۰، اندکی پس از جنگ جهانی دوم، هنگامی که پدرم پسری در کابل بود، مسکو و واشینگتن افغانستان را به آنچه سیا «میدان نبرد اقتصادی» مینامید تبدیل کردند و با یکدیگر برای ساخت کارخانهها، سدها، بزرگراهها، خطوط تلفن و تلگراف، فرودگاهها و خطوط لوله برای صنعتیکردن افغانستان رقابت میکردند. تمام این زیرساختها به مهندس و مدیر نیاز داشت، بنابراین آمریکاییها و شورویها مؤسسات و کالجها را گشودند و توسعه دادند، و پدرم، پسر ارشد یک خانوادهٔ فقیر، از خیابانها بلند شد و به مسیر آموزشی آمریکا هدایت شد. او در دبیرستان در مؤسسهٔ فناوری افغان در کابل، و سپس در دانشگاه کابل، توسط معلمان آمریکایی به انگلیسی آموزش دید. با بورسِ USAID، برای تحصیلات تکمیلی به ایالات متحده آمد و مادر آمریکایی ام را در کالجی در ایالت نیویورک ملاقات کرد. من چند سال بعد، در سال ۱۹۷۵ به دنیاآمدم؛ تمام وجودم مدیونِ بودجههای امپراتوری بود که یک دختر کاتولیک اسلواک- آمریکایی از بینگهمتون (Binghamton)، نیویورک، و یک مرد مسلمان افغان از کابل را به هم رساند و عشقی بعید را برانگیخت.
این بهنظر سخاوتمندانه میآید که ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی به یک ملت فقیر «کمک» میکردند، پدرم به طبقهٔ تکنوکراتِ تازهتأسیسِ افغانستان که با بودجهٔ جنگ سرد تأمین میشد، صعود کرد – اما کل مفهوم کمک «توسعهای» پس از جنگ جهانی دوم، بهعنوان شکلِ پوشیدهای از استعمار ابداع شد. این کمک اساساً فتح اقتصادی و جنگ ایدئولوژیک بود، نبردی بر سر قلب و ذهن افغانها. یک حرکت اشتباه و «اقتصادی» در «میدان نبرد اقتصادی» میتوانست حذف شود. توازنِ ظریف رهبران افغانستان میان مسکو و واشینگتن احترام جهانی به ارمغان آورد – یک افغان در سال ۱۹۶۶ رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد – اما این تعادل دوام نیاورد. هنگامی که شوروی در سال ۱۹۷۹ تهاجم خود را آغاز کرد، ابرقدرتها دستور کار واقعی خود را آشکار کردند: آنها با هم، همراه با بودجههای همسان از عربستان سعودی و دیگر متحدان آمریکا،۵۰ تا ۷۰ میلیارد دلار خرج کردند تا کشوری را که تازه ساخته بودند، منفجر کنند.
در حالی که جامعهٔ افغانِ دوران کودکی من هر آخر هفته با ظرفها، فرشها و چای خود در بزرگراه نیویورک بهسوی جنوب سفر میکردند و منتظر بازگشت به خانه بودند، سلاحهای بیشتری به افغانستان سرازیر میشد تا هر جای دیگری روی کرهٔ زمین. اکثریت میلیاردها دلاری که از طریق عملیات سایکلونِ (Operation Cyclone) سیا تأمین میشد، به بنیادگراترین مبارزان آزادی، از جمله فرماندهانِ آشکارا ضدغربی و ضدآمریکایی، هدایت شد. پسران افغان در اردوگاههای پناهندگان پاکستان با «کتابهای آموزش جهاد»، بهلطفِ دانشگاه نبراسکا، آموزش میدیدند که از تفنگ، موشک و نارنجک برای نشاندادن با مثال و با تصویر برای درسهایی که باید خوانده می شد و همچنین برای آموزش ریاضی استفاده میکرد. در حالی که میلیونها افغان از خشونتی که کشورشان را فرا گرفته بود میگریختند، شبهنظامیان عرب با بودجهٔ غرب و عربستان سرازیر شدند. آنها از سراسر خاورمیانه مهاجرت کردند و آماده بودند تا با کمونیستهای کافر که به افغانستان حمله کرده بودند بجنگند. این مجاهدین جدید با اسلامِ ایدئولوژیکتر و مبارزتر خود، اغلب با سنتهای مسلمان افغان و اعمال فرهنگی محلی درگیر میشدند و عمدتاً در اردوگاههای خود، جدا از جنگجویان افغان، فعالیت میکردند.
اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۸۹ عقبنشینی کرد و اندکی بعد فروپاشید – دستاوردی برای ایالات متحده که میخواست به شورویها «باتلاق فرساینده ویتنامِ» خودشان را بدهد، آنگونه که یکی از استراتژیستهای پنتاگون توصیف کرد. رهبران آمریکایی پیروزی در جنگ سرد را اعلام کردند و افغانستان را رها کردند؛ تمام کمکهای بشردوستانه را قطع کردند اما سلاحها، شبهنظامیان و نظام آموزشی جهاد را بر جای گذاشتند. مجاهدین که تا دندان مسلح و بهطور فزایندهای رادیکال شده بودند، به روی یکدیگر چرخیدند. جنگسالاران برای کنترل پایتخت جنگیدند و پدرم در تلویزیون تماشا کرد که شهر زادگاهش، کابل، به تلی از آوار تبدیل شد. از این ویرانهها طالبان برخاستند که بسیاری از آنها در اردوگاههای پناهندگان با برنامهٔ درسی جهادِ دانشگاه نبراسکا آموزش دیده بودند. طالبان وعدهٔ بازگشت به صلح و امنیتی را دادند که افغانستان روزگاری میشناخت، و همراه با ظهورشان، شبهنظامیان عرب که از جهاد موفق ضدکمونیستیشان سرمست بودند، مأموریت خود را به شکست آمریکا تغییر دادند. یک امپراتوری فروافتاده، اما یکی دیگر باقی مانده است.
۱۱ سپتامبر نمیتواند یک رویداد محرک و حادثهٔ برانگیزاننده (inciting incident) باشد، مگر اینکه تاریخ را محو کنید. رئیسجمهورِ «درخشانترین مشعل آزادی» همهچیز را میدانست. مشاور امنیت ملی جیمی کارتر شرطبندی اولیه را توضیح داد: «چه چیزی در تاریخ جهان مهمتر است؟ طالبان یا فروپاشی امپراتوری شوروی؟ چند مسلمانِ برآشفته و یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟»
با وجود این تاریخ طولانی – از جنگ سرد تا ۱۱ سپتامبر و تهاجم آمریکا – اگر از آمریکاییها بپرسید «افغانستان» برایشان چه معنایی دارد، احتمالاً میشنوید: «جنگ. یک عالمه جنگ». افغانستان مساوی است با جنگ. همچنین شبهنظامی و سرباز و رادیکال و اسلامگرا و بنیادگرا و افراطی و شورشی. ممکن است آهی بشنوید که نشان میدهد افغانستان یک آشفتگی لاینحل است، چند غرولند دربارهٔ طالبان و وضعیت هولناک زنان، یکی دو کلیشهٔ خستهٔ استعماری («گورستان امپراتوریها» یکی از محبوبهاست)، و انبوهی از خاطرات ساختگیِ ۱۱ سپتامبر که توسط سیاستمداران و رسانهها در مغزها حک شده است. حیرتآور است که چقدر کم دربارهٔ افغانستان دانسته میشود، و چقدر بهندرت انسانیت و تاریخ افغانها در رادار آمریکایی ظاهر میشود. و با این حال، این ندانستن بهدلیل کمبود شواهد نیست. افغانستان همهجای تاریخ آمریکا حاضر است. برای یک دهه، محل گستردهترین عملیات مخفی ایالات متحده بود، و سپس، برای۲۰ سال، محل طولانیترین جنگ در تاریخ آمریکا. آن رویدادها، و هر آنچه پیش، میان و پس از آن آمد، به هشت دهه میرسد که افغانستان را در زندگی روزمرهٔ آمریکایی هضم کرده است.
برای دههها، افغانستان در گزارشهای سیا و بودجههای کنگره، در سخنرانیهای ریاستجمهوری، در بودجههای اختیاری پنتاگون حضور داشته است. افغانستان در مالیاتهایی است که از واریزهای مستقیم ما کسر میشود، در کسری بودجهٔ ملی که با هشت تریلیون دلار قرض برای جنگ علیه ترور عمیقتر شده است – پولی که بهطور مستقیم و غیرمستقیم نزدیک به چهار میلیون انسان را در سراسر افغانستان، عراق، سوریه، یمن و پاکستان کشت. ما آن بدهی را در ایالات متحده هر روز احساس میکنیم، در کاهش ثروت ملی، در افول محیطی جامعهٔ آمریکایی که در قطع بودجهٔ خدمات اجتماعی، آموزش عمومی، زیرساختهای مدنی و هنر و فرهنگ نمایان است.
افغانستان در معماری وزارت امنیت داخلی، در قانون پاتریوت ۲۰۰۱ و ظهور نظارت داخلی، در نظامیشدن ادارهٔ پلیس محلی شما حاضر است. کامیونهای زرهپوشی که در سال ۲۰۱۴ در قیام «جان سیاهپوستان مهم است» (Black Lives Matter) در فرگوسن، میزوری، و در سال ۲۰۲۰ در اعتراضات جورج فلوید (George Floyd) در سراسر کشور حرکت کردند، از نوع MRAP بودند، یعنی خودروهای زرهپوش مقاوم در برابر مین که برای محافظت از سربازان آمریکایی در عراق و افغانستان در برابر بمبهای کنار جادهای طراحی شده بودند. کامیون های مازاد نوع MRAP و سایر تجهیزات نظامی توسط برنامهٔ ۱۰۳۳ پنتاگون به نیروهای مجری قانون محلی توزیع میشود.

«شربت گولا» دختر افغانی که تصویرش روی جلد مجله نشنال جئوگرافیک چاپ شد
افغانستان در فرهنگ آمریکایی نیز حاضر است. آیا کسی «دختر افغان» ۱۲ ساله، یتیمی از یک اردوگاه پناهندگان، را بر جلد ژوئن ۱۹۸۵ مجلهٔ نشنال جئوگرافیک ندیده است؟ «شربت گولا» (Sharbat Gula) [نام آن دختر افغان که تصویرش روی جلد مجله چاپ شد] هیچ غرامتی برای عکس یا سودهای حاصل از آن دریافت نکرد. افغانستان در فیلمهای هالیوودی ما حاضر است. جیمز باند و رمبو هر دو بهنوبت به مبارزان آزادی افغان در شکست کمونیستها کمک کردند، و امروز افغانستان بهعنوان منظره یا بهعنوان پیشینهٔ مختصر در انبوهی از درامهای اکشن برای شخصیتهای آمریکایی با گذشتههای نظامی مبهم و تروماتیک استفاده میشود، مانند فیلمهای «آیرون من» (Iron Man) (۲۰۰۸) و «تکمانده» (Lone Survivor) (۲۰۱۳) یا سریالهای تلویزیونی مانند «مجازاتگر» (The Punisher) (۲۰۱۹-۲۰۱۷) و «میهن» (Homeland) (۲۰۲۰-۲۰۱۱)، تا چند نمونه را نام ببریم. بیابانها و کوههای افغانستان بهعنوان پسزمینههای مکرر برای مجموعه بازیهای ویدیویی مانند «ندای وظیفه»، «متال گیر سالیدV » و «مدال افتخار» عمل میکنند. افغانستان فوتبال را، یعنی آمریکاییترین فعالیتها را از طریق پیشرفتها در مراقبت از آسیبهای مغزی تروماتیک که با سربازان آمریکایی پیشگام شد و به طراحی کلاههایی انجامید که ورزشکاران را از ضربهٔ مغزی محافظت میکند، دگرگون کرده است. افغانستان در تکامل طب اورژانس در آمبولانس محلی شما، در آموزشی که معلم فرزندتان برای «توقف خونریزی» میبیند و در بسیاری از مناطق اجباری است، حاضر است.
افغانستان در روانهایِ تسخیرشدهٔ بیش از ۸۰۰٬۰۰۰ کهنهسربازِ آمریکایی پس از اعزام به سرزمینِ مادریِ خانوادهٔ من حاضر است. نزدیک به ۲۰ درصد از کسانی که درگیریِ مستقیم و نبردِ زمینی را تجربه کردهاند، تشخیصِ اختلالِ استرسِ پس از سانحه (PTSD) دریافت کردهاند. یکی از آنها همسایهٔ من است. او تابلوهایی در امتدادِ درختانِ مرزِ ملکِ جنگلیاش نصب میکند و به هر کسی که عبور کند هشدار میدهد که تیراندازی خواهد کرد. نگرانم که نامهام در صندوقِ پستیِ او بیفتد و او نامِ مرا در گوگل جستجو کند و با کشفِ ریشههای افغانِ خانوادهام تحریک شود. همسایهٔ من در سمتِ دیگر، یک بازنشسته است که برای ریتون (Raytheon) کار میکرد – شرکتی که خلبانانِ نیروی هواییِ افغانستان را آموزش میداد و موشکهای کروزِ تاماهاوک، رادارهای نظارتی و دیگر جنگافزارها را برای جنگِ ۲۰ سالهٔ ایالات متحده در افغانستان تولید میکرد. و سپس من هستم، که بین کهنهسربازِ مسلح و مدیرِ صنعتِ تسلیحات زندگی میکنم، دخترِ مردی افغان که تمام زندگیاش توسطِ سیاستهای خارجیِ آمریکا از دههٔ ۱۹۵۰ به این سو طراحی شده بود.
ما آوارگانی نسبتاً کوچک هستیم – تنها نیم میلیون افغان و فرزندانشان در ایالات متحده زندگی میکنند – با این حال، تمام گسترهٔ ژئوپلیتیکِ این کشور در افغانستان، هر ساکنِ آمریکایی را لمس میکند، حتی اینجا در انتهایِ جادهای کمجمعیت در مِین (Maine)، بر زمینِ آبا و اجدادی آباناکی ها (Abenaki) [از اقوان بومی آمریکای شمالی]که هرگز به آنها واگذار نشده است.
حتی وقتی افغانستان در پوششِ رسانهای ظاهر میشود، صداهای افغان بهطرزِ تکاندهندهای غایباند. گزارشهای مربوط به عقبنشینیِ امپریالیستیِ ایالات متحده از افغانستان در سال ۲۰۲۱، تقریباً منحصراً با استراتژیستهای نظامیِ آمریکایی و روزنامهنگارانِ غیرافغان مشورت کرده و از آنها نقلقول کردند. هنگامی که افغانها گنجانده میشدند، معمولاً بهعنوان شاهد یا قربانی بودند، اغلب بدون نام، و بهندرت بهعنوان تحلیلگریا متخصص با اقتدارِ روایی. نمونهٔ دیگری از حذفِ صداهای افغان، بهتازگی، در نیمدههٔ بازگشتِ طالبان رخ داد: حتی نشریاتِ چپگرا که منتقدِ سیاست خارجیِ آمریکا هستند، دیدگاههای افغان را نادیده گرفتند. «اکونومیست»، مجلهٔ بریتانیایی که بیش از نیمی از خوانندگانش از ایالات متحده هستند، مقالهٔ ویژه ای با تصویر روی جلد منتشر کرد که نویسندهاش «تخصص» خود را بر انجام یک «سفری جادهای» در افغانستان مطرح کرده بود. پنلِ بحثِ اکونومیست با عنوان «آیا وقتِ گفتگو با طالبان است؟» حتی یک متخصصِ افغان را شامل نمیشد. میتوانم ادامه دهم...
این ساختارِ حضورِ بیشازحدِ افغانستان در تاریخِ آمریکا و انکارِ همزمانِ آن، برای من یادآورِ کتابِ «بازی در تاریکی: سفیدی و تخیلِ ادبی» (۱۹۹۲) تونی موریسون (Toni Morrison) است، که در آن ردِّ انکارِ سیاهپوستی در فرهنگِ آمریکایی را با وجودِ تاریخِ چهارقرنیِ سیاهپوستان در این سرزمینی که اکنون ایالات متحده نامیده میشود، دنبال میکند. موریسون استدلال میکند که از ادگار آلن پو تا ارنست همینگوی، سیاهبودن به استعاره تبدیل میشود، آکنده از معانیِ نمادین، و «وسیلهای را فراهم میکند که خودِ آمریکایی بهواسطهٔ آن خود را میشناسد.» در آثارِ ادبیِ موردِ مطالعهٔ موریسون، هیچ خودِ پایدارِ سفیدپوستِ آمریکایی وجود ندارد؛ بهنظر میرسد مرد سفید پوست آمریکایی در بحرانِ هویتیِ دائمی گرفتار است. برای تقویتِ خود، تعریفِ خطوطش، ادعای آزادی و استقلالش، باید با سیاهپوستی روبرو شود و سپس آن را انکار کند. نتیجه، سفیدیِ آمریکایی است که پس از آن میتواند ادعا کند «برده نیست، بلکه آزاد است؛ نفرتانگیز نیست، بلکه مطلوب است؛ درمانده نیست، بلکه مجاز و قدرتمند است؛ بیتاریخ نیست، بلکه تاریخی است؛ نفرینشده نیست، بلکه بیگناه است.» این بیگناهی محصولِ فراموشی است. باید فراموش کنی تا ادعای بیگناهی کنی، و باید فراموش کنی تا ادعای تعلقِ آمریکایی کنی.
این مکانیسمِ نژادیِ بنیادین، که موریسون آن را «آفریقاییگرایی» مینامد، در تاریخِ آمریکاییِ بردهداریِ منقول و بازتابهای آن ریشه دارد. و فرمِ خیالی، الگویی، برای روایتهای ایالات متحده از مداخلاتِ خارجیاش فراهم میکند. در مکانهایی مانند افغانستان، نقشهٔ روانیِ آفریقاییگرایی تکثیر و تطبیق مییابد و نوعِ خاصی از کار را در خدمتِ تولیدِ فراموشیِ امپریالیستیِ آمریکایی انجام میدهد.
ادوارد سعید در «شرقشناسی» (۱۹۷۸) میکاود که چگونه امپراتوریهای اروپایی آرشیوی بهظاهر بینهایت از «حقایق» و گفتمانهایِ شکلپذیر دربارهٔ «شرق» – جهانهای خاورمیانه و عرب – تولید کردند که همیشه «دستِ بالایِ» روایی را به غربی میداد. مهم نیست وضعیت چه باشد، داستانی وجود داشت که بریتانیاییها و فرانسویها میتوانستند به آن متوسل شوند تا برتریشان را اثبات کنند. سعید نشان میدهد که این «برتریِ موقعیتیِ انعطافپذیر» هر پاسخِ مقاومتی از سوی شرق را خنثی میکند. ایالات متحده نیز مخزنی از موقعیتهای انعطافپذیر برای استقرار دارد – اما برای امپراتوری آمریکایی متفاوت عمل میکند. سعید دربارهٔ دانشمندان، مقامات دولتی و مدیران امپریالیستی اروپایی مینوشت که معتقد بودند غربِ پدرسالار مقدر شده است که شرقِ نژاداً پستتر را تصاحب و بر آن سلطه یابد. آنها آن را فهرست و ذاتیسازی کردند تا بتوان آن را شناخت و توسط امپراتوریای که اعتراف میکرد واقعاً یک امپراتوری است، اداره کرد. در مقابل، «ایالات متحدهٔ بزرگتر»، همانطور که دانیل ایمرور (Daniel Immerwahr) اشاره میکند، امپراتوریاش را پنهان میکند؛ داراییهایش بهمعنای واقعی کلمه از نقشههای جغرافیایی محو شدهاند. یادزدودگی و فراموشی (amnesia) از قبل در تعریفِ مرزهای ملت [آمریکایی] بافته شده است، محوِ تاریخی که در شکلِ ایالات متحده ترسیم شده است. فراموشکردن کافی نیست. برای آمریکایی بودن، باید هرگز ندانسته باشی [یا: در تعریف هویت آمریکایی نوعی ناآگاهی از پیش تعبیه شده وجود دارد، بنابراین برای آمریکایی بودن باید از همان ابتدا از خیلی چیزها بی خبر بود و بی خبر ماند. افزوده مترجم]. زمین همیشه بیصاحب بود، نبردها همیشه عادلانه، «تروریستها» همیشه از ناکجا آباد برمیخیزند تا به بیگناهیِ تو حمله کنند.
در واقع میتوانی کلِ تاریخِ هشتدههٔ ایالات متحده در افغانستان را صرفاً با فهرستکردنِ خطِ تولیدِ موقعیتهای انعطافپذیرِ شرقشناسانهٔ دولتِ آمریکایی که برای تولیدِ فراموشی طراحی شدهاند، بازگو کنی. افغانبودن بازآفرینی، بازسازی، بازراهاندازی و از نو ساخته میشود – تمام تاریخ پاک میشود تا شکنندگیِ کدگذاریشده در آگاهیِ ملیِ آمریکایی را آرام کند. آنچه هرگز تحریف نمیشود – زیرا این ساختارِ بنیادینِ آفریقاییگرایانه است که زندگیِ روانیِ آمریکاییبودن را به وجود میآورد – خلوصِ اخلاقیِ (moral purity) ایالات متحده است.
در روزهایِ توسعهٔ نیکخواهانه از دههٔ ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، هنگامی که به پدرم یک آموزشِ غربیِ STEM [علوم، فناوری، مهندسی، ریاضیات] در کابل هدیه داده میشد تا بزرگ شود و زیرساختهایِ امپراتوری را مدیریت کند، افغانها در مناطقِ روستایی بهعنوان بدویهای قبیلهای در بیابانی بیحاصل که به خردِ آمریکایی برای سدسازیِ رودهایشان و صنعتیکردنِ ملتشان نیاز داشت، به تصویر کشیده میشدند. مهندسان آمریکایی دانشِ «علمیِ» خود را بر بومشناسیها و فرهنگهای بومیِ افغانستان منطبق کردند و ادعا کردند که کشور را مدرن میکنند، در حالی که این سرزمین را به لوحی سفید و بیتاریخ تبدیل میکردند، مردم را آواره میساختند، مکانهای میراثی را با بولدوزر ویران میکردند، خاک و شیوههای کشاورزیِ باستانی را نابود میکردند. آنها سدها، خطوط تلفن، خطوط لوله، پایگاههای هوایی، بزرگراهها ساختند: فقط داریم کمک میکنیم! ما قطعاً از این زیرساختها برای اشغالِ شما در آینده استفاده نخواهیم کرد.
در دههٔ ۱۹۸۰، هنگامی که شورویها تهاجم خود را آغاز کردند، سیاستِ آمریکا تغییر کرد و شخصیتِ افغان نیز ناچار شد تغییرِ شکل دهد. افغانها به کابویهای تمامآمریکایی تبدیل شدند، خدا ترس، آزادیخواه، همچون پدران بنیانگذار آمریکا و از این قبیل. این همچنین فرصتی بود برای بازیابیِ بیگناهیِ آمریکایی با یک نبردِ عادلانه پس از شکستِ ایالات متحده در ویتنام و افشای جنایاتِ جنگیِ نظامیانِ آمریکایی. فقط از جان رمبو، کهنهسربازِ ویتنام، بپرسید: در سومین فیلمِ این شخصیت که در سال ۱۹۸۸ منتشر شد، او به افغانستان رفت تا حسابِ ویتنام را تسویه کند و چنان بزرگمنش بود که مجبور شد بماند و به دوستانِ جدیدِ افغانش (که عمدتاً بازیگرانِ اسرائیلی نقشِ آنها را بازی میکردند) کمک کند تا استعمارگرِ کمونیستشان را به باد بدهند. و چقدر هم کمککننده بود! ما قطعاً شما را به دستِ شبهنظامیان، افراطگراییِ مذهبی و انبارِ میلیارد دلاریِ سلاحهایی که به ملتتان هدیه دادیم، رها نخواهیم کرد.
۱۱ سپتامبر نیازمندِ شخصیتِ افغانِ دیگری بود. مبارزانِ آزادیِ ریگان اکنون از آزادی متنفر بودند. در چرخشی کامل، آنها به مسلمانانِ بد، تروریستهای قرون وسطایی و از این قبیل تبدیل شدند. بوش پرسید: «چرا از ما متنفرند؟» پاسخ او آمریکاییها را از بحرانِ هویتی نجات داد: «آنها از آزادیهای ما متنفرند.» افغانها همچنین از زنان متنفر بودند و آمریکا باید آنها را نجات میداد. ناگهان، برقعهای آبی در تلویزیون، روزنامهها، مجلات ظاهر شدند – حتی لورا بوش، بانوی اول، نگرانِ برقع بود. زنانِ افغان، نگران نباشید، ما شما را با بمبارانِ ملتتان نجات خواهیم داد!
هنگامی که آن جنگ با بازگشتِ طالبان در سال ۲۰۲۱ پایان یافت، پس از ۱۷۶٬۰۰۰ مرگِ مستقیمِ افغان و شمارِ بیشماری مرگِ غیرمستقیم که هنوز در حالِ انباشت است، بایدن در جایگاهِ خود، فیلمنامهٔ شرقشناسانهٔ دیگری ابداع کرد تا توضیح دهد چرا آمریکاییها بدونِ پیروزی عقبنشینی کردند: «ما به [افغانها] هر فرصتی دادیم تا آیندهٔ خود را تعیین کنند. آنچه نتوانستیم به آنها بدهیم، ارادهٔ جنگیدن برای آن آینده بود.» مانندِ شخصیتِ آفریقاییگرایِ موریسون، افغانها دوباره بیتاریخاند و در بیزمانی غوطهورند که در آن آنچه بعد اتفاق میافتد اهمیتی ندارد. ما سعی کردیم به آنها کمک کنیم، اما افسوس، افغانها آینده را دوست ندارند!
اما کار ما هنوز تمام نشده است. امروز، افغانها، بهگفتهٔ کاخ سفیدِ جدید، از «جهنمی روی زمین» میآیند و «شرایط و وحشتهای سرزمینهای ویرانِ خود» را به ایالات متحده میآورند. رئیسجمهورِ جدید بهعنوان بخشی از حملهٔ ملیاش به مهاجران، تمام مسیرهایِ مهاجرتِ افغان را متوقف کرده است. پناهندگیِ افغان در حالِ فروپاشی است، دارندگانِ گرینکارت دوباره بررسی میشوند و پناهندگان تحتِ بازبینی هستند. سالِ گذشته، سعی کردم برای یک زنِ جوانِ افغان که پس از فرار از آپارتایدِ جنسیتیِ طالبان در بازداشتِ ایالات متحده بود، وکیلی پیدا کنم. در افغانستان، محلِ ویرانههایِ امپراتوری، او در خانهاش زندانی شده بود. در ایالات متحده، محلِ فراموشیِ امپراتوری، او در تأسیساتی در لوئیزیانا زندانی بود، بخشی از یک نظامِ مهاجرتی که با آپارتایدِ کیفریِ کشور ادغام میشود. من در متوقفکردنِ اخراجش موفق نشدم.
در دههٔ ۱۹۸۰، پدرم نوعی مجاهدِ رسانهای بود که از پایگاهش در ایالت نیویورک علیه شورویها میجنگید. او به ایستگاههای خبریِ محلی و روزنامهٔ شهرِ روچستر، نزدیکترین منطقهٔ شهری به محلِ زندگیمان، تلفن میزد. او برای مصاحبه مینشست و در میکروفون صحبت میکرد. کلماتش در مقالات ظاهر میشد؛ چهرهاش در خبر های ساعت شش عصر (six o’clock news) بود. او بهروشِ محلیِ خودش، روایتِ افغان را در فیلمهای شبانهٔ رسانهٔ ملی از اظهاراتِ رسمیِ واشینگتن و مسکو در جایگاهها، در کنارِ پناهندگان و مهاجرانِ بینامِ افغان که از خانههایشان میگریختند، وارد میکرد. او آنچه را ادوارد سعید در نوشتن دربارهٔ فلسطینیانی که حقِ ترسیمِ تاریخِ خودشان از آنها دریغ شده بود، «اجازهٔ روایت» نامید، مطالبه میکرد. گاهی خبرنگاران سعی میکردند تخصصِ او – مدرکِ کارشناسیِ ارشدش در روابطِ بینالملل، رهبریاش در اسکانِ افغانها – را کماهمیت جلوه دهند و او را در شرحِ عکسها صرفاً «مهاجرِ افغان» بنامند، بنابراین او زبانِ جدیدی ابداع کرد و عنوانی برای خود ساخت تا اقتدارِ رواییاش را رسمی کند: او رئیسِ انجمنِ افغانِ روچستر شد.
دههٔ۱۹۸۰یک دورهٔ لطفِ امپراتوری بود – دههای که کاخ سفید میتوانست فرصتی برای مطرح شدن افغانها فراهم کند، زمانی که رسانهٔ آمریکایی میتوانست میکروفون را به مردی مثل پدرم بدهد – زیرا داستانی که افغانها آن زمان تعریف میکردند، دستور کارِ آمریکا را بالا میبرد. هنگامی که شورویها در سال ۱۹۸۹ عقبنشینی کردند و رئیسجمهورِ جدیدِ آمریکایی پایانِ جنگ سرد را اعلام کرد، رسانهها دست از تماس برداشتند. پدرم به مخاطبانِ روزنامهنگارش زنگ میزد، اما هیچکس پاسخ نمیداد. او هرگز نتوانست بگوید: نه، اشتباه میکنید، جنگ تمام نشده است.
اگر او میتوانست امروز، ۲۵ سال پس از تهاجمِ آمریکا، یک مصاحبهٔ دیگر بدهد، شاید سعی میکرد کلماتِ جدیدی برای این لحظه بیابد و همان کاری را بکند که من الان سعی میکنم انجام دهم: فراخواندنِ حافظهٔ تاریخی، فراخواندنِ صمیمیتهایمان با انسانیتِ افغان در تمام شیوههای متنوعِ بودنش، برای خلقِ روایتهایی که میتوانند بهعنوانِ جهانهایِ زندگیِ جدید و آرشیوهای بدیلی برای مقاومت در برابرِ فراموشیِ دولتی عمل کنند. ما به بورسِ تحصیلی و داستانسراییِ افغانِ بیشتری نیاز داریم تا صحنه به آنها داده شود، به نثر و شعرِ افغانِ بیشتر، به هنر و اندیشهٔ انتقادیِ افغانِ بیشتر تا سیاستهای ملیِ آمریکا را به ویرانههایِ خارج از کشور و زندگیهایِ متزلزل و ناپایدار که نتیجهٔ آنهاست متصل کند، تا چوبی در چرخِ دندههای اسطورههایِ امپراتوری و غارتی که پنهان میکنند بیندازد.
در ماههای آینده، «لسآنجلس ریویو آو بوکس» (Los Angeles Review of Books) مجموعهای از مقالات را توسط نویسندگان و پژوهشگرانِ افغانتبار منتشر خواهد کرد که ردپاهایِ فراموششده، نادیدهگرفتهشده، خاموششده یا نادیدهٔ افغانستان را در تاریخ و فرهنگِ ایالات متحده و فراتر از آن میکاوند – در نشر و آرشیوهای آمریکایی، در گفتمانهای فمینیستی، در نظریههای پسااستعماری و تاریخهای زیستمحیطی، در آثار هنری و ادبی و مقاومت خلاقانهای که از دیاسپورای ما بیرون میآید. با مقاومت در برابرِ محوِ سیستماتیکِ افغانستان از آگاهیِ آمریکایی، ما صرفاً در حالِ بازیابیِ یک پانوشتِ نادیدهگرفتهشده یا چند جزئیاتِ جالب در تاریخِ ایالات متحده نیستیم؛ ما در حالِ برچیدنِ تولیدِ فراموشیِ امپراتوری و «زبان پریشی استعماری» (colonial aphasia) آن گونه که آن لورا استولر (Ann Laura Stoler) چنین حالتی را نام گذاری کرده بود هستیم – از دست دادنِ حافظه و کلماتی که دقیقاً همان چیزی است که ما نهتنها برای درکِ افغانستان بلکه برای درکِ ایالات متحده به آن نیاز داریم. هدفِ این ستون کمک به نوشتن و بازتصورِ یک تاریخِ جدیدِ افغان-آمریکایی است، و از خوانندگان دعوت میکنیم تا در این هماندیشیِ مشارکتی به ما بپیوندند، با ما بنشینند در حالی که فرشی افغانی را روی چمن پهن میکنیم، کاستی در ضبطصوت میگذاریم – یا بهتر است بگوییم، پلی را روی گوشیهایمان فشار میدهیم و صدای بلوتوثی را بالا میبریم – و بیش از حد چای مینوشیم.
نه، جنگ تمام نشده است، نه در زیباترین جای جهان و نه در مرکزِ امپراتوریِ آمریکا. از آنجا شروع خواهیم کرد.
▪️لیلا کریستین نادر (Leila Christine Nadir)، دکترا، عضو بورسِ غیرداستانیِ بنیاد هنرِ نیویورک (New York Foundation for the Arts Nonfiction Fellow) در سال ۲۰۲۶، عضو مکداول و ویراستار در لسآنجلس ریویو آو بوکس است. پروژههای هنری او در مجموعههای موزهٔ ویتنی و موزهٔ نیو قرار دارند، و مقالات اخیرش در AGNI، Michigan Quarterly Review، Salon، The Markaz Review، Black Warrior Review و جاهای دیگر منتشر شدهاند (یا بهزودی منتشر خواهند شد).
Everywhere and Nowhere All at Once
On Afghanistan, empire, and American amnesia on the 25th anniversary of the US invasion.
By Leila Christine Nadir October 9, 2026
Everywhere and Nowhere All at Once | Los Angeles Review of Books
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
گوکهان چلیکر / خبرگزاری آنادولو (انگلیسی)
هاکان فیدان، وزیر امور خارجه ترکیه، روز جمعه در استانبول میزبان دیپلماتهای ارشد کشورهای عضو سازوکار «R4» (ترکیه، مصر، پاکستان و عربستان سعودی) و سازوکار اروپایی «E3» (بریتانیا، آلمان و فرانسه) خواهد بود. این نشستها شامل جلساتی در یک قالب ترکیبی و بیسابقه است.
به گفته منابع وزارت امور خارجه ترکیه، در این نشستها وزرای امور خارجه آلمان، بریتانیا، فرانسه، مصر، پاکستان و عربستان سعودی حضور خواهند داشت.
برگزاری نشست هفتجانبه در قالب ترکیبی «R4+E3» برای نخستین بار، به ابتکار خودِ ترکیه صورت میگیرد.
قرار است در این نشستها به مسائل منطقهای، بهویژه مسئله فلسطین، وضعیت تنگه هرمز، تحولات مربوط به یمن و تلاشها برای حلوفصل جنگ روسیه و اوکراین پرداخته شود.
همچنین انتظار میرود شرکتکنندگان درباره فرصتهای همکاری و هماهنگی میان کشورهای عضو «R4» و «E3» که میتواند در روزهای آینده پیگیری شود، گفتگو کنند.
تأکید فیدان بر مسئولیتهای منطقهای
انتظار میرود هاکان فیدان در سخنان خود در این نشستها تأکید کند که امنیت منطقه نیازمند آن است که کشورهای منطقه مسئولیت اصلی را بر عهده بگیرند. وی همچنین خاطرنشان خواهد کرد که ترکیه در راستای این رویکرد، تقویت سازوکارهای همکاری مبتنی بر «مالکیت منطقهای» (regional ownership) را در اولویت قرار میدهد.
احتمالاً فیدان تأکید خواهد کرد که نباید اجازه داد اختلافات موجود به یکدیگر دامن بزنند، درگیریها به مناطق جدید گسترش یابند و تنشهای منطقهای به بیثباتیهای وسیعتر تبدیل شوند.
همچنین انتظار میرود او بار دیگر تصریح کند که اشغال مداوم سرزمینهای فلسطینی توسط اسرائیل، مواضع سازشناپذیر این رژیم که تلاشهای صلح جامعه جهانی را تضعیف میکند، و اقدامات تجاوزکارانه آن در سراسر منطقه، از عوامل اصلی تنشها در خاورمیانه هستند. فیدان احتمالاً بار دیگر تأکید خواهد کرد که مناقشه میان ایالات متحده و ایران تنها از طریق دیپلماسی و گفتگو قابل حل است؛ وی خاطرنشان خواهد کرد که روشهای نظامی هیچ راهحل پایداری به همراه ندارند، آسیبپذیریهای منطقهای را تشدید میکنند و خطر بروز درگیریهای گستردهتر را به دنبال دارند.
حملات حوثیها، سوریه و جنگ اوکراین
در واکنش به حملات اخیر حوثیها که غیرنظامیان و زیرساختهای غیرنظامی در عربستان سعودی را هدف قرار دادهاند، انتظار میرود فیدان ضمن اعلام مجدد حمایت ترکیه از حفظ امنیت عربستان، بر اهمیت همبستگی و رویکرد امنیت جمعی — که در قالب «ائتلاف دفاعی مکه» (شکلگرفته در ماه اوت میان ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان) نمود یافته است — تأکید ورزد.
او همچنین احتمالاً به نقشآفرینی ارزشمند کشورهای عضو «R4» و «E3» در تقویت ثبات و رفاه در سوریه اشاره خواهد کرد و در عین حال، توجهها را به اقدامات مداوم اسرائیل که با هدف بیثباتسازی این کشور صورت میگیرد، جلب خواهد نمود.
همچنین انتظار میرود وی یادآور شود که ترکیه، به عنوان یکی از کشورهای ساحلی دریای سیاه، همچنان به ارائه هشدارها و پیشنهادهایی برای حلوفصل مناقشه به طرفهای درگیر در جنگ روسیه و اوکراین ادامه میدهد تا از گسترش این درگیری به دریای سیاه جلوگیری کرده و به تلفات غیرنظامیان در آن منطقه پایان دهد.
سازوکار «R4» توسط ترکیه، مصر، پاکستان و عربستان سعودی و بر پایه اصل «مالکیت منطقهای» (regional ownership) ایجاد شده است؛ هدف از این سازوکار، حمایت از ثبات پایدار و تقویت گفتگو پیرامون مسائل منطقهای است.
سازوکار «E3» که متشکل از آلمان، بریتانیا و فرانسه است، از دل همکاریهای دیپلماتیک سهجانبهای پیرامون برنامه هستهای ایران که در سال ۲۰۰۳ آغاز شد، شکل گرفته است.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
خبرگزاری فرانسه / رویترز / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶
این جایزه دومین تقدیر بینالمللی از این دادگاه رسیدگی به جنایات جنگی در ماه جاری است و تنها دو هفته پس از آن اعطا میشود که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از اعمال تحریمهایی علیه این دیوان خبر داد.
این اعلامیه تنها ساعاتی پس از آن منتشر شد که «ناوی پیلای»، قاضی پیشین دیوان کیفری بینالمللی، برنده جایزه صلح نوبل شد؛ رویدادی که بسیاری آن را نشانهای از حمایت از این دیوانِ تحت فشار تلقی کردند.
دیوان کیفری بینالمللی که در لاهه مستقر است، مدتهاست هدف حملات ترامپ قرار دارد. کارزار ترامپ علیه این نهاد زمانی شدت گرفت که دیوان سال گذشته حکم بازداشتی برای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، و وزیر دفاع پیشین او صادر کرد.
جایزه اتحادیه اروپا که به نام «آندری ساخاروف»، چهره مخالف (دگراندیش) در دوران اتحاد جماهیر شوروی نامگذاری شده، از سال ۱۹۸۸ هر ساله به افراد و سازمانهایی اهدا میشود که در راه دفاع از حقوق بشر و آزادیها فعالیت میکنند.
«توموکو آکانه»، رئیس ژاپنی دیوان کیفری بینالمللی، ضمن استقبال از این جایزه گفت که دریافت آن «در زمانی رخ میدهد که دیوان و مقامات آن با چالشهایی بیسابقه روبرو هستند.»
او در بیانیهای اظهار داشت: «در چنین شرایطی، جایزه ساخاروف اهمیتی ویژه مییابد و بر اهمیت نهادهای قضایی مستقل و کسانی که برای پاسداری از حقوق بینالملل تلاش میکنند، تأکید دوبارهای میورزد.»
دیوان کیفری بینالمللی در سال ۲۰۰۲ به عنوان مرجعی قضایی برای رسیدگی به جرایم مقامات ارشد – کسانی که طبق معاهده تأسیس این دیوان، مسئول ارتکاب جنایاتی هستند که «وجدان بشریت را عمیقاً جریحهدار میکند» – آغاز به کار کرد. صلاحیت این دیوان شامل جنایات جنگی، جنایات علیه بشریت، نسلکشی و جنایت تجاوز (تجاوز نظامی) میشود.
تحریمهای دولت ترامپ، دسترسی این دیوان به خدمات مالی مستقر در ایالات متحده، شرکتهای فناوری و حتی استفاده از دلار آمریکا را قطع کرده است. این تحریمها یک مهلت ششماهه برای شرکتها و افراد آمریکایی که با این دیوان همکاری تجاری دارند تعیین کردهاند تا به تدریج به این همکاریها پایان دهند.
برنده این جایزه توسط رئیس پارلمان اروپا و قانونگذاران ارشد اتحادیه اروپا، از میان نامزدهایی که توسط گروههای سیاسی مختلف پارلمان معرفی شدهاند، انتخاب میشود. این مجمع میگوید که این جایزه «بالاترین تقدیری است که اتحادیه اروپا از فعالیتهای حقوق بشری به عمل میآورد».
توندو لیسو، رهبر زندانی اپوزیسیون تانزانیا، و ترانه و رومینا رحیمی — خواهران دوقلویی که به دلیل شرکت در تظاهرات علیه دولت ایران در زندان به سر میبرند — از دیگر کسانی بودند که به فهرست نهایی اتحادیه اروپا راه یافتند.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
میدان - انتخابات اسرائیل؛ آینده رویارویی با جمهوری اسلامی فهیمه خضر حیدری شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۰ شبِ ایران در «میدان» با شما همراه میشود و با میزبانی از مهمانان کارشناس و تحلیلگر، مهمترین اخبار و وقایع روز را به بحث میگذارد. «میدان» دعوتی است به گفتوگو در امتداد خبرهای روز؛ هرچند فراتر از آن.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
جان ایمونت / وال استریت ژورنال / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
در بخش عمدهای از دوران جنگ، ایران از یک پشتوانه بسیار ارزشمند برخوردار بود: دهها نفتکش حامل میلیونها بشکه نفت خام که با امنیت کامل در آبهای آسیا مستقر بودند. تهران بهطور پیوسته این نفت را به چین میفروخت و از این طریق میلیاردها دلار نقدینگیِ بسیار مورد نیاز را به دست میآورد.
اکنون، آن ذخایر شناور دیگر وجود ندارند. به گفته تحلیلگران شرکت «کپلر» (Kpler)، تا اواسط ماه اکتبر، این ذخایر بهطور کامل تخلیه شدهاند؛ چرا که محاصره دریایی ایالات متحده مانع از آن شد که ایران بتواند نفت خامی را که معمولاً به پالایشگاههای چینی میفروشد، جایگزین کند.
همایون فلکشاهی، مدیر بخش تحلیل نفت خام در شرکت کپلر، گفت: «دیگر نفتی باقی نمانده است که به چین عرضه شود.»
کاهش درآمدهای نفتی، ضربه دیگری به اقتصادِ تحت فشار ایران وارد میکند؛ اقتصادی که هماکنون نیز با تورم افسارگسیخته و کمبودهای گسترده دستبهگریبان است. فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) که مسئولیت منطقه خاورمیانه را بر عهده دارد، روز شنبه اعلام کرد که این محاصره، تهران را از دستکم ۲۵ میلیارد دلار درآمد نفتی محروم کرده است؛ مسئلهای که به نوبه خود توانایی ایران را برای جایگزینی کارخانهها و تسلیحاتِ از بینرفته، محدود خواهد کرد.
دریاسالار برد کوپر، از فرماندهان فرماندهی مرکزی ایالات متحده، اظهار داشت که اقدامات آمریکا «هزینههای ویرانگری را به دستگاه امنیتی ایران تحمیل کرده است.»
در حالی که فشارهای ایالات متحده صادرات ایران را به شدت محدود کرده، جریان نفت از سایر نقاط خاورمیانه همچنان برقرار است و حتی اخیراً از سطوح پیش از جنگ نیز فراتر رفته است؛ چرا که حمایت ایالات متحده، عبور نفتِ غیرایرانی از تنگه هرمز را تضمین میکند.
این ذخایر شناور، بخشی از یک سیستم پیچیده بودند که ایران طی سالها ایجاد کرده بود تا بتواند با وجود تحریمهای ایالات متحده، نفت خود را به مشتری اصلیاش، یعنی چین، برساند.
در این سازوکار، نفتکشهای مرتبط با ایران به جای ارسال مستقیم نفت به پالایشگاههای چین، محمولههای نفت خام را به آبهای نزدیک سواحل مالزی و سنگاپور منتقل میکردند. سپس آنها نفت را به نفتکشهای دیگری منتقل کردند که آن را به پالایشگاههای چین بردند. این ترفند، ردیابی جریان نفت و مجازات ناقضان تحریمها را برای ایالات متحده دشوارتر کرد. آبهای نزدیک مالزی و سنگاپور نیز به مکانی مناسب برای ذخیرهسازی نفت تبدیل شدند.
تحلیلگران حوزه نفت میگویند پرداختهای چین بابت نفت ایران ممکن است حدود دو ماه طول بکشد تا به دست طرف ایرانی برسد؛ بدین معنا که تهران احتمالاً در هفتههای پیش رو نیز همچنان مبالغ اندکی از فروشهای گذشته دریافت خواهد کرد.
صادرات با کامیون به کشورهای همسایه
ایران در حالی که بیش از شش ماه از آغاز محاصره میگذرد، برخلاف پیشبینیهایی که فروپاشی اقتصادش و تن دادن به امتیازدهی در برنامه هستهای را نوید میدادند، همچنان مقاومت کرده است. با مسدود شدن مسیرهای دریایی، تهران نفت را در مخازن متروکه ذخیره کرده و از طریق کامیون به کشورهای همسایه فرستاده است.
با این حال، چشمانداز کلی اقتصاد ایران تیره و تار است. فلکشاهی میگوید فروش نفت حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد از درآمدهای دولت ایران را تشکیل میدهد و بزرگترین منبع تأمین ارز خارجی برای این کشور است. تضعیف پول ملی ایران — که از اوایل ژوئیه تاکنون یکسوم ارزش خود را در برابر دلار از دست داده — به تورم سرسامآور دامن زده است.
فلکشاهی گفت: «به نظر میرسد قمار ایالات متحده بر این است که وضعیت اقتصادی یا رژیم را وادار به بازگشت به میز مذاکره برای پذیرش یک توافق هستهای کند، و یا موجب بروز اعتراضات داخلی شود که مهار آنها برای حکومت چالشبرانگیز خواهد بود.»
به گفته تحلیلگران، مسیرهای جایگزین برای صادرات نفت ایران که از تنگه هرمز نمیگذرند — مانند حملونقل زمینی با کامیون — حتی به نزدیکیِ جایگزینیِ حجم نفتی که از طریق دریا صادر میشد نیز نخواهند رسید.
ایمان ناصری، معاون ارشد بخش خاورمیانه و آسیا در شرکت تحلیل انرژی «افجیئی نکسنتایسیای» (FGE NexantECA) در دبی — که پیشتر در بخش پژوهشی وزارت نفت ایران فعالیت میکرد — گفت: «آیا [این اقدامات] مؤثر است؟ بله، مؤثر است.» با این حال، او خاطرنشان کرد که این نظام در گذشته نشان داده است که از خود مقاومت نشان میدهد. «بیایید یک سال دیگر صبر کنیم و ببینیم آیا این سیستم میتواند دوام بیاورد یا خیر.»
به گفته شرکت «کپلر» (Kpler)، در زمان آغاز جنگ در ماه فوریه، ایران حدود ۱۳۵ میلیون بشکه نفت در خارج از مرزهای خود — عمدتاً در سواحل مالزی و سنگاپور — ذخیره داشت که با توجه به جهش قیمت نفت، احتمالاً ارزشی معادل ۱۰ میلیارد دلار یا بیشتر داشته است. هنگامی که ایالات متحده در ماه آوریل برای نخستین بار جریان صادرات نفت ایران را مسدود کرد، ایران به فروش نفت از همین ذخایر فراساحلی ادامه داد که منجر به کاهش سریع این ذخایر شد.
زمانی که ایالات متحده در اواسط ماه ژوئن، در چارچوب مذاکرات صلح، این محدودیتها را لغو کرد، ایران با شتاب بیشتری نفت صادر کرد و ذخایر خود را دوباره افزایش داد؛ اما این روند تا اواسط ماه ژوئیه، یعنی زمانی که آمریکا دوباره محدودیتها را اعمال کرد، ادامه داشت. بر اساس دادههای «کپلر»، حجم این ذخایر که در اوج خود به نزدیک ۹۰ میلیون بشکه رسیده بود، تا ۵ اکتبر به کمتر از یک میلیون بشکه کاهش یافت و از آن زمان تاکنون بهطور کامل به پایان رسیده است.
اما لی، تحلیلگر شرکت رصد انرژی «ورتکسا» (Vortexa) نیز از کاهشی چشمگیر خبر داد و برآورد کرد که تا تاریخ ۹ اکتبر، حدود ۶ میلیون بشکه نفت ایران در نزدیکی سنگاپور وجود داشته است. به گفته او، پالایشگاههای نفت چین بهطور فزایندهای به سمت تأمینکنندگان جایگزین، از جمله برزیل و غرب آفریقا، روی آوردهاند.
گروه مدافع «اتحاد علیه ایران هستهای» (UANI) نیز برآورد کرده است که صادرات نفت ایران در ماههای اوت و سپتامبر به نزدیک صفر رسیده و حجم ذخایر شناور در جنوب شرقی آسیا نیز تا اوایل اکتبر احتمالاً به ۱۰ میلیون بشکه یا کمتر کاهش یافته است؛ هرچند به گفته آنها، تعیین رقم دقیق دشوار است. چارلی براون، پژوهشگر این گروه، گفت: «آنها قطعاً باید تحت فشار شدیدی باشند.» او افزود اگرچه نمیتوان با قطعیت گفت که ذخایر به صفر رسیدهاند، اما «به نظر میرسد که روند بهشدت به سمت صفر شدن پیش میرود.»
دولت ایران همچنان تأکید دارد که میتواند در برابر این فشارها ایستادگی کند. عبدالناصر همتی، رئیسکل بانک مرکزی ایران، هفته گذشته در نشست صندوق بینالمللی پول در بانکوک گفت که اقتصاد ایران با وجود فشارها، «تابآوری بسیار خوبی از خود نشان داده است» و این ادعا که اقتصاد ایران در حال فروپاشی است، «چیزی جز یک توهم نیست.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
جولیان ای. بارنز، اریک اشمیت، فرناز فصیحی، ناتان اودنهایمر و رونن برگمن
نیویورک تایمز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته مقامهای آمریکایی و افراد دیگری که در جریان مذاکرات و رایزنیهای مربوطه قرار گرفتهاند، نیروهای نظامی آمریکا و اسرائیل برنامههای مشخصی برای ازسرگیری حملات علیه ایران پس از انتخابات میاندورهای آمریکا تدوین کردهاند.
همزمان با پیشرفت برنامهریزیها برای اجرای عملیاتی کوتاه اما فشرده، ارتشهای آمریکا و اسرائیل دامنه رزمایشهای خود را گسترش دادهاند و با به پرواز درآوردن هواپیماها بر فراز عراق، مانورهای حمله را تمرین میکنند. مقامهای آمریکایی گفتند پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، در جریان سفر این هفته خود به اسرائیل با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر این کشور، دیدار کرد تا درباره حملات جدید گفتوگو کند.
احتمال میرود زیرساختهای انرژی ایران، تأسیسات هستهای و زرادخانه موشکی و پهپادی این کشور از جمله اهداف حملات باشند. برخی مقامها معتقدند یک دور بزرگ دیگر از حملات میتواند اقتصاد ایران را به آستانه فروپاشی بکشاند و این کشور را وادار کند پس از نزدیک به هشت ماه درگیری، در مذاکرات دیپلماتیک امتیازهایی بدهد.
با این حال، دلایلی وجود دارد که نسبت به موفقیت بیشتر جنگی تازه در مقایسه با مرحله نخست حملات گسترده آمریکا و اسرائیل، از فوریه تا آوریل، تردید ایجاد میکند. آن دور از درگیریها موجب افزایش قیمت انرژی و تورم در سراسر جهان شد، امنیت خاورمیانه را تضعیف کرد و فشار شدیدی بر ذخایر پدافند موشکی پنتاگون وارد آورد.
همچنین بههیچوجه مشخص نیست که آقای ترامپ با حملات تازه موافقت کند. او در طول سال جاری بارها برنامههای بازگشت به عملیات نظامی گسترده را وتو کرده است؛ از جمله همین ماه، زمانی که نیروهای نظامی آمریکا و اسرائیل تقریباً آماده حمله بودند.
تمام مقامهایی که برای تهیه این گزارش با آنها مصاحبه شد، به شرط محفوظ ماندن هویتشان صحبت کردند تا بتوانند درباره برنامهریزیهای نظامی با صراحت اظهارنظر کنند.
مقامهای ایرانی وعده دادهاند که این بار دامنه حملات تلافیجویانه خود را از کشتیهای تجاری و زیرساختهای انرژی در منطقه فراتر ببرند و مراکز داده و کابلهای اینترنتی زیر آب را نیز هدف قرار دهند.
آنها میگویند این دور از درگیریها نه سریع پایان خواهد یافت و نه محدود باقی خواهد ماند.
در حالی که ایالات متحده در حال گردآوری زرادخانهای عظیم است که تا اوایل نوامبر بهطور کامل آماده خواهد شد، تلاشهای دیپلماتیک نیز ادامه یافته است. مذاکرهکنندگان آمریکایی از احتمال بازگشت به جنگ بهعنوان اهرم فشاری بر ایران استفاده میکنند تا این کشور را به پیشرفت در زمینه مطالبات واشینگتن درباره برنامه هستهای و کنترل تنگه هرمز وادار کنند.
با این حال، مذاکرهکنندگان ایران تاکنون حاضر نشدهاند درباره برنامه هستهای امتیازی بدهند و اصرار دارند که رسیدگی به این موضوع به مراحل بعدی مذاکرات موکول شود.
کارزار نظامی فشرده سهروزه
برخی برنامهریزان آمریکایی اطمینان دارند که یک کارزار نظامی فشرده سهروزه میتواند خسارت اقتصادی کافی به ایران وارد کند و موضع این کشور را تغییر دهد.
اما مقامهای آمریکایی بارها فروپاشی ایران را پیشبینی کردهاند و مقامهای دیگر کشورهای غربی خاطرنشان کردهاند که حکومت ایران تاکنون توانسته است فشارهای واردشده بر اقتصاد کشور را تاب بیاورد.
دانا استرول، که در دولت جو بایدن عالیترین مقام مسئول سیاستگذاری خاورمیانه در پنتاگون بود، گفت: «در این مرحله از جنگ، آنچه روشن است این است که کارزار نظامی متعارفی که تاکنون به اجرا درآمده، همراه با تحریمهای اقتصادی فلجکننده کنونی و محاصره دریایی آمریکا، نتوانسته است حکومت ایران را به شکلی معنادار به میز مذاکره بازگرداند.»
خانم استرول که اکنون در مؤسسه واشینگتن برای سیاست خاور نزدیک فعالیت میکند، گفت نه آقای ترامپ و نه آقای نتانیاهو «استدلال قانعکنندهای ارائه نکردهاند که نشان دهد جنگ بیشتر چگونه میتواند این معضل راهبردی را در منطقهای که هر روز بیثباتتر و گرفتار منازعات بیشتری میشود، تغییر دهد.»
انتخابات اسرائیل در ۲۷ اکتبر ممکن است برنامههای یادشده را پیچیدهتر کند. به گفته کارشناسان، اگر آقای نتانیاهو در انتخابات شکست بخورد، به نخستوزیر موقت تبدیل خواهد شد و آغاز جنگ برای او دشوار خواهد بود.

با این حال، برخی تحلیلگران بر این باورند که آقای نتانیاهو ممکن است از احتمال قریبالوقوع حمله مشترک آمریکا و اسرائیل بهعنوان اهرم فشاری بر رقبای خود استفاده کند تا آنها را به پیوستن به یک دولت وحدت ملی برای مدیریت جنگ وادار سازد؛ اقدامی که میتواند ماندن او در قدرت را طولانیتر کند.
پس از حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، آقای نتانیاهو دولتی وحدت ملی تشکیل داد و شماری از اعضای احزاب مخالف را وارد کابینه جنگ کرد تا در تصمیمگیریهای مربوط به امنیت ملی مشارکت داشته باشند.
مازال موآلم، مفسر سیاسی اسرائیلی و نویسنده زندگینامه آقای نتانیاهو، گفت: «او میتواند از این وضعیت برای درخواست تشکیل یک دولت اضطراری فراگیر استفاده کند، اما با بدگمانی عمیق رقبای سیاسی خود روبهرو خواهد شد.»
«اگر ایران حمله کند، موضوع متفاوتی است؛ اما آغاز یک حمله تهاجمی از سوی او بسیار دشوار خواهد بود.»
مقامها میگویند احتمال اندکی وجود دارد که آقای ترامپ تصمیم بگیرد همین ماه کارزار نظامی جدیدی را آغاز کند، اما دلایل سیاسی متعددی وجود دارد که نشان میدهد او احتمالاً تا پس از انتخابات آمریکا صبر خواهد کرد. از جمله مهمترین این دلایل، وعدهای است که خود او در اوایل همین ماه داده بود مبنی بر اینکه پیش از برگزاری انتخابات حملهای انجام نخواهد داد.
ایالات متحده تا اوایل نوامبر تمامی تجهیزات و نیروهای نظامی مورد نیاز خود را در مواضع تعیینشده مستقر نخواهد کرد. این تجهیزات و نیروها شامل سه ناو هواپیمابر، هزاران تفنگدار دریایی، جنگندهها و نیروهای عملیات ویژه است. ارتش آمریکا ترجیح میدهد حملات را در پوشش تاریکی شب انجام دهد و در اوایل ماه آینده، ساعات تاریکی در آسمان ایران افزایش خواهد یافت.
همچنین نگرانیهایی وجود دارد مبنی بر اینکه جنگ ممکن است به درگیری گستردهتری تبدیل شود. روز چهارشنبه، وزارت خارجه آمریکا به کارکنان غیرضروری دولت این کشور و اعضای خانوادههایشان دستور داد عربستان سعودی را ترک کنند؛ این در حالی است که شبهنظامیان حوثی مورد حمایت ایران همچنان به حمله به اهدافی در این کشور ادامه میدهند.
یکی از مقامهای کاخ سفید روز چهارشنبه گفت دولت آمریکا درباره برنامههای نظامیای که «ممکن است وجود داشته باشند یا نداشته باشند»، اظهارنظر نمیکند. این مقام افزود که آقای ترامپ برای اطمینان از اینکه ایران نتواند به سلاح هستهای دست پیدا کند، همه گزینهها را همچنان روی میز نگه داشته است.
برخی مقامها میگویند در تعیین اهداف حملات، از پالایشگاهها و زیرساختهای نفتی اجتناب خواهد شد؛ زیرا آقای ترامپ مصمم است مانع افزایش بیشتر قیمت بنزین شود.
«مادر همه بمبها»
به گفته افرادی که در جریان این برنامهریزیها قرار گرفتهاند، ارتشهای آمریکا و اسرائیل هر دو در حال تدوین طرحهایی برای عملیات علیه برنامه هستهای ایران هستند. این عملیات ممکن است شامل حمله به کوه کلنگ، یک تأسیسات هستهای در اعماق زمین باشد که در آمریکا از آن با نام «پیکاکس مانتین» یاد میشود.
آقای ترامپ هفته گذشته گفت که در حال بررسی استفاده از بمب ۲۲ هزار پوندی جیبییو-۴۳/بی، معروف به «مادر همه بمبها» یا موآب، علیه این تأسیسات است. مقامها میگویند آقای ترامپ تا حدی به این سلاح علاقهمند شده است که دلیل آن، نام مستعارش، یعنی «مادر همه بمبها»، است.
اما کارشناسان تسلیحاتی میگویند بمب موآب در بالای سطح زمین منفجر میشود و موج انفجاری گستردهای ایجاد میکند؛ ازاینرو، بعید است بتواند تأسیسات زیرزمینیای مانند پیکاکس را که در دل لایههای گرانیتی قرار دارد، نابود کند. مقامهای نظامی همچنین هشدار میدهند که این بمب باید با یک هواپیمای ترابری امسی-۱۳۰ که با سرعت کم پرواز میکند، به هدف رسانده شود؛ هواپیمایی که در برابر آتش پدافند ضدهوایی ایران آسیبپذیر خواهد بود.
به گفته مقامهای دفاعی آمریکا و اسرائیل که از جزئیات موضوع اطلاع دارند، دو کشور در اوایل همین ماه تا آستانه حمله به ایران پیش رفتند، اما آقای ترامپ بار دیگر در آخرین لحظه تصمیم گرفت حمله را به تعویق بیندازد. این تصمیم اندکی پیش از زمان تعیینشده برای آغاز عملیات اتخاذ شد؛ زمانی که هر دو ارتش تدارکات گستردهای انجام داده و نیروهای هوایی خود را در بالاترین سطح آمادهباش قرار داده بودند.

یکی از فرماندهان نظامی که به شرط ناشناس ماندن درباره مسائل عملیاتی صحبت کرد، گفت تکرار برنامهریزیها برای حمله و سپس تصمیم آقای ترامپ به لغو یا تعویق حملات جدید، موجب شده است برنامهریزان نظامی با نوعی «شوک و سردرگمی روزبهروز» مواجه شوند. آنها تلاش میکنند آمادگی خود را حفظ کنند تا بتوانند در هفتههای آینده هر گزینه نظامیای را که آقای ترامپ انتخاب کند، به اجرا بگذارند.
در هر یک از مراحل جنگ تاکنون، رهبران ایران تمایل کمتری به مصالحه نشان دادهاند؛ زیرا به این باور رسیدهاند که هدف نهایی آمریکا و اسرائیل سرنگونی حکومت ایران است.
آیتالله مجتبی خامنهای، رهبر جدید جمهوری اسلامی، همچنان برای مقامهای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل چهرهای معماگونه دارد. برخی مقامها میگویند او به اندازه پدرش، که در اوایل جنگ کشته شد، قدرت ندارد و این اعضای تندرو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستند که تصمیمهای کلیدی را اتخاذ میکنند.
بهترین اهرم فشار ایران: قیمت نفت
مقامهای ایرانی میگویند از برنامهریزیهای نظامی آمریکا آگاهاند و خود نیز در حال طراحی اهداف و تاکتیکهای جدید برای حملات احتمالی هستند.
پیمان صالحی، تحلیلگر سیاسی در تهران، گفت اگر به تأسیسات پیکاکس حمله شود، بخشی از برنامه ایران برای تلافی میتواند حمله به پالایشگاههای بزرگ نفتی عربستان سعودی، از جمله تأسیسات شرکت آرامکو، باشد؛ زیرا چنین حملهای بلافاصله قیمت نفت و انرژی را بهشدت افزایش خواهد داد.
آقای صالحی گفت: «این جنگ به ما فهمانده است که بهترین اهرم فشار برای تحت فشار قرار دادن ترامپ، افزایش قیمت نفت و انرژی است؛ زیرا این کار به مردم آمریکا آسیب خواهد زد.»
مهدی محمدی، مشاور ارشد محمدباقر قالیباف، مذاکرهکننده ایران، این هفته در شبکههای اجتماعی نوشت که این تصور که ایالات متحده بتواند دور دیگری از حملات علیه ایران را ظرف ۷۲ ساعت به پایان برساند، «خیالپردازی» است و این ایران خواهد بود که زمان پایان جنگ را تعیین میکند. او یادآوری کرد که آقای ترامپ در ماه فوریه گفته بود جنگ دو هفته طول خواهد کشید.
آقای محمدی گفت: «حملات ما شدیدتر، خلاقانهتر و متفاوتتر خواهد بود. ما مصمم و مطمئن هستیم و برنامهریزیهای مستحکمی انجام شده است.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
رامی ایوب، حمیرا پاموک و تیمور اظهری / رویترز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
مقامات آمریکایی به خبرگزاری رویترز گفتند که وزارت امور خارجه ایالات متحده به برخی از دیپلماتها و اعضای خانوادههایشان در نمایندگیهای این کشور در عربستان سعودی دستور داده است که آنجا را ترک کنند. همچنین قرار است اعضای خانواده کارکنان برخی دیگر از نمایندگیهای ایالات متحده در منطقه نیز از آنجا خارج شوند.
این دستور در حالی صادر میشود که در پی حملاتی در عربستان سعودی، دستکم یک نفر کشته و هشت نفر دیگر در یک فرودگاه غیرنظامی در دمام زخمی شدند؛ همچنین در یک حمله پهپادی به یک میدان نفتی، دو نفر جان باختند.
تامی پیگات، سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا، در پستی در شبکه اجتماعی «ایکس» (X) اعلام کرد که این وزارتخانه دستور خروج «کارکنان غیرضروری دولت ایالات متحده و اعضای خانوادههایشان، صرفاً از عربستان سعودی» را صادر کرده است. این تصمیم در پی حملات حوثیهای یمن ـــ که همسو با ایران هستند ــــ به اهداف غیرنظامی در عربستان اتخاذ شده است.
واشنگتن در ماههای اخیر تعدادی از کارکنان دیپلماتیک خود را به منطقه بازگردانده بود؛ این در حالی است که پیشتر و پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در اواخر فوریه ـــ که طی آن تهران به تأسیسات ایالات متحده حمله کرد ـــ بسیاری از این کارکنان از منطقه خارج شده بودند.
پیگات گفت: «حوثیهای تحت حمایت ایران بهطور فزایندهای دست به اقدامات خصمانه علیه عربستان سعودی زدهاند؛ از جمله حملات به فرودگاههای غیرنظامی و سایر زیرساختهای حیاتی که منجر به تلفات غیرنظامیان و اختلال شدید در رفتوآمدها شده است.»
چهار مقام آمریکایی به رویترز گفتند که نمایندگیهای ایالات متحده در سایر کشورهای حوزه خلیج فارس نیز به اعضای خانواده کارکنان خود دستور خروج خواهند داد. پیگات به تغییرات احتمالی در سایر نمایندگیهای آمریکا در خارج از عربستان سعودی اشارهای نکرد.
این خروجها در پی تشدید درگیریها در یمن صورت میگیرد که جبهه جدیدی را در مناقشه منطقهایِ ناشی از جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران گشوده است. این درگیری گستردهتر، تجارت جهانی انرژی را مختل کرده و به اقتصاد کشورهای حوزه خلیج فارس آسیب رسانده است.
پس از صدور دستور خروج، سازمان هواپیمایی کشوری عربستان سعودی از وقوع حملهای به فرودگاه بینالمللی ملک فهد در دمام خبر داد که در آن یک نفر کشته و هشت نفر دیگر زخمی شدند. وزارت انرژی عربستان اعلام کرد که اوایل امروز، پس از آنکه سامانههای پدافند هوایی این کشور یک پهپاد را که قصد داشت به تأسیساتی در میدان نفتی «شیبه» متعلق به شرکت «آرامکو» حمله کند رهگیری کردند، دو نفر کشته شدند.
سفارت ایالات متحده در ریاض روز چهارشنبه، در پی حملات مرگبار اخیر — از جمله حمله به فرودگاه ریاض — نسبت به احتمال وقوع حملات بیشتر از سوی حوثیها علیه عربستان سعودی، هشدار امنیتی صادر کرد.
اوایل ماه مارس، همزمان با آغاز حملات ایران در سراسر منطقه، سفارت آمریکا و دفتر سازمان اطلاعات مرکزی (سیا) که در آنجا مستقر است، هدف حمله پهپادی قرار گرفتند.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
استوارت بل - گلوبال نیوز
یک ستوان سابق پلیس تهران که با نامی جدید در تورنتو زندگی میکرد، به دلیل ایفای «نقشی مهم و حیاتی» در یک گروه تبهکار که به ایران در دور زدن تحریمها کمک میکرد، از کانادا اخراج میشود.
بر اساس نسخهای از یک حکم ۳۶ صفحهای که روز سهشنبه در اختیار «گلوبال نیوز» قرار گرفت، «هیئت مهاجرت و پناهندگی» (IRB) اعلام کرد که نقش «امین یوسفیجم» در طرح دور زدن تحریمها «تعیینکننده» بوده است.
این هیئت حکم داد که این شهروند ایرانی، که از سال ۲۰۱۶ در کانادا ساکن بوده، مسئول امور لجستیکی گروه بوده و بر هماهنگیهای مربوط به حملونقل در این عملیاتِ فرامرزیِ تأمین کالا نظارت داشته است.
اقلامی همچون قطعات الکترونیکی، موتورها و سایر موادی که او به ایران صادر میکرد، «دارای کاربرد دوگانه» بودند؛ بدین معنا که هم در مصارف غیرنظامی و هم در مصارف نظامی کاربرد داشته و میتوانستند در ساخت سلاحهای کشتار جمعی مورد استفاده قرار گیرند.
کریستوفر مارسینکیویچ، از اعضای هیئت مهاجرت و پناهندگی، نوشت: «یوسفیجم عضو سازمانی بوده که به فعالیتهای مجرمانهای دست زده که مستقیماً ناقض تحریمهای اعمالشده از سوی کانادا و ایالات متحده علیه صادرات اقلام خاص به ایران بوده است.»
«من حکم اخراج او را صادر میکنم»
«آژانس خدمات مرزی کانادا» (CBSA) تا زمان انتشار این گزارش به پرسشها درباره اخراج یوسفیجم پاسخی نداد. یوسفیجم در تماس تلفنی گفت که همچنان در کانادا حضور دارد.
او نگفت که آیا نسبت به حکم اخراج خود درخواست تجدیدنظر کرده است یا خیر. وی اظهار داشت: «این یک پرونده حقوقی در جریان است، بنابراین نمیتوانم در این مصاحبه درباره آن صحبت کنم.»
او افزود: «من در حال بررسی گزینههای خود هستم و وزیر هم گزینههای خود را دارد؛ بنابراین موضوع همچنان در جریان است. در حال حاضر، میدانید، فقط دارم زندگیام را به آرامی سپری میکنم.»
با این حال، این حکم میتواند به زندگی او در کانادا پایان دهد؛ زندگیای که یک دهه پیش با ورود او از تهران آغاز شد؛ جایی که نامش «امین ریگی» بود.
او در سال ۲۰۲۱ در تورنتو دستگیر و به ایالت میشیگان (آمریکا) مسترد شد تا به اتهام نقش داشتن در گروهی که تحریمها را دور میزد — و برادرش «آرش» رهبری آن را بر عهده داشت — محاکمه شود. یوسفیجم پس از پذیرش اتهام (اقرار به گناه)، به انتاریو فرستاده شد؛ جایی که او بار دیگر نام خود را تغییر داد و این بار نام «امین کوهن» (Ameen Cohen) را برگزید. این سومین هویتی است که مشخص شده او برای خود انتخاب کرده است.
هیئت مهاجرت و پناهندگی کانادا (IRB) در حکم خود خاطرنشان کرد که وقتی او برای تغییر قانونی نامش به دولت انتاریو درخواست داد، از او پرسیده شد که آیا تاکنون به خاطر ارتکاب جرم کیفری محکوم شده است یا خیر.
او پاسخ داد: «نه».
هیئت مهاجرت و پناهندگی، او را به «ارائه اطلاعات نادرست در یک فرم دولتی» متهم کرد و ادعای یوسفیجم را — مبنی بر اینکه یکی از کارمندان دولت به او گفته نیازی به اعلام محکومیتهای خارج از کانادا ندارد — رد نمود.
این هیئت نوشت: «به نظر من، عدم اعلام محکومیت در ایالات متحده هنگام درخواست تغییر نام، عامدانه بوده است.» و افزود که رفتار یوسفیجم «نشاندهنده فردی است که هر چه را که به نفع هدف فوریاش باشد، بر زبان میآورد.»
حکم اخراج (دیپورت) در ماه ژوئیه صادر شده بود، اما خبر آن تنها در هفته جاری در اختیار رسانه «گلوبال نیوز» (Global News) قرار گرفت. این موضوع در حالی مطرح میشود که ایالات متحده درگیر تنشهایی با ایران است و دولت اتاوا نیز به تلاشهای خود برای اخراج عوامل رژیم ایران از کانادا ادامه میدهد.
ایرانیانِ ساکن کانادا مدتهاست که شکایت دارند که اعضا و حامیان رژیم سرکوبگر ایران، به همراه خانوادههایشان، از کانادا به عنوان پناهگاهی امن استفاده میکنند.
شناسایی ۴۰ مقام ارشد رژیم ایران در کانادا
دولت کانادا در سال ۲۰۲۲ ورود مقامات ارشد ایرانی به این کشور را ممنوع کرد. از آن زمان تاکنون، «آژانس خدمات مرزی کانادا» (CBSA) دهها پرونده تحقیقاتی را علیه عوامل رژیم که در سراسر کشور شناسایی شدهاند، گشوده است.
طبق اعلام آژانس خدمات مرزی کانادا، تا اول اکتبر، ۴۰ مقام ارشد رژیم ایران در شهرهای مختلف کانادا شناسایی شدهاند. تاکنون دو نفر از آنها اخراج شده و هشت نفر نیز داوطلبانه خاک کانادا را ترک کردهاند.
دو نفر دیگر در انتظار اخراج هستند، در حالی که سایر افراد یا باید در برابر «هیئت مهاجرت و پناهندگی» حاضر شوند و یا جلسات رسیدگی به پرونده اخراج آنها قبلاً برگزار شده است.
در همین حال، «گلوبال نیوز» ماه گذشته فاش کرد که پسر یکی از معاونان سابق رئیسجمهور ایران در شهر ادمونتون زندگی میکند و تحت نام «سال غفوری» (Sal Ghafouri) به فعالیتهای تجاری مشغول است.
نهادهای فدرال، از جمله پلیس سوارهنظام سلطنتی کانادا (RCMP) و نیروهای مسلح کانادا، قراردادهایی به ارزش نزدیک به ۲ میلیون دلار به این شهروند ایرانی واگذار کردهاند؛ این در حالی است که او به دلیل همکاری احتمالی با ارتش ایران، تحت بازرسی و تحقیقات قرار دارد. تلاش «آژانس خدمات مرزی کانادا» (CBSA) برای اخراج یوسفیجم، بیش از دو سال به طول انجامیده است. جلسات رسیدگی به پرونده اخراج در سپتامبر ۲۰۲۴ آغاز شد و در فوریه ۲۰۲۵ به پایان رسید.
مشخص نیست چرا صدور تصمیم «هیئت مهاجرت و پناهندگی کانادا» (IRB) تا ژوئیه ۲۰۲۶ به طول انجامیده است؛ بهویژه با در نظر گرفتن این نکته که یوسفیجم شهروند کانادا نیست و در سال ۲۰۲۱ در دادگاهی در ایالات متحده محکوم شده است.
هیئت مهاجرت و پناهندگی (IRB) اعلام کرد که یوسفیجم، زمانی که برادرش «آرش» او را وارد یک گروه تبهکار کرد — گروهی که هدفش کسب سود از طریق دور زدن تحریمها بود — کاملاً به ماهیت اقدامات خود آگاه بوده است.
مارسینکیویچ در حکم خود نوشت که یوسفیجم «داوطلبانه و با آگاهی و قصدِ بیاثر کردن تحریمها» در این فعالیتها مشارکت داشته است.
او نوشت: «تلاش یوسفیجم برای فاصله گرفتن از ماجرا و ترسیم چهرهای از خود به عنوان فردی سادهلوح و ناآگاه که کورکورانه به دستور برادرش عمل میکرده، اعتبار کلی او را زیر سؤال میبرد.»
هیئت مهاجرت و پناهندگی خاطرنشان کرد که اگرچه نقش یوسفیجم «محدودتر» از نقش برادرش بوده، اما «با این حال، نقشی مهم و حیاتی در کل عملیات ایفا کرده است؛ چرا که تمرکز اصلی آن بر تضمین ارسال کالاهای تحریمشده از ایالات متحده به ایران بوده است.»
در این تصمیم آمده است: «بدون مشارکت او در ارسال این اقلام، کالاها هرگز به مقصدشان در ایران نمیرسیدند.»
«به عبارت دیگر، نقش او ناچیز نبوده است؛ زیرا او وظیفه داشته با فروشنده و/یا شرکت حملونقل در ایالات متحده تماس بگیرد و مقدمات ارسال کالاها را فراهم کند. او برای این کار از روشهایی نظیر “جابهجایی محموله بین کانتینرها” (Cross-stuffing) استفاده میکرده است.»
«جابهجایی محموله بین کانتینرها» (Cross-stuffing) روشی است که در آن کالاها به یک کشور واسط (ترانزیت) صادر میشوند، از یک کانتینر به کانتینر دیگر منتقل شده و سپس مجدداً به مقصد نهایی ارسال میگردند.
هیئت مهاجرت و پناهندگی نوشت که برادران یوسفیجم به همراه یکی دیگر از اعضای این گروه، از امارات متحده عربی به عنوان مرکزی برای انتقال اقلام تحریمشده به ایران استفاده میکردند.
آژانس خدمات مرزی کانادا (CBSA) استدلال کرده بود که یوسفیجم خطری برای امنیت کانادا محسوب میشود، زیرا او تلاشهای دولت برای مهار رژیم ایران را تضعیف کرده است.
با این حال، هیئت مهاجرت و پناهندگی اعلام کرد که CBSA نتوانسته ثابت کند یوسفیجم همچنان یک تهدید امنیتی به شمار میرود. حکم اخراج او بر اساس نقشش در یک سازمان تبهکار صادر شده است.
یک دادگاه در ایالات متحده نیز برادر یوسفیجم را محکوم کرده بود، اما از آنجا که او شهروند کانادا است، با اقدامات اجرایی مربوط به قوانین مهاجرتی مواجه نمیشود.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
وبسایت اسرائیلی «والا» / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر؛ اسرائیل کاتس، وزیر دفاع؛ و سپهبد ایال زمیر، رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل، روز چهارشنبه در مراسم فارغالتحصیلی دانشکده افسری ارتش سخنرانی کردند. آنها ضمن هشدار به دشمنان اسرائیل، وظایف ارتش را در سایه تداوم تهدیدات امنیتی تشریح نمودند.
نتانیاهو در سخنان خود به رهبری ایران و مسیری که این کشور در پیش گرفته است، پرداخت.
او اظهار داشت: «ایران بار دیگر در تلاش است تا بمبهای مرگبار بسازد. مجتبی خامنهای تصمیم گرفته است پا جای پای پدرش بگذارد و [با این کار] ضامن نارنجک را کشیده است.»
نتانیاهو موضعی صریح و قاطع در مورد نحوه مقابله اسرائیل با تهدید ایران اتخاذ کرد و گفت: «تنها یک راه برای از بین بردن این تهدید وجود دارد: سرنگونی رژیم ایران.»
اسرائیل کاتس، وزیر دفاع، با تشریح وضعیت امنیتی کنونی، خاطرنشان کرد که در روزهای اخیر، اسرائیل متوجه تلاشهایی از سوی ایران و نیروهای نیابتیاش برای انجام حملاتی در آستانه انتخابات شده است.
کاتس گفت: «در روزهای اخیر، ما شاهد تلاشهایی از سوی دشمنانمان — به رهبری ایران و نیروهای نیابتیاش — بودهایم که هدفشان انجام حملاتی است که بر نتایج انتخابات در اسرائیل تأثیر بگذارد.»
به گفته کاتس: «رژیم ایران در ضعیفترین دوران خود به سر میبرد و ما میبینیم که همین ضعف ممکن است آنها را به سمت انجام افراطیترین اقدامات، حتی علیه دولت اسرائیل، سوق دهد.»
او خطاب به این رژیم تأکید کرد: «ما تلاشهای شما را میبینیم، برای خنثی کردن آنها آمادگی داریم و آمادهایم ضربهای سنگین به شما وارد کنیم.» وی افزود: «اگر ایران به اسرائیل حمله کند، ایران خواهد سوخت.»
کاتس تصریح کرد که این هشدار شامل حملات پس از انتخابات نیز میشود: «هر کس که به ما حمله کند — چه پیش از انتخابات و چه پس از آن — و هر کس که به سربازان ارتش یا غیرنظامیان اسرائیلی آسیب برساند، سنگینترین بها را خواهد پرداخت.»
کاتس علاوه بر پرداختن به موضوع ایران، موضع اسرائیل را در خصوص تداوم حضور ارتش در مناطق امنیتی در لبنان، سوریه و نوار غزه تبیین کرد. او گفت که هفته گذشته به لبنان سفر کرده و با فرماندهان و سربازانی - چه نیروهای کادر و چه نیروهای ذخیره - که در مناطق امنیتی در لبنان و سوریه فعالیت میکنند، دیدار داشته است. وی توضیح داد که مأموریت آنها حفاظت از ساکنان منطقه جلیل و بلندیهای جولان در برابر تهدیدات ناشی از نیروهای جهادی است.
کاتس گفت: «همانطور که نخستوزیر و من تصریح کردهایم، اسرائیل از مناطق امنیتی در لبنان، سوریه و غزه عقبنشینی نخواهد کرد.»
وزیر دفاع در ادامه هشداری مفصل به حزبالله داد و تأکید کرد که اگر این سازمان به حمله ایران علیه اسرائیل بپیوندد، ارتش اسرائیل (IDF) برای گسترش منطقه امنیتی در جنوب لبنان اقدام خواهد کرد.
به گفته کاتس، چنین عملیاتی شامل الحاق قلمروهای بیشتری در مناطق نبطیه و لیتانی به یک منطقه امنیتی دائمی تحت کنترل اسرائیل خواهد بود. او گفت که ارتش اسرائیل در حال آمادهسازی برای یک مانور زمینی است که اجرای این طرح را امکانپذیر میسازد.
او اظهار داشت: «اگر سازمان تروریستی حزبالله تصمیم بگیرد در حمله به اسرائیل به ایران بپیوندد، متحمل ضربات بسیار سنگینی خواهد شد.»
کاتس افزود که در چنین سناریویی، «مناطق بیشتری در جنوب لبنان، در نواحی نبطیه و لیتانی، به بخشی از منطقه امنیتی دائمی اسرائیل تبدیل خواهند شد و ارتش اسرائیل آمادگی دارد تا مانور زمینی لازم برای تحقق این امر را اجرا کند.»
وزیر دفاع همچنین به تشریح ابعاد تخلیه غیرنظامیان در سناریوی مورد اشاره خود پرداخت. او گفت که تمام جمعیت شیعه در منطقهای که تا خطوط «اولی» و «زهرانی» امتداد دارد، به سمت شمال منتقل خواهند شد تا ارتش اسرائیل بتواند زیرساختهای تروریستی را هدف قرار دهد و تهدید پهپادی را از جوامع ساکن در شمال اسرائیل دور کند.
او همچنین هشدار داد که «منطقه ضاحیه در بیروت نیز تخلیه و زیرساختهای تروریستی آن هدف قرار خواهد گرفت، و بیش از یک میلیون شیعه در لبنان آواره خواهند شد.»
وزیر دفاع سپس شخصِ «نعیم قاسم»، دبیرکل حزبالله را تهدید کرد و مسیر او را با مسیر سلفش، حسن نصرالله - که توسط اسرائیل از میان برداشته شد - مقایسه کرد.
کاتس تصریح کرد: «همانطور که نصرالله جامعه شیعیان لبنان را به تباهی کشاند تا زمانی که خودش حذف شد، نعیم قاسم نیز ممکن است باعث نابودی کامل این جامعه شود، تا زمانی که او نیز حذف گردد.» کاتس در بخش پایانی سخنان خود به وضعیت نوار غزه و عملیات ارتش اسرائیل در مناطق امنیتیِ تحت کنترل این رژیم پرداخت.
بر اساس آماری که وزیر دفاع ارائه داد، ارتش اسرائیل در حال حاضر منطقهای امنیتی را تحت کنترل دارد که نزدیک به ۷۰ درصد از نوار غزه را در بر میگیرد. او گفت که این منطقه بهمنظور حفاظت از جوامع اسرائیلی، از ساکنان و زیرساختهای تروریستی پاکسازی شده است.
کاتس افزود که نیروهای ارتش اسرائیل همچنان بهطور روزانه علیه تروریستهایی که قصد انجام حمله به سربازان را دارند، و همچنین علیه کسانی که در کشتار هفتم اکتبر مشارکت داشتهاند، دست به عملیات میزنند.
وزیر دفاع در خصوص عوامل دخیل در این حمله، مدعی شد که ۴۰۰۰ نفر از آنان تاکنون از پای درآمدهاند و تصریح کرد که اسرائیل قصد دارد به تعقیب سایر عاملان ادامه دهد.
کاتس گفت: «۴۰۰۰ نفر از آنها تاکنون از میان برداشته شدهاند و ۲۰۰۰ نفر باقیمانده نیز، هر کجا که باشند، از پای درخواهند آمد.»
ایال زمیر، رئیس ستاد کل ارتش، نیز با اشاره به تداوم پیگرد تروریستهای دخیل در وقایع ۷ اکتبر، اعلام کرد که ارتش اسرائیل (IDF) مانع از آن خواهد شد که دشمنان اسرائیل بتوانند توانمندیهای نظامی خود را بازسازی کنند.
زمیر اظهار داشت: «ما به دشمنانمان اجازه نخواهیم داد که توانمندیهای خود را بازسازی کنند یا دوباره سر برآورند. ما به اقدام علیه دشمنان و تهدیدها ادامه خواهیم داد و به محض ظهور هر تهدیدی، آن را خنثی خواهیم کرد. هماکنون نیز ارتش اسرائیل در جبهههای متعدد، در سطحی بالا از آمادگی به سر میبرد تا با هرگونه تلاش دشمن برای آسیب رساندن به ما مقابله کند.»
رئیس ستاد کل ارتش فاش کرد که دو روز پیش، نیروهای ارتش اسرائیل یکی از تروریستهای یگان «نوخبه» (Nukhba) را که در ربودن و قتل «شانی لوک» در جریان کشتار ۷ اکتبر دست داشت، از پای درآوردهاند.
زمیر گفت: «از میان برداشتن این تروریستِ پست، بخشی از کارزاری مستمر و بیگذشت برای نابودی تمام کسانی است که در کشتار ۷ اکتبر مشارکت داشتهاند.»
«تمام کسانی که نفوذ کردند، فرزندان و خانوادههای ما را به قتل رساندند و دست به کشتار زدند، و به زنان ما تعرض کردند، به سرنوشتی مشابه دچار خواهند شد.»
زمیر پیگرد عاملان این جنایات را هم یک مسئولیت عملیاتی و هم یک وظیفه اخلاقی دانست و به آیهای از کتاب مقدس استناد کرد: «دشمنانم را تعقیب کردم و به آنها رسیدم؛ و تا زمانی که نابود نشدند، بازنگشتم.»
زمیر در خطاب به افسران فارغالتحصیل، میان خدمت آنان و «عملیات یوآو» (Operation Yoav) که توسط ارتش اسرائیل در جریان جنگ استقلال در سال ۱۹۴۸ انجام شد، شباهتی برقرار کرد. او یادآور شد که چگونه نیروهای اسرائیلی راه خود را به سوی منطقه منزوی «نقب» (Negev) گشودند، در ۲۲ اکتبر شهر «بئرشبع» را تصرف کردند و به تضمین آیندهی این دولتِ تازه تأسیس کمک نمودند.
او گفت: «آن زمان، درست مانند امروز — در طول سه سال جنگی که پس از ناکامیهای ۷ اکتبر شعلهور شد — شجاعت، ازخودگذشتگی و تصمیمات اتخاذشده توسط فرماندهان، سرنوشت این نبرد و آیندهی دولت اسرائیل را رقم زدهاند.» او به فارغالتحصیلان گفت که بسیاری از آنان پس از نبرد در جبهههای گوناگون، مستقیماً از میدان جنگ به دوره افسری آمدهاند.
زمیر اظهار داشت: «امروز، همزمان با دریافت درجه افسری، بزرگترین مسئولیت ممکن را بر عهده میگیرید: فرماندهی نیروهایمان، اتخاذ تصمیمات پیچیده و شجاعانه در میدان نبرد، دفاع از کشور، هدایت ارتش اسرائیل (IDF) به سوی پیروزی و شکست دادن دشمنانمان.»
«شما باید برای زیردستان خود الگو باشید و صداقت فردی، حرفهایگری و رهبری اخلاقی را از خود نشان دهید.»
رئیس ستاد کل ارتش همچنین یاد سربازان جانباخته ارتش اسرائیل را گرامی داشت؛ از جمله سرهنگ دوم «دور بن سیمحون»، فرمانده گردان ۵۲، که در جریان نبردی در لبنان به همراه سه تن از خدمه تانک خود — گروهبان یکم «یوآو کلاین»، گروهبان یکم «لیاو کابابیا» و گروهبان یکم «ناوه هابشوش» — کشته شد.
زمیر خطاب به برادرِ بن سیمحون، ستوان دوم «ایتان» — که خود در میان افسران فارغالتحصیل حضور داشت — از فقدان این عزیز برای خانواده سخن گفت و به مسئولیت او برای تداوم بخشیدن به میراث برادرش اشاره کرد.
او با اشاره به ترانه «گندم دوباره میروید» (که با «کیبوتص بیتهاشیتا»، محل بزرگ شدن بن سیمحون، پیوند دارد) گفت: «شما، که تازهترین افسران ارتش اسرائیل هستید، همان گندمی هستید که دوباره میروید؛ از میان صفوف نیروهای ما سر بر میآورید و نویدبخش تداوم حضور ما در سرزمین مادریمان هستید.»
زمیر همچنین به ستوان یکم «آدی شارویت» و دانشجوی افسری «الیا الدار» اشاره کرد که در لبنان به شدت مجروح شدهاند؛ او ضمن آرزوی بهبودی کامل برای آنان، متعهد شد که ارتش همچنان از آنها و خانوادههایشان حمایت خواهد کرد.
رئیس ستاد کل ارتش در بخش دیگری از سخنان خود بر اهمیت حفظ وحدت ارتش اسرائیل و ماهیت غیرجناحی (فراجناحی) آن تأکید کرد.
زمیر تصریح کرد: «مأموریت دفاع از دولت اسرائیل، یکی از والاترین رسالتها و بزرگترین وظایفی است که یک فرد میتواند بر عهده بگیرد. این مسئولیتی است که همه ما در آن سهیم هستیم؛ مسئولیتی که فراتر از هرگونه اختلافنظری است.»
«ارتش اسرائیل، ارتشِ مردم است. قدرت آن نه تنها در توانمندیهای نظامیاش، بلکه در بیطرفی و ماهیت غیرجناحی و ملیِ اقدامات ما نهفته است؛ اصولی که برای حفظ وحدت در صفوف ما حیاتی هستند.» او از افسران جدید خواست تا اتحاد را میان سربازان خود حفظ کنند و به مأموریت مشترکشان پایبند بمانند.
«شما باید نیروهای خود را حول این مأموریت مشترک متحد کنید و به یاد داشته باشید که اتحاد در درون “نیروهای دفاعی اسرائیل” (IDF)، برای قدرت آن حیاتی است. این موضوع امروز صادق است و فردا نیز باید چنین بماند.»
زمیر در پایان سخنان خود، از فارغالتحصیلان خواست تا به یگانهایشان بازگردند و با شجاعت و خرد، سربازان خود را رهبری کنند.
او به آنها گفت: «من به شما اعتماد دارم. ما با هم به امنیت و پیروزی دست خواهیم یافت. مردم اسرائیل به شما افتخار میکنند.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
باراک راوید / اکسیوس
به گفته مقامات اسرائیلی و آمریکایی، دهها جنگنده نیروی هوایی اسرائیل روز دوشنبه عملیاتی را انجام دادند که طی آن تا نزدیکی مرز ایران پرواز کردند.
اهمیت موضوع: این عملیات که در فاصلهای بیش از ۸۰۰ مایلی (حدود ۱۲۸۰ کیلومتری) اسرائیل انجام شد، یک هفته پیش از انتخابات اسرائیل و درست در روزی صورت گرفت که پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در پایگاه هوایی «اوودا» دیدار کرد. این عملیات ارتباطی با سفر هگست نداشت.
اگرچه برخی مقامات اسرائیلی و آمریکایی اظهار داشتند که این پرواز غیرمعمول نبوده و با هدف بازدارندگی در برابر ایران انجام شده است، اما میتوانست منجر به یک محاسبه اشتباه شود که واکنش ایران و شعلهور شدن مجدد جنگ را در پی داشته باشد.
جزئیات پشت پرده: به گفته منابع، در این رزمایش دهها جنگنده و هواپیمای سوخترسان شرکت داشتند.
مسیر پروازی این هواپیماها به گونهای بود که با سناریوی یک حمله احتمالی علیه ایران مطابقت داشت و از حریم هوایی سوریه و عراق عبور میکرد.
منابع میگویند هواپیماها هنگامی که به مرز ایران نزدیک شدند، تغییر مسیر داده و به اسرائیل بازگشتند.
نکته قابلتأمل: مقامات آمریکایی اعلام کردند که اسرائیلیها میدانستند سامانههای پدافند هوایی ایران متوجه حضور این هواپیماها خواهند شد.
به گفته این منابع، اسرائیل پیشاپیش به ایالات متحده اطلاع داده بود که این عملیات، یک تمرین نظامی با هدف «نمایش قدرت» و بازداشتن ایران از انجام حملات علیه اسرائیل در آستانه انتخابات است.
با این حال، برخی منابع آمریکایی گفتهاند که به نظر میرسید اسرائیل امیدوار بوده است که ایرانیها به سمت هواپیماها شلیک کنند تا بدین ترتیب بهانهای برای انجام حملات علیه ایران فراهم شود.
شبکه خبری فاکسنیوز روز سهشنبه گزارش داد که نیروی هوایی اسرائیل رزمایشی را در جهت ایران انجام داده است.
زمینه خبر: هفته گذشته، وبسایت «اکسیوس» گزارش داد که بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ در اوایل ماه اکتبر درباره احتمال انجام یک عملیات بزرگ جدید علیه ایران، پیش از برگزاری انتخابات در اسرائیل و ایالات متحده، گفتگو کردهاند.
نتانیاهو به ترامپ گفته بود که نگران اطلاعاتی است که نشان میدهد ایران در حال برداشتن گامهای نگرانکنندهای برای احیای برنامه هستهای خود است. به گفته منابع، سپهبد «ایال زامیر»، رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل، در آن مقطع به ژنرال «دن کین»، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، گفته بود که از سرگیری جنگ در آن بازه زمانی — با توجه به احتمال واکنش تلافیجویانه ایران — میتواند منجر به تعویق انتخابات اسرائیل شود.
ترامپ در ابتدا ظاهراً تمایل داشت حملات را از سر بگیرد، اما سپس دچار تردید شد و در نهایت تصمیم گرفت با پیشنهاد نتانیاهو مخالفت کند.
وضعیت کنونی: یک مقام اسرائیلی اظهار داشت که سپهبد ایال زامیر اجازه هیچگونه اقدام نظامی غیرموجهی را که بتواند انتخابات ۲۷ اکتبر را تحتالشعاع قرار دهد یا تضعیف کند، نخواهد داد.
اظهارات نتانیاهو: نتانیاهو روز چهارشنبه در مراسم فارغالتحصیلی نظامیان گفت که «مجتبی خامنهای»، رهبر عالی ایران، «تصمیم گرفته است پا جای پای پدرش بگذارد» و به دانشمندان ایرانی اجازه داده است تا روند ساخت سلاح هستهای را پیش ببرند.
نتانیاهو گفت: «او ضامن سلاح را کشیده است و ایران بار دیگر در تلاش است تا بمبهای مرگبار خود را توسعه دهد.»
وی افزود: «بنابراین، تنها یک راه برای از بین بردن همیشگی این تهدید وجود دارد: سرنگونی رژیم ایران. و این همان دستوری است که من به ارتش اسرائیل (IDF)، موساد و نهادهای امنیتی ابلاغ کردهام.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
سازمان حقوق بشر ایران / چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیوان عالی کشور بار دیگر حکم اعدام منوچهر فلاح، زندانی سیاسی محبوس در زندان مرکزی رشت (لاکان)، را تأیید کرد و پرونده او را به واحد اجرای احکام کیفری رشت فرستاد. اکنون منوچهر فلاح در معرض خطر اجرای قریبالوقوع حکم اعدام است. این زندانی متهم است که بامداد ۱۱ خرداد ۱۴۰۲، یک بمب صوتی کوچک را مقابل ساختمان دادگستری گیلان منفجر کرده است؛ انفجاری هیچ مصدومی در پی نداشت و تنها حدود ۱۵ میلیون تومان به در فلزی و نمای سنگی ساختمان خسارت وارد کرد.
از اسفندماه تاکنون، دستکم ۱۵ زندانی سیاسی مرتبط با گروههای مخالف ممنوعه و ۳۶ معترض در ایران اعدام شدهاند.
براساس گزارش امتداد، منوچهر فلاح، زندانی سیاسی محبوس در زندان مرکزی رشت (لاکان)، پس از نقض حکم اعدام اولیه و رسیدگی مجدد به پروندهاش، بار دیگر در شعبه اول دادگاه انقلاب رشت به ریاست قاضی احمد درویشگفتار به اعدام محکوم شد. هفته گذشته، دیوان عالی کشور این حکم را تأیید کرد و پرونده را برای اجرای حکم به واحد اجرای احکام کیفری رشت فرستاد.
منوچهر فلاح، ۴۳ ساله، اهل رشت و دارای یک فرزند است. او به کار خالکوبی اشتغال داشت و هنگام بازداشت در فرودگاه رشت در تابستان ۱۴۰۲، برای تأمین هزینههای زندگی کارگری میکرد.
این زندانی سیاسی پیشتر در شعبه دوم دادگاه انقلاب رشت به ریاست قاضی محمدعلی درویشگفتار، به اتهام محاربه به اعدام محکوم شده بود. شعبه ششم دیوان عالی کشور نیز این حکم را تأیید کرد. او همچنین به اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق شعارنویسی به یک سال حبس محکوم شد که این دوران را سپری کرده است.
نخستین درخواست اعاده دادرسی منوچهر فلاح در ۲ آبان ۱۴۰۴ رد شد، اما دیوان عالی کشور در پی درخواست دوم، روز ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ حکم اعدام او را نقض کرد و پرونده را برای رسیدگی مجدد به شعبه همعرض فرستاد.
به گفته وکیل منوچهر فلاح، اتهام موکلش انفجار یک «بمب صوتی» بسیار کوچک در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد ۱۱ خرداد ۱۴۰۲، مقابل ورودی ساختمان دادگستری گیلان است. براساس نظر کارشناسی، این انفجار تنها ۱۵ میلیون تومان به در فلزی و نمای سنگی ساختمان خسارت وارد کرد و هیچکس آسیب ندید. همچنین فعالیت دادگستری روز بعد بدون اختلال ادامه یافت.
در ابتدا برای منوچهر فلاح قرار وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی صادر شد و سپس اتهامات تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری و تخریب را به او نسبت دادند. دادگاه با استناد به ماده ۶۸۷ قانون مجازات اسلامی، که به تخریب تأسیسات و امکانات عمومی و ایجاد اختلال در خدمات عمومی مربوط میشود، اقدام انتسابی به او را تخریب با هدف برهمزدن نظم عمومی و مقابله با حکومت تشخیص داد.
وکیل منوچهر فلاح پیشتر اعلام کرده بود که استناد دادگاه به ماده ۶۸۷ قانون مجازات اسلامی نادرست است، اقدام انتسابی به موکلش هیچ آسیبی به عموم مردم وارد نکرده است و مجازات اعدام نیز با ماهیت این اتهام تناسب ندارد.
او گفته بود: «آنچه به موکلم نسبت داده شده، انفجاری بسیار کوچک و بدون خسارت جدی، در زمان و مکانی است که هیچ شهروندی در آن حضور نداشته است.»
وکیل او همچنین پرسیده بود: «چه آسیبی به جامعه وارد شده که مجازات آن باید گرفتن جان یک انسان باشد؟»
هنوز مشخص نیست که دادگاه و دیوان عالی کشور در بررسی دوباره پرونده منوچهر فلاح، به ایرادهای حقوقی وکیل او توجه کردهاند یا نه.
منوچهر فلاح در نامهای از زندان، در آستانه شانزدهمین سالروز تولد دخترش، نوشت:
«عسل جان، من را به جرمی که مرتکب نشدهام زندانی کردهاند. نه به کسی ظلم کردهام، نه مالی دزدیدهام و نه نانی از سفره کسی برداشتهام. نه دکل نفتی دزدیدهام و نه بر مسند قضاوت نشستهام تا حکم ناعادلانه صادر کنم. تنها جرم من اعتراض به فقر، نابرابری و بیعدالتی بوده است، چون نخواستم در برابر اینهمه ظلم سکوت کنم. با اینحال، در این مسیر نه به کسی آسیب رساندهام و نه به خشونت متوسل شدهام.»
بنابر گزارش امتداد، تأیید و نقض چندباره حکم اعدام منوچهر فلاح، فشار روانی شدیدی بر این زندانی سیاسی در زندان لاکان وارد کرده است.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
مهرماه ۲۵۸۵
انسان برای فهم جهان، داوری درباره خوب و بد و تصور آینده، به مجموعهای از ارزشها و مفاهیم نیاز دارد. هیچ انسانی کاملاً بدون پیشفرض زندگی نمیکند. آزادی، عدالت، برابری، سنت، ملیت، دین، سوسیالیسم، لیبرالیسم و محافظهکاری، هر کدام میتوانند چارچوبی برای تفسیر باشند.
مسئله از جایی آغاز میشود که ایدئولوژی دیگر ابزار فهم واقعیت نباشد، بلکه جایگزین واقعیت شود. در این نقطه، فرد دیگر نمیپرسد: «واقعیت چیست و آیا نظریه من آن را درست توضیح میدهد؟» بلکه میپرسد: «چگونه میتوانم واقعیت را طوری تفسیر کنم که نظریه من همچنان درست باقی بماند؟» این تغییر ظاهراً کوچک، چرخشگاه بسیار مهمی است.
در حالت نخست، انسان صاحب یک نظریه است؛ در حالت دوم، نظریه صاحب انسان میشود.
از اینجا میتوان از چیزی سخن گفت که بهطور استعاری میتوان آن را اعتیاد ایدئولوژیک نامید.
این اصطلاح بیشتر به یک وضعیت فکری و روانی اشاره دارد که در آن فرد، گروه یا روشنفکر، برای حفظ دستگاه اعتقادی خود حاضر میشود واقعیت، تجربه، شواهد و حتی اخلاق را قربانی کند.
در این وضعیت، تغییر عقیده دیگر صرفاً تغییر یک نظر سیاسی نیست؛ بلکه برای فرد شبیه از دست دادن بخشی از «خود» است. و دقیقاً به همین دلیل است که رهایی از آن بسیار دشوار میشود. به این ترتیب، نظریه به دستگاهی تبدیل میشود که هیچ تجربهای قادر به ابطال آن نیست. نظریهای که هیچ واقعیتی نمیتواند آن را ابطال کند، به جای علم یا تحلیل، به ایمان ایدئولوژیک نزدیک میشود. در دانش پزشکی به طور متوسط هر دو سال نزدیک به ۵۰٪ از دادهها بازنگری و بهروز میشوند. چرا برخی انسانها پس از ۴۰ سال یا بیشتر توانایی بازنگری در ایدئولوژی خود را ندارند؟ این پرسشی است که برای ایشان برابر چماق انتقاد تلخ ارزیابی میشود!
یکی شدن ایدئولوژی با هویت. اینجا مهمترین اتفاق رخ میدهد. فرد دیگر نمیگوید: «من به مارکسیسم یا اسلام باور دارم» بلکه بهتدریج میگوید: «من مارکسیست یا مسلمان هستم.» این تفاوت ظاهراً زبانی، از نظر روانشناختی بسیار مهم است. در جمله نخست، عقیده متعلق به فرد است. در جمله دوم، عقیده بخشی از هویت فرد شده است. در نتیجه، انتقاد از عقیده ممکن است بهصورت انتقاد از خود فرد تجربه شود. اگر کسی بگوید «تحلیل تو درباره شوروی و یا درباره دین اشتباه است»، ممکن است پاسخ منطقی این باشد که «دلایل خودت را توضیح بده.» اما اگر هویت فرد با آن عقیده کاملاً درهم تنیده شده باشد، واکنش ممکن است چنین شود:
«تو ضد چپ هستی.»
«تو مرتجع هستی.»
«تو نمیفهمی.»
«تو ابزار امپریالیسم هستی.»
«تو به دین توهین کردی.»
و سپس:
«تو دشمن دین و خدا هستی.»
در این مرحله، گفتمان نظری به دفاع از هویت تبدیل شده و فرد مزبور وارد حالت دفاعی میشود.
چرا روشنفکر بیش از دیگران در معرض این دام قرار میگیرد؟
نباید تصور کرد که روشنفکر ذاتاً بیشتر مستعد تعصب است. اتفاقاً روشنفکر در حالت ایدهآل باید یکی از منتقدترین افراد نسبت به باورهای خودش باشد.
اما روشنفکر یک ویژگی خاص دارد: او از باورهای خود برای ساختن یک جهانبینی استفاده میکند. برای روشنفکری که دهها سال از عمر خود را صرف نوشتن، سخنرانی، مبارزه و ارتباط اجتماعی بر اساس یک نظریه کرده است، تغییر نظر میتواند بسیار پرهزینه باشد. او فقط با یک نظریه روبهرو نیست؛ با گذشته خودش روبهروست. کتابهایی را که نوشته و خوانده است. دوستانی را که به دست آورده است. افرادی که به او اعتماد کردهاند. زندگیای که بر اساس آن انتخاب کرده است. حتی تصویری که از خودش ساخته است.
گاهی اعتراف به اشتباه سختتر از ادامه دادن اشتباه است.
انسان همیشه موجودی کاملاً منطقی نیست. فرد ممکن است ناخودآگاه چنین استدلال کند:
«اگر بپذیرم اشتباه کردهام، یعنی عمرم را تلف کردهام.» بنابراین برای جلوگیری از درد روانی، ممکن است به دفاع از باور قدیمی ادامه دهد. این یکی از دلایل مهمی است که چرا پیر شدن یک ایدئولوگ لزوماً به معنای عاقلتر شدن او نیست. گاهی برعکس، هرچه سرمایهگذاری شخص در یک عقیده بیشتر شده باشد، ترک آن دشوارتر میشود.
اعتیاد ایدئولوژیک فقط در ذهن فرد اتفاق نمیافتد. گروه نیز نقش مهمی دارد. فرد ایدئولوگ معمولاً در محیطی زندگی میکند که دیگران نیز همان زبان و مفاهیم را به کار میبرند. در چنین محیطی، افراد مرتب یکدیگر را تأیید میکنند؛ همه یک کتاب میخوانند. یک دشمن مشترک دارند. یک آینده مشترک تصور میکنند. و شکستهای خود را نیز به شکل مشابهی تفسیر میکنند. در نتیجه، جهان اجتماعی فرد به یک اتاق پژواک تبدیل میشود. اطلاعاتی که با باور او سازگارند، به سرعت منتشر میشوند و اطلاعات مخالف، یا اصلاً وارد شبکه نمیشوند یا پیشاپیش با برچسب «تبلیغات دشمن» کنار گذاشته میشوند.
تاریخ چپ ایران برای مطالعه این پدیده بسیار آموزنده است؛ نه به این معنا که همه چپها یکسان بودهاند، بلکه دقیقاً به این دلیل که چپ ایران جریانهای بسیار متنوعی داشته است.
حزب توده، چپ مستقل، جریانهای مائوئیستی، مارکسیسم لنینیسم، فداییان خلق، گروههای مختلف سوسیالیستی و بعدتر گرایشهای متعدد چپ، هرکدام تجربهها و خطاهای متفاوتی داشتهاند. اما یک الگوی عمومی را میتوان مشاهده کرد:
حزب توده در دهههای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ در فضای شدیداً متأثر از سیاست و تجربه شوروی فعالیت میکرد. پس از رخداد ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ جنبش کمونیستی ایران دچار بحرانها و انشعابهای جدی شد. دانشنامه ایرانیکا (پوشینه شش، برگ ۱۰۵-۱۱۲) نشان میدهد که کمونیسم ایران پس از ۱۳۳۲ از یک جریان عمدتاً متکی بر حزب توده به مجموعهای متنوعتر از جریانهای ایدئولوژیک، از جمله گرایشهای متأثر از مائو و چهگوارا تبدیل شد. نسل جدید چپ نیز از تجربه تودهای فاصله گرفت و به مبارزه مسلحانه و الگوهای انقلابیی جهان سوم روی آورد. سازمان چریکهای فدایی خلق که در ۱۳۵۰ شکل گرفت، محصول همین فضای فکری بود.
اما مسئله اصلی مقاله حاضر نه سرزنش این جریانهاست و نه انکار شرایط تاریخی دشواری که در آن عمل میکردند. دِشامَد ۱۳۵۷ نمونه بسیار مهمی برای بررسی این مسئله است. بخشی از چپ ایران، مانند بسیاری از چپهای جهان، انقلاب را اساساً در قالب مفاهیم ضدامپریالیستی، طبقاتی و ضداستبدادی تفسیر میکرد. در نتیجه، نیرویی که خود را ضد آمریکا و ضدامپریالیسم معرفی میکرد، برای بعضی از نیروهای چپ بهطور طبیعی در جبهه «مترقی» قرار میگرفت. اینجا یک خطای مهم شناختی اتفاق افتاد: ضدامپریالیسم بهتنهایی نمیتوانست پاسخ دهد که آن جنبش چه نسبتی با آزادی فردی، دموکراسی، حقوق زنان، تکثر سیاسی و استقلال نهادهای مدنی خواهد داشت. اما هنگامی که «ضدامپریالیسم» به معیار اصلی تبدیل شد، برخی ویژگیهای دیگر نادیده گرفته شدند.
علی میرسپاسی در بحث خود از «تراژدی چپ ایرانی» توضیح میدهد که بخشی بزرگی از چپ در ایران نتوانست نقش و معنای گفتمان واقعی و خشونت و بیرحمی اسلام و روحانیت را بهدرستی درک کند و آن را با مفاهیمی چون «روبنا» یا پدیدهای موقتی توضیح میداد و سرانجام بهای این اشتباه بزرگ را با خون خود پرداخت کرد!
نمونه حزب توده حتی پیچیدهتر است. یک جریان مارکسیستی که در مباحث نظری خود با دین فاصله داشت، در شرایط تاریخی مختلف تلاش کرد رابطهای متفاوت با اسلام و روحانیت برقرار کند. این حزب از ابتدا موضعی کاملاً یکدست درباره دین نداشت و در دهههای بعد نیز میان نقد سکولار دین و همکاری سیاسی با نیروهای مذهبی در نوسان بود. این مسئله نشان میدهد که ایدئولوژی در عمل همیشه یک دستگاه کاملاً منسجم نیست. مشکل زمانی ایجاد میشود که این تناقض نیز بهجای ایجاد پرسش، با توجیهات جدید پوشانده شود. سرانجام فرد در شبکهای از توجیهات گرفتار میشود.
تعبیر «ایدئولوژی» در اینجا زمانی معنا پیدا میکند که چند عنصر با هم جمع شوند:
یکم: لذت یا آرامش روانی. ایدئولوژی به جهان معنا میدهد. دنیا دیگر مجموعهای از اتفاقات پراکنده نیست؛ همه چیز جای خود را دارد.
دوم: هویت. فرد میداند «من چه کسی هستم».
سوم: دشمن. جهان به «ما» و «آنها» تقسیم میشود.
چهارم: آینده. ایدئولوژی وعده میدهد که تاریخ در نهایت به سوی نقطهای مشخص حرکت خواهد کرد.
پنجم: جامعه. فرد تنها نیست؛ همفکرانی دارد.
ششم: توجیه اخلاقی. فرد احساس میکند در سمت درست تاریخ ایستاده است.
آماج: کمون با فرمانروایی (دیکتاتوری) پرولتاریا و یا جامعه مهدوی و حکومت عدل الهی.
به نظر میرسد ترک ایدئولوژی بیش از آنکه صرفاً یک فرآیند عقلانی باشد، گاهی شبیه یک فرآیند سوگ است. بنابراین رهایی واقعی معمولاً با یک خلأ آغاز میشود. فرد ابتدا میداند چه چیزی را دیگر قبول ندارد، اما هنوز نمیداند به چه چیزی باید باور داشته باشد. این مرحله خطرناک است چون انسان از خلأ فرار میکند. ممکن است از مارکسیسم ارتدوکس به ملیگرایی افراطی برود. از آنجا به محافظهکاری. یا حتی به یک ایدئولوژی مذهبی. یعنی مسئله حل نشده است؛ فقط محتوای اعتیاد عوض شده است. نمونه این مشکل را میتوان در بخش شرقی آلمان مشاهده کرد که زمانی کمونیستی بود و امروز نزدیک به ۵۰٪ مردم این بخش آلمان به احزاب دستراستی تندرو و فاشیست رأی میدهند!
روشنفکر آزاد حاضر است نظریهاش را به خاطر واقعیت تغییر دهد؛ روشنفکر ایدئولوژیک حاضر است واقعیت را برای حفظ نظریه تغییر دهد. این تفاوت بسیار مهم است.
روشنفکر آزاد از تناقض استقبال میکند، زیرا تناقض امکان یادگیری ایجاد میکند.
روشنفکر ایدئولوژیک از تناقض میترسد، زیرا تناقض ممکن است ساختمان هویتی او را فرو بریزد.
انسان میتواند عدالتخواه باشد بدون آنکه هر منتقد عدالتخواهی را دشمن بداند. میتواند سوسیالیست باشد بدون آنکه هر واقعیت ناسازگار با سوسیالیسم را انکار کند. میتواند لیبرال باشد بدون آنکه هر نقدی به بازار آزاد را ارتجاعی بداند. میتواند ملیگرا باشد بدون آنکه ملت خود را برتر از دیگر ملتها تصور کند.
در واقع، معیار سلامت فکری شاید این نباشد که «چه عقیدهای داری؟» بلکه این باشد: آیا اجازه میدهی واقعیت عقیدهات را اصلاح کند؟
رهایی از اعتیاد ایدئولوژیک با یک شعار اتفاق نمیافتد. چند تمرین فکری میتواند کمککننده باشد.
نخست: تفکیک «من» از «عقیده من»به جای «من مارکسیست هستم»، میتوان گفت: «من به بخشهایی از سنت مارکسیستی باور دارم.» این تغییر کوچک، امکان تجدیدنظر ایجاد میکند.
دوم: باید از خود پرسید: «چه چیزی میتواند مرا قانع کند که اشتباه میکنم؟» اگر پاسخ این باشد که «هیچ چیز»، دیگر با یک باور قابل نقد مواجه نیستیم.
سوم: مطالعه جدی مخالفان، نه کتابی که فقط برای مسخره کردن آنها نوشته شده.
چهارم: تحمل ندانستن. این شاید سختترین مرحله باشد. باید بتوان گفت: «نمیدانم.» ایدئولوژی معمولاً از این جمله متنفر است زیرا ایدئولوژی به انسان پاسخ آماده میدهد.
نتیجهگیری: رهایی از ایدئولوژی، نه رهایی از اندیشه
شاید مهمترین سوءتفاهم این باشد که تصور کنیم نقطه مقابل ایدئولوژی، بیعقیدگی است.
چنین نیست. نقطه مقابل ایدئولوژی، تفکر انتقادی است. تفکر انتقادی میتواند ارزش داشته باشد، اما ارزش را بت نمیکند. میتواند آرمان داشته باشد، اما برای رسیدن به آرمان، هر وسیلهای را مجاز نمیداند.
برای یک مارکسیست ارتدوکس، ممکن است مارکس، لنین یا نظریه انقلاب بخشی از دستگاه فکری باشند. اما برای یک مؤمن، موضوع میتواند بسیار عمیقتر باشد؛ زیرا باور دینی ممکن است با امر مقدس، خدا، آخرت و معنای نهایی زندگی پیوند داشته باشد.
این سازوکار فقط مخصوص اسلام نیست؛ در مسیحیت، یهودیت، هندوئیسم، بودیسم و حتی جنبشهای سکولار نیز میتواند در شکلهای متفاوت پدیدار شود.

———————
منابع
۱) جوسلین بلانژه: درباره مفهوم «وسواس/اعتیاد ایدئولوژیک»: پژوهشهای روانشناسی اجتماعی. ۲۰۲۱ (پوشینه ۳۷۶، شماره ۱۸۲۲)
۲) علی میرسپاسی: تراژدی چپ در ایران. کمبریج، ۲۰۰۰ (۱۵۹-۱۶۰؛ ۱۷۱؛ ۱۷۵)
۳) محسن بنائی: گفتگوها و نوشتههای متفرقه
۴) مسعود نقرهکار: گُلهای کویر (نقد و چکیده: محمدرضا رضایی)
۵) فریده یوسفی؛ لیلا رشیدبیگی: نقش تجربههای دینی در پیشبینی حل مسئله اجتماع، فصلنامه روانشناسی تحولی، شماره ۴۱، پاییز ۱۳۹۳ (۸۷-۸۹)
☑️ آقای رضایی عزیز. مقاله بسیار مفیدی نوشتهاید و مخصوصا با شما کاملأ همسو هستم که “هرچه سرمایهگذاری شخص در یک عقیده بیشتر شده باشد، ترک آن دشوارتر میشود”. مثلاً هر وقت “شاهدان یهوه” را کنار خیابان میبینم که با چه سختی و حوصله، جزوهای به عابری میدهند، به یاد میآورم که این کار سخت و طاقتفرسا، برای این طراحی شده که ایمان آنها را محکمتر کند.
اما نکتهای نیز که در بررسی خود باید در نظر بگیریم، منطقه “خاکستری” است که اغلب در فاصله بین واقعیت و توهم قرار دارد: بین این دو، چه بسا نتوان یک خط فاصل دقیق ترسیم کرد. انسان چون به ثبات فکری نیز نیاز دارد، نمیتواند ایدئولوژی یا سیستم فکری خود را در مواجهه با اولین واقعیت ناهمساز تغییر دهد. زیرا ممکن است واقعیت را درست تجربه نکرده باشد. مثال معروف آن، دیده شدن قاشق به صورت خمیده در لیوان آب است. بنابراین سؤال مهم به این صورت مطرح میشود: چه مقدار واقعیت ناهمساز لازم است تا شخص مجبور به بازاندیشی در سیستم فکری خود شود؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
☑️ با درود به شما و موضوع و تحلیل جالبتان. میگویند دانش و علم قدرت است و از دانش است که گزینه و انتخاب و اختیار و پرسشهای مفید بیرون میآید. ما در ایران همه جور جنبش و اعتراض و انقلاب داشتیم، بجز انقلاب عقلی و علمی و صنعتی. تنها در علم و علمی فکر کردن است که میتوان تعصب و اعتیاد به باورهای نادرست را از بین برد. در یک جامعه علمی و یا در یک فضا و دنیای علمی نگر، نه تنها رد یک نظریه علمی بسیار مرسوم و متداول و خوشایند است، بلکه بسیار هم مورد قبول و پسند و مطابق عدل و عدالت فردی و اجتماعی یک جامعه پویا و پرسشگر است وهمه از اینکار و سیستم کاملا منصف و معقول و ضد تبعیض استقبال میکنند.
اصلا اساس علم مدرن در همین راستا حرکت میکند. حتی از شهرت و حرمت و احترام هیچ دانشمندی که بعد از چندی باور و نظریهاش غلط در بیاید هم کم نمیکند. بهترین نمونه نظریه و باور نیتونی جاذبه اجسام است که انیشتن آن را تغییر داد و تکمیل کرد، و فعلا نظریه و باور عموم دانشمندان فیزیک است، تا شاید روزی دوباره تغییر کند.
ولی، این نوع باورمندی انعطافپذیر و نرم باید از سنین کودکی در خانه و مدرسه در مغز و مخیله کودکان جا بگیرد و مدام تمرین شود تا آنها در بزرگسالی دچار دگمیات ثابت و باورمندی ایدئولوژیک نشوند. این احتیاج به یک نظام آموزشی سکولار و بی تعصب و باز و مدرن مانند نظام آموزشی سنگاپور و کره جنوبی و ژاپن دارد. البته که شرایط این نوع آموزش و پرورش انعطاف پذیر در نظام ج.ا. هزاران مرتبه بدتر و بغرنجتر شده است، ولی خوب خوشبختانه والدین هوشیار ایران تمام سعیشان صرف آموزش و پرورشی خارج از سیستم و معیارهای قرون وسطایی رژیم ایدئولوژیک زده میشود، که متأسفانه در بزرگسالی منتخب اکثر فرزندانشان راهی جز ترک میهن بسوی غرب نیست.
با تقدیم احترام آرمان امیدوار
☑️ آقای امیدوار عزیز. کامنت شما از یک طرف بسیار جالب و مفید بود، از جانب دیگر خوشبینانه. جالب و مفید از این نظر که به نقش علم و اندیشه علمی در عقب راندن خرافات و تعصبات اشاره کردید (کاملأ در این رابطه با شما همسو هستم). اما خوشبینانه از این بابت که، گسترش تفکر علمی، امری نسبی است و به زمان طولانی نیاز دارد. علیرغم پیشرفتهای زیاد بشر در زمینههای علمی و فرهنگی، هنوز خرافات و تعصبات، نقش مهمی در زندگی فردی و اجتماعی دارند. اگر بخواهیم در جامعهای صلحآمیز زندگی کنیم، نمیتوانیم منتظر ریشهکن شدن تعصبات بمانیم، بلکه باید راهکارها و ضوابطی را پیدا کنیم که علیرغم تعصبات و توهمات، زندگی صلحآمیز ما را ممکن سازد. برای مثال، روابط ایران و ترکیه دهها سال است که با صلح توأم بوده است، در حالیکه هم در ایران هم در ترکیه، هم بین مردم و هم بین دولتمردان این دو کشور، انواع و اقسام تعصبات وجود داشته است. این تعصبات مانع حسن همجواری نبوده است. بنابراین ضمن کوشش برای گسترش تفکر علمی، باید در وضعیت فعلی نیز در پی ضوابط لازم برای زندگی صلحآمیز در کنار یکدیگر باشیم.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
☑️ جناب قنبری گرامی،
از مِهر شما و نگرشتان سپاسگزارم. اینکه چه مقدار واقعیت لازم است تا شخص به بازاندیشی درآید، پرسشی است که نمیتوان به راحتی پاسخ داد. پیشدادهها، پیشداوریها، اخلاق، خانواده، دوستان… در این مهم تأثیرگذارند.
پایدار و پیروز باشید، رضایی
☑️ جناب امیدوار گرامی،
سپاسگزارم. نگرش شما را میپذیرم. نیاز به زمان زیادی دارد.
پایدار و پیروز باشید، رضایی
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
فاینانشال تایمز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، روز چهارشنبه به آنچه «اظهارات غیرقابل قبول و احمقانه» رهبران خارجی از جمله دونالد ترامپ خواند، واکنش نشان داد؛ اظهاراتی که مدعی بودند شورشها در فرانسه توسط مهاجران انجام شده است.
ترامپ که حزب جمهوریخواه او دو هفته دیگر با انتخابات میاندورهای روبروست، از روز شنبه و پس از آنکه تظاهرات فرانسه به خشونت کشیده شد، بارها موضوع خشونت و غارت در فرانسه را مطرح کرده است.
رئیسجمهور آمریکا با مقصر دانستن مهاجرت در این خشونتها، به رأیدهندگان هشدار داد که «فقط به فرانسه نگاه کنید» و اظهار داشت که «پاریس به زودی به شهری مسلمان تبدیل خواهد شد».
مکرون روز چهارشنبه گفت هیچ مدرکی مبنی بر اینکه دخالت خارجی باعث تحریک شورشها شده باشد، وجود ندارد.
او در جریان سفری به قطر به خبرنگاران گفت: «با این حال، از آن زمان دستکاری خارجی اطلاعات صورت گرفته و این امر منجر به اظهارات غیرقابل قبول و احمقانه از سوی بسیاری از رهبران خارجی شده است.» او بعداً تصریح کرد که ترامپ «در میان آنها بوده است».
مکرون با انتقاد از کسانی که «به حساب ما در برخی مناطق یا در آن سوی اقیانوس اطلس کارزار انتخاباتی به راه میاندازند»، گفت: «ما تصاویر تولید شده با هوش مصنوعی را دیدهایم که صحنههایی را نشان میدهد که هرگز در فرانسه اتفاق نیفتاده است. افرادی هستند که اظهار داشتهاند ما مورد هجوم انبوهی از مهاجران و اسلامگرایان قرار گرفتهایم، که کاملاً نادرست است.»
او افزود: «این افراد مرا عصبانی میکنند.»
شورشهای سراسری فرانسه در آخر هفته، از بدترین خشونتهای خیابانی در این کشور طی سالهای اخیر بود. یک تظاهرات گسترده عمدتاً مسالمتآمیز علیه هزینههای بالای زندگی و بودجه آموزش، زمانی به هرج و مرج کشیده شد که شورشیان به ساختمان شهرداریها حمله کرده و فروشگاهها را غارت کردند.
مکرون و دولتش به دلیل واکنش ضعیف پلیس و دستکم گرفتن ابعاد تظاهرات و تهدید گروههای چپ افراطی که مقامات مظنون به دست داشتن آنها در برخی از خشنترین اقدامات از جمله به آتش کشیدن ساختمان شهرداری در لیموژ هستند، مورد انتقاد قرار گرفتهاند.
در آستانه اعتراضات جدیدی که برای شنبه آینده فراخوان داده شده، آنها وعده حضور «گسترده» پلیس و کمک ارتش را دادهاند.
مکرون که بخشی از سفرش به خاورمیانه برای تأمین ذخایر گازوئیل بود، زیرا قیمت بالای انرژی به نارضایتیها دامن زده است، گفت: «افرادی که میخواهند شنبه آینده بینظمی ایجاد کنند، از ایجاد بینظمی بازداشته خواهند شد.»
کاخ الیزه اعلام کرد، رئیسجمهور فرانسه سپس در ادامه تور خود در خلیج فارس، روز چهارشنبه توقفی از پیش اعلام نشده در ریاض داشت، جایی که قرار بود با محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی دیدار کند.
مکرون اولین رهبر غربی است که از زمان تشدید حملات شبهنظامیان حوثی مورد حمایت ایران در هفتههای اخیر که فرودگاه ریاض را مجبور به تعطیلی کرد، از عربستان سعودی بازدید میکند. دفتر رئیسجمهور افزود که این سفر نشانهای از «همبستگی» است.
تصاویر ساختمانهای در حال سوختن و پاریسِ درگیر با گاز اشکآور، صفحات اول روزنامههای سراسر جهان را به خود اختصاص داد، اما این شورشها همچنین محتوای گمراهکننده آنلاین را نیز به دنبال داشت، از جمله تصاویر پربازدید از صحنههای خشونتآمیزی که در فرانسه ضبط نشده بود. نهادهای نظارتی اتحادیه اروپا اکنون در حال بررسی این کارزارهای احتمالی اطلاعات نادرست هستند.
پلیس بیش از ۲۰۰۰ نفر را بازداشت کرده اما هیچ ارتباط صریحی با مهاجرت یا افراطگرایان اسلامگرا اعلام نکرده است.
این موضوع مانع از اظهارنظر چندین رهبر خارجی نشده است. در حالی که اسرائیلیها قرار است هفته آینده برای انتخابات پارلمانی به پای صندوقهای رأی بروند، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، روز سهشنبه در مصاحبهای با شبکه i24 هشدار داد که فرانسه «در برابر هجوم افراطگرایان اسلامگرا تسلیم شده است»، در حالی که از تخریبها در پاریس ابراز تأسف میکرد.
در اسپانیا، جایی که پدرو سانچز، نخستوزیر سوسیالیست، انتخابات زودهنگام را برای ماه نوامبر فراخوانده است، سانتیاگو آباسکال، رهبر حزب راست افراطی وُکس، این هفته «چپ اسلامگرا» و «متحدان سانچز» را مقصر آنچه در فرانسه رخ داده، دانست.
پِتر مادیار، نخستوزیر مجارستان نیز با دفاع از موضع سختگیرانه کشورش، مهاجرت را مقصر شورشها دانست، همانطور که دونالد توسک، نخستوزیر لهستان نیز چنین کرد.
ترامپ و معاون رئیسجمهور او جیدی ونس از جمله اولین کسانی بودند که به سرعت از اعتراضات فرانسه بهرهبرداری سیاسی کردند. ترامپ شامگاه یکشنبه در پلتفرم تروث سوشال خود نوشت: «فرانسه در آتش میسوزد! مهاجرت افرادی از جهانی کاملاً متفاوت، افرادی با نفرت در قلبشان، آن کشور زمانی بزرگ را در هم شکسته است.»
او روز دوشنبه به خبرنگاران گفت: «امانوئل باید خیلی وقت پیش مرزهایش را میبست. من به او گفته بودم این کار را بکند.»
فرانسه خود در بهار آینده با یک انتخابات سرنوشتساز روبروست؛ رقابتی برای جانشینی مکرون پس از دو دوره ریاستجمهوریاش. مارین لوپن از حزب راست افراطی اجتماع ملی (Rassemblement National) پیشتاز این رقابت است و بر اساس یک برآورد اولیه، از زمان شورشهای روز شنبه، محبوبیت حزب او در نظرسنجیها افزایش یافته است، چرا که این حزب وعده برقراری «نظم» در فرانسه را داده است.
لوپن روز چهارشنبه در رادیو فرانسانفو به «هرج و مرج» تحت حاکمیت مکرون اشاره کرد و گفت: «این یک هرج و مرج مهاجرتی است، یک هرج و مرج امنیتی، یک هرج و مرج بودجهای.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
مصاحبه دو عضو “انجمن دماوند” با یوسف عزیزی بنیطرف در باره:
▪️جغرافیا و جمعیت مردم عرب در ایران،
▪️دین و مذهب و زبان و لهجه مردم اقلیم اهواز (عربستان تاریخی) و مردم ساحل و جزایر خلیج،
▪️هفده فقره ژنوساید و دیگر طرحهای محو هویت عربها طی یک سده گذشته. برآورد ایشان این است که دست کم طی این مدت سه هزار عرب اهوازی کشته شدهاند. طی یک فقره ارتش رضاخان طی دو روز ۳۵۰ عرب را در محمره (خرمشهر) کشت که در قیاس با ژنوساید غزه شدیدتر است زیرا در غزه، اسرائیل طی دو سال، هر روز ۹۵ نفر فلسطینی را میکشت و ارتش پهلوی اول هر روز ۳۵۰ نفر اهوازی را
▪️آلودگی جامعه ایران به نژادپرستی و تشریح فرآیند تولید و توزیع ادبیات نژاد پرستانه و عرب ستیز در این جامعه.
▪️خواستههای عربها در اوایل انقلاب، دوره اصلاحات و اکنون
▪️موضع عربها نسبت به جنگ ایران و عراق
▪️گرایشهای مختلف فدرالخواهانه و استقلالطلبانه در میان گروههای اهوازی
▪️موضوع فدرالیسم و چگونگی توزیع قدرت میان اقلیم های مختلف ایران
▪️و در پایان پیامی به زبان عربی و ترجمه فارسی آن
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
نری زیلبر / فایننشال تایمز / ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶
بنیامین نتانیاهو در تلاش برای ازسرگیری حملات گسترده علیه ایران است و اوایل ماه جاری به ارتش خود دستور داده بود تا برای یک تهاجم بزرگ جدید برنامهریزی کند، اقداماتی که خطر کشاندن دوباره منطقه به جنگی تمامعیار را در پی دارد.
به گفته سه فرد مطلع از موضوع، ارتش اسرائیل برای یک کارزار بمباران چند روزه آماده شده بود که قرار بود در آخر هفته ۱۰ اکتبر انجام شود و زیرساختهای غیرنظامی مانند نیروگاههای برق، و همچنین تأسیسات هستهای و اهداف مرتبط با حکومت را هدف قرار دهد.
این مأموریت در نهایت انجام نشد و افراد مطلع دلیل آن را مخالفت رئیسجمهور دونالد ترامپ با ازسرگیری درگیری پیش از انتخابات میاندورهای آمریکا در ۳ نوامبر عنوان کردند.
اما هم ترامپ و هم نتانیاهو، که خود هفته آینده برای یک نبرد انتخاباتی دشوار آماده میشود، همچنان به تهدید به تهاجم جدید علیه ایران ادامه دادهاند و گفتهاند که آمریکا و اسرائیل باید کار را در برابر حکومت ایران «تمام» کنند.
به گفته این افراد، این بمباران قرار بود از نظر شدت از تهاجم مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران که در فوریه آغاز شد، فراتر رود.
در حالی که هنوز مشخص نیست آیا قرار بوده آمریکا مستقیماً به این عملیات بپیوندد یا نه، یکی از افراد مطلع گفت که این «سناریوی نامعقولی نیست» که اسرائیل و واشنگتن در هفتههای آینده حملات را از سر بگیرند.
این فرد گفت: «یا توافقی حاصل خواهد شد یا حملهای صورت خواهد گرفت»، و اشاره کرد که هدف آمریکا وادار کردن ایران به پذیرش شروط آمریکا به عنوان بخشی از توافقی بر سر تنگه هرمز و برنامه هستهای تهران است که به طور کامل به جنگ پایان دهد.
به گفته یک مقام اسرائیلی، پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، روز دوشنبه به اسرائیل سفر کرد و با نتانیاهو و دیگر مقامات ارشد گفتوگو کرد.
یک نفر گفت که مقامات اسرائیلی یک بانک اهداف بهروزشده در ایران را که از اطلاعات جدید به دست آمده، ارائه کردهاند، از جمله اهداف زیرساخت غیرنظامی که اوایل سال جاری مورد حمله قرار نگرفته بودند. پنتاگون به درخواست برای اظهارنظر، پاسخی فوری نداد.
فرد دیگری خاطرنشان کرد که عملیات پیشنهادی ارتش اسرائیل در اوایل ماه جاری، ممکن است بخشی از تلاشی برای «اعمال فشار بر ایران» در جریان مذاکرات بوده باشد؛ و در نهایت، تصمیمگیری در مورد انجام هرگونه حمله مجدد، بر عهده رئیسجمهور ایالات متحده است.
آنا کلی، معاون سخنگوی کاخ سفید، به فایننشال تایمز گفت که «ایران در وضعیت بسیار بدی قرار دارد، هم از نظر اقتصادی و هم از نظر نظامی»، تلاشهای آمریکا برای محاصره بنادر ایران و تسهیل صادرات نفت خلیج فارس از طریق تنگه هرمز موفق بوده و «ایالات متحده در هیچ زمانی پیش از انتخابات میاندورهای به ایران حمله نخواهد کرد».
با این حال، نیروهای دفاعی اسرائیل (IDF) از چند هفته پیش در وضعیت آمادهباش کامل قرار گرفتهاند و در اقدامی غیرمعمول، مرخصی تمام نیروها را از روز پنجشنبه تا زمان برگزاری انتخابات پارلمانی اسرائیل — که قرار است در ۲۷ اکتبر برگزار شود — لغو کردهاند.
ایال زمیر، رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل، اظهار داشت که این اقدام بخشی از تدابیری است که «امکان برگزاری امن و طبق برنامه انتخابات دموکراتیک را فراهم میکند». دفتر نخستوزیر اسرائیل به درخواستهای مکرر برای اظهار نظر پاسخی نداد. ارتش اسرائیل نیز از اظهار نظر در این باره خودداری کرد.
وبسایت «اکسیوس» هفته گذشته گزارش داد که نتانیاهو و ترامپ درباره از سرگیری درگیریهای نظامی گسترده علیه ایران، پیش از انتخابات ایالات متحده و اسرائیل، گفتگو کردهاند. یک مقام آمریکایی وقوع چنین گفتگویی را تکذیب کرد.
هرگونه اقدامی برای حمله به ایران میتواند نه تنها اسرائیل، بلکه نیروهای نظامی ایالات متحده و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس را نیز به جنگی دوباره بکشاند. این امر همچنین موجب افزایش قیمت انرژی خواهد شد؛ آن هم در شرایطی که ترامپ، در آستانه انتخابات میاندورهای، تحت فشار سیاسی قرار دارد تا هزینههای سوخت را کاهش دهد.
اگرچه برقراری یک آتشبس شکننده در ماه آوریل به شدیدترین دور بمبارانهای آمریکا و اسرائیل علیه ایران پایان داد، اما از آن زمان تاکنون، واشنگتن و تهران در سراسر منطقه، در رقابتی پرالتهاب برای کنترل تنگه هرمز، دست به حملات متقابل علیه یکدیگر زدهاند.
در روزهای اخیر، ترامپ و نتانیاهو هر دو لحن تندتری علیه ایران اتخاذ کردهاند.
رئیسجمهور ایالات متحده روز یکشنبه ضمن حمایت از تلاش نتانیاهو برای انتخاب مجدد، در شبکه اجتماعی «تروث سوشال» (Truth Social) هشدار داد که «اگر اسرائیل رهبر نامناسبی داشته باشد — یعنی هر کسی غیر از “بیبی” (نتانیاهو)» — آنگاه آمریکا مجبور خواهد شد به تنهایی با جمهوری اسلامی مقابله کند، «و من تمایلی به انجام چنین کاری ندارم».
ترامپ همچنین با تهدید ایران به حملات بیشتر گفت: «اگر [ایران] به سرعت رویه خود را تغییر ندهد»، آمریکا و اسرائیل «بهزودی کار را تمام خواهند کرد».
نتانیاهو نیز روز دوشنبه ویدئویی از گفتگوی خود با ترامپ منتشر کرد که در یکی از پایگاههای نیروی هوایی اسرائیل ضبط شده بود. نتانیاهو، در حالی که مقابل یک هواپیمای جنگی نشسته بود، گفت: «دونالد، تو گفتی که کاری داریم که باید تمامش کنیم؛ ما با هم آن را تمام خواهیم کرد.»
ترامپ در پاسخ، از طریق بلندگوی تلفن گفت: «تو جنگجوی بزرگی هستی و ما خیلی زود این را ثابت خواهیم کرد. تو همان کسی هستی که میخواهم در کنارم باشد.»
نتانیاهو برای پیروزی مجدد در انتخابات هفته آینده با مسیری دشوار روبروست؛ انتخاباتی که نخستین محک برای رهبری او پس از حمله حماس از غزه در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگهای منطقهایِ متعاقب آن محسوب میشود.
بیشتر نظرسنجیهای معتبر در اسرائیل نشان میدهند که بلوک مخالفان با اختلافی اندک از ائتلاف راست افراطیِ نتانیاهو پیشی گرفته است، هرچند هیچیک از طرفین هنوز به اکثریت قاطع دست نیافتهاند.
مقامات امنیتی فعلی و پیشین اسرائیل نگرانند که آغاز جنگ در چنین مقطع نزدیکی به انتخابات — حتی اگر پس از روز رأیگیری رخ دهد — بتواند تأثیری عمیق و مخرب بر روند دموکراتیک بگذارد. انتظار میرود تشکیل دولت جدید مستلزم هفتهها مذاکرات طاقتفرسا باشد؛ دورهای که در آن نتانیاهو همچنان به عنوان نخستوزیر موقت باقی میماند و حتی در صورت شکست در انتخابات، از اختیار قانونی — هرچند متزلزل — برای آغاز جنگ برخوردار خواهد بود.
با این حال، چنین اقدامی در تاریخ اسرائیل سابقه چندانی ندارد و مشخص نیست که رؤسای کنونی نهادهای امنیتی، در صورت دریافت هرگونه دستوری برای ازسرگیری عملیات تمامعیار علیه ایران در هفتههای پیش رو، چه واکنشی نشان خواهند داد.
افراد وفادار به نتانیاهو در رأس سازمانهای اطلاعاتی «شینبت» و «موساد» گمارده شدهاند؛ این در حالی است که جایگاه ستاد کل ارتش اسرائیل (IDF) در افکار عمومی، به دلیل ناکامیهای پیرامون حمله هفتم اکتبر و هجمههای بیوقفه چهرههای رسانهای جناح راست، تضعیف شده است.
یکی از افراد مطلع از طرحهای حمله به ایران گفت: «در مورد این دولت، “همه گزینهها روی میز است”؛ هیچ چیزی مرا غافلگیر نخواهد کرد.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
یورونیوز فارسی
قطر با وجود میانجیگری میان ایران و آمریکا هشدار داد که تهدید کشتیرانی، کابلهای اینترنتی و زیرساختهای تنگه هرمز بیش از واشنگتن و اسرائیل به ایران و همسایگانش آسیب میزند. این هشدار همزمان با تایید ادامه مذاکرات از سوی عراقچی و خبرهای متناقض درباره سفر هیئت قطری به تهران مطرح شد.
ابراهیم بن سلطان الهاشمی، مدیر اداره اطلاعرسانی و ارتباطات وزارت امور خارجه قطر، روز سهشنبه ۲۰ اکتبر (۲۸ مهر)، در نشست هفتگی خبری این وزارتخانه، از ایران خواست پیامدهای تهدیدهای خود علیه زیرساختهای حیاتی تنگه هرمز را دوباره ارزیابی کند.
به گزارش خبرگزاری رسمی قطر، الهاشمی با اشاره به احتمال انفجار مینهای دریایی، نشت نفت از کشتیها یا قطع کابلهای اینترنتی در تنگه هرمز پرسید چه کسانی بیشترین زیان را متحمل خواهند شد؟
او تاکید کرد آمریکا در آن سوی اقیانوس قرار دارد و اسرائیل نیز به آبهای خلیج فارس وابسته نیست، در حالی که پیامدهای چنین اقداماتی مستقیما متوجه کشورهای منطقه، از جمله مردم ایران، خواهد شد.
این مقام قطری با اشاره به اهمیت تنگه هرمز برای تامین آب آشامیدنی، فعالیت تاسیسات آبشیرینکن، کشتیرانی و منابع دریایی کشورهای خلیج فارس، ایران را در قبال حفظ امنیت این آبراه مسئول دانست و خواستار رعایت قوانین بینالمللی درباره آزادی کشتیرانی و حفاظت از محیطزیست دریایی شد.
چرا قطر اکنون به تهران هشدار میدهد؟
اظهارات الهاشمی پس از مطرحشدن تهدیدهای تازه مقامهای نظامی و امنیتی ایران علیه زیرساختهای ارتباطی منطقه بیان شده است.
حسین محبی، سخنگوی سپاه پاسداران، با اشاره به عبور هفت کابل اصلی اینترنت از زیر تنگه هرمز، از شناسایی اهداف و تسلیحات جدید سخن گفته بود.
محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، نیز در گفتوگو با پرستیوی هشدار داده بود که در صورت آغاز دور تازهای از جنگ، کابلهای اینترنتی، مراکز داده و تاسیسات هوش مصنوعی مرتبط با منافع آمریکا در منطقه ممکن است هدف حملات ایران قرار گیرند.
این تهدیدها نگرانیهایی درباره گسترش جنگ از حوزه انرژی و کشتیرانی به زیرساختهای دیجیتال ایجاد کرده است؛ زیرساختهایی که بخشهای مهمی از خدمات ارتباطی، مالی و اقتصادی کشورهای خلیج فارس به آنها وابستهاند.
در چنین شرایطی، هشدار قطر معنایی فراتر از یک موضعگیری معمول دیپلماتیک پیدا میکند. دوحه عملا استدلال استفاده از زیرساختهای منطقه بهعنوان اهرم فشار علیه آمریکا را زیر سوال برده و به تهران یادآوری کرده است که هزینه چنین اقداماتی ممکن است بیش از واشنگتن و تلآویو، متوجه ایران و همسایگانش شود.
هشدار به تهران در کنار ادامه میانجیگری
نکته مهم در سخنان الهاشمی این است که او همزمان با انتقاد از تهدیدهای ایران، بر ادامه تلاشهای دیپلماتیک قطر برای پایان دادن به جنگ تاکید کرده است.
به گزارش خبرگزاری رسمی قطر، این مقام اعلام کرد تماسها، سفرهای دیپلماتیک و تبادل پیامها میان طرفهای درگیر متوقف نشده و دوحه همچنان برای دستیابی به راهحلی فوری و پایدار تلاش میکند.
او همچنین ابراز امیدواری کرد که مذاکرات هرچه زودتر نتیجه بدهد، اما ضربالاجل مشخصی برای توافق تعیین نکرد. الجزیره نیز در پوشش این نشست، پیام دوحه را چنین بازتاب داد: «راهحل نظامی راه به جایی نمیبرد و تنها از طریق مذاکره میتوان ثبات را به منطقه بازگرداند.»
قرار گرفتن هشدار صریح به تهران در کنار تاکید بر تداوم مذاکرات، نشاندهنده دو هدف همزمان قطر است: جلوگیری از گسترش تهدید علیه زیرساختهای حیاتی کشورهای خلیج فارس و حفظ ارتباط با ایران برای پیشبرد مذاکرات با آمریکا.
بااینحال، در اظهارات مقام قطری نشانه روشنی از ارائه اولتیماتوم به تهران یا انتقال شروط تازه واشنگتن دیده نمیشود.
عراقچی: مذاکرات از طریق قطر و پاکستان ادامه دارد
همزمان با این موضعگیری، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، شامگاه سهشنبه در گفتوگو با شبکه الاخباریه عراق، ادامه مذاکرات غیرمستقیم با آمریکا از طریق کشورهای واسطه، از جمله قطر و پاکستان، را تایید کرد.
به گزارش ایرنا، عراقچی گفت تهران پیشتر طرحی هفتروزه به واشنگتن ارائه کرده بود که بر اساس آن، تنگه هرمز در صورت تحقق شروط ایران میتوانست در روز ششم بازگشایی شود.
او مدعی شد آمریکا با شروط مطرحشده موافقت کرده، اما خواستار افزودن چند بند دیگر به توافق شده است. عراقچی جزئیات این درخواستها را اعلام نکرد و تاکید کرد واشنگتن ابتدا باید تعهدات قبلی خود در چارچوب تفاهمنامه اسلامآباد را اجرا کند. ادعای موافقت آمریکا با شروط تهران هنوز مستقلا از سوی واشنگتن تایید نشده است.
رویترز نیز روز سهشنبه به نقل از مقامهای ارشد ناشناس ایرانی نوشت اختلاف بر سر ترتیب اجرای تعهدات، یکی از موانع اصلی پیشرفت مذاکرات است.
براساس این گزارش، تهران خواستار پایان محاصره دریایی، کاهش محدودیتهای صادرات نفت، آزادسازی داراییهای مسدودشده و توقف درگیریهاست؛ در حالی که واشنگتن میخواهد برنامه هستهای ایران نیز از ابتدا در دستور کار قرار گیرد.
ابهام درباره سفر هیئت قطری به تهران
همزمانی هشدار قطر با تحرکات دیپلماتیک در تهران، پس از انتشار و تکذیب خبر سفر یک هیئت قطری، توجه بیشتری برانگیخت.
آن هم در شرایطی که عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، روز سهشنبه در تهران با مسعود پزشکیان، محمدباقر قالیباف و محسن رضایی دیدار کرد. رویترز گزارش داد که مقامهای ایران در این دیدارها، پیشرفت مذاکرات را به اجرای تعهدات آمریکا و تحقق مطالبات تهران مشروط کردند.
ساعاتی بعد، نورنیوز، رسانه نزدیک به نهادهای امنیتی ایران، ساعت ۲۱:۴۰ به وقت تهران خبر داد که اندکی پیش از خروج عاصم منیر، یک هیئت دیپلماتیک قطری وارد ایران شده است.
اما کمتر از دو ساعت بعد، تسنیم به نقل از یک منبع آگاه ناشناس، این خبر را تکذیب کرد و نوشت نهتنها هیئتی از قطر وارد ایران نشده، بلکه اساسا برنامهای برای چنین سفری وجود نداشته است.
هنوز توضیح رسمی و مستقلی درباره علت انتشار این روایتهای متناقض ارائه نشده است. بنابراین نمیتوان نتیجه گرفت که سفر انجام شده و سپس به دلایل سیاسی یا امنیتی تکذیب شده است. اما کاربران ایرانی از شب گذشته با انتشار تصاویری از رصد منتسب به یک پرواز قطری، مدعی هستند که هواپیمایی قطری حدود ۳۰ دقیقه در تهران توقف داشته است؛ هواپیمایی که به ظن آنها حامل هیئت قطری بوده است.
بااینحال، تکذیب سفر هیئت قطری به معنای توقف میانجیگری دوحه نیست؛ زیرا مقامهای قطر و ایران هر دو ادامه تماسها و تبادل پیامهای غیرمستقیم را تایید کردهاند.
پیام سیاسی دوحه به تهران چیست؟
مجموع این تحولات نشان میدهد که قطر در تلاش است میان نقش میانجی خود و ضرورت حفاظت از امنیت کشورهای خلیج فارس تعادل برقرار کند.
نخستین پیام دوحه به تهران آن است که استفاده از تنگه هرمز بهعنوان اهرم فشار علیه آمریکا نباید به تهدید مستقیم زیرساختهای حیاتی همسایگان ایران تبدیل شود. از دیدگاه قطر، آسیبرساندن به کابلهای ارتباطی، مسیرهای دریایی و محیطزیست خلیج فارس لزوما واشنگتن و تلآویو را به همان اندازه تحت فشار قرار نمیدهد که اقتصاد و امنیت کشورهای منطقه را تهدید میکند.
دومین پیام، تاکید بر حفظ مسیر دیپلماتیک است. قطر با وجود انتقاد علنی از تهدیدهای تهران، قصد ندارد میانجیگری را کنار بگذارد و همچنان دستیابی به توافق را راه جلوگیری از گسترش بحران میداند.
از سوی دیگر، این هشدار میتواند تلاشی برای جلوگیری از دشوارتر شدن مذاکرات باشد؛ زیرا گسترش تهدیدها به زیرساختهای ارتباطی و منابع حیاتی کشورهای خلیج فارس، نگرانی همسایگان ایران و هزینههای منطقهای جنگ را افزایش میدهد.
البته هنوز شواهدی وجود ندارد که سخنان الهاشمی بخشی از ابتکاری هماهنگ با واشنگتن بوده یا مستقیما به پیشنهاد تازهای در مذاکرات ارتباط داشته باشد.
بنابراین، هشدار قطر را بیش از آنکه نشانه تغییر موضع دوحه در قبال تهران یا نزدیک بودن توافق بدانیم، میتوان پیامی سیاسی در میانه مذاکراتی شکننده ارزیابی کرد: ایران باید هزینههای منطقهای گسترش تهدید در تنگه هرمز را در محاسبات خود لحاظ کند، در حالی که مسیر گفتوگو با آمریکا همچنان باز میماند.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
هیئت تحریریه / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
از زمانی که پرزیدنت ترامپ سال گذشته به کاخ سفید بازگشت، میانِ سیاستِ «دلجویی» از ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، و کمکِ اکراهآمیز به اوکراین برای دفاع در برابر تهاجم پوتین، در نوسان بوده است. در دو هفته گذشته، ترامپ چرخش تندی به سمت سیاست دلجویی داشته است. او که برای کاهش قیمت بنزین پیش از انتخابات میاندورهای به شدت مستأصل شده، اکنون در پیشبرد جنگ به پوتین کمک میکند.
در ۹ اکتبر، ترامپ اعلام کرد که تحریمهای مربوط به صادرات گازوئیل روسیه به ایالات متحده را لغو خواهد کرد؛ اقدامی که به اقتصاد روسیه و تولیدات جنگی این کشور کمک میکند. او روز جمعه پا را فراتر گذاشت و با امضای یک فرمان اجرایی، تحریمهای دیگری را نیز لغو کرد. او همچنین گامهایی برداشته که فاقد منطق اقتصادی روشن هستند و به نظر میرسد صرفاً با هدف خشنود کردن پوتین طراحی شدهاند. از جمله این اقدامات، اعمال محدودیتهای جدید در خدماتِ «استارشیلد» (Starshield) است؛ شبکه ماهوارهای تحت مدیریت ایلان ماسک که نیروهای اوکراینی از آن برای دفاع در برابر حملات هوایی روسیه استفاده میکنند. اگرچه کاخ سفید هرگونه دخالتی را انکار میکند، اما ایلان ماسک اظهار داشته که تنها ارتش ایالات متحده — و در نهایت شخص رئیسجمهور — میتوانند دستور اعمال محدودیت در خدمات را صادر کنند.
بیایید درباره ابعادِ رویکردِ فرصتطلبانه و بیپروای ترامپ صریح باشیم. او در حال یاری رساندن به رهبری خودکامه و دشمنی خطرناک برای ایالات متحده است که جنگی بیرحمانه را علیه همسایهای دموکرات به راه انداخته است. ترامپ این کار را تا حدودی با این امیدِ واهی انجام میدهد که قیمت بنزین — که به دلیل جنگِ نسنجیدهی او در ایران جهش یافته است — طی دو هفته آینده کاهش یابد و به جمهوریخواهان کمک کند تا از شکستهای سنگین در انتخابات میاندورهای جلوگیری کنند. او در واقع منافع ملی آمریکا را تضعیف میکند و احتمالاً جان اوکراینیها را فدای منافع سیاسی شخصی خود مینماید.
آنچه در اوکراین در جریان است، اهمیتی بسیار فراتر از سرنوشت یک ملت دارد. این جنگ آزمونی است برای اینکه ببینیم آیا توسعهطلبیِ اقتدارگرایانه میتواند در قرن بیست و یکم از طریق نیروی نظامی به موفقیت برسد، یا اینکه آیا غرب میتواند برای دفاع از دموکراسی و جان انسانهای بیگناه متحد شود. حتی برخی از جمهوریخواهان کنگره نیز مبهوت شدهاند. سناتور تام تیلیس از کارولینای شمالی، لغو تحریمها را «فراتر از غیرمسئولانه» و «غیرمنطقی» خواند. سناتور تد کروز از تگزاس گفت که این یک اشتباه بوده است. دو جمهوریخواه دیگر - سناتور کوین کرامر از داکوتای شمالی و نماینده مایک ترنر از اوهایو - خواستار تحقیق در مورد اختلالات استارشیلد شدند. سناتور جان کورنین از تگزاس گفت: «لیندسی وحشتزده خواهد شد»، که اشاره به لیندسی گراهام فقید، متحد ترامپ بود که مرتباً او را به سختگیری بیشتر در قبال روسیه ترغیب میکرد و گاهی اوقات موفق میشد. (تحریمهایی که آقای ترامپ هفته گذشته متوقف کرد، ناشی از قانونی بود که او ماه گذشته امضا کرد و به نام آقای گراهام نامگذاری شده است.)
ما متاسفیم که اکثر جمهوریخواهان، از جمله رهبران حزب در مجلس نمایندگان و سنا، استقلال و شفافیت اخلاقی مشابهی را نشان ندادهاند. یک کنگره کارآمد میتوانست به سرعت قانونی را تصویب کند که آقای ترامپ را در مورد تحریمهای روسیه و دسترسی به ماهواره اوکراین محدود کند.
سیاستهای اخیر آقای ترامپ به ویژه ناامیدکننده است زیرا اوکراین امسال پیشرفتهایی داشته است. نیروهای این کشور تقریباً ۴۰۰ مایل مربع از خاک خود را بین ژانویه و اواسط اکتبر بازپس گرفتهاند و پهپادهای آن خساراتی را در اعماق خاک روسیه وارد کردهاند. با کمک ایالات متحده و اروپای غربی، اوکراین این شانس را دارد که جنگ آقای پوتین را به بنبستی تحقیرآمیز یا شکستی برای او تبدیل کند.
اما اظهار لطف و توجه آقای ترامپ به آقای پوتین، در عوض، او را به تهاجمی بیشتر تشویق میکند؛ هم در اوکراین و هم فراتر از آن. پوتین که غرب را ضعیف و دچار اختلاف میبیند، کمپینی از حملات و تحریکاتِ بهسختی پنهانشده علیه بخشهای دیگری از اروپا آغاز کرده است. پهپادها، موشکها و جنگندههای روسی وارد فضای هوایی ناتو در لهستان، رومانی و کشورهای بالتیک شدهاند.
هفته گذشته، حملات پهپادی مشکوک در دریای سیاه، درست خارج از آبهای سرزمینی بلغارستان، به یک کشتی باری تجاری آسیب رساند و کشتی دیگری را غرق کرد. تابستان امسال، آلمان اعلام کرد که پهپادهای مسلح روسی را در اطراف فرودگاهی در نزدیکی لایپزیگ کشف کرده است که ظاهراً منتظر دستورالعملهای از راه دور برای حمله بودهاند. فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، گفته است: «ما همین الان هم با روسیه درگیر هستیم.»
در مقابل، آقای ترامپ روز دوشنبه ارزیابی فریبنده ارائه داد و گفت: «راستش را بخواهید، روسیه در قبال اوکراین عملکرد بدی نداشته است.» او سیاست مماشاتجویانه خود در قبال مسکو را در پوشش راهبردی برای دستیابی به صلح عرضه کرده است. او روز یکشنبه در شبکههای اجتماعی نوشت که تحریمها را لغو کرده، زیرا نمیخواهد «کاری انجام دهد که روسیه را بهشکلی احمقانه از میز مذاکره دور کند.»
اگر آقای ترامپ واقعاً چنین باوری دارد، در شناخت آقای پوتین دچار اشتباه شده است؛ چرا که پوتین در برابر درخواستهای ملتمسانه و منفعلانه برای صلح، با به راه انداختن جنگهای بیشتر پاسخ میدهد.
هم دولت بایدن و هم حامیان اوکراین در کنگره، بهدرستی محدودیتهایی را برای حمایت آمریکا از اوکراین تعیین کردهاند. اوکراین عضو ناتو نیست و ایالات متحده نباید نیروهای نظامی خود را برای جنگیدن در این نبرد اعزام کند. بخش عمدهای از حمایت مالی از کییف باید از سوی اروپای غربی تأمین شود؛ منطقهای که مدتهاست مسئولیت دفاع از قاره اروپا را به ارتش آمریکا واگذار کرده است. با این حال، واشنگتن میتواند و باید نقشی حیاتی در دفاع از دموکراسی اوکراین در برابر تجاوز روسیه ایفا کند.
در وهله نخست، کاخ سفید باید محدودیتهای اعمالشده بر شبکه «استارشیلد» (Starshield) را لغو کند. اوکراین برای دفاع از خود در برابر حملات موشکی روسیه، به این شبکه ماهوارهای متکی است. یک افسر نظامی اوکراینی به نشریه «پولیتیکو» گفت که کند شدن عملکرد این شبکه «به قیمت جان بسیاری از ما تمام خواهد شد.» همچنین، ایالات متحده و اروپا باید با همکاری یکدیگر به اوکراین کمک کنند تا ذخایر موشکهای رهگیر و موشکهای دوربرد خود را بازسازی کند. علاوه بر این، واشنگتن باید به مجازات ولادیمیر پوتین، الیگارشهای حامی او و اقتصاد جنگمحور روسیه ادامه دهد.
راه انجام این کار ساده است: اجرای قانونی که به نام آقای گراهام شناخته میشود. این قانون بخش انرژی روسیه — که به تأمین مالی جنگ در اوکراین کمک میکند — را هدف تحریمها و تدابیر دیگر قرار داده بود. قرار بود این مجازاتها روز یکشنبه اجرایی شوند، اما آقای ترامپ با امضای یک فرمان اجرایی مانع از آن شد.
مردم اوکراین در چهار سال و نیم گذشته شجاعتی الهامبخش از خود نشان دادهاند. آنها برخلاف پیشبینیهای کارشناسان، در برابر تهاجم روسیه ایستادگی کردند و آن را پس زدند. بیش از ۱۲۵ هزار نفر از آنها کشته و نیم میلیون نفر دیگر زخمی شدهاند. بسیاری از آنها در هراس دائمی به سر میبرند و خود را برای زمستانی دشوار آماده میکنند. آنها در نبردی میجنگند که به نفع تمام جهان آزاد است؛ در حالی که آقای ترامپ تنها برای منافع شخصی خود میجنگد.
——————
* هیئت تحریریه نیویورک تایمز گروهی از روزنامهنگارانِ صاحبنظر هستند که دیدگاههایشان مبتنی بر تخصص، پژوهش، بحث و گفتگو، و ارزشهای دیرینهای مشخص است. این گروه از بخش خبری (اتاق خبر) این روزنامه مستقل است.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
خبرگزاری مهر: پدیده فرونشست زمین در استان کرمان از یک هشدار علمی به یک بحران زیست محیطی و زیرساختی فراگیر تبدیل شده است.
دادههای سازمان زمینشناسی و نقشهبرداری کشور نشان میدهد که دشتهای استان کرمان نه تنها در صدر مناطق درگیر با این پدیده در ایران قرار دارند، بلکه نرخ نشست در برخی نقاط آن به ارقامی رسیده که در مقیاس جهانی بیسابقه یا بسیار نادر است.
این فرونشست که بهدرستی «زلزله خاموش» خوانده میشود، آرام اما پیوسته در حال تغییر شکل دادن به جغرافیای زیستی و اقتصادی استان است.
تخلیه سفرههای زیرزمینی
عامل اصلی این وضعیت، برداشت بیرویه و طولانیمدت از منابع آب زیرزمینی است و سالها خشکسالی و الگوی کشت نادرست، به حفر هزاران چاه عمیق و نیمهعمیق انجامیده و سفرههای آب زیرزمینی را به شدت تخلیه کرده است.
وقتی آب از منافذ خاک و لایههای زیرین خارج میشود، این فضاهای خالی فرو میریزند و لایههای خاک و سنگ به هم فشرده میشوند؛ فرآیندی که به نشست سطح زمین منجر میگردد و برخلاف تصور عمومی، برگشتپذیر نیست.
تغییر اقلیم، کاهش بارندگی و نبود مدیریت کارآمد منابع آب نیز این شرایط را بحرانیتر کرده است.
از دشت بهرمان تا شهرستان های جنوبی کرمان
شدت و گستردگی فرونشست در کرمان به گونهای است که این استان را به یکی از بحرانیترین مناطق کشور تبدیل کرده است.
دشت بهرمان در کرمان با نرخ نشست سالانه ۳۱ سانتیمتربه عنوان یکی از کانون ها فرو نشست شناخته میشود.
در دشتهای رفسنجان، انار، زرند و سیرجان نیز نرخ فرونشست به ۳۰ تا ۴۰ سانتیمتر در سال میرسد که در مقایسه با استاندارد جهانی (حدود ۳ سانتیمتر)، رقمی هشداردهنده است.
تصویر بحران در جنوب استان کرمان پیچیدهتر است و در این منطقه، فرونشست با پدیده فرسایش خندقی ترکیب شده و شکافهای عمیق و طولی را در زمین ایجاد کرده است.
افت سالانه سطح آبهای زیرزمینی در جنوب کرمان، این منطقه را با تهدیدی همزمان برای زیرساختها و کشاورزی روبهرو کرده است.
چند روستا در حوزه جنوبی به طور مستقیم با این پدیده درگیر شدهاند و شکافهای زمین تا نزدیکی محدودههای مسکونی و باغها پیشروی کردهاند.
پیامدهای چندلایه بر زندگی و زیرساخت
فرونشست زمین در کرمان پیامدهایی فراتر از یک مخاطره زمینشناختی دارد و به طور مستقیم بر زندگی روزمره و اقتصاد منطقه اثر میگذارد.
ترکخوردگی و تخریب ساختمانها، جادهها، خطوط انتقال انرژی و سایر زیرساختهای شهری و بینشهری، از نخستین نشانههای ملموس این بحران برای شهروندان است.
در حوزه کشاورزی، نشست زمین و تغییر ساختار خاک، حاصلخیزی اراضی را تهدید میکند و میتواند به شورهزار شدن یا از دست رفتن قابلیت کشت در دشتهای حاصلخیز منجر شود.
در جنوب استان کرمان که سالانه میلیونها تن محصول کشاورزی تولید میکند، در بلندمدت، تداوم این روند میتواند موجهای مهاجرت اجباری روستاییان و خالی شدن تدریجی دشتها و سکونتگاههای استان را به همراه داشته باشد.
از مدیریت آب تا بازنگری در الگوی کشت
مهار این بحران، نیازمند مجموعهای از اقدامات همزمان و قاطع است.
نخستین و حیاتیترین گام، کنترل جدی و کاهش برداشت از سفرههای آب زیرزمینی از طریق بستن چاههای غیرمجاز و اعمال نظارت واقعی بر مصرف است.
دومین اقدام، اصلاح الگوی کشت و حرکت از محصولات پر آببر به سمت کشاورزی گلخانهای و محصولات کمآببر است که با شرایط اقلیمی استان سازگاری بیشتری داشته باشند.
سومین اقدام نیز بهرهگیری از فناوریهای نوین مانند آبیاری تحت فشار، بازچرخانی پساب تصفیهشده و حتی در افق بلندمدت، نمکزدایی از آب دریا است که میتواند بخشی از فشار وارد بر منابع آب شیرین را کاهش دهد.
چاره اندیشی با فوریت باید انجام شود
معاون هماهنگی امور عمرانی استانداری کرمان، در گفتگو با مهر تأکید کرد: کرمان در زمره استانهایی قرار دارد که بیشترین شدت و گستردگی فرونشست را تجربه میکنند.
علی اصغر ذاکریهرندی، تداوم این روند نزولی سفره های آب زیر زمینی را زنگ خطری جدی برای بقای زیرساختها، اراضی کشاورزی و سکونتگاههای شهری و روستایی دانست و هشدار داد که در صورت عدم چارهاندیشی فوری، استان در سالهای آینده با خساراتی ناشی از فرونشست مواجه خواهد شد که آینده توسعه کرمان را تحتالشعاع قرار میدهد.

معاون عمرانی استاندار کرمان، مدیریت اصولی و علمی منابع آب زیرزمینی را مهمترین و کلیدیترین راهکار برای کنترل و مهار این پدیده ویرانگر برشمرد.
وی با اعلام آمادگی کامل استانداری برای حمایت از طرحهای مطالعاتی تخصصی در این حوزه، بر ضرورت آغاز هرچه سریعتر این مطالعات و تقویت هماهنگی میاندستگاهی تأکید کرد.
در همین راستا، ذاکریهرندی اجرای طرح جایگزینی آبهای نامتعارف «از جمله توسعه گسترده استفاده از پسابهای تصفیهشده» را گامی تحولآفرین و ضروری برای حفظ سفرههای آب زیرزمینی و تضمین تداوم تولید در بخشهای مختلف دانست.
به باور وی، جلوگیری از برداشتهای بیرویه از آبخوانها و بازچرخانی آب، نه یک انتخاب، بلکه یک الزام حیاتی برای نجات استان کرمان است.
این مقام مسئول در پایان خاطرنشان کرد: نگاه حاکمیتی در استان کرمان، صیانت قاطع از منابع آب زیرزمینی است و تمامی تصمیمات آتی باید در راستای مهار این بحران ملی و حفظ سرزمین کرمان برای نسلهای آینده اتخاذ شود.
نیازمند تدوین برنامهریزیهای کلان ملی
نماینده کرمان در شورای عالی استانها هم در گفتگو با مهر گفت: مکانیزم این تخریب به این صورت است که با خروج آب از منافذ خاک و سنگ، لایههای زمین دچار فشردگی و در نتیجه نشست میشوند.
علیرضا عباسزاده، افزود: این پدیده که محصول مستقیم خشکسالیهای پیدرپی و الگوی کشت ناکارآمد است، اکنون تحت تأثیر تشدید تغییرات اقلیمی، کاهش بارشها و فقدان مدیریت یکپارچه منابع آبی، وارد فاز جدیتری شده است.
وی ادامه داد: تبعات این فروپاشی خاموش، زنجیرهای از خسارتها را در پی دارد که آن را می توان در سه لایه تخریب فیزیکی که خود را در ترکخوردگی ساختمانها و فرسایش شتابان زیرساختهای حیاتی نظیر جادهها و خطوط انتقال انرژی نشان میدهد، نابودی بسترهای کشاورزی و از دست رفتن اراضی حاصلخیز و موج مهاجرتهای اجباری روستاییان دسته بندی کرد که در صورت تداوم، منجر به تخلیه کامل دشتها و روستاهای استان و ایجاد سکونتگاههای متروکه خواهد شد.
عضو شورای عالی استانها یک استراتژی سه محوره و فوری را ترسیم کرد که اجرای آن دیگر یک انتخاب، بلکه یک ضرورت بقا است.
عباس زاده، گفت: توقف فوری برداشتهای غیرمجاز، مسدودسازی چاههای غیرقانونی و استقرار نظام نظارتی واقعی و دقیق بر مصرف آبهای زیرزمینی، پایان دادن به اصرار بر کشت سنتی محصولات بهشدت آببر «مانند هندوانه» در اقلیم خشک کرمان و گذار اجتنابناپذیر بهسوی کشاورزی گلخانهای و توسعه کشت گیاهان کمآب بر، بهرهگیری حداکثری از سامانههای آبیاری تحت فشار، توسعه پروژههای بازچرخانی و تصفیه فاضلاب، و حتی بررسی جدی امکان شیرینسازی آب دریا برای تزریق به چرخه مصرف و کاهش فشار بر منابع زیرزمینی این استراتژی ها می باشند.
وی با تأکید بر اینکه مقوله فرونشست محدود به مرزهای جغرافیایی کرمان نیست و یک چالش تمامعیار ملی محسوب میشود، هشدار داد که زمان برای اقدام مؤثر بهسرعت در حال سپری شدن است.
وی خاطرنشان کرد: عبور از این گردنه، نیازمند تدوین برنامهریزیهای کلان ملی، تخصیص بودجههای متناسب و همافزایی واقعی تمامی دستگاههای اجرایی کشور است و در غیر این صورت، فردا برای جبران این خسارت ژئولوژیک، بسیار دیر خواهد بود.
فرونشست زمین یک بحران صرفاً استانی نیست و حل آن نیازمند برنامهریزی کلان ملی، تخصیص بودجه پایدار و هماهنگی همه دستگاههای اجرایی است و تعلل در این زمینه، هزینهای بسیار سنگینتر از اقدام امروز را به نسلهای آینده تحمیل خواهد کرد.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
بنوا فوکون، گئورگی کانچف و ربکا فنگ / وال استریت ژورنال / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
صادرات نفت از خلیج فارس از سطوح پیش از جنگ فراتر رفته است؛ چرا که یک سیستم کشتیرانیِ ابداعی تحت حمایت ایالات متحده، به نفتکشها کمک میکند تا با وجود یکی از شدیدترین موجهای حملات ایران در تنگه هرمز، به جابهجایی نفت ادامه دهند.
بر اساس دادههای شرکت رصد کشتیها «کپلر» (Kpler)، جریان نفت خاورمیانه — شامل محمولههای عبوری از تنگه هرمز و مسیرهای جایگزین در سراسر منطقه — در هفته منتهی به ۱۸ اکتبر به میانگین بیش از ۲۴ میلیون بشکه در روز رسید که از سطح ۲۳.۳ میلیون بشکهایِ پیش از جنگ فراتر رفته است.
آمارهای اولیه نشان میدهد که جریان نفت از تنگه هرمز (شامل انتقالهای دریایی در دریای عمان) در همین دوره، به طور میانگین حدود ۱۴ میلیون بشکه در روز بوده که معادل ۸۲ درصدِ سطح پیش از جنگ است.
قیمت نفت همچنان بالاست؛ به طوری که روز سهشنبه، قیمت نفت خام شاخص «برنت» به حدود ۱۰۸ دلار در هر بشکه رسید. معاملهگران نگراناند که بهبود وضعیت در تنگه هرمز پایدار نباشد، بهویژه اگر درگیریها دوباره شدت بگیرند. کاهش ذخایر جهانی نفت، حاشیه خطا را بسیار محدود کرده است. همچنین، انجام این عملیات پرهزینه است؛ هزینههایی که در نهایت به قیمت سوخت برای مصرفکنندگان نهایی افزوده میشود.
با این حال، تداوم جریان نفت نشاندهنده تغییری در نبرد بر سرِ مهمترین گلوگاه انرژی جهان است. ایران همچنان میتواند عبور محمولهها را خطرناک و پرهزینه کند، اما تواناییاش برای جلوگیری از ترددها کاهش یافته و در نتیجه، اهرم فشار تهران در برابر ایالات متحده تضعیف شده است.
حمد حسین، اقتصاددان ارشد حوزه کالاها در موسسه «کپیتال اکونومیکس» (Capital Economics) میگوید: «تصویر کلی این است که سازوکار کشتیرانی در تنگه هرمزِ پرخطر، اکنون کاملاً تثبیت شده و تمایل به پذیرش ریسک در میان دستاندرکاران صادرات نفت افزایش یافته است.»
خطوط لوله در عربستان سعودی و امارات متحده عربی نیز نفت را از مسیرهای متفاوتی منتقل میکنند. به برآورد شرکت «کپلر» (Kpler)، در ماه سپتامبر حدود ۴۰ درصد از نفت خام غیرایرانی که از خلیج فارس صادر شد، از مسیری غیر از تنگه هرمز عبور کرد؛ این رقم پیش از آغاز جنگ ۱۷ درصد بود.
حدود ۳۰ حمله به کشتیها در ماه جاری
این وضعیت در تضاد با فشار شدیدی است که بر ایران وارد شده؛ کشوری که صادرات نفتش به دلیل محاصره دریایی ایالات متحده، عملاً متوقف و مسدود شده است. خطر موجود این است که ایران ممکن است تلاش کند با انجام حملات شدیدتر، نفوذ خود را دوباره تثبیت کند و چه بسا پیش از انتخابات میاندورهای آمریکا که دو هفته دیگر برگزار میشود، ایالات متحده را به رویارویی جدیدی بکشاند.
با وجود تشدید خشونتها در اطراف تنگه هرمز، جریان نفت از خلیج فارس همچنان ادامه دارد. بر اساس آمار «وال استریت ژورنال» که با استناد به گزارشهای «مرکز عملیات تجارت دریایی بریتانیا» و شرکتهای امنیت دریایی تهیه شده، در ماه جاری حدود ۳۰ حمله به کشتیها گزارش شده است.
میشل ویز باکمن، تحلیلگر ارشد در شرکت اطلاعات دریایی «ویندورد» (Windward)، میگوید حوادث ماه اکتبر ۲۰ درصد از کل حملاتی را تشکیل میدهند که در طول این جنگ علیه کشتیها صورت گرفته است.
کریستوفر لانگ، افسر سابق نیروی دریایی بریتانیا که اکنون در گروه «نپتون پیتوپی» (Neptune P2P Group) فعالیت میکند، میگوید: «ایران در تلاش است تا دوباره تنگه هرمز را تحت محاصره خود درآورد.»
برای بسیاری از معاملهگران نفت و مالکان کشتیها، پذیرش خطر عبور از تنگه هرمز ارزشش را دارد. همایون فلکشاهی، مدیر بخش تحلیل نفت خام در شرکت «کپلر»، برآورد میکند که معاملهگران در مقایسه با پیش از جنگ، اکنون میتوانند با فروش مجدد نفت عراق، ۲۰ دلار بیشتر در هر بشکه سود کسب کنند؛ رقمی که برای محموله یک نفتکش غولپیکر به حدود ۴۰ میلیون دلار میرسد. تنها سه سفر از این دست میتواند هزینه ۱۰۰ میلیون دلاری خرید یک نفتکش دستدوم را جبران کند.
پاداش کلان به دریانوردان
همچنین به دریانوردان پیشنهادهایی برای دریافت پاداش در ازای انجام این عبورهای پرخطر ارائه میشود. خدمه کشتیها با دریافت مبالغی معادل دو تا سه برابر حقوق ماهانه معمولشان، ترغیب میشوند تا در کشتیهایی کار کنند که به خلیج فارس وارد میشوند.
به گزارش «وال استریت ژورنال»، یک شرکت تأمین نیروی انسانی دریایی مستقر در چین، برای یک سفر رفتوبرگشت که معمولاً یک تا دو هفته طول میکشد، تا سقف ۲۵ هزار دلار پیشنهاد داده است.
فلکشاهی میگوید: «با وجود افزایش حملات، حجم نفت جابهجا شده همچنان بالاست، زیرا سود حاصله، پذیرش این ریسک را توجیهپذیر میکند.» دلالان کشتی گفتند، برخی از مالکان کشتی به دلیل نرخ بیسابقه کرایه نفتکشها در منطقه، در حال تغییر موقعیت کشتیهای قدیمیتر خود هستند که قبلاً نفت ونزوئلا و روسیه را به خلیج فارس حمل میکردند.
بسیاری از شناورها در حال انجام سفرهای رفتوبرگشتی کوتاه از میان منطقه خطر هستند. پوشش هوایی آمریکا از طریق کریدوری در امتداد سواحل عمان، تا حدی امنیت آنها را تأمین میکند. نفتکشها در داخل خلیج فارس نفت بارگیری کرده و آن را از طریق تنگه هرمز منتقل میکنند؛ در حالی که اغلب سیگنالهای ردیابی خود را خاموش کردهاند. آنها سپس در نزدیکی عمان توقف کرده و محمولههای خود را به کشتیهایی که عازم بازارهای دوردست هستند منتقل میکنند، و پس از آن دوباره به خلیج فارس بازمیگردند؛ جایی که بیشترین خطر هدف قرار گرفتن آنها را تهدید میکند.
در همین حال، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با استفاده از پهپادها و موشکها، سعی در متوقف کردن کشتیهایی دارد که قصد عبور از این مسیر را دارند. سپاه همچنین به تاکتیکهای چریکی — که پیشتر توسط حوثیهای یمن برای هدف قرار دادن تردد دریایی در نزدیکی دهانه دریای سرخ به کار گرفته شده بود — روی آورده و با استقرار دیدهبانهایی در قایقهای کوچک ماهیگیری، نیروهای رزمی خود را به دریا اعزام میکند.
این مسیر همچنان پرخطر است. پیش از ماه سپتامبر، ابرنفتکش «لویالتی» (Loyalty) که با پرچم تانزانیا فعالیت میکند، سالها به حمل نفت خام ونزوئلا به چین مشغول بود. از ماه سپتامبر تاکنون، این کشتی دو بار وارد خلیج فارس شده و هر دو بار به سمت عراق رفته تا نفت خام بارگیری کند.
یکی از خدمه کشتی اظهار داشت که آنها پیش از هر سفر، نیروی دریایی ایالات متحده را در جریان میگذاشتند و پرسنل امنیتی نیز در کشتی حضور داشتند. به گفته شرکت «کپلر» (Kpler) و یکی از خدمه، در اوایل ماه اکتبر، کشتی «لویالتی» ۲ میلیون بشکه نفت خام عراق را در دریای عمان به یک نفتکش ناشناس منتقل کرد و سپس برای دریافت محمولهای جدید به خلیج فارس بازگشت.
این عضو خدمه گفت که شرکت مدیریت کشتی برای سفر دوم، جلیقههای ضدگلوله و کلاههای ایمنی برای خدمه ارسال کرده بود.
به گفته شرکت امنیت دریایی «ونگارد» (Vanguard)، در تاریخ ۱۶ اکتبر، کشتی «لویالتی» هدف اصابت یک گلوله آرپیجی (راکتانداز) قرار گرفت که از یک قایق کوچک شلیک شده بود. این پرتابه باعث ایجاد حفرهای در مخزن آب شیرین کشتی شد. به گفته یکی از خدمه، در زمان وقوع حمله، «لویالتی» حامل ۲ میلیون بشکه نفت خام عراق بود.
این حملات موجب افزایش هزینههای انتقال نفت خلیج فارس به بازارها شده است. به گزارش شرکت «کپلر»، هزینه حملونقل دریایی برای یک ابرنفتکش که نفت خام خلیج فارس را به چین میبرد، در هفته جاری به رقم بیسابقه ۳۷.۳۷ دلار برای هر بشکه رسید. همچنین به گفته «ویسه باکمن» از شرکت «ویندوارد» (Windward)، نرخ بیمه ریسک جنگ برای کشتیها از کمتر از ۳ درصد، به ۱۰ درصد از ارزش کل شناور افزایش یافته است. ناتاشا کانوا، رئیس تیم استراتژی جهانی کالاها در جیپیمورگان، گفت: «در ماه آوریل، مشکل کمبود نفت خام بود؛ اما در ماه اکتبر، مسئله هزینه جابهجایی آن است.»
با این حال، نفت همچنان در حال انتقال است؛ آن هم با وجود تهدیدهای ایران مبنی بر اینکه اگر خودش نتواند نفتش را صادر کند، به همسایگانش نیز اجازه نخواهد داد نفت خود را صادر کنند.
حسین، از موسسه «کپیتال اکونومیکس» (Capital Economics)، اظهار داشت: «ایران برای دستیابی به همان سطح کنترلی که پیشتر بر جریانهای نفتی منطقه داشت، باید رویکردی تهاجمیتر در پیش بگیرد.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
فلیز سولومون / والاستریت ژورنال / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
مقامهای امنیتی منطقه، در حالی که در پایتخت قطر گرد هم آمده بودند و خود را برای احتمال دور تازهای از تشدید تنش میان آمریکا و ایران آماده میکردند، پیامی هشدارآمیز از سوی آمریکا دریافت کردند: آنها باید خودشان به فکر تأمین امنیت خود باشند.
تام باراک، سفیر آمریکا در ترکیه و فرستاده ویژه دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در امور سوریه و عراق، گفت توافقهای بزرگ و فراگیری که طی دههها زیربنای امنیت جهانی بودهاند، اکنون در حال دگرگونی اساسی هستند و کشورهای خاورمیانه و دیگر مناطق جهان باید بر تأمین امنیت خود از طریق مشارکتهای منطقهای تمرکز کنند.
باراک در مجمع جهانی امنیت در دوحه، نشست سالانهای که مقامهای ارشد امنیتی و کارشناسانی از سراسر جهان را گرد هم میآورد، گفت: «آمریکا دیگر آن ضامن امنیت جهان نیست که طی ۸۰ سال گذشته بود. آن دوران به پایان رسیده است. آنچه در دولت کنونی اتفاق میافتد، کنار کشیدن از تعهدات نیست؛ بلکه پیامی برای بازتنظیم روابط است.»
او افزود: «این پیام شبیه تربیت یک نوجوان است؛ کار آسانی نیست.»
باراک گفت ترتیباتی که در پی جنگ جهانی دوم شکل گرفتند ــ و اساساً بر نوعی مبادله متقابل استوار بودند که در آن آمریکا در ازای نفت، امنیت را تأمین میکرد ــ دیگر با اولویتهای واشنگتن سازگار نیستند. به گفته او، آمریکاییها نمیخواهند جان خود را برای خاورمیانه فدا کنند و کشورهای حوزه خلیج فارس نیز میدانند که آمریکا نمیتواند امنیت آنها را تضمین کند.
او گفت منطقه بهدرستی در حال حرکت به سوی ائتلافهای کوچکتر و متنوعتر است؛ از جمله پیمان دفاعی جدید میان عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه. با این حال، او اذعان کرد که این گذار با عدم قطعیت همراه خواهد بود.
باراک گفت: «ما دستورالعمل مشخصی در اختیار نداریم. همه ما ناچاریم در لحظه تصمیم بگیریم و مسیر را بر اساس شرایط پیش رو تنظیم کنیم. میتوانیم هر بار فقط یک گام برداریم.»
مقامهای دولت ترامپ در نشستهای امنیتی اروپا و آسیا نیز خواستار اتکای بیشتر کشورها به تواناییهای خود شدهاند.
کشورهای حوزه خلیج فارس تلاش کردند ترامپ را از ورود به جنگ با ایران منصرف کنند، اما موفق نشدند. اکنون پیام باراک در شرایطی مطرح میشود که این کشورها نگراناند آمریکا از درگیری عقبنشینی کند و آنها را با دشمنی خشمگین و تهاجمیتر از گذشته تنها بگذارد. بسیاری از این کشورها در حال بازنگری در این موضوع هستند که آیا همچنان میتوانند به آمریکا بهعنوان یک شریک قابل اتکا تکیه کنند یا نه؛ هرچند همزمان میدانند که جایگزین مناسبی برای فناوری نظامی و پشتیبانی آمریکا وجود ندارد.
باراک گفت جنگی که آمریکا و اسرائیل در اواخر فوریه آغاز کردند، پیامدهایی غیرمنتظره به همراه داشته است. او خاورمیانه را به مکعب روبیک تشبیه کرد که با یک حرکت، ممکن است تمام تصویر آن تغییر کند. به گفته او، باید از این جنگ درسهایی آموخت و محدودیتهای قدرت آمریکا را نیز به رسمیت شناخت.
او گفت: «هر بار که تلاش میکنیم مداخله کنیم و فرد یا رژیمی را تغییر دهیم، به نظر میرسد مرتکب اشتباه شدهایم.» او برای نمونه به عراق، لیبی و افغانستان اشاره کرد.
دولتهای مختلف آمریکا مدتهاست امیدوار بودهاند که بتوانند این کشور را از درگیریهای خاورمیانه دور کنند، اما تاکنون در این کار موفق نشدهاند. حتی اکنون نیز دولت ترامپ پیامهای متناقضی ارسال میکند.
سال گذشته، آمریکا عربستان سعودی را در فهرست متحدان عمده خارج از پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) قرار داد؛ فهرستی که کشورهای همسایه آن، یعنی قطر، بحرین و کویت، نیز در آن حضور دارند. ترامپ همچنین به تقویت نیروهای نظامی آمریکا در اطراف ایران ادامه میدهد. ارتش آمریکا در حال اعزام سومین ناو هواپیمابر و یک یگان اضافی از نیروهای اعزامی تفنگداران دریایی به منطقه است و در حال تجدید تدارکات نیروهای خود است تا در صورت لزوم، برای ازسرگیری درگیریها آمادگی داشته باشد.
باراک گفت: «ما منطقه را ترک نمیکنیم.»
ترامپ و مقامهای ایرانی هر دو نشانههایی بروز دادهاند که حاکی از آمادگی آنها برای احتمال ازسرگیری درگیریهای گسترده، پس از ماهها بنبست دیپلماتیک است. آمریکا فشار اقتصادی بر حکومت ایران را افزایش داده، اما این اقدام تاکنون نتوانسته است راه را برای دستیابی به توافقی اساسی هموار کند. در همین حال، متحدان منطقهای آمریکا خود را برای احتمال دور دیگری از جنگ آماده میکنند؛ جنگی که ممکن است زیرساختهای حساس انرژی را هدف قرار دهد.
کشورهای حوزه خلیج فارس با نگرانی تحولات عربستان سعودی را دنبال میکنند؛ جایی که حملات موشکی و پهپادی شبهنظامیان حوثیِ مورد حمایت ایران، به تأسیسات انرژی و فرودگاه بینالمللی ریاض، پایتخت این کشور، آسیب رسانده است.
عربستان سعودی از آمریکا خواست که از نظر نظامی مداخله کند، اما ترامپ نقش این کشور را به ارائه اطلاعات و راهنمایی محدود کرده است. خسارات ناشی از حملات حوثیها، نگرانیها را درباره توانایی کشورهای منطقه برای مقابله با حملات موشکی و پهپادی بیشتر افزایش داده است؛ آن هم در شرایطی که این کشورها در مراحل پیشین جنگ، بخش قابلتوجهی از ظرفیت پدافند هوایی خود را مصرف کردهاند.
باربارا لیف، از مقامهای ارشد دیپلماتیک دولت جو بایدن، رئیسجمهور پیشین آمریکا، در امور خاورمیانه، گفت متحدان منطقهای آمریکا هماکنون در حال فاصله گرفتن از وابستگی به حمایت امنیتی واشنگتن هستند، اما عقبنشینی آمریکا محدودیتهایی دارد.
او که او نیز در دوحه سخن میگفت، اظهار داشت: «به نظر من، آنها از هماکنون اقدامات منطقی زیادی انجام میدهند؛ از جمله متنوعسازی مشارکتهای امنیتی و منابع تأمین تجهیزات دفاعی و امنیتی.»
او افزود: «فکر میکنم هنوز مشخص نشده است که در نهایت اوضاع به کجا خواهد رسید و در نتیجه، این شرکای منطقهای چگونه میتوانند به بهترین شکل از خود دفاع کنند. اما آنها همچنان به شرکای قدرتمندی مانند آمریکا نیاز دارند.»
علی واعظ، تحلیلگر مسائل ایران در گروه بینالمللی بحران، گفت کشورهای منطقه پیامهای متفاوتی از مقامهای مختلف آمریکایی دریافت میکنند؛ وضعیتی که به اعتبار آمریکا لطمه میزند و کشورهای منطقه را به سمت اتخاذ سیاستهای احتیاطی و حفظ گزینههای جایگزین سوق میدهد.
او گفت: «در نهایت، ایالات متحده همچنان نفوذ زیادی خواهد داشت و در دفاع از منطقه نقشآفرین خواهد بود، اما تجربه نشان داده است که این نقش و حمایت، بهوضوح کافی نیست.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
سازمان حقوق بشر ایران
سهشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵
مسئولان زندان قزلحصار به زندانیان محکوم به اعدام در پروندههای مربوط به «مواد مخدر» در واحد ۲ این زندان اعلام کردهاند که قرار است بیش از ۲۰۰ نفر از آنان که اهل شهرها و استانهای دیگراند، به زندانهای همان شهرها منتقل شوند. زندانیان معتقدند هدف از این انتقالها، اجرای احکام اعدام آنان است. این تصمیم درحالی گرفته شده است که زندانیان واحد ۲ قزلحصار با دو اعتصاب در مهرماه ۱۴۰۴ و تیرماه ۱۴۰۵ توانستهاند اجرای احکام اعدام در پروندههای مواد مخدر را در این زندان بهطور موقت متوقف کنند.
سازمان حقوق بشر ایران ضمن محکوم کردن طرح انتقال زندانیان، این اقدام را تلاشی برای شکستن اتحاد و مقاومت جمعی آنان و فراهم کردن زمینه اجرای احکام اعدام میداند.
محمود امیریمقدم، مدیر سازمان حقوق بشر ایران، در اینباره گفت: «زندانیان واحد ۲ قزلحصار تاکنون دو بار توانستهاند با اعتراضات جمعی خود اجرای احکام اعدام را متوقف کنند. اکنون به نظر میرسد مسئولان قصد دارند با پراکنده کردن آنان در زندانهای دیگر، اتحادشان را از بین ببرند و احکام اعدام را دور از نظارت و توجه افکار عمومی اجرا کنند. ما نگرانیم که این انتقالها زمینهساز موج تازهای از اعدامها شود. جامعه بینالملل، بهویژه دفتر مقابله با مواد مخدر و جرم سازمان ملل متحد (UNODC)، باید فوراً برای جلوگیری از این اعدامها اقدام کند.
بنابر اطلاع سازمان حقوق بشر ایران، مسئولان زندان قزلحصار صبح روز دوشنبه ۲۷ مهرماه، به زندانیان محکوم به اعدام در پروندههای مواد مخدر در واحد ۲ این زندان اعلام کردند که قرار است بیش از ۲۰۰ نفر از آنان که اهل شهرها و استانهای دیگراند و احکام اعدامشان قطعی و قابل اجراست، به زندانهای همان شهرها منتقل شوند.
یک منبع مطلع به سازمان حقوق بشر ایران گفت: «رئیس اندرزگاه متهمان مواد مخدر را احضار کرد و به آنها گفت دستورالعملی دریافت کرده که نام تکتک زندانیان اهل شهرستانها که حکم اعدامشان قطعی شده، در آن آمده است و باید به شهرستانهای خود منتقل شوند. زندانیان به این خواسته اعتراض کردند زیرا از وضعیت زندانها در شهرستانها اطلاع دارند و میدانند که هدف از این انتقالها، اجرای احکام اعدام است. افسر نگهبان در پاسخ به زندانیهای معترض گفت که این انتقالها اجباری است و دستور دادهاند که همه باید به شهرستانهای خود منتقل شوند.»
این منبع درباره دلایل نگرانی زندانیان از انتقال به شهرستانها گفت: «در زندانهای شهرستانها سختگیری و مقررات بیشتر است. حتی داخل اتاقها دوربین نصب کردهاند و کسی به تلفن همراه دسترسی ندارد. وقتی زندانی به تلفن همراه و فضای مجازی دسترسی نداشته باشد، نمیتواند صدای خود را به بیرون از زندان برساند.»
این منبع درباره شمار زندانیانی که قرار است منتقل شوند، گفت: «واحد ۲ که محل نگهداری زندانیان محکوم در پروندههای مواد مخدر است، چهار سالن دارد. در هر سالن حدود ۵۰ نفر، شاید هم بیشتر، حکم اعدام قطعی دارند. در مجموع، بیش از ۲۰۰ زندانی اهل شهرها و استانهای دیگر در این چهار سالن نگهداری میشوند که احکام اعدامشان قطعی شده است. حدود ۵۰ تا ۶۰ زندانی محکوم به اعدام دیگر هم بهدلیل درگیریها یا مسائل دیگری که در زندان داشتهاند، پیشتر به واحد یک منتقل شدهاند.»
این منبع همچنین با اشاره به نقض اصول دادرسی عادلانه در پروندههای مربوط به مواد مخدر گفت: «کسانی که با دادگاهها سروکار داشتهاند، میدانند که احکام بهصورت دستوری صادر میشوند و دادرسی عادلانهای وجود ندارد. بسیاری از اعترافات بهاجبار گرفته میشود. در موارد متعددی مأموران در تمام مراحل دادرسی و حتی بازجوییهای اولیه، پروندهها را دستکاری میکنند و اتهامات را سنگینتر جلوه میدهند تا حقالکشف بیشتری دریافت کنند یا رتبه و درجهشان بالاتر برود.»
این منبع درباره وضعیت خانوادههای زندانیان نیز گفت: «خانوادهها واقعاً میترسند. نگراناند که وضعیت فرزندان، برادران یا همسران زندانیشان بدتر شود. به همین دلیل، کمتر جرأت میکنند اقدامی انجام دهند. اما این زندانیان دیگر چیزی برای ازدستدادن ندارند.»
او درباره هدف از انتقال زندانیان به شهرستانها افزود: «هدف از انتقال زندانیان به شهرستانها فقط اجرای احکام اعدام است. اگر بخواهند همه را در قزلحصار اعدام کنند، آمار اعدامهای این زندان بسیار بالا میرود. اما با پراکنده کردن زندانیان در شهرستانهای مختلف، اعدامها میان استانها تقسیم میشود و میخواهند این موضوع را پنهان کنند.»
این منبع در ادامه گفت: «زندانیان در زندان قزلحصار به تلفن همراه و رسانهها دسترسی دارند و هر اتفاقی بیفتد، بلافاصله آن را رسانهای میکنند. مسئولان از همین موضوع میترسند و کنترلی روی آن ندارند. بهعلاوه، اتحاد میان زندانیان قزلحصار بسیار بیشتر از زندانهای دیگر است.»
طرح انتقال این زندانیان درحالی مطرح شده است که مقاومت و اعتراضات جمعی زندانیان واحد ۲ قزلحصار طی یک سال گذشته مانع از اجرای احکام اعدام در پروندههای مربوط به مواد مخدر در این زندان شده است.
در مهرماه ۱۴۰۴، بیش از ۱۵۰۰ زندانی محکوم به اعدام در پروندههای مربوط به مواد مخدر در واحد ۲ زندان قزلحصار، دست به اعتصابی تاریخی بهمدت شش روز زدند. شماری از زندانیان در جریان این اعتراض لبهای خود را دوختند و همزمان خانوادههای آنان مقابل مجلس شورای اسلامی در تهران تجمع کردند. این اعتراضات در نهایت مسئولان را وادار به توقف اجرای احکام اعدام کرد.
بار دیگر در ۲۲ تیرماه ۱۴۰۵، پس از انتقال شش زندانی محکوم به اعدام در پروندههای مواد مخدر به سلولهای انفرادی پیش از اجرای حکم، زندانیان واحد ۲ اعتصاب غذای ۱۷روزهای را آغاز کردند. آنان با انتشار روزانه ویدئوهایی از درون زندان که بازتاب گستردهای در رسانههای بینالمللی داشت، بار دیگر مسئولان را وادار کردند که اجرای احکام اعدام در پروندههای مربوط به مواد مخدر را بهطور موقت متوقف کنند.
حدود دو هفته بعد، مسئولان زندان در اقدامی که تلافیجویانه، طرح پراکنده کردن زندانیان سالن چهار را به بهانه تعمیرات و با اعمال فشار برای انتقال بهظاهر داوطلبانه آنان آغاز کردند. زندانیان این اقدام را تلاشی حسابشده برای جدا کردن سازماندهندگان اعتراضات، ازبینبردن اتحاد زندانیان و فراهمکردن زمینه ازسرگیری اعدامها دانستند.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
راگیپ سویلو / میدل ایست آی / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
دولت ترکیه روز سهشنبه متن «پیمان دفاعی مکه» را به پارلمان این کشور ارائه کرد.
این پیمان که در ماه اوت به امضای ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان رسید، یک ائتلاف دفاعی بینالمللی جدید ایجاد میکند که طرفهای امضاکننده را ـــ مشابه ماده ۵ پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) ـــ به دفاع از یکدیگر متعهد میسازد.
در متن این توافقنامه که به طور اختصاصی به دست «میدل ایست آی» (Middle East Eye) رسیده است، از کشور یا منطقه خاصی به عنوان تهدید نام برده نشده؛ اما تأکید شده است که در صورت وقوع حمله مسلحانه علیه استقلال، حاکمیت یا تمامیت ارضی هر یک از کشورهای عضو، سایر کشورها اقدامات لازم را برای حمایت از آن عضو انجام خواهند داد.
در ماده اول این پیمان آمده است: «اگر تمامیت ارضی، حاکمیت یا مرزهای بهرسمیتشناختهشده بینالمللی هر یک از “طرفها” تهدید یا به خطر بیفتد، “طرفها” باید از تمام ابزارهای لازم برای از بین بردن چنین تهدید یا خطری استفاده کنند.»
ماده ۲ تصریح میکند که «حمله مسلحانهای که از خارج علیه هر یک از “طرفها” صورت گیرد، به منزله حمله علیه همه آنها تلقی خواهد شد.»
«اگر یکی از “طرفها” هدف حمله مسلحانه یا تجاوز نظامی از سوی کشور یا گروهی از کشورها قرار گیرد، سایر “طرفها” باید بیدرنگ به آن “طرف”ِ مورد حمله یاری رسانند و از تمامی ابزارهای کمک متقابل که در اختیار دارند، به طور کامل استفاده کنند.» این سند میافزاید که طرفین باید پس از ارزیابی واقعبینانه از کمکهای مورد نیاز، دامنه و ماهیت حمایتهای ارائهشده را تعیین کنند و در چارچوب منابع در دسترس خود، «از جمله ابزارها و توانمندیهای نظامی»، با یکدیگر همکاری نمایند.
این توافقنامه همچنین شامل همکاری در زمینه توسعه صنایع دفاعی، آموزش نیروهای مسلح و تأمین تجهیزات، سوخت و سایر اقلام دفاعی برای یکدیگر است. علاوه بر این، چارچوبی را برای تبادل اطلاعات ایجاد میکند.
این توافقنامه که مشتمل بر ۱۶ ماده است، فاقد تاریخ انقضا میباشد.
امضاکنندگان تنها پس از گذشت ۱۰ سال از تاریخ لازمالاجرا شدن توافقنامه، مجاز به خروج از آن هستند؛ مشروط بر اینکه حداقل سه ماه پیش از آن، قصد خود برای خروج را به صورت کتبی به سایر طرفها اطلاع دهند.
در ادامه، ترجمهای غیررسمی از متن کامل این پیمان آمده است:
دولت جمهوری ترکیه، دولت جمهوری اسلامی پاکستان و دولت پادشاهی عربستان سعودی (که از این پس «طرف»، «طرفین» یا «طرفهای اصلی» نامیده میشوند)،
🔸با در نظر گرفتن احترام متقابل به حاکمیت، اصول منشور ملل متحد، حقوق بینالملل و اصول مرتبط در قوانین داخلی؛ و با توافق بر اینکه سازوکارهای موجودِ همکاری، هماهنگی و یکپارچهسازی در حوزه شراکت دفاعی میان «طرفین» را در قالب یک توافقنامه دفاعی مشترک گرد هم آورند،
🔸با تأکید مجدد بر تمایل خود برای توسعه هرچه بیشتر روابط میان «طرفین» در راستای منافع مشترکشان، و بر پایه همکاری، هماهنگی و یکپارچهسازی که شامل قابلیت همکاری (interoperability)، آمادگی و اثربخشی نیروهای مسلح آنان میشود، و بدینوسیله تقویت پیوندهای موجودِ دوستی و برادری میان «طرفین» و ملتهایشان،
🔸با تأکید مجدد بر اهمیت اصول عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر، برابری حاکمیتی، تمامیت ارضی و مصونیت مرزهای شناختهشده بینالمللی؛ و با اعلام اینکه در صورت وقوع حمله مسلحانه علیه استقلال، حاکمیت و تمامیت ارضی هر یک از آنها، اجرای اقدامات لازم برای حمایت متقابل ضروری است،
🔸با بیان اهمیت تلاشهای مشترک و هماهنگی — مطابق با حقوق بینالملل و منشور ملل متحد — جهت تضمین صلح، ثبات و امنیت در سطح جهانی و منطقهای،
🔸با ابراز تمایل به تعمیق همکاریهای موجود میان مقامات ذیصلاح «طرفها» در زمینه مبارزه با تروریسم،
🔸با تأکید بر اهمیت تقویت همکاریهای موجود میان «طرفها» در سازمانهای منطقهای و بینالمللی به منظور اتخاذ موضعی واحد در خصوص مسائل بینالمللی،
🔸با توجه به ضرورت توسعه هرچه بیشتر همکاریهای دفاعی و در حوزه صنایع دفاعی میان «طرفها»،
به شرح زیر توافق کردند:
ماده ۱
«طرفها» برای تضمین و حراست از استقلال، حاکمیت، تمامیت ارضی و مصونیت مرزهای یکدیگر که مورد شناسایی بینالمللی قرار دارند، همکاری خواهند کرد. چنانچه تمامیت ارضی، حاکمیت یا مرزهایِ مورد شناسایی بینالمللیِ هر یک از «طرفها» مورد تهدید یا خطر قرار گیرد، «طرفها» از تمامی ابزارهای لازم برای رفع چنین تهدید یا خطری استفاده خواهند کرد.
ماده ۲
هرگونه حمله مسلحانه که از خارج علیه یکی از «طرفها» صورت گیرد، به منزله حمله علیه تمامی «طرفها» تلقی خواهد شد. در صورتی که یکی از «طرفها» هدف حمله مسلحانه یا تجاوز نظامی از سوی کشور یا گروهی از کشورها قرار گیرد، سایر «طرفها» بیدرنگ به «طرف» مورد حمله یاری رسانده و از تمامی امکانات و ابزارهای کمک متقابل که در اختیار دارند، بهره خواهند گرفت. بدین منظور، و جهت امکانپذیر ساختن اعمال «حق دفاع مشروع» که در ماده ۵۱ منشور ملل متحد به رسمیت شناخته شده است، «طرفها» پس از ارزیابی واقعبینانه از کمکهای مورد نیاز، دامنه و ماهیت حمایتهای لازم را تعیین کرده و در چارچوب منابع و امکانات موجود خود، از جمله ابزارها و توانمندیهای نظامی، با یکدیگر همکاری خواهند کرد.
ماده ۳
در راستای اجرای ماده ۲ این توافقنامه، «طرفها» در حوزههای دفاعی، صنایع دفاعی و امنیتی همکاری نزدیکی خواهند داشت؛ روابط میان نیروهای مسلح خود را توسعه میدهند؛ و فعالیتهای توافقشدهای را با هدف تقویت همکاریهای دفاعی به انجام میرسانند.
ماده ۴
«طرفها» در خصوص مسائل امنیت بینالمللی، رایزنیهای منظمی انجام خواهند داد. آنان به منظور حفاظت از منافع حیاتی و امنیت ملی خود، و همچنین برای رفع تهدیدها و خطرات علیه امنیت ملیشان، به طور مستمر و مؤثر به یکدیگر یاری رسانده و در تدوین و اجرای اقدامات فردی و مشترک، بر اساس ارزیابیهای واحد، همکاری خواهند کرد. ماده ۵
«طرفها» همکاریهای موجود و تلاشهای مشترک، از جمله در سطح عملیاتی را در زمینه مبارزه با تروریسم ـــ در تمامی اشکال و مظاهر آن که بر ثبات و امنیت منطقهای و بینالمللی تأثیر منفی میگذارد ـــ تقویت خواهند کرد.
ماده ۶
«طرفها» در زمان جنگ و صلح، به منظور توسعه توانمندیهای دفاعی خود، تبادل متقابل پرسنل میان نهادهای دفاعی، برنامههای آموزشی و رزمایشهای مشترک، و همچنین اعزام نیروها و انجام فعالیتهایی با هدف افزایش «قابلیت همکاری» (interoperability) نیروهای مسلحِ «طرفها» را تشویق خواهند کرد.
ماده ۷
به منظور تقویت توانمندیهای دفاعی، «طرفها» بر اساس توافق دوجانبه، از اشتراکگذاری فناوری میان نهادهای صنایع دفاعی، توسعه مشترک فناوری، تولید مشترک و همکاری میان سازمانهای صنایع دفاعی در حوزههای زیر حمایت خواهند کرد:
الف) تشویق تولید مشترک در حوزه دفاعی؛
ب) پیادهسازی نوآوری دفاعی از طریق پروژههای مشترک تحقیق و توسعه در فناوریهایی که نیازمند تخصص ویژه هستند؛
ج) آموزش پرسنل و حمایت از صنایع نظامی در قلمرو «طرفها» با بهرهگیری از کارشناسان هر یک از «طرفها»؛
د) به اشتراکگذاری تخصص و تجربیات کسبشده در زمینههای صنایع دفاعی، تحقیق و توسعه دفاعی، و نوآوری؛
هـ) سایر حوزههای همکاری که مورد توافق متقابل «طرفها» قرار گیرد.
ماده ۸
۱. «طرفهای اصلی» یک «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» متشکل از وزرای امور خارجه، وزرای دفاع و رؤسای ستادهای کل نیروهای مسلحِ «طرفها» تشکیل خواهند داد. وظیفه این کمیته، ارائه جهتگیری راهبردی برای دفاع مشترک، توسعه همکاریهای دفاعی و امنیتی میان «طرفها» و رسیدگی به موانعی است که ممکن است در جریان اجرای این توافقنامه بروز کنند. این کمیته سالی دو بار تشکیل جلسه خواهد داد و میزبانی آن به صورت چرخشی میان «طرفها» خواهد بود. در صورت لزوم، رهبران «طرفها» میتوانند سالی یک بار با یکدیگر دیدار کنند.
۲. «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» در صورت تشخیص ضرورت، میتواند کمیتههای فرعی تشکیل دهد.
۳. برای اجرای حوزههای همکاریِ پیشبینیشده در این توافقنامه، در صورت لزوم، توافقنامهها یا پروتکلهایی میان «طرفها» مورد مذاکره قرار خواهد گرفت.
۴. «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» مجاز خواهد بود تا با اجماع «طرفهای اصلی»، رویهها و اصول حاکم بر پیوستن سایر «طرفها» به این توافقنامه را تعیین و تصویب نماید.
۵. دبیرخانهای به مرکزیت پادشاهی عربستان سعودی برای خدمت به «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» تأسیس خواهد شد. این دبیرخانه باید یک موافقتنامه مقر با پادشاهی عربستان سعودی منعقد نماید. رویهها و اصول حاکم بر عملکرد، ساختار سازمانی و تأسیس دبیرخانه، متعاقباً با اجماع «طرفهای اصلی» تعیین خواهد شد.
۶. ریاست دبیرخانه بر عهده یک دبیرکل خواهد بود که برای یک دوره سه ساله و به صورت چرخشی از میان «طرفهای اصلی» منصوب میشود. نخستین دبیرکل باید تبعه جمهوری اسلامی پاکستان باشد.
۷. مفاد این ماده به فعالیت کمیتههای همکاری نظامی موجود میان «طرفها» لطمهای وارد نخواهد کرد.
ماده ۹
به منظور تعمیق همکاریهای اطلاعاتی و ایجاد هماهنگیهای لازم در این زمینه، «طرفها» باید اطلاعات را از طریق کانالهای امنِ مورد توافق طرفین، و با رعایت امنیت اطلاعات، حفاظت از دادهها و محرمانگی، به اشتراک بگذارند.
ماده ۱۰
مشروط به در دسترس بودن و سازگاری خدمات پشتیبانی لجستیکی، «طرفها» باید در زمان صلح، جنگ و سایر شرایط اضطراری، به یکدیگر پشتیبانی لجستیکی ارائه دهند؛ این پشتیبانی شامل تسلیحات، مهمات، سوخت، قطعات یدکی و سایر تجهیزات میشود.
ماده ۱۱
بدون آنکه به حقوق بینالملل و قوانین داخلیِ مربوطه در کشورهای «طرفها» لطمهای وارد شود، «طرفها» این توافقنامه را به عنوان مبنای حقوقی برای اجرای مفاد آن میپذیرند و در صورت لزوم، تدابیر حقوقی تکمیلی را پیشنهاد خواهند کرد.
ماده ۱۲
این توافقنامه به حقوق و تعهدات «طرفها» که ناشی از توافقنامههای بینالمللیِ منعقدشدهی پیشینِ آنهاست، لطمهای وارد نخواهد کرد.
ماده ۱۳
۱. «طرفها» باید محرمانگی اطلاعات و اسناد طبقهبندیشدهای را که به موجب این توافقنامه به دست میآورند، حفظ کرده و به قوانین ملی یکدیگر احترام بگذارند.
۲. اطلاعات و اسناد طبقهبندیشده نباید با هیچ دولت، شرکت یا شخصی خارج از دایره «طرفها» به اشتراک گذاشته شود.
۳. دسترسی به اطلاعات و اسناد طبقهبندیشده باید بر اساس اصل «نیاز به دانستن» و تنها برای اشخاصی فراهم شود که دارای سطح مناسبی از تأییدیه امنیتی هستند.
ماده ۱۴
هرگونه اختلاف ناشی از تفسیر یا اجرای این توافقنامه باید به صورت دوستانه و از طریق رایزنی و گفتگو میان «طرفها» حلوفصل شود.
ماده ۱۵
این توافقنامه ممکن است از طریق رایزنی و توافق اجماعی میان «طرفهای اصلی» اصلاح شود.
ماده ۱۶
۱. این توافقنامه باید مطابق با رویههای حاکم بر هر یک از «طرفها» به تصویب برسد و در تاریخی لازمالاجرا خواهد شد که آخرین سند تصویب نزد دبیرخانه «کمیته راهبردی سیاسی و دفاعی» تودیع گردد.
۲. این توافقنامه برای مدتی نامحدود به قوت خود باقی خواهد ماند.
۳. هر یک از «طرفها» میتواند پس از گذشت ۱۰ سال از تاریخ لازمالاجرا شدن این توافقنامه، با ارائه اطلاعیه کتبی مبنی بر قصد خود برای خروج به سایر «طرفها» — که باید حداقل سه ماه پیش از خروج و از طریق مجاری دیپلماتیک ارسال شود — از این توافقنامه خارج گردد.
۴. خاتمه یافتن این توافقنامه یا خروج از آن، تأثیری بر فعالیتها یا پروژههای جاری که پیش از تاریخ خاتمه یا خروج مورد توافق «طرفها» قرار گرفتهاند، نخواهد داشت.
۵. تعهدات «طرفها» در خصوص حفاظت از اطلاعات و اسناد طبقهبندیشده و جلوگیری از افشای آنها، پس از خاتمه یافتن این توافقنامه یا خروج از آن نیز همچنان به قوت خود باقی خواهد ماند.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
فارن افرز / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
هیچکس به اندازه خودِ لیبرالها به افول لیبرالیسم باور ندارد. در کشورهای غربی، دهه گذشته شاهد سیل عظیمی از مقالات و کتابهایی بوده است که با خشم و اندوه، از خاموش شدنِ این چراغ سخن میگویند. نوعی اجماع کلی شکل گرفته که جهان در حال تجربه پایان یک دوران است. آن دورانِ سیطره لیبرالیسم که پس از پیروزی آمریکا در جنگ سرد آغاز شد — و با گسترش دموکراسی و بازارهای آزاد همراه بود — اکنون به سر آمده است. (واژههای «لیبرال» و «لیبرالیسم» در اینجا به معنای فلسفه سیاسی و اقتصادیِ کلان به کار رفتهاند و نباید با کاربرد رایج آنها در ایالات متحده — که برای توصیف دیدگاههای چپگرایانه استفاده میشود — اشتباه گرفته شوند.)
بر اساس تمام شاخصهای تجربی، دموکراسیها در سراسر جهان در حال عقبگرد هستند. دولتها در حال ایجاد موانعی در برابر تجارت و مهاجرتاند؛ و جنبشهای سیاسیِ پوپولیستیِ راستگرا — که زمانی حاشیهای تلقی میشدند — اکنون در کانون توجه قرار گرفتهاند. در دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ، ایالات متحده قاطعانه از نقش خود به عنوان پرچمدارِ «نظم بینالمللی لیبرال» روی گرداند. مقامات آمریکایی اکنون با صدای بلند از نوعی ملیگرایی تهاجمی دم میزنند و تعهداتی را که مدتها بر آنها تأکید میشد — یعنی هنجارهای دموکراتیک، آزادیهای فردی و حقوق بشر — نادیده میگیرند.
نقاط عطف گوناگونی در این روایت برجسته به نظر میرسند. مهمترین آنها سال ۲۰۱۶ است؛ زمانی که بریتانیا به خروج از اتحادیه اروپا رأی داد (اقدامی که اغلب به عنوان طردِ عمومیِ یک پروژه لیبرالِ تکنوکراتیک تفسیر میشود) و دونالد ترامپ برای نخستین بار در ایالات متحده پیروز انتخابات شد (که آن نیز به عنوان طردِ نخبگانِ لیبرالی تعبیر میشود که از واقعیتهای جامعه فاصله گرفتهاند). ظهور نارندرا مودی، نخستوزیر هند، و رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، نیز موجب عقبنشینی لیبرالیسم در خارج از جهان غرب شد. بحران مالی سال ۲۰۰۸، عدم تعادلهای موجود در سرمایهداری جهانی را آشکار ساخت؛ و پیوستن چین به سازمان تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱ و ادغام این کشور در نظم تجاری بینالمللی، به تضعیف و تهی شدنِ نیروی کار صنعتی در بسیاری از کشورهای غربی انجامید. میتوان به بحرانهای نفتی سالهای ۱۹۷۳ و ۱۹۷۹ که پس از آن رشد دستمزدها در ایالات متحده و جاهای دیگر به طرز چشمگیری کاهش یافت، یا به آشوب دهه ۱۹۶۰ که سلطه نهادهای اجتماعی سنتی را تضعیف کرد، بازگشت.
صرف نظر از ترتیب زمانی، تشخیص اغلب یکسان است: لیبرالیسم خودش را خورد. موفقیت قرن بیستم به آشفتگی قرن بیست و یکم منجر شد. رفاه، نابرابری و تمرکز ثروت را به همراه داشت، فردگرایی، آنومی و فروپاشی جامعه سنتی را به همراه داشت، و دموکراسی، بیاعتمادی و قطبی شدن را به همراه داشت. نخبگان لیبرال ادعای تحمل، برابری و گشودگی داشتند، اما به نظر میرسید که تمایلی به اعمال مداوم آنها نداشتند. شکاف شدیدی بین برندگان و بازندگان ایجاد شد. همانطور که آدریان وولدریج، ستوننویس بریتانیایی، در مرکز انقلابی میگوید، «پیروزی لیبرالیسم، ضرر مردم عادی بوده است.» دارون عجماوغلو، اقتصاددان ترک-آمریکایی و برنده جایزه نوبل، در بررسی بحران با عنوان «چه اتفاقی برای لیبرال دموکراسی افتاد؟»، نکته مشابهی را مطرح میکند. او استدلال میکند: «شکستهای فعلی لیبرالیسم به کنار گذاشتن طبقه کارگر مربوط میشود.» طبق این روایت، غفلت اقتصادی منجر به ظهور نیروهای کاملاً غیرلیبرال، مانند جنبش «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» ترامپ در ایالات متحده، شده است. وولدریج همچنین افراد قدرتمند و اسلامگرایان مختلف را به عنوان چالشهایی از بیرون برای لیبرالیسم معرفی میکند. اما نویسندگان ادعا میکنند مشکلاتی که اکنون دموکراسیهای لیبرال را تحت الشعاع قرار دادهاند، بیشتر از درون ناشی میشوند تا بیرون.
به گفته وولدریج و عجماوغلو، بازنگری لازم باعث میشود لیبرالها سیاستهای اقتصادی چپگرایانهتری را بپذیرند تا خسارات وارده ناشی از دههها نئولیبرالیسم افسارگسیخته را جبران کنند و در مسائل فرهنگی به راست تغییر جهت دهند. آنها پیشنهاد میکنند که به گفته عجماوغلو، بر «اولویتهای طبقه کارگر» تمرکز شود. این موارد از نظر وولدریج شامل مرزهای قویتر، محدودیتهای مهاجرت و لزوم جذب فرهنگی است؛ از نظر عجماوغلو، تأکید بیشتر بر جامعه محلی و توجه به نگرانیها در مورد مهاجرت؛ و در مورد هر دو، نوعی بیصبری نسبت به تمرکزی (که اغلب در محافل نخبهگرا دیده میشود) بر مسائلِ «خودتعیینگری جنسی» و «هویتگرایی نژادی».
با این پیشنهادها، نویسندگان به بسیاری از متفکران لیبرال دیگر میپیوندند که کوشیدهاند وعدهی بر باد رفتهی سلطهی لیبرالیسم پس از جنگ سرد را معنا کنند. اما تمرکز آنها بر آسیبهای لیبرالیسم باعث میشود حقیقت عمیقتری را از دست بدهند. بیگانگی و ناآرامی قابل لمس در دموکراسیهای لیبرال مختص آنها نیست. پویاییهای مشابهی در کشورهای ظاهراً غیرلیبرال، مانند چین و روسیه، وجود دارد. بحرانهای امروز مستقیماً به پای لیبرالیسمِ در تنگنا قرار نمیگیرند. و این بدان معناست که این نسخه، در بهترین حالت، محدود است. آشفتگی فعلی نشاندهندهی یک فروپاشی بسیار بزرگتر است، فروپاشیای که تنها با پذیرش اصول جهانشمول و جهانوطنی در قلب لیبرالیسم میتوان به آن پرداخت، نه با روی برگرداندن از آنها.
ظهور و سقوط
در بسیاری از روایتهای مرسوم، دو دهه از ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۹ - تقریباً بین شکست کمونیسم و بحران مالی جهانی - اغلب به عنوان عصر طلایی لیبرالیسم به نظر میرسد. این دوره شاهد تسلط سیاستهای میانهرو در اکثر نقاط جهان، از جمله دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون، رئیسجمهور ایالات متحده، تونی بلر، صدراعظم آلمان، و مانموهان سینگ، نخستوزیر هند بود. همچنین شاهد وابستگی متقابل فزاینده بازارهای جهانی، کاهش شدید فقر جهانی، افزایش تعداد دموکراسیهای لیبرال، گشایشهای قابل توجه در هند و سایر اقتصادهای سابقاً تعطیل شده، ادغام عمیقتر اروپا، رژیمهای سهلگیرانهتر مهاجرت قانونی، چندفرهنگی رو به رشد جوامع در مکانهایی مانند بریتانیا، عقبنشینی بسیاری از اشکال نژادپرستی، گسترش حقوق زنان، کاهش خشونت در سراسر جهان و - حتی میتوان اضافه کرد - سبکی عمومی از زندگی بود.
نه وولدریج و نه عجماوغلو آن دوران را به عنوان دوران خوش نمیبینند. در عوض، این دوره برای هر دو نویسنده بوی تراژدی میدهد. این دوره حاوی بذر ناامیدی نهایی لیبرالیسم است.
هر دو برای توضیح شکستهای لیبرالیسم، به تاریخ روشنفکری میپردازند. وولدریج با قدرت مجموعهای از ایدههایی را که باعث موفقیت لیبرالیسم شدند، فهرست میکند: ظهور فرد مستقل، محدودیت قدرت خودسرانه دولت، ایجاد دولت مؤثر، مدارا، آزادی و شایستهسالاری. وولدریج میگوید که مشکلات لیبرالیسم نه از ایدههای آن، بلکه از زیادهخواهی نخبگان لیبرال ناشی میشود که نتوانستند این ایدهها را به درستی به کار گیرند.
در مقابل، عجماوغلو خود متفکران لیبرال را سرزنش میکند. او با خوانشهای شتابزده، پروندهای غیرقابلقبول برای پیگرد قانونی مطرح میکند و غولهای مختلف لیبرالیسم را به زمینهسازی برای شکست آن متهم میکند. امر مطلق ایمانوئل کانت جزمی بود و، همانطور که عجماوغلو میگوید، «جایزالخطا بودن یا شک را تشویق نمیکرد». سنت قرارداد اجتماعی، از نوشتههای ژان ژاک روسو گرفته تا نوشتههای جان رالز، قراردادهای ایدهآل را بدون پرسیدن از افراد واقعی در مورد منافع واقعیشان ابداع میکرد و بدین ترتیب دموکراسی را دور میزد. آدام اسمیت بیش از حد در مورد دست نامرئی خوشبین بود و انحصارات و تمرکز قدرت در جامعه را کماهمیت جلوه میداد. و همه آنها جامعه را نادیده میگرفتند. لیبرالیسم عجماوغلو با تبدیل شدن به یک دکترین عملگراتر و نتیجهگراتر به جای یک اخلاق سیاسی، این کاستیها را اصلاح میکرد.
با این اوصاف، جای تعجب نیست که هم وولدریج و هم عجماوغلو دهه 1950 را نزدیکترین دوره به عصر طلایی میدانند. به گفته عجماوغلو، لیبرال دموکراسی زمانی رفاه مشترک گسترده و حکومتداری قوی را ممکن میساخت. در دهه 1950، افزایش بهرهوری، به ویژه در ایالات متحده، به افزایش دستمزدها و دولت و خدمات عمومی مؤثرتر منجر شد. این پیمان اجتماعی با کاهش تولید در اواخر دهه 1970 از هم پاشید، که ارتباط بین افزایش بهرهوری و دستمزدها را قطع کرد و همچنین با تضعیف اتحادیهها، پایه قدرت چانهزنی نیروی کار را از بین برد. دوران مقرراتزدایی تحت ریاست جمهوری رونالد ریگان، رئیس جمهور ایالات متحده و نخست وزیر بریتانیا، مارگارت تاچر، در دهه 1980، موازنه قدرت را علیه نیروی کار بیشتر به هم زد. در دهه اول این قرن، سیل واردات چینی ضربه نهایی را به صنعت ایالات متحده وارد کرد. تغییرات تکنولوژیکی بسیاری از مشاغل را از بین برد و یک سوگیری مهارتی در اقتصاد ایجاد کرد و به کارگران تحصیلکرده بیشتر از کارگران بدون مدرک دانشگاهی کمک کرد. نتیجه نهایی، تشدید نابرابری درآمدی در ایالات متحده بود که بُعد جغرافیایی چشمگیری داشت: شهرکهای کوچک و جوامع روستایی اهمیت خود را برای اقتصاد ملی از دست دادند. روندهای مشابهی در سایر اقتصادهای اروپا نیز — که بهطور فزایندهای به سمت وضعیت پساصنعتی حرکت میکردند — شکل گرفت.
نگرانی اصلی در بیشتر جنجالهای مربوط به لیبرالیسم این است که چگونه اقتصاد حاصل از آن، کارگران را بیقدرت کرده است. وولدریج مینویسد: «سرمایهداری غربی در حال روی آوردن به ارزشهای لیبرالی است که موفقیت بلندمدت آن را تضمین میکنند.» او هشدار میدهد که «ثروتمندان در حال تبدیل شدن به یک طبقه موروثی هستند.» بزرگترین نگرانی عجماوغلو اتوماسیون است که او میترسد کارگران را جابجا کند و مسیر رسیدن به رفاه مشترک را از بین ببرد. با این حال، او خاطرنشان میکند که فناوری نیرویی اجتنابناپذیر نیست: دولتها میتوانند سیاستهایی را تعیین کنند که نحوه ظهور و اجرای فناوریها را تشویق کند و مهارتهای کارگران را افزایش دهد، نه اینکه آنها را جابجا کند.
همانطور که وولدریج و عجماوغلو هر دو نشان میدهند، لیبرالیسم در نهایت با بازطراحی نظم اقتصادی، در برابر بحران اوایل قرن بیستم پیروز شد. نیو دیل در ایالات متحده و کینزگرایی در بریتانیا، پیمان اجتماعی و اقتصادی را تغییر دادند و سهم عادلانهتری را برای نیروی کار در اقتصاد تضمین کردند، متعهد به محافظت از افراد در برابر نوسانات بازار شدند و اشتغال کامل ایجاد کردند. در پی تشنجهای اقتصادی دهههای اخیر و با ظهور هوش مصنوعی، دموکراسیها به یک پیمان جدید دیگر نیاز دارند.
آسماناوغلو طرحی کلی از یک پیمان ارائه میدهد که ممکن است مفید باشد. او امیدوار است که ایالتها بتوانند شرکتها را تحت فشار قرار دهند تا هوش مصنوعی «طرفدار کارگران» را توسعه دهند که بهرهوری کارگران غیرماهر و کیفیت خدماتی مانند مراقبتهای بهداشتی و آموزش را افزایش دهد. دولتها باید قوانین مالیاتی را اصلاح کنند تا انگیزه اتوماسیون را متوقف کنند. در ایالات متحده، درآمد نیروی کار بیشتر از سرمایه مشمول مالیات میشود و کارفرمایان را تشویق میکند تا مشاغل را از طریق اتوماسیون حذف کنند، حتی زمانی که انجام این کار ممکن است منجر به افزایش بهرهوری نشود. با این حال، مشکل اصلی این است که کارگران در مورد نحوه سازماندهی تولید، حرف بسیار کمی دارند. آسماناوغلو اصرار دارد که اتحادیهها برای دموکراتیک کردن اقتصاد ضروری هستند.
«لیبرالیسم طبقه کارگر» آسماناوغلو سرشار از اهداف قابل ستایش است: رشد فراگیر، اشکال سنجیدهتر فناوری، اتحادیههای کارگری قویتر، سیستمهای مالیاتی عاقلانهتر، کنترل دموکراتیک بیشتر و خدمات و حکومتداری بهتر. این یک فراخوان پرشور علیه تقدیرگرایی در مواجهه با تغییرات فناوری است. اما جای تعجب است که یک اقتصاددان نمیتواند روایت واضحتری از بدهبستانهای آن، از جمله محاسبه تنشهای اجتنابناپذیری که بین نیاز به تنظیم مقررات و تقویت نوآوری ایجاد میشود، ارائه دهد.
اگرچه هر دو نویسنده به طور گذرا به مالیسازی اقتصادهای توسعهیافته اشاره میکنند، اما نه عجماوغلو و نه وولدریج به طور کامل گسترش بازارهای اعتباری و بدهی، ظهور سرمایهداری سهامداری، سرمایهگذاری حقوق بازنشستگی در بازارهای سهام و اهمیت فزاینده بدهی و تحرک سرمایه را در نظر نمیگیرند. هر دو تمایل دارند سقوط از عصر طلایی دهه 1950 را یک اشتباه فکری بدانند، گویی لیبرالیسم چرخش مفهومی اشتباهی به سمت جهانی شدن، مالیسازی، مقرراتزدایی و سرکوب نیروی کار داشته است. اما یک روایت جایگزین این است که اینها اشتباهات فکری نبودند، بلکه تغییراتی بودند که با کاهش بهرهوری، درگیری صنعتی و فشارهای مالی در دهه 1970 ضروری شدند. به طور خلاصه، دوران رفاه مشترک عجماوغلو مسیر خود را طی کرده بود و مالیسازی که پس از آن آمد، یکی از راههای چاره بود. نویسندگان میتوانستند بررسی کنند که آیا مالیگرایی مسئول تغییر تأکید در بسیاری از اقتصادها از سرمایهگذاری مولد به بازده مالی بوده است یا اینکه میتوانستند بررسی کنند که کنترل بیشتر کارگران دقیقاً در اقتصادی که به طور متناقضی، رفاه کارگران به طور فزایندهای به موفقیت همان بازارهای مالی که در وهله اول آنها را ناتوان کردهاند، وابسته است، چگونه است.
ناامیدکنندهترین بخش استدلال عجماوغلو، ملیگرایی ضمنی رویکرد اوست. جهانی شدن ممکن است پیامدهای توزیعی منفی برای ایالات متحده داشته باشد و این کشور مطمئناً میتوانست جابجایی مشاغل را بهتر مدیریت کند. اما جهانی شدن همچنین به صنعتی شدن، رشد درآمد و حتی گسترش دولتهای رفاه در برزیل، چین، هند و جاهای دیگر، همراه با کاهش فقر جهانی و رشد طبقه متوسط جهانی، کمک شایانی کرده است. مطمئناً، این کشورها با چالشهای توزیعی و آسیبشناسیهای حکمرانی خود مواجه هستند. اما برای یک اقتصاددان کاملاً عجیب و دلسردکننده است که اقتصاد جهانی را به عنوان یک کل یکپارچه در نظر نگیرد و بر این اساس، بدهبستانهای انتشار فناوری، بازارهای آزاد و تحرک سرمایه را قضاوت نکند.
ووکی-دوکی
اگر لیبرالیسم منافع اقتصادی طبقه کارگر را نادیده گرفته است، ظاهراً با دفاع تهاجمی از یک اخلاق فرهنگی جدید از طریق آنچه عجماوغلو به طرز تاریکی «مهندسی اجتماعی» مینامد، به این آسیب دامن زده است. وولدریج و عجماوغلو هر دو نگران ظهور تحصیلکردههای دانشگاهی به عنوان یک طبقه متمایز هستند که هنجارهای فرهنگی آنها با بقیه جمعیت در تضاد است. وولدریج همچنین در مورد عواقب «سطوح بیسابقه مهاجرت» هشدار میدهد و از لیبرالها میخواهد که «تأکید بیشتری بر جذب» داشته باشند، به ویژه در مورد مهاجران مسلمان در اروپا ابراز نگرانی میکند. عجماوغلو، با لحنی ملایمتر، از لیبرالها میخواهد که نگرانیهای آمریکاییهای سفیدپوست در مورد مهاجرت را جدیتر بگیرند.
وولدریج در مورد اینکه چگونه لیبرالهای نخبه تعهدات به آزادی، برابری و شمول را به یک سیاست هویتی سختگیرانه تبدیل کردهاند، تأمل میکند. از نظر او، لیبرالیسم همزمان بیش از حد مداراکننده و بیش از حد غیرمداراکننده شده است. لیبرالها وقتی با حملات واقعی به آزادی بیان، مانند فتوای قتل سلمان رشدی، نویسنده بریتانیایی، در سال ۱۹۸۹ مواجه شدند، حاضر شدند آزادی و برابری را به خاطر حساسیت فرهنگی کنار بگذارند. وولدریج مینویسد: «افرادی که در تمسخر مسیحیت مانند شیر شجاع بودند، وقتی نوبت به اسلام میرسید، دچار تردید میشدند.» با این حال، همین لیبرالها نسبت به کسانی که عقاید مترقی آنها را در مورد مسائلی مانند هویت جنسیتی خودتعریفشده یا تنوع، برابری و برنامههای شمول زیر سوال میبرند، بیتحمل هستند.
ولدریج و عجماوغلو کاملاً درست میگویند که سیاستهای فرهنگی لیبرال به بیاعتبار کردن سیاست اقتصادی لیبرال کمک کرده است. بخش زیادی از انتقاد آنها از زیادهرویهای نمایشی و سانسورگرانه نخبگان تحصیلکرده دانشگاهی، به خوبی درک شده است. جالب اینجاست که هیچکدام به روشهای بیشماری که نخبگان در دموکراسیهای لیبرال اعتماد مردم را از دست دادند، از جمله با پذیرفتن جنگ در ویتنام، عراق و اکنون غزه، زیاد نمیپردازند. این گرایش به فروپاشی اعتبار هر دو جناح راست میانه و چپ میانه در ایالات متحده کمک کرد و حتی حفاظها را در برابر قدرت اجرایی بیقید و بند پایین آورد. به هر حال، سرزنش نویسندگان از «بیداری» نخبگان به دلایل دیگری ناخوشایند است. هر دو نویسنده، با تکرار منتقدان جناح راست، از تغییرات فرهنگی چند دهه اخیر با زبانی تقریباً آخرالزمانی سخن میگویند: عجماوغلو به دورهای از مهندسی اجتماعی اشاره میکند؛ وولدریج از فرهنگ به اصطلاح لغو با عباراتی یادآور دیکتاتوری استالینیستی مینویسد و از اینکه چگونه «هویتگرایان» یک «کارزار پاکسازی» را آغاز کردهاند و «در تحمیل ارتدکس خود بیرحم هستند» ابراز تاسف میکند. اگر هیاهوی رسانهای و سیاسی پیرامون بیداری را کنار بگذاریم، مشخص نیست که واقعاً چه میزان تغییر ملموس رخ داده است - چه در ترکیب آکادمی و چه در ساختارهای هر نهاد قدرتمند دیگری. دلایل خوبی برای تردید در مورد ضرورت پیشبرد تنوع، برابری و شمول به قیمت نادیده گرفتن سایر اهداف وجود دارد. اما چنین تلاشهایی به سختی میتوان مهندسی اجتماعی را در مقیاسی دگرگونکننده در نظر گرفت.
در واقع، مهندسی اجتماعی بیشتر ممکن است همان چیزی باشد که لیبرالیسم واقعاً به آن نیاز دارد. به ویژه در خواندن عجماوغلو، شکاف بین گستردگی تشخیصها و ماهیت غیرجاهطلبانه تجویزها آشکار است. مطمئناً، لیبرالیسمی که - به پیروی از عجماوغلو - مستلزم تغییر مسیر رادیکال فناوری، حفظ جوامع، گسترش حقوق کارگران و القای نگرشهای دموکراتیک عمیقتر است، تنها از طریق بازسازی گسترده نهادها و اصلاح انگیزههای اقتصادی قابل بازسازی است.
تیر چراغ برق و کلید
عجماوغلو و وولدریج در فراخواندن لیبرالها به دفاع از آزادی، دموکراسی، حکومتداری خوب و منافع طبقه کارگر در مواجهه با اقتدارگرایی، سلب قدرت مردمی، تمرکز ثروت و اختلال عملکرد دولتی، درست میگویند. اما لیبرال دموکراسی در دستوپنجه نرم کردن با این مشکلات تنها نیست. بحران ادعایی لیبرالیسم، در واقع، تنها یکی از مظاهر بحران بزرگتر مدرنیته است.
رقبای لیبرالیسم نیز با بحرانهای خاص خود روبرو هستند. چین با وجود تفاوتهای گسترده در نظام سیاسی و موفقیتهای اقتصادی آشکار خود، در حال پاسخگویی به چالشهای موازی است: نابرابری، اختلال تکنولوژیکی، دشواریها در ایجاد تعادل مجدد اقتصاد و مشکلات «خط تودهای»، یعنی شناخت و نمایندگی نیازهای مردم عادی از طریق ساختار حزب کمونیست. پکن به شیوههایی واکنش نشان داده است که به طرز عجیبی شبیه به مسیر عملی است که وولدریج و عجماوغلو تجویز میکنند: گرایش به چپ در اقتصاد و گرایش به راست در فرهنگ. مقامات چینی قدرت را متمرکز کرده و بخش خصوصی را مهار کردهاند، ظاهراً برای رسیدگی به نابرابری رو به رشد و مسائل مربوط به کیفیت زندگی، از جمله مواردی که ذاتی شایستهسالاری شدیداً مبتنی بر آزمون هستند. در همین حال، رهبران چین به ملیگرایی قاطعانهتر و توسل به گذشته تمدنی چین روی آوردهاند تا انسجام ملی را که زمانی ایدئولوژی انقلابی کمونیستی فراهم میکرد، جبران کنند.
همچنین قابل توجه است که هم چین و هم ایالات متحده امیدوارند که فناوری، کار ساختن آیندهای بهتر را انجام دهد و به عنوان جایگزینی برای سیاست فرسوده عمل کند. ایالات متحده برای حل مشکل بهرهوری و رشد، روی انقلاب هوش مصنوعی شرطبندی میکند. چین مدل متفاوتی دارد، اما به نوآوریهای فناوری نیز امید بسته است. در واقع، هر دو کشور به طور فزایندهای هدف ملی را با حفظ یا کسب برتری در فناوری برابر میدانند. انتظار این است که فناوری بتواند مشکلاتی را که رژیمهای فناوری فعلی ایجاد کردهاند، حل کند. عجماوغلو حق دارد نگران باشد که این فناوریها ممکن است بهرهوری را بدون ایجاد مشاغل جدید کافی یا توانمندسازی کارگران افزایش دهند. با این حال، مشکل در اینجا ذاتی لیبرالیسم نیست، بلکه به این مربوط میشود که چگونه فناوری میتواند امکانات شکلدهی به جهان را از بین ببرد.
تلفیق مدرنیته و لیبرالیسم منجر به سردرگمیهای دیگری میشود. به راحتی میتوان انحلال نهادهایی مانند خانواده را به تأکید لیبرالیسم بر فرد نسبت داد. اما کاهش نرخ باروری در ایران اسلامی، کره جنوبی کنفوسیوسی و چین کمونیست به همان اندازه (و گاهی بیشتر) در دموکراسیهای لیبرال غربی چشمگیر است. درست است که لیبرالها گاهی اوقات میتوانند نسبت به شهرهای کوچک و جوامعی که در مسیر توسعه اقتصادی عقب ماندهاند، ابراز انزجار کنند. اما پژمردگی این جوامع به سختی میتواند آسیبشناسی ایدههای لیبرال باشد. حرکت مداوم کار و سرمایه، تخریب مکرر مشاغل قدیمیتر و خالی شدن سرزمینهای سنتی به نام بهرهوری بیشتر، همگی از ویژگیهای ثابت آسیبشناسی مدرنیته هستند. ناعادلانه و بسیار آسان است که شهرهای پساصنعتیِ ویرانشده را به عنوان آسیب جانبیِ خودبینیهای لیبرال ببینیم. همانطور که نظریهپردازان اجتماعی کلاسیک میدانستند، مشکل این است که چگونه قدرت اقتصادی و اجتماعی را سازماندهی کنیم تا کسانی که ثروت تولید میکنند، در نهادهایی که آن ثروت را اداره میکنند، سهمی داشته باشند و کسانی که هزینههای تغییر اقتصادی را متحمل میشوند، تا حدودی بر جهتگیری آن تغییر قدرت داشته باشند. این چالشی است که بارها شاهد شکست لیبرالها، محافظهکاران و سوسیالیستها بوده است. هیچکدام نتوانستهاند تنش بین قدرت انحلال دیوانهوار مدرنیته و حفظ اشکال نهادی پایدار را حل کنند.
حتی مشکل «بیخوابی» یک آسیبشناسی منحصر به فرد لیبرالیسم نیست. جامعه مدرن، فانتزی خودسازی را آزاد میکند، که در آن رهبرانی مانند ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه و شی جین پینگ، رهبر چین، میتوانند به دستیابی به جاودانگی فکر کنند، میلیاردرها میتوانند فکر کنند که از طریق سرماشناسی میتوان بدن را تسخیر کرد، و متخصصان ژنتیک احتمال نوزادان سفارشی را مطرح میکنند. در این دوران، به عنوان مثال، تمایل به تعریف مجدد جنسیت، به سختی یک امر استثنایی است که ناشی از آسیبشناسیهای لیبرال باشد، بلکه تنها شکلی از یک گرایش عمیقتر است که در بسیاری از اکوسیستمهای ایدئولوژیک مختلف مشهود است، به بازسازی رادیکال هویتهای فردی.
هر دو کتاب همچنین میخواهند لیبرالیسم را به عنوان امری کوتهبینانه ترسیم کنند، گویی محصول تاریخها و شرایط خاص است و نه قلمرو کل جهان. لیبرالیسم هنوز هم میتواند جهانی باشد، حتی اگر همه جوامع آن را نپذیرند. رقابت بین آزادی و سرکوب، بین سلسله مراتب و برابری، بین تابعیت و شهروندی، و بین پذیرش نظم اجتماعی و رد آن، یک رقابت جهانی است، حتی اگر این رقابت شکلهای مختلفی به خود بگیرد. دموکراسی لیبرال، همانطور که عجماوغلو استدلال میکند، ممکن است مطابق سلیقه همه نباشد. اما این خطوط گسل در هر جامعهای و اغلب در بیشتر افراد وجود دارد.
نگرانی نویسندگان در مورد مهاجرت و جذب فرهنگی، لیبرالیسم را به عقبنشینی از جهانوطنی سوق میدهد. آنها نگرانند که جهانوطنیِ آرمانگرایانهی لیبرالیسم، ثبات فرهنگی و هویت ملی را تضعیف کرده باشد. اما این رویگردانی از جهانوطنی، بهای اخلاقی بالایی خواهد داشت. تلقی جهانوطنی به عنوان نوعی تظاهر نخبگان، اشتباه در درک مقیاس مشکلی است که بشریت با آن مواجه است، دو برابر. از نظر عملی، پیامدهای مدرنیته اکنون همه جا هستند: چالشهای فناوری، جریان اطلاعات، تغییرات اقلیمی، جمعیتشناسی، تعادل مجدد اقتصادی، بیماریهای همهگیر و خطرات وجودی را نمیتوان تنها در چارچوب دولت-ملتهای منفرد حل کرد. همچنین نمیتوان آنها را با یک ساختار چانهزنی که در آن هر کشور صرفاً به منافع خود نگاه میکند، حل کرد. این انگیزه، جوهرهی ترامپیسم و چرخش جهانی به سمت ملیگرایی است که لیبرالها اکنون ناخواسته از نظر فکری از آن حمایت میکنند. از نظر اخلاقی، آنچه از دست میرود نه تنها جاهطلبی جهانی لیبرالیسم، بلکه تشخیص این است که مبارزه بر سر آزادی، برابری و کرامت انسانی یک مشکل مشترک بشری است، نه متعلق به هیچ تمدن خاصی.
در این چارچوب، پروژهٔ بازاندیشی در لیبرالیسم، یادآورِ کسی است که به دنبال کلیدش زیرِ چراغِ خیابان میگردد؛ نه به این دلیل که کلید را آنجا گم کرده، بلکه به این خاطر که آنجا حلقهای از نور یافته است. چالشهای مدرنیته موجب سردرگمی و تزلزلِ تمامی ایدئولوژیها شده است؛ برخی از آنها شاید حتی بیش از لیبرالیسم دچار چنین وضعیتی شدهاند.
——————-
◾ پرتاپ بانو مهتا، مدرس دانشگاه پرینستون و پژوهشگر ارشد در «مرکز پژوهشهای سیاستگذاری» است. او یکی از ویراستاران کتاب «راهنمای آکسفورد برای قانون اساسی هند» است.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
پریسا حافظی / رویترز / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
به گفته مقامات ارشد، ایران عمداً مذاکرات با ایالات متحده را طولانی کرده است تا در آستانه انتخابات میاندورهای ماه نوامبر در آمریکا، موقعیت سیاسی دونالد ترامپ را تضعیف کند. در همین حال، نگرانی از اقدامات نظامی مجدد و بیاعتمادی عمیق به واشنگتن، موجب شده است که تهران تمایلی به دستیابی به توافقی سریع برای پایان دادن به جنگ نداشته باشد.
سه مقام ارشد ایرانی و یک فرد مطلع در داخل ایران - که همگی خواستند نامشان فاش نشود - گفتند که تهران اطمینان دارد رئیسجمهور آمریکا آماده است تا برای شکستن بنبست در جنگی که اکنون هشت ماه از آغاز آن میگذرد، به حملات مجدد متوسل شود.
یکی از این مقامات گفت: «ایران نه برای توافق با آمریکا جهت پایان دادن به جنگ، بلکه برای مقابله با حملات احتمالی جدید اسرائیل و ایالات متحده آماده میشود. نظام حاکم مصمم است که هیچ پیروزی سیاسیای نصیب ترامپ نکند.»
سعید لیلاز، تحلیلگر مستقر در تهران، معتقد است که ایران با طولانی کردن مذاکرات، «بدون انجام هیچگونه اقدام غیرقانونی، بر انتخابات آمریکا تأثیر میگذارد.»
ایران میتواند از مشکلات سیاسی ترامپ بهرهبرداری کند
این جنگ که در ماه فوریه با حملات ایالات متحده و متحدش، اسرائیل، علیه ایران آغاز شد، باعث شده است که میزان محبوبیت ترامپ به پایینترین سطح خود برسد. نظرسنجیها نشان میدهند که آمریکاییهای نگران از قیمت بالای بنزین، ممکن است در انتخابات کنگره در تاریخ ۳ نوامبر، حزب جمهوریخواه (حزب ترامپ) را مجازات کنند.
ترامپ بارها گفته است که انتظار دارد پس از انتخابات، قیمت نفت کاهش یابد؛ اما او هنوز طرح دقیقی برای پایان دادن به جنگ و بازگشایی تنگه هرمز ارائه نکرده است. تنگه هرمز یک مسیر حیاتی برای حملونقل انرژی در سطح جهان است که از زمان آغاز جنگ، عملاً توسط ایران مسدود شده است.
حملات ایران - چه تهدیدها و چه اقدامات عملی - باعث شده است که تردد کشتیها از طریق این تنگه به حداقل برسد. همزمان، محاصره دریایی توسط ایالات متحده و تحریمهای تجاری، درآمدهای حاصل از صادرات نفت ایران را قطع کرده و مشکلات اقتصادی فزاینده در داخل کشور را تشدید کرده است.
این مقامات اظهار داشتند که با توجه به امتناع تهران از دادن امتیازاتی که به زعم آنها میتواند به نفع سیاسی ترامپ تمام شود، احتمال دستیابی به یک پیشرفت یا توافق پیش از انتخابات بسیار اندک است. واشنگتن تحت فشار اسرائیل خواهان آن است که برنامه هستهای چندین دههای ایران — که به گفته ایران کاملاً صلحآمیز است، اما قدرتهای غربی مدعیاند ابعاد نظامی دارد — از همان ابتدا روی میز مذاکره باشد.
در مقابل، تهران تأکید دارد که پیش از آغاز مذاکرات هستهای، باید شرایط مطرحشده در قالب یک «طرح هفتروزه» محقق شود. همچنین، ایران هیچ نشانهای از تمایل برای کنار گذاشتن اهرم فشار خود بر تنگه هرمز — که در پی این مناقشه کنترل آن را به دست گرفته — نشان نمیدهد.
وزارت امور خارجه ایران و کاخ سفید به درخواست خبرگزاری رویترز برای اظهار نظر در این باره پاسخی ندادند.
مقامات میگویند ایران نمیتواند به واشنگتن اعتماد کند
در پیشنهاد ایران که از طریق میانجیهای قطری منتقل شده، آمده است که تهران حاضر است ظرف هفت روز تنگه را بازگشایی کند (البته تحت کنترل ایران)، مشروط بر اینکه واشنگتن محاصره دریایی را لغو کند، محدودیتهای صادرات نفت ایران را کاهش دهد، داراییهای مسدودشده را آزاد سازد و به خصومتها در تمامی جبههها پایان دهد.
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، روز یکشنبه اظهار داشت که این پیشنهاد همچنان روی میز است و پیامهایی از طریق میانجیها در حال رد و بدل شدن است.
یک مقام ایرانی گفت که دیدگاه تهران مبنی بر غیرقابلاعتماد بودن واشنگتن در پایبندی به دیپلماسی، ناشی از حملاتی است که پیشتر علیه ایران صورت گرفته و موجب شکست مذاکرات قبلی شده است.
در ژوئن ۲۰۲۵، یک حمله اسرائیلی برنامهها برای دور ششم مذاکرات هستهای میان ایران و آمریکا در عمان را برهم زد. همچنین فوریه گذشته، درست پس از پایان یک دور از مذاکرات — در حالی که قرار بود گفتگوهای فنی بیشتری انجام شود — ایالات متحده و اسرائیل جنگی را آغاز کردند.
حفظ وضعیتی میان جنگ و صلح تا زمان برگزاری انتخابات میاندورهای آمریکا، به ایران اجازه میدهد تا ضمن تأکید مجدد بر تعهد خود به دیپلماسی، فشار بر واشنگتن را همچنان حفظ کند.
ترامپ گفته است که ایالات متحده پیش از سوم نوامبر دوباره ایران را بمباران نخواهد کرد. با این حال، مقامات میگویند تهران همچنان انتظار دارد که بمبارانها دیر یا زود از سر گرفته شوند.
الکس وطنخواه، مدیر برنامه ایران در «مؤسسه خاورمیانه» در واشنگتن، گفت که نظام حاکم بر ایران آشکارا قصد دارد به ترامپ از نظر سیاسی ضربه بزند.
او افزود: «اما مسئله بنیادین این است که تهران معتقد است ترامپ به دنبال تغییر رژیم است... و همان سیاست بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، را دنبال میکند که هدفش سرنگونی نظام حاکم بر ایران است.» به گفته سه مقام اسرائیلی، پیت هگست، وزیر دفاع ایالات متحده، روز دوشنبه در جریان سفری اعلامنشده به اسرائیل با بنیامین نتانیاهو درباره ایران گفتگو کرد؛ این دیدار یک هفته پیش از انتخابات پارلمانی صورت گرفت که در آن، جایگاه نتانیاهو در معرض خطر قرار دارد.
بازگشت ایران به وضعیت پیش از جنگ غیرممکن است
راهبرد ایران مبنی بر زنده نگه داشتن مذاکرات بدون شتاب برای دستیابی به توافق، هزینههایی به همراه دارد.
بلاتکلیفی طولانیمدت، بر اقتصادِ از پیش آسیبدیده ایران سنگینی میکند و صبر عمومی را به سر آورده است. در آغاز سال، زمانی که نیروهای امنیتی اعتراضات ضدحکومتیِ رو به گسترش را سرکوب کردند، هزاران نفر جان باختند.
بر اساس گزارش مرکز آمار ایران، نرخ تورم سالانه در ماه سپتامبر به ۷۳.۶ درصد رسید؛ همچنین از زمانی که واشنگتن در ماه ژوئیه محاصره دریایی خود را دوباره اعمال کرد، ارزش ریال در برابر دلار نزدیک به ۳۵ درصد کاهش یافته است.
به گفته پلتفرم اطلاعات انرژی «وورتکسا» (Vortexa)، صادرات نفت خام ایران از طریق دریا که در ابتدای ماه سپتامبر به میانگین ۲۳۰ هزار بشکه در روز (طی یک دوره ۱۴ روزه) میرسید، در هفته دوم این ماه به صفر کاهش یافت و تا تاریخ ۵ اکتبر نیز در همین سطح باقی ماند.
لیلاز میگوید بیاعتمادی رهبران ایران به واشنگتن، فراتر از مناقشه کنونی رفته و به نگرانیهایی بنیادین (وجودی) تبدیل شده است. به باور ایران، ایالات متحده بارها توافقها را نقض کرده است — حتی در دورههایی که تهران به تعهدات خود پایبند بوده است — و همین امر باعث شده تا اعتماد بسیار اندکی به دوامِ هرگونه توافق جامع باقی بماند.
لیلاز اظهار داشت: «دستیابی به یک توافق پایدار با ایالات متحده، حتی پس از دوران دولت ترامپ، به دلیل تعمیق بیاعتمادی دیگر ممکن نیست. هیچچیز به وضعیت پیش از جنگ باز نخواهد گشت.»
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
دیوان کیفری بینالمللی (ICC) که با تحریمهای ایالات متحده روبروست، روز دوشنبه در فهرست نهایی نامزدهای دریافت مهمترین جایزه حقوق بشری اتحادیه اروپا قرار گرفت؛ اقدامی که به گفته حامیان آن، نشاندهنده پشتیبانی از «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» است؛ نظمی که اکنون متزلزل شده است.
پارلمان اروپا، این نهاد قضایی مستقر در هلند را در کنار «توندو لیسو»، رهبر مخالفان تانزانیا، و خواهران ایرانی، «ترانه و رومینا رحیمی» به عنوان سه نامزد نهایی دریافت «جایزه ساخاروف» معرفی کرد. ترانه و رومینا رحیمی دوخواهر دو قلوی هستند که اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در ایران بازداشت شدهاند. ترانه به اعدام و رومینا به ۲۵ سال حبس محکوم شده است.
جایزه ساخاروف پارلمان اروپا که در سال ۱۹۸۸ پایهگذاری شده و به نام «آندری ساخاروف»، چهره مخالف حکومت شوروی نامگذاری شده است، هر ساله به افراد یا سازمانهایی اهدا میشود که در راه حقوق بشر یا دموکراسی مبارزه کردهاند.
بری اندروز، نماینده میانهروی ایرلندی در پارلمان اروپا، گفت: «در فضای جهانی که روز به روز پر تنشتر میشود، حمایت نمایندگان پارلمان اروپا از مبارزات این افراد، بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته و در عین حال دشوارتر شده است.»
نامزدها توسط گروههای سیاسی پارلمان و یا نمایندگان به صورت انفرادی معرفی میشوند.
توندو لیسو، رهبر حزب مخالف «چادما» در تانزانیا، در آوریل ۲۰۲۵ بازداشت شد. او به اتهام تحریک مردم به تحریم انتخابات سال گذشته، با خطر محکومیت به جرم خیانت و احتمال صدور حکم اعدام روبروست.

توندو لیسو، رهبر اصلی اپوزیسیون، دادگاه عالی تانزانیا در دارالسلام / عکس: فلورنس ماجانی/ آسوشیتدپرس
ترانه و رومینا رحیمی، ۲۱ ساله، نیز به دلیل شرکت در اعتراضات ضدحکومتی در ایران، به ترتیب به اعدام و ۲۵ سال زندان محکوم شدهاند.
رئیس پارلمان اروپا روز دوشنبه ۲۳ شهریور در جلسه علنی این پارلمان گفت طی ماهها و هفتههای اخیر سرکوب در ایران ادامه داشته و برای ایجاد رعب و ترس میان مردم، برای تعداد بیشتری از معترضان، احکام اعدام صادر شده است.
روبرتا متسولا در این زمینه به پرونده ترانه و رومینا رحیمی اشاره کرد و گفت که آنها تحت شکنجه، تجاوز و آزار جنسی قرار گرفتهاند تا یکی از آنها اعتراف اجباری کند.
او خواستار آزادی فوری ترانه و رومینا رحیمی و دیگر کسانی شد که به گفته او «ناعادلانه» زندانی شدهاند و افزود که داستان آنها تنها یکی از هزاران روایت سرکوب در ایران است.
روبرتا متسولا گفت که ما ساکت نخواهیم ماند و به همین دلیل حضور نمایندگان حکومت ایران در پارلمان اروپا را ممنوع کرده و بر تروریستی اعلام کردن سپاه پاسداران تأکید کردیم.
ایالات متحده در ماه جاری تحریمهایی را علیه دیوان کیفری بینالمللی اعمال کرد؛ اقدامی که با هدف مختل کردن فعالیتهای روزمره این دادگاه — که به پروندههای مربوط به جنایات جنگی، جنایات علیه بشریت و نسلکشی رسیدگی میکند — صورت گرفته است.
دولت دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، متعهد شده است که این دادگاه را «آجر به آجر» برچیند. این خشم ایالات متحده ناشی از صدور حکم بازداشت برای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، توسط قضات این دیوان به اتهام ارتکاب جنایات در غزه است.
یانیس مانیاتیس، نمایندهای از گروه چپ میانه «ائتلاف مترقی سوسیالیستها و دموکراتها» (S&D) — که از نامزدی دیوان کیفری بینالمللی حمایت کرده بود — گفت: «ما در کنار دیوان کیفری بینالمللی و مقامات آن ایستادهایم و متعهد به حفاظت از فعالیتهای این نهاد هستیم.» «حفاظت از اصولی که جهان ما بر پایه آنها بنا شده، برای دفاع از دموکراسی و ارزشهایمان امری ضروری است.»
این نامزدی در حالی مطرح میشود که ناوی پیلای، قاضی پیشین دیوان کیفری بینالمللی و کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل، در همین ماه برنده جایزه صلح نوبل شد؛ انتخابی که ترامپ آن را «شرمآور» خواند و مدعی شد که این جایزه باید به او تعلق میگرفت.
برنده جایزه ساخاروف قرار است در هفته جاری اعلام شود. برنده جایزه آن را در ماه دسامبر دریافت خواهد کرد.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
۱. مقدمه: چرا بحران فراگیر الزاماً به خیزش عمومی منجر نمیشود؟
فقر، تورم، فساد و ناکارآمدی حکمرانی میتوانند نارضایتی گستردهای ایجاد کنند، اما لزوماً به اعتراض سراسری یا تغییر سیاسی نمیانجامند. در برخی جوامع، بحرانهای عمیق به مهاجرت، کنارهگیری اجتماعی یا سازگاری فردی منجر میشوند؛ در جوامع دیگر، همین فشارها زمینه بسیج عمومی را فراهم میکنند. بنابراین، مسئله اصلی صرفاً شدت بحران نیست، بلکه چگونگی تبدیل نارضایتیهای پراکنده به درکی مشترک از بیعدالتی، مسئولیت سیاسی و امکان تغییر است.
مانکور اولسون (Mancur Olson) در نظریه کنش جمعی نشان میدهد که افراد، حتی در صورت برخورداری از منافع مشترک از جنبش اجتماعی، ممکن است به دلیل هزینههای مشارکت و خطرهای احتمالی از همکاری با آن خودداری کنند. داگ مکآدام (Doug McAdam) بر فرصتهای سیاسی و ظرفیتهای بسیج تأکید دارد و تیمور کوران (Timur Kuran) توضیح میدهد که در نظامهای اقتدارگرا، ترس میتواند نارضایتی واقعی را پنهان کند. بر این اساس، خیزش عمومی فرایندی پویا و غیرخطی است که از تعامل بحرانهای ساختاری، ادراک عمومی، شبکههای ارتباطی و ارزیابی مردم از هزینه و امکان مشارکت شکل میگیرد.
۲. ابربحرانهای ایران و تولید ساختاری نارضایتی
نکته پنهانی نیست، در ایران، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، بیثباتی پول ملی، دشواری تأمین مسکن، ناامنی شغلی و افت کیفیت خدمات عمومی، زندگی روزمره را به عرصهای از نااطمینانی مستمر تبدیل کردهاند. هنگامی که کار، تحصیل و پسانداز دیگر چشمانداز روشنی برای بهبود زندگی ایجاد نمیکنند، نارضایتی اقتصادی میتواند به احساس انسداد مسیر پیشرفت اجتماعی تبدیل شود. این وضعیت با اقتصاد سیاسی رانت و نابرابری در دسترسی به منابع عمومی پیوند میخورد. هنگامی که تخصیص ارز، اعتبار، مجوزها و قراردادهای عمومی به امتیازهای خاص و قواعد غیرشفاف وابسته باشد، تصور عدالت اقتصادی تضعیف میشود.
مفهوم «حفرههای رانتی بودجه» به سازوکارهایی اشاره دارد که در جریان تخصیص منابع عمومی، امتیازهای ویژه و انتقال هزینهها به جامعه ایجاد میشوند و میتوانند شفافیت و پاسخگویی مالی را کاهش دهند. در نتیجه، مشکلاتی مانند تورم، کاهش دستمزد واقعی و دشواری فعالیت بنگاههای کوچک ممکن است در چارچوب یک برداشت مشترک از توزیع نابرابر هزینهها و منافع قرار گیرند.
ناکـارآمدی حکمرانی این وضعیت را تشدید میکند. هنگامی که خطاهای سیاستی تکرار میشوند، مسئولیتپذیری محدود میماند و وعدههای اصلاحی به بهبود ملموس منجر نمیشوند، نارضایتی از یک سیاست مشخص فراتر میرود و توانایی نهادهای عمومی برای حل مسائل زیر سؤال قرار میگیرد.
شرایط جنگی و تشدید آسیبپذیری اجتماعی
شرایط جنگی این بحرانها را پیچیدهتر میکند. نااطمینانی اقتصادی، اختلال در تجارت و تولید، کاهش سرمایهگذاری و افزایش فشار بر بودجه عمومی میتوانند آسیبپذیری خانوارها و بنگاهها را افزایش دهند. همزمان، رقابت بر سر منابع عمومی و پرسش درباره نحوه توزیع هزینههای جنگ اهمیت سیاسی بیشتری پیدا میکند. جنگ همچنین ممکن است محدودیتهای امنیتی و هزینه بیان مخالفت را افزایش دهد. بنابراین، سکوت ظاهری جامعه الزاماً نشانه رضایت نیست؛ همانطور که نارضایتی گسترده نیز بهتنهایی وقوع اعتراض سراسری را تضمین نمیکند. اثر سیاسی جنگ به مدت درگیری، میزان خسارت، کیفیت مدیریت بحران، نحوه توزیع هزینهها و سطح اعتماد عمومی بستگی دارد.
۳. فرسایش نفوذ گفتمان حاکمیت و بحران اعتماد
قدرت سیاسی فقط به منابع مالی، اداری و امنیتی وابسته نیست؛ توانایی اقناع جامعه و اعتبار روایت رسمی از وضعیت کشور نیز اهمیت دارد. هنگامی که تجربه روزمره شهروندان با وعدههای رسمی درباره بهبود شرایط ناسازگار میشود، اعتبار گفتمان حاکمیت ممکن است کاهش یابد.
در چنین شرایطی، انکار بحران، نسبتدادن مشکلات به عوامل خارجی بدون بررسی سهم تصمیمهای داخلی و ارائه وعدههای فاقد برنامه اجرایی میتوانند فاصله میان حکومت و جامعه را افزایش دهند. مسئله دیگر صرفاً نارضایتی از نتایج سیاستها نیست، بلکه تردید درباره توانایی و اراده نهادهای حکومتی برای اصلاح وضعیت است. باید میان نارضایتی از عملکرد، کاهش اعتماد نهادی و بحران مشروعیت سیاسی تمایز گذاشت.
برخی شهروندان ممکن است همچنان امکان اصلاح در ساختار موجود را باور داشته باشند؛ برخی دیگر ممکن است به این نتیجه برسند که مشکل در قواعد توزیع قدرت و فقدان پاسخگویی ریشه دارد. گذار از یک وضعیت به وضعیت دیگر قطعی نیست، اما تداوم بحران و ناکامی اصلاحات میتواند آن را محتملتر کند.
در این میان، کشمکش در رأس حاکمیت، اختلاف میان گروههای قدرت و کاهش انسجام بدنه حکومتی نیز میتوانند بر برداشت مردم از ثبات و توانایی نظام سیاسی اثر بگذارند. بااینحال، تشخیص میزان و پیامدهای این تحولات به شواهد مستقل نیاز دارد و نباید صرفاً از شدت بحران اقتصادی نتیجهگیری شود.
۴. رسانهها و آشکارشدن نارضایتیهای پنهان
رسانههای اجتماعی، رسانههای برونمرزی و شبکههای ارتباطی دیجیتال، محیط اطلاعاتی جامعه را تغییر دادهاند. اهمیت آنها تنها در انتشار خبر نیست، بلکه در فراهمکردن امکان مقایسه تجربههای اجتماعی و شکلگیری تفسیرهای مشترک از بحران نیز قرار دارد.
بر اساس نظریه ترجیحات پنهان کوران، شهروندان ممکن است به دلیل ترس از پیامدهای مخالفت، نارضایتی خود را پنهان کنند. وقتی افراد مشاهده میکنند که دیگران نیز تجربهها و نگرانیهای مشابهی دارند، ممکن است تصورشان درباره میزان مخالفت اجتماعی تغییر کند. در شرایطی خاص، این فرایند به «آبشار اعتراضی» (Protest Cascade) میانجامد؛ یعنی آشکارشدن مخالفت چند نفر، دیگران را نیز به بیان نارضایتی تشویق میکند.
رسانهها همچنین میتوانند تجربههای متفاوت را در چارچوبی گستردهتر قرار دهند. مشکل معیشتی یک بازنشسته، کاهش درآمد واقعی یک معلم و بحران فعالیت یک بنگاه کوچک، در ابتدا مسائل جداگانهای به نظر میرسند؛ اما ممکن است در پیوند با تورم، کیفیت حکمرانی و توزیع نابرابر فرصتها معنایی مشترک پیدا کنند.
بااینحال، انتشار اطلاعات بهخودیخود به سازمانیابی یا اعتراض پایدار منجر نمیشود. محدودیت اینترنت، خودسانسوری، انتشار اطلاعات نادرست، روایتهای متناقض و فقدان شبکههای سازمانی میتوانند ظرفیت بسیج را محدود کنند. نقش رسانهها به میزان اعتماد مخاطبان، امکان راستیآزمایی و توانایی آنها برای کاهش عدم قطعیت درباره نگرش دیگران بستگی دارد.
۵. از نارضایتی انباشته تا خیزش عمومی
تبدیل نارضایتی به خیزش عمومی را میتوان در هفت مرحله تحلیلی بررسی کرد؛ مراحلی که الزاماً خطی نیستند و ممکن است متوقف شوند یا همزمان رخ دهند.
مرحله نخست، انباشت بحرانهای زندگی روزمره است. تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی و افت خدمات عمومی، نارضایتی فردی و صنفی را گسترش میدهند.
مرحله دوم، شکلگیری احساس بیعدالتی عمومی است. شهروندان مشکلات خود را نه فقط نتیجه شرایط فردی، بلکه پیامد قواعد توزیع منابع، امتیازهای ویژه و ضعف پاسخگویی میبینند.
مرحله سوم، فرسایش اعتماد و اعتبار گفتمان رسمی است. تداوم بحران و ناکامی وعدههای اصلاحی، اعتماد به توانایی حکومت برای حل مشکلات را کاهش میدهد.
مرحله چهارم، آشکارشدن نارضایتی پنهان است. شبکههای اجتماعی و مشاهده اعتراضهای دیگران میتوانند احساس انزوای فردی را کاهش دهند و تصور مردم از میزان نارضایتی عمومی را تغییر دهند.
مرحله پنجم، شکلگیری تفسیر مشترک از بحران است. مطالبات اقتصادی، صنفی و اجتماعی در چارچوبهایی مشترک درباره عدالت، پاسخگویی و کیفیت حکمرانی به یکدیگر پیوند میخورند.
مرحله ششم، تبدیل نارضایتی به کنش جمعی است. افراد و گروهها به اعتراض یا دیگر اشکال کنش عمومی روی میآورند. در این مرحله، اعتماد متقابل، ظرفیتهای ارتباطی، تجربههای پیشین و ارزیابی هزینههای مشارکت اهمیت دارند.
مرحله هفتم، گسترش اعتراض و احتمال بحران اقتدار است. اگر اعتراضها میان گروههای اجتماعی مختلف گسترش یابند، مطالبات پراکنده به یکدیگر پیوند بخورند و اعتماد به توانایی حکومت برای حل بحران کاهش یابد، امکان شکلگیری خیزش عمومی افزایش پیدا میکند.
بااینحال، هیچیک از این مراحل نتیجه مرحله بعدی را تضمین نمیکند. اصلاحات معتبر ممکن است نارضایتی را کاهش دهد؛ سرکوب میتواند در برخی شرایط به تشدید بیاعتمادی و در شرایط دیگر به ترس، فرسودگی و عقبنشینی منجر شود.
۶. وضعیت ایران و پیامدهای انکار بحران
برای ارزیابی وضعیت ایران باید میان سه مسئله تفاوت گذاشت: وجود زمینههای نارضایتی گسترده، تبدیل نارضایتی به کنش جمعی و شکلگیری یک خیزش عمومی پایدار. گزارش رویترز در ۱۲ ژانویه ۲۰۲۶ درباره اعتراضهایی که از اواخر دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شدند، از نارضایتی اقتصادی بازاریان، کاهش ارزش ریال و گسترش مطالبات به عرصه سیاسی خبر میداد.
همچنین گزارش رویترز در ۱۴ اکتبر ۲۰۲۶ به تداوم منازعه با آمریکا، فشار بر صادرات نفت، کاهش ارزش ریال و افزایش تورم سالانه به ۷۳٫۶ درصد در سپتامبر اشاره میکرد. این گزارشها زمینهای برای بررسی همزمانی فشارهای خارجی و آسیبپذیری اقتصادی فراهم میکنند، اما بهتنهایی برای تعیین میزان آمادگی جامعه جهت اعتراض گسترده یا سهم مستقل هر عامل کافی نیستند.
در چنین شرایطی، انکار بحران میتواند پیامدهایی فراتر از افزایش نارضایتی داشته باشد. اگر شهروندان روایت رسمی را با تجربه روزمره خود ناسازگار بدانند، ممکن است اعتبار پیامهای بعدی و اعتماد به سازوکارهای رسمی حل مسئله نیز کاهش یابد. نسبتدادن مشکلات به عوامل خارجی بدون بررسی تصمیمهای داخلی، وعدههای فاقد برنامه اجرایی و راهحلهای نامتناسب با ابعاد ساختاری بحران میتوانند این فاصله را تشدید کنند.
البته واکنش جامعه به انکار بحران یکسان نیست. برخی افراد ممکن است به اعتراض روی آورند؛ برخی دیگر مهاجرت، کنارهگیری اجتماعی یا سازگاری فردی را انتخاب کنند. هزینههای مشارکت، منابع در دسترس و برداشت افراد از امکان تغییر در این انتخابها مؤثرند.
۷. نتیجهگیری: از بحران اقتصادی تا بحران اقتدار
خیزش عمومی را نمیتوان صرفاً نتیجه فقر، تورم یا یک رویداد سیاسی منفرد دانست. بحرانهای ساختاری زمینه نارضایتی را فراهم میکنند، اما تبدیل آن به کنش جمعی به شکلگیری احساس بیعدالتی، فرسایش اعتماد، آشکارشدن نارضایتیهای پنهان، ایجاد روایتهای مشترک و فراهمشدن ظرفیتهای ارتباطی و سازمانی وابسته است.
در ایران، تعامل ابربحرانهای اقتصادی و اجتماعی، اقتصاد سیاسی رانت، ناکارآمدی حکمرانی، جنگ و تحریم، کاهش احتمالی نفوذ گفتمان حاکمیت و تغییر محیط اطلاعاتی میتواند احتمال گسترش نارضایتی سیاسی را افزایش دهد. در عین حال، شرایط جنگی با تشدید فشار اقتصادی، هزینه اعتراض و محدودیتهای امنیتی، مسیر تحولات را پیچیدهتر میکند. متغیر تعیینکننده صرفاً میزان نارضایتی نیست، بلکه رابطه میان نارضایتی، اعتماد اجتماعی میان گروههای مخالف رژیم، اعتبار گفتمان حاکمیت و برداشت مردم از امکان کنش جمعی است.
اگر نهادهای حکمرانی نتوانند بحرانها را به رسمیت بشناسند، هزینههای آنها را عادلانه توزیع کنند و مسیرهای معتبر اصلاح را فراهم آورند، بحران اقتصادی میتواند به بحران اعتماد و سپس به بحران گستردهتر اقتدار تبدیل شود. بااینحال، این امکان را نباید با پیشبینی قطعی خیزش عمومی یا زمان وقوع آن اشتباه گرفت؛ مسیر تحولات به شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسی وابسته خواهد بود.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|
فدریکو ماچونی / رویترز / ۲۰ اکتبر ۲۰۲۶
ژرژ الحدری، مدیرعامل بانک اچاسبیسی (HSBC)، روز سهشنبه گفت که سرمایهگذاری در مسیرهای لجستیکی جایگزین در منطقه خلیج فارس برای کاهش پیامدهای جنگ ایران، میتواند تنگه هرمز را طی پنج سال آینده «غیرضروری» (یا بلااستفاده) کند.
جنگ ایران، وابستگی شدید جهان به این آبراه استراتژیک را برجسته کرده است؛ آبراهی که پیشتر یکپنجم تجارت جهانی نفت و گاز طبیعی مایع (LNG) از آن عبور میکرد.
این وضعیت کشورهای حاشیه خلیج فارس را بر آن داشته تا منابع خود را به سمت توسعه خطوط لوله انرژی به بنادر هدایت کنند؛ سرمایهگذاریهایی که به گفته الحیدری، به این منطقه اجازه میدهد تا از پسِ پیامدهای این مناقشه برآید.
مدیرعامل این بانک در رویداد «مجمع آینده اچاسبیسی» (HSBC Future Forum) در دبی گفت: «ما معتقدیم که این منطقه قادر به احیا و ادامه روند رشد خود خواهد بود. البته این امر مستلزم سرمایهگذاریهای کلانی است.»
وی افزود: «البته ما خواهان و امیدوار به حلوفصل این مناقشه هستیم... اما تنگه هرمز، احتمالاً تا پنج سال دیگر، ممکن است دیگر ضرورتی نداشته باشد.»
اچاسبیسی روز دوشنبه در گزارشی ـــ با استناد به دادههای «مید» (MEED)، پلتفرم اطلاعات بازار صنعت ساختوساز مستقر در دبی ـــ اعلام کرد که خاورمیانه، شمال آفریقا و ترکیه بستههای پروژهای به ارزش ۸۷۲ میلیارد دلار ارائه کردهاند؛ بخشی از یک برنامه زیرساختی گستردهتر به ارزش ۱.۴ تریلیون دلار که هنوز قراردادهای آن واگذار نشده است.
در همین حال، نظرسنجی اخیر اچاسبیسی از بیش از ۱۶۰۰ رهبر تجاری و حدود ۸۲۰ سرمایهگذار نهادی جهانی نشان میدهد که آنها همچنان منطقه خلیج فارس را به عنوان یک کانون جذاب برای سرمایهگذاری میدانند.
با این حال، بانک جهانی هفته گذشته پیشبینی کرد که پس از رشد ۳.۳ درصدی در سال ۲۰۲۵، منطقه خاورمیانه، شمال آفریقا و پاکستان امسال به دلیل جنگ، دچار انقباض اقتصادی شدید ۱.۳ درصدی خواهد شد. پس از آن، باید شاهد یک بهبود قوی اما ناهمگون در سال ۲۰۲۷ باشیم.
الحدری در زمره چهرههای مالی جهانی بود که قرار بود در کنفرانس سرمایهگذاریِ شاخصِ عربستان سعودی شرکت کنند؛ رویدادی که برای هفته آینده برنامهریزی شده بود، اما روز دوشنبه — در پی حملات مرگبار حوثیهای یمن (که تحت حمایت ایران هستند) به ریاض — به سال ۲۰۲۷ موکول شد.
|
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ -
Saturday 24 October 2026
|