|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
▪️به باور پروفسور پسران استاد اقتصاد دانشگاه کمبریج، ابرتورم زمانی رخ میدهد که تورم ماهانه به بالای ۲۵ درصد برسد.
▪️در ادبیات اقتصادی، ابرتورم یکی از شدیدترین و مخربترین اشکال تورم است؛ وضعیتی که در آن سطح عمومی قیمتها با سرعتی بسیار بالا افزایش پیدا میکند و ارزش پول بهسرعت کاهش مییابد. با توجه به افزایش تورم در ایران، در ماههای اخیر بحثهایی درباره احتمال حرکت اقتصاد کشور به سمت ابرتورم مطرح شده است.
▪️تجربه تاریخی نشان میدهد ابرتورم معمولا در شرایطی مانند جنگ، انقلاب، فروپاشیهای سیاسی و بحرانهای شدید اقتصادی رخ میدهد.
▪️در چنین شرایطی، دولتها ممکن است با کسری بودجه و بدهیهای سنگین مواجه شوند و برای تامین مالی این شکاف به خلق پول متوسل شوند.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
برگردان: علیمحمد طباطبایی
▪️ نخستین داستانها، رمانهای کوتاه و طنزپردازیها، ۱۸۸۰–۱۸۸۲ از آنتون چخوف به کوشش روزاموند بارتلت و النا میخائیلوفسکا
مقدمه مترجم: در تاریخ ادبیات جهان، کمتر نویسندهای را میتوان یافت که مسیر رشد و تکامل هنری او به اندازه آنتون چخوف روشن، مستند و در عین حال شگفتانگیز باشد. امروز چخوف را با شاهکارهایی میشناسیم که ادبیات داستان کوتاه را برای همیشه دگرگون کردند؛ آثاری که در آنها، حادثه جای خود را به زندگی روزمره میدهد، قهرمانان بزرگ جای خود را به انسانهای عادی میسپارند و سکوتها گاه بیش از کلمات معنا میآفرینند. اما این چخوف بزرگ، یکباره پدید نیامد. پشت این نبوغ، سالها تمرین، تجربه و نوشتن بیوقفه نهفته بود؛ سالهایی که نویسنده جوان برای تأمین معاش خانواده و یافتن جایگاهی در دنیای ادبیات، ناچار بود تقریباً هر روز برای مجلات طنز و فکاهی روسیه مطلب بنویسد.
دهه ۱۸۸۰ در روسیه، دوران شکوفایی مطبوعات عامهپسند بود. نشریات طنز، مجلات فکاهی، سالنامهها و روزنامههای سرگرمی، با تیراژی گسترده منتشر میشدند و مخاطبان فراوانی داشتند. این بازار پررقابت، نویسندگان جوان را وادار میکرد با سرعت، تنوع و خلاقیت بنویسند؛ از داستان کوتاه و نمایشنامههای یکپردهای گرفته تا هجو، تقلید ادبی، لطیفه، گزارشهای ساختگی، آگهیهای طنزآمیز و حتی پاسخ به مسابقات و نظرسنجیهای مطبوعاتی. چخوف نیز، که در آن زمان هنوز دانشجوی پزشکی بود، با نام مستعار «آنتوشا چخونته» وارد همین جهان شد؛ جهانی که اگرچه از نظر ادبی چندان جدی گرفته نمیشد، اما برای او به بهترین مدرسه نویسندگی تبدیل شد.
بسیاری از خوانندگان، چخوف را نویسندهای آرام، اندوهگین و عمیق میشناسند؛ نویسندهای که شخصیتهای داستان هایش در سکوت، شکست و ناکامی زندگی میکنند. اما آثار اولیه او تصویری متفاوت ارائه میدهند. در این نوشتهها، چخوف جوان سرشار از انرژی، طنز، شیطنت و کنجکاوی است. او جامعه روسیه را با نگاهی تیزبین و گاه بیرحمانه زیر ذرهبین میبرد؛ از پزشکان متظاهر و کارمندان خودپسند گرفته تا بازیگران، روزنامهنگاران، اشراف ورشکسته، مستها، سوداگران ازدواج و روشنفکران قلابی. طنز او، اگرچه گاه گزنده و حتی بیرحم است، اما رفتهرفته به ابزاری برای شناخت انسان تبدیل میشود؛ انسانی که بعدها در آثار پخته او با همدلی و ظرافتی کمنظیر ترسیم خواهد شد.
از همین رو، ارزش این مجموعه تنها در آن نیست که چند ده داستان کمتر شناختهشده را در اختیار خواننده قرار میدهد. اهمیت اصلی آن، امکان مشاهده یکی از جذابترین فرایندهای آفرینش ادبی است: اینکه چگونه نویسندهای جوان، با آزمون و خطا، با نوشتن صدها متن کوتاه برای مطبوعات، به تدریج زبان، نگاه و شیوه روایی خود را کشف میکند. بسیاری از مضامینی که بعدها در شاهکارهای چخوف به اوج میرسند، در همین آثار اولیه به صورت جوانههایی کوچک دیده میشوند؛ علاقه به زندگی روزمره، طنز پنهان، شخصیتهای خاکستری، پرهیز از داوری اخلاقی، توجه به طبیعت و توانایی شگفتانگیز در مشاهده جزئیات.
مقالهای که پیش رو دارید، ضمن معرفی مجموعه «نخستین داستانها؛ داستانها، رمانکها و طنزپردازیها، ۱۸۸۰–۱۸۸۲»، خواننده را با چهرهای کمتر شناختهشده از چخوف آشنا میکند؛ چهره نویسندهای که هنوز به قله نرسیده، اما نشانههای نبوغ آیندهاش در جایجای آثارش دیده میشود. نویسنده مقاله نشان میدهد که این نوشتهها را نباید صرفاً تمرینهای خام یک نابغه جوان دانست، بلکه باید آنها را اسناد زندهای از شکلگیری یکی از بزرگترین صداهای ادبیات مدرن به شمار آورد.
شاید مهمترین دستاورد این مجموعه، یادآوری این حقیقت باشد که شاهکارها معمولاً از دل استعداد صرف زاده نمیشوند؛ بلکه حاصل سالها کار مداوم، تجربه، شکست، بازنویسی و زیستن در متن جامعهاند. چخوف نیز، پیش از آنکه نویسندهای جاودانه شود، روزنامهنگاری بود که هر روز مینوشت، جامعه پیرامون خود را با دقت مشاهده میکرد و از دل همین تجربههای ظاهراً کوچک، ادبیاتی آفرید که هنوز پس از بیش از یک قرن، طراوت و تازگی خود را حفظ کرده است.

ریچارد فورد (Richard Ford)، رماننویس آمریکایی، در مقدمهای که در سال ۱۹۹۸ بر گزیدهای از داستانهای کوتاه چخوف نوشت، یادآور شد: «البته چیزی به نام “داستانِ نمونهٔ چخوفی” وجود ندارد (۱)؛ و همین نکته بهخودیِ خود دلگرمکننده است و نشان میدهد که اصطلاحِ انتقادیِ رایجِ “چخوفی” در واقع تا حد زیادی بیمعناست.»این مجموعه تازه، که بسیار مفصلتر از گزیدههای پیشین است و شامل پنجاهوهشت اثر تازه ترجمهشده از سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۲ میشود ــ آثاری که عمدتاً بیرون از چاپهای کامل آثار چخوف در روسیه ناشناخته ماندهاند ــ تا حد زیادی ادعای فورد را تأیید میکند.
این مجموعه نشان میدهد که چخوف جوان، در سالهایی که میکوشید در بازار رقابتی و تجاری مجلات طنز و فکاهی برای خود نامی دستوپا کند، تا چه اندازه توانایی و انعطاف در نوشتن داشت؛ دنیایی که امروزه، جز شماری اندک از متخصصان ادبیات روسیه، بیشتر علاقهمندان چخوف شناخت چندانی از آن ندارند.
بخش بزرگی از این نوشتهها با نام مستعار «آنتوشا چخونته» (Antosha Chekhonte) منتشر شدهاند و از نظر قالب و سبک، تنوعی چشمگیر دارند: از طنزهای کوتاه و نیشدار گرفته تا رمانهای کوتاه کمابیش عاشقانه، نمایشهای کوتاه، طرحهای نمایشی و حتی تقلیدهای طنزآمیز از گزارشها و مطالب روزنامهها.ویراستاران کتاب این آثار را همراه با یادداشتهایی سودمند ــ و گاه ضروری ــ در همان شکل اولیهشان منتشر کردهاند؛ یعنی پیش از آنکه خود چخوف بعدها آنها را بازنویسی و اصلاح کند.
از چشمانداز امروز، شاید وسوسه شویم این آثار را صرفاً «کارهای دوران شاگردی» (apprentice work) بنامیم؛ اما چنین داوری، اهمیت واقعی آنها را در زمان انتشارشان نادیده میگیرد. در این نوشتهها کمتر نشانی از پراکندهگوییهای کشدار و بیهدف یا ملالآور دیده میشود؛ برعکس، تقریباً همه آنها سرشار از جنبوجوش و زندگیاند.روسیه معاصر چخوف، جهانی است آکنده از سفرهای آشفته با قطار، روسپیگریِ نیمهپنهان، مراکز سرگرمی فرسوده و بیرونق، روزنامهنگاری مضحک و مشارکتی (شامل مسابقهها، نظرسنجیها، آگهیهای شخصی و سالنامهها)، بازار بیرحمانه ازدواج، میگساری همگانی و، گاه، خشونت مهارنشدنی مردانه.
با این همه، نگاه نویسنده تقریباً همیشه با طنز و شوخطبعی همراه است و اگر هم نشانی از «نیهیلیسم» (۲) دیده میشود، بیشتر جنبه روانشناختی دارد تا سیاسی. نمونهای از این فضا، مرد مستی است که یکی از بسیار شخصیتهای مشابه داستانهاست؛ مردی که «موضوع گفتوگوهایش شپش، ساس، زیرشلواری و خدا میداند چه چیزهای دیگری بود». شخصیت تکرارشونده دیگری که تا حدی پیشدرآمد پزشکان آثار پختهتر چخوف به شمار میرود، پزشکی است درمانده و نالایق؛ مردی متظاهر، سودجو و تقریباً همیشه الکلی.
برخی از داستانهای این دوره آنچنان از شخصیتهای گوناگون انباشتهاند که خواننده احساس میکند میتوانند بیپایان ادامه یابند؛ درست مانند مجموعههای رادیویی یا سریالهای تلویزیونی.این برداشت احتمالاً چندان هم نادرست نیست، زیرا چخوف گاه ناچار میشد به توصیه یا حتی اصرار سردبیرانش، روایت را کوتاه کند تا بتواند سفارش خود را به پایان برساند.با این حال، موفقترین داستانهای این مجموعه ساختاری کامل و سنجیده دارند و همین انسجام سبب میشود طنز و کنایه پنهان آنها در پایان، تأثیری عمیق بر خواننده بگذارد.
نمونهای درخشان از این دست، داستان «گلهای دیرشکفته» (Late-Blooming Flowers)است؛ یکی از چندین داستانی که به عشق یک طرفه و بیپاسخ و به بی حسی عاطفی و جنسی میپردازد.در این داستان، بیماری سادهدل، اصیلزاده اما فقیر، دل در گرو پزشکی مستبد میبندد که از طبقه رعیت برخاسته و با تلاش خود به جایگاهی اجتماعی رسیده است.پزشک، تا زمانی که زن تنها بیماری عادی است، با بیاعتنایی او را درمان میکند؛ اما هنگامی که زن، در آستانه مرگ، عشق خود را آشکار میکند، پزشک نیز احساسات او را پاسخ میدهد. با این حال، زمان و مرگ دیگر مجالی برای شکوفایی این عشق باقی نگذاشتهاند. چنانکه در بسیاری از آثار چخوف میبینیم، نویسنده از داوری اخلاقی درباره میزان مسئولیت شخصیتهایش در سرنوشت خود پرهیز میکند و قضاوت را به خواننده وا میگذارد.

چخوف جوان بیتردید استعداد شگفتانگیزی در شناسایی انسانهای متظاهر و ریاکار داشت و در بسیاری از این داستانها، هویتهای ساختگی و چهرههای عمومی را با اغراق و در قالبی کاریکاتوری و تحریف شده به سخره میگیرد؛ بهویژه هنگامی که این هویتها به عرصه نمایش و اجرا، چه حرفهای و چه آماتور، مربوط میشوند.
برای نمونه، در گزارشهای طنزآمیزی که به سبک خبرهای روزنامه نوشته شدهاند، بارها به سارا برنار (Sarah Bernhardt)، بازیگر افسانهای فرانسوی، اشاره میشود؛ هنرمندی که در سال ۱۸۸۱ فصلی از اجراهای خود را در مسکو برگزار کرد. چخوف، ضمن اشارهای کنایهآمیز به تیزهوشی تجاری برنار، ژستهای پرزرقوبرق و غریبنمایی تصنعی او را نیز دست میاندازد.(۳) در یکی از مجموعههای طنزآمیز با عنوان «تعریفهای فلسفی زندگی»، این جمله را به سارا برنار نسبت میدهد:«زندگی ما را میتوان به دراز کشیدن بر سکوی بالایی حمام عمومی تشبیه کرد؛ جایی که هوا داغ، خفهکننده و آکنده از بخار است.»این توصیف، هرچند گزنده، چندان هم بیانصافانه نیست و بهخوبی شیوه بازی اغراقآمیز او را تداعی میکند.
سالها بعد، هنگامی که خود چخوف نمایشنامههای بزرگش را نوشت، بازیگران آثار او ناگزیر شدند احساسات و عواطف انسانی را بسیار طبیعیتر و فروتنانهتر از شیوه پرشور و نمایشیِ سارا برنار به تصویر بکشند؛ و در جهان نمایشی او، مردان گرفتار هیجان و آشفتگی روانی، دستکمی از زنان نداشتند. همین علاقه زودهنگام چخوف به دنیای فریبنده و عاطفهآلود تئاتر، در این داستانهای اولیه نیز دیده میشود؛ داستانهایی که در آنها اغلب ماجراهای پشت صحنه، وسوسهها و اغواگریهای میان بازیگران، بیش از موفقیتهای صحنه نمایش، در مرکز توجه قرار دارند.
اما میان «چخوفِ بازاری زیرک و مبتکر» (the ingenious hack and Chekhov)، «چخوفِ استاد بزرگ داستان کوتاه» و «چخوفِ ناظر دقیق زندگی روزمره در اطراف خود» پیوندی عمیق وجود دارد.او در سراسر زندگی حرفهای خود، هیچ ابایی نداشت که در نخستین برخورد، شخصیتهای محروم و حاشیهنشین جامعه را نیز دستمایه طنز قرار دهد.افراد چاق یا بیش از حد لاغر، طاسها، اعضای اقلیتهای قومی، معتادان درمانده و حتی بیماران روانی، همگی در معرض شوخیهای تند او قرار میگیرند.در نگاه چخوف، طنز و کنایه اقتضا میکند که هرگونه همدردی، ابتدا از صافی نوعی دلزدگی جسمانی یا ظاهری بگذرد.با این حال، همین نویسنده نسبت به حیوانات، واکنشی کاملاً متفاوت و غریزی نشان میدهد.حیواناتی که ناچارند سرنوشت خود را با انسان قسمت کنند، از همان آغاز از همدلی بیقیدوشرط او برخوردارند.(۴)
چخوف که آشکارا با نظریههای تکامل زیستی زمان خود آشنایی داشت، نه تنها شکارچیان متکبر و خودستای را تحقیر میکند، بلکه از سرگرمی بیرحمانهای به نام «طعمه قرار دادن گرگ» نیز با انزجار یاد میکند؛ سرگرمیای که در آن، گرگها را در فضایی بسته محصور میکردند تا سگها آنها را آزار دهند و تماشاگران از این صحنه لذت ببرند.
با این همه، طبیعت در آثار اولیه چخوف هرگز جهانی کاملاً مهربان و آرام نیست. حتی در کوتاهترین داستانهای او نیز، طبیعت اغلب با لحظهای گذرا اما سرنوشتساز وارد روایت میشود؛ لحظهای که گذر زمان، تغییر فصل یا دگرگونی روز و شب را نشان میدهد و معمولاً سایهای از اندوه یا تهدید را با خود همراه دارد.
برای نمونه، یکی از داستانها با چنین توصیفی آغاز میشود: «صبحی خاکستری و بارانی بود. ابرهای تیره، گویی به گل و لای آغشته شده بودند، سراسر آسمان را پوشانده بودند و سکوتشان اندوهی سنگین بر دل مینشاند. انگار خورشید اصلاً وجود نداشت؛ یک هفته بود که حتی یکبار نیز به زمین ننگریسته بود، گویی میترسید پرتوهایش را در این گلولای آلوده کند...»
در چنین فضایی، طبیعت بیاعتنا و بیرحم، بر تکرار اجتنابناپذیر تجربه انسانی مهر تأیید میزند.در برابر چنین جهانی، طبیعیترین واکنش انسان پناه بردن به کلیشهها و عبارتهای آماده است. گوش چخوف برای تشخیص خوشبینیهای تصنعی و شعارهای دلخوشکنک بورژوایی، به همان اندازه تیز و حساس است که گوش گوستاو فلوبر، دیگر استاد بزرگ قرن نوزدهم، برای شناسایی زبان کلیشهای و منجمد.(۵)

طنزهای مطبوعاتی او، از این نظر، یادآور تقلیدهای هجوآمیز مجله امروزی Private Eye (چشم خبرچین) هستند. گاهی نیز، در میانه داستان، یکی از شخصیتها از وضعیت خود شکایت میکند و آن را «نمایشی مضحک» مینامد؛ گویی خود نیز آگاه است که درون همین گونه ادبی (genre) گرفتار شده است. در سراسر این نوشتهها، نام نویسندگان بزرگ اروپایی، از جمله ویکتور هوگو، امیل زولا، ژول ورن و والتر اسکات، بارها به میان میآید. اما این نامها بیش از آنکه نشاندهنده نزدیکی فرهنگی باشند، فاصلهای محسوس و جغرافیایی را یادآوری میکنند.
نتیجه آن است که فرهنگ روسیه در این داستانها، از یک سو ظاهری آشنا با فرهنگ اروپا و روشنفکری جهانی دارد، اما از سوی دیگر، همچنان رنگوبوی استانی و درونگرا را حفظ کرده است؛ ویژگیای که حتی در نامهای ساختگی شخصیتها نیز دیده میشود؛ نامهایی آکنده از بازیهای زبانی و شوخیهایی که برای درک آنها، خواننده ناچار به مراجعه به یادداشتهای توضیحی ویراستاران است.(۶)
با وجود همه لذتهای گزنده، طنزهای هوشمندانه و نکات تاریخی غافلگیرکنندهای که این مجموعه حجیم در اختیار خواننده میگذارد، بعید است بتواند جای گزیدههای شناختهشده آثار چخوف، از جمله مجموعهای را که ریچارد فورد (Richard Ford) ویرایش کرده است، بگیرد.در این کتاب، اثری همسنگ «بخش شماره ۶» (Ward 6) [این اثر با نام «اتاق شماره شش» نیز در ایران منتشر شده است. مترجم] با آن تأثیر ویرانگر روانشناختی، یا داستانی همپایه «بانویی با سگ ملوس» (The Lady with the Little Dog)[این اثر با نام های متفاوتی در ایران ترجمه شده است. مترجم] از نظر عمق عاطفی، و یا شاهکاری چون «استپ» (The Steppe) [این اثر در ایران بانام «دشت» نیر در ایران منتشر شده است. مترجم] با آن استحکام هنری دیده نمیشود.اما هدف ویراستاران این مجموعه اساساً چیز دیگری بوده است.آنها قصد نداشتهاند گلچینی از شاهکارهای چخوف را ارائه کنند، بلکه میخواستهاند بنیانهای حرفهای نویسندهای بزرگ را آشکار سازند؛ نویسندهای که پیش از آنکه به یکی از بزرگترین داستاننویسان جهان تبدیل شود، سالها در مطبوعات طنز قلم زده و مهارتهای خود را در همان میدان دشوار پرورش داده بود.
این پروژه، که با ابتکار و نظارت بنیاد آنتون چخوف (Anton Chekhov Foundation) شکل گرفته، از جهات گوناگون نیز کمسابقه است.هر یک از پنجاهوهشت اثر کتاب را مترجمی متفاوت برگردانده است.در مجموع، هشتادوسه مترجم داوطلب از نه کشور مختلف در این طرح مشارکت داشتهاند؛ از دانشآموزان و دانشجویانی که تازه قدم در راه مطالعات روسی گذاشته بودند گرفته تا پژوهشگران برجسته، استادان دانشگاه و استادان بازنشسته زبان و ادبیات روسیه.به ثمر رسیدن این پروژه، بیش از ده سال زمان برد.
هر ترجمه ابتدا به صورت پیشنویس تهیه میشد، سپس در اختیار دیگر اعضای گروه قرار میگرفت تا بهطور گروهی ارزیابی، نقد و بازنگری شود و نسخه نهایی بر پایه داوری جمعی شکل گیرد.حاصل این فرایند، نوعی تجربه مشترک در ترجمه ادبی است؛ تجربهای که از جهاتی به شیوه «سرمایهگذاری جمعی» (crowdfunding) شباهت دارد، با این تفاوت که به جای گردآوری سرمایه مالی، بر گردآوری دانش، تجربه و همکاری مترجمان استوار است. شاید همین شیوه همکاری، بتواند الگویی تازه برای هنر ترجمه ادبی باشد؛ هنری که هدف آن، نه صرفاً انتقال واژهها، بلکه بازآفرینی آثار کلاسیک برای نسلهای جدید خوانندگان است.
این مجموعه، بیش از آنکه ما را با چخوفِ پخته و جاودانه آشنا کند، تصویری زنده از چخوفِ جوان، جستوجوگر و حرفهآموز ارائه میدهد؛ نویسندهای که هنوز در حال آزمودن قالبهای گوناگون، تجربه کردن لحنهای مختلف و یافتن صدای منحصربهفرد خود است.
از همین رو، ارزش واقعی کتاب نه در کشف شاهکارهایی فراموششده، بلکه در آن است که به ما امکان میدهد روند شکلگیری یکی از بزرگترین نویسندگان داستان کوتاه جهان را از نزدیک دنبال کنیم؛ مسیری که از طنزهای مطبوعاتی، نمایشهای کوتاه و طرحهای ساده آغاز شد و سرانجام به خلق آثاری انجامید که امروز از قلههای ادبیات جهان به شمار میروند.
John Stokes
First Blossom in the Orchard
Earliest Stories: Stories, Novellas, Humoresques, 1880–1882
By Anton Chekhov (Edited by Rosamund Bartlett & Elena Michajlowska)
https://literaryreview.co.uk/first-blossom-in-the-orchard

———————
زیر نویسهای تکمیلی مترجم:
۱: در این پاراگراف، عبارت «چیزی به نام داستانِ نمونهٔ چخوفی وجود ندارد» به این معناست که هیچ داستان «نمونه» یا «الگویی» از چخوف وجود ندارد که بتوان آن را به عنوان یک الگوی ثابت و تکراری برای تمام آثار او در نظر گرفت. به عبارت دیگر، تنوع و گستردگی داستانهای چخوف به قدری است که نمیتوانیک داستان خاص را به عنوان «داستان نمونهٔ چخوفی» معرفی کرد. اما منظور از «داستان نمونهٔ چخوفی» چه می توانست باشد؟ وقتی منتقدان یا خوانندگان از یک اثر به عنوان «چخوفی» یاد میکنند، معمولاً به ویژگیهای خاصی اشاره دارند که در ذهن آنها با سبک چخوف گره خورده است؛ ویژگیهایی مانند: تمرکز بر زندگی روزمره و شخصیتهای معمولی، فقدان پیرنگ (طرح داستانی) مشخص و کلاسیک، پایانهای باز و مبهم، فضای تلخآمیز همراه با طنزی ظریف و البته توجه به جزئیات روانشناختی و احساسی شخصیتها. اما ریچارد فورد در این مقدمه میگوید که در واقع هیچ داستان «نمونه» یا «الگویی» از چخوف وجود ندارد که بتوان آن را به عنوان معیار و شاخص همهٔ آثارش در نظر گرفت. او معتقد است که این تنوع به خودی خود جای خوشحالی دارد و اصطلاح «چخوفی» را به عنوان یک برچسب انتقادیِ شتابزده، عملاً بیمعنا میکند. زیرا اگر داستانهای چخوف را بهطور کامل بررسی کنیم، میبینیم که برخی از آنها اصلاً این ویژگیهای «چخوفیِ» متعارف را ندارند – مثلاً در آثار اولیهٔ او (که این مجموعه به آنها پرداخته) شاهد طنزهای تند، طنزهای روزنامهای، داستانهای عاشقانهٔ سطحی و حتی شوخیهای کمیک هستیم که با تصویر رایج از چخوفِ «غمگین و روانشناس» تفاوت زیادی دارد. به بیان سادهتر، فورد میگوید که اگر کسی بگوید «این داستان نمونهٔ یک داستان چخوفی است»، این حرف درست نیست، چون چخوف سبک ثابتی نداشته و هر داستانش ویژگیهای منحصر به فردی دارد. بنابراین برچسب «چخوفی» برای توصیف آثار او بیش از حد سادهکننده و گمراهکننده است.
۲: در این چند خط، منظور از «نشانههای نیهیلیسم» اشاره به نوعی پوچگرایی، بیاعتنایی به ارزشهای متعارف، و ناامیدیِ پنهان در شخصیتها و فضای داستانهای اولیهٔ چخوف است. اما نکتهٔ مهم این است که این نیهیلیسم بیشتر جنبهٔ روانشناختی دارد تا سیاسی – یعنی ریشه در وضعیت روحی و روانی شخصیتها دارد، نه در یک موضعگیری فلسفی یا سیاسی علیه نظم موجود. نیهیلیسم سیاسی به معنای ردّ همهٔ ارزشها، هنجارها و نهادهای سیاسی و اجتماعی است؛ نوعی شورش فکری که معمولاً در آثار نویسندگان روسِ نسل قبل از چخوف (مانند تورگنیف در پدران و پسران) دیده میشد. اما چخوف در این داستانهای اولیه، چنین نیهیلیسمِ صریح و سیاسی را به تصویر نمیکشد. در عوض، نیهیلیسم روانشناختی در آثار چخوف به این صورتها ظاهر میشود: شخصیتهایی که در باتلاق بیمعنایی و روزمرگی گرفتار شدهاند. افرادی که به جای درگیری با مسائل بزرگ فلسفی یا سیاسی، درگیر امور پیشپاافتاده و حقیر زندگیاند (مثل مکالمه دربارهٔ شپش، حشره، زیرپوش و...). طنزی که از دل این پوچی و بیهدفی بیرون میزند – نه برای خنداندنِ صرف، بلکه برای مثال اول (مرد مست): شخصیت مستی که موضوعات گفتوگویش «شپش، حشره، زیرپوش و شیطان میداند چه چیز دیگری» است، نمادِ این نیهیلیسمِ روانشناختی است. این آدمها نه به خاطر یک باور فلسفی، بلکه به خاطر فرسودگی، ناامیدی و بیهدفیِ عمیق، در این ورطهٔ پوچی غوطهور شدهاند. حرفهایشان مضحک و سطحی است، اما در پسزمینهٔ آن، نوعی درد و کرختی روحی نهفته است. مثال دوم (پزشک نالایق): پزشکی که مغرور، بیکفایت، درندهخو و غالباً الکلی است، شخصیتی است که چخوف بارها به سراغش میرود. این پزشک نمادِ کسی است که باید نماد علم، امید و نظم باشد، اما در عمل تبدیل به موجودی پوچ، مضحک و حتی خطرناک میشود. این هم نمونهای از نیهیلیسم روانشناختی است: شکاف میان نقش اجتماعیِ موجه و واقعیتِ درونیِ فروپاشیده. در مجموع در این پاراگراف، «نشانههای نیهیلیسم» به نشانههای پوچگراییِ درونی، بیهدفی، و بیگانگیِ روانی در شخصیتهای داستانهای اولیهٔ چخوف اشاره دارد – نه به شورش فلسفی یا سیاسی. چخوف با طنزی تلخ، این پوچی را در زندگی روزمرهٔ آدمهای معمولی به تصویر میکشد، و از همین طریق، تصویری از جامعهٔ روسیهٔ عصر خود ارائه میدهد که در آن ارزشهای سنتی فروریخته و جای آن را تهیدستی و روزمرگی گرفته است، اما این فروپاشی هنوز به زبان سیاسی بیان نشده و در اعماق روان شخصیتها ریشه دارد.
۳: در این پاراگراف، چخوف (با قلم مستعار «آنتوشا چخونته») به طریقی طنزآمیز و گزنده به سارا برنار، بازیگر مشهور فرانسوی، اشاره میکند. برای درک عمیقتر این نگاه، باید به چند نکته توجه کرد:
A. زمینهٔ تاریخی و فرهنگی: سارا برنار (۱۸۴۴–۱۹۲۳) یکی از مشهورترین بازیگران تئاتر جهان در قرن نوزدهم بود. او در سال ۱۸۸۱ برای اجراییک فصل تئاتر به مسکو سفر کرد. چخوف که در آن زمان نویسندهای جوان و گمنام بود و برای مجلات طنز مینوشت، از این رویداد به عنوان سوژهای برای نقد اجتماعی و فرهنگی استفاده کرد.
B. نقد «تجارتگری» و «اگزوتیسمِ تصنعی» برنار:
چخوف در این نوشتهها، سوداگریِ تجاری (commercial acumen) برنار و فضاسازیِ ساختگی و شرقی وار (contrived exoticism) او را به تمسخر میگیرد. به عبارت دیگر، او برنار را نه به عنوان یک هنرمندِ ناب، بلکه به عنوان یک تاجرِ ماهر میبیند که از شهرت و جذابیتِ ظاهریِ خود برای جلب مخاطب و کسب درآمد استفاده میکند. این نگاهِ انتقادی، از همان ابتدا نشان میدهد که چخوف به «ستارهسازیِ» سطحی و بازاریِ تئاتر حساس بوده است.
C. تعریفِ فلسفی از زندگی – طنزی تلخ و گزنده:
چخوف در یک مجموعهٔ طنزآمیز با عنوان «تعاریف فلسفی از زندگی»، این جمله را به سارا برنار نسبت میدهد: «زندگی ما را میتوان به دراز کشیدن روی قفسهٔ بالایی حمام عمومی تشبیه کرد. گرم است، خفه کننده و پر از بخار.» این جمله، با وجود ظاهرِ طنزآمیز، نقدی جدی نسبت به سبک بازیگری و شخصیت هنری برنار محسوب میشود: «قفسهٔ بالایی حمام» در حمامهای عمومی روسیه (بانیا) جایی است که داغترین و پرتنش ترین هوا را دارد. نشستن یا دراز کشیدن در آنجا برای بسیاری از مردم بسیار ناراحتکننده است.طنز نهفته: تشبیهِ زندگی به این فضا، نوعی پوچی، رنج و ناراحتیِ دائمی را تداعی میکند. از نظر چخوف، سبکِ اغراقآمیز، پراحساس و دراماتیکِ برنار (که در آن زمان بسیار مد بود) مانند این فضای داغ و خفهکننده است – تأثیرگذار اما اغراقآمیز، ساختگی و از نفسانداز. چخوف با این جمله، در واقع به شیوهٔ اغراقآمیز و پرشورِ بازیگری برنار اشاره دارد که در آن زمان با ذائقهٔ دقیق و رئالیستیِ خود او همخوانی نداشت.
D. آیا این نقد «کاملاً ناعادلانه» بود؟
نویسندهٔ پاراگراف میگوید که این نقد «خشن اما کاملاً ناعادلانه نیست» یعنی اگرچه لحن چخوف تند و تحقیرآمیز است، اما تا حدی درست هم هست، زیرا: بازیگریِ برنار واقعاً اغراق آمیز، اپرانما و مصنوعی (از دید چخوف) بود. او شهرت خود را به خوبی به یک «برند تجاری» تبدیل کرده بود و این جنبه از فعالیتش برای روشنفکرانی چون چخوف، مایهٔ دلخوری بود. چخوف که به عنوان نویسندهٔ داستانهای کوتاه با نگاهی رئالیستی، دقیق و روانشناختی شناخته میشود، این سبکِ افراطی و بیش از حدِ دراماتیک را «مسخره» و «غیرواقعی» میدانست.
چخوف در این پاراگراف، سارا برنار را به عنوان نمادِ موفقیتِ تجاریِ مبتنی بر اغراق و ظاهرسازی به تمسخر میگیرد و با تشبیهِ زندگی به قفسهٔ داغ حمام، سبک اغراقآمیز و طاقتفرسایِ بازیگری او را به چالش میکشد – نقدی که هرچند تند است، اما با معیارهای هنریِ خود چخوف (رئالیسم، سادگی، و عمق روانشناختی) همخوانی دارد و بنابراین «کاملاً ناعادلانه» نیست.
۴: در این پاراگراف، نویسنده به سه وجه یا شخصیت متفاوت چخوف اشاره میکند که در عین تمایز، به هم متصل هستند. همچنین به نگاه دوگانهٔ چخوف به انسانها و حیوانات میپردازد. سه شخصیت چخوف در این پاراگراف:
A. چخوفِ زیرک و مبتکر
معنای «هک» (hack) در اینجا به نویسندههایی گفته میشود که برای امرار معاش، مطالبِ عامه پسند، سریع و گاه سطحی می نویسد، نه لزوماً آثار عمیق و هنری. در سالهای اولیهٔ نویسندگی، چخوف برای مجلات طنز مینوشت و برای زنده ماندن، مجبور بود مطالبِ جذاب و خندهدار تولید کند. این جنبه از شخصیتِ نویسندگی او، چخوفی است که از تکنیک های روزنامه نگاری، طنزِ تند و شوخی های ساده برای جلب مخاطب استفاده میکرد. با وجود این، او حتی در همین آثار هم نبوغ خود را نشان میداد و به همین دلیل «زیرک» (ingenious) خوانده می شود.
B. چخوفِ استادِ متأخر
اشاره به چخوفِ دوران پختگیِ هنری دارد؛ نویسندهٔ بزرگی که داستانهای عمیق، روانشناختی و ماندگاری مانند «بانو با سگ ملوس»، «باغ آلبالو» و «دایی وانیا» خلق کرد. در این دوره، چخوف به عنوان یکی از برترین داستان نویسان و نمایشنامه نویسان جهان شناخته میشود و آثارش از ظرافت، عمقِ انسانی و پیچیدگیِ اخلاقیِ بی نظیری برخوردارند.
C. چخوفِ ناظر دقیق زندگی روزمره در اطراف خود
این وجه، حلقهٔ اتصال دو وجه قبلی است. چخوف در تمام دوران نویسندگی اش، نویسندهای بود که با دقتِ شگفت انگیزی زندگیِ مردمِ عادی و حاشیه نشین را رصد میکرد. او مانند یک همسایهٔ کنجکاو، به رفتارها، نقاط ضعف، ناهنجاری ها و عاداتِ انسانیِ اطرافیانش نگاه میکرد و آنها را به تصویر می کشید. این نگاهِ دقیق و بی طرفانه (یا به ظاهر بی طرفانه)، هم در داستانهای اولیهٔ طنزآمیز او دیده میشود و هم در آثار متأخر و عمیقش. نویسنده میگوید که چخوف در تمام دوران کاری اش، در ابتدا از افرادِ محروم و حاشی های بهرهٔ طنز می برده است، یعنی آنها را به سخره میگرفته، بدون اینکه بلافاصله با آنها همدردی کند: افرادِ چاق، لاغر، طاس، اقلیت های قومی، معتادانِ ناامید و دیوانگانِ بدبخت – همه در تیررسِ طنزِ او بودهاند. این نگاه ممکن است امروز برای ما «بی احساس» یا «ناعادلانه» به نظر برسد، اما در فضای ادبیِ آن زمان، طنزِ اجتماعی ابزاری رایج برای نقدِ جامعه بود. در جهانِ داستانیِ چخوف (حداقل در آثار اولیه)، اگر میخواهی به کسی ابراز همدردی کنی، ابتدا باید انزجارِ فیزیکی یا جسمی خود را از او نشان دهی. به عبارت دیگر، همدردیِ واقعی در داستان های چخوف، از دلِ تنفرِ اولیه یا دوریِ ظاهری سرچشمه میگیرد. در مقابلِ این رویکردِ طنزآمیز به انسان ها، چخوف نگاهی کاملاً متفاوت و همدلانه به حیوانات دارد. نویسنده میگوید: چخوف به طور غریزی و بیواسطه از حیوانات دفاع میکند، زیرا حیوانات هیچ انتخابی ندارند جز اینکه سرنوشت شان را با انسان ها شریک شوند. حیوانات در داستان های چخوف قربانیانِ بی دفاعِ رفتارهای انسانی هستند. آنها نمادِ بیگناهیِ مطلق اند، در حالی که انسان ها به دلیل اراده و اختیارشان، مسئولِ اعمال خود هستند. نمونه های معروف: در داستان هایی مانند «کاشتانکا» (سگ کوچک) یا «دخترِ کوچک» که در آن به حیوانات با نگاهی عمیقاً انسانی و همدلانه نگاه میشود، چخوف نشان میدهد که حیوانات لایقِ شفقت و دفاعِ بی قیدوشرط هستند، زیرا آنها بر خلاف انسان ها، در فلاکتی که برایشان پیش میآید، هیچ نقشی ندارند. چخوف در دوران جوانی و پختگی، هر دو با یک چشمِ دقیقِ ناظر به جامعه نگاه میکرد. او در ابتدا از ضعف ها و ناهنجاری های انسانی برای خلقِ طنز استفاده میکرد (چخوفِ هک)، اما همین نگاهِ اولیه، بعدها در آثارِ عمیق ترش به تصویری انسانی تر و تلختر از رنج های آدم ها تبدیل شد (چخوفِ استادِ متأخر). با این حال، رابطهٔ چخوف با شخصیت هایش همواره با فاصله ای طنزآمیز همراه است؛ او اول آنها را به سخره میگیرد، سپس آرامآرام خواننده را به همدردی با آنها سوق میدهد. اما در مورد حیوانات، این فاصلهٔ طنزآمیز وجود ندارد؛ دفاع از آنها فوری، بیواسطه و احساسی است، زیرا حیوانات در رنجِ خود نه نقشی دارند و نه مسئولیتی. به عبارت سادهتر: چخوف انسان ها را با طنز نقد میکند تا در نهایت به رنجشان پی ببریم، اما حیوانات را بیواسطه و بدون شوخی دوست دارد، چون آنها را موجوداتی بیگناه و بیدفاع میداند که سزاوارِ هیچ تمسخری نیستند.
۵: مقایسهٔ چخوف با گوستاو فلوبر
گوستاو فلوبر (۱۸۲۱–۱۸۸۰)، نویسندهٔ بزرگ فرانسوی و خالق «مادام بوواری»، نیز مانند چخوف به «زبانِ یبوست زده» (costive language) حساس بود. Costive در اصل به معنای «یبوست» و «خسیس» است، اما در اینجا به زبانی که گیرکرده، خشک، بی احساس، قالبی و فاقدِ جریانِ طبیعی و زنده است اشاره دارد. یعنی زبانی که از کلیشه ها، اصطلاحاتِ تکراری و عبارت های بی مایه پر شده است. فلوبر نیز مانند چخوف، از «حماقتِ بورژوایی» بیزار بود و در آثارش به طرز بیرحمانه ای کلیشه های زبانی و فکریِ طبقهٔ متوسط را به سخره میگرفت. هر دو نویسنده، با دقتی بیمارگونه به زبانِ شخصیت هایشان گوش میدادند و نشان میدادند که چگونه این زبانِ قالبی، بازتابِ پوچیِ درونیِ آنهاست. محیطِ بیرحم و روزمرگیِ خسته کننده، انسان ها را به سمت کلیشه های زبانی سوق میدهد. این کلیشه ها، نوعی خودفریبی جمعی اند که به انسان ها اجازه میدهند از مواجهه با پوچیِ زندگی فرار کنند. چخوف با گوشی تیزبین، این شعارهای توخالی را شکار میکند و در داستان هایش به تصویر میکشد. او در این کار، همتای فلوبر است؛ نویسندهای که تمام عمرش را صرفِ نقدِ زبانِ بیمایه و حماقتِ بورژوایی کرد. اما تفاوتِ ظریف این است که چخوف، برخلاف فلوبر که گاه به بدبینیِ مطلق میگرایید، با شخصیت هایش همدردیِ تلخ آمیزی دارد. او آنها را نمی بخشد، اما آنها را درک میکند و این همان چیزی است که آثارش را از بسیاری از ناقدانِ اجتماعیِ صرف، متمایز میکند. به عبارت ساده تر: در جهانی که به رنجِ ما بی تفاوت است، ما آدم ها حرفهای تکراری و خوشایند میزنیم تا خودمان را گول بزنیم. چخوف مثل یک پزشکِ حاذق، این حرفهای توخالی را تشخیص میدهد و با نیشِ طنزشان نشان میدهد – کاری که فلوبر هم در ادبیات فرانسه انجام میداد. اما چخوف در این کار، به اندازهٔ فلوبر تلخ نیست و همیشه ردّی از همدردی با آدمهای درماندهاش باقی میگذارد.
۶: در این پاراگراف، نویسنده به دوگانگیِ فرهنگ روسیه در دوران چخوف اشاره میکند: از یک سو روشنفکریِ جهان وطنی و از سوی دیگر بنیادِ عمیقاً بومی و محلی.
A. «فرهنگ روسیِ روشنفکریِ جهان وطنی اما ذاتاً بومی»
روشنفکران روس در قرن نوزدهم به شدت تحت تأثیر فلسفه، ادبیات و هنرِ اروپا (به ویژه فرانسه، آلمان و انگلستان) بودند. آنها آثارِ فیلسوفانی مانند هگل، نیچه و شوپنهاور را می خواندند، به موسیقیِ واگنر و بتهوون گوش میدادند، و با جریانهای فکریِ مدرنِ اروپا آشنا بودند. از این نظر، فرهنگِ روشنفکریِ روسیه در آن دوران، جهان وطنی بود؛ یعنی مرزهای ملی را در می نوردید و خود را بخشی از گفتوگوی تمدنیِ غرب می دانست. با وجود این ظاهرِ جهان وطنی، جامعهٔ روسیه در اعماق خود به شدت محلی، سنتی، و درون نگر بود. بسیاری از مردم عادی (و حتی بسیاری از روشنفکرانِ طبقهٔ اشراف) در واقع از واقعیت های زندگیِ روستایی، آداب و رسومِ کهن، خرافات، ساختارهای فئودالی و زبانِ محلیِ خود جدا نبودند. این دوگانگیِ میان «ظاهرِ اروپایی» و «باطنِ روسی»، یکی از مضامینِ اصلیِ ادبیاتِ روسیه است (مثلاً در آثارِ تورگنیف، تولستوی و خود چخوف به وضوح دیده میشود).
B. «دروننگریِ محلی»
نویسنده میگوید این بومی بودن، به شکل درون نگری خود را نشان میدهد. یعنی روشنفکران و اهالیِ قلم، بیش از آنکه به جهانِ بیرون (اروپا، سیاستِ بین الملل، مسائلِ جهانی) توجه کنند، درگیرِ دغدغه های درونیِ خودشان هستند: این که هویتِ روسی چیست؟ نقشِ اشراف در جامعه چیست؟ آیا باید از غرب تقلید کرد یا به سنتهای خود بازگشت؟ سرنوشتِ دهقانان و طبقهٔ فرودست چه خواهد شد؟ این نوع درون نگری، اگرچه از نظرِ فلسفی و هنری غنی است، اما گاه به نوعی خودشیفتگیِ فرهنگی تبدیل میشود که ارتباطِ واقعی با جهانِ بیرون را محدود میکند.
C. «نام های ساختگیِ پر از جناس که نیاز به پاورقی دارند»
نویسنده از نامهای ساختگی در آثار چخوف (و دیگر نویسندگان روس) به عنوانِ نمادی از این دروننگریِ محلی یاد میکند. در ادبیات طنزِ آن دوران، نویسندگان برای پنهان کردن هویتِ واقعیِ شخصیت ها یا برای خلقِ طنزی ظریف، از نامهای ساختگی و جناس دار استفاده میکردند. مثلاً نام هایی که با تغییر ِیک حرف، به صفتِ خنده داری اشاره دارند، یا ترکیبی از کلمات اند که معانیِ دوگانه دارند. چون این جناس ها و ارجاعاتِ محلی، برای خوانندهٔ خارجی (و حتی برای خوانندهٔ روسیِ غیرمتخصص) قابل درک نیست، مترجمان و ویراستاران مجبورند برای آنها پاورقی بنویسند تا معنی و بافتِ طنز را توضیح دهند. این نشان میدهد که این نامها، ارجاعی به فرهنگِ خاصِ محلی، زبانِ عامیانه یا رویدادهای روزمرهٔ جامعهٔ روسیه دارند.
D. ارتباط با چخوف و آثار اولیهاش:
در داستانهای اولیهٔ چخوف (به ویژه آنهایی که با نام مستعار «آنتوشا چخونته» نوشته شدهاند)، این ویژگی به وضوح دیده میشود:او شخصیت هایی با نامهای مضحک و جناس دار خلق میکند که مستقیماً به تیپ های اجتماعیِ آن زمان اشاره دارند (مثلاً پزشکِ الکلی، کارمندِ دولت، تاجرِ حریص و...). این نامها اغلب برای خوانندهٔ امروزی یا خارجی، بی معنا یا عجیب به نظر میرسند، اما در بافتِ زبانِ روسیِ آن دوران، بارِ طنزی عظیم دارند. با وجودِ این که چخوف به جریانهای ادبیِ اروپا آشنا بود و از نویسندگانی چون فلوبر و موپاسان تأثیر پذیرفت، ریشه های آثارش در مشاهدهٔ دقیقِ جامعهٔ محلیِ روسیه است. به همین دلیل، او نه فقط یک «نویسندهٔ جهان وطنی»، بلکه یک «نویسندهٔ محلیِ عمیقاً روسی» هم هست. به طور خلاصه جامعهٔ روشنفکریِ روسیه در آن زمان خود را بخشی از تمدنِ اروپا می دانست، اما فرهنگِ عمیق ترِ آن، بسیار محلی و درونگرا بود. این دوگانگی در زبانِ ادبیات بازتاب داشت؛ مثلاً نام هایی که چخوف برای شخصیت هایش انتخاب میکرد، پر از جناس های محلی بود که یک خوانندهٔ خارجی بدون پاورقی نمی فهمید. این یعنی علیرغم ظاهرِ جهان وطنیِ ادبیات روسیه، هویتِ آن عمیقاً به جامعه و زبانِ محلی گره خورده بود.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
▪️ایالات متحده با پیشنهاد ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد به دلیل کارشکنی تهران در برابر بازرسان هستهای، فشار دیپلماتیک بر جمهوری اسلامی را افزایش میدهد.
▪️قطعنامه پیشنهادی آمریکا از ایران میخواهد که «فوراً عدم پایبندی خود را جبران کند» و امکان انجام بازرسیهایی را فراهم آورد که «عدم انحراف مواد هستهای» را تضمین کند.
▪️آژانس بینالمللی انرژی اتمی نتوانسته است فعالیتهای ایران در برخی تأسیسات را راستیآزمایی کند و بازرسان نیز از بازگشت به مراکز آسیبدیده منع شدهاند؛ موضوعی که «مایه نگرانی از منظر اشاعه هستهای» توصیف شده است.
بلومبرگ / ۷ سپتامبر ۲۰۲۶
ایالات متحده با پیشنهاد ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد به دلیل جلوگیری تهران از فعالیت بازرسان هستهای، فشار دیپلماتیک بر جمهوری اسلامی را افزایش میدهد؛ بازرسانی که نتوانستهاند محل نگهداری ذخایر اورانیوم ایران با غنای نزدیک به سطح مورد نیاز برای ساخت سلاح هستهای را تأیید کنند.
انتظار میرود این اقدام در نشست این هفته شورای حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی در وین مطرح شود. ایران از زمان آغاز حملات هوایی اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵، به مدت ۱۵ ماه مانع از آن شده است که نهاد ناظر سازمان ملل موجودی ذخایر اورانیوم این کشور را بررسی کند.
بر اساس نسخهای از قطعنامه دو صفحهای آمریکا که در اختیار بلومبرگ قرار گرفته، این قطعنامه از ایران میخواهد که «فوراً عدم پایبندی خود را برطرف کند» و اجازه انجام بازرسیهایی را بدهد که «عدم انحراف مواد هستهای» را تضمین کنند.
آخرین باری که واشنگتن پرونده هستهای ایران را به سازمان ملل ارجاع داد، اسرائیل ظرف ۲۴ ساعت حملات خود به تأسیسات هستهای ایران را آغاز کرد؛ حملاتی که به جنگی ۱۲ روزه انجامید. درگیری کنونی نیز در ۲۸ فوریه آغاز شد؛ تنها یک روز پس از آنکه آژانس بینالمللی انرژی اتمی از مشاهده فعالیتهای جدید در نزدیکی سایتهای بمبارانشده خبر داد.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بارها گفته است که هدف از کارزار نظامی جاری جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای است. با این حال، این مناقشه در وضعیت بنبست قرار گرفته و اطلاعات موجود درباره توانمندیهای هستهای ایران نسبت به پیش از حملات اواسط سال ۲۰۲۵ کمتر شده است.
ترامپ هفته گذشته گفت که آمریکا در حال بررسی انجام حملات تازه علیه تأسیسات هستهای عمیقاً مستحکم و مدفون در زیر زمین است.
او در ۴ سپتامبر به خبرنگاران گفت: «ممکن است خیلی زود پیکاکس را هدف قرار دهیم.» وی با اشاره به یک سایت کوهستانی بهشدت محافظتشده در جنوب تأسیسات اصلی غنیسازی اورانیوم ایران در نطنز افزود: «ما همه کسانی را که در پیکاکس رفتوآمد میکنند میشناسیم. اگر اتفاقی بیفتد، آنجا را هدف قرار خواهیم داد.»
آژانس بینالمللی انرژی اتمی تاکنون نتوانسته است فعالیتهای ایران در این سایت، واقع در رشتهکوه زاگرس و در فاصله ۲۲۰ کیلومتری جنوب تهران، را راستیآزمایی کند. همچنین بازرسان از بازگشت به تأسیسات آسیبدیده در فردو، اصفهان و نطنز منع شدهاند؛ مکانهایی که آخرین بار ۴۴۰٫۹ کیلوگرم اورانیوم با غنای بالا و ۸٬۵۹۹ کیلوگرم مواد هستهای با غنای پایینتر در آنها مشاهده شده بود.
رافائل ماریانو گروسی، مدیرکل آژانس بینالمللی انرژی اتمی، هفته گذشته در گزارشی به دیپلماتها اعلام کرد: «نبود اطلاعات در اختیار آژانس درباره این مواد هستهای و عدم دسترسی به تأسیسات برای راستیآزمایی آنها، مایه نگرانی از منظر اشاعه هستهای است.» او افزود که ایران باید «با نهایت فوریت» اجازه بازگشت بازرسان را صادر کند.
اگرچه در گذشته ارجاع یک پرونده به شورای امنیت میتوانست به تحریمهای اقتصادی یا حتی صدور مجوز استفاده از نیروی نظامی منجر شود، اما بعید به نظر میرسد چین و روسیه از هرگونه اقدام جدید علیه تهران حمایت کنند. این دو کشور بارها از کارزار فشار واشنگتن انتقاد کرده و مشروعیت بازگرداندن تحریمهای سازمان ملل علیه ایران در سال گذشته را نیز زیر سؤال بردهاند.
شورای حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی از روز دوشنبه نشست یکهفتهای خود را برای بررسی موضوع ایران و سایر مسائل منطقهای آغاز میکند. این نخستین نشست با حضور پرستون ولز گریفیت سوم، سفیر جدید آمریکا، است که در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ به عنوان دستیار ویژه کاخ سفید فعالیت میکرد.
قطعنامه آمریکا که از حمایت کشورهای اروپایی عضو شورای حکام برخوردار است، همچنین «بر حمایت خود از یک راهحل دیپلماتیک» تأکید کرده و از «همه طرفها میخواهد به شکلی سازنده در روند دیپلماسی مشارکت کنند.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
اما فارگ / رویترز / ۷ سپتامبر ۲۰۲۶
ولکر تورک، رئیس حقوق بشر سازمان ملل روز دوشنبه هشدار داد که هوش مصنوعی میتواند تهدیدی برای بشریت باشد و متعهد شد که شرکتهای هوش مصنوعی را برای کاهش خطراتی که به گفته دفتر او شامل اختلال در خدمات، ارتباطات و نظامهای دموکراتیک میشود، تحت فشار قرار دهد.
او در سخنرانی خود در آستانه آغاز دومین دوره بیسابقه مسئولیتش، خواستار تضمینهای «آهنین و خدشهناپذیر» برای ایمنسازی هوش مصنوعی شد؛ سخنرانی که در آن همچنین خواستار پاسخگویی درباره مرگها در بازداشتگاههای مهاجرتی آمریکا شد و استفاده گزارششده روسیه از پهپادهای خودمختار را محکوم کرد.
این سخنرانی گسترده، اولین سخنرانی او در شورای ۴۷ عضوی حقوق بشر از زمان کسب دوره چهارساله در ماه ژوئیه در برابر مخالفت مسکو و واشنگتن بود.
«وحشت» از پهپادهای خودمختار
تورک در این نهاد در ژنو گفت: «من نگرانیهای کارشناسان این صنعت را مبنی بر اینکه هوش مصنوعی پیشرفته میتواند خطری وجودی برای بشریت ایجاد کند، درک میکنم.»
او افزود: «من امروز، همینجا، خواستار تلاشی همهجانبه برای ایجاد تضمینهای آهنین پیرامون ایمنی و امنیت هوش مصنوعی، پیش از آنکه خیلی دیر شود، هستم.»
تورک درباره ماهیت این خطرات توضیح بیشتری نداد، اما سخنگوی دفتر او گفت که نقص در سیستمهای قدرتمند هوش مصنوعی میتواند زیرساختهای حیاتی و نهادهای دموکراتیک را مختل کند.
وی به «رفتارهای خطرناک آموزش عاملها» در حادثه موسوم به هاگینگ فیس در ماه ژوئیه اشاره کرد که در آن گروهی از عاملهای هوش مصنوعی شرکت OpenAI یک پلتفرم متنباز را هک کردند و گفت این حادثه نشان میدهد که قابلیتهای هوش مصنوعی پیشرو سریعتر از تدابیر حفاظتی در حال پیشرفت است.
تورک هشدار داد که تنها تعداد انگشتشماری از افراد «قدرتی تقریبا نامحدود بر هوش مصنوعی» در اختیار دارند، بدون اینکه نامی از کسی ببرد. از جمله شرکتهای برتر هوش مصنوعی میتوان به متا (META.O)، آنتروپیک، OpenAI و گوگل (GOOGL.O) اشاره کرد.
او گفت: «حداقل چیزی که نیاز داریم این است که کشورهای میزبان هوش مصنوعی و کشورهای درگیر در زنجیرههای تأمین آن، پیرامون خطوط قرمز مورد توافق گرد هم آیند.»
این شورا تا ۷ اکتبر برای بحث درباره جنگ ایران، درگیری داخلی سودان و مجموعهای از بحرانهای دیگر تشکیل جلسه میدهد. دولت ترامپ سال گذشته با متهم کردن این شورا به جانبداری ضد اسرائیلی، از آن کنارهگیری کرد.
تورک خواستار پاسخگویی درباره حدود ۲۳ مورد مرگی شد که به گفته او تاکنون در سال جاری در بازداشتگاههای مهاجرتی آمریکا رخ داده و افزود که نگران طرحهایی برای تجهیز مأموران به دستکشهای شوک الکتریکی است.
وزارت امنیت داخلی آمریکا پیشتر گفته بود که متعهد به تضمین محیطی «ایمن، امن و انسانی» در بازداشتگاههاست. بازرس کل این وزارتخانه در حال بررسی مرگهای رخ داده در بازداشتگاهها از اکتبر ۲۰۲۱ تاکنون است.
وزارت خارجه آمریکا روز دوشنبه بلافاصله به درخواست برای اظهارنظر پاسخ نداد.
افشای «بازیگران سایه»
تورک روسیه را به دلیل تشدید حملاتش به اوکراین و ایران را به دلیل افزایش اعدامها محکوم کرد.
او همچنین با ابراز «وحشت» از گزارشهایی مبنی بر اینکه روسیه از پهپادهای کاملا خودمختار در اوکراین استفاده کرده که بنا بر ادعاها سه نفر را در ماه اوت کشته است، گفت: «من به درخواستها برای ممنوعیت فوری سلاحهایی که میتوانند بدون دخالت انسان جان انسانها را بگیرند، میپیوندم» و به مذاکرات در ژنو اشاره کرد. رویترز به طور مستقل این گزارشها را تأیید نکرده است. هیئت دیپلماتیک روسیه نیز بلافاصله به درخواست برای اظهارنظر پاسخ نداد.
با وجود بیش از ۶۰ جنگ در سراسر جهان که حداقل یک دولت در آن درگیر است – که بالاترین میزان از زمان جنگ جهانی دوم است – تورک ایدههایی را برای راههای ترویج صلح مطرح کرد و متعهد شد که نظارت بیشتری بر کسبوکارها و منافع اقتصادی که به درگیریها دامن میزنند، اعمال کند.
او گفت: «ما از افشای بازیگران سایه و درخواست برای پاسخگویی ابایی نخواهیم داشت.»
اواخر این ماه، دفتر حقوق بشر سازمان ملل قرار است فهرستی از کسبوکارهای فعال در شهرکهای اسرائیلی کرانه باختری را که این نهاد جهانی آنها را غیرقانونی میداند، منتشر کند – اتهامی که اسرائیل آن را رد میکند.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
یاسمین غنیه و حاتم ماهر / رویترز / ۷ سپتامبر ۲۰۲۶
ایران میگوید در روزهای آینده منطقه جدید ممنوعه در خلیج فارس را به همراه نقشههای یک کریدور جدید کشتیرانی از طریق تنگه هرمز اعلام خواهد کرد. این خبر در پی حملات آخر هفته علیه کشتیها، روز دوشنبه قیمتهای نفت را افزایش داد.
محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، روز یکشنبه در گفتوگو با تلویزیون دولتی گفت منطقه جدید ممنوعه از نقطهای آغاز میشود که محاصره دریایی آمریکا علیه ایران شروع میشود و تا بخشهایی از خلیجفارس امتداد خواهد یافت.
جزئیات اندکی از این طرح ارائه شد، اما رضایی تأکید کرد هر کشتیای که وارد منطقه جدید شود، به فهرست تحریمها افزوده خواهد شد.
به گفته رضایی، علاوه بر این، نقشههایی که مسیرهای عبور از تنگه هرمز — شریان حیاتی انرژی که تا حد زیادی برای تردد نفتکشها بسته شده — را مشخص میکنند، به زودی تصویب خواهند شد.
او افزود: «نقشههای یک کریدور بینالمللی جدید که در آبهای ایران و عمان قرار دارد و مدیریت آن بر عهده ایران خواهد بود، توافق شده و باید در روزهای آینده امضا شود.»
رضایی در ادامه گفت: «ما تنها در صورتی متعهد به باز بودن تنگه هرمز خواهیم شد که آنها (آمریکاییها) خرابکاری، تهدید و حملات علیه ایران را متوقف کنند.»
شش ماه پس از ضربات آمریکا و اسرائیل به ایران که جنگ را شعلهور کرد، به نظر میرسد درگیری به بنبست رسیده است. توافق آتشبس مقدماتی که در ژوئن حاصل شده بود، از هم پاشیده و تلاشهای دیپلماتیک برای بازگرداندن فرآیند صلح به مسیر خود، پیشرفت چندانی نداشته است.
پس از وقفهای طولانی در عملیات نظامی در طول ماه اوت، ضربات متقابل از سر گرفته شدهاند. فرماندهی مرکزی آمریکا روز شنبه اعلام کرد نیروهای آمریکایی سه نفتکش ایرانی را مورد حمله قرار دادهاند؛ از جمله یکی در نزدیکی جزیره خارک، کانون اصلی صادرات نفت ایران. این اقدام پس از حملات سپاه پاسداران انقلاب اسلام به کشتیهای جنگی آمریکا در منطقه انجام شد.
تهران نشان داده همچنان توانایی حمله به منافع آمریکا در کشورهای همسایه و نیز بستن جریان نفت از طریق تنگه هرمز را دارد؛ آبراهی که پیش از آغاز درگیری، حدود یکپنجم عرضه جهانی نفت از آن عبور میکرد.
بر اساس دادههای کشتیرانی روز دوشنبه، در ۱۰ روز گذشته بهطور میانگین ۱۰ کشتی حامل کالا روزانه از تنگه عبور کردهاند؛ کمترین رقم از ماه مه تاکنون. این موضوع به افزایش بیشتر قیمتهای نفت انجامید و قیمت نفت خام برنت را ۰.۸ درصد بالاتر از ۹۷ دلار در هر بشکه برد.
تحریمها و محاصره نفتی، اقتصاد را تحت فشار قرار دادهاند
ایران گفته است تلاشها برای مقابله با مشکلات ناشی از تحریمهای آمریکا را که اقتصادش را فلج کرده، افزایش خواهد داد.
با این حال، سه منبع ارشد ایرانی گفتهاند کارزار آمریکا برای خفه کردن اقتصاد ایران از طریق محاصره صادرات نفتی و جلوگیری از دور زدن تحریمها، روزبهروز تحملناپذیرتر میشود.
محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران، روز یکشنبه گفت آمریکا باید پیش از آنکه «دیر شود» درک کند که قواعد بازی تغییر کرده است.
او در یک سخنرانی که در کانال تلگرامش منتشر شد، گفت: «از این پس، هر حملهای علیه منافع و امنیت ایران، پاسخی سریعتر، سنگینتر و دردناکتر دریافت خواهد کرد».
قالیباف افزود در کنار جبهه نظامی، نبرد اصلی ایران اکنون بر سر تولید و معیشت مردم است.
او نوسانات شدید نرخ ارز، تورم، بیکاری و مدیریت بازار را از چالشهای عمده برشمرد و اضافه کرد ایرانیان میتوانند سختی را تحمل کنند، اما نه سوءمدیریت یا بیعملی را؛ و از دولت انتظار اقدام سریع دارند.
علی مدنیزاده، وزیر اقتصاد ایران، روز یکشنبه به گفته رسانههای دولتی گفت تهران قصد دارد در برابر فشار اقتصادی آمریکا با اصلاحات پاسخ دهد و این ایده را رد کرد که تحریمها موجب تغییر مسیر ایران خواهند شد.
مدنیزاده گفت: «آنها از فشار اقتصادی و انزوا صحبت میکنند، از قطع روابط مالی حرف میزنند و فکر میکنند با فشار بر اقتصاد یک کشور میتوانند تصمیمات مردم آن را تغییر دهند.» او افزود: «باید یک نکته را روشن کنم: مسئولیت اصلاح اقتصاد ایران بر عهده دولت و مردم ایران است، نه وزارت خزانهداری آمریکا.»
جزیره خارک در ماههای گذشته ۵۵۰ بار هدف قرار گرفته
ایران سومین تولیدکننده بزرگ در سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک) است و پیش از جنگ، ۹۰ درصد نفت خام خود را از طریق پایانه صادراتی جزیره خارک صادر میکرد. جریانها از زمانی که محاصره آمریکا علیه صادرات نفت ایران در اواسط آوریل آغاز شد، دچار اختلال شدهاند.
فرماندهی مرکزی آمریکا روز یکشنبه در پلتفرم X اعلام کرد تا کنون ۹۲ کشتی تجاری را تغییر مسیر داده، سه کشتی را از کار انداخته و دو کشتی را بازرسی کرده تا اطمینان حاصل کند محاصره بهطور دقیق رعایت میشود.
در ۳۱ اوت، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا در یک پست تکخطی در شبکههای اجتماعی همراه با ویدیویی تولیدشده توسط هوش مصنوعی نوشت که جزیره خارک «تکهتکه شده» است. مقامات ایرانی وعده پاسخ قوی در صورت حمله به خارک دادهاند.
محسن پاکنژاد، وزیر نفت ایران، در مصاحبهای که روز یکشنبه از تلویزیون دولتی پخش شد، گفت این جزیره در ماههای گذشته حدود ۵۵۰ بار هدف قرار گرفته اما همچنان به فعالیت ادامه میدهد.
محاصره ایران در تنگه هرمز قیمتهای سوخت را افزایش داده و بر محبوبیت ترامپ تأثیر منفی گذاشته؛ در حالی که حزب جمهوریخواه او برای انتخابات نوامبر آماده میشود و کنترل کنگره در معرض خطر است.
با این حال، کریس رایت، وزیر انرژی آمریکا، گفت نفت همچنان از این آبراه عبور میکند.
وزیر انرژی آمریکا به سیانان گفت: «ترانزیتهای ما از تنگه اکنون بهطور میانگین بیش از ۹ میلیون بشکه در روز است و با خطوط لوله دسترسی که دور تنگه کشیده شدهاند، احتمالاً دو سوم یا بیشتر از جریانهای پیش از درگیری را داریم. بنابراین ایرانیان همچنان دردسر ایجاد میکنند، اما نیروی دریایی آمریکا در حال پیروزی در این نبرد است.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
ایلنا: گاهی یک خبر، فقط یک خبر نیست، پشت چند خط کوتاه، زندگی انسانی قرار دارد که شاید مدتها ترسیده، سکوت کرده و کمک خواسته، اما صدایش به جایی نرسیده است. خبرهای تلخ مربوط به آزار و خشونت علیه زنان، هر بار با نامی تازه منتشر میشوند و هر بار جامعه برای مدتی کوتاه شوکه میشود، اما بعد، همهچیز به فراموشی سپرده میشود.
به گزارش ایلنا، از سارا، فاطمه و سحر تا نیلوفر دختر جوان اشنویهای، زنجیرهای از خشونت که هر بار با یک نام تازه به تیتر خبرها میآید. هر چند وقت یکبار خبری تلخ از گوشهای از مناطق مرزی کشور منتشر میشود، خبری درباره زنی که قربانی آزار و خشونت شده و گاه پایان این خشونت، مرگ است. نامها تغییر میکنند، اما روایتها شباهت عجیبی به یکدیگر دارند، زنانی که به جای برخورداری از امنیت و حمایت، قربانی خشونتی میشوند که گاهی تا آخرین لحظه زندگی دست از سر آنها برنمیدارد.
حالا نام نیلوفر دختر جوان اشنویهای در صدر اخبار قرار گرفته است، پروندهای تلخ که بنا بر گزارشهای منتشرشده، از ربودهشدن و حبس این دختر و آزار و اذیت او حکایت دارد و در نهایت به انتقال وی به بیمارستان و مرگ او انجامیده است. ابعاد دقیق این حادثه و مسئولیت افراد دخیل در آن باید از سوی مراجع قضایی و انتظامی بهطور شفاف بررسی و اعلام شود، اما یک پرسش اساسی همچنان باقی است: چرا باید یک زن آنقدر تنها و بیپناه بماند که خشونت علیه او به مرگ ختم شود؟
مسئله فقط یک پرونده یا یک فرد نیست. وقتی خبرهای مشابه بارها تکرار میشوند، دیگر نمیتوان همه آنها را صرفاً اتفاقاتی فردی و جدا از یکدیگر دانست. خشونت علیه زنان، بهویژه در مناطق مرزی و کمبرخوردار، نیازمند بررسی جدیتر است، از دسترسی زنان به حمایتهای اجتماعی و حقوقی گرفته تا امکان اعلام خطر، حمایت از قربانیان و مداخله بهموقع نهادهای مسئول.
خشونت علیه زنان محصول یک عامل نیست
الناز مهدوی روانشناس با اشاره به اینکه خشونت علیه زنان معمولاً نتیجه یک عامل منفرد نیست، گفت: مجموعهای از عوامل اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و خانوادگی میتواند زمینه بروز خشونت را فراهم کند. در برخی جوامع، باورهای سنتی و کلیشههای جنسیتی هنوز قدرت و تصمیمگیری را بیشتر در اختیار مردان قرار میدهد و همین مسئله میتواند زمینهساز عادیسازی رفتارهای کنترلگرانه و خشونتآمیز علیه زنان شود.
وی افزود: یکی از مهمترین عوامل، عادیشدن خشونت در محیط خانواده و جامعه است. کودکی که در محیطی پر از خشونت بزرگ میشود، ممکن است خشونت را بهعنوان شیوهای طبیعی برای حل اختلاف یاد بگیرد و در بزرگسالی همان الگو را تکرار کند. از سوی دیگر، ترس از قضاوت اجتماعی، وابستگی اقتصادی و نبود حمایت کافی میتواند باعث شود بسیاری از زنان خشونت را گزارش نکنند یا برای مدت طولانی در یک رابطه خشونتآمیز باقی بمانند.
این روانشناس ادامه داد: مشکلات اقتصادی، بیکاری، اعتیاد، فشارهای روانی و تعارضات خانوادگی نیز میتوانند احتمال بروز خشونت را افزایش دهند، اما نباید این عوامل را توجیهکننده خشونت دانست. فقر یا فشار اقتصادی به خودی خود باعث خشونت نمیشود، مسئله اصلی نحوه مواجهه فرد و جامعه با این فشارها و میزان برخورداری از مهارتهای کنترل خشم و حل تعارض است.
مهدوی با تأکید بر ضرورت توجه ویژه به زنان در مناطق کمبرخوردار و مرزی گفت: دسترسی محدودتر به خدمات مشاورهای، حمایتی و حقوقی میتواند شرایط را برای قربانیان دشوارتر کند. بنابراین مقابله با خشونت تنها با برخورد پس از وقوع حادثه امکانپذیر نیست و باید آموزش مهارتهای زندگی، آگاهی حقوقی، حمایت روانی و اجتماعی از زنان و ایجاد مسیرهای امن برای اعلام خشونت جدی گرفته شود.
این روانشناس تأکید کرد: خشونت علیه زنان یک مسئله فردی صرف نیست، بلکه یک آسیب اجتماعی است که برای پیشگیری از آن باید خانواده، مدرسه، رسانه، نظام آموزشی و نهادهای حمایتی همزمان نقش خود را ایفا کنند. جامعه زمانی میتواند چرخه خشونت را متوقف کند که سکوت در برابر خشونت جای خود را به حمایت از قربانی و مطالبهگری برای پیشگیری و مداخله بهموقع بدهد.
خشونت علیه زنان در سایه خلاءهای قانونی پنهان میماند
عثمان مزین، وکیل پایه یک دادگستری، با اشاره به وضعیت قوانین حمایتی زنان اظهار کرد: متأسفانه در حوزه پیشگیری و مقابله با خشونت علیه زنان، با خلأها و ضعفهای قانونی و اجرایی مواجه هستیم و بسیاری از قوانین موجود نیز نتوانستهاند حمایت مؤثر و کافی از زنان قربانی خشونت فراهم کنند.وی با اشاره به طولانی شدن روند تدوین و تصویب قوانین حمایتی افزود: سالهاست موضوع تأمین امنیت زنان و مقابله با خشونت علیه آنان در ساختار قانونگذاری کشور مطرح است، اما هنوز سازوکار جامع و اجراییِ متناسب با ابعاد این آسیب اجتماعی شکل نگرفته است.
خشونت در چهاردیواری خانه پنهان میماند
مزین یکی از مهمترین مشکلات در زمینه مقابله با خشونت علیه زنان را وقوع بخش زیادی از این خشونتها در محیط خانواده دانست و گفت: بسیاری از جرایم علیه زنان در داخل خانه و توسط نزدیکترین افراد خانواده رخ میدهد و همین مسئله باعث میشود کشف، گزارش و تعقیب این جرایم با دشواری فراوان همراه باشد.
وی ادامه داد: در برخی موارد، افرادی مرتکب خشونت میشوند که خود امکان از بین بردن آثار و ادله جرم را دارند. گاهی نیز خانواده قربانی به دلایل فرهنگی، اجتماعی یا خانوادگی حاضر به طرح شکایت نیستند و همین مسئله سبب میشود برخی خشونتها و حتی مرگهای مشکوک، هیچگاه بهطور دقیق مورد بررسی قرار نگیرند.این وکیل دادگستری با تأکید بر ضرورت حساسیت جامعه نسبت به موارد مشکوک اظهار کرد: نمیتوان صرفاً خانواده و بستگان قربانی را تنها افراد ذیحق برای پیگیری دانست. در مواردی که نشانههایی از خشونت شدید علیه زنان وجود دارد، نهادهای مسئول و جامعه باید امکان ورود و پیگیری داشته باشند.
زنان قربانی، از پیگیری خشونت هم میترسند
مزین با اشاره به مشکلات زنان برای پیگیری خشونت گفت: بسیاری از زنان قربانی به دلیل نگرانی از پیامدهای خانوادگی و اجتماعی، تهدید شدن یا ترس از آینده، از پیگیری حقوقی خودداری میکنند. در برخی مناطق نیز فعالان اجتماعی و افرادی که تلاش میکنند پروندههای مشکوک را پیگیری کنند، با فشار و تهدید مواجه میشوند.وی افزود: همین چرخه سکوت باعث میشود بسیاری از خشونتها پنهان بماند و آمار واقعی آنچه بر زنان میگذرد، هیچگاه بهطور دقیق مشخص نشود.
مناطق مرزی نیازمند آموزش و شبکههای حمایتی هستند
این وکیل پایه یک دادگستری درباره راهکارهای پیشگیری از خشونت علیه زنان در مناطق مرزی و محروم گفت: نخستین اقدام، فرهنگسازی و افزایش آگاهی عمومی است. زنان باید بدانند چه حقوقی دارند و در صورت مواجهه با خشونت، از چه مسیرهایی میتوانند کمک دریافت کنند.
مزین ادامه داد: در مناطق دورافتاده که دسترسی به رسانهها، فضای مجازی و آموزشهای اجتماعی محدودتر است، نقش نهادهایی مانند بهزیستی، مراکز درمانی، مدارس و سازمانهای اجتماعی اهمیت بیشتری پیدا میکند.
وی پیشنهاد کرد: باید سازوکارهای ارتباطی و خطوط پاسخگویی شبانهروزی برای زنان قربانی خشونت فراهم شود تا افراد بتوانند بدون پیچیدگیهای اداری و با احساس امنیت، موارد خشونت را گزارش کنند.مزین افزود: مراکز درمانی و بهزیستی نیز باید نسبت به موارد مشکوک حساس باشند و در صورت مشاهده نشانههای خشونت، موضوع را از طریق سازوکارهای قانونی و حمایتی پیگیری کنند.
قربانی را متهم نکنیم
این حقوقدان یکی دیگر از چالشهای مهم را نگاه جامعه به زنان قربانی خشونت دانست و اظهار کرد: در بسیاری از موارد، به جای آنکه رفتار خشونتآمیز محکوم شود، نگاهها به سمت قربانی میرود و از او پرسیده میشود که چه کرده یا چه رفتاری داشته که مورد خشونت قرار گرفته است.وی گفت: این نگاه باید تغییر کند. اگر زنی قربانی خشونت یا جرم میشود، نباید پیش از هر چیز او را متهم کنیم و برای خشونتی که علیه او صورت گرفته توجیه بتراشیم.مزین با تأکید بر ضرورت تغییر نگرشهای سنتی افزود: تا زمانی که زن به عنوان دارایی یا ملک مرد تلقی شود، نمیتوان انتظار داشت خشونت علیه زنان بهصورت جدی کاهش پیدا کند. باید اصل بر کرامت انسانی و حقوق برابر باشد و این نگاه هم در عرصه قانونگذاری و هم در فرهنگ عمومی نمود پیدا کند.
حضور زنان در مدیریت، ضرورتی اجتماعی است
وی همچنین به کمرنگ بودن حضور زنان در عرصههای تصمیمگیری اشاره کرد و گفت: زنان نیمی از جمعیت جامعه را تشکیل میدهند، اما حضور آنان در نهادهای تصمیمگیر، مدیریتهای کلان و حتی شوراهای شهر متناسب با این سهم جمعیتی نیست.مزین ادامه داد: جامعه باید از نگاه محدودکننده نسبت به نقش زنان فاصله بگیرد. زنان نباید صرفاً برای برخی مشاغل مشخص تعریف شوند، بلکه باید امکان حضور برابر در عرصههای مدیریتی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی برای آنان فراهم باشد.
وی افزود: بسیاری از مشاغل و مسئولیتها هیچ ارتباطی با جنسیت افراد ندارند و زنان و مردان میتوانند به یک اندازه در آنها فعالیت کنند. بنابراین، محروم کردن زنان از برخی فرصتهای اجتماعی و حرفهای نیازمند بازنگری جدی است.
قتل زنان نباید به یک مسئله صرفاً خانوادگی تبدیل شود
این وکیل دادگستری با اشاره به برخی قتلهای زنان در مناطق مختلف آذربایجانغربی گفت: در مواردی، خانواده قربانی خود خواستار پیگیری و شناسایی عامل جرم شدهاند که این مسئله قابل تقدیر است، اما متأسفانه موارد دیگری نیز وجود داشته که به دلیل سکوت خانواده یا همراهی برخی بستگان با عامل خشونت، موضوع هیچگاه به شکل جدی پیگیری نشده است.
مزین اظهار کرد: قتل یا خشونت علیه یک زن نباید صرفاً یک مسئله خانوادگی تلقی شود. وقتی انسانی قربانی خشونت میشود، جامعه نیز باید نسبت به آن حساس باشد.وی تأکید کرد: امیدوارم جامعه به سطحی از عقلانیت و مسئولیتپذیری برسد که اگر زنی بیگناه قربانی خشونت شد، تنها خانواده او دغدغه پیگیری نداشته باشند، بلکه همسایگان، شهروندان، نهادهای مدنی و دستگاههای مسئول نیز نسبت به سرنوشت او احساس مسئولیت کنند.
مزین گفت: برای کاهش خشونت علیه زنان باید همزمان در سه حوزه قانونگذاری، فرهنگسازی و ایجاد سازوکارهای حمایتی اقدام شود. تا زمانی که قربانیان امکان امن برای گزارش خشونت نداشته باشند و جامعه نیز به جای حمایت از قربانی، او را مورد سرزنش قرار دهد، بخش بزرگی از این آسیبها همچنان در سکوت باقی خواهد ماند.
در پایان قابل ذکر است؛ زن بودن نباید به معنای پذیرفتن خشونت باشد و مرزنشین بودن نباید زنان را از حق برخورداری از امنیت و حمایت محروم کند. اگر قرار است هر بار پس از وقوع یک فاجعه، چند روزی درباره آن صحبت کنیم و سپس پرونده به فراموشی سپرده شود، چرخه خشونت همچنان ادامه خواهد داشت.
این حوادث باید پیش از آنکه به تیتر صفحه حوادث تبدیل شوند، جدی گرفته شوند, پیش از آنکه زنی جانش را از دست بدهد، پیش از آنکه خانوادهای داغدار شود و پیش از آنکه جامعه بار دیگر با این پرسش روبهرو شود که «چرا کسی نتوانست او را نجات دهد؟امنیت زنان یک امتیاز نیست, یک حق است. و تکرار خشونت علیه زنان، بهویژه در مناطق محروم و مرزی، مطالبهای جدی برای پاسخگویی، پیشگیری و حمایت مؤثر از سوی نهادهای مسئول ایجاد میکند.
گزارش: بیتا اختیاری
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
الکس هورتون و جویس سوهیون لی / واشنگتن پست / ۶ سپتامبر ۲۰۲۶
پنتاگون در حال بررسی این احتمال بسیار قوی است که انفجاری در جنوب ایران که خانهای محل برگزاری جشن عروسی را ویران کرد، ناشی از یک بمب آمریکایی بوده که به هدفی در نزدیکی آن اصابت نکرده است. این موضوع را فردی آگاه از جزئیات این عملیات اعلام کرد.
حمله به این خانه که مقامهای ایرانی میگویند دستکم چهار غیرنظامی را کشته و دهها نفر دیگر را زخمی کرده است، بخشی از موج گستردهتری از حملات روز سهشنبه (اول سپتامبر ۲۰۲۶ / ۱۰ شهریور ۱۴۰۵) در جنوب ایران بود؛ حملاتی که مقامهای آمریکایی آن را پاسخی به افزایش تهدیدها علیه نیروهای آمریکایی و کشتیرانی تجاری توصیف کردند.
یک مقام آمریکایی گفت نیروهای ایالات متحده در شهر ساحلی کوهستک یک حمله هوایی علیه یک مجموعه مخابراتی انجام دادند. به گفته فرد آگاه از ماجرا، این مجموعه که شامل ساختمانی کوچک در پای برج نیز میشد، در منطقهای غیرنظامی قرار داشت، اما گمان میرفت بخشی از آن توسط نیروهای ایرانی برای انجام عملیات مورد استفاده قرار میگرفته است.
این فرد گفت شش بمب که توسط جنگندههای نیروی دریایی آمریکا رها شدند، در مسیری بسیار دقیق به سوی برج حرکت کردند و همه آنها به هدف اصابت کردند، به جز یک بمب که ظاهراً از مسیر خود منحرف شد. او مانند دیگر منابع برای صحبت درباره عملیاتهای حساس به شرط ناشناس ماندن سخن گفت.
بر اساس تصاویر تأییدشده توسط واشنگتن پست، انفجاری سقف خانهای را که حدود ۴۴۰ فوت (حدود ۱۳۴ متر) با برج فاصله داشت، درهم کوبید.
به گفته علی جعفریان، معاون وزیر بهداشت ایران، این انفجار دستکم دو زن و دو کودک ۴ و ۱۶ ساله را کشت و بیش از ۹۰ نفر دیگر را زخمی کرد. واشنگتن پست نتوانسته است بهطور مستقل این آمار را تأیید کند.
فرد آگاه از عملیات گفت این حادثه پس از یک فرایند گسترده هدفگیری رخ داد؛ فرایندی که شامل تلاش کارکنان آمریکایی برای به حداقل رساندن آسیب به غیرنظامیان و همچنین چندین مرحله تأیید موقعیت هدف بود.
جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، روز پنجشنبه در یک نشست خبری در پاسخ به پرسشی درباره این حمله گفت: «ما در حال بررسی آن هستیم، چون بدیهی است که این موضوع برای ما اهمیت دارد. میخواهیم بدانیم چه اتفاقی افتاده است.»
فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا (سنتکام) که مسئولیت عملیات نظامی در منطقه را بر عهده دارد، اعلام کرد از گزارشهای مربوط به تلفات غیرنظامیان آگاه است و «در حال بررسی آنها» است، اما از ارائه جزئیات بیشتر خودداری کرد.
تیم هاوکینز، کاپیتان نیروی دریایی آمریکا و سخنگوی سنتکام، با استفاده از مخفف نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گفت: «ارتش آمریکا هرگز غیرنظامیان را هدف قرار نمیدهد؛ برخلاف سپاه پاسداران.»
مقامها همچنین در حال بررسی احتمال دیگری برای علت انفجار خانه هستند، از جمله سقوط یک موشک پدافند هوایی. با این حال، فرد آگاه از عملیات و کارشناسان تسلیحاتی به طور مستقل گفتهاند که چنین سناریویی بسیار بعید است.
این فرد افزود برج مخابراتی تنها هدفی بود که برای حمله در کوهستک تعیین شده بود؛ موضوعی که این احتمال را رد میکند که خانه به طور عمدی هدف قرار گرفته یا با هدف دیگری اشتباه گرفته شده باشد.
واشنگتن پست با بررسی و راستیآزمایی عکسها و ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی از شب حمله و پیامدهای آن، موقعیتها و فاصلههای دقیق را تعیین کرده است.
پیش از این نیز نیویورک تایمز و خبرگزاری رویترز جزئیاتی از این حمله منتشر کرده بودند.
این بمباران به فهرست رو به افزایش حملات آمریکا که در طول شش ماه جنگ جاری به کشته شدن غیرنظامیان منجر شدهاند، افزوده میشود؛ جنگی که اکنون وارد مرحلهای از آتشبس شکننده شده و گهگاه با حملات پراکنده همراه است.
دولت دونالد ترامپ نگرانیهای مطرحشده از سوی قانونگذاران و گروههای حقوق بشری را رد کرده است. این منتقدان میگویند انجام حملات هوایی بدون توجه کافی به حضور غیرنظامیان در اطراف اهداف، نقض حقوق بینالملل محسوب میشود. پنتاگون نیز تا حد زیادی دفتری را که بر کاهش آسیب به غیرنظامیان تمرکز داشت منحل کرده و کارکنان مسئول بررسی چنین حوادثی را به بخشهای دیگر منتقل کرده است.
به گزارش رسانههای دولتی ایران، در ساعات اولیه آغاز جنگ در ماه فوریه، یک حمله هوایی به یک مجموعه نظامی ایران [در میناب] به مدرسهای در نزدیکی آن اصابت کرد و دستکم ۱۷۵ نفر، که بسیاری از آنها کودک بودند، کشته شدند. واشنگتن پست پیشتر گزارش داده بود که آن حمله در نتیجه خطایی ناشی از استفاده از اطلاعات قدیمی در فرایند هدفگیری رخ داده بود.

دکل آسیبدیده در یک مجتمع مخابراتی که توسط جتهای نیروی دریایی ایالات متحده هدف قرار گرفت / عکس: مسعود محمدی/خبرگزاری آسوشیتدپرس
ویدئویی که جمعیت هلال احمر ایران از شب حمله به مراسم عروسی منتشر کرد، افرادی را نشان میداد که با چراغقوه به سوی ساختمانهای آسیبدیده میدویدند و نیروهای امدادی نیز ظاهراً با شلنگ در حال خاموش کردن آتش بودند.
جمعیت هلال احمر ایران در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «در فهرست جدید جنایتهای جنگی و حملات ارتش آمریکا به اهداف غیرنظامی در ایران، پس از مدارس، ورزشگاهها و خانههای مسکونی، اکنون مراسم عروسی را نیز به این فهرست اضافه کنید...»
هنوز مشخص نیست چرا بمبی که در حمله روز سهشنبه استفاده شد به هدف تعیینشده اصابت نکرد. کارشناسان تسلیحاتی میگویند مهمات هدایتشونده به چندین قابلیت دقیق از جمله مختصات GPS متکی هستند و تقریباً همیشه به هدف مورد نظر برخورد میکنند. انحراف از مسیر بسیار نادر است و معمولاً ناشی از اطلاعات نادرست، خطای انسانی یا نقص فنی در خود سلاح است.
فرد آگاه از حادثه گفت مهماتی که برای هدف قرار دادن مجموعه برج استفاده شدند، بمبهای سرشی آمریکایی موسوم به «سلاح مشترک دورایستای حمله» (JSOW) بودند.
ترور بال، تحلیلگر فنی تسلیحات در مؤسسه Armament Research Services و کارشناس سابق خنثیسازی مهمات انفجاری ارتش آمریکا، گفت تصاویر منتشرشده از یک شبکه خبری دولتی ایران بقایایی از تسلیحات را نشان میدهد که با بالک انتهایی و بدنه بمبهای JSOW مطابقت دارد.
واشنگتن پست نتوانسته است بهطور مستقل تأیید کند که این قطعات واقعاً از محل حادثه جمعآوری شدهاند.
بال گفت نوع خسارت مشاهدهشده با یکی از مدلهای JSOW سازگار است که از دو کلاهک جنگی با مجموع حدود ۱۹۳ پوند (حدود ۸۷ کیلوگرم) مواد منفجره استفاده میکند. به گفته او، شکل یکنواخت گودال ایجادشده و پراکندگی ترکشها بر روی ساختمان و بناهای اطراف نشان میدهد که مهمات مستقیماً به سقف اصابت کرده یا درست بالای آن منفجر شده است.
او احتمالهای دیگر، از جمله سقوط یک موشک پدافند هوایی ایران روی خانه یا انفجار یک انبار تسلیحاتی در نزدیکی محل را رد کرد و گفت در آن صورت الگوی خسارت و آثار ترکشها به شکل محسوسی متفاوت میبود.
مارک کانسیان، مشاور ارشد اندیشکده «مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی» (CSIS)، گفت بمبهای JSOW در مسیر حرکت به سوی هدف قابلیت بهروزرسانی دستی دارند و این احتمال وجود دارد که به دلیل هدف گرفتن بخشی بسیار باریک از برج، از مسیر منحرف شده باشند.
کانسیان افزود بعید است که اخلال الکترونیکی یا هرگونه مداخله مشابه به تنهایی بتواند مسیر پرواز یک JSOW را مختل کند، زیرا این سلاحها از سامانههای هدایت مکمل بهره میبرند. او پس از بررسی تصاویر و سایر جزئیات گفت «بسیار محتمل» است که حملات به برج و خانه توسط نیروهای آمریکایی انجام شده باشد.
وس برایانت، که پیشتر به عنوان متخصص هدفگیری در نیروهای عملیات ویژه نیروی هوایی آمریکا خدمت کرده بود، گفت برنامهریزان نظامی موظفاند هنگام حمله در مناطق مسکونی، محیط اطراف هدف را نیز به دقت بررسی کنند.
برایانت که بعدها در دفتر پنتاگون برای کاهش آسیب به غیرنظامیان فعالیت داشت، گفت: «باید پیش از حمله، الگوی زندگی غیرنظامیان در منطقه مشخص شود و هر سازهای که در مجاورت ساختمان هدف قرار دارد، به طور کامل ارزیابی و شناسایی شود.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
مقدمه
«محافظهکاری فقهی» یک جریان فکری و سیاسی قدرتمند در کشور است که چهرهی واقعی خودش را در پشت یک «ماسک لیبرال» پنهان میکند. در نوشتهی قبلی خودم محمد قوچانی را بهعنوان برجستهترین نمایندهی شاخهی سیاسی این جریان معرفی کردم[۱] و توضیح دادم که این جریان، چگونه با ابزار «چپستیزی» و «روشنفکریدینیستیزی» میکوشد تا دستگاه فقاهت را از زیر ضرب خارج کند.
اکنون قصد دارم تا از موضع یک «لیبرالِ سکولار دموکرات»، به سراغ شاخهی اقتصادی این جریان بروم و دوست و آموزگار بزرگوارم جناب موسی غنینژاد را بهعنوان یکی از نمایندگان برجستهی شاخهی اقتصادی «محافظهکاری فقهی» در ایران معاصر معرفی کنم. مدتها بود که از نقد ایشان اکراه داشتم؛ اما گمان میکنم که در دورهای بحرانی قرار داریم و ناچارم تا به صراحت، دغدغهی خاطرم را دربارهی «چالهی محافظهکاری فقهی» بنویسم. در این نوشته نیز نشان خواهم داد که:
۱. نزاع میان غنینژاد با چپها و روشنفکران دینی (نظیر شریعتی، سروش و...)، در واقع کوششی برای تبرئهی دستگاه فقاهت و روحانیت از «وضع موجود» و از «گناه ۵۷» است.
۲. غنینژاد برای سلب مسئولیت از روحانیت و فقاهت، دربارهی بخشهایی از مهمترین ویژگیهای اقتصاد ایران سکوت میکند.
۳. غنینژاد میکوشد تا خود را مجزا و مبرّا از «اصلاحطلبان» نشان دهد، اما یکی از بازیگران مهم جبههی «اصلاحطلبان» در ایران است.
۴. همچون سایر «محافظهکاران فقهی»، از یک ماسک «لیبرال» بهره میجوید.
استخراج «بازار آزاد» و «مدرنیته» از دستگاه فقهی
غنینژاد، علی شریعتی را به دلیل ارائهی تفسیری سوسیالیستی از اسلام شیعه به دفعات نکوهش کرده است و از جمله همین اواخر، در مناظرهای با میلاد دخانچی، شریعتی را به دلیل اینکه دین را ابزار پروژهی خودش کرده مذمت میکند. اما خود غنینژاد در رویکردی مشابه سالهاست که کوشیده تا تفسیری «بازار آزاد»ی از فقه عرضه بدارد و نشان دهد که چه پیوند عمیق و دیرینهای میان فقه شیعه و مدرنیته برقرار بوده و هست.
غنینژاد در آن مناظره خطاب به دخانچی میگوید که «نود درصد روحانیون سنتی حرفشان درست است، فقه سنتی راجع به انسان واقعی حرف میزند، پوشش اجباری از فقه سنتی درنمیآید، فقه سنتی عبارت است از ادارهی جامعه با سنتها و با قواعد حقوقی فقهی، قواعدی حقوقی که مربوط به انسان واقعی میشود. قواعدی دربارهی اینکه چگونه معامله بکنم؟ غش در معامله نباشد، معاملهی درست چیست؟ معاملهی غلط چیست؟ حقوق مدنی ما بر پایهی این فقه درست شده است و حقوق مدرن با حقوق فقهی خویشاوندی دارد».[۲]
اینها مطالب تازهای نیستند و غنینژاد پس از پیوستن به این جریان فکری و سیاسی، مدافع پروپاقرص فقه شده است. بهعنوان نمونه، غنینژاد در جای دیگری نیز ادعا کرده بود که:
او همانجا در نقد مواضع ضد فقهی و ضد روحانیتی شریعتی و سروش مینویسد:
اما روایتی که غنینژاد دربارهی «فقه» برایمان تعریف میکند و تصویر رمانتیک او از این مقوله، مطابقتی با دنیای واقعی فقه ندارد:
الف – اجماع و اختلاف در فقه و آثار آن بر حکمرانی
احکام شریعت یا قواعد فقهی در اسلام شیعه، همواره متکی به چهار منبع «کتاب»، «سنت»، «اجماع» و «عقل» بودهاند یا قرار بوده که باشند. در تمام تاریخ شیعه، فقها (از فقهای سنتی مورد وثوق غنینژاد گرفته تا انواع دیگر فقاهت)، همگی در مورد برخی مسائل، از جمله «نابرابری زن و مرد» یا مثلاً «نابرابری مسلمان و غیرمسلمان» و نظایر آن اجماع داشتهاند. یا مثلاً تمامی فقها در این مورد اجماع داشتهاند که یک مسلمان به دلیل قتل یک غیرمسلمان نباید قصاص شود، اما مجازات کشتن یک مسلمان به دست یک غیرمسلمان حتما قصاص خواهد بود. اینها مواردی هستند که در تعارض بنیادین با حقوق اساسی افراد در لیبرالیسم هستند. (پیوست شمارهی ۱)
مسائلی هم وجود دارند که مورد وفاق فقهای شیعه نیست و احکام مجتهدان کمی با هم فرق میکند. مثلاً آیتالله سید حسین بروجردی نمایندهی برجستهی فقه سنتی (از جرگهی فقهای سنتی مورد وثوق غنینژاد)[۵]، بر این رأی بود که «خرید و فروش آلات لهو مثل تار و ساز حتی سازهای کوچک حرام است.»[۶] درحالیکه برخی از فقها استفادهی حلال از آلات موسیقی برای اهداف عقلایی را مجاز دانستهاند. در این موارد نیز تکلیف روشن است. از بین تفاسیر مختلف، آن تفسیر فقیهیای لازمالاجرا بوده و حکم قانون را خواهد داشت که به «کانون قدرت» نزدیکتر باشد. بهعنوان نمونه، وزارت ارشاد با استناد به «قوانین موضوعه» مجوز برگزاری یک کنسرت را در مشهد صادر میکند، اما یک فقیه در مشهد، با استناد به «عرف» و «شرع» آن را حرام اعلام میکند و کنسرت در روز برگزاری تعطیل میشود. فقیه مشهدی مقید به «عرف» محلی و تفسیر «شرعی» خودش است و «قانون» برآمده از «دولت فقهی» در تهران را قبول ندارد. در این موارد نیز امیدی به آشتی دادن لیبرالیسم با فقاهت نیست؛ چرا که حقوق اساسی افراد (مانند بهرهمندی از ساز یا کنسرت)، تابعی از تفسیرهای شرعی متفاوت این یا آن فقیه خواهد بود.
افزون بر آنچه گفته شد، دستگاه فقهی همواره بروندادهای دیگری هم از گذشته تا کنون داشته است که نمیشود سخنی از آنها نگفت:
▪️جمعیت فدائیان اسلام به رهبری نواب صفوی که تفسیر فقهیشان سبب ترور کسروی، هژیر، رزمآرا و... شد.
▪️گروهی که در باب «فقه هستهای» قرائت فقهی ویژهای دارند و در حال ترویج و انتشار آثارشان هستند.[۷]
▪️شاخهای دیگر، که به تحلیل فقهی دربارهی فناوری کریسپر (CRISPR) در محصولات کشاورزی میپردازد.[۸]
▪️گروهی از رهروان فقه، که کاربرد قواعد فقهی را برای مواجهه با کنوانسیونهای آبهای بینالمللی تبیین و تفسیر میکنند.[۹]
▪️عدهای دیگر نیز در کار تعیین موازین فقهی در جراحی زیبایی و پزشکی هستند.[۱۰]
غنینژاد ادعا میکند که میتوان یک شاخه از آنچه را که بهعنوان «فقه مطلوب» در ذهن دارد، به دلخواه جدا کرده و آن را به رسمیت بشناسد و بقیهی شاخهها و برگهای این درخت سترون را هرس کرده و دور بریزد؛ درحالیکه دستگاه فقهی هرگز ضمانتی نداده تا همواره در همان چارچوب دلبخواهی غنینژاد و جریان «محافظهکاری فقهی» باقی بماند.
ب – آیا فقه سنتی با لیبرالیسم سازگار است؟
غنینژاد به درستی ادعا میکند که بخشی از فتواهای فقها مربوط به امور کسبوکار، معامله و تجارت است: «قواعدی دربارهی اینکه چگونه معامله بکنم؟ غش در معامله نباشد، معاملهی درست چیست؟ معاملهی غلط چیست؟» اما آیا قواعد مزبور با درک لیبرالیستی از اقتصاد همخوانی دارد؟ پاسخ کاملاً منفی است.
بهعنوان نمونه، آیتالله بروجردی (از جرگهی فقهای سنتی مورد وثوق جریان «محافظهکاری فقهی»)، در دوران خودش، هرگونه داد و ستد با بهائیان را از هر قسم حرام اعلام کرده بود. بنا به حکم فقهی بروجردی، راه دادن آنان به حمام، اجاره دادن املاک و وسائط نقلیه به ایشان، معالجه نزد آنها و اصلاح سر و صورت آنان، هر گونه انجام معاملات شرعیه از قبیل جعاله و... با بهائیان ممنوع بود.[۱۱]
از دیگر اقدامات آیتالله بروجردی، حرام اعلام کردن محصولات کارخانهی «پپسیکولا» در ۱۳۳۹ بود؛ چون گمان میرفت که این کارخانه متعلق به بهائیان باشد. این ماجرا حتی بعد از انقلاب هم شرکت زمزم را بهعنوان وارث پپسیکولا با مشکلاتی مواجه کرده بود.[۱۲] (پیوست شمارهی ۲)
حتی مستنداتی منتشر شده و عدهای ادعا میکنند که آیتالله بروجردی افزون بر همهی این محدودیتهای اقتصادی و تجاری یادشده، آزار و خشونتورزی علیه بهائیان را نیز مجاز دانسته بود.[۱۳]
آیا این همان بخش از فقه و حقوق اسلام است که به زعم غنینژاد «میتواند بسیار مدرن و برای زندگی امروزی ما کارساز باشد»؟
ج - آیا چیزی به نام «اسلام غیرسیاسی» وجود خارجی دارد؟
غنینژاد اصرار دارد تا به ما بقبولاند که اسلام اصیل هیچگاه سیاسی نبوده است و سیاسی شدن آن، صرفاً یک پدیدهی متأخر و ناشی از خباثت امثال شریعتیها و ایدئولوژیهای معاصر است.[۱۴]
اما برخلاف ادعای غنینژاد، اسلام از روز اول یک دین سیاسی بوده است. در مقایسه با پیامبران مسیحی و یهود، پیامبر اسلام، یگانه پیامبری بود که یک «حکومت» تشکیل داد.[۱۵] حکومت پیامبر اسلام تمامی گسترههای سیاسیِ «قانونگذاری»، «قضاوت» و «مجریه» را در مدینةالنبی در بر میگرفت. از اینرو مسلمانان، به استناد آن پیشینه و سنت بهجا مانده از پیامبر اسلام، همواره دلایل بیشتری برای پیوند زدن میان دین و سیاست داشتهاند. روحانیت شیعه در ایران نیز، تقریباً هیچگاه دو حوزهی سیاسیِ «قانونگذاری» و «قضاوت» را رها نکردهاند و پس از ۵۷، بر قوهی «مجریه» نیز سیطره یافتهاند.
بنابراین برخلاف راهکار فقهی غنینژاد، تحقق «جدایی دین از سیاست»، مستلزم برقراری سکولاریسم است؛ نه داستانپردازی دربارهی وجود یک نوع «اسلام غیرسیاسی و لیبرال».
د - استفادهی ابزاری از دین؟
چهارم اینکه، غنینژاد بارها به دیگران هشدار داده و میدهد که از دین استفادهی ابزاری نکنند.[۱۶]
اما اگر کوشش برای کشف سوسیالیسم از درون اسلام، استفادهی ابزاری از دین باشد، تلاش برای کشف لیبرالیسم و مدرنیته از فقه هم دست کمی از آن ندارد. طبعاً اگر خطای علی شریعتی اکتشاف سوسیالیسم از درون اسلام شیعه است، متقابلاً جریان فکری و سیاسی «غنینژاد، قوچانی و...» نیز در حال ارتکاب خطایی مشابه بابت استخراج مدرنیته و اقتصاد بازار از دل اسلام شیعه و «فقه سنتی» هستند.
بخش دنیوی فقه: انفال
غنینژاد ساختار جمهوری اسلامی را نشانهی عقلانیت آیتالله خمینی دانسته و میگوید:
او همچنین در مناظره با یاسر جبرائیلی توضیح میدهد که اقتصاد ایران، اقتصادی دستوری، غیررقابتی و رفاقتی است.[۱۸]
اما به نظر نمیرسد که این جملات بیانگر وضعیت واقعی «اقتصاد سیاسی ایران» باشند. در واقع ساختار «جمهوری اسلامی» بسیار پیچیدهتر از تصویر تقلیلگرایانهای است که غنینژاد آن را ترسیم میکند.
پیکربندی نظام حکمرانی جمهوری اسلامی، دورکنی و محصول مهندسی اجتماعی آیتالله خمینی بوده است. یک رکن نظام حکمرانی از «سازمان دولت» و رکن دیگر آن از «سازمان ولایت فقیه» تشکیل شده است و هر دو رکن در عرصههای سیاسی و اقتصادی فعالند. در حوزهی اقتصادی، بخشی از منابع سرزمینی و اموال عمومی در اختیار رکن «سازمان دولت» قرار دارد و مابقی آن که «انفال» نامیده میشود، تحت مالکیت «سازمان ولایت فقیه» است. به این اعتبار، نظام حکمرانی به دو ساحت موازی سیاسی و دو ساحت موازی اقتصادی تقسیم شده است.
انفال در اصطلاح فقهی عبارت است از غنائم و موهبتهای منقول و غیرمنقول اعم از قلهی کوهها، دریاها، زمینهای موات، بستر رودخانهها، اموال بدون وارث، غنائم جنگی و غیره که در زمان غیبت امام معصوم در اختیار ولی فقیه بهعنوان حاکم اسلامی قرار میگیرد.[۱۹] این اصل فقهی در اصل ۴۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز آمده است.[۲۰]
«ستاد اجرایی فرمان امام»، «آستان قدس رضوی»، «آستان حضرت معصومه»، «سازمان اوقاف»، «کمیتهی امداد امام خمینی»، «بنیاد مستضعفان»، «بنیاد مسکن انقلاب اسلامی»، «بنیاد پانزده خرداد»، «بنیاد علوی»، «سازمان اقتصادی کوثر»، «سازمان صدا و سیما» و غیره، جملگی انفال محسوب میشوند. هر کدام از این سازمانها نیز به نسبتهای مختلفی مالک شرکتها، مؤسسات اقتصادی، زمینها و اراضی بسیار بزرگ هستند و از منابع سرزمینی گوناگونی (مانند نفت، معادن و غیره) برای فعالیتهای اقتصادی خودشان برخوردارند.
بهعنوان نمونه، «بنیاد پانزده خرداد» مالک مجموعهای از اموال و کارخانههای مصادرهشده پس از انقلاب ۵۷ است؛ بنگاههایی نظیر: گروه صنعتی سپنتا (و ۷ شرکت زیرمجموعهاش) تولیدکنندهی لوله و پروفیل فولادی، شرکت صنایع فلزی ایران در صنایع فولادی، شرکت پاکینهشوی (تولیدکنندهی مواد شوینده و بهداشتی) و شرکت تولیپرس، شرکت تولید دارو و شرکت غذایی کیوان و شرکتهای معدنی سجاد، نوآور، توسعه باغات سبز و صنایع جانبی، صنعتی و سرمایهگذاری سپنتا (صنعتی سپنتا)، صنعتی و تولیدی آلومرول، گروه صنعتی نقش ایران، دفتر خدمات مسافرتی ایرانتور (ایران تور)، شیمی دارویی ریحانه اصفهان، تولیدات پتروشیمی قائد بصیر، مؤسسه صندوق قرضالحسنه ایثار بنیاد، بازرگانی تعاهد وحدت، سرمایهگذاری البرز، کارخانجات پارس ماشین، کشت و صنعت پیاذر، لالههای خرداد (کشت و صنعت لالههای ۱۵ خرداد)، تجارتی پایور ایران، افشره، کی.بی.سی.، کامپیوتر البرز، تکنو صنایع، پخش البرز، البرز دارو، ایران دارو، مهنام، ویتانا، تولید فرآوردههای شیمیائی ایران، تولیدی سولفاتیک، تولیدی سولفات شاهد اراک، داروسازی سبحان، فرآوردههای شیمیدرمانی سبحان، صنایع بستهبندی البرز.[۲۱]
غنینژاد معتقد است که:
اما غنینژاد از جایگاه یک اقتصاددان توضیح نمیدهد که ویژگیهای «مدرن» بودن «انفال» در فقه شیعه چیست؟ آیا از نگاه غنینژاد تبعات اقتصادی این پدیدهی فقهی خوب است یا بد است؟ آیا به توسعهی اقتصادی کشور کمک میکند یا مسیر توسعه را منحرف میسازد؟
نفت و انفال
غنینژاد به کرات در نقد ملی کردن نفت از سوی مصدق سخن گفته است؛ موضوعی که مربوط به ۷۵ سال پیش است و البته من نیز در این مورد با او همنظر و همعقیدهام.[۲۳] اما هیچگاه از جایگاه یک اقتصاددان، به سراغ انتقال مالکیت نفت از «ملی» به «انفال» نرفته است و دربارهی سود و زیان آن اقدام فقهی سخن نگفته است.
واقع امر از این قرار است که مالکیت نفت نیز در این سالها، طی سه مرحله از «ملی» به «انفال» منتقل شده است:
گام اول – انتقال مالکیت: در سال ۱۳۶۶، ماده ۲ قانون نفت ۱۳۶۶ به شرح زیر تصویب شد:
گام دوم - انتقال مسئولیت فروش: بهرغم انتقال مالکیت نفت از ملی به انفال در سال ۱۳۶۶، بهرهمندی از منافع آن عملاً تا ابتدای دههی ۱۴۰۰ در اختیار دولت بود.[۲۵] اما از سال ۱۴۰۱ به بعد، مسئولیت فروش نفت نیز بهتدریج از دولت گرفته شده و بر اساس مصوبات قانونی، به نهادها یا اشخاص غیرتخصصی خارج از دولت (زیرمجموعهی انفال) واگذار شده است. بهعنوان نمونه، اعطای مجوز فروش نفت به نیروهای مسلح در سال ۱۴۰۱، یک نمونه از انتقال مسئولیت فروش است.[۲۶]
گام سوم - انتقال عواید فروش نفت از دولت به انفال: اما در سومین گام، دولت مسعود پزشکیان بخش اعظم عواید نفتی را از لایحه بودجهی کشور خارج نموده و بودجه را متکی به مالیات نمود.[۲۷] بهطوری که سهم عواید نفت در بودجهی ۱۴۰۵ تقریباً به حدود ۵ درصد رسید.[۲۸]
طبعاً از غنینژاد انتظار میرفت تا دربارهی آثار مثبت و منفی این «پدیدهی فقهی» در بخش نفت کشور سخن بگوید و توضیح بدهد که از منظر اقتصادی، رویکرد فقهی «انفال»، چگونه «برای زندگی امروزی ما کارساز» بوده است؟
محافظهکاری فقهی با نقاب لیبرال
همچنانکه در نقد خودم به قوچانی نوشتم[۲۹]، جریان فکری و سیاسی «محافظهکاری فقهی»، غالباً یک ماسک «لیبرال» بر چهره دارد. اما هر از گاهی فرصتی دست میدهد و میتوان چهرهی پشت این ماسک را دید. به یاد داریم که قوچانی در دفاع از غنینژاد و نقد سروش نوشته بود که:
اما اگر به اندازهی کافی حوصله داشته باشیم تا لابلای آثار قوچانی را جستجو کنیم، درمییابیم که برداشت خود قوچانی از لیبرالیسم نیز همچون منوی رستوران است. قوچانی در کتابش مینویسد:
البته مراد قوچانی از «قانون» و «حقوق انسان» فهم لیبرالیستی از آنها نیست و به شرحی که پیشتر گفتم[۳۲]، اشاره به قانون و حقوقی دارد که در یک مجلس فقهی و در چارچوب احکام شریعت تدوین شده باشد.[۳۳]
غنینژاد نیز در سالهای گذشته، نه تنها خود را همهجا یک لیبرال معرفی میکرد[۳۴]، بلکه دربارهی لیبرال بودن او نیز مطالبی نوشته میشد. از جمله در نوشتهی طویلی تحت عنوان «احیاگران لیبرالیسم» به قلم قوچانی، غنینژاد فردی معرفی میشود که بنیانهای لیبرالیسم جدید را استوار کرده است.[۳۵]
اما غنینژاد پس از قوام یافتن جریان «محافظهکاری فقهی»، بهتدریج حرکت زیگزاگی بین لیبرالیسم و محافظهکاری فقهی را پیشه کرده است و به فراخور اوضاع، برخی اوقات «غیرلیبرال» و گاهی دوباره «لیبرال» میشود.
بهعنوان نمونه در یک گفتگوی از پیش برنامهریزیشده در «فردای اقتصاد»، از او سوال میشود که آیا شما لیبرال هستید؟ غنینژاد پاسخ میدهد که لیبرال نیست:
دقت کنید؛ منظور از بیان این جملات، ترجمهی واژهی «لیبرالیسم» به زبان فارسی نیست، بلکه منظور این است که غنینژاد آن لیبرالیسم غربی را «با آن بار معناییاش در غرب» قبول ندارد. غنینژاد مدعی است که ما در فرهنگ هزارسالهی خودمان نوعی «آزادیخواهی» داشتهایم که میتواند ما را از «لیبرالیسم غربی» بینیاز کند. البته ممکن است عناصری از آن لیبرالیسم غربی به کارمان بیاید.
بنابراین، غنینژاد و قوچانی نیز به سیاق سروش، لیبرالیسم غربی را همچون منوی رستوران میبینند و قصد دارند تا فقط سالاد یا سوپ سفارش داده و آن را با نان و پنیر هزارسالهی محلی نوش جان کنند و البته همزمان به سروش هم ناسزا بگویند و متهمش کنند که چیزی از لیبرالیسم نفهمیده است.
اما دیری نمیپاید که غنینژاد فراموش میکند که گفته بود لیبرال نیست و دوباره در تازهترین گفتگوی خودش با دخانچی چندین بار ادعا میکند که لیبرال است.
بنابراین واقع امر از این قرار است که قوچانی و غنینژاد برای پنهان نگاه داشتن جریان «محافظهکاری فقهی» در پس پرده، با کلمات و مفاهیم بازی میکنند.
وانگهی غنینژاد در همان جلسه ضمن ادعای آزادیخواهی، از حمله به زندگی خصوصی میشل فوکو دریغ نمیکند و او را همجنسباز مینامد و سطح بحث را از «نقد نظر» به سطح «افشاگری زندگی خصوصی صاحبنظر» تنزل میدهد؛ رویکردی که با منش یک لیبرال همخوانی ندارد و داوری ما را دربارهی «اندیشه»ی فوکو دستخوش تغییر نمیکند.
«پادشاهیخواه» یا «محافظهکار فقهیِ اصلاحطلب»؟
اگر «محافظهکاران فقهی» در عرصهی تئوریک خود را پشت یک ماسک «لیبرال» پنهان میکنند، در عرصهی سیاسی نیز در رویکردی مشابه، «اصلاحطلبی» خودشان را در پشت یک ماسک «اپوزیسیون» پنهان میکنند.
دفاع غنینژاد از وضعیت اقتصادی پیش از واقعهی ۵۷[۳۷]، غالباً این سوءتفاهم را برای بخشی از جامعه ایجاد کرده که او گرایشاتی به احیای نهاد پادشاهی در ایران دارد و به زبان ساده «پادشاهیخواه» است.[۳۸] بهعنوان نمونه، یک کانال تلگرامی پرمخاطبِ پادشاهیخواه، برخی از مطالب غنینژاد را بهعنوان نشانههای پادشاهیخواهی او منتشر میکند.[۳۹]
بهعلاوه، غنینژاد در گفتگو با رسانهی باضیا در پاسخ به این پرسش که آیا شما اصلاحطلب هستید، پاسخ میدهد که من اصلاحطلب نیستم، اما دوستان اصلاحطلب زیادی دارم.[۴۰] همچنین در مناظره با حمیدرضا جلاییپور در رسانهی آزاد، از موضع یک منتقد اصلاحطلبی سخن میگوید.[۴۱]
اما واقع امر از این قرار است که غنینژاد، نه تنها با براندازی، اعتراضات خیابانی یا گذار مخملی مخالف است، بلکه شیوههای مسالمتآمیز مقاومت مدنی مانند اعتصاب سراسری را نیز نادرست میداند. بهعلاوه در تمام طول این سالها، اطلاعیههایی عمومی برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات و دفاع از گزینههای اصلاحطلبان صادر کرده است. از اینرو، مواضع سیاسی او تفاوتی با معتدلترین نیروهای اصلاحطلب و روزنهگشای حامی نظام ندارد.
بهعنوان نمونه، غنینژاد در نشستی تحت عنوان «انقلاب ملی براندازی نیست»، دیدگاه واقعیاش را در مورد تحولات اجتماعی در ایران اینچنین به صراحت بیان میکند:
در یک نمونهی دیگر، غنینژاد در گفتگو با رسانهی آزاد میگوید:
افزون بر همهی اینها، مصاحبهها و گفتگوهای روزمرهی او با رسانهها نشان میدهند که از نگاه غنینژاد، چارهی حل مشکلات کشور، اتخاذ مجموعهای از اصلاحات اقتصادی (آزادسازی قیمتها و...) در چارچوب ساختار سیاسی موجود است و مقالات یا گفتگوهای مستمر منتشرشده از غنینژاد در رسانههای اقتصادی، حکایت از چنین باوری دارد.
بهعنوان نمونه، غنینژاد ۳ ماه پس از جنگ ۱۲روزه، مقالهی مشترکی را دربارهی «اصلاح قیمت بنزین با فناوریهای نوین» منتشر میکند و راهکارهایی را برای توزیع بهتر بنزین سهمیهای عرضه میدارد.[۴۴] به بیان دیگر، ۳ ماه پس از جنگ ۱۲روزه و در شرایطی که معلوم بود کشور بیش از هر زمان دیگری به «تحولات ساختاری بنیادین» نیاز دارد، غنینژاد هنوز در تلاش است تا با چارهجوییهای دمدستی و اصلاحاتی مختصر در اینجا و آنجا، مشکل مملکت را با تغییر الگوی توزیع بنزین حلوفصل کند.
بنابراین درک این نکته مهم است که جریان فکری و سیاسی «محافظهکاری فقهی» (که ارتباطات وثیقی با حزب کارگزاران سازندگی دارد)، یک جریان اصلاحطلب است و مخالفتی آشکار با اپوزیسیون، اعم از «پادشاهیخواهان»، «جمهوریخواهان» و غیره دارد. در عین حال این جریان اصرار به تداوم حضور در یک فضای مهآلود دارد.
این وضعیت، عدهای را ترغیب کرده تا پیامهایی هشداردهنده دربارهی غنینژاد در فضای مجازی منتشر کنند و به آگاهی عمومی برسانند که او صرفاً یک اصلاحطلب است و نباید فریب ظاهر منتقدش را بخوریم.[۴۵]
حاکمیت کدام قانون؟
عبارت ترکیبی «حاکمیت قانون» میان ما و «محافظهکاران فقهی» صرفاً یک «اشتراک لفظی» است. غنینژاد در مصاحبهی دیگری با قوچانی میگوید:
در واقع غنینژاد راجع به «حاکمیت قانون»ی سخن میگوید که از یک سو برآمده از فقه و احکام شریعت باشد و از سویی، پای دیگرش در «عرف» باشد؛ احکامی که به زعم او، ریشه در «سنت» دارد. به همین سبب میگوید:
این رویکرد غنینژاد ریشه در نگرش هایک به قانون دارد. در انگلستان و آمریکا، وجه اقتصادی اندیشهی هایک در یک دورهی خاص مورد توجه واقع شد؛ اما دعاوی حقوقی هایک برای جوامع غیراروپایی بسیار واپسگرایانه مینماید و بسیاری از دعاوی آن منسوخ شده است.
در وجه حقوقی، هایک مدعی است که قوانین هر جامعهای، باید از درون «عرف» و «سنت»های اجتماعی همان جامعه «کشف» و «استخراج» شود و سپس، وظیفهی حقوقدانان یا قضات، «تصریح» قوانین اکتشافی مزبور است.[۴۸]
این سخنان برای دفاع از «سنت بازار» در اروپا و تا زمان حیات سوسیالیسم قرن بیستمی مصرف داشت؛ اما دفاع از سنت، برای جوامعی دارای سنتهای متحجرانه، بسیار زیانبار است.
مثلاً در برخی از مناطق ایران، دختران را مجبور میکنند تا با پسرعموهایشان ازدواج کنند، یا زنانی را که همسرشان را از دست دادهاند مجبور میکنند تا با برادر همسرشان ازدواج کنند. این «عرف» است. بهعلاوه اگر زن تن به این ازدواج اجباری ندهد، حق حضانت فرزندش را مطابق «احکام فقهی» از دست خواهد داد.[۴۹] ایران یکی از کشورهایی است که آمار قتلهای ناموسی در آن زیاد است و بخشی از این قتلها ریشه در قواعد عرفی از جمله «ازدواج اجباری» زنان دارند.[۵۰]
همچنانکه در نوشتهی پیشین خودم در نقد قوچانی گفتم، بر اساس منطق «محافظهکاری فقهی»، این «احکام شریعت» و «قواعد عرفی» هستند که تکالیف اعضای جامعه را معین میکنند. بنابراین «قوانین اسلامی» و «قواعد عرفی» بر «حقوق افراد» تقدم دارند. درحالیکه در جوامعِ لیبرالِ پایبندِ به مبانی مدرنیته، «حق» بر «قانون» تقدم دارد و این «حقوق افراد» است که «قانون» را تعیین میکند. «قانون عرفی» نیز بومی است و همهشمول نیست و تقدم «حق» بر «قانون» در آن بیمعناست.
به این اعتبار، «حجاب اجباری» محصول تقدم احکام شریعت بر «حقوق افراد» است. لغو کنسرت در فلان شهر یا ازدواج اجباری زنان در بهمان شهر نیز نتیجهی اولویت «قواعد عرفی» بر «حقوق افراد» است.
در نتیجه، نباید فریب عبارت «حاکمیت قانون» را در گفتمان «محافظهکاران فقهی» بخوریم.[۵۱]
مدرنیته و فقاهت
شاید از طنز روزگار باشد که یک اقتصاددان در بیرون حوزه میکوشد تا مدرنیته را تبلور فقاهت شیعه نشان دهد و یک حوزوی آن را انکار میکند. غنینژاد معتقد است که:
درحالیکه بهعنوان نمونه، محمدتقی اکبرنژاد (استاد پیشین حوزه و روحانی خلع لباس شده) از موضع یک مدافع «مدرنیته» مدعی است که «مدرنیته» یک مفهوم اینجهانی است؛ به این معنا که در تفکر مدرن دنیا اصالت دارد نه آخرت. اما برخلاف رویکرد مدرنیته، در دین، اصالت با اینجهان نیست و آخرت اصالت دارد. از اینرو در گفتمان دینی آخرت بر دنیا مقدم است. بنابراین به توصیف اکبرنژاد، اهداف دین و مدرنیته با هم متفاوت هستند و به همین سبب، حکومت دینی در عصر مدرن امکانپذیر نیست.[۵۳]
غنینژاد در مناظره با دخانچی چیزی به این مضمون میگوید که «مدرنیته یک پایهی محکمی در ادیان توحیدی دارد... مدرنیته یک پایهاش توحید است که از آن حکومت قانون درمیآید و یک پایهاش انسان آزاد است... جان لاک و کانت، که هر دوی ایشان در زندگی شخصیشان مؤمنان مسیحی واقعی هستند و پایهی مدرنیته را آنها گذاشتهاند.[۵۴]
آنچه غنینژاد در این جملات برای چسباندن دین به مدرنیته و چسباندن دین به حاکمیت قانون میگوید سرشار از ایراد و ابهام است:
الف - جوامع توحیدی و مدرنیته
برخلاف ادعای غنینژاد، جوامع چندخدایی همواره از سطح رواداری افزونتری نسبت به جوامع توحیدی برخوردار بودهاند و بسیار بیش از جوامع توحیدی از مدرنیته، کثرتگرایی و الزامات دنیای مدرن استقبال کردهاند. تعداد پژوهشها و مقالات منتشرشده در این باره فراوان است.[۵۵]
یونان باستان بهعنوان زادگاه فلسفه، فلسفهی سیاسی و اندیشهی سیاسی، یک جامعهی چندخدایی بوده است. بخشی از مهمترین مفاهیم حقوق و قانون نیز در جامعهی چندخدایی روم متولد شدند. در دوران معاصر، کشورهای آسیای جنوب شرقی را کشورهای چندخدایی میشناسند و این کشورها، با سهولت بیشتری با مدرنیتهی غربی کنار آمدهاند. (پیوست شمارهی ۳)
ب - تفاوتهای اسلام با مسیحیت
گروهی از صاحبنظران مانند کارل اشمیت[۵۶] و کارل لوویت[۵۷] بر این گمان هستند که مدرنیتهی امروز، محصول تطور در درون الهیات مسیحی است و از الگویی به نام «نظریهی تداوم» دفاع میکنند. متقابلاً گروه دیگری از نظریهپردازان مانند هانس بلومنبرگ[۵۸]، بر این باور هستند که مدرنیته، در اثر بروز یک جدایی و شکاف بنیادین میان تفکر مسیحی و تفکر جدید رخ داده است. گروه دوم را مدافع «نظریهی گسست» مینامند.[۵۹] اما چه ما طرفدار «نظریهی تداوم» باشیم و چه حامی «نظریهی گسست»، اساساً دین اسلام را نمیتوانیم مساوی با مسیحیت فرض کنیم.
برخلاف تصور غنینژاد، مدافعان «نظریهی تداوم» معتقدند که عاملی که در دین مسیحیت به کمک مدرنیته آمده و مددکار آن بوده است، نه پایبندی به توحیدی از نوع یهود یا اسلام، بلکه باور به ثنویت بوده است. تثلیث یا سهگانگی (Trinity)، بهعنوان یکی از مفاهیم بنیادینِ مسیحیت به این معناست که ما با سه نمود الهی شامل خدای پدر، خدای پسر و روحالقدس مواجه هستیم.
مایکل آلن گیلسپی[۶۰] به تفاوت مهمی میان اسلام و مسیحیت اشاره کرده و توضیح میدهد که در نزد مسیحیان، عیسی مسیح فرزند پروردگار است و «منزلت شبهالهی انسان» در مسیحیت، به شکلگیری نوعی اومانیسم (انسانمحوری) در مدرنیته کمک میکند. گیلسپی توضیح میدهد که به همین دلایل، توحیدی بودن اسلام در جهتی معکوس، آن را از اومانیسم و لیبرالیسم دور میکند.[۶۱] مارسل گُشه[۶۲] نیز همچون گیلسپی، تجسد و تثلیث را موتور محرکهی حرکت به سوی مدرنیته میداند.[۶۳]
ج - مذهبی بودن لاک و کانت
به توصیف گیلسپی، این دیندار بودن جان لاک نبود که سبب شکلگیری مفاهیم «حقوق طبیعی» در نزد او شد، بلکه منطقی اومانیستی نشأتگرفته از تجسد و تثلیث در آموزههای مسیحیت بود که لاک را به آن سو سوق داد.[۶۴]
این قاعده در مورد کانت، نیوتن یا مندلیف هم صادق است. تدوین نظریهی «اخلاق» توسط کانت، یا کشف قوانین فیزیک توسط نیوتن، یا کشف جدول تناوبی عناصر توسط مندلیف، هیچ ارتباطی با دیندار بودن یا نبودن آنها ندارد.
د - اسلام فقاهتی به اصلاح دینی نیاز ندارد!
کوششهای ساختارشکنانهی روشنفکران دینی برای «اصلاح دینی»، روحانیت را خشمگین و ناخشنود میکند. اشارهی غنینژاد به مرتضی مطهری هم بیانگر وجود چنین تضادی است:
به همین سبب نیز «محافظهکاران فقهی» به نیابت از روحانیت و فقاهت، همواره در حال نبرد با روشنفکران دینی هستند.
مشروطه
دستکم سه نظریه دربارهی چگونگی «تکوین و پیروزی مشروطه» مطرح است:
۱. مشروطه رویدادی «سکولار» بود و مشروطهطلبان سکولار سهم اصلی را در تحقق آن داشتند.
۲. مشروطه رویدادی «آخوندی» بود و فقهای شیعه سهم اصلی را در تحقق آن داشتند.
۳. مشروطه رویدادی «اصلاح دینی» بود و بهائیان و ازلیها سهم اصلی را در تحقق آن داشتند.
دفاع از نظریهی دوم (یعنی مشروطهی آخوندی)، وجه مشترک «محافظهکاران فقهی» و بخشی از «روشنفکران دینی» است و هر دو معتقدند که «در دوران مشروطه رهبران هر دو گروه مشروطهخواه و مشروعهخواه چند روحانی شاخص بودند.»[۶۶]
فرض کنیم که ما نیز نظریهی مشروطهی آخوندی را از غنینژاد و قوچانی بپذیریم. آیا دین در جامعهی امروز ایران همان مرجعیت ۱۲۰ سال پیش را دارد؟ غنینژاد در مناظره با دخانچی میگوید «دین بین مردم محبوبیت دارد.» اما دعاوی غنینژاد متکی به شواهد علمی نیست.
پیمایشها و نظرسنجیهای چند سالهی اخیر از جمله گزارش مؤسسهی گمان (۱۳۹۹)، گزارش وزارت ارشاد (۱۴۰۲) و گزارش معاونت اجتماعی دولت (۱۴۰۵) حکایت از آن دارند که نه تنها بیش از ۷۰ درصد مردم خواهان جدایی دین از سیاست هستند، بلکه تعداد دینداران نیز بهطور محسوسی کاهش یافته است.
مواردی از این دست نشان میدهد که غنینژاد چگونه با استناد به پیشفرضهای اشتباه خود، جلودار و بلدراه مسیری نادرست شده است.
انقلاب ۵۷
من بارها گفتهام که از مخالفان و منتقدان سرسخت اشتباه تاریخی موسوم به انقلاب ۵۷ هستم. در عین حال تحلیلهای تقلیلگرایانهی غنینژاد در توضیح وقوع آن رویداد را کاملاً هدفمند و کوششی برای سلب مسئولیت از فقاهت و روحانیت میدانم.
توضیح غنینژاد از دلایل وقوع انقلاب ۵۷ بسیار ساده است و آن را میتوان در دو خط بیان کرد: «علت فروپاشی حکومت پهلوی دوم، اقتصادی نبود؛ بلکه روشنفکران مردم را ناراضی کردند و تودههای مردم را فریب دادند و انقلاب شد. افکار چپزدهی علی شریعتی و جلال آلاحمد نمودهای آن روشنفکری هستند.»
اما واقع امر از این قرار است که ماجرا بسیار پیچیدهتر و چندوجهیتر از آن چیزی است که غنینژاد به تصویر میکشد:
الف – جایگاه روشنفکران
شواهد دههی ۱۳۵۰ نشان میدهد که برخلاف ادعای غنینژاد، روشنفکران نمیتوانستند سهم مهمی در شکل دادن به اندیشهی سیاسی مردم و بسیج تودهها داشته باشند.
در دههی ۱۳۵۰، ابزارهای روشنفکران برای انتقال مفاهیم و دیدگاههای خودشان به جامعه، عمدتاً «کتاب»، «مطبوعات» و «فضای گفتگو در دانشگاه» بود. اما شواهد نشان میدهند که هر سه مورد یعنی کتاب، مطبوعات و دانشگاه، بسیار کمتر از آنچه تصور میشود در جامعه نقش داشتهاند.
گزارش دو پژوهشگر مستقل به نامهای علی اسدی (از هاروارد) و مجید تهرانیان (از سوربن) از جامعهی ایران که پیش از ۵۷ منتشر شده بود، نشان میدهد که موثقترین منبع مورد اعتماد جامعهی ایران در دههی ۵۰، رادیو و تلویزیون بوده است و مطبوعات از کمترین میزان وثوق در جامعه برخوردار بودهاند.[۶۷]
به اتکای همان گزارش، معتبرترین منبع قابل اطمینان برای ۷۹ درصد شهرنشینان و ۶۸ درصد روستانشینان، رادیو و تلویزیون بوده است. به استناد گزارش مزبور، ۴۶٪ از مخاطبان رادیو و تلویزیون، به طور منظم از برنامههای مذهبی آن استفاده میکردهاند.[۶۸] درحالیکه مطبوعات که یکی از مهمترین ابزارهای ارتباطی روشنفکران (اعم از چپ و روشنفکران دینی) با جامعه محسوب میشد، تنها برای ۴٪ از شهرنشینان و ۲٪ از روستانشینان قابل وثوق بود. (جدول شمارهی ۲)
منابع مورد اعتماد جامعهی ایران در دههی ۱۳۵۰

دیگر یافتههای همان گزارش بیانگر آن است که از یک سو، رغبت عمومی باسوادان به کتاب بسیار اندک بوده است[۶۹] و از سوی دیگر، تعداد مساجد، تعداد طلاب، تعداد حوزههای علمیه، تعداد نمازخوانان، تعداد کسانی که به مسجد میرفتند، تعداد روزهبگیران، تعداد زائران و غیره رشد مداوم و چشمگیری داشتهاند.[۷۰] به بیان ساده، کتاب بهعنوان یکی دیگر از ابزارهای ارتباطی روشنفکران (اعم از چپ و روشنفکران دینی) با جامعه، در موقعیت نازلی قرار داشته است. در مقابل، رشد باورهای دینی نشانگر عملکرد بسیار قوی شبکهی روحانیت بوده است.
وانگهی از تعداد کل جمعیت ۳۳ میلیون و هفتصد هزار نفری کشور در سال ۱۳۵۵[۷۱]، تعداد ۱۷۰ هزار نفر (معادل نیم درصد جمعیت کشور) دانشجو بودهاند.[۷۲] به بیان دیگر، دانشگاه نمیتوانسته یکتنه و بهتنهایی، نقشی در تحولات اجتماعی داشته باشد.
مستندات به جا مانده از انقلاب ۵۷ (نظیر عکسها و فیلمها) نیز نشان میدهند که تظاهرکنندگان غالباً پوسترهایی از آیتالله خمینی در دست داشتند و به دفاع از او شعار میدادند.
بنابراین برخلاف ادعای غنینژاد، عامل اصلی در تحول اندیشه در جامعهی ایران طی سالهای قبل از انقلاب، نه چپ و نه روشنفکران دینی، بلکه روحانیت بوده است.
ب – روحانیت
مهمترین و اصلیترین عامل انقلاب ۵۷ روحانیت بود. مخالفت روحانیت با مدرنیزاسیون و مظاهر مدرنیته در ایران سابقهای طولانی دارد و بسیار پیش از ظهور چپ یا روشنفکری دینی در ایران آغاز شده بود. از آنجا که این مدرنیزاسیون عموماً توسط حکومتهای پیش از انقلاب و به ویژه، پهلوی اول و دوم انجام میشد، همواره نوعی تعارض پنهان و آشکار میان روحانیت و حکومت وجود داشت.
روحانیت در ایران با «درشکه»، «کالسکه»، «قطار»، «دوچرخه»، «آب لولهکشی»، «مدارس جدید»، «مدارس دخترانه»، «حق رأی زنان»، «شطرنج»، «تغییر ساعت»، «موسیقی»، «ساز» و غیره مخالفت کرده و در هر مقطعی از تاریخ مانع گسترش آنها شده است.[۷۳]
به علاوه روحانیت «مشروعهخواه» در ایران، همواره در صدد بود تا سنگرهای ازدسترفته در جریان «مشروطه» را دوباره به دست آورده و دوباره احکام شرعی را جایگزین قوانین موضوعه کند.
افزون بر همهی اینها، «نیروهای سیاسی مذهبی» پیش و پس از انقلاب، همواره کوشیدهاند تا با به خدمت گرفتن مفاهیم چپ یا مفاهیم ناسیونالیستی به اهداف خود برسند. ما نمیتوانیم چپها را به این دلیل محاکمه کنیم که چرا روحانیت پیش از انقلاب، مفاهیم چپ را با مفاهیم اسلامی در هم آمیخته و از آن مفاهیم استفاده یا سوءاستفاده کرده است.[۷۴] همچنانکه نمیتوانیم پس از جنگهای ۱۴۰۴، ناسیونالیستها را بابت استفادهی جمهوری اسلامی از نمادهای ملی و نصب مجسمهی شاپور و والرین در میدان شهر تهران محکوم کنیم.
دست آخر روحانیت شیعه و شبکهی مویرگی آن از مرکز شهرهای بزرگ گرفته تا دورافتادهترین روستاها در سرتاسر کشور گسترش داشتند و قادر به بسیج اجتماعی و برپایی انقلاب بودند.
به همین دلایل مشخص نیز، یگانه پیروز انقلاب روحانیت بود.
ج - وضعیت اقتصادی
کسانی که به خطاهای دوران پهلوی اشاره میکنند، عنایت ندارند که برای گام برداشتن در مسیر توسعه در هر کشوری، یک دستورالعمل بینقص یا نقشهی ازپیشتعیینشده وجود ندارد و تکرار «آزمون و خطا» از ویژگیهای طبیعی حرکت به سمتِ توسعه است. شاهان پهلوی نیز مصون از چنین خطاهایی نبودند و نمیتوان بابت آن خطاها به آنان خرده گرفت.
بارزترین مشخصهی دوران پهلوی اول و دوم، حرکت شتابان ایران به سمت توسعه و آبادانی بود. هرچند که در دههی ۱۳۴۰ توسعهی اقتصادی و صنعتی کشور به اوج خودش رسیده بود، اما نتایج رشد اقتصادی دو رقمی هنوز تمامی جامعه را دربرنگرفته بود و به ثمر رسیدن آن به زمان نیاز داشت. (پیوست شمارهی ۴)
افزون بر این، یکی از عوارض اجرای پروژهی اصلاحات ارضی، عزیمت بخشی از نیروی کار از روستاها (از جمله خوشنشینها، آفتابنشینها و...)[۷۵] به شهرهای بزرگ بود، بیآنکه فرصتهای شغلی متناسبی برای این جویندگان کار فراهم شده باشد. حاشیهنشینان شهرهای بزرگ، متشکل از همین روستاییان مهاجری بودند که در خانههای محقر اطراف شهر یا در حلبیآبادها[۷۶] یا آلونکنشینها زندگی میکردند و سپس در سالهای ۵۶ و ۵۷، مبدل به نیروی عظیم پیادهنظام روحانیون انقلابی شدند. بیتردید اگر انقلاب نمیشد، تداوم توسعهی اقتصادی میتوانست زندگی این بخش از جامعه را نیز متحول کند. اما همچنانکه اقتصاددانان میگویند، بین رشد GDP و تأثیر مستقیم آن بر زندگی همهی آحاد جامعه، یک فاصلهی زمانی وجود دارد و انقلاب ۵۷ نیز درست در همین فاصلهی زمانی رخ داد.
از دیگر عوامل بحرانزا در عرصهی اقتصادی، افزایش ناگهانی قیمت نفت در خلال جنگ اعراب و اسرائیل در اکتبر ۱۹۷۳ (۱۳۵۲) و ماههای پس از جنگ بود. در پی افزایش قیمت جهانی نفت، درآمدهای نفتی ایران از حدود دو و نیم میلیارد دلار در سال ۱۳۵۱ به حدود بیست و یک میلیارد دلار در سال ۱۳۵۳ رسید و سبب شد تا اقتصاد ایران طی سالهای ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۶ دچار عوارضی شبیه به بیماری هلندی شود. در واقع عارضهی تورم دو رقمی در اقتصاد ایران از ۱۳۵۳ به بعد آغاز شد و در ۱۳۵۶، نرخ تورم به حدود ۲۴ درصد رسید. این تورم نوظهور نیز از دیگر معضلات اقتصادی آن دوران بود.[۷۷]
گزارش اسدی و تهرانیان نشان میدهد که سطحی از نارضایتی اقتصادی در جامعه وجود داشته و مثلاً حدود ۴۷٪ از پرسششوندگان، بابت مشکلات اقتصادی گلهمند بودهاند.[۷۸]
د – عوامل خارجی
در سال ۱۹۷۹ کنفرانسی به نام گوادلوپ[۷۹] با حضور رؤسای چهار کشور آمریکا، فرانسه، آلمان و بریتانیا برگزار شد. در سال ۱۳۷۷، والری ژیسکار دستن[۸۰] (رئیسجمهور سابق فرانسه و یکی از اعضای نشست گوادلوپ) در مصاحبه با روزنامهی ایرانی توس میگوید: «...تنها کشوری که در این جلسه زنگ خاتمهی حکومت شاه را به صدا درآورد، نمایندهی آمریکا بود و معتقد بود وقت تغییر حکومت ایران است، بهطوری که همهی ما متحیر و متعجب شدیم. چون تا آنجا که ما آگاه بودیم، آمریکا [همواره تا آن زمان] پشتیبان حکومت وقت ایران بود…»
از سوی دیگر سالها پس از آن مصاحبه، اخباری مبنی بر برقراری ارتباط میان نمایندگان آمریکا با روحانیون انقلابی منتشر شد. مثلاً رسانهی گاردین مدعی بود که: «آمریکا قبل از انقلاب ایران تماسهای گستردهای با آیتالله خمینی داشته و از اسنادی صحبت میکند که نشان میدهد دولت کارتر راه را برای بازگشت آیتالله خمینی به ایران هموار کرده بود.»[۸۱]
به نظر میرسد که تحقیق در مورد این دعاوی و دادهها، نیازمند کار پژوهشی مستقل و به دور از قیود ایدئولوژیک است. اما کسی که ادعای تحلیل انقلاب ۵۷ را دارد، نمیتواند به سادگی از کنار این عوامل بگذرد.
چین اسلامی چه ایرادی دارد؟
در نوشتهی قبلیام تحت عنوان «از چالهی روشنفکری دینی تا چاه محافظهکاری فقهی»، توضیح دادم که مقصد جریان محافظهکاری فقهی «چین اسلامی» است؛ یعنی نظامی غیردموکراتیک تحت حاکمیت فقها و مجتهدانِ یک جناح خاص، با یک اقتصاد نسبتاً آزاد.
در واکنش به این مطلب برخی از منتقدان نوشته بودند که «چین اسلامی» بهتر از «کرهی شمالی اسلامی» است. اما مشکل اینجاست که مقصد اقتدارگرایی در ایران «چین اسلامی» نخواهد بود.
تحولات چین در دههی ۱۹۷۰، زمانی آغاز شد که فساد سیستماتیک و الیگارشیها، نظام حکمرانی چین را درنوردیده بودند و دولت برآمده از انقلاب و سیاستمداران چینی از سرمایهی اجتماعی مناسبی برخوردار بودند. در آن ایام، ایالات متحده در رقابت با شوروی بود و از چرخش چین استقبال کرده و به روند آن کمک کرد. وانگهی طی فرایند توسعه در چین، «مالیات» منبع اصلی درآمد دولت چین بود و افزایش آن، گسترش تجارت و صنعت را ناگزیر میکرد.
در مقایسه با چین، ایران یک کشور نفتی است و دولت رانتیر[۸۲] در آن، وابستگی بسیار کمتری به منابع مالیاتی دارد. رانت حاصل از نفت اجازه نخواهد داد تا ما مسیر چین را طی کنیم. به بیان دیگر، «وجود منابع نفت و گاز و...، ایران را از چین متمایز میکند و بهرهمندی از توسعهی اقتصادی را در غیاب توسعهی سیاسی (دموکراسی، حاکمیت قانون و دولت وبری) غیرمحتمل و دشوار میسازد. بهعلاوه جمهوری اسلامی در وضعیت جنگ با آمریکا و کشورهای منطقه قرار دارد.»[۸۳]
بنابراین، مقصد اقتدارگرایی فقهی در ایران، «چین اسلامی» نخواهد بود.
پیوست ۱: تفاوتهای میان دو نظام حقوقی شریعت و مدرن

پیوست ۲: حکم حرام بودن محصولات کارخانهی پپسیکول

پیوست ۳: مقایسهی جوامع چندخدایی با جوامع توحیدی

پیوست ۴: رشد تولید ناخالص داخلی طی سالهای ۱۳۴۶ تا ۱۳۶۰
————————————-
منابع و مراجع:
[۱]- اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) از چالهی روشنفکری دینی تا چاه محافظهکاری فقهی
[۲]- مناظرهی موسی غنینژاد و میلاد دخانچی - «چپ نو» پروژهی رفع بدنامی از چپها؟
[۳] - غنینژاد، موسی (۱۳۹۹) شریعتی، تئوریسین سوسیالیسم اسلامی، هفتهنامهی تجارت فردا، شمارهی ۳۶۳
[۴]- همانجا.
[۵]- به توصیف صادق طباطبایی: «در یکی از روزهای بهار سال ۱۳۳۱ که نوجوانی ۹ ساله بودم، گروهی از طلبههای جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیتالله بروجردی دیدار کنند. طلبه جوانی که بعدها فهمیدم نواب صفوی بود سخنان تندی ایراد میکرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است. بعدها خبردار شدم که نواب و یارانش قصد دیدار با آیتالله بروجردی را داشتند که ایشان آنها را نپذیرفته بودند. برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
- اتفاق، شهرام (۲۰۲۴) چهار خوانش از طباطبایی، انتشارات ایران آکادمیا، لاهه
[۶] - بروجردی، سيد حسين (۱۳۳۸) رساله توضيح المسائل، معاملات حرام، مسئلهی ۲۰۷۶.
[۷] - علیدوست، ابوالقاسم (۱۴۰۴) فقه هستهای، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
[۸] - داودی، سمیه و همکاران (۱۴۰۴) تحلیل فقهی بهرهگیری از فناوری کریسپر در محصولات کشاورزی، مجله علمی - پژوهشی فقه پزشکی, دوره ۱۷ شماره ۴۷، ۵ آوریل ۲۰۲۵، صص ۱۷-۱.
[۹] - ذاکری، محمد و همکاران (۱۳۹۹) کاربرد «قاعده الضرر» در حقوق دریای خلیج فارس را از دیدگاه فقهی، فصلنامه علمی (مقاله علمی پژوهشی) جامعهشناسی سیاسی ایران، سال سوم، شماره دوم پیاپی ۱۰، صص ۸۸۸-۸۷۵.
[۱۰] - شکر امرجی، ایوب و همکاران (۱۳۸۷) جراحی زیبایی از منظر فقه و حقوق پزشکی، نشریه حقوق پزشکی شمارهی ۶ پاييز.
[۱۱] - استفتا از آیات عظام بروجردی و گلپایگانی درباره منع معامله و معاشرت با بهائیان تاریخ: ۲۱/۵/۱۳۳۶ / شماره : ۱۴۱۳ تاریخ : ۲۱ /۵ /۱۳۳۶ مدیریت كل اداره سوم محترماً بدینوسیله رونوشت اعلامیه مربوط به منع معامله و معاشرت با بهائیان كه در آن از آیتاله بروجردی سئوال شده و پاسخ دادهاند به پیوست تقدیم میگردد ضمناً طبق اعلامیه مزبور بوسیله آقای خسروشاهی تاجر معروف بازار تهیه شده و چون از درج آن در روزنامهها جلوگیری گردیده میخواسته است جداگانه چاپ و منتشر نماید. رئیس دایره جراید ، سرهنگ ۲ كیانی استفتاء از محضر مقدّس حضرت آیةالله العظمی آقای بروجردی قدّس سرّه كه بر حسب تقاضای عدّة از مؤمنین حضرت آیةالله العظمی آقای گلپایگانی مدظلّه العالی ذیل آنرا مرقوم فرمودهاند. ۸ ذی الحجه ۱۳۷۴ حضرت آیة الله العظمی آقای بروجردی مدظله العالی علی رؤس المسلمین بحق محمد و اله چه میفرمائید راجع بمعاشرت و معاملة با بهائیان از قبیل اكل و شرب با آنها و مهمانی كردن آنها و بمهمانی انان رفتن و زن دادن بآنان و زن گرفتن از آنها و دخول در حمامات انان و راه دادن آنها بحمامات مسلمین و خرید و فروش بآنها و كرایه و اجاره دادن املاك و وسائط نقلیه بآنها و استخدام انان و اجاره نمودن املاك و وسائط نقلیه از آنها و معالجه نزد آنها و اصلاح سر و صورت انان و كاركردن برای آنها مجاناً و یا تحت هر یك از عناوین معاملات شرعیه از قبیل جعاله و مزارعه و مساقات و شركت و صلح و نحو این امور از انحأ معاشرت و معامله با انها مستدعی است نظر شریف را مرقوم دارید ادام الله ظلكم بسمه تعالی لازم است مسلمین نسبت باین فرقه معاشرت و مخالطه و معامله را ترك كنند فقط از مسلمین تقاضا دارم آرامش و حفظ انتظام را از دست ندهند. بسم الله الرحمن الرحیم بنحوی كه حضرت ایة الله العظمی آقای بروجردی قدس سرّه مرقوم فرمودهاند لازم است مسلمین نسبت به این فرقه ضاله معاشرت و معامله را ترك كنند و از عموم مسلمین تقاضا دارم آرامش و حفظ انتظام را رعایت نمایند. خداوند متعال همه را از شرور و فتن آخرالزمان حفظ فرماید. محمدرضاالموسوی گلپایگانی تحریم ببسی كولا متن فتوی آیتاله بروجردی در پیرامون معامله با حزب بهائی (تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علیالاثم و العدوان قرآن مجید) حرام بودن و خرید و فروش و استعمال ببسی كولا را هنوز عدهای یقین نكردهاند ـ ما برای اینكه اذهان برادران مسلمان را در این مسئله روشن سازیم متن فتوای آیتاله العظمی آقای بروجردی دامت بركاته را كه درباره معامله و معاشرت با اعضای حزب بهائی صادر فرمودهاند عیناً چاپ میكنیم ـ تا رفع شبهه گردیده مسلمانان از استعمال ببسی كولا خودداری نمایند و ناگفته نماند كه فتوی آیتاله بروجردی فتوی كلی است و اختصاص به ببسی كولا ندارد ـ ولی از آنجائیكه (حبیب ثابت) مدیر كارخانه ببسی كولا بهائی است و از ترویج كنندگان بهائیگری است و از هر بطری ببسی كولا یكریال برای تبلیغات بهائیان اختصاص داده است ـ لازم است كه مسلمانان قبل از شركت معاملات دیگرشان نخست از خرید و فروش استعمال ببسی كولا خودداری نمایند و بعد معاملات دیگرشان را نیز ترك كنند و موجب تقویت بنیه این حزب ضد اسلامی نگردند. و درباره اینكه مدیر كارخانه ببسی كولا شكی نیست زیرا. ۱ـ حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج میرزا ابوالفضل زاهدی قمی پیشنماز مسجد امام كه یكی از نزدیكان آیتاله بروجردی است در ماه رمضان در (قم مسجد امام) علناً ببسی كولا را تحریم كرده و اعلام داشتهاند كه مدیر ببسی كولا بهائی است. ۲ـ هم اكنون كه شما این سطور را میخوانید (ثابت پاسال) مدیر كارخانه ببسی كولا در آمریكا در محفل بهائیان بعنوان نماینده بهائیان شركت كرده و مجلات خارجی عكس او را بعنوان نماینده بهائیان ایران چاپ كردهاند. ۳ـ در روزنامه هفتگی و دینی (ندای حق) منتشره در تهران بارها اعلام شده است كه اگر بهائی نیست تكذیب كند ولی او علاوه بر اینكه از تكذیب خودداری كرده بر تبلیغات ضد اسلامی و بروباكان #¢ خود بنفع ببسی كولا در روزنامههای تهران منتشر كرده است. پس بر مسلمان لازم و واجب است كه از امروز از استعمال ببسی كولا خودداری نمایند و حرمت آنرا بدیگران نیز اعلام كنند و عوض آن اكنون كه فصل میوه است آب میوه طبیعی بخورند كه صد در صد نفعش بیشتر است و مضرات این شربت مشكوك را كه بقول (دكتر هاوزر) در كتاب (گذرنامه برای یك زندگی نوین) مواد مخدره و مسموم كننده داشته و وضع دستگاه هاضمه را مختل میكند ندارد و یا از شربتهای دیگر كه مدیر كارخانه آن بهائی نباشد استفاده نمایند. امیدواریم كه طبق دستور قرآن مجید مسلمانان بر (براثم و عدوان) كمك نكنند و گرنه بعذاب دنیوی و اخروی دچار خواهند شد. و (علی الرسول الاالبلاغ) حضرت آیتاله العظمی آقای بروجردی - مدظله العالی علی رؤس المسلمین بحق و اله سئوال چه میفرمائید راجع بمعاشرت و معامله با بهائیان از قبیل اكل و شرب با آنها و مهمانی كردن آنها و به مهمانی رفتن و زن دادن بآنان و زن گرفتن از آنها و دخول در حمامات آنان و راه دادن آنها بحمامات مسلمین و خرید و فروش با آنها و كرایه و اجاره دادن املاك و وسائط نقلیه از آنها و معالجه نزد آنها و اصلاح سر و صورت آنان و كاركردن بر]ای[ آنها مجاناً و یا تحت هر یك از عناوین معاملات شرعیه از قبیل جعاله و مزارعه و مساقات و شركت و صلح و نحو این امور از انحأ معاشرت و معامله با آنها مستدعی است نظر شریف را مرقوم دارید. ادام اله ظلكم بسمه تعالی جواب لازم است مسلمین نسبت باین فرقه معاشرت و مخاطه و معامله را ترك كنند فقط از مسلمین تقاضا دارم آرامش و حفظ انتظام را از دست ندهند. (حسین طباطبائی) توضیح اینکه مقصود از لزوم در اینجا لزوم عرفی نیست بلكه لزوم فقهی است كه همان معنای واجب را میدهد ...
برای دسترسی به منبع، رجوع کنید به:
خرداد (۱۴۰۰) استفتا از آیات عظام بروجردی و گلپایگانی، رسانهی ۱۵ خرداد
[۱۲]- رجوع کنید به دو منبع زیر:
مرکز (۱۳۹۸) موضوع: تحریم پپسیکولا، مرکز بررسی اسناد تاریخی
کتابخانه (۱۳۹۰) کتابخانهی اسناد بهائیستیزی
[۱۳] - برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
- حسینی، سیدمرتضی (۱۳۹۹) آیتالله بروجردی در برابر گسترش بهائیت چه کرد؟
- یزدانی، مینا (۱۳۹۲) بهائی آزاری، رسانهی بی.بی.سی. فارسی
- بهائیت (۱۴۰۰) آیتالله العظمی بروجردی، رسانهی بهائیت در ایران
- کرباسچی، غلامرضا (۱۳۸۰) تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص ۱۶۲-۱۶۱.
[۱۴] - مناظره غنینژاد با دخانچی، چپ نو، پیشین.
[۱۵] - برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
کرون، پاتریشیا (۱۳۸۹) تاریخ اندیشهی سیاسی در اسلام، انتشارات سخن، صص ۵۲-۳۹.
بهرامی کمیل، نظام (۱۴۰۲ ب)؛ نشست نقش بازدارنده عرفان در رشد اندیشه در ایران، خانه کتاب یاران، فایل صوتی
[۱۶] - مناظره غنینژاد با دخانچی، چپ نو، پیشین.
[۱۷] - غنینژاد، موسی و همکاران (۱۴۰۲) نشست انقلاب ملی براندازی نیست، رسانهی آگاهی نو، سال سوم، شمارهی بهار ۱۴۰۲، ص ۱۳۷.
[۱۸] - غنینژاد، موسی (۱۴۰۴) اقتصاد ایران دولتی نیست، دستوری و رفاقتی است، رسانهی دنیای اقتصاد
[۱۹] - در بین اقتصاددانان ایرانی، مهرداد وهابی نخستین کارشناسی بوده که توجه ویژهای به اقتصاد سیاسی انفال داشته است و من نیز، به تأسی از او، موضوع انفال را در حوزههای گوناگون اقتصا سیاسی پی گرفتهام.
[۲۰] - برابر اصل ۴۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی، انفال و ثروتهای عمومی از قبیل زمینهای موات یا رها شده، معادن، دریاها، دریاچهها، رودخانهها و سایر آبهای عمومی، کوهها، درهها، جنگلها، نیزارها، بیشههای طبیعی، مراتعی که حریم نیست، ارث بدون وارث، و اموال مجهولالمالک و اموال عمومی که از غاصبین مسترد میشود، در اختیار حکومت اسلامی است تا بر طبق مصالح عامه نسبت به آنها عمل نماید. تفصیل و ترتیب استفاده از هر یک را قانون معین میکند.
[۲۱] - این دادهها مربوط به چند سال پیش است و محتمل است که تغییراتی در کیفیت و کمیت این بنگاهها رخ داده باشد.
[۲۲]- غنینژاد، شریعتی، تجارت فردا ۳۶۳، پیشین.
[۲۳] - به عنوان نمونه رجوع کنید به:
اتفاق، شهرام (۱۴۰۳) معمای ملیشدن نفت، رسانهی دنیای اقتصاد.
اتفاق، شهرام، (۱۴۰۴) ملی شدن نفت برضد منافع ملی؟ رسانهی آزاد
[۲۴] - ماده ۲ قانون نفت ۱۳۶۶ اصلاحی سال ۱۳۹۰، ویکی حقوق
[۲۵] - در واقع در سال ۱۳۹۰ ماده ۲ قانون نفت ۱۳۶۶ با یک اصلاحیه به این شرح تغییر یافت: «ماده (۲) قانون به شرح ذیل اصلاح میگردد: کلیه منابع نفتی جزء انفال و ثروتهای عمومی است. اعمال حق حاکمیت و مالکیت عمومی بر منابع مذکور به نمایندگی از طرف حکومت اسلامی بر عهده وزارت نفت است» اما بعدا نمایندگی موقتی وزارت نفت در عمل لغو شد.
[۲۶] - رجوع کنید به:
چرا دولت در سال ۱۴۰۱ اختیار فروش نفت را به نهادها یا اشخاص غیرتخصصی واگذار کرده؟ - رسانه خبرآنلاین
اعطای مجوز فروش ۴.۵ میلیارد یورویی نفت به نیروهای مسلح – خبرگزاری تابناک
[۲۷] - مالیات از نفت جلو زد. خبرگزاری جمهوری اسلامی
[۲۸]- مهرداد وهابی در این باره معتقد است که درآمد نفتی دستگاه دولتی، از بودجه رسمی کشور حذف شده و به نهادهای تحت پوشش انفال منتقل شده است. برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
مهرداد وهابی (۱۴۰۰) اقتصاد سیاسی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴؛ ریشهها و زمینهها
[۲۹] - اتفاق، شهرام، از چالهی روشنفکری دینی تا...،
[۳۰] - قوچانی، محمد (۱۴۰۵) لیبرالیسم نقابدار، نقدی بر اندیشه اقتصادی-سیاسی دکتر عبدالکریم سروش، رسانهی تجارت فردا، شمارهی ۶۴۲،
[۳۱] - به نقل از محمد قوچانی، چهار خوانش از طباطبایی، پیشین، ص ۱۰۴.
[۳۲] - اتفاق، شهرام، از چالهی روشنفکری دینی تا ...، پیشین.
[۳۳] - به نقل از محمد قوچانی، چهار خوانش از طباطبایی، پیشین، صص ۱۱۴-۱۱۳
[۳۴] - به عنوان نمونه مراجعه کنید به:
تدینی، مهدی (۲۰۲۲) چرا لیبرالیسم؟ گفتگو با موسی غنینژاد
[۳۵] - قوچانی، محمد (۱۳۹۸) احیاگران لیبرالیسم - سرمقاله، فصلنامه سیاستنامه، پاییز، شماره ۴۲۲، صص ۱۷-۱۳.
[۳۶] - غنینژاد، موسی (۱۴۰۲) شما لیبرال هستید؟ پاسخ موسی غنینژاد، رسانهی فردای اقتصاد
[۳۷] - به عنوان نمونه، رجوع کنید به:
غنینژاد، موسی (۱۳۹۶) اقتصاد و دولت در ایران، انتشارات دنیای اقتصاد، ص۴۰.
[۳۸] - به عنوان نمونه به صفحه یکی از طرفداران پادشاهی مراجعه بفرمایید.
[۳۹] - میتوانید به کانال تلگرامی @cafe_andishe95 مراجعه فرموده و نام غنینژاد را در آن جستجو کنید.
[۴۰] - غنینژاد، موسی (۱۴۰۴) ایران را چه کسی اداره میکند؟ رسانهی باضیا
[۴۱] غنینژاد، موسی (۱۴۰۴) آینده ایران، گفتگوی حمیدرضا جلاییپور و موسی غنینژاد، رسانهی آزاد
[۴۲] - غنینژاد همان آگاهی نو بهار ۱۴۰۲، ص ۱۳۹
[۴۳] غنینژاد، موسی (۱۴۰۲) در ایران کاپیتالیسم داریم، لیبرالیسم نه، گفتگوی موسی غنینژاد با رسانه آزاد
[۴۴] غنینژاد، موسی و رضایی، شهرام (۱۴۰۴) اصلاح قیمت بنزین با فناوریهای نوین، رسانهی دنیای اقتصاد
[۴۵] - هشدار کاوه ایرانفر به پادشاهیخواهان درباره اصلاحطلب بودن غنینژاد
[۴۶] - غنینژاد، نشست انقلاب ملی براندازی نیست، پیشین، ص ۱۲۵.
[۴۷] - مناظره غنینژاد با دخانچی، چپ نو، پیشین.
[۴۸] - هایک میگوید: «قاضی در خدمت حفظ و اصلاح نظم جاری است، نظمی که محصول طرح و قصد هیچکس نیست، و بهطور خودجوش، بدون آگاهی ... بهوجود آمده است ... به این ترتیب، قاضی تبدیل به ابزاری برای حفظ آن نظم میشود.» رجوع کنید به: هایک، فردریش فون (۱۳۹۲ الف)، قانون، قانونگذاری و آزادی، جلد اول، برگردان موسی غنینژاد و مهشید معیری، انتشارات دنیای اقتصاد، صص ۱۷۹-۱۷۸.
[۴۹] - فیلم «کافه ترانزیت» بیانگر همین ماجرای «عرف» و «شریعت» در جامعهی ماست. این فیلم با کارگردانی کامبوزیا پرتوی محصول سال ۲۰۰۵ است. فیلم زندگی زنی به نام ریحان (با بزیگری فرشته صدر عرفایی) را روایت میکند که همسر خودش را از دست داده است. میراث همسر برای ریحان و فرزندش، قهوهخانهای در کنار جاده در نزدیکی ماکو است. ریحان به شکل موفقیتآمیزی قهوهخانه را سر پا میکند و میکوشد تا استقلال خودش را حفظ کند. اما برادر شوهرش ناصر (با بازیگری پرویز پرستویی) زندگی مستقل ریحان و کار او در قهوهخانه را خلاف «عرف» میداند و در جلوی پای این زن سنگ اندازی میکند تا او را وادار به ازدواج با خود کند. بهعلاوه ریحان را تهدید میکند که مطابق «احکام شرعی»، حق حضانت فرزندش را خواهد گرفت. سکانسهایی از فیلم سینمایی کافه ترانزیت
[۵۰] - گزارش (۱۴۰۲) قتل ناموسی یک دختر ۱۷ ساله و خودکشی بهخاطر ازدواج اجباری، رسانهی دویچهوله
[۵۱] - این بحث من دربارهی «حاکمیت کدام قانون» و نقد تلویحی من به جناب موسی غنینژاد و همفکران ایشان، سابقهای دارد و مربوط به دیروز و امروز نیست.بهعنوان نمونه رجوع کنید به:
- (۱۴۰۱) حاکمیت کدام قانون، رسانهی صدانت
- اتفاق، شهرام ؛ غنینژاد، موسی و ... (۱۴۰۱) آیا خیر عمومی و منافع ملی با حاکمیت قانون در تعارض است؟، رسانهی فردای اقتصاد
[۵۲] - غنینژاد، شریعتی، تجارت فردا ۳۶۳.، پیشین.
[۵۳] - اکبرنژاد، محمدتقی (۲۰۲۴) نسبت حکومت دینی با مدرنیته (در دنیای مدرن، اصالت با دنیا است نه آخرت)، در نشانیهای:
۱. نسبت حکومت دینی با مدرنیته
۲. نسبت حکومت دینی با مدرنیته
[۵۴] - غنینژاد: «مدرنیته یک پایهی محکمی در ادیان توحیدی دارد. به این معنا که مدرنیته معتقد است که انسان در جامعه ... فقط بنده خداست، هر کس هر انسانی که بندهی یکی دیگر باشد این شرک است. توحید یعنی این. مدرنیته یک پایهاش توحید است. توحید به کجا میانجامد؟ به حکومت قانون. یعنی که انسانها از هیچ انسان دیگری نباید تبعیت کنند مگر از قانون که یک قاعدهی کلی است که انسانها برای اینکه جامعه نظم داشته باشد، ظلم نشود، همه به آن گردن مینهند. بنابراین هیچ انسانی تابع انسان دیگری نیست، نظام حکمرانی دستوری نیست، تابع قاعده است. این پایههای مدرنیته یکی توحید است، توحید یعنی اینکه انسان آزاد است، آزاد به دنیا میآید، اصلا پایه مدرنیته آزادی است و آزادی فردی و آزادی شخصی. ... انسان وقتی میتواند آزاد باشد که در رفتار اجتماعی تابع قانون باشد و تایع اراده کس دیگری نباشد. تابع اراده کس دیگری بودن، میشود شرک. یعنی شما برای خدا شریک قائل میشوید ... در تحولی که در اندیشهی مسیحی غرب در دو اصلاح دینی صورت میگیرد، یکی در اوایل هزارهی دوم، یعنی قرن یازدهم و دوازدهم، و دیگری اصلاح دینی که در قرن چهاردهم و پانزدهم صورت میگیرد. در این دو اصلاح دینی است که مدرنیته به معنایی که ما امروز میشناسیم شکل میگیرد. یعنی ریشه مدرنیته در اندیشهی دینی است. در اندیشهی دینی که یک پایهاش توحید است که از آن حکومت قانون در میآید و یک پایهاش انسان آزاد است. این تحول منتهی میشود به عصر روشنگری و پیدایش فیلسوفهایی مثل جان لاک و کانت، که هر دوی ایشان در زندگی شخصیشان مؤمنان مسیحی واقعی هستند و پایهی مدرنیته را آنها گذاشتهاند.» منبع: مناظره غنینژاد با دخانچی، چپ نو، پیشین.
[۵۵] - به عنوان نمونه، الکساندر اوناموس (Alexander Ohnemus) در اثر پژوهشی خود در این باره مینویسد: «جوامع چندخدایی، بهویژه آنهایی که ریشه در هلنیسم دارند، جنگهای نسبتاً کمتری نسبت به جوامع توحیدی تجربه کردهاند. تجزیه و تحلیل ساختارهای اجتماعی نشان میدهد که گرایشهای کثرتگرایانه و پویاییهای جوامع چندخدایی در مقابل توحیدی، انعطافپذیری کلامی و کثرتگرایی فرهنگی شرک، جنگهای مذهبی گسترده کمتری را در مقایسه با چارچوبهای انحصارگرایانه توحیدی دامن زده است. هلنیسم، با خدایان انسانانگارانه، آیینهای جمعی و اعتدال ارسطویی خود، نمونهای از یک چارچوب جامعهشناختی است که تضاد را کاهش میدهد و بر تعادل و دوگانگی معنوی همسو است. برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
Ohnemus, Alexander (2025) The Sociological Lens on Polytheism and Monotheism: War, Pluralism, and the Hellenic Balance, Los Rios Community College District. DOI:10.13140/RG.2.2.19656.64009.
[۵۶] - Carl Schmitt
[۵۷] - Karl Löwith
[۵۸] - Hans Blumenberg
[۵۹] - بلومنبرگ، هانس (۱۴۰۱) تأخیر بنیادین روشنگری، ترجمه، تدوین و تألیف از زانیار ابراهیمی، انتشارات روزگار نو.
[۶۰] - Michael Allen Gillespie
[۶۱] - برای مطالعهی بیشتر به دو منبع زیر رجوع کنید:
اتفاق، شهرام، چهار خوانش از طباطبایی، صص ۱۲۲-۱۲۱.
از چالهی «روشنفکری دینی» تا چاه «محافظهکاری فقهی»
گیلسپی، مایکل آلن (۱۴۰۲) ریشههای الهیاتی مدرنیته، برگردان زانیار ابراهیمی، انتشارات روزگار نو.
[۶۲] - Marcel Gauchet
[۶۳] - همانجا.
[۶۴] - همانجا.
[۶۵] - غنینژاد، شریعتی، تجارت فردا ۳۶۳.
[۶۶] - مثلا رجوع کنید به:
کدیور، محسن (۲۰۲۱) جایگاه حوزه علمیه و روحانیت ایران در سده اخیر
قوچانی، محمد (۱۴۰۵) آیا قرار است مفتیان جای خود را به صوفیان بدهند؟!، رسانهی اقتصادنیوز
[۶۷] - برای کسب اطلاع بیشتر دربارهی آن کار پژوهشی، به دو منبع زیر مراجعه بفرمایید:
اسدی، علی و تهرانیان مجید (۱۴۰۴) صدایی که شنیده نشد، نشر نی، ص ۱۴۴.
فایل صوتی تلگرامی
[۶۸] - همانجا ۲۲۹.
[۶۹] - همانجا، ص ۱۳۴.
[۷۰] - همانجا، صص ۵۹-۵۲ و صص ۲۲۷-۲۳۰.
[۷۱]- سرشماری عمومی نفوس و مسکن (۱۳۵۵)، ویکیپدیا
[۷۲]- تارود (۱۳۹۳) مقایسه وضعیت علمی کشور در دوران پهلوی و پس از انقلاب، رسانهی تارود
[۷۳]- به عنوان نمون، رجوع کنید به:
رویداد (۱۴۰۳) ورود مدارس جدید به ایران، رسانهی رویداد ۲۴
داوودی مهاجر، فریبا (۱۳۹۲) جنبش خزینه، رسانهی روزآنلاین
روحانی، حسن (۱۳۹۷) جنبش خزینه چه بود و چرا ایجاد شد؟، رسانهی ایسنا
عصر ایران (۱۳۹۲) وقتی شناسنامه گرفتن حرام شد!، در رسانهی عصر ایران
مراغهای، علی مرادی (۱۴۰۰) میرزا حسین خان سپهسالار و اولین تلاش ناکام برای ایجاد راه آهن در ایران، در رسانهی کارخانهدار
کاملی، فاطمه (۱۴۰۱) حملونقل نوین در دوره قاجار و واکنش روحانیون به آن، رسانهی مردمنامه
مرکز اسناد انقلااب اسلامی (۱۴۰۳) چرا امام با حق رای زنان در لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی مخالف بود؟
[۷۴]- آثار پژوهشی محمد صدرا و آرش صفری به خوبی نشان میدهند که روحانیت چگونه با درهم آمیختن مفاهیم چپ با مفاهیم اسلام سنتی، یک دستگاه فکری جدید برای خود بنا کنند. برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
صفری، آرش (۱۴۰۲) پیدایش مفاهیم اسلام سیاسی در ایران، نشر نی.
صدرا، محمد (۱۳۹۸) روحانیت و اندیشههای چپ، انتشارات امیرکبیر.
[۷۵] - در گذشته بخشی از ساکنان روستاها را خوشنشین، آفتابنشین و غیره مینامیدند. اینان نه مالک زمینی بودند و نه زمینی را در اجاره خود داشتند و زندگی خود را از طریق کارگرس در زمین دیگران، پیشهوری، خردهفروشی و نظایر آن تأمین میکردند. پس از اصلاحات ارضی، برای یافتن کار به سمت شهرهای بزرگ روانه شدند.
[۷۶] - آلونکها و اتاقکهایی در حاشیهی شهرهای بزرگ ایران و عمدتا تهران از جنس قوطیهای حلبی روغن، چوب، تخته ضایعاتی، ورقهای پلاستیکی و مقوایی ساخته میشد که حلبیآباد و غیره نام داشت.
[۷۷] - در آن ایام، هنوز دستورالعمل «کنترل میزان نقدینگی» به عنوان راهکار مهار نرخ تورم کشف نشده بود.
[۷۸]- همانجا، ص ۲۵۶.
[۷۹] - Guadeloupe Conference
[۸۰] - Valéry Giscard d’Estaing
[۸۱] - Report (2016) US had extensive contact with Ayatollah Khomeini before Iran revolution, the guardian, Available at:
[۸۲] - Rentier state
[۸۳] - اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) چین نمونه استثنایی، رسانهی اقتصادنیوز
☑️ آقای اتفاق عزیز. مقاله شما را که خواندم، به یاد ماکسیم رودنسون و کتاب «اسلام و سرمایهداری» افتادم. تا آنجا که به یاد دارم، در آن کتاب استدلال شده بود که اسلام، علیالاصول با سرمایهداری مخالفتی ندارد. آنچه شما در رابطه با «انفال» توضیح دادید، نشان میدهد که فقه اسلامی حتی حداقل آزادی فردی لازم برای سرمایهداری (جنبه خیلی محدودتری از لیبرالیسم) را نیز فاقد است. برداشت من درست است؟
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
خبرگزاری آسوشیتدپرس
برابر دادههای اولیه، حزب راست افراطی «آلترناتیو برای آلمان» (AfD) در انتخابات روز یکشنبه ایالت «زاکسن آنهالت» پیروزی چشمگیری به دست آورد، اما هنوز مشخص نیست که آیا این حزب قادر خواهد بود به آرزوی دیرینهاش برای تشکیل نخستین دولت ایالتی راست افراطی در آلمان از زمان جنگ جهانی دوم جامه عمل بپوشاند یا خیر.
اتحاد دموکرات مسیحی (CDU)، حزب فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان، در ایالت شرقی زاکسن-آنهالت با نتیجهای فاجعهبار مواجه شد. نامزد حزب ضد مهاجرت و طرفدار روسیه، «آلترناتیو برای آلمان»، برای تصدی مقام نخستوزیری ایالت گفت: «ما تاریخساز شدهایم.»
اولریش زیگموند، ۳۵ ساله، به شبکه یک آلمان (ARD) گفت که رأیدهندگان پیامی فرستادهاند مبنی بر اینکه «وضعیت نمیتواند به همین روال ادامه یابد» و این نتیجه «پیامی به برلین نیز هست». او درباره رهبر نامحبوب آلمان افزود: «فریدریش مرتس در این کارزار انتخاباتی کمککنندهای بسیار خوب برای ما بود. هر روزی که این مرد در صدراعظمی آلمان بماند، آن یک روز بیش از حد خواهد بود.»
«آلترناتیو برای آلمان» میخواست به تنهایی حکومت کند
هدف حزب آلترناتیو برای آلمان (AfD) در انتخابات روز یکشنبه ایالت زاکسن-آنهالت، کسب اکثریت مطلق در پارلمان ایالتی بود تا بتواند به تنهایی دولت تشکیل دهد. دستیابی به این هدف میتواند سد معروف به «دیوار حائل» احزاب اصلی آلمان را که از همکاری با AfD خودداری میکنند، بشکند. اما پس از بسته شدن صندوقهای رأی هنوز مشخص نبود که آیا این اتفاق خواهد افتاد یا خیر.
تشکیل نخستین دولت ایالتی، بزرگترین دستاورد در تاریخ ۱۳ ساله حزب ضد مهاجرت خواهد بود؛ در شرایطی که نارضایتی گستردهای از دولت مرکزی آلمان وجود دارد که هنوز نتوانسته رأیدهندگان را متقاعد کند قادر به رونق بخشیدن به اقتصاد کندِ کشور است.
صرفنظر از اینکه AfD بتواند دولت تشکیل دهد یا نه، نتیجه پیشبینیشده ضربهای به فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان است. حزب راست-میانه آقای مرتس، به مدت ۲۴ سال ایالت زاکسن-آنهالت را اداره کرده است. برخلاف بسیاری از کشورهای اروپایی، آلمان مدرن تاکنون تجربهٔ رهبری یک حزب راست افراطی یا پوپولیست راستگرا در سطح کشوری، ایالتی یا کلانشهری را نداشته است.
حزب آلترناتیو برای آلمان، بزرگترین حزب اپوزیسیون در پارلمان آلمان است و در مناطق شرقیِ سابقاً کمونیستی و کمتر برخوردار، از جمله زاکسن-آنهالت، از پایگاه قویتری برخوردار است. شاخه منطقهای این حزب در زاکسن-آنهالت یکی از چندین شاخهای است که توسط سازمان اطلاعات داخلی آلمان به عنوان گروهی «با گرایش اثباتشدهٔ افراطگرایی راستگرا» طبقهبندی شده است. حزب آلترناتیو به شدت اتهامات افراطگرایی را رد میکند.
سقوط شدید حزب فریدریش مرتس، صدراعظم آلمان
طبق پیشبینیهای دو شبکه سراسری آلمان؛ ARD و ZDF، که بر اساس پرسش از رایدهندگان هنگام خروج از خوزههای رایگیری تنظیم شده است، سهم حزب آلترناتیو کمی بیش از ۴۴ درصد آرا را به دست آورده است؛ رقمی که بیش از دو برابر نتیجهٔ پنج سال پیش این حزب در این ایالت در غرب برلین است. ایالت زاکسن-آنهالت ۲.۱ میلیون نفر جمعیت و حدود ۱.۶ میلیون رای دهنده دارد.
این نتیجه بسیار جلوتر از حزب اتحادیه دموکرات مسیحی (CDU) به رهبری مرتس بود که حدود ۱۸.۵ درصد آرا را کسب کرد و تقریباً نیمی از حمایت خود را از دست داد. حزب چپ (Die Linke) و نیز سوسیالدموکراتهای مرکز-چپ و سبزها هر کدام حدود ۹ درصد آرا را به دست آوردند.
هنوز مشخص نیست که آیا حزب «BSW»(اتحادیه سارا واگنکنشت) بتواند به حدنصاب ۵ درصدی برای کسب کرسیهای پارلمانی دست یابد یا خیر. پیشبینیها نشان میدهد حزب آلترناتیو برای آلمان دستکم اندکی با کسب اکثریت مطلق فاصله دارد، اگرچه این رقم ممکن است تغییر کند.
آلیس وایدل، رئیس مشترک حزب آلترناتیو، نتیجه پیشبینیشده را «خارقالعاده» توصیف کرد و گفت: «ما مأموریت بسیار روشنی برای بهدست حکومت در اینجا دریافت کردهایم.» او افزود: «دست ما به سوی همه کسانی دراز است که میخواهند زاکسن-آنهالت را بهتر کنند و آلمان را به پیش ببرند.»
سِوِن شولتسه، نخستوزیر کنونی زاکسن آنهالت که آشکارا ناامید به نظر میرسید، به حزب آلترناتیو برای تبدیل شدن به نیروی سیاسی برتر ایالت تبریک گفت و گفت: «ما به عنوان حزب دموکرات مسیحی نیز باید با این نتیجه کنار بیاییم»، بیآنکه مشخص کند چگونه.
فرانتسیسکا هوپرمان، دبیرکل حزب دموکرات مسیحی، ایده عقبنشینی از امتناع همکاری با AfD را رد کرد. او گفت: «AfD یک حزب افراطی راستگراست. این حزب میخواهد از یورو خارج شود؛ این به معنای سقوط اقتصادی خواهد بود... این حزب به طور نزدیک با روسیه همکاری میکند و مدل اجتماعی کاملاً متفاوتی را دنبال میکند. ما با آنها همکاری نخواهیم کرد.»
پیش از این نیز یک مورد وجود داشته که حزب آلترناتیو در انتخابات ایالتی آلمان پیروز شد، اما در نهایت نتوانست دولت تشکیل دهد. این اتفاق دو سال پیش در ایالت همسایه «تورینگن» رخ داد؛ جایی که نخستوزیر از حزب دموکرات مسیحی با تشکیل یک دولت اقلیت به قدرت رسید، در حالی که کرسیهای حزب آلترناتیو بسیار کمتر از اکثریت بود.
اگر نتیجه نهایی آرا به سِوِن شولتسه (نخستوزیر کنونی) اجازه دهد تا تلاش کند نوعی ائتلاف با احزاب کوچکتر تشکیل دهد، این کار حساس خواهد بود؛ چرا که در آن صورت حداقل به حمایت ضمنی حزب چپ نیاز دارد؛ حزبی با گرایش چپ رادیکال که حزب دموکرات مسیحی از تشکیل ائتلاف با آن خودداری میکند.
اختیارات گسترده ایالتهای آلمان
ایالتهای ۱۶ گانه آلمان از اختیارات گستردهای برخوردارند؛ از جمله نظارت بر امور امنیتی و اداره سیستم آموزشی.
اولریش زیگموند (رهبر حزب آلترناتیو برای آلمان در ایالت زاکسن آنهالت) از جمله اولویتهای اصلی خود را «اقدام به اخراج مهاجران و بهویژه حذف انگیزههایی که باعث میشود افراد به اینجا بیایند و از سیستم اجتماعی ما سوءاستفاده کنند» برشمرده است. او میخواهد فرآیندی طولانیمدت را برای خروج زاکسن-آنهالت از شبکه پخش عمومی منطقهای [خروج از پوشش رسانهای سراسری آلمان) آغاز کند و نگرانیهایی درباره «اطلاعات نادرست» ابراز کرده است.
شاخه حزب آلترناتیو در زاکسن-آنهالت میخواهد آموزش در خانه (home schooling) را مجاز کند؛ امری که تاکنون در آلمان مجاز نبوده است. این حزب متعهد شده است که مدارس را از برافراشتن رسمی پرچم رنگینکمان منع کند و اطمینان حاصل کند که پرچم ملی برافراشته شود. AfD با «بخشیدن» پول مالیاتدهندگان به اوکراین مخالف است و میگوید برای لغو تحریمها علیه روسیه تلاش خواهد کرد، اما این موضوعی نیست که دولتهای ایالتی بتوانند درباره آن تصمیم بگیرند.
دولتهای ایالتی همچنین در مجلس علیای آلمان (بوندسرات) حضور دارند که باید برخی قوانین دولتی را تأیید کند. نفوذ زاکسن-آنهالت، یکی از ایالتهای کوچکتر در کشوری با جمعیت ۸۳.۵ میلیون نفر، در این مجلس محدود است؛ این ایالت تنها چهار کرسی از ۶۹ رأی را کنترل میکند.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
سامیا نخول / رویترز / ۶ سپتامبر ۲۰۲۶
شش ماه پس از درگیریای که بازارهای جهان را متلاطم کرد و کشورهای خلیج فارس را تا آستانه یک جنگ گستردهتر پیش برد، ممکن است ورق علیه ایران برگشته باشد؛ چرا که واشنگتن یک تهاجم اقتصادی بیسابقه را به راه انداخته است تا به چیزی دست یابد که استفاده از نیروی نظامی نتوانست به آن دست پیدا کند.
به گفته منابع ایرانی و منابع منطقهای، تهران پس از سالها دوام آوردن در برابر تحریمها، اکنون با یکی از سختترین فشارهای اقتصادی در تاریخ جمهوری اسلامی روبهروست. محاصره دریایی آمریکا و تحریمهای سختگیرانهتر، صادرات نفت را محدود کرده، دسترسی به ارز خارجی را دشوارتر ساخته و فشارهای فزاینده بر اقتصاد را آشکار کرده است.
این کارزار باعث شده مقامهای آمریکایی و منطقهای بر این باور باشند که تشدید فشار اقتصادی میتواند تهران را وادار کند اجازه عبور آزادانه کشتیها از تنگه هرمز را بدهد؛ تنگهای که حدود یکپنجم عرضه جهانی نفت و گاز طبیعی مایعشده (LNG) از آن عبور میکند.
محاسبه آنها ساده است: ایران بیش از آنکه آسیب اقتصادی وارد کند، خود متحمل خسارت اقتصادی شده است. تلاشها برای قطع صادرات نفت، درآمدهای دولت را کاهش داده، در حالی که تلاش برای مختل کردن کشتیرانی در تنگه هرمز نتوانسته آن شوک اقتصادی جهانی را ایجاد کند که تهران امیدوار بود واشنگتن را به سازش وادار کند. بازارهای انرژی خود را با شرایط وفق دادهاند و عرضههای جایگزین همچنان ادامه داشته است.
آرش عزیزی، تحلیلگر ایرانی، گفت: «توازن قوا تا حدی به ضرر ایران تغییر کرده است.» به گفته او، ایران بخشی از اهرمی را که بر تنگه هرمز در اختیار داشت از دست میدهد، زیرا نتوانسته این تنگه را بهطور کامل ببندد. او افزود که محاصره دریایی آمریکا «واقعاً دارد به ایران ضربه میزند».
عزیزی گفت تهران انتظار داشت اختلال در تنگه هرمز شوک بزرگی به اقتصاد جهانی وارد کند و واشنگتن را دوباره پای میز مذاکره بکشاند. او گفت: «واقعاً چنین اتفاقی نیفتاده است.» به گفته او، کشورهای دیگر خود را با شرایط تطبیق دادهاند و این امر محدودیت توانایی ایران برای وارد کردن آسیب اقتصادی به منطقه و فراتر از آن را آشکار کرده است.
منابع منطقهای گفتند مشخص نیست این فشارها ایران را به دادن امتیاز وادار خواهد کرد یا نه. تهران نتوانسته هزینههایی را که امیدوار بود بر واشنگتن تحمیل کند و از این طریق عزم آن را درهم بشکند، اما نشانه چندانی نیز از کنار گذاشتن خواستههای خود درباره رفع تحریمها، دسترسی به داراییهای مسدودشده و بهرسمیتشناختهشدن نقش امنیتی ایران در تنگه هرمز نشان نداده است.
با این حال، منابع گفتند اکنون میان میانجیها و ایران فرمول جدیدی برای حل این بنبست در دست بررسی است.
آیا تهران میتواند فشار اقتصادی را پشت سر بگذارد؟
سه منبع ارشد ایرانی اذعان کردند که مقاومت در برابر کارزار واشنگتن روزبهروز دشوارتر میشود. جدیدترین اقدامات، توانایی تهران برای دسترسی به ارز خارجی، واردات کالا و استفاده از شبکههای تأمین مالی جهانی را که به سرپا ماندن اقتصاد کمک کردهاند، بهشدت محدود کرده است.
رهبران ایران نگراناند که وخامت بیشتر اقتصاد، که با افزایش شدید قیمتها، تضعیف تجارت و فشار بر درآمد خانوارها همراه است، بار دیگر به ناآرامیهای سراسری دامن بزند؛ ناآرامیهایی که بارها جمهوری اسلامی را به چالش کشیدهاند.
مقامها گفتند کمبود برخی اقلام وارداتی حیاتی، از جمله سوخت و گندم، به نگرانی فزایندهای تبدیل شده است.
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، این راهبرد را یک «ضربه دوگانه» توصیف کرده که محاصره را با «سختترین تحریمهای تاریخ» ترکیب میکند.
او به شبکه CNBC گفت: «این کار در ایران نتیجه خواهد داد و ما این رژیم را فروخواهیم ریخت.»
برای برخی مقامهای آمریکایی، اسرائیلی و منطقهای، این فشارها امیدها را تقویت کرده است که فشار اقتصادی سرانجام بتواند پیامدهای سیاسی در داخل ایران به همراه داشته باشد؛ از جمله با ایجاد ناآرامی، عمیقتر کردن شکافها در میان رهبران و تضعیف کنترل آنها بر قدرت.
اما برخی دیگر همچنان درباره اینکه فشار اقتصادی و نظامی بتواند به گسست سیاسی منجر شود، تردید دارند. آنها به دههها تلاش ناموفق برای بیثبات کردن جمهوری اسلامی و آمادگی تهران برای سرکوب مخالفان اشاره میکنند. از دید آنها، ممکن است حاکمان ایران بار دیگر مقاومتر از آن چیزی ظاهر شوند که رقبایشان انتظار دارند.
آزمون تابآوری
دنیس راس، مذاکرهکننده پیشین آمریکا، گفت واشنگتن ممکن است فشار اقتصادی بر ایران را نشانه موفقیت راهبردی خود تلقی کند، در حالی که واقعیت پیچیدهتر است. تهران همچنان مصمم است نشان دهد میتواند تنگه هرمز را کنترل کند، اما به نظر میرسد در استفاده از زور با احتیاط عمل میکند و در عین حال امکان تشدید بیشتر تنش را برای خود محفوظ نگه داشته است.
راس گفت ممکن است سپاه پاسداران بر این باور باشد که ایران میتواند درد و فشار اقتصادی را تحمل کند و بیش از این فشارها دوام بیاورد، به جای آنکه تن به سازش بدهد.
او افزود: «ایرانیها همواره از نظر میزان تابآوری خود ما را غافلگیر کردهاند» و گفت تردید دارد که فشار اقتصادی و نظامی بهتنهایی بتواند ایران را به عقبنشینی وادار کند. به گفته او، تندروها ممکن است بر این باور باشند که میتوانند این شرایط را تحمل کنند و در نهایت به آنچه میخواهند دست یابند.
بورجو اوزچلیک، پژوهشگر ارشد مؤسسه خدمات متحد سلطنتی (RUSI)، گفت تابآوری ایران ممکن است به همان اندازه که به توانایی تهران برای تحمل دشواریهای اقتصادی بستگی دارد، به میزان تحمل مردم نیز وابسته باشد.
اوزچلیک گفت: «البته فشار اقتصادی خطر ناآرامی عمومی را افزایش میدهد، اما در حال حاضر به نظر میرسد ذهنیت دوران جنگ تسلط قابلتوجهی بر مردم دارد.»
او افزود: «مداخله نظامی خارجی، تلفات غیرنظامیان و این برداشت که یک رویارویی تمدنی گستردهتر با نظمی به رهبری آمریکا در جریان است، موجب تداوم سطحی از حمایت میهندوستانه، تحمل یا صرفاً شکیبایی مردم نسبت به حکومت با محوریت “ایران در درجه اول” شده است.»
نتیجه، بنبستی سرسختانهتر از آن چیزی است که ممکن است واشنگتن انتظار داشته باشد. فشار اقتصادی درد و مشکلات را عمیقتر کرده است، اما سپاه پاسداران قدرتمند ایران ممکن است استقامت، همراه با تهدید به تشدید تنش، را یک اهرم فشار ببیند، نه دلیلی برای امتیاز دادن.
منابع منطقهای گفتند پرسش اصلی این نیست که آیا ایران تحت فشار و آسیب قرار گرفته است یا نه، بلکه این است که آیا میزان این فشار و آسیب به اندازهای هست که تهران را پیش از آنکه هر یک از دو طرف به سمت رویارویی دیگری بلغزد، به سازش وادار کند یا خیر.
راس گفت روشنترین مسیر برای دستیابی به توافق ممکن است در اختلاف بر سر هزینههای عبور و کشتیرانی از تنگه هرمز نهفته باشد. به گفته او، ایران میتواند از هرگونه مطالبه برای دریافت عوارض عبور صرفنظر کند، اما همچنان حق دریافت هزینه برای خدمات مشروع ناوبری، امنیتی یا زیستمحیطی را برای خود حفظ کند.
چنین ترتیبی میتواند به هر دو طرف امکان دهد مدعی پیروزی شوند و به تهران اجازه دهد بدون آنکه چنین به نظر برسد که تسلیم شده است، یک گام به عقب بردارد.
راس گفت: «اگر بتوانید اعلام کنید که تنگه بازگشایی شده است، فکر میکنم ترامپ به توافق تن خواهد داد.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
«کوشش برای صیانت از هستیِ خود... نخستین و یگانه شالودهی فضیلت است.»
ــــ اسپینوزا، اخلاق (بخش چهارم، قضیهی ۲۲)
راهِ گشوده شدن به روی جهان و درکِ راستینِ «دیگری»، از گسستن و بیگانگی با سرچشمهی زیستِ خویش نمیگذرد؛ این همان مسئلهای است که ما دربارهی آن بس اندک اندیشیدهایم. انسانی که به نامِ جهان یا گشودگی به دنیای مدرن، خاک، زبان و خانهی نخستینِ خود را انکار میکند، به «بیدرکُجایی» پناه برده است؛ حالتی توهمآلود که در آن، فرد از عشق به «کل بشریت» دم میزند، اما از پیوندِ انضمامی و زیسته با خاک و مردمانِ پیرامونِ خویش ناتوان است. انسان در خلأ پدیدار نمیشود؛ هستی، زبان و حساسیتِ ادراکیِ او در بستری تاریخی و جغرافیاییِ معین قوام مییابد. از این رو، مواجهه با جهان تنها از رهگذرِ امتداد دادنِ یک تجربهی زیسته و ریشهدار ممکن میشود، نه با جهش به مفاهیمِ بیمکان و بیسرزمین.
عشق به خود، درست مانند فرایندِ بلوغ و پذیرشِ روانشناختی[۱] به معنای چشم بستن بر نقصها یا توهمِ کمالِ خویشتن نیست؛ بلکه نگریستن به تمامیتِ هستیِ خود با همهی زخمها، کاستیها، شکستها و در عین حال درخششها و توانمندیهاست. بر همین قیاس، عشق به ایران نیز از جنسِ خودشیفتگیِ جمعی یا بتسازی از تاریخ نیست، بلکه گونهای مسئولیتپذیری در قبالِ یک سرنوشتِ مشترک است؛ مِهری راستین به سرزمینی که تن و جانِ ما در آن شکل گرفته و ریشههای ما را در خود پرورانده است. ریشهها در تاریکیِ زمین فرو نرفتهاند تا درخت را به بند کشند، بلکه یگانه شرطِ بالیدنِ شاخهها و باز شدنِ برگها به سوی آسمانِ جهاناند. هرچه تکیهگاهِ انسان در فهمِ هستیِ خویش استوارتر باشد، ظرفیتِ او برای همسخنی و مواجههی برابر با دیگر فرهنگها و سرزمینها فزونتر و ژرفتر خواهد بود.
زمانی گمان میکردم این توجه به جهانِ بیرون است که راهِ خانه را به روی من باز خواهد کرد؛ اما شهودِ هستیانه، حقیقتی دیگر را پیشِ چشمم نهاد: نفوذ به قلبِ جهان، ناگزیر از گذرگاهِ ژرفنگری و نفوذ به قلبِ خویشتن میگذرد. تا زمانی که انسان نتواند خانهی تاریخی و جانِ بیواسطهی خود را «آنچنان که هست» دریابد و در آغوش کشد، هر تلاشی برای درکِ دیگری، به یک بازیِ ذهنی یا فانتزیِ رمانتیک تقلیل خواهد یافت، نه به صلحی پایدار و ریشهدار. به بیانِ دیگر، صلحِ بهراستی پایدار، برآیندِ صلح با خویشتن است؛ و هیچکس نمیتواند بدون این صلح، حتی با نزدیکترین کسانِ خود از درِ آشتی درآید ــــ صلح با جهان پیشکش!
کسانی که فجایعِ ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم را چونان هشداری فراپیش میآورند تا نشان دهند میهندوستی ناگزیر به تباهی و حذفِ «دیگری» میانجامد، سرشتِ بنیادینِ عشق را با بیماریِ «نفرتِ فرافکنده» خَلط میکنند. آنچه فاشیسم بهنام میهنپرستی عَلَم کرد، هیچ نسبتی با عشقِ راستین به خویشتن نداشت، بلکه ابزارسازیِ ایدئولوژیک و جبرانی هیستریک برای پوشاندنِ احساسِ حقارتِ درونزاد و محصولِ نفرت از خویشتن بود ــــ و همیشه چنین است که ناسیونالیسم افراطی و توتالیتاریسم نه از دوست داشتنِ مفرطِ خود، بلکه درست برعکس، از فقدانِ عشق به خود و هراس از رویارویی با پوچی و ناتوانیهای درون ـــ یعنی از واگذاشتنِ خویشتن ـــ برمیخیزد. انسانی که با تاریکیها و سایههای هستیِ خویش به وفاق نرسیده است، بارِ این بیزاریِ سرکوبشده را در هیئتِ تظاهر به برتریِ جمعی درمیآورد و با فرافکنیِ دشمنی بر روی دیگری، میکوشد حفرههای هویتیِ خود را پنهان سازد. هر شکلی از فاشیسم تظاهر به ستایشِ «ما» برای مشروعیت بخشیدن به نابودیِ «آنها» است و چون از خود نفرت دارد و از مواجهه با خویشتن میگریزد، لاجرم نیازمندِ ساختنِ مداومِ دشمن است؛ در حالی که عشقِ حقیقی به میهن بهمثابه خود یا خود بهمثابه میهن، جوششِ ایجابیِ حیاتی است که در امنیتِ وجودی و صلح با خود ریشه دارد و از همین رو، رهاییبخش، زاینده و بینیاز از هرگونه ستیز با تفاوت یا حذفِ دیگری است.
عشق به خویشتن پیوندی ناگسستنی با عشق به هر موجودِ دیگر بر پهنهی گیتی دارد. اگر انسانی بهراستی تواناییِ عشقی بارور و زاینده را در جانِ خود پرورانده باشد، این عشق بیتردید نخست هستیِ خودِ او را در بر میگیرد؛ و اگر کسی مدعی شود که تنها قادر است دیگران را دوست بدارد و از مِهر به خویشتن ناتوان است، چنین انکاری گواهِ آن است که او هنوز سرشتِ راستینِ مهرورزی را درنیافته است. باید آموخت که چگونه میتوان جانِ خویش را خالصانه دوست داشت، زیرا هیچکس نمیتواند شکفتن و بهروزیِ دیگری را اراده کند، مگر آنکه در همان دم شکوفاییِ وجودِ خویشتن را اراده کرده باشد.
آنانی که مدام از «عشق به دیگری» دم میزنند، درنمییابند که نخستین، بیواسطهترین و نزدیکترین «دیگری»، همانا همین موجودِ انضمامی و تنیافتهای است که من خود را با او یکی میپندارم و «من» میناممش. از همین رو، آموزهی دیرینِ «همسایهات را دوست بدار»، پیش از آنکه به همسایهی دیواربهدیوار بازگردد، به همسایهی بنیادین و درونبودی ارجاع میدهد که از هر همسایهی برونی به من نزدیکتر است؛ همسایهای که قوام و حرمتِ هستیِ من به اعتبار و احترام به او وابسته است. من این حقیقت را هنگام زیستن در میانِ مبلغانِ دیگرخواهی دریافتم؛ آنان بهرغم آنکه پیوسته از فداکاری برای «دیگری» سخن میگفتند، در عمل عشق به خویشتن در جانشان نیرومندترین نیرو بود ـــ و این بیتردید صادقانهترین و از همینرو اخلاقیترین کاری بود که انجام میدادند، هرچند زبانشان از تصدیقِ آن پروا داشت.
درست از دلِ همین حقیقت است که میتوان به ژرفای آموزهی بودا و حکمتِ «مِتّا»[۲] یا مهرورزیِ جهانشمول راه یافت. در سنتِ بودایی، دایرهی شفقت به روی همهی کائنات گشوده نمیشود مگر آنکه کانون و نقطهی آغازِ پرگارش، پذیرش و دوست داشتنِ بیقیدوشرطِ جان و موطنِ خویش باشد. در این نگاه، صلح با جهان و گشودگی به رنجِ کائنات، میوهی درختی است که ریشه در خاکِ همزیستیِ صلحآمیز با خویشتن دارد؛ چرا که در چشماندازِ انسانی که آموخته است خود را دوست بدارد، این خود همواره یک «دیگری» است و این نخستین دیگری، سرآغازِ پیوند با همهی آن دیگریهایی است که در بیرون از ما زندگی میکنند. از همین رو، دوست داشتنِ خود را هرگز نباید با خودپرستی[۳] یا خودشیفتگی[۴] اشتباه گرفت؛ کژتابیهایی که در بنیاد، نه زادهی عشق به خود، بلکه فرآوردهی هراس و گریز از خویشتناند و هرگز نمیتوانند به پیششرطِ شفقتِ کیهانی بدل شوند. یگانه سنجه برای تشخیصِ سرشتِ این عشق، تأمل در کارکردِ آن است: آیا این مهر، ما را از معبرِ خویش به کلِ جهان پیوند میزند یا به جدایی و بیگانگی با آن میکشاند؟
سخنِ مشهورِ بودا در این باب معیاری بس روشن به دست میدهد: آنکس که خود را دوست میدارد، به هیچ جانی گزند نمیرساند. ــــ این سخن در روایتی از متون کهنِ پالی[۵] چنین آمده است: روزی پادشاه پاسِنادی[۶] بر فرازِ کاخ در کنارِ ملکه مالیکا[۷] نشسته بود. پادشاه رو به ملکه کرد و پرسید: «بانو مالیکا، آیا برای تو در سراسرِ گیتی کسی هست که از خودت عزیزتر باشد؟» ملکه مالیکا پاسخ داد: «شهریارا، نه! برای من کسی از خودم عزیزتر نیست. آیا برای تو، شهریارا، کسی هست که از خودت عزیزتر باشد؟» پادشاه گفت: «برای من نیز هیچکس از خودم عزیزتر نیست.» سپس پادشاه نزد بودا رفت، رویداد را بازگفت و پرسید که این سخن را چگونه باید دریافت. بودا با تصدیقِ حقیقتِ این سخن، چنین سرود: «اندیشه به هر کرانهی گیتی که پر کشد، هیچکجا کسی را عزیزتر از جانِ خویش نخواهد یافت. چون دیگران نیز هر یک جانِ خود را چنین عزیز میدارند، آنکس که خود را دوست میدارد، به هیچ جانی گزند نمیرساند.»[۸]
این سخنِ بنیادینِ بودا نشان میدهد که نفرت و پرخاش، چیزی جز فرافکنیِ جنگی درونی نیست. انسانی که با خویشتن در ستیز است، جهانِ پیرامون را میدانِ تهدید و خصومت میبیند؛ جنگ با دیگری همانا بازتابِ ناآرامی و گسستِ درونیِ انسان از خویش است ـــ و تا جامِ جان از ارج و مِهر به خویش لبریز نشود، چیزی برای نثار کردن به دیگری سرریز نخواهد کرد. عشق به خود یعنی وقوف بر رنجها و شکنندگیهای خویش، فارغ از توهمِ کمال. از همین روست که رهاییبخشترین چرخشِ اخلاقی، رها ساختنِ ارزشِ ذاتیِ انسان از مدارِ رفتار، تقوا یا هر شرطِ بیرونیِ دیگر است. انسانی که کرامتِ خود را مشروط به سنجههای بیرونی نمیکند، ارزشِ ذاتیِ دیگری را نیز نه به تبار و کیشاش، و نه به همسایگی و همسویگیاش مشروط نخواهد ساخت. به بیانِ دیگر، عشق به خود یعنی حرمت نهادن به جانِ خویش، حتی آنگاه که به بیراهه رفته باشد؛ و درست از دلِ همین آگاهی است که حرمتِ جان و هستیِ دیگری بر ما آشکار میشود.[۹]
از همین منظر، دوست داشتنِ ایران ایستاری بر ضدِ جهان یا برای انکارِ دیگری نیست؛ تلاشی است برای دستیابی به سلامت، هماهنگی و کرامت در خانهی نخستینِ هستیمان. این عشق نه سنگری برای ستیز با فرهنگها، بلکه پایگاهی امن و تکیهگاهی استوار است که انسانِ ایرانی را قادر میسازد با وقار، اعتمادبهنفس و دستانی گشوده، به استقبالِ ارتباط و گفتوگو با جهان برود؛ تکیهگاهی که بی آن، هیچ پلی به سوی جهان، پایدار نخواهد ماند و هیچ گامی به سوی دیگری استوار برداشته نخواهد شد.
——————-
[۱] مراد از «پذیرشِ روانشناختی»(Psychological Acceptance)، وضعیتِ روانیِ بالغانهای است که در آن فرد از فرار از ضعفها و خطاهای خود دست میکشد و هستیِ واقعی خویش را همانگونه که هست تصدیق میکند. این پذیرش تفاوت بنیادین با انفعال یا خودشیفتگی دارد؛ چرا که شناختِ صادقانهی سایهها و شکستهای درونی، شرطِ ضروریِ دگرگونی و آغازِ هرگونه مهرورزیِ اصیل به خود و دیگری است.
[۲] Mettā
[۳] Selfishness
[۴] Narcissism
[۵] Mallikā Sutta: SN 3.8 / Ud 5.1
[۶] Pasenadi
[۷] Mallikā
[۸] و نیز بنگرید: بودا: گزارش کانون پالی، ترجمهی ع. پاشائی. گفتار دوم: شهریار پَسِینَدی و اَجَاتهسَتُّو، ص ۲۰۹
[۹] ارزشِ ذاتیِ هستیشناختی (Ontological Value) بنیانِ کرامت و حقِّ بنیادینِ انسان برای زیستن است و با هیچ لغزشی سلب نمیشود؛ اما این نامشروط بودن هرگز به معنای مصونیت از سنجش یا گریز از مسئولیتِ اعمال نیست. نقد، مهار یا مجازاتِ کردارِ نادرست، همواره ناظر به «رفتار» است، بیآنکه مستلزمِ انسانزدایی و انکارِ شرافتِ ذاتیِ «فاعلِ عمل» باشد.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
از لولو سرخرمن تا کمیته مجازات هزاردستان؛
1️⃣. اصل ماجرا: سطح درگیری میان جریانهای درون نظام جمهوری اسلامی بر سر راهبرد ادامه مسیر مملکت بهجاهای باریکی رسیده؛ پساز انتشار سخنان حسن روحانی، رئيسجمهوری اسبق، درباره ضرورت پایاندادن به جنگ، در یکیدو روز گذشته، او و نزدیکانش به روشنی به برخورد قضایی و حتی حالا ترور و قتل تهدید شدهاند.
2️⃣. کمیته مجازات: مثلا علی عبدی، از تحلیلگران اصولگرای مسائل امنیتی و نظامی، امروز در کانالش نوشت: «روح مرحوم علی حاتمی شاد که در سریال معروف هزاردستان نشان داد که چگونه به دلیل خیانتها و جنایتها و نوکری برای استعمار انگلیس، کمیته مجازات تشکیل شد و شروع کرد به انتقام از هزار دستان فساد و تسلیم.»
🔹او افزوده: «به گمانم بد نیست که اختاپوس هزاردستان فساد و تسلیم هم، که امروز مفرعنانه خواب فتنه و تصاحب کامل قدرت و تسلیم کامل ایران را می بیند هم نگران ظهور کمیته مجازات جدیدی از دل ملت ایران باشد. کمیتهای برای انتقام و مجازات به جرم چهار دهه خیانت و شرارت و فتنهگری و البته غارت سازمان یافته ثروت ملت ایران و همدستی در شهادت رهبر شهید و فرماندهان و دانشمندان و تحمیل جنگ به ایران.»
3️⃣. لولوهای سر خرمن؟: امروز روزنامه جوان، نزدیک به سپاه، که اتفاقا از حامیان تفاهمنامه اسلامآباد هم هست، برخی چهرههای سیاسی حامی کاهش تنش را به «لولوی سر خرمن» تشبیه کرد و نوشت: «این روزها لولوهای سرخرمن برای ترساندن مردم از عواقب «تسلیمنشدن مقابل امریکا» همگی با هم فعال شدهاند، حسن روحانی، دو روز پیش شروع کرد. بعد از روحانی، محمود سریعالقلم وارد شد و عینیتر حرف زد: “امریکاییها بعد از انتخابات کنگره، چه دموکراتها پیروز شوند و چه جمهوریخواهان، به سراغ عملیات گسترده نظامی علیه ایران میآیند”.
🔹همزمان با سریعالقلم، محسن هاشمی از حزب کارگزاران سازندگی و همفکر مرعشی وارد شد و گفت ترامپ میخواهد «نمدمالی» کند. هاشمی سناریوی «دلار ۳۰۰هزار تومانی، تورم سهرقمی و قطع گاز، برق و بنزین» را برای زمستان پیشرو ترسیم کرد.
🔹قبل از او مرعشی از بزرگترین رانتخواران و بدهکاران نظام گفته بود: اولویت مردم دیگر شهادت نیست، مردم میخواهند زندگی کنند».
4️⃣. پس یعنی ... وقتی هردو طیف اصولگرایان؛ هم رسانهای مثل جوان که به حامیان تفاهمنامه اسلامآباد نزدیک بود و هم چهرهها و کانالهایی چون علی عبدی، که تفاهمنامه اسلامآباد را فریب میدانستند، به روحانی و میانهروهای درون نظام حمله میکنند، یعنی مساله فقط سیاست خارجی نیست.
🔹همه طیفها میدانند، مساله اصلی جنگ بر سر قدرت در داخل است. همه میدانند که موضع و موضوع اصلی جدال، داخلی است؛ خصوصا که هنوز پساز آغاز جنگ ۴۰روزه، قدرت تثبیت نشده است.
منبع: روزآروز
@roozArooz_media
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
این همه مرگ از طاقت ما بیرون است.....
نیست در این گوشه، کس تنها تر از من....
این داستان تلخ شهری است که به درازی تاریخ اش حوادث و اتفاقات دهشتناک و دردناکی را به خود دیده و همچنان ایستاده است. جان باختن شماری از شهروندان سنندجی در اتفاق ناگوار و غم انگیز انفجار تانکر سوخت، زخمی است ناسور بر زخم های دیگر شهر و بار دیگر معضل حمل و نقل و جاده های کردستان را از حاشیه به متن آورد.
به یاد داریم که چند سال پیش هم تعدادی از شهروندان در ترمینال شهر قربانی همچین حادثه مشابهی شدند و زنهار منتقدان و دلسوزان شهر راه به جایی نبرد.اکنون هم باز این تراژدی در شکل و شمایل دیگری تکرار شد.تردیدی نیست که شهر و شهروندانش بیش از هر چیز قربانی بی کفایتی و ناکارآمدی مسئولان ریز و درشتی است که چنین وضعیت رقت انگیزی را برای سنندج رفم زده اند.
ما شماری از فعالان مدنی و سیاسی کردستان ضمن همدردی و همدلی با خانواده ها و بازماندگان این حادثه تلخ و سیاه موکدا تاکید مینماییم که بیش از این جان شهروندان به پای ضعف مدیریت و ناکارآمدی مسئولان قربانی نشود و تدبیری برای عدم تکرار این حوادث تلخ بیاندیشند.
امضا کنندگان:
بهرام صادق وزیری، طاها اردلان، حسن قریشی، اجلال قوامی، اقبال بایزیدی، سعید بهرامی، فریدون فریدونی، حامد فرازی، پژمان حبیبی، عبدالله سهرابی، بهرام سنجابی، هاشم حسامی، صباح حسنی، شریف علیرمایی، روزبه اکرادی، محسن کاویانی، علی والایی، غفور سلیمانی، مختار محمدی، محمود لامعی، کمال جهان نمایی، حیدر احمدی، حسن سرداری، گلاله ابطحی، نوشین فرهمندی، سارا عزیزی، مستوره جهانی، نشمیل اسدی، جمیله پولادی، آرش فاتحی، ناصر خیاطی، صادق رحیمی، اکبر ولدی، کوروش یاسینی، حمید روشنی، حسین خالدیان، حبیب الله رنجبر، سارو فیضی، نامق رضایی، صالح میرزایی، کاوه زرافشان، مختار رضاعی، افشین خسروی، خسرو ملکی، مهدی باوفا، کمال رمضانی، مجید طاهری، وریا هاشمی، جهانگیر حاتمی، ارسلان محمد خانی، پدرام حمیدی، هانیه روحی، نسرین صفامنش، هاجر علیخانی، منیره هدایتی، شاهو فتحی، بختیار قهرمانی، مبین لاهورپور، سیروس بهمنی، توفیق بهمن بیگی، حکمت صالحی، سهراب نیلی، صابر خدامرادی، کیوان محمدی، اسماعیل راشد نسب، یحیا علمایی، داریوش زنگنه، امید صلواتی، فرشید بزدوده، سیروان غریبی، لطیف تهامی، فرهاد قاسمی، زبیر صمدی، جمال باخی، نجم الدین گوهری، الیاس کوردی، بهزاد درخشانی، بهمن رفیعی، شعیب مهرپناه، مسعود خدابنده، کاوان طاهری، جمیل فاروقی، هیمن جواهری، جمشید صلاحی سنندجی، فردین ناموری، سالار نامداری، اقبال بایزیدی، هوشنگ جهانتابی، مهران صادقی، عبدالله خالدی، طهمورث قریشی، حامد دولابی، علی رمضانی، آرام حقگو، زاهد مرادی، طیفور ارغوانی، طهمورث غیاثی، خبات نگهداری، حمید روشن، امیر خدایی، یاشار همیلی، شریف ملک محمدی، منصور خدارحمی، حشمت دارابی، زاهد افضلی، کیومرث بهاری، محمود درویشی
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
دنیل بوفی / گاردین / یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۲۶
خواهران دوقلو ۱۹ ساله بودند و هنوز در دبیرستان تحصیل میکردند که نیمهشب از تختخوابهایشان توسط مردانی نقابدار ربوده شدند؛ مردانی که بعدها مشخص شد از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعزام شده بودند.
پس از چهار ماه جستوجوی بیوقفه و ناامیدانه در بیمارستانها و نهادهای دولتی برای یافتن خبری از دخترانش، مادر آنها، مرضیه نورمحمدی، سرانجام از سرنوشتشان آگاه شد. ترانه و رومینا رحیمی به دلیل تصمیمشان برای پیوستن به میلیونها نفری که در جریان اعتراضات ژانویه علیه حکومت در خیابانهای شهرهای ایران حضور یافته بودند، بازداشت شده بودند. هنگامی که مادرشان در ماه مه موفق شد آنها را در زندان ببیند، این دو خواهر به سختی قابل شناسایی بودند.
به گفته پسرعموی آنها که در ایالات متحده زندگی میکند، بخشهایی از پوست سر این دو زن به دلیل کشیده شدن از موهایشان آسیب دیده و چهرههایشان پر از کبودی بود. همچنین ادعا شده است که به ترانه، که رؤیای راهاندازی اصطبل اسب خود را در سر دارد، گفته شده بود اگر اعترافنامه را امضا نکند، مأموران زندان در برابر چشمانش به رومینا تجاوز خواهند کرد.
حکم اعدام برای ترانه و ۲۵ سال زندان برای رومینا
دیدار مادر با دخترانش در زندان دولتآباد اصفهان، پنج ماه پیش انجام شد. اکنون اسناد دادگاههای ایران نشان میدهد که ترانه به دلیل مشارکت در اعتراضات ژانویه به اعدام محکوم شده و رومینا نیز حکم ۲۵ سال زندان دریافت کرده است. از زمان صدور این احکام، هیچیک از اعضای خانواده موفق به دیدار آنها نشدهاند.
دلیل تفاوت میان این دو حکم همچنان نامشخص است، اما مسعود نورمحمدی، پسرعموی دوقلوها که در ایالت یوتای آمریکا زندگی میکند، میگوید درک اقدامات حکومت برای او دشوار است.
او گفت: «آنها حتی از قوانین خودشان هم پیروی نمیکنند. طبق قانون، یک دوره ۱۸ روزه برای اعتراض و درخواست تجدیدنظر توسط وکلا وجود دارد، اما در بسیاری از پروندههای اخیر [اعدام] این اتفاق نیفتاده است. فقط حکم صادر میکنند، بچهها را میبرند و اعدامشان میکنند و به دار میآویزند. بنابراین واقعاً هیچ چیز معنا و منطقی ندارد.»
نورمحمدی ۴۳ ساله معتقد است ترانه دقیقاً به دلیل آشکار بودن بیگناهیاش به اعدام با چوبه دار محکوم شده است.

رومینا رحیمی
او گفت: «کافی است به چشمانش نگاه کنید تا فوراً بفهمید که انسان مهربانی است. احساس من این است که آنها میخواهند در میان مردم ترس ایجاد کنند؛ این پیام را بدهند که: “ببینید، مهم نیست چقدر انسان خوبی باشید، مهم نیست چقدر بیگناه باشید، ما میتوانیم به سراغتان بیاییم؛ پس دیگر به خیابانها نیایید.”»
با وجود مشکلات و محدودیتهای لجستیکی ناشی از جنگ با آمریکا و اسرائیل که از ماه فوریه آغاز شد، ایران امسال بیش از ۵۰۰ نفر را اعدام کرده است؛ از جمله دستکم ۲۹ نفر که در ارتباط با اعتراضات ضدحکومتی ژانویه محکوم شده بودند.
در میان اعدامشدگان دستکم ۱۶ زن نیز حضور داشتهاند. صدها معترض دیگر نیز یا به اعدام محکوم شدهاند یا با اتهاماتی روبهرو هستند که میتواند مجازات اعدام را در پی داشته باشد؛ از جمله بیش از ۷۰ نفر در اصفهان.
ماه گذشته، بریتانیا و ۳۰ کشور دیگر با صدور بیانیهای مشترک، اعدام معترضان ژانویه را محکوم کرده و آن را تلاشی برای خاموش کردن صدای مخالفان توصیف کردند.

ترانه رحیمی
نورمحمدی که در حوزه فناوری اطلاعات سلامت فعالیت میکند و ۲۲ سال پیش از ایران به آمریکا مهاجرت کرده است، با وجود دریافت تهدیدهای مرگ از طریق پیامک و شبکههای اجتماعی از سوی افرادی که مدعیاند آدرس محل سکونتش را میدانند، همچنان درباره این پرونده سخن میگوید. او معتقد است سرنوشت دخترعموهایش باید ارادهای جدی برای پایان دادن به حکومت اسلامی ایجاد کند.
این دو زن در روزهای ۸ و ۹ ژانویه همراه با حدود ۱۸ میلیون نفر دیگر در اعتراضات اصفهان شرکت کردند. مردانی که یک ماه بعد برای بازداشت آنها آمدند، با کشیدن کیسه بر سرشان، آنها را از خانه خارج کردند و هیچ توضیحی نیز ارائه ندادند.
مادر دخترانش را نمیشناخت
نورمحمدی گفت: «خانواده نمیدانستند آنها کجا هستند. هیچ اطلاعی نداشتند. همه جا دنبالشان میگشتند؛ دادگاههای مختلف، بیمارستانها و هر جایی که فکرش را بکنید. تا اینکه عمهام تماسی دریافت کرد و به او گفتند: “دخترهایتان نزد ما هستند، برای ملاقاتشان به زندان بیایید.”»
به گفته نورمحمدی، دیدن دخترانش برای عمه او تجربهای دردناک و تکاندهنده بود.
او گفت: «عمهام فرزندان خودش را نمیشناخت. آنها به شدت کتک خورده بودند؛ صورتهایشان بهشدت متورم شده بود، سراسر بدنشان کبود بود، آرنجها، بند انگشتان و پاهایشان شکسته بود و تقریباً هیچ مویی روی سرشان باقی نمانده بود، چون آنها را از موهایشان میکشیدند و از یک سلول به سلول دیگر میبردند. همانجا فهمید که آنها در سلول انفرادی نگهداری شدهاند.»
مرضیه نورمحمدی که اکنون دختران ۲۰ سالهاش را به تنهایی بزرگ کرده است، اجازه حضور در دادگاه آنها را نداشت. وکلای خواهران گفتهاند که ترانه در دادگاه اعلام کرده هرگونه اعتراف یا اظهارنظر منتسب به او تحت شکنجه اخذ شده است. همچنین ادعا میشود هیچ مدرکی دال بر مشارکت این دو خواهر در اقدامات خشونتآمیز ارائه نشده و آنها پیش از این هرگز در اعتراضات سیاسی شرکت نکرده بودند.
نورمحمدی در پایان گفت: «مادرم با من زندگی میکند. حتی یک ثانیه نیست که از کنار او عبور کنم و او در حال گریه کردن نباشد.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
فرارو- نمیدانست اگر با ماشین سنگینش از همان خیابان همیشگی در اصفهان عبور کند، چرخهای تانکرش زمینگیر میشوند. ۱۳ شهریور اما تصویر این اتفاق منتشر شد. چرخهای تانکر این راننده در بخشی از خیابان شهیدان کاظمی داخل آسفالت فرو رفته بود.
برای اصفهان فرو رفتن زمین حادثه تازهای نیست. چند روز پیش، ۶ شهریور، یعنی کمتر از یک هفته پیش، در خیابان نشاط حفرهای پنج متری دهان باز کرده بود.
بین این دو حادثه هم در خیابان طالقانی، بخشی از زمین فروریخته است. بنابراین سه حادثه در فاصلهای کوتاه داریم؛ اتفاقاتی که اگرچه علت مستقیم آنها یکسان اعلام نشده، اما بار دیگر وضعیت زیرساختهای زیرزمینی اصفهان و بحران فرونشست در این شهر را به مسئلهای جدی تبدیل کرده است. در این نقطه که تراکم این حوادث افزایش یافته میپرسیم: اگر زمین دهان باز کند و سی و سه پل را ببلعد چه؟
سه خیابان، سه فروریزش در چند روز
ماجرا در خیابان شهیدان کاظمی از عبور یک تانکر شروع شد. هنگام عبور خودرو، بخشی از سطح خیابان نشست و چرخهای تانکر داخل حفرهای زیر آسفالت گیر کرد. نیروهای آتشنشانی و آبفا در محل حاضر شدند و تانکر را خارج کردند. قرار شد گروه فنی آبفا با حفاری محل، وضعیت شبکه توزیع آب را بررسی و نسبت به رفع مشکل اقدام نماید.
یکی از راننده تاکسیهای شهری اصفهان میگوید: «بعد از اینکه عکس تانکر را دیدم، راستش موقع رد شدن از خیابانها بیشتر حواسم به آسفالت است. قبلاً اگر یک ترک یا فرورفتگی میدیدی، فکر میکردی طبیعی است. الان نمیدانی زیر همین چند متر آسفالت چه خبر است.»

البته چند روز قبلتر، خیابان نشاط صحنه اتفاقی جدیتر بود. شکستگی یک خط انتقال فاضلاب ۵۰۰ میلیمتری و نشت فاضلاب باعث شستهشدن خاک زیر خیابان و ایجاد حفرهای حدود چهار متر عرض، پنج متر طول و پنج متر عمق شد. خیابان برای مدتی بسته شد و تیمهای آبفا، شهرداری و پلیس راهور برای ایمنسازی وارد عمل شدند. همزمان، حفاری خط دوم مترو در عمق حدود ۲۰ متری و در نزدیکی محل حادثه در جریان بود و بررسی تاثیر احتمالی این عملیات نیز در دستور کار قرار گرفت. حالا احمدرضای ۳۳ ساله، ساکن مرکز اصفهان که در حوزه ساخت و ساز کار میکند میگوید: «گاهی اوقات برای کمتر پورسانت دادن از پیمانکار، مهندس یا حتی کارگر غیر حرفهای استفاده میشود. مهندس اگر مهندس باشد به خوبی میداند ایجاد حفره در کدام نقطه شهر غیرحرفهای است.»
در خیابان طالقانی هم بررسیهای اولیه، شکستگی یک لوله آب و شستهشدن خاک زیر سطح خیابان را علت اصلی فروریزش اعلام کرد. محل حادثه ایمنسازی شد تا بررسیهای فنی ادامه پیدا کند.
اصفهان فقط «فرونشست» نمیکند
موضوع این است که برخورد با هر یک از این حوادث در ذهن بیننده و شنونده با فرونشست گره میخورد. در حالی که این سه حادثه را نمیتوان سه مورد قطعی از فرونشست زمین دانست. در خیابان نشاط، شکستگی شبکه فاضلاب علت مستقیم اعلام شده، در طالقانی شکستگی لوله آب و شستهشدن خاک و در هشتبهشت نیز احتمال ارتباط با حفاری مترو مطرح شده بود.
تفاوت این دو واژه مهم است. فرونشست یک پدیده تدریجی و گسترده است که عمدتا در نتیجه افت سطح آبهای زیرزمینی و فشردهشدن لایههای خاک اتفاق میافتد، اما فروریزش میتواند ناگهانی و نقطهای باشد و در اثر شکستگی لوله، شستهشدن خاک، ایجاد حفره یا عملیات عمرانی رخ دهد.
به گفته بهرام نادری، کارشناس ژئوتکنیک، برخی فروچالهها منشا متفاوتی دارند و نمیتوان آنها را بهطور مستقیم به فرونشست نسبت داد. فرسودگی شبکه فاضلاب، شکستگی لولهها و شستهشدن خاک زیر معابر، خود میتواند زمینهساز فروریزشهای ناگهانی باشد. این همان موضوعی است که با توجه به عمر بالای بخشی از شبکه آب و فاضلاب اصفهان، اهمیت بیشتری پیدا میکند.
زمین اصفهان سالانه ۱۸ سانتیمتر پایین میرود
اما اگر ابتدا بر بحث فرونشست متمرکز شویم باید بدانیم که بر اساس گزارشهای سازمان زمینشناسی، نرخ فرونشست در دشت اصفهان حدود ۱۵ تا ۱۸ سانتیمتر در سال برآورد شده است. این عدد برای پدیدهای که معمولا بهصورت تدریجی رخ میدهد، رقم کوچکی نیست.
گستره این بحران هم فقط به محدوده مرکزی شهر محدود نمیشود. در استان اصفهان ۳۵ دشت مورد مطالعه قرار گرفته که در ۲۵ دشت، نرخ فرونشست بین ۵ تا ۱۸ سانتیمتر گزارش شده و در ۲۹ دشت نیز افت سطح آب زیرزمینی وجود دارد.
برآوردهای رسمی در سالهای اخیر نیز از قرار گرفتن حدود ۱.۵ میلیون نفر در معرض مستقیم فرونشست در استان خبر دادهاند. در گزارش دیگری، جمعیت ساکن در محدوده فرونشست اصفهان و اطراف آن نزدیک به سه میلیون نفر اعلام شده است. در همین محدوده ۲۸۰ مسجد و ۲۷۵ مدرسه قرار دارند و ۴۰ مدرسه به دلیل ترکخوردگی و ناایمنشدن تخلیه شدهاند.
یک طرف ماجرا زمین است و طرف دیگر، شبکهای از زیرساختهای قدیمی. بیش از ۳۰۰ کیلومتر از شبکه فاضلاب اصفهان نیازمند بازسازی و بیش از هزار کیلومتر از شبکه آب شرب نیازمند اصلاح و نوسازی است. بخش قابل توجهی از این شبکهها چند دهه قدمت دارند و شکستگی آنها میتواند خاک اطراف را بشوید و ناگهان حفرهای زیر سطح خیابان ایجاد کند.
نمونههای این حوادث هم کم نیست. شهریور سال گذشته در خیابان هشتبهشت غربی و محدوده چهارراه فرشادی، فروچالهای عمیق در خیابان ایجاد شد و یک تیر چراغ برق داخل آن افتاد. بررسیهای کارشناسی نشان داد عمق حفره از عمق شبکه فاضلاب بیشتر بوده و احتمال ارتباط آن با عملیات خط دوم مترو نیز مطرح شد. همانطور که یکی از گمانهها در مورد فروریزش زمین در خیابان نشاط، حفاری برای مترو اعلام شده بود.

در خیابان بهارستان شرقی هم شکستگی یک شبکه فاضلاب ۴۵ساله باعث فروریزش شد. خیابان بزرگمهر نیز در سال گذشته شاهد ریزش شبکه فاضلاب و عملیات بازسازی بود و پیش از آن، در خیابان پروین اعتصامی نیز فروریزش زمین به فرسودگی لولههای فاضلاب و نشت آب نسبت داده شده بود.
۶۱ هزار چاه مجاز و غیرمجاز
پشت پرده بحران فرونشست اصفهان اما مسئله آب و چاه قرار دارد. در اصفهان بیش از ۴۰ هزار حلقه چاه مجاز وجود دارد که سالانه بیش از ۳.۵ میلیارد مترمکعب آب از آنها برداشت میشود. در کنار آن حدود ۲۱ هزار حلقه چاه غیرمجاز نیز پیشتر شناسایی شده است گرچه به گفته برخی منابع در سالهای متوالی برخی از آنها مسدود شدند اما تصور این موضوع که ۶۱ هزار چاه و آب کشیدن از آن چه بلایی بر سر اصفهان میآورد بسیار دشوار است. تا جایی که برخی از کارشناسان اذعان دارند احتمال گسترده شدن دامنه این اتفاق به اماکن تاریخی این شهر نیز دور از انتظار به نظر نمیرسد.
درواقع افت منابع آب زیرزمینی و برداشت بیش از ظرفیت، از عوامل اصلی تشدید فرونشست در دشت اصفهان است. اما بحث آنجایی حساس میشود که علی بیتاللهی، مدیر بخش زلزله و خطرپذیری مرکز تحقیقات راه، مسکن و شهرسازی ایران میگوید: «در بافتهای تاریخی، ساختمانها دارای اسکلت و مهندسی نیست که تابآوری نسبتا بالایی داشته باشند. به دلیل نشستهای نامتقارن آسیب میبینند. فرونشست آثار غیرقابل تعمیری روی بافتهای تاریخی میگذارد.»
این وضعیت حالا خودش را فقط در نقشههای زمینشناسی نشان نمیدهد. ترک ساختمانها، تخلیه مدارس، آسیب به بناهای تاریخی و فروچالههایی که وسط خیابان ظاهر میشوند، بخشی از نشانههای آن هستند. شاید آن لحظهای که آمار نرخ فرونشست در محدوده نقش جهان با عدد حدودی ۲ تا ۳ سانتیمتر در سال شنیده شود متوجه بحرانی شدن ماجرا باشیم و البته در بخشهای شمالی شهر که نرخ آن ۱۰ تا ۱۴ سانتیمتر گزارش شده است.
معصومه، شهروند ۷۰ ساله اصفهانی میگوید: «ما تغییر آب را قبل از اینکه اسمش را فرونشست بگذارند دیدیم. چاهها پایینتر رفتند، آب کمتر شد، زمین خشکتر شد. حالا میگویند زمین هم دارد پایین میرود. برای ما اینها دو اتفاق جدا از هم نیست. ما روزگاری در خانههایمان قنات داشتیم. اما حالا اگر ۳۰۰ متر هم بکنید یک قطره آب نیست که نیست.»
بنابراین در اصفهان، نمیتوان بحران زمین را به یک ترک روی دیوار یا یک حفره وسط خیابان تقلیل داد. یکجا لوله آب میشکند، جای دیگر فاضلاب خاک را میشوید و چند متر آنطرفتر، زمین نشسته و زیرساخت فرسوده در کنار هم قرار میگیرند. مسئله حالا این است که اصفهان تا چه زمانی میتواند این نشانهها را بهعنوان اتفاقات پراکنده مدیریت کند. آن هم شهری که روایتگر بخش مهمی از تاریخ و هنر ایران است و نشانههای بحرانی شدن ماجرا از دهه هشتاد تا کنون به شیوههای متفاوت هویدا میشود.
این البته نخستین بار نیست که زمین و اصفهان تاریخی به یکدیگر گره میخورند. سال ۸۹، همزمان با حفاری مترو در فاصلهای حدود سه متری از سیوسهپل، فرونشست زمین و شکافی در نزدیکی پل نگرانیها درباره ایمنی این بنای تاریخی را بالا برد. مریم، یکی از ساکنان اصفهان میگوید: «من بیشتر از خانه خودم، از بناهای تاریخی میترسم. خانه را اگر یک روز مجبور شوی میفروشی و میروی، ولی سیوسهپل را کجا میخواهی ببری؟ اینجا اگر زمین مشکل پیدا کند، فقط یک ساختمان آسیب ندیده. یک تکه از اصفهان را از دست دادهایم.»
در سالهای گذشته خشکی زایندهرود و ترکهای ایجادشده در بخشهایی از سازههای تاریخی، هشدارها درباره آینده بناهای اصفهان را بیشتر کرد. حالا بعد از سالها، بحران زمین خود را به شکل دیگری نشان میدهد. این بار چرخ یک تانکر در آسفالت فرو میرود، چند خیابان آنطرفتر حفرهای پنج متری باز میشود اما اگر باری دیگر زمین زیر پای یک شهروند یا یک بنای تاریخی خالی شود چه؟
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
جواد مجابی شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و هنرهای تجسمی، نقاش، طنزپرداز و روزنامهنگار ایرانی شنبه ۱۴ شهریور در ۸۶ سالگی درگذشت.
خانواده مجابی با اعلام این خبر به ایرنا گفتند که فعلا فقط مراسم تشییع برگزار خواهد شد و بعد از آن به مدت هفت روز در منزل این هنرمند و منتقد ادبی بر روی دوستدارانش باز است و علاقهمندان میتواند به منزل ایشان مراجعه کنند.
او که پیش از این در پی جراحی در بیمارستان بستری و دوم خرداد از بیمارستان مرخص شده بود.
جواد مجابی ۲۲ مهر ۱۳۱۸ در قزوین به دنیا آمد. در آغاز دهه چهل در رشته حقوق و دکترای اقتصاد از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. در همان دوره کارشناس وزارت فرهنگ و هنر بود و بهصورت حرفهای و مستمر به روزنامهنگاری و نویسندگی میپرداخت.
مجابی مدتی در روزنامه اطلاعات دبیر بخش فرهنگ و هنر نیز بود و با مجلاتی ادبی مهمی چون فردوسی، جهان نو، خوشه، آدینه و دنیای سخن همکاری داشت، این نویسنده، مدتی بعد زمان خود را به ادبیات و خلق رمان اختصاص داد.
از جواد مجابی دهها کتاب در قالب شعر، داستان، رمان، طنز و پژوهش هنری منتشر شده است. «باغ گمشده»، «فصلی برای تو»، «شب ملخ»، «عبور از باغ قرمز» و «یادداشتهای آدم پرمدعا» از آثار شناختهشدهی او هستند.
او همچنین بخش مهمی از فعالیت خود را به نقد و پژوهش دربارهی هنر مدرن و هنرهای تجسمی ایران اختصاص داد.
جواد مجابی در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ ازجمله نویسندگان منتقد فضای سیاسی و سانسور در حکومت پهلوی بود و در نخستین ماههای پس از انقلاب نیز از تحولات سیاسی روز حمایت کرد.
او در مقالهای با عنوان «خلق از طریق حزب قدرت را به دست میگیرد» که ۲۹ اسفند ۱۳۵۷ در روزنامهی اطلاعات منتشر شد، از «پاسداری و تداوم انقلاب» و ضرورت سازمانیابی مردم در قالب تشکلهای سیاسی سخن گفت.
با این حال، در دهههای بعد دفاع از آزادی بیان و مخالفت با سانسور در جمهوری اسلامی به یکی از وجوه اصلی فعالیت عمومی او تبدیل شد.

مجابی از چهرههای فعال در تلاش برای احیای کانون نویسندگان ایران هم بود و نامش در سال ۱۳۷۳ در میان تهیهکنندگان و امضاکنندگان بیانیه مشهور «ما نویسندهایم»، معروف به «متن ۱۳۴ نویسنده»، قرار گرفت؛ بیانیهای که بر آزادی اندیشه، بیان و نشر و مخالفت با سانسور تأکید داشت.
دو سال بعد، مجابی یکی از ۲۱ نویسنده، شاعر و روزنامهنگاری بود که برای سفری فرهنگی عازم ارمنستان شدند. رانندهی اتوبوس حامل آنان در مسیر دو بار کوشید خودرو را به دره بیندازد. این ماجرا بعدها در ارتباط با پرونده قتلهای زنجیرهای روشنفکران و نویسندگان ایران بهعنوان تلاش وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی برای کشتن دستهجمعی شماری از اهل قلم مطرح شد.
جواد مجابی طی سالیان بارها به سانسور کتاب و محدودیتهای اعمالشده بر نویسندگان اعتراض کرد و آزادی بیان را از حقوق اساسی اهل قلم میدانست.
او در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۳۸۸ نیز موضع علنی گرفت و در گفتوگویی با رادیو فردا، حرکت اعتراضی جوانان و طبقه متوسط ایران را «صلحطلبانه»، «دموکراتیک» و «آزادیخواه» توصیف کرد.
او در مصاحبهای در سال ۱۳۹۷ گفت آنقدر کتاب، فیلم و کنسرت سانسور شده که رغبت عمومی به کتاب خواندن و استفاده از محصولات فرهنگی به «پایینترین حد» رسیده است.
او همچنین تأکید داشت هیچکس حق سانسور آثار هنری و ادبی را، چه پیش از انتشار و چه پس از آن، ندارد.
جواد مجابی در جریان اعتراضات «زن زندگی آزادی» در سال ۱۴۰۱ هم از امضاکنندگان بیانیهای در حمایت از دانشجویان معترض بود که خواستار آزادی فوری دانشجویان بازداشتشده و پایان برخوردهای خشونتآمیز و امنیتی در دانشگاهها شده بود.
نام او چند ماه بعد نیز پای بیانیهای با درخواست آزادی همهی زندانیان سیاسی و عقیدتی قرار گرفت و آخرین بار در سال ۱۴۰۳ نیز بیانیهای را امضا کرد که در آن به ادامه «سیاست سرکوب نخبگان فرهنگی» اعتراض شده بود.
منابع: ایرنا، خوابگرد
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) در بیانهای در حساب کاربری خود در پلتفرم اجتماعی «ایکس» اعلام کرد پس از شلیک موشکهای بالستیک سپاه پاسداران به دو کشتی جنگی نیروی دریایی ایالات متحده که در آبهای منطقهای گشتزنی میکردند، سه نفتکش ایران را هدف قرار داده است.
این بیانیه با اشاره به اینکه کشتیهای آمریکایی “با موفقیت از حمله ایران جان سالم به در بردند”، اعلام کرد که سنتکام دو نفتکش ایران را در سواحل جزیره خارک از کار انداخته و یک نفتکش دیگر ایرانی را در خلیج عمان منهدم کرده است.
بنابر این گزارش، نیروهای آمریکایی «نفتکشهای حامل نفت خام متعلق به سپاه با نامهای ام/تی داونی (M/T Downy) در سواحل جزیرهٔ خارک و ام/تی استارک ۱ (M/T Stark 1) در نزدیکی جاسک را بهطور دائم از کار انداختند.»
دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام، تهدید کرد در صورت لزوم، در نابودی ناوگان نفتی محدود و آسیبپذیر ایران تردید نخواهند کرد. او گفت: «پیام ما به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی روشن است: اگر به کشتیهای ما شلیک کنید، شما را مجبور به پرداخت هزینه اقتصادی بسیار بالاتری خواهیم کرد.» «اگر به دو کشتی ما شلیک کنید، ... سه کشتی شما را از بین میبریم.»
صدای ضبطشدهای که سیانان تأیید کرده، نشان میدهد یک هواپیمای نظامی آمریکا از طریق کانال اضطراری به کشتی ایرانی هشدار داده است. در یکی از این هشدارها، صدایی با لهجهٔ آمریکایی میگوید: «موتور تانکر استارک ۱، این هواپیمای نظامی ایالات متحده است. من در حال آمادهسازی برای شلیک به عقب کشتی شما هستم. شما ۱۰ دقیقه فرصت دارید خدمه را از عقب کشتی خارج کنید. پایان.»
در پیام بعدی، به کشتی ایرانی هشدار داده میشود: «این آخرین هشدار شما بود… به قایقهای نجات بروید و فوراً کشتی را ترک کنید.»
پیام پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا
پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا نیز در پیامی در شبکه ایکس، ایران را به تلافی تهدید کرد.
هگست نوشت: «ساده است: اگر ایران به کشتیهای آمریکایی شلیک کند، ما نفتکشهای آنها را نابود (و غرق) خواهیم کرد. تنها کاری که باید انجام دهند این است که به سمت نیروی دریایی ایالات متحده شلیک نکنند. ناوگان نفتکشهای ایران بیدفاع است - ایران نیروی دریایی یا هوایی ندارد. هواپیماها، کشتیها و زیردریاییهای ما میتوانند به همه آنها حمله کنند.»
متن کامل پست سنتکام در شبکه ایکس:
تامپا، فلوریدا — نیروهای فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) روز ۵ سپتامبر، پس از آنکه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی موشکهای بالستیک به سوی دو ناو جنگی نیروی دریایی آمریکا در حال گشتزنی در آبهای منطقه شلیک کرد، سه نفتکش حامل نفت خام ایران را هدف قرار دادند.
یک ناو هواپیمابر آمریکا و یک ناوشکن مجهز به موشکهای هدایتشونده با موفقیت از چندین حمله بدون تحریک قبلی ایران گریختند. هیچیک از نیروهای آمریکایی آسیب ندیدند.
پس از حملات ناموفق ایران، سنتکام نفتکشهای حامل نفت خام سپاه پاسداران، M/T Downy در نزدیکی ساحل جزیره خارک و M/T Stark 1 در نزدیکی جاسک را بهطور دائمی از کار انداخت. نیروهای آمریکایی همچنین نفتکش خالی M/T Kylo (که با نام «Noxen» نیز شناخته میشود) را در دریای عمان بهطور کامل منهدم کردند؛ این شناور پس از آنکه به خدمه دستور داده شد کشتی را ترک کنند، در چندین نقطه حیاتی هدف قرار گرفت تا غیرقابل استفاده شود.
این سه نفتکش ایرانی بخشی از یک شبکه سایه چندمیلیارددلاری هستند که منابع مالی سپاه پاسداران و نیروهای نیابتی منطقهای آن را تأمین میکند. ایران هیچ ابزاری برای دفاع از آنها ندارد.
دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام، گفت: «پیام به سپاه پاسداران روشن باشد: اگر به دو کشتی ما شلیک کنید، ما هزینه اقتصادی حتی سنگینتری به شما تحمیل خواهیم کرد — سه کشتی شما را از بین خواهیم برد. ما در دفاع از نیروهای آمریکایی تردید نخواهیم کرد و در صورت لزوم، ناوگان نفتی محدود و در معرض آسیب ایران را نابود خواهیم کرد.»
«پیام به سپاه پاسداران باید روشن باشد: اگر به دو فروند از کشتیهای ما شلیک کنید، ما هزینه اقتصادی حتی سنگینتری به شما تحمیل خواهیم کرد — سه فروند از کشتیهای شما را از بین خواهیم برد. ما در دفاع از نیروهای آمریکایی تردید نخواهیم کرد و در صورت لزوم، ناوگان نفتی محدود و آسیبپذیر ایران را نابود خواهیم کرد.»
— دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام

جزیرهٔ خارک، یک برآمدگی مرجانی در سواحل ایران، معمولاً حدود ۹۰ درصد از صادرات نفت خام کشور را مدیریت میکند. این جزیره در طول درگیری بارها مورد حمله قرار گرفته و رئیسجمهور آمریکا، دونالد ترامپ، پیشتر تهدید کرده بود که آن را تصرف کند.
دادههای حملونقل دریایی و تصاویر ماهوارهای نشان میدهد نزدیک به ۲۰ نفتکش ایرانی در لنگرگاههای نزدیک خارک متوقف شدهاند و به دلیل محاصرهٔ دریایی آمریکا نمیتوانند از خلیج خارج شوند، اما در بسیاری از موارد کاملاً بارگیری شدهاند.
در کل خلیج فارس و اندکی فراسوی آن — در دریای عمان — بیش از ۵۰ نفتکش ایرانی وجود دارد؛ این آمار بر پایهٔ خدمات ردیابی کشتیهاست.
ساعاتی رسانههای وابسته به حکومت ایران گزارش داده بودند که یک نفتکش در نزدیکی جزیرهٔ خارک مورد حملهٔ موشکی نیروهای آمریکایی قرار گرفته است. خبرگزاری تسنیم گزارش داد این نفتکش هدف چهار پرتابهٔ شلیکشده از سوی نیروهای آمریکایی قرار گرفت و افزود این حمله تلفاتی در پی نداشته است.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
سازمان حقوق بشر ایران / ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دستکم ۸۲ نفر در ماه اوت ۲۰۲۶ اعدام شدند. ۴۰ نفر از آنان به اتهام قتل، ۳۴ نفر به اتهام جرائم مرتبط با مواد مخدر و هشت نفر با اتهامات امنیتی به اعدام محکوم شده بودند. در میان اعدامشدگان، شش زن نیز ثبت شدهاند که این بالاترین شمار ماهانه اعدام زنان در سال ۲۰۲۶ است. سه زندانی که در ارتباط با اعتراضات سراسری دیماه بازداشت شده بودند نیز در میان اعدامشدگان بودند.
در هشت ماه نخست سال ۲۰۲۶، سازمان حقوق بشر ایران اعدام ۵۲۸ نفر، از جمله ۱۸ زن، ۲۰ تبعه خارجی و ۹۱ نفر از اقلیتهای اتنیکی را ثبت کرده است. در میان اعدامشدگان سال ۲۰۲۶ همچنین ۳۱ معترض (۲۹ نفر از اعتراضات دیماه و دو نفر از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»)، ۱۳ زندانی سیاسی وابسته به گروههای مخالف ممنوعه و ۱۴ متهم به جاسوسی به چشم میخورند.
محمود امیریمقدم، مدیر این سازمان، گفت: «زنانی که در ایران اعدام میشوند، فقط قربانی مجازات غیرانسانی اعدام نیستند؛ بسیاری از آنها سالها پیش از رسیدن به پای چوبهدار، قربانی تبعیض ساختاری، خشونت و فقدان حمایت قانونی بودهاند. جمهوری اسلامی هم در اعدام این زنان و هم در نهادینهکردن خشونت و تبعیضی که بسیاری از آنها سالها با آن روبهرو بودهاند، مسئول است.»
براساس دادههایی که به تأیید سازمان حقوق بشر ایران رسیده است، جمهوری اسلامی در ماه اوت دستکم ۸۲ نفر را اعدام کرده است. بدینترتیب، شمار اعدامهای ثبتشده در هشت ماه نخست سال ۲۰۲۶ به دستکم ۵۳۲ مورد رسیده است. سازمان حقوق بشر ایران همچنین گزارشهایی درباره بیش از ۵۰۰ اعدام دیگر دریافت کرده که که صحت آنها تأیید نشده است و در نتیجه در این گزارش گنجانده نمیشوند. سازمان تنها مواردی از اعدام را در آمار خود ثبت میکند که مستندات کافی درباره آنها وجود داشته باشد یا دو منبع مستقل تأییدشان کنند.
اعدامهای ماه اوت ۲۰۲۶ در یک نگاه:
▪️دستکم ۸۲ نفر اعدام شدند.
▪️تنها ۱۰ مورد، معادل ۱۲ درصد از اعدامهای ثبتشده را منابع رسمی اعلام کردهاند. سازمان حقوق بشر ایران ۷۲ مورد دیگر را بر اساس اطلاعات دو منبع مستقل تأیید کرده است.
▪️۴۰ نفر از اعدامشدگان به اتهام قتل به قصاص نفس محکوم شده بودند.
▪️۳۴ نفر به اتهام جرائم مرتبط با مواد مخدر به اعدام محکوم شده بودند.
▪️هشت نفر با اتهامات امنیت ملی اعدام شدند؛ سه نفر معترض، دو نفر متهم به جاسوسی و یا همکاری با دولتهای خارجی و دو نفر به اتهام سرقت مسلحانه اعدام شدند و درباره یک مورد اطلاعاتی در دست نیست.
▪️شش نفر از اعدامشدگان زن بودند.
▪️دستکم شش بلوچ، سه کرد و یک عرب در میان اعدامشدگان بودند.
▪️دستکم یک تبعه افغانستان نیز در این دوره اعدام شد.
اعدامها در ایران از ابتدای سال جاری میلادی تاکنون
سازمان حقوق بشر ایران از اول ژانویه تا ۳۱ اوت ۲۰۲۶، ۵۳۲ مورد اعدام را ثبت کرده است. از این میان، ۲۷۰ نفر به اتهام قتل به قصاص نفس محکوم شده و چهار معترض نیز در میان آنان بودند. همچنین، ۱۸۰ نفر به اتهام جرائم مرتبط با مواد مخدر، ۷۱ نفر با اتهامات امنیتی و ۱۰ نفر به اتهام تجاوز جنسی اعدام شدند. اتهام یک زن همچنان مشخص نیست.
در میان اعدامشدگان با اتهامات امنیتی، ۲۷ نفر معترض، ۱۳ نفر زندانی سیاسی وابسته به گروههای مخالف ممنوعه و ۱۴ نفر با اتهام جاسوسی و یا همکاری با دولتهای خارجی بودند. ۹ نفر نیز با اتهام سرقت مسلحانه اعدام شدند؛ چهار نفر به عضویت در داعش متهم شده بودند و درباره چهار مورد اطلاعاتی در دست نیست.
از مجموع اعدامهای ثبتشده، تنها ۷۷ مورد (حدود ۱۴/۵ درصد) از منابع رسمی اعلام شده است. ۴۵۱ مورد دیگر پس از تأیید با استناد به دو منبع مستقل، در آمار سازمان حقوق بشر ایران ثبت شدهاند.
در میان اعدامشدگان، دستکم یک کودک-مجرم؛ ۱۸ زن؛ از اقلیتهای اتنیکی، ۴۳ بلوچ، ۳۸ کرد و ۱۰ عرب؛ همچنین دستکم ۱۸ تبعه افغانستان و دو تبعه عراق دیده میشوند. دو مورد از اعدامها نیز در ملأعام انجام شده است.
اوت ۲۰۲۶؛ بالاترین شمار ماهانه اعدام زنان در ایران
در اوت ۲۰۲۶، سازمان حقوق بشر ایران اعدام شش زن را در زندانهای ایران به اتهام قتل ثبت کرد که بالاترین شمار ماهانه اعدام زنان در سال ۲۰۲۶ است. از پنج موردی که جزئیات آنها مشخص است، چهار زن به قتل همسر یا نامزد خود متهم شده بودند. دو نفر از آنها به ازدواج اجباری تن داده بودند که یکی از آنان در کودکی مجبور شده بود ازدواج کند و دربرابر تعرض جنسی از خود دفاع کرده بود.
جمهوری اسلامی ایران در حالی که نظام آپارتاید جنسیتی را اعمال میکند، بالاترین شمار ثبتشده اعدام زنان در جهان را دارد. سازمان حقوق بشر ایران در سال ۲۰۲۵، ۴۸ مورد اعدام زنان را ثبت کرد که بالاترین شمار از زمان آغاز ثبت نظاممند اعدام زنان، بیش از ۲۰ سال پیش، محسوب میشود. در سال ۲۰۲۶ نیز تاکنون دستکم ۱۸ زن اعدام شدهاند.
پرونده یکی از زنان اعدامشده در ماه اوت: مرضیه نیری
مرضیه نیری در ۱۷ سالگی بهاجبار ازدواج کرد. همسرش مرتباً شرکای تجاری خود را برای نوشیدن مشروبات الکلی به خانه میآورد و آنان بارها مرضیه را مورد آزار جنسی قرار دادند. وقتی مرضیه ۱۸ساله بود و همسرش نیز حضور داشت یکی از آنان میخواست به او تعرض کند. مرضیه برای دفاع از خود چاقوی آشپزخانه را برداشت و در جریان درگیری، فرد مهاجم را زخمی کرد و همسرش را نیز با چاقو زد.
باوجود اینکه مرضیه در دادگاه سوگند خورده بود و شهادت داد که تنها برای حفظ جان و حیثیت خود چنین کاری کرده است، قاضی ادعای او مبنیبر دفاع از خود را نپذیرفت. او به اتهام قتل عمد همسرش به قصاص نفس محکوم شد. مرضیه پس از تحمل حدود پنج سال حبس در انتظار اجرای حکم اعدام، زمانی که ۲۴ ساله بود، ۸ اوت ۲۰۲۶ (۱۷ مرداد ۱۴۰۵) در زندان مرکزی قزوین اعدام شد.
گزارش «زنان و مجازات اعدام در ایران: دریچهای به آسیبشناسی جنسیتی مجازات مرگ» که سازمان حقوق بشر ایران در ژانویه ۲۰۲۵ منتشر کرد، نشان میدهد که چگونه تبعیض شدید قانونی و عوامل اجتماعی در کنار یکدیگر، زنان را در نظام عدالت کیفری مبتنی بر مجازات و آمیخته با تبعیض جنسیتی گرفتار میکند؛ در چنین شرایطی زنان آسیبپذیرتر میشوند و به حاشیه راندهشدنشان حتی در محکومیتهای قضایی نیز بازتاب پیدا میکند.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
گزارش میدانی ایلنا از زندگی زنان دستفروش در محلات فرودست تهران؛
تورم افسارگسیختۀ خوراکیها و جهش نجومی اجارهبها، دغدغۀ زنان دستفروش و کارگران غیررسمی را از «تأمین معیشت» به تلاش روزمره برای «بقا» تنزل داده است.
به گزارش خبرنگار ایلنا، تازهترین آمارهای رسمی از تورم ۶۹ درصدی و رشد نقطهبهنقطۀ ۸۹ درصدی قیمتها در مردادماه حکایت دارد؛ اما حقیقت اقتصاد سیاسیِ نابرابری، پشت همین اعداد پنهان است. بار سنگین این تورم بر شانههای همه اقشار یکسان نیست. وقتی تورم سالانۀ دهکهای فرودست به مرز ۸۰ درصد میرسد و تورم نقطهبهنقطۀ خوراکیها از ۱۲۷ درصد عبور میکند، یعنی غذا در ایران به کالایی طبقاتی تبدیل شده است. امروز گوشت، مرغ، برنج و حتی نان، آرامآرام از سفرۀ طبقۀ کارگر حذف شده است.
در شرایطی که برآوردهای مستقل میگویند یک خانواده برای سرپا ماندن حداقل به ماهی ۹۰ میلیون تومان درآمد نیاز دارد، دیگر نمیتوان به خواندن اعداد بسنده کرد. باید به کف خیابان رفت تا دید زیر پوست شهر چه میگذرد. برای لمس این واقعیت، به میان زنان دستفروش در جنوب شهر تهران رفتیم؛ زنانی از بخش بزرگی از طبقۀ کارگر غیررسمی و بدون چتر حمایتی مؤثر که بحران معیشت را یکتنه به دوش میکشند.
ستایش؛ تقاص تورم از نسل آینده
ستایش، زنی حدوداً ۳۵ ساله، بار سنگین نانآوری خانواده را یکتنه به دوش میکشد. او همزمان با مراقبت از همسر بیمار و دختر ششسالهاش، با هزینههای کمرشکن زندگی دستوپنجه نرم میکند. برای او، هزینههای سرسامآور درمان و شهریۀ مدرسه یک طرف ماجراست اما افزایش ۱۰ میلیون تومانی اجارۀ خانه در سال جاری، کوه مکافاتش را سنگینتر کرده است.
با تورم فعلی، تأمین مواد مغذی برای فرزند در حال رشدِ ستایش، به مأموریتی دشوار تبدیل شده است. سفرۀ این خانواده مدتهاست از پروتئین خالی شده و او در بهترین حالت، ماهانه تنها بین ۲۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومان میتواند گوشت بخرد.
وقتی دختر کوچکش کنار او میایستد، واقعیت تلخ وضعیت تغذیه در مناطق حاشیهای خود را بیشتر نشان میدهد؛ جثۀ کودک، بسیار کوچکتر از سن واقعیاش به نظر میرسد. قد و قامت این بچه، در حد یک نوزاد است.....
الهه؛ کارگرانی که خانه ندارند، فقط سقف دارند
الهه و همسرش، هر دو حدوداً ۳۰ساله و دستفروشاند. آنها تا ساعت ۱۱ شب روی سنگفرش خیابانها کار میکنند. کار طاقتفرسا آنها را در چرخهای فرسایشی گرفتار کرده است.
الهه از قیمت اقلام خام خوراکی بیاطلاع است و با تلخندی میگوید: «اگر بگویم آشپزی و خرید خانه نمیکنم، باورتان میشود؟ ما آنقدر سر کار هستیم که وقت نمیکنیم غذا بپزیم. نصف درآمدمان خرج خرید غذای بیکیفیت بیرون میشود. میدانم با این تغذیه بهزودی مشکل قلبی و گوارشی پیدا میکنیم، اما چه کنم؟ تازه با همین وضعیت هم میترسم بهزودی پول خرید همین غذای بیرون را هم نداشته باشیم.»
بحران معیشت برای الهه، تنها به تغذیه ختم نمیشود. زندگی آنها در کار کردن برای بقا و بیهوش شدن از فرط خستگی خلاصه شده است. نیمی دیگر از درآمدشان صرف مسکن میشود؛ مسکنی شبیه به یک خوابگاه موقت.
او میگوید: «ما هیچوقت خانه نیستیم. برای یک جای کوچک، فقط برای اینکه شبها در آن بخوابیم، ۴۰۰ میلیون تومان پول پیش و ماهی ۱۵ میلیون تومان اجاره میدادیم. حالا امسال صاحبخانه اجارهخانه را به ۲۵ میلیون تومان رسانده. این پول را از کجا بیاوریم؟»
برای کارگران غیررسمی مثل الهه، فراغت، استراحت و توسعۀ شخصیت فردی، به مفاهیمی کاملاً لوکس و بیگانه تبدیل شدهاند.
فرشته؛ وقتی بقا جایگزین کودکی میشود
در زندگی فرشته، فقر ابعادی خانوادگی و بیننسلی پیدا کرده است. او حدوداً ۳۰ساله است و همراه دو فرزند خردسالش در خیابان کار میکند. اینجا کودکان بهجای تحصیل و بازی، بخشی از نیروی کار خیابانی خانوادهاند تا چرخ زنگزدۀ زندگی با دشواری و مرارت بسیار بچرخد.
با جهش اجارۀ خانه از ۶ میلیون به ۱۰ میلیون تومان، حتی تجمیع درآمد فرشته و فرزندانش نیز پاسخگوی نیازهای ابتدایی زندگی نیست. او درباره وضعیت تغذیهی خانوادهاش، فقط یک جمله میگوید که عمق فاجعه را نشان میدهد: «وقتی حرف از خرید گوشت و مرغ میشود، خندهام میگیرد؛ با این درآمدها، ما همین که زنده بمانیم راضی هستیم!»
زهرا؛ طردشدگی حتی از محلههای فرودست
در خیابانهای اطراف شوش، زهرا، حدوداً ۵۰ ساله، بساط دستفروشی پهن کرده است. در محله دروازهغار، فشار اقتصادی، خانواده سهنفرۀ او را تحت فشار گذاشته است. حذف پروتئین از سفرۀ آنها وارد ششمین ماه شده است.
زهرا با صدایی خسته میگوید: «آخرین بار شش ماه پیش با کالابرگ گوشت خریدیم. توان خرید نداریم و در مخارج روزمره ماندهایم. هیچ کاسبی هم دیگر جنس نسیه نمیدهد. مجبورم باز هم از خورد و خوراکمان بزنم.»
اما اینجا اقتصاد شهری چهرۀ دیگری از خود نشان میدهد؛ حتی محلههای کارگرنشین و حاشیهای نیز دیگر پناهگاه ارزانقیمتی برای فرودستان نیستند. موج افزایش اجارهبها، فقرا را از همین محلهها نیز رانده است
زهرا با انزجار توضیح میدهد: «فکرش را بکن! در منطقهای مثل دروازهغار، با اینکه فقیرنشین است، صاحبخانه اجارۀ ۱۰ میلیونی را کرده ۲۰ میلیون و میگوید اگر نمیتوانی، بلند شو. من نه توان پرداخت این پول را دارم و نه حتی پول جابهجایی و نقلمکان به جایی بدتر از اینجا را.»
خیابان، آینۀ تمامنمای سیاستهای اقتصادی
روایتهای ستایش، الهه، فرشته و زهرا، داستانهایی استثنایی و فردی نیستند؛ آنها تصویر بیواسطۀ زندگی بخش بزرگی از طبقۀ کارگر غیررسمی و زنان نانآور خانوادهاند؛ زنانی که زیر چرخدندههای تورم ساختاری در حال خرد شدن هستند.
وقتی آمارها از تورم ۱۲۷ درصدی مواد خوراکی سخن میگویند، ترجمۀ میدانی آن را میتوان در کوچک ماندن جثۀ فرزند ستایش و خندۀ تلخ فرشته پس از شنیدن نامِ «گوشت» دید. بحران مسکن نیز در زندگی کارگرانی نمود پیدا میکند که تمام روز را در خیابان میدوند تا تنها هزینۀ سقفی موقت برای خوابیدن را تأمین کنند و در نهایت حتی از حاشیهایترین محلهها نیز طرد میشوند.
در ایران امروز، اقتصاد را نمیتوان تنها از دریچۀ اعداد دید؛ در غیاب چترهای حمایتی مؤثر، افزایش دستمزد متناسب با سبد معیشت و مهار تورم کالاهای اساسی و مسکن، زنان و فرودستان جامعه نه برای زندگی، بلکه تنها برای «زنده ماندن» میجنگند.
ادامۀ این روند، به تعمیق شکافهای طبقاتی، گسترش سوءتغذیه در نسل آینده و رانده شدن هرچه بیشتر زحمتکشان به حاشیههای تاریک اقتصاد میانجامد؛ «گرانی» تقاص خود را از نسل آینده هم میگیرد....
گزارش: گلیتا حسینپور اصفهانی
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
کیوان خسروانی؛ هنرمندی که معماری، هنر و فضای سرزمیناش را میشناخت
اشاره: این یادداشت که در رثای کیوان خسروانی، معمار متمایز ایرانی است، در سه بخش تنظیم شده است.
یک: یادهایی از کیوان خسروانی
کیوان خسروانی، معمار، هنرمند و انسانی پر از حس عاطفی، در سن ۸۸ سالگی به مرگ خودخواسته در پاریس درگذشت.
او هنرمندی یکتا بود که زندگیاش فراز و نشیبهای خاص خود و همراه آنها شادیها و آزردگیهایی داشت. وی پس از سالها تلاش در راه هنر و معماری، دهه پایانی عمرش را با دشواری در مبارزه با بیماری و کهنسالی گذراند. بینایی یک چشم را تا حد زیادی از دست داده بود و چشم دیگرش هم بینایی درستی نداشت. تنهایی هم خیلی او را زجر میداد.
من کیوان خسروانی را در دورانی بیش از پانزده سال میشناختم؛ از زمانی که برای پژوهش بلندمدتم در گستره شناخت دگرگونیهای جامعه، هویت، فرهنگ، شهرسازی و معماری ایران در دوران مدرنیته، از شهر محل زندگیام در کالیفرنیای آمریکا با او که در پاریس زندگی میکرد تماس گرفتم. با خوشرویی و حتی میتوانم بگویم با شادی از تماس با من برخورد کرد، تا همین اواخر. در ابتدای این دوران، من بختِ چندین گفتگوی مفصل در ارتباط با پژوهشم با او داشتم. از آن پس نیز گاهگاهی به دلیلی — بهویژه اگر مطلب و یادداشتی نوشته بودم که میدانستم کیوان آنها را میپسندد و علاقهمند به خواندن آنهاست و من برایش فرستاده بودم — با او در تماس بودم. معمولاً هر بار چند خطی پاسخ میداد؛ چند باری هم تلفنی با هم صحبت کردیم. یک بارِ آن زمانی نزدیکتر به امروز بود که به درخواست دوستان جوانی در ایران که از من در ارتباط با محله عودلاجان کمک و همراهی طلب کرده بودند، با او تماس گرفتم. من فکر کرده بودم که از کیوان راجع به تجربهاش در مورد عودلاجان و نمایشگاهی که سالیانی پیش در آن محله برپا کرده بود جویا شوم. در این گفتگو، او هم دوست داشت که درباره آنچه کرده بود بگوید و هم غمی بر او چیره شد که کاملاً از راه دور از صدایش آشکار بود؛ غم دوری از ایران و اینکه دیگر نمیتواند در آنجا باشد و چنان تجربیات یا کنشهای تازهای داشته باشد.
بار دیگر در ارتباط با مهمانسرای نایین بود. در نزدیک به انتهای بهار سال ۲۰۱۸ (۱۳۹۷) من و همسر و پسر کوچکترمان به ایران سفر کردیم. پسرم که چند ماه دیگر دانشکده پزشکی را شروع میکرد، میدانست که پس از آن دیگر نمیتواند بهخاطر مسئله سربازی به ایران برود — همانطور که برادر بزرگترش پس از پایان دوره کارشناسی ارشد در آمریکا نتوانسته بود — و میخواست شهرهای مختلف ایران را ببیند. در بخشی از سفری که «جنوبگردی» نام گذاشتیم (در کنار دو سفر دیگرِ «شمالگردی» و «تهرانگردی») همراه خواهرم و همسر او به نایین رفتیم و دو شبی در مهمانسرای نایین که طرح زیبا و با عملکرد خوبِ کیوان خسروانی بود اقامت کردیم. زمانی که به آمریکا برگشتم، در یک تماس تلفنی به کیوان راجع به سفر و اقامت در مهمانسرا گفتم. پرسید: «الان اون ساختمان چطوره؟ خوب نگهداری شده؟» توضیحاتی به او دادم که چقدر آن هنوز خوب کار میکرد و اینکه فضا چقدر برای من و خانوادهام دلچسب بود. و اشاره کردم که از تجربه ما جالبتر، واکنش یک خانواده اتریشی بود — پدر و مادر و دو فرزند دبیرستانی — که برای گردش با دوچرخه از جنوب ایران به نایین آمده بودند و همزمان با ما چند روزی در مهمانسرا اقامت داشتند. آنها در پاسخ به پرسش من گفتند که بسیار از مجموعه خوششان آمده بود و چقدر آن را دوست داشتند. خسروانی از دانستن این ماجرا خیلی احساساتی شد.

نمایی از مهمانسرای نائین
بار دیگر دو سال پیش بود که میخواستم به اروپا بروم. قرار گذاشتیم که در پاریس او را ببینم؛ اما درست سه روز قبل از دیدارمان بیمار شد و من نتوانستم به دیدار او بروم. همان سفری که با شوق بسیار قراری برای دیدار با استاد عزیزم بهمن پاکنیا گذاشته بودم و این بار به خاطر سرماخوردگی خودم نخواستم دیدار را انجام دهم مبادا پیرمرد دوستداشتنی را بیمار کنم. دو مورد از دیدارهای انجامنشده که حسرت آنها را با خود همراه خواهم داشت. خوشبختانه اما توانستم با کامران دیبا دیدار کرده و با او چند ساعتی همصحبت شوم.
آخرین باری که صدای کیوان خسروانی را شنیدم حدود یک سال پیش بود که بسیار اتفاقی هنگام دیدار دخترعموی او، تلفنی با او صحبت کردم. کیوان زنگ زده بود تا با خانم شری خسروانی صحبت کند و ایشان تلفن را به دست من داد. هر دو از این تماس برنامهریزینشده شاد شدیم، ولی من او را خیلی آزرده و از زندگی خسته یافتم. حس خوبی از آن گفتگو نداشتم. امروز که خبر رفتن او را شنیدم — رفتنی به خواست خود — صدای خستهاش در آن روز در گوشم پیچید.
تا این لحظه که ده ساعتی از شنیدن این خبر میگذرد، در این فکر بودهام که آیا کیوان آنچنان از زندگی سیر شده بود که دیگر بودن را دوام نمیتوانست آورد؟ ذهن خود را به این مشغول کردهام که گمان میکنم برای کسی که تمام درها را بسته میبیند و نمیخواهد روزهای بدتری را در زندگی شاهد باشد، تصمیم برای دیگر نماندن مطرح میشود. آن شخص اگر توانایی گرفتن چنین تصمیمی را داشته باشد، عاقبت ارزشمندی خواهد داشت؛ هرچند شاید نه آنطور که کیوان خسروانی به زندگی پایان داد. روشهای رفتنِ راحت و با آرامش هم وجود دارند، اگر توانایی مالی و انسانهای عزیز و همراه در کنار وجود داشته باشند. به هر دلیلی کیوان راههای آسانتر را برنگزید.
با تمام سنگینیِ دانستن اینکه هنرمندی توانا و معماری با ذوقِ بسیار دیگر نیست، خوشحالم که خاطرات خوب از او و مجموعه گفتگوهای ضبطشده بین ما وجود دارند و خوشبختانه برای دیگران هم هستند و باقی خواهند بود.
بخش عمده گفتگوهای من و کیوان خسروانی در کتاب چهارم از مجموعه ۸ جلدی «روزنی بر شهر و معماری، در این دیار، این روزگار» که هماکنون در حال ویرایش نهایی است، خواهد آمد.
یادش گرامی و خاطرههای خوب از او مانا باد.
دو: شرحی از زندگی معماری که زندگی را به گونهای غیرمتداول زیست
کیوان خسروانی در سال ۱۹۳۸ (۱۳۱۷) در تهران به دنیا میآید. در سال ۱۹۶۲ (۱۳۴۱) مدرک کارشناسی ارشد معماری خود را با نمرات عالی از دانشگاه تهران دریافت میکند، به پاریس میرود و با بورس تحصیلی دولت فرانسه در مدرسه معماری پاریس (بوزار) به مدت دو سال آموزش میبیند. در سال ۱۹۶۴ (۱۳۴۳) اولین نمایشگاه انفرادی خود را در پاریس برگزار میکند. سپس برای یک سال با معماران انگلیسی در پروژه دانشگاه شفیلد همکاری میکند و یک سال را هم در دانشکده معماری رم دوره مرمت آثار باستانی را میگذراند.
پس از بازگشت به ایران در سال ۱۹۶۶ (۱۳۴۵)، در اولین جشن هنر شیراز به طراحی نورپردازی تخت جمشید و آرامگاه حافظیه و طراحی سالن نمایش جشنواره میپردازد. در همین دوران با ارزشگذاری بر هنر موسیقی، تهیهکنندگی ۹ برنامه موسیقی کلاسیک ایرانی را بدون دریافت دستمزد برای تلویزیون ایران به عهده میگیرد. همچنین به طراحی مجموعه لباسهای رسمی ملکه ایران میپردازد؛ مشغولیتی که تا نزدیک به دوران انقلاب در ایران ادامه پیدا میکند.
در طول آن سالها، کیوان خسروانی همچنین به فعالیتهای سازنده دیگری دست میزند: به رشد و گسترش طرحهای ایرانی برای پارچه و هنرهای دستی میپردازد و به راستی به شناخت عموم و ارتقای هنرهای بومی کمک شایانی میرساند. نخستین بوتیک مردانه در ایران به نام نامبر وان (Number One) و سپس بوتیک زنانه میس نامبر وان (Miss Number One) را افتتاح میکند. فضاهایی که با طرحهای خاص خود جوانان ثروتمند بالای شهر را به خود میکشانند؛ حتی با وجود گرانی مشهود کالاهای عرضهشده در آنها، این دو بوتیک مشتریان زیاد و پر و پا قرصی پیدا میکنند. بدون شک طرحها و لباسهای این دو بوتیک (که نامهای خاص فرنگی برای یک لباسفروشی بر آنها گذارده شدهاند) تاثیر مشخصی در صورت، ظاهر و پوشش نسل نویی که همزمان با تحولات جامعه به مدرنگرایی خاص خود میپردازد، میگذارد. کیوان خسروانی تأثیرگذاری شاخص در نوع پوشش گروههای جوان دختر و پسر تهرانی میگردد.
بخش ارزشمندی از فعالیتهای حرفهای کیوان خسروانی در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی به تولید آثار معماری او مربوط میشود. شاخصترین این آثار، مهمانسرای نائین است که با خواست ملکه ایران برای سازمان جلب سیاحان ساخته میشود. ریشه اصلی این مهمانسرا، کاروانسرای قدیمی شهر نایین در کناره کویر ایران است. او همچنین معمار و طراح (بدون گرفتن دستمزد) کتابخانهای در گود زنبورکخانه — منطقه فقیرنشین تهران — برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان میشود. همچون بنای مهمانسرای نائین، ورود خسروانی به این پروژه با دخالت و پشتیبانی ملکه فرح پهلوی امکانپذیر میشود. علاوه بر آنها، کیوان خسروانی خانه مسکونی خانوادگی خود در فرمانیه تهران را طراحی میکند.
کیوان خسروانی در خارج از ایران نیز در اینجا و آنجا طراحی پروژههایی را بر عهده میگیرد؛ از آن جمله کارهای تزئینی طراحی داخلی کنسولگری ایران در سانفرانسیسکو است. نمونه بسیار ارزشمندِ تلاشهای کیوان خسروانی، برگزاری نمایشگاه خیابانی طرحهای معماری خود او در تابستان ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) در همسوئی با تلاشهای مردمی برای حفظ مناطق تاریخی تهران از جمله محله عودلاجان است.
پس از خروج از ایران، کیوان خسروانی آنچنان که خود به نویسنده این یادداشت تاکید کرد، بهخاطر علاقه بسیارش به سرزمین ایران و مردم ایران، پروژههایی در ارتباط با ایران انجام میدهد. طراحی مسجد جامع پاریس برای جمهوری اسلامی ایران، و طرحهای پیشنهادی برای مدارس ابتدایی در اقلیم گرم و خشک ایران نمونههای مشخص تلاشهای این هنرمند دورافتاده از وطن است که هر دو پروژه را هم بدون گرفتن دستمزد به عهده میگیرد.
نمیتوان از کیوان خسروانی و زندگی او گفت ولی بدون اشاره به شرایط خاص زندگی او عبور کرد. به باور من نباید از مطرح کردن این واقعیت هراسی داشت. کیوان خسروانی از چهرههای شناختهشده همجنسگرای ایران در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی بود که همراه معمار و نقاش دیگر، بیژن صفاری، نقش مشخصی بر صحنه روابط جنسی خارج از عرف در ایران زدند. در جامعهای که روابطی به غیر از رابطه زن و مرد با هم را برنمیتابد، کیوان خسروانی از این شناسایی شدن لطمههای زیادی میخورد. از شناختهشدهترین اثرات منفی این شناسایی، عدم توانایی او در گرفتن پروژههای معماری و در نتیجه محروم شدن از نشان دادن استعداد بسیار و سطح والای هنرش در معماری بود.

سه: گفتارهایی از زبان کیوان خسروانی درباره کیوان خسروانی
آنچه در زیر میآید، برگرفته از گوشههایی از چندین گفتگوی من با کیوان خسروانی است؛ در آن قسمتهایی که به تجربیات خود پرداخته بود. در این متن برای شناخت ملموس از او، نوع گفتار کیوان خسروانی ویرایش و برگردان به زبان معمول و کتابی نشده است.
کیافر: برای شروع، خلاصهای از خودتان و کار معماری و سابقهتان بگویید.
خسروانی: من اولین فارغالتحصیل رشتهی جدید دانشکدهی معماری تهرانم، چون آن موقع دانشجوها دو سری بودند؛ یک سری دوره قدیمیها بودند که امکان حضور طولانی، مثلاً ۱۸ سال، ۲۰ سال در دانشکده را داشتند. آنها میآمدند آنجا بعد میرفتند بیرون و در دفاتر کار میکردند. بعد مقررات جدیدی گذاشتند. کسانی بودند که از من حتی یک سال یا دو سال زودتر آمده بودند. بیشتر آنها بعد از من مدرک دیپلم (دانشکده معماری) گذاشتند. من وقتی پروژه مدرک دیپلمم را گذاشتم، ما دو نفر بودیم. یکی که با من دیپلم گذاشت ۱۸ سال بود که در دانشکده بود و از همدورهایهای سیحون بود که حتی میگفت پسرش دارد میرود دانشکده. دیپلمش بهخوبی مال من نبود، به من درجهی عالی دادند و شاگرد اول شدم. دولت به من به مدت یک سال بورس تحصیلی داد. من پیش لوکونگ رفتم، البته از بچگی زبان انگلیسی و فرانسه و ایتالیایی را میدانستم. وقتی آمدم فرانسه، لوکونگ خیلی خوشحال شد، میگفت: «تو هم مثل بقیهی ایرانیها آمدی یک تکه کاغذ بگیری و برگردی.» گفتم: «نه، این یک جایزه است که من گرفتم.»
آن موقع که کروکیهایم را از دورههای مختلف در فرانسه نشانش دادم، به شاگردهایش گفت: «ببینید این وحشیهایی که مال دنیای سوماند چقدر خوب کار میکنند. شماها بلد نیستید یک خط اینجوری بکشید.» البته بهشوخی میگفت. دفعهی بعد که رفتم تمام اتودهای تئاتر که در تاریکی کشیده بودم را نشانش دادم. خوشش آمده بود. جایزهای که به من داده بودند یکساله بود. گفت: «من اینقدر از کارهای تو خوشم آمده که یک سال دیگر تمدید میکنم.» گفت: «برو تحقیق کن، ببین و بکش.»
من دو سال آنجا بودم... و بعد معماری که آمده بود یک کنفرانس در دانشکدهی ما داشت به من کارت ویزیتش را داد. با او که صحبت کردم گفت اگر آمدی لندن بیا سراغ مرا بگیر. رفتم آنجا، ۵ سال و ۵ ماه در دانشگاه کار کردم. وقتی این کار را میکردم چون روزنامههای ایتالیایی میخواندم، دیدم یونسکو در ایتالیا در رُم یک کورس گذاشته و گفته این فقط برای آرشیتکتهاست... برای آدمهایی هست که از همه جای دنیا میآیند. پروژهات را ارزیابی میکنند به این سه تا زبان. من فوری اسمنویسی کردم. رفتم و این رشته را دیدم. یعنی دورهای بود که یک چیزی میدادند که این آدم تمام این دوره را دیده. اما بعد در ایران نمیخواستم ادامهی این رشته را بخوانم.
من سال ۱۹۶۲ با درجهی عالی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شدم. یادم میآید تابستان بود، تا سال ۶۴ در فرانسه بودم. ۶۴ رفتم به انگلستان، ۵ ماه آنجا کار کردم. سال ۶۵ رفتم رُم. و بالاخره سال ۶۶ که فهمیدم معاف از نظام وظیفه هستم، برگشتم ایران.
کیافر: شما پروژهی دیپلمتان را روی بنایی کشیدید که یک فونکسیون نظامی دارد، ولی شما دانشجویی هستید که بههرحال با سیستم سیحون کار کرده بودید و به معماری مدرن توجه کرده بودید. حتی با این صحبتی که قبلاً کردید که نسبت به مسائل اقلیمی و جغرافیایی توجه داشتید، نسبت به هوا و گرما و سرما توجه داشتید، آن نوع معماری برای یک عملکرد نظامی را چه نوع در نظر گرفتید؟ چون شما موقعی که دانشجو بودید آن پروژه را میکشیدید. چقدر به نوع معماری پروژهتان حساسیت داشتید و حتی آگاهی داشتید؟ آیا معماری مدرن است؟ معماریای است که ریشه در گذشتهی ایران دارد؟ بخصوص چونکه عملکرد این ساختمان یک عملکرد و فونکسیون جدید است. معماری شما ترکیبی از قدیم و جدید است؟ مایلم این موضوع را کمی باز کنید.
خسروانی: من در تمام این پروژههایم همیشه دنبال سادگی بودم، برای اینکه سادگی در هر رشتهای خیلی کار مشکلی است. در موسیقی، در نقاشی، در معماری، در هر رشتهای که شما فکرش را بکنید سادگی فوقالعاده مشکل است. هرجایی که میتواند هدف گولزدن داشته باشد، من دنبال سادگی رفتم. در این پروژه تمام بناها، فرمهای هندسی مربعمستطیل یا موزه مثلاً مربع بود. تنها چیزی که این فرم داشت یک کُرهای بود که آن هم باز از لوزیهایی استفاده کردم که با کابل وصل شده بود به یک زمینهای و تماماً رنگ سفید داشتند و تماماً از استراکچرهایی استفاده کردم که این استراکچرها، استراکچرهایی بود که شما در کازرون و بوشهر میبینید. و حتی در دیوار مهمانسرای نائین هم من از آن استفاده کردم. به نوعی دیگر این تمام مدت نور فیلتر میشد. همیشه تمام سقفها دولایه بود. در یک لایهاش شبکه گذاشتم که پرنده و اینها داخلش نروند، فقط هوا رد میشد. این همیشه کوران — حالا نور شمالی، جنوبی، یا کوران جنوبی — را از این طرف من در نظر میگرفتم در تمام این پروژههایم. این را وقتی نگاه میکردید شبکههایی میدیدید که اکثر بناهای بوشهری دارند، به انضمام اینکه از دیوارهای خیلی کلفتی استفاده میکردم که خود این دیوار کلفت بتواند اینطوری حرارت را بگیرد. بخصوص که خوشبختانه فقط یک مسئله داشتیم آن هم مسئلهی حرارت بود. تهران زمستان خیلی سرد، تابستان خیلی گرم نبود. اما آنجا همیشه خیلی گرم بود. از این نظر هم اینها المانهایی بود که سیحون خوشش آمد و بخصوص سادگی پروژه خیلی خوب بود. شما هم اگر نگاه کنید در معماریهای اصیل ایرانی هم بیشتر سادگی میبینید. دیگر چیزی سادهتر از معماری، چه برای ایران باشد چه برای جای دیگر، نمیبینید.
————-
* همانگونه که پیش از این اشاره شد، بخش عمده گفتگوهای من با کیوان خسروانی، منجمله فراز های بالا، در جلد چهارم مجموعه هشت جلدی روزنی بر شهر و معماری در این دیار، این روزگار، تالیف علی کیافر که اکنون در مرحله ویرایش نهایی است، گنجانده شده است.
* دکتر علی کیافر، معمار، شهر ساز، پژوهشگر و استاد دانشگاه کالیفرنیا
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
یاروسلاو تروفیموف / والاستریت ژورنال / ۴ سپتامبر ۲۰۲۶
آمریکا و ایران هر دو با تحت فشار قرار دادن تنگه هرمز انتظار داشتند در نهایت بر رقیب خود غلبه کنند و بر این باور بودند که گذر زمان به سود آنها خواهد بود.
اکنون به نظر میرسد روند امور در حال حرکت برخلاف منافع تهران است.
محاصره دریایی آمریکا از ماه ژوئیه تاکنون مانع از آن شده است که ایران نفتی را از خلیج فارس صادر کند. همزمان، واشنگتن با وجود حملات پهپادی و موشکی ایران، توانسته است به کشورهای عربی حوزه خلیج فارس کمک کند مقادیر قابلتوجهی از نفت خام خود را از طریق این آبراه منتقل کنند؛ اقدامی که مانع از جهش قیمت جهانی نفت به بالاتر از سطوح بحرانی شده است.
سمیر مدنی، یکی از بنیانگذاران شرکت اطلاعات دریایی «TankerTrackers.com»، گفت: «محاصره ایران نسبت به محاصره آمریکا نشتپذیرتر است. ایرانیها اساساً قادر نیستند همه چیز را بهطور کامل متوقف کنند.»
این پرسش راهبردی که آیا در نهایت گذر زمان به سود واشنگتن خواهد بود یا حکومت تهران، هنوز پاسخ قطعی ندارد. ایران همچنان راههایی برای تشدید درگیریای در اختیار دارد که اکنون به جنگی فرسایشی و طولانیمدت تبدیل شده است؛ اقدامی که میتواند هزینههای بیشتری بر آمریکا و متحدانش تحمیل کند. از سوی دیگر، توان ارتش آمریکا برای حفظ محاصره دریایی برای چندین ماه دیگر نیز نامشخص است.
با این حال، اکنون روشن است که محاسبه تهران در شش ماه پیش، هنگامی که تنگه هرمز را بست و یکپنجم عرضه نفت خام جهان را در منطقه محبوس کرد، اشتباه از آب درآمد. این اقدام نه موجب بروز بحران اقتصادی جهانی شد و نه رئیسجمهور ترامپ را وادار کرد جنگ را بر اساس شروط ایران پایان دهد.
فرضیات هیچیک از دو طرف محقق نشد
با این حال، محاصره بنادر ایران از سوی ترامپ که در ماه آوریل اعمال و در ژوئیه، پس از فروپاشی یک تفاهمنامه کوتاهعمر برای بازگشایی آبراه، دوباره برقرار شد، نتوانسته رفتار ایران را نیز تغییر دهد. با وجود تشدید اختلالات اقتصادی، این محاصره نه به خیزش مردمی علیه جمهوری اسلامی منجر شده و نه تهران را متقاعد کرده است که برای تضمین کشتیرانی آزاد، تنگه را بازگشایی کند.
ولی نصر، استاد مطالعات خاورمیانه در دانشگاه جانز هاپکینز و مقام سابق وزارت خارجه آمریکا که در تماسهای غیررسمی با ایران نیز مشارکت داشته است، گفت: «فرضیات هیچیک از دو طرف محقق نشده و هیچکدام از آنها نیز راه خروجی ندارند.»
با این حال، در حال حاضر، اهرم فشار ایران بر تنگه هرمز بهتدریج و بهطور پیوسته تحت تأثیر عملیات نظامی آمریکا در منطقه در حال تضعیف شدن است. قیمت نفت خام در بازارهای بینالمللی همچنان زیر ۱۰۰ دلار در هر بشکه قرار دارد؛ قیمتی که بالا محسوب میشود، اما همچنان فاصله زیادی با سطح بحرانی برای اقتصاد جهانی دارد. یکی از دلایل این وضعیت، استفاده چین از ذخایر داخلی و کاهش واردات نفت بوده است.
البته مسئله فقط نفت نیست. محمولههای گاز طبیعی مایعشده، کودهای شیمیایی و دیگر کالاها نیز همچنان در خلیج فارس گرفتار ماندهاند و اقتصاد کشورهای قطر، کویت، عراق و بحرین را تحت فشار قرار دادهاند؛ کشورهایی که راه دریایی جایگزینی ندارند.
یک مقام ارشد عرب حوزه خلیج فارس گفت: «گذر زمان به سود هیچیک از دو طرف نیست، اما ساعت برای ایرانیها با سرعت بیشتری در حال حرکت است، زیرا آنها تحت فشار اقتصادی عظیمی قرار دارند.» به گفته او، مسئله برای آمریکا بیشتر به سیاست و افکار عمومی مربوط میشود تا فشار اقتصادی.
شرکت TankerTrackers.com اوایل این هفته برآورد کرد که طی ۲۸ روز گذشته، بهطور میانگین حدود ۵ میلیون بشکه نفت خام در روز ــ که تقریباً هیچکدام از آن متعلق به ایران نبوده ــ از طریق تنگه هرمز از خلیج فارس خارج شده است. علاوه بر این، حدود ۲.۵ میلیون بشکه در روز نیز از طریق پایانههای نفتی واقع در سواحل دریای عمان، از جمله فجیره در امارات متحده عربی، صادر شده است. این میزان صادرات، بیش از ۴۰ درصد جریان نفت منطقه پیش از جنگ را تشکیل میدهد.
حملات مستمر ایران به کشتیها با هدف حفظ کنترل این کشور بر تنگه هرمز انجام میشود و در پی آن، حملات موشکی و پهپادی متقابلی شکل گرفته که تاکنون با دقت کنترل و تنظیم شدهاند. ایران به نفتکشها در دریا و همچنین پایگاهها و تأسیسات نظامی آمریکا در بحرین، کویت و اردن حمله کرده است؛ اما از انجام حملات گستردهتر علیه اسرائیل و دو اقتصاد بزرگ منطقه، یعنی عربستان سعودی و امارات متحده عربی، خودداری کرده است.
آمریکا نیز به نوبه خود شهرهای بزرگ ایران را بمباران نکرده و رهبران نظامی و سیاسی این کشور را هدف قرار نداده است. این وقفه در حملات به ایران اجازه داده است صنایع نظامی خود، از جمله بخشهای فعال در تولید موشک را که در جریان ۴۰ روز جنگ تمامعیار بین فوریه و آوریل هدف حملات آمریکا و اسرائیل قرار گرفته بودند، تعمیر و بازسازی کند.
همسایگان ایران در خلیج فارس امیدوارند این خویشتنداری نسبی از سوی هر دو طرف ادامه پیدا کند و راه را برای دستیابی به توافقی در آینده هموار سازد.
این مقام ارشد عرب حوزه خلیج فارس گفت: «برای ما در این منطقه، هرچند بنبست را به جنگ ترجیح میدهیم، اما توقف دائمی خصومتها را به بنبست ترجیح میدهیم.»
احتمال تشدید تنش از سوی ایران
با این حال، رهبران ایران مدتهاست هشدار دادهاند که نمیتوانند وضعیتی را بپذیرند که کشورهای عرب حوزه خلیج فارس نفت خود را صادر کنند، در حالی که تجارت ایران خفه شده است. هنگامی که ترامپ برای نخستین بار محاصره ایران را اعمال کرد، مقامهای ایرانی برآورد کرده بودند که میتوانند حدود پنج ماه، بدون پیامدهای فاجعهبار برای اقتصاد، در برابر آن مقاومت کنند. اکنون این نقطه بهسرعت در حال نزدیک شدن است و تهران را ناگزیر از اتخاذ یک تصمیم راهبردی میکند.
نصر، استاد دانشگاه، گفت: «یک گزینه برای آنها تسلیم شدن است. گزینه دیگر این است که در مقیاسی بسیار بزرگتر تنش را تشدید کنند و تلاش کنند با جنگیدن، خود را از این گوشه تنگ بیرون بکشند.»
او افزود که احتمالاً گزینه دوم محتملتر است: «محاسبه آنها این است که حتی اگر مجبور شوند دوباره به میز مذاکره بازگردند و حتی اگر مجبور شوند امتیازاتی بدهند، اگر از نظر نظامی فشار بیشتری وارد کنند، در نهایت مجبور خواهند بود امتیازات کمتری بدهند.»
تقویم سیاسی آمریکا نیز عامل مهم دیگری در محاسبات ایران است و احتمال تشدید تنش را افزایش میدهد. یکی از لحظات سرنوشتساز در تاریخ اولیه جمهوری اسلامی، تصمیم این حکومت برای اثرگذاری بر انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در سال ۱۹۸۰ بود؛ به این ترتیب که آزادی گروگانهای آمریکایی را تا پس از پیروزی رونالد ریگان بر جیمی کارتر به تعویق انداخت. دولت ریگان نیز بعدها بهطور محرمانه سلاح در اختیار ایران قرار داد.
امروز، رهبران ایران بهخوبی از میزان نامحبوب بودن جنگ در آمریکا آگاه هستند؛ جنگی که بخشی از آثار آن افزایش قیمت بنزین در جایگاههای سوخت بوده است. آنها تمایل چندانی ندارند به ترامپ ــ که در ماه فوریه دستور ترور بخش بزرگی از رهبری سیاسی و نظامی ایران را صادر کرد ــ با رسیدن به مصالحهای درباره تنگه هرمز پاداش بدهند؛ مصالحهای که میتواند درست پیش از انتخابات میاندورهای آمریکا در ماه نوامبر، قیمت بنزین را کاهش دهد.

الی گرَنمایه، کارشناس ایران در شورای روابط خارجی اروپا، گفت: «وقتی ساعت شروع به شمارش معکوس میکند، دیدگاه تهران این است: “چرا باید به هر قیمتی فشار بر ترامپ را برای دادن امتیاز کاهش دهیم؟ بگذارید او درد این مسئله را پای صندوقهای رأی احساس کند.”»
البته فشارهای سیاسی داخلی نیز در ایران وجود دارد. رهبران غیرنظامی کشور، از جمله مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، و محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، که در مذاکرات ماه ژوئن با آمریکا نقش داشتند، خواستار بازگشت به مذاکرات شدهاند و به وخامت وضعیت اقتصاد ایران اشاره میکنند.
ارزش پول ملی ایران، یعنی ریال، بهسرعت در حال کاهش است، تورم در حال افزایش است و کمبود بنزین به پدیدهای معمول تبدیل شده است. پزشکیان در مصاحبه تلویزیونی اخیر خود گفت: «بعضیها میگویند تحریمها اصلاً هیچ اثری ندارند. واقعاً نمیدانم به این افراد چه بگویم.» او خاطرنشان کرد که تجارت ایران بین ۲۵ تا ۳۵ درصد کاهش یافته است.
فرماندهان سپاه در حال انجام جنگی برای بقا
با این حال، به نظر میرسد قدرت واقعی در تهران در دست فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار دارد؛ بهویژه آنکه رهبر رسمی جدید ایران، مجتبی خامنهای، پس از جراحاتی که در حمله آمریکا ــ حملهای که در ماه فوریه به کشته شدن پدرش، علی خامنهای، انجامید ــ همچنان در مخفیگاه به سر میبرد.
این فرماندهان، از جمله محسن رضایی، رئیس جدید شورای عالی امنیت ملی، و احمد وحیدی، فرمانده سپاه پاسداران، حکومت را در حال انجام جنگی برای بقا میدانند و بعید است درد و فشار اقتصادیای را که شهروندان کشور متحمل میشوند، عاملی تعیینکننده در تصمیمگیریهای خود بدانند.
از برخی جهات، تورم و فقیرتر شدن طبقه متوسط ایران ممکن است یک انتخاب سیاستگذاری باشد؛ انتخابی با هدف ایجاد جامعهای بسیار نظامیتر و متمرکزتر که برای جنگ آماده باشد و همچنین مانع بازگشت اعتراضاتی شود که در ماه ژانویه ایران را تا آستانه انقلاب پیش برد.
اسفندیار باتمنقلیچ، مدیر اجرایی اندیشکده «بنیاد بورس و بازار» مستقر در لندن، گفت: «اقتصاد ایران در حال تضعیف است. اما تضعیف اقتصاد همچنان میتواند بخشی از یک راهبرد عمدی از سوی برخی چهرههای رهبری ایران برای حفظ توان ماندگاری در این درگیری باشد.»
او افزود: «آنها ظرفیت سرکوب فوقالعادهای دارند و میدانند که هرچه وضعیت اقتصادی بدتر شود، مردم عادی توانایی خود را برای بسیج گسترده از دست میدهند.»
نورمن رول، که از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۷ مقام ارشد جامعه اطلاعاتی آمریکا در امور ایران بود، نیز افزود اگر تاریخ معاصر در مورد تحولات داخل ایران چیزی به ما آموخته باشد، آن این است که باید نسبت به پیشبینیها محتاط بود.
او گفت: «کسانی که معتقدند حکومت بیش از حد قدرتمند، بیش از حد ریشهدار در جامعه ایران، یا بیش از حد تحت حفاظت نهادهای امنیتی گسترده داخلی است که بتواند سقوط کند، باید به یاد داشته باشند که زمانی قضاوتهای مشابهی درباره مبارک، بنعلی، چائوشسکو و حتی اتحاد جماهیر شوروی نیز مطرح میشد.»
او افزود: «هرکس ادعا کند با اطمینان میداند جمهوری اسلامی آیا و چه زمانی فرو خواهد پاشید یا دوام خواهد آورد، ابتدا باید از او خواست مهارتهای خود را بهعنوان یک پیامبر ثابت کند؛ مثلاً با اعلام شمارههای بختآزمایی هفته آینده.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
۱. مقدمه
اقتصاد بینالملل در دهههای اخیر دیگر صرفاً عرصه مبادله کالا، خدمات و سرمایه نیست، بلکه به یکی از مهمترین عرصههای اعمال قدرت در روابط بینالملل تبدیل شده است. گسترش وابستگی متقابل اقتصادی، از یک سو فرصتهای همکاری و مبادله را افزایش داده، اما از سوی دیگر امکان تبدیل همین وابستگیها به اهرم فشار سیاسی و راهبردی را نیز فراهم کرده است. دسترسی به بازارها، شبکههای مالی و نظامهای پرداخت، فناوری، انرژی، مسیرهای حملونقل و زنجیرههای تأمین، در شرایط رقابت ژئوپلیتیکی میتواند به منبع قدرت تبدیل شود. بنابراین، قدرت اقتصادی نه صرفاً پیامد قدرت سیاسی و نظامی، بلکه خود یکی از ابزارهای اساسی سیاست خارجی و اعمال قدرت است (بالدوین، David A. Baldwin, 1985).
ادبیات سیاستورزی اقتصادی (Economic Statecraft) از همین نقطه آغاز میشود. بالدوین (Baldwin, 1985) استدلال میکند که ارزیابی قدرت یک دولت نباید صرفاً بر ظرفیت نظامی آن متمرکز باشد، زیرا ابزارهای اقتصادی نیز میتوانند برای دستیابی به اهداف سیاسی و امنیتی به کار گرفته شوند. در همین راستا، دنیل درزنر (Daniel W. Drezner, 2003) با بهرهگیری از رویکرد نظریه بازیها نشان میدهد که اجبار اقتصادی را باید در چارچوب تعامل راهبردی میان دولت اعمالکننده فشار و کشور هدف تحلیل کرد. بنابراین، تحریم یا فشار اقتصادی را نمیتوان صرفاً تصمیمی اقتصادی تلقی کرد؛ این اقدامات بخشی از یک رابطه قدرت و در بسیاری موارد بخشی از راهبرد سیاست خارجی هستند.
با وجود این، هر نوع فشار اقتصادی را نمیتوان «جنگ اقتصادی» نامید و هر اقدامی علیه تجارت دریایی نیز الزاماً «محاصره دریایی» محسوب نمیشود. یکی از مسائل مهم در ادبیات این حوزه، اختلاط مفاهیمی است که از نظر ابزار، هدف، شدت، مبنای حقوقی و شیوه اجرا تفاوتهای اساسی دارند. فشار اقتصادی (Economic Pressure)، تحریم اقتصادی (Economic Sanctions)، منع یا تحریم دریایی (Maritime Embargo)، رهگیری دریایی (Maritime Interdiction)، محاصره دریایی (Blockade) و جنگ اقتصادی (Economic Warfare) مفاهیمی نزدیک به یکدیگرند، اما مترادف نیستند.
اهمیت این تمایز در تحلیل روابط میان ایران و ایالات متحده دوچندان است. اگر فشار اقتصادی علیه ایران به مرحلهای برسد که نیروهای نظامی بهصورت مستمر و مؤثر از ورود یا خروج کشتیها از بنادر یا سواحل ایران جلوگیری کنند، دیگر نمیتوان این وضعیت را صرفاً در چارچوب تحریم اقتصادی تحلیل کرد. در چنین شرایطی، ابزار اعمال فشار از سازوکارهای اقتصادی، مالی و حقوقی به استفاده مستقیم از قدرت نظامی منتقل شده و آثار اقتصادی از طریق یک عملیات نظامی ایجاد میشوند. با این حال، اطلاق عنوان «محاصره» همچنان نیازمند احراز مجموعهای از شرایط حقوقی و عملیاتی مشخص است.
بر این پایه، پرسش اصلی این نوشتار آن است که محاصره دریایی یک کشور چگونه باید در چارچوب نظری جنگ اقتصادی و جنگ نظامی طبقهبندی شود؟ پرسشهای فرعی نیز عبارتاند از: تفاوت میان تحریم اقتصادی، جنگ اقتصادی و محاصره دریایی چیست؟ چه زمانی یک اقدام دریایی از سطح تحریم یا منع دریایی به محاصره تبدیل میشود؟ آیا محاصره دریایی را باید بخشی از جنگ نظامی دانست یا گونهای از جنگ اقتصادی؟ و مفهوم «جنگ اقتصادی نظامیشده» (Militarized Economic Warfare) تا چه اندازه میتواند برای توضیح این پدیده مفید باشد؟
۲. چارچوب نظری
۱.۲. سیاستورزی اقتصادی و تبدیل وابستگی به قدرت
سیاستورزی اقتصادی به استفاده هدفمند از ابزارهای اقتصادی برای دستیابی به اهداف سیاسی و راهبردی اشاره دارد. در این چارچوب، تجارت، سرمایه، منابع مالی، فناوری، انرژی و دسترسی به بازارها میتوانند از عناصر صرفاً اقتصادی به ابزارهای اعمال قدرت تبدیل شوند.
بالدوین (David A. Baldwin, 1985) تأکید میکند که تحلیل سیاستورزی اقتصادی باید رابطه میان ابزار، هدف و هزینه تحمیلشده بر طرف مقابل را در مرکز توجه قرار دهد. بنابراین ، تحریم اقتصادی تنها یکی از اشکال سیاستورزی اقتصادی است و نمیتوان آن را معادل کل این مفهوم دانست.
در عمل، سیاستورزی اقتصادی طیف گستردهای از ابزارها را دربر میگیرد. برخی ابزارها ماهیت تشویقی دارند و برای اعطای منفعت به کار میروند، در حالی که برخی دیگر ماهیتی تنبیهی یا محدودکننده دارند. تحریم تجاری، محدودیت مالی، کنترل صادرات، محدودیت فناوری، محدودیت سرمایهگذاری، مسدودسازی داراییها و اعمال فشار بر شبکههای پرداخت در دسته دوم قرار میگیرند.
وجه مشترک این ابزارها آن است که بدون استفاده مستقیم از نیروی نظامی، هزینه رفتار نامطلوب را افزایش میدهند یا دسترسی کشور هدف به منابع مورد نیاز را محدود میکنند. از این رو، سیاستورزی اقتصادی را باید بخشی از طیف گستردهتری از ابزارهای قدرت در سیاست بینالملل دانست که در یک سوی آن مشوقهای اقتصادی و در سوی دیگر ابزارهای اقتصادی قهری قرار دارند.
۲.۲. نظریه اجبار و دیپلماسی قهری
رویکرد اجبار اقتصادی را میتوان در چارچوب نظریه اجبار (Coercion) و دیپلماسی قهری (Coercive Diplomacy) تحلیل کرد. توماس شلینگ (Thomas C. Schelling, 1966) نشان میدهد که قدرت در روابط بینالملل صرفاً به توانایی نابودی یا اشغال محدود نمیشود؛ توانایی ایجاد هزینه، تهدید معتبر و تغییر محاسبات طرف مقابل نیز شکل مهمی از قدرت است.
هدف اجبار معمولاً نابودی کامل طرف مقابل نیست، بلکه ایجاد شرایطی است که در آن هزینه ادامه رفتار موجود از منافع مورد انتظار آن بیشتر شود. در این چارچوب، فشار اقتصادی زمانی میتواند به اجبار موفق تبدیل شود که دولت هدف در محاسبه هزینه و فایده، تغییر رفتار را نسبت به ادامه سیاست موجود گزینه مطلوبتری ارزیابی کند.
با این حال، رابطه میان شدت فشار و تغییر رفتار الزاماً خطی نیست. کشور هدف ممکن است هزینههای فشار خارجی را به جامعه منتقل کند، مسیرهای تجاری جایگزین ایجاد کند، اقتصاد غیررسمی را گسترش دهد، از شرکای خارجی کمک بگیرد یا حتی فشار خارجی را به ابزاری برای بسیج سیاسی داخلی تبدیل کند (هوفباوئر و همکاران، Gary Clyde Hufbauer et al., 2007; پیپ، Robert A. Pape, 1997).
بنابراین، افزایش فشار اقتصادی لزوماً به افزایش متناسب احتمال تغییر رفتار منجر نمیشود. نتیجه فشار به ساختار سیاسی کشور هدف، میزان آسیبپذیری اقتصادی، ظرفیت سازگاری و همچنین اعتبار تهدید اعمالکننده فشار بستگی دارد.
۳.۲. رویکرد محرومسازی و تفاوت آن با اجبار
یکی از تمایزهای مهم در تحلیل قدرت اقتصادی، تفاوت میان اجبار (Coercion) و محرومسازی یا سلب دسترسی (Denial) است. در اجبار، هدف اصلی تغییر رفتار طرف مقابل است؛ در حالی که در محرومسازی، هدف میتواند کاهش توانایی طرف مقابل برای دسترسی به منابعی باشد که برای تحقق اهداف خود به آنها نیاز دارد. این تمایز برای تحلیل محاصره اهمیت ویژهای دارد. محاصره ممکن است حتی بدون تسلیم سیاسی کشور هدف، از نظر راهبردی مؤثر باشد؛ برای مثال، اگر صادرات، واردات، دسترسی به تجهیزات، منابع مالی یا ظرفیت تأمین نیازهای نظامی و راهبردی کشور هدف را کاهش دهد.
بنابراین ، باید میان دو پرسش متفاوت تمایز گذاشت:
۱. آیا فشار موجب تغییر رفتار سیاسی کشور هدف شده است؟
۲. آیا فشار موجب کاهش ظرفیت کشور هدف برای ادامه سیاست یا عملیات مورد نظر شده است؟
پاسخ مثبت به پرسش دوم لزوماً به معنای پاسخ مثبت به پرسش نخست نیست.
۳. تمایز مفهومی میان فشار اقتصادی، تحریم، جنگ اقتصادی و محاصره
۱.۳. فشار اقتصادی و سیاستورزی اقتصادی
فشار اقتصادی (Economic Pressure) مفهومی عام است که هرگونه استفاده هدفمند از وابستگی اقتصادی برای اثرگذاری بر رفتار یا ظرفیت طرف مقابل را دربر میگیرد. این مفهوم الزاماً به معنای وجود وضعیت جنگی نیست. دولتها میتوانند از محدودیتهای تجاری، مالی، سرمایهگذاری یا فناوری استفاده کنند، بدون آنکه رابطه آنها با کشور هدف وارد مرحله مخاصمه مسلحانه شود. بنابراین، فشار اقتصادی را باید در سطحی مفهومی گستردهتر از تحریم اقتصادی قرار داد.
۲.۳. تحریم اقتصادی
تحریم اقتصادی (Economic Sanctions) شکل مشخصتری از فشار اقتصادی است که معمولاً با هدف تنبیه، بازدارندگی، وادارسازی به تغییر رفتار یا محدودسازی ظرفیت کشور هدف اعمال میشود.
هوفباوئر و همکاران (Hufbauer et al., 2007) تحریمها را بر اساس اهداف و ابزارهای مختلف بررسی کرده و نشان میدهند که موفقیت تحریمها به مجموعهای از عوامل سیاسی و اقتصادی وابسته است. بنابراین، موفقیت تحریم را نمیتوان صرفاً بر اساس میزان خسارت اقتصادی ایجادشده سنجید؛ معیار مهمتر این است که آیا فشار اقتصادی به تحقق هدف سیاسی مورد نظر منجر شده است یا خیر.
رابرت پیپ (Robert A. Pape, 1997)، در نقد برآوردهای خوشبینانهتر درباره اثربخشی تحریمها، استدلال میکند که در بسیاری از موارد، تحریم اقتصادی بهتنهایی عامل اصلی دستیابی به هدف سیاسی نبوده است. در مقابل، درزنر (Daniel W. Drezner, 2003) نشان میدهد که حتی تهدید به اعمال فشار میتواند آثار بازدارنده داشته باشد و بخشی از موفقیت اجبار اقتصادی ممکن است پیش از اجرای کامل تحریم تحقق یابد.
این اختلاف نظری نشان میدهد که رابطه میان تحریم اقتصادی و موفقیت سیاسی، پیچیده، زمینهمند و وابسته به شرایط است.
۳.۳. جنگ اقتصادی
جنگ اقتصادی (Economic Warfare) مفهومی گستردهتر از تحریم اقتصادی است. نوربرت اوئرمان (Nils Ole Oermann) و هانس-یواخیم ولف (Hans-Joachim Wolff) در بررسی مفهوم جنگ اقتصادی، سه کاربرد اصلی برای آن شناسایی میکنند: جنگی که با اهداف اقتصادی آغاز میشود؛ حمله به ظرفیت اقتصادی دشمن در جریان یک مخاصمه مسلحانه؛ و تلاش برای هدف قرار دادن ظرفیت اقتصادی یک رقیب بدون وقوع جنگ مسلحانه کلاسیک (Oermann and Wolff, 2022).
با این حال، کاربرد معنای سوم باید با احتیاط صورت گیرد. اگر هر نوع رقابت اقتصادی، تحریم یا فشار تجاری را «جنگ اقتصادی» بنامیم، مرز مفهومی میان رقابت اقتصادی، سیاستورزی اقتصادی، تحریم و جنگ واقعی از میان خواهد رفت.
در این نوشتار، جنگ اقتصادی در معنای تحلیلی عبارت است از:
تلاش سازمانیافته برای کاهش ظرفیت اقتصادی، تجاری، مالی یا منابع راهبردی طرف مقابل در چارچوب یک رقابت یا منازعه راهبردی.
بر این پایه، جنگ اقتصادی میتواند با ابزارهای اقتصادی آغاز شود؛ اما هنگامی که برای تحقق اهداف اقتصادی یا راهبردی، قدرت نظامی مستقیماً وارد فرایند هدفگیری ظرفیت اقتصادی شود، ماهیت آن تغییر میکند.
۴.۳. جنگ اقتصادی نظامیشده
مفهوم جنگ اقتصادی نظامیشده (Militarized Economic Warfare) برای توصیف وضعیتی به کار میرود که در آن نیروی نظامی مستقیماً برای ایجاد یا تشدید آثار اقتصادی بر کشور هدف مورد استفاده قرار میگیرد.
این مفهوم از نظر تحلیلی اهمیت دارد، زیرا دو واقعیت را همزمان در نظر میگیرد:
وسیله اعمال فشار، نظامی است؛
هدف یا پیامد مهم آن، محدود کردن ظرفیت اقتصادی، تجاری یا مالی کشور هدف است.
با این حال، جنگ اقتصادی نظامیشده یک طبقهبندی تحلیلی است و نباید آن را با یک عنوان حقوقی مستقل اشتباه گرفت. در حقوق بینالملل، وصف حقوقی یک عملیات به عواملی مانند مبنای حقوقی توسل به زور، وضعیت مخاصمه، هدف عملیات، نحوه اجرا و رعایت قواعد حقوق بشردوستانه بستگی دارد.
۴. محاصره دریایی و جایگاه آن در جنگ اقتصادی
محاصره دریایی (Blockade) از دیرباز یکی از ابزارهای اصلی جنگ دریایی بوده است. سیمون هینز (Simon Haines, 2016) در بررسی تحول حقوق جنگ دریایی نشان میدهد که محاصره باید در چارچوب عملیات نظامی دریایی و قواعد حاکم بر مخاصمات مسلحانه تحلیل شود.
از نظر عملیاتی، محاصره به عملیات نیروهای دریایی و در مواردی هوایی اطلاق میشود که هدف آن جلوگیری از حرکت دریایی به سوی بندر یا ساحل دشمن یا از آن است.
کمیته بینالمللی صلیب سرخ (International Committee of the Red Cross – ICRC) نیز محاصره را در چارچوب عملیاتی اقدامی میداند که با استفاده از نیروهای دریایی و هوایی، حرکت دریایی از یک بندر یا ساحل دشمن یا به سوی آن را متوقف میکند (ICRC, 2026).
بنابراین، محاصره از این جهت با تحریم اقتصادی تفاوت اساسی دارد که تحریم عمدتاً از طریق قواعد، ممنوعیتها، محدودیتهای مالی و تجاری و سازوکارهای حقوقی، دسترسی اقتصادی را محدود میکند؛ در حالی که محاصره بر قدرت فیزیکی برای کنترل دسترسی دریایی متکی است.
از همین رو، محاصره در نقطهای قرار میگیرد که رویکرد جنگ دریایی و رویکرد جنگ اقتصادی بر یکدیگر منطبق میشوند.
۵. تفاوت محاصره دریایی با تحریم و منع دریایی
هر اقدامی علیه تجارت دریایی یک کشور را نمیتوان محاصره نامید.
تحریم نفتی، تحریم کشتیرانی، محدودیت بیمه کشتیها، محدودیت دسترسی به بنادر، توقیف موردی محمولهها یا رهگیری برخی کشتیها ممکن است تجارت دریایی را بهشدت مختل کنند، اما هر یک از این اقدامات از نظر ابزار، دامنه، مبنای حقوقی و آثار عملیاتی با محاصره تفاوت دارند.
تحریم یا منع دریایی (Maritime Embargo) معمولاً به ممنوعیت یا محدودیت حقوقی و اقتصادی درباره ورود، خروج یا حمل کالاها و اقلام مشخص اشاره دارد.
رهگیری دریایی (Maritime Interdiction) نیز میتواند شامل توقف، بازرسی یا تغییر مسیر برخی کشتیها باشد.
در مقابل، محاصره ناظر بر ممانعت سازمانیافته، مستمر و مؤثر از دسترسی دریایی به یک بندر یا ساحل است.
از این رو، برای تمایز میان این مفاهیم باید دستکم چهار عنصر مورد توجه قرار گیرد:
۱. عنصر فیزیکی؛
۲. استمرار عملیات؛
۳. دامنه و پوشش جغرافیایی؛
۴. اثربخشی واقعی در جلوگیری از دسترسی دریایی.
این عناصر، محاصره را از مجموعهای از اقدامات محدودکننده علیه تجارت دریایی متمایز میکنند.
۶. مبنای حقوقی محاصره دریایی
حقوق محاصره دریایی در نقطه اتصال حقوق بینالملل توسل به زور، حقوق مخاصمات مسلحانه و حقوق جنگ دریایی قرار دارد.
ماده ۴۱ منشور ملل متحد (United Nations Charter) اقداماتی را که بدون استفاده از نیروی مسلح انجام میشوند، از جمله قطع کامل یا جزئی روابط اقتصادی و ارتباطات دریایی، دربر میگیرد. در مقابل، ماده ۴۲ منشور امکان اقدام از طریق نیروهای هوایی، دریایی یا زمینی را در شرایط مقرر در منشور پیشبینی کرده و «محاصره» (Blockade) را صراحتاً در شمار این اقدامات قرار میدهد (United Nations, 1945).
این تفکیک نشان میدهد که از منظر ساختار منشور ملل متحد، میان قطع یا محدودسازی اقتصادی بدون کاربرد نیروی مسلح و محاصره بهعنوان اقدام نظامی تفاوت بنیادی وجود دارد.
با این حال، ماده ۴۲ در چارچوب اختیارات شورای امنیت و فصل هفتم منشور قرار دارد و نباید از آن نتیجه گرفت که هر محاصره یکجانبه در هر شرایطی خودبهخود مشروع است. مشروعیت حقوقی هر عملیات نظامی نیازمند بررسی مستقل مبنای توسل به زور و قواعد حاکم بر نحوه اجرای عملیات است.
در عرصه حقوق مخاصمات دریایی، راهنمای سنرمو درباره حقوق بینالملل قابل اعمال بر مخاصمات مسلحانه در دریا (San Remo Manual on International Law Applicable to Armed Conflicts at Sea) یکی از مهمترین متون راهنما برای بازبیان و توضیح قواعد قابل اعمال بر جنگ دریایی معاصر است. این سند در سال ۱۹۹۴ توسط گروهی از کارشناسان حقوقی و دریایی تدوین شد و اگرچه یک معاهده الزامآور نیست، اهمیت قابل توجهی در تبیین قواعد حقوق مخاصمات دریایی دارد (Doswald-Beck, 1995).
۷. شرایط حقوقی و عملیاتی محاصره
محاصره دریایی برای آنکه از نظر حقوقی و عملیاتی قابل شناسایی باشد، صرفاً به اعلام سیاسی یا ایجاد اختلال در تجارت نیاز ندارد.
- نخست، محدوده و موضوع محاصره باید مشخص باشد.
- دوم، محاصره باید در عمل مؤثر باشد؛ به این معنا که نیروی اعمالکننده توانایی واقعی جلوگیری از دسترسی دریایی را داشته باشد.
- سوم، محاصره باید اعلام و به طرفهای ذیربط اطلاعرسانی شود.
- چهارم، اجرای آن باید با قواعد حقوق بشردوستانه و الزامات مربوط به حمایت از جمعیت غیرنظامی سازگار باشد (ICRC, 2026; Doswald-Beck, 1995).
در نتیجه، توقیف یک کشتی یا حتی چند کشتی، بدون وجود ممانعت سازمانیافته و مؤثر از دسترسی به ساحل یا بندر، به خودی خود محاصره ایجاد نمیکند.
همچنین، کاهش صادرات نفت بر اثر تحریمهای مالی، بیمهای یا تجاری، هرچند ممکن است پیامد اقتصادی بسیار شدیدی ایجاد کند، از نظر حقوقی معادل محاصره دریایی نیست.
این تمایز از نظر تحلیلی اهمیت زیادی دارد، زیرا شباهت در نتیجه اقتصادی به معنای یکسان بودن ابزار یا وصف حقوقی نیست.
۸. محاصره دریایی بهعنوان ابزار جنگ اقتصادی
محاصره دریایی را میتوان یکی از روشنترین نمونههای همپوشانی قدرت نظامی و اقتصادی دانست. وسیله اجرای آن نیروی نظامی است، اما یکی از مهمترین اهداف یا پیامدهای آن میتواند کاهش ظرفیت اقتصادی طرف مقابل باشد.
محاصره میتواند:
- تجارت خارجی را محدود کند؛
- صادرات را کاهش دهد؛
- واردات مواد اولیه و کالاهای واسطهای را مختل کند؛
- درآمدهای ارزی را کاهش دهد؛
- هزینه تجارت و حملونقل را افزایش دهد؛
- و ظرفیت مالی دولت را تحت فشار قرار دهد.
در اقتصادی که به تجارت دریایی و صادرات منابع طبیعی وابستگی قابل توجهی دارد، این آثار میتوانند از مسیرهای متعددی به اقتصاد داخلی منتقل شوند.
یک زنجیره احتمالی به این صورت شکل میگیرد:
کاهش صادرات → کاهش عرضه ارز → فشار بر نرخ ارز → افزایش هزینه واردات → افزایش هزینه تولید → کاهش تولید و افزایش تورم → فشار بر بودجه دولت.
با این حال، این زنجیره نباید بهصورت مکانیکی و قطعی فرض شود. شدت و دامنه آثار به ساختار اقتصاد، میزان ذخایر ارزی، امکان استفاده از مسیرهای جایگزین، دسترسی به شرکای تجاری، انعطافپذیری تولید داخلی، ظرفیت دولت برای توزیع منابع و واکنش انتظارات اقتصادی بستگی دارد.
بنابراین، محاصره یک شوک اولیه ایجاد میکند، اما آثار نهایی آن به ساختارهای اقتصادی و نهادی کشور هدف وابسته است.
۹. سازوکار اقتصادی محاصره در مورد ایران
در مورد ایران، اهمیت محاصره احتمالی از ساختار اقتصاد و نقش تجارت دریایی در صادرات و واردات ناشی میشود.
هرگونه اختلال پایدار در دسترسی دریایی میتواند دستکم سه نوع شوک به اقتصاد وارد کند:
الف) شوک تجاری
این شوک از کاهش حجم تجارت یا افزایش هزینه مبادلات خارجی ناشی میشود.
ب) شوک ارزی
این شوک از کاهش دسترسی به ارز خارجی و تغییر انتظارات نسبت به آینده نرخ ارز شکل میگیرد.
ج) شوک مالی دولت
این شوک از کاهش منابع درآمدی و همزمان افزایش هزینههای مقابله با بحران ناشی میشود.
اگر صادرات نفت یا سایر کالاهای صادراتی ایران از مسیر دریایی محدود شود، کاهش درآمد ارزی میتواند فشار بر بازار ارز را افزایش دهد. در اقتصادی که انتظارات تورمی از قبل بالا باشد، اثر این شوک میتواند از مسیر انتظارات تشدید شود.
فعالان اقتصادی ممکن است کاهش دسترسی به ارز و دشوارتر شدن واردات را نشانهای از افزایش تورم آینده تلقی کنند و رفتار خود را پیشاپیش تعدیل کنند. از این رو، اثر محاصره ممکن است از کاهش مستقیم حجم تجارت فراتر رود.
از سوی دیگر، کاهش درآمدهای دولت الزاماً به معنای فروپاشی فوری ظرفیت مالی دولت نیست. دولت میتواند بخشی از فشار را از طریق استقراض، تغییر ترکیب مخارج، افزایش مالیات، فروش دارایی یا تأمین مالی پولی جذب کند.
البته هر یک از این سازوکارها میتواند هزینههای خود را در قالب تورم، افزایش بدهی، کاهش سرمایهگذاری عمومی یا کاهش رفاه اقتصادی نشان دهد.
از همین رو باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت:
کاهش منابع مالی دولت لزوماً به معنای کاهش فوری توانایی آن برای ادامه سیاستهای اقتصادی، سیاسی یا امنیتی خود نیست. دولتها معمولاً ابزارهای متعددی برای جبران افت درآمدها در اختیار دارند؛ از جمله استفاده از ذخایر مالی، استقراض از شبکه بانکی، انتشار اوراق بدهی، افزایش درآمدهای مالیاتی، کاهش یا بازتخصیص برخی هزینهها و بهرهگیری از منابع ارزی موجود. به همین دلیل، میان کاهش درآمدها و کاهش ظرفیت عملیاتی دولت معمولاً یک فاصله زمانی وجود دارد. با این حال، اگر محدودیت منابع برای مدت طولانی ادامه یابد و امکان جبران آن بهتدریج کاهش پیدا کند، هزینه حفظ سیاستهای پیشین افزایش مییابد و فشار بیشتری بر بودجه، نظام پولی و سایر متغیرهای اقتصادی وارد میشود. بنابراین، رابطه دقیقتر آن است که کاهش منابع دولت توان مالی و انعطاف سیاستی آن را بهتدریج فرسایش میدهد، نه اینکه فوراً توانایی اجرای سیاستهای موجود را از بین ببرد. این تمایز برای تحلیل اقتصاد سیاسی محاصره در ایران اهمیت اساسی دارد.
۱۰. محاصره، امنیت انرژی و آثار بینالمللی
پیامدهای محاصره احتمالی بنادر ایران صرفاً به اقتصاد داخلی محدود نمیشود. موقعیت ایران در خلیج فارس و پیوند این رویکرده با تجارت جهانی انرژی باعث میشود هر اختلال عمده در تجارت دریایی بتواند آثار فرامرزی ایجاد کند.
افزایش ریسک حملونقل دریایی، افزایش حق بیمه، تغییر مسیر کشتیها، افزایش هزینه انرژی و اختلال در زنجیرههای تأمین، از جمله پیامدهایی هستند که میتوانند به سایر اقتصادها منتقل شوند.
بنابراین ، جنگ اقتصادی دریایی میتواند ماهیتی شبکهای پیدا کند. هزینه عملیات صرفاً بر کشور هدف تحمیل نمیشود، بلکه بخشی از هزینه ممکن است به شرکتهای کشتیرانی، بیمهگران، واردکنندگان، صادرکنندگان و مصرفکنندگان کشورهای ثالث منتقل شود.
همین مسئله میتواند محاسبات دولت اعمالکننده فشار را نیز تغییر دهد. هرچه هزینههای جانبی فشار برای کشورهای ثالث افزایش یابد، احتمال شکلگیری مخالفت یا کاهش همکاری آنان با راهبرد فشار نیز افزایش مییابد.
در نتیجه، جنگ اقتصادی در عرصه دریایی را نمیتوان صرفاً رابطهای دوجانبه میان اعمالکننده فشار و کشور هدف دانست؛ بلکه باید آن را در قالب شبکهای از وابستگیهای متقابل تحلیل کرد.
۱۱. مسئله اثربخشی: آیا فشار اقتصادی به تغییر رفتار منجر میشود؟
یکی از خطاهای تحلیلی رایج، برابر دانستن خسارت اقتصادی با موفقیت سیاسی است.
یک کشور ممکن است تحت فشار اقتصادی شدید قرار گیرد، اما همچنان از تغییر رفتار خودداری کند. ادبیات تحریمها نشان میدهد که موفقیت به عواملی همچون هدف تحریم، شدت و طراحی آن، همکاری کشورهای ثالث، آسیبپذیری اقتصاد هدف، ظرفیت سازگاری و ساختار سیاسی کشور هدف بستگی دارد (Hufbauer et al., 2007; Pape, 1997).
این مسئله درباره محاصره دریایی نیز صدق میکند.
محاصره ممکن است تولید را کاهش دهد، تورم را افزایش دهد، درآمدهای دولت را محدود کند و هزینه تأمین کالا و انرژی را بالا ببرد؛ اما هیچیک از این آثار به خودی خود تغییر رفتار سیاسی را تضمین نمیکند.
حکومت هدف ممکن است:
- منابع را از بخشهای غیرضروری به بخشهای راهبردی منتقل کند؛
- اقتصاد را به سمت بسیج جنگی سوق دهد؛
- جیرهبندی و کنترل قیمت را گسترش دهد؛
- مسیرهای جایگزین تجارت ایجاد کند؛
- اقتصاد غیررسمی را توسعه دهد؛
- یا از حمایت کشورهای ثالث استفاده کند.
بنابراین، ارزیابی محاصره باید دستکم در دو سطح صورت گیرد:
اثربخشی اقتصادی و موفقیت سیاسی.
ممکن است محاصره از نظر کاهش ظرفیت اقتصادی موفق باشد، اما از نظر واداشتن دولت هدف به تغییر رفتار شکست بخورد.
برعکس، حتی تهدید معتبر به محاصره ممکن است پیش از اجرای کامل آن، محاسبات سیاسی کشور هدف را تغییر دهد؛ موضوعی که با رویکرد بازدارندگی و نظریه اجبار سازگار است (Drezner, 2003).
۱۲. پارادوکس اجبار اقتصادی
فشار اقتصادی شدید میتواند پیامدهای سیاسی غیرخطی داشته باشد.
هنگامی که حکومت هدف فشار خارجی را بهعنوان حملهای علیه کلیت کشور صورتبندی میکند، ممکن است بخشی از جامعه در کوتاهمدت، به جای فاصله گرفتن از حکومت، در برابر تهدید خارجی همبستگی بیشتری نشان دهد.
از این رو، افزایش هزینه اقتصادی الزاماً به افزایش متناسب احتمال تغییر رفتار سیاسی منجر نمیشود.
این پارادوکس زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که حکومت بتواند میان فشار خارجی و مشروعیت یا انسجام داخلی پیوند سیاسی ایجاد کند. در چنین شرایطی، هزینه تحریم یا محاصره ممکن است از نظر اقتصادی بسیار بالا باشد، اما اثر سیاسی آن کمتر از انتظار اعمالکننده فشار باشد.
نتیجه نهایی به عواملی همچون:
- انسجام مقامات حکومتی؛
- ظرفیت دولت؛
- امکان انتقال هزینهها به جامعه؛
- دسترسی به حمایت خارجی؛
- ظرفیت سازگاری اقتصادی؛
- و ادراک عمومی از منشأ بحران
وابسته خواهد بود.
۱۳. محاصره بهعنوان ابزار محرومسازی
رویکرد محرومسازی (Denial) امکان دیگری برای ارزیابی محاصره فراهم میکند.
اگر هدف عملیات صرفاً واداشتن دولت به تغییر رفتار نباشد و در عوض کاهش ظرفیت آن برای صادرات، تأمین مالی، واردات کالاهای راهبردی یا ادامه عملیات نظامی مورد نظر باشد، معیار موفقیت باید بر میزان کاهش ظرفیت متمرکز شود.
این رویکرد از نظر تحلیلی اهمیت دارد، زیرا برخی عملیاتهای اقتصادی ممکن است حتی بدون تغییر رفتار سیاسی طرف مقابل، به هدف راهبردی خود دست یابند.
برای مثال، اگر محاصره توان تأمین مالی، دسترسی به تجهیزات یا توانایی حفظ سطح معینی از عملیات را کاهش دهد، میتوان آن را از منظر محرومسازی موفق دانست؛ حتی اگر حکومت هدف رسماً تسلیم نشود.
بنابراین، «تسلیم سیاسی» تنها شاخص موفقیت نیست. در برخی شرایط، کاهش ظرفیت ادامه رفتار خود میتواند هدف راهبردی محسوب شود.
۱۴. مرز میان جنگ اقتصادی و جنگ نظامی
مرز میان جنگ اقتصادی و جنگ نظامی را نمیتوان صرفاً بر اساس میزان خسارت اقتصادی تعیین کرد. برای این منظور باید دستکم ابزار، هدف و زمینه عملیاتی را در نظر گرفت.
هنگامی که ابزار اصلی فشار، محدودیتهای مالی، تجاری یا حقوقی است و نیروی نظامی مستقیماً وارد فرایند اعمال فشار نمیشود، تحلیل در درجه نخست در چارچوب سیاستورزی اقتصادی و تحریم قرار میگیرد.
هنگامی که هدف بهصورت سازمانیافته تضعیف ظرفیت اقتصادی و راهبردی رقیب در یک منازعه دنبال میشود، مفهوم جنگ اقتصادی کاربرد بیشتری پیدا میکند.
اگر برای تحقق همین هدف، از نیروی نظامی برای قطع یا محدود کردن تجارت استفاده شود، مفهوم جنگ اقتصادی نظامیشده از نظر تحلیلی مناسبتر خواهد بود.
در مقابل، هنگامی که عملیات اصلی متوجه انهدام مستقیم اهداف نظامی یا زیرساختهای اقتصادی از طریق حمله مسلحانه باشد، تحلیل به عرصه جنگ نظامی مستقیم نزدیکتر میشود.
این طبقهبندیها مانعةالجمع نیستند. یک منازعه میتواند همزمان چند شکل از قدرت را دربر گیرد و یک عملیات نظامی میتواند در کنار اهداف نظامی، اهداف اقتصادی و سیاسی نیز داشته باشد.
۱۵. جایگاه محاصره دریایی در مورد ایران
در مورد ایران، استفاده از عنوان «محاصره دریایی» باید با احتیاط علمی صورت گیرد.
تحریم نفتی، تحریم کشتیرانی، محدودیت بیمه، فشار مالی بر شرکتهای حملونقل، تهدید کشتیهای تجاری یا توقیف موردی محمولهها، هرچند میتوانند آثار اقتصادی شدیدی داشته باشند، به خودی خود برای احراز محاصره کافی نیستند.
برای اطلاق دقیق عنوان «محاصره» باید وجود عناصر مشخصی احراز شود؛ از جمله:
- ممانعت فیزیکی و مؤثر از ورود و خروج کشتیها؛
- محدوده جغرافیایی مشخص؛
- استمرار عملیات؛
- اعلام یا اطلاعرسانی لازم؛
- و رعایت سایر شرایط حقوقی و عملیاتی.
اگر این عناصر وجود داشته باشند، اقدام مزبور دیگر صرفاً یک سیاست تحریمی نیست، بلکه یک عملیات نظامی دریایی است که میتواند آثار اقتصادی گسترده ایجاد کند.
در چنین شرایطی، مفهوم «جنگ اقتصادی نظامیشده» از نظر تحلیلی مفید است، زیرا نشان میدهد که قدرت نظامی برای ایجاد محرومیت اقتصادی و تضعیف ظرفیتهای مالی و تجاری به کار گرفته شده است.
با این حال، این مفهوم نباید جایگزین وصف حقوقی عملیات شود. عنوان حقوقی دقیق عملیات، در صورت احراز شرایط، محاصره است؛ در حالی که «جنگ اقتصادی نظامیشده» توصیفی تحلیلی از کارکرد و رابطه میان ابزار نظامی و هدف اقتصادی آن است.
۱۶. محدودیتهای حقوق بشردوستانه
قرار گرفتن محاصره در چارچوب یک مخاصمه مسلحانه به معنای آزادی نامحدود در اجرای آن نیست.
حقوق بینالملل بشردوستانه محدودیتهای مهمی بر شیوه اجرای محاصره اعمال میکند. محاصره نباید با هدف گرسنگی دادن غیرنظامیان اجرا شود و اجرای آن باید با الزامات مربوط به حمایت از جمعیت غیرنظامی و دسترسی به کمکهای بشردوستانه سازگار باشد. اصول تمایز، تناسب و احتیاط نیز در عملیات نظامی دریایی اهمیت دارند (Doswald-Beck, 1995; ICRC, 2026).
از این رو، سه پرسش باید از یکدیگر تفکیک شوند:
نخست: آیا از نظر عملیاتی محاصرهای وجود دارد؟
دوم: آیا این محاصره در بستر یک مخاصمه مسلحانه قرار گرفته است؟
سوم: آیا نحوه اجرای محاصره با قواعد حقوق بینالملل بشردوستانه سازگار است؟
پاسخ مثبت به پرسش نخست، به خودی خود پاسخ مثبت به دو پرسش دیگر نیست.
این تفکیک برای جلوگیری از خلط میان وجود یک وضعیت عملیاتی و مشروعیت حقوقی آن وضعیت ضروری است.
۱۷. چارچوب تحلیلی پیشنهادی
برای مطالعه محاصره دریایی میتوان چهار بعد را بهصورت همزمان بررسی کرد:
۱. ابزار
در این بعد باید میان تحریم، منع دریایی، توقیف، رهگیری، محاصره و حمله نظامی تمایز گذاشت.
۲. وسیله
باید مشخص شود که اعمال فشار از طریق قدرت اقتصادی، حقوقی، مالی، انتظامی یا نظامی صورت میگیرد.
۳. هدف
در این سطح باید میان تنبیه، بازدارندگی، وادارسازی به تغییر رفتار، محرومسازی از منابع و تضعیف توان نظامی تمایز گذاشت.
۴. پیامد
پیامدها میتوانند اقتصادی، نظامی و سیاسی باشند.
پیامدهای اقتصادی ممکن است شامل کاهش تجارت، افت درآمدهای ارزی، افزایش هزینه واردات، کاهش تولید، افزایش تورم و فشار مالی دولت باشند.
پیامدهای نظامی میتوانند شامل کاهش دسترسی به تجهیزات و منابع راهبردی و افزایش هزینه تأمین عملیات باشند.
پیامدهای سیاسی نیز ممکن است شامل تغییر رفتار، افزایش مقاومت، مذاکره، سازگاری، تشدید منازعه یا تغییر محاسبات راهبردی باشند.
مزیت این چارچوب آن است که از فروکاستن محاصره به یک برچسب واحد جلوگیری میکند.
محاصره:
- از نظر وسیله، عملیات نظامی است؛
- از نظر کارکرد، میتواند ابزار محرومسازی اقتصادی باشد؛
- از نظر هدف، ممکن است برای اجبار سیاسی یا کاهش ظرفیت طرف مقابل به کار رود؛
- و از نظر پیامد، میتواند همزمان اقتصاد داخلی، توان نظامی و محاسبات سیاسی را تحت تأثیر قرار دهد.
در نتیجه، برای تحلیل دقیق محاصره باید از یک مدل تکبعدی فاصله گرفت و آن را در قالب یک زنجیره چندسطحی ابزار ـ وسیله ـ هدف ـ پیامد بررسی کرد.
۱۸. نتیجهگیری
تحلیل حاضر نشان میدهد که تمایز میان سیاستورزی اقتصادی، تحریم اقتصادی، جنگ اقتصادی و جنگ نظامی برای فهم منازعات معاصر ضروری است.
سیاستورزی اقتصادی مفهومی عام برای استفاده از ابزارهای اقتصادی در سیاست خارجی است. تحریم اقتصادی یکی از مهمترین ابزارهای این عرصه است که عمدتاً بدون استفاده مستقیم از نیروی نظامی اعمال میشود. جنگ اقتصادی مفهومی گستردهتر است و به تلاش سازمانیافته برای کاهش ظرفیت اقتصادی و راهبردی رقیب اشاره دارد.
محاصره دریایی در این میان جایگاهی متمایز دارد. در صورت تحقق واقعی و احراز شرایط حقوقی آن، محاصره یک عملیات نظامی دریایی است؛ اما اهداف و پیامدهای آن میتواند مستقیماً متوجه تجارت، صادرات، واردات، درآمدهای ارزی و ظرفیت اقتصادی کشور هدف باشد.
به همین دلیل، محاصره را نمیتوان صرفاً نوعی تحریم اقتصادی دانست. مناسبترین توصیف تحلیلی آن، در شرایطی که نیروی نظامی مستقیماً برای ایجاد محرومیت اقتصادی به کار گرفته میشود، مفهوم «جنگ اقتصادی نظامیشده» است.
با این حال، استفاده از این مفهوم نباید موجب حذف تمایز حقوقی میان محاصره و تحریم شود. برای اطلاق عنوان «محاصره دریایی» باید عناصر عملیاتی و حقوقی آن احراز شوند. صرف تحریم نفتی، تحریم کشتیرانی، توقیف موردی کشتیها، محدودیت بیمه یا افزایش فشار مالی بر تجارت دریایی برای تحقق محاصره کافی نیست.
در مورد ایران نیز این تمایز اهمیت ویژهای دارد. هر تحلیل علمی باید میان وضعیت بالفعل و سناریوی فرضی تفاوت بگذارد و از اطلاق قطعی عنوان محاصره در شرایطی که عناصر لازم آن احراز نشدهاند، پرهیز کند.
در نهایت، محاصره دریایی را باید در نقطه تلاقی سه رویکرد تحلیل کرد:
رویکرد جنگ دریایی، رویکرد جنگ اقتصادی و رویکرد اجبار و دیپلماسی قهری.
از یک سو، قدرت نظامی وسیله اجرای آن است؛ از سوی دیگر، محرومسازی اقتصادی یکی از مهمترین سازوکارهای اثرگذاری آن محسوب میشود؛ و در سطح سیاسی، هدف نهایی میتواند تغییر محاسبات راهبردی یا کاهش ظرفیت ادامه منازعه باشد. همین همپوشانی است که محاصره دریایی را به یکی از روشنترین نمونههای پیوند میان قدرت اقتصادی و قدرت نظامی در سیاست بینالملل معاصر تبدیل میکند.
بنابراین، میتوان یک تمایز نهایی و اساسی برقرار کرد:
تحریم میتواند ساختار اقتصاد ایران را بدون جنگ نظامی هدف قرار دهد؛ جنگ اقتصادی میتواند ظرفیت اقتصادی رقیب را بهصورت سازمانیافته تضعیف کند؛ اما محاصره دریایی، هنگامی که واقعاً و حقوقاً محقق شود، استفاده مستقیم از قدرت نظامی برای کنترل دسترسی دریایی است که میتواند کارکردی آشکاراً اقتصادی و راهبردی داشته باشد.
بنابراین، محاصره نه صرفاً یک ابزار اقتصادی است و نه صرفاً یک عملیات نظامی منفک از اقتصاد؛ بلکه یک ابزار نظامی با کارکرد بالقوه اقتصادی و راهبردی است که باید همزمان در سه سطح حقوقی، نظامی و اقتصاد سیاسی تحلیل شود.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
بخش اول
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: مردی که جرأت کرد آینه را به روی شاه بگیرد. در۳۰ ژوئن ۱۹۶۰، در تالار بزرگ «کاخ ملت» در لئوپولدویل، پادشاه بلژیک با یونیفورم سفیدِ گالا بر تخت نشسته بود تا استقلال کنگو را به عنوان «نقطهٔ اوج نبوغِ پادشاه لئوپولد دوم» جشن بگیرد. اما در میانِ تشریفاتِ باشکوه، مردی که تنها چند ساعت پیش بالاترین نشان افتخار بلژیک را دریافت کرده بود، از جای خود برخاست و بدون کسب اجازه، در برابر دوربینهای مطبوعات جهانی، پرده از حقیقتی برید که هیچکس انتظارش را نداشت.
پاتریس لومومبا، نخستوزیر تازهانتخابشدهٔ کنگو، که به خوبی میدانست ممکن است این سخنرانی، آخرین سخنرانی عمرش باشد، با صراحت و شجاعتی بینظیر فریاد زد: «ما را مسخره و تحقیر کردند... مجبور بودیم ضربات را تحمل کنیم چون سیاهپوست بودیم... هیچکس هرگز گلولههایی را که برادرانمان را در خاک انداخت، فراموش نخواهد کرد.» در آن لحظه، نه فقط یک مراسم رسمی، بلکه یک «حکم اعدام» امضا شد. پادشاهِ ۲۹ ساله که تا پیش از آن هرگز چنین سخنانی را از یک «سیاهپوست» نشنیده بود، از خشم منفجر شد. دیپلماتهای بلژیکی که از استقلالِ تحت کنترل خود ناامید شده بودند، تصمیمشان را گرفتند: «این مرد باید از میان برداشته شود.»
لومومبا، فرزندِ یک کشاورز از روستایی دورافتاده، نه فقط یک سیاستمدار، که «امیدِ جامعۀ سرخورده» بود. او از دلِ یک نظامِ آپارتایدیِ سهمگین (کنگوییهایی که میخواستند به طبقه اجتماعی «اوولووه» (évolués) یعنی «توسعهیافتهها» تعلق پیدا کنند باید ثابت میکردند که با کارد و چنگال غذا میخورند) به «روشنفکری خودآموخته» تبدیل شد که بر فرانسویِ فصیح مسلط بود، ریشِ «بیتنیکی» شبیه هنرمندان سیاه پوست آمریکایی داشت، و با حرکاتِ گستردهٔ دست، تودهها را به وجد میآورد. اما او همچنین مردی بود که قوانینِ «بازیِ قدرت» را نمیدانست: او با درخواست کمک از اتحاد جماهیر شوروی، خود را در میانِ دو بلوکِ جنگ سرد گرفتار کرد، به همان اندازه که به استعمارِ بلژیک بیاعتماد بود، به «صلحبانانِ سازمان ملل» نیز بدبین بود، و از حمایتِ حیاتیِ ایالات متحده غافل ماند.
این مقاله، روایتی است از «آخرین روزهای یک رؤیا»؛ رؤیایِ «کنگویی متحد، آزاد و عاری از استعمار». روایتی که در آن، شجاعتِ یک مرد، با «منافعِ شرکتهای استخراجکنندهٔ کبالت و اورانیوم»، با «کینهٔ یک پادشاهِ تحقیرشده»، و با «طرحهایِ سیا برای ترور با خمیردندانِ مسموم» گره میخورد. از یک سو، لومومبا را میبینیم که در ۱۷ ژانویهٔ۱۹۶۱، در جنگلی در کاتانگا، با ریشِ کندهشده و زیر ناخنهایِ شکنجهشده، زیر گلولههای سربازانِ بلژیکی و مزدورانِ چومبه به خاک میافتد؛ و از سوی دیگر، میراثِ او را که تا امروز، در قالبِ «جنگهایِ نیابتی»، «غارتِ منابع» و «دولتهایِ شکننده» در سراسر آفریقا ادامه دارد.
داستانِ لومومبا، فقط یک پروندهٔ تاریخی نیست؛یک «درسِ تلخِ همیشگی» برای هر ملتی است که با چالشِ «استقلالِ واقعی» روبروست. درسی دربارهٔ اینکه چگونه «قدرتهایِ بزرگ»، با چهرهای دموکراتنما، از «هرجومرج» برای تأمینِ منافعِ اقتصادیِ خود بهره میبرند؛ درسی دربارهٔ اینکه «وحدتِ ملی» در برابر «طمعِ قومی و خارجی»، چقدر شکننده و گرانبهاست؛ و درسی نهایی دربارهٔ اینکه «جرأتِ گفتنِ حقیقت به یک پادشاه»، ممکن است «حکمِ اعدام» را در پی داشته باشد، اما «نامِ یک قهرمان» را برای همیشه در تاریخِ مقاومت، جاودانه خواهد ساخت.
لومومبا در آخرین لحظات، با لبخندی تلخ گفته بود: «وقتی به جایی رسیدی که من هستم، دیگر هیچ فرقی نمیکند.» شاید این، دقیقاً همان «آرامشِ اخلاقی» باشد که انسانِ آزاده، در برابرِ زورگویانِ تاریخ، به آن دست مییابد. این مقاله، ادایِ دینی است به آن «آرامش» و به «حقیقتی» که پادشاه بلژیک، هرگز نتوانست آن را تحمل کند.

در سال ۱۹۶۰، هفده کشور آفریقایی به استقلال خود دست یافتند که از جملهٔ آنها کنگو بود. پاتریس لومومبا (Patrice Lumumba)، سیاستمدار جوان، پرجذبه و کاریزماتیک که به شدت به قدرت استعماری سابق، بلژیک، حمله میکرد، خواهان بازتوزیع ثروت بود و با «ملی گرایی آفریقایی سیاه» خود به چهره امیدبخش بومیان تبدیل گردید. اوبه مقام اولین نخستوزیر این کشور جدید نائل آمد. اما پس از آن، او مرتکب یک اشتباه مهلک شد. سربازان، لومومبا را در ۱ دسامبر ۱۹۶۰، پس از یک کودتای ارتشی، دستگیر کرده و او را در پایتخت، لئوپولدویل، به نمایش گذاردند.
هنوز در خلال مراسم رسمی، پاتریس امری لومومبا (Patrice Émery Lumumba) بر روی زانوهایش مشغول ویرایش دستنوشتهی خود بود. مرتب نوشته هایش را اصلاح میکرد و کلماتی را اضافه مینمود. در چنین لحظاتی او به طرز محسوسی عصبی بود، آن هم در حالی که در همان لحظه در سمت چپ او، پادشاه جوان بلژیک پشت میکروفن مشغول سخنرانی بود، یعنی همان شخصیتی که به عنوان بالاترین مقام قدرت استعماری سابق در کنگو از کشور خود به اینجا سفر کرده بود.
این رویداد در ساعات اولیهٔ روز ۳۰ ژوئن ۱۹۶۰ بود. تالار بزرگ گنبد دار در «کاخ ملت» در لئوپولدویل (Léopoldville)، پایتخت کشور جدید در کرانهٔ رودخانهٔ کنگو، پر از جمعیت شده بود. دیپلماتها و افسران آفریقایی، نمایندگان پارلمان و سناتورهایی از بلژیک همه در آن جا حضور یافته بودند، آن هم به همراه نمایندگان تازهانتخابشدهٔ مردم جمهوری دموکراتیک کنگو، کشور جدیدی در قلب آفریقا. موضوع این بود که در این تاریخ کنگو از نیمهشب به جمهوری مستقل تبدیل شده بود. و قرار بود پس از حدود هشت دهه حکومت استعماری، برای همیشه از بلژیک جدا شود.
در این مراسم برخی از مهمانان سرپوشهای سنتی با پر، صدف و پوست حیوانات بر سر دارند. اما اکثراً با کت و شلوار تیره حاضر شدهاند. لومومبا، نخستوزیر جدید کنگو، نیز لباسی دو تکه به سبک غربی، پاپیون سیاه، دستمال سفید جیبی و شال پهن شاه بلوطیِ رنگ یا نشان سلطنتی، یعنی بالاترین نشان افتخار بلژیک، بر تن داشت. این لباس شب قبل به او اعطا شده بود.

پادشاه بلژیک در تاریخ ۳۰ ژوئن ۱۹۶۰ به مناسبت جشن استقلال به کنگو سفر میکند در حالی که شمشیرش در جریان رژه به سرقت میرود
پادشاه بودوئن (König Baudouin) با یونیفورم رسمی سفید، مراسم رسمی را افتتاح کرد. این مرد بلژیکی، برادرزادهٔ پدربزرگ آن پادشاهی بود که این کشور در سالهای ۱۸۸۴/۱۸۸۵ از طریق معاهدات بینالمللی، به عنوان قلمرو شخصی خود به رسمیت شناخته شده بود و آن کسی نبود مگر پادشاه لئوپولد دوم (Königs Leopold II) (1). در این مراسم پادشاه ۲۹ ساله با اغماض و محبتی نمایشی با حاضران سخن میگفت، گویی استقلال را از روی اختیار و خواست خودشبه کنگو اعطا میکند، در حالی که کشورش دقیقاً یک سال پیش سعی کرده بود با نیروی نظامی از آن جلوگیری کند. دهها نفر در آن زمان در خیابانهای لئوپولدویل کشته شدند.
بودوئن در نطق خود چنین میگوید: «استقلال کنگو، نقطهٔ اوج کاری است که با نبوغ پادشاه لئوپولد دوم طراحی شد، با شجاعتی خستگیناپذیر عملی گردید و سرانجام با پشتکار بلژیک ادامه یافت.» یک سفیدپوست با سیاهان سخن میگوید، یا در واقع یک ارباب با خدمتکارانش.
اوسخنان خود را چنین ادامه داد: «اکنون وظیفهٔ شماست، آقایان، که ثابت کنید ما در اعتماد به شما حق داشتیم.» حاضران در تالار کف زنند. سپس ژوزف کاساووبو (Joseph Kasavubu)، رئیسجمهور جمهوری جدید، به جایگاه سخنرانی رفت. او مؤدبانه تشکر نمود و خرد دولت بلژیک را ستایش کرد. آنگاه نوبت به لومومبا رسید که پشت میکروفن قرار گیرد – یعنی چیزی که در دستور کار مراسم اصلاً پیشبینی نشده بود. او شب قبل سخنرانی خود را نوشته و اکنون، میخواست بدون کسب اجازه، آن را ایرادکند. شفاف، آرام، سنجیده در لحن، اما مملو از خشم. در حقیقت این یک کیفرخواست به تمام معنا بود، یک تسویهحساب با استعمار و نژادپرستی. و به راستی یکی از سخنرانیهای بزرگ تاریخ. این سخنان او را به یک قهرمان آزادی قرن بیستم تبدیل کردند. به یک چهرهٔ درخشان از قاره آفریقا.
او با فرانسویِ سنجیده و فصیح چنین گفت: «ما را مسخره و تحقیر کردند. صبح، ظهر و شب مجبور بودیم ضربات شلاق را تحمل کنیم چون سیاهپوست بودیم. شاهد بودیم که سرزمینمان بر اساس متونی که خود را قانون مینامیدند، غارت شد، در حالی که در واقع فقط حق زور را تثبیت میکردند. تیربارانهایی که بسیاری از برادرانمان قربانی آن شدند، هرگز از یادمان نمیرود. برادرانم، ما همهٔ اینها را تحمل کردیم.»
شخصیتهای بومی حاضر در سالن با شنیدن سخنان شجاعانه لومومبا از جا برخاسته و با هیجان کف زدند. تشویق ممتد حضار هشت بارسخنرانی لومومبا را قطع کرد. اما پادشاه، گویی در وحشت یخ زده، روی صندلی خود در سمت چپ تریبون باقی میمانده بود. بودوئن متعجب، به شدت آزرده خاطر شده و در صدد ترک سالن بود.
تا به آن روز هیچ سیاهپوستی در آفریقا چنین چیزی را به یک سفیدپوست نگفته بود، حداقل در مقابل دوربینهای مطبوعات جهانی. این برای سفید پوستانِ حاکم یک رسوایی بود و به معنای حکم اعدام لومومبا.
سال ۱۹۶۰ را باید سال آفریقا نامید: بیش از۱۶ مستعمرهٔ فرانسوی و بریتانیایی در آن سال به استقلال رسیدند. و البته در کنار آنها بلژیک که برای سال ها مستعمره کنگو بود. حدود پنج دهه پیشتر، در نوامبر ۱۹۰۸، دولت بروکسل «دولت آزاد کنگو» را از پادشاه لئوپولد دوم تحویل گرفت. از آن پس، بلژیک بر سرزمینی بیش از ۷۶ برابر بزرگتر و آکنده از ثروت حکومت میکرند. پس از ۱۹۰۸، سه نیرو بر کنگو حکومت میکردند: کارمندان دولتی، مبلغان مسیحی و نمایندگان شرکتهای بزرگ تحت کنترل بلژیک. استثمار، تنها اندکی کمتر از دوران لئوپولد وحشیانه بود. صدها هزار مرد مجبور بودند برای استعمارگران کار کنند تا بتوانند مالیات سرانهٔ تازه مقرر شده را بپردازند: در مزارع، معادن، راهآهن، بنادر، به عنوان خدمتکار خانهٔ سفیدپوستان. هر که امتناع میکرد، با غل و زنجیر به زور به معادن برده میشد یا تازیانه میخورد.
از نظر اقتصادی، به نظر میرسید این سیستم فشار و اجبار به نوعی کار خود را انجام میداد. کونگویِ بلژیک (Belgisch-Kongo) پس از جنگ جهانی دوم به نوعی مستعمرهٔ نمونه در آفریقا تبدیل گردید: بلژیکیها کمتر از ۱۴۰۰۰ کیلومتر خط راهآهن، ۱۴۰۰۰۰ کیلومتر جاده و بزرگراه، ۴۰ فرودگاه یا باند پرواز و بیش از ۱۰۰ نیروگاه ساختند.
کنگو به چهارمین تولیدکنندهٔ بزرگ مس در جهان تبدیل شده بود و همچنین الماس و اورانیوم صادر میکرد (مواد منفجرهٔ بمبهای اتمی هیروشیما و ناکازاکی از معادن آن تأمین شده بود). ایالات متحده سه چهارم نیاز کبالت خود را از کنگو تأمین میکرد و نیمی از واردات تانتالوم (Tantalum) خود را که برای توربینهای ناوگان هوایی استراتژیک خود نیاز داشت، از این کشور دریافت میکرد.
بیشتر سود به حساب شرکتهای بلژیکی و سایر کشورهای صنعتی واریز میشد. اما مردم کنگو نیز کمی از این ثروت تولیدی بهرهمند میشدند. استاندارد زندگی افزایش یافت، و میتوان گفت که در هیچ مستعمرهای در قاره آفریقا، مراقبتهای پزشکی بهتر از آنجا نبود و کودکان بیشتری به مدرسه میرفتند.
اما از نظر سیاسی و اجتماعی، بلژیکیها ساکنان مستعمرهٔ خود را همچنان در وضعیت محرومیت از حقوق نگه میداشتند – هنگامی که کنگو در سال ۱۹۶۰ مستقل گردید، در سراسر کشور حتی یک شهردار، قاضی، پزشک یا مهندس سیاهپوست وجود نداشت و در نیروهای مسلح حتی یک افسر سیاه پوست در حال خدمت نبود. از بیش از ۱۵ میلیون مردم بومی کنگو، تنها ۱۶ نفر مدرک دانشگاهی داشتند. زیرا حتی اگر قوانین نژادی مانند آفریقای جنوبی وجود نداشت، کنگو تحت سلطهٔ بلژیک مانند یک کشور آپارتاید عمل میکرد. مردم بومی کنگو (Kongolesen) و سفیدپوستان بلژیکی در جهانهای به شدت جدا از هم زندگی میکردند: بارها، رستورانها، کوپههای مسافری در قطارها و کشتیهای رودخانهای.
برای سیاهان، صرف نظر از سطح تحصیلات، هنوز هم تازیانه با چرم اسبآبی به عنوان تنبیه وجود داشت، مانند دوران حکومت وحشیانهٔ لئوپولد. برای یک آفریقایی، معمولاً بالاتر از مشاغل کارگری مانند پستهای کارمندی و منشی گری در دسترس نبود. از ۴۸۷۸ پست عالی اداری در سال ۱۹۵۹، تنها سه پست توسط مردم بومی کنگو (کنگولزها) اشغال شده بود.
با این وجود، در دههٔ قبل از استقلال، در شهرهایی مانند لئوپولدویل (کینشاسای بعدی) یا استنلیویل (کیسنگانی)، یک طبقهٔ متوسط کوچک آفریقایی شکل گرفته بود. این افراد معمولاً به عنوان پیمانکاران ساختمانی، صاحبان بارها، حملونقلچیها و صنعتگران، به ثروت نسبی دست یافته بودند. تعداد اندکی از اعضای طبقهٔ متوسط سیاهپوست، نخبگانی با عنوان «اوولووه» (évolués) به معنای «توسعهیافتهها» را تشکیل میدادند. این کاست کوچکی از مردم کنگو بود که دقیقاً میخواستند مانند استعمارگران زندگی کنند. در اواسط دههٔ ۱۹۵۰، احتمالاً حدود ۱۲۰۰۰ «اوولووه» در این کشور وجود داشت.
مردان آنها کتوشلوارهای شیک میپوشیدند، به فرانسویِ بسیار فصیح و مؤدبانه صحبت میکردند، دوچرخهسوار میشدند، ترجیحاً دوچرخههای دندهدار. آنها در خانههایی به سبک اروپایی زندگی میکردند، در خانه های خود گرامافون داشتند و به آهنگهای شانسون (Chanson) فرانسوی گوش میدادند.
پاتریس لومومبا نیز به این گروه تعلق داشت. نخستوزیر آینده از یک روستا آمده بود. او در سال ۱۹۲۵ با نام ایزائه تاسومبو تاووسا (Isaic Tasumbu Tawosa) به دنیا آمد. پدرش، یک کشاورز، به مردی زودرنج و مستعد خشونت معروف بود. در واقع، مادر لومومبا بعدها به دلیل خستگی از عصبانیتهای او، از پدرش جدا شده بود.
همان پسر جوان نیز توجهها را به خود جلب کرد. او هوشیارتر از اکثر همکلاسیهایش بود، شاید هم سرسختتر. او یک مأمور استعماری را که برای نظارت بر تولید پنبه و لاستیک به روستا آمده بود و کیفیت کالا را بدون دلیل موجه مورد انتقاد قرار میداد، به چالش کشید. بلژیکیها آنقدر تحت تأثیر جسارت او قرار گرفته بودند که بیدرنگ خواستند با پدر این پسر بیباک صحبت کنند. گفته میشود هنگامی که معلم سفید پوست در ایستگاه مبلغان مذهبی جملهای را روی تخته نوشت که دارای چهار اشتباه املایی بود، آن پسر غلط های او را اصلاح کرد ـــ و به همین دلیل از مدرسه اخراج شد.
همان گونه که پیشتر اشاره شد لومومبا نام تولد او نبود، اما به زودی همه او را به این نام صدا میزدند. زیرا او ویژگیهای یک سخنگو را داشت: لومومبا در زبان باتتلا (Batetela) به معنی «مرد شایسته» است. مانند بسیاری از مردان جوان، پای او نیز به شهر کشیده شد. در سال ۱۹۴۲ به استنلیویل در شمال شرقی کنگو رفت. او به عنوان دستیار اداری در اداره پست کاری پیدا کرد، فرانسوی خود را بهبود بخشید، به مدرسه شبانه رفت و سرانجام نام خانوادگی لومومبا و نامهای کوچک پاتریس و امری (Emery) را برای خود انتخاب کرد. گفته میشود که یکی از مشغولیات او در آن روزها خواندن انبوهی از کتاب در کتابخانهٔ شهربود.
رئیس سفیدپوستش از او تعریف میکرد که تحصیلاتش از بسیاری از اروپاییها جامعتر است. لومومبا همه چیز را به صورت خودآموخته فراگرفته بود. جاهطلبی او برای برابری با سفیدپوستان و پیشی گرفتن از آنها، او را بیش از پیش به جلو میراند. او تا جایی که برای یک سیاهپوست در کنگویِ بلژیک در اداره پست ممکن بود، پیشرفت کرد. به او یک دوچرخهٔ اداری داده شد و او را برای یک دورهٔ آموزشی به لئوپولدویل فرستادند.
در آنجا، در آن سوی رودخانهٔ بزرگ، در برازاویل (Brazzaville)، با دنیایی کاملاً جدید آشنا شد: نژادپرستیِ کمتر، مشارکت سیاسی بیشتر برای سیاهان. آنجا در واقع پایتخت آفریقای استوایی فرانسه بود، مستعمرهٔ بزرگی از فرانسویها در شمال غربی کنگو. او با تحسین مینویسد که آنها حتی نمایندگانی به پاریس میفرستادند.
در سال ۱۹۵۴، مقامات استعماری، نام مرد ۲۹ ساله را در « جمعیت بومی متمدن» ثبت کردند. پیش از آن، البته فرآیندی تحقیرآمیز رخ داده بود که نشاندهندهٔ جسارت بلژیکیها و عزم راسخ لومومبا برای صعود اجتماعی به هر قیمتی بود: برای بررسی تمدن بومیان، یعنی این که آیا این سیاه پوست بومی به حدی رسیده است که به طبقه جدید «توسعه یافتگان» ارتقاء پیدا کند، مأموران استعماری به خانه اش سر میزدند و بررسی میکردند که آیا خانوادهها با کارد و چنگال غذا میخورد یا نه. و البته کودکان آنها میبایست که با لباس خواب میخوابیدند و همه از توالت استفاده میکردند.
با ثبت نام در این دفتر، پاتریس لومومبا از نظر قانونی با اروپاییها برابر گردید. در آن زمان، فقط کمی بیش از ۱۰۰ بومی کنگویی دارای چنین گواهینامهای بودند. او اکنون ریاست «انجمن توسعهیافتگان» را در استنلیویل، باشگاه سیاهانِ موفق، بر عهده داشت و علاوه بر آن، برای روزنامههای کنگو و بلژیک دربارهٔ زندگی «توسعهیافتگان» مینوشت – البته بدون اینکه رژیم استعماری را با یک کلمه زیر سؤال ببرد.
ادامه دارد ...
—————
اشاره تکمیلی مترجم:
۱: نقش پادشاه لئوپولد دوم در کنگو و جنایتهای آن
پادشاه لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک از سال ۱۸۶۵ تا ۱۹۰۹، نقشی شوم و تعیینکننده در تاریخ کنگو ایفا کرد. او با فریب و نیرنگ، سرزمینی به وسعت ۷۶ برابر بلژیک را به عنوان حوزهٔ شخصی خود تصاحب کرد؛ منطقهای که از سال ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۸ با نام «دولت آزاد کنگو» شناخته میشد و هرگز بخشی از قلمرو بلژیک نبود، بلکه ملک خصوصی او محسوب میگردید. او که هرگز پا به آفریقا نگذاشت، از طریق مزدوران اروپایی و ارتش خصوصی خود به نام «نیروی عمومی» (Force Publique) بر این سرزمین حکومت میکرد. این ارتش متشکل از افسران سفیدپوست و سربازان سیاهپوستی بود که به زور یا با خرید از روسای قبایل جذب شده بودند و با خشونت وحشیانه، شورشها را در هم میکوبیدند و مردم را به وحشت میانداختند.
هدف اصلی لئوپولد از تصاحب کنگو، بهرهکشی بیامان از منابع طبیعی آن بود، به ویژه عاج و لاستیک (مادة خام). برای دستیابی به این هدف، ساکنان محلی را مجبور به کار در شرایطی شبیه به بردگی میکردند. سربازان نیروی عمومی، برای تنبیه کسانی که به سهمیههای غیرممکن لاستیک دست نمییافتند، روستاها را به آتش میکشیدند و مردم را میکشتند. یکی از وحشیانهترین و نمادینترین جنایتهای این رژیم، قطع دست افراد، حتی کودکان بود؛ هم برای ایجاد رعب و وحشت و هم برای محاسبهٔ تعداد گلولههای مصرفشده (چرا که سربازان باید به ازای هر تیراندازی، دست یک قربانی را به عنوان اثبات تحویل میدادند).
آمار قربانیان این رژیم ویرانگر است. منابع مختلف، جمعیت تلفشده در دوران حکومت لئوپولد را بین ۵ تا ۱۰ میلیون نفر برآورد میکنند، به گونهای که جمعیت منطقه تقریباً به نصف کاهش یافت. مردم در اثر کار اجباری، بیماریهای واردشده توسط اروپاییان، قحطیهای ناشی از غارت محصولات و کشتارهای گسترده جان خود را از دست دادند. در مقابل، لئوپولد ثروت هنگفتی به ارزش حدود ۲۲۰ میلیون فرانک (معادل بیش از یک میلیارد دلار امروزی) از این سرزمین به جیب زد و آن را صرف ساختن بناهای باشکوه در بلژیک و مخارج شخصی خود کرد.
وحشیگریهای رژیم لئوپولد سرانجام توسط فعالانی مانند ادموند دین مورل (روزنامهنگار)، راجر کیسمنت (دیپلمات بریتانیایی) و مبلغان مذهبی افشا شد. گزارشهای آنها که از جمله توسط نویسندگانی چون مارک تواین و جوزف کنراد روایت شد، جنجال جهانی برانگیخت. در سال ۱۹۰۵ گزارشی رسمی از سوی کمیسیون تحقیق، صحت این جنایتها را تأیید کرد و موجی از خشم عمومی حتی در خود بلژیک شکل گرفت. لئوپولد در سال ۱۹۰۸ مجبور به واگذاری کنگو به دولت بلژیک شد و پس از آن، این سرزمین به «کنگوی بلژیک» تغییر نام یافت و مستعمرهٔ رسمی این کشور گردید.

|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
فرانسوا مورفی و جان آیریش / رویترز / ۴ سپتامبر ۲۰۲۶
به گفته دیپلماتها و بر اساس متن پیشنهادی قطعنامهای که رویترز مشاهده کرده است، ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه و آلمان در تلاشاند تا هیئت حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی در نشست هفته آینده قطعنامهای تصویب کند که برای نخستین بار در ۲۰ سال گذشته، پرونده ایران را به شورای امنیت سازمان ملل متحد ارجاع دهد.
در صورت تصویب، این قطعنامه در ادامه قطعنامهای خواهد بود که در ۱۲ ژوئن سال گذشته به تصویب رسید و ایران را به دلیل همکاری نکردن کامل با تحقیقات درباره آثار اورانیوم کشفشده در سایتهای اعلامنشده، ناقض تعهدات خود در زمینه منع اشاعه هستهای اعلام کرد.
اسرائیل از روز بعد بمباران تأسیسات هستهای ایران را آغاز کرد و اندکی بعد ایالات متحده نیز به این حملات پیوست. تأسیسات غنیسازی اورانیوم ایران منهدم یا بهشدت آسیب دیدند.
ایران از آن زمان تاکنون اجازه بازگشت بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی به سایتهای بمبارانشده را نداده و همچنین اجازه نداده است آژانس بررسی کند چه میزان از ذخایر اورانیوم غنیشده این کشور باقی مانده است؛ بخشی از این اورانیوم تا سطح ۶۰ درصد غنی شده بود، یعنی تنها یک گام کوتاه تا سطح مورد نیاز برای ساخت سلاح هستهای.
تشدید تازه تنش دیپلماتیک
تصویب قطعنامهای از سوی هیئت ۳۵ عضوی آژانس بینالمللی انرژی اتمی برای ارجاع ایران به شورای امنیت، همچنین میتواند نقطه اوج بنبستی باشد که بر سر دسترسی آژانس به سایتهای مورد حمله شکل گرفته است؛ زیرا هیئت حکام طی یک سال گذشته دو قطعنامه تصویب کرده و در آنها از ایران خواسته است ذخایر اورانیوم غنیشده خود را اعلام کند و دسترسی کامل آژانس را برای راستیآزمایی آنها فراهم آورد.
در جدیدترین پیشنویس قطعنامه که رویترز آن را مشاهده کرده، آمده است: «(هیئت حکام) از مدیرکل (آژانس بینالمللی انرژی اتمی) میخواهد این قطعنامه و قطعنامههای پیشین را که قبلاً به تصویب رسیدهاند، به اطلاع تمامی اعضای آژانس و همچنین شورای امنیت و مجمع عمومی سازمان ملل متحد برساند.»
این پیشنویس همچنین «بار دیگر از ایران میخواهد عدم پایبندی خود به توافقنامه پادمانها را فوراً برطرف کند و با انجام تمامی اقداماتی که از نظر آژانس و هیئت حکام ضروری تشخیص داده میشود، شرایطی را فراهم آورد که مدیرکل بتواند تضمینهای لازم را درباره صحت و کامل بودن اظهارنامههای ایران ارائه کند.»
دیپلماتها گفتند این پیشنویس هنوز رسماً به هیئت حکام ارائه نشده و مذاکرات درباره عبارتبندی دقیق آن ادامه دارد. هر زمان که این چهار قدرت در سالهای اخیر پیشنویس قطعنامهای درباره ایران ارائه کردهاند، این قطعنامه به تصویب رسیده است.
با این حال، بعید است شورای امنیت اقدام عملی مشخصی علیه ایران انجام دهد، زیرا روسیه و چین، متحدان تهران، اعضای دائم شورای امنیت هستند و از حق وتو برخوردارند.
نگرانی آژانس درباره غنیسازی
ایران در گذشته بارها در واکنش به قطعنامههای هیئت حکام آژانس علیه خود، با افزایش فعالیتهای هستهای یا کاهش همکاری با آژانس تلافی کرده است؛ اما در شرایط کنونی گزینههای تهران برای انجام هر دو اقدام بهشدت محدود است.
مشخص نیست این اقدام چه پیامدهای دیگری میتواند بر مناقشه تهران با ایالات متحده داشته باشد.
ایران بهعنوان یکی از اعضای پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT)، حق دارد فناوری هستهای، از جمله غنیسازی اورانیوم، را برای اهداف صلحآمیز توسعه دهد. ایران میگوید هرگز به تولید سلاح هستهای روی نخواهد آورد.
با این حال، ایران تنها کشوری است که بدون ساخت بمب هستهای، اورانیوم را تا سطح ۶۰ درصد غنی میکند. آژانس بینالمللی انرژی اتمی اعلام کرده است که میزان اورانیوم غنیشده ایران در این سطح، موجب نگرانی جدی است.
برآورد آژانس نشان میدهد ایران پیش از بمباران سایتهای هستهای خود، ۴۴۰.۹ کیلوگرم اورانیوم غنیشده تا سطح ۶۰ درصد در اختیار داشته است. بر اساس معیار محاسباتی آژانس، این میزان در صورت غنیسازی بیشتر، برای تولید ۱۰ سلاح هستهای کافی است.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
آمریکا یک بانک مستقر در ترکیه و دو شرکت وابسته به آن را به دلیل تسهیل انتقال دهها میلیون دلار برای نیروی قدس سپاه پاسداران و فراهم کردن دسترسی جمهوری اسلامی به شبکه بانکی بینالمللی تحریم کرد.
وزارت خزانهداری آمریکا روز جمعه ۱۳ شهریور اعلام کرد «گلدن گلوبال بانک» و دو شرکت زیرمجموعه آن، «گلدن گلوبال وارلیک کیرالاما» و «گلدن گلوبال پورتفوی یونتیمی»، در چارچوب عملیات «طرد اقتصادی» به فهرست تحریمها افزوده شدهاند. هر سه نهاد در ترکیه مستقر هستند.
وزارت خزانهداری آمریکا همچنین در حساب رسمی خود در شبکه اجتماعی «ایکس» اعلام کرد این اقدام بخشی از عملیات «طرد اقتصادی» است و هدف آن قطع «شریانهای حیاتی مالی» جمهوری اسلامی در ترکیه است.
به گفته این وزارتخانه، گلدن گلوبال بانک و شرکتهای وابسته به آن دهها میلیون دلار تراکنش برای نیروی قدس سپاه پاسداران تسهیل کرده و دسترسی مهمی به خدمات بانکداری کارگزاری در اختیار جمهوری اسلامی قرار دادهاند؛ دسترسیای که امکان جابهجایی بینالمللی منابع مالی حکومت ایران را فراهم میکند.
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، با اشاره به کارزار دولت پرزیدنت ترامپ برای قطع منابع مالی جمهوری اسلامی گفت مؤسسات مالی همچنان درمییابند که ایالات متحده در اجرای عملیات «طرد اقتصادی» جدی است.
او افزود آمریکا امیدوار است بانکهای بیشتری نیاز به تحریم نداشته باشند، اما این مسئله به این بستگی دارد که جامعه بینالمللی به سرعت حمایت از حکومت ایران را متوقف کند. آقای بسنت همچنین تأکید کرد ایالات متحده به همراه متحدان و شرکای خود به اقدامات علیه شبکههای مالی جمهوری اسلامی ادامه خواهد داد.
بر اساس اعلام وزارت خزانهداری آمریکا، گلدن گلوبال بانک برای فراهم کردن امکان انتقال درآمدهای نفتی جمهوری اسلامی از چین به ترکیه ایجاد شده بود؛ درآمدهایی که پس از انتقال به ترکیه میتوانست به پول نقد و طلا تبدیل شود.
وزارت خزانهداری میگوید این بانک همچنین آگاهانه پیشنهاد ارائه خدمات بانکداری کارگزاری به مؤسسات مالی جمهوری اسلامی را داده و از این طریق انجام تراکنش از طریق حسابهای تحت کنترل نیروی قدس سپاه پاسداران و شبکههای وابسته به آن را امکانپذیر کرده است.
در اطلاعیه وزارت خزانهداری همچنین به شبکه «سیتکی آیان»، بازرگان ترکیهای، اشاره شده است. ایالات متحده این شبکه را پیشتر در سال ۱۴۰۱ به دلیل نقش آن در انتقال صدها میلیون دلار درآمد حاصل از فروش نفت مرتبط با نیروی قدس سپاه پاسداران تحریم کرده بود.
وزارت خزانهداری آمریکا میگوید جمهوری اسلامی به دلیل قرار داشتن تحت تحریمهای گسترده ایالات متحده، برای فروش نفت و انتقال درآمدهای خود در خارج از کشور از شبکههای بانکی سایه در چندین حوزه قضایی استفاده میکند. به گفته این وزارتخانه، این شبکهها امکان دسترسی به روابط بانکی مبتنی بر دلار آمریکا را فراهم میکنند و حکومت ایران از آنها برای انتقال پول، تهیه تسلیحات و تأمین مالی گروههای نیابتی خود در منطقه بهره میگیرد.
تحریمهای روز جمعه در چارچوب عملیات «طرد اقتصادی» اعمال شده است؛ کارزاری که اسکات بسنت روز ۲ شهریور از آغاز آن خبر داد. وزارت خزانهداری آمریکا میگوید هدف این عملیات شناسایی و قطع شبکهها، واسطهها و کانالهای مالی مورد استفاده جمهوری اسلامی برای فروش نفت، دور زدن تحریمها و تأمین منابع مالی فعالیتهای بیثباتکننده است.
این اقدام تنها چند روز پس از دور دیگری از اقدامات آمریکا علیه شبکه مالی جمهوری اسلامی صورت میگیرد. وزارت خزانهداری آمریکا روز ۶ شهریور اعلام کرد در چارچوب همین عملیات، برای قطع دسترسی «بانک مصر امارات» به روابط بانکی کارگزاری در ایالات متحده اقدام کرده و یک مدیر شعبه بانک ملی و یک شرکت مرتبط با شبکه انتقال پول جمهوری اسلامی را نیز تحریم کرده است.
در پی تحریمهای جدید، تمامی اموال و منافع مالی نهادهای تعیینشده که در ایالات متحده یا در اختیار اشخاص آمریکایی قرار داشته باشد مسدود میشود. وزارت خزانهداری همچنین هشدار داده است که مؤسسات مالی خارجی در صورت انجام برخی معاملات عمده با نهادهای تحریمشده ممکن است در معرض تحریمهای ثانویه و محدودیت دسترسی به نظام مالی آمریکا قرار گیرند.
وزارت خزانهداری آمریکا تأکید کرده است هدف نهایی تحریمها مجازات نیست، بلکه ایجاد «تغییر مثبت در رفتار» نهادها و افراد تحریمشده است.
صدای آمریکا
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
(نیویورک تایمز)
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمهی مترجم بر مقاله: «مغز شما در سیاست». مروری بر کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» نوشتهٔ لئور زمیگرود.
آیا سیاست در مغز ما ریشه دارد؟ آیا باورهای سیاسی ما بازتابی از ساختار زیستیِ ذهنمان هستند، یا این ایدئولوژیها هستند که مغز ما را شکل میدهند؟ این پرسشِ بنیادین، دستمایهٔ کتابی تازه از لئور زمیگرود، عصبشناسِ جوان و جسور، قرار گرفته است. کتابی که در آن، علمِ اعصاب با سیاست، روانشناسیِ شناختی با جامعهشناسی، و زیستشناسیِ مغز با تاریخِ ایدهها در هم میآمیزند تا پرده از رازِ یکی از پیچیدهترین پدیدههای انسانی بردارند: چرا انسانها اینچنین پرشور و پایدار به عقایدِ سیاسیِ خود میچسبند؟
«مغزِ ایدئولوژیک» تلاشی است برای پاسخ به این پرسش که چرا برخی از ما در برابرِ تغییرِ عقیده مقاومتریم، چرا شماری از ما شیفتهٔ نظم و قانوناند و برخی دیگر مجذوبِ هرجومرج و دگرگونی، و مهمتر از همه، آیا میتوان با شناختِ زیستشناختیِ این تمایلات، راهی برای گریز از دامِ جزماندیشی و تعصب یافت؟
زمیگرود، که خود فرزندِ مهاجران و در میانِ چندین فرهنگ و زبان زیسته، این کتاب را با روایتی شخصی و در عین حال پژوهشیِ عمیق، به سفری درونی و بیرونی تبدیل کرده است. او با تکیه بر آزمایشهایِ میدانی، دادههایِ عصبشناختی، و بررسیِ تحقیقاتِ پیشینِ روانشناسانی چون الفرنکل-برونسویک، نشان میدهد که انعطافپذیریِ شناختی، تابعی از محیطِ تربیتی و ساختارِ مغزیِ ماست؛ و با این حال، هیچیک از اینها سرنوشتی حتمی رقم نمیزنند.
در این مقاله، به مرورِ استدلالهایِ زمیگرود و نقدهایِ وارده بر آن میپردازیم: از بزرگتربودنِ آمیگدالِ محافظهکاران گرفته تا شیفتگیِ ایدئولوگها به هرجومرج، و از داستانِ ابداعِ واژهٔ «ایدئولوژی» در انقلابِ فرانسه تا آرزویِ آخرِ کتاب: «ذهنی عاری از ایدئولوژی». پرسشِ اصلی اما این است: آیا واقعاً میتوان از چنگِ ایدئولوژی رهایی یافت؟ و آیا چنین رهاییای، خود به نوعی ایدئولوژی بدل نمیشود؟
این مقاله، دعوتی است به سفری درونی و بیرونی: سفری به اعماقِ مغزِ سیاسیِ ما، و به افقهایِ فراتر از آن.

مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب میکنند
کتابی تازه از لئور زمیگرود (Leor Zmigrod)، عصبشناس، با عنوان «مغزِ ایدئولوژیک» به بررسی پیوندهای میان زیستشناسی مغز و باورهای سیاسی میپردازد.
داشتنِ یک ذهنِ تک بعدی (one-track mind) میتواند احساسِ خوبی ایجاد کند. لئور زمیگرود، عصبشناس، در کتابِ سرزنده و جذاب خود با عنوان «مغزِ ایدئولوژیک» مینویسد:«ما عقایدی داریم، بله این درست است، اما همچنین میتوانیم خودمان [نادانسته و ناخواسته] در تملکِ آنها درآییم». ممکن است ادعاهایِ بزرگی دربارهٔ «آزادی» مطرح کنیم، اما در عین حال از عدمقطعیتی که با آن همراه است، وحشت داشته باشیم. این فقط برای ما انسان ها صدق می کند که مشتاقِ وضوحی باشیم که یک نظامِ فکری برایمان فراهم میکند و همان نظام فکری است که به ما میگوید چگونه باید بیندیشیم و چه کنیم: [گرفتاری این جا است که] «مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب میکنند.»(۱)

مغزِ ایدئولوژیک
زمیگرود میگوید که این را میداند، زیرا او پیوندهایِ میانِ زیستشناسیِ مغز و ایدئولوژیِ سیاسی را مطالعه کرده است. او آزمایشهایِ خود را در ماههایِ میانِ همهپرسیِ برگزیت (Brexit referendum) در بریتانیا و انتخاباتِ ریاستجمهوریِ آمریکا در سال ۲۰۱۶ آغاز کرد. او با استفاده از روشی به نام «تستِ دستهبندیِ کارتِ ویسکانسین»، واکنشِ سوژههایِ خود را به یک تغییرِ ناگهانی و خودسرانه در قوانین، بررسی کرد. همچنین به پژوهشهایی دربارهٔ آمیگدال (بادامه)، ساختاری بادامیشکل در هر نیمکرهٔ مغز که احساسات، بهویژه احساساتِ منفی مانند ترس و انزجار را پردازش میکند، پرداخت.
بهگفتهٔ او، محافظهکاران اغلب آمیگدالِ بزرگتری دارند. با این حال، تشخیص اینکه کدامیک مقدم است – اینکه آیا افراد با آمیگدالِ بزرگتر به سمتِ ایدئولوژیهایِ محافظهکارانه جذب میشوند، یا ایدئولوژیهایِ محافظهکارانه آمیگدالِ افراد را بزرگتر میکنند – «تلاشی در حالِ انجام و ناتمام» است.
بهعبارتِ دیگر، علم در این موارد هنوز هم به نتایج قطعی نرسیده است. در واقع، کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» در نهایت مطالبِ شگفتآورِ کمی برای گفتن دربارهٔ مغزِ ایدئولوژیک دارد. زمیگرود راهنمایی توانا در میانِ انبوهِ تحقیقاتِ علمی است، اما کتابِ او ناگزیر شامل چند قید «توضیحی و تعدیل کننده» نیز هست که اعتراف میکند برخی از جذابترین یافتههاهنوز نتوانسته اند در پژوهش های مستقل تکرار و تأیید شود. او مینویسد: «بهترین مطالعاتِ عصبشناسی بهآرامی، بهصورتِ تدریجی و اندیشمندانه ساخته میشوند. هشدارها و قیدهایِ احتیاطآمیز بهندرت هیجانانگیزند (محدودیتهایِ تخیلِ ما بهندرت چنین هستند)، اما از نظرِ فکری صادقانهاند.»(۲)
و صداقتِ فکری در نهایت چیزی است که این کتاب دربارهٔ آن است. زمیگرود میگوید که ایدئولوگها معمولاً «از نظرِ شناختی انعطافناپذیر» هستند. مقاومتِ آنها در برابرِ تغییرِ عقیده، باعث میشود که در سازگاری با اطلاعاتِ جدیدی که با پیشفرضهایشان در تضاد است، کند عمل کنند. او به تحقیقی اشاره میکند که توسطِ روانشناسِ اِلزه فرنکل- برونسویک (Else Frenkel-Brunswik) انجام شده، که پس از الحاقِ اتریش به آلمان نازی (Anschluss)، از آن کشور گریخت و در برکلی، کالیفرنیا، شروع به تحقیق کرد تا دریابد که چگونه، بهقولِ خودش، «کودکِ قوممحور (ethnocentric) [یعنی کسانی که خود و گروه خود را معیار سنجش می دانستند. مترجم] به یک فاشیستِ بالقوه تبدیل میشود.» او دریافت که والدینی که تخیل و همدلی را پرورش میدهند، به انعطافپذیریِ شناختیِ فرزندانشان کمک میکنند. در مقابل، والدینی که با مشتِ آهنین حکومت میکنند، فرزندانی پرورش میدهند که از سلطه بر دیگران استقبال میکنند. برای این کودکان، «همهٔ روابط نابرابر و ذاتاً تحقیرآمیز بود.» آنها پدرانِ سختگیر را میپرستیدند. چنین ستایشی راهی برای «توجیهِ ظلمهایِ خودشان، نظامیسازیِ تخیل و خواستههایشان» بود.
بهعبارتِ دیگر،یک محیطِ خشک و انعطافناپذیر میتواند ذهن را انعطافناپذیرتر کند – یافتهای که چندان شگفتانگیز نیست. اما فرنکل- برونسویک به چیزِ غیرمنتظرهتری نیز پی برد. کودکانی که در خانوادههایِ سلطهگر، سخت گیر و اقتدارگرا بزرگ شده بودند، نشانههایی از « ازهمگسیختگی روانی و انعطافناپذیری ذهنی» از خود بروز میدادند. آنها «شیفتهٔ هرجومرج، آشوب و فاجعه» بودند. هم نظم میطلبیدند و هم بینظمی را میپرستیدند.
زمیگرود در آزمایشهایِ خود به موارد مشابهِ این موضوع دست یافت. او از ۳۰۰ آمریکایی دعوت کرد تا به پرسشنامهای دربارهٔ جهانبینیِ ایدئولوژیکِ خود پاسخ دهند و در یک بازیِ کامپیوتری که تصمیمگیریهایِ آنی را اندازهگیری میکرد، شرکت کنند. شرکتکنندگانِ جزماندیش در کنار هم قراردادنِ شواهدِ ادراکی، بهطورِ مؤثر دچارِ مشکل بودند، اما خود را متفکرانی کند نمیدانستند. زمیگرود مینویسد: «آنها گزارش دادند که عاشقِ هیجاناند و انتخابهایِ عجولانه انجام میدهند.» ماشینِ شناختیِ ناخودآگاهِ یک فردِ جزماندیش در سطحِ پایین کندتر است، اما شخصیتِ خودآگاهِ سطحِ بالایِ او به این معناست که تصمیمگیریهایِش تاب زده و نسنجیده (impulsive decisions) انجام میدهد. آنها بر قانون و نظم پافشاری میکنند، اما در عین حال از سوزاندنِ نظامِ موجود لذت میبرند.
این بیپروایی است که یک افراطگرایِ راست را از یک محافظهکارِ محتاط متمایز میکند. اما زمیگرود بارها تأکید میکند که علاقهٔ او به مغزِ ایدئولوژیک است، چه سیاستِ آن را بتوان به عنوان «چپ» یا «راست» شناسایی کرد. او در حدودِ نیمی از کتاب توضیح میدهد که بر اساسِ یافتههایِ او، انعطافپذیرترین افراد از نظرِ شناختی، «افرادِ غیروابستهای هستند که به چپ متمایلاند.» او تأکید میکند که از یک خودخواهیِ میانهرویا یک «میانهرویِ رقیق و رو به زوال» حمایت نمیکند. اما او از شکلی حداقلی از لیبرالیسم دفاع میکند که آن را «گشودگی و صداقت در توجه به شواهد و انجام گفتگو» تعریف میکند. بهعنوانِ یک توصیه، این کاملاً معقول است، هرچند پیشپاافتاده.
زمیگرود بر این نظر است که درکی که ما از ایدئولوژی داریم نیز خودش بیش از حد ایدئولوژیک شده است. او داستانِ جذابِ کنت آنتوان لویی کلود دستوت دو تِراسی (Count Antoine Louis Claude Destutt de Tracy) را روایت میکند، نجیبزادهای که در طولِ انقلابِ فرانسه زندانی شد و واژهٔ «ایدئولوژی» را ابداع کرد و آن هم برای اشاره به آنچه امیدوار بود «علمی مشروع باشد که از روشهایِ عینی برای تعیینِ اینکه انسانها چگونه عقاید را تولید میکنند» استفاده میکند. ایدئولوژیستها جامعهای را تصور میکردند که افراد را به تفکرِ انتقادی تشویق کند. با این حال، رویکردِ تِراسی توسطِ طیفی از مخالفان، از جمله ناپلئون بناپارت، کارل مارکس، و حتی بنیانگذارانِ آمریکا (که زمیگرود آنها را به «تکیهٔ بیش از حد» بر مفهومِ هویتِ جمعی“communal identity” متهم میکند) موردِ تمسخر قرار گرفت. او مینویسد: «ایدئولوژی مرتکبِ جرمِ متمرکزکردنِ عقل و مشاهده به بهایِ اسطورههایِ جمعی و تفکرِ جادویی شده بود.»
این درکِ اولیه از «ایدئولوژی» – یعنی مطالعهٔ بیطرفانهٔ باورها – در گذرِ زمان از دست رفته است و اکنون معنایِ متضادِ آن را میرساند: یک تعهدِ پرشور به باورها. «ایدئولوژیست» جای خود را به «ایدئولوگ» داد. زمیگرود از این تغییر ابرازِ تأسف میکند. آخرین جملهٔ «مغزِ ایدئولوژیک» فراخوانی است برای روزی که بتوانیم «ذهنی عاری از ایدئولوژی» را تصور کنیم.
این استدلالی است که برایِ خودِ زمیگرود شخصی است، زیرا او ناراحتیِ خود را هر بار که کسی از او میپرسد اهلِ کجاست، توصیف میکند. او مینویسد: «پدربزرگ ومادربزرگِ من با یک زبان بزرگ شدند، و والدینِ من با زبانِ عامیانهٔ دیگری، در حالی که من دستورِ زبان و ظرافتهایِ خطوطِ کاملاً متفاوت را یاد گرفتم. همهٔ ما در قارههایِ مختلف به سنِ بلوغ رسیدیم، قلبهایمان زیرِ آسمانهایِ مختلف شکست، به دریاهایِ مختلف خیره شدیم، و رازها و نفرینهایِمان را به زبانهایِ گوناگون زمزمه کردیم.»
زمیگرود چنان نویسندهای جذاب است که بهراحتی میتوان از برخی از پیامدها یِپیچیدهتر و گرهدارِ کتابِ او عبور کرد. وقتی ذهنِ انعطافپذیر با یک خودکامگی روبهرو میشود، چه اتفاقی میافتد؟ چگونه به یک فاجعه اخلاقی [ده ها بار بمبارن اشتباهی مراسم عروسی در افغانستان به عنوان محل اجتماع طالبان. مترجم] واکنش نشان میدهد؟ آیا مقاومت میکند؟ یا در انعطافپذیریِ بینهایتِ خود، تسلیم میشود و با جریانِ موجود، هرچند ناعادلانه، پیش میرود؟
او مینویسد: «فردِ غیرایدئولوژیک به سمتِ فروتنیِ فکری میکوشد – بهطورِ مداوم آماده است تا باورهایِ خود را در پرتوِ شواهدِ معتبر بهروز کند، و تعادلی میانِ اندازه مناسبی از شکگرایی در برابرِ عملکردهایِ اسطورهسازی، با همدلیِ انسانی نسبت به کسانی که احساسِ اجبار به درگیرشدن با ایدئولوژیهایِ جمعی میکنند، برقرار سازد.»(۳)
همهٔ اینها واقعاً خوب به نظر میرسد. من میتوانم ببینم که اگر هر فردی در این سیاره به «فروتنیِ فکری» و «همدلیِ انسانی» متعهد بود، وضعیتِ ما بهتر میشد. اما مطمئن نیستم که برای شنیدنِ این حرف، به یک عصبشناس نیاز داشتم.

مغزِ ایدئولوژیک: علمِ رادیکالِ تفکرِ انعطافپذیر | نوشتهٔ لئور زمیگرود | نشر هولت | ۲۸۷ صفحه | قیمت۲۹٫۹۹ دلار
This Is Your Brain on Politics
A new book by the neuroscientist Leor Zmigrod explores the connections between brain biology and political beliefs.
By Jennifer Szalai
https://www.nytimes.com/2025/03/31/books/review/the-ideological-brain-leor-zmigrod.html
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: این پاراگراف، دروازهی ورود به کتابِ «مغزِ ایدئولوژیک» نوشتهٔ لئور زمیگرود است و با نگاهی روانشناختی و عصبشناختی، به یکی از عمیقترین نیازهایِ انسانی میپردازد: نیاز به یقین و پناهبردن به نظامهایِ فکریِ قطعی.
A. «داشتنِ یک ذهنِ تک بعدی میتواند احساسِ خوبی ایجاد کند». «ذهنِ تک بعدی» (one-track mind) اصطلاحی است برای کسی که فقط به یک چیز فکر میکند و از زاویهای دیگر به مسائل نگاه نمیکند. این جمله با یک پارادوکسِ جذاب شروع میشود: معمولاً «یکراههبودن یا یک بعدی بودن» را منفی میدانیم، اما نویسنده میگوید که این حالت، از نظرِ روانی، خوشایند است. چرا؟ چون ابهام و تردید، اضطرابآورند، و ذهنِ یک بعدی، آن اضطراب را از بین میبرد.
B. «ما عقایدی داریم، بله، اما همچنین میتوانیم در تملکِ آنها درآییم». این جمله، تفکیکی ظریف را نشان میدهد میانِ: داشتنِ عقیده (فعال و انتخابی). اسیرِ عقیده شدن (منفعل و جبری). زمیگرود هشدار میدهد که مرزِ میانِ «باورِ آگاهانه» و «تعصبِ ناخودآگاه» بسیار باریک است. وقتی ما «در تملکِ» عقایدِ خود درمیآییم، دیگر ما نیستیم که عقیده را انتخاب میکنیم، بلکه عقیده است که ما را انتخاب میکند.
C. «ممکن است ادعاهایِ بزرگی دربارهٔ آزادی مطرح کنیم، اما در عین حال از عدمقطعیتی که با آن همراه است، وحشت داشته باشیم». این جمله، به تناقضِ مدرنیته اشاره دارد: انسانِ مدرن از یک سو، آزادی را میستاید و آن را بالاترین ارزش میداند، اما از سوی دیگر، آزادی یعنی «انتخابِ میانِ گزینههایِ متعدد» و «زندگی در ابهام»، و این یعنی ناامنیِ. وجودی.
بسیاری از ما، در شرایطِ بحرانی، «آزادی» را به «اطمینان» میفروشیم؛ دقیقاً همان چیزی که پوپولیستها و ایدئولوگها به ما عرضه میکنند.
D. «این کاملاً انسانی است که مشتاقِ وضوحی باشیم که یک نظامِ فکری برایمان فراهم میکند و به ما میگوید چگونه بیندیشیم و چه کنیم» .جمله، ریشهٔ روانشناختیِ ایدئولوژی را توضیح میدهد: ایدئولوژی، به ما یک نقشهٔ راه میدهد. به ما میگوید که دشمن کیست، هدف چیست، و وظیفهٔ ما کدام است. در جهانی که پر از اطلاعاتِ متناقض و خواستههایِ گوناگون است، یک نظامِ ایدئولوژیک، بارِ «تصمیمگیریِ روزمره» را از دوشِ ما برمیدارد و به ما «یقینِ موقت» میبخشد.
E. «مغزهای انسان، عقایدِ ایدئولوژیک را با شور و اشتیاق فراوان جذب میکنند». این جمله، جنبهٔ زیستشناختی را برجسته میکند: این فقط یک انتخابِ آگاهانه نیست، بلکه مغزِ ما بهگونهای تکامل یافته که به دنبالِ الگوها، قوانین و نظم است. کلمهٔ «شور و اشتیاق» (vigor and thirst) نشان میدهد که این جذبکردن، مانندِ یک نیازِ فیزیولوژیک (مثلِ خوردن یا آشامیدن) است، نه صرفاً یک تمایلِ فکری.
به طور خلاصه «انسان برای فرار از اضطرابِ انتخاب و ابهام، به آغوشِ ایدئولوژی پناه میبرد؛ اما این پناه، اگر آگاهانه نباشد، میتواند به اسارتِ فکری بدل شود.»
۲: این پاراگراف به یکی از مهمترین چالشهای کتاب «مغزِ ایدئولوژیک» اشاره دارد: عدمِ قطعیتِ علمی در موردِ رابطهٔ میانِ زیستشناسیِ مغز و باورهایِ سیاسی. به گفته زمیگرود «بهعبارتِ دیگر، علم در این مورد قطعی نیست.» نویسنده اشاره میکند که تحقیقاتِ عصبشناسیِ سیاسی، هنوز به نتایجِ قطعی و تثبیتشدهای نرسیده است. بسیاری از یافتههایِ جذاب، هنوز نیاز به تأییدِ مجدد دارند. یعنی: «کتابِ «مغزِ ایدئولوژیک» در نهایت، مطالبِ شگفتآورِ کمی برای گفتن دربارهٔ مغزِ ایدئولوژیک دارد.» این جمله، یک طنزِ ظریف است: کتابی که عنوانش «مغزِ ایدئولوژیک» است، در عمل چیزِ قطعیِ چندانی دربارهٔ همان موضوع نمیگوید! نویسنده با این شوخی، نشان میدهد که این حوزه، هنوز در مراحلِ اولیهٔ پژوهش است. سپس نویسنده مقاله اضافه می کند که: «زمیگرود راهنمایی توانا در میانِ انبوهِ تحقیقاتِ علمی است.» نویسنده، تواناییِ زمیگرود در ارائهٔ تحقیقاتِ پیچیده بهصورتی قابلفهم را تحسین میکند. در ادامه می خوانیم که: «اما کتابِ او ناگزیر شامل چند قید «توضیحی و تعدیل کننده» نیز هست که اعتراف میکند برخی از جذابترین یافتهها بازتولید نشدهاند.»
نویسنده مقاله به نقل از رمیگرود می نویسد که «بهترین مطالعاتِ عصبشناسی بهآرامی، بهصورتِ تدریجی و اندیشمندانه ساخته میشوند. هشدارها و قیدهایِ احتیاطآمیز بهندرت هیجانانگیزند (محدودیتهایِ تخیلِ ما بهندرت چنین هستند)، اما از نظرِ فکری صادقانهاند. علمِ واقعی، با شتاب و ادعاهایِ بزرگ پیش نمیرود؛ بلکه با صبر، تکرار و احتیاط ساخته میشود.» از نظر نویسنده مقاله زمیگرود بهعنوانِ یک عصبشناسِ آگاه، از بیانِ محدودیتهایِ تحقیق خود نمیهراسد و صادقانه اعتراف میکند که بسیاری از یافتههایِ بحثبرانگیز، هنوز در مرحلهٔ فرضیه هستند. این صداقت، نشانِ یک پژوهشگرِ حرفهای است؛ کسی که «هیجانِ زودگذر» را بر «دقتِ علمی» ترجیح نمیدهد. با این حال، این رویکردِ محتاطانه، ممکن است برای خوانندهای که به دنبالِ «پاسخهایِ قطعی» است، کمی ناامیدکننده باشد. «علمِ و دانش ما ما در باره مغزِ سیاسی هنوز جوان است؛ زمیگرود صادقانه این را میگوید، اما همین صداقت، کتابش را از یک اثرِ جنجالی به یک پژوهشِ معتبر تبدیل میکند.»
۳: این جمله، که در واقع فراخوانِ زمیگرود برای یک «ایدئولوژیِ حداقلی»یا «جامعهٔ پسا-ایدئولوژیک» است، دربردارندهٔ چهار مؤلفهٔ کلیدی برای یک «ذهنِ غیرایدئولوژیک» میباشد. زمیگرود می نویسد «فردِ غیرایدئولوژیک به سمتِ فروتنیِ فکری میکوشد.» فروتنیِ فکری به معنایِ پذیرشِ این حقیقت است که «من ممکن است اشتباه کنم». این نقطهٔ مقابلِ تکبرِ فکریِ ایدئولوگهاست که معتقدند «من حقیقتِ مطلق را در اختیار دارم». او ادامه می دهد که: «بهطورِ مداوم آماده است تا باورهایِ خود را در پرتوِ شواهدِ معتبر بهروز کند.» این یعنی انعطافپذیریِ شناختی (cognitive flexibility)؛ تواناییِ تغییرِ عقیده وقتی شواهدِ تازهای خلافِ آن را نشان میدهد. این درست نقطهٔ مقابلِ «جزماندیشی» است. زمیگرود ادامه می دهد: «تعادلی میانِ دوزِ مناسبی از شکگرایی در برابرِ عملکردهایِ اسطورهسازی برقرار میسازد.» زمیگرود نمیگوید که «همهٔ اسطورهها را یکسره کنار بگذاریم»، بلکه میگوید باید شکِ سالم داشت و از «اسطورهسازیِ جمعی» (ملیگرایی، مذهب، یا هر روایتِ بزرگِ دیگر) آگاه بود. شکِ سالم، «شکِ مدرنِ کارتِزی» نیست که به «هیچچیز باور نکنیم»، بلکه نگرشی است که میگوید: «باورهایم را میپذیرم، اما از تأثیرِ اسطورهها بر آنها آگاهم.» دیگر این که: «با همدلیِ انسانی نسبت به کسانی که احساسِ اجبار به درگیرشدن با ایدئولوژیهایِ جمعی میکنند.» این شاید مهمترین و انسانیترین بخشِ جمله باشد. زمیگرود نمیگوید که «ایدئولوگها احمقاند» یا «باید آنها را نادیده گرفت». بلکه برعکس، از ما میخواهد که به نیازِ انسانیِ آنها (نیاز به تعلق، معنا و امنیت) با همدلی نگاه کنیم. او با این جمله، از یک «منِ روشنگرِ برتر» که دیگران را تحقیر کند، فاصله میگیرد. زمیگرود در این جمله، یک سهگانهٔ اخلاقیِ برای «ذهنِ غیرایدئولوژیک» ترسیم میکند: فروتنیِ فکری: قبولِ امکانِ خطا. انعطافپذیریِ شناختی: تغییرِ عقیده با شواهدِ جدید. همدلیِ انسانی: درکِ نیازِ دیگران به ایدئولوژی و خشونتِ نکردنِ اخلاقی بر سرِ آنها. او با افزودنِ «همدلیِ انسانی»، از دامِ «خودبرتربینیِ روشنگرانه» (که میگوید «من عقل دارم، تو اسطورهات را بگیر»!) خارج میشود. «ذهنِ غیرایدئولوژیک، نه یک ذهنِ بیعقیده، که ذهنی است که بهطورِ همزمان فروتن، شکیبا، و همدلانه با واقعیت و دیگران روبهرو میشود.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
اکوایران:
حسین مرعشی، فعال سیاسی، با تأکید بر ضرورت خروج ایران از وضعیت «نه جنگ، نه صلح» گفت: ایران برای بازسازی اقتصاد و کاهش خسارتهای جنگ به چند صد میلیارد دلار منابع نیاز دارد و باید با تقویت روابط با همسایگان و پیگیری یک دیپلماسی مبتنی بر منافع ملی، کشور را وارد یک حاشیه امن کرد.
حسین مرعشی در گفتوگو با برنامه «گفتوگوی استراتژیک» باشگاه سیاستمداران، با اشاره به جنگ اخیر و فشارهای واردشده به ایران اظهار کرد: علیرغم سهمگین بودن ضرباتی که به ایران وارد شد، کشور سرپا ماند و تا آخرین لحظات توان پاسخگویی خود را حفظ کرد.
وی افزود: فشارها به اندازهای سنگین بود که حتی برخی متحدان ایران در مقطعی در حال بررسی این موضوع بودند که چه کسی یا چه نظامی جایگزین نظام فعلی ایران خواهد شد، اما ایران توانست این مرحله سخت را پشت سر بگذارد.
مرعشی، امضای قرارداد ۱۴ مادهای را اوج موفقیت ایران در عرصه دیپلماسی دانست و گفت: ایران توانست در یک جنگ نامتقارن از خود دفاع کند و دشمن را به نقطهای برساند که وارد مذاکره شود و در نهایت متنی میان دو طرف آماده و بهصورت مجازی توسط دو رئیسجمهور امضا شود.
وی با انتقاد از جابهجایی میان دیپلماسی و میدان جنگ تصریح کرد: نباید دوباره دیپلماسی را با میدان جنگ جابهجا میکردیم. اقدامی که در جنوب تنگه هرمز انجام شد، بار دیگر فضا را از دیپلماسی به سمت جنگ برد، در حالی که اکنون مجدداً دیپلماسی در حال جایگزین شدن با جنگ است.
این فعال سیاسی ادامه داد: اولین کاری که مسئولان جمهوری اسلامی باید انجام دهند، خارج کردن کشور از وضعیت «نه جنگ، نه صلح» یا «هم جنگ، هم صلح» است. ایران باید سریعاً وارد یک حاشیه امن شود.
مرعشی با تأکید بر ضرورت بازسازی اقتصاد کشور گفت: ایران به چند صد میلیارد دلار منابع نیاز دارد تا بتواند خود را بازسازی کند و خسارتهای جنگ را کاهش دهد. اقتصاد باید سریع سامان پیدا کند، زیرا تورم ۹۰ درصد شکننده است و مقاومت ملت و کشور را میشکند.
وی همچنین تقویت انسجام ملی را ضروری دانست و افزود: انسجام ملی در جریان جنگ وجود داشت و شرایط انسجام نسبت به قبل از جنگ بهتر شده، اما کافی نیست و باید تقویت شود.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
انجمن بینالمللی مطالعات ایرانی
بخش سوم و پایانی
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم بر آخرین بخش از این مقاله:
در تاریخ اندیشهٔ جدید ایران، کمتر شخصیتی را میتوان یافت که به اندازهٔ میرزا فتحعلی آخوندزاده با گذشتهٔ فکری جامعهٔ خود درافتاده باشد. او در نیمهٔ قرن نوزدهم، در زمانی که استبداد سیاسی، اقتدار روحانیون و سنتهای دیرپای اجتماعی تقریباً دستنخورده به نظر میرسیدند، با زبانی تند و بیپرده از ضرورت دگرگونی ایران سخن گفت. در نوشتههای او، حمله به خرافات، نقد قدرت علما، اعتراض به استبداد و ستایش «پیشرفت» و تمدن غربی، درهمتنیدهاند. او نه فقط میخواست حکومت اصلاح شود، بلکه خواهان دگرگونی عمیقتر ذهن و فرهنگ ایرانیان بود؛ دگرگونیای که از نظر او بدون رهایی از اقتدار دین امکانپذیر نبود.
آخوندزاده از این نظر یکی از نخستین روشنفکران ایرانی بود که مسئلهٔ عقبماندگی ایران را بهصورت یک مسئلهٔ فکری و فرهنگی نیز مطرح کرد. او نمیخواست صرفاً چند دستگاه اداری یا نظامی اروپایی به ایران آورده شود؛ معتقد بود باید شیوهٔ اندیشیدن، آموزش، زبان، قانون و رابطهٔ مردم با قدرت نیز تغییر کند. اما این نگاه، از همان ابتدا با تناقضی مهم همراه بود: کسی که از آزادی و حقوق انسانی سخن میگفت، هنوز برای تحقق این آزادی بیش از هر چیز به یک قدرت مرکزی نیرومند و «شاهِ روشنفکر» امید داشت.
این تناقض را شاید بتوان یکی از کلیدهای فهم اندیشهٔ آخوندزاده دانست. او استبداد را بهصراحت محکوم میکرد و حاکمی را که خود را مقید به قانون نمیدانست «دسپوت» و «مستبد» میخواند؛ اما در عین حال، به پادشاهانی چون پتر کبیر و فریدریش دوم و، در نهایت، به الگوی پادشاهی نیرومند و اصلاحگر میاندیشید. او حتی تشکیل پارلمان و حکومت قانون را بیشتر در چارچوب تقویت و عقلانی کردن سلطنت تصور میکرد تا حاکمیت کامل مردم. از این جهت، مشروطهخواهی او با آنچه بعدها در جنبش مشروطه ایران به معنای محدود کردن واقعی قدرت سلطنت شکل گرفت، فاصله داشت.
در اینجا تأثیر ولتر و دیگر فیلسوفان روشنگری بر آخوندزاده اهمیت ویژهای پیدا میکند. او از طریق آشنایی با فرهنگ روسی و ترجمههای روسیِ آثار اروپایی، با جهانی فکری روبهرو شد که در آن میشد قدرت کلیسا، خرافات، استبداد و سنتهای مقدس را با معیار عقل به چالش کشید. همانگونه که ولتر برای نقد جامعه و حکومت فرانسه گاه سخنان خود را از زبان ایرانیان و ترکها و هندیان خیالی بیان میکرد، آخوندزاده نیز در آثار خود از قالب گفتوگوی خیالی برای حمله به ساختارهای سیاسی و مذهبی ایران بهره گرفت.
اما همین جاست که نگاه انتقادی به آخوندزاده ضروری میشود. آخوندزاده فقط منتقد سنت نبود؛ او تا حد زیادی با معیارهای اروپای زمان خود به قضاوت دربارهٔ سنت ایرانی و اسلامی میپرداخت. آشنایی او با روشنگری، افق تازهای برای نقد گشود، اما گاهی موجب شد پیچیدگی تاریخی و اجتماعی دین در ایران را به مسئلهای سادهتر از واقعیت فروبکاهد: دین در برابر عقل، سنت در برابر پیشرفت، و شرق در برابر غرب. مقالهٔ حاضر نیز نشان میدهد که جدال او با اسلام، در مواردی از نقد نهاد روحانیت و خرافات فراتر میرود و به نوعی ردّ کلی دین بهعنوان مانع تمدن نزدیک میشود.
این جنبه از اندیشهٔ او را نمیتوان صرفاً با معیارهای امروز محکوم کرد؛ آخوندزاده فرزند قرن نوزدهم بود و بسیاری از روشنفکران اروپایی همان دوره نیز درگیر چنین دوگانههایی بودند. با این همه، فاصلهٔ میان نقد خردمندانهٔ نهادهای دینی و تقلیل دین به خرافه و عقبماندگی همچنان قابل تأمل است. بهویژه آنکه در همان دوره، شماری از اصلاحگران مسلمان راه دیگری را میآزمودند: آنان میکوشیدند میان اصلاح دینی، اخلاق اجتماعی، حکومت قانون و مقابله با استبداد پیوند برقرار کنند. آخوندزاده این امکان را تقریباً بهکلی کنار گذاشت.
از سوی دیگر، اعتماد او به شاهِ اصلاحگر نیز امروز نیازمند بازنگری است. آخوندزاده بهدرستی میدید که در جامعهای گرفتار استبداد و پراکندگی قدرت، یک حکومت نیرومند میتواند ابزار اصلاح باشد؛ اما تاریخ نشان داده است که قدرت متمرکز همانقدر که میتواند اصلاحات را سریع کند، میتواند اصلاحات را متوقف یا منحرف نیز بکند. مشکل اینجاست که اگر آزادی و قانون به ارادهٔ یک حاکم روشناندیش وابسته باشند، با مرگ یا تغییر آن حاکم، خودِ اصلاحات نیز ممکن است از میان بروند.
با این همه، کاستن از اهمیت آخوندزاده به دلیل این محدودیتها نیز خطاست. او در یکی از مهمترین لحظات گذار فکری ایران، پرسشهایی را مطرح کرد که هنوز از میان نرفتهاند: رابطهٔ دین و دولت چه باید باشد؟ آزادی چگونه میتواند در جامعهای استبدادزده پدید آید؟ آیا اصلاح جامعه از اصلاح حکومت آغاز میشود یا از تغییر فرهنگ و آموزش؟ و آیا میتوان تمدن جدید را بدون دگرگون کردن رابطهٔ انسان با سنت بنا کرد؟
شاید اهمیت واقعی آخوندزاده نه در این باشد که پاسخهای او را امروز بیچونوچرا بپذیریم، بلکه در این باشد که او برخی از دشوارترین پرسشهای ایران جدید را با صراحتی کمسابقه مطرح کرد. او همزمان پیشگام و اسیر زمانهٔ خویش بود: پیشگام در نقد استبداد و جمود، اما اسیر تصوری از پیشرفت که گاه غرب را بیش از اندازه یکپارچه و سنت ایرانی و اسلامی را بیش از اندازه یکدست و منفی میدید.
مقالهٔ پیش رو، با بررسی تأثیر ولتر و اندیشهٔ روشنگری بر آخوندزاده، به همین نقطهٔ حساس میرسد: اینکه چگونه یک روشنفکر ایرانی در قرن نوزدهم کوشید با ابزارهای فکری اروپا، جامعهٔ خود را نقد کند؛ و در این مسیر، هم افقهای تازهای گشود و هم گرفتار محدودیتهایی شد که بخشی از روشنفکران نسل او نیز از آن مصون نبودند. آخوندزاده را شاید بهتر باشد نه پیامبر بیخطای تجدد ایرانی، بلکه یکی از نخستین آزمایشگاههای فکری تجدد ایران بدانیم؛ اندیشمندی که هنوز میتوان با او موافق بود، از او آموخت و در همان حال، از او انتقاد کرد.
در مقاله دیگری در باره آخوندزاده به قلم رضا ضیا ابراهیمی که به زودی ترجمه و منتشر خواهد شد خواهیم دید که در میانهٔ قرنِ نوزدهم، زمانی که اندیشهٔ تجددخواهی در ایرانِ قاجاری تازهقدم میزد، یکی از رادیکالترین و تأثیرگذارترین روشنفکرانِ آن عصر، یعنی آخوندزاده، دست به کاری زد که بعدها الگویی برای ناسیونالیسمهای مدرن در سراسرِ جهانِ اسلام شد: بازسازیِ خیالیِ گذشتهٔ پیشا- اسلامیِ ایران. او در سلسلهنامههایی که تحتِ عنوانِ «کمالالدوله» منتشر کرد، نه فقط از وضعیتِ اسفبارِ ایرانِ عصرِ خود به نیکی یاد نکرد، بلکه در مقابل، «شکوهِ ازدسترفتهٔ ایرانِ باستان» را چنان بهتصویر کشید که گویی بهشتِ گمشدهای است که هیچگونه نسبت و پیوندی با واقعیتِ تاریخی ندارد.
در این جهانسازیِ خیالی، پادشاهانی چون کیومرث، جمشید و انوشیروان، دیگر نه انسانهایِ تاریخیِ گرفتارِ پیچیدگیها و تناقضهایِ قدرت، که نمادهایِ بینقصِ فضیلت، عدالت و خرد میشوند. در این روایت، ایرانیانِ باستان در سایهٔ قوانینی عادلانه و حکومتی بینقص زندگی میکردند؛ گدایی نبود، بیعدالتی نبود، و حتی بیمارستانهایی جداگانه برای زنان و مردان وجود داشت. مالیاتها چنان منصفانه بود که مردم با میلِ خود، دو برابرِ سهمِ تعیینشده میپرداختند. این ایرانِ آرمانی، تا آنجا پیش میرود که شاه با رعایا بر سرِ یک سفرهٔ غذا مینشست و هیچگونه خونریزیِ ناحقی در آن رخ نمیداد.
در آن مقاله نشان داده خواهد شد که چگونه آخوندزاده با گزینشِ روایتهایِ اسطورهای، چشمپوشی از پیچیدگیهایِ تاریخی، و سرزنشِ یکجانبۀ «دیگری» (اعراب و اسلام)، الگویی از تاریخنگاریِ ایدئولوژیک پدید آورد که در آن، «عظمتِ گذشته» نه برای شناختِ واقعیِ تاریخ، که برای مشروعیتبخشی به پروژهٔ تجددخواهیِ خود به کار گرفته شد. مقاله مورد نظر، نه فقط روایتی از اندیشۀ آخوندزاده، که دریچهای است به فهمِ زایشِ یکی از پایدارترین و تأثیرگذارترین گفتمانهایِ مدرنِ ایرانی: گفتمانِ «بازگشت به خویشتنِ باستانگونه» که تا امروز، در اشکالِ گوناگون، همچنان در جدالِ میانِ «سنّت» و «تجدد» طنینانداز است.

«نامههایِ ایرانی» (۱۷۲۱) اثرِ منتسکیو، با مکاتبهٔ ازبک و ریکا، بارزترین مثال است. ازبک نیز به سرزمینهایِ بیگانه، یعنی فرانسهٔ لویی چهاردهم، سفر میکند و شگفتیهایِ کشورِ میزبان را با کشورِ خود مقایسه میکند. نقدِ منتسکیو بر جامعه، حکومت و دینِ فرانسه، بهشیوهای عمدی و بهسبکِ شرقشناسانه، به ایرانِ خیالیِ او نسبت داده میشود، تا حدی برای فرار از سانسور. ولتر نیز بهکرات از همین ژانرِ گفتوگو برای طرحِ حساسترین انتقاداتِ خود بر مسیحیت و سایرِ ادیان استفاده میکند. در مقالهای کوتاه به نام «ضروری» (Necessaire) که در «فرهنگِ فلسفی» او (نخستین بار در ۱۷۶۵ منتشر شد) گنجانده شده، او دو شخصیتِ ترکی به نامهای عثمان و سلیم را خلق میکند که در بابِ ضرورتِ الوهیت به بحث میپردازند. سلیم که شکگرایی است که ولترِ طبیعتگرا از زبانِ او سخن میگوید، در میانِ انتقاداتِ خود از ادیانِ وحیانی، قرآن را «مضحک و قطعاً برای بشریت غیرضروری» مییابد. او به عثمان چنین پند میدهد: «نه من پزشکم و نه تو بیمار، اما بهنظرم اگر به تو بگویم که ‘از همهٔ فریبکاریهایِ شارلاتانها دوری کن، خدا را بپرست، مردی درستکار باش و باور کن که دو و دو میشود چهار’، درمانی بسیار خوب به تو دادهام.»(۳۹) در گفتوگویِ داستانیِ دیگری در همین مجموعه، با عنوان «آزادیِ اندیشه»، دو شخصیت، یک افسرِ انگلیسی و یک تفتیشکنندهٔ اسپانیایی، دربارهٔ رذایل و فضایلِ آزادیِ فکر به بحث مینشینند.(۴۰) مقالهٔ کوتاهِ دیگری از او با عنوان «فریب»، که مناظرهای بر سر این است که آیا «باید بر مردم فریبِ مقدس زد؟»، میانِ زاهدی هندینما به نامِ فقیرِ بمبابی و مریدِ کنفوسیوس به نامِ وانگ رخ میدهد. وانگ که نمایندهٔ کنفوسیوسگراییِ آرمانیِ ولتر است، با ردِ هرگونه خرافات، اعلام میکند: «تنها یک روشِ مطمئن برای ترغیبِ عدالت در تمامِ بشریت وجود دارد: تشویقِ دینی عاری از خرافات.» بمبابی احساس میکند که این «پروژهای زیبا اما قطعاً غیرعملی» است.(۴۱)
همانگونه که در آثارِ ولتر، محورِ نقدِ آخوندزاده متوجهٔ دین و نهادهایِ دینی است. با این حال، او همچنین به ضعفهایِ دولت بهعنوانِ دیگرِ منبعِ مشکلات و عقبماندگیِ ایران میپردازد. و در اینجا نیز تأثیرِ فیلسوفانِ اروپایی آشکار است. آخوندزاده، مانندِ بیشترِمصلحانِ همنسلِ خود در ایران و امپراتوریِ عثمانی که از نوشتههایِ عصرِ روشنگری تأثیرپذیرفته بودند، طرفدارِ استبدادِ مشروطه بود – حکومتی خیرخواه اما مطلق که از محدودیتهایِ قانونی تبعیت میکند. او در «کمالالدوله» و دیگر نوشتههایش، گاهی ناصرالدینشاه (قاجار، ح. ۱۸۴۸-۱۸۹۶) را بهخاطرِ عدمِ پایبندی به این الگویِ حکومتی سرزنش میکند. کمالالدوله به همنویسندهٔ ایرانیِ خود مینویسد: «پادشاهِ شما از پیشرفت در جهانِ غرب بیخبر است. او در پایتختِ خود اقامت دارد و گمان میکند که پادشاهی عبارت است از پوشیدنِ جامههایِ نفیس، خوردنِ غذاهایِ لذیذ و سلطهای بیحدوحصر بر اموال و جانِ رعایا و زیردستانِ خود.» آخوندزاده این تصویرِ پستِ شاه را با تصویرِ ننگینِ او در کشورهایِ خارجی مقایسه میکند که در آنجا حکومتِ او مایهٔ تمسخر و رعایا و مأمورانش خوار و تحقیر میشوند. «پادشاهیِ شرافتمند باید از چنین حکومتی شرمنده باشد و از فرمانِ خود بیزار شود.»(۴۲) آخوندزاده چنین حاکمِ خودکامهای را «دسپوت» (که از اصلِ فرانسوی استفاده میکند) و «مستبد» مینامد. او در ابتدایِ اثرِ خود، دسپوت را چنین تعریف میکند: «پادشاهی که رفتارش به هیچ قانونی محدود یا مقید نیست و بر اموال و جانِ مردم بیحدوحصر سلطه دارد. مردمِ تحتِ حکومتِ او، فرومایه و بندهٔ مطلقاند و از آزادی و حقوقِ انسانیِ خود محرومند.»(۴۳) او در جایِ دیگری توضیح میدهد که چنین استبدادی، در مقابلِ حکومتِ حاکمانِ نیرومند اما خیرخواهی چون پترِ کبیرِ روسیه و فریدریشِ کبیر (دوم) پروس قرار دارد که اصلاحاتِ آنها کشورهایشان را در مسیرِ پیشرفت قرار داد.(۴۴)
رهایی از بندهای استبداد – که آخوندزاده برای آن، پس از فیلسوفان فرانسوی، از عبارت فرانسوی «آزادی جسمانی» استفاده میکند – تنها زمانی میسر میشد که آزادی از تعصب دینی (آزادی اخلاقی) به دست آمده باشد. او نه تنها شاه، بلکه اشراف قاجار، نجیبزادگان و علما را نیز مسئول تحمیلِ بندی دوگانه بر گردنِ مردم ایران میداند:
ای مردم ایران! اگر از روحِ آزادی و حقوقِ انسانی آگاه بودید، چنین بردگی و بدبختی را تحمل نمیکردید. در عوض، آگاهیِ سیاسی مییافتید، فراموشخانهها (انجمنهای سری) میگشودید، حزبها تشکیل میدادید و زمینههای همبستگی را فراهم میکردید. از نظرِ شمار و توانایی، شما بسیار نیرومندتر از آن مستبد هستید؛ تنها به همدلی و اتفاقِ نظر نیاز دارید. اگر چنین روحیهٔ اتحادی داشتید، میتوانستید راهی بیابید و خود را از بندِ باورهایِ پوچ و ستمِ مستبد رها سازید. دریغا که این روحیه جز با آگاهی حاصل نمیشود، آگاهی بدونِ پیشرفت میسر نیست، پیشرفت بدونِ لیبرال بودن تحقق نمییابد، و لیبرال بودن جز با رهایی از باورهایِ [دینی] امکانپذیر نیست. دریغا که دین و باورهایِ شما مانعِ آزادیِ شماست.(۴۵)
آخوندزاده از تأییدِ صریحِ یک انقلاب خودداری میکند. او در واژهنامهٔ خود، در میانِ دیگر اصطلاحاتِ فرانسویِ بهکاررفته در متن، واژهٔ «انقلاب» را تعریف میکند. او تقریباً همآوا با ولتر، آن را چنین تعریف میکند: «وضعیتی که در آن، مردمی که از رفتارِ بیقانونِ حاکمِ مستبد و ستمگر به ستوه آمدهاند، متحد شده، قیام میکنند، او را خلع میکنند و برای خوشبختی و آرامشِ خود، قوانینی وضع میکنند.» از سوی دیگر، ستمِ دینی نیز میتواند عاملِ انقلاب باشد. «آنها پس از درکِ پوچیِ باورهایِ دینی، در برابرِ علما قیام کرده و آیینی نو، همسو با عقل و مطابق با توصیههایِ فیلسوفان، برمیگزینند.»(۴۶) فرایندِ رهاییبخشی که آخوندزاده ترسیم میکند، تردیدِ او را در تأییدِ یک انقلابِ همهجانبه در ایرانِ زمانِ خود توضیح میدهد. این مسئله بهویژه شگفتآور است، زیرا او انقلاب را نه تنها نیرویی علیه استبدادِ حاکمان، بلکه علیه تاریکاندیشیِ دینیِ علما نیز میداند. تعریفِ دوم، اهمیتِ «آزادیِ اخلاقی» را در نگاهِ آخوندزاده نشان میدهد. افزون بر این، او پذیرشِ یک آیینِ عقلانی – آنچه فیلسوفانِ قرنِ هجدهم «دینِ طبیعی»، و بهطورِ خاص «دینِ طبیعیِ مبتنی بر اخلاقِ نیک» مینامیدند – را منوط به فرایندِ رهایی از دین میداند.
ارجاعات به انقلاب، ضمنی (implicit) باقی میمانند، اما به حاکم هشدار داده میشود که اگر راهِ پیشرفت را در پیش نگیرد، علما را تربیت نکند، و مردم را از یوغِ «باورهایِ پوچ» رها نسازد، بهزودی قربانیِ انقلاب خواهد شد. «تا وقتی چنین باورهایِ پوچی در اذهانِ مردم ریشه داشته باشد، یا بابِیِ هوشمندی (shrewd Bab) ظهور خواهد کرد یا مرجعی دینیِ حیلهگر خواهد آمد و در یک چشمبههمزدن، این مردمِ نادان (که به جن و شیطان و فرشته و معجزه و برکت باور دارند) را فریب خواهد داد و آن مستبد را سرنگون خواهد کرد. کیست که بداند بابیهای که قصدِ جانِ شاه را داشتند، آن عملِ زشت را دوباره تکرار نخواهند کرد؟» برای جلوگیری از چنین سرانجامِ ناخوشایندی، آخوندزاده از شاه میخواهد که «با ملتِ خود یکی شود» و «پادشاهی را تنها از آنِ خود نداند، بلکه خود را وکیلِ مردم ببیند.» او باید قوانین وضع کند و مردم را در این فرایند مشارکت دهد. باید پارلمانی تشکیل دهد و نه خودسرانه، بلکه بر اساسِ قوانینِ کشور عمل کند. تنها با این کار است که آن حاکمِ ایرانی خواهد توانست قدرتِ کامل و شکوهِ پیشینِ خود را بازپس گیرد، سرزمینش را از «تجاوزِ برخی امپراتوریهایِ طمّاع و نیرومند» مصون دارد، و شایستهٔ جایگاهی در میانِ دولتهایِ مستقلِ اروپا گردد.(۴۷)
این اظهارنظرِ کوتاه و ضمنی، هرچند مختصر، نشاندهندهٔ تأییدِ شکلی محدود از مشروطهخواهی بهعنوانِ ابزاری برای رهایی از تاریکاندیشی و مقاومت در برابرِ تجاوزِ استعماری است. با وجودِ اشارههایِ کمرنگ در نوشتههایش به نهادهایِ دموکراتیک و تهدیدِ امپریالیسمِ اروپایی، آخوندزاده در اصل به ضرورتِ وجودِ پادشاهیِ نیرومند و متمرکز، بهعنوانِ وسیلهای مؤثر برای دگرگونیِ جامعه، ایجادِ حسِّ میهنپرستی، و اجرایِ اصلاحاتِ آموزشی و زبانیِ موردِ علاقهٔ خود، پایبند میماند. او معتقد بود که یک شاهِ روشنفکر، تنها نیرویی است که میتواند سنتهایِ ریشهدارِ گذشته را ریشهکن کند و آنها را با ارزشهایِ استوارِ «پیشرفت و تمدنِ» غربی جایگزین سازد.
آخوندزاده در این زمینه، بهندرت از آرمانهایِ آن دسته از مصلحانِ همعصرِ خود در روسیهٔ تزاری و امپراتوریِ عثمانی که بر مضامینِ عصرِ روشنگری تأکید داشتند، فاصله میگیرد. بهجز دایرةالمعارفنویسان (بهویژه روسو)، نسلِ پیشینِ اندیشمندانی که آخوندزاده آنها را تحسین میکرد، پادشاهیِ اصلاحشده را ابزاری اصلی برای دگرگونیِ اخلاقیاتِ جامعهٔ خود میدانستند. تنفّرِ ولتر از نفوذِ روحانیون بر جامعه و دولت، بهخوبی شناخته شده است. او در مقالهای اشاره میکند: «نه تنها حکومتِ دینی (تئوکراسی) مدتهاست که حاکم است، بلکه استبداد را به وحشتناکترین درجهای که جنونِ انسانی میتواند به آن برسد، رسانده است؛ و هرچه دولت خود را الهیتر خوانده، نفرتانگیزتر بوده است.»(۴۸) حمایتِ همیشگیِ او از اقتدارِ مرکزیِ یک نظامِ سلطنتیِ روشنفکر، اساساً از این امید سرچشمه میگرفت که بتواند، اگر نه ریشهکن، دستکم چنگالِ کلیسا را بر دولت و جامعهٔ فرانسهٔ زمانِ خود سست کند. تحسینِ او از دورانِ پادشاهیِ لویی چهاردهم در کتابِ مشهورش «سدهٔ لویی چهاردهم»، چندان به خاطر «شکوهِ شاه» نبود، بلکه به خاطر «عظمتِ ملت» بود؛ ملتی که او آن را دارای ارزشهایِ سکولار و فارغ از میراثِ مسیحیِ گذشته تصور میکرد.(۴۹) قانونگذاری و پارلمان نیز، به نوبهٔ خود، باید دستِ شاه را در اصلاحاتِ اخلاقیاش قوت میبخشید، اما این پارلمانی نبود که به جای ملت سخن بگوید. او لویی چهاردهم را به خاطرِ بهارمغانآوردنِ شکوه برای فرانسه، ترویجِ مدارایِ دینی و حمایت از هنر و ادبیات تحسین میکند، اما افسوس میخورد که او یک شاهِ فیلسوف نبود.(۵۰)
آخوندزاده اگر آرزوی یک نایبالسلطنهٔ قدرتمند چون لویی چهاردهم را نداشت، دستکم مشتاقِ مصلحی چون پتر کبیر یا پادشاهی روشنفکر چون فریدریش دوم بود تا ایران را از چنگِ آدابِ دینی و خرافاتِ عامیانه برهاند. بدیلِ این، همانگونه که او بهگونهای پیشگویانه دریافت، سرنگونیِ انقلابیِ سلطنتِ قاجار بود؛ سرنگونی که نزدیک به نیمقرن بعد، با انقلابِ مشروطه و متعاقباً با ظهورِ مصلحِ خودکامه اما سکولاریست، رضاشاه، رخ داد.
«کمالالدوله»ی آخوندزاده، خلاصهای است از دلمشغولیِ تمامعمرِ او به دو مضمونی که در انقلابِ مشروطه و پس از آن تجلی یافتند. از یک سو، او در این اثر، با شور و اشتیاق، هرچند گاه سادهلوحانه، به نهادهایِ سیاسی- مذهبیِ کهنِ ایران بهخاطرِ آسیبهایی که بر جامعه وارد میآوردند، حمله کرد. از سوی دیگر، از اندیشهٔ اجتماعیِ اروپا بهعنوانِ الگویی برای نقدِ خود بهره گرفت. از این جهات، او محصولِ زمانهٔ خود بود. اما برخلافِ بسیاری از مصلحانِ مسلمانِ قرنِ نوزدهم که به اسلامِ اصلاحشده تکیه داشتند و آن را بهعنوانِ نیرویِ اجتماعی- اخلاقیِ وحدتبخش برای مقابله با استبدادِ داخلی و تجاوزِ خارجی ترویج میکردند، آخوندزاده هیچ ارزشِ نجاتبخشی در اسلام، و نه در هیچ دینِ وحیانیِ دیگری، برای حفظِ بافتِ جامعه و فرهنگِ ایران نمیدید. پیشینه و جوانیِ او، و فضایِ فرهنگیای که در آن پرورش یافت، هر دو در این طردِ دین مؤثر بودند.
آخوندزاده در دورانِ حاکمیتِ استعماریِ روسیه در قفقاز، در معرضِ تصویری منفی از اسلام بهعنوانِ دینِ مغلوبان و نااهلان قرار گرفت. این تصویر، بهویژه توسطِ رمانتیسیسمِ شرقشناسانۀ نویسندگان و شاعرانِ مخالفِ روسیِ قرنِ نوزدهم، تقویت شد. آنها بهشیوهای رمانتیک، در فرهنگها و جوامعِ مسلمانِ مرزهایِ خود، به دنبالِ جنبشهایِ قهرمانانهای از اعتراضِ اجتماعی در برابرِ جمودِ دینِ رسمی و استبدادِ حاکمانِ خودکامه میگشتند. با این حال، برای آخوندزاده، چنین جستوجویی سرانجامی متفاوت داشت. او در تجربهٔ بابیه در زمانهٔ خود، در دیگرِ جنبشهای «بدعتآمیز» که در نمایشنامهاش دربارهٔ نقطویان (Nuqtavis) به تصویر کشیده، و در اشاراتش به «زندیقان»، به دنبالِ نیرویی علیه دینِ رسمی و حکومت بود. با این حال، او نمیتوانست خود بابی شود، زیرا در جنبشِ جدید نه تنها شورِ انقلابی – که او چندان برایش آماده نبود – بلکه دینی دیگر با اصولِ اعتقادی و شریعتی مییافت که آن را ناروشنگر میدانست.
تأثیرِ فرهنگِ غربی، و بهویژه فرانسوی، که آخوندزاده از طریقِ روسی جذب کرده بود، توجهِ او را به جهتی دیگر معطوف کرده بود. اگر رمانتیسیسمِ روسیِ قرنِ نوزدهم منبعِ الهامی برای آخوندزاده بود و به او در گسست از گذشتهٔ اسلامیاش کمک میکرد، جدلهایِ فیلسوفان، بدیلی برای دین در اختیارِ او قرار میداد. او در نوشتههایِ آنها، یا دستکم آنهایی که بهصورتِ ترجمه در اختیارش بود، نقدی عقلگرایانه بر نظامِ کهن (آنسین رژیم) بهوسیعترین مفهومِ آن، بهویژه دینِ حاکم، کشف کرد. به همان شیوهای که ولتر و دیگران، آموزهٔ مسیحی و کلیسا را بهخاطرِ نابردباری، چسبیدن به باورهایِ خرافی و چشمبستن بر ارزشهایِ حقیقیِ انسانی موردِ حمله قرار داده بودند، آخوندزاده نیز به باورهایِ اسلامی و تشکیلاتِ روحانیتِ زمانهٔ خود حمله کرد. در گذشته، نه آموزهٔ اسلامی و نه تشکیلاتِ روحانی، از نقدهایِ ضمنی و گاه صریحِ جریانهای «بدعتآمیز» مصون نمانده بودند که بابیه، تازهترین نمونهٔ آن بود. اما این شکگراییِ عقلگرایِ اروپا بود که زمین و توجیهی تازه برای خشمِ آن روشنفکرِ روسشده فراهم آورد. آخوندزاده، مانندِ دانشمندانی چون رنان، اکنون میتوانست دین، و بهویژه اسلام را، بهعنوانِ مانعی بر سرِ راهِ پیشرفت و نیرویی در تعارض با هنجارهایِ تمدنِ غربی محکوم کند. برای او، همانگونه که برای اندیشمندانِ اروپاییِ قرنِ هجدهم، حکومتِ استبدادی اساساً بهخاطرِ ناتوانیِ آن در ترویجِ پیشرفت سزاوارِ سرزنش بود؛ پیشرفتی که در نظرِ آخوندزاده، عمدتاً بهمعنایِ رهاییِ جامعه از یوغِ دین بود. او معتقد بود که وقتی این کار انجام شود، پویاییِ دگرگونیِ اجتماعی، تغییراتِ تازهای سیاسی و مادی را بهوجود خواهد آورد.
گفتمانِ جدلیِ آخوندزاده، هنگامی که به مبانیِ فلسفیِ اسلام بهعنوانِ یک دین میرسید، همچنان نارسا باقی ماند. او در حمله به شریعت، عمدتاً نگاهی خداناباورانه داشت و اغلب، اگر نه نابردبار، نسبت به دین بهعنوانِ تجربهای تاریخیِ بشری، بیتوجه بود. از این دستکم، او با خداباوریِ طبیعیِ (دئیسم) عصرِ روشنگری همراستا نبود و بیشتر با پوزیتیویسمِ علمیِ اروپایِ قرنِ نوزدهم هماهنگ بود. با این حال، جوهرهٔ کارِ او ایرانی باقی ماند، زیرا در رساندنِ پیامِ عصیانِ دینی، رسالتی تقریباً پیامبرانه برای نوزایی میدید.
پایان
🔸بخش نخست مقاله
🔸بخش دوم مقاله
🔸بخش سوم مقاله
مریم ب. سنجابی، گروه زبانها و ادبیات خارجی، دانشگاه ایلینوی جنوبی
Maryam B. Sanjabi
Rereading the Enlightenment: Akhundzada and His Voltaire
International Society for Iranian Studies
———————————
زیرنویسهای مقاله به فارسی:
۳۹. فرهنگ فلسفی، صص ۳۲۷-۳۳۱.
۴۰. همان، صص ۲۷۷-۲۸۲.
۴۱. همان، صص ۲۰۷-۲۱۱.
۴۲. کمالالدوله، ص ۲۲.
۴۳. همان، ص ۹.
۴۴. همان، ص ۴۴.
۴۵. همان، ص ۵۶.
۴۶. همان، ص ۱۰.
۴۷. همان، صص ۶۲-۶۴. همچنین نک: نامهٔ آخوندزاده به میرزایوسفخان، ژوئن ۱۸۷۱، الفبا، ص ۲۴۳، که در آن او نگرانیِ مستشارالدوله را مبنی بر اینکه توسعهٔ منابع و زیرساختهای ایران راه را برای امپریالیسم هموار خواهد کرد، رد میکند. او معتقد بود که اگر قدرتهایِ اروپایی هرگز جاهطلبیِ استعماری نسبت به ایران داشته باشند، صرفنظر از این اقدامات، آن را عملی خواهند کرد.
۴۸. «دربارهٔ حکومتِ دینی»، در فلسفهٔ تاریخ (آمستردام، ۱۷۶۵). همچنین نک: مجموعهٔ آثار کامل ولتر (تورنتو و بوفالو، ۱۹۶۹)، ۵۹:۱۱۹.
۴۹. ولتر به دآرژانتال، ۱ آوریل۱۷۵۲، بسترمن ۴۲۴۴، بهنقل از ل. گاسمن، قرونوسطیگرایی و ایدئولوژیهای عصر روشنگری (بالتیمور،۱۹۶۸)، ص ۹۳.
۵۰. «دفاعیّهای برای لویی چهاردهم» (۱۷۶۹)، متفرقات در نثر ولتر، صص ۳۳۶-۳۳۸، ۳۶۶. برای بحث دربارهٔ این موضوع، نک: پ. گی، سیاستِ ولتر: شاعر بهمثابهٔ واقعگرا (پرینستون،۱۹۵۹).
————————————
زیرنویسهای مقاله به زبان اصلی:
39. Dictionnaire philosophique, 327-3 1.
40. Ibid., 277-82.
41. Ibid., 207-211.
42. Kamal al-Dawla, 22.
43. Ibid., 9.
44. Ibid., 44.
45. Ibid., 56. 46. Ibid., 10. 47. Ibid., 62-4. See also Akhundzada to Mirza Yusuf Khan, June 1871, Alifba, 243, where he rejects Mustashar al-Dawla’s concern that developing Iran’s resources and infrastructurew ould pave the way for imperialism. He believed that if European pow-ers ever entertained colonial ambitions toward Iran they would fulfill them regardless of such endeavors.
48. “De la theocratie,” in La Philosophie de 1’histoire (Amsterdam, 1765). See also The Complete Works of Voltaire (Toronto and Buffalo, 1969), 59:119.
49. Voltaire to d’Argental, I April 1752, Besterman 4244 cited in L. Gossman, Me-dievalism and the Ideologies of the Enlightenment (Baltimore, 1968), 93.
50. “Defense de Louis XIV,” (1769), Mdlanges in Voltaire’s Prose, 336-8, 366. For a discussion of the subject see P. Gay, Voltaire’s Politics: The Poet as Realist (Princeton, 1959).
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
اسکات بسنت وزیر خزانهداری آمریکا گفت اتحادیه اروپا به کارزار واشینگتن برای قطع ارتباط ایران با نظام مالی جهان پیوسته است، اما بیانیه بروکسل در نشست گروه ۲۰ چنین سطحی از همراهی را نشان نمیدهد.
واشنگتن میگوید در جنگ مالی خود علیه تهران شریک تازهای پیدا کرده است.
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، روز جمعه اعلام کرد اتحادیه اروپا «به طور رسمی» به عملیات «طرد اقتصادی» به رهبری آمریکا پیوسته است؛ کارزار تحریمیای که نامش به روشنی هدف آن را نشان میدهد: بیرون راندن ایران از نظام بانکی بینالمللی. او از این بلوک به خاطر اقدام زودهنگامش قدردانی کرد.
با این حال، بیانیه کمیسیون اروپا (منبع به زبان انگلیسی) که بسنت به آن استناد میکند و دوشنبه منتشر شد، ضمن استقبال از کارزار آمریکا، اتحادیه اروپا را رسما به آن متعهد نمیکند.
وزیر خزانهداری آمریکا نوشت: «ما از موضع قاطع و زودهنگام آنها قدردانی میکنیم» و این تحول را نشانهای از افزایش فشار بینالمللی بر ایران جلوه داد.
بسنت افزود جهان «پیام روشنی برای رژیم ایران میفرستد» و واشنگتن «تا زمانی که هر خط حیاتی مالی باقیمانده قطع شود، متوقف نخواهد شد» و تاکید کرد آمریکا «در کنار متحدان خود ایستاده است تا مطمئن شود رژیم «قاتل» ایران نتواند از نظام مالی جهانی بهرهبرداری کند».
بروکسل در واقع چه گفت
سندی که وزیر خزانهداری آمریکا به آن استناد کرد، ۳۱ اوت، در نخستین روز نشست وزیران دارایی و روسای بانکهای مرکزی گروه ۲۰ در اشویل کارولینای شمالی منتشر شد.
ریاست این گروه امسال بر عهده آمریکا است و بسنت همراه با کوین وارش، رئیس فدرال رزرو، میزبان این نشست بود و از آن برای تحت فشار قرار دادن همتایانش به منظور قطع روابط مالی با تهران یا پذیرش خطر اعمال تحریمهای ثانویه علیه خود، استفاده کرد.
بیانیه اتحادیه اروپا ابتدا به فهرست کردن گلایههای دیرینه این بلوک میپردازد: از جمله برنامههای هستهای و موشکی ایران، فعالیتهای بیثباتکننده آن در منطقه و در اروپا، حمایت نظامی ایران از تهاجم روسیه به اوکراین و سرکوب مردم ایران.
در این متن تاکید شده است که اتحادیه اروپا «تحریمهای گستردهای را برای جلوگیری از بهرهبرداری ایران از اقتصاد و نظام مالی جهانی اعمال کرده است» و «در صورت لزوم، برای حفاظت از امنیت و منافع خود، از جمله آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز، آماده اتخاذ اقدامات بیشتری میماند».
در بخش مربوط به خود کارزار تحریمی آمریکا، واژگان با دقت محدود شده است.
در بیانیه آمده است اتحادیه اروپا «از تلاشها برای اطمینان از اینکه ایران به فعالیتهای بیثباتکننده خود پایان میدهد و با حسن نیت وارد مذاکرات صلح میشود، از جمله از طریق فشار اقتصادی بیشتر، از جمله از طریق عملیات «طرد اقتصادی» به رهبری آمریکا، استقبال میکند» و «به همکاری نزدیک با ایالات متحده و سایر اعضای گروه ۷ و شرکای بینالمللی ادامه خواهد داد».
در هیچ جای این بیانیه گفته نشده است که اتحادیه اروپا به این عملیات میپیوندد؛ چرا که بروکسل نه تحریم تازهای اعلام کرده، نه خود را با فهرستگذاریهای آمریکا منطبق کرده و نه تغییری در رژیم تحریمی خود داده است؛ رژیمی که همین حالا نیز برنامه هستهای و موشکی ایران و حمایت تهران از مسکو را در بر میگیرد.
در این متن همچنین بر ترجیحی تاکید شده است که واشنگتن با همان شدت بر آن پافشاری نمیکند و میگوید اتحادیه اروپا «بر این باور است که تلاشهای دیپلماتیک مستمر برای رسیدن به توافق صلح ضروری است».
تایید، نه مشارکت
این بسنت است که اتحادیه اروپا را به عنوان عضوی که رسما به عملیات «طرد اقتصادی» پیوسته، توصیف کرده و شماری از رسانهها نیز همین چارچوب را پذیرفتهاند.
سخنگوی کمیسیون اروپا در پاسخ به پرسش یورونیوز درباره این موضوع در نشست خبری نیمروز جمعه، به همان بیانیه روز دوشنبه ارجاع داد و توضیح بیشتری نداد.
آنچه بروکسل تا کنون ارائه کرده، تایید فشارهای آمریکا است نه مشارکت مستقیم در آن. این تمایز اهمیت دارد، زیرا عملیات «طرد اقتصادی» شامل چه اقداماتی است.
این عملیات که اواخر اوت آغاز شد، هدفش محدود کردن دسترسی ایران به داراییهای دیجیتال، فناوری پیشرفته، طلا, هوانوردی تجاری و کشتیرانی است و بر تحریمهای ثانویه تکیه دارد؛ یعنی مجازات شرکتها و بانکهای خارجی که به معامله با ایران ادامه میدهند.
وزارت خزانهداری آمریکا در آغاز نزدیک به ۶۰ شرکت، فرد و کشتی را در فهرست تحریم قرار داد و از آن زمان هر هفته، ابتدا با هدف قرار دادن بانکها، از اقدامات تازه خبر داده است.
شرکتهای اروپایی ممکن است در معرض این مجازاتها قرار گیرند و «قانون انسداد» اتحادیه اروپا آنها را از تبعیت از تحریمهای آمریکا علیه ایران بدون کسب مجوز از کمیسیون اروپا منع میکند.
اگر اتحادیه اروپا به طور «رسمی» به این کارزار تحریمی میپیوست، به احتمال زیاد به معنای آن بود که خود نیز تدابیری مشابه اتخاذ میکرد و شرکتهای اروپایی را تهدید میکرد اگر به تجارت با ایران ادامه دهند، با مجازاتهای اروپایی روبرو خواهند شد؛ تعهدی که در حال حاضر نداده است.
این تصمیمی است که به اجماع میان کشورهای عضو نیاز دارد و پیامدهای مستقیم برای شرکتهای کشورهایی مانند آلمان، ایتالیا و هلند دارد؛ کشورهایی که در مجموع حدود دو سوم تجارت باقیمانده بلوک با تهران را پس از سالها تحریم به خود اختصاص میدهند.
فعلا فاصله میان آنچه واشنگتن ادعا میکند و آنچه اروپا اعلام و در عمل اجرا کرده، همچنان پر نشده است و برای بانکها و صادرکنندگان اروپایی، تفاوت میان تایید این کارزار و پیوستن به آن، تفاوت میان تماشای تحولات و ملزم شدن به تبعیت از آنها است.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
سوراو دوتا / تایمز اسرائیل / سوم سپتامبر ۲۰۲۶
چهار دهه است که راهبرد منطقهای ایران بر این فرض استوار بوده که میتوان گروههای مسلح را توانمند کرد، بیآنکه این گروهها در نهایت به بازیگرانی مستقل تبدیل شوند. اکنون این فرض بیش از پیش محل تردید قرار گرفته است. تهران در سراسر غرب آسیا، شبهنظامیان و سازمانهای سیاسی را بهعنوان ابزارهایی برای بازدارندگی و اعمال نفوذ پرورش داد. هدف صرفاً همبستگی ایدئولوژیک نبود؛ بلکه ایجاد نوعی مصونیت راهبردی بود. تهران با انتقال میدان نبرد به خارج از مرزهای ایران میتوانست هزینههایی را به رقبایش تحمیل کند و در عین حال احتمال تبدیل شدن خود ایران به صحنه اصلی جنگ را کاهش دهد.
این راهبرد تا زمانی که موفقیت آن به مشکلی از جنس خودش تبدیل شد، به شکلی چشمگیر کارآمد بود.
ایران به ایجاد سازمانهای مسلحی کمک کرد که توانستند مسیر درگیریها را در لبنان، عراق، یمن و فلسطین تغییر دهند. اما قدرت نظامی، زمانی که توزیع شد، بهسادگی قابل بازپسگیری نیست. سازمانهایی که در ابتدا بهعنوان شرکای وابسته شکل میگیرند، بهتدریج صاحب پایگاه اجتماعی، نظامهای مالی، منافع سرزمینی، مشروعیت سیاسی و جاهطلبیهای راهبردی خود میشوند. آنها در جوامعی که در آنها فعالیت میکنند، ریشه میدوانند و محاسباتشان بهتدریج از محاسبات حامیان اولیهشان فاصله میگیرد.
این همان پارادوکسی است که اکنون ایران و منطقه گستردهتر با آن روبهرو هستند. «محور مقاومت» ممکن است ضعیفتر از هر زمان دیگری در چند دهه گذشته شده باشد، اما نظم مسلحانهای که ایران به ایجاد آن کمک کرد همچنان عمیقاً ریشهدار است. شبکه تهران آسیب دیده است، اما سازمانهای تشکیلدهنده آن از میان نرفتهاند. حتی ممکن است تضعیف مرکز، پیرامون را غیرقابلپیشبینیتر کند.
از این رو، پرسشی که اکنون در برابر غرب آسیا قرار دارد دیگر صرفاً این نیست که آیا ایران میتواند نیروهایی را که به توانمند شدنشان کمک کرده هدایت کند یا نه؛ بلکه این است که آیا اساساً کسی میتواند آنها را کنترل کند؟
برای دههها، دکترین نظامی ایران بر چیزی استوار بود که میتوان آن را «برونسپاری ناامنی» نامید. جمهوری اسلامی با رقبای متعارف قدرتمندتری، از جمله ایالات متحده و اسرائیل، مواجه بود و از توانمندیهای نظامی لازم برای رقابت متقارن با آنها برخوردار نبود. بنابراین، مدل دیگری از قدرت را توسعه داد. تهران از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی قدس آن، در جنبشهای مسلحی سرمایهگذاری کرد که قادر بودند از چندین جهت با رقبای ایران مقابله کنند.
حزبالله در لبنان به الگوی این رویکرد تبدیل شد. شبهنظامیان عراقی نفوذ ایران را در کشوری همسایه و از نظر راهبردی حیاتی گسترش دادند. گروههای مسلح فلسطینی عرصه دیگری برای رویارویی با اسرائیل ایجاد کردند. حوثیها نیز سرانجام به نیروهای همسو با ایران امکان دادند دریای سرخ و خلیج عدن را تهدید کنند. سوریه در دوران بشار اسد، پل سرزمینی و لجستیکیای را فراهم میکرد که بخش بزرگی از این سامانه را به یکدیگر متصل میکرد.
شبکه حاصل، چیزی فراتر از مجموعهای از ائتلافها بود؛ یک معماری امنیتی توزیعشده بود.
ایران آن را «محور مقاومت» مینامید. دکترین نظامی ایران بر مفهوم «دفاع پیشدستانه» تأکید داشت؛ یعنی این اصل که تهدیدها علیه ایران باید پیش از رسیدن به خاک کشور با آنها مقابله شود. این دکترین، بهتدریج مفهوم «وحدت جبههها» را نیز دربر گرفت. درگیری میتوانست بهصورت افقی در سراسر منطقه گسترش یابد. فشار بر یکی از اعضای شبکه میتوانست از سوی عضوی دیگر با واکنش مواجه شود.
مزایای راهبردی این رویکرد آشکار بود. تهران میتوانست محاسبات رقبای قدرتمندتر خود را پیچیده کند و هزینه اقدام نظامی علیه ایران را افزایش دهد، بیآنکه الزاماً از آستانه ورود به جنگ مستقیم عبور کند. هرچه تعداد جبهههایی که رقبای ایران مجبور بودند در محاسبات خود در نظر بگیرند بیشتر میشد، ایجاد بازدارندگی نیز دشوارتر میشد.
شکست دکترین «دفاع پیشدستانه»
برای مدتی، این راهبرد فوقالعاده موفق به نظر میرسید.
اما بازدارندگی از طریق شراکت با گروههای مسلح، حاوی یک تناقض ساختاری است: هرچه این شرکا توانمندتر شوند، احتمال اینکه همچنان ابزار اجرای سیاست یک کشور دیگر باقی بمانند کمتر میشود.
تا سال ۲۰۲۶، تناقضهای نهفته در راهبرد منطقهای ایران دیگر قابل نادیده گرفتن نبودند.
محور مقاومت با مجموعهای از شکستهای ویرانگر روبهرو شده بود. حماس در اثر جنگ غزه بهشدت تضعیف شده بود. حزبالله حسن نصرالله و بخش بزرگی از رهبران ارشد خود را از دست داده بود. بخشهای قابلتوجهی از زیرساخت نظامی این گروه نیز نابود شده بود. فروپاشی حکومت بشار اسد در سال ۲۰۲۴، حلقه جغرافیایی حیاتیای را که ایران را به حزبالله و بخش بزرگی از منطقه شام متصل میکرد، از میان برد.
سپس، اصل مرکزی «دفاع پیشدستانه» نیز شکست خورد: جنگ به خود ایران رسید.
رویارویی مستقیم میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده محدودیتهای اتکا به جبهههای دوردست برای حفاظت از خاک ایران را آشکار کرد. این شبکه نتوانسته بود از تشدید تنش جلوگیری کند؛ و همچنین نتوانسته بود ایران را از هزینههای درگیری مستقیم مصون نگه دارد.
با این حال، تضعیف «محور مقاومت» به کاهش متناسب بیثباتی منجر نشده است.
دلیل آن این است که جنبشهای مسلحی که ایران به ایجاد و تقویت آنها کمک کرده، به نهادهایی مستقل تبدیل شدهاند. آنها همچنان سلاح، شبکههای سازمانی و پایگاههای سیاسی خود را حفظ کردهاند. توانایی این گروهها برای ایجاد درگیری، از کارآمدی آنها بهعنوان ابزارهای قابلاعتماد راهبرد ایران بیشتر دوام آورده است.
لبنان روشنترین نمونه این مشکل را ارائه میدهد.
حزبالله از جنگهایی که از سال ۲۰۲۳ به این سو رخ داده، بهمراتب ضعیفتر از گذشته بیرون آمده است. رهبری آن بهشدت آسیب دیده، زیرساخت نظامیاش بهشدت تخریب شده و تواناییاش برای تأثیرگذاری بر موازنه قدرت منطقهای کاهش یافته است. با این حال، زرادخانه باقیمانده آن همچنان بر محیط راهبردیای که لبنان در آن فعالیت میکند، تأثیر میگذارد.
هنگامی که جنگ ایران در سال ۲۰۲۶ آغاز شد، حزبالله بار دیگر وارد درگیری شد و به کشاندن لبنان به دور دیگری از جنگی فاجعهبار کمک کرد. هزاران نفر کشته شدند و بیش از یک میلیون نفر آواره شدند.
چارچوبی که با میانجیگری آمریکا در ماه ژوئن شکل گرفت، تلاش کرد با پیوند دادن خروج اسرائیل از مناطق اشغالی جنوب لبنان به خلع سلاح حزبالله، به مشکل اساسی موجود رسیدگی کند. اما این توافق بلافاصله با یک واقعیت بنیادی سیاست لبنان مواجه شد: دولت لبنان بر نیروهای مسلح کشور اقتدار بلامنازع ندارد.
دولت میتواند مذاکره کند. ارتش لبنان میتواند مستقر شود. اما هیچیک نمیتواند تضمین کند که حزبالله برای همیشه سلاحهای خود را کنار خواهد گذاشت.
معضل حزبالله و حوثیها
مشکل صرفاً نظامی نیست. حزبالله عمیقاً در جامعه لبنان ریشه دوانده و از پایگاه سیاسی و اجتماعی قابلتوجهی، بهویژه در میان جامعه شیعه، برخوردار است. تلاش قهرآمیز برای خلع سلاح این سازمان میتواند خود به بروز درگیری داخلی منجر شود. با این حال، اجازه دادن به حزبالله برای حفظ یک زرادخانه مستقل به این معناست که تصمیمگیری درباره جنگ و صلح، دستکم تا حدی، همچنان خارج از اختیار دولت لبنان باقی میماند.
این همان پارادوکس بلندمدت راهبرد منطقهای ایران است. زرادخانه حزبالله با هدف دفاع از لبنان در برابر اسرائیل ساخته شد. اما امروز همین زرادخانه به یکی از بزرگترین موانع ایجاد یک نظم سیاسی و امنیتی باثبات میان این دو تبدیل شده است.
حوثیها نشان میدهند که پیامدهای این الگو میتواند بسیار فراتر از کشورهایی که این سازمانها در آنها مستقر هستند، گسترش یابد.
از اواخر سال ۲۰۲۳، حملات حوثیها به کشتیهای تجاری و نظامی در دریای سرخ و خلیج عدن نشان داده است که چگونه یک جنبش مسلح نسبتاً محلی میتواند به اهمیتی راهبردی در سطح جهانی دست پیدا کند. اختلال در کشتیرانی، کشتیها را ناچار کرد مسیر خود را از اطراف دماغه امید نیک تغییر دهند؛ اقدامی که هزینهها را افزایش داد و سفرها را در سراسر زنجیرههای تأمین جهانی طولانیتر کرد.
اهمیت این تحول فراتر از اختلال اقتصادی فوری آن است. حوثیها نشان دادند که کنترل بر سرزمینی محدود و دسترسی به توانمندیهای نظامی نسبتاً ارزانقیمت میتواند آثار راهبردی نامتناسبی ایجاد کند. جنبشی که از یکی از فقیرترین کشورهای جهان عرب فعالیت میکند، به توانایی ایجاد اختلال در یکی از مهمترین کریدورهای دریایی جهان دست یافته است.
اما یمن همچنین نشان میدهد که چرا توصیف چنین جنبشهایی صرفاً بهعنوان امتداد قدرت ایران، بهطور فزایندهای ناکافی شده است.
ایران حوثیها را مسلح، آموزش و حمایت کرده است. اما حمایت با فرماندهی و کنترل یکسان نیست. این جنبش از پایگاه اجتماعی داخلی، جاهطلبیهای سرزمینی، هویت ایدئولوژیک و منافع سیاسی خاص خود برخوردار است. تهران میتواند بر تصمیمگیری حوثیها تأثیر بگذارد، اما تأثیرگذاری به معنای کنترل نیست.
این تمایز با تغییر محیط منطقهای اهمیت بیشتری پیدا میکند.
آتشبسی که میان ایران و طرفهای درگیر برقرار شود، لزوماً امنیت در دریای سرخ را تضمین نمیکند. اگر حوثیها به این نتیجه برسند که ادامه رویارویی در راستای منافع راهبردی خودشان است، تهران ممکن است نه انگیزه و نه توانایی لازم برای وادار کردن آنها به توقف حملات را داشته باشد. همان تمرکززداییای که شبکه منطقهای ایران را از نظر راهبردی انعطافپذیر و مقاوم کرده بود، اکنون مدیریت آن را بیش از پیش دشوار میکند.
عراق نسخهای حتی پیچیدهتر از این مشکل را نشان میدهد؛ زیرا گروههای مسلح در این کشور صرفاً خارج از ساختار دولت نیستند، بلکه تا حدی درون آن قرار دارند.
«نیروهای بسیج مردمی» (حشد الشعبی) که در سال ۲۰۱۴ برای مبارزه با داعش تشکیل شدند و بعدها در ساختار امنیتی عراق ادغام شدند، دهها سازمان مسلح را دربرمیگیرند که چندین گروه قدرتمند نزدیک به ایران نیز در میان آنها هستند. با این حال، ادغام رسمی این نیروها به معنای یکپارچگی کامل آنها نبود.
بسیاری از جناحها ساختارهای فرماندهی، سازمانهای سیاسی، شبکههای مالی و روابط خارجی مستقل خود را حفظ کردند. در جریان جنگ ایران در سال ۲۰۲۶، شبهنظامیان بار دیگر حملاتی را علیه تأسیسات و اهداف آمریکایی در منطقه کردستان انجام دادند و بغداد را در موقعیتی فوقالعاده دشوار قرار دادند. عراق در سطح بینالمللی در قبال اقداماتی که از خاک این کشور صورت میگرفت پاسخگو بود، حتی زمانی که دولت عراق خود کنترل مؤثری بر نیروهای مسئول این اقدامات نداشت.
این، ضعف اساسیِ ادغام گروههای مسلح بدون از بین بردن قدرت مستقل آنهاست.
مشکل دوران پسامحور مقاومت
میتوان یک سازمان را قانونی کرد، بدون آنکه تابع دولت شود. میتوان به آن حقوق و دستمزد دولتی پرداخت، بدون آنکه به یک نهاد نظامی متعارف تبدیل شود. میتوان آن را در یک ساختار رسمی امنیتی قرار داد، در حالی که همچنان زنجیره فرماندهی غیررسمی خود را حفظ کند.
از این رو، تلاش کنونی بغداد برای قرار دادن سلاحهای شبهنظامیان تحت کنترل دولت، با مشکلی بسیار دشوارتر از صرفاً خلع سلاح مواجه است. مسئله فقط این نیست که چه کسی سلاحها را در اختیار دارد؛ مسئله این است که چه کسی اختیار تصمیمگیری درباره زمان استفاده از آنها را دارد.
در سراسر منطقه، این مسئله در حال تبدیل شدن به مشکل تعیینکننده دوران پس از «محور مقاومت» است.
راهبرد ایران به ابهام متکی بود. تهران میتوانست از جنبشهای مسلح حمایت کند و در عین حال درجات متفاوتی از فاصله را با عملیات آنها حفظ کند. این ابهام، بازدارندگی را پیچیده میکرد و به ایران امکان میداد بدون آنکه مسئولیت مستقیم هر اقدام شرکای خود را بر عهده بگیرد، قدرتش را فراتر از مرزهایش به نمایش بگذارد.
اما ابهام پیامدهایی نیز دارد. هنگامی که گروههای مسلح به اندازهای قدرتمند میشوند که بتوانند مستقل عمل کنند، مسئولیت از کنترل جدا میشود. دولتها ممکن است بابت اقداماتی سرزنش شوند که قادر به جلوگیری از آنها نیستند. حامیان ممکن است با درگیریهایی مرتبط شناخته شوند که توانایی متوقف کردنشان را ندارند. و آتشبسهایی که میان دولتها مذاکره میشوند ممکن است شکست بخورند، زیرا بازیگرانی که سلاحها را در اختیار دارند، بهطور کامل در میز مذاکره حضور ندارند.
به همین دلیل است که تضعیف محور ایران لزوماً به معنای باثباتتر شدن منطقه نیست.
یک امپراتوری متمرکز ممکن است زمانی که مرکز آن قدرت خود را از دست میدهد، فروبپاشد. اما یک شبکه غیرمتمرکز رفتار متفاوتی دارد. اجزای آن میتوانند بهطور مستقل به حیات خود ادامه دهند. حتی، چندپارگی میتواند با افزایش شمار بازیگرانی که قادر به آغاز خشونت هستند، اشکال جدیدی از بیثباتی ایجاد کند.
از این رو، آینده راهبرد منطقهای ایران ممکن است با معکوس شدن منطقی که در ابتدا آن را موفق کرده بود تعریف شود.
رهبران تهران برای دههها بر این باور بودند که توزیع قدرت نظامی در خارج از مرزهای ایران، جمهوری اسلامی را امنتر خواهد کرد. امروز، همین توزیع قدرت ممکن است محیط امنیتیای در منطقه ایجاد کرده باشد که در آن هیچ بازیگر واحدی از اقتدار کافی برای برقراری دوباره نظم برخوردار نیست.
ایران بخشی از توانایی خود برای هماهنگ کردن محور مقاومت را از دست داده است. کشورهایی که شرکای ایران در آنها فعالیت میکنند نیز هیچگاه بهطور کامل توانایی کنترل آنها را به دست نیاوردهاند. و خود گروههای مسلح نیز انگیزه چندانی برای واگذاری قدرتی که طی دههها درگیری منطقهای به دست آوردهاند، ندارند.
حاصل، یک حیات سیاسی پس از مرگ و خطرناک است.
دولتها میتوانند در تهران، بیروت، بغداد و واشنگتن درباره آتشبس مذاکره کنند. میتوانند جدولهای زمانی برای عقبنشینی تعیین کنند، سازوکارهای نظارتی ایجاد کنند و چارچوبهایی برای خلع سلاح اعلام کنند. اما توافق میان دولتها بهتنهایی نمیتواند قدرت سازمانهای مسلحی را از میان ببرد که سلاحها، منابع مالی و مشروعیت سیاسیشان خارج از کنترل مؤثر دولت قرار دارد.
به همین دلیل است که بسیاری از توافقهای دیپلماتیک در غرب آسیا، بهجای صلح، وقفههایی در درگیری ایجاد کردهاند.
مهمترین میراث راهبرد منطقهای ایران شاید در نهایت قدرتی نباشد که این راهبرد به تهران بخشید؛ بلکه نظم سیاسی و نظامیای باشد که به ایجاد آن در خارج از کنترل تهران کمک کرد.
ایران چهار دهه تلاش کرد میدان نبرد را از مرزهای خود دور کند. در این مسیر، به تبدیل بخشهایی از غرب آسیا به محیطی کمک کرد که در آن بازیگران مسلح غیردولتی به نهادهای سیاسی پایدار و ماندگار تبدیل شدند.
تهران اکنون ممکن است با محدودیت بنیادین قدرت نظامی توزیعشده مواجه شده باشد: میتوان سازمانهای مسلحی ایجاد کرد که در ابتدا در خدمت منافع شما باشند، اما در نهایت منافع خاص خود را به دست آورند. اما تعیین اینکه پس از آن چه اتفاقی میافتد، بسیار دشوارتر است؛ بهویژه زمانی که بقای سیاسی این گروهها دیگر به اطاعت از قدرتی که در ایجادشان نقش داشته وابسته نباشد.
«محور مقاومت» برای آن طراحی شده بود که عمق راهبردی در اختیار ایران قرار دهد. اما چندپارگی آن ممکن است در نهایت چیزی خطرناکتر برای منطقه به جا بگذارد: خودمختاری مسلحانه بدون نظم راهبردی.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
در تاریخ معاصر ایالات متحده، کمتر شخصیتی را میتوان یافت که به اندازه گلوریا استاینم بر جنبش حقوق زنان تأثیر گذاشته باشد. او طی بیش از شش دهه فعالیت روزنامهنگارانه، سیاسی و اجتماعی، به یکی از شناختهشدهترین چهرههای فمینیسم در جهان تبدیل شد؛ زنی که از اتاقهای خبر و مجلات آغاز کرد و به یکی از مهمترین صداهای مطالبه برابری جنسیتی در آمریکا بدل شد.
استاینم سوم سپتامبر ۲۰۲۶ در ۹۲ سالگی درگذشت. او میراثی از مبارزه، سازماندهی اجتماعی، نویسندگی و تأثیرگذاری سیاسی بر جای گذاشت که همچنان موضوع بحث و پژوهش است.
کودکی و سالهای شکلگیری شخصیت
گلوریا ماری استاینم در ۲۵ مارس ۱۹۳۴ در شهر تولدو، ایالت اوهایو به دنیا آمد. پدرش فروشندهای دورهگرد بود و خانواده زندگی نسبتاً بیثباتی داشتند. هنگامی که والدینش از یکدیگر جدا شدند، مسئولیت مراقبت از مادرش که با مشکلات جدی روانی دستوپنجه نرم میکرد، تا حد زیادی بر دوش او قرار گرفت. این تجربه، بعدها در شکلگیری حساسیت او نسبت به نابرابریها و بیعدالتیهای اجتماعی نقش مهمی ایفا کرد.
استاینم پس از پایان دبیرستان وارد کالج اسمیت در ماساچوست شد و در رشته علوم سیاسی و حکومت تحصیل کرد. او در سال ۱۹۵۶ با رتبه ممتاز فارغالتحصیل شد و سپس با استفاده از یک بورسیه تحصیلی دو سال را در هند گذراند. آشنایی با جنبشهای مردمی و اندیشههای مهاتما گاندی در این دوران، تأثیر عمیقی بر نگرش او نسبت به کنشگری اجتماعی و مبارزه مدنی گذاشت.
ورود به روزنامهنگاری
بازگشت استاینم به آمریکا همزمان بود با دورانی که فضای رسانهای این کشور عمدتاً در اختیار مردان قرار داشت. زنان روزنامهنگار اغلب به صفحات مد، خانواده و سبک زندگی محدود میشدند و دسترسی چندانی به گزارشهای سیاسی یا اجتماعی نداشتند. استاینم نیز ابتدا ناچار شد در همین حوزهها فعالیت کند، اما بهتدریج تلاش کرد به سراغ موضوعات جدیتر برود.

تصویری از گلوریا استاینم بر روی جلد مجله تایم
شهرت ملی او در سال ۱۹۶۳ رقم خورد؛ زمانی که به صورت مخفیانه در باشگاه مشهور پلیبوی در نیویورک استخدام شد و سپس گزارشی افشاگرانه درباره شرایط کاری زنان در این مجموعه منتشر کرد. این گزارش که با عنوان «من یک خرگوش پلیبوی بودم» شناخته شد، تصویری متفاوت از دنیای پرزرقوبرق باشگاههای پلیبوی ارائه داد و توجه افکار عمومی را به تبعیض و استثمار زنان جلب کرد.
در اواخر دهه ۱۹۶۰ او در تأسیس مجله نیویورک مشارکت کرد و به عنوان نویسنده و ستوننویس سیاسی فعالیت خود را گسترش داد. گزارشهای او درباره سیاست، حقوق مدنی و جنبشهای اجتماعی به تدریج نامش را در سطح ملی مطرح کرد.
پیوند با جنبش آزادی زنان
دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ دوران اوج جنبش آزادی زنان در آمریکا بود. استاینم در ابتدا خود را فعال فمینیست نمیدانست، اما حضور در گردهماییهای زنان و شنیدن روایتهای آنان از تبعیض و محدودیتهای اجتماعی، مسیر زندگیاش را تغییر داد. یکی از نقاط عطف این تحول، مشارکت او در یک گردهمایی عمومی درباره حق سقط جنین در سال ۱۹۶۹ بود؛ رویدادی که بعدها از آن به عنوان لحظهای سرنوشتساز در زندگی خود یاد کرد.
از آن پس، استاینم به یکی از سخنگویان اصلی جنبش زنان تبدیل شد. او در تظاهرات، گردهماییها و برنامههای تلویزیونی حضور مییافت و از حقوق زنان در زمینه اشتغال، دستمزد برابر، مشارکت سیاسی و آزادیهای فردی دفاع میکرد.
تولد «مس»؛ مجلهای که تاریخ ساخت
شاید مهمترین دستاورد رسانهای استاینم تأسیس مجله «مس» (Ms.) باشد. این نشریه در سال ۱۹۷۱ ابتدا به صورت ضمیمهای در مجله نیویورک منتشر شد و استقبال گستردهای از آن صورت گرفت. اندکی بعد، «اماس» به نشریهای مستقل تبدیل شد و به نخستین مجله ملی آمریکا بدل شد که مسائل زنان را از منظر فمینیستی بررسی میکرد.

گلوریا استاینم و پاتریشیا کاربین، بنیانگذاران مجله «مس» (Ms) در سال ۱۹۸۷ / عکس: نیویورک تایمز
این مجله موضوعاتی را وارد جریان اصلی رسانهها کرد که پیشتر کمتر درباره آنها صحبت میشد؛ از خشونت خانگی و آزار جنسی گرفته تا حق سقط جنین، تبعیض شغلی و اصلاح قوانین مرتبط با زنان. استاینم حدود پانزده سال از سردبیران اصلی این نشریه بود و نقش تعیینکنندهای در شکلگیری گفتمان فمینیستی معاصر ایفا کرد.
بسیاری از پژوهشگران تاریخ رسانه معتقدند که «اماس» نه تنها یک مجله، بلکه یک نهاد فرهنگی و سیاسی بود که به میلیونها زن آمریکایی امکان داد مسائل خود را در عرصه عمومی مطرح کنند.
فعالیت سیاسی و سازماندهی اجتماعی
استاینم تنها به فعالیت رسانهای بسنده نکرد. او از بنیانگذاران چندین سازمان تأثیرگذار در حوزه حقوق زنان بود. در سال ۱۹۷۲ به همراه چهرههایی مانند بتی فریدان، شرلی چیشولم و بلا آبزوگ «مجمع سیاسی ملی زنان» را پایهگذاری کرد؛ سازمانی که هدف آن افزایش حضور زنان در مناصب انتخابی و سیاسی بود.
او همچنین در تأسیس بنیاد «اماس برای زنان»، ائتلاف اقدام زنان، مرکز رسانهای زنان و چندین نهاد بینالمللی دیگر نقش داشت. این سازمانها در حوزههای مختلفی از جمله آموزش، توانمندسازی اقتصادی زنان، مشارکت سیاسی و اصلاح تصویر زنان در رسانهها فعالیت میکردند.
استاینم در طول زندگی حرفهای خود از جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان، حقوق کارگران مهاجر و مبارزات ضدتبعیض نیز حمایت کرد. او بر این باور بود که مبارزه برای برابری جنسیتی از مبارزه با نژادپرستی، فقر و سایر اشکال تبعیض جدا نیست.
نویسندهای فراتر از یک فعال سیاسی
استاینم علاوه بر روزنامهنگاری و فعالیت سیاسی، نویسندهای پرکار بود. از جمله مشهورترین آثار او میتوان به «اقدامات شگفتانگیز و شورشهای روزمره»، «انقلاب از درون»، «فراتر از واژهها» و خاطرات پرفروش «زندگی من در جاده» اشاره کرد. آثار او اغلب ترکیبی از تجربه شخصی، تحلیل اجتماعی و نقد فرهنگی بودند و در میان فعالان جنبش زنان و دانشگاهیان با استقبال گسترده روبهرو شدند.
او همچنین جوایز متعدد روزنامهنگاری و حقوق بشری دریافت کرد و در سال ۲۰۱۳ باراک اوباما بالاترین نشان غیرنظامی آمریکا، «مدال آزادی ریاستجمهوری»، را به او اعطا کرد.
انتقادها و مناقشهها
با وجود محبوبیت گسترده، استاینم همواره از انتقادها مصون نبود. محافظهکاران آمریکایی او را نماد تغییرات فرهنگیای میدانستند که از نگاه آنان بنیانهای سنتی خانواده را تضعیف میکرد. در مقابل، برخی گروههای فمینیستی نیز معتقد بودند که او بیش از حد به رسانههای جریان اصلی نزدیک است یا نتوانسته به اندازه کافی به مسائل زنان رنگینپوست و طبقات فرودست بپردازد.

همچنین در مقاطعی، افشای ارتباطهای گذشته برخی نهادهایی که او در جوانی با آنها همکاری داشت با برنامههای مورد حمایت دولت آمریکا، موجب بحث و جدلهایی درباره سوابق او شد؛ هرچند استاینم این انتقادها را رد میکرد و بر استقلال فعالیتهای خود تأکید داشت.
زندگی شخصی
استاینم بخش عمدهای از زندگی خود را مجرد گذراند و بارها درباره فشارهای اجتماعی واردشده بر زنان برای ازدواج و تشکیل خانواده سخن گفت. با این حال، در سال ۲۰۰۰ و در ۶۶ سالگی با دیوید بیل، فعال اجتماعی و کارآفرین اهل آفریقای جنوبی، ازدواج کرد. بیل سه سال بعد درگذشت. استاینم بعدها این ازدواج را نمونهای از اهمیت «حق انتخاب» برای زنان توصیف کرد؛ اصلی که همواره در مرکز دیدگاههای فکری او قرار داشت.
میراث یک چهره ماندگار
گلوریا استاینم برای بسیاری از آمریکاییها چهره نمادین موج دوم فمینیسم بود؛ جنبشی که در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ خواهان برابری حقوقی و اجتماعی زنان شد. او به نسلهای مختلفی از فعالان زن الهام بخشید و در شکلگیری بحثهای عمومی درباره دستمزد برابر، خشونت علیه زنان، مشارکت سیاسی و حقوق باروری نقش برجستهای ایفا کرد.
طرفدارانش او را زنی میدانند که توانست فمینیسم را از حاشیه به متن جامعه آمریکا بیاورد و به آن چهرهای انسانی، رسانهای و فراگیر ببخشد. منتقدانش نیز، با وجود اختلاف نظرهای عمیق، معمولاً بر تأثیرگذاری تاریخی او اذعان دارند.
با درگذشت استاینم، آمریکا یکی از شناختهشدهترین فعالان اجتماعی خود را از دست داد؛ اما سازمانها، کتابها و ایدههایی که او در طول عمرش پرورش داد، همچنان بخشی از میراث ماندگار جنبش حقوق زنان در جهان به شمار میروند.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
اگر رشد مرکب پنجاهساله اتفاق افتاده بود، ایرانِ کشوری که زمانی مانند کره جنوبی رشد میکرد، امروز چه دستاوردهایی میتوانست داشته باشد؟
در سال ۱۹۷۷، یک مدیر کارخانه کرهای و یک مدیر کارخانه ایرانی، از نظر آماری، اقتصادهایی تقریباً هماندازه را اداره میکردند. ایران حدود ۳۵.۹ میلیون نفر جمعیت داشت و جمعیت کره جنوبی حدود ۳۶.۴ میلیون نفر بود. هر دو کشور تحت حکومتهای اقتدارگرایی قرار داشتند که با واشنگتن متحد بودند. هر دو در یک دهه و نیم پیش از آن، با سرعتی اقدام به ساخت بزرگراهها، کارخانههای فولاد و نظامهای دانشگاهی کرده بودند که امروز تقریباً در هر کشوری شگفتانگیز به نظر میرسد. روی کاغذ، ایران دست برتر را داشت. ایران نفت داشت؛ کره تقریباً هیچ نفتی نداشت.
بین سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۷، تولید ناخالص داخلی واقعی ایران بهطور متوسط سالانه حدود ۱۰.۵ درصد رشد کرد. تولید ناخالص داخلی غیرنفتی حتی سریعتر و با نرخ ۱۱.۵ درصد در سال رشد کرد. تولید صنعتی نیز سالانه حدود ۱۵ درصد افزایش یافت. درآمد سرانه از ۱۷۰ دلار در سال ۱۹۶۳ به ۲,۰۶۰ دلار در سال ۱۹۷۷ رسید. ایران دیگر صرفاً یک صادرکننده نفت نبود. خودرو، یخچال، تلویزیون، فولاد و محصولات پتروشیمی تولید میکرد و، هرچند به شکلی نابرابر، در حال تبدیل شدن به یک کشور صنعتی بود.
کره جنوبی نیز بدون نفت با سرعتی مشابه رشد میکرد. اقتصاد این کشور در بخش عمده دهه ۱۹۷۰ با نرخهای دورقمی گسترش یافت؛ رشدی که تقریباً بهطور کامل از محل صادرات کالاهای تولیدی تأمین مالی میشد، زیرا کره چیز دیگری چندانی برای فروش نداشت. ایران یک پشتوانه داشت، اما کره با یک ضربالاجل مواجه بود. هر کشتی که بندر بوسان را ترک میکرد، باید در بازار جهانی رقابتی میبود؛ وگرنه کشور با کمبود دلار مواجه میشد.
آنچه پس از آن رخ داد، یکی از چشمگیرترین واگراییها در تاریخ اقتصادی مدرن است؛ و دلیلش این نبود که کره از نظر زمینشناسی و منابع طبیعی خوششانستر بود. دلیل این بود که شرکتها، دانشگاهها و بانکهای کره، دهه پس از دهه، به انباشت تجربه ادامه دادند، در حالی که نهادهای مشابه در ایران چنین مسیری را طی نکردند. تا سال ۲۰۲۵، کره جنوبی با جمعیتی حدود ۵۲ میلیون نفر و تقریباً بدون منابع داخلی انرژی، اقتصادی به ارزش حدود ۱.۸۷ تریلیون دلار ساخته بود.
این مقاله تمرینی در زمینه تاریخ خلاف واقع است و با یک اصل مشخص پیش میرود: هر آنچه خارج از مرزهای ایران رخ داده، بدون تغییر باقی میماند. اتحاد جماهیر شوروی همچنان در سال ۱۹۹۱ فرو میپاشد. هند همچنان مسیر آزادسازی اقتصادی را در پیش میگیرد. چین همچنان در سال ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی میپیوندد. بحران مالی سال ۲۰۰۸، همهگیری کرونا، حمله روسیه به اوکراین؛ همه این رویدادها دقیقاً همانطور که در واقعیت رخ دادند، اتفاق میافتند. تنها مسیر داخلی ایران تغییر میکند. فرض کنید شاه در دهه ۱۹۶۰ راهبرد متفاوتی را برای مناطق روستایی دنبال میکرد. فرض کنید با افزایش درآمدها، نهادهای سیاسی بهتدریج گشوده میشدند. فرض کنید تحولات اواخر دهه ۱۹۷۰ به جای انقلاب، به اصلاح قانون اساسی منجر میشد.
اصل دیگری که مانع میشود این سناریو به خیالپردازی تبدیل شود، این است: نباید فرض کرد نرخ رشد فوقالعاده ایران برای همیشه ادامه پیدا میکرد. در عوض، از سال ۱۹۷۸ به بعد، همان نرخ رشدی را که کره جنوبی در واقعیت تجربه کرد، با تمام رکودها و افتوخیزهایش، به ایران اختصاص دهید. تولید ناخالص داخلی واقعی ایران در سال ۱۹۷۷ را برابر با شاخص ۱۰۰ قرار دهید و سپس نرخ رشد سالانه کره جنوبی را از آن زمان تا امروز، سالبهسال، بر آن اعمال کنید؛ از جمله انقباض اقتصادی سال ۱۹۸۰، بحران مالی آسیا در سال ۱۹۹۸ و رکود ناشی از همهگیری کرونا. این شاخص تا سال ۲۰۲۵ به حدود ۱,۴۵۹ میرسد؛ یعنی اقتصادی که حدود ۱۴.۶ برابر بزرگتر از اقتصادی بود که ایران تا سال ۱۹۷۷ ساخته بود.
اگر این رقم را با احتیاط به دلارهای امروز تبدیل کنیم، به رقمی در حدود ۵ تا ۵.۳ تریلیون دلار میرسیم. البته پیش از آنکه به این رقم توجه کنیم، باید یک نکته مهم را در نظر گرفت: این رقم حاصل تبدیل یک شاخص تولید واقعی به ارزش دلاری معاصر است، نه یک پیشبینی؛ نرخهای ارز، قیمتهای داخلی و جمعیت نیز همگی میتوانستند در این مسیر به شکل متفاوتی تکامل پیدا کنند. بنابراین، این رقم را باید بیانگر مقیاس دانست، نه پیشبینی.
با این ملاحظه، این مقیاس همچنان ارزش آن را دارد که صریح بیان شود. بر اساس ارقام بانک جهانی برای سال ۲۰۲۵، اقتصاد ایالات متحده ۳۰.۸ تریلیون دلار، چین ۱۹.۵ تریلیون دلار، آلمان حدود ۵.۰۵ تریلیون دلار، ژاپن ۴.۴۴ تریلیون دلار و هند نزدیک به ۴ تریلیون دلار ارزش داشتهاند. ایرانِ ۵.۳ تریلیون دلاری دیگر یک داستان موفقیت در حد یک کشور متوسط نبود. ایران در رتبه سوم اقتصادهای جهان قرار میگرفت و تنها ایالات متحده و چین بالاتر از آن بودند.
یک مقاله دانشگاهی مستقل در سال ۲۰۲۵ نیز، با استفاده از روشهای «کنترل مصنوعی» برای ایجاد یک گروه آماری از کشورهای همتای ایران و مقایسه مسیر واقعی ایران از سال ۱۹۷۹ با آن گروه، به رقمی در همین حدود میرسد. این مطالعه برآورد میکند که تولید ناخالص داخلی سرانه ایران در سناریوی خلاف واقع امروز حدود ۳۱ هزار دلار میبود؛ رقمی در محدوده تولید ناخالص داخلی سرانه اسلوونی یا اسپانیا. این در حالی است که تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه ایران بین ۴۱ تا ۵۲ درصد پایینتر از این معیار قرار دارد. دو روش متفاوت، هر دو به تقریباً یک مقیاس از زیان اشاره میکنند.
هیچیک از اینها ثابت نمیکند که انقلاب بهتنهایی پنج تریلیون دلار برای ایران هزینه داشته است. توسعه اقتصادی روندی مکانیکی نیست و نهادهای کره جنوبی محصول تاریخ خاص خود این کشور بودند؛ تاریخی که ایران در آن سهیم نبود. آنچه این تمرین نشان میدهد این است که هزینه یک گسست سیاسی صرفاً به آنچه در جریان خودِ گسست از بین میرود، محدود نمیشود. هزینه بزرگتر، چیزی است که پس از آن دیگر فرصت انباشت و رشد مرکب پیدا نمیکند.
نوعی متفاوت از اصلاحات
مشکلات شاه در مناطق روستایی واقعی بود. مالکیت زمین بهشدت نامتوازن بود، سطح سواد در روستاها پایین بود و بسیاری از روستاها نه جاده داشتند، نه برق، نه درمانگاه و نه راهی برای گرفتن وام جهت خرید تراکتور یا حفر چاه. چیزی باید تغییر میکرد. پرسش این است که آیا تکهتکه کردن املاک بزرگ و تقسیم زمینها تنها راه ایجاد این تغییر بود؟
یک گزینه جایگزین را در نظر بگیرید: تعیین حداقل دستمزد قانونی و قابل اجرا برای کارگران کشاورزی، همراه با تضمین حقوقی مالکیت زمین برای مالکانی که زمین خود را مولد نگه میداشتند. زمینهای بلااستفاده یا زمینهایی که عمداً کمتر از ظرفیت خود مورد بهرهبرداری قرار میگرفتند، مشمول مالیات تنبیهی میشدند. درآمدهای نفتی نیز به جای آنکه صرف یارانه دادن به مصرف یا پروژههای پرزرقوبرق و نمایشی شود، برای اعطای تسهیلات بلندمدت و کمبهره اختصاص مییافت؛ تسهیلاتی برای آنچه مزارع میتوانستند به آن تبدیل شوند: سامانههای آبیاری، دامداریهای شیری، سردخانهها، کارخانههای فرآوری مواد غذایی، کارخانههای نساجی، دباغیها، شرکتهای حملونقل و کارگاههای کوچک ماشینسازی.
اینجاست که مقایسه با کره جنوبی باید با صداقت درباره نقطهضعف خود این مقایسه نیز همراه باشد. اصلاحات ارضی کره جنوبی پس از جنگ، که در سالهای ۱۹۴۹ و ۱۹۵۰ انجام شد، یکی از جامعترین اصلاحات ارضی در تاریخ مدرن بود و بیشتر مورخان اقتصادی آن را پیششرط تحولات بعدی میدانند. این اصلاحات نابرابری روستایی را آنقدر سریع کاهش داد که یک طبقه متوسط گسترده و قادر به ایجاد پسانداز شکل گرفت و سرمایهای را که در مالکیت زمین قفل شده بود، برای استفاده در بخش صنعت آزاد کرد. ایرانِ فرضی که بهطور کامل از بازتوزیع زمین صرفنظر میکند، صرفاً با واژههایی متفاوت از الگوی کره جنوبی پیروی نمیکند. این ایران در واقع به یک سازوکار جایگزین شرطبندی میکند؛ و این شرط باید مورد استدلال و بررسی قرار گیرد، نه اینکه صرفاً فرض گرفته شود.
استدلال به نفع این سازوکار جایگزین چنین است: ایران منبعی در اختیار داشت که کره هرگز از آن برخوردار نبود؛ درآمدهای نفتی به اندازهای بزرگ که میتوانست در مقیاس گسترده اعتبار مولد ایجاد کند. درآمد میتواند بخشی از کارکرد بازتوزیع را انجام دهد، به شرط آنکه سرمایه را به اندازه کافی گسترده در اختیار مردم قرار دهد. حداقل دستمزدی که در کنار تسهیلات ارزان و مرتبط با بهرهوری اجرا شود، در اصل میتوانست همان تمرکز سرمایه روستایی را که کره از طریق قانون درهم شکست، از میان ببرد. اینکه آیا چنین روشی میتوانست به همان اندازه موفق باشد، پرسشی است که واقعاً پاسخ قطعی ندارد. طبقه زمیندار ایران همچنین پیوند بسیار نزدیکتری با اقتدار روحانیون داشت تا طبقه زمیندار کره؛ و این یکی از دلایلی است که بازتوزیع اجباری زمین در تاریخ واقعی ایران، بهطور همزمان به رادیکالتر شدن هر دو گروه کمک کرد؛ نتیجهای که شاید یک اصلاحات ظریفتر میتوانست از آن جلوگیری کند. این قویترین استدلال در دفاع از گزینه جایگزین است. اما این استدلال ثابت نمیکند که گزینه جایگزین میتوانست به اندازه آنچه کره جنوبی در واقعیت انجام داد، موفق باشد.
هدف هر دو شکل اصلاحات یکی است: سرمایه را پیش از آنکه مردم را مجبور کنید به سوی سرمایه حرکت کنند، به دست مردم برسانید. ایران در هر صورت شهرنشین میشد. هیچ سیاست واقعبینانهای نمیتواند جمعیتی را که در حال مدرن شدن است، در روستاها نگه دارد. اما جهت این جابهجایی میتوانست بهطور معقولی متفاوت باشد: از روستا به شهر استانی، و از شهر استانی به شهر منطقهای، نه اینکه روستاییان مستقیماً راهی تهران شوند.
یک جوان یزدی میتوانست در یزد کار پیدا کند. یک خانواده خراسانی میتوانست در مشهد شغل پیدا کند. یک بازرگان تبریزی میتوانست در تبریز سرمایهگذاری کند، نه اینکه سرمایه خود را به پایتخت منتقل کند. ایران میتوانست به جای ساختن یک پایتخت عظیم و مسلط بر کشور، مجموعهای سلسلهمراتبی از شهرهای مولد ایجاد کند: تبریز بهعنوان دروازه تولید به سوی قفقاز، اصفهان با محوریت فولاد و مهندسی، شیراز با تمرکز بر پزشکی و کشاورزی، اهواز با محوریت صنایع انرژی و مشهد بهعنوان لنگر تجاری شمالشرق کشور.
مهاجرت با یک جامعه چه میکند؟
مهاجرت صرفاً یک سازوکار برای تنظیم بازار کار نیست. مهاجرت نحوه زندگی مردم را از نو سازماندهی میکند. فردی که از یک روستا به شهر نزدیک آن نقل مکان میکند، میتواند خانواده و بستگان، مسجد، ارتباطات تجاری و احساس هویت خود را حفظ کند. اما کسی که ۵۰۰ کیلومتر به یک پایتخت گسترده و پراکنده مهاجرت میکند، ناچار است همه اینها را از صفر بازسازی کند.
ایران واقعی در همان دورهای که نهادهای مدنی مستقل ضعیفترین وضعیت را داشتند و بیشترین فشارهای نظارتی و امنیتی بر آنها اعمال میشد، شمار عظیمی از مردم را به تهران و تعداد معدودی شهر دیگر سرازیر کرد. دولت میتوانست مدرسه، خدمت سربازی، شغلهای دولتی و رادیوی دولتی فراهم کند. اما چیزی که بسیار کمتر در اختیار مردم قرار میداد، فضایی برای سازماندهی مستقل زندگی اجتماعی خارج از چارچوب دولت یا مسجد بود.
نهادهای مذهبی این خلأ را پر کردند و در انجام این کار موفق بودند: تکیهها، حسینیهها، هیئتهای محله، اصناف بازار و شبکههای روحانیون که با شبکههای تجاری و همچنین انجمنهای منطقهای همپوشانی داشتند. یک مهاجر یزدی که در جنوب تهران زندگی میکرد، ممکن بود همزمان به همه این شبکهها تعلق داشته باشد؛ و دقیقاً همین همپوشانی بود که آنها را تا این اندازه بادوام و در زمان بروز بحران، از نظر سیاسی قدرتمند کرد.
درس این ماجرا این نیست که شاه باید با زندگی مذهبی مقابله میکرد؛ حکومتی که میکوشید آن را از میان ببرد، احتمالاً به جای کاهش مقاومت، مقاومت شدیدتری ایجاد میکرد. آنچه وجود نداشت، تکثرگرایی بود: اتحادیههای مستقل، تعاونیهای واقعی، شوراهای شهری با بودجههای واقعی، انجمنهای حرفهای که خودشان مقرراتشان را تعیین کنند، گروههای دانشجویی و روزنامههای محلی.
کشوری که با چنین سرعتی در حال مدرن شدن بود، به مکانهای بیشتری نیاز داشت که مردم بتوانند در آنها روابط و پیوندهایی بسازند که نه به کاخ وابسته باشد و نه به منبر. عاملیت اقتصادی و عاملیت مدنی باید با سرعتی یکسان رشد میکردند. ایران اولی را ایجاد کرد و دومی را از منابع و فرصتهای لازم محروم ساخت.
این تکثرگرایی، جدا از جنبه دموکراتیک آن، یک استدلال اطلاعاتی نیز دارد. یک کشاورز میداند که آیا برنامه اعطای تسهیلات آبیاری واقعاً کار میکند یا نه. یک کارآفرین محلی میداند چرا این برنامه برای همسایهاش شکست خورده است. کارگران میدانند چه زمانی حداقل دستمزد برای تأمین هزینه زندگی کافی نیست. مدیران شهری، پیش از آنکه تهران متوجه شود، فشار فزاینده بر بازار مسکن را میبینند.
قدرت متمرکز میتواند تصمیمها را سریع بگیرد؛ اما این نهادهای غیرمتمرکز هستند که به آن میگویند چه زمانی تصمیمهایش اشتباه است. ایران اولی را داشت، اما تا حد زیادی از دومی محروم بود.
بحران همچنان فرا میرسید، اما به شکلی متفاوت
هیچیک از اینها تنشهایی را که در طول دهه ۱۹۷۰ در حال شکلگیری بود، از میان نمیبرد. دانشگاهها مملو از دانشجو میشدند. طبقه متوسط حرفهای و تجاری در حال ثروتمندتر شدن بود و بیصبری بیشتری پیدا میکرد. زنان بیشتری وارد آموزش عالی و بازار کار میشدند. کارگران شهرنشینتر، سازمانیافتهتر و کمتر حاضر بودند با آنها مانند افراد تحت قیمومیت دولت رفتار شود. روند نوسازی از نظام سیاسیای که خود آن را به وجود آورده بود، جلو زده بود؛ و این شکاف صرفاً با بهبود سیاستهای روستایی از میان نمیرفت.
آنچه میتوانست تغییر کند، نحوه واکنش دولت به این شکاف بود. احزاب سیاسی واقعاً با یکدیگر رقابت میکردند. محدودیتهای مطبوعاتی کاهش مییافت. مجلس به جای آنکه صرفاً پوششی تشریفاتی برای قدرت باشد، اختیار واقعی پیدا میکرد. دادگاهها استقلال بیشتری به دست میآوردند. اتحادیههای کارگری به نهادهای واقعی چانهزنی تبدیل میشدند، نه بازوهای اداری دولت. سلطنت نیز تحت فشار، بهتدریج قدرت اجرایی را واگذار میکرد؛ همانگونه که سلطنتهای مشروطه در کشورهای دیگر چنین کردهاند. شاید این روند سالها طول میکشید و شامل اعتصابها، استعفاها و حتی سقوط یک یا دو دولت میشد. تصور چنین روندی دشوار نیست.
آنچه اهمیت داشت این بود که دولت از دوران گذار جان سالم به در ببرد، حتی اگر نظم سیاسی دیگر همان نظم قبلی نباشد. کره جنوبی اثبات میکند که چنین چیزی ممکن است: یک دیکتاتوری، در جریان اصلاحات سال ۱۹۸۷، جای خود را به دموکراسی رقابتی داد و شرکتها، بانکها و دانشگاههایی که در دوران نظام پیشین ساخته شده بودند، در نظام جدید نیز به فعالیت خود ادامه دادند و پیشرفت کردند. یک حکومت قدرت را از دست داد، اما یک کشور ۳۰ سال دانش و تجربه انباشتهشده خود را از دست نداد. اگر ایران نیز میتوانست همین کار را انجام دهد، شاید سال ۱۹۷۹ در تاریخ بهعنوان آغاز یک گذار دشوار قانون اساسی به یاد آورده میشد، نه سالی که همهچیز در آن فروپاشید.
مهندسانی که نمیروند
اینجاست که سناریوی خلاف واقع بهسرعت اثر مرکب خود را نشان میدهد؛ زیرا آنچه ایران پس از سال ۱۹۷۹ از دست داد، در درجه نخست پول نبود. ایران مردمی را از دست داد که میدانستند چگونه پول و ثروت بیشتری ایجاد کنند.
تا اواخر دهه ۱۹۷۰، ایران حدود ۱۵ سال را صرف آموزش مهندسان، پزشکان، استادان دانشگاه، مدیران صنعتی و دانشمندان کرده بود که بسیاری از آنها در خارج از کشور تحصیل کرده بودند. ایران هنوز در بسیاری از بخشها به تخصص خارجی وابسته بود، اما یک طبقه حرفهای داخلی واقعی شکل گرفته بود. سپس بخش بزرگی از این نیروها کشور را ترک کردند.
پژوهشهای «پروژه ایران ۲۰۴۰» دانشگاه استنفورد، جمعیت ایرانیتبار متولد ایران را که در خارج از کشور زندگی میکردند، در حوالی زمان انقلاب حدود نیم میلیون نفر برآورد میکند؛ رقمی که تا سال ۲۰۱۹ به ۳.۱ میلیون نفر افزایش یافت. همین پژوهش حدود ۱۱۰ هزار پژوهشگر ایرانیتبار را شناسایی میکند که در دانشگاهها و مؤسسات تحقیقاتی خارج از ایران مشغول به کارند؛ رقمی که پژوهشگران آن را حدود یکسوم کل نیروی پژوهشی ایران برآورد میکنند.
شاید گویاترین رقم این باشد: در حوالی سال ۱۹۷۹، بیش از ۹۰ درصد دانشجویان ایرانی در ایالات متحده سرانجام به کشور بازمیگشتند. چند دهه بعد، این رقم به کمتر از ۱۰ درصد کاهش یافت.
این موضوع اهمیت دارد، زیرا دانش نیز مانند سرمایه انباشته میشود. مهندسی که در کشور میماند، مهندسان جوانتر را آموزش میدهد. استادی که در دانشگاه میماند، بر دانشجویان تحصیلات تکمیلی نظارت میکند و آنها بعدها خودشان استاد میشوند. کارآفرینی شرکتی ایجاد میکند که به تأمینکنندگان نیاز دارد؛ تأمینکنندگان نیز به مهندسان خود نیاز دارند و این چرخه ادامه پیدا میکند.
اما اگر مهندس در سال ۱۹۸۰ کشور را ترک کند و در لسآنجلس یا هامبورگ از نو شروع کند، هیچیک از اینها اتفاق نمیافتد. شرکتی که ممکن بود او در اصفهان تأسیس کند، هرگز به وجود نمیآید. نه شغلهایی که آن شرکت میتوانست ایجاد کند، نه سودهایی که میتوانست دوباره سرمایهگذاری کند و نه اختراعاتی که میتوانست به ثبت برساند، دیگر وجود نخواهند داشت.
در مسیر جایگزین، ایرانیان همچنان برای تحصیل به خارج میرفتند، همچنان در شرکتهای خارجی مشغول به کار میشدند و همچنان به همه دلایل معمولی که مردم در اقتصادهای باز مهاجرت میکنند، کشور را ترک میکردند. اما مهاجرت به جای تبعید، به گردش و رفتوآمد تبدیل میشد.
دانشجویی به دانشگاه MIT میرفت و به کشور بازمیگشت. مهندسی یک دهه در آلمان کار میکرد و سپس کارخانهای در تبریز راه میانداخت. پزشکی که در لندن آموزش دیده بود، در شیراز تدریس میکرد. جامعه ایرانیان خارج از کشور به جای آنکه منبعی از استعدادهای برای همیشه ازدسترفته باشد، به شبکهای تبدیل میشد که به ایران متصل بود و با آن ارتباط مستمر داشت.
این تفاوت در دسامبر ۱۹۹۱ تعیینکننده میشد.
وقتی اتحاد جماهیر شوروی ناپدید شد
برای بیشتر کشورهای جهان، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی یک زلزله سیاسی بود. برای ایران، این رویداد همچنین نقشه اقتصادی منطقه را از نو ترسیم کرد.
در شمال ایران، جمهوریهای تازهاستقلالیافته آذربایجان، ارمنستان، ترکمنستان، قزاقستان، ازبکستان و همسایگان آنها، زیرساختهای بهجامانده از شوروی را به ارث برده بودند، اما تقریباً به همه چیزهای دیگر نیاز داشتند: بانکها، ارتباطات مخابراتی، بنادر مدرن، شبکههای برق کارآمد، سرمایهگذاری خارجی و مسیرهای تجاری جدید. برخی از این کشورها دارای ذخایر عظیم نفت و گاز بودند. چند کشور نیز محصور در خشکی بودند. ایران مستقیماً میان تقریباً همه آنها و خلیج فارس قرار داشت.
در تاریخ واقعی، ایران در حالی با این فرصت روبهرو شد که ۱۲ سال از انقلاب گذشته بود؛ کشوری منزوی، تحت تحریم و محروم از همان سرمایه و تخصصی که این مقطع به آن نیاز داشت.
اما در سناریوی خلاف واقع، ایران در سال ۱۹۹۱ پس از سه دهه توسعه بیوقفه دیگر با این لحظه روبهرو میشد؛ سه دههای که بر دستاوردهایی که تا سال ۱۹۷۷ ساخته بود، افزوده شده بود.
مهندسان ایران سه دهه تجربه بیشتر داشتند. بانکهای کشور با نظام مالی بینالمللی آشنا بودند. بنادر ایران میتوانستند حجم بیشتری از محمولههای تجاری را جابهجا کنند.
ناگهان بازاری عظیم و کمسرمایهگذاریشده در شمال ایران گشوده میشد؛ بازاری که ایران مستقیماً به آن دسترسی داشت. در چنین شرایطی، جغرافیای ایران که قرنها عمدتاً بهعنوان یک آسیبپذیری راهبردی در میان امپراتوریها تلقی میشد، به چیزی شبیه یک زیرساخت اقتصادی تبدیل میشد.
مشهد به دروازهای به سوی ترکمنستان و آسیای مرکزی تبدیل میشد. تبریز قفقاز را به ایران پیوند میداد.
بندرعباس به خروجی جنوبی اقتصادهایی تبدیل میشد که هیچ مسیر آسان دیگری برای دسترسی به دریا نداشتند. برای تحقق این امر، لازم نبود ایران مالک کالاهایی باشد که از خاک آن عبور میکردند. یک کشور صرفاً به این دلیل که در مسیری قرار گرفته که کامیونها و خطوط لوله ناگزیر به عبور از آن هستند، میتواند درآمد قابلتوجهی کسب کند.
همین منطق درباره انرژی حوزه خزر نیز صدق میکند؛ منابعی که در دهه ۱۹۹۰ نیازی به کشف شدن نداشتند، بلکه فقط لازم بود برای سرمایهگذاری خارجی گشوده شوند. باکو یک قرن بود که شهری نفتی به شمار میرفت. آنچه تغییر کرد، این بود که چه کسانی میتوانستند در آنجا سرمایهگذاری کنند؛ و پرسش بدیهی بعدی این بود که این نفت و گاز چگونه باید به بازارهای جهانی برسد.
از نظر جغرافیایی، ایران کوتاهترین مسیر بود. اما از نظر سیاسی، واشنگتن در طول آن دهه تلاش کرد مسیرهای انتقال نفت و گاز را بهگونهای طراحی کند که ایران را بهطور کامل دور بزنند. در یک سخنرانی وزارت خارجه آمریکا در سال ۱۹۹۸، حمایت ایالات متحده از یک کریدور شرقی ـ غربی و چندین خط لوله تشریح شد؛ طرحهایی که هدفشان تقویت استقلال کشورهای تازهاستقلالیافته حوزه خزر بود و بهصراحت خاک ایران را دور میزدند.
وقتی میلیاردها دلار صرف ساخت خطوط لوله و پایانههایی در مسیرهای دیگر میشود، این تصمیم به یک واقعیت فیزیکی و زیرساختی تثبیتشده تبدیل میشود. چنین مسیری ۲۰ سال بعد، صرفاً به این دلیل که روابط دیپلماتیک بهتر شدهاند، خودبهخود تغییر نمیکند.
در سناریوی خلاف واقع، چنین محرومیتی وجود نداشت. نفت قزاقستان از دریای خزر عبور میکرد و وارد شبکههای ایران میشد. گاز ترکمنستان به سمت جنوب حرکت میکرد. ایران نهتنها تولیدکننده نفت خود، بلکه پالایشگر، کشور ترانزیتی و بهرهبردار خطوط لوله منابع کل یک منطقه میشد؛ موقعیتی که اساساً با صرفاً استخراج و فروش منابع زیر خاک خود تفاوت دارد.
کشوری که فقط نفت خودش را میفروشد، به حجم ذخایر خود و قیمتی که برای نفتش دریافت میکند وابسته است. اما کشوری که به یک هاب انرژی تبدیل میشود، از منابع یک منطقه کامل درآمد کسب میکند.
چرا کره جنوبی معیار مناسبی است؟
انتخاب کره جنوبی بهعنوان معیار مقایسه، تصادفی نیست و لازم است درباره آنچه این مقایسه فرض میکند و آنچه فرض نمیکند، صادق باشیم.
رشد کره جنوبی هرگز یک خط مستقیم نبود. اقتصاد این کشور در فاصله سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۲، در بحبوحه بحران بدهی، ترور سیاسی و دومین شوک نفتی، دچار رکود شد. سپس در دهه ۱۹۸۰ دوباره شتاب گرفت و در میانه همان دهه، همزمان با رونق تراشههای حافظه، در برخی سالها نرخ رشد آن به بیش از ۱۳ درصد رسید.
کره در سال ۱۹۹۸ و در جریان بحران مالی آسیا، با انقباض شدید اقتصادی در حدود ۵ درصد مواجه شد. در سال ۱۹۹۹ دوباره به رشد بیش از ۱۱ درصد بازگشت و سپس در دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ وارد مرحله بلوغ اقتصادی شد و نرخهای رشد آهستهتر و تکرقمی را تجربه کرد. در دوران همهگیری نیز بار دیگر با انقباض اقتصادی روبهرو شد.
سناریوی خلاف واقع همه این فراز و نشیبها را در خود جای میدهد. این سناریو، ایران خیالی و عاری از رکود را فرض نمیکند. بلکه فرض میکند ایران همانگونه که کره جنوبی از رکودهای خود بهبود یافت، از رکودهایش عبور میکرد؛ و دقیقاً به همین دلیل است که شاخص حاصل، با نرخ رشد بلندمدت ضمنی حدود ۵.۷ درصد، بسیار کمتر از نصف میانگین رشد ۱۰.۵ درصدی خود ایران در فاصله سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۷ است.
بنابراین، کل این محاسبه حتی پس از آنکه نرخ رشد تاریخی ایران تقریباً به نصف کاهش داده میشود، همچنان پابرجا میماند.
از سوی دیگر، عدم تقارن منابع طبیعی به نفع ایران است، نه علیه آن. راهبرد توسعه کره جنوبی بر پایه کمبود شکل گرفته بود. این کشور تقریباً تمام نفت و بخش عمده مواد اولیه مورد نیاز خود را وارد میکرد و همین وابستگی، انضباط اقتصادی ایجاد میکرد: شرکتها باید صادرات انجام میدادند یا از بین میرفتند، زیرا راه دیگری برای پرداخت هزینه وارداتی که صنعتیشدن به آن نیاز داشت وجود نداشت.
ایران با مشکلی کاملاً معکوس روبهرو بود. نفت هزینهها را تأمین میکرد، خواه صنایع داخلی توان رقابت با دیگران را داشتند یا نه. پس از شوک قیمت نفت در سال ۱۹۷۴، هزینههای دولت بهشدت افزایش یافت و تورم به دنبال آن آمد. بخش بزرگی از نابسامانیهای مربوط به تفاوتهای منطقهای و درآمدی ایران در اواسط دهه ۱۹۷۰، ریشه در همین افزایش هزینههای دولتی داشت، نه صرفاً تورم خارجی.
نفت برای ایران همزمان یک دارایی و یک بدهی بود.
ایرانِ موفقتر صرفاً منابع بیشتری از کره جنوبی در اختیار ندارد. این کشور باید، همانگونه که کره انجام داد، یاد بگیرد منابع خود را به ظرفیت تولیدی تبدیل کند، نه اینکه آنها را صرف مصرف یارانهای کند.
ذخایر ایران، با هر نوع محاسبهای، قابلتوجه است: حدود ۳۲ تریلیون مترمکعب ذخایر اثباتشده گاز طبیعی ــ از بزرگترین ذخایر جهان ــ و در حدود ۲۰۰ میلیارد بشکه نفت، در کنار ذخایر عمده مس، روی و آهن و همچنین موقعیتی که ایران را در دو سوی تنگه هرمز قرار داده است.
شان تدجراتی (Shane Tedjarati)، مدیر حوزه انرژی، در مقالهای اخیر فاصله میان این ثروت طبیعی و نتایج اقتصادی تحققیافته ایران را «خندق ایران» (Iran Trench) نامیده است؛ تعبیری تحریکآمیز که از نظر کمی هنوز بهطور دقیق اثبات نشده، اما اصل فهرست منابع ایران محل اختلاف نیست.
آنچه محل اختلاف است، و در واقع موضوع اصلی این سناریوی خلاف واقع نیز همین است، این است که آیا نهادهایی وجود داشتند که بتوانند این ذخایر و منابع را به توانمندی اقتصادی تبدیل کنند یا نه.
پاسخ کره جنوبی ــ با وجود برخورداری از تقریباً هیچیک از منابع ایران ــ این بود که نهادها از منابع طبیعی مهمترند.
🔸گاز به محصولات پتروشیمی تبدیل میشود.
🔸آهن به فولاد تبدیل میشود.
🔸فولاد به ماشینآلات تبدیل میشود.
🔸نفت هزینه دانشگاهها را تأمین میکند.
🔸دانشگاهها مهندس تربیت میکنند.
🔸مهندسان شرکت ایجاد میکنند.
🔸شرکتها صادرات انجام میدهند.
🔸و صادرات سرمایهای ایجاد میکند که دور بعدی سرمایهگذاری و توسعه را تأمین مالی میکند.
هند، چین و شکلگیری کریدور
دو رویداد واقعی دیگر نیز نقشه اقتصادی منطقه را به سود ایران تغییر میدهند.
هند در سال ۱۹۹۱ اصلاحات عمده اقتصادی را آغاز میکند و از چندین دهه نظام صدور مجوزهای صنعتی و حمایتگرایی فاصله میگیرد و به سمت اقتصادی بازتر حرکت میکند. پاکستان میان هند و بخش بزرگی از مسیر زمینی منتهی به آسیای مرکزی قرار دارد؛ اما ایران یک مسیر جایگزین ارائه میکند: کالاهای هندی از طریق بنادر ایران جابهجا میشوند و کالاهای آسیای مرکزی نیز از مسیر جنوب به سوی هند حرکت میکنند.
سپس چین در دسامبر ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی میپیوندد و در دو دهه پس از آن به بزرگترین اقتصاد تولیدی جهان تبدیل میشود؛ اقتصادی که تشنه انرژی، فلزات و بازارهایی در غرب خود است.
یک ایران صلحطلب و یکپارچه، درست در مسیر چندین مسیر تجاری قرار دارد که رشد اقتصادی منطقه باید از آنها عبور کند. ایران لازم نیست کالاهایی را که از خاکش عبور میکنند تولید کند تا از جابهجایی آنها سود ببرد. راهآهنها، بنادر، انبارداری و فرآوری محصولات پتروشیمی، صرفاً به دلیل موقعیت جغرافیایی ایران، ارزش بیشتری پیدا میکنند.
مواجهه صادقانه با شکست
هیچ روایت قابلاعتباری از این سناریو وجود ندارد که در آن اشتباهی رخ ندهد. در ایرانِ فرضی، بخشی از وامهای یارانهای به جای مزارع مولد، به خانوادههای بانفوذ و مرتبط با قدرت میرسد. برخی صنایع استانی شکست میخورند. قیمت نفت بیش از یک بار سقوط میکند. کمبود آب، که در ایران واقعی نیز مشکلی جدی است، در این سناریو هم وجود دارد. دولتها تصمیمهای نادرست میگیرند. رکودهای اقتصادی بینالمللی به صادرات ضربه میزنند.
تفاوت تعیینکننده، نبود شکست نیست؛ بلکه این است که آیا یک کشور ظرفیت نهادی لازم برای بهبود و بازیابی پس از شکست را حفظ میکند یا نه.
کارخانهای که یک سال با نیمی از ظرفیت خود فعالیت میکند، میتواند دوباره به شرایط عادی بازگردد. اما کارخانهای که مدیرانش مهاجرت کردهاند، منابع مالیاش از بین رفته، شرکای خارجیاش کنار کشیدهاند و ساختار مالکیتش دگرگون شده است، اگر اصلاً دوباره احیا شود، ممکن است یک نسل زمان ببرد.
یکی فقط یک سال بد است؛ دیگری یک مسیر تاریخی کاملاً متفاوت. و تمام استدلال این مقاله بر همین تمایز استوار است.
اقتصاد کره جنوبی نیز در طول مسیر خود رسواییهای شرکتی، بحرانهای مالی و دورههایی از سرکوب واقعی و اقتدارگرایی را پشت سر گذاشت، بیآنکه این ظرفیت بازیابی را از دست بدهد. این دقیقاً همان چیزی است که ایران از دست داد؛ چیزی مهمتر از هر نرخ رشد اقتصادی.
هزینهای که هرگز در ترازنامه دیده نمیشود
تا سال ۱۹۹۲، تولید ناخالص داخلی واقعی ایران تنها حدود ۹.۴ درصد بیشتر از سطح سال ۱۹۷۷ بود. از آنجا که جمعیت همچنان به رشد خود ادامه داده بود، درآمد واقعی سرانه حدود ۳۵ درصد کمتر از سطح ۱۵ سال قبل بود.
این رقم، یک دهه و نیم نخست را نشان میدهد. اما آنچه را که رشد مرکب میتوانست در سه دهه بعدی ایجاد کند، نشان نمیدهد؛ و دقیقاً به همین دلیل است که هرچه این زیان بیشتر در گذشته فرو میرود، دیدن آن دشوارتر میشود.
هیچکس فقدان کارخانهای را که هرگز ساخته نشد، یا آزمایشگاهی را که هرگز افتتاح نشد، یا استادی را که به جای اصفهان در بوستون به تربیت دانشجو پرداخت، تجربه نمیکند. این چیزها به تیتر خبر تبدیل نمیشوند.
اما چند دهه بعد، خود را در قالب فاصلهای نشان میدهند میان آنچه یک کشور در نهایت شد و آنچه تاریخ خودش ــ برای مدتی کوتاه اما بهروشنی ــ نشان داده بود که میتواند بشود.
هیچیک از اینها به معنای آن نیست که نظم سیاسی قدیم باید بدون تغییر باقی میماند یا اینکه همه بخشهای انقلاب سفید سیاستهایی درست بودند که صرفاً بد اجرا شدند. کارزارهای سوادآموزی، سرمایهگذاری در بهداشت عمومی، توسعه زیرساختها و توسعه صنعتی، بخش عمدهای از آنها ضروری بود و بخش زیادی نیز موفق عمل کرد.
شکست عمیقتر، نهادی بود.
مدرنسازی چیزی بود که دولت به کشور تحویل میداد، نه چیزی که خود کشور برای خویش میساخت؛ و هنگامی که بحران فرا رسید، هیچ معماری مدنی مستحکمی وجود نداشت که بتواند این شوک را بدون فروپاشی جذب کند.
اتحاد جماهیر شوروی همچنان فرو میپاشید. آسیای مرکزی همچنان گشوده میشد. چین همچنان با مقیاسی صنعتی میشد که جهان هرگز پیش از آن ندیده بود.
هیچیک از فرصتهای خارجی که این مقاله توصیف میکند، مختص یک ایرانِ فرضی نبود؛ این فرصتها در اختیار ایران واقعی نیز قرار داشتند، اما ایران عمدتاً آنها را از دست داد.
آنچه نتیجهای را که کره جنوبی به دست آورد از نتیجهای که ایران در واقعیت تجربه کرد جدا کرد، نه جغرافیا بود و نه شانس.
تفاوت در این بود که آیا نهادهایی که یک نسل ساخته بود، آنقدر دوام میآوردند که نسل بعدی بتواند بر روی آنها بنا کند یا نه.
—————————-
منابع:
▪️م. هاشم پسران، «اقتصاد نهم. در دوره پهلوی»، دایرهالمعارف ایرانیکا، جلد ۸، جلد ۲ (۱۹۹۷)، صفحات ۱۴۳ تا ۱۵۶.
▪️وحید ف. نوشیروانی، «اقتصاد دهم. تحت جمهوری اسلامی»، دایرهالمعارف ایرانیکا، جلد ۸، جلد ۲ (۱۹۹۷)، صفحات ۱۵۶ تا ۱۶۳.
▪️بانک جهانی، شاخصهای توسعه جهانی: رشد تولید ناخالص داخلی، درصد سالانه، کره، جمهوری؛ تخمین جمعیت برای ایران و کره، ۱۹۷۷ و ۲۰۲۵؛ تولید ناخالص داخلی اسمی بر اساس کشور، ۲۰۲۵.
▪️پویا آزادی، متین میررمضانی و محسن بی. مسگران، «مهاجرت و فرار مغزها از ایران»، مقاله کاری شماره ۹، پروژه ایران ۲۰۴۰ استنفورد، آوریل ۲۰۲۰.
▪️«انقلابها به عنوان گسستهای ساختاری: پیامدهای اقتصادی و نهادی بلندمدت انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹»، مقاله کاری، ۲۰۲۵ (تخمین کنترل مصنوعی از تولید ناخالص داخلی سرانه خلاف واقع ایران). ریچارد مورنینگاستار، سخنرانی در مورد سیاست انرژی ایالات متحده در قبال مطبوعات خزر، وزارت امور خارجه ایالات متحده، ۷ دسامبر ۱۹۹۸.
▪️سازمان تجارت جهانی، تاریخچه الحاق: چین در ۱۱ دسامبر ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی پیوست.
▪️شان تدجراتی، “سنگر ایران”، ۶ آگوست ۲۰۲۶. یک مقاله نظری، که در اینجا به دلیل چارچوببندی و فهرست منابع طبیعی ایران ذکر شده است، نه به عنوان یک منبع داوری شده توسط همتا.
▪️اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده و اوپک تخمینهای خود را از گاز طبیعی اثبات شده ایران (تقریباً ۳۲ تا ۳۴ تریلیون متر مکعب) و ذخایر نفتی (تقریباً ۲۰۰ تا ۲۰۹ میلیارد بشکه)، ۲۰۲۴ ارائه میدهند.
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
همبستگی فراسوی جبهههای عقیدتی: در پشتیبانی از نامهی سرگشادهی همبستگی با زندانیان سیاسی در ایران
ما، شماری از زندانیان سیاسی پیشین ایران، کنشگران، نویسندگان، هنرمندان، روشنفکران، دانشگاهیان، پژوهشگران، و اعضای جامعه مدنی در ایران و در تبعید، پشتیبانی خود را از نامهی سرگشادهای که در تاریخ ۲۰ اوت ۲۰۲۶ با عنوان «خطاب به زندانیان سیاسی ایران، گرفتار میان “دو لبهی یک قیچی”» در روزنامهی گاردین انگلستان منتشر شد، اعلام میکنیم. اصل بنیادین این نامه شفاف است: مردم ایران نباید بهناگزیر میان تهاجم نظامی-اقتصادی خارجی و سرکوب دولتی یکی را برگزینند. ما نیز همصدا با نویسندگان آن نامه، خواستار توقف فوری اعدامها، آزادی همهی زندانیان سیاسی، پایان دادن به جنگ و مجازات جمعی مردم ایران هستیم. ما اقدام تاریخی امضاءکنندگان نامه را در ایجاد همبستگی با مردم ایران، با تمرکز بر مبارزهی زندانیان سیاسیای که مستقیماً در معرض سرکوب دولتی قرار دارند، ارج مینهیم.
استفاده از استعارهی «دو تیغه یک قیچی» برای توصیف مخمصهای که ایرانیان همزمان با جنگ و سرکوب حکومتی با آن روبهرو هستند، به معنای همتراز انگاشتن اخلاقی یا سیاسی این دو نیست. به رسمیت شناختن و محکوم کردن اشکال و ریشههای گوناگون خشونت، نه به معنای نادیده گرفتن خاستگاههای متفاوت آنهاست و نه یکسان انگاشتن اهدافشان. برعکس، این استعاره، تجربه زیستهی کسانی را در مرکز توجه قرار میدهد که میان فشارهای همهجانبهی ناسازگار و آشتیناپذیر گرفتار شدهاند. منطق دوگانهای که از ما میخواهد یا منحصراً سرسپردهی جمهوری اسلامی شویم و یا سرسپردهی امپریالیسم، هم از نظر فلسفی بیپایه است و هم از حیث اخلاقی بیمایه. شفافیت اخلاقی، نه در امحاء تمایزها، بلکه در امتناع از توجیه یک نوع سلطه با نوعی دیگر است. همبستگی راستین، دوراهی دروغین انتخاب میان بیعدالتیها را مردود میشمارد. چنین همبستگیای مستلزم ایستادگی در برابر تمامی نظامهای سرکوب و سلطهای ست که آسیبپذیرترین انسانها را در چنبره خود گرفتار کردهاند.
امضاکنندگان این نامه به درستی استدلال کردهاند که یک دولت میتواند همزمان هدف تهاجم خارجی و نیز عامل سرکوب داخلی باشد. این دو حقیقت را باید توأمان در نظر گرفت. تاریخ ایران گواهیست بر اشکال گوناگون مداخلهی خارجی ــ از جمله بمباران نخستین مجلس ایران پس از انقلاب مشروطه در سال ۱۲۸۷ با پشتیبانی روسیهی تزاری، کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ با پشتیبانی سازمان سیاآمریکا و دستگاه اطلاعاتی انگلیس، و نیز تحریمهای تحمیلشده و جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل. تاریخ ایران همچنین گواهیست بر سرکوبهای دولتی، پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷ – از جمله سرکوب زندانیان سیاسی، اعدام، حجاب اجباری همچون شکلی از آپارتاید جنسیتی، سانسور، سرکوب جامعه مدنی، اقلیتهای مذهبی و اعمال سلطه ساختارمند علیه کردها، بلوچها، عربها و ترکهای ایران. سالها خفقان نظاممند و پیگرد جنبشهای مدنی، اتحادیهها و کنشگران داخل ایران، امکان هرگونه تغییر سیاسی ساختاری را از درون کشور بسیار دشوار کرده است. در نتیجه به رسمیت شناختن و محکوم کردن این دوگانهی پیشگفته ضروری است. رنج زندانی سیاسی به سبب وضعیت دشوار زندانبانش رنگ نمیبازد و نمیتوان احیای حقوق آنان را مشروط به تحولات ژئوپولیتیکی دانست. بنابراین عدالت، آزادی، و دموکراسی نباید به نام «مقاومت ضد امپریالیستی» جمهوری اسلامی در برابر دشمنان خارجی به تعویق بیفتد یا قربانی شود.
به همهی کسانی که جمهوری اسلامی را تنها حامی آرمان فلسطین در منطقه میپندارند، یادآوری میکنیم که: بسی پیشتر از تشکیل حکومت جمهوری اسلامی، جریان چپ ایران، نقشی محوری در شکلگیری شبکههای همبستگی با فلسطینیان پیشرو داشت؛ میراثی ریشهدار در مبارزات ضداستعماری و همبستگی فراملی مردم ایران که تاریخ آن با تأسیس جمهوری اسلامی آغاز نمیشود. همان جنبش چپ پس از انقلاب ۱۳۵۷ از نخستین قربانیان سرکوب شدید جمهوری اسلامی بود؛ سرکوبی که از جمله به اعدام دستهجمعی زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ انجامید؛ کشتاری که از سوی بسیاری از زندانیان سیاسی پیشین، پژوهشگران ایرانی، و سازمانهای متعدد حقوق بشری مستند گشته و مصداق «جنایت علیه بشریت» شناخته شده است.
ما بهرهبرداری ابزاری از رنج ایرانیان را رد و محکوم میکنیم؛ چه آنگاه که این رنج دستاویز توجیه مداخلهی نظامی خارجی قرار میگیرد و چه زمانی که بهانهای برای سرکوب داخلی میشود. جان و رنج ایرانیان نباید به ابزار تبلیغاتی هیچیک از اردوگاههای عقیدتی تبدیل شود. قوانین داخلی یک حکومت مستقل که منجر به جرمانگاری اعتراض و مخالفت، اعترافگیری زیر فشار، محاکمههای نمایشی، و اعدامهای مخفیانهی شتابزده زندانیان بر پایهٔ اتهامهای بیپشتوانه و بدون مدرک میشوند، نه نشانهی مشروعیت آن قوانین که گواهی بر بیعدالتیشان هستند و باید در برابرش ایستاد.
«مقاومتی» که بر مبارزه زندانیان سیاسی چشم میبندد، سزاوار نام مقاومت نیست. ما با همه کسانی که در برابر هر شکلی از سلطه، سرکوب و جنگهای امپریالیستی ایستادگی میکنند، اعلام همبستگی میکنیم.
با همبستگی
لیست امضاکنندگان:
بتول آراسته، کنشگر حقوق بشر، فرانسه
ژانت آفاری، استاد تاریخ دانشگاه کالیفرنیا، سانتا باربارا، آمریکا
فریدا آفاری، نویسنده، مترجم و کتابدار، لسآنجلس، کالیفرنیا, آمریکا
تورج اتابکی، استاد بازنشستهٔ تاریخ اجتماعی خاورمیانه و آسیای مرکزی، دانشگاه لیدن، هلند
امیر احمدی آریان، نویسنده و استاد ادبیات خلاق دانشگاه بینگامتون، آمریکا
شهرزاد ارشدی، فیلمساز و نمایشنامهنویس، کانادا
مریم اشرافی، عکاس، کنشگر اجتماعی، فرانسه
حمید اکبری، استاد ممتاز بازنشسته مدیریت، دانشگاه شیکاگو، ایلینوی، آمریکا
حسین اکبری، زندانی سیاسی سابق، نویسنده و پژوهشگر سندیکای کارگری، ایران
رضا اکرمی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر سیاسی، فرانسه
منیره برادران، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق بشر و نویسنده، آلمان
علی بنوعزیزی، استاد علوم سیاسی دانشگاه بوستون، آمریکا
علیرضا بهتویی، استاد جامعهشناسی، دانشگاه سودرتورن، سوئد
منصوره بهکیش، زندانی سیاسی سابق، کنشگر چپ فمینیست، از خانوادههای خاوران، آلمان
علیرضا بهنام، شاعر، مترجم و روزنامهنگار، ایران
نورا بیانی، کنشگر حقوق زنان، آمریکا
پویا پورامین، زندانی سیاسی سابق، هنرمند، آهنگساز و طراح صدا، ایران
نازنین پوینده، هنرمند نقاش، فرانسه
سعید پیوندی، جامعهشناس، مدیر مرکز تحقیقاتی «لیزک»، دانشگاه لورن، فرانسه
مونا تجلی، کنشگر حقوق زنان و پژوهشگر مطالعات زنان در دانشگاه استنفورد، آمریکا
ناهید تقوی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق زنان، آلمان
ژینوس تقیزاده، کنشگر اجتماعی، هنرمند تجسمی، کانادا
منیژه تام، کنشگر فرهنگی، فرانسه
تقی تام، زندانی سیاسی سابق، بازنشسته، فرانسه
نیره توحیدی، کنشگر حقوق زنان، استاد بازنشستهٔ مطالعات زنان دانشگاه ایالتی کالیفرنیا، آمریکا
میهن جزنی، کنشگر سیاسی، فرانسه
میلاد جنت، زندانی سیاسی سابق، شاعر، مترجم، ایران
آسو جواهری، کنشگر فمینیست، دانشجوی دکتری دانشگاه سایمون فریزر، کانادا
فتان جوکار، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق بشر، فنلاند
پوریا جهانشاد، پژوهشگر اجتماعی، ایران
گیسو جهانگیری، دبیرکل پیشین فدراسیون بینالمللی حقوق بشر، مدافع حقوق زنان و کنشگر حقوق بشر، فرانسه
محمد حبیبی، سخنگوی شورای صنفی معلمان ایران، ایران
علی حجت، زندانی سیاسی سابق، طراح گرافیک بازنشسته، آمریکا
اعظم خاتم، کنشگر و پژوهشگر حقوق زنان و محیط زیست، استاد دانشگاه یورک، کانادا
نسیم خاکسار، رماننویس و نویسنده، هلند
مینا خانلرزاده، استاد تاریخ، کالج دیپسپرینگ، آمریکا
ناصر خندابی، زندانی سیاسی سابق، کانادا
رضا خندان، نویسنده، ایران
آذر خونانی، کارشناس ارشد آموزش کودکان، آمریکا
آرمن داوودیان، شاعر، مترجم، پژوهشگر ادبیات تطبیقی، دانشگاه استنفورد، آمریکا
آتنا دائمی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر دفاع از حقوق بشر، کانادا
مهرداد درویشپور، استاد مددکاری اجتماعی در دانشگاه ملاردالن، سوئد
شیرین ذاکری، پژوهشگر و مدرس ایران معاصر، دانشگاه سپینزا، رم، ایتالیا
آناهیتا رحمانی، زندانی سیاسی سابق، کانادا
سمیه رستمپور، پژوهشگر جامعهشناسی، کنشگر فمینیست کرد، فرانسه
حسین رزاق، زندانی سیاسی سابق و کنشگر سیاسی، آلمان
عبدالله رضایی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر صنفی معلمان، ایران
سعید رهنما، استاد بازنشستهٔ علوم سیاسی دانشگاه یورک، کانادا
میهن روستا، کنشگر دفاع از حقوق زندانیان سیاسی، از خانوادههای اعدامیان دههٔ شصت، ایران
مونا روشن، زندانی سیاسی سابق، کانادا
سارا زارعی، شاعر، کنشگر حقوق کارگران، ایران
شکوفه سخی، زندانی سیاسی سابق، مدرس مطالعات جنسیت، دانشگاه تورنتو، کانادا
حسین سربندی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر سیاسی، ایران
پریسا سردشتی، نویسنده، کنشگر فمینیست، فرانسه
فرج سرکوهی، زندانی سیاسی سابق، روزنامهنگار، انگلستان
خشایار سفیدی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر جنبش دانشجویی، ایران
نسیم سلطانبیگی، روزنامهنگار، ایران
امیر سلطانی، نویسنده، کنشگر اجتماعی و مدافع حقوق زندانیان سیاسی، کانادا
روزبه سوهانی، زندانی سیاسی سابق، شاعر، ایران
اسد سیف، نویسنده، پژوهشگر، آلمان
منصوره شجاعی، زندانی سیاسی سابق، نویسنده، کنشگر حقوق زنان، هلند
فاطمه شمس، شاعر، کنشگر فمینیست، استاد ادبیات دانشگاه پنسیلوانیا، آمریکا
سیاوش شهابی، روزنامهنگار، کنشگر اجتماعی، یونان
خسرو صادقی بروجنی، نویسنده و روزنامهنگار، ایران
نسترن صارمی، کنشگر فمینیست و محیط زیست، دانشجوی دکتری دانشگاه سایمون فریزر، کانادا
علی صبوری، زندانی سیاسی سابق، شاعر، ایران
پویش عزیزالدین، پژوهشگر فناوری و حقوق بشر، اسلونی
نادر عصاره، زندانی سیاسی سابق، نویسندهٔ مقالات سیاسی، فرانسه
کاظم علمداری، استاد بازنشستهٔ جامعهشناسی دانشگاه ایالتی کالیفرنیا، آمریکا
آیدا عمیدی، زندانی سیاسی سابق، شاعر، ایران
پرستو فروهر، هنرمند و کنشگر اجتماعی، آلمان
امین فیضپور، بنیانگذار و مدیر «حلقه ایران»، بوستون، آمریکا
هاله قریشی، استاد جامعهشناسی، دانشگاه آزاد آمستردام، هلند
مهرانگیز کار، حقوقدان و کنشگر حقوق زنان، آمریکا
کاظم کردوانی، کنشگر اجتماعی، پژوهشگر جامعهشناسی، آلمان
گلشید کریمیان، زندانی سیاسی سابق، نویسنده و پژوهشگر، ایران
سارا کریمیان، پژوهشگر مطالعات بینالملل، دانشگاه ساسکس، انگلستان
امیر کیانپور، نویسنده و پژوهشگر، پاریس، فرانسه
باربد گلشیری، هنرمند و کنشگر اجتماعی، فرانسه
نگار متحده، استاد ادبیات تطبیقی، دانشگاه دوک، آمریکا
مهناز متین، پزشک، پژوهشگر و کنشگر حقوق زنان، فرانسه
شهرزاد مجاب، کنشگر فمینیست، استاد بازنشستهٔ مطالعات زنان دانشگاه تورنتو، کانادا
سعید مدنی، زندانی سیاسی سابق و جامعهشناس، ایران
شقایق مرادی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر دفاع از حقوق بشر، ایران
منیژه مرادیان، کنشگر فمینیست، استاد مطالعات زنان، کالج بارنارد، نیویورک، آمریکا
زمان مسعودی، کنشگر سیاسی، آلمان
غزاله معتمد، سینماگر و کنشگر فمینیست جنبش «من هم»، فرانسه
هایده مغیثی، استاد بازنشستهٔ مطالعات زنان دانشگاه یورک، کانادا
شورا مکارمی، پژوهشگر انسانشناسی، مرکز تحقیقاتی CNRS فرانسه
حافظ موسوی، شاعر و نویسنده، ایران
سعید مولایی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر اجتماعی، ایران
عشا مومنی، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق زنان، مدرس مطالعات جنسیت، دانشگاه کالیفرنیا (لسآنجلس)، آمریکا
ناصر مهاجر، کنشگر دفاع از حقوق زندانیان سیاسی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، فرانسه
فرزانه میلانی، استاد بازنشستهٔ مطالعات جنسیت، دانشگاه ویرجینیا، آمریکا
شیوا نظرآهاری، زندانی سیاسی سابق، عضو هیئت مؤسس و سخنگوی کمیتهٔ گزارشگران حقوق بشر، اسلونی
فرهاد نعمانی، استاد بازنشستهٔ اقتصاد، دانشگاه آمریکایی پاریس، فرانسه
کامبیز نوروززاده، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق بشر، ایران
محمدرضا نیکفر، فیلسوف، آلمان
مهرداد وهابی، استاد اقتصاد دانشگاه سوربن پاریس شمالی و پژوهشگر دانشگاه پاریس دوفین، فرانسه
هما هودفر، زندانی سیاسی سابق، کنشگر حقوق زنان و استاد بازنشستهٔ مطالعات زنان دانشگاه کنکوردیا، کانادا
هادی هیالی، زندانی سیاسی سابق، نویسنده، ایران
سعید یوسف، زندانی سیاسی سابق، شاعر، آلمان
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
پریسا حافظی و آنگوس مکداول / رویترز / ۳ سپتامبر ۲۰۲۶
سه منبع ارشد ایرانی اعلام کردند که کارزار ایالات متحده برای تحت فشار قرار دادن اقتصاد ایران از طریق محاصرهٔ صادرات نفت و جلوگیری از دور زدن تحریمها، روزبهروز تحملناپذیرتر میشود.
واشنگتن در هفتههای اخیر تلاش کرده است فشار اقتصادی بر تهران را تشدید کند؛ اقدامی که با هدف وادار کردن ایران به دادن امتیازاتی در هرگونه مذاکره احتمالی آینده انجام میشود؛ امتیازاتی که شش ماه درگیری و جنگ تاکنون نتوانسته است به دست آورد.
به گفته این منابع، اگرچه حاکمان جمهوری اسلامی طی دههها موفق شده بودند تحریمها را دور بزنند، اما اقدامات اخیر آمریکا آنها را در موقعیتی بسیار حساستر قرار داده است؛ بهگونهای که اکنون تنها تعداد اندکی مسیر برای تأمین ارز خارجی یا خرید کالا در اختیار دارند.
این منابع افزودند که بهویژه تلاش برای جلوگیری از دسترسی ایران به شبکههای مالی بینالمللی در کشورهایی که سالها از آنها برای سرپا نگه داشتن اقتصاد خود استفاده میکرد، تهدیدی واقعی و فوری برای تهران به شمار میرود.
هر نشانهای مبنی بر اینکه این کارزار اقتصادی بتواند بنبست چندماهه جنگ را بشکند، احتمالاً موجب رضایت برنامهریزان آمریکایی خواهد شد. با این حال، ایران نیز هشدار داده است که ممکن است در پاسخ به این فشارها دست به تشدید اقدامات نظامی بزند؛ موضوعی که در مقطع حساسی، سطح تنشها را بیش از پیش بالا میبرد.
ذخایر بنزین رو به پایان؛ سقوط ارزش پول ملی
جنگ در هفته جاری بار دیگر وارد مرحله درگیریهای آشکار شده است؛ حملات آمریکا در امتداد سواحل خلیج فارس ایران با حملات تلافیجویانه ایران علیه پایگاههای آمریکا در کشورهای عربی پاسخ داده شد.
هیچیک از دو طرف هنوز نشانهای از آمادگی برای پذیرش خواستههای طرف مقابل نشان ندادهاند و جنگ همچنان در یک بنبست پرهزینه ادامه دارد؛ هرچند نشانههایی از تغییر در موازنه این بنبست دیده میشود.
در حالی که با وجود تلاشهای ایران برای اخلال در تردد دریایی، حجم بیشتری از انرژی از طریق تنگه هرمز به بازارهای جهانی میرسد، محاصره صادرات نفت ایران توسط آمریکا عملاً مهمترین منبع درآمد تهران را به طور کامل قطع کرده است.
مشکلات ایران از این هم فراتر است. اقتصاد کشور پیش از آغاز جنگ نیز با بحران عمیقی مواجه بود؛ ارزش پول ملی به شدت سقوط کرده و تورم به شکل فزایندهای افزایش یافته بود. همچنین ماهها بمباران، هزینههای سنگینی برای بازسازی صنایع و زیرساختهای آسیبدیده بر دوش دولت گذاشته است.
این منابع میگویند فشار مالی موجود حتی توانایی تهران برای دور زدن تحریمها را نیز تضعیف کرده است؛ زیرا منابع نقدی کمتری برای پرداخت هزینههای گزافی که بهطور غیرقانونی برای دور زدن تحریمها لازم است، در اختیار دارد.
ارزش ریال طی روزهای اخیر به پایینترین سطح تاریخی خود رسیده است. یکی از منابع ارشد نیز گفت که ایران تنها برای حدود دو ماه دیگر ذخیره بنزین در اختیار دارد؛ سوختی که با وجود تولید نفت داخلی، به دلیل محدودیت ظرفیت پالایشی باید وارد شود.
حاکمان ایران بهخوبی از خطرات بالقوه فروپاشی اقتصادی و احتمال شعلهور شدن دوباره اعتراضات سراسری آگاه هستند؛ اعتراضاتی که در ماه ژانویه با کشته شدن هزاران معترض سرکوب شد.
علی انصاری، استاد تاریخ معاصر در دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند، گفت: «آنها تحت فشار اقتصادی بسیار، بسیار شدیدی قرار دارند. در حال از دست دادن کنترل بر تنگهها هستند. مسئله واقعاً این است که آیا تصمیم میگیرند وارد مذاکره شوند یا نه؛ و من فکر میکنم ناچار خواهند شد این کار را انجام دهند.»
جنگ همچنین وارد مرحله تازهای شده است؛ مرحلهای که در آن هر طرف تلاش میکند بر فضای سیاسی داخلی طرف مقابل اثر بگذارد.
یک مقام ارشد ایرانی گفت که تهران امیدوار است تهدید افزایش تورم، دولت آمریکا را پیش از انتخابات میاندورهای ماه نوامبر بازدارد؛ در حالی که واشنگتن در پی آن است که ایرانیان را به شورش وادارد.
حلقه فشار بر تهران تنگتر میشود
آخرین اقدامات آمریکا دامنه تحریمهای ثانویه را گسترش داده است؛ تحریمهایی که کشورهایی را هدف قرار میدهد که با ایران تجارت میکنند. هدف از این اقدام جلوگیری از انجام تراکنشهای دلاری مورد نیاز ایران برای فروش نفت و نیز تأمین مالی واردات حیاتی کالاها و مواد اولیه است.
به گفته سه منبع ارشد ایرانی، این اقدامات باعث شده شبکههای موجود دور زدن تحریمها ــ شامل شرکتهای پوششی، نفتکشهای ثبتنشده و قاچاق ــ به اندازهای پرهزینه شوند که استفاده از آنها دیگر صرفه اقتصادی نداشته باشد.
بر اساس دادههای شرکت تحلیل بازار کالا «کپلر»(Kpler)، میزان بارگیری نفت خام ایران در ماه جاری به حدود ۲۶۰ هزار بشکه در روز کاهش یافته است؛ در حالی که این رقم یک سال پیش حدود ۱.۷ میلیون بشکه در روز بود. اکنون تنها مقدار اندکی نفت از پایانهها خارج میشود تا از طریق کامیون، قطار یا شناورهای کوچک در دریای خزر توزیع شود.
تهران میگوید هنوز دهها میلیون بشکه نفت در نفتکشهایی خارج از محدوده محاصره ذخیره دارد که میتواند آنها را به فروش برساند. با این حال، یکی از مقامات گفت که تحریمهای جدید باعث شده واسطهها یا از همکاری عقبنشینی کنند یا برای ادامه فعالیت، پول بیشتری مطالبه کنند.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، گفته است که حجم کل تجارت کشور بین ۲۵ تا ۳۵ درصد کاهش یافته و واردات بیش از صادرات آسیب دیده است. او یکی از چندین مقام ارشدی است که طی هفتههای اخیر درباره وخامت سریع وضعیت ایران هشدار دادهاند.
در همین حال، فشار آمریکا و نیز حملات خود ایران یکی از مهمترین مسیرهای تجارت خارجی کشور یعنی امارات متحده عربی را مختل کرده است. امارات در ۱۹ اوت اعلام کرد که تمامی مبادلات تجاری و تعاملات مالی با تهران تا اطلاع ثانوی متوقف شده است.
یک تاجر ایرانی فعال در حوزه کالاهای وارداتی در تهران گفت: «اگر این کانالها بسته بمانند، تأمینکننده پول نقد میخواهد، معامله باید از طریق کشور دیگری انجام شود و در نهایت محموله دیرتر و با هزینه بیشتری به دست ما میرسد.»
ارزش پول ملی ایران از حدود یک میلیون ریال در برابر هر دلار در یک سال پیش، اکنون به بیش از ۲.۲ میلیون ریال در برابر هر دلار سقوط کرده است.
پیامدهای داخلی این وضعیت بسیار دردناک است. آمارهای رسمی نشان میدهد میانگین تورم دوازدهماهه به ۶۹.۹ درصد رسیده و قیمت مواد غذایی، نوشیدنیها و دخانیات تقریباً با نرخی دو برابر این رقم افزایش یافته است.
نرخ رسمی بیکاری در بهار امسال به ۹.۱ درصد رسید، در حالی که شمار افراد شاغل نسبت به یک سال قبل حدود ۴۵۰ هزار نفر کاهش یافته است؛ موضوعی که همزمان با افت گسترده مشارکت در بازار کار رخ داده است.
حتی برای کسانی که هنوز شغل دارند نیز شرایط دشوار است. بر اساس دادههای رسمی، متوسط حقوق ماهانه حدود ۱۲۵ دلار است؛ رقمی که فاصله زیادی با هزینههای ضروری یک خانوار دارد که حدود ۴۵۰ دلار در ماه برآورد میشود.
مهنـاز، کارمند ۳۴ ساله بخش خصوصی در تهران که نخواست نام خانوادگیاش منتشر شود، گفت: «هر روز فقیرتر میشویم.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
زان بروکس / گاردین / پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۲۶
* جشنواره فیلم ونیز: درام خانوادگیِ قدرتمند محسن قرایی، پدرسالاری رو به زوال را به تصویر میکشد که میکوشد شورش خانوادهاش را مهار کند
ایران یک زندان است و همه در آن محبوساند؛ چه زندانیان و چه افراد آزاد، چه والدین و چه فرزندانشان. این همان پیامی است که محسن قرایی در سراسر درام خانوادگیِ پرتنش و فشرده خود، که در بخش «اوریزونتی» جشنواره ونیز به نمایش درآمده، با قدرتی چشمگیر و اعتقادی راسخ ـــ هرچند نه چندان ظریف ـــ بر آن تأکید میکند.
داستان درباره زندانبانی ردهپایین است که زیر بار زندگی خرد شده و پس از بازگشت از محل کارش، خانواده خودش را به زندان میاندازد. او این کار را از سر عشق و برای بازگرداندن اقتدارش انجام میدهد؛ برای آنکه همسر و فرزندانش را از جهان بیرون و از آنچه خود «خیالات خام» آنان میداند محافظت کند. برای او این کار ادامه طبیعی شغل روزانهاش است؛ اما برای خانوادهاش به کابوسی تراژیک و در عین حال کمیک تبدیل میشود؛ تعطیلاتی اجباری و هولناک در خانه.
فرهاد اصلانی، بازیگر کهنهکار ایرانی، انتخابی کاملاً مناسب برای نقش رشید حفیظی، زندانبان گمراه فیلم قرایی، است. رشید مردی تنومند و خرسمانند است که در عین حال هالهای از سردرگمی و شکست را با خود حمل میکند؛ گویی آنقدر باهوش هست که بداند همه اطرافیانش اندکی از او باهوشترند.
او به اشتباه متهم شده که در فرار یک زندانی نقش داشته و اکنون در آستانه اخراج از خانه اجارهای خانوادگیاش قرار دارد. سپس، درست زمانی که به نظر میرسد روزش نمیتواند بدتر از این شود، رشید درمییابد که دختر بزرگ و محبوبش، انسی (لاله مرزبان)، قصد دارد برای کار به عنوان مدل به ترکیه برود. انسی توضیح میدهد که مدلینگ در ایران عملاً امکانپذیر نیست؛ او برای هر پروژه مجبور است دستها و گردنش را بپوشاند و علاوه بر آن، قطعیهای مکرر برق باعث میشود نورها وسط عکاسی ناگهان خاموش شوند.
فیلم قبلی قرایی، «بیهمهچیز»، در سال ۲۰۲۱ موفقیتی بزرگ در گیشه ایران به دست آورد و جوایز متعددی را در جشنواره فیلم فجر تهران کسب کرد. اما به نظر میرسد این فیلم جدید، در صورت آنکه اصلاً اجازه نمایش امن و بیدردسر پیدا کند، با استقبال بهمراتب پرتنشتری روبهرو شود.
«خانه در حال فروریختن» فیلمی خشمگین و به گوشه راندهشده است؛ اثری زمخت و ریشهدار در سنت واقعگرایی اجتماعی کلاسیک و در عین حال تمثیلی نهچندان پنهان از زندگی در جمهوری اسلامی. فیلم این پیام را منتقل میکند که فرار، تنها گزینه منطقی است. اما برای فرار، پول، گذرنامه و کلیدی برای گشودن در لازم است.
تماشاگر نگران سرنوشت ساکنان «خانه در حال فروریختن» میشود. بیرون از خانه خانواده حفیظی، بولدوزرها زمین را برای ساخت یک مجتمع مسکونی جدید زیر و رو میکنند. در داخل خانه اما زندانبان به توپ ویرانگری یکنفره تبدیل شده است؛ مردی که با دیدن نمونهکارهای مدلینگ انسی به خشم آمده و در هر مرحله بر لجاجت خود میافزاید.
ابتدا انسی را زندانی میکند؛ سپس همسرش زیتاب (رعنا رامینفر) را؛ و در نهایت دختر کوچکتر و جسورش را. او میگوید: «این زندان من است و قوانینش را من تعیین میکنم.»
شاید بخشی از دیالوگها کمی بیش از حد مستقیم و صریح باشند. زیتاب درست زمانی که خانه به حالت قرنطینه درمیآید فریاد میزند: «رشید، میدانم حال و روزت خراب است.» کمی بعد انسی میگوید: «چقدر بدشانسیم! آدمهایی که آمدهاند خانهمان را خراب کنند تنها امید ما هستند.»
اما شاید این جملات در واقع شوخیهایی عمدی باشند؛ شوخیهایی حسابشده که برای سبکتر کردن فضای عبوس و سنگین فیلم به کار گرفته شدهاند. «خانه در حال فروریختن» داستانی دردناک و خشن را روایت میکند، اما به همان اندازه میتواند به عنوان یک کمدی سیاه ابزورد نیز خوانده شود و قرایی آگاهانه این امکان تفسیر موازی را باز میگذارد.
او اثری نیرومند، پرقدرت و با بازیهای درخشان خلق کرده است؛ فیلمی که از خانه فرسوده خانواده حفیظی، ساختهشده بر زمینی نامطمئن و انباشته از نخاله، بسیار استوارتر است. و البته از خانواده ازهمگسیختهای که درون آن زندگی میکنند نیز محکمتر.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
سازمان ملل متحد
شورای حقوق بشر
نهادهای تحقیقاتی
بیانیه مطبوعاتی
ژنو / ۳ سپتامبر ۲۰۲۶ / ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
کمیته حقیقتیاب مستقل بینالمللی سازمان ملل در مورد جمهوری اسلامی ایران از دولت خواست تا فورا پیشنویس قانونی را که هم اکنون در مجلس دردست بررسی است پس بگیرد؛ قانونی که میتواند به زندانی شدن روزنامهنگاران، دانشگاهیان و کنشگران تا ۳۰ سال صرفا به دلیل ارتباط با اشخاص و نهادهای خارجی منجر شود.
براساس لایحه «مقابله با نفوذ خارجی»، همکاری یا تعامل ادعایی با دولتهای خارجی تعیینشده، رسانهها، موسسات دانشگاهی، مدافعان حقوق بشر و گروههای جامعه مدنی میتواند به عنوان جرایم مهم امنیتی مورد پیگرد قرار گیرد. کمیته حقیقتیاب هشدار داد که این اقدام گسترده، تشدیدی خطرناک در سرکوب آزادیهای بنیادین و منزویسازی ایرانیان از جامعه بینالمللی محسوب میشود.
سارا حسین، رئیس کمیته حقیقتیاب گفت: «ما از اقدام دولت ایران برای اعمال مجرم پنداری همگانی بر هرگونه ارتباط ایرانیان با جهان خارج، در حالی که مردم پیش تر نیز به دلیل تحریمهای بینالمللی طولانیمدت، سرکوب اعتراضات اخیر،طولانیترین قطع اینترنت و حملات هوایی آمریکا و اسرائیل در انزوا به سر میبرند، عمیقا نگرانیم.»
این دامنه گسترده و مبهم، ایرانیان را ملزم میکند که «فعالیتهای خود با عوامل یا اتباع خارجی» را اعلام و ثبت کنند و برای آنها از سامانهای آنلاین - که اولویت را به ملاحظات امنیتی وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی میدهد - مجوز بگیرند.
براساس این لایحه، ایرانیان در صورت عدم اخذ مجوز قبلی برای فعالیتهای روزمره، از جمله انتشار کتاب و مقاله، اشتراکگذاری داده و تحلیل، همکاری علمی یا دانشگاهی، تعامل با رسانههای خارجی تعیینشده به عنوان «معاند»، یا اداره یک روزنامه یا وبسایت، با پیگرد کیفری مواجه خواهند شد.
فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی نیز طبق این لایحه نیازمند مجوز هستند؛ از جمله شرکت در کارگاهها و دورههای آموزشی (حضوری یا مجازی)، کنفرانسهای علمی و جشنوارههای هنری، دریافت گواهیها و افتخارات، و تولید، اجرا یا نمایش فیلم، موسیقی و هنرهای بصری. فعالیتهای اقتصادی، تجاری و مالی نیز مشمول این لایحهاند، از جمله انتقال پول یا ارائه کالا و خدمات.
ویویانا کریستسویچ، کارشناس عضو کمیته حقیقتیاب گفت: «در صورت اجرا، این لایحه تمامی تعاملات با جهان خارج را تحت کنترل و مجازات دولت قرار میدهد و حقوق شهروندان را در حوزههای تجارت، آموزش، آزادی بیان و پیگیری عدالت در کنار سایر حوزهها بیش از پیش محدود میکند.
تصویب این لایحه تاثیری بازدارنده بر هرگونه تعامل ایرانیان با افراد و موسسات خارجی خواهد داشت و تمامی جنبههای زندگی، از جمله فعالیتهای تجاری کوچک را تحت تاثیر قرارمیدهد. این قانون بلافاصله حقوق بشر ایرانیان را نقض خواهد کرد، از جمله حق آزادی بیان و حق جستوجو، دریافت و انتقال اطلاعات و افکار از هر نوع، و حق آزادی تشکل، همچنین حقوق آموزش، کار، استاندارد مناسب زندگی و مشارکت در زندگی فرهنگی را تضعیف خواهد کرد. مجازاتهای پیشبینی شده نیز حق آزادی بیان و امنیت شخصی و آزادی فردی را نقض میکند.
کمیته حقیقتیاب یادآوری میکند که براساس قطعنامههای ۱۲/۲، ۲۴/۲۴ و S-۳۹/۱ و شورای حقوق بشر، بازیگران جامعه مدنی و قربانیان نقض حقوق بشر، حق دارند بدون ترس از ارعاب یا تلافی جویی، آزادانه و بدون مانع با این کمیته ارتباط برقرار کنند. کمیته حقیقتیاب اطلاعات مربوط به هرگونه تلافیجویی علیه همکاری با این کمیته را برای گزارش سالانه دبیرکل، درباره همکاری با سازمان ملل و سازوکارهای حقوق بشری آن، ارسال کرده خواهد کرد.
مکس دو پلسیس، کارشناس عضو کمیته حقیقتیاب گفت: «مجازات هرگونه تعامل ایرانیان یا افراد مقیم ایران با کمیته حقیقتیاب تحت این لایحه، یک اقدام تلافیجویانه است و تهدید به جرمانگاری چنین فعالیتی شکلی از ارعاب و سرکوب محسوب میشود. ما وضعیت را رصد خواهیم کرد و بهطور منظم به شورای حقوق بشر گزارش خواهیم داد.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
منا علاءالدین و کانیشکا سینگ / رویترز / ۳ سپتامبر ۲۰۲۶
تشدید ناگهانی اخیر جنگ ایران، توجهها را بار دیگر به تلفات غیرنظامی آن جلب کرده است. ایران از کشته شدن ۱۸ نفر در آخرین حمله آمریکا خبر داد، از جمله چهار کشته و دهها زخمی در یک مراسم عروسی.
وزیر بهداشت ایران گفت ۱۸ نفر در حملات سهشنبهشب آمریکا در سراسر ایران کشته و ۱۰۸ نفر زخمی شدند. هلال احمر ایران اعلام کرد چهار نفر در یک مراسم عروسی در نزدیکی سواحل تنگه هرمز کشته و ۶۷ نفر زخمی شدهاند.
از سرگیری عملیات نظامی، کشورهای سراسر منطقه را نگران کرده است، چرا که ایران حملات موشکی و پهپادی را علیه آنچه داراییهای آمریکا در بحرین، اردن، کویت و عراق خواند، آغاز کرد. ارتش کویت اوایل روز پنجشنبه از حملات موشکی و پهپادی بیشتری خبر داد و اعلام کرد که این حملات توسط سامانههای پدافند هوایی رهگیری شدهاند.
از زمان تبادل آتش قبلی در ماه ژوئیه، تا حد زیادی صدای سلاحها خاموش شده بود، هرچند گفتوگوهای صلح در این مدت پیشرفتی نداشت. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تهدید کرده است که نیروی نظامی بیشتری را به کار خواهد گرفت، حتی با وجود اینکه این جنگ در داخل کشور محبوبیتی ندارد و باعث افزایش قیمت بنزین شده است.
به گفته چهار فرد مطلع از این گفتوگوها، دستیاران ارشد ترامپ تلاش میکنند تا پیش از انتخابات میاندورهای ماه نوامبر از تشدید جنگ جلوگیری کنند تا جلوی شکست انتخاباتی جمهوریخواهان را بگیرند، و مقامات کاخ سفید بررسی خواهند کرد که پس از رأیگیری در ۳ نوامبر، عملیات نظامی را افزایش دهند.
ایران نیز به نوبه خود، با وجود متحمل شدن تلفات سنگین نظامی و اقتصادی، همچنان سرسختانه ایستادگی کرده است.
آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، میگوید «عمیقاً از گزارشهای مربوط به تلفات غیرنظامیان، از جمله حملهای که بنا بر گزارشها به یک مراسم عروسی در ایران اصابت کرده، نگران است» و خواستار توقف فوری اقدامات نظامی شد. این مطلب را سخنگوی او، استفان دوجاریک، بیان کرد.
دوجاریک گفت: «دبیرکل هرگونه حمله علیه غیرنظامیان را محکوم میکند. او یادآوری میکند که همه طرفها باید به تعهدات خود تحت قوانین بینالمللی بشردوستانه، از جمله اصول تفکیک، تناسب و احتیاط، احترام بگذارند.»
بر اساس اعلام خبرگزاری فعالان حقوق بشر (هرانا)، یک گروه مستقل حقوق بشری ایرانی، این کشتهها علاوه بر ۳۶۳۶ نفری خواهد بود که تا ۷ آوریل در ایران کشته شدهاند، از جمله ۱۷۰۱ غیرنظامی.
آمریکا از کشته شدن ۱۸ پرسنل نظامی و زخمی شدن بیش از ۷۵۰ نفر خبر داده است.
کاپیتان تیم هاوکینز از نیروی دریایی آمریکا، سخنگوی فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا، در ایمیلی گفت: «ما از گزارشهایی که از رسانههای دولتی ایران منتشر شده، مطلع هستیم. ارتش آمریکا بر خلاف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، هرگز غیرنظامیان را هدف قرار نمیدهد.»
جمعیت هلال احمر ایران ویدئویی منتشر کرد که آوارهای پراکندهشده روی زمین در کنار ساختمانی با حفرهای بزرگ در سقف را نشان میدهد، همراه با تصاویری ثابت که افرادی را، برخی با جلیقههای هلال احمر، در یک ساختمان آسیبدیده و یک برج تأسیسات افتاده بر زمین نشان میدهد.
رویترز توانست با استفاده از تصاویر ماهوارهای، محل حادثه را تأیید کند، تصاویری که نشان میداد برج سقوطکرده ۱۳۶ متر (۱۴۹ یارد) از ساختمان آسیبدیده فاصله داشته است.
حادثه عروسی، انفجار در مدرسهای در میناب را به یاد میآورد که در روز اول جنگ ۱۶۰ نفر را در یک مدرسه دخترانه کشت.
پنتاگون هنوز یافتههای رسمی خود را درباره حمله میناب منتشر نکرده است، حملهای که میتواند بزرگترین حادثه تلفات غیرنظامی ارتش آمریکا در دهههای اخیر باشد. به گفته دو منبع مطلع، این حادثه ممکن است نتیجه استفاده آمریکا از دادههای قدیمی هدفگیری بوده باشد.
اعضای دموکرات کنگره آمریکا از دولت خواستهاند یافتههای تحقیقات خود درباره این حادثه را منتشر کند، اما این گزارش برای قانونگذاران ارسال نشده است.
مدافعان آمریکایی جنگ ایران همچنین به مرگ غیرنظامیان در نتیجه تلاشهای ایران برای سرکوب اعتراضات خیابانی اشاره میکنند که در ماههای دسامبر و ژانویه، پیش از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه، کشور را در بر گرفت. هرانا تعداد کشتههای آن اعتراضات را بیش از ۷۰۰۰ نفر اعلام کرده، در حالی که گروههای تبعیدی ایرانی مدعی هستند این تعداد بسیار بیشتر است.
ترامپ، علاوه بر تلاش برای متوقف کردن برنامه هستهای ایران و پایان دادن به حمایت آن از گروههای شبهنظامی در خارج از کشور مانند حماس، حزبالله و حوثیها، ایجاد انگیزه برای ایرانیان جهت سرنگونی دولتشان را به عنوان یکی از دلایل جنگ ذکر کرده است.
ایران همچنین به حملات آمریکا با تهدید هرگونه نفتکش که بدون مجوز ایران از تنگه هرمز عبور کند، پاسخ داده و تردد در آبراهی را که پیش از جنگ ۲۰ درصد از عرضه نفت جهان را حمل میکرد، به شدت محدود کرده است.
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
دستگاه قضایی جمهوری اسلامی از تأیید حکم ۱۲ سال و شش ماه و یک روز حبس تعزیری و مصادرهٔ کلیه اموال منقول و غیرمنقول صادق ساعدینیا، مدیر مجموعه کافههای «ساعدینیا»، در دیوان عالی کشور خبر داد.
آقای ساعدینیا در پی اعتراضات دیماه سال گذشته که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی که با کشتار هزاران معترض سرکوب شد، بازداشت شد.
قوه قضاییه ایران او را به اتهامهایی از جمله «فعالیت تبلیغی یا رسانهای برخلاف امنیت کشور»، «اقدام عملیاتی برای گروههای معاند نظام» و «فعالیت تبلیغی علیه نظام» محاکمه کرده است. صادق ساعدینیا در دادگاه اتهامهای مطرحشده علیه خود را رد کرده است.
نماینده دادستان مدعی شد که او «در راستای فراخوانهای منتشرشده» از سوی گروههای مخالف جمهوری اسلامی اقداماتی برای «برهم زدن امنیت» انجام داده است.
میزان، خبرگزاری قوه قضاییه، همچنین به تعطیلی کافهها و فروشگاههای ساعدینیا همزمان با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای حضور اعتراضی مردم در خیابانها در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی اشاره کرده است.
ارگان رسمی دستگاه قضایی ایران روز پنجشنبه ۱۲ شهریور نوشت که صادق ساعدینیا همچنین به منظور «جبران خسارت وارده به اماکن و اموال عمومی» ناشی از آنچه «اغتشاشات» دیماه سال گذشته در استان قم خوانده شده، به منع اشتغال در حرفهٔ کافهداری به مدت دو سال پس از پایان حبس محکوم شده است.
یکی از اتهامات اصلی آقای ساعدینیا، «اقدام عملیاتی از طریق انتشار استوری و فعالیت مجازی و حضور در تجمعات غیرقانونی و تعطیل کردن کافهها و مغازههای متعلق به خود در کل کشور و تشویق به حضور و فعالیت تعدادی از کارکنان خود در ارتکاب جرایم علیه امنیت کشور» عنوان شده است.
میزان همچنین نوشته است که او همزمان با فراخوان مخالفان جمهوری اسلامی، مطالبی در صفحهٔ اینستاگرام متعلق به فروشگاهها و کافههای ساعدینیا در حمایت از فراخوانها و اعتراضات منتشر و کافههای این مجموعه را تعطیل کرده است.
در دیماه ۱۴۰۴ و اندکی پس از اعتراضات، خبرگزاری فارس به نقل از رئیس دادگستری استان قم از بازداشت مالک یک کافه معروف و فعال صنف سوهان خبر داده بود.
در آن گزارش نامی از فرد بازداشتشده برده نشده بود، اما بعدتر مشخص شد محمد ساعدینیا، بنیانگذار مجموعه ساعدینیا و پدر صادق ساعدینیا، نیز در ارتباط با این پرونده بازداشت شده است.
علاوه بر مجموعه ساعدینیا، «کافه وریا» متعلق به وریا غفوری، کاپیتان سابق و عضو وقت کادر فنی استقلال، نیز از جمله کافههایی بود که در روزهای پنجشنبه و جمعه ۱۸ و ۱۹ دی اعلام کرده بود در همبستگی با معترضان تعطیل خواهد بود.
خبرگزاریهای حکومتی آن زمان گزارش داده بودند که علاوه بر بازداشت محمد و صادق ساعدینیا، مراکز فعالیت محمد ساعدینیا، از جمله کافهها و رستورانهای این مجموعه، تعطیل و پروانه کسب و مجوزهای فعالیت او برای ابطال به کمیسیونهای مربوطه ارجاع شده است.
علیاصغر جهانگیر، سخنگوی وقت قوه قضاییه، نیز در بهمنماه ۱۴۰۴ گفته بود این نهاد افرادی را که در جریان اعتراضات به صورت «مباشرت، معاونت، مشارکت و پشتیبانی» در اقداماتی که دستگاه قضایی «مجرمانه» میخواند نقش داشتهاند، تحت تعقیب قرار خواهد داد.
او در همان زمان بهطور مشخص از تشکیل پرونده برای محمد ساعدینیا به اتهام «حمایت رسمی از آشوبگران و همراهی با آنها» خبر داده و گفته بود در صورتی که دادگاه تشخیص دهد اقدامات او موجب خسارت شده است، جبران خسارت میتواند از محل املاک و داراییهایش انجام شود.
محمد و صادق ساعدینیا جزو کارآفرینان تحسینشدهٔ استان قم هستند و مجتمع رفاهی «مهر و ماه» قم، متعلق به این خانواده، در سال ۱۳۹۵ با حضور علی لاریجانی، رئیس وقت مجلس شورای اسلامی، افتتاح شده بود.
صادق ساعدینیا از مدیران نسل دوم این کسبوکار خانوادگی است و در سالهای اخیر در توسعه مجموعه کافههای زنجیرهای ساعدینیا و فعالیتهای این شرکت در حوزه صنایع غذایی نقش داشته است.
در ماههای پس از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، گزارشهای نهادهای حقوق بشری از ادامه فشارهای امنیتی و قضایی در ایران، از جمله بازداشت معترضان و فعالان مدنی، صدور احکام سنگین زندان و اعدام و افزایش اجرای احکام اعدام حکایت دارد.
عفو بینالملل و دیدهبان حقوق بشر نیز جمهوری اسلامی را به استفاده از بازداشتهای گسترده، محاکمههای ناعادلانه و مجازات اعدام برای سرکوب مخالفان و ایجاد فضای ارعاب پس از اعتراضات متهم کردهاند.
رادیو فردا
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
بهتازگی بازگشت پرحاشیه و مملو از پرسشهای بدون پاسخ محسن نامجو، خواننده سرشناس، به ایران خبرساز شد. ظاهراً این بازگشت برنامهای طراحیشده از سوی وزارت ارشاد جمهوری جهل و جنایت، شامل افراد دیگری است که بیتردید در میان اعدامهای هرروزه از جمله زندانیان سیاسی، جنگافروزیهای سپاه در تنگه هرمز، محاصره اقتصادی کشور و کوچکتر شدن سفره اکثریت مردمان کشور، هدفی جز عادی نشان دادن شرایط ایران و تلاش مذبوحانه رژیم برای بازپسگیری بخشی از مشروعیت ازدسترفته نظام ولایت ندارد.
پیش از این بازگشت، عباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، از تهیه فهرستی از ۱۰۰ چهره شناختهشده ایرانی ساکن در خارج کشور خبر داد و تأکید کرد که این وزارتخانه در تلاش است موانع بازگشت این افراد به کشور را برطرف سازد. او مدعی شده که «منتقدان جمهوری اسلامی» نیز در صورت تمایل میتوانند بازگردند، اما افزوده است که «بازگشت هنرمندان لزوماً به معنای اجرای برنامه یا انجام فعالیتی در کشور نیست و آنها میتوانند صرفاً برای دیدار از ایران بازگردند.»[۱]
ظاهراً در این میان «رایزنان فرهنگی» در جلب حمایت چهرههای شناختهشده فعال بودهاند که وزیر کشور کارکرد آنان را «مثبت» ارزیابی کرده است.
در پی این رویکرد دولت پزشکیان، محمدرضا جلاییپور، اصلاحطلب، از «بازگشت امن» کنشگران و هنرمندان خارج کشور از جمله «عبدالکریم سروش، سید حسین نصر، عطاءالله مهاجرانی، محسن کدیور، مسعود بهنود، همایون کاتوزیان، اکبر گنجی، فرخ نگهدار، حمید دباشی و تریتا پارسی» استقبال کرد و افزود: «اگر هر نقدی هم به مواضعشان وارد باشد، در ایراندوستیشان تردیدی نیست، دلشان در ایران و با ایران است و در ساختن همبستگی ملی برای دفاع میهنی مشارکت داشتند.»[۲]
سنجش ارزیابیهای مواضع برخی از افراد برشمرده درباره جنگ و ماهیت جمهوری اسلامی نشان میدهد که رژیم سرکوبگر اسلامی در پی جذب مخالفان «خوشخیم» یا «خودی» است تا از جمله پیامدهای تلاش بسیاری از جوانان بیکار، سرخورده، خشمگین از شرایط موجود و حتی کارآفرینان برای مهاجرت از کشور، بهویژه پس از سرکوبهای دیماه را خنثی کند.[۳]
البته باید افزود که بازگشت به میهن حق تمام ایرانیان با هر اندیشه سیاسی و فرهنگی است، نه امتیازی که سرکوبگران داخلی در اختیار بخش «خوشخیم» مخالفان قرار دهند.
باری، آقای عطاءالله مهاجرانی گفته است که «برای بقای ایران میبایست از نظام جمهوری اسلامی که مسئول حفظ ایران است، حمایت کرد. جنگ روانی در این مرحله پس از جنگ ۱۲ روزه تمرکزش بر جدا کردن ملت ایران از نظام است.»[۴]
▪️مسعود بهنود درباره جنگ ۱۲ روزه گفته است: «مردان باغیرت سپاهی و ارتشی که وارد جنگ شدند بسیار بیشتر از توقعها عمل کردند. حق این است که از آنها یاد کنیم و واقعاً بیش از آنچیزی ظاهر شدند که اسرائیل و آمریکا فکرش را میکردند؛ واقعاً غیرقابل تصور بود.»[۵]
▪️برخورد دوگانه محسن کدیور: این نواندیش دینی در بخشی از مقاله «تأملاتی پس از جنگ دوازده روزه؛ چه میشود کرد؟» بدون توجه به رویکرد جنگطلبانه ۴۷ ساله جمهوری اسلامی مینویسد: «فقط از دشمن خارجی (صهیونیسم جنایتکار و آمریکای ابرقدرت) زخم نخوردهایم، ما زخمخورده «جمهوری اسلامی» هم هستیم، که برای رهایی از «استبداد سکولار» خودمان آن را به قدرت رساندیم، و «استبداد دینی» از آب درآمد و بلای جانمان شد.»
وی از جمله مدعی شده است:
«۱- همبستگی غیرقابل انتظار مردم ایران در دفاع از وطنشان.
۲- بازسازی نیروهای نظامی بعد از ضربات تلخ اولیه، و حماسه دوازده روز مقاومت در برابر رژیم متجاوز اسرائیل.
۳- قدرت موشکی، برگ برنده ایران در این جنگ نابرابر بود. این از معدود اقدامات درست نظام بوده...»[۶]
▪️فرخ نگهدار که پس از انقلاب از چریک فدایی به خط امام و سپس به اصلاحطلبان پیوست و پس از جنگ ۱۲ روزه مرید خامنهای شد، در مصاحبه با انصافنیوز گفته است: «نگاهش به کارنامه علی خامنهای پس از جنگ اخیر تغییر کرده و اکنون مهمترین نقطه قوت رهبر جمهوری اسلامی را ایجاد توان دفاعی و حفظ ساختار نظام میداند.» او همچنین افزوده است: «تا پیش از تحولات پس از “۹ اسفند”، خود و بسیاری از همفکرانش جمهوری اسلامی را به دلیل بحران مشروعیت، نارضایتی عمومی و مشکلات اقتصادی در آستانه تزلزل میدانستند، اما جنگ اخیر این ارزیابی را تغییر داده و به گفته او، نشان داده است که ساختار جمهوری اسلامی از انسجام و توان دفاعی بیشتری نسبت به تصور منتقدان برخوردار است.»[۷]
خوشخیم شدن برخی از مخالفان خارج کشور و پشتیبانیشان از رژیم یا مخالفتشان با جنگهای ۱۲ و ۳۹ روزه بدون توجه به راهبرد جنگخواهانه جمهوری جهل و جنایت، پشتیبانی از نظامی است که هویتش بر پایه اعدام، مردمکشی و جنگخواهی استوار شده است.

اعدامهای دهه ۶۰ و کشتار ادواری مخالفان از جنبش دانشجویی دهه ۷۰ تا اعتراضهای دیماه ۲۰۲۴ که به کشته شدن حداقل ۷ هزار نفر انجامید و ازسرگیری اعدامهای بیپیشینه به دست قضات حلقهبهگوش نیروهای سرکوب که این جمهوری را به جمهوری اعدامی تبدیل کرده است، از دایره این نوشته خارج است.
اما نخستین جنگ غیرنظامی خمینی با گروگانگیری سفارت آمریکا در آبان ۱۳۵۸ کلید خورد. پیش از این، دو سفارتخانه مراکش و مصر نیز به تصرف گروههایی از مهاجمان درآمده بود.
جنگ علیه سفارتخانهها با حمله به سفارت شوروی در سال ۱۳۶۱، سفارت کویت در مرداد ۱۳۶۶، حمله به سفارت عربستان سعودی در سال ۱۳۶۶، حمله «دانشجویان بسیجی» به سفارت انگلیس در سال ۱۳۹۰ و تخریب و آتش زدن سفارت و کنسولگری عربستان در سال ۱۳۹۴ ادامه یافت.
اولین جنگ نظامی در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، با تهاجم عراق به ایران کلید خورد که با اصرار دولت و پیروان بنیادگرای خمینی با شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» یا «راه قدس از کربلا میگذرد» به مدت ۸ سال ادامه یافت.
طبق آمار بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، نتیجه «جنگ جنگ تا پیروزی» برای ایران از جمله شامل ۲۲۵٬۵۷۰ کشته (بسیاری کودک خردسال)، ۶۲۷ میلیارد دلار هزینه جنگ و ۶۴۴ میلیارد دلار خسارت مالی، نشت سلاحهای شیمیایی به محیط زیست، خشک شدن تالابها و ایجاد ریزگردها، نابودی ۸۰ درصد نخلستانها، نشت ۸۰ میلیون بشکه نفت به دریا، خرابی ۶۶ واحد پالایشگاهی، بازماندن ۱۶ میلیون مین خنثینشده در زمین، نابودی ۷۳۵ تانک، ۳۹۷ هواپیمای جنگنده و ۳۵۴ هلیکوپتر میشد.[۸]
اما چارچوب ایدئولوژیک سیاست خارجی جمهوری جهل و جنایت بر پایه «یهودیستیزی» و در پی آن نابودی بهاصطلاح «دولت صهیونیستی» بنا گردید. خمینی دولت اسرائیل را «نامشروع» به شمار میآورد. او و خامنهای هر دو بارها اسرائیل را «غده سرطانی» نامیده و در تبلیغات و عمل خواستار نابودیاش شدند. رویکرد و کارزار عملی رژیم در این رابطه را میتوان از جمله در تشکیل سپاه قدس که رهبری گروههای نیابتی محاصرهکننده اسرائیل را به عهده دارد، هزینه کردن صدها میلیارد دلار در پروژه مشکوک هستهای و گسترش توان موشکی و پهپادی ارزیابی کرد.

البته گفتمان جنگخواهی رژیم تنها در اسرائیلستیزی خلاصه نمیشد، بلکه آمریکاستیزی نیز بخش دیگری از هویت بنیادگرایی اسلامی شیعهمحور را تشکیل میداد که از ابتدای پیروزی انقلاب با گروگانگیری ۴۴۴ روزه کلید خورد.
خامنهای در فرصتهای گوناگون به این موضوع اشاره کرد. برای نمونه این رهبر لجوج در سال ۱۳۹۵ به مناسبت بعثت پیامبر اسلام، «مهمترین وظیفه امت اسلامی» را مقابله با جریان جاهلیت بهسرکردگی آمریکا دانست و جمهوری اسلامی ایران را «پیشتاز جریان بعثت» ارزیابی کرد.
افزون بر این، مواردی از جمله ۴۷ سال شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل، کشتار بیپیشینه معترضان خیابانی در دیماه سال ۱۴۰۴ و ناکامی مذاکرات با آمریکا درباره پروژه هستهای، بهانه تازهای به دولتهای اسرائیل و آمریکا داد تا با جمهوری اسلامی به رویارویی نظامی بپردازند.
دگرگونیهای پسا دیکتاتور از جمله بسته شدن تنگه هرمز، بحران جهانی انرژی و امضای تفاهمنامه ۱۴ بندی اسلامآباد که امتیازهای بیپیشینهای را به رژیم جهل و جنایت داده بود، با جنگافروزیهای جناح تندرو سپاه بینتیجه ماند و حملات پیدرپی آمریکا به ایران را در پی داشت.
جنگطلبی جمهوری بنیادگرا جز ویرانی کشور و افزایش رنج و درد مردم ستمدیده این سرزمین نتیجه دیگری نداشته است. این رژیم جنایتکار تنها به فکر ماندگاری خویش است؛ حتی اگر این ماندگاری، کشور را به زمینی سوخته تبدیل کند.
مخالفان خودی در تله «میهنپرستی» رژیم و دستاندرکاران اصلاحطلبش گرفتار شدهاند و با چشمپوشی بر اعدامها، سرکوب مداوم مخالفان و جنگخواهی جناح تندرو، میتوانند به ماندگاری بنیادگرایی اسلامی شیعهمحور یاری رسانند.
شهریور ۱۴۰۵
mrowghani.com
—————————-
[۱] - الینا فرهادی، سفر نامجو به ایران؛ حق بازگشت یا فرصتی برای تبلیغات حکومت؟ دوَیچه وله، ۹/۶/۱۴۰۵
[۲] - همان
[۳] - افزایش تمایل جوانان ایرانی به مهاجرت، ایران اینترنشنال، ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
[۴] - هشدار عطاالله مهاجرانی نسبت به جنگ روانی ترامپ و نتانیاهو برای جدا کردن مردم از نظام، شبکه شرق، ۲۶ آذر ۱۴۰۴
[۵] - مسعود بهنود: مردان باغیرت سپاهی و ارتشی بیش از توقع عمل کردند، تابناک، ۲۵/۰۴/۱۴۰۴
[۶] - تاملاتی پس از جنگ ۱۲ روزه، وبسایت رسمی محسن کدیور، ۳۰/۰۶/۲۰۲۵
[۷] - چرخش فرخ نگهدار پس از ۹ اسفند، گویا نیوز، ۱۱ جولای ۲۰۲۶
[۸] - جنگ ایران و عراق، ویکیپدیا فارسی
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|
شلبی هالیدی و الکساندر وارد / والاستریت ژورنال / ۲ سپتامبر ۲۰۲۶
هنگامی که آمریکا شش ماه پیش عملیات نظامی خود علیه ایران را آغاز کرد، پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، وعده یک حمله سریع و قاطع را داده بود که مانع گرفتار شدن طولانیمدت در یک درگیری شود. اما اکنون، به گفته افراد مطلع از این موضوع، او بهطور محرمانه در حال تمدید استقرار نیروهای آمریکایی است؛ اقدامی که نشان میدهد این درگیری ممکن است تا سال آینده نیز ادامه پیدا کند.
به گفته این افراد، این اقدام بخشی از یک راهبرد نظامی بدون زمانبندی مشخص است که با هدف فراهم کردن گزینههای مختلف برای دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، در جنگ طراحی شده است. اما استقرار ۱۹ ناو جنگی، یگانهای پدافند هوایی، اسکادرانهای جنگنده و نیروهای چترباز در سراسر منطقه، فشار زیادی بر نیروهای نظامی و خانوادههای آنان وارد کرده و عقبماندگی در امور تعمیر و نگهداری تجهیزات ایجاد کرده است؛ مشکلی که به گفته منابع، برطرف کردن کامل آن ممکن است سالها زمان ببرد.
رویکرد همهجانبه پنتاگون در شرایطی دنبال میشود که ترامپ درباره آنچه ممکن است در مرحله بعد رخ دهد، پیامهای متفاوتی ارسال کرده است. ترامپ طی هفتههای اخیر کارزار فشار اقتصادی را با این امید تشدید کرده که ایران را به پای میز مذاکره بکشاند. با این حال، تهران هیچ نشانهای از عقبنشینی نشان نداده است و آمریکا و ایران همچنان با یکدیگر تبادل آتش میکنند؛ در حالی که هر دو کشور مدعی اعمال کنترل بر تنگه هرمز هستند.
مقامهای آمریکایی میگویند ترامپ در گفتوگوهای خصوصی با دستیاران ارشد خود درباره این موضوع رایزنی کرده است که آیا باید پایان جنگ با ایران را اعلام کند یا نه و خاطرنشان کردهاند که او از این ایده استقبال میکند. به گفته این مقامها، ترامپ همچنین به دستیارانش میگوید که معتقد است ادامه فشار اقتصادی سرانجام حکومت ایران را وادار خواهد کرد یا برنامه هستهای خود را برچیند یا فروبپاشد.
ترامپ در شبکههای اجتماعی نوشت: «اکنون وضعیت ما را بسیار بیشتر میپسندم؛ تقریباً کنترل کامل تنگه هرمز را در اختیار داریم و اقتصاد آنها نیز کاملاً در حال فروپاشی است.» او افزود: «آنها فقط دارند روند اجتنابناپذیر را به پایان میبرند. مردم ایران چه زمانی قیام خواهند کرد و خواهند جنگید؟»
دستیاران ترامپ به او هشدار میدهند که تشدید جنگ با ایران فراتر از حملات متقابل اخیر میتواند چشمانداز جمهوریخواهان را در انتخابات میاندورهای ماه نوامبر به خطر بیندازد. رئیسجمهوری آمریکا گفته است که هنگام تصمیمگیری درباره جنگ، پیامدهای انتخاباتی را در نظر نمیگیرد.
در حالی که ترامپ منتظر است ببیند راهبردش نتیجه خواهد داد یا نه، ارتش آمریکا حضور حدود ۵۰ هزار نیرو را در منطقه حفظ کرده است؛ اقدامی که تا حدی برای فراهم کردن انعطاف لازم برای رئیسجمهوری در انتخاب گامهای بعدی انجام میشود. مأموریتهای کنونی این نیروها شامل رهگیری موشکهای ایران، تأمین پوشش و حفاظت برای کشتیهای تجاری در تنگه هرمز و محاصره بنادر و مناطق ساحلی ایران است. نیروهای آمریکایی همچنین آمادهاند در صورت تصمیم ترامپ برای تشدید جنگ، حملات تهاجمی گستردهتری را آغاز کنند.
گزینههای جدید جنگی
ماه گذشته، ترامپ از دستیاران ارشد خود درباره گزینههای جدید جنگی، از جمله افزایش حملات هوایی و اعزام نیروهای زمینی برای تصرف جزایر ایرانی در نزدیکی هرمز، گزارشهایی دریافت کرد. او همچنین در حال بررسی بمباران یک تأسیسات مستحکم موسوم به «کوه کلنگ» (Pickaxe Mountain) بود؛ مکانی که میتواند برای فعالیتهای هستهای مخفی مورد استفاده قرار گیرد. اجرای چنین مأموریتهایی به تجهیزات و منابع نظامی قابلتوجهی نیاز دارد.
به گفته افراد مطلع از موضوع، هرچه درگیری طولانیتر میشود، برنامههای استقرار نیروهای پنتاگون نیز طولانیتر میشوند. این افراد گفتند خدمه ناوهای جنگی، یگانهای پدافند هوایی و نیروهای چترباز، از جمله نیروهایی هستند که دستور یافتهاند بیش از مدت پیشبینیشده در منطقه بمانند.
یک مقام پنتاگون از اظهارنظر درباره استقرار نیروها خودداری کرد، اما گفت این وزارتخانه گزینههای مختلفی را در اختیار فرمانده کل قوا قرار میدهد. فرماندهی مرکزی آمریکا نیز با استناد به ملاحظات امنیت عملیاتی از اظهارنظر خودداری کرد. کاخ سفید نیز به اظهارات ترامپ ارجاع داد.
به گفته یکی از افراد مطلع، نیروهای پدافند هوایی ارتش آمریکا که تحت فشار شدید برای سرنگون کردن موشکها و پهپادهای ایران فعالیت میکنند، شاهد تغییر برنامه معمول استقرار خود از ۹ ماه به ۱۲ ماه بودهاند. این منابع گفتند برخی یگانهایی که قرار بود در اروپا و اقیانوس آرام مستقر شوند اما به خاورمیانه منتقل شدند، اکنون بیش از یک سال است که در منطقه مستقر هستند.
تام کاراکو، مدیر پروژه دفاع موشکی در «مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی» (CSIS)، گفت: «پیش از آغاز این جنگ نیز آهنگ عملیات یگانهای پدافند هوایی در میان نیروهای مشترک آمریکا از بالاترین سطوح برخوردار بود.» او افزود که تمدید دورههای استقرار نیروها خطر فرسوده شدن نظامیان، به تعویق افتادن تعمیر و نگهداری تجهیزات و اختلال در تلاشهای بلندمدت برای نوسازی نیروها را افزایش میدهد.
کشتیها و خدمه نیروی دریایی آمریکا نیز در حالی که به اجرای محاصره بنادر ایران به دستور ترامپ ادامه میدهند، تحت فشار بیشتری قرار گرفتهاند. به گفته یک مقام نیروی دریایی، آمریکا در حال حاضر ۱۹ ناو جنگی در آبهای خاورمیانه دارد که شامل دو ناو هواپیمابر و ۱۳ ناوشکن مجهز به موشکهای هدایتشونده است.
به گفته برخی منابع، چندین فروند از این ناوشکنها، از جمله یواساس دِلبرت دی. بلک و یواساس اسپروانس، در نخستین حملات جنگ ایران به خاورمیانه اعزام شدند. اکنون این ناوهای جنگی کوچکتر که حدود ۳۰۰ نفر سرنشین دارند، در چارچوب اجرای محاصره، چندین ماه متوالی در حال دریانوردی هستند؛ در حالی که پیش از این تقریباً هر ماه یا بیشتر فرصتی برای استراحت پیدا میکردند.
یکی از طولانیترین دورههای استقرار نیرو
این درگیری تاکنون به یکی از طولانیترین دورههای استقرار نیروهای نیروی دریایی آمریکا در تاریخ معاصر این کشور منجر شده است. ناو هواپیمابر یواساس جرالد آر. فورد پیش از آنکه در ماه مه به کشور بازگردد، ۱۱ ماه در دریا بود و به طولانیترین دوره استقرار یک ناو هواپیمابر آمریکا از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد.
یواساس آبراهام لینکلن نیز اکنون در حال بازگشت به آمریکا است؛ پس از یک دوره استقرار طولانی دیگر که با شرایط دشواری همراه بود و فشار زیادی بر نیروهای خدمتکننده وارد کرد.
یک مقام نیروی دریایی گفت خدمه ناو هواپیمابر یواساس تئودور روزولت خود را برای یک دوره استقرار طولانیتر از حد معمول آماده میکنند. مقامهای نیروی دریایی اعلام کردهاند که این ناو ممکن است به خاورمیانه اعزام شود، هرچند مقصد نهایی آن هنوز اعلام نشده است. این کشتی همچنان در حال انجام تمرینهای آموزشی است و هنوز حرکت نکرده است؛ بنابراین اگر برای پشتیبانی از عملیات علیه ایران اعزام شود، ممکن است تا ماههای بهاری سال آینده در منطقه باقی بماند.
به گفته افراد مطلع، کاهش امکانات لجستیکی در منطقه، شرایط را برای ملوانان و تفنگداران دریایی مستقر در این کشتیها دشوارتر کرده است. ادامه جنگ باعث شده نیروی دریایی نتواند در خاورمیانه تجهیزات و تدارکات مورد نیاز خود را تأمین مجدد کند و در نتیجه، بیش از پیش به جزیره دورافتاده دیگو گارسیا متکی شده است؛ پایگاه نظامیای که آمریکا و بریتانیا بهطور مشترک در اقیانوس هند از آن استفاده میکنند.
به گفته این منابع، در نتیجه این وضعیت، ارسال نامه و بستههای حمایتی برای نیروها و همچنین فرصت خروج موقت از فضای محدود کشتیها، که به ملوانان اجازه میدهد ذهن خود را از فشارهای کاری دور کنند، بهشدت کاهش یافته است. تحلیلگران میگویند مسافتهای طولانی و دورههای استقرار ممتد همچنین در آینده فشار قابلتوجهی بر عملیات تعمیر و نگهداری کشتیها وارد خواهد کرد.
برایان کلارک، مقام ارشد پیشین نیروی دریایی آمریکا و عضو ارشد کنونی «مؤسسه هادسون»، گفت در حالی که ناوشکنهای نیروی دریایی ستون فقرات محاصره را تشکیل میدهند، تصمیم برای حفظ ناوهای هواپیمابر در منطقه نشان میدهد دولت ترامپ میخواهد در صورت تشدید درگیری، توانمندیهای تهاجمی قدرتمندی را در اختیار داشته باشد.
کلارک گفت: «آنها شرایط را بهگونهای تنظیم میکنند که این وضعیت در بلندمدت ادامه پیدا کند؛ یعنی تا بخش قابلتوجهی از سال آینده. اما حفظ چنین سطحی از حضور نظامی به این معناست که شما از حضور خود در مناطق دیگر صرفنظر میکنید. بنابراین، به نوعی تمام توان خود را روی این گذاشتهاید که ایران در سال آینده کانون وضعیت و آرایش نظامی شما باشد.»
به نوشته والاستریت ژورنال، بر اساس نامهای که رهبران نظامی برای خانوادههای نیروهای ارتش آمریکا ارسال کردهاند و این روزنامه به آن دست یافته است، پنتاگون ممکن است بخشهایی از لشکر ۸۲ هوابرد ارتش آمریکا را تا بخش قابلتوجهی از سال ۲۰۲۷ در خاورمیانه نگه دارد.
در این نامه آمده است: «ما این موضوع را بهآسانی با شما در میان نمیگذاریم و میدانیم که طولانیتر شدن دوره مأموریت، فشار سنگینی بر هر خانوادهای، از جمله خانوادههای خود ما، وارد میکند.»
ترامپ روز چهارشنبه به خبرنگاران گفت ارتش آمریکا همچنان آماده خواهد بود «هر زمان که بخواهیم» حملات بیشتری انجام دهد؛ درست همانطور که این هفته، پس از آنکه ایران تلاش کرد مینهای جدیدی در تنگه هرمز کار بگذارد، دست به حملات زد.
ترامپ گفت: «ما همه کارهایی را که آنها انجام میدهند میبینیم. آنها حتی نمیتوانند به دستشویی بروند بدون اینکه ما ببینیم چه کار میکنند.»
|
دوشنبه ۱۶ شهريور ۱۴۰۵ -
Monday 7 September 2026
|