کورت وونگات وقتی مشغولِ نوشتنِ رمانهایِ کلاسیکی مثلِ “سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج” نبود، نمایندگیِ سابِ خودش را اداره میکرد.
کورت وونگات در اوایلِ دورانِ حرفهایاش، از وضعیتِ خود بهعنوان «ساکنِ خشمگین و بدخلق کشویی که برچسبِ “علمی- تخیلی” دارد» شکایت میکرد. او میخواست که او را از آن کشو بیرون بیاورند، «بهویژه چون بسیاری از منتقدانِ جدی، مرتباً آن کشو را با کاسه مخصوص ادرار ایستاده (urinal) اشتباه میگیرند.»(۱)
وونگات سرانجام از آن کشوی پرونده فرار کرد، اما هرگز نتوانست محافل ادبی را به تسخیر خود درآورد. برخی منتقدان همیشه او را صرفاً یک نویسندهٔ «ژانری» و بابِ روز میدیدند که تاریخِ انقضایش با دههٔ ۱۹۶۰ به پایان رسید. یا شاید فقط از طرحها و خط خطی های مدفوعمحور (scatological) [یا آمیخته به شوخی های مدفوعی] که آثارِ متأخرش را میآراست، دلسرد شده بودند. وونگاتِ بیباک، اما، به راهِ خود ادامه داد – نوشت، نقاشی کشید، و انجیلِ انسانگرایانهٔ خود را تبلیغ کرد.(۲)
وونگات که در سالروز آتشبسِ سالِ ۱۹۲۲ [که پایان دهنده جنگ جهانی اول بود. م] به دنیا آمد، پسر و نوهٔ معماران بود. (پدربزرگِ او نخستین معمارِ دارای پروانه در ایندیاناپولیس بود.) والدینش قصد داشتند او را همراه با خواهرانش به مدرسهٔ خصوصی بفرستند، اما سپس ثروتِ خانواده در طولِ رکودِ بزرگ به صفر رسید. در عوض، او به مدرسهٔ دولتی رفت، و پدرش که روزبهروز تلختر میشد، او را به انتخابِ حرفهای عملی ترغیب کرد. او که مصمم بود مدرکِ بیوشیمی بگیرد، در اوایلِ دههٔ ۱۹۴۰ در دانشگاه کرنل (Cornell University) ثبتنام کرد. اما جنگ جهانی دوم به آن نقشه خاتمه داد، و او بهعنوان دیدهبانِ گردانِ پیادهنظام به ارتشِ ایالات متحده پیوست. در حالی که او در خارج از کشور خدمت میکرد، مادرش با مصرفِ بیش از حدِ قرصهای خوابآور، خودکشی کرد. این فقط یکی از دو آسیب روحی و روانی زمانِ جنگ بود که وونگات را تا آخرِ عمر آزار داد.
آسیب روحی روانی دیگر، بمبارانِ شهر درسدن (Dresden) با بمب های آتشزا در آلمان توسط متفقین در ۱۳ فوریهٔ ۱۹۴۵ بود که وونگات آن را بهعنوان اسیرِ جنگی، از نزدیک شاهد بود. این کشتارِ بیمعنای هزاران غیرنظامی، ایمانِ او را به بشریت و عقلانیتِ جهان متزلزل کرد. او بعدها این تجربهها را در مشهورترین رمانش، «سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج» (Slaughterhouse-Five) گنجاند.
وونگات پس از بازگشت از جنگ، مدتی کوتاه بهعنوان خبرنگارِ پلیس کار کرد و سپس برای جنرال الکتریک در اسکنکتدی (Schenectady)، نیویورک، بیانیههای مطبوعاتی می نوشت. او تلاش کرد – اما ناکام ماند – تا مدرکِ کارشناسیِ ارشدِ انسانشناسی را از دانشگاه شیکاگو بگیرد. (در واقع، هیئت علمیِ آن دانشکده بهاتفاق پیشنهادِ نهاییِ پایاننامهٔ او را با عنوان «نوسانات میانِ خیر و شر در داستانهای ساده» رد کردند.) امیدهایِ دانشگاهیاش نقش بر آب شد، و وونگات به نوشتنِ تماموقت روی آورد. او در طولِ دههٔ ۱۹۵۰ در حینِ کار در جنرال الکتریک، با نوشتنِ داستانهای کوتاه و رمانها امرارِ معاش میکرد. او سرانجام به کیپ کاد (Cape Cod)، ماساچوست نقل مکان کرد، جایی که برای تکمیلِ درآمدش، یک نمایندگیِ ساب (Saab) [خودروسازی سوئدی. م] را اداره میکرد. متأسفانه آن سرمایهگذاری نیز شکست خورد و کسبوکار در اوایلِ دههٔ ۱۹۶۰ ورشکست شد. ظاهراً عملکردِ او بهعنوان فروشندهٔ خودرو، در بهترین حالت، ضعیف بود، و او احساس میکرد که سوئدیها هرگز او را بهخاطر آن نبخشیدند.
وونگات در دههٔ ۱۹۶۰ به اوجِ ادبیِ خود رسید و رمانهای «گهوارهٔ گربه» (Cat’s Cradle) (۱۹۶۳) و «سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج» (۱۹۶۹) را منتشر کرد که شاهکارهایِ او محسوب میشوند. او در هر دو، بهطرزی هوشمندانه، قراردادهایِ ژانرِ علمی- تخیلی را برای اهدافِ طنزآمیزو فلسفیِ خود مطابق نیازش تغییر می داد. «سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج» کیلگور تروت (Kilgore Trout) را به خوانندگانِ جریانِ اصلی معرفی کرد؛ شخصیتی فرعی که از یکی از کتابهایِ پیشینِ او بازآمده و به چهرهای تکرارشونده در آثارِ بعدی تبدیل شد. تروت، نویسندهٔ از رمق افتاده علمی- تخیلیِ ارزان برای مجلاتِ بزرگسالان، ممکن بود جانشینِ خودِ وونگات باشد – یا آنچه نویسنده میتوانست بشود اگر در آن ژانر گرفتار میماند.
برخی منتقدان افتِ کیفیتِ آثارِ وونگات را در دو دههٔ بعد خاطرنشان کردند. درست است که رمانهایش بهطور فزایندهای خودارجاع (self-referential) شدند، با زیرلایههایِ تاریکِ ناامیدی که سرانجام در سالِ ۱۹۸۵ او را به تلاش برای خودکشی کشاند. اما پس از موفقیتِ «سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج» در میان هوادارانش و اقتباسِ سینماییِ آن، آثارِ بعدی او بهطور معقولی خوب فروش رفتند، و وونگات به اصولِ انسانگرایانهٔ خود وفادار ماند. او از ظهورِ فناوریهایِ جدید شکایت میکرد، دربارهٔ سیاستِ دولتِ آمریکا و زوالِ اتحادیههایِ کارگری نگران بود، و عموماً همان کاری را میکرد که از یک بدعنق چپگرایِ عبوس در سالهایِ پیریاش انتظار میرود. حتی آتشسوزیِ ویرانگرِ خانه که در سالِ ۲۰۰۰ او را در بیمارستان بستری کرد، نتوانست صدایِ بیهمتایش را خاموش کند. او سوگند یاد کرد که خاطراتِ ۲۰۰۵ خود با عنوانِ «مردی بدونِ وطن» (A Man Without a Country) آخرین کتابِ منتشرشدهاش خواهد بود، هرچند تا زمانِ مرگش در آوریلِ ۲۰۰۷، گاهی مقالهای برای ماهنامهٔ ترقیخواهِ « These Times » مینوشت. بهطرزِ طعنهآمیزی، مردی که از بمبارانِ ویرانگرِ درسدن و یک عمر زیاده روی در مصرف سیگار جان بهدر برده بود، در نهایت با یک سقوطِ ساده از پلههایِ آپارتمانش در منهتن از پا درآمد. او در نتیجهٔ این سقوط آسیبِ مغزی دید و چند هفته بعد تسلیمِ جراحتهایش شد.

دکتر سوس برای تو نیست! (۳)
برخلاف باورِ رایج، وونگات برادرِ انجمنیِ دکتر سوس (Dr. Seuss) نبود. در واقع، او و تئودور «سوس» گایزل (Theodore “Seuss” Geisel) حتی به یک دانشگاه نرفته بودند. (وونگات به کرنل رفت؛ گایزل به دارتموث.) با این حال، وونگات پیوندِ مدرسهای با نویسندهٔ مشهور دیگری داشت. او به دبیرستان شورتریج (Shortridge) در ایندیاناپولیس رفت، همراه با مدلین پیو (Madelyn Pugh)، که بعدها نویسندهٔ اصلیِ سریالِ تلویزیونیِ «دوستت دارم لوسی» شد. وونگات و پیو هر دو اعضای مفتخرِ باشگاهِ داستانِ مدرسه بودند. ریچارد لوگار، سناتور جمهوریخواهِ ایندیانا، نیز فارغالتحصیلِ شورتریج بود.
ماهیگیریِ قزلآلا (۴)
مشهورترین شخصیتِ وونگات، کیلگور تروت، نویسندهٔ از نفس افتاده علمی- تخیلی، بهطورِ آزاد بر اساسِ تئودور استرجون (Theodore Sturgeon)، نویسندهٔ قابل احترام علمی- تخیلی، ساخته شده بود؛ نویسندهٔ چندین داستان کوتاه و رمانِ «بیش از انسان» (More Than Human) برندهٔ جایزهٔ. برای کسانی که امتیازها را در خانه نگه میدارند، نامِ واقعیِ استرجون ادوارد همیلتون والدو بود.
نور، دوربین... کورت!
وونگات در نسخههای سینماییِ دو رمانش ظاهر شد. او حضورِ افتخاریِ کوتاهی بهعنوان «مردِ غمگینِ خیابان» در اقتباسِ ۱۹۹۶ «شبِ مادر» (Mother Night) داشت و در سالِ ۱۹۹۹ بهعنوان کارگردانِ آگهیِ تبلیغاتیِ تلویزیونی در «صبحانهٔ قهرمانان» (Breakfast of Champions) ظاهر شد. وونگات در کمدیِ ۱۹۸۶ «بازگشت به مدرسه» (Back to School) با بازیِ رادنی دنجرفیلد (Rodney Dangerfield)، نقشی جدیتر بر پردهٔ سینما داشت. او در نقشِ خودش ظاهر شد و به شخصیتِ دستوپاچلفتیِ تورنتون ملون (Thornton Melon) (با بازیِ دنجرفیلد) کمک میکرد تا مقالهای پژوهشی دربارهٔ آثارِ... کورت وونگات بنویسد.
کورت و جری، بخش اول
وونگات زمانی یک سیگارِ ماریجوانا را با جری گارسیا (Jerry Garcia)، خوانندهٔ اصلیِ گروه گریتفول دِد (Grateful Dead)، شریک شد؛ کسی که طرفدارِ پروپاقرصِ آثارِ این نویسنده بود. در واقع، شرکتِ انتشارِ موسیقیِ گریتفول دِد، «Ice Nine Publishing»، بهنامِ مادهٔ مخربِ مرکزیِ رمانِ ۱۹۶۳ وونگات، «گهوارهٔ گربه»، نامگذاری شده است. گارسیا بهویژه شیفتهٔ اثرِ علمی- تخیلیِ کلاسیکِ وونگات در سالِ ۱۹۵۹، «سیرنهای تایتان» (Sirens of Titan) بود و حقوقِ فیلمِ آن را تا زمانِ مرگش در سالِ ۱۹۹۵ در اختیار داشت. سالها شایعاتی منتشر بود که گارسیا و ال فرانکن، نویسندهٔ پیشینِ ساتردی نایت لایو، در حالِ توسعهٔ اقتباسی سینمایی از «سیرنها» بودند. متأسفانه این کار هرگز انجام نشد.
کورت و جری، بخش دوم
دخترِ وونگات زمانی همسرِ جراردو ریورا (Geraldo Rivera)، روزنامهنگارِ تلویزیونیِ تبلوید، بود. این ازدواج تنها چهار سال دوام آورد و ازدواجِ خوشی نبود. به اعترافِ خودِ ریورا، او بارها به ادیث باکِت «پای» وونگات خیانت کرد و در این مسیر دشمنیِ همیشگیِ پدرِ او را برای خود خرید. وونگات در مصاحبهها، هر زمان که از دامادِ سابقش صحبت میکرد، عمداً او را «جری» مینامید، بهدنبالِ نامِ واقعیِ جراردو، یعنی جری ریورس.(۵)
آیا از این مرد ماشین میخرید؟
وونگات به اعترافِ خودش، «یکی از نخستین نمایندگانِ فروشِ ساب در ایالات متحده» بود. در واقع، تا زمانی که در اوایلِ دههٔ ۱۹۷۰ ورشکست شد، او مالک و مدیرِ «ساب کیپ کد» (Saab Cape Cod) در وست بارنستبل، ماساچوست بود. بهگفتهٔ همه، او فروشندهٔ به شدت ناراضی و غمگین بود – هرچند برخلافِ دواین هوور (Dwayne Hoover)، فروشندهٔ دیوانه پونتیاکِ در رمانِ نیمهزندگینامهایِ وونگات در سالِ ۱۹۷۳، «صبحانهٔ قهرمانان»، او هرگز دست به خشونت نبرد. در عوض، وونگات فقط دربارهٔ خودرویِ ساختِ سوئد بدگویی میکرد – که آن را «بنجل تمام عیار یوپی ها یا تازه به دوران رسیده ها» مینامید – تا اینکه بیشترِ مشتریانش را فراری داد. وونگات همیشه ادعا میکرد که تمسخرِ عمومیاش از ساب دلیلی است که سوئدیها هرگز جایزهٔ نوبلِ ادبیات را به او ندادهاند.(۶)
آیا هرگز این دو به هم نخواهند رسید؟
بتِ (idol) وونگات، مارک تواین بود؛ او نامِ نخستین پسرش را بهافتخارِ او گذاشت و شباهتهای زیادی با او داشت. هر دو مرد در ماهِ نوامبر به دنیا آمدند. هر دو طنزپردازانِ آمریکایی بودند که نگاهی بدبینانه به سیاست و فرهنگِ کشورِ خود داشتند. هر دو در ارتش خدمت کردند و در اوایلِ حرفهشان بهعنوان روزنامهنگار کار کردند. هر دو سیگاریهایِ قهارِ توتون بودند. کتابهایشان در مدارس و کتابخانهها ممنوع شد. و سپس، البته، آن شباهتِ فیزیکیِ عجیب هم هست. موهایِ تواین میتوانست تقریباً مانندِ بیلی پیلگریم (Billy Pilgrim) در زمان رها شود و بر رویِ سرِ وونگات فرود آید.
امتیاز برای صداقت
وونگات در سخنرانیِ سالِ ۱۹۹۰ در موزهٔ ملیِ هوا و فضا در واشینگتن دی.سی. اعتراف کرد که تمامِ حرفهاش را مدیونِ بمبارانِ شهر درسدن با بمب های آتشزا است که به مرگِ بین۲۵٬۰۰۰ تا ۲۵۰٬۰۰۰ غیرنظامی انجامید. او گفت: «من برای هر جسد حدودِ پنج دلار گرفتم، با احتسابِ دستمزدِ امشبم.»
هنگامی که وونگات مشغولِ نوشتنِ رمانهایِ کلاسیکی چون «سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج» نبود، نمایندگیِ سابِ خودش را اداره میکرد.
خشمِ سیارک
در سالِ ۱۹۹۹، سیارکی که بهطورِ رسمی ۲۵۳۹۹ نام داشت، به افتخارِ وونگات نامگذاری شد.
آیندهٔ آنقدر روشن است که باید... ضدآفتاب بزنم؟
وونگات که آشکارا به رایانه بدبین بود، استفادهٔ چندانی از اینترنت نمیدید – که این موضوع هنگامی طنزآمیزتر میشود که بدانیم او زمانی به مرکزِ یک فریبِ جهانیِ ایمیلی تبدیل شد. در سالِ ۱۹۹۷، پیامهای الکترونیکی شروع به گردش کردند که ادعا میشد متنِ سخنرانیِ آغازینِ وونگات در مؤسسهٔ فناوریِ ماساچوست (امآیتی) را در بر دارند. در آن سخنرانی، «وونگات» از فوایدِ بیشمارِ ضدآفتاب تمجید میکند. او همچنین انبوهی از جملاتِ کلیشهای دربارهٔ آموزش این که خودش را دوستداشته باشدِ و رقصِ فانکی چیکن (funky chicken) بیان میکند که هر کسی که با آثارِ او آشنا باشد، هرگز باور نمیکند او چنین حرفهایی زده باشد. نیازی به گفتن نیست که وونگات هرگز چنین سخنرانیای ایراد نکرد. نویسندهٔ واقعی مری شمیچ (Mary Schmich)، ستوننویسِ شیکاگو تریبیون، بود، هرچند هیچکس هرگز نفهمید چه کسی مسئولِ این انتسابِ نادرست بود. بعدها، باز لورمن (Baz Luhrmann)، کارگردانِ استرالیایی، این سخنرانیِ جعلیِ وونگات را به یک ترانه تبدیل کرد که در بریتانیا به رتبهٔ اول رسید. وقتی از وونگات دربارهٔ این ماجرایِ عجیب پرسیدند، او بهطورِ اختصار پاسخ داد: «اینترنت ترسناک است.»(۷)

کورت وونگات وقتی مشغولِ نوشتنِ رمانهایِ کلاسیکی مثلِ “سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج” نبود، نمایندگیِ سابِ خودش را اداره میکرد.
کتابهای ترجمه شده وونگارت به زبان فارسی:
۱. «سلاخخانه شماره پنج»، نوشتهٔ کورت وونگات، با ترجمهٔ علیاصغر بهرامی، توسط انتشارات روشنگران منتشر شده است.
۲. «گهواره گربه»، نوشتهٔ کورت وونگات، با ترجمهٔ علیاصغر بهرامی، توسط انتشارات افق منتشر شده است.
۳. «گهواره گربه»، با ترجمهٔ مهتاب کلانتری و منصوره وفایی، توسط انتشارات ثالث منتشر شده است.
۴. «مردی بدون وطن» (یا «مرد بیوطن»)، با ترجمهٔ علیاصغر بهرامی، توسط انتشارات چشمه منتشر شده است.
۵. «مردی بدون وطن»، با ترجمهٔ زیبا گنجی و پریسا سلیمانزاده، توسط انتشارات مروارید منتشر شده است.
۶. «مردی بدون وطن»، با ترجمهٔ حسین شهرابی، توسط انتشارات کاروان منتشر شده است.
۷. «زمان لرزه»، با ترجمهٔ مهدی صداقتپیام، توسط انتشارات هیرمند منتشر شده است.
۸. «زمان لرزه»، با ترجمهٔ مهرآیین اخوت (ناشر در منابع ذکر نشده است).
۹. «زمان لرزه»، با ترجمهٔ نصیبه حسینپور، توسط انتشارات جمهوری منتشر شده است.
۱۰. «صبحانه قهرمانان»، با ترجمهٔ راضیه رحمانی، توسط انتشارات ققنوس منتشر شده است.
۱۱. «محبوس» (یا «اعدامی»)، با ترجمهٔ علی شیعهعلی، توسط انتشارات سبزان منتشر شده است.
۱۲. «اسلپاستیک» (یا «اسلپ استیکیا تنهایی هرگز»)، با ترجمهٔ فتاح محمدی، توسط انتشارات نیلا منتشر شده است.
۱۳. «انفیدان باگامبو»، با ترجمهٔ روحی افسر و شهرزاد مهدوی، توسط انتشارات کلاغ سفید منتشر شده است.
۱۴. «پیانوی خودنواز» (یا «پیانو نواز»)، با ترجمهٔ زهرا طراوتی (ناشر در منابع ذکر نشده است).
۱۵. «خدا حفظتان کند دکتر کوارکیان» (یا «خدا خیرت بدهد آقای رزواتر»)، با ترجمهٔ زهرا میرباقری (ناشر در منابع ذکر نشده است).
۱۶. «ریشآبی»، با ترجمهٔ علیرضا متیننیا (ناشر در منابع ذکر نشده است).
۱۷. «با عشق، کورت: نامههای عاشقانهی کورت ونهگات»، با ترجمهٔ گلاره جمشیدی، توسط انتشارات خانه کتاب و ادبیات ایران منتشر شده است.
۱۸. «در حالی که فانیها میخوابند»، (مترجم و ناشر در منابع ذکر نشده است).
۱۹. «پسری که از دخترها فراری بود»، با ترجمهٔ مینا آذری و مهدی آذری (ناشر در منابع ذکر نشده است).
۲۰. «کورت وانگات (آخرین مصاحبه)»، (مترجم و ناشر در منابع ذکر نشده است).
———————
توضیحات تکمیلی مترجم
۱: این پاراگراف کوتاه، یکی از طنزآمیزترین و در همان حال تلخترین جملات وونگات را نقل میکند و چند لایهٔ معنایی دارد:
A. استعارهٔ «کشوی بایگانی»
وونگات خود را «ساکنِ کشویی از کشوی بایگانی» میبیند که برچسب «علمی- تخیلی» دارد. این استعاره، دنیای نشر و نقد ادبی را به یک سیستم اداری بوروکراتیک تشبیه میکند که نویسنده را به یک «پرونده» تقلیل میدهد. نویسنده نه بهعنوان هنرمند، بلکه بهعنوان یک قلم جنس در یک دستهبندی — و دستهبندیای که خودش آن را تحمیلی و نادرست میداند. این تصویر، تنش میان هویت فردی نویسنده و برچسبهای نهادی را نشان میدهد.
B. خشم و زخم
Sore-headed هم به معنای «خشمگین و بدخلق» است و هم به معنای «دارای سرِ زخمی». وونگات خود را نه فقط ناراضی، بلکه زخمخورده میبیند — زخمی از اینکه در قفسهای قرار گرفته که آن را دونشان خود میداند. این کلمه، طنز را با دردی واقعی پیوند میزند.
C. درخواست رهایی
او میخواهد از این کشو بیرون بیاید. این درخواست، هم درخواستِ بهرسمیت شناخته شدن بهعنوان نویسندهای «جدی» است (نه فقط نویسندهٔ ژانر)، و هم استعارهای از میل به آزادی از برچسبها و پیشداوریها.
D. طنز سیاه در واژه urinal
این جمله ضربهٔ نهایی است. وونگات میگوید منتقدان جدی، این کشو (یعنی ژانر علمی-تخیلی) را با «کاسه توالت» یا همان urinal اشتباه میگیرند. این استعاره چند لایه است: تحقیر ژانر: علمی- تخیلی در نظر منتقدان جدی، چیزی نیست جز محلی برای تخلیه — نه ادبیات، بلکه فضولات. طعنه به منتقدان: منتقدان آنقدر در دستهبندیها سردرگماند که کشوی بایگانی را با توالت اشتباه میگیرند. یعنی آنان نهتنها ژانر را تحقیر میکنند، بلکه خودشان هم نمیدانند چه چیزی را تحقیر میکنند. طعنه به خود: وونگات با این تصویر، وضعیت خود را نیز به سخره میگیرد: نویسندهای که در «توالت» نشسته و میخواهد بیرون بیاید. طنز ساختاری: واژه urinal در کنار «کشو» قرار میگیرد — دو فضای بسته و بیشخصیت که یکی برای بایگانی و دیگری برای تخلیه است. وونگات میگوید: تفاوت این دو، در نظر منتقدان، چندان روشن نیست.
E. زمینهٔ تاریخی و شخصی
وونگات در آغاز کارش، در دههٔ ۱۹۵۰، زمانی که علمی- تخیلی بهعنوان «ادبیات پالپ» و دونشان شناخته میشد، این جمله را نوشت. او سالها برای مجلات علمی-تخیلی مینوشت و از سوی منتقدان جدی نادیده گرفته میشد. این جمله، اعتراضی است به این پیشداوری — اما اعتراضی که با طنز و خودانتقادی آمیخته است، نه با تلخی صرف.
این پاراگراف نمونهٔ درخشانی از طنز وونگات است: کوتاه، تیز، و چندلایه. او با یک استعارهٔ اداری (کشوی بایگانی) و یک استعارهٔ تحقیرآمیز (پیسهآب)، هم به منتقدان میتازد، هم به سیستم دستهبندی ژانر، و هم به وضعیت خودش. و در همان حال، با کلماتی چون خشمگین و بد خلق و رهایی ، درد واقعی پشت این طنز را نیز آشکار میکند. این جمله، در واقع مانیفست کوچکی است علیه برچسبها و برای آزادی نویسنده — و طنزی که آن را بهیادماندنی میکند.
۲: این پاراگراف، در واقع «پسگفتار» یا «حسابکشی نهایی» با آن پاراگراف قبلی است: وونگات از کشوی بایگانی بیرون آمد، اما هرگز کاملاً برنده نشد. و نویسنده این ناکامی را با طنزی تلخ و در همان حال همدلانه روایت میکند. چند نکته دربارهٔ آن به نظرم میرسد:
A. رهایی ناقص
جملهٔ اول، بهظاهر یک پیروزی است: وونگات سرانجام از کشو بیرون آمد. اما آوردن واژه «سرانجام» بلافاصله این پیروزی را نسبی میکند. او بیرون آمد، اما «هرگز کاملاً برنده نشد». این ساختار، همان الگوی همیشگی زندگی وونگات است: پیروزیهای کوچک، شکستهای بزرگتر، و ادامه دادن.
B. تحقیر مضاعف
منتقدان او را «چیزی بیش از یک نویسندهٔ ژانر نمیدیدند. واژهٔ «hip» یعنی بهروز، مُدروز یا امروزی در اینجا تحقیرآمیز است: او را نویسندهای میدانستند که فقط برای زمانهٔ خودش جذاب بود، نه برای تاریخ ادبیات. و ژانر در گیومه، همان برچسبی است که وونگات تمام عمر با آن جنگید — علمی- تخیلی، که منتقدان جدی آن را «ادبیات» نمیدانستند.
C. به انقضا رسیدن تاریخ مصرفش با دهه ۱۹۶۰ در کنار بازی با استعارهٔ قفسه بایگانی یا استعارهٔ «کشوی بایگانی» پاراگراف قبلی را به مدت ماندگاری پیوند میدهد. «مدت ماندگاری» اصطلاحی است برای مواد غذایی و داروهایی که تاریخ انقضا دارند. منتقدان میگفتند وونگات هم تاریخ انقضا داشت: دههٔ ۱۹۶۰. یعنی او را نه نویسندهای کلاسیک، بلکه محصولی فاسدشدنی میدیدند. این بازی زبانی، طنز تلخی دارد: وونگات که از «قفسه» فرار کرده بود، اکنون به «تاریخ انقضای قفسه» محکوم میشد.
D. طرحهای مدفوعمحور یا طنز و تحقیر
نویسنده اشاره میکند که شاید منتقدان از «طرح ها و خط خطی های مدفوعشناسانه» (scatological doodles) آثار بعدی وونگات خوششان نمیآمد. این اشاره، هم واقعیت دارد (وونگات در آثار بعدیاش طرحهای ساده و گاه کودکانه میکشید، از جمله طرح مقعد و سایر اعضای بدن) و هم طنزآمیز است: منتقدانی که وونگات را به خاطر «کاسه توالت ادرار» تحقیر میکردند، اکنون با «طرح های مدفوعشناسانه» او روبرو بودند. گویی وونگات عمداً همان چیزی را به آنان میداد که از آن میترسیدند.
E. قهرمانی بیادعا
جملهٔ پایانی، لحنی حماسی و در همان حال طنزآمیز دارد. واژه Undaunted یعنی بیباک، جسور و دلسردنشده در کنار soldiered on به معنای نشان دادن استقامت از خود وونگات را به قهرمانی بدل میکند که در برابر منتقدان ایستاد. اما نشان دادن استقامت در مورد نویسندهای که خود در جنگ جهانی دوم سرباز بوده و از آن زخم خورده، طنز تلخی دارد: او واقعاً سرباز بود، و اکنون در جنگ دیگری — جنگ با منتقدان — سربازی میکند.
F. سهگانهٔ «نوشتن، کشیدن، و تبلیغ انجیل انسانگرایانهاش»
این سه فعالیت، خلاصهای از زندگی وونگات پس از شهرت است: او نهتنها نوشت، بلکه کشید (طرحهای ساده و طنزآمیزش) و «انجیل انسانگرایانه» خود را تبلیغ کرد — مجموعهای از باورها دربارهٔ مهربانی، برابری و پوچی هستی. واژهٔ انجیل (gospel) در اینجا طنزآمیز است: وونگات که خود را پیامبری بیکلیسا میدید، انجیلی سکولار و انسانگرا موعظه میکرد.
این پاراگراف، در واقع پاسخ تلخی است به پاراگراف قبلی: وونگات از کشوی بایگانی فرار کرد، اما نتوانست از «تاریخ انقضا» بگریزد. منتقدان او را «نویسندهٔ ژانر» خواندند، «محصول دههٔ شصت»، و از «طرح های خط خطی مدفوعشناسانه»اش رنجیدند. اما او، چون سربازی خسته اما سرسخت، ادامه داد: نوشت، کشید، و انجیل انسانگرایانهاش را موعظه کرد. و این «ادامه دادن»، شاید مهمترین درس زندگی وونگات باشد — درسی که خودش در آثارش بارها تکرار کرد: زندگی پوچ است، اما میتوان با مهربانی و طنز از آن گذشت.
۳: این پاراگراف کوتاه، یکی از آن بخشهای «افسانهزدایی» در زندگینامههای طنزآمیز است که با عنوانی بازیگوشانه آغاز میشود و سپس با جزئیاتی مضحک، انتظار خواننده را بر هم میزند. چند نکته دربارهٔ عنوان و پاراگراف:
A. عنوان: دکتر سوس برای تو نیست! (NO SEUSS FOR YOU!)
این عنوان یک بازی زبانی چندلایه است: اشارهای است به جملهٔ معروف « No soup for you!» از کمدی موقعیت (Situation Comedy) از سریال ساینفلد (شخصیت «سوپ نازی»)، فروشنده یک دکه سوپ فروشی در نیویورک که بسیار سختگیر است و اگر از مشتریانش خطایی ببیند می گوید «سوی برای تو نیست!» آنچه اکنون در فرهنگ عامه به ضربالمثل بدل شده است. در این متن نویسنده Seuss را جایگزین soup کرده و بدینسان عنوان را به یک شوخی دربارهٔ دکتر سوس تبدیل کرده است.
- لحن عنوان، طنزآمیز و کمی تهدیدآمیز است: «برای تو سوسی نیست!» — یعنی خبری از آن نسبتی که مردم خیال میکنند بین وونگات و دکتر سوس وجود دارد، نیست.
B. افسانهزدایی
نویسنده با این عبارت، به یک باور عمومی اشاره میکند: اینکه وونگات و دکتر سوس «برادران انجمنی» (fraternity brothers) بودند. این باور احتمالاً از شهرت هر دو بهعنوان نویسندگان طنزآمیز و تصویرساز، و از همنسلیشان سرچشمه گرفته است. نویسنده بلافاصله این باور را رد میکند: آنان نهتنها برادر برادری نبودند، بلکه حتی به یک دانشگاه نرفتند.
C. جزئیات دانشگاهی — طنز از طریق دقت
نویسنده با دقتی تقریباً وسواسگونه توضیح میدهد: «وونگات به کورنل رفت؛ گیزل به دارتموث.» این جزئیات خشک و دانشگاهی، در تضاد با لحن پر شور عنوان است و طنز را تشدید میکند. گویی نویسنده میخواهد بگوید: «شما خیال میکنید این دو با هم رفیق بودند؟ حتی همدانشگاهی هم نبودند!»
D. چرخش ناگهانی: «However» — یافتن یک هممدرسهای واقعی**
پس از رد افسانهٔ دکتر سوس، نویسنده با آوردن اصطلاح «با این حال» چرخشی میزند و یک هممدرسهای واقعی را معرفی میکند: مادلین پیو، نویسندهٔ اصلی سریال تلویزیونی « دوستت دارم» (I Love Lucy). این معرفی، انتظار خواننده را بر هم میزند: از یک طرف، پیو شخصیت مشهوری است، اما از طرف دیگر، او در حوزهای کاملاً متفاوت (تلویزیون) فعالیت میکرد. این تناقض، طنزآمیز است: وونگات با یک کمدیننویس تلویزیونی هممدرسه بود، نه با دکتر سوس.
به طور کل این پاراگراف نمونهٔ خوبی از زندگینامهنویسی طنزآمیز است: با عنوانی بازیگوشانه، افسانهای را رد میکند، سپس با جزئیاتی خشک و دانشگاهی طنز را تشدید میکند، و در نهایت با معرفی هممدرسهایهای واقعی — یک نویسندهٔ کمدی تلویزیونی و یک سناتور جمهوریخواه — تصویری چندلایه و غیرمنتظره از وونگات میسازد. طنز این پاراگراف نه تمسخر وونگات است و نه تحقیر او، بلکه نمایش تناقضهای انسانی و تصادفهای زندگی است: کسی که بعدها نماد طنز سیاه و انسانگرایی شد، در مدرسهای درس خواند که هم نویسندهٔ سریال تلویزیونی « دوستت دارم» را پرورش داد و هم یک سناتور محافظهکار.
۴: این پاراگراف کوتاه، نمونهٔ دیگری از همان شیوهٔ زندگینامهنویسی طنزآمیز و افسانهزدایانه است که در پاراگرافهای پیشین دیدیم. عنوان و محتوا، چند لایهٔ معنایی و طنزآمیز دارند:
A. عنوان: گرفتن ماهی غزل آلا (TROUT FISHING) و بازی با نامها
Kilgore Trout نام شخصیت خیالی وونگات است. Trout به معنای «قزلآلا» است. عنوان Trout Fishing یعنی «ماهیگیری قزلآلا» — و این خود اشارهای طنزآمیز به نام آن شخصیت است.
Theodore Sturgeon نویسندهٔ واقعی است که الگوی تراوت بوده. Sturgeon به معنای «تاسماهی» است — نوعی ماهی. پس عنوان، هم به قزلآلا اشاره دارد و هم به استرجن یا تاسماهی. هر دو ماهیاند، و این بازی نامها، طنز اصلی عنوان است.
B. افسانهزدایی نرم
نویسنده میگوید شخصیت کیلگور تراوت «بهطور سست» بر پایهٔ تئودور استرجن ساخته شده است. در این جا استفاده از واؤه Loosely یا شل و ول، سست و آزادانه کلید طنز است: وونگات نه کاملاً از استرجن الگو گرفته، بلکه عناصری از او را برداشته و با خیال خود آمیخته است. این عبارت، هم واقعیت را تصدیق میکند و هم افسانهٔ «تراوت = استرجن» را نسبی میکند.
C. توصیف استرجن — طنز از طریق تضاد
نویسنده استرجن را «نویسندهٔ علمی-تخیلی محترم» مینامد و آثارش را برمیشمارد: «چند داستان کوتاه و رمان برندهٔ جایزهٔ «بیش از انسان». این توصیف، در ظاهر ستایشآمیز است، اما در همان حال، با تصویر کیلگور تراوت — «نویسندهٔ علمی- تخیلی دستدوم و بیمقدار» — در تضاد قرار میگیرد. طنز در این است: تراوت، شخصیتی که وونگات ساخته، نویسندهای است که هیچکس آثارش را نمیخواند و در مجلات پالپ منتشر میکند. اما الگوی واقعی او، استرجن، نویسندهای محترم و برندهٔ جایزه بود. این تضاد، هم طنزآمیز است و هم تلخ: وونگات با ساختن تراوت، شاید ناخودآگاه ترس خودش را از «نویسندهٔ ژانر» بودن به تصویر میکشید.
D. لحن طنزآمیز و مخاطبمحور
این عبارت، لحنی ورزشی و طنزآمیز دارد: «برای کسانی که در خانه امتیازها را نگه میدارند.» گویی نویسنده میگوید: «اگر جزو آن دستهای هستید که به جزئیات ریز اهمیت میدهید، این را هم بدانید.» این لحن، خواننده را به بازی میگیرد و فاصلهٔ طنزآمیزی میان جدیت موضوع و سبکی بودن آن ایجاد میکند.
E. ضربهٔ نهایی
این جمله « نامِ واقعیِ استرجون ادوارد همیلتون والدو بود»، اوج طنز پاراگراف است. نام «تئودور استرجن» خودش یک نام مستعار است. نام واقعی او «ادوارد همیلتون والدو» بود. این افشاگری، چند لایه است. طنز نامها: نویسندهای که نامش «استرجن» (تاسماهی) است، در واقع «والدو» نام دارد. و شخصیت خیالیاش «تراوت» (قزلآلا) نام دارد. زنجیرهای از نامهای ماهی و نامهای واقعی که هیچکدام به هم مربوط نیستند. طنز هویتی: استرجن، مانند بسیاری از نویسندگان، نام مستعار داشت. و وونگات، شخصیت تراوت را بر پایهٔ او ساخت — یعنی شخصیتی خیالی بر پایهٔ هویتی که خودش خیالی بود. طنز «امتیازشماران»: نویسنده با این جزئیات، به خوانندگانی که «امتیازها را نگه میدارند» پاداش میدهد: «شما فکر میکردید استرجن را میشناسید؟ حتی نامش هم واقعی نبود!»
به طور خلاصه این پاراگراف، نمونهٔ درخشانی از طنز زندگینامهنویسی است: با عنوانی بازیگوشانه (بازی با نام ماهیها)، با توصیفی که در ظاهر ستایشآمیز است اما در واقع تضاد تراوت و استرجن را برجسته میکند، و با افشای نام واقعی استرجن که همهچیز را زیر سؤال میبرد. طنز این پاراگراف نه تمسخر وونگات است و نه تحقیر استرجن، بلکه نمایش ابهام هویت و نام در دنیای ادبیات است: شخصیتی خیالی بر پایهٔ نویسندهای که نامش هم واقعی نبود. و در همان حال، این پاراگراف نشان میدهد که وونگات چگونه از زندگی واقعی الهام میگرفت و آن را به دنیای خیالی خود منتقل میکرد — دنیایی که در آن ماهیها (تراوت و استرجن) و نامهای واقعی (والدو) در هم میآمیختند.
۵: این پاراگراف، نمونهٔ درخشانی از طنز زندگینامهنویسی است: با عنوانی بازیگوشانه، با توصیفی تحقیرآمیز از داماد («خبرنگار تبلوید»)، با لحنی خشک که احساسات عمیق را پنهان میکند، و با افشای نام واقعی ریورا که ضربهٔ نهایی را میزند. طنز این پاراگراف نه تمسخر وونگات است و نه تحقیر ریورا بهتنهایی، بلکه نمایش تناقض انسانی است: مردی که در آثارش از بخشش مینوشت، نتوانست خیانت به دخترش را ببخشد — و بهجای بخشش، نام دامادش را کوچک کرد. و این، شاید انسانیترین لحظهٔ کل زندگینامه باشد: وونگات، پیامبر انسانگرایی، در برابر خیانت، فقط یک انسان بود — پدری خشمگین که تنها سلاحش طنز بود.
۶: این بخش، یکی از خندهدارترین و در همان حال تلخترین قطعات این زندگینامهٔ طنزآمیز است. عنوان و محتوا، چند لایهٔ طنز و کنایه را در هم میآمیزند:
A. عنوان: آیا از این مرد ماشین می خرید
این عنوان، اشارهای است به یک شعار تبلیغاتی قدیمی و کنایهآمیز که در فرهنگ عامهٔ آمریکا ریشه دارد. در دهههای گذشته، این جمله بهعنوان تیتر یا شعار در تبلیغات سیاسی و تجاری به کار میرفت — گاهی با تصویر یک سیاستمدار یا فروشندهٔ مشکوک — و از خواننده میپرسید: «آیا از این مرد ماشین میخرید؟» این پرسش، خودش پاسخی ضمنی دارد: نه، نمیخرید. عنوان، بدینسان از همان آغاز، وونگات را بهعنوان فروشندهای معرفی میکند که خودش بهترین تبلیغ علیه کسبوکارش است.
B. اعتراف دوباره
نویسنده با عبارت «به اعتراف خودش» شروع میکند — همان الگویی که در پاراگراف جرالدو دیدیم. وونگات خودش اعتراف کرده که «از نخستین فروشندگان ساب در ایالات متحده» بوده است. این اعتراف، هم واقعیت را تأیید میکند و هم لحنی کنایهآمیز دارد: گویی وونگات به این «افتخار» مشکوک خود میبالیده است.
C. جزئیات واقعی و طنزآمیز
نویسنده با دقت مستندگونهای میگوید که وونگات مالک و مدیر «ساب کیپ کاد» در وست بارنستبل، ماساچوست بوده است. این جزئیات، در ظاهر خشک و اداری است، اما در تضاد با تصویر نویسندهٔ انسانگرا و ضدجنگ قرار میگیرد. وونگات، که نماد طنز سیاه و فلسفهٔ پوچی بود، در همان حال ماشین سوئدی میفروخت — و این تناقض، خودش مایهٔ طنز است.
D. طنز از طریق توصیف
نویسنده وونگات را «فروشندهٔ ماشین بهشدت ناراضی» مینامد. این توصیف، هم واقعیت دارد و هم طنزآمیز است: وونگات نه فقط ناراضی، بلکه چنان ناراضی بود که بهجای فروش، مشتریان را فراری میداد. طنز در این است که او بهجای تبلیغ محصول، آن را «بدبو» و «کایاک نهایی یوپیها» مینامید.
E. مقایسه با دوین هوور — طنز ادبی
نویسنده وونگات را با دوین هوور، فروشندهٔ پونتیاک در رمان **صبحانهٔ قهرمانان** (۱۹۷۳) مقایسه میکند. هوور در رمان، فروشندهای است که به جنون میرسد و به خشونت دست میزند. وونگات، در مقابل، «هرگز به خشونت دست نزد» — بلکه فقط «علیه ماشین سوئدی حرفهای بد میزد». این مقایسه، طنزآمیز است: وونگات بهجای جنون و خشونت، به طنز و بدگویی روی آورد. و این خودش، شاید دلیل اصلی نویسنده بودن او بود: او بهجای فروش ماشین، آن را نقد میکرد.
F. طنز در توصیف
وونگات ساب را «بدبو» (stinker) و «کایاک نهایی یوپیها» مینامید. این توصیفها، هم طنزآمیزند و هم تحقیرآمیز. «کایاک یوپی» تصویری از یک ماشین کوچک و شیک میسازد که یوپیهای دههٔ ۸۰ آن را میرانند — و وونگات، که خود را روشنفکری ضدمصرفگرا میدید، از این تصویر بیزار بود. طنز در این است که او خودش فروشندهٔ همین ماشین بود.
G. طنز از طریق نتیجه
نویسنده میگوید وونگات با بدگویی از محصولش، «بیشتر مشتریانش را فراری داد». این جمله، نتیجهٔ طنزآمیز همهچیز را نشان میدهد: وونگات نه فقط فروشندهٔ بدی بود، بلکه فعالانه علیه کسبوکار خودش تبلیغ میکرد. و این، شاید تنها راهی بود که او میتوانست با وجدان خود کنار بیاید: اگر نمیتوانست ماشین خوب بفروشد، دستکم میتوانست صادق باشد.
H. ضربهٔ نهایی
این جمله «سوئدیها هرگز جایزهٔ نوبلِ ادبیات را به او ندادهاند»، اوج طنز پاراگراف است. وونگات ادعا میکرد که بدگوییاش از ساب، دلیل اصلی عدم دریافت جایزهٔ نوبل ادبیات بوده است. این ادعا، چند لایه است: طنز خودشیفتگی: وونگات، که خود را نویسندهای جدی میدانست، شکست خود در نوبل را به یک انتقام شخصی از یک شرکت خودروسازی سوئدی نسبت میداد — نه به کیفیت آثارش. طنز تصادف: ساب یک شرکت سوئدی است؛ نوبل یک جایزهٔ سوئدی است. وونگات این دو را به هم پیوند میداد و ادعا میکرد که سوئدیها به خاطر بدگوییاش از ساب، او را از نوبل محروم کردهاند. این پیوند، کاملاً خودساخته و طنزآمیز است. طنز تلخ: وونگات هرگز نوبل نگرفت. و این جمله، راهی بود برای اینکه این شکست را به شوخی بگیرد — و در همان حال، به سوئدیها بتازد.
این بخش، نمونهٔ درخشانی از طنز زندگینامهنویسی است: با عنوانی کنایهآمیز، با جزئیاتی مستند اما مضحک (فروشندهٔ ساب)، با مقایسهای ادبی (دوین هوور)، و با ضربهٔ نهایی (نوبل و ساب). طنز این بخش نه تمسخر وونگات است و نه تحقیر او، بلکه نمایش تناقضهای انسانی است: نویسندهٔ انسانگرا و ضدجنگ، فروشندهٔ ماشین سوئدی؛ مردی که از محصولش بد میگفت و مشتریانش را فراری میداد؛ و در نهایت، شکست خود در نوبل را به یک انتقام شخصی از سوئدیها نسبت میداد. و این، شاید بهترین تصویر از وونگات باشد: مردی که حتی در شکست، طنز را از دست نمیداد — و طنز، تنها سلاحی بود که همیشه در دست داشت.
۷: این بخش، نمونهٔ نهایی طنز زندگینامهنویسی است: با عنوانی بازیگوشانه (کرم ضدآفتاب بهجای عینک آفتابی)، با تناقضی طنزآمیز (شکاک رایانه، قربانی شوخی اینترنتی)، و با ضربهٔ نهایی (شهرت جهانی از طریق دروغ). طنز این بخش نه تمسخر وونگات است و نه تحقیر او، بلکه نمایش پوچی نهایی زندگی اوست: مردی که تمام عمر برای جدی گرفته شدن جنگید، در پایان بهخاطر متنی جعلی دربارهٔ کرم ضدآفتاب مشهور شد. و پاسخ او — «اینترنت ترسناک است» — شاید بهترین درس باشد: در دنیایی که حقیقت و دروغ در هم میآمیزند، تنها سلاح طنز است.
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
۲۷. ویلیام فاکنر
۲۸. ارنست همینگوی
۲۹. آین رند
۳۰. ژان-پل سارتر
۳۱. ریچارد رایت
۳۲. ویلیام اس. باروز
۳۳. کارسون مککالرز
۳۴. جی. دی. سلینجر
۳۵. جک کروآک
