|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
پریسا حافظی / خبرگزاری رویترز / ۱۷ اوت ۲۰۲۶
در حالی که ایران تلاش میکند در جنگ با ایالات متحده تصویری از تابآوری و مقاومت ارائه دهد، رهبران این کشور نگراناند که تهدید دونالد ترامپ به اعمال مجازاتهای اقتصادی بیشتر، سختیهای معیشتی را افزایش دهد، ناآرامیها را دوباره شعلهور کند و مشروعیت جمهوری اسلامی را بیش از پیش فرسایش دهد.
رئیسجمهور آمریکا روز جمعه وعده داد که از نظر اقتصادی ضربه سختی به ایران وارد خواهد کرد؛ یک روز پس از آنکه اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، اعلام کرد واشنگتن ممکن است از هفته آینده اقداماتی علیه تهران اعمال کند که «تا کنون نظیر آن دیده نشده است». مقامهای آمریکایی هنوز جزئیاتی درباره این اقدامات ارائه نکردهاند.
با وجود لحن پیروزمندانه مقامهای ایرانی پس از آنکه نزدیک به شش ماه درگیری را پشت سر گذاشتند و عملاً تنگه هرمز، یکی از حیاتیترین مسیرهای تأمین نفت جهان، را مسدود کردند، سه مقام ایرانی میگویند حکومت با فشارهای فزاینده داخلی روبهرو است؛ فشارهایی که میتواند به ناآرامیهای سراسری منجر شود.
این سه مقام، دو فرد آگاه از محافل سیاسی، یک مقام پیشین ایرانی و همچنین دوازده شهروند عادی ایرانی برای تهیه این گزارش با رویترز گفتوگو کردهاند. همه آنان به دلیل نگرانی از پیامدهای احتمالی یا نداشتن مجوز برای گفتوگو با رسانهها، به شرط ناشناس ماندن سخن گفتهاند.
ایران پیش از آغاز جنگ نیز با تورم بالا، کاهش ارزش پول ملی، کمبود انرژی، تحریمها و ضعفهای عمیق ساختاری روبهرو بود. اکنون این کشور باید با زیرساختهای آسیبدیده، اختلال در تجارت، کاهش تولید و هزینههای سنگین بازسازی نیز دستوپنجه نرم کند.
آرشیا، مهندس عمران، پیش از جنگی که با حملات آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه آغاز شد، یک دهه در صنعت ساختوساز ایران فعالیت کرده بود. اما این جنگ باعث شد بسیاری از پروژهها عملاً متوقف شوند.
او اکنون برای یافتن کار با مشکل مواجه است، زیرا پروژهها یا به تعویق افتادهاند یا لغو شدهاند و هزینهها به شدت افزایش یافته است؛ در حالی که چشمانداز روشنی برای بهبود سریع وضعیت وجود ندارد.
این پدر دو فرزند از شهر اصفهان میگوید: «نگرانم. اگر ترامپ تحریمهای بیشتری اعمال کند، مردم عادی چگونه دوام میآورند؟ من نمیخواهم کشورم چه از نظر نظامی و چه اقتصادی مجازات شود. همین حالا هم در شرایط دشواری زندگی میکنیم.»
وضعیت او بازتابدهنده واقعیتی گستردهتر در سراسر ایران است؛ جایی که حملات آمریکا به کارخانهها، نیروگاهها، شبکههای حملونقل و دیگر زیرساختهای حیاتی آسیب رسانده و فشار بر اقتصادی را که از قبل نیز تحت فشار بود، افزایش داده است.
محسن، ۵۳ ساله، پس از آنکه ایران در واکنش به حملات آمریکا، پایگاهها و منافع ایالات متحده در منطقه را هدف قرار داد، ناچار شد کسبوکار کوچک واردات و صادرات خود با کشورهای حاشیه خلیج فارس را تعطیل کند.
او از بندرعباس میگوید: «مجبور شدم ۱۰ نفر از کارکنانم را اخراج کنم. تصمیم دردناکی بود، اما چارهای نداشتم. دیگر توان پرداخت حقوق آنها را نداشتم و حالا برای تأمین هزینههای خانوادهام به پساندازم متکی هستم.»
تورم و نااطمینانی، خانوادهها را تحت فشار قرار داده است
بر اساس آمار مرکز آمار ایران، نرخ تورم سالانه کشور در ماه ژوئیه به ۶۶ درصد رسید، در حالی که قیمت کالاهای مصرفی نسبت به یک سال قبل ۸۷.۹ درصد افزایش یافته است. تورم مواد غذایی نیز در مقایسه با سال گذشته به ۱۲۸ درصد رسیده است.
به گفته دو فرد آگاه از محافل قدرت و یک مقام ایرانی، برای حاکمان ایران تهدید اصلی صرفاً درد اقتصادی نیست، بلکه خطر آن است که تشدید مشکلات معیشتی بار دیگر اعتراضات گسترده را شعلهور کند.
یک مقام پیشین اصلاحطلب میگوید انتصاب حسین طائب در هفته گذشته به فرماندهی سازمان بسیج، که یکی از طراحان اصلی سرکوبهای گذشته به شمار میرود، از روشنترین نشانههای نگرانی فزاینده حکومت نسبت به بازگشت ناآرامیها است.

بسیج، یک نیروی شبهنظامی داوطلب، زیرمجموعه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی محسوب میشود و هر دو نهاد بارها از سوی حاکمان جمهوری اسلامی برای سرکوب اعتراضات به کار گرفته شدهاند.
در سالهای اخیر، نارضایتیهای اقتصادی بارها به اعتراضات سراسری در ایران انجامیده است.
در ژانویه امسال نیز اعتراضات سراسری علیه مشکلات اقتصادی توسط سپاه پاسداران و نیروهای بسیج سرکوب شد؛ سرکوبی که به کشته شدن هزاران نفر انجامید.
گروههای مدافع حقوق بشر میگویند حاکمان جمهوری اسلامی در ماههای اخیر در واکنش به نگرانی از بازگشت اعتراضات، موجی از اعدامها، بازداشتها، احضارها و صدور احکام طولانیمدت زندان را علیه روزنامهنگاران، وکلا، فعالان مدنی، مدافعان حقوق بشر و دانشجویان به راه انداختهاند.
مقامهای حکومتی میگویند این اقدامات برای حفظ ثبات در شرایط جنگی ضروری است. منتقدان اما معتقدند چنین رویکردی میتواند شکاف میان حاکمیت روحانی و جامعهای را که از فشارهای اقتصادی فزاینده به ستوه آمده، عمیقتر کند.
«حقوقم ظرف چند روز تمام میشود»
خانوادهها در سراسر کشور مصرف گوشت و سایر کالاهای ضروری را کاهش داده و به گزینههای ارزانتر روی آوردهاند.
حسین، کارمند دولت در شهر یزد، میگوید: «جلوی فرزندانم شرمندهام. حقوقم ظرف چند روز تمام میشود. گوشت و مرغ از سفره ما حذف شده است. واقعاً نمیدانم قرار است چگونه زندگی را بگذرانیم.»
بر اساس آمار مرکز آمار ایران، اجارهبها در ماه مارس نسبت به مدت مشابه سال قبل ۳۱ درصد افزایش یافته است. رسانههای دولتی نیز گزارش دادهاند که قیمت مسکن در تهران حدود ۵۰ درصد بیشتر از سال گذشته شده است.
حداقل دستمزد در ایران امسال حدود ۶۰ درصد افزایش یافت، اما افت مداوم ارزش ریال قدرت خرید مردم را از بین برده است؛ به طوری که ارزش دلاری حداقل دستمزد از حدود ۱۰۵ دلار در اواخر مارس به ۸۶ دلار کاهش یافته است.
بیژن، ۴۰ ساله، میگوید زمانی که ۱۵ سال پیش وارد بازار کار شد، به عنوان مهندس ماهانه حدود هزار دلار درآمد داشت. او از آن زمان برای تأمین هزینههای زندگی به تدریس آنلاین روی آورده است. اکنون او و همسرش به زحمت ماهانه حدود ۴۰۰ دلار درآمد دارند و تهران را ترک کردهاند تا در استانی ارزانتر زندگی کنند.
او میگوید: «قبلاً شاید روزی پنج یا شش ساعت کار میکردم. حالا تمام زندگیام یا کار کردن است یا دنبال کار گشتن، یا نگرانی از اینکه کار کافی نداشته باشم.»
برای بسیاری از ایرانیان، ترس از ازسرگیری درگیریها برنامهریزی برای آینده را هر روز دشوارتر کرده است.
محاصره دریایی آمریکا هزینهها را افزایش داده است
ایران تلاش کرده است جریان ورود کالاهای اساسی را از مسیرهای جایگزین، از جمله کریدورهای زمینی و دریای خزر، حفظ کند؛ اما این مسیرها نیز اکنون با فشار فزاینده مواجه شدهاند.
حملات به پلها موجب اختلال در حملونقل زمینی شده و هزینه و زمان لازم برای انتقال کالا به داخل ایران را افزایش داده است.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، هفته گذشته با اشاره به این وضعیت گفت: «مشکلات ما چندین برابر شده، در حالی که درآمدهای ما نیز کاهش یافته است.»
او افزود کالاهایی که پیشتر از طریق کشتی وارد میشدند، اکنون ناچارند مسیرهای طولانیتری را برای رسیدن به ایران طی کنند و همین امر باعث افزایش قیمتها شده است. به گفته او، ایران نفت کمتری میفروشد و به دلیل آسیبدیدگی یا رکود فعالیت بنگاهها، درآمدهای مالیاتی دولت نیز کاهش یافته است.
رضا سپهوند، نماینده مجلس، روز شنبه به خبرگزاری ایلنا گفت که محاصره دریایی عملاً واردات بنزین ایران را نیز متوقف کرده است. او افزود تولید روزانه بنزین کشور به سقف حدود ۱۳۰ میلیون لیتر رسیده، در حالی که مصرف روزانه به ۱۳۷ میلیون لیتر میرسد.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
نشنال کانتکست / ۱۷ اوت ۲۰۲۶
ترکیه در آستانه تأیید انحلال پکک؛ پژاک در امتداد مرز ایران در حال گسترش است
پارلمان ترکیه در اوایل ماه اوت قانونی با عنوان «تقویت همبستگی ملی و ادغام اجتماعی» تصویب کرد که چارچوب مربوط به بازگشت و ادغام مجدد قانونی اعضای پ.ک.ک را تعیین میکند. با این حال، برای فعال شدن این قانون، شورای امنیت ملی ترکیه (MGK) باید تأیید کند که پ.ک.ک، و مهمتر از آن، تمامی گروههای تحت چتر «ک.ج.ک» (KCK) و همه تشکلهای مرتبط با آن، سلاحهای خود را کنار گذاشته و به مرحلهای برگشتناپذیر از خلع سلاح رسیدهاند. این تأییدیه یکی از الزامات اصلی برای آن است که قانون از نظر حقوقی فعال تلقی شود و دروازهای است که از طریق آن دوره ششماهه اجرای قانون آغاز خواهد شد.
بر اساس اطلاعات منابع نزدیک به محافل سیاسی و امنیتی ترکیه، روند راستیآزمایی هماکنون در مراحل پیشرفته قرار دارد. «یلدیرای اوغور»، روزنامهنگاری که از نزدیکترین خبرنگاران به روند مرتبط با پ.ک.ک به شمار میرود، گزارش داده است که انتظار میرود سازمان اطلاعات ملی ترکیه (MIT) و نیروهای مسلح ترکیه (TSK) در طول ماههای اوت و سپتامبر، خلع سلاح پ.ک.ک و تخلیه اردوگاههای این گروه را تأیید کنند. پس از آن، ارزیابی آنها به رجب طیب اردوغان و شورای امنیت ملی ارائه خواهد شد. این گزارش را «اوزگور جبه»، روزنامهنگار دیگری که ارتباطات نزدیکی با این روند دارد، نیز تأیید کرده و گفته است هدف این است که تأییدیه تا ماه اکتبر صادر شود.
اگر این جدول زمانی محقق شود، شورای امنیت ملی ترکیه میتواند در ماه اکتبر انحلال رسمی پ.ک.ک را اعلام کند. پس از آن، این اعلامیه مبنای همه تحولات بعدی خواهد بود؛ از جمله سازوکار بازگشت اعضای مسلح که دوره ششماهه آن برای پذیرش درخواست افرادی که مایل به بازگشت هستند و میخواهند پروندههای قضاییشان تعیین تکلیف شود، آغاز خواهد شد.
گفته میشود روند صدور این تأییدیه در حالی در جریان است که گزارشها حاکی از آن است که برچیدن عملی ساختار پ.ک.ک در عراق و ترکیه، و همزمان ادغام نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) در ساختار دولت سوریه، به مراحل پایانی نزدیک شده است. با این حال، یک عنصر کلیدی از مجموعه مسلح مرتبط با پ.ک.ک که هیچ حرکت مشابهی در آن مشاهده نمیشود، «پژاک» (PJAK)، شاخه ایرانی-کرد پ.ک.ک است که در حال تقویت و گسترش مواضع خود در امتداد مرز ایران است.
زمینه موضوع:
مبنای صدور این تأییدیه، رسیدن به آستانهای مشخص است که دستگاه امنیتی ترکیه انتظار دارد محقق شود. گزارشهای ترکیه تعداد اعضای مسلح فعال پ.ک.ک را در ۱۸ اردوگاه در منطقه اقلیم کردستان عراق حدود ۳۸۰۰ نفر برآورد میکنند. علاوه بر این، حدود ۲۵۰۰ نفر نیز وجود دارند که ارتباط خود را با پ.ک.ک قطع کرده و زندگی غیرنظامی در پیش گرفتهاند، اما همچنان در اقلیم کردستان عراق زندگی میکنند. همچنین حدود ۱۵۰۰ نفر دیگر عمدتاً افراد غیرمسلح و هوادار پ.ک.ک هستند که احکام نهایی حبس یا محکومیت قضایی در ترکیه دارند، اما در اقلیم کردستان عراق زندگی میکنند.
با این حال، قانون شامل همه ۳۸۰۰ عضو مسلح نخواهد شد. در میان آنها، حدود ۹۰۰ جنگجو، از جمله ۲۳۰ چهره ارشد، بعید است مشمول این قانون شوند و انتظار میرود خارج از ترکیه باقی بمانند. با این وجود، اگر زندانیان پ.ک.ک در ترکیه، اعضای این گروه در اروپا و افرادی که در اردوگاههای پناهندگان، از جمله اردوگاه مخمور در شمال عراق، به سر میبرند نیز در نظر گرفته شوند، دامنه شمول این قانون احتمالاً جمعیت بسیار بزرگتری را دربر خواهد گرفت.
تحویل سلاحها در پنج محل جمعآوری متمرکز میشود: «بیناره قندیل، کورتهک، زرگله، لِوچه و بوله». چهار مورد از این مناطق در بخش غربی منطقه قندیل قرار دارند؛ موضوعی که نشان میدهد سلاحها در اطراف قندیل و بهصورت محلی جمعآوری میشوند و قرار نیست جنگجویان برای تسلیم سلاحهای خود به مراکز دوردست منتقل شوند.
گزارشهای امنیتی ترکیه از وجود زرادخانهای در ۳۵ محل زیرزمینی خبر دادهاند. فهرست تسلیحات گزارششده شامل سامانههای ضدزره «AT4» و «LAW»، نارنجکاندازهای «RPG-7»، تفنگهای «M4، M16 و AK-47»، تفنگهای تکتیرانداز «دراگونوف» و دیگر سلاحهای تکتیراندازی، نشانگرهای لیزری و تجهیزات دید در شب، خمپارهاندازهای ۶۰ و ۸۲ میلیمتری، توپهای بدون لگد، موشکهای پدافند هوایی دوشپرتاب «SA-7، استرلا، استینگر و ایگلا»، موشکهای ضدتانک «کُنکورس و میلان»، مسلسلهای سنگین «DShK»، مسلسلهای «PKM»، راکتهای «کاتیوشا»، نارنجک و نارنجکانداز، و پهپادهای انفجاری از نوعی که در حملات قبلی مورد استفاده قرار گرفتهاند.
در بخش مربوط به تخلیه مواضع، گزارشهای ترکیه از تخلیه دهها موضع پ.ک.ک در «گارا، متینا، زاپ، آواشین، حفتانین» و دیگر مناطق نزدیک به مرز ترکیه خبر میدهند. رسانههای ترکیه مدعی شدهاند که این تخلیهها از طریق اطلاعات و گزارشهای امنیتی، بازرسیهای میدانی و همچنین رصد ماهوارهای و پایش مبتنی بر مختصات جغرافیایی تأیید شدهاند. گزارشها حاکی است که نیروهای ترکیه در بخش قابل توجهی از مناطق رو به مرز ترکیه، پس از پاکسازی مواضع تخلیهشده، وارد آنها شدهاند.
این روند مستقیماً به مجموعهای از غارها و مواضع مستحکم منتهی میشود که از مرز ترکیه به سمت قندیل امتداد دارند و «TNC» آنها را بهعنوان بخشی از پرونده راستیآزمایی دولت دنبال کرده است. بنابراین، نوار شمالی منطقه قرار نیست بهصورت یک خلأ امنیتی رها شود؛ بلکه ارتش ترکیه در حال بازرسی، پاکسازی و تأمین امنیت آن است.
مسیر سوریه نیز به موازات این روند پیش میرود: «نیروهای دموکراتیک سوریه»(SDF) و هسته اصلی آن، یعنی «یگانهای مدافع خلق» (YPG)، در حال ادغام در ارتش و ساختار دولتی سوریه هستند. این اقدام، ساختار مسلحانه خودمختار آنها را از میان میبرد، اما همزمان نیروهای این گروه در ساختار جدید ادغام میشوند؛ موضوعی که اردوغان آن را چنین چارچوببندی کرده است که به آنها «سهمی» در روند دولتسازی در سوریه داده میشود.
با این حال، یک پرسش بزرگ همچنان درباره آینده «پژاک»(PJAK) باقی است؛ گروهی که در هیچ روند مشابهی مشارکت ندارد و در واقع، زیرساختهای آن در امتداد مرز، اگر چیزی تغییر کرده باشد، گسترش یافته و نه اینکه برچیده شده باشد.
برآوردها شمار نیروهای پژاک را در شاخه مسلح آن، یعنی «یگانهای شرق کردستان» (YRK)، بین حدود ۱۰۰۰ تا ۳۰۰۰ جنگجو تخمین میزنند. به نظر میرسد این شمار از نظر سازمانی جدا از ۳۸۰۰ کادر پ.ک.ک در روند انحلال این گروه در عراق باشد، هرچند مرز میان آنها به دلیل جغرافیای مشترک قندیل و پیشینه سازمانی مشترک، کاملاً نفوذپذیر است.
بهطرز طنزآمیزی، پژاک اکنون فعالتر از هر زمان دیگری طی بیش از یک دهه گذشته است و در طول سال ۲۰۲۶، درگیریهای مستمری در سمت ایرانی مرز داشته است. نیروهای این گروه در شبکهای از غارها و تونلها در امتداد کمربند قندیل مستقر هستند. ساکنان مناطق اطراف «بوین» در حلبچه از ایجاد پایگاههای جدید، حفر تونل، حفر چاه و حضور ماشینآلات سنگین در منطقه خود خبر داده و این نیروها را وابسته به پ.ک.ک معرفی کردهاند.
گزارشهای دیگری نیز از احداث سنگر، عملیات مهندسی جاده و جابهجایی ماشینآلات سنگین در محورهایی خبر دادهاند که از قندیل به سمت مرز ایران، از قندیل به سوی آسوس، از قندیل به سمت برادوست، چومان و سیدکان، و همچنین به سمت جنوب و در جهت پنجوین، حلبچه و هورامان امتداد دارند.
این تفاوت در نحوه برخورد با این گروهها، در رفتار ایران نیز دیده میشود. ایران در سراسر سال ۲۰۲۶ کارزار گستردهای از حملات و کمینها را علیه دیگر احزاب مخالف کرد ایرانی که در اقلیم کردستان عراق پناه گرفتهاند، از جمله «حزب دموکرات کردستان ایران (KDPI)، حزب آزادی کردستان (PAK)، شاخههای کومله و خبات»، به راه انداخته است. تلفات این حملات عمدتاً در نوار مرزی سورانینشین و سنینشین متمرکز بوده است.

اما «پژاک» که از نظر جغرافیایی به ایران نزدیکتر است، از نظر نظامی سازمانیافتهتر است و در امتداد محورهای قندیل و پنجوین استقرار دارد، با همان کارزار نظاممند علیه زیرساختهایش در خاک عراق مواجه نشده است. «TNC» این عدم تقارن را یکی از روشنترین نشانهها میداند که تهران پرونده پ.ک.ک ـ پژاک را با منطق متفاوتی مدیریت میکند.
البته پژاک کاملاً از حملات ایران در امان نمانده و ایران مواضع این گروه را در داخل خاک خود هدف قرار داده است، اما تفاوت در نحوه برخورد با زیرساختهای پژاک در سمت عراقی مرز، بهسختی قابل نادیده گرفتن است.
تحلیل:
ترکیه پرونده ایران را از الزامات خلع سلاحی که در قبال پ.ک.ک در عراق و نیروهای دموکراتیک سوریه در سوریه اعمال میکند، جدا کرده است. در حال حاضر، پژاک بهعنوان یک ساختار کنترلشده در مواجهه با ایران حفظ میشود، در حالی که آینده سیاسی ایران همچنان نامشخص است.
به نظر میرسد قانون چارچوبی جدید، اساساً با هدف فراهم کردن امکان چنین تفکیکی طراحی شده باشد. متن قانون، پ.ک.ک، ک.ج.ک و هر تشکل مرتبط با آنها را دربر میگیرد و از برقراری صلح در سراسر این جغرافیا سخن میگوید، اما هرگز نامی از پژاک نمیبرد، هرگز مشخص نمیکند که «پایان موجودیت واقعی» برای یک تشکل مرتبط دقیقاً به چه معناست و هیچ معیار مشخصی نیز برای سنجش آن تعیین نمیکند.
این قانون قضاوت درباره چنین مواردی را به نهادهای امنیتی و شورای امنیت ملی واگذار کرده است؛ دقیقاً همان اختیاری که برای اعمال فشار بر گروههای وابسته در یک جدول زمانی باز و نامحدود لازم است، در حالی که میتوان هسته اصلی سازمان را پایانیافته و منحلشده اعلام کرد.
دلایل مشخصی وجود دارد که چرا پژاک نمیتواند با همان جدول زمانی منحل شود. بیشتر کادرهای این گروه شهروندان ایرانی هستند که امکان بازگشت امن به ایران را ندارند و ایران نیز هیچ چارچوبی برای مصالحه مشابه قانون ترکیه ارائه نکرده است. قرار دادن این جنگجویان در اردوگاههایی بدون پوشش و حفاظت، آنها را به اهدافی آسان تبدیل خواهد کرد؛ ضمن آنکه حکومتی که آینده آن سرنوشت این افراد را تعیین خواهد کرد، خود در شرایطی نامشخص قرار دارد؛ شرایطی که با ادامه جنگ آمریکا و ایران و حلوفصلنشدن آن، بیثباتتر شده است.
انحلال پژاک در شرایط کنونی همچنین موجب خالی شدن بخشی از نوار مرزی خواهد شد که آنکارا دلایل جدی دارد که نخواهد آن را بدون حضور و کنترل رها کند.
نگرانی اصلی آنکارا در این مرز، احتمال شکلگیری یک جبهه نظامی کردهای ایرانی با حمایت اسرائیل یا آمریکا است؛ نگرانیای که تا حد زیادی مستقل از رقابت خود ترکیه با ایران عمل میکند. در جریان جنگ فوریه ۲۰۲۶، بحثهایی درباره بسیج گروههای مسلح کرد ایرانی علیه تهران شکل گرفت و برخی از آنها، بهویژه «حزب آزادی کردستان (PAK)»، آشکارا از این ایده استقبال کردند. هاکان فیدان و دیگر مقامهای ترکیه بهطور علنی نسبت به استفاده اسرائیل از بازیگران کرد در منطقه هشدار دادند.
مرزی که تحت کنترل پژاک باشد، مرزی نیست که «حزب دموکرات کردستان ایران (KDPI)»، کومله یا PAK بتوانند بر آن مسلط شوند؛ و پژاک گروهی است که آنکارا از طریق عبدالله اوجالان و معماری جدید صلح، بیشترین امکان تأثیرگذاری بر آن را دارد. ارزش پژاک در اشغال این جغرافیا و محدود کردن رقبای آن است و برای ایفای این نقش، ضرورتی ندارد که به یک نیروی نیابتی ضدایرانی تبدیل شود.
پژاک همچنین برای آنکارا و تهران، در مقایسه با احزابی که هدف اصلیشان سرنگونی جمهوری اسلامی است، قابل مدیریتتر است. پ.ک.ک و پژاک سابقهای طولانی از روابط مبتنی بر بدهبستان با ایران دارند که دورههای رویارویی، آتشبس، همزیستی ضمنی و دورههای خویشتنداری را دربر میگیرد؛ از جمله آتشبس پژاک با تهران در سال ۲۰۱۱.
موضع پژاک در جریان جنگ ۲۰۲۶ نیز مبهم بود. این گروه به ائتلاف کردهای ایرانی پیوست و برخی از نیروهایش گفتند آماده جنگ هستند، اما جنبش مادر آن با جنگ مخالفت کرد و پژاک نیز از همسویی آشکار با طرحهای آمریکا و اسرائیل، آنگونه که PAK انجام داد، پرهیز کرد. این خویشتنداری نسبی باعث میشود پژاک در مرز، حضوری قابل پیشبینیتر از گروههایی داشته باشد که آشکارا در پی حمایت خارجی برای جنگ با هدف تغییر رژیم هستند.
موضع خود اوجالان نیز در همین جهت است. او در دیداری حدوداً پنجساعته با هیأتی از حزب دموکراتیک خلقها (DEM) در زندان امرالی در ۲۰ ژوئیه، استدلال کرد که نمیتوان ایران را در وضعیت کنونی رها کرد و بنا بر گزارشهای منتشرشده از این نشست، خواستار ابتکاری برای تغییر ساختار پژاک، نه انحلال کامل آن، شد.
او نام نچیروان بارزانی، رئیس اقلیم کردستان عراق و از چهرههای حزب دموکرات کردستان (KDP)، و بافل طالبانی، رهبر اتحادیه میهنی کردستان (PUK)، را بهعنوان مشارکتکنندگان در این روند مطرح کرد، گفت ترکیه باید نقشی مثبت ایفا کند و تصریح کرد که این روند باید بدون اتکا به آمریکا یا بریتانیا پیش برود.
این اظهارات را میتوان نوعی استدلال خطاب به آنکارا دانست مبنی بر اینکه کارآمدی اوجالان تنها به پ.ک.ک مستقر در ترکیه محدود نمیشود و میتواند به پرونده ایران نیز گسترش یابد. همچنین این اظهارات نشان میدهد که هیچیک از دو مرکز قدرت کردها در اربیل و سلیمانیه را نمیتوان از هرگونه توافق جدی درباره وضعیت مرز کنار گذاشت.
«نقش اتحادیه میهنی کردستان (PUK)» به این ترتیبات بُعد جغرافیایی میدهد. بخش بزرگی از نوار رو به ایران در داخل حوزه نفوذ یا در مجاورت حوزه نفوذ اتحادیه میهنی قرار دارد، ممکن است شماری از کادرهای ارشد پ.ک.ک در نهایت به منطقه سلیمانیه منتقل شوند و اوجالان نیز مستقیماً نام بافل طالبانی را مطرح کرده است.
مجله «گولان» (Gulan)، وابسته به حزب دموکرات کردستان، در گزارشی در سال ۲۰۱۶ مدعی شده بود که میان ایران و اتحادیه میهنی تفاهمی برای انتقال عناصر پ.ک.ک و پژاک به سمت مرز ایران، در حوالی پنجوین، باشماخ و محور حلبچه ـ هورامان، وجود داشته است؛ بخشی از این هدف نیز جلوگیری از نفوذ دیگر گروههای کرد ایرانی به داخل ایران عنوان شده بود.
آن گزارش بهشدت متأثر از ملاحظات و چارچوببندی جناحی بود و بنابراین باید با احتیاط با آن برخورد کرد؛ با این حال، جغرافیایی که در آن گزارش توصیف شده، همان جغرافیایی است که اکنون در حال تقویت شدن است.
هیچیک از این موارد، وجود یک توافق رسمی میان ترکیه، ایران و اتحادیه میهنی کردستان را ثابت نمیکند و نباید چنین چیزی مطرح شود. عدم هدف قرار دادن پژاک از سوی ایران و تفکیک پرونده آن از سوی ترکیه، با فرض وجود یک تفاهم مذاکرهشده سازگار است؛ اما به همان اندازه میتواند حاصل همگرایی منافع جداگانهای باشد که بدون وجود هیچ توافقی، نتیجهای مشابه ایجاد کرده است.
آنچه شواهد از آن حمایت میکنند، گزاره محدودتری است: پژاک بهعنوان یک استثنای موقت و مفید مورد برخورد قرار میگیرد، زیرا پرونده ایران همچنان حلنشده است و ترکیه، ایران و اوجالان هر یک دلایل خاص خود را برای آن دارند که فضای مسلحانه کردهای رو به ایران به دست بازیگرانی نیفتد که آمادگی بیشتری برای همسویی با اسرائیل دارند.
روشنترین آزمون، خودِ تأییدیه ماه اکتبر خواهد بود. اگر شورای امنیت ملی ترکیه انحلال پ.ک.ک و ک.ج.ک را کامل و برگشتناپذیر اعلام کند، در حالی که پژاک همچنان مسلح باقی مانده، تونلها و مواضعش در مرز ایران دستنخورده یا حتی در حال گسترش باشد و هیچ سازوکار خلع سلاحی برای پژاک نیز ارائه نشده باشد، این امر شاهد قدرتمندی خواهد بود بر اینکه آنکارا عمداً پرونده ایران را از استاندارد خلع سلاحی که در سایر مناطق اعمال کرده، جدا کرده است.
متن قانون بهگونهای تنظیم شده که ایجاب میکند تشکلهای مرتبط نیز به موجودیت خود پایان داده باشند. گسترش آشکار پژاک، واقعیتی است که تأییدیه ماه اکتبر ناگزیر خواهد بود آن را توضیح دهد یا بیسروصدا از کنار آن عبور کند.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
سروش پاکزاد / بیبیسی فارسی
در ماههای اخیر و پس از فروکشکردن آتش جنگ و فرارسیدن تابستان، بار دیگر تصاویر فضای عمومی شهرهای بزرگ و حضور گسترده زنان بدون پوشش اجباری این تصور را تقویت میکرد که حکومت ایران در زمینه حجاب از اهداف و ایدهآلهایش عقبنشینی کرده است؛ مشاهده این پدیده حتی در دوران جنگ، از جمله در تجمعات حکومتی در میادین شهرها، نهتنها نشانهای از عقبنشینی، بلکه تا حدی به پذیرش سبک پوشش انتخابی زنان ایرانی تعبیر میشد.
اما در روزهای اخیر از اظهارنظرهایی که از طرف مقامها و نهادهای مختلف مطرح شده چنین برمیآید که حکومت ایران درصدد اعمال کنترل بیشتر بر فضای اجتماعی و سیاسی این کشور است.
روز دوشنبه ۲۶ مرداد، رسانههای ایران ویدیو کوتاهی از علی صالحی دادستان تهران، در نشست شورای عالی قوه قضائیه منتشر کردند که در آن از تشکیل «یک دادسرای ویژه امنیت اخلاقی» در شهر تهران با ۱۲ قاضی خبر میداد. هدف این دادسرا رسیدگی به «تخلفات و جرایم منافی عفت برخی کافهها و رستورانهای تهران» عنوان شده است.
دادستان تهران دراین جلسه گفته است که با فروشگاههایی که اقدام به فروش «البسه نامتعارف» میکنند نیز برخورد میکند. مشخص نیست منظور او از «البسه نامتعارف» چیست.
تصاویر حضور زنان بدون پوشش مورد نظر حکومت ایران در بازار پروانه تهران در هفتههای گذشته باعث انتقاد گروههای تندرو در شبکههای اجتماعی شد و خبر رسید برخی از غرفههای این بازارچه تعطیل شده است.
هنوز روشن نیست که آیا حکومت ایران در آستانه اجرای دور جدیدی از برخوردهای گسترده در حوزه حجاب قرار دارد یا این موضعگیریها بیشتر با هدف ارسال پیامی سیاسی به حامیان اجرای سختگیرانه قوانین مرتبط با پوشش مطرح شده است.
همزمان برخی از کاربران شبکههای اجتماعی از «بازگشت تذکر حجاب» در برخی شهرها از جمله تهران، رشت و اصفهان خبر دادهاند.
در تازه ترین مورد، یک کاربر ساکن رشت، در روز ۲۶ مرداد نوشت: «در میدان شهرداری رشت ‘’تونل وحشت’’ راه انداختهاند . به ترتیب در صورت عابر داد میزنند، تذکر حجاب میدهند که «لباس مناسب خیابون بپوش!» و ‘’آستین کوتاه نپوش!’’ و ‘’شال همراهت باشد’‘. کنارشان یک ون ارشاد هم هست، ولی فقط نگاه میکنند.»
در همین حال، در ماههای گذشته گزارشهای متعددی درباره پلمب شماری از کافههای تهران و دیگر شهرهای ایران خبرساز شده بود. از جمله در تهران، تصاویری از تخریب بخشهایی از پیادهروهای کافههای محبوب خیابان سنایی واکنشهای زیادی برانگیخت.
بر اساس این گزارشها، برای برخورد با هر یک از این کافهها دلایل متفاوتی مطرح شده بود؛ از جمله «حجاب، سد معبر و رعایت نکردن قوانین کشور».
از بازداشت کاربران، به خاطر ترند «بریم نجف» تا کامنت «جاوید شاه» در اینستاگرام
دادستان تهران همچنین بر نظارت بر فضای مجازی تاکید کرده است. به گفته او، یک واحد رصد فضای مجازی مسئولیت نظارت بر این فضا و برخورد با متخلفان را بر عهده دارد.
آقای صالحی گفت بازداشت دو اینفلوئنسر که به گفته او با انتشار یک کلیپ، مراسم اربعین را «تمسخر» کرده بودند، توسط این واحد انجام شده است.
در هفتههای گذشته، گروهی از بلاگرهای زائر اربعین ویدیوهایی با آهنگ مداحی «بریم نجف» منتشر کردند که به یک ترند در شبکههای اجتماعی تبدیل شد. در این ویدیوها، آنها تصاویری از مسیر سفر خود را به اشتراک میگذاشتند.
برخی کاربران نیز با استفاده از همین آهنگ، ویدیوهایی ساختند که در آنها به جای نجف به مهمانی یا آرامگاه کوروش میرفتند یا پرچم شیر و خورشید در دست داشتند. برخی دیگر نیز با اشاره به وضعیت اقتصادی میگفتند جایی نمیروند.
همزمان، یک اینفلوئنسر حامی حقوق حیوانات با استفاده از این ترند، ویدیویی از غذارسانی به سگهای بیصاحب منتشر کرد که واکنشبرانگیز شد و برخی کاربران آن را توهینآمیز تلقی کردند.
برخی گزارشها حاکی است در پی انتقاد کاربران مذهبی، او بازداشت و تحت تعقیب قضایی قرار گرفته است.
در روزهای گذشته تصاویری از بازداشت و یا «ابراز پشیمانی» چند کاربر عادی اینستاگرام نیز در خبرگزاریهای نیمه رسمی منتشر شده است.
در یکی از این موارد، یک کارگر ساکن رباطکریم که گفته میشود به اتهام دنبال کردن حساب شاهزاده رضا پهلوی، ابراز حمایت از او و نوشتن کامنت «جاوید شاه» بازداشت شده بود، در ویدیویی که از «بازجویی» او مقابل دوربین پلیس منتشر و بازنشر شد، دیده میشد.
در این ویدیو، او میگوید تلفن همراهش در اختیار فرزندش بوده است. در ادامه، فردی که از او مصاحبه میکند، تابلوی عکس خاندان پهلوی را نشان میدهد و مدعی میشود این تابلو از منزل او ضبط شده است.
زیر این ویدیو که در حساب اینستاگرام رسانه پیام گلستان، خبرگزاری محلی رباط کریم منتشر شده بیش از ۲۰ هزار کامنت منتشر شده که بسیاری از آنها اعتراض خود را با نوشتن جاویدشاه بیان کردهاند.
در یک ویدیوی دیگر که آن نیز به نظر میرسد در بازداشتگاه پلیس ضبط شده، زنی میانسال از انتشار محتوای سیاسی درباره «اعتراضات ۱۴۰۱ و مهسا امینی» و «حمایت از پانکردیسم» عذرخواهی میکند. مشخص نیست این اظهارات تحت چه شرایطی بیان شده است.
در موارد دیگری نیز گزارشهایی منتشر شده است که بر اساس آنها افرادی به دلیل انتشار انتقاد یا آنچه «توهین» به مقامات حکومت عنوان شده، بازداشت شدهاند و در ویدیوهایی که از آنها منتشر شده، در برابر دوربین از این اقدام ابراز پشیمانی میکنند.
در تعدادی از این موارد، به نظر میرسد برخی از صفحاتی که شامل ویدیو عذرخواهی است به صاحبان آن بازگردانده شده است.
در همین حال بیبیسی از مواردی خبردار شده که طی آن تعدادی از کاربران شبکههای اجتماعی به دلیل «نشر اکاذیب در شبکههای اجتماعی» چندین روز زندانی شدهاند.
در همین حال، گزارشها حاکی از آن است که فشار بر برخی سلبریتیها و چهرههای شناختهشده که در شبکههای اجتماعی به اظهارنظرهای سیاسی پرداختهاند ادامه دارد. بر اساس اطلاعاتی که به بیبیسی رسیده، برای شماری از این افراد پروندههای قضایی تشکیل شده و برخی از آنها از تهدید به مصادره اموال خبر دادهاند.
با وجود این فشارها و تهدیدها، ویدیوهایی از کاربران عادی شبکههای اجتماعی نیز دیده میشود که در آن از کشته شدگان دی ماه یاد میکنند.
برای مثال ویدیویی از یک کاربر از گذاشتن ۵۰ شاخه گل بر مزار کشتهشدگان دیماه و اعتراضات ۱۴۰۱ پربازدید شد. او زیر ویدیوی خود نوشت «۵۰ شاخه گل گذاشتم ولی نرسید به همهشون». بسیاری از خانوادههای کشته شدگان دیماه زیر این پست نام عزیزانشان را نوشتند.
در همین حال فشار بر برخی خانوادههای کشته شدگان اعتراضات دیماه نیز کاسته نشده است.
در هفته گذشته دایی طاها سلیمانی، از کشته شدگان ۱۸ دی در صادقیه تهران خبر داد که مغازهاش به خاطر نصب عکس خواهرزادهاش پلمب شده و به شش ماه تا یک سال حبس تهدید شده است. برخی دیگر از خانوادههای کشته شدهها نیز در اینستاگرام نوشتند اجازه فعالیت در شبکههای اجتماعی از آنها گرفته شده است.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
اصلی آیدینتاشباش / نیویورک تایمز / ۱۸ اوت ۲۰۲۶
حرکتی چشمگیر برای کشوری است که طی یک دهه گذشته امنیت ملی را تقریباً بر هر ملاحظه دیگری مقدم دانسته است. پارلمان ترکیه هفته گذشته قانونی را تصویب کرد که بر اساس آن، عفو محدودی برای اعضای دشمن دیرینه و سابق دولت، یعنی «حزب کارگران کردستان» (پ.ک.ک)، در نظر گرفته میشود؛ اقدامی که میتواند راه را برای پایان دادن به یکی از طولانیترین شورشهای مسلحانه خاورمیانه هموار کند.
پ.ک.ک نزدیک به نیم قرن علیه دولت ترکیه جنگیده است تا حقوق و خودمختاری کردها را پیش ببرد؛ منازعهای که از مرزهای ترکیه فراتر رفته و به عراق، سوریه و ایران نیز کشیده شده است. قانون جدید مسیری را ایجاد میکند که بر اساس آن هزاران جنگجو و هوادار این گروه که در زندان یا تبعید به سر میبرند، بتوانند به زندگی عادی بازگردند.
دولت ترکیه این اقدام را «عفو» نمینامد. این واژه همچنان در کشوری که دههها خشونت ناشی از درگیری میان ارتش و نیروهای پ.ک.ک را تجربه کرده، بار سیاسی سنگینی دارد. همچنین این قانون را نمیتوان یک بسته گسترده دموکراتیکسازی دانست.
با این حال، این اقدام نزدیکترین گام ترکیه در سالهای اخیر به نوعی آشتی ملی محسوب میشود. پس از یک سال مذاکره، به نظر میرسد رهبری پ.ک.ک پذیرفته است که دیگر نمیتواند از طریق مبارزه مسلحانه حقوق کردها را پیش ببرد. در مقابل، ترکیه نیز بهطور ضمنی اذعان کرده است که مسئله کردها صرفاً از طریق ابزارهای نظامی قابل حل نیست و جنبشی که در میان بخشهایی از جامعه کرد ریشه دارد، باید راهی برای تحقق خواستههای سیاسی خود داشته باشد.
این معامله «سلاح در برابر سیاست» درسهایی در بر دارد که میتوان آنها را در دیگر منازعات پیچیده و ظاهراً حلنشدنی با گروههای مسلح به کار گرفت؛ از جمله در غزه با حماس و در لبنان با حزبالله، حزب سیاسی و نیروی شبهنظامی شیعه.
البته این موارد تفاوتهای خاص خود را دارند. اما اصل بنیادین مشترک آنها این است که شورشهای مسلحانهای که در بستر اجتماعی ریشه دواندهاند، با بمباران از میان نمیروند. خلع سلاح باید تدریجی و مشروط باشد، همراه با اقدامات متقابل از سوی طرفهای درگیر و با چشماندازی روشن برای حلوفصل سیاسی نهایی. در مورد ترکیه، دستیابی به چنین روندی بیش از یک سال مذاکره زمان برد.
جنبشهای مسلح به ندرت صرفاً به این دلیل که دشمنانشان خواستار آن هستند، سلاحهای خود را کنار میگذارند. بسیاری از آنها زمانی به این نتیجه میرسند که مبارزه مسلحانه دیگر نمیتواند اهداف سیاسیشان را محقق کند و در عین حال، مسیر دیگری برای پیگیری آن اهداف از سوی پایگاه اجتماعیشان در اختیارشان قرار گرفته باشد.
آنچه روند ترکیه را متمایز میکند، تدریجی بودن آن و نقشآفرینی نهادهای رسمی کشور است. پ.ک.ک ابتدا سال گذشته با انحلال خود موافقت کرد و در شمال عراق مراسمی نمادین برگزار کرد که طی آن سلاحهایش را به آتش کشید.
اکنون ترکیه نیز به تعهدات خود عمل کرده و حمایتهای قانونی لازم را فراهم آورده است تا هزاران عضو پ.ک.ک بتوانند به کشور بازگردند. بهرهمندی از این امتیازات مشروط به آن است که مقامهای ترکیه تأیید کنند این گروه واقعاً خلع سلاح شده است. همچنین قانون میان اعضای عادی و کسانی که مسئول جدیترین جرایم بودهاند، تفاوت قائل میشود.
بر اساس این قانون، نیروهای ردهپایین، سیاستمداران زندانی و فعالان سیاسی در تبعید میتوانند به کشور بازگردند و دوباره در زندگی غیرنظامی ادغام شوند. در مورد بسیاری از آنان، رسیدگیهای قضایی برای مدت پنج تا ده سال تعلیق خواهد شد و در نهایت، اگر از فعالیت مسلحانه دور بمانند، پروندههایشان مختومه میشود. این دوره زمانی، حتی برای جنگجویان سابقی که محکومیت کیفری دارند، مسیری برای بازگشت به زندگی عادی فراهم میکند و در عین حال به نهادهای امنیتی ترکیه اطمینان میدهد که در صورت بازگشت خشونت، ابزارهای لازم را در اختیار خواهند داشت.
فرماندهان ارشد پ.ک.ک فعلاً تا حد زیادی از شمول این قانون مستثنا شدهاند، هرچند مقامهای ترک و کرد به من گفتهاند که انتظار میرود وضعیت آنان نیز به تدریج تعیین تکلیف شود. یک کمیسیون پارلمانی بر اجرای این روند نظارت خواهد کرد، در حالی که مسائل گستردهتر مربوط به حقوق کردها به عرصه بحث و رقابت سیاسی واگذار میشود.
عامل دیگری نیز زمینه را برای چنین توافقهایی مساعد کرده است: به نظر میرسد قدرت بازیگران مسلح غیردولتی در حال افول باشد. جنگ چریکی بهطور سنتی بر پنهانکاری و توانایی دوام آوردن در برابر دشمنی قدرتمندتر متکی بود. اما دیگر چنین نیست. پهپادها، فناوریهای نظارتی و تسلیحات دقیق مبتنی بر هوش مصنوعی این مزیت را تا حد زیادی از بین بردهاند. ترکیه از این فناوریها برای محدود کردن پ.ک.ک در سوریه و عراق استفاده کرده است و اسرائیل نیز همین رویکرد را علیه حماس و حزبالله به کار گرفته؛ هرچند با بهایی سنگین از نظر ویرانی و تلفات غیرنظامیان در غزه و لبنان.
عبدالله اوجالان، بنیانگذار زندانی و مذاکرهکننده اصلی پ.ک.ک، زمانی که گفت مبارزه مسلحانه «به پایان مسیر خود رسیده است»، این واقعیت جدید را پذیرفت. مهمتر از آن، او استدلال کرد که خلع سلاح مستلزم «به رسمیت شناختن سیاست دموکراتیک و ایجاد یک چارچوب قانونی» است.
این بدان معنا نیست که بازیگران غیردولتی در سراسر جهان ناپدید خواهند شد. حوثیهای یمن که از حمایت ایران برخوردارند، نشان میدهند که گروههای مسلح همچنان میتوانند اختلالات و بیثباتی گستردهای ایجاد کنند.
آزمایش ترکیه همچنان با ابهامات فراوانی روبهرو است. خلع سلاح به این معنا نیست که مسئله کردها در ترکیه پایان یافته یا اینکه مطالبات و نارضایتیهای کردها به شکلی معجزهآسا از میان رفته است. آزمون اصلی این خواهد بود که آیا خواستههایی مانند خودمختاری بیشتر منطقهای، که زمانی از پایگاههای کوهستانی دنبال میشد، میتواند از این پس در پارلمان، شهرداریها و نهادهای مدنی پیگیری شود یا نه. موفقیت این روند همچنین به این بستگی دارد که رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور اقتدارگرای ترکیه، تا چه اندازه برای فعالیت سیاسی مشروع فضا فراهم کند.
برای آنکه حزبالله سلاحهای خود را کنار بگذارد، جمعیت شیعه لبنان باید اطمینان پیدا کند که این اقدام به معنای از دست دادن نفوذ سیاسی یا امنیت آنان نخواهد بود. دولت لبنان نیز باید آنقدر توانمند شود که بتواند جایگزین ساختار نظامی موازی حزبالله شود؛ در عین حال، پایگاه اجتماعی این گروه باید از امنیت برخوردار باشد و راهی برای پیگیری مطالبات خود از طریق سازوکارهای سیاسی داشته باشد.
خلع سلاح حماس نیز به همین ترتیب مستلزم آن است که اسرائیل بپذیرد جمعآوری سلاحها به معنای از میان رفتن آرمانها و مطالبات سیاسی فلسطینیان نیست. حماس نمیتواند در غزه یک نیروی نظامی مستقل داشته باشد. اما هر ترتیب پایداری باید مسیری سیاسی و معتبر برای خودگردانی فلسطینیان فراهم کند و به کسانی که مبارزه مسلحانه را کنار میگذارند، دلیلی بدهد تا باور کنند سیاست میتواند چیزی را محقق کند که سلاح قادر به تحقق آن نیست.
میدانم که تصور چنین چیزی تا چه اندازه دشوار است. من در گذشته به عنوان روزنامهنگار، منازعه کردهای ترکیه را از دیاربکر در جنوبشرق این کشور تا پایتخت، آنکارا، و همچنین کوهستانهای شمال عراق پوشش دادهام. به اندازه کافی اندوه و رنج دیدهام و با رهبران ترک و فعالان کرد بسیاری گفتوگو کردهام که هر یک مطمئن بودند سرانجام پیروز خواهند شد؛ اما در نهایت همگی در جنگی گرفتار شدند که دههها به طول انجامید.
سالهاست که دولتهای خاورمیانه خلع سلاح را عمدتاً یک مسئله امنیتی تلقی کردهاند: چگونه میتوان یک گروه شبهنظامی را نابود کرد یا رهبران آن را از میان برد؟ نتیجه چنین نگاهی، جنگهای بیپایان ضدشورش بوده است. اما به نظر میرسد ترکیه در حال آزمودن رویکردی متفاوت است. این کشور در حال بررسی این موضوع است که آیا میتوان یک جنبش مسلح را به یک جنبش کاملاً سیاسی تبدیل کرد یا نه.
نتیجه این روند به هیچوجه قطعی نیست و من نیز ادعا نمیکنم که انجام آن آسان است. اما درس بزرگتر آن ارزش تأمل دارد: پیروزی واقعی بر یک شورش مسلحانه زمانی حاصل نمیشود که همه شورشیان از میان بروند؛ بلکه زمانی به دست میآید که فرد مسلح تصمیم بگیرد به جای جنگجو بودن، سیاستمدار باشد.
ــــــــــــــــــــ
* اصلی آیدینتاشباش پژوهشگر مؤسسه بروکینگز و مدیر پروژه ترکیه در این مؤسسه است.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
نشریه گاردین
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: در سالهای اخیر، جهانِ غرب شاهدِ تحولی شگرف در ساختارِ سیاسیِ خود بوده است؛ تحولی که بسیاری از ناظرانِ سیاسی و نظریهپردازانِ علومِ اجتماعی را به تأمل واداشته است. لیبرالدموکراسی، که پس از جنگِ سرد بهعنوانِ «پایانِ تاریخ» و الگویِ نهاییِ حکمرانی تجلیل میشد، اکنون با چالشهاییِ بیسابقه روبروست. از ظهورِ پوپولیسمِ اقتدارگرا در اروپا و آمریکا تا افولِ هنجارهایِ لیبرال در دموکراسیهایِ نوپا و کهن، نشانههایی از یک بحرانِ عمیق به چشم میخورد.
کتاب «مردم در برابر دموکراسی» (The People vs Democracy) اثرِ یاشا مونک، نظریهپردازِ سیاسیِ دانشگاهِ هاروارد، که به تازگی با ترجمه فارسی در ایران متشر شده است، یکی از تأملبرانگیزترین تلاشها برای درکِ این بحران و ریشهیابیِ آن است. مونک در این کتاب، با نگاهی موشکافانه و بیپرده، به بررسیِ پدیدهای میپردازد که آن را «دموکراسیِ غیرلیبرال» (Illiberal Democracy) مینامد: جوامعی که اگرچه انتخاباتِ آزاد برگزار میکنند، اما به اصولِ بنیادینِ لیبرال مانندِ آزادیِ مطبوعات، استقلالِ قضایی، شفافیت و حقوقِ اقلیتها پشت میکنند.
مونک با استناد به نمونههایی چون مجارستانِ ویکتور اوربان، هندِ نارندرا مودی و ترکیهٔ رجبطیباردوغان، نشان میدهد که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف نیستند و در شرایطی از نابرابریِ اقتصادی و تنشهایِ هویتی، این دو مفهوم میتوانند از یکدیگر فاصله بگیرند. اما آنچه این کتاب را به اثریِ بهویژهیِ مطرحسازِ گفتوگو تبدیل میکند، توجهِ آن به وضعیتِ خودِ غرب است. مونک هشدار میدهد که ایالاتِ متحده و اروپا نیز از این قاعده مستثنی نیستند و ظهورِ چهرههایی مانندِ دونالد ترامپ در آمریکا، نشانههایِ هشداردهندهای از «شبهاقتدارگرایی» (Strongman-lite) و فرسایشِ هنجارهایِ دموکراتیک است.
این مقالهٔ نقد و بررسی، که در نشریهٔ گاردین به قلمِ لویید گرین منتشر شده است، مروری است بر استدلالهایِ کلیدیِ مونک و نیز نقدی بر نقاطِ قوت و ضعفِ تحلیلهایِ او. گرین در این نوشته، ضمنِ تأییدِ بینشِ عمیقِ مونک دربارهٔ بحرانِ لیبرالدموکراسی، به این پرسشِ اساسی میپردازد که آیا راهحلهایِ ارائهشده توسطِ وی (مانند «میهنپرستیِ فراگیر») برای عبور از این بحران کافی هستند، یا اینکه زخمهایِ عمیقِ ناشی از شکافهایِ اقتصادی، نژادی و هویتی، نیازمندِ درمانی بسیار ریشهترند.
در ادامه، گرین با نثری روان و مثالهاییِ عینی، نشان میدهد که چگونه مفاهیمی چون «خون و خاک» (Blood and Soil) که روزگاری بهعنوانِ یادگارهایی از دورانِ پیشامدرن تلقی میشدند، بار دیگر به عرصهٔ سیاست بازگشتهاند و چگونه رأیدهندگانی که خود را «مطرود» (Deplorables) نظامِ جهانیسازی میبینند، دیگر تحملِ نادیدهگرفتهشدن را ندارند. این گفتوگویِ فکری، دعوتی است به تأمل در بابِ سرنوشتِ دموکراسی در عصرِ شکافهایِ عمیق و مسئلهای که همچنان بیپاسخ مانده است: آیا لیبرالدموکراسی میتواند خود را نجات دهد، یا اینکه این آخرین فصل از روایتِ پیروزمندانهٔ آن است؟

بررسی کتاب «مردم در برابر دموکراسی»
خون، خاک و ترامپ بهعنوان شبهدیکتاتور
یاشا مونک (Yascha Mounk) استدلال میکند که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف هم نیستند و به آمریکاییها توصیه میکند که به نمونههای مجارستان، هند و ترکیه نگاه کنند.
لیبرالدموکراسی دههای ضعیف خود را پشت سر میگذارد و پایانی برای آن به چشم نمیخورد. به گزارش «خانهٔ آزادی» (Freedom House)، یک سازمان غیردولتیِ (NGO)، «دموکراسی در بحران است» و از اواسطِ اولین دورهٔ ریاستجمهوری جورج دبلیو بوش، دچار عقبگرد شده است. (۱)
اکثریتِ قریببهاتفاق آمریکاییها معتقدند دونالد ترامپ بیش از یک رئیسجمهور سنتی، مانند یک خودکامه رفتار میکند، آن هم در حالی که یکچهارم از هزارهایهای آمریکا [منظور کسانی هستند که تقریباً بین ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۶ متولد شده اند. مترجم] انتخاباتِ آزاد را ضروری نمیدانند. ایالاتِ متحده بهعنوان یک دموکراسی «ناقص» تلقی میشود که از کشورهایی مانند مالت، اروگوئه، اسپانیا و کرهٔ جنوبی عقبتر است. حتی پیش از ترامپ و برگزیت (Brexit)، نظمِ لیبرال درخششِ خود را از دست داده بود.
یاشا مونک، نظریهپردازِ سیاسیِ دانشگاهِ هاروارد (۲) در جدیدترین کتابِ خود، «مردم در برابر دموکراسی» (The People vs Democracy)، بر ظهورِ دموکراسیِ غیرلیبرال تمرکز میکند – یعنی پیدایشِ جوامعی که دولتهایِ خود را انتخاب میکنند، اما به هنجارهایِ لیبرالی مانندِ مطبوعاتِ آزاد، دادرسیِ عادلانه، شفافیت، مدارا و آزادیهایِ مدنی اهمیتِ چندانی نمیدهند. بهگفتهٔ مونک، مجارستانِ اوربان، هندِ مودی و ترکیهٔ اردوغان، اعضایِ اصلی این باشگاهِ مشکوک هستند.
مونک به طرز قانعکنندهای استدلال میکند که دموکراسی و لیبرالیسم مترادف یکدیگر نیستند و در مواجهه با رشدِ نابرابر و جهانِ چندفرهنگی، بینِ این دو مفهوم اکنون اصطکاک، اختلاف نظرو یاحتی شاید حالتی بدتر از آنها تقریباً قابلپیشبینی است. کتاب «مردم در برابر دموکراسی» نگاهی روشن به این موضوع دارد که چگونه لیبرالدموکراسی در بخشهایی از جهانِ انگلیسیزبان و جاهایِ دیگر از محبوبیت افتاده است. جایِ تعجب نیست که مونک از ظهورِ پوپولیسم و آنچه که او آسیبپذیریِ لیبرالدموکراسی تشخیص میدهد، نگران است.
او اذعان میکند که ملیگرایی (nationalism) در آیندهایِ قابلپیشبینی با ما خواهد بود و این احتمال را مطرح میکند که «شهروندان به نظامِ سیاسیِ خود وفاداری پیدا کردهاند، نه بهدلیلِ تعهدِ عمیق به بنیادیترین اصولِ آن بلکه به این دلیل که صلح را حفظ کرده و جیبهایشان را پر کرده است ». آیا او اغراق میکند؟ می توان گفت که احتمال اندکی وجود دارد. (۳)

در طولِ دههها، ارزشهایِ سیاسی در دیانایِ ملی گرایی پخته میشوند (۴). در آمریکا، این ارزشها در قانونِ اساسی گنجانده شده و در ۴ ژوئیه جشن گرفته میشوند. با این حال، همین قراردادها توسطِ نیروهایِ گریز از مرکزِ مداوم موردِ هجوم قرار گرفتهاند (۵). بهقولِ مونک، «دموکراسی در حالِ تثبیتزدایی [فرسایش و تضعیف شدید] (deconsolidating) است». (۶)
در این راستا، شعارهایِ سال ۲۰۱۶ شباهتِ وهمانگیزی به جایی غیر از «سرزمینِ آزادگان و خانهٔ دلیران»[عبارت مهمی از سرود ملی آمریکا] داشت. شعارهای «او را زندانی کنید» و «لویگنپرسه»(Lügenpresse) (مطبوعات دروغ گو)، که توسطِ ترامپ تشویق و توسطِ هوادارانش پذیرفته شد، به نشانههایِ بارزِ کارزارِ انتخاباتی تبدیل شد.
گویی طبقِ یک نشانه، سیاستمدارانِ جمهوریخواه ترامپ را بهعنوانِ شبهدیکتاتوری پذیرفتند. پل لوپیج (Paul LePage)، فرماندارِ مین، در یک مصاحبۀ رادیویی، گرایشِ ترامپ به سویِ اقتدارگرایی را یک امتیازِ سیاسی تلقی کرد. او در پاسخ به یک پرسشکننده، حاکمیتِ قانون را با قانونومدیریتیکی دانست و اعلام کرد که «قانونِ اساسیِ ما نه تنها شکسته است، بلکه ما به دونالد ترامپ نیاز داریم تا مقداری قدرتِ اقتدارگرایانه را در کشورِ ما به نمایش بگذارد». تاریخ لزوماً تکرار نمیشود، اما میتواند قافیهپردازی کند. (۷)
اگرچه مونک آشکارا از ملیگرایی ناراحت است، اما تحتِ تأثیرِ قدرت و دوامِ آن قرار گرفته و آن را «تعیینکنندهترین نیرویِ سیاسیِ زمانِ خود» مینامد. او استدلال میکند که در قرونِ ۱۸ و ۱۹، ملیگرایی «تقریباً همیشه به شکلِ اشتیاق به خلوصِ قومی و همچنین دموکراسی درآمد».
مسلماً، گرایش به همگونساز، یا به عبارتی جزئیِ همیشگی از ملتسازی، بخشی از آفرینشِ آمریکا نیز بود. در تلاش برای تصویبِ قانونِ اساسی، نیاکانِ مشترک و دینِ مشترک به کار گرفته شدند و انگلیسی بودن و پروتستان بودن، حلقههایِ پیوندِ عملیاتی بودند. جان جی (John Jay) (۸)، اولین رئیسِ دیوانِ عالیِ کشور و طرفدار الغای بردهداری (abolitionist)، نوشت که آمریکاییها «قومی هستند که از نیاکانیِیکسانتبار دارند، به زبانیِیکسانسخن می گویند و با دینیِیکسان زندگی می کنند». الکساندر همیلتون(Alexander Hamilton) (۹) تنها کیب نبود که چنین دیدگاهی داشت؛ این بحث همچنان داغ است.
مونک که طرفدارِ مهاجرت (immigration proponent) است، مشاهده میکند که در گذشته، شهروندی معمولاً به زیرمجموعهای از جمعیتِ کل محدود میشد. در آتنِ باستان، وضعیتِ شهروندی به فرزندانِ دو والدِ آتنی محدود بود. در مقابل، امپراتوریِ روم رویکردیِ انعطافپذیرتر داشت و آگاه بود که وقتی امپراتوری بر تخت نشسته است، شهروندی و همسانیِ قومی اهمیتِ کمتری دارند.
کتاب «مردم در برابر دموکراسی» نسبت به اینکه غرب چگونه به نقطهٔ عطفِ کنونیِ خود رسیده است، آگاه است. مونک علاوه بر برشمردنِ عللِ معمول، مینویسد که فاصلهٔ زیادی بینِ دولت و مردم پدید آمده است. او بهعنوانِ مثال، به کمیسیونِ اروپا اشاره میکند،یک بوروکراسیِ مبهم و غیرمنتخب که بر زندگیِ صدها میلیونِ نفر تأثیر میگذارد.

مونک همچنین با دیدهٔ تردید به قبیلهگرایی (tribalism) (۱۰) مینگرد. او مانند مارک لیلا (۱۱) از دانشگاهِ کلمبیا، سیاستِ هویتی (identity politics) (۱۲) را مغایر با «امکانِ یک جامعۀ واقعاً باز و چندقومی» رد میکند. و اینجاست که چالش برایِ مونک و طرفدارانِ لیبرالدموکراسیِ مدرن نهفته است: حفظِ دموکراسی با سازوکارهایِ نظارت و توازنِ آن، در عینِ محافظت از آزادیهایِ فردی در مواجهه با دشمنیهایِ فزاینده.
همانطور که انتظار میرفت، «مردم در برابر دموکراسی» راهحلهایِ احتمالی برای این ناخوشی، از جمله «میهنپرستیِ فراگیر» را فهرست میکند. راهحلهایِ مونک احتمالاً ناکافی خواهند بود، زیرا داراها و ندارها همچنان به مسیرهایِ جداگانهای ادامه میدهند، با ثروتمندانی که خود را کنار میکشند و نخبگانِ شناختی که جفتجفت میشوند. علاوه بر این، در آمریکا، آشتی با همترازیِ فزایندۀ وابستگیِ سیاسی با نژاد و مذهب، پیچیدهتر میشود. این تقسیمبندیها اگر غیرقابلِ حل نباشند، ارگانیک هستند.
مونک کاملاً درست میگوید که نامزدها (candidates) دیگر نمیتوانند فضایلِ وضعِ موجود را موعظه کنند، آن هم درست در زمانی که زندگی برای بسیاری، خندقیِ غیرقابلِ عبور است. شهروندان نمیخواهند که توسطِ مباشرانِ منتخبِ خود (۱۳)، بهعنوانِ خرابکارانِ احتمالی موردِ تمسخر قرار گیرند.
جهان دیگر مسطح نیست و یکبار دیگر، خون و خاک اهمیت یافتهاند. رأیدهندگانی که بهعنوان «مطرود» (deplorables) موردِ تمسخر قرار میگیرند،یعنی کسانی که در راهپیمایی به سویِ جهانیسازی عقب ماندند، دیگر تحملِ نادیدهگرفتهشدن را ندارند. این که لیبرالیسم و دموکراسی در نهایت چگونه به این آزمونِ تازه پاسخ خواهند داد، پرسشِ حیاتی اما بیپاسخ است. (۱۴)
—————————-
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: خانهٔ آزادی یک سازمان غیردولتی (NGO) مستقر در ایالات متحده است که به ارزیابی وضعیت آزادی و دموکراسی در سراسر جهان میپردازد . این سازمان که در سال ۱۹۴۱ تأسیس شده، هر ساله گزارش مشهور خود با عنوان «آزادی در جهان» (Freedom in the World) را منتشر میکند . خانهٔ آزادی بهعنوان یک سازمان غیردولتی، ترکیبی از منابع مالی دولتی و خصوصی را دریافت میکند . این موضوع گاهی باعث شده که منتقدان، آن را بازتابدهندهٔ سیاستهای دولت آمریکا بدانند . گزارشهای خانهٔ آزادی و دیگر نهادهای مشابه، تصویری روشن از روند افول دموکراسیهای لیبرال، بهویژه در ایالات متحده، ارائه میدهند. روند نزولی جهانی: خانهٔ آزادی اعلام کرده است که آزادی در جهان برای بیستمین سال متوالی در سال ۲۰۲۵ رو به کاهش بوده است و تعداد کشورهایی که دچار افول شدهاند، از کشورهایی که پیشرفت داشتهاند، بیشتر است . وضعیت آمریکا: طبق این گزارشها، کیفیت دموکراسی در ایالات متحده به پایینترین سطح خود رسیده است. در سال ۲۰۲۵، امتیاز آمریکا به ۸۱ از ۱۰۰ کاهش یافت که آن را در ردیف کشورهایی مانند آفریقای جنوبی قرار داد .
۲: فرضیهٔ اصلی یاشا مونک در این کتاب این است که لیبرالدموکراسی در حال «تثبیتزدایی» (deconsolidating) است و به دو شکل انحرافی در حال تبدیل شدن است . این دو شکل عبارتند از:
A. دموکراسی غیرلیبرال (Illiberal Democracy): رژیمهایی که در آنها انتخابات آزاد برگزار میشود، اما دولتهای منتخب، نهادهای لیبرال مانند قوهٔ قضائیه مستقل، مطبوعات آزاد و حقوق اقلیتها را تضعیفیا نادیده میگیرند . به عبارت دیگر، «دموکراسی بدون حقوق» .
B. لیبرالیسم غیردموکراتیک (Undemocratic Liberalism): وضعیتی که در آن نهادهای غیرانتخابی (مانند دادگاهها، بانکهای مرکزی و نهادهای فراملی مانند اتحادیه اروپا) قدرت زیادی پیدا میکنند و تصمیمگیری را از دسترس مردم و نمایندگان منتخب آنها خارج میسازند. این وضعیت «حقوق بدون دموکراسی» نامیده شده است . به گفتهٔ مونک، کشورهای زیر نمونههای اصلی دموکراسی غیرلیبرال هستند: مجارستان تحت رهبری ویکتور اوربان: به عنوان یکی از بارزترین نمونهها، جایی که دولت منتخب، سیستم قضایی و مطبوعات مستقل را تضعیف کرده است . هند تحت رهبری نارندرا مودی: که در آن نگرانیهایی دربارهٔ تضعیف نهادهای لیبرال و حقوق اقلیتها (به ویژه مسلمانان) مطرح شده است . ترکیه تحت رهبری رجبطیب اردوغان: که در آن سرکوب مخالفان، محدودیتهای شدید بر آزادی بیان و تضعیف نهادهای مستقل گزارش شده است .
۳: این پاراگراف، یکی از ظریفترین و در عین حال، تکاندهندهترین نکات کتاب یاشا مونک را روایت میکند: وفاداریِ شهروندان به نظامِ سیاسی، نه بر اساسِ تعهدِ اخلاقی یا اعتقادِ عمیق به اصولِ دموکراتیک، بلکه بر اساسِ «عملکردِ ابزاری» آن است. برای درکِ عمقِ این نکته، به چند لایهٔ کلیدی اشاره میشود: مونک بهدرستی اشاره میکند که وفاداریِ سیاسیِ شهروندان، اغلب بهاندازهٔ «نتیجهای که نظام به بار میآورد» است، نه «عشق به اصولِ آن». در این نگاه، مردم به دموکراسی وفادار میمانند، زیرا: صلح: جنگهایِ بزرگ را تجربه نکردهاند. رفاه: اقتصاد به آنها اجازهٔ زندگیِ آبرومندانه داده است. ما این وفاداری،یک «قراردادِ موقت» است، نه یک «میثاقِ ابدی». اگر صلح از بین برود یا رفاهِ اقتصادی فرو بریزد، احتمالِ فروپاشیِ وفاداریِ عمومی بهشدت افزایش مییابد. نویسنده مقاله با این جمله که آیا مونک تغرق می کند، بهخوبی نشان میدهد که مونک بهاندازهٔ کافی محتاط است. اما شواهدِ تاریخی، این ادعا را تقویت میکنند: آلمانِ وایمار: دموکراسیِ ضعیفی که با بحرانِ اقتصادیِ۱۹۲۹ فروپاشید و راه را برایِ ظهورِ نازیها هموار کرد. یونانِ امروز: جایی که اعتمادِ عمومی به نظامِ سیاسی، پس از بحرانِ بدهیِ سال ۲۰۰۹ به شدت کاهش یافت. آمریکا و اروپا: نارضایتیِ فزاینده از نابرابریِ اقتصادی و کاهشِ قدرتِ خریدِ طبقهٔ متوسط، به ظهورِ پوپولیسمِ ضدسیستم دامن زده است. این مثالها نشان میدهند که وقتی «صلح و رفاه» به چالش کشیده میشوند، «وفاداریِ ابزاری» به سرعت به «بیاعتمادیِ بنیادین» تبدیل میشود.
۴: استعارهٔ «پختهشدن» (baked into) به فرآیندی اشاره دارد که در آن، ارزشهای سیاسیِ بنیادین یک ملت، در طیِ نسلها، چنان در هویتِ جمعی و نهادهایِ آن جامعه نفوذ میکنند که مانندِ بخشی از ذاتِ آن به نظر میرسند. این فرآیند شاملِ چندین لایه است: نهادینهسازی: ارزشها در قالبِ قانونِ اساسی، سیستمِ قضایی، آموزشِ عمومی و رسانهها، شکلِ نهادی به خود میگیرند. عادیسازی: نسلها با این ارزشها بزرگ میشوند و آنها را نه بهعنوانِ «ایدهایِ انتخابی»، بلکه بهعنوانِ «واقعیتیِ بدیهی» درک میکنند. هویتسازی: این ارزشها به بخشی از «داستانِ ملی» تبدیل میشوند، مانندِ جشنِ ۴ ژوئیه در آمریکا که نمادِ آزادی و دموکراسی است. در واقع، «پختهشدن» به معنایِ «طبیعیسازیِ» ارزشهایِ سیاسی است؛ بهگونهای که مردم، دموکراسی را نه یک «اختیار»، بلکه یک «میراثِ طبیعی» میدانند.
۵: این پاراگراف، در ادامه، به یک تهدیدِ جدی اشاره میکند: «نیروهایِ گریز از مرکز» (centrifugal forces). در علومِ سیاسی، این نیروها به عواملی اشاره دارند که جامعه را از «مرکزِ مشترک» دور میکنند و آن را به سمتِ «قطبهایِ متخاصم» میکشانند. این نیروها میتوانند شاملِ مواردِ زیر باشند: قطبیشدنِ سیاسی: افزایشِ فاصلهٔ میانِ چپ و راست، بهگونهای که هر گروه، دیگری را نه یک «رقیبِ سیاسی»، بلکه یک «دشمنِ وجودی» میبیند. شکافهایِ هویتی: تنشهایِ نژادی، مذهبییا قومی که همبستگیِ ملی را تضعیف میکنند. اقتصادِ نابرابر: افزایشِ فاصلهٔ طبقاتی که اعتمادِ عمومی به نهادها را از بین میبرد. رسانههایِ اجتماعی: ایجادِ «حبابهایِ اطلاعاتی» که درکِ مشترک از واقعیت را نابود میکنند. این نیروها، ارزشهایِ «پختهشده» را از درونِ دیانایِ ملی بیرون میکشند و جایِ آن را با «بیاعتمادیِ فراگیر» و «تفرقه» پر میکنند.
۶: عبارتِ «دموکراسی در حالِ تثبیتزدایی است» (democracy is deconsolidating) از کتابِ مونک، این تهدید را بهطورِ کامل توضیح میدهد. «تثبیتزدایی» به معنایِ «شکنندهشدنِ پایههایِ دموکراسی» است. این دقیقاً نقطهای است که: شهروندان دیگر به دموکراسی بهعنوانِ «تنها گزینهٔ ممکن» نگاه نمیکنند. ایدهٔ «جایگزینهایِ غیردموکراتیک» در افکارِ عمومی قابلِ بحث میشود. نهادهایِ دموکراتیک (مانند دادگاهها، مطبوعات و احزاب) قدرتِ خود را از دست میدهند. در این وضعیت، حتی اگر انتخابات همچنان برگزار شود، «روحِ دموکراتیک» از جامعه رخت بربسته است. این پاراگراف، یکی از مهمترین هشدارهایِ کتاب مونک را به تصویر میکشد: دموکراسیها، حتی وقتی ارزشهایشان در دیانایِ ملی «پخته» شده باشد، در برابرِ نیروهایِ «گریز از مرکز» آسیبپذیرند. «تثبیتزدایی»یعنی این ارزشها، از «هستهٔ سخت» به «پوستهایِ شکننده» تبدیل میشوند. و این، دقیقاً همان جایی است که «دموکراسیِ غیرلیبرال» با وعدهٔ «نظمِ قوی»، از بحرانِ نهادهایِ دموکراتیک تغذیه میکند.
۷: این جملهی معروف که به مارک تواین نسبت داده میشود، یکی از عمیقترین و ظریفترین نگاهها به فلسفهٔ تاریخ است. برای درک آن، باید فرق میان «تکرارِ محض» و «همسانیِ الگو» را درک کنیم. بخشِ اولِ جمله، «تاریخ هرگز تکرار نمیشود»، به این معناست که هیچ رویدادِ تاریخی دقیقاً با همان شرایطِ قبلی دوباره رخ نمیدهد. شرایطِ اجتماعی، اقتصادی، فناوری و فرهنگیِ هر دوره، منحصربهفرد است. برای مثال:رایشِ سوم با امپراتوریِ روم یکی نیست، هرچند هر دو «تمامیتخواه» بودند. جنگِ سرد با جنگهایِ ناپلئونی یکی نیست، هرچند هر دو «رقابتِ قدرتهایِ بزرگ» بودند. پس تاریخ، مانندِ یک لوحِ ضبطشده، تکرارِ دقیقِ صحنههایِ گذشته نیست. این، پیامِ خوشبینانهٔ جمله است: ما محکوم به تکرارِ اشتباهاتِ نیاکانِ خود نیستیم. اما بخشِ دومِ جمله، «اما میتواند قافیهپردازی کند»، به این معناست که اگرچه وقایع عیناً تکرار نمیشوند، اما الگوهایِ مشابه، ساختارهایِ تکرارشونده و «قافیههایِ تاریخی» میتوانند خود را نشان دهند. این قافیهها عبارتند از: افولِ امپراتوریها: سقوطِ روم، سقوطِ عثمانی، و زوالِ احتمالیِ هژمونیِ آمریکا، همه «قافیههایی» از یک «وزنِ» مشابه هستند: تجاوز، فساد، شکافِ طبقاتی و ازدسترفتنِ همبستگیِ ملی. ظهورِ دیکتاتوریها: از سزار تا هیتلر تا اردوغان، همگی با وعدهٔ «نظم» و «نجاتِ ملت» ظهور میکنند. انقلابهایِ رنگین: از فرانسه تا مصر، انقلابها اغلب با شعارهایِ مشابه «آزادی، برادری، برابری» آغاز میشوند و با دیکتاتوریِ جدید پایان مییابند. جملهٔ «تاریخ تکرار نمیشود، اما قافیهپردازی میکند»، دعوتی است به «تشخیصِ الگو» در میانِ «تفاوتِ جزئیات». اینیعنی ما نباید با دیدنِ شباهتهایِ سطحی، نتیجه بگیریم که «همهچیز مثلِ گذشته است» (که خطرِ جبرگرایی دارد)، اما نباید با دیدنِ تفاوتهایِ ظاهری، غفلت کنیم که «وزنِ تاریخ» دارد دوباره با «قافیهایِ جدید» طنینانداز میشود (که خطرِ غافلگیریِ تلخ دارد).
۸: جان جی چه کسی بود؟ وی یکی از سیاستمداران برجسته ایالت نیویورک بود و سمتهای مهمی داشت: از نویسندگان مقالات فدرالیست در کنار الکساندر همیلتون و جیمز مدیسون بود. نخستین رئیس دیوان عالی ایالات متحده (Chief Justice) شد؛ از ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۵. پیش از آن، نخستین وزیر خارجه آمریکا بود. در سالهای انقلاب آمریکا در مذاکرات دیپلماتیک با بریتانیا نقش مهمی داشت و از مذاکرهکنندگان معاهده پاریس ۱۷۸۳ بود که جنگ استقلال آمریکا را پایان داد. بعدها فرماندار نیویورک شد. موضع او درباره بردهداری: جی از مخالفان بردهداری بود و در ۱۷۸۵ به تأسیس New York Manumission Society کمک کرد؛ سازمانی که برای پایان دادن تدریجی به بردهداری در ایالت نیویورک فعالیت میکرد. همیلتون نیز در این سازمان فعال بود. اما رفتار شخصی جی پیچیدهتر بود. خود او در بخشهایی از زندگیاش برده داشت. حتی در سالهای بعد، پیش از آنکه بردهداری در نیویورک بهطور کامل پایان یابد، همچنان افراد بردهشده در مالکیت او بودند. بنابراین اگر متن شما میگوید: جان جی از مدافعان الغای بردهداری بود، اما نباید از آن نتیجه گرفت که او از ابتدا و بهطور مطلق با هرگونه بردهداری مخالف بود. جی به این نتیجه رسیده بود که بردهداری با اصول انقلاب آمریکا و ایده برابری انسانها ناسازگار است، اما راهحل مورد نظر او عمدتاً الغای تدریجی بود، نه آزادی فوری همه بردگان. این نکته برای متنی که شما ظاهراً درباره آزادی و دموکراسی در تاریخ آمریکا ترجمه میکنید مهم است: در میان بنیانگذاران آمریکا، موضع نسبت به بردهداری یک طیف بود؛ بعضی مخالف آن بودند، اما حتی مخالفان نیز غالباً خودشان با نظام بردهداری بهطور کامل قطع رابطه نکرده بودند. همین تناقض بعدها به یکی از مسائل اساسی تاریخ آمریکا تبدیل شد.
۹: الکساندر همیلتون (Alexander Hamilton) یکی از چهرههای بسیار مهم در شکلگیری ایالات متحده آمریکا در اواخر قرن هجدهم بود؛ از پدران بنیانگذار آمریکا (Founding Fathers). چند نکته مهم درباره او: متولد حدود ۱۷۵۵ یا ۱۷۵۷ در کارائیب بود و در جوانی به مستعمرات آمریکای شمالی رفت. در جنگ استقلال آمریکا از نزدیکان و دستیاران نظامی جورج واشنگتن بود و بعدها در نبرد یورکتاون نیز نقش داشت. یکی از نویسندگان اصلی مقالات فدرالیست (The Federalist Papers) بود؛ مجموعه مقالاتی که برای دفاع از قانون اساسی جدید آمریکا نوشته شد. در دولت واشنگتن، نخستین وزیر خزانهداری ایالات متحده شد و نقش بسیار مهمی در ایجاد نظام مالی دولت فدرال داشت. طرفدار دولت فدرال قدرتمند و اقتصاد ملی نیرومند بود و با توماس جفرسون و جریان جمهوریخواهان او اختلاف سیاسی جدی داشت. در سال ۱۸۰۴ در یک دوئل مشهور با آرون بر (Aaron Burr)، معاون رئیسجمهور وقت آمریکا، زخمی شد و روز بعد درگذشت. همیلتون در تاریخ آمریکا بهخصوص به خاطر نقشی که در ساختن نظام مالی و دولت فدرال آمریکا داشت بسیار مهم است. یک نکته جالب هم این است که اگر متنی که دارید ترجمه میکنید درباره دموکراسی، آزادی یا هویت آمریکایی است، اشاره به همیلتون احتمالاً بار تاریخی خاصی دارد؛ چون او از کسانی بود که درباره ماهیت حکومت جمهوری، قدرت دولت و خطر حاکمیت تودهای بحثهای جدی داشت. ضمناً نمایش موزیکال بسیار معروف Hamilton اثر لین- منوئل میراندا نیز بر اساس زندگی او ساخته شده و باعث شد نام همیلتون در سالهای اخیر دوباره در فرهنگ عمومی آمریکا بسیار مطرح شود.
۱۰: قبیلهگرایی (Tribalism): در علوم سیاسی و اجتماعی معاصر، به گرایش افراد به تقسیم جهان اجتماعی به «خودی» و «غریبه» و ترجیح منافع و هویت گروه خود بر دیگران گفته میشود. این گروه میتواند یک قوم، مذهب، ملت، حزب سیاسی یا حتی جامعهای فرهنگی و ایدئولوژیک باشد و لزوماً «قبیله» به معنای سنتی آن نیست. قبیلهگرایی معمولاً با احساس تعلق شدید به گروه خود، بیاعتمادی یا خصومت نسبت به گروههای دیگر و تمایل به دیدن مسائل پیچیده در قالب دوگانه «ما و آنها» همراه است.
در بحثهای مربوط به مهاجرت، این مفهوم برای توضیح بخشی از واکنشهای اجتماعی و سیاسی به مهاجران نیز به کار میرود: افراد ممکن است مهاجران را نه صرفاً بهعنوان انسانهایی با پیشینههای متفاوت، بلکه بهعنوان «گروه بیرونی» ببینند که هویت، فرهنگ، امنیت یا منافع اقتصادی «گروه خودی» را تهدید میکند. از سوی دیگر، همین منطق میتواند در میان گروههای مهاجر یا اقلیتها نیز به شکل ایجاد مرزهای شدید میان «ما» و «دیگران» ظاهر شود. بنابراین «قبیله گرایی» در کاربرد معاصر بیشتر به معنای هویتگرایی گروهیِ شدید و مرزبندی میان خودی و غیرخودی است و الزاماً به معنای تعصب قومی یا نژادی نیست.
۱۱: مارک لیلا (Mark Lilla): فیلسوف و استاد علوم انسانی در دانشگاه کلمبیا و از نویسندگان و مفسران برجسته سیاسی آمریکاست. نوشتههای او عمدتاً به تاریخ اندیشه سیاسی، لیبرالیسم و رابطه میان روشنفکران و سیاست میپردازد. لیلا بهویژه به سبب نقد «سیاست هویتی» در جریان لیبرال آمریکا شهرت یافته است. او در کتاب (The Once and Future Liberal ) (۲۰۱۷) استدلال میکند که حزب دموکرات در دهههای اخیر بیش از اندازه بر هویتهای گروهی مانند نژاد، جنسیت و گرایش جنسی تأکید کرده و در نتیجه از سیاست مبتنی بر شهروندی مشترک و منافع عمومی فاصله گرفته است. از نظر او، لیبرالیسم برای بازسازی خود باید بیش از آنکه بر تفاوتهای هویتی تأکید کند، بر مفهوم شهروندی مشترک و سرنوشت سیاسی مشترک آمریکاییان تکیه کند.
۱۲: سیاست هویتی (Identity Politics): به رویکردی در سیاست گفته میشود که در آن افراد بر اساس هویتها و تعلقات جمعی خود، مانند نژاد، قومیت، جنسیت، مذهب، ملیت یا گرایشهای فرهنگی و اجتماعی، مطالبات سیاسی خود را مطرح و برای تحقق آنها سازماندهی میکنند. در این رویکرد، تجربه و منافع مشترک یک گروه هویتی میتواند مبنای مطالبه حقوق، برابری و بهرسمیتشناختهشدن قرار گیرد. اصطلاح «سیاست هویتی» بهویژه از نیمه دوم قرن بیستم، در ارتباط با جنبشهای حقوق مدنی، فمینیسم و جنبشهای اقلیتهای قومی و نژادی رواج یافت. این اصطلاح امروزه گاه بهصورت انتقادی نیز به کار میرود، برای اشاره به سیاستی که در آن تعلقات هویتی بر منافع و اهداف مشترک شهروندان غلبه میکند و میتواند به قطبیشدن جامعه بینجامد.
۱۳: «مباشرانِ منتخب»؛ یا نخبگانی که خود را «والیِ عقل» میدانند. عبارتِ «مباشرانِ منتخب» به سیاستمدارانِ لیبرالی اشاره دارد که خود را نه فقط «نمایندهٔ مردم»، بلکه «نگهبانانِ خردمندِ نظمِ موجود» میدانند. این نخبگان، اغلب با زبانیِ تکنوکراتیک و از موضعِ «ما بهتر میدانیم»، از سیاستهایِ خود دفاع میکنند. اما این نگاه، حاوی یک تحقیرِ پنهان است: «مردم عادی، پیچیدگیِ سیاست را نمیفهمند و اگر ما به آنها نگوییم، راهِ اشتباه را انتخاب میکنند.» این همان «خندهٔ یخزدهٔ نخبگان» است که در جمله به آن اشاره شده است. مونک با استعارهٔ «خندقِ غیرقابلِ عبور»، به شکافِ عمیقِ میانِ «زندگیِ واقعیِ مردم» و «گفتمانِ سیاسیِ نخبگان» اشاره میکند. این خندق، از سه عنصر شکل میگیرد: اقتصادِ نابرابر: کاهشِ قدرتِ خریدِ طبقهٔ متوسط، بیکاریِ مزمن و افزایشِ هزینهٔ زندگی، در حالی که نخبگان از «رشدِ اقتصادیِ» انتزاعی سخن میگویند. فرهنگِ نخبگی: سیاستمدارانِ لیبرال، اغلب از دانشگاههایِ نخبه، با زبانیِ پیچیده و بیارتباط با دغدغههایِ روزمرهٔ مردم، صحبت میکنند. ازدسترفتنِ همبستگی: احساسِ «تنها ماندنِ» شهروندانِ طبقهٔ کارگر در برابرِ جهانیسازی، مهاجرت و تغییراتِ سریعِ تکنولوژیک. این خندق، اعتمادِ مردم به «مباشرانِ منتخب» را نابود میکند، زیرا آنها احساس میکنند که این نخبگان، «زندگیِ واقعیِ» آنها را درک نمیکنندیا به آن اهمیت نمیدهند. این پاراگراف، یک هشدارِ اخلاقی به نخبگانِ لیبرال است: «شما نمیتوانید با تحقیرِ مردم، آنها را به سمتِ خود بکشانید.» وقتی «مباشرانِ منتخب»، شهروندانِ ناامید را «خرابکارِ احتمالی» میدانند، در واقع، «خندقِ بیاعتمادی» را عمیقتر میکنند. و این، دقیقاً همان نقطهای است که «دموکراسیِ غیرلیبرال» با وعدهٔ «ما صدایِ شماییم»، وارد میدان میشود.
۱۴: استعارهٔ «جهانِ مسطح» (The World is Flat) عنوان کتابِ مشهورِ توماس فریدمن در سال ۲۰۰۵ بود که ادعا میکرد جهانیسازی، موانعِ جغرافیایی و فرهنگی را از میان برداشته و فرصتهایِ اقتصادی را برای همه فراهم کرده است. اما مونک، با نفیِ این ادعا، به دو واقعیتِ تلخ اشاره میکند: نابرابریِ فزاینده: جهانیسازی، ثروت را در دستانِ نخبگانِ جهانی متمرکز کرده و طبقهٔ متوسطِ غرب را به حاشیه رانده است. بازگشتِ مرزها: بحرانِ مهاجرت، همهگیریِ کووید و جنگِ اوکراین، نشان دادهاند که مرزهایِ ملی و هویتهایِ محلی، همچنان نیرویِ تعیینکنندهٔ سیاستِ جهانی هستند. این جمله، هشداری است بر این که «آرمانشهرِ جهانگرایانه» فروپاشیده و «زمینِ واقعیِ» با مرزها، نابرابریها و تضادهایِ هویتی، دوباره به صحنهٔ سیاست بازگشته است.
عبارتِ «خون و خاک» (Blood and Soil) یکی از کهنترین و بحثبرانگیزترین مفاهیمِ سیاستِ مدرن است. این عبارت، که در دورانِ نازیها به اوجِ خود رسید، به ایدهای اشاره دارد که در آن، «هویتِ ملی» بر اساسِ «تبارِ نژادی» (خون) و «سرزمینِ اجدادی» (خاک) تعریف میشود. مونک با استفاده از این عبارتِ تند، نشان میدهد که: جهانیسازی، هویتهایِ محلی را نابود نکرده است: برعکس، آن را بهعنوانِ یک «واکنشِ تدافعی» تشدید کرده است. سیاستِ هویتیِ راستگرا: در سراسرِ جهان، از ترامپ در آمریکا تا اوربان در مجارستان، از «خون و خاک» برایِ بسیجِ رأیدهندگانِ ناراضی استفاده میکنند. نکتهٔ تکاندهنده این است که مونک، این «بازگشت» را نه یک «انحراف»، بلکه یک «واکنشِ طبیعی» به «شکستِ جهانیسازی» در تأمینِ امنیتِ هویتیِ مردم میداند.
این پاراگراف، «متنِ تاریکِ پایانِ کتاب» مونک است. او با صراحتِ تمام، نشان میدهد که: جهانِ مسطحِ جهانیسازی به پایان رسیده است. خون و خاک دوباره به نیرویِ تعیینکنندهٔ سیاست تبدیل شدهاند. مطرودهایِ جهانیسازی نه فقط برایِ «سهمِ خود» از ثروت، بلکه برایِ «بازیابیِ حیثیتِ خود» میجنگند. پاسخِ لیبرالدموکراسی به این چالش، نه فقط یک «مسئلهٔ سیاسی»، بلکه یک «آزمونِ تاریخیِ تمامعیار» است. و این، پیامِ نهاییِ کتاب است: اگر دموکراسی نتواند به این «خون و خاکِ جدید» پاسخیِ انسانی و عادلانه بدهد، تاریخ، «قافیهایِ جدید» از «فروپاشیِ دموکراسیها» را برایِ ما خواهد سرود.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
نقدی به نوشتهی محمد قوچانی تحت عنوان «از لیبرالیسم نقابدار تا پایان روشنفکری دینی» منتشر شده در شمارهی ۶۴۲ هفتهنامهی وزین تجارت فردا - مرداد ۱۴۰۵.
مقدمه
جناب محمد قوچانی یکی از نمایندگان برجستهی «محافظهکاری فقهی» در ایران معاصر هستند. این جریان فکری و سیاسی سالهاست که چهرهی واقعی خودشان را در پشت یک «ماسک لیبرال» پنهان کردهاند.
در عین حال، در رسانههای متعددشان ـــ که غالباً تحت حمایت «حزب کارگزاران سازندگی» هستند ـــ سه پروژه را همهنگام پیش میبرند:
۱- انتقال بخشی از مسئولیت «وضع موجود» به چپ و ترویج چپستیزی،
۲- انتقال بخش دیگری از مسئولیت «وضع موجود» به روشنفکری دینی بههمراه تحقیر و تقبیحشان به عنوان گزینهی مذهبی رقیب و
۳- خارج کردن «فقاهت» از زیر فشار افکار عمومی و دفاع از ایدهی تحول اجتماعی از طریق «اجتهاد» تحت زعامت «روحانیت خودی».
در این نوشته نشان خواهم داد که نزاع میان «گروه قوچانی» با روشنفکران دینی (نظیر بازرگان، شریعتی و سروش) منازعهای میان حامیان فقه و مخالفان آن است. بهعلاوه در این نوشته نشان خواهم داد که نقشهای که قوچانی از روشنفکری دینی کشور ترسیم کرده، تعمداً ناقص و سانسورشده است و نامهای بسیاری به دلایل سیاسی مشخصی از آن حذف شده است.
دربارهی ارجاعها
در تداوم این بحث من به دو اثر از محمد قوچانی ارجاع خواهم داد:
الف- نوشتهی محمد قوچانی تحت عنوان «از لیبرالیسم نقابدار تا پایان روشنفکری دینی» منتشر شده در شمارهی ۶۴۲ هفتهنامهی وزین تجارت فردا در مرداد ۱۴۰۵.[۱]
ب- مجموعهی کتاب ۵ جلدی نقد الهیات سیاسی که حوالی سالهای ۱۴۰۲ چاپ شدهاند و حاوی مبانی تئوریک قوچانی درباره محافظهکاری فقهی هستند.[۲] بهعلاوه جلد چهارم این مجموعه، حاوی مرامنامهها و مستنداتی است که قوچانی از موضع عضو و نایب رئیس کمیته سیاسی برای حزب کارگزاران سازندگی تدوین کرده است.
قطعهی اول: چپستیزی
من در جای دیگری نوشتهام که
در تمام قرن نوزدهم و بیستم و بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، جریانهای فکری و سیاسی چپ در تمامی کشورهای جهان حضوری پررنگ داشتهاند و ایران نیز در این مورد یک استثناء نبوده است.
اما نقشآفرینی انواع و اقسام ایدئولوژیها، روشنفکران، گروههای چریکی و شبهنظامی در کشورهای آسیایی نظیر ژاپن، کرهجنوبی، سنگاپور، تایوان، مالزی، اندونزی، ترکیه، هند و غیره، آنان را از پیمودن مسیر توسعه باز نداشت یا سبب بروز انقلابی نظیر «۵۷» و مسائل پس از آن نشد. بنابراین در مقایسه با سایر کشورهای در حال توسعه در آسیا، یگانه عنصر متفاوت و اثرگذار در جامعهی ایران، نه «چپ»، بلکه «روحانیت شیعه» و شبکهی مویرگی آن در سرتاسر کشور بوده است که از مرکز شهرهای بزرگ گرفته تا دورافتادهترین روستاها نفوذ و گسترش داشتهاند. بنابراین قراردادن چپ در سیبل هدفگیری، آدرس غلط دادن است و هدف اصلی، پنهان کردن نقش «روحانیت» در پدید آمدن «وضع موجود» است.
گزارش دو پژوهشگر مستقل به نامهای علی اسدی (از هاروارد) و مجید تهرانیان (از سوربن) از جامعه ایران که پیش از ۵۷ منتشر شده بود، نشان میدهد که در دوران پهلوی دوم، تعداد مساجد، تعداد طلاب، تعداد حوزههای علمیه، تعداد زائران و همچنین تعداد کتابهای دینی منتشرشده، رشد چشمگیری داشتهاند.[۴] البته روشن است که حمایت نهاد پادشاهی از رشد دین در کشور، کوششی برای ممانعت از رشد کمونیسم در ایران بود. شاه از «چپ» بیمناک بود و گمان نمیکرد که خطر اصلی نه «چپ»، بلکه «روحانیت» باشد. گزارشهای منتشر شده در کتاب «شاه» عباس میلانی نیز با این آمار همسویی دارد.
در نتیجه، پیش از انقلاب ۵۷ نهاد پادشاهی اصلیترین مدافع مدرنیته و مدرنیزاسیون بود و در جبههی مقابل، روحانیت متأثر از چپ، و چپ متأثر از آموزههای دینی، و روشنفکری دینی بلاتکلیف میان روحانیت و چپ، تقریباً هر سه در تقابل با مدرنیته و مدرنیزاسیون قرار گرفته بودند. به عنوان نمونه، یکی از مفاد انقلاب سفید شاه در ۱۳۴۱، اعطای حق رأی به زنان بود و آیتالله خمینی به شدت مخالف اعطای این حق بود. درحالیکه در ۵۷، چپها و روشنفکران دینی نیز مدافع آیتالله خمینی بودند. اما جریان «محافظهکاری فقهی» میکوشد تا با برجسته کردن نقش چپها و روشنفکران دینی، از روحانیت سلب مسئولیت کند.
قطعهی دوم: تحقیر روشنفکری دینی:
از سالهای پیش از مشروطه، نخبگان ایرانی رفتهرفته با این پرسش مهم مواجهه شدند که چگونه میتوان ناهمسازیهای میان «مبانی مدرنیته» با «احکام شریعت» را در جامعهی ایران حلوفصل کرد؟ بنابراین بهتدریج کوششهایی تحت عنوان «اصلاح دینی»[۵] در ایران شکل گرفت.
متفکران جامعهی ما از دوران قاجار تا لحظهی اکنون، بر این امر واقف بوده و هستند که ناهمسازیهایی میان «مبانی مدرنیته» با «احکام شریعت» وجود داشته و دارد. مثلاً بر اساس آموزههای اسلامی، این «احکام شریعت» هستند که تکالیف اعضای جامعه را معین میکنند. بنابراین «قوانین اسلامی» بر «حقوق افراد» تقدم دارد. اما بر اساس فلسفهی سیاسی دوران مدرن، «حقوق افراد» مقدم بر «قانون» است. در واقع به همین دلیل «قوانین اسلامی» در جمهوری اسلامی شیوهی زیست افراد را تکلیف کرده و مثلاً حجاب اسلامی را اجباری میکنند. درحالیکه در جوامعِ لیبرالِ پایبندِ به مبانی مدرنیته، «حق» بر «قانون» تقدم دارد و به همین دلیل، حتا در کشورهای اسلامی مانند مالزی یا ترکیه، چیزی به نام حجاب اجباری وجود ندارد.
یک نمونهی دیگر، مسئلهی برابری و نابرابری انسانهاست. مثلاً مطابق احکام شرعی، مسلمان و غیرمسلمان، حرامزاده با حلالزاده، زن با مرد، فقیه و غیرفقیه و ... با هم برابر نیستند. اما در جوامع لیبرال، همهی انسانها با هم برابر هستند. بنابراین شاهد وجود ناهمسازیهای بسیار مهمی در «مبانی مدرنیته» با «احکام شریعت» هستیم. [۶]
«اصلاح دینی» در ایران یک طیف است. یک سر طیف مدافع «اصلاح در معرفت دینی» بوده است و به عنوان نمونه، حسینعلی منتظری، احمد قابل و محسن کدیور را میتوان از جمله متفکران این سر طیف دانست. برای ایشان، احکام شریعت «اصل» و «مدرنیته» فرع بوده است.
در سر دیگر این طیف، هدف «اصلاح متن دین» است و اندیشمندانی مانند محمد مجتهد شبستری و صدیقه وسمقی و مصطفی ملکیان در این سر طیف قرار دارند.[۷]
گروه اول را «روشنفکران دروندینی» و گروه دوم را «روشنفکران بروندینی» نیز نامیدهاند. مواضع متفاوت و گاه متناقض عبدالکریم سروش نیز سبب میشود که مکان او در این طیف مدام جابهجا شود، اما او نیز به هر حال جایی در درون این طیف قرار دارد.


به عنوان نمونه، شبستری، وسمقی و سروش، هر کدام به نوعی مدعی هستند که کتاب قرآن، کلام خود محمد (ص) است. سروش در این باره مینویسد:
مدعای من در این نوشتار این است که ... زبان قرآن، انسانی و بشری است، و قرآن مستقیماً و بیواسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمد (ص) و زبان و بیان اوست.[۹]
همچنین وسمقی نگاه خودش را اینطور بیان میکند:
احتمالاً از نگاه شبستری، وسمقی و سروش، نتیجهی پذیرش ادعای ایشان دربارهی زمینی بودن مهمترین منبع استخراج و استنباط احکام شریعت میتوانست این باشد که احکام شریعت نیز زمینی، قابل بازنگری و قابل تغییر محسوب بشوند.[۱۱] در اینصورت راه برای آشتی دادن «مبانی مدرنیته» با «احکام شریعت» گشوده میشد.
در یک نمونهی دیگر، میتوانیم از آرش نراقی یاد کنیم که نظرات قابل اعتنایی در حوزهی روشنفکری دینی دارد. مثلاً دعاوی آرش نراقی دربارهی «معضل هرمنوتیکی در فهم متون وحیانی» از اهمیت زیادی برخوردار است و بیارتباط با نظرات شبستری و وسمقی نیست. در عین حال نراقی منتقد سروش و کدیور است و بر این گمان است که از دلِ آراء و نظرات آن دو، لیبرالیسم در نخواهد آمد.[۱۲] متقابلاً آنها نیز نقدهایی به یکدیگر و همچنین نقدهایی به نراقی دارند.
در یک نمونهی دیگر، میتوانیم به ابوالقاسم فنائی به عنوان یکی از دیگر چهرههای مطرح روشنفکری دینی اشاره کنیم. مباحث فنائی در باب داوری میان «اخلاق دینی» و «اخلاق سکولار» در کتاب «دین در ترازوی اخلاق» کاملاً شایان توجه است. او اخلاق را مقدم بر دین میداند و نتیجهگیری میکند که رعایت الزامات دوران مدرن (مانند تساوی حقوق شهروندان، الزام به رعایت حقوق بشر و غیره) امری اخلاقی و ناگزیر است.
در یک نمونهی دیگر، محمدتقی اکبرنژاد (استاد پیشین حوزه و روحانی خلع لباس شده) را میتوان از چهرههای نوظهور روشنفکری دینی و از بروندادهای درون حوزه دانست. او در سالهای اخیر از موضع یک مدافع «مدرنیته» مدعی شده است که «مدرنیته» یک مفهوم اینجهانی است؛ به این معنا که در تفکر مدرن دنیا اصالت دارد نه آخرت. اما برخلاف رویکرد مدرنیته، در دین، اصالت با اینجهان نیست و آخرت اصالت دارد. از اینرو در گفتمان دینی آخرت بر دنیا مقدم است. بنابراین به توصیف اکبرنژاد، اهداف دین و مدرنیته با هم متفاوت هستند و به همین سبب، حکومت دینی در عصر مدرن امکانپذیر نیست.[۱۳]
اگر بخواهیم که از دوران معاصر به گذشته برگردیم و سوابق تاریخی را بررسی کنیم، بیتردید باید از «بهائیان» و «ازلیها» نیز نام ببریم. در واقع آنها نیز شاخههای بسیار مهم دیگری از مصلحان دینی به شمار میروند. طی سالهای اخیر آثار پژوهشی بیشتری دربارهی آنان منتشر شده و از مصلحان دینی زیادی نیز نام برده شده است.[۱۴] بر اساس این پژوهشها، بهائیان و ازلیها و زیرشاخههایشان، نقش قابل تأملی در تکوین مشروطه و سپس در پیروزی آن داشتهاند و «محافظهکاران فقهی» به کلی آنان را از صفحات تاریخ حذف کردهاند.[۱۵]
همچنانکه مشهود است، در این مرحله نیز قوچانی تصویری ناقص، سانسورشده و گزینشی از روشنفکری دینی برایمان ترسیم میکند. در این تصویر ناقص، از روشنفکران دینی معاصر گرفته تا بابیان و ازلیها و سایر مغضوبین، جملگی از صفحهی روزگار حذف شدهاند و سپس، چهرههای دلخواه با کارکرد سیاسی خاص، آماج خشونت کلامی قرار گرفتهاند تا همهی ما را سرگرم این بازی سازند.
قطعهی سوم: دفاع از فقاهت
این بخش سوم از پروژهی «محافظهکاران فقهی»، در لفافه بیان میشود و همچنانکه پیشتر گفتم، غالباً در لابلای آثار تئوریک و مستندات حزبی و دور از دسترس عموم قرار دارد.
قوچانی دربارهی ناهمسازی میان مبانی مدرنیته با احکام شریعت در جامعهی ایران معتقد است که «اصل» و «مبنا» اسلام و احکام فقهی هستند و ما آن حدی از مدرنیته و لیبرالیسم و اقتصاد آزاد را میپذیریم که بتواند با احکام شریعت سازگار شود. قوچانی در کتابش مینوسد:
از منظر «محافظهکاران فقهی»، هرگونه تحول اجتماعی در جامعهی ایران، تنها به دست باکفایت روحانیت و از طریق فقاهت و اجتهاد قابل تحقق بوده و خواهد بود. قوچانی در این باره در کتابش مینویسد:
روحانیت همانگونه که یکصد سال قبل دولت ایران را مشروطه کرد و همانگونه که سه دهه قبل مشروطیت را به جمهوریت ارتقا داد، اکنون جمهوریت را بیش از پیش به صورت دولتی مدنی نزدیک میکند. در عین حال نهاد مرجعیت و روحانیت و رهبری مذهبی همچنان پابرجا خواهد بود و اسلامیسازی جامعه همچنان بر عهدهی نخبگان حوزه قرار خواهد داشت. دین در ایران هرگز از حوزهی عمومی خارج نمیشود، اما دولت بیش از پیش از صورت لویاتانی اسلامی به هیئت سازمانی مدنی در خواهد آمد.[۱۷]
قوچانی در کتابش تأکید میکند که یکی از دستاوردهای بسیار مهم «نهاد ولایت فقیه»، پدیدهی «شرعی شدن جمهوریت» بوده است. او در این باره مینویسد:
اما از همهی اینها مهمتر، آرمانشهر یا تصویری است که قوچانی از یک نظام حکمرانی ایدهآل ارائه میکند: قوچانی معتقد است که قوهی مقننه و قوهی قضایی باید تحت حاکمیت احکام فقهی و شرعی باشند. او نظارت فقهی بر امر قانونگذاری را شرط گذار به دموکراسی میداند. به زعم او، سازوکار انتخابات باید به گونهای باشد که «آگاهی از فقه»، یکی از «شروط تصدی» کاندیداها باشد. قوچانی در دفاع از این ساختار شبهدموکراتیک پیشنهادی خودش مینویسد:
وانگهی قوچانی معتقد است که به استناد مبانی فقه شیعه، قضاوت منوط بر اجتهاد است و بنابراین، قضاوت مستلزم آگاهی قاضی از حکم فقه در تمامی موارد حقوقی است. در نتیجه، بهرهمندی از چنین قضاوتی به دو شیوه میسر است: یا قاضی باید ممیز احکام فقهی باشد، یا هیئت منصفهای متشکل از افراد آگاه از احکام فقهی برای امر قضاوت به خدمت گرفته شود.[۲۰]
در واقع به همین سبب نیز قوچانی بازرگان، شریعتی و سروش را به دلیل کمتوجهی به اهمیت فقه مذمت کرده و در کتابش مینویسد:
این همان نکتهای است که میکوشم بیان کنم. هنگامی که قوچانی سفرنامهی ژاپن سروش را مسخره میکند، اینطور وانمود میکند که از موضع یک لیبرال به نقد یک دشمن لیبرالیسم رفته است. اما دعوای قوچانی با سروش، بر سر «فقه» است و البته نمیخواهد آن را در هفتهنامه تجارت فردا با صراحت بیان کند. قوچانی، آن سه نفر (یعنی بازرگان و شریعتی و سروش) را به دلیل پشت کردن به فقه، دشمن میپندارد.
در ادامه، قوچانی در دفاع از حکومت فقهی مینویسد:
از همین روی، قوچانی از موضع یک مدافع اسلام سنتی فقهی، با کل «اصلاح دینی» سر وفاق ندارد و آن را مذموم میپندارد. وانگهی معتقد است که اگر قرار باشد پروژهی اصلاح دینی در ایران به ثمر برسد، تنها راهکار آن، پیمودن همان مسیری است که احمد قابل و حسینعلی منتظری، پیشتر در آن گام نهاده بودند.[۲۲] یعنی رویکردی مبتنی بر فقه که احکام شرع مبنا باشد و مدرنیته فرع.
«محافظهکاران فقهی» کوشیدهاند تا تاریخچهای هم برای این تئوری خودشان دستوپا کنند و به همین علت، مصالحه سیاسی، موقتی و تاکتیکی برخی از روحانیون با مشروطهطلبان را عامل اصلی پیروزی مشروطه تلقی کرده و فراتر از آن، اساساً کل «مشروطه» را دستاورد روحانیت معرفی میکنند.
مثلاً ادعا شده که کتاب «تنبیهالامة و تنزیهالملة»ی مجتهدی به نام محمدحسین نائینی نقش مهمی در پیروزی مشروطه داشته است. در صورتیکه من در یکی از آثار پژوهشیام به تفصیل نشان دادهام که کتاب مورد اشاره ۳ سال پس از پیروزی مشروطه، تحویل چاپخانهای در بغداد شده بود تا برای نخستین بار منتشر شود و نویسندهی کتاب نیز پس از اعدام شیخفضلالله نوری، به عنوان یک حرکت اعتراضی، دستور جمعآوری آن را صادر کرد.[۲۳] افزون بر این، نظام حکمرانی مطلوب نزد نائینی حکومتی مبتنی بر «ولایت فقیه» بوده است.[۲۴] وجه دیگر این تاریخنگاری، حذف بهائیان و ازلیها از صفحات تاریخ مشروطه است که پیشتر بیان شد.
به همین علت نیز، قوچانی در نوشتهی اخیرش، تعریف خود را از روشنفکری دینی، به مکان وقوع آن، و نه مضمون و محتوایش تقلیل میدهد تا موضعِ خودش را دربارهی چگونگی نسبت دین با مدرنیته پنهان سازد:
نقشهای که قوچانی از روشنفکری دینی ترسیم میکند تعمداً ناقص است. این نقشه برای ناسزاگویی به چند چهرهی سیاسی مثل شریعتی و سروش طراحی شده که سالهاست مرجعیت سیاسی و اجتماعی خودشان را از دست دادهاند. اما برای پرت کردن حواس فالوورهای طرفین، هنوز هم کارکرد دارند. در این نقشه، از روشنفکران دینی مانند محمدتقی اکبرنژاد (روحانی خلع لباس شده) یا صدیقه وسمقی (از جمله مخالفان اصلاحطلبان) و بسیارانی دیگر سخنی به میان نیامده است.
مقصد نهایی: چین اسلامی
از نگاه «محافظهکاران فقهی»، یک نظام حکمرانی مطلوب، یک «چین اسلامی» است. یعنی نظامی غیردموکراتیک تحت حاکمیت فقها و مجتهدانِ یک جناح خاص، با یک اقتصاد نسبتاً آزاد. به همین سبب نیز «محافظهکاران فقهی» در حوزهی دموکراسی، حقوق فردی یا امور سیاسی، با گشادهدستی احکام شریعت را «اصل» و مبانی مدرنبته را «فرع» تلقی میکنند، اما در حوزهی اقتصاد، تلاش میکنند تا ثابت کنند که هرگز تعارضی میان فقاهت و حق مالکیت وجود نداشته است و احترام به نظام بازار و مبانی اقتصاد مدرن همواره جزء لاینفکی از سنت دیرینهی فقه شیعه بوده است.
اقتصاددانان پیرو «محافظهکاری فقهی»، مدعیاند که دشمنی شریعتی با فقاهت، ریشه در مخالفت او با مالکیت خصوصی داشته است، چرا که فقها و مجتهدان همواره اعتقادات عمیقی به مالکیت خصوصی و تجارت آزاد داشته و دارند. در صورتیکه بخش مهم و اثرگذاری از همان فقها و مجتهدان بودند که پس از به ثمر رساندن انقلاب ۵۷، دستور مصادره اموال سرمایهگذاران ایرانی و خارجی را صادر نموده و آن را اقدامی مطابق با شرع تلقی کردند.[۲۶] افزون بر این، همان فقها و مجتهدان، مالکیت اموال و داراییهایی عمومی و از جمله «نفت کشور» را به زیرمجموعه ولایت فقیه منتقل کرده و آن را جزو داراییهای «انفال» محسوب نمودند.[۲۷] بهعلاوه همان فقها امروز مصادره اموال شخصی معترضان و مخالفان ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ را جایز میشمارند.[۲۸]
بنابراین هنگامی که قوچانی میگوید:
این سخنان صرفاً بهمنزلهی یک حرکت تبلیغاتی به سود یک کاندیدای انتخاباتی نیست. بلکه کوششی برای دفاع از ساختار حکمرانی مطلوب «محافظهکاری فقهی» است. نظامی که باید همواره بر پایهی فقاهت، اجتهاد و احکام شریعت استوار باشد. در واقع در انتخابات ۸۸ نیز همین باور سبب شد که کاندیدای حزب کارگزاران، نه میرحسین موسوی، بلکه یک روحانی - یعنی مهدی کروبی - باشد.
از نگاه «محافظهکاران فقهی»، تحولات اجتماعی مثبت، صرفاً از طریق صدور احکام فقهی جدید به ثمر خواهند رسید و بنابراین قهرمانان اصلی این عرصه، فقها و مجتهدان هستند. مثلاً پس از انقلاب ۵۷، ماهی اوزونبرون یا شطرنج حرام اعلام شدند. اما مجتهدی مانند آیتالله خمینی آنها را حلال کرد. از دریچهی چشم «محافظهکاران فقهی»، این معجزه میتواند دوباره رخ بدهد و محتمل است که سایر مشکلات کشور با اتکا به دستورات فقهی جدید مجتهدان برطرف بشود.
بنابراین در سال ۱۴۰۵ احتمالاً شرایط کشور به سمتی رفته که بخشی از مردم، نظام فقهی را مسبب «وضع موجود» میدانند. از اینرو «محافظهکاران فقهی» وظیفهی خود دانستهاند که فضا را دگرگون ساخته و دوباره چپها و روشنفکران دینی را در سیبل هدف قرار دهند و توجه همگانی را به سوی دیگری جلب نمایند.
لیبرالیسم تقلبی
قوچانی سعی میکند تا «محافظهکاری فقهی»اش را «لیبرال» جا بزند، اما مرافعهی او با روشنفکری دینی، ربطی به لیبرالیسم ندارد و در حقیقت آنچه شاهدش هستیم، ادامهی نزاع یکصدواندی سالهی میان «فقاهت محافظهکار» با «روشنفکران تجدیدنظرطلب دینی» است.
اگر علی شریعتی قصد داشت تا سوسیالیسم را از درون اسلام شیعه استنباط کند و ابوذر را به عنوان نخستین سوسیالیست جهان به رسمیت بشناسد، متقابلا قوچانی و یارانش میکوشند تا مدرنیته و اقتصاد بازار را از دل اسلام شیعه استخراج کنند و صدر اسلام را مدافع نظام سرمایهداری بنمایند. به رغم اینکه طرفین این منازعه دشنامهایی را حوالهی همدیگر میکنند. اما واقع امر از این قرار است که کوشش برای کشف لیبرالیسم یا سوسیالیسم از درون اسلام هر دو از یک جنس هستند.
پنجاهوهفت
«محافظهکاران فقهی» در اسناد حزبی خودشان انقلاب ۵۷ را میستایند.[۳۰] اما چهرههای غیرحزبی این جریان فکری و سیاسی، متناسب با ذائقهی محیط، انقلاب ۵۷ را نکوهش کرده و چپها و روشنفکران دینی را عامل وقوع آن میدانند. در عین حال در این ماجرا نیز تلاش میشود تا نقش روحانیت در وقوع «انقلاب ۵۷» کمرنگ جلوه داده شود.
من از مخالفان و منتقدان سرسخت انقلاب ۵۷ هستم و آن را بزرگترین اشتباه تاریخی مردم ایران میدانم. در عین حال باور دارم که تحلیلهای تکعاملی و کممایهای که «۵۷» را فقط محصول آثار چپزدهی «علی شریعتی» و «جلال آلاحمد» معرفی میکنند، مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مهمی را در تاریخ ایران نادیده میگیرند.
افول مرجعیت دینی
من تا حدودی با قوچانی موافقم که:
اما برخلاف قوچانی، ناکامی روشنفکری دینی را صرفاً ناشی از عملکرد آن اهالی نمیدانم. اولا نباید از نظر دور داشت که فضای تنفس برای کلیهی دگراندیشان و از جمله روشنفکران دینی توسط همان فقها و مجتهدانی مسدود شده که محافظهکاران فقهی همواره به معجزهی آنان امیدوار بودهاند.
دوم اینکه، افول مرجعیت دینی در نزد مردم، کلیدیترین عاملی است که سبب شده تا جایگاه، اهمیت و موضوعیت جریانهای فکری و سیاسی «دینی - مذهبی» مانند «روشنفکران دینی»، «نهضت آزادی»، «ملیمذهبیها»، «سازمان مجاهدین خلق» و غیره، تنزل پیدا کند و این امر شامل خود «محافظهکاری فقهی» نیز میشود.
افول مرجعیت دینی به وضوح در پیمایشها و نظرسنجیهای مؤسسهی گمان (۱۳۹۹)، وزارت ارشاد (۱۴۰۲) و معاونت اجتماعی دولت (۱۴۰۵) مشهود است و حکایت از آن دارد که نهتنها بیش از ۷۰ درصد مردم خواهان جدایی دین از سیاست هستند، بلکه تعداد دینداران نیز بهطور محسوسی کاهش یافته است. یا مثلاً گزارش اخیر دولت در خرداد ۱۴۰۵ نیز نشان میدهد که تعداد روزهبگیران از حدود ۷۹ درصد در سال ۱۳۵۴ به حدود ۴۲ درصد در سال ۱۴۰۲ رسیده است.
مقایسه این وضعیت با دوران پهلوی دوم بسیار سودمند است و شواهد نشان میدهد که جامعهی ایران به تفصیلی که پیشتر بیان شد، پیش از انقلاب ۵۷ با یک شیب ملایمی به شدت اسلامی شده است و پس از انقلاب ۵۷ با یک شیب ملایمی مسیر سکولارشدن را در پیش گرفته است. در ایران امروز، در وجه سلبی، تمایل شدیدی به جدایی دین از سیاست وجود دارد و در وجه ایجابی، خودآیینی رو به تزایدی در جامعه نمایان است.
—————-
منابع و مراجع:
[۱] - قوچانی، محمد (۱۴۰۵) از لیبرالیسم نقابدار تا پایان روشنفکری دینی، در رسانهی اقتصادنیوز.
[۲] - قوچانی، محمد (۱۴۰۲) نقد الهیات سیاسی، جلدهای ۱ تا ۵، انتشارات سرایی، تهران.
[۳] - اتفاق، شهرام (۱۴۰۵) نقد چپ یا چپستیزی؟، رسانهی ایران امروز.
[۴] - برای کسب اطلاع بیشتر دربارهی آن کار پژوهشی، به فایل صوتی زیر در تلگرام مراجعه بفرمایید.
[۵] - مصلحان دینی در ایران، به تجربهی اروپا طی ۱۵۰۰ تا ۱۶۰۰ میلادی نظر داشتهاند و «اصلاح دینی»، «رفرماسیون»، «دینپیرائی» یا «پروتستانتیسم اسلامی» از دیگر عناوینی است که در این باره به کار رفته است.
[۶] - قدوسی، محمد امیر (۱۳۹۹)؛ چهار نظریه درباره حکمرانی، پژوهشی درباره نسبت مشروطیت و مشروعیت، نشر نگاه معاصر.
[۷] - این اصطلاحهای «اصلاح در معرفت دینی» و «اصلاح متن دین» متعلق به محسن کدیور است و آنها را میپسندم و در اینجا و جاهای دیگر بهکار برداهام. شرح مبسوط ماجرا را میتوانید در ص ۱۲۹ کتاب چهار خوانش بنده دنبال کنید.
[۸] - اتفاق، شهرام (۲۰۲۴) چهارخوانش از طباطبایی، انتشارات ایران آکادمیا، لاهه. فایل پی.دی.اف.
[۹] - سروش، عبدالکریم (۱۳۹۲) محمد(ص): راوی رویاهای رسولانه.
[۱۰] - وسمقی، صدیقه (۱۴۰۰) مسیر پیامبری، فایل پی.دی.اف. بدون ناشر.
[۱۱] - احکام شریعت یا قواعد فقهی در اسلام شیعه، همواره متکی به چهار منبع «کتاب»، «سنت»، «اجماع»، «عقل» بودهاند یا قرار بوده که باشند. در میان این چهار منبع، اصلیترین آن کتاب قرآن بوده است.
[۱۲] - نراقی، آرش (۲۰۱۸) روشنفکری دینی و نقش آن در آینده سیاسی ایران.
[۳۱۲]- اکبرنژاد، محمدتقی (۲۰۲۴) نسبت حکومت دینی با مدرنیته (در دنیای مدرن، اصالت با دنیا است نه آخرت)، در نشانیهای تلگرام و یوتیوب
[۱۴] - برای آشنایی بیشتر با نقش بابیان و ازلیها در پروژههای اصلاح دینی و جنبش مشروطه، به منبع زیر مراجعه بفرمائید:
الف - فایل صوتی در تلگرام.
ب- رضوی، سید مقداد نبوی (۱۴۰۳) اندیشهی اصلاح دینی در ایران جلد اول و دوم، انتشارات شیرازه، تهران.
[۱۵] - این ماجرای روشنفکری دینی تنها به ایران محدود نمیشود و متفکران دینی در سایر کشورهای اسلامی نیز در این حوزه فعال هستند. برای مطالعهی بیشتر در این زمینه میتوانید به آثار زیر مراجعه بفرمایید:
انصاری، عبدو فیلالی (۱۳۹۱) اسلام و لائیسیته، برگردان امیر رضایی، انتشارات قصیده سرا.
العروی، عبدالله (۱۴۰۰) اسلام و مدرنیته، برگردان امیر رضایی، انتشارات قصیده سرا.
عبدالرازق، علی (۱۳۹۱)اسلام و مبانی قدرت، برگردان امیر رضایی، انتشارات قصیده سرا.
[۱۶] - از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۰۴ کتاب چهار خوانش اتفاق.
[۱۷] - از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۰۳ و ۱۰۴ کتاب چهار خوانش اتفاق.
[۱۸] - از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۰۸ کتاب چهار خوانش اتفاق.
[۱۹] - از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۱۳ و ۱۱۴ کتاب چهار خوانش اتفاق.
[۲۰] - از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۱۱ تا ۱۱۳ کتاب چهار خوانش اتفاق.
[۲۱] - قوچانی، محمد (۱۴۰۲ ب)؛ نقد الهیات سیاسی - جلد چهارم، مصائب لیبرالیسم اسلامی، انتشارات سرایی، ص ۳۷۷.
[۲۲] - از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۳۰ کتاب چهار خوانش اتفاق.
[۲۳] - چهارخوانش، ص ۳۴۴ و ۳۴۵.
[۲۴] - قدوسی، محمدامیر(۱۴۰۵) گفتاورد شیخ و شاه در قاجاریه، مجله سیاستنامه، شمارهی ۳۶.
[۲۵] - قوچانی، تجارت فردا ۶۴۲
[۲۶] - البته در میان فقها، مجتهدان و روحانیون، چهرههای شاخصی همچون «شیخ مرتضی حائری یزدی» هم بودند که در سالهای پس از انقلاب، با مصادرهی اموال و سلب مالکیت مخالفت میکردند. اما به هر حال این گروه در اقلیت بودند. برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به: کدیور، محسن (۲۰۲۲) انقلاب، طباطبایی و مرتضی حائری یزدی.
[۲۷] - وهابی، مهرداد (۱۴۰۰) اقتصاد سیاسی اعتراضات دیماه ۱۴۰۴؛ ریشهها و زمینهها.
[۲۸] - اساساً مسائل فقهی در میان خود فقها محل بحثها و تفسیرهای متفاوتند و همین ویژگی است که احکام فقهی را تغییرپذیر میکند.
[۲۹] - مشاهدهی فیلم ویدیوئی در اینستاگرام
[۳۰] - قوچانی توضیح میدهد که در سال ۱۳۹۳ به عضویت حزب کارگزاران دعوت شده است و سپس به عضویت شورای مرکزی درآمده و در آنجا نیز عضو و نایب رئیس کمیته سیاسی شده است. متعاقباً در سال ۱۳۹۴، سند مواضع حزب بر اساس پیشنویس او، طی ۱۰ جلسه تدوین شده است. او این اسناد را در انتهای جلد چهارم کتاب خود منتشر کرده است و نخستین سند مندرج در آنجا، با این جملات آغاز میشود:«کارگزاران سازندگی ایران» حزبی است ... برآمده از آرمانهای انقلاب اسلامی و ... / از کتاب الهیات سیاسی محمد قوچانی، نشانی جزئیات در ص ۱۰۸ و ۱۰۹ کتاب چهارخوانش اتفاق.
[۳۱]- قوچانی، تجارت فردا ۶۴۲
☑️ خیلی از این مقاله استفاده کردم و یاد گرفتم. از آقای اتفاق بسیار ممنونم.
مهرک کمالی
☑️ مهرک کمالی عزیز، درود بر شما
خوشحالم گه این مطلب مورد توجه شما قرارگرفته است.
شهرام اتفاق
☑️ سپاس از نویسنده گرامی که دیدگاه قوچانی را دستکم برای من روشن کرد. چون این آقا که زمانی در روشنگری فرهنگی و تیزبینی سیاسی زبردست بود، پس از یک دوران زندان با یک معلق زدن صدوهشتاد درجهای به راه راست هدایت شد و تلاش کرد انحطاط فکری خود را در زرورق لیبرالیسم بپوشاند که صد البته کار دشواری است و او را به وادی مغلقگویی و ضدونقیض بافی و پرتوپلاگویی کشاند. اما از زیر همه تقلاهای شرعی و فقهی ایشان دم خروس پیداست که از آن بدجوری بوی گند عافیتطلبی و ریزهخواری ارباب قدرت بالا میزند. پس سپاس از شما که گوشهای از پرده را بالا زدید. قطعا یک روزی هوا روشن میشود و ماهیت غوکان لاشخوار لجنزی به تمامی از پرده بیرون میافتد و همه خواهند دانست این «تغییر مواضع» چه عواید و فوایدی برای ایشان داشته است.
یک نکته که بهتر بود بیشتر روی آن تکیه میکردید: قلمداد کردن مشروطه به عنوان دستاورد روحانیت یک افسانه فریبنده تاریخی بیش نیست. تاریخنگاران روشناندیشی مانند کسروی و کرمانی و نامور و آدمیت نقش روحانیت را در کنار دربار قاجار مانع بزرگی در راه پیدایش و انکشاف مشروطه ارزیابی کردهاند.بیشتر ملایان تا همین امروز دشمن مشروطه بودند و هستند، و «جسد آن شهید بالای دار» اتفاقا پرچم عزم و اراده مشروطه بود. کسروی به دقت نشان داده که آن اقلیت روحانیون پشتیبان مشروطه (مانند سیدین) نیز تا چه حد سست و مردد بودند و اصلا از پیام و گوهر مشروطه بیخبر بودند. پایدار باشید!
امینی
☑️ آقای اتفاق گرامی با درود، نوشتهی روشنگرانه شما را با علاقه خواندم. خیلی روشن تضادهای فکری گرایشهای مورد بحث را توصیف کردید. از انگیزههای آقای قوچانی آگاه نبودم و الان درک بهتری از مقالهی او دارم. اگرچه نکتههای خوبی در آن نوشته هست اما دانستن انگیزههای نویسنده به درک عمیقتر این برخوردها کمک میکند.
از هر سو که نگاه میکنم یک تضاد اصلی در صد و اندی سال گذشته تغییر نکرده است و آن گرایش به قانونورزی از یکسو و گرایش به فقه/شرع از سوی دیگر است و اکثر موضعگیریها در این راستا و از این زاویه بهتر فهمیده میشوند. مقاله شما تضادهای بین دو گروه درون اردوگاه شرع را وامیشکافد اما در تحلیل نهایی علیرغم اختلافهایی که دارند هر دو گروه شرع را به دولت-ملت مدرن ترجیح میدهند.
آنچه که شگفت آور است این است که گاهی حتا در میان اهل قلم و منتقدان سینما کسانی که بشدت از عملکرد این حکومت آسیب دیدهاند و از آن دور شدهاند باز یک دور کامل میزنند و در جایی دیگر با شریعت پیوند میخورند، یعنی از سامانهای که فقه و محافظهکاری فقهی درست کرده دور میشوند اما از این دایره نمیتوانند پا بیرون بگذارند و دست آخر دوباره برمیگردند و با «روشنفکری دینی» گره میخورند. یک دلیل آن این است که این افراد علیرغم آنکه در مدت زمان بسیار طولانیِ ۴۷ ساله عملکرد این نظام را دیدهاند اما با خودشان حساب میکنند که در بیرون دایرهی شرع یا به (نئو)لیبرالیسم ختم خواهند شد و یا به سامانهی پادشاهی که از نظر آنها هر دو ناخوب و ناپذیرفتنی هستند لاجرم در کمپی که سابقهاش به شیخ فضلالله میرسد میمانند.
در مقاله اشارهای هست به زمینی دانستن قرآن توسط سروش و یادم افتاد که در آن زمان تعدادی از سکولارهای متمایل به دین در خارج کشور چه غوغایی در این مورد به پا کردند که انگار در تاریخ اسلام این نخستین بار است که کسی چنین حرفی زده است. بشری دانستن قرآن توسط سروش و دیگران حرکت خارقالعادهای نبود. اما گمانم چنین واکنشی از یک جامعهی سنت زده نباید باعث تعجب شود. در قرون ابتدایی اسلام مسلمانانی وجود داشتند که قرآن را مخلوق میدانستند. در دوره معاصر نیز متفکران سنی در این مورد بسیار جلوتر از شیعیان بودند. در سال ۱۹۸۵ محمد محمد طه به جرم زمینی دانستن قرآن در سودان محکوم و اعدام شد و در سال ۱۹۹۵ نصر حامد ابوزید متفکر مصری به همین دلیل مورد تعقیب قرار گرفت و قبل از اینکه دچار سرنوشت مشابهی شود با همسرش به اروپا گریخت.
نوشته شما خیلی خوب تضاد بین این محافظهکاری فقهی و اصلاحطلبی دینی را بررسی کرده اما نکتهی دیگری در مورد عبدالکریم سروش وجود دارد که بسیار جالب است. علیرغم نظر نامساعد روحانیان و برخی حامیان فقه اسلامی نسبت به اصلاح دین و کسانی چون سروش خود آقای سروش علیرغم انتقادهایش به ولایت فقیه در بسیاری موارد از روحانیها و خود خمینی دفاع کرده. در سال ۸۸ نیز اگرچه یک کاندیدای غیرروحانی مانند میرحسین وجود داشت سروش از کروبی حمایت کرد.
ارادتمند، یوسف جاویدان
☑️ آقای شهرام اتفاق از نقد اخیر محمد قوچانی به به عبدالکریم سروش و روشنفکری دینی نقبی زدهاند به نظرات قوچانی در مورد فقه اسلامی و اینکه گویا او میخواهد «محافظهکاری فقهی» لیبرالیسم بمایاند و میخواهد ما را از چاله روشنفکری دینیِ دیروز به چاه «محافظهکاری فقهی»ِ امروز بیندازد. بدون وارد شدن به همه نکاتی که آقای اتفاق مطرح کردهاند به دو نکته در ارتباط با نظر یا تفسیر ایشان درباره گفتههای قوچانی میپردازم:
۱. قوچانی میگوید در فقه اسلامی هم عناصری هست که برای آشتی دادن بخشی از فقه با لیبرالیسم موثر باشد. همان روحانیون مرتجعی که اوایل انقلاب با مصادرهها مخالف بودند و خواستار رعایت حرمت مالکیت خصوصی بودند و یا اینجا و آنجا در میان روحانیون سنتی فقیهانی که دین را امر شخصی میدانند، چنین نقشی داشتند و دارند. پس تا اینجا دو عنصر پایهای اندیشه لیبرال را از دل چنین نگاه فقهی یا فقیهانه میتوان بیرون کشید. قوچانی که نگفته لیبرالیسم را با کل فقه اسلامی یا با نظر همه فقیهان میتوان آشتی داد.
پس تلاش او برای نشان دادن ظرفیت فقه اسلامی یا به عبارت دیگر بر امکان استخراج تفسیر لیبرالیستی از بخشی از فقه اسلامی هست، کما اینکه در اوایل انقلاب ۵۷ تفسیر چپ و سوسیالیستی از فقه اسلامی برکشیده میشد. نه همه فعالان مذهبی در انقلاب مدعی بودند سوسیالیسم را کاملا میتوان از دل اصول فقه اسلامی بیرون کشید و نه قوچانی تا آنجا که من میدانم ادعا داشته لیبرالیسم را میتوان کمال و تمام از دل فقه اسلامی بیرون کشید.
قوچانی مانند هر روشنفکر سیاسی حق دارد عناصری که به درد تقویت راهبرد سیاسیاش میخورد را برجسته و یا تقویت کند، بدون اینکه مشوقِ از «چاله روشنفکری دینی» به درآمدن و به «چاه محافظهکاری فقهی» افتادن باشد. یا اینکه با رنگ کردن محافظهکاری فقهی قصد فروش آن بنام لیبرالیسم در بازار سیاست باشد. مگر در آنسوی عرصه نظر، مخالفان سیاسی محمد قوچانی تفسیرهای خودشان درمورد فقه اسلامی و امتناعی که در آن میبینند را به مخاطبان عرضه نمیکنند؟ مگر در مسیحیت یا در دیگر ادیان تفاسیر مختلفی وجود ندارد؟ مگر از دل کلیسا و بحثهای درون دینی تفاسیر مدرن برای آشتی دادن عقل، علم بیرون نیامد و یا اصولا مدرنیته از دل همان دین و سنت بیرون نیامد؟ چه اشکالی دارد اگر دیگرانی نیز از دل اسلام نیز چنین عناصر یا رگههایی برای آشتی دادن دین با لیبرالیسم یا دنیای مدرن پیدا و برجسته کنند؟
۲. آقای اتفاق با تکرار بحثی که با محمد فاضلی در تلویزیون آزاد داشت با اشاره به اساسنامه حزب کارگزاران سازندگی با کنایه به قوچانی مینویسد: «محافظهکاران فقهی» در اسناد حزبی خودشان انقلاب ۵۷ را میستایند.
آقای اتفاق یا هر فرد و نیروی سیاسی البته حق دارد مخالف اصلاحطلبان یا اصلاحطلبی باشد، اما چگونه از یک حزب سیاسی که میخواهد مجوز فعالیت سیاسی در چهارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی دریافت کند میتوان توقع داشت اساسنامه خود را با حمله به انقلاب اسلامی شروع کند؟! پاسخ آقای اتفاق را محمد فاضلی در این مورد در آن گفتگوی مفصل تلویزیونی داد که علاقمندان را به دیدن آن برنامه ارجاع میدهم. بهتر است حساب پرونده تقابل آرای نظری را با حساب اختلافات سیاسی، که هر دو جایگاه به حق خود را دارند، جداگانه بررسی کنیم.
یک نکته آخر اینکه جناب امینی کامنتی گذاشتهاند که نیتخوانی درباره نظرات محمد قوچانی و نسبت دادن الفاظ ناشایست به اوست. انگیزهخوانی البته نه نقد است و نه منصفانه.
با سپاس/ حمید فرخنده
☑️ با سپاس از توجه آقای فرخنده،
به گمان من خواندن انگیزهها یا نیات مکنون در یک متن نه مقولهای اخلاقی و «تعارفی» بلکه بخشی از سنجشگری صادقانه است. میبینیم که نویسنده مقاله نیز به درستی به نیات «پنهان» قوچانی اشاره کرده است. در ضمن گمان میکنم که عبارت «ماسک پنهان» پارادوکسال است و حاوی اشکال منطقی، زیرا ماسک چیزی را میپوشاند، درحالیکه مراد ایشان عکس آنست یعنی پوشاندن مقاصد حقیقی یا ایدئولوژیک زیر ظاهرسازی یا همان ماسک لیبرالی. امیدوارم زیاده ملانقطی جلوه نکنم!
با احترام. امینی
☑️ آقای یوسف جاویدان عزیز
ممنون از مطالب قابل تامل و بسیار مهمی که مطرح کردید.
۱- البته من از انگیزه جناب قوچانی اطلاع ندارم و قادر به نیتخوانی نیستم. بنده صرفا با اتکا به اجزای اندیشه سیاسی ایشان و همفکرانشان، طرح مسئله کردم و دربارهی پروژهی سیاسیشان اظهارنظر کردم.
۲- در مورد کتاب قرآن نیز البته من هیچ صلاحیت و تخصصی ندارم و آنچه نوشتم، بازتکرار مطالبی بود که در جبههی روشنفکری دینی مطرح میشود. طبعا اظهارنظر درباره کتاب قرآن و سایر مسائل دینی موضوعی در حیطهی وظایف پژوهشکدههای الهیاتی است. بنابراین من صرفا به آن بخش از اظهارات روشنفکران دینی توجه دارم که اثرات اجتماعی و سیاسی دارد.
۳- با شما همنظرم که مواضع فکری جناب سروش فرازونشیبهای فراوان داشته است و همین امر، همواره ارائه یک جمعبندی دربارهی ایشان را دشوار میسازد.
سپاس و ارادت فراوان شهرام اتفاق
☑️ خانم / آقای امینی عزیز، ممنون از لطف و توجهتان.
مجموعه عواملی که در تکوین و پیروزی مشروطه نقش داشتهاند، عبارتنداز:
- مشروطه طلبانی نظیر میرزا فتحعلی آخوندزاده و مستشارالدوله، سید حسن تقیزاده، صوراسرافیل و ...
- مجاهدان بختیاری، آذربایجانی و ارامنه و سردارانشان ...
- خانواده بزرگ بهائیان و ازلیها
- خود مظفرالدینشاه و درک او از موقعیت
- برخی از روحانیون شیعه
اما نسبت دادن پیروزی مشروطه به روحانیت شیعه، طی دو سه دههی اخیر تئوریزه شده است و ادعای متاخر است. به این معنا که گروهی که از یک سو مخالف شیخفضلالله نوری هستند و از طرف دیگر هم طرفدار مشروطه و هم طرفدار فقه شیعه هستند، میکوشند تا بقیه عوامل را کماهمیت جلوه بدهند یا به کلی سانسور کنند و مشروطه را صرفا دستاورد چند روحانی مامند نام آخوند خراسانی، نائینی و ... معرفی کنند.
بسیار سپاسگزارم شهرام اتفاق
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
پریسا حافظی / خبرگزاری رویترز / ۱۷ اوت ۲۰۲۶
یک مقام ارشد ایرانی روز دوشنبه به رویترز گفت ایران به دلیل بنبست در تلاشها برای دستیابی به توافقی دائمی جهت پایان دادن به جنگ با ایالات متحده، تصمیم گرفته است سیاست خود را از حالت دفاعی به وضعیتی «کاملاً تهاجمی» تغییر دهد.
روند پیشرفت به سوی مذاکرات صلح و ازسرگیری تردد نفتکشها از طریق تنگه راهبردی هرمز متوقف شده است و هیچ نشانهای وجود ندارد که طرفهای درگیر به سمت پایان دادن به مناقشهای حرکت میکنند که آمریکا و اسرائیل در ۲۸ فوریه آغاز کردند.
این مقام ایرانی گفت: «نهادهای ایرانی باید برای تشدید تنشها در تنگه هرمز و منطقه گستردهتر آماده باشند، زیرا ایران آماده خواهد بود درباره تصمیمهای دشوار تصمیمگیری کند و دست به اقدام بزند.» او افزود که در صورت شکست دیپلماسی، تهران برای شکستن محاصره دریایی آمریکا، حملهای نظامی «بهموقع و دقیق» انجام خواهد داد.
روز دوشنبه، مهلتی به پایان رسید که انتظار میرفت ایران و ایالات متحده بر اساس تفاهمنامهای که در ماه ژوئن به توافق رسیده بودند، تا آن زمان به توافقی نهایی دست یابند؛ تفاهمنامهای که هدف آن پایان دادن به جنگ بود.
این تفاهمنامه که در ۱۷ ژوئن امضا شد، یک بازه زمانی ۶۰روزه ــ قابل تمدید با توافق متقابل ــ تعیین کرده بود تا واشنگتن و تهران به توافقی دست یابند که موضوعات گستردهتری، از جمله سرنوشت برنامه هستهای ایران، را دربر بگیرد.
با این حال، تفاهمنامه مذکور که توقف فوری و دائمی عملیات نظامی در تمامی جبههها را اعلام کرده بود، بهسرعت بر اثر اختلاف بر سر کنترل تنگه هرمز از هم فروپاشید.
ایران ضربالاجل تعیین میکند
تهران اعلام کرد بند پنجم تفاهمنامه، حق مدیریت این آبراه را به ایران میدهد؛ اما واشنگتن این تفسیر را رد کرد. با آغاز شلیک نیروهای ایرانی به سوی کشتیهایی که به گفته تهران تلاش داشتند از این آبراه در مسیری تأییدنشده عبور کنند، درگیریها از سر گرفته شد.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، روز ۷ ژوئیه اعلام کرد که این توافق «به پایان رسیده است». تهران نیز بارها واشنگتن را به نقض مستمر تعهداتش متهم کرده است.
این مقام ایرانی به رویترز گفت: «در بازه زمانی کوتاهی که ایران تعیین خواهد کرد ــ ظرف چند هفته ــ آمریکا باید تمامی مفاد توافق را اجرا کند. این، پیششرط ادامه مذاکرات با ایالات متحده است.» او افزود که میانجیها ضربالاجل تهران را با واشنگتن و کشورهای منطقه در میان خواهند گذاشت.
ایران و ایالات متحده هر دو طی هفته گذشته لحن اظهارات خود را تشدید کردهاند.
ترامپ روز جمعه در سخنرانی خود در یک تجمع انتخاباتی به آمریکاییها هشدار داد که در نتیجه جنگ، برای ادامه قیمتهای بالای سوخت آماده باشند. او همچنین گفت: «پس از آنکه کار شکست دادن ایران را تمام کنیم... خیلی زود اعلام خواهم کرد که تنگه هرمز سرزمین ایالات متحده است.»
ترامپ روز دوشنبه، ساعاتی پیشتر، در شبکه اجتماعی تروث سوشال نوشت: «هدف شماره یک این است و همیشه هم خواهد بود که ایران به هیچ شکل، در هیچ قالب و به هیچ صورتی، نتواند سلاح هستهای داشته باشد.» او بدین ترتیب یکی از دلایلی را که پیشتر برای آغاز جنگ مطرح کرده بود، تکرار کرد.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
گزارش میدانی «آوش» درباره بازار داروهای نایاب از خیابانهای تهران تا کانالهای تلگرامی
تحریریه آوش: یکی از داروفروشان با چهرهای آفتابسوخته و نگاهی پر از حسابوکتاب، وقتی با اصرار برای یافتن این دارو مواجه میشود، به صراحت میگوید که نمونه خارجی آن به شدت کمیاب شده است. او با اطمینان اما شرطی سفتوسخت وارد معامله میشود و میگوید تنها به شرط خرید قطعی حاضر است با یکی از همکارانش که دارو را در انبار مخفی دارد تماس بگیرد.
آفتاب داغ و بیرحم تابستانی بر سنگفرشهای کهنه و تاریخی خیابان ناصرخسرو میتابد و انعکاس نور، داغی پیادهروها را دوچندان میکند. خیابان، مملو از هیاهوی آدمهایی است که میان مغازهها و پیادهروها قدم میزنند؛ اما برخلاف ظاهر زنده و تجاری این منطقه، همهمهای زیرپوستی و مضطربانه در میان لایههای شلوغی جریان دارد.
داروفروشان ناصرخسرو روز کاری خود را خیلی زودتر از گرمای ظهر آغاز کردهاند. با نزدیک شدن هر رهگذر، چشمان تیزبین دلالان به دنبال نشانهای از اضطراب، یک برگه کاغذ تاخورده یا نسخهای چروکیده در دست مردم میگردد. زمزمههای همیشگی و آشنایی که سالهاست آوای این خیابان شده، مدام در گوشها زنگ میزند: «دارو... دارو... چی میخوای؟ خارجی، نایاب، اعصاب، سرطان...»؛
اصطلاحاتی که برای عابران معمولی شاید تنها نویزهای اعصاب خردکن شهری باشند، اما برای خانوادههای مضطرب و بیماران ناامیدی که تمام داروخانههای شهر را زیر پا گذاشتهاند، آخرین طناب نجات به نظر میرسند. این سناریوی تلخ هر روز تکرار میشود؛ پیادهروهایی که به بزرگترین و بیضابطهترین داروخانه غیررسمی کشور بدل شدهاند، جایی که درد انسانها معامله میشود و نجات جان یک بیمار، نرخ روزانه ارز و سودهای سرسامآور را تعیین میکند.
مسابقه قیمتها بر سر داروهای نایاب
بیمارانی که پا به این خیابان میگذارند، معمولا مسیر طولانی و پردردی را طی کردهاند. آنها پیش از آمدن به ناصرخسرو، درهای دهها داروخانه رسمی، از داروخانههای تک نسخهای گرفته تا مراکز بزرگ دارویی کشور را کوبیدهاند و با جمله سرد و تکراری «نداریم» مواجه شدهاند. بحران کمبود دارو در شبکه رسمی توزیع، به حدی گسترده شده است که حتی سادهترین و ابتداییترین داروهای تخصصی یا نسخههای خارجی آنها در داروخانهها پیدا نمیشود.
ارگوتامین ۳۰ یکی از همین داروهاست؛ دارویی حیاتی و نجات بخش برای مبتلایان به میگرنهای شدید و مزمن که این روزها یافتن آن در داروخانهها کاملا شبیه به معجزه شده است. نسخههای ایرانی آن گاهی کمیاب و نسخههای خارجی آن کاملا نایاب است. حتی در میان دستفروشان و دلالان ناصرخسرو نیز یافتن ارگوتامین ۳۰ به همین آسانیها نیست و جستجوی آن به یک مسیر پیچیده بدل میشود.
یکی از داروفروشان با چهرهای آفتابسوخته و نگاهی پر از حسابوکتاب، وقتی با اصرار برای یافتن این دارو مواجه میشود، به صراحت میگوید که نمونه خارجی آن به شدت کمیاب شده است. او با اطمینان اما شرطی سفتوسخت وارد معامله میشود و میگوید تنها به شرط خرید قطعی حاضر است با یکی از همکارانش که دارو را در انبار مخفی دارد تماس بگیرد.
برای یک بسته ۳۰ عددی از این دارو، درخواستی سنگین مطرح میکند. چهار میلیون تومان! رقمی که برای یک بسته کوچک قرص باورنکردنی به نظر میرسد. اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود. تنها چند متر آن طرفتر، دلال دیگری همان دارو را به قیمتهای به مراتب عجیبتری پیشنهاد میدهد؛ قیمتی در حدود ۷ تا ۸ میلیون تومان. وقتی علت این تفاوت قیمت فاحش را جویا میشوید، مرد دلال با بیتفاوتی شانه بالا میاندازد و میگوید قیمتها روزانه و به خاطر نوسانات قیمت دلار تغییر میکند.
او برای جلب اعتماد تایید میدهد که داروها کاملا اصل هستند و مستقیم از ترکیه وارد شدهاند، چرا که دارای لیبل و تاریخ مصرف معتبر هستند. این پارادوکس تلخ و دردناک، عابر را شوکه میکند؛ چطور دارویی که در سیستم رسمی و نظارت شده داروخانهها کاملا نایاب است، به راحتی و به صورت اصل از طریق قاچاقچیان پیادهرویی ناصرخسرو در دست مردم قرار میگیرد؟
وقتی نیاز بیمار، بازار سیاه را زنده نگه میدارد
داستان ارگوتامین تنها یک مشت نمونه خروار است. داروی سولفاسالازین نیز یکی دیگر از همان قلم داروهایی است که بیماران برای پیدا کردن نمونه خارجی آن باید تمام شهر را جستجو کنند و در نهایت، دست خالی به ناصرخسرو پناه ببرند.
نمونه خارجی این دارو در داروخانهها پیدا نمیشود، اما در بازار سیاه ناصرخسرو با بستهبندیهای مختلف قاچاق به وفور یافت میشود. این اتفاق شوم، دامنگیر بخش وسیعی از داروهای اعصاب و روان و بیماریهای خاص نیز شده است. داروهایی که قطع ناگهانی آنها میتواند خطرات جانی و روانی جبران ناپذیری برای بیماران داشته باشد، از ویترین رسمی کشور پر کشیدهاند و بر روی دست دستفروشان خیابانی پهن شدهاند.

در همین رابطه «مهدی صانعی»، بازپرس دادسرای جرائم پزشکی در گفتوگو با «آوش» به این نکته اشاره میکند که واقعیت این است که هر سال بخشی از نیاز دارویی کشور تامین نمیشود.
وقتی بیمار نتواند داروی مورد نیاز خود را از داروخانه تهیه کند، ناچار است به دنبال راه دیگری بگردد. در چنین شرایطی بازار غیرقانونی شکل میگیرد. در واقع هرچند این بازار از نظر قانونی به رسمیت شناخته نمیشود، اما عملا بخشی از نیاز جامعه را تامین میکند؛ چون بیمار چاره دیگری ندارد. فرض کنید دولت و شبکه رسمی بتوانند ۷۰ درصد نیاز جامعه را تامین کنند اما ۳۰ درصد باقی بماند.
سوال اینجاست که آن ۳۰ درصد از کجا تامین میشود؟ پاسخ روشن است؛ از بازار غیرقانونی. به همین دلیل من معتقدم تا زمانی که کمبود دارو وجود دارد، بازار قاچاق هم وجود خواهد داشت. نمیشود هر سال کمبود دارو داشت اما انتظار داشت بازار سیاه شکل نگیرد. بیماری که داروی خود را در داروخانه پیدا نمیکند، ناچار است به سراغ کانالهای تلگرامی، واسطهها، دلالها یا بازارهای غیررسمی برود. این دقیقا همان بستری است که بازار قاچاق روی آن شکل میگیرد و رشد میکند.
رونق بورس قاچاق دارو در روزهای رکود اقتصادی
تداوم این چرخه بیمارگونه و ناکارآمدی در تامین پایدار دارو، بازار سیاه را به یک اقتصادی شکستناپذیر و همیشه سودآور بدل کرده است. صانعی در ادامه تحلیل خود از مکانیزم این بازار ناپیدا میگوید: این یکی از مهمترین ویژگیهای بازار قاچاق دارو است. در بسیاری از بازارها ممکن است رکود به وجود بیاید. بازار مسکن ممکن است چند سال در رکود باشد. بازار خودرو ممکن است سوددهی سابق را نداشته باشد.
حتی طلا و ارز هم دورههای رکود یا کاهش سود دارند. اما دارو یک تفاوت اساسی دارد. من حداقل در حوزهای که تخصص دارم، کالایی را نمیشناسم که سود آن به اندازه داروی قاچاق تضمینشده باشد. علتش هم روشن است؛ بیماری که به یک داروی حیاتی نیاز دارد، نمیتواند خرید آن را به تعویق بیندازد. اگر فرزند یک خانواده مبتلا به سرطان باشد و داروی مورد نیازش فقط در بازار قاچاق پیدا شود، خانواده هر کاری میکند تا آن دارو را تهیه کند. ممکن است ابتدا پساندازش را خرج کند، بعد طلاهایش را بفروشد، بعد خودروی خود را بفروشد و حتی در مواردی خانهاش را بفروشد. ممکن است بسیاری از خانوادهها اساسا توان چنین کاری را نداشته باشند و آسیب ببینند، اما واقعیت این است که آن دارو روی دست فروشنده نمیماند.
به همین دلیل در بازار قاچاق دارو تقریبا چیزی به نام رکود معنا ندارد. بیماری وجود دارد، نیاز وجود دارد و در نتیجه تقاضا هم وجود دارد. همین مسئله باعث میشود سود در این بازار تقریبا تضمینشده باشد؛ سودی که گاهی بسیار کلان و سرسامآور است.
داروخانهای بدون مجوز که هرگز تعطیل نمیشود
مشاهده وضعیت فعلی خیابان ناصرخسرو نشان میدهد که این منطقه عملا به بزرگترین و مجهزترین داروخانه غیررسمی پایتخت تبدیل شده است؛ داروخانهای بیدر و پیکر که از قضا هیچ مجوز قانونی ندارد اما بدون تعطیلی و با قدرت به حیات خود ادامه میدهد. در شرایطی که داروخانههای رسمی به دلیل تعویق در تخصیص ارز، مشکلات تامین مالی و زنجیره توزیع با کمبودهای حاد دستوپنجه نرم میکنند، دلالان ناصرخسرو شبکهای مویرگی و بینقص برای تامین داروهای قاچاق ایجاد کردهاند. از داروهای نادر بیماران پیوندی و پروانهای گرفته تا شیمی درمانیهای گران قیمت، همه و همه در انبارها این خیابان موجود است.
علاوه بر این، در سالهای اخیر شکل بازار سیاه نیز پیچیدهتر شده است. اگر در گذشته همه چیز به خیابان ناصرخسرو ختم میشد، امروز کانالهای تلگرامی و صفحات اینستاگرامی نیز به بال کمکی این بازار تبدیل شدهاند.
دلالان خیابانی، سفارشها را آنلاین میگیرند و دارویی را که در هیچ داروخانهای یافت نمیشود، با پیک و با قیمتهای نجومی به در منازل بیماران میفرستند. این فرآیند مظلومیت بیمارانی را به تصویر میکشد که میان درد بیماری و عذاب تامین هزینههای کمرشکن دارو متلاشی میشوند. تا زمانی که ساختار تخصیص و توزیع دارو در شبکه رسمی ترمیم نشود و تا زمانی که خطوط تامین دارویی کشور با فقر ناگهانی مواجه باشند، ناصرخسرو با همان قدرت، در سایه ناچاری مردم، به حیات تجاری و سیاهش ادامه خواهد داد.
خبرنگار: ریحانه جولایی
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
بنوا فاوکان و سامر سعید / والاستریت ژورنال / ۱۶ اوت ۲۰۲۶
پس از آنکه دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در اواسط ژوئن یک تفاهمنامه با ایران امضا کرد، مقامهای دولت آمریکا برای جلب حمایت از توافقی که امیدوار بودند به بازگشایی تنگه هرمز و آغاز روند پایان دادن به جنگ منجر شود، به تلاش گستردهای دست زدند.
اما به گفته مقامهای ایرانی و عرب، رهبران تندرو ایران در تهران گرد هم آمدند و به طرحی متفاوت رسیدند. از نگاه آنها، این توافق احتمالاً صرفاً تلاشی از سوی آمریکا و اسرائیل برای کاهش فشار بر اقتصاد جهانی و خریدن زمان برای انجام حملهای بزرگتر در آینده بود. آنها به جای اینکه به مذاکرات امید ببندند، دو ماه گذشته را صرف آمادهسازی برای یک درگیری بزرگتر کردند.
این اقدامات شامل واگذاری کنترل بیشتر ارتش عادی کشور به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، انتصاب کهنهسربازان سرسخت جنگ با عراق و سرکوبهای داخلی گذشته در سمتهای کلیدی، گسترش عملیات ضدجاسوسی داخلی و افزایش تولید موشک و پهپاد است. رهبران ایران بهسرعت ابتکار عمل را در دست گرفتند؛ با حمله به کشتیها تلاش کردند کنترل ایران بر تنگه هرمز را مستحکمتر کنند و میدان نبرد را به دریای سرخ گسترش دادند؛ مسیری که عربستان سعودی از آن برای دور زدن گلوگاه ایران در خلیج فارس استفاده کرده است.
مقامهای اطلاعاتی کشورهای عربی شواهدی، از جمله ارتباطات میان ایران و نیروهای شبهنظامی متحد آن در کشورهایی مانند یمن و عراق، به دست آوردهاند که به گفته مقامهای آگاه از این یافتهها، نشاندهنده تغییر راهبرد در میان رهبران تندروی ایران برای آمادهسازی نیروهایشان بهمنظور گسترش جنگ و افزایش هزینهها برای آمریکا است. رهبران ایران که کشورهای ضعیفتر حاشیه خلیج فارس، از جمله کویت، را نگران کردهاند، بیش از پیش درباره انجام عملیات تهاجمی در خاک دشمن صحبت میکنند.
هدف اصلی آنها وارد کردن چنان خسارتی است که اطمینان حاصل شود حملاتی مشابه آنچه ایران در جنگ ۱۲ روزه سال گذشته متحمل شد و همچنین درگیریهای ادامهدار، دیگر تکرار نخواهد شد.
ایران فکر میکند جنگ اصلی هنوز آغاز نشده
محمدحسن سنگتراش، تحلیلگر دفاعی مستقر در تهران که به دولت ایران نزدیک است، گفت: «در ایران این دیدگاه بهطور گسترده وجود دارد که جنگ اصلی هنوز آغاز نشده است.»
او افزود: «آنچه تاکنون شاهد آن بودهایم، بیش از پیش از دریچه تاکتیکهای “برشبرش کالباسی” تفسیر میشود؛ یعنی تشدید محدود و تدریجی تنش که با هدف تضعیف توانمندیها پیش از یک رویارویی بزرگتر طراحی شده است.»
آمادگیهای ایران برای جنگ، شکاف عظیمی را میان برداشت واشنگتن و تهران از مرحله کنونی جنگ آشکار میکند. این واگرایی موجب اتخاذ موضعی سختگیرانه در مذاکرات و بیمیلی رهبران ایران به دستیابی به توافق شده است؛ مسئلهای که دونالد ترامپ را بهطور مداوم سردرگم و کلافه کرده و او رهبران ایران را «دیوانه» خوانده و آنها را به دروغگویی متهم کرده است.
آمادگی ایران برای جنگ همچنین نشاندهنده بیاعتمادی عمیقی است که احتمالاً مانع از آن خواهد شد که دو طرف در آینده نزدیک به توافقی پایدار برای پایان دادن به درگیری دست پیدا کنند.
اظهارات و تبلیغات ایران البته با مقدار زیادی رجزخوانی همراه است. زیرساختهای نظامی و اقتصادی این کشور بر اثر حملات هوایی آمریکا و اسرائیل بهشدت آسیب دیده است. اعضای عملگراتر حاکمیت، از جمله مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، بارها هشدار دادهاند که ایران باید برای پایان دادن به جنگ به توافقی دست پیدا کند که به رفع تحریمها منجر شود؛ در غیر این صورت، اقتصاد کشور با فروپاشی روبهرو خواهد شد.
اما ایران در حال بازسازی زیرساختهای خود و بازگرداندن دسترسی به پایگاههای موشکی با سرعتی بسیار بیشتر از حد انتظار است؛ مسئلهای که مقامهای اسرائیلی آگاه از روند پیشرفت آن را نگران کرده است. ایران همچنین با موفقیت پایگاههای آمریکا را هدف قرار داده و همچنان به اندازه کافی قدرت آتش در اختیار دارد که بتواند کشتیها و زیرساختهای انرژی کشورهای حاشیه خلیج فارس را تهدید کند. مقامهای عرب خود را برای ادامه جنگ و اختلال طولانیمدت در عرضه انرژی آماده میکنند.
آلن ایر، دیپلمات ارشد پیشین آمریکا و مذاکرهکننده هستهای این کشور با ایران، گفت: «برای حکومت، نقطه مبنا جنگ است.»
او افزود: «ایران در وضعیت جنگی باقی خواهد ماند و خود را برای حمله بعدی آماده خواهد کرد.»
غافلگیری آمریکا پس از توافق
هنگامی که ترامپ در ۱۷ ژوئن در کاخ ورسای فرانسه تفاهمنامه با ایران را امضا کرد، به نظر میرسید بزرگترین مانع، متقاعد کردن منتقدان آمریکایی باشد که این توافق بیش از حد به تهران امتیاز نمیدهد.
این توافق وعده معافیتهای تحریمی را داده بود تا ایران بتواند نفت خود را بفروشد، به میلیاردها دلار از داراییهای نقدی مسدودشده خود دسترسی پیدا کند و همچنین از چشمانداز ایجاد یک صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری برای بازسازی کشور برخوردار شود. تعهد اصلی ایران این بود که تنگه هرمز را به روی رفتوآمد کشتیها باز کند و سپس درباره برنامه هستهای خود با حسن نیت مذاکره کند.
هنگامی که ایران سه هفته بعد، در اوایل ژوئیه، شروع به تیراندازی به کشتیهایی کرد که آمریکا آنها را از طریق تنگه هرمز هدایت میکرد، این اقدام آمریکا را غافلگیر کرد.
ترامپ گفت: «آدمهای بسیار خطرناک ایران، آنها مریضاند.» او همچنین رهبران ایران را «آشغال» خواند و افزود: «یک مشکلی در آنها وجود دارد.»
اما در واقع، ایران در حال پیگیری یک سیاست دوگانه بود. در حالی که دیپلماتهای این کشور مذاکرات برای دستیابی به توافق صلح با آمریکا را دنبال میکردند، مجتبی خامنهای، رهبر ایران، اقداماتی را برای آمادهسازی دستگاه امنیتی کشور جهت یک رویارویی گستردهتر انجام میداد؛ رویاروییای که ممکن بود خود تهران آغازگر آن باشد.
به گفته مقامهایی که در جریان یافتههای اخیر اطلاعاتی کشورهای عربی قرار داشتند، سپاه پاسداران از آرامشی که تفاهمنامه ایجاد کرده بود استفاده کرد تا با نیروهای شبهنظامی متحد خود در سراسر منطقه زمینه را برای تشدید حملات در صورت نیاز فراهم کند. سپاه برای گفتوگو درباره این طرحها مشاورانی را به عراق، یمن و لبنان اعزام کرد.
این اطلاعات، از جمله ارتباطات رهگیریشده، نشان میداد که سپاه پاسداران فرماندهانی را به مناطق تحت کنترل حوثیهای یمن اعزام کرده است تا برای تشدید رویارویی با عربستان سعودی، در هماهنگی با شبهنظامیان عراقی مورد حمایت ایران، برنامهریزی کنند.
آمادهسازی حوثیها برای اخلال
به گفته این مقامها، سپاه بر استقرار موشکها، تسلیحات دریایی و پرتابگرهای پهپاد در مواضعی مشرف به دریای سرخ نظارت داشت. همچنین اطلاعات، فهرست اهداف شامل بنادر و تأسیسات انرژی عربستان سعودی و توصیههایی درباره پناه گرفتن در برابر حملات تلافیجویانه عربستان را در اختیار شبهنظامیان یمنی قرار داد.
نتیجه این اقدامات، تشدید درگیریها تا اواخر ژوئیه بود. حوثیها به نیروهای دولت یمن که از حمایت عربستان سعودی برخوردار بودند حمله کردند و اعلام کردند تنگه بابالمندب، که دریای سرخ را به بازارهای جهانی متصل میکند، برای عربستان سعودی بسته است. این گروه شبهنظامی به کشتیهای سعودی شلیک کرده و تلاشهای این کشور برای صادرات نفت خود را با دشواری مواجه کرده است؛ اقدامی که خطرات مربوط به عرضه انرژی در بازارهای جهانی را نیز افزایش داده است.
تقریباً همزمان، عربستان سعودی اعلام کرد که شبهنظامیان مورد حمایت ایران در عراق، تأسیسات نفتی این کشور را با پهپاد هدف قرار دادهاند.
به گفته این مقامها، سپاه پاسداران به کشورهای حاشیه خلیج فارس هشدار داده است که اگر آمریکا تأسیسات انرژی مشابهی را در ایران هدف قرار دهد، سپاه تأسیسات انرژی آنها را نابود خواهد کرد. این تهدید حتی تا آنجا پیش رفت که سپاه فهرستهای دقیقی از اهداف مشخص را برای طرفهای عرب خود ارسال کرد.
ایران همچنین حملات خود به نیروهای آمریکایی را تشدید کرد. تهران در جریان یک وقفه در درگیریها، آمریکا را با شلیک پنج موشک بالستیک به سمت اردن غافلگیر کرد. این حمله دو هفته پس از حمله دیگری از سوی ایران در اردن انجام شد که در آن سه نظامی آمریکایی کشته شدند.
مقامهای کشورهای حاشیه خلیج فارس، با مشاهده گسترش دامنه حملات و این واقعیت که موشکهای ایرانی از سامانههای دفاعی آمریکا عبور کرده و با دقت بیشتری اهدافی را در اردن، کویت و بحرین مورد اصابت قرار میدهند، بیش از پیش نگران شدند. درگیریها به ماه اوت نیز کشیده شد و ایران طی دو هفته گذشته، شش کشتی متعلق به امارات متحده عربی را که در تلاش برای عبور از تنگه هرمز بودند، هدف قرار داد.
نهایت استفاده از دوره آتشبس
سرتیپ حسین محبی، سخنگوی سپاه پاسداران، در مصاحبهای با خبرگزاری تسنیم، وابسته به سپاه، در ماه ژوئیه گفت: «ما از دوره آتشبس نهایت استفاده را کردیم. توانمندیهای خود را ارتقا دادیم، روند تولید موشک را سرعت بخشیدیم و دقت موشکها را افزایش دادیم.»
در پشت صحنه، رهبر جمهوری اسلامی، خامنهای، نیروهای خود را برای یک جنگ تهاجمیتر آماده میکرد و هفت مقام کلیدی امنیتی را برای اداره نهادهای بازسازیشده نظامی و سرکوب، در چارچوب سازماندهی مجددی که یک هفته پیش اعلام شد، در جایگاههای جدید قرار داد.
این انتصابها با اهداف تهاجمی همراه بود که از جمله شامل سختتر کردن زنجیره فرماندهی نظامی، تبدیل یک نیروی شبهنظامی ایدئولوژیک به یک سازمان اطلاعاتی محلهمحور و تأکید بر رویکردی تهاجمی بود.
محسن رضایی، که در دهه ۱۹۸۰ فرماندهی سپاه پاسداران را در جریان جنگ با عراق بر عهده داشت، بهعنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی، عالیترین نهاد تصمیمگیری ایران، منصوب شد و نماینده خامنهای در این شورا خواهد بود. این شورا طی هفته گذشته روند پیشرفت توافق برای بازگشایی تدریجی تنگه هرمز را متوقف کرد.
برای تشدید امنیت داخلی، خامنهای حسین طائب، از نزدیکان خود را که در سال ۲۰۰۹ ریاست سرکوب خونین اعتراضات را بر عهده داشت، دوباره به رأس سازمان بسیج بازگرداند. رهبر جمهوری اسلامی به او مأموریت داد تا این نیروی داوطلب را در پی دو جنگی که نشان داد دستگاه اطلاعاتی اسرائیل تا چه اندازه توانسته است در ساختارهای ایران نفوذ کند، به یک «شبکه اطلاعاتی مردمی» تبدیل کند.
مشاوران دولت ایران معتقدند مرحله بعدی رویارویی، فراتر از جنگ متعارف خواهد رفت و تلاشهای خارجی برای ایجاد ناآرامیهای داخلی را نیز دربر خواهد گرفت. دولت ایران در ماه ژانویه اعتراضات ناشی از بحران اقتصادی کشور را بهشدت سرکوب کرد و بیم آن دارد که در نتیجه وخامت مستمر اوضاع تحت فشار آمریکا، تنها مسئله زمان باشد که معترضان دوباره به خیابانها بازگردند.
خامنهای همچنین نفوذ سپاه پاسداران بر ارتش عادی کشور را با یکپارچه کردن فرماندهی دو شاخه نظامی زیر نظر سرتیپ علی عبداللهی، از فرماندهان ارشد و باسابقه سپاه و یکی از رهبران نظامی که بهشدت از حمله به کشورهای عربی میزبان پایگاههای آمریکا در اطراف خلیج فارس حمایت کرده است، تثبیت کرد.
ماموریت احمد وحیدی
احمد وحیدی، فرمانده کل جدید سپاه پاسداران، که از ماه مارس بهطور غیررسمی این مسئولیت را بر عهده داشت، روز دوشنبه رسماً به این سمت منصوب شد و مأموریت یافت «عملیات تهاجمی قدرتمند علیه دشمن» را به اجرا بگذارد؛ این عبارت در حکم انتصاب او آمده بود. روز بعد، سردار محمدرضا نقدی، مشاور وحیدی، گفت این نیروی شبهنظامی باید برای انتقال عملیات به داخل خاک دشمن آماده باشد.
سعید گلکار، کارشناس نهادهای امنیتی ایران در دانشگاه تنسی در چاتانوگا، گفت: «ارتقای جایگاه وحیدی با رهبریای سازگار است که دستگاه امنیتی را برای دورهای از رویارویی مستمر آماده میکند، نه برای بازگشت به سیاست عادی دوران صلح.»
سپاه پاسداران، نیرویی مسلح با نزدیک به ۲۰۰ هزار نیرو، طبق اظهارات مقامهای ایرانی و مواضع علنی، طرحهای جدیدی برای تشدید بیشتر تنش، از جمله حملات پیشدستانه، تدوین کرده است. از جمله گزینههای مطرح، خرابکاری در کابلهای اینترنتی در خلیج فارس، ایجاد ناآرامی سیاسی در کشورهایی با جوامع شیعه مانند کویت و بحرین و حتی احتمال انجام عملیات زمینی در کویت است.
کویت این خطرات را جدی میگیرد. در اوایل ماه مه، این شیخنشین کوچک خلیج فارس اعلام کرد نیروهای امنیتی آن شش نیروی سپاه پاسداران را که با استفاده از یک قایق ماهیگیری اجارهای در یکی از جزایر کویت پیاده شده بودند، رهگیری و بازداشت کردهاند؛ جزیرهای که تنها با نوار باریکی از خاک عراق از ایران جدا میشود. برخی چهرههای سیاسی ایران نیز مطرح کردهاند که اگر آمریکا سرزمین ایران، مانند جزیره خارک، را تهدید کند، سپاه پاسداران میتواند از طریق جنوب عراق دست به حملات زمینی بزند.
برخی مقامهای کشورهای حاشیه خلیج فارس گفتند رفتار اخیر ایران موجب افزایش ابهام درباره مناسبات با این همسایه بسیار بزرگتر و اکنون تهاجمیتر شده است. آنها میگویند همچنان ارزیابی دقیق میزان خسارتی که آمریکا و اسرائیل به توانمندیهای سپاه پاسداران وارد کردهاند، دشوار است. با این حال، به گفته آنها، روشن است که این سازمان شکست نخورده یا از اقدامات خود بازداشته نشده است و کنترل آن بر تنگه هرمز جایگاه منطقهای آن را تقویت کرده است.
سپاه مانع توافق شد
این واقعیت به کشورهای حاشیه خلیج فارس کمک کرده است حتی از توافقهایی حمایت کنند که برایشان مطلوب نیست، اما در صورت توقف تشدید تنش از سوی ایران، بر نظارت ایران بر تنگه هرمز صحه میگذارند. با این حال، رهبران منطقه بهدلیل نبود تغییرات اساسی در رفتار تهران در واکنش به تلاشهای دیپلماتیک، بیش از پیش ناامید و خشمگین شدهاند.
به گفته آنها، به نظر میرسد رهبران امنیتمحور ایران در مطالبات خود اعتمادبهنفس بیشتری پیدا کردهاند.
میانجیهای مذاکرات گفتند دیپلماتهای ایرانی در اوایل ماه جاری با عمان بر سر توافقی برای ایجاد و نظارت بر مسیرهایی از طریق تنگه هرمز به توافق رسیده بودند؛ مسیری که میتوانست به بازگشایی تدریجی تنگه منجر شود. اما سپاه پاسداران این تلاشها را مسدود کرد و بار دیگر حملات به کشتیها را از سر گرفت.
مقامهای آمریکایی گفتند با مسدود شدن مذاکرات و امتناع ایران از عقبنشینی از تشدید درگیری، ترامپ عقب نشسته است تا ببیند آیا فشار اقتصادی ناشی از تحریمها و محاصره دریایی آمریکا میتواند موضع ایران را نرمتر کند یا نه.
اما رهبران ایران عمیقاً نسبت به انگیزههای ترامپ بدبین هستند و به سوی نوعی اقتصاد بقا حرکت میکنند که هدف آن دوام آوردن و مقاومت تا حد امکان است.
افراد نزدیک به مذاکرهکنندگان ارشد ایران هشدار دادهاند که مذاکرات صلح ممکن است صرفاً وقفهای پیش از آغاز درگیریهای بیشتر باشد. مهدی محمدی، مشاور راهبردی محمدباقر قالیباف، مذاکرهکننده ارشد ایران، روز سهشنبه بنبست کنونی را «آرامش پیش از طوفان» توصیف کرد.
محمدی در مطلبی که پیشتر در شبکههای اجتماعی منتشر کرده بود، گفت از عوامل تداوم درگیری، «پروژهای چندنسلی برای انتقام خون» در واکنش به کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، پدر مجتبی، در حملات آغازین جنگ است.
محمدی که خود نیز عضو تیم مذاکرهکننده ایران است، گفت: «ملت ایران هنوز کارهای ناتمام بسیاری با ترامپ دارد.»
او افزود: «ایران برای رویارویی بزرگ آماده است.»
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
هر موجودِ انسانی حقِ خشم دارد. ـــ رائول ونهگم
خشم؛ دفاعِ زندگی از کرامتِ خویش
امروز در ایران، خشم به یکی از بالاترین آستانههایِ اجتماعیِ خود رسیده و به نیرویی بالفعل برای کنش ــ و بالقوه برای آفرینش سیاسی ــ بدل شده است. واکنشها به این وضعیت دوپارهاند: گروهی از موضعی فلسفی یا معنوی، خشم را خاستگاه شر و بیماری میدانند و از همین رو نفیاش میکنند؛ گروهی دیگر آگاهانه بر هُرم آن میدمند و آن را سرمایهای انسانی و موتور تغییر میشمارند. در چنین شرایطی، تأمل در باب خشم از سطح یک مسئلهی انتزاعی فراتر میرود و به ضرورتی جامعهشناختی بدل میشود. از منظر این نوشته، خشم عیب اخلاقی نیست، بلکه یکی از نیروهای بنیادین حیات است. برخلاف دیدگاهی که خشم را نشانهی فقدان خرد، ضعف اخلاق یا غلبهی هیجان کور میداند، این حالت پیش از هر چیز علامت زخمیشدن کرامت انسانی است.
آنچه انسان ــ و حتی جانور ــ را به خشم میکشاند، تجربهیِ نقضِ همان احساسِ بدیهیِ «نباید چنین باشد» است. همانگونه که در فلسفهیِ هگل، تجربهیِ بردگی و زیرِ سلطه بودن ــ در مقامِ «ناتوانی از کُنشی آزادانه» ــ ضرورت و معنایِ آزادی را فراپیش میکشد، خشم نیز پیش از آنکه دیباچهای بر خشونت باشد، پاسخِ حیات به تحقیر است؛ واکنشی طبیعی به انکارِ حقِ بودن که خود را در سلبِ توانِ کُنشگری نمایان میکند. از اینرو، بیراه نیست اگر بگوییم که گوهرِ ارزش، از دلِ حساسیتِ حیات به تحقیر زاده میشود؛ چرا که تحقیر، چیزی جز دستاندازی به آزادیِ بودن نیست. درست بر پایهیِ چنین درکی است که «کرامتِ انسانی» در مادهیِ نخستِ اعلامیهیِ جهانیِ حقوقِ بشر جای گرفته است؛ گویی تجربهیِ تاریخیِ بشر نشان داده که پیش از هر حقِ مشخصی، این ساحتِ آسیبپذیرِ وجودی است که باید به رسمیت شناخته شود.
بر این بنیاد، خشم گستردهی امروز مردم ایران نه هیجانی برساخته و نه محصول تحریکهای بیرونی است، بلکه واکنشی است به زخمی ساختاری: زخمی که از بازتولید مستمر تحقیر در سازوکارهای قدرت ناشی شده است. هر بار که این سازوکار تشدید شده، خشم نیز ژرفتر شده است. یکی از خطاهای راهبردی حاکمیت آن بوده که پنداشته با تشدید محدودیتها و کاستن از آزادیهای فردی و اجتماعی میتواند جامعه را به انفعال بکشاند. با این حال، تجربهی جنبشها و خیزشهای پس از انقلاب ــ بهویژه خیزش دیماه ۱۴۰۴ که به سرکوبی خونین و فاجعهبار انجامید ــ گواهی است بر اینکه ابزارهای صُلبِ قدرت، بیش از آنکه گرهی بگشایند، تنها سکوتی گذرا و صوری را تحمیل میکنند. این سکوت اما نشانهی تسلیم نیست؛ بلکه به معنایِ راندهشدنِ خشم از ساحتِ گفتارِ عمومی به لایههای رسوبکردهی روانِ جمعی است. در آن قلمروِ پنهان، خشم در سکوتی سنگین انباشته میشود، پیوندهای زیرزمینیِ همدلی میسازد و به تدریج ماهیتی نو مییابد؛ تا آنکه در لحظهی بحرانی، نه در قالبِ شکوِه، بلکه به صورتِ کُنشی رادیکال و انفجاری سر برآورد.
خشمِ جامعه، واکنشی ناگزیر به جراحتِ کرامتِ انسانیِ آن است. از اینرو، نباید سکوتِ یک ملت را همواره به پای وقار و آرامش نوشت؛ و بسا این خاموشی، نشانهی سقوط در ورطهی تسلیم و بیگانگی با خویشتن باشد. بر این بنیاد، پایداریِ حساسیت نسبت به تحقیر، نه یک رذیلت، بلکه نشانهی قطعیِ حیات در پیکرهیِ اجتماعی است. خطاست اگر فرهیختگی را با «اهلیشدن» یکسان بپنداریم؛ چرا که غایتِ فرهیختن، نه خاموشکردنِ آتشِ خشم، بلکه هنرِ راهبری و کیمیاگریِ این نیروست. البته خشم از گزندِ انحراف مصون نیست؛ میتواند بر پایهی بدفهمی بنا شود، به مسیرهای ویرانگر درآید و حتی علیه جریانِ زندگی بشورد. اما امکانِ انحراف، هرگز حجتی برای نفیِ یک نیرو نیست. سیلاب را شر نمینامند، زیرا پدیدهای طبیعی است؛ مسئله، نحوهی مهار و جهتبخشی به آن است: یا ویران میکند، یا با هدایتی سنجیده به قدرتی بدل میشود که بر توانِ زندگیِ انسانی میافزاید. از این رو، مسئلهی بنیادین، حذفِ خشم نیست، بلکه صورتبندی و والایشِ آن است؛ و این همان معنایِ ژرفِ فرهیختن است.
با این همه، نباید از یاد بُرد که بیانِ روشن و راستِ این حقیقت که «من» یا «ما» خشمگین هستیم، خود به تنهایی کُنشی اخلاقی است؛ زیرا پنهان کردنِ خشم، اگرچه ممکن است در ظاهر خویشتنداری به نظر برسد، در حقیقت نوعی ناراستی در پیوند با دیگری و همزمان، نوعی ویرانگریِ درونی است. خاموشیِ تحمیلی، این نیرو را از میان نمیبَرد؛ بلکه آن را به درون میراند تا به کینه، رنجی نهفته یا فرسایشِ روان بدل شود. نیچه در کتابِ اینک آن انسان[۱] با لحنی گزنده همین نکته را یادآور میشود: «حتی به نظرم میرسد که درشتترین واژه، درشتترین نامه نیز نیکخواهانهتر و شریفتر از سکوت است. آنان که سکوت میکنند تقریباً همیشه از ظرافت و ادبِ دل بیبهرهاند؛ سکوت خود نوعی اعتراض است، فروخوردنِ [آنچه باید گفته شود] ناگزیر منش را فاسد میکند ــ حتی معده را هم تباه میسازد. همهی خاموشان دچار سوءهاضمهاند.» از اینرو، ابرازِ آگاهانهی خشم را باید یکی از ویژگیهایِ پایهای در رفتارِ اخلاقی و گامی حیاتی در راهِ مراقبت از تندرستیِ فردی و سلامتِ پیوندهایِ اجتماعی دانست. نباید در برابرِ خشم، نمایشی از «وارستگیِ اخلاقی» به راه انداخت؛ چرا که این خودنمایی، در بنمایهاش کُنشی نااخلاقی است.
خشم، سرمایهای طبیعی و در عین حال اخلاقی است، زیرا از حساسیتِ انسان به تحقیر برمیخیزد. حذفِ آن نه به شکوفاییِ اخلاق میانجامد و نه به رهایی از بندِ بیداد؛ بلکه به بیحسی و نوعی اختگیِ روانی ختم میشود؛ به بیتفاوتی نسبت به ستم. جامعهای که خشمِ خود را از دست میدهد، پیش از آنکه صلحجو شود، توانِ کُنش را از کف میدهد؛ و با زوالِ این توان، قدرتِ جامعه نیز در برابرِ قدرتهای حاضر به یراقِ سرکوبگر، رو به افول میگذارد و فرومیکاهد. از همین روست که نیچه مسیحیت را ــ بهخاطر رویکرد منفعلانهاش به زندگی ــ گونهای «بودیسم اروپایی» مینامد: دینی که از بیم فساد، دندان زندگی را از بن درمیآورد. نقد او متوجه هر اخلاقی است که بهجای دگرگونکردن نیروهای حیات، آنها را سرکوب میکند. آموزههایی که خشم را نیرویی ذاتاً شر میدانند و خواهان برکندن آن از روان انساناند، از همین منطق تبعیت میکنند: حذف نیرو به جای درک، دگرگونی و بهرهگیری خلاقانه از آن.
خشم، کینتوزی یا بیتفاوتی؟
در افق فکری نیچه، خشم نهتنها امری حیاتی است، بلکه میتواند در خدمت زندگی قرار گیرد. مسئله اما سرنوشت خشم است. هر نیرویی میتواند مسموم شود، و این مسمومشدن، به گفتهی نیچه، بیش از آنکه محصول ابراز خشم باشد، نتیجهی فروخوردن آن است. او در تبارشناسی اخلاق[۲] مینویسد انسانِ والا خشم خود را در واکنشی مستقیم و کوتاه تخلیه میکند و آن را به زهر بدل نمیسازد؛ در حالی که انسانِ کینهتوز خشم را در تاریکخانهی وجود خود انبار میکند تا سمی پایدار بسازد. تفاوت در شدت خشم نیست، بلکه در نحوهی زیستن آن است.
با جدی گرفتنِ این تمایز، میتوان تجربهی زیستهی چهلوچندسالهی جامعهی ایران را از منظری دیگر نگریست: جامعهای که بارها و به اَشکالِ گوناگون خشمِ خود را ابراز کرده، اگرچه هنوز به مطالباتِ خویش دست نیافته، اما راه به خطا نیز نبرده است؛ چرا که فریادِ مکررِ اعتراض در بزنگاههای مختلف، گواهی بر زنده بودنِ امید و ممانعت از دگردیسیِ خشم به کین است. بیمِ واقعی نه از خروشِ اعتراض، که از انباشتِ خاموشِ خشم و دگردیسیِ آن به رِسانتیمان[۳] یا کینهتوزی است؛ آنجا که نیرویِ زندگی، به جای تازگیِ تحول، به تعفنِ ماندگی دچار میشود. از این منظر، خیزشهای پیاپی در ایران را میتوان تلاشی برای مصون ماندن از مسمومیتِ خشم دانست؛ تا واکنشِ معطوف به تحقیر، نه به انفعال بگراید و نه به کینتوزی فروکاسته شود. از اینرو، آگاهیِ مداومِ فرد و جامعه از چیستیِ خشم و ریشههای آن، برای حفظِ نیرویِ خلاقِ زندگی و پیشگیری از کژرویهای ویرانگر، ضرورتی حیاتی دارد.
هیچ تضمینی نیست که خشمِ امروز نیز از گزندِ رِسانتیمان در امان بماند. هر خشمِ ممتدی که راهی به سوی افق نگشاید و هر اعتراضی که به کُنشی آگاهانه و سازمانیافته بدل نشود، مستعدِ آن است که از نیرویی بیدارشده و بیدارگر، به کینهای پایدار فروکاهد. خطرِ مسمومشدن درست در لحظهای آغاز میشود که خشم به جای واسازیِ سازوکارهای قدرت، به نفیِ کورِ «دیگری» میل کند؛ یعنی آنجا که طلبِ پایانِ تحقیر، جای خود را به میلِ حقیرِ تحقیرِ متقابل بدهد. به بیانی دیگر، رِسانتیمان همواره در زوایایِ تاریکِ سکوت متولد نمیشود؛ گاه در قلبِ هیاهوی جمعی نیز نطفه میبندد، آنگاه که خشم نتواند خود را به پروژهای روشن برای ارتقای زندگی پیوند زند. از این رو، مسئلهی بنیادینِ امروز، نه فقط صیانت از خشم، بلکه مراقبت از غایت و سرنوشتِ آن است: آیا این نیرو به آگاهی و آفرینش راه میگشاید، یا در چرخهی فرسایندهی کین و نفرت به دام میافتد؟ تمایز میان این دو، همان مرزِ باریکی است که سلامتِ یک جامعه را از زوال و بیماری جدا میسازد. خشم میتواند نشانهیِ جوشش و سرشاریِ حیات باشد، اما تنها به شرطی که به جای رسوب در تاریکخانهیِ روان، به نیرویی برای تحول و فرارَوی از وضعِ موجود بدل شود.
در وضعیت کنونی، بازخوانیِ آرای استفان هسل[۴] ــ از تدوینکنندگان منشور جهانی حقوق بشر ــ میتواند در کنار تحلیلِ نیچه، افقِ دیدِ ما را نسبت به مقولهی خشم وسعت بخشد؛ چرا که او این پدیده را نه فقط در ساحتِ روانشناختی، بلکه در بسترِ سیاسی و اجتماعی میکاود. اگر نیچه نگرانِ مسمومیتِ روان بر اثرِ فروخوردنِ خشم بود و پروایِ آن داشت که رسوبِ آن به کینهای ریشهدار بدل شود، هسل بیش از هر چیز از زوالِ اراده و سیطرهیِ «بیتفاوتی» بر جامعه بیمناک بود. ایدهی محوری او در اثرِ وصیتگونهاش، برآشوبید![۵]، بر این پایه استوار است که خشم نه یک رذیلت یا سم، بلکه «بنیادِ مقاومت» است. هسل بیتفاوتی را مخربترین موضع در برابر هستی میدانست و خطاب به نسلهای جوان تأکید میکرد: «به پیرامونِ خویش بنگرید تا آنچه را که موجبِ خشمتان میشود بیابید؛ چرا که در لحظهی برآشفتن است که به موجودی متعهد و قدرتمند بدل میشوید که توانِ ایستادگی در برابرِ جبرِ تاریخ را دارد.» از منظر هسل، خشم موتورِ محرکِ تغییر است، با این شرطِ بنیادین که به خشونت نگراید. او بر ضرورتِ استحالهی خشم به مشارکتِ مدنی و ایستادگیِ آگاهانه در برابرِ بیعدالتی تأکید داشت تا این نیرو به جای تخریب، به میانجیِ تغییر بدل شود. او در مقامِ پیروِ اندیشههای سارتر، بر آن بود که جوهرِ انسانیت در گروِ تعهد نسبت به سرنوشتِ مشترکِ جامعه است.
توماس پین[۶] نیز در رسالهیِ پرآوازهیِ عقلِ سلیم[۷]، از خشم بهمثابه دیدهبانِ عدالت یاد میکند. او بر آن است که اگر آدمی در برابرِ بیداد برنمیآشفت، ستمکاران برای نابودیِ بشریت با هیچ مانعی روبهرو نمیشدند. پین خشم را «بُنمایهیِ عاطفیِ ایستادگی» میداند و با ترسیمِ مرزی استوار میانِ خشم و شرارت، استدلال میکند که خشمِ برخاسته از بسترِ ستم، نشانهیِ تندرستیِ جان است. او کسانی را که در برابرِ بیداد دم فرومیبندند، نه افرادی مهربان، بلکه کسانی میداند که حسگرهایِ اخلاقیشان از کار افتاده است. همچنان که جانِ کلامِ پین در رسالهیِ بحران[۸] چنین است: خداوند این شورِ خشم و حساسیت را در نهادِ ما قرار نداده است تا تنها نظارهگرِ پایمال شدنِ حرمتِ انسانی باشیم؛ بلکه این جوششها برای آن است که از این حقِ طبیعی دفاع کنیم. خشمِ ما، سپری است که طبیعت برای صیانت از کرامتِ ما در برابرِ بیداد به ما بخشیده است.
اگر نیچه خشم را از دریچهیِ روانِ فردی مینگریست و درونماندگاریِ خشم را تباهکنندهیِ شخصیت درمییافت، هسل و پین آن را در ساحتِ جمعی میکاویدند؛ آنها بهدرستی دریافتند که بدونِ شعلهیِ خشم، جامعه به کرختی و خوابی گران تن میدهد و راه برای استیلایِ بیداد هموار میشود. با وجودِ این تفاوت در خاستگاههایِ نظری، میتوان در میانِ این سه متفکر به بزنگاهی مشترک رسید: ضرورتِ فرارَوی از خشمِ خام و تبدیلِ آن به نیرویی آفریننده و مراقبتکننده. در واقع، دغدغهیِ هسل و پین دیدهبانی از عدالت و کرامت جمعی است و سودایِ نیچه، برآمدنِ انسانی که با چیرگی بر رِسانتیمان، از خویش فراتر رفته است. هر سه مسیر، در نهایت به یک مقصد ختم میشوند: صیانت از پویاییِ زندگی در برابرِ انفعال.
در این رویکردها، خشم گواهِ سرزندگیِ جان است و ابرازِ آگاهانهیِ آن، بستری برای بازیابیِ توانمندی و تحول میسازد؛ مسیری که در آن، خشونت نه همزادِ خشم، بلکه پیامدِ گسستِ آن از سرشتِ بیدارگر و آغازگرِ خویش است. با این حال، در منظومهیِ فکریِ آنان، اگر آدمی ناگزیر به انتخاب میانِ انفعال در مدارِ بیتفاوتی و کُنشی قهرآمیز باشد، باید دومی را برگزیند؛ چرا که تن دادن به ترس و بیحسی، بسی هولناکتر و ویرانگرتر از خشونت است؛ اولی حیات را از درون میپوساند و دومی ــ دستکم ــ نشانهای از تقلا برای بازپسگیریِ معناست. در این ایستار، گاندی، پیشاهنگِ مبارزهی خشونتپرهیز نیز با آنان همنواست، چنانکه مینویسد: «یقین دارم که اگر قرار باشد میانِ خشونت و ترس یکی را برگزینم، خشونت را انتخاب خواهم کرد؛ چرا که برای هندوستان بسیار والاتر است که برایِ دفاع از شرافتِ خویش سلاح برگیرد تا آنکه بزدلانه و بیتفاوت، به نظارهی ننگِ خویش بنشیند.»[۹]
خشم؛ سوختِ چرخهای تغییر
اما همانگونه که در آغاز اشاره شد، در کنارِ آرایِ متفکرانی چون نیچه، پین و هسل، جریانهایِ فلسفی، آیینی و الهیاتیِ قوامیافتهای وجود دارند که بر نفیِ مطلقِ خشم استدلال میکنند. آنان خشم را نه بسانِ نیچه، نیرویی که در صورتِ انباشت مسموم میکند، و نه همچون هسل و پین، سپرِ عدالت و پیشبرندهیِ کُنشِ جمعی، بلکه نوعی اختلالِ وجودی یا خطایِ بنیادینِ شناختی درمییابند. در این میان، رواقیونِ باستان مصممترین مخالفانِ خشم بودند. سنکای رواقی در رسالهی در باب خشم، استدلال میکند که خشم برخلافِ دیگر رذایل که تنها موجبِ لغزشِ ما در مسیرِ فضیلت میشوند، بنایِ عقل را بهکلی فرومیریزد؛ از همین روست که او خشم را «جنونی زودگذر» مینامد. به باور او، این ادعا که خشم لازمهی رزمندگی یا اجرایِ عدالت است، مغلطهای بیش نیست؛ چرا که خشم بسانِ سربازی نافرمان است که از فرماندهی خویش، یعنی عقل، تمکین نمیکند. عدالت باید با ترازویِ بیتلاطمِ خرد توزین شود، نه با دستِ لرزانِ خشم. خشم به تعبیرِ سنکا، همچون فروپاشیِ ساختمانی است که در حینِ سقوط، هر آنچه را بر سرِ راهش باشد ویران میکند و خود نیز در نهایت، میانِ همان آوار نابود میشود.
در قلمروِ آیینهایِ شرقی نیز، بودیسم هر شکلی از خشم را نفی کرده و آن را همارزِ «سَم» قلمداد میکند. در آموزههای بودایی، خشم یکی از سه زهرِ بنیادین و ریشهی اصلیِ رنجِ بشری است؛ چرا که پیش از آنکه زخمی بر «دیگری» بنشاند، جانِ خشمگین را از درون میفرساید. خشم از نگاهِ بودا، فرزندِ نادانی و ثمرهی دلبستگیهای نفسانی است؛ از این رو، تنها راهِ رهایی، استحالهی آن به مِتا[۱۰] یا همان مِهرورزیِ بیقیدوشرط است. بودا تعلیم میدهد که خشم هرگز با خشم فرونمینشیند، بلکه تنها با نیرویِ عشق پایان مییابد. او هشدار میدهد که نگاهداشتنِ خشم، بسانِ آن است که زغالِ گداختهای را به قصدِ پرتاب به سوی دیگری در کفِ دست بفشاری؛ در این میان، این تویی که پیش از همه میسوزی.
این سنتهای فکری، چه در فلسفه و چه در دین، در ساحتِ اخلاق فردی منسجم و حتی شفابخشاند؛ اما چالش از آن جایی آغاز میشود که این نسخهی «درمانیِ فردی» به «ساحتِ سیاست» تعمیم داده میشود. نقد بنیادین بر این رویکردها ــ که ریشه در نقدهای کلاسیک به رواقیگری دارد ــ این است که جامعه را مجموعهای از واحدهای مستقل و اتمیزه میپندارند؛ حال آنکه جامعه یک پیکره یا انداموارهی زنده، پویا و عاطفی است. از این منظر، میتوان جانِ کلام را در سه گزاره فشرده کرد:
نخست؛ خشم، قطبنمایِ اخلاقیِ جامعه است. نفیِ مطلقِ آن در سطح جمعی، به انفعالی ویرانگر میانجامد. جامعهای که در برابرِ جنایت یا بیداد برنمیآشوبد، در واقع حسگرهای اخلاقیِ خویش را از دست داده است. شاید سالکِ وارسته ــ خواه با مسلکِ رواقی و خواه با مراقبهی بودایی ــ بتواند در غیابِ خشم نیز پایبندِ عدالت بماند، اما جامعه برای به حرکت درآوردنِ چرخهایِ سخت و سنگینِ تغییر، به خشم همچون «سوختِ عاطفی» نیاز دارد.
دوم؛ رفتارِ جمعی، پیش از آنکه محصولِ محاسباتِ سردِ عقلانی باشد، شهودی و عاطفی است. خشمِ جمعی غالباً مکانیزمی دفاعی برای صیانت از کرامت و بقاست. رواقیگری و دیگر جریانهایِ مخالفِ خشم، پروژهای نخبگانی برای صیقل دادنِ روح در خلوتاند؛ از این رو، نمیتوان از تودهها انتظار داشت که در مواجهه با تبعیضِ ساختاری و ستمِ عریان، پیش از هر کُنشی، تأملاتِ ذهنیِ سنکا و مارکوس اورلیوس را مرور کنند یا به تمریناتِ دشوار و دیربازدهی که تیک نات هان[۱۱]، راهبِ بودایی، در ستایشِ صبوری میآموزد، مشغول شوند.
سوم؛ رواقیگری و نحلههای همسویِ آن، بر خودفرمانیِ فردی تکیه دارند؛ حال آنکه در ترازِ اجتماع، با منطقِ روانشناسیِ تودهها روبهرو هستیم. تودهها نه با استدلالِ محض، بلکه از مسیرِ «عاطفهی مشترک» به وحدت میرسند. در چنین بستری، خشمِ جمعی ــ اگر آگاهانه و به دور از خشونت راهبری شود ــ یگانه زبانی است که میتواند یک جامعه را علیه بیعدالتیِ نهادینه همصدا و متحد کند.
از اینرو، آموزههای ضدِ خشم اگرچه نسخهای کارآمد برای سلامتِ فردیاند، اما تعمیمِ بیواسطهی آنها به سیاست، جامعه را از حیاتیترین منبعِ انرژیِ اخلاقیاش محروم میسازد. جامعه برخلافِ حکیمِ گوشهنشین، بر مدارِ منطقِ انتزاعی حرکت نمیکند. حذفِ کاملِ خشم از معادلاتِ اجتماعی، اگرچه در ظاهر صلحآمیز مینماید، اما در عمل به «خلعِ سلاحِ اخلاقی» جامعه در برابرِ ستم میانجامد.
شاید توازن و بسا راهِ سوم در این پارادخش یا وضعیتِ غمینشاد نهفته باشد: آدمی در خلوتِ خویش و در پیوند با نزدیکان، میتواند با منشِ رواقی یا بودایی فارغ از خشم زیست کند. اما در عرصهیِ همگانی، او ناگزیر است خشمِ آگاهانه را بهمثابه نبضِ حیاتِ جامعه به رسمیت بشناسد؛ بهویژه آنگاه که به حقانیتِ این خشم پی میبرد، باید در صفِ صیانت از کرامتِ جمعی بایستد؛ جایی که در آن، هر کس با توانمندیِ تکینِ خویش، از کلیتی دفاع میکند که خود پارهای جداییناپذیر از آن است. از اینرو، طرحِ این پرسش برای هر یک از ما، و خاصه آنانی که در پیِ زیستِ بیخشماند، ضرورتی بس حیاتی و اخلاقی است: مبادا به بهایِ تسکینِ جانِ خود در پناهِ فلسفه، آیین و آرمان، به جهنمِ سردِ بیتفاوتی درغلتیده باشم؟ مبادا با فرونشاندنِ شعلهیِ خشم، در عمل به آن حقِ عتاب و شمِّ انسانیِ خود پشت کرده باشم که همانا خواستِ زندگی است، زیرا: «بهجایِ خشمی که ترجمانِ حرمانها و وقاحتهای خواستِ قدرت است، شمِّ انسانی آن عتابی را مینشاند که برخاسته از بهستوه آمدنِ زندگی است آنگاهکه از وفورش ممانعت میشود. بدینسان غضب، آنگاه که به زندگیخواهی بازگردانده میشود، از انرژیِ آفرینندهای سرچشمه میگیرد که به قلبِ موجودات و چیزها رخنه میکند تا آنها را انسانیتر سازد.»[۱۲]
———————-
[1] Friedrich Nietzsche, Ecce homo. Wie man wird, was man ist, „Warum ich so weise bin“, § 5 (1888)
[2] Friedrich Nietzsche, Zur Genealogie der Moral. Eine Streitschrift, Erste Abhandlung, § 10 (1887)
[3] Ressentiment
[4] Stéphane Hessel
[5] Indignez-vous!
[6] Thomas Paine
[7] Common Sense
[۸] یا دقیقتر: رسالهی بحران آمریکایی (The American Crisis)، که در دسامبر ۱۷۷۶ برای تهییجِ روحیهی آزادیخواهان در گیرودارِ جنگ استقلال آمریکا نگاشته شد.
[۹] ماهانداس گاندی، همهیِ مردم برادرند، ترجمهیِ محمود تفضلی، تهران: ۱۳۵۱، ص ۲۳۲ (با اندکی بهسازی ترجمه از سوی نویسنده)
[10] Maitri (Sanskrit: maitrī, Pali: metta)
[11] Thích Nhất Hạnh
[۱۲] مادهی ۴۲، از کتاب اعلامیهی حقوق موجود انسانی، نوشتهی رائول ونهگم (Raoul Vaneigem)، ترجمهیِ بهروز صفدری.
☑️ آقای صباحی گرامی موضوع قابل تأملی را مطرح و با این جمله آغاز کردند: “امروز در ایران، خشم به یکی از بالاترین آستانههایِ اجتماعیِ خود رسیده و به نیرویی بالفعل برای کنش ــ و بالقوه برای آفرینش سیاسی ــ بدل شده است.” اما پرسش دیگری هم در اینجا قد علم میکند و آن ترسی ست که باعث عدم تبدیل خشم به کنش سیاسی میشود، آنچه را که نظام حاکم سال هاست برای جا انداختنش تمام ابزارهای لازم را به کار گرفته است. چگونه بود وقتی که بعد از کشتن رهبری و شخصیتهای مهم حکومت و پنهان شدن مقامات دیگر نظام و در واقع نوعی خلأ فرماندهی، مردم از این فرصت استفاده نکرده و خشم بعد از کشتار را نشان ندادند و شبح ترس سایه گستر بود و انگار این ترس همه از جمله مخالفین یا به اصطلاح اپوزیسیون را فلج کرده بود. حتی ترامپ و جریان پهلوی را که مردم را به ماندن در خانه ها تا اطلاع ثانوی فرا می خواندند. چگونه است که هر بار جوانان این آب و خاک با حضورشان در خیابانها قتل و عام میشوند، خیل عظیمی در خانهها میمانند و از پنجره به رویدادها مینگرند و یا هر روز سر به راه سر کارشان حاضر میشوند و چرخ این دستگاه معیوب و فاسد را میچرخانند؟ چند در صد از جمعیت شهرهای بزرگ و میلیونی در اعتراضات خیابانی شرکت میکنند؟ سیلی که اگر فقط در خود پایتخت در خیابان جاری شود هیچ چیز جلودارش نخواهد بود. از خشم بدون ترس سخن گفتن عیان کردن تنها نیمی از حقیقت است. تا زمانی که قدرت ترس از قدرت حاکمان بیشتر باشد از خشم کاری ساخته نیست. بد نیست اگر طرفداران “مبارزه خشونتپرهیز” به این جمله گاندی توجه کنند: (اگر قرار باشد میانِ خشونت و ترس یکی را برگزینم، خشونت را انتخاب خواهم کرد).
با احترام سالاری
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
آژانس امنیتی اقلیم کردستان عراق اعلام کرد که دفتر نخست وزیر اقلیم کردستان عراق هدف حمله پهپادی قرار گرفته است و افزود که هیچ گزارشی از تلفات جانی وجود ندارد.
در این بیانیه آمده است که خانه رئیس آژانس امنیتی و اطلاعاتی اقلیم نیمه خودمختار عراق نیز اوایل روز دوشنبه هدف حملات پهپادی قرار گرفته است.
این آژانس بدون مشخص کردن اینکه آیا پهپادها به اهداف خود اصابت کردهاند یا خیر، اعلام کرد که این حملات از خاک ایران انجام شده است.
سرویس مبارزه با تروریسم کردستان در بیانیهای که خبرگزاری دولتی عراق به نقل از آن منتشر کرد، اعلام کرد: «دو پهپاد حدید-۱۱۰ دفتر شخصی نخست وزیر دولت اقلیم کردستان و محل اقامت اداره امنیت را هدف قرار دادند.»
این بیانیه تأیید کرد که هیچ تلفاتی گزارش نشده است.
پهپاد «حدید ۱۱۰» یک پهپاد انتحاری ساخت ایران است که در سال ۲۰۲۵ رونمایی شد. این پهپاد از موتور جت بهره میبرد و سرعت آن بیش از ۵۱۰ کیلومتر در ساعت اعلام شده است. حدید ۱۱۰ توانایی حمل کلاهک جنگی با وزن تقریبی ۳۰ کیلوگرم را دارد.

پهپاد «حدید ۱۱۰»
مسرور بارزانی، نخست وزیر اقلیم کردستان، در پستی در X، این حمله را «نامشروع و غیرقابل قبول» خواند و محکوم کرد. او گفت: «این یک گام خطرناک و تهدیدی مستقیم برای امنیت و ثبات منطقه کردستان است.»
ایران و گروههای مسلح وابسته به ایران بارها منطقه نیمه خودمختار کردستان عراق را به پناه دادن به گروههای مخالف کرد ایرانی که تهران آنها را تهدیدی امنیتی میداند، متهم کردهاند.
مقامات کردستان عراق این ادعا را که اجازه میدهند از خاکشان برای تهدید کشورهای همسایه استفاده شود، رد میکنند.
بیانیه حزب دمکرات کردستان در محکومیت حمله
دفتر سیاسی حزب دموکرات اقلیم کردستان عراق، هدف قرار دادن دفتر مسرور بارزانی نخست وزیر اقلیم کردستان عراق و محل اقامت مدیر سازمان «باراستن» با دو فروند پهپاد را محکوم و آن را اقدامی «خرابکارانه» توصیف کرد.
به گزارش رووداو، این حزب در بیانیهای اعلام کرد که این اقدام خرابکارانه را شدیدا محکوم میکند و بر این باور است که چنین اقداماتی در راستای منافع هیچ طرفی نیست، بلکه خطری برای توسعه روابط محسوب و موجب پیچیدهتر شدن اوضاع میشود.
حزب دموکرات اقلیم کردستان عراق در ادامه تاکید کرد که دولت فدرال عراق موظف است در قبال این موضوع موضعی جدی اتخاذ و برای جلوگیری از این حملات و تجاوزات اقدام و با چنین تجاوزاتی در سریع ترین زمان ممکن و از طریق روشهای مناسب مقابله کند.
درخواست بارزانی از دولت عراق برای جلوگیری از تکرار حملات
نچیروان بارزانی رئیس اقلیم کردستان عراق نسبت به حمله پهپادی به دفتر شخصی نخست وزیر اقلیم واکنش نشان داد.
وی با انتشار پستی در شبکه ایکس نوشت: ما به شدت حملاتی را که امروز دفتر نخست وزیر اقلیم کردستان، مسرور بارزانی، و محل اقامت رئیس دستگاه امنیتی را هدف قرار داد، محکوم میکنیم.
بارزانی تصریح کرد: این حملات به طور کامل مردود است و عاملان آن تحت پیگرد قرار خواهند گرفت.
رئیس اقلیم کردستان عراق گفت: ما از دولت فدرال میخواهیم به مسئولیتها و تعهدات قانونی و قانون اساسی خود در زمینه حفاظت از امنیت و ثبات کشور عمل کند تا از تکرار چنین اقداماتی جلوگیری شود.
وی افزود: حفاظت از حاکمیت، امنیت و ثبات عراق، از جمله اقلیم کردستان، مسئولیتی مشترک است و همه باید برای کاهش تنشها و جلوگیری از تشدید آنها تلاش کنند.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
الکس لانگلی، آنتونی دی پائولا، گرانت اسمیت و ویلون سون
خبرگزاری بلومبرگ / ۱۶ اوت ۲۰۲۶
تولیدکنندگان نفت خاورمیانه همچنان به انتقال حجمهای بزرگی از نفت خام از خلیج فارس ادامه میدهند؛ اقدامی که به مهار قیمتها کمک کرده و نگرانیها درباره جهش تورم ناشی از انرژی را کاهش داده است، حتی در شرایطی که جنگ ایران همچنان ادامه دارد.
به گفته افرادی که از این محمولهها اطلاع دارند، عملیات انتقال مخفیانه نفت از طریق تنگه هرمز و سپس انتقال آن به نفتکشها در خلیج عمان بدون شناسایی، با تمام توان ادامه دارد؛ این در حالی است که در هفتههای اخیر نیز حملاتی علیه کشتیها صورت گرفته است.
این عبورهای پنهانی از مهمترین گلوگاه انرژی جهان به یکی از شریانهای حیاتی بازارهای جهانی تبدیل شده است؛ بازارهایی که با آغاز جنگ ایران انتظار شوک بسیار شدیدتری در عرضه را داشتند. با این حال، به گفته این افراد، برای تولیدکنندگان منطقه وضعیت به هیچوجه عادی نیست و کشتیها با وجود برخورداری از نوعی حفاظت نظامی، همچنان بارها هدف اقدامات خصمانه قرار میگیرند.
این جابهجاییها ماههاست که ادامه دارد، اما تعیین میزان نفتی که این کشتیهای موسوم به «تاریک» حمل میکنند برای معاملهگران و تحلیلگران دشوار است، زیرا این شناورها برای حفاظت از خود، اطلاعات بسیار اندکی درباره موقعیت مکانیشان منتشر میکنند. به گفته این افراد، حجم انتقالی از برآوردهای بازار که حدود ۴ میلیون بشکه در روز است فراتر رفته، هرچند میزان دقیق آن را مشخص نکردند. آنها به دلیل حساسیت موضوع خواستند نامشان فاش نشود.
پیش از آغاز جنگ ایران، روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت از تنگه هرمز عبور میکرد؛ رقمی معادل تقریباً یکپنجم عرضه جهانی نفت. هفته گذشته کریس رایت، وزیر انرژی آمریکا، اعلام کرد که در هفت روز گذشته روزانه ۹ میلیون بشکه نفت از هرمز عبور کرده است؛ رقمی که بسیاری از معاملهگران را غافلگیر کرد و در مقایسه با برآوردهای موجود در محدوده بالایی قرار دارد و تقریباً معادل نیمی از سطح پیش از جنگ است.
به گفته معاملهگران و تحلیلگران، این محمولههای نفتی که در شرایط جنگی جابهجا میشوند یکی از دلایل آن هستند که قراردادهای آتی نفت برنت در بیشتر روزهای ماه اوت در محدوده ۸۰ تا ۹۰ دلار در هر بشکه معامله شدهاند. این قیمتها فاصله زیادی با سناریوهای نگرانکنندهای دارد که در آغاز درگیری و در صورت تداوم جنگ ایران تا تابستان پیشبینی میشد. برخی انتظار داشتند قیمت نفت به ۱۵۰ دلار در هر بشکه برسد.
این انتقالهای مخفیانه نفت در کنار استفاده از خطوط لوله جایگزین، آزادسازی ذخایر استراتژیک و کاهش تقاضا در نقاط مختلف جهان، باعث شده است اثرات اقتصادی جنگ محدودتر شود.
شرکت ملی نفت ابوظبی (ادنوک) در پاسخ به درخواست بلومبرگ برای اظهارنظر درباره این گزارش اعلام کرد: «با وجود هدف قرار گرفتن مکرر کشتیهای ما، مصمم هستیم به مسئولیت خود برای رساندن ایمن انرژی به بازارهای جهانی و عمل به تعهدات و نیازهای مشتریان تا حد امکان ادامه دهیم. همانند سایر شرکتهای انرژی منطقه، ما همچنان پیامدهای مستقیم حملات بیدلیل به کارکنان، کشتیها و تأسیسات خود را متحمل میشویم؛ حملاتی که کارکنان، پیمانکاران و دریانوردان را در معرض خطر بیشتر قرار میدهد و جریانهای حیاتی انرژی را مختل میکند.»
بر اساس دادههای رهگیری کشتیها که توسط بلومبرگ و همچنین شرکتهای کلپر (Kpler) و ورتکسا (Vortexa) گردآوری شده، علاوه بر امارات متحده عربی، نفت عراق، قطر و کویت نیز از طریق هرمز به این شیوه منتقل شده است.

پالایشگاه و مجتمع پتروشیمی روایس شرکت ملی نفت ابوظبی در الرویس / عکاس: کریستوف ویزئو، بلومبرگ
ابعاد این تجارت انتقالی بهوضوح در خارج از تنگه هرمز و در سواحل عمان قابل مشاهده است؛ جایی که حدود ۱۵۰ کشتی، از نفتکشهای عظیم گرفته تا کشتیهای حمل کالاهای فله، در آبها مستقر هستند. این رقم در مقایسه با حدود ۴۰ کشتی در ماه ژانویه افزایش چشمگیری نشان میدهد. این آمار بر اساس دادههای ماهواره سنتینل-۱ اتحادیه اروپا به دست آمده است. بسیاری از این کشتیها در انتظار انتقال محموله از شناورهایی هستند که با خاموش کردن دستگاههای شناسایی خود میان هرمز و خلیج عمان رفتوآمد میکنند.
افرادی که از محمولههای نفتی امارات اطلاع دارند میگویند نشانه چندانی از کاهش این فعالیتها دیده نمیشود؛ حتی پس از آنکه امارات در روزهای اخیر از حملات بیشتر ایران به کشتیهای خود خبر داد. ادنوک تاکنون حدود ۱۳۵ میلیون بشکه نفت خام به خریداران در سراسر جهان فروخته و هفته گذشته نیز دور تازهای از فروش نفت را آغاز کرده است.
با این حال، صادرات مقادیر عظیم نفت در میانه یک جنگ به هیچ وجه کار سادهای نیست. منابع آگاه از ترددها در هرمز میگویند شمار حوادث مربوط به کشتیها بیش از آن چیزی است که بهطور عمومی اعلام شده است؛ از جمله حملات مستقیم به کشتیهای تجاری و همچنین اقدامات دفاعی نیروهای غربی علیه شناورهایی که کشتیهای باری در حال عبور از این آبراه را مورد آزار و تهدید قرار میدهند.
این وضعیت یادآور آن است که پایین نگه داشتن قیمت انرژی در جهان بدون هزینه و خطر نیست. چندین دریانورد هنگام عبور از هرمز جان خود را از دست دادهاند و شمار نشتهای نفتی در منطقه نیز رو به افزایش است. هفته گذشته یکی از این لکههای نفتی در تصاویر ماهوارهای در خلیج عمان مشاهده شد، اما منشأ آن مشخص نبود؛ موضوعی که ماهیت مخفیانه این ترددها را برجسته میکند.
ادنوک اعلام کرد که از آغاز درگیریها تاکنون، ۲۳ فروند از کشتیهای این شرکت هنگام عبور از تنگه هرمز هدف حمله قرار گرفتهاند که در نتیجه آن یک نفر جان باخته و ۲۰ نفر از خدمه زخمی شدهاند. این شرکت افزود که آثار این حملات تنها محدود به منطقه نبوده و کسبوکارها و خانوارها در سراسر جهان نیز از آن متأثر شدهاند.
این شرکت تأکید کرد: «حمله به زیرساختهایی که جریان انرژی را حفظ میکنند، صرفاً حمله به یک شرکت نیست. اختلال در تنگه هرمز خسارتهای عمیقی را بسیار فراتر از کسانی که مستقیماً در این منطقه آسیب دیدهاند، وارد میکند.»
خریداران آسیایی میگویند این حملات گاه موجب تأخیر در ارسال محمولهها میشود و هرچند این وقفهها معمولاً کوتاهمدت هستند، اما به نااطمینانی بازار دامن میزنند.
محمولههای عربستان سعودی
یکی از کشورهایی که تاکنون نفت خود را در حجمهای بزرگ از طریق این عملیات انتقالی جابهجا نکرده، عربستان سعودی است. با این حال، اکنون نشانههایی اولیه از افزایش فعالیت در بنادر این کشور در داخل خلیج فارس مشاهده میشود؛ بهویژه در شرایطی که مسیر جایگزین آن در دریای سرخ از سوی شبهنظامیان حوثی مورد حمایت ایران در یمن با تهدید مواجه شده است.
هفته گذشته دو کشتی در حال بارگیری در پایانه عظیم صادراتی رأس تنوره عربستان در خلیج فارس مشاهده شدند. همزمان، شرکت کشتیرانی بحری (Bahri) نیز بهطور مستمر نفتکشهای خود را در سواحل عمان مستقر کرده است؛ جایی که انتقال محموله از کشتیهای فعال در عملیات شاتل انجام میشود. در مجموع اکنون ۱۶ نفتکش فوقالعاده بزرگ در این منطقه حضور دارند و سه فروند دیگر نیز در روزهای آینده به آنها ملحق خواهند شد. این ناوگان در مجموع توان حمل ۳۸ میلیون بشکه نفت را دارد.
شرکت آرامکوی عربستان از اظهارنظر درباره این موضوع خودداری کرد و شرکت بحری نیز به درخواست بلومبرگ برای اظهارنظر پاسخی نداد.
در نقاط دیگر، تعدادی از شرکتها اخیراً نفت عراق را خریداری کرده و آن را از طریق هرمز منتقل کردهاند؛ اقدامی که به یکی از کشورهای خلیج فارس که در طول جنگ بیشترین دشواری را برای صادرات نفت خود داشته، راه تنفسی داده است.
علاوه بر این، دادههای رهگیری کشتیها که توسط بلومبرگ و نیز شرکتهای کلپر و ورتکسا گردآوری شدهاند نشان میدهند که محمولههای نفتی قطر و کویت نیز از طریق این ترتیبات انتقالی از هرمز خارج شدهاند.
شرکتهای بیمه نیز میگویند که از سوی طیفی از تولیدکنندگان نفت خلیج فارس همچنان درخواستهای مداومی برای پوشش بیمهای دریافت میکنند.
پانکاج خانا، مدیرعامل شرکت هایدمار مریتایم هولدینگز (Heidmar Maritime Holdings Corp)، میگوید: «این یک تجارت تاریک و پنهان است. در حال حاضر تنها گزینه موجود همین است، زیرا همه مالکان کشتی حاضر نیستند چنین ریسکی را بپذیرند.»
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
کوستاس پیتاس، دیوید لاودر و هیجین کیم
خبرگزاری رویترز / ۱۶ اوت ۲۰۲۶
دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، روز یکشنبه با استناد به هزینههای مانورهای نظامی و امتناع سئول از مشارکت در اقدامات علیه ایران، به پنتاگون دستور داد تا رزمایشهای نظامی مشترک با کره جنوبی، متحد دیرینه خود در آسیا را «بهطور قابل توجهی کاهش دهد».
چند ساعت پیش از زمان آغاز برنامهریزیشده این رزمایشها، ترامپ در شبکه اجتماعی خود (تروث سوسیال) نوشت از اینکه ایالات متحده با شرکت در این تمرینات موافقت کرده «خوشحال نیست» و بر «رابطه بسیار خوب» خود با کیم جونگ اون، رهبر کره شمالیِ دارنده تسلیحات هستهای و تحت تحریمهای شدید، تأکید کرد.
ترامپ نوشت: «این رزمایشها نه تنها پرهزینه هستند... بلکه پیامی کاملاً نامناسب و خصمانه به کشوری ارسال میکنند که تا زمانی که دونالد جی. ترامپ رئیسجمهور بوده، غیرتهدیدآمیز و محترمانه رفتار کرده است.»
رزمایش مشترک سالانه «سپر دفاعی اولچی» (Ulchi Freedom Shield) طبق برنامه قرار است تا ۲۷ اوت ادامه داشته باشد و حدود ۱۸,۰۰۰ پرسنل نظامی کره جنوبی در آن شرکت دارند.
ستاد مشترک ارتش کره جنوبی به رویترز گفت که این تمرینات طبق برنامه از روز دوشنبه آغاز شده است.
دفتر ریاست جمهوری کره جنوبی (کاخ آبی) اعلام کرد که در حال بررسی پست ترامپ است و «امیدوار است رابطه دوستانه بین رهبران آمریکا و کره شمالی به گفتگویی معنادار بین دو کشور منجر شود و بحثهایی را با هدف ارتقای صلح و ثبات در شبهجزیره کره آغاز کند.»
این دفتر همچنین افزود که دو متحد به هماهنگی در زمینه وضعیت دفاعی مشترک و رزمایشهای نظامی خود ادامه خواهند داد.
کاخ آبی در پاسخ به ادعای ترامپ مبنی بر امتناع لی جائه میونگ، رئیسجمهور کره جنوبی، از پیوستن به تلاشهای آمریکا برای خلع سلاح هستهای ایران، اعلام کرد سئول در حال بررسی مشارکتهای نظامی احتمالی با در نظر گرفتن آمادگی دفاعی خود در شبهجزیره کره و مراحل قانونی داخلی است.
سخنگوی پنتاگون پرسشها در این باره را به کاخ سفید ارجاع داد، اما کاخ سفید بلافاصله به درخواست برای ارائه جزئیات پاسخ نداد.
روابطی با فراز و نشیب
ترامپ مدتهاست که به دنبال پایان دادن یا کاهش رزمایشهای نظامی با کره جنوبی بوده و در عین حال درباره تقسیم هزینههای استقرار ۲۸,۵۰۰ سرباز آمریکایی در کره جنوبی و نقش آنها در تأمین امنیت منطقه با سئول درگیر بوده است.
کره شمالی که از نظر حقوقی همچنان در جنگ با کره جنوبی به سر میبرد، به طور مرتب رزمایشهای آمریکا و کره جنوبی را به عنوان مقدماتی برای تهاجم محکوم میکند. پیونگیانگ هفته گذشته، چند روز پس از پرتاب یک موشک بالستیک کوتاهبرد مشابه، یک موشک بالستیک دیگر را از ساحل شرقی خود به سمت دریای ژاپن شلیک کرد.
جنی تاون، رئیس برنامه «۳۸ شمال» در اندیشکده مرکز استیمسون، در ایمیلی گفت: «این تصمیم ممکن است بخشی از یک تلاش بزرگتر برای ایجاد یک فرصت دیپلماتیک با پیونگیانگ باشد، همانطور که ترامپ از زمان بازگشت به قدرت همواره خواهان آن بوده است؛ اگرچه بعید است شتابزدگی این اقدام تأثیر چندانی بر پیونگیانگ بگذارد.»
روابط بین ترامپ و کیم سالهاست که دچار فراز و نشیب بوده است.
ترامپ زمانی رهبر کره شمالی را «مرد موشکی کوچک» خطاب کرده و پیونگیانگ را به «آتش و خشم» تهدید کرده بود، در حالی که کیم لاف زده بود که «این پیرمرد مجنون آمریکایی را با آتش رام خواهد کرد.»
با این حال، آنها در سه نشست سران نیز شرکت کردند و ترامپ پس از تبادل نامه با کیم اعلام کرد: «ما عاشق هم شدیم.» هیچیک از این تلاشها منجر به تغییراتی در برنامههای تسلیحات هستهای یا توسعه موشکهای بالستیک کره شمالی نشد.
حتی در شرایطی که ترامپ روز یکشنبه به گرمی از کره شمالی یاد کرد، به موضع کره جنوبی در قبال مناقشه آمریکا و اسرائیل با ایران اشاره نمود.
ترامپ نوشت: «اگرچه تا حدی نامرتبط است (؟)، اما اخیراً از رئیسجمهور کره جنوبی پرسیدم که آیا مایلند در خلع سلاح هستهای جمهوری اسلامی ایران به ما بپیوندند و آنها گفتند: نه، متشکرم!»
تغییر جهت رزمایشها به سمت شبیهسازی
هنوز مشخص نیست که این تمرینات چگونه کاهش خواهد یافت، اما در سالهای اخیر، این مانورها از رزمایشهای با گلوله واقعی به سمت شبیهسازیهای کامپیوتریِ حملات موشکی و سایبری تغییر یافتهاند.
ویکتور چا، رئیس برنامه کره در مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی در واشنگتن، گفت ترامپ ممکن است به دنبال نفوذ بیشتری بر کره شمالی باشد، چرا که پیونگیانگ حضور پررنگی در حمایت از روسیه در اوکراین داشته است.
چا گفت: «زاویه دیگر برای نگاه به این موضوع این است که ترامپ میخواهد از طریق تعامل با کیم، روابط روسیه و کره شمالی را کند یا مختل کند.»
مقامات نظامی آمریکا گفتهاند نیروهای کره شمالی که در جریان تهاجم روسیه به اوکراین در کنار نیروهای روسی جنگیدهاند، تجربه میدانی کسب کردهاند. همچنین اوکراین هفته گذشته اعلام کرد در حمله موشکی بالستیک روسیه به یک کارخانه فولاد در زاپروژیا از موشکهای ساخت کره شمالی استفاده شده است.
ستوان جنرال جوزف جارارد، از مقامات عالیرتبه فرماندهی شمالی ایالات متحده، هفته گذشته هشدار داد که کره شمالی موشکهای بالستیک قارهپیمایی را با موفقیت آزمایش کرده که «رانش کافی برای حمل کلاهک هستهای به هر نقطهای در آمریکای شمالی را دارند.»
عوامل اقتصادی
در حالی که ترامپ بارها خواستار آن شده که کره جنوبی سهم بیشتری از هزینههای دفاعی را بر عهده بگیرد، یک مقام آمریکایی امسال سئول را یک «متحد نمونه» خواند که متعهد به افزایش بودجه دفاعی همسو با استراتژی منطقهای ایالات متحده است.
تنشهای اقتصادی گستردهتری نیز وجود دارد.
یک مقام سابق آمریکایی که در دولت اول ترامپ فعالیت میکرد، به رویترز گفت معتقد است ترامپ از «سرسختی» دولت کره جنوبی در رسیدگی به مسائل اقتصادی «سرخورده و کلافه» است.
این مقام گفت: «دولت لی بارها سیاستهایی را دنبال کرده که با شرکتهای آمریکایی خصمانه بوده و علاقه چندانی به پیگیری توافق تاریخی سرمایهگذاری با ایالات متحده نشان نداده است.»
دو کشور سال گذشته توافقی تجاری امضا کردند تا تعرفههای خودرویی ترامپ در ازای تعهد سئول به سرمایهگذاری ۳۵۰ میلیارد دلاری کاهش یابد. کره جنوبی هنوز جزئیات طرح سرمایهگذاری خود را اعلام نکرده است.
همچنین این دو متحد بر سر اختلافی مربوط به شرکت تجارت الکترونیک «کوپانگ» (Coupang) که در بورس آمریکا فهرست شده و به دلیل نشت گسترده اطلاعات زیر نظر تحقیقات سئول قرار دارد، دچار اختلاف شدهاند.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
به گفته منبعی آگاه که مستقیماً در جریان موضوع قرار دارد، رهبران حماس روز یکشنبه در دیداری در مصر با جرد کوشنر، مشاور رئیسجمهور آمریکا، بر تعهد خود برای خلع سلاح حماس و غیرنظامیسازی نوار غزه تأکید کردند.
اهمیت موضوع: کوشنر از این دیدار مستقیم و کمسابقه برای اعمال فشار بر حماس و درخواست اقدامات ملموس در زمینه خلع سلاح استفاده کرد و هشدار داد که اسرائیل به پایبندی این گروه به تعهداتش اعتماد ندارد.
این منبع، دیدار ۹۰ دقیقهای را «بسیار سازنده» توصیف کرد و گفت هدف آن اطمینان از این بود که حماس برای عملی کردن تعهدات خود گامهای عملی بردارد.
کاخ سفید و «هیئت صلح» دولت ترامپ، حماس و اسرائیل را تحت فشار قرار دادهاند تا به مرحله بعدی طرح صلح ۲۰ مادهای آمریکا وارد شوند.
به گفته این منبع، انتظار میرود کوشنر روز دوشنبه به اسرائیل سفر کند و با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، درباره «اقدامات متقابل» مورد انتظار از اسرائیل گفتوگو کند.
پشت صحنه: به گفته این منبع، رهبران حماس از کوشنر خواستند به ترامپ بگوید که آنها همچنان به تعهد خود برای خلع سلاح پایبند هستند.
این منبع افزود: «ما از آنها به خاطر این تعهد تشکر کردیم، اما میخواهیم شاهد تلاشهای واقعی باشیم، نه صرفاً حرف. برای کوشنر مهم بود که آنها شخصاً و در حضور او بر این تعهد پایبند شوند.»
کوشنر همچنین از رهبران حماس به دلیل همکاری و تلاشهایشان برای یافتن و انتقال پیکر همه گروگانهای اسرائیلیِ جانباخته تشکر کرد.
رهبران حماس نیز از دولت ترامپ و هیئت صلح به دلیل تلاشهایشان برای بهبود وضعیت انسانی در غزه تشکر کردند.
چه کسانی در این دیدار حضور داشتند؟ نیکولای ملادینوف، نماینده عالی هیئت صلح، و تونی بلر، نخستوزیر پیشین بریتانیا که او نیز عضو این هیئت است، به همراه آریه لایتستون و لیـران تنکمن، مشاوران ارشد هیئت صلح، در این دیدار کوشنر را همراهی کردند.
خلیل الحیه، رهبر سیاسی حماس، در این دیدار در کنار حسن رشاد، رئیس دستگاه اطلاعات مصر، علی الثوادی، دیپلمات قطری، و یک مقام ارشد ترکیه حضور داشت.
پیشینه: این نخستین دیدار کوشنر با رهبران حماس از زمان دستیابی به توافق غزه در اکتبر گذشته بود.
جزئیات بیشتر: به گفته این منبع، کوشنر به رهبران حماس گفت اگر آنها میخواهند اسرائیل نیز اقدامات متقابلی انجام دهد، باید در زمینه خلع سلاح گامهای ملموس بردارند.
این اقدامات شامل انتقال اختیار اداره غزه به دولت تکنوکرات فلسطینی و اطمینان از آن است که حماس هیچ نقشی در اداره آینده غزه نداشته باشد.
این منبع گفت: «کوشنر بر این نکته تأکید کرد که سطح انتظارات از حماس بالاست، زیرا طرف اسرائیلی به این گروه اعتماد ندارد و باور نمیکند که حماس واقعاً خلع سلاح شود. کوشنر به آنها گفت که در زمینه خلع سلاح جایی برای مذاکره وجود ندارد، اما اگر آنها گامهای واقعی بردارند، آمریکا تمام تلاش خود را خواهد کرد تا اطمینان یابد اسرائیل نیز اقدامات متقابل خود را انجام میدهد.»
این هیئت همچنین خواهان آن است که اگر حماس روند خلع سلاح را آغاز کرد، اسرائیل نیز در غزه «اقدامات متقابل» انجام دهد و روند کمکرسانی بشردوستانه به این منطقه را تسریع کند.
این منبع گفت: «هیچ ابهامی نباید وجود داشته باشد: حماس باید اختیار اداره غزه و تمامی سلاحها و زیرساختهای نظامی خود را واگذار کند. غزه نیز هرگز نباید بار دیگر به منبعی برای ایجاد رعب و وحشت علیه اسرائیل تبدیل شود.»
نقطه اختلاف: به گفته این منبع، رهبران حماس از سیاست اسرائیل در غزه، از جمله ادامه حملات، ابراز نارضایتی کردند.
این منبع گفت: «کوشنر در پاسخ تأکید کرد که آنها چهار ماه طول کشید تا با خلع سلاح موافقت کنند.»
رهبران حماس همچنین گفتند آمادهاند اداره غزه را به دولت تکنوکرات فلسطینی واگذار کنند و پس از آغاز فعالیت این دولت در منطقه، در امور آن دخالت نکنند.
موضع حماس: حماس پس از این دیدار اعلام کرد که با نقشه راه مرحله دوم طرح ترامپ موافقت کرده است؛ مرحلهای که شامل برقراری آتشبس دائمی، خروج کامل نیروهای اسرائیلی از غزه، تداوم کمکرسانی بشردوستانه و آغاز تلاشها برای بازسازی این منطقه میشود.
حماس اسرائیل را متهم کرد که مرحله نخست توافق آتشبس را اجرا نکرده است و از میانجیها و هیئت صلح خواست اسرائیل را برای انجام تعهداتش تحت فشار قرار دهند.
این گروه همچنین از نقش ترامپ در دستیابی به توافق آتشبس تمجید کرد.
با این حال، در بیانیه حماس بهطور صریح به موضوع خلع سلاح اشاره نشده بود.
گام بعدی چیست؟: به گفته این منبع، هیئت صلح از حماس میخواهد روند از رده خارج کردن سلاحها و زیرساختهای نظامی خود را آغاز کند.
این منبع گفت اگر حماس روند خلع سلاح را آغاز کند، «اقدامات متقابل» اسرائیل شامل اجازه دادن به استقرار نیروی تثبیت بینالمللی در غزه، فراهم کردن امکان آغاز بازسازی در منطقه رفح و گفتوگو درباره خروج اولیه نیروهای اسرائیلی خواهد بود.
این هیئت همچنین از اسرائیل میخواهد کمکرسانی بشردوستانه به غزه را تسریع کند.
تصویر بزرگتر: به گفته این منبع، عبدالفتاح السیسی، رئیسجمهور مصر، به کوشنر گفت بخش بزرگی از بیثباتی منطقه در سالهای اخیر از غزه سرچشمه گرفته است و تثبیت اوضاع در غزه میتواند به ثبات گستردهتر در منطقه کمک کند.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
«امیرحسین جلالی ندوشن» روانپزشک و سخنگوی انجمن روانپزشکان ایران در گفتوگو با خبرنگار ایلنا، با بررسی شرایط روانی و اجتماعی حاکم بر جامعه ایران، از شکلگیری نوعی «تعلیق اجتماعی» در پی تداوم بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و نظامی سخن گفت؛ وضعیتی که به گفته او، افق برنامهریزی افراد برای آینده را کوتاه کرده و بر احساس امنیت روانی، تابآوری اجتماعی، فرسایش طبقه متوسط و افزایش تمایل به مهاجرت تأثیر گذاشته است.
او در این گفتوگو با اشاره به پیامدهای روانی و اجتماعی تجربه بحرانهای پیدرپی، توضیح داد که چگونه تداوم ابهام و بیثباتی میتواند افراد را از «ساختن آینده» به سمت «ادارهکردن امروز» سوق دهد و چه پیامدهایی برای رفتارهای فردی، روابط اجتماعی و سرمایههای انسانی کشور به همراه دارد. جلالی ندوشن همچنین درباره ظرفیت جامعه برای تحمل این وضعیت، واکنشهای مختلف مردم به شرایط موجود و راههای بازسازی اعتماد و بازگرداندن امکان برنامهریزی به زندگی شهروندان توضیح داد.
* بعد از جنگ ۱۲ روزه که بسیاری انتظار وقوع آن را نداشتند، اعتراضات دیماه و سپس جنگی که به آتشبس و اکنون به توافقی با سرنوشتی نامعلوم رسیده است، بسیاری احساس بلاتکلیفی میکنند. آیا میتوان وضعیت کنونی را نوعی «تعلیق اجتماعی» نامید؟
بله، میتوان از مفهوم «تعلیق اجتماعی» استفاده کرد؛ البته نه به معنای متوقفشدن کامل جامعه، بلکه به این معنا که بخش بزرگی از مردم نمیدانند تصمیمهای مهم زندگی خود را بر چه تصویری از آینده بنا کنند.
در شرایط عادی، افراد حتی با وجود مشکلات میتوانند برای چند سال آینده برنامهریزی کنند و درباره شغل، مسکن، ازدواج، فرزندآوری، تحصیل، سرمایهگذاری یا ماندن و مهاجرت تصمیم بگیرند. اما هنگامی که بحرانها پیدرپی رخ میدهند و پایان هیچکدام روشن نیست، افق برنامهریزی کوتاه میشود. زندگی از مسیر «ساختن آینده» به سمت «ادارهکردن امروز» حرکت میکند.
یکی از مهمترین پیامدهای روانی این وضعیت، از کف رفتن تخیل نسبت به آینده است. منظور از تخیل، خیالپردازی غیرواقعی نیست؛ بلکه توانایی تصور یک آینده نسبتاً قابل پیشبینی و احساس امکان اثرگذاری بر آن است. وقتی این توانایی کاهش پیدا میکند، فرد ممکن است همچنان کار کند و زندگی روزمره را ادامه دهد، اما احساس کند زندگی او موقت، ناتمام و در انتظار تعیین تکلیف است.
انباشت بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و نظامی نیز نوعی استرس مزمن ایجاد کرده است. در چنین وضعی میتوان گفت ایمنی روانی جامعه کاهش یافته است؛ یعنی آستانه تحمل پایینتر میآید و یک خبر، افزایش قیمت، شایعه یا تنش تازه میتواند واکنشهایی شدیدتر از اندازه ظاهری آن رویداد ایجاد کند. این واکنشها حاصل همان حادثه آخر نیست، بلکه محصول انباشت تجربههای حلنشده قبلی است.
* این تعلیق بلندمدت چه تأثیری بر فرسایش طبقه متوسط میگذارد و آیا میتواند موجب افزایش مهاجرت شود؟
طبقه متوسط را نباید تنها یک گروه درآمدی دید. این طبقه معمولاً حامل برنامهریزی بلندمدت، آموزش، تخصص، پسانداز، مشارکت مدنی و امید به بهبود تدریجی زندگی است. تعلیق طولانیمدت دقیقاً همین قابلیتها را تضعیف میکند.
وقتی درآمد ارزش خود را از دست میدهد، امنیت شغلی کاهش مییابد و امکان پیشبینی آینده وجود ندارد، خانوادههای طبقه متوسط ابتدا از نظر اقتصادی کوچکتر میشوند؛ اما مسئله به اقتصاد محدود نمیماند. آنها بهتدریج از بسیاری از اهداف و شیوههای زندگی خود نیز عقبنشینی میکنند: خرید مسکن، ادامه تحصیل، فرزندآوری، فعالیت فرهنگی، سفر، سرمایهگذاری حرفهای و حتی مشارکت اجتماعی به تعویق میافتد یا کنار گذاشته میشود.
در این شرایط مهاجرت برای بخشی از جامعه، به راهی برای بازیابی پیشبینیپذیری تبدیل میشود. بسیاری ممکن است مقصد ایدئالی در خارج از کشور تصور نکنند، اما گمان کنند در جای دیگری دستکم میتوانند درباره چند سال آینده تصمیم بگیرند.
البته همه کسانی که به مهاجرت فکر میکنند، امکان مهاجرت ندارند. بنابراین در کنار مهاجرت واقعی، نوعی «مهاجرت ذهنی و اجتماعی» نیز شکل میگیرد. فرد از مسائل عمومی فاصله میگیرد، سرمایه و انرژی خود را از جامعه پس میکشد، به زندگی خصوصی پناه میبرد یا همه فعالیتهای خود را در انتظار فرصتی برای خروج تنظیم میکند. این وضعیت برای جامعه، کمتر از خروج فیزیکی نیروهای متخصص زیانبار نیست.
گزارشهای توسعهای نیز نشان میدهند که بیثباتی ناشی از جنگ و اختلال در بازار، اشتغال، کسبوکارهای کوچک و معیشت خانوارها، میتواند دستاوردهای توسعه انسانی را عقب براند.
* جامعه تا چه اندازه میتواند در وضعیت تعلیق طولانیمدت دوام بیاورد؟
هیچ عدد یا زمان مشخصی برای این پرسش وجود ندارد، اما یک اصل روشن است: تابآوری جامعه نامحدود نیست. تابآوری را نباید با تحمل بیپایان، سکوت یا عادتکردن به شرایط دشوار اشتباه گرفت.
مردم ممکن است برای مدتی طولانی زندگی را ادامه دهند، به سر کار بروند، فرزندانشان را به مدرسه بفرستند و حتی در موقعیتهای دشوار همبستگی نشان دهند؛ اما این به معنای بیهزینهبودن شرایط نیست. گاهی آنچه از بیرون تابآوری به نظر میرسد، در واقع کاهش انتظارات، بیحسی عاطفی، کنارهگیری یا محدودکردن زندگی به نیازهای فوری است.
تابآوری یک ذخیره ثابت ندارد. اگر بحران تکرار شود اما فرصت ترمیم، امنیت نسبی، حمایت اجتماعی و تجربه موفقیت جمعی وجود نداشته باشد، این ظرفیت بهتدریج مصرف میشود. نشانههای این فرسایش را میتوان در تحریکپذیری، خشم روزمره، اختلال خواب، نگرانی دائمی، تعارضهای خانوادگی، کاهش تمرکز، افت بهرهوری، بیاعتمادی و احساس بیتفاوتی نسبت به سرنوشت عمومی مشاهده کرد.
نکته مهم این است که فرسایش معمولاً تدریجی و نابرابر است. گروههای برخوردار میتوانند با منابع مالی، ارتباطی و جغرافیایی خود را بیشتر محافظت کنند، اما گروههای کمدرآمد، سالمندان، کودکان، زنان سرپرست خانوار، بیماران و افراد دارای مشاغل ناپایدار زودتر و شدیدتر آسیب میبینند.
بنابراین پرسش اصلی این نیست که جامعه چه مدت دوام میآورد؛ بلکه باید پرسید با چه هزینهای دوام میآورد و این هزینه را چه کسانی بیشتر میپردازند.
* در سالهای اخیر واکنشهایی نیز به این احساس تعلیق شکل گرفته است. این رفتارها را چگونه ارزیابی میکنید؟
واکنش مردم به تعلیق یکسان نیست. برخی افراد به مهاجرت، تغییر شغل یا انتقال سرمایه فکر میکنند. برخی مصرف و لذتهای کوتاهمدت را افزایش میدهند، زیرا نمیتوانند برای آینده برنامهریزی کنند. برخی دیگر به زندگی خصوصی عقبنشینی میکنند و میکوشند ارتباط خود را با اخبار و مسائل عمومی کاهش دهند.
در گروهی نیز پیگیری وسواسگونه اخبار، شایعات و شبکههای اجتماعی دیده میشود. فرد تصور میکند اگر دائماً اطلاعات را دنبال کند، غافلگیر نخواهد شد، اما این رفتار غالباً اضطراب را بیشتر میکند، زیرا حجم اطلاعات افزایش مییابد بیآنکه قدرت تصمیمگیری فرد بیشتر شود.
افزایش پرخاشگری در روابط روزمره، رانندگی، محیط کار یا فضای مجازی را نیز باید در همین زمینه دید. این رفتارها قابل توجیه نیستند، اما بخشی از آنها زمانی رخ میدهند که افراد احساس میکنند کنترل چندانی بر مسائل اصلی زندگی ندارند و خشم خود را در موقعیتهای کوچکتر و در دسترستر تخلیه میکنند.
واکنش دیگر، جستوجوی پاسخهای بسیار ساده و قطعی برای مسائل پیچیده است. در وضعیت ابهام، وعدههای قاطع، نظریههای توطئه، بازگشت خیالی به گذشته یا ظهور یک منجی میتواند جذاب شود. این روایتها اضطراب را موقتاً کاهش میدهند، زیرا جهان را ساده و قابل فهم نشان میدهند، اما معمولاً توان گفتوگو و تحمل تفاوت را کم میکنند.
در کنار این رفتارها، واکنشهای سازندهای نیز وجود دارد: کمکهای خانوادگی و محلی، شبکههای غیررسمی حمایت، حفظ فعالیتهای آموزشی و فرهنگی، مراقبت از کودکان و سالمندان و تلاش برای ادامه گفتوگو در جامعه. مسئله این است که نباید تمام مسئولیت تابآوری را بر دوش همین شبکههای مردمی گذاشت. خانواده و جامعه مدنی نمیتوانند برای همیشه جای خالی سیاستگذاری عمومی و نهادهای مسئول را پر کنند.
* در نهایت جامعه به چه سمتی خواهد رفت؟
هیچ مسیر از پیش تعیینشدهای وجود ندارد. جامعه ممکن است به سمت انقباض بیشتر، مهاجرت، کاهش اعتماد، فردگرایی دفاعی و فاصلهگرفتن مردم از یکدیگر حرکت کند. در این حالت هر فرد میکوشد خود و خانوادهاش را جداگانه نجات دهد و ظرفیت اقدام جمعی کاهش پیدا میکند.
اما مسیر دیگری نیز ممکن است: بازسازی تدریجی اعتماد و بازگشت امکان برنامهریزی. این مسیر فقط با درخواست از مردم برای صبوری یا مثبتاندیشی ایجاد نمیشود. مردم بیش از توصیههای روانشناختی به نشانههای واقعی ثبات نیاز دارند.
کاهش تنش و خطر جنگ، اطلاعرسانی روشن و صادقانه، خودداری از وعدههای غیرواقعی، حمایت از معیشت و اشتغال، حفاظت از طبقات آسیبپذیر، امکان مشارکت اجتماعی و ایجاد چشماندازی قابل فهم از آینده، مهمترین عوامل ترمیم ایمنی روانی جامعهاند.
در سطح فردی و اجتماعی نیز حفظ ارتباطهای انسانی، کاهش بازنشر شایعات، مراقبت از ریتم عادی زندگی، گفتوگو با کسانی که دیدگاه متفاوتی دارند و حمایت از نهادهای مدنی ضروری است. بااینحال نباید مسئلهای ساختاری را صرفاً به مهارتهای فردی تقلیل داد.
جامعه ایران ظرفیتهای مهمی برای همبستگی و سازگاری دارد، اما این ظرفیتها پایانناپذیر نیستند. جامعه هنگامی میتواند از وضعیت تعلیق خارج شود که آینده دوباره به امری قابل تصور و تا حدی قابل ساختن تبدیل شود. مسئولیت اصلی سیاستگذاری نیز همین است: بازگرداندن امکان پیشبینی، انتخاب و اثرگذاری به زندگی مردم.
خبرنگار :
کیمیا افضلی کیان
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
امروز یک خانواده کارگری باید ماهی ۹۰ میلیون درآمد داشته باشد تا بتواند سر پا بایستد و از پس خرج و مخارج زندگی بربیاید اما اکثریت طبقهی کارگر و مزدبگیر حتی نصف این رقم هم درآمد ماهانه ندارند.
به گزارش خبرنگار ایلنا، دادههای تورمی تیرماه، مرزهای سابق را پشت سر گذاشته است و به نقطه هشدار رسیده است؛ «مردم»، عامهی مردم و به خصوص کارگران و بازنشستگانی که درآمدشان در حدود دستمزد مصوب شورایعالی کار است، در خرید سادهترین نیازهای زندگی با مشکلات جدی مواجهاند؛ مسکن، آموزش کیفی و درمان مناسب، مدتهاست ازدسترس خارج شده است؛ حالا حتی خوراکیها هم قابل دستیابی نیستند؛ هزینهی سبد خوراکیهای یک خانواده متوسط بسیار بالاتر از سقف درآمد خانوادههای کارگریست و این نابرابری، یک درد بزرگ است.
دادههای رسمی
در تیرماه، براساس دادههای رسمی مرکز آمار ایران، نرخ تورم نقطهای خوراکیها به رقم عجیبِ ۱۲۸.۱ درصد رسیده است؛ به این معنا که قیمت یک سبد مشخص از خوراکیها و آشامیدنیها – که البته بسیار تقلیلگرایانه انتخاب و دستهبندی شده است- در تیرماه امسال به نسبت تیرماه سال قبل، ۲.۸ برابر شده است؛ در عرض یکسال، قیمت حداقل ۸ قلم خوراکی، بیش از ۱۰۰ درصد افزایش یافته است.
این دادهها گویای یک واقعیت مسلم است؛ خوراکیها در عرض یکسال، تبدیل به کالاهایی فوق لاکچری و طبقاتی شدهاند؛ گوشت، مرغ، تخم مرغ، حبوبات، برنج و حتی «نان» از نردبان تورم صعود کردهاند و برای عامهی مزدم که مزدبگیران با حقوق ثابت هستند، به یک دغدغهی جدی تبدیل شدهاند؛ امروز «مردم» آرزوی یک سفرهی گرم و پررونق دارند، همان سفرهای که در روزگارانِ نه چندان دور، طبقاتی و لاکچری نبود و تقریباً همه مردم، دور آن مینشستند.
اما به جز تورم خوراکیها، شاخصهای تورم عمومیِ تیرماه نیز، صعودی بوده است؛ براساس اطلاعات مرکز آمار، نرخ تورم سالانه (۱۲ ماهه منتهی به تیرماه) ۶۶ درصد و تورم نقطه به نقطه (تیر ۱۴۰۵ در مقایسه با تیر ۱۴۰۴) در نخستین ماه تابستان ۸۷.۹ درصد بوده است.
در تیر ماه ۱۴۰۵ تورم ماهانه خانوارهای کشور برابر ۳.۱ درصد بوده است. تورم ماهانه برای گروههای عمده «خوراکیها، آشامیدنیها و دخانیات» ۲.۵ درصد و برای گروه عمده «کالاهای غیرخوراکی و خدمات» ۳.۶ درصد بوده است.
در این بین، دستمزد کارگران حداقلبگیر با همه مزایا، به ۲۵ میلیون تومان نمیرسد؛ دستمزدی که براساسِ محاسبات ناکارآمد شورایعالی کار در اسفندماه پارسال، نصف سبد معیشت همان زمان تعیین و تصویب شد و امروز از قطار پرشتاب قیمتها به شدت عقب افتاده است.
سوال اینجاست که این دستمزد که در قیاس با تورم ماه به ماه عقب رفته و از ارزش واقعیِ آن به شدت کاسته شده، امروز چند درصد هزینههای زندگی را پوشش میدهد، برای چند روز از ماه کافیست و عقبماندگی معیشتی کارگران تا چه اندازه تشدید شده است؟
محاسبات «سبد معیشت خانوارهای کارگری»
«فرامرز توفیقی» فعال کارگری که محاسبات مستقل سبد معیشت خانوارهای کارگری را براساس دادههای مرکز آمار ایران و سبد غذایی انستیتو تغذیه انجام میدهد، صعود هزینههای زندگی را «بیسابقه» توصیف میکند.
او براساس جدول زیر، سبد غذایی حداقلی یک خانواده متوسط ۳.۳ نفره را محاسبه کرده است:

توفیقی با بیان اینکه «طبقه کارگر عموماً در دهکهای چهارم و پنجم درآمدی قرار دارند و سهم خوراکیها در این دهکها، ۳۸.۰۵ درصد هزینههای زندگیست» سبد معیشت خانوارهای کارگری را براساس فرمول زیر، حدود ۹۰ میلیون تومان تخمین میزند:
۹۰۵۸۱۸۵۱۷= ۳۸.۰۵ / ۱۰۰ × ۳۴۴۶۶۳۹۴۶ ریال
به این ترتیب، در انتهای تیرماه، هزینههای حداقلی زندگی کارگران به ۹۰ میلیون تومان رسیده است؛ سبد معیشت محاسبه شده از سوی شورایعالی کار در اسفند سال قبل، ۴۲ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان بوده که در بازه زمانی چهارماهه، ۲۱۱.۱۴ درصد رشد داشته است؛ رشد ریالی سبد یا به عبارت درستتر، میزان افزایش هزینههای زندگی در چهارماه، ۴۷ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان بوده است.
توفیقی با بیان اینکه «امسال حقوق ماهانه یک کارگر متاهل با یک فرزند و یکسال سابقه به شرط پرداخت تمام مزایا ۲۴ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان است» ادامه میدهد: قدرت پوشش دستمزد در ابتدای سال، ۵۸.۲۴ درصد بوده که برای هزینههای ۱۷.۴۷ روز کفایت میکرد؛ اما در پایان تیرماه، قدرت پوشش دستمزد به ۲۷.۵۸ درصد تنزل یافته یعنی دستمزد فقط ۲۷.۵۸ درصد هزینههای حداقلی زندگی را کفاف میدهد و تنها برای ۸.۲۷ روز کفایت میکند. کارگران بیش از ۲۰ روز ماه، آه در بساط ندارند…
به گفته این فعال کارگری، محاسبات سبد معیشت و این اعداد و ارقام به وضوح نشان میدهد که کارگران در گرداب هزینههای نجومی زندگی به سختی دست و پا میزنند و با وجود کار تمام وقت، دستمزدی که میگیرند برای ده روز ماه هم کافی نیست. اینجا این سوال پیش میآید که چه کسی مسئول این وضعیت است؟
امروز یک خانواده کارگری باید ماهی ۹۰ میلیون درآمد داشته باشد تا بتواند سر پا بایستد و از پس خرج و مخارج زندگی بربیاید اما اکثریت طبقهی کارگر و مزدبگیر حتی نصف این رقم هم درآمد ماهانه ندارند. قطار تورم با شتاب بسیار به پیش میتازد و زندگی مزدبگیران، دچار یک عقبگرد تاریخی شده است. در این وانفسا با یکی دو درصد کاهش نرخ تورم، مشکلات حاد معیشتی حقوقبگیران حل نمیشود؛ باید پرسید چرا وظایف حاکمیتی در قبل فرودستان به فراموشی سپرده شده است؟
گزارش: نسرین هزاره مقدم
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، روز یکشنبه ۲۵ مرداد از امضای «توافق دفاعی مشترک مکه» میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان استقبال کرد و آن را گامی مهم در همکاریهای دفاعی منطقه دانست.
آقای ترامپ در بیانیهای گفت: «بسیار خوشحالم که عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان سرانجام و اخیراً توافق دفاعی مشترک مکه را امضا کردند.»
او افزود: «این نشان میدهد که خاورمیانه چگونه در حال متحد شدن است و کشورها سرانجام خواهند توانست به شکلی معنادارتر از خود دفاع کنند.»
آقای ترامپ همچنین از رهبران سه کشور به دلیل امضای این توافق تمجید کرد و گفت: «به رهبری بزرگ سه کشور یادشده تبریک میگویم.»
او در پایان تأکید کرد: «این یک گام نخست بزرگ، جسورانه و مهم است.»
پیمان مکه روز ۱۶ مرداد با امضای محمد بن سلمان ولیعهد عربستان، رجب طیب اردوغان رئيسجمهوری ترکیه، و شهباز شریف نخست وزیر پاکستان امضا شد.
این پیمان در حالی امضا شده است که جمهوری اسلامی پیش از این بارها به عربستان حمله پهپادی و موشکی کرده است.
هاکان فیدان، وزیر خارجه ترکیه پیشتر گفته است که آنکارا، ریاض و اسلامآباد هیچ کشور مشخصی را دشمن نمیدانند مگر اینکه آن کشور اقدام خصمانهای انجام دهد.
بر اساس این توافق، حمله به هر یک از سه کشور، حمله به هر سه کشور تلقی خواهد شد.
جو ویلسون، نماینده جمهوریخواه ایالت کارولینای جنوبی، روز شنبه ۱۷ مرداد از در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس، از پیمان تازه دفاعی عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان استقبال کرد.
آقای ویلسون گفت پیمان را «دستاورد دیگری از رئیسجمهوری آمریکا در راستای تقویت ثبات، صلح و رفاه در خاورمیانه» توصیف کرد و افزود افزایش همکاریهای منطقهای نشان میدهد جمهوری اسلامی بیش از پیش منزوی شده است.
عربستان، ترکیه و پاکستان هیچ مرز مشترکی با هم ندارند اما هر سه با ایران یا مرز خشکی یا آبی مشترک دارند.
ترکیه عضو سازمان پیمان آتلانتیک شمالی، ناتو است و صنایع رو به پیشرفت سریع نظامی دارد.
پاکستان دارای سلاح اتمی است و پیشتر نیز پس از یک حمله موشکی جمهوری اسلامی، بخشهایی از استان سیستان و بلوچستان را در دوران ریاست جمهوری ابراهیم رئيسی بمباران کرد؛ حملهای که بهطور عمده با سکوت رهبران جمهوری اسلامی مواجه شد.
در همین حال ترکیه گفته است که انتظار میرود مصر هم به پیمان امنیتی مکه بپیوندد. مصر بزرگترین ارتش در بین کشورهای عربی را دارد.
قدردانی شریف از سخنان ترامپ درباره توافق مکه
نخستوزیر پاکستان از «سخنان محبتآمیز و حمایتآمیز» دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، در پی امضای توافقنامه مشترک دفاعی مکه عمیقاً قدردانی کرد.
شهباز شریف در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «پاکستان در کنار پادشاهی برادر و دوست، عربستان سعودی، و جمهوری ترکیه، همچنان نقش سازندهای در تأمین دفاع از کشورهای خود و همچنین کل منطقه ایفا خواهد کرد.»
پیشتر دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، از امضای «توافق دفاعی مشترک مکه» استقبال کرد و آن را گامی مهم در همکاری کشورهای منطقه برای دفاع از خود دانسته بود.
شریف همچنین افزود: «مایلم بار دیگر از رئیسجمهور ترامپ بهخاطر رهبری شجاعانه و قاطعانهاش که به جلوگیری از یک فاجعه هستهای در جنوب آسیا و نجات جان میلیونها نفر کمک کرد، تمجید کنم.»
او افزود: «صلح پایدار، اساسیترین پیششرط برای آیندهای روشن و مرفه برای ملتهای ماست.»
صدای آمریکا
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
بخش پنجم
حکومت مشارکتی جامعهمحور: توزیع مسئولیت، تقویت ملت
فصل پیشین استدلال کرد که توسعه اقتصادی زمانی بیشترین موفقیت را دارد که دولتها شرایطی را فراهم کنند که در آن جامعه بتواند از طریق ابتکار، خلاقیت و مسئولیتپذیری مردم خود، رفاه و شکوفایی تولید کند. همین اصل در حوزه حکمرانی سیاسی نیز صادق است.
اگر سرمایه انسانی بزرگترین ثروت یک ملت باشد، آنگاه نهادهای سیاسی باید نه صرفاً برای اداره جامعه، بلکه برای توانمندسازی جامعه جهت اداره خود، هرجا که ممکن است، طراحی شوند.
این گزاره یکی از اصول محوری نوسازی و احیای تمدنی را نمایندگی میکند.
در طول تاریخ، اقتدار سیاسی اغلب بهعنوان فرآیند تمرکز قدرت درک شده است. پادشاهیها برای حفظ نظم، قدرت را متمرکز کردند. دولتهای مدرن نیز برای ارائه خدمات عمومی و هماهنگسازی جوامعی که روزبهروز پیچیدهتر میشدند، ظرفیتهای اداری خود را گسترش دادند. از بسیاری جهات، این تحولات ضروری بودند. دولتهای کارآمد همچنان برای دفاع ملی، اجرای عدالت، حفظ ثبات اقتصاد کلان، حفاظت از محیط زیست و صیانت از نظم قانون اساسی، نقشی اجتنابناپذیر دارند.
با این حال، توسعه سیاسی چالش دیگری را نیز پیش روی ما قرار میدهد.
چگونه دولتها میتوانند کارآمدتر شوند، بیآنکه مسئولیت همه جنبههای زندگی اجتماعی و اقتصادی را بر عهده بگیرند؟
من معتقدم پاسخ در توزیع مسئولیت نهفته است، نه در تمرکز اقتدار.
حکومت مشارکتی جامعهمحور بر یک اصل ساده استوار است:
▪️افرادی که به یک مسئله نزدیکتر هستند، اغلب در بهترین موقعیت برای حل آن قرار دارند.
▪️جوامع، مدارس خود را بهتر میشناسند.
▪️آنها محلههای خود را میشناسند.
▪️آنها از کشاورزی محلی، زیرساختها، شرایط محیطزیستی، امنیت عمومی، سنتهای فرهنگی و فرصتهای اقتصادی منطقه خود آگاهی دارند.
▪️زمانی که شهروندان هم اختیار و هم مسئولیت پرداختن به این چالشها را در اختیار داشته باشند، حکومت پاسخگوتر، نوآورتر و مشروعتر میشود.
این اصل ریشههای عمیقی در علوم سیاسی دارد.
الکسی دو توکویل مشاهده کرده بود که مشارکت محلی، عادتهای همکاری و مسئولیتپذیری مدنی را پرورش میدهد؛ ویژگیهایی که برای حیات دموکراتیک ضروری هستند. الینور اوستروم نشان داد که جوامع، در صورت وجود ترتیبات نهادی مناسب، اغلب میتوانند منابع مشترک را مؤثرتر از دولتهای متمرکز یا بازارهای کاملاً آزاد مدیریت کنند. پژوهشهای معاصر درباره حکمرانی چندمرکزی نیز نشان میدهد که جوامع پیچیده غالباً از وجود مراکز متعدد تصمیمگیری که در چارچوبی منسجم و قانوناساسیمحور فعالیت میکنند، سود میبرند (Tocqueville 2000; Ostrom 1990; Ostrom 2010).
این نوشتار بر این بینشها بنا شده، اما در عین حال گزارهای گستردهتر را مطرح میکند.
حکومت مشارکتی جامعهمحور صرفاً یک اصلاح اداری نیست.
بلکه راهبردی برای توسعه سرمایه انسانی است.
▪️شهروندان از طریق پذیرش مسئولیت، توانمندتر میشوند.
▪️جوامع از طریق حل مشترک مسائل، نیرومندتر میشوند.
▪️جوانان با مشارکت در زندگی عمومی، مهارتهای رهبری را میآموزند.
▪️متخصصان، دانش و تخصص خود را در اختیار مکانهایی قرار میدهند که در آن زندگی میکنند.
▪️کارآفرینان اقتصادهای محلی را تقویت میکنند.
▪️معلمان کیفیت آموزش را ارتقا میدهند.
▪️داوطلبان، اعتماد اجتماعی را میسازند.
بنابراین، فرآیند حکمرانی به فرآیندی برای توسعه انسانی تبدیل میشود.
این تغییر، رابطه میان دولت و جامعه را به شکلی بنیادین دگرگون میکند.
حکومت مشارکتی جامعهمحور به جای آنکه بپرسد دولت چه کاری باید برای شهروندان انجام دهد، این پرسش را مطرح میکند که دولت چگونه میتواند شهروندان را قادر سازد تا بهصورت جمعی دستاوردهای بیشتری کسب کنند.
در این چارچوب، دولت به شریک جامعه تبدیل میشود، نه جانشین آن.
دولت وظیفه ایجاد تضمینهای قانون اساسی، تأمین حقوق برابر، اجرای حاکمیت قانون، حفاظت از امنیت ملی و فراهمکردن چارچوب نهادی لازم برای شکوفایی جوامع را بر عهده دارد. در مقابل، جامعه مسئولیت فزایندهای برای حل مسائل محلی، تشویق نوآوری، تقویت حیات مدنی و مشارکت در توسعه ملی میپذیرد.
▪️این مشارکت، چرخهای فضیلتآفرین ایجاد میکند.
▪️مشارکت بیشتر، مسئولیتپذیری بیشتر را به همراه میآورد.
▪️مسئولیتپذیری بیشتر، جوامع نیرومندتری پدید میآورد.
▪️جوامع نیرومندتر، اعتماد عمومی بیشتری تولید میکنند.
▪️اعتماد بیشتر، نوآوری، کارآفرینی و همکاری مدنی را تشویق میکند.
نتیجه این فرآیند، دولتی ضعیفتر نیست.
بلکه ملتی قدرتمندتر است.
این تمایز برای ایران اهمیت ویژهای دارد.
ایران دارای تاریخی طولانی از همکاریهای محلی، شبکههای تجاری، انجمنهای محلهای، نهادهای خیریه، سنتهای روستایی و جوامع حرفهای است. این منابع اجتماعی، ذخیرهای عظیم از ظرفیت مدنی را تشکیل میدهند. نظامی سیاسی که به جوامع امکان دهد بهصورت مستقیمتر در شکلدهی به توسعه خود مشارکت کنند، میتواند این سنتها را به منبعی نیرومند برای نوسازی و احیای ملی تبدیل کند.
از این رو، حکومت مشارکتی جامعهمحور نه در پی کاهش اهمیت دولت ملی است و نه به دنبال تجزیه اقتدار ملی.
هدف آن دقیقاً برعکس است.
با واگذاری مسئولیتهای مناسب به جوامع توانمند، دولت مرکزی قادر میشود وظایفی را که تنها از عهده دولت ملی برمیآید، با کارآمدی بیشتری انجام دهد.
این اصل ما را بار دیگر به گزاره مرکزی این پژوهش بازمیگرداند.
نهادهای سیاسی در نهایت باید بر اساس میزان موفقیتشان در توسعه و آزادسازی ظرفیتهای انسانی مورد قضاوت قرار گیرند.
حکومت مشارکتی جامعهمحور این هدف را از طریق تبدیل شهروندان از دریافتکنندگان منفعل تصمیمات حکومتی به مشارکتکنندگان فعال در فرآیند مستمر ساختن جوامع و تمدن خویش محقق میکند.
فصل بعدی این استدلال را به حوزه خلق ثروت گسترش میدهد. اگر جوامع از مسئولیت بیشتری برخوردار باشند و افراد نیز فرصتهای بیشتری در اختیار داشته باشند، آنگاه کارآفرینی صرفاً یک فعالیت اقتصادی نخواهد بود، بلکه به یکی از مهمترین سازوکارهای نهادی تبدیل میشود که از طریق آن خلاقیت انسانی به شکوفایی و رفاه ملی تبدیل میشود.
—————-
منابع:
اوستروم، الینور. ۱۹۹۰. حکومت بر منابع مشترک: تکامل نهادها برای اقدام جمعی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.
اوستروم، الینور. ۲۰۱۰. «فراتر از بازارها و دولتها: حکومت چندمرکزی سیستمهای اقتصادی پیچیده». مجله اقتصادی آمریکا ۱۰۰ (۳): ۶۴۱–۶۷۲.
توکویل، الکسیس د. ۲۰۰۰. دموکراسی در آمریکا. ترجمه هاروی سی. منسفیلد و دلبا وینتروپ. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو.
ادامه دارد
بخشهای قبلی:
▪️یک: مقدمه: بحران، تمدن و فرصت نوسازی
▪️دو: بخش اول: پایان سیاست بقا
▪️سه: بخش دوم: اعتماد ملی: بنیان حقیقی مشروعیت سیاسی
▪️چهار: بخش سوم: سرمایه انسانی: بزرگترین ثروت ملتها
▪️پنج: بخش چهارم: توسعه از پایین به بالا: اقتصادی که انسانها را توسعه میدهد
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
پیامدهای زیستمحیطی و اقتصادیِ آلودگی نفتی ناشی از جنگ در خلیج فارس
۱. مقدمه
جنوب ایران یکی از مهمترین کانونهای تولید ثروت و انرژی کشور است. خوزستان، بوشهر و هرمزگان در کنار میدانهای نفت و گاز، پالایشگاهها، مجتمعهای پتروشیمی، بنادر و پایانههای صادراتی، در قلب زنجیره تولید و انتقال انرژی ایران قرار دارند. موقعیت جغرافیایی این مناطق نیز اهمیت آنها را دوچندان کرده است، زیرا بخش مهمی از صادرات انرژی ایران و تردد کشتیهای حامل نفت خام، فرآوردههای نفتی و گاز از آبراههای پیرامون خلیج فارس و تنگه هرمز عبور میکند.
همین تمرکز منابع و زیرساختها، جنوب ایران را همزمان به یکی از ثروتمندترین و آسیبپذیرترین مناطق کشور تبدیل کرده است. فعالیتهای نفت و گاز میتوانند درآمد، اشتغال و سرمایهگذاری ایجاد کنند، اما در صورت ضعف حکمرانی زیستمحیطی، هزینههای سنگینی نیز به محیطزیست و جوامع محلی تحمیل میکنند. فرسودگی خطوط لوله، نشت از تأسیسات، فلرسوزی، آلودگی آب و خاک، تخریب تالابها و فشار بر منابع آب، بخشی از این هزینهها هستند.
در سال ۲۰۲۶، یک عامل جدید نیز به این مجموعه اضافه شده است: تشدید عدماطمینان نظامی علیه کشتیهای تجاری و نفتکشها در خلیج فارس و تنگه هرمز. سازمان بینالمللی دریانوردی از دهها حادثه علیه کشتیهای تجاری در این منطقه خبر داده است. در ژوئن ۲۰۲۶، نفتکش MT Settebello پس از اصابت یک پرتابه دچار آتشسوزی شد و سه دریانورد آن جان خود را از دست دادند. در ماههای بعد نیز حملات بیشتری به کشتیهای عبوری گزارش شد؛ از جمله مواردی که شرکت ملی نفت ابوظبی اعلام کرد تعدادی از کشتیهای آن هدف حملات موشکی و پهپادی قرار گرفتهاند.
اهمیت اقتصادی این حوادث تنها به تهدید جان دریانوردان یا اختلال در تجارت محدود نیست. نفتکش یک مخزن عظیم متحرک نفت خام است. هنگامی که بدنه یا مخازن آن در اثر انفجار یا اصابت موشک آسیب میبینند، خطر آتشسوزی و نشت نفت خام به دریا ایجاد میشود. اگر چنین حادثهای در نزدیکی سواحل، جزایر، جنگلهای حرا یا مناطق حساس دریایی رخ دهد، پیامدهای آن میتواند برای سالها باقی بماند. از این رو، حمله به یک نفتکش را باید همزمان بهعنوان یک حادثه امنیتی، یک حادثه اقتصادی و یک حادثه زیستمحیطی تحلیل کرد.
۲. مسئله نوشتار و پرسش اصلی
مسئله اصلی این نوشتار آن است که چگونه یک اقتصاد وابسته به استخراج و انتقال نفت میتواند در معرض زنجیرهای از هزینههای پنهان و آشکار قرار گیرد که در حسابهای متعارف اقتصادی بهدرستی منعکس نمیشوند. در یک سوی این زنجیره، استخراج نفت، انتقال، صادرات و فعالیتهای مرتبط با آن درآمد ایجاد میکنند. در سوی دیگر، همین فعالیتها میتوانند موجب تخریب منابع طبیعی، افزایش آلودگی و آسیب به سلامت شوند. زمانی که تنشهای نظامی نیز وارد این نظام میشوند، یک منبع جدید عدماطمینان شکل میگیرد. حمله به نفتکش یا تأسیسات نفتی میتواند تولید و صادرات را مختل کند و همزمان نفت خام را وارد آبهای خلیج فارس کند.
۳. چارچوب نظری
۱.۳. توسعه پایدار و حفظ سرمایه طبیعی
توسعه پایدار بر این اصل استوار است که رشد اقتصادی نباید به قیمت نابودی ظرفیت تولیدی نسلهای آینده حاصل شود. کمیسیون جهانی محیطزیست و توسعه توسعه پایدار را توسعهای تعریف کرد که نیازهای نسل حاضر را بدون به خطر انداختن توانایی نسلهای آینده برای تأمین نیازهای خود برآورده کند (World Commission on Environment and Development, 1987). بر اساس این دیدگاه، نفت تنها زمانی میتواند بهعنوان ثروت تلقی شود که بخشی از درآمد حاصل از آن به شکل سرمایههای ماندگارتر، از جمله سرمایه انسانی، زیرساخت، فناوری و سرمایه طبیعی، به اقتصاد بازگردد. اگر نفت استخراج شود، درآمد آن مصرف شود و در عین حال آب، خاک، تالاب و زیستبوم دریایی تخریب شود، اقتصاد در حال تبدیل دارایی طبیعی به مصرف جاری است.
این وضعیت با مفهوم توسعه پایدار ناسازگار است.
۲.۳. اقتصاد اکولوژیک و محدودیتهای طبیعی اقتصاد
اقتصاد اکولوژیک برخلاف رویکردهای سنتی که طبیعت را نهادهای نسبتاً نامحدود برای تولید تلقی میکنند، اقتصاد را بخشی از یک نظام بزرگتر اکولوژیک میداند. بنابراین، جنگل حرا، تالاب، دریا، خاک و منابع آب داراییهای اقتصادی هستند، حتی اگر در بازار قیمت مشخصی نداشته باشند. مطالعات مربوط به ارزش اقتصادی خدمات اکوسیستمی نشان دادهاند که اکوسیستمها خدماتی مانند حفاظت ساحلی، تولید شیلات، ذخیره کربن، گردشگری و حفظ تنوع زیستی ارائه میکنند (Costanza et al., 1997; Brander et al., 2015). بنابراین، هنگامی که نفت خام وارد یک اکوسیستم ساحلی میشود، تنها یک ماده آلاینده وارد محیط نشده است؛ بلکه ظرفیت تولید مجموعهای از خدمات اقتصادی آینده نیز کاهش مییابد.
۳.۳. هزینه خارجی آلودگی
در اقتصاد محیطزیست، آلودگی نمونه کلاسیک یک هزینه خارجی است. شرکت آلاینده ممکن است هزینه استخراج، حمل یا تولید را پرداخت کند، اما هزینه بیماری، تخریب اکوسیستم، کاهش صید و پاکسازی محیط ممکن است به دولت و جامعه منتقل شود. در نتیجه، هزینه خصوصی تولید کمتر از هزینه واقعی اجتماعی آن خواهد بود. این شکاف یکی از دلایل اصلی تداوم فعالیتهای آلاینده است. اگر شرکت نفتی هزینه واقعی تخریب محیطزیست را نپردازد، انگیزه اقتصادی کافی برای سرمایهگذاری در پیشگیری ایجاد نمیشود. در مورد حمله به نفتکشها، این مسئله پیچیدهتر است، زیرا عامل اولیه آلودگی ممکن است یک کنش نظامی باشد، اما هزینه پاکسازی و بازسازی محیطزیست در نهایت بر دولتها، جوامع محلی و نسلهای آینده تحمیل میشود.
۴.۳ نفرین منابع
نظریه نفرین منابع نشان میدهد که وابستگی شدید به منابع طبیعی میتواند به جای توسعه متوازن، موجب تمرکز اقتصادی، ضعف تنوع تولید و آسیبپذیری در برابر شوکهای خارجی شود (Auty, 1993; Sachs & Warner, 2001). اقتصاد نفتی ممکن است به جای ایجاد مجموعهای متنوع از فعالیتهای اقتصادی، سرمایه و نیروی انسانی را به بخش استخراج هدایت کند. در جنوب ایران، این وابستگی موجب میشود که آسیب به نفت نه تنها به صنعت نفت، بلکه به کل اقتصاد منطقه و حتی اقتصاد ملی منتقل شود.
۵.۳ اقتصاد برونبوم
اقتصاد برونبوم (Enclave economy) به وضعیتی اشاره دارد که بخش استخراج منابع ارتباط محدودی با اقتصاد محلی دارد. در چنین الگویی، نفت در منطقه تولید میشود اما بخش مهمی از درآمد و ارزش افزوده در خارج از منطقه تحقق مییابد. در مقابل، هزینههای محیطزیستی در همان منطقه باقی میماند. این ویژگی برای تحلیل جنوب ایران بسیار مهم است، زیرا امکان دارد منطقهای که بخش بزرگی از درآمد انرژی کشور را تولید میکند، همزمان با مشکلات شدید زیستمحیطی و اجتماعی مواجه باشد.
۴. اقتصاد نفتی جنوب ایران و انباشت عدماطمینان
جنوب ایران با یک عدماطمینان منفرد مواجه نیست. مجموعهای از عدماطمینانها روی یکدیگر انباشته شدهاند. فعالیت نفت و گاز، خشکسالی، کاهش منابع آب، تخریب تالابها، گردوغبار، صنایع آببر، آلودگی صنعتی، توسعه بندری، حملونقل نفت و در سال ۲۰۲۶ حملات نظامی علیه کشتیها، یک نظام پیچیده از آسیبپذیری ایجاد کردهاند. مطالعات علمی درباره خوزستان نشان دادهاند که فعالیتهای هیدروکربنی آثار متعددی بر محیطزیست منطقه، از جمله زمین، آب، تالابها و کیفیت محیط، ایجاد کردهاند (Rajaoalison et al., 2022). در چنین شرایطی، یک حادثه جدید میتواند اثر بزرگتری نسبت به یک حادثه مشابه در یک اکوسیستم سالم ایجاد کند. اگر یک تالاب پیشاپیش تحت فشار کمآبی و آلودگی قرار داشته باشد، ظرفیت آن برای جذب شوک نفتی کاهش مییابد.
۵. حمله به نفتکشها و شکلگیری عدماطمینان زیستمحیطی جدید
یکی از مهمترین تحولات سال ۲۰۲۶، تبدیل مسیرهای انتقال انرژی در خلیج فارس و تنگه هرمز به عرصه مستقیم درگیری و حمله به کشتیهای تجاری بوده است.
سازمان بینالمللی دریانوردی تا ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۶، ۶۲ حادثه تأییدشده مرتبط با کشتیها در تنگه هرمز و منطقه خاورمیانه را ثبت کرده بود. در این میان، حمله به نفتکش MT Settebello اهمیت ویژهای دارد. اصابت پرتابه باعث آتشسوزی کشتی و مرگ سه دریانورد شد. سازمان بینالمللی دریانوردی اعلام کرد که در آن مقطع مجموع حملات تأییدشده به کشتیرانی بینالمللی در اطراف تنگه هرمز از ۴۶ مورد گذشته بود. در ماه ژوئیه نیز گزارشهایی درباره آسیب دیدن نفتکشهای حامل نفت خام و کشتیهای حمل LNG منتشر شد. برخی از این حوادث در نزدیکی عمان و تنگه هرمز رخ دادهاند و خطر آتشسوزی، انفجار و نشت محمولههای نفتی را افزایش دادهاند. از منظر اقتصاد محیطزیست، اهمیت این حوادث در آن است که نفتکش یک منبع بالقوه بسیار بزرگ آلودگی است. حجم نفت خام موجود در مخازن یک نفتکش میتواند چند صد هزار بشکه باشد. در نتیجه، آسیب به یک کشتی بزرگ میتواند در صورت شکست مخازن، حادثهای بسیار فراتر از یک نشت معمولی ایجاد کند.
۶. نشت نفت خام بهعنوان انتقال بحران امنیتی به محیطزیست
نشت نفت خام در دریا یکی از مهمترین مسیرهای انتقال بحران نظامی به اقتصاد محلی است. هنگامی که یک نفتکش مورد حمله قرار میگیرد، ابتدا زیانهای نظامی و انسانی ایجاد میشود. سپس در صورت آسیب دیدن مخازن، نفت خام وارد آب میشود. لکه نفتی تحت تأثیر باد، جریانهای دریایی و دمای آب حرکت میکند و ممکن است به سواحل، تالابها، جزایر و جنگلهای حرا برسد. در نتیجه، محل وقوع حمله لزوماً محل وقوع زیانهای اقتصادی نیست.
یک نفتکش ممکن است در آبهای آزاد مورد اصابت قرار گیرد، اما آلودگی حاصل از آن روزها یا هفتهها بعد به ساحل برسد و ماهیگیران یا گردشگران را در منطقهای دیگر تحت تأثیر قرار دهد. این ویژگی باعث میشود نشت نفت خام ماهیتی فرامرزی و بینمنطقهای داشته باشد.
۷. افزایش لکههای نفتی در خلیج فارس در سال ۲۰۲۶
شواهد ماهوارهای اهمیت این مسئله را تأیید میکنند. پژوهشگران دانشگاه فلوریدای جنوبی با استفاده از دادههای ماهوارهای ناسا، وضعیت آلودگی نفتی خلیج فارس در فوریه و مارس ۲۰۲۶ را با دوره مشابه سال ۲۰۲۵ مقایسه کردند و افزایش چشمگیر در فراوانی و مقیاس لکههای نفتی را گزارش کردند. این پژوهشگران احتمال دادهاند که بخشی از آلودگیها با نفتکشهایی مرتبط باشد که در پی شرایط نظامی و اختلال در تردد در تنگه هرمز گرفتار شده بودند. این یافته اهمیت روششناختی نیز دارد. آلودگی نفتی در خلیج فارس را نمیتوان تنها با گزارشهای زمینی یا شمارش حوادث کشتیها اندازهگیری کرد. تصاویر ماهوارهای، دادههای ردیابی کشتیها، مدلهای جریان دریایی و نمونهبرداری میدانی باید در کنار یکدیگر قرار گیرند تا منشأ و مسیر لکههای نفتی مشخص شود. در نتیجه، جنگ و ناامنی دریایی نه تنها جریان نفت را مختل میکند، بلکه میتواند خود به منبع جدیدی از آلودگی نفتی تبدیل شود.
۸. خلیج فارس بهعنوان اکوسیستمی آسیبپذیر
خلیج فارس محیطی حساس برای تجمع و انتشار آلودگیهای نفتی است. عمق نسبتاً کم، ویژگیهای هیدرولوژیک منطقه و تمرکز شدید فعالیتهای نفتی و دریایی موجب شده است که آلودگی نفتی پیامدهای بالقوه گستردهای داشته باشد. این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که نشت نفت در نزدیکی زیستگاههای حساس اتفاق بیفتد. جنگلهای حرا، صخرههای مرجانی، علفزارهای دریایی و مناطق تخمریزی آبزیان از جمله اکوسیستمهایی هستند که میتوانند در برابر آلودگی نفتی آسیبپذیر باشند. از این منظر، افزایش حملات به نفتکشها به معنای افزایش عدماطمینان زیستمحیطی در منطقهای است که پیشاپیش تحت فشار فعالیتهای صنعتی و تغییرات اقلیمی قرار دارد.
۹. جنگلهای حرا و ارزش اقتصادی سرمایه طبیعی
جنگلهای حرا از مهمترین داراییهای طبیعی جنوب ایران هستند.
اهمیت آنها تنها به تنوع زیستی محدود نمیشود. حرا زیستگاه و محل تغذیه و تکثیر بسیاری از گونههای آبزی است، به تثبیت رسوبات کمک میکند، از سواحل در برابر امواج و فرسایش محافظت میکند و ظرفیت گردشگری و آموزشی دارد. پژوهشهای اقتصادی نشان دادهاند که خدمات اکوسیستمی حرا میتواند ارزش قابل توجهی داشته باشد (Rönnbäck, 1999; Brander et al., 2015).
بنابراین، هنگامی که لکه نفتی وارد جنگل حرا میشود، زیانهای اقتصادی صرفاً هزینه پاکسازی درختان آلوده نیست. کاهش تولید شیلات، کاهش جذابیت گردشگری، افزایش فرسایش ساحلی و کاهش خدمات زیستمحیطی نیز باید در محاسبات وارد شود. این همان چیزی است که در حسابهای اقتصادی متعارف معمولاً نامرئی باقی میماند.
۱۰. پیامدهای آلودگی نفتی برای صیادی و شیلات
شیلات یکی از نخستین بخشهایی است که از آلودگی نفتی آسیب میبیند. نفت خام میتواند به آبزیان، تخمها، لاروها و زیستگاههای تولیدمثل آسیب برساند. حتی اگر مرگومیر فوری مشاهده نشود، آلودگی میتواند تولید آینده ذخایر ماهی را کاهش دهد. زیان صیاد نیز تنها کاهش مقدار صید نیست. درآمد ماهیگیر به مجموعهای از فعالیتهای مکمل وابسته است. فروش ماهی، فرآوری، حملونقل، تعمیر قایق، فروش تجهیزات و خدمات بندری همگی از حجم فعالیت شیلات تأثیر میپذیرند. بنابراین، یک نشت نفت خام میتواند اثر تکاثری در اقتصاد منطقه ایجاد کند.
۱۱. کشاورزی و آلودگی منابع آب
در خوزستان، رابطه میان نفت، آب و کشاورزی پیچیدهتر است. کاهش منابع آب، خشکسالی و فشار صنایع آببر از یک سو و خطر آلودگی منابع آب از سوی دیگر، ظرفیت تولید کشاورزی را کاهش میدهند. ورود نفت یا ترکیبات مرتبط با فعالیتهای نفتی به آب و خاک میتواند هزینه تولید را افزایش دهد و اعتماد مصرفکنندگان به محصولات منطقه را کاهش دهد. در نتیجه، حتی زمانی که آلودگی مستقیماً زمین کشاورزی را نابود نکند، ادراک عدماطمینان میتواند بازار محصولات را تحت تأثیر قرار دهد.
۱۲. گردشگری و تخریب اقتصاد ساحلی
جنوب ایران از ظرفیت قابل توجهی برای گردشگری ساحلی و اکوتوریسم برخوردار است. قشم، هرمز، سواحل هرمزگان و بوشهر از جمله مناطقی هستند که بخشی از جذابیت اقتصادی آنها به محیط طبیعی وابسته است. آلودگی نفتی میتواند این مزیت را به سرعت تضعیف کند. تصویر یک ساحل آلوده به نفت، حتی پس از پاکسازی فیزیکی، میتواند برای مدتی طولانی ادراک گردشگران را تحت تأثیر قرار دهد. در نتیجه، زیانهای گردشگری ممکن است بسیار طولانیتر از دوره حضور لکه نفتی باشد.
۱۳. هزینههای سلامت و بهرهوری نیروی کار
آلودگی نفتی و آلودگی ناشی از فعالیتهای نفت و گاز میتواند هزینههای سلامت قابل توجهی ایجاد کند. آلودگی هوا، فلرسوزی و ذرات معلق با بیماریهای تنفسی و قلبی ارتباط دارند. این بیماریها علاوه بر هزینه درمان، موجب غیبت از کار و کاهش بهرهوری میشوند. در مناطق نفتی، سلامت باید بخشی از حسابداری اقتصادی صنعت نفت محسوب شود.
اگر فعالیت اقتصادی موجب درآمد بیشتر شود اما همزمان هزینههای سلامت را افزایش دهد، ارزیابی آن بدون محاسبه هزینه سلامت ناقص خواهد بود.
۱۴. فلرسوزی و اتلاف همزمان انرژی و محیطزیست
فلرسوزی یکی از روشنترین نمونههای پیوند میان ناکارآمدی اقتصادی و آلودگی زیستمحیطی است. گازی که میتواند برای تولید برق، خوراک پتروشیمی یا سایر مصارف اقتصادی مورد استفاده قرار گیرد، سوزانده میشود و همزمان آلایندههای مختلف وارد جو میشوند. گزارشهای سال ۲۰۲۶ درباره فلرسوزی جهانی نشان میدهد که در سال ۲۰۲۵ حدود ۱۶۷ میلیارد مترمکعب گاز در جهان سوزانده شده و ارزش اقتصادی گاز تلفشده حدود ۵۴ میلیارد دلار برآورد شده است. ایران نیز در میان کشورهایی قرار داشته که افزایش قابل توجه فلرسوزی را تجربه کردهاند. این وضعیت نشان میدهد که آلودگی نفتی تنها تخریب محیطزیست نیست؛ بلکه میتواند نشانه اتلاف سرمایه اقتصادی نیز باشد.
۱۵. نفتکشها، صادرات انرژی و آسیبپذیری اقتصاد ملی
تنگه هرمز یکی از مهمترین مسیرهای انتقال انرژی جهان است. بنابراین هر حادثهای که در آن رخ دهد میتواند پیامدهایی بسیار فراتر از محیطزیست جنوب ایران داشته باشد.
حمله به نفتکشها میتواند موجب افزایش هزینه بیمه، افزایش هزینه حملونقل، کاهش تردد کشتیها، افزایش زمان انتقال و اختلال در صادرات شود. اما اگر حمله به نشت نفت خام نیز منجر شود، یک هزینه اضافی ایجاد میشود که در بازار انرژی بهطور کامل دیده نمیشود. در این شرایط، یک حمله واحد میتواند سه نوع زیانهای ایجاد کند: زیانهای به خود کشتی و محموله، زیانهای اقتصادی ناشی از اختلال در تجارت، و زیانهای محیطزیستی ناشی از نشت نفت خام.
۱۶. تبدیل عدماطمینان ژئوپلیتیک به عدماطمینان اقتصادی
اقتصاد نفتی در برابر تنشهای ژئوپلیتیک بهشدت حساس است. وقتی مسیر انتقال نفت ناامن میشود، هزینه حملونقل افزایش مییابد و شرکتهای کشتیرانی ممکن است از ورود به منطقه خودداری کنند. اما پیامدهای این وضعیت تنها افزایش قیمت نفت نیست. اگر نفتکشها در منطقه متوقف شوند، مسیرهای انتقال تغییر کنند یا کشتیها هدف حمله قرار گیرند، اقتصاد محلی بنادر، خدمات دریایی، تعمیرات کشتی و تجارت نیز آسیب میبیند. در نتیجه، امنیت دریایی بخشی از زیرساخت اقتصادی است.
۱۷. مهاجرت و فرسایش سرمایه انسانی
تخریب محیطزیست میتواند به مهاجرت منجر شود. اگر خانوارهای صیاد با کاهش صید، کشاورزان با کاهش تولید و ساکنان مناطق صنعتی با افزایش آلودگی و بیماری مواجه شوند، انگیزه مهاجرت افزایش مییابد. این مهاجرت خود موجب کاهش سرمایه انسانی منطقه میشود. در نتیجه، چرخهای شکل میگیرد که در آن تخریب محیطزیست موجب کاهش درآمد میشود، کاهش درآمد مهاجرت را افزایش میدهد و مهاجرت ظرفیت توسعه اقتصادی محلی را تضعیف میکند.
۱۸. عدالت زیستمحیطی و توزیع نامتقارن هزینهها
مسئله اصلی تنها مقدار زیانهای نیست، بلکه این است که چه کسی هزینه آن را میپردازد. در اقتصاد نفتی ممکن است درآمد نفت در سطح ملی ثبت شود، اما هزینه آلودگی در یک روستا یا شهر ساحلی متمرکز شود. صیاد، کشاورز یا صاحب کسبوکار گردشگری ممکن است هیچ نقشی در تصمیم تولید نفت یا حملونقل نفتکش نداشته باشد، اما در صورت وقوع نشت نفت خام مستقیماً متضرر شود. این وضعیت مصداق روشنی از نابرابری زیستمحیطی است. در اینجا عدالت زیستمحیطی به معنای توزیع عادلانه منافع و هزینههای توسعه است.
۱۹. آلودگی نفتی اخیر سواحل جنوب ایران
در سال ۲۰۲۶ گزارشهای رسمی و رسانهای درباره آلودگی نفتی گسترده در سواحل جنوبی ایران منتشر شده است. در ژوئیه ۲۰۲۶، معاون محیطزیست دریایی و تالابهای سازمان حفاظت محیطزیست ایران اعلام کرد که در جریان جنگ، حدود ۲۴۰ کیلومتر از سواحل هرمزگان به مواد نفتی آلوده شده و برخی جزایر جنوبی از جمله لاوان نیز با آلودگی شدید مواجه شدهاند. این داده اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان میدهد که آلودگی نفتی دیگر صرفاً یک مسئله نقطهای در اطراف یک تأسیسات صنعتی نیست. هنگامی که صدها کیلومتر از ساحل در معرض مواد نفتی قرار میگیرد، مسئله به یک بحران منطقهای تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، هزینههای پاکسازی، پایش، بازسازی زیستگاه، جبران زیانهای صیادان و حمایت از جوامع محلی میتواند بسیار بیشتر از هزینه مستقیم حادثه باشد.
۲۰. حملات به نفتکشها و پیوند آن با نشت نفت خام
در تحلیل بحران ۲۰۲۶ باید میان دو نوع آلودگی نفتی تمایز گذاشت. نوع نخست آلودگی ناشی از فعالیت عادی یا فرسودگی زیرساختهای نفتی است که شامل نشتی خطوط لوله، مخازن و تأسیسات میشود. نوع دوم آلودگی ناشی از حوادث دریایی و حمله به نفتکشهاست.
نوع دوم از نظر اقتصادی و امنیتی اهمیت ویژهای دارد، زیرا در صورت آسیب به مخازن نفتکش، حجم بسیار زیادی از نفت خام میتواند در مدت کوتاهی وارد محیط دریایی شود.
گزارشهای سال ۲۰۲۶ درباره حملات به کشتیهای تجاری در اطراف تنگه هرمز نشان میدهد که این عدماطمینان دیگر فرضی نیست. سازمان بینالمللی دریانوردی دهها حادثه تأییدشده را ثبت کرده و برخی کشتیها دچار آتشسوزی، آسیب جدی یا رها شدن شدهاند. بنابراین، امنیت کشتیرانی باید بخشی از سیاست حفاظت محیطزیست خلیج فارس تلقی شود.
۲۱. یک نمونه منطقهای از فاجعه نشت نفت
برای درک مقیاس این خطر میتوان به حادثه نفتکش Caroline Bezengi در سواحل عمان توجه کرد. این نفتکش که حامل نزدیک به یک میلیون بشکه نفت خام بود، پس از حادثه و زمینگیر شدن، با نشت گسترده نفت مواجه شد. تا اوت ۲۰۲۶، لکه نفتی صدها کیلومتر مربع را پوشش داده و به بخشهایی از ساحل عمان رسیده بود. این حادثه در آبهای عمان رخ داده است، اما برای تحلیل اقتصادی جنوب ایران اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان میدهد چگونه یک حادثه مرتبط با کشتی حامل نفت خام میتواند از محدوده محل حادثه فراتر رفته و مناطق ساحلی و زیستگاههای حساس را تهدید کند. همچنین نشان میدهد که در یک محیط نظامی و پرتنش، عملیات مقابله با نشت نفت نیز ممکن است دشوارتر شود.
۲۲. هزینه واقعی یک نشت نفت خام
هزینه اقتصادی نشت نفت خام را نمیتوان با هزینه جمعآوری نفت از سطح آب اندازهگیری کرد.
هزینه واقعی شامل ارزش نفت از دسترفته، هزینه پاکسازی، زیانهای کشتی، زیانهای شیلات، کاهش گردشگری، آسیب به اکوسیستم، هزینه سلامت، کاهش ارزش زمینهای ساحلی و درآمدهای از دسترفته آینده است. اگر اکوسیستم برای چند سال به ظرفیت قبلی خود بازنگردد، باید ارزش اقتصادی این دوره نیز محاسبه شود. در صورت آسیب دائمی به یک زیستگاه، مسئله حتی پیچیدهتر میشود، زیرا بخشی از سرمایه طبیعی ممکن است دیگر قابل بازسازی کامل نباشد.
۲۳. چرا تولید ناخالص داخلی زیانهای واقعی را نشان نمیدهد؟
تولید ناخالص داخلی جریان ارزش افزوده ناشی از تولید طی یک سال مالی را اندازهگیری میکند، نه موجودی کامل ثروت جامعه را. اگر پس از یک نشت نفتی دولت هزینه زیادی برای پاکسازی صرف کند، بخشی از این هزینه ممکن است در حسابهای اقتصادی بهصورت فعالیت اقتصادی ثبت شود. اما این افزایش هزینه به معنای افزایش رفاه نیست. از سوی دیگر، اگر یک تالاب یا جنگل حرا تخریب شود، کاهش ارزش آن الزاماً در تولید ناخالص داخلی ثبت نمیشود. بنابراین، ممکن است یک حادثه نفتی همزمان موجب افزایش برخی مخارج اقتصادی و کاهش ثروت واقعی جامعه شود. این تناقض یکی از دلایل اصلی ضرورت استفاده از حسابداری سرمایه طبیعی است.
۲۴. اقتصاد اکولوژیک و حسابداری سرمایه طبیعی
بر اساس رویکرد حسابداری ثروت، کشور باید علاوه بر درآمد جاری، تغییرات سرمایه طبیعی، انسانی و تولیدی خود را نیز اندازهگیری کند. در مورد جنوب ایران، این امر به معنای ثبت تغییرات ارزش جنگلهای حرا، تالابها، منابع شیلاتی، آب، خاک و زیستگاههای دریایی است. اگر ارزش سرمایه طبیعی کاهش یابد، حتی افزایش تولید نفت نیز لزوماً به معنای افزایش ثروت خالص نیست. بنابراین، توسعه واقعی باید بتواند درآمد حاصل از استخراج منابع پایانپذیر را به داراییهای ماندگار تبدیل کند.
۲۵. اصل آلاینده میپردازد
یکی از اصول بنیادی سیاست زیستمحیطی این است که عامل ایجاد آلودگی باید هزینه کنترل و جبران آن را بپردازد. در مورد صنعت نفت، این اصل باید به شکل بیمه اجباری، صندوق جبران خسارت، تضمین مالی، استانداردهای سختگیرانه و مسئولیت حقوقی اجرا شود. در مورد حوادث نظامی، سازوکار پیچیدهتر است، زیرا مسئولیت حقوقی و سیاسی حادثه ممکن است مورد اختلاف باشد. با این حال، از دیدگاه سیاست محیطزیست، نبود قطعیت درباره مسئولیت نباید به معنای نبود سازوکار مالی برای مقابله فوری با آلودگی باشد. خلیج فارس نیازمند سازوکاری منطقهای برای واکنش سریع به نشت نفت خام است که بتواند حتی در شرایط بحران سیاسی نیز فعال شود.
۲۶. نوسازی زیرساختهای نفتی
فرسودگی خطوط لوله و تجهیزات نفتی باید بهعنوان یک مسئله اقتصادی و امنیتی دیده شود. سرمایهگذاری نکردن در تعمیر و نوسازی ممکن است در کوتاهمدت هزینهها را کاهش دهد، اما احتمال حادثه را در بلندمدت افزایش میدهد. در یک نظام اقتصادی کارآمد، تصمیم سرمایهگذاری باید بر اساس هزینه چرخه عمر زیرساخت گرفته شود. اگر هزینه نوسازی کمتر از زیانهای مورد انتظار ناشی از یک حادثه باشد، نوسازی از نظر اقتصادی توجیه دارد.
۲۷. کاهش فلرسوزی و اصلاح ساختار انرژی
کاهش فلرسوزی یکی از سریعترین اقداماتی است که میتواند همزمان منافع اقتصادی و زیستمحیطی ایجاد کند. گاز همراه نفت باید تا حد امکان جمعآوری، فرآورش و وارد چرخه اقتصادی شود. این اقدام هم انتشار آلایندهها را کاهش میدهد و هم از اتلاف یک منبع اقتصادی جلوگیری میکند. در اقتصادی که با کمبود انرژی مواجه است، ادامه فلرسوزی از منظر اقتصادی نیز نشانه ناکارآمدی است.
۲۸. تنوعبخشی اقتصادی جنوب ایران
توسعه پایدار جنوب ایران نیازمند کاهش وابستگی اقتصاد محلی به نفت است. شیلات پایدار، گردشگری ساحلی، اکوتوریسم، صنایع دریایی، لجستیک، انرژیهای تجدیدپذیر، صنایع پاییندستی و خدمات دانشبنیان میتوانند بخشی از این تنوع را ایجاد کنند.
هدف حذف نفت نیست، بلکه کاهش وابستگی ساختاری به آن است. اقتصادی که درآمد خود را از چندین بخش به دست میآورد، در برابر شوک نفتی، جنگ، آلودگی یا تغییرات قیمت جهانی مقاومتر است.
۲۹. حکمرانی یکپارچه محیطزیست و امنیت انرژی
یکی از ضعفهای سیاستگذاری سنتی این است که امنیت انرژی، سیاست نفتی، سیاست دریایی و حفاظت محیطزیست در حوزههای جداگانه مدیریت میشوند. اما بحران ۲۰۲۶ نشان داده است که این حوزهها بهشدت به یکدیگر وابستهاند. حمله به نفتکش میتواند امنیت دریایی را تهدید کند، جریان صادرات نفت را مختل کند، موجب نشت نفت خام شود، شیلات را آسیب بزند و هزینههای عمومی را افزایش دهد. بنابراین، سیاستگذاری باید از رویکرد بخشی به رویکرد نظاممند یکپارچه تحول یابد.
۳۰. مشارکت جوامع محلی
جوامع محلی باید بخشی از نظام حکمرانی محیطزیست باشند. صیادان، کشاورزان و ساکنان ساحلی نخستین گروههایی هستند که تغییرات محیطی را مشاهده میکنند. مشارکت آنها در پایش آلودگی، گزارش نشت، ارزیابی زیانهای و بازسازی اکوسیستم میتواند کارایی سیاستهای زیستمحیطی را افزایش دهد. رویکردهای نهادی الینور استروم نشان دادهاند که مشارکت کاربران محلی میتواند در مدیریت منابع مشترک نقش مهمی داشته باشد (Ostrom, 1990).
۳۱. ضرورت ایجاد نظام ملی پایش نشت نفت
ایران به یک نظام جامع پایش نشت نفت نیاز دارد که تصاویر ماهوارهای، دادههای کشتیها، سنجش زمینی و مدلهای اقیانوسی را ترکیب کند. این نظام باید قادر باشد منشأ لکه نفتی، مسیر حرکت آن، نوع نفت، مناطق در معرض خطر و زیانهای احتمالی را مشخص کند. در شرایط جنگی، این نظام اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا ممکن است دسترسی میدانی محدود باشد. استفاده از دادههای ماهوارهای در پژوهشهای سال ۲۰۲۶ درباره خلیج فارس نشان داده است که چنین فناوریهایی میتوانند افزایش و تغییر الگوی لکههای نفتی را آشکار کنند.
۳۲. عدالت بیننسلی
یکی از مهمترین ابعاد توسعه پایدار مسئله نسلهای آینده است. نفت یک منبع پایانپذیر است. اگر استخراج آن با تخریب منابع تجدیدپذیر مانند آب، خاک و اکوسیستم دریایی همراه شود، نسل آینده هم نفت کمتری خواهد داشت و هم محیطزیست ضعیفتری. این وضعیت نمونهای از انتقال هزینه از نسل حاضر به نسل آینده است. توسعه پایدار باید برعکس عمل کند و بخشی از درآمد منابع پایانپذیر را به سرمایههایی تبدیل کند که برای نسلهای آینده باقی میمانند.
۳۳. یک چارچوب تحلیلی برای زیانهای اقتصادی
زیانهای اقتصادی آلودگی نفتی را میتوان در چند سطح متوالی تحلیل کرد. نخست، زیانهای مستقیم شامل نفت از دسترفته، آسیب به کشتی یا تأسیسات و هزینه پاکسازی است. دوم، زیانهای غیرمستقیم شامل کاهش تولید شیلات، کشاورزی، گردشگری، حملونقل و خدمات است. سوم، هزینه اجتماعی شامل بیماری، بیکاری، کاهش درآمد و مهاجرت است. چهارم، کاهش سرمایه طبیعی شامل تخریب زیستگاهها، تنوع زیستی، منابع ماهی و حفاظت ساحلی است. پنجم، هزینه بیننسلی شامل کاهش ظرفیت تولید و رفاه نسلهای آینده است. بنابراین، ارزش واقعی زیانهای باید بسیار فراتر از هزینه پاکسازی اولیه محاسبه شود.
۳۴. از «حادثه» به «عدماطمینان ساختاری»
یکی از نتایج مهم نوشتار این است که آلودگی نفتی جنوب ایران را نباید مجموعهای از حوادث مستقل دانست. فرسودگی زیرساختها، تمرکز فعالیت نفتی، آسیبپذیری اکوسیستم، بحران آب، افزایش حملونقل نفتی و تنشهای نظامی، همگی احتمال وقوع و شدت زیانهای را افزایش میدهند. در نتیجه، مسئله اصلی «حادثه» نیست؛ بلکه ساختار تولیدکننده عدماطمینان است. این تفاوت از نظر سیاستگذاری بسیار مهم است. اگر مسئله یک حادثه تلقی شود، پاسخ دولت پاکسازی و جبران زیانهای خواهد بود. اگر مسئله یک ساختار عدماطمینان تلقی شود، پاسخ باید نوسازی، پیشگیری، تنوعبخشی و اصلاح حکمرانی باشد.
۳۵. نتیجهگیری
آلودگی نفتی در جنوب ایران در نقطه تلاقی اقتصاد، محیطزیست و امنیت قرار گرفته است. اقتصاد نفتی با ایجاد درآمد و اشتغال، بخش مهمی از اقتصاد کشور را تأمین میکند، اما همزمان میتواند هزینههای زیستمحیطی گستردهای ایجاد کند که در حسابهای رسمی اقتصادی کمتر از واقعیت منعکس میشوند.
این مسئله با تشدید تنشهای ژئوپلیتیک در سال ۲۰۲۶ وارد مرحله جدیدی شده است. حمله به نفتکشها، آسیب به کشتیهای حامل نفت و مشتقات نفتی، آتشسوزی کشتیها و خطر نشت نفت خام، مسیر تازهای برای انتقال بحران امنیتی به محیطزیست ایجاد کردهاند. سازمان بینالمللی دریانوردی دهها حادثه دریایی مرتبط با بحران منطقهای را ثبت کرده و پژوهشهای ماهوارهای نیز از افزایش لکههای نفتی در خلیج فارس در ماههای نخست جنگ ۲۰۲۶ خبر دادهاند.
از این منظر، نفتکش دیگر صرفاً وسیله حمل انرژی نیست؛ در شرایط جنگی میتواند به یک منبع بالقوه آلودگی گسترده تبدیل شود. هر حمله به نفتکش حامل نفت خام، علاوه بر زیانهای انسانی و اقتصادی، احتمال ورود حجم قابل توجهی نفت به دریا را ایجاد میکند. اگر چنین حادثهای در نزدیکی سواحل ایران یا مناطق حساس خلیج فارس رخ دهد، آثار آن میتواند بر شیلات، گردشگری، حراها، تنوع زیستی و معیشت جوامع ساحلی گسترده شود.
گزارشهای مربوط به آلودگی صدها کیلومتر از سواحل هرمزگان در جریان جنگ ۲۰۲۶ نیز نشان میدهد که مسئله از سطح حوادث محدود فراتر رفته است.
در چنین شرایطی، توسعه پایدار مستلزم تغییر در نگاه به نفت است. نفت باید نه صرفاً بهعنوان منبع درآمد، بلکه بهعنوان دارایی طبیعی پایانپذیر دیده شود که استخراج آن باید با حفظ و افزایش سایر اشکال سرمایه همراه باشد.
اگر درآمد نفت به سرمایه انسانی، فناوری، زیرساخت، اقتصاد متنوع و حفاظت از سرمایه طبیعی تبدیل نشود، استخراج بیشتر الزاماً به معنای ثروتمندتر شدن جامعه نیست.
مسئله اصلی جنوب ایران بنابراین این نیست که چه مقدار نفت میتوان استخراج و صادر کرد. مسئله اساسی آن است که چه مقدار از ثروت نفتی را میتوان به ثروت پایدار تبدیل کرد، بدون آنکه هزینه آن به شکل آلودگی آب و خاک، تخریب جنگلهای حرا، کاهش ذخایر شیلات، بیماری، مهاجرت و تخریب اکوسیستم به جامعه و نسلهای آینده منتقل شود.
در نهایت، امنیت انرژی و امنیت زیستمحیطی باید بهعنوان دو جزء یک سیاست واحد دیده شوند. حفاظت از نفتکشها و زیرساختهای انتقال نفت تنها برای تضمین صادرات انرژی اهمیت ندارد؛ برای جلوگیری از نشت نفت خام و حفاظت از اکوسیستم خلیج فارس نیز ضروری است. به همین ترتیب، حفاظت از محیطزیست جنوب ایران تنها یک وظیفه زیستمحیطی نیست؛ بخشی از سیاست امنیت اقتصادی و توسعه پایدار کشور است.
بدون چنین تغییری، جنوب ایران ممکن است همچنان یکی از مهمترین مناطق تولید ثروت انرژی باقی بماند، اما همزمان به منطقهای تبدیل شود که بخش فزایندهای از هزینههای زیستمحیطی، اجتماعی و ژئوپلیتیک اقتصاد نفتی را تحمل میکند.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
مجلس امروز کلیات طرح «مقابله با نفوذ سرویسهای اطلاعاتی و دولتها یا نهادهای بیگانه در کشور» را تصویب کرد مهمترین نکتهها در این طرح عجیب از این قرار است:
🔸رسانهها
🔹مصاحبه، شرکت در گفتوگو یا هرگونه ارتباط با رسانههایی که حکومت آنها را «معاند» مینامد، مجازات حبس درجه شش، معادل بیش از شش ماه تا دو سال زندان، خواهد داشت.
🔹رسانههای آمریکایی، اسراییلی یا رسانههایی که از سوی این دو کشور تامین مالی میشوند، در این طرح از مصادیق رسانه «معاند» معرفی شدهاند. گفتوگو با رسانههای خارجی دیگر نیز به اطلاعرسانی در سامانهای وابسته به وزارت اطلاعات مشروط شده. مصاحبه بدون ثبت قبلی در این سامانه، میتواند به شش ماه تا دو سال زندان منجر شود.
🔹ارسال فیلم، عکس، صدا و هرجو چیزی برای رسانههای غیرایرانی یا افرادی که در خارج از کشور فعالیت رسانهای دارند نیز با همین مجازات روبهرو خواهد شد.
🔹در متن طرح از «ارتباط»، «رسانه معاند»، «شرایط بحرانی» و «فعالیت رسانهای خارج از کشور« تعریف مشخصی نشده است.
🔸محدودیت همکاریهای علمی و آموزشی
🔹مصوبه مجلس، همکاری با دانشگاهها، موسسهها و سازمانهای خارجی را بدون تایید نیز محدود میکند.
🔹وزارت اطلاعات باید هر سال فهرست مراکز خارجی مجاز برای دریافت بورسیه، کمکهزینه تحصیلی، انعقاد قرارداد و شرکت در همایشهای علمی را منتشر کند.
🔹همکاری با مراکزی که نام آنها در این فهرست نباشد و همچنین ارسال نمونههای پزشکی، تحقیقاتی و باستانشناسی برای آنها، مجازات شش ماه تا دو سال زندان خواهد داشت.
🔹برگزارکنندگان دورهها، کلاسها و کارگاههای حضوری یا مجازی که به تشخیص حکومت با «فرهنگ ایرانی ناسازگار» باشند یا با هدایت نهادهای خارجی برگزار شوند، ممکن است به حبس درجه پنج، معادل دو تا پنج سال زندان، محکوم شوند.
🔸محدودیتهای تازه برای هنرمندان
🔹فعالیتهایی مانند تولید یا کارگردانی فیلم، سریال، مستند و تئاتر و همچنین تولید موسیقی و کتاب، در صورت ارتباط با نهادهای خارجی و با تشخیص نهادهای امنیتی، میتواند مشمول مجازات شود.
🔹در متن مصوبه از آثاری نام برده شده «احکام دینی را زیر سوال ببرند»، «چهره سیاهی از ایران نشان دهند»، «مروج فرهنگ ضد اسلامی» باشند یا با هدف مقابله با جمهوری اسلامی تولید شوند.
🔹تهیهکنندگان، نویسندگان و کارگردانان این آثار ممکن است با جریمه نقدی، محرومیت دائمی از خدمات حکومتی یا ممنوعیت همیشگی از تولید آثار فرهنگی و هنری روبهرو شوند.
🔹عباراتی مانند «چهره سیاه از ایران» و «ناسازگاری با فرهنگ ایرانی» نیز در این طرح تعریف نشدهاند و تشخیص آنها برعهده نهادهای امنیتی و قضایی گذاشته شده است.
🔸 ۳۰ سال زندان برای ارائه پیشنهاد
🔹۳۰ سال زندان هم برای پیشنهادات سیاستی یا تقنینی یا اجرایی به نهادهای حاکمیتی و دولتی در نظر گرفته شده که برخلاف مصالح اساسی نظام است یا آرای مردم را به نفع گروه یا جریان خاصی جهتدهی کند.
منبع: روزآروز
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
ماگدالنا دلواله / بلومبرگ / ۱۵ اوت ۲۰۲۶
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، میگوید ایالات متحده در حال آماده شدن برای اعمال فشار اقتصادی بیسابقه بر ایران است؛ ادعایی که منتقدان با تردید به آن نگریستهاند، زیرا ایران هماکنون با محاصره دریایی و هزاران تحریم مواجه است.
اگرچه دولت ترامپ هنوز نگفته است که قصد دارد چه اقداماتی انجام دهد، اما همچنان نقاط فشاری وجود دارد که وزارت خزانهداری تحت مدیریت بسنت میتواند آنها را هدف قرار دهد. چالش اصلی این است که هدف قرار دادن گزینههای باقیمانده ممکن است پیامدهای معکوسی برای اقتصاد آمریکا به همراه داشته باشد.
کریس کندی، تحلیلگر اقتصاد بلومبرگ، گفت: «مگر اینکه رئیسجمهور تصمیم بگیرد مقابله با تهدید ایران را بر همه مسائل دیگر، بهویژه چین، مقدم بداند، بعید است اقداماتی که آنها انجام میدهند محاسبات ایران را بهطور معناداری تغییر دهد.»
در ادامه، نگاهی به چند گزینه احتمالی میاندازیم. این گزینهها بههیچوجه جامع نیستند و همچنان مشخص نیست که دولت آمریکا کدامیک، یا اصلاً کدام گزینه را، دنبال خواهد کرد. مقامهای آمریکایی ممکن است چند مورد از این اقدامات را با یکدیگر ترکیب کنند یا در نهایت رویکردی کاملاً متفاوت در پیش بگیرند.
روابط با چین
چین بیش از ۹۰ درصد نفت صادراتی ایران را خریداری میکند. اعمال مجازات علیه نهادهایی که این خریدها را تسهیل میکنند، مستقیماً درآمدهای نفتی تهران را کاهش خواهد داد.
واشنگتن از زمانی که جنگ علیه ایران را در اواخر فوریه آغاز کرد، تاکنون شماری از پالایشگاههای کوچک موسوم به «تیپات» و شرکتهای چینی را تحریم کرده است. اما ایالات متحده تاکنون از هدف قرار دادن بانکهای بزرگ چینی که تأمین مالی این تجارت را انجام میدهند، خودداری کرده است.
خطر این رویکرد آن است که هدف قرار دادن شرکتها یا مؤسسات مالی چینی میتواند تنشها با پکن را در آستانه دیدار برنامهریزیشده دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و شی جینپینگ، رهبر چین، تشدید کند. از سوی دیگر، این اقدام یک هزینه اقتصادی نیز خواهد داشت، زیرا کاهش صادرات نفت ایران، نفت خام ارزانقیمت را از بازار جهانی خارج میکند و میتواند قیمت نفت را که هماکنون نیز در سطح بالایی قرار دارد، افزایش دهد.
در ماه مه، چین به شرکتهای داخلی خود دستور داد از تحریمهای آمریکا علیه پنج پالایشگاه تبعیت نکنند. در همین حال، بزرگترین بانکهای چین میان دستور پکن و خطر از دست دادن دسترسی به نظام مالی آمریکا گرفتار شدند.
صرافیها
در کشورهایی مانند امارات متحده عربی، شماری از صرافیها به ایران برای بازگرداندن منابع مالی به داخل کشور کمک میکنند. ایران پس از فروش نفت خود همچنان به صرافیها و واسطههایی نیاز دارد تا پرداختها ــ که اغلب به یوآن چین دریافت میشوند ــ را به ارزهایی تبدیل کنند که تهران واقعاً بتواند از آنها استفاده کند.
وزارت خزانهداری آمریکا پیشتر نشان داده است که این بخش را یک نقطه آسیبپذیر میداند. این وزارتخانه در چارچوب کارزار «خشم اقتصادی» بسنت، شماری از صرافیهای ایرانی را به اتهام کمک به پولشویی میلیاردها دلار ارز خارجی تحریم کرده است.
چنین اقدامی میتواند مانع دسترسی ایران به بخش قابلتوجهی از منابع مالی خود شود، اما ایران طی سالها کانالهای جایگزینی برای انتقال پول خارج از نظام رسمی مالی ایجاد کرده است. قطع دسترسی به صرافیهای منفرد احتمالاً بهجای متوقف کردن کامل معاملات، آنها را به سمت واسطهها، ارزها یا داراییهای دیجیتال جدید سوق خواهد داد.
شرکای تجاری ایران
آمریکا میتواند هر نهادی را که حتی در سطحی محدود با ایران تجارت میکند، به اعمال تحریمهای ثانویه تهدید کند؛ رویکردی مشابه آنچه ترامپ در سال ۲۰۱۷ در قبال کره شمالی در پیش گرفت. چنین اقدامی میتواند شرکتها و بانکهای خارجی را وادار کند میان تجارت با ایران و حفظ دسترسی خود به نظام مالی آمریکا یکی را انتخاب کنند و در نتیجه، دامنه نفوذ واشنگتن را بسیار فراتر از نهادهایی که مستقیماً در تجارت نفت ایران دخیل هستند، گسترش دهد.
چنین اقدامی میتواند فشار بیشتری بر روسیه و چین وارد کند، اما شرکتها و مؤسسات مالی کشورهای همسایه ایران ــ از جمله شرکای آمریکا مانند ترکیه ــ را نیز تحت فشار قرار خواهد داد؛ کشورهایی که روابط تجاری قابلتوجهی با تهران دارند.
ترامپ پیشتر نسخهای از این رویکرد را مطرح کرده و کشورهای طرف معامله با ایران را به اعمال تعرفه ۲۵ درصدی تهدید کرده است. با این حال، او تاکنون این تهدید را عملی نکرده است.
داراییهای خارجی
آمریکا میتواند فراتر از مسدود کردن داراییهای دولت ایران عمل کند و تلاش کند داراییهایی را که هماکنون در حوزه قضایی آمریکا قرار دارند، مصادره کند؛ اقدامی که میتواند با الگوبرداری از رویکرد دولت جورج دبلیو. بوش پس از حمله سال ۲۰۰۳ به عراق انجام شود.
با این حال، حجم داراییهای دولتی ایران که واقعاً در دسترس آمریکا قرار دارند، ممکن است محدود باشد. همچنین مصادره این داراییها از نظر حقوقی و دیپلماتیک بسیار پیچیدهتر از صرفاً مسدود کردن آنها خواهد بود. بخش قابلتوجهی از ثروت خارجی ایران در کشورهای ثالث نگهداری میشود و واشنگتن برای مصادره آنها به همکاری دولتهای خارجی نیاز خواهد داشت.
ناوگان سایه
اگرچه محاصره دریایی آمریکا رفتوآمد به بنادر ایران را کاهش داده است، واشنگتن ممکن است بررسی یک تلاش جامعتر را در دستور کار قرار دهد. در چنین رویکردی، نهتنها کشتیهای منفرد، بلکه شرکتها، پایانهها و دیگر زیرساختهایی که امکان انجام این محمولهها را فراهم میکنند نیز میتوانند هدف قرار گیرند.
آمریکا پیش از این نیز کشتیها و برخی نهادهای دخیل در این ناوگان موسوم به «ناوگان سایه» را تحریم کرده است.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
اختصاصی: پشتپرده کانال محرمانه ترامپ با سپاه پاسداران ایران
در میانه ماه مه، مذاکرهکنندگان آمریکایی که تلاش میکردند برای پایان دادن به جنگ با ایران به توافقی دست یابند، با مشکلی مواجه شدند: آنها نمیتوانستند مطمئن شوند افرادی که در سوی دیگر میز مذاکره نشستهاند واقعاً نماینده و سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستند یا نه.
به همین دلیل، مقامهای دولت ترامپ دست به اقدامی غیرمتعارف زدند؛ آنها مذاکرهکنندگان ایرانی را دور زدند و مستقیماً با رهبری سپاه پاسداران تماس برقرار کردند. فردی که برای این کانال محرمانه انتخاب شد، نچیروان بارزانی، رئیس اقلیم کردستان عراق بود؛ کسی که از ویژگی نادری برخوردار است: اعتماد همزمان رهبران آمریکا و فرماندهان سپاه پاسداران.
اهمیت ماجرا: این رویداد که سه منبع آگاه از جزئیات آن را تشریح کردهاند و تاکنون گزارش نشده بود، نشان میدهد مذاکره با کشوری که واشنگتن دقیقاً نمیداند چه کسی در آن تصمیمگیر نهایی است، تا چه اندازه دشوار بوده است. هرچند آمریکا و ایران در نهایت به یک یادداشت تفاهم دست یافتند، اما آن توافق بهسرعت فروپاشید.
مشکل اصلی دولت ترامپ امروز و در هر مذاکره احتمالی آینده این خواهد بود که اطمینان حاصل کند با کسانی گفتوگو میکند که واقعاً تصمیمگیرندگان اصلی هستند. این مسئله همچنین به معنای یافتن میانجیهایی است که هم مورد اعتماد کاخ سفید باشند و هم مورد اعتماد حکومت ایران.
تصویر کلی: جنگ، ساختار رهبری ایران را دگرگون کرد. ترور آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، و دیگر مقامهای ارشد سیاسی ـــ و همچنین ۴۰ روز نبردی که پس از آن ادامه یافت ـــ به شکل چشمگیری کنترل سپاه پاسداران بر اهرمهای قدرت، از جمله تصمیمگیریهای امنیت ملی و سیاست خارجی، را تقویت کرد.
ابهام درباره وضعیت مجتبی خامنهای، رهبر جدید جمهوری اسلامی، در هفتههای نخست جنگ و غیبت او از انظار عمومی نیز به تقویت جایگاه فرماندهان سپاه انجامید.
مرور گذشته: پس از برقراری آتشبس در ۸ آوریل و برگزاری نشستی در اسلامآباد چند روز بعد، آمریکا و ایران تلاش کردند درباره پایان جنگ مذاکره کنند.
در اوایل ماه مه، کاخ سفید احساس میکرد به توافق نزدیک شده است، اما ایران بیش از ۱۰ روز پاسخ خود را به تعویق انداخت.
مذاکرهکنندگان کاخ سفید به تدریج به این نتیجه رسیدند که مذاکرهکنندگان ایرانی ـــ محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ـــ اختیار لازم برای نهایی کردن توافق را ندارند و تصمیمهای آنها توسط سپاه پاسداران نقض میشود.
جزئیات تازه: کاخ سفید به این نتیجه رسید که به یک کانال ارتباطی مستقیم با رهبری سپاه نیاز دارد.
حدود ۱۰ مه، تولسی گابارد، مدیر وقت اطلاعات ملی آمریکا، با نچیروان بارزانی تماس گرفت.
به گفته دو منبعی که مستقیماً از این تماس اطلاع دارند، گابارد به بارزانی گفت دولت آمریکا معتقد است او میتواند در برقراری ارتباط با فرمانده سپاه پاسداران، سرلشکر احمد وحیدی، کمک کند.
بر اساس گفته یکی از منابع، بارزانی در دوران جنگ ایران و عراق در ایران زندگی کرده و در دانشگاه تهران تحصیل کرده است. او به زبان فارسی تسلط کامل دارد و با بسیاری از مقامهای ارشد جمهوری اسلامی، از جمله چهرههای بلندپایه سپاه پاسداران، روابط شخصی دارد.
برت مکگورک، که در دولت چهار رئیسجمهور آمریکا به عنوان مشاور امور خاورمیانه فعالیت کرده است، در گفتوگویی اظهار داشت: «نچیروان بارزانی یک حلکننده عملگرای مشکلات است. او در سراسر منطقه مورد احترام است. تقریباً همه را در تهران و همچنین در واشنگتن میشناسد. وقتی در موقعیت دشوار قرار میگیرید، با چنین فردی تماس میگیرید.»
به گفته این منبع، گابارد بهصراحت به بارزانی اعلام کرد که این تماس با تأیید رئیسجمهور ترامپ و معاون او، جیدی ونس، انجام میشود.
این منبع افزود که گابارد به بارزانی گفته بود کاخ سفید میخواهد بداند آیا احمد وحیدی و رهبری سپاه با آنچه قالیباف و عراقچی در حال مذاکره درباره آن هستند موافقاند یا اینکه دیدگاهها و مطالبات دیگری دارند.
گابارد همچنین اشاره کرده بود که میانجیها تاکنون نتوانستهاند با وحیدی ارتباط برقرار کنند تا این موضوع را روشن سازند.
پشت صحنه: بارزانی با درخواست گابارد موافقت کرد. او با ارتباطات خود در سپاه تماس گرفت و گفت پیامی از سوی دولت ترامپ دارد.
اما به گفته یکی از منابع، بارزانی تأکید کرد: «من میخواهم مستقیماً با ژنرال وحیدی صحبت کنم.»
ایرانیها با این درخواست موافقت کردند. در ۱۴ مه، یک مقام سپاه با در اختیار داشتن یک تلفن رمزگذاریشده به دفتر بارزانی در اربیل، پایتخت اقلیم کردستان عراق، رفت تا امکان برقراری یک تماس امن فراهم شود.
بارزانی از وحیدی پرسید که آیا با مذاکرهکنندگان ایرانی همسو است یا نه. این فرمانده ایرانی پاسخ داد که چنین است.
به گفته یک منبع آگاه از جزئیات تماس، وحیدی گفت: «من کاملاً از آنها حمایت میکنم و این موضع سپاه پاسداران نیز هست. ما ترجیح میدهیم این بحران از طریق مذاکره حل شود.»
سه منبع، از جمله یک مقام کاخ سفید، گفتند بارزانی بلافاصله پس از گفتوگو با وحیدی با گابارد تماس گرفت و او را در جریان پاسخ ایران قرار داد. گابارد نیز سپس کاخ سفید را از این موضوع مطلع کرد.
نکته قابل توجه: به گفته یکی از منابع آگاه از مذاکرات محرمانه، پس از دریافت پاسخ ایران، دولت ترامپ با پیشنهاد دیگری بازگشت.
آمریکا میخواست بارزانی میزبان مذاکرات محرمانه میان مذاکرهکنندگان ارشد آمریکایی و ایرانی در اربیل باشد.
بارزانی بار دیگر با طرف ایرانی تماس گرفت و این پیام را منتقل کرد. به گفته این منبع، ایرانیها این پیشنهاد را رد نکردند، اما درباره امنیت خود نگرانی داشتند.
آنها معتقد بودند سازمان اطلاعات اسرائیل در اقلیم کردستان عراق شبکه گستردهای از عوامل و منابع دارد و نگران بودند اسرائیل تلاش کند آنها را در اربیل یا در مسیر رفتوآمد به این شهر ترور کند.
در نهایت، نشست اربیل هرگز برگزار نشد.
وضعیت کنونی: به گفته منابع منطقهای آگاه از موضوع، میانجیهای پاکستانی و قطری همچنان پیامهایی را میان آمریکا و ایران رد و بدل میکنند، اما بدون آنکه پیشرفت قابل توجهی حاصل شده باشد.
برخی از این منابع معتقدند پاکستانیها در ارزیابیهای خود تصویری خوشبینانهتر از واقعیت مذاکرات ارائه میدهند تا حس پیشرفت و حرکت رو به جلو ایجاد شود و شاید بنبست موجود شکسته شود.
آنچه باید زیر نظر داشت: به گفته یک منبع آگاه، بارزانی اخیراً پیامهایی به کاخ سفید ارسال کرده و پیشنهاد داده است که برای ازسرگیری مذاکرات آمریکا و ایران کمک کند.
مکگورک میگوید مشکل اصلی میانجی نیست.
او افزود: «مسئله، سیاست ایران در قبال تنگه هرمز است» و تأکید کرد: «بعید است این سیاست در آینده نزدیک تغییر کند.»
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
قطر ادعاهای تهران مبنی بر اینکه خلبانان ایرانی پس از سرنگونی هواپیماهایشان در جریان درگیریهای اوایل سال جاری در بازداشت مخفی نگهداری میشوند را تکذیب کرد.
سخنگوی وزارت امور خارجه روز شنبه از «اظهارات گمراهکننده» مقامات ایرانی ابراز شگفتی کرد و تأکید نمود که نیروهای قطری هیچ خدمه پروازی بازماندهای را در بازداشت ندارند.
ماجد الانصاری، سخنگوی وزارت امور خارجه قطر، در پستی در شبکه «ایکس» نوشت: «ما قاطعانه ادعاهای مطرح شده در مورد بازداشت خلبانان ایرانی را تکذیب میکنیم و از این اظهارات گمراهکننده در این مقطع زمانی خاص، در میانه تلاشها و ابتکارات دیپلماتیک جاری با هدف کاهش تنشها در منطقه، شگفتزدهایم.»
این بیانیه پس از درخواستهای علنی تهران برای آزادی این خلبانان صادر شد.
به گزارش خبرگزاری فارس، محمد باقرزاده فرمانده «کمیته جستوجوی مفقودان»، در نامهای به کمیته بینالمللی صلیب سرخ گفته است که سه خلبان به نامهای جواد صالحی، عبدالمجید دشتیان و عمران بهروشیان پس از سقوط جنگندههای سوخو-۲۴ خود در ماه مارس، زنده دستگیر شدهاند.
باقرزاده اظهار داشت که این خلبانان به مدت شش ماه بدون هیچ تماسی با خانوادهها یا نمایندگان دیپلماتیک خود در بازداشت انفرادی نگهداری شدهاند و خواستار مداخله بشردوستانه بینالمللی شد.
ایران پیشتر تأیید کرده بود که یک خلبان کشته و بقیه پس از مأموریت خود به قطر مفقود شدهاند، اما جزئیات مربوط به ادعای دستگیری آنها پیش از این علنی نشده بود.
سخنگوی وزارت امور خارجه قطر تأیید کرد که نیروهای پدافند هوایی قطر پس از نقض غیرمجاز حریم هوایی این کشور در ماه مارس، با این هواپیماها ارتباط برقرار کردهاند. پس از عدم دریافت پاسخ به هشدارها، نیروهای قطری آنها را هدف قرار قرار دادند. تیمهای جستجو و نجات بعداً بقایای یک خلبان به نام مجید کاظمی را بازیابی کردند و با مقامات ایرانی برای بازگرداندن پیکر وی هماهنگی به عمل آوردند.
الانصاری روز شنبه گفت: «قطر... با طرف ایرانی برای هماهنگی تحویل بقایای یکی از خلبانانی که پیدا شده بود، مطابق با مفاد مربوطه حقوق بینالملل بشردوستانه، ارتباط برقرار کرد. قطر همچنین در ماه آوریل از یک تیم ایرانی برای سفر به قطر جهت اطلاع از جزئیات عملیات جستجو و نجات دعوت به عمل آورد، اما طرف ایرانی هنوز به این دعوت پاسخی نداده است.»
به گزارش شبکه الجزیره، درگیری با جنگندههای سوخوی ایرانی در جریان حمله به پایگاه هوایی العدید در قطر، بزرگترین پایگاه نظامی ایالات متحده در منطقه که میزبان پرسنل فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) است، رخ داد. در اوایل ماه مارس، وزارت دفاع قطر از سرنگونی دو بمبافکن سوخو-۲۴ ایرانی خبر داد که اولین بار بود یک کشور حوزه خلیج فارس از سرنگونی هواپیماهای ایرانی در جریان این درگیری خبر میداد.
این رهگیری در میانه موج گستردهتر حملات تلافیجویانه در سراسر خلیج فارس پس از آغاز درگیریها در ۲۸ فوریه صورت گرفت. اگرچه آتشبس ماه آوریل که با میانجیگری اولیه پاکستان حاصل شده بود، به طور موقت درگیریهای عمده را متوقف کرد، اما مذاکرات چارچوب صلح در ماه ژوئن با شکست مواجه شد. این امر منجر به درگیریهای پراکنده در نزدیکی تنگه هرمز و از سرگیری حملات به کشتیرانی و زیرساختهای منطقهای شد.
الجزیره نوشته است، با وجود این اختلاف، قطر همچنان به عنوان یک میانجی کلیدی فعال است و برای دستیابی به یک توافق از طریق مذاکره بین ایران و آمریکا تلاش میکند.
این اصطکاک دیپلماتیک در حالی رخ میدهد که تلاشهای گستردهتر برای صلح در آستانه یک ضربالاجل کلیدی با مشکلاتی روبرو شده است. یک دوره ۶۰ روزه مذاکرات که بر اساس یادداشت تفاهم اواسط ژوئن تعیین شده بود، روز دوشنبه ۱۷ اوت ۲۰۲۶ به پایان میرسد، در حالی که مذاکرات تا حدود زیادی متوقف شده و تردد دریایی از طریق تنگه هرمز به حداقل رسیده است.
ایران روایت قطر را رد میکند
به گزارش رسانههای ایرانی، روز یکشنبه یک مقام نظامی ایران گفت قطر باید به یک تیم ایرانی اجازه ورود به این کشور را بدهد تا سرنوشت خلبانانی را که تهران میگوید توسط نیروهای قطری دستگیر شدهاند، بررسی کند.
محمد باقرزاده، فرمانده «کمیته جستوجوی مفقودان» ستاد کل نیروهای مسلح ایران، به گفته خبرگزاری نیمهرسمی تسنیم، اعلام کرده یک کارشناس نیروی هوایی ارتش و یک تیم واقعیتیاب ماههاست منتظر ورود به قطر هستند.
باقرزاده مقامات قطری را به تأخیرهای مکرر در بررسی پرونده و مانعتراشی برای بازگشت خلبانان به ایران متهم کرد و از کمیته بینالمللی صلیب سرخ خواست فوراً پیگیر این موضوع شود.
تا پیش از این، تهران گفته بود هیچ اطلاعاتی درباره سرنوشت آنها ندارد. این نخستین مورد شناختهشده در جنگ است که ایران میگوید یک کشور منطقهای نظامیانش را در بازداشت دارد.
باقرزاده همچنین گفت کویت نیز بهطور مشابه اطلاعاتی درباره سرنوشت چهار ایرانی که در کویت نگهداری میشوند را پنهان کرده است.
در ماه مه، ایران اعلام کرد این چهار نفر وابسته به سپاه پاسداران بودهاند و پیش از ورود به آبهای سرزمینی کویت، در حال گشت دریایی بودند که به دلیل اختلال در ناوبری وارد حریم کویت شدند. کویت گفته این چهار نفر مظنون به برنامهریزی برای اقدامات خصمانه علیه این کشور بودهاند.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
مرکز رسانه قوه قضاییه اعلام کرد، شهرام صادقی، از بازداشتشدگان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، امروز یکشنبه ۲۵ مردادماه، اعدام شد.
بر اساس این گزارش، آقای صادقی در ارتباط با وقایع ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در حوالی چهارراه گلزار کرج بازداشت و تحت پیگرد قضایی قرار گرفته بود.
رسانه قوه قضاییه مدعی شده که وی در آن روز با خودروی پراید به سمت شماری از ماموران نیروی انتظامی حرکت کرده و هفت تن از آنان را مصدوم کرده است. بنا بر همین گزارش، یکی از ماموران مصدوم برای مدتی در کما بوده است.
خبرگزاری میزان نوشته است که شهرام صادقی پس از این واقعه، خودروی خود را آتش زده و از محل متواری شده بود. او مدتی بعد، در حالی که بنا بر ادعای این رسانه با هویتی جعلی در یک مرکز ترک اعتیاد مخفی شده بود، توسط نیروهای انتظامی استان البرز بازداشت شد.
بر اساس اعلام قوه قضاییه، پس از پایان تحقیقات، برای شهرام صادقی کیفرخواست صادر و پرونده وی در دادگاه انقلاب کرج با حضور وکیل مورد رسیدگی قرار گرفت. این دادگاه وی را از بابت اتهام «اقدام عملیاتی به نفع اسرائیل، آمریکا و گروهها و کشورهای متخاصم موضوع ماده یک قانون تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با اسرائیل و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» به اعدام و مصادره کلیه اموال محکوم کرد.
پس از اعتراض آقای صادقی و وکیل وی، پرونده برای رسیدگی فرجامی به دیوان عالی کشور ارسال شد. بنا بر اعلام قوه قضاییه، دیوان عالی کشور حکم صادره را تایید کرد و این حکم بامداد امروز به اجرا درآمد.
در این گزارش، جزئیاتی درباره کیفیت برگزاری جلسات دادگاه و امکان دادرسی عادلانه ارائه نشده است.
اعدام دهها نفر مرتبط با اعتراضات دیماه
از زمان شروع جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران در ۲۸ فوریه، دهها نفر با اتهامهای امنیتی و مرتبط با اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ اعدام شدهاند.
ولکر تورک، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد، دو هفته پیش اعلام کرد از ۲۸ فوریه تاکنون دستکم ۵۶ نفر با اتهامات مرتبط با امنیت ملی، از جمله ۲۷ نفر در پروندههای مرتبط با اعتراضات دیماه، اعدام شدهاند و بیش از ۱۰۰ نفر دیگر نیز در معرض خطر اعدام قرار دارند.
ولکر تورک گفت مجازات اعدام در ایران همچنان بهعنوان ابزاری برای ایجاد رعب در جامعه و سرکوب مخالفان به کار گرفته میشود. او از مقامهای جمهوری اسلامی خواست اجرای تمامی احکام اعدام را فوراً متوقف کرده و در مسیر لغو کامل مجازات اعدام گام بردارند.
او همچنین از نبود دادرسی عادلانه، اخذ اعترافات تحت شکنجه، برگزاری برخی اعدامها در ملأ عام، اجرای برخی احکام اعدام تنها چند هفته پس از بازداشت و نیز محکوم شدن ۱۲ متهم به اعدام پس از یک جلسه غیرعلنی سهساعته انتقاد کرد و تأکید داشت که مجازات اعدام با حق حیات و کرامت انسانی ناسازگار است و جایی در جهان امروز ندارد.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
ترکیه و معماری نوین امنیت در عصر تردید نسبت به آمریکا
از مزیت نسبی تا قدرت مرکب
اهمیت پیمان مکه فقط در مفاد نظامی آن نیست؛ این پیمان را باید در متن بزرگتری از تفاوت میان دو نوع رابطه با جهان دید. در حالی که بخش قابلتوجهی از اخبار مربوط به جمهوری اسلامی ایران حول تحریم، مناقشه هستهای، جنگ، بحرانهای اقتصادی و زیستمحیطی، اختلاف با همسایگان، محدودیت ارتباط با نظام مالی جهانی و پروندههای سیاسی و حقوق بشری میچرخد، در بسیاری از کشورهای دیگر، حتی کشورهای فقیرتر از ایران، بخش قابل توجهی از دستور کار خبری به سرمایهگذاری، توسعه زیرساخت، گسترش تجارت و امضای توافقهای همکاری اختصاص دارد. خبر پیمان سهجانبه ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان را نیز باید در همین زمینه دید: سه کشور در پی ایجاد سازوکاری برای ترکیب منابع و ظرفیتهای خود و افزایش تواناییشان برای تأمین امنیت هستند.
پیمان مکه؛ رویداد محرک مقاله
پیمان مکه فراتر از یک معاهده دفاعی سنتی، پتانسیل آن را دارد که با ایجاد سازوکارهای عینی در سرمایهگذاری، تولید مشترک نظامی و همگرایی دیپلماتیک، وزن ژئوپلیتیک ترکیه، عربستان و پاکستان را همافزا کند. این همافزایی، مزیتهای ناهمگون این سه کشور را به یک “قدرت مرکب” بدل میسازد؛ پاسخی واقعبینانه و منطقهای به کاهش ضریب اتکای تضمینهای امنیتی آمریکا، نه لزوماً جایگزینی فوری برای آن.
با این حال، پیمان مکه موضوع اصلی این مقاله نیست، بلکه محرک انتشار آن است. بخش عمده این نوشته پیش از امضای پیمان آماده شده بود و به مسیر طولانیتری میپردازد که ترکیه در آن کوشیده است مجموعه متنوعی از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی، صنعتی، دفاعی و دیپلماتیک خود را به مزیت اقتصادی و سیاسی تبدیل کند. پیمان مکه فقط نشان میدهد که این ظرفیتها اکنون میتوانند در قالبی منطقهای نیز به کار گرفته شوند.
انقلاب، معجزه یا رشد تدریجی
ایران از مشروطه به بعد بارها کوشیده است عقبماندگی خود را با یک ”جهش بزرگ” حل کند: قانون، مشروطه، ملیشدن نفت، ”تمدن بزرگ” و سپس انقلاب و رسالت جهانی. اما تجربه بسیاری از کشورهای موفق نشان میدهد که توسعه الزاماً محصول یک جهش بزرگ نیست؛ بیشتر حاصل انباشت ظرفیتهایی است که هرکدام در زمان خود ممکن است کوچک، عادی و حتی خستهکننده به نظر برسند.
روایت قدیمی از صنعتیشدن سوئد، آن را یک ”معجزه” معرفی میکرد: کشوری فقیر با بهرهوری پایین که ناگهان جهش بزرگی کرد و مدرن شد. پژوهشهای جدید این تصویر را تعدیل کردهاند و نشان میدهند که سوئد در آغاز صنعتیشدن سطح تولید بالاتری از تصور قبلی داشت و رشد آن نیز تدریجیتر از آن چیزی بود که روایت ”معجزه سوئدی” القا میکرد. موفقیت سوئد را بهتر است که نتیجه انباشت طولانیمدت عوامل متعدد دانست، نه یک جهش تاریخی واحد.[۱]
بسیاری از این عوامل نیز به خودی خود ”کارستان” نبودند. حدود یکپنجم مهاجران سوئدی به آمریکا سرانجام به کشور بازگشتند و بخشی از آنها سرمایه، مهارت و تجربه به همراه آوردند. در همان دوره، سیاستها و جنبشهای اجتماعی برای مهار مصرف الکل نیز بهتدریج گسترش یافتند. اینها نه انقلاب بودند و نه پروژههایی با ابعاد خارقالعاده؛ اما در کنار عواملی مانند آموزش، اصلاحات نهادی، سرمایهگذاری و صنعتیشدن، بخشی از فرآیند طولانی تجمیع ظرفیت در سوئد را تشکیل دادند.
همین منطق را میتوان در مسیر صنعتیشدن بسیاری از کشورهای موفق نیز دید. مشارکت در تقسیم کار جهانی الزاماً به معنای باقی ماندن در پایینترین حلقه زنجیره تولید نیست. ورود به تولید سادهتر یا مونتاژ میتواند برای بنگاههای داخلی فرصتی برای یادگیری تکنولوژی و مدیریت، تربیت نیروی انسانی، ایجاد شبکه تأمینکنندگان و حرکت تدریجی به سوی فعالیتهای با ارزش افزوده بالاتر باشد. مونتاژ، در این معنا، نه الزاماً بنبست صنعتی، بلکه میتواند یکی از مراحل یادگیری صنعتی باشد؛ البته به شرط آنکه اقتصاد بتواند از این مرحله به فعالیتهای پیچیدهتر ارتقا پیدا کند
توسعه، محصول معجزات ناگهانی یا ارادههای اسطورهای نیست. جوامع پیشرو پلهپله و از مسیر انباشتِ اصلاحات ساختاری، نهادسازیهای خرد، پیروزیهای گامبهگام و حتی درس گرفتن از شکستهای مهارپذیر رشد کردهاند. در واقع، شانس موفقیت پروژه توسعه تا حدود زیادی در توانایی یک سیستم برای پایداری در انجام “کارهای کوچک اما درست” و زنجیره کردن آنها به یکدیگر نهفته است.
پارادوکس قدرتهای بزرگِ پیروزنشده
قرن بیستویکم شاهد جنگها و مداخلات نظامی بزرگی بوده است، اما در میان آنها نمونههای تبدیل برتری نظامی به یک پیروزی سیاسی روشن و پایدار بسیار اندکاند. آمریکا در افغانستان و عراق، عربستان در یمن، ترکیه در لیبی، روسیه در اوکراین، ایران و روسیه در حفظ رژیم بشار اسد در سوریه، اسرائیل در غزه و لبنان، و آمریکا و اسرائیل در رویارویی نظامی جاری با ایران، همگی نمونههایی از این وضعیتاند.
منظور از ”پیروزی” در اینجا صرفاً پیروزی یا برتری در میدان نبرد نیست؛ بلکه تحقق هدف سیاسی اعلامشده از طریق قدرت نظامی و تبدیل آن به یک وضعیت سیاسی پایدار است. بدیهی است که در بسیاری از این موارد، قدرت آتش عظیم و برتری نظامی یک طرف بدون نتیجه نبوده و گاه دستاوردهای مهم نظامی و سیاسی به همراه داشته است. مسئله این است که این دستاوردها الزاماً به پیروزی استراتژیک پایدار تبدیل نشدهاند.
از قدرت نظامی تا قدرت مؤثر
برتری نظامی لزوماً به معنای توانایی نامحدود برای استفاده سیاسی از آن نیست. توانایی یک کشور برای اعمال قدرت نظامی، علاوه بر ظرفیتهای فنی و نظامی، تابع محدودیتهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و بینالمللی نیز هست.
کلاوزویتس در بحث رابطه میان پیروزی در میدان نبرد و هدف سیاسی جنگ، دقیقاً بر همین رابطه میان وسیله نظامی و هدف نهایی تأکید میکند. او مینویسد:
”وسیله اصلی استراتژی، پیروزی، یعنی موفقیت تاکتیکی است؛ اما اهداف آن، در تحلیل نهایی، اهدافی هستند که مستقیماً به صلح منتهی میشوند. بهکارگیری این وسایل برای رسیدن به این اهداف نیز تحت تأثیر عواملی قرار دارد که میتوانند بر آن، به میزان کمتر یا بیشتر، اثر بگذارند[۲].”
در این نگاه، موفقیت تاکتیکی خودِ هدف نهایی نیست؛ وسیلهای برای دستیابی به هدف سیاسی و در نهایت صلح است.
این تمایز برای فهم محدودیتهای قدرت نظامی آمریکا اهمیت ویژهای دارد. ایالات متحده، حتی با برخورداری از برتری چشمگیر نظامی، نمیتواند هزینههای انسانی و سیاسی جنگ را نادیده بگیرد. در یک نظام دموکراتیک، افکار عمومی، تلفات نیروهای نظامی، مشروعیت بینالمللی، واکنش متحدان و تأثیر جنگ بر انتخابات همگی میتوانند در محاسبه دولت و رئیسجمهور نقش داشته باشند. از اینرو، ظرفیت نظامی آمریکا را نباید با ظرفیت سیاسی آن برای تحمل و ادامه یک جنگ یکسان دانست.
عصر جدید اثبات کرد که برتری در حجم آتش، لزوماً به معنای توانایی هدایت سیاسی نیست. تفاوت “قدرت نظامی” با “قدرت مؤثر” در همین نقطه آشکار میشود؛ قدرت مؤثر زمانی شکل میگیرد که ماشین جنگی یک کشور در توافق با اراده سیاسی، دیپلماسی انعطافپذیر و ظرفیتهای اقتصادی، بتواند یک وضعیت پایدار و صلحآمیز خلق کند. فرسایش آمریکا در عراق و افغانستان یا تهدیدهای معلق مانده در سوریه، محصول کمبود تسلیحات نبود، بلکه ناشی از ناتوانی در تبدیل دستاوردهای تاکتیکی میدان به ساختارهای سیاسی پایدار بود.
قدرت مؤثر در عمل: تجربه آمریکا
تجربه آمریکا در قرن بیستم نشان میدهد که قدرت نظامی هنگامی به قدرت مؤثر تبدیل میشود که با ابزارهای سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک پیوند بخورد. آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، قدرت نظامی خود را صرفاً برای شکست نظامی جبهه مخالف به کار نگرفت؛ اشغال و بازسازی آلمان و ژاپن، ایجاد نظم سیاسی جدید و ادغام اقتصادی اروپا و ژاپن در نظم غربی، به تبدیل پیروزی نظامی به یک وضعیت سیاسی نسبتاً پایدار کمک کرد.
حتی ویتنام نیز نشان میدهد که نتیجه یک جنگ الزاماً پایان رابطه میان دو کشور نیست. آمریکا در جنگ ویتنام به اهداف خود دست نیافت، اما دو کشور در دهههای بعد توانستند خصومت نظامی را به عادیسازی روابط، همکاری اقتصادی و سرانجام شراکت راهبردی تبدیل کنند. البته مسئله فقط قدرت تخریب نیست؛ مسئله توانایی تبدیل نتیجه جنگ ــ خواه پیروزی و خواه حتی شکست ــ به یک وضعیت سیاسی جدید و پایدار است.
در مقابل، تجربه عراق و افغانستان نشان داد که برتری نظامی عظیم آمریکا لزوماً به توانایی ساختن چنین نظمی منجر نمیشود. پیروزی نظامی اولیه و سرنگونی حکومتهای موجود، بهتنهایی نتوانست نظم سیاسی باثباتی ایجاد کند که با اهداف اولیه مداخله آمریکا سازگار باشد.
بحران سلاحهای شیمیایی سوریه در سال ۲۰۱۳ نیز نمونهای متفاوت از فاصله میان قدرت نظامی بالقوه و اراده سیاسی برای استفاده از آن بود. دولت اوباما پس از حمله شیمیایی در سوریه به اقدام نظامی تهدید کرد و در ۳۱ اوت ۲۰۱۳ اعلام کرد که تصمیم به انجام یک حمله محدود گرفته است، اما در نهایت حمله مستقیم انجام نشد و مسیر دیپلماتیک با مشارکت روسیه برای قرار دادن سلاحهای شیمیایی سوریه تحت کنترل بینالمللی دنبال شد. این تجربه نشان داد که حتی برخورداری از توان نظامی برای اجرای یک تهدید، به معنای قطعی بودن استفاده از آن نیست.
در سالهای اخیر، مسئله فقط قدرت نظامی آمریکا نبوده، بلکه پیشبینیپذیری اراده سیاسی واشنگتن برای استفاده از این قدرت نیز به مسئلهای مهم تبدیل شده است. رویارویی علنی دونالد ترامپ و ولودیمیر زلنسکی در کاخ سفید در فوریه ۲۰۲۵ و واکنش شدید شماری از دولتهای اروپایی، تردیدهایی درباره آینده تعهد آمریکا به امنیت اوکراین و نقش آن در معماری امنیتی اروپا ایجاد کرد. از سوی دیگر، خروج آمریکا از برجام در ۲۰۱۸ و سپس تشدید رویارویی نظامی با ایران، به تردیدهای موجود درباره مسیر و قابلیت پیشبینی سیاست آمریکا در خاورمیانه افزود.
مسئله برای متحدان آمریکا دیگر فقط این نیست که آمریکا چه میزان قدرت نظامی در اختیار دارد؛ بلکه این است که در چه شرایطی حاضر است از آن استفاده کند، تا چه اندازه میتواند هزینه آن را تحمل کند و آیا میتواند پس از استفاده از قدرت نظامی، آن را به یک نتیجه سیاسی پایدار تبدیل کند.
تجربه ترکیه
در این چارچوب، تجربه ترکیه در قرن بیستویکم قابل توجه است. ترکیه در لیبی، سوریه و قفقاز جنوبی صرفاً از قدرت آتش خود استفاده نکرد؛ بلکه آن را با نیروهای محلی، تکنولوژی پهپادی، دیپلماسی، روابط اقتصادی، ائتلافسازی و ظرفیت بازسازی و پیمانکاری ترکیب کرد. در سوریه، با وجود هزینه سنگین پذیرش پناهندگان و مخاطرات امنیتی مترتب این کار، تا پایان در کنار مخالفان اسد ماند و کوشید حضور نظامی خود را با ترتیبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بومی پیوند دهد. ادلب نیز، با وجود همه محدودیتها و مشکلاتش، به فضایی با پیوندهای عمیق اقتصادی با ترکیه تبدیل شد و در مجاورت مناطق تحت کنترل رژیم اسد، نوعی بدیل اقتصادی و اجتماعی جذاب ایجاد کرد.
با این نگاه، اهمیت امروز ترکیه صرفاً در افزایش قدرت نظامی آن نیست. ترکیه در چندین حلقه از زنجیره تبدیل قدرت به نتیجه سیاسی، ظرفیتهایی همزمان ایجاد کرده است: صنعت دفاعی و تکنولوژی نظامی، تجربه عملیاتی، توان استفاده از نیروهای محلی، تحمل هزینه درگیریهای منطقهای، دیپلماسی با طرفهای متخاصم، ائتلافسازی، ارتباط اقتصادی و ظرفیت گسترده پیمانکاری و بازسازی. این ترکیب به ترکیه مزیتی میدهد که ممکن است از اندازه مطلق قدرت نظامی آن فراتر رود.
ترکیه و مزیت نسبی در اقتصاد و سیاست جهانی
در نظریه تجارت، اصل ”مزیت نسبی” توضیح میدهد که کشورها لازم نیست در همه عرصهها برتری مطلق داشته باشند؛ کافی است در حوزههایی تمرکز کنند که هزینه فرصت پایینتر و ارزش افزوده بالاتری دارند. این منطق را میتوان، با احتیاط، به سیاست جهانی نیز تعمیم داد.
در شرایط کنونی که اروپا با نگرانیهای امنیتی فزاینده روبهروست و کشورهای ثروتمند خاورمیانه نیز با خلأهای امنیتی و تهدیدهای منطقهای مواجهاند، ترکیه نمونهای قابل توجه از اهمیت مزیت نسبی است. این کشور شاید در آینده قابل پیشبینی نه در صنعت به پای آلمان برسد و نه در علم و تکنولوژی غیرنظامی به سطح ایالات متحده؛ اما توان نظامی و تکنولوژی دفاعی آن میتواند به یک مزیت نسبی تبدیل شود. ترکیه در موقعیت ژئوپلیتیکی کمنظیری قرار دارد: میان دو منطقه، اروپا و خاورمیانه، که هم از ظرفیت اقتصادی بالایی برخوردارند و هم با نیازهای امنیتی جدی روبهرو هستند. افزون بر این، تجربه ترکیه در مدیریت برخی از پیچیدهترین بحرانهای منطقه، از لیبی و سوریه تا قفقاز جنوبی، به صنایع دفاعی، تکنولوژی و متخصصان این کشور تجربه عملیاتی و اعتبار قابلتوجهی بخشیده است.
این دو منطقه همزمان از ثروت برخوردارند و با چالشهای جدی امنیتی روبهرو هستند. در چنین شرایطی، ترکیه میتواند خدمات امنیتی مورد نیاز آنها را نه بهصورت یک محصول منفرد، بلکه در قالب یک بسته جامع شامل تکنولوژی، آموزش، نیروی انسانی، پشتیبانی، تولید و پیمانکاری ارائه دهد؛ مشابه منطق خدمات “پکیجی” در صنعت توریسم ترکیه که مجموعهای از خدمات را یکجا عرضه میکند و مشتری را از زحمت تهیه جداگانه هر جزء بینیاز میسازد.
اگر ترکیه بتواند در جبران کسریهای حیاتی امنیتی این دو حوزه نقش مؤثری ایفا کند، مزیت نسبی آن بهعنوان یک قدرت نظامی و فنی میتواند به ایجاد ارزش افزوده، صادرات و درآمد ارزی کمک کند. ترکیه سالها در گروه کشورهای با درآمد متوسط رو به بالا قرار داشته و اکنون از نظر برخی شاخصهای درآمدی به آستانه کشورهای پردرآمد نزدیک شده یا از آن عبور کرده است. توسعه صنایع دفاعی و تبدیل بخشی از هزینههای اجتنابناپذیر دفاعی به تکنولوژی، صادرات و درآمد ارزی، میتواند یکی از مسیرهای تثبیت این گذار و خروج پایدار از ”تله درآمد متوسط” باشد.
همانطور که از جدول شماره یک [۳] برمیآید، هر سه کشوری که پیمان مکه را امضا کردهاند، مزیتهای متفاوتی دارند. ارزش بالقوه این پیمان دقیقاً در همین تفاوت نهفته است: مزیتهای این سه کشور لزوماً مشابه یکدیگر نیستند، بلکه میتوانند مکمل یکدیگر باشند.

ورود دشوار به جرگه کشورهای دارای درآمد بالا
گذر از “تله درآمد متوسط”[۴] برای بخش بزرگی از جهان، فرآیندی فرسایشی و کمتکرار بوده است. وضعیت امروز ترکیه، آیینهی تمامنمای این پیچیدگی است؛ بر اساس محاسبات اطلسِ بانک جهانی[۵]، درآمد سرانه این کشور در سال ۲۰۲۵ مرز ۱۶۳۰۰ دلار را رد کرده و به لحاظ عددی از آستانه کشورهای پردرآمد عبور کرده است، اما نهادهای بینالمللی با احتیاط و به دلیل نوسانات لیر، هنوز آن را در لایه کشورهای درآمد متوسط رو به بالا دستهبندی میکنند. این ایستادن پشت مرز توسعه، دقیقاً همان نقطهای است که ارزشِ افزوده و ارزآوری صنایع دفاعی را به یک پیشرانِ حیاتی برای خروج پایدار از تله درآمد متوسط بدل میسازد.
از این چشمانداز، هر امکان جدید برای تبدیل مزیتهای ترکیه ــ از صنایع دفاعی و تکنولوژی گرفته تا موقعیت ژئوپلیتیک و شبکه دیپلماتیک ــ به ارزش افزوده و درآمد ارزی میتواند بخشی از جای خالی رانتهایی را جبران کند که این کشور هیچگاه از آنها برخوردار نبوده است.
اقتصاد سیاسی امور دفاعی
ترکیه به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی خاص خود، از جمله کنترل تنگههای بسفر و داردانل، همواره در معرض فشار قدرتهای بزرگ بوده و از این رو ناگزیر به تحمل هزینه قابل توجهی برای حفظ توان دفاعی و بازدارندگی خود بوده است. در کنار این ضرورت ژئوپلیتیکی، درک تاریخی جامعه ترکیه از علل فروپاشی امپراتوری عثمانی و بهویژه ترومای پیمان سور[۶]، اهمیت حفظ توان دفاعی را به بخشی پایدار از فرهنگ سیاسی کشور تبدیل کرده است. پیمان سور در حافظه سیاسی ترکیه نماد تجزیه و از دست رفتن بخش بزرگی از سرزمینهای امپراتوری است؛ از این رو، داشتن ارتشی قدرتمند و مدرن از موضوعاتی است که در بخشهای گستردهای از جامعه و نیروهای سیاسی ترکیه از حمایت برخوردار است.
وجود نهادهایی مانند صندوق حمایت از نیروهای مسلح ترکیه[۷] نیز نشان میدهد که حمایت از صنایع دفاعی فقط یک سیاست دولتی نیست و از پشتوانه نهادی و مالی برخوردار است. این ویژگی مهم است، زیرا هزینهای که در کشوری دیگر ممکن است صرفاً ”بار نظامی” بر اقتصاد تلقی شود، در ترکیه میتواند به سرمایهگذاری در صنعتی تبدیل شود که هم امنیت تولید میکند و هم ظرفیت صادرات، انتقال تکنولوژی و درآمد ارزی ایجاد میکند.
ترکیه همچنین از یک رویهم افزودن چند دههای سرمایه انسانی، صنعتی و تکنولوژیکی در حوزه دفاعی برخوردار است. مشارکت صنایع ترکیه در زنجیره تأمین برنامه F-35 پیش از خروج ترکیه از این برنامه، مثالی برای میزان ادغام صنایع دفاعی این کشور در زنجیره تکنولوژی نظامی غرب بود. همکاریهای فنی و انتقال تکنولوژی از شرکای ناتو نیز در شکلگیری ظرفیت کنونی صنایع دفاعی ترکیه نقش داشته است. امروز همین ظرفیت، علاوه بر تأمین نیازهای داخلی، به بازار صادراتی رو به گسترشی تبدیل شده است.
روشن است که برای ترکیه افزایش توان دفاعی الزاماً به معنای افزایش هزینه خالص اقتصاد ملی نیست. بخشی از هزینهای که به دلیل ضرورت ژئوپلیتیکی ناگزیر از پرداخت آن است، میتواند به سرمایه صنعتی، تکنولوژی، نیروی انسانی متخصص، صادرات و درآمد ارزی تبدیل شود. به همین دلیل، هزینه فرصت حفظ یک صنعت دفاعی بزرگ برای ترکیه میتواند از بسیاری از کشورهای دیگر کمتر باشد. این همان نقطهای است که مفهوم ”مزیت نسبی” از یک استعاره سیاسی به یک گزاره قابل بررسی اقتصادی تبدیل میشود.
نکته مهم دیگر، احتیاط ترکیه در ورود به جنگهای پرهزینه و تلاش برای پیوند دادن مداخله نظامی با منطق اقتصادی و سیاسی است. ترکیه در لیبی مداخله کرد، اما تا تبدیل آن به جنگی تمامعیار پیش نرفت و در نهایت به حضور خلیفه حفتر در صحنه سیاسی لیبی تن داد. از قطر در برابر فشار عربستان حمایت کرد، اما این حمایت را به رویارویی مستقیم و پایدار با ریاض تبدیل نکرد. از تمامیت ارضی اوکراین دفاع کرد و همزمان کانالهای اقتصادی و سیاسی خود با روسیه را حفظ کرد. در سوریه مداخله نظامی کرد، اما با وجود مرز طولانی مشترک و تهدیدهای امنیتی مستقیم، از ورود به یک جنگ متعارف و گسترده پرهیز کرد. در جنگ آذربایجان و ارمنستان آشکارا در کنار آذربایجان ایستاد، اما همزمان مسیر عادیسازی روابط خود با ارمنستان را نیز دنبال کرد و آن را از روند صلح قفقاز جدا نکرد. حتی در شرایطی که روابط ترکیه با ایران میتوانست تحت تأثیر منازعات منطقهای به رویارویی شدیدتری کشیده شود، آنکارا کوشید کانالهای خود با تهران را باز نگه دارد.
این الگو نشان میدهد که ترکیه در بسیاری از مداخلات خارجی خود، هزینههای نظامی و سیاسی را با منافع اقتصادی و امکان ادامهپذیری سیاست خارجی متوازن میکند. برخلاف جنگهایی که قدرتهای بزرگ را وارد تعهدات نظامی و مالی بسیار طولانی و پرهزینه کردهاند، مداخلات ترکیه عموماً با هدف محدود، استفاده از نیروهای محلی، ائتلافسازی و حفظ مسیرهای اقتصادی و دیپلماتیک همراه بوده است. در نتیجه، مداخله نظامی برای ترکیه لزوماً به یک تعهد مالی فزاینده و پایانناپذیر تبدیل نشده است؛ و همین محدود نگه داشتن هزینهها، امکان تداوم و حتی گسترش شبکه مداخلات و ائتلافهای آن را فراهم کرده است.
این نیز بخشی از مزیت نسبی ترکیه است: توانایی استفاده از قدرت نظامی بدون تبدیل هر مداخله به یک جنگ پرهزینه و بلندمدت، و حفظ همزمان مسیرهای اقتصادی و دیپلماتیک با بازیگرانی که ممکن است در یک میدان دیگر رقیب باشند.
ترکیه جدید
ترکیه امروزی لزوماً در همه شاخصهای قدرت بهترین نیست؛ اما ترکیب منحصربهفردی از چند ظرفیت را در اختیار دارد: قدرت تولید صنایع نظامی، صنایع پیشرفته الکترونیک دفاعی، توان طراحی و ساخت سامانههای یکپارچه پدافند هوایی، ظرفیت تولید شناورهای نظامی، توانمندیهای بومی در حوزه تکنولوژی هوافضا و، مهمتر از همه، تجربه عملیاتی در برخی از پیچیدهترین مناطق جهان.
مجموعه بزرگ و متنوع صنایع دفاعی ترکیه دیگر صرفاً پروژهای برای خودکفایی نیست؛ به یک صنعت صادراتی بزرگ تبدیل شده است. صادرات دفاعی و هوافضای ترکیه در سال ۲۰۲۵ از ۱۰ میلیارد دلار گذشت. ترکیه را از این بابت میتوان کشوری دانست که از ”مصرفکننده امنیت” به ”تولیدکننده و صادرکننده امنیت” تبدیل شده است. اگر تا دیروز عضویت ترکیه در ناتو مهمترین پشتوانه این کشور برای تأمین امنیت خود در منطقهای ناآرام بود، امروز اروپا و خاورمیانه، در شرایطی که با خلأها و نگرانیهای جدید امنیتی روبهرو هستند، نهتنها به ترکیه نگاه میکنند، بلکه درباره نقش آن در معماری امنیتی جدید منطقه نیز گفتوگو میکنند.
سرمایه اعتماد دیپلماتیک
تضاد میان مسیر ترکیه و همسایه شرقی آن، ایران، بسیار چشمگیر است. در حالی که بخش بزرگی از سیاست خارجی جمهوری اسلامی بر تقابل با دشمنان و اتکا به شبکهای از متحدان و نیروهای نیابتی استوار شده است، سیاست خارجی ترکیه جدید بیش از آنکه بر تقسیم جهان به دوست و غیردوست بنا شود، بر این اصل پراگماتیک استوار است که یک کشور میتواند در یک موضوع شریک، در موضوعی دیگر رقیب و در موضوعی سوم حتی میانجی باشد. این منطق را میتوان در روابط ترکیه با روسیه و اوکراین، ایران و اسرائیل، آذربایجان و ارمنستان و حتی رقبای دیروز خود در خلیج فارس، مانند عربستان سعودی، امارات متحده عربی و مصر، مشاهده کرد. مزیت چنین سیاستی آن است که ترکیه به ندرت همه پلهای خود را با یک بازیگر از دست میدهد؛ و همین شبکه متنوع روابط، خود به نوعی سرمایه استراتژیک تبدیل شده است.
بیش از ۲۳ سال از رأیگیری تاریخی اول مارس ۲۰۰۳ در پارلمان ترکیه گذشته است. در آن سالها، سناریوهای بسیار بدبینانهای در مطبوعات داخل و خارج ترکیه مطرح میشد. مضمون مشترک بسیاری از آنها این بود که امنیت ترکیه بهشدت به ناتو و بهویژه ایالات متحده وابسته است و فاصله گرفتن از واشنگتن میتواند آینده نقش منطقهای ترکیه و جایگاه آن را در میان متحدان ناتو به خطر اندازد. در برخی از این سناریوها، ترکیه در نهایت کشوری منزوی و درونگرا تصور میشد.
بعداز امتناع ترکیه از همکاری با آمریکا در جنگ علیه عراق، پیشبینیهای آخرالزمانی در مورد پایان نقش ترکیه در منطقه و جهان در درون ترکیه هم بسیار بود. مثلا یکی از متخصصان سیاست خارجی ترکیه، پروفسور رامازان گؤزن، در سال ۲۰۰۵، با اشاره به تجربه عراق نوشت:
”بهویژه با توجه به تجربه عراق، در چشمانداز استراتژیکی روابط ترکیه و آمریکا تغییرات اساسی و در بلندمدت تغییرات ساختاری پدید خواهد آمد... در چنین شرایطی، ترکیه احتمالاً دیگر مایل نخواهد بود همچون دهه ۱۹۹۰ نقشی سختافزارانه و نظامی در اوراسیا ایفا کند و در صورت اجرای عملیاتهایی مشابه عراق از سوی آمریکا در منطقه، در آنها مشارکت نخواهد کرد.”[۸]
اما ۲۳ سال بعد، تصویری که پیش روی ماست، نه ترکیهای منزوی و درونگرا، بلکه ترکیهای است که دامنه روابط و قدرت مانور دیپلماتیک خود را به شکل چشمگیری گسترش داده است. در سالهای بعد، بحرانهای متعددی ترکیه را در برابر همسایگان و قدرتهای منطقهای قرار داد که بیشتر آنها در دوره داووداوغلو و در پی بهار عربی و جنگ سوریه شکل گرفته بودند.
از انزوا به شبکهسازی
ترکیه پس از بحرانهای شدید با بسیاری از کشورهای منطقه، توانسته است بهتدریج روابط خود را ترمیم یا بازسازی کند. پس از بحران مصر و سقوط دولت محمد مرسی، روابط آنکارا با قاهره در سالهای بعد به مسیر عادیسازی بازگشت. پس از بحران ناشی از قتل جمال خاشقچی در کنسولگری عربستان در استانبول نیز روابط ترکیه و عربستان بار دیگر به سمت همکاری و روابط نزدیکتر حرکت کرد. پس از سرنگونی هواپیمای نظامی روسیه و قتل سفیر روسیه در آنکارا نیز ترکیه توانست روابط خود با مسکو را احیا کند.
ترکیه در عین حمایت از آذربایجان در جنگ با ارمنستان، در سالهای اخیر در مسیر ایجاد روابط دیپلماتیک با ارمنستان نیز حرکت کرده است. در همان حال که روابط نزدیکی با روسیه حفظ کرده، از اوکراین نیز حمایت کرده است. در بحران جاری خاورمیانه نیز، علیرغم انتقادهای شدید رجب طیب اردوغان از اقدامات اسرائیل در غزه و لبنان و مواضع تند او در قبال جنگ اسرائیل و ایران، ترکیه توانسته است کانالهای ارتباطی خود با دونالد ترامپ را حفظ کند.
ترکیه در روابط خود با آذربایجان نیز نشان داده است که اتحاد به معنای الزام به تقلید از سیاست خارجی متحد نیست. آنکارا ضمن حمایت قاطع از باکو، استقلال تصمیمگیری جمهوری آذربایجان در حفظ روابط نزدیک با اسرائیل را پذیرفته است؛ رویکردی که در شرایط جدید میتواند برای خود ترکیه نیز یک دریچه ارتباطی و امکان ترمیم روابط با اسرائیل باقی بگذارد. تصور اینکه جمهوری اسلامی چنین استقلال عملی از سوی نزدیکترین متحد خود را میپذیرفت واقعا دشوار است.
این الگو محدود به خاورمیانه نیست. ترکیه در بخشهایی از آفریقا، آسیای مرکزی و بالکان نیز شبکهای گسترده از روابط سیاسی، اقتصادی و امنیتی ایجاد کرده است. حاصل این سیاست، برای ترکیه نوعی سرمایه اعتماد و قابلیت ارتباط با بازیگرانی است که خود با یکدیگر در تعارضاند؛ سرمایهای که شاید در هیچ جدول متعارفی از قدرت نظامی قابل اندازهگیری نباشد، اما در تبدیل قدرت نظامی و اقتصادی به نفوذ سیاسی ارزش بسیار بالایی دارد.
عادت دیرینه به احتیاط استراتژیک
میراث تاریخی جمهوری ترکیه، در کنار تجربه فروپاشی عثمانی و پیمان سور، نوعی احتیاط عمیق در برابر مداخله قدرتهای بزرگ و تمایل به حفظ استقلال استراتژیک را در سیاست خارجی ترکیه ایجاد کرده بود. تعهد به شعار آتاتورک، ”صلح در وطن، صلح در جهان”، در بخش مهمی از تاریخ جمهوری با سیاستی محتاطانه و تا حدی درونگرا همراه شد. رأی اول مارس ۲۰۰۳ را نیز میتوان در بستر همین سنت تاریخی فهم کرد. اما سیاست خارجی ترکیه در دو دهه بعد، بیش از آنکه به انزوا منجر شود، به سمت تنوعبخشی به روابط و افزایش استقلال استراتژیک حرکت کرده است.
پراگماتیسم سیاسی
ترکیه از نظر تاریخی، جغرافیایی و ذهنی در جهانی واقع است که در آن، ”یا رومی رومی یا زنگی زنگی” ملاک بسیاری از دوستیها و رقابتهاست.با این منطق، در این دنیا، هرکه دوست صددرصد نیست، دشمن است. ترکیه جدید توانسته است با این سنت خداحافظی کند. آنکارا مرزبندیهای سنتی میان دوستی و دشمنی مطلق را کنار گذاشته است. ردیف کردن نامهایی چون واشنگتن، مسکو، قاهره، ریاض و تهران در پیوستِ دیپلماتیک ترکیه نشان میدهد که این کشور آموخته است چطور در یک جغرافیا رقیب، در نقطهای دیگر شریک و در موضوعی سوم میانجی باشد. این معماری چندلایه، حتی با وجود بحرانهای حاد گذشته، شبکهای از منافع متقاطع ایجاد کرده که مانع از فروپاشی کامل پلهای ارتباطی با رقبا میشود.
تبدیل مزیتهای نسبی متفاوت به قدرت مرکب
قدرت ترکیه در نهایت نه در یک شاخص منفرد، بلکه در ترکیب مزیتهای متفاوت آن نهفته است: صنعت و فناوری دفاعی، تجربه عملیاتی، موقعیت ژئوپلیتیک، شبکه دیپلماتیک، ظرفیت اقتصادی، نیروی انسانی و توان پیمانکاری. هر یک از این عناصر بهتنهایی محدود است؛ اما هنگامی که در طول زمان به یکدیگر متصل شوند، میتوانند ظرفیتی ایجاد کنند که از مجموع ساده آنها فراتر رود.
بیستوپنجمین سالگرد تأسیس حزب عدالت و توسعه در ۱۴ اوت ۲۰۰۱، مثال مناسبی برای دیدن اهمیت همین عامل زمان است. در سال ۲۰۰۱، تولید ناخالص داخلی ترکیه حدود ۲۰۲ میلیارد دلار (به قیمت دلار امروز) بود؛ در سال ۲۰۲۵، بر اساس دادههای بانک جهانی، این رقم به حدود ۱.۶۰ تریلیون دلار رسید یعنی ۸ برابر شده است!
این مسیر البته خطی و بدون بحران نبود. ترکیه در این ۲۵ سال دورههایی از تورم بسیار بالا، کاهش شدید ارزش پول، بیکاری، رکود و بحرانهای مالی را تجربه کرد. فلذا اگر عملکرد کشور را در یک یا دو سال مشخص بسنجیم، ممکن است حتی تصویری کاملاً متفاوت به دست آید. اما مقایسه نقطه آغاز و پایان یک دوره ۲۵ ساله، جهت کلی حرکت را بهخوبی نشان میدهد.
همین نکته درباره بسیاری از ظرفیتهای جدید ترکیه نیز صادق است. ممکن است افزایش سالانه صادرات دفاعی، قراردادهای جدید پیمانکاری، شمار دانشجویان خارجی، پروژههای زیرساختی یا گسترش روابط دیپلماتیک، هر سال تفاوتی چشمگیر با سال قبل نداشته باشد؛ بهخصوص در جهانی که بسیاری از دولتها نیز هر سال فهرستی از ارقام مثبت و دستاوردهای ادعایی خود منتشر میکنند. اما ارزش واقعی این دستاوردها زمانی آشکار میشود که در یک دوره طولانی روی یکدیگر جمع شوند و هر ظرفیت، ظرفیت دیگری را تقویت کند.

قدرت مرکب دقیقاً از همین نقطه پدیدار میشود. صنعت دفاعی، فناوری و نیروی انسانی تولید میکند؛ فناوری به صادرات و درآمد ارزی تبدیل میشود؛ تجربه عملیاتی اعتبار فناوری و صنایع دفاعی را افزایش میدهد؛ اعتبار و توان اقتصادی به شبکه دیپلماتیک و قراردادهای جدید کمک میکند؛ و شبکه دیپلماتیک نیز بازار و فرصتهای تازهای برای صنعت و پیمانکاری ایجاد میکند. در نتیجه، قدرت نظامی، اقتصادی، فناوری و دیپلماتیک به جای آنکه مجموعههایی جدا از یکدیگر باشند، یکدیگر را تقویت میکنند.
همین منطق در مورد پیمان مکه نیز صدق میکند. پاکستان بازدارندگی هستهای و ظرفیت نظامی، ترکیه فناوری، تجربه عملیاتی و شبکهسازی، و عربستان سرمایه، انرژی و وزن اقتصادی و سیاسی را در اختیار دارد. مسئله اصلی این نیست که کدامیک بهتنهایی قدرت بیشتری دارد؛ بلکه این است که آیا میتوانند مزیتهای متفاوت خود را به یکدیگر متصل کنند و از آنها ظرفیتی بسازند که هیچیک بهتنهایی قادر به ایجاد آن نیست.
تبدیل مزیتهای نسبی پراکنده به چنین قدرت مرکبی البته در یک یا دو سال اتفاق نمیافتد. ممکن است در کوتاهمدت، بسیاری از این تغییرات حتی در گزارشهای سالانه نیز چندان چشمگیر به نظر نرسند. اما اگر روند انباشت ادامه پیدا کند، فاصله میان مجموعهای از موفقیتهای کوچک و نتیجه نهایی میتواند بسیار بزرگ شود. تجربه ۲۵ سال گذشته اقتصاد ترکیه نشان میدهد که رشد مرکب را باید در مقیاس دههها دید، نه در نوسانهای یک یا دو ساله.
اگر پیمان مکه بتواند از پوستهی یک توافق نمادین خارج شود، سنگ بنای یک دگرگونی ژئوپلیتیکی در منطقه خواهد بود؛ مدلی عینی از ترکیب داراییهای پراکنده برای خلق یک سنگینوزن اقتصادی و امنیتی. ارزش این ویترین جدید، نه در داشتههای امروز این سه کشور، بلکه در پویایی فرآیندی است که در طول زمان آزاد میکند. چرا که قدرت کشورها همیشه حاصل انقلابات فکری، دگرگونیهای سیاسی یا اجرای لیستی از اقدامات اساسی و از پیشتعیینشده نیست. یک سلسلهی طولانی از موفقیتهای ممکن، ولو توأم با عقبگردها، ناکامیها و بحرانهای قابل مدیریت، این استعداد را دارد که موقعیت یک کشور را در مسیر رسیدن به توسعه، رفاه و دموکراسی بهطور بنیادی تغییر دهد.
۱۵ اوت ۲۰۲۶
ایمیل نویسنده: alirza.g@gmail.com
————————
[1] Hamark, J., & Prado, S. (2024). Modifying the success story of Sweden: Revised output and labour productivity figures for manufacturing, 1869–1950. The Economic History Review, 78(1), 113–151. https://doi.org/10.1111/ehr.13332
[2] Clausewitz, Carl von. On War. Edited and translated by Michael Howard and Peter Paret. Princeton, NJ: Princeton University Press, 1984, p. 77
[3] https://www.globalfirepower.com/countries-comparison-detail.php?country1=turkey&country2=germany&utm_source=chatgpt.com
[۴] تله درآمد متوسط» (Middle-Income Trap) به وضعیتی گفته میشود که در آن یک کشور در حال توسعه پس از رسیدن به سطح مشخصی از درآمد سرانه، به دلیل ناتوانی در تغییر ساختار اقتصادی و ارتقای فناوری، در آن سطح متوقف میشود و نمیتواند به جمع کشورهای توسعهیافته با درآمد بالا بپیوندد.
[۵] روش اطلس بانک جهانی فرمولی است که درآمد سرانه کشورها را بر اساس میانگین متحرک سهساله نرخ ارز (با تعدیل نرخ تورم) محاسبه میکند تا اثر نوسانات ناگهانی و موقت ارز را از بین ببرد.
[6] Treaty of Sèvres
[7] Türk Silahlı Kuvvetlerini Güçlendirme Vakfı (TSKGV)
[8] Gözen, R. (2005). Causes and Consequences of Turkey’s Out-of-War Position in the Iraq War of 2003. The Turkish Yearbook of International Relations, Vol. 36, pp. 74–99.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: هنگامی که دانش، به «وحشتِ مطلق» تبدیل شد؛ روایتی از بزرگترین و پرهزینهترین آزمایشِ تاریخِ بشریت. در ۱۶ ژوئیهٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵:۲۹ و ۴۵ ثانیهٔ بامداد، در بیابانِ نیومکزیکو، نوری چنان خیرهکننده و حرارتی چنان سوزان پدیدار شد که تا پیش از آن، هیچچشمی، حتی در وحشتناکترین کابوسهایِ بشر، هرگز ندیده بود. انفجارِ اولین بمبِ اتمیِ جهان، نه تنها پایانِ جنگِ جهانی دوم را سرعت بخشید، بلکه پرده از عصری جدید برداشت؛ عصری که در آن، «علم» و «سیاست»، «نبوغ» و «جنون»، و «قهرمانی» و «جنایت» چنان در هم تنیده شدند که دیگر نمیتوان مرزی میانِ آنها ترسیم کرد. این رویداد، نه فقط یک «پیروزیِ نظامی»، که یک «شکستِ اخلاقی» برایِ تمامِ بشریت بود؛ زیرا انسان، برایِ نخستین بار، ابزاری برایِ «نابودیِ جمعیِ خود» ساخته بود.
مقالهٔ پیشِ رو، به قلمِ کنستانتین فون هامرشتاین در ویژه نامهای از نشریهٔ اشپیگل، روایتی است از این «پروژهٔ مخفیِ منهتن»؛ پروژهای که در آن، یک ژنرالِ سنگینوزن، اهلِ عمل و بیپروا (لسلی گرووز) و یک فیزیکدانِ نحیف، نابغه و ناپایدارِ روانی (رابرت اوپنهایمر)، دستِ در دستِ یکدیگر، بزرگترین و پرهزینهترین آزمایشِ تاریخِ بشریت را رهبری کردند. این مقاله، نه فقط شرحِ علمیِ ساختِ بمب، که روایتی است از «تناقضهایِ انسانی»: از «شکمِ بزرگِ ژنرالی که با آبنبات و شکلات انرژی میگرفت» تا «سیگارهایِ پشتسرهمِ فیزیکدانی که از لاغریِ خود شرم داشت»؛ از «جاهطلبیِ بیپایانِ یک افسرِ ارتش» تا «تضادهایِ درونیِ یک دانشمندِ چپگرا که آرزویِ جاودانگی داشت».
از «کابوسِ برنامهریزی» تا «روشناییِ جهنمی»؛ سفری به قلبِ عصرِ اتمی
نویسنده، با نگاهی موشکافانه و در عینِ حالِ روایی، ما را به پشتِ صحنههایِ پروژهٔ منهتن میبرد: از «روزِ اولِ کاریِ گرووز» که ۱۱۳۰ تن اورانیوم از بلژیک خرید و دستورِ تصاحبِ ۲۴۰ کیلومترِ مربع زمین در تنسی را صادر کرد، تا «شهرِ مخفیِ لوس آلاموس» که در دلِ بیابان، میانِ کاکتوسها و درختانِ کاج، سر برآورد. او نشان میدهد که چگونه «فشارِ عظیمِ زمانی» و «عدمِ اطمینانِ علمی» (که هیچکس حتی نمیدانست بمب در نهایت کار خواهد کرد یا نه!)، این پروژه را به یک «کابوسِ برنامهریزی» تبدیل کرد، و چگونه «محرمانگیِ شدید» (که بسیاری از کارگران، تا لحظهٔ پرتابِ بمب بر هیروشیما، نمیدانستند بر رویِ چه چیزی کار میکنند)، این پروژه را به یک «دستگاهِ عظیمِ خود-محرک» بدل ساخت که حتی خودِ سازندگانِ آن نیز نمیتوانستند جلویِ سرعتِ آن را بگیرند.
اما فراتر از «تاریخِ فناوری»، این مقاله، روایتی انسانی از «سقوطِ اخلاقیِ دانشمندان» است. از «اوپنهایمری» که در جوانی، به معلمِ خود سیبِ مسموم داد و بعدها، پیشنهادِ «مسمومکردنِ نیممیلیون آلمانی با استرانسیم ۹۰» را با اشتیاق پذیرفت، تا «ادوارد تلری» که بمبِ اتمی برایِ او کافی نبود و خواهانِ بمبِ هیدروژنی (با قدرتِ تخریبِ بسیار بیشتر) شد. این مقاله، با روایتِ این «سقوطِ تدریجی»، به «خواننده» یادآوری میکند که «علمِ محض»، هنگامی که در خدمتِ «جنگ» و «سیاستِ قدرت» قرار میگیرد، بهسرعت «بیگناهیِ خود» را از دست میدهد و به «ابزاری برایِ نابودی» تبدیل میشود.
درسِ بزرگِ تاریخ: «حالا همهٔ ما حرامزادگان هستیم»
اوجِ مقاله، لحظهای است که پس از انفجارِ موفقِ اولین بمب در «آلاموگوردو»، کنت بینبریج (مدیرِ آزمایش) به اوپنهایمر میگوید: «حالا همهٔ ما حرامزادگان هستیم» (Now we are all sons of bitches). این جمله، نه فقط یک «توهین»، که یک «اعترافِ تلخ» است: «ما با ساختِ این سلاح، از “مرزهایِ اخلاقی” عبور کردهایم و دیگر نمیتوانیم خود را “انسانهایِ خوب” بنامیم.» اوپنهایمر نیز این جمله را «بهترین چیزی» مینامد که پس از آزمایش، کسی گفت. این «خودآگاهیِ تراژیک»، شاید مهمترین میراثِ پروژهٔ منهتن باشد: اینکه «دانش» و «قدرت»، هنگامی که بیقید و شرط با یکدیگر پیوند میخورند، به «وحشتی» منجر میشوند که نه تنها «دشمن»، که «خودِ سازندگان» را نیز در بر میگیرد.
مقالهٔ «ما حرامزادگان» نه فقط یک «مستندِ تاریخی»، که یک «مرثیهٔ اخلاقی» است برایِ عصری که در آن، «علم»، بهجایِ «خدمت به بشریت»، به «ابزاری برایِ نابودیِ بشریت» تبدیل شد. این مقاله، با روایتِ زندگیِ «دو مردِ عجیب و غریب» (گرووز و اوپنهایمر) و «پروژهای بینظیر» (منهتن)، به «خواننده» یادآوری میکند که «تاریخِ علم»، هرگز «خنثی» نیست؛ بلکه آکنده از «تناقضهایِ اخلاقی» و «انتخابهایِ سرنوشتساز» است که همچنان، بر «ضمیرِ جمعیِ بشر» سایه افکنده است.

یک ژنرالِ چاق و یک فیزیکدانِ ناپایدار، پروژهٔ مخفی «منهتن» را برایِ ساختِ نخستین بمبِ اتمی رهبری کردند. این بزرگترین و پرهزینهترین آزمایشِ تاریخِ بشریت بود.
در روزِ ۱۱۱۳ جنگِ جهانیِ دوم، دماسنج در واشنگتن پیش از ظهر از ۳۰ درجه فراتر میرود. هوایِ ۱۷ سپتامبر ۱۹۴۲، گرم و شرجی است و نم نمِ باران میبارد، اما سرهنگ، روحیهای عالی دارد.
تا ظهر، سرهنگ لسلی گرووز (Leslie Groves) باید تصمیم بگیرد که آیا یک مأموریتِ فرادریایی را میپذیرد یا نه، و طبیعتاً او خواهد پذیرفت. از پایتخت خسته شده است. گرووز بعدها با طعنه مینویسد: «امیدوار بودم که به جبهه بروم تا کمی آرامش پیدا کنم.» ساعت ۱۰:۳۰ صبح، در راهروهایِ کنگره، با بالاترین مقامِ خود روبرو میشود.
ژنرال میگوید: «آن پستِ فرادریایی را ولش کن.» گرووز میپرسد: «به چه دلیل؟». جواب چنین است: «وزیرِ جنگ شما را برایِ یک مأموریتِ بسیار مهم انتخاب کرده است.» گروز می خواهد بداند: «کجا؟» ژنرال می گوید در «واشنگتن.» و سرهنگ با کج خلقی جواب می دهد: «نمیخواهم در واشنگتن بمانم.» ژنرال با احتیاط میگوید: «اگر این کار را درست انجام دهید آن گاه ما فاتح این جنگ خواهیم بود.»

نخستین بمبِ اتمیِ جهان، در ژوئیهٔ ۱۹۴۵، برایِ آزمایشِ «ترینیتی»، بر رویِ یک برجِ فولادی در بیابانِ نیومکزیکو کشیده شد.
گرووز که ناگهان متوجه میشود منظور از «کار» چیست، تنها یک «آه» کوتاه از زبان او شنیده میشود. چه سرخوردگی بزرگی برای او! تا همین لحظه خود را در میانِ نیروهایِ رزمنده میدید، و حالا باید تا پایانِ جنگ با یک دسته دانشمندِ عجیب وغریب دستوپنجه نرم کند و نیرویِ خود را صرفِ پروژهای کند که شانسِ موفقیتِ آن چندان روشن نیست است.
سرهنگ گرووز فارغالتحصیلِ آکادمیِ افسریِ افسانهای «وست پوینت» بعدها مینویسد: «در روزی که فهمیدم باید پروژهای را رهبری کنم که در نهایت به ساختِ بمبِ اتمی خواهد انجامید، احتمالاً عصبانیترین افسرِ کلِ ارتشِ ایالاتِ متحده بودم.»
گرووز که معاونِ تمامِ پروژههایِ عمرانیِ ارتشِ آمریکاست، اکنون در یک هفته بیشتر از کلِ بودجهٔ پیشبینیشده برایِ پروژهٔ بمبِ اتمی هزینه کرده. او تازه ساختِ پنتاگون را به پایان رسانده است؛ و این اوجِ کارنامهٔ حرفهایِ خود تا آن زمان است. و حالا این مأموریت جدید! اما گرووز میداند که از یک سربازِ خوب چه انتظاری میرود، و او البته خود را یک سربازِ بسیار خوب میداند. او اطاعت میکند. چند روز بعد، به درجهٔ سرتیپی ارتقا مییابد.
نیلز بور (Niels Bohr) ، فیزیکدانِ هستهایِ دانمارکی و برندهٔ جایزهٔ نوبل، در سال ۱۹۳۹ پیشبینی کرده بود که برایِ تولیدِ مادهٔ بمباتمی، اورانیوم ۲۳۵، در مقادیرِ کافی، باید کلِ کشور را به یک کارخانهٔ عظیم تبدیل کرد، و اکنون دقیقاً این همان مأموریتِ گرووز است.
او در تنها سه سال، در بیش از ۳۰ مکان در آمریکا، کانادا و بریتانیا، تأسیساتِ عظیمِ هستهای خواهد ساخت که در آنها بیش از ۱۲۵,۰۰۰ نفر رویِ وحشتناکترین سلاحی که تاکنون به دستِ بشر ساخته شده، کار خواهند کرد. او در مدتی رکوردشکن، یک ساختارِ صنعتیِ کاملاً جدید میسازد که از نظرِ ابعاد، به صنعتِ خودروسازیِ آمریکا میرسد.
از زمانِ حملهٔ غافلگیرانهٔ ژاپن به ناوگانِ اقیانوسِ آرامِ آمریکا در پرلهاربر (Pearl Harbor)، در دسامبرِ ۱۹۴۱، ایالاتِ متحده درگیرِ جنگ شده است. دانشمندانی که از آلمان گریختهاند، گزارش میدهند که نازیها رویِ بمبِ اتمی کار میکنند، و ناگهان، پول دیگر نقشی ندارد. فقط زمان اهمیت دارد.
ریچارد رودز (Richard Rhodes)، برندهٔ جایزهٔ پولیتزر، در کتابِ مرجعِ خود با عنوان «بمبِ اتمی یا تاریخِ روزِ هشتمِ آفرینش» مینویسد: «ابعادِ کارخانههایِ عظیمِ اتمی را میتوان بهعنوانِ معیاری برایِ تلاشِ ناامیدانهای در نظر گرفت که ایالاتِ متحده برایِ محافظت از خود در برابرِ جدیترین تهدیدِ بالقوهٔ حاکمیتش که تاکنون تجربه کرده بود، به کار گرفت.»

یک جفتِ عجیب: فیزیکدان اوپنهایمر (با کلاه) در کنارِ ژنرال گرووز، پس از آزمایشِ نخستین بمبِ اتمی
«پروژهٔ منهتن»، که این برنامهٔ مخفیِ توسعه بهنامِ اولین محلِ استقرارِ خود در نیویورک نامیده میشود، در نگاهِ اول مانندِ دیگر شرکتهایِ بزرگِ ساختمانی عمل میکند. زمین میخرد، نیرو استخدام میکند، پیمانکارانِ فرعی را به کار میگیرد، اقامتگاه میسازد، مواد سفارش میدهد، یک سیستمِ اداری راهاندازی میکند، و سعی میکند امورِ مالی را تحتِ کنترل داشته باشد. اما در حقیقت، آنچه که ژنرالِ تازهمنصوبشده اکنون اجرا میکند، بینظیر است. فشارِ عظیمِ زمانی باعث میشود که ساختِ کارخانهها باید فوراً آغاز شود، در حالی که هنوز مشخص نیست بمب در نهایت چگونه خواهد بود، یا حتی اصلاً کار خواهد کرد یا نه. این یک کابوسِ برای برنامهریزی است. صدها میلیون دلار صرفِ فرآیندهایِ کاملاً جدید و آزمایشنشده میشود. تولید مدام قطع میشود و روحیهها میانِ ناامیدی و امید در نوسان است.
طبقه بندی و حفاظت از اطلاعات و حفظ رازداری چنان شدید است که بسیاری از افرادی که در این پروژه استخدام شدهاند، زمانی متوجه میشوند که سالها بر رویِ چه چیزی کار کردهاند که در رادیو خبرِ پرتابِ بمبِ اتمی بر رویِ هیروشیما اعلام میشود. برایِ اینکه جلبِ توجه نشود، مکانها در دورافتادهترین نقاط انتخاب میشوند، کارگران باید تحتِ یک عنوانِ پوششی استخدام شوند، اما برایِ گرووز، محرمانگی یک مزیتِ تعیینکننده دارد.
تا زمانی که او از حمایتِ رئیسجمهور، فرانکلین دی. روزولت (Franklin D. Roosevelt)، برخوردار است، برخلافِ زمانِ صلح، نیازی به در نظر گرفتنِ ملاحظاتِ سیاسی ندارد. نه کنگره و نه هنری ای. والاس (Henry A. Wallace)، معاونِ روزولت، در جریانِ برنامهٔ مخفیِ سلاحِ اتمی قرار ندارند.
گرووز که اکنون به مقام ژنرالی ارتقأ یافته ۱٫۸۰ متر قد و سبیل دارد، موهایِ فرفریِ شاهبلوطی، چشمانی آبی، و چنان چاق است که شکمش از بالا و پایین از رویِ کمربندِ نظامیاش بیرون میزند. در گاوصندوقِ دفترِ او، انبوهی از اسنادِ فوقمحرمانه، یک تپانچه، مهمات، و کوهی از آبنباتِ کارامل، بادامزمینی و شکلات انباشته شده است. شکر برایِ او انرژی است، و ژنرال برایِ کارِ خود به انرژیِ زیادی نیاز دارد.

کارخانهٔ غنیسازیِ اورانیوم در اوک ریج، تنسی، ۱۹۴۵
نزدیکترین همکارِ او میگوید: «او بدترین حرامزاده ای بود که تا به حال با آن سر و کار داشتم، اما همچنین یکی از توانمندترین مردانی است که میشناسم. من اغلب فکر میکردم که اگر مجبور بودم این کار را دوباره انجام دهم، باز هم گرووز را بهعنوانِ سرپرستِ خود انتخاب میکردم. من تا مغزِ استخوان از او متنفر بودم، همانگونه که همه بودند، اما ما بهگونهی خودمان با یکدیگر کنار میآمدیم.»
گرووز اهلِ معطلی نیست. در اولین روزِ کارِ خود، ۱۱۳۰ تن اکسیدِ اورانیوم را از کنگویِ بلژیک خریداری میکند که بلژیکیها در سال ۱۹۴۰، با شنیدنِ خبرِ اشغالِ کشورشان توسطِ آلمان، آنها را در ۲۰۰۰ بشکهٔ فولادی به نیویورک فرستاده بودند. در دومین روزِ کارِ خود، او دستورِ خریدِ بیش از ۲۴۰ کیلومترِ مربع زمین در کنارِ رودخانهٔ «کلینچ» (Clinch) در ایالتِ تنسی را صادر میکند. در آنجا، «مکان X» [نام رمزی برای ساخت تأسیسات لازم] برای پروژهٔ منهتن ساخته خواهد شد.

شعار تبلیغاتی: “سکوت، یعنی امنیت”
هر کس که در برابرِ گرووز بایستد، زیرِ دست و پایِ او له میشود. هنگامی که دونالد نلسون (Donald Nelson)، رئیسِ سازمانِ تولیدِ جنگافزار ، در همان روز از اعطایِ بالاترین سطحِ فوریت به پروژهٔ منهتن خودداری میکند، گرووز از جا بلند میشود تا اتاق را ترک کند. «من به وزیرِ جنگ توصیه خواهم کرد که پروژه را متوقف کند، زیرا آقای نلسون از اجرایِ دستوراتِ رئیسجمهور خودداری میکند.» و سپس نلسون تسلیم میشود.
ژنرال کارها را نیمهکاره رها نمیکند. هنگامی که گرووز متعهد به انجام کاری میشود، دیگر راهِ بازگشتی برایِ او وجود ندارد. در ماههایِ آینده، او مبالغ و منابعِ عظیمی را برنامهریزی خواهد کرد. تا پایانِ جنگ، گرووز و کارکنانِ او مبلغِ غیرقابلِ تصوری برابر با دو میلیارد دلار هزینه خواهند کرد که معادلِ قدرتِ خریدِ امروزیِ ۲۶ میلیارد دلار است.
او با ریسکی بالا قمار میکند، و برایِ اینکه بازی ادامه یابد، باید بودجههایِ جدید و بزرگتری فراهم شود. هیچیک از افرادِ درگیر نمیتوانند از این پویایی بگریزند. یک ماشینِ غولپیکر [پروژه ساخت بمب هسته ای] به حرکت درآمده است، با گرووز پشتِ فرمان، و هرچه سریعتر میرود، کمتر میتوان آن را متوقف کرد.
چهار هفته پس از آغازِ به کارِ خود، گرووز تصمیمی سرنوشتساز میگیرد. ژنرال، رابرت اوپنهایمر (Robert Oppenheimer) را بهعنوانِ مدیرِ علمیِ پروژهٔ منهتن منصوب میکند. ضدِ جاسوسیِ ارتش وحشتزده است. استثنائاً اوپنهایمر! چرا از میان این همه فیزیکدان باید اوپنهایمر را انتخاب می کردند؟(۱)
این استادِ فیزیکِ نظری در دانشگاهِ برکلیِ کالیفرنیا، یک خطرِ امنیتیِ متحرک است. او تمامِ آثار کارل مارکس را خوانده است و بهگفتهٔ خودش، با حلقهای از «دوستانِ چپگرا» رفتوآمد دارد. نامزدِ سابقِ او، همسرش، برادر و خواهرِ همسرش – همه عضوِ حزبِ کمونیست بودهاند.(۲)
و دانشمندان نیز گیج شدهاند. چرا باید یک نظریهپرداز که هیچ تجربهای در رهبریِ گروههایِ بزرگ ندارد، آزمایشگاهی را رهبری کند که عمدتاً به مسائلِ تجربی و فنی میپردازد؟ اما ایرادِ دیگری نیز وجود دارد که سنگینتر است. مدیرانِ پروژههایِ او برندهٔ جایزهٔ نوبل هستند، اما اوپنهایمر نیست. آیا آنها به او احترام خواهند گذاشت؟

اوپنهایمر گرایشی به خود-تخریبی داشت؛ تمامِ کشور باید به یک کارخانه تبدیل شود
اما گرووز، مانندِ همیشه، بر تصمیمِ خود پافشاری میکند. او سالها بعد به یکی از همصحبتانِ خود خواهد گفت: «او یک نابغه است، یک نابغهٔ واقعی.» و هنگامی که سالها بعد از اوپنهایمر پرسیده میشود که چرا گرووز او را انتخاب کرده است، او بدونِ هیچگونه تردیدی پاسخ میدهد که ژنرال «نقطهٔ ضعفی کشنده در برابرِ افرادِ خوب» داشت.
این دو، جفتِ عجیبی هستند که اکنون در پروژهٔ منهتن، خط و زبط اثلی را تعیین و حرف آخر را می زنند. از یک سو، ژنرالِ سنگینوزنِ جنگ طلب و خشن (Rambo-General) که زیردستانِ خود را تحتِ فشارِ حداکثری قرار میدهد، همچنین برایِ آزمایشِ آنها. هر کس که از پا درآید و تاب نیاورد، بیرحمانه کنار گذاشته میشود، و هر کس که دوام آورد، خودش نیز به فردی سختگیر تبدیل میشود.
از سوی دیگر، نظریهپردازِ نحیف، یعنی اوپنهایمر، که شعر، رمان و نمایشنامه میخواند ، در عرفانِ هندی غرق میشود، سانسکریت یاد میگیرد، و نسبت به اقتصاد و سیاست چنان بیتفاوت است که روزنامه نمیخواند و از سقوطِ بورس در سال ۱۹۲۹ تنها ماهها بعد مطلع میشود.
اوپنهایمر با وجودِ تمامِ نبوغی که دارد، اما شخصیتش ناپایدار است. در دههٔ ۱۹۲۰، گفته میشود که او یک سیبِ مسموم با موادِ شیمیاییِ آزمایشگاهی را به معلمِ خود در کمبریجِ انگلستان داده است. اوپنهایمر برایِ فرار از اخراج از دانشگاه، متعهد میشود که به جلساتِ درمانیِ منظم برود. یک روانپزشکِ برجسته در لندن، او را به نوعی خاص از روان گسیختگی (شیزوفرنی) مبتلا میداند و او را به عنوان یک موردِ ناامیدکننده طبقهبندی میکند.(۳)
اوپنهایمر با کمکِ برادرش، موفق میشود بر این بحرانِ روحی غلبه کند، اما حتی بعدها، در اوجِ کارنامهٔ حرفهایاش، گرایشی به خود- تخریبی دارد. او سیگارِ پشتسرهم میکشد، مدام سرفه میکند، دندانهایش خراب است، و معدهٔ اغلبِ خالیِ خود را با مارتینیهایِ معروفِ خود و غذایِ بسیار تند آزار میدهد. بدنِ او نحیف و لاغر است، از آن شرم دارد و از درآوردنِ لباس در ساحل خودداری میکند.
با این حال زنان، شیفتهٔ او هستند. یکی از کارمندان ادعا میکند که احتمالاً هیچ زنی در محوطهٔ آزمایشگاهیِ لوس آلاموس (Los Alamos) نیست که کمی عاشقِ «اپی» (Oppie) نشده باشد و مخفیانه به چشمانِ آبیِ او فکر نکند. هنگامی که همسرش کیتی (Kitty) در دسامبرِ ۱۹۴۴ یک دختر به دنیا میآورد، زنان در بخشِ نوزادان صف میکشند تا نگاهی به بچهٔ رئیس بیندازند. (۴)
او اغلب اعصابِ مردان را خرد میکند. دوستش هانس بته (Hans Bethe) میگوید: «رابرت میتوانست به مردم بفهماند که آنها احمق هستند.» فیزیکدانِ ایتالیایی، امیلیو سگره، (Emilio Segré) او را «سریعترین متفکری که تا به حال دیدهام» مینامد، با «حافظهای آهنین»، اما همچنین دارای «کمبودهایِ جدی» بود، مانند «تکبری گاه وبیگاه». هنگامی که اوپنهایمر در سال ۱۹۲۷ از رسالهٔ دکترایِ خود دفاع میکند، یکی از ممتحنینِ او، جیمز فرانک (James Franck)، که تازه برندهٔ جایزهٔ نوبل شده بود، اعتراف میکند: «من به موقع از آن جا خارج شدم. او تازه شروع کرده بود من را سؤال پیچ کند.»

رآکتورهایِ گرافیتی در هانفورد، اتاقِ کنترل، و آزمایشهایِ نوترون در اوک ریج
ژنرال و مدیرِ تحقیقاتیِ او، هرچقدر هم که با هم متفاوت باشند، یک «تیمِ رویایی» هستند. گرووز تشخیص میدهد که اوپنهایمر توسطِ «جاهطلبیِ بیاندازه» رانده میشود و از آن بهنفعِ خود استفاده میکند. فیزیکدان ناامید است زیرا مشارکتهایِ تحقیقاتیِ او، شناختِ موردِ نظرِ او را به ارمغان نیاورده است. پروژهٔ بمب، اکنون بهطورِ غیرمنتظرهای، فرصتی برایِ جاودانگی به او میدهد. و او از آن استفاده میکند. درست مانندِ گرووز.(۵)
هر دو دست به کار میشوند. ژنرال به آن دانشمندان بدقلق و دمدمی و پرحرف اعتماد ندارد و میخواهد گروههایِ تحقیقاتیِ مختلف را بهشدت از یکدیگر جدا کند. فیزیکدانان، شیمیدانان، ریاضیدانان، متخصصانِ متالورژی، نظریهپردازان، تکنسینهایِ سلاح و متخصصانِ موادِ منفجره، نباید به هیچوجه یافتههایِ خود را با یکدیگر تبادل کنند. در غیرِ این صورت، ممکن است اسرارِ بمب را فاش کنند. علاوه بر این، گرووز بر این امر پافشاری میکند که محققان برایِ مدتِ پروژه، بهعنوانِ پرسنلِ ارتش استخدام شوند.
اوپنهایمر بهشدت مخالف است. او میداند که تنها یک گفتوگویِ علمیِ باز، در نهایت به بمب منجر خواهد شد. او برایِ یک آزمایشگاهِ مرکزی تبلیغ میکند، «جایی که افراد بتوانند آزادانه با یکدیگر صحبت کنند، جایی که ایدههایِ نظری و نتایجِ تجربی به یکدیگر مرتبط شوند، جایی که از ناکارآمدی، ناامیدی و خطا، که از بسیاری از مطالعاتِ تجربیِ مجزا شناخته شده است، جلوگیری شود.»
در نهایت، او پیروز میشود. اما در مقابل، گرووز بر این امر پافشاری میکند که شهرکِ تحقیقاتیِ برنامهریزیشده، جایی دور در بیابان ساخته شود، «تا در صورتِ بروزِ عواقبِ پیشبینینشدهٔ فعالیتهایِ ما، سکونتگاههایِ مجاور تحتِ تأثیر قرار نگیرند.»
با این حال، حصارِ آهنی و رولهایِ سیمِ خاردار در اطرافِ محوطهٔ جدید، بهسختی برایِ محافظت در برابرِ انفجارهایِ ناخواسته عمل میکنند. اگر او نمیتواند تبادلِ اطلاعات را ممنوع کند، گرووز حداقل میخواهد دانشمندان را از جهانِ بیرون منزوی نگه دارد.
و بدینترتیب، در بیابانِ نیومکزیکو، به فاصله ی ۶۰ کیلومتر از جادهای شمالغربِ سانتا فه (Santa Fe)، بر رویِ فلاتی مرتفع در ارتفاعِ ۲۲۰۰ متری، در میانِ کاکتوسها و درختانِ کاجِ کوتاه، قلبِ پروژهٔ منهتن، «محلِ Y» شکل میگیرد: آزمایشگاهِ مخفیِ بمباتمیِ لوس آلاموس.
اوپنهایمر بیوقفه در سراسرِ کشور سفر میکند تا ستارگانِ علم را برایِ بزرگترین آزمایشِ تاریخِ بشریت جذب کند. اما آنها این را چندان جذاب نمییابند که برایِ ماهها یا حتی سالها با خانوادههایِ خود، تحتِ شرایطِ نظامی، در بیابان ناپدید شوند و ارتباطشان از دوستان و جهانِ بیرون قطع شود.
با این حال، اوپنهایمر موفق است: «تقریباً همه آگاه بودند که این فرصتی بینظیر برایِ بهکارگیریِ دانشِ بنیادینِ خود و هنرِ علم به نفعِ کشور است. این حسِ هیجانِ درونی، فداکاری و میهنپرستی، در نهایت، تعیینکننده بود. بیشترِ کسانی که با آنها صحبت کردم، آمدند.»

۲۰,۰۰۰ کارمند در اوک ریج، تنسی، تحتِ شدیدترین محرمانگی، بر رویِ غنیسازیِ اورانیوم کار میکردند
این یک تجمعِ بینظیر از نبوغ است که بهزودی در «مِسا» (Mesa) (فلاتِ مرتفعِ لوس آلاموس) گرد هم میآیند. دانشمندانِ یهودی که از نازیها از اروپا گریختهاند، ستارگانِ نسلِ جدید از دانشگاههایِ نخبهٔ آمریکا، برندگانِ جایزهٔ نوبل مانندِ انریکو فرمیِ (Enrico Fermi) ایتالیایی و گاهی نیلز بورِ (Niels Bohr) دانمارکی.
فرانسواز (Françoise)، همسرِ ریاضیدانِ لهستانی، استانیسلاو اولام (Stanislaw Ulam)، در بدو ورود با شگفتی متوجه میشود: «همه به سبکِ غربی لباس میپوشیدند – شلوارِ جین، چکمه، کاپشن بلند زمستانیِ کلاه دار. در کنارِ فضایِ پادگانی، فضایی شبیه به یک تفرجگاهِ کوهستانی حاکم بود.» شبها، اجرایِ تئاتر، کنسرتهایِ خانگی و کلاسهایِ رقصِ مشترک برگزار میشود. با وجودِ تمامِ بررسیهایِ امنیتیِ ارتش، یکی از خوابگاههایِ زنان، به یک فاحشهخانهٔ غیررسمی تبدیل میشود. تقاضا وجود دارد، زیرا بسیاری از محققانِ جوان مجرد هستند.

«پسرِ چاق»(Fat Man)، بمبِ اتمی که در ۹ اوت ۱۹۴۵، ناگاساکی را نابود کرد
اما در لوس آلاموس، میتوان مشاهده کرد که دانشمندان چقدر سریع بیگناهیِ خود را از دست میدهند. ادوارد تلر (Edward Teller)، فیزیکدانِ مجارستانی که بهعنوانِ یک فعالِ صلحطلب شروع به کار کرد، بهزودی بمبِ اتمی برایِ او کافی نیست. ارادهٔ تخریبِ او چنان زیاد است که میخواهد با بمبِ هیدروژنی، سلاحی حتی وحشتناکتر بسازد. (۶)
در سال ۱۹۴۳، زمانی که وجود بمبِ اتمی هنوز رویایی دورِ دست است، فرمی، برندهٔ جایزهٔ نوبل، پیشنهاد میدهد که با استرانسیم ۹۰ (Strontium ۹۰) تا حدِ امکان، آلمانیهایِ بیشتری را بکشند. اوپنهایمر هیجانزده است. میتوان موادِ غذایی را با ایزوتوپِ رادیواکتیو آلوده کرد و بدینترتیب، نیممیلیون نفر را مسموم کرد. تنها این واقعیت که پراکندگیِ مواد، ممکن است موفقیتِ عملیات را کاهش دهد، برایِ طرفدارِ سابقِ عقاید عرفانی هندیِ «عدمِ خشونت» ناراحتکننده است. در نهایت، این ایده کنار گذاشته میشود. (۷)
در حالی که دانشمندانِ لوس آلاموس هنوز بر رویِ سؤالاتِ اساسیِ لازم برایِ ساختِ بمب کار میکنند، کارخانههایِ عظیمِ اتمی که گرووز در سراسرِ کشور ساخته است، تولیدِ خود را آغاز میکنند. از نظرِ تئوری، چندین روش برایِ تولیدِ مادهٔ بمب وجود دارد. و از آنجا که هیچکدام تاکنون آزمایش نشدهاند، ژنرال رویِ احتیاط کار میکند. او دستور میدهد که همهٔ آنها بهطورِ همزمان در مقیاسِ صنعتی به کار گرفته شوند.
بهعنوانِ مثال، در اوک ریج (Oak Ridge)، تنسی، ۲۰,۰۰۰ کارگر در وسعتی برابر با ۲۰ زمینِ فوتبال، ۲۶۸ ساختمان میسازند، از جمله ۸ پستِ برق و ۱۹ برجِ خنککنندهٔ آب. برایِ غنیسازیِ اورانیوم از طریقِ جداسازیِ ایزوتوپیِ الکترومغناطیسی، آهنرباهایِ عظیمی نصب میشوند که چنان قدرتمندند که نه تنها گیرههایِ مو را از سرِ کارگرانِ زن میکشند، بلکه مخازنِ ۱۴ تنی را که با میلههایِ فولادی به کف جوش شدهاند، جابهجا میکنند. و با این حال، این تأسیسات روزانه تنها چند گرم از مادهٔ گرانبهایِ بمب را تولید میکند.
از آنجا که مس در زمانِ جنگ کمیاب است، گرووز ۱۰,۰۰۰ تن نقره را از وزارتِ دارایی قرض میگیرد، آن را به نوارهایِ بلند نورد میکند و رویِ یک هستهٔ آهنی برایِ آهنرباهایِ غولپیکر میپیچد. او بهدقت، هر اونس از این وامِ ۳۰۰ میلیون دلاری را ثبت میکند تا پس از جنگ، آن را بهطورِ کامل بازگرداند.
ابعادِ برنامهٔ هستهایِ آمریکا اکنون چنان غولآسا شده است که اولین دانشمندان از آن رویگردان میشوند. بهوضوح، دیگر هدف، پیشیگرفتن از آلمانیها در ساختِ بمب یا کوتاهکردنِ جنگ نیست. بهنظر میرسد که جنگ، حداقل در اروپا، به هر حال رو به پایان است. در واقع، تمامِ تلاشها نشان میدهد که سلاحهایِ هستهای در آینده، به بخشیِ دائمیِ زرادخانهٔ نظامیِ آمریکا تبدیل خواهند شد.
ده هفته پس از تسلیمِ بیقیدوشرطِ آلمانیها، گرووز و اوپنهایمر به هدفِ خود رسیدهاند. در ۱۶ ژوئیهٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵:۲۹:۴۵ صبح، در محوطهٔ بمباران در نزدیکیِ آلاموگوردو (Alamogordo)، حدود ۳۰۰ کیلومتریِ جنوبِ لوس آلاموس، اولین بمبِ اتمیِ جهان منفجر میشود.
ایزیدور آیزاک رابی (Isidor Isaac Rabi)، برندهٔ جایزهٔ نوبلِ فیزیک، انفجار را از اردوگاهِ اصلیِ سایتِ آزمایش مشاهده میکند: «ناگهان، یک درخششِ عظیم از نور، روشنترین نوری که تا به حال دیدهام – یا فکر میکنم هر انسانی دیده است – پدیدار شد. منفجر شد؛ به سمتِ شما شلیک کرد؛ از شما عبور کرد. این تصویری بود که تنها با چشم دیده نمیشد. ما همه آن را دیدیم و برایِ همیشه در ذهن مان حک شد.» (۸)
برایِ کنت بینبریج (Kenneth Bainbridge)، فیزیکدان و مدیرِ آزمایشِ «ترینیتی»، این یک «نمایشِ نفرتانگیز و در عینِ حالِ حیرتانگیز» است. آنها در آن صبح در بیابانِ نیومکزیکو، جهان را تغییر دادهاند. این موضوع برایِ دانشمندانِ درگیر روشن است. بینبریج به اوپنهایمر میگوید: «حالا همهٔ ما حرام زاده (Hundesöhne) هستیم.» و اوپنهایمر اعتراف میکند که این بهترین چیزی بود که «کسی پس از آزمایش گفت». (۹)
Wir Hundesöhne
Von Konstantin von Hammerstein
Spiegel Geschichte 2015

————————-
اشارههای تکمیلی مترجم:
۱: یک فیزیکدان نظریِ بدونِ تجربهٔ مدیریتی
ژنرال لزلی گرووز، که فرماندهی نظامی پروژهٔ منهتن را بر عهده داشت، باید رهبری علمی برای یک آزمایشگاه فوقمحرمانه و حیاتی پیدا میکرد. جی. رابرت اوپنهایمر یک فیزیکدان نظریِ درخشان بود، اما هیچگونه سابقهٔ مدیریتی نداشت. یکی از همکارانش حتی گفته بود که او «نمیتواند یک دکهٔ هاتداگ را اداره کند». گرووز برخلاف این نگرانیها، به تواناییهای منحصربهفرد اوپنهایمر در درک و هماهنگی پروژههای علمی پیچیده ایمان داشت. مشکل بزرگتر، سوابق شخصی و سیاسی اوپنهایمر بود: ارتباط با کمونیستها. اوپنهایمر با اعضای حزب کمونیست آمریکا ارتباط داشت، از جمله همسر و برادرش. او حتی به عضویت سازمانهای جبههای کمونیست درآمده بود که توسط افبیآی زیر نظر بود. مورد مهم دیگر ماجرای شوالیه (Chevalier Incident) بود: یک دوست نزدیکش در سالهای آغازین جنگ، از او خواسته بود تا اطلاعاتی را به شوروی منتقل کند. اوپنهایمر این درخواست را رد کرد، اما ماهها بعد آن را گزارش نداد و بعدها در روایتش از این ماجرا به مقامات امنیتی دروغ گفت. به همین دلیل، واحد ضدجاسوسی ارتش از این انتخاب وحشتزده شد. «استثنائاً اوپنهایمر» یعنی با وجود این خطرات امنیتیِ جدی، انتخاب یک «فرد پرخطر» که امنیت پروژه را به خطر میانداخت. رابطهٔ ویژهٔ گرووز و اوپنهایمر: با این حال، گرووز درک کرد که موفقیت این پروژه به رهبری علمیِ استثنایی نیاز دارد که نه فقط یک مدیر، بلکه یک دانشمندِ مسلط بر همهٔ جنبههای فیزیک و بمب باشد. بهرغم فشار افبیآی، گرووز شخصاً مجوز امنیتی او را صادر کرد و بعدها در جلسهٔ استماع سال ۱۹۵۴ شهادت داد که او را برای پروژه «کاملاً ضروری» میدانست. این دو رابطهای ویژه و بینظیر شکل دادند: گرووز، عملگرا و مقتدر، و اوپنهایمر، روشنفکر و کاریزماتیک، مکمل یکدیگر شدند.
در نهایت، همین انتخاب سرنوشتساز و پرریسک بود که پروژهٔ منهتن را با سرعت و موفقیت به پایان رساند. استثنائاً اوپنهایمر به معنای انتخاب یک نابغهٔ علمی بهرغم یک «مشکل امنیتی» بزرگ بود، و این تصمیم، کل تاریخ جنگ جهانی دوم و جهان را تغییر داد.
۲: این پاراگراف، تصویرِ یک «فردِ پرخطرِ امنیتیِ تمامعیار» را ترسیم میکند که در تقابلِ کامل با الزاماتِ یک پروژهٔ فوقمحرمانهٔ نظامی قرار دارد. برای درکِ عمقِ این تناقض، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:
A. «تمامِ آثار مارکس را خوانده است»
این عبارت در آن دوران، فراتر از یک بیانیهٔ سادهٔ علمی بود. در اوجِ جنگِ سرد و ترس از کمونیسم، خواندنِ آثارِ مارکس، بهویژه توسطِ یک دانشمندِ هستهای، بهعنوانِ نشانهای از همدلی با ایدئولوژیِ کمونیستی تفسیر میشد. افبیآی و ارتش، چنین فردی را «منبعِ بالقوهٔ نشت اطلاعات» میدانستند.
B. حلقهٔ «دوستانِ چپگرا»
اعترافِ اوپنهایمر به معاشرت با «دوستانِ چپگرا»، بهمعنای قرارگیریِ او در مرکزِ شبکهای از روشنفکرانی بود که بسیاری از آنها بهصراحت طرفدارِ اتحادِ جماهیرِ شوروی بودند. این موضوع، نگرانیِ واحدِ ضدجاسوسی ارتش را بهشدت افزایش داد. آنها از این میترسیدند که اوپنهایمر، تحتِ تأثیرِ این شبکه، محرمانهترین اسرارِ نظامیِ آمریکا را به شوروی منتقل کند.
C. خانوادهای «کمونیست»
این جمله که «نامزدِ سابق، همسر، برادر و خواهرزادهاش همه عضوِ حزبِ کمونیست بودند»، نقطهٔ اوجِ این پروندهٔ امنیتیِ خطرناک است. این یعنی اوپنهایمر نه فقط با کمونیستها ارتباطِ دوستانه داشت، بلکه در یک خانواده و دایرهٔ عاطفیِ کاملاً همسو با کمونیسم قرار داشت. از دیدِ ارتش، این بهمعنای یک «تهدیدِ سهبعدی» بود: ارتباطِ ایدئولوژیک: باور به مارکسیسم. ارتباطِ اجتماعی: رفتوآمد با اعضایِ حزب. ارتباطِ خانوادگی: نزدیکترین افرادِ زندگیش عضوِ حزب بودند.
جالبترین نکته، تناقضِ آشکارِ این وضعیت است: همان فردی که ارتش او را بهعنوانِ «خطرناکترین عنصر» برای امنیتِ ملی میشناخت، توسطِ ژنرال گرووز برای رهبریِ بزرگترین پروژهٔ علمیِ تاریخ انتخاب شد. گرووز بعدها در خاطراتش نوشت که این انتخاب را بر اساسِ «قضاوتِ شخصی و درکِ منحصربهفردِ اوپنهایمر از فیزیک» انجام داد، نه بر اساسِ توصیههایِ امنیتی.
این پاراگراف بهخوبی شکافِ عمیقِ میانِ «منطقِ امنیتی» و «منطقِ علمی» را نشان میدهد. از یک سو، اوپنهایمر یک «تهدیدِ امنیتیِ تمامعیار» بود که بهقولِ ضدجاسوسی ارتش، هر لحظه امکانِ افشایِ محرمانهترین اسرارِ ملت را داشت. از سوی دیگر، گرووز میدانست که بدونِ او، پروژهٔ منهتن محکوم به شکست است. این انتخاب، نمونهای از «عملگراییِ محض» در برابر «پارانویایِ امنیتی» بود که در نهایت، تاریخ را تغییر داد.
۳: این پاراگراف، یکی از بحثبرانگیزترین و در عین حال، ظریفترین جنبههای شخصیتِ اوپنهایمر را روایت میکند: شکافِ عمیق میانِ نبوغِ علمی و آشفتگیِ روانی. برای درکِ بهترِ این روایت، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:
A. ماجرای «سیبِ مسموم»
این داستان، یکی از معروفترین و بحثبرانگیزترین روایتهایِ زندگیِ اوپنهایمر است. در حالی که برخی منابعِ تاریخی آن را تأیید و برخی آن را افسانهایِ اغراقشده میدانند، اما اصلِ ماجرا، نمادی از شکنندگیِ روانیِ او در دورانِ جوانی است. او که در دانشگاهِ کمبریج زیرِ فشارِ تحقیقاتِ آزمایشگاهیِ خود دستوپنجه نرم میکرد، بهگفتهٔ برخی، به استادِ راهنمایش، پاتریک بلکت، که بعدها برندهٔ جایزهٔ نوبل شد، سیبیِ آغشته به موادِ شیمیایی داد. این اقدام، اگر واقعیت داشته باشد، نشاندهندهٔ یک بحرانِ هویتیِ عمیق و ناتوانیِ او در کنترلِ احساساتِ خشم و ناامیدیِ خود بود.
B. تشخیصِ «بیماری روان گسیختگی»؛ یک برچسبِ مرگبار
تشخیصِ روانپزشکِ لندنی که اوپنهایمر را بهعنوانِ «یک موردِ ناامیدکننده» از نوعی شیزوفرنی معرفی کرد، در تاریخِ روانپزشکیِ آن دوران جای میگیرد. در دههٔ ۱۹۲۰، دانشِ روانپزشکی بسیارِ ابتدایی بود و تشخیصِ شیزوفرنی، اغلب بهعنوانِ برچسبی برای هر نوعِ رفتارِ غیرعادی یا هیجانیِ شدید به کار میرفت. نکتهٔ مهم این است که اوپنهایمر نه تنها بهعنوانِ یک دانشمندِ درخشان به زندگی ادامه داد، بلکه به یکی از تأثیرگذارترین فیزیکدانانِ تاریخ تبدیل شد. این تناقض، نشاندهندهٔ این است که تشخیصِ آن روانپزشک، احتمالاً یا اشتباه بوده و یا بسیارِ اغراقآمیز.
C. نبوغ و روانپریشی؛ دو رویِ یک سکه؟
این پاراگراف، سوالِ بزرگِ تاریخی را مطرح میکند: آیا نبوغِ علمیِ اوپنهایمر، با نوعی «آسیبپذیریِ روانی» گره خورده بود؟ بسیاری از مورخان و زندگینامهنویسان، شخصیتِ او را دارای «اضطرابِ شدید»، «افسردگیِ ادواری» و «حساسیتِ بیش از حد» توصیف کردهاند. برخی معتقدند که همین «شکنندگی» بود که او را بهعنوانِ یک رهبرِ علمیِ کاریزماتیک و در عینِ حال، قابلِ همدلی، تبدیل کرد؛ ویژگیهایی که برایِ هدایتِ تیمی از دانشمندانِ برجسته در لوسآلاموس، حیاتی بود.
D:این پاراگراف، روایتی است از دوگانگیِ تاریخیِ اوپنهایمر: از یک سو، دانشمندی که بهخاطرِ نبوغش، رهبریِ بزرگترین پروژهٔ علمیِ تاریخ را بر عهده گرفت و از سوی دیگر، انسانی که با «وضعیتِ روحیِ دشوار» خود، تصویرِ یک «قهرمانِ تراژیک» را در تاریخِ علم رقم زد. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که بزرگانِ تاریخ، اغلب پیچیدهتر از آن هستند که با برچسبهایِ سادهای مانند «نابغه» یا «دیوانه» قابلِ خلاصهکردن باشند.
۴: این پاراگراف، یکی از جذابترین و در عین حال، ظریفترین لایههایِ شخصیتِ اوپنهایمر را روایت میکند: جذابیتِ مسمومِ قدرت و نبوغ. برای درکِ بهترِ این روایت، به چند نکتهٔ کلیدی توجه کنیم:
A. «اوپی»؛ فراتر از یک مدیر
در لوسآلاموس، اوپنهایمر نه فقط یک مدیر، بلکه یک نماد بود. او با هوشِ سرشار، کاریزما و تواناییِ منحصربهفردِ خود در انتقالِ مفاهیمِ پیچیدهٔ علمی به زبانِ ساده، تیمی از بزرگترین دانشمندانِ جهان را مجذوب خود کرده بود. این جذابیت، فراتر از ظاهرِ فیزیکیِ او (چشمانِ آبی و هیکلِ لاغر) بود و به اعتمادِ عمیقی که تیم به قضاوتِ علمی و انسانیِ او داشت، برمیگشت.
B. «فروتنیِ ساختگی» یا «هنرِ رهبری»؟
اوپنهایمر بهخاطرِ گوشدادنِ دقیق به نظراتِ دیگران و رفتارِ محترمانهاش با کارکنان، از دانشمندانِ ارشد تا تکنیسینها، شهرت داشت. این «فروتنیِ» ظاهری، در واقع یک استراتژیِ رهبریِ هوشمندانه بود. او با نشاندادنِ اینکه به همه گوش میدهد و از ایدههایِ دیگران استقبال میکند، محیطیِ از اعتماد و همکاریِ بینظیر را در لوسآلاموس ایجاد کرد. این ویژگی، بهویژه در میانِ زنانی که در پروژه کار میکردند، بهعنوانِ نشانهای از «حساسیتِ انسانی» در برابرِ سردیِ نظامیان، تعبیر میشد.
C. زنان در لوسآلاموس
این پاراگراف، اهمیتِ حضورِ زنان را در پروژهٔ منهتن، هرچند بهصورتِ غیرمستقیم، نشان میدهد. بسیاری از همسرانِ دانشمندان و همچنین تعدادی از زنانِ دانشمند و تکنسین، در لوسآلاموس زندگی و کار میکردند. در شرایطِ انزوایِ کامل و تنشِ روانیِ ناشی از کار بر رویِ بمب، اوپنهایمر بهعنوانِ یک شخصیتِ مرکزی، کانونِ توجهاتِ عاطفیِ بسیاری از آنها قرار گرفت. این «شیفتگی» را میتوان تا حدی به «نیازِ روانیِ» آن زنان برایِ یافتنِ یک نقطهٔ اتکا در فضایِ پراسترسِ پروژه تعبیر کرد.
D. جذابیتِ مسمومِ قدرت
با این حال، نباید از این نکته غافل شد که قدرت، جذابکننده است. اوپنهایمر بهعنوانِ «رئیس» با اختیاراتِ تقریباً مطلق، نه فقط یک دانشمند، بلکه یک «پدرِ نمادین» برای جامعهٔ کوچکِ لوسآلاموس بود. این جذابیت، گاهی بهشدتِ «وسوسهانگیز» و حتی «آسیبزا» بود. برخی از زنان، شیفتگیِ خود را بهعنوانِ نوعی «وفاداریِ عاطفی» به پروژه و رهبرِ آن بروز میدادند. در مقابل، همسرِ اوپنهایمر، کیتی، که خود زنیِ مستقل و سرکش بود، در میانِ این جمعیتِ عاشقپیشه، جایگاهیِ پیچیده و گاهِ رنجآور داشت.
این پاراگراف، تصویرِ «اوپنهایمرِ اغواگر» را ترسیم میکند؛ شخصیتی که نه تنها با نبوغِ علمی، بلکه با جذابیتِ انسانیِ خود، قلبها را تسخیر کرده بود. این روایت، نشان میدهد که نبوغ، همیشه در تنهایی شکوفا نمیشود؛ گاهی در میانِ انبوهِ مردمی که به آن عشق میورزند. و این عشق، در لوسآلاموس، به یکی از پیچیدهترین لایههایِ «افسانهٔ اوپنهایمر» تبدیل شد.
۵: این پاراگراف، یکی از مهمترین و ظریفترین نکاتِ تاریخِ پروژهٔ منهتن را روایت میکند: اتحادِ دو جاهطلبیِ مکمل. برای درکِ عمقِ این رابطه، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره میکنم:
A. “جاهطلبیِ بیاندازه”؛ موتورِ محرکهٔ اوپنهایمر
اوپنهایمر در اواخر دههٔ ۱۹۳۰، علیرغم نبوغِ علمیاش، بهعنوانِ یک فیزیکدانِ نظریِ درخشان اما نه چندان موفق در عرصهٔ تحقیقاتِ پایه شناخته میشد. او آرزویِ کشفِ “نظریهٔ میدانِ یکپارچه” را داشت، اما موفقیتهایش در این زمینه محدود بود. پروژهٔ منهتن، یک فرصتِ طلایی بود که او را از حاشیه به مرکزِ تاریخِ علم میکشاند. این “جاهطلبیِ سرکوبشده” بود که او را به یک رهبرِ بینهایتِ جسور و مصمم تبدیل کرد.
B. نبوغِ روانشناختیِ گرووز
ژنرال گرووز، برخلافِ بسیاری از نظامیانِ محافظهکار، توانست “نقاطِ ضعف” اوپنهایمر را به “نقاطِ قوت” تبدیل کند. او بهخوبی میدانست که برایِ موفقیتِ پروژه، به فردی نیاز دارد که: بسیار باهوش باشد تا بتواند تیمی از نابغهها را مدیریت کند. بسیار جاهطلب باشد تا با شور و اشتیاق، پروژه را به پیش ببرد. بسیار کاریزماتیک باشد تا بتواند تیم را در شرایطِ بحران، متحد نگه دارد. گرووز با درکِ این نیاز، از “جاهطلبیِ” اوپنهایمر بهعنوانِ یک “ابزار” استفاده کرد و او را بهعنوانِ “سلاحِ مخفیِ” خود به کار گرفت.
C. همافزاییِ عجیب
این رابطه، یک همافزاییِ منحصربهفرد بود: گرووز، عملگرا و مقتدر، قدرتِ اداری و حمایتِ سیاسیِ پروژه را تأمین میکرد. اوپنهایمر، دانشمندِ رویایی و الهامبخش، رهبریِ علمی و روحیِ تیم را بر عهده داشت. این دو، مانندِ دو رویِ یک سکه، مکملِ یکدیگر بودند. گرووز بعداً در خاطراتش نوشت: “اوپنهایمر تنها کسی بود که میتوانست این پروژه را به پایان برساند.” و اوپنهایمر نیز به گرووز بهعنوانِ “تنها کسی که از من حمایت کرد” نگاه میکرد.
D. “فرصتِ جاودانگی”؛ انگیزهای فراتر از علم
نکتهٔ کلیدیِ این پاراگراف، اشاره به “جاودانگی” است. اوپنهایمر بهخوبی میدانست که رهبریِ این پروژه، او را به یکی از ماندگارترین چهرههایِ تاریخِ علم تبدیل خواهد کرد. او در این مسیر، نه فقط بهدنبالِ “پیروزیِ علمی” بود، بلکه بهدنبالِ “نامیراییِ تاریخی” نیز میگشت. این انگیزهٔ عمیق، به او انرژیِ بینهایتی میداد تا از پسِ فشارهایِ روانیِ پروژه برآید.
این پاراگراف، یکی از درخشانترین و در عینِ حال، تراژیکترین جنبههایِ رابطهٔ گرووز و اوپنهایمر را به تصویر میکشد: اتحادِ “دو جاهطلبِ تشنهٔ جاودانگی” که در نهایت، هر دو به “قربانیانِ” پروژهای تبدیل شدند که خود ساخته بودند. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که “همکاری” میتواند به پیشرفتهایِ شگفتآورِ علمی منجر شود، اما در عینحال، “مسئولیتِ” آن نیز همیشه بر دوشِ کسانی خواهد بود که چنین قدرتی را به کار گرفتهاند.
۶: این پاراگراف، یکی از تکاندهندهترین و عمیقترین روایتهایِ تاریخِ علم را به تصویر میکشد: دگردیسیِ اخلاقیِ یک دانشمند از صلحطلبی به شیفتگیِ نابودیِ جمعی. برای درکِ بهترِ این تناقضِ تاریخی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره میشود:
A. ادوارد تلر؛ از صلحطلبی تا “پدرِ بمبِ هیدروژنی”
تلر در جوانی، یک فیزیکدانِ مجارستانیتبار بود که بهشدت از رژیمهایِ توتالیتر بیزار بود. او ابتدا بهعنوانِ یک “صلحطلبِ آرمانخواه” واردِ پروژهٔ منهتن شد و معتقد بود که بمبِ اتمی، جنگِ جهانی را پایان خواهد داد. اما سرعتِ تغییرِ او شگفتانگیز بود: بهمحضِ اینکه قدرتِ بمبِ اتمی را درک کرد، دیگر به آن قانع نشد و وسواسِ ساختِ بمبِ هیدروژنی (که هزاران برابر قدرتمندتر است) بر او چیره شد. این دگردیسی، بهخوبی نشان میدهد که چگونه یک “ایدئولوژیِ صلحطلبانه” میتواند تحتِ تأثیرِ قدرتِ فناوری، به “وسواسِ نابودی” تبدیل شود.
B. ریشهیابیِ روانشناختیِ این دگردیسی
چرا تلر چنین تغییری کرد؟ چند عامل در اینجا نقش داشتند: ترس از شوروی: پس از جنگ، تلر بهشدت از پیشرفتِ هستهایِ شوروی هراس داشت و معتقد بود که تنها با برتریِ نظامیِ مطلق میتوان از کمونیسم جلوگیری کرد. جاهطلبیِ علمی: ساختِ بمبِ هیدروژنی، یک “چالشِ علمیِ بزرگ” بود که ذهنِ یک فیزیکدانِ جاهطلب را به خود مشغول میکرد. شیفتگیِ فنی: برای تلر، بمبِ هیدروژنی نه یک “ابزارِ مرگ”، بلکه یک “معمایِ علمیِ شگفتانگیز” بود که باید حل میشد. این شیفتگی، بهتدریج، حسِ اخلاقیِ او را کمرنگ کرد.
C. “ارادهٔ نابودی”؛ فراتر از دفاعِ ملی
نکتهٔ هشداردهندهٔ این پاراگراف، اشاره به “ارادهٔ نابودی” است. تلر نه فقط بهدنبالِ یک “سلاحِ بازدارنده”، بلکه بهدنبالِ “سلاحی برای نابودیِ مطلق” بود. او در دفاع از بمبِ هیدروژنی، حتی با اوپنهایمر که بهشدت مخالفِ ساختِ آن بود، بهطورِ آشکار درگیر شد. این “ارادهٔ نابودی”، نشاندهندهٔ یک “بحرانِ روحی” در میانِ دانشمندانی بود که خود را “خالقانِ جهنم” میدیدند.
D. تناقضِ تاریخی؛ “صلحطلبِ” بهدامافتاده در “جهنمِ فنی”
تلر، نمونهای کلاسیک از “تراژدیِ علمِ مدرن” است: دانشمندی که با نیتِ صلح آغاز کرد، اما با وسواسِ فنی، به یکی از نمادهایِ “نظامیگریِ بیامان” تبدیل شد. این تناقض، در گفتوگویِ تاریخیِ او با اوپنهایمر، بهروشنی نمایان میشود: اوپنهایمر: “ما خونی بر دستانِ خود داریم.” تلر: “من از گناهِ بمبِ اتم احساسِ رضایت میکنم، نه گناه.” این دیالوگ، بهخوبی نشان میدهد که چگونه یک دانشمند، میتواند از “مسئولیتِ اخلاقی” به “شیفتگیِ فنی” مهاجرت کند.
این پاراگراف، تصویرِ “تلری” را بهعنوانِ یک “هشدارِ تاریخی” به نمایش میگذارد: دانشمندی که با یک “شورِ صلحطلبانه” شروع کرد، اما با وسواسِ فنی و ترس از دشمن، به یکی از “معمارانِ جهنم” تبدیل شد. این داستان، یادآورِ این حقیقت است که “ارادهٔ نابودی”، گاهی در لباسِ “دفاعِ ملی” و “پیشرفتِ علمی” پنهان میشود و ما را به تأملیِ عمیق دربارهٔ “مسئولیتِ اخلاقیِ علم” فرا میخواند.
۷: این پاراگراف، یکی از تاریکترین و هشداردهندهترین روایتهایِ تاریخِ پروژهٔ منهتن را به تصویر میکشد: دگردیسیِ اخلاقیِ دانشمندان از حامیانِ صلح به معمارانِ نسلکشیِ شیمیایی. برای درکِ عمقِ این فاجعهٔ اخلاقی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره میشود:
A. انریکو فرمی؛ از نابغهٔ فیزیک تا طراحِ “مرگِ تشعشعی”
انریکو فرمی، یکی از بزرگترین فیزیکدانانِ تاریخ و برندهٔ جایزهٔ نوبل، در سال ۱۹۴۳ پیشنهادی ارائه داد که هنوز هم موجبِ شگفتیِ مورخان است: آلودهسازیِ موادِ غذاییِ آلمان با استرانسیم-۹۰ (یک ایزوتوپِ رادیواکتیو) برای کشتنِ تا نیممیلیون غیرنظامی. این پیشنهاد، نه از یک دیوانه، بلکه از ذهنِ یک نابغهٔ علمیِ برجسته صادر شد که در آن زمان، مشغولِ ساختِ اولین رآکتورِ هستهایِ جهان بود. این تناقض، نشاندهندهٔ “دوپارگیِ وحشتناکِ علمِ مدرن” است: همان ذهنی که قوانینِ کوانتوم را کشف میکند، میتواند طراحِ جنایتیِ جمعی نیز باشد.
B. اوپنهایمر؛ از “ائتلافِ صلحطلبانه” تا “حامیِ نسلکشی”
شگفتانگیزتر از پیشنهادِ فرمی، واکنشِ اوپنهایمر است. او که در جوانی بهشدت تحتِ تأثیرِ فلسفهٔ هندو (بهویژه مفهومِ “آهیمسا” یا “عدمِ خشونت”) بود، نه تنها با این پیشنهاد مخالفت نکرد، بلکه از آن استقبال کرد. این دگردیسی، بهخوبی نشان میدهد که چگونه “فشارِ پروژه” و “نظامیگریِ علمی” میتواند ارزشهایِ اخلاقیِ یک روشنفکر را در هم بشکند. تنها نگرانیِ اوپنهایمر، “کاراییِ عملیاتی” این طرح بود، نه “جنایتِ اخلاقی” آن.
C. منطقِ “کارآمدیِ نظامی” در برابر “اخلاقِ انسانی”
جملهٔ کلیدیِ این پاراگراف، اشاره به “نگرانیِ اوپنهایمر از پراکندگیِ تشعشع” است. این یعنی، او بهجایِ مخالفت با اصلِ این جنایت، صرفاً نگرانِ “افتِ عملکردِ عملیاتیِ” آن بود! این منطق، نمونهای کلاسیک از “تفکرِ مهندسیِ نظامی” است که در آن، انسانها به “اعدادِ آماری” و “اهدافِ استراتژیک” تقلیل مییابند. این تفکر، بعدها در بمبارانِ هیروشیما و ناکازاکی نیز تکرار شد، جایی که تصمیمگیرندگان، بهجایِ سنجشِ ابعادِ انسانیِ فاجعه، صرفاً به “تعدادِ تلفاتِ موردِ انتظار” نگاه کردند.
D. چرا این طرح، عملی نشد؟
خوشبختانه، این طرح بهدلیلِ “مشکلاتِ فنی” (پراکندگیِ تشعشع در طبیعت) و نه “اعتراضِ اخلاقی” کنار گذاشته شد. اما این خود، هشداریِ دیگر است: اگر این طرح از نظرِ فنی عملی بود، چه کسی میتوانست جلویِ اجرایِ آن را بگیرد؟ این روایت، بهخوبی نشان میدهد که در پروژهٔ منهتن، “اخلاق” بهتدریج توسطِ “منطقِ فنی” و “کارآمدیِ نظامی” بلعیده شد.
E. “شکستِ اخلاقیِ جمعی”
این پاراگراف، نه فقط روایتِ یک پیشنهادِ وحشیانه، بلکه تصویرِ شکستِ اخلاقیِ جمعی در پروژهٔ منهتن است. دانشمندانِ بزرگی که برایِ نجاتِ جهان از فاشیسمِ آلمان گرد هم آمده بودند، بهتدریج به ابزارهایی برایِ طراحیِ مرگِ جمعی تبدیل شدند. این “دگردیسیِ اخلاقی”، نتیجهٔ ترکیبی از عوامل بود: فشارِ روانیِ جنگ. وابستگی به تأمینِ مالیِ نظامی. شیفتگیِ فنی به قدرتِ بمب. نظامیگریِ سازمانیافتهٔ پروژه.
۸: این پاراگراف، یکی از تأثیرگذارترین و عمیقترین روایتهایِ تاریخِ علم را به تصویر میکشد: لحظهای که روشنایی، به «سیاهیِ ابدیِ» ذهنِ بشر تبدیل شد. برای درکِ عمقِ این روایتِ شاعرانه و تاریخی، به چند نکتهٔ کلیدی اشاره میشود:
A. «نوری که هرگز خاموش نمیشود»
رابی، یکی از برجستهترین فیزیکدانانِ قرن بیستم، این انفجار را نه فقط با «چشم»، بلکه با «تمامِ وجود» خود احساس کرد. عبارتِ «برای همیشه در ذهنِ من حک شد»، نشاندهندهٔ لحظهای است که در آن، «علم» و «روانِ انسان» در هم میآمیزند. این لحظه، نه فقط یک آزمایشِ علمی، بلکه یک «تجربهٔ روحیِ جمعی» بود که ذهنِ همهٔ شاهدان را برای همیشه نشاندار کرد.
B. «نوری که از خودِ جهان فراتر میرود»
رابی، با دقتِ یک فیزیکدانِ برجسته، از «روشنترین نوری که بشر تا به حال دیده است» سخن میگوید. این توصیف، فراتر از یک مشاهدۀ علمی است؛ این یک «تجربۀ متافیزیکی» است که در آن، «مرزِ میانِ انسان و خدا» در هم میشکند. این نور، نه فقط یک پدیدۀ فیزیکی، بلکه «نمادِ تولدِ عصرِ اتمی» است؛ عصری که در آن، بشر به قدرتِ خدایان دست یافت، اما روحِ خود را در این مسیر از دست داد.
C. «نوری که از میانِ وجودِ انسان نفوذ میکند»
تعبیرِ «از میانِ وجودِ انسان نفوذ کرد»، نشاندهندهٔ یک «تجربۀ تروماتیکِ جمعی» است. این نور، نه فقط از چشم، بلکه از «روح» و «هویتِ انسانی» عبور کرد و چیزی را در درونِ شاهدان تغییر داد. بسیاری از دانشمندانی که شاهدِ اولین انفجارِ هستهای بودند، بعدها از «ازدسترفتنِ حسِ معصومیت» خود سخن گفتند. این نور، «غبارِ بیگناهی» را از چشمانِ آنها پاک کرد و آنها را با «مسئولیتِ سنگینِ قدرتِ خلقشده» روبرو کرد.
D. «نوری که جهان را تغییر داد»
این پاراگراف، یک «لحظۀ تاریخیِ محض» را به تصویر میکشد: لحظهای که در آن، «جهانِ قدیم» با «جهانِ جدید» جایگزین شد. نورِ بمب، نه فقط صحرای نیومکزیکو، بلکه «افقِ اخلاقیِ بشریت» را برای همیشه تغییر داد. این روایت، یادآورِ این است که «پیشرفتِ علمی» همیشه با «مسئولیتِ اخلاقی» همراه نیست و گاهی، روشنترین نورها، تاریکترین سایهها را به همراه میآورند.
۹: «همهی ما حرام زاده هستیم»؛ اعترافی که تاریخ را تغییر داد
کنت بینبریج، فیزیکدانی که مسئولیتِ اجراییِ آزمایشِ «ترینیتی» را بر عهده داشت، با این جملهٔ کوتاه و زننده، تمامِ تناقضِ پروژهٔ منهتن را خلاصه کرد. او که در طولِ سالها، با تمامِ وجود برایِ ساختِ بمب تلاش کرده بود، در لحظهٔ پیروزی، بهجایِ شادی، به «نفرت از خود» و «شرمِ اخلاقی» رسید. این جمله، نه یک فحشِ ساده، بلکه یک اعترافِ تاریخی بود: «ما با شکستنِ مرزهایِ اخلاقی، انسانیتِ خود را از دست دادهایم.»
بینبریج در ادامه، آزمایش را «نمایشیِ زننده و در عین حال، تحسینبرانگیز» توصیف میکند. این دوگانگی، کلیدِ درکِ تراژدیِ بمبِ اتم است: تحسینبرانگیز: از منظرِ علمی، این آزمایش، یک پیروزیِ بینظیر بود. زننده: از منظرِ اخلاقی، این آزمایش، یک جنایتِ جمعی بود. این دوگانگی، در روحِ تمامِ دانشمندانی که در آن صبحِ تابستانی گرد هم آمده بودند، ریشه دواند. واکنشِ اوپنهایمر به این جمله، یکی از صمیمیترین و در عین حال، غمانگیزترین لحظاتِ تاریخِ علم است. او که در سکوتِ سنگینِ پس از انفجار، بهدنبالِ کلماتی برایِ بیانِ «احساساتِ دوپارهاش» میگشت، ناگهان جملهای را میشنود که «تمامِ حقیقتِ تلخ» را در خود دارد. او این جمله را «بهترینِ پاسخ» مینامد، زیرا این جمله، بهجایِ خودفریبیِ علمی، به «اعترافِ صادقانه» به «فاجعهٔ اخلاقی» تبدیل میشود. بینبریج و اوپنهایمر، هر دو میدانستند که این لحظه، نقطهٔ عطفی در تاریخِ بشریت است. آنها نه فقط یک سلاح، بلکه «افقِ جدیدی از وحشت» را خلق کرده بودند. این آگاهی، سنگینیِ غیرقابلِ تحملی را بر دوشِ آنها گذاشت. اوپنهایمر بعدها در گفتوگوییِ معروف، از عبارتِ «من مرگ شدم، نابودگرِ جهانها» (از کتابِ «بهگود گیتا») برای توصیفِ این لحظه استفاده کرد. اما جملهٔ بینبریج، بسیار سادهتر و صریحتر از هر شعری، «تاریکیِ روحِ انسان» را پس از این آزمایش نشان میدهد.
این پاراگراف، یکی از تلخترین و در عین حال، زیباترین روایتهایِ تاریخِ علم را به تصویر میکشد: لحظهای که «پیروزیِ علمی» به «شکستِ روحی» تبدیل میشود. جملهٔ بینبریج، نه فقط یک واکنشِ شخصی، بلکه یک مرثیه برای انسانیتِ ازدسترفته است. این روایت، یادآورِ این حقیقت است که «پیشرفت» بدون «اخلاق»، نه یک دستاورد، بلکه یک «شکستِ بزرگ» است؛ شکستی که تا ابد، بر وجدانِ بشر سنگینی خواهد کرد.

|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
در آن صبح، جنگندههای مصری و سوری یک حمله غافلگیرکننده به فرودگاههای اسرائیل به راه انداختند که مکمل پیشروی زرهی نیروهای زمینی مصر از طریق کانال سوئز و حمله متناظر سوریه به بلندیهای جولان تحت کنترل اسرائیل بود. ارتش اسرائیل که در باره آن بسیار داد سخن دادهاند غافلگیر شده بود، تلفات سنگین اولیه متحمل شد و قبل از تجدید سازمان نهایی، به طور آشفته عقب نشست. در حالی که شوروی با عجله در تأمین مجدد تجهیزات نظامی برای مصر و سوریه اقدام می نمود، و ایالات متحده نیز همین کار را برای اسرائیل انجام می داد، معادله میدانی به تدریج معکوس شد تا اینکه آتشبس تحت میانجیگری سازمان ملل در اواخر اکتبر برقرار گردید. اما حتی پیش از آن، اقتصادهای جهان غرب چیزی را متحمل شدند که قرار بود اولین ضربه از سه ضربه عظیم پیاپی باشد. هر یک از آنها یا توسط شاه مهندسی شده بود یا در هر حال کاملاً به نفع او تمام میشد.
در میان هشدار بینالمللی ناشی از جنگ، وزیران نفت کشورهای خلیج اوپک در ۱۶ اکتبر در کویت جلسه اضطراری تشکیل دادند. در طول سه روز بعد، در حالی که درگیریهای اعراب و اسرائیل ادامه داشت، آنان به طور پیوسته قیمتهای نفت را افزایش داده و همچنین کاهش تولید را اعلام کردند، به طوری که در تنها هفتاد و دو ساعت، قیمت نفت خلیج به بیش از ۵ دلار برای هر بشکه جهش کرد. یک نیروی محرک پشت این افزایش، وزیر دارایی ایران، جمشید آموزگار بود – که البته روش دیگری برای اشاره به نقش شاه در این جریان بود. اما هنوز هم چیزهای بسیار بیشتری در راه بود.
با خروج بیدرد سر هیئت ایرانی از کویت در ۱۹ اکتبر، وزیران نفت عرب به رهبری عربستان سعودی، تحریم نفتی علیه ایالات متحده را در تلافی برای ارسال تسلیحات هوایی به اسرائیل اعلام کردند. برای جلوگیری از نوع تغییر مسیر عرضهها که تحریم ۱۹۶۷ را ناکام گذاشته بود، وزیران عرب همچنین کاهش فوری ۵ درصدی در تولید نفت را فرمان دادند، که به دنبال آن کاهش ۵ درصدی بیشتر هر ماه تا زمانی که خواستههای جهان عرب علیه اسرائیل برآورده شود، خواهد بود. این یک حرکت استادانه بود، و حرکتی که اقتصادهای غربی پاسخی برای آن نداشتند. بلافاصله، مجموعه جدیدی از خریدهای وحشتزده باعث کمبود در سراسر جهان غرب شد. در ایالات متحده، بازار سهام سقوط کرد، بیکاری افزایش یافت و به زودی منظره صفهای بسیار طولانی از ماشینهایی پدیدار شد که رانندگانشان ساعتها منتظر بنزین میماندند – و دو برابر قیمت هفتههای قبل را میپرداختند – آن هم از معدود پمپ بنزینهایی که هنوز فعال بودند.
همانند سال ۱۹۶۷، ایران طرف تحریم نفتی عرب در سال ۱۹۷۳ نبود. برعکس، با خروج هیئتش از کویت در آستانه آن تصمیم، شاه میتوانست ادعا کند از طرح عرب ها بیخبر بوده است. در عوض، با بهرهبرداری از کمبودهای عظیمی که اکنون در سراسر جهان در حال گشوده شدن بود، او به سرعت تولید ایران را افزایش داد و آن را به غرب مستأصل، و همچنین به اسرائیل، با قیمت افزایش یافتهای که تنها روزهای پیش از آن به طراحی آن کمک کرده بود، فروخت.
اما شاهنشاه هنوز کارش تمام نشده بود. با لرزش درد اقتصادی تحریم و کاهش تولید در اقتصادهای جهانی، برخی از وزیران نفتی محافظهکارتر اوپک به سرعت شروع به تردید کردند، با این درک که رکود جهانی در نهایت به آنان نیز آسیب خواهد زد. سرآمد این افراد، وزیر نفت عربستان سعودی، شیخ زکی یمانی بود، که در جلسه دیگری از اوپک در تهران در اواخر دسامبر، خواستار خویشتنداری شد. آن جلسه بار دیگر فرصتی به شاه داد تا یک کودتای مالی را انجام دهد در حالی که خود را یک میانهروی تحت محاصره افراطیها تصویر میکرد. با اینکه عربستانیها به دنبال تعیین قیمت جدید نفت حداکثر ۸ دلار برای هر بشکه بودند، اما برخی از تندروها خواستار افزایشهایی تا ۲۳ دلار شدند، شاه به شدت بر قیمت پایه «توافقی» ۱۱٫۶۵ دلار فشار آورد. آنقدر محکم بر آن عدد پایبند بود که یمانی در نهایت کوتاه آمد، و از آنجا که عربستان سعودی همچنان بزرگترین صادرکننده نفت جهان باقی ماند، این معیار را برای همه دیگران تعیین کرد. بار دیگر، شاه در افزایش قیمت نفت نقش اساسی داشت – اکنون در کمتر از شش ماه چهار برابر شده بود – اما در پایان نشست تهران میتوانست با چهرهای جدی ادعا کند که در برگرداندن خواستههای باجخواهانه همکاران تندروی خود با «مهربانی و سخاوت» نسبت به غرب عمل کرده است.
برای شاه، چنین پیروزی خیره کننده ای پس از سالها ناامیدی، بوی شیرین انتقامجویی نیز به همراه داشت، و شاید حتی چنان مرد سختانضباطی نتوانست خودداری کند و کمی فخر نفروشد. در پی کنفرانس تهران، و در حالی که جهان صنعتی در رکود ویرانگر فرو میچرخید، پادشاه به شکلی غیرمنتظره تلاش کرد خود را به عنوان صدای وجدان محیط زیستی در نقش تازه ای بازتعریف کند. او موعظه کرد که برای مدتی بسیار طولانی، غرب رودها و آسمانهای خود را با وابستگی بردگیوار به نفتِ ارزان خارجی ویران کرده است. او استدلال کرد که با افزایش قیمتها، کشورهای تولیدکننده نفت به دیگران کمک میکنند تا از روشهای اسرافکارانه خود دور شوند و توسعه منابع انرژی جایگزین کمتر مضر برای سیاره را تشویق کنند. همه اینها نکات کاملاً معتبری بودند، البته، اما تعداد کمی در غرب از پیامی که توسط یک پادشاه ایرانی از خودراضی ارائه میشد قدردانی کردند. قطعاً او دوستان آمریکایی جدید کمی در طول یک حضور پربیننده در برنامه «۶۰ دقیقه» شبکه سیبیاس به دست آورد؛ شاه پس از شنیدن خونسردانه سخنان مصاحبه گری به نام مایک والاس (Mike Wallace)، که به شیوههای بیشماری به افزایش قیمت نفت اشاره می کرد و این که چگونه این افزایش باعث رنج و گرفتاری مردم آمریکا شده بود، شاه لبخندی زد و پاسخ داد: «بهش عادت میکنید.»
اما اصلاً چرا باید برای شاه مهم باشد؟ غرب انتخابی جز پرداخت نداشت، و پرداخت هم کرد. بین سالهای ۱۹۷۰ و ۱۹۷۳ (۱۳۴۹و۱۳۵۲)، درآمدهای نفتی سالانه ایران از ۱.۲ میلیارد دلار به ۴.۴ میلیارد دلار افزایش یافته بود، هم به دلیل افزایش تولید و هم انواع افزایشهای قیمت متوسطی که شاه با توافق در ۱۹۷۱ در تهران خودش آن را مهندسی کرده بود. تنها در سال ۱۹۷۴ (۱۳۵۳)، با قیمت نفتی برابر ۱۱.۶۵ دلار در هر بشکه، این درآمدها پنج برابر شد و به ۲۱.۴ میلیارد دلار رسید. در بافت وسیعتر، در کمتر از بیست سال، درآمدهای نفتی ایران به طور شگفتانگیزی صد برابر افزایش یافته بود. نتیجه جامعهای بود که عملاً روزانه دستخوش تغییر رادیکال بود.
با توجه به اهمیت عمیقی که ایران اکنون برای ایالات متحده در تقریباً هر حوزهای — اقتصادی، البته، اما همچنین سیاسی و نظامی — به دست آورده بود، ممکن است انتظار داشته باشیم نمایندگان آمریکا در داخل کشور علاقه شدیدی به بررسی آن تغییرات نشان دهند، تا آنچه در زیر سطح اوضاع در ایران میگذرد را کاوش کنند تا هرگونه خطرات بالقوه برای این رابطه را بهتر ارزیابی کنند. اما در این مورد، همانگونه که در بسیاری دیگر از جنبههای روابط آمریکا و ایران، امور لزوماً مطابق انتظارات پیش نرفت.
***
یک واقعیت بدیهی کاملاً آشکار است که اهمیت یک کشور برای روابطش با دیگری در اندازه مأموریت دیپلماتیکش منعکس میشود. در اواخر دهه ۱۹۴۰ (حدود ۱۳۲۰)، هیئت نمایندگی آمریکا در ایران متشکل از شش عضو کارمند بود که در یک ساختمان کوچک دو طبقه در مرکز تهران فعالیت میکردند که سفیر وقت، که به راحتی در یک محوطه محصور در دامنه کوهها اقامت داشت، به ندرت حتی از آن بازدید میکرد. هنگامی که از همین سفیر پرسیده شد آیا تمایل دارد تحت حفاظت یک گروه محافظ تفنگداران دریایی باشد، یک ترتیبات امنیتی که در آن زمان در مأموریتهای دیپلماتیک آمریکا در حال مد شدن بود، پاسخ داد که سگهای پودل خانگیاش بیش از حد کافی هستند.
در اوایل دهه ۱۹۵۰، یک هیئت نمایندگی بسیار گسترشیافته به یک سفارتخانه تازهساخت در خیابان تخت جمشید نقل مکان کرد، یک سازه دو طبقه بهطور قابل توجهی دلگیر اما واقع در یک محوطه دلپذیر بیست و هفت هکتاری از باغها و راههای سایهدار درختکاری شده. تا آغاز دهه ۱۹۶۰ (۱۳۳۹)، این ساختمان دیگر جوابگو نبود. در طول دهه دیگر، تا زمان جشن تخت جمشید، محوطه سفارتخانه با بیش از یک دوجین ساختمان دیگر پوشیده شده بود، و شاخههای وابسته مأموریت دیپلماتیک آمریکا بین چندین برج اداری دیگر در سطح شهر پراکنده بودند. این تحول قابل توجهی را تأکید میکرد: در بیستوپنج سال، حضور دیپلماتیک آمریکا در ایران از سه نفر به حدود سیصد نفر افزایش یافته بود، و همراه با پستهای سنتی کنسولی و وابسته که تقریباً در هر سفارتخانهای یافت میشود، مقامات آمریکایی در تهران پایگاههای محلی یک لیست الفبایی از سایر آژانسهای فدرال را اداره میکردند: افبیآی، اناسای، دیایآی، افایای (FBI, NSA, DEA, FAA).
اما یک واقعیت بدیهی دیگر درباره سفارتخانهها — در واقع، درباره تقریباً هر محل کار — این است که هر چه بزرگتر میشوند، از محیط پیرامون خود فاصله بیشتری پیدا می کنند — و به عبارتی، کودنتر می شوند. در این مورد، تا اواسط دهه ۱۹۷۰ (منتهی به سال های انقلاب)، سفارتخانه در حال گسترش در خیابان تخت جمشید به عنوان دژی واقعی از حماقت ایستاده بود.
باید گفت که چنین موردی، تا حدی از ویژگیهای ذاتی تقریباً تمام هیئتهای نمایندگی آمریکا در خارج بود.
در حالی که یک دیپلمات اروپایی ممکن است پنج یا شش سال در یک پست خارجی یکسان خدمت کند، یک مأموریت استاندارد برای همتایان آمریکایی دو تا سه سال است، به این معنی که آنها تمایل دارند درست وقتی شروع به درک عمیقتری از یک مکان میکنند جابجا شوند. علاوه بر این، در حالی که از یک دیپلمات اروپایی انتظار میرود حداقل به زبان محلی آشنایی داشته باشد، همین امر برای همکار آمریکایی دائماً در حال انتقالش صدق نمیکند. این به ویژه در مورد زبانهای «عجیب و غریب» مانند فارسی صادق است. در حالی که وزارت امور خارجه آمریکا یک موسسه آموزشی عالی زبان خارجی اداره میکند، افسران خدمات خارجی طبیعتاً به سمت آن زبانهایی گرایش دارند که در بیشترین تعداد کشورها صحبت میشوند تا فرصتهایشان برای مأموریتهای خارجی به حداکثر برسد. برای مثال، عربی زبان رسمی در بیستوچهار کشور است، در حالی که فارسی زبان «بنبست» (cul-de-sac) [یا زبان کم کاربرد در این عرصه] است و دچار محدودیت گستره جغرافیایی که فقط در ایران و افغانستان صحبت میشود. در نتیجه، حتی یک سفارتخانه کوچک اروپایی در تهران در دهه ۱۹۷۰ احتمالاً اعضای فارسیزبان بیشتری در هیئت خود داشت تا حدود نیم دوجین سخنورانی که در مؤسسه بسیار بزرگتر آمریکایی یافت میشد.
ویژگی غیرمعمول دیگر یک سفارت نوعی (typical) آمریکا این است که درصد بسیار بالایی از کارکنان منشی و اداری سطح متوسط آن تمایل دارند استخدامهای محلی باشند، یا افاسانها (FSNs) یعنی اتباع خدمات خارجی در اصطلاح وزارت امور خارجه. در بیشتر هیئتهای نمایندگی آمریکا، نسبت کارکنان خارجی به آمریکایی حدود دو به یک است، در حالی که در سفارت تهران اغلب به سه به یک نزدیک میشد. نه تنها این کارگران محلی طبیعتاً از بخشهای تحصیلکردهتر و مرفهتر جامعه — یعنی راضیترینها — جذب میشدند، بلکه بدون شک قبل از استخدامشان توسط ساواک از نظر گرایشهای موافق دولت غربال میشدند. این بدان معنا بود که بیشتر دیپلماتهای آمریکایی مأمور در تهران در دهه ۱۹۷۰ در داخل یک حباب روزمره زندگی میکردند که منحصراً توسط ایرانیان انگلیسیزبان — خواه همکاران افاسان در اداره یا مقامات دولتی ایران — پر شده بود که احتمالاً کاملاً از رژیمی که از آن سود میبردند حمایت میکردند.
اما حباب در آنجا پایان نمییافت. در مأموریتهای بزرگتر خارجی، وزارت امور خارجه تلاش میکند تا حدی که بودجه و حساسیتهای محلی اجازه میدهد، از چیزهای مخصوص آمریکایی وارد کند. علاوه بر باشگاههای اجتماعی و ورزشی مخصوص آمریکاییها، این به شکل فروشگاههای تدارکاتی دولتی است که با محصولات غذایی آمریکایی پر شدهاند و فروشگاههای پیایکس (post exchanges (PXs)) [فروشگاه های مخصوص آمرکایی ها در پایگاه های نظامی]، فروشگاههای بزرگی که دارندگان دسترسی میتوانند هر چیزی از واکس کفش تا سیستم استریو را که از آمریکا وارد شده و اغلب با تخفیفهای قابل توجه فروخته میشود بخرند. پیایکس (PX) آمریکا در تهران سازه عظیمی به اندازه یک والمارت (Walmart) یا تارگت (Target) امروزی بود و به قدری محصول جابهجا میکرد که یک بازار سیاه پررونق را حمایت میکرد. بیشتر خانوادههای آمریکایی که از پیایکس خرید میکردند، فرزندانشان را نیز به مدرسه آمریکایی تهران میفرستادند و در خانههای مجلل واقع در پشت دیوارهای بلند در محلههای بهتر شهر زندگی میکردند. به همین شکل، ممکن بود یک دیپلمات آمریکایی کل مأموریت خود را در ایران انجام دهد و عملاً هیچ تعاملی با «ایرانیان عادی» جز ایرانیان کارمند سفارت و باغبان یا خدمتکار خانهاش نداشته باشد.
اما چه می شد اگر یک افسر خدمات خارجی مبتکر میخواست این پرده را کنار بزند، تا سعی کند احساسی از امور فراتر از سطح ظاهری جامعه ایران به دست آورد، شاید حتی دیدگاه کسانی را که کاملاً شیفته حکومت شاه نبودند یاد بگیرد؟ این تا حدی مجاز بود، اما اگر کمی فراتر از این پرده پیش میرفتید، به یک ویژگی تعیینکننده ایران سلطنتی برخورد میکردید.
از دهه ۱۹۴۰ به بعد، هر زمان که شاه میفهمید دیپلماتهای خارجی با کسانی که رقیب یا مخالف خود میدانست صحبت میکنند، خشمگین میشد. با نزدیکتر شدن روابط آمریکا و ایران، تمایل سفیران آمریکایی متوالی برای ماندن در سمت خوب اعلیحضرت نیز بیشتر شد، و بیشتر آنها کارمندان زیردست خود را از معاشرت با ناراضیان یا دنبال کردن انواع سفرهای جمعآوری واقعیت انتقادی که میدانستند شاه را ناراحت میکند، منصرف میکردند. از آنجا که شاه با گذشت زمان حساسیت بیشتری روی این موضوع پیدا کرد نه کمتر، به این معنی نیز بود که به تدریج تعداد کمتری از چنین سفرهایی اصلاً انجام میشد. هیچ دستور صریحی در سفارت صادر نشد که تماس با مخالفان پادشاه یا گزارش کردن بیماریهای ایران را منع کند، اما نیازی هم نبود. در عوض، هر کارمند مبتکری درک میکرد که اصرار بر چنین تلاشهایی خطر برچسب «مشکلساز» (troublemaker) را برای آنها دارد — نه یک تقویتکننده شغلی در هر سازمانی، و تقریباً قطعاً نه در خدمات خارجی آمریکا. در نتیجه، در چشم اکثر آمریکاییهای مأمور در ایران، پادشاهی ایران تقریباً همان چیزی باقی می ماند که شاه و رژیمش انتخاب میکردند به آنها بگویند.
سپس سیل پول نفت اوایل دهه ۱۹۷۰ آمد، که در تب ثروت نفتی ایران (Iranian gold rush) در سال ۱۹۷۴ (۱۳۵۳) به اوج رسید، و آنچه غفلت و بیتوجهی آمریکاییها بود که بر اساس ویژگیهای نهادی ساخته شده بود، به کلی به چیز دیگری تبدیل شد. در واقع تبدیل به چیزی عمدی شد، جهلی که باید از آن محافظت و دفاع میشد.
شاید هیچ آمریکاییای بیش از یک افسر خدمات خارجی به نام هنری پرچت (Henry Precht) شاهد مستقیم تأثیرات این پدیده نبود.
در تابستان ۱۹۷۲ (۱۳۵۱)، پرچت چهل ساله ستاره درخشانی در وزارت امور خارجه بود. کهنهسرباز نیروی دریایی که هنوز با لهجه کشیده و عمیق جنوبی آمریکا (Savannah) که در آن به دنیا آمده بود صحبت میکرد، پیش از آن که از نظر حرفهای شانس فوقالعادهای داشته باشد و درست در آستانه جنگ ششروزه ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) به بخش اعراب و اسرائیل در واشنگتن منصوب شود، مأموریتهای خوبی در رم و اسکندریه مصر داشته است. در صبحی که در ژوئیه ۱۹۷۲ به مقر وزارت امور خارجه وارد شد، تازه از یک دوره دو ساله فوقالعاده به عنوان نفر دوم سفارت آمریکا در جزیره گرمسیری موریس (Mauritius) بازگشته بود و در خط انتظار برای یک سمت (پست) مهم و بسیار پرتقاضای دیگر قرار داشت. او به یاد آورد: “به من گفته شد قرار است به تهران بروم تا افسر سیاسی/نظامی باشم، یک موقعیت کلیدی در سفارت.”
در واقع، این یک موقعیت کلیدی بود — یا حداقل تا همین اواخر بوده است. در طول ربع قرن گذشته، افسر سیاسی/نظامی (political/military officer (PMO)) منصوب به سفارت تهران به عنوان رابط اصلی بین دولت ایران در تلاشهایش برای دریافت کمکها و تسلیحات نظامی آمریکایی و آن مقامات در وزارت امور خارجه و پنتاگون که مأمور ارزیابی این درخواستها بودند، خدمت کرده بود. این شغل در سالهای اولیه کاملاً سرراست بود، زمانی که ایران فقیر التماس چنین کمکی میکرد، یعنی هنگامی واشنگتن میتوانست، و البته نیز اغلب این التماسها را رد می کرد. اما از اواخر دهه ۱۹۵۰، هنگامی که درآمدهای نفتی افزایش یافته به شاه امکان داد سعی کند مقدار زیادی مواد و تجهیزات را مستقیماً بخرد، این ارتباط ها بسیار پیچیدهتر شده بود. در این وضعیت و شرایط جدید، افسر سیاسی/نظامی (PMO) اغلب برای معامله کردن و سروکارداشتن با یک پادشاه بیتاب در موقعیت ناراحتکنندهای قرار میگرفت، شاهی که برای تأیید و تحویل سریع لیست آرزوهای تسلیحاتیاش فریاد میزد، زیرا یک بوروکراسی گسترده و متنوع در واشنگتن نیاز به فرصت کافی داشت تا آن لیستها را تحلیل، اصلاح — و گاهی رد — کند. و حالا به این مشکل، این ویژگی عجیب اضافهشده بود که از نظر تاریخی این پنتاگون بود، که اغلب به عنوان تأمینکننده مشتاق اسلحه به دیکتاتورها توصیف میشد، که به طور مداوم سعی میکرد بر هجوم خریدهای تسلیحاتی شاه ترمز بگذارد، در حالی که وزارت امور خارجه ظاهراً لیبرالتر آماده بود تا هر آرزوی او را برآورده کند. به طور خلاصه، این سمتی (post) بود که ظرافت و توانایی آرام کردن چندین حوزه قدرت به طور همزمان را میطلبید.
اما باز هم، این کارکرد افسر سیاسی/نظامی (PMO) بود. همانگونه که هنری پرچت در آن صبح ژوئیه ۱۹۷۲ (خرداد ۱۳۵۱) وقتی با رئیس بخش ایران وزارت امور خارجه، جک میکلوش (Jack Miklos)، ملاقات کرد، او کشف کرد که این موقعیت اخیراً دستخوش تغییرات رادیکالی شده بود. به لطف پیمان محرمانهای که نیکسون و کیسینجر تنها دو ماه قبل با شاه منعقد کرده بودند، افسر سیاسی/نظامی در تهران دیگر نیازی نبود نگران بازی کردن نقش واسطه باشد، یا واقعاً نگران چیز زیادی باشد. میکلوش برای پرچت که شوکهشده بود توضیح داد که با آن پیمان، شاه اکنون آزاد است تا “هر چه میخواهد به جز سلاحهای هستهای بخرد و آمریکاییها او را مورد بازخواست قرار نخواهند داد.” همانگونه که پرچت به یاد آورد، مدیر کشور سپس با بیخیالی پیشنهاد داد که این ها همه از روی نیت خیر است و “باید بسیاری از مشکلات من در ایران را حل کند.”
اما آنچه به دنبال آمد فرآیند توجیه پرچت را تنها عجیبتر کرد. وقتی پرسید برای آماده شدن برای مأموریتش چه کتابهایی درباره ایران معاصر بخواند، میکلوش، که پنج سال گذشته رئیس بخش ایران (Iran desk) بود، شانههایش را بالا انداخت: «هیچ کتابی در دسترس نیست.» پرچت میدانست این ادعای درست نیست، زیرا مهمترین کتاب اخیر درباره صحنه سیاسی و اقتصادی ایران توسط یک افسر سابق سیا نوشته شده بود و او را به به منتقد تند از شاه تبدیل کرده بود، در نتیجه کتابش عملاً در وزارت امور خارجه ممنوع شده بود. پرچت پاسخ بیاعتنای دیگری گرفت وقتی درباره گذراندن یک دوره مقدماتی فارسی پرسید؛ به او گفته شد اصلاً چنی چیزی لازم نیست، ، زیرا تقریباً تمام افسران نظامی ایرانی که با آنها سر و کار خواهد داشت انگلیسی صحبت میکنند. در نتیجه، فهرست توجیهی پرچت به سرعت تمام شد. معمولاً وقتی یک افسر خدمات خارجی به منطقهای که با آن آشنا نیست فرستاده میشود، توجیه وزارت امور خارجه سه یا چهار هفته طول میکشد. قبل از اعزام به یکی از مهمترین متحدان ایالات متحده در جهان در حال توسعه، توجیه هنری پرچت تنها چهار روز طول کشید.
اما تا زمانی که او و خانوادهاش در آن پاییز به تهران رسیدند، افسر سیاسی/نظامی (PMO) جدید به طور کامل درک کرد که موقعیتش چقدر به طور چشمگیری تغییر کرده است. به جای سبد سنتی ارتباط با افسران نظامی ایرانی، بخش عمده کار پرچت اکنون شامل خدمت به عنوان پیشقراول صنایع دفاعی آمریکا بود، هدایت پیمانکاران بازدیدکننده به جلسات با آن مقامات نظامی ایرانی که به عنوان واسطه خرید عمل میکردند. او به یاد آورد: “فقط یک گردش مداوم از این افراد به تهران در جریان بود و آنها سعی میکردند هر چیزی زیر آفتاب را به ایرانیان بفروشند.”
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
چشمانداز: اعلان جنگ اقتصادی بیسابقه آمریکا به ایران
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
حمله و دشمنی:
چه کسی جنگ اسرائیل-آمریکا و جمهوری اسلامی را آغاز کرد؟
درآمد
سخن بر سر موافقت یا مخالفت با جنگ اسرائیل و آمریکا علیه جمهوری اسلامی نیست. نه موافقت کسی چون من جنگی را برمیانگیزد و نه مخالفت، طرفین را از جنگیدن بازمیدارد. پیش از موافقت یا مخالفت، میباید اندیشید و پرسید: چه کسی جنگ را آغاز کرد؟
این پرسش با «چه کسی نخست حمله نظامی کرد؟» یکی نیست. آغاز حمله را میتوان با روز و ساعت تعیین کرد؛ آغاز دشمنی را نه. دشمنی ممکن است سالها پیش از نخستین بمباران در باور سیاسی حریف شکل گرفته، به سیاست بدل شده و زمینه رویارویی را فراهم کرده باشد. از همین رو، برای پاسخ به پرسش نخست باید هر دو را دانست: چه کسی حمله نظامی را آغاز کرد و چه فرایندی پیش از آن، دشمنی را به رویارویی نظامی رساند.
برای بررسی این فرایند، میان دو گونه دشمنی تمایز میگذاریم : دشمنی واکنشی و دشمنی ایدئولوژیک. این دو را باید مفهوم های تحلیلی دانست، نه دو وضعیت کاملاً جدا از یکدیگر؛ در جهان واقعی ممکن است با هم درآمیزند. پرسش این است که کدامیک سرچشمه و بنیاد پایدار یک دشمنی را بهتر توضیح میدهد.
تعریف دقیق این دو را در بخش بعد خواهیم آورد. در اینجا بدین بسنده کنیم که دشمنی واکنشی از کردار طرف مقابل برانگیخته میشود، اما دشمنی ایدئولوژیک ریشه در باور دارد و بیش از آنکه مخالفت با رفتاری معین باشد، متوجه هویت یا حق موجودیت طرف مقابل است. در دشمنی واکنشی، دگرگونی رفتار حریف میتواند دشمنی را کاهش دهد؛ در دشمنی ایدئولوژیک، تا هنگامی که باور بنیادین پابرجاست، تغییر رفتار حریف لزوماً دشمنی را از میان نمیبرد.
این تمایز برای فهم رابطه جمهوری اسلامی و اسرائیل بنیادی است. اگر دشمنی جمهوری اسلامی واکنشی باشد، باید سرچشمه آن را در کردار اسرائیل جست و در نتیجه پذیرفت که با دگرگونی آن کردار، امکان کاهش یا پایان یافتن دشمنی نیز وجود دارد. اما اگر دشمنی ایدئولوژیک باشد، سرچشمه آن را باید در باوری جست که مستقل از این یا آن رفتار اسرائیل، موجودیت سیاسی آن را نمیپذیرد. در آن صورت، پرسش دیگری پیش میآید: آیا این دشمنی در حد باور و گفتار باقی مانده است، یا با برخورداری از ابزار و توانایی، به سیاست و کردار و در نتیجه به تهدیدی عینی برای امنیت اسرائیل بدل شده است؟
از همین رو، بررسی را نمیتوان از حمله اسرائیل و آمریکا در سال ۱۴۰۴ آغاز کرد. باید تاریخ دشمنی جمهوری اسلامی با موجودیت سیاسی اسرائیل، تبدیل این دشمنی به سیاست حکومتی، و پشتیبانی از مبارزه مسلحانه علیه آن را نیز سنجید.
این نوشته در پی شناخت سرشت دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل و سنجش سهم این دشمنی در فرایندی است که سرانجام به حمله نظامی اسرائیل و آمریکا انجامید.
دشمنی واکنشی و دشمنی ایدئولوژیک
همه دشمنیها از یک جنس نیستند. برای شناخت سرچشمه و پایداری دشمنی میان دولتها، در این نوشته میان دو گونه تحلیلی تمایز میگذاریم: دشمنی واکنشی و دشمنی ایدئولوژیک. این دو در جهان واقعی لزوماً از یکدیگر جدا نیستند و ممکن است در هم آمیزند؛ تمایز میان آنها برای این است که دریابیم کدامیک سرچشمه و بنیاد پایدار دشمنی را بهتر توضیح میدهد.
دشمنی واکنشی از کردار دیگری برمیخیزد. اگر کشوری به کشور دیگری یورش برد یا امنیت آن را تهدید کند، کشور مورد تهدید ممکن است با دشمنی و رویارویی پاسخ دهد. سرچشمه دشمنی در اینجا رفتاری است که میتواند دگر شود. اگر آن رفتار پایان گیرد، علت آغازین دشمنی نیز از میان میرود؛ هرچند پیامدهای آن، مانند ترس، بدگمانی و خاطره درگیری، ممکن است همچنان پایدار بمانند. تاریخ نشان داده است که دشمن امروز میتواند دوست فردا شود؛ رابطه فرانسه و آلمان پس از جنگ جهانی دوم نمونه برجستهای از چنین دگرگونیای است.
در واقعگرایی مورگنتا، میتوان پشتوانهای برای فهم این امکان یافت. نزد او، سیاست خارجی خردمندانه باید هدفهای خود را بر پایه منافع ملی تعریف کند و میان این هدفها و توان واقعی برای دستیابی به آنها تناسب برقرار سازد. از آنجا که منافع، تواناییها و آرایش نیروها میتوانند دگر شوند، دوستی و دشمنی میان دولتها نیز ناگزیر و همیشگی نیست.
دشمنی ایدئولوژیک از منطق دیگری پیروی میکند. در اینجا سرچشمه اصلی دشمنی نه کردار معینی از حریف، بلکه داوری درباره هویت، مشروعیت یا حق موجودیت اوست. از همین رو، تغییر رفتار حریف لزوماً دشمنی را از میان نمیبرد؛ زیرا موضوع اختلاف تنها این نیست که حریف چه میکند، بلکه این است که آیا اساساً آنچه هست، پذیرفتنی است یا نه.
این تمایز مفهومی از آنِ این نوشته است، اما در اندیشه ریمون آرون میتوان پشتوانهای برای فهم یکی از سازوکارهای آن یافت. آرون میان نظامهای بینالمللی همگون و ناهمگون تمایز میگذارد. دولتها تنها بر سر مرز، قدرت یا منافع با یکدیگر اختلاف ندارند؛ ناهمگونی سامانهای سیاسی و بهویژه ایدئولوژیهای رقیب نیز میتواند بر سرشت و شدت دشمنی میان آنها اثر بگذارد. هرچه کشمکش از اختلاف بر سر منافع به ناسازگاری درباره مشروعیت و سامان سیاسی حریف نزدیکتر شود، میدان سازش نیز تنگتر میشود.
مورگنتا از زاویهای دیگر درباره همین خطر هشدار میدهد. او از «روحیه جنگ صلیبی» در سیاست خارجی سخن میگوید؛ استعارهای برای وضعیتی که در آن دولت، منازعه با رقیب را نه اختلافی بر سر منافع، بلکه رویارویی حق و باطل و رسالتی ایدئولوژیک میبیند. در چنین وضعی، سازش دشوارتر میشود، زیرا سازش دیگر تنها عقبنشینی از یک خواست سیاسی نیست؛ میتواند به چشم سازش با باطل دیده شود.
تمایز میان این دو گونه دشمنی، سنجهای برای شناخت سرچشمه و پایداری دشمنی جمهوری اسلامی و اسرائیل به دست میدهد. اگر سرچشمه دشمنی جمهوری اسلامی کردار اسرائیل باشد، باید بتوان رفتار یا رخدادی را نشان داد که این دشمنی در واکنش به آن پدید آمده است؛ و در اصل، دگرگونی آن کردار باید امکان کاهش دشمنی را فراهم آورد. اما اگر دشمنی از نفی مشروعیت یا حق موجودیت اسرائیل برخاسته باشد، با گونه دیگری از دشمنی روبهرو هستیم که تغییر این یا آن سیاست اسرائیل برای از میان بردن سرچشمه آن بسنده نیست.
از این نگر، به جای جدل بر سر موافقت یا مخالفت با جنگ اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی، این تمایز نظری را به آزمون تاریخی میزنیم تا دریابیم دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل از چه سرچشمهای برخاست و کدام گونه دشمنی در آن دست بالا را داشت.
آزمون را از سالهایی میآغازیم که هنوز جمهوری اسلامی وجود نداشت، اما اندیشه و گفتار روحالله خمینی درباره اسرائیل شکل گرفته بود.
نگاه خمینی به اسرائیل پیش از جمهوری اسلامی
اسناد نشان می دهند که از آغاز دهه ۱۳۴۰، خمینی اسرائیل را تهدیدی علیه اسلام، ایران و مسلمانان می دانست. دیرتر، وی فراخوان به نفی شناسایی و حتی رویارویی و از میان بردن اسرائیل داد:
🔹۱ اردیبهشت ۱۳۴۲ : خطر اسرائیل برای اسلام و ایران بسیار نزدیک است.
🔹۱۳ خرداد ۱۳۴۲ : اسرائیل نمیخواهد در این مملکت قرآن باشد. اسرائیل نمیخواهد در این مملکت علمای دین باشند. اسرائیل نمیخواهد در این مملکت احکام اسلام باشد.
🔹۴ آبان ۱۳۴۳ : امروز اقتصاد ایران به دست امریکا و اسرائیل است؛ و بازار ایران از دست ایرانی و مسلم خارج شده است.
🔹۱۷ خرداد ۱۳۴۶ : بر دول و ملل اسلام قلع و قمع اسرائیل لازم است.
🔹۶ شهریور ۱۳۴۷ : بر همه دول اسلامی و مسلمانان جهان لازم است که برای دفع این ماده فساد به هر نحو که امکان دارد اقدام کنند.
🔹مهر ۱۳۵۲ : دولتهای ممالک نفتخیز اسلامی لازم است از نفت و سایر امکاناتی که در اختیار دارند به عنوان حربه علیه اسرائیل و استعمارگران استفاده کنند.
این گفتاوردها را باید در زمینه تاریخی خود خواند. برخی از تندترین مواضع خمینی، بهویژه در سالهای ۱۳۴۶ و ۱۳۵۲، همزمان با جنگها و رویاروییهای اعراب و اسرائیل بیان شدند و از این رو، نمیتوان آنها را بهتنهایی گواهی بر استقلال کامل دشمنی او از کردار اسرائیل دانست – در این جا، در مورد درستی یا نادرستی این کردار داوری نمی کنیم. اما این یادآوری تاریخی نتیجه اصلی را دگرگون نمیکند. گفتارهای پیش از این جنگها نیز نشان میدهند که اسرائیل در دستگاه فکری خمینی جایگاه دشمن یافته و بهعنوان خطری برای اسلام و ایران معرفی شده بود. بنابراین، رویدادهای بعدی میتوانستند دشمنی او را تشدید کنند، اما برای توضیح پیدایش آن بسنده نیستند.
از این رو، شواهد این دوره با تمایزی که پیشتر نهادیم سازگارند: دشمنی خمینی را نمیتوان تنها واکنشی به یورش یا تهدید اسرائیل علیه ایران دانست. اسرائیل سالها پیش از به قدرت رسیدن خمینی در دستگاه فکری او جایگاه دشمن داشت. با انقلاب ۱۳۵۷، آنچه تا آن هنگام باور و گفتار یک رهبر مخالف حکومت بود، به سیاست دولتی بدل شد.
رویکرد خمینی به اسرائیل پس از برپایی جمهوری اسلامی
پیش از انقلاب ۱۳۵۷، ایران شاهنشاهی و اسرائیل رابطهای نزدیک اما محتاطانه داشتند. ایران از شناسایی کامل و رسمی اسرائیل پرهیز میکرد، اما میان دو کشور همکاریهای گسترده اقتصادی، نفتی، امنیتی و نظامی برقرار بود. بخشی از این نزدیکی از همسویی راهبردی دو کشور در برابر گسترش نفوذ شوروی، ناسیونالیسم عربی و تهدیدهای منطقهای برمیخاست. با این همه، حکومت شاه برای نگاه داشتن رابطه با دولتهای عربی، از نمایش آشکار این همکاری پرهیز میکرد.
انقلاب ۱۳۵۷ این رابطه را نه تنها پایان داد، بلکه جایگاه اسرائیل و فلسطینیان را در سیاست خارجی ایران وارونه کرد. روابط ایران و اسرائیل قطع شد، نمایندگی اسرائیل در تهران برچیده شد و اندکی پس از انقلاب، با سفر یاسر عرفات به تهران، ساختمان آن در اختیار سازمان آزادیبخش فلسطین قرار گرفت. این جابهجایی تنها نمادین نبود؛ نشان میداد که حکومت تازه، اسرائیل را از جایگاه یک شریک راهبردی ایران به جایگاه دشمن و جنبش فلسطینی را به یکی از همپیمانان و موضوعهای اصلی سیاست خارجی خود منتقل کرده است.
در همین حال، نفی شناسایی اسرائیل و فراخوان به برچیدن آن، که پیش از انقلاب نیز در گفتار خمینی دیده میشد، از این پس دیگر دیدگاه یک رهبر مخالف نبود، بلکه از جایگاه رهبر حکومت تازه بیان میشد و به بخشی پایدار از سیاست اعلامی جمهوری اسلامی بدل میگشت:
🔹آذر ۱۳۵۷ : ما اسرائیل را به رسمیت نمیشناسیم.
🔹۷ بهمن ۱۳۵۷ : با اسرائیل قطع رابطه خواهیم کرد؛ چون غاصب است.
🔹۳۱ فروردین ۱۳۵۸ : باید مسلمین همه با هم متحد بشوند و اسرائیل را از بن و بیخ برکنند.
🔹۱۶ مرداد ۱۳۵۸ : از عموم مسلمانان جهان و دولتهای اسلامی میخواهم که برای کوتاه کردن دست این غاصب و پشتیبانان آن به هم بپیوندند.
🔹۲۴ مرداد ۱۳۵۸ : اگر مسلمین مجتمع بودند، هر کدام یک سطل آب به اسرائیل میریختند، او را سیل میبرد.
🔹۷ مهر ۱۳۵۸: اسرائیل، این غده سرطانی خاورمیانه ...
🔹۸ آبان ۱۳۵۸ : اسرائیل را از ریشه برکنیم.
🔹۱۷ آبان ۱۳۵۸ : یهودیها حسابشان از صهیونیستها جداست.
🔹۲۸ آذر ۱۳۵۸ : رژیم اسرائیل دشمن اسلام استت.
🔹۲۲ بهمن ۱۳۵۸ : من در طول نزدیک به بیست سال خطر اسرائیل را گوشزد نمودهام. باید همه بپاخیزیم و اسرائیل را نابود کنیم، و ملت قهرمان فلسطین را جایگزین آن گردانیم.
🔹۲ شهریور ۱۳۶۰ : ما از اوّلی که در این امور و در این نهضت وارد شدیم، یکی از مسائل مهم ما این بود که اسرائیل باید از بین برود.
🔹۱۴ فروردین ۱۳۶۱ : ما از بیست سال پیش از این میگفتیم اسرائیل نباید یک مملکت مستقلی باشد.
🔹۱۵ خرداد ۱۳۶۱ : طرفداری از استقلال اسرائیل و شناسایی آن برای مسلمین یک فاجعه است.
🔹۶ تیر ۱۳۶۱ : اگر دولتهای اسلامی با سلاح نفت و با سلاح گرم در مقابل اسرائیل بایستند، اسرائیل نمیتواند کاری انجام بدهد.
🔹۱۷ شهریور ۱۳۶۱ : ما میگوییم اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود و بیتالمقدس مال مسلمین و قبله اول مسلمین است.
🔹۱۲ فروردین ۱۳۶۲ : اسرائیل دشمن اسلام و عرب است.
🔹۱۴ آبان ۱۳۶۲ : ما میل داریم اسرائیل همهاش آتش بگیرد، و اگر خداوند توفیق دهد میرویم و مردم را از شرّ اسرائیل نجات میدهیم.
🔹۱۰ تیر ۱۳۶۳ : سازش با ظالم، ظلم بر مظلومین است.
🔹۱۲ خرداد ۱۳۶۵ : امریکای جنایتکار و اسرائیل غاصب.
🔹۶ مرداد ۱۳۶۶ : با تشکیل هستههای مقاومت حزبالله در سراسر جهان، اسرائیل را از گذشته جنایتبار خود پشیمان کنند ... درود بر آنانی که در سرزمینهای اشغالی و از کیلومترها فاصله با سنگ و مشت به اسرائیل و منافع آن ضربه میزنند.
🔹۲۹ تیر ۱۳۶۷ : فریاد برائت ما، فریاد برائت ملتهای مسلمان و مظلوم جهان از ستمگران و مستکبران است... فریاد مرگ بر امریکا و شوروی و اسرائیل است.
این رشته گفتاوردها یک دگرگونی مهم را نشان میدهد. باور خمینی درباره اسرائیل پس از دستیابی به قدرت تغییر بنیادی نکرد. آن چه تغییر کرد جایگاه سیاسی آن باور بود. پیش از انقلاب، سخن از اسرائیل بخشی از دستگاه فکری یک رهبر مذهبی مخالف بود؛ پس از انقلاب، همان باور ضد اسرائیلی از نهاد رهبری نظام بیان میشد و میتوانست در دیپلماسی، تخصیص منابع و سیاست فرامرزی دولت اثر بگذارد.
از نظر محتوایی، یک هسته پایداردر کفتآوردهای خمینی دیده میشود: اسرائیل موجودیتی «غاصب» و نامشروع است که نباید به رسمیت شناخته شود و بلکه باید برچیده شود. در کنار آن، پشتیبانی از فلسطینیان و مبارزه با اسرائیل نه موضوعی گذرا، بلکه بخشی از رسالت فرامرزی حکومت تازه معرفی شد.
این گفتاوردها نشان میدهند که دشمنی با اسرائیل به موضع رسمی حکومت اسلامی بدل شده بود. اما آیا با مرگ خمینی این بنیاد فکری دگرگون شد یا این میراث در دوران جانشین او، علی خامنهای، نیز ادامه یافت.
رویکرد علی خامنهای به اسرائیل از آغاز رهبری تا پایان زندگی
علی خامنهای پس از جانشینی خمینی، بنیاد سیاست پیشین جمهوری اسلامی در برابر اسرائیل را ادامه داد: اسرائیل را حکومتی غاصب و نامشروع میدانست، شناسایی و سازش با آن را نمیپذیرفت و پشتیبانی از مبارزه علیه آن را از پایههای سیاست جمهوری اسلامی میشمرد.
با این همه، صورتبندی این دشمنی در طول رهبری او یکسان نماند. در سالهای نخست، خامنهای آشکارا از «نابودی رژیم اسرائیل» سخن میگفت. در سالهای بعد، در کنار ادامه نفی مشروعیت اسرائیل و پشتیبانی از مقاومت مسلحانه، کوشید معنای «محو اسرائیل» را دقیقتر کند: برچیدهشدن حکومت اسرائیل به معنی نابودی مردم یهودی نیست، بلکه به معنی واگذاری تعیین سامان سیاسی آینده به ساکنان مسلمان، مسیحی و یهودی فلسطین است. از این رو، برای سنجش رویکرد خامنهای باید میان سه موضوع تمایز گذاشت: نفی مشروعیت موجودیت سیاسی اسرائیل، پشتیبانی از مبارزه برای برچیدن آن، و تفکیک این هدف از نابودی مردم یهودی:
🔹۲۴ تیر ۱۳۶۸: ما عقیده داریم که اسرائیل بهخاطر قوّتش نبود که ماند، بلکه اسرائیل بهخاطر مجاهدت نکردن ما بود.
🔹۲۸ مرداد ۱۳۷۰ : نظر ما نسبت به مسائل فلسطین روشن و واضح است. ما راهحل فلسطین را نابودی رژیم اسرائیل میدانیم. نگویند نمیشود؛ نمیشود در دنیا نیست... چهل سال گذشته است؛ اگر چهل سال دیگر هم بگذرد، عاقبت دولت اسرائیل نابودشدنی است و باید نابود بشود.
🔹۱۰ دی ۱۳۷۸ : الان هم هدف اساسی صهیونیزم، ایجاد اسرائیل بزرگ است ... خاورمیانه جدید، یعنی چه؟ یعنی خاورمیانه بر محور کشور اسرائیل شکل بگیرد و اسرائیل بتدریج بر کشورهای عربی و کشورهای منطقه و مناطق نفتی در خلیج فارس سیطره اقتصادی داشته باشد.
🔹۴ اردیبهشت ۱۳۸۰ : حمایت از فلسطین، انتفاضه و مبارزه با صهیونیسم و حامیانش از ارکان اصلی سیاستهای راهبردی جمهوری اسلامی ایران است ... از ابتدای شکلگیری اسرائیل، این رژیم غاصب و دروغین، همواره به حقوق مسلّم فلسطینیان تجاوز کرده است.
🔹۱۰ مرداد ۱۳۸۵ : اگر لبنان تسلیم تجاوز اسرائیل و امریکا می شد و اگر جوانان مجاهد حزبالله و مردم مظلوم جنوب رنج این دفاع مقدس را به جان نمیخریدند، محنتی بلندمدت و ذلتی روزافزون همه ملت لبنان را تهدید میکرد ... امروز حزبالله خط مقدم دفاع از امت اسلامی و همه ملتهای این منطقه است.
🔹۸ اسفند ۱۳۸۸ : تنها راه حل مسئلهی فلسطین، مقاومت و مبارزه است ... راه قدس، راه فلسطین، راه نجات و راه حل مسئلهی فلسطین، جز راه مبارزه نیست ... ما در جمهوری اسلامی مسئلهی فلسطین برایمان یک مسئلهی تاکتیکی نیست، یک استراتژی سیاسی هم نیست، مسئلهی عقیده، دل و مسئلهی ایمان است.
🔹۴ آذر ۱۳۹۳ : گاهی بعضی از جوان های ما که مراجعه می کنند و جوابی نمیشنوند، به من نامه مینویسند و التماس می کنند که اجازه بدهید ما برویم در صفوف مقدّم با رژیم صهیونیستی بجنگیم. ملّت، عاشق مبارزهی با صهیونیستها است و جمهوری اسلامی هم این را نشان داده است.
🔹۱۸ شهریور ۱۳۹۴ : بعد از مذاکرات هستهای، شنیدم صهیونیستها در فلسطین اشغالی گفتند فعلاً با این مذاکراتی که انجام گرفت، تا ۲۵ سال از دغدغه ایران آسودهایم؛ به شما می گویم شما ۲۵ سال آینده را نخواهید دید ... رژیم صهیونیستی در واقع یک رژیمی است که پایههای آن بشدّت سست است؛ رژیم صهیونیستی محکوم به زوال است.
🔹۴ آذر ۱۳۹۷ : محو اسرائیل، یعنی مردم فلسطین که صاحبان واقعی آن سرزمینند ـ چه مسلمانشان، چه مسیحیشان، چه یهودیشان ـ خود صاحبان فلسطین، دولت خودشان را انتخاب کنند و بیگانگان و اوباشی مثل نتانیاهو را بیرون کنند.
🔹۲۴ آبان ۱۳۹۸ : محو دولت اسرائیل به معنای محو مردم یهودی نیست... محو آن حکومت است، محو آن رژیم تحمیلی است.
🔹۲ خرداد ۱۳۹۹ : فلسطین متعلّق به فلسطینیان است و باید با اراده آنان اداره شود ... مبارزه برای آزادی فلسطین، جهاد فی سبیلالله و فریضه و مطلوب اسلامی است.
🔹۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ : من قاطعانه می گویم: حرکت نزولی و رو به زوال رژیم دشمن صهیونیستی آغاز شده و وقفه نخواهد داشت.
🔹۳ خرداد ۱۴۰۰ (در پاسخ به نامه اسماعیل هنیه) : به حول و قوّه الهی پیروز خواهید شد و ارض مقدّسه را از لوث وجود غاصبان تطهیر خواهید کرد انشاءالله.
🔹۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ : نظرسنجیها میگویند تقریباً ۷۰ درصد فلسطینیها در سرزمینهای ۴۸ و ۶۷ و اردوگاههای خارج، رهبران فلسطینی را به حملات نظامی به رژیم غاصب ترغیب میکنند... این به معنی آمادگی کامل فلسطینیها برای مقابله با رژیم غاصب است.
🔹۱۸ مهر ۱۴۰۲ : این بلای طوفانالاقصی را عملکرد خود صهیونیستها بر سرشان آورد. وقتی ظلم و جنایت از حد گذشت، وقتی درندهخویی به نهایت رسید، باید منتظر طوفان بود ... اقدام شجاعانه و در عین حال فداکارانهی فلسطینیها در عملیات طوفانالاقصی پاسخ به جنایت دشمن غاصب بود که سالها ادامه داشت.
🔹۱۰ آبان ۱۴۰۲ : اگر حمایت آمریکا نبود، اگر پشتیبانیهای تسلیحاتی آمریکا نبود، دولت فاسد جعلی دروغین رژیم صهیونیستی در همان هفته اوّل از بین رفته بود، برافتاده بود.
🔹۱۹ دی ۱۴۰۲: حتّی بعد از آنکه رژیم صهیونیستی زایل شد و نابود شد و به توفیق الهی از روی زمین پاک شد، این جنایت ها فراموش نمی شود.
🔹۳۱ شهریور ۱۴۰۳ : کشورهای اسلامی ارتباطات اقتصادیشان را بکلّی با این باند جنایتکار قطع کنند ... بایستی جریان و شریان حیاتی رژیم صهیونیستی را قطع کنند، بایستی نگذارند که نفت و انرژی و کالا و امثال اینها وارد رژیم صهیونیستی بشود.
🔹۲۳ خرداد ۱۴۰۴ : رژیم صهیونیستی اشتباه بزرگی کرد، خطای بزرگی کرد، غلطی کرد و عواقب آن، او را بیچاره خواهد کرد.
🔹۲۸ خرداد ۱۴۰۴ : ملت ایران در مقابل جنگ تحمیلی محکم میایستد، همانگونه که در مقابل صلح تحمیلی نیز محکم خواهد ایستاد.
🔹۵ تیر ۱۴۰۴: رژیم صهیونی با آن همه هیاهو، با آن همه ادّعا، در زیر ضربات جمهوری اسلامی تقریباً از پا درآمد و له شد.
این گفتاوردها نشان میدهند که در دوره خامنهای، بنیاد دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل دگرگون نشد: اسرائیل همچنان موجودیتی نامشروع تلقی میشد که باید جای خود را به سامان سیاسی دیگری بدهد و مبارزه با آن همچنان امری مشروع و حتی ایمانی معرفی میشد. آنچه دگرگون شد، بیش از آنکه هدف بنیادی باشد، شیوه توضیح و صورتبندی آن بود. چنان که خامنهای در سالهای بعد کوشید میان «محو اسرائیل» و نابودی یهودیان فاصله بگذارد.
پرسش این نیست که آیا زبان خامنهای در طول زمان دگرگون شد یا نشد؟ دگرگون شد. اما این دگرگونی صوری، نفی مشروعیت دولت اسرائیل یا پشتیبانی از مبارزه برای پایان دادن به آن را از میان نبرد. پرسش بنیادین برای آهنگ نوشته ما این است که چه چیز در دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل از خمینی تا خامنهای پایدار ماند و چه چیز دگرگون شد؟
از خمینی تا خامنهای: تداوم یک دشمنی ایدئولوژیک
از خمینی تا خامنهای، دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل دگرگون نشد: دولت اسرائیل نامشروع دانسته شد، شناسایی و سازش با آن رد شد و بر ضرورت برچیدهشدن آن تاکید ماند.
پایداری این موضع را میتوان با دگرگونی شرایط تاریخی آزمود. در دوره خمینی، پیمان کمپدیوید ۱۹۷۸ و پیمان صلح مصر و اسرائیل ۱۹۷۹ رد شد. در دوره خامنهای نیز جمهوری اسلامی با کنفرانس صلح مادرید ۱۹۹۱، پیمان اسلو ۱۹۹۳ میان سازمان آزادیبخش فلسطین و اسرائیل، پیمان صلح اردن و اسرائیل ۱۹۹۴ و پیمانهای ابراهیم ۲۰۲۰ برای عادیسازی روابط اسرائیل با چند کشور عربی مخالفت کرد.
اهمیت این رشته مخالفتها در خود آنها نیست، بلکه در آن چیزی است که درباره سرشت دشمنی جمهوری اسلامی آشکار میکنند. در این چند دهه، دولتها و سیاستهای اسرائیل دگرگون شدند؛ برخی دولتهای عربی از جنگ با اسرائیل به شناسایی و برقراری رابطه با آن رسیدند؛ و حتی سازمان آزادیبخش فلسطین، که زمانی خواهان برچیدن اسرائیل بود، در روند اسلو موجودیت آن را به رسمیت شناخت. با این همه، موضع بنیادی جمهوری اسلامی دگرگون نشد. چه در دوره خمینی و چه در دوره خامنهای، کوششهای اصلی برای صلح، شناسایی و عادیسازی با اسرائیل رد شدند.
این تداوم، آزمون تاریخی تمایزی است که در آغاز این نوشته میان دشمنی واکنشی و دشمنی ایدئولوژیک نهادیم. کردار اسرائیل و رویدادهای منطقهای میتوانستند بر شدت دشمنی جمهوری اسلامی اثر بگذارند، اما دگرگونی آنها سرچشمه دشمنی را از میان نبرد. آنچه پایدار ماند، داوری درباره مشروعیت خود دولت اسرائیل بود. از این رو، شواهد تاریخی با این نتیجه سازگارترند که هسته پایدار دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل ایدئولوژیک بوده است، نه صرفاً واکنشی.
اما برای داوری نهایی هنوز یک گام کم است. باور و گفتار، هر اندازه پایدار، بهتنهایی تهدید عینی نمیسازند. باید دید این دشمنی تا چه اندازه از گفتار به سیاست، تخصیص منابع، سازماندهی و کردار فرامرزی راه یافت.
از گفتار به کردار: جمهوری اسلامی و نیروهای مسلح هم سوی ضد اسرائیلی
دشمنی ایدئولوژیک هنگامی از گفتار فراتر میرود که برای پیشبرد آن پول، جنگافزار، آموزش، سازمان و توان سیاسی برای میدان به کار گرفته شود. جمهوری اسلامی چنین کرد و از راه سپاه پاسداران، بهویژه نیروی قدس، شبکهای از نیروهای مسلح همسو در لبنان، فلسطین، یمن و عراق پشتیبانی کرد. با این همه، این نیروها را نمیتوان یک ارتش یکپارچه زیر فرمان تهران دانست؛ میزان وابستگی، خودمختاری و پیوند سازمانی هر یک با جمهوری اسلامی متفاوت بوده است.
حزبالله لبنان نزدیکترین نمونه است. این جنبش در دهه ۱۳۶۰ با یاری مستقیم سپاه پاسداران شکل گرفت و در دهههای بعد از پول، آموزش، جنگافزار و پشتیبانی راهبردی جمهوری اسلامی برخوردار شد. حسن نصرالله در ۲۰۱۲ دریافت پشتیبانی «مادی، مالی و نظامی» ایران را آشکارا پذیرفت و در ۲۰۱۶ گفت بودجه، جنگافزار و موشکهای حزبالله از ایران میآید. با این همه، خود او تاکید داشت که دریافت پشتیبانی به معنای دریافت دستور در هر تصمیم عملیاتی نیست.
جمهوری اسلامی در لبنان تنها از راه فرستادن منابع عمل نمیکرد. فرماندهان نیروی قدس رابط مستقیم با حزبالله بودند. محمدرضا زاهدی یکی از مهمترین آنان بود و در چند دوره، از جمله از ۲۰۲۰ تا کشتهشدنش در حمله اسرائیل به ساختمان کنسولی ایران در دمشق در اول آوریل ۲۰۲۴، عملیات نیروی قدس در لبنان و سوریه را دنبال میکرد. نصرالله پس از مرگ او گفت زاهدی در سه دوره در لبنان فعالیت کرده و در رشد توان حزبالله نقش داشته است.
اما نفوذ ایران با دیدگاه همه لبنانیان یکی نبود. در پیمایش عرب بارومتر در ۲۰۲۴ تنها ۳۶ درصد لبنانیان نگاه مثبتی به ایران داشتند؛ این رقم در میان شیعیان ۸۰ درصد بود، اما در میان مسیحیان، سنیان و دروزیان بسیار پایینتر ماند. همان پیمایش نشان داد تنها حدود یکسوم مردم لبنان دخالت منطقهای حزبالله را مثبت میدانستند. بنابراین پیوند عمیق ایران و حزبالله هرگز به معنای پذیرش همگانی نفوذ جمهوری اسلامی در لبنان نبود.
در میان فلسطینیان، حماس و جهاد اسلامی از جمهوری اسلامی کمک دریافت کردند، اما رابطه آنان با تهران از حزبالله مستقلتر بود. ابوعبیده، سخنگوی گردانهای عزالدین قسام، در ۲۰۱۴ از ایران برای فراهم کردن «سلاح، پول و دیگر تجهیزات» سپاسگزاری کرد و حماس در ۲۰۲۵ نیز ایران را متحد راهبردی خود خواند. جهاد اسلامی از نظر مالی و نظامی پیوند نزدیکتری با تهران داشته است. در این میدان نیز نیروی قدس رابط ویژه داشت: سعید ایزدی، فرمانده «سپاه فلسطین» نیروی قدس، مسئول هماهنگی پشتیبانی مالی، تسلیحاتی و آموزشی از حماس و جهاد اسلامی بود تا آنکه در ژوئن ۲۰۲۵ کشته شد.
با این همه، افکار عمومی فلسطینی را نمیتوان با سیاست حماس یا جهاد اسلامی یکی دانست. در پیمایش عرب بارومتر ۲۰۲۵، ۵۹ درصد فلسطینیان راهحل دو کشوری را ترجیح دادند. تنها ۳۰ درصد نقش منطقهای ایران را مثبت ارزیابی کردند و ۴۰ درصد نفوذ سیاسی ایران را تهدیدی برای منافع ملی فلسطین دانستند.
در یمن، رابطه جمهوری اسلامی با حوثیها یا انصارالله از الگویی دیگر پیروی میکند. این جنبش خاستگاهی بومی دارد و پیش از نزدیکی گسترده به تهران شکل گرفته بود. با این همه، گزارش سازمان ملل در ۲۰۲۴ پشتیبانی سپاه پاسداران، حزبالله و کارشناسان عراقی را از رشد توان موشکی و پهپادی حوثیها مهم دانست. جمهوری اسلامی در یمن نیز چهرهای نظامی در میدان داشت: عبدالرضا شهلایی، از فرماندهان ارشد نیروی قدس، بر پایه گزارش رسمی دولت آمریکا در صنعا مستقر بود.
درباره نگاه یمنیها نسبت به به نفوذ جمهوری اسلامی در این کشور، به دلیل جنگ داخلی، چندپارگی سرزمینی و دشواری پیمایش سراسری، داده قابل اعتمادی در دست نیست. به هر روی، نباید موضع حوثیها را به «نظر مردم یمن» تعمیم داد.
در عراق، نفوذ جمهوری اسلامی از همه جا نهادیتر و پیچیدهتر شد. حشدالشعبی در ۲۰۱۴، پس از سقوط موصل و فتوای جهاد کفایی آیتالله سیستانی برای مقابله با داعش پدید آمد و در نوامبر ۲۰۱۶ بهطور رسمی در ساختار امنیتی عراق جای گرفت. درون این شبکه، گروههایی چون بدر، عصائب اهلالحق، کتائب حزبالله و نجباء پیوندهای نزدیکتری با نیروی قدس داشتند.
قاسم سلیمانی در عراق نقشی فراتر از رساندن پول و جنگافزار داشت: میان فرماندهان گروهها میانجیگری میکرد، عملیات را هماهنگ میساخت و با رهبران سیاسی عراق در تماس بود. ابومهدی المهندس نیز حلقه پیوند این شبکه با حشدالشعبی بود. پس از کشتهشدن هر دو در ۳ ژانویه ۲۰۲۰، اسماعیل قاآنی جانشین رسمی سلیمانی شد و ابوفدک بخشی از جایگاه المهندس را گرفت؛ اما هیچیک نفوذ شخصی سلیمانی را بازنیافتند. در ۲۰۲۴، قاآنی توانست با سفر به بغداد برخی گروههای عراقی را به کاهش حمله به نیروهای آمریکایی وادارد تا از تهدید جمله به ایران بکاهد.
در عراق نیز جامعه را نباید با نیروهای مسلح نزدیک به جمهوری اسلامی یکی گرفت. اعتراضهای ۲۰۱۹، از جمله آتشزدن کنسولگری ایران در نجف، مخالفت بخشی از جامعه با نفوذ خارجی و بهویژه تهران را آشکار کرد. در پیمایش عرب بارومتر ۲۰۲۴، تنها ۳۴ درصد عراقیان نگاه مثبتی به ایران داشتند، در حالی که ۷۰ درصد نفوذ منطقهای ایران را تهدیدی جدی برای امنیت ملی عراق میدانستند.
از آن چه می توان نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی یک ارتش منطقهای زیرفرمان خود نساخت. راهبرد آن پیچیدهتر بود: تقویت نیروهایی با ریشههای بومی، پیوند دادن آنان با نیروی قدس و در برخی کشورها گماشتن فرماندهان و رابطهای ایرانی برای هماهنگی. این پیوند در حزبالله نزدیکتر، در جهاد اسلامی نیرومند، در حماس مستقلتر، در حوثیها غیرمستقیمتر و در عراق همزمان نظامی و نهادی بود.
هر چه هست، جمهوری اسلامی توانست یک شبکه نظامی ضد اسرائیلی را در منطقها سازماد دهی کند. اما مردم لبنان، فلسطین، یمن و عراق را نمیتوان با این شبکه یکی دانست. در بسیاری از این کشورها، بخشی چشمگیر از مردم یا با نفوذ جمهوری اسلامی مخالف بودهاند یا نگاه بسیار دوگانهای به آن داشتهاند.
از این رو، نسبت دادن هر کنش این نیروها به فرمان جمهوری اسلامی با شواهد سازگار نیست. اما در پی شواهدی که آوردیم با اطمینان می توان گفت که دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل در سطح باور باقی نماند و توان برونمرزی و سازمان دهی نیروهای ضد اسرائیلی تبدیل شد.
سخن پایانی: چه کسی جنگ را آغاز کرد؟
از کدام «آغاز» سخن میگوییم. اگر منظور آغاز حمله نظامی ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ باشد، پاسخ روشن است: اسرائیل و ایالات متحده نخست به ایران حمله کردند. ایران پس از آن دست به حملههای تلافیجویانه زد.
اما آغاز حمله نظامی با آغاز دشمنی یکی نیست. این نوشته نشان داد که دشمنی جمهوری اسلامی با اسرائیل سالها پیش از برپایی جمهوری اسلامی در اندیشه خمینی شکل گرفت، پس از ۱۳۵۷ به سیاست رسمی حکومت بدل شد، در دوران خامنهای ادامه یافت و حتی با تغییر دولتهای اسرائیل و پیدایش مهمترین روندهای صلح و سازش از میان نرفت.
جمهوری اسلامی با پشتیبانی مالی، جنگافزاری، آموزشی و سازمان دهی شبکهای از نیروهای مسلح همسو، دشمنی ایدئولوژیک را از باور و گفتار به میدان عمل در منطقه کشاند. البته اسرائیل نیز با عملیات نظامی و اطلاعاتی علیه این شبکه و خود جمهوری اسلامی واکنش نشان داد.
زبده سخن این که «نخست شلیک کردن» با «نهادینه کردن ایدئولوژی دشمنی» یکی نیست. تنها با این تمایز میتوان از سیاست هیجان زده فاصله گرفت و به داوری خردبنیاد رسید. نتیجه ما چنین است: این جمهوری اسلامی جنگ ۱۴۰۴ را آغاز نکرد؛ اما دشمنی خود با اسرائیل را به سیاست پایدار حکومتی و رویارویی منطقهای تبدیل کرد و بدینسان در شکلگیری زمینهای که سرانجام به جنگ مستقیم انجامید، سهمی بنیادی داشت.
———————
منابع مورد استفاده در این نوشته:
منابع نظری
ARON, Raymond. Paix et guerre entre les nations. Paris: Calmann-Lévy, 1962.
MORGENTHAU, Hans J. Politics Among Nations: The Struggle for Power and Peace. New York: Alfred A. Knopf, 1948.
منابع دستاول: روحالله خمینی و علی خامنهای
خمینی، روحالله. صحیفه امام؛ مجموعه سخنرانیها، پیامها و اعلامیههای مربوط به اسرائیل، فلسطین و روابط کشورهای اسلامی با اسرائیل. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی. «سایت جامع امام خمینی: https://emam.com
خامنهای، سیدعلی. مجموعه سخنرانیها، پیامها و بیانات درباره اسرائیل، فلسطین، صهیونیسم، مبارزه با اسرائیل و «محو اسرائیل». «پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار آیتالله سیدعلی خامنهای. https://farsi.khamenei.ir
روابط ایران و اسرائیل و زمینه تاریخی
حزبالله لبنان و جمهوری اسلامی
REUTERS. “Hezbollah says gets support, not orders, from Iran.” 7 February 2012.
ASSOCIATED PRESS. “Iran’s foreign minister accuses US of giving Israel ‘green light’ to attack consulate in Syria.” 8 April 2024. https://apnews.com/article/68c7a652c5434d80fbff47e0ddbdd483
REUTERS. Reports on Hezbollah’s rearmament, financing and payment of fighters following the outbreak of the 2026 Iran–Israel–United States war. March 2026.
حماس و جهاد اسلامی فلسطین
REUTERS. “Video of Hamas military wing spokesperson thanking Iran dates to 2014.” 11 October 2023.
REUTERS. Report on Palestinian Islamic Jihad, its financial and military ties with Iran, and Ziyad al-Nakhalah’s visit to Tehran. August 2022.
REUTERS. “Hamas says Iran ‘paying the price’ for supporting Gaza militants.” 13 June 2025.
https://www.reuters.com/world/middle-east/hamas-says-iran-paying-price-supporting-gaza-militants-2025-06-13/
REUTERS. Report on the killing of Saeed Izadi, commander of the Quds Force’s “Palestine Corps,” and his role in relations with Palestinian armed groups. 21 June 2025.
حوثیها و یمن
REUTERS. “Iran, Hezbollah enabled Houthis’ rise, says UN report.” 26 September 2024. https://www.reuters.com/world/middle-east/iran-hezbollah-enabled-houthis-rise-says-un-report-2024-09-26/
UNITED STATES DEPARTMENT OF STATE. Rewards for Justice. “Abdul Reza Shahlai.” https://rewardsforjustice.net/rewards/abdul-reza-shahlai/
عراق، حشدالشعبی و نیروی قدس
REUTERS. Reports on Qasem Soleimani, Abu Mahdi al-Muhandis and Iran’s coordination of allied armed groups in Iraq. January 2020.
REUTERS. “Iraqi armed groups dial down U.S. attacks on request of Iran commander.” 18 February 2024.
https://www.reuters.com/world/middle-east/iraqi-armed-groups-dial-down-us-attacks-request-iran-commander-2024-02-18/
REUTERS. “Who is Esmail Qaani, Iran’s Quds Force commander?” October 2024.
https://www.reuters.com/world/middle-east/who-is-esmail-qaani-irans-quds-force-commander-2024-10-06/
REUTERS. “Iran spent years fostering proxies in Iraq. Now many aren’t eager to join war.” 6 March 2026.
https://www.reuters.com/investigations/iran-spent-years-fostering-proxies-iraq-now-many-arent-eager-join-war-2026-03-06/
REUTERS. Report on Iraqi protests and the burning of the Iranian consulate in Najaf. 27 November 2019.
دادههای افکار عمومی
ARAB BAROMETER. Arab Barometer VIII: Lebanon Country Report. 2024. https://www.arabbarometer.org
ARAB BAROMETER. “Amid Persistent Challenges, Iraqis Express Cautious Optimism in Latest Survey.” 2024. https://www.arabbarometer.org/media-news/amid-persistent-challenges-iraqis-express-cautious-optimism-in-latest-survey/
ARAB BAROMETER; PALESTINIAN CENTER FOR POLICY AND SURVEY RESEARCH. Surveys and reports on Palestinian public opinion concerning Iran, regional influence and political settlement of the Israeli–Palestinian conflict, 2025–2026.
جنگ مستقیم اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی
REUTERS. Reports on the beginning of Israeli and United States military operations against Iran, the killing of Ali Khamenei and the Iranian military response. 28 February 2026 and subsequent reports.
REUTERS. Reports on Hezbollah’s entry into the 2026 war in support of the Islamic Republic and its attacks on Israel. March 2026.
☑️ آقای اسدی عزیز. مقاله مستدل و بسیار مفیدی بود. تفاوت قائل شدن شما بین آغاز “حمله نظامی” و آغاز “دشمنی” و درهم آمیختگی این دو، به روشن شدن موضوع خیلی کمک میکند. با شما موافقم که ج.ا. جنگ ۱۴۰۴ را آغاز نکرد، اما اگر ج.ا. به سلاح هستهای و موشک مناسب دست پیدا میکرد و جنگ را آغاز میکرد چه اتفاقی میافتاد؟ به نظر من اسرائیل مطابق ضربالمثل “علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد”، حمله پیشدستانه انجام داد.
با احترام و ارادت. رضا قنبری. آلمان
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
ایران اینترنشنال
محمد باقرزاده، فرمانده کمیته جستوجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، اعلام کرد سه خلبان ارتش جمهوری اسلامی که جنگندههای سوخو-۲۴ آنها در جریان حملات اسفندماه سقوط کرده بود، زنده به اسارت نیروهای قطری درآمدهاند.
خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، شنبه ۲۴ مرداد این نامه را که خطاب به رییس کمیته بینالمللی صلیب سرخ نوشته شده، منتشر کرد.
بر اساس این نامه، جواد صالحی، عبدالمجید دشتیان و عمران بهروشیان حدود شش ماه است در بازداشت نیروهای قطری به سر میبرند.
باقرزاده در این نامه گفت دولت قطر تاکنون اجازه دیدار، مصاحبه یا تماس این سه خلبان با خانوادههایشان و مسئولان پیگیریکننده را نداده است.
قطر تا کنون به این اظهارات واکنشی نشان نداده است.
پیشتر مقامهای جمهوری اسلامی گفته بودند به جز مجید کاظمی که پیکرش پس از حمله به قطر به ایران بازگردانده شد، وضعیت سه خلبان دیگر این عملیات بهطور دقیق مشخص نیست و اطلاعات موجود درباره سرنوشت آنها ناقص است.
پس از حمله آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی در ۹ اسفند که از جمله به کشته شدن علی خامنهای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی و شماری از فرماندهان ارشد نظامی انجامید، حکومت ایران حملاتی علیه پایگاههای آمریکا در منطقه انجام داد و از جمله پایگاه العدید، بزرگترین پایگاه هوایی آمریکا در منطقه را هدف گرفت.
وزارت دفاع قطر ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ اعلام کرد که در جریان یک حمله هوایی به پایگاه العدید در اسفندماه دو فروند جنگنده سوخو ۲۴ جمهوری اسلامی سرنگون شدهاند.
پیشتر حبیبالله سیاری، رییس ستاد و معاون هماهنگکننده ارتش جمهوری اسلامی، گفته بود از سرنوشت خلبانان دو فروند جنگنده سوخو ۲۴ که در جریان جنگ اخیر برای حمله به قطر اعزام شده بودند، اطلاعی در دست نیست.
سیاری پنجشنبه ۲۱ خرداد در یک برنامه تلویزیونی صداوسیما گفت: «سوخو ۲۴ از اربیل عراق رفت و قطر را زد. ۴ خلبان شیرمرد رفتند و هنوز از سرنوشتشان خبر نداریم.»
او همچنین گفت که جمهوری اسلامی حملات هوایی دیگری با جنگندههای اف-۵ و اف-۴ در کشورهای منطقه انجام داده است، اما از ارائه توضیح درباره اهداف این حملات خودداری کرد. سیاری گفت این عملیاتها به نیروهای مقابل تلفات وارد کرده و جنگندهها پس از انجام ماموریت به ایران بازگشتهاند.
مسعود جعفری، معاون هماهنگکننده نیروی هوایی ارتش،نیز ۱۵ مرداد در برنامهای تلویزیونی گفت: «یکی از ماموریتهایی که پیشبینی شده بود، ماموریتی بود که به پایگاه هوایی شهید دوران و هواپیمای سوخو ۲۴ واگذار شد. قرار بود دو فروند هواپیمای سوخو ۲۴ از شیراز به پرواز درآیند و مرکز هوایی آمریکا، یعنی سنتکام، را در منطقه هدف قرار دهند.»
معاون هماهنگکننده نیروی هوایی ارتش گفت: «این ماموریت، ماموریتی بسیار ویژه بود و براساس مطالعات اطلاعاتی و عملیاتی که در نیروی هوایی انجام شده بود، رینگ پدافندی بسیار سختی برای آن پیشبینی میشد و این پیشبینی هم درست بود. نخست اینکه العدید، بزرگترین پایگاه هوایی ایالات متحده در منطقه بود و دوم اینکه سامانههای پدافندی تاد و پاتریوت با قدرت از این پایگاه محافظت میکردند. علاوه بر این، از آغاز جنگ، گشتهای هوایی بهصورت ۲۴ ساعته در ارتفاعات مختلف توسط هواپیماهای سنتکام و هواپیماهای دولت قطر انجام میشد.»
جعفری افزود: «خلبانان ما با اطلاع کامل از شرایط، به این نتیجه رسیده بودند که مأموریت بسیار سختی در پیش دارند، اما با وجود ریسک بسیار بالا و خطرپذیری فراوان، این مأموریت را پذیرفتند. ما میدانستیم توان دشمن و رینگ پدافندی آن بسیار قوی است و میان مرز ما تا العدید نیز یک مسیر آبی قرار دارد؛ بنابراین هواپیماها باید تمام مسیر خلیج فارس را در ارتفاع پست طی میکردند. چند روز پس از انجام عملیات نیز اعلام شد که رادار ماورای افق پنج هزار کیلومتری مستقر در العدید هدف قرار گرفته است.»
او گفت: «امکان داشت تا لب دریا از پستیها و کوهها استفاده کنیم اما زمانی که هواپیماها روی آب میرسیدند، براساس محاسبات ما، تا خود قطر باید در ارتفاع ۱۰۰ پا از سطح دریا پرواز میکردند؛ خلبانان این کار را انجام دادند، اما حتی در همان ارتفاع نیز احتمال هدف قرار گرفتن هواپیماها وجود داشت. با وجود همه این شرایط، اختلاف فناوری میان هواپیماهای ما که نسل سوم بودند و هواپیماهای آنها که نسل چهار پلاس پلاس یا نسل پنجم بودند، همچنین حجم گسترده پدافند زمینی و هوایی دشمن، باعث نشد خلبانانی که این ماموریت را برعهده داشتند، پا پس بکشند. همه آنها با روحیهای بسیار خوب، شجاعت و شهامت کامل، این مأموریت را پذیرفتند و انجام دادند.
معاون هماهنگکننده نیروی هوایی ارتش افزود: «به جز شهید کاظمی که پس از هدف قرار دادن این پایگاه، مدتی بعد پیکر مطهرشان به کشور بازگشت، وضعیت سه خلبان دیگر هنوز بهطور دقیق مشخص نیست. اطلاعات موجود ناقص است و تاکنون اطلاعات روشنی از سوی وزارت امور خارجه یا منابع اطلاعاتی دریافت نکردهایم. ارتش، ستاد کل نیروهای مسلح و وزارت امور خارجه در حال رایزنی هستند و آرزوی ما این است که این قهرمانان با افتخار به کشورشان بازگردند. این عزیزان کار بزرگی انجام دادند.»
خبر اسارت سه خلبان ارتش جمهوری اسلامی در دست قطر در حالی منتشر شده که قطر از نزدیکترین کشورهای منطقه به جمهوری اسلامی بوده و در میانجیگری بین واشینگتن و تهران نیز فعال بوده است.
وزارت خارجه قطر اسارت خلبانان ایرانی را تکذیب کرد
العربیه فارسی
وزارت خارجه قطر با صدور بیانیهای ادعاهای تهران مبنی بر اسارت خلبانان ایرانی را تکذیب کرد و گفت دولت ایران به درخواستها برای تحویل بقایای یکی از آنها پاسخی نداده است.
وزارت خارجه قطر در بیانیه خود توضیح داد که بلافاصله پس از نقض حریم هوایی این کشور در ماه مارس گذشته، قبل از درگیری، با خلبانان تماس گرفته بود.
در این بیانیه همچنین آمده است: «تیم های جستجو برای یافتن خلبانان ایرانی اقدام کردند و ما برای هماهنگی با ایران در تماس بودهایم.»
وزارت خارجه قطر تأیید کرد که آمادگی خود را برای تحویل جسد یکی از خلبانان به ایران اطلاع داده، اما هنوز پاسخی دریافت نکرده است.»
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
سرنوشت تنگه هرمز و آینده کشور وابسته به مناقشات داخلی ایران است
امروز، ایران بار دیگر در برابر یک مقطع تاریخی سرنوشتساز قرار گرفته است.
برخلاف تصور رایج و نیز برخلاف امید و انتظار بسیاری از محافل، جمهوری اسلامی توانسته است پس از دو دور درگیری ویرانگر، ظرفیت قابلتوجهی برای بقا، بازسازی و بازیابی خود نشان دهد. این نظام در جنگ ۱۲روزه با اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ دوام آورد و، برخلاف پیشبینیهایی که فروپاشی آن را محتمل میدانستند، در برابر دومین حمله گسترده و حسابشده ایالات متحده و اسرائیل که از آخرین روز فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد و حدود ۴۰ روز ادامه یافت نیز مقاومت کرد.
با وجود از دست دادن رهبر جمهوری اسلامی، شمار قابلتوجهی از مقامهای ارشد نظامی، و سیاسی بیش از ۵۰۰۰ شهروند عادی و متحمل شدن خسارت اقتصادیای که حدود ۳۵۰ میلیارد دلار برآورد شده است، حکومت ایران برخلاف پیشبینیهای گسترده درباره فروپاشی قریبالوقوع آن، همچنان پابرجا مانده است.
افزون بر این، حکومت توانسته است از خود نهتنها تابآوری قابلملاحظه، بلکه ظرفیت چشمگیری برای سازماندهی مجدد، بازیابی توان و تثبیت دوباره اقتدار خود نشان دهد.
از همه مهمتر — و البته برخلاف انتظار واشنگتن و اورشلیم — ایران پس از آن نشان داده است که همچنان قادر است تا حد قابلتوجهی بر روند کشتیرانی بینالمللی در تنگه هرمز تأثیر بگذارد و بدینترتیب بار دیگر بر اهرم راهبردی مهمی تأکید کرده است که، با وجود خسارات سنگینی که متحمل شده، همچنان در اختیار دارد.
در پی یک آتشبس شکننده و ناپایدار و تفاهمنامهای که اکنون عملاً در وضعیت بسیار دشواری قرار گرفته است، آینده رویارویی در خلیج فارس و چشمانداز دستیابی به یک توافق جامع میان ایران و ایالات متحده — از جمله مسئله حیاتی برنامه هستهای ایران — ممکن است در نهایت کمتر به موازنه نظامی و تلاشهای میانجیگرانه و بیشتر به نتیجه رقابتی داخلی بر سر قدرت در ایران بستگی داشته باشد.
این رقابت، هرچند در سکوت،نسبی اما با جدیت و شدت قابلتوجهی میان دو جریان رقیب در حال شکلگیری است. در یک سو، نیروهای عملگرا قرار دارند که با توجه به ضرورت فوری تضمین بقای نظام و منجمله خودشان، بر این باورند که باید به مشکلات مزمن اقتصادی ایران رسیدگی کرد، به انزوای فزاینده بینالمللی پایان داد و کشور را، چه در عرصه داخلی و چه در مناسبات خارجی، به سوی مسیری جدید و سازندهتر هدایت کرد.
در سوی دیگر، جریانهای تندرو و وابسته به بدنه ایدئولوژیک نظام قرار دارند که خواهان حفظ رویکردهای ایدئولوژیک و تقابلی رهبر فقیدشان هستند؛ سیاستهایی که خسارات عمیق اقتصادی و سیاسی به کشور وارد کرده و در هفتههای منتهی به آغاز جنگ، در شکلگیری موجی بیسابقه از اعتراضات عمومی نیز بیتأثیر نبوده است.
سرنوشت این رقابت داخلی — که میتواند مسیر آینده سیاست داخلی ایران را تا حد زیادی تعیین کند — ممکن است نهتنها در یافتن راهحلی قابلقبول برای مسئله برنامه هستهای ایران، بلکه در تعیین آینده صلح و ثبات در منطقه خلیج فارس و نیز امکان دستیابی به تفاهمی گستردهتر و پایدارتر میان تهران و واشنگتن نقشی تعیینکننده داشته باشد.
در چنین مقطع حساسی، بازیگرانی فراتر از طرفهای اصلی درگیر و میانجیهای کلیدی بینالمللی نیز میتوانند در شکلگیری نتیجهای مطلوبتر نقشآفرین باشند.
در نهایت، با وجود تهدیدهای متقابل و مواضع پرتنش و پرهزینهای که طی سالهای اخیر بر روابط ایران و ایالات متحده سایه افکنده است، گزینه عملی دیگری جز دستیابی به یک توافق جامع که بتواند صلح و امنیتی پایدار در منطقه برقرار کند، وجود ندارد.
چنین توافقی همچنین برای جلوگیری از وارد آمدن خسارات بیشتر به اقتصاد جهانی ضروری است؛ خساراتی که پیامدهای آن ناگزیر دامنگیر میلیونها نفر در سراسر جهان خواهد شد.
این روند میتواند از مشارکت فعال سازمانهای بینالمللی متعهد به ترویج صلح بهره فراوان ببرد؛ همچنین ایرانیان خارج از کشور، که عمیقاً نگران پایان یافتن خصومتهایی هستند که رنجی چنین گسترده بر هموطنانشان تحمیل کرده است، میتوانند در این مسیر نقشی سازنده ایفا کنند.
شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی نیز، در پی درگذشت رهبر پیشین جمهوری اسلامی و شکلگیری رقابت مهم قدرت میان عملگرایان و جریانهای ایدئولوژیک در درون ساختار حاکمیت، تحولات شتابان صحنه سیاسی کشور را از نو ارزیابی کنند. شرایطی که پس از آغاز جنگ پدید آمده است، مخالفان را ناگزیر میکند نهتنها در راهبردهای خود، بلکه در مسیر دستیابی به هدف نهاییِ استقرار یک نظام دموکراتیک در ایران نیز بازنگری کنند.
در این چارچوب، ممکن است اتخاذ رویکردی جدید، تدریجی و سنجیده ضروری باشد؛ رویکردی که ضمن پذیرش واقعیتهای سیاسی موجود، هدف بلندمدتِ گذار دموکراتیک را همچنان در کانون توجه قرار دهد. محدود کردن نفوذ و خنثیسازی ظرفیت سیاسی جریانهای تندرویی که در پی بازگرداندن سیاستهای پیش از جنگ هستند، میتواند گامی مهم و تعیینکننده در مسیر احیای اقتصادی، آشتی ملی و در نهایت، تحول سیاسی مسالمتآمیز باشد.
مهرداد خوانساری
۲۱ مردادماه ۱۴۰۶
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
ایمان ابوحسیره، ایناس العشری و حمیرا پاموک
خبرگزاری رویترز / ۱۵ اوت ۲۰۲۶
ایران از آمریکا خواست شکست را بپذیرد، در حالی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تهران را «بسیار شرور» خواند و به آمریکاییها گفت برای ادامه قیمتهای بالای سوخت در نتیجه جنگ آماده باشند.
پیشرفت به سوی مذاکرات صلح و تردد نفتکشها از آبراه راهبردی تنگه هرمز همچنان متوقف مانده است و هیچ نشانهای وجود ندارد که طرفهای درگیر به سمت پایان دادن به درگیریای حرکت کنند که آمریکا و اسرائیل از ۲۸ فوریه آغاز کردهاند.
کاظم غریبآبادی، معاون وزیر خارجه ایران، اوایل روز شنبه در پستی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «این تنگه تنها به فرمان ایران باز و بسته خواهد شد و تا زمانی که شما واقعیت شکست را نپذیرید و از خیالپردازی دست برندارید، ایران به اجرای محاصره ادامه خواهد داد.»
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، گفت ایران هنوز تصمیمی برای از سرگیری مذاکرات با آمریکا نگرفته است. او در مصاحبهای با روزنامه شهرآرا که روز شنبه منتشر شد، گفت واشنگتن برای از سرگیری کشتیرانی در این آبراه که پیش از جنگ یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکرد، باید شروطی را در مورد تنگه بپذیرد.
ترامپ از آمریکاییها خواست تا زمانی که درگیری با ایران ادامه دارد، قیمت کمی بالاتر بنزین را بپذیرند.
او در یک گردهمایی سیاسی در گاردن سیتیِ نیویورک در روز جمعه گفت که پرداخت «مقدار بسیار کمی بیشتر برای بنزین» ارزش هزینهای را دارد که تضمین کند «یک کشور بسیار شرور» نتواند سلاح هستهای داشته باشد؛ این یکی از دلایل اعلامشده رئیسجمهور برای جنگ است.
بر اساس آمار انجمن اتومبیل آمریکا (AAA)، در روندی که باعث تورم و ناامیدی رأیدهندگان شده، میانگین قیمت هر گالون بنزین در آمریکا روز جمعه حدود ۴.۰۸ دلار بود که نسبت به سال قبل ۲۹ درصد افزایش داشته است.
ترامپ، که یک جمهوریخواه است، با وعده کاهش هزینههای انرژی برای انتخاب مجدد کارزار انتخاباتی به راه انداخت و دموکراتها در تلاشند تا پیامدهای جنگ را به موضوعی در انتخابات کنگره در ماه نوامبر تبدیل کنند.
قیمت آتی نفت خام روز جمعه یک دلار در هر بشکه افزایش یافت. قیمت آتی نفت برنت در مسیر رشد هفتگی ۶.۰ درصدی و نفت وست تگزاس اینترمیدیت ۵.۴ درصدی قرار داشت.
غریبآبادی گفت: «تنگه هرمز را نمیتوان با یک توییت یا یک ناو هواپیمابر، با صدور یک دستور یا با ایراد یک سخنرانی انتخاباتی تصرف کرد.»
با وجود لحن سرسختانه ایران، نشانههایی از فشار اقتصادی در داخل ایران نیز دیده میشد.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، در اظهاراتی در تلویزیون دولتی، تورم بالا را ناشی از محاصره بنادر ایران توسط آمریکا و تحریمهای اعمالشده بر صادرات نفت ایران دانست.
هیچ نفتکش حامل نفت خامی از تنگه عبور نمیکند
ترامپ و اسکات بسنت، وزیر خزانهداری، هر کدام وعده دادند که آسیب مالی بیشتری به ایران وارد کنند. بسنت روز پنجشنبه در برنامه «راب اشمیت تونایت» در شبکه نیوزمکس گفت که اعلام اقدامات بیشتر علیه ایران هفته آینده در راه است.
تهران اجرای کنترل بر تردد تنگه را محاصره مینامد - همان اصطلاحی که واشنگتن برای تهدید خود علیه شناورهای ایرانی که بنادر خود را ترک میکنند، به کار میبرد.
ترامپ گفت: «کاری که ما انجام میدهیم خدمت بزرگی به جهان است، نه فقط به خودمان ... و ما واقعا کار بزرگی انجام میدهیم»، و افزود که استقرار ۲۶۰ روزه یک ناو هواپیمابر آمریکایی برای پشتیبانی از تلاشهای جنگی «به هیچ وجه به اندازه کافی طولانی نیست.»
بر اساس تحلیل شرکت ردیابی کشتیها کپلر، تنها دو شناور روز جمعه از تنگه هرمز عبور کردند و هیچ محموله نفت خامی دیده نشد. برخی کشتیها ممکن است با خاموش کردن فرستندههای خود بدون شناسایی از تنگه عبور کنند، اما این ارقام به هیچ وجه نزدیک به بیش از ۱۳۰ کشتی که قبل از جنگ روزانه از آن عبور میکردند نیست.
شناورهایی که بدون مجوز ایران جرأت پیمایش تنگه را داشته باشند، خطر حملات موشکی یا پهپادی را به جان میخرند. شرکت ملی نفت ابوظبی امارات متحده عربی اعلام کرد که دو فروند از شناورهای آن شامگاه پنجشنبه هنگام عبور از تنگه مورد حمله قرار گرفتند و خبرگزاری دولتی امارات (وام) گزارش داد که یک شناور دیگر روز جمعه مورد حمله قرار گرفته است.
مرکز عملیات تجارت دریایی بریتانیا روز شنبه اعلام کرد که یک کشتی فلهبر روز جمعه در تنگه هرمز با یک پرتابه ناشناس به بدنهاش مورد اصابت قرار گرفته است و افزود که خدمه در امنیت هستند، هیچ ارزیابی از خسارت گزارش نشده و تأثیر زیستمحیطی آن نامشخص است.
توافق مقدماتی ماه ژوئن برای پایان دادن به جنگ از هم پاشیده است.
عراقچی گفت: «ما از ابتدا آتشبسی نداشتیم که اکنون بخواهیم آن را تمدید کنیم. ما “پایان جنگ” داشتیم و اکنون وضعیت جدیدی پیش آمده است.»
حملات حوثیهای مورد حمایت ایران در یمن نگرانیها در مورد گسترش جنگ منطقهای را تجدید کرد. دولت به رسمیت شناختهشده بینالمللی یمن گفت حوثیها روز جمعه شش موشک بالستیک به بندر موخا در دریای سرخ شلیک کردند که چهار غیرنظامی کشته شدند.
خبرگزاری صبا که تحت اداره حوثیهاست، به نقل از یک منبع نظامی گفت که این گروه یک تأسیسات آرامکو را در شهر نجران عربستان با پهپاد هدف قرار داده است.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
فارن پالیسی / ۱۴ اوت ۲۰۲۶
لیبرالیسم آغاز قدرتمندی داشت. این اندیشه توانست آرمانهای خود را به عمل تبدیل کند؛ ابتدا بهطور غیرمستقیم، از طریق واکنش دیگران به خواستهها و آرمانهای لیبرال، و سپس بهطور مستقیم، از طریق ایجاد نهادهای دموکراتیک لیبرال پس از دستیابی به قدرت. همچنین دستاوردهای ملموسی برای ارائه داشت. اما سپس به بخشی از ساختار حاکم تبدیل شد؛ جریانی که بیشتر سیاستمداران، بوروکراتها و کنشگران آن را پذیرفته بودند. لیبرالیسمِ مستقر و نهادینهشده نتوانست خود را با واقعیتهای جدید تطبیق دهد. بدتر از آن، لیبرالها مسیر اصلی را گم کردند و همراه با آن، بخشی از ارزشهای بنیادین لیبرالیسم نیز از دست رفت.
انحراف لیبرالیسم نتیجه چند روند همزمان بود. نخست اینکه اقتصاد پساصنعتی تحقق وعدههای دموکراسی لیبرال را بسیار دشوارتر کرد. از سوی دیگر، با افزایش نفوذ و سلطه بخش تحصیلکرده دانشگاهی جامعه، خود لیبرالیسم نیز تغییر کرد و همین امر باعث شد دموکراسیهای لیبرال کمتر به دنبال یافتن راهحلهایی برای چالشهای اقتصاد پساصنعتی باشند؛ چالشهایی که بهویژه افراد کمتحصیلتر را به شدت تحت تأثیر قرار میداد. این «گناهِ ترک فعل» لیبرالیسم بود.
اما «گناهِ فعل» آن در این بود که نخبگان تحصیلکرده جامعه پساصنعتی بسیاری از اصول اساسی لیبرالیسم را کنار گذاشتند؛ اصولی همچون تعهد به خودحکمرانی، جامعهمحوری و رفاه مشترک که در موفقیت گذشته دموکراسی لیبرال نقشی حیاتی داشتند. هرچند این دو خطا ممکن است در ابتدا در قالب لیبرالیسم بهعنوان یک جنبش سیاسی پدید آمده باشند، اما در ادامه نهادهای دموکراتیک لیبرال و فلسفههای لیبرال را نیز تحت تأثیر قرار دادند.
جامعه پساصنعتی پایههای لیبرالیسم را تضعیف کرد. اتوماسیون مسیرهای طبیعی دستیابی به رفاه مشترک و همبستگی اجتماعی را فرسوده ساخت. مقرراتگذاری از کسانی که قرار بود از آنها حمایت کند فاصله گرفت. مهندسی اجتماعی شدت بیشتری یافت و از برخی ارزشهای بنیادین لیبرالیسم روی گرداند و در نتیجه واکنشهای شدیدی را برانگیخت. همه این پدیدهها فرزندان جامعه پساصنعتی و پیامدهای همان گناهان فعل و ترک فعل لیبرالیسم بودند.
با توجه به این خطاها، شاید بتوان گفت که عمر لیبرالیسم به پایان رسیده و اکنون باید برای یافتن راهنمایی به فلسفههای پسالیبرال روی آورد. شاید دموکراسی لیبرال دیگر چارچوب مناسبی برای گردهم آوردن جامعه حول اهداف الهامبخش نباشد. من با این دیدگاه موافق نیستم. لیبرالیسم همچنان ارزش نجات دادن و بازسازی کردن را دارد.
در کتاب خود با عنوان «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» نظریهای تازه درباره لیبرالیسم ارائه کردهام که در آن حفاظت از حقوق فردی با مفهوم جامعه پیوند میخورد و جستوجوی رفاه مشترک در مرکز توجه قرار میگیرد. (منظور من از «لیبرالیسم»، نسخه متمایل به چپ این مکتب است؛ هم بهعنوان یک فلسفه سیاسی و هم مجموعهای از ایدهها که بهتدریج شکل گرفت و به اجرا درآمد.)
این نظریه مرا به مجموعهای از نتیجهگیریها درباره نحوه سازماندهی جامعه میرساند؛ ستونهای جدیدی برای نهادهای لیبرال و دموکراسی لیبرالی که من در ذهن دارم. این ستونها عبارتاند از:
۱. پویاییِ آزمایشگری؛ یعنی اینکه چگونه باید افراد را به آزمودن ایدههای جدید تشویق کنیم تا جامعه بتواند دانش فنی و اجتماعی تولید کند.
۲. عدم سلطه و خودحکمرانی؛ یعنی اینکه قدرت و نهادها در یک جامعه لیبرال چگونه باید سازماندهی شوند.
۳. رشد اقتصادی؛ یعنی اینکه بهبود شرایط مادی زندگی و توزیع عادلانه ثمرات این بهبود چرا در مرکز دستور کار لیبرالی قرار دارد.
۴. جامعهگرایی نرم؛ یعنی اینکه چگونه میتوان جامعه و تعلق جمعی را به بخشی جداییناپذیر از دموکراسی لیبرال تبدیل کرد و در عین حال اثرات بالقوه منفی آن بر آزادی را مهار کرد.
منظورم از «آزمایشگری» این است که افراد و جوامع بهطور فعال ایدهها و شیوههای جدید را بیازمایند؛ چه برای دستیابی به درکی علمی و فنی بهتر از جهان پیرامون و چه برای سازگاری مؤثرتر با شرایط اجتماعیِ در حال تحول. در تأکید بر آزمایشگری، از جان استوارت میل الهام میگیرم؛ همانجا که از «آزمایشهای زیستن» سخن میگوید و مینویسد: «همانگونه که تا زمانی که بشر کامل نشده وجود دیدگاههای متفاوت سودمند است، وجود شیوههای متفاوت زندگی و آزمودن آنها نیز سودمند خواهد بود.»
لیبرالیسم کلاسیک آزادی را بهعنوان «عدم مداخله» تعریف میکند؛ بهویژه عدم مداخله دولت و نهادهای حکومتی. در اصل، زمانی آزاد هستم که دولت یا بوروکراتها نتوانند به من بگویند چه بیندیشم و چه نیندیشم، چه انجام دهم و چه انجام ندهم. مفهوم عدم مداخله نقطه آغاز بسیار مناسبی است و بهخوبی روشن میکند که اجبار و تحمیل با آزمایشگری ناسازگار است. با این حال، این مفهوم برای آزادیهایی که باید زیربنای آزمایشگری باشند کافی نیست.
مفهوم «عدم سلطه» بسیار مناسبتر است. عدم سلطه استدلالی علیه مهندسی اجتماعی است؛ یعنی تلاشهای از بالا به پایین برای تغییر دادن و کنترل باورها و رفتارهای مردم. مهندسی اجتماعی میتواند از سوی دولت، هنجارهای اجتماعی یا نخبگان اعمال شود. منشأ آن هرچه باشد، مهندسی اجتماعی شدید در نهایت آزمایشگری را از میان خواهد برد.
رشد اقتصادی برای بهبود شرایط مادی زندگی ضروری است و با انباشت و بهرهبرداری از دانش جمعی پیوندی تنگاتنگ دارد. همچنین میان رشد اقتصادی و آزمایشگری رابطهای تقویتکننده و متقابل وجود دارد. آزمودن فعالیتهای کارآفرینانه، روشهای جدید تولید و کالاها و خدمات تازه، موتور محرک رشد اقتصادی است؛ و رشد اقتصادی نیز فرصتهای بیشتری برای آزمایشگری فراهم میکند. همزمان، رشد اقتصادی برای تحقق عدم سلطه نیز حیاتی است. هرچه منابع بیشتری در اختیار جامعه باشد ــ بهویژه اگر این منابع بهطور عادلانه توزیع شوند ــ افراد گزینههای بیشتری برای تصمیمگیری مستقل خواهند داشت و کمتر به دیگران یا به دولت وابسته خواهند بود.
آزمایشها بدون یادگیری اجتماعی تقریباً بیفایدهاند. اگر هیچکس جز خودِ آزمایشکننده از نتایج آنها نیاموزد و باورها و رفتارهایش را تغییر ندهد، سهم این آزمایشها در تولید دانش جمعی و تحقق اهداف جامعه ناچیز خواهد بود. از آنجا که ارتباطات و اعتماد برای یادگیری اجتماعی حیاتی هستند، باید نقش اساسی جوامع و اجتماعات را به رسمیت بشناسیم. افزون بر این، آزمایشگری خودِ جوامع نیز برای تولید دانش اجتماعی اهمیت فراوان دارد. در نهایت، خودحکمرانی باید از سطح محلی و از دل جوامع آغاز شود.
در مجموع، (نسخه مورد نظر من از) لیبرالیسم خواستار آن است که بیشترین فضای ممکن و بیشترین منابع لازم در اختیار افراد و جوامع قرار گیرد تا بتوانند دست به آزمایش و نوآوری بزنند. عدم سلطه و خودحکمرانی به معنای فراهم کردن منابع لازم برای چنین آزمایشگریای است و همچنین امکان میدهد جوامعی که خود را اداره میکنند، شیوهها و ترتیبات جدیدی را بیازمایند. رشد اقتصادی و جامعهگرایی نرم نیز به اشتراکگذاری دانشی مربوط میشوند که از دل این آزمایشها به دست میآید و تبدیل دانش جمعی به بهبود شرایط مادی و اجتماعی را ممکن میسازند.
عدم سلطه مستلزم آن است که هیچکس ــ نه دولت، نه فردی دیگر و نه گروهی که به سنتها و عرفها متکی است ــ نتواند بهطور خودسرانه انتخابهای افراد را محدود کند؛ البته با رعایت همان محدودیتهایی که مفهوم «عدم مداخله» برای جلوگیری از رفتارهایی که مستقیماً به دیگران آسیب میرسانند، مقرر میکند.
عدم سلطه همچنین مستلزم تضمین حداقلی از امنیت اجتماعی و اقتصادی است تا افراد منابع لازم برای آزمودن راههای جدید را در اختیار داشته باشند. برای مثال، فردی که بیم آن دارد در صورت اخراج از کار، خود یا خانوادهاش از گرسنگی جان بدهند، در وضعیت سلطه قرار دارد و نمیتوان انتظار داشت آزادانه دست به آزمایش و نوآوری بزند. از این رو، عدم سلطه مستلزم نوعی بازتوزیع منابع و ارائه خدمات عمومی مانند بهداشت و درمان و زیرساختهای عمومی است تا شرایط رقابت منصفانه در اقتصاد فراهم شود.
از این هم مهمتر، عدم سلطه با جامعهگرایی نرم پیوند میخورد؛ زیرا اگر مردم خود بر خود حکومت نکنند، تحقق عدم سلطه ناممکن خواهد بود. قوانین، نهادها و هنجارها همواره بر زندگی افراد قدرت و نفوذ دارند و اگر شما هیچ نقشی در تعیین آنچه ممنوع یا مستوجب مجازات است نداشته باشید، در وضعیتی از سلطه قرار خواهید گرفت.
خودحکمرانی ــ این ایده که افراد و جوامع باید در اداره امور خود مشارکت داشته باشند ــ برای تضمین آن ضروری است که مردم تابع قوانینی و هنجارهایی باشند که خود نیز در شکلگیری آنها سهم و نقش دارند. خودحکمرانی همچنین بهترین سد در برابر تمرکز قدرت است؛ پدیدهای که با عدم سلطه ناسازگار است. افزون بر این، خودحکمرانی برای یادگیری اجتماعی نیز حیاتی است، زیرا به جوامع امکان میدهد آزمایشهای نهادی و هنجاری خود را انجام دهند.
بنابراین، جامعه، خودحکمرانی، امنیت اقتصادی و دیگر دغدغههای مرتبط با طبقه کارگر، در مرکز دموکراسی لیبرالی قرار دارند که من از آن دفاع میکنم. این مفاهیم جوهره همان چیزی را بازتاب میدهند که شاعر نامدار انگلیسی و متفکر جمهوریخواه، جان میلتون، در ذهن داشت، آنجا که نوشت: «بزرگترین افراد نیز فراتر از برادران خود قرار نمیگیرند؛ در خانوادههایشان زندگی متعادل و سادهای دارند، همچون دیگران در خیابانها رفتوآمد میکنند و میتوان آزادانه، صمیمانه و دوستانه با آنان سخن گفت، بیآنکه مورد پرستش و ستایش قرار گیرند.»
امید من تنها این نیست که به لیبرالیسم بهعنوان یک فلسفه سیاسی جان تازهای ببخشم، بلکه میخواهم بر لیبرالیسم در عرصه عمل، بهعنوان یک جنبش سیاسی، نیز تأثیر بگذارم. من اجرای عملی نسخه خود از لیبرالیسم در شرایط کنونی را «لیبرالیسم طبقه کارگر» مینامم.
من لیبرالیسم طبقه کارگر را بهعنوان امتیازی که دموکراسی لیبرال ناچار باشد برای جلوگیری از واکنشهای منفی یا جلب حمایت عمومی بدهد، مطرح نمیکنم. تأکید من بر طبقه کارگر از این واقعیت ناشی میشود که ناکامیهای کنونی لیبرالیسم با فاصله گرفتن آن از طبقه کارگر و اولویتهای این طبقه ارتباط مستقیم دارد. لیبرالیسم طبقه کارگر ریشههای اجتماعی و جمعی نیرومندی دارد، از مهندسی اجتماعی پرهیز میکند و رفاه مشترک، اشتغال و خدمات عمومی را در اولویت قرار میدهد.
لیبرالیسم زمانی نیرومندتر خواهد شد و به توجیهات بنیادین خود وفادارتر میماند که چنین خصلت و ماهیتی مبتنی بر طبقه کارگر پیدا کند. به همین ترتیب، اولویت دادن به حساسیتها و ارزشهای طبقه کارگر و جامعهگرایانه بدون لیبرالیسم نیز فلسفهای به همان اندازه جذاب نخواهد بود. دلیل این امر آن است که میان جامعه و آزادی رابطهای ظریف و حساس وجود دارد. جامعه بهطور طبیعی بستر خودحکمرانی و تبادل اطلاعات است، اما در عین حال میتواند آزادی اعضای خود را محدود کند و توانایی آنان را برای اداره زندگی خویش کاهش دهد.
فضیلت لیبرالیسم طبقه کارگر در آن است که ارزشهای بنیادین لیبرالی را با اولویتهای طبقه کارگر درهم میآمیزد؛ به گونهای که جوامع به قفسهایی خفقانآور برای (برخی از) اعضای خود تبدیل نشوند و در نهایت نیز از پروژههای سیاسیای حمایت نکنند که با منافع طبقه کارگر در تضاد هستند.
هرگاه لیبرالیسم شکست بخورد، رقبای غیرلیبرال بهسرعت وارد میدان میشوند. امروز شاهد حملات روزافزون و جسورانه جنبشهای غیرلیبرال علیه ساختار مستقر لیبرال و علیه نقاط آسیبپذیر دموکراسی لیبرال هستیم. در بسیاری از کشورها، از جمله ایالات متحده، این حملات دستکم تا حدی موفق بودهاند و نیروهای ضدلیبرال در حال قدرت گرفتن هستند؛ نیروهایی که آزادی بیان را محدود میکنند، حاکمیت قانون را زیر پا میگذارند، سازوکارهای جلوگیری از سوءاستفاده از قدرت را برمیچینند و اشکال گوناگون سلسلهمراتب و نابرابری را دوباره احیا میکنند. تهدید خشونت علیه لیبرالها، اقلیتها و گروههای فاقد قدرت ــ یا حتی وقوع بالفعل چنین خشونتی ــ ممکن است بسیار نزدیکتر از آن باشد که تصور میکنیم.
من بر بحران لیبرالیسم تمرکز میکنم ــ نه بر ایدهها و راهبردهای ناپسند نیروهای ضدلیبرال ــ زیرا معتقدم این جریانهای زیانبار تنها در نتیجه بحران و ضعف لیبرالیسم توانستهاند زنده بمانند و گسترش یابند. صرفاً انتقاد از گزینههای ضدلیبرال کافی نیست. ما باید بر شکستهای لیبرالیسم تمرکز کنیم، حتی زمانی که گزینههای جایگزین بسیار بدتر هستند، تا بتوانیم لیبرالیسم را هم بهعنوان یک فلسفه سیاسی و هم بهعنوان مجموعهای از نهادها و رویههایی که این فلسفه را تجسم میبخشند، بازسازی کنیم.
مسیر پیش رو آسان نیست. شکل دادن به لیبرالیسم طبقه کارگر حتی در بهترین شرایط نیز مأموریتی دشوار است و در فضای قطبیشده امروز که اعتماد اندکی به نهادها و نخبگان وجود دارد، بهمراتب دشوارتر خواهد بود. با این حال، چارهای جز تلاش نداریم. اگر لیبرالیسم خود را بازسازی نکند، این بدیلهای ضدلیبرال و ضددموکراتیک ــ مانند الیگارشیهای جدید، اقتدارگرایی، قومملیگرایی، سلسلهمراتبهای ریشهدار یا جنبشهای افراطی نوینِ ترقیخواه ــ خواهند بود که در نهایت پیروز میشوند.
—————
* دارون عجماوغلو، استاد اقتصاد در مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) است.
☑️ با سلام، صرفنظر از اینکه با نظرات عجماوغلو موافق باشیم یا نه، در ترجمه این مقاله از او، سهوی صورت گرفته است. عجماغلو چه در این مقاله و چه در مقالههای دیگری که برای معرفی کتابش نوشته، و چه در خود کتاب از عبارت «working class» استفاده کرده است. منظور او از این گروه، کلیه حقوقبگیران/مزدبگیران است. دو مشخصه اصلی این گروه سطح آموزش پایین و مشاغل غیرتخصصی آنهاست. ترجمه «working class» به طبقه کارگر، مفهوم او را مخدوش میکند.
با مهر - حسین جرجانی
☑️ طبقه کارگر (working class): کاربرد این اصطلاح در این کتاب را نباید به معنای محدود کارگران یدی یا صنعتی، یا دقیقاً معادل مفهوم «پرولتاریا» در سنت مارکسیستی گرفت. عجماوغلو آن را در معنایی گستردهتر به کار میبرد و غالباً گروههای کمبرخوردارتر از آموزش دانشگاهی و شاغلان مشاغل یدی، خدماتی و غیرتخصصی را در برابر نخبگان و متخصصان دانشگاهدیده جامعه پساصنعتی قرار میدهد. بنابراین مرز این مفهوم بیش از آنکه صرفاً از رابطه مزدبگیری بگذرد، با آموزش، نوع شغل، منزلت و قدرت اقتصادی و اجتماعی پیوند دارد.
post55
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
جورجی کانچف و لورنس نورمن / والاستریت ژورنال / ۱۴ اوت ۲۰۲۶
جنگ ایران اکنون بر سر این است که کدام طرف زودتر زیر فشار اقتصادی کوتاه میآید
مقامهای ارشد دولت ترامپ فشار اقتصادی بر ایران را در جریان جنگ تشدید کردهاند؛ بهگونهای که پایین آوردن قیمت نفت را به یکی از اهداف اصلی جنگ تبدیل کرده و وعده دادهاند تحریمهای مالی بیسابقهای اعمال کنند که تهران را به بازگشایی تنگه هرمز وادار خواهد کرد.
مقامهای امارات متحده عربی اعلام کردند ایران اواخر روز پنجشنبه به دو کشتی این کشور در تنگه هرمز حمله کرده است.
تحلیلگران میگویند ایران با این حملات نشان میدهد که در برابر تحریمهای اقتصادی بیشتر تسلیم نخواهد شد و حتی زمانی که دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، ظاهراً تمایلی به بازگشت به یک جنگ تمامعیار نظامی ندارد، آماده است ابتکار عمل نظامی را در دست بگیرد. به گفته آنها، در شرایطی که ترامپ بیش از پیش به محاصره دریایی بنادر ایران بهعنوان اهرمی برای اعمال فشار مالی بر تهران متکی شده است، رهبران ایران میکوشند نشان دهند که عقبنشینی نخواهند کرد و تنگه را بسته نگه خواهند داشت تا زمانی که افزایش قیمت انرژی، آمریکا را وادار به عقبنشینی کند.
علی واعظ، معاون مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقا در «گروه بینالمللی بحران»، گفت: «تهران از هر رویارویی و بازیِ اعصاب با واشنگتن یک درس ساده گرفته است: اگر به اندازه کافی خونسردی خود را حفظ کنید، آمریکا نخستین طرفی خواهد بود که مسیرش را عوض میکند.»
او افزود: «برای نظامی که باور دارد برای بقای خود میجنگد... تهدیدهای موجودیتی معمولاً عزم آن را راسختر میکنند، نه اینکه سقفی برای هزینهای که حاضر است برای مقاومت بپردازد تعیین کنند.»
واشنگتن این هفته اعلام کرد که در روزهای آینده محدودیتهای جدیدی علیه اقتصاد ایران اعمال خواهد کرد. اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، گفت این اقدامات در کنار محاصره دریایی بنادر ایران، یک «ضربه دوگانه» خواهد بود.
تلاشهای دو طرف برای وارد کردن آسیب اقتصادی به یکدیگر، آنها را بیش از پیش از مسیر دیپلماتیکی که به نظر میرسید در توافق ماه ژوئن به آن دست یافته بودند، دور کرده است. آن توافق مشوقهای مالی برای تهران در نظر گرفته بود؛ مشروط بر اینکه ایران تنگه هرمز را بازگشایی کند و مذاکرات جدی درباره برنامه هستهای خود را آغاز کند.
جیدی ونس، معاون رئیسجمهوری آمریکا، روز پنجشنبه اولویتهای دولت را تشریح کرد و در گفتوگو با شبکه فاکسنیوز گفت پایین نگه داشتن قیمت انرژی «هدف شماره یک» است.
ونس افزود: «و سپس، بدیهی است که هدف شماره دو این است که اطمینان حاصل کنیم ایران هرگز به سلاح هستهای دست پیدا نمیکند. احساس اطمینان دارم که در حال تحقق هر دوی این اهداف هستیم.»
کارولین لیویت، سخنگوی کاخ سفید، روز جمعه به خبرنگاران گفت: «هر دو هدف برای رئیسجمهوری به یک اندازه اهمیت دارند. به همین دلیل است که دولت اقدامات بسیار زیادی برای حفظ ثبات بازارها انجام داده است، اما در عین حال، اطمینان از اینکه ایران هرگز نتواند به سلاح هستهای دست پیدا کند، اولویت رئیسجمهوری در رابطه با درگیری جاری است و او به هر نحو ممکن این هدف را دنبال خواهد کرد.»
اولویتهای ترامپ تغییر کردهاند
ترامپ جنگ را با اعلام این هدف آغاز کرد که ایران را به پذیرش توافقی وادار کند که مانع از دستیابی این کشور به سلاح هستهای برای همیشه شود. اما با طولانی شدن درگیری و در شرایطی که تهران کنترل بیشتری را بر جریان انرژی جهانی در تنگه هرمز، در مقایسه با گذشته، در دست گرفته است، به نظر میرسد اولویتهای ترامپ تغییر کردهاند.
مقامهای آمریکایی میگویند کاخ سفید در هفتههای اخیر بیش از پیش نسبت به دستیابی به یک توافق نهایی هستهای با تهران بدبین شده است. در عوض، ترامپ بر تحت فشار قرار دادن اقتصاد آسیبدیده ایران متمرکز شده تا حکومت ایران به توافقی برای بازگشایی این آبراه تن دهد؛ توافقی که به او اجازه دهد پایان جنگ را پیروزی اعلام کند و از این پرونده عبور کند.
برای ایران، کنترل تنگه هرمز این امکان را فراهم میکند که بدون آنکه در برنامه هستهای خود امتیازی بدهد، خواستههایش را از آمریکا مطرح کند.
مقامهای ایرانی بر این باورند که زمان به نفع آنهاست و خواستههای خود برای بازگشایی هرمز را افزایش دادهاند. تهران میگوید آمریکا باید به جنگ پایان دهد، محاصره خود را لغو کند و برای کاهش فشار تحریمهای فلجکننده و آزادسازی وجوه مسدودشده ایران اقدام کند.
اکنون پرسش اصلی در این درگیری به این تبدیل شده است که کدام طرف نخستین بار زیر فشار اقتصادی کوتاه خواهد آمد. جنگ لفظی روز جمعه شدت بیشتری گرفت.
ترامپ روز جمعه در جریان سخنرانی خود در ایالت نیویورک گفت: «بعد از اینکه کار شکست دادن ایران را تمام کنیم ــ کشوری که بهشدت در حال شکست خوردن است ــ خیلی زود اعلام خواهم کرد که تنگه هرمز قلمرو ایالات متحده است.»
یک مقام کاخ سفید بعداً گفت اظهارات ترامپ به شوخی بیان شده است.
در واکنش به این اظهارات، کاظم غریبآبادی، معاون وزیر امور خارجه ایران، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «تنگه هرمز ایرانی بوده، ایرانی است و ایرانی باقی خواهد ماند؛ این تنگه تنها تحت فرمان ایران بسته و باز خواهد شد.»
پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، روز پنجشنبه گفت نیروی دریایی این کشور میتواند محاصره ایران را بهطور نامحدود ادامه دهد. مقامهای آمریکایی گفتند ارتش در حال آماده شدن برای جایگزین کردن ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» در منطقه با «یواساس جرج واشنگتن» است؛ این اقدام در حالی انجام میشود که نگرانیها درباره شرایط زندگی در ناو لینکلن و فشار ناشی از استقرار طولانیمدت نیروها در جریان جنگ افزایش یافته است.
ایران بارها برای جلوگیری از ورود کشتیهای تجاری به تنگه از زور استفاده کرده است. تحلیلگران میگویند توانایی تهران برای تشدید تنش از نظر نظامی، کار واشنگتن را برای گرفتن امتیاز از ایران صرفاً از طریق فشار اقتصادی دشوارتر میکند.
حمله به کشتیهای وابسته به شرکت ملی نفت ابوظبیِ امارات متحده عربی، شمار کشتیهایی را که تاکنون در ماه اوت هدف قرار گرفتهاند، به شش فروند رساند. امارات، که یکی از صادرکنندگان بزرگ نفت است، تلاش کرده است با وجود کنترل شدید ایران بر تنگه هرمز، محمولههای نفتی خود را بهطور محرمانه از این مسیر عبور دهد.
این آبراه همچنان تا حد زیادی بسته است و بیشتر کشتیها بدون دریافت مجوز از ایران حاضر به عبور از آن نیستند؛ کشتیهایی هم که عبور میکنند، از مسیر شمالی تحت مدیریت تهران استفاده میکنند.
دادههای رهگیری کشتیها از شرکت «کپلر» نشان میدهد روز پنجشنبه تنها ۱۳ کشتی از این آبراه عبور کردند؛ آبراهی که پیش از جنگ بهطور معمول روزانه بیش از ۱۳۰ کشتی از آن عبور میکردند. از میان این کشتیها، ۹ فروند از مسیر تحت مدیریت ایران عبور کردند. تردد کشتیها در ماه جاری نسبت به ژوئیه کاهش یافته است؛ در ماه ژوئیه بهطور متوسط روزانه ۲۶ کشتی از تنگه عبور میکردند.
قیمت جهانی نفت در روزهای اخیر در نوسان و زیر ۹۰ دلار در هر بشکه بوده است. جریان انتقال نفت از تنگه همچنان محدود است، اما تولیدکنندگان منطقه توانستهاند با یافتن مسیرهای جایگزین در خارج از این گلوگاه، انتقال نفت خام خود را ادامه دهند.
با این حال، تداوم اختلالها در حال کاهش ذخایر جهانی نفت و محدود کردن توان بازار برای جذب شوکهای جدید است.
تحلیلگران شرکت مشاوره «گروه اوراسیا» در یادداشتی برای مشتریان خود نوشتند: «تنشهای پنهان میان آمریکا و ایران بر سر وضعیت این آبراه، خطر وقوع یک بحران دیگر ــ و یک بسته شدن دیگر تنگه ــ را تا پایان سال ۲۰۲۶ در سطحی نسبتاً بالا نگه خواهد داشت.»
صادرات نفت ایران به نزدیک صفر
والاستریت ژورنال گزارش داده است که ترامپ اکنون ترجیح میدهد با تشدید فشار اقتصادی بر ایران، تلاش کند تأثیر جنگ بر زندگی مردم آمریکا را پیش از انتخابات میاندورهای محدود کند و از بازگشت به جنگ تمامعیار جلوگیری شود. دستیاران ترامپ نیز با نشان دادن دادههایی درباره خسارتهایی که تحریمها تاکنون به حکومت ایران وارد کردهاند، به متقاعد کردن او درباره این راهبرد کمک کردهاند.
بسنت نیز نشانههایی از تشدید قریبالوقوع کارزار فشار اقتصادی ارائه کرد و در گفتوگو با شبکه «نیوزمکس» گفت اقدامات بیشتری هفته آینده اعلام خواهد شد.
میعاد ملکی، مقام ارشد پیشین وزارت خزانهداری آمریکا که اکنون در «بنیاد دفاع از دموکراسیها» فعالیت میکند، گفت صادرات نفت ایران از روزانه دو میلیون بشکه پیش از محاصره ماه آوریل به نزدیک صفر در روزهای اخیر کاهش یافته است. او همچنین گفت تهران با کمبود روزانه حدود ۲۹ میلیون لیتر بنزین مواجه است؛ کمبودی که محاصره مانع از جبران آن میشود.
او گفت: «اگر واشنگتن روشن کند که محاصره در چارچوب زمانیای که تهران بتواند منتظر پایان آن بماند، لغو نخواهد شد، این محاصره میتواند حکومت را به زانو درآورد.»
در حالی که فشار اقتصادی بر ایران رو به افزایش است، این کشور در حال حرکت به سمت یک اقتصاد بقاست که برای تحمل این فشار طراحی شده است. تهران که سالها تحریم را پشت سر گذاشته، با سهمیهبندی سوخت و برق، محدود کردن ارز خارجی کمیاب و کاهش سرمایهگذاری، بخش بیشتری از بار فشار اقتصادی را بر دوش خانوارها گذاشته است؛ در عین حال، واردات ضروری و منابع دولتی را حفظ میکند.
واشنگتن نیز در اوایل جنگ تلاش کرده بود با اعمال محاصره دریایی، ایران را وادار به پذیرش خواستههای خود کند؛ این محاصره تنها چند روز پس از دستیابی به یک آتشبس شکننده برقرار شد. در آن زمان، برخی مقامهای آمریکایی اطمینان داشتند که محاصره ظرف چند هفته ایران را مجبور خواهد کرد جنگ را بر اساس شرایط مورد نظر واشنگتن به پایان برساند.
اما در نهایت، ترامپ در ماه ژوئن با توافقی موافقت کرد که به محاصره پایان داد؛ در مقابل، ایران متعهد شد آبراه را بازگشایی کند و درباره برنامه هستهای خود گفتوگو کند. چند هفته بعد، ایران که به تلاشهای آمریکا برای هدایت کشتیها از مسیر آبراه اعتراض داشت، بار دیگر حمله به کشتیها را از سر گرفت.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
دوی کورنیاواتی و آناندا تِرِزیا / خبرگزاری رویترز / ۱۵ اوت ۲۰۲۶
یک نهاد امداد و نجات اعلام کرد که بر اثر زمینلرزهای به بزرگی ۷٫۷ ریشتر و دهها پسلرزه که بامداد روز شنبه در آبهای نزدیک شرق اندونزی رخ داد، دستکم ۲۰ نفر جان باختهاند.
پس از وقوع این زمینلرزه در ساعات اولیه صبح، امواج سونامی با ارتفاع کمتر از یک متر در چندین منطقه از این کشور جنوبشرق آسیا ثبت شد. هشدار سونامی حدود سه ساعت پس از وقوع زمینلرزه لغو شد.
فاتحور رحمان، رئیس سازمان امداد و نجات شهر مائومِره، گفت امدادگران در اطراف این شهر بندری ۲۰ جسد، ۶ مجروح و دو نفر را که زیر آوار گرفتار شده بودند، پیدا کردهاند. مائومره، شهر اصلی شهرستان سیکا، در جزیره فلورس در شرق مجمعالجزایر پهناور اندونزی است.
فاتحور به رویترز گفت گروههای امدادی هنوز نتوانستهاند به ناگِکِئو، منطقهای که به کانون زمینلرزه نزدیکتر است، برسند و سیگنالهای ارتباطی در آنجا نیز دچار اختلال شده است. به گفته او، تلاش برای رسیدن زمینی به ناگِکِئو با خودرو به دلیل رانش زمین متوقف شده و گروه دیگری نیز در تلاش است از طریق کشتی خود را به این منطقه برساند.
سازمان ملی مدیریت بلایای اندونزی، موسوم به «بیانپیبی»، اعلام کرد حدود ۲ هزار نفر از ساکنان ناگِکِئو تخلیه شدهاند و به تعدادی از خانهها، انبارها و تأسیسات دولتی خسارت وارد شده است. این سازمان همچنین از ایجاد ترافیک سنگین و قطع برق در بخشهایی از این شهرستان خبر داد.
امانوئل ملکیادس لاکا لِنا، فرماندار استان نوسا تِنگارای شرقی، در یک نشست خبری گفت دستکم پنج نفر بر اثر فروریختن آوار هنگام خواب جان باختهاند.
با این حال، بیانپیبی شمار قربانیان زمینلرزه را یک کشته و چهار مجروح اعلام کرد و گفت همچنان در حال جمعآوری اطلاعات است.
ویدئویی که در فیسبوک منتشر شده و رویترز با بررسی و راستیآزمایی آن تأیید کرده است در یکی از بنادر مائومره ضبط شده، لحظهای را نشان میدهد که بخشی از یک ساختمان فروریخته و به گردوخاک و آوار تبدیل میشود؛ در همین حال، مردم با فریاد در خیابانها میدوند.
نونا، ۵۱ ساله و از ساکنان روستای تالیبورا در استان نوسا تنگارای شرقی، گفت: «زمینلرزه بسیار شدید بود و تکان آن بهقدری نیرومند بود که ما همراه خانواده در خانه در حال استراحت بودیم. ۱۳ نفر داخل خانه بودیم و همه برای نجات جانمان بیرون دویدیم.»
بیانپیبی در بیانیهای اعلام کرد تکانهای شدید زمین در سراسر استانهای نوسا تنگارای شرقی، نوسا تنگارای غربی و بخشهایی از سولاوسی جنوبی احساس شده است. ساکنان چندین منطقه نیز گزارش دادند که لرزشها حدود یک دقیقه ادامه داشته است.
در این بیانیه آمده است: «بیشتر مردم تکانهای زمین را احساس کردند و با شتاب از خانههای خود بیرون رفتند.»
تصاویر شبکه تلویزیونی کومپاس نشان داد که بیمارستانی در شهرستان اِنده، در استان نوسا تنگارای شرقی، بیماران را به خارج از ساختمان منتقل میکند. وبسایت کومپاس نیز از وقوع دستکم یک مورد رانش زمین خبر داد.
سازمان ژئوفیزیک اندونزی، موسوم به «بیاِمکِیجی»، اعلام کرد نخستین زمینلرزه ساعت ۴:۵۸ بامداد به وقت محلی، برابر با ساعت ۲۱:۵۸ به وقت گرینویچ، در عمق ۱۵ کیلومتری زمین ثبت شده و پس از آن نیز چندین پسلرزه رخ داده است.
این سازمان گفت همین منطقه در سال ۱۹۹۲ شاهد زمینلرزهای به بزرگی ۷٫۵ ریشتر بوده که در آن زمان خسارات گستردهای بر جای گذاشت.
مرکز هشدار سونامی استرالیا اعلام کرد این زمینلرزه زیر دریا «هیچ تهدیدی از نظر وقوع سونامی برای سرزمین اصلی استرالیا، جزایر یا قلمروهای آن» ایجاد نمیکند.
اندونزی در امتداد «حلقه آتش اقیانوس آرام» قرار دارد؛ منطقهای با فعالیت شدید لرزهای که در آن صفحات مختلف پوسته زمین به یکدیگر میرسند و شمار زیادی زمینلرزه و آتشفشان ایجاد میشود.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
دنیای اقتصاد: ایلان ماسک معتقد است که استارلینک میتواند ظرف ۱۰ سال آینده به حامل اصلی ترافیک اینترنت جهانی تبدیل شود، جاهطلبیای که شبکه ماهوارهای را از راهحلی برای مکانهای صعبالعبور به بخشی از زیرساختهای ارتباطی اساسی جهان تبدیل خواهد کرد.
به نوشته مجله اپل، ماسک در اولین جلسه گزارش درآمد اسپیس ایکس به عنوان یک شرکت سهامی عام گفت که این احتمال وجود دارد که استارلینک در نهایت بخش عمدهای از اینترنت جهان را ارائه دهد، حداقل در کشورهایی که این شرکت مجاز به فعالیت است. این شرط مهم است: ماهوارهها میتوانند آزادانه از مرزها عبور کنند، اما فروش اتصال هنوز به مجوزهای ملی، توافقنامههای طیف فرکانسی و مقررات محلی بستگی دارد.
این پیشبینی در حالی مطرح میشود که استارلینک از هویت اولیه خود بهعنوان پهنای باند روستایی بسیار فراتر میرود. ترمینالهای آن اکنون در خانهها، هواپیماها، کشتیها، عملیات اضطراری و شبکههای نظامی ظاهر میشوند. فناوری اتصال مستقیم به سلول (Direct-to-cell) نیز در حال شروع به اتصال تلفنهای معمولی است و اسپیسایکس را بدون نیاز به نصب دیش برای هر مشتری، به بازار گسترده موبایل نزدیکتر میکند.
استارلینک همهگیر میشود!
تا ماه مارس، اسپیسایکس تقریبا ۹۶۰۰ ماهواره اینترنت پرسرعت و موبایل استارلینک را در مدار پایین زمین اداره میکرد. این شبکه به حدود ۱۰.۳میلیون مشترک در ۱۶۴ کشور، منطقه و بازار دیگر خدمات ارائه میداد که بیش از دو برابر پنجمیلیون مشتری گزارش شده در سال گذشته است. آمار جدیدتر شرکت، این تعداد را بالای ۱۲میلیون نفر نشان میدهد.
این گسترش سریع مبتنی بر ترکیبی است که هیچ رقیبی بهطور کامل با آن برابری نکرده است. اسپیس ایکس ماهوارهها را طراحی و تولید میکند، آنها را سوار بر موشکهای فالکون ۹ قابل استفاده مجدد پرتاب میکند و زیرساختهای زمینی را که این مجموعه را به اینترنت گستردهتر متصل میکند، کنترل میکند. قابلیت استفاده مجدد، هزینه نوسازی و گسترش سیستمی را که ماهوارههای آن معمولا فقط برای چند سال در خدمت باقی میمانند، کاهش میدهد.
نسل بعدی ظرفیت بسیار بیشتری را حمل خواهد کرد. ماهوارههای Starlink V۳ بهگونهای طراحی شدهاند که پهنای باندی بیش از ۱۰برابر نسخههای قبلی ارائه دهند، درحالیکه انتظار میرود ریتم پرتاب سریعتر، میزان ظرفیت قرار داده شده در مدار را چند برابر کند. اسپیس ایکس قصد دارد استقرار آنها را در نیمه دوم سال ۲۰۲۶ آغاز کند.
از اتصال خانهها تا تامین ترافیک
ارائه خدمات به اکثر ترافیک اینترنت با ارائه اتصال اصلی به اکثر خانوارها یکسان نیست. ویدئویی که از تلفن به شبکه فیبر نوری مجاور ارسال میشود، ممکن است بعدا از اقیانوس عبور کند، از طریق یک لینک ماهوارهای عبور کند یا بین مراکز داده جابهجا شود. استارلینک میتواند سهم فزایندهای از این سفرها را بدون جایگزینی کابلی که وارد هر خانه میشود، انجام دهد.
شهرها همچنان برای فیبر نوری و شبکههای متراکم تلفن همراه زمینی مناسبتر هستند. یک پرتو ماهوارهای ظرفیت محدودی دارد و هزاران مشتری که در یک منطقه کوچک متمرکز شدهاند باید آن را به اشتراک بگذارند. نقاط قوت استارلینک در جایی که افراد، وسایل نقلیه و زیرساختها در فواصل طولانی پراکنده هستند، برجستهتر میشود.
این امر زمینه عظیمی فراتر از اشتراکهای مسکونی ایجاد میکند. خطوط هوایی میتوانند پهنای باند دروازه به دروازه ارائه دهند، شرکتهای حملونقل میتوانند کل ناوگان را به هم متصل کنند و اپراتورهای تلفن همراه میتوانند از ماهوارهها برای پر کردن شکاف بین برجها استفاده کنند. کارخانهها، مزارع، معادن و ایستگاههای تحقیقاتی دورافتاده بدون انتظار برای عبور کابلهای جدید از زمینهای صعبالعبور، به اینترنت دسترسی پیدا میکنند.
سرویس مستقیم به تلفن همراه میتواند بازار آدرسپذیر را بیش از پیش گسترش دهد. استارلینک به جای رقابت صرف با پهنای باند ثابت، میتواند بهعنوان یک امتداد مداری برای شبکههای تلفن همراه عمل کند و در ابتدا پیامهای متنی و اتصالات اضطراری را قبل از افزودن ظرفیت صدا و داده مدیریت کند.
موتور مالی درون اسپیسایکس
استارلینک به بخش مرکزی اقتصاد اسپیسایکس تبدیل شده است. بخش اتصال، درآمد سهماهه ۴.۲۹میلیارد دلاری را به همراه داشته است که نسبت به سال قبل ۶۶درصد افزایش داشته است. اشتراکهای دورهای آن، جریان نقدی پایدارتری را نسبت به یک کسبوکار پرتاب که حول ماموریتهای فردی و قراردادهای دولتی بنا شده است، فراهم میکند.
این شرکت گستردهتر همچنان ضرر سهماهه ۵۴۱میلیون دلار یا ۹ سنت به ازای هر سهم را گزارش کرد، اگرچه این کمتر از حد انتظار تحلیلگران بود. اسپیسایکس هزینههای سنگینی را صرف موشکها، ماهوارهها، هوش مصنوعی و زیرساختهای پشتیبانی میکند. سرمایهگذاری در زیرساختها و تحقیقات به حدود ۱۸میلیارد دلار رسید، درحالیکه این رقم در سال گذشته کمتر از ۳میلیارد دلار بود. ماسک به سرمایهگذاران گفت که اسپیسایکس میتواند تا سال ۲۰۳۰ به درآمد سالانه ۱ تریلیون دلار برسد و هدف قبلی خود را یک سال جلوتر ببرد. استارلینک باید از یک سرویس اتصال موفق به یک ستون فقرات اینترنت تبدیل شود تا این پیشبینی به واقعیت نزدیک شود.
در نظر گرفتن محدودیتهای سیاسی و فیزیکی
استارلینک نمیتواند در همه جا فعالیت کند، صرفا به این دلیل که ماهوارههایش دور سیاره میچرخند. دولتها تصمیم میگیرند که آیا این سرویس میتواند در داخل مرزهایشان فروخته شود یا خیر، و چندین بازار بزرگ همچنان در دسترس نیستند. ماسک اذعان کرد که دامنه فعالیت آن فقط در جایی اعمال میشود که اسپیس ایکس مجوز دریافت کند.
ستارهشناسان همچنین نگرانیهایی را در مورد «ردپاهای ماهوارهای درخشان که بر مشاهدات تاثیر میگذارند» مطرح کردهاند، درحالیکه جمعیت رو به رشد در مدار پایین زمین، تقاضا برای جلوگیری از برخورد و دفع مسوولانه را افزایش میدهد. اسپیس ایکس مرتبا ماهوارهها را جایگزین میکند، به این معنی که مجموعهای از ماهوارهها به این اندازه نیاز به پرتابهای مداوم و همچنین ورود مجدد کنترلشده دارند.
این شرکت به دنبال تایید شبکههای بسیار بزرگتر، از جمله پیشنهادی شامل ۱۰۰هزار ماهواره بوده است. چنین سیستمی با بررسیهای نظارتی گستردهای روبهرو خواهد بود و به دستیابی استارشیپ به نرخ پرتاب قابل اعتمادی بستگی دارد.
فالکون ۹میتواند شبکه امروزی را حفظ کند، اما پرتاب ماهوارههای بسیار بزرگتر V۳ به تعداد زیاد، قرار است به یک ماموریت استارشیپ تبدیل شود.
گسترش تجاری از طریق اشکال آشنای حملونقل در حال انجام است. استارلینک در حال امضای قرارداد با خطوط هوایی برای اتصال در حین پرواز، قرار دادن ترمینالهای جمع و جور در هواپیماهای خصوصی و گسترش پوشش دریایی در مسیرهای بینالمللی است. هر جریان مسافر، اتصال کابین خلبان و اتصال کشتی، بدون نیاز به کسب یک حساب پهنای باند خانگی دیگر، ترافیک را افزایش میدهد.
نبرد امپراتور با غولهای همراه
اسپیسایکس در حال آماده شدن برای فراتر رفتن از پر کردن مناطق مرده سلولی و تبدیل شدن به یک اپراتور تلفن همراه مستقل است. این شرکت قصد دارد منظومه ماهوارهای در حال گسترش خود را با ایستگاههای پایه زمینی ترکیب کند و شبکهای ایجاد کند که قادر به رقابت مستقیم با ورایزن، AT&T و تی-موبایل باشد. اگر برنامه زمانی آن درست پیش برود، اولین نسخه میتواند تا پایان سال ۲۰۲۷از راه برسد. به نوشته مجله تکلایف، این طرح نشاندهنده تغییر قابلتوجهی در نقش استارلینک است. سرویس تلفن همراه آن تا حد زیادی به عنوان گسترش پوشش تلفن همراه معمولی ارائه شده است و به تلفنهای معمولی اجازه میدهد در صورت عدم دسترسی به دکلها به ماهوارهها متصل شوند. این رویکرد به همکاری با اپراتورهای معتبر، از جمله تی-موبایل در ایالات متحده، بستگی دارد. یک شبکه زمینی، اسپیس ایکس را در طرف دیگر این رابطه قرار میدهد.
مدیران تایید کردند که این شرکت قصد دارد از طیف فرکانسی خریداریشده از «اکو استار» (EchoStar) برای ارتباطات ماهوارهای و زمینی استفاده کند. آنتنهای پشتبامی و ایستگاههای پایه فشرده ظرفیت مورد نیاز در شهرها را تامین میکنند، درحالیکه ماهوارهها، بزرگراهها، جوامع روستایی و سایر مناطقی را که نصب هزاران دکل در آنها دشوار یا غیراقتصادی است، پوشش میدهند.
استارلینک شبکه هیبریدی
یک ماهواره میتواند قلمرو وسیعی را پوشش دهد، اما این برد با محدودیتی همراه است: ظرفیت موجود آن باید بین همه افراد زیر آن به اشتراک گذاشته شود. این روش برای پیامهای اضطراری، اتصال اولیه و پوششدهی در مناطق کمجمعیت بهخوبی کار میکند. اما وقتی هزاران نفر در یک محله شروع به پخش ویدئو، برقراری تماس و دانلود فایلهای بزرگ میکنند، اوضاع بسیار چالشبرانگیزتر میشود.
ایستگاههای زمینی این مشکل تراکم را حل میکنند. اسپیسایکس میتواند تجهیزات را روی پشتبامها، سازههای تاسیساتی و سایتهای ارتباطی موجود نصب کند و ظرفیت را به مناطق نسبتا کوچک هدایت کند. سپس این شرکت دستگاهها را با توجه به موقعیت مکانی و شرایط شبکه، بین اتصالات زمینی و ماهوارهای جابهجا میکند.
چنین سیستمی با شبکه مخابراتی سنتی که با سفر مشتریان به خارج از محدوده دکلهای مخابراتی، پوشش خود را از دست میدهد، متفاوت خواهد بود. اسپیسایکس میتواند از ماهوارهها به عنوان لایه بیرونی همان سرویس استفاده کند و بدون ایجاد زیرساختهای زمینی در همهجا، اتصال را در سراسر اقیانوسها، بیابانها و جادههای دورافتاده حفظ کند.
فرکانس اکواستار در را میگشاید
پایه و اساس این پروژه، قرارداد چندمیلیارددلاری اسپیسایکس با اکواستار است. معامله اولیه که تقریبا ۱۷میلیارد دلار به صورت نقدی و سهام ارزش داشت، شامل مجوزهای طیف فرکانسی AWS-۴ و H-block بود. توافق بعدی، مجوزهای AWS-۳ بدون جفتسازی را به ارزش حدود ۲.۶میلیارد دلار به صورت سهام اسپیسایکس اضافه کرد.
طیف فرکانسی، قلمرو نامرئی است که هر شبکه بیسیم روی آن فعالیت میکند. بدون فرکانسهای دارای مجوز، اسپیسایکس میتواند از طریق شرکای اپراتور، اتصال ماهوارهای را فراهم کند، اما نمیتواند بهراحتی یک سرویس تلفن همراه سراسری را تحت کنترل خود ایجاد کند. داراییهای اکواستار فرکانسهایی را ارائه میدهند که میتوانند از ارتباطات بین تلفنها، ماهوارهها و تجهیزات زمینی پشتیبانی کنند. این خرید همچنین به اسپیسایکس نفوذ بیشتری بر دستگاههای سازگار میدهد. به جای مذاکره جداگانه برای دسترسی با هر اپراتور، میتواند با تولیدکنندگان گوشیهای هوشمند و تامینکنندگان مودم برای پشتیبانی مستقیم از فرکانسهای خود همکاری کند. گوشیهای آینده میتوانند با شبکه بهعنوان یک اتصال موبایل معمولی رفتار کنند، حتی اگر سیگنال بین فضا و زمین حرکت کند.
آزمون سخت پوشش شهری
اسپیس ایکس در تولید ترمینالها، پرتاب ماهوارهها و بهرهبرداری از یک شبکه جهانی پهنباند تجربه دارد. ساخت یک سیستم سلولی شهری، مجموعهای متفاوت از موانع را ایجاد میکند. نصب پشتبام نیاز به اجاره نامه، مجوز، برق و اتصالات اینترنتی با ظرفیت بالا دارد. محلههای پرجمعیت ممکن است برای جلوگیری از ازدحام به سلولهای کوچک زیادی نیاز داشته باشند، درحالیکه ساختمانهای اداری، آسانسورها و فضاهای زیرزمینی به پوشش تخصصی داخلی نیاز دارند.
طیف فرکانسی بهدستآمده از اکواستار مفید است، اما تمام مزایایی را که توسط بزرگترین اپراتورها در اختیار اسپیسایکس قرار دارد، به این شرکت نمیدهد. ورایزن، AT&T و تی-موبایل دارای سبد گستردهای از فرکانسهای پایین، متوسط و بالا هستند. باندهای پایینتر مسافت بیشتری را طی میکنند و به طور موثرتری به ساختمانها نفوذ میکنند، درحالیکه باندهای بالاتر میتوانند دادههای بیشتری را در فواصل کوتاهتری حمل کنند.
در نتیجه، اسپیسایکس ممکن است از طریق خرید یا مزایدههای دولتی به دنبال مجوزهای اضافی باشد. همچنین میتواند در مراحل اولیه شبکه، ظرفیت اجاره کند، زیرساختها را به اشتراک بگذارد یا توافقنامههای رومینگ ترتیب دهد. راهاندازی محدود در مناطق منتخب شهری، عملیتر از تلاش برای پوشش کامل زمینی در سراسر کشور در روز اول خواهد بود.
یک پویایی جدید با تی-موبایل
تی-موبایل به ایجاد سرویس تلفن مستقیم استارلینک در ایالات متحده کمک کرد و اتصال ماهوارهای را بهعنوان راهی برای از بین بردن مناطق کور بازاریابی کرد. این همکاری همچنان ارزشمند است زیرا سرویس سازگار را در اختیار یک پایگاه مشتری ملی موجود قرار میدهد.
تبدیل شدن اسپیس ایکس به یک شرکت مخابراتی، این توافق را پیچیدهتر میکند، بدون اینکه لزوما به آن پایان دهد. ظرفیت ماهواره همچنان میتواند به صورت عمده به اپراتورهای تلفن همراه در کشورهای دیگر، از جمله بازارهایی که اسپیس ایکس قصد ساخت شبکه زمینی در آنها را ندارد، فروخته شود. در ایالات متحده، شرکتها میتوانند در طول دوره گذار، حتی درحالیکه برای مشترکان خردهفروشی رقابت میکنند، به همکاری خود ادامه دهند.
جذابیت پیشنهاد اسپیس ایکس ممکن است کمتر به قیمتهای پایینتر و بیشتر به موقعیت جغرافیایی بستگی داشته باشد. یک طرح واحد که قادر به کار در شهرها، جادههای روستایی و فراتر از پوشش دکلهای معمولی باشد، هویتی خواهد داشت که طرحهای بیسیم مرسوم برای مطابقت با آن تلاش میکنند.
ورود به ساخت همه چیز؟
پوشش بیسیم تنها بخشی از راهاندازی یک سرویس تلفن همراه است. اسپیسایکس به سیستمهای صدور صورتحساب، پشتیبانی مشتری، جلوگیری از کلاهبرداری، انتقال شماره، تماس اضطراری، تامین مالی دستگاه و توزیع خردهفروشی نیاز دارد. همچنین باید تلفنها را تایید کند، ازدحام را مدیریت کند و رومینگ را برای مکانهایی که نه ماهوارههایش و نه ایستگاههای زمینی خدمات کافی ارائه نمیدهند، مذاکره کند.
استارلینک درحالحاضر به این شرکت امکان ارتباط مستقیم با میلیونها خانوار، به همراه یک پلتفرم اشتراکی معتبر و یک برند مصرفی شناختهشده را میدهد. این داراییها میتوانند هزینه یافتن مشتری را کاهش دهند، بهویژه اگر سرویس تلفن همراه با اینترنت خانگی همراه باشد.
انتظار میرود نسل بعدی ماهوارههای «استارلینک موبایل» در سال ۲۰۲۷ پرتاب شوند و توسعه مبتنی بر فضا را در کنار اولین پرتاب زمینی پیشنهادی قرار دهند. توافق اکو استار همچنین دسترسی مشترکان Boost Mobile را حفظ میکند و به اسپیس ایکس مجموعهای از مشتریان تلفن همراه موجود را میدهد که از طریق آنها میتوان شبکه ارتقایافته مستقیم به دستگاه را آزمایش کرد.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
سالها پیش به همراه فرهاد خسروخاور و محسن متقی مقالهای نوشتیم درباره پرخاشگری شماری از روشنفکرانی که از آنها به عنوان “بلندپرواز” یاد کرده بودیم. در متن به چند چهره اصلی این مشاجرات مانند آرامش دوستدار، عبدالکریم سروش، جواد طباطبایی... و نمونههای پرشماری از خشونت کلامی و پرخاشگری پرداخته شده بود. قصد ما این بود که به چرایی وجود این خشونت زبانی و نبودن بحثهای جدلی پرمایه، آنهم در زمانه زوال نفوذ و اعتبار روشنفکران بپردازیم.
پرخاشگری میان روشنفکران در سایر کشورها هم وجود دارد. اما در پس پرخاشگری و گاه حتا تحقیر، پای بحث و جدل نظری در میان است. حتا در تاریخ و سنت دانشگاهی دنیا هم جدل به عنوان فن یادگیری و سنجش استحکام نظری و زبانی برای خود آداب و اخلاقی داشت.
برخورد میان این دسته از روشنفکران پرخاشگر در ایران اما پر است از برچسبها و اتهامات متقابل مانند نادانی، بیمایگی، کجفهمی، شیادی، سرقت علمی ... یکی به دیگری لقب “هگل پای در گل” یا “نه آرام، نه دوستدار” میدهد، دیگری از “روضهخوانی علمی” “سخنان نادانپرست”... سخن به میان میآورد.
در توجیه خشونت کلامی با ارجاع به الگوی چشم در برابر چشم گفته میشود “من هیچگاه ابتدائا با کسی عتاب عنیفی نکردهام و کلام درشتی نگفتهام بل همواره با شکران شکری و با ترشان ترشی میکنم” برخی هم درشتگویی را به پرداختن به نظرات دیگری ترجیح میدهند چرا که گویا دومی چیزی نیست جز “اتلاف وقت”.
مقاله به یک گونهشناسی سهگانه درباره اشکال پرخاشگری در میان روشنفکران اشاره میکرد: پرخاشگری کنشی (سیستماتیک یا گاهبهگاهی)، پرخاشگری واکنشی و پرخاشگری گزینشی. این گونهشناسی همزمان به مرز میان مدارا و نامدارایی هم توجه داشت. نوشته در آن زمان به دلایلی با تصمیم خود ما منتشر نشد.
این گونه برخوردها نوپدید نیستند. به خاطر دارم در اوایل انقلاب در یکی از نشریات حزب توده مقالهای منتشر شده بود با عنوان “تربچههای پوک” دربرخورد با برخی گروههای دیگر چپ. دوستی که اهل فرهنگ و مطالعه بود از من درباره این مقاله پرسید. گفتم آئینه رابطه انتاگونیستی میان دو گروه سیاسی رقیب است. او ادامه داد که از چنین متون تحقیرآمیزی چه چیزی نصیب خواننده میشود؟
تیتر و لحن تحقیرآمیز و برخورد سودار و گزینشی سبب میگردد که مخاطبان اصلی اینگونه جدلهای کور هرگز شاید آن را نخوانند. این خشونت کلامی شاید برای خودیها جذاب باشد و بر یقین ایدئولوژیک و هویتی آنها بیفزاید ولی کمک چندانی به بازاندیشی نمیکند، خوانندگان هم چیزی زیادی یاد نمیگیرند چون متن تقلیلی است و بیشتر تخریب و طرد حریف را نشانه رفته است. در حالیکه یک نقد منصفانه اتفاقا بیشتر میتواند مخاطبان را به بازاندیشی وادارد.
دست بر قضا چندی بعد با نویسنده این مقاله در جایی برخورد کردم و این نقد را با او در میان گذاشتم. ایشان هم ضمن رد انتقادی که به نظرش “روشنفکرانه و منزهطلبانه” میآمد ساعتی درباره ویژگیهای متون پلمیکی در سیاست و تفاوت آن با یک بحث “اکادمیک انتزاعی” صحبت کرد و اینکه در میدان سیاست سروکار ما با دشمنان و حریفان طبقاتی و ایدئولوژیک است. نقد منصفانه در گفتگو با دوستان معنا دارد و خلاصه در وسط دعوای سیاسی با حریف قرار نیست کسی چیزی یاد بگیرد. هدف پلمیک افشای تناقضات، ضعفها و تحقیر طرف مقابل است و اعتبارزدایی از یک فرد، نظر یا سیاست. خود این گفتگو دفترچه راهنمای پلمیک با هدف به خاک مالیدن پشت حریف بود.
این روزها با خواندن و شنیدن برخوردهای آقای غنینژاد به شریعتی و ابراهامیان، بازخورد سروش و نیز مقاله اباذری علیه مهرداد وهابی و موارد مشابه این پرسش مطرح میشود که با وجود تجربههای منفی و آسیبهای بزرگ گذشته، چرا جدل سترون و نامدارایی میان روشنفکران در عرصه عمومی هنوز بازتولید میشود؟ چرا سنجشگری منصفانه و همزمان بهرسمیت شناختن دیگری متفاوت برای کسانی تا این حد دشوار است؟ آیا مشکل ناآگاهی از اخلاق، آداب، سازوکار و روششناسی بحث سنجشگرانه است؟ آیا آنها نمیدانند که در یک گفتگوی یا نقد سالم ابتدا باید معلوم کرد بحث بر سر چیست و اهمیت آن (علمی، فرهنگی، سیاسی ...) به چه چیزی برمیگردد و سپس به گرههای اصلی بحث و چونی و چرایی تفاوتها پرداخت؟ آیا آنها نمیدانند که یک گفتمان یا فرد را نمیتوان از بستر تاریخیاش جدا کرد؟ آیا آنها فراموش میکنند که پرخاشگری و درشتگویی به اعتبار و مشروعیت بحث و اعتبار خود آنها هم لطمه میزند؟ آیا آنها از فضیلت فروتنی علمی و یک جدل نظری منصفانه و تاثیر آن در متن جامعهای با نظام سیاسی غیردمکراتیک خبر ندارند؟
برای توضیح این پدیده کسانی به شخصیت، خودشیفتگی روشنفکری و سویه اخلاقی اشاره میکنند. از دیدگاه جامعهشناسی اما میتوان گفت میدان روشنفکری عرصه قدرت است و دعواها تنها بر سر ایدهها نیست. مسئله رقابت بر سر اعتبار، مشروعیت و اقتدار فکری است. جدل پرخاشگرانه میتواند نوعی ابزار کسب جایگاه و تعریف مرزهای فکری باشد. تن دادن به گفتگو و نقد هم فقط فراخوانی برای بازاندیشی در خلاء اجتماعی نیست و میتواند از دست رفتن اعتبار و سرمایه نمادین را در پی داشته باشد. به همین دلیل بخشی از جدل هم سویه نمادین دارد و به انگاره فردی مربوط میشود.
از نگاهی دیگر مسئله همچنین خودداری از به رسمیت شناختن دیگری متفاوت در حوزه نظری و واهمه از جدلی است که میتواند به بیثباتکردن ساختار فکری و نظری خود منجر شود. راه میانبر و بدون خطر برای برخی تن ندادن به گفتگو و بسندهکردن به ناسزا، درشتگویی و برچسبزنی است. زبان فاخر در این میانه ابزار و سپری است برای پنهانکردن ضعف نظری احتمالی وابزاری برای پوشاندن رویکرد تخریبی و تحقیرآمیز.
بحث بدون تردید بر سر آثار و دانش افراد، دقت آکادمیک نیست. همه اینها میتوانند موضوع یک جدل و گفتگوی سنجشگرانه سازنده باشند درست همان اتفاقی که در صدها میزگرد و نشست دانشگاهی و غیردانشگاهی میافتد. مسئله قواعد یک بازی سالم فرهنگی و فکری و سهم هر کس در به وجود آوردن شرایط مطلوب گفتگو، تعامل و درک متقابل در جامعه است.
فراتر از درک و تفسیر خود پدیده، باید به آسیبهای بزرگ و ویرانگری این شیوه و رویکرد در مواجه با دیگری در جامعه استبدادزده ما نیز اندیشید. کسانی که با خشونت زبانی به جای الگوهای زنده اندیشه انتقادی، پویایی نظری، تفکر باز، فروتنی علمی، شجاعت اخلاقی و یا دیالوگ سازنده به تندیسهای تکگویی عبوس، پرخاشگر و نامدارایی تبدیل میشوند.
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
الجزیره / ۱۴ اوت ۲۰۲۶ (۲۳ مرداد ۱۴۰۵)
عربستان سعودی و ۱۳ کشور دیگر تأسیس یک ائتلاف نظامی دریایی را برای تضمین آزادی کشتیرانی از طریق تنگه بابالمندب، دریای سرخ و خلیج عدن تأیید کردهاند و انتظار میرود کشورهای بیشتری به این ائتلاف بپیوندند.
بحرین، بنگلادش، کومور، جیبوتی، مصر، اردن، کویت، پاکستان، قطر، عربستان سعودی، سومالی، سودان، ترکیه و یمن نخستین کشورهایی هستند که تاکنون عضو این ائتلاف شدهاند.
آنچه تاکنون مشخص شده است:
عربستان سعودی چه چیزی را اعلام کرده است؟
روز پنجشنبه، وزارت دفاع عربستان سعودی اعلام کرد که ۱۵ کشور بیانیهای را امضا کردهاند که از این میان، ۱۳ کشور تاکنون بهطور کامل به ائتلاف پیوستهاند.
در ۳۰ ژوئیه (۸ مرداد)، این وزارتخانه از ایجاد «ائتلاف دفاع دریایی چندملیتی» بهعنوان چارچوبی برای تقویت همکاریهای دفاعی دریایی جمعی خبر داده بود.
وزارت دفاع این ائتلاف را «یک ائتلاف بینالمللی باز که از پیوستن همه کشورهایی که با اهداف و اصول آن همسو هستند، استقبال میکند» توصیف و افزود که همچنان درخواستهای جدید عضویت را دریافت میکند.
در ۱۳ اوت (۲۲ مرداد)، این وزارتخانه در پلتفرم ایکس نوشت: «تعداد کشورهایی که بیانیه مشترک را امضا کردهاند به ۱۵ کشور رسید، در حالی که ۱۳ کشور تشریفات ملی خود را تکمیل، منشور ائتلاف را امضا و پیوستن رسمی خود را اعلام کردند.»
این بیانیه پس از سومین نشست ائتلاف که در ۱۳ اوت در شهر جده عربستان برگزار شد، منتشر گردید.
وزارت دفاع عربستان افزود: «این امر نشاندهنده آغاز عملیاتی ائتلاف و ورود آن به مرحله فعالسازی نهادی و عملیاتی است، در حالی که سایر کشورها همچنان در حال تکمیل تشریفات ملی لازم برای پیوستن به ائتلاف هستند.»
جزئیات نحوه عملکرد این ائتلاف هنوز در حال تدوین است، اما به گفته وزارت دفاع، کشورهای عضو اطلاعات و دادههای امنیتی را مبادله خواهند کرد، برنامهریزی عملیاتی را توسعه میدهند، رزمایشها و مانورهای مشترک دریایی برگزار میکنند و علاوه بر این، به تقویت توانمندیهای نظامی و انجام عملیاتهای مشترک دریایی خواهند پرداخت.
پیشتر وزارت دفاع اعلام کرده بود که دریادار «عبدالله بن سالم الشهری» بهعنوان فرمانده ائتلاف منصوب شده است. او بر دفاع دریایی مشترک نظارت خواهد کرد، با کشورهای عضو و سایر ائتلافهای دریایی هماهنگی انجام میدهد و مأموریتها را در چارچوب منشور ائتلاف اجرا میکند.
این ائتلاف چقدر اهمیت دارد؟
اعلام تشکیل این ائتلاف در حالی صورت میگیرد که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران همچنان به زیر و رو کردن زیرساختهای انرژی و غیرنظامی منطقه خلیج فارس ادامه میدهد.
همچنین این جنگ تمرکز خود را بیش از پیش بر تنگه هرمز معطوف کرده است. بسته شدن تقریبی این مسیر آبی که پیش از این حدود ۲۰ درصد از صادرات نفت و گاز طبیعی جهان را حمل میکرد، فشار سنگینی بر اقتصاد جهانی وارد کرده است.
در تشدید اخیر تنشها، کشتیهای تحت پرچم عربستان در مسیر بابالمندب–دریای سرخ–خلیج عدن بارها مورد حمله جنگجویان حوثی مورد حمایت ایران در یمن قرار گرفتهاند.
«احمد ناجی»، تحلیلگر ارشد گروه بحران بینالمللی در امور یمن، به الجزیره گفت که ائتلاف دریایی جدید میتواند حائز اهمیت باشد، اما اهمیت آن به میزان اثربخشی آن در عمل بستگی دارد.
او افزود: «پیش از این نیز چندین ابتکار امنیتی دریایی مشاهده کردهایم، از جمله آنهایی که در دوران بحران دزدی دریایی در خلیج عدن ایجاد شدند. اگرچه برخی از این ابتکارات اهمیت سیاسی داشتند، اما بسیاری در تبدیل اهداف خود به نتایج ملموس در میدان ناکام ماندند.»
ناجی ادامه داد: «این موضوع در مورد این ائتلاف نیز صدق میکند. این ائتلاف میتواند در صورتی اهمیت پیدا کند که بتواند توافقات و تعهدات سیاسی را به اقدامات عملی ملموسی تبدیل کند که تهدیدات علیه امنیت دریایی و آزادی کشتیرانی را برطرف سازد.»
این ائتلاف چه هدفی را دنبال میکند؟
با این حال، ناجی تأکید کرد که این ائتلاف تلاشی از سوی عربستان سعودی است نه تنها برای بازدارندگی حوثیها، بلکه برای قاببندی حملات حوثیها به کشتیها در دریای سرخ بهعنوان یک مسئله جهانی، نه صرفاً یک مسئله سعودی.
حوثیهای مورد حمایت ایران در سال ۲۰۱۴ کنترل پایتخت یمن، صنعاء، را به دست گرفتند و از آن زمان تاکنون با دولت مورد حمایت عربستان و به رسمیت شناختهشده بینالمللی که در شهر بندری عدن مستقر است، در حال جنگ هستند.
این تنشها پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران با حملات هوایی به تهران در ۲۸ فوریه (۱۰ اسفند ۱۴۰۴) و متعاقباً حملات حوثیهای مورد حمایت تهران به کشتیهای تحت پرچم عربستان و تأسیسات نفتی در دریای سرخ، تنها وخیمتر شده است.
تشدید درگیریها نگرانیهایی را ایجاد کرده که حوثیها ممکن است بابالمندب را بهطور کامل مسدود کنند؛ آبراهی حیاتی که دریای سرخ را به خلیج عدن متصل میکند و یک مسیر اصلی تأمین کالا است.
ناجی گفت: «از دیدگاه ریاض، پاسخ به این حملات نباید تنها بر عهده عربستان سعودی باشد. در عوض، باید تلاش بینالمللی گستردهتری برای مقابله با حوثیها و اختلالی که آنها در دریای سرخ ایجاد میکنند، صورت گیرد.»
او خاطرنشان کرد که این ائتلاف تاکنون «یک ائتلاف عمدتاً تدافعی» است.
«هیچ نشانهای وجود ندارد که قصد انجام عملیات تهاجمی علیه حوثیها را داشته باشد. اما این به معنای آن نیست که عربستان در صورت تداوم حملات، سکوت خواهد کرد.»
او افزود: «در مقطعی، ریاض ممکن است تصمیم بگیرد که نیاز به پاسخ مستقیمتری دارد» و توضیح داد که در صورت وقوع چنین امری، این ائتلاف میتواند چارچوبی برای اقدام عربستان با پشتوانه بینالمللی گستردهتر فراهم کند.
ناجی در پایان گفت: «در نهایت، هدف افزایش هزینه حملات حوثیها و ایجاد بازدارندگی قویتر است.»
او اضافه کرد: «پیامی که عربستان سعودی سعی در ارسال آن دارد این است که این حملات تنها منافع سعودیها را هدف قرار نمیدهند. این حملات بر کشتیرانی بینالمللی و تجارت جهانی تأثیر میگذارند، بنابراین باید بهعنوان دغدغهای برای جامعه بینالمللی گستردهتر نیز دیده شوند.»
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
وقتی بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ دو هفته پیش در دفتر بیضی دیدار کردند، رئیسجمهور آمریکا از نخستوزیر اسرائیل پرسید که وضعیتش در نظرسنجیها پیش از انتخابات ۲۷ اکتبر چگونه است.
نتانیاهو مکثی کرد. سپس، به گفته یک مقام آمریکایی مطلع از این گفتگو، یکی از مشاورانش وارد بحث شد و گفت: «آقای رئیسجمهور، او در حال پیروزی است.»
اهمیت موضوع: نتانیاهو در حال پیروزی نیست؛ و ترامپ نیز تا کنون، با وجود پرسشهای مکرر خبرنگاران، از اعلام حمایت رسمی که نتانیاهو به آن امید بسته، خودداری کرده است.
رئیسجمهور آمریکا هنوز میتواند نظر خود را تغییر دهد، اما با باقی ماندن تنها ۷۵ روز تا زمان انتخابات، زمان برای نتانیاهو در حال از دست رفتن است.
وضعیت فعلی: در نظرسنجیها ائتلاف فعلی نتانیاهو بین ۴۹ تا ۵۳ کرسی را به خود اختصاص داده است؛ یعنی بسیار کمتر از ۶۸ کرسی فعلی آنها و ۶۱ کرسیِ مورد نیاز برای تشکیل دولت و ادای سوگند.
در مقابل، احزاب اپوزیسیون اسرائیل ۶۷ تا ۷۰ کرسی را در اختیار دارند. گادی آیزنکوت، رئیس سابق ستاد کل نیروهای دفاعی اسرائیل و رقیب اصلی نتانیاهو، در بیشتر نظرسنجیها از محبوبیت بالاتری برخوردار است.
اما نتانیاهو لزوماً نیازی به برنده شدن ندارد؛ او فقط باید بازنده نشود.
تلاش اصلی او در حال حاضر، کسب آرای کافی برای جلوگیری از تشکیل دولت توسط مخالفانش بدون حمایت احزاب عرب-اسرائیلی است.
اگر او موفق به انجام این کار شود و هیچیک از دو طرف نتوانند دولتی تشکیل دهند، نتانیاهو برای چند ماه دیگر و تا زمان برگزاری انتخابی دیگر، به عنوان نخستوزیر سرپرست (پیشبرد امور) باقی خواهد ماند.
در حال حاضر، این سناریو یک احتمال واقعی است.
اصل خبر: در چند هفته نخست جنگ علیه ایران، برخی از مشاوران نزدیک ترامپ اطمینان داشتند که او از نتانیاهو حمایت خواهد کرد.
در آن زمان، ترامپ به شدت خواستار صدور فرمان عفو برای نتانیاهو بود تا به پروندههای محاکمه فساد او پایان داده شود.
اما با گذشت زمان و فرسایشی شدن جنگ، اهداف سیاست خارجی و منافع سیاسی داخلی ترامپ و نتانیاهو شروع به فاصله گرفتن از یکدیگر کرد.
طی سه ماه گذشته، شکاف و اختلاف نظر بیشتری میان آنها پدیدار شده است — نه تنها در مورد ایران، بلکه همچنین درباره لبنان و غزه.
دو مقام ارشد آمریکایی گفتند در حالی که ترامپ از نظر شخصی نتانیاهو را دوست دارد، اما از تصمیمات و سیاستهای او ناامید و فرسوده شده است.
به گفته دو فردی که اخیراً با رئیسجمهور آمریکا درباره نخستوزیر اسرائیل گفتگو کردهاند، ترامپ گفته است: «بیبی بدترین دشمن خودش است.»
نگاه دقیقتر: جدیدترین رویدادی که روابط آنها را تحت شعار قرار داد، رد علنی طرح «شورای صلح غزه» ترامپ برای خلع سلاح حماس از سوی نتانیاهو بود.
یک مقام ارشد آمریکایی گفت کاخ سفید بیانیه روز یکشنبه نتانیاهو را یک مانور سیاسی در فضای انتخاباتی قلمداد کرده و نه لزوماً یک اعلام مواضع رسمی و اتخاذ سیاست.
این مقام آمریکایی گفت: «ما نیازهای سیاسی بیبی را درک میکنیم و تا زمانی که او به انجام آنچه از او میخواهیم ادامه دهد — بهویژه در زمینه محدود کردن حملات در غزه — مشکلی با آن نداریم.»
به گفته یک مقام آمریکایی، هفته گذشته نتانیاهو در گفتگوی تلفنی با جرد کوشنر، فرستاده ترامپ، قول داد که با وجود بدبینیهایش، به طرح شورای صلح یک شانس بدهد. او همچنین متعهد شد که حملات به غزه را مهار کند تا فرآیند غیرنظامیسازی آغاز شود.
از آن زمان، اسرائیل ضربات بسیار کمتری به غزه وارد کرده و نیروهای دفاعی اسرائیل تا «خط زرد» — جایی که طبق توافق قرار بود مستقر شوند — عقبنشینی کردهاند.
به گفته چهار منبع مطلع، کوشنر در حال برنامهریزی برای سفری به اسرائیل در هفته آینده است تا با نتانیاهو و سایر مقامات دیدار کرده و درباره طرح غزه گفتگو کند.
پشت صحنه: دو تن از مشاوران مخالفان سیاسی نتانیاهو — از جمله آیزنکوت و نخستوزیران سابق نفتالی بنت و یائیر لاپید — به آکسیوس گفتند که آنها از احتمال حمایت ترامپ از رهبر فعلی ابراز نگرانی کردهاند.
طبق گفته دو منبع مطلع از این رایزنیها، این چهرههای اپوزیسیون از طریق دوستان مشترک، حامیان مالی و سایر متحدان سیاسی، پیامهای غیررسمی به ترامپ و مشاورانش فرستاده و از رئیسجمهور خواستهاند که بیطرف بماند.
یک مقام سابق آمریکایی مطلع از وضعیت ادعا کرد که ضعف نتانیاهو در نظرسنجیها، ترامپ را از ورود به این جریان دلسرد کرده است.
با این حال: ترامپ در اسرائیل فوقالعاده محبوب بوده است، اما موقعیت او در سه ماه گذشته به دلیل توافقی که با ایران امضا کرد و تصمیمش برای عقبنشینی از جنگ پس از نقض توافق، خدشهدار شده است. اسرائیلیها همچنین از محدودیتهایی که ترامپ بر عملیات نظامی اسرائیل در ایران، غزه، سوریه و لبنان اعمال کرده، خشمگین هستند.
آنچه او میگوید: در هفتههای اخیر خبرنگاران چهار بار از ترامپ پرسیدهاند که آیا از نتانیاهو حمایت میکند یا خیر. او هر بار از دادن پاسخ مثبت و حمایت علنی خودداری کرده است.
در ماه ژوئیه، هیو هیویت، مجری رادیو، از ترامپ پرسید: «آیا در اسرائیل کسی بهتر از او برای انجام این کار وجود دارد؟» رئیسجمهور از پاسخ مستقیم طفره رفت و با اشاره به رقبای نتانیاهو گفت: «خب، من بیشتر آنها را نمیشناسم. البته بعضی از آنها را میشناسم، اما اکثرشان را نمیشناسم.»
در چند مصاحبه اخیر، ترامپ نتانیاهو را به عنوان یک «نخستوزیر بزرگ در زمان جنگ» تمجید کرد، اما هر بار با فعل زمان گذشته از او یاد کرد.
اگرچه مقامات اسرائیلی گفتند ترامپ در آخرین دیدار خصوصی خود با نتانیاهو موضوع عفو را مطرح کرده، اما رئیسجمهور ماههاست که در این باره علناً سخنی نگفته است.
آنچه باید زیر نظر داشت: انتخابات اسرائیل برای دستور کار ترامپ در خاورمیانه طی دو سال پایانی ریاستجمهوریاش حیاتی است، بهویژه در حالی که بحران ایران در بلاتکلیفیِ «نه توافق، نه جنگ» قرار دارد.
ترامپ همچنین میخواهد طرح صلح غزه خود را به جلو ببرد، در مذاکرات بین اسرائیل و لبنان پیشرفت ایجاد کند، یک توافق امنیتی بین اسرائیل و سوریه به دست آورد و مهمتر از همه، یک توافق صلح تاریخی بین اسرائیل و عربستان سعودی منعقد کند.
ترامپ و تیمش از بحران سیاسی سال ۲۰۱۹ در اسرائیل که منجر به سه انتخابات پیاپی و از دست رفتن یک سال دیپلماسی در خاورمیانه شد، آسیب دیدهاند.
یک مقام ارشد آمریکایی گفت کاخ سفید اشتباهات گذشته را تکرار نخواهد کرد تا اجازه دهد سیاست داخلی اسرائیل دستور کار منطقهای آن را به بنبست بکشاند.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
بیتا غفاری / فایننشال تایمز / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
کسبوکارهای ایرانی برای جذب مشتری، با خارج شدن هزینههای زندگی از کنترل پس از ماهها جنگ با آمریکا، بیش از پیش به طرحهای «الان بخر، بعداً پرداخت کن» و دیگر روشهای مشابه روی آوردهاند.
در هفتههای اخیر، بیلبوردهای شرکتهایی مانند «اسنپپی» در خیابانهای تهران نصب شدهاند که به مصرفکنندگان امکان پرداخت با تأخیر برای خرید کالاهایی از پوشاک و تلفن همراه گرفته تا طلا و سفرهای تفریحی را پیشنهاد میکنند؛ آن هم در شرایطی که شمار فزایندهای از ایرانیان دریافتهاند پول کمتری برای هزینه کردن در اختیار دارند.
روی یکی از این بیلبوردها نوشته شده است: «راهی بهتر برای صاحب یخچال شدن: با تکنوپی بهصورت اقساطی خرید کنید.»
خدمات تحویل غذا، از جمله «اسنپفود»، بخش تحویل غذای اسنپپی، نیز تبلیغاتی منتشر کردهاند که وعدههای غذایی نصفاندازه، از جمله پیتزا و خورشهای ایرانی مانند قورمهسبزی، را عرضه میکنند.
این روشهای فروش، تازهترین نشانه از تشدید فشار اقتصادی در کشوری است که جنگ آمریکا و اسرائیل و محاصره بنادر ایران از سوی آمریکا، تورم را تشدید کرده و موجب شده حتی هزینههای اولیه زندگی نیز برای بسیاری از مردم دستنیافتنی شود.
حتی پیش از آغاز درگیریها در فوریه، ایرانیان سالها با افزایش قیمتها، تحریمها و سوءمدیریت اقتصادی دستوپنجه نرم میکردند؛ عواملی که سطح زندگی مردم را کاهش داده بود.
اما اختلالهای ناشی از جنگ و کشمکش متعاقب آن بر سر کنترل تنگه هرمز، این روند را تشدید کرده است. نرخ تورم سالانه برای سه ماه متوالی بالای ۸۰ درصد باقی مانده و ارزش ریال ایران نیز به مجموعهای از پایینترین سطوح تاریخی جدید سقوط کرده است.
علی سعدوندی، اقتصاددان و بنیانگذار «اکونکلینیک»، یک مؤسسه خصوصی آموزش بانکداری و اقتصاد در تهران، گفت رواج پیشنهادهای «الان بخر، بعداً پرداخت کن» نشاندهنده «استیصال تولیدکنندگان و عرضهکنندگان ... در شرایطی است که فشارهای تورمی قدرت خرید مردم را کاهش میدهد».
علاوه بر صاحبان فروشگاههای کوچک که خودشان طرحهای خرید اقساطی راهاندازی کردهاند، اکنون بیش از دوازده پلتفرم آنلاین نیز امکان خرید اعتباری را فراهم میکنند که برخی از آنها بدون دریافت هزینه اضافی یا بهره هستند. اسنپپی به مشتریان اجازه میدهد بدون پرداخت بهره، مبلغ خرید خود را یا در پایان ماه یا در چهار قسط ماهانه پرداخت کنند. سقف اعتبار برای بیشتر مشتریان ۵۰۰ میلیون ریال، معادل حدود ۲۷۰ دلار، است.
سعدوندی گفت فروش اقساطی بدون دریافت کارمزد در اقتصادی با تورم بالا، به این معناست که در نهایت مبلغ کمتری نصیب فروشنده میشود، زیرا ارزش پول طی چند ماه کاهش مییابد. اما به گفته او، برخی کسبوکارها ناچارند کالاهای خود را با زیان بفروشند، زیرا «فروش بهشدت کاهش یافته و بازار با رکود تورمی شدید مواجه است».
آمریکا برای وارد آوردن فشار اقتصادی بر ایران تلاش کرده است تا حکومت این کشور را وادار به تسلیم، بازگشایی تنگه هرمز و دستیابی به توافقی برای پایان جنگ کند. دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، به آکسیوس گفته است که ایران «در وضعیت بسیار بدی قرار دارد». او گفت: «ما فقط داریم ایران را با تورم عظیمش و این واقعیت که پولی ندارد، زیر نظر میگیریم.»
پیش از برقراری آتشبس در ماه آوریل، آمریکا و اسرائیل کارخانههای فولاد و تأسیسات پتروشیمی ایران را بمباران کردند و به خسارتهای جنگی که حکومت ایران برآورد میکند به ۲۷۰ میلیارد دلار رسیده است، افزودند. واشنگتن ماه گذشته، پس از فروپاشی یک توافق موقت برای بازگشایی تنگه هرمز، محاصره دریایی بنادر ایران را دوباره برقرار کرد؛ تنگهای که پیش از جنگ حدود یکپنجم عرضه جهانی نفت و گاز طبیعی مایعشده از آن عبور میکرد.
این درگیری تمامی جنبههای زندگی روزمره در ایران را تحت تأثیر قرار داده است. بر اساس آمار مرکز آمار ایران، تورم مواد غذایی در ماه منتهی به ۲۲ ژوئیه به نزدیک ۱۳۰ درصد رسید. نرخ بیکاری در بهار ۲۰۲۶ نیز ۹.۱ درصد اعلام شد که نسبت به سال قبل افزایش یافته است و ۲.۵ میلیون نفر از افراد ۱۵ ساله و بالاتر بیکار بودهاند.
در یک بازار عرضه محصولات تازه در شرق تهران، ندا، مادر ۲۹ ساله دو فرزند، مشغول جستوجو در میان جعبههای سیبزمینی و فلفل دلمهای لهشده و لکهدار بود که برای فروش عرضه شده بودند.
او گفت: «اینطوری بچههایم را سیر میکنم.»
او درباره سبک زندگی خانوادهاش گفت: «ما همین حالا هم بهسختی روزگار میگذراندیم»، اما پس از جنگ وضعیت آنها «از قبل هم بدتر شد». با درآمد ماهانه ۲۶۰ میلیون ریالی همسرش، این خانواده چهار نفره با کمتر از ۵ دلار در روز زندگی میکنند.
ایران معتقد است میتواند در برابر فشار اقتصادی دوام بیاورد. این کشور سالها صرف ایجاد چیزی کرده است که آن را «اقتصاد مقاومتی» مینامد؛ اقتصادی که قرار است آنقدر خودکفا باشد که بتواند تحریمها، انزوا و درگیری را تحمل کند، حتی در شرایطی که حکومت با وخامت فزاینده اوضاع اقتصادی و سرخوردگی عمومی مواجه است.
حکومت و رهبران نظامی ایران بر این باورند که آستانه تحمل بالاتر آنها در برابر فشار و درد اقتصادی، به آنها اجازه خواهد داد در رویارویی با آمریکا دست بالا را پیدا کنند و افزایش قیمت جهانی انرژی ناشی از بسته شدن تنگه هرمز، در نهایت ترامپ را وادار خواهد کرد عقبنشینی کند.
اما مسعود پزشکیان، رئیسجمهوری ایران که مسئولیت اداره امور روزمره داخلی کشور را بر عهده دارد، هفته گذشته درباره هزینهای که این وضعیت بر مردم ایران تحمیل میکند، هشدار داد.
او گفت: «مهمترین نگرانی من ــ نه اینکه آمریکا دوباره حمله کند، زیرا به مقاومت مردم و توان نیروهای مسلحمان اطمینان دارم ــ معیشت و وضعیت اقتصادی مردم است.»
این نارضایتیهای اقتصادی بود که اعتراضات گسترده ضدحکومتی در ماههای دسامبر و ژانویه را شعلهور کرد؛ اعتراضاتی که هفتهها کشور را متلاطم ساخت و سپس با سرکوبی خشونتبار درهم شکسته شد.
از زمان آغاز جنگ، نشانهای از ناآرامی داخلی دیده نشده است. اما کارشناسان میگویند تغییرات کنونی در الگوی مصرف نشان میدهد مردم خود را برای تحمل درد و فشار اقتصادی در بلندمدت آماده میکنند.
سعدوندی گفت شمار بالای ایرانیانی که برای تأمین هزینههای شخصی خود اقدام به فروش ذخایر طلایشان میکنند، در کنار کاهش مصرف کالاهای ضروری، نشان میدهد «مردم پذیرفتهاند که کاهش سطح زندگی و درآمدها احتمالاً ادامه خواهد داشت».
دولت برنامهای برای توزیع کالابرگ مواد غذایی راهاندازی کرده است که هدف آن کاهش فشار مالی بر مردم است. در این برنامه، ماهانه حدود ۵ دلار به ۸۰ میلیون ایرانی ــ یعنی اکثریت جمعیت کشور ــ پرداخت میشود.
اما تورم تاکنون ارزش این کالابرگها را کاهش داده است و پزشکیان هفته گذشته گفت دولت او قصد دارد با کاهش کمکهای پرداختی به دریافتکنندگان با درآمد بالاتر، مبلغ این حمایت را افزایش دهد.
در سیدخندان، یکی از محلههای طبقه متوسط رو به بالای تهران، یکی از کارکنان یک بازار میوه و ترهبار شهرداری ــ جایی که محصولات با قیمت پایینتر از نرخ بازار عرضه میشوند تا خرید مواد غذایی برای مردم مقرونبهصرفهتر باشد ــ گفت شمار مشتریان از روزانه ۱۲۰۰ نفر به حدود ۴۰۰ نفر کاهش یافته است.
او گفت: «درآمدها بهشدت کاهش یافته است.»
غذاخوریهای سیار ارزانقیمت در سراسر شهر بیش از پیش محبوب شدهاند. کباب بره، که یکی از شاخصههای آشپزی ایرانی است، به دلیل افزایش قیمتها از سفره بسیاری از خانوادهها حذف شده و جای خود را به بشقابهای کوچکتر جگر کبابی داده است که گزینهای ارزانتر محسوب میشود.
صندوقدار یکی از فلافلیهای محبوب در خیابان شریعتی تهران گفت این کسبوکار از زمان آغاز جنگ حدود نیمی از مشتریان خود را از دست داده است. اگرچه فلافل که از نخود تهیه میشود، همواره غذایی ارزانقیمت محسوب شده است، اما به گفته او، «هزینه مواد اولیه بهشدت افزایش یافته است».
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
اکوایران: اقتصاد ایران امروز با مجموعهای از مشکلات مواجه است که بخش قابل توجهی از آنها نهتنها جدید نیستند، بلکه بیش از یک دهه قبل نیز در مطالعات اقتصادی بهروشنی شناسایی شده بودند. با این حال، نهتنها بسیاری از این مسائل حل نشدهاند، بلکه در مواردی عمیقتر شدهاند. مسعود نیلی، اقتصاددان، در گفتوگویی با اکوایران با مرور تجربه مطالعات خود درباره اقتصاد ایران، ریشه این وضعیت را در فاصله گرفتن نظام تصمیمگیری از انباشت دانش و تجربه سیاستگذاری، تغییر رویکرد حکمرانی و شکلگیری مجموعهای از ذینفعان میداند که در طول زمان از سیاستهای نادرست منتفع شدهاند.
نیلی در ابتدای این گفتوگو به مطالعهای اشاره میکند که در سالهای ۱۳۹۰ و ۱۳۹۱ با همکاری اتاق تهران انجام شد و بعدها در قالب کتاب «اقتصاد ایران به کدام سو میرود» منتشر شد. به گفته او، این مطالعه صرفاً توصیف مشکلات اقتصاد ایران نبود، بلکه یک پژوهش سیاستی بود که برای مسائل مختلف، راهکار ارائه میکرد و حتی تقدم و تأخر اجرای سیاستها را در یک افق پنجساله مشخص کرده بود. با این حال، مراجعه امروز به آن کتاب نشان میدهد بسیاری از مشکلات آن زمان همچنان در اقتصاد ایران وجود دارند و حتی شدت بیشتری پیدا کردهاند.
دو دهه پژوهش؛ چرا سیاستها اجرا نشدند؟
نیلی میگوید پس از آن مطالعه، در سال ۱۳۹۵ نیز پژوهشی جامع درباره «ابرچالشهای اقتصاد ایران» انجام شد؛ پژوهشی که ۱۶ پروژه را دربر میگرفت و در دو جلد، راهکارهای عبور از شش ابرچالش شامل بودجه، نظام بانکی، صندوقهای بازنشستگی، انرژی، محیطزیست و بیکاری را بررسی میکرد.
او این پژوهش را به یک «کتاب آشپزی اقتصاد ایران» تشبیه میکند؛ کتابی که نهتنها میگفت چه باید کرد، بلکه تلاش کرده بود جزئیات سیاستها را نیز مشخص کند. با این حال، مسئله اصلی از نگاه او فقدان دانش نیست، بلکه ناتوانی نظام تصمیمگیری در ورود به فرآیند اجرای این دانش است.
به اعتقاد نیلی، یکی از نشانههای این مشکل، حجم بسیار بالای اسناد بالادستی در کشور است. ایران برای تقریباً هر حوزهای سند، برنامه و سیاست دارد، اما افق تصمیمگیری در عمل کوتاه شده است. برنامههای پنجساله وجود دارند، اما حتی در میانه اجرای یک برنامه نیز فعالان اقتصادی نمیدانند فردای اقتصاد کشور چه خواهد بود. از نگاه او، اگر اسناد بالادستی واقعاً در فرآیند سیاستگذاری اثرگذار بودند، چنین سطحی از سردرگمی در سیاستها مشاهده نمیشد.
از «یادگیری سیاستی» تا واگرایی
نیلی برای توضیح اینکه اقتصاد ایران چگونه از مسیر اصلاحات فاصله گرفت، به تجربه برنامه سوم توسعه بازمیگردد. از نگاه او، برنامه سوم محصول یک فرآیند یادگیری در سیاستگذاری بود. این برنامه در شرایطی تدوین شد که اقتصاد ایران با قیمت نفت حدود ۱۰ دلار و رشد اقتصادی بسیار ضعیف مواجه بود، اما هدف رشد سالانه ۶ درصدی را دنبال کرد؛ هدفی که در عمل نیز تا حد زیادی محقق شد.
به اعتقاد او، اهمیت برنامه سوم فقط در اهداف آن نبود، بلکه در ایجاد یک سند نسبتاً منسجم میان ارکان مختلف تصمیمگیری بود. این تجربه حتی به برنامه چهارم نیز منتقل شد و بخش عمده احکام برنامه سوم در برنامه چهارم تمدید شد. به بیان دیگر، یک فرآیند انباشت و انتقال تجربه در سیاستگذاری شکل گرفته بود.
اما از نگاه نیلی، این مسیر از سال ۱۳۸۳ تغییر کرد؛ زمانی که مجلس هفتم «طرح تثبیت قیمتها» را تصویب کرد. این طرح قیمت برخی حاملهای انرژی و کالاهای دولتی را تثبیت کرد؛ در حالی که در برنامه سوم، اصلاح قیمتها بهصورت تدریجی طراحی شده بود.
نیلی معتقد است تجربه اصلاح تدریجی قیمت بنزین در دولت خاتمی نشان داد که افزایش تدریجی قیمت انرژی الزاماً به شوک تورمی منجر نمیشود. طی آن دوره، قیمت بنزین چند برابر شد، اما همزمان سطح عمومی قیمتها نیز افزایش یافت و مصرف بنزین نیز تحت تأثیر افزایش تدریجی قیمت کنترل شد.
در مقابل، تثبیت قیمتها باعث شد شکاف میان قیمت داخلی و خارجی انرژی افزایش یابد. نتیجه این شکاف، رشد قاچاق انرژی و افزایش مصرف بود. در نهایت، دولت برای تأمین بنزین ناچار شد از حساب ذخیره ارزی برداشت کند و در سالهای بعد نیز به سهمیهبندی و افزایش شدید قیمت حاملهای انرژی روی آورد.
نرخ سود، بانکها و نخستین «سکته» اقتصاد
نیلی نقطه مهم دیگر این مسیر را به سیاست نرخ سود بانکی مرتبط میداند. در سال ۱۳۸۵ سیاستی برای کاهش نرخ سود بانکی بهصورت اداری اجرا شد؛ بدون آنکه این کاهش الزاماً متناسب با شرایط تورمی اقتصاد باشد.
پیامد آن، از نگاه نیلی، شکلگیری نرخ سود حقیقی منفی و افزایش ناترازی در نظام بانکی بود.
بدهی بانکها به بانک مرکزی رشد قابل توجهی پیدا کرد و پایه پولی و نقدینگی تحت تأثیر قرار گرفتند.
به گفته او، سال ۱۳۸۷ را باید یکی از نقاط عطف اقتصاد ایران دانست؛ سالی که رشد اقتصادی عملاً متوقف شد و همزمان تورم به سطوح بالایی رسید. از نظر نیلی، این اتفاق پیش از تشدید تحریمها رخ داد و نشان میدهد بخشی از مشکلات اقتصاد ایران را نمیتوان صرفاً به تحریم نسبت داد.
او این دوره را مجموعهای از شوکهای سیاستگذاری میداند: تثبیت قیمتها، کاهش دستوری نرخ سود، تشدید بیماری هلندی و سپس سیاستهای مربوط به حاملهای انرژی. در ادامه نیز با پایین نگه داشتن نرخ ارز در شرایط تورمی، واردات افزایش یافت و با وضع تعرفههای بالا، بخشی از واردات به سمت قاچاق سوق پیدا کرد.
سه عامل فاصله گرفتن از علم اقتصاد
نیلی در جمعبندی این بخش، سه عامل را در فاصله گرفتن سیاستگذاری ایران از راهکارهای کارشناسی مؤثر میداند.
عامل نخست، نگرش ارزشی است؛ یعنی بخشی از سیاستگذاران برخی اصول اقتصاد بازار و سازوکار قیمتها را نه بهعنوان تجربه انباشته بشر، بلکه بهعنوان مفاهیمی متعلق به اقتصاد غرب تلقی میکنند.
عامل دوم، نگرش آکادمیک و مکتبگرایانه است. از نظر نیلی، برخی تلاش میکنند یافتههای تثبیتشده علم اقتصاد را به یک مکتب خاص نسبت دهند و از این طریق اصل مسئله را زیر سؤال ببرند. در حالی که رابطه میان رشد نقدینگی و تورم یا اثر قیمت بر تقاضا، موضوعاتی نیستند که بتوان آنها را صرفاً به یک مکتب اقتصادی نسبت داد.
عامل سوم نیز قدرت گرفتن ذینفعان است. وقتی سیاستی برای مدت طولانی ادامه پیدا میکند، گروههایی شکل میگیرند که از آن منتفع میشوند. در نتیجه، اصلاح سیاست دیگر فقط یک تصمیم اقتصادی نیست، بلکه با منافع تثبیتشده گروههای مختلف برخورد میکند.
چرا اصلاحات در دولتهای بعدی هم متوقف شد؟
به گفته نیلی، دولت اول حسن روحانی تا حدی توانست به مسیر اصلاحات بازگردد. افزایش قیمت حاملهای انرژی در سال ۱۳۹۳، در شرایطی که تورم در حال کاهش بود، نمونهای از اصلاح نسبتاً موفق بود. اما تداوم این مسیر با تحولات سیاست خارجی و در نهایت خروج آمریکا از برجام در سال ۱۳۹۷ با اختلال جدی مواجه شد.
از نگاه او، شوک سال ۱۳۹۷ فقط یک شوک خارجی نبود؛ بلکه به دلیل انتظارات مثبتی که در دوره برجام شکل گرفته بود، اثر آن بر اقتصاد ایران بسیار شدید شد. از این نقطه به بعد، اقتصاد ایران وارد یک وضعیت تلاطمی جدید شد و مسائل خارجی بهتدریج سهم بیشتری در تعیین رفتار اقتصاد پیدا کردند.
نیلی معتقد است از سال ۱۳۹۷ به بعد دیگر نمیتوان تورم ایران را صرفاً با همان مفهوم «تورم مزمن» دورههای قبل توضیح داد؛ زیرا اقتصاد وارد چارچوب جدیدی از نااطمینانی و شوکهای پیدرپی شده است.
ابرچالشها؛ مسئلهای که دیگر نمیتوان تکهتکه حل کرد
در ادامه، نیلی به مفهوم «ابرچالشها» بازمیگردد. از نگاه او، ناترازیهای اقتصاد ایران امروز دیگر مسائل جدا از هم نیستند؛ بلکه مانند بیماریای هستند که از یک بخش به بخشهای دیگر سرایت کرده است.
او میگوید اگر یک بیماری در ابتدا در یک عضو متمرکز باشد، ممکن است بتوان همان عضو را درمان کرد؛ اما وقتی بیماری گسترش پیدا کرده باشد، درمان باید جامع باشد. اقتصاد ایران نیز به چنین نقطهای رسیده است.
در میان ابرچالشها، نیلی آب و صندوقهای بازنشستگی را مسائلی بلندمدتتر میداند. اصلاح وضعیت آب حتی در صورت اجرای سیاستهای مناسب، لزوماً کشور را به شرایط گذشته بازنمیگرداند. در مقابل، اصلاحات انرژی میتواند سریعتر اثرگذار باشد و حتی به رشد اقتصادی و اشتغال منجر شود.
یک قاعده مالی برای اقتصاد نفتی
یکی از پیشنهادهای مهم نیلی، تغییر رابطه میان درآمد نفت و بودجه دولت است. به گفته او، در یک اقتصاد نفتی باید دو موضوع کنترل شود: میزان منابع نفتی که به دولت اختصاص مییابد و میزان ارزی که در مجموع وارد اقتصاد میشود.
پیشنهاد او این است که سهم دولت از درآمد نفتی به یک رقم نسبتاً ثابت محدود شود؛ برای مثال رقمی در حدود ۱۵ تا ۲۰ میلیارد دلار در سال، مستقل از نوسانات قیمت نفت. همچنین ورود ارز نفتی به اقتصاد نیز باید قاعدهمند شود تا در سالهای پر درآمد، تمام منابع به اقتصاد تزریق نشود و در سالهای کمدرآمد نیز امکان استفاده از ذخایر وجود داشته باشد.
این سازوکار میتواند پیشبینیپذیری بودجه را افزایش دهد و زمینه را برای اصلاحات دیگر، از جمله اصلاح قیمت انرژی و یکسانسازی نرخ ارز، فراهم کند.
اقتصاد ایران؛ از اولویت به حاشیه
نیلی در بخش پایانی گفتوگو، از کاهش شدید جایگاه اقتصاد در اولویتهای حکمرانی سخن میگوید. به اعتقاد او، اقتصاد ایران بهتدریج «مستهلک» شده و سرمایهگذاری، کارآفرینی و فناوری از واژگان اصلی نظام حکمرانی فاصله گرفتهاند.
با این حال، او واژه «استیصال» را برای توصیف وضعیت خود نمیپذیرد و بر امیدواری تأکید میکند. از نگاه نیلی، جامعه ایران ماندگارتر از سیاستمداران است و آنچه اهمیت دارد، افزایش آگاهی عمومی درباره رابطه میان حکمرانی، رفاه و عملکرد اقتصادی است.
او هشدار میدهد که یکی از خطرناکترین برداشتها، نگاه «فیلمفارسی» به حکمرانی است؛ اینکه جامعه سیاستمداران را به «آدمهای خوب» و «آدمهای بد» تقسیم کند و تصور کند با جایگزین کردن یک گروه با گروه دیگر همه مشکلات حل خواهد شد. از نگاه او، چنین رویکردی راهحل پایدار ایجاد نمیکند.
در نهایت، پیام اصلی نیلی بیش از آنکه ناامیدکننده باشد، یک هشدار درباره هزینه تکرار اشتباهات است: اقتصاد ایران از کمبود دانش رنج نمیبرد؛ مشکل اصلی آن است که دانش انباشتهشده به تصمیم و اجرای پایدار تبدیل نمیشود. به همین دلیل، اصلاح اقتصاد بیش از آنکه به کشف یک راهحل تازه نیاز داشته باشد، به تغییر در شیوه حکمرانی، بازگشت به فرآیند یادگیری سیاستی، ایجاد اعتماد اجتماعی و پذیرش واقعیتهای اقتصادی نیازمند است.
به باور نیلی، ایران از نظر منابع طبیعی کمبود ندارد؛ اما منابع طبیعی نه شرط کافی توسعهاند و نه حتی شرط لازم. آنچه تعیینکننده است، دانایی، کیفیت حکمرانی و شکلگیری مطالبات درست، بهموقع و واقعبینانه در جامعه است. اگر این آگاهی افزایش پیدا کند، مسیر اصلاحات میتواند کمهزینهتر و مسالمتآمیزتر طی شود؛ در غیر این صورت، خطر اصلی نه صرفاً یک بحران اقتصادی، بلکه تکرار اشتباهات تعیینکننده تاریخی خواهد بود.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
با وجود تغییرات عمدهای که در جابهجایی تصمیمسازان کلیدی تهران رخ داده، احتمال تغییر اهداف استراتژیک جمهوری اسلامی ناچیز است. از سوی دیگر، فراز و نشیب کشمکش و جنگ، فرآیندی نیست که با چنین تغییراتی بهکلی دگرگون شود.
جنگ با معیار آرایش قدرت صرفا مادی سنجیده میشود. تصویری که امروز از میدان نبرد جاری در دست است، نه نشانهی توازن، که نشانه فرسایشی یکطرفه است؛ فرسایشی که در پوسته مقاومت تاکتیکی پنهان مانده و پنهانگر بطن و متن کشمکش است.
نخست به رویکرد متحدان ایران بنگرید. روسیه و چین، بهرغم بیانیههای حمایتی و کمکهای اطلاعاتی و فناورانه، از ورود آشکار به میدان امتناع میورزند و همچنان خواهند ورزید. تحلیلگران بیپرده بیان میکنند: مشارکت استراتژیک تهران-پکن، فاصلهی بعیدی با تعهد نظامی دارد. روسیه نیز، گرفتار در جنگ اوکراین و محاسبات منفعتمحور خود، جنگ ایران را نه میدان همبستگی، که فرصتی برای تخلیه منابع رقیب میبیند. ایران، برخلاف آمریکا که با شبکهای از پیمانهای دفاعی و ائتلافهای نهادینه وارد میدان شده، تنها با شراکتهایی بیتعهد و غیر استراتژیک پدافندی روبهروست.
دومین نشانه، در اقتصاد سیاسی نهفته است: تنگه هرمز.
اختلال در این گذرگاه، بیتردید بزرگترین شوک بازار نفت در تاریخ را رقم زده و بهای برنت را در کوتاهمدت بهشدت افزایش داده است. ولی همین شوک، بهجای آنکه ایران را در موضع چانهزنی برتر بنشاند، محرک بیسابقهای برای بازآرایی زیرساخت جهانی انرژی شده است. کشورهای خلیجفارس اکنون با شتابی که پیش از جنگ متصور نبود، شبکهای از خطوط لوله جایگزین میسازند تا تا پایان این دهه، بیش از نیمی از صادرات پیشازجنگ خود را از گزند هرمز مصون سازند.
ایران با بهکارگیری اهرم خود، انگیزه نابودی همان اهرم را در دشمنانش برانگیخته است. هر روز که این پروژهها به بهرهبرداری نزدیکتر میشوند، ارزش استراتژیک تهدید ایران کاهش مییابد، درحالیکه هزینه سیاسی و اقتصادی آن همچنان بر دوش تهران سنگینی میکند.
سومین نشانه، در نامتقارن بودن ظرفیت انطباقپذیری دو طرف است. آمریکا و متحدان منطقهایاش، بهموازات ساخت زیرساخت جایگزین، توان ضد مین دریایی و اقدامات دفاعی خود را نیز تقویت کردهاند. حتی ابزار عملیاتی ایران. ولی رفتهرفته با تدبیرهایی روبهرو میشود که اثربخشی آن را کاهش میدهند. در چنین آرایشی، تکرار همان تاکتیک، بازده نزولی دارد: هر دور از اختلال، هزینه بیشتری بر ایران تحمیل میکند و سود کمتری نصیبش میسازد.
چکیده:
از دل این سه نشانه، یک نتیجه بیرون میآید، نه یک احتمال: ایران میتواند در میدان نبرد ضربات موثر بزند، تلفات به دشمن تحمیل کند، کشورهای عرب را در مخمصه اندازد، حتی گذرگاهی حیاتی را موقتا فلج سازد؛ ولی در عین حال، همین حالا، نه فردا، در سطح استراتژیک در حال باختن باشد. زیرا پیروزی استراتژیک را نه شمار ضربات، که توان شکلدادن به نظم پس از جنگ تعیین میکند؛ و در همین لحظه، در آرایش موجود قدرت، ایران نه شریکی استراتژیک دارد که تعهد آورد، نه اهرمی که ارزشش را در طول زمان حفظ کند، و نه ظرفیتی برای همگامی با انطباقپذیری دشمن.
آنچه امروز بهعنوان مقاومت جلوه میکند، در غیاب یک «نظریه شکست» روشن، همان زنجیرهای است که هر پیروزی تاکتیکی امروز را به سنگبنای شکستی استراتژیک فردا بدل میکند؛ نه بهشرط تحقق آن در آینده، بلکه بهمثابه فرآیندی که هماینک در جریان است.
تلگرام نویسنده
#karimipour_k
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، در گفتوگویی با برنامه «راب اشمیت امشب» در شبکه نیوزمکس گفت دولت ترامپ هفته آینده تدابیر جدیدی علیه ایران اعلام خواهد کرد که به گفته او، انزوای اقتصادی این کشور را به سطحی بیسابقه خواهد رساند.
بسنت افزود: «این [تدابیر] ترکیبی خواهد بود از انزوای اقتصادیای که جهان تاکنون ندیده و تداوم محاصره در تنگه هرمز که مانع از ورود یا خروج هر چیزی به بنادر ایران خواهد شد»،
بسنت گفت: «یک سال پیش… رئیسجمهور به من دستور داد فشار حداکثری را علیه رژیم ایران اعمال کنم و خزانهداری این کار را انجام داد.»
ترامپ در فوریه ۲۰۲۵ بهطور رسمی سیاست فشار حداکثری را احیا کرد و به خزانهداری دستور داد تا علیه کسانی که تحریمهای مرتبط با ایران را نقض میکنند، تحریم یا سایر اقدامات اجرایی اعمال کند و کارزاری مستمر را برای محروم کردن رژیم و نیابتیهای تروریستی آن از درآمدها، هدایت نماید.
بسنت گفت خزانهداری «حسابهای بانکی، کیف پولهای ارز دیجیتال و داراییهای آنها در سراسر جهان را هدف قرار داده و پرداختها به رهبری رژیم و خود دولت را قطع کرده است».
به گفته بسنت، پس از «عملیات خشم حماسی» — کارزار نظامی آمریکا که اوایل امسال علیه ایران راهاندازی شد — دولت تمرکز خود را به سمت چیزی معطوف کرده که خزانهداری آن را «خشم اقتصادی» مینامد.
او گفت: «ما از خشم حماسی به خشم اقتصادی گذر کردیم و به دستور رئیسجمهور، سطح [فشار] را باز هم بالاتر بردهایم»
خزانهداری اعلام کرده «خشم اقتصادی» دهها میلیارد دلار درآمدی را که در غیر این صورت در دسترس تهران و نیابتیهای آن قرار میگرفت، مختل کرده است. اقدامات این کارزار شبکههای بانکداری سایهای ایران، صنعت نفت، داراییهای ارز دیجیتال، شبکههای خرید تسلیحات و عملیاتهای دور زدن تحریمها را هدف قرار دادهاند.
بسنت گفت فشار مالی در حال تکمیل [استراتژی کلی] است. «این [تدابیر] ترکیبی خواهد بود از انزوای اقتصادیای که جهان تاکنون ندیده و تداوم محاصره در تنگه هرمز که مانع از ورود یا خروج هر چیزی به بنادر ایران خواهد شد»، بسنت گفت.
خزانهداری در ژوئیه، پس از حملات مجدد ایران به کشتیهای بینالمللی در تنگه هرمز، تحریمها علیه شبکههای کشتیرانی و مالی ایران را تشدید کرد.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
بحران جاری میان ایران و آمریکا را نمیتوان صرفاً با منطق «چه کسی در جنگ پیروز شد؟» فهم کرد. مسئله اصلی اکنون این است که جنگ چه چیزی را در ساختار قدرت خاورمیانه تغییر داده است.
جنگی که با حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، در ابتدا میتوانست مانند بسیاری از جنگهای محدود خاورمیانه، با ضربه نظامی شدید، مذاکره و تحمیل یک توافق جدید به پایان برسد. اما مقاومت ایران، حملات متقابل، گسترش میدان جنگ به خلیج فارس و سپس بحران تنگه هرمز، معادله را تغییر داد.
ایران نشان داد که اگرچه نمیتواند در یک جنگ متعارف با آمریکا برتری نظامی پیدا کند، اما قادر است هزینه جنگ را از سطح ایران به سطح اقتصاد جهانی و امنیت منطقه منتقل کند. همین انتقال هزینه، مهمترین ابزار قدرت تهران در مرحله کنونی است.
در مقابل، آمریکا نیز نشان داده است که قدرت نظامی عظیمی برای وارد کردن ضربه به ایران دارد، اما میان «توانایی تخریب» و «توانایی حل مسئله ایران» فاصلهای بسیار بزرگ وجود دارد.
این همان شکافی است که اکنون در مرکز بحران قرار گرفته است.
۱. اشتباه بزرگ: یکی دانستن قدرت نظامی با قدرت سیاسی
یکی از خطاهای رایج در تحلیل جنگ اخیر این است که تصور کنیم هر طرفی که توانایی وارد کردن ضربه نظامی بیشتری دارد، الزاماً موقعیت سیاسی بهتری نیز خواهد داشت.
چنین نیست.
آمریکا از نظر قدرت هوایی، دریایی، اطلاعاتی و لجستیکی بر ایران برتری آشکار دارد. اما مسئله آمریکا نابودی توان نظامی ایران نیست؛ مسئله این است که چگونه میتواند ایران را به پذیرش نظمی وادار کند که برای واشنگتن مطلوب باشد، بدون آنکه مجبور شود برای سالها در خاورمیانه درگیر بماند.
معضل ایران نیز معکوس همین مسئله است. تهران میتواند جنگ را برای آمریکا پرهزینه کند، اما نمیتواند بدون هزینه بسیار سنگین آن را برای مدت نامحدود ادامه دهد. بنابراین هر دو طرف در وضعیتی قرار گرفتهاند که میتوان آن را «تعادل شکننده ناتوانی متقابل» نامید:
آمریکا قادر به ضربه زدن است، اما حل مسئله ایران برایش دشوار است؛ ایران قادر به افزایش هزینه جنگ است، اما پیروزی نظامی بر آمریکا برایش ناممکن است.
این وضعیت معمولاً نه به پیروزی سریع، بلکه به مذاکره، جنگ فرسایشی یا نوعی آتشبس ناپایدار منتهی میشود.
۲. ایران یک برگ بسیار قدرتمند دارد: جهانی کردن هزینه جنگ
تنگه هرمز در این معادله فقط یک آبراه جغرافیایی نیست؛ یک ابزار ژئوپلیتیک است.
هرچه بحران در هرمز طولانیتر شود، جنگ از یک منازعه دوجانبه خارج و به مسئله اقتصاد جهانی تبدیل میشود. در ۱۲ اوت قیمت برنت نزدیک ۸۹ دلار قرار داشت و کاهش شدید تردد کشتیها در هرمز و حملات در مسیرهای هرمز و بابالمندب نگرانی درباره استمرار اختلال عرضه را افزایش داده بود.
از این منظر، استراتژی ایران قابل فهم است:
اگر نمیتوانی آمریکا را در میدان نظامی شکست دهی، هزینه جنگ را به متغیری تبدیل کن که واشنگتن نمیتواند بهسادگی نادیده بگیرد.
اما این استراتژی یک تناقض بنیادی دارد.
هرچه ایران بیشتر از هرمز به عنوان اهرم فشار استفاده کند، کشورهای عرب خلیج فارس بیشتر به این نتیجه میرسند که امنیت آنان نمیتواند به رفتار تهران وابسته باشد.
در نتیجه، ایران ممکن است در کوتاهمدت قدرت چانهزنی خود را افزایش دهد، اما در بلندمدت به شکلگیری ائتلافهایی کمک کند که برای مهار خود ایران ساخته شدهاند.
و این دقیقاً همان چیزی است که اکنون در حال رخ دادن است.
۳. پیمان مکه؛ مهمتر از یک پیمان نظامی
پیمان دفاعی عربستان، ترکیه و پاکستان را نباید صرفاً یک توافق نظامی تلقی کرد.
اهمیت واقعی آن در این است که کشورهای منطقه به تدریج به این نتیجه رسیدهاند که دیگر نمیتوانند امنیت خود را تنها به آمریکا بسپارند.
عربستان پس از حملات اخیر ایران، علاوه بر روابط دفاعی با آمریکا، همکاری نظامی خود با پاکستان و ترکیه را افزایش داده است. پاکستان حتی نیروهای هوایی خود را در چارچوب توافق دفاعی دوجانبه در عربستان مستقر کرده است.
اکنون پیمان مکه یک مرحله جدید را نمایندگی میکند.
پیام آن الزاماً «جنگ با ایران» نیست.
پیام عمیقتر این است:
منطقه در حال ساختن ظرفیت دفاعی مستقل از یک قدرت خارجی است.
ترکیه عضو ناتو است، پاکستان قدرت هستهای است و عربستان بزرگترین قدرت اقتصادی عربی در خلیج فارس است. ترکیب این سه کشور، اگرچه هنوز یک اتحاد نظامی کامل نیست، میتواند به هسته یک ساختار امنیتی جدید تبدیل شود.
حتی منابع تحلیلی غربی نیز تأکید کردهاند که این ساختار هنوز به یک ائتلاف نظامی کامل تبدیل نشده و بیشتر میتواند به «کنسرت قدرتهای منطقهای» شباهت پیدا کند.
بنابراین بزرگترین پیام پیمان مکه برای تهران این نیست که سه کشور علیه ایران متحد شدهاند؛ بلکه این است که منطق امنیت منطقه از «امنیت آمریکایی» به سوی «امنیت چندقطبی منطقهای» حرکت میکند.
این تحول برای ایران هم تهدید است و هم فرصت.
۴. پارادوکس ایران: قدرت بازدارندگی بیشتر، عمق منطقهای کمتر
جمهوری اسلامی طی چهار دهه تلاش کرده بود امنیت ایران را از طریق ایجاد عمق استراتژیک در عراق، سوریه، لبنان و یمن افزایش دهد.
این سیاست تا حد زیادی موفق شد یک واقعیت را به وجود آورد:
جنگ با ایران به ندرت محدود به مرزهای ایران باقی میماند.
اما جنگ اخیر نشان داد که این سیاست یک هزینه مهم نیز دارد.
کشورهای منطقه اکنون بیش از گذشته از شبکههای مسلح همسو با ایران احساس تهدید میکنند. عربستان بهطور مشخص در حال ایجاد سازوکارهای دفاعی جدید است و همزمان برای حفاظت از خطوط دریایی و مقابله با حملات حوثیها به دنبال ائتلاف دریایی منطقهای است.
در نتیجه، همان چیزی که زمانی «عمق استراتژیک ایران» نامیده میشد، ممکن است در آینده به «محیط پیرامونی ضدایرانی» تبدیل شود.
این یکی از مهمترین تناقضهای ژئوپلیتیک جمهوری اسلامی است:
قدرت منطقهای ایران میتواند همزمان با افزایش قدرت بازدارندگی، عمق سیاسی ایران را کاهش دهد.
اگر کشورهای همسایه ایران به این نتیجه برسند که امنیتشان در گرو مهار تهران است، ایران ممکن است از نظر نظامی قدرتمندتر، اما از نظر سیاسی منزویتر شود.
۵. آمریکا نیز با یک تناقض بزرگ روبهروست
آمریکا اکنون با مسئلهای روبهروست که صرفاً نظامی نیست.
ترامپ میتواند ایران را بمباران کند؛ اما آیا میتواند ایران را وادار به تسلیم کند؟
این دو مسئله یکی نیستند.
جی.دی. ونس پیش از جنگ بارها نسبت به مداخلات طولانیمدت آمریکا در خاورمیانه ابراز تردید کرده و تأکید کرده بود که آمریکا نباید وارد جنگی طولانی و بدون هدف روشن شود.
این همان شکافی است که در درون گفتمان «America First» وجود دارد.
در یک خوانش میگوید:
آمریکا باید منابع خود را برای بازسازی قدرت اقتصادی، صنعتی و تکنولوژیک خود حفظ کند و در جنگهای بیپایان خاورمیانه گرفتار نشود.
اما مشکل اینجاست که آمریکا اگر بیش از اندازه از خاورمیانه عقبنشینی کند، خلأ قدرت ایجاد میشود و بازیگران دیگری مانند چین، روسیه و قدرتهای منطقهای آن را پر خواهند کرد.
پس واشنگتن در برابر یک دوگانه قرار دارد:
جنگ نکردن ممکن است نفوذ آمریکا را کاهش دهد؛ جنگ طولانی نیز ممکن است قدرت آمریکا را فرسوده کند.
این همان چیزی است که سیاست «America First» هنوز پاسخ روشنی برای آن ندارد.
۶. سناریوی اول: «صلح مسلح»
به نظر من، در کوتاهمدت محتملترین سناریو، نه پیروزی ایران است و نه تسلیم آمریکا؛ بلکه نوعی صلح مسلح است.
یعنی:
- جنگ گسترده متوقف شود؛
- هرمز بهتدریج باز شود؛
- آمریکا برخی فشارهای اقتصادی را کاهش دهد؛
- ایران محدودیتهایی در حوزه هستهای و موشکی بپذیرد؛
- مسئله نیروهای منطقهای ایران به صورت مرحلهای وارد مذاکرات شود؛
- اما هیچیک از دو طرف ادعای شکست نکند.
این همان چیزی است که مذاکرات غیرمستقیم فعلی نیز میتواند به سمت آن حرکت کند.
در واقع، واشنگتن اکنون نیز برای بازگشت به نوعی توافق بر سر هرمز ناچار به مذاکره است و ایران نیز نمیتواند برای همیشه این تنگه را بسته نگه دارد. گزارشهای اخیر از پیشرفتهایی در مذاکرات ایران و عمان حکایت داشت، اما تهران سپس تأکید کرد که بازگشایی هرمز منوط به پذیرش شرایط ایران است.
در این سناریو، هر دو طرف شکست را به «توافق» تبدیل میکنند.
۷. سناریوی دوم: جنگ فرسایشی و «اوکراینی شدن» خاورمیانه
سناریوی خطرناکتر این است که هیچ توافق پایداری حاصل نشود.
در این صورت جنگ میتواند وارد مرحلهای شود که در آن:
ایران توانایی ضربه زدن دارد؛ آمریکا توانایی بمباران دارد؛ اسرائیل توانایی عملیات اطلاعاتی و هوایی دارد؛ گروههای همسو با ایران در عراق و یمن فعال میمانند؛ و کشورهای خلیج فارس به تدریج وارد یک مسابقه تسلیحاتی میشوند.
در چنین وضعیتی، هیچ طرفی به اندازه کافی قدرتمند نیست که دیگری را شکست دهد، اما همه قادرند هزینههای قابل توجهی به یکدیگر تحمیل کنند.
نتیجه، چیزی شبیه جنگ سرد منطقهای همراه با جنگهای نیابتی خواهد بود.
این سناریو برای ایران بسیار خطرناک است؛ زیرا اقتصاد ایران ظرفیت محدودی برای جنگ بلندمدت دارد.
مطالعات اقتصادی اخیر نیز نشان میدهد که استمرار تقابل ایران با غرب، در بلندمدت با کاهش رشد اقتصادی، سرمایهگذاری خارجی، تجارت و کیفیت نهادهای اقتصادی همراه شده است.
۸. سناریوی سوم: شکلگیری «ناتوی خاورمیانهای»
این سناریو هنوز قطعی نیست، اما نباید آن را دستکم گرفت.
اگر پیمان مکه به مصر گسترش یابد و سازوکارهای نظامی آن عملیاتی شود، میتواند به تدریج به یک شبکه امنیتی جدید تبدیل شود.
ترکیه، پاکستان، عربستان و احتمالاً مصر میتوانند هسته یک ساختار جدید باشند.
اما این اتحاد لزوماً ضدایرانی نخواهد بود.
این نکته بسیار مهم است.
کشورهای منطقه هم از ایران نگراناند و هم از اسرائیل، و هم نسبت به میزان قابل اعتماد بودن آمریکا پرسش دارند.
بنابراین احتمالاً هدف آنان ایجاد استقلال استراتژیک است، نه پیوستن به جنگ دائمی علیه ایران.
برای تهران این تحول یک فرصت نیز ایجاد میکند:
ایران اگر بتواند از «سیاست تهدید همسایگان» به «سیاست گفتوگو با همسایگان» تغییر مسیر دهد، میتواند از تبدیل این پیمان به ائتلافی ضدایرانی جلوگیری کند.
۹. سناریوی چهارم: شکست سیاسی ترامپ و بازگشت مذاکره
یکی از متغیرهای تعیینکننده، سیاست داخلی آمریکا است.
جنگی که قرار بود سریع باشد، اکنون ماهها ادامه یافته است. ترامپ نیز در ۶ اوت گفت امیدوار است جنگ «خیلی زود» پایان یابد و همزمان درباره فشار بر ذخایر برخی مهمات و افزایش تولید تسلیحات سخن گفت.
هرچه جنگ طولانیتر شود، سؤال در آمریکا تغییر خواهد کرد:
«آیا ایران را شکست دادهایم؟» به: «چرا هنوز در جنگ هستیم؟»
تغییر سؤال در سیاست خارجی بسیار مهم است.
اگر افکار عمومی آمریکا هزینه جنگ را بیشتر از دستاوردهای آن ببیند، جناحی که در جمهوریخواهان خواهان پایان جنگ است، تقویت خواهد شد.
در این صورت تهران ممکن است تصور کند که میتواند با «کش دادن جنگ» تا انتخابات میاندورهای، موقعیت چانهزنی خود را افزایش دهد.
اما این استراتژی بسیار پرریسک است؛ زیرا اگر واشنگتن احساس کند ایران عمداً از زمان انتخابات به عنوان ابزار فشار استفاده میکند، ممکن است دقیقاً برعکس عمل کند و پیش از انتخابات به سمت تشدید نظامی برود.
بنابراین شرطبندی قطعی ایران روی شکست جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای، یک قمار است، نه یک استراتژی مطمئن.
۱۰. سناریوی پنجم: تغییر رژیم امنیتی بدون تغییر رژیم سیاسی
این شاید مهمترین سناریو باشد.
ممکن است آمریکا سرانجام به این نتیجه برسد که تغییر حکومت ایران هدفی بیش از اندازه پرهزینه و غیرقابل پیشبینی است.
در این صورت، هدف واشنگتن از:
«تغییر رژیم» به: «تغییر رفتار رژیم»
تغییر خواهد کرد.
یعنی آمریکا ممکن است با بقای جمهوری اسلامی کنار بیاید، مشروط بر اینکه:
- ایران به سلاح هستهای دست نیابد؛
- تولید و برد موشکی خود را محدود کند؛
- فعالیت نیروهای نیابتی را کاهش دهد؛
- امنیت کشتیرانی در خلیج فارس را تضمین کند؛
- و در سیاست منطقهای از یک قدرت تجدیدنظرطلب به یک قدرت قابل پیشبینی تبدیل شود.
این، از نظر من، واقعبینانهترین نقطه مشترک احتمالی میان دو طرف است.
۱۱. استراتژی مطلوب ایران چیست؟
ایران اگر بخواهد از جنگ اخیر یک دستاورد استراتژیک واقعی بیرون بکشد، نباید پیروزی را در «ادامه جنگ» جستوجو کند.
باید آن را در تبدیل قدرت نظامی به سرمایه سیاسی جستوجو کند.
تهران باید از خود بپرسد:
- آیا میخواهد برای همیشه کشوری باشد که همسایگانش از آن میترسند؟
- یا میخواهد به کشوری تبدیل شود که همسایگانش به قدرت آن نیاز دارند؟
این دو کاملاً متفاوتاند.
راهبرد دوم مستلزم:
۱. باز کردن مسیر گفتوگوی امنیتی با عربستان؛
۲. مذاکره مستقیم یا غیرمستقیم پایدار با آمریکا؛
۳. کاهش استفاده از گروههای مسلح منطقهای به عنوان ابزار سیاست خارجی؛
۴. تضمین امنیت انرژی خلیج فارس؛
۵. تبدیل هرمز از ابزار تهدید به ابزار چانهزنی موقت؛
۶. بازسازی روابط اقتصادی با همسایگان؛
۷. و مهمتر از همه، کاهش تنش میان «امنیت حکومت» و «امنیت ملی ایران» است.
۱۲. استراتژی آمریکا چیست؟
آمریکا نیز اگر واقعاً به دنبال پایان بحران است، باید از یک اشتباه استراتژیک پرهیز کند:
این تصور که فشار بیشتر الزاماً به تسلیم بیشتر منجر میشود.
جنگ نشان داده است که فشار نظامی میتواند ظرفیت تخریب ایران را کاهش دهد، اما لزوماً ظرفیت مقاومت سیاسی ایران را از بین نمیبرد.
بنابراین استراتژی مطلوب واشنگتن باید ترکیبی از:
بازدارندگی + مذاکره + تضمین امنیت همسایگان + توافق هستهای + کاهش تدریجی تحریمها
باشد.
آمریکا باید از ایران «تسلیم» نخواهد؛ باید برای ایران محاسبه جدیدی از منافع ایجاد کند.
یعنی تهران به این نتیجه برسد که همکاری با نظم منطقهای جدید، برایش سودمندتر از ادامه تقابل است.
۱۳. استراتژی عربستان چیست؟
ریاض شاید در میان همه بازیگران، هوشمندانهترین فرصت را در اختیار داشته باشد.
عربستان نباید خود را به جنگ آمریکا و ایران گره بزند.
باید همزمان سه کار انجام دهد:
بازدارندگی علیه ایران، استقلال امنیتی از آمریکا و گفتوگو با تهران.
این سیاست ظاهراً متناقض است، اما دقیقاً همان چیزی است که سیاست خارجی واقعگرایانه اقتضا میکند.
عربستان نمیخواهد ایران مسلط بر خلیج فارس باشد.
اما همچنین نمیخواهد خلیج فارس به میدان جنگ دائمی ایران و آمریکا تبدیل شود.
بنابراین پیمان مکه را بهتر است بخشی از سیاست hedging ریاض دانست: افزایش گزینهها بدون بستن کامل خود به یک اردوگاه.
۱۴. استراتژی ترکیه و پاکستان
ترکیه احتمالاً تلاش خواهد کرد از این وضعیت برای افزایش وزن ژئوپلیتیک خود استفاده کند.
آنکارا نه خواهان پیروزی کامل ایران است و نه علاقهمند به هژمونی کامل آمریکا و اسرائیل.
هدف ترکیه احتمالاً تبدیل شدن به یکی از میانجیها و ستونهای نظم جدید منطقه است.
پاکستان نیز وضعیتی متفاوت دارد.
از یک طرف تعهد دفاعی به عربستان دارد؛ از طرف دیگر روابط تاریخی و ژئوپلیتیکی مهمی با ایران دارد.
به همین دلیل اسلامآباد میتواند یکی از کانالهای مهم میان ایران، عربستان و آمریکا باقی بماند.
این امر برای ایران یک فرصت است، نه تهدید.
۱۵. مهمترین متغیر: چین
در تمام این معادله یک بازیگر بزرگ وجود دارد که نباید فراموش شود: چین.
اگر جنگ طولانی شود، چین میتواند از بحران انرژی و تضعیف نسبی آمریکا استفاده کند.
اما چین احتمالاً علاقهای به بسته شدن دائمی هرمز ندارد؛ زیرا اقتصاد چین نیز به انرژی خلیج فارس وابسته است.
بنابراین پکن احتمالاً از ایران به عنوان یک شریک استراتژیک حمایت خواهد کرد، اما بعید است حاضر شود هزینه یک جنگ تمامعیار ایران و آمریکا را بپردازد.
چین در این بحران بیش از آنکه «متحد ایران» باشد، ذینفع یک نظم چندقطبی است.
این تفاوت مهمی است.
۱۶. پس از جنگ چه چیزی برای ایران باقی میماند؟
اگر جنگ همین امروز پایان یابد، ایران نمیتواند صرفاً بگوید «ما شکست نخوردیم» و آن را پیروزی تلقی کند.
این برای یک دولت کافی نیست.
پیروزی استراتژیک زمانی رخ میدهد که ایران بتواند از این جنگ سه دستاورد به دست آورد:
- اول، حفظ استقلال تصمیمگیری؛
- دوم، جلوگیری از تبدیل شدن منطقه به ائتلافی منسجم علیه ایران؛
- سوم، تبدیل توان نظامی به توافق سیاسی و اقتصادی.
اگر تهران فقط اولی را حفظ کند، در واقع جنگ را زنده مانده است، نه اینکه ضرورتاً پیروز شده باشد.
۱۷. آینده منطقه: نه هژمونی ایران، نه هژمونی آمریکا
به گمان من، مهمترین نتیجه بحران جاری ممکن است چیزی باشد که هیچیک از طرفهای اصلی جنگ در ابتدا قصد آن را نداشتند:
- پایان تدریجی نظم تکقطبی امنیتی در خلیج فارس.
- آمریکا هنوز قدرتمندترین بازیگر خارجی منطقه است.
- ایران هنوز یکی از مهمترین قدرتهای نظامی منطقه است.
- عربستان در حال تبدیل شدن به قدرت اقتصادی و دیپلماتیک بزرگتری است.
- ترکیه وزن ژئوپلیتیک خود را افزایش میدهد.
- پاکستان ظرفیت نظامی و هستهای دارد.
- اسرائیل همچنان قدرت نظامی تعیینکنندهای است.
- و چین بزرگترین قدرت اقتصادی خارجی در حال گسترش نفوذ خود در منطقه است.
بنابراین آینده خاورمیانه احتمالاً نه «ایرانمحور» خواهد بود و نه «آمریکامحور».
بلکه چندقطبی، رقابتی و پرریسک خواهد بود.
جمعبندی: خطرناکترین پیروزی، پیروزیای است که جنگ را تکرار کند
جمهوری اسلامی ممکن است از جنگ اخیر این درس را بگیرد که میتواند آمریکا را درگیر کند، هزینه انرژی جهانی را بالا ببرد و از تسلیم سریع جلوگیری کند.
اما اگر این برداشت به این نتیجه برسد که «پس میتوانیم همین بازی را دوباره تکرار کنیم»، ایران ممکن است بزرگترین فرصت پس از جنگ را از دست بدهد.
چون همزمان با افزایش توان بازدارندگی ایران، ترس همسایگان از ایران نیز افزایش یافته است.
پیمان مکه را باید از همین منظر فهمید.
عربستان، ترکیه و پاکستان در ۷ اوت توافق دفاعی خود را امضا کردند و آن را رسماً علیه هیچ کشور خاصی اعلام نکردند؛ اما زمانبندی آن، در متن جنگ ایران و آمریکا، به روشنی نشان میدهد که کشورهای منطقه در حال آماده شدن برای جهانی هستند که دیگر نمیخواهند امنیت خود را به تصمیم یک قدرت خارجی واگذار کنند.
بنابراین مسئله اصلی ایران پس از جنگ دیگر صرفاً «چگونه آمریکا را شکست دهیم؟» نیست.
مسئله بسیار بنیادیتر است:
چگونه قدرت نظامی خود را به اعتماد منطقهای تبدیل کنیم؟
و مسئله آمریکا نیز دیگر صرفاً «چگونه ایران را شکست دهیم؟» نیست.
مسئله واشنگتن این است:
چگونه بدون جنگ دائمی، ایران را به بخشی قابل مدیریت از نظم جدید خاورمیانه تبدیل کنیم؟
اگر ایران پاسخ مناسبی به پرسش نخست و آمریکا پاسخ مناسبی به پرسش دوم پیدا کنند، جنگ میتواند سرآغاز یک نظم جدید باشد.
اما اگر هیچیک پاسخ ندهند، منطقه وارد مرحلهای خواهد شد که در آن جنگ پایان مییابد، اما صلح هرگز آغاز نمیشود.
این شاید خطرناکترین سناریوی آینده خلیج فارس باشد.
☑️ با سلام به شما آقای عثمانی
تحلیل بسیار جالبی ارائه کردید، آرزوی همگی ما صلح و بهروزی ایران است، در رابطه با یکی از آخرین مطالبی که مطرح کردید، به نظر خود شما چه پاسخی میتوان به این پرسش کلیدی داد: چگونه میشود دولت حاکم بر ایران را «به بخشی قابل مدیریت [یا قابل تعامل] از نظم جدید خاورمیانه تبدیل کرد؟» از چه راهی میتوان این دولت را تشویق و یا وادار به تعامل با کشورهای خاورمیانه کرد؟
با احترام، یوسف جاویدان
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
محمد شحاده / نیویورکتایمز / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
پس از پنج ماه مذاکرات دشوار با «هیئت صلح» رئیسجمهور ترامپ، حماس ماه گذشته با نقشهراهی موافقت کرد که بر اساس آن، این گروه و دیگر گروههای مسلح فلسطینی سلاحهای سنگین خود را از رده خارج میکردند و کنترل امنیتی نوار غزه را واگذار میکردند. حماس همچنین پذیرفت از اداره غزه کنارهگیری کند و با استقرار یک نیروی بینالمللی تثبیتکننده موافقت کرد. در مقابل، اسرائیل حملات هوایی را متوقف میکرد، نیروهایش را از غزه بیرون میکشید و اجازه میداد این منطقه ویرانشده بازسازی شود.
توافق حماس فرصتی شکننده برای خروج از بنبست ظاهراً حلنشدنی موجود بود. رد این طرح از سوی بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در روز یکشنبه، ضربهای است به اسرائیلیهایی که خواهان صلح و امنیت هستند و نیز به فلسطینیان غزه که میخواهند از شرایط بیرحمانه و دردناکی که اسرائیل بر آنان تحمیل کرده است رهایی یابند. این تازهترین نمونه از ناتوانی اسرائیل در گفتن «بله» است.
پنجرهای محدود برای اعمال فشار بر اسرائیل بهمنظور تغییر نظرش و تثبیت سازش حماس وجود دارد. پس از آنکه خلع سلاح حماس و عقبنشینی اسرائیل انجام شود، دیگر برای حماس ناممکن خواهد بود که از توافق شانه خالی کند. در آن صورت، جهان حماس را مقصر خواهد دانست؛ زیرا با این کار بهانهای به نتانیاهو داده است تا توافق را بر هم بزند و کارزار نظامی اسرائیل را از سر بگیرد.
نتانیاهو در رد طرح صلح گفت اسرائیل تا زمانی که گروههای فلسطینی خلع سلاح خود را کامل نکنند، عقبنشینی را آغاز نخواهد کرد. اما بعید است حماس این شرط را بپذیرد. این گروه معتقد است در چنین شرایطی تمام اهرمهای فشار خود را در مذاکرات از دست خواهد داد و ممکن است نتواند همه اعضای بدنه خود را قانع کند که فوراً، بهجای خلع سلاح مرحلهای، سلاحهایشان را تحویل دهند؛ آن هم بدون آنکه در مقابل چیزی دریافت کنند.
یکی از نشانههایی که میتواند جدیت حماس در واگذاری سلاحهایش را نشان دهد این است که، بهجز یک مورد ادعایی شلیک یک پرتابه که در داخل خود غزه فرود آمد، این گروه و دیگر گروههای مسلح ظاهراً از زمان برقراری آتشبس اولیه در ماه اکتبر تاکنون هیچ موشکی به سوی اسرائیل شلیک نکردهاند. آنان با وجود اینکه اسرائیل در این مدت بیش از هزار فلسطینی را در غزه کشته است، از جمله عالیترین فرماندهان نظامی حماس، خویشتنداری نشان دادهاند.
این عقبنشینی و خودداری غیرمعمول میتواند بهخوبی نشان دهد که حماس دیگر برگ برنده بهتری برای بازی ندارد. مقاومت مسلحانه در غزه به نهایت ظرفیت خود رسیده و دلایلی را که زمانی آن را تداوم میبخشید، فرسوده کرده است. صالح العاروری، معاون رهبر حماس، مدتها پیش از حمله تحت رهبری حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، در سال ۲۰۲۰ و بنا بر یک مکالمه تلفنی افشاشده، به این موضوع اذعان کرده بود. او گفته بود: «صادقانه بگویم، مقاومت مسلحانه نتوانست تغییری ایجاد کند. مقاومت نمونههای قهرمانانه ارائه داد و جنگهایی شرافتمندانه را به پیش برد، اما محاصره شکسته نشد، واقعیت سیاسی تغییر نکرد و حتی یک وجب از سرزمین آزاد نشد.»
هنگامی که حماس در سال ۲۰۲۱، ظاهراً برای بازداشتن اسرائیل از تشدید اقداماتش در قدس شرقی، شیخ جراح و کرانه باختری، صدها پرتابه دستساز به سوی اسرائیل شلیک کرد، آتشبسی برقرار شد؛ اما نتیجه آن چیزی جز تشدید شدید حملات نظامی اسرائیل و خشونت شهرکنشینان در کرانه باختری نبود. سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳ به دو مورد از مرگبارترین سالهای ثبتشده در کرانه باختری تبدیل شدند.
حمله ۷ اکتبر نتوانست رؤیای یحیی سنوار، رهبر حماس، درباره جنگی چندجبههای را محقق کند؛ جنگی که در آن اسرائیل زیر فشار حملات غزه، لبنان، سوریه، ایران، عراق و یمن، همزمان با خیزشهای مردمی در کرانه باختری، داخل اسرائیل و کشورهای همسایه، از پا درمیآمد. این حمله، برعکس، به تهاجم اسرائیل انجامید؛ تهاجمی که بیش از ۷۰ هزار نفر را کشت و بیشتر نوار غزه را ویران کرد. برخی مقامهای حماس، چه آشکارا و چه در محافل خصوصی، گفتهاند که ۷ اکتبر یک اشتباه راهبردی بوده و آنان شدت واکنش اسرائیل را در محاسبات خود در نظر نگرفته بودند.
به گفته افرادی نزدیک به حماس که با من گفتوگو کردهاند، گروههای فلسطینی مانند حماس، که طی دههها هویت خود را با ایدئولوژی مقاومت مسلحانه تعریف کردهاند، در جستوجوی راهی آبرومندانه برای خروج از این وضعیت بودهاند. رهبران حماس، از جمله خالد مشعل، این پیام را منتقل کردهاند که مردم غزه سهم خود را در پیشبرد آرمان فلسطین ادا کرده و سنگینترین هزینه را پرداختهاند و اکنون باید اجازه داشته باشند بهبود یابند و زخمهایشان را التیام بخشند.
برای جلوگیری از تکرار اشتباههایی که در تجربههای دیگرِ از رده خارج کردن سلاحها رخ داده است، مانند کلمبیا که در آن شمار قابلتوجهی از جنگجویان سابق «فارک» از این گروه جدا شدند و به کارتلها پیوستند یا باندهای جدیدی تشکیل دادند، نحوه انتقال پیام اهمیت حیاتی دارد. برای نمونه، خلع سلاح گروهی که خود را وقف مقاومت مسلحانه کرده است، باید بهعنوان یک «گذار» صورتبندی شود، نه یک «تسلیم». به همین دلیل، نقشهراه هیئت صلح برای غزه میکوشد با استفاده از تعبیر «نگهداری» سلاحها بهجای «نابود کردن» آنها و نیز با سپردن مسئولیت این فرایند به نیروی پلیس فلسطینی، نه اسرائیل یا طرفهای خارجی دیگر، از بهنمایشگذاشتن شکست، تسلیم یا چشمپوشی از حق مقاومت مسلحانه پرهیز کند.
خلأیی که با تعلیق مقاومت مسلحانه فلسطینی ایجاد میشود، باید با ایدهای بهتر پر شود. خشونت در طول تاریخ موجب افزایش حمایت از حماس نشده است. حماس در عوض از شکست گزینههای غیرخشونتآمیز یا تضعیف آنها سود برده است؛ گزینههایی مانند دیپلماسی، اعتراضات، فعالیتهای حمایتی و فشار حقوقی.
تجربه ایرلند شمالی نشان میدهد که از رده خارج کردن سلاحها تنها زمانی میتواند در نهایت موفق باشد که با یک فرایند سیاسی واقعی همراه شود؛ فرایندی که به صلحی پایدار منتهی شود. در این مورد، چنین فرایندی باید مسیری معتبر به سوی حق تعیین سرنوشت و تشکیل کشور فلسطین فراهم کند. طرح ترامپ بهطور کلی به چنین احتمالی در آیندهای نامعلوم اشاره میکند، اما این کافی نیست.
اصرار نتانیاهو بر خلع سلاح حماس پیش از هرگونه عقبنشینی نیروهای اسرائیلی از غزه، با واقعیت فاصله دارد. بیثمر بودن مسیر نظامی اسرائیل ثابت شده است. اسرائیل پس از بیش از دو سال بمباران و درهمکوبیدن غزه ــ با بمبارانهایی شدیدتر از بمبارانهای درسدن یا هامبورگ در جریان جنگ جهانی دوم ــ نتوانسته است حماس را نابود کند. یک مطالعه گسترده درباره گروههای مسلح نشان داده است که تنها ۷ درصد از آنها از نظر نظامی شکست خوردهاند؛ در حالی که ۴۳ درصدشان از طریق گذار به فرایند سیاسی، گفتوگو و تبدیلشدن به جریانهای سیاسی غیرمسلح منحل شدهاند.
استدلال اسرائیل مبنی بر اینکه نقشهراه به حماس اجازه خواهد داد برای حملهای دیگر شبیه ۷ اکتبر تجدید قوا کند، بیش از آنکه ارزیابی جدی باشد، یک تاکتیک هراسافکنانه است. عنصر غافلگیری در ممکنشدن آن حمله نقشی تعیینکننده داشت، نه قدرت آتش برتر یک گروه شبهنظامی در برابر یکی از قدرتمندترین ارتشهای جهان. همانطور که نیر گونتارس، روزنامهنگار اسرائیلی، اشاره کرده است، این حمله بیش از آنکه به «پیچیدگی و خطرآفرینی حماس» مربوط باشد، ناشی از «حماقت، تکبر و سهلانگاری ارتش و دولت اسرائیل» بود. امروز، هنگامی که عنصر غافلگیری از میان رفته است، احتمال وقوع ۷ اکتبر دیگری چقدر است؟
به احتمال زیاد، کارشکنی نتانیاهو بیش از هر چیز به بقای سیاسی او در آستانه انتخابات اسرائیل مربوط میشود. گروهی از وزیران دولت نتانیاهو ماه گذشته در راهپیماییای شرکت کردند که خواستار بازسازی شهرکهای غیرقانونی در غزه بود. وزیر دفاع او نیز ماه گذشته از برنامههایی برای ساخت چنین شهرکهایی در غزه خبر داد و با افتخار گفت: «امروز دیگر شجاعیهای وجود ندارد، جبالیایی وجود ندارد»؛ اشاره او به محلهای در شهر غزه و شهری در این منطقه بود. او افزود: «تمام آن مکانهای وحشتناکی که به یاد دارید، دیگر وجود ندارند.» به همین دلیل است که عقبنشینی یا بازسازی غزه، از نظر نتانیاهو، به معنای خودکشی سیاسی خواهد بود.
رهبران سیاسی آمریکا نباید با استدلال نتانیاهو همراه شوند که گویا سیاست داخلی اسرائیل دستوپای او را بسته است. آنان باید به او بگویند: «ما نیز محاسبات سیاسی داخلی، منافع منطقهای و جایگاه بینالمللی خودمان را داریم که باید نگرانشان باشیم؛ و اجازه نخواهیم داد برای نجات خودت از پاسخگویی در برابر مردم اسرائیل، آنها را به خطر بیندازی.»
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
شمال جهان، سه مدل عدم تمرکز
نظام نامتمركز در بريتانيا
اصطلاحی که در بریتانیا برای فرآیند واگذاری قدرت سیاسی و خودمختاری به اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی استفاده میشود، تفویض اختیار (Devolution)نامیده می شود.
تفویض اختیار چیست؟
تفویض اختیار به معنای واگذاری قانونی بخشی از اختیارات از سوی پارلمان بریتانیا در وستمینستر لندن به دولتها و مجالس قانونگذاری اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی است.
این مفهوم با فدرالیسم تفاوت دارد، زیرا پارلمان بریتانیا همچنان دارای حاکمیت کامل است. این پارلمان میتواند بهصورت قانونی بر دولتهای محلی تفویضشده غلبه کند، اگرچه این کار بسیار حساس و به ندرت انجام میشود.

انگلستان دارای پارلمان محلی تفویضشده نیست، اما نوعی تفویض اختیار منطقهای در برخی مناطق مانند شهرداری لندن بزرگ یا شهرداران شهرهای سترگ مانند منچستر وجود دارد.
قوانین و توافقات مرتبط با این تفویضها عبارتند از: قانون اسکاتلند ۱۹۹۸، قوانین دولت ولز ۱۹۹۸ و ۲۰۰۶، قانون ایرلند شمالی ۱۹۹۸ (بر اساس توافقنامه جمعه نیک (Good Friday Agreement))
اگر بخواهیم این نظام را با کشورهایی مانند هند یا ایالات متحده مقایسه کنید، به خاطر داشته باشیم که بریتانیا یک کشور واحد (Unitary State) با دولتهای تفویضشده است، نه یک فدراسیون. گرچه در این کشور به هریک از مناطق چهارگانه بریتانیا یعنی انگلستان، اسکاتلند، ویلز ، ایرلند شمالی ، ‘کشور’ Country و به مردمان آنها، ‘ملت’ Nation می گویند.
تفویض اختیار میتواند توسط پارلمان بریتانیا گسترش یا لغو شود.
حزب کارگر – حاکم کنونی – برنامه ای اصلاحی دارد برای حذف مجلس لردها وفدرال سازی سیستم اداری سیاسی کشور. هم اکنون اندی برنام نخست وزیر جدید – که خود از شمال بریتانیا می آید - قول داده است تا میزان عدم تمرکز را در بریتانیا گسترش دهد. او هم اکنون یک مرکز حکومتی نظیر محل نخست وزیری در لندن (N0 10) را در شهر منچستر در شمال انگلستان ایجاد کرده است.
جوامع خود مختار در اسپانیا
اسپانیا به طور رسمی یک دولت واحد است که طبق قانون اساسی ۱۹۷۸ اداره میشود، و به ۱۷ جامعه خودمختار (Comunidades Autónomas) و ۲ شهر خودمختار (سبته و ملیله واقع در سرزمین مراکش) تقسیم مى شود.
هر جامعه خودمختار دارای پارلمان، دولت اجرایی و قانون اساسی خاص خود است. در این جوامع خودمختار، سطوح مختلفی از کنترل بر آموزش، بهداشت، فرهنگ، مالیات، پلیس و سیاست زبانی وجود دارد.
تاریخچه مختصر تمرکززدایی در اسپانیا
قبل از قرن بیستم، اسپانیا بهطور تاریخی از مملکتها و مناطق فرهنگی مختلفی تشکیل می شد (کاستیا، آراگون، ناوار، کاتالونیا و غیره). بسیاری از این مناطق، قوانین و امتیازات محلی (fueros) خود را حفظ کرده بودند، بهویژه مملکت باسک و ناوار که اکنون ‘کشور’ نامیده می شود.
جمهوری دوم اسپانیا (۱۹۳۱–۱۹۳۹): اسپانیا در این بازه زمانی، خودمختاری منطقهای را آزمایش کرد. طبق قانون اساسى، خودمختاری به ایالت کاتالونیا و کشور باسک، اعطا شد اما طى جنگ داخلی (۱۹۳۶–۱۹۳۹) این كوششها متوقف شد.
دیکتاتوری فرانکو (۱۹۳۹-۱۹۷۵): ژنرال فرانسیسکو فرانکو حکومت متمرکز را اعمال کرد. نیز زبانهای منطقه ای (کاتالانی، باسکی و گالیسی) سرکوب شدند. خودمختاری لغو و تمام قدرت در مادرید متمرکز شد.
دموکراسی و خودمختاری در قانون اساسی ۱۹۷۸: قانون اساسی اسپانیا در ۱۹۷۸ چارچوبی برای جامعههای خودمختار ایجاد کرد.”ملیتها و مناطق” را با حق خودمختاری به رسمیت شناخت.
تنشها و مسائل:
درخواستها برای استقلال در کاتالونیا (بهویژه در سالهای ۲۰۱۴ و ۲۰۱۷) وحدت ملی اسپانیا را به چالش کشیدند. نیز بحثهای سیاسی در اسپانیا جریان است که آیا باید به عنوان یک کشور واحد تمرکززداییشده باقی بماند یا به یک جمهوری فدرال تبدیل شود، یا به ملتهای درون خود، حاکمیت بیشتر یا حتی استقلال کامل بدهد.
مبنای حقوقی خودمختاریها، قانون اساسی اسپانیا (مصوب ۱۹۷۸) است، بهویژه فصل هشتم (مواد ۱۳۷ تا ۱۵۸) و اسناد خودمختاری برای هر منطقه و حقوق تاریخی (فوروس Fueros) برای ناوار و مناطق باسک.
جمعبندی: اسپانیا یک دولت فدرال نیست، اما سیستم خودمختاری منطقهای آن یکی از پیشرفتهترین نمونههای تمرکززدایی در اروپاست. این سیستم به منظور ایجاد تعادل بین وحدت ملی و تنوع منطقهای، و حاکمیت دولت مرکزی و هویتهای اتنیک طراحی شده است. با این حال، در مناطقی که ناسیونالیسم منطقهای قویتر است، تنشها همچنان پابرجاست.
نقشه خودمختاریهای اسپانیا را می توان در این لینک مشاهده کرد:
Spain Autonomous Communities Map
جامعه چندملیتی و فدرالیسم در بلژیک
بلژیک کشوری است با تنوع زبانی بالا و ساختار فدرالی بسیار پیچیده که برای مدیریت تنشهای تاریخی بین گروههای زبانی مختلف ایجاد شده است.
تنوع زبانی: فلاندری (هلندیزبان)، حدود ۶۰٪ جمعیت، در شمال (فلاندر)؛ فرانسهزبان، حدود ۴۰٪، در جنوب (والونیا)؛ آلمانیزبان اقلیت کوچک در شرق والونیا.
روند فدرالی شدن: تا دهه ۱۹۷۰، بلژیک کشور واحد متمرکز بود.از ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۳، طی چهار مرحله اصلاحات قانون اساسی، به تدریج به دولت فدرال تبدیل شد. در ۱۹۹۳، قانون اساسی جدید بلژیک را رسماً یک کشور فدرال اعلام کرد.
ساختار فعلی فدرال: بلژیک دارای ۶ نهاد حکومتی مستقل است و سه منطقه (Region) فلاندر، والونیا، و بروکسل را در بر می گیرد.
سه جامعه زبانی (Community): فلاندری، فرانسوی، و آلمانی دارای نهادهای منطقهای مسئول مسائل سرزمینی (اقتصاد، حملونقل)، و نهادهای اجتماعی مسئول امور فرهنگی و آموزشی هستند.
شش نهاد مستقل عبارتند از: دولت فدرال، دولت فلاندر، دولت والونیا، دولت بروکسل، دولت جامعه فرانسوی زبان و دولت جامعه آلمانی زبان.
بلژیک بر پایه دو نوع واحد فدرال سازمان یافته است: سه جامعه زبانی (فلاندری، فرانسویزبان و آلمانیزبان) و سه منطقه سرزمینی (فلاندر، والونیا و بروکسل-پایتخت). این شش واحد از اختیارات قانونگذاری و اجرایی گسترده برخوردارند، هرچند نهادهای جامعه و منطقه فلاندر با یکدیگر ادغام شدهاند.
چالشها: تنش بین شمال ثروتمند (فلاندر) و جنوب فقیرتر (والونیا)؛ درخواست برخی احزاب فلاندری برای استقلال بیشتر یا تبدیل ساختار به کنفدرال. بروکسل منطقهای دو زبانه با ساختاری پیچیده و مشترک است.
——————-
▪️Refrences: Britain
en.wikipedia.org
Devolution in the United Kingdom
parliament.uk
Devolved Parliaments and Assemblies - UK Parliament
gov.uk
Devolution settlement: Scotland - GOV.UK
en.wikipedia.org
Government of Wales Act 2006
bbc.co.uk
What is devolution and how does it work in the UK? - BBC News
publications.parliament.uk
House of Lords - Constitution - Fifteenth Report
commonslibrary.parliament.uk
What is devolution?
commonslibrary.parliament.uk
Introduction to devolution in the United Kingdom - House of Commons Library
gov.uk
Devolution of powers to Scotland, Wales and Northern Ireland - GOV.UK
gov.uk
Devolution settlement: Scotland - GOV.UK
news.bbc.co.uk
BBC News - Devolution: A beginner’s guide
portal.cor.europa.eu
CoR - UK intro
standard.co.uk
What is devolution? Devolved governments and powers explained | The Standard
▪️Refrences: Spain
minorityrights.org
Spain - Minority Rights Group
en.wikipedia.org
Catalonia
britannica.com
Spain - Autonomous Regions, Constitution, Monarchy | Britannica
studysmarter.co.uk
Autonomous Communities: Overview & Key Facts | StudySmarter
lamoncloa.gob.es
La Moncloa. Constitution
lamoncloa.gob.es
La Moncloa. Part VIII Territorial Organization of the State
minorityrights.org
Spain - Minority Rights Group
britannica.com
Spain - Autonomous Regions, Constitution, Monarchy | Britannica
studysmarter.co.uk
Autonomous Communities: Overview & Key Facts | StudySmarter
cambridge.org
Autonomous Communities and the Ethnic Settlement in Spain (Chapter 6) - Autonomy and Ethnicity
forumfed.org
Spain: A unique model of state autonomy - Forum of Federations
queensu.ca
Spain | Multiculturalism Policies in Contemporary Democracies
livinginspain.info
Autonomous communities - Living in Spain
mpt.gob.es
Autonómica
globalsecurity.org
Spain - Regional Governmen
rm.coe.int
▪️Refrences: belgium
newyorker.com
Le Divorce
britannica.com
Belgium - Regions, Provinces, Municipalities | Britannica
belgium.be
Belgium, a federal state | Belgium.be
pfwb.be
The institutional landscape of Belgian, its history… - Parlement de la Fédération Wallonie-Bruxelles / Communauté française
portal.cor.europa.eu
CoR - Belgium Introduction
britannica.com
Belgium - Federalism, EU, Benelux | Britannica
britannica.com
History of Belgium - Federalized Belgium | Britannica
britannica.com
Belgium - Regions, Provinces, Municipalities | Britannica
belgium.be
The third and fourth State reforms | Belgium.be
senate.be
Introduction in Belgian Parliamentary History
forumfed.org
Belgium: Ambiguity and Disagreement - Forum of Federations
forumfed.org
Belgium: Continuing changes in a new federal structure - Forum of Federations
forumfed.org
Belgium (country profile 2005) - Forum of Federations
portal.cor.europa.eu
CoR - Belgium Introduction
pfwb.be
The institutional landscape of Belgian, its history… - Parlement de la Fédération Wallonie-Bruxelles / Communauté française
cafebabel.com
Belgium: a linguistic laboratory
بخش نخست مقاله: آن چه خود داشت / یک
بخش دوم مقاله: آن چه خود داشت / دو
بخش سوم مقاله: آن چه خود داشت / سه
بخش چهارم مقاله: آن چه خود داشت / چهار
بخش پنجم مقاله: آن چه خود داشت / بخش پایانی
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
هیئت تحریریه «واشنگتن پست» / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، مشهور است که جهان را از دریچه توافقها و معاملهها میبیند. او در عرصه املاک نیویورک رشد کرد؛ جایی که معاملهگری معیار موفقیت بود. او همین منطق را به سیاست خارجی نیز تعمیم داده است؛ به این معنا که همواره در برابر دشمنان و متحدان، در کنار تهدید، وعده پاداش نیز قرار میدهد.
برای ترامپ، خودِ توافق یک پیروزی است. این رویکرد گاه به سود او تمام شده است: توافقهای ابراهیم که روابط اسرائیل با چهار کشور عربی را عادی کرد، از زمان نخستین دوره ریاستجمهوری ترامپ تا حد زیادی پابرجا ماندهاند. اما همین رویکرد در قبال ایران او را به بنبست کشانده است.
بهترین مسیر پیش رو، رویکردی قدیمیتر و آزمودهشده است: مهار.
جنگی که ترامپ در فوریه علیه ایران آغاز کرد و خود آن را انتخاب کرده بود، با هر معیاری که سنجیده شود، یک شکست راهبردی بوده است. حمله سرنوشتسازی که به کشته شدن آیتالله علی خامنهای انجامید، موجب فروپاشی حکومت نشد. موشکهای ایران همچنان تهدیدی جدی در سراسر منطقه محسوب میشوند و نیروهای نیابتی این کشور نیز همچنان فعالاند. برنامه هستهای ایران بر اثر حملات تابستان گذشته و بمبارانهای مجددی که از فوریه آغاز شد، بهشدت عقب رانده شده است، اما درگیریهای پس از آن، جاهطلبی ایران برای دستیابی به بمب هستهای را تقویت کرده است. حکومت ایران اکنون نیز مدعی اعمال کنترل بر تنگه هرمز است.
هسته اصلی تفاهمنامه ماه ژوئن میان آمریکا و ایران، یک معامله بود: ایران اجازه دهد کشتیها از هرمز عبور کنند و در مقابل، تحریمها و محاصره فلجکنندهای که ترامپ اعمال کرده بود، لغو شود.
اما متن تفاهمنامه یک پرسش کلیدی را مسکوت گذاشته بود: چه کسی تنگه را اداره میکند؟ ایران بر این باور بود که میتواند برای کشتیهایی که از تنگه عبور میکنند تعیین تکلیف کند و قصد داشت «هزینه خدمات» دریافت کند. تهران در ماه مه برای این منظور «سازمان تنگه خلیج فارس» را ایجاد کرد. ترامپ این موضوع را نادیده گرفت و با این حال تفاهمنامه را امضا کرد. پس از آنکه ایران در ماه ژوئیه به کشتیهای در حال عبور از تنگه شلیک کرد، او بار دیگر به جنگ روی آورد.
ازسرگیری خصومتها واقعیتهای موجود در میدان را تغییر نداد. ایران همچنان بازدارندگیناپذیر باقی ماند و به شلیک به کشتیها ادامه داد. از سوی دیگر، تردید و احتیاط ترامپ در به خطر انداختن جان نیروهای آمریکایی به تندروهای ایران این پیام را منتقل کرد که او تمایلی به تشدید بیشتر درگیری ندارد.
کمبود موشکهای رهگیر، زیرساختهای متحدان آمریکا را به شکلی خطرناک در معرض آسیب قرار داده است. ترامپ که رهبران کشورهای خلیج فارس ــ که شهرهایشان در صورت حملات تلافیجویانه هدف قرار خواهند گرفت ــ به او هشدار دادهاند، حملات بیشتر را لغو کرده است.
اما آمریکا همچنان چندین اهرم فشار در اختیار دارد. استفاده از این اهرمها مستلزم آن است که ایده مطلوب یا حتی ضروری بودن توافق با ملاها را کنار بگذارد.
محاصره دریایی آمریکا اقتصاد ایران را ویران کرده و ارزش پول این کشور را بهشدت کاهش داده است. مذاکرهکننده ارشد حکومت ایران اذعان کرده که صادرات نفت بهشدت سقوط کرده است. تحریمها نیز همچنان برقرارند و دهها میلیارد دلار از داراییهای ایران همچنان مسدود است. تهران آخر هفته گذشته، هنگامی که رفع تحریمها را در صدر فهرست جدید مطالبات خود قرار داد، ارزش این اهرم فشار را تأیید کرد.
تصرف هرمز از سوی ایران را میتوان به بهترین شکل گروگانگیری توصیف کرد؛ اما گروگان از هماکنون هدف گلوله قرار گرفته است. بازارها تعطیلی تنگه را در قیمتهای خود لحاظ کردهاند. قیمت نفت، اگرچه بالا رفته، اما به سطح فاجعهبار نرسیده است.
علاوه بر این، تأمینکنندگان در حال دور زدن این مشکل هستند. دولت ترامپ میگوید اکنون روزانه بین ۵ تا ۷ میلیون بشکه نفت از طریق خطوط لوله ارتقایافته و پایانههای جدید صادراتی از منطقه خارج میشود. عربستان سعودی نیز در حال تشکیل ائتلافی چندملیتی برای حفاظت از کشتیرانی در دریای سرخ در برابر نیروهای نیابتی ایران است؛ اقدامی که واشنگتن باید با ارائه پشتیبانی اطلاعاتی، نظارتی و فرماندهی از آن حمایت کند.
مهار در حال نتیجه دادن است. آمریکا باید محاصره خود را بهگونهای تغییر دهد که پایدارتر باشد؛ شمار کشتیهایی را که مستقیماً عملیات توقیف و ممانعت انجام میدهند کاهش دهد و در عین حال، هر کسی را که نفت ایران را از طریق مسیرهای باقیمانده خریداری میکند، تحریم کند. داراییهای مسدودشده حکومت ایران نیز باید همچنان مسدود باقی بمانند. همچنین نیروهای نیابتی ایران در یمن، عراق، لبنان و غزه باید بیوقفه سرکوب شوند.
از همه مهمتر، ترامپ باید تهدید به تشدید قابلتوجه درگیری را همچنان روی میز نگه دارد، بهویژه اگر ایران حتی کوچکترین گامی در جهت بازسازی برنامه هستهای خود بردارد.
معامله کردن با حکومتی قاتل هرگز ایده خوبی نبوده است. تزریق پول بیشتر به ایران، رفتار بد این کشور را پاداش خواهد داد و منابع مالی دور بعدی آشوب را فراهم خواهد کرد. زیرکترین معاملهگر کسی است که بداند چه زمانی باید از میز مذاکره برخیزد و کنار بکشد.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
فیل استوارت و ادریس علی / خبرگزاری رویترز / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
ایالات متحده روز پنجشنبه اعلام کرد که میتواند محاصره دریایی ایران را به طور نامحدود ادامه دهد و فشار اقتصادی بر تهران را افزایش خواهد داد. این در حالی است که مذاکرات آتشبس به بنبست خورده، عرضه جهانی نفت در حال کاهش است و تنشهای منطقهای رو به افزایش است.
پیت هگست، وزیر دفاع، به خبرنگاران گفت که ارتش آمریکا توانایی حفظ حضور دریایی در منطقه برای اجرای محاصره ایران را دارد، محاصرهای که خسارات اقتصادی شدیدی به این کشور وارد کرده است.
هگست در جریان سفری به پاناما به خبرنگاران گفت: «نیروی دریایی ایالات متحده میتواند به طور نامحدود چنین محاصرهای را حفظ کند، زیرا ما کشتیها را به صورت چرخشی جابجا میکنیم، همانطور که تا کنون انجام دادهایم، و به این کار ادامه خواهیم داد.»
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری، روز پنجشنبه گفت که ایالات متحده قصد دارد خسارات مالی بیشتری به ایران وارد کند.
او در مصاحبه با برنامه «راب اشمیت تونایت» در شبکه نیوزمکس گفت: «این فضا را برای اعلامیههای بیشتر در هفته آینده زیر نظر داشته باشید، زیرا ما قصد داریم اقداماتی را اعمال کنیم که مانند آن در تاریخ انزوای اقتصادی یک کشور هرگز دیده نشده است.»
با از هم پاشیدن توافق آزمایشی ماه ژوئن برای پایان دادن به جنگ، ایران تلاش کرده است با کنترل تنگه هرمز، اهرم فشاری بر واشنگتن اعمال کند.
این کشور به برخی از کشتیهایی که تلاش میکردند از این آبراه راهبردی عبور کنند حمله کرده است؛ آبراهی که پیش از آغاز جنگ در ماه فوریه، یک پنجم نفت و گاز طبیعی مایع جهان از طریق آن حمل میشد.
خبرگزاری دولتی امارات، وام، گزارش داد که دو نفتکش متعلق به شرکت دولتی نفت ابوظبی (ادنوک) شامگاه پنجشنبه هنگام عبور از تنگه مورد حمله قرار گرفتند. دولت امارات متحده عربی این اقدام را حمله ایران محکوم کرد.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در داخل کشور تحت فشار است تا به جنگی پایان دهد که به شدت نامحبوب است، به طوری که قیمت بالای سوخت، میزان محبوبیت او را کاهش داده و به طور بالقوه میتواند کنترل حزبش بر کنگره را در انتخابات میاندورهای ماه نوامبر تضعیف کند.
ترامپ بارها ادعا کرده است که ایالات متحده «کنترل کامل» بر این تنگه دارد، که با تکذیب ایران مواجه شده است. تهران گفته است تا زمانی که شروطش محقق نشود، اجازه بازگشایی این آبراه را نخواهد داد. این شروط شامل لغو تحریمهای اقتصادی و آزادسازی داراییهای مسدود شده ایران است.
ترافیک کشتیرانی از طریق تنگه هرمز روز سهشنبه به هشت فروند کشتی کاهش یافت، در حالی که میانگین ۱۰ روزه حدود ۱۲ فروند و پیش از جنگ ۱۳۰ تا ۱۴۰ فروند بوده است.
ایالات متحده محاصره کشتیرانی و بنادر ایران را در اواسط ژوئن به مدت یک ماه لغو کرد، اما از آن زمان دوباره آن را اعمال کرده است، اقدامی که منبع اصلی ارز سخت تهران را قطع کرده و خسارات قبلی ناشی از حملات زمان جنگ به زیرساختهای انرژی آن را تشدید کرده است.
واشنگتن پیشتر گفته بود که محاصره ایران را زمانی لغو خواهد کرد که ایران و عمان، که در دو سوی تنگه قرار دارند، به توافقی برای از سرگیری کشتیرانی تجاری دست یابند.
کاهش عرضه نفت
ترامپ همچنین بارها تهدید کرده است که حملات نظامی را تشدید کرده و «سخت به ایران ضربه خواهد زد»، اگرچه تا کنون از اعزام نیروی زمینی یا تصرف جزایر استراتژیک و بمباران تأسیسات آبشیرینکن خودداری کرده است. اوایل این هفته، ترامپ پیشنهاد داد که به جای اقدام نظامی، به ابزارهای اقتصادی تکیه خواهد کرد.
ایالات متحده تحریمهای اقتصادی علیه ایران و سایر افراد و نهادهایی که به گفته واشنگتن به این کشور در تهیه تسلیحات کمک میکنند را تشدید کرده است، اما کارزار فشار نتوانسته تهران را به میز مذاکره بازگرداند.
فشار بر اقتصاد جهانی در حال افزایش است. آژانس بینالمللی انرژی روز چهارشنبه پیشبینی کرد که عرضه جهانی نفت امسال ۴.۳ میلیون بشکه در روز، معادل حدود ۴ درصد، کاهش خواهد یافت.
تنها یک ماه پیش، این آژانس کاهش ۳.۷ میلیون بشکه در روز را پیشبینی کرده بود.
قیمت نفت روز پنجشنبه پس از یک هفته افزایش، بیش از ۲ درصد کاهش یافت، زیرا سرمایهگذاران بر نشانههای ضعف تقاضای جهانی و افزایش شدید ذخایر نفت خام آمریکا تمرکز کردند.
اما گزارشهایی مبنی بر اینکه حوثیهای مورد حمایت ایران در یمن، یک پالایشگاه آرامکوی سعودی را با پهپاد هدف قرار دادهاند، بازار را متشنج کرد و نگرانیها درباره گسترش جنگ منطقهای را تجدید کرد.
اقتصاددانان جهانی پیشبینی کردهاند که در نتیجه این جنگ، رشد جهانی به شدت کاهش خواهد یافت و به طور بالقوه در برخی مناطق به رکود منجر خواهد شد، و هشدار دادهاند که اگر جنگ به زودی پایان نیابد، تأثیر آن افزایش خواهد یافت.
هگست از اظهارنظر درباره این سؤال که آیا اعلام آتشبس در ماه آوریل که به بمباران شدید ایران در ازای مذاکرات صلحی که نتوانسته درگیری را حل کند پایان داد، در گذشتهنگری اشتباه بوده است، خودداری کرد.
هگست گفت: «من هرگز در این باره اظهارنظر نخواهم کرد. ما دقیقاً همان کاری را انجام میدهیم که برای اطمینان از اینکه ایران هرگز به سلاح هستهای دست نخواهد یافت، لازم است.»
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |
الیور گونتر / هسنشاو / ۱۳ اوت ۲۰۲۶
در هتل هیلتون واقع در محله گرافنبروخ شهر نوی-ایزنبورگ (واقع در جنوبشرق فرانکفورت) فعلاً هیچکس نمیتواند پذیرش شود. آنطور که وبسایت «هسنشاو» (hessenschau) مطلع شده، این هتل از همین لحظه به «حالت اضطراری» درآمده است.
اما به گفته «ورنر کلبر»(Werner Kleber)، مدیرعامل هتل، صحبت از تعطیلی نمیتواند باشد: «در پشت صحنه، فعالیتها ادامه دارد.» کارکنان به تعمیرات یا نگهداری از فضای سبز رسیدگی میکنند تا هتل بتواند هر چه سریعتر فعالیت عادی خود را از سر بگیرد. چون این هدف ماست.
کلبر تأیید میکند که در حال حاضر نمیتوان مهمانی پذیرفت. رئیس هتل وضعیت مالی را اینگونه توصیف میکند: «ما دیگر نمیتوانیم حتی نان سفارش دهیم.» در حال حاضر ارائه خدمات معمول، چه برای مهمانان و چه برای مراسمها، غیرممکن است. زیرا به دلیل تحریمهای اتحادیه اروپا، حسابهای تجاری هتل مسدود شدهاند.
مهمانان در هتلهای دیگر اسکان داده میشوند
به گفته ورنر کلبر، صبح روز پنجشنبه هنوز حدود ۴۰ مهمان در هتل حضور داشتند. آنها تا جایی که بخواهند، در هتلهای دیگر اسکان داده خواهند شد. مدیر هتل میگوید: «مهمانان در مجموع درک زیادی از خود نشان میدهند.»
صبح همان روز، ۱۴۰ کارمند نیز از وضعیت مطلع شدند. مدیرعامل جو حاکم را اینگونه توصیف میکند: «اشکهایی هم جاری شد.» مردم نگران شغل خود هستند.
ارتباط با ایران، عامل بحران هتل
محرک وضعیت فعلی، تصمیم اتحادیه اروپا برای قرار دادن علی انصاری، سرمایهگذار جنجالی ایرانی، در فهرست افراد مشمول تحریمهای ایران است. در توجیه این تصمیم از جمله آمده است که انصاری از طریق شبکهای از شرکتها، داراییها و املاک قابل توجهی را برای اعضای رژیم ملاهای ایران خریداری کرده و بدین ترتیب از حکومت دیکتاتوری ایران که به نقض سیستماتیک حقوق بشر متهم است، حمایت میکند.
پیامدهای تحریمها: داراییها و سایر «منابع اقتصادی» مسدود میشود، حسابها بسته میشود و دیگر نباید هیچ پولی در اختیار افراد فهرستشده قرار گیرد.
این موضوع اکنون هتل هیلتون گرافنبروخ را نیز به بحران کشانده است. طبق اطلاعات دفتر ثبت تجاری، علی انصاری اخیراً به طور مستقیم یا غیرمستقیم در دو شرکت در اینجا مشارکت داشته است: شرکت Allsco GmbH که مالک ساختمان هتل است، و شرکت Allsco Gravenbruch Hotelbetriebsgesellschaft.
پیامد تحریمهای علیه علی انصاری این است که حسابهای این دو شرکت نیز مسدود و بلوکه شدهاند.
عدم آزادسازی حساب با وجود روند ورشکستگی
این موضوع حتی با وجود اینکه هر دو شرکت Allsco در پایان ماه ژوئیه درخواست ورشکستگی دادهاند و تحت نظارت یک مدیر موقت ورشکستگی قرار دارند که به عنوان امین، امور مالی را مدیریت میکند، نیز صدق میکند. بسیار مایه شگفتی مدیر هتل ورنر کلبر است که حتی این مدیر ورشکستگی نیز به حساب امانی که خود ایجاد کرده و مسئول آن است، دسترسی ندارد. اگرچه این حساب هیچ ارتباطی با علی انصاری ندارد.
نهاد مسئول، مرکز اجرای تحریمها (ZfS)، در پاسخ به پرسش «هسنشاو» حاضر به اظهار نظر در مورد این پرونده خاص نشد و به صورت کتبی اعلام کرد: حتی اگر در رابطه با شرکتها، روند ورشکستگی آغاز شده باشد، «مسدودسازی داراییها از نظر حقوقی-تحریمی» تغییری نمیکند. با این حال، آزادسازی مبالغ پولی بنا به درخواست، امکانپذیر است.
کارکنان هنوز حقوق گرفتهاند
ورنر کلبر میگوید دقیقاً چنین درخواستی برای استثنا زمانی مطرح شد که ابتدای همین هفته در هتل ترکیدگی لوله آب رخ داد. اما درخواست بیپاسخ مانده است. بخش فنی هتل مجبور شد ترکیدگی لوله را به صورت موقت تعمیر کند، زیرا نمیدانست چگونه باید هزینه یک شرکت متخصص را پرداخت کند.
به گفته کلبر حقوق کارکنان هتل برای ماه ژوئیه با کمک به اصطلاح «حقوق ورشکستگی» پرداخت شده است. او برای ماه اوت «خوشبین» است.
ابتدا لغو قرارداد از سوی هیلتون، حالا تحریمهای اتحادیه اروپا
اینکه هتل لوکس در حال سقوط به یک بحران شدید است، این اواخر هر روز آشکارتر میشد. در روزهای گذشته نیز از طریق وبسایت هیلتون فقط تا پایان ماه اوت امکان رزرو اتاق در گرافنبروخ وجود داشت. زنجیره هتلهای آمریکایی هیلتون، قرارداد خود را با این هتل در ایالت هسن، که تنها حدود دو سال است با آن همکاری میکند، فسخ کرده بود.
دلیل آن نیز تحریمها علیه علی انصاری بود که از سوی مقامات آمریکایی اعمال شده بود. آنها حتی انصاری را متهم میکنند که فعالیتهای مالی غیرقانونی را پنهان میکرده، از جمله به نفع رهبر عالی جمهوری اسلامی، مجتبی خامنهای.
به این ترتیب هیلتون تحت فشار قرار گرفت و به طور رسمی اعلام کرد که «رعایت کامل مقررات قانونی» را تضمین خواهد کرد.
هدف بعدی: بازگشت هر چه سریعتر به فعالیت عادی هتل
با وجود آشفتگیهای فعلی، مدیر هتل کلبر تلاش میکند تا هر چه سریعتر فعالیت عادی هتل با حضور مهمانان را از سر بگیرد - پس از کنار گذاشتن نام و برند هیلتون. گامهای بعدی پس از آن عبارتند از: فروش ملک هتل و جستجو برای یک سرمایهگذار و بهرهبردار جدید. کلبر میگوید این مسیری است که با درخواست ورشکستگی ارائه شده نیز قصد پیمودن آن را داشتهاند.
اما، به قول کلبر در درخواست از مقامات: «ما به دسترسی به حساب مدیر ورشکستگی نیاز داریم.» بالاخره صحبت فقط بر سر ۱۴۰ شغل نیست، بلکه بر سر آینده هتلی است که در منطقه «یک نهاد معتبر» به شمار میرود.
مدیر هتل: هیچ تماسی با علی انصاری ندارم
ورنر کلبر میگوید که هیچ تماسی با علی انصاری ندارد.
خود انصاری نیز اتهامات مطرح شده علیه خود را رد کرده و به ویژه هرگونه نزدیکی به رهبر عالی ایران، مجتبی خامنهای را تکذیب نموده است. در عوض، او اعلام کرده که علیه تحریمهای بریتانیا که در پایان سال گذشته اعمال شد، درخواست تجدیدنظر خواهد داد. همانطور که اکنون میدانیم، تحریمهای بریتانیا تنها آغاز ماجرا بود.
|
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 18 August 2026
|
ايران امروز |