سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 15:29

بازگشت دانشگاه به خط مقدم اعتراض‌ها در ایران


یورونیوز فارسی

در حالی که به نظر می‌رسید با سرکوب خونین اعتراضات مردمی ایران (که بنا بر اعلام سازمان‌های حقوق بشری دست‌کم ۴۰ هزار کشته برجای گذاشته)، جامعه توان آغاز موج تازه‌ای از اعتراضات را ندارد و حکومت دست‌کم برای مدتی از روبرو شدن با ناآرامی‌ها آسوده باشد، دانشگاه‌های ایران به کانون اعتراض‌ها بدل شدند.

دانشجویان که همواره جایگاهی ویژه در تاریخ سیاسی ایران داشتند، این‌بار جسورتر از هر زمانی در صحنه حاضر شده‌اند. آنها نه‌تنها آشکارا علیه شخص اول حکومت فریاد می‌زنند و خواستار سرنگونی رژیم هستند بلکه به طور علنی پرچم «شیر و خورشید» را به اهتزار درمی‌آورند.

اگرچه در میان هزاران کشته سرکوب خونین اعتراضات اخیر، نام دانشجویان بسیاری دیده می‌شد که به همراه خیل عظیم معترضان به خیابان‌ها آمده بودند و نام دانشجویان بسیاری نیز همچنان در فهرست معترضان بازداشت شده دیده می‌شود، اما موج جدید اعتراضات دانشجویی در صحن دانشگاه‌ها از شنبه ۲۱ فوریه (۲ اسفند) فصل جدیدی بر تاریخ مبارزات این گروه افزود.

خیزش پس از ۵۶ روز تعطیلی

دولت دانشگاه‌ها را در ۱۴ دی به بهانه «برودت هوا» تعطیل کرد که این تعطیلی تا دوم اسفند ادامه داشت. به این ترتیب در دوره حد فاصل اعتراضات دی‌ماه تا پایان بهمن، دانشگاه‌ها به مدت ۵۶ روز تعطیل بودند و در این مدت، صحن دانشگاه‌ها عمدتا شاهد تجمعات پراکنده دانشجویان بود.

با تداوم فضای امنیتی و جو خفقان پس از سرکوب‌ها، نخستین تجمع‌های محدود دانشجویی (حتی در ایام تعطیلی دانشگاهها) در قالب مراسم‌ یادبود کشته‌شدگان این اعتراضات و اعلام همبستگی با مردم معترض برگزار شد. در این مرحله، اعتراضات دانشجویان عمدتا به شکل سکوت نمادین، تحصن‌های کوتاه و خواندن بیانیه‌های جمعی دیده می‌شد.

اما از نیمه دوم بهمن‌ و با آغاز مراسم چهلمین روز درگذشت قربانیان سرکوب‌ها، فضای حاکم بر دانشگاه‌ها نیز بتدریج تغییر کرد که آن را می‌توان «مرحله بازگشت محتاطانه دانشگاه‌ها به صحنه» خواند.

شعارها از مطالبات محدود صنفی فراتر رفت و به انتقاد مستقیم از ساختار سیاسی کشیده شد. در این مرحله حکومت سعی کرد با تقویت حضور نیروهای بسیج و حراست در داخل و تشدید کنترل‌ها در ورودی‌های دانشگاه به این اعتراضات پاسخ دهد.

احضار دانشجویان به کمیته‌های انضباطی، بازداشت‌های موردی، تهدید به محرومیت تحصیلی و افزایش حضور نیروهای امنیتی از دیگر اقدامات حکومت در قبال دانشجویان معترض بود.

در دانشگاه علم و صنعت، مقام‌ها حتی از یک‌هفته پیش از بازگشایی این دانشگاه، کار احضار دانشجویان به کمیته انضباطی را آغاز کرده بودند.

در این مرحله، رسانه‌های حکومتی نیز تلاش کردند تجمع‌ها را محدود، پراکنده یا ناشی از «تحریک خارجی» معرفی کنند.

جرقه اعتراض‌های دانشجویی در ۲ اسفند

با آغاز رسمی ترم جدید تحصیلی در روز شنبه، گستره جغرافیایی اعتراضات دانشجویی بطور قابل توجهی تغییر کرد.

اگر تاکنون اعتراضاتی پراکنده در دانشگاه‌هایی همچون تهران، صنعتی شریف، علم و صنعت، بهشتی و امیرکبیر دیده می‌شد، اکنون در کنار تجمعات بزرگ دانشجویی در این مراکز، دانشجویان در دیگر نقاط کشور از جمله دانشگاه فردوسی مشهد قویا به صحنه آمدند و دانشگاه‌ها به «مراکز بازتولید گفتمان اعتراضی» تبدیل شدند.

ویدئوهای منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی نیز از سر دادن شعارهای ساختارشکنانه‌تر حکایت دارد؛ شعارهایی مستقیم علیه رهبر و ساختار قدرت که از «تثبیت گفتمان براندازانه» در بخشی از تجمع‌های دانشجویی حکایت دارد.

تحلیلگران معتقدند که این تحول، نشان‌دهنده عبور نسل دانشجو از اصلاح‌طلبی درون‌سیستمی، به مطالبه «تغییر ساختار» است.

جرقه دور جدید اعتراضات، روز شنبه در دانشگاه شریف زده شد. جایی که تجمع سکوت و سوگواری دانشجویان برای جان باختگان اعتراضات، با ایجاد اختلالاتی از سوی مقامات دانشگاه و نیروهای بسیج (پخش قرآن و موسیقی از بلندگوها، زدن سنج و دمام توسط اعضای بسیج دانشجویی) به هم خورد و به این ترتیب درگیری میان دانشجویان و نیروهای بسیج آغاز شد.

رویارویی دانشجویان با نیروهای سرکوب تا به آنجا پیش رفت که دانشجویان علنا خواستار بازگشت نام قبلی این دانشگاه به جای شریف شدند؛ یعنی «دانشگاه آریامهر».

تجمع مسالمت‌آمیز دانشجویان عزادار در دانشگاه امیرکبیر نیز با حضور اعضای بسیج به درگیری انجامید.

دانشگاه فردوسی مشهد نیز در دو روز اول هفته صحنه اعتراضات دانشجویی بود و شعارهایی همچون «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» و «امسال سال خونه، سیدعلی سرنگونه» سر داده شد.

دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی مشهد نیز با شعار «آزادی، آزادی، آزادی» به معترضان پیوستند. اعتراضات دانشجویی این شهر برای سه روز متوالی ادامه دارد.

تداوم اعتراضات در روز دوشنبه

اخبار منتشر شده در شبکه‌های اجتماعی از تداوم اعتراضات دانشجویی در روز دوشنبه حکایت دارد.

● در دانشگاه تهران، دانشجویان شعارهایی همچون «مرگ بر خامنه‌ای» و «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» و «رضا رضا پهلوی، این است شعار ملی»، «شاه میاد به خونه، ضحاک سرنگونه» سردادند. دانشجویان همچنین پرچم جمهوری اسلامی را آتش زدند.

اخبار رسیده حاکی از آن است که نیروهای بسیج بار دیگر در روز دوشنبه به تجمع اعتراضی دانشجویان این دانشگاه حمله کرده‌اند. خیابان‌های بیرون دانشگاه‌ نیز شاهد حضور سنگین نیروهای امنیتی است، از جمله برخی از عقب راندن خشونت‌آمیز دانشجویان در ورودی اصلی دانشگاه تهران خبر دادند.

● روز دوشنبه اخباری از گسترش اعتراضات به دانشگاه الزهرا منتشر شد. دانشجویان شعارهایی همچون «مرگ بر سه فاسد، ملا چپی مجاهد»، «مرگ بر جمهوری اسلامی»، «کشته ندادیم که سازش کنیم رهبر قاتل رو ستایش کنیم»، «مرگ بر حکومت بچه‌کش» سردادند. در این روز پرچم جمهوری اسلامی نیز در این دانشگاه توسط دانشجویان چندپاره گشته و آتش زده شد.

دانشجویان همچنین خواستار بازگرداندن نام پیشین این دانشگاه به جای الزهرا شدند؛ یعنی «دانشگاه فرح پهلوی».

تصاویر منتشر شده از اعترضات امروز این دانشگاه، از وقوع درگیری میان دانشجویان و نیروهای وابسته به دانشگاه حکایت دارد.

● در دانشگاه امیرکبیر، دانشجویان همزمان با آتش زدن پرچم جمهوری اسلامی شعارهایی همچون «خامنه‌ای قاتله، حکومتش باطله»، «شاه میاد به کشورش، دانشجوها پشت‌سرش» سر دادند.

گزارش‌ها حاکی از حمله نیروهای لباس شخصی به دانشجویان معترض در این روز حکایت دارد. به نوشته خبرنامه امیرکبیر «نیروهای لباس شخصی با هماهنگی ریاست و حراست دانشگاه، از درب جنوبی وارد دانشگاه شدند و به دانشجویان حمله کردند. در حال حاضر درگیری شدیدی بین دانشجویان و نیروهای سپاه شکل گرفته است.»

● در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی، دانشجویان شعار «نظام فراری شده، بسیج فشاری شده» و «خامنه‌ای قاتله ولایتش باطله» سردادند. آخرین گزارش‌ها و تصاویر منتشر شده، از ضرب و شتم شدید دانشجویان توسط نیروهای حکومتی حکایت دارند.

● دانشجویان تربیت مدرس نیز روز دوشنبه تجمعی ضدحکومتی برگزار کرده و شعار «تا آخوند کفن نشود، این وطن وطن نشود»، «این آخرین پیامه، هدف عزل نظامه»، «می‌جنگیم می‌میریم، ایران و پس می‌گیریم» سردادند.

گزارش‌ها از تشدید فضای امنیتی روز دوشنبه در دانشگاه بهشتی خبر می‌دهند. نیروهای حراست بطور گسترده در سراسر دانشگاه مستقر هستند و برخی نیز درباره ورود نیروهای لباس شخصی به محوطه دانشگاه گزارش می‌دهند.

اعتراضات دانشجویی در دیگر شهرهای ایران در روز دوشنبه

● در مشهد، دانشجویان دانشگاه سجاد مقابل اقلیت بسیجی حاضر در صحن دانشگاه حاضر شدند و شعار «بی‌شرف» سردادند.

در دانشگاه فردوسی مشهد نیز شعار «جاوید شاه» و «جنگ، جنگ شرفه، بی‌طرف، بی‌شرفه» سر داده شد. بنا بر گزارش‌ها، این اعتراضات در حالی برگزار شده که جو دانشگاه بشدت امنیتی است.

● در دانشگاه صنعتی اصفهان، دانشجویان پرچم شیر و خورشید را برافراشتند و شعار «جاوید شاه» سردادند. دانشجویان همچنین خواستار بازگشت نام «دانشگاه صنعتی آریامهر» برای این مرکز شدند.

گزارش‌ها حاکی از آن است که نیروهای لباس شخصی به تجمع دانشجویان حمله کرده و شماری از دانشجویان معترض را بازداشت کرده‌اند.

این گزارش‌ها در حالی منتشر می‌شود که نه‌تنها جمهوری اسلامی خود را در مقابل مطالبات ملت و دانشجویان پاسخگو نمی‌داند بلکه در موضوع کشتار اخیر، همچنان از ورود کمیته حقیقت‌یاب به رهبری سازمان ملل به کشور خودداری می‌کند و اصرار دارد که تحقیقات داخلی خودش کافی است.




نظر شما درباره این مقاله:







دشنام به‌مثابه مقاومتِ زبانی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 9:46

پرتابِ واژگانِ برهنه بر ویترین‌هایِ قدرت

دشنام به‌مثابه مقاومتِ زبانی


محمود صباحی

دشنام به مثابه بازپس‌گیری زبان

این روزها بخشی از جریانِ روشن‌فکری در جامعه‌ی ایرانی، رسالتی تازه برای خود دست‌وپا کرده است: بازی در نقشِ «معلم اخلاق» برای توده‌هایی که کارد به استخوان‌شان رسیده است. این جریان با تمرکزی وسواس‌گونه بر مقوله‌ی «دشنام‌گویی»، تلاش می‌کند هرگونه اعتراض یا خشمِ کلامی مردم در فضای عمومی را در حدِ «بی‌فرهنگی» یا «سقوط اخلاقی» فرو بکاهد؛ اما حقیقت این است که پشتِ این ژست‌های شیکِ آداب‌دانی، نوعی منکوب‌کردنِ سیستماتیک نهفته است.

من در این نوشته می‌خواهم از «حقِ ناسزا گفتن» در فضای عمومی دفاع کنم؛ با این استدلال بنیادین که انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامت‌اش زیر چرخ‌دنده‌های تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیل‌گرانِ عافیت‌طلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی (Moral Grandstanding)، بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است. کسانی که نفس‌شان از جای گرمی درمی‌آید، همواره کوشیده‌اند با آویختن به برخی آموزه‌های دینی یا فلسفه‌های کلاسیک و مدرن، خشمِ صادقانه‌ی توده‌ها را بی‌اعتبار کنند. آن‌ها با ژستی حق‌به‌جانب و با تندی‌ای که خود دست‌کمی از تحکم و ناسزا ندارد، در پیِ مهندسیِ جامعه از «بالا» هستند؛ و این همانا روشن‌ترین نشانه‌ی استبدادِ نهفته در نهادِ آن‌هاست که خود را در لفافِ مبارزه با یک «دیکتاتوریِ فرضی در آینده» پنهان می‌کند.

واقعیت این است که دشنام، آخرین سنگرِ کسی است که تمامِ امکان‌های بیانی و زبانی‌اش از سوی ساختارِ قدرت مصادره شده است. وقتی یک چهره‌ی عمومی یا سیاسی، با کلماتِ آراسته و لبخندی ملیح، فاجعه‌ای را توجیه می‌کند، «فحش» تنها سلاحی است که می‌تواند آن آرایشِ غلیظِ واژگانی را پاک کند و وقاحتِ نهفته در پشتِ جملاتِ مبادی‌آداب را به لجن بکشد. در واقع، ناسزاگوییِ مردم عادی نه نشانی از بی‌فرهنگی، بلکه تجلیِ «صداقتِ بیولوژیک» در برابرِ ریایِ سیاسی و اخلاقی است. کسی که به زبانِ گرسنگی، فقدان و تحقیر سخن می‌گوید، نمی‌تواند و نباید واژگانِ کسانی را وام بگیرد که از بالاترین رفاه و فرصت‌های زندگی برخوردارند؛ همان‌هایی که فاقد این شعورِ حداقلی‌اند که درک کنند دشنام در فضای سیاسی، نه یک لغزش اخلاقی، بلکه یک ضرورتِ کارکردی برای درهم‌شکستنِ هژمونیِ دروغ است.

عصیانِ زبان؛ دشنام به مثابه «خرده‌مقاومت» در برابرِ خشونتِ نمادین

برای درکِ ضرورتِ دشنام در فضای عمومی، باید از عینک پیر بوردیو به ماجرا نگریست. بوردیو از مفهومی به نام «خشونت نمادین» (Symbolic Violence) سخن می‌گوید؛ نوعی از سلطه که نه با باتوم، بلکه با تحمیلِ «زبان» و «آدابِ خاص» اعمال می‌شود. وقتی روشن‌فکران یا قدرت‌مداران، دشنام‌گویی را تحتِ عنوانِ «بی‌فرهنگی» منکوب می‌کنند، در واقع در حالِ تثبیتِ سلطه‌ی خویش‌اند. آن‌ها می‌خواهند قواعدِ بازی را در «میدانِ سیاست» به‌گونه‌ای تعریف کنند که طبقاتِ فرودست، به دلیلِ نداشتنِ «سرمایه‌ی زبانیِ» مورد تأییدِ نخبگان، پیشاپیش بازنده باشند. منطقِ آن‌ها روشن است: «فقط با زبانی حرف بزن که ما رسمیت می‌دهیم.» اما مسئله این‌جاست که زبانِ رسمی، خودْ زبانِ قدرت است؛ زبانی که فریب و استثمار در بسترِ آن بازتولید می‌شود.

در این چارچوب، دشنام گونه‌ای «خرده‌مقاومتِ زبانی» است؛ کنشی نمادین که در غیابِ امکانِ اعتراضِ ساختاری، در قلمروِ آن‌چه جیمز اسکات (James C. Scott) «گفتارِ پنهان» (Hidden Transcript) می‌نامد، قوام می‌یابد. اسکات در کتابِ «سلطه و هنر مقاومت»، با تبیینِ زیستِ دوگانه‌ی فرودستان نشان می‌دهد که گروه‌های تحتِ سلطه، اگرچه در پیشگاهِ قدرت به‌ناچار مطابقِ میلِ او رفتار می‌کنند، اما در فضاهای مصون از نظارت، روایتی ستیزه‌جو و مخالف‌خوان دارند. از نظر او، این اطاعتِ صوری غالباً تاکتیکی استراتژیک برای بقاست؛ در حالی که هم‌زمان، مقاومتِ واقعی در سنگرِ همین گفتارهای پنهان جریان دارد تا ابهتِ قدرت را از درون فرسوده کند.

بر همین اساس، فرودستانی که در برابرِ ساختارهای مسلط بی‌قدرت شده‌اند، در فضای غیر رسمی و هر کجایِ امنی که بیابند، با سلاحِ تمسخر و ناسزا، اقتدارِ نمادینِ مراجعِ قدرت را می‌فرسایند. به بیانِ دیگر، این دشنام نه یک «ابتذالِ کلامی» ــ آن‌گونه که مدعیان می‌پندارند ــ بلکه لرزه‌ای است بر اندامِ سیاست‌مداران، سلبریتی‌های موج‌سوار و خودنمایانِ اخلاقی که از بقای وضعِ موجود سود می‌برند؛ و بسا پتکی برای ویران کردنِ آن اعتبارِ ساختگی که تنها در پناهِ «ادبِ فرمایشی» دوام می‌آورد؛ یا دقیق‌تر بگویم، دشنام همان نقطه‌ای است که در آن، خشم از قلمروِ «گفتارِ پنهان» بیرون می‌زند و به فضای عمومی سرریز می‌کند تا قداستِ دروغینِ قدرت را در هم بشکند.

دشنام؛ منطقِ کارناوالی و فروپاشیِ شوکتِ قدرت

برای درکِ عمیق‌ترِ «حقِ دشنام» و کارکرد اجتماعی آن، باید به سراغ میخائیل باختین و مفهومِ «فرهنگِ کارناوالی» (Carnivalesque) رفت. باختین معتقد است در طول تاریخ، همواره دو دنیای موازی وجود داشته است: دنیای رسمی ــ که مظهرِ خشکی، جدیت و سلسله‌مراتبِ سرکوب‌گر است ــ و دنیای کارناوالی که فضایی رها، خنده‌زن و ساختارشکن دارد. در دنیای کارناوالی، همه‌ی قراردادهای اجتماعی به‌گونه‌ای موقت فسخ می‌شوند و فاصله‌ی میان «رعیت» و «ارباب» یا «عوام» و «خواص» فرو می‌ریزد؛ در این فضا، دشنام و ناسزا نه یک خطایِ رفتاری، بلکه یک «کنشِ برابرساز» است. باختین دشنام را بخشی از زبانِ «میدانِ شهر» می‌داند که دو کارکرد حیاتی دارد:

۱. پایین کشیدنِ «حضرتِ برین»: وقتی مردم به یک چهره‌ی سیاسی یا یک تحلیل‌گرِ پرمدعا دشنام می‌دهند، در واقع او را از عرشِ مقدسِ «دانای کل» به فرشِ «واقعیتِ مادی» پرتاب می‌کنند. دشنام در این‌جا، یک فرآیندِ «زمینی‌سازی» است که نهیب می‌زند: «تو هم انسانی هستی از گوشت و پوست و خون و از قضا، خطاکار و وقیح؛ پس ورای نقد نیستی.» این تنزّلِ رتبه‌ای، نخستین گام برای افسون‌زدایی از قدرتی است که خود را پشتِ هاله‌ای نفوذناپذیر از تقدس، تخصص یا اخلاق پنهان کرده تا از پاسخ‌گویی بگریزد.

۲. برساختنِ فضای رهایی: دشنام در میدانِ شهر ــ که امروزه همان فضای مجازی و به‌ویژه شبکه‌ی اکس (X) است ــ به انسانِ تحتِ فشار اجازه می‌دهد تا برای لحظاتی از زیرِ یوغِ «زبانِ مؤدبانه‌ی تحمیلی» بگریزد. این زبان، برخلافِ زبانِ رسمی که میانِ آدم‌ها مرز و سلسله‌مراتب می‌کشد، زبانی خودرو و بی‌تکلف است که به گونه‌ای مستقیم از بطنِ زیستِ واقعی و تجربه‌ی مشترکِ رنج برمی‌جوشد و پیوندِ عاطفی و سیاسیِ میانِ توده‌ها را بازسازی می‌کند.

روشن‌فکرِ ایرانی که دشنامِ مردم را نشانه‌ی «سقوط» می‌بیند، در واقع «جدی‌بودنِ ملال‌آورِ قدرت» را با «اخلاق» اشتباه گرفته است. او درک نمی‌کند که دشنام، ابزارِ مردم برای «خندیدن به ریشِ قدرت» و بی‌اثر کردنِ ارعابِ زبانیِ فضیلت‌فروشان و منزه‌طلبانی است که سودای مهندسیِ توده‌ها را در سر دارند. به تعبیرِ باختینی، دشنام در فضای عمومی نوعی «تولدِ دوباره‌ی زبان» است؛ لحظه‌ای که در آن واژگان از قیدِ استبدادِ آداب‌دانی رها می‌شوند تا حقیقتِ عریانِ خشم را بازنمایی کنند. این فرآیند، توازنِ قوای اجتماعی را از سه طریقِ عمده بازیابی می‌کند:

الف. برابرسازیِ کلامی: دشنام، فاصله‌ی طبقاتی و کاذبِ میانِ «تحلیل‌گرِ باپرنسیب» و «فردِ مستأصل» را ویران می‌کند؛ در لحظه‌ی دشنام، آن هاله‌ی «دانایِ کل بودنِ» سیاست‌مدار یا سرآمدِ همه‌چیزدان فرو می‌پاشد و او در برابرِ مخاطبش بی‌دفاع و رسوا می‌شود.

ب. پایانِ «تظاهر به وفاداری»: دشنام، اعلامیه‌ی رسمیِ فسخِ قراردادِ اجتماعیِ «ادب» میان صاحبانِ تریبون و مردم است. توده‌ها دیگر ضرورتی نمی‌بینند برای کسانی که زندگی‌شان را تباه کرده‌اند، «نقابِ احترام» بر چهره بگذارند.

ت. افشای وقاحت: وقتی یک تصمیمِ سیاسی هزاران نفر را به کامِ مرگ می‌فرستد و زیستِ میلیون‌ها انسان را به حالتِ زنده‌مانی درمی‌آورد، توصیفِ آن با واژگانِ اتوکشیده ــ و به‌ویژه پناه گرفتن در سایه‌ی «نزاکتِ سیاسی» (Political Correctness) ــ چیزی جز همدستی با فاجعه نیست. در چنین ضیافتِ وقاحتی، رعایتِ ادب، خیانت به حقیقت است. دشنام اما، ابعادِ انسانی و رنج‌بارِ فاجعه را به صریح‌ترین شکلِ ممکن فریاد می‌زند تا راهِ هرگونه توجیه سیاسی، فلسفی و اخلاقی را بر وقاحت ببندد. دشنام در این‌جا، زبانِ برهنه‌یِ رنجی است که اجازه نمی‌دهد فاجعه در هزارتویِ کلماتِ نخبگانی گم شود.

بنابراین، باید پذیرفت که دشنام در فضای عمومی، نه یک انحراف، بلکه واکنشِ دفاعیِ جامعه‌ای است که «زبانِ رسمی»‌اش توسطِ دروغ مصادره شده است. وقتی کلماتِ معیار، کارکردِ خود را در بازنماییِ حقیقت از دست می‌دهند، دشنام به آخرین سنگرِ حقیقت‌گویی بدل می‌شود؛ لذا این پدیده نه نشانه‌ی سقوطِ فرهنگ، بلکه تلاشِ جانانه‌ی فرهنگ برای بازیابیِ «صداقت» در بحرانی‌ترین لحظاتِ تاریخی است. در نهایت، کسی که از «حقِ ناسزا» می‌ترسد، در واقع نه نگرانِ اخلاق، بلکه هراسان از عیان‌شدنِ خشمی است که دیگر با هیچ واژه‌ی شسته‌ورفته‌ای قابلِ مهار نیست.

دشنام به مثابه «سلاحِ ستمدیده» یا «تازیانه‌ی سلطه»؟

برای آن‌که در تله‌ی مغالطه‌هایِ شبه‌روشن‌فکرانه نیفتیم، باید مرزی اخلاقی و ساختاری رسم کنیم: هر دشنامی «حق» نیست. آن‌چه ما از آن دفاع می‌کنیم، «دشنامِ رهایی‌بخش» است؛ فریادی که رو به سوی «بالا» ــ یعنی قدرت و هر شکلی از اتوریته ــ دارد، نه ناسزایی که رو به «پایین» و به سمتِ اقلیت‌ها، فرودستان و قربانیان پرتاب می‌شود.

دشنامی که مردمِ عادی به یک سیاست‌مدارِ فاسد، سلبریتیِ فرصت‌طلب یا تحلیل‌گرِ جاده‌صاف‌کنِ ظلم می‌دهند، کنشی برای «تخریبِ ابهتِ پوشالی» و ابزاری در دستِ بی‌قدرتان برای ایجادِ توازنِ قواست. اما دشنامی که از موضعِ قدرت صادر شود ــ خواه این قدرت ریشه در ثروت و جایگاهِ سیاسی داشته باشد و خواه در تریبون‌های رسانه‌ای و کرسی‌های دانشگاهی ــ دیگر «فریادِ درد» نیست، بلکه خودِ «سرکوب» است. ما از حقِ نالیدنِ فردِ زیرِ شکنجه دفاع می‌کنیم، نه حقِ عربده کشیدنِ شکنجه‌گر. وقتی یک چهره‌ی دانشگاهی یا رسانه‌ای از موضعِ برتر، توده‌ها را منکوب می‌کند، او در حالِ نقد نیست؛ بلکه در حالِ بازتولیدِ همان استبدادی است که در لفافِ کلمات، مدعیِ ستیز با آن است. هیچ‌کس حق ندارد در مقامِ «قیمِ اخلاقی» یا «عقلِ کل» با مردم سخن بگوید؛ چرا که این چیزی نیست جز بازتولیدِ همان الگویِ خودکامگی در هیئتی دیگر.

دفاع از حقِ دشنام، هرگز به‌معنای تأییدِ نژادپرستی، زن‌ستیزی یا تعرض به حریمِ خصوصیِ انسان‌های بی‌دفاع نیست. دشنامِ موردِ نظرِ ما، «دشنامِ سیاسی» است؛ یعنی هدف گرفتنِ آن نقابِ عمومی و جایگاهی که افراد به واسطه‌ی آن در سرنوشتِ جمعیِ ما دخالتِ فعال دارند. وقتی کسی در فضای عمومی بر صندلیِ قدرت یا تحلیل می‌نشیند، «لحنِ تندِ توده‌ها» بخشی از مالیاتِ جایگاهِ عمومیِ اوست. نمی‌توان هم از مواهبِ قدرت و شهرت برخوردار بود و هم انتظار داشت که مردم در برابرِ ادعاهای بی‌اساس، عقلانیتِ خودخوانده و به‌ویژه بی‌شرمی‌ها، با لکنتِ زبان و وسواسِ لغوی سخن بگویند: وقتی زبانِ نخبگانی با استدلال‌هایِ پوشالی سعی در بزک کردنِ فاجعه دارد، دشنام آخرین راه برای فراخواندنِ حقیقت به صحنه است. از همین‌رو، باید میان «فحاشیِ تفننی و میان‌فردی» با «دشنامِ سیاسی» مرزی قاطع کشید؛ دشنام در سپهرِ همگانی، نه یک لغزشِ کلامی، بلکه بیش‌از‌همه «زبانِ اضطرار» است. زمانی که تمامِ مجاریِ قانونیِ تظلم‌خواهی مسدود است، وقتی رسانه‌ی رسمی به بوقِ تبلیغاتی بدل شده و نقدِ محترمانه تنها با پوزخندِ تحقیرآمیزِ قدرت مواجه می‌شود، دشنام تنها راهِ باقی‌مانده برای «برهم زدنِ نمایشِ نظم» و ایجادِ گسست در پیکره‌ی صلبِ وضعِ موجود است.

در چنین بستری، کسانی که با وسواسِ بیمارگونه روی «لحن» تمرکز می‌کنند، آگاهانه یا ناآگاهانه در حالِ ذبح کردنِ «محتوا» هستند. تلاشِ آن‌ها برای «پاکیزه‌سازیِ زبان»، در واقع تلاشی است برای سترون کردنِ یک اعتراضِ برحق، تا آن را به یک گپ‌وگفتِ بی‌خطر و لذت‌گرایانه در باغِ اپیکور تقلیل دهند. غافل از این‌که برای انسانی که در آستانه‌ی خفگی است، رعایتِ آدابِ سخن گفتن نه یک فضیلت، بلکه نوعی انتحار است؛ چرا که دشنام در این‌جا نه برای رنجاندن، بلکه برای کمک به دَم‌زدن و زنده‌ماندن بر زبان جاری می‌شود.

ادب؛ پاداشِ عدالت، نه وظیفه‌ی ستمدیده

نمی‌توان کرامتِ انسانیِ کسی را سلب کرد، زندگی‌اش را نادیده گرفت و سپس انتظار داشت که او در اعتراض به حذفِ خویش، با زبانِ معیار و نزاکتِ فرمایشی سخن بگوید. دفاع از حقِ دشنام، دفاع از «بی‌فرهنگی» نیست؛ بلکه ایستادن پایِ «حقِ بی‌پرده‌گویی» در برابرِ هیمنه‌ی دروغ است. دشنام نشانه‌ی آن است که جامعه هنوز زنده است، هنوز درد می‌کشد و هنوز آن‌قدر تباه و تسلیم نشده که در برابرِ وقاحتِ قدرت، به «سکوتِ مؤدبانه» ــ که چیزی جز پذیرشِ تدریجیِ مرگ نیست ــ تن بدهد.

بنابراین، دشنام نه یک انحرافِ اخلاقی، بلکه آخرین خاکریزِ دفاع از شرافتِ انسانی است؛ آن هم در جهانی که قواعدِ زبانی و لغت‌نامه‌هایش را صاحبانِ قدرت تألیف کرده‌اند تا کوچک‌ترین روزنه‌ای برای فریادِ محرومان باقی نماند. کسی که دشنام می‌دهد، هنوز امیدوار است که طنینِ صدایش ــ حتی به قیمتِ خراشیدنِ گوش‌هایِ ساکنانِ صدرِ جلال ــ شنیده شود. حقیقت این است که باید از «سکوتِ کامل» ترسید، نه از دشنام؛ چرا که دشنام، آخرین تقلا برای «سخن گفتن» است، اما سکوت، ضربه‌ی کشنده و پایان‌بخشِ تبر بر پیکره‌ی لرزانِ گفت‌وگو و آغازِ فصلی است که در آن دیگر هیچ واژه‌ای، توانِ مهارِ فاجعه را نخواهد داشت.


نظر خوانندگان:


■ جناب صباحی گرامی، درود بر شما.
جانا سخن از زبان ما میگویی. من سد در سد با این نوشتار نوآورانۀ شما همسو هستم، و این سخن شما را درست می‌دانم که «انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامت‌اش زیر چرخ‌دنده‌های تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیل‌گرانِ عافیت‌طلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است». فزون بر آن، یادآوری می‌کنم که بزرگترین اندیشمندان تاریخ ما یعنی کسانی مانند مولوی، حافظ و سعدی در سده‌های پیش و میرزاده عشقی و ایرج میرزا در ادبیات مشروطه، و زنده یاد ذبیح بهروز (ابن دیلاق) در یکی دو دهۀ پیش، از همین روش در دریدن پردۀ دروغ و خرافات و زهد ریایی زاهدان و ملایان بهره گرفته‌اند.
شوربختانه این روزها کسانی برای پنهان ساختن دو دوزه بازیهای خود و ناکامی در پیشبرد سیاستهای نادرست خود، پشت پردۀ ادب ریایی و روشهای به ظاهر مؤدبانۀ تیتیش‌مامانی و دروغگویانه بهره می‌گیرند. من با توجه به برخی نکات بازدارنده که شما هم به درستی از آن یاد کرده‌اید، دشنام به زورگویان، فاسدان، ملایان موقوفه خوار و دزدان با چراغ ایرانی، یکی از «حقوق شهروندی ایرانیان» علام می‌کنم و این سخن حافظ را دربارۀ حکومتگران و قاضیان دروغین دسگاه قضایی جمهوری اسلامی یادآوری می‌کنم که: می حرام ولی به زمال اوقاف است.
با سپاس از شما. بهرام خراسانی. چهارم اسفند ۱۴۰۴ / یعنی یک رو روز پس از سوم اسفند.


■ درود جناب صباحی، سپاس از شما برای این نوشته روشنگر.
متاسفانه برخی روشنفکران و فعالین سیاسی به سبب عدم درک احساسات مردم عادی، پیش‌فرض‌ها و نرم‌های فکری و یا جانبداری خود از دیدگاههای مخالف شخص دشنام دهنده هواداران یک جریان را به عنوان لمپن، چماقدار، فحاش، ارازل و اوباش، فالانژ و فاشیست خطاب می‌کنند. برخی از این فعالین قلمزن خود از چماق قلم برای تحقیر و تخریب جریانات مخالف استفاده می کنند. آنها استفاده از واژه های تحقیر آمیز را حق انحصاری خود می دانند.
من همیشه فکر می‌کردم دشنام هم می‌تواند نشانه فشار عصبی و آستانه تحمل پایین باشد و هم می تواند ابزاری باشد که در مقابل کسانی که از نظر گفتاری یا نوشتاری دست بالا را دارند استفاده شود که تعادلی در توازن قوا پیدا شود. امیدوارم از این وسیله تنها در مقابل حاکمان و حامیان رژیم استفاده شود و رقبای سیاسی که دشمن مشترکی دارند در گفتگوهای درون جبهه مردم از انگ زنی، تهمت زنی، فحاشی، تحقیر، تخریب بپرهیزند.
با عرض ادب و احترام، بابک خرمدین


■ صباحی گرامی، نوشته شما مرزهای مابین خشم مردمی و مبارزه زبانی از یک طرف، و انتقام لمپنیسم از جنبش مدرن ایرانیان، از آزادیخواهی زنان ایرانی در قیامشان علیه افکار فرومایه جمهوری اسلامی، از خواست باالقوه ایرانیان ستم دیده برای زندگی صلح آمیز در جامعه‌ای بدون تعصب، از جنبش زن زندگی آزادی، از طرف دیگر را غبار آلود می‌کند. من حس شما را درک می‌کنم و کاملا با آن همراهم، اما این شرایط ویژه ایران است که حساسیت چند جانبه به این موضوع میب‌خشد. اتاق فکر جمهوری اسلامی نیز اهمیت و کارکرد توهین زبانی را بخوبی درک می‌کند و در این زمینه کارکشته است، بازجو های رژیم سالها تجربه دارند که کارکرد روانی ناسزا گویی (بویژه از نوع مستهجن آن) تا چه اندازه و چگونه اثر گذار است. سپاه سایبری رژیم همواره در این زمینه فعال بوده، بویژه بعد از “زن زندگی..” و گاها موفقیت نسبی نیز داشته است. تعریف شما از کنترل زبانی در خدمت حاکمان و طبقات متمایز جامعه آموزنده است و سپاسگذارم، اما می‌دانیم که این کنترل زبانی وجه دیگری نیز دارد که با اشارات “آتش به اختیار” از بالا و اعمال آن از پایین جامعه شروع می‌شود. بخصوص در سالهای اولیه بعد از ۵۷ این روش بشدت از طرف رادیکال‌های رژیم مرسوم بود و بطور زنجیره‌ای تا امروز ادامه دارد. از اینروست که هنگام چراغ سبز دادن به حق زبانی ستم دیدگان در ایران کنونی بد نیست تمایز آن با لمپنیسم بویژه از نوع مرد سالار آن را خیلی شفاف بیان کنیم.
با احترام، پیروز





نظر شما درباره این مقاله:







دست درازِ کرملین
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 23:00

دست درازِ کرملین


ترجمه: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم:
کتاب «مرگ تروتسکی: داستان واقعی توطئه برای کشتن بزرگ‌ترین دشمن استالین» نوشتهٔ جاش آیرلند، صرفاً روایتی تاریخی از یک ترور سیاسی نیست؛ بلکه کالبدشکافی سازوکاری است که در آن قدرت، برای بقای خود، مرزهای جغرافیا، اخلاق و حتی واقعیت را درمی‌نوردد. این کتاب نشان می‌دهد چگونه دولتی که خود را وارث یک انقلاب رهایی‌بخش می‌دانست، به‌تدریج دستگاهی پیچیده برای حذف فیزیکی مخالفانش در داخل و خارج از کشور بنا کرد.

در مرکز این روایت، چهره‌ای ایستاده است که هم انقلابی آرمان‌گرا بود و هم معمار خشونت انقلابی: وآن کسی نبود جز تروتسکی، که خود از پایه‌گذاران نظام سرکوب بلشویکی بود، سرانجام قربانی همان منطق بی‌رحمانه‌ای شد که زمانی توجیه‌گر آن بود. دشمن اصلی او، یعنی استالین نه‌تنها در داخل شوروی پاکسازی‌های خونین به راه انداخت، بلکه حذف مخالفان را به سیاستی فرامرزی تبدیل کرد. عملیات ترور تروتسکی در مکزیک، نمونه‌ای کلاسیک از «دست دراز کرملین» [یا «بازوی بلند کرملین»] بود؛ مفهومی که بعدها نیز در ادبیات سیاسی برای توصیف ترورهای برون‌مرزی به کار رفت.

مطالعه این کتاب، برای خواننده ایرانی، صرفاً بازگشت به گذشته شوروی نیست؛ بلکه تأملی است درباره چند مسئله بنیادی که همچنان در سیاست معاصر ایران موضوعیت دارند:

۱. انقلاب و چرخه خشونت
یکی از تلخ‌ترین درس‌های سرنوشت تروتسکی این است که انقلاب‌هایی که با منطق «خشونت ضروری» آغاز می‌شوند، اغلب فرزندان خود را نیز می‌بلعند. این پرسش برای جامعه ایران نیز مطرح است: آیا می‌توان با توجیه خشونت به نام عدالت، در نهایت از استبدادی تازه جلوگیری کرد؟ تجربه شوروی نشان می‌دهد که اگر خشونت به ابزار مشروع سیاست تبدیل شود، دیر یا زود علیه خود انقلابیون نیز به کار خواهد رفت.

۲. دستگاه‌های امنیتی و منطق بقا
در کتاب آیرلند، نهادهای امنیتی از ابزارهای موقت انقلاب به ساختارهای دائمی قدرت بدل می‌شوند. آنچه در ابتدا «دفاع از انقلاب» نام داشت، به سامانه‌ای خودمختار برای حذف مخالفان تبدیل شد. این مسئله برای ایران امروز نیز اهمیت دارد؛ زیرا هر نظام سیاسی که بقای خود را بر امنیتی‌سازی دائمی جامعه بنا کند، ناگزیر به گسترش دایره «دشمن» خواهد شد.

۳. اپوزیسیون در تبعید
تروتسکی سال‌های پایانی عمرش را در تبعید گذراند و همچنان خود را بازیگری مرکزی در صحنه سیاست می‌دانست. کتاب نشان می‌دهد که حکومت‌های اقتدارگرا حتی در خارج از مرزهایشان نیز مخالفان را تهدیدی حیاتی تلقی می‌کنند. در فضای سیاسی امروز ایران، که بخش مهمی از اپوزیسیون در خارج از کشور فعالیت می‌کند، این پرسش همچنان زنده است:
مرز میان مخالفت سیاسی و تهدید امنیتی چگونه تعریف می‌شود؟ و چه زمانی «امنیت ملی» به پوششی برای حذف صدای منتقد تبدیل می‌گردد؟

۴. اسطوره‌سازی و واقعیت قدرت
آیرلند نشان می‌دهد که چگونه هم استالین و هم تروتسکی در حصار تصویرهای اسطوره‌ای خود زندانی شدند. در سیاست ایران نیز، چه در میان حاکمیت و چه در میان مخالفان، شخصیت‌محوری و اسطوره‌سازی می‌تواند جایگزین نهادسازی و عقلانیت سیاسی شود. تجربه شوروی هشداری است درباره خطر «رهبرمحوری کاریزماتیک» و تمرکز بیش از حد قدرت در یک فرد.

در نهایت کتاب مرگ تروتسکی نه صرفاً داستان یک ترور، بلکه روایت منطقی است که در آن قدرت ایدئولوژیک، وقتی از نظارت و پاسخگویی تهی شود، به حذف بی‌مرز مخالفان می‌انجامد. برای خواننده ایرانی، این کتاب فرصتی است برای اندیشیدن به این پرسش بنیادین: آیا می‌توان آرمان عدالت و آزادی را بدون افتادن در چرخه خشونت انقلابی و دستگاه‌های سرکوب حفظ کرد؟ سرنوشت تروتسکی یادآور این حقیقت تلخ است که انقلاب‌ها اگر نتوانند خود را به قانون، نهاد و تکثر سیاسی مقید کنند، ممکن است همان نیرویی را که وعده رهایی می‌دادند، به ابزاری برای حذف بدل سازند.

دست درازِ کرملین

نگاهی به کتاب «مرگ تروتسکی: داستان واقعی توطئه برای کشتن بزرگ‌ترین دشمن استالین»
نوشتهٔ جاش آیرلند
انتشارات جان موری، ۳۸۴ صفحه، ۲۵ پوند

از زمان انقلاب روسیه، با وقفه‌ای کوتاه در دوران گورباچف، کرملین قتل را به‌مثابه بخشی از سیاست دولتی به کار گرفته است. لنین که خود از چند سوءقصد جان سالم به در برده بود، به‌سرعت «چکا» (Cheka) را بنیان نهاد (که بعدها به گِ پِ او (GPU) ، ان‌کاوه‌ده (NKVD)، کا.گ.ب و امروز اف‌اس‌بی تبدیل شده است)؛ نهادی که اختیار داشت به‌عنوان «پلیس، بازپرس، دادستان، قاضی و جلاد» عمل کند. این سازمان در دوران «ترور سرخ» کشتارهای گسترده‌ای را سامان داد و آزمایشگاهی مخفی برای ساخت سم (با استفاده از زندانیان گولاگ به‌عنوان موش آزمایشگاهی) تأسیس کرد تا «دشمنان مردم» را به‌صورت فردی از میان بردارد. این ترورها را «عملیات حذف فیزیکی» می‌نامیدند و مأموران شوروی برای اجرای آن‌ها از اسلحه، بمب، چاقو و دیگر سلاح‌ها نیز استفاده می‌کردند. از نظر بلشویک‌های متعهد، قتل وسیله‌ای ضروری برای تحقق دیکتاتوری پرولتاریا و آفرینش بهشت کارگری بود. تروتسکی نیز همچون لنین به بی‌رحمی انقلابی مباهات می‌کرد: “باید یک‌بار برای همیشه از یاوه‌های کوئیکری–پاپیستی (Quaker–Papist) درباره تقدس حیات رها شویم.”

در مارس ۱۹۱۸، در نقطه‌ای حساس از جنگ داخلی، لنین تروتسکی را به سمت کمیسر امور نظامی منصوب کرد و او در این مقام، تدابیر سخت‌گیرانه‌ای برای سازمان‌دهی و احیای ارتش سرخ اتخاذ نمود. به دستور تروتسکی، فراریان بی‌درنگ تیرباران می‌شدند و اعدام‌های نمایشی دیگری نیز صورت گرفت. او افسران تزاری را با گروگان گرفتن خانواده‌هایشان وادار به پیوستن به صفوف خود کرد و قصد داشت «آهن گداخته‌ای بر ستون فقرات کولاک‌های اوکراینی بکشد». تروتسکی در سرکوبگری هم‌پای استالین بود؛ همان استالینی که او را «دهاتی بی عرضه» (oafish provincial) می‌خواند و در مقابل، استالین که از عینک پنسی و ریش بزک‌کرده رقیبش بیزار بود، او را به عنوان «فرمانده نمایشی» (operetta commander) تمسخر می‌کرد. بی‌تردید تروتسکی خودشیفته و نمایشی بود؛ با قطار زرهی‌اش، همراه با گروه فیلم‌برداری، ایستگاه رادیویی، چاپخانه و ارکستر، در کشور می‌تاخت. اما در عین حال خطیبی الهام‌بخش، مبلغی درخشان و رهبری کاریزماتیک بود که نقشی بی‌همتا در شکست سفیدها (the Whites) ایفا کرد. بسیاری گمان می‌بردند او «ناپلئون شوروی» خواهد شد؛ نماینده صلیب سرخ آمریکا، ریموند رابینز (Raymond Robins)، او را «بزرگ‌ترین یهودی پس از عیسی مسیح» خواند.

با این حال، تروتسکی در انحصار قدرت، حریف استالین نبود. پس از مرگ لنین، آن گرجی بدخواه نوع تازه‌ای از استبداد را شکل داد و به‌تدریج تروتسکی را منزوی کرد؛ کسی که او را «گورکن انقلاب» نامید. در ۱۹۲۹، تروتسکی از روسیه اخراج شد و تا ۱۹۳۷ در تبعیدی پر از خانه به دوشی زیست، تا آن‌که با دخالت هنرمند کمونیست، دیه‌گو ریورا (Diego Rivera)، در مکزیک پناهندگی یافت. در آن زمان، استالین آخرین دشمنان مظنون را نیز از میان برمی‌داشت و پاکسازی‌ها را با دادگاه‌های نمایشی توجیه می‌کرد که مدعی بودند اتحاد شوروی زیر تهدید «توطئه هیولایی تروتسکیستی» قرار دارد. شاید خود او نیز به این امر باور داشت و شاید تروتسکی هم این گونه طرز تفکری داشت و همچنان (به تعبیر چرچیل) خود را «غول اروپا» می‌دانست، هرچند به‌درستی دادگاه‌های نمایشی استالین را «بزرگ‌ترین پرونده‌سازی تاریخ» می‌خواند. با آغاز جنگ جهانی دوم، ذهن استالین بیش از هیتلر، به تروتسکی مشغول بود و حذف او را به هدفی اصلی در سیاست خارجی شوروی بدل ساخت.

چنان‌که جاش آیرلند (Josh Ireland) در این کتاب خوش‌خوان روایت می‌کند، استالین منابع عظیمی را صرف عملیاتی با نام رمز «UTKA» (به روسی به معنای «اردک» و نیز «حقه») کرد. ان‌کاوه‌ده به‌طور کامل به ارتباطات تروتسکی نفوذ تمام و کمال داشت و حتی مأموری را در کنار پسر فداکار اما مورد سوءاستفاده‌اش، لو (Lev)، در پاریس گماشت. چه‌بسا لو را نیز مسموم کرده باشند؛ او پس از عمل آپاندیس به‌طور غیرمنتظره‌ای درگذشت، که شاید مصداق این گفته منسوب به ان‌کاوه‌ده به نقل از والتر کریویتسکی باشد: “هر ابلهی می‌تواند قتلی را مرتکب شود، اما برای مرگی طبیعی هنرمند لازم است.”

حمله مستقیم به تروتسکی را لئونید ایتینگون (Leonid Eitingon)، جلادی کارآزموده که مهارت‌هایش را در جنگ داخلی اسپانیا صیقل داده بود، سازمان‌دهی کرد. او پس از رابطه با زنی آتشین‌مزاج از کاتالونیا به نام کاریداد مرکادر (Caridad Mercader)، پسرش رامون (Ramón) را به خدمت گرفت تا به مقر مستحکم تروتسکی در حومه مکزیکوسیتی نفوذ کند؛ و این کار با ترفند کلاسیک «دام عشقی» انجام شد.

رامون که استاد فریب بود و تعصب استالینی خود را پشت نقاب یک خوشگذران پنهان می‌کرد، خواهر آمریکایی یکی از منشی‌های تروتسکی را اغوا کرد. او با نام مستعار «فرانک جکسون» (Frank Jacson) خود را تاجر معرفی می‌کرد و اغلب همراه او به ویلای تروتسکی می‌رفت و آن را با دقتی عکاسانه زیر نظر می‌گرفت. ویلا با نگهبانانی محافظت می‌شد که نه از کارشان رضایت داشتند و نه کارآمد. تروتسکی که از سلامت خوبی برخوردار نبود، با رفتار آمرانه‌اش آنان را می‌رنجاند: فاصله‌اش را حفظ می‌کرد، به‌ندرت از خطاب صمیمانه استفاده می‌کرد، دچار حملات زودرنجی می‌شد (از سیگار کشیدن و آرایش زنان خوشش نمی‌آمد)، اصرار داشت همه‌چیز تابع آسایش خودش باشد و گفت‌وگو را به خطابه بدل می‌کرد. این رفتارها ریورا (Rivera) را نیز می‌آزرد؛ کسی که دوست داشت با روایت‌های اغراق‌آمیز از جنگیدن برای سرخ‌ها (the Reds) و توصیف هوس‌آلود روابطش خودنمایی کند — «مثل گوشت لطیف خوک جوان.» تروتسکی همچنین رابطه‌ای کوتاه با همسر ریورا، فریدا کالو (Frida Kahlo)، داشت. او برای اطمینان دادن به همسرش ناتالیا (Natalia)، نامه‌ای عجیب برایش نوشت (که آیرلند در کتابش نقل نمی‌کند) و وعده داد “با زبان و آلت خود به‌شدت با تو هم‌بستر شوم.”

در مه ۱۹۴۰، ایتینگون گروهی ضربتی را اعزام کرد که نگهبانان را غافلگیر و مغلوب کردند و به محوطه نفوذ نمودند. مهاجمان در تاریکی بی‌هدف شلیک کردند و اتاق خواب تروتسکی را با بیش از هفتاد گلوله سوراخ کردند. اما تروتسکی و ناتالیا زیر تخت پنهان شدند و برخلاف انتظار همگان زنده ماندند. پس از آن، رامون با پیش‌بینی اینکه دفعه بعد «گِ پِ او» (GPU) از روش‌های دیگری استفاده خواهد کرد، بر سوءظن‌ها افزود و ایتینگون تصمیم گرفت او را به‌عنوان قاتلی منفرد به کار گیرد.

گرچه تروتسکی از اشغال لهستان توسط روسیه حمایت می‌کرد، چون آن را گسترش سوسیالیسم می‌دانست، اما نسبت به قربانی شدن به دست «ماشین قدرتمند کشتار» استالین سرنوشت‌باور بود. او گفته بود «یک مأمور GPU که خود را دوست من جا زده باشد، می‌تواند در خانه‌ام مرا بکشد.» با این حال، به روال همیشگی خود ادامه داد: نوشتن، باغبانی، پرورش کاکتوس، غذا دادن به خرگوش‌ها و مرغ‌هایش، و نپذیرفتن زندگی چون زندانی. او بازدیدکنندگان را تنها می‌دید و اجازه تفتیششان را نمی‌داد. در ۲۴ اوت، رامون به بهانه خواندنِ مقاله‌ای که نوشته بود، با سلاح‌هایی پنهان زیر بارانی‌اش وارد اتاق کار او شد. هنگامی که تروتسکی پشت میز نشسته بود، رامون با تبر یخ‌شکن کوتاه‌دسته بر سرش کوبید.

تروتسکی فریادی جانکاه کشید، «جکسون» را به‌عنوان ضارب معرفی کرد و روز بعد درگذشت. رامون با وجود ضرب و شتم از سوی نگهبانان و بیست سال زندان، هرگز اعتراف نکرد که برای GPU کار می‌کرد. پس از آزادی، نشان «قهرمان اتحاد شوروی» دریافت کرد. استالین، البته، هرگونه مسئولیت را انکار کرد. اما همچون پوتین، با ترور مخالفان، جداشدگان و دشمنان خارجی عملاً بی‌اعتقادی عمومی را به چالش می‌کشید، چرا که این ترورها دامنه و بی‌رحمی کرملین را به نمایش می‌گذاشت. چنان‌که آیرلند در این کتاب نشان می‌دهد، تروتسکی قربانی — و برجسته‌ترین قربانی — همان آیین سخت‌گیرانه‌ای شد که خود مروجش بود.

با این همه، باید گفت این کتاب نکته تازه چندانی به سرگذشت تروتسکی نمی‌افزاید. درباره سرنوشت او ادبیات گسترده‌ای وجود دارد و روایت آیرلند به‌مراتب کمتر از اثر پژوهشی و جامع برتران پاتنو (Bertrand Patenaude)، «دشمن استالین: تبعید و قتل لئون تروتسکی» (۲۰۰۹)، است. آیرلند با انصاف به دین خود به آثار پیشین اذعان می‌کند، اما توجیهی برای بازگویی دوباره این داستان بارها روایت‌شده ارائه نمی‌دهد.

The Kremlin’s Long Reach
The Death of Trotsky: The True Story of the Plot to Kill Stalin’s Greatest Enemy
By Josh Ireland
John Murray 384pp £25
https://literaryreview.co.uk/the-kremlins-long-reach

 




نظر شما درباره این مقاله:







مشارکت پزشکیان در جنایت دی‌ماه
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 16:14

مشارکت پزشکیان در جنایت دی‌ماه


م. روغنی

با ابراز همدردی با خانواده های جان باخته و انزجار از جانیان ولایی!

پزشکیان «رئیس‌جمهور» دست‌پرورده خامنه‌ای، در دوران دولت دوم خاتمی وزیر بهداشت و به مدت ۱۶ سال به‌عنوان نماینده تبریز، آذرشهر و اسکو در اجرای منویات خامنه‌ای تلاش کرد. وی در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۳، و پس از جنبش مهسا به‌عنوان نماینده «جبهه اصلاحات» کاندید شد و رقابت انتخاباتی در پی چینش شورای نگهبان پیشاپیش به سود وی رقم خورد. خامنه‌ای نیز از ایجاد وحدت در صفوف اصولگرایان خودداری کرد تا بتواند پزشکیان را از صندوق رأی بیرون کشد. این در حالی بود که برخی از رأی‌دهندگان به‌رغم تحریم انتصابات، بر پایه این ارزیابی نادرست که خامنه‌ای از جلیلی (رقیب پزشکیان) پشتیبانی خواهد کرد، در این ترفند شرکت و در پیروزی وی سهیم شدند.

دلیل اصلی پشتیبانی پنهان اما تمام‌قد خامنه‌ای از پزشکیان را باید در این واقعیت جستجو کرد که ولی‌مطلقه با توجه به نافرمانی‌های احمدی‌نژاد و در مواردی روحانی، پزشکیان را فردی ولایت‌مدار و تدارکاتچی ماهری می‌سنجید که بار سنگین نابسامانی و ناکارآمدی‌های نظام ولایت‌فقیه را به‌دوش کشیده و با دنباله‌روی کامل از عمود نظام، خامنه‌ای را به‌عنوان همه‌کاره کشور، عاری از خطا جلوه دهد.

پزشکیان پیش از کاندیدا شدن گفته بود: «برای بالا بردن آمار مشارکت مردم در انتخابات آمدم، نه برای ریاست‌جمهوری»[۱]! گفته‌ای که بی‌تردید پشتیبانی پنهان خامنه‌ای را برمی‌انگیخت. در واقع بر پایه آمار رسمی، در دور اول انتخابات، میزان مشارکت تنها به ۴۰٪ واجدین شرایط رسید که خامنه‌ای نیز از این رویداد اظهار نارضایتی کرد؛ اما در دور دوم، مشارکت تا حدود ۵۰٪ بالا رفت. در این رابطه محمدجعفر قائم‌پناه، معاون اجرایی پزشکیان گفته بود: «واقعیت این است که ورود پزشکیان به رقابت‌های انتخابات... با تدبیر رهبر انقلاب برای افزایش مشارکت در انتخاباتی رقابتی بود... رهبر شناخت خوبی از پزشکیان دارد و حتی در زمان وزارت بهداشت از او حمایت می‌کرد.»[۲]

معرفی کابینه پزشکیان به مجلس، ولایت‌مداری وی را بیش از پیش نمایان ساخت. به‌رغم اعلان پی‌درپی که دولت تازه با مشورت علی خامنه‌ای به دنبال «وحدت دولت ملی» است، اما فهرست ارائه شده به مجلس نشان داد که وحدت ملی مورد نظر وی شامل «قومیت‌ها، جنسیت‌ها، گروه‌های سنی و نسلی، مناطق مختلف کشور و مذاهبی به غیر از مذهب رسمی کشور نبوده و بیشتر در پی سهم‌دهی به گروه‌های سیاسی رقیب و مخالف با هدف جلب رضایت خامنه‌ای»[۳] بوده است.

پزشکیان در جریان دفاع از فهرست وزرای پیشنهادی‌اش برای اولین بار در تاریخ جمهوری جهل و جنایت، با شفافیت کامل از ارائه فهرست تمام وزرا با موافقت صریح خامنه‌ای سخن گفت. وی در مورد عراقچی به‌عنوان وزیر امور خارجه گفت: او اولین کسی بود که مورد موافقت «آقا» قرار گرفت. او همچنین افزود: «خانم صادق را اصلاً خود آقا گفتند؛ آخر چرا دارید مرا وادار می‌کنید چیزهایی را که نباید بگویم، بگویم؟!»[۴]

پزشکیان در برنامه‌های انتخاباتی، ولایت‌مداری‌اش را در جمع دانشجویان با صدای بلند چنین آشکار ساخت: «بنده رهبری را قبول دارم؛ اصلاً ذوب در او هستم»[۵] و ی چنین ادامه داد: «حق ندارید به کسی که من به او اعتقاد دارم توهین کنید؛ حق ندارید به کسی که به او باور دارم بی‌احترامی کنید.»[۶]

بررسی کارنامه ناکارآمد، بحران‌زا و تدارکاتچی پزشکیان در دوره ریاست‌جمهوری‌اش از دایره این نوشته خارج است؛ اما جنگ دوازده‌روزه نشان داد که دولت وی نه‌تنها در جلوگیری از حمله اسرائیل و آمریکا به کشور ناتوانی نشان داد، بلکه در علل بروز این جنگ از جمله راهبرد نابودی اسرائیل، پشتیبانی از گروه‌های نیابتی و ادامه غنی‌سازی ۶۰ درصدی و خودداری از مذاکره با آمریکا، با پیروی کامل از خامنه‌ای مشارکت داشت.

نگرانی اصلی پزشکیان در جریان جنگ ۱۲ روزه را کشته شدن خامنه‌ای تشکیل می‌داد. او در ۲۰ آبان در صحن مجلس گفت: «در جنگ ۱۲ روزه هیچ ترسی از اینکه چه اتفاقی رخ بدهد نداشتم، اما واهمه داشتم خدایی نکرده اتفاقی برای رهبری رخ بدهد. آن‌وقت ما با همدیگر دعوا می‌کنیم و اصلاً لازم نیست اسرائیل بیاید.»[۷]

مواضع سیاسی و اجتماعی پزشکیان در چند دوره نمایندگی در مجلس با دوران ریاست‌جمهوری‌اش کاملاً متفاوت بوده است:

- هرچند این نماینده مجلس در پی کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸، در مراسم تحلیف احمدی‌نژاد شرکت کرد، اما در جریان اعتراضات در جنبش سبز، از نحوه برخورد با معترضان انتقاد کرد که فضای مجلس را به تشنج کشید.
- پزشکیان در جریان خیزش دی‌ماه ۹۸، در نطقی در مجلس از نحوه برخورد با معترضان انتقاد کرد و گفت: «نمی‌شود هر کسی حرفی بزند را از بین ببریم.»[۸]
- در جنبش مهسا و مرگ حکومتی ژینا امینی، در یک مناظره تلویزیونی، کتک زدن مهسا و تحویل جنازه‌اش بدون هیچ‌گونه شفاف‌سازی را محکوم کرد.

ایرانیان در جنبش دی‌ماه ۱۴۰۴، با رویکرد کاملاً متفاوتی از پزشکیان به‌عنوان رئیس‌جمهور مواجه شدند که بر اساس اصل ۱۱۳ قانون اساسی جمهوری جهل و جنایت، پس از رهبر، عالی‌ترین مقام رسمی کشور است و بر اساس اصل ۱۲۱، رئیس‌جمهور سوگند می‌خورد که پاسدار مذهب رسمی، نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی کشور باشد.

این جنبش که با اعتراض بازاریان در هفدهم دی‌ماه از جمله علیه ناپایداری اقتصاد و گرانی بی‌سابقه قیمت دلار آغاز شد، به‌سرعت به انبار باروت نارضایتی‌ها نسبت به کارکرد ضدملی خامنه‌ای و کارگزارانش آتش زد و معترضین را پس از مدتی کوتاه در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی و پس از فراخوان رضا پهلوی و قول دروغین کمک ترامپ، در ۴۰۰ شهر به خیابان‌ها کشاند. این فراخوان انتقاد شهریار آهی، مشروطه‌خواه و مشاور پیشین رضا پهلوی را نیز برانگیخت. به باور وی «فراخوان‌دهندگان حساب این شرایط را نکرده بودند.»[۹] در این جنبش که با قطع کامل اینترنت و سایر ابزارهای ارتباطی همراه شد، ده‌ها هزار نفر جان باختند که در تاریخ ایران بی‌سابقه بود.

ظاهراً خامنه‌ای که در این جنبش ماندگاری نظام فاسدش را در خطر می‌دید، با اطلاع و تأیید سران سه قوه از جمله پزشکیان دستور داد با هر وسیله ممکن معترضین سرکوب شوند.

نخستین موضع‌گیری پزشکیان درباره اعتراض‌های گسترده، پشتیبانی بی‌چون‌وچرایش از نظام ولایی را برملا ساخت. وی معترضان را «آشوبگر» و «تروریست» خواند و خواستار برخورد «قاطع» نیروهای امنیتی با آن‌ها شد.[۱۰] وی افزود که این تروریست‌ها از آمریکا و اسرائیل دستور می‌گیرند و مدعی شد که «دشمن تروریست‌های آموزش‌دیده را به کشور وارد کرده است». وی طی اظهاراتی بی‌سابقه «سربریدن» توسط معترضان، سوزاندن ساختمان‌ها، خودروهای آتش‌نشانی و مساجد را به اعتراض‌کنندگان نسبت داد.

اظهارات پزشکیان که با روایت‌های دیگر مسئولان کشور همخوانی داشت، نشان داد این سخنان و موضع‌گیری‌ها از سوی نهادهای امنیتی و تأیید خامنه‌ای طراحی شده و هدف آن شانه خالی کردن از جنایتی بی‌سابقه‌ای بود که هرگز فراموش نخواهد شد.

دلیل سهیم شدن پزشکیان در جنایت دی‌ماه که با مواضع وی در دوران نمایندگی در مجلس نسبت به اعتراضات ادواری گذشته تفاوت چشمگیر داشت را باید در این واقعیت جستجو کرد که نمایندگان در مجلس از حاشیه نسبی امنیتی برخوردارند و انتقادات احتمالی آنان نسبت به برخوردهای امنیتی می‌تواند ناشی از باورهای دینی، سیاسی و یا تلاش برای ایجاد محبوبیت در حوزه انتخاباتی آنان باشد. رژیم سرکوبگر نیز می‌تواند از این‌گونه رویکردها با القای اینکه کشور از «مردم‌سالاری دینی» برخوردار است بهره گیرد.

اما پزشکیان در سمت رئیس قوه مجریه، علاوه بر هم‌سویی کامل با ولی‌فقیه و به‌رغم باورهای دینی و سیاسی‌اش، بر حفظ نظام سرکوبگر و فاسد ولایی پایبندی نشان داد و در این راه با تکرار روایت‌های دروغین نیروهای امنیتی و شخص خامنه‌ای در جنایات دی‌ماه سهیم شد.

خامنه‌ای با سرکوب وحشیانه و به‌دور از انتظار معترضین علیه استبداد دینی تلاش کرد ماندگاری نظام منفورش را تضمین کند. اما با توجه به تداوم مقاومت شجاعانه خانواده‌ها در برگزاری مراسم چهلم جان‌باختگان، اعتصابات دانش‌آموزان و معلمان پس از سرکوب خونین در بسیاری از مدارس کشور و دانشجویان در برخی دانشگاه‌ها، ادامه بحران اقتصادی مزمن، پشتیبانی میلیونی ایرانیان خارج کشور از مردم معترض و خطر حمله احتمالی آمریکا و شاید اسرائیل که می‌تواند از جمله به مرگ دیکتاتور، سران قوا، فرماندهان نیروهای امنیتی و سرکوبگر منجر شود، آینده ماندگاری این نظام قرون‌وسطایی را در ابهام کامل فرو برده است.

شوربختانه برخی از مخالفان جمهوری جهل و جنایت عمدتاً انتشار بیانیه‌های کلیشه‌ای را کارساز به شمار می‌آورند و برخی دیگر با رویکرد تمامیت‌خواهانه و از جمله با چشم‌پوشی نسبت به تکثر جامعه ایران، در تله توهم رسیدن به قدرت گرفتارند. پشتیبانی آشکار یا پنهان دولت‌های خارجی که می‌تواند به «چلبی‌سازی» منجر شود، آینده‌ای دموکراتیک را برای جامعه استبدادزده ایران نوید نخواهد داد.

اسفند ۱۴۰۴
mrowghani.com
————————-
[۱] - تابناک، پزشکیان: برای بالا بردن آمار مشارکت مردم در انتخابات آمدم، نه برای ریاست جمهوری، ۳۰ آگوست ۲۰۲۵
[۲] - معاون اجرایی پزشکیان: حضور پزشکیان در انتخابات با تدبیر خامنه‌ای و برای افزایش مشارکت بود. ایران اینترنشنال، ۱۸ مهر ۱۴۰۳
[۳] - انتقادها از ترکیب وزرای پیشنهادی به مجلس؛ پزشکیان در گام نخست ناامیدکننده ظاهر شد؟، یورونیوز، ۱۱/۰۸/ ۲۰۲۴
[۴] - مجلس ایران به تمام وزرای کابینه پزشکیان رای اعتماد داد، العربیه فارسی، ۲۱ آگوست ۲۰۲۴
[۵] - پزشکیان و رهبری؛ ارادت و حایت، خبرگزاری جمهوری اسلامی، ۸ مرداد ۱۴۰۴
[۶] - همان
[۷] - پزشکیان: اگر رهبری را می‌زدند به جان هم می‌افتادیم و دیگر نیازی به حمله اسرائیل نبود، ایران اینترنشنال، ۲۰ آبان ۱۴۰۴
[۸] - مستقل اصلاح‌خواه؛ بازخوانی مواضع و عملکرد مسعود پزشکیان در ادوار مختلف دولت و مجلس، اقتصاد ۲۴، ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
[۹] - https://www.youtube.com/watch?v=X80a1bQh2MQ
[۱۰] - پزشکییان معترضان را “تروریست” خواند و خواستار برخورد نیروهای امنیتی با آن‌ها شد.، رادیو فردا، ۲۱، دی ۱۴۰۴


نظر خوانندگان:


■ نوشته‌ای‌ست جذاب اما نویسنده در جستاری که مربوط به پزشکیان است و هیچ ربطی به آقای رضا پهلوی ندارد نمی‌تواند خودش را از وسوسه انتقاد به رقیب رها کند و دستکم دو جا از بحث محوری و اصلی خارج می‌شود تا موضعی نامربوط به مقاله را در نوشته بگنجاند.
در کجای دنیا «امپریالیسم غدار» یا «استکبار جهانی» فردی به نام چلبی را به قدرت رساند؟ در عراق که نبود. این تمثیل بی‌معنی است چون بی‌ماخذ است. آنقدر این خصومت به «استکبار» و خانواده پهلوی ریشه‌دار است و همه جا علم می‌شود که کسی مانند مرا هم که پادشاهی خواه نیست بر علیه این موضعگیری‌ها برمی‌انگیزاند. اگر این انرژی بزرگی که در تمام این سال‌ها صرف حمله به آقای رضا پهلوی شد صرف تمرکز بر نظام جنایتکار اسلامی شده بود این حکومت ضدبشری سال‌ها پیش از بین رفته بود و ما مجبور نبودیم هر سه چهار سال یکبار یک دور جدید از خشونت و کشتار را تجربه کنیم.
ما از این لحاظ که مرتب برای جنایت و سبعیت ملایان شریک تراشیده‌ایم و تلاشی این حکومتِ به معنای واقعی فاشیستی را عقب انداخته‌ایم در این وضعیت مسوولیم. اگر می خواهیم «گناه» و «قصور» و «اشتباه» تقسیم کنیم صداقت‌ورزی کنیم و نیم نگاهی هم به آینه بیاندازیم‌.
اگر حرف من گزافه است از شما بخاطر این اظهار نظر بدون پرده پوشی عذر می‌خواهم؛ اگر نیست کمی در خلوت خود به این قصاص قبل از جنایت کردن بیاندیشیم و از نو افکارمان را وارسی کنیم که شاید ما نیز در جایی به خطا رفته باشیم. از بخش بزرگی از این نوشته بهره‌مند شدم ای کاش سری به صحرای کربلای «رقیب» نزده بودید و نوشته را (بخصوص بخش پایانی که باید نتیجه گیری مقاله و محور اصلی باشد و نه شعار نامربوط به بحث) به بیراهه نکشانده بودید.
اگر کشور ما در چنین وضع هولناکی گرفتار آمده پس جایی راه را خطا رفته‌ایم. جا دارد که برگردیم و کمی خطاهای خودمان را هم رصد کنیم. آنها که می‌نویسند و خط فکری می‌دهند بیشتر از مردم عادی مسوولند. اگر نمی‌توانیم به رهایی مردم کمک کنیم دست از قصاص قبل از جنایت برداریم و دستکم سنگ پیش پای مردمی که دارند قتل عام می‌شوند نیاندازیم.
ارادتمند ~ یوسف جاویدان


■ با پوزش از آقای روغنی، که ممکن است از بحث اصلی دور بیافتم - گر چه در سمت نظری آقای جاویدان قرار دارم ، اما درست میدانم که جای انتقاد همیشه باز باشد. فشار های پنهان و نیمه پنهان در جلو گیری از نقد سلامت فضای سیاسی را به خطر میاندازد. هر دو سوی شرایط کنونی در دفاع از شاهزاده اهمیت خود را دارد:
۱- از یک طرف سالهاست که فعالان جنبش از نبود جبهه واحد نالیده اند ولی شرایط مادی و نظری لازم برای حصول این مهم مهیا نبوده و حرکت نتیجه بخشی صورت نگرفته. اما به یمن جان فشانی و غیرت مردم این شرایط تا حدود زیادی فراهم شده و بدلیل حمایت گسترده از آقای رضا پهلوی، نقش ایشان بعنوان چتر چنین جبهه ای برجسته شده است. امروز درست ترین راه را قرار گرفتن در مدار این جبهه میبینم. دو نقطه قوت در توجیه این گرایش موثراست ، یکی شخصیت دموکرات منش و غیر جاه طلب خود آقای رضا پهلویست و دیگری طیف وسیع افرادیست که زیر مجموعه این چتر را تشکیل میدهند. کسانی که نگرش منفی و انتقادی شدید به مجموعه شکل گرفته کنونی دارند، این گوی و این میدان؟ ضرورتی ندارد که چنین منتقدینی از بیرون شلیک کنند، میتوانند در زمره حامیان آقای پهلوی قرار گیرند و همچنان هشدار دهند، نقد و اصلاح کنند و تاثیر گذار باشند. یک فرض تخیلی: اگر امروز جنبشی همه گیر با نام آقای تاجزاده شکل میگرفت، با آنکه سنخیتی با بافت فکری سیاسی ایشان ندارم اما از ایشان حمایت میکردم، چرا که جریان ایشان را مردمی و نماینده بخشهای قابل توجهی از مردم میدانم. اصل همیشگی، بویژه در شرکت جبهه ای حفظ استقلال فکری است.
۲- سوی دیگر جنبش کنونی، استعداد گرایش های پوپولیستی است، گرایش ذوب در شخص یا سازمان خاصی، گرایش بت آفرینی. استعدادی که در جامعه ایران براحتی یافت میشود و توان رشد دارد و دقیقا به همین دلیل کمک به تکثر حامیان رضا پهلوی رویکرد منطقی است. حمایت توده ای از توان خارق العاده ای بر خوردار است، جنبش توده ای یکدست میتواند بسازد یا تخریب کند، دیکتاتور ها را توده‌ها ساخته‌اند. مورخان و جامعه شناسان تنها بعد از واقعه توانسته اند تحلیل علمی از چنین جنبش هایی بدست دهند، پس نمیتوان در مورد آقای پهلوی قصاص قبل از جنایت کرد، بویژه در تنگنایی که عزیزان و جگر گوشه هایمان در گروگان دیو آدمخوار جمهوری اسلامی گرفتارند.
با احترام، پیروز


■ آقایان جاویدان و پیروز با کمال احترام به باورهای‌تان
از اینکه دو جمله از مقاله نسبتا دراز بنده چنین بویژه آقای جاویدان را براشفته کرد متاسفم. همه ما احتمالا برای سال‌های طولانی در کشورهای دمکراتیک زندگی کرده‌ایم اما شوربختانه برخی از ما بدون تاثیر شایان توجه از محیط اطرافمان، به قول آقای حاتم قادری هنوز در “زیست ولایی” گرفتاریم. در این زیست، نابردباری در برابر دگر اندیشان حرف اول را می‌زند. بویژه آقای جاویدان، حتی اظهار نظر آقای شهریار آهی در باره فراخوان آقای رضا پهلوی که در مشروطه‌خواهی‌اش کوچکترین تردیدی وجود ندارد را نیز برنمی‌تابد و غیر منصفانه به من می‌تازید. آیا باید حتما با رهبر دلخواه و باورهایتان بیعت کنم و زیر چتر ایشان قرار گیرم تا اجازه بررسی جنبه‌های گوناگون جنایت دی‌ماه را داشته باشم؟ اگر اکنون که نه به دار است و نه به بار، چگونه در فردای سقوط جمهوری جهل و جنایت می‌توانیم در یک “زیست دمکراتیک” با احترام به تکثر جامعه ایران شامل اقلیت‌های قومی، دینی، جنسیتی و باورهای سیاسی و اجتماعی گوناگون، در کنارهم زندگی کنیم؟ کسانی که به دیگران نصیحت می کنند بهتر است پیش از هر چیز خود نیز ” نیم‌نگاهی به آینه” بیاندازند. آقای جاویدان از عذر خواهی تان نسبت به “گزافه” گویی‌ها سپاسگزارم.
با امید به فردای دمکراتیک و سکولار در ایران
م- روغنی





نظر شما درباره این مقاله:







انقلاب نوین ایران؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 13:47

انقلاب نوین ایران؟


شلومو بن-امی

برگردان: شریف‌زاده و آزاد
منبع: Project Syndicate
۲۰ فوریه ۲۰۲۶

در میانه‌ی بحران اقتصادی عمیق، نارضایتی فزاینده‌ی مردمی و فشار روزافزون آمریکا، به نظر می‌رسد شانس چندانی برای بقای جمهوری اسلامی باقی نمانده باشد. مگر آنکه حاکمان ایران رویکردی میانه‌روانه‌تر در پیش گیرند، در غیر این صورت ممکن است رژیم با فروپاشی مواجه شود؛ رخدادی که کل منطقه را با بی‌ثباتی روبه‌رو خواهد ساخت.

همه انقلاب‌ها تاریخ انقضا دارند. رژیم‌هایی که آنها تأسیس می‌کنند یا به فروپاشی ختم می‌شوند، همانطور که اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ سقوط کرد، یا به یک سیستم سیاسی-اقتصادی متفاوت تبدیل می‌شوند، همانطور که جمهوری خلق چین پس از آغاز «اصلاحات و گشایش» دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۷۸ به آن دچار شد. جمهوری اسلامی ایران، چه از بحرانی که اکنون با آن روبروست جان سالم به در ببرد و چه نبرد، از این قانون آهنین انقلاب‌ها فرار نخواهد کرد: تکامل یا مرگ.

دوران انقلاب

اما رژیم‌های زاده انقلاب‌ها، اشتراکات بیشتری نسبت به چگونگی پایان خود دارند. نسل اول [انقلابیون]، مظهر روحیه انقلابی و اغلب حس مسئولیت اخلاقی است که فداکاری را به نام یک آرمان والاتر تشویق می‌کند.

نسل دوم تمام قدرت را به ارث می‌برد، اما نه لزوماً شور انقلابی را. این نسل تمایل دارد کار تبدیل یک جنبش ایدئولوژیک به یک نظم نهادی و بوروکراتیک را انجام دهد. برای مثال، انقلاب مکزیک که یک دهه طول کشید، منجر به ظهور حزب انقلابی نهادی (PRI) شد که از سال ۱۹۲۹ تا ۲۰۰۰ حکومت کرد.

نسل سوم حتی از روحیه فداکاری که انقلابیون پیش از آنها را به حرکت در می‌آورد، فاصله بیشتری گرفته است. رهبران، نسخه‌های توخالی از مناسک انقلابی را تلاوت می‌کنند، در حالی که از امتیازات فوق‌العاده‌ای برخوردارند. اغلب، حکومت قهری و متمرکز، به طور فزاینده‌ای شبیه رژیم سابق می‌شود - و ممکن است باعث بیگانگی عمومی یا حتی مقاومت شود.

گاهی اوقات، این الگو با نوعی اصلاحات قطع می‌شود یا به دنبال آن می‌آید. همانطور که کرین برینتون، مورخ هاروارد، در سال ۱۹۳۸ در کتاب «آناتومی انقلاب» مشاهده کرد، شکاف بین میانه‌روها و رادیکال‌ها تقریباً بلافاصله پس از «دوره ماه عسل» وحدت انقلابی ظاهر می‌شود. نیروهایی که نماینده آرمان‌گرایی، افراط‌گرایی و میانه‌روی هستند، می‌توانند تا زمانی که رژیم در قدرت است، برای برتری رقابت کنند.

انقلاب فرانسه را در نظر بگیرید. در روزهای اولیه خود، نوید رهایی جهانی را می‌داد که در اعلامیه حقوق بشر و شهروند منعکس شده است. اما افراط‌گرایان به زودی قدرت گرفتند و با حمایت توده‌ها، پادشاه را اعدام کردند. همانطور که الکسی دو توکویل در سال ۱۸۵۶ توضیح داد، رژیم انقلابی همان روند سلب آزادی و انحلال نهادهای میانی را تکرار کرد. این امر جای خود را به واکنش ترمیدوری داد که با برکناری ماکسیمیلیان روبسپیر آغاز شد و بازگشت به اعتدال را نشان داد.

انقلاب بلشویکی نیز مسیر مشابهی را دنبال کرد. هرج و مرج جنگ داخلی جای خود را به سیاست اقتصادی نوین ولادیمیر لنین داد که به دنبال بازگرداندن مکانیسم‌های بازار بود. سپس این امر با اشتراکی‌سازی اجباری و حکومت وحشت جوزف استالین و سپس تجدیدنظرطلبی نیکیتا خروشچف دنبال شد.

چنین تغییراتی حتی تحت یک رهبر واحد نیز می‌تواند رخ دهد. پس از آنکه مائو تسه‌تونگ، پدر انقلاب کمونیستی چین در سال ۱۹۴۹، طرح فاجعه‌بار «جهش بزرگ به جلو» را اجرا کرد که منجر به مرگ بیش از ۲۰ میلیون نفر شد، گروهی از مقامات و بوروکرات‌های عمل‌گراتر تلاش کردند سیاست‌های معتدل‌تری را با هدف احیای اقتصاد اجرا کنند. ناامیدی مائو از این سیاست‌ها، که به اعتقاد او مغایر با اصول انقلاب بود، او را بر آن داشت تا حکومت وحشت خود، یعنی انقلاب فرهنگی، را آغاز کند.

در سال ۱۹۷۸، دنگ شیائوپینگ قدرت را به دست گرفت و یک استراتژی رویایی برای «ظهور مسالمت‌آمیز» چین، مبتنی بر مجموعه‌ای از اصلاحات که منجر به ایجاد یک اقتصاد سرمایه‌داری دولتی تحت کنترل دقیق حزب کمونیست چین می‌شد، تدوین کرد. این امر زمینه را برای تحول رژیم انقلابی فراهم کرد، اگرچه به نظر می‌رسد شی جین‌پینگ، رئیس جمهور چین، اکنون نوعی واکنش شدید علیه این رویکرد را رهبری می‌کند، زیرا او سرکوب در داخل و موضع‌گیری قدرتمندتر در خارج از کشور را پذیرفته است.

مرگ یا تجدیدنظر؟

انقلاب اسلامی ایران هنوز از قالب خود نکاسته است. جمهوری اسلامی جدید پس از سرنگونی سلطنت طرفدار غرب در سال ۱۹۷۹، به دنبال ایجاد یک دولت مترقی و عاری از فساد بود که به ارزش‌های دموکراتیک، حقوق بشر و عدالت اجتماعی احترام بگذارد. مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر، نیز می‌خواست از رویارویی با ایالات متحده اجتناب کند. او از ترس اینکه بحران گروگانگیری سفارت آمریکا در سال ۱۹۷۹ این هدف را تضعیف کند، برای یافتن راه‌حلی تلاش کرد.

اما دولت جیمی کارتر، رئیس جمهور آمریکا، نتوانست این سیگنال‌ها را تشخیص دهد و رژیم جدید ایران را کاملاً خصمانه دانست. این به نفع گروه رادیکال‌تر ایران، تحت حمایت آیت‌الله روح‌الله خمینی، رهبر انقلاب، بود که در برابر هرگونه میانه‌روی، به ویژه در قبال غرب، مقاومت می‌کردند. آنها استدلال می‌کردند که اگر ایالات متحده و بریتانیا محمد مصدق، نخست‌وزیر منتخب دموکراتیک ایران، را در سال ۱۹۵۳ برکنار نمی‌کردند و به شاه اجازه بازگشت به قدرت را نمی‌دادند، انقلاب اسلامی ضروری نبود.

رادیکال‌ها پیروز شدند. ظرف یک سال، بازرگان استعفا داد و قانون اساسی جدیدی تصویب شد که رسماً ایران را به عنوان یک حکومت دینی تحت اقتدار مطلق خمینی تثبیت می‌کرد. ایران جدید با ناسیونالیسم ضد امپریالیستی و مطلق‌گرایی اخلاقی تعریف می‌شد. روحیه فداکاری نیز به ویژه پس از جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸) که در طی آن صدها هزار ایرانی کشته شدند، برجسته ماند.

نسل دوم انقلاب، تحت رهبری آیت‌الله علی خامنه‌ای، بوروکراسی‌ای را ایجاد کرد که با اجبار مذهبی پشتیبانی می‌شد. همانطور که گفته می‌شود خمینی گفته است: “اسلام یا سیاسی است یا هیچ.” با این حال، در طول این فرآیند، جمهوری اسلامی بسیار شبیه رژیم‌های بی‌رحم پیش از خود رفتار کرد. همانطور که در دوران سلطنت مطلقه سلسله پهلوی که در سال ۱۹۲۱ قدرت را به دست گرفت، صادق بود، مخالفت‌ها به طرز وحشیانه‌ای سرکوب می‌شد، شکنجه و اعدام امری عادی بود و اقتصاد توسط انقلابیون وفادار به رژیم کنترل می‌شد.

به پیروی از قانون آهنین انقلاب‌ها، جمهوری اسلامی در نهایت ـــ و شاید به زودی ـــ به دوراهی خواهد رسید. سوال این است که آیا مانند اتحاد جماهیر شوروی فروپاشی خواهد کرد یا مانند جمهوری خلق چین به چیزی جدید تبدیل خواهد شد.

یک شکست نظامی، نتیجه اول را محتمل‌تر می‌کند. در حالی که بناپارتیست‌های فرانسوی جنگ‌های توام با فتح را وسیله‌ای برای دفاع از انقلاب در داخل کشور می‌دانستند، شکست ناپلئون در روسیه و واترلو، پایان دوران انقلاب را نشان داد.

به همین ترتیب، استالین از شتاب جنگ جهانی دوم ـــ و نقش کلیدی اتحاد جماهیر شوروی در شکست آلمان نازی ـــ برای ایجاد یک حائل حفاظتی از کشورهای اقماری کمونیستی در اطراف سرزمین انقلاب استفاده کرد. اما شکست ارتش سرخ در سال ۱۹۸۹ در افغانستان ضربه مهلکی به مشروعیت رژیم وارد کرد و جمهوری‌های شوروی و همچنین رسانه‌ها و بسیاری از کهنه سربازان جنگ را برای به چالش کشیدن حکومت کرملین جسورتر کرد. نکته مهم این است که این شکست در پس‌زمینه‌ای از شکست‌های عظیم در داخل و فشار شدید اقتصادی از سوی ایالات متحده رخ داد که رژیم را در یک مسابقه تسلیحاتی بسیار پرهزینه نگه داشته بود.

همه این شرایط اکنون در جمهوری اسلامی برقرار است. قرار بود برنامه هسته‌ای ایران ضعف نظامی متعارف آن را جبران کند، جایگاه کشور را به عنوان یک قدرت منطقه‌ای قابل توجه تثبیت کند و از آن در برابر تغییر رژیم تحمیلی خارجی محافظت کند. در عوض، این برنامه جامعه بین‌المللی را به اعمال تحریم‌های فلج‌کننده سوق داد که به شهروندان آن آسیب رساند، اقتصاد آن را ویران کرد و مانع پیشرفت فناوری شد.

در حالی که ایران در حال ضعف بود، دشمنانش، به ویژه اسرائیل و عربستان سعودی، سرمایه‌گذاری‌های سنگینی روی قابلیت‌های نظامی خود انجام دادند که با پیشرفته‌ترین فناوری‌های غرب تقویت شده بود. این واگرایی از اکتبر ۲۰۲۳ آشکار شده است، زیرا ایران ثابت کرده است که قادر به محافظت از نیروهای نیابتی خود، حماس و حزب‌الله، در برابر حملات اسرائیل یا رژیم وابسته بشار اسد در سوریه نیست. عدم پاسخگویی قاطع ایران به حملات اسرائیل و آمریکا به تأسیسات هسته‌ای‌اش و ترور دانشمندان و رهبران نظامی ارشد ایرانی توسط اسرائیل در تابستان گذشته، این تصور را بیشتر تقویت کرد.

نسل سوم

انقلاب ایران را می‌توان واکنشی شیعی به شکست سرنوشت‌ساز ملی‌گرایی سنی پان‌عرب در دستیابی به رستگاری فلسطین و پیروزی عدالت اجتماعی نیز دانست. اکنون مشخص است که در هر دو جبهه شکست خورده است. مانند پرچمداران پان‌عربیسم قرن بیستم ـــ از جمله جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر، صدام حسین، دیکتاتور عراق و حافظ اسد، رئیس جمهور سوریه (پدر بشار) ـــ رژیم انقلابی شیعه ایران چنان درگیر نابودی اسرائیل شد که نیازهای مردم خود را فراموش کرد.

به طور خاص، ایران قرارداد اجتماعی نانوشته‌ای را که در بیشتر خاورمیانه حاکم است، نادیده گرفت، که بر اساس آن مشروعیت رژیم به طور قابل توجهی به ارائه یارانه‌های سخاوتمندانه برای مایحتاج اولیه بستگی دارد. جمهوری اسلامی به جای تضمین رفاه مردم خود، منابع خود را به سمت برنامه هسته‌ای که تنها تحریم‌های اقتصادی و انزوا به همراه داشت، و به سمت شبه‌نظامیان عرب که دفاع و گاهی اوقات سرکوب داخلی خود را به آنها واگذار می‌کند، هدایت کرد.

همچنان که انقلاب به خاطره‌ای دور - و حتی داستانی از تاریخ - تبدیل می‌شد، ایرانیان به طور فزاینده‌ای از خود می‌پرسیدند که چرا آزادی‌های شخصی و رفاه خود را فدا می‌کنند. اشتیاق آنها برای تغییر افزایش یافت و در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۹، آنها با تعداد بی‌سابقه‌ای به میرحسین موسوی، اصلاح‌طلب میانه‌رو، رأی دادند. اما پیش از آنکه حتی حوزه‌های رأی‌گیری بسته شود، دولت، محمود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور فعلی مورد حمایت نظام، را برنده اعلام کرد.

ایرانیان در اعتراض به خیابان‌های تهران ریختند و این آغاز چیزی بود که به جنبش سبز معروف شد. تظاهرات سراسر کشور را فرا گرفت و به نوعی نزدیک به دو سال ادامه یافت، حتی با وجود اینکه هزاران معترض دستگیر، زندانی و کشته شدند. در حالی که رژیم در نهایت موفق به سرکوب این جنبش شد، پیام آن واضح بود: ایرانیان با پذیرش ارزش‌های مدنی متحد بودند، نه با محافظه‌کاری مذهبی که رژیم انقلابی را تعریف می‌کرد.

در اوایل سال ۲۰۲۲، کاهش شدید یارانه‌ها باعث دور جدیدی از «اعتراضات نان» شد. اما بعداً در همان سال بود که جنبش اعتراضی بزرگ بعدی ایران پدیدار شد که با مرگ ژینا مهسا امینی ۲۲ ساله، که به دلیل ظاهراً حجاب نامناسب در ملاء عام بازداشت شده بود، در حالی که در بازداشت «پلیس اخلاقی» بود، جرقه خورد. قیام چند ماهه «زن، زندگی، آزادی» به سرزنش حکومت دینی ایران منجر شد، هرچند که باز هم در نهایت سرکوب شد.

با این حال، اکنون جمهوری اسلامی با موج دیگری از اعتراضات ـــ بزرگترین از سال ۲۰۰۹ ـــ روبرو است که در آن تعداد بی‌شماری از ایرانیان عادی با وجود سرکوب وحشیانه‌ای که هزاران نفر را کشته است، به خیابان‌ها می‌آیند تا خواستار تغییر شوند. حتی اگر رژیم دوباره بتواند جنبش را سرکوب کند، باید بدیهی باشد که مقاومت مردمی همچنان ادامه خواهد یافت. جوانان ایرانی می‌بینند که حاکمان جمهوری اسلامی تنها در ادعاهای انقلابی خود با نخبگان رژیم سابق متفاوت هستند. طبقه حاکم امروز نه برای حفظ آرمان‌های والا، بلکه برای دفاع از قدرت و امتیاز اعضای خود می‌جنگد. و به معنای واقعی کلمه، معترضان نه تنها در برابر دولت سرکشی می‌کنند؛ بلکه علیه والدین خود نیز شورش می‌کنند که مدت‌هاست تسلیم سرکوب رژیم شده‌اند.

اکثر ایرانیان که پس از انقلاب اسلامی و جنگ ایران و عراق متولد شده‌اند، فاقد شور مذهبی و روحیه فداکاری اجداد خود هستند. آنها که از طریق شبکه‌های دیجیتال در معرض فرهنگ جهانی قرار گرفته‌اند، برای استقلال فردی ارزش قائلند و آینده‌ای را می‌خواهند که با سکولاریسم تعریف شود (چندین مسجد در بحبوحه ناآرامی‌های اخیر به آتش کشیده شده‌اند)، آزادی و فرصت‌های اقتصادی. آنها نه از شعارهای قدیمی انقلاب اسلامی، بلکه از فراخوان‌های نرگس محمدی، فعال حقوق بشر زندانی ایرانی و برنده جایزه صلح نوبل، و دیگر میانه‌روهای برجسته، به ویژه موسوی و حسن روحانی، رئیس جمهور سابق، برای گذار دموکراتیک الهام می‌گیرند.

طیف‌های مختلف میانه‌رو در میان مخالفان وضع موجود، معضل اصلی هر گذار به دموکراسی را برجسته می‌کند: آیا این گذار، همانطور که موسوی و محمدی طرفدار آن هستند، در مورد گسست است، یا صرفاً اصلاح مسیر در درون سیستم، همانطور که حسن روحانی ترجیح می‌دهد؟ شایان ذکر است که گذارها اغلب به نیروهای درون رژیم دیکتاتوری متکی هستند. در اسپانیا، آدولفو سوارز، دبیرکل حزب حاکم فرانسیسکو فرانکو، گذار به دموکراسی را رهبری کرد. اروپای شرقی، پس از سقوط دیوار برلین، کمونیست‌های زیادی داشت که برای جا افتادن در رژیم جدید، لباس‌های خود را عوض کردند. «میزگردهای» لهستان بین جنبش همبستگی مخالفان و رژیم کمونیستی در مورد تقسیم قدرت بود. «رئیس جمهور شما، نخست وزیر ما» این جمله را آدام میچنیک، یکی از رهبران جنبش همبستگی، پس از انتخابات ژوئن ۱۹۸۹ در روزنامه رسمی این جنبش، گازتا ویبورچا، نوشت.

عامل ترامپ

به همه اینها بحران جانشینی را هم اضافه کنید، و به نظر می‌رسد که شانس پیروزی جمهوری اسلامی کم است. اما خامنه‌ای (مانند شی‌جی‌پینگ) هر چقدر هم که ضعیف باشد، در یک مورد کاملاً مطمئن است: اتحاد جماهیر شوروی نه به دلیل اعتراضات مردمی، بلکه به دلیل اختلاف بین نخبگان حاکم فروپاشید. علاوه بر این، پیوستن ارتش به جبهه مقاومت، بوسه مرگ برای رژیم است ـــ درسی که در فرانسه در سال ۱۸۴۸ و در ایران در سال ۱۹۷۹ نیز آموخته شد. تا زمانی که ارتش، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و روحانیون متحد بمانند ـــ همانطور که هنوز هم به نظر می‌رسد ـــ رژیم ایران دست نخورده باقی خواهد ماند، یا منطق این را می‌گوید.

اما اعتراضات امروز تنها منبع فشار بر جمهوری اسلامی نیستند. دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، مجموعه‌ای عظیم از تجهیزات نظامی را برای حمله مستقر کرده است. اگرچه ترامپ در ابتدا گفت که هدف محافظت از معترضان طرفدار دموکراسی در برابر سرکوب است، اما از آن زمان تمرکز خود را به یک توافق هسته‌ای جدید تغییر داده است، و نمایش قدرت آشکارا با هدف جلب توجه ایرانیان در طول مذاکرات جاری در ژنو انجام می‌شود.

همانطور که تجربیات افغانستان، عراق و لیبی نشان داده است، حملات نظامی ایالات متحده به سختی می‌توانند دستورالعملی برای گذار منظم به دموکراسی باشند. با این حال، این حملات می‌توانند باعث فروپاشی رژیم شوند و احتمالاً به یک جنگ داخلی به سبک سوریه منجر شوند که کل منطقه را بی‌ثبات می‌کند، زیرا دستگاه رژیم در تهران با سماجت از دارایی‌های خود دفاع می‌کند. سپس ممکن است یک فرد قدرتمند در سپاه پاسداران یا ارتش به قدرت برسد و احتمالاً هسته اصلی رژیم را حفظ کند، حتی اگر تحت پوشش دیگری باشد.

این چشم‌انداز ترامپ را متوقف نخواهد کرد. او اهمیتی نمی‌دهد که چه کسی مسئول ایران است، تا زمانی که کسی باشد که بتواند با او تجارت کند. اگر ترامپ ارتش ایالات متحده را برای ربودن نیکولاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا، در کاراکاس فرستاده بود، زیرا می‌خواست دموکراسی را احیا کند، معاون رئیس جمهور مادورو، دلسی رودریگز، را مسئول نمی‌گذاشت. آنچه برای او مهم بود دسترسی به ذخایر عظیم نفت ونزوئلا بود.

اما ایران نیازی ندارد خود را در معرض سیاست خارجی طمع‌کارانه ترامپ قرار دهد. می‌تواند به سمت رهبری میانه‌روتری حرکت کند که بیشتر نمایانگر روح اصلی انقلاب باشد. حتی در غیاب حمله آمریکا، تنها چیزی که ایران می‌تواند انتظار داشته باشد، موج‌های جدیدی از اعتراضات خونین و رکود اقتصادی بی‌رحمانه است. تنها با اتخاذ موضعی میانه‌روتر ـــ موضعی که شامل توافق با غرب برای کنار گذاشتن جاه‌طلبی‌های هسته‌ای و پایان دادن به رژیم تحریم‌ها باشد ـــ رژیم می‌تواند زمینه را برای آینده‌ای روشن‌تر برای ایرانیان فراهم کند و بقای خود را تضمین کند.

——————-
* شلومو بن-آمی، وزیر امور خارجه سابق اسرائیل، معاون رئیس مرکز بین‌المللی صلح تولدو و نویسنده کتاب «پیامبران بی‌افتخار: اجلاس کمپ دیوید ۲۰۰۰ و پایان راه‌حل دو دولت» (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۲۲) است.




نظر شما درباره این مقاله:







کتابتِ خون در عصرِ فراموشی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 22:55

کتابتِ خون در عصرِ فراموشی


قربان عباسی

پالتِ جلاد: غلظتِ نیهیلیسم بر بومِ سرخِ شهر

در بوم فاجعه کشتار و قتل عام دی، «رنگ» دیگر یک عنصر تزئینی نیست؛ یک بیانیه‌ی هستی‌شناختی است. وقتی از «پالتِ جلاد» سخن می‌گوییم، از قلم‌مویی حرف می‌زنیم که از سُرب ساخته شده و رنگ‌دانه‌هایش را از سرخیِ گرمِ رگ‌هایِ جوانی وام گرفته است که تنها جرمشان، تمنایِ «نور» بود. این متن، واکاویِ آن لحظه‌یِ شومی است که نیهیلیسمِ حکومتی، از کلام عبور کرده و به صورت لکه‌های غلیظ و چسبناکِ خون، بر بومِ خاکستریِ شهر فرود می‌آید.

نیهیلیسم در دستانِ جلاد، نه یک بن‌بستِ فلسفی، که یک «تکنیکِ اجرایی» است. برای آن تک‌تیراندازی که بر بلندایِ برج ایستاده، جهان تهی از معناست. او در مگسکِ خود، نه یک انسان با تمامِ رویاها و پیوندهایش، بلکه تنها یک «توده‌یِ بیولوژیک» را می‌بیند که باید متلاشی شود. این غلظتِ نیهیلیسم است: جایی که ارزشِ زندگی به صفر میل می‌کند تا بقایِ قدرت به بی‌نهایت برسد.

در این تابلویِ اکسپرسیونیستی، جلاد با هر شلیک، پوچیِ مطلقِ خود را بر پیکرِ جامعه پرتاب می‌کند. او می‌خواهد بگوید: «نگاه کن که چگونه با یک حرکتِ انگشت، تمامِ شکوهِ هستیِ تو را به هیچ بدل می‌کنم.» این نیهیلیسمِ عریان، بومِ شهر را سیاه می‌کند؛ نه با رنگ، بلکه با تاریکیِ مطلقی که از قلبِ یک نظامِ رو به زوال می‌تراود.

خیابان، که باید ساحتِ دیالوگ و حرکت باشد، در «پالتِ جلاد» به یک بومِ ساکن و خونین بدل گشته است. پدیدارشناسیِ پیاده‌رو در روزهایِ سرکوب، پدیدارشناسیِ «لکه‌ها» است. لکه‌هایی که نه پاک می‌شوند و نه با باران شسته؛ چرا که آن‌ها در حافظه‌یِ بصریِ سنگ‌فرش‌ها رسوخ کرده‌اند.

قرمزِ اکسپرسیونیستیِ این بوم، قرمزِ “کادمیوم” یا “آلیزارین” نیست؛ این قرمزی است که بویِ آهن می‌دهد و در مجاورتِ هوا، به سیاهیِ لخته‌وار می‌زند. جلاد، شهر را به یک «گالریِ وحشت» بدل کرده است. هر بن‌بست، هر نبشِ خیابان و هر ورودیِ مترو، بخشی از این بومِ سراسری است که در آن، خطوطِ سرخِ خون، مسیرِ فرارِ ناموفقِ جسدها را ترسیم می‌کنند. این “ترسیمِ خونین”، تلاشی است برای ترسیمِ مرزهایِ جدیدِ قدرت بر رویِ زمین.

در نقاشیِ این فاجعه، یک تضادِ (کنتراست) هولناک وجود دارد: سپیدیِ پوستِ جوانانی که هنوز طعمِ آفتاب را حس نکرده‌اند در برابرِ سیاهیِ کدرِ ساچمه‌هایی که چون دانه‌هایِ شومِ تگرگ، بر چهره‌ها می‌نشینند. این یک «گروتسکِ تصویری» است. چشمی که باید دریچه‌یِ روح باشد، حالا به حفره‌ای بدل شده که از آن نیهیلیسمِ سربیِ جلاد بیرون می‌زند.

پالتِ جلاد، تقارن را برنمی‌تابد. او با شلیک به صورت‌ها، در پیِ «دفرمه کردنِ حقیقت» است. چهره‌هایی که پیش از این نمادِ امید بودند، اکنون در تابلویِ شهر، به ماسک‌هایی از درد و خون بدل شده‌اند. این دفرماسیون، هدفِ نهاییِ نیهیلیسمِ دولتی است: زشت کردنِ هر آنچه زیباست، تا دیگر کسی میل به نگریستن (و در نتیجه میل به زیستن) نداشته باشد.

این تابلو در خیابان تمام نمی‌شود؛ در سردخانه به غلظتِ نهایی می‌رسد. اگر خیابان بومِ اول بود، تخت‌هایِ فلزیِ سردخانه، قاب‌هایِ نهاییِ این پالت هستند. انباشتِ بدن‌ها در کیسه‌هایِ سیاه، نوعی«کلاژِ انسانی» از غیاب را می‌سازد. در اینجا، نیهیلیسم به غایتِ خود می‌رسد: بدنِ انسان به عنوانِ یک قطعه از پازلِ سرکوب. جلاد در سردخانه، نقاشی‌اش را کامل می‌کند؛ جایی که دیگر نه فریادی هست و نه حرکتی. تنها سکوتِ منجمدِ پلاستیک و بویِ تندِ فرمالین. این بخش از پالت، رنگِ “خاکستریِ لزج” به خود می‌گیرد؛ رنگِ بی‌تفاوتیِ حاکم در برابرِ فاجعه‌ای که خود آفریده است.

اما جلاد در محاسباتِ هنریِ خود اشتباه کرده است. او گمان می‌کرد بومِ سرخِ شهر، با لایه‌ای از تبلیغات یا گذشتِ زمان پوشانده می‌شود. اما در منطقِ اکسپرسیونیسمِ انقلابی، خونِ ریخته شده، خود به یک منبعِ نور بدل می‌شود. نیهیلیسمِ غلیظی که او بر بوم پاشیده، اکنون چون اسیدی عمل می‌کند که پایه‌هایِ لرزانِ تختِ سلطنتش را می‌خورد. بومِ سرخِ شهر، دیگر مایه ترس نیست؛ مایه «شناخت» است. آیندگان بر این بوم خواهند نگریست و خواهند دید که چگونه غلظتِ سیاهیِ یک رژیم، در برابرِ درخششِ سرخِ یک حنجره، رنگ باخت. پالتِ جلاد شاید امروز شهر را خونین کرده باشد، اما همین سرخی، نویدبخشِ طلوعی است که در آن، دیگر هیچ قلم‌مویی از سُرب ساخته نخواهد شد.

پدیدارشناسیِ شرم

پس از واکاویِ پالتِ جلاد، اکنون باید به لرزان‌ترین لایه‌ی این تابلویِ اکسپرسیونیستی نگریست: «فیگورهایِ حاشیه‌ای» یا همان تماشاگرانی که از پشتِ پنجره‌هایِ نیمه‌بسته یا از شکافِ لرزانِ گوشی‌هایِ همراه، شاهدِ این سلاخیِ بی‌پایان بوده‌اند. اینجا با «پدیدارشناسیِ شرم» روبرو هستیم؛ جایی که سکوت، نه یک کنشِ خنثی، بلکه به غلظتِ رنگِ خاکستری در پس‌زمینه‌یِ آن بومِ سرخ بدل می‌شود.

در روان‌سیاستِ وحشت، کسی که می‌بیند اما نمی‌تواند مداخله کند، دچارِ نوعی «تلاشیِ هستی‌شناختی» می‌شود. تماشاگرِ ایرانی، در مواجهه با فواره‌یِ خون بر آسفالت، در واقع شاهدِ به مسلخ رفتنِ بخشی از خویشتن است. شرم در اینجا، یک احساسِ اخلاقیِ ساده نیست؛ یک «زخمِ پدیدارشناختی» است. شرم از اینکه “من تنفس می‌کنم، در حالی که ریه‌یِ دیگری از گازِ اشک‌آور پر شده است”؛ شرم از اینکه “چشمانِ من سالم است، در حالی که چشمانِ هم‌نسلِ من در کیسه‌ای در سردخانه منجمد گشته است.”

این شرم، بومِ شهر را برای تماشاگر به مکانی بیگانه بدل می‌کند. خانه دیگر مأمن نیست، بلکه سلولی است که دیوارهایش از جیغ‌هایِ خیابان ساخته شده‌اند.

سکوت در برابرِ «پالتِ جلاد»، خاکستری‌ترین رنگِ این نقاشی است. این سکوت، نه از سرِ رضایت، بلکه از سرِ «بهتِ فلج‌کننده» است. جلاد می‌خواهد تماشاگر را به «شریکِ جُرمِ خاموش» بدل کند. وقتی شاهدِ عینی، تیرِ خلاص را می‌بیند و دهانش از وحشت باز می‌ماند اما فریادی برنمی‌آید، او در حالِ تجربه‌یِ یک «گروتسکِ درونی» است. او به مجسمه‌ای از گوشت و استخوان بدل می‌شود که روحش در میانه‌یِ میدانِ جنگ، جا مانده است.

این سکوت، همان غلظتِ نیهیلیسم است که از جلاد به تماشاگر سرایت می‌کند؛ حسی که می‌گوید: «هیچ‌چیز تغییر نخواهد کرد، پس فقط تماشا کن و زنده بمان.» اما همین زنده ماندن، خود به شکنجه‌ای مداوم بدل می‌شود.

اما پدیدارشناسیِ شرم، در لایه‌ای عمیق‌تر، شروع به تغییرِ ماهیت می‌دهد. شرمی که در ابتدا مایه سرافکندگی بود، به تدریج به «عاملِ همبستگی» بدل می‌شود. تماشاگرانی که در تنهاییِ خویش از تماشایِ بومِ سرخِ شهر گریسته‌اند، در این دردِ مشترک به هم می‌پیوندند. شرم، تبدیل به یک «نیرویِ گریز از مرکز» می‌شود که فرد را از انزوایِ خویش بیرون می‌کشد.

در این مبارزه، ما شاهدِ آن هستیم که چگونه «شرمِ زنده ماندن»، جایِ خود را به «مسئولیتِ شهادت دادن» می‌دهد. تماشاگر، دوربینِ گوشی‌اش را به سمتِ جلاد می‌گیرد تا سکوتش را بشکند. این لحظه‌یِ تبدیلِ «شرم» به «خشمِ مقدس» است؛ لحظه‌ای که تماشاگر از حاشیه‌یِ بوم به درونِ نقاشی می‌جهد و خود به قلم‌مویی برایِ تغییرِ سرنوشتِ این تابلو بدل می‌شود.

آیندگان بدانند که شهرِ ما، تنها بومِ خون نبود؛ میدانِ مبارزه‌یِ وجدان‌ها نیز بود. اگر جلاد با پالتِ خود در پیِ تولیدِ «نیهیلیسمِ تماشاگر» بود، مردم با «اخلاقِ سوگواری» و «دادخواهیِ بصری»، این نقشه را نقشِ بر آب کردند.

بومِ سرخِ شهر اکنون نه فقط با خونِ مقتولان، بلکه با اشکِ شرمِ زندگان نیز آغشته است. و این ترکیب، رنگی را پدید آورده که هیچ‌گاه از حافظه‌یِ تاریخ پاک نخواهد شد: رنگِ «بیداریِ دردناک». ما دیگر تماشاگر نیستیم؛ ما خودِ آن بوم هستیم که تمامِ زخم‌ها را در خود ثبت کرده است تا روزی در دادگاهِ ابدیت، علیه جلاد شهادت دهد.

مسئولیتِ شهادت دادن: از شهادت اشیاء تا شهادت ما؛
کتابتِ خون در عصرِ فراموشی

در واکاوی فاجعه، پس از آنکه حنجره‌ها با سُرب مسدود می‌شوند و پیکرها در انجمادِ سردخانه به سکوتِ مطلق می‌رسند، نوبت به «شهادتِ اشیاء» می‌رسد. اشیاء، شاهدانِ صامت اما سرسختی هستند که برخلافِ انسان‌ها، نه می‌ترسند، نه فراموش می‌کنند و نه زیرِ شکنجه روایتشان را تغییر می‌دهند. لباس‌ها، کفش‌ها، و ساعت‌هایِ مچ‌افتاده، «راویانِ مادیِ» لحظه‌یِ گسست هستند؛ آن‌ها بقایایِ هستی‌شناختیِ دازاینی هستند که به زور از عالم حذف شده است.

در میانه‌یِ میدان، پس از آنکه غبارِ شلیک فرو می‌نشیند، یک لنگه کفشِ ورزشیِ سفید بر روی آسفالتِ سیاه باقی می‌ماند. این کفش، دیگر یک کالا یا ابزارِ پوشش نیست؛ این «تندیسِ غیاب» است.

کفشی که بندهایش هنوز محکم بسته‌ شده، اما پایِ صاحبش را گم کرده است، حکایتِ یک «دویدنِ متوقف شده» را روایت می‌کند. در نگاهی اکسپرسیونیستی، این کفش به سویِ بی‌نهایت اشاره دارد؛ به جهتی که معترض می‌خواست برود اما سُربِ جلاد مسیرش را بُرید. لکه‌یِ خونی که بر لبه‌یِ لاستیکیِ آن نشسته، امضایِ فیزیکیِ فاجعه است. این کفش، پدیدارِ محضِ «تنهاماندگی» است؛ شیئی که از بدن جدا شده تا به جای او شهادت دهد.

لباس‌هایی که از تنِ مجروحان یا مقتولان جدا می‌شوند، در لایه‌هایِ خود، «تاریخِ فشرده‌یِ خشونت» را حمل می‌کنند. پیراهنی که جایِ سوراخِ گلوله بر سینه‌اش نشسته و الیافش بر اثرِ حرارتِ مُذابِ سُرب سوخته است، معتبرترین سندِ بیوپولیتیکِ تاریک است.

در اینجا، ما با «شهادتِ بافت» روبرو هستیم. پارچه‌ای که روزی عرقِ حیات را به خود جذب می‌کرد، اکنون لخته‌هایِ تیره و سفتِ خون را چون گلدوزی‌هایِ شوم بر خود دارد. وقتی خانواده‌ای لباسِ فرزندشان را در دست می‌گیرند، آن‌ها نه پارچه، که «آخرین مرزِ میانِ بدن و جهان» را لمس می‌کنند. این پیراهن، شهادت می‌دهد که گلوله از کدام سو آمد، با چه کینه‌ای شلیک شد و چگونه گرمایِ زندگی را از تَن ربود.

گوشیِ همراهی که صفحه‌اش زیرِ پوتینِ جلاد خرد شده، گروتسک‌ترین شاهدِ مدرن است. در پدیدارشناسیِ اشیاء، گوشیِ شکسته،«حنجره‌یِ منجمد» است. آخرین فریم‌هایِ لرزانِ ضبط شده، آخرین پیامِ ناتمام به مادر، و آخرین تماسِ بی‌پاسخ، همگی در حافظه‌یِ این فلز و شیشه حبس شده‌اند.

حتی اگر صفحه سیاه باشد، ترک‌هایِ رویِ شیشه شهادت می‌دهند که قدرت چگونه از «تصویر» می‌هراسد. این شیء، مرزِ میانِ «شهادتِ انسانی» و «شهادتِ تکنولوژیک» است. گوشیِ خرد شده در کنارِ جویِ آب، راویِ لحظه‌ای است که رژیم کوشید نه تنها بدن، بلکه «روایتِ بدن» را نیز زیرِ پاشنه له کند.

ساعتی که در لحظه‌ی سقوطِ معترض بر زمین، از کار افتاده است، دقیق‌ترین راویِ پدیدارشناختیِ «آنِ فاجعه» است. وقتی عقربه‌ها در ساعتی معین قفل می‌شوند، آن‌ها «زمانِ تقویمی»را به «زمانِ شهادت»بدل می‌کنند.آن لحظه‌یِ ایستاده، زمانی است که جلاد گمان کرد تاریخ را متوقف کرده است. اما این شیءِ کوچک، شهادت می‌دهد که از آن دقیقه به بعد، زمانِ دیگری آغاز شده است: زمانِ دادخواهی. ساعتِ مچیِ از کار افتاده، پدیدارِ زوالِ حاکمیتی است که می‌پندارد با کشتنِ «زمان‌مندان»، می‌تواند بر «زمان» حکم براند.

اشیاء، پس از فاجعه، به «یادمان‌هایِ سیار» بدل می‌شوند. کلیدِ خانه‌ای که در جیبِ مقتول مانده و هرگز به قفلی نخواهد چرخید، یا شالی که بویِ عطرِ زنی را می‌دهد که اکنون در سردخانه منجمد است؛ این‌ها اشیائی هستند که از ساحتِ کاربرد خارج شده و به ساحتِ «تقدس» وارد گشته‌اند.

مسئولیتِ ما، نگاهبانی از این «شهادتِ اشیاء» است. آیندگان باید این پیراهن‌های دریده و کفش‌های تک‌افتاده را در موزه‌هایِ وجدان ببینند تا درک کنند که «امضایِ سُربی» چگونه بر اشیاء نیز فرود آمد. در دنیایِ کوندرا و آخماتوا، انسان‌ها می‌میرند، اما اشیاء باقی می‌مانند تا شهادت دهند که «ما اینجا بودیم، ما لرزیدیم، ما رزمیدیم و ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.».

در روایت شناسی فاجعه، «سکوت» تنها یک غیابِ صوتی نیست؛ بلکه همدستی با جلاد است. وقتی بومِ شهر با پالتِ سربیِ رژیم به سرخی می‌گراید، «شهادت دادن» از یک فعلِ اخلاقی به یک «ضرورتِ اگزیستانسیال» بدل می‌شود. ما در جغرافیایی ایستاده‌ایم که جلاد نه تنها جان را می‌ستاند، بلکه در پیِ آن است تا با پاک‌کنِ استبداد، روایتِ مقتول را نیز از حافظه‌یِ خاک بزداید. در اینجا، شهادت دادن یعنی بازپس‌گیریِ حقیقت از دهانِ خونینِ تاریخ.

تاریخِ سرکوب، همواره با «انتظار» گره خورده است. آخماتوا را به یاد آورید؛ در صف‌هایِ طولانیِ پشتِ دیوارهایِ زندانِ لنین‌گراد در عصرِ وحشتِ استالینی. وقتی آن زنِ غریبه با لب‌هایِ کبود از سرما در گوشش نجوا کرد: «آیا می‌توانی این را توصیف کنی؟» و آخماتوا پاسخ داد: «می‌توانم.» این «می‌توانم»، مانیفستِ تمامِ کسانی است که در برابرِ رژیمِ جلاد ایستاده‌اند.

در ایرانِ امروز، هر موبایلی که لرزان به سمتِ پیکرِ بر خاک افتاده‌ای گرفته می‌شود، تکرارِ همان «می‌توانمِ» آخماتواست. شهادت دادن در زمانِ فاجعه، یعنی تبدیلِ «رنجِ خصوصی» به «آگاهیِ جمعی». جلادِ استالینی می‌خواست مقتولان را به مهره‌هایی در بایگانیِ پلیسِ مخفی بدل کند، اما کلماتِ آخماتوا آن‌ها را به ستاره‌هایی در آسمانِ وجدانِ بشری بدل ساخت. مسئولیتِ ما نیز همین است: اجازه ندهیم نامِ آن جوانِ مصلوب در راهروهایِ تاریکِ بازداشتگاه‌ها دفن شود.

میلان کوندرا در “کتابِ خنده و فراموشی” جمله‌ای دارد که چون تازیانه‌ای بر گرده‌یِ تاریخ می‌نشیند: «مبارزه‌یِ انسان علیه قدرت، مبارزه‌یِ حافظه است علیه فراموشی.» رژیم‌هایِ توتالیتر، معمارانِ فراموشی هستند. آن‌ها دوربین‌ها را می‌شکنند، اینترنت را قطع می‌کنند و سنگِ مزارها را می‌تراشند تا «ردِ پایِ خون» را از حافظه‌یِ فضا پاک کنند.

وقتی میلان کوندرا، آن تبعیدیِ ابدیِ معنا، از «مبارزه‌ی حافظه علیه فراموشی» سخن می‌گوید، در واقع از یک آنتروپولوژیِ مقاومت پرده برمی‌دارد. در نظام‌های توتالیتر، «فراموشی» نه یک عارضه‌ی طبیعیِ گذرِ زمان، بلکه یک «تکنولوژیِ حکومتی» است؛ سلاحی است که کارکردش از بمب و گلوله سهمگین‌تر است، چرا که هدفش نه کشتنِ بدن، بلکه محو کردنِ «معنایِ مرگ» است.

رژیم‌های جلاد، مهندسانِ چیره‌دستِ «خلاء» هستند. آن‌ها می‌دانند که حقیقت در «فضا» رسوب می‌کند؛ در گوشه‌ی یک پیاده‌رو که خونی بر آن چکیده، یا بر دیواری که جایِ گلوله‌ای بر سینه دارد. پس، هجوم می‌آورند تا «حافظه‌یِ فضا» را پاک کنند. قطع کردنِ اینترنت، تنها مسدود کردنِ یک بزرگراهِ مخابراتی نیست؛ بلکه «نابینا کردنِ چشمانِ تاریخ» در لحظه‌ی وقوعِ جنایت است. آن‌ها می‌خواهند لحظه‌ی اصابتِ سُرب به سینه، در «آنِ مطلق» باقی بماند و هرگز به «زمانِ تاریخی» نپیوندد. دوربین‌ها را می‌شکنند چون دوربین، «عنبیه تاریخ» است؛ شاهدی که نگاهِ جلاد را منجمد و ابدی می‌کند.

سنگِ مزار، آخرین سنگرِ هویت است. تراشیدنِ نام مقتول از روی سنگ، یا شکستنِ مزار، تلاشی است برای «قتلِ دوم.» جلاد می‌خواهد مقتول را از ساحتِ «یاد» به ساحتِ «غیابِ مطلق» تبعید کند. وقتی سنگِ مزار تراشیده می‌شود، رژیم در حالِ اجرایِ یک «کودتایِ هستی‌شناختی» است؛ او می‌خواهد پیوندِ میان «نام» و «خاک» را بگسلد تا بازماندگان در برابرِ یک «هیچِ سرد» بایستند.

اما اینجاست که گروتسکِ قدرت فاش می‌شود: هرچه سنگ‌ها بیشتر شکسته می‌شوند، «خلاءِ» به‌جای‌مانده، پُرصداتر فریاد می‌زند. مزارِ بی‌نام، به پدیداری بدل می‌شود که تمامِ فضا را اشغال می‌کند. سنگِ تراشیده شده، خود به معتبرترین سندِ جنایت بدل می‌گردد؛ چرا که «پاک کردن»، خود نوعی امضایِ خونین است.

قدرتِ توتالیتر مانند یک «پاک‌کنِ غول‌آسا» عمل می‌کند که بر پوستِ شهر کشیده می‌شود تا لکه‌های سرخ را بزداید. اما حافظه، در این میان، نه یک دفترچه‌ی خاطرات، بلکه مانند «اسید»عمل می‌کند. هرچه قدرت سعی می‌کند روایتِ خود را بر بومِ شهر نقاشی کند، اسیدِ حافظه، لایه‌های دروغین را می‌خورد و خونِ زیرین را دوباره به سطح می‌آورد.

مبارزه‌یِ انسان در برابرِ قدرت، در واقع مبارزه‌یِ «جوهر علیه غبار» است. کوندرا می‌دانست که اگر حاکم بتواند گذشته را بازنویسی کند، آینده را پیشاپیش تصاحب کرده است. پس، هر نامی که بر دیواری نوشته می‌شود، هر شمعی که در تاریکیِ یک کوچه روشن می‌گردد، و هر روایتِ دیجیتالی که از سدِ فیلترها می‌گذرد، یک «عملِ مقدسِ بازیابی» است. ما با شهادت دادن، در حالِ بافتنِ دوباره‌یِ تار و پودی هستیم که قیچیِ سانسور آن را دریده است.

رژیم‌های معمارِ فراموشی، در نهایت شکست می‌خورند؛ چرا که آن‌ها فقط بر «اجساد» حکم می‌رانند، اما حافظه با «اشباح» سر و کار دارد. شبحِ آن جوانی که با چشمانی ساچمه‌خورده به دوربین نگریست، اکنون در حافظه‌یِ جمعیِ ما «ساکن» شده است. این سکونت، فراتر از توانِ پلیس و بازجوست.

مسئولیتِ ما، تبدیلِ این «اشباحِ سرگردان» به «تاریخِ مکتوب» است. ما باید چنان عمیق و استعاری بنویسیم که کلماتمان مانند سنگ‌تراشی بر گرده‌یِ زمان باقی بماند. مبارزه‌یِ ما، مبارزه‌یِ «نورِ شاهد» علیه «ظلمتِ جلاد» است. تا زمانی که یک نفر روایت را به یاد داشته باشد، مقتول هنوز زنده است و جلاد، علیرغمِ تمامِ ساختمان‌های مرتفع و تک‌تیراندازهایش، بازنده‌یِ نهاییِ این نبردِ هستی‌شناختی است.

شهادت دادن در اینجا، یعنی «مقاومتِ حافظه». وقتی ما از آناتومیِ پلاستیک و سردخانه‌ها می‌نویسیم، در واقع در حالِ بنا کردنِ بنایِ یادبودی هستیم که هیچ بولدوزری را یارایِ تخریبِ آن نیست. مسئولیتِ شهادت دادن، یعنی زنده نگه داشتنِ کنتراستِ میانِ «لبخندِ پیش از مرگِ مقتول» و «قساوتِ سربیِ جلاد». این یک عملِ سیاسیِ ناب است؛ چرا که قدرتِ مطلق، تنها در خلاءِ روایت است که می‌تواند دوام بیاورد.

در مواجهه با قتل‌عام، شاهد بودن یک بارِ سنگینِ هستی‌شناختی دارد. شاهد، کسی است که «امرِ نگریستنی» را به «امرِ گفتنی» بدل می‌کند. وقتی تک‌تیرانداز از بالایِ ساختمان شلیک می‌کند، او در پیِ تولیدِ «نابیناییِ عمومی» است. اما شاهدی که با چشمانِ گریان، واقعه را ثبت می‌کند، در واقع در حالِ مصلوب کردنِ جلاد در پیشگاهِ نگاهِ آیندگان است.

این مسئولیت، غمناک و گروتسک است. شاهد مجبور است تماشاگرِ متلاشی شدنِ زیبایی باشد. اما همین «اجبار به دیدن»، نخستین گام برایِ فروپاشیِ دیوارِ ترس است. ما با شهادت دادن، «پالتِ جلاد» را به سندِ جرمِ او بدل می‌کنیم. اگر رژیم استالین توانست دهه‌ها جنایاتش را در گولاگ‌ها پنهان کند، رژیمِ امروز در عصرِ شفافیتِ دیجیتال، با هر کلیک، در برابرِ دادگاهِ تاریخ عریان می‌شود.

وظیفه‌یِ روشنفکر در عصرِ فاجعه نوشتن ازخون و با خون است. روشنفکر و هنرمند در زمانِ فاجعه، نه یک ناظرِ بی‌طرف، که یک «کاتبِ زخم» است. مسئولیتِ ما این است که اجازه ندهیم غلظتِ نیهیلیسمِ حاکم، معنایِ فداکاری را ببلعد. ما باید از «بیوپولیتیکِ تاریک» بنویسیم تا آیندگان بدانند که بر این توده‌یِ منجمدِ بدن‌ها چه گذشت. نوشتن در این اتمسفر، نوعی «تطهیر» است. ما با کلمات، خون را از آسفالت برمی‌داریم و آن را به مدالی بر سینه‌یِ حقیقت بدل می‌کنیم. شهادت دادن یعنی فریاد زدنِ این واقعیت که: «این پیکر که در جویِ آب افتاده، نه یک عدد، که تمامِ جهان بود.»

مسئولیتِ شهادت دادن، وصیت‌نامه‌یِ تمامِ کسانی است که حنجره‌شان با سُرب مسدود شد. ما، حاملانِ این امانت، متعهدیم که نگذاریم غبارِ زمان بر پیشانیِ آزادی بنشیند. اگر آخماتوا برایِ “رکوئیم” (مرثیه) سرود و کوندرا برایِ “پراگ” نوشت، ما برایِ “تهران”، “تبریز” و “زاهدان” و ... می‌نویسیم.

این شهادت‌نامه، پتکی است که بر فرقِ فراموشی فرود می‌آید. جلاد شاید بتواند بدن را در سردخانه منجمد کند، اما هرگز نخواهد توانست «کلمه‌ای» را که از خونِ مقتول روییده است، به بند بکشد. ما می‌نویسیم، پس آن‌ها شکست خورده‌اند.




نظر شما درباره این مقاله:







پایان یک دوران؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:35

سرنوشت دیرپاترین حاکم اقتدارگرای خاورمیانه

پایان یک دوران؟


مهرزاد بروجردی

آیت‌الله سید علی خامنه‌ای بی‌تردید یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین چهره‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران است. او که از خرداد ۱۳۶۸ سکان رهبری جمهوری اسلامی را در دست دارد، طی بیش از سه دهه با شبکه‌ای از انتصابات راهبردی، مهندسی نهادی و کنترل امنیتی، ساختار قدرت را به گونه‌ای بازآرایی کرده که بقای سیاسی‌اش تضمین شود. با این حال، امروز نشانه‌های فرسایش اقتدار او بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است؛ بحران اقتصادی مزمن، شکاف عمیق میان حکومت و جامعه، فشارهای خارجی و موج‌های پیاپی اعتراضات مردمی، آینده نظام سیاسی ایران را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است.

خامنه‌ای در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، پس از درگذشت آیت‌الله خمینی، با تردید و حتی امتناع اولیه به عنوان رهبر معرفی شد. او در آن جلسه تاریخی تصریح کرد که خود را شایسته این مقام نمی‌داند و رهبری احتمالی‌اش را «صوری» خواند. با این همه، همان فرد مردد، به تدریج به محور بی‌چون‌وچرای قدرت در ایران بدل شد.

متولد فروردین ۱۳۱۸ در خانواده‌ای روحانی در مشهد، خامنه‌ای از نوجوانی با جریان‌های سیاسی ـ مذهبی رادیکال آشنا شد. دیدار با نواب صفوی و فضای انقلابی دهه ۱۳۳۰، نخستین جرقه‌های کنشگری سیاسی را در ذهن او روشن کرد. با این حال، او تنها یک فعال سیاسی نبود؛ مطالعات گسترده‌اش در ادبیات کلاسیک غرب و شعر فارسی، و ارتباط با روشنفکرانی چون علی شریعتی، از او چهره‌ای متفاوت در میان روحانیان هم‌نسل‌اش ساخت.

دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ برای او با زندان، تبعید و فعالیت سیاسی گذشت. پس از انقلاب ۱۳۵۷، به سرعت در ساختار جدید قدرت جای گرفت: از شورای انقلاب و امامت جمعه تهران تا ریاست‌جمهوری در سال‌های جنگ ایران و عراق. با این حال، حتی در مقام رئیس‌جمهور نیز در سایه چهره‌هایی قدرتمندتر قرار داشت و تجربه آن سال‌ها در شکل‌گیری سبک رهبری محاسبه‌گر و امنیت‌محور او نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد.

با رسیدن به مقام رهبری، خامنه‌ای پروژه‌ای بلندمدت برای تمرکز قدرت آغاز کرد.  ارتقای جایگاه فقهی، حذف یا به‌حاشیه‌راندن رقبا، تقویت نهادهای امنیتی و سپردن مناصب کلیدی به نیروهای وفادار، به تدریج موازنه قدرت را به سود او تغییر داد.  طی این سال‌ها، نهادهای انتخابی بیش از پیش زیر سایه نهادهای انتصابی قرار گرفتند و سپاه پاسداران به بازیگری تعیین‌کننده در سیاست و اقتصاد بدل شد.

در عرصه داخلی، دوره رهبری او با سرکوب گسترده اعتراضات شناخته می‌شود. از حوادث تیر ۱۳۷۸ و جنبش سبز ۱۳۸۸ تا خیزش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات گسترده سال‌های اخیر. محدودسازی مطبوعات، کنترل فضای مجازی و برخوردهای امنیتی سخت‌گیرانه، به بخشی ثابت از الگوی حکمرانی او تبدیل شد. هم‌زمان، گفتمان رسمی بر «مقابله با دشمنان»، «تهاجم فرهنگی» و «نفوذ» متمرکز ماند.

در سیاست منطقه‌ای، راهبرد «محور مقاومت» با هدف گسترش نفوذ ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن دنبال شد. این سیاست، با هدف ایجاد «عمق راهبردی» برای جمهوری اسلامی، هزینه‌های اقتصادی و امنیتی قابل توجهی بر کشور تحمیل کرد. در عین حال، خامنه‌ای در برخی مقاطع تاریخی، مانند حمله عراق به کویت یا تحولات افغانستان و عراق بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، رویکردی عمل‌گرایانه‌تر در پیش گرفت.

اکنون، در میانه دهه نهم زندگی، رهبر جمهوری اسلامی با دشوارترین مقطع دوران زندگی خود روبه‌روست. تشدید فشارهای خارجی، آسیب‌پذیری زیرساخت‌های راهبردی، بحران اقتصادی و کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی، همگی پرسشی اساسی را پیش می‌کشند؛ آیا نظام سیاسی موجود می‌تواند با همان الگوهای گذشته به بقا ادامه دهد؟

مسئله جانشینی یک رهبر سال‌خورده نیز از دیگر موضوعات بحث محافل سیاسی است. انتقال قدرت در نظامی که طی سال‌ها حول یک فرد متمرکز شده و بیگانگی شدید شهروندان با حاکمیت نیز از شاخصه‌های اصلی آن است، فرآیندی ساده نخواهد بود.

در نهایت، سرنوشت این دوره نه فقط به تصمیم‌های فردی رهبر، بلکه به پویایی جامعه ایران، مطالبات نسل‌های جدید و توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود وابسته است. ایران امروز جامعه‌ای پیچیده، آگاه و مطالبه‌گر است؛ جامعه‌ای که نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا صرفاً با ابزارهای امنیتی مدیریت کرد.

شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که آیا یک دوران به پایان می‌رسد یا نه، بلکه این باشد که ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: با اصلاح تدریجی، گذار کنترل‌شده، جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر. پاسخ این پرسش، آینده سیاسی و اجتماعی کشور را رقم خواهد زد.


نظر خوانندگان:


■ جناب آقای دکتر بروجردی،
مقاله‌ شما نمونه‌ای منضبط و قابل‌اتکا از به‌کارگیری روش‌های علم سیاست است. چارچوب تحلیلی شما — با تمرکز بر نخبگان، مقایسه اقتدارگرایی، مهندسی نهادی و دوام رژیم — از حیث روش‌شناختی استوار و به‌روشنی متکی بر ادبیات معتبر این حوزه است. به‌مثابه تحلیلی از تمرکز قدرت، متن شما دقیق، محتاط و منسجم است.
با این همه، همین احتیاط روش‌شناختی، خلأیی تحلیلیِ تعیین‌کننده پدید می‌آورد.
اتکای مقاله به رویکرد رفتاری–مقایسه‌ای موجب می‌شود خشونت دولتی در قالب مقولات خنثایی چون «سرکوب»، «واکنش‌های امنیتی» و «کنترل» انتزاع شود. نتیجه آن است که آنچه واقعاً ویژگی تعیین‌کننده این دوره بوده — یعنی خشونت سازمان‌یافته و گسترده علیه جامعه — به‌طور ناخواسته تطهیر می‌شود. در اینجا خشونت ابزار حاشیه‌ای حکمرانی نیست؛ بلکه عنصر قوام‌بخش قدرت است.
چنان‌که هانا آرنت هشدار داده است، تحلیل‌هایی که بر کارکرد و ثبات تمرکز می‌کنند، خطر آن را دارند که فجایع را «اداری‌فهم‌پذیر» سازند و از پاسخگویی تاریخی تهی کنند. همین مسئله زمانی رخ می‌دهد که ترور و خشونت به‌منزله یک متغیر تلقی شود، نه جوهره سیاست.
همچنین، ارجاع مکرر به «بحران اقتصادی» بدون تصریح عاملیت و قصد، مسئولیت را مخدوش می‌کند. ادبیات اقتصاد سیاسی — از داگلاس نورث تا آلبرت هیرشمن — نشان می‌دهد که غارت نخبگانی، توزیع رانت و شکل‌گیری الیگارشی‌ها غالباً پیامدهای طراحی‌شده اقتدارگرایی‌اند، نه عوارض ناخواسته. آنچه رخ داده صرفاً سوء‌مدیریت نبوده، بلکه چپاول سیستماتیک بوده است.
در نهایت، جامعه در متن بیشتر به‌صورت مجموعه‌ای از شاخص‌ها — اعتراض‌ها، کاهش سرمایه اجتماعی، فشارهای نسلی — نمایان می‌شود، نه به‌مثابه یک پیکره اجتماعیِ زخم‌خورده. به تعبیر جودیت شِکلار، «قساوت» باید مقوله‌ای درجه‌اول در تحلیل سیاسی باشد؛ هر تحلیلی که آن را به حاشیه براند، در معرض تحریف واقعیت قرار می‌گیرد.
به اختصار، مقاله شما تحلیلی مقایسه‌ای و استوار است که پرسش محوری نادرستی را در کانون قرار می‌دهد. مسئله دیگر این نیست که آیا نظام می‌تواند دوام آورد یا جانشینی چگونه رخ خواهد داد؛ پرسش اصلی این است که چه میزان آسیبِ غیرقابلِ بازگشت به کشور وارد شده است. علم سیاستی که قدرت را توضیح دهد اما ترور را در پرانتز بگذارد، بیش از آنکه روشن کند، دیرهنگام و ناکافی توضیح می‌دهد.
با احترام، کمال آذری


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
فریب خامنه‌ای را نخوریم. روانکاوی شخصیت خامنه‌ای، نشان داده که کلا آدم صادقی نیست، و هر کجا لازم باشد، فیلم بازی می‌کند و دروغ می‌گوید. به همین دلیل نمی‌توان به حرفهایش اعتماد کرد و پنداشت که این حرفها نیت واقعی او بوده. او یک هنرپیشه دروغگوی به تمام معنا است. فراموش نکنید، شبیه دوره‌هایی از هنرپیشگی درام، تمام تحصیلات مکتبی و حوزه‌ای او برای تخصص در روضه‌خوانی موثر و هرچه بیشتر گریاندن پامنبری‌ها و حضار وی بوده است. رجوع کنید به خطبه‌های نماز جمعه‌اش، به گریه‌های مصنوعی‌اش و کلیه شعبده‌بازی‌های شخصیت پیچیده و کینه‌توز و عقده‌ای‌اش. به‌همین دلیل، گفتار تاریخی او، حاکی از شکسته نفسی و عدم توانایی برای ولایتمداری، در مجلس خبرگان را هم باید به پای همین مهارت‌های هنرپیشگی دروغین وی گذاشت. او با اینکار عاطفی- تئاتری‌اش، سد همه نقاط ضعف جلوی پای خود را، یعنی هم عدم کفایت برای اجتهاد و هم مرجعیت و رهبریت را شکست و خودرا بر کرسی مادام‌العمر ولایت امر مسلمین نشاند.
با احترام، آرمان امیدوار


■ کاش من هم ادب ظاهری آقای بروجردی را می‌داشتم تا شاید می‌توانستم همواره بین دو صندلی و در جایگاه ستار العیوب بنشینم، و بتوانم امنیت خودم را در این جهان و آن جهان و این دولت و آن دولت حفظ کنم. اگر هم لازم شد گهگاهی از مرحوم پدر خودم نیز که گویا در زمان شاه از سوی اسلام‌گرایان کشته شده است، مایه‌ای بگذارم. برادر دینی، ادب هم حدی دارد، و برای کسی که در یک روز ده‌ها هزار ایرانی را کشته است، دوختن چنین کفن سفید و تمیزی روا نیست. نه تنها بیشتر ایرانیان که حتی بخشی از مرم جهان نیز اکنون او را یکی از سیاهکارترین انسانهای تاریخ جهان می‌دانند. آقا محمد خان و چنگیز هم به اندازۀ مشارًالیهما!! در یک روز به این اندازه چشم جوانان و ایران را کور نکردند.
«مطالبات نسل‌های جوان ایران» در چند سال گذشته خودش را به عالم و آدم نشان داده است و حتی مردگان نیز از آن خبر دارند، دیگر چه کار باید بکنند تا شما این ادب عهد بوقی را کنار بگذاری؟ این رفتارهای شما و برخی دیگر از دانشگاهیان ایرانی، آبروی دانشگاه و استاد دانشگاه را نیز خواهد برد.
از دوستان سایت هم خواهش می‌کنم تندی مرا ببخشند و گناه این تندی به پای شما نوشته نخواهد شد. هم ادب حدی دارد، و هم بردباری با سپاس از دوستان سایت.
بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴


■ متن بروجردی ظاهراً تحلیلی است، اما در واقع آمیزه‌ای از روایت ژورنالیستی، توصیف خطی تاریخ و گزاره‌های مبهم، کش دار کلی و اثبات‌نشده است که فاقد چارچوب نظری، داده تجربی و انسجام مفهومی است.
نخست، متن دچار ابهام نظری است. شما از «فرسایش اقتدار»، «مهندسی نهادی»، «کنترل امنیتی»، «کاهش سرمایه اجتماعی» و «تمرکز قدرت» سخن می‌گویید، اما هیچ‌یک را تعریف نمی‌کنید. اقتدار بر اساس کدام نظریه؟ وبر؟ آرنت؟ فوكو؟ اگر سخن از «فرسایش اقتدار» است، شاخص آن چیست؟ مشارکت انتخاباتی؟ شکاف نسلی؟ اعتراضات؟ یا واگرایی درون‌نخبگانی؟ متن در سطح استعاره باقی می‌ماند و به تحلیل نظری ارتقا نمی‌یابد.
دوم، متن از فقدان شواهد رنج می‌برد. تقریباً هیچ عدد، سند، نقل‌قول دقیق، داده اقتصادی یا ارجاع پژوهشی ارائه نشده است. وقتی از «بحران اقتصادی مزمن» سخن می‌گویید، باید به شاخص‌های تورم، رشد اقتصادی، شاخص فلاکت یا نرخ مهاجرت اشاره کنید. وقتی از «کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی» صحبت می‌کنید، باید به پیمایش‌های معتبر داخلی یا بین‌المللی ارجاع دهید. بدون داده، متن به سطح ادعاهای کلی تقلیل پیدا می‌کند.
سوم، روایت تمرکز قدرت بیش از حد ساده‌سازی شده است. ساختار جمهوری اسلامی را به «پروژه شخصی تمرکز قدرت» تقلیل می‌دهید، در حالی که این نظام از ابتدا ترکیبی از نهادهای انتخابی، انتصابی، نظامی، روحانی و بوروکراتیک بوده است. اگر قرار است درباره تمرکز قدرت بحث شود، باید با مفاهیمی مانند «اقتدارگرایی رقابتی»، «نظام‌های هیبرید»، «دولت عمیق» یا «الیگارشی نهادی» چارچوب‌مند شود، نه اینکه همه تحولات به اراده فردی فروکاسته شود.
چهارم، متن از نوعی روایت‌سازی دراماتیک رنج می‌برد. جملاتی مانند «ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیشتر شبیه پایان‌بندی یک یادداشت مطبوعاتی است تا نتیجه‌گیری یک تحلیل سیاسی. تحلیل باید سناریوها را بر اساس متغیرهای ساختاری (انسجام نخبگان، توان سرکوب، وضعیت اقتصادی، شکاف‌های اجتماعی، فشار خارجی) وزن‌دهی کند، نه اینکه آن‌ها را به صورت فهرست‌وار و هیجانی مطرح کند.
پنجم، شخصیت‌پردازی آغازین متن متناقض است. از یک‌سو رهبر را «محور بی‌چون‌وچرای قدرت» معرفی می‌کنید، از سوی دیگر از «هاله‌ای از ابهام درباره آینده نظام» سخن می‌گویید، بدون اینکه توضیح دهید این دو چگونه با هم جمع می‌شوند. اگر قدرت تا این حد متمرکز است، باید توضیح دهید مکانیسم‌های نهادی انتقال آن چیست. اگر قدرت فرسوده شده، باید نشان دهید این فرسایش در کدام لایه‌ها رخ داده است: پایگاه اجتماعی؟ بدنه بوروکراسی؟ سپاه؟ روحانیت؟
ششم، متن در تحلیل سیاست منطقه‌ای نیز تک‌بعدی است. راهبرد «محور مقاومت» صرفاً به «تحمیل هزینه» فروکاسته شده، بدون تحلیل مزایای ادراک‌شده آن از منظر حاکمیت، ملاحظات امنیتی پس از جنگ ایران و عراق، یا موازنه قوا در برابر آمریکا و اسرائیل. نقد جدی زمانی قوی است که منطق درونی استراتژی رقیب را بفهمد، نه اینکه آن را صرفاً پرهزینه بنامد.
هفتم، متن فاقد تفکیک میان سطوح تحلیل است. گاه در سطح فردی (تصمیم‌های رهبر)، گاه در سطح نهادی (سپاه، نهادهای انتصابی)، گاه در سطح ساختاری (فشار خارجی، اقتصاد جهانی) حرکت می‌کند، اما این سطوح را از هم جدا نمی‌کند و رابطه علّی میان آن‌ها را توضیح نمی‌دهد. نتیجه، روایتی پراکنده و غیرتحلیلی است.
علی مهدوی


■ با درود، فکر می‌کنم افزون بر ایرادهای منطقی که دوستان مطرح کردند دلیل واکنش نسبتن شدید به نوشته‌های اخیر شما (من هم پای نوشته قبلی شما نقدم را تقدیم کردم) این باشد که شما در بزنگاهی که هزاران قتل اتفاق افتاده و تعداد زیادی هنوز در خطر اعدام هستند و احساسات میلیون‌ها ایرانی جریحه‌دار شده می‌خواهید یک نوشته‌ی شسته رفته‌ی آکادمیک ارائه کنید؛ شما وضعیت عاطفی مخاطبان را در نظر نمی‌گیرید و چیزی ارائه می‌کنید که بیش از حد محافظه‌کارانه و محتاطانه نوشته شده. من متاسفم که تعدادی از کسانی که در رشته‌های علوم انسانی در آمریکا تدریس می‌کنند دچار چنین گسل منطقی و عاطفی از واقعیت‌های ایران و مردمش شده‌اند.
یوسف جاویدان


■ آقای دکتر بروجردی عزیز، مقاله مختصر و مفیدی بود که برایم بسیار آموزنده بود، مخصوصا دو پاراگراف آخر و عبارت “توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود”. اگر اجازه بدهید، تکمیلی به آن عبارت دارم: توان یا ناتوانی سرآمدان جامعه ایران، چه داخل حکومت، چه بیرون حکومت! مقصودم از «سرآمدان» جامعه ایران، روشنفکران، تکنوکرات‌ها، مدیران بخش دولتی و خصوصی، و فرهنگیان است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان





نظر شما درباره این مقاله:







کشتار دی: جریان میانه‌رو؛ ناتوانی حاصل از خطاهای سیاسی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 12:32

کشتار دی: جریان میانه‌رو؛ ناتوانی حاصل از خطاهای سیاسی


سعید برزین

در رخدادهای دی ماه ۱۴۰۴ می‌توان حکومت را مسئول نخست و رضا پهلوی را متهم ردیف دوم معرفی کرد. این وقایع همزمان جایگاه و موقعیت جریان میانه‌رو و اصلاح‌طلب را زیر سوال ‌برده و نشان می‌دهد که این جریان نیز به خاطر خطاهای سیاسی، با نوعی مسئولیت مواجه است.

بررسی وقایع بیانگر آن است که جریان میانه‌رو اثر گذاری خود را از دست داده بود و نیز به لحاظ حقوقی مسئول اصلی خشونت‌ها بشمار نمی‌آید چون نه مشوق و نه مجری آن بود. اما می‌توان استدلال کرد که جریان میانه‌رو به لحاظ اخلاقی مسئولیت داشت چون علائم هشدار دهند را نادیده گرفت و استراتژی‌هایش نتوانستند احتمال خطر خشونت سیاسی را عملا کاهش دهند.

به عبارت دیگر، حتی اگر بپذیریم که این جناح نه محرک خشونت بود و نه در کشتارها دستی داشت اما از منظر سیاسی مسئول است چون در قضاوت مردم عادی و تاریخ، در برابر این سوال قرار دارد که شاید تصمیمات، اشتباهات و کوتاهی‌هایش عنصری در زمینه وقوع کشتار بود. 

یعنی می‌توان گفت که جناح میانه‌رو سیاست‌های ناکارآمدی را انتخاب کرد که عملا افراط‌ هسته سخت قدرت را فعال نگه داشت و خشونت قابل پیش‌بینی آنرا را بی مهار گذاشت. به همین خاطر، نوعی مسئولیت سیاسی متوجه جناح میانه‌رو است.

بررسی وقایع دی ماه،‌ از جمله،  نشان می‌دهد که:

یک – جریان میانه‌رو طی دهه گذشته گرفتار یک افت سیاسی جدی شد و پایگاه اکثریتی اجتماعی خود را از دست داد.
دو – در صحنه بشدت دو قطبی شده سیاسی ماه دی، این جریان نتوانست، از یک سو،‌ در برابر هسته سخت قدرت استراتژی موثری را پیش ببرد،‌ و به همین خاطر و از سوی دیگر، مجبور شد در برابر قطب افراطی مقابل، یعنی اپوزیسیون برانداز، عملا عقب‌نشینی کند.
سه – فعالین جریان میانه‌ نتوانستند اختلافات درونی و فراکسیونی خود را به نحوی مدیریت و حل و فصل کنند که موقعیت جبهه خودشان را به خطر نیندازند، رهبری خود را تضعیف نکنند و تاثیر اجتماعی خود را از دست ندهند.
چهار – یکی از ضعف‌های جدی جریان میانه‌رو، ناتوانی در تعیین حد و مرز رابطه با هسته سخت قدرت بود که موجب شد قدرت تاثیر گذاری آنها گرفته شود.
پنج – جریان میانه‌رو نتوانست ارتباط خود با توده مردم و تحول در افکار عمومی را حفظ کند، خواسته‌های آنها را به رسمیت بشناسد و منعکس کند.
شش – در بستر این ضعف‌ها و اشتباهات بود که بحران دی ماه ۱۴۰۴ شکل گرفت و جناح میانه‌رو قادر نشد در مدیریت آن نقشی موثری داشته باشد.

این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی می‌کنیم. ‏

یک – افت سیاسی و اجتماعی اصلاح‌طلبان
وقایع دی ۱۴۰۴ نشان داد که جریان اصلاح‌طلب دیگر آن وزن و نفوذ سابق را در معادلات سیاسی ندارد. این نیروها، در مقایسه با گذشته، بخش مهمی از توان اثرگذاری‌ خود را از دست داده و در شرایط حساس ۱۴۰۴ نتوانستند نقش تعیین ‌کننده‌‌ای ایفا کنند. برای فهم این افت،‌ مقایسه وضعیت آنها با دهه ۱۳۹۰ روشنگر است. در آن سال‌ها اصلاح‌طلبان حضوری فعال و موثر در صحنه داشتند و می‌توانستند بخش قابل ملاحظه‌ای از مردم را با خود همراه کنند. در انتخابات ۱۳۹۶ (و پیروزی دوم حسن روحانی) بیش از ۴۰ درصد از کل واجدین شرایط به او رای دادند. این رقم نشان ‌دهنده ظرفیت بسیج اجتماعی خط اصلاح طلب و میانه‌رو بود. اما تنها چهار سال بعد اوضاع تغییر کرد.

در انتخابات ۱۴۰۰، نامزد نزدیک به جریان میانه‌رو (عبدالناصر همتی) کمتر از پنج درصد آرای واجدین شرایط را به دست آورد. چنین افتی در متن انتخابات حاکی از کاهش اعتماد عمومی به جریان میانه بود. روند نزولی همچنان ادامه یافت. در انتخابات ۱۴۰۳(که مشارکت به زیر ۴۰ درصد رسید) تنها حدود ۲۰ درصد از واجدین شرایط به مسعود پزشکیان رأی دادند. حتی اگر این رقم نسبت به سال ۱۴۰۰ افزایش نشان می‌دهد اما همچنان فاصله زیادی با موقعیت اصلاح‌طلبان در دهه ۱۳۹۰ دارد.

اینجا دیگر از موج گسترده حمایت اجتماعی خبری نبود. در اعتراضات دی ۱۴۰۴ افت اثرگذاری بیش از هر زمان دیگری عیان بود. در جریان ناآرامی‌های ماه دی، اصلاح‌طلبان دیگر توان هدایت فضای سیاسی را نداشتند و نتوانستند مرجع قابل اعتنا و اعتمادی برای بخش بزرگی از جامعه باشند. جامعه‌ای که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و اعتصابات بازار به ‌شدت دوقطبی شده بود، دیگر به توصیه‌ و مواضع نیروهای اصلاح‌طلب اعتنایی نکرد.

دو - ناتوانی در برابر اصولگرایان و سلطنت‌طلبان
افت موقعیت اصلاح‌طلبان و خط میانه‌رو در برابر دو رقیب اصلی قابل مشاهده است: اصولگرایان هسته سخت قدرت و سلطنت‌طلبان اپوزیسیون. شکست در برابر هسته سخت قدرت، هم در عرصه سیاست خارجی و هم سیاست داخلی رخ داد. جریان میانه نخواست هسته سخت را به تغییر در سیاست خارجی ترغیب کند و بطور مشخص بر ضرورت پایان دادن به جنگ نامتقاران با اسرائیل و حرکت به سمت همزیستی مسالمت آمیز منطقه‌ای اصرار بورزد.

امیدش آن بود که با چشم پوشی از اشتباهات سیاست خارجی، بتواند امتیازی از هسته سخت قدرت در حوزه داخلی بگیرد. این واقع نشد و جناح میانه زمانی موضوع تغییر زیربنایی سیاست خارجی را مطرح کرد که دیگر دیر شده بود.

در عرصه داخلی نیز، جریان میانه در برابر استراتژی خالص سازی عقب نشست. در حالیکه هسته سخت قدرت تمایلی به تغییر روش‌ تهاجمی و سختگیر در قبال جامعه مدنی و روند مشارکت سیاسی در اداره کشور را نداشت، جریان میانه عمدتا مماشات و سکوت کرد و در نتیجه نقش اپوزیسیونی خود و فرصت اثر گذاری را از دست داد.

با تضعیف موقعیت رقابتی در داخل،‌ جریان میانه در برابر اپوزیسیون رادیکال خارج از کشور آسیب پذیر شد. بحران جنگ غزه شرایط را سخت‌تر کرد. افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)، توازن قوا را به ضرر اصلاح‌طلبان تغییر داد.

سه – ناتوانی در انضباط جبهه‌ای
یکی از دلائل افت جریان میانه، وجود دو فراکسیون نیرومند در داخل جبهه اصلاحات بود که نتوانستند سازمان نیرومند و رهبری واحدی بوجود بیاورند: یکی فراکسیون روزنه‌گشا (با اعتقاد به تغییرات تدریجی) و دیگری فراکسیون تحول‌طلب (با اعتقاد به اصلاحات ساختاری). البته وجود دو گرایش درون جبهه‌ای می‌تواند مزیت‌هایی داشته باشد. از جمله اینکه، در شرایط مختلف (مثلا انتخابات و یا مذاکره با هسته سخت قدرت) امکان مانور و انعطاف بیشتری به جبهه بدهد. اما نبود سیاست واحد و استراتژی مشخص در فرماندهی جبهه، پیام ضعف و ناتوانی را برای توده مردم برد و آنها را به نوعی سردرگمی کشاند.

به عبارت دیگر، وجود دو فراکسیون،‌ یکی معتقد به «فشار از پایین» و دیگری معتقد به «چانه‌زنی در بالا»، باعث شد که پایگاه اجتماعی درک روشنی از مقصد و اسباب کار جبهه اصلاحات نداشته باشد و اطمینان خود را به جبهه، و رهبری آن، از دست بدهد. مواضع هر دو فراکسیون نقاط ضعف و قدرتی دارد که می‌تواند مورد بررسی قرار بگیرد اما استمرار نوسان میان دو فراکسیون موقعیت رهبری جبهه را متزلزل کرد و در نهایت قدرت مانور را از آنها گرفت. با تحولات دی ماه، اختلاف فراکسیونی بیش از پیش گسترش یافت و به نوعی انشعاب میدانی رسید.

چهار – ناتوانی در تعیین فاصله با هسته سخت قدرت
یکی از مشکلات اساسی جبهه اصلاحات، چگونگی تنظیم شکل و محتوای رابطه با هسته سخت قدرت (به رهبری آقای خامنه‌ای)‌ بود. ناتوانی در تعیین دقیق این رابطه،‌ به تضعیف جریان میانه - به لحاظ عملیاتی و پایگاه اجتماعی – انجامید. در این مورد دو دیدگاه متفاوت، از دو فراکسیون متفاوت، درون جبهه اصلاح‌طلب مطرح بود و همین اختلاف نشان از آن داشت که جریان میانه نتوانست تشخیص دهد که تا کجا باید با هسته سخت قدرت همکاری کند و کجا باید با آن مرزبندی داشته باشد. تعیین حد و مرز همکاری با هسته سخت قدرت اهمیت داشت چرا که موقعیت جبهه را در شطرنج سیاسی مشخص می‌کرد. ناتوانی جریان میانه در تعیین این حد و مرز به ضرر آن تمام شد.

می‌دانیم که نزدیکی به هسته سخت مزایایی داشت و دارد. از جمله اینکه امکان شرکت در روند سیاست گذاری، یعنی تاثیر بر روند تحولات، را فراهم می‌کرد. به جبهه امکان می‌داد که، در فرصت‌های مناسب، با نهادهای حاکم گفتگو و مذاکره کند و از این طریق تغییرات تدریجی را پیش ببرد، از جمله روند و نهاد انتخابات و مشارکت عمومی در حوزه سیاست را تقویت کند.  یا اینکه با تاکید بر قانون اساسی، و اصلاح در چارچوب آن، در جهت گسترش نسبی توسعه سیاسی تلاش نماید. چنین مسیری می‌توانست مانع تقویت هسته سخت قدرت شود و نیروی متمایل به تغییر در درون‌ حکومت را تقویت کند.

واقعیت‌ نزدیکی به ساختار اجرایی می‌توانست مانع آن شود که جبهه به مطالبات انتزاعی و غیر واقعی روی آورد و سیاست را از مسیر عقلانیت عملی به گفت‌وگوهای آرمانی بکشاند. موقعیتی که انتظار انتزاعی «تسلیم مسالمت‌آمیز رژیم» را بوجود می‌آورد.

در مقابل، نزدیکی به هسته سخت قدرت، هزینه‌هایی به همراه داشت چرا که به مفهوم استمرار طلبی شرایط نامطلوب تلقی شد. به اضافه،‌ تعیین تکلیف سرنوشت مملکت را در دست هسته سخت باقی گذاشت و به آن اجازه داد که صرفا بر اساس صلاح خود، مانع از فعالیت جبهه اصلاحات شود، و از جمله، تحت عنوان «تشخیص مصلحت» از شرکت نامزدهای جبهه در انتخابات جلوگیری کند. تلاش جریان میانه برای جلب نظر رهبری و هسته سخت قدرت، عملا توان جریان را کاهش داد که یا به توجیه اشتباهات حکومت انجامید و یا آنرا را وادار به سکوت در برابر ناکامی‌ و اشتباهات حکومت کرد.

مرزبندی مشخص با هسته سخت قدرت می‌توانست زمینه ساز یک استراتژی واقع‌بینانه‌تر باشد که انتظار چندانی برای گشایش از بالا را نداشت و موقعیت جبهه را فدای آن نمی‌کرد. جریان میانه می‌توانست از هسته سخت قدرت فاصله بگیرد و رسما بپذیرد که نمی‌تواند اجازه فعالیت گسترده را اخذ کند. حفظ فاصله با حکومت، فرصت انتقاد و اتخاذ مواضع مستقل را فراهم می‌کرد.

در بستر این مزایا و هزینه‌ها، خط میانه و جبهه اصلاحات نتوانستند مرز رابطه با هسته سخت قدرت را تعیین کنند و بر مبنای آن برنامه منسجمی را پیش ببرد. این ناتوانی در افت موقعیتشان موثر بود.

پنج - ناتوانی در برقراری ارتباط با توده مردم
یکی از مهمترین کاستی‌های جریان میانه‌رو در برقراری رابطه فعال با افکار عمومی و جامعه مدنی بود. می‌دانیم که برجام (در سال ۱۳۹۶) مورد استقبال توده‎‌ای قرار گرفت. هنگامیکه وزیر خارجه، محمد جواد ظریف به ایران بازگشت مانند یک قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت. اما پس از ناکامی در اجرای برجام، جریان میانه نتوانست ارتباط خود را با توده مردم حفظ کند. اعتراضات خیابانی ۹۶، ۹۸ و ۴۰۱ این شکاف را عمیق‌تر کرد. در مقایسه با دیگر جریان‌های سیاسی، و از جمله اپوزیسیون ‏رادیکال، جریان میانه، مبارزه زنان را دیرتر به رسمیت شناخت و به آن پیوست.

‏در واقع مدت زمان بسیاری طول کشید تا در مورد نقش اجتماعی و سیاسی زنان، یک تحول فکری ‏در جریان میانه‌ قابل روئیت شود. این جبهه سالها نقشی فرعی برای مسئله زنان ‏قائل بود و صرفا به تدریج آنرا یک محور اصلی مبارزه تشخیص داد.

همین گسست در حوزه‌های دیگری اجتماعی نیز قابل روئیت بود. از ارتباط با نسل جوان ذد گرفته تا جنبش کارگری و سندیکایی کارمندان. جریان میانه همچنین از توسعه فرهنگ تجددطلبی سکولار، هم در طبقه متوسط و هم طبقه فرودست اجتماعی، در برابر فرهنگ سنتی خرده‌ بورژوازی حاکم بر نهادهای حکومتی، غافل ماند. در حالیکه تحولات عمیق فکری و فرهنگی در جریان بود جریان میانه نتوانست این تغییرات را تشخیص دهد و ظرفیت سیاسی خود را در هماهنگی با این تحولات اجتماعی متحول کند.

حتی آن هنگام که یاس بخش وسیعی از اقشار اجتماعی را فرا گرفت جریان میانه نتوانست این نگرانی را به وکالت از آنها منعکس کند. گسست جریان میانه با بخش‌های متفاوت اجتماعی به تدریج عمیق‌تر و جدی‌تر شد.

شش - ناتوانی در تحولات دی ماه
در چنین بستری بود که طوفان اعتراضات دی برخاست و ضعف جناح میانه را بیش از پیش آشکار کرد. واکنش این جریان حاکی از یک ناباوری عمیق، عدم آمادگی برای موضع‌گیری، ناتوانی در رهبری و واکنش سریع، و نیز‌ روایت سازی‌ گوناگون و عدم هماهنگی در قضاوت بود. پس از کشتار دی ماه، همه فعالین جریان میانه ابزار تاسف کردند ولی به موضع مشترکی نرسیدند. حتی فعالین موسوم به «روزنه‌گشا» نتوانستند یک موضع رسمی و یکپارچه‌ اتخاذ کنند.

در این میان، حسن روحانی، که از سیاستمداران عملگرا شناخته می‌شود، به جریان اصلاح‌طلب نزدیک شد و اعلام موضع کرد. وی بی انکه ساختار حکومت و رهبری را مستقیما متهم کند نارضایتی مردم را ناشی از تصمیمات و روندهای نادرست مدیریتی دانست و خواهان اصلاح عمیق شد. خاتمی «یک توطئه بزرگ» خارجی و «حرکتی سازمان یافته و حضور گروههای آموزش دیده و مجهز» را علت خشونت دانست و اشکالات ساختاری و سیاست‌های جاری را دلیل اصلی معرفی کرد ولی مستقیما حکومت را مقصر نخواند. در مقایسه، جبهه اصلاحات موضع تندتری گرفت و حکومت را به خاطر «سرکوب» و «مقاومت در برابر اصلاحات بنیادین» سرزنش کرد. تحول‌خواهان جریان میانه (از جمله تاجزاده،‌ کروبی، موسوی) فراتر رفتند و رسما حکومت را مقصر اعلام کردند و سیاست «ورشکسته و ویرانگرش» را عامل فاجعه خواندند.

در این وقایع، مطالبات این جریان ‌نیز متفاوت بود. خاتمی خواهان بازگشت به جمهوریت و طرح ۱۵ ماده‌ای خود شد. جبهه اصلاحات خواسته‌های مشخص‌تری مطرح ساخت و از جمله ضرورت به رسمیت  شناختن حق اعتراض و  کمیته حقیقت یاب برای وقایع دی را مطرح کرد. کروبی بر  کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای تاکید کرد. ‏تاجزاده بار دیگر از گفتگوی ملی سخن گفت و موسوی تز رفراندم را تکرار کرد. بدین شکل پراکندگی مواضع ادامه یافت و صدای واحدی از جریان میانه شنیده نشد.

بدین سان بود که جریان میانه نتوانست در بحران ماه دی پیوندی با عواطف زخم خورده مردم برقرار کند و چراغ راه آنان باشد.


نظر خوانندگان:


■ دروود! آقای برزین می‌توانستند به جای بیراهه گویی‌های بی‌ربط، در درجه نخست به پرونده «متّهم اول» می‌رسیدند، بعدا خود مردم ایران می‌توانستند تصمیم بگیرند که آیا در این مملکت یا فراسوی مرزهای مملکت، متّهم دومی نیز وجود دارد یا ساخته و پرداخته اذهانیست که می‌خواهند «متّهم اول و قتل عامهایش را» تبرئه کنند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان


■ آقای حیدریان - درود
پرونده متهم اول را مطرح کرده‌ام. توجه شما را به این دو مقاله جلب می‌کنم:
کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی
کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏
سلامت باشید / برزین


■ دروود بر آقای برزین گرامی،
لینک مطالبی را که گذاشته‌اید، قبلا خوانده بودم. در پای یکی از آنها نیز نوشته بودم که مطلب شما از لحاظ منطق استدلالی، خالی از معنا و برهان اقناعی است و میتوان سیصد و شصت درجه، خلاف آنها را از لحاظ منطق مستدل اثبات و ابطال کرد. من نمی‌پردازم به بحث شما؛ زیرا مفصّل می‌شود و کار به دامنه‌های مباحث آکادمیکی خواهد کشید و خسته کننده. فقط یک اشاره کلیدی میکنم و شما خودتان میتواند در باره این اشاره، تامّلاتی را در خلوت خودتان داشته باشید. شما در باره شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌اید: «رهبر خود خوانده». فرض کنید شما و برادر و پسر عمو و عمه و مادر و خواهر و شوهر خواهر و دیگر بستگان شما در خانه ای گرده آمده باشید به هر مناسبتی که میخواهد باشد. اگر فرزند یکی از اقوام شما با بانگ بلند فریاد بزند که «عمو سعید بیا! عمو سعید بیا! عمو سعید بیا!». و سپس شما دوان دوان سراغ شخص فریاد زن بروید، آیا دیگران حقّ دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به داد فریادخواه رسیدی؟ آیا اجازه دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به عمویت یا به شوهر خواهرت که ریش سفیدند نگفتی که بروید ببینید این بچه چرا اسم مرا صدا میکند؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ آقای برزین با سلام شما تا به‌حال چندین بار از محکوم کردن رضا پهلوی (که بنده طرفدار مشروطشان هستم) مقاله نوشته‌اید متعجب هستم از این تاکید چند باره. چند هفته پیش یک کامنت خواندم از یکی از همفکرانتان که می‌گفت افتخار می‌کند که بر ضد مسیر آب شنا می‌کند البته فکر کنم منظورش ضد مسیر و خواست اکثریت ایرانیان بود ولی نمی‌خواست به وضوح بیان کنه. من آرزو داشتم که چپی‌ها مخصوصا آن به اصطلاح روشنفکران چپ (کسانی مثل آقایان شاملو، رضا براهنی، سیاوش کسرایی، غلامحسین ساعدی و غیره) در دوران انقلاب اسلامی به جای راه افتادن به دنبال خمینی و گلو پاره کردن برای اسلام بر ضد جریان آب شنا می‌کردند و با اسلام‌گرایان همدست نمی‌شدند.
ایستادن در طرف اشتباه تاریخ موضوعی نیست که به آن ببالید. بیایید برای یکبار هم که شده دست از تفرقه‌افکنی بردارید. به حال این اپوزیسیون خارج نشین و فرافکن باید خون گریست.
با احترام فرزاد


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
اشتباه تاریخی و آماری است اگر فکر کنیم که اگر آقای پهلوی فراخوان نمی‌داد، جمهوری اسلامی این‌چنین قتل و کشتاری را مرتکب نمی‌شد. اولا یکی از کارهای رهبر انقلاب، فراخوان دادن به مردم برای شرکت در تظاهرات خشونت پرهیز، درهر برهه زمانی که مردم معترض کشور آماده باشند. شما هم اگر رهبر انقلاب بودید، احتمالا همین کار را میکردید. ثانیا، تاریخ ۴۷ ساله حکومت ظالمانه و کودک کش جمهوری اسلامی ثابت کرده که همواره در پی از بین بردن و کشتن تمامی مخالفان خودش بوده و می‌باشد، ولو اینکه تمامی جمعیت ایران دست به اعتراض بزنند. بنابراین، علیرغم تغییر سرعت در تعداد کشتارها و اعدام‌هایش در یک برهه کوتاه، در بلند مدت، در وقت مقتضی، به حساب همه معترضین خواهد رسید، و در نهایت همین آمار بالای اعدام و کشتار را در کارنامه منحوسش به ثبت خواهد رساند. سوم، اثر حمایت ترامپ را در حرکت مردم بی‌دفاع در دیماه گذشته را دست کم نگیرید. چهارم، ثابت شده که حکومت خود در اکثر موارد، عمدا، اعتراضات را به سمت خشونت سوق داده و حتی مسجد سوزان و آتش افروزی اماکن را رهبری کرده. پنجم، اعتراضات و تظاهرات حق مسلم مردم است و نباید آنرا به خاطر ددمنشی رژیم از مردم سلب کرد. بهتر است در جایگاه درست تاریخ قرار بگیریم و صدای مردم بیگناه وطنمان و ایران عزیزمان، قبل از نابودی کامل هر دو اینها، توسط این نظام مرتجع خونخوار، باشیم.
با احترام، آرمان امیدوار


■ جناب برزین گرامی، درود بر شما. به نظر من کلیات نوشتار شما درست و منطقی است و با آن همسو هستم. اما درباره نوشتار پیشین شما (بخش سه)، برپایۀ دریافت اطلاعات میدانی دقیق، از ظهر روز نخست، رژیم پیش‌بینی همه چیز را کرده و پیشاپیش با قصد کشتار خشن پوتین پوشیده بود.
با سپاس بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴


■ آنچه در ظاهر تحلیلی سیاسی از «مسئولیت» جریان‌های مختلف است در متن برزین وجود دارد، در لایه‌های زیرین با مشکلات جدی در انسجام نظری، بی‌طرفی تحلیلی و سازگاری منطقی روبه‌روست.
۱. مشکل بنیادی: ادعای بزرگ، استدلال ضعیف
متن با یک گزاره بسیار سنگین آغاز می‌شود: «حکومت مسئول نخست و رضا پهلوی متهم ردیف دوم است.» این جمله نه صرفاً تحلیل، بلکه صدور کیفرخواست است. اما: هیچ چارچوب نظری برای مفهوم «مسئولیت» ارائه نمی‌شود. تمایزی میان مسئولیت حقوقی، سیاسی، اخلاقی و علیّتی به‌طور دقیق برقرار نمی‌شود. درباره «متهم ردیف دوم» بودن رضا پهلوی، نه داده تجربی ارائه می‌شود و نه زنجیره علّی روشن. در نتیجه، متن با یک حکم بزرگ شروع می‌کند اما زیرساخت نظری و تجربی لازم برای آن را فراهم نمی‌سازد. این شکاف میان ادعا و استدلال، اعتبار کل تحلیل را تضعیف می‌کند.
۲. دوگانگی و ناسازگاری در مفهوم مسئولیت
نویسنده می‌گوید جریان میانه‌رو: نه مشوق خشونت بوده، نه مجری آن بوده، نه از نظر حقوقی مسئول اصلی است، اما «به لحاظ اخلاقی» و «سیاسی» مسئول است.
اینجا چند اشکال وجود دارد: خلط مسئولیت پیشینی و پسینی: آیا جریان میانه باید پیش‌بینی می‌کرد که خشونت رخ خواهد داد؟ اگر بله، بر چه مبنایی؟ اگر نه، چگونه می‌توان آن را «مسئول» دانست؟
مغالطه نتیجه‌گرایی پسینی (Hindsight Bias): پس از وقوع بحران، تصمیم‌های گذشته «قابل پیش‌بینی» جلوه می‌کنند. متن از این خطا رنج می‌برد؛ یعنی نتیجه را مفروض گرفته و سپس گذشته را بر اساس آن داوری می‌کند. گسترش بی‌ضابطه مفهوم مسئولیت سیاسی: اگر هر نیرویی که نتوانسته بحران را مهار کند مسئول است، آنگاه تقریباً تمام نیروهای سیاسی مسئول‌اند. این تعریف آن‌قدر کش‌دار می‌شود که معنای تحلیلی خود را از دست می‌دهد.
۳. استفاده گزینشی از داده‌های انتخاباتی
مقایسه انتخابات ۱۳۹۶، ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳ به‌عنوان شاخص «افت اجتماعی» جریان اصلاح‌طلب ارائه می‌شود. اما: کاهش مشارکت می‌تواند ناشی از بی‌اعتمادی کلی به ساختار انتخابات باشد، نه فقط افت جریان میانه. حذف نامزدها و مهندسی انتخاباتی لحاظ نشده است. تفاوت شرایط ساختاری هر انتخابات نادیده گرفته شده است. استفاده از آمار بدون تحلیل زمینه نهادی، نمونه‌ای از ساده‌سازی علّی است. کاهش رأی لزوماً به معنای کاهش پایگاه اجتماعی واقعی نیست.
۴. ادعای مداخله اسرائیل بدون شواهد
عبارت «افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)» یکی از ضعیف‌ترین بخش‌های متن است. هیچ سند، داده، گزارش یا شاهد مستقلی ارائه نشده. یک ادعای سنگین امنیتی بدون استناد مطرح شده. این گزاره بیشتر به زبان گفتمان رسمی نزدیک است تا تحلیل دانشگاهی. در یک متن تحلیلی، چنین ادعایی یا باید مستند شود یا حذف گردد. در غیر این صورت، کل متن را از سطح تحلیل به سطح خطابه سیاسی تنزل می‌دهد.
۵. جانبداری پنهان در نسبت دادن تقصیر به رضا پهلوی
متن رضا پهلوی را «متهم ردیف دوم» معرفی می‌کند اما: هیچ تحلیل مشخصی از گفتار، فراخوان‌ها یا استراتژی او ارائه نمی‌دهد. نشان نمی‌دهد که چگونه رفتار او به‌طور مستقیم به خشونت انجامیده است. رابطه علی روشن میان کنش او و کشتارها ترسیم نشده است. در نتیجه، این حکم بیشتر برچسب‌گذاری سیاسی است تا استدلال تحلیلی.
۶. تحلیل اصلاح‌طلبان: دقیق اما ناقص
بخش مربوط به ضعف‌های درونی اصلاح‌طلبان، از همه بخش‌ها قوی‌تر است، اما همچنان مشکلاتی دارد: ساختار محدودکننده قدرت در جمهوری اسلامی به اندازه کافی در تحلیل وارد نشده است. نقش نهادهای انتصابی و محدودیت‌های ساختاری برای اصلاح‌طلبان کم‌رنگ شده. شکست استراتژیک با ناتوانی اخلاقی خلط شده است. متن عملاً فرض می‌گیرد که اصلاح‌طلبان «می‌توانستند» مانع بحران شوند. اما این فرض نیازمند اثبات است. آیا ابزار نهادی چنین مداخله‌ای در اختیار داشتند؟ این پرسش بی‌پاسخ می‌ماند.
۷. فقدان چارچوب نظری منسجم
متن فاقد یک چارچوب نظری مشخص است. نه از نظریه‌های: مسئولیت سیاسی، گذار دموکراتیک، رقابت در رژیم‌های هیبریدی، یا منطق کنش جمعی استفاده می‌کند. به همین دلیل تحلیل بیشتر توصیفی–هنجاری است تا نظری–تبیینی.
۸. نگاه بیش از حد نخبگانی (Elite-Centric Bias)
کل متن بحران دی ۱۴۰۴ را تقریباً به رقابت سه بازیگر فرو می‌کاهد: هسته سخت قدرت، جریان میانه، سلطنت‌طلبان. اما: نقش طبقات اجتماعی، بحران‌های اقتصادی، شکاف‌های نسلی، شبکه‌های اجتماعی، تحولات فرهنگی تقریباً غایب‌اند. این تقلیل بحران به سطح رقابت نخبگان، تصویر جامعه را ساده‌سازی می‌کند و پیچیدگی واقعی را حذف می‌نماید.
۹. زبان کیفرخواستی به جای زبان تحلیلی
استفاده از تعابیری مانند: «متهم ردیف دوم» «فعال نگه داشتن افراط هسته سخت» «جریان نیابتی اسرائیل» متن را از تحلیل آکادمیک به سمت ادبیات جدلی سوق می‌دهد. اگر هدف تحلیل است، باید از زبان داورانه فاصله گرفت و به زبان مفهومی و تحلیلی نزدیک شد. جمع‌بندی نهایی: متن چه می‌کند و چه نمی‌کند؟ این متن چه می‌کند؟ ضعف‌های درونی اصلاح‌طلبان را نسبتاً منظم فهرست می‌کند. بحران مشروعیت جریان میانه را توضیح می‌دهد. پراکندگی مواضع را به‌درستی نشان می‌دهد. اما چه نمی‌کند؟ چارچوب نظری روشن ارائه نمی‌دهد. رابطه علّی میان کنش بازیگران و خشونت را اثبات نمی‌کند. از داده‌های تجربی کافی استفاده نمی‌کند. میان مسئولیت اخلاقی، سیاسی و حقوقی تفکیک دقیق برقرار نمی‌کند. در نسبت دادن اتهام به رضا پهلوی استدلال ارائه نمی‌دهد.
حکم نهایی
این متن بیشتر یک بیانیه سیاسی تحلیلی‌شده است تا یک تحلیل دانشگاهی منسجم. ادعاهایش بزرگ‌تر از شواهدش است، داوری‌هایش جلوتر از استدلال‌هایش حرکت می‌کنند، و در نسبت دادن تقصیر به بازیگران، از استانداردهای روش‌شناختی فاصله می‌گیرد.
اگر قرار باشد به سطح یک تحلیل جدی ارتقا یابد، باید: چارچوب نظری روشن برای مفهوم مسئولیت ارائه کند. زنجیره علّی دقیق میان کنش بازیگران و خشونت ترسیم کند. داده‌های تجربی مستند وارد کند. از زبان کیفرخواستی فاصله بگیرد. نقش ساختارهای نهادی و اقتصادی را وارد تحلیل کند. در وضعیت فعلی، متن بیشتر یک مداخله سیاسی در منازعه گفتمانی است تا یک ارزیابی تحلیلی بی‌طرفانه.
علی مهدوی


■ من نظرم را در زیر نوشته قبلی شما نوشتم. پیداست نه نظر من تاثیری روی شما دارد نه نظر عزیزان دیگر که اعتراض داشتند. شما راه خود را میروید و مردم بپا خواسته ایران راه خود را خواهند رفت. امروز هم در دانشگاه امیرکبیر شعاری داده شد که روزی من مخالفش بودم ولی حالا به این نتیجه رسیدم که شعار برعلیه سه مفسد پر بیجا هم نیست. به امید رهایی مردم ایران و پیروزی این انقلاب ملی.
بابک خرمدین





نظر شما درباره این مقاله:







ماکیاولی و تقاضای کمک از قدرت بیگانه
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 20:24

ماکیاولی و تقاضای کمک از قدرت بیگانه


جمشید خون‌جوش

    اگر سازوکارهای قانونی برای حل اختلاف میان مردم و نخبگان وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل می‌شوند یا از قدرت‌های خارجی کمک خواهند خواست، و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری است.

پس از قتل‌عام مردم ایران به دست حکومت اسلامی در دی‌ماه ۱۴۰۴، خواسته دخالت بشردوستانه و یا نظامی خارجی از سوی بخش قابل توجهی از ایرانیان مطرح شده است، به‌طوری‌که آقای احمد زیدآبادی از آن به عنوان «تب جنگ» یاد کرده و در کانال تلگرامی خود نوشته است: «تب جنگ چنان بخشی از جامعه را فرا گرفته که هر لحظه آغاز آن را انتظار می‌کشند.»

این موضوع باعث بحث‌های پرمناقشه و داغی در زمینه موافقت یا مخالفت با چنین دخالت یا حمله‌ای گردیده و با افزایش احتمال آن، حتی داغ‌تر نیز شده است. هدف این نوشته رد یا توجیه درخواست کمک از قدرت خارجی نیست، بلکه با تکیه بر اندیشه سیاسی ماکیاولی، شناخت عواملی است که کشور و جامعه ما را به این نقطه پر از تنش و کشمکش رسانده است.

نیکولو ماکیاولی یکی از تأثیرگذارترین متفکرین تاریخ فلسفه سیاسی غرب و مؤلف کتاب معروف «شهریار» (The Prince) است که معمولاً به‌عنوان بنیان‌گذار «واقع‌گرایی سیاسی» (یعنی سیاست بر پایه «آنچه که هست» نه «آنچه که باید باشد») شناخته می‌شود.

او در این کتاب بر اساس «واقع‌گرایی سیاسی» توصیه‌هایی به حاکمان برای حفظ قدرت می‌کند؛ از جمله اولویت بقا و ثبات حکومت، آمادگی برای استفاده از زور، فریب یا خشونت در صورت ضرورت و جدایی اخلاق فردی از اخلاق سیاسی. در این چارچوب، او معتقد است که اگر حاکم نتواند هم محبوب و هم مقتدر باشد، باید مقتدر بماند حتی اگر به قیمت ترسیدن مردم از او باشد، اما بدون اینکه مورد نفرت قرار گیرد.

کلیسای آن زمان «شهریار» را در فهرست کتاب‌های ممنوعه قرار داد و اگرچه بسیاری آن را ترویج بی‌اخلاقی دانستند و امروزه واژه «ماکیاولیستی» در زبان عامیانه مترادف با فریبکاری و قدرت‌طلبی شده است، اما ماکیاولی نه «شیطان سیاست» بود و نه صرفاً مبلغ بی‌اخلاقی؛ او در واقع به‌جای بحث‌های اخلاقی و آرمانی، توصیف‌گر واقعیت قدرت بود و بدین مضمون برخی اندیشمندان معتقدند که ماکیاولی تنها واقعیت سیاست را بی‌پرده بیان کرده است.

کتاب «شهریار» آغازگر تفکیک سیاست از اخلاق دینی در اروپا بود و بر اندیشمندانی مانند هابز و حتی نظریه‌پردازان مدرن روابط بین‌الملل تأثیر گذاشت. اندیشه سیاسی ماکیاولی تا امروز نیز مورد بحث و گفتگو در محافل آکادمیک و دانشگاهی بوده و تزهای دکترای زیادی درباره آن نوشته شده است.

ماکیاولی علاوه بر «شهریار»، کتاب مهم دیگری دارد به‌نام «گفتارهایی در باب لیوی» (Discourses on Livy). همان‌طور که در بالا توضیح داده شد، موضوع کتاب «شهریار» حاکمیت فردی است و در آن توصیه‌هایی برای حفظ قدرت به حاکمان داده می‌شود، اما در کتاب سه جلدی «گفتارهایی در باب لیوی» ماکیاولی بر جمهوری تمرکز دارد. او در این اثر با الهام از نوشته‌های تیتوس لیوی (Titus Livius)، تاریخ‌نگار روم باستان که درباره تاریخ روم کتاب نوشته، به مباحثی چون سیاست، جمهوری‌خواهی، حکومت، آزادی، قدرت و قانون می‌پردازد. ماکیاولی ضمن تحلیل این موضوعات، به دفاع از حکومت جمهوری، مشارکت مردم، آزادی و ثبات جمعی بر اساس قانون و نهادهای پایدار، در برابر حکومت فردی می‌پردازد.

در این اثر، ماکیاولی به موضوع رجوع به قدرت بیگانه و تقاضای کمک نیز پرداخته است؛ به‌طور مشخص در فصول چهارم، هفتم و سی‌وچهارم جلد اول.

فصل چهارم بر ضرورت وجود مجاری قانونی برای تخلیه نارضایتی مردم تأکید کرده و حکم می‌کند: «کسانی که نزاع میان اشراف و مردم را نکوهش می‌کنند، در واقع همان چیزی را سرزنش می‌کنند که علت اصلی آزادی روم بود… زیرا از دل همین کشمکش‌ها، قوانینی پدید آمدند که حافظ آزادی بودند.» به عبارتی دیگر، اختلاف اگر نهادمند شود، مفید است.

در فصل هفتم خطر نبود سازوکار قانونی گوشزد می‌شود: «وقتی در یک جمهوری راه‌های قانونی برای تخلیه نارضایتی‌ها وجود نداشته باشند، مردم به راه‌های غیرقانونی روی می‌آورند، و بی‌تردید این، نتایج بسیار بدتری به بار می‌آورد.»

و سرانجام، فصل سی‌وچهارم به تقاضای مردم برای دخالت قدرت بیگانه اشاره دارد: «همواره چنین بوده است که وقتی شهروندان نتوانند در شهر خود به عدالت دست یابند، آن را از قدرت‌های بیرونی طلب می‌کنند؛ و این نشانه‌ای آشکار از فساد آن جمهوری است.» این گزاره بیان مستقیم این اندیشه است که یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است.

در یک جمع‌بندی از این سه گزاره:

۱- حل اختلاف و خشم میان مردم و نخبگان اگر کانال‌های نهادی و قانونی (مجالس، دادگاه‌ها، نمایندگان، تریبون‌ها) داشته باشد، به اصلاح سیاسی می‌انجامد؛
۲- اما اگر چنین سازوکارهایی وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل می‌شوند یا از قدرت‌های خارجی کمک خواهند خواست؛
۳- و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری/دولت است.

به‌طور مشخص، ماکیاولی می‌گوید وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی می‌کنند»، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است.

در کنتکست کتاب «گفتارهایی در باب لیوی»، «فضیلت مدنی» یعنی ترجیح دادن خیر عمومی بر منافع شخصی، مشارکت فعال در امور سیاسی، آمادگی برای دفاع از جمهوری و مسئولیت‌پذیری در برابر قانون. به مفهومی عام‌تر، شهروندان در یک جمهوری سالم باید شریک قدرت باشند، نه صرفاً تابع آن (*).

البته، ماکیاولی در فصل سی‌ونهم کتاب خود دست به ارزیابی از نتایج توسل به کمک قدرت خارجی نیز زده است. او معتقد است وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شوند، همیشه نتیجه فاجعه‌بار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیب‌پذیر می‌شود و حتی ممکن است آزادی‌اش را از دست بدهد.

در اینجا باید اضافه کرد که روابط بین‌الملل در چند قرن اخیر نسبت به زمان ماکیاولی (نیمه اول قرن ۱۶ میلادی) به‌طور بنیادین تغییر کرده است. در دوران معاصر، موارد چندی بوده‌اند که دخالت بشردوستانه و یا نظامی علیه حکام کشوری که در حق مردم خود دست به جنایت علیه بشریت زده‌اند، نه تنها به فاجعه منجر نشده، بلکه باعث آزادی مردم آن کشور نیز شده است. همچنین، چندین مورد نیز وجود دارند که نتایج فاجعه‌باری به بار آورده‌اند. در نتیجه، صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی به‌طور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.

به نظر نویسنده این سطور، اما مکانیزم‌هایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی می‌رسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند، آن‌طوری که در بالا توضیح داده شد، نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوسی نکرده‌اند.

———-
(*) توضیح: در اندیشه سیاسی ماکیاولی در کنتکست کتاب «شهریار» دو مفهوم کلیدی وجود دارد: فضیلت (virtue) به معنای کارآمدی در حفظ و گسترش قدرت است، نه لزوماً خوبی اخلاقی؛ و شانس یا بخت (fortune) به معنای تصادف و شرایط خارج از کنترل انسان است. این دو مفهوم در «شهریار» محور تحلیل ماکیاولی از قدرت و سیاست هستند و با مفهوم «فضیلت مدنی» در کتاب «گفتارهایی در باب لیوی» تفاوت بنیادین دارند. در «شهریار»، به عقیده ماکیاولی سیاستمدار موفق کسی است که با فضیلت خود، شانس را مهار یا از آن بهره‌برداری کند.


نظر خوانندگان:


■ آقای خوش‌جوش گرامی، مقاله شما به موقع، روشنگر و به نوعی پاسخ به پرسش پرمناقشه امروز جامعه‌ای مستاصل و فاقد چشم اندازی روشن است. جامعه‌ای به مصداق دقیق حکم ماکیاولی: «وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی می‌کنند، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است» و در حکمی دیگر: «وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شوند، همیشه نتیجه فاجعه‌بار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیب‌پذیر می‌شود و حتی ممکن است آزادی‌اش را از دست بدهد.»
اما با شما هم موافقم که: «صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی به‌طور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.» و با قبول این مورد مشخص من به آینده ایران به ویژه با مشاهده سلحشوران بی‌سلاح میهن مان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند، خوش‌بینم. ببینیم.
سعید سلامی


■ جناب خون جوش گرامی، درود بر شما. نوشتاری منطقی و به هنگام است، و من چیزهای ارزشمندی از آن آموختم.
با سپاس. بهرام خراسانی. یکم اسفند ۱۴۰۴


■ آقای خوش‌جوش گرامی. از نکات مثبت شروع کنم: شما تفکر ماکیاولی را بسیار خوب در مقاله‌ای کوتاه بیان کرده‌اید و اینکه به درستی، (بر خلاف تصور رایج و عامیانه)، ماکیاولی “توصیف‌گر واقعیت قدرت” بود. این نیز بسیار بجا و صحیح است که “یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است”.
نکات منفی را من اول در عنوان مقاله می‌بینم. اذعان دارم که این امر به سلیقه مربوط است نه به اصول. با توجه به همان تصور رایج و عامیانه در مورد ماکیاولی، عنوان مقاله با توجه به شرایط امروز ایران، کمی نامتناسب است. امیدوارم اشتباه کرده باشم. نکته منفی دیگر اینکه، شما در آخر مقاله، نظر منفی خود را در راستای نظر ماکیاولی، مبنی بر اینکه دخالت قدرت بیگانه “همیشه نتیجه فاجعه‌بار است” بدون توضیحی حتی مختصر رها کرده‌اید. اتفاقا این مسئله بسیار مهم است که در دوران ما با توجه به سلاح‌های بسیار پیشرفته و تکنولوژی اطلاعات برای مقابله با مردم، آیا شانس مردم بی‌سلاح در برابر یک حکومت استبدادی و ایدئولوژیک و “آخرالزمانی” چقدر است؟ چرا شرایط نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوس نکرده است؟ آیا قدرت عظیم ارتباطات و تبلیغات را دست‌کم نمی‌گیرید؟ در کشتار اخیر، حکومت با یک ضربه، بزرگترین سلاح مردم را که ارتباطات بود فلج کرد!
با احترام فراوان. رضا قنبری. آلمان


■ درود گرم بر شما آقای سلامی گرامی، و با سپاس فراوان بابت محبت و حسن نظر شما در باره نوشته اینجانب!
همچون شما، من هم یک خوشبینی تاریخی درباره آینده ایران عزیزمان دارم، در عین نگرانی درباره وقایع مهیبی که می‌توانند در روند گذار از این حکومت دیو صفت و آدمخوار بر سر مردم کشور ما حادث شوند. با سر تعظیمی فرو آمده در برابر «سلحشوران بی‌سلاح میهن‌مان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند».
با احترام جمشید خون‌جوش


■ درودی گرم بر شما آقای خراسانی عزیز، و با سپاس فراوان بابت محبت و حسن نظر شما در باره نوشته اینجانب!
با احترام جمشید خون‌جوش


■ آقای خون جوش ارجمند
از نوشتهء شما بهره بردم. به ویژه نتیجه‌گیری در مورد دخالت بشردوستانه را روشنگر دانستم. در شرایط امروزِ ما اگر درخواست برای دخالت بشردوستانه با پناه بردن به بیگانگان یکی انگاشته شود، تاریخ را به پیش از جنگ جهانی دوم رجعت نداده‌ایم؟ در طول جنگ جهانی دوم، پس از افشای وجود اتاق‌های گاز و کوره‌های آدم‌سوزی، بسیاری از مبارزان ضدنازی و بسیاری از متفکران و دانشمندان یهودی از متفقین درخواست کردند که کوره‌های آدم‌سوزی را منفجر کنند. این کار نشد تا روزهای آخر جنگ و اگر می‌شد، جان میلیون‌ها نفر از دودکش ها به آسمان نمی‌رفت.
حکومتی هست که جان مردم خود را صدهزار نفری می‌گیرد و با موشک‌ها و بمب‌های اتمش کل یک منطقه را می‌تواند به نابودی بکشاند و آنها نیز بشر هستند. آیا این مورد کاملی برای مشروعیت دخالت بشردوستانه نیست؟
ما باید در برابر روایت جعلی “جنگ میهنی” بایستیم و گفتمان و درخواست دخالت بشردوستانه را به گونه‌ای بپرورانیم که فعالانه آسیب به مردم به پا خواستهء سوگ دیده و زیرساخت‌های زندگی مدنی میهن‌مان را به حداقل ممکن برسانیم. زمانه هم با چنین رویکردی همراه است، زیرا دولت پرزیدنت ترامپ با حکومت ایران طرف است و نه کشور و مردم و حاکمیت ملی بر آن؛ و بارها بر آن تأکید کرده است.
نوشتهء شما را مقدمه‌ای بر چنین گفتمانی برای درخواست حدود دخالت بشردوستانه می‌دانم. امیدوارم دیر نشده باشد و نیروهای ملی تعلل نکنند و بتوانند بر جریان رویدادها تأثیر بگذارند؛ وگرنه بدترین حالت‌ها محتمل می‌شوند: یا ایران به ویرانی می‌افتد یا داستان تلخ نزدن کوره‌های آدم‌سوزی تا روزهای پایانی جنگ دوم جهانی می‌تواند به گونه‌ای دیگر پیش بیاید.
با احترام، دقیقیان


■ با سپاس فراوان از آقای خون‌جوش در مورد این نوشتار روشنگرشان.
پرسشی که برای من باقی مانده است معطوف است به موردهای مثبت از دخالت بشردوستانه که شما اشاره کرده‌اید. ممنون خواهم شد اگر این موردها را در دوران ما و پیرامون آن برشمرید- چه دخالت‌هائی که بر مبنای دخالت بشردوستانه در چارچوب R2P صورت گرفته باشند چه دلبخواه چنین تعریف شده باشند.
بهروز بیات


■ با درود آقای قنبری عزیز،
سپاس فراوان بابت کامنت شما بر نوشته اینجانب و نکات مثبت و منفی که در آن بر شمرده‌اید. بحث درباره آنها قطعا به روشنتر شدن موضوع کمک خواهد کرد.
قبل از هر چیز، لازم میدانم توضيح دهم که چرا این موضوع را انتخاب کردم. من با مشاهده خواسته‌ هم‌ميهنان فراوانی که از درون ایران در حمایت از دخالت نیروهای خارجی جهت برکناری حکومت اسلامی مطرح شده بود، با وجود همه خطراتی که چنین دخالتی می‌تواند برای آنها داشته باشد و داوری‌های منفی و متکبرانه افرادی همه‌چیز دان و نشسته در برج‌عاج درباره این خواسته، تصمیم گرفتم تا نشان دهم که این موضوعی جدید در تاریخ بشریت نیست و دلایل جدی و متقنی برای آن وجود دارد. و این دلیل چیزی نیست جز حکومتی بنام جمهوری اسلامی با یک ایدئولوژی آخرالزمانی.
در رابطه با تیتر مقاله: تلاشم در انتخاب تیتر این بود، تا آنجا که ممکن است “خنثی” باشد، بدون هرگونه جهت‌گیری خاص درباب موضوع مورد بحث. علاوه بر این، تیتر را با فهم متعارف خودم از ماکیاولی و نه “تصور رایج و عامیانه” درباره او انتخاب کردم و درکم این بود که خوانندگان نیز از همین زاویه به آن نگاه خواهند کرد.
در رابطه با موضوع دیگری که مطرح کردید: فکر میکنم که اینجا یک سوءتفاهم وجود دارد، زیرا من ضمن بیان نظر ماکیاولی مبنی بر “فاجعه‌بار بودن دخالت خارجی”، اضافه کردم که این گزاره در دوران معاصر و بر اساس تجارب تاریخی جدید، مشروط می‌باشد و نمیتوان در اینباره یک حکم کلی صادر کرد: هم موارد مثبت و هم موارد منفی وجود داشته‌اند و باید هر موردی را به طور مشخص ارزیابی کرد. آن‌چیزی که نسبت به دوره ماکیاولی تغییر نکرده، عواملی هستند که مردم را به سمت توسل به نیروی خارجی می‌رانند: حکومت ستمگر، سرکوبگر و زبان‌نفهم. ویژه‌گی‌هایی که درباره حکومت اسلامی ایران کاملا صدق میکنند.
من به عمد نظر شخصی خودم را مطرح نکردم، زیراکه در این زمینه واقعا دچار یک پارادوکس هستم. از یکسو، همانطور که شما نیز اشاره کرده‌اید، معتقدم که مردم بی سلاح و بی‌دفاع ایران در برابر هیولای حاکمی که مجهز به پیشرفته‌ترین سلاح سرکوب و تکنولوژی اطلاعاتی برای مقابله با مردم است و حدو مرزی نیز در جنایت و توحش نمی‌شناسد، تقریبا هیچ شانسی جهت مقابله ندارند و از سوی دیگر با توجه به نبود یک اپوزیسیون متشکل که در صورت سرنگونی حکومت توان اداره کشور را داشته باشد، با وجود آرزوی تک‌تک سلولهایم برای خلع ید از این حکومت، از فروپاشی کشور و هرج‌ومرج در آن واهمه عظیمی دارم. هر فردی، چه موافق دخالت خارجی چه مخالف آن، اگر ادعا کند که دچار چنین پارادوکسی نیست، به نظر من یا دروغ میگوید یا دچار تکبر و نخوت توام با حماقت است.
با احترام جمشید خون‌جوش


■ آقای خون‌جوش عزیز، ممنونم بابت پاسخ روشن شما. شما از عبارت “مکانیزم‌هایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی می‌رسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند” استفاده کرده بود. اشتباه از من بود که به کلمه “مکانیزم” توجه کافی نکردم. در مورد دو جمله آخر کامنت شما، کاملأ صحیح می‌فرمایید. من هم این واهمه و تردیدها را دارم. اما در مجموع، تا این تاریخ، روند امور را مثبت می‌بینم و به آینده این فاز از مبارزه ایرانیان (چه داخل، چه خارج) چه با کمک خارجی، چه بدون آن، خوشبین هستم. می‌دانیم که تصمیم نگرفتن نیز، نوعی تصمیم‌گیری است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ با درود آقای بیات عزیز،
دخالت بشر دوستانه در چارچوب R2P مفهوم جدیدی است که کمی بیش از بیست سال پیش (در سال ۲۰۰۵) بعد از ناتوانی جامعه جهانی در جلوگیری از نسل کشی مردم رواندا در سال ۱۹۹۴ و مسلمانان بوسنی در سربرنیتسا بین سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ از سوی سازمان ملل متحد خلق شد تا در آینده چنین وقایعی رخ ندهند. اما بحث مورد نظر در اینجا و تقاضای کمکی که بخشی از ایرانیان مطرح میکنند لزوما در این چارچوب نمی‌گنجید (اگرچه از سوی برخی چهره‌های شناخته شده ایرانی مطرح شده است)، زیراکه بوجود آوردن یک اجماع در ارگانهای مربوطه سازمان ملل متحد، بویژه در شرایط ژئوپولیتیکی کنونی، تقریبا محال است. آنچه که من به عنوان نمونه مثبت از آن نام میبرم مداخله ناتو در بوسنی و هرزگوین در خلال جنگ بوسنی در ماه‌های اوت و سپتامبر ۱۹۹۵ (با مجوز سازمان ملل متحد) است، که به قرارداد ترک مخاصمه دیتون و پایان جنگ بوسنی منجر شد. بمباران یوگوسلاوی در جریان استقلال کوزوو در سال ۱۹۹۹ از سوی ناتو (بدون مجوز سازمان ملل متحد) را نیز تعداد زیادی در این چارچوب ارزیابی می‌کنند. اگرچه این مورد سایه روشن‌‌های بیشتری دارد که من در اینجا وارد آنها نمیشوم، اما معتقدم که سرسختی میلوسویچ عامل اصلی این بمبارانها بود و سرنگونی او یک سال بعد و راحت شدن صربها از شر او نیز محصول شکستش در کوزوو بود. 
یک نمونه دیگر به نظر من، دخالت ویتنام در کامبوج تحت حکومت پل‌پوت در دسامبر ۱۹۷۸ است که طی آن کل کامبوج اشغال شد، حزب کمونیست  آن از قدرت برکنار شد و نسل‌کشی پل‌پوتی خاتمه یافت. اگرچه باید اضافه کرد که چین (بدلیل حمایت آن از رژیم پل‌پوت) و آمریکا (بدلایل ژئوپولیتیکی محض) با رسوایی‌ و بی‌شرمی غیرقابل تصوری مخالف این کار ویتنام بودند. برخی حتی اشغال آلمان نازی و ایتالیای فاشیستی و آزادی فرانسه، بلژیک، هلند و .... توسط ارتش متفقین را نیز از این نوع ارزیابی می‌کنند، اگرچه اینها به نظر در مقایسه با بوسنی (و کوزوو) و کامبوج مواردی کاملا متفاوت هستند.
با احترام، جمشید خون‌جوش


■ با درودهای گرم خانم دقیقیان عزیز،
سپاس فراوان بابت حسن نظر شما درباره نوشته اینجانب و برای کامنت و نظرات مطرح شده از سوی شما.
با ارزیابی‌تان درباره کم کاری متفقین در حین جنگ جهانی دوم در زمینه حفاظت از جان یهودیان فراوان موافقم و آرزو می‌کنم که در باره ایران چنین اشتباهاتی رخ ندهند.
اما آنچه که به شرایط کنونی ایران مربوط می‌شود، برای من هنوز مشخص نیست که رئیس جمهور آمریکا چه هدفی را دنبال می‌کند: سرنگونی حکومت ایران - با کدام آلترناتیو جانشینی- یا یافتن جریانی از درون حکومت مستقر که آماده همکاری با او باشد - مدل به اصطلاح ونزوئلایی که معلوم نیست در شرایط ایران اصولا قابل پیاده کردن باشد. در نتیجه، او در هر دو شق با چالش‌‌های جدی روبروست. امیدوارم که او به ضرر مردم ایران دست به معامله نزند و اوضاع کشورمان ختم به خیر شود.
با احترام جمشید خون‌جوش





نظر شما درباره این مقاله:







حکمرانی در عصر هوش مصنوعی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 18:15

حکمرانی در عصر هوش مصنوعی


کمال آذری

حکمرانی جامعه‌محور، خودحکمرانی محلی، هویت مجازی و شکوفایی انسانی در عصر هوش مصنوعی

چکیده

جوامع انسانی دگرگونی‌ای تاریخی را تجربه می‌کنند که در آن فناوری‌های دیجیتال هوشیاری جمعی را گسترش می‌دهند، و در عین حال بنیان‌های جغرافیایی و رابطه‌ایِ پشتیبانِ حیات جمعی را متلاشی می‌کنند.

جوامع مبتنی بر هویت مجازی به افراد اجازه می‌دهند پیوندهایی عاطفی فراتر از قاره‌ها برقرار کنند، اما این پیوندها نمی‌توانند جایگزین همکاری متجسد (واقعی)[۱] برای بقا، مراقبت، تاب‌آوری اقتصادی و حفاظت جمعی باشند. در همین حال، هوش مصنوعی و اتوماسیون ساختارهای اقتصادیِ مبتنی بر کار مزدی[۲] را، که از دولت‌های رفاهِ قرن‌بیستمی حمایت می‌کردند، در هم می‌شکنند. جمعیت‌های سال‌خورده فشارهای مالی را تشدید می‌کنند، و دولت‌های ملّی روزبه‌روز در قبال تأمین حمایت‌های اجتماعیِ وعده‌داده‌شده ناتوان‌تر می‌شوند. نتیجه اینکه شکافی میان حس تعلق نمادین و امنیت مادی ایجاد می‌شود؛ شکافی که به بی‌ثباتی در مشارکت دموکراتیک، حیات اقتصادی و سلامت روان دامن می‌زند. این رساله استدلال می‌کند که تنها پاسخِ مؤثر به این فشارهای ساختاری، گذار به خودحکمرانی جامعه‌محور است؛ نظامی که بر واحدهای انسانی متشکل از جوامع پایه[۳] ده‌هزارنفری، فدراسیون‌های مراقبتی[۴] پنجاه‌هزارنفری، و کانتون‌های خودمختار[۵] دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری مبتنی است. این مدل با یافته‌های انسان‌شناسی تکاملی، روان‌شناسی شناختی، نظریه نیازهای انسانی، شواهد جامعه‌شناختی، نظریه سیاسی، رفتار اقتصادی، حفاظت جمعی، و اصول اخلاقی مِهر[۶] هم‌راستاست. این طرح در واقع نقشه‌ای منسجم و پایدار برای سازمان‌دهی مجددِ جوامع پیشرفته ارائه می‌دهد؛ در قالب ساختارهایی که می‌توانند در عصر هوش مصنوعی، معنا، مراقبت، حفاظت و پویاییِ دموکراتیک را فراهم آورند.

مقدمه

انسان درحال ورود به دوره‌ای تاریخی است که در آن ساختارهای سنتیِ هویت، تعلق جمعی و حیات سیاسی، دیگر همچون گذشته‌ها عمل نمی‌کنند. فناوری‌های دیجیتال شبکه‌هایی جهانی از پیوندهای نمادین می‌سازند؛ شبکه‌هایی که در آن‌ها افراد خود را متعلق به جوامع دورافتاده مبتنی بر علایق مشترک، ایدئولوژی یا هویت می‌بینند.[۱] این شبکه‌ها تخیل انسان را دگرگون می‌کنند، و مرزهای تجربه فردی را گسترش می‌دهند، اما در عین حال پیوندهای محلیِ تأمین‌کننده مراقبت، اعتماد، ثبات و مسئولیت جمعی را تضعیف می‌کنند و از هم می‌پاشند. افراد روزبه‌روز بیشتر در فضای عمومیِ دیجیتال مشارکت می‌کنند، اما جهان اجتماعیِ پیشین را، که روزگاری حمایت و حفاظت متقابل ارائه می‌دادند، از دست می‌دهند. هوش مصنوعی، اتوماسیون و سرمایه‌داریِ پلتفرمی[۷] هم بنیان‌های حیات اقتصادی را از بیخ‌وبن تغییر می‌دهند.

اشتغال ناپایدار می‌شود، کار مزدی کم‌کم از مرکزیت تولید کنار می‌رود، و نظام‌های مالیاتی ملّی در تأمین دولت‌های رفاه گسترده، که برای عصری دیگر طراحی شده بودند، درمی‌مانند.[۲] بی‌ثباتیِ حاصل موقتی نیست، بلکه ساختاری است، و همه ساحت‌های زندگی اجتماعی، از جمله خانواده، آموزش، مشارکت سیاسی، سلامت روان و فرصت‌های اقتصادی را در بر می‌گیرد.

بنابراین، جوامع مدرن با تناقضی عمیق روبه‌رو هستند. افراد به اطلاعات، شبکه‌های جهانی و حس تعلق نمادین در مقیاسی بی‌سابقه دسترسی دارند، اما روزبه‌روز منزوی‌تر، مضطرب‌تر و از شکل‌های معنادارِ حیات جمعی دورتر می‌شوند. البته نظام‌های سیاسی ملّی عظیم، متمرکز و پُرهزینه هستند، اما توانایی‌شان برای تأمین مراقبت، امنیت و انسجام اجتماعی که برای آن ساخته شده بودند، مدام کاهش می‌یابد. نظام‌های اقتصادی ثروت‌هایی هنگفت می‌آفرینند، اما میلیون‌ها نفر گرفتار ناامنی و آوارگی می‌شوند. پیشرفت فناوری شتاب می‌گیرد، اما نهادهای اجتماعی و سیاسی در تطبیق با آن دچار مشکل هستند.

این رساله استدلال می‌کند که راه‌حل این تناقض، بازسازی جامعه بر پایه جوامع هم‌اندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند مراقبت واقعی و مشارکت معنادار را تأمین کنند. جوامع پایه حدوداً ده‌هزارنفری می‌توانند زندگی روزمره را سامان و ثبات بدهند، کمک متقابل را تقویت کنند و بنیان‌های رابطه‌ایِ شکوفایی انسانی را احیا نمایند. فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری قادرند خدمات تخصصی را هماهنگ کنند، منابع را توزیع نمایند و به چالش‌های پیچیده پاسخ بدهند. کانتون‌های دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری می‌توانند به‌عنوان واحدهای سیاسی خودمختار عمل کنند، و تعادل میان پاسخ‌گویی محلی و ظرفیت منطقه‌ای را برقرار نمایند. این نظام تودرتو با معماری شناختی، عاطفی و اجتماعیِ گونه انسان هم‌خوانی دارد، و به چالش‌های ناشی از هوش مصنوعی، دگرگونی‌های جمعیتی، بی‌ثباتی زیست‌محیطی و تحولات اقتصادی پاسخی مؤثر می‌دهد.

این مدل پیشنهادی بر هشت دسته تحلیلی استوار است که در کنار هم بنیانی میان‌رشته‌ای برای حکمرانی جامعه‌محور فراهم می‌کنند. این دسته‌ها عبارت‌اند از:

• انسان‌شناسی تکاملی،
• روان‌شناسی شناختی و اجتماعی،
• نظریه نیازهای انسانی،
• جامعه‌شناسی هم‌بستگی،
• نظریه سیاسی،
• کارآفرینی و رفتار اقتصادی،
• حفاظت جمعی، و
• اخلاق مهر.

هریک از این دسته‌ها بُعدی متفاوت از بحران کنونی را توضیح می‌دهد، و منطق بازگشت به نظام‌های جامعه‌محور را روشن می‌سازد. این هشت دسته در مجموع چهارچوبی منسجم شکل می‌دهند برای فهم اینکه چرا هویت مجازی نمی‌تواند جایگزین جامعه متجسد و واقعی شود، چرا دولت‌های رفاه ملّی درحال فروپاشی هستند، و چرا شکوفایی انسانی در قرن بیست‌ویکم نقشه تمدنیِ نوینی می‌خواهد که ریشه در جامعه، عمل متقابل و کرامت انسانی داشته باشد.

بررسی ادبیات

دگرگونیِ مفهوم جامعه در عصر دیجیتال به یکی از دغدغه‌های اصلی در انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، نظریه سیاسی و مطالعات فناوری تبدیل شده است. پژوهشگران این رشته‌ها همگی تأکید می‌کنند اگرچه جوامع هویتیِ مجازی دامنه تعلق انسانی را به‌شدت گسترش داده‌اند، اما در عین حال نمی‌توانند جایگزین جوامع واقعی و ریشه‌دار شوند؛ جوامعی که وظیفه بقا، حفاظت و مراقبت متقابل را در طول تاریخ برعهده داشته‌اند. شبکه‌های دیجیتال شیوه خودفهمی افراد را از نو سازمان‌دهی کرده‌اند، اما بنیان‌های تکاملیِ زندگی اجتماعی انسان همچنان به نزدیکی جسمانی، محیط مشترک و تعهدات رابطه‌ای گره خورده است. این بررسی ادبیات با تلفیق مهم‌ترین مناقشات چند رشته، پایه‌ای علمی برای این ادعا شکل می‌دهد که آینده جوامع پیشرفته ناگزیر باید به‌سوی بازگشت به خودحکمرانی جامعه‌محور حرکت کند، به‌ویژه وقتی هوش مصنوعی و اتوماسیون توان مالی و مدیریتی دولت‌های رفاه متمرکز را تضعیف می‌کنند.

مفهوم عمومی‌های شبکه‌ای[۸] از دانا بوید محیط‌های واسطه‌شده دیجیتال را توصیف می‌کند که در آن‌ها شکل‌گیری هویت و تعامل اجتماعی فراتر از مرزهای جغرافیایی رخ می‌دهد.[۳] این محیط‌ها حس تعلق نمادین، سرمایه‌گذاری عاطفی شدید و نزدیکیِ غیرجغرافیایی را تقویت می‌کنند. مانوئل کاستلز نیز استدلال می‌کند که شبکه‌های دیجیتال فضاهای خودمختار ارتباطی می‌سازند که تعلق اجتماعی را حول جریان اطلاعات و معانی مشترک بازسازی می‌کنند، نه حول جامعه فیزیکی.[۴] در این مدل، افراد عمدتاً از طریق روایت‌ها، تصاویر و تعاملات الگوریتمیِ فراسرزمینی به هم می‌پیوندند. پژوهش رابرت پاتنم حاکی از فروپاشیِ شکل‌های سنتی حیات مدنی است.[۵] یافته‌های از کاهش چشمگیر مشارکت در انجمن‌های محلی و در نتیجه کاهش سرمایه‌ای اجتماعی را به تصویر می‌کشند که روزگاری اعتماد و همکاری در سطح محله را ممکن می‌ساخت. شوشانا زوبوف با تحلیل سرمایه‌داری نظارتی[۹] نشان می‌دهد که پلتفرم‌های دیجیتال از طریق مکانیسم‌های تجاری، افراد را از حیات مدنی محلی دور کرده‌اند، و به‌سوی بازارهای جهانی توجه[۱۰] سوق می‌دهند.[۶]

انسان‌شناسی شواهدی محکم ارائه می‌دهد مبنی بر اینکه اجتماعی‌بودنِ انسان در جوامع واقعیِ شکل‌گرفته بر پایه خویشاوندی، همکاری و محیط مشترک تکامل یافته است. سارا هردی می‌گوید نوزادان تنها به کمک پرورش جمعیِ چندخانواری و چندنسلی زنده مانده‌اند.[۷] مایکل گورون و کیم هیل استدلال می‌کنند که شکار جمعی و تقسیم غذا جوامع انسانی را طوری شکل داده‌اند که نیازمند نزدیکی جسمانی و وابستگی متقابل است، نه تعاملات نمادین یا مجازی.[۸] این یافته‌ها حاکی از آن هستند که هرچند جوامع مبتنی بر هویت دیجیتال می‌توانند سرشار از هوشیاری و آگاهی شوند، اما قادر به بازتولید کارکردهای بقاییِ ذاتی گروه‌های اجتماعی واقعی نیستند. پژوهش رابین دانبار بر پایه فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که انسان روابط اجتماعی پایدارش را فقط تا حدود ۱۵۰ نفر می‌تواند حفظ کند، و گروه‌های هویتی منسجم به‌ندرت از پنج‌هزار تا بیست‌هزار نفر فراتر می‌روند.[۹][۱۰] این یافته‌ها پایه تجربیِ محکمی فراهم می‌کنند برای این استدلال که سازمان‌دهی سیاسیِ جامعه‌محور باید بر واحدهای تعاملیِ هم‌اندازه با مقیاس انسانی استوار باشد؛ واحدهایی به‌مراتب کوچک‌تر از اندازه دولت‌–ملت‌های[۱۱] مدرن.

پژوهش‌های روان‌شناختی این نتیجه را تعمیق می‌کنند. سلسله‌مراتب نیازهای مازلو روشن می‌سازد که افراد پیش از دستیابی به تعلق، حرمت نفس یا خودشکوفایی، باید نیازهای فیزیولوژیک و ایمنیِ خود را تأمین کنند.[۱۱] جوامع مجازی شاید نیازهای نمادین هویت و بازشناسی را برآورده کنند، اما نمی‌توانند حفاظت جسمانی، سرپناه، امنیت غذایی یا مراقبت اضطراری ارائه بدهند. شری تِرکل نشان می‌دهد که ارتباطات دیجیتال به شکل‌گیری هویت‌های تکه‌تکه منجر می‌شود، زیرا افراد مدام میان شخصیت‌های آنلاین متعدد جابه‌جا می‌شوند.[۱۲] بدون وجود جوامع واقعیِ پایدار برای زمین‌گیری این هویت‌ها، اضطراب، تنهایی و بی‌ثباتی عاطفی افزایش می‌یابد. پژوهش‌های مربوط به شکل‌گیری اعتماد نیز تأیید می‌کنند که تنظیم عواطف به حالت‌های چهره، تُنِ صدا، حضور جسمانی و آیین‌های مشترک وابسته است؛ هیچ‌کدام از این‌ها در ارتباطات دیجیتال به‌طور کامل بازتولید نمی‌شوند.[۱۳]

ادبیات جامعه‌شناختی نیز تضعیف ساختارهای هم‌بستگی محلی را برجسته می‌کند. تمایز فردیناند تونیس میان گماین‌شافت[۱۲] (جامعه صمیمی و ارگانیک) و گزل‌شافت[۱۳] (جامعه قراردادی و بی‌اسم‌ورسم) ابزار مفهومی مفیدی برای فهم جابه‌جایی ناشی از شبکه‌های دیجیتال است.[۱۴] رسانه‌های اجتماعی با ترویج تعاملات نمادینِ فاقد عمق و تعهد گماین‌شافت، گزل‌شافت را تشدید می‌کنند. رابرت سمپسون در پژوهش‌هایش درباره کارایی جمعی نشان می‌دهد که اعتماد محله‌ای و تمایل متقابل به مداخله برای خیر همگانی با ایمنی، سلامت و رفاه کودکان هم‌بستگی قوی دارد.[۱۵] جوامع مجازی نمی‌توانند این شکل از همکاری محلی را جایگزین کنند. مفهوم فرامکانیتِ[۱۴] آرجون آپادورای به افرادی اشاره دارد که هویتشان تحت تأثیر جریان‌های فرهنگی جهانی شکل می‌گیرد، درحالی‌که زندگی جسمانی‌شان در محیط‌های محلی تضعیف‌شده یا تکه‌تکه باقی می‌ماند.[۱۶]

نظریه سیاسی و ادبیات حکمرانی فشارهایی ساختاری را به تصویر می‌کشد که دولت‌های رفاه متمرکز را روزبه‌روز ناپایدارتر می‌سازند. ساسکیا ساسن و پیتر تیلور این‌طور استدلال می‌کنند که جهانی‌سازی و جابه‌جایی جمعیت، ظرفیت مالی و مدیریتی دولت‌–ملت‌ها را فرسوده، و امکان ارائه مراقبت همگانی را محدود کرده است.[۱۷] پژوهش الینور اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی نشان می‌دهد که جوامع پیچیده زمانی کارآمدتر هستند که واحدهای کوچک و هم‌پوشان منابع و مسئولیت‌های محلی را مدیریت نمایند.[۱۸] اثر او بیانگر آن است که آینده سازمان‌دهی سیاسی باید به‌سوی جوامع خودمختار کوچک‌تر حرکت کند، نه بوروکراسی‌های عظیم متمرکز. اولریش بک و یورگن هابرماس مدل‌های سیاسی پساملی را پیشنهاد می‌کنند که بر لایه‌های متعدد حکمرانی، از ساختارهای تنظیمی جهانی تا جوامع محلی توانمندشده، استوار است. چنین چشم‌اندازی تأیید می‌کند که در عصر هوش مصنوعی و پیوندهای جهانی، خودحکمرانی جامعه‌محور برای تداوم مراقبت، هم‌بستگی و مشارکت دموکراتیک ضروری خواهد بود.

هشت دسته تحلیلی
چهارچوبی یکپارچه برای فهم جامعه، هویت، حکمرانی و شکوفایی انسانی

دگرگونی از جوامع جغرافیایی به جوامع هویتیِ مجازی مستلزم برخورداری از چهارچوبی چندلایه است که انسان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، نظریه سیاسی، اقتصاد و اخلاق فرهنگی را در بر بگیرد. هشت دسته تحلیلیِ ارائه‌شده در این رساله، داربست مفهومیِ اصلی را می‌سازند تا روشن شود چرا جوامع مجازی نمی‌توانند جای جوامع محلیِ واقعی و فیزیکی را در تأمین بقا، حفاظت، مراقبت و حکمرانی معنادار بگیرند. هر دسته بُعدی متمایز از زندگی اجتماعی انسان را نشان می‌دهد، اما همه آن‌ها در نظامی منسجم در هم تنیده می‌شوند. این هشت دسته در مجموع می‌گویند جوامع پسامدرن ناگزیر هستند زندگی سیاسی و اجتماعی خود را در مواجهه با هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولت‌های رفاه متمرکز[۱۵]، حول خودحکمرانی جامعه‌محور[۱۶] بازسازی کنند.

۱. انسان‌شناسی تکاملی
انسان در گروه‌های کوچک و به‌هم وابسته تکامل یافته است؛ گروه‌هایی که بقایشان به همکاری، خویشاوندی و کار مشترک گره خورده بود. شواهد باستان‌شناختی و انسان‌شناختی نشان می‌دهند انسان‌های اولیه در دسته‌ها و روستاهایی زندگی می‌کردند که حفاظت متقابل، تولید غذای جمعی و مراقبت چندنسلی را ممکن می‌ساختند.[۱۹] تشکیل این سازوکارها اختیاری نبود، بلکه برای بقا ضرورت داشتند. آن ویژگی‌هایی که جوامع اولیه انسانی را شکل دادند، یعنی تقسیم ریسک، تأمین جمعی و عمل متقابلِ عاطفی، هنوز در ذات انسان باقی است. جوامع محلیِ قوی نه صرفاً ترجیح فرهنگی، بلکه بخشی از تاریخ تکاملی گونه ما هستند. جوامع مجازی، هرچند از نظر روان‌شناختی قدرتمند به شمار می‌روند، اما نمی‌توانند چنین کارکردهایی داشته باشند، زیرا نه همکاری واقعی ارائه می‌دهند، و نه محیط زیست‌بومیِ مشترک دارند. تاریخ تکاملی نشان می‌دهد که بقا به شبکه‌های محلی و همکاری جسمانی وابسته است؛ چیزی که شبکه‌های دیجیتال از جایگزینیشان عاجز هستند.

۲. روان‌شناسی شناختی و اجتماعی
شناخت انسانی برای مدیریت روابط اجتماعی در محدوده طبیعی تکامل یافته است. فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که هر فردی فقط با تعدادی محدود می‌تواند رابطه پایدار داشته باشد.[۲۰] رسانه‌های اجتماعی این محدودیت طبیعی را درهم می‌شکنند و فرد را در معرض هزاران تعامل نمادین قرار می‌دهند؛ تعاملاتی که حس تعلق می‌آورند، اما اعتماد، تنظیم عواطف و مسئولیت متقابلِ ناشی از مواجهه رودررو را پدید نمی‌آورند. شکل‌گیری اعتماد به نشانه‌های ظریف چهره، تُنِ صدا، آیین‌های مشترک و حضور جسمانی وابسته است.[۲۱] جوامع مجازی این نشانه‌ها را تولید نمی‌کنند و در نتیجه نمی‌توانند ثبات روان‌شناختی و مسئولیت متقابلی را که جوامع فیزیکی تأمین می‌کنند، به وجود بیاورند. این ناهم‌خوانی به هویت تکه‌تکه، بی‌ثباتی عاطفی و کاهش تاب‌آوری روانی می‌انجامد. محدودیت‌های شناختی به‌وضوح نشان می‌دهند که رسانه‌های اجتماعی حس تعلق نمادین را تقویت می‌نمایند، اما شرایط شناختی لازم برای اعتماد عمیق و همکاری پایدار را ایجاد نمی‌کنند.

۳. روان‌شناسی نیازهای انسانی
سلسله‌مراتب نیازهای مازلو توضیح ساختاری می‌دهد که چرا هویت دیجیتال نمی‌تواند نیازهای انسانی را به‌طور کامل ارضا نماید.[۲۲] لایه‌های بنیادین نیازهای انسانی، یعنی بقا، ایمنی، تعلق، حرمت نفس و خودشکوفایی، باید به‌ترتیب برآورده شوند. جوامع مجازی می‌توانند نیازهای نمادین تعلق و بازشناسی را تأمین کنند، اما قادر به رفع نیازهای فیزیولوژیک و ایمنی، از جمله امنیت غذایی، تأمین سرپناه، حفاظت، کمک اضطراری و حمایت مادی نیستند. بنابراین شکوفایی انسانی مستلزم وجود جوامعی واقعی است که این لایه‌های بنیادین را تأمین نمایند تا تعلق و حرمت نفس بر آن استوار شود. با شتاب اتوماسیون، بیکاری و بی‌ثباتی اقتصادی، شکاف میان آنچه جوامع مجازی عرضه می‌کنند و آنچه انسان واقعاً نیاز دارد، روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. بنابراین، وجود خودحکمرانی جامعه‌محور نه صرفاً مطلوب، بلکه برای تأمین نیازهای پایه انسانی ضروری است.

۴. جامعه‌شناسی هم‌بستگی
نظریه‌های جامعه‌شناختی هم‌بستگی بر اهمیت مکان مشترک، تعامل واقعی و تعهد اخلاقی تأکید دارند. چهارچوب گماین‌شافت و گزل‌شافتِ فردیناند تونیس تفاوت جامعه ارگانیک و صمیمی را با جامعه قراردادی و بی‌اسم‌ورسم روشن می‌کند.[۲۳] رسانه‌های اجتماعی گزل‌شافت را به‌شدت تقویت می‌کنند، زیرا روابط در آن‌ها انتزاعی، نمادین و کاملاً فردگرایانه هستند، و این رویکرد مانع شکل‌گیری مسئولیت جمعی در سطح محلی می‌شود. پژوهش رابرت سمپسون درباره کارایی جمعی نشان می‌دهد که اعتماد مبتنی بر محله و آمادگی برای مداخله به‌نفع خیر همگانی، در واقع ایمنی، سلامت و ثبات جامعه را به ارمغان می‌آورند.[۲۴] جوامع دیجیتال نمی‌توانند این مسئولیت‌های محلی را بازتولید کنند. جوامع بدون برخورداری از انسجام مبتنی بر محله و هویت محلی مشترک، توانایی خود برای مدیریت بحران، بسیج عمل جمعی و حفظ نظم عمومی را از دست می‌دهند. بنابراین، جامعه‌شناسی هم‌بستگی این‌گونه استدلال می‌کند که جوامع فیزیکی باید در قالب واحدهای اصلیِ سازمان‌دهی اجتماعی و مراقبت باقی بمانند.

۵. نظریه سیاسی و حکمرانی
نظریه سیاسیِ معاصر روزبه‌روز بیشتر این مسئله را می‌پذیرد که دولت‌–ملت‌های متمرکز دچار کاهش کارایی شده‌اند. جریان‌های جهانی سرمایه، جابه‌جایی‌های فراملّی و تحولات فناوری، ظرفیت مدیریتی و مالی دولت‌های بزرگ را به‌شدت تضعیف کرده‌اند.[۲۵] پژوهش الینور اوستروم نشان می‌دهد که حکمرانی کارآمد زمانی به دست می‌آید که واحدهای کوچک و تودرتو با خودمختاری و پاسخ‌گویی، مسئولیت‌های محلی را مدیریت نمایند.[۲۶] ساختارهای حکمرانی چندمرکزی و غیرمتمرکز در محیط‌های پیچیده از بوروکراسی‌های متمرکز عملکرد بهتری دارند، زیرا دانش محلی، تنوع فرهنگی و اعتماد مبتنی بر جامعه را به تصمیم‌گیری راه می‌دهند. این بینش از مدل سیاسیِ جامعه‌محور پشتیبانی می‌کند که در آن جوامع ده‌هزار تا پانزده‌هزارنفری مراقبت‌های ضروری، حمایت و حل تعارض را برعهده می‌گیرند و واحدهای فدرال دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری هماهنگی گسترده‌تر را تأمین می‌نمایند. این مدل تودرتو با انسان‌شناسی تکاملی و همین‌طور با نظریه سیاسی هم‌خوانی دارد، و آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن جامعه هسته اصلی واحد سیاسی است.

۶. کارآفرینی و رفتارهای اقتصادی
با سلطه هوش مصنوعی و اتوماسیون بر اقتصاد جهانی، اشتغال ناپایدار و بازارهای کارِ بزرگ‌مقیاس کوچک‌تر می‌شوند. مطالعات اقتصادی حاکی از آن هستند که نوآوری از شبکه‌های متراکم اعتماد، تعامل مکرر و نظام‌های حمایتیِ محلی زاده می‌شود.[۲۷] تحلیل جین جیکوبز درباره نوآوری شهری ثابت می‌کند که شبکه‌های کوچک و به‌هم‌پیوسته خلاقیت، آزمایش و فعالیت کارآفرینانه را پرورش می‌دهند.[۲۸] نظام‌های اقتصادی جامعه‌محور مربی‌گری، سرمایه اجتماعی و تقسیم ریسک جمعی را فراهم می‌کنند و همه این‌ها نوآوری و تاب‌آوری اقتصادی محلی را تقویت می‌نمایند. جوامع مجازی می‌توانند تخیل کارآفرینانه را برانگیزند، اما اعتماد محلی، حمایت مادی و مربی‌گری عملیِ لازم برای فعالیت اقتصادی پایدار را عرضه نمی‌کنند. اقتصاد آینده به شبکه‌های محلی وابسته خواهد بود، نه به بازارهای کار متمرکز.

۷. حفاظت جمعی
امنیت جمعی و حفاظت متقابل مستلزم هماهنگیِ واقعی است. انسان‌شناسی نشان می‌دهد که جوامع کوچک با ترغیب اخلاقی، شهرت و هنجارهای مشترک رفتار را تنظیم می‌کنند.[۲۹] در جوامع بزرگ‌تر، به نهادهای اجباری مانند پلیس نیاز است، چون افراد یکدیگر را نمی‌شناسند و به هم اعتماد ندارند. حکمرانی در مقیاس جامعه امکان حفاظتِ مبتنی بر همکاری، پاسخ سریع به بحران و حل مسئله جمعی را می‌دهد. جوامع مجازی در بلایای طبیعی، کمبود غذا، بحران‌های زیست‌محیطی یا درگیری‌های خشونت‌آمیز هیچ‌گونه حفاظت جسمانی ارائه نمی‌دهند. پیچیدگی ریسک‌های مدرن، نیاز به جوامع جغرافیاییِ مشخص را که قادر به بسیج سریع و هماهنگ باشند، دوچندان می‌کند.

۸. معنای فرهنگی و اخلاق مهر
جوامع انسانی برای تداوم معنا و هم‌بستگی به ارزش‌های مشترک، آیین‌ها و چهارچوب‌های فرهنگی نیاز دارند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت متقابل، کرامت و هماهنگی تأکید دارد، بستری برای حیات سالمِ مبتنی بر جامعه فراهم می‌کند. جوامع مجازی غالباً تعلق نمادین بدون تعهد واقعی می‌آفرینند، و این رویکرد به تکه‌تکه‌شدنِ هویت و بی‌ثباتی عاطفی می‌انجامد. در مقابل، جوامع واقعی روایت‌های مشترک و حافظه جمعی می‌سازند که معنا و ساختار می‌بخشند. از این رو اخلاق مهر به‌عنوان بنیاد اخلاقیِ خودحکمرانی جامعه‌محور عمل می‌کند؛ جایی که ارزش‌ها و هویت در روابط واقعی و مسئولیت‌های مشترک ریشه دارند، نه در نمایشی دیجیتال.

هشت دسته تحلیلیِ ارائه‌شده چهارچوبی یکپارچه و متقابلاً تقویت‌کننده می‌سازند. آن‌ها توضیح می‌دهند چرا جوامع هویتیِ مجازی برای گسترش آگاهی انسان اهمیت دارند، اما برای بقا و شکوفایی او ناکافی هستند؛ که اگر جوامع پیشرفته می‌خواهند در قبال فشارهای روان‌شناختی، اقتصادی و اجتماعیِ دوران پسامدرن واکنش نشان بدهند، باید ساختارهای سیاسی غیرمتمرکز و جامعه‌محور را برگزینند. همچنین تأکید می‌کنند که اخلاق مهر شالوده ضروریِ نظم سیاسیِ آینده‌ای انسانی و از نظر ساختاری پایدار است.

بحران مدرن جامعه

جهان مدرن بحرانی عمیق در جامعه را تجربه می‌کند، بحرانی که همه ساحت‌های زندگی اجتماعی، روان‌شناختی و سیاسی را در بر گرفته است. این بحران صرفاً فرهنگی نیست، بلکه کاملاً ساختاری است. هم‌زمانیِ چهار نیروی بزرگ، یعنی تحول فناوری، دگرگونی اقتصادی، جابه‌جایی‌های جمعیتی و تکه‌تکه‌شدن هویت در شبکه‌های دیجیتال، باعث چنین بحرانی شده‌اند. شکل‌های سنتی تعلق اجتماعی که برای هزاران سال اساس زندگی انسان را تشکیل می‌دادند، تضعیف شده‌اند یا کاملاً از هم گسسته‌اند، و افراد را بیش از پیش منزوی، مضطرب و وابسته به نهادهایی کرده‌اند که دیگر نمی‌توانند پاسخ‌گوی مطالبات رو به افزایش باشند. این بحران پایه‌های مراقبت جمعی را متزلزل می‌کند، مشارکت دموکراتیک را به خطر می‌اندازد، تداوم دولت رفاه را زیر سؤال می‌برد، و در عین حال شرایطی فراهم می‌سازد که تعلق مجازی جذاب به نظر می‌رسد، اما حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را فراهم نمی‌کند.

یکی از بُعدهای این بحران از جابه‌جایی جغرافیایی و شهرنشینی سرچشمه می‌گیرد که ساختارهای دیرپای خویشاوندی و پیوندهای بین‌نسلی را مختل می‌کند. انسان‌ها اکنون برای کار، تحصیل یا فشارهای مالی مدام جابه‌جا می‌شوند و این امر ثبات روابط محله‌محور را از بین می‌برد.[۳۰] در بسیاری از جوامع پیشرفته، شمار افرادی که تنها زندگی می‌کنند بیش از هر زمان دیگری در تاریخِ ثبت‌شده بشر است.[۳۱] اندازه خانواده کوچک‌تر شده است، نرخ باروری در اکثر کشورهای ثروتمند به زیر سطح جایگزینی سقوط کرده است، و خانواده گسترده تقریباً محو شده است. فروپاشی زندگی چندنسلی کمیت و کیفیت حمایت دسترس‌پذیر اجتماعی هنگام بحران، بیماری، دشواری اقتصادی یا پریشانی عاطفی را به‌شدت کاهش می‌دهد.

محرک دوم بحران فروپاشی نهادهای جمعی مانند اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های مدنی، انجمن‌های فرهنگی و جوامع دینی است. پژوهش رابرت پاتنم نشان می‌دهد که از دهه ۱۹۶۰ به این سو، مشارکت در تقریباً همه شکل‌های حیات مدنی پیوسته کاهش یافته است.[۳۲] این کاهش با بی‌اعتمادی به نهادها و افت سرمایه اجتماعی همراه بوده است. یعنی افراد فرصت‌های کمتری برای همکاری رودررو، مسئولیت مشترک و حل مسئله جامعه‌محور در اختیار دارند. رسانه‌های اجتماعی حس تعلق نمادین را گسترش می‌دهند، اما این کار را به بهای همکاری واقعی انجام می‌دهند. آن‌ها تناقضی پدید می‌آورند که در آن افراد احساس اتصال می‌کنند، اما در واقعیت تنها می‌مانند.

سومین عامل دگرگونی بازارهای کار تحت تأثیر جهانی‌سازی، اتوماسیون و هوش مصنوعی است. اشتغال امن و بلندمدت روزبه‌روز کمیاب‌تر می‌شود.[۳۳] اکثر افراد شکل‌های ناپایدار کار را تجربه می‌کنند که نه دستمزد کافی، نه مزایا و نه امنیت بلندمدت ارائه می‌دهند. ناپدیدشدنِ اشتغال صنعتیِ باثبات، پایه‌های اقتصادی طبقه متوسط را سست کرده است، منابع در دسترسِ جوامع محلی را کاهش داده است، و توانایی خانواده‌ها برای تأمین معاش افراد تحت تکفل را دشوارتر ساخته است. اکنون سیستم‌های هوش مصنوعی وظایف شناختی را برعهده می‌گیرند که پیش‌تر به نیروی انسانی نیاز داشت، و رباتیک جای کار یدی را می‌گیرد. اثر ترکیبی این دو، فرسایش قرارداد اجتماعیِ مبتنی بر اشتغال است؛ همان قراردادی که در قرن بیستم نظام‌های رفاهی را حفظ می‌کرد و توسعه می‌داد.[۳۴]

بُعد چهارم ناکافی‌شدنِ روزافزون دولت‌های رفاه است که برای عصر اقتصادی کاملاً متفاوتی طراحی شده بودند. ساختارهای رفاهی بر پایه جمعیت بزرگ شاغل، اشتغال باثبات، نرخ باروری نسبتاً بالا پایه‌گذاری شده بودند، و فرض می‌کردند پایه مالیاتی ملّی همیشه قوی باقی خواهد ماند. امروز هیچ‌کدام از این پیش‌فرض‌ها برقرار نیستند. جمعیت‌های سال‌خورده فشار عظیمی روی صندوق‌های بازنشستگی، زیرساخت‌های درمانی و مراکز مراقبت بلندمدت وارد می‌کنند. با کاهش نسبت بزرگ‌سالان شاغل به افراد تحت تکفل، بار مالی دولت‌ها سنگین‌تر می‌شود.[۳۵] در همان حال، اتوماسیون درآمد مشمول مالیات نیروی کار را کاهش، و ثروت را به‌سوی اقتصادهای دیجیتالِ متمرکز و دشوارِ تنظیم و مالیات‌ستانی سوق می‌دهد. نتیجه چنین وضعیتی کسری ساختاری در توانایی دولت‌های متمرکز برای ارائه مراقبت همگانی است.

بُعد پنجم تکه‌تکه‌شدنِ روان‌شناختی ناشی از فناوری‌های دیجیتال است. رسانه‌های اجتماعی هویت را به سلسله‌ای از اجراهای نمادینِ جدا از هم تبدیل می‌کنند، و این امر خودآگاهی افراطی، اضطراب و دوقطبی‌سازی را تشدید می‌نماید.[۳۶] جوامع آنلاین می‌توانند تأیید عاطفی بدهند، اما ثبات، اعتماد و پاسخ‌گویی را، که فقط با نزدیکی جسمانی و محیط مشترک به دست می‌آید، تأمین نمی‌کنند. این تکه‌تکه‌شدن نه فقط افراد، بلکه کل جامعه را در بر می‌گیرد؛ جامعه‌ای که روزبه‌روز بیشتر در دنیای دیجیتال فرو می‌رود، و انسجام اجتماعی و مشروعیت دموکراتیک خود را از دست می‌دهد.

بُعد ششم تضعیف دموکراسیِ سرزمینی است. دولت‌های مدرن برای حفظ مشروعیت به مشارکت فعال شهروندان نیاز دارند. اما کاهش مشارکت مدنی، افزایش دوقطبی‌سازی و جلب توجه به جوامع دیجیتال جهانی، توانایی افراد برای مشارکت معنادار در حیات عمومی محلی را کاهش می‌دهند.[۳۷] پراکندگی هویت در شبکه‌های مجازی جهانی، پیوند میان شهروند و نهادهای محلی را سست می‌کند. بسیاری از حکومت‌های محلی دیگر نمی‌توانند روی مشارکت مدنی پایدار حساب کنند. همین رویکرد پاسخ‌گویی را کاهش می‌دهد و فرهنگ دموکراتیک را زیر سؤال می‌برد.

بُعد هفتم از فروپاشی معنای فرهنگی مشترک سرچشمه می‌گیرد. جوامع در طول تاریخ از طریق آیین‌ها، روایت‌ها و هنجارهای مشترک، انسجام می‌آفریدند. این شکل‌های فرهنگی تعهد اخلاقی و حافظه جمعی پدید می‌آوردند. در جوامع مدرن، معنای فرهنگی در هزاران گوشه دیجیتال تکه‌تکه شده است.[۳۸] انسان بدون داشتنِ روایت مشترک، از حس هدف‌مندیِ مشترک محروم می‌مانند. فقدان معنای مشترک، آسیب‌پذیری در برابر دستکاری پلتفرم‌های دیجیتال و گروه‌های افراطی را که هویت بدون مسئولیت عرضه می‌کنند، افزایش می‌دهد.

همه این نیروها در کنار هم، بحران فراگیر جامعه را شکل می‌دهند. افراد به‌صورت دیجیتال متصل، اما در واقعیت جسمانی منزوی هستند. دولت‌ها عظیم و پُرهزینه، اما روزبه‌روز ناتوان‌تر از ارائه مراقبت هستند. شبکه‌های جهانی هویت را گسترش می‌دهند، اما هم‌بستگی محلی را از بین می‌برند. بازارهای کار کوچک می‌شوند، درحالی‌که نیازهای اجتماعی افزایش می‌یابند. معنای فرهنگی به میکروهویت‌های پراکنده تبدیل شده است. با تشدید این فشارها، جامعه با افزایش تنهایی، کاهش نرخ زادوولد، افزایش بیماری‌های روانی و تضعیف تاب‌آوری دموکراتیک روبه‌رو می‌شود.[۳۹]

این بحران را نمی‌توان با اصلاحات جزئی در نظام‌های موجود حل کرد، زیرا الگوهای زیربناییِ تحول فناوری و دگرگونی اقتصادی از ظرفیت تطبیقیِ مدل‌های حکمرانی قرن‌بیستمی فراتر رفته‌اند. حل چنین بحرانی نیازمند پاسخ ساختاری، و نه تنظیمات تدریجی سیاستی است.

ادعای محوری این رساله این است که جوامع پیشرفته باید به‌سوی ساختارهای جامعه‌محور گذار کنند؛ ساختارهایی که بتوانند همکاری واقعی را احیا نمایند، مراقبت ارائه بدهند، حفاظت جمعی را سازمان‌دهی کنند و معنای مشترک بیافرینند. بحران جامعه وضعیتی گذرا نیست، بلکه تحولی ساختاری است که معماری سیاسی نوین می‌طلبد. آینده ثبات اجتماعی، تاب‌آوری اقتصادی و سلامت روان به ایجاد جوامع خودحکمران وابسته است؛ جوامعی که کارکردهایی را به دوش بکشند که شبکه‌های دیجیتال و دولت‌های رفاه متمرکز دیگر نمی‌توانند تأمین نمایند.

هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولت‌های رفاه ملّی

هوش مصنوعی و اتوماسیون پایه‌های اقتصادهای مدرن را دوباره‌سازی می‌کنند. این دگرگونی‌ها تواناییِ زیست دولت‌های رفاه ملّی را، که بر فرضیات عصر صنعتی بنا شده بودند، از بین می‌برند. نظام‌های رفاهی قرن بیستم به اشتغال باثبات، جمعیت بزرگ شاغل، درآمدهای مالیاتیِ قابل پیش‌بینی و مرزی روشن میان کار و سرمایه وابسته بودند. همه این شرایط اکنون درحال تضعیف یا ناپدیدشدنِ کامل هستند. گسترش جهانی فناوری‌های مبتنی بر هوش مصنوعی، سیستم‌های تولید خودکار و اقتصادهای پلتفرمی، جابه‌جایی ساختاری عظیمی پدید آورده است که نقش کار انسانی را کاهش می‌دهد، نابرابری اقتصادی را تشدید می‌کند، و ثروت را با سرعتی بی‌سابقه متمرکز می‌سازد. این تغییرات بر چگونگی سازمان‌دهی مراقبت، توزیع منابع و خودحکمرانی جوامع تأثیری عمیق می‌گذارند. نتیجه شکافی میان انتظاراتی که از دولت‌های ملّی می‌رود، و ظرفیت واقعی‌شان برای ارائه حفاظت اجتماعی است؛ شکافی که به بی‌ثباتی سیاسی، بی‌اعتمادی عمومی و تنش‌های اجتماعی رو به افزایش می‌انجامد.

نخستین و مهم‌ترین چالش شتاب‌گیریِ بی‌ثباتی شغلیِ نیروی کار زیر سایه هوش مصنوعی و رباتیک است. مطالعه فری و آزبورن این‌گونه برآورد می‌کند که نزدیک به نیمی از مشاغل کنونی در معرض اتوماسیون قرار دارند.[۴۰] سیستم‌های یادگیری ماشین روزبه‌روز وظایف شناختیِ پیچیده‌ای را انجام می‌دهند که پیش‌تر به نیروی انسانی ماهر نیاز داشت. ربات‌ها کارهای یدی را با کارایی و دقتی انجام می‌دهند که هیچ نیروی کار انسانی قادر به رقابت با آن نیست. سرعت اتوماسیون در تولید، لجستیک، امور مالی، تحلیل مراقبت‌های بهداشتی، پژوهش حقوقی و حتی صنایع خلاق رو به افزایش است. در نتیجه، پایه اقتصادیِ اشتغال انبوه که زمانی از طریق مالیات بر حقوق و درآمدهای باثبات، برنامه‌های رفاهی را تأمین می‌کرد، درحال فرسایش است.[۴۱] وقتی اشتغال کاهش یابد یا ناپایدار شود، پایه مالیاتی کوچک می‌شود، درآمدهای عمومی افت می‌کنند، و دولت‌های مرکزی دیگر نمی‌توانند شبکه ایمنی اجتماعیِ مربوط به جمعیت‌های بزرگ و پیوسته شاغل را حفظ نمایند.

چالش دوم ظهور سرمایه‌داری پلتفرمی است که ثروت را در انحصار دیجیتال نگه می‌دارد. شرکت‌هایی که داده، زیرساخت ابری و شبکه‌های الگوریتمی را کنترل می‌کنند، با کمترین نیروی کار، سودهای نجومی می‌سازند.[۴۲] ثروت در مراکز فناوری انباشته می‌شود و درآمد مشمول مالیات بسیار کمی برای دولت‌–دولت ملّی باقی می‌ماند. پلتفرم‌های جهانی سود را میان حوزه‌ها جابه‌جا می‌کنند تا مالیات را به حداقل برسانند، درحالی‌که صنایع سنتی یا افول می‌کنند یا فعالیت‌هایشان را به خارج منتقل می‌نمایند. این تغییرات ساختاری تولید درآمد از طریق مالیات شرکتی یا مالیات بر درآمد را برای دولت‌ها دشوارتر می‌کند. بدون درآمد مالیاتی باثبات، دولت‌های رفاه از نظر مالی ناپایدار می‌شوند.

عامل سوم دگرگونی جمعیتی است. تقریباً همه جوامع پیشرفته با پیری سریع و کاهش نرخ زادوولد روبه‌رو هستند.[۴۳] با افزایش نسبت بازنشستگان به جمعیت شاغل، فشار مالی روی نظام‌های رفاهی به‌صورت تصاعدی بالا می‌رود. تعهدات بازنشستگی گسترش می‌یابند، و هزینه‌های درمانی به‌دلیل افزایش امید به زندگی و بیماری‌های مزمن بیشتر می‌شوند. در همین حال، نیروی کار کوچک می‌شود و اتوماسیون نیاز به کارگر انسانی را کاهش می‌دهد. دولت‌ها نیز ناگزیرند با افزایش مخارج و کاهش درآمدها دست‌وپنجه نرم کنند. این ترکیب، کسری‌هایی ساختاری پدید می‌آورد که با اصلاحات تدریجی قابل حل نیستند.

چالش چهارم افزایش هزینه‌های مراقبت‌های بهداشتی و خدمات اجتماعی در جوامع سال‌خورده است. هزینه بهداشت در اکثر کشورهای پیشرفته سریع‌تر از تولید ناخالص داخلی رشد می‌کند. بخشی از آن به‌خاطر گران‌شدن فناوری‌های پزشکی، و بخشی دیگر به‌دلیل انتقال هزینه از نیروی کار انسانی به سیستم‌های سرمایه‌برِ مبتنی بر رباتیک و هوش مصنوعی است.[۴۴] دولت‌های رفاهی که می‌خواهند مراقبت بهداشتی و سالمندی همگانی ارائه بدهند، با باری مالی روبه‌رو می‌شوند که سریع‌تر از ظرفیت اقتصادیشان رشد می‌کند. نظام‌های متمرکز از انعطاف لازم برای تطبیق با شرایط محلی یا بسیج ساختارهای مراقبت جامعه‌محورِ کم‌هزینه‌تر بر پایه شبکه‌های غیررسمی برخوردار نیستند.

عامل پنجم فروپاشی قرارداد اجتماعیِ نیمه دوم قرن بیستم است. آن قرارداد بر تقسیم‌بندیِ باثباتی میان کار و سرمایه استوار بود. کارگران زمان و مهارت خود را در برابر دستمزد، مزایا و سهم بیمه تأمین اجتماعی مبادله می‌کردند و در مقابل، دولت مستمری بازنشستگی، بیمه بیکاری، مراقبت بهداشتی و دیگر شکل‌های حفاظت را تأمین می‌نمود. این قرارداد اجتماعی فرض می‌گرفت که اکثر بزرگ‌سالان از اشتغال بلندمدت، درآمد قابل پیش‌بینی و مشارکت منظم در برنامه‌های عمومی برخوردار خواهند بود.[۴۵] در جهانی که کار موقت، کار پلتفرمی، بهره‌وریِ تقویت‌شده با هوش مصنوعی و بی‌ثباتی شغلی آن را شکل می‌دهد، این فرض‌ها دیگر معتبر نیستند. اکنون کارگران میان نقش‌های موقتی، پروژه‌های آزاد یا موقعیت‌هایی ناپایدار جابه‌جا می‌شوند که هیچ‌کدام مشارکت کافی برای نظام‌های رفاهی ایجاد نمی‌کنند.

چالش ششم ظهور آن چیزی است که زوبوف سرمایه‌داری نظارتی[۱۷] می‌نامد.[۴۶] شرکت‌ها داده‌های رفتاری را در مقیاس عظیم استخراج و به پول تبدیل می‌کنند. آن‌ها ارزش اقتصادیِ هنگفتی می‌آفرینند بدون آنکه جمعیت بزرگی را به کار بگیرند. این وضعیت عدم تعادلی ساختاری به وجود می‌آورد بین حجم ارزشی که پلتفرم‌ها تصاحب، و تعداد مشاغلی که ایجاد می‌کنند. نظام‌های رفاهی سنتی نمی‌توانند از این شکل جدید ثروت سهمی بردارند، و دولت‌ها خود را ناتوان از تنظیم یا مالیات‌گیریِ مؤثر از اقتصاد دیجیتال می‌یابند.

چالش هفتم افزایش هزینه بلایای مرتبط با اقلیم و فشارهای تغییر زیست‌محیطی است. سیل، آتش‌سوزی، خشک‌سالی، همه‌گیری‌ها و رویدادهای جوی شدید، بارهایی اضافی روی دوش دولت‌های رفاه می‌گذارند، و آن‌ها باید امداد اضطراری، مراقبت بهداشتی، بازسازی و تعمیر زیرساخت را تأمین کنند.[۴۷] حل چنین بحران‌هایی مستلزم پاسخ‌های سریع و غیرمتمرکزی هستند که نظام‌های بوروکراتیک بزرگ اصولاً نمی‌توانند در مقیاس لازم ارائه بدهند. هزینه حکمرانی را در دورانی که درآمدها روبه‌کاهش است هم بالا می‌برند.

این نیروها در کنار هم، بحرانی ساختاری پدید می‌آورند که دولت‌های رفاه ملّی را در قبال پاسخ‌گویی به انتظارات موجود روزبه‌روز ناتوان‌تر می‌کند. دولت‌ها بیش از حد گسترده، کم‌درآمد و فارغ از تحرکات سیاسی می‌شوند. شهروندان از نیازهای برآورده‌نشده و نابرابری سرخورده می‌گردند. دوقطبی‌سازی سیاسی شدت می‌گیرد، زیرا گروه‌ها یکدیگر را مسئول ناکامیِ نظام می‌دانند. اعتماد به نهادهای دموکراتیک کاهش می‌یابد و انسجام اجتماعی ترک می‌خورد.

این بحران را نمی‌توان با بوروکراسی‌های بزرگ‌تر یا افزایش مالیات حل کرد. نیروهای باعث فروپاشی دولت رفاه، فناورانه، جمعیتی و ساختاری هستند و با پیشرفت هوش مصنوعی و گسترش اتوماسیون به بخش‌های بیشتر اقتصاد شدت خواهند گرفت. تنها راه‌حل پایدار، بازسازیِ مراقبت، حمایت و حفاظت اجتماعی حول جوامع هم‌اندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند منابع محلی را بسیج کنند، شبکه‌های مبتنی بر اعتماد بسازند و کمک مستقیم ارائه بدهند، بدون آنکه در محدودیت‌های بوروکراسی‌های متمرکز گرفتار شوند.

در نتیجه، خودحکمرانی جامعه‌محور دیگر صرفاً مطلوب نیست، بلکه برای ثبات اجتماعی ضروری شده است. آینده حفاظت اجتماعی به جوامعی وابسته است که مراقبت ارائه بدهند، بحران‌ها را مدیریت کنند و منابع را از طریق ساختارهای محلی، رابطه‌محور و همکاری‌محور توزیع نمایند. هوش مصنوعی و اتوماسیون، جوامع را به‌سوی معماری سیاسیِ نوینی سوق می‌دهند که در آن جامعه واحد اصلی حکمرانی خواهد بود.

چرا آینده ناگزیر جامعه‌محور خواهد بود

هم‌گرایی تحول دیجیتال، بازسازی اقتصادی، فشار جمعیتی و اتوماسیون فناورانه به‌وضوح نشان می‌دهند که ساختارهای سیاسی و اجتماعی قرن بیستم دیگر نمی‌توانند نیازهای انسانی را برآورده سازند. دولت رفاه در وضعیتی که هوش مصنوعی، سرمایه‌داری پلتفرمی و کاهش مشارکت نیروی کار پدید آورده‌اند، نمی‌تواند خود را حفظ کند.

افراد در بوروکراسی‌هایی که در مقیاسی بسیار فراتر از ظرفیت شناختی و عاطفی انسان عمل می‌کنند، نه ثبات می‌یابند، نه تعلق و نه هویت. جوامع دیجیتال پیوندی نمادین می‌دهند، اما حمایت واقعی ارائه نمی‌کنند. بازارها ثروت می‌آفرینند، ولی آن را طوری متمرکز می‌کنند که بخش‌هایی بزرگ از جمعیت را دچار شکنندگی اقتصادی می‌کند. در نتیجه جهانی به وجود می‌آید که انسان‌ها هم‌زمان فوق‌العاده متصل و عمیقاً منزوی هستند. در چنین بستری، بازگشت به سازمان‌دهی اجتماعیِ جامعه‌محور اجتناب‌ناپذیر می‌شود، زیرا تنها ساختاری است که می‌تواند همه طیف نیازهای انسانی را در دوران پسامدرن پاسخ گوید.

نخستین دلیل آن است که انسان از نظر تکاملی برای زیستن در گروه‌های منسجم و به‌هم‌پیوسته سازگار شده است. انسان‌شناسی و پژوهش‌های تکاملی نشان می‌دهند که حیات انسان اولیه به همکاری، تقسیم ریسک و کمک متقابل در جوامع کوچکی وابسته بوده است که به‌ندرت از چند هزار نفر فراتر می‌رفتند.[۴۸] مکانیسم‌های زیستی، عاطفی و اجتماعی که بقا را در آن جوامع ممکن ساخت، هنوز در انسان مدرن فعال است. افراد زمانی احساس امنیت، هدفمندی و تعلق اجتماعی می‌کنند که در شبکه روابط رودررو قرار بگیرند؛ شبکه‌ای که اعتماد، بازشناسی و تعهد متقابل پدید می‌آورد. جوامع مجازی می‌توانند رزونانس عاطفی ایجاد کنند، اما عمل متقابل واقعیِ لازم برای بقا را به وجود نمی‌آورند. انسان هم به هویت نمادین نیاز دارد و هم به حمایت مادی؛ تنها جوامع جغرافیایی می‌توانند هر دو را تأمین نمایند.

دلیل دوم به محدودیت‌های شناختی مربوط می‌شود. فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که انسان تنها در محدوده معینی می‌تواند روابط اجتماعی پایدار و معنادار داشته باشد.[۴۹] رسانه‌های اجتماعی فرد را در معرض هزاران تماس قرار می‌دهند، اما این تماس‌ها اعتماد یا پاسخ‌گویی نمی‌آفرینند؛ بلکه سامانه شناختی را بیش‌بار می‌کنند، ظرفیت عاطفی را کاهش می‌دهند و به‌جای همکاری، رقابت توجه‌محور پدید می‌آورند. حکمرانی جامعه‌محور با این محدودیت‌ها هم‌خوان است، زیرا تصمیم‌گیری در گروه‌های هم‌اندازه با مقیاس انسانی رخ می‌دهد که در آن‌ها بازشناسی شخصی، پاسخ‌گویی رابطه‌ای و شکل‌گیری اعتماد پایدار ممکن می‌شود. حکمرانی زمانی مشروع‌تر و کارآمدترست که در محیطی منطبق با معماری روان‌شناختی انسان ریشه داشته باشد.

دلیل سوم از ساختار نیازهای انسانی سرچشمه می‌گیرد. سلسله‌مراتب مازلو نشان می‌دهد که افراد برای دستیابی به رشد شخصی و معنا، به تأمین پایدار ایمنی جسمانی، امنیت غذایی، حمایت اقتصادی و تعلق اجتماعی نیاز دارند.[۵۰] هویت مجازی شاید حس تعلق نمادین را ارضا کند، اما نمی‌تواند لایه‌های بنیادین ایمنی و مراقبت مادی را تأمین نماید. نظام‌های متمرکز در شرایط گسست اقتصادی و اتوماسیون نمی‌توانند این لایه‌های بنیادین را به‌شکلی قابل اعتماد ارائه بدهند. در مقابل، ساختارهای جامعه‌محور می‌توانند کمک متقابل، تولید اقتصادی محلی، شبکه‌های مراقبتی و تصمیم‌گیری مشارکتی را یکپارچه کنند و به‌طور مستقیم نیازهای انسانی را پاسخ گویند.

دلیل چهارم به جامعه‌شناسی هم‌بستگی[۱۸] مربوط می‌شود. جوامع قوی از دل محیطی مشترک، تعهداتی متقابل و حس سرنوشتی مشترک زاده می‌شوند. مفهوم کارایی جمعی رابرت سمپسون نشان می‌دهد که ایمنی، تاب‌آوری و نظم اجتماعی به همسایگانی وابسته است که به یکدیگر اعتماد دارند و برای خیر همگانی اقدام می‌کنند.[۵۱] چنین سازوکارهایی در جوامع دیجیتال که فقط بر پیوند نمادین بدون مسئولیت واقعی تکیه دارند، شکل نمی‌گیرند. اما جوامع محلی می‌توانند شبکه‌های اخلاقی متراکمی پدید بیاورند که رفتار را تنظیم کنند، تعارض را مدیریت نمایند و نظم اجتماعی را حفظ کنند. در جهانی که ویژگی‌هایش بحران، بی‌ثباتی زیست‌محیطی و نوسان اقتصادی هستند، جوامع دقیقاً به همین شبکه‌های هم‌بستگی نیاز دارند تا پایدار بمانند.

دلیل پنجم، پایداری سیاسی است. دولت‌–ملت‌های متمرکز با کاهش ظرفیت مدیریتی روبه‌رو هستند، زیرا در مقیاسی عمل می‌کنند که مشارکت معنادار را ناممکن می‌سازد. افراد روزبه‌روز با نهادهایی که تصمیم‌هایشان دور از زندگی روزمره آن‌هاست، بیگانه‌تر می‌شوند.[۵۲] نظام‌های جامعه‌محور حس مالکیت، پاسخ‌گویی و مشارکت را به وجود می‌آورند. ساختارهای حکمرانی محلی، کنش مدنی را تشویق می‌کنند، دوقطبی‌سازی سیاسی را کاهش می‌دهند و اعتماد به تصمیم‌های جمعی را افزایش می‌دهند. نظریه سیاسی چندمرکزی می‌گوید وقتی افراد در واحدهای کوچک و خودمختار احساس عاملیت کنند، فرهنگ دموکراتیک تقویت می‌شود.[۵۳]

دلیل ششم زیست‌پذیری اقتصادی است. با کاهش نقش کار انسانی بر اثر اتوماسیون و افزایش نابرابری، نظام‌های ملّی در تأمین درآمد باثبات، اشتغال و تأمین اجتماعی درمی‌مانند. جوامع محلی می‌توانند مدل‌های اقتصادی جایگزین بر پایه مالکیت مشترک، تولید تعاونی، کارآفرینی، بازارهای غیرمتمرکز و شبکه‌های نوآوری محلی ارائه بدهند.[۵۴] این نظام‌ها وابستگی به ساختارهای شرکتی جهانی را کم می‌کنند و با نگهداری ارزش‌ها داخل جامعه، تاب‌آوری اقتصادی می‌آفرینند. جوامع مجازی نمی‌توانند ستونی برای این شکل‌های همکاری اقتصادی پایدار باشند، زیرا فاقد زیرساخت و اعتماد لازم برای همکاری مادیِ بلندمدت هستند.

دلیل هفتم حفاظت جمعی است. انسان برای ایمنی در بلایا، درگیری و تغییر زیست‌محیطی به همکاری واقعی وابسته است. نظام‌های بزرگ متمرکز نمی‌توانند به‌سرعت و به‌صورت شخصی به بحران‌هایی پاسخ بدهند که اقدام فوری و محلی می‌طلبند. جوامع دارای شبکه‌های داخلی قوی می‌توانند به‌سرعت بسیج شوند، منابع را کارآمد توزیع کنند، و مطمئن شوند اعضای آسیب‌پذیر کمک دریافت کرده‌اند.[۵۵] جوامع مجازی می‌توانند اطلاعات را به اشتراک بگذارند، اما نمی‌توانند اقدامی هماهنگ در جهان واقعی به انجام برسانند. ساختارهای سیاسی جامعه‌محور، حفاظت افراد را از طریق شبکه‌های مسئولیت متقابل ممکن می‌سازند؛ شبکه‌هایی که با افزایش بی‌ثباتی اقلیمی و ریسک‌های فناورانه، اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

دلیل هشتم فرهنگی و اخلاقی است. انسان برای شکوفایی به معنا، هدف و ارزش‌های مشترک نیاز دارد. جوامع مدرن از تکه‌تکه‌شدن معنا و ازدست‌رفتن روایت‌های مشترک رنج می‌برند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت و کرامت تأکید دارد، شالوده‌ای اخلاقی برای جوامعی فراهم می‌کند که هم فردیت و هم مسئولیت جمعی را حفظ کنند.[۵۶] جوامع هویتیِ مجازی معنایی نمادین می‌دهند، اما آن عمق روایت مشترکی را ندارند که افراد را در روابط پایدار به هم پیوند می‌زند. ساختارهای جامعه‌محور می‌توانند معنا را از طریق آیین‌های مشترک، حافظه جمعی و تمرین فضیلت‌هایی پرورش بدهند که بافت اجتماعی را استوار می‌کنند.

دلیل نهم تاب‌آوری روان‌شناختی است. مطالعات نشان می‌دهند افرادی که در جوامع قوی حضور دارند، افسردگی، اضطراب و تنهایی کمتری را تجربه می‌کنند.[۵۷] نظام‌های جامعه‌محور زمین‌مندی، هدفمندی و هویتی می‌بخشند که جوامع مجازی از ارائه آن ناتوان هستند. در واقع افراد در روابطی که مراقبت متقابل، کار مشترک و مسئولیت جمعی را در بر می‌گیرد، معنا می‌یابند. فواید روان‌شناختی زندگی جامعه‌محور در همه رشته‌ها و فرهنگ‌ها به‌خوبی مستند شده است.

دلیل دهم به آینده حکمرانی مربوط می‌شود. هرچه هوش مصنوعی قدرتمندتر شود و در مدیریت عمومی نفوذ کند، خطر کنترل تکنوکراتیک و تمرکز سیاسی بیشتر می‌شود. نظام‌های جامعه‌محور غیرمتمرکز، وزنه تعادلی در برابر تمرکز قدرت دیجیتال هستند. آن‌ها ضامن حفظ عاملیت، خودمختاری و مشارکت در حکمرانی محلی هستند.[۵۸]

این ده دلیل در کنار هم نشان می‌دهند که آینده سازمان‌دهی اجتماعی ناگزیر باید بر ساختارهای سیاسی جامعه‌محور استوار باشد. هویت مجازی آگاهی را گسترش می‌دهد، اما نمی‌تواند بقا را تضمین کند. دولت‌های رفاه متمرکز دامنه اداری را وسیع می‌کنند، اما نمی‌توانند مراقبت را به‌صورت اقتصادی پایدار ارائه بدهند. بازارها نوآوری را گسترش می‌دهند، اما نمی‌توانند ارزش را عادلانه توزیع کنند. تنها نظام‌های جامعه‌محور می‌توانند مراقبت واقعی، تعلق روان‌شناختی، تاب‌آوری اقتصادی و مشارکت سیاسی را یکپارچه نمایند. آن‌ها رویکردی متعادل و انسان‌محور به حکمرانی عرضه می‌کنند که با تاریخ تکاملی، معماری روان‌شناختی، پویایی‌های جامعه‌شناختی و بنیان‌های اخلاقی ریشه‌دار در اصول مهر هم‌خوان است. در عصری که هوش مصنوعی، اتوماسیون و پیوند جهانی آن را شکل می‌دهد، خودحکمرانی جامعه‌محور دیگر صرفاً یک گزینه نیست، بلکه الزامی تاریخی به شمار می‌رود.

مدل حکمرانی جامعه‌محور
واحدهای ده‌هزار، پنجاه‌هزار و دویست‌وپنجاه‌هزارتفری

بحران ساختاری جوامع مدرن را هوش مصنوعی، اتوماسیون، کاهش جمعیت و تکه‌تکه‌شدن هویت به پیش می‌رانند. حل این بحران مستلزم مدل حکمرانیِ نوینی است که با تاریخ تکاملی انسان، نیازهای روان‌شناختی، محدودیت‌های شناختی و ساختارهای جامعه‌شناختیِ هم‌بستگی هم‌خوان باشد. این مدل پیشنهادی جامعه را در سه سطح تودرتوی جامعه پایه ده‌هزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری، و کانتون خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری سازمان‌دهی می‌کند. هرکدام از این سطوح بر پایه پژوهش‌های تجربی انسان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، اقتصاد و نظریه سیاسی بنا شده است. این سه سطح با هم معماری منسجمی می‌سازند که قادر است مراقبت پایدار ارائه بدهد، امنیت تأمین کند، کارآفرینی را تشویق نماید و مشارکت دموکراتیک را ممکن سازد. این مدل بر اصول اخلاقی مهر هم استوار است که روی عمل متقابل، کرامت، مراقبت متقابل و حکمرانی راستین تأکید دارند. چنین چهارچوبی شواهد علمی و اخلاق فرهنگی را در نظامی یکپارچه از خودحکمرانی جامعه‌محور درهم می‌آمیزد.

سطح نخست جامعه پایه ۱۰هزارنفری است. این واحد شالوده حیات اجتماعی است، زیرا دقیقاً با حد بالای هم‌بستگی، طبق تحقیقات انسان‌شناختی، در مقیاس انسانی منطبق است. انسان برای همکاری در گروه‌هایی تکامل یافته است که به‌اندازه کافی کوچک بودند تا بازشناسی شخصی، پاسخ‌گویی مستقیم و تعامل مکرر را ممکن سازند.[۵۹] جامعه ده‌هزارنفری به افراد اجازه می‌دهد در لایه‌های متعدد اجتماعی، یعنی خانواده، محله، صنف، تعاونی، و گروه مدنی، مشارکت داشته باشند. این اندازه به‌قدر کافی بزرگ هست که مدرسه، بازار محلی، فعالیت کشاورزی، صنایع کوچک، درمانگاه و حیات فرهنگی را حفظ کند؛ و در عین حال آن‌قدر کوچک است که تراکم شبکه‌های اجتماعیِ پدیدآورنده اعتماد و مسئولیت متقابل را حفظ نماید. شناخت انسانی در جامعه‌ای به این اندازه هنوز می‌تواند اطلاعات اجتماعی را به‌خوبی پردازش کند، زیرا افراد در زیرگروه‌هایی رابطه معنادار برقرار می‌کنند که از آستانه‌های شناخته‌شده شناختی فراتر نمی‌روند.[۶۰] به همین دلیل، جامعه پایه ده‌هزارنفری مقیاسی بهینه برای زندگی روزمره، مراقبت فوری و تصمیم‌گیری محلی است؛ واحدی که در آن تعلق، بازشناسی، امنیت و پاسخ‌گویی اخلاقی را تجربه می‌کنند.

جامعه ده‌هزارنفری ساختار اصلی کمک متقابل را نیز فراهم می‌آورد. خانواده‌ها، همسایگان و سازمان‌های محلی می‌توانند مراقبت از کودکان، سالمندان، معلولان و خانوارهای آسیب‌پذیر را هماهنگ کنند.[۶۱] این جوامع هسته نظام‌های اقتصادی محلی را نیز تشکیل می‌دهند؛ جایی که کسب‌وکارهای کوچک، کارگاه‌ها، تعاونی‌ها و مزارع با حمایت مشترک فعالیت می‌کنند. در عصری که اتوماسیون و بی‌ثباتی شغلیِ ناشی از هوش مصنوعی غالب است، اقتصادهای محلی روزبه‌روز بیشتر به توانمندسازی افراد برای خلق ارزش در شبکه‌های جامعه‌محور، به‌جای ساختارهای شرکتی متمرکز، وابسته خواهند شد. جامعه پایه می‌تواند نظام‌های کارآموزی، شبکه‌های اشتراک مهارت و مراکز رشد کارآفرینی محلی را حفظ، و نوآوری و تاب‌آوری را تقویت نماید.

سطح دوم فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری است. این سطح پنج جامعه پایه را در شبکه‌ای بزرگ‌تر یکپارچه می‌سازد تا کارکردهایی را مدیریت کند که از ظرفیت گروهی ده‌هزارنفری فراتر هستند. این کارکردها شامل مراقبت‌های تخصصی بهداشتی، مدیریت زیست‌محیطی، آموزش پیشرفته، حمل‌ونقل، میانجی‌گری حقوقی، حل تعارض و پاسخ اضطراری است.[۶۲] فدراسیون مراقبتی منابع را میان جوامع توزیع می‌کند، نابرابری‌ها را تعدیل می‌نماید و تضمین می‌کند که هیچ جامعه‌ای از حمایت‌های ضروری محروم نماند. این چهارچوب به جوامع اجازه می‌دهد خودمختاریشان را حفظ کنند، و در عین حال از نظام‌هایی مشترک بهره ببرند که کارایی را افزایش و دوباره‌کاری را کاهش می‌دهد. مقیاس پنجاه‌هزارنفری به‌اندازه کافی بزرگ هست که بیمارستان، دانشکده فنی، آموزشگاه‌های حرفه‌ای، نهادهای فرهنگی و زیرساخت‌های عمومی بزرگ را پشتیبانی کند؛ و به‌اندازه‌ای کوچک است که مشارکت دموکراتیک و پاسخ‌گویی محلی را حفظ نماید. در چنین سطحی فاصله میان شهروندان و نهادها هنوز به‌قدری کم است که افراد می‌توانند فرایندهای حکمرانی را به‌صورت معنادار درک نمایند، و روی آن‌ها اثر بگذارند.

فدراسیون مراقبتی ستون فقراتِ نظام رفاه جامعه‌محور در دوران پسامدرن است. در جهانی که دولت‌های متمرکز به‌دلیل فشارهای جمعیتی و مالی در ارائه مراقبت همگانی درمانده‌اند، جوامع فدرال‌شده می‌توانند منابعشان را در کنار هم بگذارند، و نظام‌های حمایت متقابلِ مبتنی بر دانش محلی و پاسخ‌گویی رابطه‌ای بسازند. این ساختار دقیقاً با پژوهش اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی هم‌خوان است؛ پژوهشی که نشان می‌دهد واحدهای کوچکِ به‌هم‌پیوسته در مدیریت چالش‌های پیچیده اجتماعی و زیست‌محیطی از بوروکراسی‌های بزرگ متمرکز بهتر عمل می‌کنند.[۶۳] فدراسیون پنجاه‌هزارنفری ریسک‌های موجود را هم پخش می‌کند، و پاسخی هماهنگ به بحران‌هایی مانند سیل، آتش‌سوزی، همه‌گیری و گسست زنجیره تأمین را ممکن می‌سازد. ساختار آن با ایجاد شبکه تعهدات متقابل، تاب‌آوری را تقویت می‌نماید.

سطح سوم کانتون خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری است. این بزرگ‌ترین واحد خودحکمرانی در مدل پیشنهادی به شمار می‌رود. کانتون پنج فدراسیون مراقبتی، و در نتیجه بیست‌وپنج جامعه پایه را در یک موجودیت سیاسی منسجم یکپارچه می‌کند. هر کانتون مسئول کارکردهایی است که به مقیاس سرزمینی یا اداری بزرگ‌تری نیاز دارند، از جمله نظام قضایی، برنامه‌ریزی منطقه‌ای، حفاظت زیست‌محیطی، هماهنگی امنیتی، شبکه‌های حمل‌ونقل، آموزش عالی، و ابتکارات اقتصادی بزرگ.[۶۴] کانتون در سطح حاکمیت محلی جای دولت‌–ملت را می‌گیرد، اما همچنان در چهارچوب ملی یا تمدنی گسترده‌تر عمل می‌کند. این ساختار هماهنگی در مقیاس بزرگ را بدون از دست دادنِ مزایای حکمرانی در مقیاس انسانی در سطوح پایین‌تر ممکن می‌سازد.

تعیین مقیاس دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری تصادفی نیست. شواهد تاریخی از شهر–دولت‌های موفق، سیاست‌های کلاسیک و مناطق اداری مدرن نشان می‌دهد واحدهایی در این اندازه می‌توانند میان خودمختاری و وابستگی متقابل تعادل برقرار نمایند.[۶۵] این واحدها می‌توانند نهادهای فرهنگی، دانشگاه‌ها، مراکز پژوهشی و صنایع پیشرفته را حفظ نمایند، و در عین حال به‌اندازه‌ای کوچک بمانند که برای شهروندانشان قابل فهم و ملموس باشد.

کانتون منابع را میان جوامع هماهنگ می‌کند، عدالت میان فدراسیون‌ها ایجاد می‌نماید، و زیرساخت‌های بزرگ را مدیریت می‌کند. درضمن به‌مثابه لنگری سیاسی عمل می‌کند که قدرت بوروکراسی‌های متمرکز را مهار، و از تمرکز بیش از حد اقتدار جلوگیری می‌نماید.

این سه سطح با هم یک نظام حکمرانی تودرتو می‌سازند که با نیازهای انسانی و چالش‌های معاصر هم‌خوان است. جامعه پایه زندگی روزمره و مراقبت را پیش می‌برد. فدراسیون مراقبتی هماهنگی و خدمات تخصصی را تأمین می‌کند. کانتون خودمختار ساختار سیاسی و ظرفیت منطقه‌ای ارائه می‌دهد. هر سطحی دیگری را پشتیبانی می‌کند، و از تمرکز قدرت روی یک نقطه جلوگیری می‌نماید. تصمیم‌گیری نزدیک به مردم می‌ماند، و در عین حال چالش‌های بزرگ از طریق همکاری میان واحدهای فدرال‌شده پاسخ داده می‌شود. این ساختار تاب‌آوری، انعطاف‌پذیری و ثبات دموکراتیک پدید می‌آورد.

این مدل با اخلاق مهر نیز هم‌نواست. جامعه پایه عمل متقابل، کرامت و مراقبت متقابل، فدراسیون مراقبتی عدالت، همکاری و هم‌بستگی، و کانتون خودمختار دادگری، مسئولیت و راست‌گویی را متجسد می‌کنند.[۶۶] میان بنیان‌های اخلاقی مهر و معماری عملی حکمرانی تودرتو تقارن زیبایی وجود دارد؛ هر دو بر تعادل، وابستگی متقابل و یکپارچگی فردیت با مسئولیت جمعی تأکید می‌کنند.

این مدل با ارائه معماری سیاسی‌ای که می‌تواند فشارهای اتوماسیون، وابستگی جهانی و تغییر جمعیتی را تاب بیاورد، به بحران ساختاری عصر مدرن پاسخ می‌دهد. مقیاس انسانی حیات اجتماعی را بازمی‌گرداند، پیوندهای جامعه‌ای را استوار می‌کند، مراقبت را پایدار می‌سازد و مشارکت دموکراتیک را تقویت می‌نماید. نظامی انعطاف‌پذیر و تطبیق‌پذیر هم می‌آفریند که قادر است به بحران‌ها پاسخ دهد، نوآوری را پشتیبانی کند و مسئولیت‌ها را در سطوح متعدد حکمرانی توزیع نماید. خودحکمرانی جامعه‌محور راهی است برای حفظ کرامت و هم‌بستگی انسانی در جهانی که اختلال فناورانه و افول نظام‌های متمرکز آن را شکل می‌دهد. این مدل نقشه راه جامعه آینده‌ای است که تاب‌آور، انسانی و سازگار با بنیان‌های تکاملی، روان‌شناختی و اخلاقی شکوفایی انسان باشد.
راهبردهای اجرایی برای حکمرانی جامعه‌محور

گذار از دولت‌های رفاه متمرکز و هویت‌های دیجیتال پراکنده به‌سوی خودحکمرانی جامعه‌محور مستلزم راهبردهایی آگاهانه، مرحله‌ای و چندبُعدی است. این تحول نمی‌تواند خودبه‌خود رخ بدهد، زیرا دولت‌های مدرن حول بوروکراسی‌های عظیم، بازارهای ملّی و نظام‌هایی اداری سازمان یافته‌اند که از نظر ساختاری نمی‌توانند به چالش‌های دوران پساصنعتی پاسخی مناسب بدهند. اجرای درست نیازمند ترکیبی از بازطراحی نهادی، احیای فرهنگی، بازسازی حقوقی، غیرمتمرکزسازی اقتصادی، تطبیق فناورانه و پرورش رهبری جامعه‌ای است. در ضمن به چهارچوبی نیاز دارد که مسئولیت‌ها را به‌تدریج از نهادهای متمرکز به‌سوی ساختارهای تودرتوی جامعه‌محور منتقل کند، و در تمام طول گذار، مراقبت، هماهنگی و امنیت را حفظ نماید. راهبردهای زیر نشان می‌دهند که چگونه جوامع پایه، فدراسیون‌ها و کانتون‌ها می‌توانند درون نظام‌های سیاسی موجود پدید آیند، و سرانجام جایگزین مدل‌های ناپایدار حکمرانی بزرگ‌مقیاس شوند.

راهبرد نخست، ایجاد شوراهای جامعه محلی در گروه‌های تقریباً ده‌هزارنفری است. این شوراها به‌عنوان ارگان‌های بنیادین خودحکمرانی عمل می‌کنند، شبکه‌های کمک متقابل را سازمان می‌دهند، فعالیت اقتصادی محلی را هماهنگ می‌کنند، حل تعارض در سطح محله را مدیریت می‌نمایند و افراد آسیب‌پذیر نیازمند مراقبت را شناسایی می‌کنند.[۶۷] شوراها در آغاز به‌صورت بدنه‌های مشورتی یا رایزنی فعالیت می‌کنند، اما به‌تدریج از راه تمرین و کسب مشروعیت، اقتدار به دست می‌آورند. شکل‌گیری آن‌ها نیازی به قانون‌گذاری ملّی ندارد، و می‌تواند از طریق انجمن‌های داوطلبانه، ابتکارات محلی و به‌رسمیت‌شناختن شهرداری‌ها پدید آید.

با گذشت زمان، شوراهای جامعه مسئولیت هماهنگی خدمات پایه را برعهده می‌گیرند؛ خدماتی مانند شبکه‌های پشتیبانی از کودکان، تیم‌های مراقبت از سالمندان، داوطلبان سلامت جامعه‌ای و گروه‌های ایمنی محلی که از طریق شکل‌های غیراجباری تنظیم اجتماعی عمل می‌کنند.

راهبرد دوم توسعه نظام‌های اقتصادی تعاونی در جامعه ده‌هزانفری است. این نظام‌ها شامل تعاونی‌های محلی، شبکه‌های اعتبار متقابل، صندوق‌های زمین محلی[۱۹]، فضاهای کاری اشتراکی و بنگاه‌های همکاری‌محور می‌شوند که به افراد امکان می‌دهند ارزش را مستقل از ساختارهای شرکتی متمرکز خلق نمایند.[۶۸] اقتصاد تعاونی تاب‌آوری محلی را تقویت می‌کند، ثروت را درون جامعه نگه می‌دارد، و وابستگی به نظام‌های رفاه ملّی را کاهش می‌دهد. با کاهش اشتغال سنتی بر اثر اتوماسیون، اقتصادهای جامعه‌محور برای تأمین درآمد، ثبات و فرصت ضروری می‌شوند. مراکز رشد کارآفرینی جامعه‌ای می‌توانند نوآوری را از طریق برنامه‌های مربی‌گری، ابزارهای اشتراکی و مبادله مهارت پشتیبانی کنند که بر پایه اعتماد رابطه‌ای و نه رویه‌های بوروکراتیک عمل می‌کنند.

راهبرد سوم شکل‌گیری فدراسیون‌های مراقبتی پنجاه‌هزارنفری از طریق پیوند پنج جامعه پایه همسایه در شبکه‌ای منسجم است. این گام مستلزم سازوکارهایی برای گردآوری منابع، برنامه‌ریزی مشترک و ارائه خدمات اشتراکی است. فدراسیون‌های مراقبتی مراقبت‌های بهداشتی تخصصی، آموزش حرفه‌ای، حمل‌ونقل عمومی، و مدیریت زیست‌محیطی را میان جوامع هماهنگ می‌کنند.[۶۹] آن‌ها نهادهای مالی مانند اتحادیه‌های اعتباری منطقه‌ای و نظام‌های بیمه تعاونی نیز ایجاد می‌کنند. چنین رویکردی ریسک را پخش می‌کند، و دسترسی همه اعضا به خدمات ضروری را تضمین می‌نماید. شوراهای سطح فدراسیون از نمایندگان پنج جامعه پایه تشکیل می‌شوند، و تصمیم‌گیری مشترک و پاسخ‌گویی دموکراتیک مستقیم را حفظ می‌شود. این طراحی فدرالی باعث می‌شود هیچ جامعه‌ای منزوی یا محروم از حمایت‌های لازم نماند.

راهبرد چهارم انتقال تدریجی حقوقی و اداری بعضی مسئولیت‌ها از دولت‌های متمرکز به فدراسیون‌های مراقبتی و کانتون‌های خودمختار است. این فرایند با شناسایی کارکردهایی محلی آغاز می‌شود که نهادهای متمرکز معمولاً ناکارآمد یا ضعیف انجام می‌دهند؛ کارکردهایی مانند نگهداری زیرساخت‌های محلی، جایگزین‌های پلیسی جامعه‌محور، هماهنگی خدمات اجتماعی، حفاظت زیست‌محیطی و توسعه اقتصادی کوچک‌مقیاس.[۷۰] دولت‌ها بعد از شناسایی چنین کارکردهایی می‌توانند از طریق اصلاحات قانون‌گذاری، منشورهای شهرداری یا ابتکارات خودمختاری منطقه‌ای، اقتدار را واگذار کنند. فرایند واگذاری باید با ظرفیت‌سازی در سطح جامعه و فدراسیون همراه باشد تا نهادهای محلی برای برعهده‌گرفتنِ مسئولیت‌های جدید آماده شوند.

راهبرد پنجم ایجاد کانتون‌های خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری به‌عنوان واحدهای اصلی حکمرانی منطقه‌ای است. کانتون‌ها نظام‌های قضایی، مؤسسه‌های آموزش عالی، شبکه‌های حمل‌ونقل، پروژه‌های زیرساختی بزرگ، و ابتکارات حفاظت زیست‌محیطی را هماهنگ می‌کنند.[۷۱] آن‌ها رابط میان ساختارهای غیرمتمرکز جامعه‌محور و نظام‌های ملّی یا بین‌المللی را هم تشکیل می‌دهند. اجرا با مناطق آزمایشی آغاز می‌شود که با اعطای خودمختاری اداری به مناطقی با جمعیت مناسب، زیست‌پذیری حکمرانی در سطح کانتون را می‌آزمایند. مناطق آزمایشی موفق می‌توانند به‌تدریج گسترش یابند و سایر مناطق نیز این مدل را بپذیرند.

راهبرد ششم یکپارچه‌سازی زیرساخت فناورانه‌ای است که خودمختاری جامعه را پشتیبانی کند. پلتفرم‌های دیجیتال طراحی‌شده برای هماهنگی محلی می‌توانند بودجه‌ریزی مشارکتی، تصمیم‌گیری محله‌ای، اشتراک منابع و رأی‌گیری مجمع محلی را تسهیل کنند.[۷۲] این پلتفرم‌ها باید طوری طراحی شوند که حیات واقعی جامعه را تقویت کنند، نه اینکه جایگزین آن شوند؛ یعنی همکاری در جهان واقعی را پشتیبانی کنند، نه شبکه‌های هویتی مجازی. پایگاه‌های داده جامعه‌ای می‌توانند مهارت‌ها، نیازها و منابع را رصد کنند طوری که هماهنگی کارآمد را ممکن سازد، بدون آنکه حریم خصوصی را نقض کند یا نظارت متمرکز را ممکن سازد. نکته کلیدی توسعه فناوری‌ای است که حکمرانی کوچک‌مقیاس را توانمند کند و همزمان از تمرکز قدرت داده‌محور جلوگیری نماید.

راهبرد هفتم احیای فرهنگی است. حکمرانی جامعه‌محور به ارزش‌های مشترک، آیین‌های محلی و روایت‌های جمعی نیاز دارد که به مشارکت و تعلق معنا ببخشد. اخلاق مهر چهارچوب فرهنگی‌ای مبتنی بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت، کرامت و مسئولیت ارائه می‌دهد.[۷۳] راهبردهای فرهنگی شامل احیای مراسم محلی، برنامه‌های مربی‌گری بین‌نسلی، روایت‌گری جامعه‌ای و نظام‌های آموزشی‌ای است که بر مسئولیت مدنی و اخلاق همکاری تأکید می‌کنند. احیای فرهنگی، پایه‌های عاطفی و اخلاقی حکمرانی جامعه‌محور را شکل می‌دهد تا نهادها بر اساس اصول مشترک، نه قواعد بوروکراتیک، عمل کنند.

راهبرد هشتم شکل‌گیری ساختارهای رهبری جدیدی است که بر خدمت‌گزاری، نه جاه‌طلبی سیاسی، استوار باشد. نظام‌های سیاسی مدرن با تقابل، نمایش و برندسازی شخصی پاداش می‌دهند، درحالی‌که حکمرانی جامعه‌محور به رهبرانی نیاز دارد که در حیات محلی ریشه داشته باشند و انگیزه‌شان مسئولیت در برابر دیگران باشد.[۷۴] برنامه‌های پرورش رهبری می‌توانند درون جوامع ایجاد شوند تا افرادی با اعتبار اخلاقی، حکمت عملی و مهارت‌های لازم برای هدایت نظام‌های محلی را پرورش بدهند. چرخش رهبری، پاسخگویی جمعی و گزینش مبتنی بر خدمت، فساد را کاهش می‌دهد و از ظهور نخبگان تثبیت‌شده جلوگیری می‌کند.

راهبرد نهم به حل تعارض مربوط می‌شود. نظام‌های جامعه‌محور مستلزم سازوکارهایی برای میانجی‌گری در اختلافات درون و میان جوامع هستند. نظام‌های حقوقی سنتی کند، پُرهزینه و خصمانه هستند. ساختارهای جایگزین حل تعارض می‌توانند بر پایه عدالت ترمیمی، میانجی‌گری جامعه‌ای و داوری غیرقضایی توسعه یابند.[۷۵] فدراسیون‌های مراقبتی می‌توانند شوراهایی میانجی‌گر را میزبانی کنند که عدالت را اجرا، و از تشدید تعارض‌ها جلوگیری نمایند. این نظام‌ها به‌جای زور اجباری، بر اعتماد اجتماعی تکیه دارند، نیاز به ساختارهای پلیس متمرکز انتظامی را کاهش می‌دهند و انسجام جامعه‌ای را تقویت می‌کنند.

راهبرد دهم ایجاد نظام‌های حفاظت اجتماعی جامعه‌محور است که بعضی کارکردهای دولت‌های رفاه متمرکز را جایگزین کنند. این نظام‌ها شامل تعاونی‌های سلامت جامعه‌ای، صندوق‌های کمک متقابل، شبکه‌های مراقبت از سالمندان، تعاونی‌های کشاورزی، کشاورزی پشتیبانی‌شده توسط جامعه و ابتکارات مسکنِ مدیریت‌شده محلی می‌شوند.[۷۶] این نظام‌ها وابستگی به بوروکراسی‌های ملّی را کاهش می‌دهند و شبکه‌های تاب‌آوری می‌سازند که در بحران‌های اقتصادی یا زیست‌محیطی تطبیق‌پذیر هستند. نظام‌های حفاظت محلی هم‌بستگی اجتماعی را نیز تقویت می‌کنند، و به افراد حس امنیتی می‌دهند که نهادهای دورافتاده نمی‌توانند.

راهبرد یازدهم، حفاظت زیست‌محیطی و بوم‌شناختی است. جوامع ده‌هزارنفری و فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری می‌توانند بوم‌سازگان محلی، منابع آب، جنگل‌ها، زمین‌های کشاورزی و فضاهای سبز شهری را کارآمدتر از نهادهای مرکزی مدیریت کنند.[۷۷] حکمرانی زیست‌محیطی جامعه‌محور تضمین می‌کند که مردم تأثیر مستقیم تصمیم‌های بوم‌شناختی را درک کنند و حس مسئولیت بلندمدت مبتنی بر ارزش‌های فرهنگی احترام و تعهد را پرورش می‌دهد.

راهبرد دوازدهم توسعه نظام‌هایی آموزشی است که افراد را برای زندگی در جوامع خودمختار آماده کند. آموزش باید از برنامه‌های درسی استاندارد و متمرکز به‌سوی یادگیری جامعه‌محور حرکت کند که بر مهارت‌های عملی، رفتار همکاری‌محور، تفکر انتقادی و مشارکت مدنی تأکید دارد.[۷۸] مدرسه‌ها می‌توانند به مراکز حیات جامعه تبدیل شوند و مجمع‌های عمومی، رویدادهای فرهنگی و شبکه‌های اشتراک مهارت را میزبانی کنند. آموزش به ابزاری برای پرورش کسانی تبدیل می‌شود که قادر باشند ساختارهای حکمرانی جامعه‌محور را حفظ و غنی سازند.

راهبرد سیزدهم و نهایی، تحول تدریجی سیاست ملّی است. هرچه حکمرانی جامعه‌محور کارآمدتر و مشروع‌تر شود، نهادهای متمرکز می‌توانند به‌سوی نقش‌هایی حرکت کنند که بر هماهنگی ملی، دیپلماسی بین‌المللی، تثبیت اقتصاد کلان و زیرساخت‌های بزرگ‌مقیاس متمرکز است.[۷۹] دولت‌های ملّی نیازی به ناپدیدشدن ندارند، بلکه باید به چهارچوب‌هایی تبدیل شوند که از حکمرانی محلی پشتیبانی کنند، نه آنکه بر آن مسلط شوند. نتیجه نهایی، نظام سیاسی چندمرکزی‌ای خواهد بود که در آن جوامع، فدراسیون‌ها، کانتون‌ها و ساختارهای ملّی در قالب ساختاری متعادل و همکاری‌محور با هم کار می‌کنند.

گذار به‌سوی حکمرانی جامعه‌محور عملی و ضروری است. این گذار ناکامی‌های ساختاری نظام‌های متمرکز را پاسخ می‌دهد، با طبیعت انسانی هم‌خوان است و تنها مسیر زیست‌پذیر برای تداوم مراقبت، کرامت و تعلق در عصری است که هوش مصنوعی آن را شکل می‌دهد. راهبردهای برشمرده‌شده، نقشه راه جهانی را ترسیم می‌کنند که در آن جامعه، شالوده حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌شود.

جمع‌بندی: نقشه تمدنی نوین

بحران جامعه در جهان مدرن، اختلال موقتی نیست، بلکه نقطه عطف تمدنیِ عمیقی است که نقشه نوینی برای سازمان‌دهی انسانی می‌طلبد. نیروهایی که این بحران را پدید آورده‌اند، ساختاری، برگشت‌ناپذیر و جهانی هستند. هوش مصنوعی نقش کار مزدی را کاهش می‌دهد، و پایه اقتصادی دولت‌های رفاه را متزلزل می‌کند. شبکه‌های دیجیتال هویت را به پیوندهای نمادین تکه‌تکه می‌کنند که نمی‌توانند حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را تأمین کنند. تغییر جمعیتی به نظام‌های متمرکزی فشار می‌آورد که برای ساختارهای جمعیتی کاملاً متفاوت طراحی شده بودند. بازارها ثروت را در مراکز فناورانه متمرکز می‌کنند، و جمعیت‌های بزرگ را در ناامنی اقتصادی نگه می‌دارند. اثر ترکیبی این نیروها، فروپاشی قرارداد اجتماعی قرن بیستم و پدید آمدن منظره‌ای اجتماعی است که در آن افراد هم‌زمان بیشترین اتصال و عمیق‌ترین انزوا را تجربه می‌کنند. در چنین جهانی، مدل‌های سنتی حکمرانی، مراقبت و هم‌بستگی روزبه‌روز ناپایدارتر می‌شوند. نقشه تمدنی نوین ضروری است؛ نقشه‌ای که با طراحی تکاملی انسان، معماری روان‌شناختی، واقعیت‌های جامعه‌شناختی، تحول فناورانه و بنیان‌های اخلاقی هم‌خوان باشد.

مدل تودرتوی حکمرانی جامعه‌محور (مبتنی بر جامعه پایه ده‌هزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری و کانتون خودمختار دویست‌هزار تا سیصدهزارنفری، شالوده ساختاری آینده جوامع انسانی را فراهم می‌کند. این مدل مقیاس حیات اجتماعی را به ابعادی بازمی‌گرداند که انسان بتواند آن را درک کند، بر آن اثر بگذارد و به آن اعتماد کند. چهارچوبی برای مراقبتی رابطه‌محور، محلی و پایدار عرضه می‌کند، نه بوروکراتیک و متمرکز. با نزدیکی تصمیم‌گیری به مردم و پایه‌گذاری مشروعیت سیاسی بر تجربه زیسته به‌جای رویه‌های نهادی انتزاعی، مشارکت دموکراتیک را تقویت می‌کند. با کارآفرینی محلی، تولید تعاونی و مالکیت مشترک (که به اختلال‌های ناشی از هوش مصنوعی و اتوماسیون پاسخ می‌دهند) تاب‌آوری اقتصادی را ارتقا می‌دهد. با شبکه‌های مسئولیت متقابل که به‌سرعت به بحران‌ها واکنش نشان می‌دهند، حفاظت جمعی را بهبود می‌بخشد. و از همه مهم‌تر، با بازسازی ساختارهای رابطه‌ای که روزگاری حیات انسانی را سرپا نگه می‌داشتند، نیاز بنیادین انسان به تعلق، کرامت و معنا را پاسخ می‌گوید.

آینده شکلی از حکمرانی می‌خواهد که بسیار تطبیق‌پذیر و عمیقاً انسان‌محور باشد. بوروکراسی‌های متمرکز بسیار کُند، دور و غرق در پیچیدگی هستند تا بتوانند پیچیدگی قرن بیست‌ویکم را مدیریت نمایند. نیروهای بازار به‌تنهایی نمی‌توانند قدرت فناورانه را تنظیم کنند یا منابع را عادلانه توزیع نمایند. جوامع مجازی آگاهی انسانی را گسترش می‌دهند، اما نمی‌توانند وجود انسانی را استوار سازند. فقط نظام‌های جامعه‌محور می‌توانند انعطاف‌پذیری، تاب‌آوری و عمق رابطه‌ایِ لازم برای زندگی باثبات و معنادار در عصر هوش مصنوعی را تأمین کنند. این به‌معنای رد دستاوردهای مدرن یا بازگشت به شکل‌های پیشاصنعتی زندگی نیست؛ بلکه به‌معنای بازسازی نهادهای اجتماعی و سیاسی حول ساختارهای هم‌اندازه با مقیاس انسانی است، درحالی‌که از ظرفیت فناورانه به‌صورت خردمندانه و اخلاقی استفاده می‌شود.

اخلاق مهر شالوده فرهنگی و اخلاقی ضروری این گذار را فراهم می‌کند. مهر بر عمل متقابل، راست‌گویی، کرامت، مراقبت متقابل و پاسداشت تعهدات تأکید دارد. حکمرانی را به‌جای سلطه، رابطه مسئولیت می‌بیند. انسان را نه فرد منزوی، بلکه شرکت‌کننده در شبکه زندگی‌های به‌هم‌پیوسته می‌داند. این اصول اخلاقی به‌طور طبیعی با ساختار حکمرانی جامعه‌محور هم‌نوا هستند. جوامع را به پرورش اعتماد، عدالت، همکاری و هدف مشترک تشویق می‌کنند و وزنه تعادلی در برابر نیروهای تفرقه‌افکن می‌شوند؛ وزنه‌ای که دیدگاهی اخلاقی یکپارچه و ریشه‌دار در حکمت باستان ارائه می‌دهد، اما کاملاً با نیازهای جامعه پیشرفته فناورانه سازگار است.

نقشه‌ای که در این رساله ترسیم شد، آرمان‌شهری خیال‌پردازانه نیست، بلکه پاسخی عملی و ضروری به تحولاتی است که قرن بیست‌ویکم را شکل می‌دهند. گذار به حکمرانی جامعه‌محور مستلزم احیای فرهنگی، بازطراحی نهادی، بازسازی حقوقی و پرورش رهبری‌ای است که به خدمت‌گزاری، نه جاه‌طلبی شخصی، متعهد باشد. نیازمند بازاندیشی در معنای رفاه، هدف حیات سیاسی و پایه‌های تحقق انسانی است. نیازمند این نیز هست که افراد ارزش تعلق به جوامعی را دوباره کشف کنند که بر مسئولیت و احترام متقابل استوار هستند.

اگر جوامع این گذار را بپذیرند، آینده‌ای می‌سازند که در آن پیشرفت فناورانه کرامت انسانی را ارتقا بدهد. نظام‌های مراقبتی تاب‌آوری بسازند که در برابر تغییر اقتصادی و زیست‌محیطی استوار بمانند. فرهنگ دموکراتیک را با ریشه‌دارکردنِ مشارکت سیاسی در روابط زیسته تقویت کنند. اقتصادهایی بیافرینند که افراد را توانمند کنند، نه منسوخ. و از همه مهم‌تر، بنیان‌های رابطه‌ای حیات انسانی را که نیروهای مدرنیته تضعیف کرده‌اند، بازسازی نمایند.

بحران لحظه کنونی می‌تواند شالوده نظم تمدنی نوینی شود. با پایه‌گذاری حیات سیاسی و اجتماعی بر جوامع ده‌هزارنفری، فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری، و کانتون‌های دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری، جوامع می‌توانند نظامی پدید آورند که کارآمد و انسانی، مبتنی بر پیشرفت‌های فناورانه، و ریشه‌دار در طبیعت انسانی باشد. این نقشه، راهی به‌سوی آینده‌ای می‌گشاید که در آن انسان‌ها نه‌فقط در امنیت، بلکه با معنا، نه‌تنها متصل، بلکه مراقبت‌شده، و نه‌فقط آگاه، بلکه تحقق‌یافته زندگی کنند. آینده‌ای که با اخلاق مهر هدایت شود و بر پایه حکمرانی در مقیاس انسانی استوار گردد.

———————————-
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

کتاب‌شناسی

Alperovitz, Gar. What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution. White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013.
Appadurai, Arjun. Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization. Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996.
Arendt, Hannah. The Human Condition. 2nd ed. Chicago: University of Chicago Press, 1998.
Bairoch, Paul. Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present. Translated by Christopher Braider. Chicago: University of Chicago Press, 1988.
Beck, Ulrich. Risk Society: Towards a New Modernity. Translated by Mark Ritter. London: Sage Publications, 1992.
Bell, Daniel. The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting. New York: Basic Books, 1973.
Berkes, Fikret. Sacred Ecology. 3rd ed. New York: Routledge, 2012.
Boehm, Christopher. Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999.
Block, Peter. Community: The Structure of Belonging. San Francisco: Berrett-Koehler Publishers, 2008.
Bowles, Samuel, and Herbert Gintis. A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011.
boyd, danah. It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens. New Haven, CT: Yale University Press, 2014.
Cahn, Edgar S. No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative. Washington, DC: Essential Books, 2000.
Castells, Manuel. The Rise of the Network Society. 2nd ed. Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010.
Crouch, Colin. Post-Democracy. Cambridge: Polity, 2004.
Drucker, Peter F. Post-Capitalist Society. New York: HarperBusiness, 1993.
Dunbar, Robin. How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010.
Frey, Carl Benedikt, and Michael A. Osborne. “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” Working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013. https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
Giddens, Anthony. Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age. Stanford, CA: Stanford University Press, 1991.
Greenleaf, Robert K. Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness. New York: Paulist Press, 1977.
Gurven, Michael, and Kim Hill. “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor.” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
Haidt, Jonathan, and Greg Lukianoff. The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure. New York: Penguin Press, 2018.
Hirschman, Albert O. Exit, Voice, and Loyalty: Responses to Decline in Firms, Organizations, and States. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1970.
Hrdy, Sarah Blaffer. Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009.
Illich, Ivan. Deschooling Society. New York: Harper & Row, 1971.
Jacobs, Jane. The Economy of Cities. New York: Vintage Books, 1970.
Klein, Naomi. This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate. New York: Simon & Schuster, 2014.
Klinenberg, Eric. Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone. New York: Penguin Press, 2012.
Lindert, Peter H. Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century. Vol. 1. Cambridge: Cambridge University Press, 2004.
Lutz, Wolfgang, William P. Butz, and Samir KC, eds. World Population and Human Capital in the Twenty-First Century. Oxford: Oxford University Press, 2014.
Maslow, Abraham H. Motivation and Personality. New York: Harper & Row, 1954.
Morin, Edgar, and Anne Brigitte Kern. Homeland Earth: A Manifesto for the New Millennium. Translated by Sean M. Kelly and Roger Lapointe. Cresskill, NJ: Hampton Press, 1999.
Mounk, Yascha. The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018.
Newhouse, Joseph P. Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum. Cambridge, MA: MIT Press, 2002.
Noveck, Beth Simone. Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015.
Ostrom, Elinor. Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action. Cambridge: Cambridge University Press, 1990.
Ostrom, Elinor. Understanding Institutional Diversity. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005.
Polanyi, Karl. The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time. Boston: Beacon Press, 2001.
Putnam, Robert D. Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community. New York: Simon & Schuster, 2000.
Sahlins, Marshall. Stone Age Economics. Chicago: Aldine-Atherton, 1972.
Sampson, Robert J. Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect. Chicago: University of Chicago Press, 2012.
Sassen, Saskia. Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization. New York: Columbia University Press, 1996.
Sen, Amartya. Development as Freedom. New York: Alfred A. Knopf, 1999.
Sen, Amartya. The Idea of Justice. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2009.
Shayegan, Daryush. Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West. Translated by John Howe. Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997.
Shayegan, Daryush. Cheh Shodeh Ast Enqelāb? [What is revolution?]. Tehran: Nashr-e Markaz, 1377 [1998].
Srnicek, Nick. Platform Capitalism. Cambridge: Polity, 2017.
Standing, Guy. The Precariat: The New Dangerous Class. London: Bloomsbury Academic, 2011.
Taylor, Charles. A Secular Age. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007.
Taylor, Charles. Sources of the Self: The Making of the Modern Identity. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1989.
Tilly, Charles. Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992. Cambridge, MA: Blackwell, 1992.
Tönnies, Ferdinand. Community and Society. Translated by Charles P. Loomis. East Lansing: Michigan State University Press, 1957.
Turkle, Sherry. Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other. New York: Basic Books, 2011.
Zehr, Howard. The Little Book of Restorative Justice. Intercourse, PA: Good Books, 2002.
Zuboff, Shoshana. The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power. New York: PublicAffairs, 2019.

پانویس‌ها

[1] embodied cooperation
[2] labor–based economic structures
[3] basic communities
[4] care federations
[5] autonomous cantons
[6] Mehr
[7] platform capitalism
[8] networked publics
[9] surveillance capitalism
[10] globalized attention markets
[11] nation states
[12] Gemeinschaft
[13] Gesellschaft
[14] translocality
[15] centralized welfare states
[16] community based self governance
[17] surveillance capitalism
[18] sociology of solidarity
[19] community land trusts


[1] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[2] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[3] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[4] Manuel Castells, The Rise of the Network Society, 2nd ed. (Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010), 21–44.
[5] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[6] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[7] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[8] Michael Gurven and Kim Hill, “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor,” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
[9] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbars Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[10] Ibid., 128–39.
[11] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[12] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[13] Ibid., 42–63.
[14] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[15] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[16] Arjun Appadurai, Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996), 178–99.
[17] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[18] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[19] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[20] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[21] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 42–63.
[22] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[23] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[24] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[25] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[26] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[27] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[28] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[29] Christopher Boehm, Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999), 89–130.
[30] Ulrich Beck, Risk Society: Towards a New Modernity, trans. Mark Ritter (London: Sage Publications, 1992), 93–138.
[31] Eric Klinenberg, Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone (New York: Penguin Press, 2012), 15–42.
[32] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[33] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[34] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[35] Peter H. Lindert, Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century, vol. 1 (Cambridge: Cambridge University Press, 2004), 89–131.
[36] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[37] Yascha Mounk, The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018), 45–84.
[38] Charles Taylor, A Secular Age (Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007), 423–612.
[39] Jonathan Haidt and Greg Lukianoff, The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure (New York: Penguin Press, 2018), 63–118.
[40] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[41] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[42] Nick Srnicek, Platform Capitalism (Cambridge: Polity, 2017), 9–33.
[43] Wolfgang Lutz, William P. Butz, and Samir KC, eds., World Population and Human Capital in the Twenty-First Century (Oxford: Oxford University Press, 2014), 72–118.
[44] Joseph P. Newhouse, Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum (Cambridge, MA: MIT Press, 2002), 35–74.
[45] Daniel Bell, The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting (New York: Basic Books, 1973), 116–52.
[46] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[47] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[48] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[49] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[50] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[51] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[52] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 1–19.
[53] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[54] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[55] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[56] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[57] Julianne Holt-Lunstad, Timothy B. Smith, Mark Baker, Tyler Harris, and David Stephenson, “Loneliness and Social Isolation as Risk Factors for Mortality: A Meta-Analytic Review,” Perspectives on Psychological Science 10, no. 2 (2015): 227–37.
[58] Evgeny Morozov, The Net Delusion: The Dark Side of Internet Freedom (New York: PublicAffairs, 2011), 102–49.
[59] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[60] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[61] Samuel Bowles and Herbert Gintis, A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011), 72–118.
[62] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[63] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[64] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[65] Paul Bairoch, Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present, trans. Christopher Braider (Chicago: University of Chicago Press, 1988), 221–63.
[66] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[67] Peter Block, Community: The Structure of Belonging (San Francisco: Berrett-Koehler, 2008), 33–61.
[68] Gar Alperovitz, What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution (White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013), 72–118.
[69] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[70] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 65–92.
[71] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[72] Beth Simone Noveck, Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015), 121–62.
[73] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[74] Robert K. Greenleaf, Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness (New York: Paulist Press, 1977), 19–45.
[75] Howard Zehr, The Little Book of Restorative Justice (Intercourse, PA: Good Books, 2002), 47–72.
[76] Edgar S. Cahn, No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative (Washington, DC: Essential Books, 2000), 83–121.
[77] Fikret Berkes, Sacred Ecology, 3rd ed. (New York: Routledge, 2012), 92–134.
[78] Ivan Illich, Deschooling Society (New York: Harper & Row, 1971), 25–68.
[79] Elinor Ostrom, Understanding Institutional Diversity (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005), 174–221.




نظر شما درباره این مقاله:







دکترین «واپسگرایی نو»
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 18:25

دکترین «واپسگرایی نو»


شاهرخ بهزادی

دکترین «واپسگرایی نو»، چگونه می‌توان یک کشور خارجی را اشغال و اداره کرد؟

از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ، نام یک جنبش فکری به عنوان الهام‌بخشِ پنهانِ اقداماتِ دولتِ جدید او آشکار شده است. این جنبش فکری «واپسگرایی نو» (New reactionary) [۱] نام دارد که با نام «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) نیز شناخته می‌شود. در رأس این جنبش، «کورتیس یاروین» (Curtis Yarvin)، یک مهندس آمریکایی قرار دارد. یاروین از انتقاد کنندگان سرسخت دموکراسی است. او دموکراسی را نظامی ناکارآمد و حتا تباه کننده آزادی‌های راستین می‌داند. او سخت بر این باور است که حکومت باید به سبک شرکت‌های خصوصی و با پادشاهی مقتدر و تمامیت خواه در رأس آن اداره شود. «کورتیس یاروین» در این راستا، کتابِ راهنمایی را نیز تدوین کرده است که در آن روش اشغال و اداره یک کشور خارجی(استعمار نوین) را توضیح داده است. او پیش تر، در چهارچوب یک مطالعه موردی و فرضی نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.

«کورتیس یاروین» روابط بسیار نزدیکی با پیترتیل(Peter Thiel)، میلیاردر و کارآفرین آمریکایی در عرصه دیجیتال، مارک اندریسن (Marc Andreessen)، میلیاردر و مشاور غیررسمی دونالد ترامپ و چهره‌های سیاسی مانند جی. دی. ونس(J. D. Vance)، معاون رئیس جمهوری آمریکا و مایکل آنتون (Michael Anton)، مدیر برنامه‌ریزی سیاست گذاری وزارت امور خارجه آمریکا، دارد. گفته می‌شود یاروین ظهور سیاسی ایلان ماسک(Elon Musk) را تسهیل کرده و به ویژه به خاطر ارائه طرح بازسازی غزه مورد تقدیر قرار گرفته است.

پس از ربودن «نیکلاس مادورو» در ونزوئلا و بی سرکردن رژِیم او، و پس از جنجال برای تصاحب گرینلند و ایجاد شورای صلح نوار غزه برای مدیریت این سرزمین به سبک شرکت‌های خصوصی، دونالد ترامپ خود را برای حمله احتمالی به ایران و تغییر رژیم حاکم بر این کشور و یا تسلیم رژیم اسلامی در برابر خواست‌های اعلام شده خود آماده می‌کند. نظریه‌پردازان نزدیک به امپراتوری آمریکا، فصل بعدی داستانی را که ازپیش نوشته اند، به زودی آشکار خواهند کرد. پس از ایران، احتمالاً کشورهای بسیاری در جهان از جمله کوبا، کلمبیا، مکزیک، کانادا و.. در جهت اجرای طرح استعمار نوین آمریکا در فهرست نوبت قرار گرفته اند.

جنبش «واپسگرایی نو» چگونه آغاز شد

جنبش «واپسگرایی نو» یا «روشنگری تاریک» در آغاز دهۀ ۲۰۰۰ میلادی از برخورد مجازی بین دو ذهن منفرد آمریکایی پدید آمد: «نیک لند»(Nick Land)، فیلسوف سابق دانشگاه «وارویک» (Warwick)، فردی که مجذوب «سایبرپانک» (cyberpunk)[٢] و «دیستوپیاهای تکنولوژیکی» (dystopies)[٣] شده است و «کرتیس یاروین»، مهندس آمریکایی، وبلاگ نویس تأثیرگذار که آزادی خواهی سرخورده بود، به وجود آمد. وقتی این دو با هم ملاقات کردند، نتیجه، انفجاری بود.

نظریه «شتاب‌گرایی»

در دهه ۱۹۹۰،«نیک لند» با ارائه نظریه کاملاً دوپهلوی خود در مورد «شتاب‌گرایی» (accelerationism)[٤] نامی برای خود دست و پا کرده بود. این نظریه را به نحو ساده می‌توان با عبارات زیر توضیح داد: تصور کنید که درون خودرویی نشسته اید که با سرعت در یک جاده پر پیچ و خم در حال حرکت است. ناگهان، ترمزهای این خودرو از کار می‌افتند، فرمان می‌لرزد و سرنشینان فریاد می‌زنند و از راننده می‌خواهند تا سرعت را کم کند. اما راننده به جای تلاش برای ترمز گرفتن، پدال گاز را محکم‌تر فشار می‌دهد. چرا؟ زیرا او متقاعد شده است که تنها راه خروج از این وضعیت جهنمی، فشارآوردن به سیستم خودرو تا نقطه کامل شکستن آن است.

شتاب‌گرایان پدیده‌های جهان را اینگونه می‌بینند. به نظر آنان، سرمایه‌داری، فناوری و ساختارهای اجتماعی مدرن افسار گسیخته و غیرقابل کنترل شده‌اند. اما شتاب‌گرایان به جای تلاش برای کند کردن یا اصلاح آنها، معتقدند که باید آنها را تا مرزهای نهایی‌شان پیش برد. آنان بر این باورند که این سیستم‌ها تنها با رسیدن به مرزهای نهایی‌شان فرو می‌ریزند و راه را برای سیستم‌های جدید هموار می‌کنند. «نیک لند» در این راستا می‌نویسد: «سرمایه‌داری یک ماشین جهنمی است، اما دقیقاً با رها کردن آن به حال خود، تناقضات خود را آشکار کرده و خود را نابود می‌کند.»

تناقض این نظریه در این است که هم توسط بخشی از نظریه پردازان و گروه‌های چپ افراطی جامعه که آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم سرمایه‌داری می‌دانند، مورد استناد قرار گرفته و هم توسط برخی از متفکران راست افراطی که آن را فرصتی برای ایجادِ هرج و مرج در جهت بازسازی یک جامعه اقتدارگرا و به زعم آنان «بی‌نقص» بر روی خاکستر جامعه قبلی، مورد توجه قرار گرفته است.

کورتیس یاروین، آزادی ‍خواهی که مخالفِ دموکراسی است

در سال ۲۰۰۷، «کرتیس یاروین»، که درشبکه‌های اجتماعی معروف به «منتسیوس مولدباگ»(Mencius Moldbug) است، «مانیفست» سیاسی خود را منتشر کرد که مبدل به سنگ محکی برای مکتب «واپسگرایی نو» شد. در این «مانیفست»، او خود را یک «لیبرتارین»(libertarian) [۵] به گفته او، لیبرالیسم ناب(لیبرالیسم رها شده از قواعد) «ایده‌‌ای روشن و بدیهی» است که «هرگز نتوانسته به مرحله اجرا درآید». زیرا، به گفته یاروین، «لیبرتارین‌ها» بیش از حد به دموکراسی وابسته هستند، نظامی که او اساساً آن را ناکارآمد و فاسد می‌داند.

یاروین می‌گوید که دموکراسی به جای تأمین آزادی‌های فردی، مبدل به ابزاری شده که دامنۀ اندیشه ورزان مستقل را محدود می‌کند...

او بر این باور است که در نظام‌های دموکراتیک، قدرت واقعی در دست نهادهایی چون رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و بوروکراسی دولتی است. او این مجموعه را زیرِ عنوان «کاتدرال» (The Cathedral) [۶] معرفی می‌کند.

از این دیدگاه، دموکراسی برای او یک سیستم منسوخ است که با چیزی که یاروین آن را «کاتدرال» می‌نامد، در هم آمیخته است.این مفهوم که شباهتِ زیادی به ایده دولتِ پنهان دارد، در اندیشه «واپسگرایان نو» نقشی محوری دارد. در نگرشِ یاروین، «کاتدرال» همچون دولتی پنهان عمل می‌کند که بر سیاست، رسانه و آموزش در جامعه تسلط دارد و راه را بر پیدایش بدیل‌های راستین برای نظام موجود مسدود می‌کند. بر این بنیان، یاروین دموکراسی را نه حکومتی مردمی، بلکه دست افزاری برای پاسداری از فرمانروایی نخبگان لیبرال و بوروکرات‌های حاکم بر جامعه می‌داند.او استدلال می‌کند که در نظام‌های دموکراتیک، حاکمیتِ واقعی نه در دستِ سیاستمداران برگزیده، بلکه در چنگِ این ساختار غیررسمی و ایدئولوژیک قرار دارد که به دیدگاه‌های خاصی پر و بال می‌دهند و مخالفان خود را از میدان به در می‌کنند.

یاروین می‌نویسد: «کاتدرال» یک نهاد رسمی نیست، بلکه شبکه‌ای پراکنده از نخبگان فکری و رسانه‌ای است که هنجارهای فرهنگی و سیاسی را شکل می‌دهند. این یک قدرت واقعی است که پشت نهاد قدرت رسمی جامعه پنهان شده است.»

از این رو، یاروین مخالف سرسخت دموکراسی است و آن را نظامی ناکارآمد، فاسد و تباه کننده آزادی می‌داند. برای حل این مشکل یاروین پیشنهاد می‌کند که آرمان دموکراتیک به طور کلی کنار گذاشته شود. او یک جایگزین رادیکال برای دموکراسی پیشنهاد می‌دهد: قیصرگرایی، نوعی حکومت اقتدارگرا که در آن یک رهبر قوی، یک «مدیرعامل سیاسی»، زمام امور کشور را مانند اداره یک شرکت بزرگ مستقل (یک شرکت‌ سهامی عام SovCorp) به دست می‌گیرد. این مدیرعامل مؤثرترین تصمیمات دولتی را برای تضمین رفاه ملت اتخاذ خواهد کرد. و اگر از خدماتی که این دولت ارائه می‌دهد راضی نیستید، می‌توانید به سادگی دولت دیگری پیدا کنید. برای او، اولویت اصلی ایجاد نظم و کارایی سیستم‌ سیاسی است. یک مدلِ سیاسی در صورتی خوب است که بتواند از خشونت اجتناب کند. هر چیز دیگری - عدالت اجتماعی، محیط زیست و برابری اجتماعی - جنبه فرعی و حتی زائد دارند.

او بر این باور است که مدیریت متمرکز و کارشناسی می‌تواند به آزادی راستین و کارآمدی بیشتر در جامعه بیانجامد.

برای یاروین، این پاسخ «فرمالیستی» صرفاً به معنای احیای سلطنت مطلقه است. به این معنا، او خود را «سلطنت‌طلب» یا «احیاگر سلطنت » اعلام می‌کند و «مدیرعامل سیاسی» دولت را چیزی بیش از یک پادشاه نمی‌داند.

به گفته او، سلطنت، برخلاف دموکراسی، یک شکل سیاسی بسیار پایدار است. یاروین مدل خود را «نئوکامرالیسم» (neocameralism) می‌نامد، که اشاره به «کامارالیسم»(cameralism) [۷] فردریکِ دوم پادشاهِ پروس دارد.

با این حال، «کامارالیسم» تنها مدلی نیست که «یاروین» به آن اشاره می‌کند. از نظر او، دولت-شهرهایی مانند دُبی یا سنگاپور، نمونه‌های اولیه دولت‌های «نئوکمرال» آینده هستند.

«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس در تازه ترین کتابش تحت عنوان «در روشنایی‌های تاریک، درکِ اندیشه واپسگرایان نو»[٨] از انتشارات گالیمار در ژانویه ٢۰٢۶ مجموعه مکتب «واپسگرایی نو» را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده است.

بخش‌هایی از تحلیل «آرنو میراندا» در زیر می‌آید:

مکتب «واپسگرایی نو» در نگاه آرنو میراندا

از سال ۲۰۱۶، ناظران سیاسی برای تعریف سیاست خارجی دونالد ترامپ همواره دچار مشکل بوده‌اند.

پس از مبارزات انتخاباتی که او راه خود را از جریان نومحافظه‌کاری جدا کرد، در ابتدا سیاست خارجی او را به عنوان سیاستی انزواطلبانه معرفی کردند. و سپس سیاست او را «معامله ‌گرایانه» توصیف کردند. اما سیاست او مدت‌ها مبهم به نظر می‌رسید. با این حال، از زمان انتشار استراتژی امنیت ملی آمریکا (National Security Strategy)، در سال ۲۰۲۶ و به ویژه پس از عملیات نظامی در ونزوئلا که منجر به ربودن نیکلاس مادورو شد، اوضاع روشن‌تر شده است: دونالد ترامپ اکنون صریحاً ماهیت امپریالیستی سیاست‌های خود را تصدیق می‌کند.

اما سیاست خارجی مداخله‌گرایانه او در تضاد کامل با مداخله‌گرایی نومحافظه‌کاران دهه ۲۰۰۰ است.

برای او، دیگر توجیه سیاست‌های خارجی مداخله‌گرایانه به نام آرمان گسترش ارزش‌های دموکراتیک غربی مطرح نیست. قواعد سیاسی امپریالیسم آمریکا تغییر کرده است.

اگر بخواهیم ریشه‌های این قواعد جدید را ردیابی کنیم، ضرورت دارد که به اندیشه «واپسگرایی نو» روی آوریم، که می‌دانیم امروزه نقش قاطع و تعیین‌کننده‌ای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا می‌کند.

در سپتامبر سال ۲۰۰۸، زمانی که سیاست مداخله‌گرایانه نومحافظه‌کاران آمریکایی در شکستِ جنگ‌های خاورمیانه گیر افتاده بود، «کرتیس یاروین» نقد منحصر به فردی از آن ارائه داد.

او در مقاله‌ای با عنوان تحریک کننده «چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم.»[۹] به این موضوع پرداخت. او در این مقاله به قلمرو انزواگرایی، که از ویژگی‌های محافظه‌کاران دیرینه آمریکا بود، یا بعدها راست افراطی ملی-پوپولیستی بر آن تأکید می‌کرد، روی نیاورد.

یاروین، برعکس استدلال کرد که شکست آمریکا در عراق نشانه‌ای از این موضوع است که ارتش آمریکا به اندازه کافی در جهت اهداف خود پیش نرفته است. وی دفترچهِ«راهنمایی» را ارائه داد که هدف آن تضمین موفقیت مداخله نظامی آمریکا در خارج از کشور بود.

دستورالعمل‌های او در این دفترچه راهنما برای آنانی که با نظریه‌های او آشنا هستند، تعجب‌آور نخواهد بود و عمدتاً در سه اقدام خلاصه می‌شود: کودتا کنید؛ حاکمیت مطلق را در کشور اشغال شده، برقرار کنید و سپس رژیمِ آن کشور را به یک «دولت- شرکت» تبدیل کنید.

این دیدگاه بعداً در مجموعه‌ای از متون با عنوان «پاچ ورک Patchwork» ( به معنی وصله‌پیچی ایده‌ها، و شکل دادن به نظریه ای متشکل از ایده‌های ناهمگون) بسط داده شد که در آن یاروین از چیزی که او آن را «نظریه واپسگرایی صلح»[۱۰] ، دفاع می‌کند. این نظریه به شرح زیر تعریف می‌شود:

«جهان آرام و واپسگرای «پاچ ورک» (Patchwork) منحصراً از حاکمان مطلق گرا، ولی کاملاً منطقی تشکیل شده است: دولت‌هایی که با شایستگی و به نحو منسجم در جهت رسیدن به اهداف صرفاً مالی مدیریت و هدایت می‌شوند. این نوع از کشورها، می‌تواند در بخشی از کره زمین وجود داشته باشند، اما باید برای دفاع از خود در برابر بقیه کشورهای جهان برنامه‌ریزی کند. در سیستم «پاچ ورک» (Patchwork)، صلح، امنیت و نظم مفاهیمی کاملاً یکسان دارند. در واقع، سرزمینی است که برای سطح بسیار بالای امنیت و نظم طراحی شده است. جامعه در چنین سرزمینی دیگر از مشکلات دوران دموکراتیک رنج نمی‌برد: نه محله‌های فقیرنشین وجود دارد، نه خیابان‌های کثیف، نه باندهای خطرناک، نه سیاست. […] یک پادشاه مطلق گرای منطقی، به نحو متمرکز و با شایستگی کامل و به هدف سودآوری این سرزمین را اداره و هدایت می‌کند. اگر همکاری سودآور باشد، همکاری می‌کند - اگر زورگویی و خشونت سودآورتر باشد، زورگو و خشن می‌شود (البته هدف این است که همکاری هرچه بیشتر سودآور شود).»

این گزیده، مانند متنی که در ادامه می‌آید، به طرز چشمگیری با توجیه غارتگرانه مداخله دونالد ترامپ در ونزوئلا هم خوانی دارد.

این مداخله حتا توسط «واروین» مورد ستایش قرار گرفته است. او در شبکه ایکس (توییتر سابق) نوشت: «ونزوئلا، به عنوان یک روسپی خانه با پتانسیل بسیار عظیم، آزمایشگاهی عالی برای حکومت داری قرن بیست و یکم است.»

چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم(مورد ایران)

در تابستان ۲۰۰۸، «کرتیس یاروین» در یک «اِسی» (Essay) که همزمان با از سرگیری مذاکرات هسته‌ای آمریکا و تروئیکای اروپای(بریتانیا، فرانسه، آلمان) با ایران بود، نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.

«کرتیس یاروین» بررسی خود را در این «اِسی»با این جمله آغاز می‌کند: «مشکلی که امروز به آن خواهیم پرداخت، اشغال و نحوه حکومت کردن بر یک کشور خارجی است.

برای مطالعه موردی‌مان، فکر می‌کنم که استفاده از کشورهای واقعی جالب تر باشد. بیایید در این بررسی دو کشور اشغال گر و اشغال شده را “بریتانیای کبیر” و “ایران” بنامیم.

اگر بریتانیای کبیر می‌خواست مثلاً از اوایل سال ۲۰۱۰ ایران را اشغال و بر آن حکومت کند - همیشه خوب است که زمانی برای آماده شدن داشته باشیم - چگونه این کار را انجام می‌داد؟ برای اهداف این تمرین، فرض می‌کنیم که ایران تا آن زمان هنوز به سلاح هسته‌ای دست نیافته است.

البته، عموماً پذیرفته شده است که اشغال و حکومت بر کشوری مانند ایران، توسط بریتانیای کبیر کاملاً غیرممکن خواهد بود.

به همان اندازه، اشغال و حکومت بر کشور ایران توسط ارتش آمریکا نیز غیرقابل تصور است - ایالات متحده حتا نمی‌تواند افغانستان را که بسیار کوچک تر از ایران است، مدیریت کند.

با این حال، وقتی به تلاش بریتانیای کبیر برای اشغال و حکومت فقط بر یک شهرِ عراق، یعنی بصره، و آنچه آنجا اتفاق افتاده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که نظر غالب، همانطور که اغلب اتفاق می‌افتد، کاملاً دقیق است.

پس بیایید فرض کنیم که اشغالگر ما دولت کنونی جزایر بریتانیا - یعنی وایت‌هال (محله «وست مینستر» لندن که ساختمان‌های حکومتی بریتانیا در آن قرار گرفته اند) - نیست، بلکه یک رژیم جانشین است. بیایید این رژیم را «بریتانیای جوان» بنامیم.

«واروین» در ادامه فرضیه خود می‌گوید: «بریتانیای جوان» پیش تر استقلال خود را از ایالات متحده اعلام کرده است، از «جامعه بین‌المللی» کناره‌گیری کرده، از «وایت‌هال» و پادشاهان خودخوانده «هانوفری»[۱۱] در منطقه خود نیز دست کشید و سلسله پادشاهی «استوارت»[۱٢] را تحت رهبری «جوزف ونزل»[۱۳] احیا کرد و پدرش «آلوئیس» را به عنوان شاهزاده نایب‌السلطنه منصوب کرد.

در غیر این صورت، منابع نظامی و مالی آن بدون تغییر باقی ماند.

« آرنو میراندا» «اسی» یاروین را چنین تحلیل می‌کند: این بخش از این سناریو از ویژگی‌های سبک جدلی «یاروین» است. این سبک شامل ارائه روایتی جایگزین و رسواکننده در برابر عقیده غالب از طریق آزمایش‌های فکری و پیچش‌های طنزآمیز است. در اینجا، «یاروین» پیشنهاد می‌دهد که سلطنت مشروطه بریتانیا - پارلمان، “وایت‌هال” و خانواده سلطنتی معاصر که از‌هانوفرها، - به نوشته او از “شاهان دروغین‌هانوفر” - سرچشمه می‌گیرد، با یک سلطنت احیا شده تحت اقتدار شاهزاده لیختن اشتاین - از نوادگان استوارت‌ها - جایگزین شود.

یاروین صراحتاً ادعا می‌کند که یک روشنفکر «ژاکوبیتیسم» (Jacobitism) است - یعنی مدافع مشروعیت دودمان سلطنتی «استوارت‌»ها، که در وهله نخست به عنوان وسیله‌ای برای ترویج برداشت مطلق‌گرایانه او از حاکمیت عمل می‌کند.

ارجاع مکرر او به «لیختن اشتاین» نمونه‌ای از تخیل سیاسی او و همچنین برخی جریان‌های آزادی‌خواه معاصر است، همانطور که «کوین اسلوبودیان Quinn Slobodian » به درستی در کتاب «سرمایه‌داری آخرِ زمان»(Le Capitalisme de l’apocalyps) نشان داده است. میکرو- دولتِ «لیختن اشتاین» به عنوان الگویی از یک قدرتِ حاکمِ کاهش‌یافته، ولی کارآمد، موروثی و از نظر اقتصادی منطقی مطرح می‌شود. در اوایل سال ۲۰۰۸، این متن ترکیبی منحصر به فرد از واکنش و آزادی‌خواهی را که در قلب اندیشه «یاروین» نهفته است، آشکار می‌کند.

طرح شاهزاده آلوئیس برای اشغال و اداره ایران

یاروین سناریو پیشنهادی را این چنین ادامه می‌دهد: شاهزاده آلوئیس، به دلایلی که فقط خودش می‌داند، تصمیم گرفت از بهار ۲۰۱۰ ایران را اشغال و اداره کند.

شاهزاده، مانند یک تاجر واقعی سوئیسی، نه تنها خواستار موفقیت نظامی، بلکه سودآوری کسب و کار خود را نیز در نظر گرفته بود.

او از روی سخاوت محض، سود حاصل از فعالیت‌های اقتصادی را به طور مساوی با شهروندان کنونی ایران تقسیم می‌کند و هر یک از ایرانی‌ها سهامی بدون حق رأی دریافت می‌کنند، شهروندان ایران حق دخالت در امور را ندارند. اما سهام آنها، صرفاً آنها را واجد شرایط دریافت سود سهام از سودِ [فعالیت‌های اقتصادی] دولت می‌کند.

نیروهای مسلح سلطنتی او ۲۵ درصد سهام، شهروندان کشورِ «بریتانیای جوان» ۱۵درصد سهام و خودِ شاهزاده به یک دهم ناچیز از کلِ منافع اقتصادی ایران رضایت می‌دهد.

« آرنو میراندا» در تحلیل این بخش از سناریوی یاروین می‌نویسد: این راه حل، نمونه دیگری از «فرمالیسم» یاروین است که هدف آن پایان دادن به همه اشَکال خشونت است. یاروین معتقد است که هیچ مناقشه‌ای را نمی‌توان از طریق استدلالِ مشروعیت حل کرد. در این صورت، ایرانیان هیچ حق پیشینی برای اداره قلمرو خود نخواهند داشت.

«یاروین» پیشنهاد می‌کند که با در نظر گرفتن دولت به عنوان یک شرکت و «رسمی کردن» روابط قدرت از طریق توزیعِ سهام، به عنوان اوراقِ مالکیت، ایرانی‌ها موضوعِ مشروعیت را به نفع ثبات و رفاه خود فراموش بکنند. او این راه حل را در سال ۲۰۰۷ برای عراق پیشنهاد کرده بود. او همچنین این راه حل را اخیراً برای نوار غزه در چهارچوب مناقشه اسرائیل و فلسطین با ارائه پروژه خود به عنوان « Gaza Inc. شرکتِ غزه» مستقیماً در طرح «تونی بلر» ( نخسم وزیر پیشین بریتانیا) که توسط دونالد ترامپ ترویج شده بود، گنجانده بود.

ادامه سناریو:

پرسش اصلی این است: آیا او(شاهزاده آلوئیس) می‌تواند این کار را انجام دهد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟

توجه داشته باشید که این یک پرسشِ کاملاً نظامی است. هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد که آیا این پروژه از نظر اخلاقی بازتاب خوب یا بدی برای شاهزاده «آلوئیس» و کشور «بریتانیای جوان» دارد.

در سناریوی ما، شاهزاده «آلوئیس» یک حاکم واقعی یا “مطلق” است و وزن اخلاقی چنین تصمیمی کاملاً بر عهده اوست. ناگفته پیداست که اطاعت ارتش از او نیز مطلق است.

البته، نظرعمومی در داخل ارتش و خارج از آن یکسان است: چنین ماجراجویی کاملاً غیرممکن و محکوم به شکست است.

در واقع، یک دولت تنها با رضایت مردم می‌تواند وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، موفقیت تنها در صورتی امکان‌پذیر خواهد بود که نیروهای مسلح بریتانیا بتوانند قلب‌ و روح مردم ایران را به دست آورند. اما از آنجایی که مردم ایران عمیقاً ملی‌گرا و متعهد به یک ایران آزاد و مستقل هستند، هرگز نخواهند پذیرفت که توسط بریتانیایی‌ها، که از آنها متنفرند، یعنی اربابان امپراتوری سابق خود، دوباره مستعمره شوند. این استدلال نیست. این «کَنت»(cant) است.

اصطلاح «کنت» (cant) که ترجمه آن دشوار است، به معنای یک تکرارِ ریاکارانه و مکانیکی است و یادآور«آهنگ» یا «سرود» است. این اصطلاح همچنین دارای بار مذهبی است که در اینجا می‌توان آن را به عنوان «لیتانی» (litany) یا «مَزامیر» (psalmody) ترجمه کرد.(«لیتانی» اثری برای گروه کُر و ارکستر سمفونیک، اثر آهنگساز استونیایی، «آروو پارت» است که در سال ۱۹۹۴ ساخته شده است.)

هر کسی می‌تواند گفتنِ این عبارات را تمرین کند، و بسیاری این کار را کرده‌اند.

حرفه نظامی مدرن به ویژه در القای این طرز فکر کوشا است، زیرا پرسنل آن به طور منحصر به فردی در مقامِ درک آن قرار دارند.

اما دروغ همواره یک دروغ است. طول عمر آن نمی‌تواند بی‌نهایت باشد و حقیقت بالاخره از هر شکافی که پدید آید به بیرون نفوذ می‌کند و آشکار می‌شود.

ساده‌ترین راه برای اثبات این حقیقت، توضیح این مسئله است که «بریتانیای جوان» چگونه می‌تواند ایران را اشغال کرده و آن را به نحو سودآوری اداره کند. برای راحتی بیشتر، بیایید این نهاد سیاسی جدید را «ایران نو» بنامیم.

همه ما کاملاً موافقیم که کشورِ«بریتانیای پیر» قادر به تبدیل ایران امروزی به یک «ایران نو» نیست.

اما خواهیم دید که «بریتانیای جوان» چگونه می‌تواند به این هدف دست یابد.

قبل از اینکه شاهزاده «آلوئیس» بتواند ایران را اشغال کند، البته باید به آن حمله کند.به عبارت دیگر، او باید دولت کنونی ایران را مجبور به تسلیم شدنِ بدون قید و شرط و پذیرش اشغال کند.

از دیدگاه نظامی، من نمی‌توانم تصور کنم که این روند به هیچ وجه دشوار باشد.

ارتش بریتانیای[جوان] ممکن است به اندازه ارتش ایران نیروی انسانی نداشته باشد، اما تجهیزات آن بسیار برتر است. نیروی هوایی سلطنتی می‌تواند بر فضای هوایی ایران تسلط داشته باشد، پدافند هوایی ایران را نابود کند و هرگونه تمرکز نیرو را با حملات بمب افکن‌های سنگین ب-۵٢ که از«دیگو گارسیا» در اقیانوس هند به سوی ایران پرواز می‌کنند، از بین ببرد. حتی اگر یک عملیات آبی-خاکی ضروری باشد، یک لشکر زرهی بریتانیای جوان در خاک ایران برای تضمین پیروزی کافی خواهد بود.

باید اعتراف کرد که حمله به ایران برای بریتانیا ممکن است تا حدودی دشوارتر از حمله به عراق برای ایالات متحده باشد.درک تاکتیک‌هایی که استفاده خواهد کرد، تفاوت بین بریتانیای جوان و پیر را به میزان قابل توجهی روشن خواهد کرد - که ما را به ماهیت و منشأ «کَنت» بازمی‌گرداند.

اما حمله به عراق - برخلاف اشغالِ متعاقب آن - با هر معیار تاریخی منصفانه‌ای، بازی کودکانه‌ای بود. فکر نمی‌کنم این نکته به طور خاص مورد بحث باشد.

بنابراین دو پرسش دیگر باقی می‌ماند: اشغال و حکومت - مشکلات به اصطلاح حل‌نشدنی مشهور ما.

اگرچه من در این زمینه تخصص ندارم، اما راهِ ‌حلِ من با کمک چهار نفر- دو مورخ و دو متخصص- تدوین شده است.

مورخان ما جیمز آنتونی فرود (James Anthony Froude) و اِلی کدوری (Kedourie Elie) هستند. متخصصان ما لرد کرومر (Lord Cromer) و راجر ترینکیه (Roger Trinquier) هستند. آنچه جمعِ این گروه در مورد استعمار نمی‌داند، فقط خدا می‌داند.

«آرنو میراندا» می‌گوید که مورخان و متخصصانی که «کرتیس یاروین» به آنان استناد می‌کند، آشکارا جهت دار بوده و بی‌طرف نیستند.«جیمز آنتونی فرود»، از شاگردانِ «توماس کارلایل» (Thomas Carlyle) است و به مکتب تاریخ‌نگاری امپریالیستی تعلق دارد. مکتبی که برای اقتدار و نظم ارزش بسیار زیادی قائل است. «الی کدوری» از منتقدین جریان‌های فکری «ضداستعمارگرایی» و ملی‌گرایی است، او به‌ویژه استدلال می‌کند که استعمارزدایی در الجزایر، رژیم سیاسی بدتری از نظم استعماری فرانسه درانجا ایجاد کرده است. او همچنین از آنچه که او آن را نسخه «چَتم‌هاوس» (Chatham House)[۱٤] می‌نامد، انتقاد می‌کند، نسخه‌ای که خاورمیانه را قربانی ابدی غرب معرفی می‌کند.

در مورد «متخصصان» مورد استنادِ «یاروین»، هر دو آنها از چهره‌های مدیریت استعماری سرکوبگر هستند.«اِولین بارینگ» ( کنت کرومر) یک مدیر استعماری بریتانیایی است که در نگاهِ «یاروین»، نماد یک شخصیتِ ضدِ دموکراتیک، پایدار و از نظر اقتصادی مرفه است. «راجر ترینکیه»، افسر ارتش فرانسه است که در هندوچین و الجزایر جنگیده و از نظریه پردازان مدیریتِ سرکوب شورش‌های ضد استعماری بوده است – وی به‌ویژه از توجیه کنندگان استفاده از شکنجه بوده است.

آیا این عمل «استعمار» است؟

اما کمی صبر کنید! این استعمار است! خب، بله - بدیهی است. اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی کاملاً با تعریف استعمار مطابقت دارد.

به خصوص اگر هدف «احیای دموکراسی» در آن کشور نباشد، بلکه ایجاد دائمی یک دولت پایدار، پاسخگو، کارآمد و سودآور باشد.

«آرنو میراندا» می‌گوید: این نکته بسیار چشم گیر است و یاد آور سخنان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در کنفرانس مطبوعاتی اش در روزِ سوم ژانویه گذشته در «مارالاگو» است. دونالد ترامپ دران روز با اشاره به روند «گذار» سیاسی در ونزوئلا که پس از ربودن نیکلاس مادرو بر ونزوئلا تحمیل کرده بود، از سخنان تقریباً مشابهی استفاده کرد.


«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس

ایرانِ آینده شبیه دُبی، ولی بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و خوش آب وهواتر

«یاروین» در ادامه سناریو استعمار دوباره ایران می‌گوید: من گمان می‌کنم که ایرانِ نو [ پس از استعمار جدید] تا حدودی شبیه دبی خواهد بود، اما ایران بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و با آب و هوای متنوع ‌تر است. دبی به نوعی بازمانده امپراتوری قدیمی بریتانیا است.از ایران دور نیست و بسیاری از ایرانیان در آنجا زندگی می‌کنند.

من تصور می‌کنم که اکثر آنها از این بابت کاملاً خوشحال هستند.

بیایید با بخشی از کتابِ «اِلی کدوری» (Kedourie Elie) با نام «پادشاهی عراق» (The Kingdom of Iraq) آغاز کنیم که وضعیت را به خوبی خلاصه می‌کند. این بخش از کتاب او نگاهی به دوران گذشته دارد که سلطنت دودمان شریفیان عراق را که توسط بریتانیایی‌ها در سال ۱۹۲۱ تأسیس و در سال ۱۹۵۸ [توسط یک کودتای نظامی] سرنگون شد، توصیف می‌کند.[۱۵]

ناگفته پیداست که در مقایسه با رژیم کنونی عراق که دست ‌نشانده آمریکاست، پادشاهی عراق در آن هنگام بیشتر شبیه کشور «پروس» تحت حاکمیتِ«فردریک کبیر» بوده است.

«فلوریان لویی» (Florian Louis) تاریخ شناس فرانسوی در باره این بخش از سناریو «یاروین» چنین تحلیل می‌کند:

«کرتیس یاروین» در اینجا تصویری آرمانی ارائه می‌دهد که با واقعیت پادشاهی‌هاشمی عراق که توسط بریتانیا در اوت ۱۹۲۱ تأسیس شد، بسیار فاصله دارد.

عراق آن دوران به جای اینکه یک “پروس” خاورمیانه‌ای آرام و کارآمد باشد، دائماً در آشفتگی به سر می‌برد. تحمیل قیمومیت بریتانیا و نصب پادشاهی از عربستان بر آن کشور، شورش‌های گسترده‌ای را در اوایل سال ۱۹۲۰ برانگیخت که مستلزم استفاده از توپخانه سنگین و بمباران‌های هوایی گسترده توسط نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شد. پس از این شورش‌ها، اوضاع عراق همچنان ناپایدار ماند و همین امر بریتانیا را متقاعد کرد که زودتر از موعد مقرر به قیمومیت خود بر این کشور در در سال ۱۹۳۲ پایان دهد.

پس از آن، پادشاهی عراق همچنان با بی‌ثباتی قابل توجهی روبرو شد، که عمدتاً عراقی‌ها سلسله عرب سنی منصوب شده توسط بریتانیا را رد می‌کردند. اکثریت جمعیت عراق مسلمانان شیعه بودند. افزون بر این، جنبش‌های استقلال‌طلبانه کردها نیز به تنش‌ها در کشوری که به نظر می‌رسید کشوری بدون ملت است و دائماً در آستانه فروپاشی قرار دارد، دامن می‌زد.

خودِ ملک فیصل؛ در یادداشتی که در سال ۱۹۳۳ نوشت، از عدم امکان اداره کشوری که مردمانش، به جای تشکیلِ یک ملتِ منسجم، به صورتِ توده ای از انسان‌ها، فاقد هرگونه ایده میهن‌پرستانه، آغشته به سنت‌ها و گرایش‌های مذهبی، بدون هیچ پیوندی برای اتحاد، متمایل به هرج و مرج و همواره آماده قیام علیه هر دولتی، ابراز تاسف کرده بود.

«یاروین» پس از پرداختن به مشکلاتی که بریتانیا در اداره مستعمرات خود در خاورمیانه و هند داشته که در مواردی از جمله در مصر موفق بوده و در عراق ناموفق، به سناریو ایران برمی گردد.

او می‌گوید: اشغال «ایران نو» توسط «بریتانیای جوان» به استعاره‌ای بسیار متفاوت متکی است:« grasping the nettleچنگ زدن به گزنه». این یک استعاره قدیمی انگلیسی است که برای همه استعمارگران شناخته شده است.

«آرنو میراندا» در باره این استعاره این چنین توضیح می‌دهد:عبارت «چنگ زدن به گزنه» (به معنای واقعی کلمه «گرفتن گزنه» یا به اصطلاح فرانسوی «گاو نر را از دو شاخ آن گرفتن») که در انگلیسی روزمره استفاده می‌شود، در بافت امپراتوری بریتانیا معنای خاصی پیدا کرده بود. این اصطلاح به یک دکترین استعماری اشاره دارد که طبق آن اقتدار باید فوراً، بدون مصالحه و بدون تأخیر بر کشورِ مستعمره اعمال شود. این رویکرد به منزله یک ضرورت فنی برای ایجادِ نظم و ثبات ارائه می‌شود.

همانطور که یک شعر اسکاتلندی می‌گوید:
Tender-handed, grasp the nettle, and it stings you for your pains.
Grasp it like a man of mettle, and it soft as silk remains

این شعر اثر «رابرت برنز»، شاعر ملی اسکاتلندی است. این شعر که «خطاب به اهریمن» سرائیده شده است را می‌توان به شکل زیر ترجمه کرد: «اگر گزنه را لرزان بچینی،[دستهایت] می‌سوزد؛/ اگر آن را با دست محکم بگیری،[مانندِ] ابریشمی می‌شود و دیگر هیچ.»

(فرض بر این است که بخش‌هایی از گیاهِ گزنه که سموم گیاه را تزریق می‌کنند، تنها با لمس کردن آن فعال می‌شوند، اما اگر با فشار محکم آن را بگیرید، سموم گیاه فعال نمی‌شوند. من هرگز این آزمایش را شحصاً انجام نداده‌ام.)

مضمون این استعاره شعری در باره گزنه، از نظریه جنگ داخلی می‌آید که نقطه مقابل نظریه «قلب و روح» است.

طبق نظریه گزنه، شورش‌ها به این دلیل - و فقط به این دلیل - رخ می‌دهند که شورشیان تصور می‌کنند شانسی برای پیروزی دارند.

مانند همه انسان‌ها، آنها نیز برای افتخار، قدرت و غارت می‌جنگند.

هر دولتی می‌تواند با روشن کردن این نکته برای مخالفانش که پیروزی غیرممکن است و نتیجه هر مبارزه‌ای، در بهترین حالت، رسوایی و زندان و در بدترین حالت، نقص عضو و مرگ خواهد بود، از هرگونه خشونت داخلی جلوگیری کند و/یا به آن پایان دهد.

انتقال این پیام، به معنای واقعی کلمه این است: گزنه را محکم بگیر - مثل یک مرد شجاع. grasp the nettle — like a man of mettle.

بنابراین، راه حل مشکل حکومتِ استعماری، حکومت کردن به معنای واقعی کلمه است: اجرای فوری دستورات به صورتِ کامل و بدون مصالحه، و نباید هیچ گونه چالشی در برابر مرجعِ اشغالگر، چه نظامی یا سیاسی، چه مذهبی یا جنایی را تحمل کرد.

ادامه سناریو اشغال ایران نوشته «یاروین» را دنبال کنیم.

«بریتانیای جوان» به ایران حمله می‌کند. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟

ایران نو (تحت حاکمیت «بریتانیای جوان») با اعمال مقررات حکومت نظامی آغاز می‌شود- که این مقررات تا زمان برقراری کاملِ ثبات و رفع هرگونه تهدیدِ خشونت، پابرجا خواهد ماند.

هیچ غارتی تحمل نخواهد شد.

حکومت نظامی به نحو سختگیرانه ای اعمال می‌شود: هیچ کس پس از تاریکی هوا اجازه حضور در خیابان‌ها را نخواهد داشت.

نیروهای بریتانیایی مجاز خواهند بود برای اجرای این دستورالعمل‌ها، به محض مشاهده اشخاصی که مقررات را رعایت نکردند، به سوی آنان تیراندازی کنند.

اینها رویه‌های استاندارد برای هرگونه اشغال اولیه هستند.

کشور «ایران نو» تحت فرماندهی واحد یک ژنرال بریتانیایی است.

تمام نیروهای نظامی و غیرنظامی باقی‌مانده از رژیم سابق ایران، همانند سایر ساکنان کشور، چه اتباع داخلی و چه خارجی، تابع دستورات حاکم جدید هستند.

تمام خارجی‌ها برای ماندن در کشور به مجوز نظامی نیاز دارند که در هر زمانی قابل لغو است.

پایان دادن به اشغال نظامی مستقیم - که در آن از سربازان بریتانیایی به عنوان افسر پلیس استفاده می‌شود - اولویت اول است.

این سربازان، پلیس‌های بسیار خوبی هستند، اما شمار آنها کافی نیست.

برای جبرانِ کمبودِ پرسنل، آنها باید آزاد باشند تا با سطحی از پرخاشگری که در اکثر زمینه‌های غیرنظامی نامناسب است، واکنش نشان دهند. این امر در آغازِ اشغالِ ایران اجتناب‌ناپذیر است و در واقع برای اعمالِ تسلط ضروری است.

اما اگر این امر منجر به انتقام‌جویی نشود - مطابق با نظریه «قلب و روح» - به سختی می‌توان احساسِ امنیت مطلق را ایجاد کرد.

بنابراین، اولین وظیفه، ایجاد یک نیروی پلیس جدید، متشکل از ایرانیان به رهبری افسران بریتانیایی - با یک لایه میانی از مردم بومی دو زبانه - است. همانند هند، مدیران بریتانیایی می‌توانند و باید به عنوان قاضی نیزعمل کنند. مراحل قانونی اولیه باید سریع و بدون وکیل انجام شود.

هیچ مرز مشخصی بین شورش و جرایم سازمان‌یافته وجود ندارد: یکی را نمی‌توان بدون دیگری ریشه‌کن کرد.

سایر نهادهای دولتی می‌توانند حول این هسته امنیت اساسی تشکیل شوند.

«ایران جدید» دیگر نیازی به دولت غیرنظامی قدیمی و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ندارد.

انحلال آنها انبوهی از کارگران بیکار را ایجاد خواهد کرد، اما برای هر دولت پویایی، دست‌های بیکار یک منبع مفید هستند.البته در آن صورت باید کارهای زیادی انجام شود. با نیروی کار ایرانی‌ها و نظارت بریتانیا، این کار انجام خواهد شد.

مرزهای ایران باید حصارکشی و مهر و موم شوند.جمعیت آن باید ثبت و شناسایی مجدد شود - با نمونه‌های دی ان اِ (DNA) و اسکن عَنَبیه چشم برای هر مرد، زن و کودک ( َعَنَبیه یا تیتَک به معنی بخش رنگدانه‌دار چشم است. عنبیه در پشت قرنیه قرار گرفته‌ است).

محل سکونت، شغل و جزئیات زندگینامه‌ همه باید ثبت شود.

تمام سلاح‌ها باید مصادره شوند.بین مشت‌های بریتانیایی و گزنه‌های ایرانی، هیچ خلأ خطرناکی نمی‌تواند وجود داشته باشد.( اشاره به ضرب المثل اسکاتلندی چیدن گیاه گزنه با مشت محکم و بسته است.)

«ایران نو» در موقعیتی بسیار دور از هرج و مرجی که در عراق شاهد آن بودیم، خواهد بود.

«آرنو میراندو» در تحلیل این بخش از سناریو«یاروین» می‌گوید: این متن به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که چرا موضع «یاروین» در واقع «پسا-لیبرتارین» و نه صرفاً «لیبرتارین»است. برای «یاروین»، امنیت، به عنوان شرط اساسی آزادی، اولویت مطلق و نامحدود هر دولتی است. همچنین می‌توانیم به بُعد تکنولوژیکی این کنترل، به ویژه از طریق «اِسکَن» شبکیه چشمِ هر فرد، اشاره کنیم که ماهیتِ فاشیستی پروژه «یاروین» را - که به وضوح در آخرین متن او مورد اذعان قرار گرفته است - پیشگویی می‌کند.

«یاروین» درباره سناریو خود برای ایران جدید ادامه می‌دهد: هرگونه سازمان سیاسی تا اطلاع ثانوی ممنوع است.

تجمعات عمومی، «تظاهرات» و سایر پدیده‌های جمعیتی ممنوع است - مشابه قانون ضد شورش.

به جمعیت دستور داده می‌شود که متفرق شوند؛ اگر متفرق نشوند، هدف قرار می‌گیرند - ترجیحاً با سلاح‌های غیرکشنده، در صورت وجود.

به لطف کنترلِ مؤثر جمعیت، «قدرتِ مردم» نیروی قابل توجهی محسوب نمی‌‌شود - در این زمینه، تجربه چین راهنمای خوبی برای ما است.

ایرانیان یک نمونه محلی عالی از یک کشور مدرن بدون سیاست دارند و آن امارتِ دُبی است. اگر برای مردمِ دبی؛ این کشور زندان است، اگر سنگاپور زندان است، و اگر چین برای مردمش زندان است، پس ایران جدید نیز زندان خواهد بود.

من گمان می‌کنم که اکثرِ شهروندان صلح‌دوست ایران امروزی هیچ مخالفتی با زندگی در چنین زندانی نخواهند داشت. و من مطمئنم که همه آنها این زندگی را به سرنوشتی که در انتظار عراق است ترجیح می‌دهند.

«آرنو میراندو» می‌گوید: این متن بار دیگر مدل‌های سیاسی اندیشه واپسگرایان نو را نشان می‌دهد.از نظر «یاروین»، دُبی و سنگاپور نمونه‌های اولیه مدل ایده‌آل او از مدل «دولت-شرکت» هستند، در حالی که چین به عنوان یک مدل متقابل امپراتوری با عملکرد بالا و کارآمد تلقی می‌شود. این مدل‌ها همچنین مدل‌هایی هستند که «نیک لند» مدل مکتب «شتاب‌گرایی» را بر اساس آنها بنا کرده است.

«یاروین» ادامه می‌دهد: تروریسم - بمب‌گذاری و ترور تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و با شدت با آنها برخورد خواهد شد.

به لطفِ درکِ عمیق از جمعیت، سیستم‌های شناسایی مدرن، عملیاتِ اطلاعاتی به سبکِ «ترینکیه» و فقدانِ کاملِ قانون‌گرایی به سبک اصل چهارم قانون اساسی آمریکا[۱۶]، سرکوب شبکه‌های تروریستی دشوار نیست.

قدرتِ کلیدی در سرکوب تروریسم در توانایی جابجایی و انتقال خودسرانه جمعیت‌های بزرگ - بدون قصد تنبیهی یا تحقیقات جنایی - نهفته است.
امکانات جابجایی امن و مقیاس‌پذیر همچنین امکان مقابله با کمپین‌های «نافرمانی مدنی» را فراهم می‌کند که در آن مخالفان سعی می‌کنند با بمباران مقامات با تخلفات فنی جزئی از قانون، آنها را تحت فشار قرار دهند.

نشان دادن توانایی برخورد، تنبیه و اصلاحِ هر عضوِ یک حزبِ یا باندِ غیرقانونی، هر شرکت‌کننده در یک شورشِ غیرقانونی و غیره، عنصر مهمی در پذیرفتن اصل ماجرا و نشان دادن کنترلِ سیاسی پایدار و بی‌چون ‌وچرا است.

راه دیگر برای کنترل جمعیت بومی متخاصم یا بالقوه متخاصم، تجهیز همه افراد و وسایل نقلیه مورد نظر - احتمالاً همه کسانی که در یک منطقه کنترل نشده هستند - به ردیاب‌های جی پی اس (GPS) است.

این دستگاه‌ها اکنون بسیار ارزان هستند و قیمت آنها دائماً در حال کاهش است. ردیابی یک شخص یا وسیله نقلیه بدین طریق، به هیچ وجه مجازات نیست.

وقتی کسی دائماً دستبند و یا پایند «جی پی اس GPS » به مچ دست و یا پا دارد، کار گذاشتن یک بمب دست‌ساز و فرار از مجازات برایش بسیار دشوار است.

با این حال، شاید مهمترین اقدام برای سرکوب مخالفان سیاسی و نظامی، ایجاد دولتی باشد که برای دائمی بودن طراحی شده باشد، نه یک دولتِ موقت که قصد دارد کشور خارجی را “بازسازی” و سپس “آزاد” کند.

بر اساس این طرح، شورش‌ها و احزاب سیاسی به طور نامحدود ظهور خواهند کرد، نه به این دلیل که آنها معتقدند می‌توانند با بیرون راندن نیروهای کشور اشغالگر، قدرت را به دست گیرند - بلکه صرفاً به این دلیل که مبارزه علیه اشغال، یک پایگاهِ قدرتِ نظامی یا سیاسی ایجاد می‌کند که می‌تواند در خلأ ناشی از خروج، ادعای برتری کنند.

به همین دلیل است که اشغالِ «ایران جدید» توسط «بریتانیای جوان» با هدفِ ایجاد یک دولتِ جدید و دائمی انجام خواهد شد.

این بدان معنا نیست که به نیروهای بریتانیایی به طور دائم نیاز خواهد بود؛ ایرانیان از نظرِ توانایی‌های نظامی کمبودی ندارند. در بالاترین سطوح غیرنظامی و نظامی کشور[ایران جدید]، پرسنل بین‌المللی به دلیل استقلال آنها از سیاست‌های محلی، احتمالاً همیشه مطلوب خواهد بود.

ایران پس از اشغال یک دولت «نئوکامرالیست» دارد

اما دولتِ «ایران نو» یک دولت «نئوکامرالیست» (neocameralist) است که سرزمین، مردم ، نفت و معادن را به عنوان سرمایه خود دانسته و می‌کوشد ارزش و بهره ‌وری این سرمایه را به حداکثر برساند.

«یاروین» با اشاره به «کامرالیسم» فردریکِ کبیر، نام مدل خود را «نئوکامرالیسم» می‌گذارد که آن را به سلطنت‌طلبی «مرکانتیلیستی» با هدف افزایش رونقِ اقتصادی دولت تشبیه می‌کند.

آزادی فردی حق همه شهروندان است، نه کشورها، و دلیلی ندارد که تا حد امکان «ایران نو» به ساکنان خود آزادی فردی اعطا نکند، البته تا جایی که این امر با امنیت، خدمات مشتری و سود آوری سازگار باشد.

در آرام‌سازی یک کشورِ متخاصم، فرآیندی که مشاهده می‌شود، گذار تدریجی از وضعیت جنگی به وضعیت قانونی است.

«آرنو میراندا» می‌گوید که نظریه «یاروین» اغلب شبیه نسخه ساده ‌شده‌ای از نظریه حاکمیتِ «هابز» است. او در سال ۲۰۰۷ در جای دیگری گفته بود: «من در یک مورد با «هابز» موافقم: یک حکومت اگر تمام اقداماتِ لازم را برای حفظ خود انجام ندهد، حکومت نیست.»

«یاروین» در ادامه سناریو خود در باره استعمار ایران می‌گوید: در یک جنگِ واقعی، هدف پیروزی است - و شعار این است:« وقتی سلاح‌ها به صدا در می‌آیند، قوانین ساکت می‌شوند».

به غیرنظامیان توصیه می‌شود که ازمنطقه درگیری دوری کنند - همانطور که به آنها توصیه می‌شود از ایستادن در مقابل اتوبوس خودداری کنند: اگر خودتان را جلوی اتوبوس بیندازید و اتوبوس شما را زیر بگیرد، راننده اتوبوس مرتکب «جنایت جنگی» نمی‌شود.

با روشن شدن تدریجی نتیجه مورد نظر و کاهشِ تعدادِ مخالفان، می‌توان از روش‌های قابل اعتمادتر و کمتر خودسرانه علیه نیروهای مقاومت استفاده کرد.

با درخواستِ محاکمه کامل می‌توان به راحتی یک نیروی نظامی را قبل از شلیکِ اولین گلوله بی‌اثر کرد.

اما هنگامی که مخالفت‌ها به جرم و جنایت‌های پراکنده، نامنظم و غیرقابل پیش‌بینی تقلیل یافتند، محاکمه، تجدیدنظرخواهی، وکلای مدافع و تمام این نمایش‌های مضحک نه تنها ضروری، بلکه مطلوب خواهند بود. و هیچ کس بدون آن کشته نمی‌شود - نه به این دلیل که هیچ کس نمی‌تواند بدون آن کشته شود، بلکه به این دلیل که هیچ کس نیازی به کشته شدن ندارد.

«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» می‌تواند پایه‌گذاری شود

قدرتِ خشن مبدل به عدالت می‌شود که عظمتش حتی سرسخت‌تر است، و آزادی حقیقی و نه آزادی کاذبِ (هرج و مرج) در چارچوب نظم زاده می‌شود.
همانطور که شاهزاده مترنیخ[۱۷] که مظهر روشنگری است، در باره آزادی توضیح می‌دهد: برای من، واژه «آزادی» یک نقطه شروع نبست، بلکه یک هدف واقعی برای دستیابی است. واژهِ «نظم» نقطه شروع را مشخص می‌کند.«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» می‌تواند پایه‌گذاری شود. بدون «نظم» به عنوان پایه و اساس، فریادِ آزادی چیزی بیش از تلاش یک حزب یا حزب دیگر برای دستیابی به هدفی که برای خود تعیین کرده است، نیست.

«فلوریان لویی» می‌گوید که «کورتیس یاروین» در اینجا تفسیری جانبدارانه از اقدامات مترنیخ ارائه می‌دهد.

در حالی که این دیپلماتِ بزرگ اتریشی واقعاً در روشنگری نفوذ داشت، با این وجود، او کمتر به عنوان هماهنگ‌کننده‌ی تلاش‌هایی بود که برای بازگرداندنِ نظم اروپایی پیش از انقلاب انجام شد.

او برخلاف آنچه یاروین می‌گوید، نه تنها از آزادی دفاع نکرد، بلکه برای بازگرداندنِ رژیم‌های سلطنتی و نظم اجتماعی-سیاسی رژیم گذشته تلاش کرد و حتا بخشی از میراثِ لیبرال انقلابِ فرانسه در ۱۷۸۹ را معکوس نمود.

امواج انقلابی بزرگی که در دهه ۱۸۲۰، سپس در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ سراسر اروپا را فرا گرفت، بر سرخوردگی‌های ناشی از نظمِ بین‌المللی ایجاد شده توسط مترنیخ گواهی می‌دهند، نظمی که بسیاری از مردم آن را محدودکننده و قطعاً برای آزادی نامطلوب می‌دانستند.

«یاروین» ادامه می‌دهد: خلاصه اینکه، این نظریه که اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی در قرن بیستم برای یک ارتش مدرن و کارآمد غیرممکن است، به سادگی غیرقابل دفاع است.

این توهم توسطِ مدلی از اشغال‌های «نرم» در ترکیب با نظریه شورش با هدف «به دست آوردن قلب‌ها و روح‌ها» تقویت شده است، که به محض در هم پیچیده شدن اوضاع، نرمش بیشتری را تجویز می‌کند.

جای هیج تعجبی نیست که این نسخه کارساز نیست.

با تداوم این توهم که درمان قلابی «به دست آوردن قلب‌ها وروح‌هاست» مؤثر واقع می‌شود، کارشناسان نظامی این توهم را ایجاد می‌کنند که هیچ درمان دیگری وجود ندارد و هیچ طرح اشغالی نمی‌تواند موفق شود.

با این حال، این یک مشاهده جدید نیست.

نظر من با پروفسور «لوتواک»(Luttwak)[۱٨] یکسان است.او می‌گوید که تلاش برای اشغال یک کشورِ دیگر بدون “گرفتن شاخِ گاوِ نر”( اصطلاحی که پیش تر به آن اشاره شد) به منزله سهل‌انگاری نظامی است.

با این حال، من با نظر پروفسور«لوتواک» موافق نیستم وقتی که او مثل سرهنگ «ترینکیه» در قیاس با نازی‌ها بر اثربخشی «شرکلیشکایت Schrecklichkeit » یعنی وحشت و تروریسم رسمی، تأکید می‌کند.

تروریسم - البته - مؤثر است

تروریسم به همان اندازه که برای دولت مفید است، برای شورشیان نیز مفید است.اما تروریسم مؤثرترین راه برای تحکیم قدرت نیست. توسل به خشونت کورکورانه نشانه ضعف است، نه قدرت.

اگر قرار است با تروریسم به مبارزه با تروریسم برویم، خوب باشد. اما در قرن بیست و یکم، من فکر نمی‌کنم این کار ضروری باشد. اگر ضرب المثل گزنه را به یاد بیاوردید ، مانند این است که به جای چنگ زدن به گزنه، به آن ضربه بزنیم.

« آرنو میراندو» می‌گوید که «یاروین» در این متن تلاش می‌کند که تأثیر«کارل اشمیت»، به ‌ویژه برداشت او از حاکمیت و نظریه‌ی او درباره‌ی «پارتیزان»، را ببیند. یاروین مدافع نظم «وستفالیایی» جدید است ( وستفالیایی westphalien به معنی این ایده است که نظم جدیدی در روابط بین دولت‌ها که تنها بازیگران صحنه بین‌المللی محسوب می‌شوند، ایجاد کند) که بُعدی پسا-لیبرتاریایی post-libertarienne و تکنو-فوتوریستی techno-futuriste به آن می‌افزاید.

«یاروین» در ادامه می‌گوید:
برعکس، مؤثرترین ابزارها برای سرکوب مخالفت‌های داخلی، چه سیاسی و چه نظامی، متعلق به چیزی است که می‌توان آن را طبقه بندی «اوروِلی»[۱۹] نامید.( اورولی Orwellian یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاست‌های کنترلی اطلاق می‌شود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمان‌های‌ معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است).

شناسایی، نظارت، اطلاعات

امروزه، چینی‌ها آشکارا رهبرِ جهان در این زمینه هستند.اما این هژمونی چینی‌ها در درجه‌ی اول نشان ‌دهنده‌ی فقدان رقابت در سطح جهانی است. من متقاعد شده‌ام که نبوغ آمریکایی می‌تواند این عقب ماندگی را جبران کند.

کنترل جمعیت به سبک «اوروِلی» در یک جامعه‌ی صلح‌آمیز و متمدن با یک نظامِ سیاسی پایدار، غیرضروری است. این کار اتلافِ پول و توهین به شهروندانِ صادق و سخت‌کوش است.

اما در چهارچوب تلاش برای برقراری صلح در جایی که صلحی وجود ندارد، کنترل «اوروِلی» ضرورت می‌یابد. تضعیف دولت با جلوگیری از استفاده از ابزارهای اوروِلی، راه موثری برای تضمین مسئولیت‌پذیری دولت نیست.

اگر حکومتی مسئول باشد، به صورت نادرست از ابزارهای اوروِلی سوءاستفاده نخواهد کرد - و به همین ترتیب، از هیچ چیز دیگری نیز سوءاستفاده نخواهد کرد.

اگر حکومتی مسئول نباشد، بلکه سادیست و مستبد باشد، اصلاح این وضعیت با محدود کردن گزینه‌های نظامی‌اش به سختی می‌تواند راهی برای مسئول‌تر کردن آن باشد - حتی با فرض اینکه این امر امکان‌پذیر باشد، زیرا یک دولت مستبد زمان کمی برای اعمال محدودیت‌ها دارد.

«آرنو میراندا» می‌گوید: عبارت مبهم «ابزارهای اوروِلی» به روشنی ایده نظارت گسترده بر جمعیت از طریق فناوری‌های جدید را القا می‌کند. همچنین می‌توان آن را به عنوان دفاعی از قانون میهن‌پرستی آمریکا مصوب سال ۲۰۰۱ PATRIOT Act دانست - قانون ضد تروریسم که جمع‌آوری داده‌های رایانه‌ای از افراد و مشاغل را بدون مجوز امکان پذیر می‌کند - تفسیر کرد. به نظر می‌رسد «یاروین» در اینجا خود را طرفدار این قانون بسیار بحث‌برانگیز قرار می‌دهد.

«یاروین» در ادامه می‌گوید: واقعیت این است که شورش و تروریسم پدیده‌هایی مرتبط با هرج و مرج هستند - یعنی، با یک حکومت ضعیف ارتباط دارند.درمان این ضعف، یک حکومت قوی و مقتدر است. مطلقاً هیچ چیزِ جادویی در این رابطه وجود ندارد.

این تکرارِ مکررات در زمینه نظامی است که بگوییم در درگیری بین دو نیرو، نیروی قوی‌تر به احتمال زیاد پیروز می‌شود.

در جنگ‌های داخلی کلاسیک، معمولاً دو نیرو در مقابل یکدیگر قرار می‌گرفتند که هر دو ادعای «حکومت» کردن داشتند.اما در مبارزه بین یک حکومت و یک جنبش شورشی، قاعدتاً حکومت باید به سادگی پیروز شود، زیرا حکومت باید قوی‌تر باشد.

اگر اینطور نباشد، پس یک مشکل جدی وجود دارد.

(در مواردی بسیار نادر، وقتی یک شورش، حکومتی را سرنگون می‌کند، حکومت به کوه‌ها عقب‌نشینی نمی‌کند تا به یک نهاد شورشی جدید تبدیل شود. این رویکرد به ما اجازه می‌دهد تا استدلال کنیم که پیروزی شورش نشانگر این موضوع نیست که شورش مؤثر بوده است، بلکه این موضوع را نشان می‌دهد که مشکلی در حکومت وجود داشته است - یعنی حکومت ضعیف بوده است.)

یک اشغال ناکام و شکست‌خورده، مانند آنچه که افغانستان دیدیم، یا یک پیروزیِ به قیمت باخت‌های زیاد که طعم تلخی از خود به جا می‌گذارد، مانند آنچه در عراق یا ویتنام گذشت، برای کسانی که پیش‌بینی می‌کنند اشغال نظامی یک کشور متخاصم هرگز نمی‌تواند موفق شود، جذابیت سیاسی قابل توجهی دارد.

این می‌تواند جنبه‌ی «دموکراتیک»، «مترقی» یا به سادگی «چپ‌گرایانه»‌ی ایستگاه رادیویی شما باشد.

تصادفی نیست که این جنبه، نظریه‌ی «قلب و روح» را نیز ترویج می‌دهد و تمام تلاش خود را انجام می‌دهد تا نظریه‌ی «با شاخ گاو نر برخورد کردن» را از حافظه‌ی شما پاک کند.

«آرنو میراندا» می‌گوید: این نوع تحلیل در آثار یاروین مکرراً دیده می‌شود. اگر کسی در دوران گذار-چه هنگام یک کودتای داخلی که او برای سرنگونی دموکراسی آمریکایی از آن حمایت می‌کند و چه کودتای خارجی [که در این متن او ایران را مدل قرار داده است] - به اندازه کافی تلاش نکند، با واکنش شدید آنچه او نیروهای وابسته به «کاتدرال» میداند، مواجه می‌شود.بنابراین، باید همیشه شجاعت عبور از این مرزها را داشت. به همین دلیل است که «یاروین» محافظه‌کاران را به عنوان احمق‌های مفید در دموکراسی مورد انتقاد قرار می‌دهد.

حقیقت از هر شکافی نفوذ می‌کند

موفقیت نسبی در عراق حاوی ذره‌ای حقیقت است، اما این موفقیت بسیار کوچک و همراه با شکست‌های فراوان است و نمی‌تواند تأثیر مثبتی داشته باشد.
همانطور که یک کلاغ سفید برای ردِ فرضیه سیاه بودن همه کلاغ‌ها کافی است، یک اشغال موفق نیز برای رد فرضیه «به دست آوردن قلب‌ها و روح‌ها» به خودی خود ، کافی است.

«آرنو میراندا» می‌گوید: استعاره کلاغ‌‌ها اشاره‌ای به پارادوکس «کارل همپل»(Carl Hempel)[٢۰]، فیلسوف علم، است که تمایل دارد محدودیت‌های استدلال استقرایی - استنتاج یک قاعده کلی از مشاهده موارد خاص - را نشان دهد.

عراق یک کلاغ سیاه با چند پر خاکستری است.
همه کلاغ‌ها سیاه نیستند. در واقع، بیشتر کلاغ‌های دنیا سفید هستند.
آمریکایی‌های سفید(منظور یاروین آمریکایی‌های سفید پوست جمهوری‌خواه است) در اعماق وجودشان این را می‌دانند.
بنابراین پنجره را باز می‌گذارند، به این امید که یک کلاغ سفید آنجا بنشیند.
گاهی اوقات حتا از پنجره به بیرون نگاه می‌کنند - به این امید که برای لحظه ای، یکی از آنها را ببینند.
متاسفانه، سلول آنها در لانه ای از پرندگان است که منحصراً پر از کلاغ‌های سیاه است.
کلاغ سفید یک ضرورت است.

اما تنها راه برای گرفتن یک کلاغ سفید این است که یک کلاغ سیاه بگیرید، در حالی که قارقار می‌کند آن را محکم در دست‌هایتان نگاه دارید - و روی آن آبِ ژاول اسپری کنید.

آنچه بیش از هر چیز در این « اِسی» طنزگونه مشاهده می‌شود، نزدیکی بسیار چشم گیر برنامه‌های دونالد ترامپ با تز «کورتیس یاروین» است. در حالی که یاروین دموکراسی را یک نظام منسوخ می‌داند که تحت کنترلِ نهادهایی چون رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و بوروکراسی دولتی و ... آنچه او «کاتدرال» می‌نامد، قرار دارد، به رفتار و کردار ترامپ با اکثریت رسانه‌ها، قطع بودجه فدرال برای دانشگاه‌های مستقل و اخراج گسترده کارکنان و کارشناسان دولتی نگاه کنید.

یاروین برداشت مطلق‌گرایانه از حاکمیت دارد، ترامپ نیز با وجود ظزفیت‌های ضد مطلق گرایی در قانون اساسی آمریکا دراین مسیر تلاش می‌کند.
«یاروین» سبک مدیریت شرکت‌های خصوصی را بهترین نحوه اداره دولت می‌داند و نظام سلطنتی اقتدارگرا را تجویز می‌کند. دُبی و سنگاپور نمونه‌های اولیه مدلِ ایده‌آل او از مدلِ «دولت-شرکت» هستند. این مدل با نگرش دونالد ترامپ که دولت‌ها را درچهارچوب یک واحد تجاری-اقتصادی می‌بیند، نزدیکی دارد. تزِ«یاروین» چارچوبی ترسناک اما دقیق برای درک این دستور زبان جدید امپراتوری آمریکا ارائه می‌دهد: مدیریت یک کشور فتح شده مانند یک تجارت سودآور.

او در سناریویی که برای اشغال و استعمار یک کشور خارجی ارائه داده است، استعمار مجدد ایران را پیشنهاد کرده است. او کشور استعمار کننده را «بریتانیای جوان» فرض کرده است. با توجه به سال تدوین این سناریو و دشمنی آشکار او با دموکرات‌ها و محافظه کاران آمریکا، این انتخاب را کرده است. اگر او اکنون دوباره این سناریو را بنویسد، قطعاً دولت دونالد ترامپ را انتخاب خواهد کرد. امروز، همانکونه که پیش تر اشاره شد، دکترین او نقش قاطع و تعیین‌کننده‌ای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا می‌کند.

———————————-
[۱] هرچند پبدایش این مکتب فکری در آمریکا گزارش شده است، اما در فرانسه نیز گزارش شده است.«بازپسگرایان نو» یا «مرتجعین جدید»، به گفته‌ی دانیل لیندنبرگ (Daniel Lindenberg)، تاریخ شناس و جامعه شناس فرانسوی به گروهی ناهمگن از روشنفکران فرانسوی از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم اشاره دارد. لیندنبرگ در مقاله‌ای تحت عنوانِ «فراخوان نظم: پژوهشی در باب مرتجعین جدید»(Le Rappel à l’ordre Enquête sur les nouveaux réactionnaires) می‌گوید که آن‌ها جریانی از اندیشه‌ی سیاسی را تشکیل می‌دهند که می‌توان آن را نسخه‌ی اصلاح‌شده و رادیکال‌شده‌ی محافظه‌کاری لیبرال تعریف کرد.
[٢] «سایبرپانک» ترکیبی از کلمات سایبرنتیک و پانک، ژانری از داستان‌های علمی- تخیلی است که ارتباط نزدیکی با دیستوپیا و داستان‌های علمی تخیلی سخت دارد. این ژانر اغلب آینده‌ای نزدیک را با جامعه‌ای پیشرفته از نظر فناوری، به ویژه در فناوری رایانه ای، ارتباطات و سایبرنتیک، توأم با ازهم‌گسیختگی نظم اجتماعی به تصویر می‌کشد.
[٣] «دیستوپیا» روایتی تخیلی است که جامعه‌ای خیالی را به تصویر می‌کشد که به گونه‌ای سازماندهی شده است که فرار از آن غیرممکن است و رهبران آن جامعه می‌توانند بدون محدودیتِ تفکیک قوا، بر شهروندانی که دیگر نمی‌توانند اراده آزاد خود را اعمال کنند، اقتدارِ کامل اعمال کنند.
[٤] اصطلاح «شتاب‌گرایی» اغلب با بار معنایی منفی برای آنچه گرایش‌های خود ویرانگرانه‌ی سرمایه‌داری را به منظور تسریع در سقوط آن، تشدید می‌کند، به کار می‌رود.
[۵] «لیبرتارین»(libertarian) به طرفداران فلسفه سیاسی و اقتصادی عمدتاً رایج در کشورهای آنگلوساکسون که آزادی فردی را هم به عنوان هدف و هم به عنوان وسیله در نظر می‌گیرند، گفته می‌شود. «لیبرتارین‌ها» به دلیل تعهدشان به بازار آزاد از «آنارشیست‌ها» و به دلیل برداشت بسیار حداقلی‌شان از دولت از«لیبرال‌ها» متمایز می‌شوند.
[۶] چه چیزی یک «کاتدرال» (کلیسای جامع) را از یک کلیسا متمایز می‌کند؟ فرهنگ لغات آکادمی فرانسه، «کاتدرال» را به عنوان”کلیسای اسقف‌نشین” تعریف می‌کند. همه چیز به ریشه‌شناسی برمی‌گردد... «کاتدرال» کلیسایی است که جایگاه اسقف است، “صندلی” او در آن قرار دارد.
[۷] مکتب «کامرالیسم» یک نظریه «مرکانتیلیستی»، مبتنی بر سلطنت، با هدف افزایش رونق اقتصادی دولت است. پس یکی از نسخه‌های «مرکانتیلیسم»(Mercantilism) است. مرکانتیلیسم مکتبی از اندیشه اقتصادی است که همزمان با استعمار دنیای جدید و پیروزی سلطنت مطلقه، از قرن شانزدهم تا اواسط قرن هجدهم در اروپا، رواج داشت. این مکتب در قرن شانزدهم در ایالت‌های آلمان توسعه یافت. این مکتب تا قرن نوزدهم تفکر غالب براعمال اقتصادی در ایالت‌های با فرهنگ ژرمنی بود.)

[٨] Les Lumières sombres. Comprendre la pensée néoréactionnaire
Gallimard/Le Grand Continent
Collection Bibliothèque de géopolitique
Gallimard
Parution
22-01-2026
[۹] « How to occupy and govern a foreign country»
MENCIUS MOLDBUG ، SEPTEMBER 4, 2008
[۱۰] Reactionary Theory of Peace

[۱۱] بسیاری از پادشاهان معاصر بریتانیا ریشه در خاندان سلطنتی حاکم بر‌هانوفر دارند. پادشاهی‌هانوفر در سال ۱۸۱۴ میلادی توسط کنگرهٔ وین و با بازگرداندن قلمرو‌هانوفر به جرج سوم بعد از اتمام جنگ‌های ناپلئونی پایه‌گذاری شد. سلطنت این پادشاهی در اختیار دودمان‌هانوور بود و تا سال ۱۸۳۷ در اتحاد شخصی با پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند قرار داشت. جرج اول: ۱۶۶۰-۱۷۲۷ پیش از آنکه پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند شود، ولیعهد‌هانوفر، سرزمین مادری خود بود. او به عنوان نزدیکترین پسرعموی پروتستان «آن» ملکه بریتانیا که بدون وارث سلطنت درگذشت، در سال ۱۷۱۴ بر تخت سلطنت بریتانیا نشست. او که انگلیسی صحبت نمی‌کرد و علاقه کمی به سیاست بریتانیا داشت، به تدریج بخشی از امتیازات سلطنتی خود را به نخست وزیر بریتانیا داد. در زمان حکومت او، سلطنت مدرن تأسیس شد، در حالی که ژاکوبن‌های مشروعیت خواه، که از ادعاهای جیمز فرانسیس استوارت حمایت می‌کردند، تلاش کردند او را سرنگون کنند. پس از او پسرش جرج دوم پادشاه بریتانیا شد. جرج در‌هانوفر بزرگ شده بود. وقتی در سال ۱۷۲۷ به تخت سلطنت بریتانیا نشست، علاقه‌ی چندانی به سیاست‌های داخلی انگلستان نداشت و حکومت را به پارلمان این کشور واگذار کرد. او که در‌هانوفر از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود، بیشتر وقت خود را در سرزمین مادری‌اش می‌گذراند.
جرج سوم که در سال ۱۷۶۰ میلادی بر تخت سلطنت بریتانیا نشست و مدت ۶۰ سال تا ۱۸۲۰ بر این کشور حکومت کرد، برخلاف پدر و پدربزرگش، در انگلستان متولد شده بود و زبان انگلیسی را روان صحبت می‌کرد. پس از رسیدن به سلطنت، او در پی بازپس‌گیری اختیاراتی بود که اسلافش به پارلمان واگذار کرده بودند.
در سال ۱۸۳۷ و با درگذشت ویلیام چهارم و به سلطنت رسیدن ملکه ویکتوریا در پادشاهی متحد بریتانیا- ایرلند-هانوفر، به دلیل آن‌که قوانین‌هانوور به زنان اجازه سلطنت نمی‌داد؛ ارنست آگوستوس در‌هانوور به سلطنت رسید و اتحاد شخصی‌هانوفر با بریتانیا لغو گردید.‌هانوور در سال ۱۸۶۶ توسط پادشاهی پروس فتح شد و به یکی از استان‌های پروس تبدیل شد و نهایتاً در ۱۸۷۱ در طرح یگانگی آلمان به همراه بقیه سرزمین‌های پروس؛ بخشی از امپراتوری آلمان شد.
[۱٢] استوارت نام یکی از خاندان‌های سلطنتی اسکاتلند است که اعضای آن در ابتدا تنها فرمانروایی اسکاتلند را از ۱۳۷۱ تا ۱۶۰۳ برعهده داشتند. پس از درگذشت الیزابت یکم، ملکه انگلستان که فرزندی نداشت ، جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند که از اقوام او به‌شمار می‌رفت با عنوان جیمز یکم به پادشاهی انگلستان نیز دست یافت. بدین ترتیب استوارت‌ها از آن سال تا ۱۷۱۴ که خاندان‌هانوور قدرت را در دست گرفت پادشاهی اسکاتلند و انگلستان را توامان در اختیار داشتند.
[۱٣] شاهزاده جوزف ونزلِ لیختن‌اشتاین « کنتِ ریتبرگ»، متولد ۲۴ مه ۱۹۹۵ در لندن است، او پسر ارشد شاهزاده «آلوئیس» لیختن‌اشتاین، نایب‌السلطنه لیختن‌اشتاین است، وی پس از پدرش، وارث شاهزاده ‌نشین لیختن‌اشتاین می‌شود. جوزف ونزل همچنین می‌تواند عناوین و ادعاهای بسیار بیشتری را به ارث ببرد. به گفته هواداران مشروعیت خواه ژاکوبی، او می‌تواند ادعای تاج و تخت انگلستان، ایرلند و اسکاتلند را داشته باشد. حتی به طور غیرداستانی‌تر، و در درجه اول از نظر تبارشناسی و نه سلسله‌ای، او می‌تواند از نوادگان مستقیم و ارشد دوک‌های «بریتانی» باشد.
[۱٤] موسسه سلطنتی امور بین‌الملل (Royal Institute of International Affairs)، که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شده، یک اندیشکده مستقر در لندن است که با نام «چَتم‌هاوس» شناخته می‌شود. این اندیشکده معادل بریتانیایی شورای روابط خارجی آمریکا است.
[۱۵] شریف حسین ۱۸۵۴ –۱۹۳۱، بزرگِ خاندان‌هاشمی، از سال ۱۹۰۸ میلادی شریف مکه و پادشاه حجاز بود و بر تمام منطقه عربستان استیلا داشت. در مارس ۱۹۲۴، زمانی که خلافت عثمانی منسوخ شد، حسین خود را «خلیفه همه مسلمانان» معرفی کرد. پسرانش ملک فیصل و ملک عبدالله در سال ۱۹۲۱ به ترتیب پادشاه عراق و اردن شدند. پس از جنگ داخلی در عربستان و اشغال حجاز توسط ارتش خاندانِ آل سعود، در ۲۳ دسامبر ۱۹۲۵، شریف حسین به سعودی‌ها تسلیم شد و پادشاهی حجاز، شریف مکه و خلافت شریفیان به پایان رسید.
[۱۶] آزادی‌های اساسی مندرج در اصل چهارم قانون اساسی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر با وضع قوانینی برای مبارزه با تروریسم به نام امنیت ملی قربانی شد. بر اساس اصل چهارم قانون اساسی آمریکا «حق همه شهروندان برای امنیت شخصی تضمین می‌شود، منزل، اسناد و مدارک و اموالشان در برابر تفتیش و توقیف غیرموجه نباید نقض شود و هیچ حکمی صادر نمی‌شود مگر بر اساس فرض جدی، تأیید شده با سوگند یا اعلامیه رسمی، و با شرح دقیق محل تفتیش و اشخاص یا اموالی که باید توقیف شوند.
[۱۷] دیپلمات و دولتمرد اتریشی در ۱۵ مه ۱۷۷۳ در کوبلنز متولد شد و در ۱۱ ژوئن ۱۸۵۹ در وین درگذشت. در سال ۱۸۲۱، او صدراعظم امپراتوری اتریش شد. مترنیخ ضامن نظمی بود که توسط کنگره وین برقرار شد و ثبات پایدار اروپا (تا جنگ کریمه) پس از جنگ‌های طولانی ناپلئونی را تضمین کرد. او تأثیرگذارترین چهره در اتحاد مقدس، به ویژه در رابطه با تزار الکساندر اول و بعدها جانشین او نیکلای اول بود.
[۱٨] ادوارد نیکولا لوتواک ، متولد ۱۹۴۲ در آراد، رومانی، اقتصاددان و مورخ آمریکایی است. او یکی از متخصصان برجسته جهان در زمینه استراتژی و ژئوپلیتیک است. او در مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی (CSIS) در واشنگتن کار می‌کند و کتاب‌های: کودتا، راهنمای کاربر (Coup d’État: A User’s Guide)؛ رویای آمریکایی در خطر (The American Dream in Danger) و سرمایه‌داری توربو (Turbo-Capitalism) را منتشر کرده است.
[۱۹] اوروِلیان (Orwellian) یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاست‌های کنترلی اطلاق می‌شود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمان‌های‌ معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است.
[٢۰] کارل گوستاو همپل (Carl Gustav Hempel) از چهره‌های برجستهٔ فلسفه علم و اثبات گرایی منطقی در قرن بیستم است. از کارهای شاخص او بحث و بسط مدل استنتاجی- قانونی برای تفسیر علمی پدیده‌ها است. این روش در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی تبدیل به روش استاندارد و فراگیر علم شده بود. از دیگر کارهای معروف او پارادوکس کلاغ‌ها است که به مسئلهٔ استقرا می‌پردازد.




نظر شما درباره این مقاله:







قیام ۲۹ بهمن تبریز و شرایط امروز ایران
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 14:54

قیام ۲۹ بهمن تبریز و شرایط امروز ایران


ماشااله رزمی

عنوان اصلی مقاله:
۴۸مین سالگرد قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز و مقایسه شرایط آن‌روز با وضعیت فعلی ایران

قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز، آغاز پایان رژیم سلطنتی در ایران بود و اکنون رهبران جمهوری اسلامی با قتل‌عامی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ از مردم معترض ایران انجام دادند، عملاً آغاز پایان رژیم خود را رقم زدند. اگر تا امروز صحبت از شکاف بین حکومت و ملت وجود داشت، بعد از قتل‌عام، اکنون یک دریای واقعی خون بین رژیم و ملت به‌وجود آمده است. معلوم نیست چند صباحی دیگر استبداد دینی دوام بیاورد اما این حکومت به هر شکلی که سرنگون شود، با جنایت علیه بشریت که مرتکب شد، برای همیشه به حکومت آخوندها در ایران پایان داد؛ زیرا رژیم با ظلم و جنایتی که به‌نام دین انجام داده، اکثریت جامعه ایران را طرفدار حکومت سکولار کرده است.

شرایط اجتماعی ایران امروز کاملاً تغییر کرده است. قبل از انقلاب اسلامی ۷۰٪ جمعیت کشور در روستاها و تنها ۳۰٪ در شهرها زندگی می‌کردند و جمعیت کل کشور نیز ۳۵ میلیون نفر بود. اکنون جمعیت ۹۲ میلیون نفر شده و تنها ۲۵٪ این جمعیت در روستاها زندگی می‌کنند. روستائیان حاشیه‌نشین شهرهای آن روز که بعداً سرداران سپاه پاسداران شدند، اکنون سرمایه‌دار و جدا از مردم شده‌اند و دیگر کسی نیست که دروغ‌های آخوندها را درباره حکومت عدل اسلامی قبول کند. حاشیه‌نشین‌های ابرشهرهای ایران امروز دنباله‌روی آخوندها نیستند؛ زیرا حکومت آخوندی نتوانسته است حداقل زندگی انسانی را برای آنان فراهم بکند.

در صحنه بین‌المللی نیز تغییرات جدی به‌وجود آمده است. بعد از انحلال اتحاد شوروی، دیگر کمونیسم خطر اصلی برای جوامع سرمایه‌داری محسوب نمی‌شود و حکومت اسلامی بی‌مصرف شده است. امروزه آنچه که رهبران کشورهای غربی را آزار می‌دهد، نه کمونیسم بلکه فاناتیسم اسلامی است که صلح و آرامش جوامع غربی را برهم می‌زند. بدین‌جهت دیگر از جمهوری اسلامی حمایت نمی‌کنند و تاریخ مصرف آن تمام شده است. حالا غربی‌ها می‌خواهند این غول مزاحم را که خود در دوران جنگ سرد از شیشه بیرون آوردند دوباره در شیشه بکنند. درعوض کشورهای غربی اکنون به‌دنبال حکومت جایگزین سکولار برای جمهوری اسلامی در ایران می‌گردند. هنوز آمریکا و همچنین انگلستان که نفوذ سنتی در ایران دارد، آلترناتیو موردنظر خودشان را معرفی نکرده‌اند ولی با توجه به رشد نیروهای راست افراطی در جهان، احتمال دارد آلترناتیو موردنظر آنان از جنس جریان‌های راست افراطی باشد. اگر در نظر بگیریم که جامعه ایران به‌حد کافی سیاسی شده است آنگاه باید قبول کرد که هیچ قدرت خارجی دیگر نمی‌تواند به‌راحتی و بدون در نظر گرفتن نقش مردم آگاه، برای ایرانیان دولت تعیین کند. لذا جامعه سیاسی ایران اگر دموکراسی می‌خواهد، مجبور خواهد بود با ایجاد ائتلاف فراگیر دموکراتیک به استبداد دینی پایان دهد. جمهوری اسلامی به پایان خط رسیده است و قادر به حکومت کردن نیست و فساد و دزدی آن را از درون تهی کرده است؛ بنابراین بد نیست به پروسه شکل‌گیری و به‌قدرت رسیدن آن با حمایت قدرت‌های بزرگ، نظری دوباره انداخته شود تا راه آینده روشن‌تر گردد که گذشته چراغ راه آینده است.

برخی استدلال می‌کنند که آمریکا و کشورهای بزرگ غربی بعد از کنفرانس سران چهار کشور آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی در گوادلوپ یعنی چهل روز قبل از سقوط شاه، تصمیم به حمایت از خمینی گرفته‌اند؛ اما خاطرات رهبران نهضت آزادی ایران و مخصوصاً گزارشات کنسولگری آمریکا در تبریز و سفارت آمریکا در تهران و خاطرات منتشر شده سیاستمداران آمریکایی گواه هستند که تصمیم به حمایت از حکومت اسلامی، به‌عنوان آلترناتیو رژیم شاه، مدت‌ها قبل از کنفرانس گوادلوپ گرفته شده بود و هدف از آن تصمیم هم، ایجاد سد ایدئولوژیک اسلامی در مقابل نفوذ و گسترش کمونیسم شوروی در ایران بوده است. شایان ذکر است که مرز ایران با شوروی تنها مرز دو کشور همسایه با یکدیگر نبود، بلکه مرز دو اردوگاه شرق و غرب در جنگ سرد محسوب می‌شد و همین امر در سرنوشت سیاسی ما تأثیر تعیین‌کننده داشته است.

در سال ۱۳۵۶ بعضی از استراتژها در حزب دموکرات آمریکا برای مبارزه با نفوذ شوروی در ایران در فکر تدارک حکومت اسلامی برای ایران بودند و قیام ۲۹ بهمن تبریز فکر آن‌ها را به سیاست رسمی تبدیل کرد. بی‌شک حادثه‌ای نظیر قیام ۲۹ بهمن تبریز مثلاً اگر در اصفهان یا در شیراز رخ می‌داد، بعید بود که آمریکایی‌ها نسبت به آن حادثه چنان حساسیتی نشان بدهند؛ ولی نزدیکی تبریز به اتحاد شوروی و سابقه تاریخی فرقه دموکرات آذربایجان و کثرت سنتی نیروهای چپ در تبریز باعث می‌گردید که آمریکایی‌ها تحولات تبریز را به‌دقت زیر نظر داشته و در پی یافتن علل قیام تبریز باشند. البته دامنه قیام تبریز نیز گسترده بود؛ ۷۳ بانک و ده‌ها اداره دولتی و مراکز حزب رستاخیز تخریب شده، تعداد قیام‌کنندگان تا ۲۰۰ هزار و تعداد تلفات تا سیصد نفر هم گفته شده است، هرچند که ما امروز تنها اسامی و تصاویر ۱۵ نفر از کشته‌شدگان را در دست داریم. در این تظاهرات برای اولین بار شعار «مرگ بر شاه» داده شد. خمینی ده روز بعد از قیام تبریز اعلامیه داد ولی حرف تازه‌ای نزد و مخصوصاً نگفت که «شاه باید برود». او نهایتاً در تابستان ۱۳۵۷ گفت که «شاه باید برود»؛ یعنی زمانی که از طرف آمریکایی‌ها مطمئن شده بود که اگر شاه برود، خود او جایگزین شاه می‌شود.

تبریزی‌هایی که قیام ۲۹ بهمن را به‌وجود آوردند، با اعلان حکومت نظامی توسط شاه، به خانه‌های خود نرفتند و یک سال تمام در خیابان‌ها مبارزه کردند و در مقطع انقلاب به حزب خلق مسلمان پیوستند و متشکل شدند و همراه با اکثریت آذربایجانی‌ها توانستند حرکت تاریخی دیگری خلق بکنند. در تاریخ ثبت شده است که میلیون‌ها آذربایجانی با «اختیارات ولی‌فقیه در اصل ۱۱۰ قانون اساسی» مخالفت کردند و با ترتیب دادن تظاهرات میلیونی در تبریز به قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی ندادند که متأسفانه جریانات سیاسی آن روزی ایران از آنان حمایت نکردند و خمینی با اعزام نیروی پاسدار از تهران و اصفهان، در ماه‌های آخر سال ۱۳۵۸ تبریز را بی‌رحمانه سرکوب کرد. مدافعات کمیته‌های طرفدار آیت‌الله شریعتمداری را در درگیری هنگام خلع سلاح کشت و سیزده نفر از سردسته‌های حزب خلق مسلمان را اعدام کرد و بازار تبریز و بورژوازی ملی آذربایجان را که مخالف ولایت‌فقیه بودند، سرکوب کرد.

قبل از انقلاب، شاه و دربار از کمونیست‌ها و مصدقی‌ها وحشت داشتند و بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کوشیده بودند آنان را با استفاده از قدرت دولتی از بین ببرند؛ لذا اسلامیون را بر آنان ترجیح می‌دادند. محمدرضا شاه یک آدم کاملاً خرافاتی و متوهم بود. شاه برای مبارزه با کمونیسم، اسلامیون را متحد طبیعی خود می‌دانست و هرچه حکومت ضعیف‌تر می‌شد، او امتیازات بیشتری به اسلامیون می‌داد و از طریق اداره اوقاف آنان را تطمیع می‌کرد. از سال ۱۳۵۵ به بعد، حکومت شاه عملاً طرفداران خمینی را آزاد گذاشته بود تا مردم را حول شعار حکومت اسلامی سازماندهی بکنند.

در سال ۱۳۵۵ طرفداران خمینی در زندان قصر که عمدتاً از فدائیان اسلام و قتله منصور (گروهی که نخست‌وزیر حسنعلی منصور را ترور کرده بودند) تشکیل می‌شدند، به‌صورت جمعی ندامت‌نامه نوشتند و از پدر تاجدارشان تقاضا کردند که آن‌ها را عفو بکند تا آنان بتوانند آزادانه به وظیفه دینی خودشان که مبارزه با کمونیسم است عمل نمایند. شاه ندامت آن‌ها را پذیرفت و همه آن‌ها را در ۲۸ مرداد ۱۳۵۵ از زندان آزاد کرد و مسجد ارک در جنب بازار تهران را نیز در اختیار آن‌ها گذاشت که بتوانند آنجا را مرکز فعالیت هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بازار تهران (حامیان خمینی) بکنند. به‌همین جهت گفته شده است که حکومت اسلامی هدیه زهرآگین شاه به ایرانیان بوده است. تصور عموم در آن تاریخ این بود که با توجه به هماهنگی همه‌جانبه ساواک و شخص شاه با آمریکایی‌ها، بعید است که تصمیماتی در این حد مهم، بدون مشورت با آمریکا (دولت پنهان آمریکا) صورت گرفته باشد.

اسلامیون آزاد شده از زندان همگی از رهبران و مجریان انقلاب خمینی شدند. آنان کسانی چون مهدی عراقی (رئیس زندان قصر بعد از انقلاب)، آیت‌الله حسین نوری همدانی (فتوادهنده آتش زدن سینما رکس آبادان)، اسدالله لاجوردی (جلاد زندان اوین)، محمد کچویی معاون لاجوردی، حبیب‌الله عسگراولادی رئیس اتاق بازرگانی بعد از انقلاب و تعدادی دیگر از اعضای فدائیان اسلام و هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بودند.

طبیعی است که در کشوری با موقعیت حساس ژئوپلیتیکی همچون ایران، هر تغییر سیاسی به شرایطی نیاز دارد که عبارتند از: آمادگی مردم و ناتوانی حکومت در داخل کشور، اوضاع منطقه و مهم‌تر از آن خواست قدرت‌های بزرگ جهانی که منافعی برای خود در ایران قائل هستند. لذا موقعیت جغرافیایی ایران ایجاب می‌کند که برای هر تغییر اساسی در ایران، فاکتور قدرت‌های خارجی همواره مدنظر باشد.

ایران در قرن بیستم به دفعات با دخالت خارجی دچار تغییر شده است؛ از جمله در انقلاب مشروطه، در کودتای سیاه ۱۲۹۹ در تغییر حکومت از قاجارها به پهلوی، در جنگ جهانی اول، اشغال کشور و تبدیل آذربایجان غربی به میدان جنگ قدرت امپراتوری‌ها، در جنگ جهانی دوم، اشغال کشور، تبعید رضاشاه و شاه کردن محمدرضا، تشکیل کنفرانس سران متفقین در تهران بدون حضور نماینده ایران و در ساقط کردن دولت محمد مصدق با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. در همه این موارد کشور ایران با دخالت مستقیم خارجی روبرو بوده است؛ حتی اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲ با فشار شخص جان اف. کندی رئیس‌جمهور دموکرات آمریکا انجام گرفته است. با چنین تجربیات غمبار تکرارشونده‌ای، سقوط محمدرضا پهلوی نیز طبیعتاً نمی‌توانست بدون دخالت قدرت‌های خارجی مخصوصاً آمریکا امکان‌پذیر باشد.

ایران به علت قرار گرفتن در محاصره سه امپراتوری (روسیه در شمال، انگلستان در جنوب و عثمانی در غرب)، نقش منطقه حائل بین آن‌ها را داشته و بدین‌جهت هرگز به‌طور کامل مستعمره نشده، ولی امپراتوری‌ها برای حفظ منافع خودشان، در مقاطع مختلف، در تحولات داخلی ایران دخالت کرده‌اند. اکنون نیز روسیه، چین، اتحادیه اروپا و آمریکا، منافعی در ایران برای خودشان در نظر می‌گیرند و به اشکال مختلف در تحولات نقش بازی می‌کنند. ایرانی‌ها در حرف مخالف دخالت خارجی در ایران بوده‌اند، اما در شهریور ۱۳۲۰ وقتی متفقین از شمال و جنوب ایران را اشغال کردند، هیچ‌کس سنگی به‌طرف آنان پرتاب نکرد؛ برعکس خوشحال بودند که حمله خارجی آنان را از دیکتاتوری رضاشاهی نجات داده است.

در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی با انتخاب شدن جیمی کارتر به ریاست‌جمهوری آمریکا با شعار دفاع از حقوق بشر، زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا می‌شود و پیشنهاد می‌کند که برای مبارزه با کمونیسم، در اطراف اتحاد شوروی حکومت‌های اسلامی ایجاد شود و در داخل اتحاد شوروی نیز از اعتراضات مسلمانان سنی در آسیای مرکزی علیه حکومت شوروی حمایت گردد تا اتحاد شوروی از داخل و از طریق کشورهای همسایه تحت فشار قرار بگیرد. منظور برژینسکی آشکارا استقرار حکومت‌های اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان بود که این طرح بعداً به «کمربند سبز اسلامی» (گرین بلت) دور اتحاد شوروی معروف شد. شوروی‌ها بعد از گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکا در تهران به استهزا می‌گفتند که ما کمربند سبز را از دست آمریکا گرفتیم و آن را طناب دار کرده به دور گردن خود آمریکا انداختیم.

در دوره ریاست‌جمهوری جیمی کارتر و قبل از انقلاب ایران، در هیئت حاکمه آمریکا سه دیدگاه راجع به ایران وجود داشت که یکی طرفدار کودتای نظامی و جلوگیری از انقلاب بود، دیگری معتقد به مدیریت انقلاب به سمت حکومت اسلامی و سومی طرفدار حفظ وضع موجود با اصلاحات سیاسی بود. پلان‌های آ، ب، س هم داشتند. خود جیمی کارتر به‌ظاهر ایران را جزیره ثبات می‌نامید اما او با شعار دموکراسی به ریاست‌جمهوری انتخاب شده بود که در ایران به طنز «جیمی‌کراسی» لقب گرفته بود. جنایات غیرانسانی ساواک در رابطه با مخالفان هم غیرقابل تحمل شده بود و جیمی کارتر نمی‌توانست نقض حقوق بشر در ایران را نادیده بگیرد. در این میان نظریه کمربند سبز اسلامی و بر اساس آن، استقرار حکومت اسلامی به‌جای حکومت شاه در ایران، مدافعان قدرتمندی در انگلستان و آمریکا داشت؛ اوضاع جهان و حوادث مشخص نیز دیدگاه آنان را تقویت می‌کرد از جمله:

۱. دخالت شوروی در افغانستان در سال ۱۹۷۳ و روی کار آوردن حکومت طرفدار شوروی، آمریکایی‌ها را نسبت به آینده ایران نگران کرده بود.
۲. قدرت گرفتن و گسترش نفوذ کنفدراسیون دانشجویان ایران در خارج کشور که نیروهای چپ آن را رهبری می‌کردند.
۳. بعد از بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی از زندان‌های سیاسی ایران در سال ۱۹۷۸ دنیا متوجه شد که زندان‌های ایران پر از زندانیان کمونیست است، یعنی کمونیسم در ایران رشد کرده است.
۴. شخص شاه هم سرطان پیشرفته خون داشت و به پایان عمرش نزدیک می‌شد. ویلیام سولیوان سفیر آمریکا و آنتونی پارسونز سفیر بریتانیا وضع جسمی شاه را در سال ۱۳۵۷ رقت‌آور ترسیم می‌کنند و مایکل بلومنتال وزیر خزانه‌داری آمریکا، شاه را به یک زامبی تشبیه می‌کند که قادر به حکومت کردن نیست.

شاه مریض در این انزوا، به تئوری‌های توطئه پناه برده بود. او باور نمی‌کرد مردمی که روزگاری برایش هورا می‌کشیدند، اکنون مرگش را بخواهند. پس حتماً پای یک توطئه خارجی در میان بود. گاهی انگلیس را مقصر می‌دانست، گاهی شرکت‌های نفتی، گاهی اسرائیل را و گاهی حتی خود آمریکا را. این ذهنیت، او را به انفعال کامل کشانده بود. او منتظر بود تا رهبران جهان، سناریوی خود را تغییر دهند؛ یعنی منتظر یک معجزه برای نجات حکومت سلطنتی بود. سران حکومت‌ها همواره چشمشان بر نیرویی است که آنان را به قدرت رسانده است و شاه را انگلیس و آمریکا بر تخت نشانده بودند.

همه این‌ها سیاستمداران غربی را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که شاه نتوانسته و دیگر نمی‌تواند به‌صورت مؤثر با کمونیسم مبارزه کند و احتمال سقوط ایران به دامن شوروی وجود دارد و باید به فکر یک جایگزین برای حکومت شاه باشند تا غافلگیر نشوند.

در تاریخ ایران، جنبش تنباکو در سال ۱۲۷۰ با فتوای میرزای شیرازی، فتوای سیدین عبدالله بهبهانی و محمد طباطبایی در ۱۲۸۵ در حمایت از نهضت مشروطیت و نیز شورش طرفداران خمینی علیه اصلاحات شاه و علیه حق رأی دادن به زنان در سال ۱۳۴۲، نمونه‌های مشخص از نقش دین و روحانیون شیعه در مخالفت با حکومت بودند. با چنین زمینه‌ای بعد از انقلاب سفید شاه و شورش طرفداران خمینی، آن کاترین لمپتون نویسنده کتاب «مالک و زارع در ایران» که در زمان ملی شدن صنعت نفت وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران بود و در کودتای ۲۸ مرداد نقش بازی کرده بود، به‌عنوان یک اسلام‌شناس و ایران‌شناس برجسته و در عین حال مأمور اطلاعاتی شناخته شده انگلستان، یک سال بعد از شورش طرفداران خمینی یعنی در سال ۱۹۶۴ در زمانی که استاد کرسی اسلام‌شناسی دانشگاه لندن بود، مقاله تحلیلی مفصلی نوشته و به ارزیابی تاریخی قدرت دین و نفوذ روحانیون شیعه در ایران پرداخته است.

تحلیل لمپتون از تاریخ و شرایط اجتماعی ایران، نظریه کلاسیک رسیدن روحانیون شیعه به قدرت سیاسی در ایران را ارائه می‌داد. میس لمپتون مکاتبات زیادی نیز با روحانیون سیاسی نظیر محمد بهشتی، مرتضی مطهری و محمد مفتح، نظریه‌پردازان حکومت اسلامی در ایران داشته است. لمپتون مروج و طرفدار حکومت اسلامی در ایران بود ولی بعد از وقوع انقلاب اسلامی، علیرغم دعوت رسمی برای آمدن به ایران، به بهانه اینکه حاضر نیست حجاب اسلامی بپوشد و یا روسری بر سر کند، به ایران نیامد.

با این آگاهی‌های تاریخی از نقش دین در ایران، دیپلمات جوانی به نام «مایکل مترینکو» در سال ۱۳۵۶ سرکنسول آمریکا در تبریز بود. او تنها مأمور آمریکایی در ایران بود که فارسی حرف می‌زد. مترینکو در تبریز، ناظر اولین طغیان‌های خشونت‌آمیز روستاییان فقیر بود؛ یعنی کسانی که بعد از اصلاحات ارضی از روستاها کنده شده و برای کارهای بی‌آینده به شهرها آمده و در مساجد محلی توسط روحانیون به مخالفت با شاه تحریک و رهبری می‌شدند. مترینکو که از نزدیک شاهد قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ بود به‌طور مرتب از احتمال قیام سراسری علیه شاه به سفارت آمریکا در تهران هشدار می‌داد، اما در ابتدا این هشدارها نادیده گرفته می‌شد. به او گفته شده بود که «قایق را تکان ندهد».

مایکل مترینکو از کنسولگری آمریکا در تبریز، در ۲۳ فوریه ۱۹۷۸ (۴ اسفند ۱۳۵۶) یک گزارش اولیه چهار صفحه‌ای با عنوان «شورش و قیام داخلی در تبریز» بدون ذکر تعداد کشته‌شدگان و دستگیری‌ها به وزارت خارجه آمریکا ارسال کرده و کپی آن را نیز به سفارت آمریکا در تهران و کنسولگری‌های آمریکا در اصفهان و شیراز فرستاده است. کنسول آمریکا در روزهای بعد گزارش‌های تکمیلی به سفارت آمریکا فرستاده و سفارت نیز بر اساس آن گزارش‌ها با مقامات حکومت شاه مذاکراتی انجام داده و قیام را تجزیه و تحلیل کرده است.

نکته اصلی در گزارش اولیه مترینکو این است که شورش سازمان‌یافته بوده و نیروهای دولتی آمادگی مقابله نداشته‌اند؛ او عناصر مذهبی و مارکسیست را سازمان‌دهندگان شورش دانسته و جوانان بیکار را نیروی اصلی تخریب معرفی کرده است. کنسول در گزارش‌های بعدی وقوع شورش در شش نقطه شهر تبریز را تأیید کرده است.

مترینکو، بعد از ۲۹ بهمن برای کسب اطلاعات دقیق از اوضاع شهر، جلسه‌ای با اسقف‌های ارمنی مقیم تبریز داشته است و در گزارش خود به سفارت بدان اشاره کرده و اظهارات یکی از اسقف‌ها را به‌صورت زیر منعکس نموده:

«اگرچه وقایع اخیر جنبه‌های سخت مذهبی و اسلامی داشته‌اند، اما به عقیده وی هیچ‌گونه احساسات ضد مسیحی یا ضد ارمنی توسط مردم تظاهرکننده ابراز نشده است. او می‌گوید در طول درگیری روزانه به‌طور دائم با خانواده‌های ارمنی که در سطح شهر پخش هستند در تماس بوده، و حتی از بصیرت و احتیاط شورشیان در تعجب فرو رفته است. وی به‌عنوان مثال از بردباری اغتشاشگران، توضیح داد که چگونه یکی از تحت‌الحمایه‌هایش یعنی یک هنرمند ارمنی که گالری کوچکش در نزدیکی مرکز درگیری بود، قبل از اینکه گالری‌اش را ببندد خود را مواجه با گروهی از شورشیان دیده بود. یکی از رهبران مردم تظاهرکننده، نگاهی به مغازه وی انداخته و به گروهش گفت: «او یک هنرمند است... ولش کنید.» و بعد به آن مرد تذکر داد که مغازه‌اش را بسته و به خانه‌اش برود. سپس جمعیت در حالی‌ که گالری را دست‌نخورده ترک می‌کردند اقدام به شکستن شیشه‌های بانکی که در نزدیکی آن بود، کردند...»

به‌نظر کنسولگری آمریکا در تبریز، «دولت ایران برای رودررویی با قیام تبریز آمادگی نداشته و این قیام، دروازه‌ها را برای نبردهای مذهبی و اجتماعی دیگر که به سادگی آرام نمی‌شود باز کرده بود».

ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران فوراً گزارشی از قیام تبریز با جزئیات به وزارت امور خارجه آمریکا و برخی از سفارتخانه‌های مهم‌شان در دنیا مخابره نموده است. به نظر او «سفارت مایل بود با دلایل کافی و مستند، نظر دولت ایران را درباره دخالت خارجیان در وقایع تبریز بپذیرد. اما دولت، فرضیه دخالت خارجی را تأیید کرد ولی مدرکی برای آن ارائه نداد».

تلگراف معروف سولیوان تحت عنوان: “Thinking the Unthinkable”

تلگراف «اندیشیدن به امر نیندیشیدنی» در نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، چند ماه پیش از انقلاب ایران، از سفارت آمریکا در تهران به وزارت خارجه ایالات متحده مخابره شد. سولیوان در این تلگراف به واشنگتن هشدار می‌دهد که رژیم شاه به‌سرعت در حال از دست دادن کنترل اوضاع است و ارتش هم احتمالاً نخواهد توانست او را برای مدت زیادی حفظ کند. او می‌نویسد که دیگر نباید تنها بر ادامهٔ حکومت شاه حساب کرد، بلکه باید به گزینه‌های دیگر اندیشید، حتی اگر «غیرقابل تصور» به نظر برسند.

یکی از محورهای اصلی تلگراف، احتمال سقوط شاه و روی کار آمدن یک دولت جایگزین (مثلاً دولتی با حضور روحانیون و نیروهای مخالف شاه) بود. سولیوان تأکید می‌کرد که آمریکا باید برای «دوران پساشاه» آماده شود و راه‌های برقراری ارتباط با مخالفان را بررسی کند.

ارتباط‌گیری آمریکا با روحانیان مخالف شاه

سفارت آمریکا، مخصوصاً کنسولگری آمریکا در تبریز، قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز را بهتر از حکومت شاه تجزیه و تحلیل کرده است و دلیل آن نیز به‌نظر می‌رسد به داشتن شبکه اطلاعاتی مستقل از دولت ایران و روابط سفارت آمریکا با مخالفان در داخل دستگاه‌های دولتی و همچنین بعضی رهبران مذهبی و رهبران نهضت آزادی ایران از جمله مهدی بازرگان، محمد توسلی و ناصر میناچی و بیش از همه این‌ها رابطه با محمد بهشتی مربوط باشد که تحت عنوان «دیپلماسی انقلاب» با سفارتخانه‌های خارجی تماس می‌گرفتند.

سی سال بعد از انقلاب ۱۹۷۹، دولت آمریکا بخشی از اسناد طبقه‌بندی شده انقلاب ایران را منتشر ساخت. در میان آن اسناد، چهل صفحه مذاکرات سفارت آمریکا در تهران با مخالفان شاه من‌جمله محمد بهشتی در سال ۱۳۵۶ با مأمورین سفارت وجود دارد و بهشتی به آمریکایی‌ها می‌گوید که اگر شما انقلاب اسلامی را در ایران قبول بکنید، ما تضمین می‌کنیم که حکومت اسلامی ایران دوست آمریکا باشد.

محمد بهشتی از سال ۱۳۵۰ بعد از بازگشت از آلمان با آمریکایی‌ها رابطه داشته، چندین دیپلمات و مأمور سیا با بهشتی تبادل اطلاعات داشته‌اند و خاطرات خود را نوشته‌اند. محمد بهشتی در هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در ۵۳ سالگی در انفجار مرکز حزب جمهوری اسلامی که خودش مؤسس آن حزب بود کشته شد.

ظاهراً از طریق بهشتی بوده که عبدالکریم موسوی اردبیلی به‌عنوان نماینده خمینی برای گفتگو با سفارت آمریکا در تهران تعیین می‌شود. ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در تهران در کتاب خاطرات خود می‌نویسد که قرار بود در منزل مهدی بازرگان با نماینده آیت‌الله خمینی ملاقات بکنیم؛ من زودتر رسیده بودم و با بازرگان صحبت می‌کردم و وقتی آیت‌الله موسوی اردبیلی از در وارد می‌شود، محافظ من که پشت در حاضر بوده شوکه می‌شود و خیال می‌کند که خمینی خودش برای مذاکره با سفیر آمریکا آمده است.

موسوی اردبیلی درباره نحوه تحویل گرفتن حکومت ایران از گردانندگان حکومت شاه با پادرمیانی آمریکایی‌ها مذاکره می‌کرد. در آن‌موقع موضوع مهم برای طرفداران خمینی این بود که آمریکایی‌ها از کودتای ارتش جلوگیری بکنند و ژنرال هایزر معاون فرماندهی ناتو نیز برای همین کار به تهران آمده بود. آمریکایی‌ها در عوض از طرفداران خمینی می‌خواستند که بعد از تعویض قدرت، ارتش و بخش ضد جاسوسی ساواک را منحل نکنند؛ زیرا برای جلوگیری از نفوذ شوروی در ایران به نیروی مسلح سازمان‌یافته و کادرهای آموزش‌دیده ضد جاسوسی نیاز هست. حفظ اداره ضد جاسوسی ساواک در عمل به‌معنی نگهداری شعبه ایرانی سازمان سیا در دل حکومت اسلامی بود که البته نهایتاً طرفین با مذاکره در هر دو مورد به توافق می‌رسند.

غیر از تماس‌های محمد بهشتی با آمریکایی‌ها و سه عضو خارج کشور نهضت آزادی ایران یعنی ابوالحسن بنی‌صدر، ابراهیم یزدی و صادق قطب‌زاده که خمینی را به‌عنوان گاندی ایران به غربی‌ها معرفی می‌کردند، دکتر ناصر میناچی از اعضای رهبری نهضت آزادی ایران نیز قبل از انقلاب به آمریکا مسافرت کرده و در تماس با مقامات آمریکایی می‌گوید که از شاه حمایت نکنید، شاه ایران را به دامن شوروی خواهد انداخت. میناچی از آمریکایی‌ها می‌خواهد که از طرفداران خمینی محرمانه حمایت بکنند؛ زیرا بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ایرانیان مخالف آمریکا شده‌اند، لذا آمریکا از هر جریان سیاسی ایرانی حمایت علنی بکند، آن جریان سیاسی شکست می‌خورد. آمریکایی‌ها پیشنهاد میناچی را برای رابطه محرمانه قبول می‌کنند. ناصر میناچی جزئیات صحبت با آمریکایی‌ها را در مصاحبه با ابراهیم نبوی توضیح داده است.

دکتر ناصر میناچی حقوقدان، در دهه ۵۰ شمسی «حسینیه ارشاد» در تهران را با موافقت پرویز ثابتی رئیس اداره سوم ساواک تأسیس کرده است. افرادی همچون علی شریعتی و مرتضی مطهری در حسینیه ارشاد جلسات منظم سخنرانی داشتند و هدف از تأسیس حسینیه ارشاد، جذب جوانان به‌طرف اسلام سیاسی و مانع شدن از رفتن آنان به‌طرف گروه‌های چپ بوده است. میناچی بعد از انقلاب در کابینه مهدی بازرگان وزیر اطلاعات و جهانگردی شد و به‌خاطر ارادتی که به «حسینیه ارشاد» داشت، نام وزارت اطلاعات و جهانگردی را به «وزارت ارشاد اسلامی» تغییر داد.

تلاش آمریکایی‌ها برای تبدیل کردن اسلامیون به آلترناتیو رژیم محمدرضا شاه به این معنی نیست که انقلاب ایران را آمریکایی‌ها انجام داده‌اند؛ در سال ۱۳۵۷ روح انقلاب بر جهان حاکم بود و تغییرات عمده در کشورها از طریق انقلابات صورت می‌گرفت. همه ایرانیان هم از چپ و راست و میانه‌رو، مذهبی و غیرمذهبی یک‌صدا انقلاب می‌خواستند. خود شاه هم اصلاحات خود را «انقلاب سفید» می‌نامید. در نتیجه آمریکایی‌ها این خواست ایرانیان را به نفع خودشان مدیریت کردند. هدف اصلی زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا در آن تاریخ، مبارزه با کمونیسم شوروی بود و در این راه از اسلام سیاسی و انقلاب اسلامی حداکثر استفاده را کرد.

زبیگنیو برژینسکی به‌ظاهر مدافع شاه و طرفدار کودتا برای سرکوب مخالفان بود، ولی در عمل از نظریه ایجاد «کمربند سبز اسلامی» در اطراف شوروی یعنی کمک آمریکا به تأسیس حکومت‌های اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان حمایت می‌کرد و خواهان استفاده از اسلام سیاسی علیه کمونیسم بود. با اشغال سفارت آمریکا در تهران و گروگان‌گیری ۵۲ دیپلمات آمریکایی که ۴۴۴ روز ادامه یافت، اعتبار نظریه کمربند سبز زیر سؤال رفت و به‌ویژه کمک‌های برژینسکی به مجاهدین افغان و مسلح کردن آنان برای جنگیدن با ارتش سرخ شوروی که منجر به پیدایش طالبان شد، بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله تروریستی به برج‌های تجارت جهانی در نیویورک، موجب انتقادات شدید به وی گردیده است؛ اما برژینسکی همواره استفاده از اسلامیون علیه کمونیسم را ایده‌ای عالی می‌دانست و در مصاحبه با مجله نوول اوبزرواتور فرانسه در سال ۱۹۹۸ از ایده خود به‌شدت دفاع کرده است.

ماشااله رزمی
۱۷ فوریه ۲۰۲۶




نظر شما درباره این مقاله:







ما و دوگانه طلایی رقیب!
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 14:56

ما و دوگانه طلایی رقیب!


احمد پورمندی

اصلا سخن بیهوده‌ای نیست که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ تقسیم می‌شود. در ۱۹ دیماه به روایت رسای موسوی : «برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده است که ایران شبیه آن را به یاد ندارد. رودخانه‌ای از خونِ گرمِ محرومان بر زمین به جریان افتاد که تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.»

در حالی که جامعه سرکوب شده ایران، برای گذار از دوره شوک، ماتم و سوگواری و قد راست کردن مجدد، به فرصت بیشتری نیاز داشت، دیاسپورای ایرانی، شاید به غریزه و شاید با تعقل، خود را موظف احساس کرد که نگذارد تا پرچم مقاومت بر زمین بیفتد. آن «رودخانه‌ای از خون گرم» خیلی زود از مرز‌های کشور گذشت تا در رگ‌های دیاسپورا بدود و جان‌های مهاجران را گرم کند. تصاویر کیسه‌های سیاه، کارشان را کردند و روح حاکم بر دیاسپورا دگرگون شد و خشم به جوش آمده، خرج آن شد که راهی، به مثابه «تنها راه» خود را به بوته آزمون بسپارد.

عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند.

در تدوین راهکار برای تغییر، عموما یک «دوگانه طلایی» نقشی مرکزی و اغلب تعیین‌کننده بازی می‌کند. تیم پهلوی نسبت به گذارطلبان خشونت پرهیز، این برتری را داشت که خود را صاحب اصلی و اولیه فکر سرنگونی ج.ا. بداند و در لحظه مناسب بعد از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ و جاری شدن رودخانه‌های خون، موفق به عرضه «دوگانه طلایی» خود شود. این دو گانه ساده است: «ما و اونها!» که در آن، کیستی این «ما» موضوعیت چندانی ندارد. «ما» یعنی «نه اونها!» و فرمول کاملا ساده و همه فهم است: اگر با اونها نیستی، پس ناچاری با ما باشی! و از اینجا جمله طلایی دوم خلق شد: «گزینه دیگری نیست!» اگر با ما نباشی، تجزیه‌طلب، ماله‌کش، وسط‌باز و خائن به خون شهیدانی!

رودخانه خون‌های گرم، برای سوخت رسانی به ماشین دوگانه ساز و دوگانه سوز «ما و اونها» به کار گرفته شدند تا این ماشین، مثل یک بولدوز، بسیاری از باور‌ها را زیر وزن خود له کند و همه سد‌هایی را که طی سالها در مقابل خشونت و اقتدارگرایی ساخته بودیم، ویران کند.

در فضای حکمرانی دوگانه طلایی، «میانه» مساوی خیانت و «اندیشه»، دشمن «اقدام» تلقی می‌شود. «حزب فقط حزب الله» و «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» سکه‌های رایج می‌شوند. پروپاگاندا حکم می‌راند، موتور تواب‌سازی روشن می‌شود و چماق «وحدت‌طلبی»، سر‌ها را می‌شکافد. گوش‌ها و چشم‌ها بسته می‌شوند و وجودها تنها دهان می‌شوند تا «قدرت» به مقدس‌ترین کلمه بدل شود.

با تقدس قدرت، دیگر گفتگوی انتقادی، به سوژه خنده و عربده چماق‌کشان بدل و جای زشتی و زیبایی عوض می‌شود. تو همه تلاشت را بکن تا ثابت کنی که این راه به خلق یک هیولای نوین و یک رهبر-شاه ختم می‌شود، که آن صندوق رای دفترچه اضطرار، نه صندوق، که جعبه جادوست، که برای رسیدن به همان جعبه جادو هم، نمی‌‌توان از ترامپ و بی‌بی موشک و هواپیما اجاره کرد و…. به تو نگاه عاقل اندر سفیه خواهند کرد، اگر هنوز داعیه روشنفکری داشته باشند! و اگر چماقدار شده باشند که با دشنام از تو پذیرایی خواهند کرد.

این‌ها منطق دوگانه طلایی یک جریان اقتدارگرا و تمامیت‌خواه است که با ماشین پروپاگاندا، یک امپراتوری دروغ خلق می‌کند که در آن عبور از قعر جهنم به زیباترین بهشت جهان، فقط در گروی اقتدا به پیشواست. دست با کفایت پیشوا، خالق اتوبان پیروزی است و او جز ساختن این اتوبان و رسیدن به روز پرشکوه آزادی هیچ وظیفه‌ای برای خود قائل نیست.

همه چیز از درس‌نامه‌های کلاسیک، از استالین تا موسولینی و هیتلر، اقتباس و با طعم و رنگ زعفران ایرانی تزیین می‌شود. مثل همه موارد دیگر، «روشنفکر» با شمشییر ۵۷ تی، پهلوی‌ستیز، ضد وحدت، حرف مفت‌زن و… مجبور به انتخاب می‌شود: توبه یا سکوت!

شاید این از خوش شانسی ما باشد که این جریان تمامیت‌خواه، پیش از انکه خیلی دیر شود، از چهره خود رونمایی کرد. این یک فرصت و شاید آخرین فرصت، برای جامعه سیاسی آزادیخواه ایران باشد تا به خود بیاید. بپذیرد که بسیار بد بازی کرد، که از زمان عقب ماند، که در خلق گفتمان «اقتدار دموکراتیک»، که در تشخیص جایگاه «ملی گرایی ایرانی» که در فهم انقلاب‌های عصر اطلاعات و باز نگری در بسیاری از باور‌های سنتی خود، از مردم و بویژه نسل جوان کشور، عقب افتاده است.

ما نمی‌‌توانیم به حربه زشت و زنگ‌زده شهیدنمایی متوسل شویم. رقیب تمامیت‌خواه ما، بسیار به‌روزتر و بهتر بازی کرد. اگر نمی‌‌خواهیم جنگ نهایی را ببازیم، باید پیروزی در این نبرد اولیه را به رقیب تبریک بگوییم. بر سر اصول‌مان بایستیم و از نوسازی نهراسیم. ایرانیانی که در این روز‌ها در خیابان‌ها و میادین بزرگ جهان صحنه‌های بی‌بدیلی از عشق به ایران و آزادی آن را به نمایش گذاشتند، شایسته ستایش‌اند نه تحقیر! ما، به‌درستی به تصمیم‌شان احترام می‌گذاریم، اما راهشان را نقد می‌کنیم. هرگز با اقتدارگرایی هم‌صدا نمی‌‌شویم و هرگز از تکرار این هشدار خسته نمی‌‌شویم که در پیکار با هیولا، خود به هیولایی دیگر بدل نشویم.


نظر خوانندگان:


■ با عرض ارادت زیاد خدمت جناب پورمندی، خیلی ممنون از این بیانات که خیلی با ارزش می‌دانم.
شاید که دلیل عدم موفقیت نیروهای دمکراتیک ناهمگون بودن آنها در گذشته باشد، از این جهت که هر کسی ادعایی داشت، الزاما پایبند به یک راه دمکراتیک نبود. شاید یک وجه مثبت این تغییر صف آرایی در اپوزيسيون خالص تر شدن صف دمکراسی خواهان باشد.
عمیقا معتقدم که یک جبهه جمهوری خواهی با برنامه مشخص و رهبری منسجم و کارآمد همه میدان سیاسی ایران را در اختیار خواهد داشت. جامعه ایران با موضوعات گسترده آن، تکثر طیف های اجتماعی و همچنین بلوغ فکری در بخش قابل توجه کشور به این راحتی در اشغال یک گرایش پوپولیستی در نخواهد آمد. در صدی از مردم با فرصت طلبی آگاهانه دنبال خروج از مهلکه سهمناک موجود هستند. همه زیر و زبر های دهه های گذشته به این راحتی از اذهان پاک نمی‌شوند.
به عنوان یک شهروند امیدوارم که پیشکسوتان در طیف جمهوری خواهی اجماع لازمه را برای حضور موثر در صحنه سیاسی پیدا کنند.
ممنون از توجه شما، ارادتمند بهمن


■ از نگاه من تمامیت‌خواهی جناح پهلوی نه نقطه ضعف بلکه قوت آن است چرا که مردم به دنبال یک اقتداری مدرن برای رسیدن به توسعه‌ای هستند که در نیم قرن اخیر مغفول مانده و همسایگان ایران با شتاب پیشی گرفته‌اند واین امر از طریق مشارکت سیاسی و روش‌های دموکراتیک در جامعه پرتکثر امروز ایران تعلیق بهمحال است و مضمون اصلی مبارزه مردم نه نیل بی‌واسطه به دموکراسی که می‌تواند خود عاملی برای مخدوش کردن توسعه و شرایط هرچ و مرج که به دفعات در فواصل انقلاب تکرار شده بلکه توسعه و رهایی از وضعیت فلاکت بار امروز است. آن مردمی که به ندای پهلوی گوش فرا می‌دهند نه اینکه از سابقه استبدادی شاهان قبلی بی‌اطلاع باشند بلکه حتی باوچود نیم قرن تبلیغ مستمر جکومت و روشنفکران بر علیه این خانواده آن را به عنوان میان‌بری برای رهایی می‌پذیرند. هرچند که اعمال روش‌های خشن با توجه به رشد و آگاهی دیگر امکان‌پذیر نخواهد بود و به دنبال الگوی رشدی هستند که توسط این خانواده کما بیش موفق عمل کرده است و از این نظر هواداران پهلوی دموکراسی را نه در انتخاب و یا الویت نخست بلکه ان را نتیجه طبیعی توسعه و در ذیل آن می‌بینند و از این رو در این رقابت چمهوری‌خواهان موجود شانسی برای جلب توجه ندارند. تنها یک رقیب می‌توان برای رضا پهلوی متصور شد و آن فرد قدرتمند اقتدارگرای احتمالی در اردوی جمهوری‌خواهی است که بتواند الگوی آمرانه توسعه سلسله پهلوی و یا همچون همسایگان در حال توسعه ایران را دنبال کند.
bahrang


■ درود بر جناب پورمندی گرامی،
جهان کنونی، دنیایی است که جهت راست روی وجه غالب سیاست کنونی است، که در اینجا نمی خواهم به علل و عوامل ان بپردازم. این گرایش جهانی به راست روی سلطنت طلبان سکوی پرواز می دهد. واما این تمام ماجرا نیست.
جانب دیگر مسئله در نرم اندیشی جبهه جمهوری خواهان قابل فهن است. در زیر بخشی از نوشتار علی صدق را در تحلیل بجا ماندگی جمهوری خواهان دمکراتیک می آورم:
کارزار «از دموکراسی بگو» در نگاه نخست، طنینی دلنشین، متمدنانه و سراسر ایجابی دارد. دعوتی همگانی به گفتگو، مفاهمه، مدارا و پرهیز از خشونت؛ گویی می‌توان هیولای لِویاتان را با کلمات رام کرد و با انباشتِ هشتگ‌ها و بیانیه‌ها، به یک گذارِ مسالمت‌آمیز دست یافت. اما آیا تقلیل دادنِ امر سیاسی به «گفتن» و «گفتگو»، نشانه‌ای از بلوغ سیاسی است یا فرار از مغاکِ هولناکِ سیاست؟ کارل اشمیت، حقوق‌دان و متفکر شهیر آلمانی، در رساله‌ی درخشان «بحران دموکراسی پارلمانی»، انگشت روی همین نقطه می‌گذارد. او با نقدِ سنتِ لیبرالیسم، نشان می‌دهد که چگونه لیبرال‌ها حقیقتِ ستیزه‌جوی سیاست را به یک «گفتگوی بی‌پایان» (Everlasting conversation) تقلیل می‌دهند. از منظر اشمیت، تراژدیِ جمهوری‌خواهانِ ایرانی در این است که آن‌ها «تصمیم‌گیریِ» حاکمانه را با بحث و تبادل‌نظر جایگزین می‌کنند. آن‌ها گمان می‌برند که با استدلال، اقناع و آگاهی‌بخشی می‌توان بر تضادهای وجودی غلبه کرد، درحالی‌که امرِ سیاسیِ انضمامی، پیش و بیش از هر چیز، در لحظه‌ی «استثناء» و با یک «تصمیمِ» قاطع متولد می‌شود.
گره اصلی و ضعف بنیادین کارزار «از دموکراسی بگو» و جریان‌های مشابه در اپوزیسیونِ امروزِ ایران، دقیقاً در همین کژفهمیِ رادیکال از ذاتِ سیاست نهفته است: فقدانِ اراده برای «تصمیم» و ناتوانی در ترسیمِ قاطعِ مرز میان «دوست و دشمن». اشمیت به ما می‌آموزد که هسته‌ی سختِ امر سیاسی، نه رقابتِ انتخاباتی و نه مباحثاتِ روشنفکری، بلکه تمایزِ وجودی میان دوست و دشمن است. اپوزیسیونِ مدافعِ این کارزار، عرصه‌ی سخت و خونینِ تنازعِ نیروها را با یک سمینارِ آکادمیک اشتباه گرفته است. حریفِ آن‌ها در داخل، یک رژیمِ سیاسی با خصلتِ تمام‌عیارِ الاهیاتی-سیاسی است که از اِعمالِ خشونتِ حاکمانه و تعیینِ بی‌لکنتِ دشمنِ خود ابایی ندارد و دقیقاً به همین دلیلِ اشمیتی، «حاکم» است. اما کارزارِ جمهوری‌خواهان ایرانی در مقابل، به جای تولید «قدرت» و صورت‌بندیِ یک اراده‌ی معطوف به تأسیس، به رمانتیسیسمِ سیاسی پناه برده و دشمنِ خونی را به یک «رقیبِ مباحثاتی» تقلیل می‌دهد که لابد قرار است با شنیدنِ فضایلِ دموکراسی، مجاب شده و از اریکه‌ی قدرت پایین بیاید.
اما چرا این کارزار قادر به ساختِ یک بدیلِ (آلترناتیو) سیاسیِ جدی و هژمونیک در ایران نیست؟ پاسخ را باید در تقدمِ «تصمیم» بر «قانون» جستجو کرد. طرفدارانِ این کارزار، شیفته‌ی فرمالیسمِ حقوقی‌اند؛ آن‌ها گمان می‌کنند که با نگارشِ پیش‌نویسِ قانون اساسیِ دموکراتیک و تکرارِ مفاهیمِ حقوق بشری، یک دولت یا رژیمِ جدید خلق می‌شود. اما هر نظمِ حقوقی و هر ساختارِ قانونی، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، نیازمندِ یک اراده‌ی حاکمانه‌ی پیشینی است که آن نظم را از درونِ آشوب مستقر سازد. به بیانِ دیگر، نمی‌توان بدونِ غلبه‌ی فیزیکی و سیاسی بر دشمن در یک وضعیتِ استثنایی، صرفاً با آرزوهای دموکراتیک یک «نظم حقوقی» نوین بنا کرد. دموکراسی، فرمِ اداره‌ی یک دولتِ از پیش‌تأسیس‌شده است، نه ابزارِ برانداختن و تأسیسِ آن.
افزون بر این، چنان‌که متفکرانی چون اریک فوگلین نیز در نقدِ رژیم‌های مدرن نشان داده‌اند، نمایندگیِ راستینِ یک جامعه صرفاً از طریقِ صندوقِ رأی، رویه‌های دموکراتیک یا شعارهای انتزاعی محقق نمی‌شود؛ بلکه نیازمندِ قسمی «نمایندگیِ وجودی» است. در این ساحت، یک نیروی سیاسی تنها زمانی به بدیلی واقعی بدل می‌شود که قادر باشد روح، حقیقتِ تاریخی و نظمِ غاییِ یک ملت را در برابرِ بی‌نظمیِ حاکم نمایندگی کرده و با یک کنشِ مقتدرانه، نظمی نوین را برپا سازد. کارزارِ «از دموکراسی بگو»، تهی از چنین جوهره‌ی وجودی است؛ تلاشی است نمادین برای پنهان شدن از شراره‌های سوزانِ آتشِ سیاست.
تا زمانی که این بخش از اپوزیسیون از غارِ گرم‌ونرمِ «گفتگوی بی‌پایان» خارج نشود و با چشمانی باز و بدونِ توهم به مغاکِ سیاست و ضرورتِ تن‌دادن به منطقِ دوست/دشمن خیره نگردد، هیچ بدیلِ انضمامی و قدرتمندی خلق نخواهد شد. تاریخِ تأسیسِ رژیم‌ها را نه با «گفتن»، بلکه با «اراده کردن» می‌نویسند.
با احترام حسین احمدی


■ با سلام. گفتنی زیاد است بخشی از آن‌ها را در نوشته‌های اخیر در گویانیوز نوشتم. در اینجا به این نکته بسنده می‌کنم که یکی از خطاهای راهبردی جمهوری خواهان این بود که آینده‌ی جمهوری خواهی را به استحاله‌ی نظام اسلامی و بعد اصلاح‌طلبی و تحول‌خواهی پیوند زدند. یعنی جمهوریت مورد نظر خود را در دنباله‌ی نظام ولایت فقیه دیدند و معرفی کردند. این گروه از جمهوری خواهان به این نیاندیشیدند که این نظام اصلاح پذیر نیست و مجبور است روز به روز بخاطر بی‌کفایتی و رانتخواری و فساد ماهوی به خشونت بیشتری متوسل شود و ناچار روزی مردم ایران چنان عاصی و جان به لب خواهند شد که از این نظام گذر خواهند کرد و این دستگاه و کسانی که در پی تحول آن هستند را پشت سر خواهند گذاشت.
در عرصه‌ی سیاست آنچه در نهایت باعث شکست یا پیروزی می‌شود «نگاه» و «داوری» و قدرت ارزیابی و نگاه کردن به آینده و دیدن آن است (دیدن محتمل‌ترین سناریوها). بخشی از جمهوری‌خواهان که سرنوشت خودشان را به تحول خواهی و به نخست وزیر «دوران طلایی امام» گره زدند شکست خودشان را تضمین کردند. میرحسین قطب شما همان کسی بود که می گفت اسلام می‌گوید کافر را بکشید و نیمه‌جان آن را تمام‌کش کنید. شما به امامزاده‌ای دخیل بستید که جزو دستگاه سرکوب خمینی در دهه‌ی شصت بود.
به غیر از دو کشته که در جنگ خمینی و صدام دادیم دو تن از نزدیکان من در زمان میرحسین موسوی به زندان افتادند و تا سرحد مرگ شکنجه شدند و تا پای اعدام رفتند. یکی از آنها برادرم که عضو هیچ سازمانی نبود و چون اطلاعاتی نداشت تا به شکنجه گران بدهد فکر می‌کردند دارد مقاومت می‌کند و او را بیشتر و بیشتر آزار و ایذا کردند. ما نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم. من آدم انتقامجویی نیستم اما دور از عدالت است که این جنایت‌ها بی‌پاسخ بمانند و امیدوارم روزی تمام کسانی در جنایت‌های موحش جمهوری اسلامی دست داشتند در دادگاهی منصفانه و تحت نظارت بین‌المللی با قربانیان خود روبرو شوند.
شما هم بنشینید و برای میرحسین مرثیه بخوانید اما بدانید که همیشه تقصیر رقیب نیست گاهی تصمیم های نادرست راهبردی ما را به شکست می‌کشاند. دفاع کردن از یکی از عوامل کشتار دهه‌ی شصت در نظر من مصداق عینی خشونت ورزی است. ما با عمل افراد کار داریم نه با ادعای خشونت پرهیزی آنها.
می‌خواستم این را در قالب مقاله‌ای بنویسم و برای «ایران امروز» بفرستم اما فعلن به همین یادداشت در پاسخ به مقاله شما بسنده می‌کنم.
یوسف جاویدان


■ با تشکر از پورمندی عزیز و کامنت دوستان دیگر.
۱- دوگانه‌ای که آقای پورمندی تحلیل کردند دقیقا آن چیزیست که باید با آن به مبارزه نرم پرداخت. با کامنت بهرنگ نمی‌توانم همراه شوم و تسلیم به اقتدارگرایی از هر نوع آن زیانبار است. اگر چه جامعه ایرانی پتانسیل دمکراسی در پسا جمهوری اسلامی را ندارد اما باید در آن مسیر قرار گیرد، دادن فرمان به سمت تک صدایی جواب درستی نیست.
۲- به دلایل بالا فاصله گرفتن از چتری که به نام شاهزاده پهلوی گسترده شده را نادرست و مضر به حال جنبش آزادیخواهی می‌دانم. خالی کردن عرصه به نفع خشونت‌طلبی و جولان پوپولیسم دقیقا کاریست که امروز نباید کرد، و اگر فردا دیر باشد بخشی از شماتت آن متوجه دیگران است.
۳- لزوم یکپارچگی دموکراسی‌خواهان و ایجاد تشکیلات واحد با رهبری منسجم که بهمن گرامی اشاره کرد امریست ضروری، ولی هیچ تناقضی با همراهی و حمایت امروزین از رضا پهلوی و توقع جوابگو بودن از رهبری وی ندارد.
۴- تقسیم اپوزیسیون به سلطنت‌طلب و جمهوری‌خواه کاریست بس اشتباه. اگر چنین نگرشی جا افتاده است، ناصواب و مضر به حال جنبش است. شاید الیت‌های جامعه تعبیر دقیق خود را دارند و تمرکزی روی الفاظ نمی‌کنند، اما این گویش پیام نادرستی به کل مردم می‌رساند. طرح گذار (اضطرار) تیم آقای پهلوی نیز در قالب همین اشتباه انجام رفراندم “دو گانه” در ۳ ماه اول را مطرح می‌کند. رفراندمی با تم “نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”. اگر رجوع دهیم به اکثریت مصاحبه‌های رسمی شاهزاده پهلوی خود ایشان در جبهه دموکراسی‌خواه ایران قرار می‌گیرد. این ظرفیتی است که باید در مقابل سمت تیره و خطرناک تحولات کنونی برجسته و تقویت شود.
۵- وجه مثبت تحلیل آقای پورمندی شناسایی و تقدیر از حرکت دیاسپورای ایرانی است. آنها که همراه تمام و کمال با این حرکت هستند و محکم در کنار آن ایستاده‌اند، بیشترین امکان را نیز برای تاثیرگذاری برآن دارند.
با احترام، پیروز.


■ با درود جناب جاويدان،
من بر این تصورم که شما جمهوری خواهان را با اصلاح‌طلبان اشتباه گرفته اید. جایی که من از قصور جمهوری خواهان گفتمان به میان می آورم، انتقادی است بر نحوه سازماندهی و دیدگاهی است که تلاش دارد آخرین فرد را هم به شناخت و آگاهی تهییج وادارد و آنگاه مناسبات نظام جمهوری اسلامی را درهم ریزد. قطعأ جمهوری خواهانی هستند که اندیشه گذار مسالمت‌آميز دارند، اما جمعیت اکثریت آنها اینگونه تفکری ندارند. اشکال آنها بیشتر نرم اندیشی در سازماندهی و تشکیلات خود و تشکیل یک مشت سنگین برای عبور از جمهوری اسلامی است. در چند روز اخیر گویا بخش وسیعی از آنها این نقصان را متوجه شده اند و در شکل گیری سازماندهی در تعجیل هستند، ولی فرصت از دست رفته، حداقل تأثیر گذاری آنها در جنبش را به پس تر واگذاشت.
با احترام حسین احمدی


■ درود به هم‌وطنان گرامی: آقای پورمندی محترم،
اجازه بدهید فقط یک جمله شما را نقد کنم: نوشته‌اید: «عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند».
که اگر واقعی‌تر بیاندشیم درست تر نبود میگفتید: ریشه بالقوه عروج رضا پهلوی از روز بعد از انقلاب ۵۷ پس از اعدام‌ها و کشتار محاربی مردم بی گناه ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی با حمایت گفتمان چپ ایران شروع شد، اما او با سابقه مبارزه درخشان خود در جلب اعتماد گام به گام مردم بی‌دفاع ایران و علنی و عملی کردن برنامه‌های سیاسی خود برای واژگونی و گذار ازاین نظام خونخوار، در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم انباشته به‌حق مردم را، با احساس مسولیتی بسیار بالا و پیگیر، بنحو احسن مدیریت و رهبری کند؟ ایشان هیچ چیزی را تصاحب نکرد. مردم اعتماد خود را فقط به او تقدیم کردند.
با احترام آرمان اميدوار


■ جناب پورمندی گرامی با سلام
شما ضمن نقدتان و ترستان از اقتدار گرایی و تمامیت‌خواهی در عین حال به نوعی از موقعیت‌سنجی شاهزاده رضا پهلوی در جنبش دیماه و رهبری ایشان اگر نگویم تقدیر لااقل اذعان کرده‌اید ‌همچنین از دیاسپورای ایرانی که با تجمع میلیونی خود در سراسرجهان همه دنیا را به تحسین و شگفتی واداشت ستایش کرده‌اید، سپاسگزارم
اما با احترام به آقای موسوی که جنبش سبز را رقم زدند و بیش از پانزده سال با همسرشان در حصر ولی فقیه هستند من نه ایشان و نه آقای تاجزاده را هم که کم زندان نکشیدند و شجاعانه ولی فقیه را نقد کردند به خاطر پس زمینه اسلام سیاسی که دارند و هنوز هم دارند به عنوان رهبران جنبش نمی‌پذیرم. اسلام سیاسی به خصوص شیعه ایدئولوژیک آن خطرش از اقتدار گرایی سکولار بسیار بیشتر است. متاسفانه این موضوع آن طور که شایسته است مورد نقد دوستان چپ قرار نگرفته است ناگفته نماند من هم موافق تمامیت‌خواهی نیستم و با خشونت و انتقام‌گیری هم مخالفم.
ما باید از این دور باطل خشونت خارج شویم و یک بار برای همیشه دست از خشونت و انتقام بکشیم و حتی قاتلان همین فاجعه دیماه ۱۴۰۴ را به دادگاه عادلانه با داشتن وکیل مدافع و رعایت حقوق انسانی آنها بسپاریم در پایان میخواستم تجربه خودم را از تجمع ۱۴ فوریه لس‌انجلس که ۵۰۰ مایل از محل زندگیم فاصله داشت بیان کنم.
در گردهمایی لس‌آنجلس حتی یک شعار تفرقه‌افکنانه سر داده نشد حتی تابلویی به زبان کردی در تایید رضا پهلوی دیدم به قدری فضا همدلانه بود که وصف ناپذیر است. پرچم شیر و خورشید، پرچم امریکا و تعداد خیلی کمی هم پرچم اسراییل در اهتزار بودند. عکس‌های جاوید نامان هم به وفور در درست شرکت کنندگان بود که با دیدن آنها بی‌اختیار اشک‌مان جاری می‌شد.  گمان نمی کنم که همه شرکت کنندگان پادشاهی‌خواه بودند. ایران، مردم ایران و شهدای جنبش در الویت بودند البته شعار به نفع شاهزاده رضا پهلوی هم زیاد سر داده می‌شد.  یک شعار نوشتاری هم به زبان کردی در دست کسانی که نزدیک ما بودند در تایید رهبری شاهزاده دیده می‌شد.
با تشکر دهقان


■ با درود به شما آقای حسین احمدی
از یادآوری شما ممنونم. در دو جا عبارت‌های «این گروه از جمهوری‌خواهان ...» و «بخشی از جمهوری‌خواهان ...» را بکار بردم چون صحبت من در مورد تمام جمهوری‌خواهان نبود. حرف شما درست است که باید بین اصلاح طلبان و جمهوری‌خواهان تفاوت قائل شد اما در عمل بخش نه چندان کوچکی از کسانی که خود را جمهوری‌خواه می‌نامند دنباله رو یا دستکم حامی پر و پا قرص اصلاح‌طلبان بودند و هستند.
همین مقاله یک نمونه‌اش که سخن را با میرحسین موسوی آغاز می‌کند. نگاه کنید به انبوه نوشته‌ها در طول سالیان که از «سازندگی» رفسنجانی و معجزات خاتمی و روحانی گفتند و با وجود ناامیدی از یکی از آنها وقتی یکی دیگر از راه رسید دوباره دل به او بستند. نگاه کنید به انبوه تومارها و امضاها به نفع تاج‌زاده و میرحسین و دیگر اصلاح‌طلبان. چه کسانی زیر این تومارها چپ و راست امضا می‌گذاشتند و امید به گشایش روزنه‌ای از سوی آنها داشتند؟ اکثرا کسانی که خود را جمهوری‌خواه می‌نامند. با این وجود من عبارت «این گروه از جمهوری‌خواهان ...» و «بخشی از جمهوری‌خواهان ...» را بکار بردم چون درست نمی‌دانم که همه را در این طیف بگذارم.
با سپاس ~ یوسف ج


■ آقای پورمندی با توجه به ارادتی که شما به میرحسین موسوی و مشی سیاسی او دارید، که در این نوشته هم پیداست، دوست دارم نظر شما را در مورد فراخوانی که آقای امیرارجمند دیروز تحت عنوان “کمیته موقت اجرایی برای تاسیس جبهه نجات ایران” منتشر کرد بدانم، چه به نظر من مندرجات این فراخوان بیش ازآنکه دعوتی از عموم جمهوری خواهان دمکرات برای تشکیل “جبهه نجات ایران” باشد، دعوتی است برای تشکیل “جبهه نجات ایران اسلامی” توسط اصلاح‌طلبان، به عبارت دیگر نوعی عقب گرد از موازین پیشین میر حسین.
با احترام آرش


■ متاسفانه تلاش‌هایی که جمهوری‌خواهان پس از موفقیت‌های بیشتر جوانان دانش آموخته بیرون از کشور با پیوستن به شاهزاده پهلوی شروع کرده‌اند نشان از کوتاهی‌های آنان طی ۴۷ سال گذشته دارد. و یکی از دلائل مهم و اصلی این عقب‌ماندگی جمهوری‌خواهان، به جای داشتن اهل مبارزه سازمانی بیشترشان نویسنده و تحلیل‌گر  و تندروهای کلاب‌هاسی هستند و کسی هم جز از خودشان خواننده ندارند، مانند من مشروطه‌خواه کم دارند.
من مشکل امروز جمهوری‌خواهان را از زمانی که تیمسار مدنی زنده بود احساس کردم و می‌دانستم ایران فردا را دیگر نمی‌شود با یک جبهه و باور سیاسی برپا کرد و باید این بار همچون کشور‌های دموکراتیک به جای دشمنی و فحاشی به یکدیگر با ارائه برنامه همفکران خود را تقویت کرد نه تنها با نویسندگی و نیش زدن و توهین به رقیب. به همین دلیل من که مشروطه‌خواه هستم سالها پیش دست بدامن تیمسار مدنی شدم و گفتم آقا خودتان را از مشروطه‌خواهان جدا نکنید همکاری این دو جبهه اصلی می‌تواند خیلی سریع جمهوری اسلامی را تضعیف کند ولی زمانی بود که خاتمی آمده بود سر کار و تیمسار به من گفت شما درست می‌گویی موافقم ولی چند ماهی به من فرصت بده تا ببینیم خاتمی چکار خواهد کرد بعدا دوباره با هم گفتگو می کنیم. از ایشان یک سال خبری نشد رفتم سراغ دکتر محمد امینی، فرد شاخص دیگری از جمهوری‌خواهان ایشان هم در ابتدا استقبال کرد که من جلسه‌ای با چند تن از مشروطه‌خواهان در حد و اندازه خودش ترتیب بدهم. ولی گویا همفکران ایشان او را از ادامه کار برحذر داشتند و ایشان گفت به من بیشتر وقت بدهید. خبری نشد رفتم سراغ شادروان ناصر انقطاع استقبال ایشان فوق العاده بود. همه این‌ها را که کوتاه می‌نویسم آقای خلیلی مدیر شرکت کتاب که خودش از طرفداران زنده یاد دکتر مصدق بودند در جریان تلاش‌های من بود. قرار بود جلساتی از دو طرف آغاز شود طبیعت فرزند آقای انقطاع را از دست او گرفت و کار ما منقطع گردید.
خلاصه اینکه من تا همین چند ماه پیش در صدد تلاش گفتگو با معمرین جبهه ملی در ایران بودم که آن‌ها هم دیگر جوش وخروش گذشته را ندارند و کنار نشسته‌اند. یکی دو ماه پیش به آقای دکتر مسعود نقره‌کار نامه‌ای نوشتم از ایشان هم همین را خواستم تا دیر نشده سوار قطاری شوید که در حال آماده شدن برای حرکت است و با اعلام همبستگی با رضا پهلوی که او حتما استقبال خواهد کرد جریان مبارزه را از جریان یک طیفی خارج کنید و از فرصتی به نام رضا پهلوی برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بهره بگیرید. ایشان پاسخ داد من تلاشم را خواهم کرد ولی چیزی شنیده نشد.
قبلا هم در همین ایران امروز این ماجراها را نوشته‌ام. اکنون برای بار چندم تکرار می‌کنم هنوز دیر نشده رضا پهلوی به شما مرشدین جمهوری‌خواه برای ساختن ایران نیاز حتمی دارد. کمی حسن نیت نشان بدهید به استقبال این دیاسپورای شگفت‌انگیز چند میلیونی که به فراخوان اخیر آری گفتند بروید و بدور از هر پیچ و خمی صاف و ساده به مشروطه‌خواهان اعلام همبستگی کرده و تا خبری نشده پیمان‌نامه و قول و قرار‌های خود را با آنها بنویسید و امضا کنید تا کسی نتواند زیر میز بزند. از جاه و جلال و ابهت و بزرگی شما چیزی کم نمی‌شود چون شما این کار را برای نجات دائمی مردم ایران از دست دیکتاتوری و در گیری‌های بعدی انجام می‌دهید.
صادقانه بگویم هدف و اصرار من برای همبستگی جمهوری‌خواهان با پادشاهی خواهان این است که هر چه در فردای آزادی بین این دو گروه اصلی سیاسی در ایران دوستی و همکاری بیشتری باشد سازندگی کشور که به ویرانه تبدیل شده سریعتر و بهتر انجام می‌شود تا اینکه این دو جبهه رقیب خود را دشمن خود بپندارند و نیروی خود را بیشتر در حذف همدیگر بکار گیرند.
پاینده ایران و مردم ایران. سیاوش


■ دوستان عزیزی که بر من منت گذاشتید و نظر دادید، از همه شما سپاسگزارم. برای من آموزنده تر می‌بود، اگر وارد گفتگو با تک تک شما می‌شدم، اما توان و وقت به من این اجازه را نمی‌دهند. تنوع نگاه‌ها در مجموعه کامنت‌ها نسبتا زیاد است و به گمانم این یاداشت و کامنت‌ها، بعدها می‌تواند یک نمونه جالب برای کسانی باشد که تاریخ این روزهای ما را خواهند نوشت. آنچه برای من ارزشمند است، همین روحیه جستجوگر، فارغ از تعارفات و عصبیت است که به‌رغم اوضاع به شدت عصبی حاکم بر جامعه، بر فضای گفتگو حاکم بوده است. ظاهرا هیچ راه میانبری وجود ندارد و شاید از دل تبادل‌نظرهایی از این نوع، به سوی تفاهم متقابل پیش برویم.
برقرار باشید پورمندی





نظر شما درباره این مقاله:







پاره‌ای ملاحظات در خصوص لحظات حساس کنونی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 14:23

پاره‌ای ملاحظات در خصوص لحظات حساس کنونی


پرویز هدایی

رسانه‌های آلمان چگونه انقلاب ملی شیر و خورشید را منعکس کرده‌اند؟

حرکت اعتراضی کنونی در ایران هیچ رهبر یا سخنگویی ندارد؛ اما در رابطه با رضا پهلوی باید بگویم که او هیچ پایگاهی در میان ایرانیان ندارد. از «اسماعیلیون» می‌توان به‌عنوان فردی که جایگاهی در میان ایرانیان داشت یاد کرد و همچنین از مجاهدین خلق به‌عنوان جریانی صاحب‌نفوذ.(دانیل گرلاخ، مفسر سیاسی در گفتگو با کانال دو آلمان، ۱۱ ژانویه)

این تحلیل عجیب پس از حماسه ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه و در کانال دو از سوی مفسری صورت می‌گیرد که خود صاحب‌امتیاز یک مجله سیاسی است؛ آن هم در شرایطی که تنها چند روز قبل از آن، میلیون‌ها ایرانی به دنبال فراخوان شاهزاده رضا پهلوی به خیابان آمده بودند.

متأسفانه این یک مورد استثنائی نیست و در رسانه‌های آلمان مشابه آن را به کرات شاهدیم. در اینجا سعی می‌شود برجسته‌ترین و پربیننده‌ترین رسانه‌های آلمانی در رابطه با «انقلاب شیر و خورشید» بررسی شوند:

۱. کانال دو (ZDF)
این کانال در هفته‌ها و ماه‌های گذشته برنامه‌های متنوعی را در رابطه با ایران عرضه کرده که متأسفانه در اکثر آن‌ها نگرش خاصی غالب است. در ابتدای نوشته، اظهارات مفسری به نام دانیل گرلاخ در رابطه با اپوزیسیون ایران نقل شد. چند روز بعد، کانال دو پای صحبت مفسر دیگری می‌نشیند که او هم اظهاراتی در راستای سخنان مفسر قبلی بیان می‌کند: «اپوزیسیون ایران انسجام ندارد، در نتیجه پس از براندازی ج.ا می‌توان انتظار هرج‌ومرج را داشت.» او اضافه می‌کند که ج.ا اکنون مواضع محکمی در داخل کشور دارد و جنگ دوازده‌روزه نشان داد قدرت نظامی رژیم بیش از آنی بود که قبلاً تخمین زده می‌شد.

کانال دو در یکی از آخرین برنامه‌هایش در رابطه با ایران (پنجم فوریه)، پس از اولین دور مذاکرات مسقط، از قول خبرنگارش در آمریکا می‌گوید: «براندازی ج.ا در حالی که برای فردای پس از آن هیچ برنامه‌ای در دست نیست، می‌تواند تمام منطقه را متلاطم کند؛ همسایگان ایران از جمله اسرائیل و عربستان هم همین نظر را دارند.»

این در حالی است که می‌دانیم نتانیاهو و وزیر دفاع عربستان در روزهای گذشته درست خلاف این سخنان را گفته‌اند. وزیر دفاع عربستان حتی به آمریکا اخطار داد که پس از این تجمع قوا در مرزهای ایران، انجام ندادن هیچ اقدام نظامی می‌تواند ج.ا را به اقدامات وحشیانه در منطقه ترغیب کند.

۲. کانال یک (ARD)
این کانال نیز مانند کانال دو، عمومی (غیرخصوصی) است و توسط هیئتی از احزاب و سندیکاهای آلمان اداره می‌شود. در رابطه با انقلاب شیر و خورشید، این کانال مواضع قابل‌قبول‌تری در مقایسه با کانال دو گرفته است؛ مثلاً پس از مذاکرات مسقط، از اینکه در این مذاکرات شرایط اسفبار مردم ایران مورد بحث قرار نمی‌گیرد، ابراز تأسف کرد.

اما همین کانال در گزارش خود درباره ایران در ۲۴ ژانویه، ضمن تأکید بر قتل‌عام ۸ و ۹ ژانویه، تعداد کشته‌های به‌ثبت‌رسیده را ۵ هزار نفر و تعداد دستگیرشدگان را ۲۷ هزار نفر ذکر می‌کند، اما در این گزارش نکات زیر توجه را جلب می‌کند:

• در رابطه با شاهزاده رضا پهلوی: اگرچه در تظاهرات نام او آورده می‌شود، اما او یک «فارس» است، در حالی که در ایران اقوام متفاوتی زندگی می‌کنند و او نمی‌تواند نماینده تمام ایرانیان باشد!
• محمدرضا شاه: او ایران را مدرنیزه کرد، اما حتی امروز هم در ایران مورد تنفر است!
• در ادامه گزارش گفته می‌شود: همه همسایگان و اسرائیل به آمریکا اخطار داده‌اند که از ضربه نظامی به ج.ا پرهیز کند، چرا که ایران در پاسخ به آن‌ها ضربه خواهد زد.

روشن است که این اخطار در ۲۴ ژانویه وجود نداشت، بلکه در اوایل ژانویه بود که اسرائیل و حتی عربستان از آمریکا خواستند پیش از وارد کردن ضربه نظامی، اقدامات دفاعی لازم را برای حفاظت از آنان انجام دهد. مواضع کنونی اسرائیل کاملاً روشن است و احتمالاً در وارد کردن ضربه نظامی به ج.ا شرکت خواهد کرد.

۳. دی‌ولت (Die Welt) و ان‌تی‌وی (n-tv)
این دو شبکه تلویزیونی خصوصی و موفق در آلمان، در رابطه با پرداختن به انقلاب ملی شیر و خورشید موفق عمل کرده‌اند. خواننده می‌تواند مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی با «دی‌ولت» در فوریه ۲۰۲۵ را با مصاحبه ایشان با کانال یک در ۲۳ ژانویه امسال (در میانه انقلاب) مقایسه کند.

۴. نشریات بیلد (Bild) و دی‌تسایت (Die Zeit)
در حالی که «بیلد» تصویری روشن از انقلاب ایران به نمایش می‌گذارد و پیشاپیش به استقبال دمونستراسیون پرشکوه ۱۴ فوریه (به‌عنوان بزرگترین تظاهرات تاریخ شهر مونیخ) می‌رود و بر نقش وحدت‌بخش شاهزاده تأکید می‌کند، نشریه «دی‌تسایت» ضمن اعتراف به اقبال عمومی از شاهزاده، این اقبال را فقط مربوط به این انقلاب دانسته و آن را «نمادین» توصیف می‌کند. از همه مهم‌تر، در مقاله‌ای با عنوان «چرا اپوزیسیون ایران نتوانسته در نقش آلترناتیو ظاهر شود»، مدعی است که برای ج.ا هیچ جایگزینی در دست نیست.

رسانه‌های آلمانی در رابطه با انقلاب ما کجا ایستاده‌اند؟

«رژیم ایران به آخر رسیده، ایرانیان علیه رژیم به‌پا خاسته‌اند و رژیم باید این واقعیت را بپذیرد.»(فریدریش مرتز، صدراعظم آلمان)

هنگامی که بالاترین مقام اجرایی کشور، سیاست‌های نابخردانه و ضدمردمی دولتی را چنین مستقیم مورد حمله قرار می‌دهد، افکار عمومی انتظار دارد رسانه‌ها نیز با صراحت و پیگیری، واقعیات پشت‌صحنه را به نمایش بگذارند و نشان دهند چگونه می‌توان با مردم همراهی کرد.

اما بخشی از رسانه‌های آلمانی این نقش را به‌درستی ایفا نمی‌کنند. به‌عنوان نمونه، وقتی یکی از کانال‌های مهم کسی چون «گرلاخ» را به‌عنوان تحلیلگر به صحنه راه می‌دهد که مدعی است رضا پهلوی پایگاهی در میان مردم ندارد و با برافتادن حاکمیت کنونی هرج‌ومرج مستولی می‌شود، در واقع نشان می‌دهد که بخشی از رسانه‌های آلمان با وجود سال‌ها داشتن خبرنگار در ایران، از واقعیات جامعه ما به‌دورند؛ و این البته خوش‌بینانه‌ترین تفسیر است.

اصل داستان چیست؟

طیف وسیعی از «گرلاخ» در کانال دو و «بوس» در کانال یک، تا تحریریه «آر.بی.بی» (RBB) و امید رضایی در «دی‌تسایت»، یک خط مشترک را دنبال می‌کنند. این طیف، نقش سازنده شاهزاده در تحولات سال‌های اخیر را نفی کرده یا علیرغم پاسخ میلیونی مردم به فراخوان‌های او، مدعی‌اند که وی فقط نقشی نمادین دارد. آن‌ها همچنین ظاهراً متوجه محبوبیت بسیار پادشاه فقید و شهبانوی ایران نیستند و مدعی‌اند پادشاه در ایرانِ امروز منفور است. راستی چرا؟

شاید کنفرانس مطبوعاتی «اینس شورتنر»(Ines Schwerdtner)، سخنگوی حزب چپ آلمان (Die Linke) در ۱۲ ژانویه، کمک کند تا ریشه‌های سیاسی این اندیشه را بازشناسیم. او در این کنفرانس گفت:

• بمباران ایران و محو ج.ا از این راه، کمکی به دموکراسی نمی‌کند.
• نمایندگان واقعی مردم را باید در میان زندانیان سیاسی جست، نه تبعیدیان و مهاجران.
• دموکراسیِ «از بالا» راه‌حل نیست.

در پاسخی کوتاه به ایشان باید گفت: آلمانی‌ها بیش از هر ملتی در اروپا شاهد بودند که بمب‌های آمریکایی نازی‌ها را محو کرد و «کنراد آدناور» را به سمت شهرداری کلن بازگرداند؛ کسی که مدتی بعد اولین دولت پس از جنگ را تشکیل داد. آیا خانم سخنگو فراموش کرده که «ویلی برانت»، صدراعظم نامدار آلمان نیز پس از محو نازی‌ها به کمک همان قدرت‌ها بود که توانست به کشور بازگردد؟

ریشه چنین نگرشی در «تفکر چپ جهانی» است؛ تفکری که دهه‌هاست درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. در این دیدگاه، جهان به دو اردوگاه «امپریالیسم» و «چپ جهانی» تقسیم شده است. اگر در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی شوروی و ویتنام در این اردوگاه بودند، امروزه روسیه پوتین، چین، حماس و ج.اسلامی در ردیف اول آن جای دارند.

در این نگاه، آمریکا و اسرائیل منشأ شر ابدی هستند. آن‌ها حتی ایرانِ قبل از ۵۷ را با وجود پیشرفت‌های بزرگ و الغای نظام فئودالی، بخشی از جبهه شر (امپریالیسم) می‌دیدند. فاجعه برای آن‌ها اینجاست که اکنون مردم به‌پا خاسته‌اند و در پیشاپیش آنان یک «شاهزاده» ایستاده است، نه یک سوسیالیست.

این تفکر بیمار هنوز هم در بخشی از روشنفکران اروپا و آمریکا مقبولیت دارد و مقابله با آن نیازمند یک نبرد عظیم فرهنگی است. از یاد نبریم که در شرایط کنونی، نفی رهبری انقلاب، بزرگترین ضربه به اردوگاه «شیر و خورشید» است.


نظر خوانندگان:


■ جناب هدایی، متاسفانه دلیل بعضی واکنش‌های منفی به رضا پهلوی و حتی خود جنبش ایران به علت این برداشت اشتباه است که این حرکت را شورشی ساخته و پرداخته اسراییل و ترامپ می‌دانند.
با احترام، نیما


■ آقای هدایی گرامی. خلاصه مفیدی بود از مواضع رسانه‌های آلمانی. باید توجه داشت که در کشورهای دمکراتیک، رسانه ‌ها آزادند و لذا نظرات نادرست هم منتشر می‌شوند. خواننده یا بیننده باید با دید مستقل و انتقادی به خبرها توجه کند. البته از رسانه‌هایی که از طریق بودجه عمومی تامین می‌شوند (کانالهای ۱ و ۲ آلمان) انتظار می‌رود دقت بیشتری در تفسیر خبرها داشته باشند. موضع‌گیری صدراعظم آلمان بسیار خوب بود و امید است که فشار هر چه بیشتری به سپاه پاسداران اعمال شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ با درود جناب نیما گرامی، من فکر میکنم یکی از ویژگی‌های شاهزاده رضا پهلوی اینست که خیلی علنی فکر و عمل می‌کند، بنابراین اگر کسی به قول شما‌ برداشت اشتباه کند، شاید ناشی از تفکر ناپلئونی خودش است چون همه ملاقات‌ها با اسرائیل و امریکا علنی صورت گرفته و اینکه روابط ما با این دو کشور چگونه خواهد بود.
پرویز هدایی


■ سپاس از اطلاعات خوبی که در اختیار ما گذاشتید. در مورد نتیجه‌گیری‌ها یک سوال از شما دارم. دو رسانه فارسی زبان دولتی دیگر در برخورد به تظاهرات میلیونی ایرانیان خارج و حمایت از آقای پهلوی حتی از پوشش دادن به آن پرهیز کردند یا به صورت خبری گذرا و کم اهمیت آنرا درج کردند. یکی اسپوتنیک مسکو و دیگری صدای امریکا، شما آنرا چگونه می‌بینید؟
وقتی از امریکا صحبت می‌کنیم جانب احتیاط ضروریست، چون تنها دموکراسی امریکا نیست که تصمیمات را می‌گیرد، بلکه ترامپ بر مبنای منافع شخصی و گروهی تاثیر گذار اصلی بر این تصمیمات است. موضوع اسرائیل متفاوت است و اسرائیل علیرغم هر گونه دولتی که داشته باشد اهداف مشروعی را در مورد ایران دنبال می‌کند و از موجودیت خود دفاع می‌کند. جالب است، به‌ویژه وقتی که پای مسائل خارج از حیطه اروپا-امریکا پیش میآید، چقدر مواضع سمپات‌های اروپایی پوتین و افراطی‌های امریکا به هم نزدیک می‌شوند. در ضمن، اطمینان دارم ترامپ از حمایت میلیونی ایرانیان از آقای پهلوی هیچ خوشش نیامده و تکرار پروژه ونزوئلا و بی‌اهمیتی به خانم ماچادو را ممکن نمی‌بیند، باید دید که ترامپ چگونه با این شرایط روبرو خواهد شد؟
با احترام، پیروز


■ آقای قنبری عزیز، در بحش عمومی یک شورای نظارتی وجود دارد، برای یک رشته نظارت‌ها، اما چنانکه می‌بینیم مدیر هربخش در محدوده مشخصی آزاد است آنطور که خودش و تیمش فکر میکنند مسائل را تحلیل و منتشر کند، حالا اگر در راستای نظر صدر اعظم هم نباشد، کسی آنها را عتاب و خطاب نمی‌کند.
با مهر هدائی


■ با درود آقا پیروز گرامی، به نکته مهمی اشاره کرده‌اید. در مورد اسپوتنیک همانند یک بخش از پلیس در تمام سالهای اخیر از هرنوع توطئه‌ای را بر علیه مردم ایران و جنبش ابائی ندارد. اما در مورد صدای امریکا، ظاهرا همه چیز برمیگردد به انتصاب علی جوانمردی در بخش کردی، فارسی و افغان.
با مهر پرویز هدائی


■ جناب هدایی گرامی، درود بر شما.
به سهم خوداز کوشش و پیگیری شما بسیار در گردآوری این اطلاعات ارزشمند سپاسگزارم. همانگونه که به درستی نوشته‌اید، متأسفانه «تفکر چپ جهانی درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. ...». رفتار و موضعگیری‌های زشت و ناپسند چپ بی‌خاصیت یا به اصطلاح محور مقاومت در ایران نیز گواه بر همین روند است. اما خوشبختانه هر روز که می‌گذرد واقعیت‌ها آشکارتر، و سرشت مترقی انقلاب ملی ایران برای جهان بیشتر می‌شود. چنین می‌نماید که کنفرانس مونیخ و راهپیمایی‌های باشکوه هم‌میهنان در کشورهای مهم جهان بتواند بر کژاندیشی برخی ژورنالیستها و نهادهای مشکوک پشت سر آنها چیره شود.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ با درود آقای خراسانی عزیز، پیشاپیش از لطف همبشگی شما سپاسگذارم. در رابطه با نوشته، همانگونه شما هم ذکر کرده‌اید‌ اگر انسان چنان شیفته‌ ساخته‌های ذهنی‌اش گردد که‌ نتواند واقعیات را ببیند، بله از آن لحظه خطر شروع می‌شود. و این نه تنها برای برای ما اهالی خاورمیانه بلکه در آلمان صنعتی هم اتفاق می‌افتد.
با مهر، پرویز هدائی





نظر شما درباره این مقاله:







هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 21:20

هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی


عطا محامد

هولناک‌ترین کشتار تاریخ معاصر ایران، نه تنها خیابان، که وجدان جمعی یک ملت را برای همیشه دگرگون کرد. در  فضا و شرایطی که پس از دی ۱۴۰۴ شکل گرفته، دیگر نمی‌توان با ایده‌ها و تئوری‌های سیاسی قدیمی و احتیاط‌های بی‌‌ثمر، مدعی سیاست‌ورزی یا نمایندگی مردمی شد که هنوز درگیر آوارهای آن فاجعه هستند.

جریان جمهوری‌خواهی در خارج از کشور، مانند دیگر جریان‌ها، اکنون در برابر آزمونی بی‌رحم و بی‌سابقه قرار دارد. صحنه سیاسی و اجتماعی ایران با خشونت عریان جمهوری اسلامی تغییر کرده و راهبرد گروه‌ها نیز باید به تناسب آن تغییر یابد. اصرار بر فرمول‌های پیشینی که تاکنون گرهی نگشوده‌اند، در آینده نیز پاسخی نخواهند داشت و تنها از عدم درک عمق فاجعه حکایت می‌کنند.

خشونت سبعانه حکومت و نیاز مبرم به تغییر حاکمیت، جریان‌های مختلف را با پرسش‌هایی بنیادین در استراتژی عملی‌شان مواجه کرده است؛ به‌ویژه جریانی که میان هراس از رقیب و انفعال در برابر فاجعه، عملاً فاعلیت سیاسی خود را از دست داده است. طرح این پرسش‌ها و پاسخ به آن‌ها، برای یک دگردیسی ضروری است؛ پیش از آنکه تاریخ، این بی‌عملی را به بخشی از یک تراژدی دیگر تبدیل کند.

۱. جمهوری‌خواهی در ایران امروز با یک تضاد ساختاری در تعریف «سوژه دموکراتیک» روبروست. آن‌ها از سویی مشروعیت را برخاسته از اراده مردم می‌دانند، اما از سوی دیگر، این اراده را تنها زمانی معتبر می‌شمارند که خروجی آن با قالب مدنظرشان (جمهوری) هم‌خوان باشد. وضعیت به گونه‌ای شده است که اگر بخشی از مردم پادشاهی را طلب کنند، جمهوری‌خواهان آن‌ها را «توده فریب‌خورده رسانه» قلمداد می‌کنند؛ این یعنی بخش اعظم جمهوری‌خواهان به «حق انتخاب مردم» باور ندارند، بلکه به «حق انتخاب آنچه ما درست می‌دانیم» توسط مردم باور دارند. با این حساب، تفاوت بنیادین آن‌ها با نگاهی که مردم را «صغیر» و نیازمند هدایت به صراط مستقیم می‌داند چیست؟ چرا در نقشه راه دموکراتیک جمهوری‌خواهان، صندوق رای پیشاپیش گزینه‌ای به نام پادشاهی ندارد؟ چگونه است که جریان پادشاهی‌خواه با وجود تمام برچسب‌هایی مانند «فاشیست بودن»، در ویترین سیاسی خود حق مردم برای انتخاب «جمهوری» را در یک رفراندوم آزاد گنجانده است، اما جریان جمهوری‌خواهی به عنوان مدعیان پیشروی دموکراسی، حق مردم برای انتخاب «پادشاهی» را حتی به عنوان یک گزینه فرضی به رسمیت نمی‌شناسد؟ آیا این به معنای آن نیست که پادشاهی‌خواهان در عمل به «صندوق رای» متعهدترند و شما صرفاً به «نتیجه صندوق»؟ این پارادوکس، مشروعیت دموکراتیک شما را تضعیف نمی‌کند؟

۲. اکثریت قابل توجهی از جمهوری‌خواهان از آغاز اعتراضات دی‌ماه، آنقدر درگیر  تقابل با جریان پادشاهی‌خواهی بوده‌اند که نتوانسته‌اند با جمهوری اسلامی فاصله‌گذاری معناداری انجام دهند. در لحظه‌ای که مردم در خیابان‌های ایران صف خود را از جمهوری اسلامی جدا کرده‌اند، چرا این جریان با تاکیدش بر مخالفت با پهلوی، فاصله‌گذاری مبهم با جنایت و حمایت مشروط از خواست مردم، بی‌عملی خود را به عنوان یک «سیاست اخلاقی» جلوه می‌دهد؟

۳. با وجود آنکه می‌دانیم بسیاری از باورمندان به جمهوری‌خواهی و گرایش‌های سوسیالیستی در اعتراضات دی‌ماه حضور داشتند و فراخوان رضا پهلوی را تنها فرصتی برای ابراز نارضایتی دیدند، و با وجود آنکه حاملان همین باورها در خارج از کشور نیز به خیابان‌های مونیخ، ملبورن و لس‌آنجلس آمدند، چرا برای نمایندگی صدای آن‌ها یک جبهه واحد جمهوری‌خواهی ایجاد نکرده‌اید؟ چرا با سیاست‌های منفعلانه، مردمِ گریزان از پهلوی را نمایندگی نمی‌کنید و آن‌ها را خواسته یا ناخواسته، در دل آن جریان رها می‌کنید؟

۴. با وجود آنکه می‌دانید درگیری نظامی با آمریکا محتمل‌ترین سناریوی پیش روست، چرا برای فردای سیاسی پس از جنگ مهیا نمی‌شوید؟ چرا مانند بازندگانی رفتار می‌کنید که از هم‌اکنون منتظرند تا در صورت وقوع فاجعه بگویند «ما که گفته بودیم»؟ این نگاه منزه‌طلبانه که آینده جمعی را قربانی حفظ پرستیژ سیاسی می‌کند، چه تفاوتی با بی‌عملی محض دارد؟ چرا در این لحظه حیاتی، جای یک «سیاست ایجابی» در مواضع شما خالی است؟

۵. جمهوری‌خواهان سال‌ها از لزوم شکل‌گیری یک شورای ائتلافی سخن گفته‌اند، اما این شورا هرگز زاده نشد. چرا مردمی که از وضعیت موجود به جان آمده‌اند، باید پای ناتوانی سیاسی جریانی صبوری کنند که حتی توان تحقق خواسته‌های تشکیلاتی خود را ندارد؟

۶. شما با وجود باور به کار شورایی، در بزنگاه‌های تصمیم‌گیری، جمهوری‌خواهان بارها از میرحسین موسوی و مصطفی تاج‌زاده به شیوه‌های مختلف حمایت کرده‌اند و برخی حتی آن‌ها را به عنوان آلترناتیو سیاسی آینده معرفی کرده‌اند.  اگرچه در این رویکرد و حمایت سیاسی ایرادی نیست؛ اما نکته آن است که سیاست نیازمند تدبیر مدام است چون مدام در حال تغییر است. چرا برای گذر از وضع موجود که با تغییرات شگرف همراه است، رهبری جریانی را برمی‌گزینید که  توان خلق سیاست جدید در برابر تغییرات شگرف را ندارد؟ چرا اکثریت شما به انتظار نشسته‌اید تا روزی این افراد بیانیه‌ای صادر کنند و جبهه‌تان حول ایده‌های انتزاعی نظیر «رفراندوم قانون اساسی» — که هیچ راهکار عملی برای آن وجود ندارد — منسجم شود؟

۷. در سال ۱۴۰۱، مرزبندی «داخل/خارج» را مردود می‌دانستید، اما امروز با چرخشی آشکار، بر ضرورت رهبری داخل کشور تأکید می‌کنید. این تناقض، مشروعیت جایگاه شما را با دو پرسش کلیدی روبرو می‌کند:  اول اینکه جایگاه واقعی شما در نقشه سیاست کجاست؟ آیا نیرویی تأثیرگذار برای تسهیل جنبش داخل هستید، یا صرفاً به پژواک بی‌اراده صدای چند نفر در درون تبدیل شده‌اید؟ دوم اینکه چرا بر رهبری از داخل اصرار دارید، در حالی که می‌دانید در اختناق فعلی، امکان کنشگری مؤثر در داخل وجود ندارد؟ سیاست‌ورزی شما در تبعید چه کارکرد ایجابی و مستقلی دارد جز صدور «جواز عبور» برای دیگران و راندن خود به حاشیه تحولات؟ آیا آنچه انجام می‌دهید، واقعاً نامش «سیاست‌ورزی» است؟

۸. سیاست‌ورزی جریان جمهوری‌خواهی در خارج، به‌ویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، عملاً به امضای تأییدیه برای دیگران و تولید انبوه بیانیه‌ها تقلیل یافته است. این «سیاست بیانیه‌محور» تا امروز چه دستاورد ملموسی جز فرسایش توان سیاسی‌تان داشته است که همچنان بر آن اصرار می‌ورزید؟ اگر سنگرهای خود را از دست رفته و میدان را در اشغال رقبا می‌بینید، چرا به جای پناه گرفتن پشت واژگان فرسوده، به بازنگری ریشه‌ای و بنا کردن یک «سیاست رادیکال و ایجابی» روی نمی‌آورید؟


نظر خوانندگان:


■ درووود بر آقای محامد گرامی! مختصر و موجز.
تمام پرسش‌های شما در آخرین پرسش شما تمرکز پیدا کرده اند و من به سهم خودم، پاسخی برای آن دارم. برای اینکه بتوان از شعارهای فرسوده واپس نشست و به آفریدن کانسپتی مغزه دار و بهره‌آور و کارگشا دست یافت، راهی نیست سوای اینکه به سنجشگری ذهنیّت خود پرداخت و واقعیّت‌ها و عینیّت‌ها را نه از چارچوب‌های کلیشه‌ای و شابلونی و مبانی اعتقادات و خطوط گرایشهای شخصی و فرقه‌ای و سازمانی و حزبی؛ بلکه از چشم انداز جامعیّت وجودی انسانها و اخذ میانگین مشترک بین همه برآورد و طرح ریزی کرد. چنین کاری، زمانی امکانپذیر است که من، دیگران را نه خاصم خود؛ بلکه امتداد خودم بدانم و برعکس. تا زمانی که چنین اصلی، موضوع اندیشیدن قرار نگیرد، طیف «جمهوریخواهان» به همین معضلاتی مبتلا خواهند بود که شما به آنها اشاره کردده‌اید. کدام گرایش جمهوری‌خواه را می‌شناسید که شهامت داشته باشد، دیگران را تداوم خودش بداند و مقر بیاید برای باهمگرایی بدون حذف و خصومت؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ مقاله‌ی «هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی» منتشرشده در وب‌سایت ایران امروز تلاشی است برای نقد درونی جمهوری‌خواهان در بزنگاه پس از سرکوب‌های خونین، اما این نقد، در بنیان تحلیلی خود، با یک کاستی جدی و تعیین‌کننده روبه‌روست: تقلیل یک منازعه‌ی دوطرفه به ضعف‌های یک‌طرف و نادیده‌گرفتن نقش فعال و گاه تخریبیِ طرف دیگر. متن با طرح پرسش‌هایی درباره‌ی ناتوانی جمهوری‌خواهان در سازماندهی، فقدان رهبری، ابهام در تعریف «سوژه‌ی دموکراتیک» و ناتوانی در ایجاد بدیل سیاسی آغاز می‌کند و به‌تدریج این گزاره را القا می‌کند که اگر اپوزیسیون جمهوری‌خواه در حاشیه مانده یا نتوانسته است هژمونی سیاسی بیابد، علت اصلی آن کاستی‌های درونی خودش است. اما این چارچوب تحلیلی، اگرچه بخشی از واقعیت را لمس می‌کند، با حذف زمینه‌ی تعاملیِ این ناکامی‌ها، تصویری ناقص و در نتیجه گمراه‌کننده ارائه می‌دهد.
نخستین مغالطه‌ی مقاله، مغالطه‌ی «تک‌علتی‌سازی» است. نویسنده می‌پرسد چرا جمهوری‌خواهان نتوانسته‌اند در مقام یک آلترناتیو قدرتمند ظاهر شوند، اما این پرسش را در خلأ مطرح می‌کند؛ گویی فضای اپوزیسیون عرصه‌ای خنثی بوده که در آن هر جریان می‌توانسته آزادانه رشد کند و تنها ضعف سازمانی مانع جمهوری‌خواهان شده است. حال آنکه در سال‌های گذشته، تلاش‌های متعددی از سوی طیف‌های جمهوری‌خواه برای همکاری و ائتلاف با نیروهای سلطنت‌طلب صورت گرفت: از شورای مدیریت گذار تا شورای تصمیم و نشست‌هایی مانند اجلاس جرج‌تاون. این تلاش‌ها دقیقاً با این پیش‌فرض شکل گرفت که بدون یک ائتلاف فراگیر، گذار از جمهوری اسلامی ممکن نیست. بنابراین روایت مقاله که جمهوری‌خواهان را عمدتاً درگیر مرزبندی هویتی با سلطنت‌طلبان نشان می‌دهد، بخشی از تاریخ سیاسی همین چند سال اخیر را حذف می‌کند.
نقطه‌ی گسست اما از جایی آغاز شد که بخش مسلط جریان سلطنت‌طلب، همکاری را نه بر مبنای تکثر و برابری، بلکه بر محور زعامت فردی تعریف کرد. تأکید مستمر بر رهبری متمرکز حول شخص رضا پهلوی و طرح ضرورت «بیعت» یا تبعیت سیاسی از او، عملاً ائتلاف را از سطح همکاری افقی به سطح تبعیت عمودی منتقل کرد. در چنین شرایطی، جمهوری‌خواهی که هویت خود را بر نفی اصل موروثی‌بودن قدرت بنا کرده است، چگونه می‌توانست بدون عدول از مبنای نظری خویش، در چارچوبی قرار گیرد که مشروعیت سیاسی را حول یک نام خانوادگی سازمان می‌دهد؟ نویسنده‌ی مقاله‌ی ایران امروز این پرسش را معکوس می‌کند و چنین وانمود می‌سازد که مشکل اصلی، عدم تحمل جمهوری‌خواهان نسبت به «حق انتخاب مردم» بوده است، در حالی که مسئله در عمل، نه حق انتخاب آزاد مردم در آینده، بلکه ساختار قدرت در حال شکل‌گیری در درون اپوزیسیون بود.
مغالطه‌ی دوم مقاله، جابه‌جایی سطح تحلیل از «رقابت سیاسی» به «نقص اخلاقی» است. نویسنده با لحنی سرزنش‌آمیز می‌پرسد چرا جمهوری‌خواهان بیشتر با سلطنت‌طلبان درگیر بوده‌اند تا با جمهوری اسلامی. این صورت‌بندی، رقابت بر سر رهبری و هژمونی در اپوزیسیون را به نزاعی حاشیه‌ای تقلیل می‌دهد، در حالی که در هر فرآیند گذار، تعیین شکل بدیل آینده امری اساسی است. اگر یک جریان سیاسی احساس کند که بدیل در حال شکل‌گیری، تنوع دیدگاه‌ها را برنمی‌تابد و بر محور شخص یا نماد خاصی انحصار می‌یابد، مخالفت او نه انحراف از مبارزه با استبداد، بلکه بخشی از همان مبارزه است. سکوت در برابر بازتولید منطق تمرکز قدرت، حتی اگر در لباس اپوزیسیون باشد، با روح جمهوری‌خواهی ناسازگار است.
مغالطه‌ی سوم، حذف عاملیت سلطنت‌طلبان در تولید فضای تک‌صدایی است. در سال‌های اخیر، هر صدای منتقد درون اپوزیسیون که نسبت به تمرکزگرایی یا شخص‌محوری هشدار داده، در بخش‌هایی از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی وابسته به سلطنت‌طلبان با برچسب‌زنی، تخریب و اتهام «تفرقه‌افکنی» مواجه شده است. مقاله اما این واقعیت را به‌کلی نادیده می‌گیرد و چنین القا می‌کند که گویی جمهوری‌خواهان داوطلبانه خود را منزوی کرده‌اند. این نادیده‌گرفتن، نوعی مغالطه‌ی حذف زمینه است: تحلیل نتیجه بدون تحلیل فرایند. وقتی شرط همکاری، پذیرش یک رهبری پیشینی و غیرانتخابی باشد، خروج کسانی که آن شرط را نمی‌پذیرند، نه نشانه‌ی بی‌برنامگی، بلکه نتیجه‌ی منطقی آن شرط است.
در نهایت، مقاله با طرح این ادعا که جمهوری‌خواهان باید نشان دهند به انتخاب آزاد مردم- حتی اگر به سلطنت رأی دهند-متعهدند، پرسشی ظاهراً دموکراتیک مطرح می‌کند، اما از پاسخ متقابل می‌گریزد: آیا سلطنت‌طلبان نیز آماده‌اند نتیجه‌ی یک رقابت آزاد را- حتی اگر به جمهوری بینجامد- بی‌قیدوشرط بپذیرند و تا پیش از آن، از مطالبه‌ی رهبری انحصاری دست بردارند؟ دموکراسی نه فقط در صندوق رأی آینده، بلکه در شیوه‌ی کنش امروز سنجیده می‌شود. اگر ساختارهای اپوزیسیون از اکنون بر محور تک‌صدایی سامان یابند، وعده‌ی تکثر در آینده چندان باورپذیر نخواهد بود.
بنابراین، نقد جمهوری‌خواهان ضرورتی انکارناپذیر است؛ آنان با پراکندگی، ضعف تشکیلاتی و ناتوانی در تولید گفتمان فراگیر روبه‌رو بوده‌اند. اما تحلیلی که این ضعف‌ها را از بستر تعاملی‌شان جدا کند و نقش کنش‌های انحصارطلبانه در سوی دیگر را مسکوت بگذارد، تصویری نیمه‌کاره می‌سازد. منازعه‌ی امروز اپوزیسیون ایران صرفاً نزاعی بر سر نام یک نظام آینده نیست، بلکه کشاکشی است بر سر شیوه‌ی توزیع قدرت، مفهوم رهبری، و امکان تکثر. نادیده‌گرفتن سهم هر یک از طرفین در این کشاکش، به‌ویژه سهم جریانی که بر محور رهبری شخصی سازمان یافته، نوعی ساده‌سازی تحلیلی است که در نهایت به روشن‌تر شدن افق گذار کمکی نمی‌کند.
مهرک کمالی


■ یادتان باشد تمام اتفاقاتی که امروز رخ می‌دهد حاصل سالیان طولانی مبارزه مستمر و خستگی ناپذیر مردم و روشنفکران با سلطنت و ولایت است نه اینکه ناگهان بیدار شده و خود را به اغوش آزموده شده‌ای مانند سلطنت پهلوی انداختن... اشتباه نکنید مبارزه اتفاقی تدریجی و مستمر رو به جلوست نه بازگشت.
مختار


■ جناب عطا محامد گرامی،
در مناظره اخیر میان جناب شهرام اتفاق و جناب محمد مالجو، به نکته‌ای اشاره شد که ارزش تأمل دارد: جریان نزدیک به رضا پهلوی، برخلاف بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، یک راهکار مشخص برای سرنگونی رژیم ارائه می‌کند؛ راهکاری که مبتنی بر دعوت یا اتکاء به مداخله نظامی ایالات متحده آمریکا، یا دست‌کم تهدید معتبر به استفاده از چنین نیرویی است.
در میدان رقابت سیاسی، «داشتن راهکار مشخص» معمولاً امتیاز محسوب می‌شود؛ زیرا سیاست عرصه امکان‌هاست، نه صرف آرزوها. جریانی که بتواند مسیر عملیاتیِ رسیدن به هدف خود را تعریف کند، در نگاه بخشی از جامعه جدی‌تر به نظر می‌رسد. از این منظر، سلطنت‌طلبان دارای یک مزیت رقابتی هستند: آنان درباره «چگونه عبور کردن» سخن می‌گویند، نه صرفاً درباره «پس از عبور چه باید کرد».
اما امتیاز بودنِ یک راهکار، وابسته به سه معیار است: مشروعیت اخلاقی، امکان‌پذیری سیاسی، و برآورد هزینه‌ها. اگر راهکاری از نظر بخشی از جامعه فاقد مشروعیت اخلاقی باشد، یا احتمال موفقیت آن پایین ارزیابی شود، یا هزینه‌های انسانی و ملی آن بسیار سنگین تلقی گردد، مخالفت با آن نه از سر انفعال، بلکه از موضع محاسبه سیاسی است.
جمهوری‌خواهان دقیقاً در این نقطه ایستاده‌اند. مخالفت آنان با سناریوی مداخله نظامی خارجی، می‌تواند ناشی از ملاحظات اخلاقی (حساسیت نسبت به حاکمیت ملی و پیامدهای جنگ) یا محاسبات پراگماتیک (تردید در امکان تحقق یا پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر آن) باشد. در هر دو حالت، این مخالفت به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه به معنای نپذیرفتن یک مسیر خاص برای گذار است.
در رقابت میان دو آلترناتیو بزرگ ـ جمهوری‌خواهی و سلطنت‌طلبی ـ طبیعی است که هر جریان راهبرد خود را پیگیری کند. اگر سناریوی اتکاء به قدرت خارجی موفق شود، حامیان آن در موقعیت برتر قرار خواهند گرفت؛ و اگر ناکام بماند، هزینه سیاسی آن نیز متوجه همان راهبرد خواهد بود. الزام یک جریان سیاسی به دفاع از طرحی که آن را پرهزینه، غیرمشروع یا کم‌احتمال می‌داند، نه منطقی است و نه اصولی.
پرسش اصلی این است: آیا در یک رقابت سیاسی سالم، هر جریان حق ندارد بر مبنای تحلیل و محاسبه خود، راهبردی را رد کند بی‌آنکه متهم به همسویی با حاکمیت شود؟ اگر پاسخ مثبت است، پس مخالفت جمهوری‌خواهان با مداخله نظامی خارجی، خود بخشی از رقابت آلترناتیوهاست، نه نشانه‌ای از هم‌اردویی با رژیم.
با احترام علی رضا اردبیلی


■ آقای عطا محامد با کمال احترام به باورهای ایدئولوژیک‌تان، شوربختانه در تله ارزیابی هایی سیاه و سفید و یا شر و خیر بودن رویدادها افتاده‌اید. هر معادله‌ای دو سو دارد. دیدن یک سوی معادله و چشم‌پوشی به دیگر سوی آن گناهی نا بخشودنی و پاشیدن نادانی و بی‌خبری به چشم خوانندگان و یا بینندگان رسانه‌های پر طرفدار مانند ایران اینترنشنال، منوتو و ... است! در حالی که با بی‌عملی و تنها غر زدن‌های جمهوری‌خواهان و پراکندگی مزمن آنها که اشاره کرده‌اید کاملا موافقم اما چشم پوشی شما به تمامیت‌خواهی جریان پهلوی‌خواه که حتی مشروطه خواه و مشاور پیشین آقای پهلوی “شهریا آهی” به آن اشاره کرده است را قابل بخشش نمی‌دانم. دوم فحاشی‌ها و قلدری بسیاری از پهلوی خواهان و حتی همسر محترم ایشان که فرمودند “مرگ به سه مفسد ...” و یا بطور مثال علیه خانم نرگس محمدی که هیچگاه با برخورد جدی آقای رضا پهلوی روبرو نگردیده است را نادیده می‌گیرید. سوم بر محتوی دفترچه دوران اضطراب را که در عمل و در بین خطوط، گذاری غیر دمکراتیک بدون در نظر گرفتن چند صدایی بودگی جامعه ایران است، نادیده می گیرید. امیدوارم با این نحله قالب فکری با ۵۷ دیگری با رنگ و آب “دمکراتیک” روبرو نشویم.
با سپاس شهرام


■ جناب محامد
هرچند با کلیت مقدمهٔ شما موافقم، اما با نحوهٔ طرح پرسش‌ها همداستان نیستم. به نظر می‌رسد شیوهٔ پرسشگری در متن، بیش از آنکه در پی کشف و تبیین مسئله باشد، پرسشگر را در جایگاه داوری قرار می‌دهد. در نتیجه، مرز میان نقدِ نیت‌ها، گفتمان‌ها و عملکردها مخدوش شده و این سطوح در هم آمیخته‌اند؛ به‌گونه‌ای که تمایز و ارزیابی مستقل هر یک در مقاله به‌روشنی امکان‌پذیر نیست.
اگر بخواهم هشت پرسش و داوری مطرح‌شده را به‌صورت فشرده جمع‌بندی کنم، می‌توان آن‌ها را در چند محور اصلی خلاصه کرد: تردید نسبت به باور عینی و عملی به دموکراسی در میان جمهوری‌خواهان، فاصله‌گیری از مردم معترض، بی‌عملی و ضعف در ارتباط و سازمان‌دهی درون‌جریانی، فقدان سیاست‌ورزی ایجابی، و پافشاری بر ایدهٔ رهبری جنبش از داخل کشور.
در خصوص نسبت دموکراسی و مقام وراثتی نیز باید به تفکیک مفهومی توجه داشت. اگر دموکراسی را نظامی مبتنی بر انتخابات آزاد، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و امکان تغییر مسالمت‌آمیز قدرت تعریف کنیم، وجود یک مقام وراثتیِ صرفاً تشریفاتی لزوماً ناقض آن نخواهد بود. اما اگر دموکراسی را بر پایهٔ برابری کامل سیاسی و نفی هرگونه امتیاز مبتنی بر تولد بدانیم، هر مقام موروثی و نمادین در تنش با این تعریف قرار می‌گیرد. از این‌رو، داوری دربارهٔ «باور به دموکراسی» مستلزم روشن‌سازی چارچوب مفهومی مورد استفاده است، نه صرفاً ارجاع به عنوان نظام سیاسی. بر همین اساس، دموکراتیک بودن بیش از آنکه در سطح گفتار و ادعا متجلی شود، در سطح کردار و رویه‌های عملی معنا پیدا می‌کند. التزام واقعی به اصولی چون پذیرش نتیجهٔ صندوق رأی، هنگامی که با ترجیحات فردی یا جریانی هم‌خوان نیست، تحمل تکثر سیاسی، تضمین حقوق اقلیت و پایبندی به قواعد رقابت منصفانه، شاخص‌های عینی‌تری برای سنجش دموکراتیک بودن یک جریان به شمار می‌روند. به بیان دیگر، دموکراسی نه صرفاً یک عنوان، بلکه مجموعه‌ای از کنش‌ها و تعهدات نهادی است که در عمل آزموده می‌شود.
در زمینهٔ اتهام فاصله‌گیری از مردم معترض، بی‌عملی یا ضعف در سازمان‌دهی درون‌جریانی، طرح چنین احکامی نیازمند شواهد عینی و قابل ارجاع است؛ امری که در متن حاضر به‌طور مشخص مستند نشده است. ارزیابی عملکرد یک جریان سیاسی، به‌ویژه در شرایط سرکوب ساختاری، مستلزم توجه به محدودیت‌های عینی آن نیز هست. ضعف در سازمان‌دهی میدانی و فقدان توان تشکیلاتی، به‌ویژه هنگامی که با فاصلهٔ جغرافیایی و زمانی کنشگران از جامعهٔ داخل کشور همراه می‌شود، می‌تواند به کاهش ظرفیت اجرایی بینجامد. افزون بر این، منابع اقتصادی و دسترسی به امکانات رسانه‌ای نیز در شکل‌گیری توان سازمانی بی‌تأثیر نیست؛ عاملی که ممکن است در میان جریان‌های مختلف به‌طور نامتوازن توزیع شده باشد. همچنین توجه آقای محا مد را به این نکته جلب می‌کنم که در برخی موارد، نحوهٔ بازنمایی نمادین اعتراضات ایرانیان در خارج از کشور بر میزان همبستگی و مشارکت نیروهای بومی آن کشورها تأثیرگذار بوده است. برای نمونه، مشاهده شده که حضور برخی نمادهای سیاسی، از جمله پرچم اسرائیل در تجمعات اعتراضی، در مواردی موجب فاصله‌گیری بخشی از افکار عمومی و کنشگران محلی از این حرکت‌ها شده است. این وضعیت را می‌توان در مقایسه با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تحلیل کرد؛ جنبشی که به‌واسطهٔ تمرکز بر مطالبات حقوق بشری و اجتماعی، توانست همدلی گسترده‌تری در سطح بین‌المللی جلب کند. از این منظر، نحوهٔ صورت‌بندی نمادین و گفتمانی اعتراضات در خارج از کشور، نقشی تعیین‌کننده در سطح مشروعیت و ظرفیت همبستگی فراملی آن‌ها ایفا می‌کند. بدیهی است طرح این نکته، به معنای اتخاذ موضعی ضداسرائیلی یا ضد امپریالیستی نیست، بلکه صرفاً ناظر به تحلیل پیامدهای نمادین و ادراکیِ برخی انتخاب‌های سیاسی در فضای عمومی جوامع میزبان است.
در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، می‌توان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیست‌جهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینی‌تر و تجربه‌مندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بی‌واسطه با واقعیت‌های اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیت‌های جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند؛ عواملی که می‌تواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازمان‌دهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را به‌طور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیت‌ها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمی‌شوند و می‌توانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.
سلمان گرگانی


■ جناب محامد گرامی، درود بر شما و نوشتار خوبتان. بی‌آنکه تا پیش از برگزاری مجلس مؤسسان بخواهم به برتری نظام جمهوری یا پادشاهی در شرایط کنونی ایران و جهان بپردازم، با شما همسو هستم که نه تنها «جریان جمهوری‌خواهی در خارج از کشور در برابر آزمونی بی‌رحم و بی‌سابقه قرار دارد»، که تا جایی که من می‌دانم، این جریان با همۀ تبلیغات خود و پپسی باز کردن برای دموکراسی، در داخل ایران هم جایگاهی ندارد.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ با درود به هموطنان، نویسنده محترم و آقای گرگانی عزیز
که نوشتید: «در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، می‌توان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیست‌جهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینی‌تر و تجربه‌مندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بی‌واسطه با واقعیت‌های اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیت‌های جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند؛ عواملی که می‌تواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازمان‌دهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را به‌طور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیت‌ها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمی‌شوند و می‌توانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.»
این استدلال برای شرایط محیط خاص ایران و بسیاری از کنشگران سیاسی داخل ایران صادق نیست. جدا از سانسور و عدم دسترسی کافی به دانش و اخبار روز و رسانه‌ها و سیاست‌های برون مرزی و جهانی، درست به علت همان شرایط سخت سرکوب و وجود ترس مداوم بگیر و ببند و فشارهای روحی و روانی ناشی ازآن از طرف رژیم وحشی و خونخوار بر مردم و کنشگران بی‌دفاع و بی‌پشتوانه مردم داخل ایران، کنشگران داخلی ما در شرایط عادی و نرمال برای فکر کردن و تحلیل و طرح ریختن بسر نمی‌برند که بتوانند بهترین تصمیم و یا واکنش درست را در زمان و مکان درست اتخاذ کنند. نمونه‌اش واکنش مردم در گردهمایی مشهد بود که برای زندانی با تجربه‌ای همچون خانم نرگس محمدی بکلی غیر قابل پیش‌بینی ظهور کرد. برای حل مسایل بزرگ، ابتدا به یک محیط سالم و آرام، همراه با بدن و روان و مغزی بدور از هرگونه ترس و خشم و اظطراب و استرس نیاز است. به‌همین دلیل برای واژگونی رژیم فاشیستی اسلامی، همکاری و همفکری و برنامه‌ریزی نیروهای داخل و خارج باید با هم و توأمان صورت پذیرد.
با احترام آرمان امیدوار


■ دوست گرامی آرمان
اشارهٔ شما به ضرورت همکاری میان نیروهای داخل و خارج از کشور نکته‌ای بود که در نگارش پیشین از قلم افتاده بود و یادآوری آن قابل قدردانی است. با این حال، باید توجه داشت که کنشگرانی که در داخل ایران، با وجود فشارها و مخاطرات امنیتی، به مبارزه ادامه می‌دهند و مواضع خود را چه در حوزهٔ مسائل داخلی و چه در عرصهٔ بین‌المللی به زبانی قابل فهم برای مخاطبان گسترده‌تر بیان می‌کنند، نشان می‌دهند که محدودیت‌های امنیتی لزوماً به تضعیف قدرت تحلیل و عینیت‌گرایی آنان نینجامیده است.
در عین حال، نباید از این واقعیت غافل شد که در خارج از کشور نیز ظرفیت قابل توجهی از دانش تخصصی، تجربهٔ حرفه‌ای و امکان دسترسی به شبکه‌های رسانه‌ای و نهادی وجود دارد. از این‌رو، هم‌افزایی میان تجربهٔ زیسته و شناخت میدانیِ نیروهای داخل با سرمایهٔ تخصصی و ارتباطی نیروهای خارج می‌تواند به تقویت ظرفیت تحلیلی و اجرایی جنبش‌های سیاسی بینجامد.
سلمان گرگانی





نظر شما درباره این مقاله:







ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 18:58

ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه


ایمان کمالیان

بحرانی که امروز ایران را در بر گرفته، نه یک تلاطمِ گذرا در عرصۀ سیاست، بلکه نشانه‌ای از به پایان رسیدن یک دوران است. ما در نقطه و لحظه‌ای از تاریخ ایستاده‌ایم که پیوندهای درون و میان ساحت‌های گوناگون حیات جمعی در ایران‌زمین از اقتصاد و سیاست گرفته تا اخلاق، حیات مدنی و محیط‌زیست، همگی گسسته شده است. این وضعیت را نمی‌توان صرفاً با واژگانی چون سوء مدیریت، بدشانسی یا فشار خارجی توصیف کرد؛ چرا که این واژگان، عمقِ فاجعه را به اموری تصادفی و قابل‌اصلاح و چه بسا گذرا تقلیل می‌دهند. واقعیت این است که ما با یک انسداد ساختاریِ خودکرده مواجهیم؛ وضعیتی که در آن ابزارهای حل مسئله، خود به بخشی از مسئله بدل شده‌اند.

پرسش بنیادین اینجاست: چرا برای دهه‌ها، جامعه و نخبگان ایران گمان می‌کردند که می‌توان این انباشت روزافزونِ بحران‌ها را در همان چارچوب‌های پیشین مهار و مدیریت و نهایتاً برطرف کرد؟ پاسخ در یک «امیدِ واهی» نهفته است؛ امیدی که بیش از آنکه محرکِ حرکت باشد، برهم‌زنندۀ ادراک بود. این امید، ما را در چرخه‌ای از انتظارِ بی‌پایان برای گشایش یا معجزه‌ای از درون نگاه داشت، در حالی که زیرساخت‌های مادی و معنوی کشور در حال فرسایش بودند.

در حوزۀ بین‌الملل، سیاست خارجی ایران سال‌هاست که میان آرمان‌گراییِ ایدئولوژیک و عمل‌گراییِ اضطراری گیج و سردرگم مانده است. ایران در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ خود، در مدار پرخطری قرار گرفته که هزینۀ حفظ وضعیت موجود در آن، از توان اقتصادی ملی فراتر رفته و آن را در آستانۀ تبدیل شدن به یک زمینِ سوخته قرار داده است. سال‌ها امید بسته شد که با صبرِ راهبردی یا نگاه به شرق، می‌توان بدون حل‌وفصلِ بنیادین تضادها با نظم جهانی، به ثبات رسید. اما واقعیتِ سخت ژئوپولتیک نشان داد که اقتصاد بین‌الملل، منطقی مشخص و غیرقابل‌انکار دارد؛ منطقی که در آن امنیت و توسعه دو روی یک سکه‌اند.

این راه که می‌توان با مدیریت تاکتیکی از دل تحریم‌های فرساینده، اقتصاد مقاومتیِ شکوفا استخراج کرد، اکنون به شکلی تراژیک به بن‌بست رسیده است. ناامیدی در اینجا به معنای پذیرش این حقیقت است که منطقِ کنونیِ کنش بین‌المللی ما، با الزامات توسعۀ قرن بیست‌ و یکم ناسازگار است. تا زمانی که از امکانِ جهش اقتصادی در سایه انزوا ناامید نشویم، نخواهیم توانست به بدیل‌هایی بیندیشیم که در آن ایران نه یک جزیره محصور، بلکه چهارراهی برای تبادلات جهانی باشد.

در ساحت سیاست داخلی، ما با ساختاری مواجهیم که به‌تدریج تمام نهادهای میانجی از احزاب تا تشکل‌های صنفی را بلاموضوع کرده است. تمرکز قدرت و صلب شدن مجاریِ تغییر، راه را بر هرگونه اصلاح درون‌سیستمی بسته است. با این حال، بخش بزرگی از بدنۀ نخبگانی ایران برای سال‌ها بر این باور و امید بود که با چانه‌زنی در بالا می‌توان مسیر را تغییر داد. این «ناامید نشدن»، اگرچه در ابتدا ریشه در اخلاقِ پرهیز از خشونت داشت، اما در میان‌مدت به ابزاری برای خرید زمان توسط ساختار قدرت بدل شد. هنگامی که یک نظم سیاسی، اصلاحات را نه به‌عنوان سوپاپ اطمینان بلکه به‌عنوان گام اول فروپاشی تعریف می‌کند، امید به اصلاح تدریجی به یک شوخی تلخ بدل می‌شود. ناامیدیِ ضروری در این ساحت، یعنی درک این مطلب که انرژیِ اصلاح‌طلبانه جامعه در چارچوب‌های فعلی، تنها به بازتولیدِ همان انسداد منجر می‌شود. این ناامیدی، آغازِ خروج از تعلیق است؛ لحظه‌ای که جامعه می‌پذیرد برای تغییر، نیازمند صورت‌بندی‌های جدیدی از قدرت و سازمان‌دهی اجتماعی است که فراتر از بازی‌های مرسومِ جناحی باشد.

بحران اقتصادی ایران، صرفاً ناشی از کاهش درآمدهای نفتی یا نوسانات ارزی نیست. ما با یک اقتصاد سیاسیِ رانتی مواجهیم که در آن تخریبِ سرمایه، سودآورتر از تولید آن است. تورم مزمن، فرار گستردۀ سرمایه (هم مادی و هم انسانی) و نابودی طبقه متوسط، نشانه‌های فروپاشیِ اجتماعی است. با این حال، همواره امیدی واهی وجود داشت که با تغییر تیم مدیریتی یا آزادشدن بخشی از منابع بلوکه‌شده، می‌توان چرخ اقتصاد را چرخاند. این امید واهی، مانع از آن شد که ما با حقیقتِ تلخِ ورشکستگی ساختاری روبرو شویم. اقتصاد ایران به بیماری می‌ماند که به مسکن‌های موقتی اعتیاد پیدا کرده است و از درمان اصلی غافل است. ناامیدی در اینجا به معنای قطع امید از این است که بتوان با ساختارِ بانکی فاسد، انحصارات نظامی-سیاسی و نبودِ حاکمیت قانون، به رشد پایدار رسید. تنها با ناامید شدن از این مدلِ رانتی است که می‌توان به ضرورتِ یک جراحی بنیادین پی برد؛ جراحی‌ای که در آن منافعِ گروه‌های وفادار در برابر بقایِ کلِ جامعه رنگ ببازد.

از دید برخی، شاید دردناک‌ترین ساحتِ این بحث حوزۀ محیط‌زیست باشد. جایی که ما نه با رقبای سیاسی، بلکه با قوانین تخلف‌ناپذیر فیزیک و شیمی روبرو هستیم. فرونشست زمین در دشت‌های ایران، خشک شدن  دریاچۀ ارومیه و تالاب‌های مختلف، و بحران آب ابتدا در شرق و مرکز و سپس در همه کشور، نشانه‌هایی از یک ناپایداری تمدنی هستند. سال‌ها با نگاهی سدمحور و کوتاه‌مدت، به طبیعت دستبرد زده شد و همواره امید می‌رفت که با بارندگی‌های فصلی یا انتقال آب، بحران مهار شود. این امیدِ ابلهانه، ما را از مواجهه با واقعیتِ ورشکستگی آبی بازداشت. اکنون ما در لحظه‌ای هستیم که دیگر اصلاحات جزیی در مدیریت منابع آب، کارساز نیست. ناامیدی در محیط‌زیست یعنی پذیرش این حقیقت که الگوی توسعه ما در نیم قرن اخیر، ضدِ طبیعت بوده است. تا زمانی که از امکانِ حفظِ الگوهای کشاورزی نادرست و صنایع آب‌بر بخصوص در مناطق کویری ناامید نشویم، توانِ بازتعریفِ زیست‌بوم ایران بر اساس واقعیت‌های اقلیمی جدید را نخواهیم داشت.

اکنون بسیاری ممکن است بپرسند: آیا دعوت به ناامیدی، به معنای ترویج انفعال و تسلیم نیست؟ پاسخ قاطعانه «خیر» است. بین ناامیدی از زندگی و ناامیدی از یک مسیرِ اشتباه تفاوت بنیادین وجود دارد. این ناامیدی‌ که در اینجا از آن سخن می‌گوییم، یک فضیلت شناختی است. این ناامیدی، سدّی است در برابر هدررفتنِ انرژی‌های جمعی.

در فلسفۀ سیاسی، امید همیشه یک امر مثبت نیست؛ گاهی امید همان چیزی است که برده را در زنجیر نگاه می‌دارد، به این گمان که شاید فردا ارباب مهربان‌تر شود. اما ناامیدی از مهربانیِ ارباب، اولین مرحله برای اندیشیدن به آزادی و سپس گام نهادن در راه آن است. در فضای امروز ایران، امیدهای واهی به اصلاحات نیم‌بند یا معجزات سیاسی، عملاً به تثبیتِ انسداد و صلب شدن آن کمک کرده‌اند. ما نیاز داریم که از کارآمدیِ ناکارآمدها به کلی ناامید شویم.

هر تغییری در تاریخ، ابتدا از یک گسست آغاز شده است. گسست از این باور که وضعیت موجود، تنها وضعیتِ ممکن است. تا زمانی که ما کورسویی از امید به سازوکارهایِ آزموده و شکست‌خورده داشته باشیم، ذهن ما به سمت خلقِ بدیل‌های تازه نخواهد رفت. ناامیدی، ذهن را از قید و بندهای الگوهای قدیمی آزاد می‌کند. وقتی جامعه‌ای به‌طور کامل از یک ساختار یا یک روش ناامید می‌شود، وارد مرحله‌ای می‌شود که هانا آرِنت آن را «لحظه کنش» می‌نامد. در این لحظه، دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد و دقیقاً در همین بی‌چیزی است که شجاعتِ اندیشیدن به «امرِ نو» متولد می‌شود. ناامیدی از ایرانِ کنونی با تمامِ بن‌بست‌هایش، شرط لازم برای عشق ورزیدن به «ایرانِ ممکنی» است که باید از نو تعریف شود.

امیدی که پس از این ناامیدیِ بزرگ زاده می‌شود، دیگر یک خوش‌بینی ساده‌لوحانه نیست؛ بلکه امیدی است سخت و استوار. این امید، بر بنیانی متفاوت تعریف می‌شود: امید به توانِ آگاهیِ جمعی و نه امید به قهرمانانِ سیاسی؛ امید به بازسازیِ عقلانیت و نه امید به تصادف و شانس؛ امید به بازتعریفِ نسبتِ انسان با طبیعت و قدرت بر اساسِ پایداری و عدالت، نه غارت و تبعیض.

ما امروز بیش از هر زمان دیگری به این گسست در سطح آگاهی نیاز داریم. باید شجاعتِ آن را داشته باشیم که بگوییم: این مسیر به انتها رسیده است. این جمله، نه پایانِ ایران، بلکه پایانِ یک روایتِ غلط از ایران است.

ناامیدی از کارآمدیِ سیستمی که بارها در آزمون‌های سختِ تاریخ مردود شده، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ تمدنی برای بقاست. ما در وضعیتی هستیم که تداومِ امیدِ قبلی مساوی با تداومِ تخریب است. تنها پس از عبور از این دالانِ تاریکِ ناامیدی است که می‌توانیم به نوری برسیم که از افق‌هایِ کاملاً جدید می‌تابد.

ناامیدی، در اینجا، همان «نه» بزرگی است که به ما اجازه می‌دهد «آریِ» محکمی به آینده‌ای متفاوت بگوییم. آینده‌ای که در آن، نسبتِ ما با جهان، با خودمان و با این سرزمینِ رنج‌دیده، نه بر اساسِ توهماتِ ایدئولوژیک، بلکه بر پایه واقعیت‌های زمینی و کرامت انسانی بنا خواهد شد.




نظر شما درباره این مقاله:







میان جنگ و توافق
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 15:07

میان جنگ و توافق


سلمان گرگانی

روابط کنونی میان ایران و ایالات متحده آمریکا را می‌توان در چارچوب یکی از پرتنش‌ترین مقاطع چند دههٔ اخیر تحلیل کرد. از منظر واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، دولت‌ها بازیگرانی عقلانی تلقی می‌شوند که در پی حفظ بقا، امنیت و حداکثرسازی منافع ملی خود هستند. بر این اساس، تشدید آرایش‌های نظامی، افزایش سطح تهدیدهای متقابل و استمرار سیاست‌های بازدارندگی را می‌توان در قالب منطق موازنهٔ قوا و محاسبات هزینه وفایده تبیین کرد. در چنین چارچوبی، گزینهٔ نظامی نه لزوماً به‌عنوان انتخابی مطلوب، بلکه به‌مثابه ابزاری در سبد راهبردی دولت‌ها برای تقویت موقعیت چانه‌زنی یا بازدارندگی فهم می‌شود.

در عین حال، باقی‌ماندن روزنه‌هایی برای مذاکره و تعامل محدود دیپلماتیک نشان می‌دهد که منطق مدیریت بحران نیز هم‌زمان فعال است. از دیدگاه واقع‌گرایی، حتی بازیگران متخاصم نیز در شرایط خاص می‌توانند به توافق‌های موقت یا محدود دست یابند، مادامی که چنین توافق‌هایی در راستای منافع راهبردی آن‌ها باشد. نکتهٔ مهم آن است که این منافع، لزوماً با منافع ملی جامعهٔ ایران یا مطالبات شهروندان آن هم‌پوشانی کامل ندارد.

در این میان، شکاف میان «سطح تصمیم‌گیری دولتی» و «سطح تأثیرپذیری اجتماعی» برجسته می‌شود. افکار عمومی، به‌ویژه در ایران که احتمالاً بیشترین هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی هر دو سناریو را متحمل خواهد شد، در فرآیندهای کلان سیاست خارجی نقش مستقیم و تعیین‌کننده‌ای ندارد. این وضعیت را می‌توان با بهره‌گیری از نظریهٔ کنش جمعی نیز تحلیل کرد. بر اساس این نظریه، پراکندگی منافع، فقدان سازمان‌یافتگی پایدار و هزینه‌های بالای هماهنگی، مانع از آن می‌شود که کنشگران اجتماعی بتوانند به‌صورت مؤثر بر ساختارهای تصمیم‌گیری کلان اثر بگذارند.

از این منظر، عملکرد واکنشی اپوزیسیون را نیز می‌توان در چارچوب محدودیت‌های کنش جمعی فهم کرد. گرفتارشدن در دوگانهٔ «حمایت یا مخالفت با جنگ» نوعی تقلیل مسئله به سطحی نمادین است که گرچه ممکن است هویت‌ساز باشد، اما الزاماً به افزایش ظرفیت سازمانی و نهادی نمی‌انجامد. در حالی که نظریهٔ کنش جمعی نشان می‌دهد بدون نهادسازی، شبکه‌سازی پایدار و تعریف اهداف عملیاتی مشخص، امکان اثرگذاری معنادار بر تحولات کلان محدود خواهد بود.

در صورت تحقق سناریوی توافق، بر اساس منطق اقتصاد سیاسی، می‌توان انتظار داشت که بهبود نسبی در برخی شاخص‌های اقتصادی پدید آید. با این حال، در چارچوب نظریهٔ دولت رانتی، این احتمال نیز وجود دارد که منابع آزادشده بیش از آنکه به توزیع متوازن اجتماعی منجر شود، در خدمت تثبیت ساختار قدرت قرار گیرد. از سوی دیگر، در سناریوی درگیری نظامی، منطق نظامی‌گری اقتضا می‌کند که اهداف حملات احتمالی صرفاً به تأسیسات نمادین محدود نماند، بلکه زیرساخت‌های راهبردی و ظرفیت‌های پشتیبانی نیز در محاسبات قرار گیرد. دامنهٔ واکنش داخلی نیز می‌تواند، بنا بر منطق امنیتی دولت‌ها در شرایط بحران به افزایش تمرکز قدرت و تشدید کنترل‌های داخلی بینجامد.

در هر دو حالت، جامعه با پیامدهایی روبه‌رو خواهد شد که خارج از ارادهٔ مستقیم آن شکل گرفته‌اند. از این‌رو، پرسش اصلی نه ترجیح جنگ است و نه آرزوی توافق، بلکه چگونگی مدیریت پیامدهاست. در اینجا نظریهٔ کنش جمعی بار دیگر اهمیت می‌یابد: کاهش هزینه‌های اجتماعی مستلزم شکل‌گیری نوعی هماهنگی، برنامه‌ریزی پیشینی و نهادسازی مدنی است. بدون چنین زیرساختی، جامعه در موقعیتی واکنشی باقی خواهد ماند.

همچنین، بر اساس چارچوب واقع‌گرایانه، انتظار اینکه مجادلات اقناعی درون اپوزیسیون بتواند محاسبات راهبردی دولت‌های درگیر را به‌طور مستقیم تغییر دهد، با محدودیت‌های جدی مواجه است. سیاست خارجی دولت‌ها تابع ملاحظات ساختاری و توازن قدرت است، نه ترجیحات گفتمانی بازیگران غیرحاکمیتی. چنانچه این واقعیت در نگرش سیاسی ایرانیان درونی نشود، انرژی اجتماعی ممکن است در منازعاتی کم‌اثر مستهلک شود.

در نهایت، می‌توان گفت مسئلهٔ محوری در وضعیت کنونی، گذار از گفتمان «انتخاب میان دو سناریو» به گفتمان «آمادگی برای مواجهه با هر دو سناریو» است. این تغییر پارادایم، مستلزم تقویت عاملیت جمعی، نهادسازی پایدار و بازتعریف نقش اپوزیسیون از بازیگری واکنشی به کنشگری راهبردی است و رویکردی که می‌تواند در هر وضعیت محتمل، از شدت هزینه‌های اجتماعی بکاهد.

سلمان گرگانی
۲۶ بهمن ۱۴۰۴




نظر شما درباره این مقاله:







مروری بر کتاب «ایدهٔ ایران»، اثر رامین جهانبگلو
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.02.2026, 20:17

مروری بر کتاب «ایدهٔ ایران»، اثر رامین جهانبگلو


کمال آذری

«ایدهٔ ایران (پرشیا)» نوشتهٔ رامین جهانبگلو، اثری سنجیده و به‌موقع است. در روزهایی که وضعیت ایران یا به تیترهای مربوط به سرکوب محدود می‌شود، یا با تکیه بر دوره‌هایی از گذشتهٔ خود در قالبی نوستالژیک تصویر می‌شود، جهانبگلو پرسشی عمیق‌تر مطرح می‌کند؛ نه اینکه ایران در گذشته چه بوده است، بلکه ایرانیان امروز، بعد از گذراندنِ تجربه‌ای طولانی از استبداد، گسست و تقلید، چگونه می‌توانند اخلاقی بیندیشند و عمل کنند. پاسخ او به این مسئله متوازن و انسانی است. او وجدان، عدم خشونت، تکثرگرایی و مسئولیت مدنی را بنیان‌های نوسازی می‌داند.

این نقطهٔ آغاز مهمی است. جهانبگلو از نوستالژی، و همین‌طور ملّی‌گراییِ افراطی فاصله می‌گیرد. او در برابر اسطوره‌سازی و منجی‌گرایی مقاومت می‌کند، و تأکید دارد نوسازی اخلاقی نه از طریق اجبار تحمیل می‌شود، و نه صرفاً از راه حافظه نجات می‌یابد. بلکه باید آموخته، تمرین، و زیسته شود. از این منظر، کتاب مذکور از بخشی قابل توجه از نوشته‌های معاصر دربارهٔ ایران متمایز می‌شود؛ نوشته‌هایی که اغلب میل سیاسی را جایگزین قطعیت اخلاقی می‌کنند، و فوریت ایدئولوژیک را به‌جای تأمل اخلاقی می‌نشانند.

با همهٔ این‌ها، جدیت این پروژه تنشی عمیق‌تر را نشان می‌دهد که کتابِ حاضر آن را به‌طور کامل حل نمی‌کند.

ارزش‌های اخلاقیِ مورد نظر جهانبگلو عمدتاً در قالب اصولی عرضه می‌شوند که باید در سطح اندیشه روشن، بازیابی و تأیید شوند. وجدان، عدم خشونت و فضیلت مدنی را می‌توان از طریق فلسفه پالایش کرد، و با آموزش پذیرفت. این چهارچوب‌بندی، دست‌کم تا حدی، متأثر از میراث فکریِ مدرن غرب است، جایی که اخلاق را مجموعه‌ای از ارزش‌های قابل استدلال، آموزش‌دادنی و با قابلیت درونی‌سازی تلقی می‌کنند.

در این میان، آنچنان که باید به مسئله‌ای بنیادی‌تر پرداخته نمی‌شود؛ و آن اینکه اخلاق عمدتاً از طریق تأمل صرف شکل نمی‌گیرد، بلکه از دل ساختار اجتماعی رشد می‌کند.

ارزش‌ها را نمی‌توان وارد، حفظ، یا تقلید کرد. ارزش با خواندن جذب نمی‌شود، از طریق وام‌گیریِ واژگان اخلاقی از بیرون به دست نمی‌آیند. ارزش‌ها باید در قالب زندگی اجتماعی پرورش یابند تا امکان ریشه‌دواندن پیدا کنند. نمی‌توان عدم خشونت را از غرب اقتباس کرد، و انتظار داشت در جامعه‌ای شکوفا شود که نهادهایش برای اجبار ارزش قائل هستند. فضیلت مدنی را نمی‌توان مطالعه کرد و انتظار داشت در نظام‌هایی که حول ترس، رقابت و سلطه سازمان یافته‌اند پایدار بماند. حیات اخلاقی به‌صورت آموزه قابل انتقال نیست، بلکه باید از دلِ تاریخ و فرهنگ جامعه برآید.

در اینجا باید نکته‌ای را، به‌ویژه در ارتباط با تبار فکری این استدلال و نسبت آن با ادوارد سعید، روشن کرد. سعید هرگز مدعی نبود که می‌توان ارزش‌های اخلاقی یا سیاسی را به‌صورت کامل از غرب وارد کرد. برعکس، یکی از بینش‌های اصلیِ وی این بود که تقلید به‌جای رهایی، وابستگی ایجاد می‌کند. او در کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» و در همهٔ مقالات متأخرش این‌گونه استدلال کرد که آزادی، کرامت و مسئولیت مدنی از طریق نسخه‌برداری از الگوهای خارجی یا پذیرش واژگان سیاسی آماده به دست نمی‌آیند. این مفاهیم باید در تجربهٔ زیسته، و از طریق کار مشترک، خطر مشترک و مسئولیت مشترک رشد کنند. اخلاق، از منظر سعید، آموزه‌ای قابل انتقال نیست، بلکه از دل عمل جمعی برمی‌آید.

بینش مذکور مسئله‌ای عمیق‌تر را آشکار می‌کند که حیات فکری ایران را بیش از یک قرن تحت تأثیر قرار داده است. ایران و ایرانی، اغلب از خلال بلندپروازی‌های سیاسیِ غربی خود را فهمیده است، خواه از طریق تقلید، مقاومت، یا واکنش. لیبرالیسم، سوسیالیسم، ملّی‌گرایی و حتی ایدئولوژی‌های ضدغربی غالباً به‌عنوان چهارچوب‌هایی بیرونی پذیرفته شده‌اند، نه شکل‌های زیستِ درونیِ پرورش‌یافته. در چنین فرایندی، ایرانیان منابع اخلاقیِ وجود تاریخیِ خود را کم‌رنگ دیده‌اند، و بارها به بازیگران درام‌های سیاسیِ دیگران تبدیل شده‌اند! سعید نسبت به چنین وضعیتی هشدار داده بود. او تأکید داشت جوامع پَسااستعماری باید توانایی روایتشان از درون را بازیابی کنند، نه اینکه خود را از خلال دسته‌بندی‌های وام‌گرفته ببینند. اما دست‌یابی به این خودروایتگری، چیزی بیش از نقد می‌طلبد، و مستلزم دانستنِ کیستیِ انسان است.

اینجاست که مورد ایران متمایز می‌شود.

ایران منابع اخلاقیِ فراوانی دارد. آنچه در این میان کم است، اعتماد به نام‌گذاریِ آن‌هاست. هویت اخلاقی ایرانی نه فلسفه‌ای انتزاعی بود، و نه در قالب ایدئولوژی سیاسی شکل گرفت، بلکه به‌صورت ساختاری عهدی در زندگی پدیدار شد. آموزه‌های زرتشت، که مستقیم‌ترین صورت آن در گات‌ها حفظ شده است، دینی به معنای متعارف عرضه نمی‌کرد، بلکه مطالبه‌ای اخلاقی بنابر ظرفیت انسانی بود. در این آموزه‌ها، هر فرد مسئول یادگیری حقیقت است؛ هیچ کاهن، حاکم یا نهادی نمی‌تواند این وظیفه را به‌جای او انجام دهد. حقیقت تحمیل نمی‌شود، بلکه تشخیص داده می‌شود. مسئولیت قابل واگذاری نیست.

اَشا و مهر این ساختار را نام‌گذاری می‌کنند. اَشا بیانگر حقیقت و نظم درست است. مهر بیانگر مراقبت، رابطهٔ متقابل و تعهدی پیونددهنده میان موجودات است. این دو در کنار هم، ساختاری اخلاقی و اجتماعی را توصیف می‌کنند که در آن مشروعیت نه از مسیر اِعمال اجبار، بلکه از توانایی حفظ اعتماد و حیات ناشی می‌شود؛ خشونت تقدیس نمی‌شود؛ قدرت به‌خودی‌خود توجیه‌گر نیست؛ اقتدار در برابر هم‌سویی اخلاقی پاسخ‌گوست.

این تمایز اهمیت دارد، زیرا منطق تمدنی ایران را از منطق غربِ مدرن جدا می‌کند. نظم سیاسی غربی، به‌ویژه از آغاز دوران مدرن، بر انحصار خشونت به‌عنوان بنیاد مشروعیت استوار بوده است. دولت، از هابز تا وبر، با کنترل انحصاریِ نیرو تعریف می‌شود. قانون خشونت را سازمان‌دهی می‌کند، و امنیت سلطه را توجیه می‌سازد. قدرت حتی وقتی در پوشش حقوق، رویه‌ها و نهادها عرضه می‌شود، همچنان ماهیتی آنتروپیک دارد. خشونت از میان نمی‌رود، بلکه نظام‌مند، انتزاعی و عادی‌سازی می‌شود.

تمدن ایرانی مسیری متفاوت را دنبال کرده است. مسلماً خشونت وجود داشته، اما هرگز تقدیس نشده است. انتظار می‌رفت اقتدار توجیه اخلاقی ارائه کند، و وقتی در این امر ناکام می‌ماند، مشروعیت خود را از دست می‌داد، حتی اگر قدرت را حفظ می‌کرد. این انتظار صرفاً به نهادها وابسته نبود، بلکه از خلال هنجارهای روزمره، تعهدات اجتماعی و حافظهٔ فرهنگی تداوم یافت، و از فتح، تغییر دین و فروپاشی عبور کرد.

قابل مشاهده‌ترین حامل این تداوم، شعر ایرانی بوده است. فردوسی، سعدی، حافظ، عطار و نظامی به‌ندرت نام زرتشت را به‌صراحت می‌آورند، اما بارها به جهان اخلاقی او اشاره می‌کنند، و از حقیقت در برابر قدرت، مسئولیت در برابر اطاعت، و مراقبت در برابر سلطه سخن می‌گویند. بیت مشهور شاهنامه «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم» شعاری ملّی‌گرایانه نیست، بلکه همان اَشا در مقام فرمان اخلاقی است.

این امری صرفاً نمادین نیست، بلکه واقعیتی زیسته است. داریوش شایگان در «پنج اقلیم حضور» بر هم‌ترازی و حتی برتریِ کیفیِ ارتباط معنوی ایرانیان با آرامگاه شاعرانشان در مقایسه با دیگر ملل صحّه (و به زعم نویسندهٔ این مرور در مقایسه با زیارتگاه‌های دینی) می‌گذارد. او این آرامگاه‌ها را نه‌فقط محلی برای بازدید، بلکه زیارتگاهی برای تأمل، مراقبه و یافتن پاسخ پرسش‌های وجودی می‌داند.  این عمل نشان می‌دهد که اقتدار اخلاقی، نه در باورهای جزمی یا زور، بلکه در پرورش وجدان از طریق زبان، حافظه و مسئولیت مشترک جای داشته است.

«ایدهٔ ایران (پرشیا)» به این میراث اشاره می‌کند، اما آن را مبنای اصلی قرار نمی‌دهد. با آنکه این کتاب نوسازی اخلاقی را عمدتاً به‌عنوان وظیفه‌ای فلسفی در بستر مدرنیته چهارچوب‌بندی می‌کند، این ریسک وجود دارد که توانمندیِ اخلاق ایرانی در دستور زبان درونی خود را کم‌اهمیت جلوه بدهد. ایران نیازی به وارداتِ عدم خشونت، تکثرگرایی یا مسئولیت مدنی از غرب ندارد، بلکه مستلزم بازسازی ساختارهایی اجتماعی است که زمانی امکان می‌دادند این ارزش‌ها به‌صورت ارگانیک از درون رشد نمایند.

این چالش با ورود بشریت به عصر دیجیتال فوریت بیشتری می‌یابد. نظام‌های دیجیتال آنتروپی را تشدید می‌کنند؛ اجبار، نظارت و دست‌کاری را تقویت می‌کنند. درعین‌حال، امکان شکل‌گیری شیوه‌های هماهنگی مبتنی بر عهد را بیش از هر زمان دیگری فراهم می‌کنند. شبکه‌ها می‌توانند به‌جای زور، بر پایهٔ اعتماد سازمان پیدا کنند. اقتدار می‌تواند به‌جای تحمیل، توزیع شود. اما این ظرفیت تنها در جوامعی تحقق می‌یابد که از چیستیِ خود آگاه باشند.

جهانبگلو با مطرح‌کردنِ پرسش اخلاقیِ ایران گامی مهم برداشته است. کتاب او فرصتی برای تأمل بیشتر ایجاد می‌کند. اما گام بعدی دشوارتر است؛ و آن هم به رسمیت شناختنِ این مسئله است که اخلاق صرفاً از طریق ایده‌ها ایجاد نمی‌شود. اخلاق باید رشد کند. عمیق‌ترین منبع ایران برای این رویه، نه نظریه‌های وام‌گرفته از بیرون، بلکه عهد باستانیِ مراقبت است؛ عهدی که زرتشت در گات‌ها بیان نمود، شاعران حفظش کردند، و جامعه در طول قرن‌ها آن را زیسته است.
البته یادآوردیِ این امر به‌معنای بازگشتِ به گذشته نیست، بلکه بازیابی شرایطی است که در آن حیات اخلاقی بار دیگر ممکن می‌شود.

———————
* ترجمهٔ: مهدی فیروزی
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.




نظر شما درباره این مقاله:







مدیریت دو عامل ویرانگر در قفقاز جنوبی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.02.2026, 12:11

مدیریت دو عامل ویرانگر در قفقاز جنوبی


علی‌رضا اردبیلی

عنوان اصلی مقاله:
مدیریت دو عامل ویرانگر روسیه و ایران از سوی جمهوری آذربایجان

یافتن مشابهت میان سیاست‌های ایران اسلامی و روسیه پوتین دشوار نیست؛ دو کشور بزرگ با امکانات بسیار گسترده طبیعی که در ساختن حداقل رفاه و امنیت برای شهروندان خود ناتوان مانده‌اند و به جای این امور مهم، به جهاد با امپریالیسم غربی مشغولند. جالب است که هر دوی این رژیم‌ها در سوریه و جنوب قفقاز قافیه و میدان را همزمان باختند و تهدید اصلی در نظر این دو، یعنی ایالات متحده آمریکا، در میان این دو کشور و در جایی که هر دو مدعی نفوذ بودند، در قفقاز جنوبی در امتداد مرزهای ایران و ارمنستان در حال کلنگ‌زنی یک پروژه بزرگ با اهمیت منطقه‌ای و جهانی است.

سفر اخیر جی‌دی ونس (معاون رئیس‌جمهور آمریکا) به ارمنستان و آذربایجان در تاریخ ۹ تا ۱۱ فوریه ۲۰۲۶ انجام شد:
در ارمنستان: فروش پهپادهای شناسایی آمریکایی (مانند V-BAT به ارزش ۱۱ میلیون دلار)، وعده همکاری هسته‌ای صلح‌آمیز، حمایت از پروژه‌های هوش مصنوعی و نیمه‌رساناها، و حمایت از نیکول پاشینیان در انتخابات پیش‌رو.
در آذربایجان: امضای منشور شراکت راهبردی (Strategic Partnership Charter) در حوزه‌های اقتصاد، تجارت، انرژی، اتصال‌پذیری، هوش مصنوعی، توسعه دیجیتال و امنیت؛ همچنین تحویل قایق‌های گشت‌زنی جدید برای حفاظت از آب‌های سرزمینی. بسیاری از مفسران تأکید دارند که این منشور فراتر از یک سند بر روی کاغذ است و برای آذربایجان برخوردار از سرمایه و نیروی کار، اهمیت فزاینده‌ای دارد.

کاهش نفوذ سنتی روسیه در قفقاز جنوبی، ایجاد ثبات منطقه‌ای، و افزایش نقش آمریکا در تجارت و زیرساخت‌ها پس از توافق صلح از اهداف این سفر بود. جنبه‌های مثبت پروژه مشترک آذربایجان و ارمنستان با میانجی‌گری و نقش‌آفرینی ایالات متحده آمریکا، یک نمونه مثال‌زدنی از بُرد-بُرد در سیاست بین‌المللی است. مقایسه این پروژه صلح و همکاری با سلسله بی‌پایان فرصت‌سوزی‌های ایران و روسیه هم نشان می‌دهد که درایت در مناسبات بین‌المللی ربطی به مساحت کشورها یا میزان جمعیت و ثروت‌های طبیعی کشورها ندارد.

سفر جی‌دی ونس با تحلیل‌هایی همراه بود که آن را تلاشی برای «پرچم‌گذاری» آمریکا در منطقه‌ای استراتژیک (میان ایران و روسیه) و بهره‌برداری اقتصادی از صلح توصیف می‌کردند. ایالات متحده آمریکا اینک با کمترین هزینه ممکن کنترل کریدور زنگزور و از آن طریق کنترل کریدور میانی بین چین و اروپا را در دست می‌گیرد. اهمیت این پروژه سه‌جانبه میان ایالات متحده با آذربایجان و ارمنستان، در سیاست مهار چین از سوی آمریکا، قابل تردید نیست. این ابتکار آذربایجان در تعریف پروژه صلح در جنوب قفقاز به عنوان زیرمجموعه پروژه بزرگ آمریکا برای مهار چین، یک مثال کتاب درسی است.

این مقاله در زمانی که من شروع به نوشتن آن کردم، قصد شرح پس‌زمینه تاریخی عذرخواهی ولادیمیر پوتین از الهام علی‌اوف در ۹ اکتبر ۲۰۲۵ را داشت. عذرخواهی پوتین بعداز مقاومت ستودنی آذربایجان در برابر اصرار روسیه برای کتمان مسئولیت این کشور در حمله به هواپیمای مسافربری آذربایجان در تاریخ ۲۵ دسامبر ۲۰۲۴ در نزدیکی شهر گروزنی در جنوب روسیه بود.

سرعت حوادث موجب پرداختن من به موضوعات دیگر شد و اتمام این مقاله به درازا کشید. من از فرصت پیش‌آمده برای عمیق‌تر کردن نگاه خود به این موضوع استفاده کردم و آنچه در ادامه می‌‌‌خوانید، حاصل تلاش من برای آشنا کردن خواننده ایرانی دور از فضای قفقاز، با چالش‌هایی است که  رویکرد روسیه پوتین و ایران اسلامی به همسایگان این دو کشور در جنوب قفقاز، جهان را با آنها روبروست. در بخش مقدماتی این مقاله من بیشتر متوجه موقعیت تاریخی و سیاستهای امروزی روسیه بوده‌ام. اما خواننده ایرانی براحتی می‌‌‌تواند متوجه مشابهت سیاستهای رژیم اسلامی ایران با روسیه پوتین بشود.

در روز ۹ اکتبر ۲۰۲۵ آلکساندر کوشنار روزنامه‌نگار اوکراینی در برنامه تحلیل خبر خود گفت:

    ”امروز، ۹ اکتبر، آذربایجان می‌تواند پیروزی سیاسی نهایی و قاطعانه‌ای را بر ولادیمیر پوتین و رژیم او جشن بگیرد. امروز، این ستمگر روسی برای اولین بار رسماً اعتراف کرد که این، نیروهای ارتش روسیه بودند که در دسامبر سال گذشته یک هواپیمای غیرنظامی خطوط هوایی آذربایجان را سرنگون کردند، و شخصاً در مقابل الهام علی‌اف، رئیس‌جمهور آذربایجان، که در نشست رسمی سران کشورهای مشترک‌المنافع (CIS) در دوشنبه [پایتخت تاجیکستان] نشسته بود، عذرخواهی کرد.”

در آن روز و حتی روزها و هفته‌های بعد، این قبیل حرفها در تعریف و تمجید از مدیریت دیپلماتیک رئیس جمهوری آذربایجان در جماهیر سابق شوروی و از زبان روس‌های مخالف پوتین، فراوان به چشم می‌‌‌خوردند. می‌‌‌دانیم که جمهوری آذربایجان مدیریت فوق‌العاده موفقی را هم، در قبال همسایه جنوبی خود اعمال کرده است. جمهوری اسلامی ایران در حالی که در پنج حوزه عراق، یمن، سوریه، لبنان و فلسطین موفق به ایجاد نیروهای ویرانگر تحت فرمان خود شده است، همه آرزوهایش برای تخریب جمهوری آذربایجان، نقش برآب شده است. این مقاله قصد توضیح این مدیریت فوق‌‍العاده از سوی جمهوری آذربایجان (و نیز ارمنستان) را دارد. جالب است که ارمنستان بعداز شکست در جنگ دوم قره‌باغ به جای نقش سنتی پاسگاه مرزی روسیه، در یک تغییر سیاست باورناکردنی به ایفای نقش مدافع منافع روسیه پایان داد و به جای سه دهه سیاست اتحاد استراتژیک با روسیه و ایران به صلح با آذربایجان و تا جای ممکن نزدیکی به غرب و آمریکا روی آورد.

ماهیت خشن سیاست روسی و علت احتمالی آن

اگر ایالات متحده آمریکا از سوی اقیانوس‌ها محافظت می‌‌‌شود، عامل شکست ناپذیری روسیه بیش‌از هر چیزی دیگری، وسعت اراضی این کشور است. روسیه علاوه بر پهناوری سرزمینی خود، ذخائر بی‌پایانی از عناصر موجود در جدول مندلیف را هم در دل خود دارد. گفته‌اند که اگر ایالات متحده آمریکا، در پناه اقیانوس‌ها از حمله خارجی محافظت شده است، روسیه، در پشت جغرافیای خشن، بی‌حصار و پایان‌ناپذیر خود، پناه گرفته است. یعنی اگر اقیانوس‌ها سنگرهای طبیعی محافظ ایالات متحده آمریکا هستند، پهناوری و خشونت جغرافیایی روسیه هم، نقش سنگرهای طبیعی برای این کشور را ایفا کرده‌اند. جان لوئیس گادیس، یکی از برجسته‌ترین مورخان جنگ سرد، در یکی از آثار کلاسیک شده‌اش، تأثیر طبیعت خشن و جغرافیای بی‌رحم روسیه بر نظام حکمرانی این کشور را به خوبی توضیح داده است. از جمله او معتقد بود که سستی کنترل حکومت مرکزی روسیه، این کشور را به گرسنگی، سرما و هرج و مرج تسلیم می‌‌‌کند. خواه این ادعا درست باشد یا غلط، بیرحمی طبیعت و نظام حکمرانی در روسیه قابل انکار نیست.

ادبیات روسیه یک گالری عظیم با تصاویری زنده از این دو نوع بی‌رحمی و ترکیب آنهاست. وارلام شالاموف (Varlam Shalamov) که احتمالا برای خوانندگان این سطور ناشناخته‌ترین نویسنده روس است، جاندارترین نمونه‌های این تصاویر را برای نسل امروز و آیندگان به قلم کشیده است. مجموعه‌ داستان‌های “قصه‌های کُلیما” از وحشتناک‌ترین روایت‌ها دربارهٔ اردوگاه‌های کار در سیبری است که بی‌رحمی مطلق نظام شوروی را در متن بی‌رحمی سرمای سوزان طبیعت روسیه به تصویر می‌کشد. آنچه مسلم است، نظام حکمرانی در روسیه پنج قرن اخیر با همه فراز و نشیب‌هایش، نه نسبت به رعایای خود مهربان بوده است و نه نسبت به همسایگان مداراگر.

رفتار رژیم ولایی ایران نسبت به همسایگان خود نیز، هم در ساحت ایدئولوژی و هم در عمل، شباهت‌های زیادی به نمونه روسی آن دارد. قدرت آتش ویرانگری این دو رژیم، در عمل، به‌خاطر اهمیت ندادن به رفاه شهروندان خود، بسیار بیشتر از آن چیزی است که می‌‌‌توان از ارقام مربوط به امکانات اقتصادی و انسانی آنها استنباط کرد. کافی است به حجم ویرانی و کشتار روسیه در اوکراین و کشتار و ویرانی مشابه ناشی از ماجراجویی ایران در سوریه، لبنان، غزه، عراق و یمن توجه کنیم.

میراث دو عامل زمان و مکان در شکل‌گیری تاریخی امپراتوری روسیه

از یک منظر تاریخی، توسعه روسیه به عنوان یک قدرت دولتی، همزاد و همراه متصرفات ارضی در نزدیکی بلاوسطه خود بوده است. یعنی اولا از منظر جغرافیایی، برخلاف رقبای غربی، متصرفات آن در ماورای بحار نبود و دارای پیوستگی سرزمینی با متصرفات خود، شامل لهستان و فنلاند بود. و ثانیا از نظر زمانی هم اگر مثلا بریتانیا از زمان شکل‌گیری خود به عنوان یک دولت در قرن یازدهم میلادی تا اولین فعالیت‌های اشغالگرانه خود در ماورای بحار در قرن ۱۶ یک فاصله ۵ قرنی از داشتن دولت خودی (اما بدون مستعمرات و متصرفات) را تجربه کرده بود، فاصله زمانی قابل ذکری مابین تأسیس اولین دولت‌های روس و اولین امواج اشغال اراضی همسایه، نمی‌بینیم. تاریخ جنگ‌های دائمی روس‌ها بر علیه همسایگان خود،  از پایان دادن به سلطه اردوی زرین مغول‌ها در پاییز ۱۴۸۰ با هجوم به لیتوانی و سوئد شروع می‌‌‌شود. شروعی که تا دو جنگ جهانی اول و دوم دیگر پایانی بر آن نمی‌بینیم.

برای مقایسه، نمونه امپراتوری بریتانیا می‌‌‌تواند کمک کننده باشد. اشاره شد که، بریتانیایی‌ها پیش از شروع اشغالگری در ماواری بحار، صاحب یک تجربه ۵ قرنی از دولتداری در متروپول یعنی کل جزیره بریتانیای کبیر (انگلستان، اسکاتلند، ولز) و ایرلند شمالی (پس از ۱۹۲۲) بودند. یعنی یک فاصله زمانی بزرگ میان تأسیس دولت-ملت خودی با شروع دوران اشغال اراضی دیگران و تبدیل آنها به مستعمره. از نظر مکانی نیز، مابین متروپل و مستعرات، فاصله دریایی قابل توجهی بود. مثلا فاصله تا جبل‌الطارق به عنوان “نزدیکترین” مستعمره ۱۷۰۰ کیلومتر بود. یا مثلا فاصله هوایی لندن با دهلی‌نو و بمبی با پرواز تجاری بین ۸ تا ۱۰ ساعت است. هیچ کدام از این دو عامل زمان و مکان برای امپراتوری روسیه و دولت‌های میراثدار آن مطرح نبوده است. گسترش متصرفات روسیه در جدول شماره ۱ قابل مشاهد است.


جدول شماره ۱

جابه‌جایی قدرت

الوین تافلر در ایران با کتاب موج سوم به لطف ترجمه عالی خانم شهیندخت خوارزمی شناخته می‌شود. کتاب “جابه‌جایی قدرت” از همین مؤلف، نکته مهمی راجع به موضوع این مقاله را توضیح می‌دهد.

در این اثر، سه منبع مهم قدرت، تسلط و نفوذ طی تاریخ بشر معرفی می‌شود: خشونت (منبع قدرت در عصر کشاورزی و اولیه)، ثروت/سرمایه (منبع قدرت در عصر صنعتی) و دانش/اطلاعات (منشأ قدرت در عصر فراصنعتی)

تافلر تأکید می‌کند که امروزه هر سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) در کنار هم وجود دارند، اما سلسله مراتب آن‌ها تغییر کرده است و در جهان کنونی، دانش در صدر قرار دارد یعنی دانش هدایت‌گر سرمایه است: بهترین راه برای کسب و افزایش ثروت، در اختیار داشتن اطلاعات و تخصص برتر است. در عین حال دانش کنترل‌کننده خشونت است: اطلاعات و تکنولوژی پیشرفته (مانند ابزارهای نظارتی یا سلاح‌های هوشمند) مؤثرترین راه برای کنترل یا کاهش تهدید خشونت هستند.

دقت در سخنان فوق ما را با اهمیت ضعف مزمن و تاریخی دولتهای حاکم بر روسیه (و ایران) در زمینه نوآوری در علم و تکنولوژی آشنا می‌‌‌کند. بخصوص این توالی تکاملی میان سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) نبود جذابیت روسیه برای همسایگان به مراتب ضعیف‌تر خودش را به عنوان معضلی برای روسیه مطرح می‌کند. روسیه مجبور است کسری خود در رقابت با دانش و تکنولوژی غربی را قسما از طریق فروش مواد خام جبران کند. در جدول شماره ۲ کل اقتصاد روسیه با اقتصال ۴ ایالت آمریکا مقایسه شده است کی می‌بینم کوچکتر از اقتصاد سه ایالت است و از میان آنها اقتصاد کالیفرنیا دوبرابر اقتصاد روسیه است.


جدول شماره ۲

در جدول شماره ۳، درآمد بودجه‌ای دولت روسیه با درآمد ۵ شرکت بزرگ آمریکایی مقایسه شده است. به این فکت میتوان افزود که  ۴ کشور اروپایی شامل آلمان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا هم، هرکدام اقتصادهایی بزرگتر از اقتصاد روسیه دارند.


جدول شماره ۳

آنچه حیرت‌آور است، ادعای رقابت و “هل من مبارز” طلبیدن روسیه (و رژیم اسلامی) در قبال همه این بازیگران است! یعنی نه تنها رقابت با کالیفرنیا یا نیویورک بلکه همه ۵۰ ایالات آمریکایی به اضافه همه اروپا و متحدان این دو قطب مهم مانند کانادا، ژاپن، کره جنوبی و بقیه!

با هر عینکی که نگاه کنیم، روسیه یک معادله غیرقابل حل در برابر خود نهاده است و توان تأمین هزینه رویارویی نابرابر با غرب را، در هیچ جبهه‌ای ندارد. امروز روسیه حتی برای نزدیکترین متحد سنتی خود ارمنستان، جذابیتی ندارد. ارمنستان که در جنگ داخلی سوریه، برای حفظ بشار اسد در قدرت به یاری روسیه شتافته بود و منافع اقتصادی زیادی از قبل رابطه با روسیه دارد، امروز به سرعت در حال دوری از روسیه است. از میان ۱۴ جمهوری استقلال یافته در پی فروپاشی شوروی، سه جمهوری کوچک کرانه بالتیک، هر سه همزمان در یک روز (۲۹ مارس ۲۰۰۴) به ناتو پیوستند و در اول ماه مه همان سال به عضویت اتحادیه اروپا درآمدند. اراضی چهار جمهوری شامل آذربایجان، مولداوی، گرجستان و اوکراین در تاریخ‌های متفاوت به اشغال نیروهای برخوردار از حمایت روسیه درآمد و این چهار جمهوری، برای دوری از غضب بیشتر روسیه، به روابط کجدار و مریض با روسیه ادامه دادند. پنج جمهوری آسیای مرکزی هم، به دلیل جبر جغرافیای سیاسی، بیش‌از بقیه جماهیر استقلال یافته در سال ۱۹۹۱ خود را نیازمند مرحمت روسیه إحساس می‌کنند. آخرین مورد از این ۱۴ جمهوری، بلاروس است که رهبر آن الکساندر لوکاشنکو در یک رابطه شل‌کن سفت‌کن با پوتین در بازی است.

مشکل اصلی، رابطه استعماری تاریخی روسیه با این کشورها نیست. اکثریت نزدیک به ۹۰ درصد کشورهای دنیا، یکی دو قرن مستعره امپراتوری‌های قدیمی مانند عثمانی، بریتانیا، فرانسه، اسپانیا و الباقی بودند. معضل آنجا شروع می‌شود که روسیه، از سویی به دلیل نداشتن جذابیت کافی برای مستعمرات سابق خود و از سوی دیگر به دلیل ناکافی بودن سطح دانش از میان سه منبع مهم قدرت (طبق تعریف زوج تافر شامل خشونت، سرمایه و دانش)، خود را ناچار از توسل بیش‌از حد به عظله نظامی خودش برای جبران این کمبود جدی می‌بیند. خبر داریم که پوتین در تاریخ ۲۵ آویل ۲۰۰۵ در جریان یک سخنرانی سالانه در باره وضعیت کشور در برابر مجلس فدرال روسیه، از فروپاشی شوروی به عنوان “بزرگترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن بیستم” یاد کرده است. این نگاه به فروپاشی شوروی و نظام‌های کمونیستی تحت کنترل آن در دوره شوروی، یعنی تأیید تز زوج تافلر در باره اهمیت دانش در دوران ما. روسیه ناتوان از رسیدن به درجه رشد لازم در زمینه دانش و تکنولوژی، قصد جبران این نقص مهم با استفاده از خشونت عریان و تهدید به اعمال خشونت را دارد.

هر یک از این ۱۴ جمهوری و حتی کشورهای سابق کمونیستی اروپای شرقی و اروپای مرکزی در غرب روسیه، به درجات متفاوتی در معرض تهدید روسیه هستند. آنچه مسلم است، همه این کشورها مدیون مقاومت قهرمانانه مردم و دولت اوکراین در برابر ماشین تجاوز نظامی روسیه هستند.

جمهوری اسلامی ایران نیز به‌جای اینکه از مشترکات دینی، مذهبی و تاریخی خود با کشورهای منطقه برای گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی استفاده کند، از این مشترکات، برای توجیه مداخله‌گری و صدور اسلامی سیاسی و تشکیل دستجات تروریستی رنگارنگ از شهروندان این کشورها استفاده می‌‌‌کند. درست مثل پوتین که آن‌همه اشترکات تاریخی و فرهنگی را به صراحت برای توجیه تجاوز نظامی به اوکراین مورد استفاده قرار می‌‌‌دهد.


جدول شماره ۴

تمدن ستیزی با ابزار خودساخته‌ای به نام “تمدن دولت”

از اوایل دهه ۱۹۹۰ در اولین سالهای دوران پُست کمونیستی، چین با مشاهده جهش اقتصادی خود، سازی به نام “تمدن دولت”[۱] را کوک کرد. روسیه و هند نیز برای توجیه فزون طلبی خود، به مرور به این ریسمان متوسل شدند. طبق این ادعا، این سه دولت، یک “دولت معمولی” یا “دولت مدرن معمولی” نیستند. آنان در ادامه احتجاج می‌‌‌کنند که “تمدن دولت” بودن به آنها مجوزی می‌‌‌دهد تا تابع قوانین بین‌المللی (تمدن واقعی بشر مدرن) نباشند و بر علیه همه دست‌آوردهای پرهزینه تاریخ تمدن بشری، مثل نتایج جنگ‌های سی ساله اروپا (صلح وستفالی) و جنگ جهانی دوم (سازمان ملل) خرابکاری بکنند.

هزینه فجایع بزرگ جنگهای اروپایی شامل دو جنگ بزرگ نیمه او قرن بیستم، ریختن دریایی از خون انسانها و ویرانی و عقب ماندگی بشر در مسیر رشد خود بود. درسی که بشریت در ازای پرداخت این بهای گزاف کسب کرد، به صورت بندهایی در منشور سازمان ملل و بیانه جهانی حقوق بشر در دست ماست. این اسناد، (به استثای حق وتوی پنج عضو دائمی شواری امنیت) همه کشورها را برابر می‌‌‌داند و تاریخ سرتاسر خون و جنایت را به عنوان مرجع استفتاء و محل استخراج فتوا در هیچ امری به رسمیت نمی‌شناسد. این اسناد حاصل رنج و آلام نسل‌های زیادی از بشریت، از حق حاکمیت ملی کشورهای کوچک در برابر هرگونه تعدی قدرت‌های بزرگتر دفاع می‌‌‌کند.

در مورد روسیه تئوری‌سازی زیادی از سوی پروپاگاندیست‌های روسی حول “دنیای روسی” انجام شده است. در ایران، در مقیاسی محدودتر، این مسئله از سوی بازیگران یوتیوبی پیگیری می‌‌‌شود. یکی از نمونه‌های افراطی این بازیگران آقای پیمان عارف است. وی یکسال پیش در یک برنامه در سوگ رژیم بشار اسد، بلافاصله بعداز سقوط خاندان اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ سخنان قابل توجهی بیان کرد. آنچه برای جهانیان پایان ۱۲ سال سال ترور دولتی رژیم اسد با کمک روسیه و ایران علیه مردم خود بود، برای پیمان عارف موجبی برای برگزاری یک مراسم عزاداری واقعی بود. آنچه به موضوع این مقاله مربوط می‌‌‌شود، برقراری رابطه بین تاریخ ادعایی (طبق مقدسات مکتب تاریخ‌نگاری رسمی آریایی ایرانی) با حوادث زمان ما و استفاده از ادعاهای تاریخی (اکثر بی‌اساس و بی‌مدرک) برای توجیه جنایات بی‌شمار رژیم ایران و رژیم اسد در کشتار مردم سوریه و ویرانی یک کشور بود. این، همان مکتب آلکساندر دوگین، ولادیمیر سالاوی‌یئو (پروپاگاندیست دربار پوتین در کانال اصلی تلویزیون روسیه) است که می‌‌‌‎تواند بمباران مناطق مسکونی شهری اوکراین و ویرانسازی زیرساخت‌های آن کشور را با توسل به جمله‌بندی‌های بی‌معنی معلق در مرز اسطوره، تاریخ، شعر و جفنگیات، توجیه کند. پیمان عارف، یکی دور روز بعداز آزادی مردم سوریه از مشقت ۱۲ سال ترور دولتی، به جای اظهار شرم و نفرت از خاندان اسد و دستیاری روسیه و ایران در برپاداشتن جهنم وحشتناک سوریه اسد، وارد شرح اوصاف قصه‌گونه از داستان هپتالیان، ساردی‌ها و فنیقی‌ها و رابطه پرسوز و گداز تاریخی ایران و مدیترانه(!) شد.

وی مداخله جنایتکارانه رژیم فقاهتی ایران در قصابی مردم سوریه را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” می‌‌‌نامد! این ادعا شبیه آن است که یک آلمانی کشتار بی‌حد و مرز مردم شوروی در جنگ دوم جهانی را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی آلمان در رسیدن به کوه‌های اورال” بنامد! وی در جمله بعدی می‌‌‌گوید:

“رسیدن به مدیترانه برای توسعه ایران بسیار مهم است” (پیمان عارف، دقیقه ۷ و ثانیه ۳۰)

در ادامه مثال قبلی می‌توان ادعای یک آلمانی بیمار در مورد تجاوز به شوروی (و بقیه اروپا) را با جمله زیر توجیه کرد:

“رسیدن به کوه‌های اورال برای توسعه آلمان بسیار مهم است.”!

انتخاب کلمه “توسعه” در اینجا بسیار مهم و آگاهانه است و ربطی به شلختگی زبانی در انتخاب کلمات ندارد. ذهن بیمار یک ناسیونالیست دچار مالیخولیا، فرقی بین کشتار انسان و نابودی شهرها و تمدن مادی بشری در سوریه با “توسعه” به معنی ارتقای هم‌زمان و همه‌جانبه‌ی کیفیت زندگی در جامعه ایران نمی‌بیند. وی نابودی مردم و کشور سوریه از جمله ریختن بمب‌های بشکه‌ای و بمباران شیمایی مردم حلب را با سخنان زیر یاد می‌کند:

“کوشش ما برای رسیدن به مدیترانه جزو فی‌الواقع قانونمندی‌های کم و بیش ثابتی است که در سیاست خارجی ایران در طول تاریخ دولت ایرانی باهاش مواجه هستیم” (دقیقه ۱۰ و ثانیه ۴۵) وی در دقیقه ۱۶ اعلام می‌کند: “ایران فاتح حلب شد... ژنرال سلیمانی در حلب فاتحانه گام برداشت”[۲]

شباهت این نوع نگاه و استدلال با سخنان تکراری پروپاگاندیستهای روسی از جنس ولادیمیر سالاوی‌یئو، مارگاریتا سیمونیان، دمیتری کیسیلیف، اولگا اسکابیوا و شرکاء هم‌جرم آنها، حیرت‌آور است. آنان نیز هجوم جنایتکارانه ارتش روسیه به اوکراین و تهدید دیگر همسایگان روسیه را با جفنگیات مشابهی توجیه می‌کنند. بگذریم که توجیهات نازیهای آلمانی برای حمله به شوروی هم با توسل به روایتهایی تاریخی و با توجه به “نیاز”های آلمان، مثلا نیاز به “فضای حیاتی” برای آلمان توجیه می‌شد.

آقای پیمان عارف نمی‌تواند از تاریخ متکی بر اسناد دوران پهلوی، قاجار، افشار، صفوی و قبل‌از آن فاکتی برای تأیید مدعای خود بیاورد که حتی یک سند دولتی یا یک جمله در مخیله رهبران دولتهای تأسیس شده در اراضی امروزی ایران، رویای دستیابی به مدیترانه تعریف شده باشد. این ذهنیت ناسالم برای توجیه پروژه تروریستی جمهوری اسلامی برای صدور فاناتیسم اسلامی و تخریب عراق، یمن، لبنان، سوریه و فلسطین، متوسل به یک ادعای خودساخته بنام “قانونمندی‌های کم و بیش ثابت... در سیاست خارجی ایران” (عبارت پیمان عارف) می‌شود. این کار یعنی تلاش مذبوحانه برای توجیه سیاست‌های ۴۷ ساله صدور ترور اسلام سیاسی با آویختن از موهومات خودساخته. مشابهت سخنان از زبان هیتلر با دستگاه پروپاگاندای روسی و ایرانی، واقعا حیرت‌آور است:

“حدود قلمرو رایش، آن‌گونه که در سال ۱۹۱۴ وجود داشت، به‌کلی غیرمنطقی بود؛ زیرا از یک‌سو، به‌معنای واقعی کلمه کامل نبود و همهٔ اعضای ملت آلمان را دربر نمی‌گرفت، ... این‌ها مرزهایی موقتی بودند که در نتیجهٔ یک کشمکش سیاسیِ ناتمام پدید آمده بودند؛ و در واقع، تا حدی محصول تصادفِ شرایط نیز به‌شمار می‌رفتند. به همان اندازه ــ و در بسیاری موارد با حقی حتی بیشتر ــ می‌شد سال برجستهٔ دیگری را در روند تاریخ خود برگزید و خواستار آن شد که هدف سیاست خارجی ما بازگرداندن اوضاع و شرایطِ موجود در آن زمان باشد..” (هیتلر، نبرد من، ترجمه انگلیسی، ص ۸۲۱ از نسخه کامل ۸۶۹ صفحه‌ای، نشر اول دیجیتال سال ۲۰۰۲، از سوی Project Gutenberg of Australia eBook)

بی‌اهمیت شمردن پیمان وستفالی در این جملات آدولف هیتلر بسیار صریح است. خواست هیتلر مبنی اینکه مرزهای آلمان باید همه اعضای ملت آلمان را در بر گیرد، شلیک مستقیم در شقیقه پیمان وستفالی بود. درست همان استدلال تکراری ولادیمیر پوتین که در سخنرانی ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ درست سه روز پیش‌از حمله به اوکراین هم همان حرفها را تکرار کرد. (نقل سخنان مزبور پوتین در پایین)

سیاست خارجی معاصر روسیه در قبال اوکراین و راهبرد “عمق استراتژیک” ایران در شامات و قفقاز، چالشی بنیادین علیه نظم بین‌المللی مستقر بر پایه صلح وستفالی و منشور سازمان ملل متحد محسوب می‌شود. در حالی که اصل حاکمیت ملی “دولت-ملت”ها صرف‌نظر از سابقه تاریخی و هویت دینی و فرهنگی اتباع آنها، سنگ‌بنای حاکمیت ملی و عدم مداخله در امور داخلی دولت-ملت‌ها را بنا نهاد، قدرت‌های تجدیدنظرطلب امروزی (نظیر آنچه از زبان پیمان عارف نقل شد و انچه از زبان پوتین خواهیم خواند) با توسل به مفاهیمی همچون “تاریخ مشترک”، “حوزه تمدنی” و “پیوندهای مذهبی”، مرزهای جغرافیایی را اموری ثانویه قلمداد می‌کنند. این رویکرد که شباهتی آشکار به منطق “فضای حیاتی” (Lebensraum) هیتلر دارد، عملاً حق حاکمیت همسایگان را قربانی روایت‌های تاریخی گزینشی می‌کند. در این پارادایم متکی به مفهوم من‌درآوردی “تمدن-دولت”، “مرز” نه خطی اعتباری و مورد توافق بین‌المللی، بلکه محیطی سیال است که وسعت آن را نه معاهدات حقوقی، بلکه میزان غلظت ادعاهای تاریخی، مشابهت (ادعایی یا واقعی) فرهنگی و قدرت نظامی تعیین می‌کند؛ امری که جهان را از نظم وستفالی به سمت نوعی “هرج‌ومرج دوران امپراتوری‌ها” بازمی‌گرداند.

از تمدن به توحش!

اشاره شده که نظم کنونی جهانی با همه نواقصات جدی آن، عالی‌ترین دستآورد شعور جمعی بشریت است که به بهای گزاف بدان رسیده‌ایم. عدول از این دستاورد تمدن بشری، یعنی بازگشت به تاریکی و توحش. آنچه زمانی آدولف هیتلر در کتاب خود نوشت و آنچه امروز پوتین، رهبران اسلامی ایران (و عملگان یوتیوبی آن در داخل و خارج) می‌گویند، یعنی استخراج حق آزادی عمل در تجاوز به حاکمیت دیگر کشورها براساس روایتهای خود از چیزی ژلاتینی و تعریف نشده به نام “تاریخ”. شباهت نحوه توجیه سیاست کلنگی کردن خاورمیانه از سوی سران رژیم اسلامی ایران با سخنان پوتین در توجیه ویرانی اوکراین، بسیار معنی‌دار است. پوتین تنها سه روز پیش‌از شروع جنگ جنایتکارانه خود، سخنان زیر را گفت:

“از این شروع می‌کنم که اوکراین مدرن کاملاً و تماماً توسط روسیه ایجاد شده است، دقیق‌تر بگویم، توسط روسیه بلشویکی، کمونیستی. این فرآیند تقریباً بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شد، و لنین و همکارانش این کار را به شیوه‌ای بسیار خشن نسبت به خود روسیه انجام دادند – با جداسازی و انتزاع بخشی از سرزمین‌های تاریخی خود روسیه[۳].”

جالب است که اگر دعای پیمان عارف و همفکران ایرانشهری وی در درون و بیرون از بیت رهبری رژیم اسلامی ایران مستجاب شود، پیش‌از اینکه کسی عریضه اینان برای تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” را بخواند، قدرتهای بزرگتری در بغل گوش ایران هستند که می‌‌‌توانند به هوس تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی در رسیدن به” خلیج فارس یا آسیای میانه از طریق درنوردیدن اراضی ایران بیفتند که اتفاقا هم پایه اقتصادی و هم عضله نظامی لازم برای عملی کردن اینچنین پروژه‌ها را هم دارند. امروز از میان ۱۹۳ عضو سازمان ملل متحد حدود ۳۵ کشور یا بطور رسمی و یاد عملا، فاقد ارتش و نیروی دفاعی هستند که هرکدام بنوعی می‌‌‌توانند هوس‌های ژئوپلیتیکی یک قدرت نظامی را تحریک بکنند. از میان بقیه کشورها حتی بسیاری دیگر، حتی از میان کشورهای عضو پیمان ناتو در صورت برهم خوردن نظم تمدنی مبتنی بر اساسنامه سازمان ملل و بیانیه جهانی حقوق بشر، فاقد توان دفاع از امنیت خود در برابر کشورهای همسایه هستند.

از سویی دیگر، اکثریت بزرگی از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل تا اوایل قرن بیستم بخشی از اراضی امپراتوری‌های بزرگ بودند. برخی از این کشورها سابقه تعلق به دو یا چند امپراطوری داشتند. مثلا اوکراین امروزی، تنها جزئی از روسیه نبود و بخشهای جنوبی آن جز اراضی امپراتوری عثمانی و بخش‌های غربی آن (مانند گالیسیا و شهر لویو) متعلق به امپراتوری اتریش-مجار بود. بگذریم که سرزمین‌های اوکراین پیش‌ از مهاجرت اسلاوها به آن سرزمین‌ها، محل سکونت گروه‌های اتنیکی غیراسلاو (مانند سکاها، خزرها، پچنک‌ها، کومان‌ها و...) بود و قس علیهذا.

با ظهور ترامپ و به‌خصوص اقدامات وی در دور دوم از ریاست جمهوری خود و نگاه خطاپوشانه وی بر تجاوزگری روسیه پوتین بر علیه اوکراین، خطر پرتاب شدن دنیا به دوران توحش ماقبل صلح وستفالی و ماقبل تأسیس سازمان ملل متحد، جدی‌تر شده است. نکته وحشتناک‌تر آن است که “الزامات ژئوپلیتیکی” عجیب و غریب از نوع آنچه در افاضات منقول در فوق از زبان آدولف هیتلر، ولادیمیر پوتین و آقای پیمان عارف به صراحت دیده می‌شود، در چهارگوشه جهان وجود دارد و اگر جهان یا منطقه ما وارد چنین توحشی بشود، دست بالای دست چنان فراوان خواهد بود که فرصتی برای براورده شدن آرزوهای هر ننه قمری فراهم نیاید. علاوه بر روسیه که ناتوان از ساختن دموکراسی، رفاه و امنیت برای شهروندان خود به دنبال کشورگشایی است، چین هم گوشه چشمی به تایوان دارد و ترامپ خواهان بلعیدن جزیره گرینلند و حتی کاناداست و اسرائیل کلام کتاب مقدس یهودیان (عهد عتیق) را، منبع معتبری برای تعیین مرزهای خود می‌داند!

بنابر این سخنان پوتین و هم مسلکان ایرانی وی، صرفا تهدیدی برای امنیت اوکراین یا کشورهای خاورمیانه نیست. همه دستاورد تمدن بشری شامل دموکراسی و حقوق بشر و حقوق بین‌المللی مندرج در اساسنامه سازمان ملل متحد، در بنیان خود در معرض تهدید این ادعاهای نابخردانه است. اگر در ایالات متحده آمریکا، نهادهای دمکراتیک کنترل کننده مقام ریاست جمهوری وجود دارد در روسیه پوتین، فتنه‌گرانی از نوع ولادیمیر سالاوی‌یئو و در جمهوری مداحان، پروپاگاندیست‌هایی از نوع علی‌اکبر رائفی‌پور، احمد کاظمی، احسان هوشمند، ابولفظل ظهره‌وند و عطا بهرامی، ظاهرا خودسر عمل می‌کنند و گویا تابع حکم هیچ قانون و دادگاهی نیستند.

برای فهم بهتر میزان خطرناک بودن نگاه روسی و ایرانشهری به جهان و مافیها، باید در نظر گرفت که آنچه در این دو مکتب قرن هیجدهمی “دنیای روسی” و “مراکز تمدنی ایران‌زمین” نامیده می‌شود، تابع هیچ عقل و منطقی نیست و به راحتی می‌تواند شامل هر نقطه‌ای در نقشه جغرافیای جهان باشد. یکی از این بزرگواران به نام “شروین وکیلی” که کار ایرانشهریستی وی ظاهرا به جاهای باریکی کشیده است، در یک مناظره یوتیوبی گاهواره مسلم تمدن بشری یعنی “سومر” را، بی‌هیچ حجب و حیای قابل مشاهده‌ای، “ایران غربی” نامید!

جهان در تقابل با دو نیروی ویرانگر روسیه و ایران

اروپا شامل کشورهای اروپایی خارج از اتجادیه اروپا، جمعیتی حول ۵۳۰ میلیون نفر است که صاحب یک تولید ناخالص ملی به ارزش ۲۵ تریلیون دلار و یکی از این کشورها یعنی فرانسه دارای سلاح اتمی نیز هست. با این وجود، این جبهه اروپایی در مقابل روسیه، دارای ۱۴۵ میلیون جمعیت و اقتصادی یازده بار کوچکتر از اروپا و ۲۵ بار کوچکتر از مجموع اقتصاد کشورهای پیمان ناتو است، نه توان بازدارندگی داشته است و نه الان در چهارمین سال از جنگ تجاوزکارانه روسیه به اوکراین، توان دفع تجاوز روسیه از اراضی اوکراین را دارد. جالب است که دونالد ترامپ با همه عیوب خود، در دور اول ریاست جمهوری‌اش همه تلاش خود را بکار بست تا طرف اروپایی پیمان ناتو را به افزایش بودجه نظامی به ۵ درصد از تولید ناخالص ملی مجبور کند. این رقم تا آن زمان به‌طور اسمی ۲ درصد بود که آنهم در عمل (طبق داده‌های نمایش داده شده در گرافیک شماره ۵) تنها از سوی سه عضو ناتو عملی شده بود. گرافیک شماره ۵ میزان بودجه دفاعی کشورهای عضو ناتو را نشان  می‌‌‌دهد.

هنر مدیریت روسیه پوتین و ایران اسلامی از سوی جمهوری آذربایجان

تجربه و توانایی‌های حیدرعلی‌اوف در زمان رسیدن به رأس قدرت دولتی آذربایجان بر کسی پوشیده نبود. وی به عنوان فرزند یک خانواده فقیر صرفا براساس توانایی‌های خود به عالی‌ترین مقامی رسید که یک غیرروس از جوامع غیرمسیحی مستعمرات روسیه بدان دست یافته است. حیدر علی‌اوف با اثبات لیاقت رهبری خود در دشوارترین موقعیت‌ها و سخت‌ترین پروژه‌های نظام شوروی، علاوه بر عضویت در “پولیت بیرو” (جمع رهبری کننده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) به مقام نایب‌رئیس اول نخست‌وزیر شوروی[۴] رسید. در ساختار شوروی، این یعنی او نفر دوم اجرایی در کشوری بود که از دریای بالتیک تا اقیانوس آرام وسعت داشت.

در صفحه رسمی ولادیمیر پوتین در متن سخنرانی وی در مراسم بزرگداشت پنجاهمین سالگرد شروع این پروژه، در باره نقش حیدر علی‌اوف، می‌‌‌خوانیم:

“با کمال میل شخصاً رئیس‌جمهور آذربایجان، الهام حیدراویچ علی‌اف را به مناسبت پنجاهمین سالگرد آغاز ساخت راه‌آهن بایکال-آمور تبریک می‌گویم. همه آفرینندگان BAM این را خوب می‌دانند که پدر ایشان یعنی حیدر علی‌اوف، نقش ویژه و عظیمی در تاریخ BAM ایفا کرد. حیدر علیویچ به عنوان معاون اول رئیس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، نظارت بر ساخت خط آهن بایکال-آمور را بر عهده داشت و هر آنچه ممکن بود انجام داد تا این پروژه بسیار پیچیده محقق شود.
در این کار، حجم عظیم دانش و تجربه، استعداد مدیریتی، توانایی حل پیچیده‌ترین مسائل و البته ویژگی‌های شخصی خاص او کمک کرد؛ اول از همه... می‌دانم که در این دیدار کسانی شرکت دارند که با حیدرعلی‌اوف کار کرده‌اند. از شما خواهش می‌کنم حتماً خاطرات خود را به اشتراک بگذارید و بگویید که حیدر علی‌اوف چه نقشی در زندگی شما ایفا کرد.”[۵]

آنچه نمی‌توان انتظار داشت که در همچو مواردی بر زبان رهبران روسیه جاری شود، این واقعیت است که حیدرعلی‌اوف، این هنر رهبری را در رهبری جمهوری سوم آذربایجان برای مدیریت دو همسایه ناراحت شمالی و جنوبی خود هم بکار بست.[۶]

در مورد الهام علی‌یف، می‌‌‌توان به قیاس وی با شخص پوتین دست زد. وی در سال ۱۹۷۷ هنوز زودتر از آنکه شانزده‌ساله بشود، وارد دانشگاه تربیت رهبران طراز اول شوروی به نام “موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو”[۷] شد و در سال ۱۹۸۵ در به موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو (ام. گی. ‌مو) وارد شد. پس از فارغ‌التحصیلی از این موسسه، به دوره دکتری آن پذیرفته شد و در سال ۱۹۸۵ درجه کاندیدای علوم تاریخی (معادل دکترا) را دریافت کرد. در سال‌های ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ در موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو به تدریس پرداخت.

الهام علی‌یف یکبار در پاسخ به سوال میخائیل گوسمان رئیس خبرگزاری تاس، درباره ورود به “ام. گی. ‌مو” گفت:

“مرا بر اساس گواهی‌ای پذیرفتند که در آن به‌طور رسمی تأیید شده بود که دقیقاً پنج ماه دیگر ۱۶ ساله خواهم شد. سال اول تحصیل حساس‌ترین سال بود. تحصیل در باکو به‌عنوان پسر دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان یک چیز است، تحصیل در مهمترین دانشگاه دولتی اتحاد شوروی در مسکو، در محیطی کاملاً متفاوت و در سنی آن‌قدر پایین، چیزی کاملا متفاوت. اما من پدرم را ناامید نکردم، در موسسه خوب درس خواندم و بعد هم در دوره دکتری به‌خوبی از عهده تحصیل برآمدم.”

الهام علی‌یف در سال ۱۹۸۵، پس از کسب درجه دکتری، در موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو به کار تدریس در همان دانشگاه شروع کرد.

تفاوت میان ولادیمیر پوتین و الهام علی‌یف در تسلط به زبان ادبی روسی بارزتر از هر زمینه دیگری برای مردم روسیه و اهالی جماهیر سابق شوروی است. به قول روزنامه‌نگار معروف روس به نام ماکسیم شوچنکو[۸] زبان روسی الهام علی‌اوف در حد یک پروفسور ادبیات روسی است. در کنار این مسئله ارتباطات وسیع وی در محافل فرهنگی روس، یهودی و آذربایجانی مسکو از دوران تحصیل و تدریس در این شهر، در ساختن یک وجهه متعادل و روشنفکر، از الهام علی‌یف در نزد نخبگان فرهنگی و سیاسی روسیه مؤثر بوده است. مجموع این نکات مثبت در مقایسه با دیگر رهبران جماهیر سابق شوروی، امکان مانور زیادی برای رهبری آذربایجان در مدیریت همسایه شمالی فراهم آورده است.

عذرخواهی بی‌سابقهٔ پوتین: یک رویداد تاریخی

رویداد نهم اکتبر ۲۰۲۷ در شهر دوشنبه، یک لحظه تاریخی بود. ولادیمیر پوتین پس از یک دوره طولانی از انکار و مقاومت، مجبور شد در مقابل دوربین‌های تلویزیونی صراحتاً از الهام علی‌اوف، رئیس‌جمهور آذربایجان، عذرخواهی کند.

این عمل‌ ـ‌که در عرف دیپلماتیک جهانی یک رفتار متمدنانه است‌ـ برای افکار عمومی کشورهایی که استقلال‌شان را از قبل فروپاشی شوروی به دست آوردند، شوک‌آور و باورنکردنی بود. آن‌ها هرگز شاهد چنین عذرخواهی‌ای از سوی رهبران روسیه نبوده‌اند، به‌ویژه با توجه به سابقهٔ رفتاری روسیه در قبال مسائل حیاتی بین‌المللی؛ به‌طور مثال، نپذیرفتن مسئولیت سرنگونی هواپیمای مالزیایی در سال ۲۰۱۴ بر فراز حریم هوایی اوکراین، با وجود حکم قطعی دادگاه لاهه در نوامبر ۲۰۲۲. نادر بودن این اتفاق به حدی بود که در یک هفته پس از آن، فضای رسانه‌ای روسی‌زبان کاملاً تحت‌الشعاع قرار گرفت و حتی اخبار مهمی چون اعلام برنده جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۵ نیز چندان پوشش داده نشد.

الکساندر کوشنر در همان برنامه نامبرده در فوق در این باره گفت:

“...باکو دیگر آن کسی نیست که ساکت گوش کند. باکو یک بازیگر منطقه‌ای جان گرفته با یک متحد قدرتمند در قالب ترکیه، عضو ناتو، است که همین حالا عذرخواهی رئیس کرملین را علناً پذیرفته است. البته توجه داشته باشید که این عذرخواهی هنوز فاقد هرگونه اقدام ملموس و مشخص است... عذرخواهی پوتین نه یک ژست از روی سخاوت بود و نه صرفاً به این دلیل رخ داد که او ناگهان پشیمان شده باشد. در حقیقت، عذرخواهی او آخرین پرده تسلیم شدن پس از یک جنگ سیاسی طولانی، کثیف و تحقیرآمیز برای کرملین در برابر آذربایجان بود... به همین دلیل است که امروز در باکو، و البته در کیِف و تمام جهان متمدن، به درستی می‌توانند نه فقط خود عذرخواهی پوتین، بلکه شکست کامل اخلاقی و سیاسی او را جشن بگیرند.”[۹] (تأکید از من. ع. ا.)

رمز موفقیت آذربایجان: واقع‌گرایی اقتصادی در مقابل ایدئولوژی

راز موفقیت آذربایجان در مهار قدرت ویرانگر روسیه و دستیابی به این پیروزی دیپلماتیک چیست؟

پاسخ کوتاه در اولویت دادن آذربایجان به منافع مادی و واقع‌بینانه ملی است:

منافع مادی و دوری از پوپولیسم: در حالی که روسیه به دلیل آرمان‌های متافیزیکی و پوپولیستی مانند احیای «دنیای روس» (Russian World) به جنگ با اوکراین، ناتو و غرب روی آورده و هزینه‌های هنگفتی می‌پردازد، آذربایجان کاملاً در جهت عکس حرکت می‌کند.

جذب سود از جهان گلوبال: آذربایجان، ضمن احیای حاکمیت خود بر اراضی قانونی‌اش، به دنبال ادغام در اقتصاد جهانی و بهره‌برداری از مزیت نسبی خود در بازارهای بین‌المللی است. آذربایجان موفق شده است با تکیه بر عقلانیت اقتصادی و دوری از شعارهای تهی ناسیونالیستی، روسیه را وادار به رفتاری دیپلماتیک کند که هرگز در قبال سایر کشورهای جداشده از بلوک شوروی مشاهده نشده بود.

کلمه “واقع‌گرایی” یا پراگماتیسم سیاسی در فهم این ماجرا نقشی کلیدی دارد. به عنوان مثال آذربایجان علیرغم همکاری‌های مستقیم خود با پیمان ناتو و تربیت کادرهای نظامی خود در یک کشور عضو پیمان ناتو و بازسازی دو دهه‌ای ارتش خود بر أساس استانداردهای ناتو، هیچ سیگنالی در باب تمایل در جهت پیوستن رسمی به پیمان ناتو صادر نکرده است. یا تا جنگ ۴۴ روزه در پاییز سال ۲۰۲۲ با موفقیت توانست عمق روابط همه جانبه خود با اسرائیل را پرده‌پوشی کند. در حالی هم اوکراین و هم گرجستان در دوره ریاست جمهوری میکائیل ساکاآشویلی بارها در مورد خواست پیوستن به ساختارهای “اروپایی آتلانتیکی” که نام دیگر پیمان ناتو است، صحبت می‌شد. حتی در تاریخ ۵ ژانویه ۲۰۰۸ در گرجستان، بيش از هفتاد درصد ِ شرکت کنندگان در رفراندوم ِ پيوستن به پيمان ناتو، با اين کار موافقت کردند. طبق اخبار موجود در رسانه‌ها یکی دو ماه بعداز این اقدام گرجستان، رئیس جمهور و نخست‌وزیر وقت اوکراین یعنی “ویکتور یوشچنکو” و “یولیا تیموشنکو” در نامه‌ای مشترک به “یاپ دهوپ شفر” دبیر کل ناتو ابراز امیدواری کردند که اعضای ناتو در مورد دعوت اوکراین به طرح اقدامات ناتو رای مثبت دهند.

سیگنال‌های ارسال شده از سوی دو کشور گرجستان و اوکراین برای اعلام قصد پیوستن به اتحادیه اروپا با صدایی بلند، از مورد ناتو هم قویتر بودند. میخائیل ساآکاشویلی دستور داد که پرچم اتحادیه اروپا در ساختمانهای دولتی و میادین شهری و موقعیت‌های رسمی نصب شود!

پاسخ مثبت اتحادیه اروپا زیاد طول نکشید. در سال ۲۰۰۹ به پیشنهاد لهستان و سوئد “مشارکت شرقی”[۱۰] (ENP) به عنوان یک ابتکار دیپلماتیک و بخشی از برنامه وسیع‌تر “سیاست همسایگی اروپا” آغاز شد. هدف اصلی این طرح، نزدیک کردن ۶ جمهوری سابق شوروی به استانداردهای اتحادیه اروپا بدون وعده مستقیم «عضویت دائم» بود. این ۶ کشور عبارتند از: اوکراین، گرجستان، آذربایجان، ارمنستان، مولداوی و بلاروس.

آذربایجان علیرغم روابط گسترده خود با اتحادیه اروپا و پیمان نظامی ناتو، دچار هیچکدام از این دو خبط نشد. به عنوان مثال در سال ۲۰۲۳ از کل صادرات آذربایجان به اتحادیه اروپا ۶۵ درصد به اتحادیه اروپا بود در حالی که این رقم برای اوکراین ۶۳ درصد و برای گرجستان ۱۵ درصد بود. آذربایجان نه پیش و نه بعداز این ژست دیپلماتیک اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۹ به ارسال سیگنال‌هایی از نوع آنچه از گرجستان و اوکراین به اروپا و ناتو صادر می‌شد، دست نزد. برعکس تا توانست به لطایف‌الحیل به روسیه نزدیک شد تا ارمنستان اشغالگر اراضی آذربایجان را از مهمترین و نزدیکترین متحد نظامی خود محروم کند.

حداقل امروز در مطالعه با سرنوشت اسف‌بار اوکراین و رفتار ضدانسانی پریزیدنت ترامپ با این کشور، می‌بینیم که ورود به بازی رولت روسی با روسیه پوتین، به امید حمایت غرب در شرایط بحرانی، شرط عقل نبوده است. ارزیابی نادرست از درجه شرارت رژیم پوتین از سوی رهبران لیبرال اوکراین و گرجستان، در تقابل آشکار با سه دهه تنظیم مناسبات حساس آذربایجان و روسیه پوتین بود. آذربایجان از چندین سو، سعی داشت تا با لطایف الحیل این متحد بزرگ ارمنستان را که نیروی پشتیبان تعیین کننده در اشغال اراضی بود، بی‌طرف‌سازی کند.

میزان پارانویای سران رژیم پوتین پیروزی عادلانه آذربایجان بر روسیه پوتین به لطف دو عامل اصلی ممکن شد:

اول، به دلیل پافشاری، پیوستگی، و پایداری سیاسی علی‌یف و مقامات آذربایجان در کل، که اجازه ندادند این تراژدی، که در واقع یک جنایت نظامی روسیه بود، مسکوت بماند. آن‌ها به‌جای تسلیم شدن، به‌طور مداوم، مداوم و مداوم از روسیه به رسمیت شناختن تقصیر آشکار خود را مطالبه کردند.

دوم، و در واقع این مهم‌ترین عامل است، همه این‌ها به لطف نیروهای اوکراینی میسر شد. آن‌ها پس از گذشت بیش از ۴۰ ماه جنگ، پتانسیل سیاسی رژیم روسیه و شخص پوتین را چنان تضعیف کرده‌اند که برای پوتین چاره‌ای جز زمزمه کردن و توجیه کردن باقی نمانده است.

اوکراین، به معنای واقعی کلمه، غرور امپریالیستی را از پوتین بیرون کشیده است. پوتین سابق، همان کسی که تهدید می‌کرد، دستکاری می‌کرد و باج می‌گرفت، هرگز اجازه نمی‌داد خود را تا حد توبه عمومی در نظر خودش حقیر سازد، چه رسد به اینکه این کار را در مقابل رهبر یک کشور دیگر پساشوروی و از آن مهم‌تر، به‌خاطر اقدام ارتش خودش انجام دهد. برای درک اینکه این یک رویداد نمادین تا چه اندازه است، باید دست‌کم داستان بویینگ MH17 را به یاد آوریم.

سرانجام کار

تلاش غرب برای مهار کردن دو ماشین ویرانگر روسیه و ایران، چندان موفق نبوده است و از جمله تا یک سال پیش عملا کنترل سوریه و بخش مهمی از قدرت واقعی در چند کشور دیگر اسلامی را در دست داشت. آذربایجان از روز اول تأسیس سومین جمهوری خود در قرن بیستم ناچار از مدیریت دو نیروی ویرانگر همسایه یکی در شمال و دیگری در جنوب بود. روسیه به عنوان مدعی نقش دکتر معالج منطقه در صدد کاشتن یک استخوان لای زخم در آذربایجان بود. این سیاست درست مثل مولداوی و اوکراین و گرجستان عبارت بود از دادن اختیار کنترل بخشی از سرزمین‌های آدربایجان به نیروی تحت کنترل خود برای ابدی کردن امکان قطعی تأثیرگذاری در آذربایجان بود.

جمهوری اسلامی ایران هم قصد تبدیل کردن آذربایجان به یک دولت فاناتیک شیعی از جنس خود و تحت کنترل خود بود. هر دوی این نقشه‌ها نقش برآب شدند. همانطور که همیشه ادعا شده بود، حضور روسیه در جنوب قفقاز وابسته به تداوم جنگ دو کشور این منطقه بود. جنگی که هم روسیه و هم ایران آرزوی ابدی کردن آن را داشتند. با پایان این جنگ، حضور روسیه و ایران در جنوب قفقاز کمرنگ شد و با واگذاری نقش اقتصادی و حامی‌گری سیاسی پروژه صلح میان آذربایجان و ارمنستان به نیرومندترین کشور جهان، امکان تأثیرگذاری ویرانگر دو عامل ایران و روسیه در منطقه به حداقل ممکن کاهش یافت. شاید جمله کوتاه عباس عراقچی به جنگ‌طلبان درون رژیم در مورد کریدور زنگزور، توصیف موجز این دوران جدید بود. وی در مصاحبه‌ای در مرداد ۱۴۰۴ گفت: “جاهایی است که ما دیگر نمی‌توانیم کشوری را از کشیدن جاده در خاکش منع کنیم”.

این جمله ظاهرا بدیهی است که تنها با عنایت به شعارهای پروپاگاندیست‌های رژیم اسلامی قابل فهم می‌شود. این پروپاگاندیست‌های طوری از مخالفت جمهوری اسلامی ایران با این پروژه صحبت می‌کردند که گویی موضوع در باره جاده تهران شمال است!

۱۴ فوریه ۲۰۲۶ / استکهلم
—————————-

[1] Civilization state
[2] https://www.youtube.com/watch?v=qcgmCh6NgwM&t=10s
[3] http://kremlin.ru/events/president/news/67828
صفحه اینترنتی رسمی کرملین
[4] First Deputy Chairman
[5] http://special.kremlin.ru/catalog/persons/192/events/73922

[6] من طی ملاقات طولانی که در 16 ژانویه 1991 در نخجوان با مرحوم حیدر علی‌اوف داشتم، بسته به موضوع صحبت او از رهبران شوروی و رهبران غربی هم با نام کامل و پست مسئولیت آنها نام می‌‌‌برد. علیرغم تواضع وی در این موارد، میزان اعتماد بنفس وی و نحوه دخالت ندادن روابط مثبت یا منفی شخصی خودش، حیرت‌انگیز بود. لینک مصاحبه: https://youtu.be/iyRVBZLc4hQ

[7] Moscow State Institute of International Relations
[8] Максим Шевченко
[9] https://www.youtube.com/watch?v=MkrFBf5-QHY&t=9s
[10] Eastern Partnership - EaP




نظر شما درباره این مقاله:







اپوزیسیونِ چندپاره ایران
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.02.2026, 19:59

تنها یک جنبش متحد می‌تواند رژیم را به چالش بکشد

اپوزیسیونِ چندپاره ایران


صنم وکیل و الکس وطنخواه

فارن افرز / ۱۳ فوریه ۲۰۲۶

هر زمان که ایران با اعتراض‌های سراسری به لرزه درمی‌آید ــ همان‌گونه که ماه گذشته رخ داد ــ تحلیلگران و فعالان سیاسی با دو پرسش تکراری روبه‌رو می‌شوند: آیا سرانجام رژیم کشور سقوط خواهد کرد، و اگر چنین شود چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ پاسخ‌ها فراوان‌اند. برخی تحلیلگران بر این باورند که رهبری کشور به‌طور شگفت‌آوری باثبات است و رژیم می‌تواند اعتراض‌های بیشتری را نیز تاب بیاورد. برخی دیگر معتقدند که حکومت فروخواهد پاشید، اما جای آن را دیکتاتوری دیگری به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ــ قدرتمندترین شاخه سیاسی نیروهای مسلح کشور ــ خواهد گرفت. گروهی خوش‌بین‌تر استدلال می‌کنند که کل نظام سقوط خواهد کرد و یک چهره اپوزیسیون در خارج از کشور، شاید ولیعهد پیشین ایران، رضا پهلوی، به گذار کشور به یک دولت دموکراتیک کمک خواهد کرد یا حتی نوعی پادشاهی مشروطه برقرار خواهد ساخت. خوش‌بین‌ترین‌ها نیز بر این باورند که ممکن است ایران شاهد گذاری مذاکره‌شده به سوی دموکراسی باشد؛ گذاری که در آن چهره‌های رژیم، قدرت را به نیروهای اپوزیسیون واگذار کنند.

ایران واقعاً در آستانه تحولی بزرگ به نظر می‌رسد. رژیم فرسوده شده و ایرانیان از دهه‌ها سوءمدیریت اقتصادی به خشم آمده‌اند. رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، یک بازمانده ۸۶ ساله از سرطان است. اگر گفت‌وگوهای پیشِ‌رو در عمان میان تهران و واشینگتن نتواند بن‌بست هسته‌ای را بشکند و به سایر فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده ایران رسیدگی کند، دولت ترامپ نیز ممکن است به حمله به کشور متوسل شود. اما گمانه‌زنی‌های کنونی درباره «فردای ایران» ــ از جمله در میان مقام‌های آمریکایی که درباره مسیر اقدام بحث می‌کنند ــ عاملی تعیین‌کننده را نادیده می‌گیرد: وضعیت جنبش اپوزیسیون کشور.

متأسفانه این جنبش به‌شدت دچار شکاف است. اعضای آن به طیف‌های گوناگونی تقسیم شده‌اند ــ از دانشجویان گرفته تا اقلیت‌های قومی و سلطنت‌طلبان خارج از کشور ــ که اغلب با یکدیگر در تعارض‌اند. برای مثال، فعالان اپوزیسیون به‌طور معمول یکدیگر را به همکاری پنهانی با رژیم ایران یا دولت‌های خارجی متهم می‌کنند. در نتیجه این تفرقه، آنان نتوانسته‌اند از ضعف جمهوری اسلامی بهره ببرند.

اگر گروه‌های اپوزیسیون ایران می‌خواهند رژیم را سرنگون کنند، باید بیاموزند که با یکدیگر همکاری کنند. آنان نیازمند پذیرش یک برنامه حداقلی مشترک‌اند که بر اصول مورد توافق همگان استوار باشد و سایر اختلاف‌ها را به آینده موکول کند. باید طرحی برای اداره کشور در دوره بلافاصله پس از فروپاشی رژیم ارائه دهند. در نهایت، باید رویکردی فراگیرتر در پیش گیرند و به‌جای حذف مداوم یکدیگر، زمینه مشارکت همگانی را فراهم کنند. در غیر این صورت، جمهوری اسلامی نه به دلیل برخورداری از حمایت مردمی، بلکه به سبب نبودِ جایگزین، پابرجا خواهد ماند.

بی‌مهری متقابل

برخلاف برخی دولت‌های اقتدارگرا، مانند بلاروس یا ونزوئلا، اپوزیسیون ایران فاقد زیرساختی یکپارچه یا رهبری مشخص است. در عوض، می‌توان آن را مجمع‌الجزایری از جزایر سیاسی دانست که بر اثر جغرافیا، نسل، ایدئولوژی و میزان مواجهه با سرکوب از یکدیگر جدا شده‌اند. این گروه‌ها شامل انجمن‌های محلی، هسته‌های دانشجویی، حلقه‌های حقوق زنان، جنبش‌های قومی و سازمان‌های کارگری‌اند. همگی در موج‌های اعتراضی که از سال ۲۰۰۹ ایران را تکان داده مشارکت داشته‌اند. اما در میانه سرکوب شدید دولتی و بی‌اعتمادی متقابل، در هماهنگ‌سازی اقدامات خود ناکام مانده‌اند.

برای نمونه، گروه‌های کارگری کشور را در نظر بگیرید. این سازمان‌ها که متشکل از معلمان، بازنشستگان، کارکنان حمل‌ونقل و دیگر اقشار کارگری‌اند، شاید منسجم‌ترین نیروی اپوزیسیون در داخل کشور باشند. آنان به‌طور منظم نارضایتی‌های ایرانیان درباره تورم، نابرابری، فساد، خصوصی‌سازی و سایر مسائل اقتصادی را بیان می‌کنند. این گروه‌ها همچنین خشم اکثریت ایرانیان نسبت به سیاست خارجی ایدئولوژیک، تهاجمی و نظامی‌گرایانه‌ای را که رژیم طی دهه‌ها دنبال کرده ــ و به انزوای ایران و فقر گسترده انجامیده ــ بازتاب می‌دهند. آنان در میان طبقات کارگر و پایینِ طبقه متوسط ایران ریشه‌های عمیقی دارند. با این حال، دولت فعالیت‌هایشان را محدود کرده و مانع از هماهنگی آنان با گروه‌های دانشجویی، تشکل‌های زنان و شوراهای حقوق بشری شده است.

ایران همچنین دارای شبکه‌های اپوزیسیون متشکل از اقلیت‌های قومی ــ از جمله گروه‌های کرد، بلوچ، عرب‌های اهوازی و آذربایجانی ــ است که از ظرفیت سازمانی قابل توجهی برخوردارند. رهبران این گروه‌ها نه‌تنها خواستار پایان حکومت روحانیان‌اند، بلکه به رسمیت شناختن حقوق زبانی و فرهنگی اقلیت‌ها، تمرکززدایی از قدرت و اعطای خودمختاری معنادار را نیز مطالبه می‌کنند. اما این سازمان‌ها معمولاً نسبت به همکاری با یکدیگر محتاط‌اند. برخی بیم آن دارند که دیگر گروه‌ها، جمهوری اسلامی را با دولتی جایگزین کنند که همچنان فارس‌محور، انحصارطلب و متمرکز باشد؛ و برخی دیگر نگران‌اند که همکاری با این گروه‌ها به تقویت جنبش‌های جدایی‌طلب یا مداخله خارجی در امتداد مرزهای نفوذپذیر و تنش‌خیز ایران بینجامد.

شبح (و واقعیت) مداخله خارجی در ایران همچنان منبعی جدی از اختلاف است. تقریباً هر جریان عمده اپوزیسیون ایران، رقیبی را به تأثیرپذیری از دولت‌های خارجی متهم کرده است؛ خواه پادشاهی‌های خلیج فارس، اسرائیل، روسیه، ترکیه یا ایالات متحده. این سوءظن‌ها کاملاً بی‌پایه نیستند. قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی در سیاست ایران دخالت می‌کنند و گروه‌های اپوزیسیون نیز در پی جلب حمایت خارجی بوده‌اند. اما این ادعاها به‌آسانی اغراق‌آمیز می‌شوند و روند ائتلاف‌سازی را به‌شدت دشوار می‌کنند.

در میان نیروهای اپوزیسیون، بازیگرانی نیز بوده‌اند که کوشیده‌اند این شکاف‌ها را پُر کنند و نوعی جهت‌گیری مشترک ارائه دهند. برای نمونه، گروه‌های جامعه مدنی و مدافع حقوق ــ متشکل از وکلا، روزنامه‌نگاران، فمینیست‌ها، فعالان محیط زیست و نمایندگان اقلیت‌های مذهبی ــ تلاش کرده‌اند میان فعالان خیابانی و چهره‌های اپوزیسیون در سطوح نخبگانی‌تر پیوند برقرار کنند. آنان بیانیه‌های مشترکی تدوین کرده‌اند که در آن‌ها بر تکثرگرایی سیاسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی، حاکمیت قانون و گذار مسالمت‌آمیز و دموکراتیک تأکید شده است. این گروه‌ها همچنین به سازمان‌های مختلف اپوزیسیون پشتیبانی حقوقی و لجستیکی ارائه داده‌اند. با این حال، این چهره‌ها اغلب نخستین کسانی هستند که بازداشت می‌شوند و معمولاً آخرین گروهی‌اند که در فرایند سازمان‌دهی اپوزیسیون به رسمیت شناخته می‌شوند. این حذف، برای همه طرف‌ها زیان‌بار است. نتیجه آن است که گروه‌های جامعه مدنی نمی‌توانند مستقیماً اعتراض‌های گسترده را بسیج کنند و در عین حال، سازمان‌دهندگان اعتراض‌ها نیز از پشتیبانی نهادی، تخصص حقوقی و کانال‌های مذاکره محروم می‌مانند.

دسته‌ای دیگر، کسانی هستند که اکنون به اپوزیسیون درون‌ساختاریِ حکومت ــ که عمدتاً تحمل می‌شود ــ تعلق دارند یا در گذشته بخشی از آن بوده‌اند. این طیف از «خودی‌های منتقد» شامل رئیس‌جمهور پیشین، حسن روحانی، است که خواستار اصلاحات قانون اساسی و قرائتی کمتر سرکوبگرانه از آموزه‌های دینی شده؛ و نیز رئیس‌جمهور پیشین، محمد خاتمی، که بر اصلاحات بنیادین در نظام کنونی تأکید کرده است. همچنین در این مجموعه، نخست‌وزیر پیشین، میرحسین موسوی، قرار دارد که در هدایت اعتراض‌های جنبش سبز سال ۲۰۰۹ نقش داشت، و نیز مصطفی تاج‌زاده، مشاور پیشین خاتمی، که با وجود مطالبه صریح گذار به دموکراسی، هنوز در میان برخی وفاداران سرخورده و مدیران میانی نظام از مشروعیتی محدود برخوردار است.

در واقع، بسیاری از تکنوکرات‌های دوران ریاست‌جمهوری خاتمی (۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵) همچنان بخشی از ساختار حکومتی‌اند، از جمله در دولت رئیس‌جمهور مسعود پزشکیان. با این حال، روحانی، خاتمی، موسوی، تاج‌زاده و همفکرانشان با محدودیتی دوگانه روبه‌رو هستند. از یک سو، حکومت به‌شدت توانایی سازمان‌دهی آنان را محدود کرده تا نتوانند قدرت رژیم را به چالش بکشند (برای مثال، تاج‌زاده هم‌اکنون در زندان است و موسوی از سال ۲۰۰۹ در حصر خانگی به سر می‌برد). از سوی دیگر، معترضان جوان‌تر آنان را به دلیل مشارکت پیشین‌شان در ساختار جمهوری اسلامی، سازش‌کار یا آلوده به نظام می‌دانند. در نتیجه، این چهره‌ها قادر نیستند پایگاه گسترده‌ای از ایرانیان را علیه حکومت بسیج کنند.

کشمکش بر سر قدرت

رژیم ایران منتقدانی نیز دارد که به‌آسانی نمی‌تواند آنان را سرکوب کند: ایرانیان خارج از کشور. شمار آنان زیاد است و از قدرت واقعی برخوردارند. رهبران دیاسپورا، برای نمونه، به منابع مالی قابل توجه، دسترسی به سیاست‌گذاران غربی و پشتوانه مردمی معنادار در داخل ایران ــ به‌واسطه نفوذ رسانه‌ای‌شان ــ دسترسی دارند. شبکه‌های ماهواره‌ای، برنامه‌های یوتیوب و حساب‌های شبکه‌های اجتماعی که توسط این چهره‌ها اداره می‌شود، به شکل‌دهی افکار عمومی در داخل ایران، هماهنگ‌سازی اعتراض‌ها و فراهم کردن تریبون برای فعالانی که رژیم در غیر این صورت خاموششان می‌کند، کمک می‌کند.

با این حال، دیاسپورای ایرانی، همانند اپوزیسیون داخل کشور، مستعد درگیری‌های درونی است. اعضای آن به‌طور علنی و با لحنی شخصی و آمیخته به نظریه‌های توطئه با یکدیگر نزاع می‌کنند؛ برای مثال، تندروها اغلب مخالفان حمله نظامی به ایران را «عوامل رژیم» می‌خوانند و در مقابل، میانه‌روها یا مخالفان جنگ، تندروها را جنگ‌طلب معرفی می‌کنند. چنین منازعاتی اعتماد میان فعالان و شهروندان عادی در داخل ایران را فرسایش می‌دهد و این تصور را تقویت می‌کند که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور بیش از آنکه دغدغه سرنگونی حکومت را داشته باشند، در پی کسب شهرت‌اند.

سلطنت‌طلبان نمونه‌ای گویاست. آنان به دلیل شناخته‌شده بودن نام پهلوی، برجسته‌ترین برند اپوزیسیون در خارج از کشور به شمار می‌آیند و مجموعه‌ای از احزاب و چهره‌های تأثیرگذار را در بر می‌گیرند که استدلال می‌کنند احیای سلطنت تحت رهبری رضا پهلوی بهترین راه عبور از نظام کنونی ایران است. پایگاه اصلی حمایت از پهلوی به‌طور تاریخی در میان بخشی از طبقه متوسط شهری و نسل‌های مسن‌تر ایران بوده، هرچند در سال‌های اخیر و همزمان با انباشت ناکامی‌های جمهوری اسلامی، گسترش یافته است. با این حال، جنبش او به‌شدت به حامیان آنلاین و شبکه‌های ماهواره‌ای متکی است و حضور سازمان‌یافته‌ای محدود در داخل ایران دارد.

افزون بر این، هواداران ولیعهد پیشین با حملات مکرر به دیگر چهره‌های اپوزیسیون، آنان را از خود دور کرده‌اند. حمایت اسرائیل از پهلوی نیز این خطر را دارد که روایت‌های رژیم درباره «وابستگی اپوزیسیون به خارج» را تقویت کند. برخی تحلیلگران ابراز نگرانی کرده‌اند که پهلوی ممکن است سرنوشتی مشابه احمد چلبی پیدا کند؛ چهره تبعیدی عراقی که برای حمله ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ کارزار گسترده‌ای به راه انداخت و وعده داد می‌تواند کشور را رهبری کند، اما در هدایت عراق به دوران پس از صدام حسین ناکام ماند. افزون بر این، برای اقلیت‌های قومی و بسیاری از جمهوری‌خواهان ایرانی، نام پهلوی یادآور تمرکزگرایی مجدد و قدرت غیرپاسخگو است. آنان نمی‌خواهند دیکتاتوری کنونی ایران را با دیکتاتوری دیگری جایگزین کنند.

سایر گروه‌های اپوزیسیون در خارج از کشور حتی اختلاف‌برانگیزترند. سازمان مجاهدین خلق، که گروهی شبه‌نظامی پیشین است و عمدتاً در تبعید فعالیت می‌کند و رهبری آن بر عهده مریم رجوی است، شاید منسجم‌ترین نیروی اپوزیسیون ایران باشد. اما به دلیل اتحادش با عراق در خلال جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ و نیز اتهام‌های معتبرِ اعضای پیشین و ناظران حقوق بشر درباره انضباط درونی فرقه‌گونه، بسیار بحث‌برانگیز است. این سازمان از حمایت شماری از سیاستمداران برجسته غربی، از جمله وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، مایک پمپئو، برخوردار است. با این حال، بسیاری از ایرانیان با بدگمانی عمیق، اگر نگوییم خصومت آشکار، به آن می‌نگرند.

برخی از فعالان دیاسپورا، همانند همتایانشان در داخل ایران، کوشیده‌اند این شکاف‌ها را پُر کنند. برای نمونه، در فوریه ۲۰۲۳، هشت تن از ایرانیان تبعیدی «منشور مهسا» را تشکیل دادند تا صداهای جمهوری‌خواه، سلطنت‌طلب و دیگر جریان‌ها را حول اصول مشترکی چون دموکراسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی و فرایند گذار فراگیر متحد سازند. بنیان‌گذاران این ابتکار تلاش کردند از موضوع رهبری ائتلاف عبور کنند و آن را به محل مناقشه بدل نسازند. اما در آوریل ۲۰۲۳، این تلاش‌ها در پی اختلاف‌های عمیق ایدئولوژیک و راهبردی فروپاشید.

حتی اگر گروه‌های دیاسپورای ایرانی بتوانند اختلاف‌های خود را کنار بگذارند، برای ایجاد تغییری واقعی در کشور ناگزیرند با اپوزیسیون داخلی نیز متحد شوند ــ و این، اگر نگوییم دشوارتر، دست‌کم به همان اندازه چالش‌برانگیز خواهد بود. دیاسپورا بنا به تعریف، از ایران فاصله دارد؛ فاصله‌ای که به‌ویژه در قیاس با دشواری‌های اقتصادی روزمره ایرانیان و نیز آشوب و محرومیتی که در صورت حملات گسترده ایالات متحده و اسرائیل بر کشور تحمیل می‌شود، چشمگیر است. از این رو، بسیاری از فعالان داخل ایران، فشار دیاسپورا برای تشدید تنش‌ها را بی‌ملاحظه می‌دانند. درخواست برای اقدامات حداکثری، هنگامی که از برلین یا لس‌آنجلس مطرح می‌شود، معنایی متفاوت دارد تا زمانی که از کرج یا کرمانشاه بیان می‌شود.

با هم آمدن

منصفانه آن است که بپذیریم هیچ گروهی ــ چه در داخل و چه در خارج از ایران ــ به‌تنهایی قادر به تحقق گذار نیست. برای موفقیت، این اکوسیستم متنوع اپوزیسیون باید یک ائتلاف شکل دهد؛ فرایندی که با پذیرش یک پلتفرم مشترک و محدود آغاز می‌شود. تحقق چنین هدفی شدنی است. با وجود همه اختلاف‌ها، مخالفان جمهوری اسلامی بر چند اصل توافق دارند: برتری روحانیت بر حیات سیاسی و عمومی باید پایان یابد؛ دولت باید آزادی‌های اساسی مدنی و سیاسی را تضمین کند؛ تمامیت ارضی ایران باید حفظ شود؛ و کشور باید به سوی گذاری زمان‌بندی‌شده و تحت نظارت بین‌المللی از رژیم کنونی حرکت کند. رهبران اپوزیسیون و هوادارانشان می‌توانند حول این چهار اصل متحد شوند، به‌جای آنکه بر سر این بحث کنند که ایران باید پادشاهی باشد یا جمهوری، آیا باید تمرکززدایی کند یا نه، و سیاست خارجی‌اش چه مسیری در پیش گیرد. چنین پرسش‌هایی بهتر است به مجمع مؤسسانی منتخب در آینده واگذار شود که می‌تواند بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های همه ایرانیان باشد.

البته پلتفرم مشترک تنها نخستین گام در مسیر همگرایی است. گروه‌های گوناگون اپوزیسیون ایران باید میان خود پیوندهای نهادی ایجاد کنند. برای بقا در برابر سرکوب سنگین و نظارت امنیتی دولت، گروه‌های داخلی باید از طریق شبکه‌هایی غیرمتمرکز ــ که سرکوبشان دشوارتر است ــ هماهنگ شوند. آنان باید سازمان‌های مشترک محلی ایجاد کنند که خدمات اجتماعی ارائه دهند و درباره مسائل اقتصادی و اجتماعی محلی فعالیت کنند؛ اقدامی که می‌تواند محبوبیتشان را در میان شهروندان عادی افزایش دهد.

دیاسپورا نیز باید سازوکار هماهنگی کارآمدی برای اعضای خود ایجاد کند؛ نه دولتی در تبعید، بلکه محفلی برای گفت‌وگو با قواعد شفاف، سازوکارهای حل اختلاف و حتی شاید رهبری چرخشی. گروه‌های خارج از کشور همچنین باید در ایجاد ارتباطات امن سرمایه‌گذاری کنند تا بتوانند با نیروهای داخلی هماهنگ شوند. اما برای این کار باید اعتماد مخالفان داخل ایران را جلب کنند و انتظاراتی واقع‌بینانه داشته باشند. آنان باید بپذیرند کسانی که هزینه مبارزه را در داخل کشور می‌پردازند، باید نفوذی نامتناسب در تصمیم‌های راهبردی داشته باشند.

اپوزیسیون ایران نمی‌تواند صرفاً در سطح نظری فعالیت کند. اعضای آن باید درباره برنامه‌ای ملموس برای دوران بلافاصله پس از سقوط رژیم به توافق برسند تا از فروپاشی دولت جلوگیری شود. این برنامه باید غیرایدئولوژیک و تکنوکراتیک باشد و بر تثبیت ارزش پول ملی، تداوم خدمات اساسی و جلوگیری از غارت و خشونت تمرکز کند. اپوزیسیون باید جدول زمانی روشنی برای برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس مؤسسان داشته باشد. بدون چنین برنامه‌ریزی‌ای، ترس از هرج‌ومرج همچنان نیرومندترین سلاح رژیم باقی خواهد ماند. بسیاری از کارگزاران درون حاکمیت که ممکن است در غیر این صورت جدا شوند، برای پرهیز از جنگ داخلی، چرخه‌های انتقام و تجزیه سرزمینی، در ساختار قدرت باقی خواهند ماند.

در نهایت، هر چارچوب گذار باید به‌صراحت فراگیر باشد. در انقلاب ۱۹۷۹، ائتلافی متنوع از سکولارها، چپ‌گرایان، ملی‌گرایان و اسلام‌گرایان برای سرنگونی سلطنت متحد شدند؛ اما این جنبش سپس توسط روحانیتی جاه‌طلب و سازمان‌یافته مصادره شد که رقبای خود را حذف کرد و قدرت را تثبیت نمود. گذاری در آینده که توسط گروهی هدایت شود که اقلیت‌ها، فعالان سکولار و سنت‌های مذهبی یا سیاسی رقیب را به حاشیه براند، خطر تکرار همان چرخه را ــ هرچند با پرچمی متفاوت ــ در پی خواهد داشت.

ساختن جنبشی موفق و فراگیر، بی‌تردید بسیار دشوار خواهد بود. افزون بر سرکوب دولتی و بی‌اعتمادی متقابل، اپوزیسیون ایران زیر سایه گذشته‌ای طولانی و دردناک قرار دارد. انقلاب ایران، پاکسازی‌های دهه ۱۹۸۰ و اعتراض‌های سرکوب‌شده سال‌های پس از آن، همگی زخم‌هایی عمیق بر جای گذاشته‌اند.

با این حال، دلایلی برای امید وجود دارد. هر یک از این گروه‌ها توانمندی‌های قابل توجهی به همراه دارند. فعالان جامعه مدنی کشور، از جمله تاج‌زاده زندانی و نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل صلح)، شاید از نظر نهادی دامنه گسترده‌ای نداشته باشند، اما نوشته‌ها و بیانیه‌هایشان راهنمایی‌های عملی و اخلاقی ضروری فراهم می‌کند. رهبران کارگری و سازمان‌دهندگان دانشجویی بارها نشان داده‌اند که می‌توانند هزاران نفر را به میدان بیاورند. جنبش‌های قومی، به‌ویژه در میان کردها و بلوچ‌های ایران، از دهه‌ها تجربه بسیج برخوردارند. شبکه‌های محلی در شهرهایی چون اهواز، مشهد، سنندج و زاهدان می‌توانند اعتماد اجتماعی‌ای فراهم کنند که اغلب در جامعه ایران کمیاب است. و اصلاح‌طلبان در حاشیه‌های نظام ــ از جمله برخی روحانیان منتقد و تکنوکرات‌ها ــ می‌توانند از درون، جمهوری اسلامی را به چالش بکشند و به هدایت انتقال قدرت در میان تلاطم‌ها کمک کنند.

در این میان، ایالات متحده نیز شاید بتواند با ارزیابی نقاط قوت و ضعف اپوزیسیون، شکاف‌های درونی و نیازهای سازمانی آن، و سپس فراهم کردن ابزارها و حمایت‌های لازم، به شکل‌گیری آن به‌عنوان بازیگری منسجم یاری رساند.

اما فارغ از آنکه واشینگتن چه می‌کند، این گروه‌ها باید هرچه سریع‌تر همکاری با یکدیگر را آغاز کنند. جمهوری اسلامی به بن‌بست رسیده است. این نظام از پاسخ‌گویی به مطالبات اجتماعی مردم سر باز می‌زند و از حل مشکلات اقتصادی فراوان کشور ناتوان است. بنابراین، ناگزیر خواهد بود بیش از پیش بر ابزار ترس برای حفظ قدرت تکیه کند ــ و همین امر اعتراض‌های تازه را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. پرسش اصلی، وقوع بحران‌های جدید در ایران نیست؛ بلکه این است که آیا اپوزیسیون هنگام فرا رسیدن آن بحران‌ها آماده خواهد بود یا نه.




نظر شما درباره این مقاله:







آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 20:28

آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟


گفت‌وگو با کریم سجادپور

راوی آگراوال / فارن پالیسی / ۱۰ فوریه ۲۰۲۶
(راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارن پالیسی» است)

ماه گذشته، پس از آنکه ایالات متحده رهبر ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را سرنگون و بازداشت کرد، این انتظار فوراً شکل گرفت که کاخ سفید تلاش کند اقدامی مشابه را در قبال ایران انجام دهد. اما بنا بر گزارش‌ها، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، تا حدی به این دلیل دست نگه داشت که از نظر نظامی دارایی‌های کافی در خاورمیانه در اختیار نداشت. اکنون این وضعیت در حال تغییر است. طی هفته‌های اخیر، پنتاگون یک گروه رزمی ناو هواپیمابر و سامانه‌های دفاع موشکی را در منطقه مستقر کرده است؛ آن هم در حالی که هم‌زمان، تلاش‌های دیپلماتیک میان واشنگتن و تهران شدت گرفته است.

آیا ترامپ واقعاً ماشه را خواهد کشید؟ برای درک انگیزه‌ها و محدودیت‌های او، با یکی از برجسته‌ترین کارشناسان ایران، «کریم سجادپور»، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی، در برنامه «فارن پالیسی لایو» (FP Live) گفت‌وگو کردم. مشترکان می‌توانند نسخه کامل این گفت‌وگو را در بخش ویدیویی وبسایت  فارن پالیسی مشاهده کنند یا پادکست رایگان FP Live را دانلود کنند. آنچه در ادامه می‌آید، متن خلاصه‌شده و اندکی ویرایش‌شده این گفت‌وگوست.

راوی آگراوال: رویکرد کاخ سفید در قبال ایران، مشابه رویکرد آن نسبت به ونزوئلا در ابتدای امسال است: حضور گسترده نظامی و تهدید به حذف رهبر در رأس قدرت. اما ایران، ونزوئلا نیست. به نظر شما احتمال استفاده ایالات متحده از زور تا چه اندازه است؟

کریم سجادپور: گزینه نظامی همچنان محتمل است، اما احتمالاً فوری و قریب‌الوقوع نیست. با وجود گفت‌وگوهایی که انجام شده و قرار است در هفته‌های آینده نیز ادامه یابد، من فکر می‌کنم احتمال اقدام نظامی ترامپ به‌مراتب بیشتر از احتمال دستیابی به یک توافق است.

برای درک این موضوع، نگاه به بیش از هشت سال سابقه دونالد ترامپ در قبال ایران مفید است. در سال ۲۰۱۸، رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور آشکار از توافق هسته‌ای دولت باراک اوباما، یعنی برجام (برنامه جامع اقدام مشترک)، خارج شد؛ آن هم در حالی که بسیاری از مشاورانش هشدار داده بودند این اقدام می‌تواند به درگیری منطقه‌ای منجر شود. در ژانویه ۲۰۲۰، او دستور ترور قاسم سلیمانی، فرمانده ارشد نظامی ایران، را صادر کرد؛ اقدامی که برخلاف توصیه بسیاری از مشاورانش بود و آنان نگران بودند که این کار نیز به جنگی منطقه‌ای بینجامد. سپس تابستان گذشته، او ۱۴ بمب سنگرشکن بر تأسیسات هسته‌ای ایران فرو ریخت؛ اقدامی که بسیاری معتقد بودند می‌تواند حتی به جنگی بالقوه در سطح جهانی منجر شود.

در ذهن ترامپ، هر یک از این قمارها در نهایت توجیه شد. و اکنون، ایران ضعیف‌تر از هر زمان دیگری است، چرا که کنترل آسمان و حریم هوایی خود را در اختیار ندارد. بنابراین، اگر ترامپ به این نتیجه برسد که این مذاکرات به جایی نمی‌رسد، احتمال اقدام نظامی او بیش از احتمال دستیابی به توافق خواهد بود. با این حال، این اقدام لزوماً در یکی دو هفته آینده رخ نخواهد داد.

راوی آگراوال: شما از واژه «قمار» استفاده کردید. قمارها یا مطابق برنامه پیش می‌روند یا کاملاً از کنترل خارج می‌شوند. بخشی از ارزیابی در اینجا به وضعیت دفاعی ایران، میزان استیصال آن و واکنش احتمالی‌اش مربوط می‌شود. لطفاً درباره این وضعیت توضیح دهید. در جریان جنگ ۱۲روزه سال گذشته، روشن شد که ایران کنترل هوایی خود را از دست داده است. اما در عین حال، همچنان موشک‌های بالستیک در اختیار دارد و در طول آن ۱۲ روز، در هدف‌گیری این موشک‌ها پیشرفت کرد؛ بنابراین، همچنان می‌تواند خسارات جدی در سطح منطقه وارد کند، درست است؟

کریم سجادپور: یکی از پیام‌هایی که ایران این بار به‌روشنی ارسال کرده این است که اگر مورد حمله قرار گیرد، جنگ را منطقه‌ای خواهد کرد. ایران هنوز هزاران موشک بالستیک کوتاه‌برد در اختیار دارد و تهدید کرده است که از آن‌ها علیه پایگاه‌های آمریکا و احتمالاً تأسیسات نفتی در سراسر خلیج فارس استفاده خواهد کرد.

پس از جنگ ژوئن گذشته، برخی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شاید حتی رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، بر این باور بودند که نبودِ یک پاسخ قاطع، نشانه ضعف تلقی شده است. به همین دلیل، اکنون احساس می‌کنند باید هزینه‌ای سنگین را تهدید کنند تا بازدارندگی ایجاد شود.

یکی از مخاطبان این تهدیدها، کشورهای حوزه خلیج فارس هستند که رهبرانشان روابط نزدیکی با رئیس‌جمهور ترامپ دارند. هدف این است که این کشورها بر ترامپ فشار بیاورند تا او را از اقدام نظامی بازدارند.

راوی آگراوال: معروف است که ترامپ از درگیری‌های طولانی و فرسایشی خوشش نمی‌آید، اما در عین حال، مزایای یک ضربه کوتاه، سریع و با هدفی کاملاً مشخص را می‌بیند. بسیاری، ونزوئلا را نمونه کلاسیک «حذف رأس قدرت» می‌دانند، بدون آنکه کل نظام فروبپاشد. آیا این الگو در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ هم تکرار خواهد شد؟ و آیا چنین الگویی اساساً در مورد رهبری مانند آیت‌الله خامنه‌ای امکان‌پذیر است؟

کریم سجادپور: خود رئیس‌جمهور ترامپ نیز به‌طور ضمنی نشان داده است که الگوی او در قبال ایران احتمالاً از راهبردش در ونزوئلا الهام گرفته خواهد شد. اما ونزوئلا در نیم‌کره غربی قرار دارد؛ کشوری است که ما شناخت بسیار بیشتری از آن داریم. ایالات متحده از سال ۱۹۷۹ تاکنون هیچ رابطه دیپلماتیک یا سفارتی در ایران نداشته است، بنابراین ظرفیت‌های اطلاعاتی ما درباره ایران در مقایسه با ونزوئلا به‌مراتب محدودتر است.

رهبر جمهوری اسلامی از سال ۱۹۸۹ تاکنون ایران را ترک نکرده و هیچ‌گونه تماس مستقیمی با او یا فرماندهان ارشد سپاه پاسداران وجود نداشته است. ما هیچ شکاف معناداری در رأس حاکمیت ایران مشاهده نکرده‌ایم. در ونزوئلا، حذف سیاسی در رأس قدرت، پس از هفته‌ها و بلکه ماه‌ها فشار و خفه‌سازی اقتصادی رخ داد. آن بخش از راهبرد، شاید تازه اکنون در قبال ایران در حال آغاز شدن باشد.

راوی آگراوال: اجازه دهید به جنبه‌های دیپلماتیک در جریان و همچنین ابزارهای فشارآمیزی که به آن اشاره کردید بپردازیم. نکته‌ای که برای من برجسته است این است که آخرین توافق هسته‌ای ــ که دولت ترامپ از آن خارج شد ــ سال‌ها زمان برد و کارشناسان واقعی و متخصصان حوزه مربوطه در طرف آمریکایی درگیر آن بودند. اما شرایط فعلی کاملاً متفاوت به نظر می‌رسد: شتاب‌زده‌تر، با حضور کارشناسان کمتر، و در حالی که عملاً اسلحه‌ای بر شقیقه تهران گذاشته شده است. آیا این به آن معناست که دیپلماسی در این مقطع محکوم به شکست است، یا برعکس، دقیقاً همین رویکرد چیزی بوده که لازم بوده است؟

کریم سجادپور: من نسبت به مسیر دیپلماتیک خوش‌بین نیستم؛ بخشی از دلیل آن این است که در طرف آمریکایی، عملاً تخصص واقعی درباره موضوعاتی که در حال مذاکره بر سر آن‌ها هستند وجود ندارد. وزیر خارجه ایران، عباس عراقچی، بیش از دو دهه تجربه مذاکره دارد. او پرونده‌های هسته‌ای، موشکی و شبکه نیروهای نیابتی را کاملاً می‌شناسد. در مقابل، تیم آمریکایی ــ به‌ویژه فرستاده ویژه رئیس‌جمهور ترامپ، استیو ویتکاف، که خود نیز صراحتاً می‌گوید پیشینه‌اش در حوزه املاک و مستغلات است ــ شناخت عمیق و درونی از این پرونده‌ها ندارد.

نکته دوم این است که با وجود آنکه ایران هم از نظر داخلی و هم از نظر خارجی تحت تهدیدهایی بی‌سابقه قرار دارد، رفتارش ــ و نحوه مذاکره‌اش ــ چنین احساسی را منتقل نمی‌کند. آن‌ها طوری مذاکره نمی‌کنند که گویی با یک بحران وجودی روبه‌رو هستند. اگر کسی از زمینه ماجرا خبر نداشت، ممکن بود تصور کند وزیر خارجه ایران نماینده یک ابرقدرت است.

راوی آگراوال: چرا چنین وضعیتی وجود دارد؟

کریم سجادپور: جهان‌بینی آیت‌الله خامنه‌ای از مدت‌ها پیش بر این اصل استوار بوده که وقتی تحت فشار قرار می‌گیری ــ چه فشار داخلی و چه خارجی ــ باید قدرت را به نمایش بگذاری. هرگز نباید ضعف نشان دهی، چون این کار دشمنانت را جسورتر می‌کند. یکی از تجربه‌های شکل‌دهنده ذهنیت خامنه‌ای، مشارکت او در انقلاب ۱۹۷۹ است. در اواخر سال ۱۹۷۸، زمانی که اعتراض‌ها علیه شاه به‌سرعت گسترش می‌یافت، شاه در تلویزیون ظاهر شد و گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم.» من بعدها سخنرانی‌ای از خامنه‌ای پیدا کردم که در آن گفته بود شاه تصور می‌کرد با عذرخواهی از ما می‌تواند اعتراض‌ها را آرام کند، اما دقیقاً برعکس شد؛ همان‌جا بود که ما ضعف او را دیدیم. ما بوی خون را حس کردیم و حمله کردیم. این فقط یک نمونه از جهان‌بینی خامنه‌ای است.

جهان‌بینی خامنه‌ای همواره مبتنی بر سرسختی و مقاومت بوده است. البته میان دو غریزه اصلی او تنشی دائمی وجود دارد. از یک سو، او احتمالاً طولانی‌ترین دیکتاتورِ در قدرت در جهان امروز است؛ از سال ۱۹۸۹ حکومت می‌کند و کسی که چنین مدت طولانی در قدرت می‌ماند، قمارباز بی‌محابا نیست. او غریزه بقای بسیار قوی‌ای دارد. اما از سوی دیگر، همان غرایز سرسختانه و چالش‌گرایانه نیز در او وجود دارد. این دو غریزه همواره در تقابل با یکدیگر بوده‌اند.

راوی آگراوال: اعمال زور در داخل، زمانی که همه کارت‌ها در دست شماست، یک بحث است. اما به نظر نمی‌رسد ایران در عرصه خارجی در حال حاضر همه کارت‌ها را در اختیار داشته باشد. ایالات متحده مجموعه‌ای گسترده از توانمندی‌های نظامی تهاجمی و دفاعی را در منطقه مستقر کرده و مشخص نیست ایران چگونه می‌تواند پاسخی بدهد که واقعاً بازدارنده باشد.

کریم سجادپور: بله، فکر می‌کنم این ارزیابی درست است. ایران کنترل آسمان خود را در اختیار ندارد و یکی از منزوی‌ترین حکومت‌های جهان است. پس از فروپاشی رژیم اسد در سوریه در سال ۲۰۲۴، ایران عملاً هیچ متحد قابل اتکای واقعی ندارد. بنابراین، انتظار می‌رود که حکومت این روزها به‌شدت مضطرب باشد.

مذاکراتی که اکنون درباره آن صحبت می‌شود قرار است چهار بخش داشته باشد. موضوع فقط برنامه هسته‌ای ایران نیست ــ در این زمینه، موضع آمریکا این است که ایران باید به‌طور کامل غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کند. اما ایالات متحده همچنین خواستار گفت‌وگو درباره نیروهای نیابتی منطقه‌ای ایران، برنامه موشکی آن و نقض حقوق بشر در داخل کشور است. ایران گفته است که فقط درباره پرونده هسته‌ای با آمریکا گفت‌وگو خواهد کرد.

راوی آگراوال: بله، چون دست‌کم در یکی از مواردی که اشاره کردید ــ یعنی موشک‌های بالستیک ــ ایران مطلقاً هیچ انگیزه‌ای برای کنار گذاشتن آن ندارد.

کریم سجادپور: استدلال ایران این است که به موشک‌ها برای دفاع از خود نیاز دارد. اما بسیاری از بحث‌هایی که درباره ایران مطرح می‌کنیم، در نهایت به ماهیت این رژیم بازمی‌گردد. ماهیت جمهوری اسلامی، از سال ۱۹۷۹ تا امروز، بر این شعارها استوار بوده: «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل». آن‌ها امنیت خود را در ناامنی همسایگانشان جست‌وجو کرده‌اند؛ همواره همسایگان را تهدید کرده و در سراسر خاورمیانه شبکه‌ای از نیروهای نیابتی ایجاد کرده‌اند.

در شرایط عادی، اگر ایران مانند یک «کشور» رفتار می‌کرد نه مانند یک «آرمان»، استدلال اینکه به برنامه موشکی برای دفاع از خود نیاز دارد، قابل‌قبول‌تر بود. اما در شرایط کنونی، با توجه به ماهیت این رژیم، هم اسرائیل و هم کشورهای همسایه‌ای که هدف موشک‌های ایران بوده‌اند، به‌شدت نگران هر برنامه موشکی‌ای هستند که فراتر از مرزهای فوری ایران عمل کند.

راوی آگراوال: می‌خواهم به چالش‌های داخلی ایران بپردازم. شما و یکی از هم‌نویسندگان‌تان، جک گلدستون، مقاله‌ای در نشریه آتلانتیک منتشر کردید که در آن به پنج شرط مشخص برای موفقیت یک انقلاب اشاره کرده بودید: بحران مالی دولت، شکاف در میان نخبگان، ائتلاف متنوع مخالفان، روایت قانع‌کننده مقاومت، و محیط بین‌المللی مساعد. شما گفتید که برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این پنج شرط را داراست. اما از زمان انتشار آن مقاله، که حدود یک ماه پیش بود، حکومت ایران عملاً تمام اپوزیسیون و مقاومت را سرکوب کرده است. آیا نتیجه‌گیری این است که سرکوب مطلق برای این رژیم کارآمد است؟ چه چیزی می‌تواند این معادله را تغییر دهد؟

کریم سجادپور: من و هم‌نویسنده‌ام توافق داشتیم که اگر پنج شرط را در نظر بگیریم، ۴.۵ مورد از آن‌ها تحقق یافته است. تنها شرطی که هنوز به‌طور کامل محقق نشده، شکاف در نیروهای امنیتی است. در میان نخبگان سیاسی شکاف وجود دارد، اما تاکنون شاهد هیچ‌گونه شکاف علنی و معناداری در سپاه پاسداران نبوده‌ایم. تا زمانی که سپاه پاسداران ــ نیرویی حدود ۱۵۰ هزار نفره که کنترل سایر نیروهای امنیتی مانند بسیج را نیز در اختیار دارد ــ به‌شدت مسلح، منسجم و آماده اعمال خشونت گسترده باشد، جمهوری اسلامی می‌تواند به بقای خود، هرچند با دشواری، ادامه دهد.

با این حال، من هرگز با اطمینان روی بقای این رژیم شرط نمی‌بندم. من امروز جمهوری اسلامی را یک «رژیم زامبی» توصیف می‌کنم: رژیمی با ایدئولوژی رو به زوال، مشروعیت رو به زوال، اقتصاد رو به زوال و رهبری رو به زوال، اما مجهز به نیرویی مرگبار. همان‌طور که تاریخ به ما نشان داده، نیروی مرگبار می‌تواند برای مدتی شما را در قدرت نگه دارد، اما نه برای همیشه.

راوی آگراوال: می‌توانید این ایده را بیشتر توضیح دهید که گفتید ایران یک «آرمان» است نه یک «کشور»؟ این آرمان چیست؟ ارزش پیشنهادی رژیم کنونی چیست؟ این سؤال را در شرایطی می‌پرسم که تهران با بحران شدید آب روبه‌روست، اقتصاد در وضعیت نابسامانی قرار دارد، امنیت به‌وضوح مسئله‌ساز است و فرار مغزها ادامه دارد. این حکومت دینی دقیقاً چه چیزی برای عرضه دارد؟ و چه کسانی خریدار آن هستند؟

کریم سجادپور: به نظر من، آیت‌الله خامنه‌ای همچنان یک «مؤمن واقعی» است. او به اصول انقلاب باور دارد. ما اغلب افرادی مانند خامنه‌ای را «تندرو» می‌نامیم، اما خودشان از واژه «اصول‌گرا» استفاده می‌کنند. آن‌ها معتقدند اگر بر سر ارزش‌هایتان سازش کنید، این کار عمر حکومت را طولانی نمی‌کند، بلکه فروپاشی آن را تسریع می‌کند.

فکر می‌کنم در این مورد حق با اوست، راوی. این نکته‌ای است که برخی از بزرگ‌ترین فلاسفه سیاسی، مانند توکویل و ماکیاولی، نیز به آن اشاره کرده‌اند: خطرناک‌ترین لحظه برای هر حکومت بد، زمانی است که تلاش می‌کند خود را اصلاح کند. بنابراین، سرسختی و انعطاف‌ناپذیری آن‌ها یک منطق بقا دارد، اما در مورد خامنه‌ای، من واقعاً معتقدم که این رفتار بازتاب صادقانه جهان‌بینی او نیز هست.

چند هفته پیش با فردی در تهران صحبت می‌کردم که می‌گفت در مقطع کنونی، خامنه‌ای حتی چندان علاقه‌ای به «حکمرانی» ندارد. هدف او، دلیل وجودی‌اش، اساساً مبارزه با آمریکاست، مبارزه با اسرائیل. من بارها گفته‌ام که از انقلاب ۱۹۷۹، تنها سه ستون باقی مانده است: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و حجاب، یعنی الزام به پوشش اجباری زنان. قابل توجه است که با وجود آنکه اکثر زنان ــ دست‌کم در تهران ــ دیگر به حجاب پایبند نیستند، رژیم حاضر نیست این اجبار را حذف کند؛ زیرا می‌ترسد اگر حجاب، که [رهبر پیشین جمهوری اسلامی، روح‌الله] خمینی آن را «پرچم انقلاب اسلامی» نامیده بود، کنار گذاشته شود، مردم خواستار امتیازات بیشتری شوند.

یکی از دوستان من در تهران که استاد علوم سیاسی است، چند سال پیش به من گفت که در ابتدای انقلاب، ترکیب رژیم حدوداً ۸۰ درصد ایدئولوگ و ۲۰ درصد فرصت‌طلب بود. امروز این نسبت کاملاً معکوس شده است. حتی در درون حکومت نیز احتمالاً تنها حدود ۲۰ درصد ایدئولوگ باقی مانده‌اند و بقیه صرفاً به دلایل مصلحت مالی و سیاسی با جریان همراهی می‌کنند.

راوی آگراوال: شما تصویری از انقلابی ترسیم می‌کنید که ستون‌هایش یکی‌یکی در حال فروریختن است و مردم شاهد این فروپاشی هستند. نقش ایالات متحده در این میان برای من بسیار جالب است، چرا که آمریکا، البته، مسئول بسیاری از مشکلات در خاورمیانه و منطقه گسترده‌تر آن بوده است. دونالد ترامپ در ایران چگونه دیده می‌شود؟ و آمریکا امروز در نگاه ایرانیان چگونه تلقی می‌شود، در حالی که برخی معترضان خواستار مداخله آمریکا هستند؟

کریم سجادپور: اجازه بدهید میان رئیس‌جمهور ترامپ و ایالات متحده تفکیک قائل شوم. در دست‌کم ۹ نوبت، رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور کاملاً مشخص به جمهوری اسلامی هشدار داد که اگر معترضان را بکشند، ایالات متحده مداخله خواهد کرد. آمریکا «آماده و مسلح» است. او معترضان را تشویق کرد که نهادهای خود را تصرف کنند و گفت «کمک در راه است». این‌ها نقل‌قول‌های مستقیم از رئیس‌جمهور ترامپ هستند.

من نمی‌گویم که ایرانیان به‌دلیل ترامپ اعتراض کردند؛ آن‌ها دلایل بی‌شماری برای اعتراض به جمهوری اسلامی دارند. اما معتقدم تحریک‌ها و حمایت‌های ترامپ بر محاسبات ریسک مردم تأثیر گذاشت. وقتی قدرتمندترین مرد جهان می‌گوید «نهادهای خود را تصرف کنید»، «ما پشت شما هستیم»، «ما آماده و مسلحیم»، این قطعاً بر نحوه فکر کردن شما اثر می‌گذارد. به نظر من، در میان ایرانیان این انتظار شکل گرفت که ترامپ مداخله خواهد کرد.

اکنون بیش از یک ماه گذشته است. فکر می‌کنم اکثریت قاطع کسانی که علیه رژیم اعتراض کردند، همچنان منتظر و امیدوارند که رئیس‌جمهور ترامپ به شکلی مداخله کند. البته این افراد متخصص نظامی نیستند. قابل درک است که اگر زیر یک دیکتاتوری سرکوبگر زندگی می‌کنید، به دنبال یک «گلوله جادویی» باشید؛ راه‌حلی که فقط دیکتاتورها را هدف قرار دهد و هیچ رنج یا آشوب اجتماعی ایجاد نکند. اما تجربه دو دهه گذشته حضور آمریکا در خاورمیانه نشان داده که چنین مسیر پاک و بی‌هزینه‌ای وجود ندارد.

با این حال، من معتقدم هیچ کشوری در جهان به اندازه ایران، شکاف میان رفتار حکومت و آرزوهای جامعه‌اش را ندارد. این رژیمی است که آرزو دارد شبیه کره شمالی باشد و جامعه‌ای که آرزو دارد شبیه کره جنوبی باشد. از نگاه من، اصول سازمان‌دهنده جمهوری اسلامی ــ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» ــ باید جای خود را به ملی‌گرایی، میهن‌دوستی و شعار «زنده باد ایران» بدهند. ایران تا زمانی که رابطه‌ای خصمانه با بزرگ‌ترین اقتصاد جهان و قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، یعنی ایالات متحده، داشته باشد، هرگز به ظرفیت عظیم ملی خود دست نخواهد یافت.

این به آن معنا نیست که ایرانیان می‌خواهند به یک دولت دست‌نشانده آمریکا تبدیل شوند یا وابسته به آمریکا باشند. این جامعه، جامعه‌ای بسیار سربلند و با غرور ملی بالاست. اما فکر می‌کنم اکثریت مردم کشور به‌خوبی درک می‌کنند که داشتن رابطه‌ای بهتر با ایالات متحده در راستای منافع ملی ایران است و به‌شدت امیدوارند که رئیس‌جمهور ترامپ به وعده‌هایش عمل کند. اگر او چنین نکند، به نظر من افکار عمومی ایران نسبت به ایالات متحده به‌طور جدی تیره‌تر خواهد شد.

راوی آگراوال: برای افزودن یک بُعد دیگر، ایرانیان درباره اسرائیل چگونه فکر می‌کنند، به‌ویژه در شرایطی که نخست‌وزیر [بنیامین] نتانیاهو این هفته به کاخ سفید می‌آید؟ نگاه ایرانیان به اسرائیل چگونه تغییر کرده است؟

کریم سجادپور: ما درباره کشوری با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت صحبت می‌کنیم، بنابراین دیدگاه‌ها بسیار متنوع است. مطمئناً بسیاری از ایرانیان در سال‌های اخیر تصاویر رنج فلسطینیان را در تلویزیون و تلفن‌های هوشمند خود دیده‌اند و از آن خشمگین شده‌اند. اما در عین حال، بسیاری از ایرانیان به این نتیجه رسیده‌اند که نبرد با اسرائیل، در درجه اول نبرد آن‌ها نیست. یکی از شعارهایی که در اعتراضات شنیده می‌شود این است: «نه لبنان، نه غزه، به فکر ما باش.»

اگر و زمانی که ایران به حکومتی گذار کند که منافع اقتصادی و ملی خود را مقدم بر ایدئولوژی انقلابی بداند، شاهد تغییری عمیق در روابط ایران و اسرائیل خواهیم بود. ایران یک ابرقدرت انرژی است و اسرائیل می‌تواند انرژی ایران را وارد کند. اسرائیل یک ابرقدرت فناوری است و ایران می‌تواند از دانش فنی اسرائیلی‌ها بهره‌مند شود. من نمی‌گویم که این دو کشور بهترین دوستان یکدیگر خواهند شد، اما به احتمال زیاد شاهد عادی‌سازی روابط و شکل‌گیری رابطه‌ای مکمل خواهیم بود.




نظر شما درباره این مقاله:







امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 12:26

پدیدارشناسیِ یک قتلِ عام

امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی


قربان عباسی

در این ساحتِ منجمد، زبان دیگر ابزارِ بیان نیست؛ کلمات خود زخم‌هایی هستند که دهان گشوده‌اند. وقتی از «امضای سربی» سخن می‌گوییم، از یک استعاره‌ی شاعرانه حرف نمی‌زنیم، بلکه از یک واقعه‌ی فیزیکیِ کریه پرده برمی‌داریم: لحظه‌ای که اراده‌ی یک نظامِ جلاد، در قالبِ گلوله‌ای داغ، بر پیشانیِ بلندِ یک جوان حک می‌شود تا منطقِ «بودن» را به نفعِ «نابودن» مصادره کند. این، پدیدارشناسیِ مرگ در عریان‌ترین و اکسپرسیونیستی‌ترین شکلِ آن است.

پیشانی، در پدیدارشناسیِ بدن، کانونِ تجلیِ اراده و جایگاهِ رویاست. وقتی تک‌تیرانداز از آن بلندیِ ننگین، پیشانیِ جوانی را هدف می‌گیرد، او تنها یک کالبد را نمی‌کشد؛ او در حالِ «نقطه گذاشتن» بر پایانِ یک سطر از تاریخِ آزادی است.

در این تصویرِ اکسپرسیونیستی، جهان از پرسپکتیوِ مگسک، به یک نقطه‌ی سیاه تقلیل می‌یابد. تک‌تیرانداز، آن “چشمِ مطلقِ شر”، ماشه را می‌چکاند و سُربِ مذاب، فضایِ میانِ دو هستی را می‌درد. این سُرب، تنها یک فلز نیست؛ این اراده‌یِ معطوف به ویرانی است که می‌خواهد با سوراخ کردنِ جمجمه، خرد و عصیان را همزمان تخلیه کند. خون، با فواره‌ای تند و سرخ، بر آسفالت می‌پاشد و نقشی می‌زند که هیچ بارانی توانِ شستنِ آن را ندارد. این نخستین پرده از گروتسکِ خیابان است: انسانی که می‌خواست جهان را تغییر دهد، حالا خود به بخشی از سختیِ زمین بدل شده است.

اما فاجعه در لحظه‌ی سقوط به پایان نمی‌رسد. در سایه‌روشنِ کوچه‌های بن‌بست، پدیده‌ی «تیرِ خلاص» رخ می‌دهد؛ عملی که اوجِ جنونِ ساختاری است. جلاد، بر بالایِ پیکری که هنوز نبضش با ضرب‌آهنگی ضعیف برای زندگی می‌جنگد، می‌ایستد. این یک رویاروییِ هستی‌شناختی میان «فرشته‌ی سقوط‌کرده» و «دیوِ چکمه‌پوش» است.

تیرِ خلاص، امضای نهایی است. آن صدایِ خفه و کوتاه، نقطه‌ی پایانی است بر جمله‌ای که با فریاد آغاز شده بود. در این لحظه، بدنِ جوان به یک ابژه‌یِ مطلق بدل می‌شود؛ توده‌ای از گوشت و استخوان که قدرت می‌خواهد ثابت کند مالکِ تمامِ حفره‌های آن است. نگاهِ مقتول در آخرین لحظه، تصویری از وحشت و پرسش است؛ چشمانی که باز مانده‌اند تا بی‌عدالتیِ محض را در ابدیت ثبت کنند.

سپس، نوبت به فضایِ لزج و خاکستریِ سردخانه‌ها می‌رسد. اینجا، مکانِ «انبوهگیِ مرگ» است. کیسه‌های سیاه، ردیف به ردیف، بر تخت‌های فلزی چیده شده‌اند. بوی تندِ خونِ لخته و الکل، اتمسفری می‌سازد که ریه‌ها را می‌سوزاند. در هر کیسه، یک “امکان” دفن شده است؛ جوانی که قرار بود عاشق شود، بنویسد، یا بخندد، حالا تنها یک نمره بر یک برچسبِ کاغذی است.

این تصویر، به غایت غمناک و گروتسک است: پاهایِ برهنه‌ای که از زیرِ کیسه‌ها بیرون زده‌اند، با انگشتانی که هنوز ردِ خاکِ خیابان را بر خود دارند. در این سکوتِ منجمد، “زمان” باز ایستاده است. هر کیسه، یک جهانِ منهدم شده است که زیر فشارِ سربیِ رژیم، به سکوت واداشته شده. والدینِ سوگوار که در میان این ردیف‌های بی‌انتها به دنبالِ پاره‌ی تن خود می‌گردند، تجسمِ زنده‌ی تابلویِ «مصیبت» هستند؛ چهره‌هایی دفرمه شده از درد، با دهان‌هایی که فریادشان در گلو یخ بسته است.

نمی‌توان از این قتل‌عام سخن گفت و از “چشم‌ها” گذشت. ساچمه‌هایی که به قصدِ کور کردن شلیک شدند، نمادِ تلاشِ جلاد برای “خاموش کردنِ جهان” هستند. چشمی که با ساچمه متلاشی می‌شود، تصویری است از غارتِ زیبایی. این همان جایی است که اکسپرسیونیسمِ درد به اوج می‌رسد: چهره‌ای زیبا که حالا با دانه‌های سربی آراسته شده؛ تضادی کریه میانِ نرمیِ صورت و سختیِ فلز. این جوانان، با چشمانی که دیگر نمی‌بینند، به شاهدانِ ابدیِ جنایتی بدل شده‌اند که در تاریکیِ شب رخ داد.

«امضای سربی بر پیشانیِ آزادی»، سندی است بر زوالِ اخلاقیِ یک قدرتِ پوشالی. این متن، نه یک سوگ‌نامه، که یک گواهیِ پدیدارشناسانه است بر آنچه بر بدن‌هایِ نحیفِ آرزو گذشت. خیابان‌های ما امروز، گالریِ بزرگی از زخم‌های اکسپرسیونیستی هستند؛ جایی که هر لکه‌ی خون، هر دیوارِ تیرخورده و هر مزارِ غریب، بخشی از یک کلِ واحد را می‌سازند: روایتِ نسلی که با پیشانیِ گشوده به استقبالِ سُرب رفت تا “آزادی” را از معنا تهی نکند.

در این ضیافتِ خونین، جلاد شاید گمان کند که با شلیک به پیشانی، اندیشه را کشته است؛ اما او غافل است که خونِ ریخته شده بر خاک، ریشه‌های حقیقتی را آبیاری می‌کند که هیچ سردخانه‌ای نمی‌تواند آن را منجمد کند.

گیسوان در باد: پرچمی از جنسِ عصیان

در این ساحت، پدیدارشناسیِ خون به تلاقی‌گاهِ غریبی می‌رسد: جایی که «بدنِ زنانه» از حصارِ پستو و سنت می‌گریزد و در میانه‌ی میدان، به قطب‌نمایِ هستی‌شناختیِ یک ملت بدل می‌شود. اگر پیشانی، ساحتِ اراده بود، بدنِ زن در این کارزار، ساحتِ «تجلی» است؛ بدنی که رژیم سال‌ها کوشید آن را به یاریِ پارچه‌های سیاه و قوانینِ صلب، از “بودن” تهی کند، ناگهان در خیابان به «مرکزِ عالم» بدل می‌شود.

در تابلوی اکسپرسیونیستیِ این انقلاب، «مو» دیگر یک پدیده‌ی بیولوژیک نیست؛ تارهایِ رهایِ گیسوان، خطوطِ پرآشوبِ نقاشی‌ای هستند که سکونِ مرگبارِ شهر را در هم می‌شکنند. وقتی زنی بر فرازِ سکویی می‌ایستد و گیسوانش را به دستِ باد می‌سپارد، در واقع در حالِ پس‌گرفتنِ فضاست.

اما جلاد، این زیباییِ لغزان را برنمی‌تابد. در پدیدارشناسیِ سرکوب، گیسوی رها، «نظمِ تیره» را مخدوش می‌کند. پس، گلوله را نه فقط به قلب، که به همان گیسوان نشانه می‌رود. صحنه‌ی شلیک به زنی که تنها سلاحش وزشِ موهایش در باد است، اوجِ گروتسکِ تراژیک است: تقابلِ فلزِ سرد و سیاه با ابریشمِ گرم و زنده. اینجا، بدنِ زنانه به یک «مانیفستِ گوشتی» بدل می‌شود که با هر قطره خون، بطلانِ یک ایدئولوژیِ هزارساله را امضا می‌کند.

در سردخانه‌ها، وقتی پارچه‌ی سفید را از روی پیکرِ ظریفِ زنی کنار می‌زنند، حفره‌ی گلوله بر روی سینه، دهانی است که فریاد می‌زند. رژیم با شلیک به سینه‌ی زنان، در پیِ کشتنِ «امکانِ تداوم» است. آن‌ها می‌خواهند قلبی را از کار بیندازند که ضرب‌آهنگش، نبضِ یک خیابان را تنظیم می‌کند.

این تصویرِ اکسپرسیونیستی، سرشار از تضادهایِ گزنده است: پوستی که باید مأمنِ نوازش باشد، حالا زیرِ فشارِ چکمه‌ی زمختِ بازجو دفرمه شده است. کبودی‌هایِ روی پهلوها، مدال‌هایِ افتخاری هستند که “تَن” در مواجهه با “تیربار” کسب کرده است. زن در این میدان، نه یک قربانیِ منفعل، که یک سوژه‌یِ آفریننده است؛ او با مرگِ خود، معنایِ جدیدی از شجاعت را بازآفرینی می‌کند که در آن، ترس، قافیه را به “حضور” می‌بازد.

در دخمه‌هایِ نمور، جایی که دیوارهایِ سیمانی شاهدِ حقیرترین کینه‌توزی‌ها علیه زنانگی هستند، بدنِ زن به سنگرِ نهایی بدل می‌شود. جلاد با شکنجه، در پیِ درهم‌شکستنِ آن ظرافتی است که خودش از آن هراسان است.

تصویرِ گروتسکِ زنانی که با دست‌بند به تخت‌های فلزی بسته‌ شده‌اند، یادآورِ تابلوهایِ شکنجه‌یِ دورانِ تاریکِ تفتیشِ عقاید است؛ اما با ریتمی مدرن. موهایِ کشیده شده، ناخن‌هایِ شکسته و صدایِ لرزانِ آوازی که در انفرادی خوانده می‌شود، همگی اجزایِ یک سمفونیِ ناتمامِ اکسپرسیونیستی هستند. اینجا، زن دیگر فقط یک نفر نیست؛ او تکثیر می‌شود در تمامِ زنانی که در طولِ تاریخ، بدنشان میدانِ جنگِ قدرت‌ها بوده است. او با هر زخم، مرزهایِ «درد» را جابجا می‌کند.

زنانِ این سرزمین، با چشمانی رو در رویِ مرگ ایستادند که انگار از پیش، ابدیت را دیده بودند. حتی وقتی ساچمه‌ها، بینایی را از آن‌ها گرفتند، “نگاهِ” آن‌ها باقی ماند. زنی که با چشمی تخلیه‌شده و لبخندی بر لب به دوربین می‌نگرد، تجسمِ پیروزیِ روح بر ماده است. این تصویر، به غایت غمناک اما باشکوه است؛ این همان «زیبایی‌شناسیِ جراحت» است. جلاد می‌خواست او را نابینا کند تا دیگر نبیند، اما او اکنون با حفره‌یِ خالیِ چشمش، تمامِ جهانیان را وادار به دیدنِ حقیقت کرده است.

در نهایت، پدیدارشناسیِ این قتل‌عام در قامتِ «مادرانِ دادخواه» به کمال می‌رسد. زنانی که عکسِ فرزندانِ مقتولشان را بر سینه می‌فشارند و در خیابان‌ها مویه می‌کنند، “غم” را به “خشمِ سازمان‌یافته” بدل کرده‌اند. این دیگر یک سوگواریِ شخصی نیست؛ این یک کنشِ پدیدارشناختیِ جمعی است.

امضای سربی بر پیشانیِ آزادی، با خونِ زنان، رنگی ارغوانی به خود گرفت. آن‌ها ثابت کردند که بدنِ زنانه، نه یک ابژه‌یِ جنسی یا ابزارِ تولید، بلکه سنگرِ بنیادینِ مقاومت است. در این تئاترِ قصابی، زنان با بدن‌هایِ مُثله‌شده اما ایستاده‌شان، پرده‌یِ آخر را به گونه‌ای نوشتند که در آن، جلاد در خونِ خویش غرق می‌شود و آزادی، با گیسوانی رها، از میانِ کیسه‌هایِ سردخانه به خیابان بازمی‌گردد.

پدیدارشناسیِ طنین: فریادِ شبانه و حنجره‌هایِ مصلوب

وقتی خیابان در تسخیرِ چکمه‌هاست و شب با چادرِ سیاه و سنگینِ امنیتی بر شهر چنبره می‌زند، «صدا» تنها پدیده‌ای است که از دیوارها عبور می‌کند. در این ساحت، ما با یک اکسپرسیونیسمِ صوتی روبرو هستیم؛ جایی که حنجره، آخرین سنگرِ سوژه برای اعلامِ «حضور» در برابرِ هجومِ «نیستی» است.

شب در پدیدارشناسیِ استبداد، زمانِ پنهان‌کاریِ جلاد است؛ زمانِ جابجاییِ اجساد و شستنِ خون‌ها. اما ناگهان، سکوتِ کرکننده‌یِ شهر با فریادی از اعماقِ یک آپارتمان می‌شکند. این فریاد، یک صوتِ ساده نیست؛ این انفجارِ هستی است.

تصویر کنید: پنجره‌ای گشوده می‌شود به سویِ تاریکیِ مطلق. زنی یا مردی، بی‌آنکه دیده شوند، تمامِ حجمِ ریه‌های خود را به بیرون پرتاب می‌کنند. این «فریادِ شبانه»، تجسمِ صوتیِ تابلوی «جیغ» مونک است؛ خطوطِ لرزانی از صدا که در آسمانِ سیاهِ شهر می‌پیچند و دیوارهایِ بتنیِ وحشت را خراش می‌دهند. این فریاد، «من هستم»ی است که در پاسخ به «تو باید بمیریِ» رژیم طنین‌انداز می‌شود.

در اینجا با گروتسکِ صد مواجهیم با پارسِ گلوله در برابرِ ترانه‌یِ اعتراض. در این پدیدارشناسی، ما با یک تقابلِ صوتیِ هولناک روبرو هستیم:

صدایِ قدرت: صدایِ خشکِ شلیکِ گاز اشک‌آور، غرشِ موتورهایِ سرکوب و طنینِ فلزیِ باتوم بر سپرها. این‌ها صداهایِ «مکانیکی» و بی‌روح هستند؛ صداهایِ “مرگ”.

صدایِ مقاومت: طنینِ شعارها، کوبیدنِ قاشق بر ظرف‌ها و آوازهایِ دسته‌جمعی در بازداشتگاه‌ها. این‌ها صداهایِ «ارگانیک» و لرزان‌اند؛ صداهایی که از گوشت و پوست و رنج برمی‌آیند.

این تضاد، به غایت غمناک است. وقتی صدایِ لطیفِ جوانی که ترانه‌ای را زمزمه می‌کند با صدایِ زمختِ یک «تیرِ خلاص» قطع می‌شود، ما شاهدِ سلاخیِ موسیقی توسطِ سرب هستیم. حنجره‌ای که برای آزادی می‌لرزید، حالا با لخته‌های خون مسدود شده است. این تصویرِ اکسپرسیونیستی از سکوتِ پس از شلیک، سنگین‌تر از هر فریادی است.

جلاد گمان می‌کند با گلوله‌ای در گلو، صدا را خاموش کرده است. اما در منطقِ پدیدارشناسیِ این انقلاب، صدا «دگردیسی» می‌یابد. صدایِ جوانِ مقتول در حنجره‌یِ مادرش بازتولید می‌شود؛ در فریادهایِ شبانه‌ی همسایه‌ها تکثیر می‌شود و در نهایت، به یک پژواکِ ابدی بدل می‌گردد که خواب را از چشمانِ ساختمان‌هایِ بلندِ حکومتی می‌رباید.

صداها در دیوارها ذخیره می‌شوند. شهرِ ما اکنون یک «جعبه‌یِ پژواکِ بزرگ» است. هر پنجره، دهانی است که به سوی عدالت گشوده شده. حتی وقتی سردخانه‌ها پر می‌شوند و خیابان‌ها در سکوت فرو می‌روند، این فریادهایِ منجمد شده در فضایِ شهر، به صورتِ یک «اضطرابِ مداوم» برای جلاد باقی می‌مانند.

«امضای سربی» می‌خواست زبان را ببرد، اما تنها باعث شد که تمامِ بدن به زبان بدل شود. اکنون، حتی سکوتِ سنگینِ مزارها نیز نوعی فریادِ اکسپرسیونیستی است؛ فریادی که از زیرِ خاک، ارکانِ قدرت را به لرزه درمی‌آورد. این پدیدارشناسیِ رنج، نشان می‌دهد که در نهایت، طنینِ حقیقت، ماندگارتر از ارتعاشِ گلوله است.

باری این شهادت نامه ی ماست
شهادت‌نامه‌یِ حنجره‌هایِ مصلوب: تابلویِ ناتمامِ یک قتل‌عام

این «شهادت‌نامه»، نه با مرکب، که با غلظتِ سرخِ اکسپرسیونیستی و بر صفحه‌یِ منجمدِ تاریخِ این جغرافیا نگاشته می‌شود. این مرثیه‌ای است برای آینده؛ برای آنان که از ما خواهند پرسید: «در آن سال‌هایِ سربی، هستی چگونه زیرِ پاشنه‌یِ دژخیم مچاله شد؟»

آیندگان بدانند! ما در دورانی زیستیم که «هندسه‌یِ شلیک»، معماریِ شهرهایمان را بازنویسی کرد. آنجا که پنجره‌ها باید دریچه‌یِ نور می‌بودند، به چشمخانه‌هایِ تک‌تیراندازان بدل گشتند. از فرازِ آن ساختمان‌هایِ بلند، که بر ریه‌هایِ بی‌دفاعِ ما مسلط بودند، انسان —آن موجودِ گشوده به سویِ امکان‌هایِ رها— در کسری از ثانیه دچارِ سقوطِ عمودی شد. مگسک، نه یک ابزار، که یک قاضیِ پوچ‌گرا بود که حکمِ نیستی را بر حنجره‌هایِ تپنده صادر می‌کرد.

ما شهادت می‌دهیم که خیابان، ساحتِ گشت‌وگذار نبود؛ «جغرافیایِ تله» بود. آسفالتِ سرد، بومِ نقاشیِ جلادی شد که با چکمه‌هایِ سنگین، «جیغِ بنفشِ زمین» را درمی‌آورد. هر کوچه، بن‌بستی برایِ آگاهی گشت. وقتی جوانانِ ما با سینه‌هایی لخت به استقبالِ گلوله رفتند، تئاترِ قصابی آغاز شد. ما واژگونیِ انسان را دیدیم؛ دیدیم که چگونه قدرت، شکوهِ یک بدنِ زنده را به توده‌ای از گوشت و اعتراض تقلیل داد.

به یاد آورید چشم‌هایی را که به غارت رفتند. ما در «ضیافتِ ساچمه و قرنیه» حضور داشتیم. آنجا که ساچمه‌هایِ حقیر، کانونِ بیناییِ یک ملت را هدف گرفتند تا جهان را از درونِ یک حُفره‌یِ سرخ تماشا کنیم. این تنها یک جراحت نبود، یک بیانیه‌یِ سیاسی بود: جلاد می‌خواست ثابت کند که تماشا کردنِ آزادی، هزینه دارد. اما هر چشمِ از حدقه درآمده، به چراغی بدل شد که تاروپودِ دروغینِ قدرت را افشا کرد.

ای آیندگان! وقتی به سردخانه‌هایِ ما آمدید، با «آناتومیِ پلاستیک و انجماد» روبرو خواهید شد. ما بدن‌هایی را دیدیم که در کیسه‌هایِ تیره، ردیف به ردیف، بویِ غیاب می‌دادند. اینجا «بیوپولیتیکِ تاریک» در عریان‌ترین شکلش حکمفرما بود؛ جایی که حاکم، حتی بر جسدِ منجمد نیز اعمالِ قدرت می‌کرد. اما هر کالبدِ بی‌جان در آن سردخانه‌هایِ نمور، به یک «پرسشِ ابدی» بدل گشت. آن‌ها گمان کردند با انباشتنِ اجساد، مسئله را پاک کرده‌اند، اما هر جسد، سنگی شد در بنایِ یادبودِ وجدانِ جمعیِ ما.

ما شهادت می‌دهیم بر آن لحظه‌یِ هولناکِ «تیرِ خلاص». وقتی که جلاد، امضایِ سربی خود را بر پیشانیِ بلندِ آزادی حک کرد. ما رقصِ مُرده‌یِ بدن‌ها را در جوی‌هایِ خون دیدیم؛ رقصِ زنانی که گیسوانشان پرچمِ عصیان بود و مردانی که صدایشان در میانه‌یِ فریاد، توسطِ فلز بلعیده شد. این «پالتِ جلاد» بود: غلظتِ نیهیلیسمی که می‌خواست شهر را به رنگِ تسلیم درآورد، اما تنها توانست آن را به رنگِ ابدیت آغشته کند.

این است شهادت‌نامه‌یِ ما

ما با چشمانی مُثله‌شده، شاهدِ غروبِ انسانیت در دستانِ دژخیم بودیم. ما دیدیم که چگونه آزادی در سردخانه منجمد شد، اما در فریادهایِ شبانه دوباره متولد گشت. این متن را به یادگار بگذارید تا بدانید «بودن» در این خاک، به قیمتِ خونِ لخته بر پیشانیِ آرزوها به دست آمد. ما نرفتیم؛ ما در تک‌تکِ حفره‌هایِ گلوله بر دیوارهایِ این شهر، حاضر مانده‌ایم.

—————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعه‌شناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.


نظر خوانندگان:


■ درود قلبی نثار قربان عباسی!
نمیدانم از نثر جنابعالی زیباتر هم می‌توان درد این ملت و در عین حال شکوه فریاد آزادی را رقم زد؟! ممنون بابت نوشته نغزت برای ایرانی، برای ایران ویران!
با احترام بیژن


 




نظر شما درباره این مقاله:







فاشیعیسم و بازتولیدِ شرِ مطلق
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 10:05

فاشیعیسم و بازتولیدِ شرِ مطلق


محمود صباحی

طرح مسئله

اصطلاح «فاشیعیسم» را از عرفان ثابتی وام می‌گیرم و آن را به‌مثابه مقوله‌ای تحلیلی و انتقادی به کار می‌برم. مقصود من از فاشیعیسم، شکلی خاص از سامان‌یابی قدرت در جمهوری اسلامی است که در آن، روش‌های فاشیستیِ حذف، اطاعت و یک‌دست‌سازی با سازوکارهای شیعیِ تقیه و خدعه، تظلّمِ نمایشی، تقدسِ غلوآمیز و تعلیقِ ساختاریِ مسئولیت فردی درهم می‌آمیزند. در این سامانه، عاملِ خشونت نه به‌مثابه فاعلی مسئول، بلکه به‌عنوان مجریِ اراده‌ای مقدس بازنمایی می‌شود؛ اراده‌ای که «قتل» را نه جنایت، بلکه انجامِ وظیفه‌ای اخلاقی یا دینی ـــ و در گفتمان شیعی، حتی «رحمتی» در حق مقتول ـــ تفسیر می‌کند و در لحظه‌‌‌ای گنگ و مبهم، قاتل را هم‌زمان در جایگاه «حق» و «قربانی» می‌نشاند. حاصلِ این وارونگی آن است که کشتار نه‌تنها از مدار مسئولیت اخلاقی بیرون رانده می‌شود، بلکه با زدودن فاعلیتِ حقوقیِ فردِ جنایت‌کار، امکانِ بازخواست و دادخواهی از او و شبکه‌ی همدستانش به‌طور ساختاری معلق می‌ماند.

فاشیعیسم ماشین تولید شر مطلق است؛ اما نه به‌سبب شدت خشونت یا ماهیت متافیزیکی‌اش، بلکه از آن رو که امکان داوری و آزادی انتخاب را به‌طور ساختاری مسدود می‌کند و از این طریق مسئولیت فردی و امکان بازخواست را از بنیاد برمی‌اندازد. در این ولایتِ مطلقه، آمرِ قتل و عاملِ آنْ فاعلِ مسئول به‌شمار نمی‌آیند؛ هر دو در مراتبی ازپیش‌مقدر، تنها مجری اراده‌ای قهار و مطلق‌اند. به بیان دقیق‌تر، فاشیعیسم شرِ مطلق است، زیرا خود را خیرِ مطلق می‌پندارد؛ و هم‌زمان مولد و بازتولیدکننده‌ی شرِ مطلق، زیرا با حواله‌دادن جنایت به اراده‌ای فراشخصی و غیرپاسخ‌گو، امکان داوری، مسئولیت و بازخواست را به کلی منتفی می‌کند. از همین‌رو، مقابله با آن نه از جنس موعظه‌ی اخلاقی یا اصلاحِ درون‌گفتمانی، بلکه تنها از مسیرِ بازسازیِ اخلاق به‌مثابه مسئولیتِ شخصی و پذیرش و استقرار تکثر ارزش‌ها در سپهر حقوقی و سیاسیِ جامعه ممکن است.

قتل‌عام دی‌ماه: زخمی برای بازسازیِ اخلاقیِ سیاست

کشتار هجدهم و نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ خورشیدی باید به مسئله‌ای حل‌ناشدنی در تاریخ ما بدل شود؛ بدین معنا که هیچ‌کس حق ندارد با توسل به روایت‌سازی، مصالحه، فراموشی یا حتی با نام «عبور به آینده»، از روی آن بپرد یا آن را به گذشته بسپارد. برخی رخدادها باید گشوده بمانند تا حافظه‌ی اخلاقیِ یک جامعه زنده بماند؛ به بیان دقیق‌تر، برخی تروماها یا روان‌زخم‌های جمعی نه قابل «پشت سر گذاشتن»‌اند و نه سزاوار آن. این زخم‌ها باید همچون معیار و سنگِ محک، پیوسته پیشِ روی جامعه باقی بمانند تا هر نسل، نسبتِ خود را با آن‌ها بسنجد و جایگاه اخلاقیِ خویش را از نو تعریف کند. در تاریخ معاصر، هولوکاست نمونه‌ی روشن چنین رخدادی است: نه فقط به‌مثابه یک فاجعه‌ی انسانی، بلکه به‌عنوان معیاری اخلاقی برای سنجش فروپاشی تمدنی که به عقلانیت، پیشرفت و قانون می‌بالید. اهمیت هولوکاست فقط در شمار قربانیان یا شیوه‌ی قتل نبود، بلکه در این بود که نشان داد چگونه یک نظم حقوقی، بوروکراتیک و به‌ظاهر عقلانی، نه با تعلیق قانون، بلکه با اجرای آن می‌تواند در خدمت نابودی انسان قرار گیرد. از همین رو، کشتار دی‌ماه باید به معیاری بدل شود؛ معیاری برای سنجش شکست اخلاق آرمان‌شهری، نجات‌بخش و کل‌گرا در برابر اخلاقی زمینی، کاربردی و کثرت‌گرا که بر مسئولیت فردی استوار است و از تعلیق داوری اخلاقی به نام اهداف متعالی سر باز می‌زند؛ زخمی که باید به بازسازی اخلاقیِ سیاست در جامعه‌ی ایرانی بینجامد.

مسئولیت اخلاقی فراتر از مسئولیت حقوقی

پیش از هر چیز، این کشتار ما را ناگزیر می‌کند از تقدم مسئولیت اخلاقی بر مسئولیت حقوقی سخن بگوییم؛ زیرا درست در چنین لحظه‌هایی است که شکاف میان این دو عیان می‌شود و توسل به قانون، نه راهِ حل، بلکه خود بخشی از مسئله است. قانون می‌تواند غیر اخلاقی باشد، اما مسئولیت اخلاقی هرگز قابل واگذاری نیست؛ آدمی حق ندارد قوه‌ی داوری و مسئولیت شخصی خود را به اطاعت از قانون بسپارد. از همین‌رو، نخستین وظیفه، پاسخ‌گو کردن همه‌ی کسانی است که به هر نحو در قتل‌عام عامدانه و فجیع دی‌ماه دست داشته‌اند؛ چرا که مسئولیت اخلاقی آنان هرگز در انجام «وظیفه‌ی قانونی» حل نمی‌شود. ارجاع به قانون، فرمان یا سلسله‌مراتب اداری نه تنها از بار اخلاقی جنایت نمی‌کاهد، بلکه آن را سنگین‌تر می‌کند؛ جنایت درست از جایی آغاز می‌شود که داوری اخلاقی به اطاعت قانونی واگذار می‌شود.

مسئولیت اخلاقی، همگانی است؛ اما این همگانیت به معنای یک کل انتزاعی، مبهم و بی‌چهره نیست. این مسئولیت، برآیند مسئولیت شخصیِ یکایک افراد است. هر کنش‌گر، در هر سطحی از زنجیره‌ی فرمان، حامل سهمی از این مسئولیت است و از همین‌رو هیچ‌کس نمی‌تواند دست خود را از خون مقتولان با این استدلال که «مأمور معذور» بوده، بشوید. مفاهیمی چون «سیستم»، «ساختار»، «شرایط» یا «اطاعت از دستور» نه سپر دفاعی، بلکه ابزار فرار از داوری اخلاقی‌ و در عمل برای وانهادن مسئولیت شخصی‌ است. به تعبیر هانا آرنت، مسئولیت شخصی یعنی فرد حتی در فاسدترین و خشن‌ترین نظام‌ها نیز قوه‌ی داوری خود را از کار نیندازد. او موظف است این قوه را زنده نگه دارد و از خود بپرسد: آیا پس از انجام این کار می‌توانم شب را با خودم در یک اتاق بگذرانم؟ آیا می‌توانم با خودِ خویش زندگی کنم؟ این پرسشِ به ظاهر ساده، مرزی روشن میان کنش اخلاقی و مشارکت در جنایت ترسیم می‌کند. هیچ‌کس نباید پشت مفاهیم کلی و بی‌چهره پنهان شود و بدین‌وسیله از مسئولیت شخصی خود در دلِ نظمِ سازمان‌یافته‌ی خشونت شانه خالی کند. در فردای آزادی ایران، بسیاری از کسانی که جنایت کرده‌اند یا در سطوح اداری همدست حاکمیت فاشیعیستی بوده‌اند، خواهند کوشید خود را پشت مفهوم «گناه جمعی» پنهان کنند؛ زیرا آن‌جا که همه گناه‌کارند، در نهایت هیچ‌کس گناه‌کار نیست. مسئولیت شخصی در دوران فاشیعیسم باید معیارِ گریزناپذیرِ بازخواست جنایت‌کاران و همدستان‌شان در پیش‌گاه قانون باشد.

اخلاق کاربردی و کثرت‌گرا در مقابل اخلاق آرمان‌شهری

این روزها کسانی با تکیه بر واژه‌ی «اخلاق» در عرصه‌ی عمومی ظاهر شده‌اند و در برزن‌های مجازی به موعظه‌گری مشغول‌اند. آن‌ها با لحنی قاطع و مطلق‌گو سخن می‌گویند؛ گویی اخلاق حقیقتی یگانه است و کلید آن نیز تنها در خریطه‌ی ایشان قرار دارد. اینان در مقام داورانِ خودخوانده‌ی اخلاق، هم جنایت‌کاران را محکوم می‌کنند و هم معترضان را؛ با این استدلال که هم این‌ها «خشمگین بوده‌اند» و «خشونت ورزیده‌اند» و هم آن‌ها ــ گویی همین خشم و خشونت‌های پراکنده در برابر نیروهای تا بن دندان مسلح، برای سلب مشروعیت از اعتراض و توجیه قتل‌عام کفایت می‌کند.

مضحک‌تر آن‌که این داوران اخلاقی، که به جای داوریِ خودْ مشغول داوری دیگران‌اند، به‌طرزی معجزه‌آسا از هر دو سوی این منازعه بیرون می‌ایستند تا مبادا دامن‌شان تر شود. اینان را نمی‌توان تنها «موعظه‌گر» نامید؛ آن‌ها پیش و بیش از هر چیز، خودنمایان اخلاقی‌اند و خاصه از مفاهیم فلسفی نه برای فهم واقعیت، بلکه برای نشاندنِ خویش بر بارگاه فضیلت بهره می‌برند. اخلاق در نزد آنان نه ابزاری برای داوری و پذیرش مسئولیت، بلکه فرصتی است برای قرار گرفتن در موضع برتر نسبت به جامعه و حاکمیت، بی‌آن‌که هیچ بار اخلاقی را بر دوش کشند. حال آن‌که چنین اخلاقِ یکه، یک‌سویه و بی‌هزینه‌ای در بنیاد وجود خارجی ندارد؛ و درست همین یکه‌تازی اخلاقی و خاصه تصورِ وجود یک موضع اخلاقی ناب و بی‌تعارض است که امروز به قلب اخلاق در جامعه‌ی ایران شلیک کرده و به نام تقوا و تعالی، جوی خون به راه انداخته است. این موعظه‌گران بر واقعیتِ پیشِ روی‌ِ خود چشم می‌بندند، زیرا هدف آگاهانه یا ناآگاه‌شان هدایت و تربیت دیگران است، نه فهم واقعیتی که اکنون در حال وقوع است. به بیان دیگر، آن‌ها از یاد برده‌اند که آن‌چه امروز باید محکوم شود، پیش از هر چیز اخلاقِ انحصارطلبِ آرمان‌شهری است؛ اخلاقی که حق را به تمامی به نام خود مصادره می‌کند و با لحنی مطلق و داورانه به وعظ می‌نشیند، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای جرئت مواجهه‌ی جدی با عمق فاجعه‌ی رخ‌داده را داشته باشد. این اخلاق می‌کوشد لحظه‌ای «ناب» از داوری اخلاقی به ما نشان دهد؛ لحظه‌ای ناممکن که در آن هیچ خطای واقعی قابل مشاهده نیست و هیچ مسئولیتی بر دوش گرفته نمی‌شود، و در عمل، حقیقت و اخلاق در آن گم می‌شوند.

تناقض بنیادینی که این اخلاق‌گرایان با آن دست‌ به‌ گریبان‌اند این است که از یک‌سو با گزاره‌ی «نباید از هیچ‌یک از طرفین هیولا ساخت»، هرگونه داوری اخلاقی را بلاموضوع می‌کنند، اما از سوی دیگر، همین اختگیِ اخلاقیِ خود را «مبارزه در میان هیولاها» می‌نامند؛ و این‌گونه به سیرک‌شان رونق می‌بخشند: سیرکی که در آن همه‌ی فیلسوفان غرب و عارفان شرق دور و نزدیک به تردستی و بند‌بازی واداشته شده‌اند تا به باکره ماندن ایشان در آن روز‌‌های برخاستن مردم گواهی دهند ـــــ و این تناقض، سرنوشتِ همه‌ی کسانی است که در دامِ اخلاقِ آرمان‌شهری افتاده‌اند؛ کسانی که با حمله به یوتوپیا‌های دیگر، در واقع راه را برای گسترش یوتوپیایِ پندارینِ خود هموار می‌‌سازند و بدین‌سان از مواجهه با واقعیتِ انضمامی و، مهم‌تر از آن، از پذیرش مسئولیت شخصیِ خویش در این لحظه‌ی تاریخی شانه خالی می‌کنند. در این میان، آن‌چه به‌راستی از نگاه این اخلاق‌گرایان مغفول مانده و برای اخلاقی ساختن سیاست ما ضروری است، همان اخلاقی است که آیزایا برلین آن را «اخلاق کثرت‌گرا» می‌نامد؛ اخلاقی که به تکثر خیرها و شرها اذعان دارد، تضادهای واقعی را به رسمیت می‌شناسد و داوری اخلاقی را از توهم نسخه‌ای یگانه، مطلق و بی‌تعارض رها می‌کند.

مسئله این‌جاست: نگریستن به جهان، چه از منظرِ قطبیِ خیر و شر و چه از فراسوی خیر و شر، می‌تواند کنش اخلاقی را به‌کلی معلق کند. در حالت نخست، فروکاستن رویدادها به قطب‌های اخلاقیِ از پیش‌ساخته، داوری اخلاقی را در عمل تهی و بی‌اثر می‌سازد، زیرا تصمیم پیشاپیش گرفته شده است؛ و در حالت دوم، انکار وجود خیر و شر، امکان هرگونه داوری اخلاقی را از بنیاد ناممکن می‌کند. حال آن‌که مرز میان خیر و شر نه از پیش آماده است و نه ثابت، بلکه باید در نسبت با موقعیت‌های زیسته و لحظه‌های مشخص سیاسی تشخیص داده شود ــــ و از همین‌روست که اخلاق کثرت‌گرا اهمیتی حیاتی می‌یابد: اخلاقی که با پیچیدگی‌های واقعی زندگی سر و کار دارد و انسان‌های گوشت‌وپوست‌ودار را در پایِ آرمان‌های انتزاعی قربانی نمی‌کند.

تفاوت میان این دو اخلاق یعنی اخلاق آرمانی و اخلاق کثرت‌گرا تفاوتی صوری یا لفظی نیست؛ اختلافی بنیادین در نسبت با «حقیقت» و «تضاد» است. اخلاق آرمان‌شهری بر این پیش‌فرض بنا شده که برای همه‌ی پرسش‌های اصیل انسانی تنها یک پاسخ نهایی و هماهنگ وجود دارد و همه‌ی ارزش‌های خیر ــــ آزادی، عدالت، نظم ــــ در نقطه‌ای واحد به کمال و آشتی می‌رسند. این تصور در عرصه‌ی سیاست، اغلب به توجیه خشونت و اجبار برای تحقق آن هدف واحد می‌انجامد. در مقابل، اخلاق کثرت‌گرا یا پلورالیستی این حقیقت را بازتاب می‌دهد که ارزش‌های انسانی ذاتی، متکثر و در عمل با یکدیگر در تعارض‌اند و هیچ فرمول نهایی یا ترازوی پیشینی‌ای برای حل این تعارض‌ها وجود ندارد. از این منظر، سیاست نه میدان تحقق یک کمال انتزاعی، بلکه هنر دشوار اولویت‌بندی و سازش میان ارزش‌های ناسازگار است ـــــ هنری که هدفش جلوگیری از قربانی شدن انسان‌ها در پای آرمان‌های مطلق است.

سیاست از منظر آیزایا برلین، به‌کاربستن اخلاق در عرصه‌ی جمعی است؛ اما این اخلاق، از آن‌جا که در بنیاد خود تکثرگراست، ناگزیر خصلتی تراژیک دارد. به این معنا که هیچ دستورالعملِ کلی ــــ خواه منفعت‌گرایانه، خواه وظیفه‌گرایانه ــــ وجود ندارد که بتواند در همه‌ی تعارض‌ها به ما بگوید چه کاری «درست» است. هر موقعیت سیاسی، صحنه‌ی انتخابی یگانه و پرمخاطره است. درست در همین‌جا مسئولیت شخصی به اوج می‌رسد؛ زیرا هیچ فرمولی نمی‌تواند بارِ این انتخابِ تراژیک را از دوشِ فرد بردارد. از همین‌رو، سیاست ــــ برخلاف تصور آرمان‌شهریان ــــ نه صحنه‌ی تقابل ساده‌ی «خیر» و «شر»، بلکه عرصه‌ای است که در آن با دو «خیرِ اصیل» روبه‌رو می‌شویم؛ خیرهایی که هر دو موجه و ارزشمندند، اما تحقق هم‌زمان‌شان ناممکن است. همین وضعیت نشان می‌دهد که کنش اخلاقی نه در لحظه‌ای ناب و بی‌هزینه، بلکه همواره در میدانِ انتخاب‌هایی دشوار، پرهزینه و گاه ناسازگار با یکدیگر شکل می‌گیرد. از همین‌رو، در جهان انسانی هیچ چیز مجانی نیست؛ حتی «آب و برق» ــــ آن‌گونه که تجربه کرده‌ایم. هر انتخاب سیاسی ناگزیر مستلزم پرداخت هزینه است. جامعه‌ای که عدالت را در اولویت می‌گذارد، باید بداند که ممکن است بخشی از آزادی‌های فردی را محدود کند؛ و جامعه‌ای که آزادی را مقدم می‌داند، باید پیامدهایی چون نابرابری را بپذیرد. فریب بزرگ اخلاق‌گرایان آرمان‌شهری این است که وانمود می‌کنند می‌توان «همه‌ی خوبی‌ها» را هم‌زمان داشت. در صورتی که به زبان برلین هیچ فرمول ریاضی و هیچ جامعه‌ی ایده‌آلی وجود ندارد که در آن همه‌ی ارزش‌ها با یکدیگر آشتی کنند.

کسانی که مدعی‌اند می‌توان هزینه‌ها را به صفر رساند، در واقع دست به فریب می‌زنند. سیاست اخلاقی نه پنهان‌کردن هزینه‌ها، بلکه آشکار ساختن و سنجش آگاهانه‌ی آن‌هاست: این‌که جامعه بداند چه مقدار از کدام ارزش را، برای حفظ کدام ارزش دیگر، قربانی می‌کند بی‌آن‌که هیچ‌یک را به‌کلی نابود سازد. جهانِ بی‌تعارض، جهانِ انسان‌ها نیست؛ تصویر یک بهشت موعود است که در آن انتخاب از میان رفته است. در جهان واقعی، سیاست یعنی پذیرش این حقیقتِ تراژیک که تحقق هر ارزشِ مهم، مستلزم چشم‌پوشی از ارزشی دیگر است. تلاش آرمان‌گرایان برای برجهیدن از فراز این وضعیتِ تراژیک، از طریقِ مهندسیِ ارشادی و اجتماعی و با انکارِ تکثر ارزش‌ها، نه به رهایی می‌انجامد و نه به تعالی؛ بلکه به نفیِ امکانِ انتخاب منتهی می‌شود. و همین نفیِ انتخاب است که راه را به سوی شرِ مطلق ـــ از شکنجه تا کشتار ـــ می‌گشاید؛ چنان‌که تاریخ بارها نشان داده است، سهمگین‌ترین فجایع به دست کسانی رقم خورده که، همچون فاشیعیسمِ حاکم بر ایران، با یقین کامل می‌پنداشتند خیرِ مطلق را می‌شناسند.

تقدم اخلاق بر دین و آزادی به‌مثابه شرطِ امکانِ اخلاق

اخلاق باید از دین مستقل باشد، و دین تنها تا آن‌جا موجه است که با اخلاق تعارض نداشته و در خدمت آن قرار گیرد. بدون این شرط، دین فاقد هرگونه مشروعیت در عرصه‌ی عمومی است. هر جا میان این دو تعارضی پدید آید ــــ چنان‌که در قتل‌عام دی‌ماه رخ داد ــــ باید بی‌درنگ دین را کنار گذاشت و اخلاق را به‌عنوان معیار نهایی داوری برگزید. اما این تقدمِ اخلاق تنها زمانی معنا دارد که اخلاق را نه مجموعه‌ای از احکام کلی و از پیش‌تعیین‌شده، بلکه به‌مثابه‌ توان و تعهدِ فرد برای داوری و پاسخ‌گویی در موقعیت‌های مشخص درک کنیم؛ اخلاقی که از دلِ پذیرشِ تکثر ارزش‌ها برمی‌خیزد، نه از انکار آن‌ها. در چنین افقی، اخلاق نه اطاعت از یک اصل یگانه، بلکه پذیرفتنِ مسئولیتِ انتخاب میان ارزش‌های متعارض است ـــ و شر نیز، نه محصولِ فقدان اخلاق، بلکه حاصلِ انکارِ همین تکثر، تنوع و تعارض‌های واقعی میان ارزش‌های انسانی است؛ و درست از همین‌جا مسئله‌ی انتخاب ــ و در پیِ آن، آزادی ــ سر برمی‌آورد.

چنان‌که آیزایا برلین نشان می‌دهد، تکثرگرایی اخلاقی محکم‌ترین برهان برای ضرورت آزادی ــــ به‌ویژه آزادی منفی[۱] ــــ است. اگر بپذیریم که ارزش‌های انسانی همچون آزادی، عدالت و وفاداری هم‌زمان اصیل‌اند اما لزوماً با یکدیگر سازگار نیستند و هیچ فرمول واحدی برای حل نهایی تعارض میان آن‌ها وجود ندارد، آن‌گاه «انتخاب» به بنیادی‌ترین ویژگیِ زیست انسانی بدل می‌شود. در چنین جهانی، هیچ مرجع مقتدری نمی‌تواند مدعی داوری نهایی باشد؛ از همین‌رو، وجود قلمروی آزاد و امن که فرد بتواند در آن، بی‌اجبار دولت یا اخلاق رسمی حاکمیت، میان این خیرهای متعارض دست به انتخاب بزند، حیاتی است. آزادی در این معنا نه امتیاز یا تجمل، بلکه شرط امکان زندگی اخلاقی است. از نظر برلین، سیاست اخلاقی نه سیاستی است که وعده‌ی رستگاری می‌دهد یا مدعی حل همه‌ی تعارض‌هاست، بلکه سیاستی فروتن است که تکثر ارزش‌ها را به رسمیت می‌شناسد، به آزادی افراد احترام می‌گذارد و به‌جای مهندسی آینده‌ای موهوم، می‌کوشد در همین جهانِ ناسازگار و پرتنش، امکان همزیستی انسانی را حفظ کند.

—————————
[۱] آزادی منفی (Negative Liberty): امکان عمل بدون دخالت دیگران؛ پیش‌شرط تصمیم‌گیری مستقل در دنیای تکثرگرای اخلاقی. برلین هشدار می‌دهد که آزادی مثبت (Positive Liberty) می‌تواند با ادعای «خیر واقعی» به سرکوب آزادی منفی و استبداد بینجامد. (برای مطالعه‌، بنگرید: آیزایا برلین، چهار مقاله درباره‌ی آزادی، ترجمه‌ی محمدعلی موحد، نشر خوارزمی)


نظر خوانندگان:


■ با سپاس از آقای محمود صباحی برای انتشار این متن ارزشمند؛ تحلیلی جسورانه و دقیق از «فاشیعیسم».
این مقاله ریشه‌های خشونت ساختاری و اخلاقی را به روشن‌ترین شکل ممکن آشکار می‌کند. متنی که نمی‌گذارد خواننده بی‌تفاوت بماند، متنی که وادارت می‌کند مکث کنی، نگاه کنی و جایگاه خود را در نسبت با اخلاق و سیاست بازسنجی کنی.
من خودم از کودکی شاهد نمونه‌های زنده و ملموس این خشونت‌های ساختاری و آیینی بوده‌ام. خانواده‌ای سنی‌مذهب در نزدیکی خانه ما زندگی می‌کردند و دو فرزند پنج تا هفت ساله داشتند. کودکان محل، در مراسمی به نام “عمرسوزان”، پارچه‌ای سیاه بر سر چوب می‌کردند و هنگام غروب آن را به آتش می‌کشیدند. شعله‌ها و کلمات زشت علیه عمر، اطراف خانه آنان را فرا می‌گرفت؛ صحنه‌ای که ذهن و روح کودکان را با سایه سنگین نفرت و خشونت آشنا می‌کرد و نشانه‌ای از ناتوانی، ترس و وحشت در آن‌ها می‌نشاند.
و روزهای “عاشورا و تاسوعا”… دسته‌های عزادار، سوار بر اسب، با لباس‌های قرمز، سبز و سفید و همراه با حمل کبوتر، در نقش‌های یزید، شمر، معاویه و خاندان حضرت حسین، با طبل و سنج از کوچه ما عبور می‌کردند. همراه با شعارها و سنگ‌ پراکنی علیه کسانی که متفاوت بودند، که فضا را با ترس و وحشت پر می‌کرد. در آن نزدیکی، زمین بایری بود که صحنه‌های جنگ و شمشیرزنی و نمایش کشتن و اسارت خاندان عصمت با خشونت تمام در برابر چشم هزاران کودک و بزرگسال به نمایش گذاشته می‌شد. تصاویری بغایت نامتناسب و خشن که برای همیشه در روح و ذهنم حک شده‌اند.
این خاطرات زنده، نشان می‌دهد چگونه خشونت، نفرت و قدرت در قالب مناسک و آیین‌ها در ذهن و روح کودکان و جامعه ثبت می‌شود و مسئولیت اخلاقی را پیچیده و حساس می‌کند؛ همان چیزی که مقاله استادانه تحلیل کرده است.
خواندن این متن بار دیگر یادآوری می‌کند که مسئولیت اخلاقی هر فرد، قدرت انتخاب و داوری شخصی در برابر خشونت ساختاری و فرهنگی، زیربنای جامعه‌ای است که می‌خواهد فارغ از تعصبات و آموزه‌های گمراه‌کننده، انسانی عادل و مسئول باقی بماند.
این مسئولیت هیچ‌گاه نمی‌تواند به قانون، سنت یا قدرت واگذار شود. آنچه ما را انسان نگه می‌دارد، همان انتخاب دشوار میان خیرهای متضاد است، در جهانی که هیچ چیز بی‌هزینه نیست.
شهرام





نظر شما درباره این مقاله:







چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 09.02.2026, 12:05

دربارهٔ حذف دیکتاتوری، بدیل سیاسی و خطای تکرارشوندهٔ تاریخ ایران

چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟


کاظم علمداری

ایرانیان یک‌بار بهای سنگینی برای فریب وعده‌های زیبا پرداخته‌اند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد. تجربهٔ تاریخی ما به‌روشنی نشان می‌دهد که مسئله فقط رفتن یک رژیم نیست؛ پرسش بنیادین همواره این بوده است که چه چیزی، با چه سازوکاری و با چه منطقی جایگزین آن می‌شود.

امروز نیز بار دیگر خطر تکرار همان خطای پیشین وجود دارد: نادیده‌گرفتن ضرورت‌های یک جنبش اجتماعی و تمرکز صرف بر یک فرد. آنچه نیاز است، رهبری نهادی، جمعی، پاسخ‌گو و دموکراتیک است — در کنار دیگر الزامات عینی که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌شود — نه مطالبهٔ تبعیت، بیعت یا خاموش‌کردن منتقدان.

شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ دقیق‌ترین هشدارها را داد، اما جامعه‌ای هیجان‌زده — از چپ و راست — نه‌تنها به سخنان او گوش نداد، بلکه علیه او شعار داد و به دنبال خمینی راه افتاد. شعار «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» عملاً هر امکان سومی را حذف کرد؛ در حالی‌که بختیار می‌توانست گزینه‌ای میان دیکتاتوری سلطنتی و استبداد مذهبی باشد.

امروز نیز نشانه‌های نگران‌کننده‌ای از بازتولید همان منطق دیده می‌شود: «فعلاً همه دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی درست می‌کنیم». تاریخ ایران نشان داده است که این «بعداً» هرگز فرا نمی‌رسد.

حذف دیکتاتوری؛ تجربهٔ جهان چه می‌گوید؟

برخلاف تصور رایج، راه‌های کنار رفتن حکومت‌های دیکتاتوری محدود و مشخص‌اند. تجربهٔ جهانی نشان می‌دهد که سقوط پایدار دیکتاتوری تنها در صورت فراهم‌بودن پیش‌شرط‌های عینی ممکن است؛ نه با شعار، هیجان یا امید بستن به عامل خارجی.

پنج شرط اساسی برای حذف پایدار دیکتاتوری

۱) سازماندهی محلی و تشکیلات سراسری
اعتراض خیابانی به‌تنهایی بدیل حکومتی نمی‌سازد. بدون شبکه‌های پایدار، تشکل‌های محلی و پیوندهای سازمانی، انرژی اجتماعی به‌سرعت فرسوده می‌شود.

۲) رهبری ارگانیک، جمعی و مورد پذیرش طیف‌های متنوع
منجی‌سازی فردی نه دموکراتیک است و نه پایدار؛ بلکه جامعه را دوپاره می‌کند. دموکراسی نه حول یک رهبر فردی، بلکه بر پایهٔ احزاب و نهادهایی شکل می‌گیرد که نمایندهٔ گروه‌های اجتماعی و منافع متکثر آن‌ها باشند.

۳) شکاف در درون ساختار قدرت
بدون شکاف و ریزش در نهادهای حاکم، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. پیوستن بخشی از نیروهای قدرت به مخالفان، شرط لازم هر گذار موفق است.

۴) ساخت بدیل حکومتی (قدرت دوگانه)
بدیل یعنی نیرویی سازمان‌یافته که حکومت نتواند آن را نادیده بگیرد؛ نهادی که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشد و هم ظرفیت ادارهٔ دورهٔ گذار را نشان دهد.

۵) حمایت بین‌المللی، مشروط به وجود بدیل معتبر
جامعهٔ جهانی از خلا قدرت حمایت نمی‌کند. خلا قدرت برابر است با هرج‌ومرج، ناامنی و بی‌ثباتی؛ و هیچ بازیگر بین‌المللی خواهان چنین وضعیتی نیست.

مسیرهای واقعی تغییر

برخلاف تصور برخی، دورهٔ گذار وابسته به رهبری یک فرد یا خیزش‌های مقطعی و هیجانی نیست. بر پایهٔ تجربهٔ تاریخی، سه مسیر اصلی برای کنار رفتن دیکتاتوری‌ها وجود داشته است — و هر سه تنها زمانی ممکن شده‌اند که پیش‌زمینه‌های بالا فراهم بوده باشد:

۱) گذار توافقی
نمونه‌های آفریقای جنوبی، لهستان و شیلی نشان می‌دهد زمانی که حکومتی فرسوده با اپوزیسیونی قدرتمند و سازمان‌یافته روبه‌رو می‌شود، ناچار به مذاکره می‌گردد. این مسیر کم‌هزینه‌ترین و پایدارترین راه گذار است.

۲) انقلاب سازمان‌یافته
این مسیر تنها زمانی موفق بوده که با رهبری جمعی یا کاریزماتیکِ متکی بر تشکیلات گسترده، استراتژی روشن و ریزش نیروهای سرکوب همراه شده باشد.

۳) مبارزهٔ مسلحانه و جنگ داخلی
پرهزینه‌ترین، طولانی‌ترین و ویرانگرترین مسیر؛ همراه با خطر جنگ داخلی فرسایشی که در اغلب موارد به فروپاشی اجتماعی، ناامنی گسترده و بازتولید استبداد انجامیده است.

آنچه در هیچ نقطه‌ای از جهان به دموکراسی پایدار نینجامیده، مداخلهٔ نظامی خارجی بوده است. عراق، لیبی و افغانستان شاهدان زنده‌اند. هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است؛ بدون نیروی زمینیِ مشروع، سازمان‌یافته و داخلی، نتیجه چیزی جز هرج‌ومرج نخواهد بود.

ایران امروز کجای این معادله ایستاده است؟

واقعیت تلخ این است که امروز هیچ‌یک از پیش‌شرط‌های حذف پایدار جمهوری اسلامی فراهم نیست: نه بدیل حکومتی وجود دارد، نه رهبری جمعی مورد اجماع، و نه شکاف تعیین‌کننده در راس قدرت.

در چنین شرایطی، اتکا به وعده‌های آمریکا یا اسرائیل، یا بزرگ‌نمایی نقش یک فرد، نه استراتژی است و نه سیاست؛ توهم است.

سلطنت‌طلبان مدعی‌اند که چون مردم در ایران نام رضا پهلوی را فریاد زده‌اند، او را به‌عنوان رهبر پذیرفته‌اند. این ادعا با واقعیت اجتماعی همخوان نیست. مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است از هر نیرویی که گمان کنند قادر به حذف این رژیم است استقبال کنند — بی‌آن‌که لزوماً آن نیرو را به‌عنوان بدیل سیاسی پذیرفته باشند.

در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، وعدهٔ ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی رضا پهلوی جدی تلقی شد و همین توهم حمایت خارجی موجب حضور گستردهٔ مردم در خیابان‌ها گردید. افزون برآن، رضا  پهلوی ادعا کرده بود ۵۰ هزار نفر افراد نظامی و غیر نظامی با او در تماس‌اند. اما نه کسی ازتدارک کشتار چندین هزار نفره مردم به او خبر داد و نه کسی از این نیرو به ظاهر ۵۰ هزار نفری به حمایت مردم برخاست.(در مصاحبه با سی‌ان‌ان وقتی از رضا پهلوی پرسیده شد که شما ادعا می‌کنید ۵۰ هزار نفر از ایران با شما تماس دارند، پاسخ داد ۵۰ هزار در گذشته بود امروز ۱۵۰ هزار نفر شده‌اند.)

در حالی‌که اعتراضات از ۷ دی، یعنی ده روز پیش از دعوت رضا پهلوی، آغاز شده بود؛ در آن مقطع نه بیانیه‌ای از سوی رضا پهلوی منتشر شده بود و نه شعارهای حمایتی از او غالب بود. مردم به جان آمده خود به خیابان آمده بودند. همچنین در مواردی دیگر — از جمله فراخوان‌های دوران جنگ دوازده‌روزه یا شب یلدا — دعوت سلطنت‌طلبان به خیابان هیچ واکنش معناداری از سوی جامعه برنینگیخت.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهد که حضور گستردهٔ مردم در آن دو شب، نه نتیجهٔ رهبری سیاسی، بلکه حاصل انتظار مداخلهٔ خارجی بود.

این وعده‌ها عملی نشد؛ اما رژیم که آن‌ها را جدی پنداشته بود، دست به سرکوبی خونین و بی‌سابقه زد و مردم ایران هزینه‌ای تاریخی و جبران‌ناپذیر پرداختند.


نظر خوانندگان:


■ با درود به آقای علمداری، بسیار سپاسگزار از تحلیل درست و منطقی از وقایع خونبار دیماه. واقعیت این است که رضا پهلوی مسئولیت اساسی در این فاجعه دارد بدون اینکه قصد باشد ذره‌ای از مسئولیت قاتلان کم کرد. طرفدارانش رضا پهلوی که چیزی به جز فحش در چنته ندارند، بر این باورند که با سرکوب واژه‌ای قادرند، این مسئولیت را به فراموشی بسپارند. به نظر می‌رسد آقای پهلوی فکر می‌کند می‌تواند با روش خمینی در سال ۵۷ مردم را بسیج کند. این نشان می دهد که او تاریخ را درست نمی‌داند. ۴۷ سال گذشته است و این مردم دیگر مردم ۵۷ نیستند.
روز شما خوش، ایرانی


■ دروود بر آقای علمداری گرامی، تحشیه‌ای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا می‌خواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشایی‌ها برآیید یا اینکه شما گاه گداری مطلبی می‌نویسید و منتشر می‌کنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این می‌گذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما می‌پردازم.
۱- مقایسه سال ۱۳۵۷ با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه ۱۳۵۷ دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو می‌بلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپ‌های باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره کردند. من از شما می‌پرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟
۲- در جامعه‌ای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب می‌گذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
۳- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیل‌ها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل می‌گیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
۴- هیچکس دنبال منجی نمی‌گردد. حتّا مومنان به «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن آن هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّت‌های فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبت‌ها و رجزخوانی‌ها می‌کنند. فقط خود انسان‌ها هستند که میتوانند با همکاری‌های مشترک به نجات خودشان از باتلاق‌های خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه می‌تواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
۵- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آرایی‌های فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهان‌شناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینه‌های شکل‌گیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قوی‌مایه در پس‌زمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهره‌ای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی بودند.
۶- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارت‌بندی کرده‌ام که زمانی می‌توان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور بر خودتان گرایش‌هایی را می‌شناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟ مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟
۷- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی می‌توانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان می‌رزمند.
۸- بدیل از آسمان هفتم نازل نمی‌شود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهن‌دوستی و مردم‌دوستی می‌کنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسی‌های مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه می‌توان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟ هر کسی را که می‌بینی، ساز خودش را می‌زند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایش‌هایی نمی‌توان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونی‌اش را.
۹- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نماینده‌اش. مثلا – من نمی‌دانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطه‌ای. رهبران دیگر گرایش‌ها نیز همینطور.
۱۰- زمانی می‌توان از جنگ‌ها و طغیان‌ها و خیزش‌ها و کشمکش‌های فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌ها و مرام و مسلک‌ها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را می‌شناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمان‌خواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌های خودشان بدانند؟
۱۱- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفته‌ام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسان‌هایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقه‌ای و تشکیلاتی خودش می‌خواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری می‌تواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی می‌فهمد که دیگران نمی‌فهمند؟
۱۲- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمت‌آمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت نظامی مستقیم کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
۱۳- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافته‌ای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظّت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
۱۴- در باره مسئله‌ای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌اید، من صحبتی نمی‌کنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّت‌های رخ داده، هیچ ربطی ندارند.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ جناب علمداری، حق کلام را ادا کردید. در دوران ملتهب و جو تب زده، کسانی که افکار سالم و معتدل ارائه می‌دهند، در جهت مخالف آب شنا می‌کنند. به جرگه شناکنندگان در جهت مخالف آب خوش آمدید!
با احترام، داریوش مجلسی


■ آقای علمداری گرامی
حتا با فرض قبول پنج شرط شما برای حذف پایدار دیکتاتوری، می‌دانید و می‌دانیم که تحقق این پنج شرط و یا دقیق تر پنج ایدآل تیپ برای گذار، در هیچ جنبشی بطور کامل محقق نشده چه رسد به ترتیب. حتا در نمونه‌هایی هم که شما ذکر کردید این پنج شرط همگی و به ترتیب محقق نشده، بلکه همزمان و یا پس و پیش فرا رویده. از اینکه نمونه‌های شما دست چین شده‌اند می‌گذرم.
به ایران برگردم. اگر منظور شما از این نوشته طرح یک مبحث نظری است که در آنصورت ایرادی نیست، امیدوارم فعالین سیاسی پند شما را آویزه گوش کنند، اما اگر رهنمود سیاسی است که در آنصورت آب در‌هاون می‌کوبید، چه ۴۷ است که شما و سایر جمهوری خواهان حتی قادر نبودید حول یک برنامه عمل نیم صفحه‌ای جمع شوید تا چه رسد به این پنج شرط. مگر تشکیلات گوناگون که خود جنابعالی عضو آنها بودید راه به جایی بردند که حال پی در پی مردم را به صبر و تامل دعوت می‌کنید؟
البته من وشما به برکت زیستن زیر سایه امپریالسم می‌توانیم ۴۷ سال دیگر هم صبر کنیم اگر کبر سن اجازه دهد، اما مردم ایران برای خلاصی از نکبت جمهوری اسلامی کاسه صبرشان چنان لبریز شده که حاضرند بمیرند اما حاضر نسیتند برای آن دمکراسی مورد نظر شما که نه بار است و نه بدار ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند. اتفاقا بارزترین دلیل اقبال آنها به رضا پهلوی همین وعده او به گذار فوری است. دوستانه عرض می‌کنم، وعده دمکراسی پایدار به ایرانی له شده زیر لگد خامنه‌ای شوخیی بیش نیست. با وضعیت فعلی جهان (امریکا و اروپا) و منطقه (شیوخ عرب و اردوغان) همان محمد رضا شاه را باید حلوا حلوا کرد. مگر ویدیو‌هایی را که جوانها عاصی از ترامپ تقاضای حمله می‌کنند ندیده‌اید؟
خلاصه کنم، جمهوری خواهان اگر می‌خواهند در گذار از جمهوری نکبت نقش مثبت بازی کنند راهی جز پذیرفتن رهبری رضا پهلوی ندارند. اگر نپذیرند در بهترین شرایط به سرنوشت اصلاح طلبان و میر حسین موسوی دچار می‌گردند، اما اگر بپذیرند هم شانس شرکت پیدا می‌کنند و هم ممکن است با حضور در اردوگاه رضا پهلوی بتوانند با طرح و بحث در موضوع دمکراسی هم به گشترس دمکراسی کمک کنند و هم جبران خطای گشته کرده دین خود را به مردم ادا کنند. البته برای ایفای چنین نقشی باید بر احساسات پهلوی ستیزی خود غلبه کنند.
با احترام آرش


■ با درود آقای علمداری
شوربختانه جریان پهلوی خواه گوش خود را بسته است و اگر لطف کنند و به منتقدینشان بی احترامی نکنند همان وعده های سر خرمن را می دهند از جمله ” زیر چتر شاهزاده ... جمع شوید و با ایشان بیعت کنید، پس از گذار می توانند در یک انتخابات و یا رفراندوم وزنه سیاسی تان را بسنجید. ” این دوستان باید بدانند زمانی که اگر یک گذار غیر دمکراتیک به وسیله نیرویی تمامیت خواه صورت گیرد، رفراندوم و یا انتخابات تحت فرمان ان نیرو نیز غیر دمکراتیک بر گذار خواهد شد.
به امید به روزهای بهتر برای این کشور رنجدیده / شهرام


■ پاسخ کوتاهی را در سرم می گرداندم تا به آقای دکتر علمداری بدهم ولی پاسخ دو تن از هم میهنان را که در بالا دیدم متوجه شدم آنچه را من درنظر داشتم آن ها به شکل جامع تر و بهتری نوشته اند . من فقط اضافه می کنم. آقای مجلسی شاهد است من در تمام سالهای عمرم سعی کرده ام بین افراد سیاسی جامعه به ویژه بین جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان راهی برای نزدیکی پیدا کنم. آقای خلیلی در شرکت کتاب شاهد است منِ مشروطه خواه چند بار با شادروانان دکتر احمد مدنی، دکتر محمد امینی و دکتر ناصر انقطاع و خود آقای مجلسی که خوشبختانه هنوز فعال هستندو ارتباط مرا با جبهه ملی برقرار کردند تماس های مکرر داشته ام و دیدارم با دکتر امینی و دکتر مدنی بسیار موفقیت آمیز بود که متاسفانه جریان هایی پیش آمد که کار ما نیمه تمام ماند . اکنون هم مدتی است در تلاش این هستم که افراد سرشناس و فهیم جمهوری خواه به شاهزاده پهلوی به عنوان یک فرصت تاریخی بنگرند و از این راه از هم امروز برای شرکت داشتن خودشان یا نمایندگانشان در حکومت آینده ایران بهره بگیرند بجای این که بر علیه او بگویند و بنویسند. آقای دکتر علمداری امروز که هنوز خبری نیست اگر به فراخوان های متعدد شاهزاده پاسخ مثبت بدهید همین جا پیش از رسیدن به ایران بهتر و بیشتر می توانید خواست های خود را بقبولانید و طی اساسنامه و پیمان نامه ای سنگ زیر بنای حکومت آینده ایران را بریزید. و به ملت ایران هم اعلام کنید. در حالیکه اگر امروز همچنان خود را کنار بکشید و اتفاقی افتاد و ایشان پایش به ایران رسید و مورد استقبال ملیونی قرار گرفت آن وقت خیلی دیر است که بخواهید سخنان و اهداف ملی خودتان را به کرسی قانون اساسی بنشانید و بگنجانید و می شود همانی که نباید بشود حکومت یک دست به یک حزب تعلق می گیرد و احتمال دیکتاتوری دولتی و نا خواسته از همه زمانی بیشترخواهد بود . در حالی که برای جلوگیری از آن اتفاق امروز بهترین فرصت است که ابتدا بطور خصوصی با آقای پهلوی به گفتگو بپردازید و شرایط خودتان را اعلام کنید و به احتمال زیاد ایشان استقبال خواهد کرد چون بسودش میباشد که پشتیبانی افرادی متشخص و منطقی از جبهه های گوناگون سیاسی را به همراه داشته باشد. و چه بسا در چنین موقعیتی مردم درون ایران دیگر نیازی به یاری هیچ حکومت خارجی هم نداشته باشند. با خاطر جمعی بیشتر ی که پیدا می کنند و برای نجات خود به فرامین گروه رهبری که جمعی از مشروطه خواهان و جمهوری خواهان میباشند گوش فرا می دهند. تلاش شما برای اعلام همبستگی با شاهزاده منجر به تشکیل دولت موقت می کشد و ایران را بسوی یک حکومت شورایی میبرد که برای ایران ویران شده ما بسیار مفید می باشد ، بار سنگین مسئولیت از روی دوش ایشان هم بر داشته می شود. اعلام همبستگی افرادی مانند شما، شما را ارجمند تر کرده و از ارزشتان کم نمی کند.
ارادتمند سیاوش


■ جنابان گرامی، آقایان حیدریان و آرش،
من در نوشتهٔ پیشین، پیش‌شرط‌های گذار از دیکتاتوری را بر اساس تجربهٔ تاریخی توضیح داده‌ام. شما این پیش‌شرط‌ها را نمی‌پذیرید؛ بسیار خوب. لطفاً راه و روش درست، ممکن و عملی خود را با جزئیات توضیح دهید. نقد یا ایراد گیری از نوشته من راه حلی برای پیشبرد کار شما ایجاد نمی کند.
نباید تصور کرد به دلیل تفاوت‌های فرهنگی، مردم ایران در مواجهه با حق و باطل ماهیتی متفاوت از دیگر جوامع دارند. همین مردم ایران—که به زعم شما با مردم عراق و افغانستان متفاوت‌اند—خمینی را به عرش اعلا رساندند؛ و او با پشتوانهٔ همان مردم، جنایاتی را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد.
نکتهٔ دوم: اگر شما معتقدید فراهم شدن پیش‌زمینه‌هایی که من ذکر کرده‌ام—مانند ضرورت سازماندهی، تشکیلات سراسری، رهبری پاسخ‌گو، ساخت بدیل حکومتی و…—لازم نیست، پس روشن بنویسید چگونه می‌توان جمهوری اسلامی، این شرّ مطلق، را ساقط کرد؟
آیا صرفِ اعتراضات خیابانی کافی است؟
آیا فکر می‌کنید سلطنت‌طلبان به رهبری آقای رضا پهلوی می‌توانند بدون تشکیلات سراسری رژیم را ساقط کنند؟ کسی مانع آنان نیست؛ اقدام کنند.
یا تصور می‌کنید به جای سازماندهی و ساخت بدیل، می‌توان به حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا متوسل شد؟ بسیار خوب؛ انجام بدهند. آنان برای اقدام خود منتظر اجازهٔ جمهوری‌خواهان نیستند. در جنگ ۱۲ روزه هم از کسی اجازه نگرفتند؛ اگر این بار هم بخواهند و بتوانند، کسی مانع‌شان نیست.
اما اگر وعده‌هایی مانند «کمک در راه است» بی‌پایه بوده، گناه کسانی که می‌گویند با حملهٔ هوایی هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند چیست؟ در جنگ 12 روزه آنها یا نخواستند و یا نتوانستند رژیم را ساقط کنند. من و امثال من می‌گوییم اسرائیل نیروی زمینیِ قابل اعزام به ایران ندارد؛ و ترامپ بارها گفته اعزام نیروی زمینی به عراق و افغانستان خطا بوده و نمی‌خواهد آن را تکرار کند. تازه اگر هم تصمیم به اعزام نیروی زمینی بگیرد، مگر توضیح پیامدها توسط افرادی مانند من در تصمیم «قدرتمندترین فرد جهان» اثر تعیین‌کننده دارد؟ آنها به منافع خود فکر می کنند.
مسئولیت ما این است که یادآوری کنیم:
۱) سابقهٔ تاریخی ندارد رژیمی صرفاً با حملهٔ هوایی سقوط کند؛
۲) ورود نیروی زمینی به خاک ایران، به احتمال زیاد سرنوشتی مشابه عراق و افغانستان — یا حتی بدتر — خواهد داشت.
راه دیگر این است که این دو کشور از هوا مواضع جمهوری اسلامی را بمباران کنند و ایرانیانِ معتقد به این روش، در داخل مسلح شوند و با نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بجنگند. اما این سناریو نیز چیزی جز جنگ داخلیِ طولانی، تخریب زیرساخت‌ها، و پیامدهای انسانی فاجعه‌بار نخواهد بود.
با این وصف، به جای جست‌وجوی «بزِ بلاگردان»، اگر واقعاً باور دارید حملهٔ نظامی خارجی راه‌حل است یا اگر می‌پندارید آقای رضا پهلوی می‌تواند بدون پیش‌نیازهای سازمانی و بدیل سیاسی به قدرت برسد، لطفاً پاسخ را از همان‌جا پیگیری کنید:
از نتانیاهو و ترامپ بپرسید چرا به خواست کسانی که خواهان حملهٔ نظامی‌اند عمل نمی‌کنند. اگر چنین اقدامی رخ نمی‌دهد، احتمالاً به این دلیل است که کارشناسانی بسیار مجرب‌تر از من، یا آن را با منافع کشورشان منطبق نمی‌دانند، یا عملی و کم‌هزینه ارزیابی نمی‌کنند.
در نهایت، مطابق ارزیابی خود شما نیز جمهوری‌خواهان نیرویی نیستند که بتوانند مانع حملهٔ نظامی خارجی یا مانع به قدرت رسیدن آقای رضا پهلوی شوند. بنابراین لطفاً اختلاف نظر را با برچسب‌زنی و فرافکنی جایگزین نکنید و به‌جای آن، راه عملی و قابل اتکای خود را روشن و مسئولانه بیان کنید.
با احترام کاظم علمداری


■ با درود به تمامی آزادگان و جاویدنامان ایران زمین وهمچنین مقاله در خور فهم شما گرامی. اینجانب به عنوان یک ایرانی ملی‌گرا اعتقاد دارم که اگر آقای رضا پهلوی در برهه کنونی دست خود را در دست دیگر افراد اپوزیسیون می‌گذاشت و یک گروه کامل رهبری میهنی ایجاد می‌شد بمراتب بهتر از شرایط کنونی بود و دیگر اقوام ایرانی مانند کردها بلوچ‌ها و آذری‌ها و... همگی یک جامعه مشترک می‌شدیم اکنون با کادر سیاسی دور و بر آقای پهلوی که چندان قوی و عملگرا نیستند مردم جامعه ایران در داخل دچار تشتت و در خارج دچار مشکلات چند دستگی شده‌ایم. متاسفانه جوامع شرقی همیشه دچار منجی و چاره ساز هستیم. به امید آزادی و عدالت اجتماعی و امنیت همگانی برای همه ایرانیان.
طلایی از هلند


■ جناب طلایی گرامی هیچ ایرانی زودتر از رضا پهلوی بدنبال همبستگی نبود. شعاری که او از ۲۲ سالگی سر داد اگر یادتان باشد(فقط اتحاد) بود بعدها هم در بیست سال گذشته او با تشکیل چند سازمان بارها و بارها دستش را جلوی احزاب و اقشار گوناگون دراز کرد که بیائید به هم بپیوندیم ولی چون دعوت کننده او بود احزاب گوناگون درخواست‌های او را بی‌پاسخ گذاشتند و او هم به تنهایی نتوانست کار عمده‌ای صورت بدهد ولی هرگز نا امید نشد و از پای ننشست که این یکی از بزرگترین نقاط مثبت مبارزاتی او میباشد و بی‌اعتنایی دیگران او را از پای در نیاورد.
بله جناب طلایی او به  دیدار تک تک افراد سیاسی در احزاب و سازمانهای حتا چپ هم رفت ولی آنها یا او را باور نداشتند و یا می‌ترسیدند او برای خودش قبای سلطنت دوخته باشد و یا به هر دلیل دیگری به فراخوان های او اعتنایی نکردند. هم اکنون هم او از اشتیاق مصلحان و رهبران سیاسی به مشارکت در امر آزادسازی ایران استقبال می کند. لذا باید نشست و منتظر بود آیا رسانه ها و افراد وظیفه شناس به این جریانِ آماده وحی وحاظر می پیوندند یا نه در به همان پاشنه خواهد گشت. من شخصا با تجارب پنجاه سال مبارزه در بیرون از ایران فکر می‌کنم در امر سیاست و اهمیتی که آزادی ایران برای ۹۰ میلیون ایرانی پیدا کرده همراهی یا ائتلاف همه نیروها از چپ و راست آزادی ایران را حتما محقق می کند در غیر این صورت هم اتفاق خواهد افتاد ولی با خسران های بسیار و زمانی طولانی‌تر.
سیاوش


■ جناب علمداری، با درود! نوشته شما بطور کلی سنجیده و دارای استحکام نظری است و به عمیقتر شدن مباحث مربوط به نحوه مواجهه و گذار از رژیم ارتجاعی و خون ریز جمهوری اسلامی کمک میکنند، با اینحال نکاتی هم وجود دارد که بنظرم نیاز به تامل بیشتر دارد. در اینجا به چند مورد اشاره میکنم و امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.
نکته اصلی نوشته شما آنست که سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوماً به دموکراسی منجر نمی‌شود و تمرکز بر یک فرد یا «منجی» بدون فراهم ‌بودن پیش‌شرط ‌های نهادی و اجتماعی، می‌تواند به بازتولید استبداد بیانجامد. هشدار می‌دهید که همان منطق “فعلاً دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی” که در سال ۱۳۵۷ به فاجعه انجامید، امروز نیز در حال تکرار است. سپس پنج شرط لازم برای گذار از حکومت دیکتاتوری را برمی‌شمارید که شامل سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بین‌المللی مشروط به وجود بدیل معتبر است. پس از آن سه مسیر تغییر (گذار توافقی، انقلاب سازمان‌یافته، و جنگ داخلی) را مرور کرده و مداخله نظامی خارجی را ناموفق و فاجعه ‌بار می‌دانید. در نهایت نتیجه می‌گیرید که ایران امروز فاقد تمام پیش‌شرط ‌های گذار است و اتکا به یک فرد یا وعده‌ مداخله خارجی، توهمی خطرناک است که هزینه‌ آن را مردم می پردازند. در پایان ادعا میکنید که نقش (شاهزاده) رضا پهلوی در اعتراضات دیماه بزرگ‌ نمایی‌شده و استدلال می‌کنید که حضور مردم بیشتر ناشی از انتظار دخالت خارجی بوده، نه رهبری سیاسی منسجم.
تردیدی نیست که “سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوما به دموکراسی منتهی نمیشود”. اما خودتان هم میدانید که همه رژیم های غیر دموکراتیک همانند نیستند. فعلا به تقسیم بندی چهارگانه پروفسور رونالد وینتروب (استاد دانشگاه های کانادا R. Wintrobe) از دیکتاتورها کاری نداشته باشیم، مقاله مهم دارون عجم اوغلو (برنده جایز نوبل اقتصادی دو سال پیشD. AcemOglu, ) با همکاران را هم که با روش های پیشرفته اقتصاد سنجی نشان میدهد رهبری در کشورهای غیر دموکراتیک تاثیر تعیین کننده ای در توسعه اقتصادی کشورها دارد (اتفاقا رشد اقتصادی ایران را هم بررسی کرده) را هم نادیده بگیریم، اما حداقل میتوانیم به واقعیتهای تاریخ معاصر بنگریم. رژیم محمد رضا شاه پهلوی، رژیم کره جنوبی بعد از جنگ کره تا گذار به دموکراسی در دهه ۱۹۹۰ و رژیم سنگاپور هر سه رژیم های غیردموکراتیک بوده اند. اما اهداف اصلی این رژیم های سیاسی توسعه اقتصادی-اجتماعی کشورهای متبوع خود بوده و تا اندازه زیادی در این هدفها موفق بوده اند؛ که نیازی به توضیح ندارد. اما جمهوری اسلامی چه نوع حکومتی است؟ یک حکومت دینی (نیمه) تمامیت خواه (Semi-Totalitarian Theocracy ) که بعضی آنرا به درستی داعش شیعی و برخی نیز فاشیست شیعی خوانده اند. مروری بر عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمرش نشان میدهد که هدف این حکومت نه توسعه اقتصادی-اجتماعی ایران بلکه استفاده از منابع کشور برای ایجاد هلال شیعی در منطقه، (بر علیه کشورهای سنی)، نابودی اسرائیل و صدور گفتمان ضد تمدن غربی بوده است.
سیاستهای خارجی ماجراجویانه همراه با برنامه ای هسته ای (تحت کنترل نیروی نظامی ایدئولوژیک) خامنه ای کودک کش باعث تحریم های کمر شکن بین المللی علیه کشور شده که از یک سو اقتصاد ایران را بکلی از مسیر رشد و توسعه خارج کرده و از سوی دیگر موجب پیدایش مافیا های متشکل از آخوند های حکومتی، فرماندهان عالی رتبه سپاه برخی از مقامات اداری حول درآمدهای نفتی شده فساد مالی-اداری را در کشور نهادینه کرده است و کشور را با نرخهای تورم بالای 50% و بیکاری و رکود اقتصادی مزمن به فلاکت کشانده است. جنابعالی و بسیاری از همفکران شما در خارج از کشور تصور دقیقی از کیفیت زندگی در ایران آخوند زده، که از بالا تا پایین بر مبنای انواع تبعیض های غیر انسانی، ناکارآمدی و سوء مدیریت در همه سطوح شکل گرفته ندارید. احتمالا رشته تحصیلی شما هم اقتصاد سیاسی و یا فلسفه سیاسی نبوده و فکر میکنید مثلا رژیم اقتدار گرای جمهوری اسلامی نباید فرق زیادی با رژیم اقتدار گرای سنگاپور داشت باشد. اما کاش می شد چند ماه در تهران یا دیگر نقاط کشور بگذرانید تا متوجه شوید چرا مردم در خیابانها آرزوی بازگشت به دوران پهلوی را دارند. بهمین دلیل آنچه در این شرایط از امثال ما انتظار میرود نه ترساندن مردم از شعار “پهلوی بر میگردد” است بلکه توضیح این نکته به هموطنان است که آزادی و رفاه، به معنی ارتقاء مستمر کیفیت زندگی، تنها با رشد و توسعه اقتصادی پایدار و استقرار دموکراسی در کشور ممکن است (توصیه میکنم اگر کتاب “توسعه به مثابه آزادی” اقتصاددان بزرگ آمارتیا سن، برنده جایزه نوبل اقتصاد را نخوانده اید، حتما مطالعه کنید). و نیز تلاش برای متعهد کردن شاهزاده رضا پهلوی، که به هر حال در راس اپوزسیون قرار گرفته است، به استقرار دموکراسی در ایران در صورت پیروزی بر رژیم ارتجاعی حاکم بر کشور است. واضح است که این مهم با اتخاذ روش های مناسب و برقراری روابط سنجیده و بر مبنای احترام متقابل، مثلا در قالب اتحادیه بزرگ جمهوری خواهان یا تشکل مشابه، با ایشان امکان پذیر است.
نکته دیگر شرایط لازم برای گذار از حکومتهای اقتدار گرا است. شما پنج شرط “سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بین‌المللی مشروط به وجود بدیل معتبر” را شرایط لازم برای این گذار دانسته اید. نمیدانم خودتان به این مجموعه شرایط رسیده اید یا این شرایط را از ادبیات وسیعی که در مباحث “گذار به دموکراسی” وجود دارد اقتباس کرده اید. در هر حال، جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی- سیاسی که اخیرا هم مصاحبه هایی در مورد جنبش انقلابی در جریان ایران انجام داده در کتابها و مقالات خود شرایط لازم و کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی را بحث کرده است. در آثار او از بین رفتن مشروعیت یا حقانیت حکومت رژیم سیاسی، بحران مالی دولت، بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط زندگی، شکاف بین نخبگان (الیت) سیاسی حاکم، افول گفتمان رسمی رژیم سیاسی (در اینجا اسلام سیاسی و نظریه قلابی ولایت فقیه) و برآمدن گفتمان رقیب (در اینجا دموکراسی و ایرانگرایی)، شرایط بین المللی و انزوای رژیم حاکم را شرایط لازم برای انقلاب اجتماعی-سیاسی معرفی شده اند؛ که در شرایط ایران کنونی ما صدق میکند. او شرایط کافی را هم تشکیل یک بدیل یا جایگزین توانمند و دارای پایگاه مردمی و خنثی کردن نیروهای سرکوب بر می شمارد. شراط پنجگانه شما تا حدودی با شرایط لازم گلداستون هم پوشانی دارد اما بنظرم سقوط مشروعیت رژیم، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب و بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط مهم در وقوع انقلابها هستند.
در مورد ظهور بدیل یا جایگزین رژیم سیاسی که مورد بحث شما هم بوده بسیاری باور دارند که شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر بهترین شانس اپوزسیون برای ایجاد یک بدیل معتبر در مقابل رژیم ارتجاعی و منفور جمهوری اسلامی است. عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند. این ائتلاف میتواند شخصیتهای سیاسی داخل کشور را هم در بر گیرد و تبدیل به همان نهاد رهبری جمعی مورد نظر شما شود. مقالات زیادی در تشکیل نهاد رهبری سیاسی اپوزسیون حول یک شخصیت و ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد و در یادداشتهای دیگر به نظریه های منکور اولسون و النور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد) برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی اشاره کرده ام که در اینجا با پوزش از طولانی شدن یادداشت به آنها نمیپردازم.
ارادتمند- خسرو


■ من با اینکه با اصل سلطنت مخالفم اما تصور میکنیم بهتر است بخاطر منافع ملی ایران و بالا بردن امکان سرنگونی رژیم, اتحاد با سلطنت طلبان برای سرنگونی را مساوی موافقت با نوع رژیم آینده نپنداریم و قادر باشیم هر آنکه را که با رفراندم برای تعیین نوع حکومت آینده موافق است را به جبهه نجات ملی خوشامد گوییم. بنظر من آنچه مانع این همبستگی شده نگرانی احزاب و سازمان های سیاسی ما از پیروزی نظام سلطنتی در رفراندم آینده است ولی شرمنده از بیان آنند. به نکته ای که جناب سیاوش نیز متذکر شده باید اضافه کنم که پس از سرنگونی, این رفراندوم بالاخره رخ خواهد داد. وجود دیگر جریان های سیاسی در اتحاد ( نه دنباله روی) با رضا پهلوی امکان تاثیر گذاری مثبت در سیر حوادث آتی را به نفع مردم در بر داشته و اعتبار جریان های سیاسی را در اتحادی که سبب پیروزی گردد افزایش میدهد.
با احترام, نیما.


■ آقای سیاوش گرامی،
دو خوش‌بینی شما مایهٔ تحسین است. در یادداشت نخست‌تان از روندی سریع برای دگرگونی و به قدرت رسیدن سلطنت‌طلبان سخن گفته‌اید، و در یادداشت دوم پیشنهاد کرده‌اید که بهتر است با شاهزاده تماس بگیریم و مطالبات خود را مطرح کنیم؛ با این فرض که ایشان آمادگی شنیدن و به حساب آوردن دیدگاه‌های متفاوت را دارند.
من نسبت به هر دو فرض، به اندازهٔ شما خوش‌بین نیستم.
حتماً می‌دانید مشروطه‌طلبان مجربی مانند آقایان مهرداد خونساری، شهریار آهی، امیر طاهری، رضا تقی‌زاده و دیگران که سال‌ها در حلقهٔ مشاوران ایشان بودند، امروز نه‌تنها کنار گذاشته شده‌اند، یا کنار رفته اند، بلکه در مواردی مورد حمله و تهدید نیز قرار گرفته‌اند. من با برخی از این افراد رابطهٔ مستقیم و نزدیک دارم. ترکیب مشاوران کنونی آقای پهلوی تفاوت آشکاری با مشاوران پیشین دارد و بخشی از رفتارهای تند، تخریبی و حتی حملات فیزیکی علیه منتقدان، متأثر از سیاست‌های همین حلقهٔ جدید است.
به نظر می‌رسد شما هم سقوط جمهوری اسلامی و هم به قدرت رسیدن سلطنت‌طلبان را بسیار آسان فرض کرده‌اید. اما واقعیت پیچیده‌تر از این است. اگر سلطنت‌طلبان شانسی برای نزدیک شدن به قدرت داشته باشند، آن شانس—در تحلیل شما — وابسته به حملهٔ نظامی گسترده‌تر از جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است. اما این دو کشور منافع ملی خود را فدای سناریوهای نامطمئن نمی‌کنند. پیامدهای یک حملهٔ گسترده هنوز برای ترامپ و نتانیاهو روشن نیست؛ از همین رو نیز همچنان در انتخاب چنین گزینه‌ای تردید دارند.
یکی از دلایل این تردید، نبود بدیل حکومتیِ روشن و سازمان‌یافته در داخل ایران است. سلطنت‌طلبان فاقد سازمان و تشکیلات مؤثر در داخل کشورند که قدرت‌های خارجی بتوانند بر آن تکیه کنند. پایه و اساس بدیل حکومتی تشکیلات گسترده محلی و سراسری است. تظاهرات چند روزه خیابانی بدیل حکومتی نمی سازد. در مقطعی ادعا شد که «۴۲ سازمان یا گروه سلطنت‌طلب» مردم را برای شب یلدا به خیابان فراخوانده‌اند؛ اما نه حضوری شکل گرفت و نه توضیحی دربارهٔ آن ادعا ارائه شد.
همچنین سخن از «گارد جاویدان» و ۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی به میان آمد؛ اما تاکنون نشانه‌ای عینی از چنین سازماندهی‌ای دیده نشده است. بدیهی است که نهادهای تصمیم‌گیر در آمریکا این ادعاها را در ارزیابی‌های خود لحاظ می‌کنند — همان‌گونه که نبود هرگونه بیانیه یا حمایت رسمی از این جریان در داخل ایران نیز نشانه‌ای معنادار است.
کوتاه سخن اینکه در ایران هنوز بدیل حکومتی ساخته نشده است؛ و بدون بدیل حکومتی، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. اگر حامیان پرشور سلطنت‌طلبان در خارج از کشور این واقعیت را نادیده بگیرند، کارشناسان سیاست خارجی در آمریکا و دیگر کشورها چنین خطایی نخواهند کرد.
با احترام کاظم علمداری





نظر شما درباره این مقاله:







کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 08.02.2026, 10:54

کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏


سعید برزین و مصدق کاتوزیان

جمهوری اسلامی و رهبران آن متهمان اصلی وقایع هولناک دی ۱۴۰۴ هستند، اما این امر مسئولیت ‏سیاستمداران اپوزیسیون را منتفی نمی‌کند. بررسی رخدادهای دی‌ماه نشان می‌دهد که آقای رضا پهلوی ‏در فراخوان مردم به قیام، دچار خطاهای بسیار جدی شد و در کشتار گسترده‌ای که رخ داد سهمی از ‏مسئولیت داشت. از این‌ رو، وی در جایگاه متهمان رده دوم قرار می‌گیرد.‎‎‏ (۱)‏

ارزیابی رفتار سیاسی رضا پهلوی در این دوره نشان می‌دهد که‎:‎

یک – حتی اگر قیام مردم علیه حکومت را به رسمیت بشناسیم و آن را «حق» آنان بدانیم، فراخوان ‏پهلوی با «مصلحت» مردم و جنبش دموکراتیک ایران هم‌خوانی نداشت‎.‎

دو – پهلوی به دنبال کنش مدنی، خشونت‌پرهیز و دموکراسی‌پرور نبود، بلکه یک استراتژی‌ جنگی را با ‏هدف مبارزه‌ موجودیتی، قهرآمیز و حذفی پی گرفت‎.‎

سه – در این نبرد، رضا پهلوی موقعیت سیاسی خود را تثبیت کرد و پایگاه اجتماعی‌اش را گسترش داد، ‏اما این امر به بهای آسیب جدی به جنبش دموکراتیک ایران تمام شد‎.‎

چهار – در فراخوان پهلوی این توهم آشکار بود که او احتمال دخالت مستقیم کشورهای خارجی و امکان ‏سرنگونی حکومت را مفروض ‌گرفته بود‎.‎

پنج – خطای محاسباتی پهلوی مشابه اشتباهاتی است که مسعود رجوی (در سال ۱۳۶۰) و یحیی سنوار ‏رهبر حماس (در سال ۲۰۲۳) مرتکب شدند‎.‎

این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی می‌کنیم. ‏

”یک - فراخوان پهلوی به مصلحت مردم نبود”
برخی از متفکران آزادی‌خواه (لیبرال) معتقدند شورش خشونت‌آمیز مردم علیه حکومت خودکامه می‌تواند ‏صحیح و عادلانه باشد. اگر حکومتی (مثلاً جمهوری اسلامی) دیکتاتور، تمامیت‌خواه، خودکامه و شر بود، ‏می‌توان پذیرفت که مردم حق دارند علیه آن قیام و انقلاب کنند. مقاومت و تلاش برای تغییر شرایط، حق ‏مردم است و هنگامی که همهٔ راه‌های قانونی و مسالمت‌آمیز بسته شود، مقاومت خشونت‌آمیز می‌تواند ‏موجه باشد. برخی متفکران آزادی‌خواه و لیبرال — اما نه همه آنان — این «حق» قیام خشونت‌آمیز را ‏می‌پذیرند‎.‎

اما در عین حال، چنین اقدامی باید بر مبنای «مصلحت» مردم نیز باشد. یعنی شورش خشونت‌آمیز را نباید ‏سناریویی بی‌تردید و بدون شرط‌ و شروط تصور کرد. باید هزینه‌ها و خطرات آن را تشخیص داد و بر مبنای ‏آن قضاوت کرد. باید سنجید که شورش خشونت‌آمیز به چه قیمتی و با چه پیامدهایی همراه خواهد بود. بر ‏این مبنا منافع و مصالح مردم را مدنظر قرار داد و خیر و صلاح آنان را معیار عمل دانست‎.‎

فراخواندن مردم به قیامی که مرگ و نابودی نتیجه آن است، مجاز و به‌مصلحت نیست. فراخواندن مردم ‏به جنگ خیابانی که حاصل آن صرفاً کشته شدن مردم بی‌پناه و بی‌گناه باشد، خیر و مصلحت نیست. ‏فراخواندن مردم به قیامی که محکوم به شکست است، عاقلانه و مجاز نیست. رهبر سیاسی موظف است ‏بپرسد آیا شورش، وضعیت مردم را بهتر می‌کند یا بدتر؟ موظف است بسنجد که اقدام شورش در شرایط ‏موجود زیان بیشتری به‌بار می‌آورد یا خیری بیشتری به همراه خواهد داشت‎.‎

شورشی که شانس موفقیت ندارد، غیرعقلانی و غیراخلاقی است، چرا که برای جامعه خطرناک است و ‏می‌تواند به فروپاشی، هرج ‌و مرج، و جنگ داخلی یا خارجی بینجامد. حتی اگر قیامی را که محکوم به ‏شکست است «حق» فرض کنیم، انجام آن خلاف تدبیر است‎.‎

این دقیقا خلافی است که رضا پهلوی – به عنوان رهبر خود خوانده ملت در دوران گذار – مرتکب شد. رضا ‏پهلوی «مصلحت» مردم را لحاظ نکرد. او پیامد فراخوان انقلابی خود، و نیز احتمال و امکان برقراری ‏حکومت عادل و آزاد را میزان قرار نداد و بر اساس این «مصلحت» تصمیم نگرفت‎.‎‏ در یک تحلیل ‏خوشبینانه، آقای پهلوی محاسبه‌گر ضعیفی بود و عملیاتی را رهبری کرد که در آن ‏هزاران نفر کشته ‏شدند. او بر حسب محاسبه غلط (و ناتوانی در تشخیص شرایط)،‌ فضای سیاسی جامعه را بیش از پیش ‏مسموم و بشدت دو قطبی کرد و امکان پیدا کردن راه حل‌های کم هزینه‌تر و ‏موثرتر را از میان برداشت‎.‎‏ در ‏یک تحلیل سخت‌گیرانه، رضا پهلوی با آگاهی از هزینه خونین فراخوان خود،‌ جان هزاران نفر را به باد داد تا ‏موقعیت سیاسی خویش را تحکیم کند. در هر دو صورت، فراخوان پهلوی به «مصلحت» مردم‌ نبود. ‏

”دو – پهلوی بدنبال جنگ رفت و نه مبارزه مدنی‏”
برخی سلطنت‌طلبان می‌گویند رضا پهلوی یک فعال مدنی است که هدفش تلاشی جمعی و ‏خشونت‌پرهیز است. کسی که می‌خواهد حکومت را وادار به تغییر کند و برای سلب مشروعیت از آن، راه ‏نافرمانی، کنش اعتراضی و فشار اجتماعی را ترویج می‌کند‎.‎

اما بررسی گفته‌ها و عملکرد رضا پهلوی نشان می‌دهد که او عرصه سیاست را صحنه یک جنگ قهرآمیز و ‏حذفی می‌داند و بر این اساس برنامه‌ریزی می‌کند. در چارچوب این طرز تفکر، خشونت علیه «دشمن» ‏ترویج می‌شود و از کشتن و کشته‌شدن سخن به میان می‌آید. او اعتقادی به جنبش مدنی، کنش قابل ‏مدیریت یا گذار مسالمت‌آمیز ندارد. در اوج فراخوان دی‌ ماه، پهلوی به مردم پیام داد که: «هدف ما دیگر ‏صرفاً آمدن به خیابان نیست. هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن‌هاست... برای ماندن در ‏خیابان آماده شوید و تدارکات لازم را تهیه کنید» (۲۰ دی). این سخنان در واقع اعلان جنگ خیابانی و ‏مبارزه‌ای موجودیتی با رژیم حاکم بود. مبارزه‌ای قهرآمیز که برای تصرف مراکز شهری و سرنگونی حکومت ‏تبلیغ شد. او صحنه را میدان جنگ دانست و از دامن زدن به قهر ابا نکرد. در پیام دیگری گفت: «تسخیر و ‏حفظ خیابان‌های مرکزی شهرها، تمام نهادها و دستگاه‌هایی که مسئول تبلیغات دروغین رژیم و قطع ‏ارتباطات هستند، اهداف مشروع به حساب می‌آیند» (۲۱ دی)‏‎.‎

این گفته‌ها نشان می‌دهد که او اساساً به مبارزهٔ مدنی، کنش اعتراضی و مقاومت خشونت‌پرهیز اعتقادی ‏نداشت، بلکه فراخوان خود را در قالب یک جنگ تمام‌عیار با رژیم اسلامی تعریف می‌کرد. او خود را ‏فرمانده این جنگ می‌دانست و در اوج درگیری و کشتار، صراحتاً گفت: «این جنگ است و جنگ تلفات ‏دارد» (۲۲ دی – مصاحبه با سی‌بی‌اس). در همین راستا و در پشتیبانی از فراخوان رضا پهلوی، نیروهای ‏تبلیغاتی حامی او — یعنی شبکه من‌وتو (همسو با وزارت دفاع آمریکا) و ایران‌ اینترنشنال (همسو با ‏اسرائیل) — جنگ تمام‌عیار با حکومت را تبلیغ کردند و بر طبل مبارزهٔ قهرآمیز کوبیدند و مردم را به خیابان ‏فراخواندند، که «این آخرین نبرده». در فراخوان دی ماه، رضا پهلوی سیاست خود را بر مبنای نبردی ‏موجودیتی بنا نهاد و کنش اعتراضی و نافرمانی مدنی خشونت پرهیز را مد نظر نداشت.‏

”سه – رضا پهلوی موقعیت خود را تقویت کرد، اما به قیمت لطمه به جنبش دمکراتیک”
بررسی صحنه سیاسی نشان می‌دهد که فراخوان و قیام دی‌ماه، موقعیت رضا پهلوی را در صحنهٔ ‏سیاسی تحکیم کرد. پهلوی که خود را رهبر دوران گذار معرفی کرده بود، توانست جایگاه بهتر و ‏گسترده‌تری در جامعه به دست آورد. پایگاه اجتماعی او تقویت شد و به اقشار جدیدی گسترش یافت. ‏بخشی از شعارهای خیابانی نیز در حمایت از او سر داده می‌شد. این گسترش پایگاه اجتماعی، به‌ویژه در ‏میان ایرانیان خارج از کشور، قابل توجه بود. همچنین در میان دولت‌های خارجی و اتاق‌های فکر وابسته ‏به آن‌ها، توجه به او بیش از گذشته افزایش یافت. تقویت موقعیت رضا پهلوی در صحنهٔ سیاسی، از سوی ‏بسیاری از تحلیلگران مورد تأیید قرار گرفته است‎.‎

این گسترش پایگاه اجتماعی، هرچند به نفع رضا پهلوی بود، دو ویژگی دیگر نیز به همراه داشت. نخست ‏آنکه نشان داد او با وجود توسعهٔ پایگاه اجتماعی خود، از تسلط بر صحنهٔ سیاسی و ایفای نقش رهبری در ‏یک دوره گذار ناتوان بود. مخالفت چشمگیری که با او شکل گرفت — چه در میان مردم و چه در میان ‏فعالان سیاسی — به‌وضوح محسوس بود. این مخالفت‌ها نشان داد که او در میان دیگر نیروهای ‏سیاسی و اجتماعی با مخالفان جدی روبه‌رو است‎.‎

ویژگی دوم آن بود که فراخوان دی‌ماه، فضای سیاسی جامعه را به‌شدت دوقطبی کرد و بخش بزرگی از ‏جامعه را بیرون از این نزاع دوقطبی قرار داد. چنین دوقطبی شدید، به احتمال زیاد، بیش از آنکه اکثریت ‏مردم را به شرکت در روند سیاسی تشویق کند و به تقویت دموکراسی و حکومت قانون بینجامد، شرکت ‏آنها را در امر سیاست دمکراتیک به تعویق انداخت. در شرایط دوقطبی، سیاست از «رقابت» به «دشمنی ‏موجودیتی» تبدیل می‌شود و همزیستی قربانی منطق «برد–باخت» می‌گردد. اعتراضات دی ماه ‏موقعیت رضا پهلوی را تقویت کرد اما کمکی به تقویت جریان دموکراسی‌خواه در ایران نداشت. ‏

”چهار – رضا پهلوی در توهم کمک خارجی و امکان پیروزی‏”
ارزیابی مواضع رضا پهلوی در فراخوان دی نشان از دو اشتباه جدی دارد که آنها را مرتب تبلیغ کرد. اول ‏اینکه کشورهای خارجی به نفع او و معترضین در سطح خیابان اقدام خواهند کرد و این اقدام تعیین کننده ‏خواهد بود. دوم اینکه فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی پیروز، و حکومت اسلامی سرنگون، خواهد شد. ‏

رضا پهلوی در یکی از اولین‌ پیام‌های فراخوان می‌گوید «به جمهوری اسلامی، رهبرش و سپاه پاسداران ‏هشدار می‌دهم که جهان و رییس جمهور آمریکا با دقت شما را زیر نظر دارند». (۱۸ دی) بدینسان القا ‏می‌کند که حمایت خارجی در راه است و مردم می‌توانند جسارت و ریسک پذیری بیشتری داشته باشند. ‏چند روز بعد تکرار می‌کند که «کمک‌های جهانی نیز بزودی می‌رسد» و ادامه می‌دهد که «پرزیدنت ترامپ، ‏به عنوان رهبر جهان آزاد، شجاعت وصف‌ ناشدنی‌ شما را با دقت دیده و اعلام کرده که آماده کمک به ‏شماست». (۲۱ دی). و دو روز بعد اضافه می‌کند: «قاعدتاً تا الان پیام رییس‌جمهوری آمریکا را شنیده‌اید. ‏کمک در راه است.». بدین ترتیب مبارزهٔ داخلی را به امکان دخالت خارجی مرتبط می‌سازد و عملا ‏بحران‌سازی داخلی را برای جلب مداخله دامن زد. ‏

همین توهم در مورد امکان پیروزی هم دیده می‌شود. مجموعهٔ اظهارات رضا پهلوی در دوره فراخوان ‏تصویری از یک خطای محاسباتی جدی است. او با جملاتی مانند «خیابان‌ها را تسخیر کردید» (۱۹ دی)، ‏‏«رژیم را کاملاً به زانو درخواهیم آورد» (۲۰ دی) و «به‌زودی ایران را پس خواهیم گرفت» (۲۱ دی)، ‏تصویری ترسیم می‌کند که فارغ از واقعیت موجود است. ادعای اینکه ۵۰ هزار نفر از نیروهای نظامی به ‏وی پیوسته‌اند و اقدام خواهند کرد نمونه‌ای از این توهم نفوذ در ساختار سیاسی کشور است. این ادبیات، ‏حتی پس از سرکوب خونین دی، با شعار «ایستادیم، جنگیدیم و پیروز شدیم» (۳۰ دی) ادامه یافت، و ‏گویی شکست میدانی و هزینه‌های انسانی هیچ تأثیری در ارزیابی او نداشت‎.‎‏ سخنان پهلوی بر این فرض ‏بنا شده‌ که امکان سرنگونی حکومت از طریق فراخوان خیابانی وجود داشت و او می‌توانست مدیریت ‏‏«دوران گذار» و تأسیس حکومت جدیدی را به ‌تنهایی به دست بگیرد. این تصور بیش از آن‌که یک تحلیل ‏واقعی از توازن قدرت سیاسی باشد، رویایی مبتنی بر حذف دیگر نیروهای سیاسی بود، که عملی هم ‏نشد‎.‎

”پنج – اشتباه مشابه مسعود رجوی، یحیی سنوار و رضا پهلوی‏”
در تاریخ معاصر می‌توان میان برخی تصمیم‌های سیاسی شباهت‌های معناداری پیدا کرد. از جمله، اشتباه ‏سیاسی رضا پهلوی را می‌توان در کنار دو نمونه دیگر قرار داد. اشتباهاتی که پیامدهایی مشابه و پرهزینه ‏برای مردم داشتند‎.‎

قیام مسعود رجوی (در خرداد ۱۳۶۰)، عملیات «طوفان‌الاقصی» به رهبری یحیی سنوار (در اکتبر ۲۰۲۳) و ‏فراخوان رضا پهلوی (در دی ۱۴۰۴)، اقداماتی مشابه بودند که به گسترش خشونت انجامیدند. عمل این ‏رهبران سیاسی نه ‌تنها یک خطای محاسباتی بلکه انتخابی پرخطر و غیرمسئولانه بود که هزینه اصلی آن‌ ‏را مردم عادی پرداختند. در هر سه مورد، شهروندان بسیاری به خاطر یک استراتژی غلط جان خود را از ‏دست دادند.‏

این سه فعال سیاسی، با وجود تفاوت‌ جدی در جهان‌بینی و پایگاه اجتماعی، در یک نقطه به هم ‏می‌رسند: فدا کردن «مصلحت» مردم به پای «آرمان» گروهی خودشان. رجوی یک مارکسیست اسلامی ‏بود، سنوار از اخوان المسلین می‌آمد و رضا پهلوی نماینده تفکر راست افراطی محسوب می‌شود. ‏هوادارانشان نیز از زمینه‌های متفاوت اجتماعی و فکری می‌آیند. ‏

سازمان مجاهدین خلق با فراخوان تظاهرات، در اعتراض به طرح عدم کفایت بنی‌صدر، روندی را آغاز کرد ‏که به‌سرعت به عملیات مسلحانه کشید. حماس با اعلام عملیات نظامی از سوی شاخه نظامی خود، وارد ‏مسیری شد که پیامد آن ویرانی و رنج گسترده مردم غزه بود. رضا پهلوی با فراخوان خود جامعه را به ‏سمت تقابلی خشونت‌آمیز با حکومت سوق داد که طی آن هزاران نفر کشته شدند. ‏

در هر سه مورد، حاصل فراخوان،‌ تشدید خشونت، توسعه سرکوب و افزایش رنج مردم بود‎.‎‏ با این حال این ‏سه نفر، حتی پس از آشکار شدن هزینه کارشان خواهان استمرار «جنگ» علیه نظام حاکم شدند.‏

شواهد و استدلال‌های فوق نشان می‌دهد که رضا پهلوی در کشتار گسترده‌ای که رخ داد مسئولیت ‏داشت، و پس از حکومت، در جایگاه متهمان رده دوم قرار می‌گیرد‎.‎

———————
۱- مقاله «کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی» ‏‎


نظر خوانندگان:


■ متاسفم برای مقاله‌ای که از درک درست اعتراضات غافل است و حتی بخود اجازه می‌دهد به مقایسه مع‌الفارق دست بزند حماس و اعضای جنگجویش همانند مجاهدین خلق با نظام میلیتاری برضد برادرانش در حکومت ننگین اسلامی به هیچ وجه نمیتوانند با اعتراضات مردم عادی در ایران ویران مقایسه شوند. خطای بارز جنابعالی همانا مسئولیت کشتار مردم معترض را (هرچند با نام قسمتی از آن) بر دوش فراخوان تظاهرات و اعتصابات گذاشتن است! مقاله جنابعالی از پایه مغالطه‌آمیز ست. در این مقاله عاملیت مردم را نادیده می‌گیرد و سعی در پخش مسئولیت بر دوش فراخوانان دارد.
بیژن


■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بی‌سابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنه‌ای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، همچنین به حساب آقای رضا پهلوی به عنوان شریک جرم نوشته می‌شود.
٣- اولین شخصی که سعی کرد صورتحساب این قتل عام را بین حکومت و آقای رضا پهلوی تقسیم کند احمد زیدآبادی بود. او به هیچ نوع مبارزه خیابانی معتقد نیست. او به براندازی رژیم معتقد نیست. او حتی به گذار مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی به شیوه آقای موسوی موافق نیست. او حامی حفظ رژیم و عدم انتقاد از خامنه ای و تضعیف موقعیتش است. او از روزنه گشایان بود و حتی گاها با اصلاح طلبان حکومتی مخالف است.
۴- با این استدلال شما اون جاوید نامانی که در این فراخوان شرکت فریب خوردگانی هستند که نباید به این فراخوان پاسخ میدادند. اونها هم درست مثل ادعای خامنه‌ای خونشان به گردن خودشان و آقای پهلوی است. شما بفرمایید از این به بعد هر فراخوان که ممکن است هزینه‌ای برای افراد داشته باشد ممنوع است و به مصلحت نیست.
۵- خانواده‌های جان باختگان که این نوشته را می‌خوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده و یقه او را هم بگیرید.
۶- مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه، نه هوشمندانه و نه به مصلحت است.
٧- آقای شکوری راد از اصطلاح‌طلبان اخیرا اعلام کردند که همه در مقابل وسعت پاسخ به فراخوان غافلگیر شدند. ایشان مدعی شدند که خشونت اعمال شده بر علیه معترضین از پیش برنامه‌ریزی شده بود. ایشان حاکمیت را مسئول صد در صدی خونهای ریخته شده دارد.
٨- تلاش شما و هر مخالف آقای پهلوی و یا حامیان شرمگین رژیم در لوث کردن این قتل عام بی‌فایده است. این خون ها به بار می نشیند. این رژیم بعد از این کشتار هرگز به شرایط قبل از کشتار برنمی‌گردد و در سراشیبی تند سقوط قرار دارد.
اگر شما واقعا خواهان رفتن رژیم هستید یک راهی نشان دهید که عملی باشد. نقد، ایراد گیری، تخریب، ایجاد عدم اعتماد و نا امیدی به درد این مردم نمی خورد. گر تو بهتر میزنی بستان بزن. شما که کاردان هستید کارنامه خود را در کمک به رهایی مردم نشان دهید بعد از دیگران ایراد بگیرید.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین


■ بادرود و احترام
با این تحلیل شما، باید به حال منطق و استدلال خون گریست! دوستان عزیز و دلسوز وطن، آخه این چه استدلالی ست که مطرح می‌کنید؟؟؟ من یک جمهوریخواهم اما مگر رضاپهلوی علم غیب داشت که استبداد دینی، حمام خون به راه می‌اندازد؟ با کمال تاسف، شما نقش پروپاگاندا بازی کردید و پاس گل به دیکتاتور خامنه‌ای دادید...
ایام به کام فردین


■ با سپاس از آقایان سعید برزین و مصدق کاتوزیان گرامی
بررسی و نقد استراتژی‌ها و رویکردهای جریان طرفدار پادشاهی در مواجهه با جمهوری اسلامی، با تمرکز بر دو محور اصلی «اشتباه در محاسبات توازن قوا» و «چالش‌های ساختاری در ائتلاف‌سازی»، نقد استراتژیک جریان پادشاهی‌خواه: از توهم توده‌ای تا بن‌بست توازن قوا در سال‌های اخیر، جریان طرفدار پادشاهی به رهبری رضا پهلوی، به یکی از قطب‌های اصلی اپوزیسیون تبدیل شده است. با این حال، علی‌رغم حضور پررنگ در فضای مجازی و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، این جریان با چالش‌های بنیادینی در فهم «واقعیت میدانی» و «توازن قوای سرکوب» روبروست.
۱. ارزیابی نادرست از توازن نیروهای سرکوبگر
یکی از بزرگترین خطاهای محاسباتی این جریان، تکیه بر ایده «ریزش بدنه نیروهای مسلح» بدون ارائه یک نقشه راه عملی است. خوش‌بینی مفرط: این تصور که ارتش یا بدنه بسیج به محض مشاهده اعتراضات گسترده، سلاح خود را بر زمین گذاشته و به مردم می‌پیوندند، بیشتر بر پایه نوستالژی انقلاب ۵۷ است تا واقعیت ساختاری سپاه پاسداران.
نادیده گرفتن مهندسی بقا: نظام حاکم در چهار دهه گذشته، ساختارهای موازی و لایه‌های امنیتی پیچیده‌ای ایجاد کرده است که مانع از فروپاشی دومینویی می‌شود. جریان پادشاهی‌خواه نتوانسته است طرحی برای «شکاف در بلوک قدرت» ارائه دهد که فراتر از فراخوان‌های عمومی باشد.
۲. بیش‌برآوردی از سرمایه اجتماعی و سازماندهی داخلی:
جریان پادشاهی‌خواه وزن سیاسی خود را عمدتاً بر اساس «تعداد دنبال‌کنندگان در شبکه‌های اجتماعی» و «شعارهای نوستالژیک» در اعتراضات می‌سنجد.
فقدان تشکیلات ارگانیک: بر خلاف جریانات چپ یا سازمان‌یافته، پادشاهی‌خواهان فاقد هسته‌های عملیاتی و تشکیلاتی در داخل کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و محلات هستند. قدرت آن‌ها «سیال» است و به سختی به «قدرت سیاسی سازمان‌یافته» تبدیل می‌شود. شکاف میان محبوبیت و کنشگری: محبوبیت شخصی رضا پهلوی لزوماً به معنای توانایی او برای فرماندهی یک تغییر ساختاری نیست. تکیه بر “کاریزما” به جای “برنامه”، باعث شده تا در لحظات حساس، این جریان نتواند توازن قوا را در خیابان به نفع خود تغییر دهد.
۳. برخورد حذفی و چالش ائتلاف‌سازی تجربه «منشور مهسا» نشان داد که جریان پادشاهی‌خواه در تعامل با سایر نیروهای اپوزیسیون (از جمله چپ‌ها، ملی‌گرایان قومی و لیبرال‌ها) دچار تضاد منافع جدی است. انحصارطلبی در رهبری: تمایل بدنه تندروی این جریان به حذف سایر صداها و اصرار بر محوریت مطلق پادشاهی، باعث هراس سایر نیروهای مدنی و سیاسی شده است.
تخریب پل‌های ارتباطی: حملات سازمان‌یافته در فضای مجازی علیه چهره‌های میانه‌رو یا منتقدان، لایه‌های خاکستری جامعه را که از بازگشت به “استبداد فردی” هراس دارند، از این جریان دور کرده است.
۴. تکیه بیش از حد بر فاکتور خارجی بخش بزرگی از استراتژی این جریان بر لابی‌گری با دولت‌های غربی و فشار حداکثری استوار است.
کالای سیاسی در بازار دیپلماسی: تاریخ نشان داده که دولت‌های غربی بر اساس منافع ملی خود با قدرت‌های مستقر معامله می‌کنند. جریان پادشاهی با گره زدن سرنوشت خود به انتخابات آمریکا یا تغییر سیاست‌های اتحادیه اروپا، «ابتکار عمل داخلی» را از دست داده است. نتیجه، بن‌بست کنونی!
جریان پادشاهی‌خواه در حال حاضر در یک پارادوکس گرفتار شده است: آن‌ها از نظر رسانه‌ای در اوج هستند، اما از نظر توانایی برای «تغییر موازنه قوا علیه ماشین سرکوب»، با بن‌بست مواجه‌اند. تا زمانی که این جریان نتواند:
برنامه‌ای مشخص برای مدیریت دوران گذار (بدون انتقام‌جویی) ارائه دهد. تنوع کثرت‌گرایانه جامعه ایران را بپذیرد. و راهکاری واقعی برای بی‌اثر کردن ماشین سرکوب (فراتر از خواهش از نیروهای نظامی) بیابد؛ همچنان به عنوان یک «نیروی نمادین» باقی خواهد ماند و نه یک «جایگزین اجرایی».
با احترام - رودی


■ این مطلب آقایان برزین و کاتوزیان، سندی آشکار است از اوج ناآگاهی و بی‌خبر بودن از همه چیز. لزومی به بحث و نقد آن نیست؛ زیرا در متن نوشته، کوچکترین نشانه‌ای از منطق اندیشیدن و سنجشگری به چشم نمی‌خورد. آقایان تصوّر می‌کنند که خشونت، همچون ابزارهای آشپزخانه است که انسانها هر وقت اراده کنند، می‌توانند به دست بگیرند و برای اهدافشان به کار بندند. 
منشاء خشونت در درجه اول به سراسر آیات «قرآن و اعتقادات اسلامی» آغشته و در سیستم فقاهتی ساختاربندی شده و از طرف مومنان به الله، واقعیّت اجرایی پیدا کرده است. هر وقت نویسندگان محترم توانستند این مسئله را بفهمند و از پس سنجشگری آن برآیند، آنگاه خود به خود، تمام پیامدهای ناشی از خشونت را در جامعه ایرانیان در هر بعدی که تصوّر پذیر باشد، پاسخ خردمندانه داده اند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان


■ آقایان برزین و کاتوزیان،
از صمیم قلب متاسفم که شما خون مردم بیگناه ایران و دختران و پسران این سرزمین را که به دست خلیفه‌ای کینه‌توز و مکتبی که خود را بازوی الله بر روی زمین می‌پندارد بر زمین ریخت به حساب آقای رضا پهلوی گذاشتید. از صمیم قلب متاسفم که اعتراض مسالمت‌آمیز مردم ایران را که به گفته خود ایادی رژیم دستکم با شرکت یک و نیم میلیون نفر در ۴۰۰ شهر گسترش یافت این چنین لوث می‌کنید.
آقایان! مقایسه‌ی پیاده‌روی مسالمت آمیز مردم بی‌پناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانه‌ی فرقه‌ی رجوی و حمله‌ی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکده‌های نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، تسویه حسابی که رنج و خون مردم بیدفاع ایران را برای ضربه زدن به یک رقیب سیاسی خرج می‌کند.
در نوشته‌ی پیشین مردم عادی که دولت اسلامی ایران مانند دشمن با آنها رفتار می‌کند را در ردیف متهم شماره‌ی دو در کنار نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی نشاندید و در این نوشته به یک قیاس ناممکن بین حمله‌ی مسلحانه‌ی حماس و قیام مجاهدین خلق از یکسو و اعتراض مسالمت آمیز مردم بی‌پناه ایران از سوی دیگر دست زدید.
واقعن متوجه کاری که دارید می‌کنید هستید؟ آیا نگران نیستید که بخشی از نوشته شما خوراک پروپاگاند دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی بشود، آیا نگران این نیستید که پدر و مادری که دختر یا پسر شانزده ساله‌شان را از دست داده‌اند ببینند که فرزندشان با چریک‌های سنوار مقایسه شده است؟
یوسف جاویدان


■ نوشته‌اند: مقایسه‌ی پیاده‌روی مسالمت آمیز مردم بی‌پناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانه‌ی فرقه‌ی رجوی و حمله‌ی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکده‌های نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، این گفته آشکارا از مقوله تجاهل العارف است. راهپیمایی آرام فقط دو روز اول بود که بازاریان و تنگدستان به خیابان آمدند. آیا پهلوی مردم را به قیام قهرآمیز دعوت نکرد؟ آیا مردم قرار بود مراکز قدرت را با اخ و تف تصرف و حفظ کنند؟ این شما هستید که به جای تعقل و استدلال به دنبال تسویه حساب با مخالفان خود هستید. سپاس از این مقاله تحلیلی و مستدل.
امینی


■ جناب رودی گرامی - من از گفتگو استقبال می‌کنم چه حاصل عقل طبیعی باشد و چه عقل مصنوعی. ولی متوجه نشدم که از کدام بحث و استدلال من انتقاد شده، و یا شاید هم نشده.
سلامت باشید / برزین


■ با تایید اکثریت کامنت‌ها در محکومیت کشتار مردم ایران بدستور خامنه‌ای، بد نیست اشاره کنیم به صحبت‌های آقای شکوری راد از اصلاح‌طلبان حکومتی. ایشان با وجود گرایشات ضد یهودی و ضد اسراییلی و حمایت از کلیت “نظام” به روشنی برنامه کشتار مردم معترض بدست امنیتی‌ها را بیان کردند. اگر با نظرات سیاسی آقای شکوری راد قرابتی نداریم اما میدانیم که فرد مطلع‌تری نسبت به روابط درونی رژیم هستند. برخی تعریف‌های مستند شکوری راد بخوبی گواه از کودتای رژیم بر علیه رشد روزافزون جنبش مردم دارد و قصد قبلی آنها برای کشتار و مرعوب سازی مردم.
با احترام، پیروز


■ آقای امینی، اگر شما خواهان ماندگاری جمهوری اسلامی (چه تاکتیک چه استراتژیک) هستید، هنوز هم یک ایرانی و نظرتان محترم است. اما اگر با مجموعه کاربران این پلاتفرم در لزوم پایان بزرگترین فاجعه تاریخ ایران یعنی جمهوری اسلامی همراهید، بس باور دارم شرح وقایع اخیر را مرور نکرده‌اید، سعادت‌اباد و بازار رشت را نخوانده‌اید. و اگر چنین می‌کردید بازگوینده روایات رژیم و اطلاعات سپاه نمی‌شدید؟ پوزش میخواهم اگر کلامم تند به نظر میآید، اما کامنت شما هم بدون اغراق و تعبیر شخصی مترادف تبلیغات سپاه است. اگر گفته‌هایم نادرست و به کجراه است، توضیح شما را فرا گوش می‌دهم.
با احترام، پیروز.


■ نویسندگان قبلا در مقاله دیگری به نقش اصلی جمهوری اسلامی در کشتار جمعی دی ماه پرداخته‌اند. پس این حملات شخصی به نویسندگان این مقاله از برای چیست؟ سخن ساده است: ایا می توان تقصیری متوجه رضا پهلوی نمود؟ آیا در جنگ‌ها فزماندهان خودی در صورت خطا از هر تعقیب قضایی مصون هستند؟ صرف تجاوز دشمن فرماندهان را در صورت ارتکاب خطا از تعقیب قضایی مصون نمی‌دارد؟ آیا به صرف سو استفاده دشمن بایستی از بررسی واقعه خودداری کرد؟ خیر!
سوال ساده است: آیا اگر رضا پهلوی فراخوان به آمدن به خیابان در شب نداده بود مردم به خیابان می‌آمدند؟ چواب روشن است: مردم از ده روز قبل درگیر تظاهرات اساسا مسالمت‌آمیزی بودنند و هیچ نشانی از تظاهرات شبانه، قبل از فراخوان رضا پهلوی در دست نیست. هیچ گزارشی از بزخورد خشونت‌آمیز رژیم در طی ده روز اول موجود نیست. هیچ گزارشی نیز بر خوردهای خشونت امیز از جانب مردم نیست. خلاصه انکه فرمان رضا پهلوی برای تظاهرات در شب و آشوب بود که مردم را در شب به خیابان کشاند. و این فراخوان بدون در نظر گرفتن پاسخ رژیم ملایان بود؟ آیا پاسخ ملایان تعجب برانگیز بود؟ آیا فراخوان دهندگان و مدافعان آنها انتظار پاسخ لطیفی مبتنی بر اسلام رحمانی را داشتند؟ در اینصورت ول معطل‌اند. آیا فراموش شده که این رژبم ۵,۰۰۰ زندانی را قتل عام کرده! رژیم همان کرد که مدتها بود برای انجام ان انتظار می‌کشید. واقعیت اینهاست که چنین پاسخی محتمل بود و در واقع افرادی هم در جبهه سلطنت به رضا پهلوی هشدار داده بودند. اما او از منبع دیگری مشاوره میگیرد. همان منبعی که در جنگ ۱۲ روزه انتظار به خیابان آمدن مردم را داشت ولی انتظارش برآورده نشد.
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد می‌بایستی از اقدام نویسندکان این مقاله در کالبد شکافی این کشتار استقبال به عمل آید. اگر کسانی مخالف تحلیل نویسندگان هستند، لطفا از نیت‌خوانی و الصاق برچسب‌های رایج خودداری کرده و ارزیابی خود را از فراخوان رضا پهلوی و پی‌آمدهای آن ارائه دهند.
با احترام، سعادتی


■ با سلام، جهت اطلاع نویسندگان محترم مقاله:
علی شکوری راد گفت: «این کشته‌سازی از نیروهای خودی، پروژه این‌هاست برای سرکوب. یعنی باید نیروی بسیجی کشته بشود، باید نیروی انتظامی کشته بشود، مسجد آتش زده بشود، امام‌زاده آتش زده بشود، قرآن سوزانده بشود، همه این کارها بشود تا بتوان از نظر آن‌ها اغتشاش را سرکوب کرد.»
شکوری‌راد ادامه داد: «بنابراین من اصلا باورم نیست و باور نکردم که آن‌ها می‌گویند، موساد و تیم‌های عملیاتی مثلا  طرف مقابل، این کارها را کرده. من می‌توانم باور کنم، کسانی این کارها را کرده‌اند که می‌خواستند اغتشاشات را سرکوب کنند به قول خودشان.»
علی شکوری‌راد این سخنان را در جمع رئيس و معاونان ستاد انتخاباتی مسعود پزشکیان گفته است.
آرش


■ دروود بر آقای/خانم/سعادتی، تحشیه ای بدون شرح کشّاف.
نه مردم حوصله خواندن مثنویها حرف را در این اوضاع فاجعه بار دارند. نه مدیر محترم سایت اجازه میدهند که در اینجا مثنویها نوشته شوند. خیلی موجز تاکید کنم که هیچکس در هیچ نقطه‌ای از کره زمین یا سیّارات دیگر نمی‌تواند ثابت کند که حکومت جمهوری اسلامی ایران، لگیتیم است و حقّانیّت دارد. به هیچ وجه من الوجوه. نیم قرن تمام، مردم ایران به انحاء مختلف کشیده‌اند که از راههای مسالمت‌آمیز به ناحق بودن حکومتگران به دلیل بی‌لیاقتی ذاتی که تمام دست اندرکاران آن دارند، به خلع ید از آنها اقدام و لیاقتداران را بر مسند ارگانهای کشوری بنشانند. ولی هر مرتبه، حکومتگران با خشونت آمیزترین و خونریزترین واکنشها پاسخ مردم را داده‌اند. در وقایع اخیر، جوانان و مردم ایران برای رها شدن از اینهمه استبداد دهشتناک و رحمت لایزال الهی که مجریانش مدام شعار «رحمان و رحیم» را در پیشانی خودشان حکّاکی کرده‌اند و رحمت الهی را فقط با تمام زور و اجبار تقلّا کرده‌اند که با کاربست مرگبارترین سلاح‌های ممنوعه حتّا در کشورهای تولید کننده‌اش تا امروز در جامعه ایران عملی کنند، خاتمه نهایی بدهند. وقتی که حکومت فقاهتی و دیگرانی که از آنها حمایت می‌کنند نیم قرن تمام فقط در نکوهش «خرس درّنده»، خروارها کاغذ سیاه کردند و میلیونها ساعت، روضه ها خواندند، مردم در حالت ناگزیری هر چقدر نیز «خرس»، درّنده‌خو باشد، باز ترجیح می‌دهند که با متوسّل شدن به «خرس درّنده» از شرّ «دایناسوری تیزدندان» راحت شوند که زندگی را برای آنها به جهنمی بر روی زمین تبدیل کرده است.
تظاهر کنندگان با شعارهایی کاملا شفّاف به مصاف اعتراضی با حکومتگران آمده بودند. شعارها نیز، هیچ ربطی به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی نداشتند. مردم و جوانان بودند که نام شاهزاده را فریاد میزدند؛ نه اینکه شاهزاده به مردم ایران و جوانان تکلیف کرد که بروید در خیابانها و اسم مرا فریاد بزنید. واکنش شاهزاده، پاسخی بود به فریادخواهی مردم و جوانان ایران که از طرف حکومتگران، سلّاخی شدند. انسان باید خیلی مغرض و بی‌انصاف و بی‌وجدان باشد که نتواند پروسه اعتراض را در همان روزهای آغازینش و شعارهای ورد زبانهای مردم و جوانان و تحریر شده بر دیوارها نبیند و به تطهیر کردن جنایتی بکوشد که هنوز ابعاد دهشتناک آن در تاریکی مطلق هستند. من حوصله بحث ندارم و مطئن باشید که پاش بیفته برای هر جمله‌ای که آقایان برزین و کاتوزیان نوشته‌اند، صدها دلیل متّقن و برهان قاطعی و هرگز خدشه ناپذیر دارم. بنابر این مطلب این آقایان اصلا و ابدا جای دفاع ندارد و هیچ همخوانی نیز با واقعیّتهای رویداده شده ندارند. همین.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ می‌بینیم نه نقد منصفانه، بلکه تلاشی شتاب‌زده و ساده‌انگارانه برای انتقال فشار از عاملان و آمران جنایت‌های هولناک به یک «میانجی تاریخی» است؛ کوششی برای کاستن از مسئولیت با قرار دادن رضاشاه دوم در میانه‌ی معادله. این شیوه، بیش از آن‌که روشنگر باشد، انحرافی است و از مواجهه‌ی صریح با حقیقت می‌گریزد.
من صریح و قاطع توصیه می‌کنم هم‌میهنانی که زمان و توان اثرگذاری‌شان گذشته و سرمایه‌ی گفتاری‌شان دیگر اقناع‌کننده نیست، به‌جای تداوم این جدل‌های فرساینده، خودخواسته از این عرصه کناره بگیرند. امروز میدان، میدان شفافیت، مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی است؛ نه آزمون‌وخطا با سرنوشت یک ملت.
با احترام بهروز فتحعلی


■ طبق تجربه و شناختی که از رژیم اسلامی موجود است رویه سرکوب و خشونت علیه شهروندان معترض در صدر اقداماتش قرار دارد و بعد از آن نیز با دروغ و تبلیغات حرکت و جنبش مردم را به خارج و عوامل بیگانه نسبت دادن. بی‌شک رژیم بعد از چند جنبش اجتماعی اخیر و خصوصا بعد از جنگ ۱۲ روزه و سقوط شرایط اقتصادی و معیشتی مردم در آماده باش کامل برای مقابله با اعتراضات بود. می‌توان از جریان پادشاهی‌خواهی در رابطه با نوع فراخون انتقاد کرده و انتظار مسئولیت پذیری و شفافیت در رابطه با وعده‌ها و حرف‌های قبل و بعد از سرکوب خونین مردم بوسیله رژیم دد منش اسلامی داشت. ولی به هیچ عنوان نمی‌توان این جریان سیاسی را به خاطر تاکتیک و روش اشتباه مبارزاتی علیه حکومت را شریک در کشتار شهروندان میهن‌مان دانست. مخدوش کردن این دو مورد به تقویت گفتمان رژیم در رابطه با موجه بودن سرکوب و اعمال خشونت می انجامد. میتوان از مقاله آقای داود غلام آزاد “کیفرخواستِ مسئولیت سیاسی” در رابطه با مسؤلیت پذیری کمی آموخت.
با احترام سالاری


■ جناب سعادتی،
اینکه نویسندگان در مقاله‌ای قدیمی از فاجعه کشتار معترضان نوشته‌اند، از مقاله فعلی آنها در مغرضانه بودن نه‌تنها بخاطر مقایسه بشدت ناهمگون حماس تروریست‌ و مجاهدین خلق با اعتراضات ضد حکومت انسان‌ستیز اسلامی کم نمیکند، بلکه بخاطر نادیده گرفتن تمایل مردم به فروپاشی نظام ضدبشری ج.ا. مقاله با کپی کردن از جابجایی قربانی و جنایتکار سعی بر به دوش کشاندن معضل از روی دوش ج.ا بر روی مردم ناراضی و فراخوانان آن‌ها است.
مثالی برای روشن شدن گرفتاری ما با روشنفکر احساساتی خاورميانه همچنین چپ افراطی تا ناآگاه غربی را برایت بازگو می‌کنم: چند سال پیش بعد از هجوم مسلمانان‌ عاصی از جنگ و حکومت اسلامی از سوریه، عراق، افغانستان و ... به آلمان، در روز کریسمس در شهر کلن به چندین زن و دختر تجاوز جنسی میکنند. شهردار آن شهر مدعی می‌شود که زنان و دختران با پوشش نابجا و تحریک‌آمیز مسبب این جنایت شده‌اند. مردم آلمان از بی‌شعوری شهردار دست به اعتراضات عدیده می‌زنند تا بالاخره شهردار از ادعای خود سر باز می‌زند و از ملت طلب بخشش می‌کند. جالب اینجاست که شهردار خود یک زن بوده و با قرار دادن مسئولیت از روی متجاوزان بر روی زنان و دختران مرتکب اشتباه نابخشودنی می‌شود.
امیدوارم جنابعالی متوجه شده باشی که مشکل مقاله یکی دو تا نیست، با توجه به اینکه وقتی اعتراضات به انقلاب منتهی می‌شوند دیگر با کلمات سخیف کاربران (مانند اخ و تف) نمی‌شود گرفتاری ملت برضد امت (مذهبی و چپ سنتی طرفدار کشتار مردم) را توجیه کرد!
با احترام بیژن


■ ایدئولوژیک دینی شیعی بودن این رژیم در اداره جامعه ‌همچنین سرکوب‌اعتراصات کمتر مورد نقد قرار می‌گیرد.
کلمه مقدس یکی از توصیفات رایج جمهوری اسلامی است به نظر آنها جبهه حق که آنها باشند با جبهه باطل که مردم معترض باشند در حال جنگ است . آقای خامنه‌ ای تقریبا تمامی اعتراضات مردم از جنبش سبز تا کنون را «فتنه» نامیده است این کلمه در سوره انفال هست که آیه اش این است : قاتلوهم حتی لا تکون فتنه یعنی آنها را بکشید تا فتنه از میان برود . سرکوبگران خود را این گونه توجیه میکنند که با کشتن فتنه گران به بهشت میروید. حال چه رضا پهلوی فراخوان میداد یا نمیداد رژیم دست از کشتار بر نمی داشت البته به خاطر‌ نام بردن از ایشان در تظاهرات دی ماه و احساس خطر رژیم از یک الترناتیو مشخص به سیم اخر زد و به کشتار هولناکی دست زد که نمونه‌اش را ما در کشتار های جمهوری اسلامی تا کنون ندیده بودیم.
دهقان





نظر شما درباره این مقاله:







ایران در حساس‌ترین روزهای زندگی خود
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 07.02.2026, 21:31

ایران در حساس‌ترین روزهای زندگی خود


احمد پورمندی

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
که این شکاریِ سرگشته را چه آید پیش!

در حالی که مادران و پدران هنوز در عزای فرزندان می‌گریند و زیر بار خشم و غم کمر خم کرده‌اند، حرامیان شش‌لول‌بند، تک‌چراغ‌هایی را روشن می‌کنند و ایران پیر ما، در یکی از دشوارترین روزهای زندگی خود، با این امید نفس می‌کشد که با همت و درایت فرزندان خویش، از این طوفان بلا نیز با سر سلامت به در آید.

بسیاری از صاحب‌نظران، ایران را در آستانه‌ی فروپاشی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ساختاری می‌بینند و برخی نیز بر این باورند که پس از آن رودخانه‌ی خون که میان مردم و حکومت در دی‌ماه ۱۳۹۶، در آن‌چه بسیاری «سیاه‌ترین روزها و هفته‌های تاریخ معاصر ایران» می‌دانند، جاری شد، این فروپاشی عملاً رخ داده است. اشاره به آن روزها، بیش از آن‌که یک تاریخ‌گذاری دقیق باشد، نام دیگرِ لحظه‌ای است که جدایی مردم و حاکمیت به اوج خود رسید.

به گناه نیم قرن نادانی، تعصب، جاه‌طلبی و جنایت، کاربدستان حاکم به ریاست علی خامنه‌ای، ایستاده بر زمینی سست، در دام صیادی حرامی‌تر از خود گرفتار آمده‌اند و در تلاش برای بقا، در مسقط دور میزی نشستند که صیاد برایشان چیده بود. آنان پس از جنگ ۱۲ روزه‌ی اسرائیل و حزب‌الله، بارها سوگند خورده بودند که با ترامپِ قمارباز و خائن مذاکره نخواهند کرد، اما اکنون زیر شلاقِ زندگی راهی مسقط شده‌اند.

این‌که این مذاکرات جز دهن‌کجی ترامپ به سلطنت‌طلبان و تف‌کردن خامنه‌ای بر گور «سرداران شهید» چه دستاوردی داشته، چندان مهم نیست؛ پرسش اصلی این است که کشاکش میان جمهوری اسلامی و غرب، در خطرناک‌ترین نقطه‌ی خود، به کجا خواهد انجامید. آنچه در پی می‌آید، کوششیبرای نزدیک‌شدن به پاسخ‌های احتمالی این پرسش است؛ پاسخ‌هایی در قالب سناریوهای ممکن، نه پیشگویی‌های قطعی.

یک
راهبرد کلان ایالات متحده برای سمت‌دادن به تحولات جهانی در راستای منافع و اولویت‌های خود، در حال گذار از تکیه بر قدرت نظامی به سمت «قدرت هوشمند» است؛ قدرتی که در آن، برتری‌های علمی ـ فنی، اهرم‌های اقتصادی و ایجاد شبکه‌ای از همراهان مطیع، در مرکز قرار دارد. در این مدل راهبردی جدید، اصل «هزینه ـ فایده» در جهت کاهش شدید هزینه‌ها و گزینش راه‌های کم‌هزینه بازتعریف شده است و در راستای کاهش هزینه‌ها، از جمله، تکیه بر دموکراسی و حقوق بشر، اموری دست‌وپاگیر و بی‌مصرف تلقی می‌شوند که به منافع آمریکا خدمت نمی‌کنند. در نتیجه تنها اموری قابل دفاع خواهند بود که رابطه‌ای روشن و قابل رؤیت با منافع ایالات متحده داشته باشند.

در این چرخش راهبردی، آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد نه یک استثنا، بلکه یکی از قواعد اصلی در تعامل آمریکا با «حکومت‌های یاغی» در هر نقطه‌ای از جهان خواهد بود که در آن، آمریکا برای خود «منافع مشروع» تعریف کرده باشد.

آمریکا در سال‌های اخیر مشغول بازتعریف روابط خود با متحدان سابق و سازمان‌های بین‌المللی بر پایه‌ی این راهبرد جدید بوده است و این روند، مستقل از آنکه چه حزبی بر سر کار باشد، دست‌کم تا زمانی که آمریکا به تعادل قابل قبولی در نسبت هزینه و فایده، بر پایه‌ی درک غول‌های ـ اغلب عجولِ ـ فناوری خود دست نیابد، ادامه خواهد یافت. این، تصویری کلی از یک روند است، نه گزارشی از تصمیمی واحد در پشت درهای بسته.

دو
اسرائیل به‌عنوان کشوری کوچک، دارای تاریخی خونبار و خاطره‌ی هولناکِ هولوکاست، فاقد عمق استراتژیک و در محاصره‌ی همسایگان عرب و مسلمان و بعضاً با مردمانی متعصب و یهودستیز، ملتی است که «امنیت ملی» مهم‌ترین دغدغه‌اش به‌شمار می‌آید. این کشور در برابر هر خطری که موجودیت آن را تهدید کند، با بی‌رحمی و سرسختی و با تمام وجود می‌جنگد.

بنیادگرایی شیعه، پس از تسلط بر ایران، نابودی اسرائیل را رسماً در دستور کار خود قرار داد و طی ۴۷ سال حیاتش صدها میلیارد دلار برای ناامن‌سازی پیرامون اسرائیل و تهدید موجودیت آن هزینه کرد.

درگیری جمهوری اسلامی با اسرائیل پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و تهاجم حماس به خاک اسرائیل، وارد فاز جدیدی از شکست‌های پیاپی ج.ا. و فروپاشی دژهای آن شد؛ فرایندی که با ویران‌شدن غزه، واردآمدن ضربات سنگین به حزب‌الله لبنان و در سناریوی مورد بحث نویسنده، سقوط حکومت بشار اسد تداوم یافت و با ضربات مرگبار در جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. این توالی، روایت یک خط سیر تحلیلی است؛ طبعاً امکان اختلاف‌نظر در جزئیات و وزن‌دادن به هر رویداد وجود دارد.

برتری نظامی نسبت به ج.ا.، نتانیاهو را مطمئن و مصمم کرده است که می‌تواند دشمن دیرینه  اسرائیل را، در اوج ضعف و انزوا، از پیشِ پا بردارد.

سه
ترامپ، در چارچوب راهبرد «حداکثر سود با حداقل هزینه»، به‌دنبال راه‌حلی کم‌هزینه در ایران است، در حالی که نتانیاهو در فکر ضربات نهایی برای سرنگونی رژیم خامنه‌ای است. این اختلاف نظر مهم، می‌توانست در یک مذاکرات دوجانبه بی‌اهمیت باشد اگر لابی نیرومند یهود در آمریکا و نقش اسرائیل در برنامه‌ی ایالات متحده برای امروز و فردای خاورمیانه اجازه می‌دادند که کاخ سفید امنیت اسرائیل را جدا از امنیت آمریکا تعریف کند، خود را از منازعه‌ی ج.ا. و اسرائیل کنار بکشد و از کمک به نتانیاهو برای اجرای نقشه‌ی خود سر باز زند. اما چون چنین فاصله‌گرفتن و تفکیکی به ذهن هیچ مقام تصمیم‌گیر در کاخ سفید خطور نمی‌کند، باید پذیرفت که در هر مذاکره‌ای میان نمایندگان ج.ا. و آمریکا، اسرائیل حضور تعیین‌کننده‌ای دارد و تأمین امنیت پایدار اسرائیل جزء ثابت دستور کار هر مذاکره‌ای خواهد بود. این یک توصیف از منطق ساختاری روابط آمریکاست، نه ادعای آگاهی از متن مذاکرات محرمانه.

تحقق چهار مطالبه‌ی پایان غنی‌سازی، خنثی‌سازی حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده، پایان قطعی حمایت ج.ا. از گروه‌های نیابتی و محدودکردن بُرد موشک‌ها به زیر ۵۰۰ کیلومتر، از جمله شروط قطعی هر توافقی خواهد بود.

چهار
از آن‌جا که خامنه‌ای قادر به پذیرفتن شروط چهارگانه‌ی نتانیاهو ـ ترامپ نیست، می‌توان تصور کرد که دور جدید مذاکرات تنها در خدمت خرید زمان قرار دارد؛ امری که اسرائیل برای تکمیل برنامه‌ی آفند و پدافند آسیب‌دیده‌ی خود به آن نیاز دارد و ترامپ نیز می‌تواند آن را برای تکمیل محاصره‌ی اقتصادی و تحقق تحریم حداکثری، تقویت شانس برآمدن دیگر جان‌به‌لب‌رسیدگان و مهم‌تر از آن، گشودن شکاف در ائتلاف حاکم ـــ تحت فشار کاهش شدید رانت‌های نفتی و تعمیق بحران اقتصادی ـــ هزینه کند تا دست‌هایی از درون همین ساخت قدرت، با نشان‌دادن اراده برای حذف خامنه‌ای، برای آغاز دوران جدیدی در روابط ایران و آمریکا دراز شوند. این، یک سناریوی محتمل است؛ نه اجتناب‌ناپذیر و نه از پیش تضمین‌شده.

در اردوی ج.ا. اما، گذشت زمان هیچ ثمری مثبت ندارد. بحران اقتصادی و خشم فروخورده‌ی مردم روزبه‌روز شدیدتر می‌شود. تاب‌آوری حکومت در برابر فشار سهمگین تحریم‌ها و نفرت افکار عمومی به‌سرعت کاهش می‌یابد و هیچ کارت جدیدی برای تغییر معادلات قدرت در اختیار خامنه‌ای قرار نخواهد گرفت. گذشت زمان، در چند دهه‌ی گذشته به سود ج.ا. نبود؛ اکنون نیز نخواهد بود.

پنج
بن‌بست اجتناب‌ناپذیر مذاکرات «سه‌جانبه»، راهبرد مبتنی بر «حداقل هزینه»ی ترامپ را از ناحیه‌ی نتانیاهو و بازهای حامی او در کاخ سفید به خطر می‌اندازد و ترامپ را وادار می‌کند که ضمن بهره‌جویی از همه‌ی ظرفیت‌های حداکثرسازی تحریم‌ها و با استفاده از اشکال مدرن قدرت نرم، ماشین جست‌وجوی «جانشین مطلوب و ممکن» در درون نظام را بیش از پیش فعال کند.

جانشین ممکن و مطلوب باید: توانایی ایجاد اجماع نسبی و حذف خامنه‌ای را داشته باشد و قادر باشد محور اصلی سیاست را تغییر دهد: تضمین منافع آمریکا در منطقه، فاصله‌گیری از چین، پایان‌دادن قطعی و عملی به اسرائیل‌ستیزی، و جلب حمایت داخلی از طریق تأمین آزادی‌های اجتماعی و انجام اصلاحات گسترده و عمیق اقتصادی.

چنین جایگزینی نمی‌تواند جزئی از ساختار ولایت فقیه و متکی به آن باشد؛ چرا که در این چارچوب، نه اصلاحی قابل تصور است و نه می‌توان افکار عمومی را راضی کرد. «پایان ولایت فقیه» کمترین هزینه‌ای است که ائتلاف گروه‌های برخوردارِ حاکم برای ماندن در قدرت باید تقبل کند. در نتیجه، می‌توان حدس زد که گزینه‌هایی نظیر حسن روحانی فاقد امکانات لازم تلقی شده و حذف می‌شوند و میدان فقط برای سپاه خالی می‌ماند. سپاه، نهادی است با تنوع نسلی و ساختاری که چندین دهه، عرصه‌ی فعالیت سازمان‌های اطلاعاتی، به‌ویژه موساد بوده و این استعداد را دارد که از درون خود آلترناتیوی رو به غرب، ناسیونالیست و با مشت آهنین خلق کند و به حاکمیت روحانیت پایان دهد. این نگاه، یک فرضیه‌ی تحلیلی درباره‌ی «آلترناتیو از درون» است و بدیهی است که می‌تواند با شواهد آینده تأیید یا تکذیب شود.

فشرده‌شدن همه‌ی فنرها در اجتماع، اقتصاد و سیاست، ایران را آماده‌ی جهش‌های بزرگ کرده است و این، شانس مهمی است برای هر گروهی که در غیاب خامنه‌ای قدرت را به‌دست گیرد.

شش
هر اتفاقی که در بالا رخ دهد و هر نقشه‌ای که ترامپ برای آینده‌ی ایران کشیده باشد، دو نکته مسلم است:

نخست آن‌که مردم ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. این مردم که یک انقلاب، هشت سال جنگ و جنبش‌های متعددِ دو دهه‌ی اخیر را پشت سر گذاشته‌اند، در خیزش بزرگ دی‌ماه عزم و اراده‌ی خود برای تغییر را نشان دادند. آنان مُهر و نشان خود را بر هر تحولی خواهند کوبید.

دوم آن‌که دوران حکومت دینی در ایران به سر آمده و ناسیونالیسم ایرانی طول و عرض زمینِ بازی‌های سیاسی و قواعد آن را تعیین خواهد کرد. این ناسیونالیسم، در خود امکانات هر دو نوع پروژه‌ی سیاسی ـــ هم دموکراتیک و هم اقتدارگرا ـــ را حمل می‌کند و دقیقاً به همین دلیل، منازعه بر سر محتوا و جهت‌گیری آن، به مسأله‌ای مرکزی بدل خواهد شد. ترامپ، سپاه و هر بازیگر دیگری که بخواهد به کسب و حفظ قدرت بیندیشد، ناچار است این دو نکته‌ی مهم و تعیین‌کننده را در صدر معادلات خود بنشاند. این امر، پروسه‌ی «گذار کم‌هزینه از بالا» را با دشواری‌های نه‌چندان کوچک مواجه کرده و سرآمدان سیاسی دموکراسی‌خواه کشور را با تصمیمات سخت ـــ و بسیار سختی ـــ روبه‌رو خواهد کرد.

هفت
نیروهای جمهوری‌خواهی که خواهان گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری عرفی، برآمده از مجلس مؤسسان هستند، در ماه‌های آینده با آزمون‌های بزرگی در عرصه‌ی سیاست عملی مواجه خواهند شد. اگر حکومت برآمده از معادلات کلان قدرت، یک دیکتاتوری نظامی، سکولار و توسعه‌گرا باشد، مقدمتاً با روندهایی که به این گزینه منتهی شده و سپس با خودِ این هیولای نوظهور، چه نسبتی باید تعریف کرد؟ این متن در پی تجویز یا نفی این گزینه نیست، بلکه می‌کوشد خودِ مسأله را در برابر نیروهای جمهوری‌خواه عریان کند.

روان‌شناسی «امید به ترامپ» که در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه تبارز یافت را تا چه میزان باید جدی گرفت؟ آیا توان واقعی و میدانی نیروهای جمهوری‌خواه برای عبور از «پروژه‌ی بالایی‌ها» و برکنارکردن ج.ا. به اتکای قدرت مردم کفایت می‌کند؟ پهلویست‌ها در روند از کف‌دادن شعارها و حامیان جهانی خویش، چه سرنوشتی خواهند داشت؟

این‌ها پرسش‌های مهمی‌اند که فراتر از شعارها و مطالبات آرمانی، پاسخ‌های روشن و عملگرایانه می‌طلبند. بدون چنین پاسخ‌هایی، هیچ پروژه‌ی گذار ـ چه از بالا و چه از پایین ـ شانس واقعی موفقیت نخواهد داشت.

هرگز ندیده بودم چشمِ تو را چنین
در خون و اشک غوطه‌ور،
ای مامِ رنج‌ها!
ای میهنی که در تو به خواری
مثلِ اسیرِ جنگی
یک عمر زیستیم
زین‌گونه زیستیم و به هِق‌هِق گریستیم
(شفیعی کدکنی)


نظر خوانندگان:


■ با سلام. احمد پورمندی گرامی،
من خیلی بیش از این‌ها بدبین (واقع‌بین!) هستم. جمع‌بندی من این است که جنگ با آمریکا (و دیگر کشورهایی که ممکن است با آمریکا همکاری کنند) نقش مهمی در روند “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی و کشور ایران ندارد. جنگ می‌تواند سیر حوادث را تند یا کند بکند، اما جهت را تغییر نمی‌دهد (با یک استثناء که خواهم گفت). روندِ “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی، به دلیل فرقه‌گرایی و آخرالزمانی بودنش، “مقاومت تا مرگ” است. در هر صورت کسانی پیدا خواهند شد که ادعا کنند اگر کنترل دست آن‌ها بود، بهتر از خامنه‌ای می‌توانستند “امام حسین” بشوند. چه جمهوری اسلامی در جنگ شکست فاحش بخورد، و چه بعد از جنگ باقی بماند، چه با آمریکا به توافق برسد و کم یا بیش کوتاه بیاید، و چه خامنه‌ای به مرگ طبیعی بمیرد یا کشته شود، تعداد زیادی آخوندهای منطقه‌ای، مانند علم‌الهدی و تعداد زیادی گروه‌های تروریستی مانند موتلفه، و تعداد زیادی فرماند‌هان سپاه با قرارگاه تحت امر خود، وجود دارند که بخواهند راه امام حسین را ادامه بدهند. نتیجه این خواهد بود که فرقه‌گرای و آخرالزمانی بودن آن‌ها کشور را به تجزیه بکشد.
در این میان “طرفداران رضا پهلوی، سلطنت‌طلبان، پادشاهی‌خواهان مشروطه‌طلب، ...” و یا نیروهایی مثل مجاهدین، در راه رسیدن به اهداف خود موفق نخواهند شد. زیرا در حدود ۴۵ سال پس از مرگ محمدرضا شاه، و کشتارهای خرداد ۱۳۶۰، هیچ کدام نتوانسته‌اند خودشان جریانی مستقل را در ایران به وجود آورند. البته امکان “موج سواری” وجود دارد، اما احتمال آن بسیار پایین است.
تنها استثنایی که به آن اشاره کردم، همان است که خودت بر آن تاکید کردی و آن اینکه “جمهوری خواهان” چگونه عمل کنند. اگر همان‌طور که تابحال عمل کرده‌اند، عمل کنند، هیچ تاثیری نخواهند داشت.
نظر من این است که اپوزیسیون، باید مانند اپوزیسیون عمل کند! یعنی بخش‌های مختلف اپوزیسیون انسجام درونی داشته باشند، برای مسائل مختلف کار گروه داشته باشد، برنامه‌های اجرایی بنویسد، سخنگویانی داشته باشد، شورای رهبری داشته باشد، کاندیدای نخست‌وزیری/رئیس‌جمهوری داشته باشد. به عبارت دیگر، ساختارت داشته باشد که مردم ببینند اگر جمهوری اسلامی را انداختند، فردا کشور بی در و پیکر نخواهد بود. نمی‌گویم که ما خارج کشوری‌ها یک دولت در سایه بسازیم، اما می‌گویم که ما خارج کشوری‌ها بهتر است کارگروه‌هایی بسازیم که نظرات داخل‌کشوری‌ها را جمع‌بندی کند، آن‌ها را نقد کند، و مانند آینه، آن‌ها را به تمام شهروندان ایرانی بازگرداند.
خوب است که تشکل”‌ها”ی موجود جمهوری‌خواه، از هر نوعی که هستند، در شهرهای بزرگ، فراخوان عمومی بدهند و کار انسجام و گفت‌وگو با یکدیگر را به پیش ببرند. توضیحات بیشتر بماند برای بعد.
با احترام – حسین جرجانی


■ جناب آقای جرجانی بادرود
من هم مثل جنابعالی جمهوریخواهم اما با ضعف‌ها و ایرادهایی که در جمهوریخواهان می‌بینم، نگرانم که ما نیز به سرنوشت اصلاح‌طلبان، دچار شویم که ملت از آنها عبور کرده است! حامیان پهلوی، حداقل در خیابان طرفداران زیادی دارند که آنها را صدا می زنند اما تا این لحظه چه کسی در خیابان، حتی نامی از یک چهره جمهوری‌خواه، برده است؟؟؟
ایام به کام فردین


■ ضمن همگامی و همدردی با آقایان پورمندی و جرجانی، باید بگویم که امروز بالاترین اولویت در نگاه من خطر فاجعه انسانی در ایران است که اولویت دارد به هر سناریو بد دیگر از جمله تجزیه، جنگ، استبدادی دیگر و.... این خطر تنها مربوط به امروز نیست بلکه امروز انباشتی از سیاست های ایران بر باد ده جمهوری اسلامی به ظرفیت های نهایی خود رسیده اند و شرایط یک فاجعه تمام عیار را رقم زده اند . این ظرفیت های مستهلک شده در همه زمینه ها هستند، از امکان صلح اجتماعی تا فجایع محیط زیستی و آلودگی، گرسنگی و فقر، بن بست های مدنی و شهری، بد نامی جهانی و منطقه ای، تخریب سلامت روانی مردم و تقریبا هر حیطه و مورد دیگری ایران به نقطه قلیان رسیده. قتل عام دی ماه اگر چه در نوع خودش رکوردی تاریخی بود اما در ضمن میتواند به نوک کوه یخ تشبیه شود. امیدمان این است که در آینده دور یا نزدیک مجبور نباشیم در بیابان های مرزی ترکیه و پاکستان بدنبال عزیزانمان در آوردگاه ها بگردیم ، انکار نمیشود کرد که هرگز فاجعه به این نزدیکی نبوده است.
آنالیز ما از احتمالات هر چه باشد (که آقای پورمندی بخوبی برایمان بیان کردند) اما همچنان نظاره گریم. آقای جرجانی به لزوم متشکل شدن نیروهای سکولار اصرار دارند که شاید این بتواند کلید واژه امروز باشد. سکولار-دموکرات های ایران صدا ندارند. اگر داشتند من اکنون در حال خواندن دهها اعلامیه و نامه های سر گشاده به سران و پارلمان ها در مورد حبس و محکومیت هفت ساله نرگس بودم. آقای جرجانی از “انسجام درونی، کارگروهی، و برنامه های عملی” سخن گفتند. این به معنای کار سیاسی حرفه ای در مقابل کار نیمه وقت روشنفکری است. شاید همه یا بیشتر افراد نتوانند چنین کنند حتی در شرایط امروز، اما اگر بخشی از فعالان کنونی بتوانند چنین انسجام تشکیلاتی بوجود آورند، متعاقبش تمام ظرفیت های دیگر بکار گرفته میشوند.
ضرب المثل “مالت را سفت بگیر همسایه را دزد نکن” به حال امروز میخورد. هر چه از رشد پرخاشگری و دیکتاتوری در میان سلطنت طلبان بگوییم بدون اینکه یک بدیل معتبر و مورد حمایت وسیع ایجاد کنیم ، آب در هاون است، آیندگان خواهند گفت چرا رهبر پادشاهی خواهان که ظرفیت دموکراتیک خوبی هم داشت را رها کردید؟
با احترام، پیروز





نظر شما درباره این مقاله:







روزمرگی جهالت و فخر نادانی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 07.02.2026, 10:40

روزمرگی جهالت و فخر نادانی


محمود تجلی‌مهر

درست ۹ سال از آن روزی می‌گذرد که خانم «کلی‌آن کانوی»، مشاور دونالد ترامپ در کاخ سفید، در برابر خبرنگاران ایستاده بود و وقتی کسی به او گفت این‌ها که می‌گویی با نمونه‌ها (facts) نمی‌خواند، او با چهره‌ای حق‌به‌جانب گفت: ما نمونه‌های آلترناتیو (alternative facts) داریم.

هنوز ابتدای موج تازه ترک‌تازی گرایش‌های عوام‌فریبانه (پوپولیستی) بود و آن حرف در آن روزها هر انسان خردمند و متمدنی را مبهوت کرد. البته ما ایرانی‌ها ده سال پیش از آن احمدی‌نژاد را دیده بودیم که پیشتاز حقه‌بازی و دروغ‌گویی آشکار و فخر به آن‌ها بود. اما به هر حال، خانم کانوی نقطه عطفی بود در عادی‌سازی و ابتذال آن پدیده‌ای که این روزها همه‌گیر شده و من با تکیه بر هانا آرنت آن را «روزمرگی جهالت و فخر نادانی» می‌نامم.

آن‌چه توجه مرا جلب می‌کند، جهالت و نادانی است که به گونه‌ای گسترده عادی شده که دیگر نمی‌توان آن را به سخره گرفت. آدم‌ها راست‌راست راه می‌روند و با چشمان و گوش‌های بسته و با صدای بلند دروغ می‌گویند و از آن بدتر، منکر دانش و آگاهی و هر آن‌چه می‌شوند که تمدن انسانی از دوران روشنگری تاکنون به دست آورده است. اگر تاکنون ندانستن چیزی مایه گونه‌ای شرمساری درونی بود و انسان از این که چیزی را نمی‌دانست، پنهان یا آشکار خجالت می‌کشید، اکنون آن را با صدای بلند اعلام می‌کند و کف بر لبان و چماق در دستان بر سر آگاهی و دانش می‌کوبد.

من کاری به آن‌هایی که آگاهانه دروغ می‌پراکنند و همه چیز را وارونه جلوه می‌دهند ندارم. آن‌ها کارشان بر اساس برنامه است و هدفمند. اشاره من به توده انبوه هزارهزار است؛ همین آدم‌های معمولی پیرامون ما، همین آدم‌های «عادی این روزها». همین‌هایی که این روزها عرصه را بر دانش، بر روشنگری و خرد تنگ ساخته‌اند. اگر به هانا آرنت تکیه کنیم، می‌توانیم بگوییم که وقتی آدم‌ها تنها می‌شوند و دیگر به چیزی تردید نمی‌کنند، آن وقت است که فرمان می‌برند، دست به عمل می‌زنند و آن وقت است که از میان آن‌ها آدولف آیشمن‌ها به وجود می‌آیند؛ همان‌هایی که وقتی می‌بینی‌شان، گمان می‌بری با یک کارمند ساده ثبت احوال، یک مسئول بی‌آزار آرشیو روبرو هستی که البته می‌تواند هم این گونه باشد؛ اما او هم‌زمان یک جنایتکار هم می‌تواند باشد، همان‌گونه که آیشمن بود.

اگر به نمونه‌های «عادی» یا روزمره زبانی خودمان در فرهنگ فارسی بنگریم، چیزهای جالبی می‌یابیم. وقتی در برابر حرفی سخیف می‌خواهی استدلال بیاوری، آدم «عادی این روزها» می‌گوید: تو می‌خواهی «سخنرانی» کنی، می‌خواهی «درس» بدهی، من حوصله‌اش را ندارم. او با درس و سخنرانی مشکل دارد و واژه «روشنفکر» را به عنوان ناسزا به‌کار می‌برد. هرچند خیلی هم دوست دارد در میان هم‌سانان خود یکدیگر را با لقب استاد، دکتر و مهندس بنامند، در حالی که خودش دیوار دانشگاه را از درون ندیده است. به گمان نادرستش خیال می‌کند هر کسی دکتر یا مهندس بود، لزوماً روشنفکر هم هست؛ که او هم در نهان دلش می‌خواهد باشد ولی نمی‌تواند. او واژه‌ای هم ساخته است به نام «فلسفه‌بافی» و منظورش هر حرفی است که چون آن را درک نمی‌کند پس باید پرت‌وپلا باشد. برای این‌ها فیلسوف کسی است که در برج عاج نشسته، حرف‌های قلمبه و سلمبه می‌زند و از واقعیت‌ها به دور است. برای آدم «عادی این روزها» یک دانشگاهی پایش روی زمین نیست و در تئوری‌های انتزاعی غرق شده: «آقا این حرف‌ها تئوریه و از عمل به‌دوره». آدم «عادی این روزها» هیجان را «احساس» می‌نامد. به گمان او احساس از عقل به دور است. وقتی به او می‌گویی این رفتار از خرد به دور است، با رفتاری حق‌به‌جانب و تهاجمی می‌گوید: من انسانم و ربات نیستم. انگار آدم روبرویش ربات و ماشین است. آدم «عادی این روزها» معتقد است که هر کسی دانش بیشتر دارد، از واقعیت‌ها دورتر است. او حوصله خواندن ندارد و اهل عمل است. از زمانی که همان دانشمندانِ نشسته در برج عاج و به‌دور از واقعیت، اینترنت را ساخته و در اختیارش قرار داده‌اند، دیگر هیچ خدایی را بنده نیست. از یک سو حوصله خواندن ندارد، به‌ویژه اگر نوشته‌ای دور و دراز یعنی بیشتر از سه خط باشد و از سوی دیگر در شبکه‌های اجتماعی بیش از ۹۰ درصد نوشته‌های مبتذل را هم تولید و یا بازپخش می‌کند.

آدم «عادی این روزها» ده‌ها سال است در اروپا و آمریکا و در امنیت اجتماعی زندگی می‌کند؛ در دموکراسی، در جامعه آزاد و فدرال، در جمهوری‌ها و از جمله در پادشاهی‌هایی که در واقع کاملاً جمهوری هستند و بر اساس تاریخ ویژه خودشان یک نماد تشریفاتی دارند. اما همین آدم خواستار سلطنت موروثی استبدادی و مطلقه برای مردم کشورش است. برای همان مردمی که این روزها برایشان اشک می‌ریزد و اینجا و آنجا تظاهرات ده و بیست‌هزار نفری برگزار می‌کند، آرزوی استبداد بعدی را دارد. اگر هم چنین چیزی در ایران به قدرت برسد، آدم «عادی این روزها» به احتمال زیاد زندگی در اروپا و آمریکا را ترجیح می‌دهد. من هنوز نتوانسته‌ام در جو هیجانی این روزها حتی توجه یک نفر از این آدم‌های «عادی این روزها» را به این انبوه تناقض آشکار و فاحش و به این رفتار دور از اخلاق جلب کنم.

آدم «عادی این روزها» کف بر لبان به مخالف خود می‌گوید: مردم ایران رهبر خود را انتخاب کرده‌اند. وقتی می‌گویی در کدام انتخابات؟ می‌گوید مگر کوری و هزارهزار مردم کف خیابان را نمی‌بینی؟ همین یعنی انتخاب! وقتی رضا پهلوی می‌آید و می‌گوید به من تنها بگویید رضا پهلوی و لقب کینگ را نگویید، وقتی به آدم «عادی این روزها» در بروکسل می‌گویی رضا پهلوی بارها گفته که برایش جمهوری بهترین شکل حکومت در ایران است، با خشم می‌گوید: غلط کرده گفته، مگه با اونه؟

در این روزها چند بار در اینجا و آنجا به گونه‌ای نیمه‌شوخی می‌گفتم: این نسل موهوم ۵۷ای که آدم‌های «عادی این روزها» ساخته‌اند و به خاطر سرنگونی شاه مورد ناسزا قرار داده‌اند، هزار بار از این‌هایی که این روزها در کف خیابان‌های خارج از ایران جولان می‌دهند، ملایم‌تر، منعطف‌تر و باادب‌تر بود. من یادم می‌آید که بی‌اخلاقی‌ترین کاری که در سال ۵۷ دیدم، چاپ عکس فرح پهلوی با بیکینی در کنار دریا در صفحه وسط یکی از روزنامه‌های سراسری بود و بر اساس درک آدم «عادی آن روزها» مثلاً نماد فساد بود. همان روزها این کار مورد انتقاد بسیاری بود که طرفدار انقلاب هم بودند. می‌گفتم این باید شوخی سرنوشت باشد که آن نسل ۵۷ای تربیت‌شده نظام شاهی بود و این آدم‌های «عادی این روزها» تربیت‌شده حکومت آخوندی. این تفاوت فرهنگی است و البته این‌ها ادعا هم دارند که می‌خواهند به دوران باشکوه سال‌های پیش از ۵۷ بازگردند!

سخنی که به گونه‌ای نیمه‌جدی و به عنوان شوخی سرنوشت بیان می‌کردم ناگهان با هانا آرنت و ابتذال شر ارتباط یافت.

انسانی که اندیشه و نقد را کنار می‌گذارد و یا هیچ‌گاه آن را نیاموخته است، به دنبال نجات‌دهنده می‌گردد که فرای تصورش و خدایگان است. او به دنبال رهبر و شاه، به دنبال امام زمان، به دنبال مرجع تقلید، به دنبال خدایگان اعلیحضرت همایونی می‌رود که هم ابتذال و روزمرگی او را تایید کند و هم به او راه نجات را نشان دهد. آن زمان است که آن یکی «شر»، کسی که می‌گفت وای به روز آن ملتی که من رهبرش باشم، امروز رهبر مسلمین جهان است، اما حقارتش نیز برجاست و هیچ‌گاه برطرف نشده است؛ در اعماق زمین مخفی شده و به یک دستورش آدم‌های «عادی این روزها» هزارهزار انسان را می‌کشند. به یک دستورش سال‌هاست آدم‌های «عادی این روزها» برای حکومت جنایت، پهپاد و موشک و سیستم فیلترینگ می‌سازند. سال‌هاست از هر تریبونی که شده می‌گوییم تخصص مسئولیت اجتماعی می‌آورد، شما تنها دستور اجرا نمی‌کنید بلکه مشاور و همکار جنایت هستید، گوش آدم‌های «عادی این روزها» بدهکار نیست.

در اینجاست که باز روح هانا آرنت به سراغمان آمده، یادمان می‌آورد که حکومت توتالیتر مردمان خودش را بار می‌آورد. آن‌ها چهره‌ای خون‌خوار و هیولاوار ندارند؛ چیزی که هانا آرنت وقتی پا به دادگاه آدولف آیشمن گذاشت، خیال می‌کرد. آن‌ها آدم‌های «عادی این روزها» هستند. تردید گام نخستین در دانش است و دانش نماد آزادی. وقتی انسان اندیشه و قدرت تردید را به کنار می‌نهد و یا هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌آموزد، می‌شود فرمان‌بردار و مطیع. تردید، اندیشه و خرد تعطیل، گوش و چشم بسته، دهان فراخ! می‌شود همان هیولاهایی که دستور اجرا می‌کنند و می‌توانند در دو روز ده‌ها هزار انسان بی‌دفاع را بکشند، می‌توانند کارهایی خارج از تصور انسان متمدن انجام دهند که این روزها از ایران می‌شنویم. همین آدم‌های «عادی این روزها»، بسیجی‌ها و جنایتکارانی هستند که روزْ آن کارها می‌کنند و سپس نزد خانواده خود می‌روند و با بچه‌هایشان روزگار می‌گذرانند.

جهالت و نادانی وقتی روزمره شود، وقتی آدم با آن‌ها حتی فخر هم بفروشد و با دانش و تردید، با آگاهی، اندیشه و تعقل دشمنی ورزد، آنگاه راه برای شر روزمره باز می‌شود. شر به بیان هانا آرنت وقتی خطرناک می‌شود که پیش‌پاافتاده شود، بشود امری عادی. این یکی چیزی را امضا می‌کند، آن یکی کاری را اجرا. فردا هم اگر دادگاهی تشکیل شود، آدم «عادی این روزها» تنها دستور مافوق خود را اجرا کرده است؛ او مامور است و معذور. اگر هم قصر در رفت و چیزی را یادش بیاوری، پاسخش از حالا روشن است: تو هم اگر در آن شرایط می‌بودی، همان کار را می‌کردی. آدم‌های «عادی این روزها» چون آدم‌های «عادی آن روزها» همیشه حق‌به‌جانب و بدون تردید هستند.

«انسانم آرزوست!»


نظر خوانندگان:


■ توجه شما به این موضوع مهم شایسته و بایسته است، ما دقیقا در چنین دورانی زندگی می‌کنیم که شر و نادانی رشدی خزنده و نامحسوس دارد و عادی سازی دروغ مکانیزم اصلی این کودتای ضد تمدنی است. شما حق مطلب را گفتید، من تنها به چند نمونه و تجربه دیگر اشاره می‌کنم: در همان بازه زمانی که سخنگوی ترامپ از “واقعیت آلترناتیو” سخن گفت، قتل روزنامه‌نگار سعودی آقای خاشقچی رخ داد، که دولت اردوغان بنا به تاکتیک‌های سیاسی آن روز کمک کرد به آشکار شدن این قتل فجیع، و جهان خبری و سیاسی آنچنان ملتهب شد که ترامپ هم مجبور شد تا حدودی از آن فاصله بگیرد. اما با عادی سازی کردن دروغ و تبه کاری در یک دهه گذشته جنایت سعودی‌ها نه تنها فراموش شده بلکه اگر امروز دوباره اتفاق بیافتد در صفحه اول هیچ روزنامه‌ای درج نخواهد شد.
نمونه دیگری که مظلومانه دفن شده و کسی از آن یادی هم نمی‌کند، جنبش آزادیخواهانه روسیه است. جنبشی که مافیای تبه کار روس بین ۱۰ تا ۲۰ سال پیش جرات خشونت‌ورزی حذفی در مقابل آن نداشت، پوتین با عادی‌سازی خشونت سیاسی تا حذف فیزیکی تمام رهبران و فعالان مدنی در روسیه پیش رفت و زمینه داخلی را برای تجاوز و نسل کشی در اوکراین آماده ساخت.
دهها بلکه صد ها نمونه و روند دیگر در سطح جهان و منطقه به منزله زنگ خطر فجایع بزرگتر و تاریخ ساز در آینده است. عادی سازی خشونت و قلدری تا آنجا پیش رفته که در فروم‌های راست افراطی اروپایی پیش پا افتاده‌ترین شوخی‌ها این سوال است که فکر می‌کنید بهترین نقطه برای اصابت اولین موشک هسته‌ای کدام است؟ پیکادلی، ورسای، یا وست مینستر؟
با احترام، پیروز


■ آقای تجلی‌مهر عزیز، متاسفانه حق با شماست. من منظور شما را از «آدم‌های عادی این روزها» می‌فهمم، اما وقتی «پروفسور دکتر ش. خ. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بین‌الملل» در مصاحبه‌اش دست برسینه می‌گذارد و می‌گوید: «من افتخار می‌کنم که طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستم»، و ناراحت است که بنا به میل خود نمی تواند بگوید «رضا شاه دوم» یا «پروفسور دکتر ش. س. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بین‌الملل» در ردیف اول سخنرانی «شاهزاده...» می نشیند و ازش نمی‌پرسد که آیا او حمله هوادارانش را با اسپری فلفل‌ به هر که نگوید «ملا چپی مجاهد...» یا مشت‌های گره کرده شاهین نجفی را که با عینک و کت چرمی سیاه پشت تریبون می‌گوید: «اگر کسی صحبت از دموکراسی و اتحاد و همبستگی کرد، فقط جاوید شاه» را تایید می‌کند.
من نامه پزشکان و پروفسورهای و... بنام آلمانی را در دیوارهای اردوگاه کار اجباری داخائو که درست چسبیده به اتاق گاز و کوره آدم‌سوزی را به چشم دیده‌ام که از «پیشوا» که به درخواست آن‌ها برای شرکت در آزمایش احساس جنسی آوارگان یهودی در آب بیست سی درجه زیر صفر یا کندن پوست یهودی‌های دارای پوست سفیدتر برای آباژورهای سران نازی، پاسخ مثبت داده است، تشکر کرده‌اند، اما هنوزهم از «روز مرگی و پیش پا افتادگی شر» پیش این «پروفسورها و آکادمیک» های وطنی در شگفتم.
چندی پیش یه همسرم گفتم: «کلاه ما پس معرکه ست» همسرم گفت: «ما اصلا کلاه نداریم!»
با تاسف و شگفتی فراوان سعید سلامی





نظر شما درباره این مقاله:







دفاع از کرامت انسانی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 22:24

دفاع از کرامت انسانی


کورش استکی

آنچه پس از اظهارات اخیر گلشیفته فراهانی رخ داد و به موجی از حملات سازمان‌یافته، توهین‌های جنسی و خشونت کلامی از سوی بخشی از جریان سلطنت‌طلب انجامید، صرفاً یک واکنش احساسی یا اختلاف نظر سیاسی نیست. این رخداد را باید نشانه‌ای جدی از یک بحران عمیق‌تر در فرهنگ سیاسی برخی نیروهایی دانست که خود را آلترناتیو آینده ایران معرفی می‌کنند. بحرانی که در آن، حذف و تحقیر جای گفت‌وگو و خشونت زبانی جای نقد عقلانی را گرفته است.

توهین جنسی در این حملات نه امری اتفاقی است و نه حاشیه‌ای. این نوع زبان، ابزار شناخته‌شده اعمال قدرت و سرکوب است. ابزاری برای بی‌اعتبار کردن فرد، و شکستن شخصیت او و ارسال پیامی هشدارآمیز به دیگران. زمانی که به‌جای پاسخ‌دادن به محتوا و استدلال، بدن، جنسیت و حیثیت انسانی هدف قرار می‌گیرد، در واقع با نوعی مجازات نمادین مواجه‌ایم. پیام چنین رفتاری روشن است آزادی بیان تنها تا جایی پذیرفته می‌شود که با روایت مسلط این جریان تعارض نداشته باشد.

در همین نقطه است که می‌توان صدای پای فاشیسم را شنید. فاشیسم همیشه با سرکوب عریان و قدرت رسمی آغاز نمی‌شود. اغلب با کلام و جملات نامتعارف شروع می‌شود. از برچسب‌زدن و دشمن‌سازی و مشروع جلوه‌دادن تحقیر و نفرت. وقتی یک جریان سیاسی، مخالف را نه رقیب فکری بلکه دشمنی می‌بیند که باید انرا خرد و بی‌اعتبار کرد تا به حاشیه و سکوت هدایت شود ، عملاً وارد منطق فاشیستی شده است، حتی اگر در ظاهر از آزادی، دموکراسی و نجات کشور سخن بگوید.

خطرناک‌تر از خودِ این حملات، عادی‌سازی آن‌هاست. هنگامی که توهین جنسی، تهدید و هتاکی با عناوینی مانند واکنش طبیعی،غیرت سیاسی یا دفاع از ارزش‌ها توجیه می‌شود، مرزهای اخلاقی جامعه به‌تدریج فرسوده می‌شوند. خشونت زبانی در چنین فضایی نه‌تنها محکوم نمی‌شود، بلکه به نشانه وفاداری سیاسی تبدیل می‌گردد. این همان نقطه‌ای است که سیاست از عرصه گفت‌وگو خارج و به میدان حذف بدل می‌شود.

تناقض آشکار در این ماجرا آنجاست که بسیاری از عاملان و مروجان این نوع توهین‌ها، خود سال‌هاست در کشورهای دموکراتیک زندگی می‌کنند، در همان فضاها رشد یافته‌اند و از آزادی بیان، امنیت حقوقی و امکان نقد قدرت بهره‌مند بوده‌اند. با این حال، در عمل کمترین تحملی نسبت به صدای مخالف نشان نمی‌دهند. این واقعیت نشان می‌دهد که دموکراسی صرفاً یک جغرافیا یا مجموعه‌ای از نهادها نیست، بلکه یک فرهنگ و منش است و بدون درونی‌شدن این فرهنگ، زندگی در جوامع آزاد نیز مانع بازتولید رفتارهای اقتدارگرایانه نمی‌شود.

این تناقض پرسشی جدی پیش روی جامعه می‌گذارد: جریانی که حتی در شرایط آزادی، صدای منتقد را با توهین و خشونت پاسخ می‌دهد، اگر روزی به قدرت برسد، چه نسبتی با آزادی، حقوق شهروندی و کرامت انسانی خواهد داشت؟ زبان امروز، پیش‌نویس رفتار فرداست. فاشیسم می‌تواند دقیقاً در دل دموکراسی‌ها نیز رشد کند، اگر آزادی فقط برای خودی‌ها معنا داشته باشد و نه به‌عنوان حقی همگانی.

از منظر اجتماعی، این نوع حملات پیامدهایی فراتر از یک فرد دارد. وقتی زنی به‌دلیل اظهارنظر سیاسی آماج توهین جنسی قرار می‌گیرد، پیام روشنی به همه زنان و به همه صداهای مستقل مخابره می‌کند. هزینه سخن گفتن می‌تواند تخریب شخصیت و ناامنی روانی باشد. این مکانیسم، جامعه را به سمت سکوت، خودسانسوری و انفعال سوق می‌دهد؛ همان هدفی که هر ساختار اقتدارگرا در پی آن است.

جامعه‌ای که در پی رهایی از استبداد است، نمی‌تواند هم‌زمان ابزارهای استبدادی را بازتولید کند و انتظار آینده‌ای آزاد داشته باشد. نقد تند و مخالفت جدی بخشی از سیاست است، اما عبور از مرز کرامت انسانی، هرگز قابل توجیه نیست. اگر قرار است آینده‌ای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید از همین امروز، در زبان، در رفتار و در نحوه مواجهه با مخالف شکل بگیرد.

سکوت در برابر چنین خشونتی بی‌طرفی نیست؛ مشارکت در عادی‌سازی آن است. دفاع از کرامت انسانی دفاع از یک فرد خاص یا یک موضع سیاسی مشخص نیست، بلکه دفاع از حداقلی‌ترین ارزش‌هایی است که بدون آن‌ها، هیچ پروژه سیاسی‌ با هر نام و شعاری نمی‌تواند مدعی آزادی و رهایی باشد. اگر نتوانیم صدای مخالف را تحمل کنیم، تفاوت ما با آنچه نقدش می‌کنیم، صرفاً در جایگاه قدرت خواهد بود، نه در ماهیت رفتار.

۵ فوریه ۲۰۲۶


نظر خوانندگان:


■ درود بر شما کورش استکی گرامی هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
پیش‌زمینه‌های شکل‌گیری نگرش‌های فاشیستی و حذفی در میان اپوزیسیونی که خود تحت سلطه استبداد بوده است، پدیده‌ای پیچیده است که روان‌شناسان سیاسی و جامعه‌شناسان آن را «بازتولید استبداد» می‌نامند. ریشه‌های این رفتار را می‌توان در موارد زیر جستجو کرد:
۱. درونی‌سازی فرهنگ استبدادی (میراث روانی سرکوب!) وقتی یک اپوزیسیون دهه‌ها در فضای انسداد سیاسی رشد می‌کند، به ناچار ابزارهای مبارزه و زبان سیاسی خود را از «نظام حاکم» الگوبرداری می‌کند. در این حالت، مخالفِ استبداد، خود به نسخه‌ی معکوسِ حاکم تبدیل می‌شود؛ یعنی همان روش‌های حذفی، برچسب‌زنی و مطلق‌گرایی را علیه رقبای خود به کار می‌برد.
۲. فقدان تجربه زیسته در دموکراسی! اپوزیسیونی که طعم تکثرگرایی و سازش را نچشیده باشد، سیاست را یک «بازی با حاصل‌جمع صفر» می‌بیند. در این نگرش، پیروزی یک گروه لزوماً به معنای نابودی گروه دیگر است. به همین دلیل، «دیگری» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «دشمن وجودی» تلقی می‌شود که باید حذف شود.
۳. تقدس‌گرایی و کیش شخصیت! در فضاهای غیردموکراتیک، تمایل به جایگزینی «بُت» قبلی با یک «پیشوای» جدید بسیار بالاست. نگرش فاشیستی زمانی شکل می‌گیرد که یک جریان سیاسی، رهبر یا ایدئولوژی خود را تنها راه نجات و «حقیقت مطلق» می‌پندارد. هرگونه نقد یا مخالفت با این نمادها، به عنوان خیانت یا دشمنی با خلق تعبیر شده و راه را برای سیاست حذفی باز می‌کند.
۴. ناسیونالیسم افراطی یا بنیادگرایی هویت‌محور ! بسیاری از جریان‌های فاشیستی در میان اپوزیسیون، بر پایه «هویت‌های سخت» (نژاد، زبان یا مذهب خاص) شکل می‌گیرند. آن‌ها با تعریف یک «ما»ی برتر و اصیل، تمام کسانی را که در این قالب نمی‌گنجند، «غیر» نامیده و حقوق شهروندی آن‌ها را در آینده نادیده می‌گیرند.
۵. تروما و خشم انباشته! تجربه زندان، شکنجه و تبعیض، خشمی عمیق در میان مبارزان ایجاد می‌کند. اگر این خشم با آموزش‌های دموکراتیک مهار نشود، در زمان قدرت گرفتن به «انتقام‌جویی» تغییر شکل می‌دهد. در این وضعیت، عدالت با انتقام اشتباه گرفته می‌شود و شعار «هر که با ما نیست، بر ماست» حاکم می‌گردد.
۶. ساختار تشکیلاتیِ سلسله‌مراتبی و بسته ! بسیاری از گروه‌های اپوزیسیون غیردموکراتیک، ساختاری شبیه به فرقه‌ها دارند. در این ساختارها، پرسشگری سرکوب می‌شود و وفاداری مطلق جایگزین تخصص و تفکر انتقادی می‌گردد. این محیط، بهترین بستر برای رشد تفکرات فاشیستی و حذف فیزیکی یا معنوی منتقدان داخلی و خارجی است.
نتیجه‌گیری: شکل‌گیری نگرش حذفی در اپوزیسیون، نشان‌دهنده آن است که استبداد تنها یک سیستم سیاسی نیست، بلکه یک «فرهنگ» است که حتی در ذهن مخالفانش نیز رسوخ می‌کند. برای عبور از این وضعیت، پذیرش حق ناحق بودن برای مخالف و اولویت دادن به حقوق بشر بر منافع جناحی تنها راه گریز است.
سپاس - آشنا


■ گلشیفته هنرمندیست که همه ایرانیان و ایران دوستان خود را در درخشش بین‌المللی وی سهیم می‌دانند. توهین بزدلانه زبانی به او در حقیقت توهین به تمامی ایرانیان فرهیخته و بویژه به تمام زنان آزادیخواه کشورمان است. شیوه حمله به گلشیفته تازگی ندارد و از همان آغاز جمهور اسلامی این فرهنگ دون مایه از طرف مبلغین و هوراکشان رژیم دنبال شده است. چیزی که تازگی دارد بکار گیری همین شیوه‌ها به اسم آقای رضا پهلوی است. در ۸-۷ سالی که من سخنان و پیام‌های آقای پهلوی را دنبال کرده‌ام ایشان را انسانی آزادمنش یافتم که تمایز ماهیتی با رهبران پوپولیست دارد، رهبرانی که نه تنها از توهین و حمله شخصی ابایی ندارند بلکه بصورت ابزاری از چنین برخوردهایی استفاده می‌کنند. هم اکنون آقای پهلوی فرصت خوبی دارند که خود را از این رویکرد فاشیستی و خشن مبرا کنند، ایشان در نظر داشته باشند که حمایت افراد و گروههای آزادیخواه و سکولار از وی با تضمین مادام‌العمر همراه نیست.
با احترام ، پیروز


■ این لات و لوتها دارند تمرین پاسدار شدن می‌کنند و اولین کسانی خواهند بود که در کمیته و دستگاه امنیتی جدید جا خوش خواهند کرد اگر به قدرت برسند. برخورد هم‌سرشت سروش دباغ مسلمان و این جماعت مخالف رژیم اسلامی به خانم فراهانی نشاندهنده آبشخور مشترکی ست. عدم مرز بندی با این جماعت و مماشات و تحمل آنان تحت عنوان هوادار از طرف آقای پهلوی، سخنانش را در رابطه با دموکراسی و کرامت انسانی بی‌معنی و باور ناپذیر می‌کند. یک عذر خواهی از خانم فراهانی از طرف جناب رضا پهلوی نشانه و علامت درستی به همه خواهد بود.
با احترام سالاری


■ برای بررسی دقیق‌تر این موضوع، پیش از ورود به مصداق مورد بحث، ناگزیر باید به چند نکته‌ی بنیادین اشاره کرد، بی‌آنکه در این مجال به ریشه‌ها و علل شکل‌گیری آن‌ها پرداخته شود.
نخست، جامعه‌ی ما جامعه‌ای متکثر و چندپاره است؛ جامعه‌ای که حتی در مواجهه با مسائل ساده و روزمره نیز در دستیابی به تفاهم و اجماع با دشواری روبه‌ روست. یکی از مصادیق روشن این وضعیت، فقدان یک اپوزیسیون منسجم پس از چهل‌وهفت سال است. دوم، در حوزه‌ی اخلاق و رفتار اجتماعی, به‌ویژه در نتیجه‌ی ساختارهای حاکم بر نظام آموزشی و گفتمان رسمی، با کاستی‌های جدی مواجه‌ایم. حکومتی خشن و پرخاشگر، ناگزیر مردمی و فرهنگی متناسب با خود بازتولید می‌کند:
«حال متکلم از کلامش پیداست؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست.» این وضعیت در کاهش تحمل اجتماعی، افزایش تنش‌های فردی و جمعی، و شکاف میان ادعا و عمل به‌روشنی قابل مشاهده است.
سوم، ویژگی‌هایی چون خودمحوری، خودرأیی، غلبه‌ی الگوهای مردسالارانه، گرایش‌های اقتدارگرایانه و ضعف فرهنگ گفت‌وگو، در بخش قابل‌توجهی از ساختار اجتماعی ما ریشه دوانده است.
پرداختن به هر یک از این مسائل، نیازمند زمان، برنامه‌ریزی بلندمدت، پژوهش مستمر و فعالیت‌های عمیق تربیتی و فرهنگی است. با این مقدمه، می‌توان به بحث اصلی بازگشت. اصل بنیادین آن است که هر فردی باید بتواند نظر و عقیده‌ی خود را بدون ترس و نگرانی بیان کند. آزادی بیان زمانی معنا دارد که امکان طرح دیدگاه‌های متفاوت، حتی دیدگاه‌های نامقبول یا مخالف، بدون هراس از حذف، تحقیر یا خشونت کلامی فراهم باشد. مقبول یا نامقبول بودن یک نظر، هرگز مجوز تخریب گوینده‌ی آن نیست.
از این‌رو، مسئله‌ی اصلی نه شخصِ گوینده، بلکه شیوه‌ی مواجهه با «اختلاف نظر» است. ممکن است من با بخش قابل‌توجهی از دیدگاه‌های خانم گلشیفته فراهانی موافق نباشم، اما مسئله‌ی اصلی نه خودِ مخالفت، بلکه چارچوب و آداب بیان آن است. فحاشی و بی‌ ادبی نه پدیده‌ای تازه‌اند و نه محدود به یک جریان فکری خاص؛ فروکاستن آن به یک اردوگاه سیاسی، بیش از آن‌که تحلیلی دقیق باشد، ساده‌سازی مسئله‌ای پیچیده و نادیده‌انگاری همان نکات بنیادینی است که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد.
با این حال، نمی‌توان از مسئولیت اجتماعی ناشی از شهرت چشم پوشید. چهره‌های شناخته‌شده، همچون هر فرد دیگری، در بیان دیدگاه‌های خود آزادند، اما آزادی بیان بی‌مسئولیتی نمی‌آورد. شهرت صرفاً امتیاز نیست؛ بار پیامدهای اجتماعی گفتار را نیز بر دوش می‌کشد. از این منظر، بخشی از فضای پرتنش پس از هر اظهارنظر، ناگزیر به خودِ گفتار بازمی‌گردد.
خانم گلشیفته فراهانی، حال که آگاهانه پا به چنین آبِ گل‌آلودی گذاشته‌اند، ناگزیرند چند پرسش اساسی را با خود مرور کنند:
آیا با تمامی ابعاد این مسئله آشنایی دارند؟
آیا از حساسیت عمیق آن نزد بخش بزرگی از جامعه‌ی ایران آگاه‌اند؟
و آیا در چنین فضای ملتهبی، آمادگی پذیرش پیامدهای قابل‌پیش‌بینی سخنان خود را دارند؟
ایشان پیش‌تر نیز با کنش‌هایی آگاهانه, از جمله نمایش بدن برهنه, خود را در معرض شدیدترین فحاشی‌ها و بی‌حرمتی‌ها قرار داده‌اند. ساده‌ لوحانه است اگر تصور شود این‌ بار ناآگاهانه مقابل دوربین نشسته‌اند. چه‌بسا این نیز شکلی دیگر از بازتولید و تثبیت شهرت بوده باشد. اگر کسی تصمیم بگیرد کتاب مقدسی را در کراچی یا اسلام‌آباد به آتش بکشد، آیا پیش از آن‌که خود در خشم جمعی بسوزد، نباید «بدحادثه» را پیش از هر چیز به فقدان حکمت و درایت خود نسبت دهد؟
البته تأکید می‌کنم، این سخن به هیچ وجه مشروعیت بخشیدن به توهین یا خشونت علیه فرد نیست؛ بلکه هدف، برجسته کردن اهمیت مسئولیت فرد در برابر پیامدهای اقدامات خود است. در عین حال، طرح آگاهانه چنین موضوعاتی در این شرایط خطیر، با نتایجی که از پیش قابل‌پیش‌بینی است و ناخواسته به اعتبار جمهوری جور و جهل اسلامی می‌افزاید، نه یک ضرورت، بلکه انحراف از اولویت است؛ و اگر عمدی نباشد، دست‌کم نشانه‌ای از ساده‌لوحی سیاسی است.
در ادامه، این پرسش مطرح می‌شود که چرا آقای رضا پهلوی باید پاسخ‌ گوی هر رفتار نابخردانه‌ای باشد که اساساً مشخص نیست از سوی چه فرد یا گروهی صورت گرفته است. کار به جایی رسیده که برخی به‌صورت آمرانه انتظار دارند هر جا خلافی رخ می‌دهد، آقای پهلوی در پی رفع‌ و رجوع آن برآیند؛ بی‌آنکه به اهمیت نقش ایشان به‌عنوان سرمایه‌ای ملی برای گذار از این شرایط خطیر توجه کنند.
اگر سرپرست یک تیم فوتبال در قبال رفتار ناپسند بازیکنان یا هواداران رسمی تیم خود پاسخ‌گوست، این مسئولیت را نمی‌توان به حملات گروهی آشوبگر و فاقد هویت مشخص در بیرون از میدان تعمیم داد. ایشان بارها و به‌صراحت چنین رفتارهای زشت و ضد اخلاقی را محکوم کرده‌اند. اندکی انصاف نیز بخشی از گفت‌وگوی سالم است.
من صریح و بی‌تعارف به این باور رسیده‌ام که در چنین وضعیت خطیر و بی‌سابقه‌ای، هر نوشته، مقاله و مداخله‌ی فکری که امروز منتشر می‌شود، اگر در خدمت افشا، زیر کشیدن و واداشتن جمهوری اسلامی به پاسخ‌گویی در برابر کشتارها و فجایع نزدیک به نیم قرن نباشد، عملاً به انحراف از مسئله‌ی اصلی دامن می‌زند.
در زمانی که ماشین سرکوب بی‌وقفه می‌کشد، زندانی می‌کند و دروغ می‌گوید، پراکندن تمرکز جامعه بر حاشیه‌ها، حتی اگر در پوشش دغدغه‌های اخلاقی یا آینده‌نگرانه عرضه شود، نه کمک به آزادی، که اتلاف انرژی و تعویق مواجهه با منبع اصلی جنایت است. واقعیت آن است که ما سال‌ها با جامعه‌ای مبتنی بر تساهل و گفت‌وگو فاصله داریم؛ و نکته‌ی محوری این نوشته، صرفاً طرح پرسش «اولویت‌ها» ست.
در نهایت، شما از «شنیدن صدای پای فاشیسم» سخن گفته‌اید.
این، در بهترین حالت، بازی با کلمات است: غفلت از فاشیسم عریان، جاری و بالفعلِ امروز، و پناه بردن به فاشیسمی خیالی که هنوز نه قدرتی دارد و نه قربانی گرفته است. اما پرسش اساسی آن است که در شرایطی که جمهوری ولاییِ مستقر همچنان به سرکوب سیستماتیک، کشتار، شکنجه و زندان ادامه می‌دهد و پاسخ‌گوی هیچ نهاد معتبر حقوق بشری نیست، چنین مباحثی تا چه اندازه در اولویت قرار دارند؟
آیا تمرکز افراطی بر خطرهایی که هنوز تحقق نیافته‌اند، ما را از مسئله‌ی بنیادین منحرف نمی‌کند؟
آیا شایسته‌تر نیست که انرژی، ظرفیت و سرمایه‌ی فکری و اجتماعی خود را پیش از هر چیز صرف چگونگی و جهت براندازی این ساختار سرکوبگر کنیم، به‌جای آن‌که توان خود را صرف واکنش به فحاشی‌ها و رفتارهای گروه‌هایی با هویت نامشخص کنیم؛ گروه‌هایی که در فردای یک ایران آزاد، به‌سادگی می‌توان با سازوکارهای قانونی و مدنی مهارشان کرد؟
«خانه از پای‌بست ویران است، خواجه در فکر نقش ایوان است.»
به‌قولی، ترس از آینده، وامی است که هرگز نگرفته‌ایم، اما سال‌هاست بهره‌اش را می‌پردازیم. بخشی از گفتمان‌های مبتنی بر ترس‌افکنی، ناخواسته ذهن و انرژی جامعه را از بحران اصلی منحرف می‌کنند. در این میان، وقتی رسانه‌های وابسته به ساختار قدرت، برای نمونه سایت‌هایی چون تابناک، وابسته به یکی از مهره‌های فاسد نظام، از اظهارات خانم فراهانی ابراز خرسندی می‌کنند، آیا نباید لحظه‌ای درنگ کرد؟ آیا حساسیت نسبت به هم‌راستایی ناخواسته با روایت‌های مشکوک، خود بخشی از مسئولیت روشنفکری نیست؟
شهرام


■ شهرام گرامی، اکثر مطالبی که بیان کردید منطقی ست, و به همین دلیل فکر میکنم که آقای پهلوی با فاصله گذاری خود با این رفتارها و برخورد مشخص و قاطع با این جماعت که خود را به او نسبت می‌دهند، وظیفه دارد مکررا تفاوت افکار و عقاید و منش خود با آنان را گوشزد کند و بدین وسیله خواهان طرد آنان از تشکل‌ها و گردهمایی‌های منصوب به خود باشد. در واقع هر سرمایه اجتماعی موظف است در مقابل آدمکشان حکومت اسلامی از حیثیت خویش دفاع کند. برخوردهای آگاهانه با گروه‌های فشار و افشای آنان در مبارزه پیش رو هر چند امری فرعی ولی ضروریست. این رفتارهای ناپسند در بسیاری از گردهمایی‌ها و شعارهای پادشاهی خواهان هم هست که همه شاهدش هستیم. بی‌توجهی هسته مرکزی این جریان سیاسی به این نوع رفتارها و گفتارها نشانه خوبی برای جلب اعتماد سایر شخصیت‌ها و گروه‌های دیگر نخواهد بود. بی‌شک اظهارات شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری هم باید به نحوی باشد که امکان بهره برداری حاکمیت از آن را تا حد امکان ناممکن کند. تمرین دموکراسی هیچ وقت زود نیست، پروسه‌ای ست که باید مدام به آن پرداخت و ارجاع آن به آینده و فرعی کردنش امریست مخاطره آمیز.
با احترام سالاری


■ آقای شهرام
من با کلیت مقدمهٔ نوشتهٔ شما موافقم، اما در بخش نتیجه‌گیری و در نحوهٔ کاربرد مصادیق، با آن هم‌داستان نیستم. به‌ویژه آنکه به نظر می‌رسد گفته‌های خانم گلشیفته فراهانی به‌صورت مستقیم نقل و سپس به‌طور مستقل نقد نشده، بلکه تمرکز اصلی متن بر ارائهٔ دلایل ضمنی برای واکنش‌ها و حملات علیه او قرار گرفته است. از این منظر، نوشته بیش از آنکه تحلیلی از مواضع او باشد، به نوعی ساده‌سازی چارچوب گفتار و کردار اطرافیانِ آقای رضا پهلوی شباهت پیدا می‌کند.
در چنین شرایطی این پرسش مطرح می‌شود که آیا شایسته نیست همان معیارهای پرسشگری و سنجش انتقادی که دربارهٔ خانم فراهانی به کار رفته، دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود؟ آیا او از پاسخ‌گویی نسبت به پیامدهای فراخوان‌هایش مستثنا تلقی می‌شود؟ مسئله در اینجا نه پرداختن به سایر رفتارهای پیرامونی، بلکه تمرکز مشخص بر فراخوان‌هایی است که می‌تواند مخاطبان را به مواجهه‌ای پرهزینه و نابرابر با دستگاه سرکوب سوق دهد.
اگر قرار است تنها یکی از آن پرسش‌ها مطرح شود، می‌توان آن را چنین صورت‌بندی کرد: آیا فراخوان به کنش‌هایی که مستلزم هزینه‌های انسانی سنگین است، بدون تضمین‌های عملی برای کاهش این هزینه‌ها یا بدون شفاف‌سازی درباره حدود و امکانات حمایت بیرونی، با مسئولیت اخلاقی کنش سیاسی سازگار است یا نه؟
در نهایت، اگر جنبش مردم ایران صرفاً به جابه‌جایی چهره‌های سیاسی فروکاسته شود و حساسیت اخلاقی خود را از دست بدهد، بعید است به دستاوردی پایدار بینجامد؛ مگر آنکه هم‌زمان با دگرگونی‌های نهادی، فرهنگ سیاسیِ مبتنی بر اطاعت بی‌چون‌وچرا و ولایت‌پذیری نیز به چالش کشیده شود و جای خود را به مسئولیت‌پذیری، پرسشگری عمومی و اخلاق سیاسی بدهد.
سلمان گرگانی


■ جناب آقای کورش استکی، اول از همه باید بگویم که از خواندن مقاله شما بیش از اندازه لذت بردم، و به عنوان یک ایرانی از شما ممنونم که در این وضیعت سیاسی که جو بیش از اندازه مسموم و آلوده می‌باشد، این مقاله را نوشتید. کاشکی مسئولان عزیز و محترم ایران امروز بتوانند این مقاله را برای چند هفته در صفحه اول ایران امروز بگذارند. اگر پیشنهاد من باعث هزینه برای ایران امروز بشود، من حاضرم شخصا این هزینه را متقبل بشوم.
دوباره ممنونم رضا


■ با تشکر از آقایان سالاری و گرگانی که نظرات خود را ابراز داشتند.
به‌ باور من، تمرکز اصلی نوشته‌ی آقای استکی نه نقد یا داوری درباره‌ی گفته‌های خانم فراهانی است و نه سنجش درستی یا نادرستی آن‌ها؛ بلکه محکومیت توهین‌های جنسیت‌زده و خشونت کلامی است، که به زعم ایشان، از سوی جریان سلطنت‌طلب متوجه او شده است. حتی اگر بخشی از گفته‌های ایشان محل اختلاف باشد، هیچ اختلاف نظری مجوز هتاکی، تهدید یا حذف نمادین نیست. موضوع اصلی، واکنش‌های خشونت‌بار، تحقیرآمیز و تهدیدآلود به سخنان یک هنرمند است؛ پیش از هر تحلیل سیاسی، این یک مسئلهٔ اخلاقی و مدنی است. اصل بحث، دفاع از حق بیان در امنیت و آسایش است، بی‌آنکه فرد آماج نفرت و تخریب شود. نباید این موج هتاکی را به‌سادگی به یک جریان سیاسی نسبت داد.
تجربه‌های مستند نشان می‌دهد شبکه‌های گسترده‌ای از حساب‌های کاربری جعلی، به‌ویژه با منشأ جمهوری اسلامی، به‌طور سازمان‌یافته فعال‌اند و مأموریتشان باز تولید نفرت، خشونت کلامی و استفاده از الفاظ مستهجن است.
در جریان همه‌پرسی استقلال اسکاتلند، هزاران حساب جعلی خود را اسکاتلندی معرفی می‌کردند و پس از قطع اینترنت در ایران از کار افتادند؛ این الگو از سال ۲۰۱۸ توسط دانشگاه کلمسون مستند شده است.
طرح این پرسش که آیا همان معیارهای انتقادی نباید دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود، پرسشی کاملاً مشروع است؛ به‌ویژه که ایشان هم فراخوان داده و هم در موقعیت بسیج سیاسی قرار دارد. نقد فراخوان‌ها، هزینه‌های انسانی آن‌ها و مسئولیت اخلاقی کنشگران، بحثی مهم و ضروری است؛ اما موضوع این مقاله این نیست.
مسئله اصلی این است که آیا نقد، جای خود را به تخریب داده است یا نه. وقتی واکنش به یک عقیده و نظر به تهدید، توهین و حذف نمادین منجر می‌شود، دیگر با پرسشگری انتقادی روبه‌رو نیستیم، بلکه با همان فرهنگ اطاعت و طرد مواجه‌ایم که سال‌ها جامعهٔ ایران را فرسوده کرده است. اگر یکی از مشاوران نزدیک آقای رضا پهلوی بودم، ایشان را به حفظ و رعایت موضع رسمی‌اش دربارهٔ هتاکی و بی‌حرمتی و ادامهٔ کمپینی پاک، مثبت و اخلاق‌ محور تشویق می‌کردم؛ مسیری که خود به اهمیت آن آگاه است.
حتی اگر افراد به دلیل دشمنی شخصی به فحاشی و خشونت کلامی و جنسی روی آورند، پاسخ آن نه تسویه‌ حساب سیاسی، بلکه یک کار گستردهٔ آموزشی و تربیتی در ایران آینده است؛ تا زخم‌های رژیم جور، جهل و دروغ از پیکرهٔ جامعه زدوده شود. نگاه به فیلم‌ها و سریال‌های صدا و سیما کافی است تا منبع بسیاری از بدآموزی‌ها و خشونت‌ها را دید. سعدی می‌گوید:
«دست تعدّی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سِنتِ جاهلان است؛ که چون به دلیل از خصم فرو مانند، سلسله‌ی خصومت بجنبانند.» تهذیب اخلاق «سِنتِ جاهلان» و تعدیل احوال آنان، یکی از پروژه‌های لازم الاجرا برای هر دولتی در ایران آینده خواهد بود. نکتهٔ پایانی، اولویت‌هاست: همفکری، همیاری و تمرکز بر دردهای واقعی مردم؛ از امید دادن به جامعه تا رسیدگی به خانواده‌های مجروح و مصدوم و ایجاد راه‌های مطمئن برای رساندن صدای مردم در بند ایران به ارگان‌های جهانی حقوق بشری. وقتی می‌شنوم خانواده‌هایی در ایران، عزیزان زخمی خود را به جای بردن به بیمارستان، در منزل پنهان کرده‌اند تا از زجر و آزار بیشتر دژخیمان در امان بمانند، مصمم‌تر می‌شوم بر اولویت‌ها پافشاری کنم.
به گفتهٔ عیسی مسیح: «برای هر کاری وقتی هست و برای هر فعالیتی فصلی زیر آسمان‌ها مقرر است.» امروز، فصل اتحاد و تشریک مساعی برای نجات ایران است.
جانتان خوش شهرام


■ روی سخنم با جنابان استکی و سالاری و پیروز و نویسنگانی در این ردیف است.
دو نکته را نه تنها شما دوستان که بسیاری از نویسندگان بیرون از کشور در باره اوضاع امروز ایران مد نظر قرار نمی دهند. شما گرامیان خشم مردم را در بیرون از کشور نسبت به امثال خانم گلشیفته و دیگرانی همچون ایشان ملاحظه می‌کنید، ولی دقت نمی‌کنید این خشم و خروش واکنش عصبانیت میلیون ها ایرانی درون کشور است که به بیرون کمانه می‌کند. بدون تردید هم میهنان ما که درون ایران هستند و برای نجات خود لحظه شماری می کنند تا رهبران پرقدرت خارجی به هر شکلی شده آن ها را از دست رژیم اسلامی نجات دهند، بیشتر از ما خارج گودنشین ها ناراحت می شوند اگر کسانی در بیرون از کشور نظر شخصی خود را بگونه‌ای پشت میکرفون‌های معتبر خارجی ابراز کند یا در رسانه‌هایشان بنویسد که برخلاف میل اکثریت ملت درون ایران باشد و طبیعی است خشمگین شده و عصبانیت آن‌ها به بیرون از کشور انعکاس سریع پیدا می کند و کل ماجرا را تنها به بخشی از جامعه بیرون از کشور (که تندروی آن‌ها مطلقا پذیرفتنی نیست) مربوط نکنید. این‌ها راوی سخنان مردم عصبانی درون ایران هستند.
دومین نکته که بسیار مهم است و یک کتاب در باره‌اش می‌توان نوشت و هیچ کس ننوشته، ستمی است که پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بدست بخشی از انقلابیون و مردمانی که امروز پنجاه و هفتی‌ها نام گرفته‌اند بر سر بسیاری از پادشاهی خواهان آمد، و ۴۷ سال این ماجرا به اشکال گوناگون ادامه یافت از اعدام دیوانه‌وار روزهای نخست گرفته تا به هم اکنون و سال‌ها زندانی شدن بدون کوچکترین گناه (یک نمونه بارزش خانم خانه‌داری مانند خانم سپهری است که همه گروهها را به مرخصی می‌فرستند جز خانم سپهری پادشاهی خواه را!) تا بیکار شدن و پاکسازی آن‌ها از ارتش گرفته تا معلمان و اساتید دانشگاهها و بسیاری از کارگران و سرپرستان شرکت نفت که به زور همراه ملت شده بودند و مصادره اموال و قطع حقوق و... حالا پس از ۴۷ سال فرزندان آن‌ها همراه فرزندان همان نسل انقلابی همه متفق‌القول افکار رضا پهلوی را به افکار خود نزدیکتر دانسته به او پیوسته و تعداد اندکی از آنها با تهاجم زبانی مشکل آفرینی می کنند. شخص رضا پهلوی هم بیشتر از این که بارها و بارها گفته این‌ها از ما نیستند و کسی که طرفدار من است باید مانند من بیندیشد و رفتار کند راه چاره دیگری برای مقابله با آن ها ندارد. و شما هم میهنان جمهوری خواه نباید ۴۷ سال فشار بر پادشاهی‌خواهان را از یاد ببرید. زبان تند آن ها را هم کمی شما باید تحمل کنید تا کل جامعه ما به یک آرامش فکری جامع برسد و دوباره همه درکنار هم مانند گذشته و کشور های پیشرفته زندگی کنیم.
نویسندگان ایرانی در نقش به وجود آوردن این تساهل نقش مهمی دارند. پادشاهی خواهان ضمنا بیشترشان ناراحت هستند که چرا هیچ گروه سیاسی غیر پادشاهی خواه به فراخوان های متعدد رضا پهلوی نپیوستند تا از هم اکنون در مراحل بعدی آزاد سازی و برای بعد از آن شریک امور و قدرت سیاسی باشند. من شخصا فکر نمی کنم پس از اتمام دوره گذار رضا پهلوی خواهان هیچ پست حکومتی باشد فوقش او وظیفه اش صیانت از قانون اساسی مانند پادشاهان دوچرخه سوار کشور های دانمارک و سوئد خواهد بود. پیوستن گروههای سیاسی به جنبش یا انقلاب ملی که این روزها بسیار فعال شده اهمیت وجودی آن ها را بالا می‌برد و کم نمی‌کند. ایران آینده به وجود احزاب چپ غیر وابسته به خارجی هم نیاز مند است و چه بهتر که از هم اکنون همه سوار قطاری شوند که موتورهایش روشن شده است. آرزو کنیم در ایران آینده پادشاهی خواهان ، جمهوری خواهان از هر نوعش در کنار هم و دست در دست هم ویرانی های ایران را به آبادانی تبدیل کنند که جز این خشت بر روی خشت نمی‌توان گذارد.
پاینده باشید. سیاوش





نظر شما درباره این مقاله:







امنیت ملی و رفاه مردم، گروگان سیاست خارجی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 10:10

امنیت ملی و رفاه مردم، گروگان سیاست خارجی


بهروز هادی زنوز

۵ فوریه ۲۰۲۶

در پایان یک دوره طولانی از تحولات سیاسی و اقتصادی، امروزه اقتصاد ایران همچنان با مجموعه‌ای از چالش‌های ساختاری مواجه است؛ چالش‌هایی که ریشه آنها نه ‌تنها در عوامل اقتصادی، بلکه در الگوی حکمرانی، ساخت قدرت و جهت‌گیری سیاست خارجی قرار دارد. بیکاری گسترده جوانان و زنان تحصیل‌کرده، تخریب محیط‌زیست، بحران صندوق‌های بازنشستگی و نظام بانکی، تورم مزمن، فقر گسترده و بی‌ثباتی اقتصاد کلان، تنها نمودهای بیرونی این بحران عمیق‌هستند. «اختلال در رابطه دولت–ملت» و «انزوای ژئوپلیتیک» کشور وجه دیگر این بحران را بازنمائی می کند.

دهه نخست پس از انقلاب، با تصرف سفارت آمریکا و جنگ ایران و عراق، مسیر سیاست خارجی و امنیتی ایران را به سمت «تقابل» کشاند. این انتخاب استراتژیک، ایران را از مزایای تعامل اقتصادی، جذب سرمایه خارجی، انتقال فناوری و حضور فعال در اقتصاد جهانی دور کرد؛ مزایایی که کشورهای توسعه ‌یابنده در همان دوره با استفاده از آن‌ها مسیر رشد خود را شکل دادند.

پس از جنگ، ساختار قدرت به دو جناح اصلی عملگرا و اصولگرا تقسیم شد. جناح اول منادی دیپلماسی و تعامل با جهان بود و جناح دوم، استمرار گفتمان تقابل را دنبال می‌کرد. این دوگانگی بیش از چهار دهه ادامه یافته و نوعی «پارادوکس راهبردی» ایجاد کرده است: ایران هم‌زمان می‌خواهد از مزایای نظم بین‌الملل بهره ببرد و در برابر آن نیز بایستد. نتیجه چنین تضادی، سیاست خارجی غیرمنسجم و ناتوانی در ایجاد یک راهبرد بلندمدت بوده است.

بعد از دولت اصلاحات از سال ۱۳۸۴ تا کنون بتدریج نهادهای نظامی و امنیتی نظام دست بالا را در حاکمیت بدست آوردند و با سرکوب نهادهای مدنی و ایجاد انسداد سیاسی در داخل و تشدید سیاست خارجی مخاصه جویانه و پر هزینه خود، بحران کنونی کشور را موجب شدند.

در حوزه اقتصاد، غرب‌ستیزی به‌معنای از دست‌رفتن فرصت‌های گسترده‌ای برای توسعه بوده است. در حالی که کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، هند، مالزی و ترکیه رشد خود را بر پایه ادغام هوشمندانه در اقتصاد جهانی بنا کردند، ایران مسیر «خودبسندگی» را انتخاب کرد؛ مدلی که برای کشوری با جمعیت زیاد و نیاز شدید به سرمایه، تکنولوژی و تجارت جهانی، عملاً ناکارآمد است.

ناتوانی در ایجاد «دولت توسعه‌گرا» و حرفه‌ای، عامل مهم دیگری در تعمیق بحران است. توسعه نیازمند حکمرانی شفاف، نظام مالی سالم، استقلال نهادهای نظارتی، شایسته‌سالاری و رابطه سازنده دولت با بخش خصوصی است. اما در ایران، به دلیل آمیختگی سیاست، اقتصاد و نهادهای امنیتی، ساختاری شکل گرفته که در آن «رانت» بر «تولید» غلبه دارد. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی سرمایه‌داری غیرمولد است که بر انحصار و امتیازات ویژه استوار است و فضای رقابتی و تولیدمحور اقتصاد را از بین می‌برد.

تحریم‌های بین‌المللی این ضعف‌های ساختاری داخلی را تشدید کرده‌اند. تحریم‌ها علت اصلی بحران نیستند، بلکه «شتاب‌دهنده فروپاشی کارکردی»‌اند. اقتصادی که بر شفافیت، ادغام جهانی و دسترسی به فناوری بنا نشده باشد، در برابر فشارهای خارجی بسیار شکننده است. سقوط ارزش پول، رکود تورمی، فرار سرمایه، بیکاری و گسترش فقر، نشان‌دهنده همین آسیب‌پذیری است.

در سیاست خارجی، مشکل اصلی نبود یک «پارادایم واحد» است. سیاست خارجی ایران میان دو منطق مجزا گرفتار شده است: منطق انقلابی که خواهان تغییر نظم منطقه‌ای و جهانی است، و منطق دولت‌داری که حفظ ثبات و رفاه داخلی را دنبال می‌کند. این دو منطق تاکنون همسو نشده‌اند و اغلب یکدیگر را خنثی کرده‌اند. نتیجه، از دست‌رفتن فرصت‌ها، افزایش هزینه‌ها و کاهش اثرگذاری ایران در تعاملات جهانی بوده است.

قبل از بحران اخیر خاورمیانه، بسیاری از تجلیل گران سیاسی نظام، تصور می کردند سیاست خارجی ایران از نظر بازدارندگی امنیتی، تا حدی موفق بوده و توانسته است هزینه درگیری مستقیم علیه ایران را برای رقبا بالا ببرد. اما در پی تحولات اخیر در خاورمیانه یعنی زوال رژیم اسد در سوریه، شکست حزب اله در لبنان و آسیب پذیری ایران در جنگ ۱۲ روزه ، معلوم شد که این برداشت بسیار خوش بینانه بوده است. علاوه بر ناتوانی در پیشبرد سیاست بازدارندگی، جمهوری اسلامی، از نظر توسعه اقتصادی، قدرت نرم، ادغام جهانی و دیپلماسی اقتصادی، کارایی بسیار پایینی داشته است. عدم تعادل بین «اقتدار امنیتی» و «عقب‌ماندگی اقتصادی» یکی از محوری‌ترین ویژگی‌های سیاست خارجی ایران در چند دهه گذشته است.

برغم شواهد آشکار در مورد شکست سیاست خارجی جمهوری اسلامی، مسئولان نظام از پذیرش این موضوع، امتناع میورزند. به گمان ما واکاوی و شناسائی دلایل این استنکاف، حایز اهمیت است. در تبیین این معضل باید گفت:

۱- سیاست خارجی جمهوری اسلامی نه فقط یک ابزار دولت، بلکه بخشی از هویت ایدئولوژیک نظام است. هویت «مقاومت»، «مصونیت راهبردی» و «تقابل با غرب» برای حکومت اهمیت مرکزی دارد. اعتراف به شکست در این حوزه، عملاً شکست یک ستون هویتی را بیان می‌کند و نظام از این بابت احتیاط شدید دارد.

۲- تصمیم‌گیری راهبردی در سیاست خارجی ایران بسیار متمرکز و شخصی‌سازی شده است؛ و حلقه تصمیم‌گیری آن کوچک و امنیتی است. ضربه خوردن در این حوزه مستقیماً آسیب به مشروعیت همین حلقه تلقی می‌شود و لذا تمایل به پذیرش شکست وجود ندارد.

۳- در یک نظام توتالیتر یا نیمه‌توتالیتر، اعتراف به شکست، پیامدهای داخلی جدی دارد؛ از جمله: کاهش مشروعیت در میان حامیان، افزایش امید و انگیزه مخالفان و تضعیف روایت رسمی درباره موفقیت راهبرد «مقاومت». نمونه‌ای از این وضعیت وقتی دیده می‌شود که رسانه‌های نزدیک به نظام شکست‌ها را به «توطئه خارجی» یا «جنگ ترکیبی» منتسب می‌کنند تا مسئولیت داخلی را نپذیرند.

۴- بر اساس تحلیل‌های منتشرشده، روایت غالب رسمی این است که مشکلات و شکست‌ها نتیجهٔ دخالت آمریکا، اسرائیل، عربستان یا «جریان‌های معارض» است. این سازوکار باعث می‌شود که پذیرش خطا یا شکست سیاست خارجی به‌ مثابه تأیید ضعف ساختار داخلی تلقی شود و از آن اجتناب می‌گردد.

۵- سیاست خارجی جمهوری اسلامی به ‌شدت با نقش نهادهای امنیتی و نظامی (به‌ویژه سپاه) گره خورده است. موفقیت این نهادها معمولاً بر تداوم وضعیت «تهدید خارجی» استوار است. اگر نظام شکست در سیاست خارجی را بپذیرد، توجیه‌ قدرت و بودجهٔ این نهادها نیز تضعیف می‌شود. تحلیل‌های مربوط به «شکستن تصور مصونیت راهبردی» نشان می‌دهد که چطور واکنش‌های محدود حکومت به حملات مستقیم، به ‌جای اعتراف به آسیب‌پذیری، با سکوت و روایت‌سازی پوشش داده می‌شود.

۶- وضعیت سیاست خارجی با اعتراضات داخلی پیوند خورده است. پذیرش شکست می‌تواند مردم را نسبت به ضعف ساختاری حکومت هوشیارتر کند و دامنه اعتراضات را گسترش دهد. بنابراین نظام ترجیح می‌دهد شکست را پنهان، تحریف یا وارونه جلوه دهد.

۷- در روایت رسمی، حتی رخدادهایی که از دید ناظران بیرونی شکست تلقی می‌شوند، به عنوان «پیروزی مقاومت»، «نقشه دشمن که شکست خورد» یا «مدیریت هوشمندانه بحران» توصیف می‌شوند. رسانه‌های وابسته به محور مقاومت نمونه‌های مکرری از این گفتمان را ارائه کرده‌اند.

علاوه بر ساختار تصمیم گیری و منافع مستقر، یکی از ریشه‌های ضعف تحلیلی در سیاست‌گذاری، فقدان دانش تخصصی مدرن در میان بخشی از تصمیم ‌سازان است. سیاست خارجی و اقتصادی امروز نیازمند تحلیل داده‌ محور، شناخت ساختار قدرت جهانی، اقتصاد بین‌الملل، تکنولوژی و نهادهای چندجانبه است. با این حال، بخش مهمی از تصمیم‌گیری راهبردی بر تجربه جنگ، برداشت‌های ایدئولوژیک و اطلاعات فیلترشده امنیتی استوار است. بنابراین سیاست‌ها نه بر پایه دانش علمی، بلکه بر پایه قطعیت‌های ایدئولوژیک شکل می‌گیرند. مشکل اصلی این نیست که برخی تصمیم‌سازان تحصیلات دانشگاهی ندارند؛ مشکل این است که سیستم سیاسی، دانش تخصصی را در فرآیند سیاست‌گذاری در اولویت قرار نمی‌دهد. در چنین ساختاری، تصمیم‌سازی حرفه‌ای و تحلیل علمی همیشه در حاشیه قرار می‌گیرند و سیاست‌ها اغلب واکنشی، پرهزینه و فاقد انسجام راهبردی هستند.

در جمع‌بندی، بدون تغییر رویکرد سیاست خارجی از تقابل به تعامل مبتنی بر منافع ملی، و بدون بازسازی ساختار حکمرانی بر پایه شفافیت، رقابت‌پذیری و شایسته‌سالاری، نه تحریم‌ها به‌طور پایدار رفع می‌شوند و نه توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی محقق خواهد شد. بحران‌های کنونی ایران، محصول ترکیب سیاست‌گذاری‌های متناقض، ساخت قدرت بسته، اقتصاد غیرمولد و اولویت‌دادن به امنیت سخت بر توسعه انسانی و اقتصادی است. تحقق تغییر، نیازمند بازاندیشی بنیادین در جهان‌بینی سیاسی کشور و اصلاح ساختار تصمیم‌گیری است.




نظر شما درباره این مقاله:







ایران؛ بازگشت به خانه
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 05.02.2026, 14:39

از آسمانِ آرمان به زمینِ زندگی

ایران؛ بازگشت به خانه


محمود صباحی

من آرمان‌ها را رد نمی‌کنم؛
فقط در مواجهه با آن‌ها دستکش به دست می‌کنم.

(فردریش نیچه، اینک انسان، پیش‌گفتار، بند سوم)

وقتی به حوادث این روزهای ایران می‌نگرم، دو واقعیت بیش از هر چیز برجسته می‌شوند: نخست، نادرست از کار درآمدنِ بخش بزرگی از تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های رایج درباره‌ی تحولات ایران؛ و دوم، رخدادی که همچون یک «قوی سیاه» ناگهان سربرآورد و، درست در تقابل با هر شکل از آرمان‌گراییِ سیاسی، حامل گرایشی واقع‌گرایانه به ایران و مبتنی بر عقل سلیم است. مراد من از عقل سلیم، توانایی دیدنِ واقعیت آن‌گونه که هست و تصمیم‌گرفتن بر پایه‌ی آن است؛ نه بر اساس آرزوها، ایدئولوژی‌ها یا توجیه‌های نظری. از همین منظر، انقلاب سال پنجاه‌وهفت را می‌توان انقلابی علیه عقل سلیم ــ و به‌ویژه علیه سیاستِ ممکنات ــ دانست، و خیزش و خواستِ کنونی را حرکتی در جهت بازپس‌گیری همان عقلی تلقی کرد که روزگاری به سود آرمان‌ها کنار زده شد.

این مقاله‌ی دو‌بخشی تلاشی است برای فهم‌پذیر کردن این دو واقعیت و روشن‌ساختن نسبت درونی آن‌ها با یکدیگر.

۱. خطرناک‌ترین رویدادها نه نادیدنی‌ها، که دیدنی‌هایی‌اند که از فهم‌شان می‌گریزیم.

چرا بسیاری از تحلیل‌های روشن‌فکری از فهم جریان رویدادهایی که لحظه‌به‌لحظه جامعه‌ی ایرانی را درمی‌نوردند بازمی‌مانند؟ پاسخ را باید در یک کاستی بنیادی جست: گسست از واقعیت عینیِ رویداد. این ناکامی نه از فقر دانش ناشی می‌شود و نه از فقدان چارچوب نظری؛ مسئله در شیوه‌ی داوری است. داوریِ ذهنی و نظرگاهِ شخصیِ تحلیل‌گر ــ یعنی مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها، موضع‌گیری‌ها و گاه علایق سیاسیِ ازپیش‌موجود ــ پیش از آن‌که واقعیت مجالِ سخن گفتن بیابد، بر مشاهده‌ی عینی سایه می‌اندازد و امکانِ مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با خودِ رویداد را از میان می‌برد. در چنین وضعی، نظریه به‌جای رویداد می‌نشیند و پندارِ «آن‌چه باید باشد»، دیدنِ آن‌چه «هست» و حتی آن‌چه می‌تواند باشد را به حاشیه می‌راند.

به بیان دیگر، مسئله نه فقدان دانش ادبی، فلسفی یا علمی است و نه کمبود ابزار نظری؛ گره کار در ناتوانی از مشاهده‌ی پدیدار اجتماعی نهفته است. بسیاری از تحلیل‌گران از خرد جامعه‌شناختیِ لازم برای فهم واقعیت زنده بی‌بهره‌اند؛ خردی که پیش از هر داوری، خود را در معرض واقعیت عینی قرار می‌دهد و حکم را نه از سر تعهد به ایدئولوژی یا گرایش‌های سیاسی و عقیدتی، بلکه از دلِ مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با رویداد استخراج می‌کند.

دیدنِ عینیت اجتماعی خود مهارتی مستقل است؛ مهارتی که نه از انباشت دانش، بلکه از تعلیق آگاهانه‌ی آن به دست می‌آید. سقراط نیز درست بر همین توانایی تکیه داشت و آن را آموزش می‌داد: تعلیقِ باورها و پیش‌داوری‌ها برای نگریستن به حقیقت آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که مطلوب است یا پیشاپیش به آن ایمان آورده‌اند. فقدان همین توانایی است که توضیح می‌دهد چرا بخش بزرگی از آن‌چه امروز به‌نام تحلیل عرضه می‌شود، در واقع نه تحلیل و نقد، بلکه صورت‌بندیِ آمال و آرمان‌هایی است که در پناه ذهنِ تحلیل‌گر پرورده شده‌اند. چنین نوشتارها و گفتارهایی پیش از آن‌که با واقعیت اجتماعی درگیر شوند، در فضایی امن، انتزاعی و جداافتاده از میدان تجربه شکل می‌گیرند و از همین رو هرگز در معرض آزمونِ عینیت اجتماعی قرار نمی‌گیرند. در این وضعیت، اندیشه به‌جای مواجهه‌ی مستقیم با پدیدارها، آن‌ها را با پاره‌مفهوم‌هایی از متفکران سیاسی و فلسفی می‌سنجد؛ مفاهیمی که در پاسخ به زمینه‌ها و زمانه‌هایی متفاوت زاده شده‌اند. نتیجه آن است که نسبت اندیشه و رویداد وارونه می‌شود: نظریه دیگر از مواجهه‌ای صادقانه و صبورانه با پدیده‌ی اجتماعی برنمی‌خیزد، بلکه این خودِ پدیدار است که بر تخت پروکروستسِ نظریه‌های از پیش‌آماده خوابانده می‌شود و از ریخت می‌افتد.

در این وارونگی، رویداد نه دیده می‌شود و نه به فهم درمی‌آید؛ زیرا امکان ورود آن به جهان آگاهی از همان ابتدا از طریق باورهای علمی، فلسفی یا اخلاقی مسدود شده است. پیامد این وضعیت فقط خطای تحلیلی نیست، بلکه به فهم درنیامدنِ خود رویداد است. رویداد، و به‌ویژه رویداد سیاسی، پیش از آن‌که مثالی برای تأیید یا ابطال نظریه‌ای باشد، پرسش‌زا و مسئله‌ساز است. رویداد آن چیزی است که چارچوب‌های فکری موجود را به چالش می‌کشد و اندیشه را ناگزیر به تغییر، بازاندیشی و بازسازی می‌کند. هنگامی که رویداد به ابژه‌ای برای سنجش با مفاهیم آماده‌به‌مصرف فروکاسته می‌شود، این ظرفیت پرسش‌زایی از میان می‌رود و اندیشه، به‌جای خطر کردن و آموختن از واقعیت، به پناه مفاهیم آشنا عقب‌نشینی می‌کند و آن‌ها را تکرار می‌کند.

در برابر این رویّه، تفکری که هنوز آرمان‌زده نشده یا در تله‌ی نظریات نیافتاده مسیری معکوس می‌پیماید و از همین‌رو می‌تواند وضعیت را به گونه‌ای درون‌زاد و درون‌ماندگار تحلیل یا نقد کند؛ نه از آن رو که به نظریه‌ها یا فلسفه‌های سیاسی پشت می‌کند، بلکه بدان سبب که نقطه‌ی آغاز خود را در «اکنون» و «این‌جا»ی رویداد می‌یابد. اندیشه تنها زمانی زنده می‌ماند که به رویداد، به‌مثابه‌ی رویداد، بیندیشد؛ یعنی به واقعیت اجازه دهد پرسش‌ها و مسائلش را همان‌گونه که هست آشکار کند، نه آن‌که با پاسخ‌های از پیش آماده، امکان فهم آن را از میان ببرد.

نحوه‌ی مواجهه‌ی بخش قابل‌توجهی از اهل اندیشه با گرایش فزاینده‌ی جامعه‌ی ایرانی به نمادها و روایت‌های پیشااسلامی، نمونه‌ای روشن از همین ناتوانی در مواجهه با پدیدارهاست. این گرایش، فارغ از هر داوری ارزشی درباره‌ی محتوای آن، به‌مثابه‌ی یک واقعیت اجتماعی رخ داده و قابل انکار نیست؛ بااین‌حال بسیاری از تحلیل‌ها نه برای فهم آن، بلکه برای دفاع از چارچوب‌های نظریِ از پیش موجود نوشته می‌شوند.

برای نمونه، گزاره‌ی «ملی‌گرایی نشانه‌ای از فاشیسم است» تنها زمانی واجد معنا و دقت تحلیلی است که از دلِ تحلیل رویدادی مشخص ــــ مانند فاشیسم ایتالیایی یا نازیسم آلمانی ــــ استخراج شده باشد.[۱] تعمیمِ مکانیکیِ چنین گزاره‌ای به هر زمانه و هر زمینه‌ای، خود نشانه‌ی ناتوانی در فهم رویداد و جایگزین‌کردن نظریه به‌جای مشاهده است؛ چرا که همان ملی‌گرایی می‌تواند، در شرایط تاریخی دیگر و در جامعه‌ای متفاوت، به یکی از راه‌های خروج از بن‌بستِ فاشیسم بدل شود؛ چنان‌که در ایرانِ امروز، همین ملی‌گرایی همچون رانه و نیرویی برای غلبه بر فاشیسمِ شیعی ــ یا به تعبیر یکی از دوستانم، «فاشیعیسم» ــ عمل می‌کند؛ فاشیسمی که نه‌تنها با ملی‌گرایی سرِ ستیز دارد، بلکه خود را ایدئولوژی‌ای جهان‌روا و جهان‌اندیش می‌پندارد.

تاریخ بارها نشان داده است که در هر دوره‌ای، یک ایده‌ی خاص می‌تواند به کانون جذابیت ایدئولوژیک بدل شود؛ ایده‌ای که به‌جای پاسخ‌گویی به پرسش‌های برآمده از واقعیت، خود را در موضع حقیقتِ اخلاقی می‌نشاند و از دایره‌ی نقد بیرون می‌کشد. نشانه‌ی این دگردیسی، نه فقط خطاهای نظری، بلکه نقدناپذیر شدن ایده و اخلاقی‌سازیِ اختلاف نظر است؛ جایی که نقد به‌مثابه انحراف یا همدستی با شر تعبیر می‌شود. در معاصرت ما، فمینیسمِ هویتی بیش از ملی‌گرایی مستعد چنین وضعیتی است: گفتمانی که با تکیه بر برخی محدودیت‌ها، تضادها و امکان‌های واقعی روزمره و تاریخی جامعه به‌جای استدلال، با پیوندی گسترده به نهادهای قدرت و با دشمنی ساختاری نسبت به امر عام و مفاهیمی چون ملت و شهروندی، آمادگی آن را دارد که به‌جای نیرویی رهایی‌بخش، به ایدئولوژی‌ای جهان‌روا بدل شود؛ ایدئولوژی‌ای که درست از همین مسیر، امکان سوار شدن بر گرده‌ی اسب فاشیسم را می‌یابد، بی‌آن‌که خود را فاشیستی بنامد.

جنبش‌های رهایی‌بخش و برابری‌خواه نیز، درست از همین نقطه، توانستند در کنار نازیسم و فاشیسم بر بار فاجعه‌های قرن بیستم بیفزایند و رسوایی‌های تاریخی بیافرینند: چرا فاشیسم یا نازیسم را مرگ‌بارتر از استالینیسم و لنینیزم بدانیم؟ فاجعه، فاجعه است؛ چه به نام ملت آلمان رخ دهد و چه زیر پرچم سرخ جامعه‌ای آرمانی و بی‌طبقه یا به نام «خلق‌های جهان».

از همین‌رو، مسائل خطرناک هر زمانه آن‌هایی نیستند که میدان نقد گشاده‌دستانه در اختیارشان گذاشته شده و آماج داوری‌های علنی قرار می‌گیرند؛ بلکه درست برعکس، آن‌هایی‌اند که هر اشاره‌ی انتقادی به آن‌ها با طرد، تکفیر و حذف از حیات اجتماعی پاسخ داده می‌شود ــ مسائلی که حتی پرسش محتاطانه درباره‌شان نیز به‌سرعت از میدان گفت‌وگو بیرون رانده می‌شود.

۲. بدترین خطای سیاست، آن‌جاست که به‌جای فهم زندگی، می‌خواهد آن را نجات دهد.

جامعه‌ی ایرانی دست‌کم چهار دهه است که زیر فشار دو شکل از آرمان‌خواهی زیسته است: آرمان‌خواهی دینی و آرمان‌خواهی روشن‌فکرانه. آرمان‌خواهی دینی، با مصادره‌ی واقعیت اجتماعی به نام حقیقتی متعالی، جامعه را به ابزاری برای تحقق طرح‌های ایدئولوژیک خود بدل کرد؛ طرح‌هایی که نه‌تنها بیرون از جامعه، بلکه اغلب علیه نیازها، رنج‌ها و محدودیت‌های زیسته‌ی آن عمل کردند. حاصلِ کار، فرسایش درونی جامعه و تهی‌شدن سیاست از معنا بود. اما در سوی دیگر، آرمان‌خواهی روشن‌فکرانه نیز ــ هرچند با زبانی متفاوت ــ گرفتار همان منطق شد: اول آرمان، بعد واقعیت. در این منطق، جامعه نه به‌مثابه میدان رخدادهای پیچیده، بلکه به‌عنوان «ماده‌ی خامِ تئوری» فهمیده شد. از همین رو، بسیاری از واکنش‌های روشن‌فکرانه به تحولات سیاسی، به‌جای آن‌که شکاف‌ها را روشن کند، آن‌ها را انکار یا اخلاقی‌سازی کرد. همدستی این دو آرمان‌خواهی، نه لزوماً آگاهانه، بلکه ساختاری است: هر دو، پیش از شنیدن جامعه، می‌دانند که جامعه «باید» چه باشد ــــ و درست در همین نقطه است که جامعه، در غیاب تخیل جامعه‌شناختی، از سوژه‌ای فعال، خردمند و تولیدکننده در سیاست به ابژه‌ای برای تفسیر و داوری فروکاسته می‌شود.

جامعه، همچون پیکره‌ای حساس، امکان‌های موجود خود را برای تغییر می‌آزماید؛ و هرگاه این امکان‌ها را چندان کارآمد و نیرومند نیابد که بتوانند افق آینده‌اش را بگشایند، راه‌های بدیل را در نمادها و ارجاعات تاریخی جست‌وجو می‌کند ـــ نه از سر نوستالژی، بلکه برای گریز از انسداد سیاسی‌ای که در آن گرفتار آمده است. از همین‌رو، جامعه زمانی به یک نام، نماد یا دوره بازمی‌گردد که مایه‌ای دندان‌گیر در اکنونِ خود نیافته باشد. این بازگشت، بازگشت به «همان» نیست ـــ چنین بازگشتی محال است؛ زیرا هر پدیده‌ای، چنان‌که در طبیعت نیز تجربه می‌شود، هنگام بازگشت دیگر همانی نیست که پیش‌تر بود ـــ بلکه نیرویی است سرشار از تازگی و تفاوت؛ نیرویی که می‌تواند شرایط موجود را دگرگون کند و سیاستی را درهم بشکند که از هنرِ ممکنات تهی شده و جای آن با رؤیاهای متافیزیکی یا جدال‌های خیالین و انتزاعیِ روشن‌فکری پر شده است. به تعبیر محمدعلی فروغی، سیاست پیش از هر چیز هنرِ ممکنات است، نه میدان تحقق آرزوهای دور و دراز. سیاست عاقلانه نه با طوفان درمی‌افتد و نه آن را انکار می‌کند؛ بلکه مسیر باد را می‌شناسد تا کشتی جامعه را به سلامت از آن عبور دهد.

آن‌چه امروز در جامعه‌ی ایرانی، همچون یک خیزش ــ و بسا انقلاب ــ در حال وقوع است، بیش از هر چیز بیانِ طلبِ عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیتی که جهان را آن‌گونه که هست بنگرد، نه آن‌گونه که «باید» باشد. جامعه، پس از سال‌ها زیستن زیر فشار نیروهایی که یا با زبان نجات و رستگاری سخن گفته‌اند یا با ژست‌های رادیکالِ ضد‌امپریالیستی و ضد‌نولیبرالیستی پیش رفته‌اند، به نقطه‌ای رسیده است که دیگر میلی به بدل‌شدن به بازیچه‌ی ایدئولوژی‌ها ندارد. از همین رو، عقل سلیم را فرا می‌خواند: عقلی که با جهان در ستیز نیست، بلکه بر تعامل، ارزیابی و همکاری استوار است.

بااین‌همه، این چرخش به معنای گریز جامعه از آرمان نیست؛ بلکه نشانه‌ی آگاه‌شدن از بی‌مسئولیتیِ آرمان‌خواهانی است که بی‌اعتنا به واقعیت‌های زیسته و منطق فرایند، همچون گراز، یک‌راست به سوی آرمان یا همان مقصد ذهنی خود می‌تازند و در این مسیر، زندگی‌ها را ویران و زیربناهای اجتماعی را نابود می‌کنند. جامعه امروز نه نفی آرمان، بلکه مهار آن را طلب می‌کند: آرمانی که زیر فرمان عقلانیت قرار گیرد، نه عقلانیتی که قربانی آرمان شود. از این منظر، گرایش به عقل سلیم بیش از آن‌که نشانه‌ی شیفتگی به آرمانی خاص یا دوره‌ای تاریخی باشد، بازگشتی است به همان ایده‌ی «دولتِ واقع‌گرا» که در انقلاب پنجاه‌وهفت، به وسوسه‌ی زیستن در یک مدینه‌ی الهی و آرمانی، از آن چشم پوشیده شد؛ دولتی که خود را موظف به ستیز دائمی با جهان نمی‌دانست، سیاست خارجی‌اش بر منطق بقا و توسعه استوار بود و جامعه را قربانی رسالت‌های متافیزیکی یا مأموریت‌های نجات‌بخش جهانی نمی‌کرد؛ رسالت‌هایی که وعده‌ی بهشت می‌دهند و در عمل جهنم می‌سازند.

جامعه این بار نه در آسمان آرمان، بلکه در خودِ واقعیتِ زمینی آینده‌ی خویش را می‌جوید ــ و این چرخش، اتفاق کوچکی نیست. جامعه‌ی ایرانی زمانی، با وعده‌ی رستگاری و زندگی در جامعه‌ای آرمانی، وضعیتی در حال رشد و دگرشد را کنار گذاشت و گرفتار اغوایی شد که در خیال‌پردازی‌هایِ برخی از روحانیون و روشن‌فکرانِ انقلابی پرورده شده بود؛ کسانی که به‌رغم تفاوت عمیق باورها، در یک بزنگاه تاریخی به هم رسیده بودند: آن‌ها شتاب‌زده توجیهات نظری خود را از ادبیات مارکسیستی استخراج کرده و در عجله‌ای بی‌وقفه می‌کوشیدند همه را به رستگاری برسانند؛ می‌خواستند هرچه زودتر از فراز تاریخ آکنده از ستم برجهیده و ناگهان خود را در جهان آرمانی بیابند. اما امروز، بازگشت به همان سیاستی که روزگاری جامعه در جست‌وجوی «معنویت»، «عظمت» و «مقامِ انسانیت» از آن رویگردان شده بود، نشانه‌ی بازپس‌گیری عقل سلیم است؛ عقل سلیمی که می‌داند سیاست عرصه‌ی تحقق مطلق‌ها و آرمان‌ها نیست، بلکه میدانِ تنظیم تضادها، محدودیت‌ها و امکان‌هاست.

این گردش و گرایش به عقلِ سلیمِ سیاسی، به‌هیچ‌وجه به معنای نفی آرمان‌خواهی نیست. برعکس، آرمان‌خواهی شرط امکان فرارفتن از وضع موجود است و بدون آن هیچ جامعه‌ای زنده نمی‌ماند. مسئله اما درست از جایی آغاز می‌شود که آرمان‌خواهی شأن و جایگاه خود را فراموش می‌کند. آرمان تنها زمانی زاینده می‌ماند که حدّ و مرز خود را بشناسد و، به‌ویژه، از قلمرو دین، فلسفه، ادبیات، هنر، نقد و تخیل جلوتر نیاید؛ زیرا از لحظه‌ای که می‌کوشد به‌جای جامعه تصمیم بگیرد و شکل زندگی اجتماعی را از بالا مهندسی کند، به ضدِ خود بدل می‌شود.

به بیان دیگر، آرمان مانند خورشید است: روشن و زندگی‌بخش، اما فقط تا زمانی که در فاصله بماند و ما، به تعبیر نیچه، در محضرش دستکش به دست داشته باشیم؛ زیرا هر گامی به‌سوی زمین، آن را به نیرویی ویرانگر و جهنمی بدل می‌کند. درست در لحظه‌ای که فاصله برداشته می‌شود و بدون حفاظ به آرمان روی می‌آوریم، خطر آغاز می‌شود: آن‌جا که آرمان‌خواه خود را مجاز به مهندسی اجتماعی می‌داند ــ یا بدتر از آن، به ساختار قدرت نزدیک می‌شود ــ آرمان از یک تصورِ برکِشنده و توان‌بخش، به ابزار سلطه فرو می‌کاهد. در این‌جا دیگر با گستردن افق و نقد وضع موجود طرف نیستیم، بلکه با اراده‌ای مواجه‌ایم که می‌خواهد جامعه را مطابق تصویر ازپیش‌ساخته‌ی خود بازآرایی کند. به همین معناست که دین نیز، به محض ورود به سیاست، نه‌تنها از معنویت تهی می‌شود، بلکه سیاست را نیز از عقلانیت تهی می‌کند.

تجربه‌ی تاریخی بارها این منطق را تأیید کرده است: در ایرانِ پس از انقلاب، آرمان‌خواهی شیعی با وعده‌ی رستگاری و عدالت مطلق وارد سیاست شد و خود را مجاز به مهندسی همه‌جانبه‌ی جامعه دانست. نتیجه نه تحقق آرمان، بلکه فرسایش سیاست، تخریب نهادها و تهی‌شدن اخلاق از معنا بود؛ جایی که آرمان دیگر نیروی نقد قدرت نبود، بلکه خودِ قدرت شد. در مقیاسی دیگر، آرمان رهایی‌بخش برابری، آن‌گاه که در تجربه‌های دولت‌سازی سوسیالیستی قرن بیستم به پروژه‌ای تمام‌عیار بدل شد، نه‌تنها رهایی نیاورد، بلکه به یکی از گسترده‌ترین اشکال سرکوب انجامید. رؤیای پایان ستم، آن‌گاه که با مهندسی اجتماعی و حذف «انسانِ ناکامل» پیوند خورد ــ حذفی که در نازیسم به‌صراحت در چهره‌ی یهودی متجسد شد ــ به کابوسی گرایید که خشونت خود را به نام رهایی توجیه می‌کرد. در چنین بستری، ناکامیِ سیاستِ واقع‌گرا در جمهوری وایمار نیز راه را برای ظهور نوعی آرمان‌خواهیِ تمامیت‌خواه گشود؛ آرمانی که وعده‌ی عظمت می‌داد و جهان را به میدان دشمنان تقسیم می‌کرد. حاصل این چرخش، سیاستی بود که نه هنرِ تنظیم تضادها را داشت و نه توانِ پذیرش محدودیت‌ها را، بلکه می‌کوشید همه‌چیز را از مسیر حذف و خشونت یک‌دست کند.

آن‌چه امروز در جامعه‌ی ایرانی جریان دارد نه نوستالژی است، نه صرفِ اعتراض و نه جست‌وجوی یک ناجی تازه؛ بلکه کنش و اراده‌ای سیاسی و تاریخی برای عبور از نظم و نظامی است که سیاستِ آرمان‌زده را تا مرز نابودی زندگی پیش برده است. جامعه، پیش از آن‌که نظریه‌پردازان به جمع‌بندی برسند، به تجربه آموخته است که رستگاریِ وعده‌داده‌شده همواره به تعلیق زندگی انجامیده و معناهایِ متعالی، در مواجهه با واقعیت، یکی پس از دیگری فروپاشیده‌اند. از همین‌رو، این خیزش پس‌زدنِ آگاهانه‌ی هر آن سیاستی است که می‌خواهد از بالا، به نام حقیقت، آزادی یا عدالت، بر زندگی فرمان براند. این‌بار، جامعه و زندگی جلوتر از اندیشه ایستاده‌اند؛ و سیاست‌مدار و روشن‌فکری که نتواند با این رویداد از درِ گفت‌وگو درآید، از قافله‌ی خرد و دانش زمانه‌اش عقب می‌ماند؛ جامعه دیگر نمی‌خواهد میدان آزمایش ایده‌های کینه‌توزانه و پروژه‌های آخرالزمانی باشد: ترهات و توهماتی که تحقق‌شان ــ و در عمل، شکستِ گریزناپذیرشان ــ همیشه به قیمت خوان و خونِ مردم تمام شده است.

تلاقی جامعه با وضع موجود نه بر مدار هیجان انقلابی ــ آن فوران عاطفیِ رهایی‌طلبانه‌ای که با ساده‌سازی واقعیت، وعده‌ی گسست ناگهانی و نجات فوری می‌دهد ــ بلکه بر محور بازگشایی امکانِ زیستِ روزمره شکل می‌گیرد. همان چیزی که در سیطره‌ی آرمان‌خواهی انقلابیِ سال پنجاه‌وهفت از دست رفت؛ زمانی که زندگی واقعی مردم ــ با تمام نیازهای زمینی، محدودیت‌ها و خواست‌های ساده‌اش ــ به نام تحقق آرمان‌هایی مصادره شد که نه از دل تاریخ و فرهنگ ایران برآمده بودند و نه نسبتی با زیست روزمره‌ی جامعه داشتند. آن انقلاب، جامعه را نه سوژه‌ی سیاست، بلکه ابزار تحقق آرمان‌ها کرد. نتیجه آن بود که واقعیت تاریخی و فرهنگی ایران به حاشیه رفت و سیاست به میدان آزمون ایده‌هایی کشانده شد که تاوانِ شکستِ قطعیِ پیش‌بینی‌پذیرشان، تضعیفِ اقتصادی و مدنی جامعه بود. خرد جمعیِ امروز، با توجه به این تجربه، دیگر نمی‌خواهد در خدمت آرمان‌ها باشد؛ بلکه می‌خواهد خود، سوژه‌ی سیاست باشد. از تجربه‌ی هم‌زیستی با یک نظام انقلابی آرمان‌خواه، جامعه دریافته است که کسی که نسبت به خانه‌اش تعهد و مسئولیتی ندارد ـــ و درگیر تحقق آرمان خویش با بمب و ترور در این‌سو و آن‌سوی جهان است ـــ نمی‌تواند به حقیقت و دیگری نیز متعهد باشد؛ او تنها وفادار، و چه‌بسا دلبسته‌ی آرمان خود، باقی می‌ماند. به همین دلیل، اقبال جامعه به ایران، به‌مثابه تعهد به خانه، نه مسئله‌ای فاشیستی ـــ چنان که برخی مدعی شده‌اند ـــ بلکه بیش از هر چیز بازتاب خواست زیستی مسالمت‌آمیز، قابل پیش‌بینی و عاری از رسالت‌های نجات‌بخش است؛ زیستی که در آن سیاست وظیفه دارد امکان زندگی را فراهم کند، نه آن‌که زندگی را قربانی معناهای متعالی و خیالی سازد.

در زندگی روزمره‌ی ایرانیان به‌روشنی دیده می‌شود که جامعه خواهان گفت‌وگو و همکاری با جهان و هم‌زیستی در صلحی پایدار است؛ این خواست، درست در تقابل با آن سیاستی قرار دارد که اینک بر آن مسلحانه چیرگی دارد و هویت و بقای خود را تنها از راه دشمن‌سازی و ادامه‌ی ستیز تحت لوای ایده‌ی مقاومت تعریف می‌کند. همان‌گونه که پیش‌تر آمد، این خواستْ نفی آرمان نیست؛ بلکه بازگرداندن آرمان به جای درست آن است: آرمان تنها زمانی به‌راستی آرمان است که از افقی دوردست اثر بگذارد و الهام‌بخش بماند؛ اما آن‌گاه که آرمان به برنامه‌ی اجرایی و دستور کار قدرت فروکاسته می‌شود، یا خود را مجاز می‌داند به‌جای عقل سلیم ــ یعنی خرد جمعی ــ تصمیم بگیرد، به خودکامه‌ای بس خطرناک بدل می‌شود. به بیان روشن‌تر، آرمان چون فاقدِ گوشت و پوست و استخوان است و توانِ زیستنِ رنج، خطا و مرگ را ندارد، هرگاه به قدرت نزدیک می‌شود ناگزیر به نیرویی انگلی بدل می‌گردد که همچون زامبی از حیات دیگران تغذیه می‌کند؛ زیرا فقط از راه تصاحب بدن‌ها، زمان‌ها و امکان‌های زیستنِ انسان‌هاست که می‌تواند عمل کند و دوام بیاورد. اما این‌بار چشم‌انداز روشن است؛ زیرا آینده نه در ماه ــ این سیمای فریبنده‌ی آرمان ــ بلکه بر زمینِ واقعیت و در افقِ عقلِ سلیم سر برآورده است: آینده‌ی مردمی که می‌خواهند خود را از میراثِ آرمان‌هایی برهانند که سال‌ها از تنِ زندگی‌شان ارتزاق کرده‌اند؛ مردمی که به‌جای دل بستن به وعده‌ی پوچِ «زندگیِ مجانی»، به رنجِ طبیعی و ناگزیرِ زیستن تن می‌دهند، چرا که دریافته‌اند معنا نه در آسمان، بلکه از دلِ رنجِ زیسته و بر همین زمینِ ناهموار می‌روید.

کوتاه آن‌که، وضعیت اجتماعی امروز ما شباهت چشمگیری به شرایط دُن کیشوت در آخرین فصل‌های رمان مشهور «دُن کیشوت» اثر میگل د سروانتس دارد: دُن کیشوت آرام‌آرام عقلانیت و بازگشت به واقعیت را پذیرفت و پیش از مرگ، آموزه‌های فکری و اخلاقی خود را بر جای گذاشت؛ آموزه‌هایی که جوهره‌شان چنین است: زندگی را با واقع‌بینی و مسؤولیت بسازید، نه با خیالات و رؤیاهای غیرواقعی. این پیام، به نوعی وصیت او به نسل بعد ـــ و شاید به نسل امروز ایران ـــ است تا گرفتار همان خطاهای او نشوند. او توصیه می‌کند از افراط در آرمان‌ها و خیال‌پردازی‌های خطرناک پرهیز کنید، به خانواده و نزدیکان وفادار باشید، به زندگی و واقعیت احترام بگذارید و خود را درگیر رؤیاهایی نکنید که به زیان خود یا دیگران تمام می‌شوند.[۲]

—————————-
[۱] آیزایا برلین هم، از سلطه‌ی هنر بر زندگی ــ به‌ویژه در قالب جنبش رمانتیسیسم ــ به‌عنوان تضعیف سنت عقل‌گرایی و یکی از زمینه‌های تاریخی شکل‌گیری ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم یاد می‌کند. با این حال، این تحلیل برآمده از تأمل او بر شرایط تاریخی و فرهنگی خاصی است که فاشیسم در آن پدید آمد، نه حکمی عام که هر جلوه‌ای از هنر یا رمانتیسیسم را در هر زمینه‌ای مستعد زایش فاشیسم بداند. همچنان ـــ اگر بنا را بر یافتن گناه‌کار بگذاریم ـــ می‌توان به همان سادگی استدلال کرد که نه رمانتیسیسم، بلکه افراط در عقل‌گراییِ دوران روشنگری بود که نیروهای رمانتیک را در جامعه برانگیخت و کشاکشی میان عقل و ضدِ عقل پدید آورد؛ کشاکشی که به بحران‌هایی انجامید که فاشیسم یکی از صورت‌های تاریخی آن بود. اما همین امکانِ جابه‌جا کردن مقصر نشان می‌دهد که مسئله نه در ذاتِ رمانتیسیسم است و نه در ذاتِ عقل‌گرایی، بلکه در شرایط تاریخی و شیوه‌های سیاست‌ورزی‌ای است که این نیروها را به سوی افراط سوق می‌دهد. به زبان دیگر، بدیهی است که این سرمایه‌های انسانی ــ یعنی رمانتیسیسم، عقل‌گرایی و پروژه‌ی روشنگری ــ را نمی‌توان به‌خودی‌خود منشأ انحطاط یا فاشیسم دانست؛ زیرا آن‌چه جامعه را به سوی افراط می‌راند، بیش از هر چیز سیاست‌ورزی به روشِ کالیگولا و خواستِ آن ماهِ ناممکن به‌مثابه آرزو و آرمانی است که هرگز فراچنگ نخواهد آمد. چنین وضعیتی جامعه را وامی‌دارد تا برای دفاع از خود، سرمایه‌های نمادینِ واهشته‌اش را به پهنه‌ی عمومی درآورد؛ چنان‌که تحمیل‌ها و تحقیرهای حاکمیت شیعی، سبب شده است که جامعه‌ی ایرانی نیرویِ نهفته‌یِ پیشااسلامی‌اش را از مغاکِ روانِ جمعیِ خود فراخواند و، در برابر سیاست‌هایِ امت‌گرایانه‌ی این نظامِ ایران‌خوار ــــ که ایران را تا کنون فقط مصرف کرده است ــــ ایران را به کانون توجه و بازتعریف هویتی خود بدل سازد.
[۲] در پایان بخش دوم رمان «دن کیشوت»، دن کیشوت همچنین وصیت می‌کند که خواهرزاده‌اش، آنتونیا، اگر بخواهد ازدواج کند، ابتدا روشن شود که همسر آینده‌اش هیچ شناختی از کتاب‌های شوالیه‌گری ندارد. اگر معلوم شود که او این کتاب‌ها را می‌شناسد و با این حال آنتونیا پافشاری کند، کل میراث دن کیشوت از دست می‌رود و به امور خیریه اختصاص می‌یابد. این وصیت، نماد دیگری از بازگشت دُن کیشوت به عقل سلیم و واقع‌بینی است و تأکیدی است بر اهمیت زندگی با خرد و احترام به واقعیت، نه با رؤیاها و آرمان‌های خیال‌پردازانه؛ آرمان‌هایی که خود او روزگاری زندگی‌اش را قربانی‌شان کرده بود.


نظر خوانندگان:


■ جناب محمود صباحی
مقاله‌ای دقیق و تحلیلی که بر تقدم شناخت واقع‌بینانهٔ حقیقت بر ملاحظات مصلحت‌اندیشانه تأکید دارد و می‌کوشد راه‌حل‌هایی اخلاقی بر مبنای این شناخت پیشنهاد کند. امید است این نوشته مورد توجه طیف گسترده‌تری از مخاطبان قرار گیرد.
سلمان گرگانی


■ آقای صباحی، نوشته شما بخوبی نگاه ایدولوژیکی و خطرات ناشی از آنرا از یک دید کاملا جامع و کلی تشریح می‌کند. اما شما در این نوشته همواره به جامعه کنونی ایران اشاره می‌کنید بدون اینکه آدرس دهی دقیقی بدست خواننده خود دهید. تنها اشاره دقیق و مشخص شما به آرمان خواهی ولایی شیعه و نتایج مخرب آن است. اما خواننده حس می‌کند که شما این سطور را بنا به ضروریات بیشتر و دیگری در ارتباط با فضای سیاسی اجتماعی ایران به قلم آورده‌اید، ولی دست آخر می‌ماند که اشاره‌های شما کدام انحرافات از واقع‌گرایی و کدام آرمان‌گرایی سیاست زده‌ای را نشان می‌دهد؟
برای مثال: تفکری که از سوسیال‌دموکراسی شمال اروپایی پایین‌تر نمی‌آید ولی می‌تواند به یک جمهوری بعثی دیکتاتوری ختم شود و یا تفکری که احیای هخامنشی را در نظر دارد و کسی را که ذوب در سلطنت نیست لایق دم تیغ می‌داند؟ و یا نظرتان همگی اینگونه خطرات است و واقع‌گرایی “عقل سلیم” را غیر از آنها می‌دانید؟ که در آن صورت بد نیست نظرتان را در مورد این واقع گرایی کنونی (و یا قدم بعدی) در میان بگذارید؟
با احترام، پیروز





نظر شما درباره این مقاله:







حکومت را بی‌درنگ به معتمدان مردم واگذار کنید!
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 22:52

هشدار به حاکمیت سیاسی و فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی:

حکومت را بی‌درنگ به معتمدان مردم واگذار کنید!


هشدار به حاکمیت سیاسی و فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی:
صدای ناله‌ها و نفرین خانواده‌های داغدار را بشنوید و حکومت را بی‌درنگ به معتمدان مردم واگذار کنید!

ما، سوگواران ملت ایران و امضاکنندگان این هشدارنامه، به ‌عنوان گروهی از جامعه مدنی ایران در خارج از میهن، به ‌صراحت اعلام می‌داریم که با استمرار حاکمیت جمهوری اسلامی مخالفیم و خواستار پایان فوری آن و جایگزینی‌اش با نظامی دموکراتیک، داد محور و ملی هستیم؛ نظامی برآمده از اراده آزاد ملت ایران، بر پایه جدایی دین از دولت، برابری کامل حقوق شهروندان، نفی هرگونه وابستگی خارجی و پایبند به اصول و مفاد منشور جهانی حقوق بشر.

کشور در آستانه جنگ، فروپاشی امنیتی و چرخه‌ای مهارنشدنی از خشونت قرار گرفته است. مسئولیت مستقیم این وضعیت، از منظر حقوقی، اخلاقی و تاریخی، بر عهده ساختار قدرت حاکم و فرماندهان تصمیم‌ گیر آن است. چهل‌ وهفت سال حکومت با اتکا به سرکوب، حذف مخالفان و نقض گسترده حقوق بنیادین شهروندان، نه ‌تنها مشروعیت سیاسی بلکه اعتبار اخلاقی حاکمیت را نیز به ‌طور کامل از میان برده است.

اگرچه ممکن است اقلیتی محدود همچنان حامی شما باشند، اما اکثریت قاطع ملت ایران مخالف استمرار این وضعیت‌ اند. ادعای «استقلال» نیز در عمل به انزوای بین‌المللی، فروپاشی اقتصادی و قرار گرفتن کشور در معرض تهدیدهای نظامی انجامیده است. امروز ایران با خطر ضربه‌ای نظامی و آسیب به غرور ملی رو به ‌روست؛ وضعیتی که نتیجه مستقیم سیاست‌های حاکمیت اسلامی است.

در پی سرکوب‌های خونین اخیر که هزاران فرزند این سرزمین را به خاک و خون کشید، شرایطی پدید آمده است که چه‌ بسا بخش بزرگی از جامعه سقوط حاکمیت را حتی به‌ دست قدرت‌های خارجی بر تداوم وضعیت موجود ترجیح دهد. اکنون، با شبح جنگی خانمان‌سوز و آتش خشم عمومی برخاسته از جنایتی فجیع، لحظه انفجار آتشفشانی مهیب نزدیک است؛ آتشفشانی که بی‌تمایز شما، خانواده‌هایتان و سراسر کشور را در بر خواهد گرفت.

با این‌همه، اگرچه دیر، هنوز یک راه باقی است: بازگشت بی درنگ به عقلانیت، پذیرش واقعیت و کناره‌ گیری از قدرت.

برای گذار به حکومتی دموکراتیک و پاسخگو، واگذاری قدرت به معتمدان و دادخواهان ملت ایران که برخی از نمایندگان جنبش «زن، زندگی، آزادی» شمرده می ‌شوند، تنها راه جلوگیری از ورود کشور به چرخه‌ای خونین و ویرانگر است. در صورت اتخاذ این مسیر، امکان تضمین حداقلی از حقوق انسانی و بین‌المللی برای شما نیز وجود خواهد داشت.

در غیر این صورت، مسئولیت هر فاجعه آتی - از جنگ خارجی تا فروپاشی ملی - مستقیماً متوجه شما خواهد بود؛ مسئولیتی که نه تاریخ و نه افکار عمومی ایران و جهان از آن چشم ‌پوشی نخواهند کرد. تداوم این روند، نام تشیع و روحانیت شیعه را، در مقام بانیان این حکومت، در افکار عمومی و حافظه تاریخ به ننگین ‌ترین عامل وارد آمدن ضربه به کشور بدل خواهد کرد.

صدای ناله و نفرین خانواده‌های داغدار را بشنوید،
صدای دادخواهی زندانیان سیاسی را بشنوید،
صدای خروش مردم را بشنوید،
صدای توپ‌های جنگ و ویرانی مملکت را بشنوید،
به اراده ملت ایران تمکین کنید. قدرت را بی درنگ واگذار کنید.

امضاء کنندگان:

ژانت آفاری، استاد دانشگاه و نویسنده
مونا آفاری، روانشناس
حمید اکبری، استاد دانشگاه و کنشگر سیاسی
الهه امانی، فعال حقوق زنان و صلح
میثاق پارسا، استاد دانشگاه و نویسنده
نیره توحیدی، استاد دانشگاه و نویسنده
فیروزه خطیبی، روزنامه نگار و نمایشنامه نویس
آذر خونانی – اکبری، کارشناس ارشد آموزش کودکان و کنشگر سیاسی
رضا دقتی، خبرنگارعکاس بین‌المللی
هلیا سپیدار، آموزگار و کنشگر اجتماعی
کورش صحتی، خبرنگار و کنشگر سیاسی
محمدرضا عالی پیام، شاعر طنزپرداز و فیلم ساز
آرون عسکری، فعال حقوق بشر
کاظم علمداری، استاد دانشگاه و نویسنده
جواد فخارزاده، مهندس ارشد برق و الکترونیک و کنشگر سیاسی
پیام فرهی، شاعر و هنرمند
منوچهر قنبری، مهندس انرژی اتمی و کنشگر سیاسی
ناصر کاخساز، نویسنده و اندیشه‌پرداز
اکبر کریمیان، کنشگر سیاسی
رضا گوهرزاد، خبرنگار و تحلیلگر سیاسی
اردشیر لطفعلیان، دیپلمات پیشین و نویسنده
منِیژه مرعشی، کنشگر حقوق زنان
بیژن مهر، کنشگر سیاسی
ابراهیم نوروزی، پزشک




نظر شما درباره این مقاله:







هشدار درباره سناریوی جنگ داخلی ">
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 22:12

هشدار درباره سناریوی جنگ داخلی





نظر شما درباره این مقاله:







درخواست تشکیل یک کمیسیون مستقل
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 21:24

درخواست تشکیل یک کمیسیون مستقل





نظر شما درباره این مقاله:







دانشگاه و پادشاهی‌خواهی؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 20:28

دانشگاه و پادشاهی‌خواهی؟


یدالله کریمی‌پور

رویکرد پادشاهی‌خواهی در دانشگاهی که روزگاری دژ نفوذناپذیر «چپ» و «رادیکالیسم ضدسلطنت» بود، نشان‌دهنده چرخشی بزرگ در حافظه جمعی است. راز این دگردیسی چیست؟

​۱. ناکامی پروژه‌های چپ مارکسیستی، اسلامگرایی انقلابی و اصلاح‌طلبی، نسل جدید را به «واقع‌گرایی نوستالژیک» رانده است.

​۲. برخلاف دهه‌های ۴۰ و ۵۰ که عدالت‌خواهی سوسیالیستی اولویت بود، نسل کنونی تشنه‌ی «توسعه نئولیبرال»، «آزادی‌های فردی» و «ادغام در نظم جهانی» است. گویا تصویر پهلوی در ذهن او، نماد دولتی مقتدر و توسعه‌گر است.

​۳. در غیاب احزاب آزاد، «هویت ملی» رقیب اصلی ایدئولوژی رسمی شده است. به نظر می رسد پادشاهی‌خواهی اینجا نه صرفاً بازگشت یک فرد، که بازگشت به «عظمت ملی» و «ایرانگرایی» تعبیر می‌شود.

۴. شعار پادشاهی‌خواهی به دلیل حساسیت‌زا بودن، به رادیکال‌ترین ابزار برای مرزبندی با وضع موجود بدل شده است. دانشجو تمایز و اعتراض خود را در شعاری می‌یابد که بیشترین فاصله را با گفتمان حاکم دارد.

آنچه امروز در دانشگاه مشاهده می‌شود، لزوماً یک گرایش سیاسی کلاسیک نیست؛ بلکه آمیزه‌ای از خستگی از ایدئولوژی، حسرت توسعه و جستجوی هویت گم‌شده است. دانشگاه از «آرمان‌گرایی رو به جلو» به «واقع‌گرایی رو به عقب» تغییر جهت داده تا شاید گمشده‌ی خود یعنی «زندگی معمولی و مدرن» را در گذشته بیابد. حال پرسش این است که:

۱- آیا چنین رویکردی، بازتابی از «کف خیابان» و خواست عمومی جامعه است یا دانشگاه صرفاً در حال تئوریزه کردن یک حسرت همگانی است؟

​۲- پادشاهی‌خواهی در دانشگاه، یک ایستگاه موقت برای عبور از بن‌بست کنونی است یا به یک گفتمان ایجابی و پایدار برای آینده ایران بدل خواهد شد؟

۳- در تقابل میان این «واقع‌گرایی نوستالژیک» و «لایه‌های سخت امنیتی شرق‌محور»، فرجام توسعه و ثبات در ایران به کدام سو خواهد چرخید؟

تلگرام نویسنده
@karimipour_k




نظر شما درباره این مقاله:







هشدار پنتاگون درباره خطرات عملیات گسترده علیه ایران
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 18:47

هشدار پنتاگون درباره خطرات عملیات گسترده علیه ایران


الکساندر وارد، لارا سلیگمن و شلبی هالیدی / وال‌استریت ژورنال / ۲۳ فوریه ۲۰۲۶

پنتاگون نگرانی‌های خود را درباره یک کارزار نظامی طولانی‌مدت علیه ایران با رئیس‌جمهور ترامپ در میان گذاشته و هشدار داده است که طرح‌های جنگی در دست بررسی، با خطراتی از جمله تلفات نیروهای آمریکایی و متحدان، کاهش ذخایر پدافند هوایی و فشار بیش از حد بر نیروهای نظامی همراه است.

به گفته مقام‌های کنونی و پیشین، این هشدارها عمدتاً از سوی ژنرال دن کِین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، در داخل وزارت دفاع و همچنین در جلسات شورای امنیت ملی مطرح شده است؛ هرچند دیگر رهبران پنتاگون نیز نگرانی‌های مشابهی را بیان کرده‌اند.

برخی مقام‌ها تأکید کردند که چنین بحث‌هایی همواره بخشی از فرآیند برنامه‌ریزی احتمالی پیش از عملیات نظامی است و یادآور شدند که فرماندهان نظامی — به‌ویژه رئیس ستاد مشترک — برآوردهای محتاطانه‌ای از تلفات احتمالی و سایر هزینه‌های بالقوه عملیات نظامی ارائه می‌کنند.

گزینه‌های در حال بررسی برای حمله به ایران از حملات محدود اولیه تا یک کارزار هوایی چندروزه با هدف سرنگونی حکومت را شامل می‌شود. مقام‌ها می‌گویند همه گزینه‌ها با ریسک همراه‌اند، اما یک کارزار طولانی‌مدت می‌تواند هزینه‌های قابل توجهی برای نیروها و ذخایر مهمات آمریکا به همراه داشته باشد و در صورت توانایی ایران برای تلافی، حفاظت از شرکای منطقه‌ای را پیچیده‌تر کند. همچنین اگر آمریکا مقادیر زیادی از مهمات پدافند هوایی و سایر تجهیزات محدود خود را مصرف کند، این امر می‌تواند آمادگی برای یک درگیری احتمالی آینده با چین را تحت تأثیر قرار دهد.

مقام‌ها می‌گویند مسائل مطرح‌شده از سوی کِین — که به‌طور گسترده به‌عنوان فردی مورد اعتماد ترامپ شناخته می‌شود — و دیگران، در تصمیم رئیس‌جمهور درباره اینکه آیا به ایران حمله کند یا خیر و چگونه این کار را انجام دهد، مؤثر خواهد بود. به گفته آنان، ترامپ هنوز تصمیم نهایی خود را نگرفته است. ایالات متحده بزرگ‌ترین حجم توان هوایی خود در خاورمیانه از زمان جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ را گردآوری کرده است، از جمله یک ناوگروه تهاجمی هواپیمابر. یک ناو هواپیمابر دوم نیز اکنون در دریای مدیترانه مستقر است.

آنا کلی، سخنگوی کاخ سفید، گفت: «ژنرال کِین عضوی بااستعداد و بسیار ارزشمند از تیم امنیت ملی رئیس‌جمهور ترامپ است. رئیس‌جمهور در هر موضوعی به دیدگاه‌های گوناگون گوش می‌دهد و بر اساس آنچه به نفع امنیت ملی ایالات متحده است تصمیم می‌گیرد.»

دولت ترامپ همچنان در حال مذاکره با ایران درباره توافقی احتمالی است که آمریکا امیدوار است مسیرهای تهران به‌سوی دستیابی به سلاح هسته‌ای را مسدود کند  —  موضوعی که رهبران ایران پیگیری آن را رد کرده‌اند  —  و در عین حال برنامه موشک‌های بالستیک و حمایت از نیروهای نیابتی منطقه‌ای مانند حزب‌الله و حماس را محدود سازد. به گفته مقام‌ها، نشست بعدی برای روز پنج‌شنبه در ژنو برنامه‌ریزی شده است؛ جایی که انتظار می‌رود ایران مواضع خود را به نماینده صلح ترامپ، استیو ویتکاف، و داماد او جرد کوشنر ارائه کند.

ایران تهدید کرده است که به هرگونه حمله آمریکا با حداکثر شدت پاسخ خواهد داد و علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، هفته گذشته گفت نیروهایش می‌توانند یک ناو جنگی آمریکا را غرق کنند.

در نشانه‌ای از افزایش نگرانی‌ها درباره چگونگی واکنش ایران و نیروهای نیابتی منطقه‌ای آن به حملات آمریکا، وزارت خارجه ایالات متحده روز دوشنبه اعلام کرد کارکنان غیرضروری و اعضای خانواده کارکنان سفارت آمریکا در لبنان تخلیه می‌شوند. واشنگتن مدت‌هاست نگران آن است که گروه‌های شبه‌نظامی مورد حمایت ایران در واکنش به حملات آمریکا، اهداف آمریکایی و شهروندان این کشور در خارج را هدف قرار دهند.

هر عملیات نظامی با خطر همراه است، اما یک کارزار طولانی علیه ایران احتمالاً در زمره پیچیده‌ترین و خطرناک‌ترین عملیات‌های نظامی خواهد بود که ترامپ آغاز کرده است؛ عملیاتی که می‌تواند آمریکا را به یک جنگ گسترده‌تر در خاورمیانه بکشاند.

به گفته مقام‌های کنونی و پیشین، کِین که در برنامه‌های فوق‌محرمانه پنتاگون و همچنین در سیا مسئولیت داشته است، در ارزیابی خطرات احتمالی عملیات علیه ایران رویکردی محتاطانه در پیش گرفته است.

سخنگوی کِین گفت رئیس ستاد مشترک در نقش مشاور نظامی رئیس‌جمهور، وزیر دفاع و شورای امنیت ملی، گزینه‌های نظامی همراه با ریسک‌های آن‌ها را در اختیار رهبران غیرنظامی قرار می‌دهد.

پایگاه خبری آکسیوس نخستین رسانه‌ای بود که درباره بحث‌های داخلی کِین پیرامون این خطرات گزارش داد.

به گفته مقام‌ها، در جریان هرگونه حمله به ایران، خلبانان آمریکایی ممکن است در جریان چندین نوبت بمباران در برابر سامانه‌های پدافند هوایی ایران آسیب‌پذیر باشند. همچنین موشک‌های ایرانی می‌توانند نیروهای آمریکایی مستقر در پایگاه‌های سراسر خاورمیانه را هدف قرار دهند. ایران همچنین می‌تواند با موشک‌ها و پهپادهای خود مراکز جمعیتی در اسرائیل را هدف بگیرد؛ همان‌گونه که در جریان جنگ ۱۲ روزه میان ایران، اسرائیل و آمریکا در ژوئن سال گذشته انجام داد.

برخی مقام‌ها گفتند آمریکا انتظار دارد ایران برای حفاظت از حکومت خود از تمامی توان نظامی‌اش استفاده کند — و اینکه ایالات متحده تنها به اندازه‌ای رهگیر موشکی در اختیار دارد که بتواند حدود دو هفته حملات موشکی گسترده ایران را دفع کند؛ موضوعی که فشار بیشتری بر ذخایر محدود مهمات سامانه‌های پاتریوت، تاد و اس‌ام-۳ وارد می‌کند.

در هفته‌های اخیر، آمریکا برای تقویت پدافند هوایی خود در خاورمیانه، سامانه‌های ضدموشکی تاد و پاتریوت بیشتری به اردن، کویت، قطر، عربستان سعودی، بحرین و اسرائیل اعزام کرده است؛ موضوعی که روزنامه وال‌استریت ژورنال گزارش داده است. همچنین به گفته یک مقام نیروی دریایی، آمریکا ۱۳ ناوشکن مجهز به موشک‌های هدایت‌شونده را به آب‌های خاورمیانه و مدیترانه اعزام کرده تا تهدیدهای احتمالی ایران را رهگیری کنند.

پنتاگون پیش‌تر در ژوئن گذشته نیز، زمانی که آمریکا به دفاع از اسرائیل در برابر حملات موشکی ایران کمک کرد، درباره ظرفیت مهمات هشدار داده بود. آن درگیری شکاف‌های نگران‌کننده‌ای در ذخایر رهگیرهای موشکی آمریکا آشکار کرد.

ذخایر مهمات همچنین زمانی تحت فشار قرار گرفت که آمریکا در بهار سال گذشته وارد یک کارزار بمباران نزدیک به دوماهه علیه شورشیان حوثی مورد حمایت ایران در یمن شد. در آن زمان، مقام‌های دفاعی می‌کوشیدند مهمات را برای یک جنگ احتمالی آینده با چین حفظ کنند و تمایلی نداشتند سلاح‌های کمیاب را بیش از حد علیه گروهی که از سوی آمریکا به‌عنوان سازمان تروریستی شناخته شده و یک مسیر حیاتی کشتیرانی جهانی در دریای سرخ را تهدید می‌کرد، مصرف کنند.

مقام‌های نیروی دریایی همچنین بر فشارها و هزینه‌های بالقوه ناشی از استقرار طولانی‌مدت ناو هواپیمابر «یواس‌اس جرالد فورد» برای عملیات احتمالی علیه ایران تأکید کرده‌اند. این ناو — بزرگ‌ترین کشتی جنگی آمریکا — از ژوئن گذشته در دریا بوده و اکنون در آستانه یک مأموریت ۱۱ ماهه قرار دارد که رکورد طولانی‌ترین مأموریت پیوسته یک کشتی جنگی آمریکایی را خواهد شکست. این شناور با مشکلات مربوط به سیستم فاضلاب مواجه بوده و خدمه آن تحت فشار شدید قرار دارند؛ به‌گونه‌ای که برخی ملوانان حتی پس از بازگشت به خانه در فکر ترک نیروی دریایی هستند.

خدمه تحت فشار پیش‌تر نیز در بروز اشتباهات و حوادث نقش داشته‌اند. در آوریل و مه ۲۰۲۵، در نزدیکی پایان یک مأموریت هشت‌ماهه، ناو هواپیمابر  «یواس‌اس هاری ترومن» (USS Harry S. Truman) هنگام مقابله با حملات شورشیان حوثی در دریای سرخ چندین جنگنده خود را از دست داد. تحقیقات نیروی دریایی، شدت بالای ریتم عملیاتی مأموریت را عامل این حوادث دانست.




نظر شما درباره این مقاله:







دوباره ابن ملجم / سعید مظفری
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 16:11

دوباره ابن ملجم / سعید مظفری





نظر شما درباره این مقاله:







روایتی از خشونت بی‌حدو‌حصر حکومت در شب‌های سرکوب
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 15:10

روایتی از خشونت بی‌حدو‌حصر حکومت در شب‌های سرکوب


الینا فرهادی / دویچه وله فارسی

او چند روزی است از ایران خارج شده؛ نه برای مهاجرت یا درخواست پناهندگی، فقط برای این‌که بتواند چند ساعت بخوابد. جراح ایرانی که هنوز هم وقتی حرف می‌زند، انگار جسم و روحش در همان راهروهای مرکز درمانی که در روزهای سرکوب خونین معترضان، مشغول مداوای مجروحان بوده، مانده. می‌گوید حتی این‌جا هم با این که امن است، حملات پنیک رهایش نمی‌کند. ترس و وحشت ول‌کن نیست. می‌گوید آنچه دیده، چیزی نیست که بتوان بعد از آن، هرگز به زندگی عادی برگشت.

در حالی که گزارش‌های نهادهای حقوق بشری در طی هفته‌ها و روزهای پس از سرکوب خونین معترضان در دی‌ماه از تبدیل شدن مراکز درمانی به بازداشتگاه‌های موقت خبر می‌دادند، جزئیات تکان‌دهنده‌ای که این پزشک جراح که به طور موقت برای بازیابی توان روانی خود از ایران خارج شده، در گفت‌وگو با بخش فارسی دویچه‌ وله ارائه می‌دهد، ابعاد جدیدی از این فاجعه را فاش می‌کند.

نفوذ نیروهای امنیتی و اشغال فضای درمان

«از همان شب‌های نخست کشتار، بیمارستان‌ها از یک محیط امن درمانی به منطقه تحت اشغال تبدیل شدند.»

این جراح می‌گوید: «شب اول کشتار، نیروهای امنیتی وارد بیمارستان ما شدند و تلفن همراه همه پرسنل را گرفتند و چک کردند. خیلی از نیروهای امنیتی لباس کادر درمان را می‌پوشیدند و بین بیماران و سایر اعضای کادر درمان گشت می‌زدند.»

این تاکتیک نفوذ، به گفته او، باعث شد بسیاری از مجروحان بدون آنکه بدانند، در بدو ورود به دام بیفتند. او ادامه می‌دهد: «بسیاری از مجروحان نمی‌دانستند که داخل بیمارستان نیروهای امنیتی حضور دارند و به همین خاطر به محض ورود شناسایی شده و به ون انتقال می‌یافتند، به طوری که دیگر از کادر درمان هیچ کاری ساخته نبود.»

این پزشک با قطعیت می‌گوید که آمارهای ارائه شده از کشته‌ها، مجروحان و بازداشتی‌ها فرسنگ‌ها با آمارهای منتشر شده فاصله دارد: «ما شاید سال‌ها بعد بفهمیم که چه جنایتی رخ داده است. بسیاری از آمارها را اعضایی از کادر درمان از مراکز درمانی خود ارائه دادند که کاملاً متصل به حکومت بودند؛ به همین دلیل مرگ بسیاری از کشته‌شده‌ها به دلایل دیگر ثبت شد، در حالی که کشته شدن آن‌ها برای ما با توجه به جراحاتشان محرز بود و آثاری از گلوله و ساچمه در بدن آن‌ها دیده می‌شد.»

او که خود به صورت مخفیانه بیش از ۳۰ مجروح را در خانه‌های امن مداوا کرده، تاکید می‌کند که سیستم نظارتی حتی بر تجویز دارو نیز حساس شده بود: «اگر ما حتی یک داروی آنتی‌بیوتیک برای مجروحان تجویز می‌کردیم و در سیستم ثبت می‌شد، به سرعت اطلاعات آن بیمار استخراج می‌شد. تمام کسانی که در کلینیک‌ها و بیمارستان‌های دولتی مداوا شدند یا بدون مداوا مراجعه کردند، بازداشت شدند. در واقع هیچ مجروحی در این مراکز امنیت نداشته و فقط چون تعداد نیروهای امنیتی محدود بوده، به تدریج مجروحان را شناسایی و بازداشت کرده‌اند.»

این جراح در توصیف حس بی‌اعتمادی نسبت به برخی پزشکان حکومتی توضیح می‌دهد: «یکی از پزشکان فوق‌تخصص که اتفاقا من او را از قبل می‌شناختم پرونده تک‌تک بیماران را بررسی می‌کرد و ما چون از قبل می‌دانستیم که چنین اتفاقی خواهد افتاد برای بسیاری از مجروحان شرح حالی مانند دل درد، تهوع، سرگیجه و ... وارد پرونده کرده بودیم. پزشکان حکومتی به طور کامل بر روند درمان و پرونده بیماران نظارت داشتند تا بتوانند معترضان مجروح را فورا شناسایی کنند و به دستگاه‌های امنیتی لو بدهند.»

اعترافات تلخ از درون دستگاه قضا

یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های این روایت، مواجهه این پزشک با یک مقام قضایی در محیط بیمارستان است: «دادستانی جوان یک شب به بیمارستان ما آمد و به من گفت: ما به هیچ وجه از این که در شرایطی قرار گرفتیم که باید اقدام به بازرسی مجروحان و کنترل تلفن همراه آن‌ها کنیم خوشحال نیستیم. هر کسی حتی پیام منفی رد و بدل کرده باشد شکنجه می‌کنند و اگر فیلمی را خودش گرفته باشد حکم اعدام می‌دهند. خیلی پشیمانم که حقوق خواندم و وارد سیستم قضایی شدم. اگر تائيدیه من زیر احکام اعدام نباشد سر خودم و خانواده‌ام هزار بلا می‌آورند.»

خشونت عریان و جراحات جنسیتی

مشاهدات این جراح از نوع جراحات، نشان‌دهنده استفاده از سلاح‌های سنگین و رفتارهای وحشیانه با معترضان، به ویژه زنان است: «وضعیت جراحت مجروحان زن بسیار دردناک بود. یکی از این مجروحان از ناحیه صورت و سینه و حتی ناحیه تناسلی گلوله ساچمه‌ای خورده بود. تقریبا جنازه‌اش را به بیمارستان آوردند، به طوری که کادر درمان با دیدن او فروپاشی روانی عجیبی را تجربه کردند. بسیاری از مجروحان وخیم، دچار قطع اندام شده بودند. گلوله‌هایی که شلیک شده بود کالیبرهای بسیار سنگین بوده است.»

او ادامه‌می‌دهد: «در بررسی جمجمه‌های متلاشی شده متوجه ضربه با قمه شدیم؛ قمه‌هایی که وزنشان حتی به سه کیلوگرم می‌رسیده.»

او همچنین به گزارش‌های وحشتناک تجاوز اشاره می‌کند: «بسیاری از دختران و زنان و حتی مردان مورد تجاوز قرار گرفته بودند. در مردان حتی آنال فرکچر (پارگی مقعد) هم گزارش شد.»

تیر خلاص و وضعیت غیرطبیعی ضاربان

این جراح می‌گوید خودش به طور مستقیم شاهد نبوده که ماموران به بیمارستان بیایند و به مجروحان تیر خلاصی بزنند: «با این حال از برخی همکارانم شنیدم که به مجروحان، به خصوص لیدرهای تظاهرات، در بیمارستان‌ها تیر خلاصی زده‌اند. هیچ‌کدام از نیروهای امنیتی که وارد بیمارستان‌ها می‌شدند و حرکات وحشیانه‌ای از خود نشان می‌دادند حالت طبیعی نداشتند. اصلاً انگار در یک فضای دیگر بودند و به جرات می‌توانم بگویم انگار خود را برای این حجم وحشیانه کشتار از قبل آماده و محیا کرده بودند. در حقیقت منویی از کشتار معترضان صورت گرفت و هر جنایتی که فکرش را بکنید رخ داد.»

این جراح به یکی از مراجعان خود اشاره می‌کند، زنی که هم دختر و هم پسرش در جریان اعتراضات کشته شده بودند: «او چند روز در بیمارستان بستری بود و در طی ده روز ۳۵ کیلوگرم وزن از دست داده بود. هیچ چیزی نمی‌خورد و فقط از طریق سرم و مایعات زنده مانده بود. می‌گفت دختر و پسرم را خودمان در یک جایی دفن کرده‌ایم و به هیچ کس نمی‌گویم کجا.»

تجارت با خون و پنهان‌کاری در سردخانه‌ها

این جراح تایید می‌کند که نیروهای امنیتی از خانواده افرادی که تیر خورده بودند مبالغ هنگفتی (از ۵۰۰ میلیون تومان به بالا) طلب می‌کردند: «وضعیت سردخانه‌های بیمارستان‌ها بسیار وخیم بود. در بیمارستان ما به کادر درمان اصلاً اجازه ورود به سردخانه را نمی‌دادند و سردخانه‌ پر از جسد به طور کامل در دست حراست و نیروهای امنیتی بود. از خانواده یکی از بیماران من که سر تا پایش گلوله ساچمه‌ای خورده بود، و کشته شده بود، دو میلیارد تومان دریافت کردند تا جنازه را خودشان دفن کنند.»

او با خشم و اندوه می‌پرسد: «آخر چرا باید به صورت دختری که در نهایت سنگی به وزن مچ دستش به سمت ماموران حکومتی پرت کرده، دوشکا شلیک کنند؟ چرا باید چشمانش را نشانه بگیرند؟»

فروپاشی روانی کادر درمان

فشار ناشی از بازداشت پزشکان و پرستاران و مشاهده این حجم از خشونت، به گفته این جراح، کادر درمان را به مرز فروپاشی رسانده است: «برای بازداشت کادر درمان ابتدا به آنها فراخوان می‌دادند و در ملاء عام آنها را بازداشت نمی‌کردند. خیلی از پزشکان و پرستاران از این طریق بازداشت شدند. برخی از آنها به قید وثیقه آزاد شدند. ما را تهدید کرده بودند که اسامی بازداشت‌شدگان از میان کادر درمان را هیچ جا فاش نکنیم وگرنه جان سالم به در نمی‌برند.»

او ادامه می‌دهد: «فرسودگی عجیب در کادر پزشکی باعث شده بسیاری از آنها درخواست مرخصی‌های طولانی مدت بدون حقوق بدهند. دوست جراحی به من می‌گفت حس می‌کنم دست و پایم دیگر تکان نمی‌خورند. بسیاری از دوستان من حتی به فکر خودکشی بودند. من برای این که بتوانم چند ساعتی بخوابم به کشور همسایه آمدم، اما اینجا هم حملات پنیک و ترس و وحشت رهایم نمی‌کند.»

آنچه در این روایت آمده، فقط شرح یک بیمارستان یا تجربه یک پزشک نیست؛ تصویری است از فروپاشی مرز میان درمان و سرکوب. جایی که تخت بیمارستان به ایستگاه بازداشت تبدیل شد، پرونده پزشکی ابزار شناسایی شد و کادر درمان میان سوگ، ترس و مسئولیت حرفه‌ای گرفتار ماند. بسیاری از پزشکان و پرستارانی که شاهد این صحنه‌ها بودند، امروز یا در سکوت مطلق به کار ادامه می‌دهند، یا بازداشت شده‌اند، یا و یا با زخم‌هایی روانی زندگی می‌کنند که در هیچ پرونده‌ای ثبت نشده است.




نظر شما درباره این مقاله:







سومین روز تظاهرات دانشجویان در دانشگاه‌های تهران
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 12:22

سومین روز تظاهرات دانشجویان در دانشگاه‌های تهران





نظر شما درباره این مقاله:







صدور حکم اعدام برای محمد عباسی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 12:16

صدور حکم اعدام برای محمد عباسی





نظر شما درباره این مقاله:







گراهام: حمله به ایران پرریسک است
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 12:07

گراهام: حمله به ایران پرریسک است





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ ویدیوی خبرنگار فاکس‌نیوز در توصیه
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 12:04

ترامپ ویدیوی خبرنگار فاکس‌نیوز در توصیه





نظر شما درباره این مقاله:







نامه سرگشاده به مقام‌های اتحادیه اروپا
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 11:58

نامه سرگشاده به مقام‌های اتحادیه اروپا





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ در حال بررسی حمله هدفمند به ایران
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 8:16

ترامپ در حال بررسی حمله هدفمند به ایران


جولیان ای. بارنز، دیوید ای. سنگر، تایلر پیجر و اریک اشمیت / نیویورک تایمز / ۲۲ فوریه ۲۰۲۶

به گفته افرادی که در جریان گفت‌وگوهای داخلی دولت آمریکا قرار دارند، رئیس‌جمهور ترامپ به مشاوران خود گفته است که اگر دیپلماسی یا هرگونه حمله اولیه و هدفمند آمریکا نتواند ایران را وادار کند به خواسته‌های او مبنی بر کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای‌اش تن دهد، در ماه‌های آینده حمله‌ای بسیار گسترده‌تر را بررسی خواهد کرد که هدف آن کنار زدن رهبران آن کشور از قدرت خواهد بود.

مذاکره‌کنندگان ایالات متحده و ایران قرار است روز پنج‌شنبه در ژنو دیدار کنند؛ نشستی که به نظر می‌رسد آخرین تلاش برای جلوگیری از یک درگیری نظامی باشد. با این حال، ترامپ در صورت شکست مذاکرات، گزینه‌های اقدام نظامی آمریکا را بررسی کرده است.

مشاوران می‌گویند هرچند هنوز تصمیم نهایی اتخاذ نشده، ترامپ به انجام یک حمله اولیه در روزهای آینده تمایل نشان داده است؛ حمله‌ای که هدف آن نشان دادن این پیام به رهبران ایران است که باید آمادگی داشته باشند از توانایی ساخت سلاح هسته‌ای صرف‌نظر کنند.

اهداف مورد بررسی شامل مقر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران، تأسیسات هسته‌ای کشور و برنامه موشک‌های بالستیک است.

ترامپ به مشاوران خود گفته است که اگر این اقدامات نتواند تهران را به پذیرش خواسته‌هایش متقاعد کند، احتمال یک یورش نظامی در ادامه سال جاری را باز خواهد گذاشت؛ یورشی که هدف آن کمک به سرنگونی آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، خواهد بود.

حتی در داخل دولت آمریکا نیز تردیدهایی وجود دارد که آیا چنین هدفی تنها از طریق حملات هوایی قابل تحقق است یا نه. هم‌زمان، پشت صحنه پیشنهادی تازه از سوی هر دو طرف در حال بررسی است که می‌تواند راهی برای پرهیز از درگیری نظامی فراهم کند: برنامه‌ای بسیار محدود برای غنی‌سازی هسته‌ای که ایران بتواند صرفاً برای اهداف پژوهش‌های پزشکی و درمانی اجرا کند.

مشخص نیست که هیچ‌یک از طرفین با این پیشنهاد موافقت کنند یا نه. اما این پیشنهاد دقیقه نودی در شرایطی مطرح شده که دو گروه ناو هواپیمابر و ده‌ها جنگنده، بمب‌افکن و هواپیمای سوخت‌رسان اکنون در فاصله حمله به ایران مستقر شده‌اند.

ترامپ روز چهارشنبه در اتاق وضعیت کاخ سفید درباره طرح‌های حمله به ایران گفت‌وگو کرد. در این نشست، جی‌دی ونس معاون رئیس‌جمهور؛ مارکو روبیو وزیر خارجه؛ ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش؛ جان رتکلیف، رئیس سازمان سیا؛ و سوزی وایلز، رئیس دفتر کاخ سفید حضور داشتند.

این گزارش بر پایه گفت‌وگو با چندین مقام آمریکایی آگاه از این نشست تهیه شده است — از جمله مقاماتی با دیدگاه‌های متفاوت درباره بهترین مسیر اقدام. هیچ‌یک از آنان به دلیل حساسیت مباحث مربوط به عملیات نظامی و ارزیابی‌های اطلاعاتی اجازه استفاده از نام خود را نداده‌اند.

در جریان این نشست، ترامپ از ژنرال کین و رتکلیف خواست دیدگاه خود را درباره راهبرد کلی در قبال ایران بیان کنند، اما هیچ‌یک از این دو مقام معمولاً مدافع یک موضع سیاسی مشخص نیستند. ژنرال کین درباره توانایی‌های عملیاتی ارتش توضیح داد و رتکلیف ترجیح داد درباره وضعیت میدانی و پیامدهای احتمالی عملیات‌های پیشنهادی صحبت کند.

ماه گذشته، در جریان بحث درباره عملیات برای بازداشت نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، ژنرال کین به ترامپ گفته بود که احتمال موفقیت بالا است. اما در مباحث مربوط به ایران، ژنرال کین نتوانسته همان سطح از اطمینان را ارائه دهد؛ عمدتاً به این دلیل که ایران هدفی بسیار پیچیده‌تر است.

جی‌دی ونس که مدت‌ها خواهان احتیاط بیشتر در اقدام‌های نظامی برون‌مرزی بوده، با حمله مخالفت نکرد، اما در جلسه پرسش‌های جدی و فشرده‌ای از ژنرال کین و رتکلیف مطرح کرد. او از آنان خواست نظر خود را درباره گزینه‌های موجود بیان کنند و خواهان بحث بیشتری درباره خطرات و پیچیدگی‌های اجرای حمله علیه ایران شد.

پیش‌تر، ایالات متحده گزینه‌هایی را بررسی کرده بود که شامل اعزام تیم‌های نیروهای ویژه به داخل خاک ایران برای انجام عملیات تخریبی علیه تأسیسات هسته‌ای یا موشکی بود. این گزینه‌ها شامل هدف قرار دادن مراکز تولید و غنی‌سازی مدفون در اعماق زمین نیز می‌شد که خارج از برد مهمات متعارف آمریکا قرار دارند.

اما چنین عملیاتی بسیار پرخطر تلقی می‌شود، زیرا نیروهای ویژه باید مدت‌زمانی بسیار طولانی‌تر از عملیات بازداشت مادورو در خاک دشمن باقی می‌ماندند. چندین مقام آمریکایی گفته‌اند که در حال حاضر، طرح یورش کماندویی کنار گذاشته شده است.

مقام‌های ارتش، نیروی دریایی و نیروی هوایی نیز نسبت به تأثیر یک جنگ طولانی‌مدت با ایران — یا حتی آماده‌باش مستمر برای چنین درگیری‌ای — بر آمادگی ناوهای نیروی دریایی، سامانه‌های پدافندی پاتریوت که منابع محدودی دارند، و همچنین هواپیماهای حمل‌ونقل و شناسایی که تحت فشار هستند، ابراز نگرانی کرده‌اند.

کاخ سفید از اظهار نظر درباره روند تصمیم‌گیری ترامپ خودداری کرد.

آنا کلی، سخنگوی کاخ سفید، در بیانیه‌ای گفت: «رسانه‌ها می‌توانند هر چقدر که می‌خواهند درباره طرز فکر رئیس‌جمهور گمانه‌زنی کنند، اما تنها رئیس‌جمهور ترامپ است که می‌داند چه اقدامی انجام خواهد داد یا نخواهد داد.»

حتی پیش از آنکه ایران آنچه به نظر می‌رسد آخرین پیشنهاد خود باشد ارائه کند — پیشنهادی که به گفته مقام‌ها انتظار می‌رود دوشنبه یا سه‌شنبه به دولت ترامپ منتقل شود — دو طرف ظاهراً مواضع خود را سخت‌تر کرده‌اند. استیو ویتکاف، فرستاده ویژه رئیس‌جمهور، در گفت‌وگو با شبکه فاکس‌نیوز اعلام کرد که «دستور صریح» ترامپ به او و جرد کوشنر، هم‌مذاکره‌کننده‌اش و داماد رئیس‌جمهور، این بوده است که تنها نتیجه قابل قبول هر توافقی آن است که ایران به «غنی‌سازی صفر» مواد هسته‌ای تن دهد.

اما عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، روز یکشنبه در گفت‌وگو با برنامه «فیس دِ نِیشن» شبکه سی‌بی‌اس بار دیگر تأکید کرد که کشورش آماده نیست آنچه را «حق» خود برای تولید سوخت هسته‌ای طبق معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای می‌داند کنار بگذارد. با این اظهارات، به نظر می‌رسد تصمیم درباره اینکه آیا ایالات متحده در آستانه حمله به اهدافی در ایران — با هدف ظاهری تضعیف بیشتر دولت آیت‌الله خامنه‌ای — قرار دارد یا نه، به این بستگی پیدا کرده که آیا دو طرف می‌توانند بر سر نوعی مصالحه حفظ‌آبرو درباره تولید هسته‌ای توافق کنند؛ مصالحه‌ای که هم واشنگتن و هم تهران بتوانند آن را یک پیروزی کامل توصیف کنند.

یکی از این پیشنهادها اکنون هم در دولت ترامپ و هم در میان رهبران ایران در حال بررسی است. به گفته چند مقام، این طرح از سوی رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی — نهاد وابسته به سازمان ملل که تأسیسات هسته‌ای ایران را بازرسی می‌کند — مطرح شده است.

بر اساس این پیشنهاد، به ایران اجازه داده می‌شود مقادیر بسیار اندکی سوخت هسته‌ای برای مقاصد پزشکی تولید کند. ایران سال‌هاست در راکتور تحقیقاتی تهران — تأسیساتی نزدیک به ۶۰ ساله در خارج از پایتخت — ایزوتوپ‌های پزشکی تولید می‌کند؛ تأسیساتی که در یکی از پیچش‌های عجیب تاریخ هسته‌ای معاصر، ابتدا توسط ایالات متحده و در چارچوب برنامه «اتم برای صلح» در اختیار شاه طرفدار آمریکا در ایران قرار گرفت.

در صورت تطبیق این طرح، ایران می‌تواند ادعا کند که همچنان در حال غنی‌سازی اورانیوم است. ترامپ نیز می‌تواند استدلال کند که ایران تمامی تأسیساتی را که امکان ساخت سلاح را فراهم می‌کنند تعطیل کرده است — تأسیساتی که بیشتر آنها طبق توافق سال ۲۰۱۵ میان ایران و دولت اوباما باز ماندند و در سطوح پایین فعالیت می‌کردند. ترامپ در سال ۲۰۱۸ از آن توافق خارج شد؛ اقدامی که در نهایت باعث شد ایران بازرسان را محدود کند و به تولید اورانیوم نزدیک به سطح تسلیحاتی بپردازد و زمینه بحران کنونی فراهم شود.

با این حال، به هیچ‌وجه روشن نیست که ایران حاضر باشد برنامه هسته‌ای گسترده و صنعتی کنونی خود — که میلیاردها دلار برای آن هزینه کرده — را به فعالیتی کوچک و با دامنه‌ای بسیار محدود تقلیل دهد.

همچنین مشخص نیست که ترامپ با توجه به اعلام عمومی «غنی‌سازی صفر»، اجازه تولید محدود هسته‌ای برای مطالعات درمان سرطان و سایر اهداف پزشکی را بدهد یا نه.

عراقچی هنگام سخن گفتن از تهران اشاره مستقیمی به این پیشنهاد نکرد. اما گفت: «من معتقدم هنوز شانس خوبی برای رسیدن به یک راه‌حل دیپلماتیک وجود دارد.» او افزود: «بنابراین نیازی به هرگونه تجمع نظامی نیست و تجمع نظامی نمی‌تواند کمکی بکند و نمی‌تواند ما را تحت فشار قرار دهد.»

در واقع، فشار عنصر کلیدی این مذاکرات است. آنچه ترامپ «ناوگان عظیم» آمریکا در آب‌های اطراف ایران می‌نامد، بزرگ‌ترین تمرکز نیروی نظامی ایالات متحده در منطقه از زمان آماده‌سازی برای حمله به عراق، نزدیک به ۲۳ سال پیش، محسوب می‌شود.

دو گروه ناو هواپیمابر، ده‌ها جنگنده، بمب‌افکن و هواپیمای سوخت‌رسان و همچنین سامانه‌های پدافند ضد موشکی به منطقه اعزام شده‌اند؛ نمایشی از «دیپلماسی ناوهای جنگی» که حتی از استقرار نیروها پیش از عملیات خارج‌سازی اجباری نیکلاس مادورو از ونزوئلا در اوایل ژانویه نیز گسترده‌تر است.

به گفته مقام‌های نظامی، دومین ناو هواپیمابر، «جرالد آر. فورد»، روز یکشنبه در جنوب ایتالیا در دریای مدیترانه در حرکت بود و به‌زودی در سواحل اسرائیل مستقر خواهد شد.

تصمیم‌گیری نهایی درباره حملات نظامی را موضوع دیگری نیز پیچیده‌تر کرده است: رهبران عرب با تماس با همتایان خود در واشنگتن نسبت به اظهارات مایک هاکبی، سفیر آمریکا در اسرائیل، اعتراض کرده‌اند. هاکبی در مصاحبه‌ای با تاکر کارلسون، مفسر محافظه‌کار، که روز جمعه پخش شد، گفت اسرائیل حق دارد بر بخش‌های گسترده‌ای از خاورمیانه تسلط داشته باشد؛ اظهاراتی که دیپلمات‌های عرب در کشورهایی را خشمگین کرده که آمریکا امیدوار است در صورت حمله به ایران، از آن حمایت کنند یا دست‌کم آشکارا با آن مخالفت نکنند.

مقام‌های دولت آمریکا در توضیح اهداف خود در برابر ایران — کشوری با بیش از ۹۰ میلیون نفر جمعیت — مواضع روشنی ارائه نکرده‌اند. در حالی که ترامپ اغلب از جلوگیری از دستیابی ایران به توانایی تولید سلاح هسته‌ای سخن می‌گوید، مارکو روبیو و دیگر مشاوران طیفی از دلایل دیگر برای اقدام نظامی مطرح کرده‌اند: حمایت از معترضان که ماه گذشته هزاران نفر از آنان توسط نیروهای ایرانی کشته شدند، نابودی زرادخانه موشکی ایران که می‌تواند علیه اسرائیل به کار رود، و پایان دادن به حمایت تهران از حماس و حزب‌الله.

با این حال، اقدام نظامی آمریکا می‌تواند واکنشی ملی‌گرایانه در پی داشته باشد؛ حتی در میان ایرانیانی که مشتاق پایان یافتن حاکمیت سخت‌گیرانه آیت‌الله خامنه‌ای هستند.

مقام‌های اروپایی حاضر در کنفرانس امنیتی مونیخ در پایان هفته گذشته گفته‌اند تردید دارند فشار نظامی بتواند رهبران ایران را وادار کند برنامه‌ای را کنار بگذارند که به نمادی از مقاومت در برابر ایالات متحده تبدیل شده است.




نظر شما درباره این مقاله:







ادعای فیگارو درباره تلاش روحانی برای برکناری خامنه‌ای
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 7:16

ادعای فیگارو درباره تلاش روحانی برای برکناری خامنه‌ای





نظر شما درباره این مقاله:







«ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران»
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 23:38

«ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران»


پنج حزب سیاسی کردستان ایران روز یکشنبه - سوم اسفند - در نشستی مشترک، از تشکیل «ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران» خبر دادند. این پنج حزب اعلام کردند ائتلافی را تشکیل داده‌اند تا «حضور خود را در وضعیت سیاسی کنونی ایران تثبیت کنند» چرا که از نظر آنها «رژیم جمهوری اسلامی مشروعیت سیاسی خود را به طور کامل از دست داده اما همچنان در قدرت است.»

این ائتلاف متشکل از حزب آزادی کردستان (پاک)‌،‌ حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا)، حزب حیات آزاد کردستان(پژاک)، سازمان خبات کردستان ایران و کوموله زحمتکشان کردستان است.

این گروه‌ها اعلام کردند از اعتراضات ضدحکومتی در ایران حمایت می‌کنند و بر ضرورت «تلاش‌های هماهنگ و مشترک سیاسی و میدانی» میان احزاب کرد، جامعه مدنی و گروه‌های مخالف در سراسر ایران تأکید کردند.

ائتلاف این پنج حزب با توجه به تحولات دو ماه گذشته و اعتراضات دی ماه، می‌تواند تحولی جدید در گسترده شدن تلاش‌های مخالفان حکومت در داخل ایران تلقی شود.

با این حال، عبدالله مهتدی، دبیرکل حزب کومه‌له کردستان ایران، ضمن استقبال از تلاش احزاب کرد برای ائتلاف، روز یکشنبه از علل نپیوستن این حزب در شبکه ایکس نوشته و در «کارآمدی و دوام» این ائتلاف ابراز تردید کرده است.

آقای مهتدی در شبکه ایکس علل ملحق نشده حزب کوموله کردستان ایران به ائتلاف پنج‌گانه را چنین اعلام کرده است:

- فقدان هرگونه مکانیسم اجرایی، وظایف فوری، سازوکار و نقشهٔ راه مشخص برای اقدام عملی
- مفاد بسیار کلی و تفسیربردار
- نبود شفافیت کامل در مواردی چون «یکپارچه‌سازی نیروی پیشمرگ» و «اداره مشترک کردستان در دوران گذار»

دبیرکل حزب کومه‌له در پایان بیانیه خود تصریح کرده است که اگر چه حزب او به این ائتلاف ملحق نشده اما «نه‌تنها در برابر این هم‌پیمانی نخواهیم ایستاد، بلکه برای هرگونه هماهنگی و همکاری نیز آماده هستیم».

بی‌بی‌سی فارسی




نظر شما درباره این مقاله:







جامعه ایران در چه وضعیتی است؟ / تقی آزاد ارمکی ">
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 22:17

جامعه ایران در چه وضعیتی است؟ / تقی آزاد ارمکی





نظر شما درباره این مقاله:







خطر اعدام محراب عبداله‌زاده
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 22:08

خطر اعدام محراب عبداله‌زاده





نظر شما درباره این مقاله:







ایران و آمریکا روز پنجشنبه در ژنو مذاکره می‌کنند
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 22:00

ایران و آمریکا روز پنجشنبه در ژنو مذاکره می‌کنند





نظر شما درباره این مقاله:







سقوط اخلاقی یک وزیر
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 21:44

سقوط اخلاقی یک وزیر





نظر شما درباره این مقاله:







پرسش‌های بی‌پاسخ
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 19:47

پرسش‌های بی‌پاسخ


موسی غنی‌نژاد

فاجعه ملی روزهای هجدهم و نوزدهم دی‌ماه پرسش‌های مهم و دردناکی را در ذهنها ایجاد کرده که هیچ مقام رسمی مسئولی تاکنون، بیش از یک ماه پس از واقعه، پاسخ قانع کننده‌ای به آنها نداده است. جناب رئیس جمهور پزشکیان می‌فرماید دولت «نوکر» مردم است و در برابر ملت ایران از بابت این فاجعه اظهار «شرمندگی» می‌کند. اگر جناب پزشکیان واقعا معتقد است دولت نوکر و ملت ارباب است پس چرا این دولت مستخدم ملت توضیح قانع‌کننده و منطقی در باره کشتار جنایت‌بار بخشی از این ملت نمی دهد؟

اگر طبق گزارش‌های رسمی حکومتی تروریست‌های موساد و داعش یا مزدوران آنها مرتکب این جنایت‌ها شدند، که البته هیچ استبعادی از لحاظ منطقی با توجه به سوابق این سازمان‌ها ندارد، پس چرا دولت که مسئول حفاظت از امنیت این ملت است بابت قصور حداقل بخشی از مسئولان امنیتی کشور که وظیفه شناسایی و پیشگیری را به درستی انجام نداده‌اند توضیح نمی‌دهد و عذرخواهی نمی‌کند؟

چگونه است که این نفوذی‌های بیگانه تنها سه روز بعد در تظاهرات حکومتی در ۲۲ دی کوچکترین اقدامی نکردند یا نتوانستند بکنند؟

اگر دولت نوکر مستخدم ملت است چطور به خود اجازه می‌دهد که در قالب ارباب و قیم ملت ابزار ارتباطی میان آنها را قطع کند؟ خاموشی تمام عیار اینترنت و ارتباطات تلفنی هفته‌ها پس از وقوع فاجعه، در شرایطی که ملت ایران در بهت و نگرانی فرو رفته بود با چه هدفی صورت گرفت و چه کارکردی داشت؟ چطور ممکن است که ارباب نزد نوکر نامحرم تلقی شود و نوکر در باره اعمال خود به ارباب نیازی به توضیح دادن نبیند؟

چرا به خبرگزاری‌های مستقل داخلی و خارجی اجازه داده نمی‌شود تا از تعداد درگذشتگان، مجروحان، وضعیت بیمارستان‌ها و کادر درمان و نیز همه خانواده‌های داغدیده گزارش‌های مستند و تفصیلی تهیه کنند؟

از همان آغاز اعتراضات در اوایل دی‌ماه برخی مقامات رسمی حکومتی از جمله جناب رئیس جمهور اعتراضات را بر حق دانستند و حتی به وزیر کشور ماموریت دادند تا با معترضان گفتگو کنند. نتیجه این ماموریت چه شد؟ پرسش اساسی اینجاست که وزیر کشور با چه مکانیسم عملی می‌خواست یا می‌توانست با معترضان گفتگو کند؟

مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تظاهرات آزاد است و نیروهای انتظامی مسئول امنیت تظاهرات است. چرا مقامات مسئول با علم به نارضایتی اقشار گسترده‌ای از مردم و شروع تظاهرات پراکنده آنها از اوایل دی‌ماه و اذعان به برحق بودن اعتراضات هیچ اقدامی از قبیل اعلام روز، ساعت و مکانی معین برای فراهم آوردن زمینه برگزاری تظاهراتی امن تحت حمایت نیروهای انتظامی نکردند؟

چرا در این روزها که هنوز غم، اندوه، بهت و خشم داغ دیدگان و عامه ملت ایران فرو ننشسته چنین امکانی برای ابراز صلح‌آمیز اعتراضات و وزن‌کشی معترضان و شنیدن خواسته‌های آنها صورت نمی‌گیرد؟ چرا فقط موافقان نظام حکومتی امکان ابراز وجود و وزن‌کشی عمومی دارند و معترضان از آن محرومند؟ نکند نوکری دولت و حکومتیان منحصر به آن بخش از ملت است که «خودی» تلقی می‌شوند و آن بخش غیرخودی شأن ملی و اربابی ندارند؟

ممکن است گفته شود همه قدرت در این مملکت در اختیار رئیس جمهور نیست و او اختیارات لازم برای پاسخگویی به این پرسش‌ها را ندارد. واقعیت این است که رئیس جمهور مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران جملگی اختیارت لازم را برای پاسخگویی به پرسش‌های فوق  دارد و او اساسا مسئول اجرای مفاد قانون اساسی است. اگر به درستی گفته شود که قانون اساسی جمهوری اسلامی مفاد دیگری دارد که می‌تواند ناقض این اختیارات رئیس جمهور باشد باید گفت با سند نامنسجم و متناقضی روبرو هستیم که بدون اصلاح آن راه به جایی نخواهیم برد. بنابراین رئیس جمهور به عنوان مجری قانون اساسی باید در صدد برطرف کردن این نقیصه برآید.

در هر صورت اگر در جایگاه راقم این سطور رئیس جمهور را مخاطب قرار داده‌ام برای این است که او بالاترین مقام اجرایی کشور است و در موعد انتخابات ریاست جمهوری وعده‌هایی داده است که اکنون موظف به وفای عهد است. بر اساس این وعده‌ها، از جمله اینترنت آزاد و اینکه در صورت ناتوانی در انجام وعده‌ها استعفا خواهد داد، من به ایشان رای دادم و دیگران را دعوت به رای دادن به ایشان کردم. این نوشته اتمام حجتی است با کسی که به وی اعتماد کردم و عذر تقصیر از دوستانی است که به من اعتماد کردند.

در پایان، کوچکتر از آنم که به ملت ایران تسلیت بگویم اما در غم تک تک داغ‌دیدگان این فاجعه ملی شریکم و در پیشگاه ملت بزرگ ایران، جاوید نامان و کسانی که برای آزادی، کرامت انسانی و حقوق ملی جان و مال خود را فدا کردند سر تعظیم فرود می‌آورم.




نظر شما درباره این مقاله:







در دانشگاه چه می گذرد؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 17:46

در دانشگاه چه می گذرد؟





نظر شما درباره این مقاله:







خامنه‌ای از “توهم” تا “توحش”
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 17:40

خامنه‌ای از “توهم” تا “توحش”


عبدالله ناصری

اولین نقلی که پس از پانزده خرداد ۱۳۶۸ از رهبر جدید جمهوری اسلامی شنیده‌ایم، «من رهبر ایستاده‌ام» بود که بیان‌گر دخالت در همه‌ی امور حکم‌رانی است. سپس مصادیق آن سخن را دیدیم؛ از دستور عزلِ مدیرکل مطبوعات داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد تا سردبیر روزنامه همشهری که از قضا هر دو یکی بود.

این دخالت‌ها در دولت اصلاحات خیلی بیشتر شد و ادامه یافت. مثلاً سفرهای دانشجویی که توسط وزارت علوم مدیریت می‌شد، به ذائقه‌ی ولی‌فقیه خوش نیامد و لغو شد. بعدها روشن شد جناب رهبر از سرِ توهم چنین حرف‌هایی می‌زند. منشأ این توهم‌ها ابتدا دروغ‌های کیهان ـ روزنامه‌ی خودش ـ بود. به عنوان یک کارشناس رسانه باور دارم آن روزنامه در شاکله‌ی «ذهن سیاسی» رهبر و آلودگی او به توهمات بیشترین تأثیر را داشته است.

رهبر هرچه جلوتر آمد و به‌رغم سرمایه‌گذاری‌های انبوه برای «اندیشه‌ی کلیشه‌ای و رسمی» جامعه، فاصله‌ی بیشتری بین مردم و به‌ویژه نسل جوان با فکر خودش را شاهد بود. توهم خامنه‌ای هرچه بیشتر می‌شد، حکومت پرهزینه‌تر و شکاف اجتماعی عمیق‌تر می‌شد. دیگر به جایی رسید که نمی‌پذیرفت ۸۰ تا ۸۵ درصد جامعه نسبت به منویات ایشان بیگانه است.

وقتی بیانیه‌ی گام دوم انقلاب را منتشر کرد، باور کرده بود برای چله‌ی دوم (۴۰ سال دوم) منشورِ سلامت و تضمین گفتمان انقلاب ۵۷ را برای نسل نو ساخته است. تحولات نسلی در جنبش سبز و خیزش‌های بعد از آن نمایان‌تر شد، مخصوصاً در انقلاب «زن، زندگی، آزادی» که آرزو و سنگر خط قرمز ولی‌فقیه فرو ریخت و حجاب اختیاری شد.

نسل‌های بعد از انقلاب ۵۷ در کمین فرصت دیگری بودند، مخصوصاً پس از آن‌که حکومت استواری ملت در محکومیت تجاوز اسرائیل را به نفع خود مصادره کرد. واقعاً رهبرِ متوهم باور داشت مخالفان هجمه‌ی دولت اشغال‌گر صهیونیستی رفیقِ راهِ او هستند.

اعتراض و اعتصاب‌های دی‌ماه دوباره امید را زنده کرد و نسل نوجوان و جوان ایرانی ۱۸ و ۱۹ دی در سراسر ایران به خیابان آمد (حتی روستاها) با هر سلیقه‌ی سیاسی و شعارِ غالب «انهدام جمهوری اسلامی» و «اعدام ولی‌فقیه» بود.

صاحبِ این یادداشت ضمن مخالفتِ پیوسته با حمله‌ی خارجی و بازگشت سلطنت، به هیچ وجه نقش آقای رضا پهلوی را در انقلاب ملی ایران نفی نمی‌کند. ولی آن‌چه در انقلاب مذکور مهم بود، برخورد حکومت ـ و بهتر است بگوییم حاکم ـ با مردمان انقلابی بود.

همان توهم‌های «کیهانی» که ذهن سیاسی رهبر را سال‌ها پردازش کرده بود، او را به تصمیم عجیبی کشاند. او متوهمانه پذیرفته بود انبوه جمعیتِ جوانِ خواهانِ عدمش، تروریست‌های خارجی و مجاهدین خلق هستند و «توهم‌آلودگی‌اش» مانع حقیقت‌بینی او شد.

دستور شلیک «بی‌محابا» داد، اما به شکلی بی‌سابقه؛ دستور کشتار عمومی مردم، از کودک تا پیرسال، از فریادزنان تا رهگذران و تماشاگران. مجروح‌کشی برای اولین‌بار در تاریخ حکومت ولی‌فقیه پُرشمار بود. با همه‌ی آن توحش، خامنه‌ای کم آورده بود، لذا دستور آتش‌افروزی در مساجد و بانک و مغازه را داد.

به این توحش رهبر که ریشه‌ی اصلی‌اش توهم‌ها بود، «فقه وحشیِ وحشی» دامن زد؛ فقهی که توحش خود را با اعدام‌های خلافِ همان فقه در انقلاب مهسا نشان داد. در آن انقلاب، احکام وحشیانه‌ی اعدام شتابان اجرا می‌شد تا سرعت خیزش را کم کند.

فقه شیعه که تا انقلاب ۵۷ ماهیت غیرسیاسی و غیرایدئولوژیک داشت، از سوی جمهوری اسلامی به ابزاری برای توجیه بقای نظام و دولت تبدیل شد. برخورد با انقلاب ملی ایرانی‌ها در دی‌ماه ۱۴۰۴، فقه (شیعی) حکومت و توحش آن را روشن‌تر کرد.

اگر فقه مستند حکومت فعلی را وحشی می‌نامم، نه بدان معناست که «فقه سنتی شیعه» در تاریخ اسلام و به‌رغم غیرعصرانی بودنش این‌گونه بوده، بلکه این توحش فقهی خاص حکومت دینی است که اساساً بدعتی در جوامع مسلمان است.

توحش رهبر در دی‌ماه اکنون مردم ایران را به امیدواریِ قتل او به دست ترامپ کشانده است. این امید نیکوست، چون نابودی حکومتش را تسریع خواهد کرد.

تلگرام نویسنده
https://t.me/tarikhnevesht3960




نظر شما درباره این مقاله:







ایران از روسیه موشک‌های دوش‌پرتاب خرید
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 17:03

ایران از روسیه موشک‌های دوش‌پرتاب خرید


مایلز جانسون و چارلز کلاور در لندن و مکس سدون در برلین
فایننشال تایمز / ۲۲ فوریه ۲۰۲۶

ایران در قالب یک توافق تسلیحاتی محرمانه به ارزش ۵۰۰ میلیون یورو با روسیه موافقت کرده است تا هزاران موشک پیشرفته دوش‌پرتاب دریافت کند؛ اقدامی که مهم‌ترین تلاش تهران برای بازسازی سامانه‌های پدافند هوایی خود پس از جنگ سال گذشته با اسرائیل به شمار می‌رود.

بر پایه اسناد محرمانه روسی که روزنامه *فایننشال تایمز* به آنها دست یافته و گفته‌های چند منبع آگاه از توافق، این قرارداد که در دسامبر در مسکو امضا شده، روسیه را متعهد می‌سازد طی سه سال ۵۰۰ سکوی پرتاب قابل‌حمل از نوع «وربا» (Verba) و دو هزار و ۵۰۰ فروند موشک «۹M336» به ایران تحویل دهد.

موشک‌های وربا از مدرن‌ترین سامانه‌های پدافند هوایی روسیه محسوب می‌شوند؛ موشک‌های هدایت‌شونده با فروسرخ که قابلیت هدف قرار دادن موشک‌های کروز، هواگردهای با ارتفاع پرواز پایین و پهپادها را دارند.

این سامانه‌ها که توسط تیم‌های کوچک و متحرک عملیاتی می‌شوند، به نیروهای زمینی امکان می‌دهند تا بدون نیاز به سامانه‌های راداری ثابت و آسیب‌پذیر، به‌سرعت ساختارهای پدافندی پراکنده و منعطفی ایجاد کنند.

افشای جزئیات این توافق در حالی صورت گرفته است که دونالد ترامپ نیروی عظیمی از ارتش آمریکا را در خاورمیانه مستقر کرده و تهران را تهدید کرده است که در صورت نپذیرفتن محدودیت‌هایی بر برنامه هسته‌ای خود، هدف حملات نظامی آمریکا قرار خواهد گرفت.

مطابق قرارداد ۴۹۵ میلیون یورویی «وربا»، تحویل تجهیزات در سه مرحله از سال ۲۰۲۷ تا ۲۰۲۹ برنامه‌ریزی شده است. یکی از منابع آگاه گفته است احتمال دارد تعدادی از این سامانه‌ها پیش از موعد به ایران تحویل داده شده باشند.

طبق این اسناد، تهران در ژوئیه سال گذشته و تنها چند روز پس از پایان جنگ ۱۲ روزه‌ای که در جریان آن آمریکا به‌طور موقت به اسرائیل در حمله به سه تأسیسات اصلی هسته‌ای ایران پیوسته بود، رسماً درخواست خرید این سیستم‌ها را مطرح کرد.

در جریان آن نبرد، شبکه یکپارچه پدافند هوایی ایران به‌شدت آسیب دید و این امر به نیروی هوایی اسرائیل اجازه داد تا به‌سرعت بر بخش‌های گسترده‌ای از آسمان ایران تسلط یابد.

به گفته یک مقام پیشین ارشد آمریکایی، روسیه احتمالاً این توافق را فرصتی برای ترمیم روابط خود با ایران می‌داند، پس از آنکه در هنگام جنگ ۱۲ روزه اقدامی برای حمایت از متحد خود انجام نداد. او گفت: «روسیه می‌خواهد ایران شریکش باقی بماند. بنابراین حتی اگر وسط بحران نتواند وارد عمل شود، پس از بحران تلاش می‌کند روابط را ترمیم کند.»

توافق جدید «وربا» میان شرکت دولتی صادرات تسلیحات روسیه «روس‌اوبورون‌اکسپورت» و نمایندگی وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح ایران در مسکو، موسوم به «مُدافل» (MODAFL) منعقد شده است.

این قرارداد توسط «روح‌الله کاتبی»، مقام ارشد وزارت دفاع ایران در مسکو تنظیم شده؛ کسی که پیش‌تر در فروش صدها موشک بالستیک کوتاه‌برد «فاتح-۳۶۰» به روسیه برای استفاده در جنگ اوکراین نقش داشت.

وزارت خزانه‌داری آمریکا کاتبی را در سال ۲۰۲۴ به‌دلیل فعالیت به‌نمایندگی از طرف وزارت دفاع ایران تحریم کرد و او را «نقطه تماس دولت روسیه با وزارت دفاع ایران» خواند.

در همین حال، کاظم جلالی، سفیر ایران در مسکو، این هفته در گفت‌وگو با تلویزیون دولتی ایران به‌طور غیرمستقیم تأیید کرد که تعدادی از پروازهای اخیر از روسیه حامل محموله‌های نظامی بوده‌اند. او گفت: «چند سالی است که توافق‌های نظامی و دفاعی نیرومندی با روسیه امضا کرده‌ایم. فقط می‌توانم بگویم این پروازها نشان می‌دهند آن توافق‌ها در حال اجرا هستند.»

به گزارش منابع غربی، یک هواپیمای باری «ایلیوشین Il-76TD» روسیه طی هشت روز گذشته دست‌کم سه بار از فرودگاه «مینرالنیه وودی» در قفقاز شمالی به شهر کرج پرواز کرده و دست‌کم یک پرواز مشابه نیز در اواخر دسامبر انجام شده است.

گزارش‌هایی نیز حاکی است ایران در ژانویه گذشته تا شش فروند بالگرد تهاجمی Mi-28 روسی دریافت کرده و یکی از آنها را در تهران به‌کار گرفته است.

بر اساس اسنادی که فایننشال تایمز مشاهده کرده، روس‌اوبورون‌اکسپورت هر فروند موشک 9M336 را به قیمت ۱۷۰ هزار یورو و هر واحد پرتابگر آن را ۴۰ هزار یورو به ایران فروخته است. روسیه با وجود تحریم‌های اقتصادی غرب، معمولاً معاملات تسلیحاتی خود را با یورو یا دلار انجام می‌دهد.

این قرارداد همچنین شامل ۵۰۰ دستگاه دوربین دید در شب «ماوگلی-۲» برای رهگیری اهداف در شرایط تاریکی است.

سفارت ایران در لندن و شرکت روس‌اوبورون‌اکسپورت به درخواست اظهارنظر پاسخ نداده‌اند و کرملین نیز از بیان موضع خود خودداری کرده است.

«روسلان پوخو‌ف»، مدیر مرکز مطالعات تحلیل راهبردها و فناوری‌های مسکو، می‌گوید سامانه‌های وربا گزینه‌ای مقرون‌به‌صرفه برای افزایش توان پدافندی ایران هستند و در عین حال، ذخایر داخلی روسیه را تضعیف نمی‌کنند. با این حال، حتی در صورت تحویل و به‌کارگیری بخشی از آنها در ایران، این سامانه‌ها تأثیر چندانی بر قابلیت کلی دفاع هوایی ایران در برابر جنگی جدید با اسرائیل یا آمریکا نخواهند داشت.

او اما می‌افزاید ممکن است این سیستم‌ها خطر عملیات آمریکا با بالگردها و هواپیماهای پرواز پایین را افزایش دهند؛ همان تاکتیکی که در بازداشت نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، مورد استفاده قرار گرفت.

پخو‌ف گفت: «اگر حمله‌ای هوایی مانند عملیات مادورو صورت بگیرد، این سامانه‌ها می‌توانند برای ایرانی‌ها به‌راستی کارآمد باشند. تنها موشک‌های دوش‌پرتاب آمریکایی «استینگر» و مدل روسی ما هستند که تحرک بالایی دارند. اگر آنها به دست افراد درست و در زمان مناسب برسند، می‌توانند خسارت زیادی وارد کنند.»

این توافق در شرایطی امضا شده که همکاری نظامی میان دو کشور همچنان در کانون توجه غرب قرار دارد. تهران در دو سال گذشته، در جریان جنگ ولادیمیر پوتین در اوکراین، پهپادها و موشک‌هایی در اختیار مسکو قرار داده و دو کشور در ژانویه ۲۰۲۵ معاهده‌ای برای تحکیم روابط دوجانبه امضا کردند.

ایران علاوه بر آن، در پی خرید دو اسکادران جنگنده پیشرفته سوخو-۳۵ از روسیه بوده، هرچند مقام‌های تهران از تأخیر در تحویل هواپیماها گلایه کرده‌اند.

«پاول لوزین»، پژوهشگر ارشد مرکز تحلیل سیاست اروپا، معتقد است تمایل مسکو به تحویل سلاح به ایران نشان‌دهنده آن است که روسیه قصدی برای پایبندی به تحریم‌های بازگردانده‌شده سازمان ملل علیه تهران ندارد. بریتانیا، فرانسه و آلمان این تحریم‌ها از جمله ممنوعیت صادرات سلاح به ایران را در سال گذشته در پی افزایش تنش‌ها بر سر برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی فعال کردند.

«نیکول گراژوسکی»، استاد دانشگاه علوم سیاسی پاریس و کارشناس روابط راهبردی ایران و روسیه نیز گفت این توافق نشانه‌ای از تغییر رویکرد تهران پس از نابودی گسترده سامانه‌های پدافندی‌اش توسط اسرائیل در سال گذشته است.

او افزود: برخلاف سامانه‌های راهبردی بزرگ‌تری چون اس-۳۰۰ و اس-۴۰۰، سامانه وربا به آموزش و ادغام پیچیده نیاز ندارد و می‌تواند خیلی سریع‌تر وارد چرخه عملیاتی شود.

به گفته او، از آنجا که سیستم وربا نقش قابل‌توجهی در دفاع روسیه در برابر حملات پهپادی اوکراین ایفا نکرده، مسکو برای واگذاری آن به تهران تمایل بیشتری داشته است.

گراژوسکی نتیجه گرفت: «انتقال این تسلیحات اگرچه توان ایران را برای مقابله با پیشرفته‌ترین ارتش‌های جهان به‌طور اساسی تغییر نمی‌دهد، اما می‌تواند طول عمر جنگ بعدی را افزایش دهد.»




نظر شما درباره این مقاله:







تجمع‌های اعتراضی در دانشگاه‌های بزرگ تهران
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 16:17

تجمع‌های اعتراضی در دانشگاه‌های بزرگ تهران


چند دانشگاه بزرگ تهران امروز ـــ یکشنبه سوم اسنفند ۱۴۰۴ ـــ صحنه تظاهرات ضدحکومتی بود. چنین تظاهراتی در دانشگاه فردوسی مشهد هم برگزار  شد. دانشجویان ضمن سر دادن شعارهایی علیه حکومت، یاد کشته‌شدگان سرکوب خونین اعتراضات دی را گرامی داشتند.

دیروز هم در اولین روز بازگشایی دانشگاه‌ها، تجمع‌های مشابهی برگزار شد، اما تظاهرات امروز بسیار گسترده‌تر بود.

تظاهرات امروز از جمله دانشگاه‌های ملی (بهشتی)، تهران، صنعتی شریف، علم و صنعت، امیرکبیر و خواجه‌نصیر برگزار شد. در دانشگاه‌های علم و صنعت و امیرکبیر تظاهرات ضدحکومتی به درگیری میان دانشجویان مخالف حکومت و بسیج دانشجویی منجر شد.

تجمع و اعتراضات در دانشگاه ملی (بهشتی) تهران از ساعت ۱۱ امروز سوم اسفند از مقابل دانشکده ادبیات آغاز گردید و ساعت ۱۴ پایان یافت. دانشجویان تصاویر و نام کشته‌شدگان دی‌ماه را با خود داشتند و آن‌ها را در دست نگه می‌داشتند. جمعیت از دانشکده ادبیات به سمت سلف حرکت کرد و تا حدود ساعت ۱۴ در محوطه دانشگاه ماند.

دانشجویان معترض، به حضور و تقابل بسیجی‌ها بی‌توجهی کردند و از مسیرهای عبوری دیگر، به حرکت و اعتراض خود در محیط دانشگاه ادامه دادند.

شعارهای دانشجویان دانشگاه ملی:

- مرگ بر دیکتاتور
- کشته ندادیم که سازش کنیم، رهبر قاتل رو ستایش کنیم
- می‌جنگیم می‌میریم، ایران رو پس می‌گیریم
- قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان
- امسال سال خونه، سیدعلی سرنگونه
- مرگ بر دیکتاتور
- حسین حسین شعارتون، جنایت افتخارتون
- فکر نکنین امروزه، قرار ما هرروزه


درگیری در دانشگاه علم و صنعت تهران

‎ویدیوهای منتشر شده از تجمع امروز در دانشگاه علم‌ و‌ صنعت تهران، نشان از درگیری دانشجویان معترض و اعضای بسیج دانشجویی دارد.

صدها دانشجوی این دانشگاه که دیروز و امروز و در آغاز نیم‌ترم جدید سال تحصیلی جاری، برای یادبود کشته‌شدگان اعتراضات دی تجمع کرده‌‌اند، شعارهای ضدحکومتی از جمله «مرگ بر دیکتاتور»، «تا آخوند کفن نشود، این وطن، وطن نشود» و «جاوید شاه» سر می‌دهند.

‎در ویدیویی که از درگیری در این دانشگاه منتشر شده است، گروهی از مسئولان دانشگاه میان دو گروه حائل ایجاد کردند و با هل دادن تلاش می‌کنند برخوردی میان آنها ایجاد نشود.

‎امروز دانشجویان همزمان در دانشگاه‌های دیگر تهران از جمله امیرکبیر، دانشگاه تهران، شهید بهشتی و همچنین دانشگاه‌های علوم پزشکی و فردوسی مشهد تجمع اعتراضی برگزار کرده‌‌اند.


درگیری دانشجویان معترض و بسیجی در دانشگاه امیرکبیر تهران

این ویدیو امروز ۳ اسفند از درگیری بسیج دانشجویی و دانشجویان معترض در دانشگاه امیر‌کبیر منتشر شده است.

امروز دانشجویان در چند دانشگاه تهران و مشهد برای دومین روز متوالی تجمع اعتراضی برگزار کردند.

در دانشگاه علم و صنعت هم تصاویری از درگیری بسیج دانشجویی با دانشجویان معترض منتشر شده است.


بلند کردن پرچم شیر و خورشید در دانشگاه صنعتی شریف

در تجمع دانشجویی یکشنبه ۳ اسفند در دانشگاه صنعتی شریف، چند دانشجو پرچم شیر و خورشید در دست گرفتند که با شعارهای «جاوید شاه» جمعیت اطرافشان همراه شد.

امروز دانشجویان در دانشگاه‌های دیگر تهران، از جمله امیرکبیر، علم و صنعت، دانشگاه تهران، شهید بهشتی و همچنین دانشگاه‌های علوم پزشکی و فردوسی مشهد هم تجمعات اعتراضی برگزار کرده‌‌اند.
بلند کردن این پرچم شیر و خورشید با نشان تاج و شاخه بلوط و زیتون در دانشگاه شریف واکنش‌های بسیاری در شبکه‌های اجتماعی برانگیخته است این پرچم، که پیش از سقوط محمدرضاشاه پهلوی در انقلاب ۱۳۵۷، از جمله در رژه‌های ارتش افراشته می‌‌شد، پرچم دربار و دولت شاهنشاهی ایران بود که این روزها پادشاهی‌خواهان آن را به نشانه حمایت از نوع مطلوب حکومت در «فردای براندازی» در دست می‌گیرند.


حمایت جمعی از اساتید دانشگاه بهشتی از دانشجویان زندانی این دانشگاه

جمعی از اساتید دانشگاه بهشتی، از جمله دکتر نگار ذیلابی، استادیار گروه تاریخ و تمدن ملل اسلامی دانشکده الهیات و ادیان، در حمایت از دانشجویان زندانی دانشگاه، متن ذیل را پست و استوری کردند:

رياست محترم دانشگاه بهشتی، آقاى دكتر آقاميرى

در اخبار خوانديم كه به همت و پيگیری شما و مساعدت قوه قضائيه دانشجويان بازداشت شده‌ی دانشگاه ما آزاد شده‌اند. خبر بسيار خوشحال كننده‌اى بود. منت مساعدت قوه قضائيه به دلايل بسيار سخن گزافی است؛ آزادی لطف نيست، حق است و پیگیری آزادی دانشجويان وظيفه‌ی اخلاقى دانشگاه و دانشگاهیان! اما در اين موقعيت بحرانى، پیگیری شما را قدر مى‌دانيم.

طبق آخرين اخبار، دو تن از بچه‌هاى ما آزاد شده‌اند و دو تن دیگر قرار است به زودى با قيد وثيقه آزاد شوند. اما هنوز ياسر آزاده دانشجوى فارغ‌التحصيل رشته‌ی فلسفه و همسرش هما تيمورى در بند جامانده‌اند.

آقاى رئيس! پیگیر باشيد ياسر و هما هم آزاد شوند. ما همكاران شما در دانشگاه، خيلى از ما همراه و پیگیریم. اگر هم نياز به ضمانتی بود ما استادان در كنار شما مى‌نويسيم و اعتبار شغلى‌مان را گرو مى‌گذاريم. اجازه دهيد ما بازماندگان اين كشتار بزرگ، نام شما را در گوشه‌اى از دفتر یاری‌گران روزهاى عسرت دانشگاه درج كنيم.




نظر شما درباره این مقاله:







«ایران آماده ارائه امتیاز هسته‌ای است!»
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 13:30

«ایران آماده ارائه امتیاز هسته‌ای است!»


پریسا حافظی / خبرگزاری رویترز / ۲۲ فوریه ۲۰۲۶

ایران اعلام کرده است که در مذاکرات با ایالات متحده آماده ارائه امتیازاتی در زمینه برنامه هسته‌ای خود است، مشروط بر آنکه واشنگتن تحریم‌ها را لغو کرده و حق غنی‌سازی اورانیوم این کشور را به رسمیت بشناسد؛ اقدامی که با هدف جلوگیری از حمله احتمالی آمریکا دنبال می‌شود.

یک مقام ارشد ایرانی در گفت‌وگو با خبرگزاری رویترز گفت که دو طرف همچنان بر سر گستره و ترتیب لغو تحریم‌های فلج‌کننده آمریکا اختلافات جدی دارند، با وجود دو دور مذاکره که تاکنون انجام شده است.

با این حال، به گزارش رویترز، ایران پس از پایان دور اخیر گفت‌وگوها در هفته گذشته ــ که نشانه‌هایی از افزایش تنش و احتمال درگیری نظامی مشاهده می‌شد ــ پیشنهادهای تازه‌ای ارائه کرده است. تحلیلگران می‌گویند این اقدام نشانه آن است که تهران می‌کوشد مسیر دیپلماتیک را زنده نگه دارد و از وقوع حمله گسترده آمریکا جلوگیری کند.

به گفته این مقام ایرانی، تهران به صورت جدی در حال بررسی ترکیبی از اقدامات شامل ارسال نیمی از ذخایر اورانیوم با غنای بالا به خارج از کشور، رقیق‌سازی بخش باقی‌مانده و مشارکت در ایجاد کنسرسیومی منطقه‌ای برای غنی‌سازی است؛ طرحی که در سال‌های گذشته نیز گهگاه در مذاکرات مرتبط با ایران مطرح بوده است.

این مقام افزود: در مقابل، ایران انتظار دارد آمریکا حق «غنی‌سازی صلح‌آمیز اورانیوم» را در چارچوب توافقی که شامل لغو تحریم‌های اقتصادی نیز خواهد بود، به رسمیت بشناسد.

وی همچنین گفت که ایران پیشنهاد کرده است شرکت‌های آمریکایی بتوانند به عنوان پیمانکار در صنایع بزرگ نفت و گاز ایران مشارکت کنند، در چارچوب مذاکراتی با هدف حل و فصل اختلافات چند دهه‌ای بر سر فعالیت‌های هسته‌ای تهران.

او تأکید کرد: «در مجموعه بسته اقتصادی مورد مذاکره، به ایالات متحده فرصت‌هایی برای سرمایه‌گذاری جدی و دستیابی به منافع ملموس اقتصادی در صنعت نفت ایران نیز پیشنهاد شده است.»

کاخ سفید هنوز واکنشی به پرسش‌های مطرح‌شده درباره این موضوع نشان نداده است.

واشنگتن فعالیت‌های غنی‌سازی در خاک ایران را مسیری بالقوه برای دستیابی به سلاح هسته‌ای می‌داند. تهران این اتهام را رد کرده و خواستار به رسمیت شناختن حق خود برای غنی‌سازی اورانیوم است.

ایران و ایالات متحده در اوایل ماه جاری میلادی مذاکرات خود را از سر گرفتند، در حالی که آمریکا حضور نظامی خود را در خاورمیانه تقویت کرده است. ایران نیز تهدید کرده که در صورت هرگونه حمله، پایگاه‌های آمریکایی در منطقه را هدف قرار خواهد داد.

مقام ایرانی یادشده گفت که گفت‌وگوهای اخیر شکاف میان دو طرف را آشکار کرد، اما تأکید کرد که «امکان دستیابی به توافق موقت همچنان وجود دارد» زیرا مذاکرات ادامه دارد.

درخواست ایران برای تعیین «زمان‌بندی منطقی» رفع تحریم‌ها 

وی افزود: «دور اخیر گفت‌وگوها نشان داد که دیدگاه واشنگتن درباره دامنه و سازوکار رفع تحریم‌ها با خواسته‌های ایران متفاوت است. دو طرف باید به جدول زمانی منطقی برای لغو تحریم‌ها دست پیدا کنند.»

او تأکید کرد: «این نقشه‌راه باید منطقی و بر پایه منافع متقابل دو کشور طراحی شود.»

عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، روز یک‌شنبه اعلام کرد که انتظار دارد روز پنجشنبه در ژنو با استیو ویتکاف، فرستاده ویژه رئیس‌جمهور آمریکا، دیدار کند و افزود که هنوز «امید قابل‌توجهی» به یافتن راه‌حل دیپلماتیک وجود دارد.

عراقچی روز جمعه گفته بود انتظار دارد ظرف چند روز پیش‌نویس طرح متقابل ایران آماده شود، در حالی که دونالد ترامپ از بررسی گزینه «حملات محدود نظامی» خبر داده بود.

به گزارش رویترز به نقل از مقام‌های دو کشور و دیپلمات‌های منطقه خلیج فارس و اروپا، تهران و واشنگتن به سرعت در حال لغزیدن به سوی درگیری نظامی هستند، زیرا امیدها به توافق دیپلماتیک کاهش یافته است.

روز یک‌شنبه ویتکاف گفت رئیس‌جمهور آمریکا می‌خواهد بداند چرا ایران هنوز «تسلیم» نشده و حاضر نشده است برنامه هسته‌ای خود را محدود کند.

او در گفت‌وگو با شبکه فاکس نیوز اظهار داشت: «با توجه به میزان قدرت دریایی و نظامی ما در منطقه، چرا آنها هنوز به ما مراجعه نکرده و نگفته‌اند “ما سلاح نمی‌خواهیم، و برای اثبات آن آماده‌ایم این اقدامات را انجام دهیم”؟ رسیدن آنها به این نقطه دشوار است.»

آمادگی برای سازش در زمینه فعالیت‌های هسته‌ای

بهنام بن‌طالب‌لو، مدیر ارشد برنامه ایران در مؤسسه دفاع از دموکراسی‌ها، گفت: «رهبران ایران از مذاکرات برای خرید زمان استفاده می‌کنند.» 

او افزود: «ایران از این زمان برای اهداف متعددی بهره می‌برد، از جمله برای جلوگیری از حمله و تقویت تأسیسات هسته‌ای، موشکی و نظامی خود.»

در حالی که تهران همچنان درخواست آمریکا برای «غنی‌سازی صفر» را که یکی از نقاط اختلاف اصلی در مذاکرات گذشته بوده رد می‌کند، نشانه‌هایی از تمایل به سازش در زمینه فعالیت‌های هسته‌ای خود بروز داده است.

واشنگتن همچنین خواستار واگذاری کامل ذخایر اورانیوم با غنای بالا از سوی ایران است. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی سال گذشته اعلام کرده بود که این ذخایر بیش از ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم با درصد غنای تا ۶۰ درصد را شامل می‌شود، که تنها یک گام کوچک تا رسیدن به سطح ۹۰ درصدی مورد استفاده در تسلیحات هسته‌ای فاصله دارد.

علی لاریجانی، مشاور نزدیک رهبر جمهوری اسلامی، در گفت‌وگو با شبکه الجزیره اظهار داشت که ایران آماده پذیرش نظارت گسترده آژانس برای اثبات صلح‌آمیز بودن برنامه هسته‌ای خود است.

آژانس ماه‌هاست از ایران می‌خواهد اجازه بازرسی از سه سایت هسته‌ای را بدهد که سال گذشته در پایان یک کارزار ۱۲ روزه بمباران اسرائیل، هدف حملات آمریکا قرار گرفتند. از آن زمان، تهران اعلام کرده است که فعالیت‌های غنی‌سازی خود را متوقف کرده است.

تصاویر ماهواره‌ای نشان می‌دهد که ایران در یکی از مکان‌هایی که گفته می‌شود سال گذشته توسط اسرائیل بمباران شده، کارهای عمرانی تازه‌ای انجام داده و اخیراً پوشش بتنی ضخیمی بر تأسیسات جدید در یک منطقه نظامی حساس ساخته و روی آن را با خاک پوشانده است.

منافع برای هر دو طرف 

در میان خواسته‌های آمریکا، محدود کردن برنامه موشک‌های بالستیک ایران و پایان دادن به حمایت از گروه‌های نیابتی منطقه‌ای نیز به چشم می‌خورد.

ایران مذاکره درباره توان موشکی خود را قاطعانه رد کرده است، اما منابعی به رویترز گفته‌اند که «موضوع گروه‌های نیابتی منطقه‌ای خط قرمز تهران نیست».

مقام‌های جمهوری اسلامی تأکید دارند که حل‌وفصل دیپلماتیک این مناقشه می‌تواند منافع اقتصادی قابل توجهی برای هر دو کشور به همراه داشته باشد.

مقام ایرانی یادشده در پایان گفت: «ایران کنترل منابع نفتی و معدنی خود را واگذار نخواهد کرد. در نهایت، ایالات متحده می‌تواند شریک اقتصادی ایران باشد ــ نه بیش از آن. شرکت‌های آمریکایی همواره می‌توانند در قالب پیمانکار در میادین نفت و گاز ایران مشارکت کنند.»




نظر شما درباره این مقاله:







نگرانی لیندسی گراهام از مخالفت مشاوران ترامپ
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 11:50

نگرانی لیندسی گراهام از مخالفت مشاوران ترامپ





نظر شما درباره این مقاله:







جمهوری اسلامی چگونه برای جنگ و بقا آماده شده؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 10:08

دستور خامنه‌ای برای تشکیل ۴ لایه جانشینی برای مقامات ارشد

جمهوری اسلامی چگونه برای جنگ و بقا آماده شده؟


فرناز فصیحی / نیویورک تایمز / ۲۲ فوریه ۲۰۲۶

رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، مسئولیت تضمین تداوم نظام در برابر احتمال جنگ و ترور را به علی لاریجانی، عالی‌ترین مقام امنیت ملی کشور، سپرده است.

در اوایل ژانویه، زمانی که ایران با اعتراضات سراسری و تهدید حملات ایالات متحده روبه‌رو بود، رهبر کشور به یکی از معتمدان وفادار خود برای هدایت امور روی آورد: علی لاریجانی، عالی‌ترین مقام امنیت ملی کشور.

از آن زمان تاکنون، علی لاریجانی، سیاستمدار کهنه‌کار ۶۷ ساله، فرمانده پیشین در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دبیر کنونی شورای عالی امنیت ملی، عملاً اداره کشور را در دست گرفته است. صعود او باعث به حاشیه رفتن رئیس‌جمهور، مسعود پزشکیان، جراح قلبی که وارد سیاست شده، شده است؛ فردی که سالی دشوار را در مقام ریاست‌جمهوری پشت سر گذاشته و همچنان به‌طور علنی می‌گوید: «من پزشک هستم، نه سیاستمدار» و نباید از او انتظار داشت انبوه مشکلات ایران را حل کند.

این روایت از صعود لاریجانی و تصمیم‌ها و مشورت‌های رهبری ایران در حالی که دولت ترامپ تهدید به جنگ می‌کند، بر اساس گفت‌وگو با شش مقام ارشد ایرانی که یکی از آنان وابسته به دفتر رهبر است، سه عضو سپاه پاسداران، دو دیپلمات پیشین ایرانی و همچنین گزارش‌های رسانه‌های ایرانی تنظیم شده است. مقام‌ها و اعضای سپاه به شرط ناشناس ماندن صحبت کردند تا بتوانند آزادانه درباره مسائل داخلی دولت سخن بگویند.

حوزه مسئولیت‌های لاریجانی طی ماه‌های گذشته به‌طور پیوسته گسترش یافته است. او مسئولیت سرکوب اعتراضات اخیر با استفاده از نیروی مرگبار را که خواستار پایان حکومت اسلامی بودند، بر عهده داشت. در حال حاضر نیز او کنترل نارضایتی‌ها را در دست دارد، با متحدان قدرتمندی چون روسیه و بازیگران منطقه‌ای مانند قطر و عمان در ارتباط است و نظارت بر مذاکرات هسته‌ای با واشنگتن را بر عهده دارد. همچنین در شرایطی که ایالات متحده نیروهای خود را در منطقه افزایش می‌دهد، او در حال تدوین برنامه‌هایی برای اداره کشور در صورت وقوع جنگ با آمریکاست.

لاریجانی در گفت‌وگویی با شبکه الجزیره هنگام سفر به دوحه، پایتخت قطر، در همین ماه گفت: «ما در کشورمان آماده‌ایم. قطعاً از گذشته قدرتمندتر هستیم، در هفت، هشت ماه گذشته آماده شده‌ایم، ضعف‌های خود را شناسایی و برطرف کرده‌ایم. ما به دنبال جنگ نیستیم و جنگ را آغاز نخواهیم کرد. اما اگر آن را بر ما تحمیل کنند، پاسخ خواهیم داد.»

به گفته شش مقام ارشد و اعضای سپاه، آیت‌الله خامنه‌ای به لاریجانی و شمار اندکی از نزدیک‌ترین همکاران سیاسی و نظامی خود دستور داده است که اطمینان حاصل کنند جمهوری اسلامی نه‌تنها از بمباران‌های آمریکا و اسرائیل، بلکه از هرگونه ترور احتمالی رهبران ارشد، از جمله شخص رهبر، جان سالم به در ببرد.

ناصر ایمانی، تحلیلگر محافظه‌کار نزدیک به دولت، در گفت‌وگوی تلفنی از تهران گفت که آیت‌الله خامنه‌ای رابطه‌ای طولانی و نزدیک با لاریجانی دارد و در این مقطع حساس نظامی و امنیتی به او روی آورده است.

ایمانی گفت: «رهبر انقلاب به‌طور کامل به لاریجانی اعتماد دارد و معتقد است او به دلیل سابقه سیاسی، ذهن تیز و دانش خود، فرد مناسب برای این مقطع حساس است. او برای دریافت گزارش‌های وضعیت و مشورت‌های عمل‌گرایانه به لاریجانی تکیه می‌کند. نقش لاریجانی در دوران جنگ بسیار پررنگ خواهد بود.»

لاریجانی از خانواده‌ای سیاسی و مذهبی در طبقه نخبگان می‌آید و به مدت ۱۲ سال ریاست مجلس شورای اسلامی را بر عهده داشت. در سال ۲۰۲۱، او مسئول مذاکره درباره توافق جامع راهبردی ۲۵ ساله با چین به ارزش میلیاردها دلار شد.

بر اساس گفته‌های شش مقام ارشد و اعضای سپاه، آیت‌الله خامنه‌ای مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها صادر کرده است. او برای هر یک از مناصب فرماندهی نظامی و سمت‌های دولتی که شخصاً منصوب می‌کند، چهار لایه جانشینی تعیین کرده است. همچنین به تمامی مسئولان در جایگاه‌های رهبری گفته است تا چهار نفر را به‌عنوان جایگزین احتمالی معرفی کنند و مسئولیت تصمیم‌گیری را در صورت قطع ارتباط با او یا کشته شدنش، به حلقه‌ای محدود از معتمدان خود واگذار کرده است.

در جریان جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و در حالی که در مخفیگاه به سر می‌برد، آیت‌الله خامنه‌ای سه گزینه را برای جانشینی خود معرفی کرد. هویت این افراد هرگز به‌طور عمومی اعلام نشده است، اما تقریباً مسلم است که لاریجانی در میان آنان نیست، زیرا او روحانی بلندپایه شیعه نیست؛ شرطی اساسی برای هر جانشین احتمالی.

با این حال، لاریجانی در حلقه مورد اعتماد رهبر جای دارد؛ حلقه‌ای که شامل مشاور عالی نظامی و فرمانده کل پیشین سپاه، یحیی رحیم صفوی، سرتیپ محمدباقر قالیباف، فرمانده پیشین سپاه و رئیس کنونی مجلس که رهبر او را عملاً به‌عنوان جانشین خود برای فرماندهی نیروهای مسلح در زمان جنگ تعیین کرده است، و رئیس دفتر او، روحانی علی‌اصغر حجازی، می‌شود.

بخشی از این برنامه‌ریزی‌ها نتیجه درس‌هایی است که از حمله غافلگیرانه اسرائیل در ماه ژوئن گرفته شده؛ حمله‌ای که در ساعات نخست جنگ، زنجیره فرماندهی عالی نظامی ایران را از میان برد. پس از برقراری آتش‌بس، آیت‌الله خامنه‌ای لاریجانی را به‌عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی منصوب کرد و شورای جدیدی به نام شورای عالی دفاع ملی ایجاد کرد که ریاست آن را دریادار علی شمخانی بر عهده دارد تا امور نظامی در زمان جنگ را مدیریت کند.

ایران حمله آمریکا را اجتناب‌ناپذیر و قریب‌الوقوع می‌داند

«خامنه‌ای با واقعیتی که پیش رویش قرار دارد روبه‌روست.» این را ولی نصر، کارشناس ایران و نظام شیعی آن در دانشگاه جانز هاپکینز، گفت.

نصر افزود: «او انتظار دارد شهید شود و چنین می‌اندیشد که این نظام و میراث من است و تا پایان ایستادگی خواهم کرد.» او ادامه داد: «او در حال توزیع قدرت و آماده‌سازی دولت برای رویداد بزرگ بعدی است؛ هم برای جانشینی و هم برای جنگ، با این آگاهی که جانشینی ممکن است پیامد جنگ باشد.»

به گفته شش مقام ایرانی و سه عضو سپاه، ایران بر این مبنا عمل می‌کند که حملات نظامی ایالات متحده اجتناب‌ناپذیر و قریب‌الوقوع است، حتی در حالی که دو طرف همچنان به تعامل دیپلماتیک و مذاکره درباره توافق هسته‌ای ادامه می‌دهند. آنان گفتند ایران تمامی نیروهای مسلح خود را در بالاترین سطح آماده‌باش قرار داده و در حال آماده‌سازی برای مقاومت شدید است.


راهپیمایی ۲۲ بهمن در تهران

به گفته سه عضو سپاه و چهار مقام ارشد، کشور در حال استقرار پرتابگرهای موشک‌های بالستیک در امتداد مرز غربی خود با عراق در فاصله‌ای که بتواند اسرائیل را هدف قرار دهد و نیز در سواحل جنوبی خود در خلیج فارس، در برد پایگاه‌های نظامی آمریکا و دیگر اهداف در منطقه است.

در هفته‌های اخیر، ایران به‌طور دوره‌ای حریم هوایی خود را برای آزمایش موشک‌ها بسته است. همچنین یک رزمایش نظامی در خلیج فارس برگزار کرد و برای مدتی کوتاه تنگه هرمز یکی از گلوگاه‌های اصلی دریایی برای انتقال انرژی و دیگر کالاها در جهان را بست.

در تمام این مدت، آیت‌الله خامنه‌ای موضعی چالش‌برانگیز حفظ کرده است. او هفته گذشته در یک سخنرانی گفت: «قدرتمندترین نیروی نظامی جهان ممکن است چنان سیلی‌ای بخورد که نتواند روی پای خود بایستد.» او همچنین تهدید کرد که ناوهای جنگی آمریکا را که در آب‌های نزدیک مستقر شده‌اند، غرق خواهد کرد.

به گفته سه عضو سپاه و دو مقام ارشد، در صورت وقوع جنگ، یگان‌های ویژه پلیس، مأموران اطلاعاتی و گردان‌های بسیجِ لباس‌شخصی که زیرمجموعه سپاه هستند در خیابان‌های شهرهای بزرگ مستقر خواهند شد. سپس این نیروها برای جلوگیری از ناآرامی‌های داخلی و شناسایی عوامل مرتبط با سازمان‌های جاسوسی خارجی، ایست‌های بازرسی برپا خواهند کرد.

اما رهبری ایران نه‌تنها برای بسیج نظامی و امنیتی، بلکه برای بقای سیاسی خود نیز آماده می‌شود. این رایزنی‌ها که شش مقام آگاه از برنامه‌ریزی‌ها آن را توصیف کرده‌اند، طیفی از مسائل را در بر می‌گیرد؛ از جمله اینکه اگر آیت‌الله خامنه‌ای و مقامات ارشد کشته شوند، چه کسی کشور را اداره خواهد کرد و چه کسی می‌تواند «دلسِی ایران» باشد؛ اشاره‌ای به دلسی رودریگز، معاون رئیس‌جمهور ونزوئلا که پس از بازداشت نیکلاس مادورو، با دولت ترامپ به توافق رسید تا اداره کشور را در دست بگیرد.

به گفته سه مقام، نام علی لاریجانی در صدر این فهرست قرار دارد و پس از او، ژنرال محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، قرار می‌گیرد. تا حدی غافلگیرکننده، نام رئیس‌جمهور پیشین، حسن روحانی، که تا حد زیادی از حلقه نزدیکان آیت‌الله خامنه‌ای کنار گذاشته شده، نیز در این فهرست دیده می‌شود.

هر یک از این افراد سوابقی دارند که می‌تواند پذیرش آنان از سوی افکار عمومی خشمگین را محدود کند؛ چه اتهام‌های مربوط به فساد مالی و چه همدستی در نقض حقوق بشر در ایران، از جمله کشتار اخیر دست‌کم ۷ هزار معترض غیرمسلح طی سه روز.(گروه‌های حقوق بشری که این رقم را تأیید کرده‌اند، می‌گویند این تعداد می‌تواند به‌طور قابل‌توجهی افزایش یابد.)

علی واعظ، مدیر برنامه ایران در «گروه بین‌المللی بحران»، گفت که رهبری برنامه‌های اضطراری تدارک دیده است، اما پیامدهای جنگ با ایالات متحده همچنان غیرقابل پیش‌بینی است. او گفت: «رهبر کمتر در انظار ظاهر می‌شود، آسیب‌پذیرتر است، اما همچنان چسب فوق‌العاده‌ای است که نظام را کنار هم نگه می‌دارد و همه می‌دانند اگر او دیگر نباشد، حفظ انسجام نظام دشوار خواهد بود.»

در یک ماه گذشته، حضور رسانه‌ای لاریجانی افزایش چشمگیری یافته، در حالی که نقش و دیده‌شدن رئیس‌جمهور مسعود پزشکیان کاهش یافته است. او به مسکو سفر کرد تا با رئیس‌جمهور روسیه، ولادیمیر پوتین، مشورت کند و در فاصله دیدارهایش با مذاکره‌کنندگان هسته‌ای آمریکایی و ایرانی، با رهبران خاورمیانه نیز دیدار کرده است. او ساعت‌ها در مصاحبه‌های تلویزیونی با رسانه‌های ایرانی و خارجی بیش از رئیس‌جمهور حضور یافته و به‌طور منظم در شبکه‌های اجتماعی پیام منتشر می‌کند؛ از جمله عکس‌هایی از گرفتن سلفی با مردم، بازدید از زیارتگاه‌های مذهبی و دست تکان دادن از درِ هواپیما.

در مقابل، به نظر می‌رسد پزشکیان پذیرفته است که اختیار را به لاریجانی واگذار کند. رسانه‌های ایرانی گزارش دادند که رئیس‌جمهور در جلسه هیئت دولت گفته است به لاریجانی پیشنهاد داده محدودیت‌های اینترنتی را بردارد، زیرا به تجارت الکترونیک آسیب می‌زند. این اعترافی تکان‌دهنده بود مبنی بر اینکه حتی رئیس‌جمهور نیز برای پیشبرد امور ناچار است به لاریجانی متوسل شود.

در ماه ژانویه و همزمان با سرکوب اعتراضات، فرستاده خاورمیانه‌ای آمریکا، استیو ویتکاف، تلاش کرد با وزیر امور خارجه ایران، عباس عراقچی، تماس بگیرد؛ این را دو مقام ارشد ایرانی و یک دیپلمات پیشین گفتند. دونالد ترامپ اعلام کرده بود اگر ایران هر یک از معترضان را اعدام کند، به این کشور حمله خواهد کرد، و ویتکاف در پی آن بود که از عراقچی بپرسد آیا اعدام‌ها برنامه‌ریزی شده یا لغو شده‌اند.

به گفته دو مقام ارشد، عراقچی که نگران جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم بود، با رئیس‌جمهور ایران تماس گرفت و پرسید آیا می‌تواند با ویتکاف ارتباط برقرار کند یا نه. پزشکیان پاسخ داد که نمی‌داند و برای دریافت مجوز با لاریجانی تماس بگیرد.




نظر شما درباره این مقاله:







جزئیات پیکرهای پیچیده در پتو در بیمارستان «الغدیر»
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 8:37

جزئیات پیکرهای پیچیده در پتو در بیمارستان «الغدیر»


جزئیات پیکرهای پیچیده در پتو در بیمارستان «الغدیر»

۴۵ روز از آن شب هولناک گذشته است؛ اگرچه معنای زمان حالا دیگر تغییر کرده است و برای آنها که عزیزی را برای همیشه از دست داده‌‌اند، این شب و روزهای ماتم‌زده، به مثابه چندین سال گذشته، از ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ که روایت‌های بی‌شمارش، جانکاه است و جگرخراش. انتشار تصاویری جدید از بیمارستان الغدیر اما داغ هنوز تازه این روزها را تازه‌تر و آتش به‌جامانده بر قلب‌ها را شعله‌ورتر کرد. دوربین، قابی از بالا ثبت کرده است.
نیلوفر حامدی /  روزنامه شرق

۴۵ روز از آن شب هولناک گذشته است؛ اگرچه معنای زمان حالا دیگر تغییر کرده است و برای آنها که عزیزی را برای همیشه از دست داده‌‌اند، این شب و روزهای ماتم‌زده، به مثابه چندین سال گذشته، از ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ که روایت‌های بی‌شمارش، جانکاه است و جگرخراش. انتشار تصاویری جدید از بیمارستان الغدیر اما داغ هنوز تازه این روزها را تازه‌تر و آتش به‌جامانده بر قلب‌ها را شعله‌ورتر کرد.

دوربین، قابی از بالا ثبت کرده است. همین هم سبب می‌شود که تصویر شکل‌گرفته در مقابل دیدگان بیننده، عمق داشته باشد؛ عمقی که هرچه بیشتر چشم می‌دوزد، بیشتر جان و روانش را درهم می‌شکند. در کنار چندین کارتن بسته‌بندی‌شده که در گوشه راست تصویر جا خوش کرده‌اند، پتوهای رنگارنگی نیز دیده می‌شود؛ سفید، صورتی، مشکی، آبی و قهوه‌ای. بیننده که چشمش را تیزتر کند، متوجه می‌شود که پتوها خالی نیستند. کمی بیشتر که دقت کند، بخشی از بدن انسان‌ها را هم می‌تواند در عکس بیابد؛ رها، تکیده و بیرون‌زده از پتو.

تصویر را که بزرگ‌تر کند، دیگر همه‌چیز عیان می‌شود؛ پتوها پیکر انسان‌هایی را در خود جای داده‌اند، هرکدام در جهتی آرام گرفته‌اند و اگر این روزها را به چشم ندیده بودیم، گویی همگی به خوابی آرام فرورفته‌اند. در عکس دیگر اما می‌توان حتی صورت یکی از این پیکرها را هم دید: «آیدا عقیلی»؛ دختری جوان که شاید هنوز «صورت عشق را بر سینه نفشرده بود». چنان آرام و روشن خفته که گویی جهان هنوز در تپش نفس‌های او جاری است.

مردم و آمبولانس‌ها پیکرها را به بیمارستان می‌رساندند

همه چهار خیابان منتهی به میدان الغدیر، پر شده از بنرهای شهرداری؛ بنرهایی که خبر از برگزاری ملاقات‌های مردمی با شهرداران نواحی مختلف منطقه ۴ می‌دهد. هیچ‌کس باورش نمی‌شود که این خیابان در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماهی که گذشت، چه‌ها به خود دیده است. خاصه، بیمارستان الغدیر که در قلب این محله واقع شده است؛ بیمارستانی هیئت‌امنایی و خیریه که شب‌های هجدهم و نوزدهم دی‌ماه محل قرارگیری پیکر تعداد زیادی از این کشته‌ها شده بود.

به گفته رئیس مرکز روابط‌عمومی و اطلاع‌رسانی وزارت بهداشت، حدود ۳۶ بدن که دیگر جانی در آنها نمانده بود، به این بیمارستان منتقل شدند، برخی کشته‌شده و برخی دیگر مجروح. درست در بحبوحه چهلم جان‌باختگان اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، انتشار تصاویری تکان‌دهنده از بیمارستان الغدیر تهران، بار دیگر، احساسات مردم ایران را جریحه‌دار کرد.

«ح»، فروشنده لوازم مرتبط با خودرویی است که در محدوده بیمارستان الغدیر کار می‌کند. او در توصیف شب هجدهم به «شرق» می‌گوید: «شنیده بودیم که خبرهایی در راه است اما نمی‌دانستیم قرار است چه شود. به همین دلیل هم با اینکه بسیاری از همکاران دیگرم مغازه را بستند و رفتند، من و شریکم ماندیم تا کارمان را ادامه دهیم. از ساعت هشت شب اما همه‌چیز به هم ریخت. نیم‌ساعت که گذشت، اگر می‌خواستیم هم نمی‌توانستیم در شلوغی خیابان و میدان، خودروهایمان را تکان دهیم».

او که سال‌هاست در همان محله کار و زندگی می‌کند، می‌گوید تا به آن شب، بلوار «هنگام» را آن‌طور ندیده بود: «خیلی شلوغ شده بود. مردم زیادی در خیابان بودند. ساعات اول هم اگرچه جمعیت زیاد بود اما خطرناک به نظر نمی‌رسید تا اینکه ناگهان صدای شلیک آمد».

پس از آن بود که «ح» تصمیم گرفت مغازه را ببندد و به هر شکلی که شده، خودش را به خانه برساند: «دیگر ماندن صلاح نبود. یک موتور گیر آوردیم و به سمت خانه‌ رفتیم اما در همان دقایق بود که دیدیم بیمارستان الغدیر خیلی شلوغ شده است. ماشین‌ها و آمبولانس‌ها می‌آمدند و هرکدام پیکر کسی را تحویل می‌دادند. برخی از آنها زخمی شده بودند و برخی دیگر اما مشخص بود که از دست رفته‌اند».

او فردا شبش دیگر مغازه را باز نکرد اما از دوستانش شنیده که اوضاع در شب نوزدهم هم تفاوتی نکرده است.

‌‌۱۵۰ مجروح و ۳۶ فوتی

«حسین کرمانپور»، رئیس مرکز روابط‌عمومی و اطلاع‌رسانی وزارت بهداشت، با ارائه آماری از تعداد مجروحانی که هجدهم دی‌ماه به این بیمارستان اعزام شده بودند، به «شرق» توضیح می‌دهد: «میدان الغدیر یکی از نقاط شلوغ شب‌ هجدهم دی‌ماه بود. به همین دلیل هم افراد زیادی را از آن نقطه به نزدیک‌ترین مرکز درمانی همان حوالی رساندند که طبعا مقصد می‌شود بیمارستان الغدیر. در نتیجه یک بیمارستان کوچک با موج عظیمی از مجروحان و فوتی‌ها روبه‌رو می‌شود. طبق گزارش‌های رسیده به ما، حدود ۱۵۰ مجروح به این بیمارستان مراجعه می‌کنند و همچنین پیکر ۳۶ نفر فوتی را به همین بیمارستان می‌رسانند. این در حالی است که سردخانه بیمارستان الغدیر فقط ظرفیت پنج فوتی را داشته است. فوتی‌ها هم از آنجا به کهریزک منتقل می‌شوند. با وجود این، الغدیر و کادر درمانش به سایر افراد که از مجروحان بوده‌اند خدمت‌رسانی می‌کنند؛ بنابراین، تصاویر منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی که از قضا بسیار هم دردناک است، دور از واقعیت نیست و صحت دارد».

کرمانپور اما با اشاره به اینکه بیمارستان الغدیر زیرمجموعه وزارت بهداشت نیست، ادامه می‌دهد: «دو گروه بیمارستان زیرمجموعه وزارت بهداشت و درمان محسوب می‌شوند. یکی، بیمارستان‌های دولتی و دیگری بیمارستان‌های آموزشی و درمانی. حتی بیمارستانی مثل میلاد که دولتی محسوب می‌‌شود نیز زیرمجموعه تأمین اجتماعی است و نه وزارت ما. نقش وزارتخانه نسبت به بیمارستانی چون الغدیر که هیئت امنایی اداره می‌شود و خیریه است، نه نقش اجرایی که نظارتی به حساب می‌آید».

در همین حوزه نظارتی اما به نظر می‌رسد وزارت بهداشت از اقدامات بیمارستان الغدیر راضی است: «ما فقط می‌توانیم نسبت به امورات فنی مداخله کنیم. مثلا اگر در آن شب این بیمارستان و کادر درمانش از ارائه خدمات درمانی به مردم ممانعت می‌کردند، ما باید ورود می‌کردیم».

‌سردخانه الغدیر با ظرفیت ۵ جسد

او در پاسخ به اینکه چرا اجساد در پتوهایی نگهداری شده بودند و رها وسط حیاط بیمارستان بودند، می‌گوید: «همان‌طورکه توضیح دادم بیمارستان خیریه الغدیر ناگهان با موج عظیمی از مراجعینی مواجه شد که خارج از ظرفیتش محسوب می‌شدند. تهران و آن محله به‌طور مشخص شلوغ بوده و بیمارستان الغدیر هم دقیقا دور میدان واقع شده است. در نتیجه، مراجعان زیادی به آنجا رفتند. لازم است توضیح دهم که آمبولانس فقط موظف است بیمار را به بیمارستان برساند و نه متوفی. همچنین، تنها آمبولانس‌هایی که متعلق به وزارت بهداشت هستند، آن آمبولانس‌هایی هستند که عدد ۱۱۵ روی خودرو نقش بسته شده است و فقط اجازه دارند انسان زنده را منتقل کنند، چون پیکر فوتی باید توسط خودروی مخصوص به پزشکی قانونی اعزام شود. اما در آن شب خاص، هم امکان دارد که برخی آمبولانس‌ها برای کمک به مردم جنازه‌ها را به نزدیک‌ترین بیمارستان رسانده باشند و هم از آنجایی که خودم آن شب شیفت درمانی داشتم و از نزدیک مشاهده کردم، بسیاری از پیکرهای کشته‌شدگان را مردم به بیمارستان رساندند؛ چون اطلاع نداشتند که پیکر انسان فوت‌شده باید مستقیم به مراکزی همچون کهریزک برسد. این نکته را هم اضافه کنم که پزشکی قانونی نیز زیرمجموعه وزارت بهداشت نیست. بسیاری تصور می‌کنند به‌خاطر وجود واژه پزشکی، این سازمان متعلق به ماست، درحالی‌که سازمان پزشکی قانونی زیرمجموعه قوه قضائیه است و اساسا ارتباطی به ما ندارد».

در این میان، شنیده‌ می‌شود مسئولان بیمارستان الغدیر از کادر درمانشان تعهدنامه کتبی گرفته‌اند مبنی بر اینکه آنها اجازه گفت‌وگو با هیچ‌کس و هیچ رسانه‌ای، درباره رخداد‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ندارند. رئیس مرکز روابط‌عمومی و اطلاع‌رسانی وزارت بهداشت در واکنش به این خبر و در توضیح اینکه آیا چنین چیزی درست است یا خیر، می‌گوید: «از آنجایی که تا به حال در مراکز درمانی ما چنین اتفاقی رخ نداده است و همه مختارند درباره موضوعات پیش‌آمده حرف بزنند، بنده اطلاعی دراین‌باره ندارم. ضمن اینکه، این بیمارستان خیریه است و شاید به هر نحوی نگران امنیت نیروهایش بوده و به همین دلیل هم چنین کاری کرده است، اما اینکه چنین اتفاقی رخ داده یا نه و اینکه اساسا مدیران یک بیمارستان کاملا هیئت امنایی و خیریه اجازه قانونی چنین کاری را دارند یا نه، من بی‌خبرم».

نماینده مجلس: رئیس بیمارستان الغدیر باید پاسخ‌گو باشد

‌«همایون سامه‌یح نجف‌آبادی»، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی است. او هم اطلاعاتی درباره تصاویر هولناک منتشرشده از این بیمارستان ندارد: «هیچ جواب روشنی در این باره ندارم. جز اینکه بگویم نسبت به همه این ماجراها بسیار آزرده‌خاطرم، حرف دیگری نمی‌توانم بزنم. حتی امکان پیگیری این تصایر هم وجود نداشت».

او که خود پزشک متخصص داروسازی است، در گفت‌وگو با «شرق»، نسبت به مسئولیت بیمارستان الغدیر درباره ارائه توضیحاتی پیرو اخبار و تصاویر منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی تأکید می‌کند: «رئیس بیمارستان باید در چنین شرایطی حتما نسبت به اتفاقات رخ‌داده توضیحاتی ارائه می‌کرد».

«شرق» برای بررسی دقیق‌تر آنچه در شب هجدهم دی گذشت، سراغ ریاست این بیمارستان هم رفت و در تماسی تلفنی با دفتر «ابراهیم ذاکر»، رئیس بیمارستان الغدیر، تلاش کرد تصویر دقیق‌تری از آن شب به دست آورد. همچنین در تماس‌های دیگری پیگیر گفت‌وگو با «محمدحسن عقلایی»، مدیریت بیمارستان و «محسن ولی‌زاده»، مسئول فنی بیمارستان شد. اما این تماس‌ها هم به جایی نرسید و توضیحی از این مسئولان شنیده نشد. این در حالی است که با مراجعه به سایت بیمارستان الغدیر، با فهرست بلندبالایی از فهرست انتظارات و توقعات بیمارستان مواجه خواهید شد.

در این فهرست، بیماران و خانواده‌ و همراهان آنها به دلیل اثرگذاری بالا در نقش مشتری، در اولویت نخست قرار دارند. در توضیح این انتظارات، مواردی به عنوان موضوعات مهم به شرح زیر نوشته شده است: «درمان، حفظ احترام، کیفیت خدمات، آسایش و امکانات رفاهی بیمار، خدمات پس از ترخیص، آموزش، دسترسی به پزشک و بیمارستان، اطلاع‌رسانی، امنیت، تکمیل زنجیره درمان، خدمات به همراه بیمار، امکانات ملاقات، احترام به باورهای مذهبی و فرهنگی، مشاوره درمانی، سرعت عملیات پشتیبانی».




نظر شما درباره این مقاله:







جنگ با ایران چه شکلی خواهد بود؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 7:59

جنگ با ایران چه شکلی خواهد بود؟


نانسی یوسف / آنتلانتیک / ۲۱ فوریه ۲۰۲۶

در دوران نخست ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، مقام‌های پنتاگون اقدامی بسیار غیرمعمول انجام دادند تا احتمال وقوع جنگ را کاهش دهند: آن‌ها طرح‌های خود برای یک درگیری گسترده با ایران را با مقام‌های ارشد کاخ سفید در میان گذاشتند. به گفته افرادی آگاه از موضوع، استدلال آن‌ها این بود که اگر مشاوران، مخاطرات چنین طرحی را از نزدیک ببینند، مسیر دیگری را انتخاب خواهند کرد.

این اقدام نتیجه داد. دست‌کم در دو نوبت، رئیس‌جمهور بررسی کرد که دستور حمله به ایران را صادر کند، اما مشاورانش او را از اجرای این تصمیم منصرف کردند. با این حال، اکنون آمریکا بار دیگر در آستانه جنگ با ایران به نظر می‌رسد. و این بار، به جای آن‌که طرح‌های جنگی پنتاگون نقش بازدارنده داشته باشند، از برنامه‌های جنگی پنتاگون برای تهیه گزینه‌هایی برای بررسی توسط رئیس جمهور استفاده می‌شود.

ایالات متحده به سرعت در حال تقویت توان نظامی خود در خاورمیانه است. بیش از ۱۰۰ فروند هواپیما — از جمله جنگنده‌های اف-۱۸ و اف-۳۵، پهپادها و هواپیماهای شناسایی — در منطقه یا در نزدیکی آن مستقر شده‌اند. آمریکا همچنین سامانه‌های پدافند هوایی خود را برای حفاظت از نیروهایش در پایگاه‌های اطراف تقویت کرده است. بزرگ‌ترین ناو هواپیمابر جهان، «یواس‌اس جرالد آر. فورد»، دریای کارائیب را ترک کرده است (جایی که در چارچوب کارزار فشار علیه نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، مستقر بود) و انتظار می‌رود از اوایل یکشنبه در برد حمله قرار گیرد. سه ناوشکن و به احتمال زیاد دو زیردریایی همراه با موشک‌های هدایت‌شونده نیز آن را همراهی خواهند کرد. گروه رزمی ناو هواپیمابر «یواس‌اس آبراهام لینکلن» نیز در نزدیکی منطقه حضور دارد.

ترامپ روز گذشته در پاسخ به این پرسش که آیا اکنون از یک حمله نظامی محدود حمایت می‌کند، به خبرنگاران گفت: «فکر می‌کنم می‌توانم بگویم که در حال بررسی آن هستم.» با این حال، دولت هیچ جدول زمانی مشخصی برای تصمیم‌گیری ارائه نکرده است. و با وجود تمرکز چشمگیر توان نظامی، مقام‌های دولت هنوز هدف روشنی از آنچه می‌خواهند این نیروها به دست آورند — در صورتی که ترامپ به این نتیجه برسد که زمان تهران به سر آمده — اعلام نکرده‌اند. در عوض، چهار هدف متفاوت مطرح شده است که هر یک مستلزم رویکرد نظامی متفاوتی است.

من از مقام‌های فعلی و پیشین وزارت دفاع خواستم کمک کنند تا تصویر کنیم جنگی که برای دستیابی به این چهار نتیجه مورد نظر طراحی شده باشد، چه شکلی خواهد داشت. پاسخ‌های آنان بر پایه تجربه کارزارهای مشابه پیشین بود، اما همچنین با در نظر گرفتن احتمال واکنش تلافی‌جویانه ایران علیه هزاران نیروی مستقر در منطقه شکل گرفته بود. یکی از فرماندهان سابق به من گفت: «هر گزینه نظامی فقط درباره این نیست که ما چه کاری می‌توانیم انجام دهیم، بلکه درباره حفاظت از خود و منافع‌مان در برابر پاسخ اجتناب‌ناپذیر ایران نیز هست.»

«چماق بزرگ» به سبک روزولت

این احتمال وجود دارد که صرف تهدید به اقدام — نوعی «چماق بزرگ» به سبک روزولت — جنگ را غیرضروری کند و ایران را به سوی توافقی تازه سوق دهد که برای همیشه برنامه‌های هسته‌ای آن را مهار کند. دریادار برد کوپر، فرمانده سنتکام، اوایل این ماه در عمان در مذاکرات میان آمریکا و ایران حضور داشت. این مذاکرات بر برنامه هسته‌ای تهران و برنامه موشک‌های بالستیک آن متمرکز بود. حضور کوپر نشان‌دهنده نمایش قدرت نظامی و یادآور پیامدهای احتمالی شکست دیپلماسی بود. پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا — که معمولاً صدای میانه‌رو دولت محسوب نمی‌شود — روز پنج‌شنبه به «دیلی سیگنال» گفت: «رئیس‌جمهور مذاکره‌کننده‌ای است که به دنبال توافق است؛ عاقلانه است که ایران آن توافق را ببیند.»

به نظر می‌رسد خودِ این تقویت نظامی نیز برای ارسال پیامی آشکار به ایران طراحی شده است. رهگیرهای پروازی در این هفته ده‌ها هواپیمای نظامی آمریکا را ثبت کردند که به سوی منطقه در حرکت بودند. ارتش می‌تواند پیش از یک عملیات، تحرکات خود را با احتیاط بیشتری انجام دهد و اقداماتی برای پنهان نگه داشتن هواپیماها از دید ردیابی اتخاذ کند. برای نمونه، زمانی که بمب‌افکن‌های بی-۲ تابستان گذشته وارد حریم هوایی ایران شدند، «هیچ‌کس آن‌ها را ردیابی نمی‌کرد»، به گفته یکی دیگر از فرماندهان نظامی که در خاورمیانه فعالیت داشته است. اما این بار، به گفته مقام‌ها، شاید دیده شدن خودِ هدف بوده باشد.

اگر این آرایش نظامی به عنوان اهرم فشار به کار گرفته شده باشد و آمریکا و ایران به توافقی برسند که مورد پذیرش ترامپ باشد، نیروها منطقه را ترک خواهند کرد. اما این سناریو بعید به نظر می‌رسد. این تقویت نظامی یکی از بزرگ‌ترین تجمع‌های نیرو در منطقه طی دهه‌های اخیر است و با ورود هر هواپیما، کشتی و تجهیز جدید، فشار بر رئیس‌جمهور برای استفاده از آن‌ها افزایش می‌یابد؛ همان‌گونه که اسلحه‌ای که در پرده نخست یک نمایش روی صحنه دیده می‌شود، باید تا پایان نمایش شلیک شود. افزون بر این، صرف حضور در دریا نیز هزینه‌های خاص خود را دارد: ناو «یواس‌اس فورد» که از ژوئن گذشته در مأموریت بوده، در مسیر ثبت یکی از طولانی‌ترین دوره‌های استقرار برای یک ناو هواپیمابر قرار دارد. یکی از مقام‌های پیشین دفاعی به من گفت: «ما نمی‌توانیم نیروها را این‌قدر طولانی در خارج نگه داریم.»

با وجود رفت‌وآمدهای دیپلماتیک در سه هفته گذشته میان آمریکا و ایران — که عمان نقش میانجی را ایفا می‌کند — دو طرف همچنان بر سر این‌که یک توافق عادلانه چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد اختلاف دارند. میک مولروی، معاون پیشین دستیار وزیر دفاع و افسر سابق تفنگداران دریایی و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، به من گفت: «فکر می‌کنم عزم واقعی برای استفاده از این نیرو وجود دارد اگر نتوانند به توافقی برسند که برای ایالات متحده قابل قبول باشد.»

بر اساس کارزارهای پیشین حملات آمریکا و اسرائیل در داخل ایران و سایر نقاط، نیروی دریایی آمریکا در خط مقدم هرگونه عملیات قرار خواهد داشت. جنگنده‌های پنهانکار، مانند اف-۳۵، به همراه هواپیماهای EA-18G گرولر — که جنگ الکترونیک از جمله اخلال در سامانه‌های راداری را انجام می‌دهند — نخستین پروازها را انجام خواهند داد. هر دو نوع هواپیما سامانه‌های پدافند هوایی ایران را هدف قرار خواهند داد؛ کشوری که مساحت آن اندکی بزرگ‌تر از مجموع ونزوئلا و افغانستان است.

زیردریایی‌ها که ده‌ها موشک تاماهاوک حمل می‌کنند و گاهی ناوهای هواپیمابر را همراهی می‌کنند (ارتش آمریکا معمولاً محل استقرار زیردریایی‌های خود را اعلام نمی‌کند)، می‌توانند موشک‌هایی را به سوی اهداف ثابت در داخل ایران شلیک کنند. جنگنده‌ها و بمب‌افکن‌ها نیز می‌توانند از هوا به سامانه‌های دفاعی ایران حمله کنند.

مدت‌زمان چنین کارزار نظامی آمریکا به گستره اهداف بستگی دارد. و هرچه عملیات طولانی‌تر شود، خطر تلفات غیرنظامی افزایش می‌یابد. به گفته مقام‌های دفاعی، در حملات ماه ژوئن — که برخی سامانه‌های دفاعی ایران را هدف گرفت و به تأسیسات هسته‌ای آن آسیب رساند — هواپیماهای آمریکایی حدود ۳۰ دقیقه در داخل حریم هوایی ایران حضور داشتند. اگر ایران در واکنش موشکی شلیک کند، ناوشکن‌هایی که در سراسر منطقه مستقر شده‌اند با رهگیری و انهدام موشک‌های بالستیک ورودی، از کشتی‌ها، نیروها و متحدان آمریکا دفاع خواهند کرد.

حملات هدفمند علیه رهبران ایران

آنچه در ادامه رخ می‌دهد، به هدفی بستگی دارد که آمریکا دنبال می‌کند.

ترامپ مدت‌هاست تلویحاً اشاره کرده که اقدام نظامی می‌تواند رهبری ایران را هدف قرار دهد. او از ژوئن ۲۰۲۵ رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، را «هدف آسانی» توصیف کرده بود. وی در شبکه «تروث سوشال» نوشت: «دقیقاً می‌دانستم او کجا پناه گرفته است و اجازه ندادم اسرائیل یا نیروهای مسلح آمریکا — که به مراتب بزرگ‌ترین و قدرتمندترین در جهان هستند — به زندگی او پایان دهند.» به گفته مقام‌های دفاعی، حملات هدفمند علیه رهبران ایران از جمله گزینه‌های روی میز است.

اجرای این گزینه مستلزم حضور نیرو در میدان خواهد بود — و می‌تواند غیرنظامیان را در معرض خطر قرار دهد. نیکولاس مادورو در اتاق خوابش توسط نیروهای ویژه آمریکا بازداشت شد. اما تاکنون نشانه‌ای وجود ندارد که آمریکا اقدام مشابهی را در تهران مدنظر داشته باشد. پس از از کار انداختن پدافند هوایی ایران، نیروهای آمریکایی احتمالاً از تسلیحات دقیق مانند بمب‌های هدایت‌شونده با لیزر برای هدف قرار دادن افراد مشخص استفاده خواهند کرد، هرچند این امر ناگزیر خطر اصابت به غیرنظامیان را نیز در پی دارد.

به گفته مقام‌های دفاعی، بسته به تعداد رهبرانی که آمریکا قصد هدف قرار دادن آن‌ها را داشته باشد، چنین اقدامی می‌تواند به عملیاتی نسبتاً سریع منجر شود. هدف قرار دادن رهبران با علاقه اعلام‌شده ترامپ برای حمایت از انبوه معترضان ایرانی همسو است؛ معترضانی که در هفته‌های اخیر با سرکوبی شدید روبه‌رو شدند که به کشته شدن هزاران نفر انجامید. حذف رهبری ایران می‌تواند بالقوه معترضان را جسورتر کرده و زمینه‌ساز تغییر سیاسی در ایران شود؛ تغییری که واشنگتن مدت‌هاست در پی آن بوده است.

اما اگر آمریکا رهبری عالی ایران را حذف کند، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی — شاخه‌ای قدرتمند از نیروهای مسلح ایران — می‌تواند کنترل کشور را در دست بگیرد و آن را به سمت موضعی حتی خصمانه‌تر در برابر ایالات متحده سوق دهد. افزون بر این، هدف قرار دادن رهبران می‌تواند تهاجمی‌ترین واکنش نظامی ممکن از سوی ایران را در پی داشته باشد، زیرا در چنین شرایطی رژیم چیز زیادی برای از دست دادن نخواهد داشت. اوایل همین ماه، ایران یک رزمایش نظامی در تنگه هرمز برگزار کرد؛ اقدامی که نشان می‌دهد نیروی دریایی آن منابع کافی برای ایجاد گلوگاه در این گذرگاه — که یک‌پنجم نفت جهان از آن عبور می‌کند — در اختیار دارد.

در ماه دسامبر، ترامپ گفت اگر ایران به ساخت موشک‌های بالستیک ادامه دهد، دست به حمله خواهد زد. نابود کردن این تسلیحات، همراه با دیگر مؤلفه‌های دفاعی ایران، می‌تواند یکی دیگر از اهداف احتمالی هر کارزار نظامی پیش‌رو باشد.

حملات می‌تواند شبکه تولید موشک‌های بالستیک ایران را هدف قرار دهد؛ از جمله محل‌های ذخیره‌سازی، شبکه‌های حمل‌ونقل و سایر زیرساخت‌های پشتیبان. هم اسرائیل و هم آمریکا پیش‌تر این برنامه را هدف قرار داده‌اند، اما به گفته مقام‌ها، ایران پس از حملات ماه ژوئن، بازسازی توانمندی‌های خود را در اولویت قرار داده است — احتمالاً با پیش‌بینی احتمال حمله‌ای دیگر از سوی آمریکا.

بررسی هدف قرار دادن اهداف نرم‌تر

بر اساس تصاویر با وضوح بالا که شرکت «ونتور»، مستقر در ایالت کلرادو، در اختیار من گذاشته است، ایران در بازسازی برنامه موشکی خود بیش از بازسازی برنامه هسته‌ای آسیب‌دیده‌اش سرمایه‌گذاری کرده است. آمریکا احتمالاً برای هدف قرار دادن این اهداف، مهمات خود را از جنگنده‌هایی مانند اف-۱۵ شلیک خواهد کرد.

برایان کلارک، پژوهشگر ارشد مؤسسه هادسون و افسر بازنشسته نیروی دریایی، به من گفت: «به نظر من، با توجه به نیروهای مستقر در منطقه، آمریکا در حال بررسی هدف قرار دادن اهداف نرم‌تر، مانند پایگاه‌های سپاه پاسداران و تأسیسات تولیدی، در یک بازه زمانی طولانی‌تر است.» او افزود: «این تأسیسات هم از ایران و هم از نیروهای نیابتی آن پشتیبانی می‌کنند. هدف قرار دادن آن‌ها به آمریکا اجازه می‌دهد بخشی از اهدافی را که از طریق مذاکرات دنبال می‌کرد، محقق کند.»

چنین حملاتی می‌تواند چندین روز طول بکشد و توان موشک‌های بالستیک ایران را به موشک‌هایی که از پیش بر روی پرتابگرهای متحرک مستقر شده‌اند محدود کند. اما حتی تعداد محدودی از موشک‌های در دسترس نیز همچنان می‌تواند تهدیدآمیز باشد. و ایرانی‌ها بسته به میزان خسارت، می‌توانند این تأسیسات را ظرف چند ماه بازسازی کنند.

ایران حتی بدون در اختیار داشتن کامل زرادخانه موشکی خود نیز توان تلافی‌جویی را حفظ خواهد کرد. اوایل همین ماه، یک پهپاد نظامی «شاهد-۱۳۹» ایران در دریای عرب در حال عملیات بود که به ناو «یواس‌اس آبراهام لینکلن» نزدیک شد؛ ارتش آمریکا آن را هنگام نزدیک شدن به ناو سرنگون کرد و آسیبی به کشتی وارد نشد. اما مسیر پرواز این پهپاد می‌تواند به‌عنوان پیامی از سوی ایران درباره مخاطرات جنگ تعبیر شود.

در میان تمام اهدافی که ترامپ درباره آن‌ها سخن گفته، او بیش از همه به برنامه هسته‌ای ایران اشاره کرده است. او در پستی در ماه ژانویه در شبکه «تروث سوشال» با حروف درشت نوشت: «هیچ سلاح هسته‌ای!» و هشدار داد: «حمله بعدی بسیار بدتر خواهد بود!» رئیس‌جمهور می‌تواند بار دیگر به نیروهای آمریکایی دستور دهد برنامه هسته‌ای ایران را هدف قرار دهند؛ همان‌گونه که در ماه ژوئن، زمانی که بمب‌افکن‌ها سه سایت هسته‌ای ایران را هدف قرار دادند و به تأسیسات آن آسیب زدند، چنین کردند. این گزینه احتمالاً کمترین خطر فوری را برای نیروهای آمریکایی و منطقه در پی خواهد داشت. (پس از حملات ژوئن، ایران چند موشک به سوی یک پایگاه آمریکایی شلیک کرد، اما خسارت قابل توجهی وارد نشد.)

حمله به تأسیسات هسته‌ای — که عمدتاً در عمق زمین قرار دارند — احتمالاً به بمب‌افکن‌های بی-۲ مجهز به بمب‌های GBU-57 نیاز خواهد داشت؛ بمب‌های موسوم به «سنگرشکن» که برای اهداف مستحکم طراحی شده‌اند. مدت زمان عملیات به میزان آسیبی بستگی خواهد داشت که آمریکا قصد وارد کردن به این برنامه را دارد.

تصاویر ماهواره‌ای شرکت ونتور نشان می‌دهد ایران از هم‌اکنون در حال تقویت سامانه‌های دفاعی پیرامون دارایی‌های هسته‌ای خود است. اما این‌که آمریکا در کمتر از یک سال دومین اقدام خود را علیه این برنامه انجام دهد، پرسش‌هایی را درباره اثرگذاری بلندمدت چنین حملاتی مطرح می‌کند و می‌تواند با ادعای سال گذشته ترامپ مبنی بر این‌که این برنامه «کاملاً نابود شده» در تناقض باشد. افزون بر این، حملات هوایی به تنهایی نمی‌تواند نیروهای متخصص ایران را از میان ببرد یا جاه‌طلبی آن را برای دستیابی روزی به سلاح هسته‌ای از بین ببرد.

مولروی، معاون پیشین دستیار وزیر دفاع، به من گفت: «فکر می‌کنم باید از این ایده فاصله بگیریم که قرار است روزی برنامه هسته‌ای را به‌طور کامل نابود کنیم. این چیزی نیست که فقط ارتش بتواند انجام دهد.» زیرا چنین برنامه‌هایی در نهایت از طریق مذاکرات یا تغییرات سیاسی پایان می‌یابند. او افزود: «ما می‌توانیم چیزی را تضعیف کنیم. می‌توانیم چیزی را نابود کنیم. اما این به این معنا نیست که نتوانند آن را بازسازی کنند.»

با وجود تمام گزینه‌ها و تجهیزات نظامی موجود در منطقه، کارهای بسیاری وجود دارد که آمریکا نمی‌تواند انجام دهد. این آرایش نظامی معادل تهاجم سال ۲۰۰۳ به عراق نیست. آن زمان، آمریکا پنج گروه رزمی ناو هواپیمابر، شمار بسیار بیشتری هواپیما و حدود ۱۷۰ هزار نیروی زمینی اعزام کرد. در واقع، به نظر می‌رسد اعزام گسترده نیروهای زمینی در حال حاضر خارج از ملاحظات ترامپ باشد. اما بدون آن‌ها، توانایی حملات آمریکا برای دستیابی به اهداف راهبردی نیز محدود خواهد بود.




نظر شما درباره این مقاله:







حذف ایران از برنامه نوروزی گردشگران اروپایی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 7:25

حذف ایران از برنامه نوروزی گردشگران اروپایی


روزنامه اعتماد

کمتر از یک ماه تا پایان سال ۱۴۰۴ باقی مانده و فعالان حوزه گردشگری می‌گویند رکودی که به دنبال ناآرامی‌های دی ماه و تشدید تنش‌ها بین ایران و امریکا و احتمال وقوع جنگ، در حوزه گردشگری ایجاد شده، در سال‌های اخیر بی‌سابقه بوده و با توجه به لغو پروازهای بین‌المللی بر فراز آسمان ایران تا مدت نامعلوم، قطع اینترنت و ناممکن شدن ثبت سفر و همچنین، قرار گرفتن نام ایران در لیست قرمز ۲۵ کشور به عنوان مقصد ناامن، هیچ معلوم نیست اولین گردشگر فرهنگی، چه زمانی پا به خاک ایران خواهد گذاشت.

از هفته اول بهمن، به دنبال افزایش خطر درگیری ایران و امریکا، ۲۵ کشور از منطقه اروپا، امریکا، آسیا و اقیانوسیه (سوییس، آلمان، اسلواکی، بریتانیا، ایرلند، ایتالیا، لهستان، اسپانیا، هلند، فرانسه، استرالیا، نیوزیلند، برونئی، ژاپن، کره‌جنوبی، پاکستان، روسیه، چین، ترکیه، عراق، سوئد، کانادا، صربستان، ایالات متحده امریکا و هند) به اتباع خود هشدار دادند یا توصیه کردند که از سفر به ایران خودداری کرده یا خاک ایران را هرچه سریع‌تر ترک کنند.

به دنبال این هشدارها، پروازهای بین‌المللی در آسمان ایران هم متوقف شد و طبق شنیده‌های «اعتماد» از صاحبان دفاتر خدمات مسافرتی، در حال حاضر فقط پروازهای امارات، قطر، ترکیه در آسمان ایران هستند که البته تعداد این پروازها هم طی هفته‌های اخیر کاهش قابل توجهی داشته و شرکت‌های هواپیمایی ایرانی هم امکان پرواز به مسافت‌های دورتر ندارند. این وضعیت، یک وقفه جدی برای گردشگری ورودی محسوب می‌شود ولی این طور که فعالان گردشگری می‌گویند، صرفا ناآرامی‌های دی ماه را نباید در سنگین‌تر شدن سایه رکود بر سر صنعت گردشگری موثر دانست بلکه شهروندان داخل کشور هم به دلیل گرانی هزینه‌های زندگی، سفر را از سبد هزینه‌های‌شان حذف کرده‌اند و بنابراین، گردشگری داخلی هم با شکستی بی‌سابقه نسبت به تمام سال‌های اخیر مواجه شده است.

نمود رونق یا رکود صنعت گردشگری را با چند مولفه می‌توان شاهد بود که بعضی از مهم‌ترین مولفه‌ها، تعداد رزرو تور و هتل برای مقاصد مسافرپذیر است. راهنمایان تور که صف اول صنعت گردشگری هستند، در روزهای اخیر به «اعتماد» گفتند که برای تعطیلات دو هفته‌ای نوروز ۱۴۰۵ که مهم‌ترین پیک سفر در ایران محسوب می‌شود، هیچ درخواستی از تور ورودی و داخلی و رزرو هتل دریافت نکرده‌اند و حتی همان تعداد معدودی هم که پیش از ناآرامی‌های دی ماه، قصد سفر انفرادی به ایران داشتند، به دلیل لغو پروازهای بین‌المللی به مقصد ایران تا نیمه یا اواخر فروردین ۱۴۰۵، از سفر منصرف شده و مقاصد دیگری را انتخاب کرده‌اند.

یک راهنمای تور که ۱۴ سال برای پذیرش و همراهی با گردشگران ورودی از اروپا و کانادا و امریکا فعالیت می‌کرده و از دی ۱۳۹۸ و بعد از شلیک به هواپیمای اوکراینی، حالا سالانه حداکثر ۳ یا ۴ مسافر از مبدا اروپا یا امریکا دارد، در گفت‌وگو با «اعتماد» درباره دلیل رکود بی‌سابقه در گردشگری ورودی و داخلی، نگاهش را به رخدادهای ۶ سال قبل می‌برد و در توضیح تاثیر غیرقابل انکار ناآرامی‌های سیاسی و اجتماعی بر صنعت گردشگری می‌گوید:  «بعد از شلیک به هواپیمای اوکراینی در دی ۱۳۹۸ گردشگری ایران جایگاه خودش را از دست داد و تمام فعالان گردشگری اذعان دارند که از دی ۱۳۹۸ گردشگری در ایران تمام شد. البته در این سال‌ها، مسافر چینی و روسی و ترک به ایران می‌آمد ولی ورود گردشگر از اروپا و امریکا و حتی شرق اسیا به صفر رسید.

تاثیر اعتراضات و ناآرامی‌های سیاسی و اجتماعی دی ۱۳۹۸ و پاییز ۱۴۰۱ و دی ۱۴۰۴ و جنگ ۱۲ روزه ایران و اسراییل در خرداد و تیر امسال، حتی از تاثیر شیوع کرونا هم بیشتر بود و در مقایسه با ایام رونق گردشگری ایران در دولت‌های اصلاحات (۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴) و سال‌های فعالیت دولت یازدهم (۱۳۹۲ تا ۱۳۹۶) و حتی تا پیش از دی ۱۳۹۸ می‌توان گفت که در این ۶ سال، تعداد گردشگر خارجی به کمتر از ۱۰ درصد و تعداد گردشگر اروپایی به کمتر از ۵ درصد رسیده است. البته در تمام کشورها همین طور است و ایران هم وضع متفاوتی با بقیه کشورها ندارد. امریکا در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد. تا امسال، گردشگری عراق در رکود کامل بود و به تازگی تورهایی از اروپا جرات کرده‌اند عازم عراق شوند و البته بازگشت رونق به گردشگری عراق هم به دلیل ناآرامی‌های ایران است.

درواقع، ناممکن شدن سفر به ایران باعث شده که گردشگران اروپایی، عراق را به عنوان مقصد جایگزین انتخاب کنند. دو هفته قبل با چند اپراتور تور در ایتالیا صحبت می‌کردم که از برنامه نوروزی‌شان باخبر شوم و به من گفتند که دیگر برای ایران تور ورودی ندارند و عراق و افغانستان و پاکستان را جایگزین ایران کرده‌اند. پیش از ناآرامی‌های دی ماه، یک توریست امریکایی داشتم که قرار بود به شکل ترانزیت، از ایران به پاکستان برود. این توریست، ۶ ماه در سفر بود ولی از روزی که او را از مرز بازرگان سوار کردم و تا روزی که به سمت میرجاوه برای گذر از مرز پاکستان حرکت کردیم، به هیچ قیمتی حاضر نشد از هتل محل اقامتش خارج شود و حتی جرات نداشت در خیابان مجاور هتلش قدم بزند. من قبول دارم که دولت‌های امریکا و کانادا و اروپا درباره ایران سیاه‌نمایی می‌کنند ولی رفع این سیاه‌نمایی وظیفه چه کسی است؟ دستگاه دیپلماسی ما چه می‌کند که گردشگر اروپایی و امریکایی، جرات ورود به ایران ندارد و در عوض برای سفر تفریحی، عازم پاکستان می‌شود در حالی که پاکستان در بهترین شرایط هم، ناامن‌تر از ایران است؟»

راهنمایان تور شغل‌شان را از دست داده‌اند

این راهنمای تور که در یکی از استان‌های مرکزی ایران ساکن است و در روزهای اوج گردشگری ایران، تورهایی از اروپا به ایران می‌آورده، می‌گوید که ۶ سال رکود برای ارزآور‌ترین صنعت فرهنگی ایران باعث شده که حدود ۹۸ درصد راهنمایان تور، شغل‌شان را از دست بدهند و به مشاغل دیگری روی بیاورند یا در صورت تمکن مالی، مهاجرت کنند.

«تور ورودی، معمولا از ۶ ماه قبل رزرو خود را انجام می‌دهد. وقتی در بهمن ۱۴۰۴، هیچ رزرو هتل و تور برای فروردین ۱۴۰۵ ندارید، یعنی که در مهم‌ترین پیک سفر، هیچ گردشگر خارجی به ایران نخواهد آمد.»

این راهنمای تور، وضع گردشگری داخلی و حتی درخواست برای تورهای خروجی در تعطیلات نوروز را هم در حد صفر می‌داند و می‌گوید: «گردشگری خروجی هم بسیار ضعیف شده. اغلب آژانس‌هایی که برای تور خروجی کار می‌کردند، ورشکسته شدند چون با قیمت‌های عجیب دلار و تورم و نامعلوم بودن وضع جنگ یا صلح، مردم جرات خرج کردن را از دست داده‌اند و همان قشر کوچکی که تور خروجی می‌رفتند هم، از سفر خارجی منصرف شده‌اند.»

نمود رکود گردشگری ایران، از اخبار این حوزه معلوم است. راهنمایان تور می‌گویند که حداقل تا دو سال قبل و پیش از آنکه نام ایران به فهرست قرمز گردشگری جهان وارد شود، روس‌ها و چینی‌ها پای ثابت سفر به ایران بودند که با توجه به روابط مثبت ایران با این دو کشور، حضور چینی‌ها به عنوان امید گردشگری تمام کشورهای جهان، قابل توجه بود ولی اخبار جدیدی که درباره مقصد جدید گردشگران چینی منتشر شده، نشان می‌دهد که حدود ۱۰ میلیون چینی، قرار است تعطیلات سال نوی خود را در مقاصدی غیر از ایران و در سفر به تایلند و روسیه و اروپای شمالی و استرالیا سپری کنند.

گردشگری داخلی هم خوشایند نیست

سوی دیگر قصه گردشگری، سفر هموطنان در داخل مرزهای کشور است که آمار این سفرها هم خوشایند نیست. نیمه فروردین امسال، ستاد سفر اعلام کرد از ۲۵ اسفند ۱۴۰۳ تا ۱۵ فروردین‌ماه امسال، کمتر از ۳۷ میلیون نفر از هموطنان به سفر رفتند در حالی که پیش‌بینی این ستاد ۴۵ میلیون نفر بوده و وزیر میراث فرهنگی هم در گزارش دیگری گفت که در فاصله ۲۵ اسفند ۱۴۰۳ تا ۱۳ فروردین ۱۴۰۴ حدود ۳۶ میلیون نفر از جمعیت کشور در قالب ۱۱ میلیون خانوار و معادل ۴۰ درصد از جمعیت ایران، سفر رفته‌اند و ۶۰ درصد جمعیت کشور، سفر نکرده‌اند.

نیمه بهمن، رییس مرکز مدیریت راه‌های استان یزد از کاهش ۳۲ درصدی سفرهای بین استانی نسبت به مدت مشابه پارسال به عنوان یک تغییر کاملا محسوس خبر داد و معتقد بود که این کاهش تردد، حاصل همزمانی عوامل فصلی، شرایط اقتصادی  و مدیریت  سفرهاست.

هفته قبل هم، دبیر انجمن صنفی دفاتر خدمات مسافرتی استان خراسان رضوی گفت که به دنبال حوادث دی ماه، قطع شدن اینترنت و گرانی هزینه سفر، رزروهای نوروزی برای این استان کاهش محسوسی داشته و رزرو هتل‌ها برای تعطیلات نوروز به کمتر از ۱۰ درصد و در برخی هتل‌ها هم به صفر رسیده و حتی بسیاری از رزروها لغو شده و دفاتر خدمات مسافرتی استان، با کاهش حدود ۹۰ درصدی مشتری مواجه شده‌اند که این وضع، ۶۰ تا ۷۰ هزار فعال گردشگری استان را با خطر بیکاری مواجه کرده آن هم در حالی که ۵۵ درصد تاسیسات گردشگری کشور در این استان متمرکز است.

کاهش ۹۰ درصدی درآمد گردشگری

غیر از این گزارش‌ها، اعداد دیگری هم رکود صنعت گردشگری را تایید می‌کند. هفته قبل، رییس کمیسیون گردشگری اتاق بازرگانی ایران در نشستی با نمایندگان وزارت میراث فرهنگی، رییس فراکسیون گردشگری مجلس و فعالان صنعت گردشگری، در تشریح وخامت وضعیت صنعت گردشگری اعلام کرد: «درآمد گردشگری کشور ۹۰ درصد کاهش یافته و باید بپذیریم که گردشگران ایران به حداقل رسیده و افرادی که به کشور می‌آیند، به اجبار درمان یا انجام کارهای تجاری به ایران سفر می‌کنند. ۲۰ کشور از جمله چین، روسیه و عراق که از نظر سیاسی به ایران نزدیک هستند، هشدار عدم سفر به ایران صادر کرده‌اند و شرایط بحرانی، فضای اجتماعی پس از حوادث دی ماه و وضعیت تورمی در دو ماه اخیر در کشور، گردشگری داخلی را هم به‌شدت با افت مواجه کرده تا جایی که ضریب اشغال هتل‌ها در برخی شهرهای گردشگرپذیر به زیر ۱۰ درصد رسیده و ضریب اشغال هتل‌ها در جزیره کیش که مهم‌ترین مقصد گردشگری کشور در این فصل است و در سال‌های گذشته به دلیل تکمیل ظرفیت هتل‌ها، با کمبود امکانات اقامتی مواجه می‌شد، حالا به زیر ۳۰ درصد رسیده است.»

بازگشت رکود به صنعت گردشگری، در حالی است که هفته پایانی آبان امسال، وزیر میراث فرهنگی گفت که با پشت سر گذاشتن تبعات جنگ ۱۲ روزه، بابت ورود گردشگر به وضعیت مثبت پیش از بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ بازگشته‌ایم و در مهر و آبان امسال، ۴.۵ میلیون گردشگر به ایران وارد شده‌اند. وزیر میراث فرهنگی، اوایل پاییز هم در نشستی که با خبرنگاران داشت، پیش‌بینی می‌کرد که در صورت ثبات وضعیت، شاهد افزایش ورود گردشگر تا پایان سال باشیم و محقق نشدن این پیش‌بینی را فقط به وقوع جنگ بین ایران و امریکا منوط می‌دانست که البته رخدادهای تلخ و باورناپذیر دی ماه، آتشی شعله‌ورتر از جنگ داشت و تاثیر مضاعف ناآرامی‌های دی ماه و خطر قریب الوقوع درگیری در منطقه، تمام پیش‌بینی‌های وزیر و فعالان صنعت گردشگری را برهم زد.

کاهش مجدد گردشگر ورودی به دلیل شرایط موجود، در حالی است که امسال، سند چشم‌انداز ۲۰ ساله بسته می‌شود. قرار بود در سال پایانی اجرای این سند، تعداد گردشگران خارجی به ایران به ۲۰ میلیون نفر (۱.۵ درصد تعداد گردشگران جهان) و درآمد حاصل از ورود این گردشگران به ۲۵ میلیارد دلار رسیده باشد. آمارهای وزارت میراث فرهنگی نشان می‌دهد که طی دو سال اخیر، آمار گردشگر ورودی، هیچ قرابتی با پیش‌بینی این سند نداشته چنان که در سال ۱۴۰۲ حدود ۶ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر و در سال ۱۴۰۳ کمی بیش از ۷ میلیون نفر از مرزهای رسمی ایران وارد کشور شده‌اند و تخمین‌های خوش‌بینانه و بدون در نظر گرفتن هشدار ۲۵ کشوری که از اواخر دی ماه، سفر به ایران را برای اتباع‌شان ممنوع کرده‌اند، حاکی از آن است که تا پایان امسال، آمار مسافران ورودی به کشور از ۹.۵ میلیون نفر فراتر نخواهد رفت.

خسارت ۲ هزار میلیارد تومانی به دفاتر گردشگری

حرمت‌الله رفیعی که ریاست انجمن صنفی دفاتر خدمات مسافرت هوایی و جهانگردی را برعهده دارد، روز ۲۱ بهمن، در یک نشست خبری، مشکلات صنعت گردشگری و آسیبی که شرایط سیاسی و اقتصادی کشور و به‌خصوص، ناآرامی‌های دی ماه به این صنعت وارد کرده را تشریح کرد و گفت که خسارت قطع اینترنت و لغو سفرها برای دفاتر خدمات مسافرتی بعد از ناآرامی‌های دی ماه، به ۲ هزار میلیارد تومان رسیده و شرایط امروز، به مراتب بدتر از شرایط بعد از جنگ ۱۲ روزه ایران و اسراییل است به گونه‌ای که نه‌تنها تعداد گردشگران ورودی از کشورهای ترکیه و آذربایجان بسیار محدود شده بلکه حتی در گردشگری زیارتی هم با افت ۵۰ درصدی نسبت به سال قبل مواجهیم.

رفیعی با تاکید بر تاثیر بحران‌های اجتماعی ایران بر صنعت گردشگری در فاصله اعتراضات آبان ۱۳۹۸ (گرانی قیمت بنزین) و به‌خصوص، اعتراضات پاییز ۱۴۰۱ (بعد از جان باختن مهسا امینی) و همچنین، جنگ ۱۲ روزه ایران و اسراییل (خرداد و تیر امسال) گفت که وضعیت فعلی صنعت گردشگری کشور بعد از ناآرامی‌های دی ماه، برزخی، مبهم و نگران‌کننده است چون امروز، نه نشانه روشنی از بهبود دیده می‌شود و نه می‌توان مسیر افول آن را پیش‌بینی کرد و صنعت گردشگری، دچار بلاتکلیفی شده چون فشارهای اجتماعی، مشکلات اقتصادی و کاهش شدید قدرت خرید مردم به ‌طور همزمان بر آن سایه انداخته است.

رفیعی همچنین با انتقاد از رانت و فساد و تبعیض در حوزه گردشگری و سکوت دولت در قبال این فساد، این سوال را مطرح کرد که چطور در روزهای بعد از ناآرامی‌های دی ماه و در حالی که اینترنت سراسری قطع بود، چند شرکت خدمات مسافرتی خاص، اینترنت داشتند و به نکته نگران‌کننده‌ای به عنوان مصداق شکست سنگین برای صنعت گردشگری اشاره کرد و گفت که شرایط روحی مردم بعد از ناآرامی‌های دی ماه به گونه‌ای است که تبلیغات تورهای گردشگری در فضای مجازی، با واکنش‌های تند اجتماعی مواجه می‌شود که این واکنش‌ها، نشانه‌ای از عمق بحران معیشتی و روانی جامعه است.

رییس انجمن صنفی دفاتر مسافرتی با انتقاد از تاثیر منفی سیاست‌های اقتصادی موجود بر کاهش وسع مردم، ورود گردشگران خارجی از اروپا و امریکا و برخی کشورهای منطقه در ۶ سال اخیر را بسیار ناچیز و با هشدار دولت این کشورها درباره مخاطرات سفر به ایران مرتبط دانست.

حفاظت از میراث تاریخی در معرض خطر

وقتی امار گردشگر ورودی و داخلی کاهش می‌یابد، مجموعه وسیعی از خدمات مرتبط با توریسم تحت تاثیر قرار می‌گیرد. اولین تاثیر مستقیم رکود صنعت گردشگری، بر اشتغال فعالان این صنعت است. کاهش گردشگر در کشوری که حدود یک میلیون اثر تاریخی، بیش از ۴۳ هزار اثر تاریخی ثبت شده در فهرست میراث ملی و ۲۹ اثر تاریخی ثبت شده در فهرست میراث جهانی یونسکو دارد، یک تاثیر نادیدنی اما بسیار مهم و حیاتی دارد؛ رکود صنعت گردشگری، آینده نگه‌داشت و حفاظت از میراث تاریخی را هم در معرض خطر قرار داده است.

اخیرا سیامک علیزاده که مرمتگر آثار و بناهای تاریخی است، در گفت‌وگو با خبرگزاری ایسنا با ابراز نگرانی نسبت به افت کیفیت آموزش و بحران بیکاری ۱۷ درصدی در رشته مرمت میراث تاریخی، گفت: «تا زمانی که گردشگری در کشور رونق نگیرد، نه مرمت جان می‌گیرد و نه فارغ‌التحصیلان این رشته جذب بازار کار می‌شوند. مرمت بدون گردشگر، صرفا به مدرک‌گرایی و بیکاری ختم می‌شود. با ورود گردشگر، نیاز به خدمات موزه‌ای، خانه‌های تاریخی، اقامتگاه‌ها و فضاهای فرهنگی افزایش پیدا می‌کند. بناهای تاریخی، موزه‌ها و مناطق گردشگری، بدون ایجاد درآمد پایدار امکان ادامه حیات ندارند. نمونه آن، خانه‌های تاریخی در شهرهایی مانند اصفهان و کاشان است که بسیاری از آنها متروکه شده‌اند یا سرمایه‌ای برای مرمت آنها وجود ندارد. اگر گردشگری تقویت شود و سرمایه از این طریق تزریق شود، این بناها احیا می‌شوند.

اگر گردشگری به‌ صورت جدی توسعه پیدا کند، بدون تردید اشتغال قابل‌توجهی در حوزه مرمت بناها و آثار تاریخی، چه در موزه‌ها و چه در آزمایشگاه‌ها و کارگاه‌های مرمت، ایجاد خواهد شد. بسیاری از شرکت‌های مرمتی که من می‌شناسم، به‌ جز تعداد بسیار محدودی، عملا ورشکسته شده‌اند. وقتی گردشگر وجود ندارد، پولی هم تزریق نمی‌شود. وقتی پول نیست، هزینه‌ای هم برای مرمت آثار انجام نمی‌شود. در حالی که اگر توریست وارد شود، یکی از اولین چیزهایی که می‌خواهد، اقامت در فضاهای اصیل و تاریخی است. این نوع اقامتگاه‌ها هم برای گردشگران جذاب است و هم دقیقا همان چیزی است که آنها از ایران انتظار دارند، بافت قدیم، معماری سنتی، هویت و اصالت تاریخی.

اما سوال اینجاست که با چه سرمایه‌ای؟ بخش خصوصی جلو نمی‌آید، چون تضمینی وجود ندارد. بخش دولتی هم به دلیل ضعف بودجه، توان سرمایه‌گذاری گسترده ندارد. ساختمانی مرمت می‌شود، هزینه زیادی برایش صرف می‌شود، اما خالی از مسافر می‌ماند و سرمایه بازنمی‌گردد. آینده‌، با همین وضعیت اقتصادی، محدودیت‌های گردشگری و شرایط موجود، چندان امیدوارکننده نخواهد بود. توریسم زمانی رونق می‌گیرد که آرامش حاکم باشد، روابط بین‌المللی بهبود پیدا کند، تحریم‌ها وجود نداشته باشد و تبلیغات منفی علیه ایران خنثی شود. اگر این فضا فراهم شود، آن‌وقت می‌توان برای آینده برنامه‌ریزی کرد و امیدوار بود که در حوزه اشتغال، به‌ویژه در رشته مرمت، رونق ایجاد شود.»

در این ایام که چراغ گردشگری ایران خاموش است، در دنیا چه خبر است؟

در روزگاری که راهنمایان تور ایرانی از بیکاری و بی‌پولی چند ساله و تباه شدن آینده‌شان در صنعتی که دیگر رمقی به تن ندارد، به تنگ آمده‌اند و یک به یک درگیر دریافت پذیرش و دعوتنامه و ویزای مهاجرت هستند، جهان از وفور گردشگر مشغول شادمانی است. پاییز امسال، وقتی رتبه‌بندی جدید پاسپورت‌ها اعلام شد، ایران با امکان سفر بدون ویزا یا ویزای فرودگاهی به ۴۱ مقصد، در ردیف ۹۸ جدول بود در حالی که سنگاپور (با ۱۹۳ مقصد) کره‌جنوبی (با ۱۹۰ مقصد) ژاپن (با ۱۸۹ مقصد) آلمان، ایتالیا، لوکزامبورگ، اسپانیا، سوییس (با ۱۸۸ مقصد) اتریش، بلژیک، دانمارک، فنلاند، فرانسه، ایرلند، هلند (با ۱۸۷ مقصد) یونان، مجارستان، نیوزیلند، نروژ، پرتغال، سوئد (با ۱۸۶ مقصد) استرالیا، جمهوری چک، مالت، لهستان (با ۱۸۵ مقصد) کرواسی، استونی، اسلواکی، اسلوونی، امارات، بریتانیا (با ۱۸۴ مقصد) کانادا (با ۱۸۳ مقصد) لتونی و لیختن‌اشتاین (با ۱۸۲ مقصد) ایسلند و لیتوانی (با ۱۸۱ مقصد) و امریکا و مالزی (با ۱۸۰ مقصد) در اولین ردیف‌های جدول معتبرترین پاسپورت‌های جهان بودند.

چند روز پیش از پایان سال ۲۰۲۵ میلادی، موسسه یورومانیتور اینترنشنال اعلام کرد که در این سالی که گذشت، بیش از ۳۵۰ میلیون گردشگر به منطقه آسیا و اقیانوسیه و شهرهایی در تایلند، ژاپن، سنگاپور، کره‌جنوبی سفر کرده‌اند علاوه بر اینکه جایگاه صدر جدول ورود گردشگر هم در اختیار شهرهایی همچون پاریس، مادرید، رم و میلان و نیویورک و آمستردام و بارسلون و لندن و استانبول و آنتالیا است و افزایش ورود گردشگران، دولت‌های کشورهای گردشگرپذیر را واداشته که بیش از سال‌های قبل برای ارتقای زیرساخت‌ها و تسهیلات محبوب گردشگران و ازجمله وسایل حمل و نقل عمومی، توسعه فرودگاه‌ها و هتل‌ها، لغو یا تسهیل صدور ویزا اقدام کنند.

هفته بعدش و در آستانه سال نوی میلادی، موسسه «Forward Keys» در فهرستی، نام محبوب‌ترین شهرهای توریست‌پذیر در سال ۲۰۲۵ را اعلام کرد؛ لندن، توکیو، پاریس، بانکوک، دوبی، بارسلون، اوساکا و آنتالیا.

گزارش‌های دیگری در همین ایام نشان می‌داد که در روزهایی که ایران با تبعات بعد از جنگ ۱۲ روزه و گرانی و تورم و تحریم‌های جدید و کمرشکن شدن قیمت دلار دست و پنجه نرم می‌کرد، دنیا از رونق حضور مسافرانی از ملیت‌های جدید و افزایش درآمدی که به جیب مقاصد گردشگری واریز می‌شد در شعف بود چنان که فرانسه با بیش از ۱۰۰ میلیون گردشگر، از چند برابری آمار مسافران فرهنگی به خود می‌بالید و اسپانیا، مالت، فنلاند، قبرس، کرواسی، لیتوانی، پرتغال و یونان از رکوردهای تازه در جذب گردشگران بین‌المللی خبر می‌دادند.




نظر شما درباره این مقاله:







از پرونده امنیتی در آمریکا تا آقازادگی در ایران
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 7:04

از پرونده امنیتی در آمریکا تا آقازادگی در ایران


رویداد۲۴ | دادستان‌های آمریکایی روز پنجشنبه اعلام کردند یک هیأت منصفه فدرال، سه مهندس ساکن سن‌خوزه را به اتهام سرقت اسرار تجاری از گوگل و چند شرکت فناوری و انتقال داده‌ها به ایران، تحت پیگرد قرار داده است. نام متهمان سَمانه غندالی ۴۱ ساله، خواهرش سرور غندالی ۳۲ ساله و محمدجواد خسروی ۴۰ ساله است؛ هر سه همان روز بازداشت شدند و در دادگاه فدرال حاضر شدند.

در کیفرخواست آمده متهمان تبعه ایران هستند؛ سرور با ویزای دانشجویی غیرمهاجرتی در آمریکا بوده، سمانه بعد‌ها شهروند آمریکا شده و خسروی (همسر سمانه) اقامت دائم قانونی آمریکا را دریافت کرده است.

دادستانی ایالات متحده در «ناحیه شمالی کالیفرنیا» می‌گوید این سه نفر با اتهام‌های تبانی برای سرقت اسرار تجاری، سرقت و تلاش برای سرقت اسرار تجاری و اخلال در روند دادرسی/پنهان‌کاری (obstruction of justice) مواجه‌اند.

«امنیت پردازنده» و «رمزنگاری»: چه چیزی سرقت شده؟

بر اساس روایت دادستان‌ها، متهمان از موقعیت شغلی خود در شرکت‌هایی که پردازنده‌های موبایل و فناوری‌های مرتبط را توسعه می‌دهند سوءاستفاده کرده و صد‌ها فایل محرمانه مرتبط با امنیت پردازنده‌ها و رمزنگاری را به دست آورده‌اند.

سمانه و سرور پیش‌تر در گوگل کار می‌کرده‌اند و سپس به شرکتی پیوسته‌اند که در کیفرخواست با عنوان «شرکت ۳» معرفی شده است. خسروی نیز در شرکتی دیگر، موسوم به «شرکت ۲» کار می‌کرده؛ شرکتی که پلتفرم‌های سیستم-روی-چیپ (SoC) مانند سری اسنپدراگون را برای گوشی‌های هوشمند و دستگاه‌های موبایل توسعه می‌دهد.

SoC یک نیمه‌رساناست که اجزای متعدد (مثل پردازنده گرافیکی و حافظه) را در یک بسته کم‌مصرف تجمیع می‌کند؛ نمونه‌های معروف آن Snapdragon (در بسیاری از گوشی‌های اندرویدی رده‌بالا) و سری A اپل برای آیفون است.

گوگل: «با پایش‌های روتین فهمیدیم»

گوگل در بیانیه‌ای به CNBC گفته سرقت ادعایی را از طریق پایش‌های امنیتی روتین شناسایی و سپس پرونده را به مجریان قانون ارجاع داده است.

خوزه کاستاندا، سخنگوی گوگل، گفته: «برای حفاظت از اطلاعات محرمانه‌مان تدابیر حفاظتی را تقویت کردیم و بلافاصله پس از کشف این حادثه، مجریان قانون را مطلع کردیم.» گوگل همچنین از محدود کردن دسترسی داخلی، احراز هویت دومرحله‌ای، و ثبت انتقال فایل‌ها به پلتفرم‌هایی مانند تلگرام به‌عنوان بخشی از سازوکار‌های حفاظتی نام برده است.

بخش تاریک پرونده: «ردپا پاک کن»

یکی از بخش‌های حساس کیفرخواست، ادعای تلاش برای پنهان‌کاری است. مقام‌ها می‌گویند متهمان فایل‌ها را از طریق یک پلتفرم ارتباطی به کانال‌هایی با نام کوچک هر یک منتقل کرده و سپس داده‌ها را به دستگاه‌های شخصی، دستگاه‌های کاریِ یکدیگر و نیز به ایران کپی کرده‌اند.

سانجای ویرمانی از مقام‌های ارشد اف‌بی‌آی در این پرونده گفته: «شیوه انتقال داده‌های محرمانه شامل اقدامات عمدی برای دور زدن شناسایی و پنهان کردن هویت بوده است.»

به گفته مقام‌ها، پس از آنکه سامانه‌های امنیت داخلی گوگل در اوت ۲۰۲۳ فعالیت سمانه را علامت‌گذاری و دسترسی او را قطع کردند، تلاش برای پاک‌سازی ردپا آغاز شده است. طبق کیفرخواست، سمانه سوگندنامه‌ای امضا کرده و به‌دروغ گفته اطلاعات محرمانه را خارج از شرکت به اشتراک نگذاشته است. در همان بازه، ادعا می‌شود روی لپ‌تاپ شخصیِ مرتبط با سمانه و خسروی، جست‌و‌جو‌هایی درباره «روش‌های حذف ارتباطات» و «مدت نگهداری سوابق پیام توسط اپراتورها» انجام شده است.

در روایت دادستان‌ها، این زوج همچنین از صد‌ها صفحه نمایش رایانه که حاوی اطلاعات محرمانه بوده عکس گرفته‌اند؛ روشی که از نگاه مقام‌ها می‌تواند تلاشی برای دور زدن ابزار‌های پایش دیجیتال باشد.

«۲۴ عکس» قبل از پرواز به تهران

جزئیات دیگری هم در کیفرخواست آمده: شب قبل از سفر به ایران در دسامبر ۲۰۲۳، سمانه ادعا می‌شود حدود ۲۴ عکس از صفحه نمایش رایانه کاری خسروی گرفته که حاوی اسرار تجاری شرکت ۲، از جمله اطلاعات مربوط به SoC‌های اسنپدراگون بوده است. دادستان‌ها می‌گویند در زمان حضور در ایران، دستگاهی مرتبط با سمانه به آن عکس‌ها دسترسی پیدا کرده و خسروی نیز به اطلاعات اختصاصی بیشتری از شرکت ۲ (از جمله معماری سخت‌افزاری اسنپدراگون) دسترسی داشته است.

دادستانی تأکید کرده اسرار تجاری اسنپدراگون «ارزش اقتصادی مستقل» دارد، چون عمومی نیست و رقبا به‌سادگی نمی‌توانند به آن برسند؛ بنابراین افشا یا استفاده از آن می‌تواند به نفع رقبا تمام شود.

اگر هر یک از متهمان محکوم شوند، برای هر اتهام اسرار تجاری تا ۱۰ سال زندان و برای اخلال در روند دادرسی تا ۲۰ سال زندان پیش‌بینی شده؛ به‌علاوه جریمه‌ای تا سقف ۲۵۰ هزار دلار برای هر مورد اتهام.

اما یک «پرونده دیگر» هم کنار پرونده فدرال باز شده: آقازادگی. در فضای افکار عمومی ایران، پرونده این سه نفر فقط یک روایت امنیتی نیست؛ یک پرونده اجتماعی هم هست. هرچند هنوز ارتباط خانوادگی افراد بازداشت شده در آمریکا با یک متهم اقتصادی در ایران تایید نشده اما افکار عمومی به واسطه سابقه چنین اخباری، این ارتباط را برقرار کرده و نمی توان آن را نادیده گرفت.

غندالی‌ها چه کسانی هستند؟

بر اساس اطلاعاتی که در شبکه‌های اجتماعی فارسی زبان درباره خانواده غندالی مطرح شده، سمانه و سرور غندالی فرزندان شهاب‌الدین غندالی معرفی شده‌اند؛ مدیری که در فاصله ۲۳ مهر ۱۳۹۲ تا ۲۳ مهر ۱۳۹۵ مدیرعامل «صندوق ذخیره فرهنگیان» بود و نامش در پرونده‌های مرتبط با صندوق ذخیره فرهنگیان و بانک سرمایه خبرساز شد.

در روایت‌های منتشرشده در رسانه‌های داخلی، غندالی در نهایت در پرونده‌ای مرتبط با «اخلال در نظام اقتصادی» محکوم شده است. صندوق ذخیره فرهنگیان که از سال ۱۳۷۴ برای حمایت از فرهنگیان در دوران بازنشستگی تأسیس شده، در مهر ۱۳۹۵ موضوع تحقیق و تفحص مجلس قرار گرفت و در همان مقطع، ارقام بزرگی از تخلفات مالی در سطح رسانه‌ای مطرح شد.

چهارم شهریور ۹۵ رسانه‌ها از بازداشت غندالی به همراه همسر و پسرش توسط حراست سازمان آموزش و پرورش خبر دادند. خبری که در آن زمان توسط شخص شهاب الدین غندالی تکذیب شده بود، اما به زودی مشخص شد که این خبر صخت داشته است. در ماه‌های آتی گزارش‌هایی منتشر شد که روشن میکرد همسر غندالی که به همراه او بازداشت شده و نامش در پرونده ذکر شده یعنی فاطمه شادمانی، در واقع همسر دوم او، و فرزندی که به همراه او بازداشت شده یعنی مهربد شامانی، در واقع پسر همین خانم یعنی پسرخوانده غندالی بوده است.

سرور غندالی کیست؟ | مسیر تحصیل و کار از تهران تا کالیفرنیا

سرور فارغ التحصیل رشته آمار دانشگاه تهران بوده و بر اساس اطلاعات لینکدین، سرور از سال ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۲ برای دوره کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر به آمریکا رفته و در دانشگاه سانتا کلارا تحصیل کرده است. ظاهرا او دوره دکترای خود را هم در همان دانشگاه و تحت راهنمایی یک استاد ایرانی به نام سارا تهران پور در حوزه «الگوریتم‌های یادگیری عمیق مبتنی بر امنیت سخت‌افزار» در گروه مهندسی برق و کامپیوترِ دانشگاه سانتا کلارا گذرانده است.

بر اساس اطلاعاتی که خود سرور در لینکدین منتشر کرده، او سال ۲۰۲۲ بعد از پایان دوره کارشناسی ارشد، برای دوره کارآموزی در شرکت گوگل مشغول به کار شده و همزمان یک شغل تمام وقت به عنوان مهندس نرم افزار گرافیکی شرکت اینتل داشته است.

سمانه غندالی کیست؟ | امنیت سخت‌افزار، رمزنگاری و گوگل

درباره سمانه غندالی نیز در رزومه‌های آنلاین آمده که او دانش‌آموخته مهندسی کامپیوتر دانشگاه شهید بهشتی است.

سمانه از سال ۲۰۱۴ (۱۳۹۲) تا ۲۰۱۹ در دانشگاه امهرست ماساچوست دستیار پژوهشی تحصیلات تکمیلی بوده است. این موقعیت شغلی-تحصیلی در واقع برای دانشجویان مقطع ارشد و دکتراست که می‌توانند تحت نظر استاد، در پروژه‌های تحقیقاتی مشارکت کنند.

او همزمان از سال ۲۰۱۸ در شرکت گوگل به عنوان کارآموز مهندسی سخت افزار در بخش تحقیق و توسعه مشغول به کار شده و تا سال ۲۰۲۳ نیز به طور رسمی از مهندسان ارشد بخش امنیت SoC گوگل بوده است.

سمانه غندالی در پروفایل یک وبسایت تخصصی انتشار مقاله درباره حوزه‌های علاقه مندی خود نوشته به «رمزنگاری، امنیت فیزیکی سامانه‌های پنهان، تروجان‌های سخت‌افزاری، حملات تحلیل کانال جانبی، حملات تزریق خطا و راهکار‌های مقابله‌ای متناظر با آنها» علاقه دارد.

او همچنین مدعی است که به‌عنوان رئیس کمیته برنامه فنی کنفرانس «طراحی، خودکارسازی و آزمون در اروپا» (DATE) در سال ۲۰۲۱ فعالیت کرده و داور سمپوزیوم‌های VLSI در سال ۲۰۲۰ و نشریه IET Computers and Digital Techniques بوده است.

محمدجواد خسروی کیست؟ | از SoC تا پهپاد

محمد خسروی همسر سمانه غندالی از فارغ التحصیلات رشته کامپیوتر دانشگاه اصفهان است. او از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۵ در آمریکا در شرکت Omge به صورت تمام وقت به عنوان مهندس طراحی SoC (سیستم-روی-چیپ) مشغول به کار بوده است.

محمد جواد خسروی از سال ۲۰۱۸ وارد دانشگاه همسرش یعنی امهرست ماساچوست شده و در دوره دکترا مشغول به تحصیل شده است. او در نهایت سال ۲۰۲۲ از دانشگاه بیرون آمده و در شرکت کوالکام که یک شرکت فناوری آمریکایی است به عنوان برنامه نویس فرانت‌اند مشغول به کار شده و جالب اینجاست که تا سال ۲۰۲۵ هم در این شرکت مشغول بوده است. یعنی دو سال بعد از باز شدن پرونده قضایی خانواده خسروی در دادگاه فدرال آمریکا.

محمدجواد خسروی یک مقاله علمی درباره پهپاد هم دارد. او در این مقاله که در مجله دانشگاه امهرست ماساچوست به چاپ رسیده تحقیقاتی درباره استفاده از پهپاد برای ارسال بسته منتشر کرده است. او به همراه یک ایرانی دیگر به نام حسین پیشرونیک که ظاهرا استاد راهنمای او در دانشگاه امرهست بوده در این مقاله پهپاد‌هایی طراحی کرده‌اند که بتوانند به‌طور هم‌زمان چند وظیفه را انجام دهند. او گفته هدف از مقاله عملی شان طراحی مسیر‌های پرواز پهپاد بوده به‌گونه‌ای که زمان تحویل بسته‌ها را کمینه کند و در عین حال پوشش یکنواخت بر یک ناحیه محله‌ای فراهم آورد.

خسروی در یک پلتفرم انتشار مقاله به فهرست علاقه مندی‌های خود در حوزه نرم افزار اشاره کرده و گفته به حوزه پهپاد‌های بدون سرنشین، یادگیری تقویتی عمیق و یادگیری ماشین در شبکه‌های ارتباطی بی‌سیم علاقه دارد.

دو روایت هم‌زمان: «پرونده امنیتی آمریکا» و «سؤال بزرگ ایرانی‌ها»

این پرونده در آمریکا با زبان حقوقیِ کیفرخواست و جرم‌انگاری «اسرار تجاری» پیش می‌رود؛ اما در ایران با یک زبان دیگر خوانده می‌شود: چطور ممکن است فرزندان و نزدیکان چهره‌های متهم/محکوم به فساد یا صاحب رانت، مسیر‌های نخبه‌گرایانه جهانی را طی کنند—و هم‌زمان، جامعه‌ای با تورم و بحرانِ اعتماد دست‌وپنجه نرم کند؟




نظر شما درباره این مقاله:







فیلم «نامه‌های زرد» برنده خرس طلایی برلیناله شد
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 22:33

فیلم «نامه‌های زرد» برنده خرس طلایی برلیناله شد


فیلم ترکی «نامه‌های زرد» به کارگردانی ایلکر چاتاک، فیلمساز ترک-آلمانی، روز شنبه موفق شد خرس طلایی بهترین فیلم جشنواره فیلم برلین را از آن خود کند.

این فیلم که یک درام سیاسی است، داستان یک کارگردان ترک و همسر بازیگرش را روایت می‌کند که ناگهان به دلیل دیدگاه‌های سیاسی‌شان از کار کردن منع می‌شوند.

ویم وندرس، رئیس هیئت داوران، این فیلم را «پیش‌آگهی‌ای هولناک، نگاهی به آینده‌ای نزدیک که ممکن است در کشورهای ما نیز رخ دهد» توصیف کرد.

او افزود: «این فیلم با زبانی بسیار روشن درباره زبان سیاسیِ تمامیت‌خواهی در برابر زبان همدلانه سینما سخن می‌گوید.»

چاتاک نیز در سخنرانی خود، وندرس را «یکی از استادانم» خواند و گفت: «این‌که این جایزه را از شما دریافت می‌کنم، واقعاً شگفت‌انگیز است.»

جایزه خرس نقره‌ای – جایزه بزرگ هیئت داوران نیز به فیلم «رستگاری» ساخته امین آلپر رسید. آلپر در سخنرانی خود از همبستگی‌اش با چندین چهره سرشناس مخالف دولت ترکیه که در زندان هستند، از جمله اکرم امام‌اوغلو، شهردار زندانی استانبول، سخن گفت.

او همچنین فرصت را غنیمت شمرد تا از «مردم ایران که زیر ستم زندگی می‌کنند» و «فلسطینی‌های غزه که در شرایطی فاجعه‌بار زندگی می‌کنند و می‌میرند» حمایت کند.

«بخشی از دموکراسی است»

هفته گذشته و در آغاز جشنواره، ویم وندرس در یک نشست خبری در پاسخ به پرسشی درباره حمایت دولت آلمان از اسرائیل گفت: «ما واقعاً نمی‌توانیم وارد حوزه سیاست شویم.»

او در همان نشست گفته بود که فیلم‌ها قدرت «تغییر جهان» را دارند، اما به شیوه‌ای متفاوت از سیاست.

با این حال، پاسخ او درباره اسرائیل موجی از انتقادها را برانگیخت.

آرونداتی روی، رمان‌نویس سرشناس هندی که قرار بود نسخه بازسازی‌شده فیلمی از سال ۱۹۸۹ را که خود نوشته بود ارائه کند، از حضور در جشنواره انصراف داد و سخنان وندرس را «غیرقابل‌قبول» و «حیرت‌آور» خواند.

روز سه‌شنبه نیز نامه‌ای سرگشاده با امضای ده‌ها چهره صنعت سینما، از جمله خاویر باردم، تیلدا سوینتن و آدام مک‌کی منتشر شد که در آن، سکوت جشنواره برلین در برابر «نسل‌کشی فلسطینیان» محکوم و این جشنواره به «سانسور» هنرمندانی که مخالف اقدامات اسرائیل هستند، متهم شده بود.

تریشا تاتل، مدیر جشنواره برلین که دومین سال حضورش در این سمت را می‌گذراند، این اتهامات را قاطعانه رد کرده است.

او در سخنرانی آغاز مراسم روز شنبه گفت: «سخن گفتن بخشی از دموکراسی است.»

او افزود: «ما به کسانی که صدای خود را بلند می‌کنند احترام می‌گذاریم، چون این کار شجاعت زیادی می‌طلبد.» با این حال تأکید کرد: «ما همیشه با تمام ادعاهایی که درباره ما مطرح می‌شود موافق نیستیم.»

«ملکه در دریا»

از دیگر برندگان مهم جشنواره، ساندرا هولر، بازیگر آلمانی بود که برای نقش اصلی خود در فیلم «رُز» ساخته مارکوس شلاینزر، خرس نقره‌ای بهترین بازیگری را دریافت کرد.

این درام سیاه‌وسفید داستان زنی را روایت می‌کند که در آلمان روستایی قرن هفدهم، برای رهایی از محدودیت‌های نظام مردسالارانه، خود را به‌جای یک مرد جا می‌زند.

فیلم «ملکه در دریا» ساخته لنس همر، کارگردان آمریکایی، با بازی ژولیت بینوش در نقش زنی که از مادر مبتلا به زوال عقل مراقبت می‌کند، دو جایزه دریافت کرد.

این فیلم با حساسیت، ویرانی‌ای را که بیماری آلزایمر بر زندگی عزیزان بیمار تحمیل می‌کند، به تصویر می‌کشد.

تام کورتنی و آنا کالدر-مارشال، بازیگر نقش مادر بیمار، به‌طور مشترک خرس نقره‌ای بهترین بازیگر نقش مکمل را دریافت کردند.

این فیلم همچنین خرس نقره‌ای – جایزه هیئت داوران را که سومین جایزه معتبر جشنواره محسوب می‌شود، از آن خود کرد.

صدای سینماگران ایرانی در برلین

نخستین رویداد مهم تقویم سینمایی سال، همچنین بستری برای سینماگران ایرانی فراهم کرد تا درباره سرکوب خونین اعتراضات ضدحکومتی در ایران سخن بگویند.

جعفر پناهی، کارگردان منتقد که پیش‌تر نخل طلای کن را برای فیلم «یک تصادف ساده» دریافت کرده، در جشنواره برلین نیز سخنرانی کرد و سرکوب معترضان توسط حکومت ایران را محکوم کرد؛ سرکوبی که به گفته گروه‌های حقوق بشری، هزاران کشته برجای گذاشته است.

پناهی گفت: «جنایتی باورنکردنی رخ داده است. قتل‌عام صورت گرفته است. مردم حتی اجازه ندارند برای عزیزانشان عزاداری کنند.»

خبرگزاری فرانسه




نظر شما درباره این مقاله:







در گرامی‌داشت روز جهانی زبان مادری
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 18:59

در گرامی‌داشت روز جهانی زبان مادری





نظر شما درباره این مقاله:







حملات هوایی اسرائیل در شرق لبنان ۸ عضو حزب‌الله را کشت
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 17:51

حملات هوایی اسرائیل در شرق لبنان ۸ عضو حزب‌الله را کشت





نظر شما درباره این مقاله:







حکم اعدام قاضی صلواتی برای آرمین نورمحمدی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 17:33

حکم اعدام قاضی صلواتی برای آرمین نورمحمدی





نظر شما درباره این مقاله:







طالبان کتک زدن همسران و فرزندان را مشروع کرد
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 17:32

طالبان کتک زدن همسران و فرزندان را مشروع کرد





نظر شما درباره این مقاله:







مدل رهبری شاهزاده رضا پهلوی / عطا هودشتیان ">
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 15:32

مدل رهبری شاهزاده رضا پهلوی / عطا هودشتیان





نظر شما درباره این مقاله:







اختلاف نظر سیاسی با دوستان: قطع رابطه کنیم؟
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 15:15

اختلاف نظر سیاسی با دوستان: قطع رابطه کنیم؟


جریان۲۴ / میرا قربانی‌فر

در هفته‌ها و ماه‌های اخیر، هم‌زمان با تشدید تنش‌های سیاسی و منطقه‌ای، پدیده‌ای آرام اما عمیق در لایه‌های اجتماعی ایران در حال رخ دادن است: پایان دوستی‌ها به دلیل اختلاف سیاسی.

آنچه در ظاهر به شکل آنفالوهای اینستاگرامی، بلاک‌کردن‌های تلگرامی و حذف از جمع‌های دوستانه دیده می‌شود، در باطن نشانه شکافی عاطفی و هویتی است که جامعه را از درون می‌فرساید. بسیاری از افراد تجربه‌ای مشابه دارند که دوستی‌های چندساله، حتی چندده‌ساله، به‌واسطه یک موضع سیاسی، یک استوری یا یک اظهار نظر درباره جنگ و تحریم و مداخله خارجی، ناگهان فرو می‌پاشد. این وضعیت را برخی «دوقطبی خطرناک» می‌نامند و برخی دیگر حتی از تعبیر «وضعیت شبه‌جنگ داخلی عاطفی» استفاده می‌کنند؛ جنگی که در آن روایت‌ها و برچسب‌ها به جای اسلحه کار می‌کنند.

سیاست از امر عمومی تا امر هویتی
در نظریه کلاسیک علوم سیاسی، سیاست حوزه‌ای برای اختلاف نظر است؛ شهروندان درباره راه‌حل‌های مختلف برای اداره جامعه بحث می‌کنند، رقابت می‌کنند و در نهایت، سازوکاری برای تصمیم‌گیری جمعی شکل می‌گیرد. اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، فراتر از اختلاف بر سر سیاست‌های اجرایی است. سیاست به سطح «هویت» منتقل شده است.

در چنین شرایطی، موضع سیاسی فرد نشانه‌ای از «کیستی» او تلقی می‌شود. اگر کسی از یک رویکرد خاص در سیاست خارجی دفاع کند، ممکن است فورا در یکی از دو قطب «وطن‌دوست» یا «خائن»، «واقع‌بین» یا «بی‌اخلاق»، «صلح‌طلب» یا «جنگ‌طلب» طبقه‌بندی شود. این برچسب‌ها، راه گفت‌وگو را می‌بندند و رابطه را به میدان قضاوت اخلاقی تبدیل می‌کنند. جامعه‌شناسان این وضعیت را «قطبی‌شدن عاطفی» می‌نامند؛ وضعیتی که در آن افراد نه‌فقط با نظر طرف مقابل مخالف‌اند، بلکه نسبت به او احساس بی‌اعتمادی، انزجار یا تهدید دارند. اختلاف نظر به اختلاف در ارزش‌های بنیادین تعبیر می‌شود و اینجاست که دوستی‌ها در معرض خطر قرار می‌گیرند.

سرمایه اجتماعی؛ قربانی خاموش قطبی‌شدن
در ادبیات جامعه‌شناسی، مفهوم «سرمایه اجتماعی» به شبکه‌های اعتماد، همکاری و ارتباط میان افراد اشاره دارد. هرچه این سرمایه قوی‌تر باشد، جامعه تاب‌آوری بیشتری در برابر بحران‌ها خواهد داشت. اما قطبی‌شدن شدید، این سرمایه را تحلیل می‌برد. وقتی افراد به دلیل اختلاف سیاسی از یکدیگر فاصله می‌گیرند، حلقه‌های ارتباطی تنگ‌تر می‌شود. هرکس در جمعی از همفکران خود باقی می‌ماند و تماس با «دیگری» کاهش می‌یابد. نتیجه، شکل‌گیری «اتاق‌های پژواک» است؛ فضاهایی که در آن فقط صداهای مشابه شنیده می‌شود و باورها تقویت می‌شوند، بی‌آنکه به چالش کشیده شوند.

این وضعیت را یورگن هابرماس در نظریه حوزه عمومی به‌گونه‌ای پیش‌بینی کرده بود. او تأکید می‌کند که سلامت یک جامعه به امکان گفت‌وگوی عقلانی در فضای عمومی وابسته است. وقتی فضای عمومی به میدان هیجان، تخریب و برچسب‌زنی بدل شود، امکان تفاهم کاهش می‌یابد و بی‌اعتمادی ساختاری گسترش پیدا می‌کند. در چنین فضایی، حذف دوستان به سبب اختلاف اجتماعی و سیاسی نشانه‌ای از فرسایش حوزه عمومی است.

مرز سیاست و اخلاق؛ کجا باید ایستاد؟
حال یکی از پرسش‌های اساسی این است: آیا هر اختلاف سیاسی باید تحمل شود؟ آیا حفظ دوستی همیشه بر اختلاف نظر اولویت دارد؟ اینجا تمایزی مهم مطرح می‌شود و آن نیز تمایز میان «اختلاف سیاسی» و «اختلاف اخلاقی» است. اگر اختلاف بر سر تحلیل یک رویداد، کارآمدی یک سیاست یا ارزیابی یک دولت باشد، می‌توان آن را در چارچوب تنوع دیدگاه‌ها فهمید. اما اگر اختلاف به سطح ارزش‌های بنیادین انسانی برسد مثلاً توجیه خشونت علیه غیرنظامیان یا بی‌اهمیت دانستن جان انسان‌ها؛ بسیاری افراد احساس می‌کنند ادامه رابطه به معنای نادیده گرفتن مرزهای اخلاقی است. جان راولز در نظریه لیبرالیسم سیاسی خود به مسئله «مرزهای تساهل» اشاره و تأکید می‌کند که جامعه عادلانه باید نسبت به دیدگاه‌های مختلف مدارا داشته باشد، اما این مدارا نمی‌تواند نامحدود باشد.

اگر دیدگاهی اصول عدالت و آزادی اساسی دیگران را تهدید کند، جامعه حق دارد در برابر آن مقاومت کند. این ایده بعدها در قالب «پارادوکس تساهل» نیز مطرح شد: تساهل نامحدود می‌تواند به نابودی خود تساهل بینجامد. برای درک این ایده نخست باید فهمید که پروژه فکری جان رالز اساسا پاسخی به یک پرسش بود که چگونه می‌توان در جامعه‌ای که افراد دارای باورهای عمیق دینی، اخلاقی و سیاسی متفاوت‌اند، همزیستی عادلانه برقرار کرد؟

رالز در نظریه «عدالت به مثابه انصاف» و سپس در «لیبرالیسم سیاسی» می‌گوید ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم همه شهروندان بر سر «حقیقت نهایی» توافق کنند؛ آنچه ممکن است، توافق بر سر «قواعد عادلانه همزیستی» است. او از مفهومی به نام «توافق همپوشان» سخن می‌گوید؛ یعنی گروه‌های مختلف، با وجود اختلاف‌های جدی می‌توانند بر اصول پایه‌ای مانند آزادی‌های اساسی، برابری حقوقی و کرامت انسانی توافق کنند. در همین چارچوب است که رالز به مساله «تساهل» می‌پردازد. از نظر او، جامعه عادلانه باید دیدگاه‌های متنوع و حتی نامحبوب را تحمل کند، مادامی که آن دیدگاه‌ها اصل آزادی و برابری دیگران را نقض نکنند. اما این تساهل نامحدود نیست.

اگر یک دیدگاه سیاسی یا ایدئولوژیک بخواهد ساختار عادلانه جامعه را برهم بزند یا حقوق بنیادین دیگران را انکار کند، جامعه موظف نیست نسبت به آن بی‌دفاع بماند. به بیان دیگر، مدارا تا جایی معتبر است که خودِ «امکان مدارا» را نابود نکند. این همان مرزی است که بعدها در فلسفه سیاسی به «پارادوکس تساهل» معروف شد.

کاربرد این بحث در روابط فردی و دوستی‌ها نیز قابل تأمل است. اگر اختلاف سیاسی در سطح سیاست‌گذاری یا تحلیل وقایع باشد، از نگاه رالزی می‌توان آن را در چارچوب تکثر معقول پذیرفت و به گفت‌وگو ادامه داد. اما اگر موضع یک فرد مستقیما اصول بنیادین عدالت مثل حق حیات، کرامت انسانی یا آزادی‌های اساسی را نفی کند، آن اختلاف دیگر «سلیقه سیاسی» نیست، بلکه خروج از چارچوب همزیستی عادلانه است.

در چنین وضعیتی، فاصله‌گرفتن یا پایان یک دوستی و ارتباط می‌تواند تصمیمی مبتنی بر حفظ مرزهای اخلاقی تلقی شود. اما کاربرد این بحث در سطح روابط فردی شاید چنین است که اگر اختلاف صرفا بر سر سیاست باشد، شاید گفت‌وگو و مدارا ممکن باشد؛ اما اگر فردی ارزش‌های بنیادی انسانیت را انکار کند، فاصله گرفتن می‌تواند واکنشی اخلاقی تلقی شود، نه صرفاً هیجانی.

روان‌شناسی گسست؛ چرا اختلاف‌ها این‌قدر دردناک شده‌اند؟
باید توجه داشت که از منظر روان‌شناسی اجتماعی، انسان‌ها تمایل دارند با افرادی ارتباط برقرار کنند که جهان را شبیه خودشان می‌بینند. این شباهت، حس امنیت و پیش‌بینی‌پذیری ایجاد می‌کند. وقتی دوست نزدیک ما موضعی اتخاذ می‌کند که آن را تهدیدکننده یا غیرانسانی می‌دانیم، احساس «خیانت هویتی» شکل می‌گیرد؛ گویی فردی که به او اعتماد داشتیم، ناگهان در سوی دیگر میدان ایستاده است. این همان چیزی است که با جملاتی مثل «ایستادن در سمت درست تاریخ» به دیگران نسبت می‌دهیم و توقع داریم دیگران درست مانند ما فکر کنند تا در سمت درست قرار بگیرند!

در شرایط بحران‌های شدید چون جنگ، تحریم، فشار اقتصادی، حساسیت عاطفی افراد افزایش می‌یابد و هر موضع سیاسی می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از «همدلی یا ناهمدلی» تعبیر شود. بنابراین، اختلاف نظر فقط یک بحث نظری نیست و مسئله به تجربه زیسته افراد از رنج، ناامنی و ترس گره می‌خورد.  این پیوند میان سیاست و رنج شخصی، شدت واکنش‌ها را بالا می‌برد و تصمیم به قطع رابطه را تسهیل می‌کند.

وقتی اختلاف نظر به زخم هویتی تبدیل می‌شود
در این میان نباید از یاد برد که در شرایط عادی، سیاست برای بسیاری از افراد حوزه‌ای بیرونی و نسبتا انتزاعی است؛ مجموعه‌ای از تحلیل‌ها، ترجیحات و انتخاب‌ها درباره اداره کشور؛ اما در دوره‌های بحران از جنگ، ناامنی، فشار اقتصادی یا تهدید خارجی، ناگهان سیاست از سطح «نظر» به سطح «تجربه زیسته» اوج می‌گیرد.

وقتی تصمیم‌های سیاسی مستقیما بر سفره، امنیت، آینده شغلی و حتی احساس امنیت جانی افراد اثر می‌گذارد؛ پس در چنین وضعیتی، موضع سیاسی دیگر یک دیدگاه نظری نیست؛ به معنای موضع‌گیری درباره رنج واقعی انسان‌ها تعبیر می‌شود. به همین دلیل، واکنش‌ها شخصی‌تر و تندتر می‌شوند.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، انسان‌ها زمانی بیشترین حساسیت را نشان می‌دهند که احساس کنند درد یا اضطرابشان نادیده گرفته شده است. اگر فردی در شرایط فشار و ترس زندگی کند و دوست نزدیکش موضعی اتخاذ کند که از نگاه او بی‌توجه به آن رنج باشد، مثلا از شدت گرفتن یک درگیری یا تحریم حمایت کند؛ احساس «تنهایی اخلاقی» شکل می‌گیرد و این حس، بسیار فراتر از اختلاف نظر است؛ فرد تصور می‌کند دردش دیده نمی‌شود یا حتی توجیه می‌شود.

در این لحظه، رابطه از سطح گفت‌وگوی سیاسی عبور کرده و به سطح اعتماد عاطفی می‌رسد و همین پیوند میان سیاست و رنج شخصی است که بسیاری از دوستی‌ها را شکننده کرده است. وقتی سیاست با تجربه ترس، فقدان، ناامنی اقتصادی یا نگرانی برای آینده گره می‌خورد، هر جمله سیاسی می‌تواند معنایی عاطفی پیدا کند. در چنین فضایی، افراد گاهی نه برای پیروزی در بحث، بلکه برای محافظت از خود و آرامش روانی‌شان فاصله می‌گیرند. فهم این بُعد روانی کمک می‌کند مسئله پایان دوستی‌ها را به تعصب یا کم‌تحملی تقلیل ندهیم و آن را در پیوند عمیق میان سیاست و زیست روزمره انسان‌ها تحلیل کنیم.

شبکه‌های اجتماعی؛ تشدیدکننده یا آشکارکننده؟
بسیاری معتقدند شبکه‌های اجتماعی عامل اصلی این شکاف‌ها هستند اما واقعیت پیچیده‌تر است. شبکه‌های اجتماعی احتمالاً شکاف‌های موجود را تشدید و آشکار می‌کنند، نه این که از صفر بسازند. الگوریتم‌ها تمایل دارند محتوایی را برجسته کنند که واکنش عاطفی شدیدتری ایجاد کند و خشم، ترس و نفرت بیشتر از گفت‌وگوی آرام دیده و بازنشر می‌شود. در نتیجه، کاربران با روایت‌هایی مواجه می‌شوند که اختلاف‌ها را حادتر نشان می‌دهد. هر استوری و هر پست می‌تواند به اعلام موضعی صریح تبدیل شود و دوستان را در برابر انتخابی ناگهانی قرار دهد؛ همراهی یا فاصله.

آنفالو و بلاک، در این میان، ابزارهایی فوری و کم‌هزینه برای مدیریت اضطراب‌اند. اما در سطح کلان، انباشت این حذف‌ها، شبکه‌های اجتماعی را به نقشه‌ای از شکاف‌های عمیق بدل می‌کند.

آنفالو و بلاک؛ شکل نرمِ خشونت مجازی
چنان که در نگاه اول، آنفالو و بلاک‌کردن در شبکه‌های اجتماعی ابزارهایی ساده برای مدیریت مرزهای شخصی‌اند؛ کاربر می‌تواند تصمیم بگیرد چه کسی محتوایش را ببیند یا چه محتوایی را نبیند. این امکان، در سطح فردی، می‌تواند کارکردی محافظتی داشته باشد؛ یعنی کاهش اضطراب، پرهیز از تنش و حفظ آرامش روانی. اما در بستر قطبی‌شدن شدید سیاسی، همین ابزارهای خنثی می‌توانند به سازوکاری برای «طرد نمادین» تبدیل شوند؛ نوعی حذف علنی که پیام اجتماعی آن فراتر از یک انتخاب شخصی است.

از منظر جامعه‌شناسی ارتباطات، بلاک‌کردن در فضای عمومی دیجیتال قطع یک رابطه خصوصی نیست، بلکه نوعی «بی‌اعتبارسازی» است. در جامعه‌ای که بخش مهمی از تعاملات و هویت اجتماعی در فضای آنلاین شکل می‌گیرد، حذف دیجیتال می‌تواند معادل حذف از جمع تلقی شود. فردِ بلاک‌شده نه‌تنها دسترسی خود را از دست می‌دهد، بلکه پیام ضمنی دریافت می‌کند که «تو بیرون از دایره مشروعیت منی.»

در فضای قطبی، این کنش به‌تدریج به ابزاری برای مجازات نمادین تبدیل می‌شود؛ بدون فریاد و درگیری فیزیکی، اما با اثر روانی قابل توجه. در همین چارچوب است که برخی پژوهشگران از مفهوم «خشونت نمادین» استفاده می‌کنند؛ نوعی اعمال قدرت که از طریق حذف، تحقیر یا نادیده‌گرفتن رخ می‌دهد، نه از طریق آسیب فیزیکی. آنفالو و بلاک وقتی در بستر تنش سیاسی گسترده و همراه با برچسب‌زنی، افشاگری یا تحقیر عمومی رخ دهد، می‌تواند کارکردی تنبیهی پیدا کند. اینجاست که ابزارهای ارتباطی، به‌جای تسهیل گفت‌وگو، به سازوکارهای مرزبندی سخت و بازتولید شکاف اجتماعی بدل می‌شوند.

در نهایت، پرسشی که بسیاری با آن مواجه‌اند این است که دوستی تعیین‌کننده است یا ایده‌های انسانی؟ و پاسخ شاید در این جمله خلاصه شود که دوستی بدون حداقل‌های اخلاقی پایدار نمی‌ماند و اخلاق بدون امکان گفت‌وگو به تعصب بدل می‌شود. اما پرسش اصلی همچنان باقی است؛  در زندگی واقعی مردم، این گسست‌ها چگونه رخ می‌دهد؟ چه چیزی اختلاف را به پایان رابطه تبدیل می‌کند؟ و تداوم این روند چه پیامدی برای انسجام اجتماعی خواهد داشت؟

از اختلاف تا قطع رابطه؛ نقطه شکست کجاست؟
بررسی تجربه‌های زیسته شهروندان نشان می‌دهد که پایان دوستی‌ها معمولاً نتیجه یک اختلاف ساده نیست، بلکه حاصل انباشت تنش است. ابتدا شوخی‌ها جدی می‌شود، بعد بحث‌ها طولانی‌تر، سپس استوری‌ها و پست‌ها جای گفت‌وگوی رو در رو را می‌گیرد. در نهایت، یک جمله یا موضع خاص به «نقطه شکست» تبدیل می‌شود. در بسیاری از روایت‌ها، افراد می‌گویند «اختلاف نظر داشتیم، اما وقتی او از فلان اتفاق دفاع کرد، دیگر نتوانستم ادامه بدهم.» این جمله نشان می‌دهد که پایان رابطه معمولاً زمانی رخ می‌دهد که فرد احساس می‌کند ارزش‌های بنیادی‌اش زیر سؤال رفته است.

از منظر جامعه‌شناسی اخلاق، دوستی بر سه پایه استوار است: اعتماد، احترام متقابل و احساس امنیت روانی. اگر یکی از این پایه‌ها فروبریزد، رابطه کارکرد پیشین خود را از دست می‌دهد. اختلاف سیاسی زمانی خطرناک می‌شود که این سه پایه را تخریب کند.

سه سطح از اختلاف؛ یک چارچوب تحلیلی
برای فهم بهتر مساله، می‌توان اختلاف‌ها را در سه سطح دسته‌بندی کرد:

۱) اختلاف تحلیلی: دو نفر درباره علل یک بحران یا کارآمدی یک سیاست نظر متفاوت دارند، اما کرامت و نیت یکدیگر را زیر سؤال نمی‌برند. در این سطح، گفت‌وگو همچنان ممکن است.
۲) اختلاف ارزشی:  افراد درباره اولویت‌ها اختلاف دارند؛ مثلاً امنیت را مقدم بر آزادی می‌دانند یا بالعکس. این سطح حساس‌تر است، اما هنوز امکان همزیستی وجود دارد.
۳) اختلاف وجودی یا هویتی: در این سطح، یکی از طرفین، دیگری را فاقد مشروعیت اخلاقی می‌داند؛ مثلاً او را «بی‌وطن»، «بی‌اخلاق» یا «فاقد انسانیت» می‌خواند. اینجا اختلاف از سیاست عبور کرده و به نفی هویت تبدیل شده است.

بیشتر دوستی‌هایی که پایان یافته‌اند، در سطح سوم دچار بحران شده‌اند. اما در همین مرحله نیز پرسش دیگری مطرح است که آیا حذف کردن همیشه نشانه تعصب است؟  بسیاری معتقدند قطع رابطه نشانه کم‌تحملی است اما واقعیت پیچیده‌تر است. گاهی فاصله‌گرفتن تلاشی برای حفظ سلامت روان است؛ چرا که اگر گفت‌وگو به تحقیر، توهین یا بی‌احترامی مداوم تبدیل شود، ادامه رابطه می‌تواند فرساینده باشد.

در عین حال، حذف گسترده و پیش‌دستانه هر صدای متفاوت نیز می‌تواند جامعه را به جزایر بسته تبدیل کند. در این وضعیت، افراد تنها با همفکران خود تعامل می‌کنند و تصویرشان از «دیگری» بر اساس روایت‌های رسانه‌ای شکل می‌گیرد، نه تجربه انسانی مستقیم. در این بین مرز میان «حفاظت از خود» و «انزوای ایدئولوژیک» نیز بسیار باریک است.

تجربه جامعه ایرانی؛ حافظه تاریخی شکاف‌ها
جامعه ایران در دهه‌های گذشته بارها دوره‌های تنش و شکاف سیاسی را تجربه کرده است؛ دوره‌هایی که رقابت‌های انتخاباتی، تحولات اجتماعی یا بحران‌های امنیتی، فضای عمومی را دوقطبی کرده است. در بسیاری از این مقاطع، اختلاف‌ها فقط در سطح نهادهای رسمی باقی نمانده، بلکه به درون خانواده‌ها، جمع‌های دوستانه و محیط‌های کاری نیز نفوذ کرده است. همین تجربه‌های تکرارشونده باعث شده بخشی از جامعه نوعی «حافظه عاطفی» نسبت به شکاف سیاسی داشته باشد؛ حافظه‌ای که با هر بحران تازه دوباره فعال می‌شود.

این حافظه تاریخی دو اثر متضاد دارد. از یک سو، برخی افراد به دلیل تجربه‌های قبلی، سریع‌تر وارد موضع‌گیری‌های شدید می‌شوند؛ زیرا گذشته به آن‌ها آموخته که بحران‌ها می‌تواند عمیق و پرهزینه باشد. از سوی دیگر، همین تجربه‌ها به بخشی از جامعه نشان داده که هیجان‌های سیاسی گذراست و بسیاری از روابطی که در اوج تنش گسسته شده‌اند، بعدها با حسرت یاد شده‌اند. بنابراین، جامعه ایرانی هم خاطره تلخی از گسست‌ها دارد و هم تجربه‌ای از امکان ترمیم.

تفاوت امروز با گذشته، شدت و سرعت گردش روایت‌هاست. شبکه‌های اجتماعی شکاف‌ها را مرئی‌تر و گسترده‌تر کرده‌اند. پیش‌تر اختلاف‌ها در جمع‌های محدود باقی می‌ماند، اما اکنون هر موضع‌گیری در معرض دید گسترده قرار می‌گیرد و واکنش‌ها سریع و عمومی است. همین امر باعث می‌شود حافظه تاریخی شکاف‌ها نه‌تنها در ذهن افراد، بلکه در آرشیو دیجیتال نیز ثبت شود. فهم این پیشینه به مخاطب کمک می‌کند بداند آنچه امروز رخ می‌دهد بی‌سابقه نیست، اما شکل و ابزارهای آن تغییر کرده و نیازمند مدیریت آگاهانه‌تری است. باید توجه داشت که روزگاری پیش‌تر، اختلاف‌ها عمدتا در جمع‌های محدود و گفت‌وگوهای حضوری بروز می‌کرد. امروز، هر موضع‌گیری در معرض دید صدها و هزاران نفر قرار می‌گیرد. این عمومی‌شدن موضع‌ها، هزینه عقب‌نشینی را بالا می‌برد و احتمال مصالحه را کاهش می‌دهد.

انسجام اجتماعی در خطر؟
اما در مقابل شاید انسجام اجتماعی نیز زمانی تقویت می‌شود که افراد با وجود اختلاف‌ها، خود را بخشی از یک «ما»ی مشترک بدانند. اگر این «ما» به دو یا چند «آن‌ها» تبدیل شود، خطر واگرایی افزایش می‌یابد. جامعه‌ای که در آن دوستی‌ها به‌سرعت بر سر مسائل سیاسی قطع می‌شود، به‌تدریج با کاهش سرمایه اجتماعی مواجه می‌شود. کاهش سرمایه اجتماعی پیامدهای متعددی دارد:

- کاهش اعتماد عمومی
- افزایش بدبینی نسبت به نهادها و افراد
- کاهش مشارکت مدنی
- افزایش احتمال بروز تنش‌های شدید در بحران‌ها

در چنین شرایطی، حتی حل مسائل اقتصادی و مدیریتی نیز دشوارتر می‌شود، زیرا همکاری و اعتماد، پیش‌نیاز هر اصلاحی است.

دوستی یک امر خصوصی یا ستون نظم اجتماعی؟
دوستی فقط یک رابطه شخصی نیست؛ بخشی از شبکه اجتماعی است که جامعه را به هم متصل می‌کند. وقتی روابط میان افراد با گرایش‌های متفاوت حفظ می‌شود، کانال‌های ارتباطی میان گروه‌های مختلف جامعه باز می‌ماند. این کانال‌ها در زمان بحران، نقش سوپاپ اطمینان دارند. اگر این کانال‌ها بسته شود، روایت‌های رادیکال آسان‌تر گسترش می‌یابد. در غیاب تجربه مستقیم از «دیگری»، تصویر او اغلب بر اساس کلیشه و بدگمانی شکل می‌گیرد.

در این میان اما برخی از دوستی‌هایی که به دلیل تنش سیاسی قطع شده‌اند، پس از فروکش کردن هیجان‌ها احیا شده‌اند. این تجربه‌ها نشان می‌دهد که بخشی از گسست‌ها محصول فضای ملتهب و لحظه‌ای است. زمان، فاصله از بحران و بازگشت به گفت‌وگو می‌تواند برخی شکاف‌ها را ترمیم کند. اما اگر تخریب بر پایه تحقیر و نفی کامل هویت طرف مقابل باشد، بازسازی دشوارتر خواهد بود.

اگر قطبی‌شدن ادامه یابد، نسل جوان با چه الگویی از رابطه اجتماعی بزرگ خواهد شد؟ الگویی مبتنی بر حذف و طرد، یا الگویی مبتنی بر گفت‌وگو و مرزبندی اخلاقی توأمان؟ کما این که اگر بپذیریم که قطبی‌شدن سیاسی و گسست دوستی‌ها نشانه‌ای از فرسایش سرمایه اجتماعی است، پرسش بعدی این است: چه می‌توان کرد؟ آیا باید این روند را نتیجه طبیعی بحران‌ها دانست و از کنار آن گذشت، یا می‌توان برای ترمیم شکاف‌ها اقدام کرد؟ پاسخ، نه در انکار اختلاف‌هاست و نه در دعوت به سکوت سیاسی. بلکه در بازتعریف مرزها و احیای ظرفیت گفت‌وگو نهفته است.

بازتعریف «دیگری»؛ از دشمن تا رقیب
در فضای جنگ روایت‌ها، طرف مقابل به‌سرعت به «دشمن» تبدیل می‌شود. این زبان، حتی اگر استعاری باشد، پیامد واقعی دارد. وقتی دیگری دشمن تلقی شود، حذف او مشروع جلوه می‌کند؛ چه در سطح گفت‌وگو، چه در سطح رابطه. اولین گام برای کاهش تنش، بازگرداندن دیگری به جایگاه «رقیب» یا «مخالف» است، نه «خصم وجودی». مخالف سیاسی می‌تواند اشتباه کند، اما لزوماً فاقد اخلاق یا انسانیت نیست. این تمایز ساده، امکان حفظ حداقلی از رابطه را فراهم می‌کند.

ولی همان‌طور که اشاره شد، مدارا نامحدود ممکن نیست. اما مرزبندی اخلاقی الزاماً به معنای قطع کامل رابطه نیست. می‌توان با صراحت گفت «با این موضع تو موافق نیستم و آن را خلاف ارزش‌های خود می‌دانم»، اما در عین حال، کانال ارتباط را باز گذاشت. در بسیاری از موارد، بحران نه از اختلاف، بلکه از سکوت طولانی و انفجار ناگهانی ناشی می‌شود. گفت‌وگوی صریح و محترمانه می‌تواند از انباشت سوءتفاهم جلوگیری کند.

نقش رسانه‌ها؛ مسئولیت در برابر هیجان‌های اجتماعی و سیاسی
رسانه‌ها در عصر شبکه‌های اجتماعی فقط منتقل‌کننده خبر نیستند؛ شکل‌دهنده روایت‌اند. تیترهای هیجانی، دوگانه‌های افراطی و زبان تحقیرآمیز می‌تواند شکاف‌ها را تعمیق کند. در مقابل، روایت‌های تحلیلی و چندصدایی، امکان دیدن پیچیدگی واقعیت را افزایش می‌دهد. رسانه‌ها در شرایط قطبی‌شده فقط «منبع خبر» نیستند؛ آن‌ها چارچوبی می‌سازند که مخاطب از طریق آن واقعیت را می‌فهمد. وقتی یک رویداد سیاسی با زبان هیجانی، دوگانه‌های تند («یا با ما یا علیه ما») و روایت‌های صفر و صدی بازنمایی می‌شود، ذهن مخاطب نیز به همان سمت سوق پیدا می‌کند و در چنین فضایی، پیچیدگی‌ها حذف و تفاوت‌ها اغراق می‌شود.

مخاطب به‌جای آن که با طیفی از دیدگاه‌ها روبه‌رو شود، با تصویر ساده‌شده‌ای از «خوب مطلق» و «بد مطلق» مواجه می‌شود. نتیجه این بازنمایی، کاهش تحمل و افزایش حساسیت عاطفی است؛ یعنی همان چیزی که دوستی‌ها را می‌کند. در مقابل، رسانه‌ای که مسئولانه عمل می‌کند، می‌تواند به کاهش تنش کمک کند. این رسانه به‌جای برچسب‌زنی، تحلیل می‌دهد؛ به‌جای تقلیل اختلاف به جنگ خیر و شر، لایه‌های مختلف مسئله را توضیح می‌دهد؛ و به‌جای حذف صداهای متفاوت، آن‌ها را در چارچوبی محترمانه بازتاب می‌دهد.

چنین رویکردی به مخاطب کمک می‌کند بفهمد اختلاف نظر لزوماً به معنای دشمنی نیست. در جامعه‌ای که بخش زیادی از برداشت افراد از «دیگری» از طریق رسانه شکل می‌گیرد، این تفاوت رویکرد می‌تواند مستقیماً بر کیفیت روابط اجتماعی و حتی دوام دوستی‌ها اثر بگذارد. باید توجه داشت که رسانه‌ای که اختلاف را به نزاع خیر و شر تقلیل دهد، ناخواسته به گسست اجتماعی دامن می‌زند. اما رسانه‌ای که پیچیدگی‌ها را نشان دهد و از برچسب‌زنی بپرهیزد، به حفظ انسجام کمک می‌کند.

سپرهای فردی در برابر قطبی‌شدن
در سطح فردی، ارتقای سواد رسانه‌ای اهمیت ویژه‌ای دارد. بسیاری از تنش‌ها ناشی از مواجهه مداوم با محتوای تحریک‌آمیز و یک‌سویه است. آگاهی از سازوکار الگوریتم‌ها، پرهیز از بازنشر هیجانی و تلاش برای شنیدن روایت‌های متنوع می‌تواند شدت قطبی‌شدن را کاهش دهد. نخستین سپر فردی، مدیریت مصرف رسانه‌ای است. قطبی‌شدن معمولاً با قرار گرفتن مداوم در معرض محتوای هیجانی، خشم‌برانگیز و یک‌سویه تشدید می‌شود. یک شهروند می‌تواند آگاهانه تنوع منابع خبری خود را افزایش دهد، از بازنشر فوری مطالب تحریک‌کننده پرهیز کند و پیش از واکنش عاطفی، چند دقیقه مکث کند.

همین فاصله کوتاه میان «دیدن» و «واکنش» می‌تواند شدت تنش را کاهش دهد. همچنین محدود کردن زمان حضور در شبکه‌های اجتماعی، به‌ویژه در دوره‌های بحران، به تنظیم هیجانی کمک می‌کند و اجازه نمی‌دهد فرد دائماً در وضعیت آماده‌باش عاطفی بماند.

دومین سپر، تفکیک انسان از موضع است. یکی از خطاهای رایج در شرایط قطبی این است که افراد، کل هویت طرف مقابل را به یک نظر سیاسی تقلیل می‌دهند. تمرین آگاهانه این تفکیک و این که «او یک انسان پیچیده با تجربه‌ها و نگرانی‌های خاص خود است، نه فقط یک موضع سیاسی»؛ شاید به حفظ تعادل کمک می‌کند.

این به معنای پذیرش یا تأیید دیدگاه او نیست، بلکه جلوگیری از تبدیل اختلاف به نفی کامل شخصیت طرف مقابل است. چنین رویکردی امکان گفت‌وگوی محترمانه یا حداقل همزیستی آرام را افزایش می‌دهد.

سومین سپر، مرزبندی محترمانه اما شفاف است. شهروند می‌تواند بدون توهین یا تحقیر، خط قرمزهای اخلاقی خود را بیان کند که «با این نظر موافق نیستم و آن را خلاف ارزش‌های خود می‌دانم، اما ترجیح می‌دهم گفت‌وگو را در چارچوب احترام ادامه دهیم.»

این نوع بیان، هم از خود فرد محافظت می‌کند و هم امکان تخریب کامل رابطه را کاهش می‌دهد. در نهایت، سپر فردی یعنی ترکیبی از خودآگاهی هیجانی، سواد رسانه‌ای و مهارت ارتباطی؛ مجموعه‌ای که کمک می‌کند در میانه اختلاف‌های تند، فرد نه جذب افراط شود و نه به انزوای کامل پناه ببرد. همچنین، تفکیک «موضع سیاسی» از «ارزش انسانی» تمرینی ضروری در این میان  است. از یاد نبریم که انسان‌ها پیچیده‌تر از یک پست یا یک جمله‌اند.

بازسازی سرمایه اجتماعی؛ از خانواده تا محله
سرمایه اجتماعی در خلأ شکل نمی‌گیرد. خانواده‌ها، جمع‌های دوستانه، انجمن‌های محلی و نهادهای مدنی نقش مهمی در حفظ ارتباط میان افراد با دیدگاه‌های متفاوت دارند. هرچه این فضاهای میانی فعال‌تر باشند، احتمال گسست کامل کمتر می‌شود. برگزاری گفت‌وگوهای غیررسمی، نشست‌های فرهنگی و فعالیت‌های مشترک غیرسیاسی می‌تواند یادآور این نکته باشد که افراد بیش از آنکه در سیاست متفاوت باشند، در زندگی روزمره مشترک‌اند.

دوستی به‌عنوان انتخاب آگاهانه
دوستی امری خودکار نیست؛ انتخابی آگاهانه است. در عصر جنگ روایت‌ها، حفظ دوستی با فردی که با ما اختلاف دارد، گاه نیازمند تلاش مضاعف است. این تلاش به معنای چشم‌پوشی از اصول نیست، بلکه به معنای مدیریت اختلاف در چارچوب احترام متقابل است. البته، همه روابط قابل حفظ نیستند. اگر رابطه به تحقیر مداوم، تهدید یا نفی کرامت انسانی بینجامد، فاصله‌گرفتن می‌تواند اقدامی سالم باشد. اما اگر صرفاً اختلاف نظر است، شاید گفت‌وگو ارزش امتحان‌کردن داشته باشد.

جامعه در یک مسیر دوگانه با جزایر جدا یا پلی میان تفاوت‌ها!
مساله پایان دوستی‌ها به دلیل اختلاف سیاسی، موضوعی شخصی نیست؛ شاخصی از وضعیت کلی جامعه است. جامعه‌ای که در آن اختلاف‌ها به حذف فوری منجر شود، در برابر بحران‌های بزرگ‌تر آسیب‌پذیرتر خواهد بود. اما جامعه‌ای که بتواند میان مرزبندی اخلاقی و حفظ ارتباط تعادل برقرار کند، ظرفیت عبور از بحران را افزایش می‌دهد. در عصر جنگ روایت‌ها، شاید مهم‌ترین پرسش این باشد که آیا می‌توانیم با وجود اختلاف‌های جدی، همچنان یکدیگر را به‌عنوان «شریک در سرنوشت جمعی» ببینیم؟ پاسخ به این پرسش، نه فقط سرنوشت دوستی‌های فردی، بلکه آینده انسجام اجتماعی را رقم خواهد زد.




نظر شما درباره این مقاله:







گفت‌وگوی علی لیمونادی با علی‌اکبر مهدی ">
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 12:53

گفت‌وگوی علی لیمونادی با علی‌اکبر مهدی





نظر شما درباره این مقاله:







نوری در ظلمات خونین
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 12:19

نوری در ظلمات خونین


علی کیافر

در شرایطی که ایران در میان کشتارهای چندین ده هزار نفری کودک و جوان و پیر و خونهای بر کف خیابان ریخته و ساچمه‌های بر چشمان ده‌ها هزار نفر فرورفته قرار گرفته است، هر خبری حتی کوچک که دلها را شاد کند و نشانه‌ای از برنایی مردمان فلاکت‌زده ایران‌زمین داشته باشد، غنیمتی است ارزشمند و بی‌شک شادی‌آور. در این روزها چنین خبر دلشاد کننده‌ای از میان نام برندگان “جایزه عکاسی جهانی سونی” بدست آمد.

روز ۱۷ فوریه ۲۰۲۶ مسابقه معتبر جایزه عکاسی جهانی سونی برندگان اصلی و برگزیدگان خود را در بخش “رقابت آزاد” اعلام کرد. این رویداد که امسال نوزدهمین سال برگزاری آن بود، یکی از معتبرترین مسابقه‌های عکاسی جهان به حساب می‌آید و ارزش هنری خاصی دارد. رقابت امسال شاهد رکوردی چشم‌گیر در تعداد آثار دریافتی بود. در مسابقه عکاسی سونی ۲۰۲۶ بیش از ۴۳۰ هزار تصویر از ۲۰۰ کشور و منطقه مختلف جهان ارسال شده بودند. این آمار چشم‌گیر شرکت کنندگان از گروه‌های آزاد، حرفه‌ای، دانشجویی و نوجوانان را در برداشت. عکس‌ها و تصاویر ارسالی در ده بخش یا دسته به شرح زیر ارزیابی شده بودند:

۱-معماری؛ ۲-خلاقیت؛ ۳- منظره؛ ۴- شیوه زندگی؛ ۵- حرکت؛ ۶- دنیای طبیعی و حیات‌وحش؛ ۷- اشیاء؛ ۸- پرتره؛ ۹- عکاسی خیابانی؛ ۱۰- سفر

رقابت در جایزه عکاسی سونی بهترین تک‌عکس‌هایی را که در طول یک سال گذشته ثبت شده‌اند، مورد تقدیر قرار می‌گیرند. برخلاف دیگر رقابت‌های مشابه این رویداد که در آن‌ها شرکت‌کنندگان می‌توانند مجموعه‌ای از عکس‌های خود را ارسال ‌کنند، رقابت در بخش “رقابت آزاد سونی” تماماً بر یک تصویر واحد متمرکز است؛ بدین ترتیب که عکاس تنها یک فرصت برای ارسال عکس خود و تأثیرگذاری برای هنر عکاسی خود و انتخاب و برنده شدن دارد.

در این رویداد برندگان و آثار راه‌یافته به فهرست نهایی طیفی گسترده از عکس‌ را به تماشا گذارده بودند. از منظره‌های چشم‌گیر تا پرتره‌های تفکر برانگیز، تا صحنه‌هایی جلب‌کننده تماشاگر یا حتی دیدهایی طنزآمیز به طبیعت. در اعلان خبر برندگان جایزه در هر بخش و عکاسان راه‌یافته به فهرست نهایی رقابت آزاد سال ۲۰۲۶ معرفی شده‌اند. شادمانه در میان عکس‌های انتخاب شده برتر از سراسر جهان نام سه عکاس ایرانی به چشم می‌خورد:


سیاوش اجلالی در بخش خلاقیت


شبنم ملکی در بخش خلاقیت


علی ذوالقدری در بخش خلاقیت

از میان ۱۳۰ عکس برتر در این مرحله، ده عکس، هر یک از یک بخش، به عنوان برنده آن بخش انتخاب گردیده است. عکس سیاوش اجلالی به نام “امید از دست رفته” در گروه خلاقیت برنده شده است. “امید از دست رفته” که با عنوان “امیدِ گمشده” هم معرفی شده، پرتره‌ای است با ترکیبی دقیق که با بهره‌گیری از عناصر صحنه‌آرایی‌شده و نمادین، ادای دِینی اندوه‌بار و تأثیرگذار به زنان ایرانی است.

اجلالی خود بیان کرده است که “پوشش پلاستیکیِ سیاه که بخش عمده‌ای از چهره‌ی زن را در عکس فراگرفته،” نمادی از “افکار تیره و تحمیل باورها”ست؛ و بادکنکِ قرمزی که در حال افتادن به زمین است می‌تواند نشانه‌ای از “امیدِ از‌ دست‌رفته‌ی او” باشد. پس‌زمینه تصویر، جامعه‌ی شهری ایران را تداعی می‌کند؛ همان بستری که سالیانی است، همچون اعتراضات اخیر چندماه گذشته، تظاهرات مردمی در مقابل نظام حاکم با حضور پررنگ زنان ایرانی در آن شکل گرفته است. در این چارچوب، عکاس یادآور می‌شود که «لباس‌ها و لب‌های سرخ، بهای خونینی است که زنان پرداخته‌اند.”

شایسته است که برای بیشتر شناخته شدن این هنرمند جوان با استعداد و عکاس ارزشمند تصاویری از عکس‌های دیگر او نیز به دید آورده شوند، با این اشاره که برخی از عکس‌های سیاوش اجلالی برنده جایزه در رقابت‌های دیگر هم بوده‌اند – مانند مسابقه در کشور مقدونیه در سال ۲۰۲۴ که عکسی از او همراه مدال طلا انتخاب شد.

در تاریخ ۱۶ آوریل ۲۰۲۶ در شهر لندن از میان ۱۰ نفر انتخابی در این مرحله‌ی رقابت عکاسی جهانی سونی، یک نفر به‌عنوان برنده نهایی انتخاب خواهد شد و لقب “عکاس سال در بخش آزاد” را از آن خود خواهد کرد. برنده نهایی علاوه‌ بر عنوان افتخاری، جایزه نقدی ۵ هزار دلاری و بسته تجهیزات برگزیده عکاسی سونی را نیز دریافت می‌نماید.

در نهایت امیدواری من، و شک ندارم هرآنکس که ایران و ایرانی را دوست دارد و موفقیت‌های ایرانیان، بویژه نسل جوان، را می‌طلبد، صمیمانه آرزو می‌کنیم سیاوش اجلالی آن عکاس سال و برنده جایزه نهایی باشد.

———————-
* دکتر علی کیافر، آرشیتکت، شهرساز و استاد دانشگاه در کالیفرنیای آمریکا، هنر عکاسی را ارج می‌نهد و خود بیش از نیم قرن است که بطور مداوم به عکاسی پرداخته است.




نظر شما درباره این مقاله:







برپایی تجمع‌های اعتراضی دانشجویان
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 10:43

برپایی تجمع‌های اعتراضی دانشجویان





نظر شما درباره این مقاله:







آمریکا در پی هدف قرار دادن مقام‌های ارشد ایران است
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 9:45

آمریکا در پی هدف قرار دادن مقام‌های ارشد ایران است


فیل استوارت و ادریس علی / خبرگزاری رویترز / ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

به گفته دو مقام آمریکایی که با خبرگزاری رویترز گفت‌وگو کرده‌اند، برنامه‌ریزی نظامی ایالات متحده درباره ایران به مرحله‌ای پیشرفته رسیده و گزینه‌ها شامل هدف قرار دادن افراد مشخص در چارچوب یک حمله و حتی پیگیری تغییر رژیم در تهران، در صورت صدور دستور از سوی رئیس‌جمهور دونالد ترامپ، است.

این گزینه‌های نظامی تازه‌ترین نشانه‌ها از آمادگی ایالات متحده برای ورود به یک درگیری جدی با ایران در صورت شکست تلاش‌های دیپلماتیک است. رویترز هفته گذشته نخستین بار گزارش داد که ارتش آمریکا در حال آماده‌سازی برای یک عملیات مستمر و چند هفته‌ای علیه ایران است که می‌تواند شامل حمله به تأسیسات امنیتی ایران و همچنین زیرساخت‌های هسته‌ای باشد.

افشاگری‌های جدید حاکی از برنامه‌ریزی دقیق‌تر و جاه‌طلبانه‌تر پیش از تصمیم‌گیری ترامپ است؛ کسی که در روزهای اخیر به‌طور علنی ایده تغییر رژیم در جمهوری اسلامی را مطرح کرده است.

این مقام‌های آمریکایی که به دلیل حساسیت موضوع خواستند نامشان فاش نشود، جزئیات بیشتری درباره اینکه کدام افراد ممکن است هدف قرار گیرند یا اینکه ارتش آمریکا چگونه می‌تواند بدون اعزام نیروی زمینی گسترده برای تغییر رژیم اقدام کند، ارائه نکردند.

پیگیری تغییر رژیم، چرخشی دیگر از وعده‌های ترامپ در جریان کارزار انتخاباتی‌اش خواهد بود؛ وعده‌هایی مبنی بر کنار گذاشتن آنچه او سیاست‌های شکست‌خورده دولت‌های پیشین می‌خواند، که شامل تلاش‌های نظامی برای سرنگونی دولت‌ها در افغانستان و عراق بود.

ترامپ حجم عظیمی از توان نظامی را در خاورمیانه مستقر کرده است، اما بیشتر ظرفیت‌های رزمی بر عرشه ناوهای جنگی و جنگنده‌ها قرار دارند. هرگونه کارزار بمباران گسترده همچنین می‌تواند از پشتیبانی بمب‌افکن‌های مستقر در خاک آمریکا بهره‌مند شود.

ترامپ در دوره نخست ریاست‌جمهوری خود نشان داد که آمادگی اجرای ترورهای هدفمند را دارد؛ او در سال ۲۰۲۰ حمله‌ای را تأیید کرد که منجر به کشته شدن قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، شد؛ شاخه برون‌مرزی و شبه‌نظامی این نهاد.

دولت ترامپ در سال ۲۰۱۹ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به‌طور رسمی در فهرست سازمان‌های تروریستی خارجی قرار داد؛ نخستین بار بود که واشنگتن چنین برچسبی را به نیروی نظامی یک کشور دیگر اطلاق می‌کرد.

یکی از مقام‌های آمریکایی به موفقیت اسرائیل در هدف قرار دادن رهبران ایرانی طی جنگ ۱۲ روزه سال گذشته با ایران اشاره کرد. در آن زمان، منابع منطقه‌ای به رویترز گفتند دست‌کم ۲۰ فرمانده ارشد، از جمله محمد باقری، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، کشته شدند.

این مقام آمریکایی گفت: «جنگ ۱۲ روزه و حملات اسرائیل علیه اهداف فردی واقعاً کارآمدی این رویکرد را نشان داد»، و افزود تمرکز بر افرادی بوده که در فرماندهی و کنترل نیروهای سپاه پاسداران نقش دارند.

با این حال، این مقام هشدار داد که هدف قرار دادن افراد نیازمند منابع اطلاعاتی اضافی است. کشتن یک فرمانده نظامی مشخص مستلزم اطلاع دقیق از محل حضور او و درک این موضوع است که چه افراد دیگری ممکن است در جریان عملیات آسیب ببینند.

برای مقام‌هایی که با رویترز گفت‌وگو کردند، مشخص نبود که آمریکا چه اطلاعاتی درباره رهبران ایرانی که بالقوه می‌توانند هدف قرار گیرند، در اختیار دارد.

کاخ سفید و پنتاگون بلافاصله به درخواست‌ها برای اظهارنظر پاسخ ندادند.

تغییر رژیم به‌عنوان یک هدف احتمالی

ترامپ به‌طور علنی احتمال تغییر حکومت در ایران را مطرح کرده و هفته گذشته گفته بود که «به نظر می‌رسد این بهترین اتفاقی باشد که می‌تواند رخ دهد.» او از بیان اینکه چه کسی را برای در دست گرفتن قدرت در ایران مدنظر دارد، خودداری کرد، اما گفت «افرادی هستند.»

در حالی که عملیات تغییر رژیم به‌طور سنتی مستلزم جابه‌جایی گسترده نیروهای زمینی آمریکا بوده است، ترامپ برای کنار زدن نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، به نیروهای عملیات ویژه متوسل شد و ماه گذشته آنان را در یک یورش جسورانه برای بازداشت او از محل اقامتش در کاراکاس اعزام کرد.

در عین حال، رئیس‌جمهور آمریکا همچنان از دیپلماسی سخن گفته و روز پنجشنبه اظهار داشت در صورت دستیابی نیافتن به توافق، «اتفاقات بسیار بدی» رخ خواهد داد. او به نظر می‌رسد ضرب‌الاجلی حداکثر ۱۰ تا ۱۵ روزه پیش از اقدام احتمالی آمریکا تعیین کرده است.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران هشدار داده است که در صورت حمله آمریکا به خاک ایران، می‌تواند پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه را هدف تلافی‌جویانه قرار دهد.

ایالات متحده در سراسر خاورمیانه پایگاه‌هایی دارد، از جمله در اردن، کویت، عربستان سعودی، قطر، بحرین، امارات متحده عربی و ترکیه.

تهران روز پنجشنبه در نامه‌ای به دبیرکل سازمان ملل متحد، آنتونیو گوترش، اعلام کرد که آغازگر هیچ جنگی نخواهد بود، اما «در صورت قرار گرفتن در معرض تجاوز نظامی، ایران در چارچوب حق دفاع مشروع، پاسخی قاطع و متناسب خواهد داد.»

مقام‌های آمریکایی به رویترز گفته‌اند که کاملاً انتظار دارند ایران در صورت حمله واکنش نشان دهد؛ موضوعی که با توجه به شمار کشورهایی که می‌توانند در تیررس زرادخانه موشکی ایران قرار گیرند، خطر تلفات آمریکایی و بروز یک درگیری منطقه‌ای را افزایش می‌دهد.

تهدیدهای ترامپ برای بمباران ایران موجب افزایش قیمت نفت شده است و روز پنجشنبه نیز یک ناو جنگی روسیه به رزمایش‌های برنامه‌ریزی‌شده دریایی ایران در خلیج عمان پیوست؛ گذرگاهی دریایی حیاتی برای انتقال انرژی جهان.

تهدید به بستن تنگه هرمز

تهران در گذشته تهدید کرده است که در صورت حمله، تنگه هرمز را مسدود خواهد کرد؛ اقدامی که می‌تواند یک‌پنجم جریان جهانی نفت را مختل کند.

مذاکره‌کنندگان ایرانی و آمریکایی روز سه‌شنبه دیدار کردند و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، گفت که دو طرف بر سر «اصول راهنما» توافق کرده‌اند. با این حال، کارولین لیویت، سخنگوی کاخ سفید، روز چهارشنبه اعلام کرد که دو طرف در برخی مسائل همچنان فاصله زیادی دارند.

ایران در برابر ارائه امتیازهای عمده درباره برنامه هسته‌ای خود مقاومت کرده است، هرچند تأکید دارد که این برنامه اهداف صلح‌آمیز دارد. آمریکا و اسرائیل در گذشته تهران را به تلاش برای دستیابی به بمب هسته‌ای متهم کرده‌اند.

یک مقام ارشد آمریکایی گفت ایران قرار است پیشنهاد مکتوبی درباره نحوه رسیدگی به نگرانی‌های آمریکا ارائه دهد.

ترامپ روز چهارشنبه از تهران خواست به «مسیر صلح» با ایالات متحده بپیوندد.

او گفت: «آن‌ها نمی‌توانند سلاح هسته‌ای داشته باشند، موضوع بسیار ساده است. اگر آن‌ها سلاح هسته‌ای داشته باشند، نمی‌توان در خاورمیانه صلح برقرار کرد.»




نظر شما درباره این مقاله:







در راه دوستی دو ملت ایران و اسرائیل
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 9:39

در راه دوستی دو ملت ایران و اسرائیل


در نوامبر ۲۰۲۴، به ابتکار شماری از روشنفکران ایرانی و پاسخ مثبت تنی چند از روشنفکران اسرائیلی، گفتگو‌هائی آغاز شدند. هدف این تبادل نظر‌ها بررسی راه‌هایی برای آشنایی بیشتر و دوستی دو ملت ایران و اسرائیل بود.

در چهارچوب این گفتگو‌ها، نخستین بیانیه مشترک، با تاکید بر ضرورت دوستی دو ملت و مقابله با اقدامات جنگ طلبانه، انتشار یافت که به امضای بیش از ۲۰۰۰ نفر از شهرمندان دو کشور رسید و با استقبال محافل روشنفکری مواجه شد.

در تداوم گفتگو‌ها، در دواردهم فوریه ۲۰۲۶ با پشتیبانی فوروم کرایسکی در وین، نشست مشترکی بر گزار شد. در بخش نخست این نشست کارگاهی برگزار شد تا به به بررسی راه‌ها و امکانات مختلف در جهت تقویت شناخت متقابل دو ملت بپردازد. در این کارگاه ایده‌های متعددی به بحث و گفتگو گذاشته شدند و نتایج مفیدی بدست آمدند.

در بخش دوم، در پانلی با شرکت ۶ تن از روشنفکران طرفین، پیرامون اوضاع دو کشور و راه‌های تقویت شناخت متقابل و صلح و دوستی میان دو ملت گفتگو‌های شفاف و صمیمانه‌ای صورت گرفت.

فیلم کامل این پانل به زبان انگلیسی و ترجمه فارسی آن را در زیر مشاهده می‌کنید.

برای تماس با « دیالوک ایرانی-اسرائیلی» می‌توانید با ایمیل زیر تماس برقرار کنید:

irisdi2024@gmail.com


خانم سوزی کراسن برونر از طرف فورم بورنو کرایسکی:
خیلی ممنون که امشب در این موضوعِ بسیار دیرپا، همان‌طور که از کارشناسان‌مان خواهیم شنید، با ما همراه شدید. این یک موضوع تاریخی است: رابطه‌ی میان ایرانیان و مردم یهودی، اما همچنین ایران و اسرائیل و هویت‌های بسیار بسیار متفاوتی که در این رابطه به هم گره خورده‌اند.
اجازه دهید بگویم که اعضای پنل به‌تفصیل توسط مجریِ بعدی ما، به شما معرفی خواهند شد. خیلی ممنون که امروز با ما هستید.
امروز بعدازظهر هم این‌جا خیلی عالی بودند، وقتی که در همین چارچوب، کارگاهی را هم برگزار کردیم که کمی مسیر متفاوتی داشت.
موضوع این بود که رابطه‌ای را که اکنون میان ایران و اسرائیل می‌بینیم و این‌که مناقشه‌ی این دو کشور — اگر این‌گونه بیان کنم — در جوامع بسیار متنوعِ دیاسپورا چگونه بازتاب می‌یابد، و این‌که چه می‌توان کرد تا — همان‌طور که اعضای پنل همراه با شرکت‌کنندگان کارگاه هم بررسی کردند — تا ایده‌ها، دانش، برداشت‌های متفاوت را جمع‌آوری کنیم و سپس آن‌ها را دوباره به کشورهای مربوطه بازگردانیم و در آن‌جا کانالیزه کنیم.
البته می‌دانیم که در شرایط فعلی، در هر دو کشور محدودیت‌هایی در آزادی مطبوعات می‌بینیم، هرچند در زمینه‌هایی متفاوت، اما البته به‌ویژه در این لحظه شاهد محدودیتی به‌خصوص سخت در ایران بوده‌ایم وقتی صحبت از دسترسی به اینترنت، آنلاین و غیره و غیره می‌شود.
همچنین جنایت‌ها، خشونت‌ها و تاریخِ آن نیز بخشی از تاریخِ منطقه و هر دو کشور است، اما — همان‌طور که در کارگاه اشاره شد — نه لزوماً میان خودِ این دو کشور، چون آن‌ها ۴۶ سال است که با هم وارد جنگ نشده‌اند.
این کارِ من نیست که همه‌ی این‌ها را برای شما بگویم. ما کارشناسان را داریم. اجازه دهید یک نقل‌قول/تشکر هم بکنم: ممنونم سفیر وُلفران فینلیش، که در ابتدای کارگاه هم گفتند ایده‌ی این‌که افراد از همه‌ی جوامع کنار هم جمع شوند، و این‌جا درباره‌ی موضوعاتی مثل دولت، حکومت، مردم و دیاسپورا فکر کنیم، و درباره‌ی ایرانیان یهودی و غیر یهودی، ایرانیان مسلمان و غیرمسلمان،
یهودیان و اسرائیلی‌ها و همه‌ی آن‌چه در این پیچیدگی‌های هویتی وجود دارد — این‌که چنین کارگاهی هم نشان می‌دهد، همان‌طور که سفیر پیِتریک گفت، گفت‌وگوی مدنی و شهروندی و متمدنانه همیشه در هر شرایطی ممکن است.
و فکر می‌کنم این کارگاه هم همین را نشان داد. می‌خواهم مقدمه‌ام را با دو نکته‌ی کوچک دیگر تمام کنم. اول از همه، لطفاً شما به‌عنوان حضار، همچنان فکر کنید که چگونه می‌توان به همه‌ی مردم‌مان از مسیرهای مختلف زندگی و کنشگری حقوق بشر، کمک کرد؛ و همچنین چگونه می‌توان به جوامعی که این‌جا در اتریش داریم، در تلاش‌هایشان کمک کرد.
دوم این‌که می‌خواهم قدردانی و تشکر خود را به دکتر بهروز بیات ابراز کنم، که فرصت را غنیمت می‌شمارد تا — در واقع — اول از همه خیلی کوتاه توضیح دهد، چون دوباره به آن برمی‌گردیم، این ابتکارِ گردهم آوردن کارشناسان ایرانی و اسرائیلی چگونه شکل گرفت؛ و دوم این‌که می‌خواهم از او و نیز دکتر ژاله گوهری بابت حمایت شخصی و نهادی‌شان تشکر کنم تا همه‌ی شما را به وین بیاورند و این امکان را فراهم کنند. بسیار سپاسگزارم. لطفاً به دیدن پانل توجه کنید.

بهروز بیات:
ایجاد یک گروه گفت‌وگو میان روشنفکران ایرانی و روشنفکران اسرائیلی حدود یک سال پیش متولد شد. و اکنون می‌بینیم کاری که انجام دادیم بارور بوده است. و این نخستین گامی بود که برداشتیم.
در واقع، من اساساً یک فیزیک‌دان هستم، اما گاهی مسائل دیگری هم هست مثل حقوق بشر و غیره که مورد علاقه من هستند. و بنابراین توانستیم گروهی تشکیل دهیم و امیدواریم آن را به یک نهاد تبدیل کنیم. تا کارمان را ادامه دهیم. این هدف ماست، نیت ماست. پس امیدوارم حمایت شما، حمایت شرکت‌کنندگان، را هم داشته باشیم. بسیار سپاسگزارم.

سولماز خرسند، گرداننده پانل:
خیلی خوشحالم که این‌جا هستم و این پنل، این مهمانان برجسته را مدیریت می‌کنم. افتخار است. همان‌طور که از تیزر این رویداد می‌دانید، ما این‌جا گروهی از روشنفکران، هنرمندان و پژوهشگران اسرائیلی و ایرانی را داریم که در نوامبر ۲۰۲۴ گرد هم آمدند تا گروهی بسازند برای تقویت گفت‌وگوی صلح‌آمیز میان مردم اسرائیل و ایران، با این پیام که «این ما نیستیم که جنگ می‌خواهیم، این دولت‌های ما هستند، رژیم‌های ما هستند»، و ما باور داریم که هر دشواری و دشمنی‌ای می‌تواند به‌طور صلح‌آمیز حل شود. و شما همچنین بیانیه‌ای را منتشر کردید — چند روزی بعد از آغازِ جنگ ۱۲ روزه در ژوئن سال گذشته — که در آن خواستار آتش‌بس فوری شدید و بر گفت‌وگوی صلح‌آمیز تأکید کردید.
و آن بیانیه توسط بیش از ۲۰۰۰ اسرائیلی و ایرانی در داخل کشور، اما همچنین ایرانیان در دیاسپورا امضا شد. و فکر می‌کنم حرف‌های زیادی برای گفتن داریم و من فقط خیلی سریع تلاش می‌کنم پنل را معرفی کنم.
از سمت راستِ خیلی دور شروع می‌کنم: هیلل شنکر. او ‌سردبیرِ «ژورنال فلسطین-اسرائیل» است، جایی که ۱۵ فلسطینی و ۱۵ اسرائیلی با هم کار می‌کنند. او یکی از بنیان‌گذاران جنبش بسیار معروف «صلح اکنون» است و سال‌های زیادی به‌عنوان سخنگوی شاخه‌ی اسرائیلی «پزشکان بین‌المللی برای پیشگیری از جنگ هسته‌ای» فعالیت کرده است.
کنار او مهرزاد بروجردی است. او رئیس دانشکده‌ی هنر، علوم و آموزش در دانشگاه علوم و فناوری میسوری است و استاد روابط بین‌الملل و مفسر ثابت رسانه‌های بین‌المللی از جمله NPR، نیویورک تایمز، اسپایدر و بی‌بی‌سی فارسی است.
کنار من مهرانگیز کار است. او وکیل حقوق بشر است که سال‌های بسیار زیادی در جمهوری اسلامی کار کرده و یکی از نمادهای جنبش مقاومت زنان است. او از همان اوایل علیه جمهوری اسلامی جنگید و اکنون در تبعید است و نویسنده و سخنران و کنشگرِ شناخته‌شده در سطح بین‌المللی است.
کنار من سوزی بچر او هم‌مدیرمسئولِ ژورنال فلسطین-اسرائیل است و فراموش کردم بگویم که دو سال پیش همین‌جا در فروم برونو کرایسکی جایزه‌ی آرید گات را برد. او همچنین مدیر ارتباطاتِ «گروه کاری سیاست» است؛
این یک گروه کنشگری است از مدافعان حقوق بشر اسرائیلی و دیپلمات‌های سابق و کنشگران حقوق بشر که تلاش می‌کنند برای حل مناقشه‌ی اسرائیل-فلسطین بر اساس راه‌حل دو دولت.
حس می‌کنم بحث‌های زیادی در پیش داریم.
سپس لئور استرن فِلد را داریم. او استاد تاریخ و مطالعات یهودی و تاریخ‌نگار اجتماعیِ خاورمیانه‌ی مدرن است. او تاریخ مدرن ایران را در دانشگاه پن‌استیت تدریس می‌کند و فکر می‌کنم تنها کسی است که این‌جا هم عبری و هم فارسی حرف می‌زند.
و در نهایت، تورَج اَتابَکی. او استاد ممتازِ منصوبِ ویژه در تاریخ اجتماعی خاورمیانه و آسیای مرکزی در دانشگاه لیدن هلند است. او تاریخ‌نگار اجتماعی است که تمرکزش به‌طور جدی بر مسئله‌ی «فرودستان/زیر‌دستان» است.
باید سه نفر دیگر را هم نام ببرم که نتوانستند بیایند. یکی «صدیقه وسمقی» است. او به‌خاطر شرایط فعلی ایران نتوانست بیاید. «نرگس محمدی »، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، که قرار بود این‌جا بیانیه بدهد، اما بازداشت شد و تازه به هفت سال دیگر زندان محکوم شده است.
و فعال سیاسی شناخته شده ایرانی، مهدی محمودیان، که بعضی از شما شاید او را بشناسید؛ او علی خامنه‌ای را مسول سرکوب مردم می‌داند و متاسفانه در بازداشت به سر می‌برد. امیدواریم دفعه‌ی بعد بیایند.
اما بسیار خوشحالم که این شش عضو پنل این‌جا کنار من هستند. تورج، می‌خواهم با شما شروع کنم.
«ما مثل رژیم‌هایمان نیستیم» عنوان مقاله‌ای ست که شما در روزنامه‌ی‌ هاآرتص منتشر کردید. و فکر می‌کنم مهم است که در این‌جا کسانی حضور دارند که اساساً در جامعه‌ی خودشان امکان حضور ندارند‌ و عملاً در حاشیه‌ی سیاسی و ایدئولوژیک زندگی می‌کنند.
و می‌خواهم بدانم فکر می‌کنید این گروه، با افکار و آرزوهایش، چگونه می‌تواند بر جریان اصلی و بر جوامع اسرائیل و ایران اثر بگذارد؟

تورج اتابکی:
ممنونم. اجازه دهید بگویم اخیراً ما یک کشتار در ایران داشتیم.
ما آن را «جنایت علیه بشریت» نامیدیم. اجازه بدهید که یاد همه فربانیان این قتل عام را گرامی بداریم.
اجازه دهید یادآوری کنم که ما لزوماً نماینده‌ی تمام ایران یا تمام اسرائیل نیستیم، هیچ‌گونه مأموریت رسمی نداریم که نماینده‌ی ایرانیان یا اسرائیلی‌ها باشیم. ما صدای خودمان را داریم و امیدواریم این صداها صدای بسیاری از ایرانیان و اسرائیلی‌ها باشد و امیدواریم این صداها شنیده شود.
آن‌چه در ۴۷ سال گذشته، میان اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران داشته‌ایم، تعارضِ دولت-دولت بوده است. در وسط تهران ساعتی هست که هر ثانیه، هر دقیقه، نابودی اسرائیل از روی زمین را نشان می‌دهد.
ایرانی‌ها کمتر درباره‌ی اسرائیل می‌دانند. درباره‌ی زندگی روزمره در اسرائیل چیزی نمی‌دانند. برای بسیاری از ایرانیان، اسرائیل «دولت اسرائیل» است، نه مردم. مردم چگونه زندگی می‌کنند؟ ما در ایران هیچ کتابی درباره‌ی اسرائیل نداریم، این‌که اسرائیل چگونه تأسیس شد، مردم چگونه کار می‌کنند،
بله، مردم در اسرائیل زندگی می‌کنند. اما در ایران هیچ شناختی نسبت به انها در دست نیست. متأسفانه، تا حدی همین در اسرائیل هم هست. در اسرائیل، همین امروز شنیدم، اولین کتابی که درباره‌ی تاریخ مدرن ایران منتشر شده تازه توسط همکار من لیور که اینجا در کنار من نشسته، نوشته شده است.
فکر نمی‌کنید این یک فاجعه است؟ ۴۷ سال تقابل بین دو دولت و حتی یک کتاب درباره‌ی تاریخ مدرن ایران در اسراذیل وجود ندارد. ما گروهی از اسرائیلی‌هایی داریم که از سال ۱۹۴۸ از ایران به اسرائیل مهاجرت کردند.
این جامعه چه کرد تا به بقیه‌ی اسرائیلی‌ها نشان دهند خانه‌ی قبلی‌شان چه بوده، ایران چگونه بوده، ایرانی‌ها چگونه زندگی می‌کنند، فرهنگ‌شان چیست؟ به‌جز رستوران‌هایی در تل آویو که آن‌جا قرمه سبزی و چلو کباب سرو میشود، هیچ چیز دیگری در رابطه با ایران دیده نمی‌‌شود. و پس این چیزی است که امیدواریم با گردهم‌آیی‌هایی مثل این، با گفت‌وگوی شهروند-شهروند، پنجره‌‌ای باز کند که بگوییم که مردم مهم‌اند. فرهنگ عامه مهم است. زندگی سیاست نیست. زندگی جنگ نیست. در زندگی چیزهای بیشتری هست، در زندگی روزمره. ما باید همدیگر را بشناسیم. باید بیشتر درباره‌ی نقاط مشترک‌مان بدانیم و آنها را کشف کنیم: چه کسی هستیم، گذشته‌مان چیست، آینده‌مان چیست.
امیدوارم برگزاری گردهم‌آیی‌هایی مثل این تکرار شود. من بسیار سپاسگزارم از مؤسسه برونو کرایسکی، بسیار سپاسگزارم از همه‌ی همکاران این‌جا، بسیار سپاسگزارم از بهروز بیات که در اکتبر ۲۰۲۴ یک شب به من زنگ زد و گفت: تورج، درباره‌ی راه‌اندازی گفت‌وگو بین اسرائیل و ایران چه فکر می‌کنی؟ شهروند-شهروند.
از همه‌ی شما بسیار سپاسگزارم. و امیدوارم گردهم‌آیی‌هایی مثل این، دریچه‌ای باز کند و بستری فراهم کند برای ابعاد تازه‌ی فهمیدن همدیگر.

سولماز خرسند:
لیور! ما یک گفت‌وگوی کوتاه درباره‌ی روابط ایران-اسرائیل داشتیم و حس می‌کنم بیشتر مردم فقط این را می‌دانند که قبل از انقلاب، مهندسان اسرائیلی زیادی در ایران بودند، سرویس مخفی و همه‌چیز، اما نمی‌دانند این روابط خیلی نزدیک‌تر از چیزی بود که تصور می‌کنند.
می‌توانی یک مرور کلی بدهی از این‌که این دو کشور واقعاً چطور از آن‌چه برخی فکر می‌کنند، به هم نزدیک‌ترند؟

لیور استرن فلد:
خب، من سعی می‌کنم کل مطلب را خلاصه کنم: جمعیت یهودیان ایران در ۱۹۴۸ حدود ۱۰۰ هزار نفر بود.
ایران دومین کشور مسلمان بود که بعد از ۱۹۴۸ و تأسیس اسرائیل، اسرائیل را به رسمیت شناخت. و درست است که در گفت‌وگوی عمومی، معمولاً روابط نزدیک بین اسرائیل و رژیم شاه را به یاد می‌آوریم، اما آن هم پیشینه دارد.
اول این‌که بین ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۱، ۱۷ هزار یهودی — یهودیان ایرانی — به اسرائیل مهاجرت کردند. و مثلاً در ۱۹۵۲ وقتی مصدق نخست‌وزیر بود و نتوانست کشورهای عرب را قانع کند که از ملی‌کردن نفت حمایت کنند، به اسرائیل رو آورد.
و این به قطع رابطه مربوط می‌شد. وقتی از او درباره‌اش پرسیدند، گفت: اسرائیل اکنون بزرگ‌ترین دیاسپورای ایرانی را دارد. پس باید با آن‌ها در تماس باشیم.
در روشنفکری ایران، روشنفکران ایرانی اسرائیل را یک کشور پسااستعماری می‌دیدند. جلال آل‌احمد در ۱۹۶۲ به اسرائیل سفر کرد. سفرنامه نوشت و به‌صورت پاورقی هفتگی در «اندیشه و هنر» منتشر شد.
و در آن نوشته‌ها، پروژه‌ی اسرائیل را ستود. ترکیب سنت‌های قدیمی و ملی‌گرایی جدید، پیوند میان تمدن باستان و دولت مدرن، و اتصال شرق و غرب را تحسین کرد.
این نوشته‌ها بعداً به‌صورت کتاب منتشر شد با عنوان «سفر به ولایت اسرائیل»، و سپس بعد از ۱۹۶۷ نقطه‌ی گسست بین روشنفکران ایران و اسرائیل رخ داد، چون اسرائیل از یک کشور پسااستعماری به یک کشور استعمارگر تبدیل شد.
و در چاپی از سفرنامه‌ی جلال آل‌احمد که در ۱۹۶۸ منتشر شد، در فصل آخر او همه‌ی آن‌چه درباره‌ی اسرائیل نوشته بود را پس می‌گیرد!
اما همچنین در ۱۹۶۱ زلزله‌ی ویرانگری در قزوین رخ داد. و اسرائیل نخستین کشوری بود که در آن زمینه کمک معنادار به ایران ارائه داد.
و برای بسیاری از مردم قزوین، این تصویرِ اسرائیل باقی ماند و این‌که اسرائیل برای آن‌ها چه بوده است. حالا بعد از ۱۹۶۷ همه‌چیز پیچیده‌تر شد.
اما باز هم ارتباطاتی وجود داشت بین اپوزیسیون ایرانی و اپوزیسیون اسرائیلی، بین حزب کمونیست اسرائیل و حزب توده‌ی ایران. ارتباطاتی بین هنرمندان، بین روشنفکران ایرانی و روشنفکران اسرائیلی وجود داشت و حتی بنی‌صدر در اوایل دهه‌ی ۷۰ به‌عنوان رهبر دانشجویی به اسرائیل سفر کرد.
پس ارتباطات زیادی بین اسرائیل و ایران وجود داشت. و می‌گویم حتی بعد از انقلاب هم دوره‌هایی از مذاکره و گفت‌وگو وجود داشت.
قبلاً هم گفتیم که در طول جنگ ایران و عراق، اسرائیل به ایران کمک نظامی رساند. اما همچنین بعد از پایان جنگ ایران و عراق و وقتی که سازمان آزادی‌بخش فلسطین اساساً با عراق همسو شد، خمینی به حلقه‌ی نزدیکانش گفت: بگذارید مسئله‌ی فلسطین مسئله‌ی فلسطینی‌ها باشد و نه مسئله‌ی ایرانی‌ها. و در چارچوب گرفتن کمک از اسرائیل، ما به منافع خودمان فکر می‌کنیم.
و برای بسیاری از مقام‌های اسرائیلی آن زمان، این نشانه‌ای بود که شاید فرصتی برای ترمیم رابطه‌ی اسرائیل و ایران وجود داشته باشد.

سولماز:
مهرانگیز، ما هم درباره‌ی این موضوع صحبت کردیم.
شما گفتید وقتی بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند، هیچ چیزی درباره‌ی اسرائیل یاد نگرفتند، بجز «رژیم صهیونیستی»!
می‌توانید توضیح بدهید چرا ایرانی‌ها نوعی همدلی با اسرائیل دارند اما نه با فلسطینی‌ها یا فلسطین؟

مهرانگیز کار:
بعد از تأسیس جمهوری اسلامی در ایران، یک سیاست آموزشی بسیار بسیار عجیب ساختند. طبق این آموزش که به بچه‌ها، مثل بچه‌های من، آموزش داده می‌شد، می‌گفتند در کتاب‌های مدرسه، کتاب‌های دبیرستان، و گاهی حتی مهدکودک، معلم باید درباره‌ی اسرائیل مثل یک چیز بسیار بد و شرّ صحبت کند.
و این چیزی شبیه شست‌وشوی مغزی بود. و هر دو دختر من در مهد و مدرسه و دبیرستان با این سیاست بزرگ شدند.
پس می‌توانیم بگوییم سیاست جمهوری اسلامی این بود. و تا چند سال پیش، کسی خیلی روشن و انتقادی درباره‌اش حرف نمی‌زد. چون سرکوب بسیار بسیار شدید بود. من به‌عنوان مادر، همیشه به بچه‌هایم می‌گفتم جلوی معلم حرف نزنید، این را نگویید، آن را نگویید، نگویید من حجاب اجباری ندارم، نگویید پدرتان الکل می‌نوشد. همیشه چیزهایی می‌گفتیم که در آن سن خوب نبود که دخترانم در آن فضا باشند.
اما بعد از سال‌ها که ادعا کردند اسرائیل بخش بسیار مهمی از ایالات متحده است و ایالات متحده را «شیطان بزرگ» میی دانستند و می‌گفتند شرّ بزرگ شیطانی. بله. بعد از سال‌ها، مردم ایران دیگر چنین چیزی را باور نکردند. چون طبق این سیاست، جمهوری اسلامی پول به حزب‌الله لبنان می‌فرستاد، به فلسطین، به برخی کشورهای اسلامی دیگر که با سیاست آن هماهنگ بودند.
مردم درباره‌ی این وضعیت فکر می‌کردند چون می‌فهمیدند روزبه‌روز فقیرتر می‌شوند. و فکر می‌کردند چرا پول را به کشورهای دیگر می‌فرستند.
یکی دیگر از این سیاست‌ها هم حجاب اجباری بود، همان‌طور که می‌دانید، در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، مردم آن را به چالش کشیدند. در آن دوره افراد زیادی کشته شدند. اما حکومت نتوانست حجاب اجباری را اجرا کند و شکل شهرها و همه‌چیز تغییر کرد. و بخش بزرگی از زنان ایرانی به آن بی‌اعتنا بودند.
پس می‌توانیم با اطمینان بگوییم، هر چیزی که جمهوری اسلامی روی آن اصرار کرد، مردم علیه آن عمل کردند! این راز این است که اسرائیل در ایران خیلی محبوب است! نه چیزی دیگر! نه چیزی مثل سیاست!
گاهی تعجب می‌کنم وقتی پستی در حمایت از مردم فلسطین را نگاه می‌کنم، نمی‌بینم مردم ایران از چنین چیزی حمایت کنند. پس فقط می‌توانم بگویم این حکومت نتوانست مردم ایران را قانع کند که چیزی را دنبال کنند که خودِ حکومت دنبال می‌کرد.

سولماز:
همین. به همین دلیل است که — بله — ایرانی‌ها آن نوع همبستگی با فلسطینی‌ها را ندارند چون آن را تبلیغات رژیم می‌دانند.
سوزی، شما دهه‌هاست در جنبش صلح اسرائیل فعال بوده‌اید، چگونه می‌بینید ؟ آیا روابط میان ایران و اسرائیل — می‌تواند بدون حل مسئله فلسطین بهتر شود؟ می‌توانید این مسئله را باز کنید؟

سوزی بچر:
خب، اول از همه باید چیزی به تورج بگویم:
در اسرائیل بیش از دو رستوران ایرانی هست. غذای ایرانی. تعدادشان خیلی زیاد است. ما خیلی طرفدار غذای ایرانی هستیم. از نظر فرهنگی، یک پیوند وجود دارد.
در دنیای امروز، دیگر چیزی به نام مناقشه دوجانبه یا حتی منطقه‌ای وجود ندارد. همه‌چیز جهانی است و همه‌چیز به هم وصل است.
خب، من اغلب از خودم می‌پرسم، این احساسات دوستی بین مردم ایران و مردم اسرائیل، از کجا می‌آید؟
من تعجب می‌کنم اگر در ایران تغییر رژیم رخ بدهد، و به‌جای هرج‌ومرج یا یک دولت محافظه‌کار یا راست‌گرا، یک دموکراسی لیبرال در ایران شکل بگیرد، مردم ایران آن‌وقت چگونه به مناقشه‌ی اسرائیل و فلسطین نگاه می‌کنند؟
ممکن است نگاه‌شان به آن‌چه اتفاق می‌افتد تغییر کند، چون فضای بیشتری برای نقدِ کارهایی که اسرائیل انجام می‌دهد به‌وجود می‌آید.
صلح‌طلب بودن در اسرائیل بسیار دشوار است. مدت‌هاست سخت بوده. و هرچه جلوتر می‌رویم بدتر می‌شود.
انتفاضه دوم باعث شد بسیاری از چپ‌ها به نوعی «بیدار شوند»، از جمله با دیدن تشویق دولت و سخن معروف ایهود باراک درباره‌ی «برداشتن نقاب عرفات» و این‌که «هیچ شریک فلسطینی‌ای وجود ندارد». این بیداری بیشتر شد.
حالا او ثابتش کرد. بسیاری از مردم آن را خریدند بدون این‌که به نوع معامله، مسائل مذاکره، مسئولیت اسرائیل یا مسئولیت مشترک درباره‌ی چرایی شکست مذاکرات نگاه کنند، و این‌که واقعاً امکان ادامه‌ی مذاکرات وجود داشت اگر دولت اسرائیل سقوط نکرده بود. پس چپ در آن نقطه خیلی از مردمش را از دست داد.
حملات ۷ اکتبر واقعاً — تقریباً — ضربه‌ی مرگبار به چپ اسرائیل بود.
تا آن زمان، ما کم شده بودیم، قبل از انتفاضه دوم، در روزهای اسلو، اوضاع در میان افکار عمومی اسرائیل.تقریباً ۵۰-۵۰ بود. یک اکثریتِ خیلی اندک در حمایت از مذاکرات و توافق، اما بسیار نزدیک.
در واقع، من برای این‌که بتوانم در یک همه‌پرسی رأی بدهم، شهروندی اسرائیل گرفتم. باراک گفته بود قرار است درباره‌ی توافق با سوریه و بازگرداندن بلندی‌های جولان همه‌پرسی بگذارد.
و همه‌ی نظرسنجی‌ها ۵۰-۵۰ را نشان می‌دادند.
و من شهروندی اسرائیل گرفتم تا بتوانم در همه‌پرسی رأی بدهم.
و البته می‌دانیم هیچ‌وقت به آن مرحله نرسید. و به‌جای همه‌پرسی درباره‌ی جولان، به انتفاضه دوم رسیدیم. خیلی از اسرائیلی‌ها گفتند «بیدار شدیم».
و بعد، درست پیش از ۷ اکتبر، چپ به حدود ۲۰٪ جمعیت رسیده بود.
پس از ۵۰٪ در دهه ۹۰ به ۲۰٪ رسیدیم. و بعد از ۷ اکتبر، امروز حدود ۱۰٪ هستیم.
و من در کنفرانسی بودم که میزبانان‌ما در یک گفت‌وگوی اسرائیلی-فلسطینی، از ما بابت تعهد، بابت وقت شخصی، و دور شدن از خانواده‌ها تشکر می‌کردند تا به این مکان اروپایی بیاییم و همدیگر را ببینیم.
چون، البته، مطمئنم می‌دانید که این روزها دیدار اسرائیلی‌ها با فلسطینی‌ها سخت است، اما دیدارشان با ایرانی‌ها حتی سخت‌تر است.
اما امروز، از ۷ اکتبر به بعد، چون گذرگاه‌ها بسته‌اند و غیره، گفت‌وگو در داخل بسیار دشوار شده. و بنابراین باید به اروپا بیاییم.
ما خوش‌شانسیم که هنوز بنیادهای اروپایی علاقه‌مند به تقویت گفت‌وگو هستند، و بنابراین این اتفاق می‌افتد. اما همان‌طور که گفتم، میزبانان از ما بابت این تلاش تشکر می‌کردند. و من گفتم: تلاش فقط وقت گذاشتن و دور شدن از خانواده نیست.
فکر نمی‌کنم مردم بدانند — هرچند مجری ما به‌وضوح می‌داند — که ما به‌عنوان اسرائیلی‌ها برای مواضع‌مان در حمایت از گفت‌وگو، صلح، توافق با مردم فلسطین و با ایران چه هزینه‌ای می‌دهیم.
ما از برجام حمایت کردیم. ما از توافق‌ها حمایت می‌کنیم.
تبلیغاتی که در اسرائیل می‌شنوید، گفتمان اصلی، درباره‌ی «نیاز به امنیت» است.
صلح دیگر واژه‌ی محبوبی نیست. امنیت است، امنیت، امنیت.
و دولت اسرائیل و ژنرال‌ها و رسانه‌ها به مردم این پیام را می‌دهند که صلح — یا بهتر بگویم امنیت — در قدرت و قلمرو است.
توافق‌ها کنار زده می‌شوند. می‌گویند «تکه‌ای کاغذ» است.
همه‌ی شما دیدید وقتی دولت اوباما با ایران مذاکره می‌کرد، بنیامین نتانیاهو جسارت کرد و به کنگره رفت. به زمینِ خودِ اوباما رفت تا بگوید مخالف توافق است. چنین چیزی وجود ندارد.
نمی‌توانید با این آدم‌ها مذاکره کنید که می‌خواهند اسرائیل را از نقشه پاک کنند.
و متأسفانه اکثریت مردم اسرائیل این را می‌پذیرند.
و بنابراین آمارها — همان‌طور که گفتم — در مورد مذاکره با ایران یا توافق با ایران حتی از مسئله فلسطین هم کمتر است. پس ما هزینه‌ی شخصی می‌دهیم.
در مورد دوستی‌ها، من و خواهرانم اصلاً نمی‌توانیم درباره‌ی سیاست حرف بزنیم. خب، برای من سیاست نیست. مردم است. حقوق بشر است. ارزش‌های جهانی است. برای آن‌ها سیاست است.
خیلی‌ها تصور می‌کنند که فلسطینی‌ها می‌خواهند ما را بکشند. رژیم ایران می‌خواهد ما را بکشد. و فکر می‌کنند در بهترین حالت من توهم دارم.
خیلی‌ها فکر می‌کنند من خائنم. این را از دوستان بسیار خوب خودم شنیده‌ام.
و بله، برای کارهایی که می‌کنیم بهایی پرداخت می‌شود. من خودم ادامه می‌دهم چون احساس می‌کنم یک وظیفه‌ی اخلاقی دارم.
نمی‌توانم، نمی‌خواهم همدستِ کاری باشم که دولت اسرائیل در منطقه انجام می‌دهد به‌خصوص در غزه، اما فقط غزه نیست. می‌دانیم خشونت در کرانه باختری هم هست.
و جالب این است که درباره‌ی ایران، آن‌ها یک چیز عجیب را مدیریت کرده‌اند.
می‌دانید، تبادل موشکی در آوریل بود. چند مورد دیگر هم قبل از جنگ ۱۲ روزه بود. شیوه‌ای که در رسانه‌های اسرائیل و توسط چهره‌های اسرائیلی توصیف می‌شود این است که درباره‌ی «تأسیسات» حرف می‌زنند.
این‌که چه تأسیساتی را زدیم، چه سلاح‌هایی را نابود کردیم، چقدر در عمق پناهگاه‌ها رفتیم. هیچ‌وقت یک کلمه درباره‌ی جان باختگان ایرانی نمی‌شنوید.
فکر می‌کنم اگر لحظه‌ای مکث نکنید، از مردم اسرائیل اصلاً نمی‌شنوند که واقعاً انسان‌هایی کشته شدند.
و من فعال صلح هستم و این را می‌دانم. با این حال، روزی دیگر شوکه شدم.
داشتم مقاله‌ای می‌خواندم درباره‌ی زندانی که در ایران هدف قرار گرفته بود.
این مقاله را یک ایرانیِ مهاجر در روزنامه‌هاآرتص نوشته بود.
و گفت در این زندان خودش زندانی بوده. پس درباره‌ی تخریب زندان با موشک اسرائیلی می‌نوشت. او گفت نگهبانان کشته شدند، زندانی‌ها کشته شدند، وکلایی که برای ملاقات آمده بودند کشته شدند، مددکاران اجتماعی که آمده بودند کشته شدند.
و من فکر کردم: این چهره‌ی انسانی هیچ‌وقت به مناقشه با ایران داده نمی‌شود.
همیشه اعداد است، سلاح‌هاست، تأسیسات است، و هرگز آدم‌ها نیستند.

سولماز:
در پوشش بعضی رسانه‌های اروپایی هم همین بود. خیلی خیلی سخت بود توضیح بدهیم، اما تلفات ایرانی وجود داشت. زمان برد.
می‌خواهم مهرزاد را وارد بحث کنم.
اثر جنگ ۱۲ روزه بر جامعه ایران چه بود؟
چون می‌دانیم برخی افراد به‌نوعی از حمله اسرائیل استقبال کردند و هنوز هم در جنبش اعتراضی حرف‌هایی مثل «ای کاش ترامپ به ایران حمله کند» و غیره. را می‌شنویم.
می‌توانی این را در یک روایت توضیح بدهی: چرا مردم ایران ممکن است از حمله اسرائیل استقبال کنند؟

مهرزاد بروجردی:
درست است. من رویداد ۷ اکتبر را بدون تردید یک نقطه‌ی عطف در تاریخ خاورمیانه‌ی مدرن می‌بینم،.
فکر می‌کنم از نظر پیامدها و اهمیت، شاید به‌اندازه جنگ ۱۹۶۷ مهم باشد.
تا این حد درباره‌ی اهمیت ۷ اکتبر جلو می‌روم. ما شاهد یک تغییر عظیم در رابطه‌ی میان دولت‌های مختلف بوده‌ایم و به‌ویژه در این‌که اسرائیل چگونه خودش را در منطقه می‌بیند.
اگر رک بگویم: بعد از ۷ اکتبر، اسرائیل بیشتر تبدیل به یک «کشور پادگانی» شده است. ذهنیتِ کشورِ تحت محاصره را بیشتر پیدا کرده. کشوری که باید حساب‌ها را با همه دشمنان اطرافش تسویه کند.و به همین دلیل از ۷ اکتبر به بعد، جنگ را در جبهه‌های مختلف می‌بینیم:
چه ایران، چه لبنان، چه حوثی‌ها در یمن، حتی حمله به تونس، هرچه اسمش را بگذارید.و البته سوریه. بخشی از این قابل فهم است، چون این برای اسرائیلی‌ها یک شوک بود. که آسیب‌پذیری‌ها را نشان داد.
وقتی آدم‌های بی‌گناه در یک جشنواره موسیقی قتل‌عام می‌شوند، آن‌گونه که حماس انجام داد، هیچ چیز، هیچ چیز نمی‌تواند آن را توجیه کند.
پس بعد از این‌که اسرائیلی‌ها توانستند حماس را شکست بدهند و عملاً حماس را به‌عنوان نیروی جنگی بسیار محدود کنند و در جبهه‌های دیگر هم پیروزی‌هایی کسب کنند، می‌رسیم به سؤال شما درباره‌ی جنگ ۱۲ روزه.
واقعیت این است که اسرائیل حالا بعد از آن جنگ می‌داند که دست بالا را دارد.
این یک فرصت طلایی است که در آینده قابل پیش‌بینی به نیروی هژمونیک خاورمیانه تبدیل شود. بینید، جنگ‌ها برخی واقعیت‌ها را نشان دادند.
آسیب‌پذیریِ هر دو طرف را نشان دادند.
در انگلیسی یک جمله‌ی عالی داریم که من زیاد در کلاس‌هایم نقل می‌کنم:
وقتی دو فیل با هم می‌جنگند، این علف است که آسیب می‌بیند. در این‌جا، علف، مردم هر دو طرف بودند. هیلل که کنار من نشسته، داستان موشک‌های ایرانی را با ما در میان گذاشت که خانه‌ی او در تل‌آویو را نابود کردند. این اغراق نیست. این واقعیتی است که رخ داده. پس قابل فهم است که ۷ اکتبر و سپس جنگ ۱۲ روزه چگونه معادله سیاسی را تغییر داده‌اند. هر دو طرف نوعی آسیب‌پذیری را تجربه کردند:
ایران نشان داد بله، موشک‌هایی دارد که به اسرائیل می‌رسد و خسارت وارد می‌کند. از سوی دیگر اسرائیلی‌ها هم به ایرانی‌ها نشان دادند، در معنایی تاریخی، که اساساً «ما مالکِ آسمان شما هستیم».
ما می‌توانیم بالای آسمان شما پرواز کنیم، هر کاری بخواهیم بکنیم، و شما هیچ کاری از دستتان برنمی‌آید.
پس اگر اسرائیلی‌ها از موشک‌های ایران می‌ترسند، ایرانی‌ها از اف-۳۵های اسرائیلی می‌ترسند که می‌تواند چنین حمله‌ای انجام دهد. این بخشی از روان‌شناسی ماجراست. در همین حال، اوضاع به دلیل سیاست داخلی ایران پیچیده‌تر هم شده. شکاف بین مردم ایران و دولت عمیق‌تر شده.
شدت و رادیکالیسمِ جنبش‌های اجتماعی علیه رژیم ایران شتاب گرفته.
۲۰۱۹، ۲۰۲۲، ۲۰۲۴، و حالا تازه‌ترین دور در دسامبر ۲۰۲۵ و ژانویه ۲۰۲۶.
وقتی به روند اعتراض‌ها نگاه می‌کنید، در ۲۰۰۹ مردم به انتخاباتی که دزدیده شده بود اعتراض می‌کردند.
«رأی من کو؟» جنبش سبز نبود.
در «زن، زندگی، آزادی» مخالفت با تحمیل حجاب بود.
حالا در دور آخر، مردم فریاد می‌زنند «ما شما را نمی‌خواهیم، آخوندها را نمی‌خواهیم..»
پس این رادیکالیسم بیشتر شده. و در نتیجه، ما یک شکاف بزرگ در جامعه ایرانی می‌بینیم، هم داخل و هم خارج…
خیلی‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که بدون مسلح شدن، هیچ راهی برای برهم زدن توازن و سرنگونی رژیم نیست.
و بنابراین کمک از بازیگران خارجی مثل اسرائیل یا آمریکا لازم است تا تغییر رژیم رخ دهد. این روایت در بخشی از جمعیت محبوب شده است.
اما روایت متقابل هم هست که می‌گوید نه، در نهایت شما اگر کار را به نیروی هوایی اسرائیل بسپارید، «فاعلیت» مردم ایران را از آن‌ها می‌گیرید.
این باید به دست خودِ ایرانی‌ها رخ دهد، بارها و بارها تا بتوانیم ترازو را برگردانیم و رژیم را سرنگون کنیم. فکر نمی‌کنم کسی در این اتاق وجود این شکاف را انکار کند. پس قابل فهم است چرا برخی ایرانی‌ها از اسرائیل می‌خواهند به کمک بیاید و چرا گروه دیگر مخالف است.
همین یک ساعت پیش در کارگاه درباره‌ی همین مسئله‌ی پرچم اسرائیل در اعتراض‌ها صحبت می‌کردیم. نکته مهم این نیست که آن پرچم نماینده دولت اسرائیل است و بنابراین ما مخالفیم و غیره.
حضور پرچم اسرائیل در تظاهرات، شکافی را که گفتم در میان ایرانی‌ها عمیق‌تر می‌کند.پس این بیشتر یک کشمکش داخلی است تا اظهار نظر درباره‌ی احساس هر گروه نسبت به اسرائیلی‌ها.

سولماز:
قبل از این‌که به هیلل برگردم، یک سؤال دیگری داشتم چون مسئله پرچم را گفتید:
چقدر سخت است که از یک جنبش دموکراتیک در ایران حمایت شود وقتی کسانی که طرفدار ایران آزادند، از طیف راست در اسرائیل و آمریکا هستند؟ چطور ممکن است آدم‌های دولت نتانیاهو متحد کسانی باشند که در خیابان‌های ایران می‌جنگند؟

بروجردی:
ببینید، من از طرف خودم حرف می‌زنم. به‌عنوان یک فرد بدون وابستگی حزبی.
به نظر من، کارنامه حقوق بشر هر دو دولت، هم اسرائیل و هم ایران، لکه‌دار شده است، به شکلی که نمی‌شود سفیدش کرد.
به‌عنوان مدافع حقوق بشر، نمی‌توانم چشمم را بر کشتن ۷۰ هزار فلسطینی در غزه ببندم. همان‌طور که نمی‌توانم چشمم را بر هزاران نفری ببندم که دولت ایران فقط چند هفته پیش قتل‌عام کرد.
هیچ‌کدام از این دو دولت نمی‌توانند با چهره‌ای حق به جانب بیایند و خود را حامی حقوق بشر معرفی کنند وقتی چنین کارنامه‌ای دارند. نظر شخصی من این است که لزوماً به این استدلال اعتبار نمی‌دهم که اسرائیل یا آمریکا می‌توانند ناجی ما باشند.
همان‌طور که همکاران ما نشان می‌دهند، اسرائیل مشکلات زیادی دارد، مشکلات داخلی خودش، با مردم خودش، با فلسطینی‌ها و غیره. و ما ایرانی‌ها هم دست‌مان پر از مساله است با یک رژیم اقتدارگرا.
من دیروز مقاله‌ای درباره این نوشتم که منتشر شد: آیت‌الله خامنه‌ای اکنون طولانی‌ترین دیکتاتورِ حاکم در خاورمیانه است. از ۱۹۸۹ به‌عنوان رهبر در قدرت بوده. پس این یک رژیم اقتدارگرای خشن است که مردم ایران باید به شکلی با آن مواجه شوند.

سولماز:
ممنون، هیلل
قبل از این‌که به سؤال شما برسم، می‌خواهید جواب بدهید؟ این‌که شما و سوزی و همه‌تان بخشی از جنبش صلح، جنبش مترقی هستید، و بعد یک دولت بسیار ضددموکراتیک تلاش می‌کند…
خب، اول از همه چون من سؤال کاملاً متفاوتی برای شما دارم، اما نظرتان را می‌خواهم.

هیلل شنکر:
در مقدمه گفتید ما در جامعه‌مان «طردشده» هستیم.
این را شنید؟ بله، گفتید ما طردشده‌ایم در جامعه‌مان. و من این‌طور حس نمی‌کنم.
من در تل‌آویو زندگی می‌کنم، که یک دژ سکولار و لیبرال در جامعه اسرائیل است.
خب، حالا سؤال شما دوباره چیست؟

سولماز:
می‌خواستم همان سؤال را بپرسم: چطور ممکن است یک دولت راست‌گرا — نمی‌گویم دولت نتانیاهو اقتدارگراست — اما راست‌گراست و وانمود می‌کند از «قضیه ایران» حمایت می‌کند، دائم در بیانیه‌ها می‌گوید «زن زندگی آزادی»…
شما چه احساسی دارید نسبت به این؟

هیلل شنکر:
ببینید، احساس من این است که نتانیاهو دارد بهره‌برداری می‌کند. او می‌خواهد یک دشمن بیرونیِ وجودی وجود داشته باشد. حتی اگر حقیقت نداشته باشد.
اما واقعیت این است که در توازن قدرت میان ارتش اسرائیل و ایران امروز، به‌خصوص بعد از این‌که همه‌ی نیروهای نیابتی — چه حماس، چه سوریه، چه رژیم اسد که سقوط کرد، چه حزب‌الله — همه تضعیف شده‌اند — تغییر کرده است. شکی نیست که او از این بهره‌برداری می‌کند چون انتخابات نزدیک است. و احتمالاً دارد تلاش می‌کند ترامپ را تشویق کند به حمله به ایران.
و امیدوارم ترامپ به این دلیل عقب نگه داشته شود که از یک طرف نمی‌خواهد وارد یک ویتنام یا عراق دیگر شود که در آن گیر می‌افتد. و از طرف دیگر هنوز هم یک جایزه صلح نوبل می‌خواهد.
پس در حالی که نتانیاهو توانست ذهن بایدن را دست‌کاری کند، امیدوارم و فکر می‌کنم احتمال منصفانه‌ای هست که نتواند ذهن ترامپ را هم دست‌کاری کند، اما در آینده خواهیم دید.

سولماز:
خب، حالا می‌خواهم برسم به سؤال اصلی‌ای که برایتان داشتم:
شما با صداهای اسرائیلی و فلسطینی کار می‌کنید و کل کارتان انگار «انسانی کردن دیگری» است.
فکر می‌کنید بعد از ۷ اکتبر و جنگ غزه و جنگ ۱۲ روزه، در این شرایط اصلاً امکانش هست؟ چطور ممکن است؟

شنکر:
خب، دو سؤال است: یکی اسرائیلی-فلسطینی و یکی اسرائیلی-ایرانی.
در مورد اسرائیلی-فلسطینی، ما دو جامعه‌ی به‌شدت آسیب‌دیده و ترومازده هستیم. از ۷ اکتبر، اسرائیلی‌ها پژواک‌های هولوکاست را حس می‌کنند. حس امنیتشان لرزید.
برای فلسطینی‌ها، واکنش اسرائیل که بسیار بزرگ‌نمایی‌شده و نامتناسب بود، تصویرهای هولناکی را زنده کرد.
پس دو جامعه داریم که در وضعیت تروما هستند و یک حس بحران عمومی وجود دارد. و بحران، فرصت هم ایجاد می‌کند. این همان چیزی است که ما در جنبش صلح اسرائیل روی آن کار می‌کنیم.
۱۸۰ سازمان صلح اسرائیلی، فلسطینی و مشترک وجود دارد که با هم کار می‌کنند.
و چیزی هست به نام «زهزمان، هیگیا هَزمان» یعنی «زمانش رسیده».
یک ابتکار بسیار جالب از نسل دوم فعالان صلح اسرائیلی است.
منظورم از نسل دوم این است: نوه شیمون پرز، اوری ساویر، که دختر مدیرکل وزارت خارجه است، و ران کُنداک، که معمار و یکی از معماران اولیه پیمان‌های اسلو بود. آن‌ها ابتکاری ساخته‌اند برای جلو بردن اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها و برگرداندن صلح به میز و دستور کار.
و حالا وقتی به رابطه‌ی اسرائیل-ایران می‌رسیم، من در موضوع ضد هسته‌ای هم خیلی فعال بوده‌ام و عجیب است که تا این‌جا اصلاً درباره‌ی مسئله‌ی هسته‌ای در این بحث حرفی نزدیم. و در نهایت در جنبش ضد هسته‌ای خیلی فعال شدم و چهار ژورنال مختلف را ویرایش کردم. این‌جا یک نمونه است، می‌بینید با این علامت بزرگ «ایست». ژورنال‌هایی برای خاورمیانه‌ای که به سمت جنگ هسته‌ای می‌رود، و حمایت از اقدام برای پیشبردِ «منطقه عاری از سلاح‌های کشتار جمعی» در خاورمیانه.
و این‌جا بود که من برای اولین بار با ایرانی‌ها آشنا شدم، در کنفرانس‌های منطقه‌ای مربوط به کنفرانس بازنگری ان‌پی‌تی ۲۰۱۵، «پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای»، جایی که امیدی وجود داشت که بتوانیم به سمت یک منطقه‌ی عاری از سلاح هسته‌ای و سلاح‌های کشتار جمعی حرکت کنیم.
و در کارگاهی که همین الآن داشتیم، یکی از چیزهایی که مطرح شد این بود که وقتی درباره‌ی روابط اسرائیلی و ایرانی حرف می‌زنیم، نباید فقط در سطح دوجانبه حرف بزنیم. باید منطقه‌ای فکر کنیم. و این‌جا می‌خواهم تجربه‌ای را که در آن درگیر بودم تعریف کنم و عملاً یک پیشنهاد هم برای کاری که همه‌مان داریم می‌کنیم مطرح کنم.
نمی‌دانم آیا کسی از شما پروفسورمحسن مسرت را می‌شناسد یا می‌شناخت؟ اسم آشنایی است؟ او در ایران به دنیا آمد. در ۱۸ سالگی به آلمان آمد تا درس بخواند و استاد علوم سیاسی شد.
و در سال ۲۰۱۱، او در آلمان در آکادمی پروتستان، یک کنفرانس درباره‌ی امنیت و همکاری در خاورمیانه ترتیب داد با شرکت‌کنندگانی از اسرائیل، فلسطین، لبنان، مصر، اردن و ایران و ایده بر اساس «کنفرانس امنیت و همکاری اروپا» در ۱۹۷۳ بود که بتوانیم با هم کار کنیم. ما یک کنفرانس دوم داشتیم… آن اولی در ماه مه بود فکر می‌کنم، و بعد در اکتبر یک کنفرانس دوم در مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی لندن، SOAS، داشتیم. و دوباره نمایندگانی از همه‌ی این مناطق بودند.
کنفرانس مادرید با تشکیل چهار گروه کاری، پنج گروه کاری، تمام شد که یکی از آن‌ها گروه کاری کنترل تسلیحات بود، و همکار فلسطینی من رئیس هیئت فلسطینی در آن گروه بود. پس آن‌ها هم درگیر بودند.
و من توصیه می‌کنم که ما، ابتکارِ ما، ابتکار مشترکِ ما، یکی از راه‌هایی که امروز می‌توانیم به عنوان یک ابتکار اسرائیلی-ایرانی جلو برویم این است که یک کنفرانس دیگر درباره‌ی امنیت و همکاری در خاورمیانه برگزار کنیم، شاید همین‌جا در فروم کرایسکی یا هر جا.
اما شکی نیست که، همان‌طور که همیشه می‌گویم، ناامیدی گزینه نیست؛ هم در مسیر اسرائیلی-فلسطینی و هم در مسیر اسرائیلی-ایرانی.
و بحران فرصت می‌سازد، پس باید فعالیت‌هایی بسازیم که از فرصت‌ها استفاده کند تا روی جوامع و مردم خودمان هم اثر بگذارد.

لیور:
سوزی درست اشاره کرد که در دهه ۱۹۹۰ اردوگاه صلح یا اردوگاه طرفدار صلح در اسرائیل حدود ۵۰٪ بود. اما این نتیجه‌ی رهبری بود. چون تا ۱۹۹۳ اکثریتی برای روند صلح با فلسطینی‌ها وجود نداشت.
این تصمیمِ نخست‌وزیر رابین بود که وارد این مسیر شود و مردم را پشت سر خودش آورد. آن‌چه بعداً رخ داد این بود که چپ اسرائیل از هر نوع اصل و اصولی دست کشید. چپ مدام به سمت راست حرکت کرد تا دنبال رأی‌دهندگان بدود. و این باعث ناپدید شدن چپ شد.
چون چرا باید به کسی رأی بدهید که وانمود می‌کند راست است، وقتی می‌توانید به راست رأی بدهید؟ و همین را درباره‌ی برجام هم می‌بینیم. و من می‌گویم، با مهرزاد موافقم که ۷ اکتبر یک نقطه‌ی عطف در خاورمیانه بود، اما می‌گویم ۲۰۱۸ و خروج از برجام شاید رویدادی با بزرگی مشابه بود. برجام، توافق هسته‌‌ای که در ۲۰۱۵ امضا شد، یک فرصت بود.
و می‌دانید، به‌عنوان تاریخ‌نگار، خیلی احتیاط می‌کنم که سؤال «اگر…» را به کار ببرم. اما وقتی به ایران و وضعیت خاورمیانه امروز نگاه می‌کنم، نمی‌توانم فکر نکنم اگر ترامپ در ۲۰۱۸ از برجام خارج نشده بود، چه می‌شد.
و قبل از انتخابات ۲۰۱۹ در اسرائیل، من و چند نفر دیگر که همفکر بودیم تلاش کردیم با رهبران احزاب چپ در اسرائیل تماس بگیریم، حزب کارگر و مرتص.
چون آن‌ها با همان واژه‌هایی با برجام مخالفت می‌کردند که نتانیاهو می‌کرد.
هیچ تفاوتی در رویکردشان نمی‌دیدید و می‌دانید، حتی رؤسای سازمان‌های اطلاعاتی اسرائیل و موساد و کل دستگاه امنیتی اسرائیل از برجام حمایت می‌کردند. نتانیاهو باز هم علیه آن حرکت کرد
و کل نظام سیاسی را پشت سر خودش آورد.
و ما تلاش کردیم سران مرتص و کارگر را نزدیک کنیم و بگوییم:
ببینید، شما فرصت دارید چیز دیگری پیشنهاد دهید. بگذارید توضیح دهیم، با استناد به گزارش‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی. بگذارید نشان دهیم سازمان‌ها و دستگاه‌های اطلاعاتی جهان درباره‌ی برجام چه می‌گویند. و آن‌ها به ما گوش ندادند.
پس این یک موضوع دیگر است: وقتی درباره‌ی رویکرد سیاسی اسرائیل نسبت به ایران حرف می‌زنیم، باید یادمان باشد واقعاً هیچ فاصله‌ای بین چپ و راست در اسرائیل وجود ندارد.و فکر می‌کنم برای فهمیدن وضعیت، مهم است مؤلفه‌ی ذهنی را هم درک کنیم.
و می‌گویم ترامپ شاید از جایزه نوبل صلح صرف‌نظر کرده باشد. او «جایزه صلح فیفا» را گرفته که به همان اندازه مهم است. او از آن دست نکشیده.
خنده حضار!

شنکر:
و به او این جایزه داده شد… او یکی دارد حالا. سخت است درباره‌ی ترامپ چیزی مثبت گفت. این واقعیت است. با این حال، واقعیت این است که خانواده‌های گروگان‌ها از تلاش برای لابی کردن نزد نتانیاهو دست کشیدند و فهمیدند تنها کسی که می‌توانند لابی کنند تا جنگ تمام شود و گروگان‌ها آزاد شوند، ترامپ است و ترامپ از این‌که آن‌ها به او رو آورده بودند خوشش آمد. و گفت: ببین، آن‌ها دوستم دارند. پس من کاری برایشان می‌کنم و کرد.
و با وجود همه کارهای وحشتناکی که او در آمریکا و در جامعه بین‌المللی انجام می‌دهد، پایان دادن به نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم و همه چیز، با این حال او پایان جنگ را تحمیل کرد و ما اشاره کردیم.
و من همچنین در طرح ۲۰ ماده‌ای ظرفیت می‌بینم. ما اختلاف نظر داریم.. جنبش صلح هست. و این نه به خاطر این است که ترامپ و دامادش جرد کوشنر و استیو ویتکوف اصلاً برای اسرائیلی‌ها یا فلسطینی‌ها یا ایرانی‌ها یا حقوق بشر اهمیت قائل‌اند؛ نه، آن‌ها به کسب‌وکار اهمیت می‌دهند. و برای کسب‌وکار، ثبات لازم است. و ثبات منطقه هم لازم است.

سولماز:
خب، برمی‌گردم به ایران.
تورج! می‌خواستم بپرسم، چون همیشه در ذهنم بود، ایران کشوری بسیار متنوع از نظر قومی است و می‌دانیم دولت اسرائیل همیشه درباره حمایت از گروه‌های کرد، گروه‌های آذری و غیره حرف‌هایی دارد. این فکرِ تجزیه وجود دارد. اما آگاهی کافی از تنوع قومی ایران وجود ندارد و این سؤال را هم از تو دارم، لیور.
برنامه‌های دولت اسرائیل برای ایران چیست و آیا واقعاً به جنگ داخلی علاقه دارد؟
می‌خواهم نظر شما هر دو را بدانم.

اتابکی:
اشکالی دارد اگر اول یک نکته درباره حرف مهرزاد بگویم و بعد برگردم به مسئله‌ی تجزیه؟

سولماز:
البته، اما لطفاً زیاد درباره ترامپ حرف نزنید چون حس می‌کنم خیلی فضا را گرفت!ا

اتابکی:
بگذارید موافقت کنم با آن‌چه مهرزاد درباره جامعه ایران امروز گفت: جامعه بسیار بسیار دوپاره است. بسیار بسیار دوپاره. جوامع زیادی هستند، کسانی هستند که از حمله نظامی حمایت می‌کنند، کسانی هستند که مخالف‌اند. اما یک بُعد دیگر هم هست که بعضی ایرانی‌ها درباره‌اش حرف می‌زنند و آن «مداخله» است.
شما نمی‌توانید در سیاست و زندگی روزمره وقتی به موضوع نزدیک می‌شوید از ذات‌گرایی دوری کنید. می‌دانید، مثال‌هایی داریم که مداخله موفق بوده.
یادتان هست ۱۹۷۵، کامبوج، وقتی خِمر سرخ آن‌جا بود.
ویتنامی‌ها خمر سرخ را سرنگون کردند. و همه‌ی کامبوجی‌ها بسیار قدردان کاری هستند که ویتنام کرد.
پس در این لحظه، اگر هر اقدامی قدرت شخصی ایرانیان را تقویت کند، من استقبال می‌کنم. مثلاً اگر ایلان ماسک استارلینک را به ایرانی‌ها بدهد، عالی است.
چرا نه؟ چون ما اینترنت نداریم. در ایران اینترنت نداریم. یعنی اخیراً بازش کردند، اما فاجعه بود.
و چیزهای دیگری هم هست که جامعه بین‌المللی می‌تواند حمایت کند.
ما باید از فکر کردن صرفاً به نظامی‌گری دوری کنیم. راه‌های زیادی هست که می‌توان مداخله کرد و از زندگی مردم و عاملیت مردم حمایت کرد.
وقتی اتحاد شوروی سقوط کرد، اقدامات زیادی انجام شد. راه‌های زیادی وجود دارد. اما باید آن را بسازیم. باید خلاق باشیم.
در مورد تنوع قومی ایران…
می‌دانید، باز هم، این چیزی است که رژیم اسلامی که با وام گرفتن یک عبارت از‌هانا آرنت، من آن را «شرّ مطلق» می‌نامم می‌گوید اسرائیل طرفدار تقسیم ایران بر خطوط قومی است. این کاملاً مزخرف است.
گروه‌هایی خاص در اسرائیل هستند، اسم نمی‌برم، حتی کتاب‌هایی درباره ایران منتشر می‌کنند که طرفدار تقسیم ایران‌اند. و استدلالشان این است که ایران برای منطقه خیلی بزرگ است.
من در کنفرانس‌های مختلف با آن‌ها بحث کردم وقتی شنیدم چنین استدلالی می‌آورند: ایران برای منطقه خیلی بزرگ است. اما این تمام اسرائیل نیست.
اسرائیلی‌های دیگری هم هستند که طرفدار تقسیم ایران بر خطوط قومی نیستند، چون می‌گویند ایرانِ قدرتمند می‌تواند شریک خوبی برای اسرائیل در منطقه باشد. پس نمی‌گویم یا این یا آن. نمی‌خواهم رویکرد ذات‌گرایانه داشته باشم. فکر می‌کنم متنوع‌تر است.

سولماز:
خیلی کوتاه، لیور! تا کلمات آخر را به سوزی و مهرانگیز بدهم.

لیور:
می‌گویم تورج با لطف، به افکار عمومی اسرائیل خیلی بیشتر از واقعیت اعتبار داد. چون اسرائیلی‌ها هیچ چیز از ایران نمی‌دانند. درباره جامعه ایران چیزی نمی‌دانند. از اقلیت‌ها چیزی نمی‌دانند. اقلیت‌ها را گروه‌های کوچک می‌پندارند.
حتی نمی‌توانند تصور کنند که نزدیک به ۵۰٪ جمعیت هستند.
و بعد چیزی که در خبرها می‌شنوند همان کارشناسانی هستند که گفتید درباره جنبش‌های تجزیه‌طلب بین لُرها، کردها، آذری‌ها حرف می‌زنند و حس می‌کنند شاید چیزی در آن باشد. در اعتراض‌های اخیر، ماه گذشته، یک مفسر اسرائیلی در کانال ۱۲ — که پربیننده‌ترین کانال است — باور کنید یا نه، هر شب می‌گفت: «این آخرین شب جمهوری اسلامی است.»
و باز هم فردا او را آوردند و گفت: «این آخرین شب جمهوری اسلامی است.»
چون سطح گفت‌وگو در اسرائیل این است. یکی از چیزهایی که من شخصاً جدی می‌گیرم و فکر می‌کنم همه‌مان روی آن سرمایه‌گذاری کرده‌ایم — آگاه‌سازی افکار عمومی است، شکستن این برداشت‌های غیرممکن درباره خاورمیانه، درباره اسرائیل. اسرائیلی‌ها حتی اسرائیل را هم خوب نمی‌شناسند.
و این چیزی است که ما روی آن سرمایه‌گذاری کرده‌ایم و باید مطمئن شویم این مسیر آگاه‌سازی را در اسرائیل، در ایران و فراتر از مرزها ادامه می‌دهیم تا مردم آگاه‌تر شوند.

سولماز:
حس می‌کنم این در هسته وجود من است که می‌خواهم درباره حقوق بین‌الملل هم حرف بزنم، چون در زمانه‌ای بی‌قانون زندگی می‌کنیم.
رهبران جهان حقوق بین‌الملل را نقض می‌کنند و آن را مسخره می‌کنند.
و چطور در چنین محیط بین‌المللی می‌شود چنین ابتکاری داشت برای تقویت گفت‌وگوی صلح‌آمیز و رسیدن به راه‌حل دو دولت، رسیدن به این گفت‌وگو بین ایران و اسرائیل؟
می‌خواستم این را از سوزی بپرسم و همچنین پاسخ مهرانگیز را هم بشنوم.

سوزی بشر:
من در این مسئله به‌عنوان یک وکیل وارد نمی‌شوم. من وکیل نیستم و متخصص حقوق بشر هم نیستم.
قبلاً گفتم ریشه‌ی کنشگری صلح من، احساس وظیفه اخلاقی است.
و همین‌طور هم به حقوق بین‌الملل نگاه می‌کنم. و مجبور شدم مقدار زیادی درباره‌اش یاد بگیرم تا بتوانم درباره نقض حقوق بین‌الملل توسط اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی بنویسم و علیه آن مبارزه کنم.
ما در عصری زندگی می‌کنیم — همان‌طور که هیلل گفت — نمی‌شود درباره‌اش حرف زد و رئیس‌جمهور ترامپ را ذکر نکرد، که شعارش این است: «حق یعنی زور.»
انگار برگشتیم به همان‌جا. او می‌گوید، که در واقع «حق با زور است.»
همین‌جاست که هستیم. او می‌گوید می‌خواهد معامله کند. معامله، همه‌چیز کسب‌وکار است، همه‌چیز خطِ آخر است.
و گروهی که من در آن فعالم، گروه کاری سیاست، همان‌طور که معرفی شدم، ما از حل مناقشه بر اساس راه‌حل دو دولت دفاع می‌کنیم.
اما عبارتی که رد کردید این بود که ما از «درگیری/مداخله» بین‌المللی حمایت می‌کنیم. ما می‌گوییم «مشارکت»، اما در واقع منظورمان «دخالت و فشار» بر اسرائیل است تا حل مناقشه محقق شود.
و در محیط فعلی، آن‌چه درست است، عدالت، برابری، حقوق بشر، ارزش‌های جهانی، همه‌ی این‌ها کنار زده شده و در عصر «حق با زور است» زندگی می‌کنیم.
و یک لحظه درباره مناقشه فلسطین حرف می‌زنم، ببخشید، بعد برمی‌گردم چون به رفتار جامعه بین‌المللی درباره ایران هم ربط دارد.
در پاییز دیدیم ابتکار فرانسه-عربستان به ثمر نشست با تأیید سازمان ملل برای «اعلامیه نیویورک» درباره اجرای راه‌حل دو دولت. و کمی بعد از آن، روند به رسمیت شناختن دولت فلسطین شروع شد، که چیزی است که PWG برایش کار می‌کند. کمی بعد، ترامپ با طرح ۲۰ ماده‌ای‌اش بیرون آمد و اروپا هم همراهی کرد. اعلامیه نیویورک رفت روی قفسه‌ها و اروپا رفت با قطعنامه ۲۸۰۳ که پایه‌های «هیئت صلح» را گذاشت که بهترین هیئت صلح نیست، در واقع دارد ترامپ را به عنوان امپراتور جهان جا می‌اندازد. و ناگهان، حوالی داووس، اروپا بیدار شد و گفت: صبر کن، او واقعاً دارد می‌رود سراغ این طرح برای تضعیف سازمان ملل. همان‌طور که قبلاً گفتم، همه‌چیز به هم وصل است.
امروز همه‌چیز جهانی است. مسئله فلسطین، مسئله ایران… ونزوئلا هم تحت تأثیر است. همه‌چیز به هم می‌رسد. و رئیس‌جمهور ترامپ این هیئت را چنین می‌بیند: او خودش را رئیسش گذاشته، و حتی نه در ارتباط با نقش ریاست‌جمهوری‌اش. اساسنامه درباره خودِ او به عنوان یک فرد است نه نقش رئیس‌جمهور. پس می‌تواند حتی بعد از خروج از قدرت هم رئیس «هیئت صلح» بماند. امیدوارم سه سال دیگر انتخاباتی باشد و او از قدرت خارج شود.
پس من این‌جا هستم تا به این حضار درباره اروپا بگویم. در داووس دیدیم عقب‌نشینی‌ها شروع شد.
نخست‌وزیر کانادا یک سخنرانی فوق‌العاده کرد، اما اگر به ظرافت‌هایش گوش کنید، داشت می‌گفت ما قبلاً هم با «نظم مبتنی بر قواعد» خودمان را تا حدی گول می‌زدیم. همه‌ی کسانی که می‌گفتند حمایتش می‌کنند، در زمان‌های مختلف نقضش می‌کردند. منافع وارد ماجرا می‌شد. ما وقتی لازم بود گوشه‌ها را گرد می‌کردیم. بله، درست است. اما این به این معنی نیست که باید بگذاریم آن نظام کنار گذاشته شود.
باید به‌عنوان هدف بماند. حتی اگر همیشه به آن نرسیم، ارزش‌های جهانی باید پایه باشد. نمی‌توانیم فقط با مصلحت و خط آخر و سود جلو برویم. این مسیر ترامپ است.
اروپا باید علیه آن بجنگد. من این را دنبال می‌کنم چون — همان‌طور که گفتم — PWG دائماً از اروپا اقدام می‌خواهد. و در پاییز خیلی امیدوار بودیم که اتحادیه اروپا و کشورهای خلیج شروع کرده‌اند مستقل عمل کنند، اما عقب کشیدند.
و حالا دوباره دارند قد علم می‌کنند. کشورهای عضو اتحادیه اروپا به «هیئت صلح» نمی‌پیوندند. بریتانیا هم نمی‌پیوندد. و بحث‌هایی درباره استقلال اروپایی در دفاع وجود دارد. همه نگران تهدید علیه ناتو هستند. و حالا مکرون درباره استقلال اقتصادی اروپا حرف می‌زند.
و من به شما می‌گویم: استقلال اروپایی در روابط بین‌الملل و دفاع از حقوق بشر و ایستادن پای نظم مبتنی بر قواعد، نه این‌که بچه را با آب حمام بیرون بریزیم!

سولماز:
می‌خواستم سؤال نظم مبتنی بر قواعد را از شما هم بپرسم، مهرانگیز، چون در هفته‌های اخیر خشونت زیادی در ایران بود.
و تصور می‌کنم مردم دیگر به هیچ‌نوع عدالت باور ندارند و بیشتر به انتقام فکر می‌کنند.
چطور می‌شود مردم را دوباره برگرداند به باور به نظم مبتنی بر قواعد و ارزش‌های جهانی؟
هم در سطح شخصی و هم بین‌المللی… و اگر روزی رژیم سقوط کند، با دیدگاه‌های سنتی…

مهرانگیز کار:
خب، فکر می‌کنم سوزی همه‌چیز را گفت. فقط می‌خواهم در مورد یک نکته مطمئن شوم:
امکان دارد که طبق قانون پرونده به دیوان کیفری بین‌المللی برود.
چیزی که در ایران اتفاق افتاده، مطمئنم جنایت علیه بشریت است.
و همین الآن همه سازمان‌های حقوق بشری دارند اسناد جمع می‌کنند چون برای احضار علی خامنه‌ای و دیگران به آن دادگاه، سند لازم داریم.
بدون سند ممکن نیست. خوشبختانه همین الآن مردم داخل ایران خیلی شجاع‌اند.
و به سازمان‌های حقوق بشری، گاهی به اشخاص و نهادها، اسناد بسیار بسیار خوبی می‌فرستند.
چون همان‌طور که می‌دانید، در ژانویه ۲۰۲۶ دولت ایران اینترنت را قطع کرد چون می‌خواستند در تاریکی آدم‌های زیادی را بکشند. و همین کار را کردند.
و الآن ما نمی‌دانیم چند نفر کشته شدند، اما مطمئنیم یشتر از ۵۰۰۰. نفر ! اما نمی‌توانم عدد دقیق بگویم. پس الآن هم اتفاق می‌افتد.
می‌دانیم، سازمان ملل قبل از چیزهایی که ترامپ انجام داد هم ضعیف بود. بعد از ترامپ ضعیف‌تر هم شد. چیزهایی علیه دیوان کیفری بین‌المللی اتفاق افتاد و او آن دادگاه را متوقف کرد و حتی گاهی تحریم علیه قضات بین‌المللی تصویب کرد. پس از نظر قانون ممکن است، اما مطمئن نیستیم چه می‌شود.
اگر بتوانند با جمهوری اسلامی معامله کنند، نمی‌دانیم دادگاه بین‌المللی چقدر مستقل می‌ماند. اما امیدواریم چنین چیزی رخ ندهد چون آن‌چه در ایران رخ داده جنایت گسترده است، جنایت علیه بشریت است. مطمئنیم رخ داده و تعریفش را می‌توان ثابت کرد.پس ممکن است همه افراد مهم در آن حکومت، مثل علی خامنه‌ای و همه‌ی کسانی که در رأس سپاه پاسداران و دیگران هستند، توسط آن قانون بین‌المللی گرفتار شوند. اما مطمئن نیستم چطور سیاستمداران جلویش را می‌گیرند اگر بتوانند با جمهوری اسلامی معامله کنند. اما ما داریم سخت کار می‌کنیم. ما خیلی سخت کار می‌کنیم و دکتر نایب‌هاشم که این‌جاست و مطمئنم او و همه سازمان‌های حقوق بشری دارند این کار را می‌کنند و امیدواریم موفق شویم.




نظر شما درباره این مقاله:







گزینه‌های آمریکا؛ از غنی‌سازی نمادین تا حذف خامنه‌ای
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 6:21

گزینه‌های آمریکا؛ از غنی‌سازی نمادین تا حذف خامنه‌ای


باراک راوید، مارک کاپوتو / اکسیوس

یک مقام ارشد آمریکایی به پایگاه خبری اکسیوس گفت دولت دونالد ترامپ آماده بررسی پیشنهادی است که به ایران اجازه دهد میزان محدودی «غنی‌سازی نمادین» انجام دهد، مشروط بر آن‌که هیچ مسیر احتمالی برای ساخت بمب اتمی باقی نگذارد.

اهمیت موضوع: این موضع نشان می‌دهد ممکن است روزنه محدودی برای توافق میان خطوط قرمز تعیین‌شده از سوی واشنگتن و تهران وجود داشته باشد؛ توافقی که بتواند برنامه هسته‌ای ایران را مهار کرده و از جنگ جلوگیری کند.

با این حال، منابع آمریکایی می‌گویند هم‌زمان گزینه‌های نظامی مختلفی نیز در اختیار ترامپ قرار گرفته که شامل هدف قرار دادن مستقیم رهبر جمهوری اسلامی است.

جزئیات خبر: به گفته مقام‌های آمریکایی، سطح انتظارات از طرح پیشنهادی جدید ایران بسیار بالا است، چرا که این طرح باید بتواند تردیدهای متعدد در داخل دولت ترامپ و نیز در منطقه را برطرف کند.

یکی از مقامات ارشد دولت آمریکا گفته است: «رئیس‌جمهور ترامپ آماده پذیرش توافقی است که از نظر محتوا قابل دفاع باشد و بتواند آن را از نظر سیاسی در داخل کشور توجیه کند. اگر ایرانی‌ها می‌خواهند از حمله جلوگیری کنند، باید پیشنهادی ارائه دهند که نتوان آن را رد کرد. ایرانی‌ها مدام فرصت‌ها را از دست می‌دهند. اگر به بازی ادامه دهند، صبر زیادی در کار نخواهد بود.»

عباس عراقچی، معاون وزیر خارجه ایران، روز جمعه اعلام کرد طرح پیشنهادی ایران ظرف دو تا سه روز آینده نهایی می‌شود، در حالی که مقام‌های آمریکایی و اسرائیلی به اکسیوس گفتند ترامپ ممکن است همین آخر هفته دستور حمله صادر کند.

میان خطوط: برخی از مشاوران ترامپ خواهان خویشتنداری هستند و بر این باورند که گذشت زمان و افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، قدرت چانه‌زنی ترامپ را نیز افزایش خواهد داد.

با این حال، حتی نزدیک‌ترین مشاوران او اعتراف کرده‌اند که از تصمیم قطعی یا زمان اقدام احتمالی رئیس‌جمهور بی‌اطلاع‌اند.

یکی از مشاوران ارشد ترامپ گفته است: «رئیس‌جمهور هنوز تصمیم به حمله نگرفته؛ می‌دانم چون هنوز حمله‌ای انجام نشده. ممکن است هرگز چنین تصمیمی نگیرد یا فردا صبح بیدار شود و بگوید: “همین حالا وقتش است.”»

این مشاور افزود که پنتاگون گزینه‌های متعددی را به ترامپ ارائه داده است: «برای هر سناریویی برنامه‌ای دارند. یکی از آن‌ها حذف آیت‌الله و پسرش و حلقه‌ای از روحانیون است» – اشاره به آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، و پسرش مجتبی که گمان می‌رود جانشین احتمالی او باشد. «اما این‌که رئیس‌جمهور کدام را انتخاب می‌کند، هیچ‌کس نمی‌داند؛ شاید حتی خودش هم هنوز نداند.»

یک منبع دیگر تأیید کرده است که طرح ترور خامنه‌ای و پسرش چند هفته پیش در اختیار ترامپ قرار گرفته بود.

مشاور دیگری از نزدیکان ترامپ گفته است: «ترامپ تمام گزینه‌ها را باز نگه داشته؛ ممکن است هر لحظه تصمیم به حمله بگیرد.»

آنا کلی، سخنگوی کاخ سفید، نیز در واکنش گفته است: «رسانه‌ها می‌توانند درباره تفکر رئیس‌جمهور هرچه می‌خواهند حدس بزنند، اما تنها خود ترامپ می‌داند چه کاری ممکن است انجام دهد یا ندهد.»

وضعیت فعلی: در ظاهر، مواضع تهران و واشنگتن در مورد «غنی‌سازی» غیرقابل مصالحه به نظر می‌رسد، اما سخنان عراقچی و مقام آمریکایی حاکی از آن است که هنوز اندکی فضا برای توافق وجود دارد.

در حال حاضر ایران غنی‌سازی اورانیوم را انجام نمی‌دهد، زیرا سانتریفیوژهای تأسیسات هسته‌ای این کشور در پی حملات هوایی ماه ژوئن گذشته عمدتاً نابود شده‌اند. آمریکا و اسرائیل تهدید کرده‌اند در صورت از سرگیری غنی‌سازی، دوباره حمله خواهند کرد.

رهبر جمهوری اسلامی بارها تأکید کرده است ایران از حق غنی‌سازی دست نخواهد کشید و این فعالیت‌ها صرفاً اهداف غیرنظامی دارد. در مقابل، ترامپ بارها از جمله در هفته گذشته گفته است که نمی‌خواهد ایران به هیچ میزان قادر به غنی‌سازی باشد.

ابهام در مذاکرات: عراقچی در گفت‌وگو با برنامه «Morning Joe» شبکه MS NOW روز جمعه گفت طرف آمریکایی در مذاکرات اخیر ژنو خواستار «غنی‌سازی صفر» نشده است. او همچنین ادعا کرد ایران هم در این گفت‌وگوها پیشنهادی برای تعلیق موقت برنامه غنی‌سازی نداده است.

او افزود: «در حال حاضر درباره چگونگی اطمینان از صلح‌آمیز بودن برنامه هسته‌ای ایران، از جمله غنی‌سازی، و تضمین تداوم آن برای همیشه گفت‌وگو می‌کنیم.» عراقچی تأکید کرد ایران در برابر لغو تحریم‌های آمریکا، اقدامات «اعتمادساز» انجام خواهد داد.

پس از گفت‌وگوهای ژنو، فرستادگان ترامپ یعنی استیو ویتکاف و جرد کوشنر از عراقچی خواستند طرحی جامع ارائه دهد که تمام نگرانی‌های آمریکا درباره برنامه هسته‌ای ایران را برطرف کند.

اما یک مقام ارشد آمریکایی گفت ویتکاف و کوشنر به عراقچی تأکید کرده‌اند موضع ترامپ همچنان «غنی‌سازی صفر» در خاک ایران است. وی افزود اگر در طرح پیشنهادی ایران «میزان اندک و نمادینی از غنی‌سازی» پیش‌بینی شود و ایرانی‌ها بتوانند با جزئیات نشان دهند که این فعالیت تهدیدی ایجاد نمی‌کند، واشنگتن آن را بررسی خواهد کرد.

منبعی آگاه از روند مذاکرات به اکسیوس گفت میانجی‌گران عمانی و قطری در روزهای اخیر به دو طرف منتقل کرده‌اند هر توافقی باید به گونه‌ای باشد که هر دو طرف بتوانند آن را پیروزی تلقی کنند و در عین حال کشورهای خلیج فارس و اسرائیل نیز با آن کنار بیایند.

عراقچی نیز در مصاحبه روز جمعه خود با اشاره به همین موضوع گفت: «توافق باید برای هر دو طرف برد-برد باشد؛ این بخش دشوار کار است، زیرا باید منافع و نگرانی‌های هر دو سوی را برآورده کند.»

پس‌زمینه: در حالی‌که منطقه در آماده‌باش کامل برای احتمال جنگ است، مقام آمریکایی تأکید کرده است واشنگتن پیش از تصمیم‌گیری در مورد مسیر بعدی یا برگزاری دور جدید گفت‌وگوها، منتظر طرح رسمی ایران خواهد ماند.

ترامپ روز جمعه گفت: «ایران بهتر است توافقی منصفانه را مذاکره کند.» او همچنین مدعی شد ۳۲ هزار معترض در ایران کشته شده‌اند — آماری که از سوی گروه‌های مخالف ایرانی ارائه شده و بسیار بالاتر از برآوردهای دیگر است.

ترامپ در کنفرانس خبری افزود: «مردم ایران بسیار متفاوت از رهبرانشان هستند. وضعیت بسیار غم‌انگیزی است… دلم برای مردم ایران می‌سوزد؛ آن‌ها در جهنم زندگی کرده‌اند.» 

گام بعدی: عراقچی در گفت‌وگوی خود با «Morning Joe» گفت پیش‌نویس طرح ایران پس از تأیید نهایی در سطوح سیاسی تهران به طرف آمریکایی ارائه خواهد شد.

او افزود این طرح شامل «تعهدات سیاسی و تدابیر فنی» خواهد بود تا اطمینان حاصل شود برنامه هسته‌ای ایران صرفاً برای اهداف صلح‌آمیز است.

مقام آمریکایی یادشده تأکید کرد هرگونه پیشنهاد باید «به‌طور کامل و دقیق» تدوین شود و ثابت کند برنامه هسته‌ای ایران «غیرتهاجمی» است.

وی گفت: «ما خواهیم دید چه چیزی مکتوب تحویل می‌دهند. بر اساس آن می‌توان میزان جدیتشان را سنجید. توپ اکنون در زمین آن‌هاست.» 

دیدگاه فنی: عراقچی اعلام کرد رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، در مذاکرات نقش فعالی دارد و «تدابیر فنی» را برای اطمینان از غیرقابل انحراف بودن برنامه هسته‌ای ایران پیشنهاد کرده است.

این تدابیر می‌تواند بازگشت بازرسان سازمان ملل با اختیارات گسترده به ایران و نیز خارج‌سازی یا رقیق‌سازی حدود ۴۵۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده‌ای باشد که پس از بمباران تأسیسات ایران توسط آمریکا و اسرائیل در خاک کشور دفن شده است.




نظر شما درباره این مقاله:







سقوط قدرت خرید کارگران به یک سوم دهه قبل
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 6:10

سقوط قدرت خرید کارگران به یک سوم دهه قبل


مریم شکرانی /  روزنامه شرق

قدرت خرید کارگران ایرانی به کمتر از یک‌سوم ۱۰ سال گذشته رسیده است. در حال حاضر ارزش دلاری دستمزد کارگران ایرانی تنها ۶۶ دلار در ماه است، حال آنکه دستمزد کارگران در سال‌های ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۶ به ۲۲۵ دلار در ماه می‌رسید.

حالا در شرایطی نشست‌های تعیین دستمزد کارگران در حال برگزاری است که احمد میدری، وزیر کار، وعده داده «بحث‌ها سر این است که نرخ دستمزد سال آینده بر‌اساس تورم تعیین شود، به شکلی که قدرت خرید کارگران حفظ شود».‌ این وعده در حالی است که حال و روز بنگاه‌های اقتصادی نیز مساعد نیست و در شرایط تشدید نااطمینانی و سال‌های طولانی مذاکرات بی‌نتیجه بر سر پرونده هسته‌ای ایران، خروج سرمایه از کشور تشدید شده و نرخ رشد تقریبا تمام بخش‌های اقتصادی کشور در شش‌ماهه نخست امسال منفی بوده است.

سقوط قدرت خرید کارگران

‌ریزش سریع و مداوم ارزش پول ملی و شکاف دستمزد و هزینه‌ها سبب شده است‌ قدرت خرید کارگران ایرانی به‌شدت کاهش داشته و به کمتر از یک‌سوم 10 سال گذشته برسد. امسال حداقل حقوق کارگران بدون احتساب مزایای رفاهی و سنوات و در‌واقع پایه مزدی در سال ۱۴۰۴ حدود ۱۰‌میلیون‌و ۷۰۰ هزار تومان اعلام شد. با احتساب دلار ۱۶۰ هزار تومانی باید گفت‌ ارزش دستمزد پایه در کشور به حدود ۶۶ دلار در ماه رسیده است. مزد پایه در سال ۱۴۰۳ حدود هفت‌میلیون‌ و ۱۶۶ هزار تومان بود. بهای دلار در ابتدای سال ۱۴۰۳ حدود ۶۲ هزار تومان بود و در انتهای سال به حدود ۹۸ هزار تومان رسید، اما میانگین قیمت دلار در این سال حدود ۶۷ هزار تومان بوده است. بنابراین ارزش دلاری حداقل مزد کارگران در سال ۱۴۰۳ رقمی حدود ۱۰۶ در ماه بود.

همچنین بررسی‌ها نشان می‌دهد‌ حداقل حقوق کارگران در سال ۱۴۰۲ حدود پنج‌میلیون‌و ۳۰۸ هزار تومان اعلام شد. نگاهی به نوسانات قیمت دلار در این سال نشان می‌دهد که میانگین قیمت دلار در آن، ۵۱ هزار تومان بوده است. ارزش دلاری دستمزد ماهانه کارگران در این سال حدود ۱۰۴ دلار بوده است. شایان توجه است که در سال ۱۴۰۳ رشد میانگین قیمت دلار نسبت به سال ۱۴۰۲ حدود ۲۱ درصد بود، اما در سال ۱۴۰۲ رشد میانگین قیمت دلار نسبت به سال پیش از آن حدود ۳۸ درصد بود. بنابراین در سال ۱۴۰۲ کارگران وضعیت معیشتی بدتری را نسبت به سال ۱۴۰۳ تجربه کردند. در سال ۱۴۰۱ هم حداقل دستمزد ماهانه کارگران معادل چهار‌میلیون‌و ۱۷۹ هزار تومان تعیین شد. میانگین قیمت دلار در این سال حدود ۳۷ هزار تومان بود. ارزش دلاری حقوق ماهانه کارگران در سال حدود ۱۱۳ دلار می‌شود. مزد پایه کارگران در سال ۱۴۰۰ حدود دو‌میلیون‌و ۷۴۴ هزار تومان در ماه بود. بررسی فراز و فرود قیمت دلار در این سال نشان می‌دهد‌ میانگین قیمت دلار‌ ۲۶ هزار تومان بوده است. ارزش دلاری دستمزد کارگران در این سال حدود ۱۰۵ دلار در ماه می‌شود.

در سال ۱۳۹۹ نیز وزارت کار دستمزد پایه کارگران را حدود یک‌میلیون‌و ۹۱۰ هزار تومان اعلام کرد. در سال ۱۳۹۹ بازار ارز شاهد میانگین قیمت ۲۴‌هزار‌و ۵۰۰ تومانی دلار بود. به این ترتیب باید گفت ‌ارزش دلاری دستمزد کارگران در این سال حدود ۷۸ دلار بود. نگاهی به تغییرات قیمت ارز در دو سال متوالی نشان می‌دهد که میانگین بهای دلار در سال ۱۳۹۹ حدود ۸۱ درصد نسبت به سال ۱۳۹۸ رشد داشته ‌و همین مسئله یک شوک درخور توجه معیشتی به زندگی کارگران وارد کرده است. حداقل دستمزد ماهانه کارگران در سال ۱۳۹۸ حدود یک‌میلیون‌و ۵۱۶ هزار تومان تعیین شد. بررسی نوسانات بازار ارز نشان می‌دهد که در سال ۱۳۹۸ میانگین قیمت دلار ۱۳‌هزار‌و ۵۰۰ تومان بوده است‌.

با این احتساب باید گفت‌ ارزش دلاری دستمزد کارگران در این سال حدود ۱۱۲ دلار در ماه بود. بررسی مزد پایه و قدرت خرید کارگران ایرانی در سال ۱۳۹۷ هم حاکی از آن است که حقوق پایه در این سال یک‌میلیون‌و ۱۱۴ هزار تومان بود و میانگین بهای اسکناس آمریکایی در بازار تهران و در سال ۱۳۹۷ حدود ۱۲‌هزار‌و ۵۰۰ تومان ثبت شده است. به این ترتیب باید گفت که ارزش دلاری دستمزد کارگران در این سال حدود ۹۰ دلار در ماه است. همچنین حداقل حقوق مصوب کارگران در سال ۱۳۹۶ حدود ۹۲۹‌هزار‌و ۹۳۱ تومان اعلام شد. بررسی بازار ارز آن سال نشان می‌دهد ‌میانگین قیمت دلار در این سال چهار‌هزار‌و ۲۰۰ تومان بود. بنابراین ارزش دلاری دستمزد کارگران در این سال حدود ۲۲۱ دلار در ماه بوده است.

میزان حداقل حقوق کارگران در سال ۱۳۹۵ حدود ۸۱۲‌هزار‌و ۱۶۶ تومان در ماه به ثبت رسیده است. متوسط قیمت دلار در این سال سه‌هزار‌و ۶۰۰ تومان بود. با این حساب ارزش دلاری دستمزد کارگران در سال ۱۳۹۵ حدود ۲۲۵ دلار در ماه می‌شود. در سال ۱۳۹۴ هم دستمزد پایه کارگران ۷۱۲‌هزار‌و ۴۲۵ تومان بود و متوسط بهای دلار در بازار تهران حدود سه‌هزار‌و ۴۰۰ تومان به ثبت رسیده است. با این ارقام ارزش دلاری دستمزد کارگران در سال ۱۳۹۴ حدود ۲۰۹ دلار در ماه بوده است. با این حساب باید گفت‌ ارزش دلاری دستمزد ماهانه کارگران که در ابتدای یک دهه منتهی به سال ۱۴۰۴ بالاتر از ۲۰۰ دلار بوده، هم‌اکنون به حدود ۶۶ دلار کاهش یافته است.

‌‌حال ناخوش مشاغل

‌‌این کاهش شدید قدرت خرید کارگران در شرایطی رخ می‌دهد که وضعیت صنایع و بنگاه‌های اقتصادی کشور نیز با چالش‌های متعددی مواجه شده است؛ از بلاتکلیفی فرسایشی سال‌های طولانی مذاکرات هسته‌ای و تحریم گرفته تا نوسانات تند نرخ دلار، تورم دو‌رقمی، فرسایش زیرساخت‌های اقتصادی و کمبود انرژی، مشکلات نقل‌و‌انتقال پول و گرفتاری‌های صادرات و انتقال فناوری به کشور، قوانین مازاد، قطع و اختلال اینترنت و مزاحمت و مداخله شدید دولت در اقتصاد و‌... همه و همه گرفتاری‌هایی است که کسب‌و‌کارها را زیر فشار مضاعف گذاشته ‌و موجب خروج گسترده سرمایه از کشور و همچنین منفی‌شدن نرخ رشد در تقریبا تمام بخش‌های اقتصادی کشور شده است. ‌بر‌اساس گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس، در نیمه اول سال ۱۴۰۴ وضعیت کسب‌و‌کارهای کشور به‌شدت وخیم شده است.

در این گزارش تأکید شده بود که رشد اقتصادی که در سال ۱۴۰۳ حدود ۳.۱ درصد بوده، در نیمه نخست ۱۴۰۴ منفی ۰.۳ درصد برآورد شده است. در این گزارش وضعیت رشد اقتصادی بخش‌های مختلف به تفکیک بررسی شده است و از وضعیت وخیم صنایع و مشاغل در نیمه نخست سال ۱۴۰۴ حکایت دارد. بررسی مقایسه‌ای این شاخص با سال ۱۴۰۳ نشان می‌دهد‌ در حالی که در سال ۱۴۰۳ رشد اقتصادی بخش‌های مختلف اقتصادی غالبا مثبت بوده‌، در نیمه اول سال ۱۴۰۴ رشد اقتصادی تقریبا تمام بخش‌های مختلف منفی شده است.

با این شرایط نه‌تنها بیم فقیرتر‌شدن کارگران وجود دارد، بلکه نگرانی‌ها برای موج گسترده تعدیل کارگران و افزایش نرخ بیکاری بالا گرفته است.




نظر شما درباره این مقاله:







سقوط اخلاقی طرفداران حمله نظامی به ایران ">
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 23:08

سقوط اخلاقی طرفداران حمله نظامی به ایران





نظر شما درباره این مقاله:







دیوان عالی آمریکا تعرفه‌های ترامپ
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 22:05

دیوان عالی آمریکا تعرفه‌های ترامپ





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ: ۳۲ هزارنفر در سرکوب‌های ایران کشته شدند
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 21:43

ترامپ: ۳۲ هزارنفر در سرکوب‌های ایران کشته شدند


دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، روز جمعه در یک نشست خبری اعلام کرد که در جریان اعتراض‌های اخیر در ایران، ۳۲ هزار نفر کشته شده‌اند؛ رقمی که بسیار بالاتر از آمارهایی است که تاکنون گزارش شده است.

ترامپ در پاسخ به پرسشی درباره پیامش برای مردم ایران گفت: «مردم ایران بسیار متفاوت از رهبران ایران هستند» و افزود: «این یک وضعیت بسیار، بسیار، بسیار غم‌انگیز است.»

ترامپ ادامه داد: «دو هفته پیش قرار بود ۸۰۰ نفر را اعدام کنند. اعدام با جرثقیل. آن‌ها را با یک جرثقیل بلند بالا می‌برند و در میدان می‌چرخانند. قرار بود ۸۳۷ نفر را اعدام کنند. من به آن‌ها پیام دادم که اگر حتی یک نفر را اعدام کنید، حتی فقط یک نفر، همان لحظه هدف حمله قرار خواهید گرفت و آن‌ها از اعدام صرف‌نظر کردند.»

او گفت: «مقام‌های ایران ظاهرا هیچ‌کس را اعدام نکردند.»

ترامپ تاکید کرد: «واقعا برای مردم ایران احساس تاسف می‌کنم. آن‌ها انگار در جهنم زندگی کرده‌اند.»

رئیس‌جمهور آمریکا همچنین هشدار داد که دولت ایران «بهتر است برای برنامه هسته‌ای خود وارد مذاکراتی منصفانه شود».




نظر شما درباره این مقاله:







بریتانیا مانع استفاده ترامپ از پایگاه‌های خود
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 18:59

بریتانیا مانع استفاده ترامپ از پایگاه‌های خود





نظر شما درباره این مقاله:







کارشناسان سازمان ملل خواستار شفافیت ایران شدند
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 18:39

کارشناسان سازمان ملل خواستار شفافیت ایران شدند


مای ساتو، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور ایران، روز جمعه ۲۰ فوریه ۲۰۲۶ در متن کوتاهی در شبکه ایکس نوشت: همراه با کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل متحد، از مقامات ایران می‌خواهم سرنوشت و محل نگهداری افرادِی را که پس از اعتراضات سراسری بازداشت‌، ناپدید یا کشته‌ شده‌اند اعلام کنند و تمامی اعدام‌های مرتبط با این اعتراضات را متوقف سازند.

اکثریت قاطعِ افرادی که بازداشت‌ یا کشته‌ شده‌اند، شهروندان عادی‌اند، از جمله کودکان، از همه استان‌ها و با پیشینه‌های گوناگون قومی و دینی، و نیز اتباع افغانستان. در میان آنان، وکلایی که می‌کوشیدند از معترضان دفاع کنند، کادر درمانی که مجروحان را درمان کرده‌، روزنامه‌نگاران، نویسندگان، هنرمندان و مدافعان حقوق بشر نیز حضور دارند. در هفته‌های اخیر، همچنین گزارش شده است که بهاییان با افزایش تحریکات و بازداشت مواجه شده‌اند.

تفاوت میان آمار رسمی و برآوردهای مردمی، تنها بر رنج خانواده‌هایی می‌افزاید که در جست‌وجوی عزیزان خود هستند. در غیاب شفافیت، روایتی ویرانگر آغاز می‌شود با گزارش‌های تأییدنشده درباره محل‌های دفن و اعدام‌های مخفیانه. ادامه هفته‌ها محدودیت‌ اینترنتی هرگونه راستی‌آزمایی مستقل در مورد آنچه در میدان رخ می‌دهد را مختل می‌کند.

وقتی یک دولت از پاسخ‌گویی درباره سرنوشت مردمش سر باز می‌زند، دیگران آن خلأ را پر خواهند کرد — و تصویری که شکل می‌گیرد، معرف این دوره تاریخ ایران خواهد بود.


متن بیانیه کارشناسان سازمان ملل:
ایران: کارشناسان سازمان ملل خواستار شفافیت و پاسخگویی در پی اعتراضات سراسری شدند

کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل متحد امروز از مقام‌های ایرانی خواستند سرنوشت و محل نگهداری افرادی را که در پی اعتراضات سراسری بازداشت، ناپدید قهری یا مفقود شده‌اند، به‌طور کامل اعلام کنند و تمامی احکام اعدام و اجرای مجازات‌های مرگ مرتبط با این اعتراضات را متوقف سازند.

کارشناسان گفتند: «در حال حاضر تعیین ابعاد واقعی سرکوب خشونت‌آمیز معترضان ایرانی ناممکن است. اختلاف میان آمارهای رسمی و برآوردهای نهادهای مردمی، تنها بر رنج و اضطراب خانواده‌هایی که در جست‌وجوی عزیزان خود هستند می‌افزاید و نشان‌دهنده بی‌اعتنایی عمیق به حقوق بشر و پاسخگویی است.»

مقام‌های ایرانی مرگ ۳۱۱۷ نفر و حدود ۳۰۰۰ مورد بازداشت را تأیید کرده‌اند، در حالی که سازمان‌های حقوق بشری این ارقام را در حد ده‌ها هزار نفر برآورد می‌کنند. اکثریت قاطع بازداشت‌شدگان یا کشته‌شدگان را شهروندان عادی، از جمله کودکان، از تمامی استان‌ها و با پیشینه‌های قومی و مذهبی متنوع تشکیل می‌دهند. در میان آنان اتباع افغانستان نیز حضور دارند که شمارشان در ایران حدود ۵ میلیون نفر برآورد می‌شود. همچنین وکلایی که تلاش داشتند از معترضان دفاع کنند، کادر درمانی که مجروحان را مداوا کردند، روزنامه‌نگاران، نویسندگان، هنرمندان و مدافعان حقوق بشر که از اعتراضات حمایت کردند، در میان بازداشت‌شدگان یا قربانیان دیده می‌شوند.

خانواده‌ها در سراسر ایران همچنان قادر به یافتن بستگان خود نیستند؛ چه در میان مجروحان بستری در بیمارستان‌ها، چه در بازداشتگاه‌ها و چه در میان جان‌باختگان موجود در مراکز پزشکی قانونی. بسیاری از خانواده‌های بازداشت‌شدگان شناخته‌شده گزارش داده‌اند که از تماس منظم با عزیزان خود محروم شده‌اند؛ موضوعی که نگرانی‌ها درباره امنیت و سلامت آنان را تشدید کرده است.

کارشناسان تأکید کردند: «ممنوعیت ناپدیدسازی قهری و شکنجه، و حمایت از حق حیات، از اصول بنیادین حقوق بین‌الملل است که تحت هیچ شرایطی، از جمله وضعیت اضطراری عمومی یا بی‌ثباتی سیاسی، قابل تعلیق نیست.»

آنها هشدار دادند که در نبود شفافیت، روایتی ویرانگر در حال شکل‌گیری است؛ روایتی که با گزارش‌های تأییدنشده درباره محل‌های دفن و اعدام‌های مخفیانه همراه است.

کارشناسان افزودند: «وقتی یک دولت از ارائه توضیح درباره محل نگهداری شهروندان خود خودداری می‌کند، دیگران این خلأ را پر خواهند کرد — و تصویری که شکل می‌گیرد، این دوره از تاریخ ایران را تعریف خواهد کرد. مردم ایران حق دارند بدانند در کشورشان چه می‌گذرد. در نبود پاسخ، ما بدترین سناریوها را محتمل خواهیم دانست.»

علاوه بر این، محدودیت‌های اینترنتی که اکنون وارد ششمین هفته خود شده، همچنان مانع راستی‌آزمایی شرایط در محل است. دسترسی کامل تنها برای کاربران مورد تأیید دولت فراهم است. برای سایر شهروندان، دسترسی به‌شدت محدود بوده و اغلب وابسته به خدمات وی‌پی‌ان گران‌قیمت و دشوار برای تهیه است؛ موضوعی که بسیاری را از اتصال پایدار و قابل اعتماد محروم کرده است. همچنین گزارش شده نیروهای امنیتی در خیابان‌ها اقدام به بازرسی می‌کنند و در جریان آن افراد متوقف شده و تلفن‌های همراهشان برای یافتن محتوای مرتبط با اعتراضات، از جمله فعالیت در شبکه‌های اجتماعی، عکس‌ها و ویدئوها، مورد بررسی قرار می‌گیرد.

کارشناسان اشاره کردند که در چنین فضای خلأ اطلاعاتی، رسانه‌های دولتی همچنان به پخش آنچه به‌طور گسترده «اعترافات اجباری» تلقی می‌شود ادامه داده‌اند و نسبت به برچسب‌زنی معترضان به‌عنوان «تروریست» در حالی که آنان در حال اعمال مشروع حقوق بنیادین خود هستند، ابراز نگرانی کردند.

همچنین گزارش شده در هفته‌های اخیر، بهائیان با افزایش تحریک علیه خود و بازداشت مواجه بوده‌اند. بسیاری از بازداشت‌شدگان ظاهراً از دسترسی به وکلای منتخب خود محروم شده‌اند و گزارش‌هایی وجود دارد مبنی بر اینکه نمایندگان حقوقی، از جمله وکلای مورد تأیید دولت، از دیدار با موکلانشان منع شده‌اند. در این شرایط، گزارش‌هایی نیز از صدور احکام سنگین، از جمله حکم اعدام، برای برخی معترضان منتشر شده است. نگرانی‌های جدی درباره نحوه رفتار با بازداشت‌شدگان، از جمله افزایش خطر خشونت مبتنی بر جنسیت در چنین فضایی، مطرح شده است.

کارشناسان از مقام‌های ایرانی خواستند فوراً اقدامات زیر را انجام دهند: توقف تمامی اعدام‌ها و احکام اعدام، از جمله احکام مرتبط با اعتراضات؛ اعلام سرنوشت و محل نگهداری افراد ناپدیدشده؛ آزادی تمامی افرادی که در جریان و پس از اعتراضات به‌طور خودسرانه بازداشت شده‌اند و تضمین حقوق دادرسی عادلانه برای آنان؛ برقراری کامل دسترسی به ارتباطات مخابراتی؛ و تضمین انجام تحقیقات مستقل، بی‌طرفانه، جامع و مؤثر درباره نقض‌های حقوق بشر و پاسخگو کردن مسئولان، همچنین فراهم کردن دسترسی بدون مانع برای ناظران بین‌المللی حقوق بشر.

کارشناسان اعلام کردند که در خصوص این موضوعات همچنان با مقام‌های ایرانی در تماس هستند.

۲۰ فوریه ۲۰۲۶




نظر شما درباره این مقاله:







آنیشا اسداللهی زندانی سیاسی، آزاد شد
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 18:33

آنیشا اسداللهی زندانی سیاسی، آزاد شد





نظر شما درباره این مقاله:







شلیک تک‌تیرانداز به چشم شهاب‌الدین سامنی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:17

شلیک تک‌تیرانداز به چشم شهاب‌الدین سامنی





نظر شما درباره این مقاله:







کودکان در میان ۳۰ نفر معترض در خطر اعدام
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:02

کودکان در میان ۳۰ نفر معترض در خطر اعدام


عفو بین‌الملل / ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

سازمان عفو بین‌الملل امروز اعلام کرد که مقام‌های جمهوری اسلامی ایران باید فوراً هرگونه برنامه برای اجرای حکم اعدام هشت نفر را که پس از محکومیت به ارتکاب جرائم مرتبط با اعتراضات سراسری ژانویه ۲۰۲۶ به مرگ محکوم شده‌اند، متوقف کنند. این سازمان از مقام‌های ایرانی خواست که احکام محکومیت و اعدام این افراد را لغو کرده و فوراً به محاکمه‌های شتاب‌زده و ناعادلانه‌ای که بر پایه «اعترافات» زیر شکنجه علیه دست‌کم ۲۲ نفر دیگر در جریان است پایان دهند.

به گفته عفو بین‌الملل، اطلاعات گردآوری‌شده نشان می‌دهد دست‌کم ۳۰ نفر به اتهام‌هایی مرتبط با اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ در معرض خطر اعدام قرار دارند. از این میان، هشت نفر طی چند هفته پس از بازداشت در فوریه به اعدام محکوم شده‌اند. این افراد عبارت‌اند از صالح محمدی (۱۸ ساله)، محمد امین بیگلری (۱۹ ساله)، علی فهیم، ابوالفضل صالحی سیاوشانی، امیرحسین حاتمی، شاهین واحدپرست کلور، شهاب زهری و یاسر رجایی‌فر.

دست‌کم ۲۲ نفر دیگر، از جمله دو کودک ۱۷ ساله، در حالی با خطر اعدام روبه‌رو هستند که رسیدگی قضایی یا محاکمه‌های آن‌ها با «اعترافات» گرفته‌شده تحت شکنجه و نقض‌های فاحش حق دادرسی عادلانه همراه است. از جمله این نقض‌ها، ممانعت از دسترسی به وکیل در مرحله تحقیق و نپذیرفتن وکلای مستقل معرفی‌شده از سوی خانواده‌هاست.

دیانا الطحاوی، معاون مدیر بخش خاورمیانه و شمال آفریقای عفو بین‌الملل گفت: «مقام‌های ایرانی بار دیگر بی‌اعتنایی عمیق خود را به حق حیات و عدالت آشکار کرده‌اند؛ آن هم با تهدید به اجرای فوری احکام اعدام و صدور این احکام در جریان محاکمه‌هایی که تنها چند هفته پس از بازداشت برگزار می‌شوند. حکومت با استفاده از مجازات مرگ به‌عنوان ابزار، می‌کوشد رعب ایجاد کند و اراده مردمی را که خواهان تغییرات بنیادین هستند، درهم بشکند.» 

او افزود: «کودکان و جوانان بخش بزرگی از قربانیان سرکوب حکومتی پس از اعتراضات ژانویه را تشکیل می‌دهند. آن‌ها از دسترسی به وکیل مؤثر محروم شده، تحت شکنجه یا بدرفتاری و بازداشت در انزوا برای گرفتن اعترافات اجباری قرار گرفته‌اند. جامعه جهانی باید واکنش هماهنگ و قاطع نشان دهد و مقام‌های ایرانی را برای توقف تبدیل سیستم قضایی به نوار نقاله اعدام‌ها تحت فشار قرار دهد.» 

عفو بین‌الملل معتقد است شمار واقعی افراد در معرض خطر اعدام بسیار بیش از آمار اعلامی است؛ چرا که مقام‌های ایرانی خانواده‌ها را از اطلاع‌رسانی منع کرده و بازداشت‌شدگان را در شرایط بی‌خبری، ناپدیدسازی قهری، شکنجه و بدرفتاری برای گرفتن «اعترافات» اجباری نگه می‌دارند.

مقام‌های جمهوری اسلامی هزاران معترض و مخالف را در ارتباط با خیزش ژانویه ۲۰۲۶ بازداشت کرده و بارها تهدید کرده‌اند که «در کوتاه‌ترین زمان ممکن، بدون تأخیر، حداکثر مجازات [یعنی اعدام]» را اجرا خواهند کرد.

عفو بین‌الملل از تمامی اعضای سازمان ملل متحد، نهادهای بین‌المللی و منطقه‌ای خواست با اقدام فوری و هماهنگ دیپلماتیک از مقام‌های ایرانی بخواهند که احکام اعدام و محکومیت را لغو کنند، از صدور احکام جدید اعدام بپرهیزند، و اطمینان دهند هر متهمی تنها بر پایه محاکمه‌ای عادلانه و بدون توسل به مجازات مرگ دادرسی شود.

دولت‌ها همچنین باید مقامات ایرانی را تحت فشار بگذارند تا به گزارشگران ویژه سازمان ملل، هیأت حقیقت‌یاب سازمان ملل درباره ایران و نمایندگان سفارتخانه‌ها اجازه دهند از بازداشتگاه‌ها بازدید و جلسات دادگاه را نظارت کنند.

عفو بین‌الملل کارزار اقدام فوری برای توقف اعدام‌ها را آغاز کرده است.

شکنجه و محاکمه‌های به‌غایت ناعادلانه

صالح محمدی، ۱۸ ساله، در تاریخ ۴ فوریه از سوی شعبه اول دادگاه کیفری قم به اعدام محکوم شد؛ کمتر از سه هفته پس از بازداشت او در ۱۵ ژانویه ۲۰۲۶ به اتهام مشارکت در مرگ یکی از عوامل امنیتی در جریان اعتراضات قم در ۸ ژانویه. او این اتهام را رد کرده است. رأی صادره، که توسط عفو بین‌الملل بررسی شده، نشان می‌دهد وی در دادگاه اعترافات خود را پس گرفته و اعلام کرده که تحت شکنجه مجبور به اعتراف شده است، اما دادگاه بدون تحقیق، این ادعا را رد کرده است. یک منبع مطلع گفته او در اثر ضرب‌وشتم دچار شکستگی دست شده است.

محمد امین بیگلری، ۱۹ ساله، و شش نفر دیگر (علی فهیم، ابوالفضل صالحی سیاوشانی، امیرحسین حاتمی، شاهین واحدپرست کلور، شهاب زهری و یاسر رجایی‌فر) از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به اتهام «محاربه» از طریق آتش زدن یک پایگاه بسیج به اعدام محکوم شدند. این احکام در تاریخ ۹ فوریه، حدود یک ماه پس از بازداشت صادر شد. منبعی مطلع گفته است که محمد امین بیگلری پیش از انتقال به زندان قزل‌حصار کرج برای هفته‌ها به‌طور اجباری ناپدید شده بود. او در مرحله تحقیقات از دسترسی به وکیل محروم شد و سپس یک وکیل تسخیری منصوب گردید که از منافع او در جریان محاکمه شتاب‌زده و بر پایه اعترافات اجباری دفاع نکرد. پس از آن نیز از دسترسی وکیل مستقل منتخب خانواده‌اش به پرونده جلوگیری کرده‌اند تا نتواند برای دیوان عالی تقاضای فرجام کند.

احسان حسین‌پور حصارلو، ۱۸ ساله، متین محمدی و عرفان امیری (هر دو ۱۷ ساله) در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به اتهام دست داشتن در آتش‌سوزی ۸ ژانویه ۲۰۲۶ در پایگاه بسیج داخل مسجدی در پاکدشت استان تهران که به مرگ دو نیروی بسیج انجامید، تحت محاکمه‌ای شتاب‌زده و همراه با شکنجه قرار دارند. یک منبع مطلع گفته است نیروهای بسیج این نوجوانان را همان روز و پیش از وقوع حادثه بازداشت کردند و احسان پس از ضرب‌وشتم شدید و زمانی که بازجویان اسلحه را در دهانش گذاشتند، مجبور به «اعتراف» شد. به گفته این منبع، قاضی از پذیرش وکالت حداقل سه وکیل معرفی‌شده از سوی خانواده احسان خودداری کرده، آنان را تهدید کرده و وکیل تسخیری‌ای را تحمیل کرده که عملاً از او دفاع نکرده است.

دو متهم ۱۷ ساله دیگر هنوز در بازداشتگاه ویژه کودکان نگهداری می‌شوند و با اتهامات مستوجب اعدام مواجه‌اند، در حالی که بر اساس حقوق بین‌الملل، اعمال مجازات مرگ برای افرادی که در زمان وقوع جرم زیر ۱۸ سال سن داشته‌اند، مطلقاً ممنوع است.

افراد دیگری نیز با وضعیت مشابه در معرض محاکمه‌های شتاب‌زده همراه با شکنجه قرار دارند، از جمله ابوالفضل کریمی ۳۵ ساله که در ۶ ژانویه در تهران هنگام کمک به دو زن مجروح بازداشت شد. بنا بر گفته منبعی مطلع، او با ساچمه فلزی هدف قرار گرفت، مورد ضرب‌وشتم قرار گرفت، از درمان محروم ماند و در حالی که چشم‌بند بر چشم داشت، مجبور به امضای اظهارات خود‌محکوم‌کننده شد. حدود ۱۲ فوریه، قاضی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به او و ۱۳ نفر دیگر بازداشت‌شده در ارتباط با اعتراضات، بدون توضیح دقیق اتهامات، گفته است که «به اعدام محکوم می‌شوند».

افراد دیگری که در خطر اعدام هستند عبارت‌اند از شروین باقریان جبلی (۱۸ ساله)، دانیال نیازی (۱۸ ساله)، محمد عباسی (۵۵ ساله)، امیرحسین آذرپیرا (۲۴ ساله) و محمدرضا طبری.

ضرورت فوری رویکرد بین‌المللی جامع عدالت

الگوهای گسترده شکنجه و ناپدیدسازی قهری در ایران، همراه با سلب خودسرانه حق حیات – چه از طریق کشتار جمعی غیرقانونی معترضان در جریان سرکوب اعتراضات و چه اجرای خودسرانه احکام اعدام – همچنان ادامه دارد و ریشه در مصونیت ساختاری از مجازات دارد.

عفو بین‌الملل بار دیگر از اعضای سازمان ملل و نهادهای منطقه‌ای و بین‌المللی می‌خواهد که رویکردی جامع برای عدالت بین‌المللی در قبال ایران در پیش گیرند.

دولت‌ها باید از شورای امنیت سازمان ملل بخواهند وضعیت ایران را به دفتر دادستان دادگاه کیفری بین‌المللی ارجاع دهد. همچنین باید ایجاد سازوکارهای بین‌المللی عدالت را برای تحقیق و پیگرد کیفری سریع افرادی که مرتکب جنایات بر اساس قوانین بین‌الملل یا سایر نقض‌های جدی حقوق بشر شده‌اند، در نظر بگیرند.

در سطح ملی نیز دولت‌ها باید تحقیقات کیفری هماهنگی را تحت اصل صلاحیت جهانی یا سایر اشکال صلاحیت فرامرزی آغاز کنند تا در صورت وجود ادله کافی، برای صدور قرار بازداشت و آغاز تعقیب قضایی اقدامات لازم صورت گیرد.

پیش‌زمینه

عفو بین‌الملل در همه موارد و بدون استثنا، صرف‌نظر از ماهیت جرم، ویژگی‌های فرد یا روش اجرای مجازات، با حکم اعدام مخالف است. مجازات مرگ ناقض حق حیات و نهایت رفتار بی‌رحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز است.

از زمان خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲، مقام‌های ایرانی بیش از پیش از مجازات اعدام به‌عنوان ابزار ارعاب، سرکوب اعتراض و مجازات گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده استفاده کرده‌اند. در سال ۲۰۲۵، مقامات بالاترین شمار اعدام‌ها از سال ۱۹۸۹ تاکنون را اجرا کردند.




نظر شما درباره این مقاله:







چهار سناریو برای ایران پس از جنگ
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 15:53

چهار سناریو برای ایران پس از جنگ


مارک لینچ / فارن پالیسی / ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

ترامپ خواهان تغییر رژیم است، اما نه پیامدهای آشفته آن.

یک نکته درباره جنگی که به‌طور گسترده انتظار می‌رود ایالات متحده علیه ایران آغاز کند قطعی است: اگر چنین جنگی رخ دهد، شامل اشغال کشور نخواهد بود. ایالات متحده ناوهای هواپیمابر و تجهیزات پشتیبانی به خلیج فارس اعزام کرده است، نه نیروهای زمینی اعزامی برای تهاجم؛ و هیچ نشانه علنی از برنامه‌ریزی برای حضور بلندمدت در ایران وجود ندارد. اگر رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، در یک موضوع در منطقه ثبات داشته باشد، آن ضرورت پرهیز از اشغالی شبیه عراق است که خود آن را «یک اشتباه بزرگ و چاق» توصیف کرده است. همان‌گونه که در ماجرای دستگیری نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، در ژانویه، ترور قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در سال ۲۰۲۰، و حمله اسرائیل برای حذف حسن نصرالله، رهبر حزب‌الله، در سال ۲۰۲۴ رخ داد، ایالات متحده احتمالاً رهبران عالی ایران را همراه با دستگاه‌های سرکوبگر رژیم هدف قرار خواهد داد و سپس بگذارد اوضاع هر طور که می‌خواهد پیش برود.

پس، اوضاع به کجا خواهد انجامید؟ ایران، البته، همان چیزهایی را می‌بیند که ما می‌بینیم و بعید است غافلگیر شود. تهران به‌خوبی به یاد دارد که چگونه ایالات متحده از مذاکرات برنامه‌ریزی‌شده به‌عنوان پوششی برای فریب استفاده کرد تا پیش از حمله غافلگیرانه در ژوئن گذشته، هوشیاری ایران را کاهش دهد؛ و بعید است بار دیگر در دام همان ترفند بیفتد. ایران مواضع خود را در انتظار چنین حمله‌ای تقویت کرده است. نیروهای امنیتی پس از سرکوب خشونت‌بار اعتراضات اخیر، کاملاً بسیج و مستقر شده‌اند و ماه‌ها صرف شناسایی و پاکسازی مظنونان به همکاری با اطلاعات اسرائیل کرده‌اند (و بی‌تردید در این روند بسیاری از بی‌گناهان نیز بازداشت شده‌اند). موفقیت چشمگیر اسرائیل در هدف قرار دادن مقامات ارشد ایرانی در ژوئن گذشته نشان می‌دهد که دستگاه اطلاعاتی ایران تا چه اندازه نفوذپذیر شده است و حکایت از آن دارد که رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، و سایر مقامات عالی‌رتبه نمی‌توانند با خیال آسوده بخوابند. ممکن است کشته شوند، اما نه به دلیل فقدان آمادگی.

چه از طریق توافق و چه از طریق جنگ، به نظر می‌رسد هدف ترامپ پایان دادن قاطعانه به کشمکش چند دهه‌ای ایالات متحده با ایران باشد. اما پیروزی‌های قاطع معمولاً دست‌نیافتنی‌اند. اگر بمباران بدون پیامدهای فوری فاجعه‌بار به موفقیت برسد، ترامپ اعلام پیروزی خواهد کرد و به موضوع بعدی خواهد پرداخت. اما مردم ایران و کل خاورمیانه سال‌ها با ویرانی‌های آن زندگی خواهند کرد. حتی ویرانگرترین کارزار هوایی علیه رژیم ایران نیز پیروزی‌ای پایدارتر از اعلام بدنام «ماموریت انجام شد» رئیس‌جمهور پیشین آمریکا، جورج بوش، در عراق نخواهد بود.

کارزار بمبارانی که رهبری رژیم را از میان نبرد، احتمالاً شبیه بازپخش جنگ ۱۲ روزه اسرائیل با ایران در تابستان گذشته خواهد بود: نابودی بخشی از تأسیسات هسته‌ای ایران، تضعیف ظرفیت سرکوب رژیم و کشته شدن شماری از رهبران. ارزیابی دیرینه دستگاه‌های اطلاعاتی مبنی بر اینکه یک کارزار بمباران در بهترین حالت برنامه هسته‌ای ایران را فقط چند سال به عقب می‌اندازد، همواره عامل بازدارنده مهمی در موج‌های پیشین تب جنگ علیه ایران بوده است. دلیلی وجود ندارد که این بار متفاوت باشد. به نظر می‌رسد رهبران ایران چنین حمله‌ای را پیش‌بینی کرده و برای مهار پیامدهای آن آماده می‌شوند.

چنین حمله‌ای حتی ممکن است به سود رژیم تمام شود. بقای رهبری احتمالاً موج تازه‌ای از اعتراضات ضدحکومتی را مهار خواهد کرد، هرچند عوامل بنیادین نارضایتی بعید است اجازه دهند این وقفه پایدار بماند. ایران سپس باید انتظار تحریم‌های بیشتر غرب را داشته باشد؛ تحریم‌هایی که فقر و تنگنای اجتماعی را تشدید می‌کند و ظرفیت سرکوب رژیم را کاهش می‌دهد، اما تأثیر اندکی بر سیاست‌های منطقه‌ای آن یا بازسازی برنامه‌های هسته‌ای و موشکی خواهد داشت. به بیان دیگر، ویرانی و خطر، وضعیت موجود دیرپایی را بازتنظیم خواهد کرد که در آن سپاه پاسداران و متحدان رژیم سال‌ها به بهای دیگران از آن بهره برده‌اند.

اما فرض کنیم ایالات متحده واقعاً خامنه‌ای را بکشد و باعث سقوط رژیم شود، در حالی که از ایفای نقش در اشغال پس از تغییر رژیم خودداری کند. ایران در آن صورت چگونه خواهد بود و چه اثری بر منطقه خواهد گذاشت؟ بیشتر تحلیل‌ها با فروپاشی رژیم پایان می‌یابند، با این فرض که هر چیزی بهتر از جمهوری اسلامی است یا اینکه فاجعه همه‌چیز را دربرخواهد گرفت. اما محتمل‌ترین نتیجه، سناریویی میان این دو حد افراطی و تفریطی است.

چهار سناریوی محتمل وجود دارد. ظهور یک جمهوری دموکراتیک همان چیزی است که بسیاری از ایرانیان ترجیح می‌دهند، اما کم‌احتمال‌ترین پیامدِ تغییر رژیمی است که صرفاً با حملات هوایی رقم خورده باشد. ایران با خلأ نهادی، ویرانی اقتصادی و زیرساختی، و بدون کمک معنادار خارجی روبه‌رو خواهد شد. ترامپ کمترین اهمیتی به دموکراسی نمی‌دهد؛ نمونه بارز آن ونزوئلا است. او برای «روز بعد» در ایران برنامه‌ای ندارد و بسیاری از کارکنان دولت آمریکا که شاید زمانی می‌توانستند چنین طرحی تدوین کنند، مدت‌هاست برکنار شده‌اند.

برخی آمریکایی‌ها، اسرائیلی‌ها و رهبران کشورهای خلیج فارس ممکن است بازگشت شاه، رضا پهلوی، را ترجیح دهند؛ اما نشاندن او بر تخت سلطنت و حفاظت از وی احتمالاً مستلزم کمک نظامی گسترده خارجی خواهد بود. هیچ‌کس مایل به ارائه چنین کمکی نیست و شمار اندکی از ایرانیان داخل کشور (برخلاف بخشی از جامعه مهاجر) به آن علاقه دارند. متحدان اسرائیلی پهلوی و لابی‌گران پرسر و صدای آمریکایی‌اش برای دادن فرصتی به او فشار خواهند آورد، اما نسخه تهرانی «منطقه سبز» بغداد در میانه ویرانی‌های ایران پس از جنگ، محبوب نخواهد بود.

شکست دولت و فروغلتیدن به جنگ داخلی، محتمل‌تر از دموکراسی یا بازگشت سلطنت است. در این زمینه میان بازیگران خارجی اختلاف نظر مهمی وجود دارد. اسرائیل ممکن است با ایرانی ضعیف، تقسیم‌شده و گرفتار جنگ داخلی و شکاف‌های قومی مشکلی نداشته باشد. اما به نظر نمی‌رسد ایالات متحده چنین آرزویی داشته باشد. استقبال واشنگتن از حکومت احمد الشرع در سوریه (و ارتقای فرصت‌طلبانه معاون مادورو در ونزوئلا) نشان می‌دهد که ثبات را، تحت هر رژیمی که موجود باشد، ترجیح می‌دهد. بیش از همه، کشورهای خلیج فارس می‌خواهند به هر قیمتی از بی‌ثباتی تازه در خاورمیانه جلوگیری کنند؛ بی‌ثباتی‌ای که با موج پناهجویان، تروریسم و ناامنی همراه خواهد بود. اولویت اصلی آنان جلوگیری از فروپاشی ایران و کشیده شدن بقیه منطقه به کام بحران است؛ بحرانی که می‌تواند عراق و سوریه را بی‌ثبات کند و حتی حمل‌ونقل نفت را مختل سازد.

محتمل‌ترین پیامد یک تغییر رژیم موفق در ایران، تسلط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است؛ نیرویی که در محیطی آشفته و انتقالی، مجهزترین و قدرتمندترین بازیگر خواهد بود. یک رژیم نظامی در ایران احتمالاً همچنان تحت تحریم و بی‌ثبات باقی می‌ماند و ممکن است از خشم ملی‌گرایانه علیه حمله آمریکا برای تحکیم کنترل خود بهره گیرد. پرسش کلیدی این خواهد بود که آیا ایالات متحده واقعاً راهبرد هدف‌گیری خود را تغییر می‌دهد تا ظرفیت سرکوب دولتی را برای جلوگیری از بدترین سناریو، یعنی فروپاشی دولت، دست‌نخورده نگه دارد — حتی اگر این کار به زیان معترضان سرکوب‌شده‌ای باشد که آرزوی وضعیتی بهتر را دارند.

رژیمی به رهبری سپاه ممکن است پیامدهای ناخواسته‌ای داشته باشد. تهدید ناشی از جمهوری اسلامی ایران همان عاملی است که نظم خاورمیانه‌ای ایالات متحده را کنار هم نگه می‌دارد. این تهدید قابل مدیریت است، اما آن‌قدر جدی هست که ضرورت روابط نزدیک با آمریکا و همکاری با اسرائیل را توجیه کند. رژیمی ایرانی که ملی‌گرا و کارآمد اما غیرانقلابی باشد، ممکن است آن‌قدر تهدیدآمیز نباشد که این منطق را تداوم بخشد و حتی روند فاصله گرفتن عربستان سعودی و دیگر قدرت‌های منطقه‌ای از ایالات متحده‌ای که هرچه بیشتر غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل اتکا می‌شود را تسریع کند.

چنین رژیمی شاید به‌طرزی طنزآمیز به عربستان سعودی تحت رهبری ولیعهد، محمد بن سلمان، شباهت پیدا کند: به‌شدت سرکوبگر و اقتدارگرا، اما از نظر اجتماعی گشوده‌تر و مشتاق جذب سرمایه‌گذاری بین‌المللی. به بیان دیگر، بهترین سناریوی پس از آن همه مرگ و ویرانی ممکن است یک رژیم ملی‌گرا، اقتدارگرا و جسور در ایران باشد که از قید و بندهای نامحبوب یک رهبر سالخورده و نهاد روحانیت رها شده است. رهبران خلیج فارس شاید بتوانند با چنین وضعی کنار بیایند. آیا واشنگتن هم می‌تواند؟

—-
* مارک لینچ، استاد علوم سیاسی و امور بین‌الملل در دانشگاه جورج واشنگتن و مدیر پروژه مطالعات سیاسی خاورمیانه است.




نظر شما درباره این مقاله:







وصیت‌نامه خدیجه علی‌پور «فرزند خاک ایران»
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 13:05

وصیت‌نامه خدیجه علی‌پور «فرزند خاک ایران»





نظر شما درباره این مقاله:







سه ایرانی به سرقت اسرار تجاری گوگل متهم شدند
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 12:53

سه ایرانی به سرقت اسرار تجاری گوگل متهم شدند


دادستانی فدرال ایالات متحده اعلام کرد سه مهندس ساکن سیلیکون‌ولی به اتهام سرقت اسرار تجاری از گوگل و چند شرکت فناوری دیگر و انتقال داده‌های حساس به ایران تحت پیگرد قرار گرفته‌اند. بنا بر بیانیه دادستانی، هیئت منصفه فدرال روز پنج‌شنبه علیه آنان کیفرخواست صادر کرده است.

سمانه قندعلی، ۴۱ ساله، خواهرش سرور قندعلی، ۳۲ ساله، و محمدجواد خسروی، ۴۰ ساله – هر سه از ساکنان شهر سن‌خوزه (در ایالت کالیفرنیا) – روز پنج‌شنبه بازداشت شدند و همان روز در دادگاه فدرال منطقه‌ای حاضر شدند.

در این کیفرخواست، هر سه متهم تبعه ایران معرفی شده‌اند. طبق پرونده، سرور قندعلی با ویزای دانشجویی غیرمهاجرتی در آمریکا اقامت داشت. سمانه قندعلی بعدتر تابعیت آمریکا را دریافت کرد و خسروی ــ همسر او ــ اقامت دائم قانونی این کشور را گرفت. دادستان‌ها گفتند خسروی پیش‌تر در ارتش ایران خدمت کرده است.

این سه نفر با اتهاماتی از جمله «تبانی برای سرقت اسرار تجاری»، «سرقت و تلاش برای سرقت اسرار تجاری» و «ممانعت از اجرای عدالت» مواجه‌اند. این اتهامات از سوی دفتر دادستانی منطقه شمالی کالیفرنیا مطرح شده است.

به گفته دادستان‌ها، متهمان از موقعیت شغلی خود در شرکت‌های پیشروی حوزه فناوری که در زمینه طراحی پردازنده‌های رایانه‌ای موبایل فعالیت دارند، سوءاستفاده کرده و صدها پرونده محرمانه شامل اطلاعات مربوط به امنیت پردازنده‌ها و رمزنگاری را به‌طور غیرقانونی به دست آورده‌اند.

سمانه و سرور قندعلی پیش از پیوستن به شرکت دیگری که در پرونده فقط با عنوان «شرکت شماره ۳» شناخته شده، در گوگل کار می‌کردند. خسروی نیز در شرکتی به نام «شرکت شماره ۲» اشتغال داشت که در زمینه توسعه پلتفرم‌های system-on-chip (SoC) از جمله سری اسنپ‌دراگون برای تلفن‌های هوشمند و سایر دستگاه‌های همراه فعالیت می‌کند.

تراشه‌های SoC نیمه‌هادی‌هایی هستند که اجزای متعددی مانند واحد پردازش گرافیکی و حافظه را در یک بسته کم‌مصرف ادغام می‌کنند. از نمونه‌های شناخته‌شده این تراشه‌ها می‌توان به اسنپ‌دراگون از شرکت کوالکام (مورد استفاده در بسیاری از گوشی‌های اندرویدی رده‌بالا) و سری A اپل برای آیفون اشاره کرد.

گوگل در بیانیه‌ای به شبکه سی‌ان‌بی‌سی آمریکا اعلام کرد که از طریق پایش‌های امنیتی معمول خود، سرقت احتمالی را شناسایی کرده و پس از آن موضوع را به نهادهای قضایی اطلاع داده است.

خوزه کاستانِدا، سخنگوی گوگل، گفت: «ما اقدامات حفاظتی خود را برای صیانت از اطلاعات محرمانه تقویت کرده و به‌محض کشف این موضوع، فوراً موضوع را به نیروهای قضایی گزارش دادیم.»

گوگل همچنین تأکید کرد تدابیری برای حفاظت از اسرار تجاری خود به‌کار بسته است؛ از جمله محدود کردن دسترسی کارکنان به اطلاعات حساس، استفاده از احراز هویت دومرحله‌ای برای حساب‌های کاری و ثبت سوابق انتقال فایل‌ها به پلتفرم‌هایی نظیر تلگرام.

تلاش برای پنهان‌کاری 

به گفته مقام‌های تحقیق، متهمان فایل‌های سرقت‌شده را از طریق یک پلتفرم ارتباطی شخص ثالث و از کانال‌هایی با نام‌های کوچک خودشان منتقل کرده‌اند و سپس داده‌ها را به دستگاه‌های شخصی، دستگاه‌های کاری یکدیگر و در نهایت به ایران منتقل کرده‌اند.

سانجای ویرمانی، مأمور ویژه اف‌بی‌آی در بیانیه‌ای گفت: «شیوه‌ای که متهمان برای انتقال داده‌های محرمانه به‌کار گرفته‌اند، شامل گام‌هایی عمدی برای گریز از شناسایی و مخفی کردن هویت واقعی‌شان بوده است.»

پس از آنکه سمانه قندعلی در اوت ۲۰۲۳ به‌دلیل فعالیت مشکوک از سوی سامانه‌های امنیت داخلی گوگل شناسایی و دسترسی‌اش به منابع شرکت لغو شد، متهمان تلاش کردند رد پای خود را پاک کنند.

طبق کیفرخواست، سمانه قندعلی در آن زمان بیانیه‌ای سوگندخورده امضا کرد که به‌طور دروغین ادعا می‌کرد هیچ‌گونه اطلاعات محرمانه گوگل را به خارج از شرکت منتقل نکرده است. دادستان‌ها می‌گویند در همان بازه، رایانه شخصی مرتبط با او و خسروی برای جست‌وجوی روش‌های حذف پیام‌ها و بررسی مدت‌زمان نگهداری سوابق پیام از سوی اپراتورهای تلفن همراه مورد استفاده قرار گرفته بود.

بر اساس اتهامات، این زوج همچنین از صدها صفحه نمایش رایانه‌ای که حاوی اطلاعات محرمانه از گوگل و شرکت شماره ۲ بوده عکس گرفته‌اند؛ اقدامی که به نظر می‌رسد برای دور زدن ابزارهای نظارت دیجیتال انجام شده است.

در شب قبل از سفر این دو نفر به ایران در دسامبر ۲۰۲۳، سمانه ادعا می‌کند که حدود ۲۴ عکس از صفحه کامپیوتر محل کار خسروی گرفته است که حاوی اسرار تجاری شرکت شماره ۲، از جمله تراشه‌های اسنپ‌دراگون آن، بوده است.

دادستان‌ها مدعی‌اند زمانی که این دو در ایران بودند، یک دستگاه مرتبط با سمانه قندعلی به آن تصاویر دسترسی پیدا کرده و خسروی نیز به اطلاعات بیشتری از اسرار اختصاصی شرکت شماره ۲، از جمله ساختار سخت‌افزاری تراشه اسنپ‌دراگون، دسترسی یافته است.

در کیفرخواست آمده است که اسرار تجاری مربوط به تراشه اسنپ‌دراگون دارای ارزش اقتصادی مستقل‌اند، زیرا اطلاعات آن عمومی نیست و به‌سادگی از سوی رقبا قابل دستیابی نمی‌باشد؛ رقابتی که می‌تواند از افشا یا استفاده از آن اطلاعات منتفع شود.

در صورت محکومیت، هر یک از متهمان ممکن است برای هر مورد از اتهام سرقت اسرار تجاری تا ۱۰ سال حبس و برای ممانعت از اجرای عدالت تا ۲۰ سال حبس و همچنین جریمه نقدی حداکثر ۲۵۰ هزار دلار برای هر مورد محکوم شود.




نظر شما درباره این مقاله:







یک پیشنهاد سلبی شاید عملی / شاهین خسروی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 10:39

یک پیشنهاد سلبی شاید عملی / شاهین خسروی





نظر شما درباره این مقاله:







گزینه‌های جایگزین رژیم ایران، محدود و پرریسک‌اند
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 10:03

گزینه‌های جایگزین رژیم ایران، محدود و پرریسک‌اند


مارگریتا استانکاتی و بنوا فوکون / وال‌استریت ژورنال / ۱۹ فوریه ۲۰۲۶

اگر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، تصمیم بگیرد رژیم تحت رهبری علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، را هدف حمله قرار دهد، با ارزیابی ریسکی به‌طرزی غیرمعمول دشوار روبه‌رو خواهد شد: هیچ آلترناتیو روشنی وجود ندارد که در صورت فروپاشی آن، سر برآورد.

اپوزیسیون ایرانیِ مخالف جمهوری اسلامی از نظر سیاسی چندپاره، فاقد سازمان‌دهی منسجم و از نظر جغرافیایی میان داخل و خارج کشور پراکنده است. اگر آمریکا با این امید که چهره‌های انعطاف‌پذیرتری جای رهبران ارشد کنونی را بگیرند، تصمیم بگیرد آنان را از میان بردارد، هیچ تضمینی وجود ندارد که افراد جایگزین، میانه‌روتر از خامنه‌ای باشند.

محسن سازگارا، مقام پیشین جمهوری اسلامی که اکنون به فعال اپوزیسیون در آمریکا تبدیل شده، گفت: «اگر ترامپ دست به چنین اقدامی بزند — کشتن خامنه‌ای و فرماندهان ارشد — مسئله این است که بعدش چه می‌شود؟ ایران ممکن است به یک حکومت شکست‌خورده تبدیل شود.»

مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، نیز به‌تازگی در کنگره اذعان کرده که در چنین شرایطی، آمریکا باید امیدوار باشد بتواند در خلال یک گذار پیچیده، فرد یا افرادی را در ساختار حکومت بیابد که بتوان با آن‌ها کار کرد.

آخرین باری که حکومت ایران سقوط کرد، شرایط به این شکل نبود. در آستانه انقلاب ۱۹۷۹ که به سرنگونی محمدرضا پهلوی انجامید، چشم‌انداز بسیار روشن‌تری از آنچه قرار بود پس از آن بیاید، وجود داشت.

در آن زمان، ایرانیان از طبقات اجتماعی و گرایش‌های سیاسی مختلف، در داخل و خارج کشور، زیر رهبری روح‌الله خمینی متحد شدند. این روحانی کاریزماتیک به شبکه گسترده‌ای از مساجد و نهادهای خیریه تکیه داشت تا بسیج مردمی را هماهنگ کند. زمانی که خمینی در فوریه ۱۹۷۹ از تبعید در پاریس بازگشت، با استقبال قهرمانانه‌ای روبه‌رو شد.

امروز شخصیتی مشابه با چنین جایگاهی وجود ندارد.

و هر گزینه‌ای برای «مرحله بعد» نیز چالش‌های خاص خود را دارد. انیسه بصیری تبریزی، کارشناس ایران در اندیشکده «چنم هاوس»، می‌گوید: «دامنه گزینه‌ها بسیار، بسیار محدود است — اگر اصلاً گزینه‌ای وجود داشته باشد.»

معترضان

نیرومندترین تهدید علیه جمهوری اسلامی از درون خود ایران می‌آید. طی یک دهه گذشته، ایرانیان خشمگین با بسامدی فزاینده به خیابان‌ها آمده‌اند؛ از اعتراض به تقلب انتخاباتی در سال ۲۰۰۹ گرفته تا مطالبات حقوق زنان در ۲۰۲۲ و، در اواخر سال گذشته، بحران فزاینده اقتصادی.

تحلیلگران و فعالان می‌گویند با وجود سرکوبی که هزاران کشته بر جا گذاشت، شعله‌ور شدن دوباره اعتراضات اجتناب‌ناپذیر است. هم‌اکنون نیز موج تازه‌ای از خشم در حال شکل‌گیری است و مردم در مراسم سوگواری کشته‌شدگان شعارهایی چون «مرگ بر خامنه‌ای» و «مرگ بر جمهوری کودک‌کش» سر می‌دهند.

با این حال، این جنبش‌های مردمی در داخل کشور فاقد رهبران شناخته‌شده یا ساختار سازمانی مشخص‌اند. چهره‌های برجسته اپوزیسیون دیر یا زود خاموش یا زندانی می‌شوند؛ از جمله نرگس محمدی، برنده جایزه نوبل صلح، و مصطفی تاج‌زاده، نماینده پیشین مجلس. هر دو در حال حاضر زندانی هستند.

چهره‌های ضدحکومتی خارج از ایران شامل بسیاری از فعالان حقوق بشر می‌شوند. برخی از آنان — از جمله شیرین عبادی، وکیل ایرانی و دیگر برنده جایزه نوبل صلح — چنان سال‌هاست خارج از کشور زندگی می‌کنند که بسیاری از ایرانیان معتقدند از واقعیت‌های داخل کشور فاصله گرفته‌اند.

عبادی، برای نمونه، گفته است از حملات هدفمند آمریکا برای کشتن خامنه‌ای و فرماندهان ارشد حمایت می‌کند. او در مصاحبه‌ای گفت: «این اقدام باعث فروپاشی رژیم می‌شود، زیرا اگر آن‌ها حذف شوند، هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند کشور را اداره کند.»

این موضع او را در تضاد با فعالان سیاسی برجسته داخل ایران قرار می‌دهد که با مداخله نظامی مخالف‌اند.

ولیعهد

شاخص‌ترین چهره اپوزیسیون خارج از ایران، رضا پهلوی، فرزند تبعیدی شاه برکنارشده، است که خود را به‌عنوان رهبر آینده مطرح کرده است. او در جریان اعتراضات اخیر به نمادی قدرتمند از مخالفت با رژیم بدل شد. ایرانیان در پاسخ به فراخوان او برای اعتراضات سراسری، در ژانویه با شمار زیادی به خیابان‌ها آمدند و بسیاری نام او یا شعارهایی علیه رژیم را سر دادند، پیش از آنکه نیروهای امنیتی سرکوب تازه‌ای را آغاز کنند.

پهلوی گفته است: «من به ایران بازخواهم گشت. در موقعیتی منحصربه‌فرد برای تضمین یک گذار باثبات قرار دارم. این نظر شخصی من نیست، بلکه حکمی است که مردم در برابر گلوله‌ها با صدای بلند و روشن صادر کرده‌اند.» هدف اعلام‌شده او کمک به گذار ایران به یک دموکراسی سکولار است.

با این حال، او همچنان چهره‌ای اختلاف‌برانگیز است؛ به‌ویژه نزد ایرانیانی که سرکوب سیاسی دوران پدرش و نابرابری‌های اجتماعی آن دوره را به یاد دارند. بسیاری از کردها، آذری‌ها و دیگر اقلیت‌های قومی — که نزدیک به نیمی از جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند — به دلیل تمرکز پدرش بر کنترل متمرکز، به او بی‌اعتمادند.

پهلوی و عبادی پس از اعتراضات ۲۰۲۲ تلاش کردند ائتلافی گسترده ایجاد کنند، اما این تلاش بر سر اختلافات شخصی فروپاشید. در ماه‌های اخیر نیز برخی از هواداران تندرو پهلوی خواستار احیای نظام پادشاهی شده‌اند و همین امر بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی را از او دور کرده است.

مهرداد درویش‌پور، جامعه‌شناس مقیم سوئد و از چهره‌های شناخته‌شده جنبش دموکراسی‌خواهی ایران، گفت: «ما بازگشت سلطنت را در کشور نمی‌خواهیم — به‌هیچ‌وجه.»

پهلوی نیز برخی از هواداران مشتاق‌تر خود را مورد انتقاد قرار داده و گفته است یک نظام دموکراتیک برای پذیرش و مدیریت اختلافات سیاسی مناسب‌تر است.

مارکسیست‌ها

برخی گروه‌های اپوزیسیون به همان اندازه که با جمهوری اسلامی دشمنی دارند، با یکدیگر نیز خصومت دارند.

سازمان مجاهدین خلق ایران، گروهی چپ‌گرای اسلام‌گرا و منسجم، علیه شاه مبارزه مسلحانه کرد و در انقلاب ۱۹۷۹ مشارکت داشت. این گروه که با نام اختصاری «مجاهدین خلق» شناخته می‌شود، به‌زودی با جمهوری اسلامی دچار اختلاف شد و کارزار خشونت‌باری علیه آن به راه انداخت.

بسیاری از ایرانیان به دلیل هم‌سویی این سازمان با عراق در جنگ دهه ۱۹۸۰ به آن بی‌اعتمادند، هرچند این گروه بعدها در میان برخی سیاستمداران در اروپا و آمریکا حمایت‌هایی کسب کرده است. مقر اصلی آن عمدتاً خارج از ایران است.

رژیم

مقام‌های عرب و اروپایی می‌گویند کنار رفتن خامنه‌ای ۸۶ ساله لزوماً به روی کار آمدن چهره‌های میانه‌رو در رأس جمهوری اسلامی — چه رسد به فروپاشی آن — نخواهد انجامید. به گفته آنان، رژیم ممکن است خود را تطبیق دهد و بقا یابد؛ شاید از طریق روحانی محافظه‌کار علی‌اصغر حجازی، نماینده کنونی خامنه‌ای در دستگاه امنیتی، یا محمدمهدی میرباقری، رهبر معنوی جناحی فوق‌رادیکال که هرگونه دموکراتیزاسیون را رد می‌کند.

سعید گلکار، دانشیار دانشگاه تنسی در چاتانوگا و کارشناس نهادهای امنیتی ایران، می‌گوید اگر خامنه‌ای کشته شود، محمدباقر قالی‌باف، فرمانده پیشین سپاه پاسداران که اکنون رئیس مجلس ایران است، ممکن است دولتی حتی تندروتر را رهبری کند.

در همین حال، چهره‌های میانه‌رو در حال کنار گذاشته شدن هستند. چندین عضو جریان اصلاح‌طلب که خواهان تغییر در چارچوب نظام موجود بودند، پس از انتقاد از سرکوب‌های اخیر بازداشت شده‌اند.

با این همه، الگویی مشابه «پرسترویکا»ی دهه ۱۹۸۰ در روسیه نیز یکی از احتمالات است. برخی مقام‌ها می‌گویند یکی از گزینه‌های احتمالی برای جانشینی خامنه‌ای، علی خمینی، نوه بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، است که به روحانیون میانه‌رو نزدیک است.




نظر شما درباره این مقاله:







فصل پنجم از کتاب «تنهاترین انقلاب»
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 9:58

فصل پنجم از کتاب «تنهاترین انقلاب»


علی میرسپاسی

برگردان: علی‌محمد طباطبایی

رویای ما در معرض آزمون، ۱۹۷۹
یک انقلاب بدون انسان‌های انقلابی

کاظم تنها چند روز بود که از زندان آزاد شده بود وقتی من یک بعدازظهر اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷) در آپارتمانی در مرکز تهران، نزدیک سفارت آمریکا، با او ملاقات کردم. او انسان با ابهتی به نظر نمی‌رسید، اما پیراهن آبی چروک و شلوار رنگ‌ورو رفته‌اش به تنش چسبیده بود و ماهیچه‌هایش را نمایان می‌کرد. من و دوستانم ماه‌ها تلاش کرده بودیم تا با نماینده‌ای از فدائیان خلق (چریک‌های فدایی خلق) ملاقاتی ترتیب دهیم. مطمئن نبودم انتظار چه ظاهری از یک فدایی یعنی عضوی از گروه چریکی مارکسیست- لنینیست گریزپایی که دستگاه امنیتی عظیم دولت پهلوی به شدت آن را به مخفیگاه کشانده بود داشتم، اما کاظم، مردی بی‌تلکف در بیست و چند سالگی، به ندرت شبیه چریکی آبدیده به نظر می رسید که تصور می‌کردم پیش رو خواهم یافت.

با این حال، در آن آپارتمان در خیابان بهار، کاظم بی وقفه به تعریف داستان‌هایی از سال‌های زندانی بودنش در زندان بدنام اوین پرداخت. اما حکایت‌هایش نه با غرور خودستایانه، بلکه با مراقبت و احتیاط در هم آمیخته بود. او از درگیری‌هایی که با زندانیان طرفدار خمینی و روحانیون شیعه زندانی داشت روایت کرد. او توضیح داد: “آنها ما مارکسیست‌ها را نجس می‌دانستند، و از تماس یا غذا خوردن با ما پرهیز می‌کردند.” به ما هشدار داد که گرچه ممکن است برای آرمانی یکسان مبارزه کنیم، برخی عناصر روحانی مقاومت، چپ‌ها را حتی بیش از رژیم پهلوی که ظاهراً متحدانه علیه آن مبارزه می‌کردیم، خوار می‌شمردند. او تشویق کرد که تنها کاری که از دستمان برمی‌آید، فعال ماندن در پخش دیدگاه‌ها، اعلامیه‌ها و اطلاعیه‌های فدائیان است.

من مؤدبانه نشسته بودم و گوش می‌کردم، اما تا اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷)، سهم خودم از چنین پیش‌آگهی‌هایی را شنیده بودم و بار خصومت‌های به اندازه کافی از سوی خمینی‌گرایان را تحمل کرده بودم که نگرانی‌های خودم را درباره مسیری که انقلاب در پیش گرفته بود پرورش دهم. بی‌طاقت اما امیدوار از این که آیا کاظم و فدائیان راهبردی برای خروج از این بن‌بست تدارک دیده‌اند، سوالی بی‌پرده از چریک تازه آزادشده پرسیدم: “آیا آنها برای امکان یک کودتای ضد انقلابی آماده‌اند؟”

در ابتدا، او تمایلی به پاسخ به سوال من نداشت و صرفاً تأکید کرد که “همه ما فدایی هستیم” و نباید نگران باشیم، چرا که گروه از پشتیبانی صدها هزار جوان ایرانی برخوردار است. پاسخ دادم: “اما نیروهای طرفدار خمینی دارای یک رهبری روشن و مصمم هستند و منابع قابل توجهی در اختیار دارند که هر آنچه چپ‌ها ممکن است فراهم کنند را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.” سپس پرسیدم و فکر کردم شاید طرح دوباره سوال مؤثر واقع شود: “آیا فدائیان رهبری لازم برای پاسخگویی و برآوردن مطالبات انقلاب را دارند؟” کاظم پیش از آنکه درگوشی بگوید، به چپ و راستش با دقت نگاه کرد: “سازمان به عنوان یک نهاد فعال چندان خارج از زندان‌ها وجود ندارد، بنابراین برعهده شما حامیان است که طوری رفتار کنید که گویی خودتان سازمان هستید. شما رفقای ما باید برایمان زمان بخرید.”

حق با او بود. فدائیان از پشتیبانی هزاران جوان ایرانی، به ویژه دانش‌آموزان دبیرستانی، برخوردار بودند، اما تا سال ۱۹۷۸، نظارت پلیس آن‌ها را در زندان‌ها پراکنده و ناتوان از هدایت انرژی حامیانشان به سوی مجاری مثبت کرده بود. با وجود تلاش‌های ما به عنوان جوانان چپگرای مشتاق برای پیش‌بینی و شکل‌دهی فعالانه انقلاب، بخش عمده رویدادهای مربوط به انقلاب به گونه‌ای غیرقابل پیش‌بینی خود را آشکار می‌کرد و هر طرح از پیش تعیین شده‌ای را که می‌توانستیم آماده کنیم، خنثی می‌ساخت. با این حال، سال‌ها بعد برخی ناظران اظهار کردند که انقلاب توسط گروه‌های مارکسیست «برنامه‌ریزی» و به دقت سازماندهی شده بود. غیبت مؤثر فدائیان، به عنوان یک حزب سازمان‌یافته، نگرانی‌های مرا درباره آینده تشدید کرد و ادعای خمینی‌گرایان بر رهبری انقلاب را برای به چالش کشیدن‌شان دشوارتر می‌ساخت.

هرچند تمایل من به اعتراض علیه شاه احترام چندین خمینی‌گرا در دانشگاه را برایم به ارمغان آورده بود، اما مبارزه مشترکمان [برای آنها] کافی نبود. آنها اصرار داشتند که همه ایرانیان باید از رهنمود آیت‌الله خمینی پیروی کنند، هر چیزی کمتر از وفاداری کامل به اتهامات تحقیرآمیز تجزیه‌طلبی و خرابکاری ارتجاعی می‌انجامید. با آن‌ها بحث می‌کردم که خمینی، که پانزده سال از کشور تبعید شده بود — نخست در ترکیه و سپس عراق — دیگر امیدها و خواسته‌های انقلابی مردم را درک نمی‌کند. بدون آنکه توانایی سیاسی و قابلیت بسیج توده‌ها حتی از خارج از کشورش را نادیده بگیرم، تأکید می‌کردم که به افراد باهوشی نیاز داریم که در پویایی‌های محلی و دغدغه‌های ایرانیان غرق باشند تا انقلاب را رهبری کنند. به این ایراد من، دانشجویان طرفدار خمینی پاسخ می‌دادند که خمینی مردی فرزانه است و دستیاران و مشاورانش، افرادی مانند ابراهیم یزدی، صادق قطب‌زاده و مهدی بازرگان (که همگی بعدها در دولت پساانقلابی پست‌های کلیدی گرفتند، اما اندکی بعد آن را مردود شمردند )، به مدیریت کشور و رفع فساد و بی‌عدالتی از آن کمک خواهند کرد.

در آن زمان، استدلالم را قانع‌کننده می‌یافتم مبنی بر آن که هیچ انقلابی واقعی نمی‌تواند پس از فراخوان برای حقوق و خودمختاری مردم، به رهبری انقلاب توسط گروهی که خارج از کشور هستند رضایت دهد. تنها پس از سقوط شاه بود که به طنز روزگار پی بردم که احزاب چپ، مانند فدائیان و حزب توده، عمدتاً یا خارج از کشور وجود داشتند و فعالیت می‌کردند یا در زندان.

اما آن پاییز، توان اندکی برای اندیشه و تفکر داشتم. در عوض، خود را از طریق مشارکت تقریباً روزانه در اعتراضات عمومی و در پشت درهای بسته در فعالیت پنهانی وقف ساعات بی‌شمار سازماندهی و تظاهرات کردم. با گردآوردن و استفاده از ارتباطاتمان در ادارات دولتی و شرکت‌های خصوصی، من و دوستانم، گروهی فعال غیررسمی با گرایش‌های سیاسی متنوع، به چاپ و پخش اعلامیه، ارتباط با انقلابیون باسابقه‌تر، سازماندهی نمایشگاه‌های هنری انقلابی و توزیع کتاب‌ها و مواد سانسورشده می‌پرداختیم. با این حال، علیرغم تلاش‌هایمان برای تقویت بلوک چپ، یک چپ منسجم و سازمان‌یافته هرگز شکل نگرفت.

وقتی انقلاب شروع به ظهور می‌کند، اما «انقلابیون حرفه‌ای» در هیچ کجا قابل یافتن نیستند، چه باید کرد؟ وقتی از کاظم خداحافظی کردم و از خیابان بهار خارج شدم، این سوال در سرم طنین انداخت. من هیچ‌گاه بیش از این به درک چگونگی این نکته نزدیک نبودم که چکونه ما به نقطه‌ای رسیدیم که انقلاب را بر آستانه درهای مان یافتیم اما خودمان برای پاسخ به آن بسیار دیر کرده بودیم.

ایران پساپهلوی

در اوایل بهار ۱۹۷۸ (۱۳۵۷)، تصمیم گرفتم برای تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد علوم سیاسی در دانشگاه ملی ایران اقدام کنم. نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم امور در ایران به کجا خواهد کشید و در فقدان وضوح، می‌خواستم آنقدر در ایران بمانم تا ببینم چه امکانات سیاسی‌ای، که ثمره سال‌ها تلاطم بود، شکوفا خواهد شد. اما نمی‌خواستم اهداف تحصیلی‌ام نیز معطل بماند. سرانجام، روزی رتبه‌بندی داوطلبانی که در کنکور شرکت کرده بودند در روزنامه منتشر شد و در کمال شگفتی خوشایند من، رتبه دوم را کسب کردم، البته بعد از یک داوطلب زن. یک نسخه از روزنامه کیهان را نزد پدرم بردم. پدرم از این خبر بسیار خوشحال شد. همیشه در فکر آینده من، گفت که کسب رتبه برتر در این برنامه راه درازی در مسیر تبدیل شدن من به استاد دانشگاه در آینده خواهد پیمود. به زودی، به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه ملی ثبت نام کردم. علیرغم این دستاورد، احساس وابستگی خاصی به این مؤسسه نداشتم. زندگی من هنوز حول دانشگاه تهران می‌چرخید، جایی که دوستانم یا دانشجویان سابق یا فعلی بودند و تقریباً هر روز برای اعتراضات، سخنرانی‌ها و جلسات توجیهی کوچک‌ترمان آنجا ملاقات می‌کردیم. اما تمام زمانی که در فعالیت‌ها و سازماندهی سیاسی صرف کرده بودم، معدل دوره کارشناسی من را نسبتاً پایین آورده بود و اجازه شرکت در کنکور آن را نداشتم.

تا اواخر سپتامبر ۱۹۷۸ (شهریور ۱۳۵۷)، با داشتن کارت دانشجویی کارشناسی ارشد، به محوطه دانشگاه ملی رفتم تا برنامه تحصیلی علوم سیاسی خود را آغاز کنم. دانشگاه ملی در آنچه در آن زمان شمالی‌ترین حاشیه تهران و حومه آن بود، واقع شده بود. محوطه دانشگاه، مانند بسیاری فضاهای دیگر که دانشجویان در آن متمرکز بودند، کانون اعتراض بود. چند عضو جوان‌تر هیئت علمی گروه علوم سیاسی گاهی در این تظاهرات شرکت می‌کردند و جسارت بحث درباره سیاست با ما را داشتند. با وجود حمایت آن‌ها از تلاش‌های ما، وقتی در آن ماه صحبت از اعتصاب سراسری دانشگاه به میان آمد، آن‌ها از برنامه ما برای اعتصاب کلاس‌ها رنجیده خاطر شدند. با مهارت دیپلماتیک، از ما خواستند اجازه دهیم دانشگاه همزمان با اعتراضات ما به کار خود ادامه دهد.

اما ما دانشجویان احساس می‌کردیم که تنها تعطیلی کامل کلاس‌ها است که می‌تواند نشانه همبستگی دانشجو- استاد با جنبش انقلابی باشد و شاید حتی اداره دانشگاه را وادار به اقدام کند. نگرانی‌های آنان به طرز تکان‌دهنده‌ای با عظمت آنچه پیش چشم‌مان در جریان بود، ناهمگام به نظر می‌رسید. یک انقلاب پیش چشمشان در حال وقوع بود، اما انتظار داشتند ما کوتاه بیاییم تا آنان بتوانند به کار عادی تدریس خود ادامه دهند. با یکی از اساتید برخورد کردم و پرسیدم، چگونه کسی می‌تواند خود را پژوهشگر علوم سیاسی بنامد و در عین حال عمداً سیاست فراتر از کلاس درسش را نادیده بگیرد، و همه این ها فقط برای اطمینان از عملکرد دانشگاه؟ سخنم را ادامه دادم که آیا او، از جنبش انقلابی حمایت نمی‌کند و اگر چنین است، چرا به ما نمی‌پیوندد؟ استاد جوان تأکید کرد که البته طرفدار انقلاب است. افزود: “در واقع، هیئت‌های علمی دانشگاه از جمله قربانیان اصلی شاه هستند.” اما استدلال کرد که دقیقاً در این لحظه است که اساتید همدل با اعتراضات باید کلاس‌هایشان را باز نگه دارند تا بتوانند آنچه همیشه می‌خواسته‌اند تدریس کنند و کلاس را به مکانی براییادگیری رادیکال تبدیل کنند. با شگفتی از عمق نگرانی‌هایش، اعتراف کردم که هدف مشترکی داریم، اما تنها پس از سقوط شاه است که کلاس‌ها می‌توانند به پتانسیل کامل آموزشی خود دست یابند. تا آن زمان، استدلال کردم، انرژی ما باید بر وظیفه منحصر به فرد عزل او از قدرت متمرکز باشد.

تا اکتبر ۱۹۷۸ سقوط رژیم قریب‌الوقوع به نظر می‌رسید. شورش‌ها با فراوانی و شدت فزاینده‌ای کشور را در می‌نوردید، به ویژه پس از جمعه سیاه، زمانی که در ۸ سپتامبر ۱۹۷۸ (۱۷ شهریور ۱۳۵۷)، درگیری‌ها با نیروهای نظامی منجر به حدود ۱۰۰ کشته و صدها زخمی دیگر شد. استعفاهای وزیران نشان‌دهنده شکاف‌های فزاینده حتی در درون صفوف رسمی بود. مطمئن بودم ایران بر لبه تغییرات بنیادین قرار دارد و از خود می‌پرسیدم آیا دیگر نیازی هست که برای ادامه تحصیلم به آمریکا بروم. تا نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، دولت پهلوی وارد فرآیند غیرقابل بازگشت فروپاشی شده بود. خمینی تلاش‌ها برای مذاکره بر سر یک دولت ائتلافی با شاه را نپذیرفته بود، کسی که در این مرحله با ظاهری درمانده در تلویزیون ملی «انقلاب» را تأیید و وعده جبران می‌داد. تا نوامبر، ایرانیان شروع به درک این واقعیت کردند که معترضان بر خیابان‌های شهر، محوطه دانشگاه‌ها، مساجد و حتی برخی دفاتر دولتی حکم می‌رانند، زیرا نهادهای دولتی، از جمله ارتش، به سوی اعتصابات عمومی گرایش یافته بودند. دولت ناگهان از توانایی خود برای حفظ حتی ظاهری از کنترل عاری شده بود. حتی چند عضو مجلس نیز به انتقاد از دولت و ستایش معترضان پرداختند و اعلامیه‌ها و بیانیه‌های عمومی آنان در تلویزیون و روزنامه‌های ملی پخش شد. یکی از نمایندگان خاص مجلس، احمد بنی‌احمد، را به یاد می‌آورم که در مارس ۱۹۷۸ (۱۲ اسفند ۱۳۵۶) به طور عمومی دولت را به دلیل برخورد با شورش‌ها در زادگاهش تبریز در ماه قبل که در آن نیروهای پلیس دوازده نفر را کشته و بیش از صد نفر دیگر را زخمی کردند، مورد انتقاد قرار داد و حتی اقدام به استیضاح دولت کرد. در مورد آن مقامات دولتی که تغییر موضع نداده بودند، اپوزیسیون فزاینده پاسخ‌های سردرگم و موقتی آنان را تحت‌الشعاع قرار داد. در این زمان بود که توجه من به آنچه ممکن بود صادقانه جایگزین دولت پهلوی شود، معطوف گردید.

ایده ساختن یک دولت جدید هم هیجان‌انگیز بود و هم سردرگم‌کننده. علیرغم حضور فزاینده و ملموس خمینی‌گرایان، جزئیات اینکه چه کسانی ممکن است قدرت را به دست آورند و با چه ظرفیتی، هنوز روشن نبود. چند سیاستمدار برجسته، مانند کریم سنجابی و مهدی بازرگان، نامزدهای طبیعی برای رهبری یک دولت موقت به نظر می‌رسیدند. سنجابی رهبر جبهه ملی و عضو وفادار دولت مصدق در دهه ۱۳۳۰ بود. بازرگان رهبر نهضت آزادی و مسلمانی محترم بود که روابط نزدیکی با علما پرورش داده بود. علیرغم سوابق ضدپهلوی، سنجابی و بازرگان در نهایت ملی‌گرایان لیبرال بودند. تصور یک رفرمیست در رأس یک دولت انقلابی دشوار بود، چه رسد به دولتی که ممکن بود توسط آیت‌الله خمینی هدایت شود. با این حال، چپ نیز برای به عهده گرفتن رهبری آماده نبود، با باتجربه‌ترین شخصیت‌هایش یا مرده، یا زندانی، یا تبعید شده بودند. آنچه بر تفکر من درباره آینده حاکم بود عدم قطعیت بود و نه امید، و تقریباً هر روز خود را در حال بحث درباره ناشناخته‌ها با دوستان و غریبه‌ها می‌یافتم: یعنی در باره دولتی که پس از عصر پهلوی قرار است به قدرت برسد.

چه کسی سخنگوی انقلاب است؟

در همین روزهای پرماجرا بود که تجربه شخصی من از انقلاب به اوج خود رسید. من به پرواندن انقلاب کمک کرده بودم و فکر می‌کردم در عوض، با من و دیگرانی که برای آن فداکاری کرده‌ایم، با مهربانی رفتار خواهند کرد. با تضعیف روزافزون قدرت دولت، نگاهی دزدکی به آن مهربانی جمعی که امیدش را داشتم انداختم و شروع به زندگی آزادتر و کم دلهره تری کردم. اما ما، فعالان چپگرا، به عنوان «انقلابیون درجه دوم» تعیین شده بودیم، که اجازه ورود داشتیم اما نه حقی برای عمل. خمینی‌گرایان انتظار داشتند ما از رهبری آنان پیروی کنیم، با فعالان خواهرمان بدرفتاری کردند و تا حد ممکن، گفتمان، نمادها و تاریخ چپ را از مراسم انقلاب حاشیه‌نشین ساختند. آرزوی آنان کنترل مطلق بود، اما موفقیتشان نسبی بود و میراث چپ به صورت ردپاهایی زنده ماند. دانشجویانی که به دلیل اعتراض به دیدار نیکسون از تهران تیرباران شده بودند، کماکان گرامی داشته می‌شدند، فدائیان تقریباً به طور جهانی مورد احترام بودند و ادبیات چپ در سراسر تهران آنقدر گسترده منتشر شد که سانسور، چه از سوی دولت و چه اردوگاه‌های سیاسی رقیب، بی‌فایده ثابت شد. همه اینها با وجودی که انقلاب برای فعالان مذهبی به معنای اولویت تجدید اخلاقی و فرهنگی کشور بود.

در حالی که خمینی‌گرایان در مورد انتشار نوشته‌ها و رسالات سانسورشده‌ای که از حسِ شایستگی سیاسی‌شان فراتر می‌رفت، کوتاه می‌آمدند، رهبری خمینی بر انقلاب همان موردی بود که آنها حاضر به مصالحه درباره آن نبودند. حق بی‌چون و چرای خمینی بر ردای انقلاب برای آنان مسئله‌ای نه فقط انقلابی، که از ایمان مذهبی بود. روحانیون و دیگر خمینی‌گرایان با هوشیاری بر اعمال و تظاهراتی که من در آنها شرکت می‌کردم، اقتدار خود را تحمیل می‌کردند، نه کمتر از طریق مُهر زدن بر آنها با پوسترها و بنرهای عظیمی که چهره رهبرشان را حمل می‌کرد و دیگرانِ حاضر را به طور پیش‌فرض به جایگاه پیروان تنزل می‌داد. این مسئله به طور بی‌پایان من و دوستانم را خشمگین می‌کرد. ما معتقد بودیم که ما، مردم عادی که کار روزمره حضور در خیابان‌ها را انجام می‌دادیم، انقلابیون راستین هستیم و می‌ترسیدیم که خمینی‌گرایان با حذف دیگرایده‌های مفید، که لزوماً مذهبی یا مورد تأیید علما نبود، انقلاب را به حراج گذاشته باشند.

رویدادی که نه تنها انقلاب را برایم تعریف کرد، بلکه زندگی‌ام را تغییر داد، با فرمانی از خمینی به حرکت درآمد. این بیانیه مورد بحث، دانشجویان ایرانی را مستقیماً فرمان می‌داد که بلافاصله تمام اعتصابات و تعطیلی دفاتر، مدارس و دانشگاه‌ها را متوقف کنند. دلیل این چرخش عجیب، مبهم بود. برخی شایعات حاکی از آن بود که مقامات دولتی و نظامی در تهران با نمایندگان خمینی در حال مذاکره هستند و دستور خمینی به معنای نشان دادن حسن نیت در همکاری بود. اما بسیاری احساس می‌کردند امید به مصالحه درهم شکسته شده و نمی‌توانستند درک کنند چرا خمینی در حالی که رژیم شاه به سوی فروپاشی می‌لغزد، خواستار آرامش می‌شود. من در روزی که خمینی این اعلامیه را صادر کرد، در دانشگاه تهران بودم، که به سرعت بر گفت‌وگوهای جاری انحصار یافت. آن دسته از ما در چپ، آماده بودیم که در سرپیچی از فرمان خمینی، دانشگاه‌ها را همچنان تعطیل نگه داریم، اما اردوگاه طرفدار خمینی اصرار داشت که دعوت او نمی‌تواند بدون دلیل باشد. آنان استدلال می‌کردند که خمینی حتماً چیزی می‌داند که ما نمی‌دانیم. اگر صرفاً به معنای تسلیم شدن به شاه بود، از ما نمی‌خواست اعتصابات را پایان دهیم. من و دیگران استدلال می‌کردیم که چه او از دانش ویژه‌ای آگاه باشد یا نه، قضاوتش گمراه‌کننده است. فراخواندن به پایان اعتصاب آسان بود، اما دشوار بود که بعداً شتاب برای ازسرگیری آن را بازسازی کرد. پس از مقداری بحث، تصمیم گرفتیم آن روز سعی نکنیم بین خود به توافق اجباری برسیم. فردای آن روز در دانشگاه ملی مجدداً گرد هم خواهیم آمد تا به نتیجه‌ای برسیم.

صبح روز بعد، با پیکان قرمز قدیمی‌ام، که خودروی پرطرفدار ساخت ایران بود به شمال تهران رفتم و آن را بیرون دانشگاه ملی در جایی که به نظر می‌رسید محل مخصوص برای پارک کسی نیست قرار دادم. تنها وقتی به مرکز محوطه دانشگاه رسیدم متوجه شدم، با وجود سکوت حاشیه‌های دانشگاه، صدها دانشجو از قبل در آنجا گرد هم آمده‌اند. در حالی که جمعیت منتظر سخنرانان برای شروع تظاهرات بودند، دانشجویان خود را با بحث‌های جانبی مشغول کرده بودند و در برخی موارد، احساسات بالا گرفته بود.

خودم را به آرامی به یک گروه کوچک رساندم و گوش دادم که «چگونه باید ادامه دهیم» را بحث می‌کردند. برخی استدلال می‌کردند که شاید برگشتن به کلاس‌ها ایده چندان بدی نباشد. معترضان در اوج قدرت خود بودند و در صورت نیاز می‌توانستیم در آینده کلاس‌ها را تعطیل کنیم. اما اکثریت دیگران در گروه احساس می‌کردند که بازگشت به کلاس‌ها با هدایت هزاران دانشجو به محوطه دانشگاه‌ها، به انقلاب آسیب می‌زند. برخی می‌ترسیدند که غیبت آنان از خیابان‌ها به دولت برای کنترل مخالفان کمک کند.

این گفت‌وگوهای پراکنده حدود یک ساعت ادامه یافت تا اینکه یک دانشجو فریاد زد و خواستار توجه همه شد. جمعیت متوقف شد. وقتی سکوت کامل برقرار گردید، او شروع به توضیح این نکته کرد که ما آن روز گرد هم آمده‌ایم تا تصمیم بگیریم آیا اعتصاب‌های چندین ماهه و ‌طولانی دانشجویی را که سراسر دانشگاه‌ها را فراگرفته بود، پایان دهیم و کلاس‌های دانشگاه را از سر بگیریمیا خیر. چند نفر دیگر برای سخنرانی پیش آمدند. برخی استدلال می‌کردند که این تصمیمی نیست که ما بگیریم، چرا که رهبر انقلاب، خمینی، از قبل به ما دستور داده که اجازه دهیم دانشگاه‌ها به کار عادی خود بازگردند. در حالی که برخی سخن او را نهایی و خطاناپذیر می‌دانستند، دیگران مخالفت کردند و استدلال کردند که اعتصاب‌ها باید ادامه یابد، چون بدون آن‌ها، رهبری دانشجویی متلاشی خواهد شد و تسلط ما بر دانشگاه‌ها سست می‌شود.

پس از تبادل نظراتی که به طور فزاینده‌ای تفرقه‌انگیز شده بود، جمعیت به سرعت شروع به از هم پاشیدن کرد. گروهی از دانشجویان طرفدار خمینی سخنران را قطع کردند و او را خائن و عامل اتحاد جماهیر شوروی خواندند. دیگران به سرعت به توهین‌های آنان پاسخ دادند و آنان را احمق و بی‌مغز خطاب کردند. در این هنگام، یک دانشجوی دوست‌داشتنی کوشید نظم را به گردهمایی بازگرداند. او خواستار توجه همه شد و درخواست کرد که همگی صحبت را متوقف کنیم. او چنین آغاز کرد: “اجازه دهیدیادآوری کنم که ما همه بخشی از یک انقلاب هستیم و برای آنچه به دست آورده‌ایم بهای گرانی پرداخته‌ایم. منطقی باشیم و برای اختلاف‌مان راه‌حلی عقلانی پیدا کنیم.” صداقت او جمعیت را آرام کرد، که در سکوتی ایستاده بودند و از خود می‌پرسیدند چه پیشنهادی خواهد داد. میانجی ادامه داد: “نظر بین دو گروه از دانشجویان تقسیم شده است. شما می‌دانید موضعتان کجاست. نیمی از ما دیدگاه‌های مذهبی داریم و نیمی دیگر چپ‌گرا هستیم. با این حال، مهم است که در مورد این موضوع به موضعی واحد برسیم. امکان حل اختلاف وجود دارد. چون اختلاف امروز ما نه درباره ایمان یا ایدئولوژی، که درباره راهبرد سیاسی است.” سپس پیشنهاد کرد که ده دقیقه استراحت کنیم، طی آن هر گروه فردی را به عنوان نماینده خود تعیین کند. سپس هر نماینده پانزده دقیقه وقت خواهد داشت تا برای تداوم یا توقف اعتصاب‌ها دلیل بیاورد.

اما برای انتخاب سخنگو برای دو گروه، چنین زمانی نیاز نبود. به محض اینکه میانجی سخنش را تمام کرد، کسی از میان جمع دانشجویان مذهبی نامی را به عنوان رهبرشان فریاد زد. جناح آنان، بدون درنگ، با فریادی جمعی «بله» موافقت کرد. گویی که نباید عقب بمانیم، یکی از دوستانم در کنارم نام مرا فریاد زد و یک «آره» اجماعی از سوی بخش ما دنبال شد. پس از آنکه نماینده طرفدار خمینی چند دقیقه‌ای برای آماده‌سازی خود وقت گرفت، میانجی که این روند را پیشنهاد داده بود، از او برای سخنرانی دعوت کرد. او حداکثر پانزده دقیقه فرصت داشت توضیح دهد چرا باید به فراخوان خمینی برای پایان اعتصاب‌ها و بازگشت به کلاس‌ها عمل کنیم.

همه چیز با سرعتی باورنکردنی پیش می‌رفت، طوری که فرصتی نداشتم بفهمم دقیقاً از من چه می‌خواهند. تنها زمانی که چشمانم به دریایی از چهره‌های خیره‌شده به من افتاد، سنگینی باری که بر دوشم گذاشته شده بود را درک کردم. با خودم فکر کردم: “نباید در ارائه استدلالی قانع‌کننده شکست بخورم.” اما درست همان لحظه‌ای که احساس کردم دوباره کنترل اوضاع را از دست می‌دهم، سخنان سخنران دیگر برایم شفاف شد. او شروع کرد: “این انقلاب صاحب‌خود را دارد. امام خمینی رهبر بی‌چون‌وچرای جنبش ماست و پیروی از فرمان او، وظیفه‌ای اخلاقی و سیاسی برای ماست. تصمیم ما همچون آفتاب روشن است: خمینی از ما خواسته به کلاس‌ها بازگردیم و اعتصاب‌ها را پایان دهیم، پس باید از فرمانش اطاعت کنیم.” او سخنانش را با تأکید بر اهمیت وحدت و بسیج تمام انرژی‌مان برای هدف مشترک ساختن جامعه‌ای جدید به پایان برد.

استدلال این دانشجو (که بیشتر تکرار برتری خمینی بود تا چیز دیگر) غافلگیرکننده نبود. این همان خط فکری بود که تقریباً تمامی خمینی‌گرایان هنگام به چالش کشیدن ادعای رهبرشان بر انقلاب، آن را بیان می‌کردند. تأکید آنها بر حق حکمرانی یک فرد و «مالکیت» روحانیت بر انقلاب، به نظرم شیوه‌ای ضعیف و غیردموکراتیک برای بسیج ایرانیان علیه شاه بود. اگرچه آن روز این سخنان آتشی در من برافروخت، اما ادعای بی‌امان آنها بر رهبری، اکنون همچون حرکتی راهبردی به نظر می‌رسد که قرار بود به قدرت رسیدن خمینی در دوران پساانقلاب را عادی جلوه دهد، حتی اگر به قیمت دور کردن برخی از اعضای مخالف تمام می‌شد.

وقتی نوبت به من برای سخنرانی رسید، مطمئن بودم که می‌توانم استدلالی محتاطانه اما مصمم برای ادامه اعتصاب‌ها ارائه دهم. شروع کردم: “دوستان عزیز و تمامی حاضران، لطفاً از خود بپرسید: چرا امروز اینجا هستیم؟ چه چیزی ما را که از نقاط مختلف ایران می‌آییم و ممکن است همدیگر را نشناسیم وادار کرده تا گرد هم جمع شویم؟ هدف ما به عنوان یک جامعه چیست؟ حضورمـان اینجا تصادفی نیست. ما گوسفندان گمشده‌ای نیستیم. ما اینجا هستیم چون انقلابی هستیم. اهدافی روشن داریم و خودمان رهبران این جنبش شگفت‌انگیزیم. ما اینجا هستیم چون شاه و رژیمش به ما باور ندارند و دانشجویان و جوانان ایرانی را یا خدمتکارانی تحصیل‌کرده یا مشتی منحرف و کودک‌صفت می‌بینند. من، و مطمئنم شما نیز، متأسفیم که دوست ما از استدلالی مشابه استفاده کرده تا ما را به اطاعت از رهبری قانع کند که با وجود دوری از کشور، تصمیم می‌گیرد اعتراض‌مان را متوقف کنیم.”

سپس، به شیوه خودم سعی کردم پلی بین دو گروه بزنم: “با این حال، خوشحالم که می‌بینم آیت‌الله خمینی و دیگر رهبران شیعه از انقلاب حمایت می‌کنند. او در دستان شاه رنج کشیده، اما رنج او از رنج ما که خواهان ادامه اعتصابیم، بزرگ‌تر نیست. موافقم که باید وحدت و هدف مشترکی برای مبارزه حفظ کنیم. اما اگر قرار است این مبارزه متعلق به خودمان باقی بماند، با فروتنی از شما می‌خواهم آن‌گونه که به شما دستور داده شده عمل نکنید، بلکه آن‌گونه که منطقی و درست می‌دانید رفتار کنید. به دل و ذهن خودتان گوش دهید و مطمئنم که برای ادامه اعتصاب‌ها رأی خواهیم داد.” و با این جمله، صحبت‌هایم را به پایان بردم، با این امید که توانسته باشم همه را قانع کنم که باید مسیر انقلابی را ادامه دهیم.

حاضران حتی پیش از پایان سخنرانی‌ام، با فریادهای حمایت و کف‌زدن‌شان واکنش نشان دادند. مجری برنامه، بر اساس تشویق‌های جمعیت که فقط متوجه من بود، نتیجه گرفت که اکثریت قاطع حاضرین با من موافقند و بنابراین، خواستار ادامه اعتصاب‌های دانشگاهی هستند. سرخوش بودم، اما دلهره‌ای آزاردهنده درونم را می‌خورد. شاید ذوق‌زده شده بودم و در شتاب برای پیروزی، زمانی که باید دنبال نقاط مشترک بیشتری می‌گشتم، بیش از حد تند رفته بودم. پس از آن، جریانی از دانشجویان به سمت من آمدند. برخی تبریک گفتند و برخی دیگر به خاطر بی‌اعتنایی به امام، که برخلاف چپ‌گراها، مورد حمایت ایرانیان خارج از دانشگاه است مرا سرزنش کردند. تا جایی که می‌توانستم آرام پاسخ دادم که قدرت فعالان دانشجویی را نباید دست کم گرفت، مگر نه اینکه جنبش‌های جوانان و اعتراضات مه ۱۹۶۸ موج‌های شوکی در سراسر جهان ایجاد کرد؟ و البته دانشگاه‌ها ممکن است مکان‌های خاصی باشند، اما وقتی شاه چنگال استبدادی خود را بر کشور محکم‌تر کرد، مقاومت همچنان از دانشگاه‌ها سرچشمه گرفت، که یادآوری کردم نقشی تعیین‌کننده در رهبری جنبش انقلابی داشت. البته آنها مخالف بودند و این نقش را از آن خمینی می‌دانستند که جنبش (نهضت) را در خرداد ۱۳۴۲ آغاز کرد، زمانی که محکومیت او از دولت به دلیل نقض قانون اساسی و فساد و وابستگی به قدرت‌های خارجی، منجر به دستگیری‌اش و آغاز موجی از اعتراضات در سراسر کشور شد.

زمانی که پاسخ دادن به حامیان و منتقدانی را که به سمت من آمده بودند تمام کردم، محوطه دانشگاه خلوت بود. به جز چند دانشجوی سرگردان، کسی دیده نمی‌شد. حال‌و‌هوای خوبی داشتم و از آنچه اتفاق افتاده بود راضی بودم، اما همین که تنها شدم، احساس اضطراب و بی‌حالی به من دست داد. به سمت ماشینم که در گوشه‌ای خالی از دانشگاه پارک کرده بودم، راه افتادم. پس از پانزده دقیقه پیاده‌روی، آن را به صورت نقطه‌ای قرمز در یک زمین خالی دیدم و گام‌هایم را تندتر کردم. دقیقاً در لحظه‌ای که دستم را برای درآوردن کلید ماشین در جیبم کردم، احساس کردم وزن دنیا فروریخته و بر سرم فرود آمده. همه چیز متوقف شد.

وقتی بار دیگر چشمانم را گشودم و متوجه شدم یک ساعتی گذشته است، درون گودالی در میان یک زمین دفن زباله دراز کشیده بودم. چند کودک و دو سه بزرگسال بالا، در دو طرف گودال، بالای سر من ایستاده بودند. با دیدن باز شدن چشمانم فریاد زدند: “نمرده!” تنها کاری که می‌توانستم بکنم باز کردن چشمانم بود. کنترل بدنم را از دست داده بودم و نمی‌توانستم بایستم یا گردنم را بچرخانم تا اطراف را نگاه کنم. حافظه‌ام از لحظه‌ای که دست به جیبم بردم، خالی بود. هیچ‌نظری نداشتم چطور به یک زباله‌دانی افتاده‌ام. اما پیش از آنکه بتوانم تلاش کنم تا خط زمانی وقایع را کنار هم بچینم، یک آمبولانس رسید و با سرعت مرا به بیمارستان برد.

در طول چند ساعت بعدی، در آمبولانس و بیمارستان، حین رفت و آمد به هوشیاری، تلاش میکردم چیزی را به خاطر بیاورم. وقتی بار دیگر به هوش آمدم، آنقدر هشیار بودم که بتوانم چند واقعیت ساده را درک کنم: شب بود و در بیمارستان بودم. پرستاران و یک پزشک شوخی میکردند که حتماً خداوند به من لطف کرده، چون یا به لطف یک «معجزه» و یا به دلیل بخت عجیب زنده مانده‌ام. پیش از آنکه بتوانم تمرکز کافی برای پرسیدن علت ماجرا پیدا کنم، آنها توضیح دادند که چند کودک در حال بازی در حوالی یک روستا در اطراف تهران بودند که دیدند یک پیکان سفید کنار زباله‌دانی نزدیک توقف کرد. مردی از ماشین پیاده شد، صندوق عقب را باز کرد و جسدی را از آن بیرون کشید و در روشنایی روز درون گودال انداخت و سپس به سرعت دور شد. بچه‌ها به والدینشان خبر دادند و آنها آمبولانس خواستند. من بارها مورد ضربت چاقو قرار گرفته بودم. بعضی زخم‌ها سطحی و برخی عمیق‌تر بود و خون زیادی از دست داده بودم. خوشبختانه هیچ یک از زخم‌ها به نقاط حساس بدن اصابت نکرده بود و همان شب از بیمارستان مرخص شدم. آنچه در طول مسیر طولانی بازگشت به خانه بیشتر از همه آزارم می‌داد، این فکر بود که هدف حمله پلیس یا نیروهای امنیتی شاه قرار نگرفته‌ام – که سال‌ها ترس آن را داشتم – بلکه انقلابیون دیگر به جرم حمایت نکردن از خمینی به من حمله کرده‌اند. این دریافت، دقیقاً در آستانه تحقق رؤیای دیرینه انقلاب، مرا در بحرانی اگزیستانسیالیستی فرو برد. با این اتفاق، انقلاب به قلبم خنجر زد.

واشنگتن دی‌سی، ۱۹۸۶ (۱۳۶۵)

پس از این اتفاق، تصمیم گرفتم ایران را ترک کنم و برای ادامه تحصیل به آمریکا بروم. این تصمیم را در طول چند دقیقه‌ای که دوستم محمد مرا از بیمارستان به خانه می‌برد گرفتم. وقتی این خبر را با والدینم در میان گذاشتم، پدرم با اشتیاق موافقت کرد. او به من اطمینان داد که شرایط ایران غیرقابل پیش‌بینی است و رفتن به آمریکا برای تحصیلات تکمیلی بهترین گزینه من خواهد بود. مادرم نیز حامی من بود، اما نگران بود که من ویری (تابع امیال) عمل کرده باشم و شاید بخواهم در ایران بمانم. بسیاری از اقوام و دوستانم که از اتفاقی که برایم افتاده بود بی‌خبر بودند و مرا به عنوان یک فعال سیاسی می‌شناختند، دلیل ترک کشورم را در اوج انقلاب درک نمی‌کردند. یکی از دوستانم حتی با من روبرو شد و پرسید چرا دارم کشور را ترک می‌کنم و حمایتم را از انقلاب پس می‌گیرم. شنیدن چنین نظری سخت بود، اما نمی‌خواستم از آنچه برایم اتفاق افتاده بود به عنوان بهانه‌ای برای ترک کشور استفاده کنم و به هر حال، احساس نمی‌کردم حتی به نزدیک‌ترین دوستانم درباره آن [رویداد] اعتماد کنم. فقط به همه یادآوری کردم که برنامه من همیشه این بود که برای مدت کوتاهی به دیدار بیایم و سپس برای تحصیل به آمریکا بروم. به محض این که به اندازه کافی برای سفر بهبود یافتم، عازم واشنگتن دی‌سی شدم، جایی که قرار بود پیش دایی‌ام بمانم.

آن روز در راه فرودگاه ، در صندلی عقب نشسته بودم و به صحبت‌های والدینم درباره آینده‌ام گوش می‌دادم، در حالی که دستم روی پانسمان‌ها بود و آنقدر غرق در یک فضای غیرواقعی در باره همه چیزهایی که اتفاق افتاده بود قرار گرفته بودم که نمی‌توانستم کلمه‌ای بر زبان بیاورم. زندگی‌ای که در ایران می‌شناختم اکنون چیزی جز یک صحنه تار و درهم و برهم نبود، که با همان سهولت خیابان‌هایی که از کنارشان می‌گذشتیم محو می‌شد. و بنابراین هفته‌ها بعد، من از تلویزیونی در واشنگتن دی‌سی تماشا کردم که شاه ایران را ترک می‌کرد، در حالی که قادر به جشن گرفتن پیروزی انقلاب نبودم. برای پانزده سال دیگر پایم به ایران باز نشد، و تنها در عرض چند سال به یک شخصیت غیرمقبول تبدیل شدم، که از نظر فرهنگی طرد شده و به طور نمادین غیرموجود بود.

تابستان ۱۹۸۶ (۱۳۶۵) بود که اولین بار تلاش کردم به ایران بازگردم. تازه از رساله دکتری خود دفاع کرده بودم و در حال آماده‌سازی برای شروع مرحله بعدی زندگی‌ام با کار و تدریس در دانشگاه بودم. به شدت احساس می‌کردم که باید در دانشگاهی در ایران کار کنم و شاید برای نسل جوان‌تری از ایرانیان همان باشم که اساتیدم برای من بودند. این برنامه من بود وقتی ایران را به مقصد بریتانیا ترک کردم. و حتی پس از حمله به من، احساس می‌کردم مجبورم در کشور خودم کار کنم. آماده بودم که هنگام ورود به تهران یک یا دو ماه را در زندان بگذرانم، با توجه به فعالیت‌های دانشجویی مستمرم در آمریکا، اما فکر نمی‌کردم مقامات بیشتر از آن مرا نگه دارند یا به طور جدی به من آسیب برسانند. بنابراین روزی در اواخر آگوست (مرداد)، حدود ساعت چهار صبح (از آنجا که آنها تنها می‌توانستند تعداد محدودی درخواست ویزا در روز پردازش کنند)، از خانه‌ام در شمال ویرجینیا به بخش منافع جمهوری اسلامی در واشنگتن دی‌سی راندم و در صف منتظر ماندم تا برای گذرنامه جدید درخواست بدهم. پس از ساعت‌ها انتظار در اتاق انتظاری با کف لینولئومی و روشنایی فلورسنت، حدود ساعت ده صبح سرانجام یکی از کارکنان نام مرا صدا زد. از صندلی پلاستیکی‌ام پریدم و به سمت پنجره رفتم، جایی که او درخواست، عکس‌های گذرنامه و مدارکم را گرفت و به من دستور داد بعد از ساعت سه بعدازظهر برای دریافت گذرنامه‌ام بازگردم.

در همان روز بازگشتم، با این انتظار که گذرنامه ام را بگیرم و به راهم ادامه دهم. اما همان مرد مرا به یک اتاق خصوصی کوچک راهنمایی کرد. پشت در بی‌نشان آن، چیزی جز دو صندلی و یک میز خاکستری نبود و تنها چیزی که به چهار دیوارش جلوه می‌داد، یک قاب عکس از خمینی بود. به من گفتند منتظر بمانم و شاید پانزده دقیقه آنجا نشستم و از خود می‌پرسیدم چرا مأموران مرا از بقیه جدا کرده‌اند. سپس مرد جوانی در را گشود، وارد شد و به خاطر تأخیر عذرخواهی کرد. نشست و آرام تکه کاغذی به دستم داد. نزدیک من خم شد و زمزمه کرد: “روی کاغذی که به شما دادم یک شماره تلفن نوشته شده. لطفاً با آقای کاشانی تماس بگیرید. او همه چیز را توضیح خواهد داد.” سپس مرا به سمت در راهنمایی کرد و آرام گفت: “شما مسأله دارید.” اگر رفتن بدون گذرنامه کافی نبود، این کلمات ترس مرا تأیید کرد: من در فهرست سیاه قرار گرفته‌ام. بحث نکردم و فقط تقاضای مدارکی را کردم که آن صبح تحویل داده بودم. مرد جوان دوباره گفت: “چهارشنبه با این شماره تماس بگیرید. آقای کاشانی همه چیز را برایتان توضیح خواهند داد.”

به آپارتمانم در شمال ویرجینیا بازگشتم، سرگشته و افسرده. تصاویر بازگشت به وطن ایرانی‌ام مرا در ماه‌های سخت پایانی دوره تحصیلات تکمیلی نگه داشته بود، اما حالا آن رؤیا از بین رفته بود. چهارشنبه با آقای کاشانی تماس گرفتم در حالی که به خوبی می‌دانستم از ورود به کشور محروم شده‌ام. آقای کاشانی منتظر تماس من بود و به محض اینکه خودم را معرفی کردم، گفت: “سلام. ما تعجب کردیم که فهمیدید تصمیم به بازگشت به ایران گرفته‌اید. ممکن است دلیل سفرتان را بپرسم؟” می‌توانستم طعنه را در صدایش حس کنم، اما تظاهر کردم متوجه نمی‌شوم و سبک‌سرانه پاسخ دادم: “طرح خاصی ندارم. تحصیلم را به پایان رسانده‌ام و دارم به خانه برمی‌گردم.” با ناراحتی غرید: “قصد بی‌احترامی ندارم اما اجازه دهید صریح باشم و به شما بگویم که دیگر هرگز پا بر خاک ایران نخواهید گذاشت. لطفاً با ایران خداحافظی کنید. تا پایان عمرتان به آنجا بازنخواهید گشت. شما یک ضد انقلابی هستید و ایرانیان از شما استقبال نخواهند کرد. در ایالات متحده برای خودتان خانه‌ای بسازید.” سخنانش دل‌خراش بود و می‌توانستم بفهمم چقدر از نابودی امیدها و رؤیاهای دیگران لذت می‌برد. به او گفتم اشتباه می‌کند، به هر طریقی که شده، من راه بازگشت خواهم یافت. فقط متأسف بودم که انقلابی که در آن مشارکت کرده بودم، حالا چنین فرد بی‌احساسی به نمایندگی از آن سخن می‌گوید. ناگهان لحنش را تغییر داد و مودبانه پاسخ داد: “قصد ناراحت کردن شما را نداشتم. شما یک رهبر مخالف هستید و به صلاح خودتان است که به ایران نروید.”

استادم در شهر

امروز، وقت خود را بین نیویورک سیتی، که در دانشگاه نیویورک کار می‌کنم، و شهرک کوچک کرانبری در نیوجرسی، درست خارج از پرینستون تقسیم می‌کنم. یک بعدازظهر در اواخر اکتبر ۲۰۰۹، به دیدار یک محقق ایرانی رفته بودم که او هم در پرینستون زندگی می‌کرد. او در دهه ۱۳۵۰، زمانی که من دانشجوی کارشناسی در دانشگاه تهران بودم، در ایران استاد دانشگاه بود. ما معمولاً سالی چند بار همدیگر را می‌دیدیم یا تلفنی صحبت می‌کردیم، اما این ملاقات را مخصوصاً ترتیب داده بودم تا درباره احمد فردید که در مراحل اولیه نوشتن کتابی درباره‌اش بودم، با او مصاحبه کنم. مشاهدات دست اول دوستم از فردید، اطلاعات مهمی ارائه می‌داد که تا آن زمان نتوانسته بودم از منابع دیگر به دست آورم و به تأیید تصوری که از سیاست‌های فردید و علاقه‌اش به شاه شکل داده بودم کمک کرد. اما به ناامیدی من، دوستم خواست که از نام او یا اطلاعاتی که ارائه داده بود در کتابی که در نهایت نوشته شد استفاده نکنم. با این حال، ناامیدی‌ام فروکش کرد وقتی او به طور اتفاقی در پایان گفتگوی ما اشاره کرد: «می‌دانی، دکتر شفیعی کدکنی در شهر است و تقریباً یک سال در دانشگاه پرینستون خواهد ماند.» با هیجان از او خواستم که به کدکنی اطلاع دهد بسیار مشتاق دیدارش هستم. او قبول کرد که این موضوع را مطرح کند اما با احتیاط افزود که کدکنی بیشتر روزهایش را در کتابخانه می‌گذراند و وقتی زمان او اینجا محدود است، دور کردنش از تحقیقاتش دشوار خواهد بود.

اینکه یکی از عزیزترین استادان دانشگاهم و من در این گوشه کوچک نیوجرسی همزمان فرود آمده بودیم، دیداری را پس از تقریباً چهار دهه، مقدر می‌نمود. آن شب، هنوز سرخوش از چشم‌انداز دیدار استاد قدیمی‌ام پس از این همه زمان، شروع کردم به جستجوی آنلاین کدکنی. وب‌سایت «موسسه مطالعات پیشرفته» (the Institute of Advanced Studies)، که کدکنی از سپتامبر ۲۰۰۹ تا جولای ۲۰۱۰ در آنجا عضویت داشت، اعلام کرده بود: “محمد رضا شفیعی کدکنی در حال مطالعه نسخ خطی مرتبط با فرقه کرامیه (Karramiyya sect) در بستر بحث‌های گسترده‌تر درباره تصوف و مفاهیم زهد در خراسان قرن نهم و زمینه اجتماعی و سیاسی آن خواهد بود.” تا پایان آن شب، پوشه‌ای پر از نوشته‌هایی را دانلود کرده بودم که قصد داشتم پیش از دیدار آتی‌مان بخوانم.

فرقه صوفیانه کرامیه برایم آشنا نبود، اما ارتباط آن با خراسان، خط واضحی با دیگر تحقیقات و نوشته‌های کدکنی برقرار می‌کرد. آن شب پژوهشم را ادامه دادم و اخیراً نیز با همکارم در دانشگاه نیویورک، اسماعیل فجری آلطاس (Ismail Fajrie Alatas)، که محقق اسلام است، مشورت کردم. از او آموختم که کرامیه فرقه‌ای نسبتاً حاشیه‌ای است که نوشته‌هایش به آسانی قابل دسترسی نیست. او توضیح داد: “تولید ادبیات صوفیانه تا قرن یازدهم تحت سلطه زبان عربی بود. تنها در قرن یازدهم است که شروع به دیدن ادبیات صوفیانه به زبان فارسی می‌کنیم... و می‌توانیم با اطمینان بیشتری از سهم تصوف در ادبیات فارسی سخن بگوییم. این تحول بخشی از گسترش تصوف بغدادی‌گونه در خراسان بود که به صورت برجسته‌تری بخشی از چشم‌انداز مذهبی آن منطقه شد.”

هنوز سرمست از هیجان، روز بعد به تماس دوستم پاسخ دادم و انتظار داشتم بشنوم که ملاقاتی بین من و کدکنی در آینده‌ای نه چندان دور ترتیب داده است. اما در عوض با خبری ناامیدکننده روبرو شدم: “فکر نمی‌کنم دکتر کدکنی مایل به دیدار شما باشد. او قبلاً توضیح داده که هیچ میلی به دیدار دیگر ایرانیان ندارد. او در حال تحلیل مجموعه‌ای از متون عربی است و تمام خواسته‌اش خواندن آنهاست.” دکتر کدکنی مهربان‌ترین استاد من بود. حالا که در مرخصی به سر می‌برد و در شهرک کوچک من اقامت داشت، زمانی برای دیدار من یا دیگر ایرانیان نداشت. انقلاب به شیوه‌های عجیبی با ما سخن می‌گوید. به خاطر آن، نه می‌توانم به کشور زادگاهم بازگردم و نه می‌توانم معلم محبوبم را ببینم، حتی وقتی که فقط پانزده دقیقه با من فاصله دارد. همه اینها بیش از حد تحمل‌ناپذیر است. شاید میشل فوکو حق داشت که انقلاب ایران را «مدرن‌ترین و دیوانه‌وارترین شکل شورش» توصیف کرد. به عنوان فرزند غربت، در کنشگری سیاسی و مصاحبت با دیگرانی که آرزوی ایران جدیدی را با من شریک بودند، پناه جستم. اکنون با اندوه درمی‌یابم که انقلاب، ایرانیان را بیش از هر زمان دیگری از هم دور کرده است. بی‌علاقگی دکتر کدکنی به دیدار من، یا هر ایرانی مقیم آمریکا، یادآوری می‌کند که چگونه زندگی‌هایمان تکه‌تکه شده است، تکه‌هایی که نمی‌توان آنها را دوباره به هم وصال داد.

بخش‌های پیشین:

فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ یک
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ دو
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ سه
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ چهار
فصل پنجم از کتاب «تنهاترین انقلاب»




نظر شما درباره این مقاله:







تورکمن‌های دمکرات ایران
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 9:15

تورکمن‌های دمکرات ایران





نظر شما درباره این مقاله:







سناریوهای آینده / گفتگو با کاظم علمداری ">
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 9:09

سناریوهای آینده / گفتگو با کاظم علمداری


سناریوهای آینده: فروپاشی، حمله خارجی یا جنگ داخلی؟ | گفتگو با کاظم علمداری




نظر شما درباره این مقاله:







نگاهی به دارایی‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 8:40

نگاهی به دارایی‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه


کنستانتین تورپین و بن فینلی / خبرگزاری آسوشیتدپرس / ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

پنتاگون بزرگ‌ترین نیروی دریایی و هوایی ایالات متحده در چند دهه اخیر را راهی خاورمیانه کرده است؛ از جمله دو گروه ناو هواپیمابر. هم‌زمان دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا، هشدار داده است در صورت شکست مذاکرات مربوط به برنامه هسته‌ای ایران، اقدام نظامی را در دستور کار قرار خواهد داد.

ترامپ روز پنج‌شنبه گفت: «در طول سال‌ها ثابت شده که بستن یک توافق معنادار با ایران کار آسانی نیست، اما باید به توافقی معنادار برسیم؛ در غیر این صورت، اتفاقات بدی خواهد افتاد.»

به گفته کارشناسان، ترامپ احتمالاً گزینه‌های نظامی متعددی در اختیار دارد، از جمله حملات دقیق به سامانه‌های پدافند هوایی ایران یا حملات متمرکز بر آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی. با این حال، آنان هشدار می‌دهند که ایران ممکن است واکنش‌هایی متفاوت‌تر از گذشته نشان دهد و در صورت حمله آمریکا یا اسرائیل، با اقداماتی روبه‌رو شویم که جان نیروهای آمریکایی را به خطر اندازد و به یک جنگ منطقه‌ای منجر شود.

علی واعظ، کارشناس امور ایران در گروه بین‌المللی بحران، می‌گوید: «این بار انجام یک حمله محدود و “یک‌باره” از سوی دولت ترامپ علیه ایران بسیار دشوار خواهد بود، زیرا ایران واکنشی نشان می‌دهد که در نهایت درگیری تمام‌عیار را اجتناب‌ناپذیر می‌کند.»

ترامپ بارها تهدید کرده است که برای واداشتن ایران به محدود کردن برنامه هسته‌ای‌ خود از زور استفاده خواهد کرد و پیش‌تر نیز به خاطر سرکوب خونین اعتراضات سراسری در ایران چنین هشدارهایی داده بود.

او هفته گذشته گفته بود که «تغییر قدرت در ایران بهترین اتفاقی است که می‌تواند رخ دهد.»

ناوهای هواپیمابر، حضور آمریکا در خاورمیانه را تقویت می‌کنند

ناو هواپیمابر یواس‌اس آبراهام لینکلن به همراه سه ناو شکن (با موشک‌های هدایت‌شونده) پس از آنکه از دریای چین جنوبی به این منطقه حرکت کردند، از پایان ژانویه در دریای عرب مستقر شده‌اند.

با استقرار این گروه تهاجمی، حدود ۵۷۰۰ نیروی جدید به منطقه اضافه شد و به نیروهای کوچک‌ترِ متشکل از چند ناوشکن و سه شناور رزمی ساحلی پیوستند که پیش‌تر در منطقه حضور داشتند.

دو هفته بعد، ترامپ دستور اعزام بزرگ‌ترین ناو هواپیمابر جهان، یواس‌اس جرالد آر. فورد را به همراه سه ناوشکن دیگر و بیش از ۵۰۰۰ نیروی نظامی صادر کرد.

با این اقدام، شمار ناوهای آمریکایی در منطقه به ۱۴ فروند می‌رسد؛ ناوگانی که از ناوگان ۱۱‌فروندی مستقر در دریای کارائیب (پیش از حرکت فورد) نیز بزرگ‌تر است.

استقرار گسترده‌تر هواپیماهای نظامی

تعداد زیادی از جنگنده‌ها و هواپیماهای پشتیبانی آمریکا نیز در هفته‌های اخیر وارد خاورمیانه شده‌اند.

ده‌ها جنگنده از مدل‌های F-35، F-22، F-15 و F-16 از پایگاه‌های آمریکا و اروپا برخاسته و طبق رصد گروه «ائتلاف رهگیری هوایی نظامی» (MATA) به سمت خاورمیانه حرکت کرده‌اند. این گروه متشکل از حدود ۳۰ تحلیلگر متن‌باز است که فعالیت‌های پروازی نظامی و دولتی را دنبال می‌کنند.

این تیم همچنین از ورود بیش از ۸۵ هواپیمای سوخت‌رسان و ۱۷۰ هواپیمای باری به منطقه در اواسط فوریه خبر داده است.

استفان واتکینز، پژوهشگر کانادایی و عضو این گروه، اعلام کرده که شش فروند از هواپیماهای هشدار زودهنگام E-3 نیز به یک پایگاه هوایی در عربستان سعودی اعزام شده‌اند؛ هواپیماهایی که نقش کلیدی در هماهنگی عملیات گسترده هوایی ایفا می‌کنند.

چند هفته پیش از این موج اعزام، جنگنده‌های «F-15E Strike Eagle» نیروی هوایی آمریکا نیز وارد منطقه شده بودند. فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنت‌کام) در شبکه‌های اجتماعی اعلام کرده بود که این جنگنده‌ها «توان رزمی و آمادگی نیروها را افزایش می‌دهند و از امنیت و ثبات منطقه حمایت می‌کنند.»

در همان زمان، ردیاب‌های پرواز نیز ده‌ها هواپیمای ترابری آمریکایی را در حال پرواز به سمت خاورمیانه مشاهده کرده بودند.

این تحرکات شبیه به سال گذشته است؛ زمانی که آمریکا در پی بمباران سه سایت هسته‌ای کلیدی ایران در ماه ژوئن، سامانه‌های پدافند هوایی از جمله پاتریوت را به منطقه منتقل کرد. چند روز بعد، ایران بیش از دوازده موشک به پایگاه هوایی العُدید در قطر شلیک کرد.

انتظار برای واکنش ایران

ست جونز، کارشناس دفاعی در مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی (CSIS)، می‌گوید باید توجه داشت که آمریکا نیروی زمینی گسترده‌ای به منطقه اعزام نکرده است.

وی یادآور شد که در عملیات «طوفان صحرا» در اوایل دهه ۱۹۹۰ بیش از ۵۰۰ هزار نیروی آمریکایی و در سال ۲۰۰۳ بیش از ۲۵۰ هزار نیروی نظامی در عراق مستقر شده بودند.

او گفت: «بنابراین بسته نظامی فعلی آمریکا در منطقه دارای محدودیت‌های قابل‌توجهی است.»

به گفته مایکل اوهانلون، تحلیلگر دفاعی و سیاست خارجی در مؤسسه بروکینگز، با آنکه این بزرگ‌ترین تمرکز نظامی از زمان تهاجم سال ۲۰۰۳ به عراق محسوب می‌شود، اما منابع فعلی با حجم نیروهای آن زمان قابل‌مقایسه نیست.

اوهانلون افزود، آمریکا در صورت تمایل برای هدف قرار دادن آنچه از برنامه هسته‌ای ایران باقی مانده، می‌تواند از بمب‌افکن‌های دوربرد B-2 استفاده کند؛ همان‌طور که در ماه ژوئن انجام داد. اما استقرار فعلی نیروها برای حمله احتمالی به اهداف داخل ایران و مقابله با واکنش تهران طراحی شده است.

او گفت، بسیاری انتظار دارند ایران «در پاسخ به هر اقدام احتمالی آمریکا یا اسرائیل، صرفاً به شلیک پهپاد و موشک‌های کروز بسنده کند»، اما این احتمال وجود دارد که ایران واکنشی فراتر و گسترده‌تر نشان دهد، به‌ویژه اگر رهبران آن احساس کنند شخصاً در معرض تهدید قرار دارند.

واعظ نیز یادآور شد که ایران احتمالاً این بار واکنشی محدود و قابل پیش‌بینی مانند حمله سال گذشته‌اش به پایگاه قطر نخواهد داشت؛ حمله‌ای که زمان و شیوه آن از قبل اعلام شده بود و به نیروهای آمریکایی و قطری فرصت دفاع داد و خسارت اندکی بر جای گذاشت.

او گفت: «ایران اکنون به این نتیجه رسیده است که تنها راه پایان دادن به این چرخه، وارد آوردن تلفات و خسارات جدی به آمریکا و اسرائیل است، حتی اگر این اقدام بهای سنگینی برای خودش داشته باشد.»

بهنام بن‌طالب‌لو، تحلیلگر بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها در واشنگتن نیز اظهار کرد که باور بر این است ایران همچنان موشک‌های بالستیکی در اختیار دارد که می‌تواند در منطقه به اهداف خود حمله کند.

او افزود: «جمهوری اسلامی ممکن است تصور کند چنین تسلیحاتی عامل بازدارنده‌ای برای ترامپ خواهند بود، در حالی که در واقع، ممکن است همین امر او را از انجام عملیات محدود به سمت اقدام گسترده‌تر سوق دهد.»




نظر شما درباره این مقاله:







واشنگتن‌پست: ترامپ در آستانه حمله به ایران است
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 23:36

واشنگتن‌پست: ترامپ در آستانه حمله به ایران است


دن لاموت، سوزانا جورج و جولیا لدور / واشنگتن پست / ۱۹ فوریه ۲۰۲۶

به گفته مقام‌های کنونی و پیشین ایالات متحده، به‌نظر می‌رسد دولت ترامپ آماده است تا یک تهاجم نظامی گسترده علیه ایران را آغاز کند. هم‌زمان پنتاگون با وجود خطر تلفات نیروهای آمریکایی و گرفتار شدن ایالات متحده در جنگی طولانی، در حال گردآوری یک نیروی عظیم ضربتی در خاورمیانه است.

به گفته مقام‌هایی که با موضوع آشنایی دارند، این زرادخانه که طی هفته‌های گذشته در حال شکل‌گیری بوده، در انتظار ورود ناو هواپیمابر «یو.اس‌اس جرالد فورد» و ناوهای همراه آن است. فرماندهان نظامی هفته گذشته مأموریت این ناو را تمدید کرده و آن را از دریای کارائیب به منطقه اعزام کردند. به گفته این افراد — که مانند دیگران به‌دلیل حساسیت برنامه‌ریزی‌های نظامی، به شرط ناشناس ماندن سخن گفتند — این شناورها روز پنج‌شنبه در حال نزدیک شدن به تنگه جبل‌الطارق بودند و همین امر امکان انجام حمله را ظرف چند روز آینده فراهم می‌کند.

دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا، صبح پنج‌شنبه در نشستی در واشینگتن، درباره اقدام احتمالی خود اظهاراتی مبهم بیان کرد. او در نخستین نشست «هیئت صلح» خود گفت: «شاید به توافق برسیم، شاید هم نه. طی ۱۰ روز آینده، شاید، متوجه خواهید شد.»

به گفته مقام‌ها، دولت آمریکا می‌خواهد این پیام را منتقل کند که در حال افزایش توان رزمی خود در منطقه است. رئیس‌جمهور همچنین به‌طور علنی احتمال برکناری رهبر جمهوری اسلامی ایران، علی خامنه‌ای را مطرح کرده و هفته گذشته گفته بود اگر ایران با رهبران جدیدی روبه‌رو شود، «بهترین اتفاقی است که می‌تواند رخ دهد.»

با این حال، به گفته افراد مطلع، هنوز روشن نیست که ترامپ مجوز اقدام نظامی را صادر کرده باشد. برخی اشاره می‌کنند که یکی از ملاحظات موجود، برگزاری بازی‌های المپیک زمستانی است که روز یکشنبه در ایتالیا به پایان می‌رسد.

دانیل شاپیرو، سفیر پیشین آمریکا در اسرائیل و مقام ارشد پیشین پنتاگون در دولت بایدن، گفت ایالات متحده با پشتیبانی متحد خود اسرائیل از «برتری قاطع» نظامی نسبت به ایران برخوردار خواهد بود. ناوهای جنگی مستقر در خاورمیانه یا در حال نزدیک شدن به منطقه، به مجموعه گسترده‌ای از توان رزمی که از پیش در محل مستقر شده افزوده می‌شوند؛ از جمله ده‌ها جنگنده، سامانه‌های پدافند هوایی و دیگر تسلیحات.

با این حال، شاپیرو هشدار داد که یک درگیری گسترده با ایران خطرات جدی در پی دارد؛ از جمله موشک‌های بالستیکی که قادر به کشتن نیروهای آمریکایی در منطقه هستند، شبکه‌ای از نیروهای نیابتی در سراسر خاورمیانه که می‌توانند به‌سرعت هر حمله‌ای را به جنگی بسیار گسترده‌تر و مرگبارتر تبدیل کنند، و احتمال اختلال قابل‌توجه در حمل‌ونقل دریایی و بازار جهانی نفت ایجاد کنند.

او که اکنون پژوهشگر ارشد در اندیشکده «شورای آتلانتیک» است، در اشاره به ایران گفت: «آن‌ها قطعاً از حملات مشترک آمریکا و اسرائیل آسیب بسیار سنگینی خواهند دید. اما این به آن معنا نیست که کار به‌سرعت یا بدون تبعات پایان می‌یابد — و آن‌ها نیز توانایی تحمیل هزینه‌هایی در جهت مقابل را دارند.»

تشدید آرایش نظامی آمریکا همزمان شده است با دیدارهای اخیر مقام‌های آمریکایی و ایرانی با هدف مذاکره درباره تغییراتی در برنامه هسته‌ای تهران. سخنگوی کاخ سفید، کارولینه لیویت، این هفته به خبرنگاران گفت دو طرف «اندکی پیشرفت» داشته‌اند اما همچنان «در برخی مسائل فاصله بسیار زیادی» با یکدیگر دارند. او افزود مقام‌های ایرانی «قرار است طی دو هفته آینده با جزئیات بیشتری به ما بازگردند.» با این حال، مشخص نیست که ترامپ حاضر باشد تا آن زمان صبر کند.

به گفته یک دیپلمات اروپایی که در جریان مذاکرات ایران قرار گرفته، دیپلمات‌های منطقه در ابتدا تصور می‌کردند فشار نظامی دولت ترامپ بر ایران با هدف واداشتن تهران به ارائه امتیازهای بیشتر در مذاکرات است. اما پس از پایان آخرین دور گفت‌وگوها در روز سه‌شنبه، اکنون این باور شکل گرفته که ایران آماده عقب‌نشینی از «مواضع اصلی» خود، از جمله حق غنی‌سازی اورانیوم، نیست.

این دیپلمات گفت: «ایرانی‌ها برنامه داشتند با ورود به جزئیات فنی، طرف مقابل را در پیچیدگی‌ها غرق کنند و بحث‌های اساسی را به تأخیر بیندازند. در حالی که یک رویکرد سنتی‌تر بر پایه گفت‌وگو پیش می‌رفت، ترامپ چنین صبری ندارد.»

به گفته این دیپلمات، افزایش نیروهای نظامی آمریکا در ابتدا برای برخی مقام‌های منطقه اطمینان‌بخش بود، اما نشانه‌های آمادگی دولت ترامپ برای یک درگیری طولانی‌مدت اکنون موجب نگرانی عمیق شده است.

او با اشاره به مقام‌هایی از عربستان سعودی و امارات متحده عربی گفت: «برخی بازیگران ممکن بود از حملات هدفمند برای افزایش فشار بر ایران حمایت کنند، اما یک درگیری طولانی خونین خواهد بود و می‌تواند کشورهای بیشتری را — چه عامدانه و چه بر اثر خطای محاسباتی — وارد جنگ کند.»

نتانیاهو مشتاق حمله‌ای گسترده علیه ایران است

وزیر امور خارجه آمریکا، مارکو روبیو، قرار است در ۲۸ فوریه به اسرائیل سفر کند تا با نخست‌وزیر این کشور، بنیامین نتانیاهو، دیدار کند؛ این خبر را یکی از مقام‌های وزارت خارجه آمریکا اعلام کرد. به گفته این مقام، هدف از این سفر آن است که نتانیاهو در جریان آخرین وضعیت مذاکرات آمریکا و ایران قرار گیرد، اما این امر مانع از آن نمی‌شود که پنتاگون پیش از آن دست به حمله بزند. تابستان گذشته نیز ایالات متحده در حالی به تأسیسات هسته‌ای ایران حمله کرد که دیپلمات‌های ارشد رئیس‌جمهور هم‌زمان دیدارهای دیپلماتیک با همتایان ایرانی خود در دستور کار داشتند.

نتانیاهو مشتاق است که ایالات متحده حمله‌ای گسترده علیه ایران انجام دهد و روز یکشنبه در سخنرانی خود شروطی را برای هرگونه توافق آمریکا با تهران مطرح کرد. او در کنفرانس سالانه «روسای سازمان‌های بزرگ یهودی آمریکایی» گفت هر توافقی باید تمامی فعالیت‌های غنی‌سازی اورانیوم را ممنوع کرده و «تجهیزات و زیرساخت‌هایی را که اساساً امکان غنی‌سازی را فراهم می‌کند» برچیند. به گفته او، چنین توافقی همچنین باید انتقال تمامی اورانیوم غنی‌شده از ایران، محدودیت در برنامه موشک‌های بالستیک ایران و اعمال بازرسی‌های مستمر بر برنامه هسته‌ای غیرنظامی ایران را الزامی کند.

کارشناسان خاورمیانه گفته‌اند که بعید است ایران با تمامی خواسته‌های اسرائیل موافقت کند و تهران این مطالبات را نقض توانایی خود برای دفاع از خود می‌داند.

علی خامنه‌ای در روزهای اخیر از امضای توافق خودداری کرده و در پیام‌هایی در شبکه‌های اجتماعی استدلال کرده است که تهران حق تولید انرژی هسته‌ای را دارد و نباید برد زرادخانه موشکی‌اش محدود شود. او همچنین مقام‌های آمریکایی را به تمسخر گرفته است.

او روز سه‌شنبه در پیامی نوشت: «آمریکایی‌ها دائماً می‌گویند که یک ناو جنگی به‌سوی ایران اعزام کرده‌اند. البته ناو جنگی یک سخت‌افزار نظامی خطرناک است. اما خطرناک‌تر از آن ناو جنگی، سلاحی است که می‌تواند آن ناو را به قعر دریا بفرستد.»

یک حمله گسترده و طولانی‌مدت علیه ایران می‌تواند مهم‌ترین اقدام در چند دهه اخیر علیه این دشمن دیرینه ایالات متحده باشد. مقام‌های آمریکایی عموماً بر این باورند که ایران طی سال‌ها از حملات علیه نیروهای آمریکایی در سراسر منطقه حمایت و آن‌ها را تسهیل کرده است.

دونالد ترامپ در ژانویه و پس از آنکه متعهد شد معترضان ضدحکومتی در ایران را در پی موجی از اعدام‌ها نجات دهد، بررسی گزینه حملات جدید علیه ایران را آغاز کرد. به گفته افراد آگاه، رئیس‌جمهور اقدام نظامی را موقتاً کنار گذاشت، زیرا مقام‌های دفاعی آمریکا هشدار دادند که با توجه به تعداد نسبتاً محدود نیروهای آمریکایی مستقر در منطقه، مدیریت ضدحملات ایران دشوار خواهد بود.

از آن زمان، دولت آمریکا تسلیحات بیشتری به منطقه اعزام کرده است؛ از جمله یک ناو هواپیمابر دیگر به نام آبراهام لینکلن که مسیر آن از دریای جنوبی چین تغییر داده شد. همچنین شمار زیادی ناوشکن نیروی دریایی، ده‌ها جنگنده و دیگر هواپیماهای جنگی، از جمله جنگنده‌های پیشرفته اف-۳۵ با قابلیت گریز از رادار، مستقر شده‌اند.

بررسی داده‌های رهگیری پرواز در روزهای اخیر نشان می‌دهد ناوگانی از هواپیماهای سوخت‌رسان نیز به اروپا و خاورمیانه منتقل شده‌اند و بسیاری از جنگنده‌ها در پایگاه هوایی موفق السلتی در اردن جابه‌جا شده‌اند. داده‌ها همچنین نشان می‌دهد شماری دیگر از هواپیماهای نظامی آمریکا به پایگاه هوایی وراژدبنا در بلغارستان منتقل شده یا از آن عبور کرده‌اند.

دانا استرول، مقام ارشد پیشین پنتاگون در دولت بایدن که اکنون در «مؤسسه واشینگتن» فعالیت می‌کند، گفت این آرایش نظامی نشان می‌دهد دولت ترامپ «برای چیزی بسیار طولانی‌تر از یک چرخه یک‌روزه حملات» آماده می‌شود.

یک درگیری طولانی‌مدت می‌تواند تغییری اساسی نسبت به عملیات‌های نظامی اخیر ترامپ باشد؛ از جمله یورش نیروهای ویژه آمریکا در ژانویه برای دستگیری رئیس‌جمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، در کاراکاس؛ کارزار بمباران چند هفته‌ای در بهار گذشته علیه شورشیان حوثی در یمن؛ و حملات دقیق سال گذشته به تأسیسات هسته‌ای ایران. در هر یک از این موارد، ترامپ اقدام نظامی قابل‌توجهی را که از نظر دامنه گسترده اما از نظر مدت‌زمان محدود بود، مجاز اعلام کرد، سپس اعلام پیروزی کرد و به موضوعات دیگر پرداخت.

ترامپ دولت‌های پیشین آمریکا را به دلیل گرفتار کردن ایالات متحده در مداخلات نظامی طولانی‌مدت در خاورمیانه — که به کشته شدن هزاران نیروی آمریکایی انجامید و منابع پنتاگون را تحت‌الشعاع قرار داد — مورد انتقاد قرار داده است.

جیسون دمپسی، افسر بازنشسته ارتش که در «مرکز امنیت نوین آمریکا» درباره کاربرد نیروی نظامی پژوهش می‌کند، گفت فقدان فجایع در عملیات‌های پیشین باعث شده خطرات بالقوه مأموریت‌های آینده نادیده گرفته شود. این خطرات می‌تواند شامل حملات مرگبار علیه نیروهای آمریکایی، برخورد هواپیماها، یا وادار شدن خلبانان آمریکایی به خروج اضطراری با چتر یا سقوط در پشت خطوط دشمن باشد.

دمپسی گفت: «عملیات نظامی سریع و آسان به‌نظر می‌رسد — تا زمانی که دیگر چنین نباشد. کاری که در ونزوئلا انجام دادیم عملیاتی بسیار منحصر به فرد و تکرار نشدنی بود. و حتی با این وجود — مطمئن نیستم که در نهایت همه‌چیز به‌خوبی پیش برود.»




نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ درحال بررسی حمله محدود نظامی به ایران است
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 22:01

ترامپ درحال بررسی حمله محدود نظامی به ایران است


الکساندر وارد / وال استریت ژورنال / ۱۹ فوریه ۲۰۲۶

رئیس‌جمهور دونالد ترامپ در حال بررسی اجرای یک حمله محدود نظامی اولیه علیه ایران است تا این کشور را به پذیرش خواسته‌هایش برای توافق هسته‌ای وادار کند؛ اقدامی که به‌عنوان گامی نخست برای فشار بر تهران طراحی شده و قرار نیست به یک حمله تمام‌عیار تبدیل شود که بتواند واکنش تلافی‌جویانه گسترده‌ای را در پی داشته باشد.

به گفته افراد آگاه، در صورت صدور مجوز، این حمله اولیه که ممکن است ظرف چند روز انجام شود، چند هدف نظامی یا دولتی را مورد اصابت قرار خواهد داد. اگر ایران همچنان از اجرای دستور ترامپ مبنی بر پایان دادن به غنی‌سازی هسته‌ای خود خودداری کند، ایالات متحده آماده خواهد بود یک کارزار گسترده‌تر علیه تأسیسات حکومتی جمهوری اسلامی – که احتمالاً هدف آن براندازی رژیم تهران باشد – به راه اندازد.

گزینه‌ی حمله‌ی محدود نخست، که پیش‌تر گزارش نشده بود، نشان می‌دهد ترامپ ممکن است آماده استفاده از نیروی نظامی نه فقط برای تنبیه ایران به‌خاطر امتناع از توافق، بلکه برای هموار کردن مسیر یک توافق مطلوب برای آمریکا باشد. یکی از منابع گفته است ترامپ می‌تواند حملات خود را به‌تدریج تشدید کند؛ از مقیاسی کوچک آغاز و سپس به حملات بزرگ‌تر دستور دهد تا زمانی که حکومت ایران یا برنامه هسته‌ای خود را برچیند یا فروبپاشد.

مشخص نیست که ترامپ پس از هفته‌ها بررسی و مشورت تا چه حد این گزینه را جدی گرفته است، اما به گفته مقامات ارشد، مشاورانش بارها این سناریو را به وی ارائه کرده‌اند. با این حال، گفت‌وگوهای اخیر در کاخ سفید بیشتر بر سناریوهای کارزار نظامی گسترده‌تر متمرکز بوده است.

ترامپ روز پنج‌شنبه اعلام کرد ظرف ۱۰ روز درباره اقدامات بعدی علیه ایران تصمیم خواهد گرفت. وی ساعتی بعد به خبرنگاران گفت که این بازه زمانی حداکثر دو هفته خواهد بود و افزود: «یا توافق می‌کنیم یا به هر شکل به توافق خواهیم رسید.» 

سخنگوی کاخ سفید، آنا کلی، از اظهار نظر درباره گزینه‌های ایالات متحده خودداری کرد و گفت: «تنها خودِ رئیس‌جمهور ترامپ می‌داند که ممکن است چه تصمیمی بگیرد یا نگیرد.» 

مقام‌های آمریکایی می‌گویند ترامپ هنوز درباره صدور دستور حمله در هر سطحی تصمیم نهایی نگرفته است، اما گزینه‌های گوناگونی را در نظر دارد — از یک کارزار یک‌هفته‌ای برای تغییر رژیم در ایران تا مجموعه‌ای محدود از حملات علیه مراکز دولتی و نظامی. با این حال، شماری از مقامات و تحلیلگران آمریکایی هشدار داده‌اند چنین اقداماتی می‌تواند ایران را به تلافی وادارد، موجب بروز جنگی گسترده‌تر در خاورمیانه شود و متحدان منطقه‌ای آمریکا را در معرض خطر قرار دهد.

بررسی احتمال حمله محدود از سوی ترامپ یادآور بحثی در دوره نخست ریاست‌جمهوری او درباره وارد آوردن موسوم به «ضربه خونین» به کره شمالی است. در سال ۲۰۱۸، در بحبوحه جدال لفظی هسته‌ای میان واشنگتن و پیونگ‌یانگ، دولت نخست ترامپ احتمال اجرای حمله‌ای محدود و پیش‌دستانه علیه کره شمالی را می‌سنجید تا جدیت آمریکا را در پایان دادن به برنامه هسته‌ای آن کشور نشان دهد.

ترامپ و تیمش در نهایت از حمله به کره شمالی منصرف شدند و به‌جای آن مسیر دیپلماسی را در پیش گرفتند. وی سه بار با کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی، دیدار کرد؛ اما این دیدارها نتوانست رهبر آن کشور را به واگذاری تسلیحات هسته‌ای‌اش متقاعد کند.

در عرصه دیپلماسی، مقامات ارشد ایالات متحده این هفته با همتایان ایرانی خود دیدار و مذاکره کردند. واشنگتن خواهان توقف کامل فعالیت‌های هسته‌ای تهران، محدودسازی برنامه موشک‌های بالستیک و نیز جلوگیری از حمایت ایران از گروه‌های مسلح نیابتی در منطقه است. ایران چنین توافق جامعی را رد کرده و تاکنون تنها امتیازهای محدودی درباره فعالیت‌های هسته‌ای خود ارائه داده است. تهران بار دیگر هرگونه تلاش برای دستیابی به سلاح هسته‌ای را انکار کرده است.

این بن‌بست – که مقام‌های آمریکایی می‌گویند بعید است شکسته شود – در کنار افزایش نیروهای نظامی آمریکا در نزدیکی ایران، احتمال حملات نظامی را بیشتر کرده است.

مقامات ایرانی تهدید کرده‌اند که به هر سطحی از حملات آمریکا با «شدت حداکثری» پاسخ خواهند داد. آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، سه‌شنبه در مجموعه‌ای از پیام‌های شبکه‌های اجتماعی اعلام کرد نیروهای ایران قادرند یک ناو هواپیمابر آمریکایی را غرق کرده و ارتش ایالات متحده را «چنان هدف قرار دهند که دیگر نتواند برخیزد».

ایران نسبت به جدول زمانی دیپلماتیک ترامپ نیز بدبین است. سال گذشته، کاخ سفید به ایران دو هفته فرصت داد تا توافقی مشابه در زمینه هسته‌ای امضا کند؛ اما تنها چند روز بعد، بمب‌افکن‌های «بی-۲» سه سایت هسته‌ای ایران را هدف قرار دادند و روند برنامه هسته‌ای این کشور را عقب راندند.

طبق داده‌های ردیابی پرواز و به گفته یکی از مقامات آمریکایی، در روزهای اخیر ایالات متحده به انتقال جنگنده‌های پیشرفته اف-۳۵ و اف-۲۲ به خاورمیانه ادامه داده است. دومین ناو هواپیمابر مجهز به هواپیماهای تهاجمی و جنگ الکترونیک نیز در راه است. هواپیماهای فرماندهی و کنترل که در هماهنگی عملیات گسترده هوایی نقش حیاتی دارند نیز به منطقه اعزام می‌شوند. همچنین سامانه‌های پدافندی حیاتی در هفته‌های اخیر در خاورمیانه مستقر شده‌اند.




نظر شما درباره این مقاله:







یک دریچه آزادی / ماندانا زندیان ">
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 21:55

یک دریچه آزادی / ماندانا زندیان





نظر شما درباره این مقاله:







تهران خواستار ورود فعال حزب‌الله در صورت درگیری شد
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 21:29

تهران خواستار ورود فعال حزب‌الله در صورت درگیری شد





نظر شما درباره این مقاله:







درخواست جعفر پناهی از برلیناله برای تعویق
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 21:01

درخواست جعفر پناهی از برلیناله برای تعویق





نظر شما درباره این مقاله:







سایه جنگ و بازی آمریکا! / صابر گل‌عنبری
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 20:51

سایه جنگ و بازی آمریکا! / صابر گل‌عنبری


در شرایطی که هم‌ زمان با مذاکرات، سایه جنگ سنگینی می‌کند و آمریکا بزرگ‌ترین و پیشرفته‌ترین تسلیحات جنگی خود را پس از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ به منطقه اعزام کرده است، این برداشت نزد برخی در ایران و خارج از آن وجود دارد که هدف اصلی اعمال حداکثر جنگ روانی برای افزایش فشار در میز مذاکره و گرفتن بیشترین امتیاز ممکن از تهران است.

اما به باور نگارنده، این تفسیر خوانش دقیقی از وضعیت کنونی نیست. قرائن و شواهد متعددی در منطقه و داخل اسرائیل نشان می‌دهد که آنچه اکنون در جریان است، بیشتر به مراحل پایانی پیش از آغاز یک جنگ شباهت دارد. حتی می‌توان گفت که نشانه‌های وقوع جنگ، از آنچه پیش از جنگ ۱۲روزه دیده می‌شد، پررنگ‌تر و جدی‌تر است.

در آن مقطع جز در دو سه روز منتهی به آغاز درگیری، شواهد عینی خاصی دال بر وقوع جنگ وجود نداشت و قراین موجود هم صرفا از یک جنگ محدود حکایت داشت؛ حال آن‌ که یک مجموعه شواهد عینی و محتوایی نشان می‌دهد که احتمالا منطقه در آستانه جنگی گسترده‌تر از قبل با اهدافی متفاوت خواهد بود.

کمیت و کیفیت تسلیحات اعزامی آمریکا به‌گونه‌ای است که دشوار می‌توان غایت آن را صرفاً فشار به تهران برای یک توافق دانست؛ چرا که اساساً خود آمریکا نیز شانس تحقق چنین توافق یک‌طرفه‌ای را تقریباً ناممکن می‌داند. اگر واشنگتن حتی تا حدی به دستیابی به چنین توافقی امیدوار بود، بعید بود با اعزام حدود دو سوم ناوهای هواپیمابر خود و این حجم عظیم از تجهیزات نظامی، چنین هزینه سنگینی را تنها برای اعمال فشار متحمل شود و می‌توانست به سطح پایین‌تری اکتفا کند.

از این رو، می‌توان گفت اعزام این حجم از ناوها و جنگ‌افزارها نه یک نمایش قدرت، جنگ روانی و فشاری مذاکراتی، بلکه معطوف به یک تصمیم پیشینی برای جنگ است.

البته نوعی جنگ روانی و ادراکی در جریان است؛ اما نه به‌عنوان هدف اصلی اعزام این تسلیحات، بلکه بیشتر در قالب پیوست رسانه‌ای پیچیده دولت آمریکا در مسیری منتهی به جنگ است.

این عملیات روانی در اقدام پیوسته دولت آمریکا در تزریق غیر مستقیم اخبار امنیتی آمیخته به داده‌های ناهمگون، هدفمند و احیانا مواضع مستقیم چندپهلو نهفته است که ابعاد و اهداف متعددی هم دارد.

از جمله این موارد این که با ارسال بی‌سابقه تجهیزات جنگی دستکم در دو دهه اخیر به منطقه همچنان در روایت رسانه‌ای آمریکا گفته می‌شود که ترامپ هنوز تصمیم نهایی را نگرفته است و در حال بررسی است. حال آن ‌که بعید و نامعقول به نظر می‌رسد که آمریکا در چنین اقدام پرهزینه‌ای، ابتدا دو سوم ناوهای هواپیمابر و این حجم از تسلیحات را به منطقه اعزام کند و سپس تازه وارد مرحله بررسی و تصمیم‌گیری شود.

منطق اقتضا می‌کند که ابتدا بررسی و ارزیابی انجام شود و پس از تصمیم‌گیری، اعزام صورت گیرد. حتی اگر فرضا هدف صرفاً اعمال فشار مذاکراتی توام با امیدی به پذیرش خواسته‌های حداکثری از طرف تهران باشد، باز هم نیازی به اعزام چنین حجمی از تسلیحات به‌ ویژه تجهیزاتی نیست که فقط برای کاربرد عملیاتی ارسال می‌شوند.

بر این اساس، روایت رسانه‌ای دولت آمریکا طی دو تا سه هفته اخیر، به‌ویژه تأکید بر این‌که ترامپ هنوز تصمیم نگرفته است، احتمالاً سه هدف را دنبال می‌کند:

• نخست، مدیریت فضای داخلی و القای تمایل به توافق به ‌ویژه در برابر مخالفان جنگ در آمریکا و در عین حال نیز آماده‌سازی افکار عمومی آمریکا و جهان برای جنگ.
• دوم، فراهم‌سازی مقدمات جنگ در سطوح تدارکاتی، لجستیکی، امنیتی، اطلاعاتی و عملیاتی.
• سوم، تأثیرگذاری بر محاسبات طرف ایرانی و ایجاد نوعی سردرگمی در تصمیم‌گیری، در کنار حفظ اصل غافلگیری؛ نه در اصل وقوع جنگ، بلکه در تاکتیک‌ها و شیوه‌های آن.

در همین قاب هم می‌توان مذاکرات را تعریف کرد. پذیرش گفت‌وگو صرفاً درباره پرونده هسته‌ای و پرهیز اولیه از طرح شروط غیرقابل‌قبول بیش از آن‌ که نشانه تمایل واقعی آمریکا به توافق باشد، رفتاری حساب‌شده در همین پازل است. اگر آمریکا واقعا تا این حد متمایل به توافق بود که از مسائل موشکی و منطقه‌ای چشم‌پوشی کند و تنها بر پرونده هسته‌ای متمرکز شود، اساسا چنین لشکرکشی گسترده‌ای توجیهی نداشت؛ حتی اگر قصد امتیازگیری گام به گام را امتیاز داشته باشد.

البته وجود تصمیمی پیشینی برای جنگ لزوما به معنای آن نیست که لغوناپذیر است اما این مهم بهای بسیار سنگینی در این شرایط دارد که بعید است تهران بپذیرد.

شروع جنگ احتمالی هم غالبا معطوف به ادراکی دال بر پیش‌بینی ماهیت واکنش ایران و کنترل آن است. اما اگر حملات بسیار سنگین اولیه نتواند پاسخ ایران را مهار کند، بازه زمانی جنگ، دامنه و تبعات آن تابع سطح و گستره این واکنش خواهد بود.

حال باید دید اول آمریکا جنگ احتمالی را شروع می‌کند یا اسرائیل یا با هم.

منبع: تلگرام نویسنده
@Sgolanbari




نظر شما درباره این مقاله:







ده‌ها هواپیمای جنگی آمریکا با «نیروی دریایی بزرگی»
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 20:33

ده‌ها هواپیمای جنگی آمریکا با «نیروی دریایی بزرگی»





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ: باید با ایران به توافقی معنادار برسیم
سه شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴ - Tuesday 24 February 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 18:44

ترامپ: باید با ایران به توافقی معنادار برسیم


ترور هانیکات و مت اسپتالنیک / خبرگزاری رویترز / ۱۹ فوریه ۲۰۲۶

رئیس‌جمهور دونالد ترامپ روز پنج‌شنبه به ایران هشدار داد که باید درباره برنامه هسته‌ای خود به توافقی دست یابد، در غیر این صورت «اتفاقات بدی» رخ خواهد داد. او همچنین به نظر می‌رسد مهلتی ۱۰ روزه پیش از اقدام احتمالی آمریکا تعیین کرده است.

در بحبوحه تقویت گسترده نیروهای نظامی آمریکا در خاورمیانه که نگرانی‌ها از گسترش جنگی فراگیر را افزایش داده است، ترامپ گفت مذاکرات با ایران به خوبی پیش می‌رود، اما تأکید کرد تهران باید به یک توافق «معنادار» برسد.

ترامپ که بارها ایران را به حمله تهدید کرده است، در نخستین نشست «شورای صلح» خود در واشنگتن گفت: «در غیر این صورت اتفاقات بدی می‌افتد.»

او با اشاره به حملات هوایی آمریکا در ماه ژوئن گفت توان هسته‌ای ایران «به‌شدت نابود شده» و افزود: «ممکن است مجبور شویم یک گام جلوتر برویم یا شاید هم نرویم.»

ترامپ بدون ارائه جزئیات بیشتر گفت: «احتمالاً طی ۱۰ روز آینده متوجه خواهید شد.»

«مذاکرات خوب»

تهدیدهای آمریکا به بمباران ایران، در حالی که دو طرف در مذاکرات درباره برنامه هسته‌ای تهران فاصله زیادی با یکدیگر دارند، موجب افزایش قیمت نفت شده است. همچنین روز پنج‌شنبه یک ناوچه روسی به رزمایش‌های دریایی برنامه‌ریزی‌شده ایران در دریای عمان پیوست؛ مسیری حیاتی برای انتقال انرژی جهان.

مذاکره‌کنندگان ایرانی و آمریکایی روز سه‌شنبه دیدار کردند و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، گفت که طرفین بر سر «اصول راهنما» به توافق رسیده‌اند. با این حال، کارولین لویت، سخنگوی کاخ سفید، روز چهارشنبه اعلام کرد که دو طرف همچنان در برخی موضوعات اختلاف دارند.

ترامپ گفت «مذاکرات خوبی در جریان است» و یک مقام ارشد آمریکایی اظهار داشت ایران قرار است پیشنهادی مکتوب درباره چگونگی رفع نگرانی‌های آمریکا ارائه کند.

ترامپ از تهران خواست در «مسیر صلح» به آمریکا بپیوندد.

او گفت: «آن‌ها نمی‌توانند سلاح هسته‌ای داشته باشند، مسئله بسیار ساده است. اگر آن‌ها سلاح هسته‌ای داشته باشند، نمی‌توان در خاورمیانه صلح داشت.»

ایران با وجود تأکید بر صلح‌آمیز بودن برنامه هسته‌ای خود، از دادن امتیازات عمده در این زمینه خودداری کرده است. آمریکا و اسرائیل در گذشته تهران را به تلاش برای ساخت بمب هسته‌ای متهم کرده‌اند.

پیش‌تر در روز پنج‌شنبه، روسیه نسبت به «تشدید بی‌سابقه تنش‌ها» پیرامون ایران هشدار داد و در پی افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، خواستار خویشتنداری شد. یک مقام ارشد آمریکایی گفته است این استقرار نظامی باید تا اواسط ماه مارس تکمیل شود.

تهدید جنگ

ترامپ ناوهای هواپیمابر، کشتی‌های جنگی و جنگنده‌ها را به منطقه اعزام کرده و احتمال حمله‌ای دیگر به جمهوری اسلامی را افزایش داده است.

ایالات متحده و اسرائیل در ماه ژوئن گذشته تأسیسات هسته‌ای ایران و برخی سایت‌های نظامی را بمباران کردند. به گفته یک مقام ارشد آمریکایی، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، قرار است ۲۸ فوریه با بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، درباره ایران دیدار و گفت‌وگو کند.

واشنگتن خواستار آن است که ایران به‌طور کامل از غنی‌سازی اورانیوم دست بکشد؛ فرآیندی که برای تولید سوخت نیروگاه‌های هسته‌ای به کار می‌رود، اما می‌تواند مواد لازم برای کلاهک هسته‌ای را نیز فراهم کند.

آمریکا و متحدش اسرائیل همچنین می‌خواهند ایران از موشک‌های بالستیک دوربرد صرف‌نظر کند، حمایت از گروه‌های منطقه‌ای در خاورمیانه را متوقف سازد و استفاده از زور برای سرکوب اعتراضات داخلی را پایان دهد.

ایران می‌گوید حاضر نیست درباره موضوعاتی فراتر از پرونده هسته‌ای مذاکره کند و تلاش‌ها برای محدود کردن زرادخانه موشکی خود را «خط قرمز» می‌داند.

تصاویر ماهواره‌ای از تابستان گذشته تاکنون، روند تعمیر و تقویت سایت‌های ایرانی را نشان می‌دهد؛ از جمله فعالیت در مراکز هسته‌ای و موشکی، و همچنین آماده‌سازی در پایگاه‌های آمریکا در سراسر خاورمیانه طی یک ماه گذشته.

رزمایش مشترک ایران و روسیه در حالی برگزار شد که مجموعه‌ای طولانی از مانورهای دریایی ایران در دریای عمان ادامه دارد؛ تلویزیون دولتی ایران تصاویری از استقرار یگان‌های ویژه بر روی بالگردها و شناورها پخش کرد.

در نشانه‌ای از افزایش نگرانی‌ها نسبت به تشدید تنش‌ها، لهستان روز پنج‌شنبه به تازه‌ترین کشور اروپایی تبدیل شد که از شهروندان خود خواست ایران را ترک کنند. دونالد توسک، نخست‌وزیر لهستان، گفت شهروندان لهستانی ممکن است تنها چند ساعت برای تخلیه فرصت داشته باشند.

ترامپ از ماه ژانویه بار دیگر تهدید به حمله علیه ایران را آغاز کرد؛ همزمان با آنکه مقام‌های ایرانی اعتراضات گسترده را با خشونتی مرگبار سرکوب کردند که هزاران کشته در سراسر کشور بر جای گذاشت.




نظر شما درباره این مقاله:







 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net