|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
دیوید ای. سنگر، فرناز فصیحی و اریک اشمیت
نیویورک تایمز / دوشنبه ۳ اوت ۲۰۲۶
بر اساس گفته مقامهای ایرانی و آمریکایی، ایران و عمان به توافقی برای بازگشایی تردد دریایی در تنگه هرمز نزدیک میشوند؛ با این حال، اگر این توافق اجرایی شود، ممکن است بهایی سنگین داشته باشد؛ رسمیتبخشیدن به کنترل تهران بر آبراهی که پیش از جنگ، بینالمللی و آزاد بود.
طبق توضیح مقامهایی که با این توافق در حال شکلگیری آشنا هستند، شناورهایی که به سمت خلیج فارس میروند از گذرگاهی عبور خواهند کرد که تحت کنترل ایران و نزدیک به سواحل این کشور است. کشتیهایی که از خلیج خارج میشوند نیز از گذرگاهی در نزدیکی عمان حرکت خواهند کرد.
مقامهای ایرانی میگویند هرچند عوارضی دریافت نخواهد شد، اما این توافق شامل یک «هزینه خدمات» خواهد بود تا هزینههای زیستمحیطی ناشی از حملونقل دریایی، تأمین امنیت کشتیهای باری و نفتکشها، و نیز هزینههای نیروی انسانی را پوشش دهد. به گفته دو مقام ایرانی، درآمدها بهطور مساوی میان ایران و عمان تقسیم خواهد شد.
اما یک مقام آمریکایی آشنا با این مذاکرات روز دوشنبه گفت روایت ایران «دقیق نیست» و افزود که هر مسیر «موقتی» که از طریق تنگه ایجاد شود، مستلزم تأیید یا اجازه ایران نخواهد بود و هیچگونه عوارضی نیز دربر نخواهد داشت.
برای رئیسجمهور ترامپ، این توافق ــ اگر نهایی شود ــ میتواند فوریترین مشکل سیاسی او را با بازگشت عبور و مرور کشتیها حل کند. در مقابل، مقامهای ایرانی گفتهاند تنگه، با وجود هر توافقی، همچنان بسته خواهد ماند تا زمانی که آمریکا محاصره دریایی خود علیه بنادر ایران در خلیج فارس را لغو کند و دو کشور به طرح ۱۴ مادهای مندرج در تفاهمنامه اسلامآباد بازگردند.
برخی مقامها گفتند اگر آمریکا تصمیم بگیرد برای فروش و تحویل قانونی نفت، معافیتهایی از تحریمهای ایران صادر کند، میتواند فشار بر بازار را حتی بیشتر کاهش دهد.
با این حال، اگر در نهایت ایران بر ادامه کنترل بر این گذرگاه پافشاری کند، بازگشایی ممکن است هزینهای ژئوپلیتیکی به همراه داشته باشد. مقامهای ایرانی میگویند در حال طراحی این توافق هستند تا ظرفیت خود برای کنترل تنگه را تثبیت کنند و در نتیجه، اهرم راهبردیای را حفظ کنند که پیش از جنگ از آن استفاده نمیکردند.
چنین محدودیتهایی بهطور مستقیم با هدف تعیینشده از سوی مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، در تضاد است؛ او در ماههای اخیر بارها گفته بود تنگه باید دوباره به همان آبراه باز و آزادی بازگردد که پیش از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه بود.
او اخیراً در نشست مقامهای جنوب شرق آسیا گفت: «اگر در خاورمیانه سابقهای ایجاد کنیم که بر اساس آن یک کشور بتواند تصمیم بگیرد یک آبراه بینالمللی را تحت کنترل خود بگیرد، عوارض وضع کند و اگر پرداخت نشود، کشتیهای شما را منفجر کند، سابقهای بسیار خطرناک ایجاد کردهایم که در سایر نقاط جهان نیز تکرار خواهد شد.»
روبیو افزود: «آنچه در اینجا در خطر است، صرفاً مسئله آنچه در تنگه هرمز رخ میدهد نیست، بلکه یک اصل بنیادین درباره آزادی کشتیرانی است.» او گفت: «قواعدی که ۱۵۰ سال تجارت و بازرگانی بینالمللی را پشتیبانی کردهاند نیز در معرض تهدیدند و نباید اجازه داد چنین چیزی رخ دهد.»
ترامپ تاکنون درباره این توافق در حال شکلگیری چندان سخنی نگفته است؛ توافقی که بخشی از بازگشت به مذاکرات بود و او گفته بود همین روند باعث شد حمله گسترده جدید به ایران را که قرار بود آخر هفته انجام شود، لغو کند. این توافق به ایران و عمان ۶۰ روز فرصت میدهد تا درباره بازگشایی تنگه مذاکره کنند، اما در عین حال پیشبینی میکند که در این مدت، آمریکا و ایران گفتوگوها درباره آینده ذخیره ۱۱ تنی اورانیوم غنیشده ایران را از سر بگیرند؛ از جمله حدود نیمتن سوختی که اکنون در آستانه سطح مناسب برای ساخت سلاح هستهای است.
ایالات متحده خواستار آن است که این سوخت رقیق شود تا نتوان بهراحتی آن را برای استفاده در سلاحها به کار گرفت و در نهایت به آمریکا یا کشور دیگری منتقل شود؛ جایی که بتوان آن را امحا کرد یا در نیروگاههای هستهای مورد استفاده قرار داد.
طرحی که در اواسط ژوئن به امضای جِیدی ونس، معاون رئیسجمهور، و جداگانه به امضای آقای ترامپ رسید، باعث شد هر دو نفر با اشتیاق اعلام کنند که یک توافق هستهای ظرف ۶۰ روز مذاکره خواهد شد. اما این مهلت دو هفته دیگر به پایان میرسد و مقامها اکنون میپذیرند که هرگونه مذاکره، اگر آغاز شود، تا مدتها در پاییز و شاید فراتر از آن ادامه خواهد یافت. در اظهارنظرهای خصوصی، برخی مقامها تردید دارند که اصلاً توافق هستهایای حاصل شود، و میگویند شاید آقای ترامپ صرفاً اعلام کند ــ همانطور که پیشتر نیز مطرح کرده بود ــ که ذخایر ایران باید همچنان زیر آوار ناشی از حمله هوایی به سه تأسیسات هستهای در ژوئن ۲۰۲۵ مدفون بماند.
با این حال، بازگشایی تنگه برای آقای ترامپ از نظر سیاسی حیاتی است. از همین رو، با وجود اظهارات آقای روبیو، به نظر میرسد دولت آمریکا در حال آمادهسازی افکار عمومی جهان برای بازگشاییای است که در آن ایران کنترل روزانه تردد را در دست داشته باشد.
آقای ترامپ روز دوشنبه در کاخ سفید درباره توافق در حال شکلگیری گفت: «امروز یا فردا از آن باخبر خواهید شد. خیلی سریع در یک جهت یا جهت دیگر پیش میروند. خیلی پیچیده نیست.»
او پیشبینی کرد که تنگه «عملاً تا فردا» باز خواهد شد؛ ادعایی که در چند ماه گذشته بارها تکرار کرده است. او گفت: «مرحله نخست، بازگشایی تنگههاست. مرحله دوم، خلع سلاح هستهای خواهد بود.»
با این حال، در داخل پنتاگون، برخی مقامهای ارشد بنا بر گفته مقامهای فعلی و پیشین که در جریان این نگرانیها قرار گرفتهاند، نسبت به توافق در حال شکلگیری میان عمان و ایران بدبین به نظر میرسند. برخی نگراناند که این توافق عملاً به معنای تسلیم در برابر ایران باشد. آنان یادآوری میکنند که در مسیر عبور از خلیج فارس و از طریق آبهای عمان در تنگه، هنوز مینهای فراوانی وجود دارد و کشتیها برای عبور ایمن ناچار خواهند بود با ایران هماهنگ شوند.
برخی مقامهای ایرانی نیز حتی نسبت به اینکه آیا این توافق اساساً مطابق انتظار عمل خواهد کرد و خطر موج دیگری از حملات آمریکا را از میان برخواهد داشت یا نه، ابراز تردید کردهاند.
فرماندهی مرکزی ایالات متحده مسیر عبور کشتیها از آن گذرگاه را هدایت کرده است، اما این کشتیها همچنان در معرض تهدید موشکی ایران قرار دارند. رئیسجمهور ترامپ طی دو هفته، دو بار طرحی را که دریاسالار برد کوپر، رئیس فرماندهی مرکزی، برای یک بمباران کوتاه اما شدید علیه سایتهای ایرانیِ مبدأ این حملات و دیگر اهداف نظامی ارائه کرده بود، لغو کرده است. با این حال، آقای ترامپ هیچ تردیدی در بیان تمایل شدید خود برای بازگشایی تردد در تنگه نشان نداده است، حتی اگر این کار مستلزم نوعی سازوکار دریافت هزینه و سطحی از کنترل ایران باشد.
مهدی محمدی، مشاور ارشد مذاکرهکننده ارشد ایران، دوشنبه شب به تلویزیون دولتی گفت که ایران و عمان در حال مذاکره برای یافتن راهحلی درباره نحوه مدیریت تنگه هستند. او گفت این مذاکرات از جنگ با ایالات متحده جداست.
ایران گفته است که آمریکا با هدایت کشتیها به سمت ساحل جنوبی تنگه در نزدیکی عمان، طرح صلح را نقض کرده است. متن توافق درباره اینکه چه کسی کنترل تنگه را در دست دارد مبهم بود. اما ایران نیز سپس آن طرح را نقض کرد و به کشتیهایی که بدون اجازه آن از خلیج عبور میکردند، آتش گشود.
علی واعظ، معاون مدیر برنامه خاورمیانه در گروه بینالمللی بحران، گفت ایران بر حفظ اهرم خود بر تنگه پافشاری میکند، زیرا آن را تنها دستاورد خود از جنگ میداند و توافق با عمان، ایران را در موقعیتی بهتر از پیش از دور کنونی درگیری قرار خواهد داد.
او گفت: «هر راهحلی که ایران را در کنترل تنگه نگه دارد، برای ترامپ بسیار سخت قابل فروش خواهد بود؛ اما برای کنار زدن کنترل ایران بر تنگه نیز هیچ راهحل نظامیای وجود ندارد.» واعظ افزود: «گزینههای ترامپ میان یک جنگِ غیرقابلپیروزی و صلحی نامطلوب است.»
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: تاریخ، همواره آکنده از «چه میشد اگر»هایی است که نه فقط ذهنِ مورخان، که وجدانِ اخلاقیِ بشر را نیز به چالش میکشند. سناریویِ پیروزیِ احتمالیِ هیتلر در شرق، یکی از آن نقاطِ عطفی است که اگر بهوقوع میپیوست، نه فقط نقشهٔ سیاسیِ جهان، که معنایِ «عدالت»، «مقاومت» و «مسئولیتِ تاریخی» را دگرگون میکرد. اما پرسشِ اخلاقیِ امروزِ ما از این سناریو، فراتر از «چه میشد اگر» است. این پرسش، آینهای است به سویِ خودمان: آیا ما نیز در برابرِ «هژمونیِ ظالم» تسلیمِ سرنوشت میشویم، یا در نیمههایِ تاریکِ تاریخ، چراغی برایِ «امیدِ ناممکن» باقی میگذاریم؟ مقالهای که پیشِ رو دارید، با دقتِ یک مورخ و جسارتِ یک رماننویس، سناریوهایِ مختلفِ پیروزیِ آلمانِ نازی بر شوروی را بررسی میکند. اما آنچه این مقاله را از یک «بازیِ فکریِ تاریخی» فراتر میبرد، لحظاتِ اخلاقیِ پنهان در دلِ هر سناریو است:
لحظهٔ نخست: «سقوطِ مسکو» و «تابآوریِ رژیمِ شوروی». نویسنده با صراحت میگوید: اگر مردم، «شرِّ بزرگتر» را در چهرهٔ مهاجم ببینند، حتی سقوطِ پایتخت نیز ممکن است برایِ فروپاشیِ یک نظامِ بیرحمانه کافی نباشد. اینجا، پرسشِ اخلاقی این است: آیا یک نظامِ سرکوبگر، در برابرِ تهدیدی بیرونی، میتواند به «پناهگاهِ اخلاقیِ» مردم تبدیل شود؟ و اگر چنین شود، آیا مردم میانِ «دو شرِّ کمتر و بیشتر» گرفتار میشوند؟ این دقیقاً معمایِ اخلاقیِ بسیاری از ملتها در تاریخِ معاصر است؛ جایی که «دشمنِ بیرونی» گاهی «ظالمِ درونی» را مشروعیت میبخشد.
لحظهٔ دوم: «قربانیِ بریتانیا» و «صلحِ تحقیرآمیز». نویسنده سناریویی را ترسیم میکند که در آن بریتانیا، با سقوطِ متحدِ بزرگِ خود، ناچار به پذیرشِ «صلحی تلخ» میشود. اینجا، پرسشِ اخلاقی این است: آیا «بقا» به هر قیمتی، از جمله پذیرشِ سلطهٔ ظالم، قابلِ توجیه است؟ یا «مقاومت» حتی در آستانهٔ نابودی، یک وظیفهٔ اخلاقی است؟ این پرسش، امروز نیز در جوامعی که با «تهدیدِ موجودیت» دستوپنجه نرم میکنند، بهقوت باقی است.
لحظهٔ سوم: «بمبِ اتمی» و «پیروزیِ نهایی». نویسنده در پایان، به این نکته اشاره میکند که حتی اگر آلمان بر اروپا مسلط میشد، سرانجام با بمبِ اتمیِ آمریکا روبرو میگردید. اینجا، یک پرسشِ اخلاقیِ دیگر رخ مینماید: آیا «پیروزیِ فنی» (مانند بمبِ اتمی) میتواند «شکستِ اخلاقیِ یک نظام» را جبران کند؟ و اگر چنین باشد، آیا قدرتِ نهایی، همواره در دستانِ «دارندهٔ فناوریِ برتر» است، یا وجدانِ جمعیِ بشریت میتواند مانع از تکرارِ فجایع شود؟
اما مهمترین درسِ اخلاقیِ این مقاله برایِ امروز، در یک پرسش خلاصه میشود: «اگر روزی، قدرتِ برترِ جهان، تصمیم به “بازنویسیِ تاریخ” به نفعِ خود بگیرد، آیا ما نیز مانندِ بریتانیایِ سناریویِ نویسنده، به “صلحی تحقیرآمیز” تن میدهیم؟ یا مانندِ شورویِ مقاوم، با وجودِ سقوطِ مسکو، به مبارزه ادامه میدهیم؟» مقالهای که میخوانید،یک «ورزشِ ذهنیِ تاریخی» نیست؛ بلکه هشداری است به جامعۀ جهانیِ امروز که در آن، قدرتهایِ بزرگ همچنان بر سرِ «مناطقِ نفوذ» و «منابعِ استراتژیک» میجنگند، و کشورهایِ کوچکتر، ناگزیر از انتخابِ میانِ «تسلیم»، «مقاومتِ بینتیجه» یا «انتظار برایِ منجیِ بیرونی» هستند.
شاید بزرگترین درسِ اخلاقیِ این سناریو، این باشد که «پیروزیِ نهایی» نه در «تصرفِ مسکو» یا «ساختِ بمبِ اتمی»، که در «تواناییِ یک جامعه برایِ ایستادگی در برابرِ ظلم» نهفته است، حتی اگر آن جامعه، خود نیز ظلمهایی در کارنامه داشته باشد. و شاید، وظیفهٔ اخلاقیِ ما امروز، نه پیشبینیِ «برندهٔ جنگِ بعدی»، که ساختنِ جهانی است که در آن، «سقوطِ یک پایتخت» دیگر به معنای «سقوطِ عدالت» نباشد.

مصاحبه باپروفسور مارک میلنر
اگر هیتلر در سال ۱۹۴۱ مسکو را به عنوان بخشی از عملیات بارباروسا گرفته بود، چه میشد؟
تصرف پایتخت شوروی ممکن بود از حمله به پرل هاربر جلوگیری کند و سرنوشت اروپای غربی را رقم بزند.البته هیتلر امیدوار بود که بتواند تمام اتحاد جماهیر شوروی را در یک کارزار شش تا ده هفتهای از پای درآورد. حالا، در نگاه به گذشته، میدانیم که این هدفی مضحکانه و بیشازحد بلندپروازانه بود.
اطلاعاتِ نادرست دربارهٔ تعداد نیروهای ذخیرهٔ شوروی و مسائل مشابه، باعثِ این اشتباه شد. با این حال، اگر بهنوعی معجزه، آلمانها موفق میشدند شوروی را از پای درآورند، اوضاع بسیار شبیه به وضعیتِ سالهای در جنگ جهانیِ اوّل میشد؛ جایی که آلمان موفق شد در جبههٔ شرقی پیروز شود. انقلاب بلشویکی آغاز شد، بلشویکها با آلمانِ امپراتوری صلح کردند و آلمانیها توانستند بر روی جبههٔ غربی متمرکز شوند. پس شما با چنین وضعیتی روبرو میشوید که واقعاً مسیرِ آیندهٔ جنگ را با تردید مواجه میکند.

سربازانِ هیتلر هفتهها راهپیمایی کردند، مسافتی عظیم را پیمودند و در نهایت خطوطِ تدارکاتی را بیش از حد کوچک کردند
▪️آلمان برای حملهٔ موفقیتآمیز به اتحاد جماهیر شوروی در آن زمان، به چه کاری نیاز داشت؟
بحثِ بزرگی در این باره وجود دارد که آیا پیروزی واقعاً در دسترسِ هیتلر بود یا نه. این بحث حولِ نقشِ مسکو متمرکز است. برخی مانند «آر.اچ.اس. استولفی» (RHS Stolfi) گفتهاند که عملیات بارباروسا نقطهٔ عطفِ جنگ بود، و اگر آلمانیها مستقیماً در اوتِ ۱۹۴۱ به سمتِ مسکو میرفتند (بهجای انحراف و تمرکز بر تصرفِ اوکراین و محاصرهٔ لنینگراد، و تنها بعداً رفتن به سمتِ مسکو - که تا آن زمان وضعیت هوا به ضررشان تغییر کرده بود)، میتوانستند اتحاد جماهیرشوروی را نابود کنند. بهطورِ مؤثر، سؤال این میشود: «چه چیزی برای فروپاشیِ رژیمِ شوروی کافی است؟»
این همان چیزی بود که آلمان در ۱۹۱۷-۱۹۱۸ به دست آورد - تغییراتِ متوالیِ رژیم رخ داد و بلشویکها حاضر به صلح شدند. با این حال، آنچه از تابآوریِ رژیمِ شوروی در ۱۹۴۱-۱۹۴۲ میدانیم، نشان میدهد که حتی سقوطِ مسکو هم ممکن است برای این منظور کافی نبوده باشد. در ۱۹۱۷، آلمانیها حتی به نزدیکیِ مسکو هم نرسیده بودند؛ آنها تنها کیاف(Kiev) و ریگا(Riga) را گرفته بودند - و همینتنها برای سرنگونیِ روسیۀ تزاری کافی بود. بهنظر میرسد رژیمِ بعدیِ شوروی بسیار بیرحمتر بوده و فداکاری بیشتری را در میانِ مردم برانگیخته است. و البته، جنایتهایِ آلمانیها بهحدی بود که حتی کسانی که ممکن است از تغییرِ سلطه استقبال میکردند، متوجه شدند که نازیها حتی از استالین هم بدتر هستند.
دیدگاهِ شخصیِ من این است که فکر نمیکنم آلمان بهراحتی میتوانست مسکو را در هر زمانی از سالِ ۱۹۴۱تسخیر کند. حتی اگر آن را میگرفت، ممکن بود بلافاصله در جریانِ ضدحملهٔ زمستانیِ شوروی آن را از دست بدهد، دقیقاً به همانگونه که استالینگراد را در ۱۹۴۲-۱۹۴۳ از دست داد. و همانطور که برایِ ناپلئون پیش آمد، صرفِ تصرفِ مسکو لزوماً به فروپاشیِ روسیه نمیانجامد. این همان بلایِ ناپلئون بود. بنابراین، صادقانه بگویم، تصورِ اینکه چگونه رژیمِ شوروی در ۱۹۴۱ میتوانست شکست بخورد، برایم بسیار دشوار است. احتمالاً، امکانِ شکستِ فرسایشیِ اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۴۲ وجود داشت، اما در آن زمان جریانِ منابع به ضررِ آلمان در حال تغییر بود. بنابراین، با توجه به نیروهایِ ذخیرهٔ شوروی، تعهدِ شوروی و وسعتِ این کشور، تصورِ اینکه آلمان بتواند بهطورِ عملی به این پیروزیِ قاطع دست یابد، برایم دشوار است.
▪️ اگر روسیه به دستِ نیروهای محور (Axis) میافتاد، متّفقین چگونه واکنش نشان میدادند؟
بسیاری به این بستگی داشت که این رویداد در چه مرحلهای رخ میداد و چه چیزِ دیگری در جهان اتفاق میافتاد. به یاد داشته باشید که همزمان با نبردِ سرنوشتسازِ مسکو، ژاپن به پرل هاربر حمله کرد و آمریکا بهطورِ کامل واردِ جنگ شد. آمریکاییها قبلاً بهطورِ قابلتوجهی به بریتانیا کمک میکردند، اما تا این حملهٔ غافلگیرانه، بهطورِ کامل در جنگ نبودند. و سپس، البته، آلمان به ایالاتِ متحده اعلانِ جنگ کرد. اگر این اتفاق میافتاد، حتی اگر اتحاد جماهیر شوروی همزمان سقوط کرده بود، باز هم جنگ با بریتانیا و آمریکا ادامه مییافت.
سناریویِ کابوسواری را تصور کنید که در آن جنگ بینِ آلمان و ایالاتِ متحده بههرحال آغاز نمیشد. یکی از راههایِ جلوگیری از آن این بود که ژاپن به پرل هاربر حمله نکند، بلکه به سیبری حمله کند و در حالی که شوروی در وضعیت بسیار دشواری گیر کرده است، به آن یورش ببرد. و این ممکن است به فروپاشیِ اتحاد جماهیر شوروی کمک کند، زیرا این نیروهایِ آزادشده از سیبری (زمانی که شورویها فهمیدند ژاپن به اتحاد جماهیر شوروی حمله نخواهد کرد) بودند که به دفاع از مسکو کمک کردند.
برای بریتانیا، تمامِ امیدِ پیروزی بهطورِ مؤثر از بین میرفت، زیرا آمریکاییها اصلاً در جنگ نبودند. بنابراین، آلمان احتمالاً میتوانست بریتانیا را با یک «عملِ انجامشده» مواجه کند، جایی که بزرگترین متحدِ قارهایِ آن شکست خورده بود. به یاد داشته باشید که این یکی از دلایلِ حملهٔ ناپلئون به روسیه بود: حذفِ آخرین متحدِ بریتانیا، تا بریتانیا هیچ گزینهٔ دیگری برای ادامهٔ جنگ نداشته باشد. و سپس ممکن است به نوعی وضعیتِ بنبست میرسیدید.
بنابراین، میتوانید سناریویی را تصور کنید که در آن هیتلر بر قارّه مسلط است، اما همچنان با چالشی بزرگ برای شکستِ بریتانیا روبروست. با این حال، با چنین سلطهٔ آلمانی، جنگ احتمالاً بهطورِ مؤثر متوقف میشد. بریتانیا قطعاً متحملِ خسارتهایِ سنگینِ مداوم میگردید، دقیقاً همانگونه که در واقعیت با سقوطِ طبرق (Tobruk) در ۱۹۴۲، جنگِ زیردریاییها، بمبارانهایِ لوفتوافه و غیره رخ داد. بنابراین، در آن سناریو، میتوانید ببینید که بریتانیا به نوعی صلحِ تلخ، هرچند احتمالاً موقتی، تن میدهد.
▪️ عملیات بارباروسا با تعهدِ کاملِ ایالاتِ متحده به جنگ، چقدر دوام میآورد؟
فرض کنید اتحاد جماهیر شوروی پس از پرل هاربر، علیرغم اینکه ژاپن به آمریکا روی آورده و ایالاتِ متحده را بهطورِ کامل واردِ جنگ کرده است، فرومی پاشید. این بسیار شبیهتر به وضعیتِ ۱۹۱۸ است که در آن آلمانیها در شرق پیروز شدند و نیروها را به غرب بازگرداندند تا نگه دارند و شاید پیروز شوند. آنها در ۱۹۱۸ با ورودِ نیروهایِ کمکیِ آمریکایی شکست خوردند، اما این پرسشِ بسیار جالبی است که در ۱۹۴۲-۱۹۴۳ از نظرِ نظامی چه اتفاقی ممکن بود بیفتد. با فرض اینکه به صلحِ سازشآمیز نمیرسید، آیا متّفقین بههرحال میتوانستند پیروز شوند؟
بحثِ بزرگی در ادبیاتِ تاریخی در این باره وجود دارد. برخی مانند «نورمن دیویس» (Norman Davies) - شاید برجستهترین طرفدارِ این دیدگاه - میگویند که تمامِ نبرد تحتِ سلطهٔ جنگ در شرق بود، که جبههٔ غربی در مقایسه با مقیاسِ عظیمِ آن یک نمایشِ جانبی بیشتر نبود و بهطورِ ضمنی، شورویها جنگ را به پیروزی رساندندو نه متّفقین.

شورویها تانکهایی همتراز با آلمانیها تولید میکردند، اما این تولید برایِ ماهها متوقف شد، زیرا کارخانهها جمعآوری و از دسترسِ آلمانیها دور شدند
در سویِ مقابل، «فیلیپ اوبراین» (PhillipsO’Brien) قرار دارد که میگوید غرب میتوانست ماشینِ جنگیِ نازی را حتی اگر اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود، شکست دهد. بنابراین، یک بحثِ علمیِ قابلتوجه در این باره وجود دارد. نظرِ شخصیِ من جایی در میانِ این دو است. آزاد شدنِ بخشی از آن نیروها در جبههٔ شرقی به آلمان اجازه میداد تا اروپایِ قارهای را چنان سنگین مورد محافظت خودقرار دهد که انجامِ تهاجماتِ آبی- خاکیِ موفق را برایِ متّفقین بسیار دشوار سازد.
این واقعیت که برخلافِ فرانسه در ۱۹۱۸، هیچ جبههٔ زمینیِ مداومی وجود نداشت، مانعی بزرگ برایِ متّفقین میشد. بنابراین، فکر میکنم شاید بتوان در شرایطِ زمینی به یک بنبست رسید، در حالی که طرفین توسطِ کانالِ مانش و دریایِ مدیترانه از هم جدا شدهاند. آنچه بنبست نبود، جنگِ هوایی بود. اصلیترین بخشِ استدلالِ فیلیپ اوبراین این است که جنگِ جهانیِ دوم عمدتاً یک جنگِ هوایی بود، و تا ۱۹۴۲-۱۹۴۳، متّفقین شروع به کسبِ برتریِ هوایی بر محور و بمبارانِ آلمان کردند.
بنابراین، آنچه به این ترتیب به دست میآمد، وضعیتی کابوسوار برایِ همهٔ طرفهایِ درگیربود، وضعیتی که در آن سالها و سالها طول میکشید تا متّفقین سرانجام یک جنگِ زمینی را علیهِ آلمانِ نازی به راه اندازند، اما آنها به جنگِ هوایی ادامه می دادند؛ بنابراین، با وجود اینکه از نظرِ تئوری، نازیها بر قارّه مسلط بودند، شهرهایِ آلمان، خاکستر میشدند. و همانطور که میدانیم، در ۱۹۴۵، ایالاتِ متحده به بمبِ اتمی دست یافت.
بنابراین، میتوان استدلال کرد که در ۱۹۴۵، آلمانیها بههرحال میباختند، زیرا با همان رفتارِ ژاپن در هیروشیما و ناگاساکی مواجه میشدند. و با توجه به اینکه آلمان از نظرِ سرزمینی و منابع، در موقعیتی بسیار بهتر از ژاپن قرار داشت، برایِ شکستِ رژیمِ هیتلر به تعدادِ بهمراتب بیشتری بمب نیاز بود.

میدان سرخ مسکو
پروفسور مارک میلنر (Marc Milner) مدیر مرکز گرگ (Gregg Centre) برای مطالعهٔ جنگ و جامعه در دانشگاه نیوبرانزویک (NewBrunswick) است. پروفسور مارک میلنر کتابهای متعددی دربارهٔ جنگِ جهانیِ دوم نوشته است. از جمله «نبردِ آتلانتیک» (Battle of theAtlantic) که برندهٔ جایزهٔ سی.پی. استیسی برایِ بهترین کتابِ تاریخِ نظامی در کانادا در سال ۲۰۰۴ شد. کارِ اخیرِ او بر روی کارزارِ نرماندی متمرکز بوده است، از جمله «متوقف کردنِ تانک های آلمانی: داستانِ ناگفتهٔ روزِ دی» (The Untold Story OfD-DayStopping The Panzers:) که برندهٔ جایزهٔ کتابِ جیمز کالینز از کمیسیونِ تاریخِ نظامیِ ایالاتِ متحده برایِ سالهای۲۰۱۴-۲۰۱۵ شد.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
نیک رابینز-ارلی و دارا کر / گاردین / سهشنبه ۴ اوت ۲۰۲۶
اواخر هفته گذشته، مقامهای فدرال هشدار تندی صادر کردند و گفتند «بازیگران مخرب سایبری» در دستکم هفت ایالت آمریکا، تأسیسات آب و فاضلاب را هدف قرار دادهاند. به نظر میرسد مینهسوتا بیشترین آسیب را دیده باشد، بهطوری که ۳۰ سامانه آب این ایالت هدف حملات سایبری قرار گرفتهاند و این حملات به اختلال در تأمین آب در ایالت انجامیده است.
مشکلات از کاهش فشار آب در خانهها تا صدور هشدار جوشاندن آب از سوی برخی شرکتهای خدماتی متغیر بوده است. اما تاکنون گزارشی از آلودگی آب آشامیدنی منتشر نشده است.
سازمان آمریکایی «امنیت سایبری و امنیت زیرساختها» (CISA) روز پنجشنبه گذشته در بیانیهای گفت: «این تهدیدگران، نهادهای مرتبط با آب را در همه اندازهها هدف قرار میدهند.»
این نهاد بر این نکته تأکید کرد که سامانههای زیرساخت حیاتی در عصر دیجیتال میتوانند بهویژه در برابر حملات سایبری آسیبپذیر باشند. بخش عمده این مشکل از اتصال تأسیسات آب به اینترنت ناشی میشود؛ امری که به هکرها امکان میدهد نفوذ کنند، گذرواژهها را تغییر دهند و دسترسی اپراتورها را مسدود کنند. برای کاهش اختلالات ادامهدار، این نهاد به شرکتهای خدماتی توصیه کرد سامانههای خود را از اینترنت جدا کرده و به حالت دستی بازگردانند.
به گفته مقامهایی در بخشهای مختلف دولت که بهصورت ناشناس با رسانههای گوناگون گفتوگو کردهاند، عامل این حمله هماهنگشده احتمالاً ایران است. گزارش شده است که تهران از زمان آغاز جنگ، نزدیک به شش ماه پیش، حملات سایبری خود علیه آمریکا را تشدید کرده، اما تا کنون تنها موفقیت محدودی به دست آورده است. هرچند افبیآی اعلام کرد که تحقیقاتی را درباره این نفوذ سایبری آغاز کرده، اما از نسبت دادن مسئولیت آن به ایران خودداری کرد.
با این حال، دونالد ترامپ گفته است که این حمله تقصیر مینهسوتا است.
ترامپ روز جمعه گذشته در نشست کابینه در کمپ دیویدِ مریلند، بدون ارائه هیچ مدرکی برای اثبات ادعایش، گفت: «من تقصیر را گردن مینهسوتا میاندازم، چون بهشدت بیکفایتاند.» او افزود: «من مینهسوتا و فرماندار، همان فرماندار فاسد مینهسوتا را مقصر میدانم ... ایران مشکلات بزرگتری دارد تا به مینهسوتا فکر کند.»
تیم والز، فرماندار مینهسوتا، در واکنش در پیامی در ایکس نوشت: «ترامپ دقیقاً میداند چه کسی مسئول این حمله است و میداند که ایالتهای دیگری هم هدف قرار گرفتهاند. این همان چهره جنگ مدرن است و بار دیگر نشان میدهد که هیچ برنامهای برای پیروزی در جنگ با ایران وجود ندارد.»
هویت دقیق گروههای پشت حملات هنوز روشن نیست
نهادهای انتظامی و سازمانهای امنیت سایبری هنوز بهطور علنی مشخص نکردهاند کدام گروه یا گروههای هکری پشت حملات ماه گذشته هستند و همچنین مستقیماً دولت ایران را به سازماندهی آنها متهم نکردهاند. با این حال، چند رسانه از جمله نیویورک تایمز و واشنگتن پست، به نقل از مقامهای نامشخص دولتی گزارش دادهاند که ایران احتمالاً پشت این هکها قرار دارد.
«امنیت سایبری و امنیت زیرساختها» پیشتر در ماه آوریل درباره حملات سایبری با حمایت ایران علیه زیرساختهای حیاتی هشدار داده بود، بهویژه درباره کنترلکنندههای منطقی برنامهپذیر که در سامانههای آب استفاده میشوند. این نهاد در ۲۲ ژوئیه هشدار خود را بهروزرسانی کرد تا راهنماییهای بیشتری برای ایمنسازی سامانهها در برابر حملات ارائه دهد و همچنین نام برخی سازندگانی را که ممکن است آسیبپذیر باشند، ذکر کرد.
«امنیت سایبری و امنیت زیرساختها» در این هشدار نوشت: «نهادهای تدوینکننده این هشدار، بهطور فوری سازمانهای آمریکایی را نسبت به هدفگیری سایبریِ مداومِ مرتبط با ایران علیه فناوری عملیاتیِ متصل به اینترنت آگاه میکنند.»
در سالهای اخیر، حملات سایبری با پشتوانه خارجی بارها زیرساختهای آب را هدف قرار دادهاند. در سال ۲۰۲۴، چند شهر کوچک روستایی در تگزاس هدف حملات سایبری مرتبط با روسیه قرار گرفتند که برای مدت کوتاهی باعث سرریز شدن سامانه آب شهر کوچک مولشو شد. در سالهای ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ نیز یک گروه هکری مرتبط با ایران، رایانههای صنعتیِ کنترلکننده بخشی از سامانههای آب پنسیلوانیا را هدف قرار داد. قانونگذاران این ایالت در آن زمان به دولت فدرال هشدار دادند که حملات مشابهی ممکن است در سراسر کشور رخ دهد.
این رخدادها همچنین موجب شده است کارشناسان امنیت سایبری و گروههای صنعتی از دولت آمریکا بخواهند به زیرساختهای آسیبپذیر رسیدگی کرده و برای دفاع از آنها سرمایهگذاری کند.
تاتیانا بولتون، مدیر اجرایی گروه صنعتی «ائتلاف امنیت سایبری فناوری عملیاتی»، در بیانیهای که خواستار اقدام فدرال در این زمینه بود، گفت: «این هفته ما با پیامدهای نادیده گرفتن اهمیت سرمایهگذاری در امنیت سایبریِ زیرساختهای حیاتی کشورمان روبهرو هستیم.»
این ائتلاف که از شرکتهای برجسته حوزه زیرساخت و امنیت سایبری تشکیل شده است، از دولت خواست برنامه کمکهزینه امنیت سایبری ایالتی و محلی را که قرار است در سپتامبر منقضی شود، تمدید و تأمین مالی کند. این برنامه کمکهزینه در سال ۲۰۲۱ بهعنوان صندوقی یک میلیارد دلاری برای تقویت زیرساختهای حیاتی ایجاد شد.
بولتون گفت: «با تمدید نکردن این برنامه کمکهزینه، کنگره شهرهای کوچک را در برابر بازیگران دولتی مانند ایران بدون حمایت رها میکند.»
در برخی موارد، گروههای هکری مسئولیت حملات سایبری خود را بر عهده گرفتهاند یا تحقیقات، عاملان احتمالی را مشخص کردهاند؛ اما در بسیاری از موارد، منشأ هکها همچنان نامشخص باقی میماند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
نداو ایال / یدیعوت آحارونوت / ۳ اوت ۲۰۲۶
در سال ۱۹۳۲، زیو ژابوتینسکی مقالهای منتشر کرد که دستکم برای اقلیت تجدیدنظرطلب (رویزیونیست) به اثری بنیادین تبدیل شد. عنوان آن مقاله «درباره ماجراجویی» بود. واژه آوانتورا در زبان ییدیش (Yiddish- زبان رایج در میان یهودیان حریدی) مفهومی میان ماجراجویی و نزاع و درگیری دارد. در جهان محتاط و محافظهکار «اشتل»های یهودی، «ماجراجو» ــ فردی دردسرطلب و بیباک ــ توهینی جدی به شمار میرفت. اما ژابوتینسکی، در چارچوب مبارزه با «کتاب سفید» بریتانیا، دقیقاً استدلالی معکوس مطرح کرد. او گفت لحظاتی فرا میرسد که چنین ماجراجویانی لازماند؛ افرادی که جهان را تغییر میدهند، کسانی که تنها در صورت موفقیت مورد تحسین قرار میگیرند و اگر شکست بخورند فوراً محکوم خواهند شد.
او در نوشته خود چنین آورد:
«و کجا نوشته شده است، و منبع آن نتیجهگیری غیرقابل تردید چیست، که در میان ابزارهای فراوان جنگ جایی برای ماجراجویی وجود ندارد؟ درس تاریخ چیز دیگری میگوید. تاریخ میآموزد که در بسیاری موارد حتی یک ماجراجویی ناموفق نیز ابزاری در جنگ است؛ بهویژه هنگامی که “ماجراجویی یک فرد نباشد، بلکه ماجراجویی افراد بسیار باشد.”»
او پیشنهاد میکرد که، به تعبیر خودش در همان مقاله، باید به محدودیتهای تحمیلشده از سوی قیمومت بریتانیا «دهنکجی» کرد و به سرزمین اسرائیل مهاجرت نمود.
وقتی به طرح بلندپروازانه سرنگونی حکومت ایران فکر میکنیم، دشوار است که به یاد همین آوانتورا نیفتیم. تلاش برای تضعیف حکومت از طریق فشار اقتصادی، عملیات نفوذ و ایجاد ترس و سردرگمی، آن هم در طول زمان و از طریق فرسایش تدریجی، یک موضوع است. اما تلاش برای جذب محمود احمدینژاد ــ رئیسجمهور پیشین ایران و منکر هولوکاست ــ بهعنوان عامل خود و نشاندن او در مقام رهبر؟ یا آغاز یک تهاجم تمامعیار کُردی؟ اینها از آن دست پروژههایی هستند که حتی ابرقدرتها نیز ممکن است در آنها شکست بخورند.
اسرائیل چنین تلاشی را انجام داد و منابع و تلاش عظیمی را صرف آن کرد. در هفتههای اخیر، نیویورک تایمز و روزنامه هاآرتص جزئیات جالب توجهی درباره این موضوع منتشر کردهاند. روایت پیش رو جزئیات بیشتری را درباره بلندپروازانهترین هدف منطقهای که اسرائیل تاکنون کوشیده است پیش ببرد ارائه میدهد: تغییر حکومت در کشوری با حدود ۱۰۰ میلیون نفر جمعیت، یک قدرت منطقهای، آن هم در شرایط جنگ و با هماهنگی تنها ابرقدرت جهان، یعنی ایالات متحده.
در ارائهای که موساد در آستانه عملیات برای کابینه امنیتی انجام داد، به وزیران گفته شد که تغییر حکومت ظرف «یک تا سه سال» رخ خواهد داد. این قید زمانی منطقی به نظر میرسید؛ چرا که خود انقلاب اسلامی نیز در یک روز اتفاق نیفتاده بود. اما پیامی که وزیران دریافت کردند چیز دیگری بود.
یکی از آنان به من گفت: «ما اینگونه برداشت کردیم که قرار است به سمت یک تغییر حکومت سریع و فراگیر حرکت کنیم؛ با کشته شدن رهبر فعلی، تهاجم نیروهای کُرد، احمدینژاد بهعنوان عامل ما و معترضان در خیابانها.»
این تمایز نخست اهمیت زیادی دارد. بارها و بارها این تلاش بهعنوان «عملیات موساد» توصیف شده است. بدون تردید موساد نیروی محرک، طراح و اصلیترین مدافع این طرح بود. اما این عملیات متعلق به دولت اسرائیل بود و به دستور کابینه اجرا شد. این طرح از یک نگرش راهبردی سرچشمه گرفت که بهتدریج در میان رهبران سیاسی جا افتاد و بر نهادهای امنیتی و دفاعی تحمیل شد: اینکه بدون تغییر حکومت در ایران، نه بحران هستهای ایران حل خواهد شد و نه رویارویی با این کشور.
پس از جنگ ۱۲ روزه و با حضور دونالد ترامپ در کاخ سفید، فرصتی برای تغییر حکومت پدید آمده بود. اسرائیل باید تلاش خود را میکرد، زیرا ممکن بود این فرصت از دست برود. هزینه بیعملی، حتی با وجود خطر شکست، از هزینه اقدام بیشتر بود. بنیامین نتانیاهو این موضوع را صریحاً به رئیسجمهور آمریکا گفته بود. و در واقع، بنیامین نتانیاهو پدر این ایده محسوب میشد.
اینها صرفاً تفسیر نیستند. اهداف «عملیات شیر خروشان» هرگز بهطور رسمی برای افکار عمومی منتشر نشد. اما پس از گفتوگو با تعداد دو رقمی از منابع نظامی و سیاسی، میتوان دریافت که هدف اصلی عملیات، وارد کردن ضربهای عمیق به تهدیدهایی بود که ایران متوجه اسرائیل میکرد ــ یا از میان برداشتن آنها ــ از طریق ایجاد شرایط نظامی لازم برای تغییر حکومت در ایران.
شاید دقیقاً از همین واژهها استفاده نمیشد، اما «ایجاد شرایط برای تغییر حکومت» جوهره و نتیجه نهایی این راهبرد بود.
این عبارت حاصل مجموعهای از مصالحهها بود، از جمله با ارتش اسرائیل. از نخستین روز جنگ، ارتش توضیح میداد که بهتنهایی نمیداند چگونه میتوان تغییر حکومت را محقق کرد. از دید ستاد کل، مأموریت اصلی وارد کردن خسارت راهبردی به ایران و از میان بردن تدریجی توانمندیهای آن بود. کمک به موساد، از نگاه ارتش، تلاشی فرعی محسوب میشد.
چرا عبارت «ایجاد شرایط» بهجای «سرنگونی حکومت» انتخاب شد؟
یکی از مقامهای امنیتی چنین توضیح داد: ارتش اسرائیل میدانست که این هدف بسیار پیچیده و شاید حتی غیرممکن است. ارتش نمیخواست وارد جنگی شود که هدف آن آنقدر مطلق و نهایی باشد که بتواند تا ابد ادامه یابد؛ آن هم بسیار فراتر از ظرفیت ذخایر موشکهای رهگیر اسرائیل. با این حال، کابینه به هدفی رأی داد که در عمل چیزی جز تلاشی برای تغییر حکومت نبود.
این هدف آنچنان گسترده بود که برخی آن را جاهطلبانهای در حد خودبزرگبینی میدانستند؛ هدفی که مستلزم اختصاص منابع عظیم و دربردارنده پیامدهای سنگین منطقهای بود. به عبارت دیگر، برنامههای هستهای و موشکهای بالستیک ایران هرچند مهم بودند، اما «جام مقدس» این پروژه محسوب نمیشدند. آنها حتی پیام اصلی جنگی که در پی آمد نیز نبودند.
در حالی که جنگ ۱۲ روزه ژوئن ۲۰۲۵، موسوم به «عملیات شیر خیزان» (Rising Lion)، بر وارد کردن خسارت به برنامه هستهای ایران متمرکز بود و در عمل نیز به توقف غنیسازی اورانیوم انجامید، «عملیات شیر خروشان» (Roaring Lion) قرار بود جنگی باشد که به همه جنگها پایان دهد؛ دستکم در برابر ایران.
نتیجه، تا زمان نگارش این گزارش، چنین است: صنعت نظامی ایران، بهویژه خطوط تولید موشکهای بالستیک آن، آسیب شدیدی دیده و خسارت واردشده به برنامه هستهای نیز عمیقتر شده است. ارتش اسرائیل زیانهایی سنگین، قابل اندازهگیری در حد صدها میلیارد دلار، به ایران وارد کرد. دستگاه اطلاعاتی اسرائیل نیز توانایی خارقالعادهای برای نفوذ به ساختار حاکمیت ایران از خود نشان داد. اما اگر هدف «شیر خروشان» ایجاد شرایط لازم برای تغییر حکومت بود، حکومت ایران همچنان پابرجاست، کار میکند و با مشت آهنین حکمرانی میکند.
بازیگران خارجی نیز اطمینان حاصل کردند که جزئیات طرح اسرائیل، از جمله مهره اصلی آن یعنی محمود احمدینژاد، به بیرون درز کند. هنگامی که عملیات اسرائیل نتوانست به هدف تعیینشده دست یابد، حکومت ایران توانست ادعا کند که پیروز شده است: «ما پیروز شدیم، چون زنده ماندیم.»
این صرفاً بازی با واژهها نیست. در تابستان ۲۰۲۵، «محور مقاومت» در سراسر منطقه ضربات سنگینی خورده بود و نظرسنجیها نشان میدادند که اسرائیلیها احساس پیروزی دارند. اما در تابستان ۲۰۲۶، اکثریت قاطع اسرائیلیها معتقد نیستند که کشورشان ایران را در جنگ شکست داده است. طبق نظرسنجی شبکه ۱۲ اسرائیل، تنها ۱۱ درصد بر این باورند که اسرائیل پیروز جنگ بوده، در حالی که محور مقاومت ظاهراً توانسته خود را بازسازی کند.
تابستان سال قبل، ایران کنترل تنگه هرمز را در اختیار نداشت. یک سال بعد، این کشور بر یکی از مهمترین آبراههای اقتصاد جهانی تسلط یافته است. حکومت ایران قرار نیست برای همیشه دوام بیاورد، اما تردیدهای جدی وجود دارد که این جنگ واقعاً «شرایط لازم» برای سقوط آن را فراهم کرده باشد.
این صرفاً داستان یک ماجراجویی نیست که به خطا رفته باشد. بسیاری از افراد دخیل در این طرح معتقدند عملیات تغییر حکومت میتوانست موفق شود، اگر ایالات متحده درباره برخی از اجزای کلیدی آن تغییر موضع نمیداد. اطلاعات کافی برای داوری درباره این ادعا وجود ندارد، زیرا بخشهایی از طرح همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد.
این در واقع داستان یک شکست سیستمی است: اینکه چگونه یک هدف راهبردی عظیم ــ تغییر حکومت ــ به یک مأموریت عملیاتی تبدیل شد، بیآنکه رهبران سیاسی، ارتش اسرائیل و موساد هرگز واقعاً درباره ماهیت آن، اهمیت آن، امکانپذیری آن یا تناسب ابزارها با هدف به توافق برسند. اکنون که به گذشته نگاه میکنند، بیشتر این بازیگران حتی درباره واقعیتهای رخداده نیز اختلاف نظر دارند.
«اشتها با خوردن بیشتر میشود»
این تلاش سالها در حال شکلگیری بود. کشتار ۷ اکتبر و تصمیم رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، برای مداخله مکرر در جنگ از طریق حملات مستقیم به اسرائیل، موجب شد بنیامین نتانیاهو سرنگونی حکومت ایران را بهعنوان هدفی عالی و محوری در سیاست اسرائیل مطرح کند.
در همان زمان، موساد نیز مشغول اجرای عملیاتی عمیق و چشمگیر برای نفوذ به ساختار حکومت ایران بود.
همانگونه که تحقیقات مختلف گزارش دادهاند، دیوید «دادی» بارنئا، رئیس موساد، در بوداپست با محمود احمدینژاد، رئیسجمهور پیشین ایران، دیدار کرده بود؛ دیداری که نتیجه تماسهایی طولانیمدت بود. احمدینژاد به یکی از نامزدهای اصلی برای ایفای نقش در یک رهبری جایگزین در ایران تبدیل شد. این واقعیت که او در درون ساختار جمهوری اسلامی رشد کرده بود، ظاهراً به او اعتبار بیشتری میبخشید.
به رهبران سیاسی اسرائیل تحلیلهایی مبتنی بر داده و شواهد ارائه شد که نشان میداد احمدینژاد از نفوذ و جایگاه قابل توجهی در زندگی سیاسی ایران برخوردار است؛ تحلیلهایی که به گفته طراحانشان بارها صحت خود را اثبات کرده بودند.
اما نتانیاهو با مخالفتی استدلالی از سوی فرماندهان وقت ارتش اسرائیل روبهرو شد. هرتسی هالوی، رئیس وقت ستاد ارتش، و اهارون حلیوا، رئیس اداره اطلاعات نظامی، در جلسات غیرعلنی تأکید میکردند که اسرائیل تنها توانایی بسیار محدودی برای مهندسی عامدانه تغییر حکومت در کشوری مانند ایران دارد.
آنها هشدار میدادند که برخی از طرحهای مطرحشده، از جمله پیشنهادهایی که از سوی موساد ارائه میشد، در برابر واقعیت کنترل قدرتمند حکومت بر جامعه ایران، بلندپروازانه و توخالی به نظر میرسند. یوآو گالانت، وزیر دفاع وقت، نیز قانع نشده بود.
تردیدهای ارتش پس از تغییر فرماندهان نیز ادامه یافت و به دوران ایال زمیر، رئیس جدید ستاد ارتش، و شلومی بیندر، رئیس اطلاعات نظامی، نیز کشیده شد.
از بیرون، مخالفت ارتش شاید عجیب به نظر برسد. چه اشکالی دارد که حکومت ایران سرنگون شود؟ چرا نباید برای آن تلاش کرد؟
پاسخ فنی این است که هیچ چیز رایگان نیست و هر پروژه بزرگ به بهای کنار گذاشتن پروژهای دیگر انجام میشود. سیاست دفاعی در نهایت مسئله اولویتبندی است. اشتیاق چندانی برای اختصاص منابع عظیم به طرحی که احتمال میرود شکست بخورد وجود ندارد.
یکی از مقامهای ارشد گفت: «تا زمانی که کردها در صحنه بودند، همه نشانههای موافقت را بروز میدادند. اما وقتی کردها کنار رفتند، همهچیز منفجر شد.»
مقام دیگری افزود: «نکته شگفتآور این است که پس از آنکه ترامپ مشارکت کردها را رد کرد، نتانیاهو طرح بداهه و جایگزین موساد را تحمیل کرد.»

اما پاسخ راهبردی به ماهیت خود هدف مربوط میشود: اگر برای سرنگونی حکومت تلاش کنید و شکست بخورید، آیتاللهها پیروز شدهاند.
پس از جنگ ۱۲ روزه، چیزی شروع به تغییر کرد. ایران چنان آشکار شکست خورده بود که به گفته یکی از مقامهای امنیتی، «چشمان ما باز شد.» اشتها با خوردن بیشتر میشود.
تا تابستان ۲۰۲۵ روشن شده بود که ایران سامانه موشکهای بالستیک خود را سریعتر از آنچه انتظار میرفت بازسازی میکند. اسرائیل بهوضوح نمیتوانست دورهای متوالی رویارویی با ایران را به سبک «کارزار میان جنگها» تحمل کند؛ راهبردی که اسرائیل سالها برای فرسایش تواناییهای دشمن در فاصله میان جنگهای بزرگ دنبال کرده بود.
یکی از مقامهای ارشد حاضر در جلسات کابینه و کابینه کوچک امنیتی به من گفت: «ما به این نتیجه رسیده بودیم که فقط یک راهحل راهبردی وجود دارد: تغییر حکومت. در غیر این صورت محکوم بودیم که مدام این سطل را خالی کنیم؛ یک بار با قاشق چایخوری و بار دیگر با ملاقه. این وضعیت پایدار نبود.»
در آن زمان، نخستوزیر اسرائیل و رئیس موساد هر دو به این باور رسیده بودند که تغییر حکومت در ایران هم ممکن است و هم باید دنبال شود. موساد نیز در مرکز آمادهسازیهای عملیاتی برای یک کودتا قرار داشت.
از سوی دیگر، ارتش اسرائیل نشانههای رشد دوباره قدرت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را شناسایی کرده بود. ارتش همچنان نسبت به امکان سرنگونی حکومت تردید داشت، اما نیاز فوری برای مقابله با پروژه موشکهای بالستیک ایران و بخشهای باقیمانده برنامه هستهای این کشور را احساس میکرد.
اسرائیل سرمایهگذاری گستردهای را برای آمادهسازی جنگی دیگر، اما بسیار وسیعتر، آغاز کرد. این تمایز بسیار مهم است: از نگاه رهبران سیاسی، این طرح از همان ابتدا تلاشی برای سرنگونی جمهوری اسلامی بود. اما ارتش عمدتاً به تکمیل مأموریتهای صرفاً نظامیای میاندیشید که از دور قبلی جنگ ناتمام مانده بودند: موشکهای بالستیک، صنایع نظامی و برنامه هستهای.
موساد برآورد میکرد که عملیات میتواند و باید در ماه مه یا ژوئن ۲۰۲۶ اجرا شود. ارتش از پاییز ۲۰۲۶ سخن میگفت. اما نتانیاهو بهطور مداوم فشار میآورد تا جدول زمانی به جلو کشیده شود.
در دسامبر ۲۰۲۵، اعتراضات گسترده و یک خیزش مردمی در ایران آغاز شد. میتوان فرض کرد که بخش عملیات نفوذ موساد هر آنچه در توان داشت برای کمک به این اعتراضات انجام داد؛ اساساً این همان مأموریتی بود که برای آن ایجاد شده بود.
حکومت ایران در پاسخ، دست به کشتار گسترده شهروندان ایرانی زد. اگر «عملیات شیر خیزان» در ژوئن ۲۰۲۵ با رضایت عمیق در سراسر دستگاه امنیتی اسرائیل به پایان رسیده بود، بیثباتی ایران در دسامبر ۲۰۲۵ و ژانویه ۲۰۲۶ چیزی نزدیک به سرخوشی ایجاد کرد. گویی صدای گامهای مسیح موعود به گوش میرسید.
دونالد ترامپ وعده داد که به کمک معترضان خواهد آمد. موساد و ارتش اسرائیل از سوی نخستوزیر مأمور شدند برای جنگ بزرگ آماده شوند و طرحهای عملیاتی را با سرعت بیشتری پیش ببرند.
در ژانویه و فوریه ۲۰۲۶، تمام ساختار حکومتی اسرائیل بر آمادهسازی برای جنگ متمرکز بود. با این حال، طرحها هنوز فاصله زیادی تا تکمیل شدن داشتند؛ بهویژه بخشهایی که به سرنگونی حکومت ایران مربوط میشدند. عبارت کلیدی که مدام تکرار میشد این بود: «فرصت را از دست ندهید.»
موساد تلاش کرد روابط خود با گروههای مختلف کُرد را بهسرعت به مرحله عملیاتی برساند. این گروهها به یکی از ارکان اصلی طرح کودتا تبدیل شدند. قرار بود آنها از غرب وارد ایران شوند، از شهری به شهر دیگر پیشروی کنند، کردهای بیشتری و سپس ایرانیان بیشتری را به خود جذب کنند و در نهایت به سوی تهران حرکت کنند.
همزمان، پس از مرحله نخست بمبارانها، انتظار میرفت تودههای مردم همانند دسامبر ۲۰۲۵ به خیابانها بریزند. یک «طوفان کامل» و ایدهآل.
بر اساس گزارشهای منتشرشده، اسرائیل برای این نیروها سلاح تأمین کرد و کوشید یک ائتلاف کُردی تشکیل دهد.
در اینجا باید مکثی کرد. افسران اطلاعاتی اسرائیل که سالهای طولانی روی پرونده ایران کار کردهاند، معتقدند هرگونه اتکا به کردها، در نگاه اول، «یک توهم کامل و افسارگسیخته» بود.
پاسخ موساد در اصل چنین بود: «ایران حوزه تخصصی ماست. ما آن را میشناسیم. کردها قرار نیست ایران را تصرف کنند. نقش اصلی آنها مشغول کردن نیروهای حکومت است، در حالی که مردم حکومت را سرنگون میکنند.»
بسیاری از پیچیدگیهای مربوط به کردها جنبه سیاسی داشت. چگونه میشد چندین گروه رقیب را وادار کرد که با یکدیگر همکاری کنند و در مسیری حرکت کنند که بتواند ایران را به سمت تغییر سیاسی سوق دهد؟
از جمله، اسرائیل از نیروهای کُرد خواسته بود بهجای پرچم کردستان از پرچم سلطنتی ایران ــ با نشان شیر مرتبط با دودمان پهلوی ــ استفاده کنند. اسرائیل حتی تأمین این پرچمها را نیز بر عهده گرفته بود.
برنامهریزیها تا جزئیات فراوانی پیش رفته بود. موساد تلاش داشت خطر ارتکاب کشتارهای قومی و اقدامات تلافیجویانه از سوی نیروهای کُرد در جریان تهاجم را کاهش دهد.
از آنها خواسته شده بود مجموعهای از اصول را که «ده فرمان» نامیده میشد بپذیرند: ممنوعیت قتل، غارت، دزدی، تجاوز جنسی و ارتکاب جنایات جنگی.
اسرائیلیها به کردها هشدار داده بودند: «اگر از این اصول تخطی کنید، نیروی هوایی اسرائیل از شما حمایت نخواهد کرد. در آن صورت ایرانیها شما را قتلعام خواهند کرد.»
نیروی هوایی اسرائیل بخش محوری این طرح بود. اسرائیل به کاخ سفید، رئیسجمهور ترامپ یا سازمان سیا نگفته بود که طرح صرفاً به یک تهاجم کُردی محدود میشود.
این عملیات بهصراحت بهعنوان اقدامی مشترک میان نیروهای کُرد و نیروی هوایی اسرائیل توصیف شده بود. قرار بود نیروی هوایی مسیرهای زمینی لازم را برای پیشروی کردها باز کند و هر تهدیدی را که در مسیر ظاهر میشد از میان بردارد.
برآورد میشد نیروی اولیه حدود ۱۵ هزار جنگجو داشته باشد. این نیروها شهرها را «آزاد» میکردند و به تدریج ایرانیان بیشتری را جذب میکردند تا در نهایت بین «۱۵۰ تا ۲۰۰ هزار نفر» با پشتیبانی هوایی اسرائیل به سوی تهران پیشروی کنند.
پیش از آن، قرار بود مجموعهای از اقدامات دیگر نیز انجام شود؛ از جمله قیام اقلیتهای دیگر و همچنین، مدتی پس از آغاز حمله اولیه، برگزاری تظاهرات گسترده مردمی در سراسر ایران.
ارتش اسرائیل واژه عبری «تیخلول» (Tichlul) را بسیار به کار میبرد؛ واژهای که به معنای یکپارچهسازی و هماهنگی همه اجزای یک عملیات است. در اسرائیل، این ارتش است که مسئول هماهنگی و یکپارچهسازی جنگها محسوب میشود.

تحقیقی که مایکل هاوزر توو منتشر کرده است گزارش میدهد که سازمان اطلاعات نظامی اسرائیل بهشدت با عملیات تغییر حکومت مخالف بود و بخش پژوهش این سازمان ارزیابیای تهیه کرده بود که احتمال موفقیت آن را پایین میدانست.
چنین گزارشی واقعاً تهیه شده بود.
سرلشکر شلومی بیندر، رئیس اطلاعات نظامی، به این نتیجه رسیده بود که احتمال فروپاشی حکومت ایران اندک است.
این ارزیابی بر مبنای استدلالهای حرفهای تنظیم شده بود. برای مثال، در آن آمده بود که اتکا به کردها دشوار است و میزان حمایت آمریکا نیز «نامشخص» است.
اطلاعات نظامی همچنین هشدار داده بود که حکومت ایران بلافاصله اینترنت را قطع خواهد کرد؛ اقدامی که توانایی هماهنگسازی یک انقلاب را بهشدت کاهش میدهد.
هشدار مهم دیگری نیز وجود داشت: بخش پژوهش اطلاعات نظامی معتقد بود که اگر تلاش برای تغییر حکومت شکست بخورد، خطر حرکت ایران به سوی تولید سلاح هستهای افزایش خواهد یافت؛ خطری که به تعبیر این گزارش «باید مهار میشد.»
این یک ارزیابی بسیار مهم و تکاندهنده بود که در قالب گزارشی مکتوب ارائه شد. گزارش هشدار میداد که هزینه شکست در پروژه تغییر حکومت میتواند به شکلی استثنایی سنگین باشد.
بسیاری از کارشناسان پرونده ایران اکنون بر این باورند که مجتبی خامنهای واقعاً در حال بررسی امکان حرکت به سمت ساخت بمب هستهای است.
یکی از مقامهای امنیتی بسیار باتجربه به من گفت:
«نتیجهگیری درست از اعتراضات دسامبر و ژانویه باید این میبود که حکومت در نبرد بقا پیروز شده است. معترضان کشته شدند. دوستان و حامیان آنها عقبنشینی کردند. حکومت از نیروی مرگبار استفاده کرد. این خود استدلالی علیه تلاش برای سرنگونی آن، تنها دو ماه بعد، بود.»
این نکات اهمیت زیادی دارند.
کارشناسان ایران در سراسر جهان هنگامی که جزئیات طرح اسرائیل را میشنوند، واکنشی نزدیک به تحقیر از خود نشان میدهند. از نظر آنها، دستگاه عظیم جمهوری اسلامی را نمیشد با چنین تهدید خارجیای سرنگون کرد؛ آن هم بهویژه در بحبوحه جنگ.
در ظاهر امر، تردیدهای اطلاعات نظامی کاملاً دقیق و موجه از آب درآمدهاند؛ هرچند متأسفانه.
اما موساد روایت کاملاً متفاوتی ارائه میدهد.

مقامهای موساد میگویند اطلاعات نظامی نهتنها مخالفتی نداشت، بلکه همکاریای فوقالعاده با این طرح انجام میداد.
وقتی با تصمیمگیران سیاسی، از جمله برخی از کسانی که بعدها بهشدت از طرح تغییر حکومت موساد انتقاد کردند، صحبت کردم، آنها گفتند هرگز هشدارهای جدی و قاطع ارتش درباره این عملیات را نشنیدهاند.
در واقع، به گفته آنان، هیچ مخالفتی هم نشنیده بودند؛ نه در جلسات کابینه محدود سیاسی که از رهبران احزاب ائتلافی تشکیل میشد و نه در نشست کابینه امنیتی که به نخستوزیر و وزیر دفاع اختیار اجرای عملیات را داد.
یکی از آنها به من گفت:
«واقعاً فکر میکنید ممکن بود ما همه آن ارزیابیهای تیرهوتار را بشنویم ــ اینکه هیچ شانسی وجود ندارد، کردها جدی نیستند، آمریکاییها با ما همراه نیستند، ایران ممکن است به سمت سلاح هستهای برود و طرح شکست خواهد خورد ــ و با این حال هیچ بحث گستردهای درباره آن شکل نگیرد؟»
وزیر دیگری گفت:
«ارتش کمابیش موافق بود. و اگر هم مخالفتی داشت، آن را با صدای بسیار آرام مطرح کرد. این فقط طرح موساد نبود. این یکی از اهداف جنگ بود. ارتش در آن مشارکت داشت و به آن باور داشت. اگر آنقدر به آن باور نداشت، این پیام هرگز به ما منتقل نشد.»
من با چندین نفر که در آن جلسات حضور داشتند گفتوگو کردم. همه آنها روایتهایی مشابه ارائه دادند:
«ارتش کاملاً با طرح همراه بود.»
اما ارتش اسرائیل این توصیف را با شدیدترین عبارات رد میکند.
مقامهای نظامی میگویند همه تردیدها، مخاطرات و هشدارها ــ در تمام ابعاد ــ در جلسات مربوطه، هم بهصورت شفاهی و هم در قالب گزارشهای مکتوب، ارائه شدهاند و اسناد آن نیز موجود است.
پس چگونه میتوان این ادعا را با اظهارات وزیران جمع کرد؟
برخی مقامهای ارشد پیشین دستگاه دفاعی پاسخ میدهند که وزیران گاهی همان چیزی را میشنوند که مایلاند بشنوند. وقتی طرحی شکست میخورد، دیگر به یاد نمیآورند که پیشتر هشدارهای لازم را دریافت کرده بودند.
در اینجا پرسشی اجتنابناپذیر مطرح میشود:
این هشدارها دقیقاً در کدام جلسات و در برابر کدام نهادها مطرح شده بودند؟
کابینه کامل امنیتی به دلیل نگرانی از درز اطلاعات، تقریباً هیچگاه درباره همه جزئیات طرح بحث نکرد. بنابراین تنها جلسات کابینه محدود و نشستهای محرمانه با حضور نخستوزیر و وزیر دفاع باقی میماند.
تردیدی وجود ندارد که نتانیاهو گزارش بخش پژوهش اطلاعات نظامی را دریافت کرده بود؛ گزارشی که نسبت به احتمال موفقیت تغییر حکومت بهشدت بدبین بود.
آیا او مانع از آن شد که این انتقادها بهطور کامل در برابر اعضای کابینه، از جمله همان کابینهای که مجوز جنگ را صادر کرد، مطرح شوند؟
و در سطحی بنیادیتر، چه چیزی شکاف عمیق و شگفتآور در برداشت از واقعیت را توضیح میدهد؛ شکافی میان وزیران و موساد از یک سو و ارتش اسرائیل از سوی دیگر؟
میان «مزخرف» و «مضحک»
در ۱۱ فوریه، جلسه ارائه توضیحات اسرائیل برای رئیسجمهور آمریکا برگزار شد. دیوید «دادی» بارنئا، رئیس موساد، و ایال زمیر، رئیس ستاد ارتش اسرائیل، چشمانداز عملیاتی اسرائیل را تشریح کردند.
اسرائیلیها در آن زمان نمیدانستند آنچه مگی هیبرمن و جاناتان سوان بعدها گزارش خواهند کرد چیست: مقامهای ارشد آمریکایی که توضیحات اسرائیل درباره جنگ، بهویژه طرح تغییر حکومت در ایران، را شنیده بودند، قانع نشده بودند.
به نقل از مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، این طرح «مزخرف» بود و به گفته همتای آمریکایی بارنئا، یعنی رئیس سازمان سیا، «مضحک» به نظر میرسید.
چند روز بعد، به گفته مقامهای اسرائیلی، چراغ سبز از کاخ سفید دریافت شد. هفده روز بعد جنگ آغاز شد.
نشست کابینه در آخرین لحظه صرفاً برای گرفتن تأیید رسمی وزیران برگزار شد؛ رویهای که در دوران بنیامین نتانیاهو به امری رایج تبدیل شده بود.
پس از آن، عملیات ترور علی خامنهای و اعضایی از خانواده او به جریان افتاد.
ارتش اسرائیل آمادهسازی برای ارائه پشتیبانی هوایی به نیروهای کُرد را آغاز کرد، اما در اولویت نخست به اهداف حیاتیتر پرداخت.
نیروهای کُرد آماده بودند که ظرف ۴۸ ساعت پس از دریافت دستور، تهاجم را آغاز کنند، اما این دستور هرگز صادر نشد.
در همین حال، جزئیات طرح به تدریج درز پیدا کرد.
حدود یک هفته پس از آغاز جنگ، رئیسجمهور آمریکا طرح کُردی را متوقف کرد.
گزارش شد که رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، شخصاً مداخله کرده و با ترامپ تماس گرفته است.
اردوغان بعداً گفت که تهاجم نیروهای کُرد به ایران میتوانست واکنش نظامی ترکیه را در پی داشته باشد و حتی به رویارویی و جنگ میان ترکیه و اسرائیل منجر شود.
سه روز بعد، مقامهای اسرائیلی دریافتند که واشنگتن راه هرگونه تهاجم کُردی به ایران را بسته است.
موساد میتوانست پاسخی ساده ارائه کند: طرحی وجود داشت، اما متوقف شد.
بنابراین «شکست» یا «موفق نشدن» در سرنگونی حکومت را نمیتوان ارزیابی کرد، زیرا هرگز دستور اجرای طرح صادر نشد.
علاوه بر این، منابع، ابزارها و متحدان دیگری نیز وجود داشتند که هیچگاه فعال نشدند. موفقیت تضمینشده نبود، اما به موساد حتی فرصت آزمودن طرح هم داده نشد.
یکی از وزیران به من گفت:
«موساد حتی پیش از فروپاشی بخش کُردی طرح هم نتوانسته بود بخش زیادی از وعدههای خود را عملی کند. کمکم این سؤال مطرح شد که آیا با خیالپردازان طرف هستیم یا نه.»
به گفته بیشتر مقامهایی که در تصمیمگیریها دخیل بودند، تا زمانی که ابتکار کُردی شکست نخورده بود، در رأس ساختار امنیتی اسرائیل فضایی از اجماع و همکاری نسبتاً هماهنگ وجود داشت.
هدفی مشترک وجود داشت که با ایجاد «شرایط لازم» برای یک انقلاب در ایران پیوند خورده بود.
ارتش اسرائیل آن را «وارد کردن ضربهای شدید به حکومت» مینامید. اما موساد بسیار بلندپروازانهتر فکر میکرد.
این ائتلاف تا آن زمان توانسته بود در کنار یکدیگر عمل کند.
اما هنگامی که کاخ سفید پاسخ منفی داد، همه چیز تغییر کرد.
نتانیاهو و بارنئا هر دو اصرار داشتند که هنوز کارهای بیشتری برای انجام دادن ــ یا دستکم برای امتحان کردن ــ وجود دارد.
در عرض ۴۸ ساعت، موساد یک طرح فوری و بداهه تهیه کرد؛ طرحی که یکی از حاضران آن را «وصلهای بر وصله دیگر» توصیف کرد.
موساد تصریح کرده بود که این دیگر آن طرح اصلی نیست، بلکه تلاشی اضطراری در آخرین لحظات است؛ به همین دلیل نیز سطح انتظارات را پایین آورده بود.
اگر تا آن زمان در ساختار اسرائیل نوعی هماهنگی ظاهری حاکم بود، در مرحله دوم همه توافقها از هم پاشید.
ارتش، رئیس ستاد و چندین وزیر معتقد بودند که تلاش برای پیش بردن پروژه تغییر حکومت، در حالی که عملاً متوقف شده بود، تنها به هدر دادن منابع ارزشمند منجر میشود؛ منابعی مانند ساعات پروازی، مهمات و مهمتر از همه، زمانی که به سرعت رو به پایان بود و پیش از پایان جنگ باید مورد استفاده قرار میگرفت.
بحثها بسیار تند و پرتنش بود.
یکی از مقامهای ارشد گفت:
«در مرحله اول، وقتی کردها بخشی از طرح بودند، همه موافق بودند یا دستکم چنین وانمود میکردند. اما به محض اینکه کردها کنار رفتند، همه چیز منفجر شد.»
مقام دیگری افزود:
«نکته حیرتآور این بود که پس از آنکه ترامپ مشارکت کردها را منتفی اعلام کرد، نتانیاهو طرح بداهه جدید موساد را تحمیل کرد؛ یک خیالپردازی دیگر که آشکارا قرار نبود نتیجه بدهد.»
بر اساس این طرح جایگزین، نیروی هوایی اسرائیل تلاش کرد ایستهای بازرسی نیروهای بسیج را هدف قرار دهد، در حالی که نتانیاهو بهطور علنی از ایرانیان خواست در جریان نوروز، سال نو ایرانی، به خیابانها بیایند.
اسرائیل امید زیادی به این فراخوان بسته بود.
اما ایرانیان در خانههای خود ماندند.
یکی از تصمیمگیران گفت:
«برای این طرح جایگزین بهای سنگینی پرداخت کردیم. منابع محدود بودند. نیروی هوایی نتوانست همه اقداماتی را که میتوانست علیه برنامه هستهای انجام دهد به اجرا بگذارد. ما دنبال اهداف دیگری میدویدیم.»
تردیدی وجود ندارد که نتانیاهو گزارش اطلاعات نظامی را دریافت کرده بود؛ گزارشی که نسبت به چشمانداز موفقیت پروژه تغییر حکومت تردیدهای جدی ابراز میکرد.
آیا او مانع شد که این انتقادها بهطور کامل در برابر کابینه، از جمله همان کابینهای که مجوز جنگ را صادر کرد، مطرح شوند؟
و چه چیزی میتواند شکاف عمیق و چشمگیر در برداشت از واقعیت را توضیح دهد؛ شکافی میان وزیران و موساد از یک سو و ارتش اسرائیل از سوی دیگر؟
یک فرمول سیاسی
داستان کامل، گستردهتر از آن چیزی است که در اینجا شرح داده شد. طرح موساد شامل عناصر دیگری نیز بود که بسیار مهم و نسبتاً قانعکننده بودند، اما هنوز منتشر نشدهاند. حذف این بخشها ممکن است این تصور را ایجاد کند که طرح موساد بسیار سطحیتر از آن چیزی بوده که این سازمان واقعاً تلاش کرده بود اجرا کند.
اما حتی جزئیات محدودی که در اینجا شرح داده شد نیز پرسشهای جدی و سنگینی ایجاد میکند.
وزیران، ارتش اسرائیل و موساد، روایتهای متفاوتی از هدف جنگ ارائه میکنند.
ارتش اسرائیل عملیات موساد برای سرنگونی حکومت ایران را تلاشی میدانست که باید به آن کمک کند، نه یک هدف حیاتی و اصلی.
وزیران، تغییر حکومت را هدفی مهم میدانستند، حتی اگر لزوماً دستیابی فوری به آن امکانپذیر نبود.
اما موساد آن را هدف مرکزی جنگ تلقی میکرد.
عبارت مورد استفاده در تعیین هدف جنگ، یعنی «ایجاد شرایط لازم» برای تغییر حکومت، حاصل تلاشی بود برای پوشاندن اختلافات عمیق موجود.
نتیجه، یک فرمول سیاسی بود؛ کنار هم قرار دادن واژههایی که قرار بود همه طرفها را راضی نگه دارد.
اما این یک هدف روشن و مشخص برای یک جنگ نبود.
موساد میگوید ارتش اسرائیل اصلاً با طرح اولیه آن مخالفت نکرد؛ حتی در پشت صحنه.
ارتش میگوید عدم قطعیتها و خطرات موجود در طرح را با جزئیات کامل مطرح کرده است.
وزیران میگویند انتقاد نظامی روشن و صریحی درباره تلاش برای تغییر حکومت به آنها ارائه نشده بود.
آنها همچنین میگویند موساد حتی پیش از متوقف شدن طرح کُردی نیز نتوانسته بود وعدههای خود را عملی کند.
این شکاف در روایت واقعیت، غیرقابل قبول است.
بر اساس واکنشهای آنان، اکثریت قاطع کارشناسان ایران در اسرائیل و خارج از آن، طرح موساد ــ شامل تهاجم کُردی، قیام اقلیتها، اقدامات تکمیلی دیگر و جذب احمدینژاد ــ را یک شکست کامل میدانند.
موساد اصرار دارد که این طرح چارچوبی واقعبینانه، متقاعدکننده و معتبر بوده که بر شواهد تجربی تکیه داشته است.
این فاصله حرفهای نیز قابل قبول نیست.
قابل پیشبینی بود که ترکیه با نیروی کُردی که قصد تصرف کنترل یک کشور مستقل را دارد، بهویژه به نمایندگی از اسرائیل، مخالفت کند.
هر کسی که با دولت آمریکا آشنایی داشته باشد، از رابطه نزدیک ترامپ با اردوغان اطلاع دارد.
چگونه اسرائیل وارد چنین عملیاتی شد، بدون آنکه برای احتمال مخالفت ترکیه آماده باشد؟
چه کسی مسئول پرونده اردوغان بود؟
در دفاع از ماجراجویی
کارزار علیه ایران هنوز پایان نیافته است.
خسارت عمیقی که به صنایع نظامی و هستهای ایران وارد شده، قابل انکار نیست.
بحران و فشار شدید بر حکومت ایران نیز واقعیتی بنیادی است که در تورم و دشواریهای شدید اقتصادی بازتاب یافته است.
گاهی اوقات اقدامات و نیروهایی بسیار کوچک میتوانند امپراتوریها را سرنگون کنند؛ حتی کشورهایی که از ایران بزرگتر و قدرتمندتر بودهاند.
کمتر از ۱۵ هزار نیروی مسلح باعث فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شدند.
چه کسی میداند؟
اگر ترامپ با تهاجم کُردی موافقت میکرد، شاید حکومت ایران بیثبات میشد یا دستکم وارد جنگ داخلی میگردید.
اگر چنین اتفاقی رخ میداد، همه از ماجراجویی موساد تمجید میکردند.
در اقدامی از این دست، تنها یک بار موفقیت کافی است.
اینها سخنان ضروریای هستند.
اما قانعکننده نیستند.
در دسامبر ۲۰۲۵، یک خیزش در ایران آغاز شد.
همراه با ضعف ایران پس از «عملیات شیر خیزان»، وعده ترامپ برای حمایت از معترضان، موفقیت آمریکا در ونزوئلا و توانمندیهای خارقالعادهای که اطلاعات نظامی اسرائیل و نیروی هوایی این کشور از خود نشان داده بودند، فضایی ایجاد شد که در آن همه چیز ممکن به نظر میرسید؛ از جمله تغییر حکومت.
نتانیاهو که بوی انتخابات را احساس میکرد، فشار خود را بیشتر و بیشتر کرد.
دقیقاً در همان لحظه بود که وزیران کابینه و مقامهای امنیتی باید خطر آشکار را تشخیص میدادند: رفتن بیش از حد دور؛ پلی که بیش از ظرفیت تحمل خود بار گرفته است.
مهمتر از آن، هیچ فرآیند جامع کارشناسی و ستادی وجود نداشت که کل کارزار را بهصورت یکپارچه بررسی کند.
هر کسی که میخواهد پادشاهان را بسازد، باید پادشاهیها را بشناسد.
اگر اسرائیل آشکارا واشنگتن را به سمت یک جنگ تمامعیار علیه ایران سوق میداد، چه اتفاقی برای جایگاه اسرائیل در آمریکا میافتاد؟
پاسخ: فروپاشی شدید، و شاید حتی مرگبار.
ترکیه چگونه میتوانست طرح کُردی را مختل کند؟
با یک تماس تلفنی.
اگر رهبر جمهوری اسلامی کشته میشد، آیا ممکن بود راه برای افراطیگری خطرناک باز شود؟
این اتفاق افتاد.
بیش از همه، اسرائیل رفتار آمریکا درباره تنگه هرمز را درک نکرد و تا امروز نیز درک نمیکند.
یکی از مقامهای مطلع به من گفت:
«این یک معماست.»
اما این فقط یک معما نیست.
این شکست در هماهنگی اسرائیل با ایالات متحده است.
تنگه هرمز، هم در گذشته و هم اکنون، مهمترین دستاورد راهبردی ایران در این جنگ بوده است.
در سالهای پایانی دوران نتانیاهو، عبارت «محدودیتهای قدرت» از فرهنگ تصمیمگیری حذف شده است.
دستگاه دفاعی اسرائیل درگیر جنگ فرسایشی بیپایانی علیه رهبری سیاسیای است که هیچ محدودیتی را به رسمیت نمیشناسد.
شورای امنیت ملی اسرائیل بهعنوان نهادی مؤثر برای برنامهریزی سیاستها، بهویژه در دوران جنگ، عمل نمیکند.
بخش دیپلماتیک ـ امنیتی وزارت دفاع فلج شده است.
بدنه حرفهای وزارت خارجه نادیده گرفته میشود.
هیچ تیم مستقل و کارآمدی در اطراف نخستوزیر وجود ندارد.
این وضعیت در ۲۸ فوریه، زمانی که اسرائیل وارد جنگ شد، وجود داشت.
و امروز نیز همین وضعیت ادامه دارد؛ شاید در آستانه رویارویی دیگری.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
لیزا فریدمن / نیویورک تایمز / ۴ اوت ۲۰۲۶
شرکت آرامکوی عربستان سعودی، بزرگترین شرکت نفتی جهان، روز سهشنبه از افزایش ۳۳ درصدی سود خود با وجود اختلالهای شدید در مسیرهای عرضه ناشی از جنگ در خاورمیانه خبر داد.
این شرکت اعلام کرد که در فاصله ماههای آوریل تا ژوئن، ۳۳.۴ میلیارد دلار سود خالص تعدیلشده کسب کرده است، در حالی که این رقم در مدت مشابه سال گذشته ۲۵.۲ میلیارد دلار بوده است.
شرکتهای نفتی برای سهماهه دوم، سودهای بادآورده چند میلیارد دلاری گزارش کردهاند، زیرا جنگ باعث افزایش قیمت انرژی شده است. بر اساس برخی معیارها، سود سهماهه آرامکو بزرگترین سود از سال ۲۰۲۲ تاکنون بوده است. این عملکرد نشاندهنده قدرت غول انرژی دولتی عربستان سعودی است که برای یافتن مسیرهای صادراتی جدید برای نفت خود تلاش زیادی کرده است.
ایالات متحده و اسرائیل در ۲۸ فوریه حملات نظامی علیه ایران را آغاز کردند. از آن زمان تاکنون، تهران به طور موثری تردد کشتیها از طریق تنگه هرمز، آبراه حیاتی برای حمل نفت و گاز از خلیج فارس، را فلج کرده است. عربستان سعودی به سرعت بیش از ۷۰ درصد از نفت خود را از طریق یک خط لوله از میادین شرقی خود به پایانههای بندری غربی در دریای سرخ هدایت کرد.
این اقدام به آرامکو اجازه داد تا به صادرات روزانه میلیونها بشکه نفت ادامه دهد. امین اچ. ناصر، مدیرعامل این شرکت، ماههای گذشته را «یکی از چالشبرانگیزترین دورانها در تاریخ آرامکوی عربستان» توصیف کرد. اما او در تماسی با سرمایهگذاران، تا حدی همین خط لوله را عامل محدود شدن زیانهای عرضه دانست.
اما اکنون این مسیر جایگزین، از طریق تنگه بابالمندب نیز خطرناک شده است. در ۲۰ ژوئیه، حوثیها، شبهنظامیان همسو با ایران در یمن، محاصره کشتیهای سعودی در حال عبور از دریای سرخ را اعلام کردند. حوثیها از آن زمان تاکنون مدعی حمله به چندین کشتی شدهاند.
در حال حاضر بخش زیادی از صادرات نفت عربستان سعودی از طریق مصر تغییر مسیر داده است، هرچند نفتکشها در آنجا نیز در برابر حملات پهپادی آسیبپذیر بودهاند. وزارت دفاع عربستان سعودی هفته گذشته اعلام کرد که این کشور در حال تشکیل یک ائتلاف نظامی برای حفاظت از کشتیرانی در دریای سرخ در برابر حملات بیشتر است.
ایران روز دوشنبه اعلام کرد که در حال مذاکره با عمان برای بازگشایی موقت تنگه هرمز است. پرزیدنت ترامپ گفت که حمله تهدیدآمیزی را که قرار بود آخر هفته علیه ایران انجام شود، لغو کرده و دلیل آن را پیشرفت احتمالی در بازگشایی تنگه و درخواستهای عربستان سعودی و سایر متحدان برای خویشتنداری عنوان کرد.
آقای ناصر گفت: «با نگاه به آینده، همچنان نگران هستیم که ادامه اختلالها در تنگه هرمز و تنگه بابالمندب بتواند تأثیر قابل توجهی بر اقتصاد جهان داشته باشد.»
سایر شرکتهای نفتی که پالایشگاهها و زیرساختهای تولیدشان تا این حد در خلیج فارس متمرکز نیست، در سهماهه دوم عملکرد درخشانی داشتند. اکسون موبیل، بزرگترین شرکت نفتی آمریکا، ۱۴.۵ میلیارد دلار سود گزارش کرد که بیش از دو برابر سال قبل است. سود شرکت شورون به ۱۲.۱ میلیارد دلار جهش کرد، در حالی که این رقم در سال گذشته ۲.۵ میلیارد دلار بود.
همچنین روز سهشنبه، غول نفتی بریتانیا، شرکت بیپی، گزارش داد که سود خود را نسبت به سال گذشته دو برابر کرده است. این شرکت اعلام کرد که سود آن در سهماهه دوم ۵.۷ میلیارد دلار بوده است.
سود آرامکو برای اقتصاد عربستان حیاتی است. بر اساس اعلام مؤسسه رتبهبندی فیچ ریتینگز، دولت به طور مستقیم مالک بیش از ۸۰ درصد این تجارت است، در حالی که صندوق سرمایهگذاری دولتی آن، صندوق سرمایهگذاری عمومی، ۱۶ درصد سهام را در اختیار دارد. آرامکو بیش از ۷۶ هزار نفر را در استخدام دارد.
اقتصاد عربستان سعودی از جنگ به شدت آسیب دیده است. بر اساس برآوردهایی که این هفته توسط مرکز آمار عربستان منتشر شد، تولید ناخالص داخلی در سهماهه دوم در مقایسه با مدت مشابه سال قبل حدود ۴.۸ درصد کاهش یافته است.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
نمیتوان از واقعیتها گریخت و تنها بر محور آرمانها چرخید؛ یا رخدادهایی را که ممکن است خارج از اراده ما شکل بگیرند، از دایره احتمالات حذف کرد. تحلیل سیاسی زمانی معتبر است که نه بر آنچه مطلوب ماست، بلکه بر آنچه ممکن است رخ دهد، استوار باشد.
از دید من، در شرایط کنونی، هیچ بدیل حکومتی منسجم و سازمانیافتهای وجود ندارد که بتواند در صورت فروپاشی جمهوری اسلامی، بیدرنگ جایگزین آن شود. حتی خود جمهوری اسلامی نیز دیگر فرصتی برای بازسازی مشروعیت و تداوم بقای خویش، با همان شکل و محتوایی که خمینی پیش از به قدرت رسیدن وعده میداد، ندارد؛ وعدههایی از قبیل استقرار جمهوریای شبیه جمهوری فرانسه و تضمین آزادی فعالیت همه احزاب، از جمله کمونیستها. فاصله میان آن وعدهها و واقعیت امروز، چنان عمیق شده است که بازگشت به آن نقطه، عملاً ناممکن به نظر میرسد.
از همین رو، به نظر میرسد حکومت هم با بحران مشروعیت روبهروست و هم با بحران رهبری. دورانی که رهبر، با اقتداری انحصاری و در دورهای طولانی، بر همه نهادهای سیاسی، نظامی و امنیتی کشور حکم میراند، به پایان رسیده است. حتی اگر ساختار کنونی حفظ شود، در غیاب علی خامنهای بعید است فرد دیگری بتواند همان میزان اقتدار و نفوذ را در همه مراکز قدرت اعمال کند. از این رو، جمهوری اسلامی، دیر یا زود، ناگزیر از نوعی دگرگونی در ساختار قدرت خواهد بود.
اینکه گفته میشود به دلایل امنیتی تنها سه نفر از فرماندهان ارشد سپاه با مجتبی خامنهای ارتباط مستقیم دارند، شاید بتواند بخشی از افکار عمومی را قانع کند، اما بعید است برای تصمیمگیرندگان اصلی نظام، که از واقعیت توازن قدرت آگاهاند، معنای تعیینکنندهای داشته باشد.
شدت گرفتن حملات به نیروهای احزاب کرد در اقلیم کردستان را نیز میتوان، دستکم از یک منظر، در همین چارچوب تحلیل کرد: تلاشی پیشگیرانه برای جلوگیری از آنکه در صورت گسترش عملیات نظامی اسرائیل و آمریکا یا تضعیف کنترل حکومت بر کشور، این نیروها به هستههای مقاومت مسلحانه تبدیل شوند یا با خیزش احتمالی مردمی که زیر فشار فقر، بحران اقتصادی و سرکوب سیاسی قرار دارند، پیوند برقرار کنند. همچنین، نمیتوان احتمال پیوستن خانوادهها و وابستگان قربانیان اعدامها، سرکوبها و کشتارهای چهار دهه گذشته به چنین اعتراضاتی را نادیده گرفت.
با این همه، فقدان یک بدیل حکومتی به معنای تضمین بقای جمهوری اسلامی نیست. ادامه بحرانهای انباشته میتواند نظام را از درون فرسوده و متلاشی کند یا زمینه سقوط آن را بر اثر فشارهای بیرونی فراهم آورد؛ وضعیتی که خطر کشیده شدن جامعه به هرجومرج را نیز در پی خواهد داشت.
به نظر میرسد جمهوری اسلامی وارد مرحلهای از خودویرانگری شده است؛ مرحلهای که در آن، بحرانهای ناشی از ساختار و عملکرد خود نظام، بیش از هر عامل خارجی، بقای آن را تهدید میکنند. از سوی دیگر، ایالات متحده نیز ظاهراً خواهان فروپاشی کامل جمهوری اسلامی نیست، زیرا چنین رخدادی میتواند پیامدهای گسترده و پیشبینیناپذیری برای منطقه و حتی نظام بینالملل داشته باشد. در عین حال، واشنگتن نیز نمیخواهد بدون دستیابی به دستاوردی ملموس، این رویارویی را پایان دهد.
برخی تحلیلگران آمریکایی بر این باورند که برای وادار کردن جمهوری اسلامی به عقبنشینی اساسی، گزینهای مؤثرتر از مداخله مستقیم نظامی در خاک ایران باقی نمانده است. با این همه، همان تحلیلگران هشدار میدهند که چنین اقدامی میتواند پیامدهایی فاجعهبار برای همه طرفها، از جمله خود آمریکا، در پی داشته باشد.
در داخل ایران نیز، چشمانداز کاهش تنش و حرکت به سوی دیپلماسی، بیش از هر چیز به سرنوشت جریانهایی وابسته است که تداوم تقابل و بحران را شرط بقای سیاسی خود میدانند و همچنان از توانایی برهم زدن هرگونه تفاهم برخوردارند. پرسش اساسی این است که آیا در ساختار کنونی قدرت، اراده و ظرفیتی برای مهار یا کنار زدن این نیروها وجود دارد تا راه برای تفاهم، دیپلماسی و جلوگیری از تشدید بحران گشوده شود؟
در نهایت، هیچکس نمیتواند با اطمینان بگوید آستانه تحمل جامعه تا چه اندازه است. اگر روند کنونی به فلج شدن هرچه بیشتر زندگی اقتصادی و اجتماعی بینجامد، احتمال تبدیل نارضایتیهای انباشته به شورشهای گسترده را نمیتوان نادیده گرفت. شاید مهمترین پرسش امروز ایران، نه این باشد که «بدیل حکومت چیست»، بلکه این باشد که آستانه تحمل جامعه کجاست و اگر این آستانه شکسته شود، چه نیرویی قادر خواهد بود از فروغلتیدن کشور به هرجومرج جلوگیری کند.
در چنین شرایطی، یک پرسش تاریخی نیز مطرح میشود: اگر جمهوری اسلامی در نتیجه بحرانهای درونی و فشارهای بیرونی دچار فروپاشی شود، بیآنکه یک بدیل سیاسی منسجم و مورد توافق وجود داشته باشد، آیا زمینه برای ظهور یک «ناپلئون ایرانی» فراهم نخواهد شد؟ تاریخ نشان میدهد که در بسیاری از کشورها، خلأ قدرت، هرجومرج و ناتوانی نیروهای سیاسی در دستیابی به توافق، سرانجام راه را برای ظهور یک فرمانده نظامی یا یک رهبر اقتدارگرا هموار کرده است؛ شخصیتی که با وعده برقراری نظم و امنیت، قدرت را در دست میگیرد و چهبسا چرخه دیگری از استبداد را آغاز میکند.
هدف از طرح این پرسش، پیشبینی آینده نیست، بلکه هشدار نسبت به یکی از سناریوهای محتمل است. اگر نیروهای سیاسی و مدنی نتوانند پیش از رسیدن کشور به چنین نقطهای، بر سر اصول و سازوکارهای یک گذار دموکراتیک به توافق برسند، خطر آن وجود دارد که جامعه، خسته از آشوب و ناامنی، خود به استقبال یک «منجی مقتدر» برود.
از این منظر، شاید مهمترین پرسش امروز ایران نه این باشد که «بدیل حکومت چیست»، بلکه این باشد که آیا نیروهای سیاسی و جامعه مدنی خواهند توانست پیش از شکسته شدن آستانه تحمل جامعه، راهی برای مدیریت گذار و جلوگیری از خلأ قدرت بیابند؛ یا آنکه تاریخ، بار دیگر با چهرهای متفاوت، اما با منطقی آشنا، خود را تکرار خواهد کرد.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
واکاوی فلسفی، معرفتشناختی، منطقی و گفتمانی یک گزاره در سیاست معاصر ایران
۱. مقدمه
در سالهای اخیر، عبارت «ایستادن در سمت درست تاریخ» به یکی از رایجترین گزارههای هنجاری در ادبیات سیاسی، رسانهای و کنشگری اجتماعی ایران تبدیل شده است. این تعبیر در منازعات گفتمانی، رقابتهای حزبی و حتی مباحث اخلاقی معاصر بارها به کار میرود و غالباً فراتر از یک توصیف ساده عمل میکند. هنگامی که فرد یا جریانی مدعی است در «سمت درست تاریخ» قرار دارد، در واقع تنها موضع خود را شرح نمیدهد، بلکه نوعی برتری معرفتی و اخلاقی نیز برای آن قائل میشود و حتی غیر مستقیم هم شده آنهایی که در «سمت درست تاریخ نایستادهاند» را مشخص میکنند.
در پس این عبارت، تصویری خاص از تاریخ نهفته است؛ تصویری که بر اساس آن، تاریخ دارای جهت، مقصد و منطق درونی معینی است و در آینده درباره کنشها و باورهای امروز داوری خواهد کرد. در این راستا، گوینده نه تنها به این داوری فرضی ارجاع میدهد، بلکه مدعی است از هماکنون نسبت به نتیجه آن آگاهی دارد. از این رو، گزاره مورد بحث صرفاً یک بیان ادبی یا بلاغی نیست، بلکه متضمن مجموعهای از پیشفهمها، دعاوی فلسفی، معرفتشناختی و سیاسی است قابل مناقشه است و بدیهی نیست.
با وجود فراگیری این تعبیر یعنی «ایستادن در سمت درست تاریخ»، کمتر به پیشفهمهای پنهان و مبانی نظری آن توجه شده است. آیا تاریخ واجد غایت، الگوی تحول و جهت مشخصی است؟ آیا میتوان از پیش نسبت به قضاوت آیندگان معرفتی معتبر به دست آورد؟ آیا ارجاع به تأیید احتمالی آینده میتواند نقشی استدلالی در داوریهای سیاسی و اخلاقی ایفا کند؟ و سرانجام، اگر این عبارت از منظر منطقی با چالشهایی مواجه است، چگونه توانسته است به یکی از مؤثرترین ابزارهای مشروعیتبخشی در سیاست معاصر تبدیل شود؟
یادداشت حاضر میکوشد با تلفیق چهار عرصه نظری، یعنی فلسفه تاریخ، معرفتشناسی، منطق و تحلیل گفتمان، به این پرسشها پاسخ دهد و جایگاه مفهومی و استدلالی عبارت «سمت درست تاریخ» را بازسازی و ارزیابی کند.
۲. مبانی فلسفی گزاره «سمت درست تاریخ»
پیش از ارزیابی منطقی این عبارت، باید پیشفرض فلسفی آن روشن شود. سخن گفتن از «سمت درست تاریخ» تنها در صورتی ممکن است که تاریخ واجد نوعی جهتگیری و غایت باشد. این تصور ریشهای دیرینه در سنت فلسفه تاریخ دارد.
در اندیشه هگل، تاریخ فرایند تحقق تدریجی آزادی و خودآگاهی روح جهان است. از این منظر، رویدادهای تاریخی صرفاً مجموعهای از حوادث پراکنده نیستند، بلکه در چارچوب حرکتی عقلانی به سوی تحقق آزادی معنا مییابند. مارکس نیز با وجود تفاوتهای بنیادین نظری با هگل، ساختاری غایتمند برای تاریخ قائل بود و تاریخ را روندی قانونمند میدانست که از خلال مبارزه طبقاتی به جامعه بیطبقه منتهی میشود.
این روایتهای کلان، امکان آن را فراهم میکردند که از «جهت تاریخ» سخن گفته شود. اگر تاریخ مسیری معین دارد، آنگاه میتوان ادعا کرد که برخی نیروهای اجتماعی هماهنگ با آن مسیر و برخی دیگر در برابر آن قرار گرفتهاند.
اما از نیمه دوم قرن بیستم به بعد، این تصویر با انتقادهای گستردهای مواجه شد. متفکرانی چون کارل پوپر، آیزایا برلین و ژان فرانسوا لیوتار (Karl Popper, Isaiah Berlin, and Jean-François Lyotard) نسبت به هرگونه روایت کلان و غایتگرایانه از تاریخ تردید کردند. پوپر در نقد تاریخباوری استدلال کرد که آینده تاریخ به رشد دانش وابسته است و از آنجا که رشد دانش قابل پیشبینی نیست، تاریخ نیز از قوانین قابل پیشبینی تبعیت نمیکند. در نتیجه، ادعای آگاهی از مسیر نهایی تاریخ فاقد مبنای معرفتی است.
بر این اساس، تعبیر «سمت درست تاریخ» از آغاز بر سر دوراهی مهمی قرار میگیرد: یا باید نوعی فلسفه تاریخ غایتگرا را بپذیرد، یا از ادعای خود دست بکشد.
۳. مسئله معرفتشناختی: آیا میتوان داوری «آینده» را دانست؟
حتی اگر فرض کنیم تاریخ دارای جهت معینی است، پرسش دیگری مطرح میشود: از کجا میتوان دانست که آینده چه داوریای درباره اکنون خواهد داشت؟
در معرفتشناسی کلاسیک، معرفت معمولاً مستلزم سه مؤلفه است: باور، صدق و توجیه. مدعیِ قرار داشتن در «سمت درست تاریخ» در عمل بیش از یک باور ابراز میکند؛ او مدعی است که باورش درباره قضاوت آینده موجه و معتبر است. اما روشن نیست این توجیه از چه منبعی حاصل میشود.
آینده هنوز تحقق نیافته است و داوری نسلهای بعدی نیز به عواملی بستگی دارد که امروز ناشناختهاند. تحول دانش، تغییر ارزشهای فرهنگی، ظهور اسناد جدید و دگرگونی شرایط سیاسی میتوانند ارزیابیهای تاریخی را دگرگون سازند. آنچه در یک دوره بدیهی تلقی میشود، ممکن است در دورهای دیگر مورد بازنگری قرار گیرد.
از این منظر، ادعای آگاهی از «قضاوت تاریخ» بیش از آنکه معرفتی باشد، نوعی پیشبینی و نوعی گمانه است که در قالب شعار سیاسی یا گفتمان به مخاطب فروخته میشود. تفاوت میان این دو بسیار مهم است. پیشبینی میتواند محتمل یا نامحتمل باشد، اما نمیتواند همان درجه از اعتبار معرفتی را داشته باشد که برای یک گزاره مستند و قابل آزمون قائل هستیم.
۴. تاریخ؛ فاعل واقعی یا استعارهای زبانی؟
یکی دیگر از پیشفرضهای نهفته در این عبارت، شخصیتبخشی به «تاریخ» یعنی به مفهومی انتزاعی است. در کاربردهای سیاسی، اغلب گفته میشود «تاریخ قضاوت خواهد کرد» یا «تاریخ نشان خواهد داد چه کسی درست میگفت». این تعابیر به گونهای سخن میگویند که گویی تاریخ موجودی آگاه، دارای حافظه و واجد قدرت داوری است.
اما تاریخ در معنای دقیق کلمه نه یک ذهن است، نه یک نهاد حقوقی و نه یک مرجع اخلاقی مستقل. آنچه «حکم تاریخ» نامیده میشود، در واقع چیزی جز مجموعهای از تفسیرهای مورخان، پژوهشگران و نسلهای بعدی نیست. این تفسیرها نیز همواره متکثر، قابل بازنگری و وابسته به زمینههای فرهنگی و معرفتیاند. از این رو، «قضاوت تاریخ» بیش از آنکه یک واقعیت عینی باشد، استعارهای زبانی برای اشاره به ارزیابیهای بعدی انسانها از گذشته است.
۵. تحلیل منطقی گزاره «در سمت درست تاریخ ایستاده است»
۱.۵. بازسازی ساختار استدلال
بسیاری از کاربردهای سیاسی این عبارت را میتوان در قالب استدلال زیر بازسازی کرد:
مقدمه اول: هر آنچه تاریخ در نهایت تأیید کند، درست و برحق است.
مقدمه دوم: تاریخ در نهایت موضع X را تأیید خواهد کرد.
نتیجه: بنابراین، موضع X درست و برحق است.
از نظر صوری، این استدلال نمونهای از قیاس شرطی (Modus Ponens) است و بنابراین ساختار منطقی معتبری دارد.
۲.۵. اعتبار و صحت
اعتبار صوری تنها نشان میدهد که اگر مقدمات درست باشند، نتیجه نیز درست خواهد بود. اما صحت استدلال مستلزم صدق مقدمات است.
مشکل دقیقاً در همین نقطه ظاهر میشود؛ زیرا هیچیک از دو مقدمه بدیهی یا اثباتشده نیستند.
۳.۵. نقد مقدمات
مقدمه نخست میان «تأیید تاریخی» و «حقانیت» رابطهای ضروری برقرار میکند، حال آنکه چنین رابطهای نیازمند استدلال مستقل است.
مقدمه دوم نیز مستلزم نوعی معرفت درباره آینده است؛ معرفتی که مبنای معتبر آن روشن نیست.
از این رو، هرچند ساختار استدلال معتبر است، اما از حیث محتوا و مقدمات با چالشهای جدی مواجه میشود.
۶. مغالطات نهفته در مفهوم «سمت درست تاریخ»
تحلیل منطق غیرصوری نشان میدهد که این عبارت اغلب حامل چندین خطای استدلالی است:
۱.۶. مغالطه توسل به تاریخ
در اینجا درستی یک موضع از تأیید فرضی آینده نتیجه گرفته میشود، در حالی که آینده هنوز در دسترس ارزیابی نیست.
۲.۶. مغالطه توسل به اکثریت آینده
این تصور که چون آیندگان دیدگاهی را خواهند پذیرفت، پس آن دیدگاه درست است، نسخهای زمانمند از مغالطه توسل به اکثریت است.
۳.۶. مغالطه توسل به پیروزی
در بسیاری از کاربردها، «سمت درست تاریخ» به معنای «سمت پیروز تاریخ» فهمیده میشود. اما پیروزی سیاسی یا نظامی مستلزم حقانیت اخلاقی یا معرفتی نیست.
۴.۶. مصادره به مطلوب
گاه گفته میشود فردی در سمت درست تاریخ است چون برحق است، و برحق است چون در سمت درست تاریخ قرار دارد. در این حالت، استدلال به دور منطقی دچار میشود.
۵.۶. ابهام مفهومی
اصطلاح «سمت درست تاریخ» فاقد تعریف دقیق است و میتواند به مفاهیمی متفاوت، از پیشرفت و آزادی گرفته تا موفقیت سیاسی یا پذیرش اجتماعی، اشاره داشته باشد.
۷. «سمت درست تاریخ» به مثابه ابزار مشروعیتبخشی
با وجود تمام این دشواریها، چرا این عبارت همچنان چنین نفوذی در گفتمان سیاسی دارد؟
پاسخ را باید در کارکرد گفتمانی آن جستوجو کرد. این عبارت بیش از آنکه نقشی استدلالی داشته باشد، وظیفه مشروعیتبخشی را بر عهده میگیرد. گوینده با ارجاع به تاریخ، خود را در جانب آینده، پیشرفت و اخلاق قرار میدهد و مخالفان را در موضعی واپسگرا معرفی میکند.
به این ترتیب، «سمت درست تاریخ» از سطح یک ادعا فراتر میرود و به سازوکاری برای تولید هویت جمعی، ایجاد مرزبندی اخلاقی و بازتوزیع مشروعیت در میدان سیاسی تبدیل میشود.
۸. خلط میان حقانیت، پیروزی، مشروعیت و قضاوت تاریخی
یکی از مهمترین کارکردهای این مفهوم، ادغام چهار عرصه متمایز است:
- حقانیت اخلاقی یا معرفتی؛
- پیروزی سیاسی یا نظامی؛
- مشروعیت اجتماعی یا حقوقی؛
- ارزیابی تاریخی.
در حالی که هر یک از این مفاهیم به عرصهای متفاوت تعلق دارند و رابطه میان آنها نه ضروری، بلکه احتمالی و تاریخی است. پیروزی الزاماً نشانه حقانیت نیست، مشروعیت لزوماً معادل ارزش اخلاقی نیست و قضاوت مورخان نیز همواره باز و قابل بازنگری است.
۹. از «تاریخ چه خواهد گفت؟» تا «امروز چه دلیلی داریم؟»
ارزیابی عقلانی یک موضع سیاسی باید بر پایه دلایل، شواهد و استدلالهای در دسترس انجام گیرد. هنگامی که معیار داوری از «دلایل موجود» به «قضاوت فرضی آینده» منتقل شود، امکان نقد عقلانی تضعیف میشود.
بنابراین پرسش اصلی نباید این باشد که چه کسی در سمت درست تاریخ ایستاده است، بلکه باید این باشد که کدام موضع با شواهد موجود، انسجام منطقی بیشتر و دفاع اخلاقی قویتری همراه است.
نتیجهگیری
تحلیل حاضر نشان داد که عبارت «در سمت درست تاریخ ایستاده است» بر مجموعهای از پیشفرضهای فلسفی و معرفتشناختی استوار است که قابل مناقشه است و پذیرش آنها بدیهی نیست. این مفهوم مستلزم فرض غایتمندی تاریخ، امکان شناخت آینده، شخصیتبخشی به تاریخ و برابری میان تأیید تاریخی و حقانیت است؛ فرضهایی که هر یک بهطور مستقل محل اختلاف و مناقشهاند.
همچنین بررسی منطقی نشان داد که اگرچه ساختار صوری استدلال نهفته در این عبارت معتبر است، اما مقدمات آن فاقد پشتوانه کافیاند و در عمل نیز غالباً با مجموعهای از مغالطات و ابهامهای مفهومی همراه میشوند. از منظر تحلیل گفتمان، این تعبیر بیشتر نقشی هویتساز و مشروعیتبخش ایفا میکند تا نقشی برهانی.
از این رو، «سمت درست تاریخ» را نمیتوان معیار مستقلی برای تشخیص درستی یک موضع سیاسی یا اخلاقی دانست. معیار داوری عقلانی نه داوری پیشبینیشده آیندگان، بلکه کیفیت استدلالها، اعتبار شواهد و توانایی مواضع در پاسخگویی به نقدهای موجود است. شاید پرسش بنیادین سیاست و اخلاق هرگز این نباشد که «تاریخ چه خواهد گفت؟»، بلکه این باشد که «امروز، در پرتو بهترین دلایل در دسترس، چه چیزی موجهتر و معقولتر است؟».
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
آغاز فصل چهارم کتاب
تب طلا
نامه با هدف تسکین و آرام کردن بود، اما دقیقاً تأثیر معکوس داشت. در طول بیشتر سال ۱۹۷۲ (۱۳۵۱)، فرستادگان شاه در تلاش بودند تا برای بازسازی ترتیبات تقسیم سود با شرکتهای غربی که صنعت نفت ایران را مدیریت میکردند، مذاکره کنند، اما مدام با تأخیر مواجه میشدند. تا ژانویه ۱۹۷۳ (دی ۱۳۵۱)، با نزدیک شدن دهمین سالگرد انقلاب سفیدش، شاهنشاه تهدید میکرد که کنترل عملیاتی مستقیم میدانهای نفتی ایران را به دست گیرد، اقدامی که در اصل شرکتهای چندملیتی را به وضعیت پیمانکار تقلیل میداد. با اصرار مدیران مضطرب صنعت نفت آمریکا، نیکسون به شاه نوشت و التماس کرد که “با توجه به دوستی دیرینه ما و نگرانی مشترکمان برای ثبات منطقه شما در جهان”، تا زمانی که آن دو بتوانند موضوع را بیشتر بررسی و بحث کنند، شاه هر نوع از چنین عملیاتی را به تأخیر بیندازد. نیکسون اصرار داشت که پیش از همه، هر دو کشور باید از هر گونه اقدام یکجانبهای “که میتواند کل منطقه [خلیج فارس] و کل مسیر رابطه متقابل ما را به طور جدی تحت تأثیر قرار دهد” اجتناب کنند.
این نامه شاه را به خشم آورد. پس از تهیه پیشنویس پاسخی سرد، وزیر دربارش، اسدالله علم، را به دفترش فرا خواند. او چنین فرمان داد: “سفیر آمریکا را احضار کن و از او بپرس چه چیزی روابط ما را تا این حد «ویژه» میکند که صرفاً با شکایت یک شرکت نفتی میتواند به خطر بیفتد.” علم تذکر داد که چنین لحن طعنهآمیزی ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد، اما شاه از نرم شدن خودداری کرد. آن شب در شام دربار نیز همچنان در خشم بود. با عصبانیت به حاضران گفت: “به جهنم با چنین روابط ویژهای. ما دیگر هیچ توصیهای از دوست یا دشمن را نمیپذیریم.” علم نه نیکسون را دوست داشت و نه به او اعتماد داشت و، به رغم تذکر احتیاط قبلیاش، از فوران خشم شاه به وجد آمده بود. آن شب در خاطراتش نوشت: “حسرت میخورم که آنجا افراد دیگر زیادی حضور داشتند، وگرنه ممکن بود وسوسه شوم پایش را ببوسم.”
مدت کوتاهی بعد، شاه به طور عمومی اعلام کرد که شرکت ملی نفت ایران، یک نهاد دولتی، کنترل مستقیم میدانهای نفتی پادشاهی را از شرکتهای خارجی که از سال ۱۹۰۸ (۱۲۸۷) تحت عناوین مختلف آن را مدیریت کرده بودند، به دست میگیرد. این یک لحظه تاریخی بود، هم در تاریخ ایران و هم در قدرتهای رو به گسترش شاهنشاه. سی سال کامل طول کشیده بود تا آن پادشاه اولین «نفرین» ملتش، یعنی موقعیت جغرافیاییاش، را به یک دارایی تبدیل کند، دستاوردی که تنها بهار سال قبل با توافق فوقالعادهاش با نیکسون و کیسینجر محقق شده بود. اکنون کمتر از یک سال از آن شام خشمگینانه دربار طول میکشید تا او دومین نفرین ایران را نیز به همین شکل تکمیل کند: و آن چیزی نبود جز نفت. وقتی این کار را انجام داد، به تحریک بزرگترین انتقال ثروت در تاریخ جهان کمک کرد. همچنین شاهکاری بود که، همانطور که از پاسخ خشمگینانه شاه به نیکسون در آن ژانویه برمیآمد، رنگی از انتقام داشت.
از هر منظر که نگریسته شود، پایان سلطه بریتانیا بر صنعت نفت ایران پس از کودتای ۱۹۵۳، به اقتصاد پادشاهی کمک بزرگی کرده بود. تحت کنسرسیوم جدید عمدتاً متشکل از شرکتهای نفتی آمریکایی، درآمدهای پرداختی به خزانه دولت ایران بین سالهای ۱۹۵۴ (۱۳۳۳) تا ۱۹۶۰ (۱۳۳۹) هفت برابر افزایش یافته و سپس تا سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) سه برابر شده بود. با این حال، هرچند ممکن است چشمگیر به نظر برسد، این درآمدها در مقابل سود شرکتهای چندملیتی ناچیز باقی ماندند. هسته مسئله کمتر طمع شرکتهای نفتی بود – آن هم به رغم آن که این سوءظن همیشگی شاه بود – و بیشتر یک ویژگی بسیار عجیب اقتصاد جهانی نفت.
در هیچ مقطع قبلی از تجربه بشری، تقاضا برای یک کالا به سرعت تقاضای نفت در ربع قرن بین ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۰ شتاب نگرفته بود. سه برابر شدن مصرف آمریکا در آن دوره، در مقایسه با افزایش ۱۵۰۰ درصدی در اروپای غربی ناچیز بود و در مقابل مصرف ژاپن، قدرت اقتصادی شرق آسیا، که بیش از صد برابر افزایش یافت، عملاً بیاهمیت بود. با این حال در همین بازه زمانی، قیمت نفت در بازار جهانی در واقع با کاهشی شگفتآور ۸۵ درصدی در شرایط واقعی مواجه شد.
دلیلش این بود که صرف نظر از میزان افزایش مصرف، افزایش متناظر در کشف و بهرهبرداری از میدانهای جدید نفت و گاز طبیعی به معنای آن بود که عرضه همیشه از تقاضا پیشی میگرفت و مازاد دائمی در بازار ایجاد میکرد. چه کسی از این پدیده سود میبرد؟ بدیهی است که کشورهای مصرفکننده، و همچنین آن شرکتهای نفتی فراملیتی که تقریباً همه جنبههای تجارت نفت را کنترل میکردند، از استخراج و پالایش گرفته تا توزیع نهایی به مصرفکننده. به دلیل آن مازاد، شرکتهای نفتی نه تنها میتوانستند قیمت را تعیین کنند، بلکه به هر کشور صادرکنندهی نفت تحمیل میکردند که در یک سال چقدر از محصولش را خواهند خرید، مقداری که با میزان خریدی که از سایر تولیدکنندگان توافق کرده بودند متعادل میشد. به طور خلاصه، نفت یک بازار دائمی برای خریداران بود که در آن واسطهها، شرکتهای چندملیتی، سودهای هرچه بیشتر خود را نه با افزایش قیمتها، بلکه با فروش هرچه بیشتر نفت به دست میآوردند.
عامل دیگری که به ضرر کشورهای صادرکننده عمل میکرد، سیاست نفتی ایالات متحده، بزرگترین مصرفکننده جهان، بود که سهمیهای سختگیرانه بر واردات نفت تحمیل میکرد تا صنعت داخلی خود را از رقبای خارجی محافظت کند. این سهمیه تأثیری داشت که اساساً ایالات متحده را از بازار جهانی نفت حذف میکرد و بنابراین به شرکتهای چندملیتی نفوذ بیشتری در همه جای دیگر میداد.
آنچه در این دوره طولانی شاه – و قطعاً رهبران هر کشور صادرکننده نفت دیگر – را خشمگین میکرد، این بود که هیچ راه آسانی برای دور زدن سیستم وجود نداشت. به عنوان مثال، اگر کشوری سعی میکرد با اخراج شرکتهای چندملیتی و کنترل مستقیم میدانهای نفتیاش، یاغی شود، فاقد سیستم توزیع برای فروش مستقل محصولش در خارج از کشور بود – و البته بلافاصله از آن سیستمهای توزیعی که توسط شرکتهای چندملیتی اداره میشد، طرد می گردید. و اگر چند کشور دور هم جمع میشدند و همزمان شورش میکردند چه؟ این بسیار بدتر بود: در دنیایی با مازاد نفت، هر کشور شورشی برای فروش سهم بیشتری از نفت خود رقابت میکرد، که باعث مازاد حتی بیشتر و کاهش بیشتر قیمتها میشد. در واقع، گونهای از این در سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶) رخ داد، زمانی که در پی جنگ ششروزه، چند کشور صادرکننده نفت عرب سعی کردند تحریمی بر ایالات متحده و گروهی از کشورهای اروپایی حامی اسرائیل اعمال کنند. به لطف سهمیه واردات که هنوز از دوران آیزنهاور برجا بود، ایالات متحده تقریباً تحت تأثیر این اقدام قرار نگرفت، در حالی که کشورهای اروپایی که هدف اصلی بودند با افزایش تولید نفت از کشورهای غیرعرب، از جمله ایران، نجات یافتند. در عرض چند هفته، تحریم خاموش شد.
نتیجه همه اینها این بود که درست تا دهه ۱۹۶۰ تنها راهی که شاه میتوانست درآمدهای نفتی را افزایش دهد، افزایش تولید بود – با این تفاوت که از آنجا که استخراج نفت در ایران هزینه بیشتری نسبت به کشورهای همسایه مانند عراق و عربستان سعودی داشت، شرکتهای چندملیتی انگیزهای برای افزایش تولید ایران نداشتند. اما این تازه بدترین موقعیت ممکن نبود. در حالی که پیشبینیها نوسان داشت، طبق بهترین تخمین اکثر زمینشناسان در اواخر دهه ۱۹۶۰ (۱۳۳۹)، ایران قرار بود در فاصله دوازده تا بیستوپنج سال دیگر نفت قابل استخراجش تمام شود. بنابراین، بسیار شبیه فردی که از نظر مالی در مضیقه است و برای تأمین منابع مالی کوتاهمدت تقلا میکند و آن هم به بهای نابودی بلندمدت، تلاش شاه برای درآمد بیشتر به معنای یافتن راههای نوآورانه برای سوزاندن منبع اصلی درآمدش با سرعت حتی بیشتر بود. برای این هدف، در سال ۱۹۶۹ (۱۳۴۸) او به رئیسجمهور نیکسون ایده ذخیره استراتژیک نفت ایران توسط ایالات متحده را ارائه داد، نوعی ذخیره روز مبادا برای محافظت در برابر کمبودهای آینده. و این نشاندهنده درماندگی شاه بود، زیرا او پیشنهاد کرد این ذخیره را با قیمت بسیار پایین ۱ دلار برای هر بشکه در یک مبادله نفت با اسلحه تأمین کند، که تنها با رد نیکسون مواجه شد. هیچ یک از اینها در بلندمدت از نظر اقتصادی منطقی نبود. همه در کوتاهمدت منطقی بودند.
اما دقیقاً در همین برهه بود که امور سرانجام به نفع شاه چرخید. به لطف حمایتگرایی سهمیه واردات آمریکا، شرکتهای نفتی داخلی آمریکا در طول دهه ۱۹۶۰ مثل دیوانه ها نفت آمریکا را پمپاژ کرده بودند، آنقدر که تا پایان دهه چاههای سراسر کشور در حال خشک شدن بودند. در نتیجه، یک نقطه عطف قابل توجه در تابستان ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) در ایالات متحده رقم خورد: برای اولین بار در تاریخش، کشوری که زمانی ۸۵ درصد از عرضه نفت جهان را تولید میکرد، اکنون یک واردکننده خالص بود. از جمله، این به معنای آن بود که ایالات متحده دیگر نمیتوانست در صورت وقوع کمبود، به عنوان تأمینکننده پشتیبان در بازار جهانی نفت عمل کند. در عوض، شیر کنترل اکنون در خلیج فارس قرار داشت، منطقهای که به نسبت ناگهانی تشخیص داده شده بود که دو سوم ذخایر شناخته شده نفت زمین را تشکیل میداد.
در این بازارِ به طور اجتنابناپذیری در حال تنگ شدن، شاه شروع به علاقهمند شدن به سازمانی کرد که مدتها آن را تحقیر کرده بود: سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک). اگرچه ایران یکی از پنج عضو اصلی اوپک در زمان تأسیسش در سال ۱۹۶۰ (۱۳۳۹) بود، در سالهای پس از آن عمدتاً به عنوان فاقد قدرت اجرایی باقی مانده بود. این در جهانی که در مازاد نفت غرق بود، کاملاً قابل انتظار بود، اما از نظر شاه، اوپک در دوره کمبود فزاینده، پتانسیل تبدیل شدن به چیزی کاملاً قدرتمند را داشت.
کمک به این ایده، رادیکالیسم برخی از اعضای جدید اوپک بود، و به ویژه یک سرهنگ سابق ارتش لیبی به نام معمر قذافی. لیبی که زمانی یکی از فقیرترین ملتهای زمین بود، با کشف نفت در سال ۱۹۶۴ (۱۳۴۳) یک شبه به یک نیروی اقتصادی خردکننده تبدیل شده بود و تا سال ۱۹۶۹ (۱۳۴۸) سهم شگفتانگیز ۳۰ درصد از نیازهای اروپای غربی را تأمین میکرد. در همان سال، قذافی و گروهی از افسران جوان ارتش در یک کودتای بدون خونریزی قدرت را به دست گرفتند. در عرض چند ماه، مرد قدرتمند جدید به طور چشمگیری قیمت نفت کشورش را افزایش داد و تهدید کرد که در صورت عدم برآورده شدن خواستههایش، شیرها را میبندد. اروپا آنقدر به آن وابسته بود که تا سپتامبر ۱۹۷۰ (شهریور ۱۳۴۹) شرکتهای چندملیتی تسلیم شدند. شاه از قذافی و سیاستهای رادیکالش متنفر بود – در خلوت، دیکتاتور لیبی را به سادگی «دیوانه» خطاب میکرد – اما قطعاً سبک مذاکرهاش را دوست داشت: برای اولین بار، حاکم یک کشور صادرکننده نفت با شرکتهای چندملیتی رو در رو شده و برنده شده بود.
شاه همچنین دریافت که آن مرد دیوانه در طرابلس، یک هیولا و لولوخورخوره ای مفید است. در فوریه ۱۹۷۱، او و گروهی از اعضای به ظاهر میانهرو اوپک خلیج فارس، با هشدار دادن به اینکه رادیکالهایی مانند قذافی خواستار چیزهای بسیار بیشتری خواهند بود، برنامهای برای افزایش تدریجی قیمت در آینده را از شرکتهای نفتی گرفتند. توافق موسوم به توافق تهران، یک نقطه عطف دیگر را نشان داد، اولین بار بود که گروهی از کشورهای صادرکننده نفت با همکاری هم خواستههای خود را برآورده میکردند. هیچکس شک نداشت که محرک و گرداننده آن چه کسی بوده است. همانطور که اسدالله علم در خاتمه آن گردهمایی در خاطراتش نوشت: “همه اینها یک پیروزی برای شاهنشاه بوده، که به سرعت رهبری نه تنها بر خلیج فارس، بلکه خاورمیانه و کل جهان تولیدکننده نفت را به عهده میگیرد.”
توافق تهران واقعاً یک پیروزی بود. در طول سال بعد، درآمدهای نفتی ایران دو برابر شد، در حالی که تولید تنها اندکی افزایش یافت. پس از سه دهه ناامیدی – که از دید شاهنشاه دزدی بود – سرانجام او در بازی نفت در حال پیروزی بود.
در حالی که این اتفاقات در تهران در جریان بود، در واشنگتن دیسی، رئیسجمهور نیکسون در حال آغاز یک سری تغییرات سیاستی بود که در نهایت آنقدر برای سیستم انرژی آمریکا آسیبزا بود که میشد تئوریپردازان توطئه را بابت اینکه فکر کنند او بلند گوی منافع اوپک است، بخشید. در مواجهه با تورم فزاینده، نیکسون در آوریل ۱۹۷۱ (فروردین ۱۳۴۹) کنترل قیمتها را در طیف گستردهای از کالاها، از جمله نفت و گاز طبیعی، اعمال کرد. اگر این اقدام تأثیر مفیدی بر مصرفکنندگان آمریکایی داشت، تأثیر عمیقاً منفی بر صنعت نفت داخلی می گذاشت، که پیش از این با هزینههای فزاینده اکتشافات جدید مواجه بود و اکنون قادر نبود آن هزینهها را به مشتریان منتقل کند. با بسته شدن میدانهای نفتی بیشتر آمریکا و چهره کمبود نفت در افق پیش رو، دولت با تعلیق سهمیه واردات نفت پاسخ داد. این امر هجوم سفارشات برای نفت خارجی ارزانتر را تشویق کرد و البته، تولیدکنندگان داخلی را حتی بیشتر از پیش از دور خارج کرد. دقیقاً به این ترتیب، و تقریباً بدون هیچ پیشاندیشی در این مورد، ایالات متحده به سمت وابستگی به شدت افزایشیافته به نفت خارجی پیش رفت، به طوری که ۳٫۲ میلیون بشکه در روز نفت وارداتی در سال ۱۹۷۰، تا سال ۱۹۷۳ تقریباً دو برابر شد، و آنهم در مسیر پنج برابر شدن تا سال ۱۹۷۷.
نحوه واکنش همه اینها با سیاستگذاران آمریکایی پیچیده بود. بدیهی است که دولت نیکسون میلی به دیدن جریان بیشتر پول آمریکا به درون رژیمهای خصمانهای مانند لیبی و عراق نداشت، چه برسد به اینکه اقتصاد آمریکا را در برابر آنها آسیبپذیر کند. از سوی دیگر، وقتی پای متحدی مانند ایران در میان بود، افزایش خریدهای نفتی آمریکا به شاه پول بیشتری برای تقویت نظامیاش در راستای ایفای نقشش به عنوان پلیس منطقهای میداد، که همچنین ایالات متحده را از عهدهگیری هزینه و خطر آن بار رها میکرد. علاوه بر این، زرادخانه عظیمی که ایران در حال جمعآوری بود عمدتاً متشکل از سلاحهای خریداری شده از ایالات متحده می گردید. بنابراین، افزایشهای تدریجی قیمت مانند توافق تهران به نوعی معامله پایاپای منتهی میشد: افزایش اندک هزینه برای آمریکاییها برای پر کردن باک بنزین یا گرم کردن خانههایشان، که با کاهش حضور نظامی آمریکا در خارج، و همچنین حفظ مشاغل با درآمد بالا در صنعت دفاعی آمریکا جبران میشد. کدام رئیس دولتی در آمریکا بود که چنین معاملهای را نمیپذیرفت؟ البته، آنچه از این محاسبات حذف شده بود نگرانی بود مبنی بر اینکه شاه، که به سرعت در حال ظهور به عنوان یکی از حریصترین رهبران اوپک بود، ممکن است تازه شروع به کار در جبهه افزایش قیمت کرده باشد. در این زمینه، دولت نیکسون با پاسخ خشمگینانه و رد و بی اعتنایی نگرانیهای نیکسون در ژانویه ۱۹۷۳ توسط شاه روبرو شد، و مزه آنچه در راه بود را چشید.
در همین حال، دو برابر شدن درآمدهای نفتی جاری به خزانه سلطنتی، نه تنها در حال ساخت قدرتمندترین ارتش خاورمیانه بود، بلکه باعث غرش کل اقتصاد ایران میشد. کسی که این منظره را از نزدیک شاهد بود، مبلغ مسیحی اهل ویرجینیای جنوبی، جورج براسول بود.
در سال ۱۹۷۱ (۱۳۵۰)، براسول با خانوادهاش به ایالات متحده بازگشته بود، جایی که علاوه بر پذیرش سمت تدریس در یک مدرسه علوم دینی باپتیست (Baptist seminary)، شروع به کار برای دریافت دکترای انسانشناسی از دانشگاه کارولینای شمالی کرد. در این تلاش، تجربیاتش در ایران کششی مقاومتناپذیر داشت. در بهار ۱۹۷۳ (۱۳۵۲)، براسول برای یک سال تحقیق و بررسی درباره تفاوتهای بین مساجد دولتی و سنتی ایران، چیزی که او جریانهای مذهبی «دین دولت» و «دین ملت» در پادشاهی ایران مینامید، به تهران بازگشت. اگرچه تنها دو سال دور بوده، تغییراتی که در غیابش رخ داده بود حیرتانگیز می نمود.
او به یاد آورد: “کاملاً گیجکننده بود. ساختمانهایی که بالا میرفتند، و ماشینها – در تهران به دلیل انبوه ماشینها به زحمت میتوانستی در خیابان ها حرکت کنی – پولهایی که اینور و آنور میدرخشید. این چیزی بود که قبلاً هرگز نمیدیدی. ایران همیشه دارای فرهنگی بسیار متواضع بود، اما ناگهان همه چیز پرزرق و برق، و درخشنده شده بود، هرچه پرزرق و برقتر بهتر. اما این مربوط به مرکز شهر و شمال تهران، بخشهای ثروتمند شهر بود. جنوب تهران دریایی از آلونک بود. قبلاً زمان زیادی را آن پایین گذرانده بودم، اما حالا عظیم بود.”
در عین حال آنچه در این میان افزایش یافته بود جدایی و تفاوت میان مساجد تحت حمایت دولت و همتایان سنتیشان بود، تقسیمی که در غیاب دو ساله او از ایران به شکافی عمیق تبدیل شده بود. در سراسر تهران، اما به ویژه در محلههای فقیرتر در جنوب و شرق آن، مساجد کوچک محلی ظاهر شده بودند تا به جمعیتهای هرچه بزرگتر مومنان خدمت کنند. براسول گفت: “این یکی از اولین چیزهایی بود که متوجه شدم. مساجد دولتی، هنوز وفاداران خود را داشتند که به آنجا میرفتند، اما تعداد افرادی که به مساجد سنتی میرفتند، به طرز وحشتناکی زیاد شده بود. همه مردم بودند، عمدتاً مردان جوان، که از روستاها میآمدند. اینها قشر طبیعی آنان بودند.”
زمانبندی بازگشت براسول به تهران قرار بود به روشی دیگر نیز معنادار باشد: در طول سال مطالعهاش در آن سرزمین بود که اقتصاد ایران، که پیش از این در حال اوج گرفتن بود، به بالاترین سطح ممکن پرتاب شد. مهندسی این شاهکار یکی از بزرگترین دستاوردهای شاه بود. اما در عین حال بذر نابودی او را میکاشت.
***
در آوریل ۱۹۷۳ (فروردین ۱۳۵۲)، رئیسجمهور نیکسون بار دیگر با انتخابی دشوار در شکلدهی به سیاست انرژی آمریکا روبرو شد. بار دیگر، او انتخاب بدی انجام داد – در واقع بسیار بد.
صنعت نفت بیشتر از بسیاری بخشهای اقتصادی دیگر، به شدت تحت تأثیر اعتماد مصرفکننده است و تا اوایل سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۱) ترسهای فزایندهای در سراسر جهان وجود داشت که نفت در حال تمام شدن است. علاوه بر این، قدرتگیری جدید کشورهای صادرکننده در تضمین افزایشهای تدریجی قیمت، باعث شده بود هم شرکتهای نفتی و هم کشورهای واردکننده نفت شروع به احتکار ذخیرهها کنند. تا آن آوریل، بازار جهانی نفت آنقدر تنگ شده بود که نزدیک به ایجاد وحشت عمومی بود.
چهار سال پیش، شاه پیشنهاد کرده بود که برای نیکسون یک ذخیره استراتژیک نفت با هزینه ۱ دلار برای هر بشکه بسازد، ذخیرهای آمریکایی برای تسکین دقیقاً همان نوع تنگ شدن بازار که اکنون رخ میداد. بدیهی بود که در آوریل ۱۹۷۳ برای چنین راه حلی خیلی دیر بود، اما با نفت که اکنون حول و حوش ۳ دلار برای هر بشکه بود و به نظر میرسید در حال افزایش است، رئیسجمهور چیزی را انتخاب کرد که تقریباً دقیقاً رویکرد مخالف بود: لغو کامل سهمیههای وارداتی که از دوران آیزنهاور برقرار بود. در هجوم وارداتی که این اقدام به راه انداخت، قیمتها تثبیت نشد. برعکس، این خرید ناگهانی در بازار آمریکا باعث شد قیمتهای نفت در سراسر جهان افزایش یابد و کشورهای مصرفکننده دیگر را به خرید و احتکار بیشتر سوق دهد. بسیار شبیه به هجوم به بانک، تا پایان آن تابستان خریدهای دیوانهوار در بازار بینالمللی قیمت نفت را به سمت ۴ دلار برای هر بشکه سوق داد، و افزایشهای تدریجی کوچک که ابتدا در توافق تهران ۱۹۷۱ (۱۳۵۰) ترسیم شده بود، بیش از پیش شبیه چیزهای خیالی به نظر میرسید. همزمان، نفت خارجی از ۱۵ درصد مصرف آمریکا در آوریل به مسیر بیش از ۳۰ درصد تا پایان سال جهش کرد.
اما چیزی دیگر درست زیر سطح امور جاری در حال کمین کردن بود، یک مانع بالقوه دیگر که تا آغاز اکتبر ۱۹۷۳ (مهر ۱۳۵۲) آن معدود افرادی که واقعاً بازار جهانی نفت را درک میکردند عمیقاً نگران کرد. در ربع قرن گذشته، تقریباً همیشه یک حاشیه کوچک بین تولید روزانه نفت و مصرف نفت در سراسر جهان وجود داشت، به اندازهای که صنعت در صورت وقوع یک گسست موقت در یک بخش از زنجیره تأمین به سرعت واکنش نشان دهد. اما تا پاییز ۱۹۷۳، خریدهای وحشتزده جاری باعث شده بود آن حاشیه تا حد عملاً هیچ کاهش یابد، به طوری که حتی یک اختلال جزئی در جایی از زنجیره تأثیر احتمالاً فاجعه باری میآفرید. و چه می شد اگر چنین اختلالی جزئی نبود بلکه عظیم میبود؟ جهان غرب قرار بود پاسخ ناخوشایند آن سؤال را از سحرگاه ۶ اکتبر ۱۹۷۳ (۲۲ مهر ۱۳۵۲)، به لطف اقدام جسورانه رئیسجمهور مصر، انور سادات، بیابد.
از زمان جانشینی جمال عبدالناصر در سال ۱۹۷۰، سادات قصد خود را برای بازپسگیری شبهجزیره سینا که اسرائیل در جنگ ششروزه ۱۹۶۷ تصرف کرده بود، چه از طریق مذاکره و چه از طریق زور، آشکار کرده بود. با توسل به آرمان همبستگی عرب، او در طول سال ۱۹۷۳ رهبران چند کشور تولیدکننده نفت عرب، به ویژه شاه فیصل عربستان سعودی، را تحت فشار قرار داده بود تا با استفاده از نفتشان به عنوان نقطه فشار علیه واشنگتن و دیگر متحدان غربی اسرائیل، در این امر کمک کنند، تا در صورت عدم مذاکره صادقانه اسرائیل، تهدید به تحریم نفتی کنند و در صورت جنگ، تا زمانی که اسرائیل سینا را پس دهد، چنین تحریمی را اعمال نمایند. اگرچه ایران یک کشور عرب نبود، رئیسجمهور سادات در تهران شنوندهای بسیار پذیرا یافت.
شاه در تقابل با بیزاری و کراهتاش نسبت به ناصر، دوستی نزدیکی با سادات به هم زده بود، به اندازهای که رئیسجمهور مصر حداقل به طور غیرمستقیم در پاییز ۱۹۷۳ به پادشاه ایرانی هشدار داد که حملهای به اسرائیل در راه است. شاه قطعاً قصد پیوستن به چنین حملهای را نداشت، با توجه به پیوندهای تاریخی بین ایران و اسرائیل، اما از شنیدن اولین اخبار ۶ اکتبر نیز بیاندازه ناراحت نبود.
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
با ابراز همدردی با خانواده شهروندان اعدام شده بدست جلادان جمهوری جهل و جنایت
رویکرد دستگاه قضایی جمهوری اسلامی در برابر زندانیان سیاسی یاد آور افسانه “ضحاک ماردوش” است که بخشی از شاهنامه فردوسی را به عنوان نماد “شر و ظلم” در تاریخ کهن این سرزمین به خود اختصاص داده است.
ضحاک یک پادشاه ظالم و نماینده شر در شاهنامه است. برپایه این افسانه، روزی اهریمن که خود را در ظاهر آشپز برای فریب ضحاک، آراسته بود، بوسه بر شانههایش میزند و دو مار از جای بوسهها بیرون میجهد. پس از این واقعه، اهریمن نسخه ای برای رهایی ضحاک از مارها تجویز میکند که باید هر روز با مغز جوانان تغذیه بشوند. این بخشی از قصه نماد خشونت و فساد دوره حکومت ضحاک است.
پس از سالها ظلم، قهرمانی به نام فریدون به پا میخیزد، حکومت او را ساقط کرده و ضحاک را شکست داده و در کوه دماوند زندانی میکند تا دیگر نتواند به جهان ظلم کند.[۱]
جمهوری اسلامی ضحاک زمانه ماست که از افسانه به واقعیت میپیوندد. از پیروزی انقلاب تا به امروز، ماندگاریاش را برپایه اعدام و یا کشتار مخالفین بنا نهاده است.
بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، اعدام بازماندگان نظامی رژیم گذشته و زندانیان اقلیتهای قومی آغاز شد و به فرمان روحالله خمینی، چندین هزار زندانی سیاسی در زندانهای نظام جمهوری اسلامی ایران در ماههای مرداد و شهریور ۱۳۶۷ خورشیدی به شکلی مخفیانه، اعدام و در گورهای دستهجمعی دفن شدند. به طور کلی، جُرم زندانیان را همکاری با سازمانهای مخالف نظام جمهوری اسلامی به ویژه سازمان مجاهدین خلق ایران و همچنین، طیفهای مختلفی از گروههای چپ، یعنی کمونیست دانستند.

تیرباران جوانان کرد در سنندج در ماههای پس از انقلاب ۱۳۵۷
در دوران ولایت فقیهی دیکتاتور نابود شده، خون آشامی رژیم شکل و تمایل تازهای بهخود گرفت و گسترش بیپیشینهای یافت. بهگفتهٔ فعالان، مدافعان حقوق بشر و نهادهای اطلاعاتی خارجی، جمهوری اسلامی به طور مخفیانه معترضان زندانی را اعدام کرده و در عین حال، مرگ آنان را بهعنوان تلفات اعتراضات یا خودکشی جلوه داده است. همچنین گزارشهایی از تزریق مواد ناشناخته به بازداشتشدگان منتشر شده است که به مرگ آنان انجامیده است.[۲] در ۶ فوریه ۲۰۲۶، روزنامهٔ ایندی پندنت گزارش داد که اعدامهای مخفیانهٔ معترضان بازداشت شده در تهران، اصفهان، شیراز و مشهد رخ داده و جمهوری اسلامی در نظر دارد پس از پایان مذاکرات با ایالات متحده، اقدام به اعدامهای گسترده کند.[۳]
غلامحسین محسنی اژهای ضحاک ماردوش قوه قضائیه ایران، اظهار داشته است که اجرای سریع احکام به عنوان یک عامل بازدارنده عمل خواهد کرد.
بر پایه گزارش کانون حقوق بشر ایران، سهشنبه ۱۸ فروردینماه ۱۴۰۵، غلامحسین محسنی اژهای، رئیس قوه قضاییه، خواستار تسریع و افزایش صدور احکام اعدام شد. این اظهارات در شرایطی مطرح شده که گزارشها از اجرای گسترده احکام اعدام، حتی در بحبوحه جنگ و بمباران، و افزایش فشار بر زندانیان سیاسی خبر میدهند.
همزمان با ادامه جنگ و شرایط بحرانی، تأکید محسنی اژهای بر برخورد قاطع با مخالفان و تسریع در اجرای احکام اعدام، نشاندهنده تمرکز بر سرکوب داخلی است. او در سخنان خود بر برخورد با آنچه «عناصر و ایادی دشمن» خوانده تأکید کرد. این در حالی است که گزارشها از افزایش احکام سنگین علیه زندانیان سیاسی و قرار گرفتن دهها زندانی دیگر در صف اعدام منتشر شده است. این روند بیانگر آن است که حاکمیت در شرایط جنگی نیز اولویت خود را بر کنترل و سرکوب مخالفان داخلی قرار داده است.[۴]
در هفتههای اخیر هر روز خبر اعدام یک یا دو نفر زندانی سیاسی و در یک مورد حتی در خارج زندان با هدف ایجاد رعب و وحشت از سوی قوه قضاییه اعلان شده است که در اصفهان با اعتراض گروهی از مردم روبرو شد.
البته اعدام در جمهوری جهل و جنایت در ابعاد گستردهتری شامل محکومین مواد مخدر و جرایم قضائی نیز میگردد که واکنش زندانیان قزل حصار کرج را برانگیخه است. بر پایه گزارش سالانه وضعیت حقوق بشر در ایران، که توسط واحد آمار، نشر و آثار مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران منتشر شده است، در سال ۱۴۰۴، دست کم ۲٬۴۸۸ شهروند از جمله ۶۳ زن و ۲ کودک-مجرم اعدام شدند. از این میزان حکم ۱۳ نفر در خارج از زندان به اجرا درآمد. همچنین طی این تاریخ، ۱۳۰ تن دیگر از جمله ۱۰ زن و ۱ کودک- مجرم به اعدام محکوم شدند.[۵]

در این جا لازم است به اعدام هموطنان بهایی نیز اشاره شود: “یافتههای پایگاه دادههای باز ایران حاکی از آن است که از زمان تاسیس جمهوری اسلامی تاکنون، دستکم ۲۲۵ بهایی به طور مستقیم یا غیرمستقیم توسط جمهوری اسلامی کشته شدهاند.
تحقیقات آماری در گزارشهای مستند موجود در وب سایت «خانه اسناد بهاییستیزی» نشان میدهد که از زمان پیروزی انقلاب ایران، ۱۵۸ بهایی با حکم دادگاه تیرباران یا به دار آویخته شدهاند. ۱۲ نفر در زندان و در اثر شکنجه جان باختهاند. ۱۶ نفر بعد از تهدید از توسط عوامل مذهبی یا حکومتی ناپدید شدهاند و ۳۹ نفر هم با حمایت نهادهای مذهبی و سیاسی حکومت به قتل رسیدهاند.
این آمار صرفا مربوط به آن دسته از کشتهشدگانی است که مرگ آنها توسط خانه اسناد بهاییستیزی مستند شده و هویت و تاریخ و نحوه کشته شدن آنها مشخص است. به احتمال زیاد آمار واقعی جانباختگان بیشتر از این است.”[۶]
جمهوری اعدامی که بخش مهمی از مردمان ایران را دشمن به شمار میآورد، میکوشد یا از راه کشتار در خیابان و یا اعدام در زندانها دوران ماندگاری جنایت بارش را طولانیتر کند.
بیتردید روزی خواهد رسید که اکثریت مردمان ایران علیه ضحاک زمانه بپا خیزند و کشور و جوانانش را از شر ظلم، فساد و جنایت رها سازند.
افسانه ضحاک نماد نبرد همیشگی خیر و شر در ادبیات ایرانی است که در سده حاضر به شکل جمهوری اعدامی و تلاش اکثریت مردمان برای رها شدن از شر حاکم هرچند به کندی در جریان است.
مرداد ۱۴۰۵
mrowghani.com
————————-
[۱] - داستان ضحاک ماردوش در شاهنامه
[۲] - ‘Sea of blood’: Tehran resorts to secret executions, lethal injections as repression intensifies. The Australian.
[۳] - Mass executions in Iran being planned after Trump talks end, lawyers claim, Independent.
[۴] - محسنی اژهای خواستار تسریع اعدامها شد؛ افزایش احکام مرگ حتی در شرایط جنگ، کانون حقوق بشر ایران، ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
[۵] - اعتصاب زندانیان قزلحصار در اعتراض به اعدامها وارد دوازدهمین روز شد، خبرگزاری هرانا، ۲/۰۵/۱۴۰۵
[۶] - قتل و اعدام دستکم ۲۲۵ بهایی در جمهوری اسلامی، مرکز دادههای باز ایران، ۲۱ تیر ۱۴۰۲
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، روز دوشنبه گفت در صورتی که ایران با توافقی برای پایان دادن به درگیری میان دو کشور موافقت نکند، با «نابودی کامل» روبهرو خواهد شد و افزود تهران آخرین فرصت را برای دستیابی به توافق دارد.
او با تکرار تهدید خود مبنی بر آغاز حملهای گسترده به ایران گفت: «فکر میکنم شاید بتوانیم به چیزی برسیم، اما میخواهم پیش از نابودی کامل، هر آخرین فرصتی را به آنها بدهم.»
پیشتر در روز دوشنبه، پس از آنکه ایران اعلام کرد هیچ مذاکرهای در جریان نیست، ترامپ رهبری ایران را به شدت مورد انتقاد قرار داد و آن را «به شکلی باورنکردنی دو رو» خواند.
ترامپ: رهبران ایران بهطرز باورنکردنی ریاکار هستند!
«ایرانیها به طرز باورنکردنیای ریاکار هستند! آنها درخواست ملاقات میکنند، برخی میگویند “تمنا میکنند”، مذاکرات آغاز میشود، و جلسات بیشتری در آینده نزدیک برنامهریزی شده است، و در عین حال، به صراحت و با افتخار اعلام میکنند که هیچ بحثی در جریان نیست، هیچ موضوعی مورد گفتگو قرار نمیگیرد، و آنها فقط با “عمان” در ارتباط هستند.
سپس همان یاوهگوییهای همیشگیشان را ادامه میدهند و میگویند تنگه هرمز با قدرت توسط آنها اداره خواهد شد، در حالی که این تنگه همین حالا نیز کاملاً تحت کنترل نیروی دریایی ایالات متحده و «محاصره» ما قرار دارد؛ یا همانطور که بعضیها میگویند، «دیوار فولادین ایالات متحده»!
هیچچیز به ایران نمیرسد، مگر اینکه ما بخواهیم، و هیچچیز نیز نخواهد رسید، مگر آنکه توافقی حاصل شود یا تسلیم کامل صورت بگیرد. چه ایران بخواهد این را بپذیرد و چه نخواهد، ما در واقع در حال گفتوگو درباره راهحلی برای مشکلی هستیم که آنها طی چندین دهه ایجاد کردهاند.
موضوع بسیار ساده است: ایران هرگز به سلاح هستهای دست نخواهد یافت!
از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
رئیسجمهور دونالد جی. ترامپ»
ترامپ در پاسخ به پرسشی درباره وضعیت مذاکرات به خبرنگاران گفت: «مذاکرات همین حالا در جریان است» و افزود که دو طرف به درخواست ایران، عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر و دیگر کشورها در حال گفتوگو هستند.
او با اشاره به ایران گفت: «این آخرین فرصت آنهاست تا یک سند خوب را امضا کنند.»
خبرنگاری از ترامپ پرسید «این دستکم پنجمین بار از ماه آوریل است که حملات هوایی به ایران را برای ازسرگیری مذاکرات متوقف میکنید. پاسخ شما به مردم آمریکا که میپرسند “این بار چه چیزی تغییر کرده؟ چرا باید این بار نتیجه متفاوتی داشته باشد؟” چیست؟»
رئیس جمهور آمریکا گفت: «خب، شما نمیدانید. من هم نمیدانم. فکر میکنم شاید این بار به نتیجهای برسیم، اما میخواهم پیش از آنکه سراغ ضربه نهایی برویم، آخرین فرصت ممکن را به آنها بدهم. انجام کاری که من و تیمم هنوز برایش برنامهریزی کردهایم، بسیار سخت است. باید ببینیم چه پیش میآید، اما واقعاً اقدام بسیار سنگینی است.»
ترامپ افزود: «من به این افتخار میکنم که به مردم فرصت میدهم. حملهای در آن ابعاد علیه یک کشور، تصمیم بسیار بزرگی است و ترجیح میدهم مجبور به انجامش نشوم.»
رئیس جمهور آمریکا همچنین گفت: «البته ما پیش از این هم حملات گسترده زیادی انجام دادهایم، اما آنها حملات بزرگِ معمولی بودند. امیدوارم به خودشان بیایند، چون آنچه اتفاق افتاده و شرایط موجود، به هیچ وجه نمیتواند به این منجر شود که آنها به سلاح هستهای دست پیدا کنند.»
منابع گزارش: خبرگزاری رویترز، شبکههای اجتماعی
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
بیش از هزار حقوقدان زن و مرد در آلمان از آغاز روند رسیدگی به ممنوعیت حزب «آلترناتیو برای آلمان» (AfD) در دادگاه قانون اساسی فدرال حمایت میکنند. آنها نامهای سرگشاده به دولت آلمان و نمایندگان پارلمان (بوندستاگ) را امضا کردهاند که در اواسط ماه ژوئیه منتشر شد.
این خبر را «انجمن وکلای جمهوریخواه» در برلین اعلام کرد.
در بیانیه این انجمن آمده است که تعداد امضاکنندگان این نامه سرگشاده، ظرف ده روز دو برابر شده است. در میان آنها وکلا، قضات، دادستانها، حقوقدانان شاغل در بخش اداری و اقتصادی و همچنین کارآموزان حقوقی حضور دارند. به گفته این انجمن، این نامه در ابتدا با کمی بیش از ۵۰۰ امضا آغاز شد و اکنون تعداد امضاها به ۱۰۵۱ رسیده است.
«انجمن وکلای جمهوریخواه» خود را یک سازمان سیاسی و بخشی از جنبش حقوق شهروندی میداند.
در این نامه به یک گزارش کارشناسی حقوقی از سوی «انجمن آزادیهای مدنی» (Gesellschaft für Freiheitsrechte) استناد شده است. این بررسی در ماه ژوئن به این نتیجه رسید که سیاستهای حزب «آلترناتیو برای آلمان» ناقض اصل کرامت انسانی مندرج در قانون اساسی آلمان و اصل دموکراسی است و از این رو مغایر قانون اساسی محسوب میشود.
بنابر ارزیابی این انجمن، در صورت ارائه درخواست ممنوعیت به دادگاه قانون اساسی فدرال، این درخواست به احتمال زیاد با موفقیت همراه خواهد بود. حزب «آلترناتیو برای آلمان» در پنج ایالت آلمان؛ تورینگن، زاکسن، زاکسن-آنهالت، براندنبورگ و نیدرزاکسن، به عنوان یک حزب راست افراطی مسلم طبقهبندی شده است.
نهادهایی که میتوانند درخواست ممنوعیت را ارائه دهند
روند رسیدگی به ممنوعیت یک حزب میتواند از سوی بوندستاگ (پارلمان فدرال)، بوندسرات (شورای فدرال) یا دولت فدرال درخواست شود. اینکه آیا با این درخواست موافقت میشود یا خیر، توسط دادگاه قانون اساسی فدرال در کارلسروهه تصمیمگیری میشود. در سنای دوم این دادگاه، برای چنین تصمیمی اکثریت دو سوم قضات لازم است.
با این حال، موانع برای ممنوعیت یک حزب بسیار بالاست: صرفاً اثبات اینکه حزب مورد نظر دارای موضعی ضد قانون اساسی است، کافی نیست. بلکه باید ثابت شود که این حزب موضع خود را به شکلی فعال، مبارزجویانه و تهاجمی به اجرا میگذارد. این موضوع در قانون اساسی و قانون احزاب تعیین شده است.
تردید سیاستمداران ارشد حزب حاکم آلمان
با این وجود، در عرصه سیاست و جامعه، صداهای زیادی نیز وجود دارند که نسبت به روند ممنوعیت هشدار میدهند ـــ از جمله در میان اتحادیه احزاب مسیحی (CDU/CSU). دوبرینت وزیر کشور آلمان، در ماه مه امسال گفت که نباید حزب «آلترناتیو برای آلمان» را ممنوع کرد، بلکه باید آن را با «حکمرانی بهتر، از میدان به در کرد» ـــ و آن هم از طریق پرداختن به موضوعاتی که باعث رشد این حزب شدهاند.
کرینگس، معاون رئیس فراکسیون اتحادیه احزاب مسیحی، نیز چند هفته پیش خواستار آن شد که به جای آن، «آلترناتیو برای آلمان» را «از نظر سیاسی به چالش کشید». پشت این دیدگاه، نگرانی از آن وجود دارد که روند ممنوعیت بتواند به حزب «آلترناتیو برای آلمان» جایگاه «قربانی» ببخشد که از نظر سیاسی بیشتر به نفع آن باشد تا به ضررش.
«هانس-یورگن پاپیر»، رئیس پیشین دادگاه قانون اساسی فدرال، توصیه میکند از روند ممنوعیت حزب «آلترناتیو برای آلمان» خودداری شود. او چند روز پیش به روزنامه «تاگس اشپیگل» گفت که پیششرطهای حقوقی لازم برای ممنوعیت به سختی قابل اثبات هستند. «اودو دی فابیو»، قاضی پیشین دادگاه قانون اساسی نیز در ماه دسامبر اعلام کرد که روند ممنوعیت را چندان امیدوارکننده نمیداند.
منبع گزارش: رسانههای آلمان
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
دیپفیکها، منازعه شناختی و تسلیحاتیسازی واقعیت
هوش مصنوعی (AI) به یکی از مهمترین فناوریهای قرن بیست و یکم تبدیل شده است. این فناوری در زمینههایی مانند مراقبتهای بهداشتی، آموزش، توسعه اقتصادی و تحقیقات علمی مزایای فراوانی دارد. بااین حال، هوش مصنوعی به ابزاری مهم در رقابتهای ژئوپلیتیکی نیز تبدیل شده است.
هوش مصنوعی دیگر تنها برای انجام وظایف روزمره و تکراری استفاده نمیشود؛ بلکه امروزه میتواند روایتهای سیاسی را شکل دهد، بر افکار عمومی تأثیر بگذارد و برتصمیمگیریها در سطوح ملی و بینالمللی اثرگذار باشد. ترکیب هوش مصنوعی، عملیات سایبری، رسانههای اجتماعی و تحلیل پیشرفته دادهها، ماهیت درگیریهای مدرن را تغییر داده است. دولتها و بازیگران غیر دولتی میتوانند از هوش مصنوعی برای جنگ روانی، انتشار اطلاعات نادرست، دیپفیک و تبلیغات سیاسی استفاده کنند. این فعالیتها میتوانند اعتماد عمومی به دولتها و نهادهای دموکراتیک را تضعیف کنند.
برخلاف جنگ سنتی، این عملیات اغلب بدون حملات نظامی مستقیم انجام میشوند. به همین دلیل، شناسایی آنها، نسبت دادن آنها به یک عامل مشخص و جلوگیری از آنها دشوار است. جنگ مدرن بیش از پیش نه تنها بر اهداف نظامی، بلکه بر ذهن انسان تمرکز دارد.
جنگ شناختی مبتنی بر هوش مصنوعی تلاش میکند بر نحوه درک مردم از واقعیت تأثیر بگذارد. یک مهاجم میتواند با استفاده از الگوریتمهای هوش مصنوعی، تبلیغات شخصیسازیشده ایجاد کند، شکافهای اجتماعی را افزایش دهد و بر دیدگاههای سیاسی مردم در مقیاسی بسیار گسترده تأثیر بگذارد.
هوش مصنوعی مولد و مدلهای زبانی بزرگ میتوانند بهسرعت مقالات متقاعدکننده، اسناد جعلی، حسابهای جعلی در شبکههای اجتماعی و فایلهای صوتی و ویدئویی واقعگرایانه تولید کنند. این امر به بازیگران خصمانه اجازه میدهد کمپینهای گسترده اطلاعاتی را با هزینههای پایین اجرا کنند. این کمپینها میتوانند با سرعت بسیار زیادی منتشر شوند و اغلب شناسایی آنها دشوار است. اطلاعات نادرست ممکن است در عرض چند دقیقه به میلیونها نفر برسد، در حالی که راستیآزمایی آنها و بررسی و اصلاح آنها ممکن است به ساعتها یا حتی روزها زمان نیاز داشته باشند. در نتیجه، اطلاعات نادرست ممکن است پیش از آشکار شدن حقیقت، بر افکار مردم تأثیر بگذارد.
دیپفیک به عنوان ابزاری برای انتشار اطلاعات نادرست
یکی از خطرناکترین کاربردهای هوش مصنوعی، ایجاد دیپفیکها(Deepfakes) است. دیپفیکها ویدئوها، تصاویر یا فایلهای صوتی جعلی هستند که با استفاده از هوش مصنوعی ساخته میشوند و میتوانند این تصور را ایجاد کنند که یک فرد واقعی سخنی گفته یا کاری انجام داده است، در حالی که در واقع چنین اتفاقی رخ نداده است.
دیپفیکها باعث شدهاند انتشار اطلاعات نادرست قدرت بیشتری پیدا کند. برای مثال، یک ویدئوی جعلی میتواند یک رهبر سیاسی را در حال بیان اظهارات تهاجمی یا یک مقام نظامی را در حال صدور دستوری دروغین نشان دهد. اگر مردم این ویدئو را باور کنند، ممکن است یک بحران دیپلماتیک ایجاد شود،بی ثباتی مالی به وجود آید یا حتی تنش نظامی افزایش پیدا کند.
تصور کنید یک ویدئوی تولیدشده توسط هوش مصنوعی منتشر شود که در آن رئیس یک کشور اعلام میکند کشورش برای جنگ آماده میشود. حتی اگر چندساعت بعد جعلی بودن این ویدئو ثابت شود، ممکن است آسیب واردشده از قبل اتفاق افتاده باشد. بازارهای مالی ممکن است سقوط کرده باشند، نیروهای نظامی ممکن است در حالت آماده باش قرار گرفته باشند و روابط میان کشورها ممکن است تیرهتر شده باشد.
بنابراین، هدف یک حمله دیپفیک همیشه این نیست که همه مردم اطلاعات جعلی را باور کنند، گاهی هدف اصلی ایجاد سردرگمی و تردید است. مردم ممکن است شروع به این پرسش کنند که آیا هر ویدئو، عکس یا فایل صوتی واقعاً معتبر است یا نه. این پدیده به عنوان سود سهام دروغگو(Liar’s Dividend) شناخته میشود. هنگامی که مردم اعتماد خود را به شواهد واقعی از دست میدهند، بازیگران فریب کار نیز راحتتر میتوانند شواهد واقعی را انکار کنند.
برای مثال، در جریان جنگ ۱۲ روزه میان ایران و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵، ویدئویی در شبکه اجتماعی X منتشر شد که شامل چهار کلیپ بود و ادعا میشد این کلیپها حمله به پایگاههای نظامی ایران را نشان میدهند. بااین حال، سازمان «Full Fact» در دسامبر ۲۰۲۵ گزارش داد که سه مورد از چهار کلیپ نشانههایی از تولید شدن توسط هوش مصنوعی داشتند. در این کلیپها شکلهای غیر عادی بدن، چارچوبهای تحریفشده ساختمان، نمایشهای غیر واقعی در پسزمینه و واکنشهای عجیب افراد و اشیا نسبت به انفجارها مشاهده میشد. این نمونه نشان میدهد که چگونه محتوای تولید شده توسط هوش مصنوعی میتواند در جریان درگیریها برای ایجاد سردرگمی مورد استفاده قرار گیرد.
سازمانها و گروههای افراطگرا نیز ممکن است از محتوای تولید شده توسط هوش مصنوعی برای جذب نیرو و تبلیغات خود استفاده کنند. آنها میتوانند سخنرانیها، ویدئوها، شهادتها و داستانهای احساسی جعلی تولید کنند تا تبلیغاتشان واقعیتر به نظر برسد.
برای مثال، هوش مصنوعی میتواند برای ایجاد تصاویر یا ویدئوهای جعلی از یک حمله یا جنایت ادعایی مورد استفاده قرار گیرد. چنین محتوایی میتواند برای ایجاد نفرت علیه یک گروه مخالف یا قهرمان جلوه دادن یک رهبر افراطگرا استفاده شود. به دلیل این خطرات، دولتها در حال بررسی قوانینی برای مجازات تولید و انتشار مخرب دیپفیکها هستند. همزمان، دولتها در زمینه سواد دیجیتال نیز سرمایهگذاری میکنند. سواد دیجیتال به مردم آموزش میدهد که چگونه اطلاعات جعلی یا دستکاری شده را شناسایی کنند.
هوش مصنوعی همچنین به ابزاری قدرتمند در جنگ ترکیبی(Hybrid Warfare) تبدیل شده است. جنگ ترکیبی به استفاده از روشهای مختلف، مانند نیروی نظامی، حملات سایبری، فشار اقتصادی، دیپلماسی و عملیات اطلاعاتی، برای دستیابی به اهداف سیاسی گفته میشود. جنگ اطلاعاتی معمولاً به تنهایی اتفاق نمیافتد. اطلاعات نادرست تولیدشده توسط هوش مصنوعی میتواند همزمان با حملات سایبری، فشار اقتصادی یا عملیات نظامی مورد استفاده قرار گیرد. هدف این است که از چند جهت بهطور همزمان بر رقیب فشار وارد شود. هوش مصنوعی این عملیات را قدرتمندتر میکند، زیرا میتواند حجم زیادی از محتوا را به صورت خودکار تولید کند، گروههای خاصی از مردم را با پیامهای متناسب با آنها هدف قرار دهد و هزاران حساب جعلی آنلاین را به طور همزمان فعال کند.
یکی دیگر از ویژگیهای مهم رقابتهای ژئوپلیتیکی مدرن، جنگ اعتباری و حیثیتی(Reputational Warfare) است. در گذشته، دولتها برای تأثیر گذاری بر افکار عمومی از روزنامهها، رادیو، اعلامیهها و تلویزیون استفاده میکردند. امروزه رسانههای اجتماعی امکان انتشار اطلاعات در سراسر جهان را تنها در چند ثانیه فراهم کردهاند. پلتفرمهای رسانههای اجتماعی، برنامههای پیامرسان و شبکههای آنلاین میتوانند اطلاعات نادرست یا گمراه کننده را به سرعت تقویت و منتشر کنند. این بدان معناست که یک قطعه کوچک از اطلاعات نادرست میتواند در مدت کوتاهی به یک مسئله بینالمللی تبدیل شود.
یکی از بزرگترین مشکلات، نبود قوانین بینالمللی گسترده و مورد توافق درباره نحوه مقابله با اطلاعات نادرست تولید شده توسط هوش مصنوعی است. کشورها قوانین و رویکردهای متفاوتی دارند و همین مسئله کنترل عملیات اطلاعاتی فرامرزی را دشوار میکند. جنگ اطلاعاتی مبتنی بر هوش مصنوعی تنها از طریق فناوری قابل شکست دادن نیست. کشورها همچنین باید تابآوری ملی(National Resilience) خود را تقویت کنند.
دولتها باید در سیستمهای مبتنی بر هوش مصنوعی سرمایهگذاری کنند که بتوانند تصاویر، ویدئوها و فایلهای صوتی جعلی را پیش از آنکه به طور گسترده منتشر شوند، شناسایی کنند. قوانین باید استفاده مخرب از دیپفیکها را مجازات کنند، در حالی که همزمان از آزادی بیان و روزنامهنگاری مشروع نیز محافظت شود. شرکتهای فناوری نیز باید سیستمهایی را بهبود دهند که بتوانند اصالت محتوای دیجیتال را بررسی کنند. آنها همچنین باید با دولتها و پژوهشگران همکاری کنند تا کمپینهای هماهنگ انتشار اطلاعات نادرست را شناسایی کنند.
آموزش عمومی نیز به همان اندازه اهمیت دارد. مدارس و دانشگاهها باید سواد دیجیتال و سواد تشخیص دیپفیک را آموزش دهند تا مردم بتوانند اطلاعاتی را که در فضای آنلاین مشاهده میکنند، به صورت انتقادی ارزیابی کنند.
در نهایت، همکاری بینالمللی ضروری است. اطلاعات نادرست تولیدشده توسط هوش مصنوعی به راحتی میتواند از مرزهای ملی عبور کند. بنابراین، کشورها باید اطلاعات و دادههای امنیتی را با یکدیگر به اشتراک بگذارند، استانداردهای فنی مشترک ایجاد کنند و درباره استفاده مسئولانه از هوش مصنوعی در زمان درگیریها، توافقهای بینالمللی ایجاد کنند. در نتیجه، هوش مصنوعی با سریعتر، ارزانتر و دشوارتر کردن شناسایی تبلیغات سیاسی، اطلاعات نادرست و دیپفیکها، ماهیت جنگ اطلاعاتی مدرن را تغییر داده است.
بزرگترین خطر تنها این نیست که مردم اطلاعات نادرست را باور کنند؛ بلکه این است که در نهایت ممکن است دیگر به هیچ اطلاعاتی اعتماد نکنند. بنابراین، دولتها، شرکتهای فناوری، سازمانهای بینالمللی و شهروندان باید با یکدیگر همکاری کنند تا از سلامت و یک پارچگی محیط اطلاعاتی محافظت شود.
———-
▪️محمد ثاقب، دانشجوی رشته روابط بینالملل در دانشگاه بینالمللی اسلامی اسلامآباد پاکستان است.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
یکی از تلخترین واقعیتهای امروز اپوزیسیون ایران، گسترش اختلافات، تخریبهای متقابل و بیاعتمادی میان نیروهای سیاسی است. در حالی که جمهوری اسلامی هر روز خسارتهای بیشتری بر مردم، کشور و منافع ملی ایران وارد میکند، بخش قابل توجهی از توان و انرژی نیروهای مخالف، به جای یافتن راهحلهای مشترک برای رهایی مردم و کشور، صرف اختلافات، نزاعهای سیاسی و نفی یکدیگر میشود.
بیتردید نقد اندیشهها و عملکردها، حق طبیعی همه نیروهای سیاسی است؛ اما هنگامی که اختلافات جای همکاری را بگیرد و منافع گروهی بر منافع ملی مقدم شود، نتیجه چیزی جز تضعیف جنبش ملی، افزایش ناامیدی مردم و فراهم شدن فرصت بیشتر برای استمرار استبداد نخواهد بود.
از سوی دیگر، نمیتوان انکار کرد که عوامل وابسته به حکومت یا کسانی که به هر دلیل، تداوم وضع موجود را به سود خود میدانند، از هرگونه اختلاف و چنددستگی میان نیروهای ملی ـ مردمیِ دغدغهمند نسبت به ایران و ایرانی استقبال کرده و در دامن زدن به آن نقشآفرینی میکنند. از اینرو، مسئولیت همه اشخاص و جریانهایی که بهراستی خواهان رهایی و نجات ایران و ایرانی هستند، در چنین شرایطی بیش از هر زمان دیگری سنگین است.
در چنین فضایی، این پرسش اساسی مطرح میشود:
با چه کسانی میتوان برای رهایی و نجات مردم و کشور و برقراری آزادی و دموکراسی در فردای ایران همبسته شد؟
پاسخ این پرسش را در مقالات پیشین به تفصیل بیان کردهام. در اینجا تنها به صورت خلاصه یادآوری میکنم:
با کسانی میتوان همبسته شد که اولویت تصمیمات و اقداماتشان تأمین منافع ملی باشد؛ آزادیخواه و دموکراسیخواه باشند، با هر باور سیاسی که دارند؛ دغدغه واقعی رهایی مردم و نجات کشور را داشته باشند؛ صادق، شفاف، پاسخگو و مسئولیتپذیر باشند و از اراده لازم برای تحقق اهداف ملی ـ مردمی برخوردار باشند.
اگر چنین اشخاص و جریانهایی وجود نداشته باشند، امید بستن به آیندهای بهتر برای مردم و کشور دشوار خواهد بود و در چنین شرایطی، همه ما ـ آگاهانه یا ناآگاهانه ـ در برابر نسل حاضر و نسلهای آینده مسئول خواهیم بود.
از آنجا که جمهوری اسلامی از نخستین روزهای استقرار خود تاکنون، منافع ملی ایران را با خطرهای جدی روبهرو کرده و هیچ نشانهای از تغییر این روند نیز وجود ندارد، باید پذیرفت که: مشکل مردم با این حکومت، یک مشکل ملی است و راهحل آن نیز تنها میتواند یک راهحل ملی باشد. برهمین اساس، شکلگیری همبستگی فراگیر ملی یک ضرورت تاریخی است.
وسیعترین و فراگیرترین شکل این همبستگی، ایجاد جبهه آزادیخواهی و ضد دیکتاتوری است؛ جبههای که نه ائتلاف عقاید، بلکه ائتلاف بر سر یک هدف مشترک است: رهایی مردم، نجات ایران و تضمین آزادی و دموکراسی.
اگر شخص یا جریانی با وجود ادعای آزادیخواهی، حاضر نباشد برای تحقق چنین همبستگیای گام عملی بردارد، این پرسش به طور طبیعی مطرح خواهد شد که آیا رهایی مردم و نجات کشور، واقعاً در اولویت فعالیتهای او قرار دارد یا خیر؟
آزادیخواه کیست؟
آزادیخواه صرفاً کسی نیست که از آزادی سخن بگوید یا خود را مخالف استبداد معرفی کند.
آزادیخواه، شخص یا جریانی است که به حقوق و آزادیهای سیاسی مخالف خود نیز باور و التزام عملی داشته باشد.
یعنی همان حقی را که برای خود میخواهد، برای رقیب سیاسی خود نیز قائل باشد. اما این تعریف، برای رهایی و نجات ایران و ایرانی و برقراری آزادی و دموکراسی، به تنهایی کافی نیست.
ممکن است شخص یا جریانی آزادیخواه باشد، اما دغدغهای برای رهایی مردم و نجات کشور نداشته باشد؛ یا اگر دغدغه دارد، از اراده لازم برای اقدام عملی برخوردار نباشد.
از اینرو، برای شکلگیری همبستگی فراگیر ملی، سه ویژگی اساسی ضرورت دارد:
▪️باور عملی به آزادیهای سیاسی برای همه؛
▪️دغدغه واقعی نسبت به رهایی مردم و نجات ایران؛
▪️اراده لازم برای اقدام در جهت تحقق اهداف ملی ـ مردمی.
▪️تنها در چنین شرایطی است که میتوان انتظار داشت همبستگی، از سطح شعار فراتر رود و به همکاری واقعی تبدیل شود.
دربِ جبهه آزادیخواهی و ضد دیکتاتوری به روی هیچکس بسته نیست؛ هیچ آزادیخواهی حق ندارد آزادیخواه دیگری را حذف کند.
اصل بر آن است که همه نیروهایی که خود را آزادیخواه میدانند، بتوانند در این فرآیند حضور داشته باشند. اما حضور در این همبستگی، همانند هر همکاری سیاسی دیگری، بر پایه اصول و قواعد مشترک شکل میگیرد.
در حقیقت، حذفکننده واقعی، نه دیگران، بلکه خود اشخاص و جریانهایی هستند که حاضر نباشند به این اصول پایبند باشند.
اصول بنیادین همبستگی
همبستگی فراگیر ملی، تنها زمانی پایدار خواهد بود که بر اصول مشترک استوار باشد.
مهمترین این اصول عبارتاند از:
۱. پذیرش جداییناپذیری ایران و حفظ تمامیت ارضی کشور.
۲. پذیرش تضمین آزادیهای سیاسی، مدنی و حقوق اساسی همه شهروندان، از جمله مخالفان سیاسی.
۳. پذیرش حق مردم برای تعیین سرنوشت خود از طریق انتخابات آزاد، سالم، عادلانه و رقابتی و پذیرش رأی مردم در تعیین نوع نظام سیاسی، ساختار اداره کشور و سیاستهای کلان ملی.
۴. پذیرش تقدم منافع ملی بر منافع فردی، گروهی، حزبی، قومی و ایدئولوژیک، هرگاه این منافع با یکدیگر در تعارض قرار گیرند.
این اصول، ابزار حذف دیگران نیستند؛ بلکه حداقل قواعد لازم برای شکلگیری یک همبستگی پایدار و ملی محسوب میشوند.
یک اصل بنیادی درباره سوابق گذشته و عدالت
باز بودن دربِ همبستگی به روی همگان بر اساس اصول دموکراتیک، به هیچوجه به معنای تطهیر گذشته، بخشش جرایم یا ایجاد مصونیت حقوقی برای افراد و جریانهای دارای سابقه نامطلوب نیست.
۱. طبق اصل ۱۱ اعلامیه جهانی حقوق بشر، محرومیت از حقوق اساسی تنها از طریق حکم دادگاه صالحه، عادلانه و بیطرف امکانپذیر است و نباید محاکمه صحرایی یا پیشداوری سیاسی جایگزین قانون شود.
۲. افرادی که دارای سابقه نقض حقوق مردم یا استبداد هستند، منطقاً خود به چنین جبههای نخواهند پیوست؛ چرا که برقراری دموکراسی و شفافیت، زمینه را برای افشاگری قانونی و محاکمه آنها فراهم میکند.
۳. با این حال، حتی در صورت پذیرش ظاهری اصول همبستگی، تا زمانی که دادگاه صالحه ملی به پرونده سوابق این افراد رسیدگی نکرده و حکم برائت صادر ننموده است، این اشخاص از صلاحیت و حق پذیرش مسئولیتهای کلیدی و تصمیمساز سیاسی و تشکیلاتی محروم خواهند بود.
شرط حیاتی: تبدیل همبستگی به قدرت ملی
توافق بر سر اصول، شرط لازم برای همبستگی است، اما شرط کافی نیست. همبستگی سیاسی روی کاغذ یا در قالب بیانیهها، بدون داشتن امکانات عینی، هیچ تحولی در میدان عمل ایجاد نخواهد کرد.
برای آنکه همبستگی به یک نیروی واقعی و اثرگذار تبدیل شود، جریانها و نیروهای آزادیخواه باید متعهد به همکاری عملی برای ایجاد ابزارها و زیرساختهای مستقل مبارزه باشند. هیچ جبههای بدون داشتن ظرفیتهای مشترکِ رسانهای، مالی، حقوقی و تشکیلاتی نمیتواند در برابر یک حکومت مستبد ایستادگی کند.
اراده واقعی برای نجات کشور، خود را در میزان آمادگی نیروها برای اشتراکگذاری امکانات و ساختن ابزارهای ملی و مستقل برای مبارزه نشان میدهد؛ ابزارهایی که متعلق به هیچ گروه خاصی نباشد، توسط هیچ جریانی انحصار نشود و صرفاً در خدمت تقویت قدرت مردم و پیشبرد اهداف ملی قرار گیرد.
نخستین گام برای همبستگی چیست؟
اگر شخص یا جریانی واقعاً دغدغه رهایی مردم و کشور را دارد و از اراده لازم برای تحقق آزادی و دموکراسی برخوردار است، تحقق همبستگی فراگیر ملی به هیچوجه سخت و دشوار نیست.
تنها کافی است با شفافیت، سه موضوع را اعلام کند:
۱. اولویتهای خواست خود را به ترتیب اهمیت مشخص کند.
۲. نگرانیهای خود را از همکاری با دیگر نیروهای آزادیخواه بیان کند.
۳. خطوط قرمز خود را به صورت روشن اعلام نماید.
اگر هر شخص یا جریان سیاسی آزادیخواه این سه موضوع را به صورت شفاف اعلام کند و با صداقت به پرسشهای ابتدایی و اساسی پاسخ دهد، آنگاه همبسته شدن یا همبسته کردن نیروهای آزادیخواهی که اولویت فعالیتهایشان تأمین منافع ملی است، به هیچوجه سخت و دشوار نخواهد بود.
البته در کنار این سه ویژگی، عنصر «صلاحیت و شایستگی» (شامل آگاهی، مسئولیتپذیری، صداقت، پاسخگویی و پرهیز از قدرتطلبی) شرطِ اصلیِ نقشآفرینی سیاسی است. آزادیخواه بودن، شرط حضور در جبهه آزادیخواهی است. اما پذیرش مسئولیت برای امروز و فردای ایران، علاوه بر آزادیخواهی، به صلاحیت و شایستگی نیز نیاز دارد.
اعتماد چگونه شکل میگیرد؟
در سیاست، اعتماد بر پایه همفکر بودن شکل نمیگیرد. اعتماد، نتیجه توافق بر قواعد همکاری، شفافیت، پاسخگویی و وجود سازوکارهای کنترل و نظارت است.
به بیان دیگر:
در سیاست، مبنای اعتماد، توافق، قانون و سازوکارهای تضمینکننده است؛ نه صرفاً همسو بودن اشخاص و جریانها. بنابراین، اختلاف نظر، مانع همبستگی نیست.
آنچه همبستگی را ناممکن میکند، نبود شفافیت، نبود صداقت و ترجیح منافع فردی و گروهی بر منافع ملی است.
چرا قانون به تنهایی کافی نیست؟
اعتماد در سیاست، تنها با نوشتن قانون یا تصویب مقررات ایجاد نمیشود. آنچه به قانون اعتبار و قدرت میبخشد، وجود سازوکارهایی است که اجرای آن را تضمین کند.
تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که استبداد، همیشه بدون قانون حکومت نمیکند؛ گاهی با تفسیر دلخواه قوانین و در غیاب نهادهای نظارتی مستقل، همان قانون را به ابزاری برای توجیه خود تبدیل میکند.
ازاینرو، وجود ساختارهای کنترلی برای نظارت بر اجرای قانون، نه یک امر تشریفاتی، بلکه شرط اساسی حفظ آزادی و جلوگیری از بازتولید استبداد است.
در جامعهای که ساختارهای کنترلی برای تضمین اجرای قانون وجود نداشته باشد، حتی بهترین قوانین نیز میتوانند به ابزار توجیه استبداد تبدیل شوند. ازاینرو، ارزش واقعی قانون، نه در زیبایی متن آن، بلکه در تضمین اجرای آن است.
اخلاقِ مبارزه و بلوغ سیاسی
آزادیخواهیِ واقعی، علاوه بر باور نظری، نیازمند اخلاقِ مبارزه در عمل است. آزادیخواهانی که رهایی کشور را هدف اصلی خود قرار دادهاند، با اتکا به سه اصل رفتار میکنند:
▪️ازخودگذشتگی و تقدم منافع ملی: ترجیح دادن نجات ایران بر جاهطلبیهای فردی، سهمخواهیهای پیشازموعد و منافع حزبی.
▪️شایستهسالاری و خودآگاهی: پذیرش و تعیین جایگاه خود و جریان متبوع، صرفاً بر اساس دانش، توانایی و صلاحیت واقعی، نه ادعا یا شهرت.
▪️دوری از تفرقهافکنی موکول کردن اختلافات به فردا: پرهیز مطلق از طرح مباحث انحرافی، ایدئولوژیک و کینههای تاریخی که هدف اصلی مبارزه را منحرف میکند و تصمیمگیری درباره آنها باید به صندوق رای آزاد پس از گذار واگذار شود.
▪️البته پرهیز از تفرقه هرگز به معنای سکوت در برابر انحراف یا عافیتطلبی نیست؛ بلکه نقد سازنده و شفافیت همواره اصل است، اما جنجالآفرینی و حبوبغضهای شخصی خروج از اخلاق آزادیخواهی محسوب میشود.
اگر آزادیخواهان امروز نتوانند بر پایه چنین اصولی در کنار یکدیگر قرار گیرند، هیچ دلیل منطقی و هیچ تضمینی وجود ندارد که فردای پس از استبداد، آزادی و دموکراسی در ایران برقرار شود. آینده را نه شعارها، بلکه رفتار امروز ما خواهد ساخت.
جمعبندی
ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، به همبستگی فراگیر ملی نیاز دارد. اما این همبستگی، نه با حذف یکدیگر، نه با تحمیل عقاید، و نه با یکساناندیشی شکل میگیرد. همبستگی زمانی تحقق مییابد که آزادیخواهان، ضمن احترام به تفاوتهای فکری و سیاسی، بر اصول مشترک همکاری توافق کنند، منافع ملی را بر منافع فردی و گروهی مقدم بدانند و با شفافیت، صداقت و مسئولیتپذیری وارد عرصه عمل شوند.
دربِ این همبستگی به روی هیچ آزادیخواهی بسته نیست، اما این درِب باز، به معنای تطهیر سوابق گذشته نیست. رسیدگی به سوابق و اتهامات حقوقیِ اشخاص و جریانها، وظیفه دادگاههای صالحه و عادلانه در فردای ایران است و قضاوت درباره وزن و شایستگی سیاسی آنان نیز بر عهده مردم در پای صندوقهای رأی خواهد بود؛ چرا که نقشآفرینی برای اداره کشور، علاوه بر باور به آزادی، نیازمند پاسخگویی حقوقی، اخلاقِ مبارزه، ازخودگذشتگی و صلاحیت عینی است.
از سوی دیگر، همبستگی واقعی نمیتواند در حد بیانیهها و کاغذ باقی بماند؛ اراده واقعی برای نجات کشور، خود را در آمادگی نیروها برای ایجاد ابزارها و زیرساختهای مستقل و مشترکِ مبارزه نشان میدهد.
همانگونه که تجربه همه جوامع مردمسالار نشان داده است: در سیاست، معیار قضاوت، ادعاها نیست؛ رفتارهاست.
هر شخص یا جریانی که خود را آزادیخواه، دغدغهمند و خواهان نجات ایران معرفی میکند، باید این ادعا را در رفتار سیاسی خود، در پذیرش قواعد مشترک، دوری از تفرقهافکنی و خضوع در برابر رأی مردم نشان دهد. اگر میان گفتار و رفتار فاصله وجود داشته باشد، جامعه حق دارد درباره میزان صداقت، مسئولیتپذیری و پایبندی او به منافع ملی قضاوت کند.
«قانون بدون تضمین اجرا تنها یک متن است، و همبستگی بدون اخلاق و ابزار، تنها یک شعار؛ آزادی از جایی آغاز میشود که قانون تضمین شده و عمل جایگزین ادعا گردد.»
سخن آخر
من برای رهایی مردم، نجات ایران و برقراری آزادی و دموکراسی، با رعایت اصول همبستگی باهم، با تمامی آزادیخواهان همبسته میشوم.
شما چی؟
آیا شما هم حاضرید برای رهایی و نجات هرچه سریعتر مردم و کشور برقراری آزادی و دمکراسی، با دیگر آزادیخواهان همبسته شوید؟
در اینجا این سوال مطرح میشود:
بهراستی، چه کسانی از شکلگیری همبستگی فراگیر ملیِ آزادیخواهان نگران خواهند بود؟
ناصر پاکنژاد
☑️ آقای پاکنژاد عزیز. امتیاز مقاله شما این است که یک قدم فراتر از دیگران رفته و به برخی جزئیات توجه داشتهاید. کاملأ به درستی اشاره کردهايد: “هیچ جبههای بدون داشتن ظرفیتهای مشترکِ رسانهای، مالی، حقوقی و تشکیلاتی نمیتواند در برابر یک حکومت مستبد ایستادگی کند”. بسیار عالی! برای آزمایش، از دوستان و نزدیکان خود بخواهید که ظرفیتهای خود را برای همکاری با شما اعلام کنند. آنوقت متوجه میشوید چند درصد مدعی هستند، چند درصد اهل عمل! از خودم شروع کنم: من هیچ امکانی جز همین دو کلمه کامنتنویسی و گاهی چند گفتگوی کوتاه در خیابان (آن هم در آلمان) ندارم. منظورم مأیوس کردن شما نیست. منظورم این است که «آرزو» را از برنامه عملی تفکیک کنیم. دیگر اینکه «راه رسیدن به هدف»، باید دقیقتر از «خود هدف»، مشخص شود، نه برعکس.
با احترام و آرزوی سلامتی. رضا قنبری. آلمان
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
نامه مصطفی تاجزاده از زندان اوین:
ملت ما در یکی از سرنوشتسازترین لحظات تاریخی خود قرار گرفته است. این حقیقت دارد که ایران در مصاف با قدرتمندترین دولت دنیا، بهرغم ضربات سهمگین و صدمات کمرشکن وارده، تابآوری ستایشانگیزی از خود نشان داده و آمریکا و اسرائیل را در تحقق اهداف اصلی خود ناکام گذاشته است، اما اینهم حقیقت دارد که ایرانیان افزون بر مصائب بیشمار جنگ، از شدیدترین تحریمهای اقتصادی بینالمللی رنج میبرند؛ گرانی، بیکاری، رکود و تورم طاقتفرسا ازیکسو و فساد، شکاف طبقاتی و سیاسی، تبعیض و بیعدالتی ازسویدیگر بیداد میکند. با کمال تاسف اوضاع اقتصادی میهن و معیشت مردم روزبهروز بدتر و نفسگیرتر میشود.
در چنین شرایطی که ایران و ایرانی بیش از هر زمان دیگری به عقلانیت، آرامش، همدلی، همبستگی، گفتوگو، صلح و آشتی ملی نیاز دارد، هر اقدامی که بر شدت خشم و استیصال شهروندان بیفزاید، ناامیدی را گسترش دهد و جامعه را دوقطبیتر کند، عملی بهغایت نابخردانه محسوب میشود که راه بر ظهور تضادهایی آشتیناپذیر میگشاید و زمینه را برای وقوع نزاعهای خونین داخلی و لیبیکردن ایران مساعد میکند.
فاصله کوتاه شش ماهه جنگ ۱۲ روزه با اعتراضات سراسری در دیماه ۱۴۰۴ به حاکمیت زنهار میدهد که از آن تجربه تلخ و اسفبار درس بگیرد؛ با اصلاحات اساسی و فوری به جلب اعتماد، رضایت و مشارکت آحاد شهروندان همت گمارد؛ و فکر اداره کشور با راهبرد «النصر بالرعب» یا «سیاست مشت آهنین» را از سر بهدر کند؛ به وادی لجاجت و انتقامجویی نیفتد و به اعدام جوانان معترض پایان دهد.
فرستادن شتابزده و سریعتر از روال معمول جوانان عمدتا کمسنوسال به پای چوبههای دار، آنهم به حکم دادگاههایی که روند رسیدگی حقوقی و قضایی در آنها با ایرادها و ابهامهای جدی مواجه است و از شفافیت بیبهرهاند، نسبتی با رحمت محمدی و عدالت علوی ندارد، شرط عقل و اخلاق نیز نیست؛ بازی با آتشی است که میتواند بار دیگر میهن را گرفتار شعلههای خانمانسوز کند.
حاکمیت نباید از یاد ببرد که مردم همچنان داغدار خونهای بهناحقریختهشده در دیماه گذشتهاند. پس باید التیامبخشیدن به زخمها را سرلوحه سیاست داخلی خود قرار دهد، نه اینکه با اعدامها به زخم ملی نمک بپاشد و اشتباهات پیشین را در این شرایط واقعاً حساس تکرار کند و ناآگاهانه بذر فتنه و فاجعه بعدی را بکارد.
پیش از این گفتهام که چندوچون آنچه در ۱۸ و ۱۹ دی سال پیش گذشت، باید با تحقیقات همهجانبه یک کمیته مستقل و ملی حقیقتیاب روشن شود. تا آن زمان لازم است تکتک متهمان به وکیل مستقل، دادگاه علنی و حق دفاع واقعی دسترسی داشته باشند. صد البته خانوادههای همهی قربانیان، نه فقط وابستگان به حکومت و یا حامیان آن نیز از حق دادخواهی برخوردار گردند.
روشن است که مخالفت من با اعدام بهمعنای انکار جرم یا نادیدهگرفتن رنج قربانیان نیست. اما معتقدم عدالت ترمیمی باید هم از حقوق متهمان دفاع کند، هم حقوق تمام قربانیان و خانوادههای آنها را بهرسمیت بشناسد و هم در صدور حکم و یا اجرای آن مصالح ملی را در نظر بگیرد.
اکنون میگویم که اعدامها، صرفنظر از مغایرتشان با موازین حقوق بشر، دردی از ایران را دوا نمیکند و ترسی هم در دلها نمیاندازد. حتی اگر بپذیریم که ممکن است هراس موقت ایجاد کند، اما تردید نیست که مشروعیت، رضایت و ثبات پایدار نمیسازد و چرخه تخاصم و انتقام را سرعت میبخشد و عمیقتر میکند.
به باور من اعدامها شکاف حکومت و ملت را عمیقتر میکند، امکان گفتوگو و تغییرات مسالمتآمیز را کاهش میدهد و خطر ورود مجدد جامعه به چرخه خشونت متقابل را جدا افزایش میدهد. به همین دلیل و به حکم وظیفه انسانی و ملی با دادن هشدار در مورد ادامه این روند فاجعهبار، که حاصلی جز تزاید خشم و خشونت در جامعه نخواهد داشت، از تمام دلسوزان این سرزمین اهورایی، با هر گرایش سیاسی و اعتقادی، میخواهم به هر نحو قانونی و مدنی که صلاح و موثر میبینند، مخالفت خود را با این مجازات بیبازگشت صریحا اعلام کنند و برای توقف اعدامها چارهای بیندیشند.
سیدمصطفی تاجزاده
۱۲ مرداد ۱۴۰۵
زندان اوین
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
چرا بر مخالفت با اعدام باید پافشاری کرد؟ | گفتگو با پرستو فروهر
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
ایلنا: پریچهر، زن ۵۰ سالهای که سالها با دستفروشی خرج خانوادهاش را تأمین کرده، حالا پس از جنگ چهلروزه با سه ماه اجاره عقبافتاده، سرمایه بربادرفته و کابوس از دست دادن سرپناه لرزانِ خانواده روبهروست.
به گزارش خبرنگار ایلنا، این روزها بزرگترین نگرانی پریچهر، نان نیست؛ سقف است. اگر مجبور شود خانهای را که سه ماه اجارهاش عقب افتاده تخلیه کند، دیگر با پول رهن این خانه، حتی در اسلامشهر هم نمیتواند جایی را اجاره کند. برای او، گرسنگی قابل تحملتر از بیخانمانی است.
پریچهر، زنی حدوداً ۵۰ ساله، سالهاست که هر روز صبح از حاشیه شهر راهی پیادهروهای تهران میشود تا با فروش لباس، بار اصلی تأمین معاش خانوادهای چهار نفره را به دوش بکشد. نه بیمهای دارد، نه قرارداد کاری و نه پشتوانهای که اگر چند هفته نتواند کار کند، جلوی فروپاشی زندگیاش را بگیرد.
ما در دوران جنگ به سراغ این خانواده رفتیم؛ زمانی که آثار بحران فقط در جدولهای تورم دیده نمیشود، بلکه خود را در سفرههای کوچکتر، اجارههای معوقه و اضطراب دائمی مزدبگیران نشان میدهد.
رویای عید که در آتش جنگ سوخت
اسفندماه برای دستفروشان فقط آخرین ماه سال نیست، مهمترین فصل درآمد است. پریچهر هم پیش از آغاز سال نو، بخش عمده پساندازش را پای خرید لباس داد تا با فروش شب عید، هم سرمایهاش را برگرداند و هم چند ماه ابتدایی سال را با خیال آسودهتری بگذراند. اما آنچه رخ داد، هیچ شباهتی به برنامهریزیهای او نداشت.
با آغاز جنگ، بازار به خواب رفت. خیابانها خلوت شد و بساطی که قرار بود خرج زندگی باشد، نزدیک به سه ماه بیمشتری ماند. سرمایهای که باید چرخ زندگی را میچرخاند، آرامآرام خرج روزمرگی شد. پریچهر با صدایی خسته میگوید: در این مدت، هرچه برای شب عید کنار گذاشته بودم، خرج زنده ماندن شد.
پریچهر اکنون سه ماه اجاره خانهاش را پرداخت نکرده است. او ماهانه حدود ۱۰ میلیون تومان برای اجاره میپردازد؛ مبلغی که حتی پیش از افزایش احتمالی اجارهها نیز برای یک خانواده کمدرآمد سنگین است. حالا صاحبخانه تصمیم به فروش ملک گرفته و کابوس اصلی پریچهر، دیگر فقط پرداخت بدهی و سیر نگه داشتن شکم اعضای خانواده نیست؛ آوارگی است و از دست دادن سرپناه، تمام ذهن این زن را درگیر کرده.
گرانی مسکن، سالهاست خانوادههایی مثل او را از تهران به شهرهای پیرامونی مانند اسلامشهر، پرند، نسیمشهر و رباطکریم رانده است. جابهجایی برای آنها دیگر تغییر محل سکونت نیست؛ بهای سنگینی است که با رفتوآمد روزانه، کرایههای راه و فرسودگی جسمی میپردازند تا فقط جایی برای خوابیدن داشته باشند. جابهجایی مجدد برای این خانوادهها یک «انتخاب» یا تغییر محل سکونت نیست؛ سقوط آزاد یا شاید به بیانی دیگر نوعی تبعید است. پریچهر میگوید:
حاضرم روزها نان و پنیر بخوریم یا گرسنه بمانیم، اما این سقف بالای سرمان بماند. بیسرپناهی در این شهر یعنی تمام شدن همهچیز....
این استیصال زمانی عمیقتر میشود که بدانیم حداقل دستمزد مصوب سال ۱۴۰۵ حدود ۱۶ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان است کهبا تمام مزایا به زحمت به ۲۳ میلیون تومان میرسد، اما هزینه سبد معیشت در برآوردهای رسمی به ۴۵ میلیون تومان میرسد. وقتی کارگرانی با حقوق ثابتِ حداقلی زیر این بار کمر خم میکنند، وضعیت برای کارگران بخش غیررسمی مانند پریچهر که همان دستمزد تضمینشده را هم ندارند، به مراتب شکنندهتر است. برای آنها چند هفته تعطیلی بازار، مرز باریک میان سرپناه داشتن و بیخانمان شدن است.
سفرههایی که آب میروند
گوشت قرمز مدتهاست از سفره این خانواده پرکشیده و جای خود را به سیبزمینی، تخممرغ و حبوبات داده است. پریچهر میگوید پیش از جنگ، با اعتبار کالابرگ میتوانست ماهی سه عدد مرغ بخرد، اما حالا با وجود وعدههای رسمی دولت و فرداستان درباره تقویت حمایتهای معیشتی، اعتبار کالابرگ فقط به دو عدد مرغ میرسد.
آمارها نیز همین واقعیتِ کف خیابان را تایید میکنند. تازهترین دادههای مرکز آمار نشان میدهد تورم نقطهبهنقطه کشور در تیرماه به بیش از ۸۷ درصد رسیده و فشار اصلی روی گروه خوراکیهاست. تورم نقطهای گروه خوراکیها، آشامیدنیها و دخانیات در تمام استانهای کشور سهرقمی بوده و در برخی استانها به حدود ۱۵۰ درصد رسیده است.
در همین گزارش، تهران با وجود ثبت کمترین نرخ تورم نقطهای در میان استانهای کشور، همچنان تورمی نزدیک به ۷۴ درصد را تجربه کرده است؛ رقمی که نشان میدهد حتی در استانی با پایینترین نرخ رسمی تورم نیز هزینههای زندگی با سرعتی بسیار بیشتر از توان درآمدی خانوارها افزایش یافته است. در بسیاری از استانهای دیگر، بهویژه مناطق مرزی و کمبرخوردار، فشار معیشتی از این هم سنگینتر است و نرخ تورم از مرز ۱۰۰ درصد عبور کرده است.
اما برای خانوادههایی مانند خانواده پریچهر، تورم پیش از آنکه یک عدد در گزارشهای رسمی باشد، خود را در شکل دیگری نشان میدهد؛ حذف گوشت از سفره، کمتر شدن خرید مرغ، عقب افتادنِ ناگزیرِ اجاره خانه و نگرانی دائمی از فردایی که هزینههایش از درآمد امروز بیشتر است.
شکاف میان درآمد و هزینههای عادی زندگی، برای کارگرانی مانند پریچهر که در بخش غیررسمی اقتصاد فعالیت میکنند، عمیقتر است؛ کارگرانی که نه حداقل مزد تضمینشده دارند، نه بیمه بیکاری و نه امنیت شغلی. برای آنها، چند هفته تعطیلی بازار، میتواند فاصله میان داشتن خانه و بیخانمان شدن باشد.
زنانی که بار بحران را چند برابر تحمل میکنند
فشار این روزها روی دوش پریچهر ابعاد پنهانی هم دارد. او نه تنها بار بازار بیرحم غیررسمی را به دوش میکشد، بلکه مسئولیت دشوارِ مدیریت و حفظ انسجام خانواده نیز با اوست.
پریچهر هر روز صبح از اسلامشهر راهی تهران میشود. لباسها را جمع میکند، مسیر طولانی تا مرکز شهر را طی میکند و ساعتها در خیابان میایستد؛ گاهی مشتری هست و گاهی ساعتهای متوالی، رهگذران فقط قیمت میپرسند و بیاعتنا رد میشوند.
همسرش گرچه در خانه حضور دارد، اما سهمی در هزینهها ایفا نمیکند و کمتر از خانه خارج میشود. پریچهر اما به خاطر فشارهای اجتماعی و آنچه «حفظ آبرو» مینامد، سکوت کرده و بار این زندگی را یکتنه بر دوش میکشد.
داستان «پریچهر» فقط روایت یک زندگی شخصی نیست؛ تصویری از وضعیتی است که در آن، بسیاری از زنان کارگر در پایینترین سطوح بازار کار، همزمان بار تأمین درآمد و مدیریت زندگی خانوادگی را به دوش میکشند؛ بیآنکه از حمایتهای متناسب با این مسئولیت برخوردار باشند.
این زنجیره محرومیت، نسل بعدی را هم بینصیب نگذاشته است. دختر ۲۰ساله خانواده که زمانی نه چندان دور دانشجوی دانشگاه آزاد بود، به دلیل عجز در پرداخت شهریه، ناچار شد تحصیل را رها کند.
او برای کمک به مادر، در یک فروشگاه به عنوان فروشنده مشغول به کار شد؛ شغلی بدون بیمه، بدون قرارداد مطمئن و با نظام پرداختی که بخش قابل توجهی از درآمدش به پورسانت فروش وابسته بود. درآمدش هیچ ثباتی نداشت؛ اگر فروش بود، دستمزد بیشتری میگرفت و اگر بازار کساد میشد، سهم او نیز از درآمد کمتر میشد. در چنین شرایطی، بخش مهمی از ریسک بازار به جای کارفرما، بر دوش نیروی کاری قرار میگرفت که کمترین قدرت چانهزنی را داشت. با وقوع جنگ چهلروزه و رکود بازار، دختر نیز کار خود را از دست داد و به جمعیت بیکاران پیوست تا رویای تحرک طبقاتی در این خانواده، پیش از شکلگیری خاموش شود.
از اسلامشهر تا تهران؛ جغرافیای فقر
پریچهر یکی از هزاران کارگری است که دیگر توان زندگی در تهران را ندارند، اما همچنان برای کار، هر روز به تهران میآیند.
گرانی مسکن، بسیاری از خانوادههای کارگری را طی سالهای گذشته به شهرهای پیرامونی رانده است. اما این جابهجایی، هزینههای زندگی را کم نکرده؛ فقط شکل آن را تغییر داده است. در حاشیهها اجاره خانه شاید اندکی کمتر باشد، اما هزینه رفتوآمد، زمان از دسترفته و فرسودگی جسمی، بخشی از بهای زندگی در حاشیه است.
برای پریچهر، هر روز کاری از اسلامشهر آغاز میشود و در پیادهروهای تهران ادامه پیدا میکند؛ مسیری که فقط جابهجایی میان دو نقطه جغرافیایی نیست، بلکه رفتوآمدی روزانه میان امید و نگرانی است؛ امید به اینکه امروز فروش بهتری داشته باشد و نگرانی از اینکه شاید باز هم دست خالی به خانه برگردد.
روایت یک خانواده، تصویر یک وضعیت
داستان پریچهر تصویر عریان خانوادهای است که پیش از جنگ هم با سختی دستوپنجه نرم میکرد، اما شوک رکود بازار پس از جنگ، همان تعادل لرزان زندگیاش را هم در هم شکست.
برای خانوادههایی که درآمدشان به کار روزانه وابسته است، «بحران» فقط یک خبر سیاسی یا یک شاخص اقتصادی نیست؛ بلکه مستقیماً به معنای حذف وعدههای غذایی یا ترک تحصیل فرزندان است.
امروز بزرگترین آرزوی پریچهر، خرید خانه یا حتی افزایش درآمد نیست. او صبحها که بساطش را در تهران پهن میکند، فقط امیدوار است صاحبخانهاش در اسلامشهر برای فروش خانه مشتری پیدا نکند. شاید معنای واقعی سقوط معیشت همین باشد؛ وقتی بزرگترین آرزوی یک کارگر، دیگر بهتر زندگی کردن نیست، بلکه فقط حفظ همان سقف لرزان و خرابهایست که هنوز بالای سر خانوادهاش باقی مانده است.....
گزارش: گلیتا حسینپور اصفهانی
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
سامیه نخول / خبرگزاری رویترز / ۳ اوت ۲۰۲۶
به گفته مقامهای کشورهای خلیج فارس و تحلیلگران، ایران بر این باور است که میتواند در رویارویی با واشنگتن دوام بیشتری بیاورد؛ آن هم از طریق تبدیل مسیرهای تجاری خاورمیانه، خطوط کشتیرانی و زیرساختهای انرژی به نقاط فشار که بهتدریج هزینه تقابل را افزایش میدهند.
به جای تلاش برای دستیابی به یک پیروزی نظامی قاطع، تهران راهبردی مبتنی بر تشدید تنش کنترلشده را دنبال میکند که هدف آن گسترش دامنه درگیری بدون کشاندن آن به یک جنگ تمامعیار است.
به گفته این منابع، هدف آن است که ایالات متحده و متحدانش را متقاعد کند مهار بحران، هزینهای بیشتر از پذیرش خواستههای ایران درباره تنگه هرمز دارد.
پیام تهران این است که اگر واشنگتن وضعیت جدیدی را که در آن ایران نقش پررنگتری در هرمز داشته باشد نپذیرد، درگیری میتواند فراتر از منطقه خلیج فارس گسترش یابد.
ایران معتقد است با قرار دادن چندین گلوگاه دریایی و تأسیسات انرژی در معرض خطر، میتواند موقعیت خود را در هرگونه مذاکرات آینده تقویت کند.
مایکل نایتس از مؤسسه واشنگتن به رویترز گفت: «ایران از همان ابتدا تلاش کرده است با گسترش گزینههای خود برای تشدید تنش، از آمریکا پیشی بگیرد؛ بهگونهای که هر هفته چیزی تازه برای عرضه داشته باشد؛ یک جغرافیای جدید، یک نوع جدید از سلاح یا یک نوع جدید از هدف.»
نایتس افزود: «مزیت بزرگ ایران این نیست که بتواند به آمریکا یا اسرائیل آسیب بزند. مزیت اصلی آن این است که میتواند به کشورهای منطقه و اقتصاد جهانی آسیب وارد کند.»
گسترش تهدیدها فراتر از هرمز
پس از آنکه تهران توانایی خود را در اخلال در عبور و مرور از تنگه هرمز ــ مسیری که پیش از جنگ حدود یکپنجم مصرف جهانی نفت از آن عبور میکرد ــ به نمایش گذاشت، این پیام را نیز مخابره کرده است که هیچ گلوگاه دریایی از تیررس آن خارج نیست.
تهدیدها علیه دریای سرخ و زیرساختهای انرژی عربستان سعودی نشاندهنده تلاشی گستردهتر برای افزایش هزینه حفاظت از تجارت جهانی و در عین حال آزمودن میزان تحمل واشنگتن در برابر اختلالات است.
رویکرد ایران بازتابدهنده آن چیزی است که یک منبع خلیج فارس آن را باور فرماندهان سپاه پاسداران توصیف کرد که «آنها میتوانند امتیازات بیشتری به دست آورند.»
این فرماندهان فرصتی را در آنچه بیمیلی دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، برای گرفتار شدن عمیق در یک درگیری دیگر در خاورمیانه پیش از انتخابات میاندورهای نوامبر میدانند، مشاهده میکنند.
این منبع خلیج فارس گفت: «ایرانیها معتقدند که با گسترش جنگ و افزایش فشار، ترامپ در نهایت کوتاه خواهد آمد. ترامپ فکر میکند میتواند ضربات سنگینی به ایران وارد کند و آن را به پای میز مذاکره بکشاند، اما ایرانیها تسلیم نخواهند شد.»
تشدید تنش برای گرفتن امتیاز
این محاسبه، پایه و اساس راهبرد مذاکرهای تهران را تشکیل میدهد.
ترامپ اعلام کرده است که مذاکرات با ایران روز دوشنبه برگزار خواهد شد. او پیشتر گفته بود در امید به دستیابی به توافقی برای بازگشایی تنگه هرمز، یک حمله قریبالوقوع را متوقف کرده است. با این حال، تهران اعلام کرد که در حال حاضر هیچ مذاکرهای با ایالات متحده ندارد.
یک منبع ارشد ایرانی گفت که رهبران جمهوری اسلامی به این نتیجه رسیدهاند که تلاشهای پیشین برای نشان دادن انعطافپذیری، تنها به افزایش فشار از سوی واشنگتن منجر شده و همین امر این دیدگاه را تقویت کرده است که پیش از آغاز مذاکرات معنادار، باید اهرم فشار ایجاد شود.
به گفته این منبع، در ارزیابی تهران، ترامپ هرگونه امتیازدهی را نشانه ضعف تلقی میکند و تنها به فشار واکنش نشان میدهد.
مایکل سینگ، پژوهشگر ارشد مؤسسه واشنگتن، گفت تهران معتقد است که همچنان ابتکار عمل را در دست دارد؛ بخشی از این باور نیز ناشی از آن است که به نظر میرسد دولت ترامپ درباره میزان آمادگی خود برای پیشروی نظامی دچار تردید است.
او افزود: «ایرانیها در تلاشاند از این برتری خود بهرهبرداری کنند. آنها علاقهمند هستند حاکمیت بر تنگه را تثبیت کرده و کنترل گزینشی بر این آبراه اعمال کنند.»
آلن ایر، دیپلمات پیشین آمریکایی و کارشناس مسائل ایران، گفت تهران راهبردی بازدارنده را دنبال میکند که هدف آن واداشتن واشنگتن به لغو محاصره و توقف حملات نظامی است. او گفت: «آنها نمیخواهند آمریکا ریتم و سرعت تحولات را تعیین کند.»
در مرکز این اختلاف، مسئله نحوه اداره آینده تنگه هرمز قرار دارد. به گفته منابع منطقهای، عمان پیشنهادی را که از حمایت کشورهای خلیج فارس برخوردار است، درباره مدیریت این آبراه به ایران ارائه کرده که شامل دریافت داوطلبانه هزینه استفاده از آن میشود.
اما تهران در پی کسب اختیارات اجرایی و اداری بر تنگه و همچنین امکان دریافت هزینه خدمات از کشتیها است. واشنگتن هرگونه دریافت عوارض را رد کرده و اصرار دارد که هرمز یک آبراه بینالمللی باقی بماند و تحت کنترل ایران قرار نگیرد.
قمار بر سر فرسایش و دوام
کارزار ایران پیامدی به همراه داشته که با منطق راهبرد آن همخوانی دارد. هرچه تهدیدها فراتر از هرمز گسترش یافتهاند، قدرتهای منطقهای و غربی بیش از پیش بر حفاظت از مسیرهای تجاری و زیرساختهای انرژی متمرکز شدهاند، نه بر افزایش فشار بر ایران.
ائتلاف دریایی نوظهور به رهبری عربستان نمونهای از این تغییر رویکرد است. منابع خلیج فارس این ائتلاف را چارچوبی دفاعی توصیف میکنند که بر اسکورت کشتیهای تجاری، تبادل اطلاعات و حفاظت از خطوط کشتیرانی متمرکز است، نه رویارویی مستقیم با ایران.
مایکل نایتس این تلاش را با مأموریت «آسپیدس» اروپا در دریای سرخ مقایسه میکند؛ مأموریتی که برای حفاظت از تردد کشتیهای تجاری ایجاد شد، نه برای تغییر موازنه نظامی.
برای تهران، این روند تا حدی به معنای موفقیت است. ایران اگرچه قادر نیست مستقیماً با قدرت نظامی آمریکا برابری کند، اما همچنان میتواند با وادار کردن دولتها و نیروهای دریایی به اتخاذ موضعی تدافعی، هزینههایی را تحمیل کند.
هر تهدید جدید، چه در تنگه هرمز، چه در بابالمندب ــ گذرگاهی که دریای سرخ را به خلیج عدن متصل میکند ــ و چه در نقاط دیگر، منابع بیشتری را برای حفظ جریان تجارت جهانی ضروری میسازد.
در هسته اصلی این رقابت، مسئله «دوام آوردن» قرار دارد. به نظر میرسد رهبران ایران معتقدند که میتوانند فشار اقتصادی را برای مدت طولانیتری تحمل کنند تا ائتلاف تحت رهبری آمریکا بتواند اختلالهای مکرر در تجارت جهانی و بازارهای انرژی را تاب بیاورد.
این راهبرد همچنین هدفی دیپلماتیک را دنبال میکند. تهران امیدوار است با نشان دادن اینکه در صورت لزوم قادر به گسترش بحران است، شرایط و چارچوب هرگونه مذاکرات نهایی را شکل دهد.
ری تکیه، عضو شورای روابط خارجی آمریکا و مشاور پیشین وزارت خارجه ایالات متحده در امور ایران، گفت: «اگر قرار باشد مذاکراتی صورت گیرد، این آنها هستند که چارچوب آن را تعیین خواهند کرد. هر دو طرف با تشدید تنش، به تشدید تنش پاسخ میدهند.»
با این حال، به نظر نمیرسد هیچیک از دو طرف آماده عقبنشینی باشند. در حالی که واشنگتن و تهران همچنان اراده و عزم یکدیگر را میآزمایند، این خطر همچنان وجود دارد که راهبردی که برای حداکثرسازی اهرم فشار طراحی شده است، به درگیریای تبدیل شود که هیچیک از طرفین نتوانند آن را به طور کامل کنترل کنند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
تظاهرات و اعتراضات خیابانی در میدان علیخانی اصفهان به هنگام اعدام چند جوان، از لحاظ شدت و وسعت تا کنون بینظیر بوده است. فریاد «بیشرف» در کنار شعارهای دیگر علناً به گوش میرسید. در میان جمع تظاهرکنندگان، تصویر دختران و زنان جوان نیز به چشم میخورد. بعد از ماهها تظاهرات هفتگی در وین، در زندانها و آکسیونهای خانم نرگس محمدی، این اولین غرش خشمآلود مردم علیه اعدام بود؛ آن هم در میدانی که اعدام انجام میگرفت. عظمت و خشم تظاهرکنندگان به حدی بود که رژیم، موتورسواران خود را برای سرکوب به میدان فرستاد.
باید اذعان کنم این اولین تظاهرات و اعتراض به اعدام، آن هم در زمان و محل اعدام، نشان از خصوصیاتی داشت که نشاندهنده آغاز فصل جدیدی در اعتراض به اعدام بود. ظاهراً حضور وسیع مردم در میدان، در پی یک فراخوان از یک گوشه نامعلوم صورت گرفته؛ یعنی یک جمع سازماندهنده در پشت این حرکت وجود نداشته و مانند سایر تجمعات و فراخوانهای مدنی داخل کشور، نتیجه اقدامات فردی بوده است؛ مانند حضور وسیع مردم در پارک قیطریه. پدیده جدید دیگری که در حاشیه این تظاهرات به چشم میخورد، ابتکار پسران خردسالی بود که یک نمایش خیابانی برگزار کردند تا نشان دهند همراه با صدای اذان، گره طناب دار به بالا کشیده میشود.
فراخوان رحیم قمیشی برای آزادی موسوی، همسرش و کروبی، از معدود فراخوانهای خوب سازماندادهشده داخل کشور بود که با استقبال بزرگی هم روبهرو گردید. کارزارهای مدنی موفق در داخل کشورمان، مانند اعتراض به حجاب اجباری، بهدلایل قابل فهم، اکثراً بدون سازماندهی آغاز شده و موفق هم بوده است.
سایه جنگ هنوز فضای کشورمان را ترک نکرده است. جنگ و کارزار مدنی غالباً با هم سازگاری ندارند. امکان تبلور و توسعه اعتراضات ضد اعدام در حالی که بمبارانها ادامه دارند، بهخصوص در جنوب کشورمان، تقریباً غیرممکن است. اولویت مردم ما در حال حاضر، امنیت و نان و معاششان میباشد. عدم وجود نوعی هماهنگی در درون اپوزیسیون خارج کشور و عدم امکان انتخاب یک یا دو شعار در اعتراض به جنگ و اعدام و فریاد یکصدای آن، یک کمبود چشمگیر برای تأثیرگذاری در حال حاضر میباشد.
شخصاً مدتی است درگیر کلنجار با خودم میباشم. هرچه جلوتر میرویم این باور در من پررنگتر میشود که امکان براندازی، سرنگونی و حتی تغییر تمامعیار رژیم حاکم بر ایران، بهخاطر عدم وجود یک بدیل جدی و توانا، تقریباً غیرممکن است. تظاهرات خیابانی خارج کشور از نظر من، بیشتر حرکاتی برای پوشش عدم توانایی در تغییر وضعیت میباشد.
یک حساب دودوتا چهارتا به ما میفهماند زمانی که امکان تغییر رژیم وجود ندارد، اقلاً با هماهنگی و سازماندهی، به حمایت از مبارزان داخل کشور برای تغییرات گامبهگام کمر ببندیم. کنشگران و مبارزان درونمرز، نوک تیز حمله را متوجه تندروهای داخل کشور که بر طبل جنگ میکوبند نمودهاند. شوربختانه تندروهای داخل و خارج در حمایت از جنگ، یکصدا عمل میکنند. ادامه جنگ، امکان ایجاد هر نوع کارزار یا نهضت علیه جنگ یا اعدام را غیرممکن میسازد.
ما در حقیقت نیاز به یک «نهضت میانی» یا «جمعیت خط وسط» در داخل و خارج کشور (بیشتر در داخل) داریم که قادر به ایجاد یک جمعیت یا سازمان باز، با حداقل موارد مورد توافق (یعنی فقط «نه به جنگ» و «نه به اعدام») باشد. ما به اندازه کافی دارای سازمان و حزب هستیم که «دموکراسی» را چاشنی خواستههای خود قرار دادهاند. دموکراسی نیازمند پیششرط و وجود یک جامعه مدنی و فرهنگی، به اضافه امنیت و نان و معاش کافی برای شهروندان جامعه است؛ یعنی نیازهایی که در حال حاضر بسیار دور از دسترس جامعه جنگزده و استبدادزدهمان میباشند.
«خط وسط» به این دلیل که ما با وجود تفاوتهای بزرگ و کوچک و تنوعی که در افکار خود داریم، همه از سلاله انسانهایی هستیم که معتقد به «میازار موری که دانهکش است» میباشیم و طرف مقابل ما برعکس، با وجود تنوع و تفاوت در میانشان، معتقد به «قاتِلُوا فِی سَبِیلِ الله». حالا ما — جمع بسیار بزرگی که در برابر فرهنگ «قاتِلُوا فِی...» قرار گرفتهایم — برای دستیابی به یک توافق «بسیار حداقل»، نیازمند یک صفبندی بسیار وسیع در درون جمع «میازار موریها...» میباشیم با فقط دو شعار: (نه به جنگ و نه به اعدام).
اعتراض به اعدامها در داخل کشور با وجود ادامه بمبارانها به تدریج در حال توسعه است. حتی اصلاحطلبان نیز آغاز به اعتراض به اعدامها نمودهاند: جبهه اصلاحات، حزب تدبیر و توسعه، و حزب اتحاد ملت. در عین حال از سوی تمام شخصیتها و گروههای اصلاحطلب صدای اعتراض به جنگ به گوش میرسد.
آنچه باعث تسهیل کار ما میگردد، شکافی است که در درون حاکمیت به وجود آمده است. منتها شوربختانه هر گامی که از سوی تیم مذاکرهکننده به جلو برداشته میشود، مواجه با یک اقدام تخریبی (از سوی تندروهای رژیم) به صورت حمله به یکی از پایگاههای آمریکا در منطقه میگردد. حال چنانچه مذاکرات و توافق با آمریکا به نتیجه برسد، بخش بزرگی از مسیر را پیمودهایم. نتیجتاً گروههای «خط وسط» میتوانند نوک تیز حمله و شعارها را متوجه «نه به اعدام» بنمایند؛ به این امید که روزی مجازات اعدام نیز به زبالهدانی تاریخ پرتاب شود.
وظیفه تاریخی و ملی که بر دوش مبارزان خارج کشور قرار گرفته ایجاب میکند در صورت به وقوع پیوستن این موفقیت (فعلاً) فرضی، از اسب پرواز در میان ابرهای رؤیا و آرزو پایین آمده و با حمایت از جناحی که موفق به پیروزی در برابر جنگطلبان داخل کشور گردیده، راه را برای پیروزیهای آینده مسطح سازند. دیروز هم خبر یافتیم که حماس اسلحه را زمین گذاشته است. در صورت صحت این خبر، نظر به این که حماس بدون صلاحدید جمهوری اسلامی اسلحه زمین نمیگذارد، پس میتوان امیدوار بود که علائم دریافتی، نشان از پیشرفت گفتگوها دارد.
همینطور که ملاحظه میکنید، گزینه صاحب این قلم، پیروزیهای گامبهگام است. چنانچه جنگ پایان یابد با سرزمینی روبرو میگردیم با یک خزانه خالی، مشکل بزرگ بیآبی و محیط زیست، سرزمینی نیمهویران و از همه بدتر سرکوبگرانی که هنوز ریشهشان کنده نشده و هنوز در گوشه و کنار در کمین نشستهاند. این فقط در گرو سازماندهی و دستیابی به قدرت «نیروهای خط وسط» است که با اتکا به نیروی مردمی، قادر به یافتن شخصیتهای مجرب برای تشکیل یک «دولت بحران» گردند. به امید آن روز.
داریوش مجلسی. اگوست ۲۰۲۶
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
جمهوری اسلامی روز دوشنبه دو شهروند خود را به اتهام جاسوسی و همکاری با اسرائیل اعدام کرد.
خبرگزاری قوه قضائیه، میزان، ادعا کرده که امید بهزاد و پوریا صفوت در جریان جنگهای مابین ایران و آمریکا و اسرائیل، “اطلاعات مربوط به مراکز نظامی، انتظامی و امنیتی” را از طریق کانالهای ارتباطی و رسانهای برای عوامل مرتبط با سرویس اطلاعاتی کشور اسرائیل ارسال کردهاند.
پیشتر ویدیویی از اعترافات این دو زندانی منتشر شده بود که مشخص نیست تحت چه شرایطی ضبط شده است.
اتهامهای امید بهزاد
خبرگزاری قوه قضائیه نوشته است «بررسیهای فنی تلفن همراه» بهزاد یکی از مستندات پرونده او بود. خبرگزاری مزان ادعا کرده او در جریان جنگ اخیر، اطلاعات مراکز نظامی و امنیتی را برای «کانالهای وابسته به موساد» ارسال میکرد.
بمابر گزارش خبرگزاری قوه قضائیه، ایمد بهزاد در جریان بازجوییها «اقرار» کرده: «از طریق نرمافزارهای موقعیتیاب مانند گوگلمپ، مختصات اماکن را روی نقشه پیدا و ارسال میکردم.»
خبرگزاری قوه قضائیه همچنین اعدا کرده بهزاد با «ادمین یکی از کانالهای تلگرامی وابسته به اسرائیل» ارتباط مستقیم داشت.
اتهامهای پوریا صفوت
خبرگزاری قوه قضائیه درباره اتهامهای مطرحشده علیه صفوت نوشت، او در جریان جنگ ۱۲ روزه، در «تصویربرداری و ارسال تصویر سامانههای پدافندی از پشتبامهای بلند» دست داشت.
به ادعای این خبرگزاری، برخی از مکانهایی که صفوت برای «کانالهای ارتباطی اسرائیل» ارسال کرده بود، هدف بمباران قرار گرفتند.
خبرگزاری قوه قضائیه همچنین ادعا کرده صفوت در برخی موارد بهطور مستقیم با موساد در ارتباط بود و در مواردی دیگر، پیامهایی برای شبکه ایراناینترنشنال ارسال میکرد.
به گزارش خبرگزاری قوه قضائیه، دادگاه ایمد بهزاد و پوریا صفوت را با استناد به «اقاریر صریح، مستندات فنی، پیامهای کشفشده و سایر ادله موجود» به اعدام محکوم کرد و این حکم پس از تایید دیوان عالی کشور، بامداد ۱۲ مرداد به اجرا درآمد.
پیش از این اطلاعاتی درباره شعبه رسیدگیکننده، تاریخ بازداشت، مدت نگهداری در بازداشتگاه، محل اجرای احکام، نحوه دسترسی متهمان به وکیل انتخابی و چگونگی برگزاری جلسات دادگاه منتشر نشده است. ادعاهای مطرحشده توسط نهادهای قضایی نیز تاکنون بهطور مستقل قابل راستیآزمایی نبودهاند.
با اعدام امید بهزاد و پوریا صفوت، شمار اعدامشدگان با اتهام جاسوسی در سال ۲۰۲۶ به ۱۴ نفر رسید. از این تعداد، ۱۲ نفر با اتهام جاسوسی برای اسرائیل و ایالات متحده اعدام شدند و دو شهروند عراقی نیز با اتهام جاسوسی برای یک کشور عربی نامشخص. از مجموع این ۱۴ نفر، ۱۲ نفر پس از آغاز جنگ ۴۰ روزه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ اعدام شدند.
براساس گزارش سالانه سازمان حقوق بشر ایران درباره مجازات اعدام در ایران، در سال ۲۰۲۵ دستکم ۱۳ نفر به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام شدند. این افزایش ناگهانی اعدامها با چنین اتهامی در آستانه «جنگ دوازده روزه» در ژوئن ۲۰۲۵ آغاز شد و تا امروز ادامه داشته است. دو نفر از این ۱۳ زندانی پیش از شروع جنگ ۱۲ روزه، ۳ نفر در طول جنگ و مابقی پس از پایان جنگ اعدام شدهاند. در برخی موارد، متهمان در ابتدا با اتهامهای دیگری بهجز جاسوسی بازداشت شدند اما تحت فشار و شکنجه بهاجبار علیه خود اعتراف کردند؛ اعترافاتی که بعدها به عنوان مبنای اصلی صدور احکام اعدام آنان مورد استفاده قرار گرفت.
موج اخیر اعدامها در پی تصویب «قانون تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و دولتهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» شدت گرفته است. این قانون دامنه جرائم مشمول مجازات اعدام را بهطور چشمگیری گسترش میدهد. براساس این قانون، اقداماتی مانند جمعآوری اطلاعات، هرگونه همکاری عملیاتی یا ارسال اطلاعات، تصاویر و ویدیو برای رسانههای خارجی، مجازات اعدام و مصادره اموال را در پی دارد.
غلامحسین محسنی اژهای، رئیس قوه قضاییه جمهوری اسلامی، در ۹ فروردینماه دستوری صادر کرد که براساس آن تمامی پروندههای مرتبط با «همکاری با آمریکا و اسرائیل» در شرایط جنگی باید بهصورت فوری و خارج از نوبت رسیدگی شوند. اژهای در جلسهای با اعضای شورای عالی قضایی خواستار تسریع در رسیدگی به این پروندهها شد و تأکید کرد که برای متهمان، حداکثر مجازاتهای قانونی، از جمله اعدام و مصادره کامل اموال، بدون «اغماض و مماشات» اجرا خواهد شد. او مدعی شد که این اقدام برای «قطع زنجیره جاسوسی دشمن آمریکایی-صهیونی» ضروری است. این دستور موج گستردهای از برخورد قضایی را علیه افرادی به راه انداخت که به اشتراکگذاری اطلاعات، تصاویر یا فیلمهای «اماکن حساس» با رسانههای خارج از کشور متهم شدهاند.
منابع گزارش: خبرگزاری میزان، خبرگزاری هرانا، سازمان حقوق بشر ایران
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
کتی بو لیلیس، زکری کوهن / سیانان / دوشنبه ۳ اوت ۲۰۲۶
درخواستی از سوی یک افسر ارشد در فرماندهی نظامی آمریکا که مسئول اجرای جنگ دونالد ترامپ، رئیسجمهوری ایالات متحده، علیه ایران است، از طریق ایمیل ارسال شد: «به ایده نیاز داریم.»
بر اساس گفته یک منبع آگاه از محتوای این پیام، یکی از افسران شاخه اطلاعاتی فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) در ایمیلی که روز چهارشنبه برای گروه گستردهای از تحلیلگران نظامی فرستاده شد، نوشت: «ما به دنبال راههای جدید، خلاقانه و غیرمتعارف برای اعمال فشار و مجازات ایران هستیم.» یک منبع دیگر نیز تأیید کرد که هفته گذشته یک افسر ارشد ارتش آمریکا این پیام را با هدف دریافت ایدههای تازه درباره نحوه برخورد با ایران ارسال کرده بود.
این درخواست به سبک «جمعسپاری ایدهها» که مقامهای نظامی آن را برای ارسال از طریق ایمیل اقدامی غیرمعمول توصیف کردهاند، نشانهای از محدود بودن گزینههای موجود ــ و احتمالاً ناخوشایند بودن آنها ــ برای ترامپ در جهت وادار کردن ایران به پذیرش توافقی بر اساس شروط واشنگتن است. مقام مسئول در سنتکام با امید یافتن راهکاری جایگزین، این نشست فکری را از طریق ایمیل آغاز کرد تا ببیند آیا کسی ایده بهتری در اختیار دارد یا خیر. منبع دوم گفت سنتکام در حال بررسی همه گزینههاست و پذیرفته است که باید در راهبرد خود بازنگری کند.
کاپیتان تیموتی هاوکینز، سخنگوی سنتکام، در بیانیهای گفت: «فرماندهی مرکزی آمریکا سابقهای طولانی در تفکر و عمل به شیوههای نوآورانه دارد. دریاسالار کوپر بهویژه برای دستیابی به بالاترین سطح ممکن از عملکرد عملیاتی، بدون توجه به درجه و جایگاه افراد، از اعضای تیم بزرگ ما نظرخواهی میکند.»
این ایمیل پیش از آن ارسال شد که ترامپ تهدید به آغاز حملات جدید علیه ایران کند؛ حملاتی که در نهایت پس از مداخله مقامهای منطقهای ــ بهویژه ولیعهد عربستان سعودی ــ و تماس آنها با رئیسجمهوری آمریکا برای تشویق او به کاهش تنش، در آخر هفته لغو شد.
طی هفتههای اخیر، آمریکا با حملات هوایی گسترده تلاش کرده است توانایی ایران برای تهدید کشتیرانی در تنگه هرمز را تضعیف کند و تهران را به میز مذاکره بازگرداند، اما هنوز هیچ نشانهای از دستیابی به توافق دیده نمیشود.
ترامپ در حال بررسی تشدید کارزار نظامی است؛ اقدامی که ممکن است شامل ازسرگیری حملات شدید به تأسیسات هستهای باقیمانده ایران باشد؛ همان تأسیساتی که او مدعی است در حملات تابستان گذشته «بهطور کامل نابود» شده بودند. دو منبع آگاه از برنامهریزیهای نظامی میگویند ارتش آمریکا بهطور فعال برای حمله به «کوه پیکاکس» و دیگر سایتهای ایرانی که گمان میرود حاوی مواد یا تجهیزات هستهای باشند، آمادهسازی انجام داده است.
اما به گفته این منابع، حتی با استفاده از قدرتمندترین تسلیحات متعارف آمریکا، موشکها و بمبها به تنهایی احتمالاً دستاورد چندانی نخواهند داشت، زیرا این تأسیسات در عمق زمین مدفون شدهاند. برای نابودی کامل آنها، ایالات متحده احتمالاً ناچار به استفاده از نیروهای زمینی خواهد بود؛ اقدامی که ریسک بسیار بالایی دارد و ترامپ تاکنون تمایلی به پذیرش آن نشان نداده است، بهویژه در شرایطی که درباره شفافیت دولت او در خصوص تلفات نیروهای نظامی نیز پرسشهایی مطرح شده است. تاکنون ۱۸ نظامی آمریکایی در این درگیریها کشته شدهاند.
یک منبع دیگر گفت ترامپ در حال بررسی حملاتی شبیه به یک «نمایش آتشبازی» است؛ حملاتی که میتواند همان اهداف یا اهدافی مشابه آنچه یک سال پیش مورد حمله قرار گرفتند را هدف قرار دهد، با این امید که یک پیروزی نمادین برای او فراهم کند و امکان خروج از جنگ را بدون تحقق یکی از اهداف اولیهاش ــ یعنی از بین بردن برنامه هستهای ایران ــ مهیا سازد.
با این حال، بعید است چنین اقدامی بتواند مسئلهای را حل کند که اکنون به محور اصلی جنگ تبدیل شده است: ادعاهای ایران درباره تنگه هرمز.
یکی از منابع آگاه از بحثهای اخیر برنامهریزی نظامی گفت: «در نهایت، رئیسجمهوری به دنبال یک توافق خواهد بود؛ بنابراین دائماً در جستوجوی راههایی است که هم سختگیری کند و هم راه خروج از این وضعیت را پیدا کند.»
او افزود: «گاهی به ذهنهای خلاق نیاز دارید؛ بهویژه وقتی گزینههای متعارف در حال تمام شدن هستند.»
سیانان پیشتر گزارش داده بود که هم سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و هم آژانس اطلاعات دفاعی آمریکا اخیراً به این جمعبندی رسیدهاند که نوع بمبارانهایی که ایالات متحده در حال انجام آن است، احتمالاً موضع مذاکرهای ایران را تغییر نخواهد داد.
ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا و عالیترین مشاور نظامی رئیسجمهوری، نیز بهصورت علنی اذعان کرده است که بمباران به تنهایی بعید است همه اهدافی را که ترامپ پیشتر برای این جنگ اعلام کرده بود، محقق کند.
کین ماه گذشته به قانونگذاران گفت: «قدرت هوایی محدودیتهای خود را دارد.»
گزینههای مختلف برای تشدید جنگ ماههاست که به ترامپ ارائه شده و بهطور مفصل مورد بحث قرار گرفتهاند. همزمان، تجهیزات و نیروهای نظامی بیشتری نیز در انتظار صدور دستور رئیسجمهوری به منطقه اعزام شدهاند. مقامهای آمریکایی میگویند یکی از طرحهایی که توسط سنتکام تدوین شده، شامل بمباران سنگین ایران در بازهای یک تا دو هفتهای با هدف از کار انداختن توان موشکی این کشور است.
ترامپ تاکنون از اجرای این طرح خودداری کرده است؛ بخشی از این تردید به دلیل نگرانیهایی است که از سوی ژنرال کین درباره کاهش ذخایر موشکهای رهگیر پدافند هوایی مطرح شده است. مقامهای دیگری نیز درباره احتمال تلفات گسترده غیرنظامیان هشدار دادهاند؛ بهویژه اگر ترامپ تهدید خود برای حمله به زیرساختهایی نظیر پلها و تأسیسات آبشیرینکن را عملی کند.
ترامپ همچنین میتواند با اعزام نیروهای آمریکایی به خاک ایران، سطح درگیری را افزایش دهد؛ تهدیدی که بارها در جریان سخنانش درباره اشغال جزیره راهبردی خارگ یا خارج کردن ذخایر اورانیوم با غنای بالای ایران مطرح کرده است. اما چنین اقدامی به معنای نقض یکی از وعدههای کلیدی او به پایگاه هواداران جنبش «عظمت را به آمریکا بازگردانیم» (MAGA) خواهد بود. او در جریان یک گردهمایی انتخاباتی در پنسیلوانیا در سال ۲۰۲۴ گفته بود: «من شما را برای جنگیدن و مردن در جنگهای احمقانه خارجی که هیچوقت پایان نمییابند، اعزام نخواهم کرد.»
گزینه دیگر آن است که او وضعیت موجود و پرخطر را بپذیرد؛ یعنی چرخهای بیپایان از حملات و ضدحملات میان ایران و آمریکا که احتمالاً جان نظامیان بیشتری را خواهد گرفت و تنگه هرمز را در وضعیتی دائماً ناامن قرار خواهد داد؛ وضعیتی که شباهت زیادی به همان «جنگهای بیپایان» مورد انتقاد ترامپ دارد.
ترامپ روز جمعه در نشست کابینه خود، در پاسخ به پرسشی درباره پایان دادن به جنگ، گفت: «فکر میکنم ما فقط میخواهیم پیروز شویم. ضربات بسیار سختی به آنها وارد خواهیم کرد و میدانید، در نهایت به جایی میرسند که بگویند: دیگر نمیتوانیم این وضعیت را تحمل کنیم.»
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
جنوب جهان
پنج مدل فدرال از آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین
نظام فدرال اتیوپی
نظام فدرال اتیوپی یک مدل منحصربه فرد از فدرالیسم اتنیکی است که طبق قانون اساسی در سال ۱۹۹۵ برقرار شد. این سیستم بیش از ۸۰ گروه اتنیکی کشور را به رسمیت میشناسد و به آنها حق تعیین سرنوشت، از جمله امکان جدایی از کشور را اعطا میکند. اتیوپی به ۱۲ ایالت منطقهای تقسیم شده است که هر کدام از خود مختاری گستردهای در امور فرهنگی، زبانی و اداری برخوردارند. قانون اساسی به این مناطق اجازه میدهد دولتهای محلی، نیروهای پلیس و سیستمهای آموزشی خود را به زبان بومیشان تأسیس کنند.
اگرچه این رویکرد به حفظ فرهنگها و اداره محلی کمک کرده است، اما چالشهایی نیز به همراه داشته است. تأکید بر هویت اتنیکی گاهی منجر به رویههای تبعیضآمیز شده، جایی که جمعیتهای ‘بومی’ تلاش کردهاند جوامع ‘مهاجر’ را در مناطق خود به حاشیه برانند.
درگیریهای قومی و پویاییهای منطقهای کنونی
فدرالیسم اتنیکی اتیوپی در حال حاضر به دلیل چندین درگیری جاری تحت فشار قرار دارد:
۱) درگیری در منطقه آمهارا
در آوریل ۲۰۲۳، دولت اتیوپی طرحی را برای انحلال نیروهای ویژه منطقهای آغاز کرد، از جمله در منطقه آمهارا، تا نیروهای نظامی کشور را متمرکز کند. این اقدام با مقاومت جنبش ‘فانو’ مواجه شد؛ گروهی که قبلاً در جریان جنگ تیگرای از دولت حمایت کرده بود. فانو این تمرکزگرایی را خیانت دانست و یک شورش مسلحانه را آغاز کرد. جنبش فانو- به معنای پیکارگر آزادی – ادعا می کند که برای دفاع از منافع ملت آمهارا ، دومین گروه اتنیکی پرجمعیت اتیوپی، ایجاد شده است.
۲) درگیری در تیگرای
از نوامبر ۲۰۲۰ تا نوامبر ۲۰۲۲، اتیوپی درگیر جنگی ویرانگر در منطقه تیگرای بود که میان نیروهای دولتی فدرال و جبهه آزادیبخش خلق تیگرای (TPLF) رخ داد. این درگیری به فجایع گستردهای منجر شد، از جمله خشونتهای قومی، اعدامهای جمعی، و قحطی. گرچه در اواخر سال ۲۰۲۲ توافقنامه صلحی امضا شد، اما جنگ، زخمهای عمیقی برجای گذاشت و تنشهای قومی و چالشهای انسانی همچنان در این منطقه ادامه دارد.
۳) همهپرسی منطقهای در جنوب اتیوپی
در فوریه ۲۰۲۳، در منطقه ملتها، ملیتها و اقوام جنوب (SNNPR)، همهپرسیای برگزار شد تا مشخص شود که آیا چندین منطقه و شهرستانهای ویژه باید منطقهای جدید تشکیل دهند یا نه. اکثریت رأیدهندگان با این اقدام موافقت کردند که در نتیجه آن، منطقه جدیدی به نام «جنوب اتیوپی» در ژوئیه ۲۰۲۳ ایجاد شد. این اقدام بخشی از روند گستردهتری است که در آن گروههای اتنیکی خواهان خودمختاری بیشتر هستند و این موضوع، چالشهای موجود در مدیریت تنوع اتنیکی در اتیوپی را نشان میدهد.
پیامدهای گستردهتر
این درگیریها پیچیدگیهای فدرالیسم اتنیکی اتیوپی را برجسته میکنند. اگرچه این سیستم برای پذیرش تنوع قومی کشور طراحی شده، اما در عین حال موجب رقابت بین گروههای اتنیکی برای دستیابی به منابع و قدرت سیاسی شده است. تلاشهای دولت مرکزی برای اصلاح و تمرکز قدرت اغلب بهعنوان تهدیدی برای خودمختاری اتنیکی تلقی شده و منجر به مقاومت و درگیری شده است. خشونتهای مداوم، آوارگیها و بحرانهای انسانی کنونی بر ضرورت یک رویکرد حکمرانی فراگیرتر و عادلانهتر تأکید میکنند که توازن مناسبی بین حقوق اتنیکی و وحدت ملی برقرار سازد.
آیا همه هشتاد ملت و ملیت و خلق در اتیوپی حق جدایی دارند؟
طبق قانون اساسی، همه گروههای اتنیکی به رسمیت شناخته شده در اتیوپی (که در قانون اساسی با عنوان «ملتها، ملیتها و خلقها» شناخته میشوند) وشمارشان بیش از هشتاد گروه است، از حق تعیین سرنوشت، از جمله حق جدایی از فدراسیون اتیوپی برخوردارند.
این موضوع در ماده ۳۹ قانون اساسی سال ۱۹۹۵ اتیوپی تصریح شده است، که میگوید: “هر ملت، ملیت و خلق در اتیوپی حق تعیین سرنوشت، از جمله حق جدایی دارد.”
حق تعیین سرنوشت شامل موارد زیر است: ۱) حق حفظ زبان، فرهنگ و هویت خود ۲) حق تشکیل دولت منطقهای مستقل و ۳) حق جدایی از اتیوپی، پس از طی روند قانونی مشخصشده در قانون اساسی.
در واقع همهی گروههای اتنیکی در اتیوپی، از نظر قانونی، حق تعیین سرنوشت و حتی جدایی از فدراسیون را دارند. اما در عمل، گروههای بزرگتر و سازمانیافتهتر توانایی بیشتری برای اعمال این حق دارند. گروههای کوچکتر ممکن است از نفوذ سیاسی یا منابع لازم برای انجام این کار بهصورت مستقل برخوردار نباشند.
تعریف قانونی (ماده ۳۹ بند ۵ قانون اساسی):
“ملت، ملیت یا خلق” به گروهی از مردم اطلاق میشود که “از نظر فرهنگی اشتراکات قابل توجهی دارند، یا دارای آداب و رسوم مشابهی هستند، زبان آنها تا حد زیادی برای یکدیگر قابل درک است، به هویت مشترک یا مرتبطی باور دارند، و عمدتاً در قلمروی مشخص و بههمپیوسته سکونت دارند.”
این تعریف، سه واژهی ملت، ملیت، و خلق (یا قوم) را از نظر وضعیت قانونی برابر میداند و در متن قانون، هیچ سلسله مراتب یا تفاوت حقوقی بین این اصطلاحات وجود ندارد.
نحوهی کاربرد عملی این اصطلاحات:
▪️ملت (Nation): معمولاً برای اشاره به گروههای اتنیکی بزرگ، با نفوذ تاریخی، و دارای مرزهای سرزمینی مشخص بهکار میرود، مانند: ملل اورومو، آمهارا، وتیگرای.
این گروهها اغلب دارای هویت ملی قوی و قدرت سیاسی و کنترل سرزمینی قابلتوجهی هستند.
▪️ملیت (Nationality): معمولاً به گروههای اتنیکی کوچکتر، اما متمایز از نظر زبان، فرهنگ و منطقه جغرافیایی اشاره دارد.
برای مثال، گروههایی مانند سیداما، ولایتا، یا گوراجه ممکن است تحت این عنوان قرار گیرند.
▪️خلق یا قوم (People): اصطلاحی است عمومیتر و فراگیرتر که به جوامع اتنیکی کوچکتر اطلاق می شود؛ این گروهها گاهی فاقد خودمختاری سرزمینی مشخص یا نمایندگی سیاسی مؤثر هستند.
نیز این واژه میتواند بهعنوان جایگزینی خنثی و بیطرفانه برای دو اصطلاح «ملت» و «ملیت» در متون حقوقی یا سیاسی استفاده شود.
در عمل، تفاوت میان این سه اصطلاح سیاسی و اجتماعی است، نه حقوقی؛ زیرا قانون اساسی بین آنها تفاوت حقوقی قائل نمیشود.
بررسی تاریخی قانون اساسی ۱۹۹۵
در دوره دولت جبهه دموکراتیک انقلابی خلقهای اتیوپی (EPRDF)- که تا سال ۲۰۱۹ حکومت می کرد - قانون اساسی جدیدی مطرح شد که بر اساس آن، یک فدراسیون مبتنی بر اتنیک ( که به آن «فدرالیسم قومی» گفته میشود) شکل گرفت.
ماده ۳۹ یکی از بندهای انقلابی این قانون اساسی است، زیرا حق جدایی (انفصال) از فدراسیون را به هر ملت، ملیت و خلقی اعطا می کند.
در نتیجه، کشور به ایالتهایی با تعریف اتنیکی بازسازی شد؛ هر یک از این ایالتها دارای: الف) زبان رسمی خاص خود، ب) دولت محلی، و ج) قانون اساسی محلی است.
گروههای اتنيكی (ملتها، ملیتها و اقوام) در اتیوپی
کشور اتیوپی به طور رسمی بیش از ۸۰ گروه اتنیکی را به رسمیت میشناسد که در قانون اساسی با عنوان “ملتها، ملیتها و خلقها” از آنها یاد شده است. این گروهها از نظر جمعیت، زبان، فرهنگ و پراکندگی جغرافیایی تفاوتهای چشمگیری دارند.
گروههای عمده اتنیکی:

گروههایی مانند هادیا، کامباتا، آگاو و بسیاری دیگر نیز بخش باقیمانده جمعیت را تشکیل میدهند.
References for Ethiopia’s Ethnic, Linguistic, Religious, and Racial Composition
1. CIA World Factbook – Ethiopia
This source provides detailed demographic statistics, including ethnic group percentages, languages spoken, and religious affiliations.
2. Link Ethiopia – Facts and Figures
Offers insights into Ethiopia’s ethnic groups, languages, and religions, along with historical context and population data.
3. Cultural Atlas – Ethiopian Culture
Presents cultural dimensions, population statistics, and an overview of Ethiopia’s diverse ethnic and religious landscape.
4. Wikipedia – Ethiopia
Provides a comprehensive overview of Ethiopia’s history, culture, and demographics, including detailed sections on ethnic groups and religions.
5. Ethiopia – The World Factbook (2023)
Offers updated statistics on population, ethnic composition, and religious affiliations.
6. Ethiopia | World Factbook
Provides historical and current demographic information, including ethnic and religious distributions.
7. Ethiopia Ethnic Groups – Demographics
Offers a breakdown of ethnic groups and their percentages within the population.
8. Ethiopia’s Ethnic Federalism and Constitution
• 1995 Constitution of Ethiopia: Establishes the federal system and grants the right to self-determination, including secession, to all recognized nations, nationalities, and peoples in Ethiopia.
• Ethiopia Insight: Discusses the challenges and implications of Ethiopia’s ethnic federalism, including issues related to minority rights and ethnic competition.
9. Current Ethnic Conflicts and Regional Dynamics
1. Amhara Region Conflict
• AP News: Reports on the renewed conflict in the Amhara region, highlighting the role of the Fano militia and the impact on civilians. lemonde.fr+2apnews.com+2reuters.com+2
• Reuters: Provides details on the casualties and human rights concerns arising from the conflict in Amhara. reuters.com+1lemonde.fr+1
• BBC News: Explores the reasons behind the Amhara militia’s rebellion and the government’s response. bbc.co.uk
2. Tigray Conflict
• The New Yorker: Analyzes the Tigray conflict, its origins, and the humanitarian crisis resulting from the war.
• Al Jazeera: Summarizes key aspects of the peace agreement signed in November 2022 and its implications for Ethiopia’s federal system. aljazeera.com
3. Southern Ethiopia Region Referendum
• Wikipedia: Details the 2023 referendum in the Southern Nations, Nationalities, and Peoples’ Region, leading to the creation of the South Ethiopia Region.
• Bottom of Form
بخش نخست مقاله: آن چه خود داشت / یک
بخش دوم مقاله: آن چه خود داشت / دو
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
اقتصادنیوز: گاهی یک آگهی چند خطی در فضای مجازی، بیشتر از دهها گزارش رسمی درباره وضعیت اقتصادی حرف میزند. زمانی خرید و فروش خانه، خودرو و کالاهای بزرگ نشانه گردش پول بود، حالا حتی یک لپتاپ برای انجام کارهای ساده، یک جفت کفش کارکرده، شیشه خالی عطر یا چند سانتیمتر موی طبیعی هم وارد چرخه معامله شدهاند.
این آگهیهای عجیب شاید در نگاه اول سوژهای برای تعجب یا حتی خنده باشند، اما پشت هرکدام داستانی از تغییر سبک مصرف، کاهش قدرت خرید و تلاش برای تبدیل کوچکترین داراییها به پول نقد پنهان شده است؛ بازاری که نشان میدهد در شرایط سخت اقتصادی، تقریباً هر چیزی میتواند ارزش معامله پیدا کند.
بازار عجیب آگهیها؛ از اجاره لپتاپ برای ورد تا فروش موی طبیعی و شیشه خالی عطر
در این بازار، کنار اجاره دوربین و ابزارهای حرفهای که تا حدی قابل انتظار است، آگهیهایی دیده میشود که عجیبترند: برخی لپتاپ اجارهای میخواهند، نه فقط برای تدوین، بازی یا کار سنگین؛ بلکه برای کارهای سادهای مثل Word یا اکسل. tvnd دو جفت کفش کارکرده را با یک کیف قدیمی یکجا میفروشد. دیگری شیشه خالی عطر اصل را میفروشد. آن یکی موی طبیعیاش را قیمتگذاری کرده و جای دیگری اجاره سند، وثیقه برای آزادی زندانی یا فیش حقوقی آگهی شده است.
اینها در نگاه اول شاید سوژههای پراکنده و حتی عجیب به نظر برسند؛ اما وقتی کنار هم قرار میگیرند، یک تصویر واضحتر میسازند: اقتصاد خانوارها به نقطهای رسیده که هر چیزی میتواند تبدیل به دارایی، ابزار معامله، راه فرار از تنگنا یا دستکم منبعی برای نقد کردن فوری شود.
اجاره دوربین، تجهیزات نور، کنسول بازی یا حتی لپتاپهای گرانقیمت برای پروژههای کوتاهمدت عجیب نیست. این مدل از اجاره در همه جای دنیا وجود دارد؛ چون کالای گران برای استفاده موقت اجاره داده میشود. اما بخش عجیب ماجرا آنجاست که در برخی آگهیها افراد بهدنبال اجاره لپتاپ سادهاند و توضیح میدهند که استفادهشان فقط کارهای سبک مثل ورد، اکسل، تایپ، کلاس آنلاین یا امور اداری است.
این آگهیها یک پیام مهم دارند: بخشی از جامعه نهتنها برای خرید کالای دیجیتال جدید توان کافی ندارد، بلکه حتی داشتن یک ابزار ابتدایی کار هم برایش تبدیل به هزینه سنگین شده است. لپتاپ برای دانشجو، کارمند، فریلنسر، جویای کار و حتی کسی که دنبال ثبتنام، رزومهسازی یا انجام امور اداری است، ابزار ورود به بازار کار است. وقتی همین ابزار باید اجاره شود، یعنی شکاف دیجیتال فقط درباره اینترنت و سرعت اتصال نیست؛ درباره مالکیت ابزار کار هم هست. مرکز پژوهشی Pew هم در گزارشی نشان داده بود خانوارهای کمدرآمد همچنان از نظر دسترسی به فناوری با گروههای پردرآمد فاصله دارند.
کالاهای دست دوم و فروش پکیج نقدشونده
بازار لباس و کفش دستدوم سالهاست وجود دارد، اما شکل تازه برخی آگهیها نشان میدهد ماجرا از «وینتیجفروشی» یا سبک زندگی پایدار فاصله گرفته است. در بخشی از آگهیها کالاها آنقدر کارکردهاند که فروش تکی آنها دشوار است؛ برای همین فروشنده چند تکه را با هم بستهبندی میکند: دو جفت کفش، چند لباس، کیف قدیمی یا اقلام ریز دیگر با یک قیمت پایینتر. این نوع آگهیها زبان خاص خودشان را دارند. فروشنده بهجای اینکه هر کالا را جدا معرفی کند، مجموعهای از چیزهای باقیمانده را تبدیل به یک «پکیج نقدشونده» میکند. برای خریدار هم ماجرا روشن است؛ قرار نیست کالای بینقص بخرد، قرار است با بودجه محدود چند نیاز را یکجا جمع کند.
در چنین فضایی، کفش، مانتو، کیف، لباس بچه، لباس مجلسی و حتی لباسهای کاملاً کارکرده ارزش مبادله پیدا میکنند. کالا تا جایی مصرف میشود که دیگر فقط «نو» نبودنش مسئله نیست؛ همچنان میتواند برای کسی دیگر قابل استفاده، قابل تعمیر یا دستکم قابل معامله باشد.
شیشه خالی عطر؛ وقتی برند حتی بعد از مصرف هم قیمت دارد
یکی از عجیبترین آگهیها، فروش شیشههای خالی عطر اصل است؛ گاهی بهصورت تکی، گاهی عمده و با قیمتهایی که بسته به برند و سالم بودن بطری تغییر میکند. ظاهر ماجرا شاید ساده باشد: کسی بطریهای خالی عطر را برای دکور، کلکسیون یا استفاده تزئینی میخرد. در جهان هم بازار بطریهای قدیمی و کلکسیونی عطر وجود دارد و حتی برخی بطریهای خاص بهعنوان اشیای نوستالژیک یا دکوری خرید و فروش میشوند. نمونههایی از فروش بطریهای قدیمی و تقریباً خالی عطر در بازارهای کلکسیونی خارجی هم گزارش شده است.
فروش موی طبیعی؛ قدیمی، اما پررنگتر از قبل
فروش موی طبیعی پدیده تازهای نیست. سالهاست موهای بلند، سالم، رنگنشده یا اصطلاحاً «خام» برای اکستنشن، کلاهگیس و کارهای زیبایی خرید و فروش میشود. اما در سالهای اخیر به نظر میرسد ردپای این آگهیها در پلتفرمهای آنلاین بیشتر به چشم میآید. در برخی آگهیها طول مو، رنگ داشتن یا نداشتن، سلامت، ضخامت و حتی امکان کوتاه شدن توسط آرایشگر اختصاصی ذکر میشود. در صفحههایی برای خرید و فروش موی طبیعی دیده میشود که در آن قیمتها از توافقی تا چند میلیون تومان متغیر است.
فروش مو از آن دسته آگهیهایی است که همزمان دو روایت دارد؛ از یک طرف بخشی از صنعت زیبایی و بازار اکستنشن است، از طرف دیگر برای فروشنده میتواند راهی برای تبدیل یک دارایی شخصی به پول نقد باشد. در بازار جهانی نیز فروش موی طبیعی سابقه طولانی دارد Smithsonian در گزارشی درباره تاریخ خرید و فروش مو به نمونههایی اشاره کرده که افراد موی بلند خود را در سایتهای تخصصی فروختهاند؛ حتی نمونهای از فروش ۳۸ اینچ مو به قیمت ۱۸۰۰ دلار ذکر شده است.
اجاره سند و فیش حقوقی؛ آگهیهایی در مرز اضطرار و ریسک
در میان آگهیهای عجیب، دستهای وجود دارد که جنس آن با فروش کفش و شیشه عطر فرق دارد؛ اجاره سند برای آزادی زندانی، مرخصی، وثیقه، کفالت، فیش حقوقی کارمند رسمی یا جواز کسب دیده میشود. نمونههایی از این آگهیها حتی مبالغ وثیقه از چند میلیارد تا دهها یا صدها میلیارد تومان را مطرح کردهاند.
این آگهیها از یک طرف نشاندهنده نیاز واقعی خانوادههایی است که برای آزادی موقت، مرخصی یا تأمین وثیقه با مشکل روبهرو هستند؛ از طرف دیگر، بازاری پرریسک و حساس ایجاد میکنند. در برخی سایتهای حقوقی نیز اجاره سند برای زندانی بهعنوان روشی برای خانوادههایی معرفی شده که سند ملکی یا مالی مناسب برای ارائه به مرجع قضایی ندارند. اما همین حوزه بهدلیل ارتباط با پرونده قضایی، نوع جرم، مبلغ وثیقه، اعتبار سند، مسئولیت حقوقی سندگذار و احتمال سوءاستفاده، نیازمند بررسی دقیق حقوقی است.
فیش حقوقی هم داستان مشابهی دارد. در نگاه اول شاید فقط «ضمانت» به نظر برسد، اما وقتی فیش حقوقی تبدیل به کالای اجارهای میشود، یعنی اعتماد رسمی و اعتبار اداری هم قیمت پیدا کرده است. برخی آگهیها تأکید میکنند که این خدمات برای وام نیست و برای ضمانت یا آزادی زندانی ارائه میشود؛ همین تأکید نشان میدهد مرزهای این بازار چقدر حساس است.
اقتصاد خردِ آگهیهای عجیب
این سبک آگهیها فقط عجیب نیستند؛ نشانهاند. نشانه اینکه خانوارها برای جبران کسری نقدینگی، دامنه داراییهای قابل فروش یا اجاره را گسترش دادهاند. قبلاً دارایی یعنی خانه، خودرو، طلا یا لوازم خانگی. امروز دارایی میتواند لپتاپ چندساعته، کفش کارکرده، شیشه خالی عطر، موی طبیعی، اعتبار فیش حقوقی یا سندی باشد که برای مدتی در اختیار دیگری قرار میگیرد.
در چنین بازاری، سه اتفاق همزمان رخ میدهد؛ اول اینکه مصرف از مالکیت فاصله میگیرد؛ فرد بهجای خرید، اجاره میکند. دوم اینکه کالا تا آخرین مرحله مصرف ارزشگذاری میشود؛ حتی بطری خالی یا لباس کاملاً کارکرده هم وارد معامله میشود. سوم اینکه اعتبار و اسناد رسمی هم شکل بازاری پیدا میکنند؛ یعنی آنچه پیشتر فقط ابزار اداری یا حقوقی بود، حالا در قالب آگهی قیمت میگیرد.
این وضعیت را میتوان نوعی اقتصاد بقا دانست؛ اقتصادی که در آن افراد نه از روی علاقه به سبک زندگی مینیمال یا مصرف پایدار، بلکه برای مدیریت هزینههای روزانه، هر امکان کوچک را نقد میکنند.
جهان هم نسخه خودش را دارد/ آگهیها دروغ نمیگویند
نمونههای مشابه در جهان هم دیده میشود. فروش مو در بازارهای آنلاین خارجی، فروش بطریهای خالی عطر برای کلکسیون یا سوءاستفاده احتمالی در جعل، اجاره ابزار دیجیتال و نگرانی درباره فیشهای جعلی یا مدارک درآمدی ساختگی در بازار اجاره مسکن از جمله نمونههایی است که در کشورهای دیگر هم گزارش شده است.
در حوزه اجاره مسکن، برخی شرکتهای غربی درباره افزایش جعل مدارک درآمدی و فیش حقوقی در فرایند احراز توان مالی مستأجران هشدار دادهاند؛ هرچند این مسئله با «اجاره فیش حقوقی» در ایران یکی نیست، اما از یک جنس بزرگتر میآید: تبدیل اعتبار مالی به ابزار معامله و دور زدن محدودیتها؛ بنابراین پدیده آگهیهای عجیب فقط مختص ایران نیست، اما در ایران بهدلیل فشار معیشتی، گرانی کالاهای سرمایهای و دشواری دسترسی به ابزارهای کار، شکل ملموستری پیدا کرده است.
آگهیها معمولاً ادبیات رسمی ندارند، اما شاید از بسیاری گزارشهای رسمی صادقتر باشند. کسی که مینویسد «لپتاپ برای کار سبک میخواهم»، دارد بدون واژههای اقتصادی از شکاف قدرت خرید حرف میزند. کسی که شیشه خالی عطر میفروشد، نشان میدهد حتی تهمانده مصرف لوکس هم قابل نقد شدن است و کسی که دنبال اجاره سند یا فیش حقوقی است، در نقطهای ایستاده که مسئله از خرید و فروش کالا عبور کرده و به بازار اعتبار، ضمانت و اضطرار رسیده است.
شاید به همین دلیل آگهیهای عجیب را نباید فقط سوژههای بامزه فضای مجازی دانست. اینها قطعات پراکنده یک پازل بزرگترند؛ پازلی از اقتصاد روزمره، فشار معیشتی، تغییر رفتار مصرفکننده و بازاری که هر روز چیز تازهای را قابل خرید، فروش یا اجاره میکند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
الجزیره انگلیسی/ ۲ اوت ۲۰۲۶
دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده میگوید آمریکا و اسرائیل توافق کردهاند که حملات جدید به ایران را متوقف کنند، به شرط آنکه توافقی برای پایان دادن به درگیری چندماهه به سرعت حاصل شود.
منطقه در وضعیت هشدار به سر میبرد و بیم آن میرود که پس از تبادل تهدیدهای واشنگتن و تهران مبنی بر ازسرگیری حملات سنگین، از جمله علیه زیرساختهای انرژی، درگیریها بار دیگر تشدید شود.
ترامپ اوایل روز یکشنبه به وقت ایران و اواخر روز شنبه به وقت آمریکا در شبکه اجتماعی خود، تروث سوشال، اعلام کرد که ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه از او خواستهاند حملات را به تعویق بیندازد زیرا «چارچوبهای یک توافق مورد موافقت قرار گرفته است».
ایران ادعای ترامپ مبنی بر اینکه تهران از آمریکا خواسته از انجام حملات جدید خودداری کند را تکذیب کرد. یک خبرگزاری به نقل از مقامات نظامی ایران گفت این ادعا «چیزی جز یک دروغ جدید نیست» و نیروهای مسلح ایران «در حالت آمادهباش کامل و آماده برای هرگونه پیشامدی» هستند.
در همین حال، تنگه هرمز، آبراه حیاتی برای تأمین انرژی جهان، همچنان بسته است و کشتیرانی در دریای سرخ نیز توسط حوثیهای مورد حمایت ایران در یمن مختل شده است.
در اینجا هر آنچه باید درباره وضعیت جنگ در روز ۱۵۶ آن بدانید، آمده است:
چرا ترامپ حملات را متوقف کرده است؟
ترامپ پیشتر در پست خود گفته بود که آمریکا «کاملاً مسلح و آماده اقدام علیه جمهوری اسلامی ایران» است اما تهران و دیگر کشورهای خاورمیانه از او خواستهاند حملات جدید را به تعویق بیندازد.
ترامپ در پلتفرم تروث سوشال خود نوشت: «بر اساس این درخواست، من موافقت کردهام که برای منفعت آتی جهان و همچنین بقای یک ایران موفق و مرفه، حمله را لغو کنم، مشروط بر اینکه بتوان به سرعت به یک توافق دست یافت.»
او گفت این توافق «شامل بازگشایی فوری، کامل و تمامعیار تنگه هرمز و پایان دادن به تهدید هستهای ایران خواهد بود.»
او در این پست نوشت: «کشور اسرائیل نیز در این تعهد به من میپیوندد. همه دست به کار شوید و آن را به سرانجام برسانید.»
ترامپ و کاخ سفید جزئیات بیشتری درباره مفاد این توافق و اینکه چه کسی میانجی آن است، ارائه نکردند.
در همین حال، وبسایت خبری آمریکایی آکسیوس گزارش داد که محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی، روز شنبه با ترامپ گفتوگو کرده و نگرانی خود را نسبت به برنامههای او برای حملات گسترده جدید علیه ایران ابراز کرده است.
بر اساس این گزارش، بن سلمان از ترامپ خواسته تنشزدایی کند و از آغاز حملات خودداری ورزد.
مسئله دیگر که واشنگتن را آزار میدهد، کاهش ذخایر مهمات و مهمتر از آن، موشکهای رهگیر ضد موشکی پاتریوت است.
مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی برآورد میکند که موجودی موشکهای رهگیر پاتریوت آمریکا از حدود ۲۳۰۰ فروند پیش از جنگ با ایران به کمتر از ۸۲۷ فروند کاهش یافته است.
کریس ون هولن، سناتور دموکرات آمریکایی، به شبکه ایبیسی آمریکا گفت: «ما موشکهای رهگیر خود را به پایان رساندهایم... که بدیهی است برای حفاظت از نیروهای آمریکایی ضروری هستند. ما هر روز این ذخایر را مصرف میکنیم، با وجود اینکه ممکن است با درگیریهای بالقوه دیگری در سراسر جهان مواجه شویم.»
رسانههای آمریکایی گزارش دادهاند که ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، نگرانیهایی را درباره کاهش ذخایر موشکهای رهگیر آمریکا مطرح کرده است. ترامپ این نگرانیها را رد کرده است.
موضع ایران چیست؟
تهران به طور رسمی به اظهارات ترامپ مبنی بر تعلیق حملات برنامهریزی شده یا مذاکرات برای دستیابی به توافق پاسخی نداده است.
مجید ابنالرضا، سرپرست وزارت دفاع ایران، روز یکشنبه گفت تهران هر تهدیدی از سوی دشمنان خود را «واقعی و معتبر» میبیند، حتی اگر به عنوان بخشی از جنگ روانی مطرح شده باشد؛ این خبر را رسانههای دولتی منتشر کردند.
او گفت: «ما نه غافلگیر خواهیم شد و نه منفعل خواهیم ماند»، و افزود که ایران تهدیدها را مبنایی برای افزایش آمادگی نظامی، تقویت بازدارندگی و ارتقای توانمندیهای نظامی خود قرار خواهد داد.
هفته گذشته، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در تماسهای تلفنی جداگانه با عاصم منیر، رئیس ستاد ارتش پاکستان؛ هاکان فیدان، وزیر امور خارجه ترکیه؛ و فیصل بن فرحان آل سعود، وزیر امور خارجه عربستان سعودی، درباره خطرات تشدید تنش بیشتر از سوی آمریکا گفتوگو کرد.
به گفته حساب تلگرامی عراقچی، وی در گفتوگو با منیر و فیدان تأکید کرد که ایران به هرگونه «تجاوز» قاطعانه پاسخ خواهد داد و درباره پیامدهای «اقدامات بیثباتکننده» آمریکا و تأثیر آن بر خلیج فارس گفتوگو کرد.
ایران همچنین به واشنگتن نسبت به هرگونه «اقدام ماجراجویانه» هشدار داد و اعلام کرد در صورتی که نیروهای آمریکایی تهدیدات ترامپ برای حملات جدید به اهداف ایرانی را عملی کنند، قاطعانه تلافی خواهد کرد.
عراقچی همچنین به شاهزاده فیصل سعودی گفت که هرگونه حمله از سوی آمریکا و اسرائیل یا مشارکت کشورهای منطقه در چنین اقداماتی با «پاسخی متناسب» روبهرو خواهد شد.
نورنیوز، رسانه وابسته به عالیترین نهاد امنیتی ایران، روز شنبه گزارش داد که حملات آمریکا به زیرساختهای انرژی ایران، حملات ایران به میادین نفتی عربستان سعودی و امارات متحده عربی و همچنین میادین گازی قطر و اسرائیل را در پی خواهد داشت و نوشت: «همه به خاکستر تبدیل خواهند شد.»
توافقی که ترامپ از آن صحبت میکند چیست؟
در این خصوص هیچ شفافیتی از سوی هیچیک از طرفین یا هیچیک از کشورهای میانجی منطقه وجود نداشته است.
قدرتهای منطقهای ـــ از جمله قطر، امارات، ترکیه و پاکستان ـــ ایالات متحده و ایران را برای کاهش تنش و بازگشت به دیپلماسی به منظور یافتن پایانی برای جنگ، تحت فشار قرار دادهاند.
منابع دولتی پاکستان روز یکشنبه به خبرگزاری آناتولی ترکیه گفتند که میانجیهای پاکستانی و قطری نسبت به ازسرگیری مذاکرات متوقفشده آمریکا و ایران «خوشبینی محتاطانه» دارند.
به گفته این منابع، میانجیها انتظار داشتند تا پایان این هفته «تحولات مثبتی» در زمینه ازسرگیری مذاکرات رخ دهد.
یک منبع آگاه از تلاشهای دیپلماتیک جاری به آناتولی گفت: «میانجیهای پاکستانی و قطری به همراه شرکای منطقهای، پس از متقاعد کردن ترامپ به تعویق حملات جدید به ایران، با واشنگتن و تهران برای ازسرگیری مذاکرات در تماس هستند.»
آخرین آتشبس که در ماه ژوئن با میانجیگری اسلامآباد و دوحه برقرار شد، به سرعت از هم پاشید و علت آن اختلاف بر سر کنترل تنگه هرمز بود؛ تنگهای که نزدیک به ۲۰ درصد از عرضه جهانی نفت و گاز طبیعی مایع از آن عبور میکند. ترامپ در آخرین اظهارات خود گفت که توافق ادعایی، تنگه را فوراً بازگشایی خواهد کرد.
اما هیچ نشانهای از تغییر موضع تهران در قبال این آبراه وجود نداشته است؛ تهران گفته است که این تنگه هرگز به وضعیت عادی پیش از جنگ باز نخواهد گشت. تهران نسبت به مدیریت ترافیک دریایی در این تنگه با همکاری عمان ابراز آمادگی کرده است.
ترامپ و متحدان آمریکا در خلیج فارس چنین ترتیبی برای مدیریت تنگه هرمز را قاطعانه رد کردهاند.
افزون بر نگرانیهای صنعت انرژی، متحدان حوثی ایران در یمن اخیراً تهدید بابالمندب، تنگهای در انتهای دیگر دریای سرخ در نزدیکی کانال سوئز که مسیر دیگر صادرات نفت خام عربستان است، را آغاز کردهاند.
آیا دستیابی به یک پیشرفت نزدیک است؟
پنج ماه پس از آغاز جنگ، به نظر میرسد هیچ پایانی برای خصومتها متصور نیست.
محمود عبدالواحد، خبرنگار الجزیره از تهران گزارش داد که تلاشهای دیپلماتیک ایران «همراه با بیانیهای با لحنی تند» از سوی وزارت امور خارجه ایران صورت میگیرد که آمریکا را به نقض آتشبس از طریق نادیده گرفتن قوانین حاکم بر کشتیرانی در تنگه هرمز متهم میکند.
عبدالواحد افزود که آمریکا کشتیها را به استفاده از مسیر جنوبی در نزدیکی سواحل عمان ترغیب کرده است؛ مسیری که تهران آن را مسیری غیرمجاز میخواند.
تهران همچنین واشنگتن را متهم کرد که با استفاده از کشتیهای تجاری برای پنهان کردن تحرکات نظامی و اعمال تحریمهای جدید و محاصره دریایی، آتشبس را تضعیف میکند.
راس هریسون، پژوهشگر ارشد مؤسسه خاورمیانه، به الجزیره گفت که هنوز شناسایی یک استراتژی روشن از سوی آمریکا در جنگ علیه ایران دشوار است، زیرا ترامپ بارها سیگنال تشدید قریبالوقوع تنش را ارسال کرده و سپس عقبنشینی کرده است.
او گفت: «از منظر ایران، آنها احتمالاً بر این باور خواهند بود که دونالد ترامپ به دلیل خطر بالقوه تشدید تنش، عقبنشینی کرده است»، و افزود که بیانیه اخیر تا زمانی که آمریکا و ایران به توافقی روشن برای بازگشایی تنگه هرمز نرسند، بازتابدهنده یک تنشزدایی واقعی نخواهد بود.
ازسرگیری درگیریها میان آمریکا و ایران «به دلیل ابهام در یک تفاهمنامه امضا شده در ماه ژوئن» درباره سازوکار بازگشایی تنگه رخ داد.
او افزود: «مگر اینکه نوعی توافق روشن درباره بازگشایی تنگه و رفع محاصره وجود داشته باشد، این وضعیت دوام نخواهد آورد. بیانیهای که شاهد آن بودیم تنها وقفهای دیگر خواهد بود.»
هریسون هشدار داد که اگر درگیری ادامه یابد، تصمیمگیرندگان در تهران و واشنگتن ممکن است کنترل اوضاع را از دست بدهند. او به الجزیره گفت: «ما پروندههای دیگری داریم که اکنون با پرونده ایران گره خورده است - پرونده لبنان، پرونده اسرائیل-فلسطین، پرونده عربستان-حوثیها، پرونده عراق.»
او گفت: «در مقطعی از زمان، تصمیمگیرندگان کنترل پویایی اوضاع را از دست میدهند [زیرا] حتی اگر بخواهند تنشزدایی کنند، ممکن است بازیگران دیگر تنش را تشدید کنند و این امر خروج ایالات متحده و ایران از این وضعیت را بسیار بسیار دشوار سازد.»
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
بر اساس گزارشی که روزنامه والاستریت ژورنال روز یکشنبه منتشر کرد، همه کشورهای عرب حوزه خلیج فارس از تلاشها برای جلوگیری از یک حمله نظامی بزرگمقیاس آمریکا علیه ایران حمایت نکردند. این گزارش میگوید مقامات امارات متحده عربی به صورت خصوصی رئیسجمهور دونالد ترامپ را به اجرای یک کارزار نظامی گستردهتر تشویق کردهاند.
روزنامه والاستریت ژورنال با استناد به مقامات ارشد خلیج فارس که از گفتوگوها مطلع بودند، گزارش داد که مقامات اماراتی استدلال کردند سپاه پاسداران — نیروی شبهنظامی ایران — تنها در صورتی حاضر به مصالحه خواهد شد که آمریکا تنش را بهطور قابلتوجهی افزایش دهد، از جمله با تسلط بر تنگه هرمز و حتی بررسی گزینه عملیات زمینی.
این گزارش با اخبار پیشین آسوشیتدپرس در تضاد است که گفته بود عربستان سعودی تلاشهای پشتپردهای را برای منصرف کردن ترامپ از آغاز حملهای گستردهتر رهبری کرده است. به گفته آسوشیتدپرس، محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، به ترامپ هشدار داده بود که حملات آمریکا به زیرساختهای انرژی ایران میتواند موجی از حملات تلافیجویانه علیه تأسیسات نفت و گاز در عربستان و سایر نقاط خلیج فارس را触发 کند.
به گزارش آسوشیتدپرس، قطر، ترکیه و پاکستان نیز در روزهای اخیر برای کاهش تنش و احیای مذاکرات تلاش کردهاند. این گزارش اضافه کرده که امارات نیز به این تلاشها پیوسته است؛ ادعایی که به نظر با روایت جدید والاستریت ژورنال در تعارض است.
به گفته روزنامه والاستریت ژورنال، ترامپ در نهایت حمله برنامهریزیشده را پس از آن لغو کرد که مذاکرهکنندگان ایرانی به یک پیشنهاد جدید قطری — که محور آن بازگشایی تنگه هرمز، آبراه استراتژیکی که حدود یکپنجم محمولههای نفتی جهان از آن عبور میکند، بود — پاسخ مثبت دادند.
یک دیپلمات ایرانی که این روزنامه به او استناد کرده، گفته است فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که بهنظر میرسد با این پیشنهاد مخالف باشند، در صورت فروپاشی دیپلماسی، در حال بررسی یک حمله نظامی پیشدستانه هستند.
یک مقام منطقهای که در تلاشهای میانجیگری دخیل بود، گفت پیشنهادی که ترامپ اعلام کرده، خواستار بازگشت آمریکا و ایران به میز مذاکره برای رسیدگی به مسائلی است که تاکنون مانع دستیابی به توافقی گستردهتر شدهاند.
به گفته این مقام، پیشنهاد شامل بازگشایی تنگه هرمز و توقف حملات در سراسر منطقه است، از جمله حملات گروههای شبهنظامی تحت حمایت ایران در عراق علیه کشورهای عرب حوزه خلیج فارس و اردن.
به گفته این مقام، ایالات متحده در مقابل، محاصره دریایی خود علیه ایران را پایان داده و به تهران اجازه میدهد صادرات نفت خود را از سر بگیرد؛ اقدامی که با متن پیشنویس توافق آتشبس امضاشده در ژوئن همسو است، او افزود هنوز هیچ توافقی حاصل نشده، اما تلاشهای میانجیگری ادامه دارد. این مقام به شرط ناشناس ماندن صحبت کرد، زیرا مجاز به گفتوگوی عمومی درباره مذاکرات نبود.
ترامپ لغو حمله را اعلام کرد
ترامپ بامداد یکشنبه دوم اوت گفت تصمیم گرفته حمله نظامی برنامهریزیشده آمریکا علیه ایران را لغو کند؛ به گفته او، تهران و سایر کشورهای خاورمیانه از او خواستهاند دست نگه دارد، زیرا خطوط کلی یک توافق احتمالی ترسیم شده است.
ترامپ در تروث سوشال نوشت: «ایالات متحده آمریکا در برابر جمهوری اسلامی ایران در وضعیت آمادگی کامل قرار دارد و از نظر توان، قدرت و شدت عملیات نظامی، در سطحی است که از زمان جنگ جهانی دوم تاکنون نظیر آن دیده نشده است.»
او نوشت: «با این حال، ایران و همچنین دیگر کشورهای خاورمیانه از ما درخواست کردهاند که هرگونه حمله را متوقف کنیم، زیرا چارچوبهای یک توافق مورد توافق قرار گرفته است.»
ترامپ گفت «این توافق شامل بازگشایی فوری، کامل و بدون قید و شرط تنگه هرمز و پایان دادن به تهدید هستهای ایران خواهد بود.»
او نوشت: بر اساس این درخواست، و به منظور تأمین منافع آینده جهان و همچنین تضمین بقای ایرانی موفق و شکوفا، با لغو این حمله موافقت کردهام؛ مشروط بر آنکه بتوانیم به سرعت به یک توافق دست یابیم.»
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
۱۴ امرداد؛ مشروطیت، تفکیک محاکم و میراث ناتمام حکومت قانون در ایران
چهاردهم امرداد، سالروز صدور فرمان مشروطیت، صرفاً یادآور یک حادثه تاریخی نیست، بلکه سالروز تولد مهمترین گسست در تاریخ اندیشه سیاسی ایران است. اگر بتوان تاریخ ایران جدید را به دو دوره تقسیم کرد، بیتردید مشروطیت مرز میان دو جهان متفاوت است: جهان «حکومت شخص» و جهان «حکومت قانون».
مشروطیت محصول یک انقلاب صرفاً سیاسی نبود، بلکه حاصل بیش از یک قرن تأمل ایرانیان درباره علل انحطاط ایران، شکستهای نظامی، بحرانهای اقتصادی، عقبماندگی نهادی و استبداد سیاسی بود. روشنفکران، حقوقدانان، روحانیان مشروطهخواه و نخبگان سیاسی به این نتیجه رسیده بودند که ریشه بسیاری از بحرانهای ایران نه در ضعف اشخاص، بلکه در ساختار قدرت نامحدود نهفته است. از همین رو، مسئله اصلی آنان تغییر سلطان نبود؛ بلکه محدود کردن قدرت سلطان بود.
در این تحول، برای نخستین بار در تاریخ ایران، «ملت» به عنوان منشأ مشروعیت سیاسی در کنار سلطنت قرار گرفت و قانون جایگزین اراده فردی شد. مجلس شورای ملی دیگر صرفاً محل مشورت نبود؛ بلکه به نهادی برای قانونگذاری و نظارت بر قدرت تبدیل شد. این همان تغییری بود که خیال سیاسی ایرانی را دگرگون کرد؛ تغییری که هنوز نیز مهمترین مسئله سیاست در ایران باقی مانده است.
البته مشروطیت به همه اهداف خود دست نیافت. استبداد صغیر، مداخلات قدرتهای خارجی، ضعف نهادهای مدنی، بحرانهای اقتصادی و بعدها ظهور دولت اقتدارگرای مدرن، بسیاری از آرمانهای آن را ناکام گذاشت. اما شکست یک تجربه تاریخی، ارزش اندیشهای آن را از میان نمیبرد. مشروطیت نخستین تجربه ایرانیان برای تبدیل قدرت به نهادی پاسخگو و مقید به قانون بود؛ تجربهای که هنوز نیز افق اندیشه سیاسی ایران را شکل میدهد.
یکی از برجستهترین دستاوردهای قانون اساسی مشروطه، که کمتر مورد توجه قرار گرفته، طراحی هوشمندانه نظام قضایی بود. قانون اساسی و متمم آن، با وجود آنکه در آغاز قرن بیستم و در شرایطی تدوین شدند که ادبیات معاصر حقوق بشر هنوز شکل نگرفته بود، در سازماندهی قوه قضائیه راهحلی ارائه کردند که حتی از منظر حقوق عمومی امروز نیز شایسته تأمل است.
بر اساس این الگو، محاکم شرعیه و محاکم عرفیه از یکدیگر تفکیک شدند. این تفکیک صرفاً تقسیم کار اداری نبود، بلکه مبتنی بر پذیرش تنوع منابع مشروعیت حقوقی در جامعه ایران بود. قانونگذار مشروطه دریافته بود که جامعه ایرانی از حیث اعتقادات و شیوههای حل اختلاف یکدست نیست؛ از اینرو، هم برای کسانی که داوری بر اساس فقه اسلامی را ترجیح میدادند جایگاهی پیشبینی شد و هم برای شهروندانی که خواهان رسیدگی بر اساس قوانین موضوعه و حقوق جدید بودند.
این تدبیر، افزون بر احترام به آزادی انتخاب شهروندان، پیامدهای عمیقی در تضمین عدالت داشت. وجود دو مرجع مستقل قضایی، امکان رقابت در کیفیت دادرسی، استدلال حقوقی و رعایت حقوق اصحاب دعوا را فراهم میکرد. در چنین وضعیتی، هیچ نظام حقوقی خود را بینیاز از اصلاح نمیدید و هر دو ناگزیر بودند برای جلب اعتماد جامعه، استانداردهای خود را ارتقا دهند.
از سوی دیگر، تفکیک محاکم عرفیه از محاکم شرعیه به معنای فاصله گرفتن نسبی دستگاه قضایی از تمرکز قدرت سیاسی و مذهبی بود. تجربه حقوق عمومی نشان میدهد که هر اندازه قدرت در یک نقطه متمرکز شود، امکان بیطرفی قضایی کاهش مییابد. استقلال قاضی تنها در استقلال فردی او خلاصه نمیشود؛ بلکه نیازمند استقلال نهادی دستگاه قضا از سایر مراکز قدرت است. این اصل بعدها در نظریههای حکومت قانون و دادرسی منصفانه به یکی از بنیادیترین معیارهای عدالت تبدیل شد.
مقایسه این تجربه با وضعیت کنونی جمهوری اسلامی، پرسشهای مهمی را پیش روی حقوقدانان و اندیشمندان قرار میدهد. قانون اساسی جمهوری اسلامی، با ادغام مشروعیت دینی، اقتدار سیاسی و ساختار قضایی در یک منظومه واحد، زمینه تمرکز قدرت را بیش از پیش فراهم کرده است. در چنین ساختاری، استقلال قوه قضائیه در عمل با چالشهای جدی روبهرو میشود و مرز میان دادرسی حقوقی و مصلحت سیاسی بهآسانی مخدوش میگردد. پیامد این وضعیت را میتوان در گسترش پروندههای سیاسی، کاهش اعتماد عمومی به دستگاه قضایی و افزایش انتقادهای داخلی و بینالمللی نسبت به وضعیت حقوق بشر و حقوق شهروندی مشاهده کرد.
مقصود از این مقایسه، تقدیس قانون اساسی مشروطه یا نادیده گرفتن کاستیهای آن نیست. قانون اساسی مشروطه نیز محصول زمانه خود بود و محدودیتهای فراوانی داشت. اما در یک نکته از بسیاری از تجربههای بعدی پیشرو بود: این قانون به جای تمرکز قدرت، منطق توزیع قدرت را برگزید. به جای انحصار یک قرائت از عدالت، امکان همزیستی دو نظام حقوقی را پذیرفت و به جای ادغام همه نهادها در یک مرکز اقتدار، به تفکیک حوزههای صلاحیت اندیشید.
امروز، بیش از یکصد و بیست سال پس از صدور فرمان مشروطیت، پرسش اصلی همچنان همان است که پیشگامان آن نهضت مطرح کردند: چگونه میتوان قدرت را به قانون مقید کرد و آزادی شهروندان را در برابر خودکامگی تضمین نمود؟
پاسخ این پرسش نه در بازگشت به گذشته، بلکه در بازخوانی انتقادی میراث مشروطه نهفته است. اگر مشروطیت را صرفاً یک واقعه تاریخی بدانیم، آن را به موزه تاریخ سپردهایم؛ اما اگر آن را آغاز سنت قانونگرایی، استقلال قوه قضائیه، تفکیک قدرت و حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش بدانیم، آنگاه مشروطیت هنوز زنده است و همچنان مهمترین افق اصلاح نظم سیاسی و حقوقی ایران به شمار میرود.
چهاردهم امرداد، بیش از آنکه یادبود یک فرمان باشد، یادآور یک آرمان است؛ آرمان حکومت قانون، استقلال نهادهای عمومی، کرامت انسان و محدود بودن هر قدرتی در برابر حقوق ملت. تا هنگامی که این آرمان به تمامی تحقق نیافته است، مشروطیت همچنان پروژهای ناتمام و ضرورتی برای آینده ایران خواهد بود.
☑️ کاملاً با نوشته جناب عثمانی، بویژه پاراگراف پایانی آن موافقم. اما یک جمله معترضه هم اضافه کنم. زنده یاد کسروی که از مدافعان پرشور انقلاب مشروطه بود، در کتاب تاریخ مشروطه خود می نویسد(نقل به مضمون): فرمان مشروطه را مظفرالدین شاه در ۱۳ مرداد سال ۱۲۸۵ خورشیدی امضا کرد، اما چون در آن زمان عدد ۱۳ را نحس(!) می دانستند، تاریخ آن را روز ۱۴ مرداد ثبت کردند.
شاهین خسروی
☑️ در حال ترجمه مقاله بسیار خوبی در باره شکست جمهوری وایمار و برآمدن هیتلر هستم و امیدوارم تا هفته آینده در تارنمای ایران امروز قرار داده شود. جمهوری وایمار یکی از مهمترین هشدارهای تاریخ برای همه کسانی است که میپندارند با تدوین یک قانون اساسی و برقراری حکومت قانون، سرنوشت آزادی برای همیشه تضمین شده است. آلمان پس از جنگ جهانی اول از قانون اساسی مدرنی برخوردار بود؛ پارلمان، انتخابات آزاد، احزاب سیاسی، مطبوعات و دستگاه قضایی مستقل داشت. با این همه، همین نظام قانونی در فاصلهای کوتاه به استبداد هیتلری انجامید؛ استبدادی که نه از دل یک کودتای نظامی، بلکه از دل همان سازوکارهای قانونی و با رأی و حمایت بخش بزرگی از جامعه سر برآورد.
چرا چنین شد؟ زیرا دموکراسی تنها بر ستونهای حقوقی استوار نیست. هنگامی که بحران اقتصادی، تورم، بیکاری، احساس تحقیر ملی، ترس از آینده و تبلیغات پوپولیستی، امید مردم را از میان ببرد، حتی بهترین قانون اساسی نیز ممکن است نتواند از آزادی پاسداری کند. مردمی که امنیت، رفاه و آینده خود را در خطر میبینند، گاه حاضر میشوند آزادی را با وعده نظم و اقتدار معاوضه کنند. این تجربه، برای تاریخ معاصر ایران نیز آموزنده است. انقلاب مشروطه، تلاشی بزرگ برای محدود کردن قدرت مطلقه و استقرار حکومت قانون بود، اما ناامنی، آشفتگی سیاسی، ضعف نهادهای حکومتی، بحرانهای اقتصادی و مداخلات خارجی، جامعه را به سوی آرزوی «دولت مقتدر» سوق داد و سرانجام زمینه را برای برآمدن رضا شاه فراهم کرد. این بدان معنا نیست که مشروطه شکست خورده یا بیارزش بود؛ بلکه نشان میدهد قانون، هرچند شرطی ضروری برای آزادی است، بهتنهایی ضامن بقای آن نیست.
شاید مهمترین درس مشترک وایمار و مشروطه ایران این باشد که دموکراسی تنها با قانون اساسی زنده نمیماند. بقای آن به وجود نهادهای نیرومند، فرهنگ مدنی، احزاب مسئول، اعتماد عمومی، عدالت اجتماعی و اقتصادی، و مهمتر از همه، توانایی نظام سیاسی در پاسخ دادن به بحرانها وابسته است. هرگاه این پایهها سست شوند، حتی استوارترین نظامهای قانونی نیز ممکن است راه را برای ظهور اقتدارگرایی هموار کنند. از این منظر، مطالعه سرگذشت جمهوری وایمار صرفاً بازخوانی بخشی از تاریخ آلمان نیست؛ هشداری است برای همه جوامعی که میپندارند تصویب قانون اساسی و برگزاری انتخابات، پایان راه دموکراسی است، در حالی که اینها تنها آغاز راهاند.
به گمان من، این جمعبندی، با توجه به تجربه ایران، یکی از مهمترین درسهای مقالهای است که در حال ترجمه آن هستم: مشروطه و حکومت قانون شرط لازم دموکراسیاند، اما هرگز شرط کافی نیستند. بدون امنیت، رفاه نسبی، نهادهای کارآمد و فرهنگ دموکراتیک، حتی بهترین قانون اساسی نیز میتواند به پلی برای عبور یک دیکتاتور تبدیل شود.
اما نکته دیگر که خالی از لطف نیست این که در پایتخت ایران پس از انقلاب حتی بزرگ راه مهمی را به نام شیخ فضلالله نوری نام گذاری کردند که دشمن مشروطه بود اما به نام پدر بزرگ پدر من سید محمد طباطبایی که از سران مشروطه بود فقط یک کوچه در محله سنگلج قدیم با پارک شهر فعلی باقی مانده بود که بعد از رفتن ما از آن محل در سال ۵۹ و پس از جنگ شنیدم که بنا بر رسمی که گذاشته بودند همان نام طباطبایی نیز از کوچه برداشته شد و نام اولین شهید از آن کوچه را به جای آن قرار دادند.
با تشکر بسیار از جناب عثمانی بابت نوشتن مقاله بسیار خوب و با تقدیم احترام. علیمحمد طباطبایی
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
جورج موریارتی، دونیکا فایفر / آکسیوس
رئیسجمهور دونالد ترامپ شامگاه شنبه اعلام کرد که به دلیل پیشرفت در مذاکرات میان دو کشور، حمله احتمالی به ایران را متوقف کرده است.
تصویر کلی: برخی مقامهای آمریکایی پیشتر نشانههایی داده بودند مبنی بر اینکه حمله به زیرساختهای ایران ممکن است در دستور کار قرار گیرد؛ اقدامی که هدف آن وادار کردن تهران به پذیرش شروط آمریکا در مذاکرات مربوط به آتشبس عنوان شده بود.
آنچه میگویند: ترامپ در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی تروث سوشال نوشت: «من به خاطر منافع آینده جهان و همچنین برای بقای ایرانی موفق و شکوفا، با لغو این حمله موافقت کردهام؛ مشروط بر آنکه بتوانیم به سرعت به یک توافق دست پیدا کنیم.»
ترامپ افزود که ایران و «دیگر کشورهای خاورمیانه» از ایالات متحده خواستهاند که حمله را به تعویق بیندازد، زیرا «چارچوبهای یک توافق مورد توافق قرار گرفته است.»
او نوشت: «این توافق شامل بازگشایی فوری، کامل و بدون قید و شرط تنگه هرمز و پایان دادن به تهدید هستهای ایران خواهد بود.»
متن کامل پیام ترامپ:
ایالات متحده آمریکا در برابر جمهوری اسلامی ایران در وضعیت آمادگی کامل قرار دارد و از نظر توان، قدرت و شدت عملیات نظامی، در سطحی است که از زمان جنگ جهانی دوم تاکنون نظیر آن دیده نشده است.
با این حال، ایران و همچنین دیگر کشورهای خاورمیانه از ما درخواست کردهاند که هرگونه حمله را متوقف کنیم، زیرا چارچوبهای یک توافق مورد توافق قرار گرفته است. این توافق شامل بازگشایی فوری، کامل و بدون قید و شرط تنگه هرمز و پایان دادن به تهدید هستهای ایران خواهد بود.
بر اساس این درخواست، و به منظور تأمین منافع آینده جهان و همچنین تضمین بقای ایرانی موفق و شکوفا، با لغو این حمله موافقت کردهام؛ مشروط بر آنکه بتوانیم به سرعت به یک توافق دست یابیم.
کشور اسرائیل نیز در این تعهد با من همراه است.
همه دست به کار شوید و این کار را به سرانجام برسانید.
از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
دونالد جی. ترامپ
رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا
نگاهی گستردهتر: ساعاتی پیش از انتشار این پیام در شبکههای اجتماعی، محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی، در گفتوگو با ترامپ نگرانی خود را درباره طرحهای حمله ابراز کرده بود؛ موضوعی که باراک راوید و مارک کاپوتو، خبرنگاران آکسیوس، گزارش داده بودند.
دیگر قدرتهای منطقهای از جمله قطر، امارات متحده عربی، ترکیه و پاکستان نیز از آمریکا و ایران خواستهاند تنشها را کاهش دهند.
بین خطوط: حمله به زیرساختها و تأسیسات انرژی ایران میتوانست به تشدید جنگی منجر شود که ترامپ بارها برای فراهم کردن فرصت مذاکره با ایران آن را متوقف کرده بود؛ اما هر بار که روند دیپلماسی متوقف یا بینتیجه به نظر میرسید، حملات از سر گرفته میشد.
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، به آمریکا و اسرائیل ــ که انتظار میرفت در یک حمله گسترده در کنار آمریکا مشارکت کند ــ درباره هرگونه اقدام بیشتر هشدار داد.
بر اساس مطلبی که در کانال تلگرامی عراقچی منتشر شده، او در گفتوگو با شاهزاده فیصل بن فرحان بن عبدالله آل سعود، وزیر امور خارجه عربستان سعودی، گفت: «هرگونه اقدام خصمانه از سوی آمریکا یا اسرائیل ــ یا مشارکت و همکاری کشورهای منطقه در چنین اقداماتی ــ با پاسخی قاطع و متناسب از سوی نیروهای مسلح قدرتمند ایران روبهرو خواهد شد.»
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
فرناز فصیحی و نیل مکفارکوهار
نیویورک تایمز / ۱ اوت ۲۰۲۶
در روزهای اخیر، جنگ دامنهای فزاینده از اهداف را در سراسر خاورمیانه دربر گرفته است؛ زیرا ایران و مجموعه نیروهای نیابتی همپیمانش تلاش کردهاند متحدان ایالات متحده را هدف قرار دهند، بازارهای جهانی را متلاطم کنند و واشنگتن را به توقف کارزار نظامی خود علیه جمهوری اسلامی وادار سازند.
به گفته دو مقام ارشد ایرانی، این حملات بخشی از یک طرح مرحلهبهمرحله بوده است که بهطور محرمانه در جریان آتشبس کوتاهمدت بهار امسال تدوین شد. بر اساس این طرح، در صورتی که ایالات متحده حملات خود را تشدید کند، متحدان ایران نیز حملاتشان را گسترش خواهند داد. این مقامات گفتند هدف از این راهبرد آن بوده است که هزینه جنگ برای رئیسجمهور ترامپ تا حد ممکن افزایش یابد.
مهدی محمدی، مشاور ارشد محمدباقر قالیباف، مذاکرهکننده ارشد ایران، حتی در شبکههای اجتماعی نیز با افتخار درباره این راهبرد و استفاده از نیروهای نیابتی ــ که در منطقه با عنوان «محور مقاومت» شناخته میشوند ــ سخن گفت.
محمدی نوشت: «قواعد درگیری در حال تغییر و بازنویسی است و ما در جنگ در حال ایجاد شرایط و بسترهای جدید هستیم. جبههها از جهات مختلف در منطقه در حال تکثیر شدن هستند؛ این جبههها البته هماهنگاند، اما بهصورت مستقل عمل میکنند. یک محور مقاومت جدید با بازیگران تازه در حال شکلگیری است.»
ایران و متحدانش از سال ۲۰۲۳ و پس از حمله گروه حماس به اسرائیل، ضربات سنگینی متحمل شدهاند. با این حال، رویدادهای اخیر نشان داده است که آنها همچنان توانایی بازسازی خود، ایجاد آشفتگی و افزایش اهرمهای نفوذ ایران را دارند.
با وجود این، تحلیلگران نیروهای نیابتی را ــ که هر یک دستورکار و اهداف خاص خود را دارند ــ صرفاً عروسکهای خیمهشببازی تهران نمیدانند، هرچند میزان هماهنگی و کنترل ایران بر این گروهها متفاوت است.
برای نمونه، حوثیهای یمن مستقلترین گروه در میان اعضای این ائتلاف تلقی میشوند. حزبالله نزدیکترین سطح هماهنگی را با ایران دارد و شبهنظامیان شیعه عراق نیز از نظر تمایل به ایفای نقش بهعنوان بازوی مستقیم ایران، در جایگاهی میان این دو قرار میگیرند.
با این حال، همه این گروهها در مخالفت با ایالات متحده و اسرائیل اشتراک منافع دارند. به گفته دو مقام ایرانی که هر دو از اعضای سپاه پاسداران بوده و از روند برنامهریزیها آگاه هستند، در جریان آتشبس کوتاهمدت، فرماندهان ایرانی بهطور محرمانه با فرماندهان گروههای نیابتی درباره چگونگی گسترش جنگ و افزایش هزینههای آن برای واشنگتن رایزنی و برنامهریزی کردند. این دو مقام به دلیل حساسیت مباحث داخلی، به شرط ناشناس ماندن سخن گفتند.
این مقامات افزودند که فرماندهان ارشد نیروی قدس، شاخه برونمرزی سپاه پاسداران که مسئول حمایت و هدایت نیروهای نیابتی است، از طریق نشستهای مجازی با فرماندهان حزبالله، حوثیها و گروههای مسلح شیعه در عراق در تماس بودهاند.
به گفته این دو مقام، فرماندهان و مستشاران نیروی قدس همچنین از نزدیک با این گروهها در میدان همکاری کردهاند. سپاه پاسداران تلاش کرده است خلأ ایجادشده در صفوف حزبالله ــ که در جنگ با اسرائیل به شدت آسیب دیده است ــ را جبران کند و همزمان در عراق نیز در پایگاههای تحت اداره شبهنظامیان شیعه حضور داشته باشد.
اوایل بامداد چهارشنبه، موجی از حملات هوایی آمریکا و عربستان سعودی مواضع شبهنظامیان در عراق را هدف قرار داد. رسانههای ایرانی نیز تصاویری از چهار مرد کشتهشده در این حملات منتشر کردند که همگی یونیفورم زیتونیرنگ ویژه نیروی قدس را بر تن داشتند و تابوتهایشان با پرچم ایران پوشانده شده بود.
مهدی رحمتی، تحلیلگر ایرانی و کارشناس گروههای شبهنظامی منطقه، در گفتوگویی تلفنی گفت: «ما در حال انجام یک بازی بزرگ شطرنج هستیم؛ شبهنظامیان مهرههای شطرنج ایران هستند که باید در زمان و مکان مناسب و با بیشترین تأثیرگذاری بهکار گرفته شوند.»
تحلیلگران میگویند این حملات، جدا از شلیک موشک و پهپاد به پایگاههای نظامی محل استقرار نیروهای آمریکایی، بهگونهای طراحی شدهاند که از رویارویی مستقیم با نیروهای آمریکا یا اسرائیل پرهیز شود؛ زیرا چنین رویاروییهایی میتواند به واکنش شدید علیه ایران منجر شود. برای مثال، آتشسوزی در تأسیسات نفتی عربستان سعودی این کشور را وارد جنگ کرد، اما پاسخ ریاض متوجه شبهنظامیان عراقی متهم به انجام این حمله شد، نه خود ایران.
به گفته تحلیلگران، ایران به دلایل مختلفی نیروهای نیابتی خود را بسیج کرده است. مهمترین هدف این راهبرد، محدود کردن صادرات نفت منطقه، افزایش بهای سوخت در ایالات متحده در آستانه انتخابات میاندورهای آمریکا و کاهش درآمد متحدان عرب واشنگتن است.
تحلیلگران میگویند تهران بر این باور است که وارد آمدن خسارات شدید اقتصادی ممکن است همسایگانش را نسبت به هدف ایران برای کنترل کامل رفتوآمد کشتیها از طریق تنگه هرمز انعطافپذیرتر کند. پیش از آغاز جنگ، حدود ۲۰ درصد از عرضه نفت جهان از طریق این تنگه عبور میکرد.
افشون استوار، نویسنده کتابی درباره تاریخ خاورمیانه در قرن بیستویکم، میگوید: «ایران تصور میکند همسایگانش آسیبپذیر هستند.» او افزود: «آنها در واقع فقط تلاش میکنند عربستان سعودی را تحت فشار قرار دهند و امتیازاتی به دست آورند.»
در حالی که بخش عمده صادرات نفت عربستان سعودی در تنگه هرمز با محدودیت مواجه شده است، ریاض بخش زیادی از نفت خود را از طریق خط لولهای در سراسر این کشور منتقل میکند. سپس این نفت از یک بندر در دریای سرخ صادر شده و از تنگه بابالمندب ــ گذرگاه باریکی که یمن را از آفریقا جدا میکند ــ عبور میکند.
حوثیها که پس از حملات آمریکا و اسرائیل به ایران عمدتاً در حاشیه تحولات باقی مانده بودند، در ۲۰ ژوئیه محاصره دریایی علیه کشتیرانی عربستان را اعلام کردند و برای اجرای آن حملات موشکی و پهپادی را آغاز کردند.
سپس مسیر دیگری برای انتقال نفت به آسیا ــ مسیری بسیار طولانیتر که از کانال سوئز و دریای مدیترانه میگذرد ــ نیز روز چهارشنبه با تهدید مواجه شد؛ زمانی که پهپادهای ناشناس نفتکشهایی را در مصر هدف قرار دادند و بدین ترتیب جبهه جدیدی گشوده شد. ایران اتهام دست داشتن در این حملات را رد کرده است.
حوثیها دلایل خاص خود را برای اعمال فشار بر همسایهشان، عربستان سعودی، دارند؛ بهویژه تلاش برای پایان دادن به جنگ داخلی طولانیمدت یمن که عربستان در آن نقشی ویرانگر ایفا کرده است.
فیراس مکساد، مدیر بخش خاورمیانه و شمال آفریقا در مؤسسه مشاوره ریسک «اوراسیا گروپ»، گفت: «آنها با ایران هماهنگ هستند، اما لزوماً از جانب ایران عمل نمیکنند. این یک تشدید تنش حسابشده است و بخشی از روندی است که میتوان آن را مذاکره از طریق آتش نامید؛ روندی که همچنان میان حوثیها و عربستان سعودی در جریان است.»
تحلیلگران میگویند دلیل دیگر حملات متحدان ایران، ماهیتی ایدئولوژیکتر دارد. ایران شبکه نیروهای نیابتی خود را با دو هدف اصلی ایجاد کرد: کمک به بیرون راندن نیروهای نظامی آمریکا از منطقه و وارد کردن ضربه به اسرائیل، و همچنین استفاده از این گروهها بهعنوان سپری برای جلوگیری از حملات علیه خود ایران.
هیچیک از این دو راهبرد بهطور کامل موفق نشد، بهویژه پس از سقوط بشار اسد، رئیسجمهوری سوریه، که ستون اصلی محور مقاومت به شمار میرفت. حماس نیز دیگر تنها سایهای از گذشته خود است.
لینا خطیب، پژوهشگر وابسته اندیشکده چتم هاوس در لندن، گفت: «نیروهای نیابتی ایران در جنگ مشارکت میکنند، زیرا آنها همراه با ایران بهشدت در تلاش هستند جایگاه ادعایی خود را بهعنوان نیروهای انقلابی در برابر آمریکا و اسرائیل حفظ کنند.» او افزود که این گروهها، به جای ایفای نقش اولیه خود، اکنون بیشتر به «نیرویی برای ایجاد بیثباتی و اخلال» تبدیل شدهاند.
حزبالله، که زمانی شریک قدرتمند ایران در مرزهای اسرائیل بود، اکنون خود را در برابر توافق صلح اسرائیل و لبنان که در ماه ژوئن با میانجیگری واشنگتن حاصل شد، بیش از پیش در معرض تهدید میبیند؛ توافقی که یکی از اهداف غیرمنتظره آن خلع سلاح این گروه است.
حزبالله پس از جنگ با اسرائیل ــ جنگی که در آن رهبر دیرینه این گروه ترور شد و دهها فرمانده ارشد و هزاران نیروی آن کشته شدند ــ در تلاش برای بازسازی خود بوده است.
به گفته مقامهای دولت لبنان و همچنین تحلیلگران، ایران برای تقویت این روند، فرماندهانی از سپاه پاسداران را مستقیماً در شورای رهبری حزبالله مستقر کرده است. برخی مقامهای ارشد لبنانی از این موضوع ابراز شگفتی کردهاند که فرماندهان ایرانی ساکن قدیمی ساختمانهایی بودهاند که اسرائیل آنها را در مناطقی دور از پایگاههای سنتی حزبالله هدف قرار داده است.
مکساد گفت: «یکی از پیامدهای ناخواسته نابودی یا تضعیف رهبری حزبالله این است که اکنون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کنترل مؤثرتری بر حزبالله و اقدامات آن پیدا کرده است.»
وضعیت مشابهی در عراق نیز وجود دارد؛ جایی که پس از حمله آمریکا در سال ۲۰۰۳، مجموعهای پیچیده و گسترده از گروههای شبهنظامی شکل گرفت. دولت عراق با تشویق واشنگتن در حال ادغام این گروهها در نیروهای مسلح رسمی کشور است، اما برخی گروههای کوچکتر در برابر این روند مقاومت میکنند.
فعال کردن حزبالله و شبهنظامیان عراقی، بخشی از تلاش ایران برای خنثی کردن این اقدامات آمریکا به شمار میرود. راندا سلیم، رئیس برنامه خاورمیانه در مرکز استیمسون در واشنگتن، گفت: «آنها احساس میکنند دامنه نفوذشان در حال کاهش است و میخواهند حضور و نقش منطقهای خود را دوباره تثبیت کنند.»
تحلیلگران میگویند اگرچه هر یک از این گروههای شبهنظامی دلایل خاص خود را برای حمله دارند، اما میان آنها وحدت هدف وجود دارد؛ همچنین این برداشت مشترک که دونالد ترامپ و متحدان عرب او تمایل چندانی به ورود به یک جنگ گسترده ندارند و همین امر فرصتی در اختیار تهران و نیروهای همپیمانش قرار داده است.
استوار گفت: «آنها احساس میکنند لحظه مناسبی فرا رسیده است. بوی خون را در آب حس میکنند و در حال بهرهبرداری از برتری خود هستند.»
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
بخش اول
توسعهٔ پساجنگ، از ویرانیِ هیروشیما تا بازسازیِ آلمان
به جای مقدمه سخنانی از دکتر محمد فاضلی در یکی از گفتگوهایش:
ادعا میشه آمریکا به کشورهایی حمله کرده و اون کشورها بعدش توسعه پیدا کردند. مشخصاً منظور دو کشور آلمان و ژاپنه. اما این دو کشور از اساس با ایران متفاوتن. من چند تا تفاوتشون رو میگم.
یک: آمریکا به ژاپن و آلمان حمله نکرده تا آزادشون کنه و اونا بعدش توسعه پیدا کنن. ژاپن و آلمان به عنوان دو متحد جنگ جهانی دوم شروع کننده جنگ جهانی دوم بودن، جنگی که با حمله آلمان شروع میشه به لهستان و بقیه کشورها و ژاپن هم برای مطامع استعماری خودش. شما به ژاپن امروز نگاه نکنید که یک کشور خیلی گوگولی مگولی خودش رو نمایش میده. این ژاپن یک ژاپن استعمارگر بسیار خشن با تاریخی از جنایات وحشتناکه. آمریکاییها رفتن و آلمان رو و ژاپن رو تسلیم کردند و این فرایند تسلیم کردن با یک ویرانی محض روبرو شد. همه فکر میکنن بالاترین سطح خشونتی که آمریکاییها در ژاپن اعمال کردند حمله به هیروشیما و ناکازاکی با بمب اتمیه. اما یه طرف دیگه هم داره وقتی که آمریکاییها تصمیم میگیرند که به توکیو حمله کنند و ژاپن را تسلیم کنند در توکیو اغلب خانهها از چوب ساخته شده بود اون خونههای سنتی ژاپنی، و آمریکاییها تصمیم میگیرند با بمبهای آتش زا به توکیو حمله کنند. یک محوطه ۴۰ کیلومتری مربعی از توکیو را آتش میزنند با این پمپها. این جمله ژنرال آمریکایی مسئول حمله به توکیو مهمه. میگه ژاپنیها سوختند کباب شدند یا آب پز شدند این متن گزارش ژنرالیه که به ارتش آمریکا گزارش میده که در توکیو چه اتفاقی افتاد. آلمان هم به همین ترتیب. آلمان در بمبارانهای تسلیم آلمان یه همچین وضعیتی رو تجربه کرد.
چند تفاوت اساسی وجود داره با ایران فعلی. آلمان و ژاپن دو ابرقدرت بودند با بنیانهای صنعتی بسیار قوی. بنابراین بعد از جنگ اینجوری نبود که اینها مثلاً با کمک آمریکاییها صنعتی بشن. قریب کمتر از ۱۰ سال بعد از شکست آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم ما شاهد یه سطح عظیمی از نکبت فلاکت و فقر در هر دو کشوریم اما نکته مهمترش اینه. آیا واقعا آمریکاییها مایل بودند آلمان و بازسازی کنند؟
ببینید بحث مفصلی در جنگ جهانی دوم به بعد درگرفت که آیا باید ژاپن را بازسازی کنیم یا ژاپن به عنوان یک کشور غیر صنعتی کشاورزی باقی بماند، چون این اگه قدرت بگیره دوباره پدر همه رو در میاره و عین همین رو در مورد آلمان میگفتند تا پیچ کارخونههای آلمانو باز کردن بردن. ایده این بود که اساساً آلمان چون دو تا جنگ جهانی اول و دوم راه انداخته این باید یک کشور غیر صنعتی باشد این یه دروغ بزرگه که گفته شده که آمریکاییها آلمان را بازسازی کردند. چنین قصدی نداشتن. اتفاق دیگری افتاد اون اتفاق دیگر این بود که شوروی به عنوان رقیب جنگ سردی آمریکا اروپای شرقی رو گرفته بود اومده بود هم مرز غرب شده بود داشت یه بدیلی میشد برای غرب. آلمان خط مقدم مواجهه با شوروی بود. مسئله اینه که اگه این آلمانه کشاورزی بمونه میتونه خط مقدم خوبی برای غرب در برابر شوروی باشه؟ البته که نمیتونه. پس باید اینو کمکش کرد. (پایان سخنان دکتر محمد فاضلی)

«معجزهٔ پساجنگ»
این روزها، در میانِ بحثهایِ داغ دربارهٔ احتمالِ دوباره درگیریِ نظامیِ آمریکا با ایران، برخی نگاهها به سویِ «معجزهٔ پساجنگ» در آلمان و ژاپن دوخته شده است. این روایت که میگوید «آمریکا به ژاپن و آلمان حمله کرد و آنها بعداً توسعه یافتند» بهطرزِ عجیبی سادهانگارانه و بیتوجه به واقعیتهایِ تاریخیِ آن دوران است. در این نوشتار، با نگاهی دقیقتر و مستند به تاریخِ جنگِ جهانیِ دوم، نشان داده خواهد شد که چرا این مقایسه، نه تنها نادرست، بلکه گمراهکننده است و بههیچوجه نمیتواند الگویی برای آیندهٔ ایران باشد.
نخست: تفاوتِ هدف در حمله و نتیجهٔ آن
درست است که آمریکا در جنگِ جهانیِ دوم با آلمان و ژاپن وارد نبرد شد و آنها را به شکست کشاند. اما نقطهٔ شروعِ این جنگها را نباید با یک «عملیاتِ نظامیِ تنبیهی» اشتباه گرفت. آلمانِ نازی و ژاپنِ امپریالیست، متجاوزانِ اصلیِ جنگ بودند که با حمله به همسایگانِ خود، آتشِ جنگیِ جهانی را شعلهور کردند. آمریکا در پاسخ به حملهٔ ژاپن به پرلهاربر و اعلانِ جنگِ آلمان علیه ایالاتِ متحده، وارد این معرکه شد. هدفِ آمریکا، صرفاً «تسلیمکردن» نبود؛ بلکه نابودیِ کاملِ ماشینِ جنگیِ دو کشور و برچیدنِ نظامی بود که دنیا را به ورطهٔ نابودی کشانده بود. جنگ در اقیانوس آرام، جنگیِ تمامعیار و بیامان بود که تا رسیدن به «تسلیمِ بیقیدوشرط» ادامه یافت.
دوم: وسعتِ ویرانی؛ فراتر از بمبهایِ اتمی
مقایسهٔ بمبارانِ اتمیِ هیروشیما و ناکازاکی با هر عملیاتِ نظامیِ دیگری، کتمانِ وحشیترین بخشِ جنگِ آمریکا علیه ژاپن است. بمبارانِ آتشزایِ توکیو در شبِ ۹-۱۰ مارس ۱۹۴۵، که توسطِ ژنرالِ کورتیس لمی (Curtis LeMay) فرمانده نیروی هوای ارتش آمریکا طراحی و اجرا شد، مرگبارترین بمبارانِ هواییِ تاریخ محسوب میشود. بیش از ۳۰۰ فروند بمبافکنِ بی-۲۹، منطقهای به وسعتِ حدود ۴۱ کیلومترِ مربع از قلبِ توکیو را که عمدتاً از ساختمانهایِ چوبی ساخته شده بود، با بمبهایِ آتشزا (ناپالم) هدف قرار دادند. دمایِ ناشی از این آتشسوزی به بیش از ۱۰۰۰ درجهٔ سانتیگراد رسید و تخمین زده میشود که بیش از ۱۰۰,۰۰۰ غیرنظامی در این یک شب کشته شدند – رقمی که بیش از تلفاتِ هر یک از بمبهایِ اتمی است. لمی بعداً در خاطراتِ خود نوشت: «ما حدود ۱۰۰,۰۰۰ نفر از مردمِ ژاپن را کشتیم و حدود یک میلیون نفر را بیخانمان کردیم». این، تصویرِ واقعیِ یک «توسعهٔ بعدی» نیست؛ این، صحنهٔ «آخرالزمانیِ» تمامعیار است.
در آلمان نیز وضعیت به همین منوال بود. بمبارانِ راهبردیِ شهرهایی مانند درسدن در فوریهٔ۱۹۴۵، با استفاده از بمبهایِ آتشزا، طوفانیِ آتشین به پا کرد که دهها هزار غیرنظامی را در کامِ خود کشید. در چندین فیلم مستندی که سال ها پیش در ماهواره های آلمانی زبان دیدم در باره بمباران مثلا شهر درسدن گفته میشد که بیشتر مردم نه در اثر برخورد مستقیم بمب ها بلکه به علت شعله ور شدن آتش زیاد در شهر و کمبود اکسیژن به شکل وحشتناکی از کمبود اکسیژن خفه شدند. هدف، شکستنِ روحیهٔ مردمِ آلمان و فلجکردنِ صنایعِ جنگیِ آن بود. این بمبارانها، جرمیِ جنگی یا ضرورتیِ نظامی، هرگونه تصویرِ رمانتیک از «بازسازیِ یک کشورِ دوست» را به چالش میکشد.
سوم: تصمیم برای بازسازی؛ یک جبرِ ژئوپلیتیک، نه بخشش
نکتهٔ محوریِ این بحث، که اغلب نادیده گرفته میشود، قصدِ اولیهٔ آمریکا برای نابودیِ کاملِ صنعتِ آلمان و ژاپن بود. بلافاصله پس از پایانِ جنگ، طرحی در میانِ متفقین وجود داشت که به «طرحِ مورگنتا» (Morgenthau Plan) معروف است. این طرح که توسطِ هنری مورگنتا، وزیرِ خزانهداریِ آمریکا، ارائه شد، هدفش تبدیلِ آلمان به یک کشورِ کشاورزی و غیرصنعتی بود تا هرگز نتواند دوباره قدرتِ نظامیِ خود را بازیابد. کارخانههایِ آلمان قرار بود برچیده شوند و اقتصادِ آن به سطحی پیشاصنعتی بازگردانده شود. اما دو عاملِ حیاتی این طرح را تغییر داد:
۱: تغییرِ نقشِ دشمن: با شروعِ جنگِ سرد و رویارویی با شوروی، آلمانِ غربی به یک متحدِ راهبردی و خطِ مقدمِ دفاع از اروپایِ غربی در برابرِ کمونیسم تبدیل شد. جرج کنان (George F. Kennan)، معمارِ سیاست «مهار» (Containment)، و دیگر استراتژیستهایِ آمریکایی بهوضوح تشخیص دادند که یک آلمانِ ضعیف و مبتنی بر اقتصاد کشاورزی، وزنهای در برابرِ شوروی نخواهد بود. بنابراین، سیاستِ آمریکا۱۸۰ درجه تغییر کرد و از «طرحِ مورگنتا» به «طرحِ مارشال» و بازسازیِ صنعتیِ آلمان رسید.

۲. نیاز به یک بازار برای سرمایهداری: آمریکا برای حفظِ نظامِ سرمایهداریِ خود نیاز به بازارهایِ جدید و مشتریانیِ توانا برای کالاهایِ خود داشت. آلمان و ژاپن، با جمعیتِ بالا و نیرویِ کارِ ارزان، میتوانستند به موتورهایِ جدیدی برای اقتصادِ جهانی تبدیل شوند. بازسازیِ آنها، نه از رویِ بخشش، که از رویِیک محاسبهٔ اقتصادیِ سرد و هوشمندانه انجام شد.
چهارم: تفاوتِ ایران در ساختارِ اقتصادی و سیاسی
ایران، برخلافِ آلمان و ژاپنِ دورانِ جنگ، هرگز یک قدرتِ صنعتیِ بزرگ نبوده است که با بمباران، «به عقب» برگردد. اقتصادِ ایران، با وجودِ تلاشها برای صنعتیشدن، همچنان بهشدت به نفت وابسته است. زیرساختهایِ صنعتیِ آن، در مقایسه با بنیانهایِ مستحکمِ صنعتیِ آلمان و ژاپن، شکنندهتر و آسیبپذیرتر است. حملهٔ نظامیِ گسترده، بهجایِ «ساختزداییِ» یک ابرقدرتِ صنعتی، به معنایِ فروریختنِ کاملِ ستونهایِ اقتصادِ یک کشورِ درحالِ توسعه است. همچنین، شرایطِ ژئوپلیتیکِ امروز با دورانِ جنگِ سرد تفاوتِ بنیادین دارد. هیچ ابرقدرتِ رقیبی مانندِ شوروی در کمین نیست تا بلافاصله پس از یک جنگِ فرسایشی، به بازسازیِ ایران کمک کند تا از آن بهعنوانِ متحدِ خود بهره ببرد.
پایان: افسانهٔ بازسازیِ پساجنگ
داستانِ «بازسازیِ آلمان و ژاپن توسط آمریکا» روایتیِ محبوب اما ناقص است. واقعیت این است که آمریکا ابتدا قصدِ نابودیِ کاملِ آنها را داشت و این تغییرِ مسیر، حاصلِ یک ضرورتِ ژئوپلیتیکِ سرد و حسابشده بود، نه یک اقدامِ انساندوستانه. آلمان و ژاپن نیز دو ابرقدرتِ صنعتیِ پیشین بودند که ویرانیِ آنها، فارغ از رنجِ عظیمِ انسانی، خالیکردنِ زمینِ بازی برای یک ساختارِ جدید بود. اما آیا این مدل، با توجه به تفاوتهایِ بنیادینِ ایران با آن دو کشور (در ساختارِ اقتصادی، سیاسی و جایگاهِ ژئوپلیتیک) و با توجه به عدمِ وجودِ رقیبیِ بزرگ برایِ بازسازی، در موردِ ایران تکرارشدنی است؟ پاسخ، بهوضوح «نه» است. ایرانِ بمبارانشده، بهجایِ تبدیلِ به ژاپنیِ جدید، بیشتر به صحنهای از «توکیویِ سوخته» شبیه خواهد بود؛ بدونِ آنکه تضمینی برایِ بازسازیِ بعدیِ آن وجود داشته باشد.
نگاه مختصری به ویرانیهای آلمان و ژاپن در جنگ دوم:
بمباران درسدن در فوریه ۱۹۴۵یکی از مرگبارترین و بحثبرانگیزترین حملات هوایی متفقین به آلمان بود.
حمله به درسدن
در جریان این حمله که از ۱۳ تا ۱۵ فوریه ۱۹۴۵ انجام شد، نزدیک به ۴۰۰۰ تن بمب توسط بیش از ۱۲۰۰ فروند هواپیمای بریتانیایی و آمریکایی بر روی شهر ریخته شد. این حملات آتشسوزی عظیمی را در مرکز شهر ایجاد کردند که به دلیل معماری چوبی و بادهای شدید، به یک طوفان آتشین مهیب تبدیل شد و بخش وسیعی از شهر را با خاک یکسان کرد. بر اساس تحقیقات انجامشده، تعداد کشتهشدگان غیرنظامی در این حملات حداقل حدود ۲۵,۰۰۰ نفر برآورد شده است.
حملات مرگبار دیگر
علاوه بر درسدن، حملات دیگری نیز با تلفات بسیار سنگین انجام شدند:
▪️ هامبورگ (عملیات گومورا، ۱۹۴۳): در تابستان ۱۹۴۳، یک سری حملات شدید به هامبورگ باعث ایجاد طوفان آتشین دیگری شد که حدود ۳۵,۰۰۰ نفر را به کام مرگ کشید. برخی منابع، کشتهشدگان این حملات را تا ۹۰,۰۰۰ نفر نیز تخمین زدهاند.
▪️ برلین (نبرد برلین،۱۹۴۳-۴۴): در یک کارزار هوایی طولانی از نوامبر ۱۹۴۳ تا مارس ۱۹۴۴، نیروی هوایی بریتانیا۱۶ حمله سنگین بر پایتخت آلمان انجام داد. این حملات منجر به کشته شدن حدود ۴,۰۰۰ نفر، زخمی شدن ۱۰,۰۰۰ نفر و بیخانمان شدن صدها هزار نفر شد.
▪️ ماگدبورگ (۱۹۴۵): در ژانویه۱۹۴۵، یک حمله هوایی شدید دیگر به شهر ماگدبورگ انجام شد که به عنوان یکی از مخربترین حملات جنگ شناخته میشود و بین۵,۰۰۰ تا ۶,۰۰۰ کشته برجای گذاشت و بیش از ۲۰۰,۰۰۰ نفر را بیخانمان کرد.
به طور کلی، برآوردها نشان میدهد که حملات هوایی متفقین به آلمان در طول جنگ جهانی دوم منجر به مرگ حدود ۴۰۰,۰۰۰ غیرنظامی شد و حدود ۶۰ شهر آلمان را به طور گسترده ویران کرد.
غیر از دو بمب اتمی، مرگبارترین و ویرانکنندهترین حملات هوایی متفقین در ژاپن، حملات آتشزای گسترده با بمبهای آتشزا (ناپالم) بودند. این حملات، که عمدتاً در ماههای پایانی جنگ در سال ۱۹۴۵ انجام شدند، تلفات و خساراتی به مراتب بیشتر از برخی بمبهای اتمی به جا گذاشتند.
حملات آتشزای گسترده
استراتژی متفقین در اوایل سال ۱۹۴۵ تغییر کرد و از بمباران هدفمند تأسیسات نظامی به بمباران منطقهای و سوزاندن شهرهای ژاپن روی آورد. دلیل این تغییر، ساختار شهرهای ژاپن بود که بیشتر از چوب و کاغذ ساخته شده بودند و آتشسوزیهای عظیم به راحتی در آنها گسترش مییافت.
در مجموع، این کمپین حدود ۶۷ شهر را ویران کرد، ۱۸۰ مایل مربع (حدود ۴۶۶ کیلومتر مربع) از مناطق شهری را نابود ساخت و تخمین زده میشود که بیش از ۳۰۰,۰۰۰ نفر را کشت و ۴۰۰,۰۰۰ نفر دیگر را زخمی کرد.
حمله به توکیو (عملیات مِیتینگهاوس - Operation Meetinghouse)
حمله به توکیو در شب ۹ مارس ۱۹۴۵، نه تنها مرگبارترین حمله هوایی متعارف جنگ جهانی دوم، بلکه مرگبارترین حمله هوایی تاریخ بشر محسوب میشود.
▪️ تعداد کشتهها: حدود ۹۰,۰۰۰ تا ۱۰۰,۰۰۰ غیرنظامی در یک شب کشته شدند. این رقم از تلفات اولیه هر یک از بمبهای اتمی (حدود ۷۰,۰۰۰ نفر در هیروشیما و ۴۶,۰۰۰ نفر در ناکازاکی) بیشتر است.
▪️ جزئیات حمله: نزدیک به ۳۰۰ فروند بمبافکن B-29، حدود ۱,۵۰۰ تن بمب آتشزا شامل ناپالم را بر روی متراکمترین مناطق مسکونی توکیو ریختند.
▪️ نتیجه: طوفانی عظیم از آتش، بیش از ۱۶ مایل مربع (حدود ۴۱ کیلومتر مربع) از شهر را با خاک یکسان کرد، حدود یک میلیون نفر را بیخانمان کرد و بیش از یک چهارم میلیون ساختمان را نابود ساخت.
سایر حملات بزرگ آتشزا
پس از حمله به توکیو، این تاکتیک وحشیانه علیه سایر شهرهای بزرگ ژاپن نیز به کار گرفته شد:
▪️ ناگویا: دو روز پس از توکیو، در ۱۱ مارس ۱۹۴۵ بمباران شد.
▪️ اوزاکا: روز بعد از ناگویا، در ۱۲ مارس ۱۹۴۵ مورد حمله قرار گرفت.
▪️ کوبه: چهار روز پس از حمله به توکیو، در ۱۳ مارس ۱۹۴۵ بمباران شد.
▪️ شیزوئوکا: در ۱۹ ژوئن ۱۹۴۵، ۱۳۷ فروند بمبافکن B-29 با بیش از ۱۳,۰۰۰ بمب آتشزا به این شهر حمله کردند. در این حمله حدود ۱,۹۵۲ غیرنظامی کشته و بیش از ۱۲,۰۰۰ نفر مجروح شدند.
تلفات غیرنظامیان آلمان
تعداد تلفات غیرنظامیان آلمانی در جنگ جهانی دوم بین ۳۰۰,۰۰۰ تا ۵۰۰,۰۰۰ نفر تخمین زده میشود. این آمار شامل افرادی میشود که در حملات هوایی متفقین کشته شدهاند.
تخمین اولیه: بر اساس منابع آلمانی، تا پایان ژانویه ۱۹۴۵ حدود ۲۵۰,۰۰۰ غیرنظامی در حملات هوایی کشته یا مفقود شده بودند و تخمین زده میشد که از اول فوریه تا ۸ می ۱۹۴۵ (روز پایان جنگ)، ۱۰۰,۰۰۰ نفر دیگر نیز جان خود را از دست دادهاند.
برآورد دقیقتر و جدیدتر: پژوهشهای تاریخی جدیدتر، تعداد کل کشتهشدگان غیرنظامی را حدود ۵۰۰,۰۰۰ نفر برآورد میکنند. دیدگاههای دیگر: برخی منابع بالاترین تخمین را تا ۶۰۰,۰۰۰ نفر نیز ذکر کردهاند. در مقابل، یک منبع تلفات غیرنظامیان آلمان را حدود ۳.۸ میلیون نفر آورده است که به نظر میرسد کل تلفات (نظامی و غیرنظامی) یا تخمینی بسیار بالا باشد و با سایر منابع همخوانی ندارد.
برخی از فاجعهبارترین رویدادها:
▪️ بمباران هامبورگ (۱۹۴۳): حدود ۴۰,۰۰۰ کشته.
▪️ بمباران درسدن (۱۹۴۵): دستکم ۲۵,۰۰۰ کشته.
تلفات غیرنظامیان ژاپن
تعداد کل تلفات غیرنظامیان ژاپنی در جنگ جهانی دوم حدود ۵۵۰,۰۰۰ تا ۱,۲۰۰,۰۰۰ نفر تخمین زده میشود.
تخمینهای متفاوت: برخی منابع تلفات غیرنظامیان ژاپن را ۳۸۰,۰۰۰ نفر ، برخی حدود ۶۰۰,۰۰۰ نفر و یک منبع دیگر آن را نزدیک به ۱.۲ میلیون نفر برآورد کردهاند.
دیدگاههای دیگر: یک منبع کل تلفات ژاپن (نظامی و غیرنظامی) را بین ۲.۶ تا ۳.۱ میلیون نفر ذکر کرده است و منبع دیگری مجموع تلفات را حدود ۳ میلیون نفر (با احتساب ۶۰۰,۰۰۰ غیرنظامی) اعلام کرده است.
بمبارانهای آتشزا و اتمی: بخش عظیمی از تلفات غیرنظامیان ژاپن در سال ۱۹۴۵ رخ داد. بمبارانهای آتشزای گسترده شهرهای ژاپن که با بمبهای ناپالم انجام میشد، و در نهایت حملات اتمی به هیروشیما و ناکازاکی، عامل اصلی این تلفات بودند. گزارشها حاکی از آن است که بیش از ۲۰۰,۰۰۰ غیرنظامی ژاپنی در بمبارانهای متفقین کشته شدند که بسیاری از این حملات عمدتاً متوجه خودِ شهروندان بوده است.
فاجعهٔ توکیو: بمباران آتشزای توکیو در مارس ۱۹۴۵ که بیش از ۱۰۰,۰۰۰ نفر را در یک شب به کام مرگ کشاند، نمونهای از شدت این حملات است.
آمارها نشان میدهد که جنگ جهانی دوم برای غیرنظامیان آلمان و ژاپن فاجعهای بیسابقه بود. بیش از نیم میلیون آلمانی و تا بیش از یک میلیون ژاپنی، که اکثراً زنان، کودکان و سالمندان بودند، در جریان بمبارانهای وحشیانهٔ شهری جان خود را از دست دادند. این حملات، که در ابتدا با هدفگیری تأسیسات نظامی آغاز شد، به بمبارانهای منطقهای برای «تخریب خانهها» و «تضعیف روحیه» تبدیل شد و عملاً غیرنظامیان را به عنوان هدف اصلی قرار داد.

حال به این نکته توجه کنیم که آیا ایران میتواند راه آلمان و ژاپن را برود؟
پس از هر بحران یا جنگی که ایران را درگیر میکند، این استدلال بار دیگر مطرح میشود که «آمریکا پس از جنگ جهانی دوم آلمان و ژاپن را اشغال کرد و آن کشورها بعدها به دموکراسی و توسعه رسیدند؛ بنابراین اگر ایران نیز روزی با چنین سرنوشتی روبهرو شود، شاید آیندهای مشابه در انتظارش باشد.»
این قیاس در نگاه نخست جذاب به نظر میرسد، اما با نگاهی دقیقتر روشن میشود که بیش از آنکه بر شباهتهای تاریخی استوار باشد، بر سادهسازی تاریخ تکیه دارد.
نخست باید به این نکته اساسی توجه کرد که ایالات متحده به آلمان و ژاپن حمله نکرد تا آنها را «آزاد» کند. هر دو کشور آغازگران جنگ جهانی دوم بودند. آلمان با حمله به لهستان در سال ۱۹۳۹ آتش جنگی را برافروخت که بخش بزرگی از جهان را دربر گرفت و ژاپن سالها پیش از آن، با اشغال چین و بخشهایی از آسیا، سیاستی آشکارا توسعهطلبانه و استعماری را دنبال میکرد. آمریکا تنها پس از آن وارد جنگ شد که خود هدف حمله ژاپن به پرل هاربر قرار گرفت.
از این رو، اشغال آلمان و ژاپن نتیجه شکست کامل دو قدرت متجاوز در یک جنگ جهانی بود، نه پروژهای برای تغییر رژیم به نام دموکراسی.
دوم آنکه فراموش میشود که مسیر رسیدن این دو کشور به توسعه، از میان ویرانیای تقریباً بیسابقه گذشت. بمباران آتشزای توکیو در مارس ۱۹۴۵، که بیش از صد هزار کشته بر جای گذاشت، از مرگبارترین حملات هوایی تاریخ بود. هیروشیما و ناگازاکی نیز تنها بخشی از این ویرانی عظیم بودند. در آلمان نیز شهرهایی چون درسدن، هامبورگ و کلن تقریباً با خاک یکسان شدند. میلیونها نفر کشته، آواره یا بیخانمان شدند و زیرساختهای اقتصادی کشورها از میان رفت.
بنابراین اگر کسی از «معجزه آلمان و ژاپن» سخن میگوید، باید به یاد داشته باشد که این معجزه بر روی آوار دو کشور و پس از یکی از سهمگینترین فجایع تاریخ شکل گرفت.
نکته سوم این است که آلمان و ژاپن پیش از جنگ نیز کشورهای عقبماندهای نبودند. هر دو از پیشرفتهترین اقتصادهای صنعتی جهان بودند، دارای نظام آموزشی قدرتمند، نیروی انسانی متخصص، دانشگاههای ممتاز و سنت طولانی مهندسی و صنعت. جنگ این ظرفیتها را نابود نکرد؛ بلکه زیرساختهای فیزیکی را ویران ساخت. سرمایه انسانی و توان علمی آنها همچنان باقی ماند.
از این رو، بازسازی آنها به معنای ساختن کشوری از صفر نبود، بلکه احیای ظرفیتهایی بود که پیشتر وجود داشت.
چهارمین نکته، که اغلب نادیده گرفته میشود، نقش جنگ سرد است. در سالهای نخست پس از جنگ، حتی در واشنگتن نیز دیدگاههای متفاوتی درباره آینده آلمان وجود داشت و برخی خواهان محدود کردن توان صنعتی آن بودند. اما با گسترش نفوذ اتحاد شوروی در اروپای شرقی، معادلات تغییر کرد. آلمان غربی به خط مقدم رویارویی با بلوک شرق تبدیل شد و ایالات متحده دریافت که بدون اقتصادی نیرومند، این کشور نمیتواند در برابر شوروی بایستد. به همین دلیل، سیاست مهار شوروی، نه صرفاً نوعدوستی، یکی از عوامل اصلی سرمایهگذاری گسترده غرب در بازسازی آلمان غربی بود. ژاپن نیز در آسیا، پس از پیروزی انقلاب چین و آغاز جنگ کره، جایگاهی مشابه یافت و به متحد راهبردی آمریکا تبدیل شد.
در نتیجه، بازسازی این دو کشور را باید در متن رقابت ژئوپلیتیکی جنگ سرد فهمید، نه صرفاً در قالب پروژهای انساندوستانه.
اما شاید مهمترین تفاوت، وضعیت ایران امروز باشد. ایران نه آغازگر یک جنگ جهانی است، نه کشوری اشغالشده پس از شکست کامل نظامی، و نه در شرایطی قرار دارد که قدرتی خارجی بتواند همان الگوی تاریخی را در آن تکرار کند. افزون بر این، جهان امروز نیز دیگر جهان سال ۱۹۴۵ نیست. نه اجماع بینالمللی آن دوران وجود دارد، نه نظم دوقطبی جنگ سرد، و نه آمادگی قدرتهای بزرگ برای اشغال و اداره چندینساله کشوری با جمعیت نزدیک به نود میلیون نفر.
تجربه عراق و افغانستان نیز نشان داد که تغییر حکومت از بیرون، حتی اگر با برتری نظامی کامل همراه باشد، لزوماً به دولت کارآمد، ثبات سیاسی یا دموکراسی پایدار نمیانجامد.
این بدان معنا نیست که آلمان و ژاپن درس مهمی برای دیگر کشورها ندارند. برعکس، مهمترین درس آنها شاید این باشد که توسعه پایدار بر پایه نهادهای کارآمد، حکومت قانون، آموزش، صنعت و پذیرش مسئولیت تاریخی بنا میشود، نه صرفاً بر اثر مداخله خارجی.
از این رو، استفاده از تجربه آلمان و ژاپن برای توجیه یا پیشبینی آینده ایران، اگر بدون توجه به تفاوتهای بنیادین تاریخی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی انجام شود، بیش از آنکه تحلیلی تاریخی باشد، نوعی قیاس گمراهکننده است. تاریخ هرگز خود را دقیقاً تکرار نمیکند و هیچ ملتی نمیتواند تنها با امید بستن به نسخهای که در شرایطی کاملاً متفاوت نوشته شده است، آینده خود را بسازد.

موارد مهمی که معمولا طرفداران نظریه جنگ فراموش میکنند:
۱. اقتصاد رانتی؛ میراثی که یکشبه برچیده نمیشود
اقتصاد ایران،یک اقتصادِ رانتیِ همهگیر است. این درست است و این مسئله، عمیقتر از آن است که با تغییرِ رژیم، خودبهخود حل شود. دوگانگیِ رانتخواران و معاشجویان: اقتصادِ بیمارِ ایران، نه فقط یک طبقهٔ رانتخوارِ ثروتمند، بلکه یک اکوسیستمِ وسیع از «معاشجویان» (Subsistence Seekers) را نیز آفریده است؛ افرادی که زندگیِ روزمرهٔ آنها به بقایِ همین نظامِ ناکارآمد گره خورده است. از۲۴ میلیون نفرِ شاغل، ۱۴ میلیون نفر دارایِ مشاغلِ غیررسمی هستند که در دلِ ساختارِ فاسدِ فعلی شکل گرفتهاند. هرگونه اصلاحِ اقتصادیِ بنیادین، با مقاومتِ این گروهِ عظیم که نانِ خود را در این آشِ شلهقلمکار میبینند، روبرو خواهد شد.
مقاومتِ ذینفعانِ نهادینهشده: برخلافِ ژاپنِ پس از جنگ که یک دستگاهِ بوروکراتیکِ کارآمد و نسبتاً منسجم داشت، ایران با شبکهای از ذینفعانِ قدرتمند روبروست که در تمامِ سطوحِ حکمرانی نفوذ کردهاند. نهادهایِ نظامی-امنیتی مانند سپاه پاسداران، که به یک امپراتوریِ اقتصادیِ عظیم تبدیل شدهاند، و بنیادهایِ مذهبیِ میلیاردی، از جملهٔ این ذینفعاناند. این گروهها، هرگونه تغییری را که منافعِ آنها را تهدید کند، بهشدت ناامن کرده و در مسیرِ اصلاحاتِ واقعی، مانعتراشی میکنند. حتی اگر رهبریِ سیاسی تغییر کند، منافعِ اقتصادیِ این نهادها بهسادگی از میان نمیروند. پژوهشها نشان میدهند که این نهادهایِ رانتی با نهادهایِ سیاسیِ داخلی در همتنیده شدهاند و یک «قفلشدگیِ دوگانه» (dual lock-in) ایجاد کردهاند که تغییرِ ساختاری را با دشواریِ بسیار روبرو میکند.
۲. نابرابریهایِ قومی و هویتی؛ بمبی ساعتی
ژاپن (و البته آلمان)، کشوری با جمعیتی نسبتاً همگن از نظرِ قومی و فرهنگی است که چالشِ اصلیِ پس از جنگِ آن، بازسازیِ اقتصادی و سیاسی بود. اما ایران،یک موزاییکِ پیچیده از اقوام و مذاهب است.
بحرانِ مشارکت: تجربهٔ تاریخی، بهویژه در دورانِ پهلوی، نشان داده است که سیاستهایِ یکسانسازی و نادیدهگرفتنِ تنوعِ قومی، بهجایِ وفاقِ ملی، به طرد و سرخوردگی انجامیده است. ساختارِ قدرت در ایرانِ آینده، برای جلوگیری از فروپاشی، ناگزیر به ادغامِ ساختاریِ تمامِ اقوام در سطوحِ عالیِ مدیریتی و قدرت است. این به معنایِ بازتوزیعِ عمیقِ قدرت و منابع است که خود، فرآیندیِ پرتنش، زمانبر و بهشدتِ پیچیده خواهد بود و بههیچوجه با الگویِ نسبتاً یکدستِ ژاپن قابلِ قیاس نیست.
۳. فشارِ انتظار و نبودِ یک «طرحِ مارشالِ جدید»
مردمِ ایران، پس از دههها سرخوردگی و فشارِ اقتصادی، تشنهٔ بهبودِ فوریِ شرایطِ معیشتاند. اما زیرساختهایِ صنعتیِ ایران، برخلافِ آلمان و ژاپن که پیشتر ابرقدرتهایِ صنعتی بودند، بسیار فرسوده و ناکارآمد است. چالشِ سرمایهگذاری و فناوری: رفعِ تحریمها و جذبِ سرمایهگذاریِ خارجی، اگرچه حیاتی است، اما معجزهایِ فوری ایجاد نمیکند. فرآیندِ مدرنسازیِ زیرساختهایِ انرژی (از جمله مدرنسازیِ شبکهٔ برق و استفاده از انرژیهایِ تجدیدپذیر) و نوسازیِ صنایعِ فرسوده، به سرمایهگذاریِ عظیم و سالها زمان نیاز دارد. ایران، برخلافِ آلمان در چارچوبِ «طرحِ مارشال» که یک کمکِ اقتصادیِ عظیم و سازمانیافته بود، با خلأیی راهبردی روبروست. هیچ ابرقدرتی مثلِ شورویِ سابق (که عاملِ اصلیِ بازسازیِ آلمان و ژاپن در چارچوبِ جنگِ سرد بود) به عنوانِ یک تهدیدِ بیرونیِ قریبالوقوع، انگیزهای براییک سرمایهگذاریِ کلان و فوری برای بازسازیِ ایران ایجاد نمیکند.

نتیجهگیری: ایران، در جستجویِ راهِ خود
ایران در بهترینِ سناریو، مسیری بهمراتب دشوارتر، طولانیتر و پُرمخاطرهتر از ژاپنِ پس از جنگ را پیشِ رو خواهد داشت. تبدیلِ ایران به «ژاپنِ دیگر» نه تنها غیرممکن، بلکه اشتباه است، زیرا این دو کشور از بنیاد با یکدیگر متفاوتاند. آنچه ایران به آن نیاز دارد، نه تقلید از مدلِ ژاپن، که یک دگرگونیِ سیستمیِ عمیق و ریشهای است که در آن، اقتصادِ رانتی برچیده شود، یک نظامِ حقوقیِ کارآمد و مستقل از قدرتِ سیاسی ایجاد گردد، و نهادهایِ فراگیر شکل بگیرند تا به مطالباتِ قومی و عدالتخواهانه پاسخ دهند. آیندهٔ ایران به سرعت و توالیِ اصلاحات بستگی دارد؛ اولویت با ثباتسازیِ اقتصاد، بازگشتِ اعتماد و ایجادِ حاکمیتِ قانون است. این مسیر نه یک جهشِ ناگهانی، بلکه یک فرآیندِ طولانی، پُرفرازونشیب و سرشار از چالشهایِ بیسابقه خواهد بود.
ادامه دارد...
☑️ جناب آقای علیمحمد طباطبایی،
مقالهٔ شما با عنوان «آیا ایران هم میتواند ژاپنِ جدید باشد؟» را با علاقه و دقت مطالعه کردم. این مقاله، تحلیلی سنجیده، مستدل و ارزشمند درباره یکی از مهمترین مباحث امروز ایران است. شما بهدرستی این تصور سادهانگارانه را به چالش میکشید که چون آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم به کشورهای توسعهیافته تبدیل شدند، ایران نیز میتواند پس از یک درگیری نظامی مسیری مشابه را طی کند. قرار دادن روند بازسازی این دو کشور در بستر واقعی جنگ جهانی دوم و سپس جنگ سرد، اصلاحی مهم بر این برداشت نادرست تاریخی است.
بخش مربوط به ابعاد گسترده ویرانی آلمان و ژاپن، از نقاط قوت مقاله است. بسیاری تنها «معجزه اقتصادی» این کشورها را به خاطر میآورند، اما از فاجعه انسانی و ویرانی عظیمی که پیش از آن رخ داد غافل میمانند. همچنین توضیح شما درباره اینکه بازسازی آلمان و ژاپن بیش از آنکه حاصل انگیزههای انساندوستانه باشد، نتیجه ضرورتهای ژئوپلیتیکی دوران جنگ سرد بود، نکتهای مهم و قابل تأمل است و نشان میدهد که تاریخ را نمیتوان با قیاسهای ساده توضیح داد.
همچنین با شما همنظر هستم که ایران با چالشهای ساختاری جدی روبهروست؛ از جمله اقتصاد رانتی، ضعف نهادها و وجود گروههای ذینفع قدرتمند. هیچ تحلیل واقعبینانهای از آینده ایران نمیتواند این واقعیتها را نادیده بگیرد.
با این حال، اگر اجازه دهید، مایلم یک نکته را به عنوان پیشنهاد مطرح کنم. به گمان من، مقاله میتوانست در کنار تشریح دقیق موانع، تصویر روشنتری از ظرفیتها و مسیرهای ممکن پیش روی ایران نیز ارائه دهد. شما بهخوبی توضیح میدهید که چرا ایران نمیتواند نسخه دیگری از آلمان یا ژاپن باشد، اما این پرسش همچنان باقی میماند که پس چه مسیری میتواند برای ایران مناسب باشد؟
ایران، در کنار همه مشکلات خود، از سرمایههای بزرگی نیز برخوردار است؛ تمدنی چند هزار ساله، جمعیتی تحصیلکرده، ظرفیتهای علمی و فنی قابل توجه، نیروی کارآفرین و فرهنگی غنی. این تواناییها نباید در ارزیابی آینده کشور نادیده گرفته شوند. همانگونه که باید موانع را دید، باید ظرفیتهای ملی را نیز به رسمیت شناخت.
از نگاه من، امیدبخشترین مسیر برای ایران، یک فرآیند تدریجی و از پایین به بالا است. تحول پایدار نه از طریق مداخله خارجی و نه صرفاً با تغییرات سیاسی در رأس قدرت، بلکه از راه تقویت نهادهای محلی، گسترش مشارکت مدنی، بازسازی اعتماد عمومی، حمایت از کارآفرینی و استقرار حاکمیت قانون امکانپذیر خواهد بود. هرچه این نهادها نیرومندتر شوند، رشد اقتصادی نیز میتواند از پایین به بالا شکل بگیرد و به تدریج چرخهای مثبت ایجاد کند که در آن توسعه اقتصادی و نهادسازی یکدیگر را تقویت کنند.
شاید مهمترین درس آلمان و ژاپن این نباشد که مداخله خارجی موجب توسعه شد، بلکه این باشد که شکوفایی پایدار بر پایه نهادهای کارآمد، اعتماد اجتماعی، حکمرانی پاسخگو و مشارکت فعال شهروندان بنا میشود. این اصول میتوانند برای ایران نیز الهامبخش باشند، اما نه از راه تقلید از تجربه دیگران، بلکه با تکیه بر تاریخ، فرهنگ و ظرفیتهای منحصربهفرد خود ایران.
از شما برای نگارش این مقاله ارزشمند و تاریخی سپاسگزارم. امیدوارم این گفتوگو تنها به نقد برداشتهای نادرست تاریخی محدود نشود، بلکه به شکلگیری بحثی سازنده درباره راهی که خود ایران، بر پایه تواناییها و ظرفیتهای درونیاش، میتواند برای آینده برگزیند نیز بینجامد.
با احترام کمال آذری
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
سفارتخانههای آمریکا در چندین پایتخت خاورمیانه به شهروندان آمریکایی هشدار دادند که مراقب «تشدید پیشبینینشده» درگیریهای منطقهای باشند و از آنها خواستند آماده ترک منطقه باشند.
در یک هشدار امنیتی که نسخههایی از آن توسط مأموریتهای دیپلماتیک آمریکا در اَمان، بیتالمقدس (اورشلیم) و بغداد در شبکههای اجتماعی منتشر شد، آمده است: «آمریکاییهای حاضر در منطقه باید خروج از آن را در نظر بگیرند، یا در صورت تشدید [درگیریها] برای خروج آماده باشند.»
این پیامها از شهروندان خواستهاند جزئیات پروازها را بررسی کنند و توصیههای ایمنی مقامات محلی را دنبال کنند.
در ادامه این هشدار آمده است: «آمریکاییهایی که در حال حاضر در خاورمیانه هستند باید احتیاط کنند، هوشیاری خود را افزایش دهند و برای لغو پروازها، بستهشدن دورهای فضای هوایی و اختلالات احتمالی در سفر آماده باشند.»
به آمریکاییهای مقیم اردن گفته شده از بازدید از پایگاههای نظامی آمریکا در این کشور که اخیراً هدف حملات موشکی ایران قرار گرفتهاند خودداری کنند. همچنین به آمریکاییهای حاضر در اسرائیل توصیه شد محل نزدیکترین پناهگاه ضد بمب را شناسایی کنند.
در پستی در وبسایت سفارت ایالات متحده در اورشلیم منتشر شده، آمده است: «رژیم ایران غیرقابل پیشبینی است؛ چنانکه تصمیمات اخیرش برای حمله بدون هشدار یا تحریک به مناطقی در منطقه و همچنین گسترش حملات به مناطقی که پیشتر هدف قرار نگرفته بودند (مانند مصر) نشان میدهد.»
روز چهارشنبه، یک پهپاد به یک کشتی گاز متعلق به آمریکا که در بندری در مصر پهلو گرفته بود اصابت کرد و باعث آتشسوزی شد. مصر در حال بررسی این موضوع است اما هنوز هیچ گروهی را به انجام این حمله متهم نکرده است.
در همین حال، ارتش ایران واشنگتن را به «تشدید تنشها» در منطقه متهم کرده و هشدار داده است: «هر کشوری که بهعنوان سپر دفاعی برای آمریکای جنایتکار و متجاوز عمل کند، در شعلههای جنگ فرو خواهد رفت.»
این هفته، ایران و ایالات متحده پس از چند روز وقفه در درگیریها، بار دیگر تبادل آتش شبانه را از سر گرفتند، هرچند در شب جمعه تا شنبه هیچ حملهای گزارش نشده است.
جنگ خاورمیانه در ۲۸ فوریه با حملات ایالات متحده و اسرائیل به ایران آغاز شد و ایران با حملات موشکی و پهپادی در سراسر منطقه به آن پاسخ داده است.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری هرانا – کم اعدام آروین خیرخواهان، جوان ۱۹ ساله، حوالی ساعت چهار بامداد امروز شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵، در زندان شاهرود به اجرا درآمد.
یک منبع نزدیک به خانواده این شهروند ضمن تایید این موضوع به هرانا گفت: مسئولان زندان تاکنون پیکر این زندانی را به بستگانش تحویل ندادهاند. به خانواده اعلام شده است که ساعت سه بامداد فردا برای تحویل پیکر مراجعه کرده و مراسم خاکسپاری را باید ساعت پنج صبح برگزار کنند.
آروین خیرخواهان، در جریان اعتراضات دیماه بازداشت و سپس توسط شعبه یک دادگاه انقلاب شاهرود با اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شده بود. حکم صادرشده پس از اعتراض به رأی، در مراحل تجدیدنظر و دیوان عالی کشور نیز بدون تغییر تأیید شد.
جزئیات دقیقی در خصوص زمان و نحوه بازداشت، مصادیق اتهامی، روند بازجویی، دسترسی این زندانی به وکیل انتخابی و مستندات مورد استناد دادگاه برای صدور حکم اعدام در دست نیست.
آروین خیرخواهان در زمان اجرای حکم، ۱۹ سال و شش ماه داشت.
پیشینه اعتراضات دیماه ۱۴۰۴
تجمعات و اعتصابات کسبه و بازاریان از روز یکشنبه ۷ دیماه ۱۴۰۴ در تهران آغاز شد و پس از دو روز، دامنه آن از بازارها و مراکز تجاری فراتر رفت. با پیوستن دانشجویان، شهروندان و اقشار مختلف اجتماعی، این تجمعات به یکی از گستردهترین اعتراضات سالهای اخیر در ایران تبدیل شد.
در جریان سرکوب این اعتراضات توسط نیروهای انتظامی و امنیتی، هزاران نفر کشته یا مجروح شدند و دهها هزار تن نیز توسط نهادهای امنیتی بازداشت یا احضار شدند.
برای کسب اطلاعات بیشتر درباره ابعاد این اعتراضات و پیامدهای انسانی و حقوق بشری آن، میتوان به گزارش جامع هرانا با عنوان «زمستان سرخ» مراجعه کرد. این گزارش، پنجاه روز نخست اعتراضات سراسری ایران، از ۷ دیماه تا ۲۶ بهمنماه ۱۴۰۴، را مستند کرده است.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
اظهارات موسی غنینژاد درباره نقش علی شریعتی در شکلگیری اندیشههای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، با واکنش عبدالکریم سروش و بازتاب گسترده در شبکههای اجتماعی روبهرو شده است.
این واکنشها بار دیگر بحث درباره نقش روشنفکران دینی در شکلگیری جمهوری اسلامی و پیامدهای انقلاب ۵۷ را داغ کرده است.
گفتوگو با پرویز دستمالچی، نویسنده و پژوهشگر سیاسی
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
یک مقام آمریکایی روز جمعه به آکسیوس گفت که رئیسجمهور دونالد ترامپ بهطور جدی در حال بررسی انجام حملات علیه اهداف انرژی در ایران طی چند روز آینده است، اما هنوز دستور نهایی برای اجرای این حملات را صادر نکرده است.
اهمیت موضوع: یک کارزار جدید بمباران آمریکا علیه اهداف انرژی و زیرساختی در ایران با هدف وادار کردن تهران به پذیرش شروط ایالات متحده در مذاکرات جاری آتشبس انجام خواهد شد.
این حملات همچنین ممکن است برای نخستین بار در چندین هفته گذشته با مشارکت ارتش اسرائیل همراه باشد و چنین تشدیدی به احتمال زیاد به حملات موشکی ایران علیه اسرائیل منجر خواهد شد.
شبکه سیبیاس نیوز و روزنامه والاستریت ژورنال نخستین رسانههایی بودند که درباره احتمال این حملات گزارش دادند.
آنچه میگویند: ترامپ در آغاز نشست کابینه در روز جمعه به این حمله احتمالی اشاره کرد و گفت: «خب، ما ضربات بسیار سختی به آنها خواهیم زد و میدانید، در مقطعی خواهند گفت که دیگر نمیتوانیم تحمل کنیم.»
او افزود هرچه آمریکا حملات بیشتری انجام دهد، ایرانیها ضعیفتر میشوند و «در نهایت از نفس میافتند.»
کارولین لیویت، سخنگوی کاخ سفید، به آکسیوس گفت: «همانطور که رئیسجمهور ترامپ امروز در نشست کابینه اعلام کرد، ایالات متحده پیروز خواهد شد و ایران در دوران ریاستجمهوری او به سلاح هستهای دست نخواهد یافت.»
پشت پرده: یک مقام آمریکایی گفت ایرانیها در روزهای اخیر «بسیار تهاجمی» عمل کردهاند.
برخی مقامهای آمریکایی از میزان آمادگی ایران برای تشدید تنشها شگفتزده شدهاند.
به گفته یک مقام آمریکایی که از ارائه جزئیات بیشتر خودداری کرد، پس از حمله غافلگیرکننده موشکی ایران به یک پایگاه آمریکایی در اردن در روز چهارشنبه، ایران حملات بیشتری نیز علیه نیروهای آمریکایی در منطقه انجام داده است.
ایران همچنین روز پنجشنبه به کشتیهای تجاری در تنگه هرمز حمله کرد.
رئیسجمهور ترامپ چند روز پیش تهدید کرده بود که هرگونه حمله جدید به کشتیها با حملات آمریکا به نیروگاهها و پلهای ایران، از جمله در تهران، پاسخ داده خواهد شد.
دیدگاه طرف مقابل: خبرگزاری تسنیم که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نزدیک است، به نقل از یک مقام ارشد امنیتی گزارش داد که حملات آمریکا به اهداف زیرساختی در ایران «اقدامی جنونآمیز» خواهد بود.
این مقام امنیتی ایرانی به تسنیم گفت: «ما یک طرح پاسخ گسترده آماده کردهایم که شامل حمله به زیرساختهای حیاتی رژیم صهیونیستی و زیرساختهای انرژی آمریکا در منطقه است و برای اجرای کامل آن آمادگی داریم.»
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
آبروی فقر
نوشتهٔ مجید رهنما
ترجمه، مقدمه، مؤخره، و عکسها: نازی عظیما
۵۱۴ صفحه،
طراحی لوگو و جلد: کیوان مهجور
سفارش از کتابفروشی آنلاین لولو به قیمت تمامشده (معادل ۱۵ یورو) به اضافهٔ هزینهٔ پست، از این نشانی.
مجید رهنما (آذر ۱۳۰۳ در تهران - فروردین ۱۳۹۴ در لیون، فرانسه)، دیپلمات، وزیر، نمایندهٔ ایران در سازمان ملل، عضو شورای اجرایی یونسکو، نمایندهٔ مقیم سازمان ملل در مالی، و دارندهٔ مسئولیتهای بینالمللی گوناگون سیاسی، دانشگاهی و پژوهشی، بیش از سی سال از عمر خود را وقف تحقیق و بررسی در زمینهٔ مشکلات و مسائل مربوط به فقر کرد. مدتی نیز در دانشگاه کلرمانت کالیفرنیا به تدریس در این باره پرداخت و کتابهای چندی در این زمینه نوشت. از آن جملهاند: «دربارهٔ پساتوسعه»، با همکاری ویکتوریا باوتری؛ «آموزش برای زیستن»، با همکاری ادگار فور و دیگران؛ «فقر سیارهای یا اسطورهٔ فقیرپروری»؛ «شمال گمشده، نشانهگذاریها برای پساتوسعه»؛ «قدرت فقیران (خاطرهها، دیدهها و نوشتهها)»، با همکاری ژان روبر. با ایوان ایلیچ دوستی نزدیکی داشت که تا مرگ، و پس از مرگ او نیز، دوام داشت و بر پایهٔ تجربههای زیستهٔ طولانی خود و نیز با تأثیر گرفتن از افکار ایلیچ و پائولو فریره در زمینهٔ توسعه و آموزش بود که به عنوان بخشدار الشتر طرح نمونهٔ «توسعهٔ مردمیار» را در الشتر لرستان به تحقق درآورد.
مقدمهٔ نویسنده بر نسخهٔ فرانسهٔ کتاب:
این کتاب پیش از هر چیز ثمر گفتوگوی بیوقفه و درونی من است با خودم. از وقتی که واژهٔ فقر در واژگان کودکیم جا گرفت، دیگر تأمل دربارهٔ راز آن هرگز دست از سرم برنداشت. بهراستی فقر چیست؟ گونهای از سلوک است؟ نوعی مفهوم است؟ اصطلاحی علمی است؟ نوعی روش زندگی است؟ نشانهٔ محرومیت است؟ شکلی از رنج است؟ همان فلاکت است یا با آن در تضاد است؟ حد و مرزی است ساخته و پرداختهٔ کارشناسان تا فقیران را از نافقیران جدا کند؟ یا یکی از حد و مرزهایی است که عوام را از قدیسان یا «فقیران بزرگ»، که خود فقر را خواسته و برگزیدهاند، متمایز میکند؟ آیا مقصود از شخصیتی که به طرز ساختگی نام «فقیر» بر او نهادهاند، همان «سوسمار» است که «از مدفوع شیطان درست شده؟» (قصهٔ روباه) یا آن «مسکین سعادتمندی» است که پاداش ابدی را در آن سوی مرگ میجوید تا بر سفرهٔ خدا دعوت شود؟ و در هر صورت، آیا باید او را به حال خود رها کرد یا به کمکش شتافت؟ آیا بهراستی امکان کمک کردن به او وجود دارد؟ چگونه؟ در دنیایی که کمک غالباً به خطری تبدیل میشود که تنها به کمکرسان فایده میرساند، چگونه میتوان به او کمک کرد؟ و سرانجام چگونه میتوان رشد بیامان شمار مردان و زنانی را که به ورطهٔ فلاکت میافتند، و بدتر شدن وضعیت آنان را، توضیح داد، در حالی که طرحهای عظیم کمک به فقیران بیوقفه افزایش مییابد و اقتصاد از همهٔ ابزارهای لازم برای آنکه آنان دستکم زنده بمانند برخوردار است؟
این کتاب که حاصل گفتوگویی درونی به صدای بلند است، نه هیچ ادعا دارد که تألیف یک «کارشناس» فقر است و نه از تخصص علمی برآمده. این کتاب پیش از هر چیز نتیجهٔ نگرشی شخصی و پرسشگری آزاد و باز است در باب جهانی پیچیده؛ جهانی که در آن، این کسانی زندگی میکنند که ما بر حسب تلقی و تعبیر خود، فقیرشان مینامیم. این کتاب در آغاز میکوشد منظرها و نقطهنظرهایی را با خواننده در میان بگذارد که در طول زندگی بر من آشکار شده و به من یاری کردهاند تا سکوتها را بشنوم و از زبانهایی که برایم ناشناس بودهاند رمزگشایی کنم.
اگرچه خود هرگز تجربهٔ مستقیم زندگی «فقیران» را نداشتهام، اما دستکم در سایهٔ پنج نوع فقر بار آمدهام: فقری که مادرم و پدربزرگ درویشم خود برگزیده بودند و به راه و رسم عارفان و صوفیان بزرگ ایرانی بود؛ فقرِ بعضی فقیران محله که تا دوازدهسالگیام را در میان آنان گذراندم (زنان و مردانی ساده که با وجود اموال و اشیای مصرفی اندک، آبرومندانه زندگی میکردند)؛ فقر زنان و مردان جامعهای در راه مدرنیزاسیون، زنان و مردانی که دسترنج کارشان هرگز آنقدر نبود که بتواند پاسخگوی نیازهای ساخته و پرداختهٔ اجتماع باشد؛ فقری که به صورت محرومیت طاقتفرسای جمعیت عظیمی از انسانهاست که به ورطهٔ فلاکت ذلتباری درافتادهاند؛ و بالاخره فقری که حکایت از فلاکت معنوی طبقات انحصارطلب و بعضی از قشرهای اجتماعی دارد که در طول زندگی حرفهایام به آنها برخوردهام.
بودن در کنار این شکلهای مختلف فقر، در من حساسیت شدید در قبال علتهای این «فقدان»ها و شیوههای گوناگون درک و پذیرش ذهنی، عاطفی و عملی قربانیان آن بهوجود آورده است. همچنین، همواره بهطور غریزی مصاحبت کسانی را جُسته و برگزیدهام که از نوعی روحیهٔ فقیرمسلکی برخوردار بودهاند—بهویژه کسانی که خودخواسته جانب زیستن در نهایت سادگی را گرفتهاند.
از ملاحظهٔ روش و منش این فقیران خودخواسته بوده که توانستهام بهموقع و بسیار زود خود را از بند عقاید جاری و جاافتاده برهانم؛ عقایدی که مخالف جستوجوی واقعی فقرند و بر آناند که نظرگاههای مربوط به فقرِ خودخواسته را ربطی با واقعیت نیست و اصولاً «فخر کردن به فقر» را نهتنها بیمعنی میدانند، بل نمایانگر دلخوشی به آرمانشهری خطرناک میشمارند که فقیران را بیتحرک میگرداند و عزم برونشد از وضعیت موجود را از ایشان سلب میکند. همهٔ این مسلمات، اکنون در نظرم ضدواقعیت و بیاساس مینماید.
البته در جهان امروز، بهراحتی میتوان از نظرسنجیها چنین استخراج و استنتاج کرد که اکثریت عظیم مردمان، بالا رفتن درآمد و داراییشان را به در پیش گرفتن راه الگوی فقر ترجیح میدهند. اما اینگونه نتیجهگیریها جز تصویری سادهانگارانه از واقعیتی بهغایت پیچیدهتر چیزی به دست نمیدهند. پرسشنامههای این نظرسنجیها معمولاً چنان تنظیم میشوند که ثروت مادی به گونهٔ هدفی فینفسه، و نه به عنوان وسیلهای برای رسیدن به هدفهایی دیگر، نمایانده میشود، و در وضعیتی که در آن همهٔ شکلهای دیگر ثروت از معنای خود خالی شدهاند، ثروت مادی به گونهٔ تنها محافظ و پشتیبان جلوهگر میشود.
از این بُعدِ مسئله است که میتوان دریافت چرا مثلاً فقیران در روح یا فقیران خودخواسته، در جستوجوی سرشاری درونی برای دستیابی به آزادگی، بر هرچه بستگی و وابستگی مادی است چارتکبیر زدهاند. در بُعدی دیگر، یعنی در جوامع «بومی»[۱]، که اعضای آن میتوانستند با مشارکت در اموال یکدیگر در فضایی رفیقانه و شفیقانه (که در قرون وسطی به آن alleu گفته میشد) و در میان یاران و نزدیکان و خویشان زندگی کنند و با آنان دادوگرفت داشته باشند و بر حمایتشان تکیه کنند، روابط انسانی ثروتی بود که ارزشی بیش از گرد آوردن پول داشت. برعکس، در جوامع مدرن که افراد به گونهٔ ذراتی جدا افتادهاند، اینکه برای حفظ خود از مصائب ناگهانی زندگی تنها به «ارزش» مادی اتکا دارند از آنروست که بیشازپیش به محیطی وابسته شدهاند که آنان را از همهٔ پیوندهای اجتماعی آباءواجدادیشان محروم میکند. به عبارت دیگر، اگر بهدست آوردن پول و منافع فردی اکنون بهگونهٔ ارزشی مطمئنتر از فقر همسفرگی شناخته میشود، نباید نتیجه گرفت که این امر جزئی از «طبیعت کلی انسانی» است؛ بلکه درستتر آن است که آن را به نقش جوامع اقتصادزدهٔ مدرن در تضعیف و بیثبات کردن بنیادهای فقر همسفرگی نسبت دهیم.
مشاهدهها و تأملهای شخصی خود و خوانندگانم بر آنم میدارند که بگویم در عمق هر موجود انسانی و در شعور جمعی بشری، نوعی «کهنالگوی فقر» وجود دارد: یعنی جستوجوی زندگانیای ساده اما سرشار از روابط و پیوندهای انسانی و اعتقاد به اینکه ارزش پول چیزی بیش از قرارداد بیمه که فرد را در مواقع سختی حمایت میکند نیست. درواقع، بسیار نادرند کسانی که پول را به برخورداری از محیطی پر از عشق و اعتماد متقابل ترجیح دهند.
اما طرح سؤال زیر غالباً خلاف این نظر را میرساند: اگر داشتن زندگانیای ساده اما سرشار از روابط و پیوندهای عاطفی از کهنالگوهای انسان است، چگونه میتوان این امر را توضیح داد که در جهان مدرن، زنان و مردان هرچه کمتر و کمتر الگوی فقر را انتخاب میکنند؟
این پرسش، پرسش دیگری را به دنبال میآورد که پیش از هر چیز خاطر فعالان اجتماعی را به خود مشغول میدارد: درست است که قبول چنین کهنالگویی، به هر طریق، یکی از خصلتهای والای انسانی را پیش میکشد، اما آیا این کار خطر آن ندارد که توجه را از هدف اصلی و اولی، یعنی از میان بردن قطعی فلاکت و بیچارگی، منحرف سازد؟
امیدوارم در این نوشته نشان دهم که پذیرفتن فقر همسفره به گونهٔ الگویی کهن، نهتنها کمکی است به درک قدرت و ثروت فقیران در جهانی که روزبهروز بیشتر در معرض خطر گسترش فلاکت است، بلکه در یافتن «راهحل»های ممکن و واقعبینانه برای مشکلات موجود نیز سهمی اساسی دارد. تجربهٔ زندگی خودم و خواندههایم از زندگی فقیران، که در این کتاب به تفصیل به تحلیل آنها پرداختهام، مرا به این نتیجهگیری دوگانه رساندهاند. گسترش و تعمیم فلاکت و بینوایی بیشک رسوایی و ننگی اجتماعی و غیرقابلقبول است، بهویژه برای جوامعی که میخواهند خود را از آن بهتمامی بری بدارند، و آشوبی که این امر در جان فرد فرد ما برمیانگیزد، کاملاً قابل فهم و موجه است. اما این رسوایی با افزایش قدرت ماشین تولید کالا و محصولات مادی پایان نمیگیرد، زیرا این ماشین همان است که به طرزی منظم و پیوسته فلاکت را نیز تولید میکند. امروزه، برای پایان دادن به این رسوایی باید به جستوجوی دلایل متعدد و عمقی آن برآمد. و همین جستوجوست که امروز مرا به آنجا میرساند که نشان دهم چگونه تغییر شکل بنیادی شیوههای زندگانی ما، بهویژه بازسازی فقر خودخواسته، به شرط لازم برای مبارزهای جدی با شکلهای جدید تولید فلاکت تبدیل شده است.
این تأملات مرا به نکتهٔ واضح دیگری میرساند: سخن گفتن از فقیران و از انواع فقر به صورت عام امری بیهوده است. همچنین، شکلهای گوناگون فقر که وجه تشابهی هم با یکدیگر ندارند مرا به پرسشهای پرشماری رهنمون شدهاند که پاسخ برایشان نیافتهام: پرسشهایی دربارهٔ تلقیهایی که از فقر و ثروت وجود دارد، دربارهٔ معانی متعدد و غالباً متضادی که به این اصطلاحها تعلق مییابد، دربارهٔ موضعگیری جوامع انسانی در برابر رنجها و محرومیتهای ناشی از فلاکت و تهیدستی، و سرانجام دربارهٔ گسستهایی که اقتصاد مدرن در مفهوم فقر و ثروت بهوجود آورده است.
این پرسشها از سه منبع، که مکمل یکدیگرند، ناشی شدهاند.
منبع اول صرفاً همانا زندگی خود من است، زندگانیای سرشار از تجربه که مرا به مصاحبت با زنان و مردانی از تبارها و تیرههای گوناگون بشری نائل کرده است، و از اینرو توانستهام چیزها را در منظرههایی بس متفاوت و مختلف ببینم. در همهٔ این برخوردها، خود را واداشتهام که نهتنها به آنان گوش دهم، بلکه با هنر بس دشوار طرح پرسش مناسب آشنا شوم.
دومین منبع از برکت «زیارتی» به من عطا شد که برای تقرب به اجداد دور و نزدیکم به آن دست زدم: تقرب به همهٔ آنها که هر یک به شیوهٔ خود در شکلگیری بینش شخصی من از فقیران سهمی داشتهاند. از برکت این سفر در بُعد زمان و این پژوهشهای «باستانشناختی» بود که بهخصوص دریافتهام که فقری که در جهان مدرن از آن سخن میگوییم هیچ ربطی با واقعیتی که پیش از این و در فرهنگهایی دیگر از این واژه درک میشد، ندارد.
سومین منبع را از سفرهایم به گرد جهان بهدست آوردهام تا از نزدیک دریابم که فقیران، در فضاهایی بهکلی متفاوت، از شرایط خود چه ادراکی دارند. در اینجا با بهرهگیری از برداشتهایم، که در ضمن این سفرها یادداشت کردهام، از دو مورد یاد میکنم: سفری که به نزد سرخپوستان شمال کانادا کردم و سفری دیگر به میان «پیادهرونشین»های کلکته.
سه فصل اول از نخستین بخش این کتاب، از جستوجوهایم در این سه منبع حکایت دارند و پژوهش «باستانشناختی» مرا بسط میدهند.
فصلهای چهارم و پنجم، به بررسی «باستانشناختی» کلمات مربوط به فقر و شرایط ظهور وجه اسمی فقیر در کنار وجه وصفی آن میپردازند و جنبههای متفاوت ساختمان اجتماعی فقر را تحلیل میکنند.
فصلهای ششم و هفتم به وارسی دو رده از شناختهترین انواع فقر تا پیش از انقلاب صنعتی میپردازند: یکی «فقر خودخواسته» یا «فقر در روح» که بیانگر انتخابی است برای رسیدن به آزادگی با تصوری متعالی از ثروت — که مختص انسانهای نظرکرده و استثنایی است. و دیگری، که به بررسی «فقر همسفرهزیستی» میپردازد، و میکوشد از ثروت عظیمی که جوامع بومی از آن برخوردار بودند پرده بردارد، که همانا آموختن شیوهٔ باهمزیستن و ایجاد اخلاقیات زندگی بر پایهٔ رأفت و رفاقت و سادگی است. نیازهای این جوامع از طریق «اقتصادهای اخلاقی و معیشتی»[۲] برآورده میشد و در عرصههای اجتماعی و فرهنگی تعریف میشد و به عمل درمیآمد. در این فصل نشان میدهم که یکی از ویژگیهای این جوامع آن بود که نیازهای فردی و جمعی در درون تعادلهای انسانی و زیستمحیطی، که این جوامع به آنها اتکا داشتند، قرار میگرفت. همچنین، نیازها همواره با ابزارهایی که هر قوم برای برآوردنشان در اختیار داشت متناسب و همآهنگ بود.
بخش دوم این کتاب به معنا و نتایج گسست تاریخی عمیقی میپردازد که محصول اقتصاد جدید بازار است و از گرایش این اقتصاد — که روزبهروز از عرصهٔ اجتماعی «جاکندهتر»[۳] میشود — به بریدن از همان فرهنگها و جوامعی که از آنها برآمده است، حکایت میکند. در این بخش تأثیرها و بازتابهای این گسست بر ترکیبهای مختلف زندگی بشر بررسی میشود و بهویژه از درک از «نیاز» و از پدیدهٔ بیسابقهٔ تولید اجتماعی این نیازها سخن به میان میآید.
بدینسان، اقتصادی که هدف اصلی آن استحالهٔ «کمبود» به «فراوانی» است، بیدرنگ به تولیدکنندهٔ اصلی نیازهایی تبدیل میشود که خود مولّد شکلهای جدید کمبود هستند و نتیجه و نهایت آن مدرنیزه کردن فلاکت است؛ و این نیازها بیش از آنکه به اخلاقیات اجتماعی و اصول جوامع همسفره مربوط باشند، زادهٔ اقتصاد مسلطاند.
حاصل همهٔ این تغییرات، تولید و تولد «فقر مدرنیزهشده» است؛ وضعیتی کاملاً نو و بیسابقه که از اقتصادزده کردن[۴] جوامع و، به عبارت دیگر، از انقیاد روزافزون این جوامع به اقتصاد و نیز از گسترش و اشاعهٔ نیازهایی القایی بهوجود آمده است. نیازهایی که برآوردنشان برای اکثریت عظیم مردم اگر نه ناممکن، که روزبهروز دشوارتر میشود. این نوع فقر، قربانیان خود را بهآسانی به روایت مدرنی از عذاب تانتالوسی[۵] تسلیم میکند. نتیجهٔ دیگر این پدیده زنانه کردن فقر است.
از سوی دیگر، این اقتصادِ جدیدِ تولیدگرایِ دوچهره (که همزمان هم فراوانی و هم کمبود تولید میکند)، بخش اعظم انسانها را، به شیوههای گوناگون، به سوی تولید شکلهای تازهٔ فلاکت میراند. عواقب سنگین این شرکت مستقیم یا غیرمستقیمِ همهٔ کنشگران اجتماعی در تولید فلاکت، یکایک مورد بررسی قرار میگیرند.
نگاهِ «باستانشناختی» به کمکهایی که به فقیران داده میشود، تغییرها و تحولهای متفاوت این مفهوم را نشان میدهد، بهویژه تبدیل آن را به نوعی «کمک خودمحور» که زرادخانهٔ شایستهای از «ابزارهای» جدید را به منظور کارکرد مناسب «حکومتِ فقرِ» واقعی در اختیار قدرتهای مسلط میگذارد.
در این زمینه، خواننده را به تأمل دربارهٔ قدرت «دموکراتیک» جدید و نیز دربارهٔ مفهوم و عملکرد «دولت تأمینگر یا دولت رفاه»، در چارچوب گستردهتر روابط آن با نظامهای جدید و رسمی وابستگیهای ساختاری دعوت میکنم. در اینجا نباید از جنبههای «مسلم» این دو الگوی نهادینه غفلت کرد که در جامهٔ تلاش برای نابود کردن فقر، درواقع بر نابودسازی کهنالگوی فقر همسفرگی پرده میپوشند. فقر همسفرهزی، همان شیوهٔ زیست ساده و آبرومندانهای است که به نظر بسیار کسان مایهٔ حفظ تعادلهای عظیم انسانی و طبیعی در طی تاریخ بوده است.
هدف از بازگشایی بعضی از پرسشها، که در پایان این کتاب آمدهاند، رسیدن به درک بهتری از سرنوشت «فقیرانِ» دوران مدرن و بررسی دقیق راهحلهایی است که در چارچوبی متفاوت عرضه شدهاند.
این کتاب، همچنین، کارنامهای از برنامههای عظیم مبارزه با فقر را ارائه میدهد — به این امید که به خواننده امکان دهد معضل فقر را در چارچوب کلی بیتعادلیهای ناشی از نظام تولیدمحور قرار دهد؛ بیتعادلیهایی که رابطهشان با عرصهٔ اجتماع روزبهروز گسستهتر میشود.
بهویژه به فرضیهای میپردازم که بر آن است که برای مبارزه با فلاکتِ جهانیشده، نباید در توهم انتظار معجزهای «از بالا» بود، بهویژه نباید چشم امید به نهادهای جامعهای داشت که خود مطیع و سرسپردهٔ همین جزمهای اقتصادی است.
امید به تغییر واقعی تنها میتواند نتیجهٔ نوعی «انقلاب درونی» پرشکیب باشد؛ انقلابی که به کنشگران اجتماعی — که شمارشان روزبهروز افزایش مییابد — امکان دهد به فقر و ثروت خود با نگاهی دیگر، با نگاهی نو، بنگرند. تنها چنین بینشی است که سبب میشود آنان نهتنها دیگر در تولید فلاکت شرکت نکنند، بلکه به فایدهٔ بازآفرینی سنتهای بزرگِ زندگی ساده و انبازانه و خوشدلانه، به گونهای که با مقتضیات زندگی مدرن هم سازگار باشد، پی ببرند.
درواقع، پرسشهایی که برای فقیران در دوران معاصر مطرح میشوند، کاملاً با گذشته متفاوتاند: اضطرار و فلاکتی که فقیران دوران ما با آن روبهرو میشوند، از بنیاد با آنچه برای فقیران جوامع بومی روی میداد، تفاوت دارد. برای بررسی این پرسشها باید بعضی ملاحظات را در نظر آورد: جهان بیرونی فقیران و جهانی که «معبد درونی»[۶] آنان را تشکیل میدهد، به دو جهانِ بهکلی متفاوت و، درعینحال، جداییناپذیر تعلق دارد. اگر درست است که اقدامهای جمعی با ماهیت سیاسی و اقتصادی میتوانند به طرز قابل توجهی از تولید فلاکت بکاهند یا از آن جلوگیری کنند، به همان میزان میتوان یقین داشت که این دو جهان بیش از هر زمان به هم پیوسته و مربوطاند.
اوج این نمونه، «فقیر در روح» است که غور در آن مشاهدهگر را به نتایجی تأملبرانگیز میرساند، زیرا ثروت این «معبد» غالباً صعبترین شرایط بیرونی را به هیچ میگیرد. از سوی دیگر، اگر قبول داریم که امروز جلوگیری از تولید فلاکت بیش از هر زمان دیگر برعهدهٔ همهٔ دستاندرکاران اجتماعی است، اما درعینحال میدانیم که این اقدامهای جمعی نمیتوانند به تصمیمهای قانونی یا نهادیِ وضعشده از بالا یا از بیرون محدود شوند، بلکه برعکس، باید در آگاهی هر یک از افراد نفوذ و گسترش یابند. در این حالت سؤالهایی که مطرح میشوند از نوعی دیگر خواهند بود. مثلاً اینکه هر یک از ما در زندگی روزمرهٔ خود تا چه میزان برای مقاومت در برابر تسلط نیازهای مصنوع اجتماع و برای انتخاب روشهای زندگی مبتنی بر کهنالگوی فقر آمادگی داریم؟ و چگونه میتوانیم از تولید انبوه شکلهای جدید فلاکت جلوگیری کنیم، یا جلوی پیشرفت جریانی را که بهنوبهٔ خود ما را از انتخاب فقرِ مبتنی بر «سادگی و خرسندی» بازمیدارد بگیریم یا آن را محدود کنیم؟ و سرانجام اینکه، تا چه میزان مقاومت در برابر این جریان برای یافتن شیوههای «نوع دگر زیستن» اساسی و الزامی است؟
در این مرحله از پرسش و تأمل، میل دارم به تذکرها و مخالفتهایی بپردازم که دوستانم برای دریافتن نقطهنظرهایی که در این کتاب آمده و بسط یافته، مطرح کردهاند: اینکه «آیا دفاع از فقر به معنای نوعی ستایش واپسگرایی نیست؟» به عبارت دیگر، آیا دفاع از فقر برپایهٔ نوعی رمانتیسم ناشی از حسرت برای گذشتهای سپریشده قرار ندارد؟ و آیا این خود به معنای نفی تمامی میراث گذشتهٔ بشری، و بهویژه میراث عصر پیشرفت نیست؟—آن هم تنها به این عذر که به بعضی از کاستیهای آن، که قابل تصحیح نیز هست، هنوز رسیدگی کافی نشده است؟
بگذارید بیدرنگ هرگونه ابهامی را بزدایم. ملاحظات و نتیجهگیریهایی که در طی این گفتوگو با شما در میان گذاشتهام، هرگز این واقعیت را از نظر دور نمیدارد که احترام به میراث گذشته برای بازآفرینی دائم «حالِ» ما ضروری و اجتنابناپذیر است، خواه این میراث به عصر روشنگری متعلق باشد یا به دوران باستان مربوط شود. و بنابراین، به رعایت همین احترام است که به نظر من پذیرفتن منطق دوتایی که میخواهد پیشاپیش معنای دو اصطلاح «پیش» و «پس» را معین کند، کاری خطرناک است.
از آنجا که جوامع دهشی، یا جوامعی که از فقر همسفرگی برآمدهاند، همانقدر به ما میآموزند که جوامع برآمده از انقلاب صنعتی، بنابراین افکندن نگاهی «باستانشناختی» بر همهٔ دستاوردهای این میراث مشترک امری اساسی است تا بتوانیم برای ثروتمند کردن «حالِ» خود، از آنها بهرهمند شویم.
باری، اگرچه بازگشت به گذشتهٔ سپریشده کاری بیمعنی است، اما عدم درک و توجه به اینکه چگونه زنان و مردان متعلق به فرهنگهای مختلف توانستهاند بدون دسترسی به فنآوریها و ابزارهای مدرن بر اضطرار و جبر غلبه کنند، امری انتحاری و مهلک به شمار میرود: بهراستی آنها چگونه میتوانستند با اندک چیزهایی که داشتند بسازند و، چه بسا، با آبرومندی بیشتر زندگی کنند و از بند این همه «نیاز» آزاد باشند؟—نیازهایی که امروز—و بهرغم همهٔ «کالاها» و «خدماتی» که در دسترس ماست—ما را بندی خود کردهاند. همچنین، چگونه میتوان غافل ماند از اینکه به جای آنکه از «برکت» دستاوردهای شگفتی که از علم و تکنولوژی مدرن به ما رسیده، عذاب زندگی یا حتی زنده ماندنِ اگر نه میلیارده، که صدها میلیون انسان تخفیف یابد، وضعشان بدتر و وخیمتر شده است؟ چرا دیگر نمیتوان در موجودات انسانی «نیرویی لایزال» یافت؟
درواقع، این سفر دورودراز در زمان و مکان، همچنین، اهمیت عنصری اساسی را بر من آشکار کرد: گوهری ذاتی و اساسی که بهرغم زیروزبر شدنهای عظیمی که در اطرافش روی داده، تغییرنایافته باقی مانده است. مقصودم آن عظیمترینِ ثروتهای ما، آن «انسانِ» پنهان در هر یک از ماست؛ آن به قول ریمون پانیکار[۷] انسانیتی (humanum) است که آنچیزی را که به گفتهٔ برخی «خدای درون هر یک از ما»ست، یا به قول عدهای همان خداست، یا به زبان بعضی دیگر وجدان، خرد، عشق،... است، در خود جا داده است. آری، در این گوهر انسانی، در این «معبد درونی زندگی» است که امید به بازآفرینیِ «زمان حال» واقعی قرار دارد. «حال»ی که نه از ریشههایش گسسته باشد، و نه توسط ابرماشینهای هوش مصنوعی برنامهریزی شده باشد. یافتن راهحلها و گزینههای شایستهٔ زندگی فردی و اجتماعی — آنگونه که در گذشته ممکن بود — همچنان کارِ کارستان همین انسان است و از عهدهٔ هیچ اختراع فنآورانهای برنمیآید. گزینههایی که احتمالاً هنوز به فکر کسی نرسیدهاند—زیرا که نه به گذشتهٔ رفته تعلق دارند و نه به «حالِ» محتضر، بلکه به جان جاودان آیندهای متفاوت متعلقاند.
پس، اگر به نمایاندن نیروی فقیران در عرصهٔ جوامع بشری مختلف پرداختهام، از سرِ جان دوباره بخشیدن به حسرت گذشتهای «بهتر» از امروز و اکنون نیست، بلکه برای نشان دادن آن است که درک این نیرو همچنان شرط لازم برای مشارکتی هشیارانه در تاریخ روزگار ما به شمار میرود. و اگر این سیروسیاحت در «گذشته» برای بازآفرینی «حالِ» ما ضرورتی فوری دارد، از آن است که ضرورت این بازآفرینی بیشازپیش و بیش از هر زمان احساس میشود. جهان امروز، به نظر من، بر لبهٔ چنان فاجعهای قرار دارد که باید هر آنچه برای اجتناب از آن متصور است بازسنجی شود. اولین تدبیر، بیتردید، برای هر یک از ما، عبارت خواهد بود از نوعی آگاهی بر ظرفیت و قابلیتهای فردی ما برای دست زدن به عمل و برای بازآموزی سادگی خودخواسته و همیاریای که با تاروپود امور زندگی روزمرهمان عجین شده باشد.
«آیا کمک کردن به فقیران بدون اقتصادی شکوفا واقعبینانه است؟»
هر بار که در روابط میان اقتصاد و فقر به تأمل پرداختهام، دوستانم سؤال دومی را با من در میان گذاشتهاند: حال که علت وجود «فقر» را در بزرگترین بخش سیاره عموماً ناشی از «توسعهنیافتگی اقتصادی» آن منطقه میدانند، چگونه میتوان پذیرفت که این فقر نتیجهٔ مستقیم قوانین و سازوکارهای اقتصادی باشد؟
به این سؤال در بخشهای گوناگون این کتاب پاسخ میدهم. اما میخواهم از هماکنون از هر سوءتفاهمی جلوگیری کنم.
تأکیدم بر اینکه اقتصادِ تولیدگرای مدرن یکی از علتهای اساسی تولید فلاکت است، اگر به این معنی گرفته شود که من در اساس همهٔ شکلهای تولید را رد میکنم، بیتردید به سوءتعبیر گرفتار آمده است. همین نکته صادق است در مورد فرضیهای دیگر که در اینجا طرح میکنم و از نظر اول مایه میگیرد: این فرضیه که میگوید نهادی که کمبودهای منجر به تولید فقر را خلق میکند، نمیتواند خود، درعینحال، کار زدودن فقر را هم بر عهده بگیرد. البته این دو نظرگاه بیش از اینها در معرض خطر سوءتعبیر قرار دارند، زیرا باید در برابر تفکری منحصربهفرد و مسلط قد علم کنند. همچنین، میل دارم پیش از آنکه خواننده را دعوت کنم که از فرضیههای بسطیافته در بخش هشتم به نظرگاه خود دست یابد، بر این نکته تأکید کنم: نقطهنظرهایی که در این کتاب میآید به قصد نشان دادن آن است که اقتصاد تولیدگرای مدرن، در عمل، و تا وقتی که به طرزی بنیادی به تولید حداکثری نیازها و به سودهای لازم برای گسترش خود متکی است، نمیتواند در خدمت آرمان فقیران قرار گیرد. بنابراین یافتن راهحلهای دیگر کار جامعهای است شایستهٔ این نام، که به همهٔ اعضای خود امکان تولید از نوعی دیگر را بدهد. و هیچچیز دلالت بر آن ندارد که چنین کاری—اگر افراد جامعه با برخورداری از آگاهی و روشنبینی و انتخاب اخلاق سادهزیستی و همسفرگی به انجامش مصمم شوند—از مقولهٔ محال یا آرمانشهری باشد.
گاندی، که یکی از پیشگامان نوعی گزینهٔ مدرن اقتصادی بود، خود از نخستین کسانی بود که توانست آنچه را که او خود اِگونومیِ (رضایت نفس) سوداگران مینامید از اِکونومیِ (اقتصاد) واقعی متمایز کند؛ اقتصادی که در خدمت برآوردن نیازهای یک جمهوری مشارکتی قرار گیرد که او در چارچوب سوادشی[۸] خود ساخته و پرداخته بود. به نظر او، این اقتصاد، که در درجهٔ اول باید در خدمت منافع جامعه قرار گیرد، به هیچوجه کاری با اگونومی ندارد — که میخواهد منافع شخصی یا «اگو» (منیت)ِ مدیران خود را تضمین کند (مثلاً جز به صدور تولیدهای جامعه در قبال پول نیندیشد). از همینروست که نقد اقتصاد تولیدگرا، یعنی اقتصادی که تنها به سودآوری ماشینِ تولیدِ نیاز و کمبودهای مصنوع اجتماع نظر دارد، نباید به گونهٔ حمله به همهٔ شکلهای تولید اقتصادی گرفته شود، بلکه باید همچون دعوتی به بازآفرینی این شکلهای تولید — از طریق جاانداختن دوبارهٔ آنها در بستر اجتماع — منظور شود، همانگونه که در جوامع پیش از اقتصادزدگی چنین بود. با چنین شرطی است که اندیشیدن به گزینههایی نظیر راهحل گاندی سرانجام امکانپذیر میشود.
نمیخواهم این مقدمه را بدون تأکید بر خطرهای منطق «آیندهنگری» به پایان برم؛ منطقی که امروز دیسکور اقتصادی مسلط، برای به انجام رساندن هدفش در استعمار تخیل و ذهن، آن را در سطحی جهانی بهکار میبرد. بنابراین منطق، هیچچیز برای آرمان فقیران زیانبارتر از آن نیست که آنان را در برابر رشد اقتصادی بسیج کنند. زیرا تنها رشد اقتصادی است که، فارغ از هر نتیجهای که بهبار آورد، ابزارهای پایان دادن به فقر را در اختیار دارد. آری، تیر دیگری از شست رها شده است: یا آینده در جهانی شدن اقتصاد بازار است، یا آیندهای در کار نیست!
در سیر و سلوکی که در این کتاب بر خواننده عرضه میکنم، امیدوارم بتوانم نشان دهم که سیاه و سفید هرگز رنگهای منحصربهفرد تاریخ نبودهاند؛ بلکه برعکس، تعدد و تکثر گزینههای رنگارنگ است که غنای رنگینکمان را میسازد. درواقع، تمامی جوامعی که خواه با چسبیدن به الگوهای مسلطی که کهنه و منسوخ شدهاند، و خواه با مخالفت با آنها به هر قیمت و از جمله به قیمت خشونت، در برابر این منطق دوتایی سر تسلیم فرود آوردهاند، تاوان این فقدان تخیل یا خرد را بسیار گران پرداختهاند. پس، اکنون زمان آن رسیده است که زنان و مردان نیکنفس، ماهیت این شکل جدید استعمار را به تمام دریابند. و این کاری است بسیار لازم. زیرا، برخلاف آنچه در ظاهر به نظر میرسد، امروز ما به زایش جهانی زیرزمینی یاری میدهیم که به بسا گزینههایی که تصورشان در خواب هم ممکن نبوده، دسترسی خواهد داشت.
دستگاهها و ابزارهای مشروط کردن انسانها، که نیروهای وحشی و هرز را اشاعه میدهند، هنوز میتوانند برای مدتهای طولانی در دست سوداگران و سودجویان در همهٔ زمینهها باقی بمانند. اما نیروهای دیگری که در اعماق جوامع مدنی زاده شده و شکل گرفتهاند، از این پس در خلق دیسکور و کرداری که تشنهٔ شکوفایی است، شرکت میکنند. اولین گام حیاتی از زمانی برداشته شد که عدهای زیادی از فعالان اجتماعی به این آگاهی دست یافتند که میتوانند در تولید کمبودهای مصنوع اجتماع همانقدر شرکت داشته باشند که در مهارکردن و حتی متوقف کردن آن. این پیشگامانِ آیندهای دیگر نشان دادهاند که اقتصاد تنها «یکی» از علتهای متعدد فلاکت امروزی انسان است و گسترش یا کاهش این فلاکت صرفاً در انحصار اقتصاد نیست. آنان از این پس خود رشتهٔ کار را بهدست میگیرند و برای تغییر دادن نظم چیزها، به صورت فردی یا گروهی، به گونهٔ دیگری از تولید رو میآورند. آن امید محبوس در صندوق پاندورای مدرن به این فرضیه نیرو میدهد: که کافی است هرکس از نو به نیروی خود اعتماد کند تا گزینههای هنوز نااندیشیده بتوانند تروریسمی را که با زبان دوتایی و کردارهای همراه با آن به حد اشباع رسیده، درهم بشکنند. اینهاست آن افقهایی که در دلم هست تا بر خوانندگان بگشایم.
——————————
[۱]. Vernaculaire ـ این مفهوم در فصل دوم ص ۱۰۲ توضیح داده شدهاست.
[۲]. این مفهوم در بخش دوم توضیح داده شدهاست. – مترجم.
[۳]. این مفهوم در بخش دوم توضیح داده شدهاست. – مترجم.
[۴]. برای این مفهوم نگاه کنید به ص ۱۰۴. – مترجم.
[۵]. براى توضیح در این باره به ص ۳۳۲ مراجعه کنید. – مترجم.
[۶]. اصطلاحى که R. M. Mc Iver بهکار بردهاست. به فصل ۹ نگاه کنید. – مترجم.
[7] . Raimon Panikkar, Eloge du Simple. Paris, Albin Michel, 1995, p. 27.
[۸]. مقصود اصطلاحى هندى است که گاندى آن را متداول کرد. نوعى کنفدراسیون جوامع روستایى خودگردان که شکوفایى و آبادانى آن به دست اقتصادى است که به نیازهاى محلى توجه دارد. ـ م. ر.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۱. مقدمه
مجازات اعدام یکی از مناقشهبرانگیزترین نهادهای حقوق کیفری در جهان معاصر است. اگرچه بسیاری از کشورها طی دهههای اخیر این مجازات را لغو کردهاند، رژیم حاکم بر ایران همچنان یکی از بزرگترین مجریان اعدام در جهان محسوب میشود. گزارشهای سازمان عفو بینالملل، ایران هیومن رایتس و سازمان ECPM نشان میدهد که ایران از لحاظ تعداد مطلق اعدامها و همچنین نرخ اعدام نسبت به جمعیت، در زمره کشورهای دارای بالاترین آمار جهانی قرار دارد.
تبیین رسمی رژیم حاکم بر ایران، اعدام را ابزاری برای مبارزه با جرایم خطرناک، سرکوب مخالفان و بقای حاکمیت، مقابله با قاچاق مواد مخدر و اجرای احکام اسلامی معرفی میکند. با این حال، پرسش اساسی این است که چرا استفاده گسترده از اعدام بهویژه در دورههای بحران سیاسی و اقتصادی تشدید میشود؟ آیا میان افزایش اعدامها، اعتراضات اجتماعی، کاهش مشروعیت و بحرانهای اقتصادی رابطهای وجود دارد؟
این نوشتار با تکیه بر رویکرد اقتصاد سیاسی مجازات، میکوشد نشان دهد که اعدام در ایران تنها واکنشی به جرم نیست، بلکه بخشی از سازوکار مدیریت جامعه، تولید انضباط و حفظ نظم سیاسی است.
۲. چارچوب نظری: اقتصاد سیاسی مجازات
مطالعه مجازات در سنت اقتصاد سیاسی با اثر کلاسیک گئورگ روسچ و اتو کیرشهایمر،( Punishment and Social Structure ) آغاز شد. آنان استدلال کردند که نظامهای کیفری را نمیتوان جدا از ساختارهای اقتصادی و مناسبات قدرت فهمید. به باور آنها، تغییر در اشکال مجازات بازتاب تغییر در روابط اجتماعی و نیازهای حاکمیت هر کشور است.
میشل فوکو در کتاب مراقبت و تنبیه این بحث را گسترش داد و نشان داد که مجازات صرفاً معطوف به مجرم نیست، بلکه ابزاری برای تولید سوژههای مطیع و بازتولید نظم اجتماعی مطلوب حاکمیت محسوب میشود. از منظر فوکو، قدرت مدرن از طریق سازوکارهای انضباطی عمل میکند و مجازات بخشی از فناوری سیاسی قدرت است.
دیوید گارلند (David Garland) نیز در تحلیل جامعهشناختی مجازات نشان میدهد که سیاست کیفری بازتاب اضطرابها، منازعات و بحرانهای اجتماعی است. لوئیک واکان (Loïc Wacquant) در ادامه این سنت، مفهوم «دولت کیفری» را مطرح میکند؛ دولتی که به جای حل ریشههای فقر و نابرابری، از ابزارهای کیفری برای مدیریت پیامدهای آنها استفاده میکند.
بر اساس این چارچوب، میتوان سه گمانه اصلی را درباره اعدام در ایران مطرح کرد:
▪️اعدام با رویکرد بقای حاکمیت و بقای حاکمیت الیگارشهای حاکم بر قدرت و ساختار سیاسی پیوند دارد.
▪️افزایش اعدامها با دورههای بحران مشروعیت و اعتراضات اجتماعی همبستگی دارد.
▪️گروههای فرودست و حاشیهای بیش از سایر گروهها در معرض این مجازات قرار میگیرند.
۳. دولت، مشروعیت و خشونت قانونی
ماکس وبر دولت مدرن را نهادی تعریف میکند که انحصار اعمال خشونت مشروع را در اختیار دارد. اما این انحصار هنگامی پایدار است که دولت از سطح معینی از مشروعیت برخوردار باشد. هرگاه مشروعیت تضعیف شود، دولت ناگزیر است برای حفظ نظم، بیشتر به ابزارهای قهرآمیز متوسل شود.
طی سالهای اخیر، رژیم حاکم بر ایران با مجموعهای از بحرانهای اقتصادی و اجتماعی روبهرو بوده است: تورم مزمن، کاهش ارزش پول ملی، افزایش نابرابری، رشد فقر و اعتراضات گسترده اجتماعی. همزمان، گزارشهای حقوق بشری از افزایش محسوس شمار اعدامها خبر میدهند. گزارش سال ۲۰۲۳ ایران هیومن رایتس از ثبت ۸۳۴ اعدام و گزارشهای متعاقب از استمرار این روند سخن میگویند.
اقتصاد سیاسی این روند را نه به عنوان یک تصادف، بلکه به مثابه بخشی از الگوی حکمرانی رژیم ولایی تحلیل میکند. در چنین شرایطی، اعدام میتواند نقش مکانیسمی نمادین برای نمایش ظرفیت دولت در اعمال قدرت ایفا کند. مجازات مرگ در اینجا صرفاً حذف مجرم نیست؛ بلکه بازتولید اقتدار حکومت در فضای عمومی است.
۴. اقتصاد سیاسی اعدام و مدیریت بحرانهای اجتماعی
یکی از مهمترین ویژگیهای دولتهای اقتدارگرا آن است که در مواجهه با بحرانهای اجتماعی، به جای گسترش مشارکت سیاسی، ابزارهای سرکوب و پلیسی را افزایش داده و آنرا گسترده تر میکنند. در این چارچوب، نظام کیفری به بخشی از سازوکار مدیریت بحران تبدیل میشود.
پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، بسیاری از گزارشهای بینالمللی به رابطه میان سرکوب سیاسی و افزایش استفاده از مجازات اعدام اشاره کردهاند. نهادهای حقوق بشری استدلال میکنند که رژیم حاکم بر ایران در سالهای اخیر از اعدام برای افزایش هزینه اعتراض و ایجاد بازدارندگی سیاسی استفاده کرده است.
از منظر فوکویی، این وضعیت بیانگر کارکرد نمایشی مجازات است. دولت نه فقط در برابر فرد محکوم، بلکه در برابر کل جامعه سخن میگوید. پیام ضمنی آن چنین است: حاکمیت همچنان قادر است مرزهای مشروع و نامشروع کنش سیاسی را تعیین کند.
۵. اعدام و اقتصاد فقر
بخش قابل توجهی از اعدامهای رژیم حاکم بر ایران به جرایم مواد مخدر اختصاص دارد. طبق دادههای منتشرشده از سوی عفو بینالملل، بیش از نیمی از اعدامهای سال ۲۰۲۳ مرتبط با جرایم مواد مخدر بوده است.
در نگاه نخست، این آمار ممکن است نشاندهنده اراده دولت برای مبارزه با قاچاق مواد مخدر تلقی شود. اما اقتصاد سیاسی پرسش دیگری مطرح میکند: چه کسانی اعدام میشوند؟
مطالعات انجامشده نشان میدهد که اکثریت محکومان مواد مخدر از طبقات محروم و کمدرآمد هستند. بسیاری از آنها در پایینترین سطوح شبکه قاچاق فعالیت میکنند و از سرمایه اقتصادی، سیاسی و اجتماعی لازم برای خروج از چرخه فقر برخوردار نیستند. به این ترتیب، دستگاه کیفری بیش از آنکه بازیگران اصلی اقتصاد غیرقانونی را هدف قرار دهد، متوجه ضعیفترین حلقههای آن میشود.
به تعبیر واکان (به تعبیر واکان) ، مجازات در چنین شرایطی به سازوکاری برای مدیریت پیامدهای فقر تبدیل میشود. دولت به جای حل علل ساختاری حاشیهنشینی، بیکاری و فقر، نتایج اجتماعی آن را از طریق ابزارهای کیفری کنترل میکند.
۶. اعدام، حاشیهنشینی و مسئله قومی
یکی از مهمترین یافتههای گزارشهای حقوق بشری، حضور گسترده گروه های قومی در میان اعدامشدگان است. بهویژه بلوچها سهمی بسیار بیشتر از وزن جمعیتی خود در اعدامهای مرتبط با مواد مخدر دارند.
از نگاه اقتصاد سیاسی، این مسئله صرفاً پیامد رفتار مجرمانه نیست. مناطق مرزی ایران در طول دهههای گذشته با توسعهنیافتگی، کمبود فرصتهای شغلی، ضعف زیرساختها و حاشیهنشینی ساختاری روبهرو بودهاند. در چنین شرایطی، اقتصاد غیررسمی و بعضاً قاچاق به بخشی از راهبرد بقا برای بخشی از جمعیت تبدیل میشود.
بنابراین، تمرکز مجازات اعدام در مناطق پیرامونی را باید در چارچوب رابطه نابرابر میان مرکز و پیرامون تحلیل کرد. اعدام در این مناطق علاوه بر کارکرد کیفری، بخشی از سازوکار اعمال اقتدار دولت در قلمروهای حاشیهای نیز هست.
۷. کارکرد گفتمانی اعدام
تحلیل اقتصاد سیاسی اعدام در ایران بدون توجه به مؤلفه گفتمان حاکم ناقص خواهد بود. رژیم حاکم بر ایران صرفاً یک دولت اقتدارگرا نیست؛ بلکه نظامی است که بخشی از مشروعیت خود را بر مبنای تفسیر رسمی از فقه شیعی تعریف میکند.
در این چارچوب، برخی اشکال اعدام همچون قصاص، محاربه و افساد فیالارض نه فقط ابزارهای سرکوب پلیسی، بلکه نمادهای گفتمان حاکم نیز محسوب میشوند. اجرای این احکام میتواند نشانهای از پایبندی حکومت به مبانی ارزشی و هویتی خود تلقی شود.
اما اقتصاد سیاسی تأکید میکند که گفتمان و قدرت از یکدیگر جدا نیستند. گفتمان زمانی اهمیت سیاسی پیدا میکند که در خدمت تثبیت اقتدار قرار گیرد. از این رو، میتوان گفت که مؤلفه شرعی اعدام در ایران، در کنار کارکردهای امنیتی و سیاسی، بخشی از سازوکار مشروعیتبخشی به قدرت نیز محسوب میشود.
۸. اعدام به مثابه فناوری حکمرانی
مفهوم «فناوری حکمرانی» امکان جمعبندی ابعاد مختلف اعدام در ایران را فراهم میکند. اعدام در این معنا نه صرفاً یک حکم قضایی، بلکه مجموعهای از کارکردهای سیاسی، امنیتی، اجتماعی و نمادین را در بر میگیرد.
این فناوری از طریق چند سازوکار عمل میکند:
▪️افزایش هزینه مخالفت سیاسی با حاکمیت؛
▪️ایجاد بازدارندگی اجتماعی؛
▪️سرکوب گروههای فرودست و حاشیهای؛
▪️نمایش اقتدار و خشونت حکومتی؛
▪️بازتولید مشروعیت گفتمان حاکم.
به همین دلیل، فهم الگوی اعدام در ایران مستلزم تحلیل همزمان ساختار دولت، اقتصاد سیاسی، روابط مرکز و پیرامون و رویکرد سرکوب پلیسی نظام سیاسی است.
۹. نتیجهگیری
این نوشتار نشان داد که مجازات اعدام در ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب حقوق کیفری یا فقه اسلامی توضیح داد. رویکرد اقتصاد سیاسی آشکار میسازد که اعدام بخشی از سازوکارهای حکمرانی و بازتولید قدرت در رژیم حاکم بر ایران است.
مطالعه روندهای اخیر نشان میدهد که افزایش اعدامها اغلب در دورههایی رخ داده که حکومت با بحرانهای مشروعیت، فشارهای اقتصادی و اعتراضات اجتماعی گسترده مواجه بوده است. همچنین توزیع اجتماعی و جغرافیایی اعدامها بیانگر تأثیر نامتناسب این مجازات بر گروههای فرودست، محروم و حاشیهای است.
در نتیجه، اعدام را باید در تلائم و تلاقی سه رویکرد تحلیل کرد: رویکرد سرکوب نرم و سخت، رویکرد گفتمان حاکم و رویکرد حکمرانی. این سه رویکرد در کنار یکدیگر، اعدام را از سطح یک مجازات کیفری فراتر برده و آن را به ابزاری برای سرکوب جامعه و بقای حاکمیت تبدیل کردهاند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
اقتصادنیوز
آزادی، ارزشی بنیادین و اساسی است که ملتها و مردمان زیادی در راه رسیدن به آن خون دادهاند و ایثارها کردهاند؛ موهبتی که نه صرفاً به عنوان ارزش یا اصل اخلاقی متعالی بلکه فراتر از آن به مثابه اصل بنیانگذار تمدن انسانی و شرط لازم برای رسیدن به جامعه صلحآمیز پیشرفته برخوردار از رفاه مادی است.
به عبارتی آزادی ریشه شکلگیری حاکمیت قانون براساس اصول عام و مهیاکننده شرایطی است که در آن انسانها با در اختیار گرفتن حق انتخاب سرنوشت خویش و با داشتن حقوق مالکیت و امنیتی که برای آنها فراهم شده به دنبال اهداف مطلوب خود حرکت خواهند کرد.
نکته اساسی این است که آزادی را نباید به عنوان یک ابزار در جهت رسیدن به مطلوبیت نگریخت؛ بلکه این گوهر گرانبها را باید به مثابه ارزش و هدفی غایی دنبال کرد.
امروز پرسش پیش روی ما این است چه شد اندیشههای آزادیخواهانه در جوامع غربی پدیدار شد اما در ایران آنطور که باید خیر.
یکی از مهمترین دلایل در کیفیت روشنفکران کشور ما و نه کمیت آنها نهفته است. در واقع تاریخ اندیشه سیاسی کشور ما فاقد یک جریان آزادیخواهانه از نوع انگلیسی آن (که بر نسخه فرانسوی ارجح است) بوده است. انگلیس از فیلسوفان روشنگری چون جان لاک، دیوید هیوم، آدام اسمیت و... برخوردار بوده که توانستند نقشی چشمگیر در شکلدهی به سنت حاکم بر این کشور ایفا کنند که در نهایت منجر به توسعه و قدرتمندی بریتانیا شد. بعدها سنت انگلیسی توانست با نفوذ به قاره آمریکا، پایههای نگارش قانون اساسی ایالات متحده آمریکا را فراهم آورد.
این ارزشها و نگرشهای آزادیخواهانه موجبات انقلاب صنعتی و توسعه کشورهای غربی را مهیا کرد و رفاهی را به ارمغان آورد که در تاریخ بشر بیسابقه است. بهطوری که هماکنون و در زمان حال روزانه خبرهایی در مورد پیشرفتهای علمی و هوش مصنوعی به گوش میرسد که هر انسانی را شگفتزده میکند.
اما چرا در تاریخ معاصر ایران، اندیشه آزادی و حقوق فردی نتوانست به یک جریان ریشهدار و اثرگذار تبدیل شود؟ پاسخ به این پرسش را باید در مجموعهای از عوامل تاریخی، فرهنگی و نهادی جستوجو کرد. جامعه ایران قرنها تحت سلطه ساختارهای سیاسی متمرکز و حکومتهای فردی قرار داشت؛ ساختارهایی که در آن قدرت سیاسی با محدودیتهای حقوقی و نهادی کمی مواجه بود و مفهوم حقوق فردی به معنای مدرن آن مجال رشد چندانی پیدا نکرد. در کنار این موضوع، اندیشههای وارداتی و سنتهای فکری غالب معاصر نیز بیشتر بر نظم جمعی، اخلاق عمومی و نقش هدایتگر و پررنگ حکومت در اقتصاد و اجتماع تاکید داشتند تا بر استقلال فرد، آزادی انتخاب و حقوق مالکیت.
ورود اندیشههای مدرن به ایران اگرچه زمینهساز تحولات مهمی شد، اما ایران مسیر متفاوتی را طی کرد. در اروپا، سنت آزادیخواهی بهتدریج و در پی تحولاتی فکری، حقوقی و اقتصادی شکل گرفت؛ از بحثهای فلسفی درباره حقوق طبیعی و محدودیت قدرت دولت گرفته تا تحولاتی که در نهایت به حاکمیت قانون و اقتصاد بازار انجامید.
اما در ایران، جریانهای روشنفکری به جای آنکه آزادی فردی، مالکیت خصوصی و محدودیت قدرت سیاسی را در مرکز اندیشه خود قرار دهند، بیشتر بر مفاهیمی مانند عدالت اجتماعی، مبارزه با استعمار، بازگشت به هویت تاریخی یا نقد تمدن غرب تمرکز کردند. این رویکردها نتوانستند بنیانهای یک فلسفه آزادیخواهانه مشابه آنچه در غرب شکل گرفته بود را ایجاد کنند و در مقابل آسیبهای عمیقی به ساختار اقتصادی و سیاسی کشور تحمیل کردند.
نتیجه آن شد که جامعه ایران در بسیاری از دورهها میان دوگانههای مختلفی مانند سنت و تجدد، عدالت و آزادی، دولتگرایی و فردگرایی گرفتار ماند؛ در حالی که تجربه کشورهای توسعهیافته نشان میدهد آزادی نه در تضاد با عدالت و پیشرفت، بلکه یکی از پیششرطهای تحقق پایدار آنهاست. جوامعی که توانستند آزادی اقتصادی، آزادی فکری و حاکمیت قانون را تقویت کنند، زمینه را برای نوآوری، سرمایهگذاری و افزایش رفاه عمومی فراهم کردند.
از همین منظر، اهمیت متفکرانی که در ایران بر ضرورت آزادی، اقتصاد بازار، حقوق مالکیت و محدودیت قدرت سیاسی تاکید کردهاند، بیشتر نمایان میشود. افرادی مانند دکتر موسی غنینژاد تلاش کردهاند مفاهیمی را به فضای فکری ایران وارد کنند که در تاریخ اندیشه کشور کمتر مورد توجه قرار گرفته بود؛ مفاهیمی مانند فردگرایی، آزادی اقتصادی، نقش نهادها و اهمیت مالکیت خصوصی.
موسی غنینژاد بیش از آنکه صرفاً یک اقتصاددان باشد، با توجه به تحصیل در رشته معرفت شناسی، در قامت یک معلم آزادی ظاهر شده است؛ کسی که تلاش کرده نشان دهد توسعه اقتصادی بدون آزادیهای بنیادی و بدون پذیرش قواعدی که قدرت را محدود میکنند، امکانپذیر نیست. در جامعهای که سنت آزادیخواهی به اندازه کافی ریشه ندوانده، اهمیت چنین صداهایی دوچندان میشود.
شاید یکی از دلایل عقب افتادن اقتصاد ایران نسبت به دستاوردهای جوامع آزاد، همین فقدان یک سنت فکری عمیق درباره آزادی باشد. آزادی امری نیست که صرفاً با تغییر قوانین یا تصمیمهای سیاسی به دست آید؛ آزادی پیش از آنکه یک ساختار حقوقی باشد، یک فرهنگ و یک اندیشه است که باید در ذهن جامعه و میان نخبگان آن شکل بگیرد. بنابراین شاید مهمترین وظیفه نسل امروز ایران، بازخوانی همین سنت فکری و شناخت ارزشهایی باشد که قرنها موتور حرکت جوامع پیشرفته بودهاند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
سازمان حقوق بشر ایران
۹ مرداد ۱۴۰۵
علیرضا سپاهی بادجانی، قائم حسینی، علیرضا رئیسی، علی دشتی، شروین باقریان و امیرحسین ملکی، از معترضان دیماه که در زندان مرکزی اصفهان به سر میبرند، در خطر قریبالوقوع اعدام قرار دارند. همپروندههای آنان، عرفان اسفندیاری و گلمحمد محمدی، ۲۸ تیرماه در همین زندان اعدام شدند و ابوالفضل سپاهی بادجانی و امیرحسین صفری حسینآبادی نیز ۶ مردادماه در میدان علیخانی اصفهان به دار آویخته شدند.
اطلاعاتی که بهتازگی به دست سازمان حقوق بشر ایران رسیده است، نشان میدهد قرار بوده علیرضا سپاهی بادجانی و قائم حسینی نیز ۶ مردادماه اعدام شوند؛ اما اجرای حکم قائم به دلایل نامعلوم متوقف شد و علیرضا سپاهی بادجانی اندکی پیشاز اعدام در ملأعام دچار حمله قلبی شد و او را با عجله به بیمارستان منتقل کردند.
درپی موج اعتراضها به اعدامهایی که در ملأعام انجام شد، دادستانی تهران ۸ مردادماه اعلام کرد که علیه شماری از چهرههای سرشناس و شهروندانی که در فضای مجازی به این اعدامها اعتراض کرده بودند، پرونده قضایی تشکیل داده است.
براساس اطلاعاتی که سازمان حقوق بشر ایران به دست آورده، علیرضا سپاهی بادجانی (۲۵ ساله)، قائم حسینی (۲۱ ساله)، علیرضا رئیسی (۲۲ ساله)، علی دشتی (۲۰ ساله)، شروین باقریان (۱۸ ساله) و امیرحسین ملکی (۲۰ ساله)، شش تن از متهمان پرونده «میدان علیخانی»، در زندان مرکزی اصفهان (دستگرد) در خطر قریبالوقوع اعدام قرار دارند.
خانوادههای شروین و امیرحسین برای ملاقات آخر فراخوانده شدهاند و به گفته یک منبع آگاه، «فضای زندان بهشدت امنیتی شده و ملاقات حضوری با محدودیتهای شدید روبهرو است».
همپروندههای آنان، عرفان اسفندیاری و گلمحمد محمدی، ۲۸ تیرماه در این زندان اعدام شدند و ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری نیز سهشنبه ۶ مردادماه در میدان علیخانی، محل وقوع جرم ادعایی، در ملأعام به دار آویخته شدند.
یک منبع آگاه به سازمان حقوق بشر ایران گفت: «قرار بود ابوالفضل و علیرضا سپاهی، امیرحسین صفری و قائم حسینی صبح سهشنبه اعدام شوند؛ اما درنهایت ابوالفضل، علیرضا و امیرحسین را به سلولهای انفرادی پیش از اعدام منتقل کردند.»
به گفته او، در روزهای پیش از آن، ابوالفضل، امیرحسین و علیرضا بارها میان سوئیتهای قرنطینه و بند عمومی جابهجا شده بودند تا اینکه سرانجام شب اعدامشان به سلول انفرادی منتقل شدند.
این منبع آگاه افزود: «علیرضا، پسرعموی ابوالفضل، که از شنبه میدانست اعدامشان برای سهشنبه برنامهریزی شده، تنها چند دقیقه پیش از رفتن پای چوبه دار، زیر فشار شدید روانی دچار حمله قلبی شد و مجبور شدند او را با عجله به بیمارستان برسانند؛ اما مشخص نیست اجرای حکم قائم به چه دلیل متوقف شد.»
معترضان در این پرونده به کشتن چهار مأمور نیروی انتظامی در جریان اعتراضات ۱۸ دیماه میدان علیخانی اصفهان متهم شده بودند. بنابر اعلام قوه قضائیه، آنان به اتهام «عضویت در گروههای باغی علیه امنیت ملی، محاربه ازطریق کشیدن سلاح و ایجاد رعب، وحشت و ناامنی در جامعه، افساد فیالارض ازطریق اقدام علیه تمامیت جسمانی افراد و ارتکاب اعمالی که موجب اخلال شدید در نظم عمومی و امنیت کشور شده، تخریب و تحریق اموال عمومی با هدف اخلال در نظم و امنیت جامعه و دیگر اقدامات مجرمانه که منجر به شهادت چهار نفر از مأموران حافظ امنیت نیروی انتظامی شد»، به اعدام محکوم شدند.
رسانههای حکومتی سوم بهمن ۱۴۰۴، اعترافات اجباری اخذشده زیر شکنجه از این متهمان را پخش کردند. این اعترافات اجباری که در آنها چهره متهمان تار و نام آنان برای پنهانکردن هویتشان تغییر داده شده بود، بخشی از یک ویدئویی تبلیغاتی حکومتی با عنوان «مستند شوک: آتشافروز» (وقایع دیماه ۱۴۰۴ اصفهان) بود که از شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.
سازمان حقوق بشر ایران پیشتر هشدار داده بود که بیش از ۷۰ معترض، ازجمله متهمان پرونده «میدان علیخانی»، در زندان مرکزی اصفهان (دستگرد) در خطر اعدام قرار دارند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
پاسخی به بنبست فضیلتگرایی در اندیشه مکاینتایر
در برابر کشتارهای ایرانیان بی دفاع به دست جمهوری اسلامی، دنیا سکوت کرده است و این امضای کور جامعهی جهانی بر کارنامهی یک جنایت مداوم است. ولی آنچه بیش از هر چیز استخوانسوز و هولناک است، سکوت دنیای آزاد است که مرا نیز چون دیگران در بهتی عمیق فرو برد. تقلیل دادن این سکوت به بازیهای دیپلماتیک، پیشفرضهای سیاسی تاریخی و یا نفوذ جریانهای چپ حاکم اگر چه خشم مشروع ما را تسکین میدهد، ولی توضیح کامل واقعیت نیست، چرا که این سکوت کرکننده، آشکارترین و هولناکترین نشانه از بحران اخلاقی در دنیای آزاد و دمکراتیک است.
الاسدیر مکاینتایر در کتاب «after virtue» (پس از فضیلت) بحران اصلی جهان مدرن را فروپاشی بنیانهای مشترک اخلاق میداند. از نظر او انسان مدرن هنوز از مفاهیمی چون عدالت، وظیفه، آزادی و نیکی سخن میگوید، ولی دیگر بر سر معنای واقعی این مفاهیم توافقی وجود ندارد. زبان اخلاق باقی مانده، ولی آن جهانبینی غایتشناختی که به این زبان معنا و انسجام میداد از میان رفته است و در نتیجه اخلاق مدرن به عاطفهگرایی (اموتیویسم) و الویتهای شخصی، کشمکش ارادهها و نسبیگرایی بدل شده است.(موضع او در این کتاب بیشتر ارسطویی است و در آثار بعدی، با تاکید بر سنت تومیستی و اندیشه آکویناس، بر ضرورت احیای یک چارچوب غایتشناختی تاکید میکند).
مکاینتایر ریشه این بحران را در حذف غایتمندی از جهان میبیند. در سنتهای کلاسیک، انسان دارای طبیعت و آرمان بود و فضیلت به معنای حرکت هماهنگ به سوی آن آرمان والا فهمیده میشد. ولی مدرنیته به ویژه بدنبال دوران روشنگری، این ساختار را کنار گذاشت و تلاش کرد اخلاق را بدون متافیزیک، بدون طبیعت انسانی و بدون نظم درونی جهان حفظ کند. از همینجا شکاف میان راستی، اخلاق، خرد و زندگی پدیدار شد.
در اینجا مفهوم «اشه» در فلسفه ایران باستان پاسخی ژرف و جدی به بحران تشخیصدادهشده توسط مکاینتایر است. اشه فقط یک آموزه اخلاقی یا دینی نیست، بلکه فهم بنیادین از واقعیت است، فهمی که در آن راستی، نظم جهان، خرد و کردار انسانی به یکدیگر پیوند خوردهاند. اشه را میتوان همزمان به معنای راستی، نظم کیهانی، هماهنگی وجودی و قانون درونی هستی فهمید. در این نگاه، جهان مجموعهای تصادفی از ماده و نیرو نیست، بلکه دارای ساختاری معنادار و خردمندانه است. حقیقت فقط یک گزاره ذهنی یا قرارداد اجتماعی نیست، بلکه امری ریشهدار در خود هستی است. انسان نیز موجودی منزوی و خودبنیاد نیست که ارزشها را تنها از اراده شخصی بیافریند، بلکه بخشی از نظمی بزرگتر است و مسئولیت او در هماهنگکردن خویش با آن نظم تعریف میشود.
همین نکته، اشه را به بدیل اخلاق مدرن تبدیل میکند. در اخلاق مدرن، فرد خودمختار مرکز تولید ارزش تلقی میشود، انگار ارزشها از انتخاب انسان پدید میآیند! ولی در منطق و فلسفه اشه، انسان خالق حقیقت نیست، بلکه کاشف و هماهنگشونده با حقیقت است. نیکی و فضیلت زمانی معنا دارند که با ساختار واقعی جهان پیوند داشته باشند. بنابراین اخلاق دیگر فقط مسئله سلیقه یا قانون و قرارداد نیست، بلکه بخشی از نظم وجودی جهان است.
از این رو دیدگاه من این است که اشه شباهت جالبی با پروژه مکاینتایر دارد. مکاینتایر تلاش میکند دوباره میان فضیلت، سنت، خرد و فرجام انسانی پیوند برقرار کند. اشه نیز دقیقن بر همین وحدت تاکید میکند، اگر مکاینتایر به احیای تِلوس ارسطویی ( هدف و غایت نهایی و ذاتی) میاندیشد، اشه همان جهانبینی غایتمند است که در آن نظم هستی و اخلاق انسانی از یکدیگر جدا نیستند.
مفهوم اشه، به هر دلیلی، در فرهنگ و فلسفه دنیای جدید فراموش و حتا نادیده و حذف شده است. برای همین، بر عهده اندیشمندان ایرانی و نسل جدید است که اشه را در جهان کنونی به جایگاه یک پاسخ فلسفی واقعی برسانند تا دیگر فقط به یک نوستالژی فرهنگی یا ستایش ایران باستان فروکاسته نباشد. ارزش واقعی آن زمانی آشکار میشود که بتواند به زبان فلسفی امروز بازخوانی شود و با مسائل مدرن در زمینههای گوناگون وارد گفتوگو گردد، از بحران معنا، فروپاشی سنت، انواع سلطهگری، آلودگی محیط زیست، بی ارزشی زندگی، فردگرایی افراطی ... تا امر بس مهم جدایی میان دانش و حکمت.
اهمیت اشه در این است که میکوشد وحدتی را بازگرداند که جهان مدرن از دست داده است. وحدت میان حقیقت و اخلاق، خرد و فضیلت، انسان و کیهان. شاید دقیقن همین وحدت همان چیزی باشد که مکاینتایر در جستوجوی آن است، جهانی که در آن زندگی انسانی دوباره در افقی معنادار، غایتمند و اخلاقی فهمیده و زندگی شود.
بازخوانی و بازیابی مدرن اشه باید نشان دهد که چگونه میتوان هم علم و عقلانیت مدرن را حفظ کرد و هم از سقوط به نسبیگرایی و پوچی جلوگیری نمود. همچنین باید روشن کند که راستی چیست، انسان چه نسبتی با جهان دارد، فضیلت چگونه ممکن است و جامعه خوب بر چه بنیانی شکل میگیرد. بدون این بازسازی فلسفی، اشه همچنان یک نماد فرهنگی ناشناخته میماند. اگر این پژوهشها انجام شود، میتواند به یکی از مهمترین پاسخهای غیر غربی به بحران متافیزیکی و اخلاقی مدرنیته تبدیل شود.
اَشَه رابطه انسان با طبیعت، جامعه و جهان را یک کل به همپیوسته میبیند. آسیب به محیط زیست یا بیعدالتی اجتماعی، نه تخلف از قانون، قرارداد اجتماعی و حساب سود و زیان اقتصادی، بلکه آسیب به نظم هستی است. مطابق اشه، اخلاق بخشی از نظم راستین هستی است. از آنجا که مکاینتایر برای عبور از بحران اخلاق مدرن روی سنت و روایت برای معنادار شدن اخلاق تاکید دارد، اَشه هم به عنوان یک کلانروایت و سنت زنده فلسفی اخلاقی، همان حلقه گمشدهای است که در غرب به دنبالش میگردند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
گاوین فینچ، فراس دالتی، دِنیز آجیری، تام ویلسون و فرح مستر
خبرگزاری رویترز / ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
یکی از بزرگترین شبکههای غیرقانونی قمار در جهان، میلیونها دلار رمزارز را از طریق دفتری در دبی جابهجا میکند؛ این جابهجایی بخشی از یک عملیات ۴ میلیارد دلاری دور زدن تحریمهای ایران است.
این دفتر که در طبقهٔ بالایی یک هتل اقتصادی در محلهای نامراقیه قرار دارد، نشانی ثبتشدهٔ شلبیت است؛ یک صرافی رمزارز بدون مجوز که توسط یک ایرانی مقیم خارج اداره میشود؛ این بر اساس دادههای بهاشتراکگذاشتهشده از سوی دو شرکت تحقیقاتی رمزارز و یک تحلیلگر مستقل و مورد بازبینی رویترز است.
یکی از مشتریان اصلی شلبیت، شبکهٔ قمار فارسزبانی با بیش از ۲٬۰۰۰ وبسایت است که توسط دو اینفلوئنسر پرزرقوبرق ایرانی با ارتباطات سطحبالای دولتی اداره میشود — یکی از یک ویلای گرانقیمت در مادرید و دیگری تا مدتی پیش از یک هتل لوکس در هنگکنگ.
این دو فرد و ایرانی مدیر شلبیت در سال ۲۰۲۳ در پروندهای مربوط به قمار غیرقانونی در ایران بهعنوان شرکای جرم محکوم شدند.
قمار در جمهوری اسلامی ممنوع است و مجازات آن شلاق و زندان است. با این حال، شبکهٔ قمار مورد شناسایی رویترز به سیستم پرداخت آنلاین ایران دسترسی دارد که بهدقت توسط بانک مرکزی این کشور نظارت میشود.
شلبیت مرکز عملیات جابهجایی پول ایرانی است؛ شبکهای که از طریق آن، شبکهٔ قمار، بانک مرکزی و سایر نهادهای تحریمشدهٔ ایرانی به بازارهای جهانی رمزارز دسترسی دارند.
دادههای مربوط به جریانهای مالی شلبیت — از جمله مجموع دستکم ۴ میلیارد دلاری که این صرافی از مه ۲۰۲۴ تاکنون پردازش کرده — توسط دو شرکت تحقیقاتی رمزارز و ریچ سَندرز، پژوهشگر و تحقیقگر مستقل بلاکچین با تمرکز بر ایران، تحلیل شده است. این دو شرکت درخواست کردند نامشان فاش نشود تا بتوانند دربارهٔ این دادههای حساس که توسط رویترز بازبینی شد صحبت کنند. دهها میلیون دلار از رمزارزهای شبکهٔ قمار از طریق سوابق بلاکچین قابل ردیابی تا شلبیت است.
شلبیت صدها میلیون دلار ارز را به برخی از برجستهترین بازیگران حوزهٔ رمزارز، از جمله بزرگترین صرافی جهان یعنی بایننس، جابهجا کرده است.
شلبیت همچنین مستقیماً با بانک مرکزی ایران تعامل دارد؛ با کیفپولهایی که دولت اسرائیل آنها را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مرتبط کرده است؛ و با نوبیتکس، صرافی ایرانی که دولت ایالات متحده اوایل امسال پس از آنکه تحقیقات رویترز ارتباط آن با دولت را فاش کرد، تحریم کرد. بخشی از رمزارزهایی که به شلبیت سرازیر شده از یک عملیات استخراج بیتکوین ایرانی آمده است؛ عملیاتی که به گفتهٔ دو شرکت تحقیقاتی رمزارز، سکههای دیجیتال جدید ضرب میکند.
سندرز دربارهٔ شلبیت گفت: «این یک عملیات سپاه پاسداران است؛ این کاملاً روشن است.»
جریانهای ورودی به شلبیت در lead-up به جنگ با ایالات متحده و اسرائیل در فوریه نیز ادامه داشت. رمزارزها حتی پس از آنکه جمهوری اسلامی مکرراً امارات متحده عربی را بمباران کرد — از جمله پهپادی که کمتر از یک کیلومتر از دفاتر این صرابی اصابت کرد — همچنان وارد میشدند.
افشای شبکهٔ جابهجایی پول، نبوغ ایران را در تابآوری در برابر سالها تحریمهای سخت تجاری و بانکی نشان میدهد. سپاه پاسداران در جنگ پرافتوخیز خود با ایالات متحده و اسرائیل، نقشی محوری در نگهداشتن اقتصاب بر پا ایفا کرده و اکنون قدرتمندتر از همیشه ظاهر میشود.
تحقیقات رویترز همچنین نشان داد که سالها پیش، سپاه پاسداران کنترل بزرگترین وبسایتهای قمار قابلدسترس در داخل ایران را بهدست گرفت و از آن زمان از آنها برای جابهجایی پول به خارج از کشور استفاده کرده است.
رویترز برای کشف شبکهٔ دور زدن تحریمها با بیش از ۳۰ نفر گفتوگو کرد، از جمله دو نفر که پیشتر به سپاه وابسته بودند، یک مقام دولتی سابق، دو چهرهٔ ارشد داخلی ایران آگاه به این طرح، و افرادی با آگاهی مستقیم از تحقیقات جریانی دولت امارات دربارهٔ این عملیات. وبسایتهای قمار شناسایی و روابط آنها در همکاری با شرکت امنیت سایبری اینفوبلاکس (Infoblox) ترسیم شد.
جان وُجیک، پژوهشگر سابق اینفوبلاکس که هفت سال برای ادارهٔ سازمان ملل متحد در زمینهٔ پیشگیری از جرم و مواد مخدر (UNODC) به تحقیق دربارهٔ قمار غیرقانونی پرداخته بود، گفت: «این تاکنون بزرگترین شبکهٔ قمار غیرقانونی ایرانی کشفشده و یکی از بزرگترینها در جهان است.» وجیک اکنون تحلیلگر ارشد در آزمایشگاه TRM است.
این همچنین یکی از بزرگترین شبکههای دور زدن تحریمهای ایران کشفشده از سال ۲۰۱۶ است؛ زمانی که ایالات متحده عملیات تقریباً ۲۰ میلیارد دلاری «طلا در برابر نفت» سپاه پاسداران مستقر در ترکیه را متلاشی کرد.
رویترز نتوانست تعیین کند که آیا سپاه پاسداران کنترل مستقیم شبکهٔ قمار و شلبیت را در دست داشته است یا نه، یا این که بهطور دقیق چه کسی در دولت ایرانی عملیات دور زدن تحریمها را کنترل میکرده است. رویترز همچنین نتوانست تعیین کند که بخش بزرگی از رمزارزها در نهایت به کجا ختم شده است.
به گفتهٔ فردی با آگاهی مستقیم از پرونده، «ادارهٔ مقررات داراییهای مجازی دبی» موسوم به VARA در حال بررسی نقش ادعایی شلبیت در کمک به ایران برای پولشویی و دور زدن تحریمها است. این شخص افزود که سیاوش کیوانپور، بنیانگذار این صرافی، و شبکهٔ گستردهتر ایرانیان درگیر در قمار غیرقانونی مبتنی بر رمزارز نیز از سوی این نهاد مورد بررسی قرار دارند.
«ادارهٔ مقررات داراییهای مجازی دبی» تأیید کرد که هم این نهاد و هم ادارهٔ اقتصاد و گردشگری دبی در سال ۲۰۲۵ اقدام قانونی علیه شلبیت بهدلیل فعالیت بدون مجوز انجام دادهاند. در ۲۴ ژوئیه، اندکی پس از آنکه رویترز از این نهاد درخواست اظهارنظر کرد، «ادارهٔ مقررات داراییهای مجازی دبی» اعلامیهای صادر کرد و اعلام داشت شلبیت ناقض قوانین پولشویی و تأمین مالی تروریسم است و دستور داد «فوراً از تمام فعالیتهای دارایی مجازی بدون مجوز دست بردارد.»
به گفتهٔ اعلامیهٔ منتشرشده در وبسایت VARA: «موارد شناساییشده توسط «ادارهٔ مقررات داراییهای مجازی دبی» فراتر از حمایت از مصرفکننده است و به تراکنشهای فرامرزی مخلتر که تمایل به تأثیرگذاری بر تمامیت سیستم مالی امارات دارند میرسد.»
یکی از افرادی که در خط مقدم این قماربازی قرار دارد، ساشا سبحانی، پسر یک دیپلمات ارشد سابق ایرانی و وزیر دولت است که پدرش علناً او را به دلیل آنچه «رفتار غیراسلامی» توصیف کرده، علناً طرد کرده است.
دیگری، پویان مختاری، اینفلوئنسر و خوانندهای است که پس از اخراج در اواخر آوریل از دبی — جایی که دستگیر و توسط مقامات به اتهام تأمین مالی سازمانهای تروریستی ایرانی متهم شد — میان هتلهای لوکس هنگکنگ در رفتوآمد بود.
این دو نفر سبک زندگی مجلل خود را در رسانههای اجتماعی به نمایش میگذارند و ویدیوهایی از ماشینهای اسپرت لوکس، مهمانیهای قایق تفریحی و جتهای شخصی منتشر میکنند.
مختاری اتهامات مطرحشده علیه خود در دبی را رد کرد و گفت عضو سپاه پاسداران یا هیچ گروه نظامی ایرانی نیست. او نگفت آیا با آنها تجارت کرده است یا خیر.
او در مصاحبهای در هنگکنگ گفت: «من بخشی از آنها نیستم، اما آرزو دارم، امیدوارم روزی شبیه آنها شوم — نه برای حمله به کسی، بلکه برای دفاع از مردم. من هرگز از قدرت، پول و جایگاهم در شبکههای اجتماعی برای آزار کسی یا آسیب به چیزی در راستای بشریت استفاده نکردهام.»
وزارت امور خارجهٔ امارات به پرسشهایی دربارهٔ دستگیری، آزادی یا وضعیت ویزای مختاری پاسخ نداد.
این وزارتخانه در بیانیهای به رویترز گفت: «امارات به بالاترین استانداردهای بینالمللی پایبند است، بر تمام بخشها نظارت سختگیرانه دارد و در همکاری نزدیک با شرکای بینالمللی، برای برهم زدن و بازدارندگی در برابر تمام اشکال جریانهای مالی غیرقانونی اقدام میکند.»
مختاری در اواخر ژوئن به دنبالکنندگان خود در شبکههای اجتماعی گفت قصد دارد در اوایل ژوئیه در مراسم خاکسپاری رهبر ترورشدهٔ ایران شرکت کند. در طول چند روز آمادهسازی، مختاری تصاویری از خود با موهای تازهرنگشده، در باشگاه، در حال بستن چمدان و خرید هدیه منتشر کرد.
او در ۴ ژوئیه در کنار ایموجی اشکچشمی نوشت: «احساس عجیبی است. دارم میروم به وطن.»
مختاری و سبحانی، هر دو، ارتباط وبسایتهای قماری که تبلیغ میکنند را با یکدیگر رد کردند. اما بهگفتهٔ اینفوبلاکس، هرچند بسیاری از دامنهها «در زمانهای مختلف، با نامهای متفاوت و با برندهای گوناگون ثبت شدهاند»، آنها نرمافزار و سایر ویژگیهای فنی مشترکی دارند که آنها را به هم مرتبط میسازد.
این دو مرد گفتند هیچ آگاهی از دخالت دولت ایران در فعالیتهایشان ندارند، اینکه کیوانپور را نمیشناسند و با شلبیت آشنا نیستند.
سبحانی در بیانیهای ایمیلی به رویترز گفت: «من قاطعانه هرگونه مشارکت در پولشویی، دور زدن تحریمها، تأمین مالی تروریسم یا جابهجایی وجوه از طرف دولت ایران، بانک مرکزی ایران، سپاه پاسداران یا هر نهاد دولتی ایرانی دیگر را رد میکنم.»
نه کیوانپور و نه دولت ایران به درخواستهای اظهارنظر پاسخ ندادند. پلیس دبی و دفتر دادستان کل نیز به درخواستهای اظهارنظر پاسخ ندادند. بیانیهٔ VARA نام سبحانی یا مختاری را ذکر نکرد.
سخنگوی وزارت خزانهداری آمریکا گفت: دفتر کنترل داراییهای خارجی وزارت خزانهداری ایالات متحده «از این ادعاها آگاه است و آنها را بسیار جدی میگیرد.» «از زمان روی کار آمدن رئیس جمهور ترامپ، وزارت خزانهداری به شدت داراییهای دیجیتال مرتبط با رژیم ایران را هدف قرار داده است.»
دادههای بازبینیشده توسط رویترز نشان داد شلبیت از مه ۲۰۲۴ — زمانی که بهنظر میرسد این صرافی فعالیت خود را آغاز کرده — تنها برای یکی از وبسایتهای قمار مرتبط با شبکهٔ گستردهتر، دستکم ۱۳۰ میلیون دلار پردازش کرده است.
میاد ملکی که در زمان تصدی سمت معاونت ادارهٔ کنترل داراییهای خارجی — که تا پارسال آن را عهدهدار بود — در طراحی سیاست دور زدن تحریمهای ایران برای وزارت دارایی ایالات متحده مشارکت داشت، میگوید: «ایدئولوژی برندِ سپاه پاسداران است، در حالی که سود مدل تجاری آن است. وقتی بحث قمار به میان میآید، سپاه پاسداران زودتر از همه پرسودترین درس جمهوری اسلامی را آموخت: چیزی را غیرقانونی اعلام کن، سپس هم ممنوعیت و هم بازار سیاه را کنترل کن.»
با وجود میلیاردها دلاری که از طریق شلبیت جابجا شده است، در حال حاضر هیچ راه قابل شناسایی برای استفاده عموم مردم از این صرافی وجود ندارد. سه نفر در آدرس ثبت شده به عنوان دفتر شلبیت در محله دیره دبی به خبرنگار رویترز که از آنجا بازدید میکرد، گفتند که هرگز نام این شرکت را نشنیدهاند و هیچ ارتباطی با ارزهای دیجیتال ندارند. تراکنشهای آنلاین نیز غیرممکن است، زیرا شلبیت دیگر وبسایتی ندارد.
بایننس (صرافی رمزارز آنلاین) در پاسخ به پرسش دربارهٔ تعاملاتش با شلبیت گفت که شلبیت هرگز حساب کاربری در بایننس نداشته و تحریم نشده است. بایننس پردازش صدها میلیون دلار برای شلبیت را رد نکرد و گفت این تراکنشها پرخطر تلقی نشدهاند.
بایننس در بیانیهای گفت: «هنگامی که کاربران مرتبط با شلبیت با پلتفرم ما تعامل داشتند، برنامهٔ تطبیققوانین ما همانگونه که باید عمل کرد: بررسی انجام داد، حسابهای مربوطه را مسدود کرد و آنها را به مراجع قانونی گزارش داد.» این شرکت جزئیات بیشتری ارائه نکرد.
تسلط سپاه
رویکرد سپاه پاسداران به قمار آنلاین، امتدادِ تسلط فزایندهای است که این نهاد بر اقتصاد کشور — چه قانونی و چه غیرقانونی — اعمال میکند. در حالی که سوءظنها در مورد دخالت حکومت در قمار، در گزارش سال ۲۰۲۱ موسسه واشنگتن و موارد دیگر مطرح شده بود، رویترز اولین سازمان خبری است که جزئیات جزئیات تسلط سپاه پاسداران بر این بخش پرسود را برجسته میکند.
رضا غیبی، مقام دولتی سابق ایران که در سال ۲۰۲۲ از ایران خارج شد و اکنون در بریتانیا زندگی میکند، گفت وقتی قمار آنلاین حدود یک دهه پیش در ایران رونق گرفت، سپاه پاسداران فرصتی دید و کنترل آن را بهدست گرفت.
غیبی گفت قمار آنلاین همچنین به همکاری بانک مرکزی ایران نیاز داشت، زیرا بانک مرکزی بر زیرساخت پرداختهای الکترونیکی داخلی، از جمله کارتهای بانکی و انتقال وجه، تسلط دارد.
حمید نیکو، که زمانی به عنوان استراتژیست سیاسی به سپاه پاسداران مشاوره میداد؛ محمد حسین ترکمان، عضو سابق یک واحد سپاه که به عنوان محافظ شخصی رهبر و خانوادهاش خدمت میکرد؛ و دو ایرانی دیگر که مستقیماً از این موضوع مطلع بودند، تصاحب قمار در ایران توسط سپاه پاسداران را تأیید کردند.
نیکو گفت: «وقتی مؤسسات مالی بزرگ میشوند و مستقل از نهاد حاکم و نهادهای امنیتی فعالیت میکنند، سپاه پاسداران برای نظارت بر آنها وارد عمل میشود. آنها از وبسایتهای قمار بهعنوان راهی برای اتصال سیستمهای مالی داخل و خارج کشور استفاده کردند.»
بهگفتهٔ غیبی، نیکو و ترکمان، سپاه پاسداران هنرمندان مشهور ایرانی و اینفلوئنسرهای شبکههای اجتماعی را به کار گرفت تا وبسایتها را به میان میلیونها دنبالکنندهٔ خود بازاریابی کنند. آنها گفتند نمایش ثروت و اسراف این افراد برای ایرانیانی که در اقتصاد رکودزده دستوپنجه نرم میکردند جذاب بود.
به گفته غیبی، نیکو و ترکمان، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هنرمندان مشهور ایرانی و اینفلوئنسرهای رسانههای اجتماعی را برای بازاریابی وبسایتها به میلیونها دنبالکننده خود جذب کرد. آنها گفتند که نمایش ثروت و فزونی آنها برای ایرانیانی که از اقتصاد رو به رکود رنج میبرند، جذاب بود.
نیکو در سال ۲۰۱۵ از ایران خارج شد — و از سمت خود بهعنوان استراتژیست ارشد در «اندیشهسازان نور»، مؤسسهای که در زمینهٔ سیاستگذاری به سپاه پاسداران مشاوره میدهد، کنارهگیری کرد. ترکمان در سال ۲۰۱۰ خارج شد. غیبی، نیکو و ترکمان گفتند همچنان ارتباطات دولتی در داخل ایران دارند و مکرراً با آنها گفتوگو میکنند.
ترکمان در ایران بهعنوان تهدید امنیتی دستگیر شد و گفت اندکی پس از آزادی از زندان فرار کرد. نیکو گفت برای تحصیل در مقطع دکترا از ایران خارج شد اما از برنامه خارج شد. غیبی که علاوه بر سمت دولتیاش سالها بهعنوان روزنامهنگار اقتصادی فعالیت میکرد، پس از بازجوییهای مکرر بهدنبال مصاحبههایی که با خبرگزاریهای خارجی انجام داده بود از کشور خارج شد.
رویترز بیش از ۶۰ اینفلوئنسر ایرانی را شناسایی کرده که وبسایتهای قمار را تبلیغ میکنند؛ حدود نیمی از آنها بیش از ۱ میلیون دنبالکننده دارند. سه نفر مخاطبانی فراتر از ۱۰ میلیون دارند.
«کلیک کن و لذت ببر»
ساشا سبحانی، که نام اصلیاش محمدجواد است، با خالکوبیهای گسترده و علاقهاش به برندهای طراحان، یکی از شناختهشدهترین چهرهها در دنیای قمار آنلاین ایران است.
او که پسر یک سفیر سابق است، ۳.۷ میلیون دنبالکننده در اینستاگرام دارد و در کنار سایتهای قمار، موسیقی خود را نیز تبلیغ میکند. او به رویترز گفت که دیگر با پدرش ارتباطی ندارد.
در پستی در تیکتاک در سال ۲۰۲۵ توسط دوستدختر اسپانیاییاش، او را میبینیم که برای هجدهمین سالگرد تولدش یک رولزرویس صورتی روشن به او هدیه میدهد. در صدر صفحهٔ پروفایل اینستاگرامش، پیوندی به یکی از وبسایتهای قمار بهطور برجسته نمایش داده شده است. در میان ایموجیهای دستههای بالدار پول، دستورالعملی ساده نوشته شده: «کلیک کن و لذت ببر.»
سبحانی عکسهایی از ویلای چند میلیون دلاری خود در مادرید، که قبلاً متعلق به یکی از بازیکنان رئال مادرید بود، منتشر میکند. در یکی از ویدیوهای اینستاگرام که دهها بار بازنشر شده است، سبحانی اسکناسهایی را از چیزی که به نظر میرسد دستهای از اسکناسهای بانکی است، جدا میکند تا در سوئیت هتلش به اهتزاز درآیند.
پویان مختاری پیش از آنکه حساب کاربریاش اوایل امسال مسدود شود، تعداد دنبالکنندگان اینستاگرامش را حتی بیشتر هم کرده بود. حالا او در «وطن»، یک شبکه اجتماعی عمدتاً فارسیزبان که میگوید خودش ساخته، فعالیت میکند و دنبالکنندگان بسیار کمتری دارد. رویترز نتوانست دلیل غیرفعال شدن حساب اینستاگرام او را مشخص کند. متا، که مالک اینستاگرام است، در تماس برای اظهار نظر، دلیلی ارائه نکرد.
پستهای مختاری غالباً نمایش ثروت — از جمله مجموعهای از خودروهای سوپراسپرت و ساعتهای گرانقیمت — را با موزیک ویدیوها و محتوای حمایتی جمهوری اسلامی درمیآمیخت.
در یکی از پستهای اینستاگرام، او را در حال دیدار با اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیسجمهور سابق، میبینیم. در یک گفتوگوی زندهٔ مشترک در اینستاگرام با حضور مختاری و یک ایرانی دیگر، احمد خمینی، نوهٔ بنیانگذار جمهوری اسلامی روحالله خمینی، نیز بهطور کوتاهی به گفتوگو پیوست.
مختاری عکسهایی از خودروی «کونیگسیگ جسکو اَتک» (Koenigsegg Jesko Attack) به ارزش ۳٫۵ میلیون دلار خود به نمایش گذاشت و تغییر رنگ آن از طلایی براق به صورتی روشن را نشان داد.
مختاری و سبحانی دستکم از سال ۲۰۲۰ با هم کار میکردهاند؛ زمانی که بهدلیل راهاندازی شبکهای از وبسایتهای قمار غیرقانونی از جمله ABT90 و Hazarat مورد تعقیب قرار گرفتند. این تعقیب قضایی بر اساس اسناد حقوقی ایران است که رویترز بازبینی کرده است. آنها در آن زمان در خارج از کشور زندگی میکردند و سه سال بعد غیاباً در ایران محاکمه و به دو سال زندان محکوم شدند. سیاوش کیوانپور، بنیانگذار شلبیت، بهدلیل کمک به آنها به سه ماه حبس محکوم شد.
بهگفتهٔ یک سند دادگاه ایرانی و فردی آگاه به موضوع، ایران برای مختاری و سبحانی اخطار سرخ اینترپل صادر کرد. هر دو در اسپانیا — جایی که در آن زمان زندگی میکردند — بازداشت شدند. مختاری گفت بیش از یک ماه در بازداشت بود. بهگفتهٔ این شخص، اخطارها بعداً بهدنبال درخواست افراد مذکور، توسط اینترپل لغو شدند. اینترپل میتواند در صورتی که دولتها هنگام اعتراض به اخطارها اطلاعات تکمیلی ارائه نکنند، اخطارهای سرخ را پس بگیرد.
مختاری به رویترز گفت هیچ کار اشتباهی نکرده و قمار در ایران غیرقانونی نیست. او گفت: «در ایران هیچ قانون نوشتهشدهای… در این حوزه وجود ندارد؛ چه بازار شرطبندی آنلاین، چه قمار، یا هرچه آن را مینامید. این اساساً غیرقانونی نبود.»
مادهٔ ۷۰۵ قانون مجازات ایران مقرر میدارد قمار با حبس تا شش ماه و ۷۴ شلاق مجازات میشود. در سال ۲۰۲۳، این قانون اصلاح شد تا شرطبندی آنلاین را نیز شامل گردد.
اما غیبی، مقام دولتی سابق ایران، گفت وقتی جمهوری اسلامی یک شبکهٔ قمار را سرکوب میکند، هدف حذف رقبا است نه حمایت از عموم مردم. او گفت: «این بهدلیل آن نیست که به رفاه مردم اهمیت میدهند یا بهدلیل اینکه قمار ممنوع است. این دربارهٔ حذف رقبا است.»
در مارس ۲۰۲۴، وزارت اطلاعاتی ایران اعلام کرد یک «شبکهٔ مافیایی بزرگ مستقر در لندن» را که ۵۴ وبسایت قمار غیرقانونی را اداره میکرد، متلاشی کرده است. این وزارتخانه در آن زمان شبکهٔ «نیتروبت» (Nitro Bet) را بزرگترین شبکهٔ ایران توصیف کرد.
عملیات قمار ۲۰۰۰ سایتی که توسط مختاری و سبحانی تبلیغ میشد و بازیهای شانسی مانند اسلات، بلک جک و رولت ارائه میداد، به طور قابل توجهی بزرگتر از نیترو بت است و به گفته محققان امنیت ارز دیجیتال و فناوری اطلاعات که ماهها صرف تجزیه و تحلیل عملیات آنها کردند، به نظر میرسد که در حال شکوفایی است.
هیچیک از مقامات فعلی یا سابق ایرانی که با رویترز گفتوگو کردند، بهطور دقیق نمیدانستند چرا شبکهٔ تبلیغشده توسط مختاری و سبحانی مجاز به فعالیت بوده است. وبسایت نیتروبت دیگر در دسترس نیست.
غیبی، مقام دولتی سابق، توضیح داد: سپاه پاسداران «شبکهها و سازمانهایی ساخت که چهرههای آنها در طول زمان تغییر میکرد. هر کس برجسته میشد، اطلاعات سپاه در پشت او جای میگرفت و از او برای پیش بردن عملیات استفاده میکرد.»
در یک پست اینستاگرام از اکتبر ۲۰۲۲، سبحانی و مختاری کنار هم در یک جت خصوصی نشستهاند و غذای مکدونالد میخورند. مختاری این کامنت را نوشته بود: «برادرم.»
این دو مرد همچنان وبسایتهایی را تبلیغ میکنند که در پروندهٔ قضایی ایرانشان مطرح بودند.
سبحانی در بیانیهٔ خود اشاره کرد که اخطار سرخ علیه او لغو شده و پروندهٔ اسپانیا نیز بسته شده است.
او نوشت: «هرگونه اشاره به اینکه من با همان مقامات (ایرانی) که مرا تعقیب کردند همکاری میکنم، کاملاً نادرست است.»
وی گفت مشارکتش در ABT90 محدود به تبلیغات پولی در شبکههای اجتماعی بوده است.
سبحانی گفت: «من هرگز مالک، سهامدار، مدیر، کارمند، بهرهبردار یا تصمیمگیرندهٔ ABT90 یا هر پلتفرم مرتبط نبودهام. من نمیدانم چگونه چنین وبسایتهایی به سیستمهای پرداخت ایرانی دسترسی پیدا کردهاند.»
ساعتها و رمزارز
دفتر شلبیت، که در میان صرافیهای پول و ساختمانهای اداری در دبی قرار دارد، از طریق لابی یک هتل اقتصادی قابلدسترسی است. از آنجا، یک آسانسور شلوغ بازدیدکنندگان را به طبقهٔ چهارم و یک درِ سنگین قفلشده با زنگ و دوربین مداربسته میرساند. تابلو کنار در مینویسد «ولوریکس واچز تِریدینگ الالسی» (Velorix Watches Trading LLC). بهاسناد شرکتی دبی، ولوریکس یک کسبوکار دیگر است که بهنام کیوانپور، بنیانگذار شلبیت، ثبت شده است.
در طول بازدیدی در اوایل ژوئیه، خبرنگار رویترز در دفتر سهاتاقهای، ۱۳ ساعت آسیبدیده در ویترین، یک دستگاه شمارش اسکناس و یک میز مشاهده کرد. یکی از سه کارمند که تیشرت و دمپایی پوشیده بود، گفت هرگز نام کیوانپور را نشنیده است. دیگری پرسید: «کی شما را فرستاد؟»
آنها گفتند ساعاتها برای فروش نیستند.
سندرز و دو شرکت تحقیقاتی رمزارز گفتند متقاعد شدهاند که تمام ۴ میلیارد دلار در حال جابهجایی از شلبیت توسط دولت ایران کنترل میشود؛ دلیل آن تعاملات مستقیم شلبیت با بانک مرکزی و سایر نهادهای تحریمشده، فقدان حضور آنلاین و ارتباط آن با عملیات استخراج رمزارز است.
بهگفتهٔ تحلیلگران رمزارز، شلبیت دستکم ۱۲۵ میلیون دلار از بانک مرکزی ایران پردازش کرده — بخش عمدهٔ آن بهصورت مستقیم. شلبیت همچنین بر اساس دادههای بلاکچین که رویترز بازبینی کرده، دستکم ۲۰ میلیون دلار از عملیات مشکوک استخراج رمزارز ایران از طریق کیفپولهای واسط دریافت کرده است؛ کیفپولهایی که منبع ارز را پنهان میکنند.
استخراج شامل استفاده از رایانه برای حل معماهای ریاضی پیچیده برای ایجاد سکههای دیجیتال جدید، اساساً ضرب ارز جدید است. ایران در سال ۲۰۱۹ این فرآیند را قانونی کرد و ماینرها را ملزم به اخذ مجوزهای دولتی کرد.
از آن زمان، استخراج رمزارز به سنگ بنای دور زدن تحریمهای غربی توسط ایران تبدیل شده است؛ تحریمهایی که کشور را از ارز سخت و سیستم بانکی جهانی منزوی کردهاند. بهگفتهٔ نامهای در سال ۲۰۲۴ از سوی سناتورهای آمریکایی الیزابت وارن و انگوس کینگ به مقامات ارشد دولت بایدن، بیتکوین و سایر توکنهای تولیدشده در ایران توسط بانک مرکزی در بازارهای بینالمللی رمزارز به فروش میرسند.
بهگفتهٔ شرکتهای تحقیقاتی و دادههای بلاکچین که رویترز بازبینی کرده، دستکم ۶۷۶ میلیون دلار رمزارز از نشانیهای شلبیت از مه ۲۰۲۴ به بایننس سرازیر شده است. حدود ۵۴۰ میلیون دلار از این مبلغ پس از آنکه VARA، نهاد نظارتی دبی، سال گذشته شلبیت را بهدلیل ارائهٔ خدمات صرافی بدون مجوز و تبلیغ برای آن جریمه کرد، جابهجا شده است.
سندرز، پژوهشگر و تحقیقگر مستقل، گفت در اکتبر ۲۰۲۵ بایننس را از ارتباطات شلبیت با ایران آگاه کرد. دادهها نشان میدهد پس از هشدار سندرز، وجوه همچنان از شلبیت به بایننس سرازیر میشد.
بایننس به پرسشهایی دربارهٔ اینکه در پاسخ چه اقداماتی — اگر اقدامی — انجام داده، پاسخ نداد.
بایننس در بیانیهٔ خود گفت: «جریانهای مرتبط با شلبیت به بایننس از سوی یک شرکت مستقل تحلیل بلاکچین شخص ثالث پرخطر تلقی نشدند.» این شرکت را معرفی نکرد. بایننس همچنین گفت نمیتواند مبلغ جابهجاشده پس از جریمهٔ VARA را «تطبیق دهد».
بایننس در سال ۲۰۲۳ توسط ایالات متحده به دلیل نقض قوانین ضد پولشویی، از جمله پردازش معاملات ارزهای دیجیتال ایران، ۴.۳ میلیارد دلار جریمه شد.
در دسامبر، بایننس مجوزهای نظارتی کلیدی را در امارات برای پلتفرم اصلی معاملاتی خود دریافت کرد.
بهگفتهٔ دو نفر با آگاهی از بازداشت او، پلیس دبی در اواخر مارس مختاری را به اتهام تأمین مالی گروههای تروریستی ایرانی که اقدامات خصمانه علیه امارات انجام میدادند، بازداشت کرد.
آنها گفتند که او به مدت ۳۵ روز بازداشت و سپس از کشور اخراج شد و داراییهایش، از جمله محتویات حسابهای بانکی اماراتی و خانه ۵ میلیون دلاریاش مصادره شد. مختاری در مصاحبهای در اوایل ماه مه با یک پادکستر ایرانی، در مورد دستگیری صحبت کرد و گفت که به دروغ به تأمین مالی حملات به امارات متحده عربی متهم شده است.
پس از اخراج مختاری از دبی، رویترز از طریق پستهای شبکههای اجتماعیاش او را تا سوئیت ۲۰۰۰ دلار در هر شب در هتلی مشرف بر بندر ویکتوریا هنگکنگ ردیابی کرد. او از رفتار مقامات دبی گلایه کرد و گفت همه چیز را از او گرفتهاند. او در پستی در شبکهٔ اجتماعی گفت پس از ارسال ۱۵۰ هزار دلار به دوستانش در ایران بازداشت شده است.
مختاری همچنین فاش کرد که با هویت جعلی در امارات متحده عربی زندگی میکرده است. او عکسی از ویزای طلایی ۱۰ ساله خود به نام پاتریک فیلیپ، شهروند وانواتو در اقیانوس آرام جنوبی، به اشتراک گذاشت.
پس از دو ماه اقامت در هنگ کنگ، به نظر میرسید مختاری در حال آماده شدن برای بازگشت به خانه است. پیش از عزیمت، رسانههای وابسته به حکومت ایران با او مصاحبه کردند. در این مصاحبهها او را به عنوان مردی اصلاحشده و خداترس که روزانه قرآن میخواند و نماز میخواند، به تصویر کشیدند.
در ۸ ژوئیه، از بانکوک، او یک سلفی از پایین پلههای هواپیمای عازم ایران گرفت.
او نوشت: «انشاءالله کمتر از ۲۴ ساعت در تهران هستم؛ دعا کنید که بتوانم در پیشگاه خداوند قادر و مردم خوب این دنیا مفید و مایهٔ افتخار باشم.» تا آن زمان، مراسم تشییع رهبر کشتهشده جمهوری اسلامی به پایان رسیده بود.
مختاری از آن زمان پس چیزی منتشر نکرده است.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۵ مرداد ۱۴۰۵
پیش از هر چیز تأکید میکنم که من مارکسیست یا چپ نیستم و در این نوشته قصد دارم تا از موضع یک لیبرال، به دفاع از یک اقتصاددان چپ به نام مهرداد وهابی سخن بگویم.
به تازگی نوشتهای به قلم یوسف اباذری منتشر شده است که دربردارندهی ترکیبی از حملات شخصی، توهین، افترا، پروندهسازی، برچسبزنی و مباحث آشفتهی تئوریک علیه مهرداد وهابی است.[۱] از نگاه من بخشهای غیرتئوریک آن نوشته ارزش وقت صرف کردن ندارد و بنابراین به برخی گوشههای «نسبتاً تئوریک» آن نوشته میپردازم.
فهم مارکسیستی از دولت
درک ادعای تئوریک اباذری در مورد دولت برای من دشوار است. اباذری مدافع تعریفی چپ از دولت است که خود آن تعریف، محصول تجدیدنظر در ایدهی مارکس و انگلس بوده است و سپس، وهابی را به دلیل تجدیدنظر دوباره در مارکسیسم نکوهش میکند. اساساً اگر تجدیدنظر امری مذموم است، بنابراین فهم کنونی اباذری از دولت نیز مذموم و برخطاست و اگر تجدیدنظر رویکردی سیال، مداوم و ناگزیر است، بنابراین چرا اباذری به وهابی خرده میگیرد و بر او میشورد؟
به شرحی که به تفصیل در جای دیگری نوشتهام[۲]، مارکس و انگلس در زمان حیاتشان، چهار نگرش متفاوت و غیرمنسجم دربارهی دولت عرضه داشتند: (۱) دولت طبقاتی، (۲) دولت مستقل انگلوار، (۳) دولت سوسیالیستی و (۴) دولت یا سازمان سیاسی و اجتماعی کمونیستی (جدول شمارهی ۱).
در سال ۱۸۴۸، زمانی که «مانیفست کمونیست» منتشر شد، مارکس و انگلس دولت را نمایندهی طبقهی حاکم معرفی کردند و آن را دولت بورژوایی نامیدند و کارگران را بردگان طبقهی بورژوا و دولت بورژوا دانستند.
رویکرد دیگر مارکس را میتوان در اثر «هجدهم برومر لویی بناپارت» که در سال ۱۸۵۲ منتشر شد جستوجو کرد. جایی که مارکس به تحلیل منازعات سیاسی و از جمله جنگ قدرت میان مجلس ملی و ناپلئون بناپارت میپردازد، ارتباط میان قدرت سیاسی و جایگاه طبقاتی منقطع میشود و ابزارهای تحلیل طبقاتی بهکار نمیآیند.
مارکس در ۱۸۷۵، در نقدی که به پیشنویس برنامهی حزب اتحادیه کارگران آلمان (SDAP) مینویسد، از فردیناند لاسال، نویسندهی متن بهخاطر بهکار بردن اصطلاح «چارچوب دولت ملی» و «دولت آزاد» انتقاد میکند و دربارهی دولت در جامعهی آرمانی خود میگوید:
انگلس نیز در سال ۱۸۷۸، در کتاب آنتیدورینگ دربارهی اوضاع حکمرانی و دولت پس از انقلاب کمونیستی آینده مینویسد:
انگلس همانجا میافزاید که «دولت» پدیدهای متعلق به جامعهی طبقاتی است و جامعهی فاقد طبقه، نیازی به وجود دولت ندارد.

انگلس دوران «مالکیت دولتی» را به دلیل کوتاهی طول عمر «دولت پس از انقلاب»، مختصر و کوتاه میپنداشت، اما در صحنهی عمل، انقلابیون بلشویک این دعاوی انگلس را غیرعملی پنداشتند و چارهی کار را در تطویل عمر دولت دیدند و به جای رد آرای انگلس، خیلی محترمانه تفسیر متفاوتی از آن عرضه کردند.
در ۱۹۱۷، در آستانهی شکلگیری نخستین دولت سوسیالیستی در روسیه، سوسیالدمکراتها و آنارشیستها به اعتراض برخاستند و تصریح کردند که بر اساس آموزههای انگلس دولت باید زوال یابد. اما لنین به عنوان نخستین تجدیدنظرطلب در سنت فکری مارکسیسم، ضمن تمجید از دانش انگلس، تأکید کرد که درک سوسیالدمکراتها و آنارشیستها از زوال دولت یا الغای آن اشتباه است و پس از انقلاب، ابتدا باید دولت طبقهی کارگر متولد شود و قوام پیدا کند و سپس بهتدریج زوال یابد. هرچند که علیرغم تأکید لنین بر زوال دولت تازه استقراریافته در روسیه، نه تنها دولت شوروی تا پایان درگذشت لنین در سال ۱۹۲۴ زوال نیافت، بلکه رفتهرفته به بزرگترین دولت و نظام دیوانسالاری در تاریخ بشر مبدل شد و تا زمان فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم در ۱۹۹۱، هیچ سخنی از زوال دولت نیز مطرح نبود.
بعدها نئومارکسیستهایی مانند نیکوس پولانزاس و دیگران، دوباره و چندباره دربارهی دولت و نقش آن در نظام مبتنی بر بازار تجدیدنظر کردند و به طرح ایدههای جدیدی پرداختند. آنها ادعا کردند که برخلاف نظر مارکس، دولت در زمان حیات سرمایهداری میتواند ساحتی برای حضور همهی طبقات باشد و نمایندگان طبقات کارگر باید دولت را تسخیر کنند. وانگهی مدعی شدند که دعاوی جان مینارد کینز میتواند مددکار نمایندگان طبقات کارگر باشد و زمینه را برای تشکیل یا تداوم دولتهای رفاه مهیا سازد.
به نظر میرسد که اباذری مدافع فهم متأخر مارکسیستی از دولت به طور عام و دولت رفاه به طور خاص باشد و ادعا یا گمان میکند که بر قلهی مارکسیسم اصیل ایستاده است. سپس از فراز آن قله، وهابی را به دلیل گرایشش به نظریهی پابلیک چویس «تجدیدنظرطلب» نامیده و او را نکوهش میکند. اما همچنانکه پیشتر گفتم، فراموش میکند که تعریف کنونی او از دولت، خود نتیجهی تجدیدنظرطلبیهای مکرر در مارکسیسم اصیل است.
پابلیک چویس
اباذری در نوشتهی خودش نشریهی پابلیک چویس را مزین به برچسب «بازارآزادی-نوفاشیستهای آمریکایی» میکند و سپس به تقبیح وهابی میپردازد که چرا با آن نشریه همکاری کرده است.
نظریهی انتخاب عمومی یا پابلیک چویس (Public choice theory) در واقع بسیار نزدیک به تعریف دوم مارکس از دولت است (جدول شمارهی ۱ ردیف ۲). مارکس در «هجدهم برومر لویی بناپارت» تعریف متفاوتی از دولت عرضه میدارد و در آن اثر مدعی میشود که دولت میتواند «انگلوار و هراسانگیز» و «مستقل» از طبقهی بورژوازی، در جهت منافع خودش عمل کند.
این تعریف مارکس از دولت انگلوار، بسیار به دعاوی مکتب انتخاب عمومی یا پابلیک چویس نزدیک است. این نظریه تأکید میکند که سیاستمداران نیز همچون فعالان اقتصادی در بازار، میتوانند به دنبال منافع شخصی خود باشند و با رأیدهندگان دادوستد کنند. به بیان دیگر، دولت و سیاستمداران ممکن است با اتکا به منابع عمومی به شکلی انگلوار، منافع خود را نمایندگی کنند.
بنابراین برخلاف ادعای اباذری، مارکس با اتکا به تجربیات تاریخی فرانسه، بسیار پیش از تولد «نوفاشیستهای آمریکایی!»، ظهور چنین دولتهایی را پیشبینی کرده بود.
اباذری دربارهی مکتب پابلیک چویس مینویسد: «نتیجهی کلی این مکتب این است: سیاست نتیجهای جز فاجعه و نادرستی ندارد چون منافع بازار آزاد را فدای حقهبازی خود میکند. مسئله این نیست که آن سیاست خوب است و این سیاست بد؛ هر نوع سیاستی که مبتنی بر انتخابات و حاکمیت اکثریت باشد فاجعه است.»
در این سطور وانمود میشود که نتیجهی نهایی پابلیک چویس، خلع ید از «امر سیاسی» است. اما این ادعا به هیچوجه واقعیت ندارد. پابلیک چویس به ما میآموزد که چگونه میتوانیم با اتخاذ سلسلهای از تدابیر سیاسی و اقتصادی، از بروز پدیدههای مخربی مانند حامیپروری (Clientelism)، انتصابات سفارشی (Patronage)، خرید و فروش رأی (Vote trading) و نظایر آنها جلوگیری کنیم یا مثلاً توضیح میدهد که رفتارهای انتخاباتی کاندیداها را چگونه تحلیل کنیم.
اگر آقای اباذری معتقد به برپایی نظام «دیکتاتوری پرولتاریا» هستند که نیازی به ادامه این بحث نیست. اما اگر به برقراری «دموکراسی» باور دارند، پابلیک چویس کوششی برای به حداقل رساندن آسیبها و عارضههای یک نظام دموکراتیک در هر جامعهای خواهد بود و اتهامات ایشان به این مباحث تئوریک بلاوجه است.
فهم تئوریک از دولت در ایران
اباذری همان سوءتفاهمات تئوریک خودش را از سطح کلان به سطح جامعهی ایران منتقل کرده و دربارهی مواضع فکری وهابی مینویسد:
من معتقدم که اباذری با طرح این دعوی، آگاهانه یا از روی ناآگاهی، به یکی از مهمترین وجوه کار پژوهشی وهابی کمالتفاتی کرده است. بر اساس مهندسی اجتماعی آیتالله خمینی، پیکربندی نظام سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی بر دو رکن «سازمان دولت» و «سازمان ولایت فقیه» استوار است (نمودار شمارهی ۱).

این مهرداد وهابی بود که برای نخستین بار نشان داد که کوچک شدن «سازمان دولت» منجر به بزرگ شدن «سازمان ولایت فقیه» شده و بر حجم داراییهای «انفال» خواهد افزود.
حتی اغلب هماندیشان من نیز در دفاع از نظام بازار، بدون توجه به ویژگیهای خاص پیکربندی نظام جمهوری اسلامی و در تأسّی از لیبرالهای کلاسیک، تأکید داشته و دارند که «دولت» باید کوچک شود. اغلب هماندیشان من توجه نداشته و ندارند که کوچک شدن «سازمان دولت» در شرایط خاص ایران، مترادف با انتقال منابع عمومی از زیرمجموعهی دولت به «انفال» خواهد بود.
در واقع من با الهام از تئوریپردازی وهابی در مورد «انفال» موفق شدم تا در سالهای ۱۴۰۱ به بعد، جانماییهای جدیدی از «اقتصاد سیاسی محیط زیست ایران» و «اقتصاد سیاسی انرژی ایران» را در کارهای پژوهشی خودم ترسیم کنم.
سرمایهداری سیاسی
چنین به نظر میرسد که طرح مفاهیمی مانند «سرمایهداری سیاسی» و «انفال» از سوی وهابی، بخشی از جامعهی چپ ایران را به شدت مشوش کرده است. «سرمایهداری سیاسی» به این معناست که «ثروت اقتصادی» از محل «قدرت سیاسی» به دست آید و برعکس، «قدرت سیاسی» بهواسطهی «ثروت اقتصادی» جابهجا شود؛ درحالیکه برقراری چنین رابطهای میان ثروت و قدرت، مخل مبانی «لیبرالیسم اقتصادی» و «بازار رقابتی» است. «سرمایهداری سیاسی» فرصتهایی را فراهم میکند که مثلاً یک واردکننده یا پیمانکار، کالاها یا خدماتش را چند برابر بیش از قیمتهای رقابتی در بازارهای جهانی بفروشد. بهعنوان نمونه، آنچه امروز در ایران شاهد هستیم، برقراری همین «سرمایهداری سیاسی» است؛ آقازادههایی که با اتکا به «قدرت سیاسی» ثروتاندوزی میکنند یا نورچشمیهایی که انحصار واردات و صادرات انواع کالاها را با ارز ترجیحی در دست دارند و سود دوگانهای از «انحصار» و «ارز ترجیحی» میبرند.
اما پرسش اینجاست که چرا مفهومی به نام «سرمایهداری سیاسی» بخشی از جامعهی چپ ایران را برآشفته کرده است؟ برای اینکه سالهاست اینان منتقد حاکمیت «مناسبات بازار» در ایران هستند و تمامی مشکلات امروز کشور را منبعث از همان مناسبات معرفی میکنند. پایاننامههای متعددی در دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه تهران با هدایت جناب اباذری نگارش شدهاند که محتوای آنها نقد حرکت به سوی «بنیادگرایی بازار» در اقتصاد کشور بوده و مثلاً نشان داده شده که برنامههای توسعهی کشور چگونه کشور را به سمت «بازار آزاد» رهنمون کردهاند.
اکنون یک اقتصاددان چپ، با طرح مفهومی به نام «سرمایهداری سیاسی» همهی آن رشتهها را پنبه کرده و سراسر آن داعیهها را بلاوجه ساخته و نشان داده است که بحران اقتصادی و اجتماعی حاکم بر جامعهی ایرانی، ناشی از سلطهی «بازار آزاد رقابتی» و آموزههای میلتون فریدمن نیست؛ بلکه بحرانهای مزبور، ریشه در سیطرهی «نظم سیاسی» موجود بر «اقتصاد» دارد. همینهاست که اباذری و هماندیشان او را پریشانخاطر ساخته و به همین سبب است که در آنجا مینویسد:
البته اباذری در این ماجرا تنها نیست و پیش از او نیز چهرههایی مانند پرویز صداقت و حسن آزاد کوشیدهاند تا موضوع «سرمایهداری سیاسی» وهابی را به چالش بکشند.[۳]
پرویز صداقت سه ماه پیش از انتشار نوشتهی اباذری، مطلبی تحت عنوان «رازآمیز کردن سرمایهداری ایرانی» منتشر کرده و در آنجا، «سرمایهداری سیاسی» وهابی و «استثناگرایی» او را نقد میکند. صداقت در آن نوشته میکوشد نشان دهد که «ساختار نظام سرمایهداری» در ایران کنونی یک وضعیت کاملاً عادی است و مینویسد:
بنابراین به استناد آنچه صداقت میگوید، تفاوتی میان «غارت و سلب مالکیت از عموم» در نظامهای سرمایهداری ایران با کرهجنوبی، سنگاپور، مالزی، تایوان یا ترکیه وجود ندارد. البته صداقت توضیح نمیدهد که چرا قدرت درآمد سرانهی مردم یا شاخص توسعهی انسانی (HDI) آنها در کرهجنوبی، سنگاپور، مالزی، تایوان یا ترکیه مدام رو به افزایش است و چرا این شاخصها در ایران رو به افول دائمی هستند؟ و چرا نرخ مهاجرت از «ایران سرمایهداری» به «ترکیهی سرمایهداری» زیاد است؟ در واقع صداقت میکوشد تا نشان دهد که «غارت و سلب مالکیت از عموم» در نظام اقتصادی ایران امری عادی و نظیر دیگر کشورهای «سرمایهداری!» است.
بنابراین صداقت میکوشد تا ما را مجاب کند که نباید نظام اقتصادی ایران را با طرح مباحثی نظیر «انفال» رازآمیز کرد؛ چرا که دعاوی وهابی سبب شده تا امکان «ناسزاگویی به سرمایهداری» به سبک متداول و سنتی مختل شود.
وانگهی، تا جایی که میدانم، اندیشمندان چپی نظیر رابرت برنر (Robert Brenner) و دیلان جان رایلی (Dylan John Riley) نیز مفهوم سرمایهداری سیاسی را در تحلیلها و آثار خودشان به خدمت گرفتهاند و این فهم از مناسبات سیاسی، تنها محدود به طرفداران بازار نبوده است.
لیبرتارین راست و آنارشیسم چپ
اباذری دربارهی وهابی مینویسد:
واقعیت امر از این قرار است که بسیاری از مواضع فکری لیبرتارینهای راست و آنارشیستهای چپ به هم نزدیک است. هر دوی آنها مخالف استقرار نظمی سیاسی به نام دولت هستند. بنابراین هر دوی آنها هر گونه نظم از بالا به پایین را نمیپذیرند و بر این اعتقادند که نظم اجتماعی باید در پایین شکل بگیرد. لیبرتارینهای راست، «بازار» و «فعالان اقتصادی» را مسئول شکلدهی به این نظم از پایین به بالا میدانند و آنارشیستهای چپ، «شوراهای محلی» را شایستهی ایجاد چنین نظمی معرفی میکنند.
به این اعتبار، اصرار اباذری بر اطلاق برچسب «راست افراطی لیبرتارین» بر وهابی، این گمان را تقویت میکند که اباذری عنایتی به تفاوت میان این دو مکتب ندارد.
سخن آخر
تعداد سوءتفاهمات تئوریک در نوشتهی اباذری بسیار زیاد است و گمان نمیکنم مجال کوتاه ما کفاف دهد تا به تمامی آنها بپردازیم. بنابراین آنچه در اینجا گفته شد، صرفاً مشت نمونهی خروار است.
تردیدی نیست که مهرداد وهابی هم همچون بقیهی ما، مصون از خطا نیست و اختلافات تئوریک زیادی فیمابین او و من وجود دارد. اما تنزل دادن سطح بحث از سوی منتقدان وهابی، هیچکدام از ما را به نتیجهی فرخندهای رهنمون نمیسازد.
——————
منابع و مراجع:
[۱]. اباذری، یوسف (۱۴۰۵) همهی تئوریهای مهرداد وهابی، رسانهی نقد اقتصاد سیاسی.
[۲]. اتفاق، شهرام (۱۳۹۸) اقتصاد سیاسی محیط زیست جلد ۱ و ۲، انشارات پژواک. در حال تجدید چاپ توسط انتشارات آماره.
[۳]. برای مطالعهی بیشتر رجوع کنید به:
صداقت، پرویز (۱۴۰۵) رازآمیز کردن سرمایهداری ایرانی، رسانهی نقد اقتصاد سیاسی.
آزاد، حسن (۲۰۲۵) واکاوی؛ نگاهی به مفهوم سرمایهداری سیاسی در نشانی:
[۴] صداقت، همان رازآمیز کردن سرمایهداری ایرانی.
☑️ نقد موجز و کوبندهای بود. با تشکر از آقای اتفاق
خصوصا دو قسمت آن مورد توجه من قرار گرفت.یکی آنجا که به نظر نئومارکسیستهایی چون نیکوس پولانزاس در رابطه با تایید دموکراسیهای لیبرالی (بورژوایی به زعم مارکسیستهای کلاسیک) پرداختند بدین مضمون که در پیوند با نظریات کینز که اساساً اقتصاددانی لیبرال بود، کارگران میتوانند و باید شرکت در انتخابات این دموکراسیها فرصت مغتنمی در جهت بهبود منافع طبقاتی خود و بخشهایی از جامعه بشمارند.
این نظر خصوصا در جامعه قطبیشده این روزهای ایران که سوسیال دموکراسی به چیزی در حد مارکسیسم استالینی! از سوی تعلقات راست افراطی فروکاسته شده و همچنین میدانیم که مارکسیستهای اورتدکس و کلاسیک ایرانی سوسیال دموکراسی را چهره بزککرده و دروغین سرمایهداری میدانستند، حائز اهمیت روشنگرانه است.
مورد دوم، جایی بود که آقای اتفاق به ذکر اجمالی نظرات مکتب پابلیک چویس در جلوگیری از مسائلی همچون حامیپروری، انتصابات سفارشی و خرید و فروش رأی و سلامت انتخابات، و همچنین تحلیل رفتارهای انتخاباتی کاندیداها پرداختند. که خیلی برای من جالب توجه و در جهت پیشبرد دموکراسی و توسعه سیاسی در کشورمان به نظر آمد؛ لذا از آقای اتفاق خواهشمندم اگر مقاله یا پادکستی در توضیح گستردهتر این ایدههای مکتب پابلیک چویس دارند، لینکش را در همینجا قرار دهند. چرا که این مسائل در رفع دلنگرانی عدهای اعم از راست افراطی یا عامه مردم به دلیل شکستهای طولانی در به تحققرسانی دموکراسی در کشورمان نیز، میتواند یاریدهنده باشد.
با سپاس مجید-ت
☑️ جناب اتفاق! با درود. در مورد مقاله قبلی شما که در باره “چپ ستیزی” و بطور کلی دگر اندیش ستیزی بود اظهار نظری تنظیم کرده بودم که دیر شد و مقاله شما از صفحه برداشته شد بود و نفرستادم. مقاله حاضر، در دفاع از دکتر مهرداد وهابی، را هم در واقع میتوان پرداختن به یک مورد خاص از همان رفتار دگر اندیش ستیزی در کشور دانست و فکر کردم نکاتی در مورد آن عرض کنم.
در این مقاله چند موضوع اصلی طرح شده است:
- دفاع از مهرداد وهابی در برابر نقدهای یوسف اباذری؛
- طرح این که مارکس و انگلس تنها یک نظریه واحد دربارهی دولت نداشته اند، بلکه چهار تلقی متفاوت از دولت ارائه کردهاند؛
- دفاع از این ایده که جمهوری اسلامی ایران، با اتکا به نهاد «انفال» و جایگاه ولایت فقیه، نوع خاصی از «سرمایه داری سیاسی» را پدید آورده که با سرمایهداری متعارف تفاوت دارد.
- تشابه برداشت از دولت در نظریه مارکسیستی و در نظریه انتخاب عمومی (Public Choice) که در زیر بطور خلاصه به آنها می پردازم.
انتقادات یک جامعه شناس سوسیالیست، آنهم از نوع آقای اباذری، به یک اقتصاددان چپ گرا نمیتواند ارزش علمی و حتی کارشناسی زیادی داشته باشد. آقای اباذری در گذشته نیز برخی از اقتصاددانان شناخته شده کشور را که طرفدار مالکیت خصوصی و اقتصاد بازار هستند با الفاظ نا مناسبی مورد اهانت قرار داده است؛ اما توجه زیادی جلب نکرده است. چون میدانند که مساله ایشان کشف حقیقت در مسایل اقتصادی و درک صحیح نظریه های علم اقتصاد نیست. از سوی دیگر یک اقتصاددان واقعی نمیتواند چپ گرا یا راست گرا باشد. یک اقتصاددان واقعی (مانند یک فیزیک دان یا شیمی دان) نظریه های علم اقتصاد را که هنوز معتبر بوده و رد نشده اند با دقت فرا گرفته و از آن نظریه ها (در زمان حاضر بیشتر به کمک مدلهای ریاضی و اقتصاد سنجی) برای تحلیل شرایط اقتصادی و پیش بینی وضعیت آینده اقتصادی استفاده میکند. برای درک وضعیت کنونی اقتصاددانان به اصطلاح چپگرا توجه کنید که طی نزدیک به دو قرن گذشته اندیشمندان بزرگی نظریه مارکسیستی اقتصاد را مورد بررسی و نقد قرار داد و نشان داده اند که مارکس در نظریه ارزش کار و تحلیل پویاییهای نظام اقتصاد سرمایه داری دچار اشتباهات تحلیلی جدی شده است. یکی از بهترین نمونه های این نقدهای علمی به نظریه مارکس مقاله معروف پل سامئولسن (Samuelson, P., 1971) اقتصاددان معروف برند جایزه نوبل اقتصاد، که در سال 1971 نوشته، است. این مقاله در اینترنت قابل دستیابی است و اقتصادانانی که بجای چپگرا یا راستگرا بودن دنبال حقایق علم اقتصاد هستند میتوانند این مقاله ها را مطالعه و دانش اقتصادی خود را عمیقتر کنند.
در واقع اقتصادانان بزرگی اشاره کرده اند که با استانداردهای کنونی علم اقتصاد مارکس حتی یک اقتصاددان متوسط نمیتوانست باشد. دوستان جامعه شناس یا علاقمندان به فلسفه و علوم سیاسی میتوانند اشتباهات تحلیلی مارکس را از زبان یک صاحبنظر برجسته فلسفه سیاسی، ایان شپیرو (Shapiro, I.,) استاد شناخته شده دانشگاه ییل (Yale University) آمریکا در کتاب مبانی اخلاقی سیاست (The Moral Foundations of Politics, 2003) بیابند.
اما اینکه نوشته اید مارکس در آثار مختلف خود، تصویر ثابتی از دولت ارائه نکرده است از یک نظر صحیح اما از نظری موثق نیست. نظریه کلی مارکسیستی به نهاد دولت همان نهاد طبقاتی و در واقع نهاد و ابزار سرکوب طبقه حاکم است. اینرا هم مارکسیستها و کمونیستها و هم دیگران (از جمله اقتصاددان بزرگ جمیز بوکانان در کتاب معروف Buchanan, J. Calculus of Consent, 1962) و صاحبنظران دیگر در جاهای مختلف گفته اند. اینکه مارکس نویسنده در نوشته های مختلف خود برداشتهای مختلف از دولت یعنی دولت طبقاتی، دولت مستقل یا بناپارتی، دولت سوسیالیستی، سازمان سیاسی جامعهٔ کمونیستی داشته است نافی تعریف کلی دولت در نظریه مارکسیستی نیست بلکه میتوان گفت بسط و تشریح آن تعریف کلی است. از انجا که مارکس تحولات تاریخی را در واقع تحولات مبارزات طبقاتی میداند با تعریف دولت به مثابه نهاد و ابزار سرکوب طبقاتی سازگار است. اندیشمندان (از جمله فلاسفه مسلمان مانند فارابی، ابوعلی سینا، ابن رشد..) و مکتبهای فلسفی تعاریف و توصیف های مختلفی از مفهوم دولت اراده داده اند که ذکر آنها برای روشن شدن مفهوم دولت در نظریه مارکسیستی در یک مقاله تطبیقی مفید اما در این مختصر نمی گنجد.
اما اینکه ویژگیهای حقوقی و نهادی جمهوری اسلامی، به ویژه مفهوم انفال موجب شده است که اقتصاد ایران را نتوان صرفاً با مفاهیم متعارف سرمایه داری تحلیل کرد صحیح نیست. بهترین تحلیل ها و پیش بینی ها از شرایط اقتصاد ایران توسط اقتصادانان شناخته شد ایرانی و غیر ایرانی با کمک نظریه های جریان اصلی علوم اقتصادی هم در حیطه اقتصاد کلان، هم در حوزه اقتصاد رفاه و فقر، هم در حوزه اقتصاد خرد، هم در بخشهای اقتصادی مانند انرژی، صنعت و غیره انجام شده و میشود. انفال تعریف مشخصی در فقه اسلامی دارد و از سوی دیگر نظام اقتصادی هر کشوری با دقت کافی میتواند از طریق نظام حسابداری ملی و نظریه اقتصاد کلان با معادلات ریاضی نشان داده شود. تصرف منابع عمومی، دارائیها و اموال بدون صاحب (انفال) توسط حکمرانان یک کشور میتوانند بسادگی در مدلهای اقتصادی تعریف و تعیین شده و تاثیر این دخل و تصرف ها در عملکرد اقتصادی محاسبه و نشان داده شوند. جهت اطلاع اضافه میکنم که مدلهای ریاضی و اقتصاد سنجی خوبی برای توضیح عملکرد حکومتهای (نفتی) رانتی و مافیاهای اقتصادی و حتی اقتصاد تروریسم وجود دارند که در این مختصر نمیتوان به آنها پرداخت.
اما قیاس میان مارکس و مکتب انتخاب عمومی نه تنها قانع کننده نیست بلکه اشتباه است. اینکه نظریهٔ انتخاب عمومی (Public Choice) بسیار به برداشت دوم مارکس از دولت نزدیک باشد صرفا یک شباهت ظاهری است. در هر دو بیان میشود که (در نظریه انتخاب عمومی مقامات دولتی) دولت ممکن است منافع خود را دنبال کند. اما مبانی نظری کاملاً متفاوت است. در مارکس عملکرد و رفتار دولت محصول مبارزهٔ طبقاتی و شرایط تاریخی است. در نظریهٔ انتخاب عمومی رفتار دولت نتیجهٔ عقلانیت فردی سیاستمداران و بوروکراتهاست. یکی بر تاریخ گرایی و ساختارهای اجتماعی استوار است و دیگری بر فردگرایی روششناختی؛ تفاوتهای فلسفی دو نظریه نادیده گرفته شده است.
نهایتا آنکه مفهوم “سرمایه داری سیاسی” با دقت تعریف نشده است. اگرچه این مفهوم محور اصلی مقاله است، اما تعریف دقیق و نظری آن ارائه نمیشود اگر این مفهوم با دقت بیشتری ارائه میشد میتوانستیم در مورد آن با دقت بیشتری اظهار نظر کنیم.
ارادتمند- خسرو
☑️ مجید عزیز، ممنون از توجه و دقت نظر شما
شهرام انفاق
☑️ خسرو عزیز
در نوشته شما مطالب ارزشمندی مطرح شده است. در عین حال نکاتی را درباره آن مطرح میکنم و آنها را در چند بخش جداگانه ارسال میکنم.
الف - دولت:
مارکسیستهای پس از مارکس و انگلس اصرار زیادی داشتند تا نظریه «دولت طبقاتی» را به عنوان یگانه نظریه آنها معرفی کنند. چرا که در یک دوره زمانی خاص، این نظریه میتوانست همچون جنگافزاری برای پیکارهای سیاسی به خدمت گرفته شود. اما نظریه «دولت انگلوار» مارکس چندان مورد علاقه مبارزان مارکسیست نبود. چرا که شباهت زیادی با نظریات لیبرالهای کلاسیک درباره دولت داشت.
معمولا قضاوت ما درباره نظریات مارکس بر این پایه استوار است که مارکسیستهای پس از او چه بخشی از نظریات او را برجسته کردهاند. اما پژوهشگران در کارهای پژوهشی خودشان این هیجانات یا دلمشغولیهای احزاب سیاسی را در نظر نمیگیرند.
در نتیجه، از نگاه پژوهشگران، نظریه «دولت انگلوار» نیز به اندازه نظریه «دولت طبقاتی» از اعتبار و وثوق کافی برخوردار است و یکی اصلی و دیگری فرعی نیست. اگر قصد داشته باشیم تا از دریچه چشم مارکس به جهان بنگریم، «دولت انگلوار» در دورههای زمانی خاصی پدیدار میشود و حکمرانی سیاسی را در دست میگیرد. اندیشمندان اقتصاد سیاسی جدید از حوالی ۱۹۶۰ به بعد رفتهرفته درک مشابهی از دولت پیدا کردند و تصویری از دولت ارائه دادند که شباهت زیادی با نظریهی «دولت انگلوار» مارکس داشت.
در اینجا من کاملا با شما همنظر و همعقیده هستم که بنیانهای تئوریک مارکس با بنیانهای تئوریک صاحبنظران پابلیک چویس متفاوت بوده است. این اصل بدیهی است و مورد مناقشه نیست. اما میتوانیم ادعا کنیم که حتا مارکس نیز، با اتکا به مبانی تئوریک خود شاهد ظهور دولتی غیرطبقاتی و انگلوار بوده که صرفا حافظ منافع خود است. بعلاوه با استناد به نظریه «دولت انگلوار» مارکس، میتوان ظهور چنین دولتهایی را در آینده محتمل دانست.
بنابراین صرفنظر از اینکه ما با کدام مبانی تئوریک به این نتیجه رسیدهایم که دولت میتواند «دولت انگلوار» باشد، اما در یک چیز با هم اتفاق نظر داریم و آن موضوع این است که «انگلوار» بودن دولت امری محتمل و تجربهشده است.
شهرام اتفاق
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
الکساندر گابویف، الکساندرا پروکوپنکو و تاتیانا استانووایا
فارن افرز / ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۶
در پایان ماه ژوئن، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه، مصاحبهای انجام داد که در آن بار دیگر اعلام کرد روسیه در جنگ خود علیه اوکراین پیروز خواهد شد. او گفت که ارتش روسیه در امتداد خط مقدم تقریباً ۸۰۰ مایلی پیشروی میکند و هر روز زمینهای بیشتری از اوکراین را اشغال میکند. در مقابل، کیف در حال عقبنشینی است. او اذعان کرد که حملات پهپادهای اوکراینی که پالایشگاههای نفت روسیه و سایر زیرساختهای حیاتی در اعماق خطوط مقدم را به آتش میکشند، “مشکلاتی ایجاد میکنند”. اما روسها خود را وفق میدهند و استقامت میکنند. او گفت: “این حملات تروریستی هیچ تاثیری بر اوضاع ندارند.”
اگر این ۲۰ ماه پیش بود، اعتماد به نفس پوتین موجه میبود. در آن زمان، دونالد ترامپ، رئیس جمهور تازه منتخب ایالات متحده، مسکو را ستایش و از کیف انتقاد میکرد. نیروهای روسی در میدان نبرد به آرامی اما پیوسته پیشرفت میکردند. بنابراین، همانطور که در مقالهای در فارن افیرز در مارس ۲۰۲۵ بحث کردیم، پوتین میتوانست سه استراتژی را دنبال کند. طبق طرح الف، کرملین با کاخ سفید همکاری میکرد تا کیف را وادار به پذیرش توافقی کند که در مسکو نوشته شده بود. طبق طرح ب، پوتین به سادگی تا زمانی که ترامپ حمایت ایالات متحده از اوکراین را قطع کند، مقاومت میکرد و به نیروهای روسی اجازه میداد تا به پیروزی برسند. در صورت عدم موفقیت در این امر، پوتین میتوانست به طرح ج روی آورد: ادامه جنگ و در نهایت غلبه بر میدان نبرد.
با این حال، امروز موقعیت روسیه رو به وخامت گذاشته است. طرح الف - پیروزی بر ترامپ - شکست خورد؛ پوتین حتی در مصاحبه اخیر خود از رئیس جمهور آمریکا نامی نبرد. طرح ب نیز به خطا رفت. اگرچه کاخ سفید ارائه انواع کمکها به اوکراین را متوقف کرد، اما ایالات متحده همچنان به ارائه اطلاعات حیاتی به کیف و اعمال تحریمها علیه روسیه ادامه داده است. در همین حال، کیف توانسته است برای جبران کمکهای از دست رفته به حامیان اروپایی خود روی آورد. در واقع، اوکراین اکنون از نظر نظامی در موقعیت بهتری نسبت به سال گذشته قرار دارد. در مقابل، روسیه سربازان بیشتری را نسبت به آنچه میتواند جذب کند، از دست میدهد و در میدان نبرد عقبنشینی میکند. اقتصاد آن با مشکلات فزایندهای روبرو است. بنابراین، طرح C، که در آن روسیه با غلبه بر اوکراین پیروز خواهد شد، نیز کارساز نیست.
اما این بدان معنا نیست که پوتین مسیر خود را تغییر خواهد داد. مشکلات روسیه واقعی هستند، اما با این وجود این کشور قادر به ادامه درگیری است. اقتصاد آن به اندازه کافی کارآمد است و نیروی انسانی و سلاحهای لازم برای ادامه جنگ را دارد. مسکو همچنین در حال ابداع راههای جدیدی برای بازیابی ابتکار عمل است. اصرار کرملین بر ادامه جنگ، زندگی را برای روسها بدتر خواهد کرد و بنابراین نخبگانی در مسکو خواستار حل و فصل از طریق مذاکره هستند. اما هیچ نشانهای وجود ندارد که پوتین به این درخواستها گوش دهد. بنابراین، جنگ تقریباً مطمئناً ادامه خواهد یافت.
انتظارات بزرگ
هنگامی که ترامپ در سال ۲۰۲۵ به قدرت رسید، کرملین معتقد بود که میتواند به یک کودتای دیپلماتیک دست یابد. در طول مبارزات انتخاباتی ۲۰۲۴، ترامپ متعهد شده بود که جنگ در اوکراین را “ظرف ۲۴ ساعت” پایان دهد. پس از روی کار آمدن، او به رهبران اوکراین فشار آورد تا به برخی از خواستههای روسیه تن دهند. در فوریه ۲۰۲۵، او اصرار داشت که ولادیمیر زلنسکی، رئیس جمهور اوکراین، با آتشبس فوری با روسیه موافقت کند و تلویحاً گفت که کیف مسئول جنگ است. وقتی زلنسکی امتناع کرد، ترامپ به طور موقت اشتراکگذاری اطلاعات و کمکهای نظامی به اوکراین را به حالت تعلیق درآورد. جی. دی. ونس، معاون رئیس جمهور، در کنفرانس امنیتی مونیخ ۲۰۲۵ سخنرانی کرد و در آن اعلام کرد که ایالات متحده از اروپا عقبنشینی میکند. و در اوت ۲۰۲۵، ترامپ و پوتین یک نشست دوستانه در آلاسکا برگزار کردند. پس از آن، رئیس جمهور ایالات متحده دوباره گفت که زلنسکی دلیل پایان نیافتن درگیری بود.
مسیر اقتصاد روسیه و پویایی میدان نبرد، اعتماد به نفس پوتین را بیشتر افزایش داد. در سال ۲۰۲۴، تولید ناخالص داخلی روسیه ۴.۳ درصد رشد کرد که ناشی از تولید نظامی و مصرف داخلی بود. تورم بالا اما قابل کنترل بود. نیروهای مسلح روسیه بیشتر از آنچه از دست میدادند، سرباز جذب میکردند، در حالی که ارتش اوکراین بیشتر از آنچه به دست میآورد، سرباز از دست میداد. اشغال خزنده دونباس برای روسیه دهها هزار سرباز هزینه داشت، اما این تلفات با ادامه پیشروی کشور تحمل شد. در سال ۲۰۲۴، پوتین حدود ۱۶۰۰ مایل مربع از خاک اوکراین را تصرف کرد. روسیه تقریباً به اندازه اوکراین پهپاد تولید میکرد و از آنها به روشهای خلاقانهتری استفاده میکرد. روسیه سلاحهای سنتی بسیار بیشتری مانند گلولههای توپخانه و موشک نسبت به اوکراین یا شرکای غربیاش تولید میکرد. از دیدگاه کرملین، پیروزی روسیه اجتنابناپذیر بود.
اما نه برای اولین بار، خودپسندی پوتین منجر به اعتماد به نفس بیش از حد شد. او همچنان به دنبال شرایطی بود که ترامپ یا نمیتوانست بپذیرد یا نمیتوانست آنها را اجرا کند ـــ از جمله اینکه کیف بخشهایی از دونباس را که هنوز کنترل میکرد، تسلیم کند و بخش زیادی از حاکمیت خود را واگذار کند. دو فرستاده اصلی ترامپ به مسکو، دوستش استیو ویتکاف و دامادش جرد کوشنر، در دیپلماسی بینالمللی آماتور بودند و ثابت کردند که قادر به شروع یک فرآیند مذاکره مناسب نیستند. در مسکو، نگرشها نسبت به هر دو نفر تیره شد. طرح الف شکست خورد.
برای مدتی، پوتین هنوز میتوانست امیدوار باشد که طرح ب، که در آن ترامپ به سادگی دستهای خود را از اوکراین بشوید، موفق شود. در مارس ۲۰۲۵، ترامپ برای همیشه عرضه سلاحهای رایگان ایالات متحده به اوکراین را متوقف کرد و ضربهای به کیف وارد کرد. تا ژوئیه ۲۰۲۵، او کمک مالی آمریکا به این کشور را به صفر رساند. اما دیپلماسی هوشمندانه مقامات اوکراینی و متحدان اروپایی آنها در نهایت ترامپ را متقاعد کرد که به اشتراکگذاری اطلاعات با کیف ادامه دهد و از طریق برنامهای که توسط اروپا تأمین مالی میشد، به فروش سلاح به اوکراین ادامه دهد. اروپاییها همچنین برای ارائه کمکهای مالی که واشنگتن از اوکراین گرفته بود، وارد عمل شدند و این قاره را به پشت جبهه امن پایگاه صنعتی دفاعی اوکراین تبدیل کردند - پول، فناوری و مکانهای امن در خاک اتحادیه اروپا را برای اوکراین فراهم کردند تا پهپادها و موشکهای خود را تولید کند. در عین حال، ترامپ از پوتین به دلیل عدم پذیرش هرگونه امتیاز توسط روسیه ناامید شد. او تحریمهای موجود علیه روسیه را حفظ کرد و حتی دو شرکت بزرگ نفتی کرملین، روسنفت و لوک اویل، را در لیست سیاه قرار داد و به این ترتیب به بودجه جنگی پوتین فشار آورد.
شکست در نبردها
با شکست طرحهای الف و ب، پوتین به سراغ طرح ج ـــ پیروزی در جنگ در میدان نبرد ـــ رفت. با این حال، این طرح نیز در حال فروپاشی است. خود تلاش جنگی به وضوح در حال شکست است: در سال ۲۰۲۵، ارتش روسیه بیش از ۱۶۰۰ مایل مربع از خاک اوکراین را تصرف کرد (با هزینه بسیار بالایی از نظر تلفات)، اما در نیمه اول امسال، حداکثر حدود ۲۵۰ مایل مربع پیشروی کرد. این تا حدودی به این دلیل است که اوکراین خطوط دفاعی بیشتری با استحکامات و میدانهای مین ایجاد کرده است. همچنین به این دلیل است که اوکراینیها توانستهاند آنچه را که تحلیلگران «منطقه کشتار» مینامند، گسترش دهند، یا منطقهای در امتداد خطوط مقدم که سربازان روسی تقریباً بلافاصله توسط پهپادهای اوکراینی شناسایی و سپس مورد اصابت قرار میگیرند.
نتیجه این امر، تلفات بیشتر روسها بوده است. اگرچه دادههای عمومی در دسترس نیست، اما به گفته مایکل کافمن، تحلیلگر نظامی بنیاد کارنگی، تعداد سربازان روسی که هر ماه کشته میشوند، تقریباً به طور قطع در ۱۸ ماه گذشته به طور چشمگیری افزایش یافته است. روی هم رفته، تعداد سربازان روسی که هر ماه کشته یا به شدت زخمی میشوند، تقریباً ۳۰۰۰۰ نفر است. در همین حال، تعداد سربازانی که هر ماه به ارتش میپیوندند به ۲۷۰۰۰ نفر کاهش یافته است - نتیجه کاهش پاداشهای ثبتنام در برخی مناطق روسیه و افزایش آگاهی از تعداد کشتهشدگان. توانایی مسکو برای نفوذ قاطع به خط مقدم اوکراین به طور فزایندهای در معرض تردید است.
کرملین با مشکلات دیگری نیز روبرو است. اوکراین یک کمپین حمله میانبرد بسیار موفق انجام داده است که خطوط لجستیک و تدارکات روسیه را مختل کرده و پیشروی ارتش روسیه را کندتر کرده است. کیف کمپین حمله دوربرد خود را افزایش داده و به تأسیسات تولید نظامی و زیرساختهای غیرنظامی در اعماق روسیه، از جمله بنادر نفتی و پالایشگاهها، حمله کرده است. به لطف این حملات، حدود یک سوم ظرفیت پالایش نفت روسیه از کار افتاده است که باعث کمبود بنزین، جیرهبندی سوخت و صفهای طولانی در پمپها شده است که از ژوئن تا اواخر ژوئیه ادامه داشته است و احتمالاً با شروع مجدد این حملات توسط اوکراین، این وضعیت دوباره باز خواهد گشت. در ماه ژوئیه، اوکراین شروع به منفجر کردن انبارهای متعلق به بزرگترین خردهفروش آنلاین روسیه، وایلدبری (Wildberry)، کرد و جنگ را در صدر توجه مصرفکنندگان عادی قرار داد و بر هزاران کسبوکار کوچک و متوسط روسی که از طریق این شرکت خردهفروشی کالا میفروشند، تأثیر گذاشت. کیف همچنین با هدف قرار دادن مسیرهای تأمین سوخت و تأسیسات تولید برق در شبهجزیره اشغالی، تلاشهای خود را برای منزوی کردن کریمه تشدید کرده است. و پهپادهای اوکراینی در تلاش برای متوقف کردن صادرات دریایی نفت و غلات این کشور، به تانکرهای نفت و کشتیهای باری روسیه در دریای سیاه و دریای آزوف حمله میکنند.
کارزار کیف به اقتصاد روسیه آسیب میرساند. پیشبینی رسمی رشد تولید ناخالص داخلی روسیه برای سال ۲۰۲۶، رقم ناچیز ۰.۴ درصد است. تورم در حال افزایش است. بانک مرکزی این کشور برای جلوگیری از افزایش بیشتر قیمتها، نرخ بهره را روی ۱۴ درصد نگه داشته است. اما این رقم گزاف، وام بانکی را برای بسیاری از مشاغل به طرز غیرقابل تحملی گران میکند. نگرانکنندهترین چیز برای کرملین، کسری بودجه در شش ماه اول سال ۲۰۲۶ است که ۷۳ میلیارد دلار افزایش یافته است، که بسیار بیشتر از ۴۸.۵ میلیارد دلاری است که برای کل سال پیشبینی کرده بود. جنگ ترامپ علیه ایران درآمدهای نفتی روسیه را افزایش داده است، اما این جریانها برای ایجاد یک پشتوانه نقدی کافی نیستند و ذخایر پولی که روسیه از دههها صادرات کالا، از جمله از رونق قیمت کالاهای ناشی از جنگ در سال ۲۰۲۲، انباشته بود، از بین رفته است. کرملین برای تأمین مالی هزینههای رو به رشد جنگ خود، باید به کاهش هزینههای غیرنظامی و استقراض داخلی ادامه دهد، درست زمانی که خریداران اوراق قرضه روسیه درخواست حق بیمه ریسک بالاتری میکنند.
به لطف این مشکلات، کرملین در حال از دست دادن حمایت داخلی است. مشکلات اقتصادی، قطعی برق، محدودیتهای اینترنتی و خستگی عمومی از دوران جنگ، میزان محبوبیت پوتین را از حدود ۸۰ درصد در ابتدای سال به ۶۶ درصد در اواسط ژوئیه رسانده است. تمام دادههای نظرسنجی موجود نشان میدهد که حال و هوای عمومی در روسیه در حال افزایش است و نگرانی و عدم اطمینان بیشتری در حال افزایش است. این کشور کمتر و کمتر متقاعد میشود که سربازانش میتوانند پیروز شوند و پوتین برنامهای واقعبینانه دارد.
پلان D
با توجه به همه این شکستها، دولتهای غربی ممکن است فکر کنند که پوتین مایل به بررسی یک توافق معنادار است. اما متأسفانه، شواهد کمی وجود دارد که نشان دهد چنین است. در واقع، پوتین در تمام حضورهای عمومی اخیر خود نشان داده است که اهداف جنگی او به هیچ وجه تغییر نکرده است. او در ۲۷ ژوئیه اعلام کرد: «دشمنان ما که قادر به شکست روسیه در میدان نبرد نیستند، به روشهای تروریستی آشکار علیه مردم ما متوسل میشوند. اما مردم روسیه هرگز نمیتوانند در هم شکسته شوند.»
متأسفانه، پوتین هنوز قدرت پشتیبانی از چنین اظهاراتی را دارد. اقتصاد روسیه ممکن است در حال تقلا باشد، اما در آستانه فروپاشی نیست. مسکو میتواند با مجبور کردن کسبوکارها به تحمل هزینه حملات پهپادی به جای صرف هزینه برای دفاع بهتر از پهپادها یا جبران خسارت شرکتهای آسیبدیده، همچنان هزینههای جنگ را بپردازد. این امر میتواند دولتهای منطقهای را مجبور کند که هزینههای دفاعی فزاینده را از طریق بودجههای کمتر متحمل شوند و میتواند خانوارها را مجبور کند که هزینههای جنگ را به شکل تورم بالاتر متحمل شوند. کرملین همچنین میتواند هزینههای غیرنظامی بیشتری را از بودجه ملی کاهش دهد. در حال حاضر، روسیه هشت درصد از تولید ناخالص داخلی خود را صرف دفاع میکند - رقم بالایی - اما بسیار کمتر از آنچه اتحاد جماهیر شوروی یا ایالات متحده در طول جنگ جهانی دوم هزینه کردند، یا تقریباً ۴۰ درصد هزینهای که اوکراین در حال حاضر صرف میکند.
این سیاستها روسها را عصبانیتر و فقیرتر خواهد کرد. اما کرملین از نارضایتی فزاینده مصون است. رژیم ابزارهای پیچیدهای برای سرکوب دارد، از جمله قوانین سانسور فراگیر، ابزارهای نظارتی مبتنی بر هوش مصنوعی و سازمانهای اجرای قانون گسترشیافته که میتوانند هرگونه طغیانی را مهار کنند. ناامیدی عمومی از اقتصاد همچنین ممکن است با اثر فزاینده تجمع در اطراف پرچم جبران شود. با تشدید حملات اوکراین و تحت تأثیر قرار گرفتن افراد بیشتر، روسهای عادی ممکن است به این نتیجه برسند که جنگ علیه کیف، جنگی برای بقای ملی است، همانطور که پوتین مدتهاست میگوید. نظرسنجی مرکز مستقل لوادا نشان میدهد که حمایت از اقدامات نیروهای مسلح روسیه در سراسر کشور بالای ۶۵ درصد است و کمتر از ۲۵ درصد از جمعیت مخالف آن هستند. اما در مناطق هممرز با اوکراین در روسیه، که زودتر از بقیه کشور با حملات تلافیجویانه کیف مواجه شدند، حمایت از جنگ حتی بیشتر است.
البته مسکو میتواند از حمایت گسترده داخلی و اقتصاد پایدار برخوردار باشد و در صورت فروپاشی ارتش خود، همچنان مجبور به سازش شود. اما کرملین راههایی برای حفظ نقاط قوت خود در میدان نبرد دارد. مسکو همچنان به افزایش تولید بمبهای گلاید خود ادامه میدهد که مواضع نظامی اوکراین را تهدید میکند و شهرهای نزدیک به خط مقدم - از جمله پایتختهای منطقهای مانند زاپوریژژیا یا سومی - را به وحشت میاندازد. روسیه همچنین تولید موشکهای بالستیک خود را نسبت به سطح قبل از جنگ دو برابر کرده است، درست همانطور که اوکراین با کمبود رهگیرهای باکیفیت مواجه شده است (کمبودی که با تصمیم واشنگتن برای جنگ علیه ایران و در نتیجه، عدم فروش دیگر پاتریوت به اوکراین تشدید شده است)، که به پوتین فرصتی میدهد تا شهرهای اوکراین را با موشکهایی که بارهای بسیار بزرگتری نسبت به پهپادها حمل میکنند، بمباران کند. این امر به ویژه در زمستان ویرانگر خواهد بود، زمانی که اوکراین بیشترین نیاز به برق را خواهد داشت و زمانی که روسیه میتواند بیشترین آسیب را وارد کند. کرملین همچنین به امید تخریب زیرساختهایی که از صادرات کشاورزی این کشور پشتیبانی میکنند، شروع به هدف قرار دادن سیستماتیک بنادر و کشتیهای اوکراین در دریای سیاه کرده است. پوتین معتقد است که اگر به اندازه کافی وحشت را بر غیرنظامیان اوکراینی تحمیل کند، میتواند موج جدید و عظیمی از مهاجران را وادار به فرار از کشور به مقصد اروپا پیش از انتخابات منطقهای در آلمان و انتخابات ریاست جمهوری در فرانسه کند، که این امر احزاب راست افراطی ضد اوکراینی را در هر دو کشور تقویت کرده و قاره اروپا را از کیف دور میکند.
اگر این بمباران به تنهایی برای تغییر اوضاع و مجبور کردن کیف به پذیرش خواستههای پوتین کافی نباشد، کرملین میتواند با بسیج افراد بیشتر، فشار را افزایش دهد. پوتین یک بار، در اواخر سال ۲۰۲۲، کشور را بسیج کرده است، زمانی که مردم را از سراسر استانهای کشور به خدمت اجباری فراخواند. این امر در ایجاد صدها هزار نیروی جدید موفق بود، اما منجر به کاهش موقت محبوبیت پوتین و خروج صدها هزار نفر از مردان در سن خدمت سربازی شد. در پاسخ، او به استفاده از مشوقهای نقدی روی آورد. اما اکنون که این سیستم به محدودیتهای خود رسیده است، رژیم در حال آماده شدن برای بازگشت به خدمت اجباری است - این بار با تکیه بر اخطارهای الکترونیکی که بیصداتر هستند و میتوانند در طول سال برای هزاران نفر از سربازان بالقوه ارسال شوند. این سربازان، برخلاف سربازان سال ۲۰۲۲، در صورت تلاش برای خروج از روسیه در مرز مسدود میشوند. سازمانهای اجرای قانون این کشور همچنین میتوانند از دوربینهای نظارتی دیجیتال و ابزارهای تشخیص چهره برای جستجوی فراریان از خدمت اجباری استفاده کنند و آنها را با حکم (تازه معرفی شده) دو سال زندان تهدید کنند. این بسیج تقریباً مطمئناً باعث نارضایتی مجدد خواهد شد، اما این روند بسیار کمجلوهتر از سال ۲۰۲۲ خواهد بود، زمانی که پوتین در تلویزیون ملی اعلام بسیج کرد و بنابراین توجه کمتری را به خود جلب خواهد کرد. کرملین همچنین احتمالاً مطمئن خواهد شد که تلاش بسیج تا حد زیادی از پایتخت و سایر شهرهای بزرگ عبور نکند و در عوض بر مناطق فقیرتر تمرکز کند.
مسکو همچنین میتواند فشار بر اروپا را بیشتر افزایش دهد. میتواند حملات هیبریدی بیشتری یا عملیات نظامی قابل انکاری انجام دهد که به جنگ آشکار نمیرسند اما همچنان به یک هدف آسیب میرسانند یا آن را تهدید میکنند. به عنوان مثال، در طول چهار سال گذشته، روسیه پهپادها و عوامل مخفی را برای ایجاد اختلال در تأسیسات تولید دفاعی اروپا، پایگاههای نظامی و زیرساختهای حمل و نقل اعزام کرده است. (روسیه مسئولیت همه این حملات را انکار میکند.) اما میتواند فهرست اهداف خود را به امید ایجاد اختلال بیشتر در زندگی اروپاییهای عادی، از جمله با آسیب رساندن به انبارهای تجاری با پهپادهای ارزان، گسترش دهد.
پایان تلخ
در حاکمیت روسیه همه نمیخواهند جنگ را ادامه دهند، چه رسد به تشدید آن. در میان نخبگان این کشور، اکنون میتوان صداهایی را یافت که خواستار مذاکرات واقعی هستند. برای مثال، در ماه مه، مجلهی اصلی امور خارجهی روسیه، مقالهای از واسیلی کاشین، یک تحلیلگر نظامی برجسته، عملگرا اما ملیگرا، منتشر کرد که در آن از توقف درگیری دفاع شده بود. کاشین استدلال کرد که روسیه نمیتواند در کوتاهمدت تا میانمدت در میدان نبرد به دستاوردهای بیشتری دست یابد و هزینههای جنگ طولانیمدت از مزایای استراتژیک آن پیشی گرفته است. با توجه به اهمیت این مجله، مقالهی کاشین تقریباً مطمئناً توسط مقامات کرملین بررسی و چراغ سبز دریافت کرده است، احتمالاً به عنوان راهی برای ابراز نظر عملگرایان در نهاد امنیتی روسیه. به همین ترتیب، در ۳۰ ژوئن، مدیرعامل بزرگترین بانک روسیه (و یک ستوان قدیمی پوتین) پیشنهاد داد که زمان پایان دادن به درگیری فرا رسیده است. او گفت: «فکر نمیکنم حتی یک نفر در کشور وجود داشته باشد که نگرانی دیگری جز پایان سریع خصومتها داشته باشد.»
اما این گزینه در حال حاضر مورد توجه پوتین نیست. اگرچه او درخواستهای محتاطانه برای صلح را تحمل میکند و گاهی اوقات سیگنالهایی مبنی بر علاقهاش به حل و فصل اوضاع ارسال میکند، اما اقدامات پوتین نشان میدهد که او آماده نیست از چالهای که اکنون در آن افتاده است، بیرون بخزد. در واقع، به نظر میرسد که او میخواهد به کندن ادامه دهد. تا زمانی که پوتین متقاعد شده باشد که با قدرت تخریب موشکهای بالستیک خود بر اوکراین برتری دارد و اوکراین به دلیل نداشتن رهگیر آسیبپذیر است، احتمالاً به تلاش برای تضعیف اوکراین ادامه خواهد داد - صرف نظر از آسیبی که به کشورش وارد میشود. او درخواستهای ناهماهنگ آمریکاییها و اروپاییها برای مذاکره یا آتشبس را به عنوان ترفندی برای خرید زمان بیشتر برای اوکراین میداند. او در مصاحبه ۲۸ ژوئن گفت: «ما میدانیم که غرب همچنان به دنبال شکست استراتژیک روسیه است. چرا آنها خواستار آتشبس و مذاکرات صلح هستند... اگر اوکراین، همانطور که ادعا میکنند، در حال تصرف سرزمینهای بیشتر و بیشتری است... پس رهبران غربی فقط باید منتظر بمانند. به نظر میرسد شکست استراتژیک روسیه به خودی خود اتفاق خواهد افتاد.»
اوکراین و متحدانش باید برای یک جاده طولانی و پر فراز و نشیب آماده شوند. کیف ممکن است از اواخر سال ۲۰۲۲ در بهترین موقعیت جنگ باشد، اما کرملین معتقد است که اراده اوکراین و دوستانش را در زمستان امسال در هم خواهد شکست. روسیه ممکن است در حال مبارزه باشد، اما پوتین گزینههای خود را به طور کامل امتحان نکرده است. او هنوز میخواهد تا حد امکان بجنگد.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه مترجم: در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ و سراسر دههٔ ۱۹۷۰، موجی از خشونتِ سیاسی، اروپای غربی را به لرزه درآورد. گروههای چپگرایِ تندرو که خود را «چریکهای شهری» مینامیدند، با الهام از جنبشهایِ آزادیبخشِ جهانِ سوم، به مبارزهای مسلحانه علیه آنچه «سرمایهداریِ امپریالیستی» و «فاشیسمِ پنهان» میخواندند، دست زدند. در میانِ این گروهها، «فراکسیون ارتشِ سرخ» (Red Army Faction) آلمان غربی، که به «گروهِ بادر- ماینهوف» نیز معروف شد، بهدلیلِ جسارت، ایدئولوژیِ رادیکال و چهرههایِ جذاب و تحصیلکردهاش، بیش از دیگران در کانونِ توجهِ رسانهها قرار گرفت.
اما آنچه این گروه را از بسیاری از گروههایِ همعصرِ خود متمایز میکرد، نه فقط خشونتِ بیامانشان، بلکه تناقضِ آشکارِ میانِ شعارهایِ ضدسرمایهداری و سبکِ زندگیِ اشرافیوارانهشان بود. این تناقض، موضوعِ اصلیِ کتابِ خاطراتِ آسترید پرول (Astrid Proll)، یکی از بنیانگذارانِ این گروه، با عنوان «طوفان و سکوت» (Storm and Silence) است که جیسون برک در این مقالهٔ تحلیلی به بررسیِ آن پرداخته است. پرول در این خاطرات، تصویری صریح و بیپرده از زندگیِ مخفیِ یک «چریکِ شهری» ارائه میدهد: از فرار از دستِ پلیس با ماشینهایِ اسپرتِ دزدیدهشده تا خریدِ پیراهنهایِ گرانقیمت از فروشگاههای «بورژوایی» برای رهبرِ گروه، آندریاس بادر (Andreas Baader). او با صداقتی تحسینبرانگیز اعتراف میکند که زندگیِ مخفیانه هزینههایِ گزافی داشت، بهویژه اگر شما طالبِ تجملات و راحتیهایی فراتر از حدِّ معمول بودید. برک در این مقاله، فراتر از روایتِ صرفِ ماجراهایِ پرول، به پرسشهایِ عمیقتری میپردازد: چگونه یک جنبشِ سیاسیِ رادیکال، که مدعیِ مبارزه با نظامِ سرمایهداری بود، خود گرفتارِ وسوسههایِ همان نظام شد؟ چرا گروهی که با خشونتِ پلیس و دولت مبارزه میکرد، هرگز نتوانست از کششِ کالاهایِ لوکس و نمادهایِ طبقهٔ مرفه رهایی یابد؟ و سرانجام، چگونه این گروه که روزگاری تهدیدیِ «وجودی» برایِ دولتِ آلمان غربی محسوب میشد، به «یک نمادِ مدگرایی» و «نشانه ای از رادیکالیسمِ شیک» تنزل پیدا کرد؟
این مقاله، خواننده را به سفری جذاب و تأملبرانگیز در میانِ تاریخِ سیاسیِ اروپا، روانشناسیِ رادیکالیسم و تناقضهایِ همیشگیِ انسانِ مدرن میبرد. داستانِ پرول و یارانش، هشداری است بر این که ایدههایِ بزرگ، اگر با خودآگاهیِ انتقادی و التزامِ عملی همراه نباشند، نه تنها به سرمنزلِ مقصود نمیرسند، بلکه ممکن است به کاریکاتوریِ مسخره از خود بدل شوند؛ همچون تروریستهایی که در جادههایِ آلمان با پورشههایِ بنفش، یکطرفه را خلافِ جهت میرفتند.

گودرون انسلین و آندریاس بادر رهبران فراکسیون ارتش سرخ
همچنان که آسترید پرول (Astrid Proll) اعتراف میکند، این ضدسرمایهدارانِ خشن، ضعفِ عجیبی به لباسهای گرانقیمت و ماشینهای پرزرقوبرق داشتند و برخی از آنها برای این نقطه ضعف خود بهای نهاییِ را پرداختند.
نگاهی به کتاب «خاطراتی از طوفان و سکوت»
نوشتهی آسترید پرول، با همکاری بوریس فون براوخیتش (Boris von Brauchitsch)
ترجمهی شین اندرسون
انتشارات ایزولاری، ۱۸۴ صفحه، قیمت۱۸ پوند
در تابستان ۱۹۷۰، گروهی از کنشگران رادیکالِ آلمان غربی از برلین به خاورمیانه پرواز کردند. هدفشان کسب مهارتهای لازم برای راهاندازی یک کارزار جنگ شهری علیه رژیمی بود که آن را فاشیستی میدانستند. به باور آنها، این اقدام سهمی بود در مبارزهی جهانی علیه امپریالیسم و سرمایهداری که گمان میکردند در سراسر جهان در جریان است.
هزاران کنشگر چپگرای اروپای غربی در اواخر دههی۱۹۶۰، از روی همدردی با آرمان ملیگرایانهی فلسطینیان، به خاورمیانه سفر میکردند؛ به قول یکی از خبرنگاران خارجیِ دلمرده، اغلب آنها پس از چند هفته با پوستی برنزه، یک چفیه و یک کتاب شعر بازمیگشتند. اما اقلیتی توانستند میزبانان خود را قانع کنند که تورِ استانداردِ بازدید از اردوگاههای پناهندگان، کلینیکها و مدارس را به آموزشِ نظامیِ واقعی ارتقا دهند. آنهایی که از آلمان غربی آمده بودند در این دسته قرار میگرفتند و حدود شش هفته را در یک اردوگاه آموزشی در اردن، درست در شمال امان، گذراندند. این اردوگاه زیر نظر جنبش فتح (بزرگترین گروه شبهنظامی فلسطین در آن زمان) اداره میشد و به «مبارزهی مسلحانه» علیه اسرائیل اختصاص داشت.
آسترید پرول، که در آن زمان ۲۳ سال داشت، یکی از مسافران اردن بود. او در کتاب «طوفان و سکوت» از سوءتفاهمها و برخوردهای فرهنگیِ فراوانی میگوید که روابط با میزبانان را خدشهدار کرد. آندریاس بادر (Andreas Baader) که با تکبرش تقریباً همه را عصبانی میکرد، از همان بدو ورود، تفکیک جنسیتیِ مرسوم در محیطِ محافظهکارِ اجتماعیِ اردوگاههای حتی نسبتاً سکولارِ فتح را وتو کرد. او مهمات اضافی درخواست کرد (که گرانقیمت بود)، پس از آنکه آلمانیها تمام سهمیۀ خود را به ولخرجی شلیک کرده بودند؛ تمرینات بدنیِ سختگیرانهای را که برای کارآموزان معمول بود، بیفایده خواند؛ و از ورزش صبحگاهی سرباز زد.
شرایط سخت و زاهدانه نیز طاقتفرسا بود و میل میهمانان به تختهای راحت و میوههای تازه (که هر دو به وضوح در دسترس نبودند) روزافزون میشد. همچنین میان خودشان نیز دعوا داشتند، هرچند پرول به ماجرایی اشاره نمیکند که میزبانان را قانع کرد آنها را به خانه بفرستند: تلاش برای متقاعد کردن فلسطینیان که یکی از اعضای گروه، جاسوس اسرائیلی است و باید اعدام شود.
در آلمان غربی، اولریکه ماینهوف (Ulrike Meinhof)، که تبلیغگرِ اصلیِ گروه و روزنامهنگاری رادیکال با هوش قابلتوجه و تعهدی عمیق بود، پشت ماشین تحریر در یک خانهی امن نشست و با استنشاق دود سیگار و نوشیدن قهوه، مانیفست گروه تازهتأسیس را تایپ کرد؛ گروهی که اکنون «فراکسیون ارتش سرخ» (Red Army Faction) یا به اختصار (RAF) نامیده میشد.
کارزاری که گروه سپس راه انداخت، فلاکتبار و کوتاهمدت از آب درآمد. عملیات آنها با یک رشته سرقت از بانکها آغاز گردید. پرول مینویسد که با اغماض میشد این کارها را حملاتی به سرمایهداری تعبیر کرد، اما اعتراف میکند که در واقع آنها انگیزهای عملگرایانه (pragmatic) داشتند. زندگی مخفیانه گران بود، بهویژه اگر به دنبال تجملات بودید. گودرون انسلین (Gudrun Ensslin)، یکی از بنیانگذاران باهوش، توانا و جزماندیشِ RAF، عاشقِ خود یعنی بادر (Baader) را برای خرید به فروشگاههای «بورژوایی» میبرد و پیراهنهایی که برایش میخرید را به خشکشویی میسپرد.
روایت پرول از زندگیاش در RAF سادهدلانه و تا حدی پراکنده است. او یکی از اعضای اولیه بود و در بسیاری از لحظات مهم حضور داشت. بهطور کلی، او راوی صادقی به نظر میرسد، که داستانش را به افزودهای ارزشمند بر ادبیاتِ گستردهی موجود در مورد افراطگراییِ آلمان غربی در دههی۱۹۷۰ تبدیل میکند. اما هنگامی که به برخی از جالبترین و مهمترین رویدادهایی میرسد که شاهد آنها بوده – یا حتی ممکن است نقشی کلیدی در آنها داشته باشد – برای خواننده ناامیدکننده است زیرا برای توضیح بیشتر آنها به منابع دستدوم پناه میبرد.
او در میِ۱۹۷۱ دستگیر شد؛ یک متصدیِ تیزبینِ جایگاه سوخت که مشخصاً پوسترهای تحتتعقیبِ چهرههای فراریِ RAF را که در سراسر آلمان غربی نصب شده بود، به دقت بررسی کرده بود، او را شناسایی کرد. در این کتاب، او اعتراف میکند که یک آلفارومئو جولیاِ (Alfa Romeo Giulia) نقرهای- خاکستریِ دزدی، شاید بهترین انتخاب برای یک «چریک شهری» مخفی نبوده باشد. بادر سال بعد دستگیر شد، پس از آنکه ساعت ۴ بامداد با یک پورشهی تارگا (Porsche Targa) بهرنگ بادمجانی،خلاف جهتِ یک خیابان یکطرفه رانندگی کرد. دستگیری ماینهوف و انسلین نیز به دنبال آن انجام گردید.
در نهایت، RAF مسئول ۳۴ مرگ بود که بیشتر آنها زمانی رخ داد که گروه میخواست رهبران زندانی خود را آزاد کند. اوج خشونت در سال ۱۹۷۷ به انجام رسید، زمانی که یک رشته حملههای تماشایی ناکام ماند و انسلین و بادر را به خودکشی در سلولهایشان کشاند. پرول بهندرت به یاد میآورد که دربارهی درست یا نادرست بودنِ به قتل رساندن دیگران بحثی شده باشد. شاید در دوران فعالیتِ او چنین بوده، اما گزارشهای دیگری وجود دارد که توصیفاتِ مفصلی از مشاجراتِ تلخ بر سر همین موضوع ارائه میدهند. در پایان کتاب، او اعتراف میکند که «روشهای RAF شیوههای درستی نبودند» و خواستار «اشکال جدیدی از مقاومت» میشود.
شاید لذتبخشترین صفحههای کتاب، آنهایی باشند که دوران زندگی پرول در لندن را توصیف میکنند؛ او در سال ۱۹۷۴، پس از آنکه در جریان محاکمهاش به اتهام اقدام به قتل، یک قاضی آلمانی به دلیل بیماری دستور آزادی موقتش را صادر کرد، به آنجا گریخت. او در نهایت بهعنوان مکانیک ماشین در منطقهی هاکنی (Hackney) مشغول به کار شد، جایی که در «آن از پسزمینهی دلگیر یک شهرِ بهتدریج رو به زوال» احساس «در خانه خود بودن» میکرد. این بخش به خواننده اجازه میدهد تا نگاهی اجمالی به دنیای بارها تقلیدشدهی کنشگری سیاسی، سبکهای زندگی جایگزین و آزمایشگری بیندازد. پرول به یاد میآورد: «در دههی۱۹۷۰ بسیار مد بود که شوهرت را رها کنی و به عنوان اقدامی برای عمیقتر کردنِ رادیکالیسمِ فمینیستی، وارد یک رابطهی لزبینی بشوی.»
اگرچه معمولاً پرسشهای ناخوشایند با ازدواجِ ساختگیِ او با رابین پاتیک (Robin Puttick) و «ادبِ محتاطانه»ی بریتانیاییها منحرف میشد، اما گذشتهٔ پرول بالاخره به او رسید و با وجود کارزار پرشور حامیانش، او در سال ۱۹۷۹ به آلمان غربی استرداد شد. اما اوضاع تغییر کرده بود. RAF به جای یک تهدیدِ وجودی، به «یک مُد، نمادی از رادیکالیسمِ شیکپسندانه» تبدیل شده بود، و او دوران حبسِ نسبتاً کوتاهی را بدون حادثهی خاصی سپری کرد و سپس آزاد و بازپروری شد. او مینویسد: «من به طور باورنکردنی خوششانس بودم.»
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
سنگ قبر یاکوب فون متزلر در سال ۲۰۱۲
یک پسربچه آلمانی یازدهساله به نام یاکوب، از مدرسه که برمیگشت ناپدید شد. ربوده بودندش. رباینده یک دانشجوی حقوق بود، بیست و هفت ساله.
گفگن؛ همان روز بچه را کشت و جسدش را کنار یک دریاچه بیرون شهر قایم کرد. بعد نشست نامه نوشت، وانمود کرد بچه زنده است، و یک میلیون یورو باج خواست.
پلیس سر قرار پول گرفتش. اما گفگن نمیگفت بچه کجاست. دروغ پشت دروغ. مأمورها را اینطرف و آنطرف میفرستاد. و پلیس هنوز نمیدانست که بچه از همان روز اول مرده؛ فکر میکردند یاکوب همین حالا شاید جایی افتاده، گرسنه، توی سرما، و هر دقیقهای که میگذرد دارد جانش در خطر است.
معاون رئیس پلیس فرانکفورت طاقتش تمام میشود. دستور داد بروند به گفگن بگویند اگر نگوید بچه کجاست، بلایی سرش میآورند که تا حالا نکشیده. فقط تهدید. حتی دستشان هم بهش نخورد. اما همین کافی بود؛ گفگن ترسید و محل را لو داد. رفتند سر آن دریاچه. اما بهجای یک بچه زنده، جنازهاش را از آب درآوردند.
گفگن را بهخاطر آدمربایی و قتل به حبس ابد محکوم کردند.
اما ماجرا اینجا تمام نشد. چون بعدش، خود معاون پلیس را کشیدند پای میز محاکمه. همان پلیسی که میخواست جان یک بچه را نجات بدهد. جرمش این بود که یک متهم را آن هم قاتل یک کودک را تهدید به خشونت کرده بود. دادگاه نشست و گفت میفهمیم چرا این کار را کردی، میدانیم دنبال نجات آن بچه بودی، اما این کار تو خلاف قانون بود و قصد خوب، آن را درست نمیکند. و محکومش کردند.
بعدها همین پرونده را بردند دیوان اروپایی حقوق بشر، و آنجا هم همین را گفتند: تهدید به شکنجه، حتی وقتی اجرا نشود، حتی وقتی پای جان یک کودک وسط باشد، حتی وقتی طرفت یک قاتل باشد ممنوع است. تمام. بی استثنا.
حالا در این روزها اسم نوید همهجا هست؛ همان بلاگری که زنها را جلوی دوربین میزد و لایوش را پخش میکرد. پلیس میگوید ده سابقه دارد، از مزاحمت تا تهدید به قتل. پلیس بازداشتش کرد. تا اینجا درست است؛ باید هم بازداشت میشد.
فرمانده عملیات جلوی دوربین آمده و با لحن یک ابر قهرمان میگوید متهم مقاومت کرد و ما با شلیک به هر دو پا و دست چپش زمینگیرش کردیم. بر فرض اینکه این دروغ راست باشد و او مقاومت کرده باشد سه گلوله برای متوقف کردن یک آدم؟ بعد هم فیلم بازجوییاش را پخش کردند تا همه تماشا کنند.
در آلمان پلیس فقط تهدید کرده بود که به قاتل یک بچه درد میرساند. تهدید و نه حتی یک سیلی. و همین کافی بود که معاون رئیس پلیس را بکشانند پای میز محاکمه و محکومش کنند. دادگاه گفت انگیزهات هرچه بوده، حق نداشتی قانون را زیر پا بگذاری.
فرق را میبینید؟ فرق در خوبتر و یا بدتر بودن نوید و آن قاتل نیست. آن آلمانی یک کودک یازدهساله را کشته بود؛ فرق در نسبت حکومتها با قانون است.
یک رژیم وقتی با بدترین آدم روبهرو میشود، محکمتر به قانونش میچسبد؛ حکومت و نظام دیگر برای نمایش دروغین اقتدار و سوار شدن بر احساسات برانگیخته مردم قانون را با افتخار زیر پا میگذارد. نه فقط محاکمهای در کار نخواهد بود بلکه برای این رفتار غیرانسانی مورد تشویق حکومت هم قرار خواهد گرفت.
بلایی که امروز توسط نهادی که می بایست حافظ قانون باشد بر سر قانون آورده است ردست به مانند دیگر قانون شکنیهای حکومت هرگز سر جایش برنمیگردد.
چون او رذل است امروز که سه گلوله خورده است صدایمان درنمیآید، اما یادمان باشد این سکوت به همان پلیسی که امروز برخیمان برایش کف و سوت زدیم مجوز میدهد فردا شهروندان معترض را رذل تصور کند و در خیابان آنها را گلوله باران کند.
این را از جای دوری نمیگویم. کهریزک برای من یک اسم نیست. همین رادان فرمانده فعلی نیروی انتظامی با اجازه مرتضوی دادستان وقت، کسانی را به اسم اراذل و اوباش به کهریزک برد و مورد شکنجه قرارداد و برخی برایش کف و سوت زدند چون آنها که حقشان پایمال شده بود اراذل و اوباش خوانده میشدند و دقیقا دو سال بعد داشنجویان و معترضینی را که غالبا دانشجویان و جوانان بودند را به همان محل برده و همان کار را با معترضین جوان کرد. قاعده همیشه از همینجا شروع میشود: از جایی که همه با هم توافق میکنیم فلانی حقش است.
قانون برای آدمهای خوب و دوستداشتنی نوشته نشده و دقیقا برای امثال همین نویدها نوشته شده است. اگر قانون برای همین نویدها درست اجرا نشود، برای هیچکس اجرا نخواهد شد.
@MahmoudianMehdi
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
العربیه فارسی
غازی حمد، از رهبران «حماس» اعلام کرد موافقت این گروه با توافق صلح جامع پس از رایزنی با گروههای مختلف فلسطینی و با هدف «پایان جنگ و نجات فلسطینیها از شرایط دشوار» در نوار غزه انجام شده است.
او گفت حماس برای تحقق این هدف امتیازهای سیاسی داده، اما از طرح سیاسی و اهداف خود دست نخواهد کشید.
غازی حمد در مصاحبه با «العربیه» گفت اولویت حماس نجات ساکنان غزه و پایان رنج مردمی بوده که ماهها ادامه داشته است.
او اضافه کرد رایزنیهای حماس با گروههای فلسطینی با هدف دستیابی به موضعی واحد برای حمایت از توافق و افزایش شانس موفقیت آن انجام شده است. بهگفته او، این تصمیم بهصورت فردی گرفته نشده، بلکه پس از گفتوگوهای گسترده با گروههای فلسطینی بهدست آمده است.
حمد گفت حماس ترجیح داده «برای نجات مردم فلسطین امتیازهایی بدهد»، اما این امتیازها بهمعنای چشمپوشی از «حقوق ملی یا اهداف سیاسی» نیست. او خاطرنشان کرد حماس از تلاش برای «تحقق اهداف مردم فلسطین» دست نخواهد کشید و این توافق راهکاری برای مدیریت شرایط کنونی است و مواضع سیاسی اصلی این گروه را تغییر نمیدهد.
«تحویل سلاح به اجرای متقابل توافق وابسته است»
حمد درباره یکی از حساسترین بندهای توافق گفت تحویل سلاح حماس بهصورت فوری یا یکجانبه انجام نخواهد شد، بلکه بخشی از اجرای متقابل توافق خواهد بود. او اضافه کرد اجرای این بند به پایبندی تمام طرفها به تعهدات خود وابسته است و برای اجرای مراحل مختلف توافق از جمله بندهای مربوط به سلاح و ترتیبات امنیتی یک جدول زمانی در نظر گرفته شده است.
او همچنین گفت این توافق شامل تشکیل یک کمیته بینالمللی برای نظارت بر اجرای تعهدات و اطمینان از پایبندی تمام طرفها به مفاد توافق است. بهگفته حمد، این سازوکار با هدف تضمین اجرای متوازن توافق و جلوگیری از اجرای تعهدات یک طرف پیش از عمل دیگر طرفها به تعهداتشان ایجاد خواهد شد.
«حماس به فعالیت سیاسی ادامه میدهد»
این مقام حماس تاکید کرد توافق کنونی بهمعنای پایان فعالیت یا انحلال حماس نیست و این گروه طی مرحله آینده به فعالیت سیاسی ادامه خواهد داد.
او اضافه کرد کنارهگیری حماس از مدیریت نوار غزه موضوع جدیدی نیست و این گروه پیشتر نیز در چند نوبت پیشنهاد داده بود مدیریت امور اجرایی را به یک دولت تکنوکرات بسپارد که مسئولیت مدیریت امور غیرنظامی را بر عهده بگیرد. بهگفته او، توافق کنونی ادامه همین پیشنهادهاست و تغییر ناگهانی در موضع حماس بهشمار نمیرود.
خروج اسرائیل از غزه
حمد همچنین گفت توافق کنونی خروج اسرائیل از سراسر نوار غزه را بر اساس یک جدول زمانی پیشبینی میکند که جزئیات آن در مراحل اجرای توافق و با توافق طرفها مشخص خواهد شد.
او اضافه کرد بندهای مربوط به استقرار نیروی بینالمللی در نوار غزه تاکنون بهطور نهایی تعیین نشده و برای مشخص شدن ماهیت این نیرو، وظایف و سازوکار فعالیت آن به رایزنیها و گفتوگوهای بیشتری میان طرفها نیاز است. حمد تاکید کرد این توافق پس از مذاکراتی دشوار بهدست آمده است.
اظهارات غازی حمد پس از اعلام پیشنویس توافق صلح جامعی مطرح شد که بر اساس آن، اجرای توافق خلال 14 روز پس از موافقت طرفها آغاز میشود و انتقال مدیریت نوار غزه به یک کمیته ملی مستقل، توقف عملیات نظامی، استقرار «نیروی ثباتبخش بینالمللی»، آغاز طرح بازسازی و همچنین اجرای ترتیبات مربوط به خلع سلاح و بازسازماندهی ساختار امنیتی را در بر میگیرد.
اسرائیل تاکنون موافقت رسمی خود را با تمام جزئیات این توافق اعلام نکرده است. همچنین برخی بندها، از جمله سازوکار استقرار نیروی بینالمللی و جدول زمانی خروج اسرائیل، همچنان در حال بررسی و رایزنی میان طرفها و میانجیهاست و اعلام نسخه نهایی توافق و سازوکار اجرای آن در انتظار پایان این گفتوگوهاست.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
رئیسجمهور ترامپ روز پنجشنبه اعلام کرد که «هیئت صلح» (Board of Peace) او به توافقی با حماس دست یافته است که بر اساس آن، این گروه سلاحهای خود را کنار گذاشته و کنترل غیرنظامی و امنیتی غزه را به یک دولت جدید فلسطینی متشکل از تکنوکراتها واگذار خواهد کرد.
اهمیت موضوع: در صورت اجرای این توافق، این امر میتواند یک پیشرفت چشمگیر در طرح ۲۰ مادهای ترامپ برای صلح در غزه محسوب شود و مسیر بازسازی این باریکه ویرانشده را هموار کند.
اما این توافق مستلزم آن است که حماس و اسرائیل طی حدود هفت تا هشت ماه، مجموعهای پیچیده از اقدامات متقابل را که بهطور مستقل راستیآزمایی میشوند، به انجام برسانند.
مقامهای اسرائیلی همچنان نسبت به اینکه حماس حاضر به تحویل سلاحهای خود شود تردیدهای جدی دارند؛ در عین حال، اظهارات یکی از مقامهای ارشد حماس نشان میدهد که ترتیب زمانی خلع سلاح و خروج نیروهای اسرائیلی همچنان میتواند محل اختلاف باشد.
چه میگویند؟: ترامپ شامگاه پنجشنبه در شبکه اجتماعی تروث سوشال نوشت: «امروز، هیئت صلح به یک توافق تاریخی برای خلع سلاح کامل حماس و تمامی دیگر گروههای مسلح در غزه دست یافت.»
او افزود: «این یک گام عظیم به سوی صلح و امنیت پایدار است.»
متن کامل پست ترامپ:
امروز، «هیئت صلح» به توافقی تاریخی برای خلع سلاح کامل حماس و همه گروههای مسلح دیگر در غزه دست یافت. این گامی عظیم بهسوی صلح و امنیت پایدار است.
این توافق، گامی حیاتی در مسیر آن است که غزه سرانجام تحت اداره یک دولت جدید فلسطینی قرار گیرد؛ دولتی که برای کمک به مردم فلسطین، از نزدیک با هیئت صلح همکاری خواهد کرد. همزمان، اسرائیل نیز از امنیتی که شایسته آن است برخوردار خواهد شد و غزه دیگر بهعنوان پایگاهی برای حملات تروریستی مورد استفاده قرار نخواهد گرفت.
این توافق، نقطه عطف بزرگی در اجرای طرح ۲۰ مادهای ترامپ است. این توافق در مراحلی که با دقت طراحی شدهاند اجرا خواهد شد. همزمان با تکمیل خلع سلاح، نیروهای اسرائیلی عقبنشینی خواهند کرد و «نیروی بینالمللی ثبات» با یک نیروی پلیس جدید فلسطینی همکاری خواهد کرد تا مسئولیت تأمین امنیت غزه برای ساکنان آن و همسایگانش را بر عهده بگیرد.
یک سال پیش، جنگی خشونتبار و مهارنشدنی، بحرانی انسانی و گروگانهایی در اسارت وحشیانه وجود داشت. ما پیشرفتی تاریخی کردهایم و هنوز کارهای زیادی باقی مانده است.
میخواهم از میانجیها — مصر، قطر و ترکیه — بهخاطر تلاشهای مهمشان تشکر کنم، و بهویژه از تیم فوقالعادهام که تلاش خستگیناپذیرشان این دستاورد تاریخی را ممکن کرد.
تهدیدی که در ۷ اکتبر از غزه سر برآورد، اجازه نخواهد یافت دوباره شکل بگیرد!
بر اساس این توافق، غزه سرانجام در اختیار یک دولت جدید فلسطینی قرار خواهد گرفت که به مردم خود خدمت میکند.
این تحول شگفتانگیز را که همه میگفتند هرگز دستیافتنی نیست، به همگان تبریک میگویم!
دونالد جی. ترامپ
رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا
وضعیت کنونی: دو مقام آمریکایی گفتند حماس پس از ماهها مذاکراتی که به گفته یکی از مقامهای ارشد دولت آمریکا «بسیار حساس و ظریف» بوده و با میانجیگری قطر، ترکیه و مصر انجام شده است، با مفاد این توافق موافقت کرده است.
این مقام ارشد آمریکایی گفت انتظار میرود اجرای توافق در هفتههای آینده آغاز شود.
یکی از مسئولان هیئت صلح گفت این نخستین بار است که حماس و دیگر گروههای فلسطینی حاضر در غزه با غیرنظامیسازی این منطقه و واگذاری مسئولیت امنیت و خدمات غیرنظامی به یک دولت تکنوکرات موافقت میکنند.
بر اساس این توافق، حماس هرگونه نقش در اداره غزه را کنار خواهد گذاشت. «کمیته ملی اداره غزه» (NCAG) به عنوان جایگزینی برای حماس و همچنین تشکیلات خودگردان فلسطین عمل خواهد کرد.
این مقام ارشد آمریکایی گفت: «این نهاد برای مردم غزه کار خواهد کرد.»
اما واقعیت چیست؟: غازی حمد، از مقامهای حماس، در گفتوگو با الجزیره تأیید کرد که مذاکراتی «دشوار» به دستیابی به توافق منجر شده است، اما توضیحات او بلافاصله پرسشهایی درباره نحوه اجرای آن ایجاد کرد.
حمد گفت: «ما پیش از خروج اسرائیل از نوار غزه هیچ اقدامی در زمینه خلع سلاح انجام نخواهیم داد.»
او افزود که کمیته ملی اداره غزه روند خلع سلاح را بدون دخالت اسرائیل اجرا خواهد کرد.
این موضع ظاهراً با توصیف ترامپ از یک روند «دقیقاً طراحیشده» و مرحلهبندیشده تفاوت دارد؛ روندی که در آن خروج نیروهای اسرائیلی همزمان با تکمیل خلع سلاح انجام میشود.
مقامهای آمریکایی و مسئولان هیئت صلح گفتند اجرای توافق از طریق گامهای متقابل و راستیآزماییشده مستقل پیش خواهد رفت، هرچند اذعان کردند که جدول زمانی خروج اسرائیل هنوز بهطور کامل نهایی نشده است.
تصویر بزرگتر: بخشهای وسیعی از غزه در جریان جنگ ویران شده و بیشتر جمعیت دو میلیون نفری این منطقه همچنان در چادرها یا سرپناههای موقت زندگی میکنند.
مواد غذایی و دیگر کمکها در حجم گسترده وارد غزه میشود، اما وضعیت انسانی همچنان بسیار وخیم است.
وزارت بهداشت غزه که تحت کنترل حماس قرار دارد میگوید از زمان برقراری آتشبس در ۱۰ اکتبر ۲۰۲۵ تاکنون نزدیک به یکهزار و ۲۰۰ فلسطینی کشته شدهاند. برخی از آنان نیروهای حماس بودهاند، اما بسیاری دیگر غیرنظامیان، از جمله کودکان، بودهاند.
جزئیات توافق: این توافق بر این اصل استوار است که غزه باید دارای یک دولت، یک نظام حقوقی و یک مرجع مشروع امنیتی باشد.
پیشبینی میشود روند غیرنظامیسازی غزه بین ۲۰۰ تا ۲۵۰ روز طول بکشد و هر بار در بخشی از این منطقه اجرا شود.
در نخستین مرحله، پلیس غیرنظامی حماس سلاحهای خود را به یک نیروی پلیس جدید فلسطینی که زیر نظر دولت تکنوکرات فعالیت خواهد کرد تحویل میدهد.
سپس سلاحهای سنگین حماس از رده خارج شده و در انبارهای امن نگهداری خواهند شد و در عین حال تونلها و کارخانههای تولید سلاح این گروه برچیده میشوند.
سلاحهای سبک نیز مطابق قوانین فلسطینی جمعآوری خواهند شد.
همه دیگر گروههای مسلح در غزه، از جمله جناحهای ضدحماس که در طول جنگ از سوی اسرائیل مسلح شده بودند، نیز موظف خواهند بود سلاحهای خود را تحویل دهند.
کمیته ملی اداره غزه تنها زمانی اختیار هر منطقه را بر عهده خواهد گرفت که یک سازوکار نظارتی تأیید کند تمامی تعهدات مربوطه اجرا شدهاند.
یکی از مسئولان هیئت صلح گفت در پایان این روند، دولت تکنوکرات و نیروی پلیس آن تنها مرجع دارای سلاح در غزه خواهند بود.
سازوکار اجرایی: بر اساس این توافق، یک نیروی بینالمللی تثبیتکننده به آموزش پلیس جدید فلسطینی کمک خواهد کرد، در جمعآوری سلاحها مشارکت خواهد داشت و در مناطق میان نیروهای فلسطینی و نیروهای اسرائیلی مستقر خواهد شد.
یکی از مسئولان هیئت صلح گفت این توافق بر پایه اصل «اعتماد صفر» طراحی شده است، زیرا حماس و اسرائیل از همان ابتدا آشکارا اعلام کرده بودند که به یکدیگر اعتماد ندارند.
بر همین اساس، هیچ مرحلهای از روند اجرا به مرحله بعدی منتقل نخواهد شد مگر آنکه ناظران تأیید کنند هر دو طرف به تعهدات خود عمل کردهاند.
این مقام افزود هدف آن است که از شکلگیری وضعیتی جلوگیری شود که در آن دولت تکنوکرات روزها کنترل غزه را در اختیار داشته باشد اما گروههای مسلح شبها قدرت واقعی را حفظ کنند.
طرف دیگر ماجرا: خروج نیروهای اسرائیلی بهصورت تدریجی و بر اساس جدول زمانیای انجام خواهد شد که هنوز در حال نهایی شدن است.
ترامپ گفت نیروهای اسرائیلی همزمان با تکمیل روند خلع سلاح و واگذاری مسئولیت امنیت به نیروی بینالمللی و پلیس جدید فلسطینی از غزه خارج خواهند شد.
اسرائیل همچنین عملیات نظامی و ترورهای هدفمند در غزه را متوقف خواهد کرد؛ مگر در مواردی که تهدیدی فوری و قریبالوقوع وجود داشته باشد.
یکی از مسئولان هیئت صلح گفت: «تمام فعالیتهای نظامی در غزه باید متوقف شود؛ چه از سوی اسرائیل و چه از سوی حماس.»
پشت درهای بسته: این مقام ارشد آمریکایی گفت دولت ترامپ در تمام طول مذاکرات هماهنگی نزدیکی با اسرائیل داشته است.
این دولت همچنین قصد دارد اطمینان حاصل کند که اسرائیل نیز به تعهدات خود در چارچوب توافق پایبند میماند؛ با وجود تردیدهای اسرائیل نسبت به خلع سلاح حماس.
او گفت: «ما از اسرائیل چیزی فراتر از اجرای تعهداتش در چارچوب طرح ۲۰ مادهای نمیخواهیم.»
وی افزود: «اگر آنها این کار را انجام ندهند، رئیسجمهور ترامپ بسیار ناامید خواهد شد. فکر نمیکنم اسرائیلیها در شرایط کنونی بخواهند تنشها را با ما تشدید کنند.»
پشت صحنه مذاکرات: به گفته دو منبع آگاه از روند مذاکرات، مصر، قطر و ترکیه فشار شدیدی بر حماس وارد کردند تا این توافق را بپذیرد.
به گفته مقامهای آمریکایی و دیگر افراد مطلع، یکی از چهرههای کلیدی این روند حسن رشاد، رئیس دستگاه اطلاعاتی مصر، بود که میزبان مذاکرات بود و رابطه نزدیکی با خلیل الحیه، رهبر سیاسی حماس، دارد.
نکته قابل توجه: به گفته یک منبع آگاه، هیأتی از حماس در جریان سفر اخیر خود به ایران برای شرکت در مراسم تشییع رهبر پیشین جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، با مقامهای ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دیدار کرده است.
این منبع گفت مقامهای سپاه به حماس توصیه کردند که برای امضای توافق عجله نکند و زمان بیشتری بخرد.
یکی از مقامهای ارشد آمریکایی نیز مدعی شد که ایران تلاش کرده است حماس را متقاعد کند این توافق را امضا نکند، اما این گروه تصمیم گرفته به این توصیهها توجهی نکند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
بهرهبرداری از گفتار یک نویسنده علیه باورهای او و راهی که در زندگی پیموده به شیوههای گوناگون انجام میگردد. گاه تنها جمله یا بیتی از یک سخنور در مسیری که با اندیشهی او بیگانه است به کار گرفته میشود. گاه نیز ضمن ستایش و بزرگداشت نقد او را از تیزی میاندازند و تلاش میکنند تا سخن او را در دل همان فرهنگی که آماج حملهاش بوده جذب کنند.
در گفتار پسامدرن به این شیوه و شگرد «از آنِ خودسازی» (appropriation) میگویند.[۱]
از آن خودسازی مانند بسیاری شیوههای دیگر شگرد بدی نیست و ارزشگذاری بستگی به نوع بهرهوری دارد. این روش در هنر نقاشی و ادب فراوان به کار گرفته میشود و هنرمند یا بخشی از یک اثر را در کار خود بکار میبرد یا آن را از نو میآفریند. ماتیس و پیکاسو و هنرمندان دیگر بارها نگارههای نقاشان کلاسیک را بازآفرینی کردند. گونهی دیگری از آن پیشواز یک شاعر از شاعر دیگر و بکار بردن مصرع یا عبارتی از او یا بازآفرینی و افزودن به آن است. «روزگار غریبی است نازنین» تعبیری هنرمندانه از زندهیاد احمد شاملو هست که بسیار شبیه عبارتی است که نادرپور در شعر «درخت معجزه خشکیده است» بکار برد.[۲] این گونه «از آنِ خودسازی» خلاق و مجاز است و رواج بسیار دارد.
بهرهوری از حافظ و کسروی
در اینجا سخن از گونهی خاصی از بهرهوری است که در تضاد با اندیشهی آن سخنور است. برای نمونه واعظان گاه بر منبرها و در محفلها با آبوتاب بیتی از حافظ در نکوهش زاهد و زهد ریایی میخوانند. با این کار واعظ خود را از جنس دیگری معرفی مینماید و چنین وانمود میکند که انتقاد حافظ متوجه دیگران است نه فردی چون او. با این شیوهگری واعظ از اعتبار حافظ برای پیشبرد کار خود بهره میگیرد، حال آنکه حافظ در همان شعر سنتی را نقد میکند که واعظ نمایندهی آن است. در اینجا سخن حافظ علیه باورهای خود او به کار گرفته میشود.
این شیوه در صورت تداوم نتیجهی دیگری نیز دارد. وقتی مومنان معمم و غیرمعمم پیوسته شعرهای زاهدستیز حافظ را تکرار میکنند، این سرودهها بهتدریج تیزی نخستین خود را از دست میدهند. فرهنگی که از هر راهی و به هر بهایی تلاش در حفظ ارزشهای خود دارد نقد را به درون خود میکشد تا آن را بیخطر کند. بدین ترتیب، نه تنها از اعتبار حافظ بهره میبرد، بلکه اثر انتقاد او را نیز در دراز مدت کاهش میدهد.
راه دیگرِ بهرهبرداری از یک نویسنده علیه باورهایش، نسبت دادن اندیشهای به اوست که هرگز با آن سر سازگاری نداشته است. یک نمونهی برجستهی این روش جملهی «ما به آخوندها یک حکومت بدهکاریم» است که به ناراستی به زندهیاد احمد کسروی نسبت داده میشود. تا آنجا که نگارنده توانسته بررسی کند، هیچ سند معتبری برای این نسبت وجود ندارد و مضمون آن نیز درست در نقطهی مقابل روش و منش و دغدغههای فکری کسروی قرار میگیرد. کسروی کسی بود که بارها درباره خطر قدرت گرفتن روحانیان هشدار داد و بسیار بعید است که خودش آن را تبلیغ کرده باشد.
یک روش موازی برای بیاثر کردن نقد و کاستن از تیزی آن انباشتن انبوهی حاشیه و تفسیر و توضیح بر آثار یک نویسنده است که به دفن پیام اصلی در زیر یک خروار تحشیه میانجامد.
برخی نویسندگان با همین شیوه، نقد بنیادین کسروی بر «شیعیگری» و «صوفیگری» را در میان انبوهی از حاشیهها کمرنگ کردهاند. این کار میتواند ضمن ستایش از کسروی انجام شود اما نتیجهی نهایی دور کردن خواننده از اندیشهی اصلی او هست که بر نقد ریشهای دین تمرکز داشت.
در اینجا سخن از گونهای محافظهکاری در سطح فرهنگی است که ممکن است به موازات گونهای از راستگرایی در سیاست باشد یا نباشد. جریانهای فرهنگی مسلط اگر بتوانند خود نویسنده را حذف میکنند (مانند قتل کسروی) و یا آثارش را از بین میبرند (مانند از بین بردن کتاب «فی النبوّات» اثر محمد بن زکریای رازی در نقد وحی و پیامبری) و اگر این شیوهها موثر یا امکانپذیر نبود برای حفظ خود دست به جذب آثار آن سخنور میزنند، از اعتبارشان بهره میگیرند و حتی سخنانشان را علیه خودشان و باورهاشان به کار میاندازند.
چپ ایران و بهرهبرداری از هانا آرنت علیه اندیشهی او
در سالهای اخیر، بخشی از چپ ایران نیز در برخورد با هانا آرنت به شیوهی مشابهی روی آورده است. آرنت عمر خود را صرف نقد نظامهای تمامیتخواه کرد و در کنار نقد فاشیسم، مارکسیسم و دولتهای برآمده از آن را نیز موضوع واکاوی و نقد قرار داد. با این حال، در روایتهایی که از او ارائه میشود، این بخش از اندیشهی آرنت اغلب به حاشیه رانده میشود و تنها آن دسته از گفتههایش برجسته میشود که بتواند در خدمت روایت ضدامپریالیستی و در مواردی ضدغربی قرار گیرد.
اما این برخورد گزینشی بازتاب واقعی آرنت و اندیشهی او نیست. مخالفت او با تمامیتخواهی، از جمله گونهی مارکسیستی آن، بخشی حاشیهای از اندیشهاش نبود، بلکه در مرکز پروژهی فکری او قرار داشت. از این رو، استفاده از اعتبار آرنت برای تقویت جریانی که خود او منتقد مبانی آن بود، نمونهای دیگر از بهرهبرداری از یک نویسنده علیه باورهای اوست.
افزون بر این بخشی از چپ ایران، چپ موسوم به «محور مقاومت»، در سالهای اخیر مواضعی اتخاذ کرده که با بنیان اندیشهی آرنت از زاویهای دیگری ناسازگار است؛ از جمله در برخورد با جمهوری اسلامی و نسبت آن با غرب. حمایت از یا مدارا با یک حکومت ایدئولوژیک و تمامیتخواه مانند جمهوری اسلامی را به دشواری میتوان با اندیشهی آرنت گرد هم آورد. با این همه، نام و اعتبار او چنان برای مشروعیت بخشیدن به چنین مواضعی به کار گرفته میشود که گفتی آرنت اندیشمندی همسو با موضع کنونی این دسته از چپگرایان بوده است.
این همان الگویی است که در نمونههای حافظ و کسروی نیز دیده میشود: بهرهبرداری از اعتبار یک نویسنده در جهتی که با اندیشه و مقصود او ناسازگار است. چنین کاری شاید در کوتاهمدت سود تبلیغاتی داشته باشد اما ماهیت اندیشهها را تغییر نمیدهد. پناه گرفتن پشت نام هانا آرنت، همانگونه که خواندن شعر حافظ از زبان واعظ یا نسبت دادن جملهای ساختگی به کسروی، نمیتواند فاصلهی میان یک جریان و باورهای واقعی آن نویسنده را از میان بردارد.
دفاع از دموکراسی تنها با نقلقول از منتقدان استبداد ممکن نیست؛ آنچه تعیینکننده است، سازگاری عمل و موضع سیاسی با همان اصولی است که آن نویسندگان از آنها دفاع میکردند.
یوسف جاویدان
———————
[۱] نویسندگان قدیمی گاهی به جای این اصطلاح واژه انتگراسیون را در فارسی بکار میبرند.
[۲] و او، دوباره در آغوش سایه میخوابد
چه روزگار غریبی
سحر، پیمبر اندوه است
و شب، مفسر
نومیدی
و روشنایی در فکر رهنمایی نیست … (نادر نادرپور)
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
ویوین نریم و مایکل دی. شیر / نیویورک تایمز / ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶
به گفته وزارت دفاع عربستان سعودی، این کشور در حال تشکیل یک ائتلاف نظامی برای حفاظت از کشتیرانی در دریای سرخ است. حملات گروه حوثیهای یمن، این مسیر حیاتی برای صادرات نفت عربستان را به خطر انداخته و اقتصاد جهانی را بیش از پیش تهدید میکند.
به گفته دو دیپلمات که در جریان این تلاش قرار گرفتهاند، پادشاهی عربستان از حدود ۵۰ کشور برای پیوستن به این ائتلاف دریایی جدید که رهبری آن را خود بر عهده خواهد داشت، دعوت کرده و برای تعهد هرچه سریعتر آنها تلاش میکند. آنها به دلیل حساسیت موضوع دیپلماتیک، به شرط ناشناس ماندن صحبت کردند.
به گفته وزارت دفاع عربستان، پس از نشستی که روز پنجشنبه در ریاض، پایتخت عربستان، برگزار شد، ۱۴ کشور از جمله ترکیه، مصر، پاکستان، نیجریه و چندین کشور دیگر عربی و آفریقایی، حمایت خود را از این ائتلاف اعلام کردند.
عربستان سعودی همچنین از کشورهای اروپایی و همچنین ایالات متحده برای پیوستن به این ائتلاف جدید دعوت کرده است. اما به گفته یکی از دیپلماتها، برخی مقامات غربی تمایلی به پیوستن نداشتند، پیش از آنکه درک بهتری از الزامات عضویت پیدا کنند و فرصت مشورت با پایتختهای خود را داشته باشند. عربستان سعودی اعلام کرده که انتظار دارد تعداد کشورهای مشارکتکننده افزایش یابد.
وزارت دفاع عربستان سعودی اعلام کرد که ائتلاف جدید «بخشی از تلاشهای مستمر برای تقویت امنیت دریایی، حفاظت از کریدورهای بینالمللی دریایی و مقابله با تهدیدات علیه ناوبری دریایی و تجارت جهانی» است. هنوز مشخص نیست که این ائتلاف جدید چه تفاوتی با عملیات فعلی اتحادیه اروپا برای حفاظت از کشتیرانی در دریای سرخ، موسوم به عملیات آسپیدس، خواهد داشت.
بر اساس بیانیه مشترک ۱۴ کشوری که برای مشارکت توافق کردهاند، مقر این ائتلاف در عربستان سعودی خواهد بود و کشورهای عضو در زمینه به اشتراکگذاری اطلاعات، تمرینهای آموزشی و عملیاتهای دریایی همکاری خواهند کرد. در این بیانیه، این تلاش «صرفاً دفاعی و نه علیه هیچ کشور خاصی» توصیف شده است.
به نظر میرسد فوریت ابتکار عربستان نشانه آن است که رهبری این پادشاهی، تلاشهای موجود برای دفع حملات شبهنظامیان یمنی ـــ گروهی مورد حمایت ایران موسوم به حوثیها ـــ را ناکافی میداند. حوثیها در ۲۰ ژوئیه، محاصره دریایی کشتیهای سعودی عبوری از دریای سرخ را اعلام کردند، مسیری که در جریان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران به مسیری حیاتی برای صادرات نفت تبدیل شده است. حوثیها از آن زمان تاکنون مسئولیت چندین حمله به کشتیها را بر عهده گرفتهاند و حتی پس از بمباران مناطق تحت کنترل حوثیها در یمن توسط عربستان سعودی، عقبنشینی نکردهاند.
به گفته ویندورد، یک آژانس دادههای دریایی، از زمان اعلام این محاصره، تعداد کشتیهای سعودی و سایر کشتیهایی که از تنگه بابالمندب در جنوبیترین نقطه دریای سرخ عبور میکنند، حدود یکپنجم کاهش یافته است.
دریای سرخ که به کانال سوئز منتهی میشود، مدتهاست که یک آبراه مهم برای تجارت بینالمللی بوده است. این دریا پس از آنکه ایالات متحده و اسرائیل در ماه فوریه به ایران حمله کردند و ایران عملاً تنگه هرمز ـــ آبراه باریکی در سوی دیگر شبهجزیره عربستان که مسیر اصلی حملونقل نفت خلیج فارس بود ـــ را مسدود کرد، برای بازارهای جهانی انرژی اهمیت بیشتری پیدا کرده است. از آن زمان، عربستان سعودی، بزرگترین صادرکننده نفت جهان، بخش زیادی از نفت خود را از طریق یک خط لوله زمینی به دریای سرخ منتقل کرده است.
حوثیها در طول جنگ غزه، با انجام حملات به اسرائیل و همچنین به کشتیها در دریای سرخ، که آن را یک کارزار اخلاقی به نفع فلسطینیهایی که تحت بمباران اسرائیل زندگی میکنند، توصیف کردند، به شهرت بینالمللی رسیدند.
از آنجا که حوثیها کنترل قلمرو نزدیک به بابالمندب را در دست دارند، این گروه شبهنظامی در موقعیت مناسبی برای شلیک موشک و پهپاد به سمت کشتیهای عبوری از این آبراه قرار دارد. از سال ۲۰۲۳، یک عملیات دریایی به رهبری ایالات متحده به نام «عملیات نگهبان رفاه» به دنبال بازدارندگی در برابر این حملات بود.
عربستان سعودی که در آن زمان مشتاق بود از درگیری دیگری با حوثیها اجتناب کند، به طور علنی به آن عملیات نپیوست.
زمانی که ایالات متحده و اسرائیل امسال با ایران وارد جنگ شدند، در ابتدا به نظر میرسید که حوثیها مایل به کنارهگیری از درگیری هستند. اما در این ماه، تنشهای تجدید شده میان حوثیها و عربستان سعودی - که پیشتر کارزار بمبارانی را علیه حوثیها رهبری کرده بود که به باتلاقی یک دههای تبدیل شد - به سرعت تشدید شد و حوثیها محاصره خود را علیه کشتیهای سعودی اعلام کردند.
با بسته شدن تنگه هرمز، هرگونه انسداد در دریای سرخ، عربستان سعودی را با گزینههای محدودی برای صادرات نفت، که شریان حیاتی بودجه دولت آن است، مواجه میکند.
اگرچه عربستان سعودی مدتهاست روابط خصمانهای با ایران داشته، مقامات سعودی برای چندین سال به دنبال روابط گرمتر به عنوان عملگرایانهترین راه برای مدیریت تهدید تهران بودند.
این جنگ، آن تلاشها را نقش بر آب کرده، امنیت پادشاهی را تهدید و روابط آن را با ایالات متحده تحت فشار قرار داده است، به طوری که مقامات آمریکایی و سعودی بر سر بهترین رویکرد برای امنیت منطقهای دچار اختلاف شدهاند. ایران در تلافی حملات آمریکا، هزاران موشک و پهپاد به سمت کشورهای حاشیه خلیج فارس که میزبان تأسیسات نظامی آمریکا هستند، از جمله عربستان سعودی، شلیک کرده است.
مقامات سعودی تمایل خود را برای دور ماندن از درگیری گستردهتر ابراز کردهاند. اما این کشور روز چهارشنبه حملات هوایی مشترکی را با ایالات متحده در عراق انجام داد و شبهنظامیان مورد حمایت ایران در آنجا را به حمله به تأسیسات نفتی عربستان متهم کرد. هیچیک از شبهنظامیان عراقی مسئولیت این حملات را بر عهده نگرفتهاند.
حتی پیش از محاصره حوثیها، عربستان سعودی به دلیل جنگ با مشکلات اقتصادی روبرو بود. بر اساس برآوردهای اولیهای که این هفته توسط سازمان آمار عربستان منتشر شد، تولید ناخالص داخلی این کشور در سه ماهه دوم سال نسبت به مدت مشابه سال گذشته ۴.۸ درصد کاهش یافته است، که به کاهش شدید فعالیتهای مرتبط با نفت اشاره دارد.
به گفته ویندورد، مقامات سعودی اکنون به مسیر جایگزین دیگری روی آوردهاند و برخی از کشتیها را در دریای سرخ به جای آن به سمت شمال به سوی کانال سوئز یا یک خط لوله نزدیک میفرستند. اما این مسیر نیز در برابر حملات آسیبپذیر است و معایب دیگری نیز دارد، مانند افزودن حدود یک ماه به سفرهای دریایی از عربستان سعودی به آسیا، جایی که بزرگترین مشتریان انرژی این پادشاهی در آن قرار دارند.
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |
|
سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ -
Tuesday 4 August 2026
|
ايران امروز |