شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.03.2026, 9:25

تراژدی ایرانی: هیجان در میان ایرانیان خارج از کشور


محمود تجلی‌مهر

بخش دوم

تراژدی ایرانی: هیجان در میان ایرانیان خارج از کشور، تبدیل “من” به “ما”
آنگاه که “من” در روند شهروندی جا می‌ماند، به “ما” تبدیل می‌شود.

نزدیک به بیست سال پیش روزنامه همشهری ارگان شهرداری تهران، در انتقاد به رفتار بخشی از مردم تهران در زندگی شهری نوشت: “در تهران برخی شهرنشین هستند اما شهروند نیستند.” نوشته عمیقی بود در باره سیر رفتار درست شهرنشینی، فرهنگ شهروندی، مشارکت اجتماعی و نگهداری از ساختارهای شهری، آشنایی به حقوق و وظایف شهروندی و مشکلاتی که شهرداری تهران هر روز با مردم تهران دارد.

در همان روزها در تهران در آپارتمان بالای آپارتمان ما، زنی میان سال زندگی می‌کرد که بجای آن که کیسه زباله خود را به خیابان آورده و در محفظه‌های بزرگی که شهرداری در آنجا گذاشته بود، بیاندازد، آن را هر شب از پنجره به خیابان پرتاب می‌کرد. هیچ کس در آن مجموعه آپارتمان حریف این زن نشد که دست از این کار ناپسند بردارد. بعضی وقت‌ها کیسه زباله هم در شاخه‌های درختی در کنار خیابان گیر می‌کرد یا پاره می‌شد و صحنه‌ای از فرهنگ شهرنشینی معاصر به نمایش می‌گذاشت تا از شهرداری و یا یکی از همسایگان کسی بیاید و آن را پایین آورد یا آنجا را تمیز کند.

دست کم چهل و هفت سال است که پس از انقلاب ۵۷ بخشی از ایرانیان به خارج از کشور و عمدتا به اروپا و آمریکا مهاجرت کرده‌اند. با استناد به خود ایرانیان در تعریف از خود و یا به نگاه مردم برخی از کشورها و برداشت خود من از ایرانیان مهاجر در کشورهای مختلف، آنها عمدتا خود را با فرهنگ محلی تطبیق داده و چندان توجه افکار عمومی را به گونه ناخوشایند به خود جلب نمی‌‌کنند. می‌گویند ایرانیان در آمریکا بالاترین سطح تحصیلات دانشگاهی را در جامعه آمریکا دارند و یا دارای بیشترین سرمایه مالی در میان مهاجران هستند. مشابه همین را در باره ایرانیان آلمان، فرانسه یا بریتانیا و جاهای دیگر هم می‌شود شنید. این مقایسه با دیگر مهاجران انجام می‌شود و به این نتیجه می‌رسد.

بر خلاف دیدگاه غالب، روش من برای ارزیابی پدیده‌های اجتماعی بر اساس شاخص‌های اقتصادی نیست. من مردمان جامعه را به قشر مرفه، متوسط، تهی دست و غیره تقسیم نمی‌‌کنم و این کار را خطایی متدیک می‌دانم که در مکتب‌های جزمی چون نئولیبرالیسم و مارکسیسم غالب است. این نگاه تصویر ناقصی به ما می‌دهد که گویا انسان‌ها تنها موجوداتی اقتصادی (homo economicus) هستند. نگاه من در گام نخست بر اساس ارزیابی فرهنگی است. فرهنگ است که شالوده جامعه را می‌سازد، بر آن تاثیر گذاشته و از آن تاثیر می‌پذیرد و نه اقتصاد. این اقتصاد و دیگر جلوه‌های زندگی اجتماعی هستند که خود بیشتر از فرهنگ تاثیر می‌گیرند تا بر آن تاثیر گذارند. اگر این گونه بنگریم، در بررسی به نتیجه‌های دیگری می‌رسیم. از این رو برای من این که کسی سرمایه دار است یا فقیر، قشر متوسط است یا کارگر، نسبت به مورد پژوهش، جایگاه درجه چندم و حاشیه‌ای دارد.

بگذریم از این حاشیه روی که لازم بود!

اکنون در چند ماه اخیر با آمدن رضا پهلوی به میدان مبارزه با حکومت اسلامی، راه پیمایی‌های بزرگ و گسترده چند ده و چند صد هزار نفری در شهرهای اروپا، آمریکا، کانادا و جاهای دیگر در حمایت از او برگزار شدند. ایرانیان مهاجری که هیچ گاه در دهه‌های گذشته آنها را در هیچ برنامه و تظاهرات اعتراضی نمی‌‌دیدی، ناگهان وارد میدان شده‌اند. آنهایی که به گفته یک آدم مغرض از ایران تنها تعطیلات ارزان، فخر فروشی به خویشاوندان داخل کشور و جراحی زیبایی و بوتاکس ارزان و مفت می‌شناختد، همیشه می‌گقتند ما سیاسی نیستیم، اگر سخنی به فارسی در خیابان می‌شنیدند، به آن سوی خیابان می‌رفتند، اکنون آنها نیز به میدان آمده‌اند و شده‌اند مفسران سیاسی و به کسانی که دهها سال است برای حقوق بشر، دمکراسی و بر علیه حکومت جنایتکار اسلامی مبارزه می‌کنند، درس سیاست می‌دهند. فضایی هیستریک و هیجانی به وجود آمده و با سخنان نابخردانه رضا پهلوی و تحریکات پیروانش، با یاری سایبری‌ها و دهها هزار حساب‌های کاربری از داخل ایران و با سیم کارت سفید (گزارش روزنامه فرانسوی فیگارو و یا این گزارش دویست صفحه‌ای tradestone71 را هم ببینید که ترافیک اینترنت را رصد می‌کند و چند روز پیش منتشر شده است)، تلویزیون‌های بوق تبلیغاتی ایران اینترنشنال و من و تو، همه دست به دست هم داده، همه چیز به شدت قطبی شده و تفرقه به جان تمام اپوزیسیون افتاده است. ملغمه‌ای عجیب و یک کارناوال پر سروصدا!

دست‌کم برای من این چهره از ایرانیان مهاجر تاکنون به این گستردگی ناشناخته مانده بود. ایرانیان خارج از کشور را چه می‌شود؟

اینجا و آنجا در درگیری فکری با پیروان ناگهانی سلطنت، زیاد مطلب نوشته ام و در پاسخ بیشتر واکنش‌های عصبی، ناسزا شنیده و ذهن بسته دیده ام. اما به مرور متوجه شدم که مساله اصلی تفاوت دیدگاه‌ها نیست که انسان بیاید دیدگاه خود را بیان کند و مثلا به کسی بگوید که تو چرا وقتی دهها سال است در یک جمهوری دمکراتیک آزاد فدرال زندگی می‌کنی، طرفدار یک نظام عقب افتاده برای مردم ایران هستی در حالی که خودت هیچ گاه در آنجا زندگی نخواهی کرد. من این پرسش را بارها در برابر پیروان سلطنت گذاشته ام و پاسخی ندیده ام. یک بار در شهر کلن به راهپیمایی ۱۵۰۰۰ هزار نفری آنها رفتم و بیش از یک ساعت همراه آنها بودم. دوست داشتم ببینم چه روحیه‌ای در آنجاست و تک تک آدمها چه می‌گویند و چرا می‌گویند. آنچه دیدم، تنها هیجان بود و ذوق زدگی!

در واقع، گمان می‌کنم شاید کسانی مثل من که گمان می‌برند باید با استدلال با این پدیده روبرو شد، کاملا پرت هستند!

اجازه دهید یک داستان دیگر تعریف کنم:

۱۰ سال پیش در سویس پروژه‌ای در یک بانک بزرگ سویسی داشتم. در آن بانک با ۱۵ هزار کارمند، ایرانی‌ها هم زیاد بودند. روزی به ابتکار چند نفر از آنها در کافه تریا گرد آمدیم که بیشتر با هم آشنا شویم و گپی بزنیم. در این جمع شاید سی نفری، گفتگو رفت به سوی مسائل سیاسی و وضعیت در اروپا و خیلی سریع هم از سوی چند نفر کلیشه‌های جاری به میان آمدند: این اروپایی‌ها خیال می‌کنند ما همه عقب افتاده هستیم، رسانه‌ها از ایران گزارش نمی‌‌دهند و سخنانی از این دست. خانم جوانی هم در جمع بود که می‌گفت: ما نباید خودمان هم به این فضا دامن بزنیم و از حکومت ایران بد بگوییم. اگر هم با جمهوری اسلامی مشکل داریم، مساله درونی و ملی ماست و باید از هویت ملی خود دفاع کنیم. تصویر حکومت ایران بد باشد، به ما هم می‌رسد.

بیشتر در مخالفت و کمتر در تایید کسانی چیزهایی گفتند. من تا آنجا که یادم می‌آید، این را گفتم: جامعه ایرانی در خارج یک درگیری هویتی دارد. از یک سو خود را با جامعه اروپا تطبیق داده، جایگاه اجتماعی خوبی هم دارد و از سوی دیگر در نگاه مردم از کشوری می‌آید با یک حکومت اسلامی عقب افتاده. مردم اروپا تصویری از ایران و ایرانی‌ها دارند که برای ما ناخوشایند است. برخی در تقابل با این تصویر تلاش دارند تصویر امپراطوری ایران باستان، دستاوردهای فرهنگ ایرانی را برجسته کنند، یکی خود را بجای ایرانی، پرشین معرفی می‌کند، آن یکی زبان فارسی را کنار می‌گذارد و غیره. اینها همه نشان گر یک بحران هویت ملی در جامعه ایرانی و اعتماد به نفس پایین تاریخی است. ما با زمان حال خود مشکل داریم و با توسل به گذشته درخشان تلاش در هویت‌سازی داریم.

همان خانم که بعدا دیدم دکترای کامپیوتر هم دارد، بلافاصله واکنش نشان داد: اصلا این طور نیست. من وقتی به خودم در آیینه نگاه می‌کنم این حس را ندارم که اعتماد به نفسم پایین باشد.

بدون توجه به این که حرف من چقدر درست بود یا نه، توجه من به این واکنش رفت که او چرا این سخن عمومی مرا به خودش گرفت. البته نباید روان شناس بود تا متوجه شد که اتفاقا کسی که یک دیدگاه عمومی، یک گرایش عمومی را به تصویر می‌کشد که همیشه طبیعتا غبارآلود است و دلیل این نیست که همه این گونه هستند، به خودش بگیرد، این شبهه را ایجاد می‌کند که اتفاقا اعتماد به نفس شخصی خودش باید پایین باشد. چنین واکنشی اتفاقا همین شبهه اعتماد به نفس پایین را در دید شنونده ایجاد می‌کند.

می‌گویند کسی حرفی را بر زمین می‌اندازد و صاحبش آن را برمی‌دارد.

اما برای من این ابهام پیش آمد که کسی که دست کم باید ده سال را در محیط دانشگاهی در یک رشته علوم طبیعی گذرانده باشد تا دکترا در کامپیوتر بگیرد، جایی که در آن استدلال، منطق مهندسی و دقت حاکم است، چرا نباید در جای دیگر این منطق به کمکش بیاید تا آسمان و ریسمان را به هم وصل نکند؟ البته از این نمونه‌ها بسیار است. پروفسور سمیعی جراح معروف ایرانی در آلمان نیز از همین دست است. این ابهام سال‌ها با من ماند.

در واقع، این مشکل من بود که این رفتار را در تناقض با عقل و استدلال می‌دانستم. واقعیت همین بود که بود. رفتار برخی آدم‌ها با منطق و عقل سلیم قابل توضیح نیست. بنابراین پای استدلال منطقی، آوردن نمونه‌ها و فاکت‌ها چوبین می‌شود. مشکل من هم در درک این پدیده، این بود که به دنبال دلیلی منطقی برای توضیح این تناقض می‌گشتم. در حالی که آن مرغ همیشه یک پا دارد. حتی اگر مرغ را کیش کنی، باز هم آن پادشاه خواهد گفت که مرغ یک پا دارد.

یکی از دستاوردهای بزرگ بشریت پس از دوره روشنگری و انقلاب صنعتی در اروپا رشد فردیت، گذار از ما به من، مالکیت شخصی، آزادی شخصی، امنیت حقوقی فرد و حقوق بشر است. بر پایه اینهاست که دمکراسی، جمهوریت، حاکمیت مردم بر مردم و حکومت قانون ساخته شده‌اند.

بخش بزرگی از مهاجران ایرانی در اروپا پس از دهها سال زندگی در اینجا هنوز متوجه این دستاوردها نشده‌اند. گویی پیشرفت تنها در زندگی مدرن، استاندارد بالا، پول و موفقیت شغلی است. در واقع تنها همان شاخص‌های اقتصادی و مادی را اساس پیشرفت می‌دانند. در حالی که امروز ما شاهد ضعف رفتار شهروندی، ضعف فرهنگ شهروندی هستیم؛ فرهنگ شهروندی که بر پایه “من” پیشرفته، فردیت رشد یافته اجتماعی و آزادی خواه به وجود می‌آید؛ “من” و فردیتی که اساس مشارکت را بر اساس آزادی فردی و مسئولیت اجتماعی می‌گذارد و پایه یک “ما” را بنا می‌گذارد که اساسش آزادی خواهی و کرامت انسانی است.

اما سلطنت طلبان ساکن در اروپا و آمریکای آزاد این روزها در بستر این کشورهای ازاد و پیش رفته، تصویر دیگری از “ما” به نمایش گذاشته‌اند. “ما”ی آنها از نوعی دگر است. مدتهاست هر وقت با کسی وارد بحث می‌شوم که پیرو سلطنت و رضا پهلوی است و خطاب به شخص او می‌گویم تو باید به این یا آن فکر کنی و این یا آن نادرست است، پاسخش با “ما” و “شماها” شروع می‌شود. به یکی گفتم تو اگر دفترچه اضطرار را با دقت بخوانی، باید متوجه گرایش‌های فاشیستی در آن بشوی. در پاسخ گفت شماها فقط بلدید ناسزا بدهید و ما را فاشیست بخوانید. یکی دیگر وقتی به او گفتم تو چطور در آلمان زندگی می‌کنی و هنوز نمی‌‌دانی که شعار یک کشور، یک پرچم، یک رهبر یک شعار از دوران فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم است؟ در پاسخ گفت: من خیلی هم خوشم آمد و برایش در مونیخ کف زدم.

اینجاست که مغز آدم به قول جوانترها هنگ می‌کند. در واقع این ما هستیم که پرتیم و خیال می‌کنیم مشکل نادانی و جهل طرف است که نمی‌‌داند فاشیسم ناسزا نیست و تعریف سیاسی روشنی دارد.

من بیش از نادانی، توجهم به این جلب شد که او خود را عضو یک جمع می‌داند و از “ما” سخن می‌گوید و به من که اگر هم با جمع و دسته‌ای همکاری داشته باشم، هیچ گاه از اندیشه و سخن مستقل خودم دور نشده‌ام، می‌گوید “شماها”. این از دید من یک بحران هویتی شخصی می‌تواند باشد؛ یک نارضایتی عمیق از زندگی در مهاجرت و شاید از خود، یک حس ناکامی و سرخوردگی بدون توجه به این که درست است یا نه. اکنون نقطه امیدی ایجاد شده و یکی آمده که به گفته فروغ فرخزاد:

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید…
کسی می‌آید
و سفره را می‌اندازد
و نان را قسمت می‌کند
و پپسی را قسمت می‌کند
و باغ ملی را قسمت می‌کند
و سینمای فردین را قسمت می‌کند
و سهم ما را می‌دهد ...

از این روست که در میان این بخش از ایرانیان مهاجر هیجانی عمیق ایجاد شده است. برخوردها هیجانی هستند. یک چیز می‌گویی و طرف مقابل چیز دیگری می‌شنود و تو نمی‌‌توانی درک او را درست کنی. موضوع غالب بحث‌ها این است: من این را نگفتم و منظور من این نبود. اشتباه فهمیده‌ای و ... در حالی که در واقع سخن بر سر کج فهمی و یا اختلاف نظر طبیعی یا دگراندیشی نیست.

به رضا پهلوی در برابر چنین آدمی انتقاد کنی، گویی موجودیت و هویت شخص او، نه پهلوی، را زیر سوال برده ای. او با رضا پهلوی یک هویت نوین برای خود ساخته است، او جهانی ساخته است که زیباست و در آن از آخوند متعفن خبری نیست؛ هر چه هست شکوه پهلوی، دوران رشد و پیشرفت محمدرضا شاه، آزادی و بهشت برین پیش از ۵۷ است. این را آدم ۵۵ و ۶۰ ساله هم می‌گوید که آن دوران باید یادش باشد و تو حیران می‌مانی که این بشر این همه سال کجا بوده و چه می‌کرده است. اما مساله این نیست. او خودش می‌داند چیست.

از این روست که پای استدلال و فاکت و عدد و آمار چوبین می‌شود. نمی‌‌توانی به چنین کسی مثلا نشان دهی که نمی‌‌شود شعار سه مفسد را داد و سپس روز جهانی زن را تبریک گفت که دستاورد جنبش چپ جهانی است. از دید او می‌شود، خیلی هم خوب می‌شود! مگر رضا پهلوی این کار را نکرد؟ کرد و هیچ یک از پیروان هیجانیش هم تا ابد به این حرف تو گوش نخواهند داد. بارها اینجا و آنجا این پرسش بجا را نوشتم که چگونه شما می‌توانید در آسایش و آزادی، در دمکراسی، جمهوریت اروپایی زندگی کنید اما برای مردم داخل ایران طرفدار یک سلطنت موروثی یک نفره استبدادی باشید که همچون خمینی در کتاب ولایت فقیه تمام ویژگی‌های فاشیسم را در دفترچه اضطرار دارد؟ این را چگونه از نظر اخلاقی می‌توانید توجیه کنید که خود در اروپا بمانید اما چنین آینده‌ای را برای مردم رنج‌دیده و زیر جنگ و ترور آخوندی ایران بخواهید؟ حتی یک پاسخ تاکنون دریافت نکرده‌ام. اصلا مساله این نیست. آنها خیلی هم خوب می‌توانند این کار را بکنند. امثال من پرت هستیم.

یکی می‌گوید جمهوری‌خواه است اما از پهلوی حمایت می‌کند. اصلا نمی‌‌فهمم چگونه چنین چیزی می‌شود و یعنی چه! می‌گویم اگر جمهوری خواه هستی باید طرفدار دمکراسی و حکومت مردم بر مردم باشی. اینها لازم و ملزوم هستند. می‌گوید: اینها حرفهای اروپایی است. مساله مردم ما در ایران دمکراسی نیست، بلکه رشد اقتصادی و امنیت است. می‌گویم این سخن از ژنرال پینوشه است و سخنی است فاشیستی. اما پای استدلال من چوبین است و به جایی نمی‌‌رود و نرفت. به آن یکی می‌گویم تمام سلطنت‌های اروپایی که به رخ ما می‌کشید، بر همه شان جمهوریت، حکومت قانون و نه امر یک نفر و در بیشتر آنها فدرالیسم حاکم است. این را چگونه می‌خواهید برای ما توضیح دهید؟ در همین پادشاهی اسپانیا که به رخ ما می‌کشید، خوان کارلوس در سال ۲۰۱۴ به جرم بدهی مالیاتی و داشتن حساب‌های اعلام نشده در خارج از کشور تحت تعقیب قانون قرار گرفت، دادگاهی شد و به ابوظبی فرار کرد و در آنجا زندگی می‌کند. در همین پادشاهی بریتانیا، پلیس برادر پادشاه را به جرم افشای اسناد محرمانه دولتی دستگیر کرد.هم اکنون که چیزی به بار نیست، به شاهزاده شما همین امروز هم نمی‌‌شود گفت آقای رضا پهلوی.

این حرفها پاسخ ندارند. در واقع، اصلا شنیده نمی‌‌شنوند! ما پرت هستیم که از این حرفها می‌زنیم و گمان می‌بریم که استدلال باید شنیده شود. در آنجا، در آن حباب وهم آلود، “ما”یی وجود دارد که در آن همه یکسان هستند. اگر به یکی بگویی بالای چشمت ابروست، به همه برمی خورد. یکی هویت شخصی‌اش را به آن بسته، آن یکی بوی کباب شنیده و سومی مشفول دوختن کیسه است. اتفاقا در این دو دسته آخری و هر کسی که پروژه‌ای در این معرکه برای خودش تعریف کرده است، مشکلی نیست. کار آنها منطقی و قابل توضیح است. اما دسته اول ...

آنها دنیایشان دیگر است. آنها خواب همان کس را دیده‌اند که می‌آید، سفره‌ای می‌اندازد و شکوه و عظمت باستان را میان “ما” تقسیم می‌کند. اکنون این “من” ناراضی و سرخورده، “من” با بحران هویت عمیق، یک “ما” یافته است و به آن امید بسته است. این “ما” با “ما”ی شهروندی تفاوت دارد، از نوع قبیله و طایفه است همان گونه که آن “من” از نوع رعیت است به امید نجات دهنده، “من” شهروند نیست و به گفته روزنامه همشهری از شهر تنها “شهرنشینی” را فهمیده است. در آن دنیای باشکوه و در خواب شعر “کسی که مثل هیچ‌کس نیست” فروغ فرخزاد، نمی‌‌توانی کسی را از خواب بیدار کنی که شیرین است. امیدی پدیدار شده؛ خواب دیده‌اند که کسی می‌آید ...

و این چنین است که تراژدی ایرانی ادامه دارد.

بخش نخست این نوشته




نظر شما درباره این مقاله:







تهدید ترامپ به بمباران تاسیسات نفتی خارک
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.03.2026, 0:23

تهدید ترامپ به بمباران تاسیسات نفتی خارک


دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا عصر جمعه (به وقت ایالات متحده) تهدید کرد که چنانچه ایران یا هر طرف دیگری، کوچکترین اقدامی در جهت اخلال در کشتیرانی آزاد و ایمن در تنگه هرمز انجام دهد، زیرساخت‌های نفتی جزیره خارک را با خاک یکسان خواهد کرد.

رئیس جمهوری آمریکا در یادداشتی در شبکه اجتماعی تروت‌سوشال نوشت: «چند لحظه پیش سنتکام به دستور او تمامی اهداف نظامی در جواهر تاج ایران، جزیره خارک، را کاملاً نابود کرد. اما به دلایل اخلاقی تصمیم گرفتم زیرساخت‌های نفتی روی جزیره را نابود نکنم.»

او سپس تهدید کرد چنانچه سپاه پاسداران به اخلال در کشتیرانی آزاد و ایمن در تنگه هرمز ادامه دهد، اقدام به بمباران تاسیسات نفتی ایران خواهد کرد.

متن کامل یادداشت دونالد ترامپ:

«لحظاتی پیش، به دستور مستقیم من، فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) یکی از سنگین‌ترین حملات هوایی تاریخ خاورمیانه را به اجرا درآورد و تمامی اهداف نظامی را در جزیره خارک — که نگین درخشان ایران محسوب می‌شود — به‌طور کامل منهدم کرد.

تسلیحات ما قدرتمندترین و پیشرفته‌ترین جنگ‌افزارهایی هستند که جهان تاکنون به خود دیده است؛ با این حال، من به دلایل ملاحظات انسانی، تصمیم گرفتم که در این مرحله زیرساخت‌های نفتی این جزیره را با خاک یکسان نکنم. اما هشدار می‌دهم، چنانچه ایران یا هر طرف دیگری، کوچکترین اقدامی در جهت اخلال در کشتیرانی آزاد و ایمن در تنگه هرمز انجام دهد، بلافاصله در این تصمیم تجدیدنظر خواهم کرد.

من در طول دوره نخست ریاست‌جمهوری‌ام و همچنین در حال حاضر، ارتش آمریکا را بازسازی کرده و آن را به مرگبارترین، قدرتمندترین و کارآمدترین نیروی نظامی در سراسر جهان تبدیل کرده‌ام. ایران هیچ توانایی برای دفاع از اهدافی که ما اراده‌ی حمله به آن‌ها را داشته باشیم، ندارد؛ آن‌ها در برابر قدرت ما کاملاً ناتوان هستند!

ایران هرگز به سلاح هسته‌ای دست نخواهد یافت و هرگز توانایی تهدید ایالات متحده آمریکا، خاورمیانه و کل جهان را نخواهد داشت. برای ارتش ایران و تمامی کسانی که با این رژیم تروریستی همکاری می‌کنند، عاقلانه‌تر آن است که سلاح‌های خود را بر زمین بگذارند و آنچه از کشورشان باقی مانده — که البته چیز زیادی هم نیست — را نجات دهند!

از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
رئیس‌جمهور دونالد جی. ترامپ»




نظر شما درباره این مقاله:







چشم‌اندازهای تغییر رهبری در ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 23:53

چشم‌اندازهای تغییر رهبری در ایران


مهرزاد بروجردی

تعویض دوم ولی فقیه: چشم‌اندازهای تغییر رهبری در ایران

    این مقاله که دو سال پیش نگاشته شده و نسخهٔ انگلیسی آن سال گذشته در کتاب زیر به چاپ رسیده است، اکنون برای نخستین بار به زبان فارسی منتشر می‌شود. انتشار فارسی آن از این جهت اهمیت دارد که می‌تواند به فهم تاریخی فرایند جانشینی رهبری در جمهوری اسلامی و ملاحظات نهادی و سیاسی نهفته در این فرایند یاری رساند.
“Second Supreme Swapping: Prospects for Leadership Change in Iran,” in H. E. Chehabi, ed., Political, Cultural and Social History of Iran: Essays in Honor of Ervand Abrahamian (Edinburgh University Press, 2025), 166-189.

از سال ۱۹۸۸ تا ۱۹۸۹، ایران شاهد اعدام بیش از ۲۸۰۰ زندانی سیاسی در پشت دیوارهای زندان بود؛ رویدادی که یکی از هولناک‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر این کشور به شمار می‌آید. ارواند آبراهامیان هدف این اعدام‌ها را چنین توضیح می‌دهد: «این حمام خون بی‌سابقه تنها یک توضیح قابل‌قبول دارد. خمینی در سال‌های پایانی عمر خود مشتاق بود پیروانی از خود بر جای بگذارد که در یک حمام خون مشترک تعمید یافته باشند. این کشتار میزان استقامت آنان را می‌آزمود و افراد نیمه‌دل را از مؤمنان واقعی، سست‌اراده‌ها را از افراد کاملاً متعهد، و مرددان را از استواران جدا می‌کرد».

این اعدام‌ها همچنین موجب آشفتگی سیاسی در کشور شد، زیرا به گسست میان آیت‌الله روح‌الله خمینی و قائم‌مقام تعیین‌شدهٔ رهبری (آیت‌الله حسینعلی منتظری) انجامید و برنامه‌های سنجیده‌ای را که برای جانشینی طراحی شده بود، برهم زد. بدین ترتیب، ایرانِ انقلابی در آستانهٔ تجربهٔ نخستین بحران جانشینی ولی فقیه خود قرار گرفت. چه اتفاقی رخ داده بود؟

در ۲۰ ژوئیهٔ ۱۹۸۸، آیت‌الله خمینی پس از هشت سال جنگ با عراق دستور توقف درگیری‌ها را صادر کرد تا سازمان ملل متحد بتواند آتش‌بسی را میان دو کشور برقرار کند. مردی که پیش‌تر سوگند خورده بود رژیم صدام حسین را سرنگون کند، ناخوشایندی این تصمیم را به نوشیدن جام شوکران تشبیه کرد. چهار روز بعد، هزاران رزمندهٔ وابسته به سازمان مجاهدین خلق با هدف سرنگونی رژیمی که خمینی نزدیک به یک دهه برای استقرار آن تلاش کرده بود، از مرز عراق عبور کرده و وارد ایران شدند. نیروهای مجاهدین خلق در برابر نیروهای حکومتی متحمل تلفات سنگینی شدند و ناچار به عقب‌نشینی و بازگشت به عراق گردیدند. آیت‌الله خشمگین قصد نداشت چنین اقدامی را به‌سادگی نادیده بگیرد. از همین رو و به دلایل دیگر، او دستور داد با زندانیان سیاسی‌ای که همچنان با سازمان مجاهدین خلق یا دیگر گروه‌های مخالف همدلی داشتند، با شدت برخورد شود. در نتیجه، هزاران نفر اعدام شدند.

در ۲۵ مارس ۱۹۸۹، بخش فارسی رادیو بی‌بی‌سی نامه‌ای را پخش کرد که آیت‌الله منتظری حدود هشت ماه پیش‌تر برای آیت‌الله خمینی نوشته بود. در این نامه، منتظری به‌شدت از اعدام‌های گستردهٔ زندانیان سیاسی انتقاد کرده و اقدامات حکومت را حتی بدتر از آنچه در دوران رژیم شاه رخ داده بود توصیف کرده بود. روز بعد، خمینی به‌طور قاطع منتظری را ــ که پیش‌تر از او به عنوان یکی از نزدیک‌ترین شاگردان خود یاد کرده بود ــ از مقام قائم‌مقامی رهبری برکنار کرد.

اهمیت مسئلهٔ جانشینی

گمانه‌زنی دربارهٔ فرایند جانشینی ولی فقیه در ایران کاری دشوار است. فرایند تصمیم‌گیری غیرشفاف و فقدان شفافیت نهادی، تحلیلگران و سیاست‌گذاران را ناگزیر می‌کند که به پیش‌بینی‌ها و حدس و گمان‌ها متوسل شوند. با این حال، نمی‌توان اهمیت این رویداد را دست‌کم گرفت؛ زیرا (الف) این تنها دومین انتقال موفق رهبری در تاریخ جمهوری اسلامی ایران خواهد بود، (ب) آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای (متولد ۱۶ ژوئیهٔ ۱۹۳۹) از ۴ ژوئن ۱۹۸۹ تاکنون ستون اصلی جمهوری اسلامی بوده است، و (ج) رهبر جدید از نظر نظری می‌تواند برای دهه‌ها بر کشور حکومت کند. شرکت‌های ارزیابی ریسک پیش‌بینی کرده‌اند که ایران در سال‌های آینده «به دلیل رقابت‌های سیاسی برای جانشینی ولی فقیه با بی‌ثباتی بیشتری روبه‌رو خواهد شد.» بدیهی است که چنین وضعیتی نگرانی‌هایی دربارهٔ نوسان و بی‌ثباتی در سیاست‌های داخلی و خارجی ایران در سال‌های پیشِ رو ایجاد می‌کند.

پرسش‌های متعددی در برابر ما قرار دارد. از نخستین انتقال رهبری از خمینی به خامنه‌ای چه آموخته‌ایم؟ معیارهای «چگونگی» و «چه کسی» در مسئلهٔ جانشینی اکنون چیست؟ آیا رقابت‌های شدید برای جانشینی از هم‌اکنون آغاز شده است؟ آیا رهبر جدید ــ به‌ویژه اگر به نسل جوان‌تری تعلق داشته باشد ــ احتمالاً بیشتر به دنبال آغاز تغییرات از بالا خواهد بود یا به مصالحه‌های داخلی و خارجی روی خواهد آورد؟ احتمال شکاف میان نخبگان سیاسی و نظامی بر سر فرایند جانشینی یا تغییرات پس از آن چقدر است؟ آیا چنین شکاف‌هایی می‌تواند به ناآرامی منجر شود؟ رهبر جدید با چه چالش‌های فوری و بلندمدتی روبه‌رو خواهد شد؟ و چند سال زمان لازم خواهد داشت تا پایه‌های قدرت خود را تثبیت کند؟ این مقاله می‌کوشد پاسخ‌های احتمالی برای برخی از این پرسش‌ها ارائه دهد.

جانشینی ناموفق

در ۲۳ نوامبر ۱۹۸۵، مجلس خبرگان رهبری آیت‌الله حسینعلی منتظری را به عنوان قائم‌مقام رهبری منصوب کرد؛ تصمیمی که در پی افزایش نگرانی‌ها درباره وضعیت سلامتی آیت‌الله خمینی اتخاذ شد. منتظری (۱۹۲۲–۲۰۰۹)، که از یاران برجسته و نزدیک آیت‌الله خمینی به شمار می‌رفت، در دوران حکومت پهلوی به‌شدت توسط ساواک شکنجه شده بود. او پس از آزادی از زندان در نوامبر ۱۹۷۸ به آیت‌الله خمینی در پاریس پیوست. پس از پیروزی انقلاب، منتظری بین سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۱ امام جمعه تهران و قم بود و در اوت ۱۹۷۹ نیز به عضویت مجلس بررسی نهایی قانون اساسی انتخاب شد؛ جایی که به مهم‌ترین مدافع نظریهٔ ولایت فقیه ــ که آیت‌الله خمینی حدود سال ۱۹۷۰ مطرح کرده بود ــ تبدیل شد.

در نوامبر ۱۹۸۶، یک روزنامه لبنانی رسوایی «ایران–کنترا» را افشا کرد. این ماجرا شامل فروش مخفیانهٔ سلاح از سوی کاخ سفیدِ رونالد ریگان به ایران در ازای آزادی گروگان‌های آمریکایی در لبنان بود؛ درآمد حاصل از این معاملات نیز بدون اطلاع کنگرهٔ ایالات متحده برای حمایت مالی از نیروهای کنترا در نیکاراگوئه اختصاص داده می‌شد. ظاهراً این خبر توسط برادر داماد آیت‌الله منتظری افشا شده بود؛ فردی که یازده ماه بعد، پس از محکومیت به اعدام توسط دادگاه ویژهٔ روحانیت، اعدام شد. این رویداد روابط میان خمینی و منتظری را تیره کرد. با این حال، گسست کامل میان این دو پس از انتشار نامهٔ منتظری دربارهٔ اعدام زندانیان سیاسی در مارس ۱۹۸۹ رخ داد.

منتظری بیست سال بعدی زندگی خود را در قم، تحت فشارهای سیاسی، سپری کرد؛ با این حال همچنان به عنوان برجسته‌ترین روحانی منتقد حکومت، به انتقاد از عملکرد رژیم و کارنامهٔ حقوق بشری آن ادامه داد. در ۱۴ نوامبر ۱۹۹۸، او سخنرانی انتقادی مهمی در قم ایراد کرد که به حصر خانگی‌اش انجامید؛ حصری که تا ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۰۳ ادامه داشت.

شایان یادآوری است که منتظری در آغاز از مدافعان پرشور نظریهٔ ولایت فقیه بود. در واقع، او در جریان نشست‌های مجلس بررسی نهایی قانون اساسی (۱۹ اوت تا ۱۵ نوامبر ۱۹۷۹) نیرومندترین مدافع گنجاندن این نظریه در قانون اساسی محسوب می‌شد، زیرا پیش‌نویس اولیه‌ای که توسط حقوقدانان غیرروحانی تهیه شده بود حتی اشاره‌ای به نظریهٔ ولایت فقیه نکرده بود. منتظری همچنین دربارهٔ این نظریه سخنرانی‌هایی ارائه می‌کرد که به‌صورت زنده از رادیو پخش می‌شد.

با این حال، او که به صراحت‌گویی شهرت داشت، به‌تدریج نسبت به قدرت گسترده‌ای که در اختیار ولی فقیه قرار گرفته بود و نحوهٔ سوءاستفادهٔ فزاینده از آن در دوران رهبری هر دو، خمینی و خامنه‌ای، بدبین شد. اگرچه او هرگز نقش خود در تثبیت نظریهٔ ولایت فقیه را انکار نکرد، اما به یکی از سرسخت‌ترین منتقدان سوءاستفاده از این نظریه تبدیل شد و این دیدگاه را تا زمان درگذشت خود در ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹ حفظ کرد.

نخستین انتقال رهبری

شصت‌ونه روز پس از برکناری آیت‌الله منتظری، آیت‌الله خمینی در ۳ ژوئن ۱۹۸۹ درگذشت، بی‌آنکه قائم‌مقام دیگری برای رهبری تعیین کرده باشد. روز بعد، اعضای مجلس خبرگان رهبری در نشستی ویژه گرد هم آمدند تا دربارهٔ این مسئله تصمیم‌گیری کنند. آنان برکناری منتظری را تأیید کردند، اما دربارهٔ این موضوع که جانشینی خمینی باید از طریق یک «شورای رهبری» انجام شود یا یک رهبر واحد، اختلاف نظر پدید آمد. اعضای مجلس خبرگان با رأی ۴۵ در برابر ۲۳ به انتخاب یک رهبر واحد رأی دادند تا تداوم نظام حفظ شود و از بروز اختلافات و کشمکش‌های طولانی‌مدتی که می‌توانست اعتبار نظام را تضعیف کند و جایگاه رهبری را خدشه‌دار سازد، جلوگیری شود.

هنگامی که نام سیدعلی خامنه‌ای به عنوان یکی از گزینه‌های اصلی مطرح شد، او استدلال کرد که خود را برای این مقام شایسته نمی‌داند و انتخابش را مغایر با نص قانون اساسی (مواد ۱۰۷ و ۱۰۹) و نیز عرف روحانیت می‌داند. با وجود این تردیدها، مجلس خبرگان در همان روز با رأی ۶۰ در برابر ۱۴، روحانی ۵۰ ساله و نسبتاً کم‌مرتبه، سیدعلی خامنه‌ای، را بر آیت‌الله العظمی محمدرضا گلپایگانیِ ۹۲ ساله (۱۸۹۷–۱۹۹۳) ترجیح داد و او را تا زمان برگزاری همه‌پرسی جدید به عنوان رهبر برگزید. تا پیش از انتشار ویدئوی افشاشدهٔ این جلسه توسط یک روزنامه‌نگار ایرانی در تبعید در ژانویهٔ ۲۰۱۸، افکار عمومی به‌طور کامل آگاه نبود که این انتصاب در واقع مشروط به تصویب قانون اساسی اصلاح‌شده در حدود دو ماه بعد بوده است.

در واقع، انتخاب خامنه‌ای از نظر فنی با قانون اساسی مغایرت داشت. به جدول زمانی زیر توجه کنید:

• بیست‌وچهار آوریل ۱۹۸۹: بیست‌وهشت روز پس از برکناری منتظری، خمینی در نامه‌ای به رئیس‌جمهور خامنه‌ای اطلاع داد که شورای بیست‌نفره‌ای را برای بازنگری قانون اساسی منصوب کرده است.

• آوریل ۱۹۸۹: خمینی در نامهٔ دیگری به رئیس مجلس خبرگان، آیت‌الله علی‌اکبر مشکینی ، نوشت: «از ابتدا معتقد بودم و بر آن تأکید داشتم که شرط مرجعیت [برای مقام رهبری] ضروری نیست».

• سه ژوئن ۱۹۸۹: خمینی پیش از آنکه شورای بازنگری قانون اساسی کار خود را به پایان برساند، بر اثر حملهٔ قلبی درگذشت.

• چهار ژوئن ۱۹۸۹: خامنه‌ای توسط مجلس خبرگان به عنوان رهبر انتخاب شد.

• بیست و هشت ژوئیهٔ ۱۹۸۹: در یک همه‌پرسی سراسری که هم‌زمان با انتخابات ریاست‌جمهوری برگزار شد، قانون اساسی اصلاح‌شده به تصویب رسید.

به بیان دیگر، زمانی که مجلس خبرگان سیدعلی خامنه‌ای را به عنوان رهبر انتخاب کرد، انتقال رهبری باید بر اساس قانون اساسی مصوب ۲ تا ۳ دسامبر ۱۹۷۹ انجام می‌شد؛ قانونی که تصریح می‌کرد رهبر باید مرجع تقلید باشد، نه بر اساس نسخهٔ اصلاح‌شده‌ای که پس از انتخاب او به رأی گذاشته شد. با این حال، خمینی در نامهٔ ۲۹ آوریل خود به آیت‌الله مشکینی عملاً به مجلس خبرگان اجازه داده بود اصلاحیه‌ای در قانون اساسی وارد کند که «به یک روحانی نسبتاً کم‌مرتبه، یعنی علی خامنه‌ای، امکان می‌داد جانشین او در مقام رهبری شود».

چنان‌که ارواند آبراهامیان نوشته است: «این اصلاحیه، در حالی که ماهیت عمل‌گرایانهٔ خمینیسم را نشان می‌داد، ناخواسته بنیان‌های فکری نظریهٔ ولایت فقیه خمینی را تضعیف کرد. زیرا خمینی در نظریهٔ ولایت فقیه خود استدلال کرده بود که تنها برجسته‌ترین فقهای دینی ــ نه هر روحانی ــ از دانش علمی و آموزش لازم برای درک کامل پیچیدگی‌های فقه اسلامی برخوردارند».

در نتیجه، در نوعی غلبهٔ مصلحت سیاسی بر انسجام نظری، شرایط لازم برای مقام رهبری از ضرورتِ برخورداری از بالاترین مرتبهٔ روحانیت شیعه به داشتن جایگاه روحانی تثبیت‌شده همراه با پیشینهٔ سیاسی ـ انقلابی قابل توجه تقلیل یافت. به بیان دیگر، هنگامی که رئیس‌جمهور وقت، علی خامنه‌ای، به عنوان جانشین انتخاب شد، مشروعیت رهبری بیش از آنکه بر اعتبار دینی استوار باشد، بر دانش و تجربهٔ سیاسی تکیه یافت. خامنه‌ای بعدها خود را به عنوان رهبری تثبیت کرد که یکی از طولانی‌ترین دوره‌های زمامداری در تاریخ معاصر ایران و خاورمیانه را تجربه کرده است.

این انتقال نسبتاً آرام قدرت، هیچ‌یک از نشانه‌های بحران‌های جانشینی را که بسیاری از دولت‌های انقلابی با آن روبه‌رو شده‌اند، در خود نداشت. همان‌گونه که بروجردی و رحیم‌خانی نوشته‌اند.

خامنه‌ای توانسته است هم به واسطهٔ توانایی‌های شخصی خود و هم به دلیل موقعیت نهادی مساعدی که در اختیار داشته، نظام سیاسی ایران را مطابق با خواست خود شکل دهد. او مهارت‌های سیاسی قابل توجهی از خود نشان داده و در عین حال بهره‌مندِ اتفاقیِ نظامی الهیاتی بوده است که پس از درگذشت آیت‌الله خمینی، برای مواجهه با چالش‌های دوران پس از رهبر کاریزماتیک خود، تصمیم گرفت قدرت بیشتری را در دستان فردی واحد متمرکز کند. در حالی که خمینی با اتکا به کاریزمای خود جایگاه رهبری را تثبیت کرد، خامنه‌ای این مقام را از طریق گسترش بوروکراتیک، اتکا به نیروهای امنیتی و استفاده از سیاست‌های غیررسمی بیش از پیش تقویت کرد. به لطف سابقهٔ طولانی اداری، نگاه شدیداً امنیتی و گرایش به مدیریت جزئیات، خامنه‌ای توانسته است به‌تدریج رقبای سیاسی و روحانی خود را مهار کند و قدرت قابل توجهی را در بیت رهبری انباشته سازد. این نهاد در عمل نوعی دولت موازی را تشکیل می‌دهد که قدرتمند است اما از شفافیت و پاسخگویی برخوردار نیست. هرگونه بحث دربارهٔ تحول سیاسی جمهوری اسلامی ناگزیر باید به جایگاه سنگین بیت رهبری و منابع گستردهٔ قدرتی که در اختیار دارد توجه کند».

همان نوع نگرانی‌هایی که در سال ۱۹۸۹ دربارهٔ مسئلهٔ جانشینی مطرح بود، همچنان امروز نیز وجود دارد. نه‌تنها جناح‌بندی‌های سیاسی کاهش نیافته‌اند، بلکه می‌توان استدلال کرد که جمهوری اسلامی در شرایط کنونی با چالش‌های داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی حتی دشوارتری روبه‌رو است. از این رو، تمایل به تحقق انتقالی آرام در رهبری و جلوگیری از هرگونه بحران گستردهٔ مردمی ــ مانند جنبش سبز سال ۲۰۰۹ یا جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال‌های ۲۰۲۲–۲۰۲۳ ــ اهمیت حیاتی پیدا می‌کند. این نگرانی‌ها معیارهای خاصی را دربارهٔ «چگونگی» و «چه کسی» در فرایند جانشینی برجسته می‌سازد که نخبگان سیاسی ایران باید با آن دست‌وپنجه نرم کنند. همانند سال ۱۹۸۹، برای درک این فرایند باید هم به سازوکارها و رویه‌های رسمی و هم به سازوکارهای غیررسمی (از جمله چانه‌زنی، اعمال فشار و هم‌سو‌سازی) که بر انتخاب رهبر بعدی تأثیر می‌گذارند، توجه کرد.

نقش خامنه‌ای به عنوان ولی فقیه

از سال ۱۹۸۹ تاکنون، آیت‌الله خامنه‌ای خود را به عنوان ستون اساسی و اجتناب‌ناپذیر جمهوری اسلامی ایران تثبیت کرده است. از این رو، نباید تمایل و توانایی او برای شکل‌دهی به رقابت بر سر جانشینی را دست‌کم گرفت، به‌ویژه با توجه به ضعف احزاب سیاسی، بوروکراسی دولتی و ارتش متعارف. همچنین «شبکهٔ شخصی» خامنه‌ای نیز عامل مهمی است که نباید نادیده گرفته شود. او شخصاً صدها مقام بلندپایه را منصوب می‌کند؛ از جمله شش فقیه شورای نگهبان، سی تا چهل عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، رؤسای قوهٔ قضائیه، ارتش (نیروهای زمینی، هوایی و دریایی)، نیروی انتظامی، فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و اعضای مهم‌ترین نهادهای دینی، خیریه، رسانه‌ای، فرهنگی و آموزشی.

افزون بر این، بخش بزرگی از اعضای دورهٔ ششم مجلس خبرگان رهبری (۲۰۲۴–۲۰۳۲)، که وظیفهٔ ارزیابی عملکرد رهبر و انتخاب جانشین او را بر عهده دارد، روابط نزدیکی با خامنه‌ای دارند. برخی از آنان پیش‌تر یا در حال حاضر از اعضای بیت رهبری بوده‌اند یا به عنوان نمایندگان و منصوبان او (از جمله امامان جمعه یا نمایندگان در دانشگاه‌ها، استان‌ها و سازمان‌های مختلف) فعالیت کرده‌اند؛ گروهی دیگر نیز از شاگردان سابق او به شمار می‌روند. بنابراین منطقی است انتظار داشته باشیم که این افراد در برابر خواسته‌های خامنه‌ای تمایل چندانی به مخالفت نداشته باشند.

در دوران رهبری خود تاکنون، خامنه‌ای با دوازده مجلس شورای اسلامی، نه مجمع تشخیص مصلحت نظام، هشت شورای نگهبان، شش دوره مجلس خبرگان رهبری و شش رئیس‌جمهور (که بیشتر آنان دو دورهٔ پیاپی خدمت کرده‌اند) سر و کار داشته است. در تعامل با این نهادها و بازیگران، او به‌روشنی هنر سیاست‌ورزی پشت‌پرده را به‌خوبی آموخته است. افزون بر این، می‌توان انتظار داشت کسانی که از این شبکهٔ شخصی بهره برده‌اند، در دوران پس از خامنه‌ای نیز به دنبال حفظ منافع خود باشند.

خامنه‌ای در زمینهٔ جانشینی خود با چند انتخاب مهم روبه‌رو است. نخستین انتخاب این است که آیا ترجیح خود را آشکارا اعلام کند یا به‌طور محرمانه و در پشت صحنه عمل نماید. دست‌کم سه دلیل وجود دارد که چرا ممکن است او تا آخرین لحظه نام جانشین مورد نظر خود را به‌صورت علنی اعلام نکند.

نخست آنکه یکی از برجسته‌ترین روان‌شناسان سیاسی که ویژگی‌های رهبری خامنه‌ای را مطالعه کرده، او را فردی توصیف می‌کند که «سیاست را هنر مواجهه با تهدیدها می‌داند»، «به هوشیاری دائمی و بی‌اعتمادی نسبت به نیت دیگران باور دارد» و «به‌شدت ماکیاولیستی است و از افراد و پروژه‌ها برای حفظ قدرت خود استفاده می‌کند.» دوم آنکه خامنه‌ای احتمالاً تمایلی ندارد در زمانی که هنوز در قید حیات است، توجه عمومی را با فرد دیگری تقسیم کند. سوم آنکه ممکن است بخواهد از تکرار تجربهٔ آیت‌الله منتظری جلوگیری کند؛ چه از نظر احتمال ایجاد دردسر از سوی قائم‌مقام، و چه از نظر فراهم شدن فرصت برای مخالفانش تا از طریق طرح‌ها و دسیسه‌های مختلف جایگاه او را تضعیف کنند. به همین دلیل بسیار محتمل است که او در پشت صحنه از مهارت‌های میانجی‌گری خود استفاده کند تا نخبگان ریشه‌دار سیاسی را متقاعد سازد که پشت سر رهبر تعیین‌شدهٔ آینده گرد آیند.

نتخاب دوم خامنه‌ای مربوط به این پرسش است که چه نوع فردی می‌تواند به بهترین شکل میراثی را که او طی سه دههٔ گذشته ایجاد کرده ادامه داده و بر آن بیفزاید. خامنه‌ای که اکنون در میانهٔ دههٔ هشتم زندگی خود قرار دارد، به‌خوبی می‌داند که اگر جانشین او روحانی سالخورده و ناتوانی باشد، جمهوری اسلامی ممکن است با مشکلاتی مشابه آنچه حزب کمونیست اتحاد شوروی در دههٔ ۱۹۸۰ تجربه کرد مواجه شود؛ زمانی که دو دبیرکل آن، یوری آندروپوف و کنستانتین چرننکو، به دلیل کهولت سن دوره‌های کوتاهی در قدرت داشتند. به بیان دیگر، جایگاه رهبری ــ که محور اصلی سیاست در ایران است ــ آن‌قدر مهم است که نمی‌توان آن را به دست فردی هشتاد یا نود ساله سپرد.

از این رو، سن فعلی (که در پرانتز آمده است) بسیاری از اعضای برجستهٔ نسل نخست روحانیان انقلابی را از دایرهٔ نامزدهای بالقوه خارج می‌کند؛ از جمله محمدعلی موحدی کرمانی (۹۳ سال)، احمد جنتی (۹۷ سال) و حسین نوری همدانی (۹۹ سال). افزون بر این، باید به یاد داشت که به جز خامنه‌ای، چهار آیت‌الله برجستهٔ دیگری که در سال ۱۹۸۹ به عنوان گزینه‌های احتمالی رهبری مطرح بودند نیز اکنون یا در دههٔ نود زندگی خود قرار دارند یا حتی از صد سال گذشته‌اند: عبدالله جوادی آملی (۹۱ سال)، سید موسی شبیری زنجانی (۹۷ سال)، ناصر مکارم شیرازی (۹۸ سال) و حسین وحید خراسانی (۱۰۳ سال).

نامزدهای بالقوه

این بحث ما را به پرسش «چه کسی» می‌رساند؛ یعنی چه افرادی ممکن است جانشین آیت‌الله خامنه‌ای شوند. درگذشت چهره‌های سنگین‌وزن سیاسی ـ مذهبی همچون اکبر هاشمی رفسنجانی (۱۹۳۴–۲۰۱۷)، سید محمود هاشمی شاهرودی (۱۹۴۸–۲۰۱۸)، محمد مؤمن (۱۹۳۸–۲۰۱۹)، محمدتقی مصباح یزدی (۱۹۳۵–۲۰۲۱)، لطف‌الله صافی گلپایگانی (۱۹۱۹–۲۰۲۲) و سید ابراهیم رئیسی (۱۹۶۰–۲۰۲۴) احتمال مطرح شدن سه فرد دیگر در سلسله‌مراتب روحانیت به عنوان گزینه‌های جدی برای رهبری آینده را افزایش داده است.

نخستین نامزدی که اغلب از او یاد می‌شود، سید مجتبی خامنه‌ای (متولد ۱۹۶۹)، دومین فرزند آیت‌الله خامنه‌ای است که با عنوان حجت‌الاسلام شناخته می‌شود. گفته می‌شود او در بیت رهبری از نفوذ قابل توجهی برخوردار است و در عمل به عنوان دست راست و هماهنگ‌کنندهٔ امور پشت‌پرده برای پدر خود عمل می‌کند. او همچنین داماد غلامعلی حداد عادل (متولد ۱۹۴۵) است؛ فردی که رئیس پیشین مجلس شورای اسلامی، عضو باسابقهٔ مجمع تشخیص مصلحت نظام و از نزدیکان آیت‌الله خامنه‌ای به شمار می‌رود. مجتبی خامنه‌ای روابط مستحکمی با نهادهای امنیتی و اطلاعاتی برقرار کرده است؛ روابطی که می‌تواند در مسیر پیشرفت سیاسی او مفید واقع شود. همچنین گفته می‌شود که او برای تقویت جایگاه روحانی خود، آموزش‌های حوزوی پیشرفته‌تری را نیز دنبال کرده است.

با این حال، روند نسبتاً پنهانی آماده‌سازی او برای مقام رهبری توسط برخی چهره‌های مهم سیاسی افشا شده است. در جریان انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۰۵، مهدی کروبی ــ رئیس پیشین مجلس و نامزد آن انتخابات ــ از دخالت مجتبی خامنه‌ای در شبکه‌ای برای دستکاری آرا شکایت کرد. در سال ۲۰۱۲ نیز محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور وقت، او را به اختلاس از منابع دولتی متهم کرد. سرانجام در سال ۲۰۲۲، میرحسین موسوی، نخست‌وزیر پیشین و نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۹، نسبت به خطر واقعی برنامه‌ریزی برای یک جانشینی موروثی هشدار داد.

هرچند مجتبی خامنه‌ای شاید جوان‌ترین گزینه و نزدیک‌ترین فرد به هستهٔ قدرت برای این منصب باشد، اما با موانع مهمی روبه‌رو است: نخست آنکه با وجود حضور در حلقهٔ مشاوران نزدیک پدرش، هرگز هیچ مقام رسمی انتخابی یا انتصابی در ساختار حکومت نداشته است؛ و دوم آنکه انتخاب او احتمالاً واکنش‌های شدیدی در میان روحانیان، نخبگان سیاسی و افکار عمومی برخواهد انگیخت. این واکنش‌ها نه تنها به دلیل حساسیت نسبت به ایدهٔ جانشینی پدر به پسر در کشوری است که یک نظام سلطنتی را سرنگون کرده، بلکه به علت ضعف در اعتبار دینی و همچنین اتهام‌های متعدد دربارهٔ تخلفات سیاسی او نیز خواهد بود. نشانه‌ای گویا از این مخالفت‌ها آن بود که در جریان اعتراضات مردمی سال‌های ۲۰۲۲–۲۰۲۳، بسیاری از معترضان با شعار «مجتبی بمیری، رهبری را نبینی» نارضایتی خود را از احتمال رسیدن او به مقام رهبری ابراز کردند.

دومین گزینهٔ احتمالی، آیت‌الله علیرضا اعرافی است که در سال ۱۹۵۹ در شهر میبد استان یزد و در خانواده‌ای روحانی متولد شد. پدر او، آیت‌الله محمدابراهیم اعرافی، امام جمعهٔ میبد و از نزدیکان آیت‌الله خمینی به شمار می‌رفت. علیرضا اعرافی در سال ۱۹۷۱ وارد حوزهٔ علمیهٔ قم شد و نزد آیت‌الله‌های محافظه‌کاری همچون حسین وحید خراسانی، محمد فاضل لنکرانی، علی مشکینی و محمدتقی مصباح یزدی به تحصیل پرداخت.

مسیر حرفه‌ای اعرافی با مجموعه‌ای از انتصاب‌های مهم از سوی آیت‌الله خامنه‌ای ــ که در سال ۱۹۸۹ به مقام رهبری رسیده بود ــ شتاب گرفت. از جمله این سمت‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

- امام جمعهٔ میبد (۱۹۹۲) — در سن نسبتاً جوان ۳۳ سالگی
- رئیس مرکز جهانی علوم اسلامی از سال۲۰۰۲ تا ۲۰۰۹
- رئیس و رئیس هیئت امنای دانشگاه بین‌المللی المصطفی در قم از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۸
- عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی (از ۲۰۱۱ تاکنون)
- امام جمعهٔ قم (از ۲۰۱۴ تاکنون)
- مدیر مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه (از ۲۰۱۶ تاکنون)
- عضو شورای نگهبان (از ۲۰۱۹ تاکنون)

در سال ۲۰۱۵، اعرافی از حوزهٔ تهران برای پنجمین دورهٔ انتخابات مجلس خبرگان رهبری نامزد شد، اما موفق به کسب رأی لازم نشد. با این حال، در انتخابات میان‌دوره‌ای سال ۲۰۲۱ سرانجام به عضویت مجلس خبرگان درآمد. در انتخابات سال ۲۰۲۴ برای ششمین دورهٔ مجلس خبرگان رهبری، او بیشترین رأی را در حوزهٔ تهران به دست آورد و سپس به عنوان نایب‌رئیس دوم این مجلس انتخاب شد. اعرافی همچنین عضو جامعهٔ مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم است که یکی از نهادهای بانفوذ روحانیت در ایران به شمار می‌رود.

سمت‌های فزاینده و مهمی که اعرافی طی سه دههٔ گذشته از سوی آیت‌الله خامنه‌ای به آن‌ها منصوب شده است، نشان‌دهندهٔ اعتماد عمیق خامنه‌ای به اوست. در نتیجه، اعرافی سرمایه‌های نهادی قابل توجهی به دست آورده است که او را به یکی از گزینه‌های جدی برای مقام رهبری تبدیل می‌کند.

• نقش‌های رهبری: ریاست او بر مرکز جهانی علوم اسلامی و دانشگاه بین‌المللی المصطفی ــ که هر دو به آموزش طلاب خارجی می‌پردازند ــ این امکان را فراهم می‌کند که در صورت رسیدن به مقام رهبری، از حمایت فارغ‌التحصیلان این نهادها در خارج از ایران نیز برخوردار شود.

• پیوندهای آموزشی: اعرافی در سال ۲۰۰۷ مؤسسهٔ «اشراق و عرفان» را تأسیس کرد و در حوزهٔ علمیهٔ قم به تدریس دروس خارج می‌پردازد. او همچنین در چندین نهاد دیگر سمت‌های مهمی داشته است، از جمله مؤسسهٔ آموزشی و پژوهشی امام خمینی، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، دانشگاه پیام نور، دفتر تبلیغات اسلامی حوزهٔ علمیهٔ قم و شوراهای فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و وزارت علوم، تحقیقات و فناوری.

• مدیریت حوزه‌های علمیه در سطح ملی: در سن ۵۷ سالگی، مدیریت همهٔ حوزه‌های علمیهٔ کشور به او سپرده شد؛ سمتی که معمولاً به آیت‌الله‌های مسن‌تر واگذار می‌شود. از زمان تصدی این منصب مهم دینی ـ سیاسی در ژوئیهٔ ۲۰۱۶، او شبکه‌ای گسترده ایجاد کرده و به منابع مالی قابل توجهی دست یافته است که می‌تواند در سیاست‌های مبتنی بر حمایت و پاتروناگه مؤثر باشد. هرچند او مرجع تقلید نیست، اما این جایگاه نفوذ چشمگیری در میان نهاد روحانیت برای او فراهم کرده است.

• نفوذ سیاسی: اعرافی به عنوان یکی از شش عضو روحانی شورای نگهبان و نیز عضو هیئت‌رئیسهٔ مجلس خبرگان رهبری، در دو نهاد مهم سیاسی نقش مؤثری دارد و می‌تواند در شکل‌دهی به فضای سیاسی کشور تأثیرگذار باشد.

با وجود آنکه وفاداری کامل اعرافی به آیت‌الله خامنه‌ای نقش مهمی در صعود سریع او در ساختار جمهوری اسلامی داشته است، همین وابستگی ممکن است در صورت نبود خامنه‌ای در قدرت به نقطه‌ضعفی برای او تبدیل شود. افزون بر این، دیدگاه‌های محافظه‌کارانهٔ الهیاتی اعرافی ــ که در آن الحاد، بت‌پرستی و مسیحیت به عنوان باورهای رقیبی معرفی می‌شوند که طلاب شیعه باید با آن‌ها مقابله کنند ــ نشان می‌دهد که او چندان پذیرای گشودگی فرهنگی‌ای نیست که بسیاری از ایرانیان به‌طور فزاینده‌ای خواهان آن هستند.

سومین نامزد، که فاصلهٔ بیشتری با دو گزینهٔ پیشین دارد، آیت‌الله صادق لاریجانی است. او در سال ۱۹۶۰ در نجف به دنیا آمد و بین سال‌های ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۹ در حوزهٔ علمیهٔ قم تحصیل کرد. پدرش، میرزا هاشم آملی، از آیت‌الله‌های شناخته‌شده بود و خود صادق لاریجانی نیز داماد آیت‌الله العظمی حسین وحید خراسانی، از مراجع تقلید قم، است.

برادر بزرگ‌تر او، محمدجواد (متولد ۱۹۵۱)، نمایندهٔ مجلس شورای اسلامی (۱۹۹۲–۲۰۰۰)، معاون بین‌الملل قوهٔ قضائیه، مشاور ارشد آیت‌الله خامنه‌ای در امور سیاست خارجی و دبیر ستاد حقوق بشر قوهٔ قضائیه بوده است. برادر دیگر او، علی لاریجانی (متولد ۱۹۵۷)، سمت‌هایی چون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی (۱۹۹۲–۱۹۹۴)، رئیس سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران (۱۹۹۴–۲۰۰۴)، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام (۱۹۹۷–۲۰۱۷ و از ۲۰۲۰ تاکنون)، عضو شورای عالی امنیت ملی (۲۰۰۴–۲۰۰۸)، مذاکره‌کنندهٔ ارشد هسته‌ای ایران (۲۰۰۵–۲۰۰۷)، نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری (۲۰۰۵ و ۲۰۲۱) و نماینده و رئیس مجلس شورای اسلامی (۲۰۰۸–۲۰۲۰) را بر عهده داشته است.

دو برادر دیگر او، باقر و فاضل، به ترتیب رئیس پیشین دانشگاه علوم پزشکی تهران و وابستهٔ فرهنگی پیشین ایران در کانادا بوده‌اند. همچنین پسرعموی او، احمد توکلی، نمایندهٔ مجلس شورای اسلامی (۱۹۸۰–۱۹۸۱ و ۲۰۰۴–۲۰۱۶)، وزیر کار (۱۹۸۱–۱۹۸۳) و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام (از ۲۰۱۷ تاکنون) بوده است.

صادق لاریجانی نیز طی دو دههٔ گذشته یکی از اعضای برجستهٔ حلقهٔ درونی قدرت در ایران بوده است. سوابق او شامل تصدی سمت‌های مهم زیر است:

- عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام (۱۹۹۷–۲۰۱۷؛ از ۲۰۱۸ تاکنون) و رئیس این مجمع (از ۳۰ دسامبر ۲۰۱۸ تاکنون) [منصوب از سوی آیت‌الله خامنه‌ای].
- عضو مجلس خبرگان رهبری از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۲۴
- عضو شورای نگهبان (۲۰۰۱–۲۰۰۹ و ۲۰۱۹–۲۰۲۱) [منصوب از سوی آیت‌الله خامنه‌ای]
- رئیس قوهٔ قضائیه (۱۴ اوت ۲۰۰۹ تا ۱۱ مارس ۲۰۱۹) [منصوب از سوی آیت‌الله خامنه‌ای]
- عضو شورای عالی فضای مجازی [منصوب از سوی آیت‌الله خامنه‌ای در سال ۲۰۱۳]
- رئیس هیئت امنای دانشگاه امام صادق (از ۲۰۱۵ تاکنون) [منصوب از سوی آیت‌الله خامنه‌ای]
- عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی
- عضو شورای عالی امنیت ملی

آیت‌الله لاریجانی که سال‌ها عضو جامعهٔ مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم بوده است، از نظر پیشینهٔ مذهبی و نیز دانش در حوزه‌های فلسفی و علمی، نسبت به هر دو گزینهٔ دیگر یعنی مجتبی خامنه‌ای و علیرضا اعرافی جایگاه بالاتری دارد. با این حال، او نیز با چند مانع مهم روبه‌رو است: (الف) تولد در عراق؛ (ب) سید نبودن؛ و (ج) عضویت در خانواده‌ای قدرتمند اما در عین حال مورد انتقاد افکار عمومی که به انواع اتهام‌های فساد متهم شده است.

از نظر سیاسی قابل توجه بود که یک روز پس از کناره‌گیری لاریجانی از ریاست قوهٔ قضائیه، او در رأی‌گیری برای انتخاب نایب‌رئیس مجلس خبرگان رهبری با رأی ۲۷ در برابر ۴۳ از سید ابراهیم رئیسی شکست خورد، در حالی که هشت سال سابقهٔ بیشتری نسبت به او در آن مجلس داشت. همچنین در ماه مه ۲۰۲۱، پس از آنکه برادرش علی لاریجانی از رقابت‌های انتخابات ریاست‌جمهوری رد صلاحیت شد، صادق لاریجانی به‌شدت از دخالت نیروهای امنیتی در فرایند بررسی صلاحیت‌ها انتقاد کرد، اما تنها یک روز بعد ناچار شد سخنان خود را پس بگیرد. این ناکامی‌ها می‌تواند نشان دهد که لاریجانی در حال حاضر گزینهٔ اصلی برای مقام رهبری محسوب نمی‌شود.

باید به خاطر داشت که خامنه‌ای نیز در سال ۱۹۸۹، زمانی که به عنوان رهبر انتخاب شد، با محدودیت‌ها و چالش‌هایی روبه‌رو بود. با این حال، ایران امروز با ایران سال ۱۹۸۹ تفاوت‌های زیادی دارد. در آن زمان جنگ با عراق تازه به پایان رسیده بود، خشونت علیه مخالفان سیاسی در اوج خود قرار داشت، خامنه‌ای جانشین بنیان‌گذار کاریزماتیک جمهوری اسلامی می‌شد و از حمایت متحد توانمندی چون اکبر هاشمی رفسنجانی برخوردار بود.

امروز اگر هر یک از سه نامزد احتمالی یادشده به مقام رهبری برسند، با شرایط کاملاً متفاوتی روبه‌رو خواهند شد. شور و شوق اولیهٔ انقلاب فروکش کرده است؛ نارضایتی عمومی به سطح بی‌سابقه‌ای رسیده؛ دایرهٔ نخبگان مورد اعتماد بسیار محدودتر شده است؛ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قدرت سیاسی و اقتصادی خود را به‌طور چشمگیری افزایش داده است؛ و بوروکراسی شکل‌گرفته پیرامون رهبر کنونی بسیار گسترده‌تر و قدرتمندتر شده است.

سناریویی دور از ذهن اما قابل تصور آن است که به جای انتخاب یک فرد، شورای رهبری موقتی متشکل از رئیس‌جمهور، رئیس قوهٔ قضائیه و یکی از اعضای روحانی شورای نگهبان جایگزین مقام رهبر واحد شود. چنین راه‌حلی در دوران خلأ قدرت از نظر حقوقی ممکن است ــ زیرا در قانون اساسی به آن اشاره شده است ــ اما از نظر سیاسی چندان محتمل نیست؛ زیرا می‌تواند رقابت‌های شخصی و کشمکش‌های جناحی را تشدید کرده و به فلج شدن نظام و بی‌ثباتی منجر شود
همین ملاحظات در سال ۱۹۸۹ نیز مطرح بود، زمانی که مجلس خبرگان تصمیم گرفت یک رهبر واحد انتخاب کند، و این ملاحظات بیش از سه دهه بعد همچنان معتبرند. البته لغو کامل مقام رهبری نیز بعید به نظر می‌رسد، مگر آنکه تحول سیاسی عظیمی در کشور رخ دهد.

رضایت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

هرچند اعضای مجلس خبرگان رهبری به‌طور رسمی مسئول انتخاب رهبر بعدی هستند، اما در عمل تنها به‌صورت اسمی کنترل این فرایند را در اختیار دارند. واقعیت‌های سخت سیاست در ایران نشان می‌دهد که بازیگران قدرتمند دیگری نیز در فرایند جانشینی نقش مهمی خواهند داشت. برای مثال، اعضای بیت رهبری که به حساس‌ترین اطلاعات کشور ــ از جمله وضعیت جسمی و روحی آیت‌الله خامنه‌ای ــ دسترسی دارند، می‌توانند از بازیگران کلیدی در این روند باشند. بازیگر مهم دیگر در تعیین رهبر آینده، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است؛ نهادی محوری که مدیریت مجموعهٔ گسترده و چندشاخهٔ نهادهای نظامی ـ امنیتی کشور را بر عهده دارد. از آنجا که سپاه مسئول امنیت داخلی جمهوری اسلامی است، این نهاد باید با هرگونه ناآرامی احتمالی ناشی از درگذشت خامنه‌ای، دورهٔ گذار جانشینی و فرایند تثبیت قدرت رهبر جدید مقابله کند.

برخی از پژوهشگران سیاست ایران برای سپاه پاسداران در موضوع جانشینی و پیامدهای آن نوعی قدرت نزدیک به حق وتو قائل‌اند. برای مثال، مهدی خلجی معتقد است که سپاه پاسداران «احتمالاً بازیگر اصلی در فرایند جانشینی خواهد بود» و همچنین استدلال می‌کند که «رهبر بعدی احتمالاً تا حد زیادی تحت کنترل سپاه قرار خواهد داشت و بنابراین دست‌کم در آغاز قدرت مستقلی نخواهد داشت.» حتی هشداردهنده‌تر آنکه علی الفونه، با در نظر گرفتن سپاه به عنوان «نیروی مسلط اقتصادی و سیاسی در جمهوری اسلامی»، می‌نویسد.

سپاه پاسداران از قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی خود برای بسیج حمایت عمومی، به حاشیه راندن مخالفان در میان نخبگان تکنوکرات غیرنظامی ایران، و ایفای نقش پادشاه‌ساز از طریق شناسایی و حمایت از جانشین خامنه‌ای استفاده خواهد کرد. بر این اساس، رهبر آیندهٔ انقلاب اسلامی هر که باشد، در عمل تا حد زیادی وابسته به سپاه پاسداران خواهد بود.

با این حال، می‌توان این دیدگاه‌ها را از دو جهت مورد نقد قرار داد: نخست آنکه سپاه پاسداران را به صورت نهادی یکپارچه و بدون احتمال شکاف در لحظهٔ حساس «جانشینی» تصویر می‌کنند؛ و دوم آنکه نقش و وزن دیگر بازیگران مهم در عرصهٔ سیاسی ایران را در فرایند تصمیم‌گیری سپاه دست‌کم می‌گیرند.

رهبری سپاه پاسداران به‌خوبی آگاه است که با جامعه‌ای ناراضی روبه‌روست که وضعیت اقتصادی آن روزبه‌روز بدتر می‌شود و در عین حال انتقادهایش از نخبگان حاکم بلندتر و صریح‌تر شده است. امکان بروز موج‌های تازه‌ای از اعتراضات گسترده نیز دور از ذهن نیست. در چنین شرایطی، انتخاب یک چهرهٔ به‌شدت محافظه‌کار به عنوان ولی فقیه می‌تواند نسل جوان، تحصیل‌کرده، شهری و آشنا با فناوری را ــ که خواهان اعتدال بیشتر و افراط کمتر است ــ بیش از پیش ناراضی کند. به بیان دیگر، سپاه که پیش‌تر مجبور به سرکوب اعتراضات سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۲۲ شده است، به‌خوبی می‌داند که به قدرت رسیدن چهره‌های فوق‌محافظه‌کار که دیدگاه‌هایشان با بخش بزرگی از جامعهٔ ایران در تضاد است، کار آن‌ها را دشوارتر و امتیازاتشان را آسیب‌پذیرتر خواهد کرد.

از سوی دیگر، فرماندهان ارشد سپاه نیز احتمالاً تمایلی به قدرت رسیدن یک آیت‌الله قدرتمند، کاریزماتیک و کم‌تر سنت‌گرا ندارند؛ فردی که ممکن است نگرش نظامی‌گرایانهٔ آنان را به چالش بکشد یا به «اقتصاد افسران» سودآور آن‌ها آسیب بزند. بنابراین، گزینه‌ای میانه ــ یعنی انتخاب یک روحانی سالخورده و نسبتاً کم‌تحرک ــ ممکن است برای آنان مطلوب‌تر باشد.

همچنین برای رهبران سپاه مفید است به یاد داشته باشند که افکار عمومی ایران بارها نشان داده است که علاقه‌ای به حضور افرادی که پیش‌تر لباس نظامی سپاه بر تن داشته‌اند در مناصب انتخابی ندارد. از میان ده فرمانده یا مقام سابق سپاه که به عنوان نامزدهای نهایی انتخابات ریاست‌جمهوری وارد رقابت شده‌اند، تنها یک نفر ــ محمود احمدی‌نژاد ــ موفق به پیروزی شد، و انتخابات بحث‌برانگیز سال ۲۰۰۹ او یکی از شدیدترین بحران‌های سیاسی جمهوری اسلامی در چهار دههٔ گذشته را رقم زد. اگر رهبران سپاه نسبت به افکار عمومی کاملاً بی‌اعتنا نباشند، به‌خوبی می‌دانند که سرمایهٔ فرهنگی و اعتبار اجتماعی چندانی در میان مردم ندارند.

بر اساس تحلیل‌های بالا، می‌توان چند نتیجه دربارهٔ رهبر آینده گرفت:

الف) عملاً هیچ جانشین مورد اجماعی که از پیش برای این مقام آماده شده باشد و به‌عنوان گزینهٔ قطعی مطرح باشد وجود ندارد.
ب) هیچ روحانی برجسته‌ای وجود ندارد که از وزن و اعتبار اجتماعی قابل توجهی برخوردار باشد یا پایگاه اجتماعی مستقلی خارج از دولت داشته باشد.
ج) به‌سختی می‌توان رهبری ــ در حد و اندازهٔ رهبری آینده ــ یافت که کارنامهٔ عملکرد و دیدگاه‌های او کاملاً بی‌حاشیه تلقی شود. این وضعیت نتیجهٔ رقابت‌های جناحی، وزن سیاسی میلیون‌ها دانشجوی دانشگاهی و همچنین حضور فعال شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور است که پیام خود را به سراسر ایران می‌رسانند.
د) با وجود نبود نامزدی که بتواند به‌راحتی از دیگر رقبا پیشی بگیرد، احتمالاً انتخاب رهبر آینده به صحنه‌ای پرتنش و نمایشی از رقابت‌های سیاسی پرخطر تبدیل نخواهد شد، زیرا بازیگران قدرتمند روند این انتقال قدرت را مدیریت خواهند کرد.

چشم‌انداز ناآرامی‌های سیاسی

از سال ۱۹۷۹ تاکنون، پیش‌بینی‌های متعددی درباره فروپاشی قریب‌الوقوع و اجتناب‌ناپذیر نظام جمهوری اسلامی ایران مطرح شده است، اما بسیاری از این پیش‌بینی‌ها نادرست از آب درآمده‌اند. نه شورش‌های مسلحانه، نه کشمکش‌های بی‌وقفه جناحی ــ که از ویژگی‌های تثبیت‌شده جمهوری اسلامی به شمار می‌رود ــ و نه وخامت شرایط اقتصادی (ناشی از تحریم‌های خارجی یا سوءمدیریت و فساد داخلی) هیچ‌کدام به فروپاشی نظام منجر نشده‌اند. در عوض، انعطاف‌پذیری‌های ایدئولوژیک و سازمانی یک حکومت دینی که از دل یک انقلاب مردمی برآمده است، تا کنون موجب دوام و پایداری آن شده است.

اروَند آبراهامیان در مقاله‌ای در سال ۲۰۰۹ با عنوان «چرا جمهوری اسلامی دوام آورده است» استدلال می‌کند که طول عمر جمهوری اسلامی نه به عواملی چون نفت، تشیع، حکومت مبتنی بر سرکوب، یا جنگ ایران و عراق مربوط می‌شود، بلکه بیشتر به گرایش دولت به پوپولیسم اقتصادی و اجتماعی، توانایی آن در کاهش شکاف میان زندگی شهری و روستایی، و ظرفیتش برای رسیدگی به مشکلات طبقات فرودست شهری مربوط است. جامعه‌شناس کوین هریس نیز از این دیدگاه حمایت کرده و استدلال می‌کند که در ایران افراد بیشتری «به نهادهای رفاهی و سیاست‌های اجتماعی متصل‌اند تا به هر شکل دیگری از سازمان‌های دولتی.» افزون بر این، گزارش‌های پژوهشی متعدد از اقتصاددان برجسته، جواد صالحی‌اصفهانی، نیز نشان می‌دهد که بر اساس شاخص‌های گوناگون اقتصادی، جمهوری اسلامی به هیچ وجه در آستانه فروپاشی نیست؛ برخلاف آنچه بسیاری در داخل و خارج از ایران آرزو می‌کنند.

آیت‌الله خامنه‌ای که از سال ۱۹۸۹ زمام امور را در دست داشته است، طی سه دهه پرتنش گذشته توانسته رقابت‌های جناحی را کنترل کند و قدرت هرگونه رقیب بالقوه را مهار نماید. با این حال، اکنون می‌توان چند سناریو را تصور کرد که در صورت خروج او از صحنه، ممکن است در روند انتقال قدرت به رهبر جدید به بی‌ثباتی سیاسی منجر شوند.

سناریوی نخست: تسلط نظامی
نخستین سناریو وضعیتی است که در آن ولی فقیه به‌طور غیرمنتظره (به دلایل طبیعی یا غیرطبیعی) درگذرد، در حالی که یا وصیت‌نامه‌ای بر جای نگذاشته باشد یا نهادهایی مانند سپاه پاسداران یا مجلس خبرگان در شرایط یک «بحران ملی» به خواسته‌های او توجه نکنند. در چنین وضعیتی چه رخ خواهد داد اگر سپاه پاسداران انتخاب «نامطلوب» مجلس خبرگان برای رهبر آینده را نادیده بگیرد و آنان را با تهدید و فشار وادار کند تا گزینه‌ای تحمیلی را بپذیرند؟

هرچند ممکن است گفته شود سپاه از قدرت لازم برای تحمیل چنین تصمیمی برخوردار است، اما باید توجه داشت که چنین مداخله آشکار و غیرقانونی در «لحظه انتقال قدرت» می‌تواند به‌شدت به جایگاه و مشروعیت بلندمدت سپاه پاسداران آسیب بزند. رهبران سپاه به احتمال زیاد از این پیامد آگاه‌اند و ممکن است به این نتیجه برسند که بهتر است از چنین رویارویی مستقیمی پرهیز کنند. در نهایت، ممکن است آنان فردی را انتخاب کنند که به سپاه نزدیک باشد اما به دلیل ملاحظات اجتماعی ناچار باشد فاصله‌ای نمادین با آن حفظ کند تا صرفاً به عنوان یک چهرهٔ دست‌نشانده تلقی نشود. با این حال، آنان می‌دانند که حتی در این صورت نیز می‌توانند نفوذ قابل توجهی بر رهبر آینده داشته باشند و دست‌کم تا حدی بر دستورکار او اثر بگذارند.

سناریوی دوم: محدودسازی شدید نهادهای دموکراتیک
با صرف‌نظر از رویدادهای غیرمنتظره، سناریوی دوم برای بی‌ثباتی سیاسی زمانی رخ می‌دهد که مجلس خبرگان روحانی‌ای حتی محافظه‌کارتر از آیت‌الله خامنه‌ای را به عنوان رهبر انتخاب کند. در چنین شرایطی، شهروندان و نیز نخبگان ناراضی چگونه به این انتخاب واکنش نشان خواهند داد؟ اگر به تعداد اعتراضات مردمی در تاریخ معاصر ایران نگاه کنیم، درمی‌یابیم که ایران کشوری با سابقهٔ قابل توجه در جنبش‌های اعتراضی بوده است. در ایران پس از انقلاب، اعتراضات دانشجویان، معلمان، جوانان، کارگران، زنان و گروه‌های قومی پدیده‌ای نادر نبوده است. با توجه به اینکه سطح نارضایتی در میان این گروه‌ها هم‌اکنون نیز بالا است، نمی‌توان احتمال آن را نادیده گرفت که یک تصمیم جنجالی یا رویدادی نگران‌کننده جرقهٔ یک خیزش تازه را بزند.

همان‌گونه که در ادبیات مربوط به گذار به دموکراسی نیز مطرح شده است، امنیتی‌تر شدن فضای سیاسی، محدود شدن مشارکت و رقابت انتخاباتی، برخوردهای سختگیرانه با مخالفان و رقبا، اعمال سیاست‌های ریاضتی اقتصادی، یا دستکاری در ساختار نهادی موجود هر یک می‌تواند موج تازه‌ای از اعتراضات مردمی را برانگیزد؛ اعتراضاتی که ممکن است با صراحت بیشتری خواستار برکناری ولی فقیه شوند.

در سه دههٔ گذشته، جمهوری اسلامی با سه تکانهٔ مهم سیاسی روبه‌رو بوده است: نخست در سال ۱۹۹۷، زمانی که محمد خاتمی با بیش از بیست میلیون رأی (معادل ۶۹ درصد آرا در انتخاباتی با مشارکت ۸۰ درصدی) به ریاست‌جمهوری رسید؛ دوم در سال ۲۰۰۹، با شکل‌گیری جنبش سبز در اعتراض به نتایج یک انتخابات تقلبی؛ و سوم در سال ۲۰۲۲ با شکل‌گیری جنبش «زن، زندگی، آزادی». در هر سه مورد، جنبش اجتماعی در زمانی شکل گرفت که شکاف‌های عمیقی در میان نخبگان حاکم وجود داشت.

هرچند تعداد این نمونه‌ها برای ارائهٔ یک رابطهٔ علّی قطعی کافی نیست، اما می‌تواند نشان‌دهندهٔ ظرفیت نهفتهٔ این سناریوی دوم برای برانگیختن موج تازه‌ای از اعتراضات گسترده باشد. در نهایت، بیگانگی و فاصله گرفتن جامعه از حاکمیت می‌تواند به نیرویی قدرتمندتر از صرفاً بدبینی و ناامیدی تبدیل شود.

سناریوی سوم: ولی فقیه ضعیف
فراتر از لحظات بحرانِ گذار که در بالا ذکر شد، مرحلهٔ اولیهٔ دورهٔ رهبری ولی فقیه جدید – زمانی که هنوز قدرت خود را تثبیت نکرده است – می‌تواند زمینه‌ساز بی‌ثباتی باشد، زیرا ممکن است توسط دیگر مدعیان قدرتمند سیاسی یا مذهبی مورد آزمون قرار گیرد.

چه اتفاقی خواهد افتاد اگر ولی فقیه جدید از پیچیدگی مفهومی لازم و درک مناسب از زمان‌بندی سیاسی برای مدیریت این گذار برخوردار نباشد؟ اگر او مهارت‌های لازم برای میانجی‌گری و معامله را نداشته باشد تا بتواند بوروکراسی عظیم و صاحب منصبان ریشه‌داری را که در طول چهار دههٔ گذشته شکل گرفته‌اند، با خود همراه و همسو کند چه؟

او حاضر خواهد بود چه نوع تعدیلات نهادی بزرگ یا توافق‌هایی را به عنوان بهایی برای باقی ماندن در قدرت بپذیرد؟ آیا ولی فقیه جدید برای باقی ماندن صرفاً به عنوان یک چهرهٔ نمادین، «دارایی‌های نهادی» و «اهرم‌های غیررسمی» این مقام را واگذار خواهد کرد—و در نتیجه دیگر قادر نخواهد بود «قواعد دموکراتیک» را دور بزند، توافق‌ها را بر هم بزند و توازن جناحی را بازگرداند؟

می‌توان استدلال کرد که تلاش مستمر برای کاهش اختیارات گستردهٔ ولی فقیه بالقوه می‌تواند به بی‌ثباتی سیاسی منجر شود، زیرا حامیان سرسخت نظام کنونی مقابله خواهند کرد و ادعا خواهند نمود که وجود قدرت دوگانه، ادعای اصلی مشروعیت رژیم را تضعیف می‌کند.

سناریوی چهارم: اقدام جسورانه علیه سپاه پاسداران
بی‌ثباتی سیاسی همچنین ممکن است زمانی رخ دهد که رهبر جدید، پس از تثبیت پایگاه قدرت خود، اقدامی جسورانه برای محدود کردن نفوذ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انجام دهد. چنین اقدامی می‌تواند به کودتای ناگهانی نظامی از سوی سپاه منجر شود و رهبر را مجبور کند از قدرت کناره‌گیری کند یا بخش بزرگی از اختیارات خود را به دیگران ــ از جمله فرمانده سپاه پاسداران و رئیس‌جمهور ــ واگذار کند
کودتایی که در نتیجهٔ چنین تلاش آشکار برای قبضهٔ قدرت (و نه در واکنش به یک تهدید واقعی یا بالقوهٔ خارجی) رخ دهد، احتمالاً با نفرت گستردهٔ افکار عمومی در ایران مواجه خواهد شد. چنین اقدام شتاب‌زده‌ای این خطر را در پی دارد که نه تنها مردم را به خیابان‌ها بکشاند، بلکه روحانیت را نیز در مخالفت با سپاه پاسداران متحد کند.

سناریوی پنجم: انتقال آرام قدرت
هرچند همهٔ سناریوهای پیشین ممکن هستند، به نظر می‌رسد محتمل‌ترین سناریو انتقالی آرام به رهبر بعدی باشد. آیت‌الله خامنه‌ای به لطف ترکیبی از طولانی بودن دورهٔ زمامداری، درآمدهای نفتی و ابزارهای سرکوب، می‌تواند روند انتقال قدرت را به جانشینی از پیش تعیین‌شده «کارگردانی» کند. مدیریت یک انتقال باثبات برای او اهمیت زیادی دارد، زیرا هم به حفظ میراث سیاسی‌اش کمک می‌کند و هم کمترین میزان تنش را در یک نظام سیاسی جناح‌بندی‌شده تضمین می‌کند. افزون بر این، عواملی همچون وابستگی نهادی به مسیر گذشته، لَختی بوروکراتیک و مقاومت کارگزاران بوروکراسی در سطوح اجرایی سبب می‌شود انتظار نداشته باشیم که با روی کار آمدن رهبر جدید، تغییرات بنیادی در ساختار نهادی موجود رخ دهد. مگر در صورت بروز یک بحران سیاسی عظیم، بسیار بعید است که با انتقال قدرت به رهبر جدید شاهد کاهش نقش و اختیارات مقام رهبری از طریق اصلاحات قانون اساسی باشیم.

نتیجه‌گیری

گفته شده است که فرایند انتخاب رهبر بعدی در ایران، با وجود اهمیت بسیار، به دلیل ساختار پیچیده و تو در تو قدرت در کشور، فرایندی غیرشفاف و بسیار پیچیده است. هرچند آیت‌الله خامنه‌ای ممکن است «گزینه‌های مطلوب» خود را برای جانشینی داشته باشد، بعید است که به‌طور علنی و رسمی از فرد خاصی حمایت کند ــ دست‌کم تا لحظهٔ پایانی. در عوض، مطابق با شیوهٔ مورد علاقهٔ او در سیاست‌ورزی، احتمالاً نشانه‌ها و اشاره‌هایی دربارهٔ فرد شایسته برای جانشینی ارائه خواهد کرد و سپس نزدیکان مورد اعتمادش این پیام را تفسیر کرده و منتشر خواهند ساخت.

افزون بر این، افرادی که اکنون در فهرست گزینه‌های مطلوب او قرار دارند ممکن است در آینده دیگر در این جایگاه نباشند، به‌ویژه اگر او پنج تا ده سال دیگر در قدرت باقی بماند؛ زیرا شرایط تغییر می‌کند و وفاداری نیز در پرتو عملکرد افراد قابل بازنگری است. بر اساس شرایط موجود در میانهٔ سال ۲۰۲۴، هیچ نامزد قطعی با توانایی جلب حمایت فراگیر از جناح‌های مختلف وجود ندارد که بتواند به مقام رهبری برسد. این بدان معناست که صرف‌نظر از اینکه در نهایت چه کسی به عنوان جانشین برگزیده شود، صداهای مخالف همچنان شنیده خواهند شد.

از این رو، بسیار محتمل است که رهبر آینده در آغاز دوران رهبری خود به مراتب ضعیف‌تر از رهبر کنونی باشد؛ وضعیتی که ناشی از افزایش نارضایتی عمومی از نظام و همچنین کنار رفتن تدریجی نسل سالخورده‌ای است که به عنوان یاران وفادار آیت‌الله خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای شناخته می‌شدند. در نهایت، عواملی چون سن، حمایت رهبر کنونی و رضایت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از جمله مهم‌ترین معیارهایی خواهند بود که تعیین می‌کنند چه کسی در نهایت به مقام رهبری خواهد رسید.


نظر خوانندگان:


■ افرین به آقای بروجردی عزیز. مدتها بود که مقاله‌ای در این سطح از دقت و نشان دهنده سطح بالای تحقیق و تفکر ایشان نخوانده بودم.
حمید از تورنتو





نظر شما درباره این مقاله:







بستر اجتماعی فراگیر برای دولت توسعه و رفاه
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 22:45

بستر اجتماعی فراگیر برای دولت توسعه و رفاه


علی حاجی‌قاسمی

بستر اجتماعی فراگیر برای دولت توسعه و رفاه سوسیال دموکراتیک

جنگ و تهاجم خارجی، افزون بر پیامدهای هولناکی که برای شهروندان ایران، زیرساخت‌های کشور، امنیت و استقلال سرزمینی و نیز آینده روابط ایران با همسایگان به همراه دارد، بازتاب‌دهنده شکاف‌ها و کاستی‌های عمیق معرفتی در درون جامعه ایران، در داخل و یا خارج کشور، نیز هست. واکنش بخش قابل اعتنایی از طبقه متوسط شهری ایران در دلخوش کردن به تبعات مثبتی که مداخله خارجی می‌تواند برای آنها در پی داشته باشد، نشان‌دهنده وجود خلأ جدی شناختی و معرفتی در لایه‌هایی از جامعه بود که به دلیل خستگی و انزجار از شرایط نامطلوب و طولانی‌مدت نظام حکمرانی در کشور، به استقبال حمله خارجی رفت و به گفتمانی روی آورد که در آن به زمامدارانی چون ترامپ و نتانیاهو به مثابه «منجی» نگریسته شد و با امید رهایی از وضع موجود، از بمباران ارتش‌های خارجی علیه سرزمین خود استقبال هم کرد. هر چند از ابعاد این حمایت اطلاع دقیقی در دست نیست اما آنچه شاهد بودیم درخواست آشکار بخش‌هایی از اپوزیسیون، بویژه شاهزاده رضا پهلوی، از حمله “نجاتبخش» خارجی و شادمانی آنها از انجام عملیات نظامی علیه کشور و حکومت مستقر در آن بود.

این رویکرد، هرچند بیانگر درک ناپخته و نسنجیده این طیف از پیامدهای مخرب واگذاری سرنوشت یک کشور به قدرت‌های خارجی است، در عین حال از واقعیتی مهم نیز پرده برمی‌دارد و آن بن‌بستی است که ساختار مسلط قدرت در ایران در برابر هرگونه تحول پایدار در عرصه سیاست داخلی ایجاد کرده و ناراضیان را به درجه‌ای از خشم و نومیدی رسانده است که به هر تحول یا نیرویی که وعده دگرگون ساختن وضع موجود را بدهد، امید می‌بندند. افزون بر این، چنین وضعیتی نشان‌دهنده ناکامی اصلاح‌طلبان حکومتی و نیز تحول‌طلبان خارج از ساختار قدرت است که در جا انداختن یک راهکار ملی برای تحقق تغییرات سازنده و پایدار از مجاری مدنی، مسالمت‌آمیز و غیرخشونت‌آمیز تا کنون موفقیت قطعی نداشته‌اند.

با وجود آنکه حمله خارجی چهره ویرانگر خود را آشکار کرده و حتی در پایگاه اجتماعی اقتدارگرایی نوستالژیک (آن‌هایی که آینده را در قالب تصورات بازسازی‌شده از گذشته می‌پرورانند) نیز تردیدهای جدی پدید آورده و حتی میان آنها و مشروطه‌طلبان کلاسیک که همواره بر تمامیت ارضی و حفظ غرور ملی تأکید داشته‌اند، شکاف‌های عمیقی ایجاد  شده، با این حال این جریان به دلیل ایجاد امید به تغییر، هرچند امیدی ساده‌انگارانه و پرمخاطره، همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد.

در شرایطی که نظام سیاسی همچنان بر تداوم سیاست‌های کنونی اصرار می‌ورزد و چشم‌انداز روشنی برای تغییر رویکردها مشاهده نمی‌شود، به نظر می‌رسد در طیف سوم سیاست در ایران، یعنی آنهایی که خواهان تحولاتی سازنده ولی ملی در جهت صلح، آزادی و دموکراسی هستند، جنگ اخیر موجب بازاندیشی قابل ملاحظه‌ای شده است. این بازاندیشی ضرورت ابتکارهایی را برجسته کرده که بتوانند راهکارهای صلح‌آمیز، مدنی و مستقل از قدرت‌های خارجی را برای تحقق تغییر و تحول سازنده ولی مسالمت‌‌آمیز در کشور نهادینه کنند.

به نظر می‌رسد بخش مهمی از این طیف سیاسی، اکنون چالش بزرگ جامعه ایران را غلبه بر یکی از کاستی‌های بنیادین جامعه، یعنی پراکندگی گسترده نیروهای اجتماعی و بحران اتمیزه‌شدن جامعه، تشخیص داده و بر ضرورت شکل‌گیری انسجام اجتماعی در قالب تشکل‌های مختلف سیاسی، صنفی و مدنی تأکید می‌کند. یکی از مهم‌ترین این تشکل‌ها که فقدانش بشدت احساس می شود، حزب فراگیری است که بتواند خواست‌ها و مطالبات بخش عمده پایگاه اجتماعی کارگری و کارمندی، یعنی خانواده بزرگ حقوق‌بگیران را نمایندگی کند و سازمان‌دهی سیاسی و اجتماعی آنان را بر عهده گیرد. در روند شکل‌گیری و تثبیت نظام‌های سیاسی پایدار جهان، چنین نقشی عمدتاً بر عهده احزاب سوسیال‌دموکرات بوده است که با نام‌ها و اشکال گوناگون، اما غالباً با همین هویت سیاسی، چنین وظیفه‌ای محوری در توسعه دموکراتیک ایفا کرده‌اند. این احزاب ضمن سازماندهی اجتماعی گسترده‌ترین گروه‌های اجتماعی همچنین به موتور محرکه‌‌ای تبدیل شده‌اند تا دیگر گروه‌های سیاسی نیز در پی انسجام و حضور موثرتر خود در عرصه سیاسی برآیند.

آنچه اکنون زمینه عینی و ذهنی ضرورت فراهم‌آیی سوسیال‌دموکرات‌های ایران را مهیا کرده، علاوه بر تهاجم خارجی و سربرآوردن نوع جدیدی از اقتدارگرایی (نوستالژیک) همچنین سال‌ها فشار معیشتی بواسطه تحریم‌ها و جهش‌های تورمی سال‌های اخیر است که حالا با جنگی همراه شده که پیامدهای مهلک آن  برجامعه ایران همچنان ناپیداست. زندگی ده‌ها میلیون‌ها ایرانی، بخصوص جامعه بزرگ حقوق‌بگیران به مرز فرسایش و شکنندگی کشیده شده و بسیاری را به زیر خط فقر رانده است. سفره‌ها کوچک‌تر شده‌اند، امنیت شغلی رنگ باخته و امید به بهبود خودبه‌خودی شرایط کمرنگ‌تر از همیشه است. در چنین وضعیتی، و بخصوص فردای پس از جنگ، در کنار مطالبه آزادی همچنین مطالبه عدالت اجتماعی و حمایت‌های همگانی از دولت مستقر دیگر یک شعاری انتزاعی نخواهد بود بلکه به ضرورتی مبرم و زیستی برای اکثریت بزرگی از مردم بدل خواهد شد. به همین دلیل شاید بشود گفت که در جامعه ایران زمینه‌های عینی و ذهنی گرایش به الگوی دولت توسعه‌گرایِ رفاهِ سوسیال‌دموکراتیک هیچگاه تا این اندازه در افکار عمومی تقویت نشده و به‌عنوان نیاز و چشم‌اندازی واقعی برای خروج از بن‌بست معیشتی مطرح نبوده است. الگویی که ضمن پایبندی به آزادی، دمکراسی سیاسی و ایجاد مناسب‌ترین شرایط برای توسعه اقتصادی در ساختار اقتصادی سرمایه‌داری آزاد، رفاه عمومی را برای گروه‌های وسیع اجتماعی، بخصوص طیف‌های آسیب‌پذیر، تامین و تضمین می‌کند و این دقیقا ترکیب تجربه شده‌ای است که در بسیاری از دمکراسی‌ها در دوره‌های طولانی توسعه اقتصادی، بخصوص پس از جنگ جهانی دوم به اجرا درآمده است.

با این حال، تبدیل این زمینه مادی و گرایش عمومی به یک روند واقعی در عرصه سیاست مستلزم عبور از سطح مطالبه به سطح سازمان‌یابی است. تجربه دمکراسی‌های نهادینه شده، بویژه در اروپا، نشان می‌دهد که عبور از بحران‌های عمیق اجتماعی نه با اتکاء به چهره‌های منجی‌گونه، آنچنان که در سال‌ها و ماه‌های اخیر در دلخوش کردن بخشی از جامعه به رویافروشی شاهزاده تجربه کردیم، بلکه از طریق ساختن نهادهای پایدار ممکن شد. وجه مشترک تجربه دولت‌های رفاه سوسیال دموکراتیک دو مؤلفه اساسی بود. پیوند همزمان آزادی‌های سیاسی با عدالت اجتماعی، و سازمان‌دهی اقشار متنوع حقوق‌بگیر، بویژه کارگران، کارمندان و صاحبان فعالیت‌های اقتصادی کوچک، در قالب ساختاری فراگیر و برنامه‌محور که این دو در کنار هم بستر عملی تحقق این هدف را میسر ساختند. جنبش‌ها و احزاب سوسیال‌دموکراتیک امید سیاسی را نه در اسطوره‌های تاریخی و رویافروشی‌های تصنعی و پرورش نوستالژی بازگشت به گذشته، بلکه در پروژه‌های نهادی و با حرکت از واقعیت‌های موجود و راهبردهای عملیِ رو به آینده بازتولید کردند. به تعبیر ماکس وبر، آنان گذار از اقتدار کاریزماتیک مبتنی بر سنت دینی یا پادشاهی به اقتدار قانونی–عقلانی را محقق ساختند و سیاست را از محوریت افراد به محوریت قواعد و نهادهای پاسخ‌گو منتقل کردند.

اما این گذار نهادی تنها به بستر سیاسی و تغییر در ساختار قدرت محدود نمی‌شد بلکه هم‌زمان با بازسازی بافت اجتماعی نیز همراه و تکمیل شد. به این معنی که بازسازی بافت اجتماعی با ابتکارات نوآورانه‌ای که به ایجاد شبکه‌های اجتماعی جدید انجامید همراه شد. تأسیس اتحادیه‌ها، تعاونی‌ها، انجمن‌های آموزشی و احزاب فراگیر در زمره مهمترین نهادهایی بودند که زمینه ایجاد پیوندهای افقی اعتماد میان افراد، طبقات و اصناف مختلف جامعه را میسر ساختند و ظرفیتی واقعی برای کنش جمعی پایدار فراهم آوردند (توصیح بیشتر در رساله حسین جرجانی). ظرفیتی که بعدها رابرت پاتنام آن را «سرمایه اجتماعی» نامید. بدون چنین سرمایه‌ای، دموکراسی به سازوکاری حقوقی و شکننده تقلیل می‌یافت اما با آن، به شیوه‌ای از زندگی جمعی تبدیل می‌شد که در آن همکاری، اعتماد و پاسخ‌گویی نهادینه می‌گردید. از این منظر، تجربه دمکراسی‌های نهادینه شده نظیر آلمان، بریتانیا و کشورهای اسکاندیناوی صرفاً روایت موفقیت اقتصادی یا رفاهی دولت‌های رفاه در این کشورها که مبتکر یا موتور محرکه در آنها احزاب و جنبش‌های سوسیال دموکراتیک بوده‌اند، نیست، بلکه داستان بازسازی پیوندهای اجتماعی در دل جوامع مدرن و صنعتی است. سوسیال‌دموکراسی در این کشورها نه یک واکنش مقطعی به بحران، بلکه پروژه‌ای برای نهادسازی و تولید سرمایه اجتماعی بود. پروژه‌ای که توانست عدالت اجتماعی را با آزادی‌های مدنی درهم آمیزد و از دل بحران‌های طبقاتی، نظمی دموکراتیک و پایدار ایجاد کند.

اگر این چارچوب نظری را به وضعیت امروز ایران تعمیم دهیم، مسئله‌ای که پیش‌روی ما قرار می‌گیرد صرفاً بحران معیشتی یا حتی صرفاً انسداد سیاسی نیست، بلکه پدیده‌ای عمیق‌تر یعنی اتمیزاسیون اجتماعی است. جامعه‌ای که در آن پیوندهای نهادی ضعیف شده، اعتماد افقی فرسایش یافته و کنش جمعیِ پایدار دشوار شده، حتی در صورت بروز نارضایتی گسترده نیز با مشکل تبدیل آن به پروژه‌ای سازمان‌یافته روبه‌رو خواهد بود. در چنین بستری، خطر نوسان میان فردگرایی پراکنده و امید بستن به اقتدارهای کاریزماتیک و نوستالژیک افزایش می‌یابد. همان چرخه‌ای که وبر نسبت به آن هشدار می‌داد و ما در ایران در ماه‌ها و به‌طور دقیق‌تر از جنبش «زن، زندگی، آزادی» به این سو تجربه کردیم. جایی که خلأ سازمان‌یابی جامعه‌محور، میدان را برای محافل و جریان‌هایی گشود که با ابتکار یا پشتوانه بازیگران خارجی کوشیدند برای جامعه اتمیزه ایرانی نسخه و رؤیاهایی طراحی کنند که سرانجام آنها آرزوی حمله خارجی و پایکوبی برای نابودی و ویرانی کشور بود.

از این رو، طرح سوسیال‌دموکراسی در ایران صرفاً پیشنهاد یک سیاست رفاهی نیست بلکه دعوت به بازسازی نهادهای میانجی و احیای سرمایه اجتماعی است. مسئله اصلی، گذار از «فرد معترض» به «جمع سازمان‌یافته» است؛ گذار از مطالبه پراکنده به برنامه مشترک؛ و همچنین گذار از سیاست نمادین در قالب رویای گذشته بازسازی شده به سیاست نهادمندی که در عرصه واقعی و مبتنی بر شرایط و الزامات امروز به سیاستگذاری و ارائه الگوی توسعه اقتصادی و دولت رفاه بپردازد. تنها در چنین افقی است که می‌توان امید داشت عدالت اجتماعی و آزادی‌های سیاسی نه به‌عنوان شعار، بلکه به‌عنوان سازوکاری پایدار در ساختار قدرت آینده ایران نهادینه شوند.

با این همه، پذیرش این چارچوب نظری به‌خودی‌خود به معنای امکان تحقق آن نیست. فاصله‌ای معناداری میان «ضرورت تاریخی» و «امکان اجتماعی» وجود دارد. اگر سوسیال‌دموکراسی را به‌مثابه پروژه‌ای برای نهادسازی، بازتولید سرمایه اجتماعی و پیوند عدالت با آزادی در نظر بگیریم، پرسش تعیین‌کننده این است که آیا جامعه امروز ایران، با ساختار اقتصادی آسیب‌دیده، سرمایه اجتماعی فرسوده، و تجربه‌های ناکام کنش جمعی، از ظرفیت‌های لازم برای چنین تحولی برخوردار است؟ آیا نیروهای اجتماعی پراکنده می‌توانند به ائتلافی پایدار بدل شوند؟ آیا شبکه‌های صنفی و حرفه‌ای موجود توان آن را دارند که از سطح مطالبه‌گری موردی فراتر روند و به زیرساخت یک پروژه برنامه‌محور تبدیل شوند؟ به بیان دیگر، مسئله اکنون نه صرفاً مطلوبیت سوسیال‌دموکراسی، بلکه امکان‌پذیری آن در متن واقعیت اجتماعی ایران است.

ظرفیت‌های اجتماعی و امکان ائتلاف تاریخی

برای پاسخ به پرسش امکان‌پذیری پروژه‌ای سوسیال‌دموکراتیک در ایران، باید از سطح هنجاری به سطح تحلیلی عبور کنیم. نخستین گام، شناسایی پایگاه اجتماعی بالقوه چنین الگویی است. استدلال این مطلب بر این است که در وضعیت پدید آمده در جامعه ایران، علی‌رغم فرسایش سرمایه اجتماعی، از نظر ترکیب طبقاتی و ساختار اقتصادی جامعه واجد عناصری است که می‌توانند بنیان یک ائتلاف عدالت‌خواهانه - آزادی‌خواهانه را شکل دهند. بخش گسترده‌ای از نیروی کار صنعتی و خدماتی، کارمندان بخش عمومی، معلمان، پرستاران و دیگر مزدبگیران، در کنار لایه‌هایی از طبقه متوسط شهری که با تجربه نزول منزلت اقتصادی و انسداد سیاسی مواجه‌اند، حامل نوعی نارضایتی دوگانه‌اند: هم معیشتی و هم مدنی. این هم‌پوشانی مطالبات، اگر در قالب برنامه‌ای نهادمند صورت‌بندی شود، می‌تواند به هسته یک ائتلاف تاریخی بدل گردد، ائتلافی که در تجربه‌های موفق سوسیال‌دموکراتیک اروپا نیز نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرده است.

با این حال، مانع اصلی نه فقدان نارضایتی، بلکه همانطور که تاکید شد پراکندگی و اتمیزاسیون است. بی‌اعتمادی اجتماعی، تجربه‌های سرکوب تشکل‌های مستقل، و گسست میان لایه‌های مختلف اجتماعی که این عوامل فرآیند سازمان‌یابی را دشوار کرده است. در چنین شرایطی، هر پروژه سوسیال‌دموکراتیک ناگزیر است از سطح شبکه‌های کوچک صنفی، حرفه‌ای و مدنی آغاز کند و به‌تدریج پیوندهای افقی اعتماد را بازسازی نماید. بدون این بازسازی تدریجی سرمایه اجتماعی، حتی فراگیرترین شعارهای عدالت‌خواهانه نیز به نیرویی پایدار تبدیل نخواهند شد. روندی که از مدتی پیش آغاز شده و در این اواخر با شکل گیری چندین تشکل که خود را صراحتا سوسیال‌دمکراتیک معرفی می‌کنند همراه شده است.

در این میان، البته باید تاکید داشت که رویکرد سوسیال دموکراتیک در توانمندسازی اجتماعی از طریق گسترش شبکه های اجتماعی، سازماندهی اجتماعی و نهاد سیاسی پیشبرنده برنامه سوسیال دموکراتیک در قدرت سیاسی، با رویکرد پوپولیستی تفاوتی بنیادین دارد. جامعه‌ای که از بحران اقتصادی رنج می‌برد، بخصوص پس از جراحات عمیقی که جنگ بر پیکر آن وارد می‌آورد، مستعد بسیج‌های هیجانی و وعده‌های ساده‌انگارانه است. اما آنچه سوسیال‌دموکراسی را به بدیلی پایدار بدل می‌کند، ترجمه نارضایتی به سیاست عمومی، قانون‌گذاری، نهادسازی و پاسخ‌گویی است. تفاوت میان «بسیج لحظه‌ای» و «ساختن ظرفیت نهادی» دقیقاً در همین نقطه آشکار می‌شود.

بنابراین، امکان تحقق یک پروژهٔ سوسیال‌دموکراتیک در ایران نه امری بدیهی به شمار می‌آید و نه اینکه باید آن را امری ناممکن و یا حتی دشوار دانست. موفقیت در شکل‌گیری و تثبیت نهادهای پویای سوسیال‌دموکراتیک — اعم از تأسیس یک حزب فراگیر سوسیال‌دموکرات، ایجاد اتحادیه‌های صنفی مستقل یا شکل‌گیری انجمن‌ها و شبکه‌های متنوع اجتماعی، بیش از هر چیز به توانایی نیروهای اجتماعی در غلبه بر پراکندگی، تدوین برنامه‌ای مشترک و ایجاد ساختارهای میانجی پایدار وابسته است. تنها در چنین شرایطی است که کنشگران اجتماعی می‌توانند ظرفیت‌های پراکنده را در قالب اشکالی از کنش جمعی سازمان‌یافته گرد آورند و زمینه لازم برای نهادینه شدن سیاستی دموکراتیک و مبتنی بر مطالبات اجتماعی را فراهم کنند. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا جامعه ناراضی است یا خیر بلکه این است که آیا این نارضایتی می‌تواند به کنش جمعی سازمان‌یافته و نهادمند تبدیل شود.

تبدیل ایده به پروژه سوسیال‌دموکراتیک

اگر بپذیریم که امکان تحقق یک پروژهٔ سوسیال‌دموکراتیک در ایران نه بدیهی، بلکه وابسته به کنش آگاهانه و سازمان‌یافته است، آنگاه راهبرد عملی آن نیز نمی‌تواند تک‌بعدی باشد. موفقیت چنین پروژه‌ای مستلزم پیشبرد همزمان چند مسیر مکمل و به‌هم‌پیوسته است. نخست، گسترش و تعمیق شبکه‌های صنفی و حرفه‌ای اهمیت اساسی دارد، زیرا بازسازی سرمایه اجتماعی بدون نهادهای میانجی پایدار امکان‌پذیر نیست. انجمن‌ها و اتحادیه‌های صنفی معلمان، کارگران، پرستاران، کارکنان خدماتی، بازنشستگان و دیگر گروه‌های حقوق‌بگیر می‌توانند به کانون‌های بازتولید اعتماد افقی و تجربه عملی مشارکت جمعی بدل شوند و چارچوبی برای گفت‌وگو، همبستگی و پیگیری منافع مشترک فراهم کنند. بدون چنین زیرساختی، هر پروژه سیاسی در سطحی انتزاعی باقی می‌ماند. در این زمینه کنشگران اجتماعی در ایران موفقیت‌های قابل ملاحظه‌ای از خود بروز داده‌اند تا جاییکه می‌شود گفت که پایدارترین اکتیویسم اجتماعی در جامعه ایران را فعالین این تشکل‌ها نهادینه کرده‌اند و علیرغم چالش‌هایی که بر سر راه آنها ایجاد شده، حتی ‌توانسته‌اند بودن (حضور) و فعالیت‌های سازنده خود را به نظام سیاسی بپذیرانند.

همزمان، شکل‌گیری و تقویت این شبکه‌ها بدون ایجاد نوعی انسجام در میان طیف‌های سیاسی همسو کافی نیست. پراکندگی و وضعیت محفلی جریان‌هایی در ایران که ماهیتی سوسیال دمکراتیک دارند (یعنی اینکه آزادی‌خواهی، دمکراسی‌خواهی و عدالت‌طلبی را به موزات هم دنبال می‌کنند)، مانع تبدیل ظرفیت اجتماعی به نیروی سیاسی مؤثر می‌شود. عبور از این وضعیت مستلزم شکل‌گیری چارچوبی پایدار برای همکاری میان گروه‌های همسو است، نه بر پایه وحدت ایدئولوژیک کامل، بلکه حول حداقل‌های مشترک برنامه‌ای. تنها در چنین شرایطی است که ظرفیت اجتماعی موجود می‌تواند به نیروی چانه‌زنی و رقابت واقعی در عرصه قدرت تبدیل شود.

در کنار این دو سطح، طراحی یک برنامهٔ اقتصادی–رفاهی روشن و واقع‌گرایانه نیز ضرورت دارد. سوسیال‌دموکراسی زمانی می‌تواند بدیلی جدی برای سیاست‌های موجود باشد که فراتر از کلی‌گویی‌های عدالت‌خواهانه، برنامه‌ای مشخص برای مهار تورم، تقویت بخش خصوصی برای تحقق توسعه صنعتی و اقتصادی، بازتوزیع منابع، اصلاح نظام مالیاتی، گسترش بیمه‌های اجتماعی و تضمین حداقل‌های رفاهی ارائه دهد. این برنامه باید هم از نظر اقتصادی قابل اجرا باشد و هم پیوند عدالت اجتماعی با آزادی‌های سیاسی را در قالب سیاست عمومی ترجمه کند. بدون چنین برنامه‌هایی، شبکه‌ها پراکنده می‌مانند و بدون شبکه، برنامه‌های دقیق و پیشرفته، حامل اجتماعی نخواهد داشت.

نکتهٔ کلیدی آن است که این مسیرها جایگزین یکدیگر نیستند؛ بلکه باید به‌طور موازی و هم‌افزا پیش بروند. شبکه‌های صنفی پشتوانهٔ اجتماعی ایجاد می‌کنند، انسجام سیاسی این پشتوانه را به ظرفیت تأثیرگذاری در عرصه قدرت تبدیل می‌کند، و برنامهٔ اقتصادی–رفاهی جهت و انسجام راهبردی فراهم می‌آورد. تنها در هم‌پوشانی و تعامل این سه سطح است که می‌توان از یک «گرایش فکری» به یک «پروژهٔ تاریخی» گذار کرد.

گشایش اجتناب‌ناپذیر بستر سیاسی

ساختار قدرت نمی‌تواند برای همیشه مانع از حضور سوسیال‌دموکرات‌ها و برنامه سیاسی آنان در عرصه کشورداری در ایران شود.گروه‌های وسیع حقوق‌بگیر بدون برخورداری از نمایندگی سیاسی و حضور آنها در قدرت، همواره تهدیدی امنیتی برای نظام‌های سیاسی محسوب می‌شوند. این در حالی است که احزاب سیاسی و اتحادیه‌های صنفی به عنوان نهادهای افقی میانجی با حضور خود در قدرت سیاسی مانع از انباشت مطالبات و فوران‌ امواج اعتراضی غیرقابل مهار می‌شوند. البته باید در نظر داشت که همانطور که ساختار سیاسی به احزاب نیاز دارد، احزاب سیاسی هم برای شکوفایی به حضور در بستر آزاد سیاسی نیازمندند چه در غیر اینصورت در حد محافل و جمعیت‌های روشنفکری باقی می‌مانند. و البته آنوقت هم فضا برای رهبران و سازمان‌های شورشی مهیا می‌شود.

به همین دلیل، پروژه سوسیال‌دموکراتیک در ایران زمانی به واقعیت بدل خواهد شد که شبکه‌سازی‌های صنفی، فراهم‌آیی طیف‌های سیاسی همسو و طراحی برنامه اقتصادی–رفاهی، به‌طور هم‌زمان و هماهنگ پیش برود. در این مسیر، شبکه‌های صنفی به «زیرساخت اعتماد» تبدیل می‌شوند، جبهه سیاسی فراگیر ظرفیت تأثیرگذاری بر معادلات قدرت را فراهم می‌آورد و برنامه اقتصادی–رفاهی، جهت و انسجام راهبردی را تعیین می‌کند. تنها در این چارچوب است که نارضایتی‌های پراکنده و مطالبه‌های فردی می‌توانند به کنش جمعی پایدار، نهادمند و برنامه‌محور تبدیل شوند.

این افق، تصویری از جامعه‌ای است که عدالت اجتماعی و آزادی‌های سیاسی نه به‌عنوان شعار، بلکه به‌عنوان سازوکارهای پایدار در ساختار قدرت نهادینه شده‌اند، جایی که سیاست از سطح هیجانی و فردمحور فراتر رفته و به عرصه‌ای راهبردی، نهادمند و پاسخ‌گو بدل شده است. تحقق چنین چشم‌اندازی نیازمند اراده، انسجام، صبر و تدبیر است، اما اگر این مسیر به درستی پیموده شود، ایران می‌تواند از چرخه ناکامی‌ها و پراکندگی گذشته عبور کند و به ساختاری دموکراتیک، اجتماعی و توسعه‌محور دست یابد.

در برابر بخشی از اپوزیسیون که با برجسته‌سازی رهبری نوستالژیک و رویکرد اقتدارگرایانه، چشم‌انداز تغییر را به شکل واپس‌گرایانه دنبال می‌کند، دموکراسی‌خواهان در ایران به الگویی متفاوت و سازنده روی آورده‌اند: دولت رفاه سوسیال‌دموکراتیک. این الگو نه تنها خواست‌های بخش‌های گسترده جامعه، به ویژه حقوق‌بگیران و طبقه کارگر و کارمند، را نمایندگی می‌کند، بلکه امکان نهادینه کردن سیاست‌های مدنی، مسالمت‌آمیز و مبتنی بر توسعه اجتماعی را فراهم می‌آورد. در چنین چارچوبی، ظرفیت فراگیر دولت رفاه سوسیال‌دموکراتیک، به عنوان بستری عملی و پایدار برای سیاست‌ورزی دموکراسی‌خواهان، می‌تواند جایگزین راهبردهای اقتدارگرایانه شود و امید به تحولی مستمر و مشروع در ایران را بازسازی کند.

——————
دکتر علی حاجی‌قاسمی، استاد جامعه‌شناسی و سیاستگذاری اجتماعی در سوئد


نظر خوانندگان:


■ جناب حاجی‌قاسمی. راه‌ حل سوسیال دموکراسی شما برای فردا است، اما امروز چه باید کرد؟
آیا ناتوانی از دادن رهنمود برای امروز، موجب نشده که شما به ارائه راه‌ حلی برای فردا دل خوش کنید؟ اکنون که کشور ما با موج صدها حمله هوایی در روز مواجه است، و ج.ا. برای بقای خود از هیچ نوع تلفات و خسارات ابایی ندارد، چه باید کرد؟ آیا تردیدی دارید که سیاست‌های خارجی و داخلی ج.ا. مسبب اصلی این وضع شده است؟ آیا باقی ماندن ج.ا. پس از جنگ، مشکل را حل می‌کند؟ من کامنتی به مقاله قبلی شما در همین سایت نوشتم. ای کاش ذره‌ای اثربخشی از آن را در این مقاله شما می‌دیدم.
شما نوشته‌اید “ساختار قدرت نمی‌تواند برای همیشه مانع از حضور سوسیال‌ دموکرات‌ها و برنامه سیاسی آنان در عرصه کشورداری در ایران شود. گروه‌های وسیع حقوق‌بگیر بدون برخورداری از نمایندگی سیاسی و حضور آنها در قدرت، همواره تهدیدی امنیتی برای نظام‌های سیاسی محسوب می‌شوند”. سؤال من این است که چرا “نمی‌تواند”؟ اگر امروز ج.ا. از عهده مهار این “تهدید امنیتی” گسترده از خارج و داخل برآید، چه امیدی به فردا هست؟ آنهم در شرایط پیچیده ژئوپولیتیک امروز جهانی که متأسفانه در بحث شما نادیده گرفته شده است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان





نظر شما درباره این مقاله:







نخستین کسی که در این جنگ کشته شد، من بودم!
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 14:49

نخستین کسی که در این جنگ کشته شد، من بودم!


عطا گیلانی

من نخستین کسی بودم که تیرخلاص به پیشانی‌ام نشست. تیری که خلاصم نکرد، تیری که خلاص نمی‌کند؛ روزی هزار بار ترا می‌کشد و نمی‌میری. مرده‌ای اما نمی‌دانی.

گفته‌اند و نوشته‌اند که انسان گرگ انسان است. اما این درست نیست. انسان همان قدر گرگ است که سگ است، که گوسفند است، که اسب است، که مورچه است. مورچه‌ها را می‌گویند، وقتی که قبیله‌شان به خطر می‌افتد، با تن خود پل می‌سازند که بقیه از روی آن بگذرند. ما این را در خود دیدیم. آن جا که من – من نوعی – در صف اعدام با قامت افراشته ایستادم تا تن به زبونی ندهم، تا حزبم، تا دسته‌ام، تا گروهی که به آن وابسته بودم، در مبارزه خود برنده شود، مورچه بودم.

آن فلسطینی، آن ویتنامی، آن آمریکایی، آن اسرائیلی هم هر کدام به سهم خود این را تجربه کرده‌اند. هر کدام زمانی ایستادند، سرافراز و سرودخوان تا بخاطر “خلق” و “خاک” یا “دین” خود کشته شوند. آن جا بود که شاید گوسفند بودیم و شاید سگ! خوی درندگی هم مثل خوی فداکاری، مانند هر غریزه دیگر در ما نهادینه است. مثل غریزه جنسی که در همه هست. وقتی که تحریک می‌شود، از یکی تجاوزگر زن کش و جانی بچه‌کش می‌سازد و از آن دیگری شاعری عاشق‌پیشه.

چهل و هفت سال رنج بردم، چهل و هفت سال مدارا کردم، چهل و هفت سال که هر روز آن چهل و هفت سال بود، در سلول انفرادی خود نشستم و خنج بر روی خود کشیدم و دندان بر جگر خسته خاییدم و سر بر دیوار تنهایی کوبیدم. تا آن خبر هیجان انگیز برسد. که ضحاک را که این همه آرزو داشتیم به زیر خاک بکشیم، به خاک بیفتد و به زیر خاک بیفتد.

ضحاک به زیر خاک کشیده شد. هر چند نه به دست من، که با دستی دیگر که «دست بالای دست بسیار است» پس برخاستم و رقصیدم. و رقصیدیم. آخر از پس آن همه اشک، آن همه آه، آن همه خون، اینک نوبت به من می‌رسید که بخندم، که برقصم!

الان هم چشم بر اخبار دوخته‌ام، تا بشنوم کدام یک از جانشینان و جایگزینانش به خاک انداخته می‌شود تا بار دیگر به رقص برخیزم. «انتقام، انتقام چه شیرین است!»

انتقام دوشیزه‌هایی که قبل از اعدام به کابین خود در می‌آوردند، تا مبادا که به همان بهشت کوفتی برود که آن‌ها به امید آن بهشت، آدم می‌کشتند و خانه خراب می‌کردند! انتقام مادران داغدار، کودکان شیرخوار، زنان باردار، جوانان ناکام، پیران...، و گفتن این که «این قافله را سر باز ایستادن نیست!» روضه می‌خواندم، شعار می‌دادم، عربده می‌کشیدم. که روضه خوانی و شعار دادن را همه می‌دانند، همان گونه که شهید دادن را؛ همان گونه که آدم کشتن را!

رقص بر گور دشمن نشاط‌برانگیز است و اعتیادآور! می‌دانم. حال معتادی را دارم که به خطر اعتیاد آشناست، پکی به وافور می‌زند، آه می‌کشد و می‌گوید «آلوده این زهر مار شدیم، چه بکنیم؟»

هنوز ورق کاملا برنگشته! آنان که ما را آواره کردند، الان برخی زیر آوارند، برخی آواره‌اند و هر شب جان‌پناهی تازه می‌جویند. آنان که به در خانه ما می‌کوفتند و «برای کشتن چراغ» آمده بودند، اکنون سرگردانند و حیران با چشمی بر آسمان.

از “آن‌ها” چنان می‌گویم و می‌نویسم که انگار آن‌ها مهره شطرنجی بیش نیستند، و جنگی که در گرفته است، برد و باختی در دو سوی صفحه شطرنج است. بحث یک یا چند پیاده نیست. بگذار که از این سو یا از آن سو هر چند تا که می‌خواهند، بکشند و از میدان بدر کنند. بگذار تا با حرکتی دیگر «حریف» را مات کنیم!

اما فلانی! این مهره‌های سیاه که این طور از صفحه بیرون می‌اندازی، دیگر هرگز به «خانه» خود باز نمی‌گردند؛ خانه‌ای که شاید مادری یا کودکی یا همسری به انتظار آنان نشسته است.

به خود نگاه می‌کنم، به رقصی که در کمر من گره می‌خورد. دیگر خود را نمی‌شناسم، چیزی در من مرده است.


عطا گیلانی، روز سیزدهم جنگ! سیزده‌ نحس!




نظر شما درباره این مقاله:







سِفْرِ خروج از جامعه‌یِ تعزیه
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 14:20

تأملاتی در دگردیسیِ سوژه‌یِ ایرانی

سِفْرِ خروج از جامعه‌یِ تعزیه


محمود صباحی

جامعه‌ی تعزیه چیست؟

هر تحولِ بنیادین زمانی آغاز می‌شود که یک جامعه شهامتِ بی‌پرده سخن‌گفتن درباره‌ی پیش‌فرض‌های خویش را بیابد. مسئله‌ی پیشِ رو نیز از همین جنس است: نسبتِ تشیع با حیاتِ جمعیِ ایران، فراتر از یک موضوع الهیاتی یا تاریخی، به پرسشی حیاتی درباره‌ی امکانِ «بازسازیِ عقلانیِ جامعه» و «بازیابیِ اراده‌ی ملی» بدل شده است. آن‌گاه که یک الگوی فرهنگی به‌گونه‌ای ساختاری در برابر شکل‌گیریِ سوژه‌ی مسئول و نهادهای عقلانی سد می‌سازد، نقدِ آن دیگر یک بازیِ نظرورزانه نیست، بلکه ضرورتی مبرم، سیاسی و مدنی است. آن‌چه آن را «جامعه‌ی تعزیه» نام داده‌ام، الگویی است که ژست‌شناسی و منطقِ درونی آن را می‌توان در تمامی آیین‌های برآمده از فکر شیعی ــــ و به‌ویژه در نمایش تعزیه ــــ بازشناسی کرد. این الگو، در حقیقت نوعی معرفت‌شناسیِ مبتنی بر بازتولیدِ مدامِ «حسِ فراگیرِ ماتم و سوگ» است که جامعه را در تله‌ی یک ساختارِ بسته‌ی روانی و اجتماعی گرفتار می‌کند؛ تنگنایی بس فرساینده که در آن، «انسان» نه بر اساس توانمندی‌ها، خلاقیت‌ها و آرزوهایش، بلکه بر مبنای میزانِ هم‌نوایی و انهدامش در یک «دردِ ابدی و درمان‌ناپذیر» تعریف می‌شود.

در این مدلِ ذهنی، عدالت نه در ساحتِ نهادهای عقلانی، بلکه از میان غبارِ غلیظِ رنج و خون جست‌و‌جو می‌شود. این نگاهِ تعزیتی، سیاست را به یک «سوگِ مکرر» تقلیل می‌دهد که در آن، «شهروند» جای خود را به «عزادار» و «قانون» جای خود را به «ارادت» سپرده است. تضادِ ماهوی میان این عصبیتِ فرقه‌ای و منطقِ شهروندیِ مدرن، همان گرهِ کوری است که هرگونه اصلاح‌گری را به بن‌بست می‌کشاند؛ چرا که در چنین ساختاری، هیچ روزنه‌ای برای دگرشد یا فراشد پیش‌بینی نشده است.

از همین‌رو، راهِ رهایی نه در اصلاحِ این الگو، بلکه در «کوچِ مطلق» از آن نهفته است. این امتناعِ ساختاری از دگرگونی بدان سبب است که این شکل از بودن، به محضِ تن دادن به تغییر، هستیِ خود را از کف می‌دهد. همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، فکرِ شیعی ماهیتی «فرانکشتاینی» دارد؛ بدین معنا که فاقدِ اصالتِ یک پدیده‌ی تاریخی و ارگانیک است و از قطعاتِ ناهمگونِ تاریخ سرهم‌بندی شده است. در چنین کالبدِ بی‌تناسب و شکننده‌ای، هرگونه جراحیِ اصلاح‌گرانه به معنای متلاشی شدنِ تمامیتِ آن پیکره‌ی جعلی خواهد بود. بنابراین، این سیستم به حکمِ ماهیتش، ناتوان از تغییر ــــ و از همین‌رو آکنده از ترور و خشونت ــــ باقی می‌ماند. در بن‌بستِ این امتناع، دیگر سخن از اصلاح بیهوده است و تنها گزینه‌ی پیشِ رو، خروجِ کامل از مدارِ هستی‌شناختیِ آن است.

این فکر با تحمیلِ زنجیره‌ای از آیین‌های سوگ، روانِ جمعیِ ایرانی را به تسخیر درآورد؛ اما امروز، تنها از طریق یک تصمیمِ همگانی برای پایان دادن به همراهیِ اجتماعی با این نمایش‌هایِ اندوه ــــ به‌ویژه در ماه‌های محرم و صفر ــــ است که این کالبدِ تحمیلی رمقِ خود را از دست داده و به حاشیه‌ی تاریخ رانده خواهد شد. بی‌جهت نبود که روح‌الله خمینی تأکید می‌کرد: «این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است»؛ این سخن حاوی حقیقتی هولناک است که باید به کُنهِ سیاسی و اجتماعی آن پی برد: این آیین‌ها نه برای خلقِ فضایی به‌راستی معنوی، بلکه به‌مثابه یک سازوکارِ همیشگی برای بقایِ سلطه بر شاکله‌ی روانیِ جامعه طراحی شده‌اند. غایتِ این مهندسیِ آیینی، بازتولیدِ مدامِ همان «انسانِ سوگوار و مطیع» است؛ موجودی که با خون و خویِ خود، سوختِ اصلیِ آپاراتوسِ قدرت را تأمین می‌کند و ضامنِ تداومِ سیطره‌ای است که زیر نقابِ دین و آیین، بر جان و جهانِ ایرانی چنگ انداخته است.

مرگ‌آگاهی در برابر مرگ‌پرستی

شیعه‌گری آیین و ایده‌ای به‌شدت «مرگ‌محور» است؛ اما برای پرهیز از کژتابیِ معنایی، ترسیم مرزی دقیق میان دو اصطلاح کلیدی ضرورت دارد: نخست، مرگ‌آگاهی (Death Awareness) است که در دستگاه فکری مارتین هایدگر، نه عارضه‌ای افسرده‌وار، بلکه همان «هستی‌به‌سوی‌مرگ» (Being-towards-death / Sein-zum-Tode) است. در تحلیل او، «دازاین» تنها زمانی به ساحتِ اصالت (Authenticity) گام می‌گذارد که مرگ را نه واقعه‌ای دور، تصادفی و متعلق به دیگری، بلکه «امکانِ خاصِ خویش» بداند؛ امکانی که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را به‌جای او بر عهده گیرد. مرگ‌آگاهی، انسان را از سلطه‌ی «آنان» (The They / Das Man) ــــ آن افقِ بی‌نام‌ونشانی که مرگ را به رخدادی روزمره، نمایشی و قابل‌ جایگزینی تقلیل می‌دهد ــــ می‌رهاند. در این گسست، مرگ دیگر نه موضوعِ لفاظی‌های عمومی است و نه متعلق به آیین‌های تکرارشونده؛ بلکه تجربه‌ای است که فرد را با «تناهیِ خویش» روبرو می‌سازد. چنین آگاهی‌ای برخلاف تصور، انفعال نمی‌آفریند، بلکه ضرب‌آهنگِ زیستن را تندتر می‌کند. فهمِ محدودیتِ زمان، امکانِ طفره‌رفتن را سلب کرده و فرد را وامی‌دارد تا مسئولیتِ انتخاب‌هایش را بی‌واسطه بپذیرد.

در این افق، مرگ حد نهایی‌ای است که هرگونه تعویق و توجیه را بی‌اعتبار می‌کند. درست در همین نقطه است که «عزادار» ــــ سوژه‌ای که در چرخه‌ی بازتولیدِ سوگ تاریخی منجمد شده ــــ جای خود را به «شهروند» می‌دهد: فاعلی که به‌جای اقامت در «حافظه‌ی فاجعه»، به «سازمان‌دهیِ اکنون» می‌اندیشد. گذار از سوگواریِ مزمن به کنشِ مسئولانه، به معنای پاک‌کردنِ گذشته نیست، بلکه تبدیلِ فقدان به تجربه‌ای فهم‌شده در خدمتِ تصمیم‌های اکنون است. مرگ‌آگاهی در این سطح، به یک «هوشیاریِ عملی» بدل می‌شود؛ آگاهی از این‌که فرصت محدود است و ساختن یا وانهادنِ جهانِ مشترک، محصولِ مستقیمِ تصمیم‌های ماست.

فهمِ محدودیتِ زمان، امکانِ طفره‌رفتن را سلب کرده و فرد را وامی‌دارد تا مسئولیتِ انتخاب‌هایش را بی‌واسطه بپذیرد و به سوی زندگیِ اصیل ــــ یعنی زندگی‌ای معطوف به آینده و گشوده به سوی امکان‌های نو ــــ گام بردارد. اما در برابرِ این آگاهیِ رهایی‌بخش، نوعی اشتغالِ وسواسی به مرگ (Death Preoccupation) یا همان مرگ‌اندیشی و مرگ‌پرستی قرار دارد؛ حالتی که در آن ذهن به‌جای آنکه فناپذیریِ خویش را به انگیزه‌ای برای «خلقِ آینده» تبدیل کند، در بازنماییِ مکرر و آیینیِ یک مرگِ ازلی گرفتار می‌شود.

در چارچوب روان‌کاویِ زیگموند فروید، این تمرکزِ افراطی برآیندِ زورآور شدنِ «اضطرابی مهارنشده» است؛ وضعیتی پارادوکسیکال که می‌توان آن را «از ترسِ مرگ، به آغوشِ مرگ پریدن» نامید. در این بن‌بست، سوژه بر اضطرابِ وجودی‌اش چیره نمی‌آید، بلکه آن را در ظرفِ امن و تکراریِ آیین بایگانی می‌کند تا از مواجهه با تکالیفِ دشوارِ زندگی بگریزد. این همان مکانیسمِ دفاعی است که در آن، فرد با غرق شدن در مصیبتِ آن مرگِ ازلی، از روبرو شدن با خلأِ وجودیِ خویش طفره می‌رود و به‌جای گذار از سوگ، در آن اقامت می‌گزیند؛ اقامتی فرساینده که زمانِ حال را به نفعِ بازسازیِ مدامِ آن واقعه‌ی کهن، ذبح می‌کند.

از منظر اگزیستانسیال، وقتی مرگ در سطحِ فرهنگی به آیینی دائمی تبدیل شود، آن «امکانِ فردی» به تجربه‌ای جمعی و قالب‌ریزی‌شده تقلیل می‌یابد. در این ساحت، مرگ دیگر افقِ تصمیم‌گیری و محرکِ اصالت نیست، بلکه به یک عنصرِ هویت‌بخشِ عاطفی بدل می‌شود. پیامدِ این جابه‌جایی ویرانگر است: وقتی آن مرگ یا شهادتِ ازلی به محورِ ثابتِ تخیلِ جمعی بدل شود، سوژه به‌جای آنکه به سوی آینده فراخوانده شود، در «تکرارِ وسواسیِ گذشته» و در نوعی گرمایِ آیینی، رو به انجماد می‌گذارد.

در چنین فضایی، سیاست نیز تغییر ماهیت می‌دهد؛ به‌جای آن‌که کانونِ تمرکز بر سامان‌دهیِ عقلانیِ زندگی و ارتقای کیفیتِ زیست باشد، «مدیریتِ عاطفه» و «مهندسیِ اشک» به اولویتِ نخست بدل می‌شود. چنین فرهنگی نه سوژه‌ای خودمختار، بلکه مشارکت‌کنندگانی توده‌وار تولید می‌کند که در قفسِ یک تجربه‌ی عاطفیِ تکرارشونده محبوس مانده‌اند. در این وضعیت، انرژی روانیِ جامعه به‌جای آن‌که در مسیرِ توسعه، سازمان‌دهی و ابداعِ آینده صرف شود، در پیله‌ی پُرسه‌ها و اشک‌های نمایشی به هرز می‌رود؛ وضعیتی که غایتِ نهایی‌اش نه اعتلای زندگی، بلکه بقایِ ساختارِ قدرت از طریق بازتولیدِ سازمان‌یافته‌ی رنج است. این همان سازوکارِ فرساینده‌ای است که بر پیکره‌ی جامعه تحمیل شده است: منجمد کردنِ اراده‌ی ملی در حافظه‌ی زخم‌ها، برای ممانعت از برآمدنِ «فرد» به‌مثابه شهروندِ آزاد و مسئول.

جهان به‌مثابه‌ مَقتَل

آیین‌های تعزیتی را نباید تنها مناسکی سنتی یا یادمان‌هایی تاریخی پنداشت؛ این مناسک در حقیقت نوعی «فن‌آوریِ مهندسی‌شده» برای تولید و بازتولیدِ اضطراب هستند که با هدفِ حفظِ چرخه‌ی وابستگیِ سوژه به نهادِ مقتدرِ فرقه یا همان مراتب ولایی طراحی شده‌اند. این سیستمِ نظارتی-روانی از طریق چهار مکانیسمِ درهم‌تنیده، امنیتِ وجودیِ (Ontological Security) فرد را ویران کرده و او را در وضعیتِ تعلیقِ دائمی نگه می‌دارد:

۱. درهم‌شکستنِ مرزهای روانی (بازتولیدِ سادیسمیِ رنج): نخستین گام، قرار دادنِ بی‌واسطه‌ی سوژه در برابر «رنجِ عریان» است. در این فن‌آوری، استفاده از تصاویرِ هولناک، بازنماییِ سادیسمیِ زخم و عطش، و تأکیدِ وسواسی بر جزئیاتِ بدنیِ فاجعه، با هدفِ تخریبِ سپرهای دفاعیِ روان صورت می‌گیرد. این حجم از خشونتِ آیینی، سوژه را دچار یک اضطرابِ وجودیِ مستمر می‌کند؛ وضعیتی که در آن جهان نه مأمنی برای زیستن، بلکه قتلگاهی همیشگی جلوه می‌نماید. از همین‌روست که «مقتل» ــــ یا همان صحرایِ کربلا ــــ به اسطوره‌ی بنیادینِ این تفکر بدل می‌شود؛ مکان-زمانی لاهوتی که فراتر از جغرافیا، روانِ شیعی موظف است مدام به آن «گریز» بزند و اراده‌ی خویش را در بازسازیِ آن مستهلک نماید.

۲. استقرارِ «سوژه‌ی بدهکار» (گناهکارسازیِ جمعی): این فن‌آوری با القای این حس که «ما همگی مقصریم»، یک گناهِ جمعی و ابدی را به کالبدِ جامعه تزریق می‌کند. فرد در این ساختار، نه بر اساسِ افعالِ خویش، بلکه به‌واسطه‌ی یک «تقصیرِ تاریخیِ انتسابی»، مدام بازجویی و تحقیر می‌شود. این احساسِ گناهِ ممتد با درهم‌شکستنِ عزت‌نفس، فرد را به یک «سوژه‌ی مطیع و بدهکار» تبدیل می‌کند که تنها راهِ تسکینِ وجدانِ معذبِ خویش را در استمرارِ «بُکا و تباکی» (گریستن یا تظاهر به گریه) می‌بیند. در واقع، اشک ریختن در اینجا نه یک واکنشِ عاطفیِ اصیل، بلکه پرداختِ اقساطِ بدهیِ سنگینی است که مراتبِ ولایی بر دوشِ فرد نهاده است تا او را در وضعیتِ «استدعایِ مدامِ عفو بابتِ قصورِ موروثی» ــــ یا دقیق‌تر، گناهِ ناکرده ــــ نگه دارد.

۳. گسست از زمین (احساسِ بی‌وطنی بر روی خاک): برای آن‌که سوژه نتواند بر حقوقِ عینی و رفاهِ زمینی‌اش تمرکز کند، این فن‌آوری نوعی احساسِ غریبگی با زمین و بی‌وطنی بر روی خاک را القا می‌کند. به بیانِ دیگر، با «پست»، «فانی» و «بی‌وفا» جلوه دادنِ دنیا و تقبیحِ میل به توسعه و کامروایی، علقه‌ی فرد از «زمین» و «وطن» گسسته می‌شود؛ چرا که در این منظرِ تعزیتی، موطنِ آدمی نه این خاک، بلکه جایی در فراسوهاست و زمین تنها تبعیدگاهی است که نباید در آن «بنایی» ساخت، بلکه تنها باید آن را تحمل کرد.

این سازوکار، سوژه را از پیگیریِ امنیتِ اجتماعی و مطالباتِ مدنی بازداشته و او را برای یافتنِ مأمن، به سوی پناهگاه‌های متافیزیکی سوق می‌دهد؛ بهشت‌هایِ موعودی که درآمدن به آن‌ها در گروِ توسل به آن «شاهِ رنج‌کشیده و شهید» است و کلیدِ ورودشان نیز تنها در جیبِ متولیانِ آیین نهان شده است. بدین‌سان، شهروندِ بی‌سرزمین به پناهجویِ همیشگیِ آیین بدل می‌شود؛ کسی که در اوجِ استیصال، برای حلِ بحران‌هایِ عینی و زمینی‌اش، چشم به افق‌هایِ مه‌آلودِ متافیزیکی دوخته و از ساختنِ خانه‌ی خویش بر روی زمین بازمانده است.

۴. انحلال در توده‌ی مذاب (مسخِ فردیت): غایتِ نهاییِ این فن‌آوری، انحلالِ «فرد» در یک کالبدِ جمعیِ فاقدِ عقلانیت است. در شورِ آیینی و تلاطمِ سینه‌زنی، مرزهایِ هویتِ فردی فرو می‌ریزد و سوژه در نوعی «ذوب‌شدگیِ توده‌وار» مستحیل می‌گردد. در این وضعیت، قدرتِ قضاوت و سنجشِ فردی جای خود را به تبعیتِ محض از ضرب‌آهنگِ دسته‌هایِ عزاداری می‌دهد؛ گویی اراده‌ی فردی در طنینِ طبل‌ها و سنج‌ها غرق می‌شود.

این مکانیسم با سلبِ «منِ مسئول»، فرد را به بخشی از یک اراده‌ی کور تبدیل می‌کند که تنها با فرمانِ متولیانِ رنج ــــ یا همان تعزیه‌گردانانِ قدرت ــــ به حرکت درمی‌آید. بدین‌سان، هستیِ آگاهِ فرد در هیاهویِ کرکننده‌ی توده مسخ می‌شود تا امکانِ هرگونه عصیانِ فردی یا پرسش‌گریِ شهروندی از میان برود. در این لحظه‌ی فروپاشیِ فردیت، شهروند به‌جای آن‌که معمارِ آینده‌ی خویش باشد، به یک «شبیه‌خوان» فروکاسته می‌شود؛ بازیگری که تمامِ توان و تمنایِ خود را صرفِ بازسازیِ مکررِ فاجعه می‌کند تا در این مقتَلِ بی‌پایان، تنها نقشی را ایفا کند که پیش‌تر برای او نوشته شده است: نقشی که غایتش نه چیره آمدن بر سوگ، بلکه تثبیتِ ابدیِ وضعیتِ سوگواری است. در این شبیه‌خوانیِ مدام، زندگی پیشاپیش به پایِ بقایِ قدرت ذبح گشته است؛ وضعیتی که در آن، تنها راهِ بازپس‌گیریِ «انسان»، استعفا از مقامِ مقتَل‌خوان و اراده به سِفرِ خروج است.

سِفرِ خروج: بازپس‌گیریِ حیات از چنگالِ تعزیه‌گردانان

امروز جامعه‌ی ایران در میانه‌ی یک عصیانِ معرفت‌شناختی علیه آن «ناامنیِ تحمیلی» است که قرن‌ها بر روانِ جمعی سایه افکنده بود. این گسستِ تاریخی، نه یک اصلاحِ تدریجی، بلکه یک «انقلابِ وجودی» است؛ لحظه‌ای بنیادین که در آن، سوژه‌ی ایرانی با درهم‌شکستنِ کالبدِ «انسانِ تعزیتی»، به پهنه‌ی شهروندی کوچ می‌کند. این دگردیسیِ رادیکال، که در آن بودنِ راستینِ شادمانه بر ریایِ سوگمندانه چیره می‌آید، در سه لایه‌ی بنیادین تجلی یافته است:

لایه‌ی نخست: شورشِ زیبایی‌شناختی و بازپس‌گیریِ بدن ـــــ نخستین و عیان‌ترین لایه‌ی این گسست، عبور از زیبایی‌شناسیِ سوگ به سوی زیبایی‌های خودِ زندگی است. این دگرگونی، نه یک تغییرِ ذائقه‌ی صِرف، بلکه یک «چرخشِ وجودی» علیه سیمایِ سوگوارِ زندگی و فرم‌های منجمدِ آیینی است. جامعه با پس‌زدنِ استیلایِ رنگِ سیاه و فضایِ صلبِ مناسک، به سوی رنگ، نور و شادیِ عیان حرکت کرده است.

ما امروز شاهد برهه‌ای تاریخی هستیم؛ برهه‌ای که در آن، جامعه نه‌تنها سوگواری‌های تقویمی را پُشتِ سر می‌گذارد، بلکه هوشمندانه سوگ‌های برآمده از رنجِ واقعی و «قتل‌عام» را نیز از طریقِ سازوکارِ «پادشکنندگی» (Antifragility) به نیرویی مضاعف بدل می‌کند. در اینجا، بدنِ ایرانی به‌جای آن‌که زیر بارِ سنگینِ فاجعه منقبض و فلج شود، «رقص» را برمی‌کشد تا آن ضربه‌ی ناتوان‌کننده را به توانمندیِ کنشگرانه دگر کند؛ بدین‌سان، سوژه نه فقط در برابرِ ضربه مقاوم، بلکه از دلِ آن قدرتمندتر برمی‌خیزد. این رقص، نه از سرِ نسیان و گریز از حقیقتِ واقعه، بلکه یک مکانیسمِ دفاعیِ اندام‌وار برای خروج از «مرگ‌پرستیِ وسواسی» است؛ کنشی که رنجِ عریان را نه به مُردابِ انفعال، بلکه به سوختِ حرکت و اراده‌ی معطوف به زندگی تبدیل می‌کند.

لایه‌ی دوم: دگردیسی در فضا؛ از «تکیه» به «خیابانِ مدنی» ـــــ در الگوی تعزیتی، «خیابان» صرفاً مسیری برای عبورِ کاروانِ اسرا و نمایشِ زخم‌های کهن بود؛ فضایی اشغال‌شده که در آن سوژه تنها در قالب «عزادارِ منفعل» معنا می‌یافت. اما امروزه، ما شاهد جایگزینیِ تاریخیِ «تکیه» با «خیابانِ مدنی» هستیم. خیابان دیگر تماشاخانه‌ی رنج نیست، بلکه به صحنه‌ی مطالباتِ عقلانیِ شهروندِ زنده بدل شده است. در این جابه‌جاییِ مکانی، سوژه از حصارِ تکیه ــــ که در آن بر سر و سینه می‌زد ــــ به پهنه‌ی خیابان کوچ کرده است تا حقِ تعیینِ سرنوشتِ خویش را فریاد بزند. خیابان اکنون به قلمروِ «ابداعِ شادمانه» و زیستِ عیان بدل شده است؛ فضایی که در آن سوژه، حضورِ سیاسیِ خویش را نه با نوحه و ناله، بلکه با صلابتِ کنشگری رقم می‌زند.

لایه‌ی سوم: تقدس‌زدایی از رنج و زوالِ اعتبارِ مظلومیت ـــــ بنیادی‌ترین لایه‌ی این تحول، فروپاشیِ اعتبارِ مابعدالطبیعیِ «رنج» است. در پارادایمِ تعزیتی، رنج‌نمایی مسیری برای کسبِ حقانیت بود. اما ایرانیِ امروز، با یک چرخشِ خردمندانه، رنج را نه یک فضیلت، بلکه یک «شر سیاسی» و محصولِ سوء‌مدیریت می‌بیند. این تقدس‌زدایی، به معنایِ پایانِ دورانِ «انسانِ سوگوار» و آغازِ عصرِ «انسانِ مسئول» است. با فروریختنِ دیوارهای «جامعه‌ی تعزیه»، آن مقتل‌خوان که تمامِ تمنایش صیانت از آوارِ تاریخ بود، ماسکِ سوگ را بر زمین می‌گذارد تا در مقامِ شهروندِ آزاد، عدالتی را جستجو کند که نه از میان غبارِ رنج و خون، بلکه از دلِ حاکمیتِ قانون و عقلانیت استخراج می‌شود.

سرانجام: بلوغِ دردناک و برآمدنِ شهروند

اگر فرهنگِ تعزیتی، جامعه را در چرخه‌ی بیمارگونِ «ناامنی و سوگ» حبس کرده بود، گسستِ بنیادینِ کنونی نه یک تغییرِ مذهبیِ صرف، بلکه یک «خیزشِ روان‌درمان‌گرانه‌ی ملی» است. این «نه» گفتنِ بزرگ به فرهنگِ ماتم، نشانه‌ی گذار از صغارتِ ابدی و وابستگی به مُنجی، به سوی «خودمختاریِ مدنی» است. در این سِفرِ رهایی، جامعه با انحلالِ مازوخیسمِ تاریخی، از «خواستِ زندگی» اعاده‌ی حیثیت کرده و «اراده‌ی شادمانه» را جایگزینِ آن لذتِ بیمارگون از مظلومیت نموده است.

این دگردیسی، انجامِ دورانِ «انسانِ تعزیه‌خوی» و برآمدنِ «انسانِ مسئول» است؛ سوژه‌ای که با خروج از پناهگاه‌های متافیزیکی و تکیه‌گاه‌های کاذب، به این بیداریِ سهمگین رسیده است که هیچ منجیِ غایب و هیچ نمایشی از سوگ، بارِ هراس‌های وجودیِ او را به دوش نخواهد کشید ــــ و این، همان معنایِ اصیلِ مدرن‌شدن است؛ فرآیندی که نه در تقلید از دیگران، بلکه در دگردیسیِ بنیادینِ جهان‌بینی و بازیابیِ آن عقلانیتِ مشترکی ریشه دارد که پیش‌تر زیرِ آوارِ «تصورِ ازلی از جهان به‌مثابه‌ مقتل» دفن شده بود؛ همان توانِ تشخیص و خِردی که ایمانوئل کانت در جستارِ «روشنگری چیست؟» همگان را به کاربستِ آن فراخوانده است: «دلیر باش در به‌کارگرفتنِ خردِ خویش، بدونِ هدایتِ دیگری!»

در این چرخشِ وجودی و تاریخی که مرگ‌آگاهیِ خیامی بر مرگ‌‌اندیشیِ کربلایی چیره می‌آید، مرگ نه یک گذارِ قدسی، بلکه پذیرشِ شجاعانه‌ی پایانِ خویشتن است؛ مرگی که اصالت و فوریت را به «همین زندگیِ زمینی» بازمی‌گرداند. اکنون، مسئولیتِ هستی تنها بر دوشِ اراده‌ی آزاد و آفریننده‌ی «شهروند» قرار می‌گیرد؛ کسی که می‌داند زندگی نه یک «پلِ» لرزان برای عبور به جهانِ جاویدان، بلکه تنها قلمروِ ممکن برای اقامت، ابداع و استقرارِ حقیقت است. به زبانِ خیام، تنها فرصتِ او برای این معماریِ بی‌تکرار، همین «دَم» است؛ پیش از آن‌که کالبدش خشتی شود برای مَغاکِ دیگران؛ چرا که خارج از این فرصتِ کوتاه، چیزی جز غبارِ غیاب نیست:

از تن چو برفت جانِ پاکِ من و تو
خشتی دو نهند بر مَغاکِ من و تو
و آنگه ز برایِ خشتِ گورِ دگران
در کالبدی کِشند خاکِ من و تو!


نظر خوانندگان:


■ آقای صباحی گرامی با درود، قلمی پرده در و جامعه‌شناسانه و لحنی آمیخته به فلسفه و شاعرانه. بی‌شک طرفداران جهالت مثل همیشه با خواندن چنین متنی علم اسلام هراسی را به دوش می‌گیرند، دو باره گز نکرده می‌برند و با نصایح معیوب خویش گرد و خاک راه می‌ندازند و رند معابانش هم خطر وحدت ملی را گوشزد می‌کنند. در مقابل چنین جار و جنجال‌هایی به میهن دوستان توصیه می‌کنم که این مقاله را بطور وسیع برای نمایاندن هر چه بیشتر زوایای فرهنگ مرگ و عزا برای ایرانیان خصوصا داخل ایران ارسال کنند.
با احترام سالاری


 




نظر شما درباره این مقاله:







انتصاب مجتبی؛ پاسخ سپاه به تهدیدهای ترامپ
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 14:00

انتصاب مجتبی؛ پاسخ سپاه به تهدیدهای ترامپ


سعید برزین

انتصاب مجتبی خامنه‌ای، بیش از هر چیز دیگر، پیام تقابل و نافرمانی در برابر آمریکا است. در برابر ترامپی که گفت رهبر ایران را تعیین می‌کند. انتصاب وی پیام روشنی به شخص ترامپ است. ترامپی که هر روز یک حرف می‌زند. می‌گوید که، از جمله، پایان جنگ و رهبر آینده را تعیین خواهد کرد. انتصاب مجتبی یعنی: «ای آقای ترامپ! پدر را کشتی، پسرش به تخت قدرت می‌رسانیم. آقای ترامپ! به حرف شما گوش نمی‌کنیم. پایداری و استقامت داریم. تسلیم زورگویی تو نخواهیم شد».

این پیام نیروهای مسلح است در شرایطی که اکنون کشور با تهدید نظامی خارجی، تهدید هرج و مرج داخلی و تهدید تلفات گسترده روبرو است. در این شرایط کسانی که می‌توانند بیش از هر کس دیگر قدرت بگیرند، نیرو‌های مسلح هستند، چون از سازمان، ساختار فرماندهی، منابع و ظرفیت برخوردار می‌باشند. قدرت گرفتن حکومت نظامی در ایران به خاطر ایدئولوژی یا ترجیح شخصی مجتبی نبود و نیست، برعکس، محصول جنگ است. حتی اگر مجتبی هم در صحنه نبود - این نتیجه طبیعی جنگ است. دستگاه نظامی حوزه عملیاتی گسترده‌تر پیدا می‌کند.

اکنون احتمال اینکه تجاوز اسرائیل و آمریکا موجب شکل گرفتن دمکراسی در ایران شود بسیار اندک است. شانس به قدرت رسیدن یک حکومت استبدادی، تحت تسلط رضا پهلوی، شاید بیشتر باشد ولی احتمال آن هم اندک است.

سناریوی دیگری که وجود دارد و احتمال آن بیشتر است وقوع هرج و مرج و مسلح شدن گروه‌های مختلف است که به جنگ‌های محدود داخلی خواهد انجامید.

ولی سناریویی که احتمال آن بیشتر از سناریوهای دیگر است شکل گرفتن یک حکومت نظامی است. شواهد این سناریو از هم اکنون به چشم می‌خورد و تعیین مجتبی خامنه‌ای یکی از این شواهد است. 

توافق نظر عمومی وجود دارد که نمی‌دانیم مجتبی خامنه‌ای چه خواهد کرد. شناخت از او بسیار محدود است. درباره شخصیت، اندیشه و توان او آگاهی نداریم. گفته می‌شود که به دستگاه نظامی و امنیتی گرایش دارد و در «خالص سازی‌» سیاسی،‌ به نفع جناح تندروی دست-راستی، نقش داشته است. به اضافه اینکه اکنون پدر و همسر و خواهرش توسط اسرائیل کشته شده‌اند. این انتظار که یک تازه-به-تخت رسیده مستبد ولی متجدد مانند بن سلمان روی کار بیاید اندک است. بیشتر اینکه یک مستبد تندرو مانند بشار اسد خواهد بود.

اگر جنگ نبود و تجاوز نظامی اسرائیل به ایران رخ نمی‌داد می‌توان تصور کرد که مجلس خبرگان در مورد تعیین رهبری بحث گسترده‌‌تری می‌کرد. می‌توانست احتمال به قدرت گرفتن یک شخص میانه‌روتر را مورد نظر قرار دهد. اما جنگ شرایطی را تحمیل کرد که به شکل گرفتن یک حکومت نظامی در ایران منجر شده که ضروری میداند در برابر سیاست بی-برنامه ترامپ بیرق مجتبی را عَلَم کند.


نظر خوانندگان:


■ جناب برزین. سیاست ج.ا. با تلاش برای نابودی اسرائیل، علت آغاز جنگ بوده است. بنابراین جمله شما: “تجاوز اسرائیل به ایران”، وارونه کردن واقعیت است. لذا هدف اسرائیل و آمریکا نیز دفع این خطر بوده است. حال اگر ما مردم ایران در شرایط ضعف و درهم‌ریختگی نیروی سرکوب رژیم، بتوانیم از این رژیم عبور کنیم، در درجه اول به توان و اتحاد خودمان وابسته است. هم اسرائیل و هم آمریکا بارها خاطرنشان کرده‌اند که پایان دادن به ج.ا. وظیفه خود ایرانیان است، و این دو کشور در این رابطه نقش کمکی دارند.
رضا قنبری. آلمان


 




نظر شما درباره این مقاله:







انتخاب مجتبی نشانه‌ای از فرسودگی سیاسی است
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 18:40

انتخاب مجتبی نشانه‌ای از فرسودگی سیاسی است


سعید گلکار

فارن پالیسی / ۱۱ مارس ۲۰۲۶

* با برگزیدن پسر خامنه‌ای، حکومت دقیقاً همان چیزی را تحمیل کرده که بسیاری از ایرانیان از آن می‌ترسیدند.

نه روز پس از آنکه آیت‌الله علی خامنه‌ای در ۲۸ فوریه بر اثر حملات هوایی اسرائیل و ایالات متحده کشته شد، جمهوری اسلامی اعلام کرد که پسر دوم او، مجتبی خامنه‌ای، به عنوان رهبر جدید انتخاب شده است. این تصمیم در فضایی به‌شدت مبهم و غیرشفاف گرفته شد. با این حال، چه این انتخاب بازتاب یک تصمیم واقعی نهادی باشد و چه نوعی تصاحب قدرت در شرایط جنگی، معنای سیاسی آن یکسان است: ارتقای مجتبی نقطه عطفی برای رژیم به شمار می‌آید.

مجتبی خامنه‌ای سال‌هاست که در درون جمهوری اسلامی شخصیتی سایه‌وار اما بانفوذ بوده است. او پس از آنکه پدرش در سال ۱۹۸۹ به عنوان دومین رهبر جمهوری اسلامی منصوب شد وارد عرصه سیاست شد و به‌تدریج در پشت صحنه قدرت خود را گسترش داد. اکبر هاشمی رفسنجانی در خاطراتی که در سال ۲۰۰۰ منتشر کرد بارها به دخالت‌های مجتبی در سیاست اشاره کرده است. در سال ۲۰۰۵ نیز مهدی کروبی به‌طور علنی او را متهم کرد که انتخابات ریاست‌جمهوری را مهندسی کرده؛ انتخاباتی که محمود احمدی‌نژادِ تندرو را به قدرت رساند.

در سال‌های بعد، مجتبی در سایه و بدون پاسخگویی عمومی به اعمال قدرت ادامه داد. در جریان جنبش سبز در سال ۲۰۰۹، که پس از انتخابات ریاست‌جمهوریِ تقلب‌آمیز شکل گرفت، مجتبی نظارت بر سرکوب معترضان را بر عهده داشت. (او مانند پدرش شیفته حوزه‌های امنیتی و نظامی بود.) در همان دوران سرکوب بود که بسیاری از ایرانیان برای نخستین بار مستقیماً علیه او شعار دادند: «مجتبی بمیری، رهبری را نبینی.» هفده سال بعد، حکومت دقیقاً همان چیزی را تحمیل کرد که بسیاری از ایرانیان از آن می‌ترسیدند.

از زمان اعلام صعود مجتبی به رهبری، پیام‌های زیادی از سوی بستگان و دوستانم در ایران دریافت کرده‌ام که همگی نگرانی مشابهی را بیان می‌کنند: «اگر مجتبی در قدرت بماند، ما را له خواهد کرد.» در شبکه‌های اجتماعی نیز بسیاری از کاربران نگران‌اند که سرکوب‌ها حتی خشن‌تر شود. این واکنش‌ها بازتاب حال‌وهوای گسترده‌تری در جامعه است. بسیاری از ایرانیان مجتبی را چهره‌ای تثبیت‌کننده نمی‌دانند؛ بلکه او را تجسم بسته‌ترین، فاسدترین، تنبیهی‌ترین و موروثی‌ترین شکل جمهوری اسلامی می‌بینند.

مجتبی که از اوایل دهه ۲۰۱۰ عملاً نفر دوم ایران بوده است، ذهنیتی مشابه پدر درگذشته‌اش دارد. او به ایجاد «امت اسلامی شیعی» باور دارد و همانند پدرش دشمنی عمیقی با ایالات متحده، خصومت بی‌وقفه با اسرائیل، حمایت از آنچه «محور مقاومت» خوانده می‌شود و اعتقاد به زور به عنوان ابزار اصلی حکومت‌داری دارد. ارتقای او روشن‌ترین پیام ممکن را به جامعه ایران، منطقه و جهان خارج می‌فرستد: جمهوری اسلامی دیگر حتی تظاهر هم نمی‌کند که قصد نوسازی خود را دارد. این انتخاب نشان‌دهنده تداوم تندروانه، بسته‌تر شدن رژیم و ادغام عمیق‌تر اقتدار روحانیت با دستگاه‌های اجبار و سرکوب است.

دقیقاً به همین دلیل است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از این انتخاب حمایت می‌کند. خبرگزاری رویترز گزارش داده که مجتبی از مدت‌ها پیش روابط نزدیکی با سپاه و با شبکه سیاسی پیرامون دفتر پدرش داشته است. رهبری او ممکن است برای مدتی انسجام در هسته اصلی رژیم — به‌ویژه در دستگاه‌های امنیتی — را حفظ کند. برای سپاه، اکنون زمان انتخاب یک چهره ناشناخته یا یک روحانی نیمه‌عملگرا که شاید دوباره چانه‌زنی در میان نخبگان، تعدیل تاکتیکی یا مذاکره با غرب را مطرح کند نیست. سپاه به کسی نیاز دارد که به او اعتماد داشته باشد، منافع نهادی‌اش را حفظ کند و دولت امنیتی‌ای را که خود در ساختنش نقش داشته بپذیرد. مجتبی این شرایط را بهتر از چهره‌هایی مانند حسن روحانی یا صادق لاریجانی برآورده می‌کند.

مجتبی خامنه‌ای هرگز پایگاه اجتماعی مستقلی برای خود نساخت. او همانند بسیاری از روحانیون نسل‌های پیشین از طریق نهادهای آشکار و قابل مشاهده به قدرت نرسید. اهمیت او از نزدیکی به مرکز قدرت، دسترسی به منابع و شبکه‌های نفوذ ناشی می‌شد. به مرور به نظر می‌رسد که او روابط نزدیکی نه‌تنها با بخش‌هایی از سپاه، بلکه با بسیج و حلقه‌های روحانی محافظه‌کار نیز ایجاد کرده است؛ حلقه‌هایی که او را نگهبانی قابل اعتماد برای حفظ آموزه‌های پدرش می‌دانستند. در میانه جنگ، تصفیه‌های داخلی و حذف رهبری، چنین تداومی برای کسانی که دغدغه نخست‌شان بقای رژیم است به یک مزیت تبدیل می‌شود.

انتخاب او چارچوب ایدئولوژیک دوران پایانی خامنه‌ای را حفظ می‌کند و در عین حال مرکز ثقل قدرت را همان‌جایی نگه می‌دارد که در سال‌های اخیر به‌طور فزاینده‌ای قرار داشته است: در ائتلاف میان روحانیت حاکم و دستگاه‌های امنیتی و نظامی. از این منظر، مجتبی صرفاً جانشین پدرش نمی‌شود؛ بلکه نظامی را به ارث می‌برد که خود در شکل‌گیری آن نقش داشته است — نظامی که عملاً به یک «دولت تئوامنیتی» تبدیل شده؛ دولتی که در آن زور و اجبار از کاریزما مهم‌تر است و وفاداری نهادی از اعتبار روحانی اهمیت بیشتری دارد. با این حال، حتی بیش از پدرش، مجتبی بقای رهبری خود را مدیون نیروهای امنیتی است.

رهبری مجتبی احتمالاً در کوتاه‌مدت به انسجام نخبگان حاکم منجر خواهد شد. تندروهای باقی‌مانده در رژیم گرد او جمع خواهند شد زیرا او عدم قطعیت را کاهش می‌دهد. او برای سپاه، قوه قضائیه، دستگاه‌های اطلاعاتی و روحانیت وفادار، شخصیتی مشترک فراهم می‌کند که بتوانند پشت سرش صف بکشند. در لحظات خطر وجودی، نظام‌های اقتدارگرا اغلب برای تضمین بقا، پیش‌بینی‌پذیری را به نوآوری ترجیح می‌دهند. مجتبی نماد ترس، تداوم و انضباط درونی است — ابزارهایی که رژیم برای حفظ قدرت به آنها نیاز دارد.

این موضوع از نظر سیاسی اهمیت زیادی دارد، زیرا رژیم هم‌اکنون در یک بحران وجودی قرار دارد و سرکوب‌ها تنها اوضاع را بدتر کرده‌اند. بسیاری از ایرانیان نه‌تنها با حکومت علی خامنه‌ای مخالف بودند، بلکه حتی مرگ او را جشن گرفتند — در حالی که نیروهای امنیتی به سوی کسانی که جرأت شادی داشتند شلیک می‌کردند. برای ایرانیان، جانشینی مجتبی بیش از آنکه آغاز تازه‌ای باشد، نوعی توهین تلقی می‌شود. انتصاب او به جامعه پیام داد که پس از کشتارهای گسترده، جنگ، فروپاشی اقتصادی و انزوای بین‌المللی، پاسخ رژیم این است که قدرت را همچنان در همان خانواده و همان شبکه‌های امنیتی نگه دارد.

پیامدهای داخلی این انتصاب احتمالاً بسیار شدید خواهد بود. مجتبی و ساختار امنیتی تندرو پیشاپیش جشن گرفتن مرگ علی خامنه‌ای، فعالیت‌های اعتراضی و حتی نارضایتی‌های خصوصی را نشانه‌هایی از تضعیف ترس و رویگردانی آشکار بخش‌هایی از جامعه از رژیم تلقی کرده‌اند. پاسخ آنها به این تغییر تقریباً قطعاً موج تازه‌ای از سرکوب خواهد بود — عمیق‌تر و خشن‌تر از گذشته. الگو از پیش آشناست. پس از جنگ ۱۲ روزه، زمانی که بسیاری از مردم از حملات اسرائیل استقبال کردند، رژیم با مجازات پاسخ داد. تنها در روزهای ۸ و ۹ ژانویه بیش از ۱۰ هزار نفر را به تلافی جامعه‌ای که تصور می‌کرد به آن خیانت کرده کشته شد. اگر رژیم دوام بیاورد، خواهد کوشید دوباره سلطه روانی خود را بر جامعه‌ای تحمیل کند که بارها نشان داده چیزی جز تغییر رژیم نمی‌خواهد.

به‌طور خلاصه، انتخاب مجتبی ممکن است برای مدتی نیروهای معتقد به نظام را کنار هم نگه دارد و به سپاه پاسداران کمک کند رژیم را در یک بحران وجودی حفظ کند. اما این کار تنها با تأیید بدبینانه‌ترین برداشت از روند تحول جمهوری اسلامی ممکن خواهد شد: اینکه این نظام اکنون کاملاً بسته، موروثی و جدایی‌ناپذیر از ماشین سرکوب شده است. این نشانه‌ای از نوسازی نیست؛ بلکه اعترافی به فرسودگی سیاسی است.

—-
* سعید گلکار، استاد دانشیار علوم سیاسی در دانشگاه تنسی در چاتانوگا و مشاور ارشد سازمان «اتحاد علیه ایران هسته‌ای» است.


نظر خوانندگان:


■ با سپاس فراوان از آقای گلکار. در واقع جمهوری اسلامی بار دیگر خط بطلان کشید بر سراب “اصلاح”پذیری که گروه‌هایی به عبور تدریجی امید بسته بودند. در واقع جمهوری اسلامی ثابت کرد که پایانش هر زمان که باشد یک متلاشی شدن سخت و در بازه زمانی کوتاه خواهد بود، نه مانند مدل “گورباچوف” بلکه بیشتر به سقوط چائوشسکو شبیه خواهد بود، شاید هم صدام یا قذافی. در نتیجه این ویژگی رژیم، دوران گذار که از نقطه بعد از سقوط آغاز می‌شود بسیار پر چالش خواهد بود، خیلی بیشتر از پیش‌بینی‌هایی که امروز مقدور است. اپوزسیون برای چنین دوران سختی تا می‌تواند باید توشه بردارد، که این توشه در همگرایی و بالا بردن ظرفیتهای گفتگو بدست می‌آید.
موفق باشید، پیروز.


■ جناب گلکار نوشته جالب شما با فرض زنده و سالم بودن مجتبی خامنه‌ای است. اما این واقعیت که نه تصویر او را نشان می‌دهند و نه صدایش را پخش می‌کنند به احتمال قوی آنست که او اگر کشته نشده باشد در کما و یا بیهوشی و جراحت سنگین است. این پیام اخیر منتسب به مجتبی خامنه‌ای بنظر من توسط همان گروه کوچک سرداران سپاه و امنیتی‌ها نوشته شده که پس از مرگ علی خامنه‌ای عملا قدرت را قبضه کرده اند. دلیل آنکه آنها با عجله مجلس خبرگان را وادار کردند مجتبی خامنه‌ای را به عنوان رهبر سوم اعلام کنند آن بود که می‌خواستند شورای رهبری به ریاست پزشکیان را منحل کنند تا پزشکیان نتواند جریان مذاکره را راه انداخته و آتش بس برقرار کند. زیرا اینها با شکست مفتضحانه‌ای که در جنگ خورده‌اند و با قتل عامی که از جوانان و مردم ایران در دیماه داشته‌اند می‌دانند با برقراری صلح و آرامش احتمالا موقعیت خود را از دست داده و چه بسا کارشان به دادگاه و مجازات خیانت‌ها بکشد.
این گروه کوچک به احتمال قوی متشکل از وحیدی فرمانده سپاه، قالیباف، فرمانده قرارگاه خاتم النبیا، شاید علی لاریجانی و افرادی امنیتی مانند تائب و افرادی مانند محمد باقر ذوالقدر و ... باشند. متن بیانیه منتسب به مجتبی خامنه‌ای کاملا ناشیانه و غیر عادی برای کسی است که تازه به (هر ) رهبری انتخاب شده باشد. بلکه تنها برای تاکید برای ادامه جنگ، حمله به همسایگان و کنترل تنگه هرمز است که ایده احمقانه همین سرداران است. امروز محسن رضایی که عملا هیچکاره است و تنها وانمود می‌کند در جریان امور است در مصاحبه خود بستن تنگه هرمز را با هیجان تکرار می‌کرد.
خسرو


■ جناب خسرو نوشته شما به احتمال زیاد واقعیت جریان امور در داخل حلقه آدمکشان را نشان می‌دهد. اکثر عناصر اصلی رژیم از بین رفته‌اند من فکر میکنم اتاق فرمان آن حلقه به روسیه هم وصل است. کمک‌های اطلاعاتی به رژیم برای ادامه جنگ و نا امن کردن و اختلال در صدور نفت خلیج فارس، که توانست دست روسیه را برای فروش نفت با قیمت دو برابر چند ماه پیش باز گذارد و موقتا تحریم‌ها از طرف آمریکا را شل کند (۳۰ روز برداشتن تحریم فروش نفت روسیه از سوی ترامپ). جدا از آن معامله با ترامپ بر سر ندادن اطلاعات جنگی به اوکراین در قبال عدم کمک اطلاعاتی به ایران. با وجود  بی در و پیکری سیستم امنیتی و وطن‌فروشان طرفدار روسیه و مشاورانشان در ایران، می‌توان حدس زد که جریان امور به چه جهتی متمایل است. یک دلیل سر هم بندی به تخت نشاندن رهبری مجتبی برای جلوگیری از پراکنده شدن حامیان رژیم هم هست. جا انداختن فرد دیگری در این بلبشو سخت و زمان بر و باعث نا امیدی و تشتت در میان طرفداران و چماق بدستان می‌شد.
با درود سالاری


■ کامنت خسرو تیزبینانه و منطقی است. چرا حتی یک عکس از مجتبی رهبر جدید که تحت درمان است منتشر نشده. گزارش های آمریکایی دال بر زنده بودن مجتبی و احتمال صدمه شدید به صورت وی دارد. در هر حال این احتمالات در امتداد نظرات آقای گلکار قرار دارد و رویکرد گردانندگان فعلی در معرفی مجتبی را توضیح میدهد. سپاه دریافته که بیشترین ضربه ها به آنها وارد شده و هنوز سر پا هستند، پس باید به این شرایط جدید “سر پا” بودن خو بگیرند تا “دشمن” زودتر از آنها پلک بزند. متاسفانه سناریوهای سیاهی که آقای گلکار تصویر کردند همه محتمل هستند.
موفق باشید، پیروز.





نظر شما درباره این مقاله:







آزادی ایران؛ دستورالعملی برای خوداتکایی ایرانیان
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.03.2026, 14:54

آزادی ایران؛ دستورالعملی برای خوداتکایی ایرانیان


کمال آذری

در بزنگاه‌های تاریخ، سرنوشت یک ملت با یک پرسش ساده تعیین می‌شود: چه کسی پیش‌قدم خواهد شد؟ امروز در میان قدرت‌های خارجی بحث‌هایی شنیده می‌شود درباره گروه‌های کرد عراقی یا دیگر نیروهای منطقه‌ای که شاید بتوانند در مقابله با رژیم ایران نقش ایفا کنند. چنین گفت‌وگوهایی واقعیتی نگران‌کننده را آشکار می‌کند. هنگامی که دیگران به دنبال کسانی می‌گردند که ایران را «آزاد» کنند، این باید به ما یادآوری کند که نخستین مسئولیت نه بر دوش بیگانگان، بلکه بر عهده پسران و دختران ایران است. بار آزادی بر دوش کسانی قرار دارد که این سرزمین را دوست دارند.

برای مدت طولانی، گفت‌وگو درباره آینده ایران به سوی مداخله خارجی و محاسبات قدرت‌های جهانی منحرف شده است. این توهمی خطرناک است. آزادی واقعی را نمی‌توان وارد کرد، و کرامت را نمی‌توان از سوی دیگران هدیه گرفت. ملتی که منتظر بماند تا بیگانگان آزادی‌اش را بازگردانند، نه تنها استقلال خود بلکه احترام به نفس خود را نیز به خطر می‌اندازد.

اگر دگرگونی ایران محصول نیروی خارجی تلقی شود، فاقد آن توان اخلاقی و مشروعیتی خواهد بود که برای دوام و پایداری لازم است. مردم ایران ممکن است از حمایت، همدلی و همکاری جهان استقبال کنند، اما اقدام تعیین‌کننده باید همچنان ایرانی باقی بماند. هنگامی که دولت‌های خارجی به دنبال گروه‌هایی می‌گردند تا این بار را بر دوش بکشند، پاسخ درست باید روشن باشد: مردم ایران خود باید برای این مسئولیت برخیزند.

از این رو، بر همه ایرانیانی که کشورشان را دوست دارند واجب است که پیش‌قدم شوند، نیروهای خود را گرد آورند و برای یاری در آزادسازی میهنی که به آن عشق می‌ورزند آماده شوند. آزادی‌ای که با شجاعت یک ملت به دست آید، به بنیاد وحدت و کرامت ملی تبدیل می‌شود. آزادی ایران نباید به عنوان داستان بیگانگانی نوشته شود که به جای ما عمل کردند؛ بلکه باید روایت ملتی باشد که تصمیم گرفت خود برای سرنوشتش بایستد.

قدرت ایرانیان خارج از کشور: از میلیون‌ها نفر تا یک پیشگام متعهد

جامعه ایرانیان خارج از کشور صرفاً جمعیتی پراکنده در جهان نیست؛ ملتی در انتظار است. امروز بیش از هفت میلیون شهروند ایرانی در خارج از ایران زندگی می‌کنند و یکی از تحصیل‌کرده‌ترین و توانمندترین دیاسپوراهای جهان را تشکیل می‌دهند. در دل این جامعه گسترده، مخزن عظیمی از دانش، منابع و دلبستگی به میهن نهفته است.

نگاهی ساده به اعداد و ارقام، گستره این ظرفیت را نشان می‌دهد. اگر فرض کنیم حدود بیست درصد از دیاسپورا را مردان و زنانی میان ۱۹ تا ۴۰ سال تشکیل می‌دهند، این به معنای حدود یک و نیم میلیون نفر در فعال‌ترین و توانمندترین مرحله زندگی است. در میان آنان افرادی هستند که پیش از ترک کشور خدمت نظام وظیفه را در ایران گذرانده‌اند، و بسیاری دیگر نیز دارای آمادگی بدنی، انضباط حرفه‌ای و تخصص‌های فنی هستند.

اگر حتی بخش کوچکی از این گروه، مثلاً ده درصد، دارای سطحی از تجربه نظامی، انضباط سازمانی یا توان جسمی قابل مقایسه باشند، نتیجه آن بیش از یکصد هزار داوطلب توانمند خواهد بود. چنین افرادی می‌توانند نیرویی پیشگام و ملی تشکیل دهند؛ گروهی که قادر باشد عناصر رژیم را کنار بزند، خود را سازمان دهد، به یکدیگر یاری رساند و گذار از سرکوب به سوی ثبات و بازسازی را پشتیبانی کند.

این محاسبه نکته مهمی را نشان می‌دهد: منابع لازم برای اقدام، از پیش در درون خود ملت ایران وجود دارد. ما نیازی نداریم منتظر ارتش‌های خارجی یا ناجیان بیرونی بمانیم. در میان جامعه خود ما مهندسانی هستند که می‌توانند زیرساخت‌ها را بازسازی کنند، پزشکانی که قادرند زخمی‌ها را درمان کنند، مدیرانی که می‌توانند نظم را حفظ کنند، و افراد منضبطی که توان سازمان‌دهی تلاش‌های جمعی را دارند.

رویدادهای چند ماه گذشته این مسئولیت را حتی فوری‌تر و سنگین‌تر کرده است. گزارش‌ها درباره کشته شدن جمعی ده‌ها هزار جوان ایرانی تنها در چند روز، واقعیت بی‌رحمانه رژیم کنونی را آشکار می‌کند. هنگامی که حکومتی در چنین ابعادی سلاح خود را علیه جوانانش به کار می‌گیرد، نشان می‌دهد که نظامی است که تنها از طریق ترس و خشونت دوام می‌آورد. برای ایرانیان در هر کجای جهان، چنین لحظاتی نمی‌تواند با سکوت یا امید منفعلانه پاسخ داده شود.

از این رو ضروری است که دیاسپورای ایرانی به بخشی از معادله قدرت تبدیل شود. اگر ایرانیان خارج از کشور سازمان نیابند و نامرئی باقی بمانند، دولت‌های خارجی ممکن است در نهایت به دلایل مصلحت یا ثبات ژئوپولیتیک، راه سازش با رژیم را در پیش گیرند. تاریخ نشان می‌دهد که سیاست بین‌الملل اغلب از منافع پیروی می‌کند، نه از عدالت. اگر جهان به این نتیجه برسد که مردم ایران قادر یا مایل به سازمان‌دهی خود نیستند، ممکن است ثبات را بر آزادی ترجیح دهد و رژیم را در جای خود باقی بگذارد.

چنین سرنوشتی فاجعه‌بار خواهد بود. در اینجا پرسشی دردناک مطرح می‌شود: اگر این رژیم پس از چنین کشتارهایی همچنان در قدرت باقی بماند، در سال‌های آینده چند ایرانی دیگر جان خود را از دست خواهند داد؟

از این رو، دیاسپورای ایرانی مسئولیتی تاریخی بر دوش دارد. با سازمان‌دهی، با ارائه اراده‌ای ملی، منسجم و منضبط، و با نشان دادن اینکه خودِ ایرانیان آماده‌اند آینده‌شان را شکل دهند، ایرانیان خارج از کشور می‌توانند مانع از آن شوند که سرنوشت ایران صرفاً در پایتخت‌های خارجی تعیین شود. اگر حتی صد هزار داوطلب متعهد از میان این میلیون‌ها نفر پدید آیند — افرادی که با هدفی مشترک متحد شده و با عشق به میهن هدایت شوند — می‌توانند به پلی میان رنج امروز ایران و آزادی فردای آن تبدیل شوند.

قدرت دیاسپورا تنها در شمار افراد آن نیست، بلکه در توانایی سازمان‌دهی، عمل با انضباط و ایستادن آشکار در کنار ملت ایران نهفته است. این ظرفیت از هم‌اکنون وجود دارد. آنچه باقی مانده، اراده برای گرد آمدن، اقدام کردن و خدمت به کشوری است که دوستش داریم.

فراخوانی برای مسئولیت ملی

آزادی ملی یک وظیفه است، نه نمایشی برای تماشاگران. اصل بنیادین روشن است: ایران باید به دست ایرانیان آزاد شود. یک فراخوان رسمی برای داوطلبان می‌تواند دیاسپورا را از مجموعه‌ای از افراد پراکنده به جنبشی ملی و سازمان‌یافته تبدیل کند. چنین اقدامی سه پیام روشن خواهد داشت:

۱. به رژیم: دشمن اصلی شما یک دولت خارجی نیست، بلکه خود مردم ایران هستند.
۲. به جامعه بین‌المللی: ایرانیان آماده‌اند مسئولیت کامل گذار کشورشان را بر عهده بگیرند و مهره‌ای در بازی ژئوپولیتیک نخواهند بود.
۳. به مردم داخل ایران: شما تنها نیستید؛ نیرویی توانمند و سازمان‌یافته از هم‌میهنان‌تان آماده است در کنار شما بایستد.

رهبری و اعلام عزم

در لحظات عدم‌قطعیت، یک ملت به صدایی نیاز دارد که بتواند امیدهای پراکنده را گرد آورد و به هدفی مشترک تبدیل کند. شاهزاده رضا پهلوی، همراه با همه کسانی که در کنار او ایستاده‌اند و از دلبستگی خود به ایران و آرزوی خدمت به آینده آن سخن گفته‌اند، اکنون با چنین لحظه‌ای روبه‌رو هستند.

این زمان، زمان رقابت نیست، بلکه زمان شجاعت است؛ نه زمان ادعای رهبری، بلکه زمان نشان دادن فداکاری.

شاهزاده رضا پهلوی و همه کسانی که آرزوی هدایت ملت را دارند باید دست در دست یکدیگر بگذارند و با فروتنی و اراده در برابر مردم بایستند. قدرت آنان نه با عنوان‌ها و ادعاها، بلکه با آمادگی‌شان برای قرار دادن ایران بالاتر از خود سنجیده خواهد شد. رهبری واقعی در چنین لحظه‌ای یعنی پیش آمدن در کنار یکدیگر، نشان دادن شجاعت برای خدمت، انضباط برای همکاری، و آمادگی برای فداکاری در راه میهن.

چنین وحدتی پیامی نیرومند به مردم ایران خواهد فرستاد. این وحدت نشان خواهد داد که مبارزه برای ایران بزرگ‌تر از هر فرد، حزب یا ایدئولوژی است. همچنین ثابت خواهد کرد کسانی که از رهبری سخن می‌گویند، آماده‌اند پیش از هر چیز عشق خود به میهن را با عمل و مسئولیت‌پذیری ثابت کنند.

اعلامیه‌ای رسمی که از ایرانیان در سراسر جهان بخواهد سازمان یابند، آماده شوند و برای خدمت به کشورشان آماده بایستند می‌تواند سرخوردگی پراکنده را به تلاشی منضبط و هدفمند تبدیل کند. چنین فراخوانی قرار نیست شکل نهایی حکومت آینده ایران را تعیین کند؛ آن انتخاب حق مردم ایران است.

بلکه هدف آن تأیید حقیقتی فوری‌تر و بنیادی‌تر است: فرزندان ایران آماده‌اند به عنوان یک ملت واحد با یکدیگر اقدام کنند.

این فراخوان نه تنها کسانی با تجربه نظامی، بلکه مهندسانی که می‌توانند زیرساخت‌ها را بازسازی کنند، پزشکانی که می‌توانند مجروحان را درمان کنند، مدیرانی که می‌توانند از هرج‌ومرج جلوگیری کنند، و جوانانی که آماده‌اند کشورشان را از نو بسازند فراخواهد خواند.

رهبری در چنین لحظه‌ای به معنای ادعای قدرت نیست؛ بلکه شجاعت آن است که در کنار یکدیگر بایستیم و بگوییم: «ایران در اولویت است.»

و از دل چنین شجاعتی — از دل فداکاری مشترک و خدمت به ملت — رهبری واقعی به‌طور طبیعی پدید خواهد آمد؛ رهبری‌ای که نه با عنوان‌ها، بلکه با اعتماد و احترام مردم ایران شناخته می‌شود.

نقطه گردهمایی راهبردی

جغرافیای خلیج فارس منطق قدرتمند خود را دارد. کشورهای این منطقه، به دلیل نزدیکی به ایران و برخورداری از زیرساخت‌های پیشرفته لجستیکی، می‌توانند پایگاه طبیعی هر تلاش ملی مرتبط با آینده ایران باشند.

این منطقه فاصله‌ای کوتاه با سرزمین اصلی ایران دارد و دارای بنادر، فرودگاه‌ها و شبکه‌های تجاری است که هماهنگی و جابه‌جایی سریع را امکان‌پذیر می‌کند. برای قرن‌ها، جزایر و سواحل خلیج فارس دروازه‌های راهبردی اتصال ایران با جهان گسترده تجارت و دریانوردی بوده‌اند.

با گردآوردن داوطلبان ایرانی در این منطقه، و با بررسی دقیق نقاط راهبردی — از جمله جزیره کیش به عنوان جای پایی اولیه — این حرکت می‌تواند توان عملی برای سازمان‌دهی و فعالیت مؤثر به دست آورد. جزیره کیش در فاصله‌ای کوتاه از سواحل جنوبی ایران قرار دارد و در یکی از مهم‌ترین کریدورهای دریایی خلیج فارس واقع شده است.

از چنین مکانی، یک تلاش هماهنگ می‌تواند شکل بگیرد و نشان دهد که خودِ ایرانیان توانایی سازمان‌دهی، همکاری و آماده شدن برای مسئولیت‌های نوسازی ملی را دارند.

● هماهنگی مستقیم با نیروهای مقاومت در داخل کشور
● ارائه کمک‌های فوری بشردوستانه و حمایت دفاعی سازمان‌یافته در جاهایی که بیشترین نیاز وجود دارد
● ایجاد منطقه‌ای آزاد که امکان عملی شکل‌گیری یک اداره جدید ایرانی را نشان دهد

۹ ستون یک گذار مستقل و ملی

۱. تمامیت ارضی: حتی یک وجب از خاک ایران نباید واگذار یا تقسیم شود.
۲. حاکمیت قانون: جایگزین کردن اراده خودسرانه یک دیکتاتور با قدرت یک قانون اساسی.
۳. حقوق بشر: برابری و کرامت برای هر ایرانی، فارغ از باور یا قومیت.
۴. کثرت‌گرایی سیاسی: بازاری از اندیشه‌ها، نه انحصار قدرت.
۵. برتری حاکمیت غیرنظامی: همه نهادهای ملی باید در برابر مردم پاسخگو باشند.
۶. آشتی ملی: درمان زخم‌های کشور از راه وحدت، نه تسویه‌حساب.
۷. بازسازی اقتصادی: بهره‌گیری از دیاسپورای هفت‌میلیونی ایران برای بازسازی کشور.
۸. مشارکت مستقیم: فرایند آزادی باید به دست داوطلبان ایرانی انجام شود.
۹. مشروعیت دموکراتیک: سخن نهایی را در ایران آزاد، صندوق رأی خواهد گفت.

نتیجه‌گیری: آینده ما در دستان خود ما

همه ایرانیانی که به آزادی کشورشان باور دارند و شجاعت و توانایی خدمت دارند باید به «تیپ‌های آزادی ایران» بپیوندند. این تیپ‌ها باید میهن‌دوستانی از هر پیشینه و هر باور سیاسی را دربر بگیرند. سلطنت‌طلبان، جمهوری‌خواهان، مذهبی‌ها، سکولارها، چپ، راست، و حتی کسانی که به هیچ‌یک از این سنت‌ها تعلق ندارند باید در کنار یکدیگر بایستند. آنچه آنان را متحد می‌کند نه ایدئولوژی، بلکه دلبستگی به ایران و وظیفه مشترک برای بازگرداندن آزادی، کرامت و حکومت قانون به میهن است.

در جریان مبارزه، ایرانیان بار دیگر یکدیگر را بازخواهند یافت. سال‌ها اختلاف، بدگمانی و جدال‌های ایدئولوژیک جامعه ملی ما را تضعیف کرده است. اما هنگامی که زنان و مردان در تلاشی مشترک در کنار هم بایستند، آن شکاف‌ها به‌تدریج معنای خود را از دست می‌دهد. رنج مشترک همبستگی می‌آفریند و خطر مشترک اعتماد می‌سازد. از طریق انضباط، همکاری و فداکاری، ما خواهیم آموخت که یکدیگر را نه به خاطر دیدگاه‌های سیاسی، بلکه به خاطر شخصیت، شجاعت و خدمت به ملت احترام بگذاریم.

مبارزه همواره یکی از بزرگ‌ترین آموزگاران ملت‌ها بوده است. وقتی افرادی از مناطق، باورها و پیشینه‌های اجتماعی متفاوت در کنار هم برای هدفی مشترک کار می‌کنند، پیوندهایی شکل می‌گیرد که هیچ بحث سیاسی قادر به ایجاد آن نیست. در این فرایند، موانع مصنوعی که دهه‌ها ایرانیان را از یکدیگر جدا کرده‌اند به‌تدریج از میان خواهد رفت. جایی که زمانی بی‌اعتمادی وجود داشت، احترام رشد خواهد کرد. برادری و خواهری جایگزین فرقه‌گرایی خواهد شد. از خلال این تلاش مشترک، ما بنیاد اخلاقی یک جامعه ملی را از نو خواهیم ساخت.

این روحیه باید با چیزی هدایت شود که می‌توان آن را «پیمان مهر» نامید. «مهر» نماد وفاداری، مراقبت متقابل و مسئولیت نسبت به یکدیگر است. این مفهوم بازتاب‌دهنده درکی کهن در فرهنگ ایرانی است: اینکه یک جامعه تنها زمانی پایدار می‌ماند که اعضای آن از یکدیگر حمایت و حفاظت کنند. در چارچوب پیمان مهر، هر داوطلب نه فقط به عنوان شرکت‌کننده در یک مبارزه، بلکه به عنوان نگهبان کرامت دیگران وارد میدان می‌شود. انضباط، شفقت و احترام متقابل باید رفتار ما را تعریف کند. از این رو، جنبش آزادی باید نه تنها تلاشی سیاسی، بلکه نوزایی اخلاقی ملت نیز باشد.

آزادی ایران با شعارها، هشتگ‌ها یا صرفاً محاسبات دیپلماسی خارجی به دست نخواهد آمد. تاریخ نشان می‌دهد هیچ ملتی واقعاً آزاد نمی‌شود مگر آنکه مردمش خود مسئولیت آینده‌شان را بپذیرند. آزادی زمانی تثبیت می‌شود که شهروندان خود سازمان یابند، فداکاری کنند و سرنوشتشان را در دست بگیرند.

امروز بیش از هفت میلیون ایرانی در خارج از کشور زندگی می‌کنند و میلیون‌ها نفر دیگر در داخل ایران حضور دارند. در میان آنان شمار بی‌شماری از جوانان تحصیل‌کرده و توانمند وجود دارد که قادرند به ملت خود خدمت کنند. حتی سطحی نسبتاً محدود از سازمان‌دهی در این جامعه گسترده می‌تواند نیرویی منضبط و توانمند بسیج کند. اگر تنها بخش کوچکی از دیاسپورا و هم‌میهنان ما خود را وقف آمادگی و همکاری کنند، شکل‌گیری هسته‌ای متعهد از صد هزار داوطلب کاملاً امکان‌پذیر است.

اعداد و ارقام از پیش به سود ماست.
منابع وجود دارد.
استعداد وجود دارد.
آنچه باقی مانده اراده جمعی برای سازمان‌یابی و اقدام است.

پس بیایید دست از انتظار برای اقدام دیگران برداریم. بیایید بپذیریم که آینده ایران در دستان خود ایرانیان است. داوطلبان خود را گرد آوریم، پیوندهایمان را استوار کنیم و با انضباط، شجاعت و وفاداری به یکدیگر در کنار هم بایستیم.

با الهام از پیمان مهر و عشق به میهن، می‌توانیم اعتماد را میان خود بازسازی کنیم، بر شکاف‌هایی که ما را تضعیف کرده‌اند غلبه کنیم، و آماده شویم تا آزادی، عدالت و کرامت را به ایران بازگردانیم.

——-
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.


نظر خوانندگان:


■ با درود به هم‌میهنان میهندوست و نویسنده محترم.
مقاله بسیار مفید و امیدوار کننده ایست که تئوری و خیال و فرضیات نمی‌بافد و راه حلی عملی را به بحث می‌گذارد، و از همه مهمتر، دیاسپورای ملی-میهنی مشتاق به مشارکت در این نبرد نابرابر را به داخل کشور دعوت می‌کند، تا هم در این جنگ شرکت مستقیم داشته باشد و به ارتش انقلابیون ملی-میهنی دموکراسی خواه کشور کبیر ایران بپیوندد و کمک کند و هم تجربه و دانش و سرمایه خودرا در برپایی نهادهای پایدار دموکراسی سیاسی کشور بکار بندد، و بویژه، نیروهای ملی-میهنی قانونمندی را که مخالف آقای پهلوی و یا پوزیسیون فعلی هستند، تشویق و کمک کند تا نهاد ائتلافی اپوزیسون ایران دوران گذار را، که شبیه همان اعضای دولت سایه و یا اپوزیسیون در کشورهای مترقی غرب است، بسازند. در عمل ثابت شده، که تنها راه جلوگیری از دیکتاتوری هر حکومت و دولت پوزیسیونی، ایجاد نهاد اپوزیسیون مشابه و سایه آن میباشد، که اتفاقا آقای پهلوی هم حامی اینچنین دموکراسی پایدار است.
با تقدیم احترام، آرمان امیدوار


■ و این “هسته متحد” می‌تواند امید ایجاد کند و ساز و کارهایی را برای حمایت از یک اعتصاب سراسری در ایران فراهم کند. ایجاد صندوقی برای کمک به اعتصاب کنندگان می‌تواند به همکاری مردم با رژیم ضربه زند و قرارگاه سپاه با زیرمجموعه‌هایش فلج شود. در داخل هم کارهای به ظاهر کوچک و کم یا بی‌هزینه می‌تواند توانایی رژیم را به چالش کشد: خالی کردن حساب‌ها با برداشت پول از بانکها و تبدیل آن به ارز یا طلا و ...، تحریم خرید از محل‌های وابسته به سپاه و شرکای دزدش، تحریم مدارس و دانشگاه‌ها، عدم پرداخت قبض آب و برق و گاز، گردش در خیابان‌ها و پارکهای شهرها در روزهای از پیش تعیین شده برای نشان دادن همبستگی با زدن لبخند یا سلامی، استفاده از تلفن و اینترنت تنها در موارد ضروری و رقیق کردن سود شرکتهای حامی رژیم. کمک به هم میهنان فقیر و کودکان کار در خیابان ها چه فردی یا گروهی. فهرست همین کارها با ابتکار و هوشیاری می‌تواند طولانی‌تر شود. در مقابل این رژیم باید عملکرد داشت تا خیابان بتواند آخرین ضربه را وارد کند. با وجود ترس باید اقدام عملی کرد و این اقدامات باید هماهنگ و بسان مشتی مشترک باشد که کوبندگی اش در آنطرف اثر گذار.
با درود به آقای آذری برای دمیدن روح شجاعت در راه آزادی میهن
سالاری


■ دوستان گرامی، “هسته متحد” باید از یک اتحاد یا ائتلاف سیاسی مشخص نشأت بگیرد، اگر گفته های بالا صرفا به شراکت گذاشتن یک ایده کلی بسیار خوب است که مرحبا، پس کاش در سطح هزاران نفر به این بحث بپیوندند تا به گام های عملی و وحدت مورد نظر نزدیک شویم. اما اگر این گفته ها به معنی دستورعمل و یا پیش نویس دستورعمل است، در این صورت اشاره کنید به مغز متفکر این حرکت تشکیلاتی. اینکه آذری عزیز گفتند “شاهزاده رضا پهلوی و همه کسانی که آرزوی هدایت ملت را دارند باید... ” یک نصیحت سیاسی (خوب) است که مدتهاست در مورد آن صحبت شده ولی شکل نگرفته.
به عقیده من تحولات چند ماه اخیر و روی آوری بخشهای بیشتری از مردم داخل به شاهزاده موقعیت ممتازی برای ایجاد چنین رهبری فراگیری ایجاد کرده است، و برای نزدیک شدن و محتمل شدن راهکار های خوب آقای آذری باید روی این واقعیت موجود سرمایه سیاسی گذاشت. ازاین رو حرکت و تبلیغ سیاسی از دو سمت به سوی ائتلاف مرکزی معنی دار است. اول، درخواست از نیروها اپوزسیون با هر ایده ای که دارند، موقعیت ویژه رضا پهلوی و رویکرد مردم به وی را برسمیت بشمارند و بر مبنای “حداقل ها” بدنبال ائتلاف با گروه ایشان باشند، و مشخصا در بیانه هایشان آنرا ابراز دارند. دوم، درخواست و گفتگو با آقای پهلوی و “تیم” ناشناخته ایشان که در رفتار، گفتار، و بویژه برنامه هایشان درهای باز برای ائتلاف را نشان دهند، واز زبان “همین که هست” فاصله بگیرند. چهار اصل حد اقلی آقای پهلوی قابل هضم هستند و برای فراگیری میتواند ویرایش شود، اما آن “دفترچه اضطرار” اگر نگویم کمدی و بسیار نامربوط، ولی متوقف کننده هر گونه همگرایی با دیگران است. با در نظر گرفتن جنگ کنونی و ادامه آن که ضربات انسانی، زیر ساختی، و اقتصادی بیشمار و نا معلومی به بار می‌آورد، صحبت از جزییات ماههای اول مثل برداشتن سنگی است که هرگز نمی‌زنند ولی دیگران را از خود دور می‌کنند.
خلاصه کلام: تلاش برای رهنمودهای عملی آقای آذری از کانال مقداری سیاسی‌گری عبور می‌کند که به گمانم امروز از هر زمان دیگر شدنی‌تر است.
با احترام، پیروز





نظر شما درباره این مقاله:







مسیر جنگ ایران و آمریکا چگونه هموار شد
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.03.2026, 14:43

مسیر جنگ ایران و آمریکا چگونه هموار شد


مهرزاد بروجردی

چهل و هفت سال بی‌اعتمادی عمیق و سوءبرداشت، راه را برای جنگ میان ایران و آمریکا هموار کرد ـ و هرگونه مذاکره را پیچیده‌تر ساخت.

گفته می‌شود اعتماد مانند شیشه است: وقتی بشکند، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد شد. در مورد خصومت پایدار میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده در طول ۴۷ سال گذشته، حتی این استعاره هم شاید کم‌اهمیت جلوه دهد.

لحن روابط میان دو کشور خود گویای این واقعیت است.

در سال ۲۰۲۰، رهبر جمهوری اسلامی ایران، دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا را «دلقک» خواند که فقط تظاهر می‌کند از مردم ایران حمایت می‌کند، اما در نهایت «خنجری زهرآلود» در پشت آنان فرو می‌کند.

در سوی آمریکایی این خصومت نیز، استیو ویتکاف، فرستاده ویژه ترامپ، در ۲۳ فوریه ۲۰۲۶ درباره رویکرد رئیس‌جمهور نسبت به ایران گفت: «نمی‌خواهم از واژه “ناامید” استفاده کنم، چون او می‌داند گزینه‌های زیادی دارد، اما کنجکاو است که چرا آنها هنوز… نمی‌خواهم بگویم “تسلیم شده‌اند”، اما چرا هنوز تسلیم نشده‌اند.»

جنگی که در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، از الگویی آشنا اما خطرناک پیروی می‌کند. بی‌اعتمادی عمیق تاریخی، منافع راهبردی ناسازگار، محدودیت‌های سیاسی داخلی در هر دو طرف، سوءارتباط و سوءبرداشت، تفکر جمعِ صفر و افراط‌های مکرر دیپلماتیک، به‌تدریج روابط میان ایران و آمریکا را به سوی رویارویی آشکار سوق داد.

لفاظی، نه واقعیت

وقتی تهران حاضر نشد در برابر خواسته‌های ترامپ کوتاه بیاید، او رهبران ایران را با عباراتی تند توصیف کرد: «آنها آدم‌های مریضی هستند. از نظر روانی بیمارند. آدم‌های مریض. آنها خشمگین‌اند. دیوانه‌اند. بیمارند.»

برای درک عمیق‌تر ایران، سیاستگذاران در واشنگتن می‌توانستند به دیدگاه‌های جان دبلیو. لیمبرت رجوع کنند؛ دیپلماتی برجسته با چهار دهه تجربه در امور ایران که در بحران گروگان‌گیری ایران نیز گروگان بوده است.

در سال ۲۰۰۸، در چارچوب مطالعه‌ای از سوی مؤسسه صلح ایالات متحده درباره شیوه مذاکره ایرانیان، لیمبرت ۱۵ اصل را برای آمریکایی‌هایی که به دنبال مذاکرات موفق با طرف‌های ایرانی هستند مطرح کرد. یکی از مهم‌ترین مشاهدات او این بود که هر طرف تمایل دارد بدترین تصور ممکن را درباره طرف مقابل داشته باشد و دشمن خود را «بی‌نهایت حیله‌گر، خصمانه و فریبکار» بداند.

با این حال، شواهد اندکی وجود دارد که نشان دهد چنین خردی که به بهای تجربه به دست آمده، در لفاظی‌های اخیر منعکس شده است.

در عوض، بحث‌های رهبران و رسانه‌های آمریکایی درباره ایران در چند دهه گذشته اغلب بر روایتی آشنا تکیه داشته است: تصویرسازی از رهبران خاورمیانه به‌عنوان شخصیت‌هایی غیرعقلانی یا «دیوانه» — ابتدا رهبر انقلاب آیت‌الله روح‌الله خمینی، سپس صدام حسین، بعد معمر قذافی، بشار اسد و اکنون علی خامنه‌ای.

این روایت به‌راحتی برخی واقعیت‌های ناخوشایند را نادیده می‌گیرد.

چگونه مذاکرات به شکست رسید

این ترامپ بود که در دوره نخست ریاست‌جمهوری خود، ایالات متحده را از توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ با ایران خارج کرد. همچنین این ایالات متحده بود که در جریان مذاکرات مجدد در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، در حالی که گفت‌وگوها همچنان ادامه داشت، دو بار اهدافی در ایران را بمباران کرد.

مذاکرات نیز هرگز کاملاً دوجانبه نبود. همواره صندلی خالی‌ای در میز مذاکره وجود داشت که به‌طور نمادین برای شرکت‌کننده‌ای نامرئی رزرو شده بود: اسرائیل. به نظر من، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، به‌طرزی ماهرانه از نفوذ سیاسی و فشار دیپلماتیک برای شکل دادن به روند مذاکرات ـ چه در عرصه عمومی و چه پشت‌پرده ـ استفاده کرد.

در مورد ایران، ترامپ اغلب یکی از اصول اساسی دیپلماسی را نقض می‌کرد: درخواست امتیاز از ایران بدون ارائه امتیاز متقابل. در همین حال، نتانیاهو مرتباً اهداف را تغییر می‌داد: ادعا می‌کرد ایران در آستانه دستیابی به سلاح هسته‌ای است، بر این اصرار داشت که ایران حق غنی‌سازی اورانیوم در خاک خود را ندارد، خواستار برچیدن زیرساخت هسته‌ای ایران می‌شد، حذف توان موشک‌های بالستیک آن را مطالبه می‌کرد و در نهایت از تغییر رژیم حمایت می‌کرد.

اینکه فشار اسرائیل تا چه اندازه بر سیاست‌های متوالی آمریکا تأثیر گذاشته است، پرسشی است که تاریخ‌نگاران و روزنامه‌نگاران تحقیقی همچنان درباره آن بحث خواهند کرد
با این حال، مسئولیت شکست مذاکرات را نمی‌توان فقط متوجه واشنگتن و اورشلیم دانست. رهبران ایران نیز نقش قابل توجهی در تبدیل کردن مناقشه با ایالات متحده به بحرانی حل‌ناشدنی داشتند.

یک نظام فاسد، سرکوبگر و گرفتار مشکلات اقتصادی تا حد زیادی برای کسب مشروعیت داخلی به سیاست‌های نمایشی ضدآمریکایی متکی بود. تهران نیز در برابر سختگیری آمریکا و اسرائیل، با سرسختی و زیاده‌روی راهبردی خود پاسخ داد.

محدود کردن بازرسی‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، ارائه نکردن پاسخ‌های معتبر درباره فعالیت‌های هسته‌ای گذشته، ساخت تأسیسات مخفی و تلاش برای مذاکره از موضع ضعف، در نهایت هنگام مواجهه با رئیس‌جمهوری آمریکایی عجول و تکانشی، پیامدهایی فاجعه‌بار داشت .

ناشناخته‌های ناشناخته

حال چه خواهد شد؟

اگر تغییر رژیم در تهران رخ ندهد، به احتمال زیاد دو طرف پس از فرو نشستن گردوغبار جنگ بار دیگر پشت میز مذاکره خواهند نشست.

خصومت میان آنها از میان نخواهد رفت و ظرافت‌های دیپلماتیک شاید حتی کمتر شود. اما دیپلماسی به‌ندرت به اعتماد نیاز دارد؛ آنچه نیاز دارد منافع است.

بنابراین به باور من، مذاکرات آینده احتمالاً بیشتر معامله‌محور خواهد بود تا تحول‌آفرین.  تندروها و میانه‌روها در هر دو پایتخت همچنان برای نفوذ رقابت خواهند کرد و پارامترهای فنی و حقوقی همچنان باید مذاکره شوند.

و قدیمی‌ترین قاعده چانه‌زنی همچنان پابرجا خواهد ماند: وقتی اهرم فشار نداری، آن را به دست بیاور — سپس مذاکره کن.


مهرزاد بروجردی
دانشگاه علم و فناوری میسوری


نظر خوانندگان:


■ گفته می‌شود ۴۷ سال بی‌اعتمادی، سوءبرداشت و لفاظی، راه را برای تقابل میان ایران و آمریکا هموار کرده است. اما واقعیت غیرقابل انکار این است که هیچ‌کدام از این‌ها هرگز علت جنگ نبوده‌اند؛ همه آنها معلول یک ایدئولوژی ضدآمریکایی و اقدامات عملی جمهوری اسلامی هستند اگر بخواهیم تمام توهین‌ها و ادبیات تحقیرآمیز مقامات جمهوری اسلامی علیه رهبران دیگر کشورها را جمع‌آوری کنیم، بی‌تردید کتابی قطور از آن به دست خواهد آمد. نمونه‌ها واضح و گویا هستند:
علی لاریجانی، رئیس وقت مجلس ایران، در دسامبر ۲۰۰۸ درباره سخنان باراک اوباما گفت: «بیان او شبیه گاوچران‌هاست.»
چند سال بعد، محمود احمدی‌نژاد در آوریل ۲۰۱۰ اظهار داشت: «سیاستمداران مادی‌گرای آمریکایی هر گاه از نظر منطقی شکست می‌خورند، بلافاصله مانند گاو چران‌ها به سلاح‌های خود متوسل می‌شوند.»
او همچنین خطاب به اوباما گفت: «بدان که گنده‌تر از تو و گردن‌کلفت‌تر از تو هم نتوانستند از این غلط‌ها بکنند؛ تو که جای خود داری.»
با این حال، واقعیت این است که بی‌اعتمادی، سوءبرداشت و فحاشی هیچ‌گاه جنگ ایجاد نمی‌کنند. علت اصلی، ایدئولوژی ضدآمریکایی و اقدامات عملی جمهوری اسلامی است.
از همان نخستین روزهای پس از انقلاب ۱۳۵۷، دشمنی با ایالات متحده به یکی از ستون‌های اصلی هویت سیاسی نظام بدل شد. شعار «مرگ بر آمریکا» در تریبون‌های رسمی مانند نقل و نبات تکرار شد، آمریکا «شیطان بزرگ» نامیده شد و شعار «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» بر دیوارهای شهر نقش بست. پرچم آمریکا، نماد هویت، تاریخ و ارزش‌های ملی آن کشور، در مراسم رسمی به آتش کشیده شد. عدم واکنش آمریکا باعث شد مقامات جمهوری اسلامی اصولاً این شعارهای بی‌محتوا را باور کنند. نقطه آغاز این مسیر روشن است: نوامبر ۱۹۷۹، اشغال سفارت ایالات متحده در تهران و گروگان‌گیری ۵۲ دیپلمات آمریکایی به مدت ۴۴۴ روز. این رویداد روابط دو کشور را عملاً قطع کرد و تحقیر شدیدی در جامعه آمریکا بر جای گذاشت.
بر این زخم اقدامات خصمانه متواتر دیگری نیز افزوده شد:
انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت در سال ۱۹۸۳ که ۲۴۱ نظامی آمریکایی، ۵۸ نظامی فرانسوی و ۶ غیرنظامی کشته شدند. در بمب‌گذاری در سفارت آمریکا در بیروت در آوریل ۱۹۸۳ که ۶۳ نفر، از جمله ۱۷ آمریکایی، جان باختند.
انفجار برج‌های خبر در عربستان سعودی در سال ۱۹۹۶ که جان ۱۹ نظامی آمریکایی را گرفت. ” این لیست طولانی است”.
در دهه‌های بعد، گروه‌های مورد حمایت ایران بارها نیروها و پایگاه‌های آمریکایی را هدف قرار دادند و شبکه‌ای از بازیگران نیابتی در منطقه ایجاد شد. تهدید مداوم اسرائیل و مناقشه طولانی بر سر برنامه هسته‌ای ایران نیز بر شدت این تقابل افزود. چرا مذاکرات شکست خورد؟ دریک کلام، عدم انعطاف ایران.
در سال ۲۰۰۰، کلینتون در حاشیه اجلاس سالانه سازمان ملل در نیویورک تلاش کرد با محمد خاتمی دیدار کند، اما این ملاقات عملاً انجام نشد.( به توصیه اکید خامنه ای ). هم‌ زمان، مادلین آلبرایت، وزیر خارجه آمریکا، درباره نقش ایالات متحده در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اظهار تاسف کرد و آن را مانعی در مسیر توسعه سیاسی ایران خواند.
با این حال، ایران هیچ انعطافی در اصلاح رویکرد خصمانه خود علیه آمریکا نشان نداد. این سیاست اگر تغییر یافته بود، می‌توانست ،امروز، جان هزاران ایرانی را نجات دهد، از خسارات میلیارد دلاری جلوگیری کند و کشور را وارد چنین جنگ خانمان‌سوزی نکند. جنگ‌ها نه از دل توهین‌های لفظی، بلکه از دل سیاست‌ها، اقدامات و تصمیم‌های خصمانه شکل می‌گیرند که در طول سال‌ها اتخاذ شده‌اند. وقتی یک نظام سیاسی از نخستین روزهای شکل‌گیری خود دشمنی با کشوری دیگر را به بخشی از هویت ایدئولوژیک خود تبدیل می‌کند، سفارت آن کشور را اشغال می‌کند، نیروها و منافعش را هدف قرار می‌دهد و شبکه‌ای از بازیگران نیابتی ایجاد می‌کند، طبیعی است که روابط دو کشور به سمت رویارویی آشکار حرکت کند.
شعار نابودی کامل اسرائیل و محو آن از نقشه جهان، همراه با گذاشتن روز شمار در میدان شهر، نمونه دیگری از سیاستگذاری فاجعه‌آمیز سردمداران رژیم بود. به قول صادق زیبا کلام: «جمهوری اسلامی هیچ آلترناتیوی برای اسرائیل باقی نگذاشت.»
بنابراین، اگر امروز کشور عزیز ایران در آتش جنگ می‌سوزد، این تصادفی نیست و نباید آن را صرفاً محصول سوءبرداشت، لحن تند یا چند جمله توهین‌آمیز دانست. این بحران، نتیجه دهه‌ها سیاست ایدئولوژیک مخرب و غلط، عدم انعطاف و اقدامات عملی است؛ سیاستی که دشمنی با آمریکا را به یکی از ارکان هویت جمهوری اسلامی بدل کرده است. وقتی دشمنی بخشی از هویت یک نظام سیاسی شود، دیپلماسی دیگر فقط دشوار نمی‌شود؛ بلکه تقریباً ناممکن می‌گردد. و زمانی که منافع ملی کشوری دیگر بطور جدی تهدید شود، نتیجه آن جنگ است ، جنگی که جمهوری اسلامی با دهه‌ها خصومت و سیاست ایدئولوژیک رقم زده است.
با احترام شهرام


■ با سلام، برای شما پذیرفتنی نیست که به امثال خمینی و خامنه‌ای و صدام و بشار اسد دیوانه بگویند؟ در واقع نوشته‌ی شما یک «لفاظ»یِ گسسته از «واقعیت» است وگرنه لقب دیوانه فرنامی است شایسته آن دسته از رهبران تباهکار خاورمیانه که از آن‌ها نام بردید. نام عملیات «مرد دیوانه» را که حتمن شنیده‌اید، رسانه‌ی وزین نیویورک تایمز نیز در موردش نوشته است. خامنه‌ای رهبر سابق جمهوری اسلامی پس از جنگ تابستان گذشته دستور می‌دهد که حتا اگر او کشته شد فرماندهان سپاه خاورمیانه را به آتش بکشند؛ شبیه سیاست «سرزمین سوخته» که هیتلر پیش از شکست دستورش را به آلبرت اشپیر داد (فرمان نرون) و او از اجرای آن سرپیچی کرد. سیاستی که نتیجه‌ی عملی آن کشاندن تمام کشورهای منطقه به جنگ با ایران است با نتایجی غیر قابل پیش‌بینی اما بی‌تردید دهشتناک.
فاز سوم عملیات مرد دیوانه خامنه‌ای حمله به ساکنان غیرنظامی در کشورهای همسایه ایران است که هم اکنون دارد اجرا می‌شود. شگفتا که قلم شما می‌خواهد رهبرانی را تطهیر کند که خودشان را دیوانه می‌دانند و نام عملیات دیوانه‌وار خود برای به آتش کشیدن خاورمیانه را «عملیات مرد دیوانه» می‌نامند!
یوسف جاویدان


■ دفعه پیش که نظرم را حدودا با همین محتوایی که دوستان الان نوشتند در رابطه با مقاله “پایان یک دوران؟” نوشتم و دو بار همین جا فرستادم چاپ نشد. دوستان ایران امروز انگار متوجه بیراهه رفتن و تطهیر رژیم به شکل ظریف توسط نویسنده مقاله شده‌اند. هسته اصلی این گونه نظرات که روایت‌ها را باژگونه می‌کند نشان دهنده مکان فکری نویسنده است و مرا یاد جمله‌ای از آقای داود غلام آزاد میاندازد: “شکل ‌زیست نمادین که بازی زبانی را حمل می‌کند دست‌ نخورده می‌ماند” و رد این دست‌ نخوردگی در نوشته‌های جناب بروجردی فراوان است.
با احترام سالاری





نظر شما درباره این مقاله:







شوخی دردناک سرنوشت
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.03.2026, 8:45

شوخی دردناک سرنوشت


داریوش مجلسی

”رضا” در برابر “مجتبی” و تمامیت ارضی، تنها خواسته یکصدای‌مان

سرنوشت فرزندان دو رهبر، در دو دوره مختلف در کشورمان، طوری رقم خورده که در سال ۱۴۰۴، در انتظار سرنوشت جنگی که سرزمین‌مان را در چنگ خود گرفتار نموده، روبروی هم قرار گرفته‌اند: «رضا» و «مجتبی». این دو به هیچ وجه و شکلی، قابل مقایسه با یکدیگر نیستند. رضا فرزند پادشاهی است که در نتیجه فاجعه‌ای به نام «انقلاب ۵۷» سرزمین‌مان را با چشمان گریان ترک نمود و رضا هم به ناچار به صورت یک تبعیدی، مقیم خارج از سرزمینش شد.

مجتبی، برعکس، فرزند پدری می‌باشد که از یاران و نزدیکان بانی انقلاب ۵۷ و باعث سرنگونی پدر رضا گردید. بنابراین اغراق نیست اگر رابطه این دو با یکدیگر را رابطه «پدرکشتگی» بنامیم. ولی شوخی تاریخ، سرنوشت این دو را طوری رقم زده که یکی بر مسند قدرت نشسته و آن دیگری در انتظار کسب قدرت، مقیم خارج از کشور می‌باشد.

اینجا هم مجدداً شوخی تاریخ قسمی رقم خورد که دخالت قدرت‌های بیگانه باعث گردید پدربزرگ و پدر رضا مملکت را ترک کنند و باز هم دخالت و حمله بیگانه به ایران باعث گردید که این بار مجتبی بر مسند قدرت بنشیند. منتها با این تفاوت: کشوری که انقلابیون از پدر رضا تحویل گرفتند، بدون هیچ اما و اگری، مملکتی آباد، دارای یک اقتصاد شکوفا و آماده ورود تدریجی به جرگه کشورهای دموکرات جهان بود؛ اما کشوری که مجتبی بر مسند آن نشست، برعکس، یک خرابه درگیر فقر و از همه بدتر، مردمش قربانی سرکوب، جنایت و کشتار بی‌حد حکومتی به رهبری پدر مجتبی می‌باشند.

فکر کنم در رابطه با مجتبی و قضاوت درباره او، بخش بزرگ و قریب به اتفاق خوانندگان این سطور، معتقد به پرتاب او و حکومتش به همان زباله‌دانی معروف تاریخ می‌باشند. درباره رضا، وضعیت بسیار متغیر و متفاوت است. بد نیست اول به توضیح نظر خودم درباره او بپردازم...

***

داشتم مقاله‌ام را ادامه می‌دادم که ناگهان خبری دریافت کردم. خبر به قدری غیرمنتظره و تکان‌دهنده بود که مانند صاعقه‌زده‌ها خشکم زد. خبر رسید که ترامپ اعلام نموده: «بعد از پایان جنگ، نقشه ایران تغییر خواهد کرد».

تمام خبرها و مباحث باید در اطراف این خبر شوم باشد. این مردک دیوانه در غزه و اوکراین با تمام ادعایی که داشت، نه فقط کوچک‌ترین موفقیتی در جهت استقرار صلح در این دو نقطه جنگ‌زده نداشت، بلکه غزه با خاک یکسان شده و حماس هم حی و حاضر در غزه اعلام وجود می‌کند. اوکراین هم دست‌بسته بازیچه بمباران‌های تقریباً روزانه پوتین شده است.

یادتان هست ترامپ با ژست کریه همیشگی‌اش اعلام نمود: «جنگ در ایران چهار روز بیشتر طول نمی‌کشد»؟ بعد از ۱۰ روز، نه تنها کوچک‌ترین نشانی از پایان جنگ و ویرانی ایران نیست، بلکه جمهوری اسلامی بدون توقف، روزانه کشورهای منطقه را مورد حملات هوایی قرار می‌دهد و چیزی نمانده که جنگ در ایران ابعاد جهانی یابد. دستگاه‌های شیرین‌سازی آب دریا را در یکی از جزایر ایرانی خلیج فارس بمباران کرده‌اند و تقریباً تمام زیرساخت‌های نظامی و غیرنظامی ایران را تخریب نموده‌اند.

با آنچه ترامپ بی‌شرمانه درباره نقض تمامیت ارضی ایران گفته، از همین امروز باید همه چیز فقط متوجه حفظ تمامیت کشورمان گردد. همه با هم، از «رضا» گرفته تا «مجتبی» و تمام آنچه بین این دو قرار گرفته، فقط یک ندا سر دهند: «ایران». جمهوری‌خواهان و پادشاهی‌خواهان، شمشیرها علیه یکدیگر را غلاف کنند و به دفاع از سرزمین بی‌دفاع و تخریب‌شده‌مان بپردازند.

در اینجا مسئولیت آقای پهلوی بیش از دیگران است؛ بی‌اعتنا به مشاوران بی‌سواد، با صدای رسا به این گفته ترامپ اعتراض کنند و تمام هواداران با ایشان هم‌صدا گردند. همه با هم خواهان پایان جنگ و پایان تخریب زیرساخت‌ها گردیم. این روند تعیین تکلیف برای سرزمینمان از سوی «دیوانگان جهانی» نباید ادامه یابد و این فقط و فقط در گرو هم‌صدایی همه ایرانیان در داخل و خارج ایران می‌باشد.

«ایران برتر از همه و هر چیز»

داریوش مجلسی، مارس ۲۰۲۶


نظر خوانندگان:


■ آقای مجلسی عزیز. شما که (البته از روی دلسوزی و میهن‌‌دوستی)، خواستار پایان جنگ هستید، می‌دانید که در صورت پایان فوری جنگ، ج.ا. همچنان مسلط بر جان و مال مردم، و حتی بدتر از قبل، باقی خواهد ماند؟ آیا تردیدی هست که مسبب تمام این فجایع، رژیم حاکم بر ایران است؟ من نیز فردی صلح‌طلب هستم، اما اگر تسلیم شویم و ج.ا. باقی بماند، این رژیم مدام خطرناک‌تر و فاسدتر خواهد شد. شما در این شرایط پیچیده، جز ندای عام “صلح‌طلبی و تمامیت ارضی” چه راهکاری پیشنهاد می‌کنید؟
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ جناب قنبری عزیز. نکته اینجاست که حکایت ما، حکایت کسی است که مالک ملکی است که مستاجر شروری دارد که نه تنها رعایت حقوق مالک را می کند بلکه برای همسایه ها نیز مشکل ایجاد می کند. حالا مالک تصمیم بگیرد برای آنکه از شر مستاجر خلاص شود خانه را خراب کند! و وقتی از او می‌پرسند چرا پاسخ بدهد که چون عاشق خانه هستم. ایران خانه همه ماست و حکومت اسلامی مستاجر این خانه است. باید بدانیم که این خانه باید باقی بماند. غزه روبه روی ماست. نفرت از حکومت نباید سبب شود که نابودی کل کشور را بخواهیم.
با احترام منصور جعفریان


■ آقای جعفریان عزیز. کامنتی بنویسم، می‌شود پرحرفی؛ ننویسم می‌شود سهل‌انگاری! به هر حال، جمله شما “نفرت از حکومت نباید سبب شود که نابودی کل کشور را بخواهیم” کاملا منطقی است. اما ایراد در آن است که شما در استفاده از عبارت ” نابودی کل کشور” غلو زیادی کرده‌اید. ایران کشوری وسیع و دارای امکانات وسیع انسانی و طبیعی است و باید در انتخاب کلمه مناسب نهایت دقت انجام شود. اتفاقا همین “مستاجر” است که آن را “به سوی نابودی” جلو می‌برد: فرار مغزها، خشکی رودها و دریاچه‌ها، اقتصاد و معیشت فاجعه‌بار مردم و... خود بهتر می‌دانید.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ آقایان جعفری و مجلسی، ۱۰ روز جنگ با بمباران‌های شدید تنها کمتر از ۲۰۰۰ نفر کشته که انهم آشکار نیست چه کسانی ... جریان دبستان از اساس انگار دروغ است. شاید بمانند دروغ کشتار ۴۰۰۰ تن در میدان ژاله. بمبارانها بمانند عراق و یوگسلاوی نیست که ... ولی بودن نحس فاشیسم اسلامی باعث خرابی‌هایی شده است که بمب اتم در این توان نیست که انها را نابود کند. دهها تالاب و رود ایران، رودخانه‌های ایران، دریاچه‌های ایران، دریاچه ارومیه، آبهای زیرزمینی ایران .... از همه مهمتر فرهنگ و روح و روان مردم ایران را تباه کردند. میلیون‌ها ایرانی را کشتند: جنگ با عراق، اعدام‌ها، کشتارها در جاده‌های ناامن، کشتارها در کرونا، کشتارها در اعتراض‌ها. میلیون‌ها اواره در بیرون کشور. می‌توان تا سالیان دراز در این مورد نوشت. وای به ایران و ساکنانش اگر و اگر و اگر این فاشیسم اسلامی در پی این جنگ سالم بدر آید. باید ایران را فراموش کنیم.
بابک


■ نکاتی که مجلسی عزیز گفتند دغدغه روز و شب ایرانیان است.
۱- آقای مجلسی، به هیچ وجه روی کلمات ترامپ نمیشود حساب باز کرد. حرف خودش را مرتب عوض میکند، حتی در یک مصاحبه واحد چند جهت متفاوت را میگیرد. البته این بخودی خود نگران کننده است و نشان از ترتیبات پشت پرده دارد، و زمانی که سرنوشت ایران و مردمش در میان است “ترتیبات پشت پرده” برای ما قابل قبول نیست.
۲- آقای قنبری عزیز، همیشه از کامنت های متعادل و عقل گرای شما آموخته ام، در زمینه جنگ و صلح بطور اصولی با شما همراهم. اینکه گفتید “اگر جنگ امروز تمام شود جمهوری اسلامی پیروزی خودش را جشن میگیرد” کاملا منطقی به نظر میآید، اما باید دید که ادامه این جنگ از امروز که روز یازدهم آن است در حال فروپاشی رژیم است یا نه. آیا بعد از ضربات روزهای نخست رژیم در حال بازسازی بقای خود بوده یا نفس های آخر را میکشد و منتظر معجزه پایان جنگ است. من جواب های کاملا روشنی ندارم، شواهد واقعی و تکیه بر عقل جمعی بدور از تعصبات شرط قضاوت درست تر است.
۳- یکی از جنبه های منفی ادامه این جنگ که کاملا محسوس است رشد نوعی مضر از ملی گرایی همسو با جمهوری اسلامیست که کنترل چندانی نمیتوان بر آن داشت. در لایه های درونی جامعه چنین رشدی محسوس است و میتواند به حد تاثیرگذار به نفع جمهوری اسلامی در بیاید. این حس حتی در الیت های دیاسپورا و بین خود ما نیز در حال رشد است، که با عقلانیت و تکیه بر تحلیل های علمی و محیط گفتگو کنترل شده باقی میماند.
۴- زمانی که از مقاصد حمله کنندگان به جمهوری اسلامی سخن میگوییم، ضروریست حساب اسرائیل و دولت ترامپ را جدا کنیم. اسرائیل (حتی با وجود دولت افراطی) از موجودیت خود دفاع میکند، هدفش روشن است و ما میتوانیم تا حدود زیاد با آن موازی شویم. از طرفی همسایه منطقه ای است چشم در چشم هم داریم و قرار است آینده را با هم شریک باشیم. همه اینها دلیل میشود که اعتماد بیشتری به آنان کنیم. اما در مورد ترامپ بهتر است سخن کوتاه کنم چون مجلسی عزیز توضیح دادند. ممکن است تا چشم به هم زنیم ایران نیز بعد از اوکراین و غزه به کارنامه ترامپ اضافه شود.
با احترام، پیروز.


■ آقای بابک عزیز،‌ منکر خساراتی که این حکومت به مردم و کشور ایران زده است نیستم. از سوی دیگر،‌ قطعا نه موافقان و نه مخالفان جنگ با قاطعیت صد در صد نمی‌توانند نتیجه را پیش‌بینی کنند. سخن بر سر این است که از چه طریقی می‌توان از شر این حکومت خلاص شد. به نظر می رسد که استیصال از وضعیت موجود و خشم از حکومت سبب شده که مداخله خارجی را به عنوان راه نجاتی ببینیم. اما جنگ، راه حلی روشن ارايه نمی‌دهد. ایده موافقان جنگ این بود که حکومت بسیار سست شده و پس از حمله به ایران و کشتن سران سیاسی و نظامی کشور، حکومت از درون متلاشی می‌شود و با آمدن مردم به خیابان، هواداران حکومت دچار ترس خواهند شد و اراده سرکوب را از دست می دهند و در نتیجه حکومت سقوط خواهد کرد. به نظر نمی‌آید که تاکنون این طرح جواب داده باشد. از سوی دیگر ادامه حملات و تلفات به کشور ممکن است سبب تقویت ناسیونالیزم داخلی و مقابله با مداخله خارجی شود. به انضمام آنکه حضور مردم در خیابان، حتی پس از پایان جنگ، با سرکوب خونین مواجه خواهد شد. و در صورت مقابله مسلحانه با حامیان حکومت نهایتا منجر به جنگ داخلی خواهد شد. مرور وضعیت عراق،‌ سوریه، لیبی،‌ افغانستان این نظریه را تقویت می کند.
منصور جعفریان


■ پیروز گرامی، فعلا که اسراییل حمله به زیر ساخت ها را شروع کرده و ترامپ هم فعلا از این کار منعش کرده. اگر قرار است که این حکومت بماند و به روشهای قبلی دشمنی با اسراییل را ادامه دهد، نتانیاهو را باکی نیست که برای فلج کردن رژیم زیر ساخت های اساسی از جمله گاز و نفت را هم تخریب کند. پایان جنگ را مخالفین حکومت اسلامی تعیین نمی‌کنند ولی می‌توانند متحدانه و با صدای بلند در اجتماعات خویش حمله به مراکز غیر نظامی و مردم و تاسیسات زیربنایی را محکوم کرده و توجه جامعه جهانی را جلب کنند. تا زمانی که این رژیم روی کار است موازی شدن با اسراییل و اعتماد کردن به آن شیشه‌ای خواهد بود و سنگ هم دست اسراییل. آنها منافع خود را دنبال می‌کنند و اگر آن را با ساخت و پاخت با همین رژیم بدست بیاورند، ما را فراموش کرده و حد اکثر اظهار تاسف می‌کنند. توپ در زمین ایرانیان است. همت، شجاعت و دوراندیشی همه میهن دوستان با ائتلافی ملی برای آزادی ایران گره گشای کار.
با درود سالاری


■ سالاری گرامی درست گفتید، ایرانیان با هر تفکری که دارند باید یک صدا از حفاظت زندگی ایرانیان و زیر ساخت‌ها دفاع کنند. از یک روز پیش تا به حال من خبر فوت یا سکته چند تن از نزدیکان که ظاهرا بر اثر آلودگی نفتی هوای تهران است شنیده‌ام. مردم ایران ضربه پشت ضربه می‌خورند. رساندن پیام به کمپین جنگ به آنها گوشزد می‌کند که فاجعه آفرینی در ایران برایشان هزینه دارد. این تنها کاریست که فعلا می‌توان کرد.
با احترام، پیروز.


■ با درود جناب سالاری. اگر رژیم، تاسیسات نظامی و موشک‌های خود را کنار پالایشگاه، تونل‌های زیر بیمارستان‌ها و مناطق مسکونی قرار بدهد چه باید کرد؟
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ آقای قنبری، کاری بجز آنچه که نوشتم این خواهد بود که بخواهیم که قبل از حمله به آنجا اطلاع رسانی کرده و فرصت کافی دهند تا مردم آن جا را ترک کنند. کار اساسی قیام مردمی است با اعتصابات سراسری و عدم همکاری با رژیم. اپوزیسیون هم می‌تواند با ایجاد صندوقی در خارج از کشور به نیازمندگان در داخل کمک کند. آقای کمال آذری هم مقاله قابل تاملی در این زمینه دیروز در همین سایت نوشتند.
با درود سالاری


■ آقای جعفریان، شما شوربختانه به تندی باد نوشته و آناکاوی (آنالیز) خود را هم به همان تندی می‌نویسید!: «به نظر نمی‌آید که تاکنون این طرح جواب داده باشد»!!! هنوز تنها ۱۰ روز از این بمبارانها گذشته و بیشتر آنها بر روی ساختمان‌های سرکوب ریخته شده است. اینکه جنگ برای ما «آزادی» نمی‌آورد، من هم میفهمم، ولی اگر این فاشیسم اسلامی از ایران رانده شود در پس این جنگ، احتمالی (!!!) هست، که ایران و مردمش رها شوند و یک رونق اقتصادی آغاز شود و وارون این جمله، که اگر این رژیم بماند، انوقت شما، من و آقای مجلسی باید ۴۷ سال دیگر هم همینطور بنویسند. بنویسند ... در مورد ۲۸ مرداد. شما تنها به موارد شکست خورده عراق (هر چند وضعیتش پس از سه جنگ ویرانگر و با وجود برتری شیعیان در حکومت، از ایران ما بسیار بسیار بهتر است) و لیبی نگاه نکنید. این جنگ نیست، یک مداخله بیرونی است که با منافع امریکا و اسراییل همپوشانی شده است.
ممنون بابک


■ بادرود به تمام ایرانیان و همچنین جاوید نامان کشورمان.
متاسفانه همه چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان و چه سخت است شنیدن و دیدن این صحنه‌های دلخراش. تا آنجا که اطلاع دارم نبود هماهنگی بین حکومت خلیفه‌ای کشور و ترس از انقلاب مردم از درون باعث حکومت نظامی داخل شده است. همچنین نداشتن برنامه اپوزیسیون چه از طرف آقای رضا پهلوی و کادر سیاسی دور و بر ایشان که در موضع ضعیفی از نظر برنامه‌ریزی و نفوذ در داخل کشور دارند و همچنین مردمی که به علت نداشتن سلاح توان رویارویی با خونریزان تا بن دندان مسلح را ندارند این بمباران و این خرابی زیر ساخت های ایران ادامه دارد.
در حال حاضر که دوازدهمین روز جنگ است سپاهیان همه کاره کمی موشک‌پرانی را کم کرده‌اند ولی مطمئن باشید تا دو روز آینده دو باره به شدت به منطقه بیشتر و به اسرائیل کمتر پرتابه خواهند داشت. امیدوارم که هم مردم بیگناه ما و هم دیگر مردم اسرائیل و منطقه کمترین آسیب را ببینند چه در جنگ همیشه بیگناهان زیادی کشته می‌شوند.
البته در نظر بگیریم که ترامپ خود یکی از وحشت‌آفرینان بزرگ و سیاست‌باز (نه سیاستمدار) است که در اوکراین و غزه و تایوان با شکست صلح روبرو بوده و دمادم سخنان بی‌مورد می‌گوید. شکست سیاست‌های او به زودی در کنگره و خیابان‌های امریکا رقم خواهد خورد. فعلا برای ما ایرانیان صورت‌هایی از مبارزه در داخل و صورت‌هائی از آن در خارج است. به زودی آزادی شعله ور می‌شود.
با احترام برای همه عقاید مان .طلایی از هلند.


■ دوستان با سپاس از اظهار نظرهایتان. راستش قدری وحشت زده شدم، چون می‌بینم تعدادی از دوستان، تمامیت ارضی ایران (که ترامپ به وضوح درباره‌اش اظهار نظر نمود) را فرع مقوله سرکوب رژیم اسلامی قرار می‌دهند. پس اگر چنین است فاصله فکری و عقیدتی زیادی بین ما وجود دارد.
با احترام. مجلسی


■ جناب مجلسی، شما از کدام تمامیت ارضی صحبت می‌کنید؟ شاید هم بطور ضمنی دارید تایید میکید که “اگر در عراق و سوریه نجنگیم باید در همدان و کرمانشاه با دشمن بجنگیم”. تمامیت ارضی توسط همین حکومت که برایش ویرانی ایران و فلاکت مردمش (به جز علاقه به منابع گاز و نفت و غیره برای چپاول) اهمیتی ندارد نقض شده و سایه شوم جنگ بر میهن ما از سیاست‌های مخرب آنهاست. “مقوله سرکوب رژیم اسلامی” اصل است نه فرع و نتیجه‌اش نقض تمامیت ارضی ایران. ملی گرایی از این دست را خود رژیم حال که در مخمصه افتاده، تبلیغ می‌کند. هم صدا شدن با آنان پسندیده نیست.
با درود سالاری


■ جناب بابک گرامی، خلاصه عرض من این است که هیچ برنامه‌ای در پی این جنگ نمی‌بینم. فقط امید به این است که جنگ رژیم را تا آن حد ضعیف کند که با یک حضور مردم در خیابان نسخه حکومت پیچیده می‌شود. شواهد خلاف این را نشان می‌دهد و اصولا این ساده‌سازی مساله است. قدرت سرکوب حکومت قوی‌تر و سازمان یافته‌تر از این است. مضافا اینکه جنگ سبب می‌شود که هر حکومتی توجیه بهتری برای سرکوب مخالفان داشته باشد. شاهد آن جنگ ایران با عراق است. فرمودید هنوز تاره ۱۰ روز از شروع بمباران‌ها گذشته. با شما موافقم و ادامه جنگ سبب تخریب بیشتر ایران و تضعیف قدرت رژیم خواهد شد،‌ نه در سرکوب حضور مردم در خیابان، بلکه در مقابله با مداخلات خارجی و خطر تجزیه طلبی و نقض تمامیت ارضی.
بااحترام جعفریان


■ سالاری گرامی، ترامپ دو یا سه بار تکرار کرد نقشه جغرافیائی ایران باید تغییر کند. این مهم نیست که تقصیر ترامپ است یا رژیم. تمامیت ارضی ایران برای من بیش از بقا یا عدم بقای رژیم اهمیت دارد. رژیم را می‌شود تغییر داد ولی سرزمین‌ها و هموطنانی را که از دست دهیم، قابل جبران نیست.
با احترام. مجلسی


■ جناب مجلسی گرامی پر واضح است که تمامیت ارضی ایران اولین خواسته هر ایرانی وطن‌پرست و غیور است که اگر جز این باد دیگر ايرانی نیستیم و قابل تکریم. امید آنکه همگان به اصل غیر قابل تغیر ایران بزرگ برای همه ایرانیان اعتقاد داشته باشند.
اینده ایران .❤️ طلایی


■ جناب مجلسی با بقای این رژیم فاتحه تمامیت ارضی را باید خواند. دوران قاجار و بی‌کفایتی حاکمان و ملایان مجیزگوی دربار که تمامیت ارضی را به باد دادند را از یاد نبرید. با دعوت مداوم مردم برای شرکت در انتخابات رژیم در سالهای پیش و بدین طریق کمک به بقای رژیم، رسیدیم به اینجا که از تغییر “نقشه جغرافیائی ایران” حرف زده می‌شود. انگار رژیم این ترس را همه‌گیر کرد که اگر ما نباشیم از امنیت نیز خبری نیست. طبق برداشت از نوشته‌های شما و امید به تغییر از درون رژیم و دخیل بستن تان به جناح‌های ساختگی “عاقل” می‌توان گفت که (از «رضا» گرفته تا «مجتبی» ) بیشتر مجتبی را در نظر دارید چون خارج را همیشه کم یا بی‌اهمیت میدانستید و فاقد اثر گذاری. به هر حال تا قبل از خشک شدن مهر رهبری، نوشتن نامه‌ای به مجتبی خالی از ضرر نیست. تمامیت ارضی از جان مردمان این آب و خاک مقدس‌تر نیست. تمامیتی با یک حکومت توتالیتر و مردمانی غوطه‌ور در فلاکت در کشوری ویرانه و “زمین سوخته”.
با یک فرض حرفم را خاتمه می‌دهم: آیا حاظر نیستید جزایر سه گانه تنب و ابو موسی را واگذار کنید ولی در عوض کشوری با مردمانی آزاد و سرافراز و حکومتی دموکراتیک داشته باشید؟
با احترام سالاری


■ آقای سالاری گرامی، این دو، قابل معاوضه نیستند و ربطی هم به همدیگر ندارند.
مجلسی


■ مجلسی گرامی، تمامیت ارضی در این شرایط جدل معنی داری نیست. نه اینکه غلط است، گمراه کننده است.
ماهیت زهرآگین جمهوری اسلامی سیاهترین چشماندازها را برای ایران ترسیم کرده است، گاهی فکر میکنم که جامعه اندیشه‌مدار ایرانی از ابتدا دچار اشتباه محاسباتی شده که این رژیم را با فرمول‌ها، دانسته‌ها و تجربیات گذاشته محک زده؟ شاید تئوری‌های توتالیتر، فاشیسم، نازیسم، دیکتاتوری ایدئولوژیک دینی، و از این قبیل هرگز حق مطلب را در مورد این پدیده بیان نکنند؟
“گولاک” این رژیم هنوز نوشته نشده. تردید نمی‌کنم که در آینده کمی دور هر مکتب تاریخ پژوهی یک فصل جدا به پدیده “نیم قرن ایران جمهوری اسلامی” اختصاص دهد. ایرانیانی که به مردم و وطن خویش عشق می‌ورزند همچون کشتی شکستگانی هستند که شاهد غرق عزیز خودند و ناتوان حتی از یک فریاد. آیا باز هم می‌خواهیم برای یک جزیره دو در سه متروکه سینه بزنیم؟ حتی اگر به ان جزیره (ها) خیلی علاقه داریم شاید بهتر باشد که حرفشان را در این شرایط به میان نیاوریم.
با احترام، پیروز.


■ جناب پیروز گرامی،‌ به نظر می رسد برای برخی از دوستان نفرت از حکومت اسلامی حاکم بر ایران تا بدان حد است که حاضرند حتی به قیمت نابودی کشور و حتی از دست دادن بخشی از کشور مشابه نتیجه عهدنامه‌های ترکمنچای و گلستان و هرات شاهد نابودی این حکومت باشند. این فکر برای من خیلی قابل تامل و ترسناک است به خصوص که وضعیت عراق،‌ لیبی،‌ سوریه در مقابل ماست.
با احترام جعفریان


■ پیروز گرامی، میگوئید “حتی اگر به این جزیره‌ها علاقه داریم شاید بهتر باشد که حرفشان را در این شرایط به میان نیاوریم”. این ما نیستیم که اسمشان را به میان میاوریم. دونالد ترامپ میگوید ” بعد از جنگ باید نقشه جغرافیائی ایران تغییر کند” اینجاست که غریزه ایران دوستی ما باید به جوش آید و بگوئیم “تا اینجا بس و بیشتر نه”. ثانیا، او نامی از جزایر نیاورد، از کجا معلوم که منظورش بلوچستان یا کردستان نباشد. هر کجای ایران باید برای من و شما کوچکترین تفاوتی نداشته باشد. به قول فردوسی “همه جای ایران سرای منست”.
با احترام. مجلسی


■ آقای جعفریان میتوانید نشان دهید که کدام یک از دوستان اینجا حاضر به نابودی کشور هستند؟ تنها حکومت اسلامی است که برای اجرای پروژه خود از نابودی کشور هم ابا ندارد و تا به حال هم اینگونه عمل کرده است. وقتی از تاجزاده تا شاهزاده برسیم به مجتبی و شاهزاده همین مسیر ادامه پیدا خواهد کرد. رادان جلاد به مردمی که باید تمامیت ارضی کشور را حفظ کنند بیشرمانه می‌گوید که انگشت ها روی ماشه است. بجای گرفتن یقه رژیم به میهن دوستان انگ زدن و با ملی گرایی کاذب رژیم همصدا شدن باید “قابل تامل و ترسناک” باشد. رژیمی که هر وقت در تله خود گذاشته گیر می افتد امت گرایی اش بطور موقت کم رنگ می‌شود و ملی‌گرایی‌اش گل می‌کند و عده‌ای هم چفیه به گردن سرباز هخامنشی را به فال نیک میگیرند.
رژیم اسلامی می‌تواند با قبول تحویل اورانیوم غنی شده و عدم غنی ساز، عدم تولید موشک با بردی که اسراییل را مورد هدف قرار دهد و صرفنظر کرن کمک به نیروهای نیابتی و ایجاد چنین گروه ها در منطقه، جنگ را پایان دهد. ولی از ترس رو به رو شدن با مردم بجان آمده و غرق در بحران های متفاوت جنگ را ادامه میدهد و خود را تصمیم گیرنده برای پایان جنگ میداند.
با احترام سالاری


■ آقای سالاری کدام کشور است که بپذیرد تنها سیستم دفاعی موثر خود را که در مورد ایران موشکی است بدست خود نابود کند و خود را خلع سلاح کامل در برابر دشمنانش قرار دهد؟ بنا به اظهارات وزیر خارجه عمان ایران حاضر بود که به بسیاری از خواسته ها تن دهد ولی آمریکا به باور اینکه حکومت کاملا تضعیف شده و هیچ قدرت دفاعی ندارد تنها تسلیم بی قید و شرط می خواست و وسط مذاکرات برای بار دوم به ایران حمله کرد. بمباران خارجی سبب نابودی رژیم نخواهد شد و به فرض تضعیف آن، آنقدر قدرت و انگیزه خواهد داشت که قیام مردم را بسیار خونبارتر سرکوب کند و در بهترین حالت منجر به جنگ داخلی مشابه سوریه و عراق و لیبی خواهد شد. ما نباید از ترس مردن، خودکشی کنیم.
با احترام جعفریان


■ دوستان عزیز، هر وجب از خاک ایران برای ما به یک اندازه ارزش دارد. واقع بین باشیم: مجتبی که به زحمت زنده مانده و تا به حال یک کلمه خطاب به مردم صحبت نکرده و حالا رهبر شده، اولین پیامش این است که تنگه بسته بماند. بدین معنی که میخواهید بیایید بگیرید و آنرا باز نگه دارید، و برای این کار از بندر لنگه تا بندرعباس تا جاسک باید اشغال شود، به انضمام قشم و چند جزیره کوچک. دوستان گرامی، کشور ما کلا در تصرف بیگانه است و ممکن هم هست که بخشهایی از آنرا بذل و بخشش کند یا به باد دهد. تنها دوای درد سرنگونی یک بار و برای همیشه این جرثومه فساد است، و میدانیم این کار میباید و تنها میتواند بدست صاحبان اصلی این سرزمین انجام شود. تمرکز را روی هدف اصلی باید گذاشت چرا که آدرس دهی نادرست مایه سوء استفاده رژیم میشود.
با احترام، پیروز.


■ دوستان عزیز، در کامنت دیگر هم بیان کردم که در این شرایط ملی گرایی به ناچار رشد می‌یابد و رژیم می‌تواند استفاده کند. من خودم از انفجار مخازن نفت تهران بسیار پریشان شدم، فکر می‌کردم که چند روز تنفس آن دود سیاه اگر یک سال از عمر متوسط میلیون‌ها نفر بکاهد با هزاران جزیره قابل قیاس نمی‌باشد. اما می‌اندیشم که به هر حال منشاء فساد و فجایع بزرگتر بعدی در جایگاه قدرت ایران است. به ترامپ و دولتش هیچ اعتمادی نیست، اما باید با آنها کج دار مریز بود، شیشه عمر دستشان است.
با احترام، پیروز


■ جناب جعفریان شما چرا بحث را وارونه میکنید تا به نتیجه دلخواه خودتان برسید همه کشورها قدرت دفاعی دارند وقتی کشوری تمام هم و غم اش این است که کشور اسراییل را نابود کند و موشک با بردی که تا اسراییل برسد تولید و میلیارد ها از از ثروت مردم را خرج حزب الله و حماس و سایر گروه های نیابتی میکند و در پایتخت ساعت نابودی اسراییل را در خیابان نصب، و رهبرش بوسه بر شانه های حماس برای حمله به اسراییل میزند، این خود اعلام جنگ نیست؟ رژیم میدانست که توافقی رخ نخواهد داد و با قتل و عام دی ماه خطر از داخل را بر طرف کرد و خود را آماده جنگ. احتمال اینکه سر نخ در کرملین هم باشد را نباید از نظر دور داشت که شرایط مطلوبی برای روسیه در جنگ و اشغال بیشتر اوکراین فراهم کرده و بعید نیست که مستشاران روسی و ایادی داخلی آن در ایران فعالانه به این امر میپردازند. تعیین کننده برای شروع و خاتمه جنگ با وجود این رژیم ما نیستیم تنها با مبارزه و بزیر کشیدن حکومت میتوانیم به آن پایان و چرخه خشونت را متوقف کنیم. در کنار حکومت ماندن به بهانه دفاع از میهن، کشور را مثل قبل تضیف و به ویرانه تبدیل میکند. این نوع میهن پرستی کمک به دوام رژیم و منافع روسیه است. به غنی سازی اورانیوم هم نمیپردازید که به قیمت فقر و فلاکت مردم همین میهن انجا شد و “کدام کشور است که بپذیرد تنها سیستم دفاعی موثر خود را ....” مغلطه ای بیش نیست و آدم را به یاد ادبیات پیک نتی می‌اندازد.
سالاری





نظر شما درباره این مقاله:







مجتبی، لوح سفید!
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 09.03.2026, 16:22

مجتبی، لوح سفید!


احمد پورمندی

شاید این نخستین و تنها باری باشد که پس از مرگ یک دیکتاتور، کسی را به جایش نشانده‌اند که عملاً مثل یک صفحه کاغذ سفید است.

مجتبی خامنه‌ای، که اکنون ۵۶ سال دارد، در دو دههٔ گذشته همچون سایه‌ای در بیت پدرش حضور داشت، اما در عرصهٔ سیاست ایران و جهان هیچ حضور علنی جدی از او دیده نشد.

گاه از نقش تعیین‌کننده، اما پنهان او در این یا آن انتخابات سخن گفته شد و زمانی قصه‌هایی دربارهٔ دخالت او در کنترل صداوسیما و مدیریت «دولت پنهان» روایت شد؛ با این همه، «آقازاده» – که به گفتهٔ پدر، حالا دیگر «آقا» شده بود – تا وقتی دیکتاتور زنده بود، پرده‌نشین باقی ماند.

این می‌تواند بخشی از نقشه‌ای باشد که از ذهن حیله‌گر و شیطانی خامنه‌ای تراویده بود:

🔷 پسر، تا زمانی که پدر در قید حیات است، پرده‌نشین، دست‌بوس و تابع مطلق بماند، در هیچ‌جا حرفی نزند و کاری نکند که پدر را ناگزیر از تشر و تقابل کند و به اعتبار هر دو خدشه‌ای وارد آید.

🔷 مسئولیت جانشینی پسر به جای پدر و احیای نوعی سلطنت را از گردن خود بردارد و در روندی به‌دقت مهندسی‌شده، آن را به «انتخاب اصلح» از سوی «خبرگان ملت» تبدیل کند.

🔷 به‌عنوان بخش اصلی میراث خود، لوحی سفید را بر تخت ولایت بنشاند تا پسر و همهٔ میراث‌داران نظام شیعه‌محور جمهوری اسلامی، فرصت داشته باشند مشق خود را بر آن بنویسند.

از ایام جنبش سبز به بعد، بخش‌هایی از این نقشه رو شد و معلوم شد که طرحی جدی برای برکشیدن مجتبی به مقام رهبری وجود دارد؛ با این حال، همه چیز قابل پیش‌بینی نبود.

جنگ و کشته شدن دیکتاتور، در زمان‌بندی برنامه تغییراتی را ضروری کرد، اما در نهایت، کلیت سناریو مطابق طرح پیش رفت و حالا ما شاهد جلوس کسی بر تخت ولایت هستیم که هیچ سو یا حسن‌سابقهٔ علنی‌ای ندارد و مردم ایران نه صدای او را شنیده‌اند و نه خطی از او خوانده‌اند.

این واقعیت، فرصت بی‌نظیری در اختیار ائتلاف حاکم به رهبری سرداران سپاه قرار می‌دهد تا بر انتهای تاریخ گذشته نقطه بگذارند و «از سرِ خط» شروع کنند.

قابل پیش‌بینی نیست که با توجه به تهدیدهای نتانیاهو و ترامپ، این «لوح سفید» تا چه زمان بر تخت باقی خواهد ماند و سردارانِ بدخط و کم‌سواد چه انشایی بر آن خواهند نوشت.

در کوتاه‌مدت، کمابیش روشن است که ادامهٔ وضعیت موجود و پیشبرد راه‌حل جنگی، بستن کامل فضا در داخل و تداوم بازی پرریسک، در دستور کار خواهد بود و سرداران، شانس تغییر استراتژی در پرتو تغییر رهبری را خواهند سوزاند.

سرنوشت این بازی خطرناک هر چه باشد، پیروزی جمهوری اسلامی نخواهد بود و می‌تواند تا فروپاشی حکومت ادامه یابد.

اما اگر در دقایق آخر این بازی، نوعی «عقلانیت اجباری» غلبه کند، فرصتی طلایی در اختیار مجتبی قرار خواهد گرفت تا «کشتیبان تازه»‌ی کشتی رو به سقوط نظام شود و با دستاورد بزرگِ «نجات نظام از ورطهٔ سقوط» کارش را آغاز کند.

در چنین حالتی، می‌توان تصور کرد که برای جامعهٔ سیاسی و مدنی نیز فرصت‌هایی برای نقش‌آفرینی در جهت بازگشت از فضای تنش حداکثری به فضایی نسبتاً «نرمال» و قابل تحمل فراهم آید.

گرچه تا لحظهٔ نگارش این یادداشت، مجتبی خامنه‌ای هنوز گویا باور نکرده که رهبر شده است و باید بر ایوان بیت ظاهر شود و با «امت» سخن بگوید، اما این سکوت و بهت دیری نخواهد پایید.

سرانجام او نخستین خط را – چه به فرموده و چه به ارادهٔ خود – بر این لوح سفید خواهد نوشت و آن‌گاه خواهیم توانست دربارهٔ سمت‌وسوی ولیعهد بداقبالی که زیر تعقیب قاتلان پدر و مادر و همسرش و در میان آتش و خون بر تخت نشسته است، روشن‌تر داوری کنیم.


نظر خوانندگان:


■ پورمندی گرامی، گمانه‌زنی‌ها بسیارند، یکی از آنها این است که بر این “صفحه سفید” نقش بن سلمان را رسم کنند. و یکی دیگر نقش گورباچوف، که البته این یکی وقت می‌خواهد پس باید بشود گورباچوف اورژانس. در نظر داشته باشید که بن سلمان با روی باز به سمت غرب ظهور نکرد، بلکه بیشتر با بیعت‌های پشت پرده با مسکو کارش را شروع کرد و از زمان ظهور ترامپ “غربی” شد. این است که برخی محافل غربی پروژه “بن سلمان” را محتمل می‌دانند. اما گذشته از اینها مجتبی ظرف چند ساعت پدر، مادر، همسر، و فرزندش را از دست داد و با سوابق پدرش بعید نیست که مشی انتحاری را دنبال کند، یعنی چشم بستن کامل بر ویرانی ایران و سلطنت به همه یا بخشی از ایران ویران شده. قابل توجه بخشی از سلطنت‌طلبان ناآگاه که به موازات همین تز در حال پایکوبی هستند.
با احترام، پیروز.


■ آقای پورمندی گرامی، نوشتار شما از همان آغاز با عنوانی که انتخاب کرده‌اید شگفتی آدمی را برمی‌انگیزد. محتوا، برعکس دقت پردازش در نوشتار، به طور شگفت‌آوری هویت، شخصیت، موقعیت و از همه مهمتر زمان گزینش شخص مورد نظر را در این بزنگاه سرنوشت ساز و جنگ بی‌رحمانه گرگ‌های در کمین قدرت، نادیده گرفته است. برای نمونه، یک پاراگراف از مقاله‌ای پرمایه و مستند در این شماره «ایران امروز» با عنوان «مجلس خبرگان پسر خامنه‌ای را رهبر معرفی کرد» می‌آورم:
«حامیان او در ساختار جمهوری اسلامی به تسلط بی‌چون‌وچرای او بر “شبکه پنهان قدرت” باور دارند. از این منظر، او طی دو دهه حضور مستمر در کانون تصمیم‌سازی نظام (بیت)، نه تنها به مخزن اسرار تبدیل شده، بلکه روابطی ارگانیک و عمیق با لایه‌های فرماندهی سپاه پاسداران و نهادهای امنیتی ایجاد کرده است. از نگاه هسته سخت قدرت، در شرایطی که نظام با تهدیدهای فزاینده خارجی و داخلی روبروست، تنها کسی می‌تواند سکان هدایت را به دست بگیرد که نبض دستگاه‌های سرکوب و حفاظت را در دست داشته باشد و مجتبی، تنها گزینه‌ای است که وفاداری کامل این نهادها را در پیشینه خود دارد.»
خطوط عیان و پنهان نگاشته بر لوح مجتبی رازی نیست که برکسی پنهان مانده باشد، پورمندی عزیز!
سعید سلامی


■ بی‌شک این لوح سفید نیست و حلقه گردان حبیب و نفوذ وی در برکشیدن احمدی نژاد و در نتیجه گسترش نفوذ سپاه و ارگان های امنیتی, سفیدی چنین لوحی را به محاق می‌برد. شما نیز به “ذهن حیله‌گر و شیطانی” اشاره کرده‌اید که هر چند پشت پرده اجرا می‌شد ولی نقشش را بر آن لوح حک می‌کرد. اگر قرار بود رویه دیگری پیش گرفته شود لازم نبود وی جلوی صحنه ظاهر شود و می‌شد یک آخوند مترسک که سر نخش دست خودشان است را جلو بیاندازند و خود پشت صحنه بیت نظام را اداره کند و مستقیما در تیررس اسراییل و آمریکا نباشد. ولی نه، قرار این شد که شمشیر را از رو بسته نگه دارند و با رادیکالیسم به ارث برده ادامه دهند و با خسته کردن طرف مقابل و ویرانی ایران به توافقی دست بیابند تا پس از آن به سرکشی مردم بپردازند یعنی به دشمن اصلی. با این دسته های گسترده مافیایی و فدرالی یا دقیقتر ملوک الطوایفی و گسترده و غیر قابل کنترل، صحبت از حلول روح بن سلمان به مجتبی امریست خیالی و چنین طایفه‌ای با آن بیگانه. باید دید که ملت ایران چگونه می‌توانند این روند را بهم و مهر خویش را بر آن زنند.
با احترام سالاری


■ با نظرات و دیدگاه‌های آقایان سلامی و سالاری کاملاً موافقم.
مجتبی خامنه‌ای بیش از یک دهه است که در همراهی با باندهای درون نظام و حلقه‌های مافیایی آن، از فرماندهان سپاه گرفته تا مداحان، دلالان، جاسوسان و خبرچینان، در حال تحکیم شبکه نفوذ و قدرت خود بوده است؛ از رایزنی و مشاوره گرفته تا فراهم کردن تدارکاتی که او را برای ایفای نقشی از پیش طراحی‌شده آماده کند. از این رو، عنوان ” لوح سفید” تا حدی بی‌مسمّا به نظر می‌رسد. او همواره به‌عنوان گزینه‌ای محتمل و نفر دوم در بیت رهبری دیده شده است؛ فردی با مأموریتی از پیش تعیین‌شده و لوحی که گویی از قبل برایش نوشته‌اند. وضعیتی شبیه به بازیکن فوتبالی که در کنار زمین خود را گرم می‌کند تا در لحظه مقتضی وارد میدان شود و نقش از پیش تعیین‌شده‌اش را اجرا کند. راهبرد او چیزی جز ادامه همان سیاست‌هایی نخواهد بود که سلفش با خود به گور برد؛ سیاستی که در یک جمله خلاصه می‌شود: حفظ نظام به هر قیمت. به‌ویژه اکنون که او نماینده جریانی سپاهی–نظامی است؛ جریانی که خود او را به رأس قدرت رسانده و اکنون برای بقای خویش می‌جنگد. در چنین فضایی، طبیعی است که انتقام‌گیری از دشمنان خارجی، به‌ویژه آمریکا و اسرائیل، در صدر رفتارها و سیاست‌های آنان قرار گیرد. در این چارچوب، لوحی که او با خود حمل می‌کند نه ” لوح سفید “، بلکه لوحی سیاه خواهد بود؛ لوحی که پیامدهای آن از هم‌اکنون تا حد زیادی قابل پیش‌بینی است: دشمنی هر چه بیشتر با غرب و به‌طور کلی کفار، و سرکوب شدید مردم مبارز ایران در داخل.
در عین حال، دو نکته دیگر در این نوشته به چشم می‌خورد که بیش از آن‌که روشنگر باشند، کنایه و دهن‌کجی محسوب می‌شوند. نخست، استفاده از عبارت «قاتلان پدر، مادر و همسرش»؛ عبارتی که ظاهراً می‌کوشد با نیش و طعنه، آمریکا و اسرائیل را هدف قرار دهد، در حالی که در ادبیات جنگ و سیاست، برای چنین مقاصدی واژگان و تعابیر دقیق‌تری وجود دارد.
در قوانین کیفری و جزایی، «قاتل» به کسی گفته می‌شود که عمداً جان انسانی را گرفته و در یک پرونده کیفری تحت پیگرد قرار گیرد؛ اما در جنگ، مرگ و تخریب اغلب نتیجه عملیات نظامی است، نه عمل فردی با قصد جنایی، و اساساً در چهارچوب واژگان و قواعد متفاوتی تعریف می‌شود و دیکشنری خاص خود را دارد. نکته دوم، به‌کارگیری واژگانی چون «ولیعهد» و «بر تخت نشستن» برای اشاره به مجتبی خامنه‌ای است؛ انتخابی که به‌روشنی می‌کوشد ذهن مخاطب را به سمت تداعی نهاد سلطنت سوق دهد و با نوعی کنایه، او را «گوشمالی» دهد.
در نهایت باید گفت انصاف، فضیلتی کمیاب اما بسیار ضروری در تحلیل و نوشتار است. رعایت انصاف باعث می‌شود نوشته، بیش از آن‌که ابزار القا و بازی با واژگان باشد، روشن‌کننده و مستند باقی بماند.
با احترام و تشکر شهرام


■ با تشکر از دوستان عزیز، نخست توضیح بدهم انتخاب تیتر «لوح سفید» ، همانطور که در متن هم روشن کرده ام، نه به معنی « سفید در مقابل سیاه» است و نه به معنی طفلی که دیروز از مادر زاده شد. مساله کاملا روشن است و همه مفسران و رسانه ها روی آن انگشت گذاشته‌اند:
مجتبی خامنه‌ای برای مردم ایران، به مثابه یک شخصیت حقیقی، آدم ناشناخته ایست. برخلاف آیت الله منتظری و یا پدرش که قبل از گزینش و یا جلوس، سالها نوشته و حرف زده بودند و مسولیت های مختلفی را بر عهده داشته اند. او - اگر زنده باشد و زنده بماند- از دیروز ، دیگر یک سایه در بیت پدر نیست و به لحاظ حقوقی صاحب یک قدرت بی حد و حصر شده است. این آدم هم مثل هر انسان دیگری ، تا اینجای عمرش لوله انتقال نامه و سیب زمینی نبود و حتما می خواهد سس خودش را در دیگ جمهوری اسلامی بریزد. روشن است که نقش او در بیت و روابطش با سرداران و امنیتی ها، امکانات و محدودیت های او را تشکیل می دهند و هیچ یک از ما واقعا نمی دانیم که سس مجتبی ، چه طعم و مزه ای دارد و هر چه در این باب بگوییم گمانه زنی و در خوش بینانه ترین نگاه، تعقیب مسیر نقطه چین خطوطی است که از بیت در می آمدند. حرف من این است که از امروز دیگر، رابطه مجتبی با سراداران و امنیتی ها تابع دیالکتیک جدیدی می شود و او به عنوان بازیگری که باید ائتلاف حاکم را حفظ و شاید بازسازی کند، ناگزیر به ایفای نقش متفاوتی خواهد بود. به احتمال قریب به یقین، او در بدو امر، ناگزیر به تبعیت از سرداران خواهد بود و فقط وقتی در نقش کبوتر ظاهر می شود که سرداران اراده کنند. تفاوت امروز با زمان پدرش این است که سرداران ، حتی پیام عقب نشینی را هم می توانند ، به راحتی بر این لوح بنویسند. به باور من، این یک شانس بالقوه برای او، سرداران و جامعه ایران است. امکان تحققش را نمی دانیم، نادیده گرفتن آن هم دور از سیاست است.
سلامی و سالاری عزیز، به درستی پیوند های مجتبی با سرداران و اجزای دیگر ساختار قدرت را برجسته می کنند که بر اساس همه شواهد، باید درست باشند. اینها همه اما، « مجتبی دیروز» را تصویر می کنند، نه مجتبی در جایگاه رهبر سوم را. امروز نمی توان از بن سلمان یا گارباچوف یا مدل کره جنوبی و چین حرف زد، اما کنار گذاشتن همه گزینه ها و گزینه « ادامه وضعیت موجود» را مطلق فرض کردن هم ، دور از سیاست خواهد بود. در نهایت شهرام گرامی، از قاتل نامیدن کسانی که همسر، عروس ، داماد و نوه خامنه ای را به قول آن بلندگوی نئو فاشیسم « پودر » کردند گلایه کرده است و کاربست واژگانی نظیر « جلوس بر تخت» و « ولیعهد» را دور از انصاف دانسته اند. من فقط می توانم تاسفم را از سرایت این طاعون فکری و جرم انگاری نقد سلطنت به اینجا، بیان کنم.
سخن آخر اینکه، برای من هم هنوز هیچ چیز روشن نیست و همه امیدم این است که گفتگوها بتوانند کمک کنند تا به عبور کشور از فاجعه و بحران یاری برسانیم.
پورمندی


■ جناب پورمندی گرامی،
گمان می‌کنم نکته‌ای که مطرح کردم به‌درستی فهمیده نشده است. سخن من نه دفاع از کسی بود و نه «جرم‌انگاری نقد سلطنت». بحث من صرفاً درباره دقت در واژگان و انصاف در تحلیل بود.
میان «قتل» در معنای حقوقی و «مرگ در نتیجه عملیات نظامی» در ادبیات جنگ و سیاست تفاوتی مفهومی وجود دارد؛ اشاره به این تمایز نه تطهیر کسی است و نه توجیه خشونت، بلکه صرفاً دعوت به دقت زبانی است.
در سال ۱۹۱۱، خلبان ایتالیایی «جولیو گاووتی» برای نخستین بار در تاریخ، از هواپیما بمبی را در جریان جنگ بر روی لیبی رها کرد. بنابراین، «از دید شما» باید گفت که حدود صد و شانزده سال است این قاتلان بالفطره مشغول آدم‌کشی و قتل هستند، ولی هنوز در چارچوب قانون هیچ کشوری به‌عنوان «قاتل» تلقی نشده‌اند؛ تکرار می‌کنم، چنین اقداماتی تحت قوانین جنگ قضاوت می‌شوند، نه در قالب جنایت‌های عادی کیفری.
اما گویا این فقط قلم شماست که، برای خالی نبودن عریضه و داغ کردن تنور مبارزات به اصطلاح ضد امپریالیستی، عنوان «قاتلان» را در دادگاهی که خود برپاکرده‌اید، بدون هیچ پروایی به نیروهای آمریکایی اطلاق می‌کنید.
اشاره من به واژگانی چون «ولیعهد» و «جلوس بر تخت» نیز از همین منظر بود: واژه‌ها گاه بیش از آن‌که توضیح دهند، چارچوب فکری و ذهنی القا می‌کنند. نسبت دادن «طاعون فکری» به چنین نکته‌ای، بیش از آنکه پاسخی به استدلال باشد، نشان می‌دهد چگونه در بسیاری از بحث‌های سیاسی برچسب‌زدن جای تفکر را می‌گیرد.
نقد سلطنت یا هر نظام سیاسی دیگر حق هر کسی است؛ اما جایی که استدلال پایان می‌یابد، برچسب‌ها آغاز می‌شوند.
با احترام شهرام


■ شهرام گرامی! شما از مطلب من همه را گذاشتید و دو نکته را برداشتید.
اول- چرا من نتانیاهو و ترامپ را قاتل نامیدم و دوم چرا به ساحت سلطنت جسارت کردم. مجتبی را ولیعهد و برکشیدنش را جلوس بر تخت سلطنت نامیدم و بعد هم مدعی شدید که اینها نشانه‌های طاعون فکری نیست که همین روزها در ونکوور از سوی سلطنت‌طلبان با سلام هیتلری و تنک یوبی‌بی برآمد کرد.
دوست عزیز! کشتن یک زن مسن ۷۰-۸۰ ساله، کودک و زنی که هیچ نقش سیاسی نداشته، قتل نیست، در کنار کشتار ۱۷۰ نوباوه مدرسه میناب، جنایت علیه بشریت است و من خیلی ارفاق کردم که آن را قتل نامیدم. سلطنت هم شاخ و دم ندارد. عمامه و تاج فرم هستند. نشستن پسر به جای پدر، اسمش سلطنت است و با جانشینی مجتبی به جای پدرش، ولایت به سلطنت استحاله پیدا کرد. حالا اگر کسانی در ینگه دنیا دنبال سلطان می‌گشتند، اما طرف از تهران سر در آورد، البته بد بیاری حضرات است، اما سلطنت، همین است که اتفاق افتاده است.
پورمندی


■ جناب پورمندی، با درود! من این اظهار نظر را برای مقاله آقای گلکار که در همین صفحه ایران امروز منتشر شده نوشته بودم اما دیدم مقاله شما هم در مورد مجتبی خامنه ای است گفتم اینجا هم بیاورم شایدد جنابعالی و دیگر دوستان اطلاعات دیگری داشته باشند مورد بحث قرار گیرد.
با توجه به این واقعیت که نه تصویر مجتبی خامنه ای را نشان میدهند و نه صدایش را پخش میکنند به احتمال قوی اگر کشته نشده باشد در کما و یا بیهوشی و جراحت سنگین است. این پیام اخیر منتسب به مجتبی خامنه ای بنظر من توسط همان گروه کوچک سرداران سپاه و امنیتی ها نوشته شده که پس از مرگ علی خامنه ای عملا قدرت را قبضه کرده اند. دلیل آنکه آنها با عجله مجلس خبرگان را وادار کردند مجتبی خامنه ای را به عنوان رهبر سوم اعلام کنند آن بود که میخواستند شورای رهبری به ریاست پزشکیان را منحل کنند تا پزشکیان نتواند جریان مذاکره را راه انداخته و آتش بس برقرار کند. پزشکیان دو رو پیش امد صحبت کرد از حمله به همسایگان اظهار تاسف و عذر خواهی کرد و گفت به نیروی مسلح ابلاغ شده است حمله ب همسایگان را متوقف کنند. اما اینها بلافاصله به کشورای همسایه، حتی عمان، با موشک و پهباد حمله کردند. اینها با شکست مفتضحانه ای که در جنگ خورده اند و با قتل عامی که از جوانان و مردم ایران در دیماه داشته اند میدانند با برقراری صلح و آرامش احتمالا موقعیت خود را از دست داده و چه بسا کارشان به دادگاه و مجازات خیانتها بکشد. این گروه کوچک به احتمال قوی متشکل از وحیدی فرمانده سپاه، قالیباف، فرمانده قرارگاه خاتم النبیا، شاید علی لاریجانی و افرادی امنیتی مانند تائب و افرادی مانند محمد باقر ذوالقدر و ..باشند. متن بیانیه منتسب به مجتبی خامنه ای کاملا ناشیانه و غیر عادی برای کسی است که تازه به (هر ) رهبری انتخاب شده باشد. بلکه تنها برای تاکید برای ادامه جنگ، حمله به همسایگان و کنترل تنگه هرمز است که ایده احمقانه همین سرداران است. امروز محسن رضایی که عملا هیچکاره است و تنها وانمود میکند در جریان امور است در مصاحبه خود بستن تنگه هرمز را با هیجان تکرار میکرد. بنابراین اصولا فرض رهبری مجتبی خامنه ای، حداقل در این مرحله، محل تردید است.
ارادتمند خسرو





نظر شما درباره این مقاله:







تراژدی ایرانی: جنگ و اشغال نظامی تدریجی کشور
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 08.03.2026, 21:42

تراژدی ایرانی: جنگ و اشغال نظامی تدریجی کشور


محمود تجلی‌مهر

بخش نخست

تنها درکی دور از واقعیت و ساده‌انگارانه می‌تواند باور داشته باشد که کشوری خارجی با هزینه سنگین نظامی و انسانی بدون چشم داشت به یاری مردم ایران بیاید آن هم در حالی که ارتش رسمی ایران با نیم میلیون نیروی مسلح و آماده خود سالهاست در حاشیه به تماشا ایستاده و انگار نه انگار که در کشور خبرهایی هست.

من در یکی از نوشته‌های آخر خود (در اینجا) دیدگاهم را در باره دخالت خارجی نوشته‌ام و از این رو از تکرار آن خودداری می‌کنم. در آنجا گفته بودم که وقتی منافع یک دولت خارجی به گونه‌ای قرار می‌گیرند که با منافع مردم ایران هم‌سو می‌شوند، باید از آن بهره برد و نباید تابومندانه هر نوع دخالت خارجی را رد کرد.

در این هفته‌ها و ماه‌ها منافع ملی دولت آمریکا، منافع شخصی رییس‌جمهور خود شیفته و غیرقابل کنترل آن و منافع ملی اسراییل به موازات منافع ملی مردم ایران در مبارزه با رژیم جنایت اسلامی قرار گرفته‌اند. بنابراین می‌شود از این اشتراک منافع به سود مردم ایران بهره برد. این را به عنوان یک احتمال در نظر گرفته بودم. البته پیش‌فرض آن مدیریت ایرانی درست و هوشمندانه آن است؛ وجود یک ارگان قدرتمند ایرانی، حال چه به شکل یک اپوزیسیون متحد و گسترده، چه به شکل وجود یک شخصیت ملی و برآمده از میان جنبش اعتراضی یا یک شورا و یا هر چیزی مشابه آن! مدیریت ایرانی هوشمند نیاز است که بتواند در چنین بازی شطرنج، در چنین کشاکش پر تشنج و دریای توفانی به هدف مورد نظر برسد. این شرط اساسی برای پیروزی است: مدیریت توانمند ایرانی و نه هیچ چیز دیگر.

اعتقاد من همیشه این بوده: کسی که شطرنج بلد نیست، اگر به پای بازی برود نه در یکی از دوسوی صفحه بلکه روی آن خواهد نشست. با او بازی خواهد شد!

امروز که یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ است، جنگ آمریکا و اسراییل با حکومت اسلامی به گفته خودشان به رده‌های دوم و سوم حکومت کشیده شده، و در عمل کم کم به زیرساختارهای و هدف‌های غیرنظامی نیز کشور می‌رسد. نیروی دریایی ایران چه سپاه و چه ارتش و نیروی هوایی کاملا نابود شده‌اند، بدون آن که در درگیری جدی شرکت داشته باشند. نیروی زمینی و هوانیروز انگار نه انگار که وجود خارجی دارند. هواپیماهای آمریکایی و اسراییلی در آسمان ایران جولان می‌دهند و هر جا را که بخواهند بمباران می‌کنند.

آمریکا و اسراییل از ابتدا به دنبال منافع خود بوده و هستند. این راه درست سیاست خارجی هر کشوری است و باید هم این گونه باشد: دفاع از منافع ملی! هر چند که هم سویی میان منافع آنها و منافع ملی مردم ایران در دشمنی با حکومت اسلامی وجود داشته، تنها ساده‌اندیشان هستند که گمان برند دو کشور آمریکا و اسراییل با تمام مشکلات و درگیری‌های دیگرشان تمام نیروی نظامی خود را بسیج می‌کنند که به ایران کمک بشردوستانه بلاعوض کنند؛ آن هم در زمانی که ارتش خود ایران از جایش کوچکترین تکانی نخورده است؛ به ویژه نیروی زمینی که با ۴۶۰ هزار سرباز آماده با سرعت می‌توانست و هنوز هم می‌تواند در چند روز بساط سپاه پاسداران جنایتکار و دیگر مزدوران را برچیند.

این که چرا ارتش ایران چنین چهره‌ای ناتوان و “بی غیرت” از خود نشان داده است، معمایی است که من که خود در زمان شاهنشاهی‌اش در نیروی زمینی آن تربیت شده‌ام، هیچ‌گونه پاسخی برایش ندارم. نمی‌‌خواند با آن میهن‌دوستی که به ما یاد داده بودند. در آینده باید دلیل این رفتار آشکار شود که چرا ارتش به وظیفه و دلیل وجودی‌اش که حمایت از مردم ایران باید باشد، عمل نکرده است.

بنابراین کشورها سیاست خارجی خود را بر اساس منافع ملی خود تنظیم می‌کنند، به ویژه کشورهایی که در آنها دمکراسی حاکم است. اگر کسی گمان می‌برد که می‌شود به دلایل بشردوستانه در کشوری دخالت کرد، معمولا یا در بعضی موارد تاریخی منافع ملی هم با آن گره خورده است و یا در شورای امنیت و یا سازمان ملل متحد اجماع جمعی برای دخالت نظامی به وجود آمده است و یا مخلوطی از اینها. در مورد جنگ آمریکا و اسراییل در ایران چنین تفاهم جهانی وجود ندارد و از دید حقوقی نیز این کار با اصول سازمان ملل متحد در مغایرت است.

در این میان رضا پهلوی هنوز از کمک ارتش‌های آمریکا و اسراییل سخن می‌گوید و هنوز در این توهم به سر می‌برد که این ارتش‌ها به کمک مردم ایران آمده‌اند. روشن نیست که آیا او واقعا بر این باور است یا تنها به مردم ایران دارد این داستان را می‌گوید. به برداشت من، ذهن رضا پهلوی ساده‌تر از آن است که به پیچیدگی‌های روابط خارجی آگاه باشد. او باور دارد که آمریکا و اسراییل به کمک مردم ایران آمده‌اند و بدتر از آن، این توهم و امید را نیز دارد که آنها پس از نابودی حکومت آخوندی، کشور را به او تحویل خواهند داد. بوق تبلیغاتی تلویزیون ایران اینترنشنال نیز به این توهم دامن می‌زند و بر خلاف تمام موازین اخلاقی، کار روزنامه‌نگاری و رسانه‌ای، کماکان این جنگ را “حمله آمریکا و اسراییل در حمایت از انقلاب مردم ایران” می‌نامد.

در این میان بخشی از ایرانیان خارج از کشور در ادامه هیستری و هیجانی که پیروان سلطنت ایجاد کرده‌اند، در خیابان‌ها با پرچم آمریکا و اسراییل به رقص و شادی پرداخته‌اند و از عمو ترامپ و بی بی تشکر می‌کنند. در شبکه‌های اجتماعی می‌شود واکنش‌های مردم کشورهای مختلف را دید که چگونه هاج و واج به این جماعت می‌نگرند که چگونه می‌شود از حمله نظامی به کشور خود و ویرانی زیرساختارها خشنود بود و به رقص و پای کوبی پرداخت.

در تصویرهای دست‌چین شده ایران اینترنشنال نیز از داخل ایران تصویرهایی را نشان می‌دهد که کسی از عمو ترامپ و بی بی تشکر می‌کند؛ انگاری مردم ایران همه به شادی پرداخته‌اند. در تهران دیروز انبارهای بزرگ نفت در شهران غرب تهران و فرودگاه مهرآباد با ۱۶ هواپیمای مسافربری بمباران و نابود شده‌اند. دود سیاه شهر را گرفته، مردم نگران امنیت شهر و توزیع مواد غذایی هستند و در خارج از ایران برخی به پای کوبی و رقص با موسیقی کرکننده در مراکز شهرها پرداخته‌اند.

رضا پهلوی و همراهانش خود را تنها میهن‌پرستان می‌خوانند و با همان گام از حمله ارتش‌های خارجی حمایت و آنها را تشویق می‌کنند. این را چگونه می‌شود به مردم ایران توضیح داد؟ از سوی دیگر، آنها چنان خود را وطن‌پرست وانمود کردند که گویا دیگران همه وطن‌فروش یا جدایی‌طلب هستند. رضا پهلوی چهار اصل برای همکاری با دیگران تعریف کرده بود و آنها را خط قرمز دانسته بود. همین چند هفته پیش که احزاب کرد در یک اتحاد برای همکاری گرد آمدند، رضا پهلوی که هنوز کاره‌ای نیست، آنها را جدایی‌طلب نامید و تهدید به حمله ارتش به کردستان کرد. هر چند که سخنان او در چنین شرایطی مضحک به نظر می‌آید، اما گرایش‌های دست راستی و چهره دوگانه او و همراهانش را می‌رساند.

به هر رو، اگر این چهار اصل او را جدی بگیریم، امروز باید آقای پهلوی پاسخ دهد که می‌خواهد چه کند: ترامپ گفته که با رهبری مذهبی در ایران مشکلی ندارد. او سپس گفته که نقشه آینده ایران می‌تواند تغییر کند. خب، جناب پهلوی! دو اصل از چهار اصل غیر قابل قبول برای شما زیر پای ترامپ رفته است. شمایی که چندی پیش به احزاب کرد تنها به‌خاطر ایجاد یک مرکز مشترک همکاری حمله کردید، چرا اکنون ساکت هستید؟ آیا این شهامت را دارید که در باره این سخنان ترامپ چیزی بگویید؟

چرا هنوز در باره کشتار کودکان دبستانی میناب چیزی نگفته‌اید اما برای مرگ سه سرباز آمریکایی پیام تسلیت فرستادید؟ وطن شما کجاست؟ از یک سو ادعای وطن‌پرستی شما دنیا را برداشته است و از سوی دیگر از ارتش‌های بیگانه حمایت می‌کنید که به خاک کشور حمله کرده‌اند و اکنون سخن از تغییر جغرافیای کشور می‌کنند. و شما ساکت مانده‌اید. جناب پهلوی! آیا تنها برای کردها زبانتان باز بود؟

یکی دیگر از شاهکارهای شاهانه این روزهای غم‌انگیز آن بلایی بود که دو کمدین نابغه روسی بر سر رضا پهلوی آوردند و او را مسخره جهان ساختند. این که آن دو کمدین خبره که کارشان سرکار گذاشتن رهبران سیاسی و شخصیت‌های معروف است، مورد نظر من در اینجا نیست. آن کیفیتی که رضا پهلوی در مکالمه با آنها از خود به نمایش گذاشت، عمق جهالت و نادانی او را نشان داد؛ امری که شاید برای مغرض‌ترین مخالفان او هم قابل تصور نبود و آن بی‌سوادی، ساده‌لوحی و بلاهت بی‌نظیر او بود.

جناب پهلوی، این که شما بسیاری از اصول رفتار دیپلماتیک و حتی رفتار درست در جامعه را نمی‌‌دانید، قبلا نیز آشکار شده بود. اما این که شما تاریخ کشور خودتان و تاریخ پدربزرگ خودتان و هیچ چیز از جنگ جهانی دوم ندانید، قابل باور نبود. کدام ابله باورش می‌شود که در آلمان امروز کسی در سیاست و دولت آلمان نامش آدولف و نماینده صدراعظم مرتس هم باشد و از سوی او ماموریت داشته باشد که با شما مذاکره کند؟ بعد خودش را شبیه هیتلر آرایش کند، برای شما داستان بگوید که بله، پدر من پدر شما را می‌شناخت. پدر بزرگ من هم در زمان پدربزرگ شما در ایران بوده و در آنجا خدمت می‌کرده است. بگوید که صدراعظم مرتس گفته که ارتش آلمان آماده است برای بمباران تهران و ما سلاح تاوروس داریم و می‌خواهیم به ایران حمله کنیم. شما هم کاملا پرت از همه چیز و همه جا و بی‌خبر از تمام تاریخ، خوشحال می‌شوید و تشویق می‌کنید که بله شما و دیگران هم به این “جنگ صلیبی” بپیوندید!

واژه جنگ صلیبی را نیز شما بکار بردید. کدام آدم معقول و ساده اروپایی امروز از این واژه ناشایست استفاده می‌کند؟ آیا اصلا مفهوم آن را می‌دانید؟ به کدام نادانی شما باید پرداخت که ظاهرا بیکران هستند؟ به هر رو در میانه این سخنان همکارانتان که گویا متوجه این سیرک شده بودند، آمدند و شما را بردند. وگرنه معلوم نبود دیگر چه سخنان زیباتری را شاهد می‌بودیم. پس از آن که ارتباط قطع شد آن دو نفر کماکان هاج و واج مانده بودند. یکیشان گفت: این یک هیتلر کامل است و عصبانی شده بود که چرا دستیارش او را از چنین مکالمه خوبی بیرون می‌کشد.

و این گونه است که همه چیز واژگون نشان داده می‌شود. تصویری غم‌انگیز از همه ما، از مردم در داخل کشور که نگران جان خود هستند، مردمی که جنگ به این شدت را تاکنون تجربه نکرده بودند و نوار غزه جایی بود آن دورها، اکنون میان هواپیماهای خارجی و حکومت اسلامی دیوانه، ناتوان و خالی‌بند گیر افتاده‌اند؛ حکومتی ناتوان که دهها سال برای جهان کرکری خواند، بی‌شرمانه شعار نابودی اسراییل را سر داد، تروریست‌های جهان را رهبری کرد و جنگ‌های گوناگون به راه انداخت و حال که آمریکایی‌ها و اسراییلی‌ها به سراغش آمده‌اند، به زیر زمین رفته و یا میان مردم، در مدرسه‌ها، ورزشگاه‌ها و بیمارستان‌ها خود را مخفی می‌کند تا اگر زمانی به یکی از این مدرسه‌ها حمله‌ای صورت بگیرد آن را چون پیراهن عثمان به جهان نشان دهد و ابراز مظلومیت کند.

در این سو نیز کسی می‌آید و با سوءاستفاده از نوستالژی مردم به گذشته، نام فامیل میراث خود و کمک بوق تبلیغاتی ایران‌اینترنشنال و من‌وتو با ایجاد یک جنبش هیستریک و هیجانی در خارج از کشور و ایجاد امید در مردم گیر افتاده در داخل، سوار بر جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران می‌شود.

و این گونه است که تراژدی ایرانی ادامه دارد.


نظر خوانندگان:


■ آقای تجلی مهر، با درود
این حق انسانی شما هست که هر باوری داشته باشید و از هر کس که می‌خواهید انتقاد کنید اما این طرز نگارش آلوده به نگاه از بالا و لحنی که سعی در کوچک کردن و حقیر کردن شخص مورد انتقاد دارد شایسته‌ی قلم شما نیست.
نوشتید «به کدام نادانی شما باید پرداخت که ظاهرا بیکران هستند». شما که اسوه‌ی دانایی و خرد بیکران هستید با فروتنی بیشتری انتقاد بفرمایید تا خدای ناکرده حمل بر تکبر و خودبزرگ بینی نشود. طرز نگارش شما خودش نموداری از «تراژدی ایرانی» است.
ارادتمند - یوسف جاویدان


■ این مقاله چیزی جز تناقض و سردرگمی نیست: تناقض در مفروضات، تناقض در نتیجه‌گیری، و سردرگمی در ارائه حتی یک راه‌حل منطقی و مؤثر.
اصل و نتیجه‌گیری دوگانه است: می‌گوید «کشورها بر اساس منافع خود عمل می‌کنند»، اما هر کمک خارجی علیه جمهوری اسلامی را خیانت می‌نامد. انگار سیاست خارجی فقط برای نمایش تئاتری نوشته شده است.
ارتش ایران نیز قربانی ساده‌سازی شده است: سال‌ها سکوت و نابودی فرصت‌ها و زیرساخت‌ها به «بی‌غیرتی» تقلیل داده می‌شود؛ بی‌آنکه اشاره‌ای به سپاه، ساختار قدرت یا واقعیت‌های امنیتی کشور شود. چنین تحلیلی بیشتر به آرزوی کودکانه می‌ماند تا فهمی واقعی از سیاست. در تصویر ارائه‌ شده از جامعه نیز اغراق آشکار است: همه داخل کشور قربانی‌اند و همه خارج کشور در حال پایکوبی. میلیون‌ها احساس واقعی مردم ایران در این تصویر کاریکاتوری جایی ندارند.
تناقض در مسئله دخالت خارجی نیز چشمگیر است: اصل هم‌سویی منافع پذیرفته می‌شود، اما بهره‌برداری هوشمندانه ایرانیان از این هم‌سویی «خیانت» خوانده می‌شود. نتیجه چیزی جز دور باطل تناقض نیست.
در کنار این‌ها، مقاله سرشار از حمله‌های شخصی است. شاهزاده رضا پهلوی و برخی رسانه‌ها «ابله» و «بی‌سواد» خوانده شده‌اند، بی‌آنکه حتی یک تحلیل منطقی ارائه شود. در نتیجه، متن بیشتر به کاریکاتوری سیاسی شبیه شده تا یک نقد جدی. در نهایت نیز ایران عملاً با جمهوری اسلامی یکی گرفته می‌شود؛ گویی حکومت معادل کشور است و تفاوت میان ملت و رژیم نادیده گرفته می‌شود. در این تصویر، همه مردم یا دشمن‌اند یا اسیر توهم نویسنده. گاهی انسان مقاله‌ای می‌خواند و درمی‌یابد که مشکل تنها اختلاف نظر نیست؛ مشکل آن است که نویسنده با اطمینان کامل، چیزهایی را بدیهی فرض می‌کند که خودشان بزرگ‌ترین پرسش‌ها هستند.
مقاله با کشف این گزاره آغاز می‌شود که «کشورها بر اساس منافع خود عمل می‌کنند، نه انسان‌دوستی». شگفت‌آور است که نویسنده گویی تازه به این حقیقت رسیده است. اما درست در همین نقطه پرسش آغاز می‌شود: اگر این اصل بدیهی است، چرا نتیجه‌ای که از آن گرفته می‌شود چنین عجیب و یک‌طرفه است؟ در سیاست بین‌الملل، هم‌سویی موقت منافع میان ملت‌ها و دولت‌ها امری کاملاً طبیعی است. تاریخ سرشار از نمونه‌هایی است که در آن نیروهای داخلی از تضاد منافع قدرت‌های خارجی برای پیشبرد اهداف خود بهره برده‌اند. با این حال، نویسنده این واقعیت ساده را به چیزی شبیه «گناه کبیره» تبدیل می‌کند و به جای تحلیل، به توهین و برچسب‌زنی پناه می‌برد.
تصویر ارائه‌ شده از ارتش ایران نیز خالی از اغراق نیست: ارتشی که می‌تواند «در چند روز» بساط حکومت را جمع کند، اما سال‌ها سکوت کرده است؛ بی‌آنکه توضیحی درباره چرایی این سکوت ارائه شود. نسبت دادن همه چیز به «بی‌غیرتی» شاید ساده‌ترین پاسخ باشد، اما واقعیت پیچیده‌تر است. نادیده گرفتن ساختار قدرت، نفوذ سپاه و واقعیت‌های امنیتی ایران، تحلیل را به سطح یک آرزو تقلیل می‌دهد.
بخش بزرگی از مقاله نیز صرف حمله شخصی به شاهزاده رضا پهلوی و رسانه‌هایی مانند ایران اینترنشنال شده است. نویسنده او را «ابله»، «نادان» و «بی‌سواد» معرفی می‌کند و هم‌زمان تصویری کاریکاتوری از جامعه ایرانی ارائه می‌دهد: گویی همه مردم داخل کشور قربانی‌اند و همه ایرانیان خارج کشور در حال پایکوبی. چنین روایتی نه نقد سیاسی است و نه بازتاب واقعیت؛ بلکه بیشتر نشانه ضعف استدلال و نیاز نویسنده به تحقیر دیگران است.
از مضحک‌ترین بخش‌های مقاله نیز ادعاهایی مانند «ارتش آلمان آماده بمباران تهران» و «ماموریت‌های آدولفی» است؛ عباراتی که بیش از آنکه تحلیل باشند، به قصه‌های کودکانه برای تمسخر شاهزاده رضا پهلوی شباهت دارند. هر خواننده عاقل درمی‌یابد که این بخش بیشتر یک سیرک توهین و اغراق است تا تحلیلی واقعی.
خطای اساسی مقاله از همان پیش‌فرض آغاز می‌شود: اینکه هر اقدام نظامی خارجی علیه ساختارهای جمهوری اسلامی «حمله به ایران» است و هر کس از آن استقبال کند دشمن میهن است. اما آیا جمهوری اسلامی همان ایران است؟ بسیاری پاسخ منفی می‌دهند. حکومتی که پس از سال ۱۳۵۷ بر ایران مسلط شده، با سرکوب، زندان، اعدام و نابودی نهادهای ملی، کشور را در وضعیتی قرار داده که بسیاری آن را نوعی اشغال داخلی می‌دانند. در چنین شرایطی، مبارزه با این حکومت ـ چه داخلی و چه بین‌المللی ـ ماهیتی متفاوت می‌یابد و نمی‌توان آن را با قیاس ساده با کشورهای معمولی سنجید.
تاریخ نشان داده است که سقوط رژیم‌های سرکوبگر، حتی با دخالت خارجی، اغلب به عنوان پایان اسارت ملت‌ها تلقی شده است، نه نابودی میهن. بسیاری از ایرانیان میان ایران به عنوان ملت و تمدن و جمهوری اسلامی به عنوان یک حکومت ایدئولوژیک تمایز قائل‌اند. مخالفت با جمهوری اسلامی، برای آنان از سر عشق به ایران است، نه دشمنی با آن.
در نهایت، مشکل اصلی چنین مقالاتی این است که جهان پیچیده سیاست را به چند حکم ساده تقلیل می‌دهند: هر فشار خارجی خیانت است، هر اختلاف نظر ساده‌لوحی است، و هیچ راه عملی نیز ارائه نمی‌شود. حال آنکه واقعیت ایران امروز بسیار پیچیده‌تر از این دوگانه‌هاست.
ایران کشوری با تاریخی کهن و ملتی است که بارها از دل بحران‌ها برخاسته است؛ ملتی که نمی‌توان سرنوشتش را به حکومتی که چند دهه بر آن مسلط شده خلاصه کرد.
نخستین گام برای فهم واقعیت ایران امروز، پذیرفتن این حقیقت ساده است: ایران بسیار بزرگ‌تر از جمهوری اسلامی است. هر تحلیلی که این تمایز اساسی را نادیده بگیرد، نه تحلیل است و نه واقعیت؛ بلکه نمایش ضعف فکری و تمسخر دیگران است.
تناقض دیگری که در نوشته‌های این دوستان چپ به‌ روشنی دیده می‌شود، چشم‌پوشی از واقعیت‌هایی است که هر روز پیش چشم ما رخ می‌دهد اما با جهان‌بینی آنان سازگار نیست. از جمله واکنش‌ها و احساسات بخشی از مردم ایران که با شادی، آواز و رقص، از ضربه خوردن مواضع جمهوری اسلامی ابراز رضایت می‌کنند؛ واقعیتی که نویسنده با دلخوری می‌کوشد آن را به «هیستری و هیجانی که پیروان سلطنت ایجاد کرده‌اند» تقلیل دهد.
همچنین نادیده گرفتن گردهمایی‌ها و راهپیمایی‌های گسترده هزاران ایرانی در شهرهای بزرگ جهان ـ تجمع‌هایی که مداوم از نمادها و جریان‌هایی چون «شیر و خورشید» حمایت می‌کنند ـ نشانه همان چشم‌بستن بر صدای واقعی بخشی از جامعه ایرانی است. تمسخر یا کوچک شمردن این گردهمایی‌ها در عمل یعنی انکار مطالبات بخشی از ملت ایران.
برای نمونه، من واکنش‌های بسیاری از مردم شهر خود را دیدم که چگونه با ایرانیانی که پس از خبر مرگ دیکتاتور به رقص و پایکوبی پرداخته بودند ابراز همبستگی کردند. جز چند چهره آکادمیک که همواره در رسانه‌های رسمی این کشور مدافع و توجیه‌گر مواضع جمهوری اسلامی بوده‌اند، کسی نگاه «هاج و واج» به این جمعیت نینداخت.
شرم بر کسانی باد که اشک شادی میلیون‌ها ایرانی را ندیدند، طلیعه امید و نور را در قلب آنان حس نکردند و به همان تئوری‌های فرسوده حزبی و ذهنی خود دل خوش کردند؛ در حالی که واقعیت زنده جامعه و امید مردم را نمی‌توان با هیاهوی نظریه‌های پوسیده و خط‌کشی‌های ایدئولوژیک پوشاند.
شرم بر کسانی باد که ترس و دلهره و تشویش را در دل مادرانی نمی‌بینند که فرزندان جوان خود را با اضطراب و آرزو در آغوش می‌فشارند؛ مادرانی که نگران، چشم به در دوخته‌اند تا مبادا دژخیمان رژیم سفاک و باند تبهکارشان، حیدرگویان تشنه صله و ثواب خیالی، از راه برسند و جگرگوشه آنان ـ حاصل عمر و شادی‌شان را قربانی تداوم عمر ننگین جمهوری اسلامی کنند.
برای یک انسان شرافتمند و مسئول، هیچ اندیشه و تلاشی والاتر از پایان دادن به این تهدید و رهایی ایران از چنگال آن نیست. ادعای وطن‌پرستی و ایران‌دوستی بسیار آسان است. حتی کسانی که در عرض دو روز بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ معاصر ایران را رقم زدند و بیش از سی هزار نفر را به خاک و خون کشیدند، همین شعارها را بر زبان دارند. ایرانی واقعی امروز کسی است که با تیزبینی و بهره‌گیری از همه نیروها و فرصت‌های داخلی و بین‌المللی، برای پایان دادن به این سرطان ایدئولوژیک به نام جمهوری اسلامی دست به کار شود؛ نه آنکه با تزریق سم بدبینی و اختلاف، مانعی در راه این هدف بزرگ ایجاد کند.
بهره‌برداری از هر فرصتی که در آن منافع خارجی با منافع مردم ایران هم‌سو می‌شود، نیازمند مدیریت هوشمند ایرانی است؛ چه در قالب اپوزیسیونی متحد، چه در قالب یک شخصیت ملی یا یک شورای هماهنگ‌کننده. بدون چنین مدیریتی، هیچ بازی شطرنج سیاسی به سود مردم ایران پیش نخواهد رفت.
در تحلیل نهایی، باید حقیقتی تلخ و در عین حال امیدبخش را پذیرفت: دیدن خرابی‌ها و رنج هم‌وطنان دردناک است و تماشای زخمی و کشته شدن مردم ایران قلب را می‌فشارد؛ اما هیچ ظلم و سیاهی بزرگ‌تر از جمهوری اسلامی ـ به عنوان مسئول این فجایع ـ برای ایران قابل تصور نیست.
ما مردمان ایران، همان‌گونه که تاریخ بارها نشان داده است، توان ایستادن و دوباره برخاستن را داریم. از خاکستر و ویرانی، از تاریکی و ستم، از ناامیدی و یأس، بارها ققنوس‌وار برخاسته‌ایم و باز هم برخواهیم خاست.
ایران ـ سرزمینی با هزاران سال تمدن و فرهنگ ـ والاتر و باشکوه‌تر و بسیار بزرگ‌تر است از هر تهدید خارجی، از ترامپ و نتانیاهو، و از جمهوری اسلامی که دهه‌ها بر سرزمین ما سایه افکنده است.
روزهای سختی در پیش است، اما ما وارثان این سرزمین امید و اراده خود را بازیافته‌ایم؛ و فردای ایران در دستان ماست. و چنین است که تراژدی ایرانی ادامه دارد، اما امید و ارادهٔ مردم همچنان زنده و پایدار است. و ایمان دارم که نور همیشه بر تاریکی پیروز است.
جانتان خوش. شهرام خضوعی


■ آقای تجلی مهر گرامی، چند انتقاد به مقاله شما
۱- شما سیاهترین تصویر را از شرایط امروز ایران ارائه دادید (که متاسفانه به حقیقت نزدیک است) و آقای رضا پهلوی را نیز سکه یک پول کردید، اما حتی یک کلمه در راهگشایی و راهنمایی نگفتید؟ مخاطب شما میپرسد چرا این سطور را نوشتید و چرا من آنرا خواندم؟؟
۲- چه ایرادی دارد که آقای پهلوی یک سیاستمدار حرفه ای نیست و تاریخ را نیز خوب نمیداند وقتی که ایشان چنین ادعایی نکرده و به دفعات هم گفته که قصد منصبی در ایران را ندارد؟ و تنها قلبش برای ایران می‌تپد.
۳- وجود دسته های هیستریک در اطراف ایشان تقصیر کیست؟ من و شما؟ یا خود ایشان که “سیاست هم نمیدانند” ؟ یا فرهنگ تکامل نیافته ما ایرانیان که مثل آب خوردن از هر شخصیتی امامزاده میسازیم؟ و یا شدت و کسرت تنفر از جمهوری اسلامی که عوام ایرانی را بدون چاره و مستاصل کرده است؟ یا مجموعه تمام موارد بالا؟ بد نیست منصف باشیم.
۴- اینکه مردم ایران از ناچاری و بی پناهی به آخرین برگ باقیمانده “نوستالژی به گذشته” روی آورده اند، چرا باید ناامید شوند؟ نظر شما حتی اگر اصرار کنید که عقلانی است ولی بسیار نا مهربانانه است. هیچ پدیده اجتماعی سیاه تر و خطرناکتر از توده کاملا سر خورده و ناامید نیست. اگر تصور کنیم آثار پوپولیسم و خطر اقتدار گرایی در جنبش کنونی پهلوی وجود دارد؟ هشدار میدهم که ناشناخته های پسا پهلوی و بعد از شکست جنبش ملی کنونی صد ها بار بدتر و غیر قابل کنترل تر خواهد بود.
۵- کابوس امروز ما: بهم پاشی نظم و خدمات شهری - تخریب شهر ها ، تلفات انسانی، ازدحام در بیمارستانها - فرار و آوارگی ملیونی به سمت مرز ها - نابودی زیر ساخت ها، کارخانه ها، راه ها، فرودگاه ها، پالایشگاه ها وهمه و همه است. تنها صدای ایرانی که میتواند این فریاد را به گوش جهانیان برساند جریان آقای پهلوی است. بهتر است بجای حمله شخصی از ایشان و “تیم” شان بخواهید که شب و روزدفاع از مردم ایران را فریاد بزنند و فاجعه آفرینی را برای ترامپ و نتانیاهو پرهزینه کند. حتی ساعتی خاموشی روا نیست.
با احترام، پیروز.


■ آقای تجلی مهر عزیز. نیمه اول مقاله شما
واقع‌بینانه و خوب، و حتی خیلی خوب بود. من نیز تیتر ایران اینترنشنال “حمله آمریکا و اسراییل در حمایت از انقلاب مردم ایران” را نادرست و توهم‌برانگیز می‌دانم. اما نیمه دوم مقاله شما جز انتقاد به رضا پهلوی چیزی نبود. آیا آلترناتیو بهتری سراغ دارید؟ شما ارتش ایران را “بی غیرت” نامیده‌اید، چرا که چهره‌ای بسیار ناتوان از خود نشان داده است. شما چه نامی برای ما اپوزیسیون ج.ا. انتخاب می‌کنید؟ مگر نمی‌شود گفت که اوج ناتوانی اپوزیسیون این است که کسی که “عمق جهالت و نادانی او نشان داده شد” اکنون مقبول‌ترین رهبر مردم در صحنه مبارزه ایران شده است؟! آیا موافقید که ما اپوزیسیون نیز خود را داوطلبانه “بی‌غیرت” بنامیم؟ احتمالا اپوزیسیون به تلاش و فداکاری هزاران زن و مرد، در زندان‌ها، در خیابان‌ها و حتی در کشورهای خارجی اشاره می‌کند. اما نتیجه چه بوده؟ آیا فقط “نیت” برای ما مهم است یا اینکه “نتیجه” را هم باید دید؟ اکنون به جای تمرکز نیرو و فکر خود بر علیه ج.ا. که مسبب این بدبختی‌ها است، نیروی را علیه یکدیگر به کار گرفتهٰ‌ایم! آیندگان ما را نخواهند بخشود.
شما مقاله خود را با جمله “و این گونه است که تراژدی ایرانی ادامه دارد” پایان داده‌اید. من به جای “تراژدی” کلمه عزاداری را مناسب‌تر می‌دانم، زیرا با فرهنگ ایرانی آشناتر است. زمانی که جوان بودم فکر می‌کردم که انتقاد از اوضاع سیاسی، نشانه هوشمندی و ذکاوت است. اکنون که پیر شده‌ام پی‌برده‌ام که انتقاد صرف، نشانه هوشمندی نیست، بلکه باید یک فکر ایجابی و مثبت ارائه داد. از بد روزگار اینکه الان هم فکر می‌کنم این انتقاد من از شما امری “هوشمندانه” است. ایراد در کجاست؟
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ پیروز گرامی، نقد شما به مقاله مسئولانه و مهربانانه است، ولی باید از خود پرسید جریان پهلوی که دست رد به همکاری با جریانات غیر هم سویش می‌زند چگونه قدرت تشخیص یک مصاحبه و دعوت جدی را با چنین صحنه سازی غیر حرفه ای را ندارد و رهبر جریان خویش را چنین در وسط این بازی مینشاند و تازه بعد از حدود ۵ دقیقه دوزاری‌اش می‌افتد و رضا پهلوی را از صحنه به آن شکل که هنوز وی مایل به گفتگو بود از صحنه خارج میکند. باید دید که این جریان چه چیزی در روزهای پیش رو بابت این هجمه برای گفتن دارد. آیا وقت آن نرسیده است که آقای پهلوی از مشاورانی مجرب و فریخته بهره بگیرند تا زمینه همکاری با دیگر جریانات میهن دوست و دموکرات فراهم شود.
با درود سالاری


■ آقای پیروز عزیز. کامنت شما بسیار خواندنی و با ارزش بود. سایر دوستان نیز بسیار عالی نوشتند. رجوع من به کامنت شما برای تکرار یک جمله شما بود که البته جا دارد ده‌ها بار تکرار و تاکید شود:”هشدار میدهم که ناشناخته های پسا پهلوی و بعد از شکست جنبش ملی کنونی صد ها بار بدتر و غیر قابل کنترل تر خواهد بود”!
نکته دوم، اشاره شما به “بهم پاشی نظم و خدمات شهری” بود. من چندان نگران آن نیستم. من اطمینان دارم که کارگران، مهندسین، کارکنان و مدیران اجرایی بخش‌های مختلف خدمات شهری، از عهده مسؤلیت خود برآمده و حتی در صورت فروپاشی ج.ا. ضروریات زندگی روزمره مردم فلج نخواهد شد. من به توانایی‌های زنان و مردان هم‌میهن خود در اداره و کنترل بحران اطمینان دارم.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان


■ آقای تجلی‌مهر، من همیشه نوشته‌های شما را خوانده ام. شما در بیشتر نوشته‌هایتان دارای یک منطق زیگ زاگ می‌باشید.
حتی اگر اپوزیسیون، قدرتمندترین فرد با پشتوانه ۶۰ میلیونی مردم ایران را داشته باشد و دارای تی وی های پرقدرت نیز می‌بود، مگر ارتش امریکا و اسراییل مزدوران اپوزیسیون ایران‌اند، که به خواستهای او گوش دهند!؟ جهان راستین توازان قدرت، برآورده شده ترانه های درخواستی نیست. خود شما و همه دیگران که خود را دگر و بهتر میدانند، زیر چتر یک نفر با بالاترین سرمایه اجتماعی نمی‌روند و او را مشاوره و پشتیبانی نکردند، چرا که شاید برای شما و دیگران منافع ملی اصل نبوده است و شاید مثل دیگ روی آتش اصل بوده است...!! آنوفت چه انتظار بیهوده و جسورانه‌ای دارید، که اگر و اگر اپوزیسیون دارای ویژیگی های بالا میبودندی، امریکا و اسراییل ابصار مدیریت را به او دادندی!! مگر امریکا و انگلیس این ابصار را به فرانسه در پیش از جنگ دوم دادند. فرانسه ایی که پس از پنج قدرت جهانی شد.
شما انگار از گمارده های فرماندهی ارتش خبری ندارید. انها همه از دهها صافی رد شده اند، تا فرمانده شده اند. این ارتش ملی نیست، انها ارتش فاشیسم اسلامی استند. شما رضا پهلوی را به توهم متهم میکنید، در حالی که خود با توجه به انتظار آغارینتان دارای یک توهم کودکانه هستید.
شما می‌نویسید که «ذهن رضا پهلوی ساده‌تر از آن ...» آیا همین اتهام با توجه با ارزوی خود در بالا شامل شما نمیشود!؟
در مورد ادعای شما «۱۶ هواپیمای مسافربری» و «مردم نگران امنیت شهر و توزیع مواد غذایی» کاملن نادرست و ساخته ذهن شماست. آن هواپیماها بیشتر نظامی و هواپیماهای کوچک مقامات بوده اند. در مورد نگرانی دوم، من شخصن از تهران اطلاع ۱۰۰درصد دارم که بدتر از پیش از آغاز جنگ نیست. نه اینکه فاشیسم اسلامی به فکر مردم بوده و این امور را بهینه کرده باشد، بلکه به این دلیل که فاشیسم اسلام زمان درازی است که کشور و مردم را به حال خود رها کرده و راژمان (سیستم) دولت-ملت کامل از بین رفته است.
در مورد کردستان و حمله با ارتش ... از سوی رضا پهلوی، کاملن نادرست و ناروا است. شما خود شوربختانه دارای یک استواری در گامبرداری نیستید. مگر شما سنجاق سینه را ندیدید و خواستهای انها را نخوانده اید! چه کسی به انها این مقبولیت را داده است که برای کردستان بزرگ همه کاره شوند!؟ آقای هجری شوربختانه دارای یک کارییسماتیک برای ان پنج گروه نیز نبوده، چه رسد برای همه کردستان، ایران که پیشکش!
در مورد رهبر اینده و نقشه ایران ، هم که رضا پهلوی در گفتگوهای رسانه‌ای این موارد را باطل و تصمیم گیرنده را مردم ایران دانسته است.
شورتختانه نوشته شما کاملن همراه و همگام با تراوشات فاشیسم اسلامی است، امریکا و اسراییل به ایران یورش نبرده‌اند، بلکه به جمهوری اسلامی.
آقای تجلی شما خود از حوزه رایانگر می‌آیید و باید از حقه‌های هوش ساختگی برای به دام انداختن تیمی آگاهی داشته باشید. ولی در به وجد آمدن شما از دو کمدین از فاشیسم پوتین-روسی بسیار در شگفتم. انها کوشیده اند که برای پوتین و جنایاتش برنامه‌ای درست کنند!!؟؟
یک پرسش بسیار ساده و بی‌غل و غش کودکانه: از نگاه کمی و چونی «بی‌سوادی، ساده‌لوحی و بلاهت بی‌نظیر» رضا پهلوی چه تقییرات توانیکی پیش از مونیخ و پس از مونیخ رخ داده است که اینگونه از رو بسته‌اید!؟ در پایان اگر این ادعای شما «بوق تبلیغاتی ایران‌اینترنشنال و من‌وتو با ایجاد یک جنبش هیستریک و هیجانی در خارج» درست است، پس چپ که ملی‌گرایان جبهه ملی و همه روشنفکران را پشت سر خود دارد نتوانستند سوار موج شوند!؟ پس به واکنشها و خیزشهای درون کشوری چه می‌توانید بگویید!؟ به خود آیید و کاری کنید!؟
ممنون بابک


■ جناب جاویدان،
به هر رو هر نویسنده‌ای روش نگارش خود را دارد که لزوما نباید مطلوب همه باشد. اما آنچه اهمیت بیشتر دارد محتوای سخن است. هر انتقادی را می‌شود با اشاره به این یا آن واژه که حتما هم می‌شود در هر نوشته‌ای یافت، نابود ساخت و به کنار راند تا دیده نشود. این پدیده‌ای است که در جامعه ایرانی رواج فراوان دارد. نمی‌دانم دلیلش چیست اما به ظاهر بیشتر از محتوا اهمیت می‌دهند. انتقاد شما به محتوای نوشته من چیست؟
با احترام، تجلی‌مهر


■ پیروز گرامی، با سلام
چرا با انتقاد مشکل دارید؟ موارد بسیاری هستند که کسی به چیزی اتقاد می کند اما خود راه حلی ندارد. اشکالش در کجاست؟ من تمام انتقادهایی که به رضا پهلوی دارم را یک به یک توضیح داده ام. چرا نباید به او انتقاد کرد؟ چرا انتقاد را سکه یک پول می نامید؟ من روشن و واضح خطاهای او را نام برده ام. آنها را یک به یک نقد کنید و توضیح دهید. مگر همگان به مردم 57 انتقاد نمی کنند که چرا خمینی را نشناختند، چرا به او انتقاد نکردند (که اتفاقا کردند)؟ خب، وقتی ما می بینیم که رضا پهلوی خطاهایی فاحش دارد و از جمله مردم را تهییج و به جلوی گلوله فرستاده است، باید این را گفت. وقتی او چنین کاری انجام می دهد، چه زمانی باید این را گفت؟ حمله شخصی دیگر چیست؟ او ضعف هایی فاحش دارد و در جایگاهی نیست که بتواند چنین جنبشی را مدیریت کند. چرا نباید این را گفت؟ ایشان و تیم ایشان گوششان به هیچ کس بدهکار نیست. مگر اطراف خود را نمی بینید؟
شاد باشید / تجلی مهر


■ با درود به هم میهنان
کلید رمز و یا بقول همان ایرانیان تحقیر شده در این متن، دم خروس اسرائیل‌ستیزی و آمریکاستیزی این نوشته در جمله “....مردمی که جنگ به این شدت را تاکنون تجربه نکرده بودند و نوار غزه جایی بود آن دورها...” بخوبی آشکار و نمایان است. کلامی راجع به خمینی، خامنه ای و قاسم سلیمانی و حماس و حزب الله و عاملان اصلی این جنگ را نمی‌یابید. یک کلام راجع به چهل هزار کشته در دو روز دیماه توسط رژیم خون خوار را نمی‌بینید. نویسنده از بی عرضگی ارتشی ‌که اکنون ۴۷ سال است از هم پاشیده و در زیر سایه سپاه فقط خدمت وظیفه سربازان را عهده دار است، شکایت و اظهار تعجب می‌ کند!
با احترام، آرمان امیدوار


■ جناب قنبری با درود،
چه اشکالی دارد انتقاد به کسی که در جایگاهش نیست؟ روشن است که آلترناتیو بهتر داریم و آن هم همیاری همه نیروهای اپوزیسیون و از جمله رضا پهلوی در یک جبهه واحد است. شما به تکروی و سیاست نفاق او که به سود حکومت اسلامی است، انتقاد ندارید واقعا؟ رفتار فاجعه بار رضا پهلوی و اطرافیانش را اگر همین الان به نقد بکشیم پس کی؟ آیندگان ببیایند بگوییند شما می دانستید چرا چیزی نگفتید؟ مگر الان در مورد مردم سال 57 اینها را نمی گویند؟ شما که باید یادتان باشد جو آن روزها را. هر چه بود، از امروز بهتر بود واقعا!
چه اشکالی دارد شما نیز اپوزیسیون ایران را بی غیرت بنامید وقتی ناتوان است؟ این شامل همه ما می شود. مگر می شود این را انکار کرد؟ انتقاد من به ارتش کاملا روشن است. وقتی در چنین زمانی ساکت مانده به دلیلی که نمی دانیم، چرا نباید این را بگوییم؟ شما از وضعیت امروز راضی هستید؟
انتقاد همیشه مثبت است. به یژه وقتی انتقاد کننده خود شهم راه حل یندارد. این دعوت به اندیشه جمعی برای یافتن راه حل است. اگر این نبود که ما این همه پیشرفت علمی نداشتیم. در ابتدا پرسش و انتقاد به چیزی طرح می شود و سپس تلاش برای یافتن راه حل. سخن عجیبی را پیش فرض گذاشته و گمان می برید که درست است.
شاد باشید / تجلی‌مهر


■ آقای تجلی‌مهر
مقاله شما در قسمت اول تماما سیاه‌نمایی و در قسمت دوم خراب کردن یک شخص است. همانطور که چندین بار در کامنتها نوشته‌ام شما و همفکرانتان مردم ایران را خیلی دست کم می‌گیرید. شما یعنی همین کسانی که فکر می‌کنند حقیقت را کنترات کرده‌اند و در موقع لزوم هم، یعنی وقتی حقیقت با مواضع‌شان سازگار نباشه، حقیقت و نه مواضع‌شان را تغییر می‌دهند. شما در این مقاله بلند بالا حتی در یک مورد اشاره نکردید که راه حل شما چی هست. من هم با جنگ موافق نیستم ولی تا حالا به فکرتون رسیده که جنگ اگر الان متوقف بشود ملاها این را به عنوان پیروزی بزرگ نشان داده و تا چند دهه آینده در قدرت خواهند ماند؟ کاش به جای فقط انتقاد کردن، که کار زیاد مشکلی نیست، با همفکران‌تان مشورت کرده و یک الترناتیو قابل اجراع ارایه می‌کردید. یا اینکه با هچمه مقالاتی اهداف دیگری را دنبال می‌کنید؟
با احترام فرزاد


■ موضع آقای تجلی‌مهر را خواندم. به قول یکی از دوستان، دیدگاه‌های ایشان گاه «زیگزاگی» به نظر می‌رسد. اما شاید بتوان این را از زاویه‌ای دیگر هم دید: ایشان وابستگی سیاسی، مالی یا منافع شخصی و گروهی ندارند و بر اساس برداشت و تحلیل خود از واقعیت‌ها می‌نویسند. طبیعی است که وقتی شرایط، افراد و وضعیت کشور تغییر می‌کند، تحلیل‌ها نیز دستخوش تغییر شود.
به نظر من این نه نشانه بی‌ثباتی، بلکه نشانه صداقت فکری است. آنچه امروز درباره وضعیت کشور می‌بینیم — از شرایط عمومی جامعه تا مشکلات ملموسی که مردم هر روز با آن روبه‌رو هستند — ایجاب می‌کند که تحلیل‌ها نیز بازنگری شوند.
آقای تجلی‌مهر را انسانی مستقل، بافرهنگ و دموکرات می‌دانم که آنچه را درست می‌پندارد صریح می‌نویسد. به درک سیاسی و تیزبینی ایشان احترام می‌گذارم و در اینجا فقط می‌توانم بگویم: دست‌مریزاد.
در عین حال نکته‌ای تلخ نیز وجود دارد: نقدی مستدل مطرح شده، اما واکنش برخی از مدعیان فرهیختگی، حجم قابل توجهی از فشار و حمله بوده است. اگر حتی در فضای خارج از کشور نیز تحمل یک نظر متفاوت چنین دشوار است، باید نگران روزی بود که همین نگاه‌ها به قدرت سیاسی دست پیدا کنند.
متشکرم. سینا


■ آقای تجلی مهر عزیز. ممنونم بابت تلاش شما برای پاسخ دقیق به کامنت‌ها. با کمال میل و خشنودی ایده شما “این دعوت به اندیشه جمعی برای یافتن راه حل است” را می‌پذیرم و منتظر هستم قسمت بعدی مقاله شما را بخوانم. زیرا همانطور که در آغاز درج نموده‌اید این “بخش نخست” مقاله بوده است.
با احترام. رضا قنبری





نظر شما درباره این مقاله:







اقتدارگرایی نوستالژیک در مسیر افولی زودهنگام
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.03.2026, 22:09

اقتدارگرایی نوستالژیک در مسیر افولی زودهنگام


علی حاجی‌قاسمی

با آغاز جنگ ویرانگر آمریکا و اسرائیل، حقیقتی تلخ بیش از پیش نمایان شده است: رؤیای «تحول سیاسی از مسیر مداخله خارجی» نه تنها امیدی خام و پرخطر بود، بلکه خود به ابزاری برای تشدید بحران تبدیل شده است. جنگی که برخی آن را کلید فروپاشی سریع حکومت می‌پنداشتند، اکنون موجودیت و تمامیت ایران را در معرض تهدیدی جدی قرار داده است. این واقعیت، حتی در میان مخالفانی که تحت رهبری شاهزاده و با اتکا به بازخوانی نوستالژیک گذشته، به آینده‌ای رؤیایی چشم دوخته و انتظار داشتند قدرت‌های خارجی با ضربات سریع زمینه فروپاشی نظام و به قدرت رسیدن آنان را فراهم کند، زمینه تردید و بازنگری گسترده‌ای ایجاد کرده است. اکنون روشن شده که هیچ تحول پایدار و واقعی، با اتکا به راهبردهای سیاسی که بر بستر آرزوها و امید به مداخله بازیگران خارجی شکل گرفته باشد، قابل تضمین نیست و هزینه‌های آن می‌تواند بسیار فراتر از تصورات اولیه باشد. اکنون همچنین دور نخواهد بود تا تردیدها و پرسش‌ها نسبت به رهبری شاهزاده‌ای که با ساده‌دلی و ساده‌انگاری کم‌نظیر تمامی سرمایهٔ نوستالژیک خود را در سبد نتانیاهو و ترامپ گذاشت، به‌سرعت رو به افزایش گذارد.

در ماه‌های اخیر، بخصوص با آغاز دور تازه‌ای از اعتراضات و تنش‌های سیاسی در ایران و سرکوب گسترده‌ای که در پی فراخوان رضا پهلوی برای حضور معترضین در خیابان‌ها صورت گرفت، نقش و اهمیت رهبری سیاسی در درک مخاطراتی که حرکت‌های براندازانه، بخصوص با اتکاء به مداخله و حمله قدرت‌های جهانی، می‌تواند برای شهروندان و کشور در پی داشته باشد بیش از هر زمان در مرکز توجهات قرار گرفت. بر طبق برخی رسانه‌های فارسی زبان برون مرزی در بین معترضان گروه‌هایی خواهان بازگشت سلطنت و رهبری پهلوی بودند، که البته ارزیابی دقیق و قابل اطمینانی از ابعاد این حمایت‌ها ممکن نبود. در بین دیاسپورای ایرانی اما به فاصله چند هفته پس از اعتراضات در ایران، تظاهرات گسترده‌ای با فراخوان نیروهای سلطنت‌طلب در حمایت از این اعتراضات و تاکید بر رهبری رضا پهلوی در چند شهر جهان برگزار شد.

در باره این اعتراضات، مدیریت راهبردی آن، شدت عمل حکومت علیه آن و  کشتار وسیعی که صورت گرفت و حتی سوء‌استفاده‌ای که عوامل آغازگر جنگ از سرکوب آن برای توجیه حملات خود به کشور کردند، ارزیابی‌های زیادی صورت گرفته که در اینجا قصد تکرار آنها نیست. آنچه در این نوشتار محل توجه است، درک دقیق‌تر رفتار بخشی از طبقه متوسط ایران است که به تلاش‌های هدفمند برنامه‌ریزان اردوگاه رضا پهلوی برای تثبیت رهبری فردی او واکنش مثبت نشان دادند و در متینگ‌های اعتراضی حمایت خود را از رهبری وی اعلام کردند. سئوال مشخص‌تر اینکه چگونه شد که بخشی از ایرانیان مقیم کشورهای دموکراتیک، باوجود شناخت و تجربه نسبی از مفهوم شهروندی و ساز و کارهای نمایندگی سیاسی در کشورهای محل اقامت خود، رویکردی سنتی را در تعیین «رهبر» سیاسی خود برگزیدند و وارد این کارزار ماجراجویانه شدند؟ رویکردی که هیچ سنخیتی با سازوکارهای نهادی، برنامه‌محور و پاسخ‌گو در چارچوب‌های مدرن سیاست‌ورزی نداشت و بیعت با این رهبر کم‌تجربه صرفا به واسطه مشروعیت و اعتباری بود که وی از پیوند خونی و میراث‌داری نظام سیاسی پیش از انقلاب کسب می‌کرد.

این پرسش ما را به بازاندیشی در شناختمان نسبت به مؤلفه‌های گوناگونی وامی‌دارد که برای مدرن‌شدگی لایه‌هایی در طبقه متوسط جامعه ایرانی، همچون سرمایه تحصیلی، گرایش‌های تجددخواهانه، احساس همگامی با تحولات روز جهانی و یا حتی تجربه زیست در جوامع دموکراتیک برشمرده می‌شود. به‌راستی، فرایند شکل‌گیری اولویت‌های سیاسی و هنجاری این گروه‌ها نسبت به آینده ساختار سیاسی ایران چگونه قابل ارزیابی است؟

اهمیت این بازاندیشی زمانی آشکارتر می‌شود که دریابیم تجربه‌ی تداوم ناپایداری سیاسی و اجتماعی در دهه‌های اخیر و ناامیدی به روند اصلاح سیستم حکمرانی، به‌گونه‌ای معنادار بر شکل‌گیری اولویت‌های سیاسی این گروه‌ها اثر گذاشته است؛ به‌نحوی که آنان را مستعد نوعی شکنندگی روانی - اجتماعی و گرایش به پذیرش اقتدار مسلط کرده است. بر این اساس، نسبت میان مدرن‌شدگی فردی و جهت‌گیری سیاسی را نمی‌توان رابطه‌ای خطی و بدیهی انگاشت، بلکه باید آن را پیوندی پیچیده و چندلایه دانست که نیازمند بررسی نظری و تجربی دقیق‌تر است.

در توضیح و تفسیر این پدیده برخی از صاحبنظران نوستالژی تاریخی یا تأثیر رسانه‌ها در شکل‌دهی افکار عمومی را برجسته می‌دانند. ضمن اینکه این تفسیر تا حدودی واقعیت دارد اما ناکافی است. به همین دلیل برای شناخت همه جانبه‌تر آن باید به واکاوی لایه‌های عمیق‌تر پرداخت. عاملی که کمتر مورد توجه قرار می گیرد وضعیت «اتمیزاسیون» جامعه ایرانی و بحران شکل‌گیری نهادهای مدنی پایدار است که مانع از آن شده تا شکل‌گیری رهبری سیاسی آن روندی را طی کند که دیگر جوامع دمکراتیک در گذار از سنت به مدرنیته تجربه کردند. اینکه رهبری سیاسی در روند تکثرگرایی و در بستر کنشگری سیاسیِ نهادها و تشکل‌هایِ گوناگون سیاسی، صنفی و اجتماعی شکل گرفته و بازتاب دهنده منویات گروه‌های اجتماعی موجود در جامعه باشد.

پرسش اساسی این است که چرا در غیاب نهادهای میانجی قدرتمند (احزاب ریشه‌دار، اتحادیه‌های صنفی، انجمن‌های حرفه‌ای مستقل)، بخشی از جامعه، حتی در خارج از کشور نیز به اقتدار نمادین و کاریزماتیک امید بستند؟ آیا این امر نشانه فقدان یک «ما»ی مدرن و سازمان‌یافته نیست؟

اتمیزاسیون و بحران نهادهای میانجی

مفهوم اتمیزاسیون اجتماعی را می‌توان در سنت جامعه‌شناسی کلاسیک پی گرفت؛ برای نمونه در آثار امیل دورکهیم که در تحلیل گذار به مدرنیته بر «همبستگی ارگانیک»، یعنی همبستگی‌ برخاسته از تقسیم کار و شکل‌گیری نهادهای حرفه‌ای و صنفی تاکید می‌کند. از نظر او، انسجام جامعه مدرن در گرو کارکرد تنظیم‌کننده همین نهادهای میانجی است، نهادهایی که فقدان و یا تضعیف آنها جامعه را در معرض «آنومی» یا گسست هنجاری قرار می‌دهد. در این وضعیت، افراد از شبکه‌های جمعی هویت‌بخش فاصله می‌گیرند و به کنشگرانی منفرد بدل می‌شوند؛ حالتی که جامعه‌شناسان آن را اتمیزاسیون اجتماعی می‌نامند. اگر این چارچوب را بر وضعیت کنونی ایران منطبق کنیم، مسئله روشن‌تر می‌شود. در شرایطی که احزاب پایدار، اتحادیه‌های مستقل و شبکه‌های اعتماد افقی یا مجال شکل‌گیری نداشته‌‌اند و یا استمرار نیافته‌اند، بخشی از طبقه متوسط در مواجهه با بحران سیاسی، به جای اتکا به یک پروژه نهادی (صنفی، حزبی و گروهی) و برنامه‌محور، در جست‌وجوی یک مرکز وحدت نمادین برمی‌آید. در چنین بستری، چهره‌ای با سرمایه تاریخی و نمادین، حتی بدون سازمان سیاسی منسجم، می‌تواند نقش نقطه تمرکز امید و همبستگی را ایفا کند. از این منظر، اعلام وفاداری به یک شاهزاده را می‌توان نه صرفاً بازگشت آگاهانه به اقتدارگرایی، بلکه نشانه‌ای از خلأ نهادهای میانجی و ناتوانی جامعه در تولید یک «ما»ی سازمان‌یافته دانست.

این پدیده بعدها در آثار هانا آرنت نیز بازتاب داشت، آنگاه که در تحلیل خاستگاه‌های تمامیت‌خواهی که در قرن بیستم و رشد مدرنیسم ابعاد تازه‌ای یافته بود، نشان داد که چگونه توده‌های اتمیزه و جداافتاده، که از شبکه‌های پایدار مدنی بی‌بهره بودند، آمادگی بیشتری برای جذب شدن به جنبش‌های کاریزماتیک نشان دادند. در غیاب سازمانیابی اجتماعی، افرادِ تنها در یک جامعه، در جست‌وجوی معنا و تعلق، به اسطوره‌های سیاسیِ و یا رهبران نمادین روی می‌آورند. رهبرانی که اغلب با نوستالژی‌های بازسازی‌شده یا هاله‌ای از ارزش‌های گذشته پیوند داده می‌شوند، زیرا افرادِ تنهای جامعه در زندگی روزمره تجربه مشارکت سازمان‌یافته و پایدار را نیاموخته‌اند.

بنابراین، در جوامعی که احزاب ریشه‌دار، اتحادیه‌های کارگری، انجمن‌های صنفی و سازمان‌های داوطلبانه نهادینه نشده‌اند یا استمرار نیافته‌اند، سیاست به سطحی از کنش‌های پراکنده و واکنش‌های احساسی فروکاسته می‌شود. همچنین، در چنین جوامعی، فردگرایی فزاینده مانع شکل‌گیری و پیوستن به شبکه‌های مدنی افقی می‌شود و در نتیجه، خطر گسترش انفعال سیاسی یا گرایش به اقتدار متمرکز در آنها افزایش می‌یابد.از این منظر، اتمیزاسیون نه صرفاً یک وضعیت روانی، بلکه یک ساختار اجتماعی است. جامعه‌ای متشکل از افراد پراکنده و فاقد ظرفیت کنش جمعی پایدار که این دو ویژگی زمینه مناسبی برای ظهور گرایش‌های اقتدارگرایانه و نوستالژیک فراهم می‌کند.

نتیجتا، در غیاب تشکل‌های اجتماعی، از احزاب و سندیکاها گرفته تا دیگر سازمان های داوطلبانه، «اقتدار کاریزماتیک» مجال بروز می‌یابد. این نوع اقتدار، آنچنان که ماکس وبر نیز تاکید کرد، با اتکاء به مشروعیتی که نه بر قانون و نهاد، بلکه بر باور به ویژگی‌های استثنایی یا نمادین یک فرد، یا به جایگاه و پیشینه‌ای که او میراث‌دار آن دانسته می‌شود، زمینه رشد و گسترش پیدا می‌کند. اما وبر همزمان تأکید کرده است که اقتدار کاریزماتیک ذاتاً ناپایدار است، مگر آنکه در فرایندی که می‌توان آن را «نهادینه‌سازی» (یا به‌تعبیری دقیق‌تر، «نهادین‌شدن اقتدار کاریزماتیک») نامید، به ساختارهای قانونی - عقلانی تبدیل شود. بدین‌سان، گرایش به یک شاهزاده یا رهبر مذهبی در جامعه‌ای فاقد نهادهای پایدار، می‌تواند نشانه‌ای از جست‌وجوی اقتدار کاریزماتیک در واکنش به خلأ سازمانی و ضعف نهادهای سیاسی باشد.

در چنین وضعیتی، بازسازی یا احیای نوعی اقتدار که عمدتاً بر نوستالژی گذشته تکیه دارد (گذشته‌ای که عمدتا بطور یکجانبه و رویایی بازسازی شده) و نه برپایه چشم‌اندازی عقلانی و ایجابی از آینده، آن‌گونه که حمید آصفی در یکی از یادداشت های اخیرش بدرستی اشاره می‌کند، به نماد نفی وضع موجود بدل می‌شود و کارکردی اعتراضی پیدا می‌کند. حتی اگر این گرایش با واژگانی مدرن، مانند دموکراسی، حقوق بشر یا سکولاریسم، بیان شود، تا زمانی که در قالب سازمانی برنامه‌محور، پاسخ‌گو و پایدار نهادینه نشود، توان تولید یک بدیل دموکراتیک ماندگار را نخواهد داشت.

از این منظر، شکاف میان «سیاست سازمان‌یافته» و «سیاست نمادین» برجسته می‌شود. سیاست نمادین بر چهره‌ها، شعارها و لحظه‌های هیجانی تکیه دارد، در حالی‌که سیاست سازمان‌یافته بر برنامه، ساختار، عضویت، پاسخ‌گویی و تداوم استوار است. جامعه‌ای که به سطحی از سازمان‌یابی جمعی دست نیافته باشد، ناگزیر میان این دو قطب در نوسان خواهد بود. اهمیت سازمان‌یابی جمعی و بویژه تداوم و پایداری، از آن جهت تعیین کننده است که زمینه شکل‌گیری سرمایه اجتماعی را فراهم می‌آورد. به بیانی دیگر، آنچنان که پژوهش‌های رابرت پاتنام هم نشان دادند، گسترش و تداوم فعالیت نهادهای دموکراتیک در هر جامعه به گسترش شبکه‌های افقیِ اعتماد و مشارکت مدنی می انجامد و این دقیقا همان گوهر و یا «سرمایه اجتماعی» است که جامعه ایران، و گروه‌های اجتماعی غیرمتشکل ولی تاثیر گذار، از آن محروم بوده‌اند. این در حالی است که در جوامعی که در آنها انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، باشگاه‌ها و سازمان‌های داوطلبانه فعال‌اند، شهروندان در عمل همکاری، اعتماد متقابل و حل تعارض را می‌آموزند و برخلاف جوامع اتمیزه گرفتار بی‌اعتمادی ساختاری و تجربه‌های ناکام همکاری در شکل‌دادن پروژه‌های جمعی پایدار نمی‌شوند.

از منظر ساختار حکمرانی اقتدارگرا نیز، فقدان سازمان‌یافتگی اجتماعی، برخلاف تصور نادرستی که همواره وجود سازمان‌های اجتماعی را تهدیدی امنیتی برای حکومت می‌دانسته، در عمل به زیان ثبات سیاسی تمام می‌شود. نبود این نهادها موجب می‌شود جامعه اتمیزه نتواند نارضایتی‌های خود را به‌صورت تدریجی و در بستر رسمی سیاست کانالیزه کند و در نتیجه، ساختار قدرت نیز با ضرورت اصلاحات گام‌به‌گام خو نمی‌گیرد. در فقدان سازمان‌یابی اجتماعی، مهار بحران به امری دشوار و چالشی تبدیل می شود و در عوض جامعه پراکنده و اتمیزه بستر مساعدی برای شورش‌های ناگهانی فراهم می‌کند و زمینه را برای گرایش به رهبران شورش‌گرا یا حتی دولت‌های خارجی که خود را در قامت «منجی» معرفی می‌کنند، مهیا می‌سازد. این همان روندی بود که در اعتراضات اخیر و حمله خارجی که صورت گرفت تجربه شد.

اگر این چارچوب را بر وضعیت ایرانیان، چه در داخل و چه در خارج از کشور، منطبق کنیم، می‌توان گفت ضعف تاریخی نهادهای میانجی، عمدتا به دلیل سرکوب یا پراکندگی مستمر سازمان‌ها، مانع از شکل‌گیری یک «ما»ی گسترده و مدرن شده است. در چنین خلأیی، گرایش به یک چهره تاریخی یا نمادین، بدون برخورداری از برنامه و ساختار نهادی روشن، قابل فهم می‌شود هرچند از منظر دموکراسی‌سازی کافی و پایدار نیست. تجربه تاریخی دموکراسی‌های نهادینه‌شده پاسخ روشنی برای روند ایجاد «ما»ی گسترده، سازگار با جوامع متکثر مدرن و حتی فرامدرن امروزی، ارائه می‌دهد؛ پاسخی که خود را در حدود یک قرن استقرار و تثبیت ساختارهای دموکراتیک در جوامع توسعه‌یافته متجلی ساخته است. این تجربه نشان می‌دهد که شکل‌گیری «ما»ی سیاسی فراگیر، بیش از آنکه محصول اراده‌های فردی باشد، حاصل نهادسازی پایدار، رقابت سازمان‌یافته و پذیرش قواعد مشترک بازی سیاسی است.

با وجود این باید تاکید شود که جامعه ایران، با وجود چالش‌هایی که در روند توسعه اجتماعی و سیاسی خود با آن روبه‌رو بوده، با تجربه تلاش برای ایجاد «ما»ی گسترده در قالب سازمان‌ها، احزاب و جبهه‌های سیاسی فراگیر بیگانه نبوده است. ایرانیان در هر چهار موج جهانی دموکراتیزاسیون گام‌های معناداری برای ایجاد «ما»ی گسترده برداشته‌اند.

موج اول، که در تقسیم‌بندی پژوهشگرانی چون ساموئل هانتینگتون به قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم میلادی مربوط می‌شود، در ایران با جنبش مشروطیت تجلی یافت. این جنبش ائتلافی کم‌سابقه از محافل روشنفکری، اصناف، تجار بازار و حتی بخشی از روحانیون را دربر گرفت و کوششی جدی برای تأسیس نظم حقوقی جدید و محدود سازی قدرت سیاسی مطلقه دربار قاجار بود؛ نظمی که می‌توان آن را نخستین تلاش مدرن برای ساختن «ما»ی ملیِ مبتنی بر قانون دانست.

در موج دوم دموکراسی، که پس از جنگ جهانی دوم رخ داد و بسیاری آن را یکی از تأثیرگذارترین دوره‌های گسترش نهادهای دموکراتیک در جهان می‌دانند، بار دیگر روشنفکران سیاسی و اصناف در ایران نقش پیشتاز ایفا کردند و با ایجاد دست‌کم دو نهاد نیرومند سیاسی، یعنی جبهه ملی ایران و حزب توده ایران، قابلیت‌ها و ظرفیت‌های خود را در همراهی با این موج دموکراتیزاسیون نشان دادند. جبهه ملی به رهبری محمد مصدق توانست طیفی از نیروهای ملی‌گرا، اصناف و بخشی از طبقه متوسط شهری را در قالب ائتلافی نسبتاً پایدار گرد آورد. هم‌زمان، حزب توده ایران با اتکا به شبکه‌های کارگری و صنفی، نوعی سازمان‌یابی گسترده و مدرن را تجربه کرد و کوشید «ما»ی طبقاتی و سیاسی منسجمی ایجاد کند.

در موج سوم دموکراسی‌خواهی در جهان، که از میانه دهه ۱۹۷۰ و تحولات اسپانیا، یونان و کشورهای آمریکای لاتین آغاز شد، ایرانیان نیز بار دیگر خیز برداشتند و با انقلاب ۱۳۵۷، صرفنظر از پیامدهای آن، ظرفیت‌های اجتماعی خود را برای ایجاد و گسترش سازمان‌های سیاسی بروز دادند. هرچند این روند نیز به دلایل گوناگون تاریخی و ساختاری متوقف شد و مسیر نهادینه‌سازی دموکراسی تداوم نیافت، اما تجربه بسیج گسترده و مشارکت سیاسی، نشان‌دهنده وجود توان سازمان‌دهی اجتماعی در جامعه ایران بود.

سرانجام، در آنچه برخی تحلیل‌گران از آن به عنوان موج چهارم یاد می‌کنند، ایرانیان برای دستیابی به دموکراسی سیاسی، یکی از بزرگ‌ترین جنبش‌های اصلاح‌طلبانه در خاورمیانه را شکل دادند؛ جنبشی که در تداوم تاریخی خود، الهام‌بخش یا هم‌زمان با تحولات موسوم به «بهار عربی» بود و بار دیگر مسئله بازتعریف «ما»ی سیاسی در سپهر عمومی ایران را برجسته ساخت.

این نمونه‌ها نشان می‌دهد که جامعه ایرانی فاقد ظرفیت سازمان‌دهی نیست؛ بلکه استمرار و نهادینه‌سازی این ظرفیت با موانع ساختاری و سیاسی روبه‌رو بوده است. موانعی چون سرکوب دولتی، شکاف‌های ایدئولوژیک، فقدان سنت رقابت حزبی پایدار، ضعف نهادهای میانجی و گسست‌های تاریخی؛ عواملی که همگی زمینه‌ساز فرسایش کنشگری‌های دموکراسی‌خواهانه و دشوار شدن فرآیند نهادینه‌کردن «ما»ی گسترده در سپهر سیاسی ایران شده‌اند و جلوه‌ای از آن را می‌توان در بازتولید چرخه‌های پراکندگی، بی‌اعتمادی و فردگرایی سیاسی مشاهده کرد.

خیز اقتدارگرایان در اپوزیسیون ایران برای بازتولید رهبری عمودی بر مبانی سنتی و نوستالژیک، که در واقع بازگشتی به الگوهای پیشامدرن قدرت تلقی می‌شود، در عین حال پیامدی ناخواسته و تا حدی مثبت نیز به همراه داشته است؛ و آن، ایجاد انگیزه و احساس ضرورت در طیف‌های مختلف دموکراسی‌خواهی برای سازمان‌دهی دوباره نیروهای اجتماعی است. این وضعیت، کنشگران سیاسی و مدنی را به بازاندیشی در شیوه‌های عمل جمعی سوق داده و آنان را بر آن داشته است تا به جای سپردن سرنوشت کشور و جامعه به دست مداخله فاجعه بار خارجی که به وقوع پیوست که در تیره‌ترین سناریو می‌تواند زمینه ساز فروپاشی ملک و ملت باشد، به سمت نهادسازی پایدار حرکت کنند.

در این چارچوب، تلاش برای ایجاد، احیا یا بازسازی احزاب و سازمان‌های فراگیر سیاسی و صنفی، و در سطحی فراتر، شکل‌دهی به جبهه‌ای گسترده از دموکراسی‌خواهان، که از مدتی پیش آغاز شده، می‌تواند تضمین کننده آلترناتیوی معتبر و برنامه‌محور برای آینده کشور باشد. روندی که بستر و شرایط عینی و ذهنی آن بیش از هر زمان دیگر فراهم شده است. برجسته‌ترین ویژگی و امتیاز این رویکرد، که اقتدار ملی را در ایجاد «ما»ی متکثر و فراگیر جستجو می‌کند، به خصوص در شرایطی که کشور با تجاوز خارجی مواجه شده است، جلب امید و اعتماد در گسترده‌ترین لایه‌های اجتماعی، حتی طیف بزرگی از شهروندان است که هم اکنون در ساختارهای اداری، انتظامی و حتی نظامی کشور شاغل هستند. در صورت افزایش خطر فروپاشی سیاسی اجتماعی، وجود چنین چتر ملی مهمترین تضمین برای حفظ کشور، حفظ یکپارچگی، تامین امنیت داخلی و جلوگیری از وقوع جنگ قدرت و حتی تجزیه کشور خواهد بود.

———
* علی حاجی‌قاسمی: استاد جامعه‌شناسی و سیاستگذاری اجتماعی در سوئد


نظر خوانندگان:


■ درود بر آقای حاجی‌قاسمی، اینکه رویکرد بخشی از روشنفکران جامعه به شاهزاده پهلوی به علت “فقدان یک «ما»ی مدرن و سازمان‌یافته” است کاملا درست است اما بخودی خود دلیل بر نادرست بودن این رویکرد نیست. حمایت روشنفکران قشر میانی از رهبرکاریزماتیک ضرورتا نباید به تقویت جنبه پوپولیستی جنبش “نوستالژیک” بیانجامد، و بر عکس می‌تواند به حفظ تعادل سیاسی (Moderation) کمک کند. همانطور که گفتید فقدانی وجود دارد که این رویکرد را در شرایط اضطرار تقریبا اجتناب ناپذیر میکند. در واقع حمایت از شاهزاده نه یک چرخش از طرف دموکراسی خواهان است بلکه میتواند در امتداد با دمکراسی خواهی و مقابله با پتانسیل اقتدار گرایانه باشد. البته اینکه گفتم یک احتمال در تکوین شرایط آتی است، و احتمال دیگر اشارات شماست، به مفهوم اعتبار بخشیدن به اقتدار گرایی. به تصور من اگر حمایت نیروهای سکولار دموکراسی خواه از شاهزاده پهلوی شکلی آشکار و برجسته و با کمیت بالا داشته باشد، مصونیت بیشتری در مقابل عوامگرایی ایجاد می‌شود.
گفتید: که احتمال افول حمایت از شاهزاده بدلیل جنگ ویرانگر وجود دارد، که درست است. اما این خود برای جنبش مردم زیان بار است و تنها چهره حاضر را حذف می‌کند. آقای پهلوی هنوز پنجره‌ای به سمت منافع مردم دارند که خیلی زود بسته خواهد شد. ضروریست که ایشان سریعتر و با صدای بلند احتمال غزه شدن ایران را به جهانیان هشدار دهند. دیگران را در مورد جنایت‌های مهلکی که احتمال آن در آینده نزدیک می‌رود مسوول بدارند. و این کار را با قدرت و با پشتوانه مردم ایران انجام دهند نه پشتوانه کسانی که ممکن است دستی یا منافعی در فجایع ایران داشته باشند. جان و مال مردم ایران فعلا در دست ترامپ است و ترامپ به قدرت جواب می‌دهد نه به ضعف. اتحادیه اروپا و دیگر نیروهای بین المللی کاسه داغتر از آش نمی‌شوند وقتی که بزرگترین بخش اپوزیسیون ایران در حال التماس از ترامپ باشد.
با احترام، پیروز.


■ جناب حاجی‌قاسمی گرامی. نکته مهمی که بدان توجه نداشته‌اید این است که جنگ در اساس، برای جلوگیری از خطرات موشکی و اتمی ایران برای اسرائیل و منطقه بوده است. در این میان، این امکان هم برای نیروهای مخالف ج.ا. باز می‌شود، که از ضعف و نابودی ارگان‌های سرکوب استفاده کرده، و از ج.ا. عبور کنند. به عبارت دیگر، سیاست‌های نظامی‌گری، مداخله‌جویانه و غیرمسئولانه ج.ا. باعث بروز جنگی شده است که خسارات مادی و جانی زیادی برای ما ایرانیان به بار آورده و خواهد آورد. در این شرایط، مهمترین وظیفه همه ایرانیان این است که با درایت و پشتکار، از شرایطی که پیش آمده استفاده کرده و ج.ا. را کنار زده و مرحله اول را برای حکومتی مسؤل و منتخب مردم، فراهم کنند. قبول مدیریت گذار توسط رضا پهلوی و اعتماد بخش مهمی از مردم ایران به او، ناشی از این ضرورت است.
اگر می‌خواهید وارد یک بحث جدی در این زمینه بشوید، اولین قدم این است که بپذیرید سایر هموطنان شما نیز، گرچه به گونه‌ای دیگر می‌اندیشند، صاحب اندیشه و خرد هستند و اینطور نیست که صرفآ از روی “بیعت با این رهبر کم‌تجربه صرفا به واسطه مشروعیت و اعتباری بود که وی از پیوند خونی و میراث‌داری نظام سیاسی پیش از انقلاب کسب می‌کرد”، به اقتداری نمادین و کاریزماتیک امید بسته باشند. انتخاب کلماتی چون «بیعت»، یک بحث سازنده و روشنگر را دشوار می‌کند.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ آقای پیروز گرامی. چقدر خوب کردید کلمه غزه را به میان آوردید: “احتمال غزه شدن ایران”! من با شما کاملأ موافقم. مردم غزه نتوانستند خود را از دست حماس نجات دهند. اگر ما ایرانیان نیز نتوانیم خود را در اسرع وقت از دست ج.ا. نجات دهیم، فاجعه‌ای در همان حد در انتظار ماست. ج.ا. برای بقای خود از ارتکاب هیچ عملی ابا ندارد، نه برایش جان انسان اهمیت دارد، نه ویرانی تمام کشور.
من نیز می‌خواهم کلمات “قرارداد گلستان و ترکمانچای” را به میان آورم. بسیار تلخ است، اما شکست ایران از روس، باعث دو قرارداد خفت‌بار شد. امروزه ج.ا. ایران را وارد یک جنگ تمام عیار و نابرابر کرده است که نتیجه‌اش جز شکست نظامی وحشتناک برای “رژیم” نخواهد بود. اما دود این شکست به چشم مردم هم می‌رود: آتش که گرفت تر و خشک می‌سوزد. باید ما مردم ایران بتوانیم هر چه زودتر حساب خود را از رژیم ج.ا. جدا کنیم و اجازه ندهیم امکانات مالی و لجستیک و استتار نیروهای نظامی و امنیتی رژیم در مناطق مسکونی ملت ایران، در خدمت اهداف نظامی ج.ا. قرار گیرد. امروزه تمامی هوشمندی سیاسی و درایت ملت و فرهنگ چند هزار ساله ایران به میدان مبارزه فراخوانده شده است.
شرایطی بسیار دشوار و پیچیده پیش آمده است، که اگر نگوییم روز به روز، حتما هفته به هفته تغییر جدی می‌کند. سرنوشت آینده ایران در همین چند هفته رقم خواهد خورد. آیا ما ملت ایران آن‌چنان تلاش، فداکاری، هوش و خلاقیت جمعی داریم تا از این مرحله، پیروز و سربلند بیرون بیاییم؟ من امیدوارم.
موفق و سلامت باشید. رضا قنبری. آلمان


■ قنبری عزیز، درود بر شما و به قول معروف جانا سخن اززبان ما می گویی. بله جنگ بد است ولی گاهی وقتها اجتناب ناپذیر هست. غده سرطانی را باید با عمل جراحی در اورد و اینکار متاسفانه هم درد دارد و هم خونریزی ولی برای درمان گاهی وقتها این تنها راه چاره است. این جنابانی که الان داد و بیداد می‌کنند و اشک تمساح می‌ریزند همانهایی هستند که بعد از کشتار اسراییلی‌ها به دست تروریست‌های حماس سکوت کردند ولی بعد از حمله اسراییل به غزه به خیابان ریختند و فغان سر دادند. همانهایی که بعد از کشتار ایرانیان در دیماه سعی می‌کردند این سلاخی رژیم را به گردن موساد و رضا پهلوی بگذارند (با تذکر به اینکه من طرفدار پر و پا قرص ایشان نیستم). الان هم وحشت کرده اند که مبادا رژیم سقوط کند و پوتین تنها بماند. اینها ملت را دست کم گرفته‌اند. همانطور که شاید بدانید در مقایسه با جنگ ۱۲ روزه تعداد بسیار کمی تهران را ترک کرده‌اند چون مردم می‌خواهند بمانند و نابودی این جنایتکاران را از نزدیک مشاهده کنند. امیدوارم جنگ هر چه زودتر با نابودی جمهوری اسلامی پایان یابد. به امید پیروزی.
با احترام فرزاد از آلمان


■ با درود و تشکر از جناب حاجی قاسمی، مطلب بسیار مبسوط و سازنده. پایدار باشند.
و اما چند کلامی خطاب به هموطنان محترمی که به آقای پهلوی امید بسته اند از منظر من شهروند که ۵۵ سال جریانات سیاسی ایران را دنبال کردم، بزرگترین بدبختی و فلاکت ایرانیان عدم تجربه روابط دمکراتیک و اوهام گرایی است که خود از کم دانشی سرچشمۀ میگیرد و بانی اختلافات و تنش است. در عالم توهم تطبیق نظرها مشکل است. از این مشکل هیچ بخش اجتماعی و یا سیاسی کشور مستثنی نیست، از گرایشات به اصطلاح چپ که بدنبال مدینه فاضله یک جامعه آزاد انسانی و برابر بودند ولی رفیق استالین را ارج میگذاشتد، آنهایی که به دنبال احیای عظمت حکومت کوروش بودند که برای مردم ایران همان قدر بیگانه بود و هست که‌ برای‌ هر کشور دیگر در جهان تا متوهمان اسلامی که بدنبال اسلام ناب محمدی بودند و عکس خمینی را در ماه می‌دیدند.
از منظر من اینکه کسی راست افراطی باشد، مقبول شخصی نیست ولی جوامع دمکراتیک این حق سیاسی را برای هر فردی با چنین تفکری قائل هستند و هم اکنون در مجلس اروپا احزابی با همین تفکر فراکسیون تشکیل داده اند و حزب راست افراطی در خود آلمان در دولت استانی حضور دارد. علارغم مخرب بودن این گرایش سیاسی برای یک جامعه دمکراتیک و مشکلات مختلف آن، بعلت داشتن یک برنامه سیاسی مشخص می‌توانند حتی در مقاطع زمانی خاصی در ائتلاف های سیاسی شرکت کنند. طرفدار چنین جریان سیاسی را نمی‌توان متوهم نامید بلکه بطور افراطی و غیر منصفانه ای خودخواه و ضد عدالت (آسوسیال).
در مقابل اگر به کنشگری سلطنت طلبان توجه کنیم، آن چیزی که از بیرون قابل مشاهده است طرفداری افراطی از یک شخص و توهین و تهمت به همه کسانی که این طرفداری را نمیکند، دریغ از یک برنامه یا سازمان سیاسی. ولی اوج توهم امید بستن به یک فرد ۶۶ ساله (سنی که دو شاه فقید پهلوی دیگر در حیات نبودند) بدون هیچگونه اسکایل لیدرشیپ است.
صحبت بر این است که ایشان در دوران گذر رهبری را متقبل میگردند: بطور واقعی میتوان اینطور تصور کرد، که کشور ایران زیر بمب های مکرر و ممتد کشورهای خارجی با خلأ قدرت روبروست و نیازمند یک مدیریت کشوری است، به هزار ابر معضل کشور، همه زخم های جانکاه جنگ مخرب هم اضافه شده، از آن جمله خالی بودن خزانه و شرایط روانی یک ملت تحقیر شده. در چنين شرايطی قدرت یا قدرت هایی باید بپذیرند که آقای پهلوی در کاخی یا جای دیگر حضور اجلال بفرمایند و مشغول به تصمیم گیری شوند، مسلما مشاورانی هم خواهند آمد، گذشته از اینکه مشاور بدرد بخور هزینه کلان دارد، تصمیم آخر با آقای پهلوی خواهد بود. برای من ایرانی چه اطمینانی وجود دارد که تصمیمات کشوری و لشگری ایشان کار ساز خواهد بود؟ چه کارنامه درخشانی ایشان در دست خود دارند که چنین درایتی را نشان می‌دهد؟ آیا یک شهردار یک شهر متوسط ایران از تجربه کاری - اداری بیشتری برخوردار نیست؟
نقش مهم چنین رهبری قطعا ایجاد همبستگی و آشتی ملی خواهد بود. آن شگردی که ایشان در این رابطه تا کنون بخرج داده اند، کدام است که بتوانیم به آن استناد کنیم؟ اگر ایشان در قدرتی نیستند که کنترل مناسبی بر نزدیکترین افراد به خود را داشته باشد، چگونه به جریانات اجتماعی سیاسی غول آسایی در دوران عصیانی بعد فروپاشی احاطه خواهند داشت. از چه طریق مانع سرکشی افراد و گروههای مختلف خواهند شد؟ از چه قدرتی بهره گیری میکند؟ آیا این خطر وجود ندارد که همان قدرتی که حکومت ایران را مغلوب کرده، عنان کار را در دست گیرد؟ موضوعات دیگر مانند مدیریت مالی و جلوگیری از فساد و موضوعات دیگر هم به همين منوال.
افرادی مختلفی از اقشار مختلف در این شرایط اسفناک در وجود آقای پهلوی امکانی برای خروج از وضعیت دیدند، (جمعیت کلانی هم خیر) کاملا قابل درک است. ولی برای پیروان ایشان بهتر نیست جهت قانع کردن دیگران یا خود نقشه راه مشخصی از عملکرد چنین فردی در منصب قدرت داشته باشند تا مشخص گردد که انتقاد دیگران با جا یا بی جاست؟ معتقدم که شفافیت و واقع‌بینی کلید گمشده اتحاد ایرانیان است.
ممنون از توجه شما. بهمن یزدانی


■ ۱- جنگ سیاست را تعطیل می‌کند، هر چقدر هم به حاشیه‌ها و استثناها بپردازیم اصل این واقعییت تغییر نمی‌کند. خمینی گفت جنگ برای ما نعمت است و راست گفت، برای حکومت سرنیزه جنگ نعمت است. درخواست کمک بین‌المللی، به جهت کشتار و درندگی بی‌نهایت جمهوری اسلامی، از منطق درستی برخوردار بود، بیشتر جنبه سمبولیک آن و تنها نگذاشتن مردم ایران در مقابل دیکتاتور بود. اما کاری که اسرائیل و ترامپ پیش می‌رند کمی بیشتر از “کمک مردمی” است، گویی قصد سوزاندن تر و خشک را دارند، نمی‌توان با ۳۵-F تک تک بسیجی‌ها را کوچه به کوچه تعقیب کرد. برای برقراری دموکراسی، مدنیت و شهریت، اول باید شهری باقی مانده باشد. این عزیزان و جگر گوشه‌های ما هستند که در مورد آنها صحبت می‌کنیم، پروژه آزمون ترامپ و اسرائیل نیستند، که ببینیم تا کجا پیش می‌روند؟؟ ایرانیان باید با صدای بلند نگرانی خود را از ادامه این جنگ ابراز کنند. آقای پهلوی که همچنان از رهبری ایشان حمایت می‌کنم ضروریست بابت کشته‌ها و دردهای کنونی مردم ایران دو کلمه ابراز تاسف کنند.
۲- بیانیه و صحبت‌های شهبانو فرح بسیار درد آشنا و محبت‌آمیز نسبت به مردم و جنبش آنان بود. گویی که در جواب مستقیم به سخنان توهین‌آمیز و آمرانه ترامپ گفته شد، چیزی که تیم شاهزاده باید بیاموزد.
۳- به گفته اکثر عزیزان، بدیلی برای جایگزینی جمهوری اسلامی وجود ندارد. جنبش پر قدرت مردمی وجود دارد و رهبری نصفه نیمه‌ای که ای کاش فراگیر تر شود. اما همانطور که گفتید اینها بدیل حکومت نیستند. اگر پروسه گذار سیاسی ایران پلکانی طی نشود فاجعه جبران ناپذیری گریبان همه ما را می‌گیرد، کمیته مشترک ویتکاف-تونی بلر ایران را اداره نخواهد کرد. من بخوبی دیگر دوستان مطلع و آگاه نمی‌دانم این پروسه پلکانی چگونه می‌تواند باشد، اما می‌دانم که در تمام راه باید بر منافع مدنی و زندگی خواهانه مردم پای فشاری کنم.
با احترام، پیروز


■ با سلام به دوستانی که زحمت کشیدید و به نقد این مطلب پرداختید. در همه اظهار نظرها نکات مهم و آموزنده‌ای وجود دارد که برای همه ما بویژه بنده قابل تأمل است. با این حال، برخی موارد نیاز به توضیح بیشتری دارند.
یکی از این موارد، انتقاد به طرح موضوع «بیعت» است که بنده در مقاله مطرح کردم. چند سال پیش طرفداران آقای رضا پهلوی با راه‌اندازی کمپین «من وکالت می‌دهم» از جامعه ایرانی خواستند قیمومیت سیاسی خود را به شاهزاده واگذار کنند تا ایشان بر پایه این وکالت، رهبری مبارزه را به هر شکل و صورتی که خود صلاح می‌دانند به پیش ببرند. پس از آنکه اقلیتی از ایرانیان، عمدتاً در میان دیاسپورا، چنین وکالتی را اعلام کردند، ایشان کوشید بر موج جنبش‌های اعتراضی سوار شود و با گزینش شماری از فعالان سیاسی و اجتماعی، گروه هشت‌نفره «جرج‌تاون» را تشکیل دهد؛ گروهی که البته بیش از چند هفته دوام نیاورد. پس از فروپاشی آن، آقای پهلوی و حلقه مشاورانش مسیر سیاست‌ورزی خود را به شکل دیگری ادامه دادند.
به باور من، این رویکرد در منطق سیاسی عملاً به معنای درخواست نوعی «بیعت» بود. دلیل اتخاذ چنین رویکردی نیز آن بود که ایشان و همراهانشان می‌کوشیدند از سرمایه و میراث نوستالژیکِ «گذشته‌ای» که با شکوهی خاص بازنمایی می‌شد، برای کسب اقتدار در آینده بهره ببرند؛ آینده‌ای که قرار بود به رهبری ایشان برای مردم ایران رقم بخورد.
به بیان ساده، استدلالی که پشت این رویکرد قرار داشت چنین بود:
۱) گذشته خوب بود؛
۲) فرزند پادشاه آن گذشته، اگر رهبر شود، می‌تواند ما را به آینده‌ای بهتر رهنمون کند؛
۳) بنابراین همه باید رهبری او را بپذیرند و وکالت سیاسی را به او بسپارند.
در قرن بیست و یکم و در جهانی که نزدیک به یک قرن تجربه دموکراسی‌های نهادینه‌شده را پشت سر گذاشته، چنین ابتکاری که نوع خاصی از سیاست‌ورزی را به نمایش می‌گذارد به زبان ساده، همان درخواست بیعت بود: یعنی از جامعه‌ای با ده‌ها میلیون تحصیل‌کرده دانشگاهی، میلیون‌ها زن و مرد شاغل، صاحب شرکت، و نسل‌های جوان و آگاه خواسته می‌شد که همه دانش، تجربه، اندیشه و راهکارهای خود را کنار بگذارند، به شاهزاده وکالت بدهند و سایر اشکال سیاست‌ورزی را تعطیل کنند؛ و در مقابل، منتقدان نیز با ارتش سایبری پاسخ داده شوند.
در نهایت، آقای پهلوی از حمایت بخشی از جامعه ایرانی برخوردار شد و با برخی مقامات در آمریکا و اسرائیل نیز ارتباطات و هماهنگی‌هایی برقرار کرد، در ۱۷ دی فراخوان حضور گسترده در خیابان‌ها و به چالش کشیدن حکومت را صادر کردند، و پس از سرکوب اعتراضات در خواست علنی و آشکار او همله به ایران و سرنگونس حکومت بود. ویرانگری وحشیانه ناشی از حملات نتیجه همین سیاستی بود که از اسراییل و آمریکا استمداد حمله به کشور را می کرد. اکنون اما زمان پاسخگویی فرا رسیده است؛ پیش از هر چیز در برابر صدها هزار، و شاید میلیون‌ها هواداری که به او امید بسته‌ بودند.
آقای قنبری، تردیدی ندارم که شما و ده‌ها هزار ایرانی دیگر در خارج از کشور، و همچنین صدها هزار جوان و نوجوان در داخل ایران، با انگیزه‌ای میهن‌دوستانه و آزادی‌خواهانه به خیابان ها آمدید. شما امیدوار بودید که اعلام حمایت و وکالت به آقای پهلوی بتواند ایران را به سوی دموکراسی و رفاه هدایت کند. من در صداقت این انگیزه‌ها تردیدی ندارم. حتی اجازه دهید صریح بگویم: احتمالاً خود شاهزاده نیز نیتی جز این نداشته و ندارد. اما در کنار این نیت‌ها، بازیگران (اسراییل، آمریکا و حتی برخی دول اروپایی) و سناریوهای دیگری (تجزیه و پاره پاره کردن ایران) نیز وجود داشته و دارد که مسیرهای متفاوتی را دنبال می‌کنند.
اکنون مسئولیت آقای پهلوی آن است که همان‌گونه که پیش‌تر هواداران خود را برای به چالش کشیدن حکومت به خیابان فراخواند، امروز نیز آنان را برای نجات کشور از ویرانی فرا بخواند تا یک‌صدا پایان جنگ و ویرانی را مطالبه کنند. آیا چنین می کنند یا منتظر خواهند شد که ویرانی کامل شود تا بتوانند در بستر آن و شاید تنها بر بخشی از کشور حکمرانی کنند.
علی حاجی قاسمی


■ مقاله به نکات قابل تاملی پرداخته است، مخالفین حکومت باید میهن را فدای سقوط رژیم نکنند و خط قرمز خود را با صدای بلند اعلام نمایند. اپوزیسیون با درجا زدن و بی‌عملی خویش بازیگر میدانی نیست و این میدان به کسانی سپرده شده که فاقد تشکیلات و برنامه‌ای روشن برای کسب قدرت سیاسی‌اند و حتی تاکتیک‌های‌شان هم از پس حوادث حرکت می‌کند، و از گفتگو در رابطه با ائتلاف با احزاب و شخصیت‌هایی که به زیر پرچم رفتن آنها را قبول ندارند، طفره می‌روند و با تک صدایی تنها بازار گرمی می‌کنند و کالای بدرد بخوری برای فروش ندارند. من واقعا متاسفم که عده زیادی از تظاهر کنندگان خصوصا در کشورهای غربی شعار جاوید شاه سر می‌دهند. ولی نوشته‌ای و شعاری در جمع‌شان که حفاظت از شهروندان و زیرساخت‌های کشور را ابراز کند، وجود ندارد.  انگار این عملیات از طرف چریک‌ها و مبارزین مردمی انجام و هدایت می‌شود. نه یک نیروی بیگانه که فردا می‌تواند با جریانی از داخل همین حکومت کنار بیاید. من خیلی دور نمیبینم که جزایری در جنوب ایران اشغال شود و پس از کاپیتولاسیون (یا همان کنار آمدن ذکر شده) هزینه‌های جنگ از فروش نفت برداشته شوند و شاید هم بذل و بخشش‌هایی که ابعادش به نوع کاپیتولاسیون وابسته است.
واقعیت این است که جامعه ایران در بن بستی گیر کرده است. از یک طرف تیغ حکومتی که مثل همیشه بقایش بر  خرابی میهن اولویت دارد، بر گرده‌اش و از طرف دیگر جنگ و ویرانی و نبود اپوزیسیونی که بتواند عامل تعین کننده‌ای در حوادثی که مثل تند بادی گذر میکند، باشد. درخواست حفاظت از شهر وندان و زیر ساخت‌های متعلق به مردم میهن‌مان نباید مورد بی توجهی قرار گیرد. در ویرانه امیدی سوسو نخواهد زد.
با احترام سالاری


■ سالاری گرامی، در همراهی با نگرانی‌های شما، باید تاکید کرد که جریان شاهزاده تنها جریانی است که می‌تواند از طرف مردم ایران ادعای مالکیت بر آب و خاک، جان و مال و ثروت مردم ایران کند، و جامعه بین‌المللی و دیاسپورای ایرانی را در این مسیر هماهنگ کند. گوشزد به آنها ضروریست و به عنوان سندی تاریخی این مسئولیت خطیر را ثبت می‌کند. و بهای قصور از آنرا به جوابگویی می‌گذارد.
با احترام، پیروز.


■ پیروز عزیز، قصد داشتم بیشتر در خدمت شما باشم. ولی الان با دیدن ویدئوی گفتگوی آدولف با رضا پهلوی از این کار منصرف شدم. اگر این گفتگو به همین شکل واقعا اتفاق افتاده و راست باشد، باید به حال مردم ایران گریه کرد، اگر چنین کسی ” ادعای مالکیت بر آب و خاک، جان و مال و ثروت” از طرف آنان کند.
به امید روزهای بهتر سالاری





نظر شما درباره این مقاله:







وقتی جنگ خیابان را می‌بندد
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.03.2026, 20:41

تغییر میدان رقابت سیاسی در شرایط جنگ و سرکوب

وقتی جنگ خیابان را می‌بندد


بابک دُربیکی

مقدمه
در بسیاری از تحلیل‌های سیاسی، نخستین نشانه قدرت یا ضعف یک جنبش اجتماعی در خیابان جست‌وجو می‌شود. وقتی خیابان‌ها آرام می‌شوند، برخی چنین نتیجه می‌گیرند که جنبش شکست خورده یا از میان رفته است. اما تاریخ سیاست بارها نشان داده است که این برداشت می‌تواند گمراه‌کننده باشد. جنگ، سرکوب گسترده و بحران‌های امنیتی اغلب خیابان را می‌بندند، اما سیاست را متوقف نمی‌کنند. آنچه در چنین لحظاتی تغییر می‌کند نه وجود رقابت سیاسی، بلکه میدان آن است. رقابت از خیابان به عرصه‌های عمیق‌تری منتقل می‌شود: به نبرد بر سر مشروعیت قدرت، تفسیر بحران و تصویر آینده کشور.

مطالعات جنبش‌های اجتماعی نشان می‌دهد که شکل کنش سیاسی جنبش‌ها به شدت به آنچه سیدنی تارو آن را «ساختار فرصت سیاسی» می‌نامد وابسته است. تارو در کتاب «قدرت در جنبش: جنبش‌های اجتماعی و سیاست منازعه‌آمیز» توضیح می‌دهد که جنبش‌ها تنها زمانی در خیابان ظاهر نمی‌شوند که نارضایتی اجتماعی وجود دارد، بلکه زمانی چنین می‌کنند که فرصت‌های سیاسی برای کنش جمعی فراهم باشد و هزینه بسیج اجتماعی قابل تحمل باشد.

وقتی دولت‌ها فضا را امنیتی می‌کنند، سرکوب را تشدید می‌کنند یا جامعه وارد بحران‌های امنیتی بزرگ مانند جنگ می‌شود، این ساختار فرصت به سرعت تغییر می‌کند. در چنین شرایطی بسیج خیابانی اغلب دشوار یا حتی ناممکن می‌شود. اما این به معنای پایان سیاست نیست. آنچه تغییر می‌کند شکل رقابت سیاسی و میدان‌هایی است که در آن رقابت ادامه پیدا می‌کند.

جنگ و سرکوب گسترده اغلب خیابان را به عنوان میدان اصلی بسیج سیاسی محدود می‌کنند، اما هم‌زمان رقابت سیاسی را به میدان‌های عمیق‌تری منتقل می‌کنند: رقابت بر سر مشروعیت قدرت، تفسیر بحران و تصویر آینده سیاسی جامعه.

در چنین شرایطی سرنوشت تحولات سیاسی نه صرفاً در خیابان بلکه در عرصه‌ای رقم می‌خورد که در آن معنای بحران، مسوولیت آن و امکان‌های آینده تعریف می‌شوند.

جنگ و توقف بسیج خیابانی

یکی از الگوهای تکرارشونده در تاریخ سیاسی این است که آغاز جنگ اغلب با کاهش اعتراضات اجتماعی همراه است. جنگ به طور طبیعی فضایی ایجاد می‌کند که در آن بسیاری از منازعات داخلی موقتاً به حاشیه رانده می‌شوند.

اروپا در آغاز جنگ جهانی اول
در تابستان ۱۹۱۴ با آغاز جنگ جهانی اول، بسیاری از احزاب سیاسی در اروپا اعتراضات خود را متوقف کردند. در آلمان وضعیتی شکل گرفت که به «صلح داخلی» معروف شد؛ نوعی توافق میان احزاب سیاسی برای تعلیق منازعات داخلی در زمان جنگ.

چنین تجربه‌هایی نشان می‌دهد که در شرایط تهدید خارجی، دولت‌ها اغلب می‌توانند با اتکا به فضای امنیتی، میدان کنش سیاسی داخلی را محدود کنند و بسیاری از شکاف‌های سیاسی را موقتاً به حاشیه برانند.

ایالات متحده و آغاز جنگ ویتنام
در سال‌های نخست جنگ ویتنام نیز وضعیت مشابهی مشاهده شد. در ابتدا اکثریت جامعهٔ آمریکا از سیاست دولت حمایت می‌کردند و اعتراضات گسترده‌ای وجود نداشت اما با طولانی شدن جنگ و افزایش تلفات، وضعیت تغییر کرد. فاصله میان روایت رسمی دولت و تجربه واقعی جامعه به تدریج آشکار شد و همین شکاف به یکی از عوامل مهم شکل‌گیری بحران مشروعیت برای دولت تبدیل شد.

این تجربه نشان می‌دهد که جنگ ممکن است در کوتاه‌مدت اعتراضات را محدود کند، اما در بلندمدت می‌تواند به بحران مشروعیت تبدیل شود.

جنگ و فروپاشی مشروعیت

در برخی موارد جنگ نه‌تنها اعتراضات را خاموش نمی‌کند بلکه در نهایت به فروپاشی رژیم‌های سیاسی منجر می‌شود.

آرژانتین و جنگ فالکلند
در سال ۱۹۸۲ حکومت نظامی آرژانتین برای تقویت مشروعیت خود وارد جنگ با بریتانیا بر سر جزایر فالکلند شد. در هفته‌های نخست جنگ موجی از ملی‌گرایی ایجاد شد و اعتراضات داخلی کاهش یافت.اما پس از شکست نظامی، این وضعیت به سرعت وارونه شد. شکست جنگ روایت حکومت درباره قدرت و توانایی آن را زیر سؤال برد و مشروعیت آن را به شدت تضعیف کرد. تنها یک سال بعد حکومت نظامی سقوط کرد و روند گذار به دموکراسی آغاز شد.

پژوهش‌های مربوط به گذارهای سیاسی، از جمله مطالعات گی‌یرمو اودانل و فیلیپه اشمیتر در کتاب « گذار از حکومت‌های اقتدارگرا» نشان می‌دهد که بحران‌های بزرگ سیاسی یا نظامی می‌توانند به سرعت مشروعیت رژیم‌های اقتدارگرا را فرسایش دهند و زمینه تغییرات سیاسی را فراهم کنند.

در چنین مواردی، عامل تعیین‌کننده نه صرفاً اعتراض خیابانی بلکه فروپاشی مشروعیت سیاسی حکومت است.

بقای جنبش‌ها در شرایط سرکوب

مطالعات جنبش‌های اجتماعی نشان می‌دهد که جنبش‌ها حتی در شرایط سرکوب شدید نیز می‌توانند به حیات خود ادامه دهند.

در دوره‌هایی که امکان بسیج گسترده وجود ندارد، جنبش‌ها اغلب تلاش می‌کنند شبکه‌های اجتماعی، حافظه جمعی و هویت سیاسی خود را حفظ کنند تا در فرصت‌های سیاسی مناسب دوباره فعال شوند.چنین وضعیتی در بسیاری از تجربه‌های تاریخی مشاهده شده است.

لهستان و جنبش همبستگی
در سال ۱۹۸۱ حکومت کمونیستی لهستان جنبش همبستگی را سرکوب کرد و فعالیت‌های عمومی آن متوقف شد. با این حال شبکه‌های اجتماعی این جنبش از میان نرفت و در سال‌های بعد به حیات خود ادامه داد.در نهایت همین شبکه‌ها در اواخر دهه ۱۹۸۰ نقش مهمی در تحولات سیاسی لهستان و گذار این کشور ایفا کردند. چنین تجربه‌ای نشان می‌دهد که فروکش کردن اعتراضات خیابانی لزوماً به معنای پایان یک جنبش اجتماعی نیست.

تغییر میدان رقابت سیاسی

وقتی بسیج خیابانی محدود می‌شود، رقابت سیاسی از بین نمی‌رود بلکه شکل آن تغییر می‌کند. در چنین شرایطی رقابت سیاسی معمولاً در سه میدان اصلی ادامه پیدا می‌کند.

۱. رقابت بر سر مشروعیت
این رقابت حول یک پرسش اساسی شکل می‌گیرد: چه کسی مسئول بحران است؟

دولت‌ها معمولاً تلاش می‌کنند بحران را به تهدید خارجی یا شرایط خارج از کنترل خود نسبت دهند. در مقابل، مخالفان سیاسی می‌کوشند نشان دهند که بحران نتیجهٔ تصمیمات یا ساختار قدرت است.

۲. رقابت بر سر تفسیر بحران
در شرایط بحران، جامعه به دنبال فهم آنچه در حال رخ دادن است می‌گردد. نیروهای سیاسی مختلف تلاش می‌کنند بحران را به شیوه‌های متفاوتی توضیح دهند. در اینجا رقابت بر سر معنای بحران شکل می‌گیرد.

۳. رقابت بر سر تصویر آینده
در نهایت بحران‌ها همیشه یک پرسش را در برابر جامعه قرار می‌دهند: راه خروج از بحران چیست؟

نیروهایی که بتوانند پاسخی قانع‌کننده به این پرسش ارائه دهند، در لحظات تغییر سیاسی دست بالا را پیدا می‌کنند.

ایران: تحول یک جنبش اجتماعی

در ایران طی دو دهه گذشته می‌توان روندی از تحول جنبش اجتماعی مشاهده کرد:

جنبش سبز (۱۳۸۸)
جنبش سبز بزرگ‌ترین اعتراض سیاسی پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود. پس از سرکوب شدید، اعتراضات خیابانی کاهش یافت اما شبکه‌های اجتماعی و هویت سیاسی جنبش از میان نرفت.

اعتراضات ۱۳۹۶–۱۳۹۸
این اعتراضات نشان داد که نارضایتی اجتماعی در ایران از نظر جغرافیایی و اجتماعی گسترش یافته است و دیگر محدود به یک بخش خاص از جامعه نیست.

جنبش مهسا (۱۴۰۱)
این جنبش با حضور گسترده نسل جوان و نقش مهم شبکه‌های اجتماعی شکل گرفت و شکاف میان جامعه و ساختار قدرت را به شکل آشکارتری نشان داد.

سرکوب دی ۱۴۰۴
سرکوب خونین اعتراضات دی ۱۴۰۴ یکی از شدیدترین سرکوب‌های سیاسی در تاریخ جمهوری اسلامی بود. چنین رویدادهایی در بسیاری از کشورها به نقاط مرجع تاریخی تبدیل شده‌اند و رقابت سیاسی را به عرصه مشروعیت و تفسیر بحران منتقل می‌کنند.

این موج‌های اعتراضی نشان می‌دهند که شکاف میان جامعه و ساختار قدرت در ایران طی دو دهه گذشته نه‌تنها کاهش نیافته، بلکه به تدریج عمیق‌تر و گسترده‌تر شده است.

استراتژی اپوزیسیون در شرایط جنگ و سرکوب

در شرایطی که خیابان بسته می‌شود، نقش اپوزیسیون صرفاً سازماندهی اعتراضات خیابانی نیست. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که رقابت سیاسی در چنین شرایطی بیش از آنکه بر سر قدرت باشد، بر سر معنا شکل می‌گیرد.

به بیان دیگر، رقابت اصلی در سه سطح رخ می‌دهد: معنای بحران، مسوولیت آن و تصویر آینده.

در این چارچوب، اپوزیسیون تنها زمانی می‌تواند نقش تعیین‌کننده ایفا کند که در هر یک از این سه میدان به شکل فعال عمل کند.

۱. ساخت روایت درباره مسوولیت بحران
نارضایتی اجتماعی به خودی خود تغییر سیاسی ایجاد نمی‌کند. برای تبدیل شدن به نیروی سیاسی، این نارضایتی باید در قالب یک روایت سیاسی قابل فهم برای جامعه بیان شود. در بسیاری از گذارهای سیاسی، نقطه عطف زمانی رخ داده است که یک روایت قدرتمند درباره مسوولیت بحران شکل گرفته است.
در ایران نیز رقابت اصلی در همین سطح جریان دارد. پرسش تعیین‌کننده این است که آیا بحران‌های کشور به عنوان نتیجه فشار خارجی فهمیده می‌شوند یا به عنوان نتیجه ساختار قدرت سیاسی.

اپوزیسیون زمانی می‌تواند دست بالا را پیدا کند که بتواند نشان دهد بحران نه یک حادثه بیرونی بلکه نتیجه عملکرد یک ساختار سیاسی خاص است.

۲. تبدیل تفسیر بحران به ائتلاف اجتماعی
ساخت روایت سیاسی تنها زمانی قدرت واقعی پیدا می‌کند که بتواند گروه‌های مختلف اجتماعی را به یک ائتلاف تبدیل کند. در بسیاری از کشورها بحران‌های سیاسی زمانی به تغییر منجر شده‌اند که گروه‌های اجتماعی مختلف به این نتیجه رسیده‌اند که بحران موجود ریشه‌ای مشترک دارد.

در ایران نیز بحران‌ها در حوزه‌های مختلف ظاهر می‌شوند:
• بحران اقتصادی
• بحران آزادی‌های سیاسی
• بحران حکمرانی
• بحران روابط خارجی

اگر این بحران‌ها به عنوان مسائل جداگانه فهمیده شوند، جامعه به مجموعه‌ای از نارضایتی‌های پراکنده تبدیل می‌شود. اما اگر به عنوان جلوه‌های مختلف یک مساله ساختاری فهمیده شوند، امکان شکل‌گیری ائتلاف اجتماعی به وجود می‌آید.

در اینجا نقش اپوزیسیون نه صرفاً بسیج اعتراض بلکه ساختن چارچوبی برای فهم مشترک بحران است.

۳. ارائه افق سیاسی
در نهایت جنبش‌هایی که تنها بر اعتراض تکیه می‌کنند اغلب در لحظه بحران دچار بن‌بست می‌شوند. جامعه در لحظات بحرانی تنها به دنبال مخالفت نیست، بلکه به دنبال تصویری از آینده است.

در چنین شرایطی سه پرسش در ذهن جامعه شکل می‌گیرد:
• اگر تغییر سیاسی رخ دهد چه نظمی جایگزین خواهد شد؟
• آیا کشور دچار بی‌ثباتی یا فروپاشی خواهد شد؟
• چه ساختاری می‌تواند ثبات و مشارکت سیاسی را همزمان تضمین کند؟

نیروهایی که بتوانند پاسخی قابل تصور به این پرسش‌ها ارائه دهند، در لحظات گذار دست بالا را پیدا می‌کنند.

سخن پایانی

جنگ و سرکوب گسترده ممکن است خیابان را ببندند، اما سیاست را از میان نمی‌برند. در چنین شرایطی میدان رقابت سیاسی تغییر می‌کند و آنچه تعیین‌کننده می‌شود توانایی نیروهای سیاسی در تبدیل نارضایتی پراکنده به نیروی سیاسی سازمان‌یافته است.

برای اپوزیسیون ایران مساله اصلی کمبود نارضایتی اجتماعی نیست؛ جامعه ایران طی دو دهه گذشته بارها نشان داده است که ظرفیت اعتراض و نارضایتی گسترده وجود دارد. مساله اصلی فقدان ساختاری سیاسی است که بتواند این نارضایتی را به قدرت سیاسی تبدیل کند. به بیان دیگر، شکاف میان جامعه و حکومت عمیق شده است، اما هنوز یک مرکز ثقل سیاسی که بتواند این انرژی اجتماعی را سازمان دهد شکل نگرفته است.

در بسیاری از گذارهای سیاسی چنین مرکزی به صورت ناگهانی به وجود نیامده، بلکه در فرایندی تدریجی شکل گرفته است: از طریق ایجاد شبکه‌های همکاری میان نیروهای مختلف، شکل دادن به حداقل‌های مشترک سیاسی و تبدیل مجموعه‌ای پراکنده از صداهای مخالف به یک ائتلاف قابل تشخیص. چنین مرکزی لزوماً به معنای حذف اختلاف‌ها نیست، بلکه به معنای ایجاد چارچوبی مشترک است که نیروهای مختلف بتوانند در آن هماهنگ عمل کنند.

وظیفه چنین مرکز ثقل سیاسی نیز صرفاً صدور بیانیه یا بازتاب نارضایتی اجتماعی نیست. نقش اصلی آن سه چیز است: نخست، تبدیل بحران‌های پراکنده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به یک روایت مشترک از بحران حکمرانی؛ دوم، ایجاد پیوند میان گروه‌های اجتماعی مختلف و تبدیل نارضایتی‌های جداگانه به یک ائتلاف اجتماعی گسترده؛ و سوم، ارائه تصویری حداقلی اما قابل تصور از آینده سیاسی کشور که بتواند به جامعه نشان دهد تغییر سیاسی الزاماً به معنای بی‌ثباتی یا فروپاشی نیست.

در چنین شرایطی حتی اگر خیابان برای مدتی بسته به نظر برسد، سیاست متوقف نمی‌شود. آنچه در زیر سطح جامعه شکل می‌گیرد می‌تواند زمینه تغییرات آینده را فراهم کند. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که لحظه‌های بحران اغلب ناگهانی فرا می‌رسند؛ اما این‌که آن بحران به تغییر سیاسی منجر شود یا نه، بیش از هر چیز به این بستگی دارد که آیا پیش از آن یک نیروی سیاسی سازمان‌یافته توانسته است خود را به عنوان مرکز ثقل رقابت سیاسی در جامعه تثبیت کند یا نه.




نظر شما درباره این مقاله:







چگونه “رهبری اپوزیسیون” فراگیر می‌شود؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.03.2026, 18:19

چگونه “رهبری اپوزیسیون” فراگیر می‌شود؟


کیقباد یزدانی

اپوزیسیون ایران مشکلات عدیده‌ای دارد. عمده‌ترین مشکل اپوزیسیون، نبود یک تشکل واحد و سراسری و رهبری فراگیر است. ایجاد یک تشکل واحد و سراسری شاید به این سادگی‌ها و زودی‌ها (حتی پس از نزدیک به 50 سال) ممکن نباشد؛ اما باوجوداین، گاه رهبری می‌تواند از درون جنبش سر برآورد و یا به کمک رسانه‌های قدرتمند ساخته شود. با چنین فرضی، این پرسش کلیدی طرح می‌شود:

چگونه “رهبری اپوزیسیون” (جمهوری اسلامی) فراگیر می‌شود؟

این پرسش با توجه به این پس‌زمینه‌ی تاریخی طرح می‌شود که در کشور ما، به دلیل نبود نهادهای مدنی و احزاب سیاسی، قدرت و رهبری تاکنون، حول “شخص” شکل‌گرفته است: شاه، پیشوا، مرجع، رهبر. و از همین روست، وقتی سخن از “رهبری” به میان می‌آید؛ بی‌درنگ “شخصیت”‌ها تداعی می‌شوند. به‌بیان‌دیگر، مشروعیت رهبری اغلب سنتی و فردی بوده، نه نهادی، و به همین دلیل معمولاً به رهبری کاریزماتیک منجر می‌شده است. کاریزما معمولاً در بحران‌ها سریع رشد و بسیج می‌کند و به‌جای نهاد می‌نشیند؛ اما سه ضعف اساسی دارد:

• وابستگی شدید به شخص،
• نظارت بر قدرت و
• دشواری انتقال قدرت.

بنابراین و بنابر تجربه، جنبش‌ها پیروز می‌شوند، اما ساختارها ناپایدار می‌مانند. اما چرا بااین‌حال، بیشترینه ی مردم به دنبال “چهره”‌اند؟ دلایلش می‌تواند از یک‌سو در انسداد و استیصال سیاسی و نبود نهادهای مدنی و احزاب سیاسی و آلترناتیو قدرتمند باشد و از سوی دیگر، در فرهنگ سیاسیِ ایرانیِ “منجی گرایی” و البته در جهان مدرن، که از طریق رسانه‌های همگانی و شبکه‌های اجتماعی به‌سرعت و سهولت، چهره می‌سازند.

بااین‌حال، با توجه به تجربه‌های تاریخی، تکثر دیدگاه‌ها، شکاف و تشتت میان جریان‌های مختلف اپوزیسیون، بی‌اعتمادی عمومی، سرکوب ساختاری، گسست داخل و خارج و  وضعیت بحرانی کنونی، آیا ایجاد یک رهبری فراگیر در اپوزیسیون ایران، ممکن است و اگر ممکن است، چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟

واقعیت انکارناپذیر  این است که ایجاد یک رهبری فراگیر در اپوزیسیون ایران، در صورتی ممکن است که تحولی بنیادی در رویکردها و ساختارها صورت گیرد. فراگیر شدن “رهبری اپوزیسیون” در ایران، نه با ادعا و اعلام آن و نه با صرفِ کاریزما و رهبر سازی رسانه‌ای، بلکه در اثر یک فرایند سیاسی-اجتماعی تدریجی و چندلایه شکل می‌گیرد. برای رسیدن به چنین رهبری‌ای، چند شرط اساسی تعیین‌کننده است:

۱. پیوند واقعی و ارگانیک با داخل کشور
رهبری مطلوب باید از داخل کشور سر برآورد. اما در غیاب آن، رهبری خارج از کشور تنها زمانی مشروعیت فراگیر می‌یابد که ارتباط تنگاتنگ و گسترده با اقشار، اصناف و نهادهای اجتماعی داخل کشور داشته باشد و به‌عنوان پژواک مطالبات همه‌ی اقشار و طبقات جامعه و گرایش‌های سیاسی مختلف عمل کند، نه به‌مثابه‌ی رهبرِ خود خوانده و تحمیلی. اپوزیسیون و رهبری که صرفاً رسانه‌ای یا برون‌مرزی باشد، فراگیر نمی‌شود.

۲. بازسازی اعتماد عمومی
بی‌اعتمادی میان گروه‌های مختلف اپوزیسیون، هسته‌ی‌ سختِ بحران رهبری است. این بی‌اعتمادی فقط یک احساس نیست؛ ریشه‌های تاریخی، ساختاری و رفتاری دارد و بدون شناخت دقیق آن، هیچ طرحی برای رهبری فراگیر پایدار نمی‌ماند. بی‌اعتمادی نسبت به آینده، محصول ترس، تجربه‌های تلخ و نبود چشم‌انداز روشن است.

بی‌اعتمادی سیاسی میان گروه‌های اپوزیسیون گرچه یک مانع واقعی و جدی است، اما غیرقابل‌حل نیست. راه‌حل اما، نه در “یک رهبری کاریزماتیک” بلکه در ساختن یک ساختار قابل‌اعتماد، شفاف و چندصدایی است که بر نهادسازی و مشارکت واقعی همه‌ی نیروها و گرایش‌ها استوار باشد. به‌بیان‌دیگر، این بی‌اعتمادی فقط با شعار و  وعده از بین نمی‌رود؛ نیازمند ساختار است. نهادسازی، بی‌اعتمادی را از سطح شخصی به سطح ساختاری منتقل می‌کند. وقتی مردم ببینند ساختارهایی وجود دارند که فراتر از افراد عمل می‌کنند، آینده برای آن‌ها قابل‌اعتمادتر  و جامعه آماده‌ی حرکت می‌شود.

بر این اساس، اعتماد زمانی شکل می‌گیرد که:

• تصمیم‌گیری روشن باشد،
• نقش‌ها مشخص باشد،
• منابع مالی شفاف باشد
• و هیچ فردی قدرت مطلق نداشته باشد.

۳. توافق بر سر مشترکات و حداقل‌ها
اپوزیسیون ایران طیف گسترده‌ای است از جمهوری‌خواهان، مشروطه‌خواهان، چپ‌ها، لیبرال‌ها، ملی‌گرایان و ملی-مذهبی ها، ، فدرالیست‌ها و…
چنین اپوزیسیونی نیاز به “ائتلاف گذار” دارد، نه “ائتلاف هویتی”. ازاین‌رو، رهبری فراگیر زمانی شکل می‌گیرد که بر سر “حداقل‌های عملی” توافق شود، نه بر سر “حداکثرهای ایدئولوژیک”. این اصول می‌تواند شامل:

• تمامیت ارضی،
• جدایی نهاد دین از دولت،
• انتخابات آزاد با نظارت‌ بین‌المللی،
• تضمین حقوق بشر، آزادی‌های سیاسی-اجتماعی و حقوق اقوام و زنان
• و التزام به روش‌های غیر خشونت‌آمیز در مرحله‌ی گذار
باشد.

۴. عبور از “فرد‌محوری” به “نهادمحوری”
مهم‌ترین نقدی که به جریان‌های اپوزیسیون وارد است، اتکای بیش‌ازاندازه به شخصیت‌ها، به‌جای نهادهای مدنی است، تا جایی که مفهوم “رهبری” را منحصراً در “شخص” می‌بینند. ازاین‌رو، پرسش کلیدی این نیست که “چه کسی رهبر شود؟”، بلکه این است که “چه سازوکاری اجازه می‌دهد رهبر پاسخگو بماند و قابل‌جایگزینی باشد؟” تا زمانی که این پرسش بنیادی حل نشود، هر رهبری - حتی اگر محبوب - در معرض تکرار چرخه‌ی تاریخی تمرکز قدرت قرار می‌گیرد. تجربه‌های گذشته بارها نشان داده که اتکا به یک چهره‌ی واحد، بدون ساختار جمعی، به اختلافات دامن می‌زند. از این گذشته، نبود نهادهای مدنی مستقل و ساختارهای پایدار، اپوزیسیون را شکننده می‌کند. ازاین‌رو ایجاد نهادها و شبکه‌های مدنی، شوراها و اتاق‌های فکر  ضروری است. نهادها باید فراتر از افراد عمل کنند تا با تغییر چهره‌ها، ساختار فرونریزد.  تجربه‌ی تاریخی ایران نشان داد که اتکای صِرف به فرد، حتی اگر محبوب باشد، پایدار نیست. رهبری زمانی فراگیر و پایدار می‌شود که:

• به ساختار پاسخگو و شفاف متکی باشد،
• سازوکار تصمیم‌گیری جمعی و قابل نظارت داشته باشد
• و امکان جایگزینی خود و گردش نخبگان را فراهم کند.

به‌بیان‌دیگر، رهبری باید از چارچوب فردی درآمده و شکلی نهادی و سازمانی به خود بگیرد. چراکه، رهبریِ نهادینه، اعتماد می‌سازد؛ رهبری فردی، وابستگی می‌آفریند. رهبری نهادینه بر خرد و مسئولیت جمعی استوار است و احتمال خطا را کاهش می‌دهد؛ درحالی‌که رهبری فردی - حتی باوجود مشاوران - خطر و امکان اشتباه را به‌مراتب افزایش می‌دهد و بر سنگینی پیامدهای آن می‌افزاید.

۵. تقسیم مسئولیت به‌جای رقابت بر سر رهبری
به‌جای اینکه همه بخواهند “رهبر” باشند، می‌توانند نقش‌های متفاوت بپذیرند:

• رهبری فکری
• رهبری دیپلماتیک
• رهبری سازمانی
• رهبری رسانه‌ای.

به‌بیان‌دیگر، رهبری فراگیر باید شبکه‌ای و افقی باشد، نه عمودی. این مدل شبکه‌ای-افقی، رقابت را کاهش می‌دهد و هم‌افزایی را تقویت می‌کند.

۶. عبور از گذشته و ارائه‌ی چشم‌اندازی برای آینده
رهبری اپوزیسیون برای جلب اعتماد مردمی که عمدتاً پس از انقلاب ۱۳۵۷ متولدشده‌اند، باید بتواند خود را از میراث تاریخی‌اش جدا کرده و چشم‌اندازی روشن از آینده ارائه دهد. مردم ایران، به‌ویژه اقوام ایرانی تحت هر دو نظام (پهلوی و جمهوری اسلامی) سرکوب ‌شده و آوارگی را تجربه کرده‌اند. رهبری اپوزیسیون باید نسبت به نقش خود یا جریان متبوعش در سرکوب‌های گذشته شفاف‌سازی کرده و موضعی صریح در قبال آن اتخاذ کند. در غیر این صورت، این مشکل همواره به‌عنوان یک اهرم بی‌اعتمادی از سوی گروه‌های دیگر و خود مردم مطرح خواهد بود .

رهبری اپوزیسیون باید مسائل و مشکلات کلان سیاسی-اجتماعی را مستقیم و شفاف به بحث بگذارد و از طریق آن، آزادی‌های سیاسی-اجتماعی، حقوق اقوام و اقلیت‌ها، جایگاه دین در حکومت و بسیاری مسائل دیگر را روشن کرده و چشم‌اندازی روشن برای جامعه ترسیم کند. برای همین باید رهبری یک “نقشه راه” روشن برای دوران گذار عرضه کند و در آن، سازوکار انتقالی پس از فروپاشی احتمالی قدرت و مدت دوران گذار را مشخص کرده و تضمین‌هایی برای امنیت، اقتصاد، حقوق شهروندی و اجتماعی و خدمات عمومی ارائه دهد.

۷. مدیریت تکثر، به‌جای انکار و حذف آن
ایران جامعه‌ای چند قومیتی، چند فرهنگی و چند گرایشی است. هر فرد یا جریانی که این واقعیت سیاسی-تاریخی را، به هر دلیل و با هر توجیهی، انکار کند، در عمل خود را در برابر بخشی از مردم قرار می‌دهد و به‌جای حل معضلات و مشکلات، به آن‌ها دامن زده و حل‌ناپذیرترشان می‌کند.

اختلاف در چنین جامعه‌ای طبیعی است. مشکل، نبود سازوکار مدیریت اختلاف است.  تقویت فرهنگ رو اداری، گفت‌وگوهای منظم، همایش‌های توجیهی-تبیینی، میانجی‌گری و چارچوب‌های حل اختلاف می‌توانند بی‌اعتمادی را کاهش دهند و جریان‌های مختلف را به یکدیگر نزدیک کنند. ازاین‌رو رهبری فراگیر:

• چندصدایی را به رسمیت می‌شناسد و حمایت می‌کند، نه تک‌صدایی را؛
• وحدت را در  حضور  هماهنگ کثرت می‌بیند، نه در یکسان‌سازی و حذف دیگران؛
• از واژگان‌های انحصاری و شعارها و شیوه‌های حذفی پرهیز می‌کند؛
• تنوع زبانی، فرهنگی و مذهبی را به رسمیت می‌شناسد
• و  مدل تصمیم‌گیری غیرمتمرکز و مشارکتی را به کار می‌گیرد.

۸. مشارکت دادن مردم در تصمیم‌گیری‌ها
هرچه مردم احساس کنند که در تصمیم‌گیری‌ها به شکل‌ها و کیفیت‌های مختلف مشارکت دارند و برای آن‌ها پشت درهای بسته تصمیم گرفته نمی‌شود، اعتمادشان به رهبری سیاسی و به آینده، بیشتر می‌شود. این مشارکت می‌تواند از طریق

• نهادهای مدنی،
• شوراهای مشورتی،
• نظرسنجی‌های عمومی
• و گفت‌وگوهای باز
انجام گیرد.

۹. استقلال سیاسی و اثبات کارآمدی در عمل
استقلال سیاسی یکی از پایه‌های بنیادی و چشم‌پوشی ناپذیر کنشگری سیاسی مؤثر و پایدار و رهبری فراگیر است و نقش تعیین‌کننده‌ای در مشروعیت، کارآمدی و تأثیرگذاری کنشگری و رهبری سیاسی ایفا می‌کند. بدون استقلال، رهبری به‌راحتی به ابزار نیروهای دیگر برای پیشبرد اهداف آن‌ها تبدیل می‌شود و توانایی نمایندگی واقعی منافع جامعه را از دست می‌دهد. رهبری که وابسته به یک شخص، جناح یا منبع قدرت خاص باشد، با تغییر یا حذف آن منبع، دچار فروپاشی می‌شود. رهبری که از استقلال سیاسی برخوردار است، تصمیمات و اقدامات را بر اساس نیازها و خواسته‌ای واقعی جامعه اتخاذ می‌کند، نه بر پایه‌ی منافع یا دستورات یک قدرت خارجی یا جناحی دیگر. ازاین‌رو، رهبری که استراتژی خود را به “کمک‌های بیرونی و قدرت‌های خارجی” وابسته می‌کند، در صورت تأخیر یا عملی نشدن وعده‌ها، اعتبار خود را در میان مردم از دست می‌دهد و به اعتماد سیاسی لطمه می‌زند.

کارآمدی سیاسی در عمل نیز از ضروریات رهبری فراگیر است. ادعاهای بزرگ بدون پشتوانه‌ی عملی، بیش از آنکه مفید باشند، باعث تخریب اعتماد و ایجاد سرخوردگی می‌شوند. رهبری باید کارآمدی خود را در حمایت از معترضان داخل کشور ثابت کند. برای مثال اگر رهبری مدعی جذب شماری از نیروی نظامی و امنیتی در داخل کشور است، این شبکه باید خود را در عمل نشان دهد: خنثی کردن یک عملیات سرکوب، فرماندهی اعتراضات یا ایجاد اختلال در فرماندهی نیروهای سرکوب و یا نجات جان معترضان. تا زمانی که این وعده‌ها صرفاً در حد “بلوف سیاسی و  شعار تاکتیکی” باقی بمانند، اعتبار رهبری به‌شدت مخدوش خواهد شد .

از همه‌ی این‌ها گذشته، رهبری فراگیر کسی است که دیرتر از راه نرسد و اعتراضات را مصادره نکند، بلکه باید در متن جنبش و همراه آن باشد و بتواند به آن کمک لجستیکی، ارتباطی و امنیتی نماید. دادن وعده‌هایی که عملی نمی‌شوند و یا دادن فراخوان در زمان و ساعات نامناسب و بدون پشتوانه‌ی سازمانی و لجیستکی که هزینه‌ها و تلفات را به‌شدت بالا می‌برد، نیروها را فرسوده و مردم را مأیوس می‌کند.

۱۰. تولید سرمایه‌ی اخلاقی به جای هیجان مقطعی
در جامعه‌ای که از ستم و سرکوب و فساد ساختاری خسته است، “مدارا” و “خشونت پرهیزی”، “پاک‌دستی”، “شفافیت مالی” و “پاسخگویی”، خود به عامل مشروعیت تبدیل می‌شود. رهبری‌ای که آمریت و اعتبار معنوی نداشته و نتواند اعتماد اخلاقی ایجاد کند - حتی اگر پُرمخاطب باشد - فراگیر نخواهد شد. رهبریِ فراگیر باید خود به الگویی برای اطرافیان و پیروان خود و  دیگران بدل شود.

جمع‌بندی
رهبری اپوزیسیون در ایران زمانی “فراگیر” می‌شود که بتواند سه شکاف اصلی را هم‌زمان مدیریت کند: شکاف میان نیروهای سیاسی، شکاف میان رهبری و بدنه‌ی اجتماعی، و شکاف میان داخل و خارج.

رهبری فراگیر اپوزیسیون ایران در حال حاضر یک آرمان دور از دسترس به نظر می‌رسد، اما غیرممکن نیست. رسیدن به آن، مستلزم یک “جهش تکاملی” در رفتار سیاسی نیروهای مختلف اپوزیسیون است: گذار از تاکتیک‌های رسانه‌ای و شخصیت‌محور به‌سوی نهادسازی رهبری، ائتلاف‌سازی راهبردی و نهادینه کردن اعتماد سیاسی.

مدل‌های مختلفی چون شورای رهبری (چند چهره‌ی معتبر از گرایش‌های مختلف، با تقسیم وظایف مشخص)، مدل شبکه‌ای/افقی ( مجموعه‌ای از گروه‌ها و فعالان که با حداقل‌های مشترک هماهنگ می‌شوند)، مدل الگوی ترکیبی داخل-خارج (پیوند میان فعالان داخل و ظرفیت‌های رسانه‌ای و دیپلماتیک خارج) و مدل نهاد-محور ( ایجاد یک نهاد مرکزی (نه فرد) که نقش هماهنگ‌کننده داشته باشد) می‌توانند در مقایسه با مدل فردمحور تا اندازه‌ی بالایی تضمین دهنده و راهگشا باشند.

این فرآیند نیازمند آن است که چهره‌های شاخص به‌جای طرد احزاب و سازمان‌های مختلف و نادیده گرفتن گروه‌های قومی و زیر سؤال بردن آن‌ها، با آن‌ها بر سر یک میز بنشینند و بر سر ساختار آینده‌ی حکومت به یک تفاهم حداقلی برسند. تجربه‌های اخیر نشان می‌دهد که جامعه‌ی ایران آماده‌ی تغییر است، اما بدون یک ساختار هماهنگ و قابل‌اعتماد، انرژی اجتماعی به نتیجه‌ی سیاسی تبدیل نمی‌شود.

اسفند ۱۴۰۴




نظر شما درباره این مقاله:







فرصتی خطرناک برای کردهای ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.03.2026, 12:35

فرصتی خطرناک برای کردهای ایران


محمد صالح

فارن پالیسی / ۵ مارس ۲۰۲۶

گروه‌های کرد و اپوزیسیون ایران، تنها با همکاری مشترک می‌توانند آینده‌ای بهتر بسازند.

با ادامه تشدید جنگ میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل، گزارش‌هایی منتشر شد مبنی بر اینکه واشینگتن تصمیم گرفته است از حمایت احزاب سیاسی کرد ایرانی بهره بگیرد. به نظر می‌رسد این طرح بر آن است که این گروه‌ها به‌عنوان نیروهای زمینی در داخل منطقه کردنشین ایران — که در میان کردها به «روژهلات» شناخته می‌شود — عملیات انجام دهند. این گزارش‌ها پس از تماس تلفنی میان دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، و مصطفی هجری، رئیس ائتلافی از احزاب اپوزیسیون کرد ایرانی که در اواخر فوریه تشکیل شده است، اعتبار بیشتری یافت. این تماس جایگاه و دیده‌شدن کردهای ایران را به شکلی بی‌سابقه ارتقا داد؛ چراکه به نظر می‌رسد هجری تنها رهبر یک گروه اپوزیسیون ایرانی بوده که در جریان این درگیری گفت‌وگویی مستقیم با ترامپ داشته است.

همزمان با این تحولات، کارزار هوایی مشترک آمریکا و اسرائیل حملات خود به اهداف حکومتی در سراسر کردستان ایران را تشدید کرده است. گستره این حملات نشان می‌دهد که به‌صورت راهبردی طراحی شده‌اند تا کل ساختار امنیتی رژیم در منطقه کردستان را از کار بیندازند؛ از جمله تأسیسات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، ارتش (آرتش)، فرماندهی‌های مرزبانی، مراکز اطلاعاتی و حتی ایستگاه‌های پلیس. هدف ظاهری این حملات آن است که توان رژیم برای مقاومت را تضعیف کند؛ چه در صورت وقوع یک قیام مردمی و چه در صورتی که نیروهای اپوزیسیون کرد از اقلیم کردستان عراق وارد خاک ایران شوند.

رصد واکنش‌ها در رسانه‌های کردی و شبکه‌های اجتماعی، همراه با گفت‌وگو با ناظران کرد در سراسر منطقه، نشان می‌دهد که بسیاری از کردها مشارکت احتمالی در این درگیری را هم یک قمار پرخطر و هم یک فرصت تاریخی می‌بینند. اگر چنین مشارکتی موفق شود، می‌تواند جایگاه سیاسی و چشم‌انداز آینده کردها در داخل ایران را بهبود بخشد. اما اگر شکست بخورد، پیامدهای آن می‌تواند فاجعه‌بار باشد و برای جوامع کرد در ایران و عراق هزینه‌های سنگینی به بار آورد. در این لحظه حساس، بهترین مسیر برای کردهای ایران — و نیز برای یک ایران دموکراتیک — مستلزم همکاری میان گروه‌های اقلیت قومی و اپوزیسیون گسترده‌تر ایران است.

برای آنکه هرگونه مداخله مسلحانه از سوی احزاب سیاسی کرد ایرانی — دست‌کم از منظر کردها — موفقیت‌آمیز باشد، تداوم پوشش نظامی آمریکا و اسرائیل ضروری خواهد بود. افزون بر این، حمایت سیاسی نیز نه‌تنها در مرحله کنونی درگیری، بلکه در صورتی که جمهوری اسلامی سقوط کند یا در وضعیتی تضعیف‌شده یا دگرگون‌شده باقی بماند، لازم خواهد بود. اگر تصمیم‌گیرندگان در واشینگتن پس از تشویق کردها به مشارکت میدانی، حمایت خود را پس بگیرند، پیامدها می‌تواند فاجعه‌آمیز باشد و جوامع کرد در سراسر منطقه را در معرض انتقام‌جویی‌های گسترده دولت ایران قرار دهد. چنین سناریویی دور از ذهن نیست؛ زیرا وضعیت مشابهی پس از جنگ خلیج فارس در سال‌های ۱۹۹۰–۱۹۹۱ رخ داد. در آن زمان، کردها پس از تشویق جورج اچ. دبلیو. بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، علیه صدام حسین، رئیس‌جمهور عراق، قیام کردند؛ اما در برابر عملیات نظامی رژیم او بی‌دفاع رها شدند. تنها زمانی که تصاویر خروج گسترده غیرنظامیان کرد و مرگ کودکان از سرما در کوهستان‌ها منتشر شد، مداخله بین‌المللی برای متوقف کردن کارزار بی‌رحمانه حسین صورت گرفت.

خاطرات تلخ جنگ سوریه نیز همچنان در میان کردهای منطقه زنده است. در سوریه، نیروهای کرد گاه تا آستانه رها شدن از سوی شرکای بین‌المللی خود پیش رفتند، در حالی که همین ژانویه گذشته با حملات نیروهای دولتی سوریه و شبه‌نظامیان هم‌پیمان آنها روبه‌رو بودند. به همین دلیل، بسیاری از ناظران کرد تردید دارند که آیا حمایت واشینگتن در مورد ایران پایدار خواهد بود یا صرفاً موقتی و مبتنی بر ملاحظات مقطعی است. از دیدگاه بسیاری از کردها، بدون تعهدی پایدار از سوی ایالات متحده و متحدانش برای حمایت از جوامع کرد در ایران و عراق، ورود به این درگیری می‌تواند برای آنان پیامدهای بسیار خطرناکی داشته باشد.

در واقع، خطرات تنها به کردهای ایران محدود نمی‌شود. مشارکت احتمالی گروه‌های کرد ایرانی در درگیری کنونی می‌تواند پیامدهای مهمی در سطح منطقه داشته باشد. کردهای عراق نیز در صورت تشدید درگیری ممکن است با تبعات قابل توجهی روبه‌رو شوند. اقلیم کردستان عراق همچنان در برابر فشارها و حملات ایران و همچنین گروه‌های شبه‌نظامی شیعه عراقی همسو با تهران آسیب‌پذیر است. اظهارات رهبران کرد عراقی نشان می‌دهد که توان محدودی برای تأثیرگذاری بر تصمیم‌های راهبردی گسترده‌ای که در واشینگتن اتخاذ می‌شود دارند.

همکاری میان نیروهای آمریکایی و گروه‌های اپوزیسیون کرد ایرانی، صرف‌نظر از موضع مقامات اربیل، پیش خواهد رفت. اقلیم کردستان — که بیش از شش میلیون نفر جمعیت دارد — از نظر امنیتی و سیاسی به‌شدت به ایالات متحده وابسته است و بنابراین فضای چندانی برای رد علنی ابتکارهای آمریکا ندارد. از ۲۸ فوریه، زمانی که حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شد، کردستان عراق پیشاپیش هدف کارزاری فزاینده از حملات ایران و گروه‌های شبه‌نظامی عراقی هم‌پیمان آن قرار گرفته است. در صورتی که نیروهای اپوزیسیون کرد ایرانی وارد میدان شوند، دامنه و شدت این حملات احتمالاً افزایش خواهد یافت.

ترکیه نیز احتمالاً با نگرانی به چنین تحولاتی خواهد نگریست و این امر می‌تواند وضعیت را بیش از پیش پیچیده کند. آنکارا به‌طور تاریخی نسبت به هرگونه دستاورد سیاسی گروه‌های کرد در هر نقطه از منطقه بدبین بوده و این تحولات را از دریچه مسئله داخلی کردهای خود ارزیابی می‌کند. از این رو، سیاست‌گذاران ترکیه احتمالاً با گسترش نقش سیاسی کردها در ایران مخالفت خواهند کرد. همچنین، در صورتی که گروه‌های بلوچ در جنوب‌شرقی ایران وارد معادله شوند، ممکن است پای پاکستان نیز به میان کشیده شود؛ زیرا اسلام‌آباد نسبت به فعالیت‌های قومی بلوچ‌ها حساس و محتاط است.

با وجود همه این ملاحظات، برای کردهای ایران، همکاری کنونی با واشینگتن جذابیت قابل توجهی دارد. برای جامعه‌ای که سال‌ها با حاشیه‌نشینی سیاسی، محدودیت در حقوق فرهنگی و زبانی و نیز توسعه‌نیافتگی اقتصادی مواجه بوده است، این لحظه فرصتی کم‌نظیر برای پیگیری حقوق سیاسی‌ای محسوب می‌شود که در طول یک قرن تاریخ مدرن ایران دست‌نیافتنی باقی مانده‌اند.

در حالی که برخی تحلیل‌ها در رسانه‌های غربی و محافل سیاست‌گذاری، به‌اشتباه کنشگری کردها یا دیگر گروه‌های قومی را به‌عنوان جدایی‌طلبی تصویر می‌کنند یا آنها را ابزاری در دست قدرت‌های خارجی می‌دانند، مشارکت کردها در جنگ کنونی بازتاب یک پویایی سیاسی عمیق‌تر در داخل ایران است که نمی‌توان آن را صرفاً در چارچوب نظامی درک کرد. کردها این وضعیت را در متن تاریخ خود و مطالبات و نارضایتی‌های مشروعشان می‌بینند.

به‌ویژه در دهه گذشته، عامل قومیت به‌تدریج به یکی از عناصر مهم در چشم‌انداز سیاسی داخلی ایران تبدیل شده است. این تحول در موج‌های پیاپی اعتراضات از سال ۲۰۱۷ به بعد آشکار شده است؛ اعتراضاتی که در آنها مناطق دارای اکثریت قومی — به‌ویژه مناطق کردنشین، بلوچ‌نشین و عرب‌نشین — به کانون‌های اصلی اعتراض تبدیل شده‌اند. هرچند ایران آمار رسمی درباره ترکیب قومی جمعیت خود منتشر نمی‌کند، بسیاری از برآوردها نشان می‌دهد که حدود نیمی از ساکنان کشور به جوامع غیر فارس تعلق دارند؛ از جمله ترک‌های آذری، کردها، لرها، عرب‌ها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها و دیگر گروه‌ها. این جوامع عمدتاً در مناطق مرزی ایران سکونت دارند و کمربندی جغرافیایی پیرامون مرکز کشور تشکیل می‌دهند. در مقابل، فارس‌ها که عمدتاً شیعه هستند، همچنان جامعه مسلط در ساختارهای حکمرانی و نهادهای سیاسی کشور به شمار می‌روند.

توصیف گروه‌های اپوزیسیون کرد یا دیگر گروه‌های قومی به‌عنوان جدایی‌طلبانی که به دستور قدرت‌های خارجی عمل می‌کنند، نادیده گرفتن زمینه ساختاری عمیق‌تری است که این گروه‌ها در آن شکل گرفته‌اند. بسیاری از این گروه‌ها در واکنش به دهه‌ها سیاست‌های تبعیض‌آمیز نظام‌مند و ساختاری از سوی دولت پدید آمده‌اند. پس از دهه‌ها فعالیت سیاسی بی‌نتیجه، بسیاری در این جوامع بر این باورند که چشم‌انداز اصلاحات معنادار در چارچوب نظام سیاسی موجود ایران بسیار محدود است.

این امر به‌ویژه زمانی آشکار می‌شود که حتی برخی از چهره‌های برجسته اپوزیسیون خارج از ایران نیز تمایل چندانی به پرداختن به مطالبات سیاسی و فرهنگی اقلیت‌های قومی نشان نمی‌دهند. برای مثال، رضا پهلوی، ولیعهد پیشین ایران، در مسئله حقوق اقلیت‌ها انعطاف سیاسی یا حتی گفتمانی قابل توجهی نشان نداده است. مقامات جمهوری اسلامی و نیز بخش‌هایی از اپوزیسیون در تبعید، اغلب فعالان اقلیت‌ها را به «جدایی‌طلبی» متهم می‌کنند؛ اتهامی که در ایران پیامدهای بسیار جدی دارد. در طول سال‌ها، شمار زیادی از فعالان سیاسی کرد و دیگر اقلیت‌های قومی، هم در دوران سلطنت پهلوی و هم در جمهوری اسلامی، با همین اتهام اعدام شده‌اند.

هرگونه گذار سیاسی پایدار در ایران احتمالاً مستلزم بازتعریف هویت ملی ایرانی خواهد بود. روایت رسمی کنونی دولت بر برتری زبان و فرهنگ فارسی، در کنار اسلام شیعی، به‌عنوان ستون‌های اصلی هویت ایرانی تأکید می‌کند. اما در کشوری که در واقع موزاییکی پیچیده از جوامع قومی و مذهبی است، درک کثرت‌گرا و فراگیرتر از هویت ملی می‌تواند برای ثبات بلندمدت ضروری باشد. شکل‌گیری چنین چارچوب سیاسی فراگیری برای آنکه جوامع گوناگون خود را در آینده دولت ایران نمایندگی‌شده ببینند، حیاتی خواهد بود.

حتی اگر واشینگتن و متحدانش در پی تضعیف یا در نهایت برکناری رژیم کنونی باشند، گروه‌های کرد به‌تنهایی قادر نخواهند بود آینده سیاسی ایران را تعیین کنند. سازمان‌های کردی عمدتاً در منطقه کردنشین نفوذ دارند. برای هرگونه تحول گسترده‌تر در نظم سیاسی ایران، همکاری طیف وسیعی از نیروهای اپوزیسیون ضروری خواهد بود. از این رو، تشویق هماهنگی میان گروه‌های اپوزیسیون قومی و جریان‌های اصلی سیاسی ایران گامی اساسی در شکل‌دهی به هر گذار سیاسی آینده به شمار می‌رود. کردها بارها نشان داده‌اند که آماده گفت‌وگو با دیگر نیروهای اپوزیسیون هستند و از چارچوبی سیاسی برای ایران حمایت می‌کنند که دموکراتیک، چندگانه و فراگیر باشد.

به نظر می‌رسد بازیگران کرد به‌خوبی از خطرات ورود به درگیری کنونی آگاه‌اند و احتمالاً با احتیاط عمل خواهند کرد. با این حال، محرک عمیق‌تر بی‌ثباتی در ایران — و در بخش بزرگی از خاورمیانه — ساختارهای دولت‌های اقتدارگرای به‌شدت متمرکز و خشونت‌محور در منطقه است؛ ساختارهایی که برای دهه‌ها حقوق سیاسی و فرهنگی معنادار را از بخش‌های بزرگی از جمعیت خود دریغ کرده‌اند. هر بحثی درباره آینده این دولت‌ها و مسئله اقلیت‌ها که این واقعیت‌های ساختاری را نادیده بگیرد، خطر آن را دارد که همان چرخه‌های سرکوب، بی‌ثباتی و قمارهای سیاسی پرخطر را که دهه‌ها سیاست منطقه را شکل داده‌اند، دوباره بازتولید کند.

————-
محمد ا. صالح، پژوهشگر ارشد غیرمقیم در برنامه امنیت ملی «مؤسسه پژوهش سیاست خارجی» در فیلادلفیا است.




نظر شما درباره این مقاله:







پی‌آمدهای ورود نظامی احزاب کرد در جنگ
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.03.2026, 8:01

پی‌آمدهای ورود نظامی احزاب کرد در جنگ


م. روغنی

با تبریک به ملت ایران به مناسبت مرگ خامنه‌ای جنایت کار و ابراز همدردی با خانواده دختران کشته شده در “دبستان دخترانه‌ شجره طیبه در میناب”

اخبار ضد و نقیض در باره ورود نظامی برخی از احزاب کرد به داخل کشور در پی مذاکرات برخی از مقامات آمریکایی با برخی از رهبران کرد، با توجه به تحولات تاریخی در گذشته از جمله بهره‌گیری ابزاری از ملی‌گرایی کردها، نگرانی‌های بسیاری را برانگیخته است.

پیشینه:

در آغاز سده نوزدهم گروه‌های قومی در سراسر جهان تحت تاثیر مفهوم “ملی‌گرایی” قرار گرفتند که به تشکیل احزاب سیاسی قوم‌گرا انجامید. این رویداد در اواخر سده نوزدهم در میان کردهای ترکیه عثمانی نمایان شد. “در آنجا بود که اولین انتشارات ناسیونالیستی کردی منتشر شدند و دسته‌ها و گروههای ملیت‌‌خواهانه و ملیت‌گرای کردی به وجود آمدند [اما] در کردستان ایران در آن زمان، چنین حرکتی دیده نشد.”[۱] البته آتاتورک اجازه نداد کردستان مستقلی در ترکیه تشکیل شود اما ایده چنین کشوری از بین نرفت و احزاب سیاسی گوناگون کردی در منطقه‌های کردنشین در کشورهای امروزی ترکیه، عراق و سوریه تشکیل شدند.

اما آنچه از جمله موجب شد تا گروهی از کردهای ایران نیز به ملی‌گرایی روی آورند، راهبردهای “ملت‌سازی” رضا شاه بود که پیش از جنگ جهانی دوم در ایران اجرا شده بود:

ایده ئولوژی “دولت ملت مدرن” که با کپیه برداری از الگوی اروپایی در نیمه دوم سده نوزدهم لنگ لنگان وارد ایران شده بود در دوره رضا شاه به صورت راهبرد “یک ملت، یک کشور و یک زبان” نهادینه شد. این راهبرد که با شیوه‌های سرکوبگرانه به اجرا درآمد، تبعیض‌های زبانی، هویتی، دینی و منطقه‌ای را به اقلیت‌های قومی تحمیل کرد. اجرای این راهبرد یکسان‌سازی همراهی برخی از نخبگان و روشنفکران را نیز در پی داشت. در این زمینه ماهنامه آینده در سال ۱۳۰۴، در باره وحدت ملی می‌نویسد “منظور ما از وحدت ملی ایران، وحدت سیاسی، اخلاقی و اجتماعی مردمی است که در حدود امروز مملکت ایران اقامت دارند.... چگونه به وحدت ملی خواهیم رسید؟ .... در تمام مملکت زبان فارسی عمومیت یابد، اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محدود شود... کرد، لر و قشقایی و عرب، ترک و ترکمن و غیره با هم فرقی نداشته، هریک به لباسی ملبس و به زبانی متکلم نباشند... اگر ما نتوانیم همه را به تمام معنی ایرانی نماییم، آینده تاریکی در جلوی ماست.”[۲] وی در مقالات دیگری حتی از “انتقال قبایل ترک و عرب از ایالات مرزی به نواحی داخلی” سخن به میان آورده بود.[۳]

۱- بهره‌گیری استالین از ملی‌گرایی کردها

پس از بیرون رفتن اجباری رضا شاه، بخش‌هایی از ایران در اشغال شوروی در شمال و انگلیس در جنوب قرار گرفت. استالین دیکتاتور روسیه دست‌یابی به امتیاز نفت شمال ایران را در سر می‌پرورانید. بدین منظور بهره‌گیری از ملی‌گرایی ترک‌های آذری و کردها برای رسیدن به این هدف در دستور کار قرار گرفت. پس از ملاقات “قاضی محمد” رهبر “کوموله ژیانی کرد” و یا “جمعیت تجدید حیات کرد” با باقراف، رئیس جمهوری آذربایجان شوروی، کردها تشویق شدند “حزب دمکرات کردستان” را تشکیل دهند. به دستور استالین جدایی‌خواهی و سپس گونه تعدیل شده آن به‌صورت خود مختاری به منظور رسیدن به هدف‌های ملی‌گرایی کردها جزء برنامه حزب دمکرات کردستان قرار گرفت که پس از چندی به اعلان “جمهوری مهاباد” انجامید.

پس از مذاکرات قوام با استالین و توافقنامه قوام - سادچیکف، بر سر اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی، دولت قوام امتیازاتی را برای حکومت فرقه دمکرات آذربایجان پذیرفت که به وضعیت آن جنبه قانونی می‌داد اما موقعیت “جمهوری مهاباد” ناروشن بود.[۴]

قاضی محمد به تهران رفت و نارضایتی خود را از این ترتیبات به قوام گوشزد کرد. خواسته قاضی محمد “خودمختاری کردستان” در چارچوب کشور ایران اعلان گردید.

سر انجام با خروج نیروهای شوروی از ایران، ارتش دولت مرکزی، ابتدا آذربایجان و تبریز را در پی گریز سران و کنشگران فرقه و در آشوب و کشتارهای هولناک باز پس گرفت. جمهوری مهاباد نیز در جریان بده و بستان شوروی و دولت مرکزی تهران وجه المصالحه قرار گرفت و با ورود ارتش به مهاباد به عمر یک ساله جمهوری پایان داده شد. قاضی محمد، برادرش که نماینده مجلس بود و محمد سیف قاضی در دادگاه نظامی محاکمه و به دار آویخته شدند.

رویکرد استالین پی‌آمدهای تاریخی ناگواری در پی داشت. پیش از هر چیز حساسیت آندسته از مخالفین که خود را ” ایران‌گرا” می‌نامند را نسبت به “جدایی‌خواهی” احتمالی کردهای ایرانی برانگیخت؛ دوم بهانه بیشتری به جمهوری جهل و جنایت داده است که با جدایی خواه خواندن کلیه احزاب کرد، هموطنان کرد ایرانی را به شدت سرکوب کند.

۲- بهره‌گیری آمریکا از کردها در سوریه

در زمان حکمرانی بشار اسد دولت امریکا با همکاری نظامی کردهای سوریه توانست گروه اسلام‌گرای داعش را شکست دهد. با فرار بشار اسد و ورود الشرع به قدرت، روابط دولت سوریه و آمریکا بهبود یافت و واشینگتن متحد تازه‌ای در منطقه یافت که راهبردهای تمرکز گرایی‌اش قدرت منطقه‌ای نیروهای دمکراتیک سوریه را برنمی‌تابید. بنابرین آمریکا برای بار دوم کردهای سوریه را رها کرد و زمینه را برای تصرف بخش عمده‌ای از مناطق شمال‌شرق سوریه که در کنترل کردها بود فراهم ساخت. بار اول نیز زمانی بود که ترکیه در ژانویه ۲۰۱۸، از راه “عملیات زیتون” به نیروهای کرد در منطقه عفرین واقع در شمال سوریه حمله کرد و آنجا را به تصرف درآورد.

۳- تحولات تازه و بهرگیری ابزاری مجدد از کردها؟

پس از آغاز جنگ اخیر بین آمریکا و اسراییل علیه جمهوری جنایت‌کار و تروریست‌پرور، راهبرد این دو دولت برین بود که با نابودی نهاد‌های سرکوب زمینه جنبش تازه‌ای را علیه رژیم فراهم سازند. اما پس از گذشت چند روز از آغاز جنگ، و موج انتقادات به رویکرد دولت‌های آمریکا و اسراییل و ابهام در گونه رویدادهای پسا جنگ، بنظر می‌رسد که راهبرد تازه‌ای در جهت سرنگونی جمهوری اسلامی از راه فراهم کردن زمینه خیزش ملی ایرانیان در دستور کار قرار گرفته است.

بنا بر گزارش رویترز و سی‌ان‌ان، گفتگوهایی از سوی آمریکا و برخی از گروه‌های کرد برای عملیات نظامی احتمالی علیه دولت ایران در جریان بوده است. رویتر می‌افزاید که ائتلافی از گروه‌های کرد ایرانی مستقر در مرز ایران و عراق (در اقلیم کردستان عراق)، “در حال آموزش برای انجام چنین حملاتی هستند. آن‌ها امیدوارند در حالی که ایالات متحده و اسرائیل اهداف ایرانی را بمباران می‌کنند، از این طریق بنیهٔ نظامی کشور را تضعیف کنند.”[۵]

یکی از مقام‌های آمریکایی نیز گفته است که ایده بهره‌گیری از توان نظامی کردهای ایرانی برای حمله زمینی به داخل ایران در آغاز از سوی نخست‌وزیر اسراییل و موساد مطرح شد و سازمان سیا در مراحل بعدی به این طرح پیوست. به گفته این مقام، اسرائیل به رهبران گروه‌های کردی ایران وعده داده است که در دوران پسا جمهوری اسلامی افزون بر پشتیابی نظامی، از تشکیل دولت خودمختار در کردستان ایران نیز پشتیبانی سیاسی خواهد کرد.[۶]

هر چند گزارش‌های مزبور از سوی منابع مستقل تائید نشده است، اما اسراییل حملات بر پایگاه‌های نظامی و انتظامی در غرب کشور را تشدید کرده و سپاه نیز حمله به مواضع کردهای ایرانی در اقلیم کردستان را از سر گرفته است.

این درحالی است که آقای رضا پهلوی در واکنشی تازه، اتهام پیشین‌اش مبنی بر “تجزیه‌طلب” خواندن کردها[۷] با این مضمون که نباید اجازه داد “نیروهای فرصت طلبی که همیشه چشم طمع به خاک ایران داشته‌اند” از این شرایط سوء استفاده کنند، را تکرار کرده است.

اما وی در عین حال با توجه به راهبرد تازه اسرائیل و آمریکا نسبت به بهره‌گیری از توان نظامی برخی از احزاب کرد، موضع پیشین را تعدیل و وعده داده است که در فردای سقوط نظام ولایی ساکنان مناطق اتینک‌نشین با تبعیض روبرو نخواهند شد و می‌توانند “آزادانه و با حفظ هویتی که دارند” زندگی کنند.[۸]

ناظران بی‌طرف براین باورند که طرح ورود نظامی پیشمرگه‌های کرد به ایران تله‌ای است که می‌تواند پی‌آمد‌های فاجعه باری از جمله برای ملی‌گرایی کردی به بار اورد.

۱- دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی و نیروهای سرکوب بهانه تازه‌ای برای کشتار اتنیک‌ها بدست خواهند آورد.
۲- این ورود می‌تواند کسل اتنیکی را در کشور فعال و ملی‌گرایان فارس را در برابر کردها قرار دهد.
۳- در صورت کنار آمدن ترامپ دمدمی‌مزاج با جناح‌هایی در جمهوری اسلامی کردها برپایه تجربه‌های تاریخی رها و به گوشت دم توپ رژیم تبدیل شوند.

امیدواری در این است که رهبران سیاسی با تجربه کردها به این خواست آمریکا و اسراییل پاسخ منفی دهند و در برابر با تلاش به تشکیل جبهه‌ای واحد میان گروه‌های پراکنده مخالف و حتی تشویق جناح تمامیت‌خواه به پیوستن به این جبهه، آینده‌ای دمکراتیک و سکولار بدون دخالت خارجی و در سایه جنگی که می‌تواند به هم پاشیدگی نظام ترور و جنایت منجر شود را نوید دهند.

اسفند ۱۴۰۴
mrowghani.com
——————————
[۱] - کیوان حسینی، کردستان بزرگ؛ رویای یک انجمن سری در مهاباد، رادیو فردا، ۲۹ آذر ۱۳۹۴
[۲] - آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، ص. ۲۵
[۳] - همان ص. ۱۵۵
[۴] - ناصر رحیم خانی، جمهوری خواهی در ایران، نشر باران استکهلم، ۲۰۰۴، ص۸۲
[۵] - رویترز و سی ان ان: گفت و گوهای آمریکا و گروه‌های کرد برای عملیات احتمالی در غرب ایران، رادیو فردا، ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
[۶] - باراک راوید، مارک کاپوتو/ اکسیوس، گروه‌های کرد برای عملیات زمینی اماده می‌شوند، ایران امروز، ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
[۷] - مراد رحمتی، ائتلاف پنج حزب کرد و واکنش رضاپهلوی؛ همکاری یا شکاف؟ دویچه وله، ۱۰/۱۲/۱۴۰۴




نظر شما درباره این مقاله:







مرگ رهبر ج.ا. و بار سنگین یک میراث شوم
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 05.03.2026, 16:23

مرگ رهبر ج.ا. و بار سنگین یک میراث شوم


سعید پیوندی

مرگ آقای خامنه‌ای در نخستین روز حمله امریکا و اسرائیل به ایران پایان سیاه‌ترین دوران تاریخ معاصر ایران است. کارنامه حکومت طولانی ۳۶ ساله او در برابر همگان است: تمرکز بی‌سابقه قدرت و کنترل سه قوه اجرایی، قانون‌گذاری و قضایی، پاسخگو نبودن، حکمرانی غیرشفاف و ناکارا، تعلیق توسعه و آسیب‌های بزرگ زیست محیطی، فساد سیستمی، گسترش فقر و سقوط قدرت خرید، گسترش مهاجرت از ایران، رهبری محور مقاومت در برابر اسرائیل و کشاندن پای ایران به جنگ و تنش‌های منطقه‌ای و دست‌زدن به بزرگترین کشتارهای خیابانی تاریخ ایران...

با مرگ او بسیاری در ایران و جهان شادمانی کردند؛ همان اتفاقی که ما بارها در خاورمیانه شاهد آن بودیم بی‌آن‌که بدانیم آیا چرخه معیوب ظهور و سقوط دیکتاتورها و شوربختی‌های مردم هم پایان می‌یابد؟

بازخوانی دوران ۳۶ ساله حکمرانی او این پرسش را پیش می‌کشد که او چگونه از یک رهبر دینی ضعیف که قرار بود موقتی هم باشد به ولی فقیه خودکامه با اشتهای سیری‌ناپذیر قدرت تبدیل شد؟ چگونه کسی که خود زمانی طعم زندان و سرکوب سیاسی را چشیده بود توانست معمار یک گفتمان توتالیتر و دستگاه سرکوب هولناک شود، گاه نزدیکترین یارانشان را از میان بردارد و بدون ابراز تاسف و با خونسردی جباریت بی‌نظیر حکومتی را توجیه کند؟

نظریه‌های علوم انسانی درباره شکل‌گیری شخصیت‌های خودکامه به عوامل فردی، ساختاری و ایدئولوژیک اشاره می‌کنند. علی خامنه‌ای بر جای کسی نشست که با اقتدار کاریزماتیک توانسته بود بر موج انقلاب سال ۱۳۵۷ سوار شود. او اما چیزی از این سرمایه نمادین نصیبش نشد و اقتدارش بیشتر از نوع هنجاری و بوروکراتیک بود و به گفته وبر ما با نوعی “روتینه” شدن کاریزما سروکار داشتیم. علی خامنه‌ای به عنوان ولی فقیه از مشروعیت دینی نیم‌بندی برخوردار بود و با کمک ساز و کارهای رسمی و یا بوروکراسی سیاسی به صورت نماد “نظام” در آمد و ناچار بود برای حفظ این اقتدار شکننده  مقابله با بحران‌های سیاسی به ساختارهای امنیتی و نظامی تکیه کند.

شخصیت خودکامه علی خامنه‌ای فقط نتیجه ویژگی‌های فردی او نبود. ساختارهای قدرت و ایدئولوژی حکومت دینی بسترهای نهادی، حقوقی و فرهنگی مناسب را برای ظهور خودکامگی چنین رهبری فراهم آوردند. زبان و روایت دینی نوعی مشروعیت و پذیرندگی در میان پیروان به وجود آورده بود. از اصول‌گرا، اصلاح‌طلب و روزنه‌گشا تا هواداران و پیروان نظام دینی پذیرای اقتدار بتی شدند که خود آن را تراشیده بودند. آن‌ها بازیگر نمایشی شدند که ذوب شدن در ولایت و اطاعت از “مقام معظم رهبری” اصل هنجاری ناگزیر آن بود. 

علی خامنه‌ای مانند دیگر حاکمان خودکامه توانست روایت و “رژیم حقیقت” ویژه خود را بسازد. ماشین خودکامگی ۳۶ سال دسته‌دسته مردم را چون رعیت به دیدارش برد تا او با منولوگ خود وعده رسیدن به قله را بدهد.

دشمنی با امریکا و اسرائیل از طریق شکل‌دادن به “محور مقاومت اسلامی” و گروه‌های مسلح نیابتی، پروبال دادن به سپاه قدس و غنی‌سازی اورانیوم همه و همه حلقه‌های به هم پیوسته استراتژی بلندپروازنه‌ای بودند که می‌بایست ج.ا. را به یک قدرت اسلامی-شیعه در منطقه تبدیل کند.

بلندپروازی ایدئولوژیک او را می‌توان در پروژه “تمدن نوین اسلامی” هم مشاهده کرد که از مرزهای ایران فراتر می‌رفت و امت اسلامی را در بر می‌گرفت. بر اساس این نظریه انقلاب اسلامی گام نخست فرایندی بود که می‌بایست پس از گذار از “نظم اسلامی”، “دولت اسلامی” و “جامعه اسلامی” به مرحله “تمدن نوین اسلامی” فراروید. رویکردهای او در داخل از سیاست‌های جمعیتی، چرخش تمامیت‌خواهانه در نظام آموزشی، سبک زندگی اسلامی در چارچوب اتوپیای “تمدن نوین اسلامی” و تاسیس جامعه یکپارچه دینی قابل درک بودند.

جادوی قدرت به ویژه اگر با توهم قدسی در هم‌آمیزد دیکتاتور را در مواجه با جامعه و مخالفان یکسره نابینا و ناشنوا می‌کند. او خود را صاحب ماموریت قدسی می‌دانست و مدعی “حقیقت نهایی”. تبدیل شدن «دشمن» به اصلی‌ترین واژه در گفتمان او هم تصادفی نبود چرا که مخالفان داخلی و خارجی به صورت مانع یا دشمن آرمان پدیدار می‌شدند.

سرود “سلام فرمانده” با سفارش خود او آماده شد آئینه تمام‌نمای این جنون ایدئولوژیک، اتوپیای دینی و خودشیفتگی بود. او زمانی درباره سخنان خود در نشستی با سرداران سپاه گفته بود “خدای متعال همین‌طور حرف می‌زد! در واقع زبان من بود، حرف خدا بود”.

ادبیات جامعه‌شناسی درباره ماهیت نظام سیاسی تئوکراتیکی که آقای خامنه‌ای در بازتعریف آن از سال ۱۳۶۸ نقش مرکزی را داشت هم‌داستان نیست. کسانی این حکومت را توتالیتر می‌دانند و دیگرانی هم بیشتر از یک دیکتاتوری دینی یا نظم ترکیبی سخن به میان می‌آورند. واقعیت این است که نظم سیاسی که او همه‌کاره آن بود را نمی‌توان توتالیتر با تعریف کلاسیک این مفهوم دانست. نوعی انتخابات محدود و مهندسی شده‌ای میان خودی‌ها که منافع اولیگارشی حاکم و نهادهای اصلی قدرت را به خطر نیفکند سبب می‌‌شد که ما با یک نظام به کلی بسته و تک حزبی سروکار نداشته باشیم. اما میزان نارضایتی تا آن اندازه بود که حتا همین انتخابات محدود هم زمینه‌ساز بحران‌های بزرگی مانند آن چه در سال ۱۳۸۸ شاهد آن بودیم شد. با این همه رهبر جمهوری اسلامی با در دست داشتن سرنخ‌های نهادهای اصلی در عمل بر کار ساختارهای انتخابی نظارت کامل داشت و به همین خاطر هم انتخابات منظم مهندسی شده تاثیر چندانی بر ماهیت خودکامه حکومت نداشت.

علی خامنه ای در طول ۳۶ سال حکمرانی با قدرت مطلقه هیچ‌گاه پاسخگوی سیاست‌ها و پی‌آمدهای ویرانگر آن‌ها نبود و نیازی هم به چنین کاری نمی‌دید. کسی حتا نمی‌دانست که سیاست‌گذاری و تصمیمات راهبردی چگونه و با چه ساز و کارهایی شکل می‌گیرند، چه کسانی طرف مشورت او هستند و آیا ارزیابی واقعی هم از پی‌آمدهای این سیاست‌ها بر اساس منافع ملی و خیر عمومی وجود دارد یا خیر. مجلس خبرگان یا نهادی که می‌بایست بر کار رهبر نظارت کند در عمل به صورت زیرمجموعه تحت نظر او اداره شد.

او با لجاجت و سرسختی  نخواست رهیافت‌ها و شیوه حکمرانی را به رای و داوری مستقیم جامعه بگذارد. مردم تنها توانستند از طریق انتخابات محدود و مهندسی‌شده ریاست جمهوری و مجلس یا اعتراض‌های خیابانی نارضایتی، سرخوردگی یا خشم خود از ناکارایی‌ها و تبهکاری‌ها ابراز دارند بدون آن‌که گوش شنوایی در راس حکومت وجود داشته باشد. برای او مشروعیت نظام دینی قدسی و آسمانی بود و با سازوکارهای زمینی از جامعه کسب نمی‌شد. او زمانی به هاشمی رفسنجانی گفته بود که خودش پاسخ خداوند را در آن دنیا خواهد داد.

پرده پایانی زندگی او فقط شکست فردی نبود او با لجاجت یک کشور و نسل‌های آن را به سوی زوال نابودی برد. در سال ۱۳۵۷ محمدرضا شاه با مشاهده توده‌های بزرگ ناراضی این شهامت سیاسی و اخلاقی را داشت که اشتباهات خود را بپذیرد، برای تشکیل یک دولت رفرمیست سراغ بختیار رود و به مردم بگوید “من صدای انقلاب شما را شنیدم”. او اما به عنوان شخص اول نظام نه تنها هیچ‌گاه نخواست مسئولیت ناکارایی آشکار نظام حکمرانی و بحرانی‌های بزرگی که جامعه ما با آن دست و پنجه نرم می‌کند را بپذیرد که با انکار واقعیت‌ها راه هر نوع اصلاحی را هم سد کرد.

برای آموختن از تجربه تلخ ۳۶ ساله حکومت خودکامه دینی لازم بود دادگاهی برای بررسی همه آن‌چه او کرد و بر مردم گذشت برپا شود و سویه‌های ویرانگر و آسیب‌شناسانه این گونه حکمرانی غیرمشارکتی برای جامعه روشن گردد. مرگ او در جمله خارجی چنین فرصت تاریخی را از جامعه ما گرفت.

اکنون ایران مانده است و یک جنگ ویرانگر، حکومت ناکارا و خودکامه و انبوهی از بحران‌ها. پرسش بزرگ امروز این است چگونه باید از خود را از این میراث شوم حکومت دینی، ولایت فقیه و چرخه ویرانگر خودکامگی رهانید؟

کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed




نظر شما درباره این مقاله:







زرتشت و خاستگاه هویت سیاسی ایرانی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 04.03.2026, 9:58

زرتشت و خاستگاه هویت سیاسی ایرانی


کمال آذری

چکیده

این مقاله استدلال می‌کند که خاستگاه هویت سیاسی ایرانی نه در قومیت، نه در سرزمین، و نه در تداوم امپراتوری، بلکه در گسستی اخلاقی نهفته است که با زرتشت پیوند دارد. زرتشت با ردّ خشونت قدسی‌شده و انتقال مسئولیت حقیقت به وجدان انسانی از طریق «وُهُومَنَهْ» (Vohu Manah) [به معنای اندیشه و منش نیکو]، ساختار مشروعیت را دگرگون کرد. «اشا» نظم را نه به‌مثابه اطاعت از زور، بلکه همسویی با حقیقت بازتعریف کرد و «مِهر» این همسویی را به تعهد اجتماعیِ مبتنی بر پیمان ترجمه نمود. این دستور زبان اخلاقی، انتظارات ایرانیان از اقتدار سیاسی را شکل داد و به‌طور محتمل در سیاست‌ورزی هخامنشیان در عهد  کوروش بزرگ اثر گذاشت. گرچه الهیات متأخر زرتشتی این انضباط اخلاقی را نهادینه و تا حدی برون‌سپاری کرد، ساختار بنیادینِ پیمان‌محور آن در حافظه فرهنگی ایرانیان پایدار ماند. در خلال گسست‌های مکرر تاریخی، همین جهت‌گیری اخلاقی به تاب‌آوری تمدنی یاری رساند. بدین‌سان، هویت سیاسی ایرانی به‌صورت سنتی پدیدار می‌شود که قدرت را نه با سلطه مقدس، بلکه با عدالت و مسئولیت می‌سنجد.

مقدمه

ما دربارهٔ زرتشت به‌عنوان یک شخصیت تاریخی، آگاهی اندکی داریم. تاریخ زندگی او نامعلوم است. محل تولدش محل اختلاف است. زندگی‌اش را نمی‌توان با اطمینان بازسازی کرد. با این‌همه، تاریخ اهمیت را صرفاً با زندگینامه نمی‌سنجد. برخی شخصیت‌ها از آن رو اهمیت دارند که ساختار اندیشه را دگرگون می‌کنند. زرتشت از جملهٔ آنان است.

برای درک گسترهٔ مداخلهٔ او، باید جهان اخلاقی پیش از او را به یاد آوریم. هزاران سال پیش از ظهورش، جوامع سراسر اوراسیا زندگی دینی و سیاسی خود را پیرامون خدایان متعدد سامان می‌دادند؛ خدایانی که به قدرت، آیین و غالباً خشونت پیوند خورده بودند. خدایان جنگ را مشروع می‌ساختند. آیین‌ها سلسله‌مراتب را تثبیت می‌کردند. کاهنان میانجی دسترسی به حقیقت بودند. اقتدار، مشروعیت خود را از پیوند با امر مقدس می‌گرفت. قدرت و الوهیت یکدیگر را تقویت می‌کردند.

در چنین جهانی، حقیقت نیازمند تشخیص فردی نبود. حقیقت به ارث می‌رسید. اجرا می‌شد. پاسداری می‌شد. فرد اطاعت می‌کرد و ساختار پابرجا می‌ماند.

زرتشت این الگو را در هم شکست.

او «دَئِوَه‌ها» را ــ که چهره‌های دیرپای الهیِ ریشه‌دار در آیین و نظم اجتماعی بودند ــ رد کرد. این ردّ، صرفاً اصلاحی در الهیات نبود؛ بلکه مشروعیت قدسی را از نیروهایی که با فریب، مستی و اقتدار ویرانگر پیوند داشتند، سلب کرد. پیوند کهن میان خشونت و حقیقت را گسست.

در برابر آنان، او از «اهورامزدا»، سرور دانا، سخن گفت. دانایی به صفت تعیین‌کنندهٔ الوهیت بدل شد. این جابه‌جایی، جهت‌گیری‌ای ژرف را رقم زد: اقتدار مقدس از نمایش و هراس به سوی فهم‌پذیری حرکت کرد. امر الهی به‌جای طلبِ خشنودی، دعوت به درک و تعقل می‌کرد.

هستهٔ اخلاقی این دگرگونی در «وَهومن» (بهمن)، یعنی «اندیشهٔ نیک»، نهفته است. وَهومَن نام ظرفیت انسانی برای تشخیص است. او مسئولیت را در درون فرد مستقر می‌کند. حقیقت باید شناخته و برگزیده شود. هیچ نسبی آن را تضمین نمی‌کند. هیچ آیینی آن را تضمین نمی‌کند.

«اشا» این ساختار را کامل می‌کند. اشا دلالت بر حقیقت و نظم راستین دارد. هم کیهان و هم رفتار انسانی را دربرمی‌گیرد. در برابر قدرت خم نمی‌شود. اقتدار برای مشروع ماندن باید با اشا همسو باشد. زور به‌تنهایی دیگر کفایت نمی‌کند.

نامحتمل بودن این گسست را نباید دست‌کم گرفت. نظام‌های دینی به‌ندرت خدایان دیرپایی را که آیین‌هایشان سلسله‌مراتب را تثبیت می‌کند، کنار می‌گذارند. جوامع نیز به‌ندرت خود را نه بر محور کنترل آیینی، بلکه بر پایهٔ اندیشهٔ منضبط و مسئولیت اخلاقی بازسازمان‌دهی می‌کنند. از یک جامعه خواستن که به‌گونه‌ای دیگر زندگی کند، یعنی از آن خواستن که خود را از نو تصور کند. بااین‌حال، به‌نظر می‌رسد جوامع ایرانی این جهت‌گیری نوین را پذیرفتند. این تحول در گذر زمان، انتظاراتی دربارهٔ عدالت، خویشتنداری و تعهد پدید آورد.

در این افق اخلاقی، اصطلاح «آریا» معنایی تازه می‌یابد. در کاربرد آغازین هند و ایرانی، «آریا» عنوانی برای خودنامی بود. شواهد زبان‌شناختی این واژه را با معانی‌ای چون نجیب، شریف یا سزاوار پیوند می‌دهد. این معانی به منزلت اخلاقی اشاره دارند، نه طبقه‌بندی زیستی. آن‌ها رفتار درون یک جامعه را توصیف می‌کنند، نه نژاد به معنای مدرن آن.

این مقاله مدعی نیست که واژهٔ «آریا» صرفاً از آموزه‌های زرتشتی سرچشمه گرفته است. همچنین ادعا نمی‌کند که هویت آغازین ایرانی را می‌توان به یک منبع الهیاتی واحد فروکاست. بلکه پیشنهاد می‌کند که حوزهٔ معنایی «آریا» با دستور زبان اخلاقیِ صورت‌بندی‌شده از طریق «اشا» و «مهر» هم‌راستاست. در محیطی فرهنگی که به‌طور فزاینده‌ای با مسئولیتِ پیمان‌محور شکل می‌گرفت، از نظر تاریخی محتمل است که «آریا» به کسانی اطلاق شده باشد که در چارچوب نظمی اخلاقی و منضبط زندگی می‌کردند.

در این خوانش، آریا بودن بیش از تعلق به یک گروه زبانی بود. به معنای مشارکت در انتظار مشترکی از راستگویی، وفاداری به پیمان، خویشتنداری و مسئولیت بود. این واژه پیش از آنکه به یک نام جغرافیایی بدل شود، توصیفی اخلاقی از خویشتن بود.

با استقرار جوامع ایرانی‌زبان در فلات ایران، این سرزمین به‌عنوان جایگاه سکونت آریا شناخته شد. این نام بعدها به «ایران» تحول یافت. بدین‌ترتیب، سرزمین معنای نمادین خود را از خودفهمی اخلاقی گرفت. هویت پیش از مرز شکل گرفت. پیمان پیش از جغرافیا پدید آمد.(۲)

این تفسیر، الگوهای مهاجرت یا خویشاوندی زبانی میان مردمان هند و ایرانی را ــ که بسیاری از پژوهشگران آن را به نواحی شمال دریای خزر و دریای آرال در هزارهٔ دوم پیش از میلاد نسبت می‌دهند ــ انکار نمی‌کند.(۳) آنچه رد می‌کند، صرفاً فروکاستن هویت ایرانی به نسب و تبار است. به نظر می‌رسد هویت سیاسیِ آغازین ایرانی، به همان اندازه که بر زبان یا دودمان استوار بود، بر یک دستور زبان اخلاقیِ مشترک نیز تکیه داشت.

استدلال این مقاله بر همین مدعا استوار است: زرتشت مسئولیت حقیقت را به وجدان انسانی منتقل کرد. «اشا» نظم را نه به‌مثابه اطاعت از زور، بلکه به‌عنوان همسویی با واقعیت تعریف کرد. «مِهر» این همسویی را به حیات اجتماعیِ پیمان‌محور ترجمه نمود. «آریا» به کسانی اطلاق شد که این انضباط اخلاقی را می‌پذیرفتند و در آن زیست می‌کردند. هویت سیاسی ایرانی از دل همین ساختار اخلاقی پدیدار شد.

این دگرگونی خشونت را از میان نبرد. کاری قاطعانه‌تر انجام داد: مشروعیت قدسی را از خشونت سلب کرد. اقتدار را واداشت که خود را نه با ترس، بلکه با حقیقت توجیه کند. از افراد خواست بیندیشند، انتخاب کنند و مسئولانه عمل کنند. بدین‌سان، مسیر تحول اجتماعی را تغییر داد. خویشتنداری را ممکن ساخت. پیمان را پایدار کرد. نظم سیاسی را در برابر نظم اخلاقی پاسخ‌گو ساخت.

اما برای درک ژرفای این گسست، نخست باید ساختاری را که در هم شکست بررسی کرد. خشونت در جهان باستان چه معنایی داشت؟ چگونه به‌عنوان بنیان اقتدار عمل می‌کرد؟ تنها با روشن‌کردن آن معماری پیشین می‌توان عظمت مداخلهٔ زرتشت را دریافت.

از این‌رو، تحلیل با ساختار باستانیِ مشروعیتِ مبتنی بر خشونت آغاز می‌شود.

خشونت و ساختار باستانی اقتدار

در بخش بزرگی از تاریخ آغازین، فرمانروایان مشروعیت خود را بر زور استوار می‌کردند. آنان خشونت را آخرین چاره نمی‌دانستند؛ آن را «دلیل» می‌شمردند. شاهان فتوحات خود را به‌منزلهٔ دستاوردی مقدس به نمایش می‌گذاشتند و کاهنان غالباً این نمایش را تقدیس می‌کردند. در بسیاری از جوامع، الوهیت و سلطه در هم می‌آمیختند. امر مقدس، فرمانروا را تأیید می‌کرد و فرمانروا از امر مقدس پاسداری می‌نمود.(۱)

این ساختار، نحوهٔ فهم مردم از حقیقت را شکل می‌داد. حقیقت نیازمند داوری شخصی نبود؛ از طریق آیین، نسب و اقتدار دریافت می‌شد. فرمانروایان و کاهنان میانجی واقعیت بودند. افراد اطاعت می‌کردند و با تمکین بقا می‌یافتند. نظم اجتماعی با تکرار استمرار می‌یافت.

در چنین بستری، خشونت چند کارکرد داشت: مخالفان را مجازات می‌کرد، کار را استخراج می‌نمود، سلسله‌مراتب را تحمیل می‌کرد. افزون بر این، معنایی نمادین نیز داشت: درسی اخلاقی می‌آموخت؛ اینکه قدرت نشان می‌دهد چه چیز «درست» است. در این منطق، زور خودِ مشروعیت می‌شود.

چنین نظام‌هایی می‌توانند برای دوره‌های طولانی پایدار بمانند؛ اما از درون نیز فرسوده می‌شوند. اعتماد را تضعیف می‌کنند، فریب را پاداش می‌دهند، مهارت‌های درنده‌خو را ارتقا می‌بخشند. جوامع را وامی‌دارند به‌جای تعهد، بر ترس تکیه کنند. هنگامی که ترس به چسب نظم بدل شود، فرمانروایان برای حفظ ثبات ناگزیر به افزایش اجبارند. دولت هرچه خشن‌تر می‌شود، مشروعیتش باریک‌تر می‌گردد.

این پس‌زمینه اهمیت دارد، زیرا مداخلهٔ زرتشت را روشن می‌کند. او صرفاً مجموعه‌ای از خدایان را نقد نکرد؛ ساختار اقتدار را به چالش کشید. جهانی اخلاقی را به مصاف طلبید که سلطه را «نظم مقدس» می‌دانست. گسست او از همین سطح آغاز می‌شود.

زرتشت و انتقال مسئولیت

زرتشت در جهان باستان کاری نادر انجام داد: از انسان‌ها خواست بیندیشند؛ خواست داوری کنند؛ خواست انتخاب کنند. «گاهان» مخاطب را به‌عنوان عامل اخلاقی خطاب می‌کند، نه ابزار آیینی. انسان در اینجا ذهنی مسئول است، نه مجریِ مناسک.

زرتشت «دَئِوَه‌ها» را به‌عنوان نیروهایی فریبکار رد کرد. این ردّ صرفاً نزاعی میان خدایان در یک پانتئون نبود؛ او منطق اخلاقیِ نهفته در آن‌ها را رد کرد. پیوند میان الوهیت و شورِ بی‌مهار، مستی، ترس و درندگی را انکار کرد. از اعطای مقام قدسی به زور سر باز زد.

سپس واقعیت را در «اشا» لنگر انداخت. اشا دلالت بر حقیقت و نظم راستین دارد. این مفهوم قانون انسانی را توصیف نمی‌کند؛ بلکه هم‌راستایی با ساختار واقعیت را بیان می‌کند. اشا در خدمت قدرت نیست؛ قدرت باید در برابر اشا پاسخ‌گو باشد.(۳)

در اینجا «بهمن» تعیین‌کننده می‌شود. بهمن به ظرفیت «اندیشهٔ نیک» و تشخیص اشاره دارد. به قوه‌ای درونی دلالت می‌کند؛ به هوش اخلاقی. از طریق «وَهومن»، فرد حقیقت را می‌آموزد. انسان باید اندیشه، گفتار و کردار خود را با اشا همسو سازد. هیچ آیینی جایگزین این همسویی نمی‌شود. هیچ اقتداری نمی‌تواند آن را برون‌سپاری کند.

این جابه‌جایی، بنیان مشروعیت را تغییر می‌دهد. اگر حقیقت نیازمند تشخیص است، قدرت نمی‌تواند خود را صرفاً با زور اثبات کند. اگر نظم اخلاقی بر اشا استوار است، سلطه معنای قدسی خود را از دست می‌دهد. اگر فرد حامل مسئولیت است، اقتدار باید خود را از طریق انضباط اخلاقی توجیه کند.

این امر به معنای خودمختاری لیبرالِ مدرن نیست. کهن‌تر و دشوارتر است. ترجیح شخصی را جشن نمی‌گیرد؛ حقیقت را مطالبه می‌کند. آزادی را به‌منزلهٔ میل و خواست نمی‌ستاید؛ آن را مسئولیت می‌داند. انسان را تربیت می‌کند تا شایستهٔ داوری شود.

در اینجا می‌توان سرآغازهای هویت سیاسی ایرانی را دید. زرتشت دستور زبانی بنا می‌کند که در آن مشروعیت به راستگویی، خویشتنداری و مسئولیت وابسته است. این دستور زبان می‌تواند از فروپاشی نهادها جان سالم به در برد، زیرا در «انتظار اخلاقی» زیست می‌کند؛ در تربیت وجدان پایدار می‌ماند.

مهر به‌مثابه پیمان

از دل این گسست اخلاقی، «مِهر» سر برمی‌آورد. مهر نه به‌صورت فرمانی تحمیلی از بالا، بلکه به‌مثابه «پیمان» عمل می‌کند. انسان‌ها را از طریق تعهد، تقابل، وفای به وعده و مراقبت متقابل به یکدیگر پیوند می‌دهد. جامعه را سرمایه‌ای اخلاقی می‌داند.

پیمان از حیث ساختار با فرمان تفاوت دارد. فرمان بر اجرا و تحمیل تکیه دارد و از بالا به پایین حرکت می‌کند. پیمان بر تعهد متقابل استوار است و به‌صورت افقی جریان می‌یابد. زندگی را نه با ترس، بلکه با اعتماد تثبیت می‌کند. اقتدار را حذف نمی‌کند، بلکه آن را با تعهد محدود می‌سازد.

از این‌رو مهر در سطحی ژرف، هویت سیاسی را شکل می‌دهد. می‌آموزد که مشروعیت بر وحشت استوار نیست؛ بر وعده استوار است. بر خویشتنداری استوار است. بر اقدام متقابل یا دادوستد اخلاقی استوار است. هنگامی که مردم انتظار پیمان دارند، فرمانروایان را به‌گونه‌ای دیگر داوری می‌کنند: نه با معیار فتح و غلبه، بلکه با معیار عدالت.

مهر همچنین راز تاب‌آوری را توضیح می‌دهد. پیمان می‌تواند حتی در هنگام فروپاشی نهادها باقی بماند. نهادها ممکن است در اثر فتح از میان بروند، اما پیمان می‌تواند در عمل دوام آورد. می‌تواند در پیوندهای خویشاوندی، اصناف، هنجارهای محلی و حافظهٔ جمعی استمرار یابد. می‌تواند در شعر و ضرب‌المثل تجلی یابد. حتی هنگامی که نقض می‌شود، می‌تواند همچنان به‌صورت یک «انتظار» باقی بماند.

این قابلیت انتقال اهمیت ویژه‌ای برای ایران دارد. فلات ایران بارها دچار گسست‌های تاریخی شد. با این حال، هویت اخلاقی استمرار یافت، زیرا صرفاً به شکل دولت وابسته نبود؛ به حافظهٔ پیمان‌محور وابسته بود. «اشا» معیار را تعیین می‌کرد و «مهر» تعهد اجتماعی را صورت‌بندی می‌نمود.

کوروش کبیر و سیاست‌ورزی اخلاقی

کوروش کبیر نخستین نمود تاریخیِ گستردهٔ این دستور زبان اخلاقی را عرضه می‌کند. او یک امپراتوری بنا کرد. هرجا لازم بود از زور استفاده کرد. اما نابودی و محو کامل را مبنای حکومت قرار نداد. بر جمعیتی متکثر حکومت کرد و آداب و رسوم و آیین‌های محلی آنان را حفظ نمود. ثبات را سرمایه‌ای ارزشمند دانست. جامعه را چیزی برای حفاظت تلقی کرد، نه برای مصرف و استهلاک.(۴)

این رویکرد مزایای عملی داشت: شورش‌ها را کاهش می‌داد، درآمد را پایدار نگه می‌داشت، کارآمدی مدیران را حفظ می‌کرد و تجارت را تقویت می‌نمود. با این حال، عمل‌گرایی به‌تنهایی شکل این سیاست را توضیح نمی‌دهد.  کوروش صرفاً تفاوت‌ها را تحمل نکرد؛ خویشتنداری را نهادینه کرد. مشروعیت را با زندگی متکثر سازگار ساخت.

نظام اداری هخامنشی این جهت‌گیری را ادامه داد. بر ساتراپی‌ها، نظام‌های مالیاتی، زیرساخت‌ها و رویه‌های پیش‌بینی‌پذیر تکیه داشت. اما بر مفروضات اخلاقی نیز استوار بود. کارگزاران می‌بایست حدود را رعایت کنند. سوءاستفاده از قدرت نشانهٔ فساد شمرده می‌شد، نه نشانهٔ اقتدار. امپراتوری نظم را امری برای پرورش می‌دانست، نه صرفاً برای تحمیل.(۵)

در این نقطه، هویت سیاسی ایرانی صورت تاریخی می‌یابد. هویت از سطح حافظه فراتر می‌رود و به سیاست‌ورزی بدل می‌شود. هنگامی که جامعه انتظار پیمان دارد، دولت می‌تواند مشروعیت را از طریق خویشتنداری گسترش دهد. هنگامی که فرهنگ، فریب و درندگی را شکست اخلاقی می‌شمارد، امپراتوری می‌تواند از رهگذر تعهد حکومت کند.

در اینجا اخلاق و سیاست به هم می‌رسند. «اشا» معیار حقیقت را فراهم می‌کند. «مهر» پیوند اجتماعی را شکل می‌دهد.  کوروش نمونه‌ای تاریخی از خویشتنداری در دل قدرت ارائه می‌کند. هویت سیاسی ایرانی به‌مثابه سنتی پدیدار می‌شود که اقتدار را با عدالت و مسئولیت می‌سنجد، نه با وحشت مقدس.

این استدلال مدعی تداومی بی‌وقفه و بی‌گسست نیست. ادعا نمی‌کند که اخلاق به‌طور مکانیکی نهاد می‌آفریند. ادعایی محتاطانه‌تر دارد: ادعای «امکان‌پذیری تاریخی». دستور زبان اخلاقی تعیین می‌کند که یک جامعه چه چیزی را می‌تواند مشروع تصور کند، چه چیزی را بستاید و چه چیزی را نکوهش کند. همین صورت‌بندی، در طول نسل‌ها بر شیوهٔ حکمرانی اثر می‌گذارد.

نتیجه‌گیری

این مقاله از دوام یک دین دفاع نکرده است؛ از پایداری یک «گسست اخلاقی» سخن گفته است. اهمیت زرتشت در زرتشتی‌گریِ متأخر خلاصه نمی‌شود؛ در انتقال اولیهٔ مسئولیت نهفته است. او خواست که حقیقت از طریق «وَهومن» تشخیص داده شود. اقتدار را با «اشا» همسو ساخت، نه با زور. مسئولیت اخلاقی را درونی کرد، نه آیینی.

هیچ ساختار انسانی از فرسایش در امان نیست. ادیان، امپراتوری‌ها و نظام‌های سیاسی همگی در گذر زمان سخت و منجمد می‌شوند. آنچه با بیداری اخلاقی آغاز می‌شود، غالباً به آموزه بدل می‌گردد. آنچه با مسئولیتِ منضبط آغاز می‌شود، به فرمولی موروثی تبدیل می‌شود. کمتر از دو سده پس از نهادینه‌شدن تعالیم زرتشت، اندیشهٔ زرتشتی کیهان‌شناسی پیچیده‌تری پدید آورد. اهریمن به‌عنوان اصلی متقابل و مشخص ظهور کرد. اَمشاسپندان صورتی عینی‌تر و اسطوره‌ای‌تر یافتند. کشاکشی که زرتشت آن را در تشخیص انسانی متمرکز کرده بود، به‌تدریج به دوگانه‌انگاری متافیزیکی منتقل شد. برون‌سپاری مسئولیت آسان‌تر شد. تنش اخلاقی از وجدان به صحنهٔ کیهانی مهاجرت کرد.

این تحول به معنای «فساد» به معنای محدود کلمه نبود؛ بلکه فرایند نهادینه‌شدن بود. بصیرت اخلاقی به نظام بدل شد. نظام به اقتدار بدل شد. اقتدار نیازمند حفظ و صیانت بود و همین صیانت، سختی و تصلب را دعوت کرد.

امپراتوری هخامنشی همزمان قدرت و آسیب‌پذیری این فرایند را نشان می‌دهد. حدود دو سده، از عصر کوروش کبیر تا داریوش سوم، ایران بزرگ‌ترین امپراتوریِ جهانِ آن روزگار را اداره کرد. ساختار اداری آن چشمگیر بود: قوانین محلی را حفظ می‌کرد، به سنت‌های متنوع احترام می‌گذاشت، از تخریب خودسرانه پرهیز می‌کرد، شاهراه‌های گستردهٔ تجارت و ارتباط ایجاد می‌نمود و در سرزمینی پهناور ثبات پدید می‌آورد. این دستاورد تصادفی نبود؛ بازتابِ دستور زبان اخلاقی‌ای بود که در آن اقتدار می‌کوشید مشروعیت خود را نه از طریق نابودی، بلکه از رهگذر عدالت به دست آورد.

با این حال، امپراتوری فشار آنتروپیکِ خاص خود را دارد. مقیاس گسترده به بوروکراسی نیاز دارد؛ بوروکراسی به سلسله‌مراتب؛ و سلسله‌مراتب به انباشت امتیاز می‌انجامد. در گذر زمان، پیمانِ زنده ممکن است به وفاداریِ صوری فروکاسته شود. خویشتنداری اخلاقی ممکن است به مشروعیتی آیینی بدل گردد. موفقیت نظم امپراتوری می‌تواند انضباط اخلاقی‌ای را که آن را ممکن ساخته بود، پنهان کند. گسترش، ساختار را بزرگ می‌کند؛ و ساختار، تصلب را.

هنگامی که فروپاشی با یورش مقدونیان فرا رسید، صورت امپراتوری از هم گسست. تحولات بعدی در دوره‌های امپراتوری اشکانی و امپراتوری ساسانی نیز آموزه‌های دینی و اقتدار سیاسی را دگرگون کرد. هر مرحله، لایه‌های تازه‌ای از تمرکز و نهادینه‌سازی افزود و در عین حال همان آسیب‌پذیری را آشکار ساخت: هرگاه مسئولیت به بیرون منتقل شود و قدرت از انضباط اخلاقی جدا گردد، افول شتاب می‌گیرد.

این الگو در سراسر تاریخ ایران تکرار شده است. پنج گسست بزرگ آن را به‌روشنی نشان می‌دهد:

• فتح مقدونیان در سدهٔ چهارم پیش از میلاد که ساختار هخامنشی را درهم شکست؛
• فتح عرب در سدهٔ هفتم میلادی که اقتدار دینی و سیاسی را دگرگون کرد؛
• یورش مغول در سدهٔ سیزدهم که زندگی شهری، کشاورزی و فکری را ویران ساخت؛
• تمرکز صفویان در سدهٔ شانزدهم که هویت را از رهگذر تمرکز فرقه‌ای بازآرایی کرد؛
• و دورهٔ مدرن، از سدهٔ نوزدهم به این‌سو، که با فشارهای صنعتی، استعماری و ایدئولوژیک ساختارهای سنتی را بی‌ثبات ساخت.

هر گسست نهادها را مختل کرد، اما هیچ‌یک حافظهٔ اخلاقیِ بنیادینِ پیمان و مسئولیت را محو نکرد. فتح، تجزیه، اصلاح، نوزایی — دست‌کم پنج گسست بزرگ تمدنی تداوم سیاسی در فلات ایران را برهم زد؛ بااین‌همه، هر بار چیزی پایدارتر باقی ماند.

دستور زبان سادهٔ «اشا» و «مهر» از میان نرفت. در ادبیات زنده ماند، در حافظهٔ حماسی استمرار یافت، در شعر بازپدیدار شد، و در اخلاق جمعی و وفای به وعده‌های روزمره تداوم یافت. حتی هنگامی که نهادهای رسمی دینی سخت و منجمد شدند یا افول کردند، جهت‌گیری عمیقِ پیمان‌محور در حافظهٔ فرهنگی باقی ماند.

همین پایداری، ظهورهای دوبارهٔ ایران را توضیح می‌دهد. پس از دوره‌های افول آنتروپیک، جامعهٔ ایرانی بارها سرزندگی فکری، دستاورد هنری و انسجام سیاسی خود را بازسازی کرده است. نوزایی الزاماً به معنای احیای شکل‌های امپراتوری پیشین نبوده، بلکه از انضباط اخلاقی‌ای نیرو گرفته که پیش از امپراتوری وجود داشت.

استعارهٔ ققنوس می‌تواند این ریتم تاریخی را تصویر کند، اما سازوکار آن اخلاقی است، نه اسطوره‌ای. هنگامی که جامعه‌ای حافظهٔ این اصل را حفظ کند که اقتدار باید در برابر حقیقت پاسخ‌گو باشد، امکان نوزایی باقی می‌ماند. هنگامی که افراد عادتِ مسئولیت را حفظ کنند و آن را به‌طور کامل به ساختارهای بیرونی واگذار نکنند، بازسازی قابل تصور می‌شود.

زرتشت نظامی تغییرناپذیر بنیان نگذاشت؛ هیچ نظامی از فرسایش در امان نیست. او انضباطی را معرفی کرد: حقیقت را بر قدرت مقدم داشت و مسئولیت را بر میراث. این انضباط بارها تضعیف شده و بارها نیز سر برآورده است.

ماندگاری ایران را نمی‌توان صرفاً با جغرافیا، زبان یا خاطرهٔ امپراتوری توضیح داد. این ماندگاری بر ساختاری اخلاقیِ تکرارشونده استوار است. تا زمانی که پیمانِ مهر و انضباطِ مسئولیت فردی بازیافتنی باشد، افول هرگز نهایی نخواهد بود. بقای این حافظه، نوزایی را از نظر تاریخی ممکن می‌سازد.

——————————
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

یادداشت‌ها

1. J. P. Mallory, In Search of the Indo-Europeans (London: Thames & Hudson, 1989), 134–138; Michael Witzel, “Early Sanskritization,” Electronic Journal of Vedic Studies 1 (1995).
2. Richard N. Frye, The Heritage of Persia (Cleveland: World Publishing, 1963), 35–40.
3. Mallory, In Search of the Indo-Europeans, 150–170
4. For a broad discussion of sacral kingship and violence in ancient Near Eastern polities, see Mario Liverani, The Ancient Near East: History, Society and Economy (London: Routledge, 2014), 233–270.
5. Helmut Humbach, The Gathas of Zarathushtra (Heidelberg: Winter, 1991), 1–20.
6. Prods Oktor Skjærvø, “Zoroastrianism,” Encyclopaedia Iranica.
7. Amélie Kuhrt, The Persian Empire: A Corpus of Sources from the Achaemenid Period (London: Routledge, 2007), 70–112.
8. Pierre Briant, From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire (Winona Lake, IN: Eisenbrauns, 2002), 371–410.

Kamal Azari PhD   March 3 2026 Petaluma

 




نظر شما درباره این مقاله:







خامنه‌ای: اراده، قدرت و چرخه بازتولید استبداد
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 04.03.2026, 8:40

خامنه‌ای: اراده، قدرت و چرخه بازتولید استبداد


سعید برزین

بررسی گفتار و کردار سیاسی سید علی خامنه‌ای برای فهم تحولات ایران معاصر ضروری است. وی نزدیک به چهار دهه رهبری جمهوری اسلامی را به عهده داشت و با ترکیب خاص ایدئولوژیکی خود تاثیری پر رنگ بر ساختار دولت و جامعه ایران گذاشت. در مرور اندیشه و منش سیاسی او از جمله می‌توان نتیجه گرفت که:

یک – مسیر زندگی سیاسی خامنه‌ای نمونه‌ای از پاردوکس انقلابی، یا چرخه باز تولید استبداد در ایران بود. شخصیتی که در جوانی با استبداد حکومت شاه مبارزه کرد و از طریق یک انقلاب تمام عیار به قدرت رسید اما پس از استقرار در حکومت ساختار استبدادی را بازسازی کرد.

دو – در اندیشه سیاسی و روش عمل خامنه‌ای، عناصر اراده‌گرایی و شهادت طلبی پر رنگ هستند. وی این خصائص را برای سیاست ورزی ضروری می‌دانست و از آنها در چارچوب یک رویکرد تهاجمی استفاده می‌کرد.

سه – خامنه‌ای توانست نزدیک به نیم قرن در عالیترین مقامات حکومتی حضور داشته باشد. این نشان از زیرکی و رندی و در عین حال قاطعیت بی‌رحمانه او بود که توانست تمام رقبا خود را یکی پس از دیگری مات و از صحنه شطرنج قدرت خارج کند.

چهار – خامنه‌ای اعتقادات عمیقا مذهبی و ایدئولوژیکی داشت و حتی گرفتار نوعی توهم خداگونگی بود.

زندگی سیاسی به مثابه چرخه باز تولید استبداد

زندگی سیاسی خامنه‌ای را می‌توان نمونه‌ای از پاردوکس انقلابی و یا چرخه باز تولید استبداد در ایران دانست. چرخه‌ای که از مبارزه با رژیم استبدادی آغاز می‌شود و به بازسازی همان الگوی خودکامگی در حکومت می‌انجامد. روایت کسی است که برای مبارزه با تمرکز قدرت سیاسی مبارزه و انقلاب میکند و پیروز می‌شود ولی وقتی در مقام قدرت قرار می‌گیرد تبدیل به یک مستبد با قدرت مطلقه می‌شود. این همان الگویی است که انقلاب مشروطه ایران و در انقلاب کبیر فرانسه قابل ملاحظه است.

سید علی خامنه‌ای دو سال قبل از سقوط رضا شاه در مشهد متولد شد. تحصیلات را در حوزه‌های مشهد، نجف و قم گذراند. در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ سیاسی شد و به جریان ایت‌الله خمینی پیوست. سخنرانی‌های ضد حکومتی کرد و چند بار به زندان و تبعید رفت. نظرش این بود که رژیم شاه استبدادی است زیرا که مردم در آن نقشی ندارند و همه امور به اراده یک نفر باز می‌گردد. معتقد بود که استبداد داخلی و استعمار خارجی دو روی یک سکه‌اند و بدنبال هم می‌آیند. به حاکمیت فردی شاه و نبود مشارکت مردمی اعتراض داشت.

با چنین مواضعی بود که در انقلاب ۵۷ نقش داشت. به ترتیب، عضو شورای انقلاب، مجلس شورا، مجلس خبرگان، مجمع تشخیص مصلحت و امام جمعه شد. دو دوره ریاست جمهوری را تجربه کرد و سرانجام به رهبری جمهوری اسلامی رسید (۱۳۶۸).

اما عملکرد او در مقام رهبر نشان از تندروی در امر سیاست‌گذاری شد که سرانجام در حکم «ولایت مطلقه» تجلی یافت. وی خود را به کسی پاسخگو نمی‌دید و هرگز در هیچ کنفرانس مطبوعاتی حاضر نشد و به هیچ سوالی پاسخ نداد. همیشه به نفع جریان‌ تندروتر نظام فعال بود و در تعیین وزرا رئیس جمهور منتخب دخالت می‌کرد. به تفکیک قوا پایبند نبود. تمام رقبایش را به تدریج کنار زد و در اواخر دهه ۹۰ از برنامه خالص سازی (یا حذف جناح میانه‌رو) حمایت کرد. هر گاه ضروری بود به خشونت متوسل شد که بی‌رحمانه‌ترین آن سرکوب دی ۱۴۰۴ و کشتار چندین هزار نفر معترض بود. خود را از مسئولیت مبرا می‌دانست و دیگران را مسئول مشکلات معرفی می‌کرد.

بدین سان، شخصیتی که در جوانی به مبارزه با استبداد برخواست سرانجام خود گرفتار چرخه بازتولید استبداد شد. در سن ۸۷ سال همراه دختر، داماد و نوه‌اش در حمله هوایی اسرائیل جان خود را از دست داد.

اراده‌گرا و شهادت‌طلبی در اندیشه و رفتار

در بررسی افکار سیاسی خامنه‌ای، عنصر نیرومند «اراده‌گرایی» دیده می‌شود. این عنصر را می‌توان به این معنی تفسیر کرد که خامنه‌ای اراده را یک عاملی اساسی و تعیین کننده، و حتی شاید غالب، در رفتار سیاسی می‌دانست. معقتد بود که انسان در انتخاب اعمال خود آزادی دارد و آن کس که بیش از دیگران اراده بخرج دهد و مقاومت کند و پافشاری داشته باشد برنده میدان خواهد بود. تجربه ‌اش در انقلاب علیه نظام پهلوی، مبارزه با مخالفین داخلی و مواجه با چالش‌های خارجی قاعدتا در تقویت این عنصر فکری موثر بودند.

بر همین اساس است که «سیاست تهاجمی» را بخصوص در حوزه خارجی تعیین و تکلیف میکرد. معتقد بود هنگام مواجه با چالش‌ها باید به عوض گفتگو و تعامل و معامله، نخست روش تهاجمی را در پیش گرفت. این اندیشه تهاجمی در دوره‌های مختلف توسط خود وی و وابستگانش تبیین و تعریف و اجرا شد. از جمله در دوران محمود احمدی‌نژاد که «سیاست تهاجمی» بیش از هر دوره دیگر در سیاست خارجی مورد نظر قرار گرفت و به اجرا گذاشته شد. این اراده گرایی و روش تهاجمی البته موجب افزایش ریسک در صحنه سیاسی می‌شود ولی خامنه‌ای این خطر را می‌پذیرفت.

یک عنصر پر رنگ دیگر در دستگاه فکری خامنه‌ای،‌ شهادت‌طلبی بود. شهادت‌طلبی عموما به معنای از خود گذشتن در راه حق با صوابی معنوی و ابعادی عرفانی تفسیر و تبیین می‌شود. خامنه‌ای این مفهوم را می‌پذیرد اما همزمان این عقیده را در صحنه عمل و میدان سیاسی مفید و موثر تشخیص می‌داد چرا که،‌ به اعتقاد او، راه را باز و به پیشبرد اهداف کمک می‌کند.

در محاسبات خامنه‌ای مشهود است که او فدا شدن را نه تنها عافیت آخرت‌طلبانه می‌دانست که آن را در حوزه روزمره سیاسی راه‌گشا تشخیص می‌داد. در نظر او، شهادت‌طلبی در سیاست میدانی عنصر تعیین‌کننده است چرا که ریسک موجودیتی موجب می‌شود اراده‌گرایی و سیاست تهاجمی در صحنه میدانی تقویت شود و امکان پیروزی افزایش یابد. به همین خاطر بود که در موارد متعدد نیروهای آتش به اختیار را در صحنه‌های گوناگون تقویت می‌کرد چون انگیزه‌ و روحیه تهاجمی آنها را موثر می‌دید. ولی در نهایت گرفتار و فدای روش آتش به اختیار یکی از متحدین خود،‌ یعنی سنوار حماس در قیام مسلحانه غزه شد.

بر همین اساس بود که شهادت را به شکل یحیی سنوارِ حماس ترجیح داد تا اینکه به سرنوشت محمد رضا شاه و یا بشار اسد گرفتار شود و اشک ریزان و یا پنهانی از صحنه بگریزد. ظاهرا آرامش روحی خود را در این روایت جست که شهید شود و عنوان «شهید» را از خود به جا گذارد.

سیاستمدار زیرک و مقتدر

تردید نیست که خامنه‌ای اشتباهات مهلکی داشت ولی در عین حال نمی‌توان منکر شد فردی باهوش و زرنگ بود. از یک سو بیانی فوق‌العاده، شخصیتی کاریزماتیک و روحیه‌ای شاعرانه داشت و از سوی دیگر بی‌رحم و خودسر بود، ترکیبی که سخت‌گیری او را در حوزه سیاست تیزتر و موثرتر می‌کرد.

توانست برای چهار دهه تمام، رقبای خود را مات و از صحنه بدر کند. در مدیریت صحنه سیاسی برداشتی واقع‌بینانه داشت که به تفسیر نیکولو ماکیاول، فیلسوف ایتالیایی، انجا که لازم می‌شد اخلاق را در خدمت قدرت قرار می‌داد و هدفش حفظ قدرت و امنیت نظام خود بود. هر گاه که نیاز می‌افتاد از قاطعیت و خشونت کوتاه نمی‌آمد و بقای حکومت را مهمتر از عنصر اخلاقی «خوب بودن» می‌دانست.

بر همین مبنا بود که توانست برنامه خود را پیش ببرد و بخصوص نیروهای مسلح و امنیتی را کاملا وفادار نگه دارد و از آنها در معادلات سیاست استفاده کند.

همین زیرکی در اقتدار بود که به او اجازه داد برای ۳۷ سال حکومت کند و دشوارترین چالش‌های سیاسی را خنثی سازد. برخی از سخترین این چالش‌ها از طرف هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی و حسین موسوی طرح شدند. خامنه‌ای با زیرکی و برنامه ریزی و برخورد بی‌رحمانه، همه آنها را مهار،‌ منزوی و خانه‌‌نشین کرد. محمود احمدی‌نژاد هم که از دیگران به او نزدیک‌تر بود گرفتار اختلاف با او شد و به کنار افتاد. آخرین جریان چالشی، حسن روحانی بود که او را هم کنار زد.

به جز احمدی‌نژاد تمام جریان‌های دیگری خواهان تجدید نظر در سیاست خارجی و جمهوریت پررنگ‌تری در صحنه داخلی بودند. احمدی‌نژاد با ارائه «مکتب ایرانی» تفسیر متفاوتی را از هویت ملی و مذهبی ارائه داد. خامنه ای با همان زیرکی توانست همه آنها را از صحنه کنار بزند.

افراط‌گرایی ایدئولوژیکی مذهبی

سید علی خامنه‌ای اعتقادات عمیق مذهبی و ایدئولوژیکی داشت و حتی نشانه‌هایی از نوعی احساس خداگونگی در او دیده می‌شد. نمونه معروف آنجا است که گفت در ملاقات با سران سپاه «من نشستم روی پله، یک صحبت گرم و گیرایی کردم؛ قبلاً هم فکرش را نکرده بودم؛ خدای متعال همین‌طور حرف می‌زد. در واقع زبان من بود، حرف خدا بود».

برداشت او از مذهب در بسیاری از موارد قشری و سخت‌گیرانه بود. در جوانی آثار سید قطب را به فارسی ترجمه کرده و به شدت از او تأثیر گرفته بود. باور داشت که حاکمیت مطلق از آن خداست و هر گونه قانون‌گذاری انسانی که مستقل از شریعت باشد، در واقع نوعی «شرک» در حاکمیت الهی است. جمهوریت را نیز در همین چارچوب تفسیر می‌کرد. یعنی اگر مردم مسلمان بر اساس قوانینی غیر از احکام شریعت اداره شوند، در واقع در وضعیت جاهلیت بسر می‌رند. برای نمونه، بر همین اساس بود که حجاب را هم واجب شرعی و هم واجب قانونی می‌دانست.

برداشت او از روابط بین‌المللی نیز عمیقاً ایدئولوژیک بود. در نگاه او، خدا و شیطان، کفر و ایمان، خیر و شر در صحنه جهانی در نبرد با ابرقدرت‌ استعماری خلاصه می‌شد. آمریکا را شر مطلق و «شیطان بزرگ» می‌دید و مبارزه قهرآمیز با آن را نخستین وظیفه مذهبی خود می‌دانست. بر این اساس شیاطین کوچکتر، مانند روس و چین و بشار اسد سوریه و حکومت طالبان، را مشکل کوچکتر می‌دانست و همکاری با آنها را در برخورد با شیطان بزرگ ضروری تشخیص می‌داد

در همین چارچوب، خواهان تقابل با غرب از طریق صدور انقلاب اسلامی و خلق هلال شیعی و محور مقاومت بود و اسرائیل را به ‌عنوان عامل اصلی شیطان بزرگ در منطقه می‌شناخت. به همین خاطر،‌ مدیریت میدانی سیاست خارجی در خاورمیانه را رسماً به سپاه پاسداران واگذار کرد تا یک «حلقه آتش» دور اسرائیل ایجاد کند و با استمرار یک جنگ نامتقارن طولانی‌ مدت، آن را از پای درآورد. حتی زمانی که استراتژی محور مقاومت دو سال پس از قیام حماس شکست خورد — و به دلیل اقدامات خودسرانه یحیی سنوار، رهبر حماس، محور مقاومت عملاً منتفی شد — خامنه‌ای حاضر نشد شکست را بپذیرد و اشتباه سیاست خود را تغییر دهد.




نظر شما درباره این مقاله:







روز بعد از خاتمه جنگ!
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 03.03.2026, 18:03

روز بعد از خاتمه جنگ!


عطا هودشتیان

پرسش اصلی در رابطه با حملات ایالات متحده و اسرائیل به جمهوری اسلامی این است که نیروی مهاجم پس از حمله چه نقشه‌ای در دست دارد. در صورت فروپاشی رژیم اسلامی جانشین قدرت کیست؟

ادامه تنش کنونی نه احتمالا خواسته ایالات متحده است و نه اسرائیل و نه کشورهای منطقه. هیچ یک از این ممالک خواهان یک جنگ طولانی و پر آشوب و پرهزینه نخواهند بود. اما نیرویی که در این حمله گسترده به جمهوری اسلامی حمله می‌کند، اگر خواهان رفع و دفع دستگاه حاکم است، باید قاعدتا آلترناتیوی در آستین داشته باشه. کدام آلترناتیو؟

ثبات سیاسی آینده دورنمای قابل دسترس

نیرویی که امروز در فضای سیاسی داخل و خارج ایران مطرح است، شاهزاده رضا پهلوی ست. این نیرو به همت تلاش‌های خودش، حمایت دولت اسرائیل، برخی شبکه‌های خبررسانی و بخش قابل توجهی از مردم ایران، اکنون بگونه تنها آلترناتیو فعال در صحنه ظهور پیدا کرده است. این محبوبیت لازم است اما به لحاظ استراتژی سیاسی و تعیین موازین ثبات سیاسی آینده، هنوز کافی نیست.

آلترناتیو آینده ایران باید بتواند ثبات و امنیت و رابطه حسنه با غرب و اسرائیل را ایجاد کند. و در این رابطه پرسش این است: آیا در شرایط بسیار حساس و جنگی اکنون ایران و با علم به تعدد مدعیان قدرت، جایگاه ویژه اقوام، مشخصا قدرت تسلیحاتی اقوام کرد و بلوچ و دیگر گروه‌های اتنیکی و نیز دیگر سازمان‌های سیاسی همچون مجاهدین با تجربه سیاسی چند دهه طولانی، و نیز نخست‌وزیر سابق ایران میرحسین موسوی و گروه ۱۷ نفره که در ایران هستند و صاحب نفوذند، می‌توان به سادگی و بدون گفتگو و توافق با این گروه‌ها آینده با ثباتی را در بعد از فروپاشی رژیم اسلامی تصور کرد؟

اگر گفتگو و توافق با این گروه‌ها از هم اکنون صورت نگیرد، با وجود فعال بودن همه این گروه‌ها در سطوح گوناگون، صاحبان بعدی قدرت یا باید این نیروها را مرعوب کرده و از میدان بدر کنند، که این روند بی‌تردید ایران را به ستیزهای داخلی و آشوب می‌کشاند، همانند آنچه در سوریه و لیبی و کشورهای دیگر دیدیم، یا می‌بایست با آنها تواهم کنند تا ایران آینده بدون تنش و با احترام به حقوق همه مدعیان قدرت و شهروندان، شکل بگیرد.

لیکن هر توافقی پیش از انتقال قدرت باید تحقق یابد تا محور اقدامات بعد از شکست اسلامیون تنها آبادانی و توسعه کشور امنیت ملی باشد نه صرف انرژی و زمان بی‌پایان برای رفع اختلافات و سوءتفاهم‌ها و خط و نشان کشیدن‌ها.

همه نشانه‌ها مبنی براین است که ایالات متحده نیز خواهان همین ثبات و امنیت است.

خطر ادامه جنگ و به‌کارگیری سلاح اتمی

نیروهای جنگ‌طلب رژیم حاکم بارها اشاره کرده بودند که اگر ایالات متحده به جمهوری اسلامی حمله کند، رژیم به کشورهای دیگر منطقه و پایگاه‌های آمریکا حمله خواهد کرد. و چنین کرد. اما نکته قابل توجه سخنان ابراهیم جباری، مشاور فرمانده کل سپاه پاسداران، در روز نخست جنگ است که هشدار داده که سلاح‌هایی داریم که تاکنون نشان نداده‌ایم و بعدا رو خواهیم کرد. این سخنان شاید تنها زیاده‌گویی‌های همیشگی جمهوری اسلامی باشد. اما اگر این ادعا را در کنار سخنان رافائل گروسی بگذاریم، مبنی براینکه جمهوری اسلامی هنوز ۴۰۰ کیلو اورانیوم دارد که توان ساختن سلاح اتمی را دارد، به خطرات رژیم جهادی و آخرالزمانی جمهوری اسلامی پی می‌برد.

روز بعد از جنگ

اگر ایالات متحده در حملات خود به نابود قدرت نظامی رژیم و نابودی امکانات اتمی آن بسنده کند و در همین حدود بماند، و تمام کردن کار را به مردم خیابان بسپارد، تردیدی نیست که این امر رژیم را از میان نمی‌‌برد. رژیم می‌ماند و شاید امکاناتی هرچند اندک برای بازسازی خود می‌یابد. در این صورت، رژیم بدون تردید در پی سرکوب خونین مجدد مردم خواهد بود. روز بعد از جنگ باید خبری از رژیم نباید باشد. اکنون که حملات آغاز شده است، باید کار را تمام کرد. رها کردن نیمه‌کاره این اقدام، به نفع رژیم خواهد بود.

برعکس سخنان دونالد ترامپ و نتانیاهو مردم به تنهایی امکان مقابله با حتی باقی مانده‌های رژیم ندارند. نمی‌‌توان و نباید مردم بی‌سلاح را جلوی گلوله فرستاد. مردم ایران بی‌سلاح و بی‌آموزش نظامی‌اند و در اعتراضات دی ماه امسال دیدیم که رژیم بی‌هیچ رحم و مروتی، دست به سرکوب همه جانبه می‌زند. حملات اخیر اگر به نابودی ساختار نظام سرکوب نیانجامد، اگر به ساختن یک آلترناتیو ملی سیاسی پرقدرت نیانجامد، دوباره سیاهی و ظلمت در ایران ادامه خواهد داشت.


نظر خوانندگان:


■ عطا هودشتیان گرامی،
با یک مثال “ناجور” شروع می‌کنم. چطور شد که جو بایدن، با همهٔ مشکلاتش، توانست کاندیدای ریاست جمهوری ایالات متحده بشود و انتخابات در مقابل ترامپ را ببرد؟ استدلال او و طرفدارانش این بود که او “elecatbility” دارد. همین مثال “ناجور” را می‌توانم در باره خمینی مطرح کنم. چطور شد که خمینی توانست در سال ۱۳۵۷ به “برآیند تمام بُردارهای قدرت” تبدیل شود؟ برای اینکه او توانست، ولو با “خدعه”، خود را بازیگری که بتواند با همهٔ مخالفان شاه کنار بیاید جلوه داد. آیا شما گمان می‌کنید که رضا پهلوی بتواند “برآیند تمام بُردارهای قدرت” بشود؟
پاسخ من این است که او تابحال چنین ظرفیتی را نشان نداده است، و راستای حرکت او هم در چنین جهتی نبوده است. از دید من، احتمال اینکه او بتواند به چنین جایگاهی برسد بسیار پایین است. دقت کنید که یک عدم توازنی “asymmetry” بین قدرت تخریب و قدرت ساختن وجود دارد. قدرت کسانی که حاضرند رضا پهلوی را در “مواضع فعلی‌اش” تخریب کنند، بیش از توان کسانی است که حاضرند برای به قدرت رسیدن او مایه بگذارند. خواهش می‌کنم، به ابتدای این کامنت برگردید و آ‌ن را دوباره بخوانید. رضا پهلوی در “مواضع فعلی‌اش” به هیچ وجه “electable” نیست. احتمال اینکه خودتان، یا تعداد زیاد دیگری از افراد، بتوانند به “برآیند تمام بُردارهای قدرت” تبدیل بشوند بیش از همین احتمال برای رضا پهلوی است. بنابراین، بجای اینکه برای تغییر نظر من به سوی رضا پهلوی تلاش کنید، بهتر است که برای تغییر نظر رضا پهلوی به سوی من تلاش کنید. من با بطالت پدرم هرگز بیعت نمی‌کنم.
با احترام - حسین جرجانی


■ جناب جرجانی با تشکر از اظهار نظر دقیق و هوشمندانه‌تان. در ادامه استدلال شما، تلاش من تغییر نظر پهلوی درجهت دمکراسی‌خواهی و ائتلاف با نیروهای دیگر در میدان است. حدس میزنم شما هم در همین مسیر قرار دارید. تلاش من در این مقاله این بود که این روند، یعنی نخست دیدن مدعیان قدرت (یعنی اینکه او تنها میدان دار صحنه نیست) روشن شود. سپس یافتن موثرترین راه‌ها برای کشاندن این مدعیان، هم پهلوی و هم دیگران، به گرد هم برای گفتگو، و بلاخره تحقق یک توافق عمومی برای همقدمی در مسیر گذار به گشایش اجتماعی و آبادانی میهن.
فکر می‌کنم ما که حذف‌گرایانه به میدان سیاسی نگاه نمی‌کنیم، باید بپذیریم که هر نیرو جایگاه خود را دارد. اگر تنها ملی یون، یا جمهوری خواهان را پاسداری کنیم، و طرفداران نظام پادشاهی را در نظر نگیریم (جدا از اینکه خود من شخصا نظرات این گروه را قبول ندارم)، آنها را از میدان حذف می‌کنیم. یعنی همانی را میکنیم که آنان با ما می‌کنند.
با تشکر مجدد. هودشتیان


■ ۱- در پاسخ کوتاه به کامنت آقای جرجانی گرامی: ” ..بهتر است که برای تغییر نظر رضا پهلوی به سوی من تلاش کنید” باید بگویم که
درست می‌گویید ولی این تلاشی است که شما نیز باید در آن شریک باشید. رضا پهلوی را به عنوان چتر متحد کننده در یک ائتلاف ایرانی بپذیرید و کمبودهای آن را که مانع همگرایی همگانی‌تر می‌شود به انتقاد بکشید. بی‌پرده می‌گویم که این حمایت نسبی ایرانیان از اسم ایشان است که چنین حساسیتی ایجاد کرده، این حمایت ایرانیان قبل از آنکه منفی باشد می‌تواند و باید به امر مثبت تبدیل شود. ایرانیان تنها و بی‌کس شده بودند، رضا پهلوی امید خوبی است، ولی هنوز به چنین جایگاهی دست نیافته.
۲- التماس‌های کمپ آقای پهلوی از ترامپ بد جوری به افراط می‌رود. باید شبانه روز یادآور او شد که غرور ملی خود و هموطنانش را بی‌رویه حراج نکنند. ترامپ در مصاحبه بعد از دیدار با مرتس گفت که در مورد “روز بعد” تصمیمش را خواهد گرفت!!؟ این برخورد ترامپ باید عرق شرم بر پیشانی تک تک ایرانیان بنشاند. و سپس گفت که رضا پهلوی آدم خوبی است ولی مناسب نیست، یک نفر در داخل ایران مناسب‌تر است. و این چنین به شعور و حقوق مردم ایران توهین کرد. باید در جواب ترامپ گفت که می‌دانیم هر تصمیمی در مورد ایران باید از فیلتر “اتاق فکر” کرملین نیز بگذرد.
۳- آقای رضا پهلوی و خاندان پهلوی در مجموع به طیف محافظه‌کاران سنتی غربی نزدیکند، جریاناتی که تمکین به دمکراسی نیز از اصول اخلاق سیاسیشان است (در مورد تازه واردین به حلقه ایشان که خود را “عملگرا” می‌نامند زیاد نمی‌دانم). آقای ترامپ نمی‌تواند به شخصیت هایی که تمایل به دمکراسی دارند اطمینان صد در صدی کند. اولویت شماره یک خود او در جنگ با ایران ایجاد کارزار ضد دمکراسی در خود آمریکاست، چگونه می‌توان از این امامزاده نیت دمکراسی در ایران نمود.
۴- جنگ کنونی نتیجه مثبتی داشت. و این نتیجه مثبت در ساعات اولیه حاصل شد. بعد از آن ادامه جنگ وقت خریدن برای باقیمانده جمهوری اسلامی است و ویرانی ایران، و جلوگیری از عاملیت مردم ایران در تغییرات پیش رو است، و صدماتی به منطقه که تا دهه‌ها مردم ما و منطقه باید تقاص آنرا پس بدهند. ایرانیان و آقای پهلوی باید قاطعانه از آمریکا بخواهند جنگ را امروز تمام کند. اعلان پیروزی کند و مقاصد بعدی را بدون جنگ پیش ببرد. عاقل باشیم و مهربان نسبت به دردهای کنونی مردم خودمان.
با احترام، پیروز.


■ عطا هودشتیان گرامی
پرسشی مهم درباره آینده ایران مطرح می‌کند: اگر فشار خارجی یا درگیری نظامی به تضعیف یا فروپاشی جمهوری اسلامی بینجامد، چه ساختار سیاسی می‌تواند جایگزین آن شود؟ نگرانی او درباره خطر خلأ قدرت کاملاً قابل درک است. تجربه کشورهای اخیر مانند سوریه، لیبی و عراق نشان می‌دهد که فروپاشی یک حکومت اقتدارگرا الزاماً به ثبات و نظم سیاسی منجر نمی‌شود. از این منظر، تأکید او بر ضرورت اندیشیدن به «روز بعد از فروپاشی» مسئولانه و ضروری است.
این مقاله به درستی به چند واقعیت مهم اشاره می‌کند. جامعه ایران از نظر سیاسی پراکنده است و بازیگران متعددی در داخل و خارج کشور با دیدگاه‌های متفاوت درباره آینده ایران وجود دارند. همچنین واقعیت دارد که اعتراضات مردمی به تنهایی در برابر یک دستگاه حکومتی مجهز و سازمان‌یافته با دشواری‌های جدی روبه‌روست. این نکات اهمیت مسئله گذار سیاسی را نشان می‌دهد.
با این حال، دشواری اصلی در راه‌حلی است که مقاله پیشنهاد می‌کند. نویسنده معتقد است ثبات آینده نیازمند توافق قبلی میان گروه‌های مختلف اپوزیسیون و نیروهای سیاسی است. این هدف در اصل منطقی و مطلوب است، اما در عمل دستیابی به آن بسیار دشوار بوده است. طی بیش از چهار دهه گذشته، اپوزیسیون ایران بارها تلاش کرده است ائتلاف‌های گسترده‌ای شکل دهد، اما اختلافات ایدئولوژیک، خاطرات تاریخی حل‌نشده، رقابت‌های رهبری و تفاوت دیدگاه‌ها درباره آینده سیاسی کشور مانع شکل‌گیری اتحادهای پایدار شده‌اند.
این مشکل ناشی از ناآگاهی نسبت به ضرورت همکاری نیست. تقریباً همه نیروهای سیاسی بر اهمیت هماهنگی تأکید می‌کنند. مشکل عمیق‌تر و ساختاری‌تر است: چارچوب نهادی‌ای وجود ندارد که بتواند همکاری میان نیروهای رقیب را پایدار کند. بدون سازوکارهایی که تقسیم قدرت را تضمین کنند و اختلافات را مدیریت نمایند، دعوت به وحدت بیشتر در حد یک آرزو باقی می‌ماند تا یک راهبرد عملی.
از این رو، چالش اصلی شاید تنها متقاعد کردن گروه‌های اپوزیسیون به اتحاد نباشد. مسئله مهم‌تر، ایجاد چارچوب‌های سیاسی و نهادی‌ای است که همکاری را ممکن و قابل اعتماد کند. مقاله هودشتیان نگرانی درستی درباره خطرات یک گذار بدون برنامه مطرح می‌کند، اما بحث آینده ایران باید به موانع ساختاری‌ای نیز بپردازد که طی بیش از چهار دهه مانع شکل‌گیری اتحاد پایدار در اپوزیسیون شده‌اند.
با احترام کمال آذری


■ با درودهای گرم به جناب پیروز گرامی.
توجه بیش از حد جریان پهلوی به غرب و اسراییل نتیجه خوشایندی نه برای ایران و نه برای خود او نخواهد داشت. خودش شاید انسان دمکراتی باشد، اما سیاست و قدمهایش، نه سنجیده است و نه امیدوارکننده، حتی برای طرفدارن خودش اگر آنها کمی فکر کنند. چنانچه در این مقاله و مقاله پیشین در همین سایت نوشتم، بهترین و تنها اقدام موثر برای ایشان همراهی با دیگران و گشودن درهای گفتگو با گروه های مدعی در میدان، است.
با تشکر و سپاس هودشتیان


■ با تشکر از جناب کمال آذری. نقد سنجیده‌ای را از متن من بدست دادند. نقد ایشان از رفتار و روحیه اپوزیسیون کاملا مطابق نظر من است. و پیشنهاد ایشان در برداشتن موانع ساختاری کاملا درست است. از نگاه من، ایجاد ساختار یعنی برپایی یک شبکه افقی بدون رهبر، و بدور از هزمونی طلبی، و تنها برای پیشبرد کار. مشکل من همیشه این بوده که این اپوزیسون همان طوری که می‌داند و عمل نمی‌کند، این ساختار را هم اگر بخواهد، که می‌خواهد، باز قادر به تحققش نیست. تنها امید این روزهای من در برپایی کنگره آزادی ایران است، که در ماه مارچ باید برپا شود. هنوز مطمن نیستم تا چه میزان به خروجی موثر و عملی آن می‌توان امید داشت.
با مهر هودشتیان


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم آقای هودشتیان که بسیار بجا پرسیده‌اید: «در صورت فروپاشی رژیم اسلامی جانشین قدرت کیست؟»
پاسخ ساده به این پرسش اساسی، قدرت دموکراسی‌گرا و عادلانه نمایندگان همه آحاد و لایه‌های مردم ایران است، یعنی علاوه بر پوزیسیون حاکم، بایستی مشارکت و پوشش دادن به کلیه مخالفان (اپوزیسیون) خشونت پرهیز و ایراندوست و توسعه‌خواه و قانونمند ایران، در زیر چتر نظام پارلمانی مدرن و یا دولت سایه، بر اساس قانون اساسی مدرن شده دوره گذار، نظیر اکثر کشورهای دموکراسی دنیا، فراهم باشد.
تمام سیاست‌ورزان و روشنفکران و شخصیت‌های وطن‌پرست و صلح دوست ایران که مخالف آقای پهلوی و برنامه‌های ایشان هستند، می‌توانند باب گفتگو و مذاکره برای گنجاندن این مکانیزم کلیدی مهار قدرت در دفترچه اضطراری و یا قانون اساسی دوره گذار را هراچه زودتر شروع و عملی کنند.
بدترین حالت قهر و بایکوت و نداشتن امید و تلاش و طرح و برنامه برای برپایی این نهاد مهم و کلیدی دموکراسی پارلمانی، یعنی داشتن دو دولت اصلی و سایه، است. تنها دولت ائتلافی سایه (shadow) قادر به جلوگیری از هرنوع دیکتاتوری احتمالی است.
با احترام، آرمان امیدوار


■ آقای هودشتیان گرامی ما اکنون در یک اتاق گفتمان، همراه با نوشیدن چای و کلوچه نیستیم. در اتاق جراحی می‌باشیم، که بدون امکانات آغازین بهداشتی است. ما تنها و تنها باید به فکر نجات بیمار باشیم. شما راحت پشت میزکارتان نشسته‌اید و می‌توانید با کمک گرفتن از یک هوش ساختگی استوارترین دلیل‌ها را برای کوبیدن و پشتیبانی از طرحی و یا فردی برای خوانندگان روی کاغذ بیاورید، و آنها نیز اگر توان کاربرد سلاح شما را نداشته باشند، یا شما را رها کرده و یا در برابر نگرهای شما خم خواهند شد و یا تا ۴۷ سال آینده به بحث با شما پیش خواهند رفت، و ....
من فکر میکنم که آقای جرجانی و خیلی های دیگر تنها و تنها در دنیای مثال‌ها و قیاس‌ها زندگی می‌کنند. اگر باور داریم که در هیچ (آب) رودخانه‌ای نمی‌توان دوبار شنا کرد، پس هیچ انقلابی نیز مانند انقلاب پیشین خود نیست. من در شگفتم که چگونه اقای جرجانی با بکاربستن واژگان نوین هنوز بمانند حمید مصدق از واژگان چرکین فقهی «بیعت» راه خود را به پیش می‌برد!؟ من نمی‌دانم که منظور جرجانی از بازبکاربردن واژه «بطالت» شجاعت و دلیری بوده است و یا ول‌گشتی و بیهودگی پدر بوده است!؟
قرار نیست که ما نه با رضا پهلوی و نه با هیچ کس دیگری «بیعت» کنیم. ما قرار است روی یک برنامه مشخص یک «قرارداد» ببندیم. در هر حال انگار که هیچکس نه معنای نوین‌گرایی را فهمیده است و نه معنای شعر نو را. بسیاری از گروه‌ها و یا شاید همه‌ی انها به اصل‌های دانش سیاست چیرگی ندارند. سیاست بی پدرومادر نیست، سیاست با وجود سیالی دارای روشمندی دانشیک است. برای همین است که من همیشه از این ترجمه کردن‌های کتابهای کلاسیک غربی برای ایرانیان چندان سودآوری ندیده‌ام. چرا که آنها توان رساندن محتوای انها را به مردم ایران نداشته‌اند. برای مثال وقتی که کسی از رمانتیسم انقلابی به جای واژه همه‌فهم شور انقلابی سخن می‌گوید، تنها با بکار بردن یک واژه فرنگی ذهن را پر و خراب می‌کند.
چرا ما نباید یک راه دیگر را برویم، چرا نباید یک روش دیگر را بیازماییم. وقتی می‌گویند که انقلاب‌ها فرزندان خود را می‌خورند، ایا از آنجا ناشی نمی‌شده که پیش از انقلاب همه یک دشمن مشترک را و نه یک برنامه مشخص را در نظر داشتند!؟
آقای هودشتیان، من شکی ندارم که شما نیز مانند هر یک از ما برای انجام بسیاری از کارهایتان بدنبال ساختن آن ابزار مورد نیاز نمی‌روید، بلکه آن را از بازار فراهم می‌کنید. یک فردی (و یا گروه سه نفره) که مورد علاقه گرد بزرگی از مردم بشود را شما نمی‌توانید با «افرادی» که قرار است در ۲۸ مارچ گرد هم بیایند، بسازید! این کارها تنها و تنها هیچ در هاون کوبیدن است و هرز دادن نیروها. ما نه توان آن را داریم و نه زمان آنرا. دوستان و هم‌میهنان تنها به خرد دانشگاهی و منطق ریاضی خود بازبرد نکنند، خرد عملی نیز در بسیاری از جاها کاربرد بهیینه تری دارد.
ممنون بابک





نظر شما درباره این مقاله:







حمله به ایران، رهبری مبارزه و کنگره آزادی ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 03.03.2026, 8:58

حمله به ایران، رهبری مبارزه و کنگره آزادی ایران


داریوش مجلسی

صبح شنبه، با صدای سوت تلفنم که علامت ورود خبر جدید می‌باشد، از خواب بیدار شدم. خبری بود که وقوع آن برای بخشی از هم‌وطنانم نوعی آرزو و برای بخشی دیگر، نوعی ترس و هراس بود. آینده نه چندان دور نشان خواهد داد که آیا حق به‌جانب آرزومندان بوده یا به‌جانب هم‌وطنانی که مانند من، دغدغه مردممان و آب و خاکمان را دارند.

به هنگام وقوع جنگ، شاهد دو پیام از سوی دو شخصیت بودیم. پیام دونالد ترامپ به مردم ایران که در زمان بمباران برای حفظ جانشان به خیابان نیایند و از سوی دیگر، پیام آقای پهلوی که «مژده» آغاز حمله آمریکا به ایران را می‌داد و از مردم می‌خواست که برخلاف تأکید ترامپ، به خیابان‌ها بریزند چون زمان سرنگونی رژیم فرا رسیده است. ولی بعداً پیام دیگری از ایشان شنیدم که از هواداران خواستند تا پیام بعدی، در خانه منتظر بمانند. دو پیام دیگر از سوی نتانیاهو و ترامپ بود؛ ترامپ از مردم می‌خواست که بعد از پایان جنگ، اقدام به براندازی و تغییر رژیم نمایند و نتانیاهو که تغییر رژیم را نیز بخشی از هدف حمله به ایران نامید.

آنچه مرا به تعجب واداشت، عدم درس‌گیری آقای پهلوی از اشتباه محاسباتی بود که در زمان آغاز شورش‌های خیابانی مرتکب گردید و از جوانان سرزمین‌مان خواست با دست خالی به تسخیر شهرها و مقابله با نیروهای تا دندان مسلح و سرکوب‌گر رژیم برخیزند. در دو پیام نتانیاهو و ترامپ نیز دو نکته وجود داشت که این بار هم یکی باعث شادمانی هواداران آقای پهلوی و دیگری باعث یأس آن‌ها گردید. نتانیاهو در پیام خود وعده تغییر رژیم در ایران را داد، در حالی که ترامپ این مهم را وظیفه مردم ایران خواند.

سوال اینجاست که آیا در جمع مشاوران کنونی آقای پهلوی هیچ فردی یافت نمی‌شود که (درگوشی) به ایشان تذکر دهد زمان، دقیقاً زمانی می‌باشد که با کشته شدن خامنه‌ای و فرصت مناسبی که برای تغییر رژیم به وجود آمده، نمی‌توان مانند گذشته از مردم خواست که بدون وجود هیچ بدیل سازمان‌دهی شده‌ای به خیابان بریزند. آیا زمانی که ایشان، مدت کوتاهی پیش از حمله به ایران، آمریکا را تشویق به حمله نمود و خود را به رهبری دوران گذار برگزید، هنوز به این آگاهی نرسیده بود که این رهبرِ خودگزیده دوران گذار، اقلاً و دست‌کم، نیاز به تیمی از مشاوران ورزیده و صاحب‌نظر و کابینه‌ای از مدبران آشنا به مدیریت بحران دارد؟ آیا واقعاً زمان آن نرسیده که فریادها و شعارهای «جاوید شاه» در خیابان‌ها و حتی دانشگاه‌های کشورمان، از نسیه به نقد تبدیل گردد؟

از نظر این حقیر، بی‌مایه فطیر است؛ نمی‌توان در این روزهای خطرناک، حساس و سرنوشت‌ساز، عجولانه اقدام به بدیل‌سازی نمود. اولین شرطی که فاتحین جنگ کنونی برای سپردن کلید رهبری به یک فرد یا یک تیم قائل خواهند شد، ارائه یک تیم و یک سازمان‌دهی برای اداره کشوری می‌باشد که بعد از فروپاشی، نیاز به ثبات، امنیت و تأمین رزق و روزی مردم دارد. آقای پهلوی از ترامپ خواسته‌اند به ایران حمله کند، ولی برای دوران بعد از فروپاشی که بسیار مهم‌تر از دوران قبل از آن می‌باشد، تیمی یا برنامه‌ای (برای کشوری به وسعت ایران) به هواداران خود نشان نداده‌اند.

این قابل فهم است؛ مردمی که دیگر بیش از این قادر به تحمل آدم‌کشانی که لقب حکومت را یدک می‌کشند نیستند، چیزی جز این نمی‌خواهند که هرچه زودتر از شر این رژیم راحت شوند. همان‌طور که ناظریم، بخش بزرگی از مردم حتی از جنگ هم استقبال می‌کنند چون (به‌درست یا به‌غلط) تصور از جنگ برایشان نوعی نوید آزادی از یوغ جنایت‌کاران می‌باشد. از نظر من مردم کاملاً محق‌اند؛ زمانی که رژیم حاکم، مردم بی‌سلاح را مانند همین دی‌ماه سلاخی می‌کند، برای نجات جان خود دست به دامن بیگانه شوند. منتها در اینجا، وظیفه مدعیان رهبری، کانالیزه کردن خشم خیابان و دخالت بیگانه به جهتی است که متضمن نجات مردم از چنگ آدم‌کشان و ایجاد ثبات و صلح باشد. من این مهم را در روش رهبری آقای پهلوی پالیدم ولی نیافتم.

مدت کوتاهی قبل از حمله به ایران، با پدیده بدیع و زیبایی روبرو شدم که در خارج کشور در حال شکل گرفتن بود. ترکیب و تعداد شرکت‌کنندگان از لحاظ خط سیاسی بسیار متنوع و رنگارنگ بود. مثال «همگامی در عین تنوع» در اینجا مصداق پیدا کرده بود. منظورم «کنگره آزادی ایران» است که اولین جلسه خود را در لندن تشکیل داد. آن‌طور که از راه دور شاهد بودم، تعداد پایه‌گذاران حدود ۳۰ نفر بود که برای اولین بار چپ، راست، لیبرال، سوسیالیست، مشروطه‌خواه، جمهوری‌خواه، ملی و ملی-مذهبی در کنار هم به اضافه نمایندگانی از سوی طیف‌های قومی و اتنیکی و همچنین فرهنگی و مدنی، یک موزاییک رنگارنگ را تشکیل داده بودند و حتی از آقای پهلوی هم دعوت به عمل آمده بود ولی ایشان با کمال تأسف حضور نیافتند.

این حرکت چنانچه قدری زودتر شروع شده و پا گرفته بود، می‌توانست (با حضور بسیار متنوع حاضرانش و شرکت آقای پهلوی) در این زمان حساس که تدبیر و عقلانیت کالاهای کمیابی می‌باشند، نقش مهمی در جهت صلح و آزادی در سرزمینمان بازی کند؛ مضافاً به اینکه از مشاوران گذشته ایشان شخصیت‌هایی مانند شهریار آهی و مهرداد خوانساری نیز شرکت داشتند. تا آنجا که از دور ناظر بودم، علاوه بر شخصیت‌های قومی و اتنیکی، شخصیت‌های دیگری مانند رضا علیجانی، محمدجواد اکبرین، مجید زمانی، مهدیه گلرو و محسن مخملباف نیز از جمله شرکت‌کنندگان بودند. سفارشات و تذکراتی نیز از درون کشور دریافت شده بود. این گردهمایی در زمانی صورت گرفت که تعدادی از جمهوری‌خواهان داخل کشور دغدغه و اضطراب خودشان را به خاطر عدم وجود وحدت و هم‌صدایی در این دوران سرنوشت‌ساز، به طور خصوصی به اطلاع آقای پهلوی رسانده بودند.

در خاتمه شاهد هستیم که جنگ در سرزمینمان (همان‌طور که اندیشه دغدغه‌مندان وطن بود) ابعاد وسیع‌تری به خود گرفته و به غیر از خاورمیانه، شعله‌های جنگ به قبرس (عضو اتحادیه اروپا) نیز کشیده شد. در این میان شنیدیم ترامپ پیام‌هایی از درون رژیم دریافت کرده که مایل به گفتگو می‌باشند و ترامپ هم ظاهراً جواب مثبت داده است. همان‌طور که می‌دانید خامنه‌ای نسبت به هر نظری که بوی کوتاه آمدن در برابر آمریکا را داشت مخالفت نشان می‌داد. حالا که هیئت مذاکره‌کننده از شر مخالفت‌های او راحت شده‌اند، هیچ بعید نیست که جمهوری اسلامی با وجود حملاتی که شبانه‌روز متحمل می‌گردد، آمادگی کوتاه آمدن (هم درباره اسرائیل و هم درباره انرژی اتمی) در برابر آمریکا را از خود نشان دهد. فرض را بر این می‌گیریم که طرفین راه مصالحه را پیش گیرند و مجدداً به پشت میز مذاکره برگردند؛ آن زمان دیگر تغییر رژیم از سوی دو کشور متخاصم، آن اهمیت سابق خودش را نخواهد داشت.

در چنین حالتی، رژیم فرسوده شده جمهوری اسلامی در مقابل ملتی قرار می‌گیرد که هر خانواده‌ای یک یا چند تن از عزیزانش به دست عوامل همین رژیم کشته یا مجروح شده‌اند و چاره‌ای جز قبول اجرای اصلاحات و تغییرات عمیق ساختاری و بنیادی ندارد؛ یعنی در حقیقت پایان دوران سیاه قتل، سرکوب، فساد و چپاول. می‌دانم که بیشتر به یک رویا شبیه است ولی غیرممکن هم نیست.

داریوش مجلسی، مارس ۲۰۲۶


نظر خوانندگان:


■ مجلسی گرامی، با رویکردتان در مورد ادامه جنگ موافقم. حقیقتی که برخی از هموطنان ما نمیبینند سمی بودن “شرایط جنگی” برای مدنیت جامعه است ، آنها فقط به فیزیک جنگ مینگرند و نتیجه میگیرند. و البته همان تبعات میدانی جنگ نیز میتواند به فاجعه نابودی شهر های ایران ختم شود. همانطور که گفتید ماهیت تصمیم گیرندگان در شرایط جنگ تعیین کننده است. متاسفانه کسانی که ترامپ را “مسیحا نفس” ایران تصور میکنند اگر کارشان و رأیشان پیش برود، ایران را به فاجعه قرن تبدیل میکنند. اگر گفته شود که گناهکار اصلی جمهوری اسلامی بوده که ایران را به نابودی کشانید، اما در ضمن عقلانیتی از درون جنبش مردم نبود که در مقابل آن بایستد.
امروز ایرانیان از هر تفکری و گروهی، بهتر است یک صدا توقف حمله و بمباران شهرهای ایران را خواستار شوند. جمهوری اسلامی با کشته شدن خامنه ای ضربه سختی خورد اما روز بروز در حال ترمیم است. ادامه جنگ مانند تنفس مصنوعی برای رژیم است، زیرا که: الف-جبهه اصلی که مردم باشند تعطیل کامل شده. ب- جنگ و زد و خورد چیزی از آنها کم نمیکند فقط زیرساختها را نابود میکند که بجهنم. اگر شنیده باشید عراقچی گفت: حالا که کار به اینجا کشید این ما هستیم که پایان جنگ را اعلام میکنیم.
کسانی که جنگ زمینی از طریق کردستان را پیش میکشند، غافلند که کشنده ترین و فاجعه بار ترین مسیر را پیشنهاد میکنند. فقط امیدوارم که کرد ها زیر بار این حماقت تاریخی نروند. جنگ زمینی از سمت کردستان آرزوی پاسداران جمهوری اسلامی است. ظرف یکی دو هفته از خیر تمامی کردستان میگذرند و شهرهایی چون خرم اباد، کرمانشاه، ارومیه را به پایگاه حمله موشکی و توپخانه علیه شهرهای کردستان تبدیل میسازند. این سناریو جنگ داخلی تمام عیار و نابودی ایران را رقم خواهد زد. امروز مردم به پایان جنگ نیاز دارند و بازگشت به نظم مدنی و همدلی خیابانی تا پرده آخر جمهوری اسلامی تضعیف شده را در همایش های مردمی رقم بزنند.
با احترام، پیروز


■ پیروز گرامی، شما به درستی اشاره کردید “به فاجعه نابودی شهر های ایران” ولی این فاجعه در حال حاضر، جنبه واقعیت به خود گرفته. مگر ویرانی شاخ و دم دارد. رهبری که در عالم خیال تصور می‌کرد حمله به ایران منجر به صعود او به تخت صدارت خواهد شد، امیدوارم گفته ترامپ را شنیده باشد، که گزینه آن‌ها از درون کشور خواهد بود. بسیار نگران سرنوشت سرزمین‌مان و مردم ستمدیده مان هستم. با آرزوی روز های بهتر.
داریوش مجلسی


■ این مختص شما و همفکراتان نیست بلکه همه ما خارج‌نشین‌ها در فکر مردم هستیم. منتها شما مردم رو خیلی دست کم می‌گیرد. بنده با هر کس موفق می‌شم تماس بگیرم میگه اوضاع سخته ولی مردم پای همه چیز ایستاده‌اند تا ریشه این جانیان کنده بشه. اگر کار نیمه تمام بمونه حکوت ملاها تا چند دهه دیگر تثبیت میشه. و کسانی هم که بر این موضوع تاکید میکنن و اشک تمساح می‌ریزند در حقیقت آب به اسیاب ملاها می‌ریزد دانسته یا ندانسته.
با احترام فرزاد


■ جناب پیروز گرامی. شما خواستار توقف حمله و بمباران شده‌اید، و در عین حال نوشته‌اید که “جمهوری اسلامی با کشته شدن خامنه‌ای ضربه سختی خورد اما روز بروز در حال ترمیم است”. آیا فردا با رژیمی که “در حال ترمیم خود” است چه خواهید کرد؟ می‌خواهید خود را ترمیم کند و دوباره در دو شب ده‌ها هزار نفر را به تیر ببندد؟
دیگر اینکه، چرا نوشته‌اید که جنگ “فقط زیرساخت‌ها را نابود می‌کند”؟ آیا هدف قرار دادن پایگاه‌های سپاه و بسیج و مراکز فرماندهی و اطلاعاتی و فرماندهان دستگاه سرکوب، اسمش “زیرساخت” است؟ تا کنون خوشبختانه آنچه زیرساخت نامیده می‌شود، یعنی پالایشگاه‌ها، نیروگاه‌ها، پل‌ها، اتوبان‌ها، خطوط راه‌آهن، خطوط انتقال برق و گاز و... از آسیب مصون بوده‌اند. امیدوارم ما مردم ایران قادر باشیم، پیش از آنکه دیر شود، تکلیف ج.ا. را یکسره کنیم، و الا هیچ بعید نیست که خرابی‌ها دامان زیرساخت‌ها را نیز بگیرد (مثل استفاده از استادیوم ورزشی برای مقاصد نظامی).
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ دوستان فرزاد و قنبری، حتما پیام ترامپ را خواندید. او گفت می‌خواهد در تعیین رهبر آینده ایران، فردی یا جمعی، دخالت کند. این یعنی به ایران حمله شده، جنگ به تمام منطقه سرایت کرده، فقط می‌دانند که این رژیم باید برود ولی نه آلتر ناتیوی وجود دارد و نه حمله کنندگان، فردی یا گروهی را در نظر دارند، آینده نامعلومی که می‌تواند عواقب خطرناکی به همراه داشته باشد. ایران تبدیل به خرابه ای میشود که بدون صاحب خواهد بود. آقای پهلوی هم نوید آینده بهتری را میدهد. می‌گویند فردی را به ده راه نمی‌دادند، سراغ خانه کدخدا را می‌گرفت. با دغدغه و نگرانی پیروز همصدا هستم.
با احترام مجلسی


■ حمله به ایران، رهبری مبارزه و کنگره آزادی ایران
با درود به تمام هم میهنان گرامی و داغدار و رنج دیده. بی‌بی نتانیاهو ناچاره برای کثافت کاری‌های خودش و پسرش که در دادگستری پرونده دارن و در ضمن قولی که به مردم اسرائیل برای سرنگونی رژیم خلیفه‌ای اسلامی داده و همچنین ترامپ که یک بی‌سواد سیاسی و تاجر پیشه که دچار مشکل خود شیفتگی هم است و متاسفانه تمام زیر ساخت‌های ایران را به نابودی و مردم بی‌شماری ‌را به کشتن می‌دهند و در انتها همانطور که دیدیم و شنیدیم خودش می‌خواهد بر خلاف تمام قوانین رهبر بعدی ایرانمان را انتخاب کرده و در واقع مستعمره جدید پیرامونی در منطقه ایجاد کند. در این میان مردم هم که با چنگال و کارد میوه خوری نمی‌توانند به رویارویی رژیم اسلامی جنایتکار بروند و مقابل تیر بار و گلوله جنگی قرار بگیرند.
من شخصا فکر می‌کنم ما مردم ایران چند ماه زمان لازم داریم تا با ریزش سرکوبگران و خستگی ناشی از دربدری فعلی آنان به خیابان‌ها آمده و سرنگونی جمهوری نکبت را رقم بزنیم. در دی‌ماه عدم نداشتن یک فراخوان به موقع و اصولی باعث کشتار مردم شد. البته باید اذعان کرد رویای داشتن پنجاه هزار گارد آقای پهلوی در روی کاغذ کاملا از واقعیت دور بود و دچار مشکلات زیادی در زمینه طراحی واژگونی رژیم شدیم.
امیدوارم که این‌بار بتوانیم با درست اندیشیدن و تاکتیک در سر بزنگاه خیابان‌ها را از مستبدین و جلاد پس بگیریم به امید آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی برای همه ما ایرانیان.
طلایی از هلند. پاینده ایران.


■ طلائی گرامی، به امید مستجاب شدن دعایتان.
مجلسی

طلایی از هلند. پاینده ایران.





نظر شما درباره این مقاله:







تناقض‌های حل‌نشده‌ای که خامنه‌ای برجای گذاشت
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 02.03.2026, 20:55

تناقض‌های حل‌نشده‌ای که خامنه‌ای برجای گذاشت


مهرزاد بروجردی

سعدی هشداری ژرف‌اندیشانه داده بود: «رئیسی که دشمن سیاست نکرد / هم از دست دشمن ریاست نکرد.» حکمتی که آیت‌الله علی خامنه‌ای چندان به آن وقعی ننهاد. «دشمن» از پرتکرارترین واژگان در قاموس رهبر جمهوری اسلامی بود — واژه‌ای که اغلب به ایالات متحده و گاه به اسرائیل اطلاق می‌شد. در نهایت نیز همان دشمنان به ۳۷ سال زمامداری او پایان دادند.

بسیاری از ایرانیان، چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور، مرگ او را جشن گرفته‌اند. درگذشت طولانی‌ترین حاکم مستبد خاورمیانه موجی از سرخوشی و گمانه‌زنی‌های تازه درباره تغییر رژیم برانگیخته است. در فرهنگی سیاسی که امید همواره زنده است، برخی اکنون مرگ او را پیش‌پرداختی برای گذار دموکراتیک می‌دانند.

اما این خوش‌بینی زودهنگام است. پایان یک حاکم الزاماً به معنای پایان یک نظام نیست؛ بلکه آغاز دوره‌ای از عدم‌قطعیت است — و در مورد ایران، این عدم‌قطعیت ممکن است از پیروزی یا شکست نیز بی‌ثبات‌کننده‌تر باشد.

جمهوری اسلامی ایران طی چهار دهه گذشته از تاب‌آوری نهادی چشم‌گیری برخوردار بوده است. این نظام که از دل یک انقلاب توده‌ای زاده شد، تعهد ایدئولوژیک را با سازمان‌یافتگی نهادی درهم آمیخت. این رژیم ترکیبیِ الهیاتی ـ اقتدارگرا طی ۴۷ سال گذشته انعطاف‌پذیری قابل توجهی از خود نشان داده است. هرچند خامنه‌ای نقش ستون فقرات نظام را ایفا می‌کرد — با میانجی‌گری میان جناح‌ها، داوری در منازعات نخبگان و جلوگیری از ظهور رقبای جدی — جمهوری اسلامی هرگز «نظامی تک‌گلوله‌ای» نبود. ثبات آن صرفاً به یک فرد وابسته نبود.

برای درک نقش خامنه‌ای و آنچه نظام با مرگ او از دست داده است، باید فهمید که خامنه‌ای چگونه خامنه‌ای شد.

او در نوجوانی — که علاقه‌ای مادام‌العمر به شعر و ادبیات داشت — به آثار جبران خلیل جبران گرایش پیدا کرد؛ نویسنده‌ای که محبوبیتش در ایران در دهه‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰، به‌ویژه در محافل ادبی مدرن و رمانتیک، به اوج رسید. فاصله میان کناره‌گیری رضاشاه در سال ۱۳۲۰ و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دوره‌ای از گشایش نسبی سیاسی، رقابت‌های ایدئولوژیک و گسترش فرهنگ چاپ بود. تا دهه ۱۳۳۰، مدرنیسم ادبی به زبان غالب روشنفکران شهری ایران بدل شده بود. خامنه‌ای مجموعه «اشک و لبخند» جبران را به فارسی ترجمه کرد.

یک دهه بعد، او به ترجمه آثار سید قطب، نظریه‌پرداز اصلی اخوان‌المسلمین، روی آورد و کتاب‌های «در سایه قرآن» و «اسلام، دین آینده» را به فارسی برگرداند. این جابه‌جایی فکری — از مدرنیسم ادبی به اندیشه انقلابی اسلامی — بازتاب‌دهنده تحولات گسترده‌تری در فضای فکری ایران بود؛ جایی که گفتمان‌های بومی‌گرایانه، اسلام‌گرایانه و جهان‌سومی در حال قدرت گرفتن و بازتعریف افق‌های تخیل سیاسی بودند.

با چنین پیشینه‌ای، خامنه‌ای در آغاز کار، مدافع بی‌چون‌وچرای نظریه «ولایت مطلقه فقیه» نبود. این نظریه که نخستین‌بار به‌صورت منسجم در حدود سال ۱۳۴۸ توسط آیت‌الله خمینی صورت‌بندی شد، حاکمیت سیاسی را در عصر غیبت امام دوازدهم به فقیهی جامع‌الشرایط واگذار می‌کند و به بنیان حقوقی جمهوری اسلامی بدل شد.

در دی ۱۳۶۶، زمانی که خامنه‌ای رئیس‌جمهور بود، در خطبه‌ای نماز جمعه تفسیری محدودتر از حکومت اسلامی ارائه داد و استدلال کرد که اختیارات دولت باید در چارچوب احکام شرعی پذیرفته‌شده باقی بماند. این موضع موجب شکافی علنی میان او و آیت‌الله خمینی شد.

خمینی در پاسخی تند تأکید کرد که دولت اسلامی — مبتنی بر ولایت مطلقه — اختیار دارد حتی احکام اولیه‌ای چون حج را در صورت اقتضای مصالح نظام تعلیق کند. این تبادل نظر سلسله‌مراتب را روشن ساخت: ولایت مطلقه نه صرفاً نظارتی، بلکه فراتر از احکام فرعی و در مواردی حتی مقدم بر آن‌هاست. خامنه‌ای چند روز بعد به این تفسیر تن داد.

سیزده ماه بعد، در بهمن ۱۳۶۷، او بار دیگر توبیخ شد. پس از آنکه در خطبه‌ای احتمال عفو سلمان رشدی در صورت توبه را مطرح کرد، خمینی بلافاصله این برداشت را ۱۰۰ درصد تکذیب کرد و تصریح نمود که توبه نیز حکم اعدام را لغو نمی‌کند.

طنز تاریخ آنجاست که خامنه‌ای — که دو بار به دلیل تحدید دامنه اختیارات رهبری مورد انتقاد قرار گرفته بود — پس از رسیدن به مقام رهبری در خرداد ۱۳۶۸، خود به پاسدار و تحکیم‌کننده همان نظریه بدل شد. در مرداد ۱۳۷۹، هنگامی که مجلس ششمِ اصلاح‌طلب در پی اصلاح قانون مطبوعات بود، او با استفاده از حکم حکومتی مانع بررسی این طرح شد. با این مداخله مستقیم، پایبندی خود را به اختیارات گسترده رهبری مطلقه نشان داد؛ اختیاراتی که سال‌ها طول کشیده بود تا آن‌ها را به تمامی از آنِ خود کند.

جانشینی در جمهوری اسلامی همواره در فرآیندی غیرشفاف و مهندسی‌شده رقم خورده است. اگر نظام از بحران کنونی جان سالم به در ببرد، انتقال رهبری در شرایطی بسیار دشوار رخ خواهد داد: حملات هوایی مداوم آمریکا و اسرائیل، فرسایش نهادی در رأس قدرت و جامعه‌ای ناراضی که با تضعیف اقتدار دولت آمادگی بیشتری برای اعتراضات گسترده‌تر دارد.

مجلس خبرگان طبق قانون اساسی مسئول انتخاب رهبر جدید است، اما در عمل هرگز اختیار نامحدود نداشته است. انتخاب رهبر همواره محصول ترکیبی از سازوکارهای رسمی و غیررسمی بوده است: چانه‌زنی‌های نخبگان، رقابت‌های جناحی، اعمال فشار، اجماع‌سازی پیش‌دستانه و هم‌پیوستن‌های راهبردی
این‌بار اما تفاوتی اساسی وجود دارد: بسیاری از اعضای حلقه درونی رهبری در جریان حملات اخیر از صحنه حذف شده‌اند و دیگر کسی نیست که با شبکه‌های شخصی خود میانجی‌گری کند یا پشت درهای بسته سازش بسازد.

سه واقعیت ساختاری این جانشینی را سرنوشت‌ساز می‌کند:

- نخست، جانشین از پیش تعیین‌شده‌ای وجود ندارد.
- دوم، هیچ روحانی ارشد امروز از پایگاه اجتماعی مستقل و کاریزمای مذهبی فراگیر برخوردار نیست.
- سوم، نامزدی با کارنامه‌ای کم‌حاشیه که بتواند اجماع نخبگان و پذیرش عمومی را جلب کند، به‌سختی یافت می‌شود.

در چنین شرایطی، پرسش‌های نگران‌کننده‌ای مطرح می‌شود: آیا خبرگان روحانی سالخورده‌ای را برخواهد گزید و شکاف نسلی را عمیق‌تر خواهد کرد؟ آیا شکاف‌های درون نخبگان سیاسی و نظامی به انشقاقی آشکار بدل خواهد شد؟ آیا سپاه پاسداران به بهانه وضعیت اضطراری در انتخاب رهبر مداخله قاطع خواهد کرد؟

هر کس که به رهبری برسد، بی‌تردید در آغاز کار ضعیف‌تر از خامنه‌ای در پایان عمرش خواهد بود. نارضایتی عمومی افزایش یافته، فشارهای اقتصادی و نهادی تشدید شده و بسیاری از چهره‌های نسل نخست انقلاب از میان رفته‌اند. نظام همچنان ظرفیت سرکوب دارد، اما انسجام و کاریزمایی که زمانی ضامن دوامش بود، فرسوده شده است.

جنگ کنونی بحران جانشینی را تسریع کرده، بی‌آنکه طرحی روشن برای فردای آن ارائه شده باشد. سیاستمداران آمریکایی و اسرائیلی هنوز راهبردی منسجم برای پس از حملات هوایی عرضه نکرده‌اند. دعوت دونالد ترامپ از مردم ایران به «در دست گرفتن حکومت» از نظر بلاغی پرطنین اما از نظر راهبردی تهی است.

با این همه، حذف رهبری که اقتدار نهایی را در انحصار داشت ناگزیر خلأیی ایجاد می‌کند — و سیاست از خلأ بیزار است. پرسش اصلی این نیست که آیا کسی آن را پر خواهد کرد یا نه، بلکه این است که چه کسی و با چه مشروعیتی.

ایران اکنون وارد قلمروی ناشناخته‌ای شده است. این جانشینی صرفاً تعیین‌کننده فردی در رأس قدرت نیست؛ بلکه آزمونی است برای سنجش اینکه آیا معماری نهادی جمهوری اسلامی می‌تواند بدون حضور رهبر دیرپای خود، اقتدار را بازتولید کند یا نه.

آلبر کامو گفته بود هر انقلابی سرانجام یا به ستمگر بدل می‌شود یا به مرتد. خامنه‌ای راه نخست را برگزید. با رفتن او، ۹۰ میلیون ایرانی باید با نظمی سیاسی که او شکل داد، نهادهایی که استحکام بخشید و تناقض‌های حل‌نشده‌ای که برجای گذاشت، روبه‌رو شوند.




نظر شما درباره این مقاله:







یک سناریوی موفق؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 02.03.2026, 20:31

یک سناریوی موفق؟


اسفندیار طبری

جنگ، به‌عنوان وضعیتی گسترده و پیوسته از درگیری مسلحانه بین دو یا چند طرف، اهداف راهبردی بزرگ‌تری از قبیل تسلط سیاسی دارد. جنگ تنها بر فیزیک محدود نمی‌شود؛ بلکه بر روان‌شناسی و تاریخ نیز تأثیر می‌گذارد. بر این اساس، ما در حال حاضر با یک حمله نظامی خاص به رژیم جمهوری اسلامی مواجه هستیم. در این سناریو، حملات به‌منظور تضعیف حکومت و ایجاد تغییرات در ساختار قدرت ‌و احتمال تغییر رژیم انجام می‌شود. به‌جای این‌که بر یک جنگ تمام‌عیار تمرکز کنیم، باید به حملات مرحله‌ای و منظم اشاره کنیم که می‌تواند باعث بی‌ثباتی شدید در رژیم شود.

مرگ خامنه‌ای که به‌عنوان رهبر اصلی جمهوری اسلامی شناخته می‌شود، به‌عنوان یک نقطه عطف در تحولات داخلی ایران مطرح می‌شود. فقدان رهبری قوی می‌تواند انسجام نظام را به‌چالش بکشد و موجب تضعیف نهادهای امنیتی و نظامی شود. این به‌خصوص در رژیم‌ توتالیتر ج. ا.  صادق است که وجود یک رهبر قوی برای حفظ نظم و کنترل بر نارضایتی‌ها حیاتی است. اما واقعیت نیز این است، که در رژیم ج‌‌ا. ایران نظام و‌ سیستم وابسته به یک‌فرد نیست، زیرا نهادهایی وجود دارند، که به سرعت جایگزین ان فرد را فراهم می‌کنند. از اینرو سیستم حکومتی ایران با ونزوئلا به کلی متفاوت است.
با این حال با مرگ خامنه‌ای، زمینه برای ظهور بحران‌های اجتماعی و تظاهرات در اعتراض به حکومت فراهم می‌شود. مردم با شادی به این اتفاق واکنش نشان می‌دهند، که نشان‌دهنده‌ی نفرت عمیق از رژیم حاکم و تمایل به تغییر نظام است. مردم در پی تغییر هستند و این حس وحدت و همبستگی اجتماعی می‌تواند به حرکات سیاسی منجر شود.

به عنوان یک بازیگر کلیدی در تحولات منطقه، اسرائیل استراتژی‌های نظامی و اطلاعاتی خود را به کار گرفته تا به اهداف خود در رابطه با جمهوری اسلامی دست یابد. این اقدامات می‌تواند به هم‌پاشیدگی داخلی رژیم ایران منجر شود. اسرائیل با توجه به تاریخ و تجارب خود، می‌داند که چگونه بر روی نقاط ضعف رژیم‌ ایران تمرکز کند. قدرت همیشه متکی به دانایی و حقیقت است و این بدان معناست که قدرت نظامی و دیپلماتیک اسرائیل می‌تواند تأثیرات عمیقی بر تحولات ایران داشته باشد.

در این میان، نام رضا پهلوی به‌عنوان یک آلترناتیو سیاسی مطرح می‌شود. در دوران بی‌ثباتی و بحران رهبری، وجود یک چهره قابل قبول برای مردم می‌تواند به وحدت و هدایت جنبش‌های عمومی کمک کند. امید به تغییرات بنیادی در نظام سیاسی ایران باید از طریق رهبری‌ای قوی و پایدار ایجاد شود. این آلترناتیو می‌تواند به فرصتی برای اصلاحات و حرکت به سمت تغییر نظام منجر شود.

با وجود امیدواری‌ها، نیروهای حاشیه‌ای مانند سلطنت‌طلبان رادیکال و جمهوری‌خواهان چپگرا می‌توانند دوران گذار را به چالش بکشند. بدین ترتیب، دوران گذار، دوران کوتاهی نخواهد بود و به رهبری ملی و مقتدر نیاز دارد تا بتواند این چالش‌ها را مدیریت کند. تغییر واقعی از درون می‌آید و لذا، تنها با وجود یک رهبری متحد و منطقی، می‌توان به دمکراسی و آینده‌ای روشن امیدوار بود.

یک چالش بزرگ در راستای تغییر رژیم حضور حدود دو میلیون یا بیشتر نیروهای نظامی سپاه و بسیج در ایران هستند، که در فردای این رژیم هیچ آینده‌ای برای خود نمی‌بینند و در جامعه جهانی به عنوان نیروهای تروریستی شناخته می‌شوند. اینکه این نیروها حتی پس فروپاشی رژیم به عملیات نظامی دست زنند، وجود دارد. باید به دنبال یک استراتژی محکم در جذب این نیروها بود.

ترامپ در مصاحبه‌ای با سی‌ان‌ان در ۲ مارس برای اولین بار صراحتاً گفت که در اعزام نیروهای زمینی به ایران تردید ندارد و عملیات نظامی آمریکا علیه ایران، ادامه خواهد یافت. او نیروهای نظامی را به تسلیم فراخواند و از مردم ایران خواست در خانه بمانند، در حالی که حملات هوایی گسترده آمریکا و اسرائیل در جریان است.

احزابی مانند حزب دموکرات کردستان ایران (PDKI) و کومله، مستقر در اقلیم کردستان عراق، هزاران پیشمرگه آموزش‌دیده دارند و عملیات کماندوئی علیه نیروهای ایرانی در استان‌های مرزی (آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه) انجام می‌دهند. این گروه‌ها تحت عنوان «عقاب‌های زاگرس» شناخته می‌شوند و تهران آن‌ها را تهدید جدی می‌داند، به‌ویژه در سناریوی درگیری با آمریکا. رهبران کرد مانند عبدالله مهتدی از کومله، مستقیماً از ترامپ درخواست برقراری ارتباط و حمایت کرده‌اند تا رژیم را تضعیف کنند، هرچند تأکید دارند به‌جای حمایت مسلحانه، به رابط استراتژیک نیاز دارند.

آمریکا سابقه همکاری با پیشمرگه‌ها در عراق (پس از ۱۹۹۱) و سوریه را دارد؛ مارکو روبیو، مقام آمریکایی، اقلیم کردستان را شریک کلیدی در مهار ایران می‌داند. گروه‌هایی مانند پژاک نیز ظاهراً از حمایت اطلاعاتی و آموزشی آمریکا و اسرائیل برخوردار بوده‌اند. ایران این گروه‌ها را «تروریستی» می‌خواند و عملیات نظامی علیه آن‌ها (مانند حمله موشکی ۲۰۱۸ به PDKI) انجام داده است.

ترامپ تاکنون بر حملات هوایی تمرکز کرده و از کردهای سوریه در برابر ترکیه دفاع نکرده، که نشان‌دهنده اولویت‌های محدود است.

حضور ترکیه و نگرانی‌های بغداد، همراه با مذاکرات ایران با کردها برای جلوگیری از همکاری با آمریکا، نقش‌آفرینی را پیچیده می‌کند.

در مجموع، کردها با پایگاه‌های مرزی و تجربه نظامی، می‌توانند به‌عنوان بازوی زمینی آمریکا عمل کنند، اما موفقیت به تصمیم واشنگتن و هماهنگی‌های عملی بستگی دارد. به نظر من رویکرد ترامپ به کردها برای حمله زمینی، برگ آخر ترامپ خواهد بود، اگر تغییر رژیم تا چند هفته آینده عملی نشود.

ایران اکنون در برهه‌ای حساس از تاریخ خود قرار دارد که می‌تواند به یک نقطه عطف در هویت ملی و اجتماعی این کشور منجر شود. تحولات سیاسی، اجتماعی و نظامی در حال حاضر می‌توانند زمینه‌ساز آینده‌ای نوین در ساختار سیاسی ایران باشند. به‌خصوص با مرگ خامنه‌ای و نقش مؤثر اسرائیل در این تحولات، بسیاری از تاکتیک‌ها و استراتژی‌ها ممکن است تغییر کند.

وجود رهبری مقتدر و ملی در این دوره گذار حیاتی است و امید به دموکراسی و عدالت اجتماعی تنها در سایه چنین رهبری می‌تواند به ثمر بنشیند. بنابراین، آینده ایران به دقتی نیاز دارد که همواره به‌واسطه درس‌های تاریخ و تأمل در مورد ارزش‌های انسانی شکل گیرد و هدفی متعالی در راستای خیر و بهروزی ملت ایران را دنبال کند.


نظر خوانندگان:


■ خامنه‌ای از میان رفت؟ یک امتیاز مثبت به نفع مردم. همینطور ضربه به نمادهای سرکوب شهری؟ یک امتیاز دیگر برای مردم. اما وقت آن است ایرانیان به کمپین امریکا-اسرائیل فشار بیاورند که هر گونه حمله به شهرها متوقف شود. هیچ بهانه دیگری برای ویرانی بیشتر شهرهای ایران وجود ندارد، مگر تکرار پروژه غزه در ایران، و متوقف کردن جنبش مردم که دوباره در حال پا گرفتن و ریشه کنی بنیادین جمهوری اسلامی بود. همانطور که گفتید جمهوری اسلامی و ایران متفاوت از ونزوئلا است و رژیم ایران میتواند بعد از خامنه‌ای سر پا بماند. ادامه بیشتر این جنگ در شهر و پیرامون زندگی مردم صرفا وقت خریدن برای جمهوری اسلامی است که بتواند خود را در غیاب اعتراضات مردمی جمع کند.
امریکا-اسرائیل می‌توانند جنگشان با جمهوری اسلامی را بر سر موشک و اورانیوم و پهباد و هر زهر مار دیگری ادامه دهند، اما دور از زندگی مردم. اگر ترامپ بخواهد تا یک ماه دیگر تمامی آرسنال نظامی آمریکا را روی تهران و شهرهای ایران خالی کند، خودش را از یاری دهنده به مردم ایران تبدیل به قصاب ایران می‌کند. توجه داشته باشیم که مهره‌های جمهوری اسلامی کوچکترین ترس و ناراحتی از ویرانی و آوارگی مردم ایران ندارند، خیلی هم آنرا به نفع بقای خود می‌دانند. حالا که رهبر و چند فرمانده را باختند، برای سران رژیم از این چه بهتر؟ ویرانی، آوارگی، گرسنگی، و نبود جنبش مردم؟ مثل افطار ماه رمضان است برایشان.
امیدوارم آقای رضا پهلوی حساسیت لحظات را درک کنند و نا خواسته خود و نام خود را در این مسیر خراب نکنند. خوش گفتاری و نزدیکی با دولت ترامپ را در درجه دوم قرار دهند و در مقابل تخریب و توقف بی مورد زندگی و شهریت مردم بایستند. همه ایرانیان باید چنین کنند.
با احترام ، پیروز.


■ اسفندیار طبری گرامی،
این مقاله‌ات، برخلاف مقاله‌های دیگری که قبلا نوشته‌ای، انسجام کافی ندارد. به نظر می‌رسد که چند نکته پراکنده را بدون آنکه ربط آن‌ها به هم مشخص باشد، در مقاله آورده‌ای. همچنین، نشان نداده‌ای بر اساس کدام مقدمات، چه نتیجه‌ای را گرفته‌ای. امیدوارم در یافتن “رهبری مقتدر و ملی” موفق باشی. زیرا “یافت می‌نشود، جسته‌ایم ما”. اما اگر به دنبال “گروهی از رهبرانی آزادی‌خواه، عدالت‌طلب، نوسعه‌گرا و آینده‌نگر” می‌گردی، چند نفر را می‌شناسم.
با احترام - حسین جرجانی


■ فقط امیدوارم که احزاب مسلح کوردی دچار توهم نشوند و دست به یک حماقت تاریخی نزنند و ایران را به گرداب جنگ داخلی نکشانند. تجربه سوریه را آویزه گوش کنند و بدانند که تنها از راه همکاری با نیروهای اپوزیسیون دمکراتیک می‌توان به ایرانی آزاد و دمکراتیک دست یافت. اسرائیل و آمریکا را فراموش کنید و تکیه به مردم داخل داشته باشید.
خسرو میرمالک ثانی


■ جناب دکتر طبری عزیز،
مقاله شما را با علاقه زیاد خواندم. به نظر من این نوشته نشان می‌دهد که شما درک روشنی از مشکلات پیچیده‌ای که امروز ایران با آن روبه‌روست دارید. تحلیل شما لایه‌های مختلف این وضعیت را خوب توضیح می‌دهد؛ از ضعف‌های درونی حکومت گرفته تا پیامدهای تغییر رهبری، نقش بازیگران منطقه‌ای، و دشواری‌های دوران گذار سیاسی.
به‌ویژه برای من جالب بود که شما تأکید کرده‌اید دوران گذار احتمالاً طولانی و پیچیده خواهد بود و بدون یک رهبری ملی و قابل اعتماد ممکن است اوضاع دچار پراکندگی و بی‌ثباتی شود. همچنین توجه شما به نقش نیروهای مختلف، از نیروهای امنیتی داخلی گرفته تا بازیگران منطقه‌ای و گروه‌های کرد، به بحث بُعد راهبردی مهمی می‌دهد.
نکته مهم دیگر در نوشته شما این است که تغییر واقعی در نهایت به جامعه ایران بستگی دارد. تأکید شما بر وحدت اجتماعی، رهبری مسئولانه، و نیاز به یک راهبرد روشن برای دوران گذار، به پرسش اصلی آینده ایران اشاره می‌کند: اینکه چگونه می‌توان به سمت یک نظام باثبات و دموکراتیک حرکت کرد.
تحلیل‌هایی از این دست به روشن‌تر شدن بحث درباره آینده ایران کمک می‌کند. از شما برای نوشتن این مقاله و مشارکت در این گفت‌وگوی مهم سپاسگزارم.
با احترام کمال اذری


■ با درود به آقای طبری،
دست کم از اینکه شما آقای پهلوی را دارای یک شاخص ملی و شانسی برای اتحاد بیان می‌کنید، بسیار خوب است. و بسیار عالی که ما در این زمان سخت، درست بمانند ۱۲۹۹ و یا بمانند شهریور ۱۳۲۰ فردی را داریم که بتواند نگذارد که شیرازه کشور از هم بگسلد. آقای رضا پهلوی، با هر گونه نگرش پیشداورانه نسبت به او، دارای یک سرمایه اجتماعی فراگیر هست. اگر کسی دارای چنین بینشی نیست، از درک جنبش‌های چند ماه و چند هفته پیش ناتوان است.
من نمی‌دانم که اقای جرجانی چه «رهبران آزادی‌خواه، عدالت‌طلب، نوسعه‌گرا و آینده‌نگر»ی را می‌شناسد که ما نمی‌شناسیم!؟ اندرکنش‌های افراد بیشمار و گروه‌های نه چندان کم به ما نشان دادند که براستی آنها نه تنها دارای این صفت‌های مورد علاقه آقای جرجانی نیستند، بلکه از همه مهمتر دارای کمترین سرمایه اجتماعی بسنده نیستند. سرمایه‌ای که مهمترین و نیازترین چیز برای حل یک مشکل است. ما دیدیم که آنها با کوشش فراوان و زحمت فراوان هر جا که گردهمایی برگزار کردند، شمارشان از چند صدنفر بیشتر نمیشد (کلن، و بروکسل). آنها در معرفی یک فرد و یا یک گروه سه نفره برای یک نمایندگی ناتوانند. شوربختانه اگر هم چنین کاری کنند، پس از زمان کوتاهی از هم می‌پاشند. شوربختانه آنهای خیالی و یا وجودی بدنبال منافع ملی نیستند. چرا که انکس که به فکر منافع ملی است، آماده پرداخت و فداکاری و از خود گذشتن است، نه سهم خواهی فردی و گروهی. این افراد شوربختانه نشان داده اند که دارای هیچ بینش ایرانگرایانه نیستند و تنها بدنبال قدرت‌اند. ای کاش انها میتوانستند با تشکیل یک گروه مشخص با درخواستهای درست و واقعگرایانه خود را به آقای رضا پهلوی (با سرمایه و پشتوانه اجتماعی بالا) نزدیک کرده و یک اتحاد راستین تشکیل میدادند، برای یک هدف عالی (این یعنی داشتن فن و راهبرد (تاکتیک و استراتژی)، چیزی که انها ندارند) تا در اینده بتوانند به هدف (قدرت و یا اگر پاکدستانه منافع مردم را هدف دارند) خود برسند. از اینرو آنها اصلن «آینده نگر» نیستند! آنها خواهان دمکراسی نیز نیستند، اگر می‌بودند، نمی‌گفتند که ما تنها جمهوری را می‌خواهیم، به جای اینکه بگویند ما به قانون پایبند و خواهان یک همه‌پرسی راستین هستیم. ... بهرحال از این دست نوشته‌ها تا کنون بسیار بسیار بیشتر از مثنوی هفتاد من نوشته شده است و ما هنوز درجا میزنیم.
به امید و باور به نجات ایران بابک





نظر شما درباره این مقاله:







چالش دموکراسی‌خواهان در شکل‌دهی ایران پس از جنگ
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 02.03.2026, 17:50

چالش دموکراسی‌خواهان در شکل‌دهی ایران پس از جنگ


علی حاجی‌قاسمی

با شروع جنگ، دستور کار سیاست در ایران، دست‌کم تا پایان درگیری‌های نظامی، عمدتا در دست بازیگرانی است که آغازگر آن بوده‌اند، چه آنهایی که به منظور تغییر ساختار سیاسی ایران این جنگ را تدارک دیده و آغاز کردند و یا ساختار قدرتی که با اتخاذ سیاست‌های خود، بویژه در حوزه هسته‌ای و نظامی و نیز حضور منطقه‌ای قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی را به چالش کشیده بود. در هر حال تا اطلاع ثانوی، که البته ممکن است خیلی هم به طول نینجامد، جامعه و نهادهای مدنی نمی‌توانند نقش تعیین‌کننده ای در رقم زدن سرنوشت جدال قدرتی که عنصر نظامی‌گری بر آن مسلط است ایفا کنند.

بازیگری جامعه مدنی ایران اما پس از فروکش کردن عطش تخریبگری جنگ‌طلبان آغاز می‌شود، آنگاه که دوره سازندگی در ایرانی جدید فرا می‌رسد. جدید از این نظر که باتغییر رهبری و برهم خوردن تعادل قوا، توازن جدیدی در صحنه سیاسی شکل می‌گیرد که می‌تواند زمینه‌ساز نوع جدیدی از اقتدار و کنشگری سیاسی باشد.

چالش نخست، ماهیت و کیفیت ساختار قدرتی است که در پایان این درگیری نظامی مستقر می‌شود، اینکه آیا کشور وارد مرحله جدیدی از اقتدارگرایی می‌شود که در آن عواملی از ساختار کنونی یا مدعیان جدیدی دستور کار سیاست را تعیین و نوع جدیدی از حکومتگری اقتدارگرایانه را بازسازی یا احیاء می‌کنند یا اینکه دموکراسی‌خواهان ایران موفق خواهند شد تا در صحنه سیاسی کشور نقشی سازنده ایفا کنند و قابلیت تاثیرگذاری در جهت استقرار مردمسالاری متعارف، آنچنان که در دیگر دموکراسی‌ها رایج هست را داشته باشند؟

تحقق گزینه دوم، که نقطه عزیمت این مطلب نیز هست، به عوامل مهمی بستگی دارد که دست‌کم دو مورد آن کمتر در اختیار جامعه مدنی ایران است. یکی از این عوامل، میزان و نحوه مداخله‌گران خارجی در تاثیرگذاری بر آینده ساختار قدرت و اصولا شروطی است که آنها برای آینده کشور تعیین می‌کنند. حداقلی و یا حداکثری بودن دائره نفوذ عوامل خارجی یکی از پارامترهایی است که می‌تواند بر آینده ساختار سیاسی در ایران تاثیرات جدی بگذارد. چنانچه این نفوذ زیاد باشد، و آنها موفق شوند اهداف خود را از طریق محافل وابسته به خود دنبال کنند، کار برای دموکراسی‌خواهان دشوارتر می‌شود البته اگر قدرت جامعه مدنی زیاد باشد تاثیرگذاری ناممکن نخواهد بود.

عامل دوم، و چنانچه ساختار کنونی قدرت تداوم یابد که پیش‌بینی‌ها بیشتر به این شق دلالت دارد، نحوه بازآرایی توازن قوا در ساختار کنونی قدرت و نقشی که گذارطلبان در درون ساختار کنونی قدرت و یا حتی بیرون از آن (اپوزیسیون دمکراسی‌خواه) می‌توانند در ساختار احتمالی جدید ایفا کنند، تعیین‌کننده می‌شود. در باره این امکان، در این مرحله تنها می‌شود گمانه‌زنی کرد چون طرف‌های درگیر (بخصوص آمریکا و اسرائیل) اهداف متفاوتی را برای این جنگ و آینده ایران دنبال می‌کنند. نتیجه اینکه، در باره دو عامل فوق‌الذکر، تا پایان روند نظامی جنگ قطعیتی وجود ندارد و ادامه جنگ کم و کیف آنها را تعیین خواهد کرد.

اما دو عامل مهم دیگری وجود دارد که هر دو به جامعه ایران باز می‌گردد که جامعه مدنی ایران می‌تواند در هر دوی آن موارد تاثیرگذاری جدی داشته باشد. آن دو عامل که موضوع این بحث و نیازمند تامل جدی هستند عبارتند از: یکم، میزان انسجام، سازمان‌یافتگی و ظرفیت ائتلاف‌سازی نیروهای دموکراسی‌خواه در این مرحله که عمدتا توان آنان را در عبور از شکاف‌های ایدئولوژیک، اتنیکی و نسلی و صورت‌بندی یک دستور کار حداقلی و مشترک برای گذار از شرایط پساجنگی را شامل می‌شود، و دیگری نقش‌آفرینی و حضور موثر و به موقع نهادهای مدنی مستقل و میانجی بخصوص احزاب، تشکل‌های صنفی، انجمن‌های حرفه‌ای و رسانه‌های آزاد موجود که بتوانند از هم اکنون برای دوره پساجنگ مطالبات اجتماعی را نهادینه و به عرصه سیاست رسمی و بیشترین طیف گروه های اجتماعی منتقل و نظر پایگاه اجتماعی مورد نظر خود را به سرعت حول برنامه‌های سازنده خود جلب کنند.

در ادامه به این عامل پرداخته می‌شود زیرا آنها سرمایه‌ای است که مخاطبین این نوشته بیش از دو عامل قبلی در اختیار دارند و می‌توانند پس از گذار از وضعیت جنگی، آنگاه که جامعه در مسیر ثبات گام برمی‌دارد، به سرعت به با اهمیت ترین موشوع سیاست در کشور تبدیل شود.

به این ترتیب می‌شود گفت که بزرگترین چالش دموکراسی‌خواهان در این مرحله نقش‌آفرینی به موقع و موثر آنها در سازماندهی و توانمندسازی نهادهای مدنی است که بتوانند در مرحله پس از جنگ در شکل‌گیری استراتژی و ساختار سیاسی برای ایرانِ‌ پس از جنگ موثر عمل کنند. به بیانی دیگر، اگر طیف‌های مختلف دموکراسی‌خواهی در رقابت با اقتدارگرایان پهلوی‌طلب در اپوزیسیون و یا ساختار موجود قدرت، موفق به تجمیع ظرفیت‌ها و قابلیت‌های سازنده خود بشوند و با پشتوانه آن در معادلات و رقابت قدرت وارد شوند این امکان را بدست خواهند آورد تا در رقابت با مدعیان اقتدارگرا بیشترین سهم را در شکل‌دهی به ساختار و کیفیت آینده قدرت در کشور ایفا کنند.

در این راستا دو چالش بزرگ در برابر جامعه مدنی قرار دارد. یکم، اینکه در عرصه سیاسی، چند گرایش اصلی سیاسی پایبند به جمهوری‌خواهی تا چه میزان موفق به فراهم‌آیی‌های درون طیفی بشوند و به موازات آن این طیف‌ها تا چه میزان در ائتلاف فراگیرتر جمهوری‌خواهان با یکدیگر بر سر حداقل‌ها به سرعت هم‌ساز شوند. دوم، اینکه نهادهای صنفی و اجتماعی دموکراسی‌خواه، که در سال‌های اخیر در ایران رشد معناداری در گسترش شبکه‌های افقی اعتماد در جامعه داشته‌اند (مانند اتحادیه‌های معلمان، کارگران، پرستاران، بازنشستگان، حقوقدانان و دیگر اصناف) چگونه بتوانند از ظرفیت‌های خود بیشترین بهره را برده و بیشترین نقش را برای حضور گسترده در تعیین روندهای شکل‌گیری ساختار قدرت در ایران پس از جنگ ایفا کنند.

با توجه به برآوردهایی که از کوتاه‌مدت بودن جنگ جاری حکایت دارد، نمی‌توان از جامعه دموکراسی‌خواه انتظار تحولی معجزه‌آسا در زمانی اندک داشت. با این حال، درک این محدودیت زمانی باید به شکل‌گیری سریع‌تر توافق‌های جمعی در اردوگاه دموکراسی‌خواهان بینجامد. این بدان معناست که آنان ناگزیرند با حداکثر چابکی و سرعت عمل، انسجام میان محافل و گروه‌بندی‌های پراکنده در پایگاه اجتماعی نزدیک به خود را تقویت کرده و بازدهی سازمانی خویش را افزایش دهند. اهمیت این امر از آن روست که در غیاب چنین اجماع و تحرکی، نه‌تنها ظرفیت اثرگذاری بر تحولات شتابان از میان می‌رود، بلکه عرصه عملاً به نیروهای سازمان‌یافته‌تر و کم‌تر دموکراتیک واگذار خواهد شد.

اگر با درس‌آموزی از تجربه دموکراسی‌های نهادینه‌شده در جهان، ساختار رقابت سیاسی را به چند طیف اصلی مثلاً سوسیال‌دموکرات‌ها، لیبرال‌ها، چپ‌ها و محافظه‌کاران وفادار به مبانی دمکراسی و یکی دو گرایش سیاسی دیگر محدود بدانیم، می‌توان نتیجه گرفت که عرصه سیاسی ایران نیز کم‌وبیش واجد همین صورت‌بندی‌های بنیادین است. با این تفاوت که البته در ایران، گروه‌بندی‌هایی مانند ملی‌مذهبی‌ها، مشروطه‌خواهان یا احزاب اتنیکی نیز وجود دارند که ضرورت ایجاب می‌کند که گروه‌بندی‌های اخیر نیز، در صورت امکان، در خانواده‌های بزرگ سیاسی تعریف‌شده در بالا انتگره شوند.

به بیان دیگر، واقعیت موجود و چالش استراتژیک دموکراسی‌خواهان، آنها را وامی‌دارد که از محفل‌گراییِ غیرنهادینه‌شده در سنت سیاسی ایرانی عبور کنند و محافل، تشکل‌ها و فعالان سیاسی موجود، چه آنهایی که سازمان‌یافتگی محدودی دارند و چه طیف گسترده منفردین در جامعه به‌شدت اتمیزه (فردگرا) ایرانی، خود را در پیوندی روشن با اردوگاه سیاسی همسو و نزدیک به خود تعریف کرده و به تحکیم و انسجام پایگاه اجتماعی خود یاری رسانند.

بنابراین، در بزنگاه حساسی که جامعه ایران امروز در آن قرار دارد، تداوم پراکندگی در قالب محافل متعدد و موازیِ سوسیال‌دموکرات، لیبرال، چپ یا محافظه‌کاران، موضوعیت پیشین خود را از دست داده است؛ زیرا سیاست از حالت محفلی و کم‌اثر، که گاه رنگ‌وبوی تفنن و هویت‌نمایی محدود به خود می‌گرفت، خارج شده و به عرصه‌ای راهبردی، حیاتی و تعیین‌کننده در شکل‌دهی به ساختار قدرت بدل می‌شود که آینده جامعه ایران را رقم خواهد زد.

به موازات این تحول، و با توجه به اینکه صحنه سیاسی ایران عملاً به میدان رقابت میان سه اردوگاهِ اقتدارگرایان مسلط، اقتدارگرایان اپوزیسیونی و خانواده گسترده دموکراسی‌خواهان تقسیم شده است، احزاب، محافل و کنشگران وابسته به طیف‌های یادشده ناگزیرند در تقویت و تحکیم ساختار جبهه فراگیر جمهوری‌خواهان،که روند شکل‌گیری آن از مدتی پیش آغاز شده است، حداکثر تلاش، تعامل و گذشت متقابل را به کار گیرند؛ چراکه تنها از مسیر چنین همگرایی‌ای است که می‌توان وزن سیاسی اردوگاه دموکراسی‌خواه را به سطحی رساند که در معادلات قدرت آینده نقشی مؤثر و تعیین‌کننده ایفا کند.

یک شرط تعیین‌کننده برای موفقیت روند گذار از فرهنگ محفلی و تفننی که تاکنون بر عرصه سیاسی ایران حاکم بوده، برخورداری از دیدی استراتژیک و آینده‌نگرانه است. دیدگاهی که توانایی داشته باشد تا رقابت‌های ناپخته، تنگ‌نظرانه و خودمرکزبینی‌های شخصی و محفلی را کنار بگذارد و محافل و فعالان سیاسی را در ذیل برنامه‌ها و چشم‌اندازهای منسجم و بلندمدت سیاسی قرار دهد.

در این چارچوب، پیشینه‌ها و هویت‌های گذشته و حتی صف‌بندی‌هایی که ریشه در ساختارهای فکری ایدئولوژیک گذشته دارند و زاده فرهنگ محفلی و تفننی سیاست ایرانی هستند، می‌بایست کنار گذاشته شوند. تنها با چنین رویکردی است که امکان شکل‌گیری ساختارهای سیاسی جدید، انعطاف‌پذیر و بدون تمرکز افراطی بر تجارب و رویکردهای گذشته، فراهم می‌آید، ساختاری که بتواند از تجربه دهه‌های اخیر درس گرفته و مسیر تکاملی خود را در بستر واقعیات اجتماعی و سیاسی امروز ایران ادامه دهد.

بنابراین، چالش امروز دموکراسی‌خواهان عبور از فرهنگ محفلی و تشکیل احزابی با ساختارهای سیاسی پویا و به موازات آن جبهه دموکراسی‌خواهان، است که تحقق چنین هدفی نه تنها نیازمند اراده و توافق جمعی است، بلکه مستلزم آگاهی به ضرورت انسجام، برنامه‌ریزی راهبردی و آینده‌نگری مستمر می‌باشد. تنها در چنین بستر تحلیلی و استراتژیک است که می‌توان زمینه را برای اثرگذاری واقعی در شکل‌دهی به ساختار قدرت و تعیین مسیر آینده جامعه ایران فراهم آورد.

————————-
* علی حاجی‌قاسمی، پروفسور در جامعه‌شناسی سیاسی و سیاست‌گذاری اجتماعی در سوئد.


نظر خوانندگان:


■ با درود و سپاس بابت مقاله
نمی خواهم منفی بافی کنم ولی تجربه من بویژه در سال های اخیر حکایت از آن دارد که جامعه سیاسی ما با وجود آرزوهای خیلی بزرگ حالا حالاها موقعیت و طرفیت برپایی دموکراسی را ندارد. بویژه در نیروهای اپوزیسیون خارج از کشور. آنچه در پاره پاره ای از کشورهای اروپایی عمل کرده است منطبق با شرایط ایران نیست.متاسفانه در حوزه سیاست های کلان نمی شود آراده گرایانه عمل کرد. البته دموکراسی خواهی در دنیای امروز آنچنان گستر ش یافته است که قدرت ها برای هر اقدام غیر دموکراتیک خود نیز یک فیگور دموکراسی خواهی ضمیمه می کنند. .نگاه کنید به امر سیاست در مهد دموکراسی غرب.
ارادتمند اصِغر نصرتی


 




نظر شما درباره این مقاله:







دگرگونی الگوهای رهبری سیاسی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 02.03.2026, 14:32

دگرگونی الگوهای رهبری سیاسی


عطا هودشتیان

فوریه ۲۰۲۶

دگرگونی الگوهای رهبری سیاسی در قرن بیست و یکم و مسئله رهبری رضا پهلوی

گشایش

تحولات ساختاری جهان معاصر، بویژه گسترش ارتباطات مجازی شبکه‌ای، فرسایش اقتدار ایدئولوژیک کلان، و پیچیده تر شدن بافت اجتماعی جوامع، مدل جدید اقتصاد بازار، موجب بازتعریف بنیادین مفهوم رهبری سیاسی شده است. رهبری در قرن بیستم عمدتاً در چارچوب سازمان‌های متمرکز، احزاب پیشاهنگ، و الگوهای بسیج توده‌ای مبتنی بر ایدئولوژی‌های فراگیر فهم می‌شد. در آن چارچوب، تمرکز قدرت نه یک آسیب، بلکه پیش ‌شرط سنجیده ای برای پیروزی سیاسی تلقی می‌گردید. اما تجربه‌های تاریخی نشان دادند که این تمرکز، پس از استقرار نظم جدید، اغلب به بازتولید شکل تازه‌ای از اقتدارگرایی و استبداد انجامیده است.

رهبری و مدیریت

الگوهای نوین رهبری در قرن بیست‌ویکم، بر ظرفیت هماهنگ ‌سازی نیروهای متکثر، ایجاد سازوکارهای گفت‌وگویی، و مدیریت شبکه‌ای قدرت استوارند. رهبری دیگر به معنای «تملک حقیقت» یا «انحصار هدایت گری» نیست، بلکه به معنای توانایی در ایجاد هم‌افزایی میان کنشگران متنوعی است که هر یک دارای منبع مشروعیت، گرایش سیاسی و پایگاه اجتماعی خاص خود هستند. در این معنا، رهبر موفق نه در رأس یک هرم، بلکه در مرکز یک میدان ارتباطی قرار می‌گیرد تا بتواند اتصال و مدیریت کند. در این مقام رهبر مدیر است. و این یک تغییر پارادیمی ست.

این تغییر به ‌ویژه در وضعیت‌های انقلابی یا گذار سیاسی اهمیت می‌یابد. برخلاف نظام‌هایی که در آنها دموکراسی یک ساختار تثبیت شده دارند، یعنی که در آنها سازوکارهای حقوقیِ انتخاب و انتقال قدرت تعریف شده است، در نظامهای بسته  رهبری غالباً بصورت ارگانیک و در متن تحولات اجتماعی شکل می‌گیرد. چنین رهبری ممکن است از دل کنش های مردمی، شبکه‌های اجتماعی، حلقه های زیرزمینی مبارزین، ظرفیت نمادین تاریخی، یا توان سازمان‌دهی نیروهای پراکنده سربرآورد. و این همه یک خصلت غیر نهادی به آن میدهد. این خصلت در عین آنکه امکان خلاقیت سیاسی را فراهم می‌کند، خطر رقابت‌های مخرب و چندپارگی میان فعالین سیاسی را نیز افزایش می‌دهد.

مرور تجربه‌های قرن بیستم نشان می‌دهد که انقلاب‌هایی که بر محور رهبری‌ کاریزماتیک و احزاب ایدئولوژیک متمرکز شکل گرفتند، توانستند در مرحله‌ی براندازی بسیار مؤثر عمل کنند، اما در مرحله‌ی بعدی، یعنی تأسیس نظم جدید، با حذف تکثر اجتماعی، سرکوب رقیبان، و خشونت ساختاری مواجه شدند. از همین رو، نظریه‌های جدید رهبری سیاسی بر فاصله‌گیری از مدل‌های «یک صدا ـ یک مرکز» تأکید می‌کنند و به‌جای آن، بر ساختارهای مشارکتی و چندسطحی پای می‌فشارند. نمونه بارز آن جنگ داخلی پس از انقلاب روسیه است در طول ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ ادامه داشت و منجر به کشته شدن ملیونها تن شد. یا استقرار حکومت کمونیستی در چین که در پی اقدامات تمرکز گرایانه حزب حاکم، ملیونها کشته بدست داد..

مسئله‌ی رابطه با قدرت‌های خارجی در جریان گذار از رژیم استبدادی، نیز در چنین چارچوبی باید به‌گونه‌ای واقع‌گرایانه تحلیل شود. در تاریخ تحولات سیاسی، هم‌زمانی منافع یک جنبش دمکراسی طلبانه داخلی با منافع دولت های بین‌المللی امری بی‌سابقه نیست. بااین‌حال، تجربه نشان داده است که دولت‌های خارجی تابع منافع خود هستند، نه متعهد به آرمان‌های دموکراتیک دیگر ملت‌ها. ازاین‌رو، هرگونه بهره‌گیری از فرصت‌های بین‌المللی تنها زمانی می‌تواند در خدمت منافع ملی قرار گیرد که نیروهای دمکراسی خواه داخلی از درایت و اجماع سیاسی، استقلال در تصمیم‌گیری، و توان مدیریت پیامدهای آن برخوردار باشند.

اقتدار و اقتدارگرایی

در سطح نظری، تمایز میان «اقتدار» و «اقتدارگرایی» به یکی از کلیدی‌ترین مباحث در ادبیات گذار دموکراتیک بدل شده است. جامعه‌ در حال گذار ناگزیر به برخورداری از اقتدار قانونی است: اجرای قواعد، حفظ نظم عمومی، و توانایی نهادهای اجرایی برای تضمین حقوق شهروندان بدون اقتدار لازم برای تحقق قانون عقلانی ممکن نیست. اما اقتدارگرایی زمانی پدیدار می‌شود که این اقتدار از چارچوب قانونِ برآمده از اراده‌ی عمومی خارج شده و به اراده‌ی فردی یا گروهی فروکاسته شود. در ادبیات حقوقی این تمایز را با دو مفهوم متفاوت توضیح می‌دهند: «حکومت قانون[۱]» در برابر «حکومت با قانون[۲]». اولی قانون را محدودکننده‌ی قدرت می‌داند؛ دومی قانون را ابزار اعمال قدرت می‌سازد..

حکومت قانون به این معناست که همه افراد، حتی حاکمان، در برابر قانون یکسان قلمداد میشوند؛ و همگان در برابر قانون پاسخگو هستند. در مقابل، حکومت با قانون به وضعیتی اشاره دارد که در آن قانون به ابزاری در دست صاحبان قدرت برای کنترل شهروندان تبدیل می‌شود؛ قوانینی که اغلب به‌صورت توسط حاکمان وقت اجرا می‌شوند و خودِ حاکمان در برابر آنها پاسخگو نیستند.

کاربست این تمایز در جامعه‌ای چون ایران، که از یک پیشینه استبدادی پیگیر برخوردار بوده، و از تنوع قومی، زبانی و فرهنگی چشمگیری برخوردار است، اهمیت مضاعف دارد. چنین جامعه‌ای تنها از طریق به ‌رسمیت ‌شناختن تکثر می‌تواند به وحدت پایدار دست یابد. «وحدت ملی» در این معنا نه به عنوان یکسان‌سازی، بلکه به معنای توافق بر حداقل‌های مشترکی است که امکان همکاری نیروهای متفاوت را فراهم می‌کند. پایداری سیاسی و آبادانی کشور معمولاً بر پایه‌ی «ائتلاف‌های حداقلی» نیروها نافذ و شخصیت های معتبر شکل می‌گیرد، نه بر اساس پروژه‌های حداکثری و همگن‌ساز..

از منظر عملی، این رویکرد مستلزم نوعی تقسیم کار ملی است: نیروهای مختلف فکری، اجتماعی، و منطقه‌ای در حوزه‌هایی که از توانایی بیشتری برخوردارند نقش ایفا می‌کنند و در عین حال، در چارچوبی شبکه ای  سراسری و مشترک باقی می‌مانند. چنین الگویی می‌تواند هم‌زمان دو خطر تاریخی را مهار کند: فروپاشی کشور ناشی از واگرایی از یک سو، و بازگشت استبداد ناشی از تمرکز. زیرا در این روند همه نیروهای دمکراسی خواه شریک سرنوشت میهن هستند.

همبستگی اجتماعی و همبستگی سیاسی

در این زمینه، جایگاه برخی چهره‌های سیاسی معاصر نیز باید در همین چارچوب مفهومی مورد تحلیل قرار گیرد. درباره‌ی نقش شاهزاده رضا پهلوی معمولاً به عواملی چون سرمایه‌ی نمادین تاریخی، میزان شناخته ‌شدگی در عرصه‌ی بین‌المللی، حمایت مستقیم برخی نهادهای خبر رسانی، و محبوبیت در داخل و میان ایرانیان خارج کشور اشاره می‌شود. بااین‌حال، در منطق تحولات دموکراتیک، سرمایه‌ی نمادین یا محبوبیت اجتماعی به‌ تنهایی تولید کننده‌ی رهبری پایدار نیست. رهبری زمانی تثبیت می‌شود که بتواند به ائتلاف ‌سازی نهادی، کاهش بی‌اعتمادی‌ های متقابل، و ایجاد سازوکارهای مشارکت فراگیر بینجامد.

بر این اساس، رهبری در دوران گذار بیش از آنکه یک «موقعیت گروهی یا شخصی» باشد، یک «کارکرد سیاسی» است: کارکردی که باید بتواند میدان را برای حضور نیروهای متنوع باز نگه دارد، تعارض‌ها را مدیریت کند، و مسیر رقابت را به سازوکارهای دموکراتیک، در نهایت صندوق رأی، منتقل سازد. هر الگویی که این فرایند را به تمرکز در یک اراده و  تسلط بر دیگر نیروها فروبکاهد، حتی اگر در کوتاه‌ مدت کارآمد به نظر برسد، در بلند مدت با خطر بازتولید اقتدارگرایی مواجه خواهد شد. پیشینه پایدار استبداد یاری این روند خواهد بود. اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ در ایران پدیدآورنده یک همبستگی سراسری بود. رهبری باید بتواند همبستگی اجتماعی را به همبستگی سیاسی بدل کند، تا نه فقط مردم که الیت سیاسی، فعالین، احزاب دست اندرکار، و شخصیت های با نفوذ برای نجات کشور، دست بدست هم دهند. این تنها از طریق اعمال یک «توافق عمومی» حداقل گرا، همچنانکه در کتاب «رهبری نوین سیاسی» (انتشارات باران، ۲۰۲۲)[۳] به آن اشاره شده، قابل تحقق است.

در جمع‌بندی می‌توان گفت که الگوی رهبری متناسب با قرن بیست‌ویکم در ایران امروز، الگویی شبکه‌ای، گفت‌وگومحور و قانون‌مدار است؛ الگویی که اقتدار را برای تضمین نظم دموکراتیک ضروری می‌داند، اما آن را همواره مقید به اراده‌ی عمومی و نظارت همگانی می داند. در جوامع متکثر، تنها چنین برداشتی از رهبری است که می‌تواند میان ضرورت انسجام ملی و واقعیت تنوع اجتماعی توازن برقرار کند و گذار سیاسی را از چرخه‌ی تکرار استبداد برهاند.

——————-
چکیده گفتگو عطا هودشتیان و آریا کنگرلو:
https://www.youtube.com/watch?v=QiMMPkljgJw
[1] Rule of Law
[2] Rule by law
[3] عطا هودشتیان: رهبری نوین سیاسی: رهبری نوین سیاسی، انتشارات باران، ۲۰۲۲، استکهلم.


نظر خوانندگان:


■ سلام....مقاله‌ای کوتاه پربار اما دقیقی نوشته‌اید. سپاسگزارم
کاملا به حق است که هدایت هر ملت و کشوری تنها در پناه مشارکت عام ممکن و تداوم می‌یابد این در مورد کشورهایی با فرهنگ و زبانهای مختلف حتا بیشتر جواب می‌دهد. در آفریقای جنوبی همین سیاست آقای ماندلا جواب داد و کشور بدون کمترین درگیری دارای ساختار اجتماعی-سیاسی شد. جالب است یادآوری کنم که کشور هندوستان با همین الگو دارای استانهای خودمختار داخلی است و هشتاد سال از تاریخ پس از استقلالش را با نرمی و هوشیاری پیش برده و به پیشرفت رسیده است. درگیری‌های داخلی هم داشته اما با حکمت پشت سر گذاشته است. اما کشور پاکستان که هم‌زمان با استقلال تمام هند از استعمار انگلستان از بدنه هند جدا شد و تشکیل کشور پاکستان داد بخاطر عدم پایبندی به دموکراسی هنوز که هنوز است هم از عقب ماندگی در رنح است و هم از درگیریهای قومی.
ممنوم، اکرم


■ جناب دکتر هودشتیان! با درود و تشکر از پرداختن به موضوع مهم رهبری سیاسی که حل آن به شیوه ای صحیح و کارآمد در شرایط خطیر کنونی برای اپوزسیون حیاتی است.
مدل “رهبری سیاسی” شما برای شرایط عادی سیاسی، مثلا در یک دموکراسی، مناسب است اما فکر میکنم این مدل رهبری سیاسی در شرایط حاد و بحرانی کنونی ایران، که در آن خیزش بزرگ مردم با کشتاری گسترده و خونین سرکوب شده و سپس کشور درگیر جنگی مهیب و نابرابر گشته است، کار نمیکند. این مدل رهبری سیاسی زمانی بهترین عملکرد را دارد که رقابت سیاسی نهادینه، افق‌های زمانی بلندمدت و فضای مذاکره باثبات باشد. اما انقلاب‌ها و فروپاشی رژیم‌های اقتدار گرا غیرخطی، سریع، اغلب خشونت‌بار و همراه با عدم قطعیت هستند. در چنین شرایطی، سه مشکل ساختاری پدیدار می‌شود:
- ایجاد اجماع در شبکه‌ها زمان‌بر و پرهزینه است،
- در شرایط بحرانی، ممکن است تصمیمات در عرض چند ساعت یا چند روز گرفته شوند و
- هرگونه ابهام می‌تواند فاجعه‌بار باشد.
نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهند که جنبش‌ها زمانی شکست خورده‌اند که رهبری در لحظات حساس دچار انشقاق و دو دستگی و تردید شده است.
در رشته های مهندسی مرسوم است که برای اطمینان از استحکام و آستانه تحمل دستگا ها و ماشین آلاتی که می سازند آنها را در شرایط سخت قرار میدهند. در علوم اجتماعی و اقتصادی نیز یکی از آزمونهای مدلهای ریاضی که از پدیده ها و سیستم های اجتماعی یا اقتصادی طرح میشود قرار دادن این مدلها در آزمون شرایط حدی (Extreme Condition Tests) است. هدف آنست که ببینند آستانه ثبات (Stability) سیستم مورد نظر کجاست و تا کجا کارایی خود را حفظ میکند و در چه شرایطی سیستم ثبات خود را از دست میدهد. اینکه رهبری انقلابی متمرکز ممکن است در مرحله‌ی تثبیت، گرایش به بازتولید اقتدارگرایی کمک کند صحیح است اما در این شرایط بحرانی مساله آنست که اصولا تشکیل رهبری سیاسی شبکه ‌ای، گفتگومحور و غیر متمرکز چه مدت زمان میبرد و اگر هم شکل گرفت در این وضعیت آیا تصمیم گیری را مشکل و فرایند گذار را کند و یا حتی به خطر نمی اندازد؟ یک رهبری سیاسی کارکشته و توانمند و در عین حال دموکراسی خواه که بطور متمرکز در رأس هرم یک تشکل آزادیخواهان قرار گرفته باشد میتواند خود را همزمان در مرکز یک میدان ارتباطی قرار داده و هماهنگیهای لازم را بعمل آورد. این نقش میتواند با بکارگیری ابزار مدرن ارتباطات که انقلاب فناوری امکانپذیر ساخته با ایجاد شبکه پایگاه‌های اجتماعی حتی تقویت شود.
نکته آنست که حتی گروه های بزرگ با اعضای همگن و همفکر با اهداف مشترک نیز برای اقدام یا کنش جمعی (Collective Action) دچار معضل سواری مجانی (Free Rider) میشوند چه برسد به ائتلاف‌های بزرگ با افراد و گروه های ناهمگن و متنوع که با ایده ها و احتمالا اهداف متفاوتی وارد ایتلاف شده باشند. بنابراین یک رهبری سیاسی جمعی که تلاش کند صرفا از طریق گفتگو و اتفاق نظر پیش برود، مخصوصا در شرایط متغیری که هر لحظه به تصمیمی مناسب نیاز است، به احتمال زیاد با ناهماهنگی، رقابت جناحی و ناهمگونی ترجیحات روبرو شده و متوقف می شود. اجماع حداقلی از نظر نظری جذاب است اما هرچه ائتلاف گسترده‌تر باشد، هزینه‌های مبادله بالاتر، تصمیم‌گیری کندتر و خطر انشقاق داخلی بیشتر می‌شود. رهبری شبکه‌ای خطر اقتدارگرایی را کاهش می‌دهد، اما در عین حال پاسخگویی را دشوار، مسئولیت‌ها را مبهم و تأخیر در هماهنگی را افزایش می‌دهد. در حالی که در نقاط عطف گذارها از رهبری سیاسی انتظار میرود وضوح استراتژیک داشته با اقداماتی سریع و قاطع، از فرصت‌های محدود زمانی استفاده کند.
به این نکته نیز باید توجه کرد که اگر سرکوب تشدید شود، ساختارهای فرماندهی متمرکز ممکن است عملکرد بهتری از شبکه‌های افقی رهبری جمعی داشته باشند. الزامات امنیتی در شرایط مخفی کاری، با شبکه‌های گسترده که مستعد نشت اطلاعات هستند، در تضاد است. پس از فروپاشی رژیمهای اقتدارگرا، خلأ امنیتی پدیدار شده و بازیگران مسلح با هم به رقابت می‌پردازند و خطر چندپارگی در سطح ملی افزایش می‌یابد. در چنان حالتی رهبری شبکه‌ ای ممکن است ظرفیت لازم برای اجرا و جلوگیری از گسستگی و چند پارگی را نداشته باشد. کثرت گرایی و همسویی با هنجارهای دموکراسی و پذیرش تنوع قومی و اعتقادی تنافری با رهبری جمعی متمرکز ندارد تشکل هایی که به ائتلاف می پیوندند میتوانند با پذیرش اصول حداقلی اعلام شده برای هم افزایی در انجام اقدامات مشخص و در مراحل خاص از فرایند گذار در ضمن حفظ هویت و وحدت تشکیلاتی خود از رهبری متمرکز حمایت کنند. دست ‌کم گرفتن الزامات هماهنگی در زمان بحران عدم مشخص‌سازی سازوکارهای قدرت اضطراری عدم وضوح در ساختار اجرایی خطر فلج شدن کنش جمعی در برابر نهادهای رژیم ای اقدارگرا را دارد.
یک چارچوب رهبری کارآمد تر در شرایط بحرانی می‌تواند ترکیبی از رهبری متمرکز و جمعی باشد. یک نهاد رهبری کوچک، قاطع و پاسخگو با پروتکل روشن برای تصمیم ‌گیری در بحران و در عین حال نقشه راه مشخصی برای گسترش به یک ساختار مشارکتی، با لحاظ محدودیت‌های نهادی بر قدرت اجرایی و نقشه برنامه عملی برای برگزاری انتخابات منظم در تشکیل رهبری جمعی. این رویکرد ترکیبی از تمرکز دائمی و در عین حال عدم تمرکز فلج ‌کننده جلوگیری کرده و رهبری متمرکز در بحران را با رهبری مشارکتی نهادینه ‌شده پس از بحران تلفیق می‌کند.
درباره‌ نقش شاهزاده رضا پهلوی در فرایند گذار هر چند سرمایه نمادین به تنهایی برای ایجاد رهبری پایدار کافی نیست، اما با این حال، سرمایه‌ نمادین می‌تواند با عمل به عنوان یک “نقطه‌ کانونی”، مشکلات هماهنگی اولیه را حل کرده و هزینه‌های مبادله را در کنش جمعی کاهش دهد. با این وجود باید تاکید کرد که بدون چارچوب نهادی، کاریزما به تنهایی ناپایدار است. بنابراین نظر به مشکلاتی که رهبری شبکه ای از لحاظ:
- کندی در تصمیم‌گیری به دلیل نیاز به اجماع‌سازی گسترده،
- ضعف در هماهنگی و خطر نشت اطلاعات در شرایط سرکوب،
- ناتوانی در پر کردن خلأ قدرت و جلوگیری از چندپارگی پس از فروپاشی،
مواجه است بنظر میرسد آزادیخواهان ایران بهتر است در شرایط بحرانی کنونی، بر سر یک هسته‌ رهبری استراتژیک کوچک و متمرکز با اختیارات کافی برای دوران گذار موقت، به توافق رسیده و در عین حال توافقات مکتوب و تضمین شده ای برای توسعه رهبری سیاسی به یک شبکه‌ مشارکتی و نهادینه شده با محدودیت‌های قانونی داشته باشند. تبدیل گردد. این هسته رهبری راهبردی در شرایط کنونی بطور اجتناب ناپذیری میتواند حول شاهزاده رضا پهلوی شکل گیرد. دانش و مهارت سیاسی شخصیتها و تشکل های دموکراسی خواه در آنست که این ائتلاف را به نحوی شکل دهند که ضمن ایجاد رهبری موقت، پاسخگو و کارآمد در شرایط بحرانی کنونی راه را بر دیکتاتوری آینده ببندند.
خسرو





نظر شما درباره این مقاله:







بحران وجودی رژیم ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 01.03.2026, 22:41

بحران وجودی رژیم ایران


گفت‌وگو با کریم سجادپور

فارن افرز / ۲۸ فوریه ۲۰۲۶

بحران وجودی رژیم ایران — و آنچه ممکن است پس از خامنه‌ای رخ دهد

صبح روز ۲۸ فوریه، نیروهای ایالات متحده و اسرائیل حمله‌ای مشترک علیه ایران آغاز کردند. این نیروها اهداف نظامی، محل سکونت و دفاتر مقام‌های ایرانی، و همچنین مراکز مرتبط با دستگاه امنیت داخلی و برنامه هسته‌ای ایران را هدف قرار داده‌اند. ایران نیز در واکنش، موشک‌ها و پهپادهایی را به سوی اسرائیل و پایگاه‌های نظامی آمریکا در سراسر منطقه شلیک کرده است.

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، و بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، هر دو اعلام کرده‌اند که هدف نهایی این حمله، سرنگونی رژیم است و از ایرانیان خواسته‌اند در نهایت به خیابان‌ها بیایند و حکومت خود را ساقط کنند. گزارش‌های تأییدنشده حاکی از آن است که آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، ممکن است کشته شده باشد؛ هرچند مقام‌های ایرانی این ادعا را رد کرده‌اند.[مصاحبه پیش از اعلام رسمی مرگ خامنه‌ای انجام و منتشر شده است.]

نشریه فارن افرز برای بررسی اهمیت این حملات با کریم سجادپور، پژوهشگر ارشد در بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی، گفت‌وگو کرده است. سجادپور صبح شنبه با کانیشک تارور، معاون سردبیر، صحبت کرد. متن زیر نسخه‌ای ویرایش‌شده از این گفت‌وگو است که برای اختصار و وضوح تنظیم شده است.

* این کارزار مشترک آمریکا و اسرائیل از نظر مقیاس و اهداف مورد انتظار، به نظر می‌رسد تفاوت قابل توجهی با آنچه در ژوئن ۲۰۲۵ رخ داد داشته باشد. البته هنوز بسیار زود است، اما بر اساس آنچه تاکنون می‌توان دریافت، ایرانیان این حملات جدید را چگونه تجربه و به آن واکنش نشان می‌دهند؟

آنچه شاهد آن هستیم، ترکیبی است از جشن‌های خاموش و وحشت‌های جنگ. ویدئوهایی منتشر شده که مردم را در حال رقصیدن در خیابان‌ها نشان می‌دهد؛ افرادی که از بالکن‌های خود تشویق می‌کنند و دود برخاسته از محوطه اقامتگاه خامنه‌ای را تماشا می‌کنند [که طبق تصاویر ماهواره‌ای هدف اصابت موشک قرار گرفته است]. در عین حال، گزارش‌هایی از تلفات سنگین غیرنظامیان نیز وجود دارد؛ از جمله خبر بمباران یک مدرسه دخترانه که به کشته شدن چند ده کودک انجامیده است [بر اساس گزارش‌های خبری، در میناب در جنوب ایران].

ترامپ از مردم خواست تا پایان بمباران در خانه‌های خود بمانند و سپس «کشورشان را پس بگیرند». او گفت این ممکن است «تنها فرصت یک نسل» باشد. در روزهای آینده روشن‌تر خواهد شد که آیا ایرانیان این وضعیت را فرصتی برای قیام علیه رژیم می‌دانند یا آن‌قدر از نیروهای امنیتی که ماه گذشته ده‌ها هزار نفر از آنان را کشتند، هراس دارند که دست به خیزش نزنند.

* ترامپ تغییر رژیم را به‌صراحت هدف این کارزار اعلام کرده، اما در عین حال مدعی شده است که ایالات متحده با تهدیدهای قریب‌الوقوع از سوی ایران روبه‌روست. به نظر شما چرا آمریکا و اسرائیل تصمیم گرفته‌اند اکنون عملیات «خشم حماسی» را آغاز کنند؟

وقتی تاریخ‌نگاران در آینده‌ای نه‌چندان دور به این مقطع نگاه کنند، آن را نه جنگی از سر ضرورت، بلکه جنگی انتخابی خواهند دانست. هیچ تهدید فوری‌ای مبنی بر دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای یا آغاز حمله علیه ایالات متحده و متحدانش در خاورمیانه وجود نداشت. اما هم آمریکا و هم اسرائیل فرصتی را برای بهره‌برداری از ضعف یکی از سرسخت‌ترین دشمنان خود می‌بینند. ایران در پی جنگ ژوئن گذشته دیگر کنترل کامل بر حریم هوایی خود ندارد، نیروهای نیابتی منطقه‌ای‌اش تضعیف شده‌اند و به دلیل خیزش مردمی، با نوعی اضطراب وجودی روبه‌روست.

ترامپ همچنین انگیزه‌ای شخصی در این ماجرا دارد. او در ماه ژانویه دست‌کم در ۹ مورد خطوط قرمز روشنی ترسیم کرد و تأکید داشت که اگر ایران معترضان را بکشد، ایالات متحده به یاری آنان خواهد آمد. ترامپ در جریان آن اعتراضات مردم را به حضور در خیابان‌ها ترغیب کرد و از آنان خواست نهادهای دولتی را تصرف کنند و گفت که کمک «در راه است». به نظر می‌رسد برای ترامپ، مهم‌ترین انگیزه، اعتبار شخصی خودش بوده است، بیش از هر تهدید فوری علیه ایالات متحده.

* گزارش‌هایی از حملات تلافی‌جویانه ایران در منطقه منتشر شده است. شما چه نوع پاسخی از سوی رژیم انتظار دارید؟ به نظر شما این رژیم هنوز چه توانایی‌هایی در اختیار دارد؟

این لحظه‌ای وجودی برای رژیمی است که سال‌ها خشن و مرگبار بوده، اما هرگز خودکُش نبوده است. آنچه برای این رژیم در اولویت قرار دارد، ماندن در قدرت و زنده ماندن برای نبردی دیگر با ایالات متحده و اسرائیل است. بنابراین باید تصمیمی حیاتی بگیرد: یا تمام توان خود را علیه آمریکا و شرکای منطقه‌ای آن به کار گیرد — مسیری که می‌تواند به واکنشی گسترده منجر شود و فروپاشی رژیم را رقم بزند — یا به شکلی حساب‌شده و محدود پاسخ دهد، به امید آنکه این عملیات به‌زودی پایان یابد و بتواند از دل ویرانی‌ها سربرآورد.

از نظر تاریخی، آن‌ها مسیر خویشتن‌داری را انتخاب کرده‌اند، زیرا می‌خواهند در قدرت بمانند. هنوز بسیار زود است که بگوییم آیا رژیم تهران تصمیم خواهد گرفت به‌طور معنادار مقابله به مثل کند یا ممکن است آماده ارائه امتیازهای اساسی — در زمینه برنامه هسته‌ای، موشک‌ها و نیروهای نیابتی — باشد تا به عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل پایان دهد. این رژیم به‌خوبی می‌داند که از نظر نظامی هم‌تراز ایالات متحده نیست، اما نیازی هم به پیروزی ندارد؛ تنها می‌خواهد بقا داشته باشد. پرسش این است که کلید بقای خود را در چه می‌بیند؟

* در زمان گفت‌وگوی ما، گزارش‌های تأییدنشده‌ای در حال انتشار است مبنی بر اینکه آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، ممکن است کشته شده باشد. اگر واقعاً یک «حمله قطع سر» انجام شده یا در نهایت موفق شود، شما چه روندی را متصور هستید؟

مرگ خامنه‌ای می‌تواند به انسجام بیشتر رژیم و نیروهای امنیتی‌اش برای بقا منجر شود؛ یا می‌تواند همچون شلیک یک گلوله توپ عظیم باشد که بدنه کشتی را می‌شکافد و موجب غرق شدن آن می‌شود و رهبرانش برای نجات جان خود به هر سو بگریزند. مشکل این رژیم آن است که یکی از تنها‌ترین رژیم‌های جهان است. برای مقام‌های ایرانی، طرح خروج مناسبی وجود ندارد. کشورهای بسیار اندکی در جهان هستند که آنان بتوانند به تبعید در آنجا پناه ببرند. بسیاری از آن‌ها تصور می‌کنند یا باید بکشند یا کشته شوند.

احتمالاً آن‌ها به‌سرعت پشت سر رهبر جدیدی — چه یک روحانی و چه یک فرمانده سپاه پاسداران — صف خواهند کشید، به جای آنکه اجازه دهند انتقال قدرت گسترده‌تری صورت گیرد. اما هرگاه فردی که چهار دهه حکومت کرده به‌طور ناگهانی کنار برود، خلأ قدرتی ایجاد می‌شود که ممکن است سال‌ها طول بکشد تا پر شود.

* ترامپ و نتانیاهو گفته‌اند حملات به ایران می‌تواند دستگاه امنیت داخلی کشور را تضعیف کند و زمینه را برای خیزش مخالفان رژیم و سرنگونی آن فراهم سازد. آیا چنین احتمالی در حال حاضر واقع‌بینانه است؟

برای فهم این وضعیت، روان‌شناسی بسیار مهم‌تر از علوم سیاسی است. جامعه ایران طی شش هفته گذشته به‌شدت آسیب روحی دیده، زیرا کشتار آن‌چنان گسترده بوده که میلیون‌ها خانواده در سراسر کشور یا یکی از عزیزان خود را از دست داده‌اند یا کسی را می‌شناسند که عزیزی را از دست داده است. و در پنج هفته گذشته، مردم در انتظار بودند ببینند ترامپ چه خواهد کرد.

اکنون نیز به نظر می‌رسد همچنان منتظر خواهند ماند تا ببینند این عملیات چه مدت ادامه می‌یابد و چه فرصت‌هایی برای خیزش ممکن است فراهم شود. اما نیروهای رژیم به‌شدت مسلح، منسجم و آماده کشتن برای حفظ قدرت هستند. در مقابل، مخالفان رژیم، هرچند بسیار پرشمارترند، عمدتاً غیرمسلح و فاقد سازمان‌دهی هستند. افزون بر این، از آنجا که هدف آن‌ها جدایی دین از دولت است نه پیوند آن دو، جامعه‌ای نیستند که به «شهادت‌طلبی جمعی» باور داشته باشند.

چالش‌های دیگری نیز وجود دارد. از تاریخ می‌دانیم که انقلاب‌ها به دو نوع رهبری نیاز دارند: الهام‌بخش و سازمان‌دهنده. بسیاری از ایرانیان، هم در داخل و هم در خارج از کشور، پیرامون رهبری الهام‌بخش رضا پهلوی، فرزند شاه پیشین، گرد آمده‌اند — هرچند قطعاً نه همه. جریان سلطنت‌طلب می‌تواند قطبی‌کننده باشد. روشن نیست این جریان تا چه اندازه — اگر اصلاً — از رهبری سازمان‌یافته در داخل ایران برخوردار است.

پارادوکس انقلاب‌ها این است که برای بقا و موفقیت، نیازمند جذب یک توده بحرانی از مردم هستند. اما توده بحرانی نیز تا زمانی که به امکان موفقیت باور نداشته باشد، به انقلاب نمی‌پیوندد. هیچ‌کس نمی‌خواهد به خیابان برود و کشته شود؛ هیچ‌کس نمی‌خواهد به تیم بازنده بپیوندد. بنابراین این پرسش همچنان باقی است که آیا اعتراض‌ها بار دیگر سر برخواهد آورد و آیا به شکل تصاعدی گسترش خواهد یافت یا نه. بسیار بستگی دارد به احساس ایرانیان: آیا آن‌ها باور دارند که دستگاه سرکوب رژیم از کار افتاده یا بی‌دندان شده است؟ آن‌ها با دقت اوضاع را زیر نظر خواهند داشت.

* آیا این حملات می‌تواند نوعی اثر «گردآمدن پیرامون پرچم» ایجاد کند که در عمل بسیج اعتراض‌کنندگان و شکل‌گیری شتاب و حمایت لازم برای سرنگونی رژیم را دشوارتر کند؟

حملات خارجی معمولاً گرایش‌های سیاسی موجود افراد را تشدید می‌کند. اگر شما حامی رژیم باشید، دلیل بیشتری پیدا می‌کنید که از ایالات متحده و اسرائیل متنفر باشید و حمایت خود از رژیم را تقویت کنید. اما اگر مخالف رژیم باشید، آن را مسئول کشاندن چنین وضعیتی بر سر ایرانیان می‌دانید. در نتیجه این حملات نظامی، مردم عملاً «تیم» خود را عوض نخواهند کرد.

اگر هم اثری از جنس «گردآمدن پیرامون پرچم» وجود داشته باشد، مشابه اتفاقی است که ژوئن گذشته رخ داد؛ چیزی که من آن را نوعی «نشئه موقت» توصیف کردم. پس از فروکش کردن گرد و غبار، حتی اگر این رژیم بتواند بر سطح آب بماند، در گذر زمان تحقیرهای روزمره اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زندگی در ایران دوباره سر برخواهد آورد. و حتی اگر خامنه‌ای حذف نشود، او اکنون ۸۶ سال دارد و ایران در هر صورت کشوری است در آستانه انتقال رهبری و احتمالاً در آستانه دگرگونی سیاسی.

* شما در مقاله‌ای در فارن افرز در پاییز گذشته («پاییز آیت‌الله‌ها») سناریوهای مختلف تغییر در ایران را ترسیم کرده بودید. این مداخله نظامی کدام‌یک از آن سناریوها را محتمل‌تر یا کم‌احتمال‌تر می‌کند؟

ناامنی معمولاً به سود نیروهای امنیتی است، زیرا وقتی خلأ قدرت ایجاد می‌شود، معمولاً کسانی که توان بسیج خشونت را دارند دست بالا را پیدا می‌کنند. این نویسندگان، روشنفکران یا فعالان حقوق بشر نیستند که در زمان شکل‌گیری خلأ قدرت به رأس قدرت می‌رسند.

حدود سه‌چهارم گذارهای اقتدارگرا به شکل دیگری از حکومت اقتدارگرا منتهی می‌شود. و هنگامی که این گذارها بر اثر خشونت خارجی یا داخلی رقم می‌خورند، احتمال گذار دموکراتیک به‌مراتب کمتر می‌شود. از نظر آماری، احتمال اینکه ایران به یک دموکراسی سکولار نمایندگیِ باثبات گذار کند اندک است — حتی اگر من باور داشته باشم جامعه ایران برای چنین تغییری آمادگی دارد.

* در حالی که این روند در حال شکل‌گیری است، بدترین سناریوهای ناشی از این مداخله را چه می‌دانید؟ و بهترین پیامد ممکن چه می‌تواند باشد؟

یکی از بدترین سناریوها، جنگی منطقه‌ای است. در خاورمیانه دو نوع بازیگر وجود دارد: آن‌هایی که در کار ساختن هستند و آن‌هایی که در کار ویران کردن. کشورهای حوزه خلیج فارس در پنج دهه گذشته اولویت‌هایی کاملاً متفاوت از ایران داشته‌اند. آن‌ها کوشیده‌اند به قطب‌های مالی جهانی، حمل‌ونقل و هوش مصنوعی تبدیل شوند. در مقابل، ایران در پی ویران کردن، پر کردن خلأهای قدرت و بهره‌برداری از بدبختی دولت‌های شکست‌خورده یا در حال فروپاشی در منطقه بوده است.

ویران کردن بسیار آسان‌تر از ساختن است. خطر آن وجود دارد که ایران وارد جنگی منطقه‌ای شود و بکوشد دستاوردهای مثبت ساخته‌شده در کشورهای خلیج فارس را نابود کند و تأسیسات نفتی را هدف قرار دهد تا قیمت نفت را افزایش دهد. اسرائیل به دلیل توان نظامی و فاصله جغرافیایی‌اش از ایران، آمادگی بیشتری برای دفاع از خود دارد، اما کشورهای خلیج فارس آسیب‌پذیرترند.

در داخل نیز ممکن است رژیم دست‌نخورده باقی بماند و به اندازه کره شمالی — یا حتی بیش از آنچه در هفته‌های اخیر پس از کشتن هزاران ایرانی نشان داد — سرکوبگر شود. همچنین احتمال فروپاشی دولت و حتی جنگ داخلی وجود دارد، با توجه به قطبی‌شدگی جامعه ایران و تحریک‌هایی که در میان گروه‌های قومی وجود دارد.

با این حال، همچنان می‌توان امید داشت که ایران ظرفیت عظیم خود را به‌عنوان یک ملت محقق کند. همان‌گونه که پاییز گذشته نوشتم، این کشوری است با سرمایه انسانی، منابع طبیعی و تاریخ غنی که می‌تواند عضوی از گروه ۲۰ باشد. ایران بسیار کمتر از ظرفیت واقعی خود عمل کرده است. پس از این حمله، اگر ایرانیان بتوانند همکاری کنند و حول هدفی مشترک گرد آیند، ممکن است گذار به بهترین حالت به یک دموکراسی نمایندگیِ بردبار منجر شود؛ یا دست‌کم به کشوری باثبات که منافع اقتصادی و ملی خود را پیش از ایدئولوژی در اولویت قرار دهد و به مردم اجازه دهد زندگی عادی داشته باشند — همان‌گونه که بسیاری از ایرانیان در کشورهایی چون ترکیه و امارات متحده عربی از نزدیک تجربه کرده‌اند.

این لحظه‌ای پرمخاطره و گیج‌کننده است. من نوری را در انتهای تونل می‌بینم، اما روشن نیست که آیا آن تونل فروخواهد ریخت یا نه.




نظر شما درباره این مقاله:







خامنه‌ای کشور و نظام خود را به ورطه نابودی کشاند
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 01.03.2026, 18:10

خامنه‌ای کشور و نظام خود را به ورطه نابودی کشاند


باربارا اسلاوین

فارن پالیسی / ۲۸ فوریه ۲۰۲۶

بسیاری ـــ اگر نگوییم اغلب ـــ انقلاب‌های موفق، رهبرانی الهام‌بخش دارند که پس از آنان، چهره‌هایی کم‌جاذبه‌تر بر سر کار می‌آیند؛ افرادی که مأموریتشان تثبیت ایدئولوژی و نظام حکمرانی تازه است. آیت‌الله علی خامنه‌ای، دومین رهبر جمهوری اسلامی ایران، نمونه بارز چنین نقشی بود.

خامنه‌ای هرگز از شور و دلبستگی پرحرارت پیروان آیت‌الله روح‌الله خمینی، بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، برخوردار نبود و با گذشت زمان، محبوبیتش به‌طور فزاینده‌ای کاهش یافت. با این حال، پس از جانشینی خمینی در سال ۱۹۸۹، او توانست نظام منحصربه‌فرد روحانیت‌محور کشور را تثبیت کند و ایران را به دشمنی قدرتمند برای ایالات متحده، اسرائیل و پادشاهی‌های محافظه‌کار عرب بدل سازد.

خامنه‌ای که تا زمان مرگش طولانی‌ترین دوره رهبری را در خاورمیانه داشت، از چالش‌های شخصی و سیاسی متعددی جان سالم به در برد. انفجار بمبی در سال ۱۹۸۱ که درون ضبط‌صدایی روی میز مقابل او کار گذاشته شده بود، موجب از کار افتادن دست و بازوی راستش شد و اعتراضات گسترده مردمی بارها پایه‌های حکومتش را لرزاند. با این همه، او توانست دیگر رهبران ایرانی را که کارآمدتر و تواناتر پنداشته می‌شدند، کنار بزند و از آنان پیشی گیرد.

در آغاز، نفوذ او در مقایسه با اکبر هاشمی رفسنجانی کمتر بود؛ کسی که پس از درگذشت خمینی، زمینه ارتقای خامنه‌ای به مقام رهبری را فراهم کرد و از ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۷ ریاست‌جمهوری ایران را بر عهده داشت. اما خامنه‌ای با ایجاد پیوندهای مستحکم‌تر با ساختارهای نظامی و امنیتی کشور، سرانجام بر رفسنجانی پیشی گرفت.

در دوران رهبری او، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به نیرویی مسلط نه‌تنها در اقتصاد بلکه در سیاست خارجی بدل شد. این نهاد هدایت عملیات‌های نظامی در عراق، افغانستان و دیگر مناطق را بر عهده داشت، شبه‌نظامیانی را برای پیشبرد منافع ایران پرورش داد و در داخل کشور نیز به ابزاری برای سرکوب مخالفان بالفعل و بالقوه تبدیل شد.

خامنه‌ای با بهره‌گیری از منابع گسترده بنیادهای تحت مدیریت روحانیت، به انباشت املاک و دارایی‌ها پرداخت و از این طریق به توزیع امتیازات و رانت اقدام کرد. او نمایندگان دفتر خود را در نهادهای گوناگون کشور گماشت؛ روشی که یادآور شیوه حزب کمونیست اتحاد شوروی در استفاده از دبیران محلی و کمیسرها برای گسترش و حفظ قدرت بود. با این حال، با در نظر داشتن فروپاشی اتحاد شوروی، همواره نسبت به ظهور «آیت‌الله‌های میخائیل گورباچف» که ممکن بود نظام را از درون اصلاح و به روی نفوذ غرب بگشایند، حساس و هوشیار بود. چنین چهره‌هایی سرانجام یا پاکسازی شدند یا به حاشیه رانده شدند.

در سال پایانی عمرش، خامنه‌ای با مجموعه‌ای از چالش‌های فزاینده روبه‌رو شد؛ از حملات هوایی ایالات متحده و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ گرفته تا اعتراضات سراسری و مداوم در ژانویه ۲۰۲۶. او در واکنش، به خشونتی بی‌وقفه متوسل شد؛ صدها موشک به سوی اسرائیل شلیک کرد تا بازدارندگی را احیا کند و ده‌ها هزار نفر از شهروندان خود را به کشتن داد. همزمان، با تشدید تهدید یک جنگ تازه، از پذیرش خواسته‌های آمریکا برای کنار گذاشتن برنامه‌های هسته‌ای و موشک‌های بالستیک کشور سر باز زد. مرگ خامنه‌ای در پی یک حمله هوایی، در ۸۶ سالگی، محدودیت‌های سیاست خارجی او را آشکار ساخت و آینده نظامش را در هاله‌ای از تردید جدی فرو برد.

خامنه‌ای، فرزند پدری آذری‌تبار و مادری فارسی‌زبان، در سال ۱۹۳۹ در شهر  مشهد در شرق ایران به دنیا آمد. او دومین فرزند از هشت فرزند خانواده بود. به گفته خودش، خانواده‌اش آن‌چنان فقیر بودند که گاه شامشان تنها نان و کشمش بود. او در کودکی به پیروی از پدر روحانی‌اش وارد حوزه علمیه شد و سال‌های شکل‌گیری شخصیتش را در آنجا گذراند.

روحیه انقلابی در رگ‌هایش جاری بود. نوه روحانیانی که در اوایل قرن بیستم از شورشی علیه یکی از دودمان‌های پیشین حمایت کرده بودند، از سنین پایین با حکومت  محمدرضا شاه پهلوی مخالفت می‌کرد. کودتای سال ۱۹۵۳ علیه نخست‌وزیر وقت، محمد مصدق، که با حمایت سازمان سیا انجام شد، خشم او را برانگیخت و در نوجوانی از نواب صفوی، اسلام‌گرای تندرو که بعدها اعدام شد، الهام گرفت.

همچون استادان فکری‌اش، خامنه‌ای جهان‌بینی‌ای داشت که با خصومت شدید نسبت به دولت‌های ایالات متحده و اسرائیل شکل گرفته بود؛ دو کشوری که از حامیان اصلی شاه بودند و به‌زعم او حقوق مسلمانان را پایمال می‌کردند. او آثار سید قطب، انقلابی اسلامی مصری، را به فارسی ترجمه کرد و با انداختن چفیه فلسطینی بر گردن، ضدصهیونیسم پرشور خود را به نمایش گذاشت. (خامنه‌ای همچنین شیفته رمان «بینوایان» اثر ویکتور هوگو بود و آن را «معجزه‌آسا» توصیف می‌کرد.)

خامنه‌ای در مرکز شیعیان ایران، شهر قم، تحصیل کرد؛ جایی که با آیت‌الله خمینی آشنا شد، در دوره‌ای که قم به کانون مخالفت با سلطنت تبدیل شده بود. او بارها به دلیل فعالیت‌های ضدحکومتی، از جمله شرکت در تظاهرات و انتقال اعلامیه‌های خمینی، زندانی شد و توسط پلیس مخفی آموزش‌دیده توسط موساد و سیا و نیز ساواک، دستگاه امنیتی وقت ایران، تحت شکنجه قرار گرفت. همچنین مدتی به تبعید داخلی در استان سیستان و بلوچستان در شرق کشور فرستاده شد. پس از انقلاب ۱۹۷۹، او به صحنه بازگشت و مناصب مهمی را بر عهده گرفت، از جمله دو دوره ریاست‌جمهوری پس از کشته شدن محمدعلی رجایی در انفجار تروریستی سال ۱۹۸۱.

خامنه‌ای تنها پس از کنار گذاشته شدن یک روحانی ارشدتر، آیت‌الله حسینعلی منتظری، توانست به مقام رهبری برسد؛ فردی که نخستین گزینه آیت‌الله خمینی برای جانشینی بود. خمینی پس از آنکه منتظری به تصمیم او برای صدور مجوز اعدام فوری ۵ هزار زندانی سیاسی در سال ۱۹۸۸ و در پایان جنگ ایران و عراق اعتراض کرد، از جایگاه خود عزل شد.

خامنه‌ای که از اعتبار و جایگاه فقهی آیت‌الله خمینی برخوردار نبود، تنها پس از انتخاب شدن به مقام رهبری به درجه «آیت‌الله» (به معنای «نشانه خدا») ارتقا داده شد. در حالی که رؤسای‌جمهور منتخب مردم در ایران نقش‌های فعال‌تر و آشکارتری در اداره امور داخلی و سیاست خارجی ایفا می‌کردند، خامنه‌ای به‌صورت آرام و تدریجی کنترل خود را تثبیت کرد و پایه‌های درونی قدرتش را گسترش داد.

با این حال، زمانی که روحانی اصلاح‌طلب، محمد خاتمی، در انتخابات سال ۱۹۹۷ نامزد مورد حمایت جریان حاکم را شکست داد و کوشید جمهوری اسلامی را به نظامی اسلامی با چهره‌ای ملایم‌تر و مداراگرتر بدل کند، خامنه‌ای شگفت‌زده شد. خاتمی — که همچون بسیاری از اصلاح‌طلبان ایرانی پیش از انقلاب مدتی در غرب زندگی کرده بود — از «گفت‌وگوی تمدن‌ها» از جمله با ایالات متحده، و نیز آزادی‌های بیشتر فردی، سیاسی و فکری در داخل کشور دفاع می‌کرد.

خامنه‌ای که بیم داشت این اصلاحات به تضعیف حاکمیت روحانیت و کاهش کنترل‌های سخت‌گیرانه اجتماعی اسلامی بینجامد، با تضعیف دولت خاتمی واکنش نشان داد؛ او مجوز توقیف روزنامه‌ها و پیگرد قضایی شماری از مقامات کلیدی دولت خاتمی را صادر کرد. همچنین از عوامل وابسته به ساختارهای عمیق امنیتی برای حملات فیزیکی علیه چهره‌های برجسته اصلاح‌طلب بهره گرفت.

خامنه‌ای آشکارا از چهره‌ای محافظه‌کار، محمود احمدی‌نژاد، در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۵ و بار دیگر در سال ۲۰۰۹ حمایت کرد؛ انتخاباتی که در آن، متحدان احمدی‌نژاد در نهادهای امنیتی و وزارت کشور با دستکاری در شمارش آرا، زمینه دوره دوم ریاست‌جمهوری او را فراهم کردند.

نیروهای پلیس، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بسیج و قوه قضاییه همگی برای سرکوب اعتراضات پس از انتخابات ـــ که به «جنبش سبز» معروف شد و بزرگ‌ترین اعتراضات از زمان انقلاب ایران به شمار می‌رفت ـــ هماهنگ عمل کردند؛ ده‌ها تن از اصلاح‌طلبان بازداشت و نامزدهای مخالف به حصر خانگی محکوم شدند. این رویدادها به مشروعیت خامنه‌ای آسیب وارد کرد و شعار «مرگ بر دیکتاتور» از آن پس به یکی از مضامین ثابت تجمعات ضدحکومتی تبدیل شد.

خامنه‌ای در حالی که پیوسته علیه ایالات متحده موضع‌گیری می‌کرد، از اشتباهات راهبردی آمریکا ـــ به‌ویژه حمله سال ۲۰۰۳ به عراق ـــ بهره برد. او از گسترش بیش از حد نفوذ آمریکا استفاده کرد تا نفوذ منطقه‌ای ایران را افزایش دهد.

پس از سرنگونی صدام حسین، که از اقلیت سنی عراق بود، ایران با سازمان‌دهی و تقویت جناح‌ها و شبه‌نظامیان شیعه، به قدرتمندترین بازیگر خارجی در عراق تبدیل شد. ایران همچنین نفوذ خود را در سایر نقاط منطقه گسترش داد: همراه با روسیه از حکومت خشن رئیس‌جمهور سوریه، بشار اسد، حمایت کرد؛ به حزب‌الله کمک کرد تا به قدرتمندترین نیروی سیاسی و نظامی در لبنان بدل شود؛ و پس از مداخله نافرجام عربستان سعودی در یمن در سال ۲۰۱۵، پیوند خود را با شورشیان حوثی تحکیم کرد.

با این حال، خامنه‌ای می‌توانست عمل‌گرا نیز باشد. او گاه حتی از همکاری‌های ضمنی با ایالات متحده حمایت می‌کرد؛ برای نمونه علیه طالبان در افغانستان پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و نیز در نبرد با گروه موسوم به دولت اسلامی در سال ۲۰۱۴.

رهبر ایران با توسل به مفهومی که آن را «نرمش قهرمانانه» می‌نامید، مذاکرات مستقیم با ایالات متحده را تأیید کرد؛ مذاکراتی که به توافق هسته‌ای مهم سال ۲۰۱۵، یعنی برنامه جامع اقدام مشترک (برجام)، انجامید. خامنه‌ای در دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ مجوز پیشبرد برنامه هسته‌ای ایران را صادر کرده بود و اصرار داشت که هدف ایران دستیابی به سلاح هسته‌ای نیست، بلکه تأمین منابع جایگزین انرژی و پیشرفت فناورانه است — ادعایی که به‌ویژه از سوی اسرائیل با تردید نگریسته می‌شد.

با این حال، تصمیم دولت رئیس‌جمهور وقت آمریکا، دونالد ترامپ، برای خروج از برجام در سال ۲۰۱۸ — در شرایطی که ایران به‌طور کامل به تعهدات خود پایبند بود — بی‌اعتمادی دیرینه خامنه‌ای نسبت به ایالات متحده و باور او مبنی بر اینکه واشنگتن صرفاً در پی تغییر رژیم در ایران است را تقویت کرد.

خامنه‌ای در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۲۰ به سوی نامزدهای تندرو گرایش یافت و از ردصلاحیت هر رقیب بالقوه جدی برای رئیس وقت قوه قضاییه، ابراهیم رئیسی، در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۱ حمایت کرد. در نتیجه، جنبه‌های از پیش شکننده دموکراتیک و جمهوری‌خواهانه نظام جمهوری اسلامی در دوران رهبری او بیش از پیش تحلیل رفت.

همان‌گونه که پس از مرگ ولادیمیر لنین در اتحاد شوروی رخ داد، برخی از حامیان مهم انقلاب در ایرانِ خامنه‌ای به حاشیه رانده شدند؛ از جمله شماری از بستگان آیت‌الله خمینی، از جمله دو نوه او، حسن و حسین، و نتیجه‌اش احمد.

چشمگیرترین سقوط سیاسی متعلق به اکبر هاشمی رفسنجانی بود؛ او در سال ۲۰۰۹ با جنبش سبز همسو شد و در سال ۲۰۱۳ توسط نهاد نظارتی تحت کنترل خامنه‌ای از نامزدی مجدد برای ریاست‌جمهوری منع شد. دو تن از فرزندان رفسنجانی دوران حبس را گذراندند. خود او در سال ۲۰۱۷ رسماً بر اثر سکته قلبی درگذشت. خانواده‌اش درباره علت مرگ تردیدهایی مطرح کردند و در سال ۲۰۱۸ تحقیقاتی دولتی آغاز شد که نتیجه‌ای در پی نداشت.

حکومت همچنین برای مدتی خانواده‌ای برجسته دیگر، یعنی خانواده لاریجانی، را به حاشیه راند. علی لاریجانی، رئیس پیشین مجلس و مذاکره‌کننده هسته‌ای، در سال ۲۰۲۱ از رقابت در انتخابات ریاست‌جمهوری در برابر رئیسیِ تندرو منع شد. برای جایگزینی این چهره‌های باسابقه، خامنه‌ای بستگان خود، به‌ویژه پسر دومش مجتبی، و نیز شماری از بستگان سببی، روحانیان محافظه‌کار و کهنه‌سربازان جنگ ایران و عراق را ارتقا داد. با این حال، لاریجانی در آستانه آخرین حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، بار دیگر به صحنه سیاسی بازگشت و ریاست شورای عالی امنیت ملی ایران را بر عهده گرفت و رئیس‌جمهور وقت، مسعود پزشکیان، را به حاشیه راند.

جان لیمبرت، دیپلمات پیشین آمریکایی که از ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۱ در ایران گروگان بود، در اوایل سال ۲۰۲۲ به فارن پالیسی گفت: «تمایلی ندارم بگویم نظام تا چه اندازه قوی است یا نیست.» لیمبرت که از معدود آمریکایی‌هایی است که با خامنه‌ای دیدار کرده — او زمانی که خامنه‌ای معاون وزیر دفاع بود، در سال ۱۹۸۰ از محل نگهداری گروگان‌ها بازدید کرد — افزود رهبران ایران از «بی‌کفایتی مخالفانشان، آمادگی برای اعمال خشونت، و توانایی سازش در صورت لزوم» بهره برده‌اند.

بی‌تردید، این همان فرمولی بود که خامنه‌ای برای چنگ زدن به قدرت طی سالیان طولانی به کار گرفت — و همان فرمولی که در نهایت نتوانست مانع پایان خشونت‌بار او شود.

————————-
* باربارا اسلاوین عضو برجسته مرکز استیمسون است.




نظر شما درباره این مقاله:







«دولتِ در حال شکست»
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 27.02.2026, 9:24

اقتصاد فرسوده، حکمرانی ناکارآمد و سیاست منطقه‌ای پرهزینه

«دولتِ در حال شکست»


احمد محزون

۲۶ فوریه ۲۰۲۶ / ۷ اسفند ۱۴۰۴

مقدمه

امروزه جمهوری اسلامی ایران با عمیق‌ترین بحران اقتصادی و بحران مشروعیت از زمان تأسیس آن مواجه است. ریشه هر دو بحران را می‌توان به دوره طولانی تباهی یا زوال سیاسی(۱) مربوط دانست که به‌آرامی، اما به‌طور مستمر سه نهاد حکمرانی مدرن یعنی دولت، حاکمیت قانون و پاسخگویی را تضعیف کرده است.(۲) اضمحلال سیاسی زمانی رخ می‌دهد که نهادهای حکومتی‌ای که در گذشته تحت شرایط متفاوتی ایجاد شده‌اند، دیگر قادر به انطباق خود با تحولات اجتماعی و اقتصادی جامعه نباشند. فساد از طریق انحراف تخصیص منابع و ایجاد انگیزه در بازیگران قدرتمند برای مسدود کردن اصلاحات به منظور حفظ منافع مستقر خود، موجب تسریع زوال سیاسی می‌شود.

ایران به‌طور رسمی در زمرهٔ «دولت‌های شکست‌خورده» قرار ندارد، اما شواهد اقتصادی، اجتماعی و حکمرانی نشان می‌دهد که حکومت در مسیری قرار گرفته که در ادبیات سیاسی از آن با عنوان «دولتِ شکست‌خورده» یاد می‌شود. تورم مزمن، فروپاشی معیشت، ناتوانی فزاینده دولت در ارائه خدمات عمومی و گسترش نارضایتی اجتماعی، هم‌زمان چند کارکرد پایهٔ دولت را تضعیف کرده‌اند.

این مقاله ابتدا چارچوب نظری «دولتِ در حال شکست» را مرور می‌کند، سپس بحران اقتصادی را به‌مثابه پیامد زوال حکمرانی تحلیل می‌کند، و در ادامه نشان می‌دهد چگونه فساد، فروپاشی معیشت و اولویت‌های بودجه‌ای نادرست، بحران مشروعیت و ناتوانی دولت در ارائه خدمات عمومی را تشدید کرده‌اند.

۱. دولت در حال شکست: چارچوب نظری

در ادبیات علوم سیاسی، مفهوم دولت شکست‌خورده (Failed State) صرفاً به‌معنای فروپاشی کامل نظم سیاسی یا جنگ داخلی نیست. بسیاری از پژوهشگران، از جمله فوکویاما و روتبرگ، بر این نکته تأکید دارند که شکست دولت یک فرآیند تدریجی است، نه یک رویداد ناگهانی. در این رویکرد، دولت‌ها زمانی در مسیر شکست قرار می‌گیرند که به‌تدریج چند کارکرد بنیادین خود را از دست می‌دهند:

۱. توانایی تأمین امنیت انسانی،
۲. ارائه خدمات عمومی پایدار،
۳. اعمال حاکمیت قانون،
۴. و حفظ حداقلی از مشروعیت سیاسی.

از این منظر، دولت‌ها می‌توانند «در مسیر شکست» قرار داشته باشند، بی‌آن‌که الزاماً فروپاشیده تلقی شوند. بررسی وضعیت ایران در این چارچوب تحلیلی، امکان فهم دقیق‌تر بحران‌های هم‌زمان اقتصادی، نهادی و مشروعیتی را فراهم می‌کند.

گفتنی است که تحلیل دولتِ در حال شکست نه توجیهی برای مداخله خارجی است و نه پیش‌گویی فروپاشی قریب‌الوقوع؛ بلکه ابزاری است تحلیلی برای فهم چرایی ناتوانی اصلاحات تدریجی در چارچوب موجود.

۲. بحران اقتصادی؛ به‌مثابه پیامد زوال حکمرانی

ایران در حال حاضر عمیق‌ترین بحران‌های حکمرانی، اقتصادی-اجتماعی، بهداشتی و زیست‌محیطی خود را از سال ۱۳۵۸ تجربه می‌کند. با گذشت بیش از چهار دهه (حدود ۴۷ سال) سوءمدیریت دولت، بیش از نیمی از جمعیت کشور در فقر زندگی می‌کنند، تشکیل سرمایه خالص داخلی (که برای دو دهه روندی نزولی داشته) اکنون در قلمرو منفی قرار دارد، منابع آب‌های زیرزمینی عمدتاً نابود شده است (که به‌نوبه خود خطر گرسنگی و درگیری‌های داخلی بین مناطق مختلف را افزایش می‌دهد)، ثروت عظیم نهفته در منابع هیدروکربوری و معدنی بدون این‌که با دارایی‌های مالی یا فیزیکی پایدار جایگزین شود، صرف تقویت نیروهای نظامی برای مبارزه با دشمنان واهی شده است، ناترازی انرژی (آب، برق و گاز) رفاه مردم و استمرار تولید صنعتی و کشاورزی را دشوارتر از هر زمان دیگر کرده است. دو‌سوم جمعیت در سن کار بیکارند یا از نیروی کار خارج شده‌اند، حدود نیمی از جمعیت پنجره فرصت‌های خود را بدون اندوخته‌ای برای پشتیبانی از بزرگ‌ترین گروه‌های جمعیتی که در دهه‌های آینده به سن بازنشستگی می‌رسند، پشت سر گذاشته‌اند، فساد سیاسی و اداری در میان بالاترین‌ها در جهان قرار دارد، و خروج گسترده مغزها و سرمایه، کشور را از عوامل ضروری برای رشد آینده محروم ساخته است.

تحولات اخیر نشان می‌دهد که بیش از یک ربع قرن پس از آن که ایده اصلاحات تدریجی در چارچوب سیاسی موجود ابتدا توسط خاتمی و حلقه او رواج یافت، اکنون سهم بزرگ و رو به افزایشی از جامعه، مفهوم پیشرفت تحت برنامه اصلاح‌طلبان را به‌عنوان یک آرمان‌شهر دست‌نیافتنی می‌بینند. در عین حال، کاهش مشروعیت نظام مانع از آن می‌شود که حتی بدیهی‌ترین اصلاحات مانند اصلاح قیمت حامل‌های انرژی (که نزدیک به سطح رکورد پایین است) را اجرا کند، زیرا این اقدامات برای ثبات سیاسی رژیم بسیار پرخطر تلقی می‌شوند. در این بن‌بست حکمرانی، در حالی که تداوم روند عادی کسب‌وکار به فاجعه انجامیده است، دهه‌ها حکمرانی ضعیف، رفتار غیرمسئولانه بین‌المللی و تعارضات داخلی در سیاست‌گذاری اقتصادی، به اقتصادی غیرقابل‌اداره و بن‌بست توسعه‌ای منجر شده است که بدون تحولی اساسی در نهادهای سیاسی زیربنایی، اصلاح آن غیرممکن است.

خلاصه گزارش بانک جهانی در آوریل ۲۰۲۵ (فروردین ۱۴۰۴)، افزایش قابل‌توجهی در فقر را پیش‌بینی کرده است. این پیش‌بینی بر آسیب‌پذیری فزاینده جمعیت در برابر رکودهای اقتصادی، به‌ویژه مواردی که تحت فشارهای اقتصادی خارجی و نابرابری‌های ساختاری داخلی تشدید می‌شوند، تأکید دارد. پیش‌بینی می‌شود فقر در ایران پس از یک دوره کاهش، تحت تأثیر انقباض اقتصادی، ریسک‌های ژئوپلیتیکی مانند تحریم‌ها و تشدید نابرابری‌های جنسیتی و منطقه‌ای جاری، تا سال ۱۴۰۴-۱۴۰۵ به ۲۰ درصد افزایش یابد. این وضعیت خانوارهای روستایی، کم‌بهره از تحصیلات و خانواده‌هایی را که سرپرستی آن‌ها بر عهده زنان است، به شدیدترین شکل تحت تأثیر قرار خواهد داد. این فشارها شامل اختلالات احتمالی در صادرات نفت، سرمایه‌گذاری و تجارت، همراه با تورم فزاینده‌ای است که به رفاه خانوارها آسیب می‌رساند (بانک جهانی، ۲۰۲۴).

بر اساس آخرین رتبه‌بندی دفتر توسعه اقتصادی سازمان ملل (UNDP) در مورد شاخص توسعه انسانی (HDI) (۱) که در سال ۲۰۲۵ بر اساس داده‌های آماری سال ۲۰۲۳ محاسبه شده است، در منطقه خاورمیانه عربستان سعودی در رتبه ۳۷، ترکیه در رتبه ۵۱ و ایران در رتبه ۷۵ قرار گرفته است.

تجربه کشورهایی مانند ترکیه، اندونزی یا ویتنام نشان می‌دهد که حتی در شرایط فشار خارجی یا محدودیت منابع، اصلاح نهادی و ادغام تدریجی در اقتصاد جهانی می‌تواند مسیر واگرایی را مهار کند. تفاوت اصلی ایران با این کشورها نه در کمبود سرمایه انسانی یا منابع طبیعی، بلکه در ناتوانی ساختاری نظام سیاسی در اصلاح قواعد بازی اقتصادی و سیاسی نهفته است. این مقایسه نشان می‌دهد که عقب‌ماندگی ایران «اجتناب‌ناپذیر» نبوده، بلکه نتیجه انتخاب‌های مشخص سیاستی و نهادی است.

مطابق آمار پایگاه داده‌های جهانی بانک جهانی، میانگین درآمد سرانه ایران و ترکیه که در سال ۱۹۸۹ یکسان بود، در سال ۲۰۲۴ به حدود یک‌سوم آن کاهش یافت. این واگرایی اقتصادی شدید، ناشی از پیامدهای سیاست‌های داخلی و خارجی ایران بوده است؛ از جمله کنترل شدید دولت بر اقتصاد، انزوای بین‌المللی و فساد مالی که جملگی رقابت‌پذیری اقتصادی و رفاه عمومی را زایل کرده‌اند.

اقتصاد ایران در سال‌های اخیر با تورمی روبه‌رو بوده که دیگر نمی‌توان آن را یک شوک مقطعی دانست. نرخ تورم بالا به یک ویژگی ساختاری اقتصاد تبدیل شده است. افزایش مداوم قیمت‌ها، کاهش ارزش پول ملی و بی‌ثباتی بازار ارز، زندگی روزمرهٔ میلیون‌ها خانوار را دستخوش نااطمینانی دائمی کرده است. از سال ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۴ نرخ تورم با روندی فزاینده از حدود ۳۰ درصد به حدود ۴۸ درصد افزایش یافته است. در این دوره افزایش قیمت‌ها نه‌تنها مهار نشده، بلکه به‌صورت مزمن تثبیت شده است. این امر نشانه‌ای روشن از ناکامی سیاست‌های پولی و بودجه است. تورم مزمن به‌معنای مالیات پنهان از شهروندان است؛ مالیاتی که بدون تصویب پارلمان، قدرت خرید خانوارها را می‌بلعد. در چنین شرایطی، برنامه‌ریزی اقتصادی برای خانوار و بنگاه عملاً ناممکن می‌شود. نتیجه، رکود مصرف، تعطیلی کسب‌وکارها و افزایش نابرابری است.

نکته کلیدی این است که این بحران اقتصادی را نمی‌توان صرفاً به تحریم‌ها یا شوک‌های خارجی نسبت داد. آن‌چه این بحران را به یک بحران ساختاری تبدیل کرده، پیوند متقابل اقتصاد و مشروعیت سیاسی است. در نظام‌هایی که مشروعیت سیاسی شکننده است، دولت‌ها توان اعمال سیاست‌های اصلاحی پرهزینه اما ضروری را از دست می‌دهند. نتیجه آن می‌شود که سیاست‌گذار، به‌جای اصلاح، به تعویق اقدامات اصلاحی، مسکن‌های موقت و انتقال هزینه‌ها به آینده روی می‌آورد.

تورم مزمن، کسری بودجه ساختاری و فرسایش پول ملی در ایران، نه‌فقط نشانه‌های ناکارآمدی اقتصادی، بلکه پیامدهای مستقیم بحران حکمرانی‌اند؛ بحرانی که در آن دولت قادر نیست از جامعه «رضایت برای اصلاح» بگیرد و در عوض، از ابزارهای مالی پنهان مانند تورم برای تأمین منابع خود استفاده می‌کند. تورم مزمن در چنین شرایطی به‌منزله نوعی «مالیات پنهان» عمل می‌کند که بدون رضایت اجتماعی، قدرت خرید شهروندان را می‌بلعد.

۳. فروپاشی معیشت و زوال طبقهٔ متوسط

پیامد مستقیم تورم مزمن و رکود اقتصادی، سقوط قدرت خرید و گسترش فقر است. برآوردها نشان می‌دهد که حدود یک‌سوم جمعیت ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند و قدرت خرید خانوارها طی یک دهه گذشته تا ۹۰ درصد کاهش یافته است. طبقهٔ متوسط، که ستون ثبات اجتماعی و موتور توسعه محسوب می‌شود، به‌تدریج به طبقهٔ فرودست رانده شده است. در چنین وضعیتی، منطق «بقا» جای «پیشرفت» را می‌گیرد و خانواده‌ها هزینه‌های آموزش، درمان و فرهنگ را حذف می‌کنند و تمرکز صرفاً بر تأمین نیازهای اولیه قرار می‌گیرد. این تغییر، آثار بلندمدت اجتماعی دارد و سرمایه انسانی کشور را فرسوده می‌کند. دولتی که نتواند حداقل امنیت معیشتی را فراهم کند، یکی از اصلی‌ترین کارکردهای خود را از دست می‌دهد.

۴. اولویت‌های بودجه‌ای و تقدم امنیت بر رفاه

یکی از محورهای اصلی انتقاد، نحوهٔ تخصیص منابع عمومی است. در حالی که آموزش، بهداشت و خدمات اجتماعی با کمبود بودجه روبه‌رو هستند، سهم نهادهای نظامی و امنیتی از بودجه عمومی رشد بالاتری داشته است. این الگو نشان می‌دهد که دولت، امنیت سیاسی را بر رفاه اجتماعی ترجیح داده است. چنین انتخابی ممکن است در کوتاه‌مدت کنترل سیاسی ایجاد کند، اما در بلندمدت به فرسایش مشروعیت و افزایش نارضایتی منجر می‌شود. برای مثال گزارش‌ها و لوایح بودجه ۱۴۰۳-۱۴۰۴ بیانگر آن است که سهم هزینه‌های نظامی-امنیتی در بودجه ۳۲ درصد و هزینه‌های رفاهی-اجتماعی ۱۸ درصد است. شکاف هزینه‌ای میان امنیت و رفاه، اولویت‌های حکمرانی را به‌روشنی نشان می‌دهد. در لایحه بودجه ۱۴۰۵، برای کالاهای اساسی حدود ۸ میلیارد دلار پیش‌بینی شده که بخش عمده آن مربوط به نهاده‌های دامی است و حدود ۳.۵ میلیارد دلار نیز به دارو اختصاص دارد، در حالی که نیاز کشور بسیار بیش از این است. مهم‌تر از آن با افزایش نرخ ارز و عایدات مالیاتی دولت، انتظار می‌رود سطح عمومی قیمت‌ها افزایش یابد و بار اصلی آن به خانوارها منتقل شود.

بر اساس گزارش منابع آگاه، خبرگزاری رویتر اعلام کرده است که نیمی از صادرات نفت ایران تحت کنترل سپاه است؛ انحصار نظامیان در عرض ۳ سال ۲.۵ برابر شده است. این صادرات که بخش عمده‌ای از درآمدهای دولت ایران را تأمین می‌کند، برای حمایت مالی از نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در خاورمیانه استفاده می‌شود.(۲)

یکی از شاخص‌های کلیدی کارآمدی دولت، توانایی در ارائهٔ خدمات پایه است. در ایران، این حوزه با اختلال‌های هم‌زمان مواجه شده است: قطعی‌های مکرر برق و آب، افزایش شدید هزینه‌های درمان، افت کیفیت آموزش و مهاجرت گسترده نخبگان نشان می‌دهد که دولت در تأمین «امنیت انسانی» (نه صرفاً امنیت سیاسی) با مشکل جدی روبه‌روست.

یکی از خطاهای تحلیلی رایج، همسان گرفتن امنیت سیاسی با امنیت اجتماعی است. در حالی که امنیت انسانی (شامل دسترسی پایدار به آب، انرژی، درمان، آموزش و معیشت) پایه واقعی ثبات بلندمدت دولت‌هاست. تمرکز نامتوازن بر امنیت سیاسی، ممکن است در کوتاه‌مدت کنترل ایجاد کند، اما در میان‌مدت و بلندمدت، به فرسایش سرمایه اجتماعی و افزایش هزینه‌های سرکوب منجر می‌شود. از این منظر، اولویت‌یافتن بودجه‌های نظامی–امنیتی نه‌نشانه قدرت دولت، بلکه علامتی از کاهش توان دولت در تولید رضایت اجتماعی است.

۵. فساد ساختاری و زوال حکمرانی

فساد در ایران پدیده‌ای موردی یا صرفاً فردی نیست؛ بلکه ساختاری و نهادمند است. تمرکز منابع در دست شبکه‌ای محدود از نخبگان سیاسی–اقتصادی، شفافیت مالی را کاهش داده و رقابت سالم را مختل کرده است. خصوصی‌سازی‌های رانتی، امتیازات ویژه و دسترسی نابرابر به منابع ارزی، هزینه‌ها را به جامعه منتقل کرده‌اند. نتیجه این وضعیت، اقتصادی است که در آن دولت از مردم منابع می‌گیرد، اما خدمات متناسب ارائه نمی‌دهد؛ الگویی که در نظریه‌های دولت‌سازی، از نشانه‌های کلاسیک دولت‌های ناکارآمد محسوب می‌شود.

بر اساس داده‌های بانک جهانی و سازمان شفافیت بین‌المللی(۳و۴)، ایران همواره در میان یک‌سوم از کشورهای جهان قرار دارد که بالاترین ادراک فساد را دارند. در واقع آخرین رتبه ایران در شاخص سازمان شفافیت بین‌المللی در زمینه ادراک فساد، در جایی بین روسیه و عراق قرار دارد و بسیار بدتر از چین و هند است که خود در زمینه داشتن سطح بالای فساد شهره‌اند. باید توجه داشت که با توجه به کنترل شدید رسانه‌ها و جامعه مدنی که عناصر ضروری در شناخت فعالیت‌های مبتنی بر فسادند، احتمالاً تصویری که توسط این مؤسسات ارائه می‌شود، دامنه فساد در ایران را کمتر از واقع نشان می‌دهد. بر اساس گزارشات «خانه آزادی»، ایران از نظر آزادی سیاسی و آزادی مدنی، در میان ۱۰ درصد پایین کشورها قرار دارد.(۵) لذا منطقی به نظر می‌رسد که با برداشته شدن فشار بر رسانه‌ها و جامعه مدنی، نه‌تنها تعداد رسوایی‌های مالی در ایران به‌نحو قابل‌ملاحظه‌ای افزایش یابد، بلکه موقعیت نسبی ایران بر حسب ادراک فساد بدتر از این شود و احتمالاً به سطح کشورهایی همچون افغانستان و سومالی تنزل یابد. در واقع، این روال معمول قوه قضاییه ایران است که به‌جای تنبیه مفسدان، روزنامه‌نگاران افشاکننده فساد را تنبیه کند. به‌هر حال، صرف‌نظر از جایگاه ایران در نردبان بین‌المللی فساد، این نکته قطعی است که فساد در کشور به‌صورت سیستمی درآمده است؛ بدین معنی که فساد عمیقاً در نظام‌های سیاسی و اداری رسوخ یافته و دیگر نمی‌توان آن را به تخلفات تعداد معدودی بوروکرات نسبت داد.

مبارزه با فساد مساله‌ای مربوط به عمل جمعی است و اغلب شکل دادن به ائتلاف‌های گسترده برای درهم‌شکستن مقاومت ناشی از منافع مستقر بازیگران قدرتمند امری است دشوار. فشارهای انباشته در جامعه ایران امروز، در آینده احتمال دارد یا به یک تحول معنی‌دار بینجامد و یا آن که شاهد ادامه بحران فرسایشی موجود و آثار مخرب بیشتر آن بر جامعه باشیم.

۶. نارضایتی اجتماعی و بحران مشروعیت

فشار اقتصادی و فساد ساختاری، مستقیماً به افزایش نارضایتی اجتماعی انجامیده است. اعتراضات سراسری سال‌های ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و موج‌های اعتراضی اخیر نشان می‌دهد که مطالبات از سطح اقتصادی عبور کرده و به بحران اعتماد و مشروعیت سیاسی رسیده است. تعطیلی بازارها، اعتصاب‌های کارگری و اعتراضات دانشجویی بیانگر این واقعیت است که بخش بزرگی از جامعه، نظام تصمیم‌گیری را دیگر اصلاح‌پذیر نمی‌داند؛ این نشانه‌ای هشداردهنده در تحلیل دولت‌های در حال شکست و رادیکال‌تر شدن مطالبات اجتماعی در گذر زمان است.

برخورد حکومت با اعتراضات مردم در جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ و خیزش اخیر مردم ایران در دی‌ماه ۱۴۰۴ بیش از هر زمان دیگر این واقعیت را برملا کرد که جمهوری اسلامی نه‌می‌تواند و نه‌می‌خواهد به خواسته‌های مردم ایران که از طریق اعتراضات خشونت‌پرهیز خیابانی مطرح می‌شود، پاسخ مثبت دهد. این وضعیت به گفته دکتر علمداری بیانگر ورود نظم سیاسی به «بحران هنجاری» است. در این وضعیت، مسئله دیگر صرفاً «چگونه حکومت کردن» نیست، بلکه «حق حکومت کردن» زیر سوال می‌رود.(۳)

مفهوم کلیدی برای فهم بحران مشروعیت، «فروپاشی اعتماد نهادی» است؛ وضعیتی که در آن نهادهای رسمی نه‌تنها ناکارآمد تلقی می‌شوند، بلکه از منظر اخلاقی و نمادین نیز فاقد اعتبارند. در چنین شرایطی، قانون دیگر منبع امنیت نیست، بلکه به ابزار تهدید بدل می‌شود؛ قوه قضاییه داور بی‌طرف نیست، بلکه طرف منازعه تلقی می‌شود؛ و رسانه رسمی نه‌مرجع اطلاع‌رسانی، بلکه بازوی تبلیغاتی قدرت محسوب می‌شود. در غیاب مشروعیت، قدرت معمولاً برای بقا به خشونت متوسل می‌شود. نشانه‌های بحران مشروعیت شامل کاهش مشارکت سیاسی، افزایش اعتراضات، اتکای بیش‌تر حکومت به زور و بی‌اعتمادی نهادی است.

امروزه جمهوری اسلامی به‌طور کامل به حاکمیت قانون پایان داده است، سپاه پاسداران تمام ابزارهای قدرت سیاسی، نظامی و اقتصادی را در انحصار خود گرفته است و الیگارشی، کلیه ابزارهای تولید قدرت و ثروت را در قبضه گروه کوچکی از حکمرانانی درآورده است که مالکیت بر تمام شئون زیست فردی و جمعی جامعه را حق ذاتی خود می‌دانند و هیچ مسئولیتی در قبال جامعه و هیچ الزامی به پاسخگویی ندارند. ما با نظام سیاسی‌ای مواجهیم که تمامی ابزارهای مشروع کنترل سیاسی و اقتصادی را رها کرده است و از طریق گسترش وحشت توسط نمایش قساوت و شکنجه تلاش می‌کند تا جامعه را در کنترل خود نگه دارد.(۴) این کنترل، نه‌برای اداره کشور و جامعه، بلکه تنها برای کسب درآمد از جامعه و گسترش حوزه پول‌سازی اعمال می‌شود. حاکمیتی که از هر ابزاری برای گسترش وحشت در جامعه استفاده می‌کند، نه‌به‌مثابه یک دولت-ملت، بلکه تنها به‌مثابه یک «ابرسازمان تبهکار» که ابزارهای حاکمیتی را به تصرف خود درآورده، قابل ادراک است.

تحلیل‌گران معتقدند سپاه اکنون فراتر از یک نیروی نظامی، به مرکز اصلی قدرت سیاسی و اقتصادی ایران تبدیل شده است. قدرت سپاه به‌قدری افزایش یافته که برخی بر این باورند رهبر نظام، برای حفظ بقای حکومت خود کاملاً به این نهاد تکیه دارد و بدون حمایت سپاه، جایگاه او متزلزل خواهد بود. در مواجهه با تهدیدهای خارجی و اعتراضات داخلی در دی و بهمن ۱۴۰۴، رهبری، مدیریت روزمره کشور و سرکوب اعتراضات را به حلقه‌ای از نزدیکان نظامی و سیاسی خود سپرده و یک طرح چهارلایه برای جانشینی در تمامی مناصب کلیدی تعیین کرده است تا در صورت نبودِ او، سیستم توسط بدنه نظامی-امنیتی حفظ شود.

از مطالب فوق می‌توان چنین نتیجه گرفت که در حالی که آقای خامنه‌ای همچنان «مشروعیت‌بخش» و تعیین‌کننده خط‌مشی‌های کلی نظام است، سپاه پاسداران در عمل به موتور محرک و اداره‌کننده واقعی بخش‌های وسیعی از سیاست، اقتصاد و امنیت ایران تبدیل شده است، به‌طوری که برخی این وضعیت را حرکت به سمت یک «دیکتاتوری نظامی» تحت پوشش مذهبی توصیف می‌کنند.

۷. سیاست منطقه‌ای؛ هزینه بالا، دستاورد محدود

ایران نفوذ منطقه‌ای قابل‌توجهی دارد، اما این نفوذ به مزیت اقتصادی یا ثبات داخلی تبدیل نشده است. شبکهٔ نیروهای نیابتی، اگرچه ابزار فشار ژئوپلیتیک محسوب می‌شود، اما هزینه‌های مالی سنگین، تشدید تحریم‌ها و انزوای بین‌المللی را به همراه داشته است. از منظر واقع‌گرایانه، نسبت هزینه به فایده این سیاست به سود اقتصاد و رفاه داخلی نبوده است.

از بدو انقلاب اسلامی، سیاست خارجی جمهوری اسلامی به‌تأسی از تعالیم اسلام سیاسی، بر بنیاد مخالفت با نظام‌های حاکم (سرمایه‌داری و کمونیسم)، مخالفت با رژیم‌های سلطنتی و دیکتاتوری‌های حاکم در کشورهای عربی خاورمیانه و صدور انقلاب به این کشورها قرار گرفت. بدیهی است که با اتخاذ این سیاست راهبردی، دیپلماسی نمی‌توانست به‌عنوان وسیله‌ای برای تحقق همزیستی مسالمت‌آمیز در میان هویت‌های ملی مستقل و متفاوت جایی داشته باشد.(۵)

بی‌اطلاعی مسئولان تراز اول نظام از قواعد و پیچیدگی‌های مناسبات بین‌المللی، عدم درک اهمیت وابستگی اقتصادی متقابل کشورها در نظام جهانی و غفلت از اهمیت صلح و ثبات سیاسی برای رشد و رفاه اقتصادی آحاد جامعه، آن‌ها را به دام جنگ با عراق افکند. همین بی‌خبری و کم‌بها دادن به درد و رنج ناشی از جنگ برای مردم و پیامدهای زیان‌بار آن بر رفاه عمومی، سبب شد آن‌ها بعد از فتح خرمشهر تصمیم مناسبی برای توقف جنگ اتخاذ نکنند و برای ۶ سال دیگر بدون کسب پیروزی درخور توجه به درگیری‌های مسلحانه با عراق ادامه دهند. حاصل این وضع چند صد هزار کشته و زخمی و ویرانی اقتصاد کشور بود.

بعد از درگذشت رهبر انقلاب ایران، توازن جدیدی در نیروهای سیاسی درون حاکمیت شکل گرفت. بدین معنی که سپاه پاسداران پای به عرصه سیاست گذاشت و در ائتلاف نا‌نوشته با محافظه‌کاران مذهبی که در قدرت سیاسی دست بالا را داشتند، پیمان اخوت بست. پیامد موازنه جدید قدرت این بود که جمهوریت نظام اسلامی به‌تدریج تضعیف شد و نظام از آرمان‌های مندرج در قانون اساسی به‌ویژه اصل حاکمیت مردم فاصله گرفت و نیروهای نظامی و اطلاعاتی به‌تدریج نقش فرادست را در حکومت پیدا کردند.

در دوره ریاست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی، سپاه مجوز ورود به عرصه فعالیت‌های اقتصادی را دریافت کرد؛ در دوره اصلاحات، سپاه آشکارا از نهادهای غیرانتخابی در قدرت حمایت کرد و در دوره احمدی‌نژاد با نامزد کردن کادرهای خود برای نمایندگی مجلس و انتصاب وزرا، عملاً ارکان اصلی دولت رسمی و منتخب را به‌دست گرفت. در نهایت، تشدید مخاصمات بین‌المللی نظام از نیمه دوم دهه هشتاد شمسی منجر به وضع تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران شد و برآورده نشدن انتظارات قدرت‌های بزرگ از برجام، موجب بیرون رفتن آمریکا از این توافق و بازگشت تحریم‌ها از سال ۱۳۹۷ گردید.(۵)

قبل از بحران اخیر خاورمیانه، بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی نظام، تصور می‌کردند سیاست خارجی ایران از نظر بازدارندگی امنیتی، تا حدی موفق بوده و توانسته است هزینه درگیری مستقیم علیه ایران را برای رقبا بالا ببرد. اما در پی تحولات اخیر در خاورمیانه یعنی زوال رژیم اسد در سوریه، شکست حزب‌الله در لبنان و آسیب‌پذیری ایران در جنگ ۱۲ روزه، معلوم شد که این برداشت بسیار خوش‌بینانه بوده است. علاوه بر ناتوانی در پیشبرد سیاست بازدارندگی، جمهوری اسلامی، از نظر توسعه اقتصادی، قدرت نرم، ادغام جهانی و دیپلماسی اقتصادی، کارایی بسیار پایینی داشته است. عدم تعادل بین «اقتدار امنیتی» و «عقب‌ماندگی اقتصادی» یکی از محوری‌ترین ویژگی‌های سیاست خارجی ایران در چند دهه گذشته است. امروزه در حوزه بین‌المللی جمهوری اسلامی منزوی شده و موجودیت آن از چند سو با تهدید مواجه شده است:

دولت اسرائیل بعد از حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ به خاک آن کشور و کشتار جمعیت غیرنظامی آن کشور، فرصت را غنیمت شمرد و نه‌تنها آن جنبش را به‌شدت سرکوب کرد و در حدود دو میلیون نفر از ساکنان غزه را به فلاکت، گرسنگی و مرگ محکوم کرد، بلکه حملات سنگین آن به حزب‌الله لبنان، مهم‌ترین نیروی نیابتی جمهوری اسلامی، موجب کشته شدن راهبران جنبش و تضعیف آن شد.

با سقوط حکومت اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ (۱۸ آذر ۱۴۰۳) تحولات جدیدی در سوریه و منطقه شکل گرفت. با این اقدام، جمهوری اسلامی از دسترسی آسان به آسمان و زمین سوریه برای حمله به اسرائیل محروم شد و ناگزیر به تخلیه نیروهای نیابتی خود از آن کشور شد.

بالاخره با حمله اسرائیل به خاک ایران در ۲۳ خرداد سال ۱۴۰۴ به‌کمک و همدستی ایالات متحده آمریکا، هیمنه نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی فرو ریخت و ضربات سهمگینی به تأسیسات اتمی، موشکی و دفاع ضد‌هوایی ایران وارد آمد و تعداد درخور توجهی از فرماندهان رده اول و دانشمندان هسته‌ای ایران کشته شدند.

در دو ماه اخیر ایالات متحده، با اعزام ناوها، هواپیماها و نیروهای نظامی خود به منطقه عملاً ایران را محاصره کرده تا بتواند از این طریق امتیازات درخور توجهی در زمینه توقف فعالیت‌های هسته‌ای، محدود کردن برد موشک‌های دوربرد، دست برداشتن ایران از حمایت نیروهای نیابتی خود در منطقه و بالاخره پذیرش ترک مخاصمه با اسرائیل بگیرد. به‌احتمال زیاد اگر مذاکرات ایران و آمریکا در ژنو به نتیجه قابل‌قبول آمریکا نینجامد، شاهد رخداد نظامی دیگری در منطقه خواهیم بود.

گفتنی است که در میان ۱۹۳ کشور مستقل عضو سازمان ملل، جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری است که ۴۷ سال گذشته این رسالت را برای صدور انقلاب اسلامی پذیرفته است که به‌طور هم‌زمان با ایالات متحده و اسرائیل درآویزد و با کشورهای همسایه خود و اروپای غربی دشمنی ورزد.

جمع‌بندی

حکومت ایران هنوز یک دولت فروپاشیده نیست، اما شواهد نشان می‌دهد که در مسیر از دست دادن هم‌زمان چند کارکرد پایهٔ دولت قرار دارد: اقتصاد، رفاه، خدمات عمومی و مشروعیت. تداوم این روند، فاصله ایران با تعریف کلاسیک «دولت شکست‌خورده» را کاهش می‌دهد.

آن‌چه وضعیت کنونی ایران را نگران‌کننده می‌سازد، نه‌صرفاً شدت بحران‌ها، بلکه هم‌زمانی و هم‌افزایی آن‌ها است. اقتصاد فرسوده، حکمرانی ناکارآمد، فساد ساختاری، زوال مشروعیت و ناتوانی در ارائه خدمات عمومی، در چرخه‌ای معیوب همدیگر را تشدید می‌کنند. در چنین شرایطی، استمرار وضع موجود نه‌به‌ثبات، بلکه به تعمیق بحران فرسایشی می‌انجامد. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که دولت‌هایی که در این مرحله قادر به اصلاح نهادی معنادار نیستند، یا به‌سمت فروپاشی تدریجی پیش می‌روند، یا با هزینه‌های بسیار بالا وارد مسیر گذارهای پرتنش می‌شوند. شگفت آن که در این وضعیت، حکومت ایران نه‌در مقابل خواسته‌های مشروع مردم سر فرود می‌آورد و نه با نظام جهانی سر آشتی دارد.

—-
[۱] - این شاخص بر اساس سه شاخص فرعی یعنی «امید به زندگی»، «سال‌های تحصیل مورد انتظار» و «درآمد خالص سرانه» (بر اساس برابری قدرت خرید ارزها) محاسبه می‌شود.
[۲] - یورونیوز فارسی، تاریخ انتشار ۱۸/۱۲/۲۰۲۴.
[۳] - علمداری، کاظم: پس از فروپاشی اعتماد نهادی، ایران امروز، ۲۴ فوریه ۲۰۲۶.
[۴] - امید شمس: عبور جمهوری اسلامی از دولت-ملت به دولت مافیا پس از شهریور ۱۴۰۱، ایران‌وایر، ۱۴ مرداد ۱۴۰۲.
[۵] - دیپلماسی عبارت از هنر، علم و ابزارهایی است که از طریق آن ملت‌ها و گروه‌ها سعی می‌کنند ضمن حفظ روابط صلح‌آمیز خود با دیگران، از طریق ارتقای مناسبات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی یا علمی خود در راستای حفظ منافع خویش سامان دهند.




نظر شما درباره این مقاله:







«لحظه سقوط» و «لحظه گذار»
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 26.02.2026, 20:12

«لحظه سقوط» و «لحظه گذار»


کاظم علمداری

گذار به معنای تغییر سیستم است، نه اصلاحات پس از تغییر سیستم. مرحلهٔ اضطراری پس از سقوط — هرچند از نظر اجرایی مهم — بخشی از مدیریت انتقال است، نه تعریف‌کنندهٔ خود گذار.

اگر این تمایز مفهومی رعایت نشود، این خطر وجود دارد که «سقوط» جای «گذار» را بگیرد و پروژهٔ دموکراسی صرفاً به وعده‌ای برای آینده تبدیل شود.

به بیان فشرده:
گذار پیش از تثبیت نظم جدید پایان می‌یابد؛ آنچه پس از آن آغاز می‌شود، تحول و نهادینه‌سازی دموکراسی است.

در تطبیق این چارچوب با وضعیت ایران، مسئلهٔ اصلی این است که «شرایط لازمِ انقلاب یا فروپاشی» تا حد زیادی فراهم شده، اما «شرایط کافیِ گذار دموکراتیک» هنوز ضعیف و نامنسجم است. اگر با زبان هانتینگتون و اودانل/اشمیتِر و با توجه به تجربهٔ آفریقای جنوبی، شیلی و لهستان سخن بگوییم، می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

۱) ایران: شرایط لازم بحران، قوی؛ شرایط کافی گذار، شکننده
فرسایش مشروعیت، بحران اقتصادی، شکاف دولت–ملت و انسداد اصلاح‌پذیری شرط لازم‌اند؛ اما کافی نیستند. جامعهٔ ایران بارها ظرفیت بسیج خیابانی خود را نشان داده است، اما فقدان بدیل نهادیِ منسجم و سازوکار مشترک تصمیم‌گیری موجب می‌شود انرژی اعتراض الزاماً به گذار دموکراتیک تبدیل نشود.

۲) شکاف درون حاکمیت: وجود دارد، اما هنوز کارگشا نیست
در مدل گذار، شکاف میان تندروها و میانه‌روها زمانی کارگشا می‌شود که بخشی از قدرت به این جمع‌بندی برسد که توافق انتقالی کم‌هزینه‌تر از استمرار وضع موجود است. در ایران شکاف‌های نهادی، اقتصادی، نسلی و بوروکراتیک وجود دارد، اما امنیتی‌شدن سیاست، منافع اقتصادی گره‌خورده به بقا و ترس از پاسخگویی، مانع از تبدیل این شکاف‌ها به «پل مذاکره» شده است.

۳) مسئلهٔ بدیل: خلأ کنشگر مذاکره‌پذیر
در گذارهای موفق، رژیم می‌دانست با چه نیرویی طرف است. «کنگره ملی افریقا» در آفریقای جنوبی، همبستگی در لهستان و ائتلاف کنسرتاسیون در شیلی، همگی بدیل‌هایی سازمان‌یافته، پاسخگو و متعهد به قواعد بازی بودند.

در ایران، چنین بدیلی هنوز شکل نگرفته است:
- نه رهبری جمعی تثبیت‌شده‌ای وجود دارد،
- نه برنامهٔ حداقلی مورد اجماع،
- نه شبکه‌ای که تصمیم را به عمل تبدیل کند،
- و نه سازوکار پاسخگویی نهادمند.

همین خلأ، خطر «روز بعد» را افزایش می‌دهد.

۴) اختلاف بر سر مفهوم گذار
اگر گذار صرفاً «پس از سقوط» تعریف شود، مهم‌ترین حلقه حذف می‌شود: ساختن بدیل پیش از فروپاشی. در غیاب آن، سقوط می‌تواند به یکی از این سناریوها بینجامد:

- فروپاشی بدون بدیل → خلأ قدرت → بی‌ثباتی
- بازتولید قدرت از درون همان ساختار
- قطبی‌سازی و خشونت

۵) همبستگی به‌مثابه فناوری تولید بدیل
در تجربه‌های موفق، همبستگی صرفاً یک شعار نبود، بلکه سازوکار تولید بدیل بود. برای ایران، این به معنای:

- تدوین منشور حداقلی مشترک
- ایجاد سازوکار تصمیم‌گیری شفاف
- تقسیم کار میان نیروهای داخل و خارج کشور
- تعهد به دولت موقت حداقلی برای جلوگیری از خلأ امنیتی

۶) نقش «کنگره آزادی ایران»
در این چارچوب، اگر قرار است «لحظه سقوط» به «لحظه گذار» تبدیل شود، نیاز به ظرفی نهادمند برای تولید بدیل وجود دارد. تشکیل «کنگره آزادی ایران» می‌تواند — در صورت تعریف واقع‌بینانه و غیرانحصارگرایانه — چنین ظرفی باشد.

اما این کنگره تنها زمانی در مسیر درست گذار قرار می‌گیرد که:

- خود را جایگزین همهٔ نیروها معرفی نکند؛
- مدعی نمایندگی انحصاری نباشد؛
- به‌جای ساختار حزبی، بر ائتلافی فراگیر تکیه کند؛
- و هدف خود را ایجاد سازوکار همگرایی و تدوین منشور حداقلی تعریف کند، نه تصاحب زودهنگام قدرت.

اگر «کنگره آزادی ایران» به ابزاری برای حذف رقبا یا تحمیل یک گرایش خاص بدل شود، به‌جای تولید بدیل، شکاف‌ها را تعمیق خواهد کرد. اما اگر به فضای گفت‌وگوی ملی و سازوکار هماهنگی فراگیر تبدیل شود، می‌تواند نخستین گام عملی در مسیر گذار باشد.

جمع‌بندی
ایران ممکن است وارد فاز «سقوط‌پذیری» شده باشد، اما هنوز وارد فاز «گذارپذیری دموکراتیک» نشده است.

بحران رژیم می‌تواند «لحظه سقوط» بسازد، اما تنها بدیل سازمان‌یافته می‌تواند «لحظه گذار» را رقم بزند.

کنگره آزادی ایران، اگر در خدمت تولید این بدیل باشد — نه جانشینی زودهنگام قدرت — می‌تواند به پلی میان سقوط و گذار تبدیل شود.


نظر خوانندگان:


■ آقای علمداری گرامی، هر چه گفتید به تصورم مورد تایید اکثریت قاطع نیروهای دموکراسی خواه باشد، اما ضرورت دارد بی پرده تر مسائل روز را روی میز بگذاریم. حکایت روشنفکران ایران شده است مثل دانش‌آموزانی که مشق عیدشان را روز سیزده بدر می‌نوشتند.
خلاصه کنم: شما نوشتید:
“- نه رهبری جمعی تثبیت‌شده‌ای وجود دارد،” “- نه برنامهٔ حداقلی مورد اجماع،”
“- نه شبکه‌ای که تصمیم را به عمل تبدیل کند،”
“- و نه سازوکار پاسخگویی نهادمند.”
جریان “شیر خورشید” به رهبری آقای رضا پهلوی به تمام سوالات بالا جواب مثبت میدهد. شما که مفاهیم اصلی را چنین خوب گفتید (بویژه تمایز “سقوط” و “گذار”) بهتر است نسبت میان گفته های خودتان را با ادعای جریان “شیر خورشید” بطور مستدل و با نمونه بیان کنید، تا بحث از جنبه تئوریک به فاز عملی نزدیک تر شود و جواب به ـــ چه باید کرد ـــ ملموس تر گردد. من، نظیر بسیاری روشنفکران دیگر، از آقای پهلوی و رهبری ائتلافی ایشان حمایت میکنم و این حمایت را در لحظه کنونی کارساز میدانم، اما در ضمن تحلیل شما از شرایط کنونی را منطقی میبینم ، هشدارهای شما “احتمال قطبی‌سازی و خشونت”، “باز تولید قدرت رژیم کنونی بدلیل نبود بدیل فراگیر”، “دموکراسی در آینده؟” همه و همه بجا و شدیدا نگران کننده اند. امید وارم دوستان اندیشمند دیگر نیز روشنگری کنند که امروز به چنین کاری نیاز مبرم وجود دارد.
با احترام ، پیروز.


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم آقای علمداری
مرقوم فرمودید که اگر “این تمایز مفهومی رعایت نشود، این خطر وجود دارد که «سقوط» جای «گذار» را بگیرد و پروژهٔ دموکراسی صرفاً به وعده‌ای برای آینده تبدیل شود”.
البته ایده آل خواهد بود که بلافاصله بعد از مرحله سقوط، دموکراسی گذار نهادینه و یا تثبیت و برقرار شود! متأسفانه، احتمال یک دموکراسی اینچنینی و زودرس را با توجه به شرایط خاص ایران و این انقلاب و نیروهای درگیر در آن بسیار کم میبینم، و امیدوارم پاسخ و توضیح شما را ببینم. دلایل بسیاری دارم ولی عمده این دلایل، تیتروار بشرح زیر است.
اقتصاد ور شکسته باقی مانده از حکومت بی کفایت و ویرانگر جمهوری اسلامی. بعید میدانم تا اقتصاد و وضعیت معاش و کار و مسکن هموطنان ما به یک سطح اقتصادی متعادل نرسد، دموکراسی که نیازمند فرهنگ دموکراسی اکثریت افراد میباشد قابل حصول باشد. البته که حق و حقوق کلیه نهادهای دموکراسی باید از همان روز اول بعد ازسقوط این رژیم محترم شمرده شود، ولو اینکه ممکن است چند سالی طول بکشد، تا دموکراسی تثبیت شود.
– پیامد عدم اجماع اپوزیسیون کنونی حکومت و عدم اقبال آنها از اصول محکم یک میهن، یک پرچم، یک رهبر گذار و یک ایران یکپارچه و همکاری و ائتلاف همه آنها زیر یک پرچم و انیستیتو تا انجام رفراندم.
– مسئله برخورد با گروههای تجزیه طلب و جداشونده بالقوه متعدد، که معمولا در زمان گذار و ضعف حکومت مرکزی فعالتر می‌شوند.
– مسئله ارتش، شهربانی، پلیس، امنیت داخلی و خارجی و برخورد قوه قضایی و مقننه و مجریه با عناصر مزدور و بازنده و باقی مانده و فراری رژیم اسلامی شکست خورده.
با احترام، آرمان امیدوار


■ جناب پیروز گرامی،
گذار پس از سرنگونی معنا ندارد. گذار به معنای انتقال از یک سیستم حاکم به سیستمی دیگر است؛ یعنی فرآیندی که در آن ساختار قدرت تغییر می‌کند. اگر سیستم حاکم به‌طور کامل فروپاشیده باشد، دیگر سخن از «گذار» نیست، بلکه بحث بر سر تثبیت نظم جدید، تحول درون‌سیستمی و اصلاحات است.
در ادبیات علوم سیاسی، گذار مرحله‌ای است که پیش از تثبیت کامل نظم جدید رخ می‌دهد؛ زمانی که بدیل حکومتی شکل گرفته و توازن قوا رژیم مستقر را ناگزیر به پذیرش انتقال قدرت می‌کند. پس از سقوط کامل، آنچه آغاز می‌شود، مرحله تحول و نهادسازی است، نه گذار.
به نظر می‌رسد برخی جریان‌های سلطنت‌طلب این تمایز مفهومی را وارونه تعریف می‌کنند و گذار را به دوره پس از سرنگونی موکول می‌سازند. در چنین برداشتی، مسئله ساختن بدیل پیش از سقوط به حاشیه می‌رود.
پرسش اساسی این است: آیا دموکراسی می‌تواند صرفاً بر موج نفرت عمومی از یک رژیم بنا شود، یا نیازمند ساختار، توافق، و تضمین‌های نهادی پیشینی است؟
تکیه صرف بر نارضایتی مردم، بدون ارائه سازوکار روشن برای انتقال قدرت و تضمین آزادی‌ها، خطر بازتولید تمرکز قدرت را در شکل دیگری به همراه دارد.
بحث بر سر اشخاص نیست؛ بحث بر سر منطق گذار است. تمایز «سقوط» و «گذار» دقیقاً در همین‌جا اهمیت پیدا می‌کند. ادعای رهبری ائتلافی زمانی به «بدیل گذار» تبدیل می‌شود که:
منشور حداقلی مشترک و قابل امضا با مشارکت طیف‌های متنوع سیاسی شکل گرفته باشد؛
سازوکار شفاف تصمیم‌گیری جمعی تعریف شده باشد (نه اتکای صرف به شخصیت یا محبوبیت)؛
تضمین‌های روشن برای تفکیک قوا، انتخابات آزاد و محدود بودن قدرت در دوره انتقال ارائه شده باشد؛
و شبکه‌ای سازمان‌یافته برای اجرای تصمیمات و جلوگیری از خلأ قدرت وجود داشته باشد.
تا زمانی که این عناصر به‌صورت نهادمند و قابل سنجش شکل نگرفته‌اند، حمایت سیاسی حتی اگر کارساز و مفید در بسیج افکار عمومی باشد، هنوز معادل «بدیل گذار» نیست.
با احترام، علمداری


■ جناب امیدوار گرامی،
همانگونه که نوشته‌ام در ایرانِ امروز دو پروژه روی میز است. ساقط کردن رژیم با توسل به حمله نظامی خارجی که می تواند با پی آمد پر مخاطره دراز مدتی همراه باشد. دوم، پروژه دموکراسی خواهی که از راه کار گذار از نظام جمهوری اسلامی ممکن است. این پروژه بدون بدیل حکومتی ممکن نیست. بدیل حکومتی تنها بر بستر توافق و همبستگی گسترده ملی و رهبری جمعی با منشور و مصوباتی که حقوق برابر شهروندی در آن بیان شده باشد ممکن است. منطق «یک رهبر، یک پرچم» با گذار دموکراتیک ناسازگار است.
شعار «یک میهن، یک پرچم، یک رهبر گذار» از نظر گفتمانی بیش از آنکه به الگوی گذار دموکراتیک نزدیک باشد، به مدل‌های اقتدارگرایانه شباهت دارد. در ادبیات علوم سیاسی، گذارهای موفق معمولاً بر پایه ائتلاف‌های چندصدایی، رهبری جمعی و سازوکارهای نهادمند تصمیم‌گیری شکل می‌گیرند، نه تمرکز قدرت در یک فرد.
تمامیت ارضی با تمرکزگرایی یکی نیست دفاع از «ایران یکپارچه» اصلی مهم و قابل دفاع است؛ اما پیوند زدن آن با «یک رهبر واحد» نوعی خلط مفهومی است. بسیاری از دموکراسی‌های پایدار، با وجود تنوع قومی و زبانی، از طریق تمرکززدایی، تضمین حقوق برابر شهروندی و سازوکارهای قانونی، وحدت ملی را حفظ کرده‌اند، نه از طریق تمرکز شخصی قدرت.
در این میان، واکنش برخی سلطنت‌طلبان به توافق پنج حزب کرد و طرح اتهام تجزیه‌طلبی، نشان می‌دهد که همچنان از همان الگوی تاریخی استفاده می‌شود؛ الگویی که طی هشتاد سال گذشته، بارها اتهام «تجزیه‌طلبی» را برای مشروعیت‌بخشی به سرکوب نظامی به کار گرفته است.
گروه‌های تجزیه‌طلب معمولاً در شرایط خلأ مشروعیت و ضعف اعتماد به مرکز فعال‌تر می‌شوند. پاسخ پایدار به این مسئله، تقویت حقوق برابر، حاکمیت قانون و مشارکت سیاسی است، نه انسجام نمادین حول یک پرچم یا یک رهبر. این مسائل نیازمند برنامه نهادی، قوانین شفاف و سازوکارهای حقوقی دقیق است، نه تمرکز قدرت در یک رهبر گذار.
شعار «یک رهبر» ممکن است بسیج‌کننده باشد، اما الزاماً تولیدکننده بدیل دموکراتیک نیست. در جامعه‌ای که تجربه تمرکز قدرت را بارها آزموده است، تکرار همان الگو حتی در لباس گذار، می‌تواند خطر بازتولید اقتدارگرایی را در پی داشته باشد.
با احترام، علمداری


■ توضیح شما در مورد “منشور حداقلی مشترک” و توافقی سامان یافته به عنوان پیش شرط “گذار” قابل درک است. برای مثال نشانه هایی نگران کننده در این اواخر درحاشیه ائتلاف احزاب کرد، تنها نشان از نوک کوه یخ را دارد و عدم مدیریت چنین واگراهایی (که بعضا غیر ضروری هستند) در غیاب ائتلاف منطقی، براحتی جامعه ایران را به سمت دوره ای از دو قطبی سمی و مخرب سوق میدهد. بدون کوچکترین تردیدی رژیم ولایی قابلیت حکومت و ماندن در قدرت را از دست داده، سقوط رژیم رقم خورده است و بدیلی که ایران را بطور متحد هدایت کند وجود خارجی ندارد، و این بسیار نگران کننده است.
عقیده دارم که در همین روزها گروه متعددی از دموکراسی خواهان (با وجود گوناگونی سلیقه) که نامهای شناخته شده در میان اپوزسیون دارند، طی فراخوانی خطاب به آقای پهلوی و تیم ایشان بخواهند که در نشست (هایی) به صیقل منشور حداقلی پرداخته شود و متعاقب آن حمایت خود را از چتر ائتلافی آقای پهلوی اعلام کنند. پیشبرد موفقیت آمیز چنین رویکردی یک گام مثبت به سمت ائتلاف کارساز ایرانیان خواهد بود و در ضمن، در جلوگیری از گرایشات افراطی و زبان حذفی که بصورت هاله ای اطراف جریان آقای پهلوی را اشغال کرده اند موثر واقع میشود.
با احترام، پیروز


■ آقای علمداری گذار یک اصل دمکراتیک است و ستون‌های ان بر نهادهای اجتماعی استوار است. در شرایط حاضر هیچ نهاد اجتماعی که بصورت واقعی ورسمی در جامعه ایران تضمین کننده شرایط دلخواه که در کتاب های علوم سیاو اجتماعی تعریف شده در ایران وجود ندارد.
“... تقویت حقوق برابر، حاکمیت قانون و مشارکت سیاسی ....” نیازمند زمان است. ایا شما فعلا امور مملکت را به اصلاح‌طلبان که برای قدرت خیز بسته اند یک سری شرط‌هایی قاعل می شوید که حتی اگر چهار نفر که به اصطلاح نماینده این یا ان گروه هست این را غیر اصولی می بینید و منتظر شرایطی که امکانات ان با توجه به نا هنجارهای اجتماعی سياسی بیشتر روبنایی هست تا واقیعتهای نمایندهگان ان جامعه، بنظر شما ۴۷ سال کم بود برای تشکیل چنین اصولی که اگر مهيا می شد ما را در شرایط بهتری قرار می داد و ما الان در دقیقه ۹۰ بازی هستیم و مضطرب در هر لحظه که چه می شود. در شرایط فعلی ایران اصلاحهات فقط بعد از تغییر این سیستم فعلی امکان پذیر است.
م. مهر


■ جناب علمداری جدل احزاب کردی و مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلبان سابقه طولانی دارد و عجین با بی‌اعتمادی مفرط. احزاب کردی همیشه دنبال فرصت‌هایی برای آنچه می‌خواهند بوده و هستند، چه استفاده از ضعف حکومت مرکزی، چه تکیه یک جانبه به حمایت بیگانگان، چه با مذاکره با همین حکومت اسلامی در توهمی عجیب برای گرفتن امتیازاتی که بعضا سبب ترور رهبرانش شد. وقتی آنان از ملت کرد و مردم ایران صحبت می‌کنند و سخنگوی‌شان ملتی به نام ایران را قبول ندارد و از ملتهای ایران سخن می‌گویند و حساسیت از شنیدن تمامیت ارضی ایران دارند، به جای درخواست گفتگو و همکاری با رضا پهلوی ترجیح می‌دهند متحدشان مجاهدین خلق باشد و حتی مرز بندی با حزب کومله و آقای مهتدی دارند، معلوم است که قبول داشتن صداقت در گفتارشان مورد تردید قرار می‌گیرد.
در این موقعیت خطیر وظیفه ایران دوستان اعم از مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلبان، جمهوری خواهان و احزاب قومی همکاری و همیاری برای گذار از جهنم این حکومت درنده‌خو باید باشد، اتحاد در چنین جبهه‌ای است که جلوی افراط و تفریط را می‌گیرد و توازنی میانشان جهت پیشرد اهداف گذار برقرار می‌کند و این تجربه‌اندوزی توشه‌ای ست گران‌بها برای همه بعد از دوران گذار از این نظام برای ساختن ایرانی آزاد و آباد. از این رو این موضع‌گیری‌های واکنشی از هر دو طرف تضیف مبارزه پیش رو و عدم تشخیص موقعیت است.
احزاب کردی باید نگاهی به موقعیت کردهای در ترکیه، سوریه و عراق بیندازند و بدانند که بهروزی مردم کرد و همه اقوام ایرانی در دموکراتیزه شدن سیستم سیاسی ایران است. آیا بودن و ادامه حیات حکومت اسلامی به نفع این احزاب است یا همکاری با رضا پهلوی و دیگر تحول خواهان مخالف فدرالیسم و موافق عدم تمرکز؟
با احترام سالاری


■ سالاری عزیز، در مورد کردستان و احزاب آن هیچ سخنی به بیراه نگفتید، اما اشکال مساله از جانب آقای پهلوی، عدم مدیریت صحیح و وقت شناسانه است. این نمونه ایست که نشان می‌دهد نبود اجماع حداقلی چگونه به جو یگانگی ملی ضربه می‌زند. اصل تمامیت ارضی، چه کسی بپسندد یا نه، خط قرمز بسیاری از نیروهای ملی ایرانیست، و نباید نادیده گرفته شود. از طرفی وجود ستم‌های ملی در طول قرن‌ها زخم‌های باز بسیاری به بدنه ایران عزیز ما بجا گذشته است. پس کاملا پذیرفتنی است که هر گاه اصل تمامیت ارضی را نام میبریم، ضرورت رفع ستم های ملی و مشارکت اقوام ایرانی در تصمیمات اجتماعی نیز گوشزد شود. جای باز کردن موضوع کردستان بطور اخص نیست، صحبتی است به درازا و خطوطی که شما آقای سالاری مطرح کردید متین و واقعی هستند.
با تبریک به رفع شر خامنه‌ای جلاد و به امید ایران آزاد، پیروز.


■ پیروز گرامی، آقای پهلوی تنها با اتحاد با بقیه دموکراسی‌خواهان می‌تواند نقش مثبت و موثری در پروسه گذار داشته باشد، این جور که بنظر می رسد طرفداری از وی که سازماندهی خاصی هم ندارد تا حدی باعث توهم وی و دور و بری‌هایش شده است. وی دارد فرصت ایجاد جبهه با جمهوری خواهان دمکرات را از دست می‌دهد و تنها به ترامپ و نتانیاهو تکیه می‌کند. در واقع هر دو طرف باید نرمش لازم را برای پیشبرد امر مبارزه از خود نشان دهند و از وارد کردن اهداف آینده در ائتلاف حداقلی در زمان حاضر پرهیز نمایند.
با درود سالاری





نظر شما درباره این مقاله:







کدام چپ در ایران فحش می‌خورد؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 16:44

کدام چپ در ایران فحش می‌خورد؟


قربان عباسی

معنای چپ از منظر متفکران کلیدی مکتب انتقادی فرانکفورت

برای درک آنچه «چپِ راستین» در افق اندیشه‌ی تئودور آدرنو معنا می‌دهد، باید ابتدا تمام تصورات قالبی از «چپِ پروژکتوری»، ‌‏«چپِ استالینی» و «چپِ معامله‌گر» را به مسلخ نقد برد. آدرنو، به عنوان دیده‌بانِ تیزبین مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در ‏پیوستن به گله‌های حزبی یا تقدیسِ خشونتِ عریان، بلکه در «دیالکتیک منفی» ‎و ایستادگیِ آشتی‌ناپذیر در برابر هرگونه ‌‏«توتالیته» (تمامیت‌خواهی) می‌دید‎.‎

از منظر آدرنو، بزرگترین جنایت علیه رهایی، تسلیم شدن در برابر این ایده است که «کل، حقیقت است». او در مقابل هگل ایستاد و ‏اعلام کرد «کل، ناعادلانه است». ‎چپِ راستین از نگاه آدرنو، جریانی نیست که بخواهد یک «نظمِ نوینِ آهنین» را جایگزین نظم ‏قبلی کند. چپی که به نامِ توده، حکم به حذفِ فردیت و سرکوبِ دگراندیش می‌دهد، در واقع نسخه‌ی دیگری از فاشیسم است که ‏نقابِ سرخ به صورت زده. آدرنو بر این باور بود که هرگاه «فکر» با «قدرتِ سرکوبگر» هم‌بستر شود، تفکر می‌میرد و جای خود را به ‌‏«تبلیغات‎» (Propaganda) ‎می‌دهد‎.‎

آدرنو در کتاب دیالکتیک روشنگری تبیین می‌کند که چگونه سیستم‌های سلطه، حتی اعتراض را هم به کالا تبدیل می‌کنند. چپِ ‏راستین کسی نیست که در استودیوهای لندن یا پاریس، در قامت یک سلبریتیِ سیاسی، خونِ مردم را به «ارزِ دیجیتالِ شهرت» تبدیل ‏کند. ‎این «چپ‌های صادراتی» خود بخشی از «صنعت فرهنگ»‎ ‎هستند؛ آن‌ها سرگرمی‌سازانی در هیبتِ تحلیل‌گر سیاسی‌اند که از ‏رنج مردم، محتوای رسانه‌ای تولید می‌کنند. آدرنو به شدت علیه این «کاذب بودن»‎ (Falsehood) ‎هشدار می‌داد. برای او، تفکرِ ‏رهایی‌بخش باید گزنده، دشوار و آشتی‌ناپذیر باشد، نه کالایی خوش‌هضم برای تریبون‌های قدرت‎.‎

چپِ آدرنویی، «چپِ نفی» است. او معتقد بود وظیفه‌ی روشنفکر، ترسیمِ اتوپیاهای خونین نیست، بلکه «نه» گفتن به وضعیتِ ‏موجود است. آدرنو در کتاب اخلاق صغیر‎ (Minima Moralia) ‎می‌نویسد: «زندگیِ درست در میانِ زندگیِ نادرست ممکن ‏نیست.»‎ ‎کسی که ادعای چپ بودن دارد اما کشتار مردم را به بهانه‌ی حفظِ «نظم» یا «امنیتِ ملی» و به بهانه ضدامپریالیست بودن ‏رژیم تئوریزه می‌کند، دچار یک انحطاطِ منطقی شده است. در منطق آدرنو، هیچ «ایده‌ی کلی» (مانند دولت، ملت یا حزب) ‏ارزش آن را ندارد که رنجِ یک «سوژه‌ی زنده» را توجیه کند. تئوریزه کردنِ خشونتِ ۲۰ برابری، دقیقاً همان نقطه‌ای است که عقل ‏به جنون تبدیل می‌شود؛ این همان «بربریت» ‎است که پس از آشویتس، آدرنو تمام عمر علیه آن نوشت‎.‎

برای آدرنو، رهایی در بازپس‌گیریِ «فردیتِ سرکوب‌شده» است. چپِ راستین مدافعِ حقِ «متفاوت بودن» است، نه ذوب شدن در ‏اراده‌ی پیشوا یا دولت. او می‌گفت: «هدفِ جامعه‌ی آزاد، تبدیلِ انسان‌ها به یک توده متحد نیست، بلکه فراهم کردنِ امکانی است ‏که در آن هر کس بتواند بدونِ ترس، متفاوت باشد‎.‏»‎ ‎بنابراین، تفکری که حکم به همسان‌سازی و سرکوبِ جنبش‌های مردمی ‏می‌دهد، در واقع در خدمتِ «منطقِ هویت‌بخشِ» سرمایه‌داری و فاشیسم است. این طیف که خود را چپ می‌نامند اما عاشقِ قدرتِ ‏متمرکز و پوتین‌های نظامی هستند، در واقع «چپ‌های ارتجاعی»‎ ‎هستند که بویی از رهایی نبرده‌اند‎.‎

آدرنو حکمِ قطعی داد: «تمام فرهنگ پس از آشویتس، از جمله نقدِ فوری آن، زباله است.» منظور او این بود که اگر اندیشه‌ای ‏نتواند مانعِ تکرارِ فاجعه شود، بی‌ارزش است. ‎کسی که امروز از کشتار دفاع می‌کند، کشته شدن مردم را به زیر پای همدیگر ماندن ‏تقلیل می‌دهد. چپی که هنوز شرمگین نیست که چرا روزگاری خلخالی جلاد را کاندیدای خود معرفی کرد، چپی که پشت خمینی ‏به نماز ایستاد، چپی که به دولت بازرگان فحش می‌داد چرا ترحم انقلابی از خود نشان می‌دهد ولی بعد چهل سال هنوز خود را نقد ‏نکرده و عذرخواهی نکرده است، چپی که چهل سال در کنار حکومت شعار ضدغرب داد و غرب‌ستیزی و مدرنیته‌ستیزی را به ‏گفتمان دانشگاهی تبدیل کرد و شعار مرگ بر غرب را در دامن حکومت گذاشت بی‌آنکه ذره‌ای به پیامدهای اندیشه‌اش برای ‏رنجورسازی مردمش فکر کند البته که عقب افتاده است و لایق فحاشی نسل عصیانگر... چپِ راستین، در مقابل، بر «رنجِ سوژه»‎ ‎تاکید می‌کند. نقدِ آدرنویی، صدایی است که در میانِ هیاهوی تانک‌ها و تریبون‌ها، از «حقِ حیات» و «کرامتِ پایمال‌شده» دفاع ‏می‌کند‎.‎

چپِ راستین از منظر آدرنو، نه یک سازمان سیاسی برای کسب قدرت، بلکه یک «موقعیتِ اخلاقی و اپیستمولوژیک»‎ است. ‏این چپ‎:‏ با هیچ جلادی دست نمی‌دهد‎.‏ رنجِ بشری را با هیچ مصلحتی سودا نمی‌کند‎.‏ در برابرِ وسوسه‌ی «توجیهِ جنایت به نامِ تاریخ» ‏می‌ایستد‎.‎

چپ از منظر والتر بنیامین

برای تحلیل معنای «چپ بودن» از منظر والتر بنیامین، باید از تعاریف کلاسیک مارکسیستی (که صرفاً بر اقتصاد و حزب استوارند) فاصله بگیریم و به ساحتِ «الهیات سیاسی»، «هنر» و «حافظه» قدم بگذاریم. بنیامین، آن «ملوانِ مستِ» مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در پیشرفتِ خطی تاریخ، بلکه در گسست و وقفه می‌دید. در ادامه، این مفهوم را از دریچه‌ی تفکر انتقادی بنیامین کالبدشکافی می‌کنیم:

برخلاف مارکسیسم ارتدوکس که تاریخ را قطاری در حال حرکت به سوی مدینه‌ی فاضله می‌دید، بنیامین در تاملاتش (به‌ویژه در قطعات «درباره مفهوم تاریخ») می‌گوید: «شاید انقلاب‌ها نه حرکتِ قطار تاریخ، بلکه کشیدنِ ترمز اضطراری توسط بشریتی باشد که در این قطار نشسته است.»

از منظر بنیامین، چپ بودن یعنی نه گفتن به ایده‌ی پیشرفت (Progress). او معتقد بود که اعتقادِ کورکورانه به اینکه «فردا بهتر از امروز است»، بزرگترین فریبِ سوسیال‌دموکراسی بود که راه را برای فاشیسم هموار کرد. چپ بودن یعنی درکِ این مطلب که وضعیتِ اضطراری که در آن زندگی می‌کنیم، خودِ «قاعده» است، نه یک استثنا.

بنیامین در تمثیل مشهورش، ماتریالیسم تاریخی را به عروسکِ شطرنج‌بازی تشبیه می‌کند که همیشه پیروز است، به شرط آنکه «کوتوله‌ی زشتِ الهیات» درون آن پنهان شده باشد و هدایتش کند.

معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی سیاستِ چپ بدونِ یک «شورِ مسیحایی»(Messianic) برای نجاتِ گذشتگان، کالبدی بی‌روح است. برای بنیامین، چپ بودن یعنی داشتنِ رسالتی برای رستگاریِ مردگان. ما نه برای آیندگان، بلکه برای انتقامِ اجدادِ سرکوب‌شده‌مان مبارزه می‌کنیم. اینجاست که «حافظه» به یک ابزار سیاسیِ چپ تبدیل می‌شود.

بنیامین در جستار درخشان «اثر هنری در عصر بازتولیدپذیری فنی»، مرز میان چپ و راست را به دقت ترسیم می‌کند:

می‌گوید: فاشیسم به دنبال «هنری کردنِ سیاست» است؛ یعنی استفاده از زیبایی‌شناسی، مراسم‌های باشکوه، و نمادها برای فریبِ توده‌ها بدون تغییر در ساختار مالکیت. کمونیسم (چپ) به آن با «سیاست‌زده کردنِ هنر» پاسخ می‌دهد. چپ بودن یعنی ویران کردنِ «هاله» (Aura) و تقدسی که دورِ قدرت و هنر پیچیده شده است تا ابزارِ آگاهی در دسترسِ همگان قرار گیرد. چپ بودن از نظر بنیامین، یعنی داشتنِ نگاهِ یک «فلانور»؛ کسی که در هزارتوی پاساژهای مدرن پرسه می‌زند اما جذبِ ویترین‌ها نمی‌شود. او به «اشیای خرد و پیش‌پاافتاده» نگاه می‌کند تا ردپای ستم و فتیشیسمِ کالایی را در آن‌ها بیابد. چپ بودن یعنی افشای این واقعیت که هر سندِ تمدنی، همزمان سندی از بربریت است. در مکتب فرانکفورت با گرایش بنیامینی، چپ بودن یک وضعیتِ «هوشیاریِ دیالکتیکی» است. این یعنی:

بدبینیِ سازمان‌یافته: شک کردن به هر جریانی که وعده رستگاری می‌دهد اما آن را به آینده موکول می‌کند.
بسیجِ تخیل: استفاده از رویاها و اسطوره‌ها برای درهم‌شکستنِ واقعیتِ موجود.
و در نهایت توقفِ زمان: ایمان به اینکه هر لحظه، «درِ کوچکی است که مسیح (رستگاری/انقلاب) می‌تواند از آن وارد شود.»

معنای چپ از منظر اریک فروم

اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در توقف قطار تاریخ و رستگاری گذارگان می‌دید، اریک فروم — به عنوان روان‌کاوِ مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را به اعماق روان‌شناسی انسانی و اخلاق سکولار می‌برد. برای فروم، چپ بودن نه یک تعلق حزبی، بلکه یک «موضع‌گیری وجودی» (Existential Position) در برابر بت‌پرستی‌های مدرن است. تحلیل مفهوم چپ از منظر فروم را می‌توان در چهار محور اصلی خلاصه کرد:

در کتاب آناتومی ویران‌سازی انسانی، فروم میان دو سنخ روانی تمایز قائل می‌شود: بیوفیل (حیات‌دوست) و نکروفیل (مرگ‌دوست) از نظر فروم، جوهرِ اندیشه‌ی چپ، «بیوفیلی» است؛ یعنی گرایش به رشد، ساختن و شکوفایی. در مقابل، فاشیسم و ساختارهای تمامیت‌خواه نماد «نکروفیلی» هستند. آن‌ها عاشق نظمِ سفت و سخت، اشیاءِ بی‌روح و ستایشِ گذشته‌های مرده‌اند. چپ بودن یعنی انتخابِ «زندگی» در برابر «ماشینیسم» و «بوروکراسیِ روح‌کُش».

فروم در شاهکارش داشتن یا بودن؟، ریشه‌ی بحرانِ انسان مدرن را در غلبه‌ی «مودِ داشتن» می‌بیند. در این نگاه، حتی هویت، مذهب و سیاست هم به «کالا» تبدیل می‌شوند (من دارای این مذهب هستم، من صاحب این سرزمین هستم)

معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعه‌ای که در آن «بودنِ» انسان (تجربه‌ی زیسته، خلاقیت و پیوند با دیگران) بر «داشتنِ» او (ثروت، قدرت و مالکیت) اولویت داشته باشد. چپِ فرومی، به دنبال لغوِ مالکیتِ خصوصی صرفاً برای توزیع پول نیست، بلکه برای رها کردنِ روحِ انسان از چنگالِ «اشیاء» است.

فروم در کتاب شما خدایان خواهید بود، تحلیل می‌کند که انسانِ مدرن به جای خدایان باستان، «بت‌های جدید» ساخته است: دولت، نژاد، حزب، پیشوا، یا حتی «کالا». از منظر او، چپ بودن یعنی «ایمانِ اومانیستی» و عصیان علیه هرگونه بتی که انسان را به بندگی می‌کشد. او معتقد است که سوسیالیسمِ اصیل، ادامه‌ی منطقیِ پیامِ پیامبران و فلاسفه برای «آزادیِ کامل انسان» است. اگر جریانی به نام چپ، خودش تبدیل به بت شود (مثل استالینیسم)، از نظر فروم دیگر چپ نیست، بلکه صورتی از بربریت است.

در کتاب نافرمانی: جستی در روان‌شناسی سیاسی، فروم می‌نویسد که تاریخِ بشر با یک «نافرمانی» (آدم و حوا / پرومته) آغاز شد. چپ بودن یعنی توانایی گفتنِ «نه» به مراجع قدرتِ نامشروع. اما این نافرمانی نباید از روی کینه‌توزی باشد، بلکه باید از سرِ «تعهد به عقل» باشد. فروم معتقد است انسانِ توده‌ای (همان توده‌ی مذهب‌زده یا ناسیونالیست های نفرت پراکن) چون «هویتِ فردی» ندارد، در «هویتِ جمعی» ذوب می‌شود تا ترس از تنهایی را فراموش کند. چپ بودن یعنی فردیتِ شکوفا که می‌تواند مستقل فکر کند و با اراده‌ی خود با دیگران پیوند (عشق) برقرار کند. توده‌ای که از مسئولیتِ فردی و آزادی می‌ترسد، به آغوشِ اقتدارگرایی (چه مذهبی و چه قومی) پناه می‌برد تا امنیتِ روانی کاذب پیدا کند.

معنا و مفهوم چپ از منطر هورکهایمر

اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در الهیاتِ نجات و اریک فروم آن را در سلامتِ روان‌شناختی جستجو می‌کردند، ماکس هورکهایمر — معمار و مدیر با ذکاوت مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را در تلاقیِ «خردِ انتقادی» و «رنجِ بشری» تعریف می‌کند. برای هورکهایمر، به ویژه در دوران پختگی و در اثرِ سترگش دیالکتیک روشنگری (همراه آدورنو)، چپ بودن دیگر به معنای هواداری از یک حزب پرولتاریایی نیست؛ بلکه یک «موضعِ معرفت‌شناختی» علیه وحشی‌گریِ سازمان‌یافته است.تحلیل مفهوم چپ از منظر هورکهایمر را می‌توان در محورهای زیر خلاصه کرد:

هورکهایمر در مقاله مرجع خود (۱۹۳۷)، مرزِ میان دانشمندِ عادی و روشنفکرِ چپ را ترسیم می‌کند.

تئوری سنتی (راست/محافظه‌کار): جهان را همان‌گونه که هست می‌پذیرد و به دنبال بازتولیدِ نظم موجود است.

تئوری انتقادی (چپ): جهان را نه یک «امرِ بدیهی»، بلکه محصولِ «روابط قدرت و سلطه» می‌بیند. معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی نپذیرفتنِ وضع موجود به عنوان سرنوشتِ محتوم. چپ بودن یعنی افشای این حقیقت که «نظمِ فعلی» (چه مذهبی، چه ناسیونالیستی و چه سرمایه‌داری) محصولِ انتخاب‌های انسانی است، پس می‌توان آن را تغییر داد.

هورکهایمر در کتاب افول عقل، بزرگترین تهدید را «عقل ابزاری» می‌داند؛ عقلی که فقط به «چگونه» (ابزار) فکر می‌کند و نه به «چرا» (هدف). در این نگاه، سیاستمدارِ فاسد، بوروکراتِ خشک و مبلغِ مذهبیِ توده‌فریب، همگی از عقل ابزاری استفاده می‌کنند تا توده‌ها را مدیریت کنند. چپ بودن از نظر هورکهایمر یعنی بازگشت به «عقلِ عینی»؛ عقلی که در پیِ حقیقت، عدالت و رهایی است، نه صرفاً کارایی و سلطه. او هشدار می‌دهد که وقتی عقل فقط ابزاری برای بقا شود، به «بربریتِ مدرن» ختم می‌شود.

یکی از عمیق‌ترین وجوهِ اندیشه‌ی هورکهایمر، پیوندِ «ماتریالیسم» با «شفقت» است. او معتقد بود که حقیقتِ جهان نه در کتاب‌های فلسفی، بلکه در فریادِ موجوداتِ در حال رنج نهفته است. چپ بودن یعنی حساسیتِ رادیکال نسبت به بی‌عدالتی. هورکهایمر در سال‌های پایانی عمرش به نوعی «بدبینیِ آگاهانه» رسید؛ او می‌گفت چپ بودن یعنی درکِ این مطلب که شاید ما نتوانیم «بهشت» بسازیم، اما وظیفه داریم از تبدیل شدنِ زمین به «جهنم» جلوگیری کنیم. این یعنی ایستادن در کنارِ اقلیت‌ها، سرکوب‌شدگان و کسانی که زیرِ چرخ‌دنده‌های نظام‌های ایدئولوژیک (مثل همان ناسیونالیسم و مذهب‌زدگی) خرد می‌شوند.

هورکهایمر و آدورنو معتقد بودند که در نظام‌های توتالیتر و سرمایه‌داری، فرهنگ به «کارخانه» تبدیل شده است.چپ بودن یعنی پس‌زدنِ این فرهنگِ توده‌ای و تلاش برای احیایِ فردیتِ متفکر. برای هورکهایمر، چپ بودن یعنی«امتناعِ بزرگ.». او معتقد بود که در جهانی که همه چیز در حالِ ادغام شدن در یک سیستمِ واحدِ سرکوبگر است، تنها وظیفه‌ی روشنفکر، «نقد» است.

چپ از منظر هابرماس

تحلیل مفهوم «چپ بودن» از منظر یورگن هابرماس، عبور از مارکسیسمِ سنگر و سنگر (انقلاب قهرآمیز) به سوی مارکسیسمِ «گفتگو و تفاهم» است. هابرماس، به عنوان میراث‌دارِ بزرگ مکتب فرانکفورت، معنای چپ بودن را در عصر مدرن بازتعریف کرد تا آن را از بن‌بستِ بدبینیِ آدورنو و هورکهایمر نجات دهد. از نظر او، چپ بودن یعنی پاسداری از «عقلانیت ارتباطی»در برابر هجومِ بنیان‌کنِ قدرت و ثروت. در ادامه، این مفهوم را در چهار لایه‌ی کلیدی کالبدشکافی می‌کنیم:

هابرماس جامعه را به دو بخش تقسیم می‌کند: سیستم(دولت و اقتصاد) و زیست‌جهان (عرصه فرهنگ، خانواده، و نهادهای مدنی)در نگاه او، فاجعه‌ی مدرنیته زمانی رخ می‌دهد که منطقِ سیستم (یعنی سودِ پولی و کنترلِ قدرت) به حوزه‌ی زیست‌جهان تجاوز کند؛ پدیده‌ای که او آن را «استعمارِ زیست‌جهان» می‌نامد.

در دیدگاه او چپ بودن یعنی مقامت در برابر این استعمار. چپِ هابرماسی کسی است که اجازه نمی‌دهد روابط انسانی، هنر، آموزش و هویت به ابزاری برای تثبیت قدرتِ سیاسی یا چرخ‌دنده‌ای در ماشینِ سرمایه‌داری تبدیل شود.

برخلافِ پست‌مدرن‌ها که مدرنیته را مرده می‌پندارند و برخلافِ محافظه‌کاران که از آن هراسانند، هابرماس معتقد است مدرنیته یک «پروژه ناتمام» است. از منظر او، چپ بودن یعنی تلاش برای محقق کردنِ وعده‌های عمل‌نشده‌ی روشنگری (آزادی، برابری، برادری). او با هرگونه «بنیادگرایی» (چه مذهبی و چه قومی) مخالف است، زیرا این جریانات با نفیِ «عقل»، راه را بر گفتگو می‌بندند. چپ بودن یعنی اصرار بر این که مشکلاتِ جامعه نه با «مشتِ گره‌کرده»، بلکه با «استدلالِ بهتر» حل شود.

یکی از درخشان‌ترین ایده‌های هابرماس برای بازتعریفِ سیاستِ چپ، «حوزه عمومی» است. چپ بودن یعنی مبارزه برای ایجاد و حفظِ فضایی که در آن همه‌ی شهروندان، فارغ از طبقه، نژاد و مذهب، بتوانند در شرایطی برابر با هم گفتگو کنند. او از «وضعیت کلامی ایده‌آل» سخن می‌گوید؛ وضعیتی که در آن هیچ نیرویی جز «نیروی استدلالِ برتر» حاکم نباشد. اگر توده‌ها در حسینیه یا ورزشگاه فقط فریاد می‌زنند و توانِ گفتگو با «دیگری» را ندارند، از نظر هابرماس در یک وضعیتِ «ارتباطِ تحریف‌شده» به سر می‌برند. چپ بودن یعنی تلاش برای تبدیلِ آن «توده‌ی فریادزن» به «شهروندِ استدلال‌گر».

اینجاست که هابرماس پاسخی دقیق به بحرانِ هویت و ناسیونالیسم (مانند پان‌ترکیسم) می‌دهد. او معتقد است در جوامع مدرن و کثیرالمله، وفاداری نباید به «خون، نژاد یا زبان» باشد (که منجر به طردِ دیگری می‌شود)، بلکه باید به «اصول دموکراتیک و قانون اساسی» باشد.

برای هابرماس، چپ بودن یعنی اعتقادِ خدشه‌ناپذیر به این مطلب که «مشروعیت، محصولِ مشارکت است» اگر جریانی (مذهبی، دولتی یا قومی) بخواهد بدونِ عبور از فیلترِ «گفتگوی عمومی» و «اقناع عقلانی»، عقیده‌ای را به جامعه تحمیل کند، آن جریان ضدهنجار و غیرچپ است.

معنای چپ از دیدگاه اکسل هونت

برای درک معنای «چپ بودن» از منظر اکسل هونت (چهره کلیدی نسل سوم مکتب فرانکفورت)، باید از مفاهیمی چون «تضاد طبقاتی» یا «عقلانیت ابزاری» فراتر برویم و به قلب تپنده نظریه او، یعنی «بازشناسی» (Recognition) سفر کنیم. هونت با بازخوانی هگل و تلفیق آن با روان‌شناسی اجتماعی، چپ بودن را به مثابه‌ی یک «پروژه اخلاقی برای کرامت انسانی» تعریف می‌کند.

در ادامه، ابعاد این نگاه را در چهار محور تحلیل می‌کنیم:
از نظر هونت، موتور محرک تاریخ و تحولات اجتماعی، نه صرفاً نیازهای مادی، بلکه«تجربه بی‌عدالتی و تحقیر» است.

معنای چپ بودن یعنی حساسیت نسبت به رنجی که از «دیده نشدن» یا «بد دیده شدن» ناشی می‌شود. هونت آن را یک «زخمِ بازشناسی» می‌بیند. چپ بودن یعنی ایستادن در برابر هر ساختاری (دولت، سنت یا مذهب) که به فرد یا گروهی احساسِ بی‌ارزشی و فرودستی تزریق می‌کند. هونت معتقد است انسان برای شکوفایی به سه نوع بازشناسی نیاز دارد که فقدان هر کدام، زمینه‌ساز مبارزات اجتماعی است:

۱. عشق (در روابط خصوصی): برای اعتماد به‌نفس.
۲. حق (در روابط قانونی): برای احترام‌ به‌خود (برابری حقوقی)
۳. همبستگی (در روابط اجتماعی): برای عزت‌نفس (اینکه توانمندی‌های فرد برای جامعه ارزشمند باشد)

معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعه‌ای که در آن هیچ‌کس به دلیل زبان، مذهب یا خاستگاهش، از «حقوق برابر» یا «ارزش اجتماعی» محروم نشود. چپِ هونتی کسی است که می‌گوید: «زبان و فرهنگ من باید به رسمیت شناخته شود، نه به عنوان یک امتیاز نژادی، بلکه به عنوان پیش‌شرطِ عزت‌نفسِ من.»

هونت در کتاب مهم خود ایده سوسیالیسم، سعی می‌کند این مفهوم را بازسازی کند. او معتقد است اشتباهِ چپِ سنتی این بود که آزادی را فقط در «رفع استثمار اقتصادی» می‌دید. او از «آزادی اجتماعی» سخن می‌گوید؛ وضعیتی که در آن «آزادیِ من» تنها از طریق «آزادیِ دیگری» محقق می‌شود. چپ بودن یعنی درکِ پیوندِ اندام‌وار میان انسان‌ها. اگر همشهریِ من تحقیر شود، آزادی من هم ناقص است. این نگاه، سمی است برای «نفرت‌پراکنی»؛ چرا که نفرت از دیگری، در نهایت به تخریبِ بسترِ بازشناسیِ خودِ ما منجر می‌شود.

هونت هشدار می‌دهد که جوامع مدرن دچار نوعی «نامرئی‌شدگی» شده‌اند. در دنیای امروز، افراد ممکن است از نظر قانونی حقوقی داشته باشند، اما از نظر اجتماعی «دیده» نشوند. این امر از منظر هونت نوعی «درخودفروماندگیِ ناشی از فقدان بازشناسیِ واقعی» است. وقتی جریانی نتواند هویتِ اصیل و خردورزانه خود را به کرسی بنشاند، به «بدل»های کاذب (مثل مناسک افراطی یا شوونیسم تندرو) پناه می‌برد تا صرفاً «دیده شود». چپ بودن یعنی افشای این بدل‌ها و تلاش برای بازشناسیِ اصیل.

برای اکسل هونت، چپ بودن یعنی تبدیل کردنِ «رنج‌های فردی» به «اعتراضات جمعیِ عقلانی». او معتقد است که ما باید از «اخلاقِ دستوری» به سمت «اخلاقِ بازشناسی» حرکت کنیم. به هرحال چپ بودن یعنی گذار از «نفرت از دیگری» به «مطالبه‌ی احترام برای خود و دیگری». جامعه زمانی به آن «نیروی برجسته و کارآمد» دست می‌یابد که نخبگانش بتوانند رنج‌های مردم را نه به شعارهای تهی، بلکه به «مطالباتِ بازشناسیِ ساختارمند» ترجمه کنند.

معنای چپ از دیدگاه مارکوزه

اگر بخواهیم در تالار مشاهیر مکتب فرانکفورت، به دنبال انقلابی‌ترین و پرشورترین قرائت از «چپ بودن» بگردیم، بی‌شک به نام هربرت مارکوزه می‌رسیم. مارکوزه، برخلاف هورکهایمر و آدورنو که در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم به نوعی بدبینی و انزوا پناه بردند، روحِ سرکشِ چپ را در کالبد جنبش‌های دانشجویی و ضدفرهنگ دمید.

برای مارکوزه، چپ بودن نه یک برنامه‌ی حزبی برای ملی کردن صنایع، بلکه یک «طرح رهایی‌بخشِ زیباشناختی و وجودی» است. تحلیل معنای چپ از منظر او را می‌توان در چهار ستون اصلی تبیین کرد:

مارکوزه در مشهورترین اثرش، انسان تک‌ساحتی، استدلال می‌کند که جوامع پیشرفته صنعتی (چه سرمایه‌داری و چه کمونیسمِ بوروکراتیک) موفق شده‌اند با ارضای نیازهای کاذب، میل به تغییر را در انسان سرکوب کنند. معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مقاومت در برابرِ این ادغام شدن. چپِ مارکوزه‌ای کسی است که متوجه می‌شود «رفاهِ مادی» می‌تواند به قفسی طلایی تبدیل شود که در آن «فردیتِ منتقد» از بین می‌رود.

مارکوزه در کتاب اروس و تمدن، با بازخوانی فروید، ادعا می‌کند که تمدن‌های تاکنون موجود بر پایه «سرکوبِ اضافی» غرایز بنا شده‌اند. او معتقد است چپ بودن یعنی تلاش برای ساختن تمدنی که در آن «اروس» (شور زندگی، لذت و خلاقیت) بر «تاناتوس» (غریزه مرگ، تخریب و تجاوز) پیروز شود. جامعه آلوده به خشونت، جنگ و نفرت فضایی است که  مارکوزه آن را در غلبه‌ی غریزه مرگ می‌بیند. چپ بودن یعنی تبدیل کردنِ سیاست به عرصه‌ای برای «شادی و شکوفایی حواس»، نه میدانی برای عزاداریِ ابدی یا کینه‌توزیِ نژادی.

این شاید کلیدی‌ترین مفهوم مارکوزه برای تعریف چپ باشد. وقتی سیستم تمام روزنه‌های نقد رسمی (پارلمان، احزاب، رسانه‌ها) را می‌بندد، تکلیفِ نیروهای رهایی‌بخش چیست؟

پاسخ مارکوزه مشخص است:«امتناع بزرگ». یعنی نه گفتنِ مطلق به قواعد بازیِ سیستم. چپ بودن یعنی نپذیرفتنِ زبانی که قدرت با آن حرف می‌زند. مارکوزه معتقد بود که چون طبقه کارگر در سیستم ادغام شده، اکنون وظیفه رهایی بر عهده «حاشیه‌نشینان» است: دانشجویان، اقلیت‌های تحت ستم، روشنفکرانِ مطرود و کسانی که سهمی در سفره‌ی قدرت ندارند.

مارکوزه در سال‌های پایانی، بر اهمیت «تغییرِ بیولوژیک و حسی» انسان تاکید داشت. او معتقد بود سوسیالیسم تنها یک تغییر اقتصادی نیست، بلکه پیدایشِ انسانی است که از خشونت بیزار است، زیبایی را می‌فهمد و با طبیعت در صلح است.

می‌گفت چپ بودن یعنی «پرورشِ نوعی از حساسیت که در آن «نفرت» جایی ندارد». او می‌گفت: «سیاستِ رهایی‌بخش باید به یک نیازِ حیاتی تبدیل شود، مثل نیاز به هوا».

شعار معروف جنبش می ۶۸ که تحت تاثیر مارکوزه بود، می‌گفت: «تخیل را به قدرت برسانید!». از منظر مارکوزه، جامعه اگر می‌خواهد از آن «خوابِ کوتوله‌ها» بیدار شود، باید «نیروی تخیلِ سیاسی» خود را احیا کند.

چپ بودن یعنی شکستنِ آن «واقعیتِ صلب» که به ما می‌گوید چاره‌ای جز مذهب‌زدگی یا نفرت‌پراکنی نیست. چپ بودن یعنی خلقِ یک «فرهنگِ رادیکالِ جدید» که در آن موسیقی، هنر، زبان مادری و اندیشه‌ی جهانی با هم ترکیب می‌شوند تا انسانی بسازند که دیگر «تک‌ساحتی» نیست و می‌تواند در برابر هر نوع سلطه‌ای (چه قدیمی و چه جدید) قد علم کند.

واپسین سخن:

اگر بخواهیم از میان انبوه نظریات پیچیده و متفاوت متفکران مکتب فرانکفورت، عصاره‌ای به عنوان «معنای نهایی چپ بودن» استخراج کنیم، به یک بیانیه اخلاقی و معرفت‌شناختی می‌رسیم که بیش از آنکه به دنبال تصاحب قدرت باشد، به دنبال «رهایی انسان از زنجیرهای خودساخته» است. برای مکتب فرانکفورت، چپ بودن یعنی زیستن در وضعیتِ «نقدِ مداوم».

در نگاه فرانکفورتی‌ها، بزرگترین خطر برای انسان، ذوب شدن در «توده» و پذیرفتن وضع موجود به عنوان یک امر طبیعی است. چپ بودن یعنی شکستنِ این جزم‌اندیشی. والتر بنیامین با آن نگاه مسیحایی‌اش هشدار می‌دهد که«هیچ سند تمدنی وجود ندارد که همزمان سندی از بربریت نباشد.» از این منظر، چپ بودن یعنی تلاش برای نجاتِ حقیقت از زیر آوارِ روایت‌های رسمی و مذهبی که قدرت‌ها می‌سازند. فرانکفورتی‌ها معتقد بودند که سیستم‌های سرکوبگر (چه سرمایه‌داری و چه توتالیتر) از عقل فقط برای «سلطه» استفاده می‌کنند. ماکس هورکهایمر می‌گوید:«تئوری انتقادی [چپ] به دنبال آن است که انسان‌ها را از بندهایی که آن‌ها را اسیر کرده، رها سازد.» چپ بودن یعنی بازگرداندنِ «عقل» به ساحتِ عدالت و اخلاق، نه اینکه از آن برای فریبِ توده‌ها در تکایا یا استادیوم‌ها استفاده شود.

در جهانی که «صنعت فرهنگ» می‌کوشد همه را یک‌شکل و مطیع کند، چپ بودن یعنی دفاع از فردیت و تکثر. تئودور آدورنو در جمله‌ای درخشان می‌گوید:«آزادی، انتخاب میانِ جایگزین‌های موجود نیست، بلکه رها شدن از اجبارِ به انتخابِ یکی از آن‌هاست» او همچنین هشدار می‌دهد که: «عشق، قدرتِ دیدنِ شباهت در امرِ ناهمسان است.»چپ بودن یعنی پذیرشِ «دیگری» بدون آنکه بخواهیم او را در هویتِ خودمان (مذهبی یا قومی) هضم کنیم.

نسل‌های بعدی این مکتب، راهِ نجات را در «ارتباط» دیدند. یورگن هابرماس معتقد است:«حقیقت، آن چیزی است که در شرایطِ گفتگوی آزاد و بدونِ اجبار به دست می‌آید» برای او، چپ بودن یعنی لغوِ هرگونه سلطه که مانع از شنیده شدنِ صدای نخبگان و مردمِ آگاه می‌شود. و در نهایت، هربرت مارکوزه با نگاهی رادیکال اعلام می‌کند: «پایانِ سرکوب، آغازِ تاریخِ انسانی است.»او چپ بودن را در «تخیل» می‌دید؛ تواناییِ تصورِ جهانی که در آن انسان نه یک ابزارِ تولید، بلکه موجودی زیباشناس و آزاد است.

و اما یک سوال
آیا چپ ارتدودکس ایرانی کوچک‌ترین قرابتی با آنچه این متفکران فرانکفورت می‌گویند قرابتی دارد؟

———-
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، دکتر جامعه‌شناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.


نظر خوانندگان:


■ جناب عباسی، از خواندن مقاله‌تان لذت بردم. می‌توانم بگویم در اکثر مواقع از خواندن مقاله‌هایتان لذت می‌برم. به باور من بیش از هر چیز ما به فرهنگ‌سازی نیاز داریم. و شما به این نیاز با مقاله هایتان پاسخ می‌دهید.
پیروز باشید. منیره


■ از زحمت با ارزشی که کشیدید بی‌نهایت سپاسگذارم. تفکر چپ آزادیخواهانه و غیر ایدئولوژیک در جهان امروز بار دیگر نیازمند بازتعریف سیستماتیک و سازمان یافته است. مرزهای نظری و اندیشه در تناسب با تحولات شتابنده جهانی دچار تغییرات شگرفی شده‌اند، ارزش‌ها و ضدارزش‌ها حواشی و حیطه‌های مشترک صوری جدید پیدا کرده‌اند که براحتی جماعت‌هایی را به کجراه می‌برند. برای مثال، برخی از پیروان جنبش ضد جهانی شدن (Anti Globalization) بدل به هم پیمان پوتین و فاجعه انسانی وی در اوکراین شده‌اند، برخی نیز به حامیان تکنوکراسی و استفاده کنترلی از هوش مصنوعی بدل شده‌اند. و یا کسانی که پس از فروپاشی سیستم کمونیستی و پیروزی قاطع سرمایه‌داری ندای “پایان تاریخ” دادند امروز بنام دفاع از آزادی به فرهنگ لیبرالی (woke) می‌تازند و یا نظیر خود آقای فوکویاما یا آقای فریدمن انگشت به دهانند که چه بود و چه شد؟؟
از طرفی تفکرات ناسیونالیستی از نوع “کارل اشمیت” که چند دهه خاک می‌خوردند، امروز در قالب نگرش حاکمان مسکو و پوتین و یا “اول امریکا” زنده شده‌اند. این ایده‌ها با بهره گیری از استیصال و سرخوردگی مردم، خشم از فرهنگ سلبریتی، از نابرابری، یکنواختی زندگی، به گل آلود شدن بیشتر فضای فکری و ارزش های اجتماعی کمک می‌کنند.
با احترام، پیروز.


■ جناب دکتر عباسی از نوشته پر بار شما آموختم و لذت بردم . خسته نباشید. آن را در جای دیگری با اجازه ایران امروز باز نشر خواهم داد.
سیاوش


■ آقای عباسی شما قلم زیبایی دارید و خوب تحلیل می‌کنید، به نظرم بزرگان مکتب فرانکفورت که دوران سیاه هیتلری و استالینی را دیده و شاهد آن بوده‌اند به دنبال روزنه امید و رهایی به دریافت های انسانی‌تر و آزادانه‌تری از مفهوم چپ بها داده و آن را تئوریزه کرده‌اند. هرچند که تحقق عملی اعتقادات آنها ظاهرا در واقعیت روزمره زندگی و جنگ دائمی میان گروه های سیاسی و قومی و قدرت های جهانی به رویایی دست نیافتنی شبیه است. با این حال شخصا با افکار هابرماس بیشتر احساس نزدیکی می‌کنم. و حداقل می‌توان تحقق بخشی از افکار او را در دموکراسی های موفق شمال اروپا و روابط اجتماعی شهروندان آن کشورها دید. شاید نتوان همه مشکلات را با ارتباط و گفتگو میان اقشار گوناگون مردم حل کرد، اما به هرحال راه حل مناسبی است. هرچند چپ سنتی منحط در ایران همچنان با افکار سده های گذشته مشغول است. چپی که مورد نظر شما در این مقاله است به نظر من در کشور ما عمیقا شناخته شده نیست و حضوری ندارد.
با تشکر فرزانه


■ عالى بود. قدرى آرام گرفتم. همه آرزوهايم را در اين سطور ديدم. به أميد رهايى. به اميد شكوفا شدن زيبايى.
vajimarsoos


■ با سلام به همه نظر نویسان (منیره، پیروز، سیاوش، فرزانه، vajimarsoos) و دیگران. لازم می‌دانم به دو نکتهٔ مهم اشاره کنم.
۱ - نکتهٔ اول آنکه تعداد زیادی از مارکسیست‌های کلاسیک ایرانی (کمونیست‌های سابق) بعد از فروپاشی “سوسیالیسم واقعا موجود” به مکتب فرانکفورت/انتقادی روی آوردند. در طول ۳۵ سال گذشته، تمام آثار بزرگان مکتب فرانکفورت/انتقادی در ایران ترجمه و چاپ شده‌اند و مخصوصا تئودور آدورنو در ایران بسیار شناخته شده است.
۲ - حرف اصلی مکتب فرانکفورت/انتقادی، که دنبالهٔ اندیشه مارکس است، این است که هر اندیشه‌ای را در رابطه با رابطه “سلطه” و جایگاه اجتماعی آن باید فهمید. جملهٔ معروف هورکهایمر و آدورنو که “روشنگری” را تمامیت‌گرا می‌دانند (Enlightenment is totalitarian) (فصل اول کتاب “مفهوم روشنگری”) در همین چارچوب معنا دارد. درست به همین دلیل، باید از نگاهی تمامیت‌گرا به آدورنو (و دیگر بزرگان مکتب فرانکفورت/انتقادی) پرهیز کرد. نظرات اعضای مکتب فرانکفورت/انتقادی نیز جایگاه اجتماعی خود را دارد و نباید آن‌ها را به ابزار “سلطه” بر اندیشه‌ها تبدیل کرد. با این استدلال، انتقادات “مکتب انتقادی” در مورد خودشان نیز مصداق دارد. برای توضیح بیشتر در مورد نکتهٔ دوم، به ۳ مقاله‌ای که درباره دیالکتیک، به فارسی و انگلیسی، نوشته‌ام رجوع کنید. خلاصه‌ای از آن را می‌توانید در مقالهٔ “دیالکتیک: یک واژه، چند معنی، هزاران سوءتفاهم” منتشر شده در همین سایت ایران امروز ببینید
با احترام - حسین جرجانی





نظر شما درباره این مقاله:







مسیر طولانی تحول اخلاقی و روان‌شناختی ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 25.02.2026, 11:45

مسیر طولانی تحول اخلاقی و روان‌شناختی ایران


کمال آذری

تروما، گسست و مسیر طولانی تحول اخلاقی و روان‌شناختی ایران

از حملهٔ مغول تا فرهنگ شهادت

حملات مغول به ایران در فاصلهٔ سال‌های ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵ میلادی یکی از عمیق‌ترین گسست‌های جمعیتی، نهادی و روان‌شناختی در تاریخ فلات ایران را پدید آورد. مورّخان برآورد می‌کنند بخشی بسیار بزرگ از جمعیت این منطقه در اثر جنگ، قحطی و بیماری جان باختند، و ساختارهای اداری، فرهنگی و اخلاقی با چندصدسال سابقه از هم پاشیدند. ترومای ناشی از این فاجعه، روان‌شناسی اخلاقیِ ایرانیان را دچار دگرگونی بنیادین کرد، و زمینه را برای ظهور مذهب شیعیِ متمرکز بر شهادت، فرهنگ آیینیِ اجباری صفوی، و ایدئولوژی‌های سیاسی مدرن فراهم نمود، که همگی رنج و مرگ را مقدس می‌شمارند.

این مقاله استدلال می‌کند که گسست فرهنگی از نظام‌های اخلاقی باستانی ایرانیِ «مهر» و «اَشا» نه به‌واسطهٔ اسلام‌پذیری، بلکه دقیقاً در نتیجهٔ حملات مغول رخ داد. مقالهٔ حاضر با تلفیق شواهد تاریخی، نظریهٔ تروما، روان‌شناسی اجتماعی و تحلیل تطبیقی ادبی نشان می‌دهد که چگونه جهان‌بینی مبتنی بر مراقبت، راستی و مسئولیت‌پذیری به‌تدریج جای خود را به چرخه‌های سلطه، جبرگرایی و تقدیس خشونت داد؛ پیامدهایی که تا قرن بیست‌ویکم نیز قابل رؤیت است.

این مقاله جهان اخلاقی «تاریخ بیهقی» را معیار زندگی اخلاقی ایرانیان پیش از گسست می‌خواند، «سفرنامهٔ ناصرخسرو» را شاهدی دیگر برای اخلاق زیستهٔ جهانِ پیش از مغول به کار می‌گیرد. سپس این منابع را در برابر دکترین‌های صفوی و انقلابی شیعی با عنوان رنجِ رهایی‌بخش قرار می‌دهد، و سرخوردگی کنونی جوانان ایرانی از شیعهٔ حکومتی را به‌عنوان دومین نقطهٔ عطف بزرگِ اخلاقی تفسیر می‌کند؛ نقطهٔ عطفی که دستور زبان عمیق‌تر مهر و اَشا را به‌طور ضمنی بازیابی می‌نماید.

مقدمه

حمله‌های مغول به ایران از ویرانگرترین فجایع تاریخ جهان به شمار می‌رود. این روند با یورش چنگیزخان به امپراتوری خوارزمشاهیان (بین سال‌های ۱۲۱۹ تا ۱۲۲۱) آغاز شد، در دورهٔ ایلخانان (۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵) ادامه یافت، و با لشکرکشی‌های تیمور (که در ۱۴۰۵ به پایان رسید)، اوج یافت. ایران نزدیک به دو قرن ویرانیِ گاه‌وبیگاه را تجربه کرد. مورّخانی همچون دیوید مورگان و پیتر جکسون تأکید می‌کنند که فتح مغول صرفاً رشته‌ای از شکست‌های نظامی نبود، بلکه نابودیِ برنامه‌ریزی‌شده شهرها، سامانه‌های آبیاری، نهادهای اداری و مراکز تولید فرهنگ را در پی داشت.

آن لمبتن در پژوهش‌هایش دربارهٔ تداوم و دگرگونی در ایران میانه نشان می‌دهد که حکومت مغول ساختارهایی اداری، مالی و حقوقی را از پایه ویران کرد که از اواخر دوران پیشااسلامی تا دورهٔ اسلامی جامعهٔ ایران را سرپا نگه داشته بودند. این ویرانی‌ها روی حکمرانی و اقتصاد، و همین‌طور تداوم اخلاقی و بازتولید اجتماعیِ هنجارها اثر گذاشتند.

این مقاله می‌گوید پیامدهای بلندمدت حمله‌های مغول به‌اندازهٔ سیاسی و اقتصادی، روان‌شناختی و اخلاقی هم بود. ترومای نزدیک به نابودی کامل، جهان‌بینی اخلاقی پیشین ایرانی را، که بر پایه مهر و اَشا استوار بود، از هم گسیخت. مهر بیانگر مراقبت، تعامل، مسئولیتِ پیمانی و وظیفهٔ اخلاقیِ ارتقای حیات انسانی بود. اَشا بیانگر نظم راستین، شفافیت و هم‌خوانی نهادها با واقعیت بود. مری بویس این مفاهیم را هستهٔ اندیشهٔ زرتشتی دربارهٔ نظم کیهانی و اجتماعی می‌داند.

اسلام‌پذیری این الگوهای اخلاقی را نابود نکرد، بلکه ویرانی‌های مغول و تیموری چنین کرد. پس از آن، روایت‌های شیعی شهادت و فرهنگ آیینی صفوی چهارچوب‌های نمادین تازه‌ای فراهم آوردند تا ترومای جمعی در آن‌ها معنا یابد. در دورهٔ مدرن، جمهوری اسلامی این چهارچوب‌ها را به الاهیاتی سیاسی تبدیل کرد که رنج و مرگ را مقدس می‌شمارد.

جوانان امروز ایران بیش از پیش از این جهان‌بینیِ متمرکز بر شهادت روی برمی‌گردانند. این سرخوردگی صرفاً سکولارشدن نیست؛ چرخش اخلاقیِ عمیق‌تری است که به‌طور غریزی به ارزش‌های راستی، کرامت و مراقبت برمی‌گردد؛ ارزش‌هایی که در جهان بیهقی، ناصرخسرو، سعدی و دستور زبان کهن‌تر مهر و اَشا جریان داشت.

فروپاشی جمعیتی و نهادی، ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵

شوک جمعیتی ناشی از حمله‌های مغول فاجعه‌بار بود. ارائهٔ آماری دقیق در این زمینه ممکن نیست، اما مورّخان بر پایهٔ گزارش‌های محلی و ارزیابی‌های بعدی برآورد می‌کنند که بخشی بسیار بزرگ از جمعیت ایران در اثر جنگ، قتل‌عام، قحطی و بیماری از بین رفت. کشتار و بردگیِ گسترده‌ای در شهرهای نیشابور، طوس، مرو، ری، هرات و مراغه اتفاق افتاد.

نابودی زیرساخت‌های مادی این بحران جمعیتی را تشدید نمود. قنات‌ها ویران گشتند، زمین‌های کشاورزی رها شدند، و شاهراه‌های تجاری از کار افتادند. لمبتن می‌گوید حکومت مغول و ایلخانان رویه‌های بوروکراتیک، دفاتر مالیاتی و روندهای حقوقیِ نسبتاً پایدار از دورهٔ ساسانی تا اوایل دورهٔ اسلامی را از بین بردند.

علاوه‌بر این‌ها، سپاه مغول کتابخانه‌ها، مدرسه‌ها و نهادهای دینی را هدف قرار داد. طبقهٔ دیوانیِ پارسی که قرن‌ها ستون اصلی حکمرانی بود، تلفات سنگینی داد. این فروپاشی نهادی پیامدهایی بلندمدت داشت. سازوکارهای تداوم اخلاقی، حافظهٔ جمعی و انتقال بین‌نسلیِ هنجارهای اخلاقی تضعیف شد. حمله‌های مغول نه‌تنها ویرانی فیزیکی، بلکه خلأ فرهنگی به جا گذاشت.

اما این تروما با زوال ایلخانان در سال ۱۳۳۵ میلادی پایان نیافت. لشکرکشی‌های تیمور در ایران، قفقاز، آناتولی، آسیای میانه و هند، شیوه‌های مغولیِ ترور را دوباره زنده نمود. بئاتریس فوربز منز می‌گوید تیمور قتل‌عام‌ها و نمایش‌های خشونت‌بارش را آگاهانه روی الگوی مغولی بنا کرد تا ترس ایجاد کند، و مردم را وادار به اطاعت نماید.

تیمور از نظر نَسبی با چنگیزخان پیوندی نداشت، اما رفتار سیاسی مغولی را برگزید. این امر نشان می‌دهد میراث خشونت مغولی نه در تبار خونی، بلکه در سطح تقلید نهادی و روان‌شناختی عمل می‌کرد. مجموعه‌ای از شیوه‌های سلطه پدید آمد که حاکمان بعدی، در زمینه‌های تاریخیِ متفاوت، از آن‌ها تقلید نمودند.

تروما، روان‌شناسی اجتماعی و فروپاشی پیش‌فرض‌های اخلاقی

نظریهٔ ترومای جمعی و روان‌شناسی اجتماعی می‌گوید حملات مغول‌ها زندگی اخلاقیِ ایرانیان را دگرگون ساخت. جفری سی الکساندر ترومای فرهنگی را فرایندی می‌داند که در آن جامعه رویدادی فاجعه‌بار را به‌مثابه بخشی مرکزی از هویت و آیندهٔ خود تفسیر می‌کند. این رویداد صرفاً از منظر مادی ویرانگر نیست، بلکه روایت‌ها، نمادها و انتظارات اخلاقی را نیز دگرگون می‌کند.

موریس هالبواکس این‌طور استدلال می‌کرد که حافظه کاملاً فردی نیست، بلکه در چهارچوب‌هایی اجتماعی سامان می‌یابد که به انسان‌ها می‌آموزند چه چیزی را به یاد بیاورند، و چگونه آن را تفسیر کنند. وقتی نهادهای حاملِ این چهارچوب‌ها ویران می‌شوند، خودِ حافظهٔ جمعی نیز آسیب می‌بیند. ویرانی‌های مغول و تیموری تنها جان انسان‌ها را نگرفتند، بلکه محیط‌هایی نهادی را در هم شکستند که دستورِ اخلاقیِ مهر و اَشا در آن‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد.

کای اریکسون در اثر کلاسیک خود دربارهٔ فاجعه و جامعه، ترومای جمعی را ضربه‌ای به بافت‌های بنیادین زندگی اجتماعی می‌داند؛ ضربه‌ای که پیوندهای میان مردم را تخریب می‌کند و احساس مسلطِ جامعه‌مندی را مختل می‌سازد. یورش‌های مغول دقیقاً با این توصیف هم‌خوان هستند. شهرها، اصناف، مراکز دینی و شبکه‌های دیوانی نابود شدند. رابطه‌های انسانی که بر پایهٔ نهادهای پایدار شکل گرفته بود، از هم گسیخت. چنان‌که در مطالعات اریکسون دربارهٔ فجایع مدرن بیان می‌شود، بازماندگان با بی‌روحی، سردرگمی و گسست مواجه شدند، اما این‌بار در مقیاسی تمدنی.

نظریهٔ پیش‌فرض‌های ویران‌شدهٔ رونی جانف-بولمن نشان می‌دهد که تروما سه باور بنیادین را تضعیف می‌کند: اینکه جهان خیرخواه است؛ اینکه جهان معنا دارد؛ و اینکه خودْ ارزشمند است. این پیش‌فرض‌ها معمولاً ناآگاهانه هستند و تا وقوع فاجعه‌ای عظیم، چندان محل پرسش قرار نمی‌گیرند. قتل‌عام‌های مغولی و تیموری دقیقاً همین پیش‌فرض‌ها را برای جامعهٔ ایرانی در هم شکست. جهانی که هرچند ناقص، اما دارای نظمی اخلاقی بود، ناگهان دل‌بخواهی و بی‌رحم جلوه نمود. رفتار نیک دیگر تضمینی برای بقا نبود. نهادهایی که عدالت و نظم را تجسم می‌بخشیدند، ممکن بود در یک یورش از بین بروند.

گیلاد هیرشبرگر می‌گوید ترومای جمعی معنا را در سطح گروهی مختل می‌کند و فشاری فراوان برای بازسازی جهانی اخلاقاً منسجم از طریق اسطوره‌ها، نمادها و روایت‌های تازه پدید می‌آورد. در ایرانِ پس از مغول، روایت‌های شیعیِ کربلا و شهادت چنین الگوی نمادینی ارائه کردند. رنج بی‌گناهان را در قالبی آسمانی به تصویر کشیدند، شکست را به پیروزی اخلاقی تفسیر کردند، و هنگامی که عدالت دنیوی ناممکن می‌نمود، عدالت اُخروی را وعده دادند.

فرایند مهم دیگر آن چیزی است که ماریان هیرش پَساحافظه می‌نامد: رابطهٔ نسل‌های بعدی با تروماهایی که شخصاً تجربه نکرده‌اند، اما از طریق روایت‌ها، آیین‌ها و عمل‌های فرهنگی به ارث می‌برند. برای قرن‌ها پس از یورش‌های مغول، جوامع ایرانی در چشم‌اندازی اخلاقی زیستند که از حافظه‌های منتقل‌شدهٔ ویرانی و بی‌عدالتی شکل گرفته بود، حتی وقتی خودِ رویدادها را به‌طور دقیق به یاد نمی‌آوردند. فرهنگ آیینیِ صفوی و سنت‌های شیعیِ پس از آن، حاملان این پساحافظه بودند. حسِ آسیب و بی‌عدالتی تاریخی را زنده نگه داشتند و آن را با واقعهٔ کربلا پیوند زدند.

نظریه‌های نوسازی، به‌ویژه اثر رونالد اینگلهارت دربارهٔ دگرگونی ارزش‌ها، لایه‌ای دیگر بر این تحلیل می‌افزایند. اینگلهارت نشان می‌دهد که ارزش‌های بنیادین به‌آهستگی تغییر می‌کنند، و عمدتاً از طریق جایگزینیِ نسلی، در پاسخ به شرایط امنیت یا ناامنیِ مادی دگرگون می‌شوند. جوامع در شرایط ناامنی مزمن به‌سوی ارزش‌های بقا، همچون هم‌رنگی، اطاعت و پذیرشِ فداکاری، میل می‌کنند. در شرایط امن‌تر، ارزش‌های ابرازِ خود، همچون خودآیینی، خلاقیت و رواداری، جذابیت می‌یابند. دورهٔ مغول، و بسیاری از بحران‌های پس از آن، جامعهٔ ایرانی را بارها به‌سوی ارزش‌های بقا کشاند؛ درحالی‌که گشایش‌های نسبیِ اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست‌ویکم، نسلی تازه را به‌سوی ارزش‌های ابرازِ خود سوق داد، ارزش‌هایی که با ایدئولوژی‌های شهادت و فداکاری ناسازگار هستند.

این مجموعه نظریه‌ها به ما کمک می‌کنند موردِ ایران را تفسیر کنیم. حملات مغول جهان مفروضِ مهر و اَشا را در هم شکستند، به چهارچوب‌های اجتماعیِ حافظهٔ پشتیبانِ آن جهان آسیب زدند، و فرایندی طولانی را آغاز نمودند که در آن نظم‌های نمادینِ تازه، متمرکز بر شهادت و رنجِ نجات‌بخش، برای معنابخشی به فاجعه ساخته شدند. فرهنگ آیینیِ صفوی و تشیع انقلابیِ بعدی این نظم‌ها را به دستور رسمیِ اخلاق عمومی بدل کردند، درحالی‌که تنش حل‌نشده میان اخلاقِ زندگی‌سازِ دیرینه و تقدیس جدیدِ مرگ را نیز با خود حمل می‌کردند.

معنا بخشی روایی و ظهور فرهنگ شهادت

پُل ریکور این‌طور استدلال می‌کند که جوامع در پی زیان فاجعه‌بار، روایت‌هایی جدید می‌آفرینند؛ روایت‌هایی که حافظه‌شان را دوباره شکل می‌دهند، و به چهارچوب‌های کهن فروپاشیده معنایی دوباره می‌بخشند. در ایرانِ پَسامغول، روایت‌های شیعیِ کربلا چنین دستور زبانی را عرضه نمودند.

مردمانی که قتل‌عام جمعی و بی‌چارگیِ مطلق را تجربه کرده بودند با شهادت امام حسین و حلقهٔ کوچک یارانش در برابر ستمی فراگیر، از عمق وجود هم‌نوا شدند. داستان کربلا واژگانی نمادین فراهم آورد که رنج را مقدس می‌شمارد، و شکست را به پیروزی اخلاقی تفسیر می‌کند؛ راست‌گویانی که سلاخی می‌شوند، شاهدانی که جلوی قدرت ناعادلانه می‌ایستند و مرگشان به گواه بدل می‌گردد.

پژوهش محمود ایوب دربارهٔ تقوای عاشورایی نشان می‌دهد که چگونه ادبیات عزاداری، رنج را رهایی‌بخش و اشک بر حسین را از نظر معنوی کارآمد تصویر کرد. حمید دباشی شیعه را دین اعتراض می‌خواند که به شکایات محرومان صدا می‌بخشد، اما وقتی به ایدئولوژی دولت حاکم بدل می‌شود، نیروی رهایی‌بخش خود را از دست می‌دهد.

مفاهیم شیعیِ بی‌عدالتی، استقامت و مرگ رهایی‌بخش، زمینی حاصلخیز در بستر ایرانِ ترومازده یافتند. بنابراین، جابه‌جایی از جهان اخلاقی حیات‌آفرین به دین‌داریِ متمرکز بر شهادت، بازتاب دگرگونی روان‌شناختیِ عمیقی به شمار می‌رود که بیش از آن‌که صرفاً الهیاتی باشد، به تروما و اجبار سیاسی برمی‌گردد.

اجبار صفوی و نهادی‌سازی شهادت

شرایط روان‌شناختی پدیدآمده از ترومای مغول تنها عامل سرنوشت تحول دینی ایران نبودند. دولت صفوی، که در سال ۱۵۰۱ میلادی به‌دست شاه اسماعیل اول بنیان نهاده شد، با تکیه بر قدرت نظامی و کاریزمای صوفیانه‌اش شیعهٔ دوازده‌امامی را بر مردمان عمدتاً سُنی تحمیل کرد. تاریخ‌نگاری تجدیدنظرطلب اندرو نیومن از ایران صفوی نشان می‌دهد که این سلسله به‌صورت نظام‌مند نهادهای دینی و آیین‌های عمومی را از نو ساخت و شیعه را به دین حکومتی بدل کرد.

صفویان علمای سنی را آزار دادند، فقیهان و واعظان شیعی را ارتقای درجه دادند، و از آیین‌های عزاداری حمایت کردند. کاترین بابایان نشان می‌دهد که چگونه تخیلات مسیحایی صفوی و فرهنگ جنگجویانهٔ قزلباش، سیاست را با نمادهای آخرالزمانی و قربانی‌محور آمیخت و فضایی عمومی پدید آورد که در آن رنج و وفاداری به امام به عناصر محوریِ هویت بدل شدند.

آیین‌های عاشورا و تعزیه، سوگواری جمعی، قمه‌زنی و بازآفرینیِ شهادت امام حسین را به اجراهای عمومیِ ایمان تبدیل کردند. این مجموعهٔ آیینی به‌مرور تروما را به هویت سیاسی تبدیل کرد. کامران اسکات آقایی می‌گوید شیعهٔ ایرانیِ مدرن بخشی بزرگ از گنجینهٔ نمادین خود را بر پایهٔ زبان کربلا، شهادت و بی‌عدالتی بنا کرد، و این گنجینه بارها در بزنگاه‌های سیاسی، از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷، به کار گرفته شد.

به این ترتیب، دولت صفوی و جانشینانش صرفاً خشونت مغولی را به ارث نبردند. آن‌ها خاطرهٔ رنج را به دستگاهی آیینی و ایدئولوژیک تبدیل کردند که در آن شهادت به محور مرکزی فهم دینی و سرانجام فهم ملّیِ خود بدل شد.

گسستِ مهر: فروپاشی اخلاقی و تداوم رفتاری

حملات مغول جهان‌بینی اخلاقیِ مهر و اَشا را، که قرن‌ها هنجارهای ایرانی را شکل داده بود، از هم گسیخت. مهر بر تعامل متقابل، مهرورزی، مسئولیت پیمانی، و پاسداری و ارتقای حیات انسانی تأکید داشت. اَشا بر نظم راستین، شفافیت و خرَد تمرکز می‌کرد. مری بویس و دیگر پژوهشگران نشان داده‌اند که چگونه این آرمان‌ها اخلاق امپراتوری پیشااسلامی ایران را شکل دادند، و در ادبیات پارسیِ بعد از آن طنین‌انداز شدند.

ویرانی‌های مغول و تیموری این بنیادهای حیات‌آفرین را با الگوهای سلطه و خشونت اجباری جایگزین کرد. در چنان بستری، حاکمان حتی وقتی پیوند خونی مستقیم نداشتند، باز هم شیوه‌های مغولی را بازآفرینی می‌کردند. قتل‌عام‌های تیمور در اصفهان، سیواس، بغداد و دهلی آگاهانه صحنه‌آرایی شد تا وحشت بیافریند و بیهودگیِ مقاومت را به نمایش بگذارد.

در سدهٔ هجدهم، لشکرکشی نادرشاه به دهلی و جنایات آقامحمدخان قاجار در کرمان و گرجستان همین الگو را ادامه داد. عادی‌سازیِ توحش و ابزارسازی کشتار جمعی به بخشی از این گنجینهٔ سیاسیِ آموخته‌شده بدل شد که می‌شد آن را تکرار و تطبیق داد.

نکتهٔ کلیدی این است که این گنجینهٔ خشونت‌آمیز صرفاً محصول اسلام به‌مثابه دین نبود. اسلام قرن‌ها با دستور زبان اخلاقی کهن‌تر مهر و اَشا هم‌زیستی کرده بود بی‌آنکه آن را نابود کند. گسست از مقیاس ویرانی مغول و تیموری و از فروپاشی نهادیِ انباشته‌شده بعدی نشأت گرفت. روان‌شناسی سیاسیِ ناشی از آن، اجبار را بر مراقبت و ترس را بر تعامل متقابل ترجیح داد.

ایران شمال‌غربی، قفقاز و قوس فراملّی ترومای مغول

از نظر جغرافیایی، حملات مغول به ایران عمدتاً از شمال‌غرب، شامل آذربایجان، قفقاز و دالان خزر صورت گرفت. شهرهایی همچون مراغه، اردبیل و تبریز هم قربانیان اولیه بودند، و هم بعدها به مراکز اداریِ مغول و ایلخانی بدل شدند. مغول‌ها قدرتشان را از این پایگاه‌ها به‌سوی آناتولی، قفقاز، حوضه ولگا و شرق اروپا کشاندند.

همان منطق نظامی که نیشابور و ری را ویران کرد، کی‌یف و دیگر شهرهای سرزمین روس را نیز نابود ساخت. سپاه مغول از وحشت به‌عنوان استراتژی حکمرانی بهره می‌برد. جمعیت‌های مقاوم را قتل‌عام می‌کردند، مراکز دینی و فرهنگی را به آتش می‌کشیدند، و خاطرهٔ این کشتارها را برای وادارسازی دیگران به اطاعت به کار می‌بردند.

شناخت این قوس فراملّی اهمیت دارد. ترومای فتح مغولی در ایران منحصربه‌فرد نبود، بلکه بخشی از نظامی بزرگ‌تر از سلطه به شمار می‌رفت که از چین تا دریای سیاه امتداد داشت. ویژگی خاص مورد ایران نه در مقیاس خشونت، بلکه در چگونگیِ تعامل این تروما با سنت اخلاقی پیشینِ متمرکز بر مهر و اَشا، و بازتاب بعدی آن از خلال شیعهٔ صفوی و انقلابی نهفته است.

سعدی و هدایت: شاهدان ادبیِ دگرگونی اخلاقی

پیامدهای بلندمدت گسست مغولی در تقابل میان سعدی شیرازی در سدهٔ سیزدهم و صادق هدایت در سدهٔ بیستم آشکار می‌شود. سعدی در خلال و پس از دورهٔ گسترش مغول می‌زیست، با این حال بوستان و گلستانش هنوز جهان‌بینی اخلاقی‌ای را حفظ کرده‌اند که در آن مهرورزی، هم‌بستگی و یگانگیِ بشر محوری است. بیت مشهورش در تشبیه انسان‌ها به اعضای یک پیکر این اعتقاد را بیان می‌کند که ترمیم اخلاقی امکان‌پذیر است، و رنج بخشی از بشریت، مراقبت بخشی دیگر را طلب می‌کند.

هدایت اما در جهانی می‌نویسد که انسجام اخلاقی در آن تا حد زیادی فروپاشیده است. در بوف کور، روابط انسانی با بیگانگی، نفرت و نومیدی تعریف می‌شود. جهان راوی جایی است که اعتماد در آن ناممکن، و معنا فروپاشیده است. واقع‌گراییِ پوچ‌گرای هدایت بازتاب فرسایش روان‌شناختیِ انباشته‌شده‌ای است که قرن‌ها خشونت، سیاست‌های دینیِ اجباری و حکمرانی استبدادی پدید آورده‌اند.

تقابل میان انسان‌گرایی سعدی و سَرخوردگی هدایت همچون آینه‌ای ادبی از دگرگونی اخلاقی ایران عمل می‌کند. از فرهنگی که هنوز، هرچند به‌صورت لرزان، در مهر و اَشا لنگر انداخته بود، به فرهنگی که در آن بسیاری جهان را فاقد ساختار اخلاقی و خصم‌انگیز تجربه می‌کنند.

سوگواری، تعلیق اخلاقی و اخلاقِ بخشودگی در شیعهٔ پَسامغول

دگرگونی روان‌شناسی اخلاقی ایرانی بعد از دورهٔ مغول از خلال تکامل اخلاق آیینیِ شیعهٔ دوازده‌امامی نیز قابل ردیابی است. فقه سنتیِ شیعی گفت‌وگوهایی غنی دربارهٔ عدالت، راستی و تکلیف اجتماعی دارد، اما شکلی که فرهنگ آیینی عامه در ایران صفوی و پس از آن به خود گرفت غالباً اقتصاد اخلاقیِ متفاوتی پدید آورد.

پژوهش محمود ایوب دربارهٔ عزاداری عاشورایی نشان می‌دهد که بسیاری از متون عزاداری، مشارکت در سوگواری و ریختن اشک برای امام حسین را اَعمالی معرفی می‌کنند که گناهان پیشین را می‌آمرزند. موجان مومن در «مقدمه‌ای بر تشیع» می‌گوید باوری گسترده در تقوای عامه وجود دارد مبنی بر اینکه وفاداری به امامان و شرکت در آیین‌ها کلید رستگاری است.

در این چهارچوب، همانندسازی عاطفی با رنجِ امام حسین می‌تواند جای رفتار اخلاقی را به‌عنوان مبنای اصلی ارزش معنوی بگیرد. ساختار روایی کربلا این اندیشه را تقویت می‌کند که راست‌گویان در این جهان رنج می‌برند، و بدکاران کامیاب می‌شوند، و عدالت تنها از خلال مرگ قربانی‌محور و پاداش اخروی تحقق می‌یابد.

نیومن و بابایان هر دو تأکید می‌کنند که دولت صفوی شیعه را از سنت فقهی اقلیت به فرهنگی آیینی توده‌ای دگرگون کرد؛ فرهنگی که در آن اندوه عمومی به نشانگر محوریِ هویت جمعی بدل شد. در چنین فضایی تکالیف اخلاقی همچون راستی، مسئولیت‌پذیری و مهرورزی غالباً تابع نمایش‌های آیینی قرار گرفتند. وقتی اجرای سوگواری به معیار اصلی تعلق تبدیل شود، رفتار اخلاقی به حاشیه رانده می‌شود.

این وضعیت را از منظر جامعه‌شناختی می‌توان نوعی تعلیق اخلاقی دانست. مایکل فیشر انسان‌شناس نشان می‌دهد که آیین و نزاع در زندگی دینی ایرانی پیوندهای جمعی قدرتمندی می‌آفرینند، اما هم‌زمان فضاهایی پدید می‌آورند که در آن مرز میان مسئولیت اخلاقی و هم‌بستگیِ گروهی مخدوش می‌شود.

این امر در واقع یعنی دروغ، فساد یا نقض عهد می‌توانستند با عزاداری شدید هم‌زیستی کنند. جهان اخلاقیِ شکل‌گرفته به‌واسطهٔ مهر و اَشا، که در آن راستی و مراقبت مرکز غیرقابل مذاکره حیات اخلاقی بودند، تا حدی جایش را به اقتصادی آیینی سپرد که در آن وفاداری عاطفی می‌توانست بر کنش اخلاقی سایه افکند.

از بیهقی و ناصرخسرو تا شهادت انقلابی: روان‌شناسی اجتماعی و گسست نسلی
جهان اخلاقیِ ترسیم‌شده در تاریخ بیهقی و سفرنامهٔ ناصرخسرو نقطهٔ مقایسهٔ حیاتی با فرهنگ شهادت متأخر فراهم می‌کند. هر دو اثر، که پیش از حمله‌های مغول نوشته شده‌اند، جوامعی را تصویر می‌کنند که اخلاق در آن‌ها اساساً از چشم‌انداز راستی، عدالت و حکمرانی مسئولانه فهم می‌شود نه رنج قربانی‌محور.

بیهقی: راستی، خویشتن‌داری و پاسخ‌گویی

بیهقی با تعهد به داوری اخلاقی اثرش را شکل می‌دهد. او در روایتش از دربار غزنویان، گفتار راستین را می‌ستاید و حیله‌گریِ درباری و تهمت ناروا را نکوهش می‌کند. مشروعیت سیاسی بر راست‌گویی استوارست، و صداقت در برابر قدرت قرار می‌گیرد. او اعدام‌های ناعادلانه را نقد می‌کند، و مناظره‌هایی را ثبت می‌نماید که در آن‌ها کارگزاران از خویشتن‌داری در به‌کارگیری خشونت می‌گویند. مدیرانی که مالیات را می‌کاهند یا در روزگار قحطی کمک می‌رسانند، نه به‌عنوان صدقه‌دهنده، بلکه به‌عنوان انجام‌دهندهٔ تکلیفی مقدس در پاسداری از حیات به تصویر کشیده می‌شوند.

روش خودانتقادیِ بیهقی نیز به همان اندازه است. او به خطاها و محدودیت‌های خود اعتراف می‌کند، و خواننده را به قضاوت دربارهٔ خویش فرامی‌خواند. این روشِ درون‌نگرانه فرهنگی را آشکار می‌کند که وجدان، شفافیت و پاسخ‌گویی را ارج می‌نهد. در این جهان اخلاقی، انسان‌ها بر اساس رفتارشان، به‌ویژه راستی و مراقبت از دیگران، داوری می‌شوند.

ناصرخسرو: زندگی اجتماعی، دانش و اخلاق عمومی در سفرنامه

سفرنامهٔ ناصرخسرو، گزارش سفر هفت‌سالهٔ وی در جهان اسلام در سدهٔ یازدهم، پنجره‌ای دیگر به زندگی اجتماعی و اخلاق پیشامغول می‌گشاید. او به‌عنوان اندیشمندی اسماعیلی، نه‌تنها مناظر و بناها، بلکه سازمان شهری، بازارها، زندگی نهادی و تعاملات روزمرهٔ اجتماعی را توصیف می‌کند.

توصیف مشهور وی از قاهرهٔ فاطمی خیلی روشنگرست. پژوهش‌های نوین دربارهٔ سفرنامه نشان می‌دهند که او چگونه ساختار شهری قاهره، بازارهای منظم، تأمین خدمات عمومی و نظم آشکار زندگی اجتماعی را به تصویر می‌کشد. او توزیع نان و غذا، کارکرد موقوفات و حفظ امنیت خیابان‌ها را مشاهده می‌کند. این ویژگی‌ها برای ناصر، جزئیاتی بی‌معنا نیستند، بلکه گواهی بر نظم اخلاقی و سیاسی به شمار می‌روند که عدالت، سخاوت و دانش را ارج می‌نهد.

پژوهش‌ها درباره ناصرخسرو تأکید دارند که نوشته‌هایش پیوسته به پرسش‌های دانش، اخلاق و جامعه برمی‌گردند. او ریاکاری و فساد را نکوهش می‌کند، حاکمانی را می‌ستاید که از دانشمندان حمایت می‌کنند و از ناتوانان پاسداری می‌نمایند، و حقیقت معنوی را به پژوهش عقلانی و رفتار اخلاقی پیوند می‌زند. بنابراین، سفرنامهٔ ناصرخسرو اخلاق اجتماعیِ زیسته‌ای را ثبت می‌کند که در آن بازارها انصاف را حفظ می‌کنند، کارهای عمومی و نهادها دغدغهٔ خیر همگانی دارند، دانش به‌عنوان کنشی اخلاقی گرامی داشته می‌شود، و مهمان‌نوازی و سخاوت به هنجارهای اجتماعی بدل می‌شوند.

تقدسِ نظم راستین، مراقبت از قشر آسیب‌پذیر و سازمان عقلانی زندگیِ جمعی در آثار بیهقی و ناصرخسرو آشکار است. آن‌ها رنج را می‌شناسند، اما به‌عنوان بالاترین حالت اخلاقی آرمان‌سازی نمی‌گردد. معیار حاکم چگونگی حفظ حیات و پاسداری از عدالت است.

از رفتار اخلاقی به وفاداری مبتنی بر دکترین

فاصلهٔ میان این جهان اخلاقیِ پیشامغول و شیعهٔ انقلابی مدرن را می‌توان از خلال روان‌شناسی اجتماعی تفسیر کرد.

نخست، ویرانی‌های مغول و تیموری جهانِ فرضیِ مسلّم را درهم شکست؛ همان جهانی که اخلاقِ منعکس‌شده در بیهقی و ناصرخسرو بر آن استوار بود. به تعبیر جانف-بولمن، باور به خیرخواهی و معناداری جهان و اطمینان به اینکه رفتار نیک پاداش خواهد یافت، آسیبی شدید دید.

دوم، بنابر آنچه هالبواکس شرح می‌دهد، نابودی نهادهایی که اخلاق عمومی را پاس می‌داشتند (مانند بوروکراسی‌ها، موقوفات، شبکه‌های علمی و نظم شهری نسبتاً باثبات) چهارچوب‌های اجتماعیِ حافظه‌ای جمعی را تضعیف نمود. نمونه‌های زیستهٔ عدالت، که بیهقی و ناصرخسرو می‌دیدند، کمیاب شد و خاطرهٔ نظم جایش را به خاطرهٔ فاجعه داد.

سوم، چنان‌که اریکسون می‌گوید، وقتی جامعه آسیبی جدی می‌بیند، حس هم‌بستگی و اعتماد خود را از دست می‌دهد. در نتیجه، مردم بیشتر به هویت‌های نمادینی روی می‌آورند که در دوران فروپاشی به آن‌ها معنا می‌دهد. در ایران، سنت‌های آیینیِ شیعی صفوی و پساصفوی دقیقاً چنین چهارچوب‌هایی را فراهم کردند، به‌ویژه آن‌هایی که بر شهادت و رنجِ رهایی‌بخش تأکید داشتند.

به‌مرور زمان، جابه‌جایی از اخلاقی مبتنی بر رفتار قابل مشاهده، عدالت نهادی و حکمرانی عقلانی، یعنی همان که در آثار بیهقی و ناصرخسرو می‌بینیم، به اخلاقی رخ داد که در آن وفاداری مبتنی بر دکترین و سوگواری آیینی می‌توانست تمرین اخلاقی روزمره را تحت‌الشعاع قرار بدهد. همانندسازی عاطفی با امام حسین و شرکت در آیین‌های عزاداری در بسیاری از حلقه‌ها مهم‌تر از راستی در دادوستد، خویشتن‌داری در کیفر و پاسداری از ناتوانان شد.

گسست نسلی و بازگشت ضمنی به مهر و اَشا

تا اواخر سدهٔ بیستم، جمهوری اسلامی پارادایم کربلا را به الاهیاتی سیاسی فراگیر بدل کرده بود. رهبران انقلابی با بهره‌گیری از نمادهایی که کامران اسکات آقایی و دیگران تحلیل کرده‌اند، دولت را نگهبان آرمان حسین تصویر کردند، و تلفات جنگ، اعدام‌ها و سرکوب را از دیدِ شهادت تفسیر نمودند.

با این حال، همان پویایی‌های روان‌شناختی اجتماعی که زمانی تقلید می‌شدند، اکنون با ردّ و انکار همراه بودند. جوانان ایرانیِ بزرگ‌شده در چنین جهان نمادینی، چیزی را تجربه می‌کنند که نظریه‌پردازان تروما «ترومای ثانویه» یا «پساحافظه‌ای» می‌نامند؛ جایی که روایت‌های ارثیِ رنج با تجربه‌های مستقیم اجبار، بحران اقتصادی و ریاکاری آشکار درهم می‌آمیزد.

تحلیل اینگل‌هارت دربارهٔ تغییر ارزش‌ها توضیح می‌دهد که چرا این نسل از ایدئولوژی‌های قربانی‌محور روی برمی‌گردانَد. هرجا که دسترسی هرچند نابرابری به آموزش، شبکه‌های شهری و ارتباطات جهانی وجود داشته باشد، جوانان ارزش‌های خودبیانگری را پرورش می‌دهند که بر خودآیینی، خلاقیت و حیات‌آفرینی تأکید دارند. این ارزش‌ها با حکومتی که مرگ را مقدس می‌شمارد و اطاعت بی‌چون‌وچرا طلب می‌کند، ناسازگار هستند.

شگفت‌انگیز آنکه، اخلاقی که بسیاری از جوانان ایرانی امروز بیان می‌کنند، از نظر ساختاری بیش از جهان شهادت انقلابی به جهانِ بیهقی و ناصرخسرو شبیه است. آن‌ها گفتار صادقانه را بر وفاداری آیینی ترجیح می‌دهند، بر پاسخ‌گویی و خویشتن‌داری حاکمان پافشاری می‌کنند، از نهادهای عمومی انتظار خدمت به خیر همگانی دارند، پژوهش و پرسشگری را تکلیف اخلاقی می‌شمارند، و کرامت و حیات انسانی را مقدس می‌دانند.

در این معنا، ردّ فرهنگ دکترینیِ شیعیِ معاصر صرفاً گریز به سکولاریسم غربی نیست، بلکه بازیابیِ غریزیِ دستور زبان اخلاقیِ کهن‌تر ایرانیِ مهر و اَشاست؛ همان که پیش از فاجعهٔ مغول وجود داشت، و در متونی چون تاریخ بیهقی و سفرنامهٔ ناصرخسرو تجلی یافته بود.

نخستین گسست بزرگ اخلاقی آنگاه رخ داد که حملات مغول بنیادهای نهادی آن دستور زبان را ویران کرد، و فرهنگ شهادت را از نظر روان‌شناختی جذاب نمود. دومین گسست اکنون در جریان است. نسلی که از ترومای ارثی و زیسته اشباع شده است، از روایت‌های قربانی‌محور روی برمی‌گرداند و بار دیگر در جست‌وجوی اخلاقی مبتنی بر راستی، مراقبت و نظم اجتماعیِ مسئولانه است.

جمع‌بندی

حملات مغول از سال ۱۲۱۹ تا ۱۴۰۵ حیات اخلاقی و روان‌شناختی ایران را از بنیاد دگرگون کردند. ویرانیِ نهادها، شهرها و جمعیت‌ها، جهان‌بینی مهر و اَشا را از هم گسیخت، و شرایطی پدید آورد که در آن تروما، و نه تداوم، هویت جمعی را شکل داد. اجبار صفوی و نوآوری‌های آیینی بعدها فرهنگ شهادت را نهادی ساختند؛ فرهنگی که رنج را به زبان محوریِ تعلق جمعی بدل نمود.

حاکمان بعدی، از تیمور تا نخبگان استبدادی مدرن، گنجینهٔ رفتاریِ خشونت مغولی و پسامغولی را دوباره‌سازی کردند. تقابل میان جهان اخلاقی بیهقی و دولت انقلابی، و میان انسان‌گرایی سعدی و نومیدی هدایت، عمق این دگرگونی را آشکار می‌کند.

با همهٔ این‌ها، داستان هنوز به پایان نرسیده است. سرخوردگی جوانان امروزیِ ایران از دکترین‌های حکومتیِ شیعی و از تقدیس رنج، چرخشی اخلاقی را نشان می‌دهد. جست‌وجوی آن‌ها برای راستی، کرامت و مراقبت، فعال‌سازیِ نهفته ارزش‌های مهر و اَشا را نوید می‌دهد، حتی اگر نامِ این مفاهیم را بر زبان نیاورند.

حملات مغول صرفاً امپراتوری را نابود نکردند، بلکه تخیل اخلاقی یک تمدن را دچار دگرگونی کردند. اکنون پرسش اصلی این است که آیا جامعهٔ ایرانی می‌تواند از فرهنگی مبتنی بر شهادت و تروما فراتر برود، و به‌سوی نظمی اخلاقی و تجدیدشده گام بردارد که در آن حیات، راستی و تعامل متقابل بار دیگر جایگاه محوری خود را باز یابند.


* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

* ترجمهٔ مهدی فیروزی
————————-
منابع
- آقایی، کامران اسکات. شهدای کربلا: نمادها و آیین‌های شیعی در ایران مدرن. سیاتل: انتشارات دانشگاه واشنگتن، ۲۰۰۴.
- الکساندر، جفری سی.، ران آیرمن، برنارد گیزن، نیل جی. اسملسر و پیوتر شتومپکا. ترومای فرهنگی و هویت جمعی. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۴.
- الگار، حمید. دین و دولت در ایران: نقش علما در دوره قاجار. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۶۹.
- امانت، عباس. تاریخ ایران مدرن. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷.
- ایوب، محمود. رنج رهائی‌بخش: پژوهشی در جنبه‌های عبادی عاشورا در تشیع دوازده امامی. لاهه: موتون، ۱۹۷۸.
- بابایان، کاترین. عارفان، حاکمان و مسیحیان: چشم‌اندازهای فرهنگی ایران نوین. کمبریج، ماساچوست: مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۲.
- بیهقی، ابوالفضل. تاریخ بیهقی: تاریخ سلطان مسعود غزنوی، ۴۲۱–۴۳۲ ق / ۱۰۳۰–۱۰۴۱ م. ویراسته و ترجمه سی. ای. باسورث، محمد فیاض و دیگران. کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، چندین جلد.
- بویس، مری. زردشتیان: باورها و آداب دینی آن‌ها. لندن: راتلج و کیگان پال، ۱۹۷۹.
- بویل، جی. ای. مرگ آخرین ایلخان ابوسعید. مجله انجمن سلطنتی آسیایی (۱۹۶۸): ۸۷–۹۷.
- دباشی، حمید. شیعه: دین اعتراض. کمبریج، ماساچوست: انتشارات بلکنپ دانشگاه هاروارد، ۲۰۱۱.
- دوشن-گیمن، ژاک. نمادها و ارزش‌ها در زرتشتی‌گری. تهران: مؤسسه مطالعات انسانی، ۱۹۷۴.
- اریکسون، کای. همه‌چیز در مسیر خود: نابودی جامعه در سیل بافالو کریک. نیویورک: سیمون اند شوستر، ۱۹۷۶.
- فیشر، مایکل ام. جی. ایران: از اختلافات دینی تا انقلاب. کمبریج، ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۱۹۸۰.
- هالبواکس، موریس. حافظه جمعی. ویراسته و ترجمه لوئیس ای. کوزر. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۱۹۹۲.
- هدایت، صادق. بوف کور. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۱۵. ترجمه‌های انگلیسی با ویرایش‌های گوناگون.
- هیرش، ماریان. نسل پساحافظه: نوشتن و فرهنگ بصری پس از هولوکاست. نیویورک: انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۲۰۱۲.
- هیرشبرگر، گیلاد. ترومای جمعی و ساخت اجتماعی معنا. مرزهای روان‌شناسی ۹ (۲۰۱۸): ۱۴۴۱.
- اینگلهارت، رونالد. مدرنیزاسیون و پسامدرنیزاسیون: تغییرات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در ۴۳ جامعه. پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۹۷.
- اینگلهارت، رونالد و کریستیان ولتزل. مدرنیزاسیون، تغییرات فرهنگی و دموکراسی: سیر تحول انسانی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۵.
- جکسون، پیتر. مغولان و جهان اسلامی: از فتح تا گرویدن. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۱۷.
- جانف-بولمن، رانی. پیش‌فرض‌های درهم‌شکسته: به‌سوی روان‌شناسی نوین تروما. نیویورک: فری پرس، ۱۹۹۲.
- کدی، نیکی آر. و یان ریشار. ایران مدرن: ریشه‌ها و پیامدهای انقلاب. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۰۳.
- لمبتن، آن کی. اس. تداوم و تحول در تاریخ میانهٔ ایران. آلبانی: انتشارات دانشگاه ایالتی نیویورک، ۱۹۸۸.
- لوی، روبن. ساختار اجتماعی اسلام. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۵۷.
۰ منز، بئاتریس فوربز. برآمدن و فرمانروایی تیمور. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۹.
- میلانی، عباس. شاه. نیویورک: پالگریو مک‌میلان، ۲۰۱۱.
- مومن، موجان. مقدمه‌ای بر تشیع، تاریخچه و عقیدهٔ شیعهٔ دوازده‌امامی. نیو هیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۸۵.
- مورگان، دیوید. مغولان. ویرایش دوم. آکسفورد: بلک‌ول، ۲۰۰۷.
- مطهری، روی. وفاداری و رهبری در جامعه اولیه اسلامی. پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۸۰.
- ناصرخسرو. سفرنامه. ویراسته جلیل متینی. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۶. ترجمه انگلیسی: ویلر ام. تاکستون، کتاب سفرها. آلبانی: انتشارات دانشگاه ایالتی نیویورک، ۲۰۰۱.
- نیومن، اندرو جی. ایران عصر صفوی: نوزایی امپراتوری ایران. لندن: آی. بی. توریس، ۲۰۰۶.
- اوستی، لتیزیا. سفرنامه ناصرخسرو و اخلاق زندگی شهری. مجله مطالعات پارسی‌تبار ۶، ش. ۲ (۲۰۱۳): ۱۴۱–۱۶۰.
- ریکور، پُل. حافظه، تاریخ، فراموشی. ترجمهٔ کاتلین بلی‌می و دیوید پلور. شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۰۴.
- سعدی شیرازی. بوستان و گلستان. ویرایش‌ها و ترجمه‌های گوناگون.
- شاکد، شائول. چند یادداشت دربارهٔ انتقال مفاهیم اخلاقی ایرانی. در ایرانو-جودائیکا، ویراسته شائول شاکد. اورشلیم: مؤسسهٔ بن‌زی، ۱۹۸۱.
- شریفی، محمد. اخلاق و حکومت در ادبیات پارسی. تهران: انتشارات مرکز، ۱۳۸۹.
- شتومپکا، پیوتر. ترومای فرهنگی و تغییرات اجتماعی. ورشو: انتشارات کولیگیوم سیویتاس، ۲۰۰۰.
- یارشاطر، احسان. هویت پارسی در دوره‌های پیشااسلامی و اسلامی. مطالعات ایرانی ۲۶، ش. ۱–۲ (۱۹۹۳): ۱۴۱–۱۵۸.


نظر خوانندگان:


■ آقای دکتر آذری گرامی. با علاقه زیاد مقاله جالب و عمیق شما را خواندم. من هم امیدوارم که پشت کردن نسل جوان امروز به عزاداری، مشارکت در سوگواری و ریختن اشک برای امام حسین، تبدیل به امری پایدار و ریشه‌ای شود و بتواند آینده میهن ما را بر اساس‌ “راستی، عدالت و حکمرانی مسئولانه” رقم بزند. شما به درستی، نقش سعدی را بسیار مثبت ارزیابی کرده‌اید. کسی که “در خلال و پس از دورهٔ گسترش مغول می‌زیست، با این حال بوستان و گلستانش هنوز جهان‌بینی اخلاقی‌ای را حفظ کرده‌اند که در آن مهرورزی، هم‌بستگی و یگانگیِ بشر، محوری است”. همشهری و هم‌زمان با سعدی، حافظ را داریم. خیلی علاقه دارم بدانم حافظ و دیوان او که برای فال‌گیری استفاده می‌شود، چه نقشی را در فرهنگ ایران داشته است؟ موفق و سلامت باشید.
رضا قنبری. آلمان


■ جناب آقای قنبری غزیز،
از پیام دقیق، مهربان و اندیشمندانه‌ی شما صمیمانه سپاسگزارم. نه‌تنها از اینکه مقاله را با دقت خوانده‌اید، بلکه از روح پرسش‌گری و تأملی که در نوشته‌تان دیده می‌شود، بسیار قدردانم.
حافظ حدود بیست تا سی سال پس از درگذشت سعدی در شیراز به دنیا آمد. شیراز، برخلاف بسیاری از شهرهای مهم ایران، تا حد زیادی از کشتارهای گسترده‌ی مغول در امان ماند؛ شاید به این دلیل که از نظر اقتصادی و راهبردی به اندازه‌ی برخی مناطق دیگر اهمیت نداشت. با این حال، حتی در شیراز نیز نشانه‌های فروپاشی تمدنی به‌روشنی دیده می‌شد. در فاصله‌ی کوتاه میان سعدی و حافظ، آغاز افول عمیق اجتماعی، اقتصادی و فکری در ایران قابل مشاهده است.
حافظ ادامه‌دهنده‌ی توان فکری و حساسیت اخلاقی سعدی است، اما در جهانی زندگی می‌کند که دیگر شکوه پیشین را نداشت. مراکز بزرگ دانش از میان رفته یا ویران شده بودند. دسترسی به نهادهای آموزشی، کتابخانه‌ها و سنت‌های پایدار علمی تقریباً از بین رفته بود. حافظ شاید بخش‌هایی از دانش پیشین را شنیده یا برخی کتاب‌ها را دیده باشد، اما محیط فرهنگی‌ای که بتواند چنین استعدادهایی را پرورش دهد، به‌سرعت در حال نابودی بود. با این همه، آنچه از او باقی مانده — حدود ۴۳۰ غزل — به‌راستی شگفت‌انگیز است: آثاری عمیق، نمادین و چندلایه که در زمانی سروده شده‌اند که بستر فرهنگیِ زایش چنین نبوغی رو به زوال بود.
این گسست تاریخی اهمیت فراوان دارد. ویرانی‌های پس از دوره‌ی مغول، به کاهش شدید توان انسانی و تداوم فکری در ایران انجامید؛ پیامدهایی که به باور من، هنوز هم با آن‌ها دست‌به‌گریبانیم. فهم این گسست برای شناخت هویت خود، آنچه از دست رفته، و آنچه می‌توان دوباره احیا کرد، ضروری است.
یکی از امیدهای جدی من — که با شما در آن هم‌نظر هستم — زنده‌کردن فرهنگ نقد سازنده است؛ یعنی توان گفت‌وگوی جدی، محترمانه و دقیق درباره‌ی اندیشه‌ها و آثار یکدیگر. از این راه است که جامعه می‌آموزد، رشد می‌کند و مسئولیت فکری خود را بازمی‌یابد. چنین گفت‌وگویی می‌تواند ما را به درک عمیق‌تری از جایگاه‌مان در تاریخ و سهم‌مان در تمدن انسانی برساند.
در پایان، مایلم از شما و همه‌ی خوانندگانی که با دقت و احساس مسئولیت این نوشته‌ها را دنبال می‌کنند، صمیمانه تشکر کنم. توجه و همراهی شماست که گفت‌وگوی جدی فکری را زنده نگه می‌دارد.
با آرزوی تندرستی و شادی شما دارم، کمال





نظر شما درباره این مقاله:







پرچم پیش از قرارداد
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 23:11

وقتی روایت پیش از قاعده می‌آید

پرچم پیش از قرارداد


بابک دُربیکی

بحث درباره بازگشت «شیر و خورشید» به پرچم، در ظاهر نزاعی بر سر یک نشان تاریخی است، اما هنگامی که یک نماد، پیش از شکل‌گیری هر قرارداد عمومی، به نشانه قطعی آینده تبدیل شود، دیگر فقط با انتخاب یک تصویر روبه‌رو نیستیم بلکه با تعیین پیشینی چارچوب آینده مواجهیم.

در ماه‌های اخیر، برای بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، پرچم از یک نماد تاریخی به نقطه آغاز تعریف فردا بدل شده است. انرژی سیاسی، پیش از آن‌که صرف طراحی قواعد و نهادهای آینده شود، صرف تثبیت تصویر آینده می‌شود. مسئله دقیقاً همین‌جاست: اگر آینده از تصویر آغاز شود، فرایند تأسیس آن دیگر کاملاً باز نخواهد بود. لحظه‌ای که باید بی‌پیش‌فرض و آزاد باشد، در سایه روایتی از پیش تثبیت‌شده شکل می‌گیرد.

در سیاست، ترتیب انتخاب‌ها سرنوشت را تعیین می‌کند.

بی‌طرفی لحظه تأسیس
هر نظم سیاسی بر دو پایه شکل می‌گیرد:
۱. نهادهایی که قدرت را تعریف و محدود می‌کنند.
۲. نمادهایی که آن نظم را نمایندگی می‌کنند.
اما این دو هم‌زمان متولد نمی‌شوند؛ یکی مقدم بر دیگری خواهد بود.

اگر نهاد مقدم شود، نماد نتیجه توافق است، اما اگر نماد مقدم شود، نهاد در سایه آن ساخته می‌شود و  این یعنی بی‌طرفی لحظه تأسیس از دست رفته است.

تدوین قانون اساسی لحظه‌ای است که جامعه خود را از نو تعریف می‌کند. این لحظه باید تا حد ممکن باز باشد؛  باز به این معنا که:
- هیچ گزینه‌ای پیشاپیش حذف نشده باشد،
- هیچ روایت تاریخی جایگزین رأی آزاد نشده باشد و
- هیچ نشان خاصی فراتر از فرایند قرار نگرفته باشد.

اگر پیش از شکل‌گیری مجلس مؤسس، یک نماد تثبیت شود، تعریف «ما» پیش از توافق انجام شده است. در این حالت، قرارداد دیگر کاملاً آزاد نیست بلکه در چارچوبی از پیش رسم‌شده نوشته می‌شود.

تجربه‌ای که نباید نادیده گرفت
در سال ۱۳۵۸، فضای عمومی ایران سرشار از مشروعیت انقلابی بود. چارچوب هویتی نظام جدید پیش از طراحی کامل توازن نهادی تثبیت شد. نام نظام تعیین شد، نشان رسمی تغییر کرد و قانون اساسی در آن فضای تثبیت‌شده نوشته شد.

نتیجه چه بود؟
- اختیارات گسترده‌ای برای یک نهاد مرکزی پیش‌بینی شد، در حالی که سازوکارهای مهار آن محدود باقی ماند.
- نقد نهادی در سایه مشروعیت هویتی پرهزینه شد.
مسئله صرفاً تغییر نماد نبود؛ مسئله این بود که روایت پیش از قاعده تثبیت شد. هنگامی که روایت مقدم شود، قاعده دیگر کاملاً آزاد نوشته نمی‌شود. آثار آن طراحی هنوز بر ساختار قدرت ایران سایه انداخته است.

پیشینی یا پسینی؟
تثبیت پیشینی یک نماد، فقط انتخاب یک تصویر نیست؛ پیامی سیاسی است: «چارچوب آینده از پیش تعیین شده است.» در چنین وضعیتی:
- گفت‌وگو از طراحی نهاد به دفاع از هویت منتقل می‌شود؛
- مخالفت نهادی به مخالفت با «ما» تعبیر می‌شود و
- مجلس مؤسس در زمینی غیرخنثی عمل می‌کند.
روشن است که نظم‌هایی که در زمین غیرخنثی متولد شوند، سال‌ها اسیر همان زمین می‌مانند.
پرچم بی‌اهمیت نیست؛ برعکس، آن‌قدر مهم است که نباید پیش‌فرض باشد. نماد باید حاصل قرارداد باشد. اگر پیش از قرارداد تثبیت شود، به سایه‌ای بر قرارداد تبدیل خواهد شد و  سایه‌ای که بر لحظه تأسیس بیفتد، به‌سادگی کنار نمی‌رود.

اصل راهبردی
اگر آینده بر پایه رضایت آزاد شهروندان بنا شود، یک اصل باید غیرقابل‌چانه‌زنی باشد:
بی‌طرفی لحظه تأسیس باید حفظ شود.
هیچ نمادی پیش از تصویب قانون اساسی منتخب تثبیت نمی‌شود. پرچم- هرچه باشد- باید نتیجه فرایند باشد، نه نقطه آغاز آن.
این موضع علیه هیچ نشان تاریخی نیست بلکه دفاع از آزادی قرارداد است.

سخن آخر
نظم‌های پایدار از تصویر آغاز نمی‌شوند؛ از قاعده آغاز می‌شوند.
تاریخ یک قاعده ساده دارد: آنچه در لحظه تأسیس پیش‌فرض شود، سال‌ها بعد به محدودیت تبدیل خواهد شد.
آینده ایران نه با انتخاب یک پرچم، بلکه با بی‌طرفی همان لحظه‌ای تعیین می‌شود که قرار است قواعدش نوشته شود. اگر آغاز را پیش‌فرض بگیریم، آزادی را از همان ابتدا محدود کرده‌ایم.


نظر خوانندگان:


■ بابک گرامی،
اتحاد رمز پیروزی ست و قدرت مردم از اتحاد ناشی می‌شود. پرچم در بهترین حالت نماد اتحاد است و پرداختن به اینکه کدام پرچم باید نماد باشد رتبه به مراتب پایین‌تری نسبت به اتحاد دارد!
نکته مهم دگر ائتلاف ست. اتحاد در بزرگترین اشتراک بین گروهها ایجاد می‌شود و ائتلاف در اختلافات بالا بدنبال مخرج مشترک می‌گردند. تا تشکیل مجلس موسسان و بررسی نکات نسبتا کم اهمیت همچون پرچم باید تحمل بخرج داد. در ضمن تا دوره گذار ما با بی‌نظمی بیشتر از نظم سروکار داریم، چون انقلاب با بی‌نظمی همراه است.
با احترام بیژن


■ این توضیحی که میدهم، بیشتر جنبه انگیزشی دارد از بهر جستجو در لایه های تاریک تاریخ و فرهنگ ایرانیان. پرچم ایران، همچون جامعه ایرانی، سرگذشت خاصّ خودش را دارد. اگر – امیدوارم هر چه زودتر اتّفاق بیفتد- حکومت فقاهتی ساقط شد، آنگاه بایسته و شایسته است که پرچم ایران نیز طبق اصالتهای فرهنگی مردم ایران، طرّاحی و جایگزین پرچمهایی شود که تا کنون وجود داشته اند . پرچم نو را میتوان با تصویر سیمرغ و بالهای گسترده اش که هر کدام به رنگی متفاوت از دیگری باشد، ترسیم نمود و هر رنگی نیز باید با سبک لباس پوشیدن اقوام ایرانی، همخوانی داشته باشد. کلّا نیز سی و سه پَر رنگارنگ داشته باشد [= سیمرغ، خداوند رنگین کمانی هست] و استانهای ایران را نیز باید به «سی و سه عدد = سی و سه زنخدای ایرانیان» تقسیم کرد. نه بیشتر . نه کمتر با حفظ تمام حقّ و حقوقی که دارند. من به تشریح و توضیح جزئیات تاریخ پرچم ایران نمیپردازم، مبادا که مثنوی هفتاد من شود. فقط اشاره های کلیدی میکنم و هر کسی میتواند شخصا به دنبال آگاهیهای ریز و دُرُشت در این خصوص برود. برافراشتن پرچم «سه رنگ با شیر و خورشید و شمشیر» را میتوان فعلا به حیث ابزار مبارزه و تفکیک مخالفان حکومت فقاهتی از زمامداران حکومت الهی در نظر گرفت. امّا بعدا باید «شیر و خورشید و شمشیر» را که با فرهنگ مردم ایران، همخوان نیست؛ به کنار گذاشت و طرحی را که گفتم به حیث پرچم ایران به دست هنرمندان اجرا و ثبت کرد. «شمشیر و شیر و خورشید» به این فرمی که بر پرچم ایران، نقش بسته است، در حقیقت، «پرچم نظامیان و سپهسالاران و ارتشتاران و افسرانی» است که حافظ حکومتها بوده اند و ارثیه موبدان دیانت میترائی محسوب میشود. اصالتا و اساسا، «سپاه» در فرهنگ و زبانهای مردم ایران و زبانهای کهن به معنای «سگ پرستار و نگهبان جان و زندگی» است. علّتش نیز این است که «سگ» با سیمرغ، اینهمانی وجودی دارد؛ یعین اینکه «سپاه» باید نگهبان و حافظ و مراقب جان و زندگی مردم جامعه باشد؛ نه مدافع «حاکمان و حکومتگران. «محمّد» در «غار حرا»، سیمرغ را به صورت «دحیة الکبی = سگسر» متصوّر میشده است؛ آنهم به این دلیل که به «خانواده قریش» تعلّق داشت و خانوده اش با فرهنگ ایران، خیلی عالی آشنایی داشتند. مردم استان فارس، لقب کورش هخامنشی را «سگزاییده» میگفتند. اکثر نامهای خانوادگی مردم لرستان که با «سگوند» و امثالهم همخانواده هستند، همه برمیگردند به تصویر سیمرغ و اینهمانی خواندن مردم با خداوند مهرورزی.
«خورشیدی» که در وسط پرچم است، تیغه هایش همچون شمشیر و دشنه هستند و این یعنی تحولّ «میترای مادر» به «میتراس پسر»؛ زیرا میترای مادر، پرتوهایش هرگز شمشیرگونه نیستند؛ بلکه موجدار هستند و این برمیگردد به اصل و پرنسیپ «آفرینش در یکپارچگی جفتی و یوغی بودن و خایه دیسه ای که اجتماع نرینه و مادینه بودن» هستند و در تصویر سیمرغ بر فراز دریای فراخکرت، مصوّر شده است و حکایت از یگانگی هستی و موجودات به طور کلّی میکند. دریای فراخکرت نیز که در میانش سیمرغ نشسته است، کاملا آرام است؛ امّا پیرامونش خیزابهای جَست و خیز کننده در حرکتند. این به معنای «آمیختگی نرینه و مادینه» در کنار همدیگر است. آرامش پذیرنده سیمرغ، نماد نیروی مادینگی و حامله شونده و آبستنی است و خیزابهای جهنده، نماد نرینگی و باردارکنندگی هستند. این فُرم از «خورشید» ، اصالت خودش را در کثیری از دیوان شاعران ایرانی حفظ کرده است. آفرینش، محصول باهمایی نرینگی و مادینگی در حالت یوغ شدن هست. در حقیقت، خدا و انسان، عاشق و معشوق هستند و این فقط به انسان مربوط نمیشود؛ بلکه تمام موجودات را در بر میگیرد که یوغی و جفتی و به عبارت خیلی ساده اش «مخنّث» هستند. کلمه مخنّث به این دلیل، زشت شده است تا بتوان از این راه، انسانها را سرکوب کرد و از اصالت انداخت و بر ذهنیّت و روح و روان آنها تا ابد، سیطره داشت. کلمه مخنّث در تصاویر اسطوره ای و بُندهشی مردم ایران، هرگز «زشت» نیست؛ بلکه اصل و اصالت آفرینندگی محسوب میشود. این مسئله در دیوان شاعران نامدار ایرانی مثل عطّار و مولوی و حافظ و عراقی و سنائی و خاقانی و کثیری دیگر، واتاب دارد و حفظ شده است.
بنابر این خورشید با تیغه های تند و تیزش که فاقد امواج هستند، نماد «میتراس پسر» میباشند و موبدان میترائیستی برای فریب دادن مردم ایران، مسئله خیزابها را فقط به شنل «میتراس» انتقال دادند؛ یعنی اینکه اصالت را بریدند و یکی را بر فراز آمریّت و حکومت نشانیدند و یکی را به قعر تابعیّت. اگر به تصویر «میتراس» در موقع سر بریدن گاو[= مادرخدا=میترای مادر] دقّت کنید، متوجّه میشود که شنل او، موّاج است. شمشیر و شیر از نمادهای میتراس هستند؛ نه نمادهای فرهنگ مردم ایران. شیر، حیوان درّنده است و هرگز نماد ایده آلی و آرمانی مردم ایران نبوده و نیست. به همین سبب نیز وقتی که «بهرام گور» که در دامن جوانمردترین عرب؛ یعنی »منذر ابن نعمان[ که ناجوانمردانه به آمریّت خسرو پرویز به قتل رسید و با چنیین جنایتی، ایران را به خاک سیاه نشانید؛ آنهم رک و پوست کنده بگویم به دلیل عطش و شهوت افسار گسیخته ای که خسرو پرویز داشت و از دختر بسیار زیبای منذر ابن نعمان، خواستگاری کرده بود و دختر زیبا نیز، درخواست او را رد کرده بود]، پروریده و بالغ و پهلوان جهان آرا شده بود، میخواست به پادشاهی برسد، باید ثابت میکرد که میتواند شیرهای درّنده را بکشد. کشتن شیر درّنده به معنای فقط نشان دادن شجاعت و نترسی و زور بازو نبوده است؛ بلکه برای مردم ایران و از نظر آنها به معنای این بوده است که «پادشاه» باید بتوانند بر جان آزاران و زندگی ستیزان و خونریزها چیره شوند و آنها را در بند کند و از زندگی صیانت کند. اگر به نقش شیرهای «تخت جمشید» دقّت کرده باشید، متوجّه میشوید که شیرها، سرشان مثل سر شیر، ولی بدنشان مثل بدن انسان است و پنجه هایشان، تیز نیست؛ بلکه گل نیلوفر دارند و گل نیلوفر با ارتافرورد که همان سیمرغ باشد، اینهمانی دارد و بالدار بودن آنها نیز با بالهای سیمرغ ربط دارند. این نشانگر آن است که پادشاهان «سلسله هخامنشیان» در اعتقادات میترائیستها تجدید نظر کرده و خودشان را با فرهنگ مردم ایران کوشیده بودند که تطبیق دهند. تطبیق فرمانروایی با بُنمایه های فرهنگ مردم ایران در «سلسله های اشکانیان و پارتیان» تداوم داشت تا آغاز عصر «سلسله ساسانیان» که متاسفانه از طریق موبدان و موبد موبدان به جای آنکه چنین سنّت خجسته ای تداوم پیدا کند، سیصد و شصت درجه تغییر جهت داد و به نفوذ و کاربست اعتقادات «میترائیستها» متمایل شدند و «دین نصّی زرتشتیگری و حکومت» را با همدیگر ادغام کردند و نه تنها فجایع تاریخ ایران و جهان را رقم زدند؛ بلکه نابودی خود دیانت زرتشتی و پاشیدگی ایران را نیز مستوجب شدند. امروزه روز، زرتشتیان ایرانی میکوشند که خودشان را تا میتوانند به گاتای زرتشت نزدیک کنند و از آنهمه بلاهتهای کهن، فاصله بگیرند. دیگر اینکه تاکید کنم که نماد پرچم مردم ایران، «همان درفش کاویانی» است که هلال ماه بر فراز آن است و چهار پر دارد که این چهار پر، همان «چهار خدای درون انسانها» هستند که در پروسه معراج انسان به بالندگی و بزرگی جویی به صورت «فَرَوَهر» در می آیند و حلقه میان آنها نیز«وهومن/بهمن» است که نشانگر استقلال و ذات خداگونه انسانها و شاهنشاه منش بودن آنها از زادروز تا مرگروزشان که سپس میتوانند با این فروزه های چهارگانه خدایی به اوج آسمانها در سلوک جستجو برای پهلوان شدن صعود کنند و به انجمن خدایان ایرانی بپیوندند که به یکدیگر همبسته اند و واحد جفتی و یوغی آفرینش را میسازند؛ یعنی در پروسه زایش و مرگ و خودگستری انسان و گیتی و کیهان و کائنات بدون هیچ بریدگی و انفصال و گسستی از خدایان.
شیر و شمشیر و خورشید از نمادهای میتراس و نظامیان است. به همین دلیل نیز، «پرچم کشور عربستان و مردم عرب به طور کلّی» که تحت پوشش فرهنگی و کشورداری امپراطوری ایران بودند، بعد از سقوط ساسانیان و برآمدن اسلامیّت، اعراب که سبقه ذهنی میتراس را داشتند نماد شمشیر را با آیه «لآ اِلَهَ اِلّا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُوُل اللّهِ» مزیّن و آن را به حیث شمشیر پرچم کشور عربستان و یادگار دوران میترائی حفظ کردند. این صحبتها فقط جنبه روشنگری دارد و انگیزاندن جهت تامّلات کلیدی در باره آینده ایران و کشورهای همجوار.
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان





نظر شما درباره این مقاله:







حملات نظامی آمریکا و خطر گرفتار شدن در باتلاق
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 22:14

حملات نظامی آمریکا و خطر گرفتار شدن در باتلاق


نیت سوانسون / فارن افرز

۲۴ فوریه ۲۰۲۶

در حالی که چهره‌های برجسته سیاست خارجی با شتاب نسبت به پیامدهای خطرناک حمله آمریکا به ایران هشدار می‌دهند، در کاخ سفید این باور گسترده وجود دارد که رئیس‌جمهور دونالد ترامپ می‌تواند تبعات چنین حمله‌ای را مدیریت کند. این اعتماد به نفس بازتاب الگویی چندساله است که ذهنیت ترامپ را شکل داده است: نهاد سیاست خارجی واشنگتن او را از اقدامی هنجارشکنانه برحذر می‌دارد؛ او توصیه‌ها را نادیده می‌گیرد و پیش می‌رود؛ و در نهایت نیز ظاهراً هزینه‌ای نمی‌پردازد.

در سال ۲۰۱۸، زمانی که ترامپ با گسست از سیاست پیشین آمریکا، سفارت این کشور در اسرائیل را به اورشلیم منتقل کرد، من در اداره امور خاور نزدیک وزارت خارجه آمریکا خدمت می‌کردم. کارشناسان اداری خود ما پیش‌بینی می‌کردند که این اقدام موجی از اعتراضات گسترده و خشونت علیه نیروهای آمریکایی را در پی خواهد داشت، و ما برای روز مبادا کارگروه‌های اضطراری و طرح‌های تخلیه آماده کردیم؛ روز قیامتی که هرگز فرا نرسید.

این الگو ژوئن گذشته نیز تکرار شد؛ زمانی که ترامپ به حملات اسرائیل علیه برنامه هسته‌ای ایران پیوست. تحلیلگران هشدار دادند که این تصمیم جنگی گسترده‌تر را شعله‌ور خواهد کرد و ایران را به آستانه گریز هسته‌ای نزدیک‌تر می‌کند. بار دیگر، اتفاق قابل توجهی رخ نداد. همچنین هنگامی که دولت آمریکا در ژانویه نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا را برکنار کرد، مفسران اصرار داشتند که کشور او و حتی کل منطقه به هرج‌ومرج فروخواهد رفت، اما تا کنون چنین نشده است.

در چنین شرایطی، به‌راحتی می‌توان فهمید چرا ترامپ تصور می‌کند هشدارها درباره حمله‌ای دیگر به ایران اغراق‌آمیز است و می‌تواند بار دیگر همان فرمول «اقدام قاطع و خروج تمیز» را تکرار کند.

اما این بار اوضاع متفاوت است.

من ۱۸ سال در حوزه ایران در موقعیت‌های مختلف دولتی آمریکا فعالیت کرده‌ام؛ از جمله به‌عنوان مدیر امور ایران در شورای امنیت ملی در دوران ریاست‌جمهوری جو بایدن و نیز عضو تیم مذاکره‌کننده ترامپ در بهار و تابستان ۲۰۲۵. بر اساس این تجربه، می‌توانم بگویم که ترامپ به‌طور بنیادی در درک این نکته ناکام مانده است که ضعف ایران این کشور را به تسلیم در میز مذاکره وادار نخواهد کرد. برعکس، شکنندگی کنونی ایران تنها فضای مصالحه‌های معنادار را محدودتر می‌کند.

ترامپ همچنین درک نمی‌کند که ایران امروز با شرایطی کاملاً متفاوت نسبت به ژوئن ۲۰۲۵ روبه‌رو است؛ زمانی که تصمیم گرفت تنش‌زدایی کند. اکنون جمهوری اسلامی بر این باور است که اسرائیل و ایالات متحده قصد دارند به‌طور مکرر برنامه موشک‌های بالستیک آن — که بنیان دفاعی ایران محسوب می‌شود — را هدف قرار دهند، و برای جلوگیری از حملات مستمری که می‌تواند نهایتاً به سرنگونی‌اش بینجامد، باید تهاجمی‌تر عمل کند.

رفتار شخص ترامپ نیز خطر تشدید تنش را افزایش می‌دهد. تمایل روزافزون او برای دیده شدن به‌عنوان یک صلح‌ساز تاریخی، او را به انتخابی غیرضروری و دوگانه کشانده است: یا تهران را با فشار به یک توافق بزرگ جدید وادار کند، یا از نیروی نظامی گسترده استفاده کند. افزون بر این، ابهام در انگیزه‌های او این نقطه اشتعال را خطرناک‌تر کرده است.

به نظر می‌رسد ترامپ — بدون ترتیب مشخص — به دنبال نمایش توانمندی ارتش آمریکا، تقویت موقعیت چانه‌زنی خود، اثبات جدیتش پس از وعده‌ای که در ژانویه در شبکه «تروث سوشال» برای حمایت از معترضان ایرانی داد، و همچنین متمایز ساختن رویکردش از سیاست‌های باراک اوباما است. این مجموعه ناهمگون از اهداف، با تمرکزی که او در عملیات‌های موفق پیشین خود داشت تفاوت دارد و اگر حمله‌ای به تسلیم سریع و مورد انتظار منجر نشود، آمادگی او را کاهش خواهد داد.

در مجموع، شرایط کنونی بدان معناست که حمله آمریکا به ایران می‌تواند به تلافی‌ای غیرمنتظره و مرگبار بینجامد — و واشنگتن را وارد یک درگیری طولانی‌تر و بالقوه پرهزینه‌تر کند.

تله‌ای که خود ساخته است

از منظر راهبردی، ترامپ دلیل قانع‌کننده‌ای برای حمله به ایران ندارد. تهران تهدیدی برای منافع آمریکا در خاورمیانه است، بله؛ اما تهدیدی فوری برای خاک ایالات متحده محسوب نمی‌شود. پس از اعتراضات گسترده ایرانیان و سرکوب خونین متعاقب آن، فشار اقتصادی و دیپلماتیک پایدار می‌توانست بدون خطر درگیری آشکار، رژیم را بیش از پیش تضعیف کند.

اما این رئیس‌جمهور به‌ندرت به پیروزی‌های کم‌سر و صدا رضایت می‌دهد. در نتیجه، او مطالبه‌ای بزرگ‌تر و پرزرق‌وبرق‌تر مطرح کرده است: یا دولت ایران با یک توافق جامع هسته‌ای موافقت کند که بر اساس آن تمام غنی‌سازی هسته‌ای و برنامه موشکی خود را کنار بگذارد، یا واشنگتن حمله خواهد کرد.

حمله نظامی محدود به ایران برای واداشتن آن به پذیرش شروط آمریکا، کاملاً با الگوی رفتاری ترامپ همخوانی دارد. چنین اقدامی برای او یک نمایش سیاسی فراهم می‌کند. او آشکارا خواهان یا یک «توافق تسلیم» است یا دست‌کم چارچوبی گسترده که ادعایش مبنی بر برقراری صلح در خاورمیانه برای نخستین بار در چند هزار سال گذشته را تأیید کند.

اما رهبران ایران روزبه‌روز کمتر تمایل دارند چنین پیروزی بزرگ و نمادینی را به او هدیه دهند. به‌طور کلی، مذاکره‌کنندگان ایرانی ترجیح می‌دهند بر جزئیات مشخص و امتیازهای محدود و متقابل تمرکز کنند. جو بایدن این موضوع را درک می‌کرد، و من به‌عنوان عضو تیم مذاکره‌کننده ایران در دولت او، ساعت‌های بی‌شماری را صرف بحث درباره نحوه دسته‌بندی تحریم‌های مرتبط با برنامه هسته‌ای کردم.

در دور مذاکراتی با ایالات متحده در ژنو در هفته گذشته، ایران عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، به همراه تمامی مشاوران رسمی‌اش و تیمی از کارشناسان فنی را اعزام کرد تا درباره جزئیات دقیقی چون نحوه صادرات ذخایر اورانیوم ایران و این‌که کدام فرمان‌های اجرایی آمریکا لغو خواهد شد، گفت‌وگو کنند. در مقابل، ترامپ تنها دو نفر را اعزام کرد: نماینده ویژه همه‌کاره‌اش، استیو ویتکاف، و دامادش جرد کوشنر. او به جزئیات فنی اهمیت نمی‌دهد و اهمیت ویژه آن‌ها برای ایران را درک نمی‌کند.

در عوض، واشنگتن خواستار امتیازهای علنی و گسترده است، در حالی که عملاً چیزی مشخص و ملموس در ازای آن پیشنهاد نمی‌کند. جان لیمبرت، دیپلمات پیشین آمریکایی و یکی از گروگان‌های سال ۱۹۷۹ در ایران، در کتاب خود با عنوان «مذاکره با ایران» با طنزی تلخ نوشته است: «ایران در برابر فشار تسلیم نمی‌شود — فقط در برابر فشار بسیار زیاد.» او یادآور می‌شود که چگونه ایران پس از سال‌ها مقاومت آتشین، سرانجام در سال ۱۹۸۸ با پذیرش آتش‌بس تحقیرآمیز تحت نظارت سازمان ملل با عراق موافقت کرد، آن هم زمانی که به این نتیجه رسید ادامه جنگ ویرانگر هشت‌ساله بقای جمهوری اسلامی را تهدید می‌کند.

ایران صرفاً به دلیل یک کارزار بمباران از مطالبات بزرگ عقب‌نشینی نخواهد کرد. به همین ترتیب، حکومت ایران توافق‌هایی را که از نگاهش به‌طور بنیادی موجودیتش را تضعیف می‌کند، امضا نخواهد کرد — به‌ویژه بدون تضمین‌های همزمان. برای مثال، اصرار بر برچیدن برنامه موشکی ایران تقریباً به‌طور قطع غیرقابل پذیرش است؛ زیرا رژیم معتقد است این برنامه ستون حفظ قدرت آن است. ترامپ درک نمی‌کند که فارغ از میزان ضعف ایران یا حجم نیرویی که آمریکا به‌کار گیرد، رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، هرگز داوطلبانه درباره پایان جمهوری اسلامی مذاکره نخواهد کرد. او ترجیح می‌دهد به‌عنوان یک شهید بمیرد.

اگر نگوییم بیشتر، دست‌کم باید گفت که مذاکره‌کنندگان ایران اکنون نسبت به یک سال پیش انعطاف‌پذیری کمتری دارند. در این مقطع، خامنه‌ای می‌توانست به تیم مذاکره‌کننده‌اش اجازه دهد از رویکرد سنتی خود فاصله بگیرند و دست‌کم ظاهر یک پیروزی بزرگ را به ترامپ بدهند. شش هفته پیش، صرف این‌که ترامپ از وعده‌اش برای تلافی به نمایندگی از معترضان ایرانی خودداری کرد و پیشنهاد مذاکره داد، فرصتی بزرگ برای تهران ایجاد کرده بود. اما ایران این فرصت را از دست داد، زمانی که نخستین پیشنهاد دولت ترامپ — برگزاری نشست منطقه‌ای وزیران خارجه در استانبول — را رد کرد؛ پیشنهادی که می‌توانست به اندازه کافی با چارچوب مذاکراتی اوباما تفاوت داشته باشد تا پوشش سیاسی لازم را برای ترامپ فراهم کند. ایران نتوانست خود را قانع کند که اجازه دهد ترامپ آبرویش را حفظ کند و یک پیروزی نمادین به دست آورد.

در واقع، خامنه‌ای به همان اندازه ترامپ به ظواهر اهمیت می‌دهد و بیش از پیش در حال جلب رضایت حامیان تندرو خود است. او عملاً امکان ارائه حتی امتیازهای جزئی را از تیم مذاکره‌کننده‌اش گرفته است، چه برسد به امتیازهای بزرگی که ترامپ مطالبه می‌کند.

نقطه بی‌بازگشت

ایران می‌داند که در یک جنگ تمام‌عیار با ایالات متحده یا اسرائیل نمی‌تواند پیروز شود. در تئوری، اگر ترامپ حمله کند، بهترین گزینه تهران تلاش برای تنش‌زدایی سریع خواهد بود — همان‌گونه که در برابر اسرائیل در آوریل و اکتبر ۲۰۲۴ و در برابر هر دو کشور در ژوئن ۲۰۲۵ چنین کرد.

اما ایران اکنون با وضعیتی کاملاً متفاوت روبه‌رو است. امروز اسرائیل و ایالات متحده هر دو ایران را «ببری کاغذی» می‌دانند. شبه‌نظامیان نیابتی که سال‌ها برای بازدارندگی در برابر اسرائیل و ایجاد رعب در خاورمیانه به کار گرفته می‌شدند، تا حد زیادی خنثی شده‌اند. برنامه هسته‌ای آن در ویرانی است. پدافند هوایی‌اش آسیب جدی دیده است: حملات ژوئن بیشتر سامانه‌های موشکی زمین‌به‌هوا را نابود کرد و شکاف‌های بزرگی در شبکه راداری هشدار زودهنگام آن ایجاد کرد.

و در ماه دسامبر، نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، به مارالاگو رفت و از ترامپ مجوز حمله به برنامه موشک‌های بالستیک ایران — سنگ‌بنای دفاع کشور — را در زمان و مکانی به انتخاب خود گرفت. این تحول موجودیت جمهوری اسلامی را تهدید می‌کند. این برنامه تنها ابزار باقی‌مانده ایران برای تهدید اسرائیل است. (ایران عمدتاً این موشک‌ها را در داخل تولید می‌کند، بنابراین اسرائیل برای حفظ تضعیف زرادخانه ایران ناچار خواهد بود تقریباً هر شش ماه یک‌بار به این کشور حمله کند.)

ابهام در نیت‌های کنونی ترامپ نیز محاسبات ایران را تغییر داده است. رئیس‌جمهور آمریکا ایران را به دلیل تهدیدی فوری یا در واکنش به اقدام تهاجمی مشخصی از سوی تهران تهدید به حمله نمی‌کند. انگیزه‌های او متنوع و نامشخص است: از پیشرفت کند مذاکرات ناامید شده، خود را ناگزیر می‌بیند از خط قرمزی که در پست خود در «تروث سوشال» تعیین کرده دفاع کند، می‌کوشد از مقایسه‌های ناخوشایند با باراک اوباما بگریزد، و باور دارد می‌تواند عملیات‌های بزرگ را با پیامدهای حداقلی پیش ببرد.

از نگاه ایران، هم اسرائیل و هم ایالات متحده به این جمع‌بندی رسیده‌اند که می‌توانند بدون تحریک مستقیم و هر زمان که نیازهای سیاسی داخلی ایجاب کند، دست به حمله بزنند؛ حتی تهران گمان می‌کند که این دو کشور وسوسه خواهند شد چنین حملاتی را به‌طور مکرر انجام دهند. در نتیجه، مقام‌های ایرانی احساس می‌کنند باید «بینی ترامپ را به خون بکشند»، در غیر این صورت همواره در معرض خطر خواهند بود.

علی خامنه‌ای هفته گذشته در یک سخنرانی تهدید کرد که یک ناو هواپیمابر آمریکایی را غرق خواهد کرد و تنگه هرمز را خواهد بست. با توجه به آرایش نظامی فعلی آمریکا در منطقه، بعید است تهران دست به چنین اقداماتی بزند. اما وارد کردن تلفات به نیروهای آمریکایی برای آن آسان‌تر است. کشتن آمریکایی‌ها می‌تواند گزینه‌ای جذاب باشد: رهبران ایران به یاد دارند که در سال ۱۹۸۳، پس از بمب‌گذاری انتحاری مورد حمایت ایران علیه پادگان تفنگداران دریایی آمریکا در لبنان، رونالد ریگان، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، با وجود آن‌که در ابتدا گفته بود در برابر تروریسم تسلیم نخواهد شد، تمامی نیروهای آمریکایی را از لبنان خارج کرد.

ایالات متحده حدود ۴۰ هزار نیروی نظامی در ۱۳ پایگاه منطقه‌ای مستقر کرده است، بدون احتساب توان قابل توجه دریایی و هوایی که اخیراً به خاورمیانه اعزام کرده است. در ۱۹ فوریه، سفیر ایران در سازمان ملل به این نهاد هشدار داد که در صورت حمله به کشورش، تمامی «پایگاه‌ها، تأسیسات و دارایی‌های نیروی متخاصم» در نزدیکی ایران اهداف مشروع خواهند بود.

اگرچه نیروهای نیابتی منطقه‌ای تهران تضعیف شده‌اند، اما شبه‌نظامیان عراقی و حوثی‌ها همچنان توانایی افزودن به پاسخ ایران را دارند. طبق نظرسنجی مؤسسه کوینیپیاک در اواسط ژانویه، ۷۰ درصد آمریکایی‌ها — و اکثریت جمهوری‌خواهان — با مداخله نظامی در ایران مخالف‌اند. ترامپ در صورت بروز تلفات آمریکایی در جنگی که خود آغاز کرده، با دشواری جدی در توجیه آن روبه‌رو خواهد شد.

ایران همچنین می‌تواند حملات موشکی خود علیه اهداف غیرنظامی در اسرائیل را تشدید کند؛ اقدامی که توان دفاعی اسرائیل را تحت فشار قرار می‌دهد و ایالات متحده را وادار می‌کند منابع بیشتری برای تقویت متحدش اختصاص دهد.

در نهایت، تهران می‌تواند جریان جهانی نفت و کشتیرانی بین‌المللی را هدف قرار دهد؛ اقدامی که قیمت انرژی را افزایش می‌دهد و برای ترامپ به یک آسیب‌پذیری سیاسی جدی بدل می‌شود. ایران ممکن است حوثی‌ها را تشویق کند حملات به کشتی‌های عبوری از دریای سرخ را از سر بگیرند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز در حال آماده‌سازی برای توقیف گزینشی کشتی‌های متعلق به دشمنان در تنگه هرمز بوده است.

اگر درگیری با ایالات متحده عمیق‌تر شود، ایران ممکن است به‌طور جدی حمله مستقیم به زیرساخت‌های انرژی کشورهای عرب حوزه خلیج فارس را بررسی کند. در سال ۲۰۱۹، در جریان کارزار پیشین «فشار حداکثری» ترامپ، ایران به‌طور مستقیم تأسیسات فرآوری نفت ابقیق عربستان سعودی — بزرگ‌ترین مرکز از این نوع در جهان — را هدف قرار داد. به نظر می‌رسید آن حمله طوری طراحی شده بود که به اجزایی آسیب بزند که به‌سرعت قابل جایگزینی بودند و در نتیجه، پیامدها برای عرضه جهانی انرژی محدود بماند. اما اگر تهران این بار زیرساخت‌هایی را هدف بگیرد که می‌داند تعمیر آن‌ها زمان‌بر است، نتایج بسیار مخرب‌تر خواهد بود.

روابط ایران با کشورهای عرب حوزه خلیج فارس اکنون نسبت به آن زمان قوی‌تر است، اما تهران می‌داند رهبران این کشورها نفوذ واقعی نزد ترامپ دارند و اگر تحت فشار قرار گیرند، می‌توانند از او بخواهند عقب‌نشینی کند.

ایران ممکن است ضعیف شده باشد. اما همچنان ابزارهایی برای وارد کردن درد واقعی به ایالات متحده در اختیار دارد — و انگیزه‌اش برای استفاده از آن‌ها بیش از گذشته است. اگر ترامپ بخواهد همان الگوی رفتاری‌ای را حفظ کند که تاکنون برایش کارآمد بوده، به پایانی قاطع و کم‌هزینه برای این بحران نیاز دارد. اما نیروهای قدرتمند، چه در درون خود او و چه در محیط سیاسی پیرامونش، او را به نادیده گرفتن مسیرهای خروجی که پیش‌تر در اختیار داشت سوق داده‌اند.

چهره‌های تندرو ضدایرانی مانند سناتور لیندزی گراهام از ترامپ می‌خواهند که «مثل ریگان حرف بزند و مثل اوباما عمل نکند» — مقایسه‌ای که ترامپ از آن بیزار است و از آن هراس دارد. شاید بعید به نظر برسد که ترامپی که به هوادارانش وعده پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان را داده بود، رهبران ایران را هدف قرار دهد یا نیروهای زمینی برای تغییر رژیم و ملت‌سازی اعزام کند. با این حال، او تا اینجا پیش آمده است. و ممکن است فارغ از هزینه‌ها، باز هم به جلو رانده شود.




نظر شما درباره این مقاله:







ایرانی بودن آزمون دارد
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 24.02.2026, 14:16

ایرانی بودن آزمون دارد


شهرام خضوعی

خطابم مستقیم است؛ به وزیر امور خارجه ایران، به همان که با اطمینان گفت: «ما ایرانی هستیم.» این جمله ساده است. اما بار سنگینی دارد. ایرانی بودن شعار نیست. مُهر گذرنامه نیست. محل تولد هم نیست. ایرانی بودن تعهد است — تعهد به حقیقتِ تاریخ، به کرامت مردم، به تنوع فرهنگی این سرزمین، و به منافع ملی ایران، نه هیچ ایدئولوژی دیگر. اگر ادعای «ایرانی بودن» دارید، این ادعا آزمون دارد. و برای راستی‌آزمایی آن، پرسش‌های بسیاری می‌توان مطرح کرد. من فقط به بخشی از آن‌ها اشاره می‌کنم.

اکنون بیایید این ادعا را در برابر واقعیت قرار دهیم.

اگر ایرانی بودن یعنی پاسداری و احترام به آیین‌ها و فرهنگ ایرانی: چرا نوروز در سال‌های نخست انقلاب با ادبیاتی تحقیرآمیز مواجه شد؟ چرا چهارشنبه‌سوری «خرافه» خوانده شد و محدود گردید؟ چرا جشن‌هایی چون مهرگان تقریباً از تقویم رسمی حذف شدند؟ چرا آثار ادبی و هنری فاخر با سانسور و محدودیت روبه‌رو شدند؟

اگر ایرانی بودن یعنی پاسداری از نمادها و تاریخ: چرا نشان چندصدساله شیر و خورشید از پرچم ایران حذف و با نشان ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران جایگزین شد؟ چرا سرود ملی پیشین کنار گذاشته شد و روایت تاریخی به « قبل و بعد از ۵۷ » محدود گردید؟ چرا ملی‌گرایی بارها در ادبیات رسمی «انحراف» خوانده شد؟ چرا صدها خیابان و میدان تاریخی تغییر نام یافت؟ چرا در اوایل انقلاب، دولت با تهیه لیستی تحت عنوان «اسامی ممنوعه»، درباره انتخاب نام فرزند شخصی‌ترین حق خانواده، تصمیم می‌گرفت و ایدئولوژی را بر هویت فرهنگی ایران ترجیح می‌داد؟ چرا رسانه رسمی کشور، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، تاریخ ایران را عمدتاً از منظر ایدئولوژیک بازخوانی کرد؟ چرا در این ۴۷ سال حتی یک برنامه فاخر و ماندگار درباره تمدن پیش از اسلام و میراث دوهزار و پانصد ساله ایران تولید نشد؟ چرا تخت جمشید، این بنای عظیم و پرشکوه تاریخی، عمداً مورد هجمه و ویرانی قرار گرفت؟ چرا استاد بزرگی چون بهرام بیضایی, سال‌ها از تدریس و انتشار آثارشان محروم شدند و نهایتاً مجبور به مهاجرت گردیدند؟

روح‌الله خمینی، در ۱۵ مرداد ۱۳۵۹، می‌گوید: « ...افراد ملی به درد ما نمی‌خورند، افراد مسلم به درد ما می‌خورند. اسلام با ملیت مخالف است. معنی ملیت این است که ما ملت را می‌خواهیم، ملیت را می‌خواهیم و اسلام را نمی‌خواهیم.” این جمله روشن می‌کند که از همان ابتدا، حاکمیت ایدئولوژیک، میراث تاریخی و ملیت ایران را نادیده گرفت و افراد و حرکت‌های ملی را سرکوب کرد. این سیاست، ریشه تمام محدودیت‌ها و انحراف‌ها در حوزه فرهنگ، زبان، آیین‌ها و نمادهای ایرانی است.

اگر ایرانی بودن یعنی برابری همه حقوق شهروندان: چرا اهل سنت در تهران مسجد رسمی ندارند؟ چرا اقلیت‌های مذهبی سهمی در نهادهای کلیدی ندارند؟ چرا حتی یک وزیر اهل سنت در طول چهار دهه منصوب نشده است؟ چرا از بدو انقلاب، پیروان آیین بهائی از همه حقوق قانونی و انسانی محروم، مورد شکنجه و اعدام واقع شدند؟ چرا نوکیشان مسیحی با پرونده‌های امنیتی و محدودیت نشر آثار روبه‌رو شدند؟ اگر ایرانی بودن یعنی تنوع قومی و زبانی و آداب و رسوم: چرا اصل ۱۵ قانون اساسی درباره آموزش زبان مادری به‌طور کامل اجرا نشده است؟ چرا در سیستان و بلوچستان شاخص‌های توسعه در پایین‌ترین سطح هستند؟ چرا در کردستان مطالبات مدنی غالباً امنیتی تلقی می‌شوند؟ چرا در خوزستان با وجود منابع عظیم نفت و گاز، بحران آب و فقر گسترده است؟ چرا نرخ اعدام در برخی استان‌های مرزی بالاتر از میانگین کشوری است؟

اگر ایرانی بودن یعنی حق انتخاب و آزادی: چرا نظارت استصوابی شورای نگهبان هزاران نامزد را حذف کرده است؟ چرا دامنه انتخاب مردم به چارچوب محدود تقلیل یافته است؟ چرا اعتراضات ۱۳۸۸، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ با برخورد امنیتی شدید پاسخ داده شد؟ چرا در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ که بیش از ۳۵ هزار زن، مرد، کودک و جوان تنها به‌خاطر داشتن « طرز فکری متفاوت» کشته شدند، هنوز هیچ مقام یا فردی بخاطر این جنایت هولناک محاکمه نشده است؟ چرا برخی چهره‌های سیاسی سال‌ها بدون محاکمه علنی در حصر مانده‌اند؟ چرا بانوان این کشور از بسیاری از حقوق انسانی و اجتماعی خود محروم شده‌اند؛ از برابری در ارث گرفته تا حق طلاق و آزادی پوشش؟

اگر ایرانی بودن یعنی اولویت دادن به منافع ملی و توازن خارجی: چرا میلیاردها دلار در درگیری‌های منطقه‌ای برای نجات رژیم اسد در سوریه هزینه شد؟ چرا حمایت مالی از گروه‌هایی در لبنان و عراق بر اقتصاد مردم تحت فشار اولویت یافت؟ چرا سیاست‌هایی اتخاذ شد که به تحریم‌های گسترده منجر شد؟ چرا قراردادهای بلندمدت با روسیه و چین، با سوابقی که از آن‌ها در تاریخ بجا مانده، با حداقل شفافیت عمومی منعقد گردید؟ چرا کشور اسرائیل که ۱۹۰۰ کیلومتر با ایران فاصله دارد، به عنوان کشوری دشمن و معاند معرفی شد که باید از صفحه دنیا محو شود؟

اگر ایرانی بودن یعنی استفاده خردمندانه از سرمایه انسانی و منابع طبیعی و ساختن آینده‌ای روشن برای این سرزمین: چرا حکومت نه‌تنها پاسدار مراتع، آب‌ها، کوهستان‌ها و دریاهای ایران نیست، بلکه با سوءمدیریت و بی‌توجهی آن‌ها را به مرز نابودی کشانده است؟ چرا بحران‌های اقلیمی سال‌ها نادیده گرفته شد تا امروز نفس شهرها به شماره بیفتد و زمین‌های حاصلخیز به کویر بدل شوند؟ چرا و چگونه به نقطه‌ای رسیده‌ایم که حتی آب و برق — ابتدایی‌ترین زیرساخت‌های یک کشور — در پایتخت به جیره‌بندی و تحقیر مردم انجامیده است؟ این ویرانی اتفاقی نیست؛ حاصل سال‌ها بی‌کفایتی، اولویت‌دادن به سیاست موسوم به «هلال شیعی» بر رفاه مردم، و بی‌اعتنایی آشکار به آینده ایران است.

چرا ایران باید یکی از بالاترین نرخ‌های مهاجرت نخبگان را داشته باشد؟ چرا دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و فضای فرهنگی با محدودیت روبه‌رو هستند؟ چرا سبک زندگی مردم موضوع مداخله حکومتی و بودجه نهادهای ایدئولوژیک بر بخش‌های رفاهی اولویت دارد؟ چرا با وجود منابع عظیم زیرزمینی مانند نفت و گاز، خیل عظیمی از مردم در فقر و تنگدستی هستند ؟

نتیجه‌گیری: ایرانی بودن آزمون دارد. آزمون صداقت با تاریخ، احترام به شهروندان، پاسداری از فرهنگ و میراث پرشکوه کشور، و اولویت دادن به منافع ملی. شما در همه این آزمون‌ها شکست خورده‌اید. کارنامه شما در این آزمون، کارنامه قبولی نیست — شما رفوزه‌ی آزمون ایران هستید. و این شکست، نه یک شعار، که واقعیتی تلخ است که تاریخ و مردم با اعتراضات و عصیان خود علیه شما نوشته و در حال پایان دادن به این انحراف از مسیر تاریخ هستند.


نظر خوانندگان:


■ براى تجليل از اين متن زيبا و تأييدِ مجموعهء كاملِ اين سئوالاتِ بجا، اگر مجال آن باشد که تنها یک پرسش بر فهرستِ پرسش‌های نویسندهٔ توانای این مقاله بیفزایم،  و اگر نوکِ پیکانِ آن را، پیش از هر سو، به سوی خویش بازگردانم، آن پرسش، تنها یک کلمه است: چرا؟
براستی چرا هر یک از ما ایرانیان، حتی آنان که پرچمِ به‌اصطلاح روشنفکری در دست داشتند، در این سال‌های تیره و تار، با دیدن و تاب آوردنِ آن همه رفتار و تصمیماتِ بهت‌آور، تحقیرآمیز، نامتعارف و ناهنجار، که از سوی کارگزارانِ این حکومت بر جامعه تحمیل می‌شد، و هر روز بر شدتِ آن افزوده می‌گشت، در ذهن و ضمیرِ خویش، آن‌گونه که شایسته بود و آن اندازه که لازم، به طرحی منظم و منسجم از پرسش‌های بنیادین نپرداختیم؟
پرسش‌هایی از همان دست که نویسندهٔ واقع‌نگرِ این متن، هوشمندانه و کاوشگرانه، پیشِ روی ما نهاده است. چرا نکوشیدیم از دلِ چنین چیدمانِ سنجیده‌ای از پرسش‌ها، تحلیلی روشن و استوار برآوریم؟ تحلیلی منطقی، ساده، قابلِ فهم و قابلِ انتشار؛ تحلیلی که نه زادهٔ هیجان، که برآمده از خرد باشد. تحلیلی که به‌گونه‌ای طبیعی، از دلِ همین پرسش‌های ملموس و کاربردی، و از شیوهٔ سنجیدهٔ پرسشگریِ نویسنده، سر برمی‌آورد.
اگرچه زحمات و دلسوزی‌های هزاران فعال مدنی، نویسنده و روشنفکر از نظر پنهان نمی‌ماند، اما در قیاس با میلیون‌ها انسانی که شبانه‌روز دغدغهٔ نانِ روزانهٔ خویش و خانواده را داشتند، حقیقت آن است که به شمار بیشتری از میهن‌دوستانِ وفادار نیاز بود؛ آنان که بی‌تمرکز بر منافع شخصی، بی‌دل‌بستگی به مقام‌های ظاهری و موقعیت‌های اجتماعی‌ـ‌سیاسی، می‌توانستند با بینش و دانش و نفوذ خویش، در کنارِ این بخشِ عظیم از مردمان بایستند و حامی آنان باشند. امیدِ آن دارم، که درسِ بزرگِ این سال‌ها را، با فروتنی بیاموزیم: اخلاق‌مدار باشیم. واقع‌گرا باشیم. و نه شیفته و مسحورِ هیجاناتِ جمعی و زودگذر. به توانایی‌های فردی و خردِ ذاتیِ خویش حرمت نهیم؛ چنان‌که اگر در درازنای نیم‌قرن، طنابِ دارِ سیاه را به نامِ پاپیون و کراواتِ سفیدِ عروسی‌مان به ما عرضه کردند، در پیچ‌وخمِ تردیدی کودکانه گرفتار نمانیم؛ تا بگوئيم: شاید حق با آنان است!!! تنها بدان سبب که فریادشان رساتر است و صفوفشان انبوه‌تر. مبادا بلندیِ صدا، جای درستیِ معنا را بگیرد. و کثرتِ جمعیت،  معیارِ حقیقت شود.
فریبرز ۰۳/۰۳/۲۰۲۶





نظر شما درباره این مقاله:







دشنام به‌مثابه مقاومتِ زبانی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 23.02.2026, 9:46

پرتابِ واژگانِ برهنه بر ویترین‌هایِ قدرت

دشنام به‌مثابه مقاومتِ زبانی


محمود صباحی

دشنام به مثابه بازپس‌گیری زبان

این روزها بخشی از جریانِ روشن‌فکری در جامعه‌ی ایرانی، رسالتی تازه برای خود دست‌وپا کرده است: بازی در نقشِ «معلم اخلاق» برای توده‌هایی که کارد به استخوان‌شان رسیده است. این جریان با تمرکزی وسواس‌گونه بر مقوله‌ی «دشنام‌گویی»، تلاش می‌کند هرگونه اعتراض یا خشمِ کلامی مردم در فضای عمومی را در حدِ «بی‌فرهنگی» یا «سقوط اخلاقی» فرو بکاهد؛ اما حقیقت این است که پشتِ این ژست‌های شیکِ آداب‌دانی، نوعی منکوب‌کردنِ سیستماتیک نهفته است.

من در این نوشته می‌خواهم از «حقِ ناسزا گفتن» در فضای عمومی دفاع کنم؛ با این استدلال بنیادین که انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامت‌اش زیر چرخ‌دنده‌های تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیل‌گرانِ عافیت‌طلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی (Moral Grandstanding)، بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است. کسانی که نفس‌شان از جای گرمی درمی‌آید، همواره کوشیده‌اند با آویختن به برخی آموزه‌های دینی یا فلسفه‌های کلاسیک و مدرن، خشمِ صادقانه‌ی توده‌ها را بی‌اعتبار کنند. آن‌ها با ژستی حق‌به‌جانب و با تندی‌ای که خود دست‌کمی از تحکم و ناسزا ندارد، در پیِ مهندسیِ جامعه از «بالا» هستند؛ و این همانا روشن‌ترین نشانه‌ی استبدادِ نهفته در نهادِ آن‌هاست که خود را در لفافِ مبارزه با یک «دیکتاتوریِ فرضی در آینده» پنهان می‌کند.

واقعیت این است که دشنام، آخرین سنگرِ کسی است که تمامِ امکان‌های بیانی و زبانی‌اش از سوی ساختارِ قدرت مصادره شده است. وقتی یک چهره‌ی عمومی یا سیاسی، با کلماتِ آراسته و لبخندی ملیح، فاجعه‌ای را توجیه می‌کند، «فحش» تنها سلاحی است که می‌تواند آن آرایشِ غلیظِ واژگانی را پاک کند و وقاحتِ نهفته در پشتِ جملاتِ مبادی‌آداب را به لجن بکشد. در واقع، ناسزاگوییِ مردم عادی نه نشانی از بی‌فرهنگی، بلکه تجلیِ «صداقتِ بیولوژیک» در برابرِ ریایِ سیاسی و اخلاقی است. کسی که به زبانِ گرسنگی، فقدان و تحقیر سخن می‌گوید، نمی‌تواند و نباید واژگانِ کسانی را وام بگیرد که از بالاترین رفاه و فرصت‌های زندگی برخوردارند؛ همان‌هایی که فاقد این شعورِ حداقلی‌اند که درک کنند دشنام در فضای سیاسی، نه یک لغزش اخلاقی، بلکه یک ضرورتِ کارکردی برای درهم‌شکستنِ هژمونیِ دروغ است.

عصیانِ زبان؛ دشنام به مثابه «خرده‌مقاومت» در برابرِ خشونتِ نمادین

برای درکِ ضرورتِ دشنام در فضای عمومی، باید از عینک پیر بوردیو به ماجرا نگریست. بوردیو از مفهومی به نام «خشونت نمادین» (Symbolic Violence) سخن می‌گوید؛ نوعی از سلطه که نه با باتوم، بلکه با تحمیلِ «زبان» و «آدابِ خاص» اعمال می‌شود. وقتی روشن‌فکران یا قدرت‌مداران، دشنام‌گویی را تحتِ عنوانِ «بی‌فرهنگی» منکوب می‌کنند، در واقع در حالِ تثبیتِ سلطه‌ی خویش‌اند. آن‌ها می‌خواهند قواعدِ بازی را در «میدانِ سیاست» به‌گونه‌ای تعریف کنند که طبقاتِ فرودست، به دلیلِ نداشتنِ «سرمایه‌ی زبانیِ» مورد تأییدِ نخبگان، پیشاپیش بازنده باشند. منطقِ آن‌ها روشن است: «فقط با زبانی حرف بزن که ما رسمیت می‌دهیم.» اما مسئله این‌جاست که زبانِ رسمی، خودْ زبانِ قدرت است؛ زبانی که فریب و استثمار در بسترِ آن بازتولید می‌شود.

در این چارچوب، دشنام گونه‌ای «خرده‌مقاومتِ زبانی» است؛ کنشی نمادین که در غیابِ امکانِ اعتراضِ ساختاری، در قلمروِ آن‌چه جیمز اسکات (James C. Scott) «گفتارِ پنهان» (Hidden Transcript) می‌نامد، قوام می‌یابد. اسکات در کتابِ «سلطه و هنر مقاومت»، با تبیینِ زیستِ دوگانه‌ی فرودستان نشان می‌دهد که گروه‌های تحتِ سلطه، اگرچه در پیشگاهِ قدرت به‌ناچار مطابقِ میلِ او رفتار می‌کنند، اما در فضاهای مصون از نظارت، روایتی ستیزه‌جو و مخالف‌خوان دارند. از نظر او، این اطاعتِ صوری غالباً تاکتیکی استراتژیک برای بقاست؛ در حالی که هم‌زمان، مقاومتِ واقعی در سنگرِ همین گفتارهای پنهان جریان دارد تا ابهتِ قدرت را از درون فرسوده کند.

بر همین اساس، فرودستانی که در برابرِ ساختارهای مسلط بی‌قدرت شده‌اند، در فضای غیر رسمی و هر کجایِ امنی که بیابند، با سلاحِ تمسخر و ناسزا، اقتدارِ نمادینِ مراجعِ قدرت را می‌فرسایند. به بیانِ دیگر، این دشنام نه یک «ابتذالِ کلامی» ــ آن‌گونه که مدعیان می‌پندارند ــ بلکه لرزه‌ای است بر اندامِ سیاست‌مداران، سلبریتی‌های موج‌سوار و خودنمایانِ اخلاقی که از بقای وضعِ موجود سود می‌برند؛ و بسا پتکی برای ویران کردنِ آن اعتبارِ ساختگی که تنها در پناهِ «ادبِ فرمایشی» دوام می‌آورد؛ یا دقیق‌تر بگویم، دشنام همان نقطه‌ای است که در آن، خشم از قلمروِ «گفتارِ پنهان» بیرون می‌زند و به فضای عمومی سرریز می‌کند تا قداستِ دروغینِ قدرت را در هم بشکند.

دشنام؛ منطقِ کارناوالی و فروپاشیِ شوکتِ قدرت

برای درکِ عمیق‌ترِ «حقِ دشنام» و کارکرد اجتماعی آن، باید به سراغ میخائیل باختین و مفهومِ «فرهنگِ کارناوالی» (Carnivalesque) رفت. باختین معتقد است در طول تاریخ، همواره دو دنیای موازی وجود داشته است: دنیای رسمی ــ که مظهرِ خشکی، جدیت و سلسله‌مراتبِ سرکوب‌گر است ــ و دنیای کارناوالی که فضایی رها، خنده‌زن و ساختارشکن دارد. در دنیای کارناوالی، همه‌ی قراردادهای اجتماعی به‌گونه‌ای موقت فسخ می‌شوند و فاصله‌ی میان «رعیت» و «ارباب» یا «عوام» و «خواص» فرو می‌ریزد؛ در این فضا، دشنام و ناسزا نه یک خطایِ رفتاری، بلکه یک «کنشِ برابرساز» است. باختین دشنام را بخشی از زبانِ «میدانِ شهر» می‌داند که دو کارکرد حیاتی دارد:

۱. پایین کشیدنِ «حضرتِ برین»: وقتی مردم به یک چهره‌ی سیاسی یا یک تحلیل‌گرِ پرمدعا دشنام می‌دهند، در واقع او را از عرشِ مقدسِ «دانای کل» به فرشِ «واقعیتِ مادی» پرتاب می‌کنند. دشنام در این‌جا، یک فرآیندِ «زمینی‌سازی» است که نهیب می‌زند: «تو هم انسانی هستی از گوشت و پوست و خون و از قضا، خطاکار و وقیح؛ پس ورای نقد نیستی.» این تنزّلِ رتبه‌ای، نخستین گام برای افسون‌زدایی از قدرتی است که خود را پشتِ هاله‌ای نفوذناپذیر از تقدس، تخصص یا اخلاق پنهان کرده تا از پاسخ‌گویی بگریزد.

۲. برساختنِ فضای رهایی: دشنام در میدانِ شهر ــ که امروزه همان فضای مجازی و به‌ویژه شبکه‌ی اکس (X) است ــ به انسانِ تحتِ فشار اجازه می‌دهد تا برای لحظاتی از زیرِ یوغِ «زبانِ مؤدبانه‌ی تحمیلی» بگریزد. این زبان، برخلافِ زبانِ رسمی که میانِ آدم‌ها مرز و سلسله‌مراتب می‌کشد، زبانی خودرو و بی‌تکلف است که به گونه‌ای مستقیم از بطنِ زیستِ واقعی و تجربه‌ی مشترکِ رنج برمی‌جوشد و پیوندِ عاطفی و سیاسیِ میانِ توده‌ها را بازسازی می‌کند.

روشن‌فکرِ ایرانی که دشنامِ مردم را نشانه‌ی «سقوط» می‌بیند، در واقع «جدی‌بودنِ ملال‌آورِ قدرت» را با «اخلاق» اشتباه گرفته است. او درک نمی‌کند که دشنام، ابزارِ مردم برای «خندیدن به ریشِ قدرت» و بی‌اثر کردنِ ارعابِ زبانیِ فضیلت‌فروشان و منزه‌طلبانی است که سودای مهندسیِ توده‌ها را در سر دارند. به تعبیرِ باختینی، دشنام در فضای عمومی نوعی «تولدِ دوباره‌ی زبان» است؛ لحظه‌ای که در آن واژگان از قیدِ استبدادِ آداب‌دانی رها می‌شوند تا حقیقتِ عریانِ خشم را بازنمایی کنند. این فرآیند، توازنِ قوای اجتماعی را از سه طریقِ عمده بازیابی می‌کند:

الف. برابرسازیِ کلامی: دشنام، فاصله‌ی طبقاتی و کاذبِ میانِ «تحلیل‌گرِ باپرنسیب» و «فردِ مستأصل» را ویران می‌کند؛ در لحظه‌ی دشنام، آن هاله‌ی «دانایِ کل بودنِ» سیاست‌مدار یا سرآمدِ همه‌چیزدان فرو می‌پاشد و او در برابرِ مخاطبش بی‌دفاع و رسوا می‌شود.

ب. پایانِ «تظاهر به وفاداری»: دشنام، اعلامیه‌ی رسمیِ فسخِ قراردادِ اجتماعیِ «ادب» میان صاحبانِ تریبون و مردم است. توده‌ها دیگر ضرورتی نمی‌بینند برای کسانی که زندگی‌شان را تباه کرده‌اند، «نقابِ احترام» بر چهره بگذارند.

ت. افشای وقاحت: وقتی یک تصمیمِ سیاسی هزاران نفر را به کامِ مرگ می‌فرستد و زیستِ میلیون‌ها انسان را به حالتِ زنده‌مانی درمی‌آورد، توصیفِ آن با واژگانِ اتوکشیده ــ و به‌ویژه پناه گرفتن در سایه‌ی «نزاکتِ سیاسی» (Political Correctness) ــ چیزی جز همدستی با فاجعه نیست. در چنین ضیافتِ وقاحتی، رعایتِ ادب، خیانت به حقیقت است. دشنام اما، ابعادِ انسانی و رنج‌بارِ فاجعه را به صریح‌ترین شکلِ ممکن فریاد می‌زند تا راهِ هرگونه توجیه سیاسی، فلسفی و اخلاقی را بر وقاحت ببندد. دشنام در این‌جا، زبانِ برهنه‌یِ رنجی است که اجازه نمی‌دهد فاجعه در هزارتویِ کلماتِ نخبگانی گم شود.

بنابراین، باید پذیرفت که دشنام در فضای عمومی، نه یک انحراف، بلکه واکنشِ دفاعیِ جامعه‌ای است که «زبانِ رسمی»‌اش توسطِ دروغ مصادره شده است. وقتی کلماتِ معیار، کارکردِ خود را در بازنماییِ حقیقت از دست می‌دهند، دشنام به آخرین سنگرِ حقیقت‌گویی بدل می‌شود؛ لذا این پدیده نه نشانه‌ی سقوطِ فرهنگ، بلکه تلاشِ جانانه‌ی فرهنگ برای بازیابیِ «صداقت» در بحرانی‌ترین لحظاتِ تاریخی است. در نهایت، کسی که از «حقِ ناسزا» می‌ترسد، در واقع نه نگرانِ اخلاق، بلکه هراسان از عیان‌شدنِ خشمی است که دیگر با هیچ واژه‌ی شسته‌ورفته‌ای قابلِ مهار نیست.

دشنام به مثابه «سلاحِ ستمدیده» یا «تازیانه‌ی سلطه»؟

برای آن‌که در تله‌ی مغالطه‌هایِ شبه‌روشن‌فکرانه نیفتیم، باید مرزی اخلاقی و ساختاری رسم کنیم: هر دشنامی «حق» نیست. آن‌چه ما از آن دفاع می‌کنیم، «دشنامِ رهایی‌بخش» است؛ فریادی که رو به سوی «بالا» ــ یعنی قدرت و هر شکلی از اتوریته ــ دارد، نه ناسزایی که رو به «پایین» و به سمتِ اقلیت‌ها، فرودستان و قربانیان پرتاب می‌شود.

دشنامی که مردمِ عادی به یک سیاست‌مدارِ فاسد، سلبریتیِ فرصت‌طلب یا تحلیل‌گرِ جاده‌صاف‌کنِ ظلم می‌دهند، کنشی برای «تخریبِ ابهتِ پوشالی» و ابزاری در دستِ بی‌قدرتان برای ایجادِ توازنِ قواست. اما دشنامی که از موضعِ قدرت صادر شود ــ خواه این قدرت ریشه در ثروت و جایگاهِ سیاسی داشته باشد و خواه در تریبون‌های رسانه‌ای و کرسی‌های دانشگاهی ــ دیگر «فریادِ درد» نیست، بلکه خودِ «سرکوب» است. ما از حقِ نالیدنِ فردِ زیرِ شکنجه دفاع می‌کنیم، نه حقِ عربده کشیدنِ شکنجه‌گر. وقتی یک چهره‌ی دانشگاهی یا رسانه‌ای از موضعِ برتر، توده‌ها را منکوب می‌کند، او در حالِ نقد نیست؛ بلکه در حالِ بازتولیدِ همان استبدادی است که در لفافِ کلمات، مدعیِ ستیز با آن است. هیچ‌کس حق ندارد در مقامِ «قیمِ اخلاقی» یا «عقلِ کل» با مردم سخن بگوید؛ چرا که این چیزی نیست جز بازتولیدِ همان الگویِ خودکامگی در هیئتی دیگر.

دفاع از حقِ دشنام، هرگز به‌معنای تأییدِ نژادپرستی، زن‌ستیزی یا تعرض به حریمِ خصوصیِ انسان‌های بی‌دفاع نیست. دشنامِ موردِ نظرِ ما، «دشنامِ سیاسی» است؛ یعنی هدف گرفتنِ آن نقابِ عمومی و جایگاهی که افراد به واسطه‌ی آن در سرنوشتِ جمعیِ ما دخالتِ فعال دارند. وقتی کسی در فضای عمومی بر صندلیِ قدرت یا تحلیل می‌نشیند، «لحنِ تندِ توده‌ها» بخشی از مالیاتِ جایگاهِ عمومیِ اوست. نمی‌توان هم از مواهبِ قدرت و شهرت برخوردار بود و هم انتظار داشت که مردم در برابرِ ادعاهای بی‌اساس، عقلانیتِ خودخوانده و به‌ویژه بی‌شرمی‌ها، با لکنتِ زبان و وسواسِ لغوی سخن بگویند: وقتی زبانِ نخبگانی با استدلال‌هایِ پوشالی سعی در بزک کردنِ فاجعه دارد، دشنام آخرین راه برای فراخواندنِ حقیقت به صحنه است. از همین‌رو، باید میان «فحاشیِ تفننی و میان‌فردی» با «دشنامِ سیاسی» مرزی قاطع کشید؛ دشنام در سپهرِ همگانی، نه یک لغزشِ کلامی، بلکه بیش‌از‌همه «زبانِ اضطرار» است. زمانی که تمامِ مجاریِ قانونیِ تظلم‌خواهی مسدود است، وقتی رسانه‌ی رسمی به بوقِ تبلیغاتی بدل شده و نقدِ محترمانه تنها با پوزخندِ تحقیرآمیزِ قدرت مواجه می‌شود، دشنام تنها راهِ باقی‌مانده برای «برهم زدنِ نمایشِ نظم» و ایجادِ گسست در پیکره‌ی صلبِ وضعِ موجود است.

در چنین بستری، کسانی که با وسواسِ بیمارگونه روی «لحن» تمرکز می‌کنند، آگاهانه یا ناآگاهانه در حالِ ذبح کردنِ «محتوا» هستند. تلاشِ آن‌ها برای «پاکیزه‌سازیِ زبان»، در واقع تلاشی است برای سترون کردنِ یک اعتراضِ برحق، تا آن را به یک گپ‌وگفتِ بی‌خطر و لذت‌گرایانه در باغِ اپیکور تقلیل دهند. غافل از این‌که برای انسانی که در آستانه‌ی خفگی است، رعایتِ آدابِ سخن گفتن نه یک فضیلت، بلکه نوعی انتحار است؛ چرا که دشنام در این‌جا نه برای رنجاندن، بلکه برای کمک به دَم‌زدن و زنده‌ماندن بر زبان جاری می‌شود.

ادب؛ پاداشِ عدالت، نه وظیفه‌ی ستمدیده

نمی‌توان کرامتِ انسانیِ کسی را سلب کرد، زندگی‌اش را نادیده گرفت و سپس انتظار داشت که او در اعتراض به حذفِ خویش، با زبانِ معیار و نزاکتِ فرمایشی سخن بگوید. دفاع از حقِ دشنام، دفاع از «بی‌فرهنگی» نیست؛ بلکه ایستادن پایِ «حقِ بی‌پرده‌گویی» در برابرِ هیمنه‌ی دروغ است. دشنام نشانه‌ی آن است که جامعه هنوز زنده است، هنوز درد می‌کشد و هنوز آن‌قدر تباه و تسلیم نشده که در برابرِ وقاحتِ قدرت، به «سکوتِ مؤدبانه» ــ که چیزی جز پذیرشِ تدریجیِ مرگ نیست ــ تن بدهد.

بنابراین، دشنام نه یک انحرافِ اخلاقی، بلکه آخرین خاکریزِ دفاع از شرافتِ انسانی است؛ آن هم در جهانی که قواعدِ زبانی و لغت‌نامه‌هایش را صاحبانِ قدرت تألیف کرده‌اند تا کوچک‌ترین روزنه‌ای برای فریادِ محرومان باقی نماند. کسی که دشنام می‌دهد، هنوز امیدوار است که طنینِ صدایش ــ حتی به قیمتِ خراشیدنِ گوش‌هایِ ساکنانِ صدرِ جلال ــ شنیده شود. حقیقت این است که باید از «سکوتِ کامل» ترسید، نه از دشنام؛ چرا که دشنام، آخرین تقلا برای «سخن گفتن» است، اما سکوت، ضربه‌ی کشنده و پایان‌بخشِ تبر بر پیکره‌ی لرزانِ گفت‌وگو و آغازِ فصلی است که در آن دیگر هیچ واژه‌ای، توانِ مهارِ فاجعه را نخواهد داشت.


نظر خوانندگان:


■ جناب صباحی گرامی، درود بر شما.
جانا سخن از زبان ما میگویی. من سد در سد با این نوشتار نوآورانۀ شما همسو هستم، و این سخن شما را درست می‌دانم که «انتظارِ «ادب» از انسانی که زندگی، معیشت و کرامت‌اش زیر چرخ‌دنده‌های تصمیمات سیاسی و تفرعنِ تحلیل‌گرانِ عافیت‌طلب خرد شده، نه فقط یک خودنمایی اخلاقی بلکه شکلی عریان از استبدادِ زبانی است». فزون بر آن، یادآوری می‌کنم که بزرگترین اندیشمندان تاریخ ما یعنی کسانی مانند مولوی، حافظ و سعدی در سده‌های پیش و میرزاده عشقی و ایرج میرزا در ادبیات مشروطه، و زنده یاد ذبیح بهروز (ابن دیلاق) در یکی دو دهۀ پیش، از همین روش در دریدن پردۀ دروغ و خرافات و زهد ریایی زاهدان و ملایان بهره گرفته‌اند.
شوربختانه این روزها کسانی برای پنهان ساختن دو دوزه بازیهای خود و ناکامی در پیشبرد سیاستهای نادرست خود، پشت پردۀ ادب ریایی و روشهای به ظاهر مؤدبانۀ تیتیش‌مامانی و دروغگویانه بهره می‌گیرند. من با توجه به برخی نکات بازدارنده که شما هم به درستی از آن یاد کرده‌اید، دشنام به زورگویان، فاسدان، ملایان موقوفه خوار و دزدان با چراغ ایرانی، یکی از «حقوق شهروندی ایرانیان» علام می‌کنم و این سخن حافظ را دربارۀ حکومتگران و قاضیان دروغین دسگاه قضایی جمهوری اسلامی یادآوری می‌کنم که: می حرام ولی به زمال اوقاف است.
با سپاس از شما. بهرام خراسانی. چهارم اسفند ۱۴۰۴ / یعنی یک رو روز پس از سوم اسفند.


■ درود جناب صباحی، سپاس از شما برای این نوشته روشنگر.
متاسفانه برخی روشنفکران و فعالین سیاسی به سبب عدم درک احساسات مردم عادی، پیش‌فرض‌ها و نرم‌های فکری و یا جانبداری خود از دیدگاههای مخالف شخص دشنام دهنده هواداران یک جریان را به عنوان لمپن، چماقدار، فحاش، ارازل و اوباش، فالانژ و فاشیست خطاب می‌کنند. برخی از این فعالین قلمزن خود از چماق قلم برای تحقیر و تخریب جریانات مخالف استفاده می کنند. آنها استفاده از واژه های تحقیر آمیز را حق انحصاری خود می دانند.
من همیشه فکر می‌کردم دشنام هم می‌تواند نشانه فشار عصبی و آستانه تحمل پایین باشد و هم می تواند ابزاری باشد که در مقابل کسانی که از نظر گفتاری یا نوشتاری دست بالا را دارند استفاده شود که تعادلی در توازن قوا پیدا شود. امیدوارم از این وسیله تنها در مقابل حاکمان و حامیان رژیم استفاده شود و رقبای سیاسی که دشمن مشترکی دارند در گفتگوهای درون جبهه مردم از انگ زنی، تهمت زنی، فحاشی، تحقیر، تخریب بپرهیزند.
با عرض ادب و احترام، بابک خرمدین


■ صباحی گرامی، نوشته شما مرزهای مابین خشم مردمی و مبارزه زبانی از یک طرف، و انتقام لمپنیسم از جنبش مدرن ایرانیان، از آزادیخواهی زنان ایرانی در قیامشان علیه افکار فرومایه جمهوری اسلامی، از خواست باالقوه ایرانیان ستم دیده برای زندگی صلح آمیز در جامعه‌ای بدون تعصب، از جنبش زن زندگی آزادی، از طرف دیگر را غبار آلود می‌کند. من حس شما را درک می‌کنم و کاملا با آن همراهم، اما این شرایط ویژه ایران است که حساسیت چند جانبه به این موضوع میب‌خشد. اتاق فکر جمهوری اسلامی نیز اهمیت و کارکرد توهین زبانی را بخوبی درک می‌کند و در این زمینه کارکشته است، بازجو های رژیم سالها تجربه دارند که کارکرد روانی ناسزا گویی (بویژه از نوع مستهجن آن) تا چه اندازه و چگونه اثر گذار است. سپاه سایبری رژیم همواره در این زمینه فعال بوده، بویژه بعد از “زن زندگی..” و گاها موفقیت نسبی نیز داشته است. تعریف شما از کنترل زبانی در خدمت حاکمان و طبقات متمایز جامعه آموزنده است و سپاسگذارم، اما می‌دانیم که این کنترل زبانی وجه دیگری نیز دارد که با اشارات “آتش به اختیار” از بالا و اعمال آن از پایین جامعه شروع می‌شود. بخصوص در سالهای اولیه بعد از ۵۷ این روش بشدت از طرف رادیکال‌های رژیم مرسوم بود و بطور زنجیره‌ای تا امروز ادامه دارد. از اینروست که هنگام چراغ سبز دادن به حق زبانی ستم دیدگان در ایران کنونی بد نیست تمایز آن با لمپنیسم بویژه از نوع مرد سالار آن را خیلی شفاف بیان کنیم.
با احترام، پیروز





نظر شما درباره این مقاله:







دست درازِ کرملین
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 23:00

دست درازِ کرملین


ترجمه: علی‌محمد طباطبایی

مقدمه مترجم:
کتاب «مرگ تروتسکی: داستان واقعی توطئه برای کشتن بزرگ‌ترین دشمن استالین» نوشتهٔ جاش آیرلند، صرفاً روایتی تاریخی از یک ترور سیاسی نیست؛ بلکه کالبدشکافی سازوکاری است که در آن قدرت، برای بقای خود، مرزهای جغرافیا، اخلاق و حتی واقعیت را درمی‌نوردد. این کتاب نشان می‌دهد چگونه دولتی که خود را وارث یک انقلاب رهایی‌بخش می‌دانست، به‌تدریج دستگاهی پیچیده برای حذف فیزیکی مخالفانش در داخل و خارج از کشور بنا کرد.

در مرکز این روایت، چهره‌ای ایستاده است که هم انقلابی آرمان‌گرا بود و هم معمار خشونت انقلابی: وآن کسی نبود جز تروتسکی، که خود از پایه‌گذاران نظام سرکوب بلشویکی بود، سرانجام قربانی همان منطق بی‌رحمانه‌ای شد که زمانی توجیه‌گر آن بود. دشمن اصلی او، یعنی استالین نه‌تنها در داخل شوروی پاکسازی‌های خونین به راه انداخت، بلکه حذف مخالفان را به سیاستی فرامرزی تبدیل کرد. عملیات ترور تروتسکی در مکزیک، نمونه‌ای کلاسیک از «دست دراز کرملین» [یا «بازوی بلند کرملین»] بود؛ مفهومی که بعدها نیز در ادبیات سیاسی برای توصیف ترورهای برون‌مرزی به کار رفت.

مطالعه این کتاب، برای خواننده ایرانی، صرفاً بازگشت به گذشته شوروی نیست؛ بلکه تأملی است درباره چند مسئله بنیادی که همچنان در سیاست معاصر ایران موضوعیت دارند:

۱. انقلاب و چرخه خشونت
یکی از تلخ‌ترین درس‌های سرنوشت تروتسکی این است که انقلاب‌هایی که با منطق «خشونت ضروری» آغاز می‌شوند، اغلب فرزندان خود را نیز می‌بلعند. این پرسش برای جامعه ایران نیز مطرح است: آیا می‌توان با توجیه خشونت به نام عدالت، در نهایت از استبدادی تازه جلوگیری کرد؟ تجربه شوروی نشان می‌دهد که اگر خشونت به ابزار مشروع سیاست تبدیل شود، دیر یا زود علیه خود انقلابیون نیز به کار خواهد رفت.

۲. دستگاه‌های امنیتی و منطق بقا
در کتاب آیرلند، نهادهای امنیتی از ابزارهای موقت انقلاب به ساختارهای دائمی قدرت بدل می‌شوند. آنچه در ابتدا «دفاع از انقلاب» نام داشت، به سامانه‌ای خودمختار برای حذف مخالفان تبدیل شد. این مسئله برای ایران امروز نیز اهمیت دارد؛ زیرا هر نظام سیاسی که بقای خود را بر امنیتی‌سازی دائمی جامعه بنا کند، ناگزیر به گسترش دایره «دشمن» خواهد شد.

۳. اپوزیسیون در تبعید
تروتسکی سال‌های پایانی عمرش را در تبعید گذراند و همچنان خود را بازیگری مرکزی در صحنه سیاست می‌دانست. کتاب نشان می‌دهد که حکومت‌های اقتدارگرا حتی در خارج از مرزهایشان نیز مخالفان را تهدیدی حیاتی تلقی می‌کنند. در فضای سیاسی امروز ایران، که بخش مهمی از اپوزیسیون در خارج از کشور فعالیت می‌کند، این پرسش همچنان زنده است:
مرز میان مخالفت سیاسی و تهدید امنیتی چگونه تعریف می‌شود؟ و چه زمانی «امنیت ملی» به پوششی برای حذف صدای منتقد تبدیل می‌گردد؟

۴. اسطوره‌سازی و واقعیت قدرت
آیرلند نشان می‌دهد که چگونه هم استالین و هم تروتسکی در حصار تصویرهای اسطوره‌ای خود زندانی شدند. در سیاست ایران نیز، چه در میان حاکمیت و چه در میان مخالفان، شخصیت‌محوری و اسطوره‌سازی می‌تواند جایگزین نهادسازی و عقلانیت سیاسی شود. تجربه شوروی هشداری است درباره خطر «رهبرمحوری کاریزماتیک» و تمرکز بیش از حد قدرت در یک فرد.

در نهایت کتاب مرگ تروتسکی نه صرفاً داستان یک ترور، بلکه روایت منطقی است که در آن قدرت ایدئولوژیک، وقتی از نظارت و پاسخگویی تهی شود، به حذف بی‌مرز مخالفان می‌انجامد. برای خواننده ایرانی، این کتاب فرصتی است برای اندیشیدن به این پرسش بنیادین: آیا می‌توان آرمان عدالت و آزادی را بدون افتادن در چرخه خشونت انقلابی و دستگاه‌های سرکوب حفظ کرد؟ سرنوشت تروتسکی یادآور این حقیقت تلخ است که انقلاب‌ها اگر نتوانند خود را به قانون، نهاد و تکثر سیاسی مقید کنند، ممکن است همان نیرویی را که وعده رهایی می‌دادند، به ابزاری برای حذف بدل سازند.

دست درازِ کرملین

نگاهی به کتاب «مرگ تروتسکی: داستان واقعی توطئه برای کشتن بزرگ‌ترین دشمن استالین»
نوشتهٔ جاش آیرلند
انتشارات جان موری، ۳۸۴ صفحه، ۲۵ پوند

از زمان انقلاب روسیه، با وقفه‌ای کوتاه در دوران گورباچف، کرملین قتل را به‌مثابه بخشی از سیاست دولتی به کار گرفته است. لنین که خود از چند سوءقصد جان سالم به در برده بود، به‌سرعت «چکا» (Cheka) را بنیان نهاد (که بعدها به گِ پِ او (GPU) ، ان‌کاوه‌ده (NKVD)، کا.گ.ب و امروز اف‌اس‌بی تبدیل شده است)؛ نهادی که اختیار داشت به‌عنوان «پلیس، بازپرس، دادستان، قاضی و جلاد» عمل کند. این سازمان در دوران «ترور سرخ» کشتارهای گسترده‌ای را سامان داد و آزمایشگاهی مخفی برای ساخت سم (با استفاده از زندانیان گولاگ به‌عنوان موش آزمایشگاهی) تأسیس کرد تا «دشمنان مردم» را به‌صورت فردی از میان بردارد. این ترورها را «عملیات حذف فیزیکی» می‌نامیدند و مأموران شوروی برای اجرای آن‌ها از اسلحه، بمب، چاقو و دیگر سلاح‌ها نیز استفاده می‌کردند. از نظر بلشویک‌های متعهد، قتل وسیله‌ای ضروری برای تحقق دیکتاتوری پرولتاریا و آفرینش بهشت کارگری بود. تروتسکی نیز همچون لنین به بی‌رحمی انقلابی مباهات می‌کرد: “باید یک‌بار برای همیشه از یاوه‌های کوئیکری–پاپیستی (Quaker–Papist) درباره تقدس حیات رها شویم.”

در مارس ۱۹۱۸، در نقطه‌ای حساس از جنگ داخلی، لنین تروتسکی را به سمت کمیسر امور نظامی منصوب کرد و او در این مقام، تدابیر سخت‌گیرانه‌ای برای سازمان‌دهی و احیای ارتش سرخ اتخاذ نمود. به دستور تروتسکی، فراریان بی‌درنگ تیرباران می‌شدند و اعدام‌های نمایشی دیگری نیز صورت گرفت. او افسران تزاری را با گروگان گرفتن خانواده‌هایشان وادار به پیوستن به صفوف خود کرد و قصد داشت «آهن گداخته‌ای بر ستون فقرات کولاک‌های اوکراینی بکشد». تروتسکی در سرکوبگری هم‌پای استالین بود؛ همان استالینی که او را «دهاتی بی عرضه» (oafish provincial) می‌خواند و در مقابل، استالین که از عینک پنسی و ریش بزک‌کرده رقیبش بیزار بود، او را به عنوان «فرمانده نمایشی» (operetta commander) تمسخر می‌کرد. بی‌تردید تروتسکی خودشیفته و نمایشی بود؛ با قطار زرهی‌اش، همراه با گروه فیلم‌برداری، ایستگاه رادیویی، چاپخانه و ارکستر، در کشور می‌تاخت. اما در عین حال خطیبی الهام‌بخش، مبلغی درخشان و رهبری کاریزماتیک بود که نقشی بی‌همتا در شکست سفیدها (the Whites) ایفا کرد. بسیاری گمان می‌بردند او «ناپلئون شوروی» خواهد شد؛ نماینده صلیب سرخ آمریکا، ریموند رابینز (Raymond Robins)، او را «بزرگ‌ترین یهودی پس از عیسی مسیح» خواند.

با این حال، تروتسکی در انحصار قدرت، حریف استالین نبود. پس از مرگ لنین، آن گرجی بدخواه نوع تازه‌ای از استبداد را شکل داد و به‌تدریج تروتسکی را منزوی کرد؛ کسی که او را «گورکن انقلاب» نامید. در ۱۹۲۹، تروتسکی از روسیه اخراج شد و تا ۱۹۳۷ در تبعیدی پر از خانه به دوشی زیست، تا آن‌که با دخالت هنرمند کمونیست، دیه‌گو ریورا (Diego Rivera)، در مکزیک پناهندگی یافت. در آن زمان، استالین آخرین دشمنان مظنون را نیز از میان برمی‌داشت و پاکسازی‌ها را با دادگاه‌های نمایشی توجیه می‌کرد که مدعی بودند اتحاد شوروی زیر تهدید «توطئه هیولایی تروتسکیستی» قرار دارد. شاید خود او نیز به این امر باور داشت و شاید تروتسکی هم این گونه طرز تفکری داشت و همچنان (به تعبیر چرچیل) خود را «غول اروپا» می‌دانست، هرچند به‌درستی دادگاه‌های نمایشی استالین را «بزرگ‌ترین پرونده‌سازی تاریخ» می‌خواند. با آغاز جنگ جهانی دوم، ذهن استالین بیش از هیتلر، به تروتسکی مشغول بود و حذف او را به هدفی اصلی در سیاست خارجی شوروی بدل ساخت.

چنان‌که جاش آیرلند (Josh Ireland) در این کتاب خوش‌خوان روایت می‌کند، استالین منابع عظیمی را صرف عملیاتی با نام رمز «UTKA» (به روسی به معنای «اردک» و نیز «حقه») کرد. ان‌کاوه‌ده به‌طور کامل به ارتباطات تروتسکی نفوذ تمام و کمال داشت و حتی مأموری را در کنار پسر فداکار اما مورد سوءاستفاده‌اش، لو (Lev)، در پاریس گماشت. چه‌بسا لو را نیز مسموم کرده باشند؛ او پس از عمل آپاندیس به‌طور غیرمنتظره‌ای درگذشت، که شاید مصداق این گفته منسوب به ان‌کاوه‌ده به نقل از والتر کریویتسکی باشد: “هر ابلهی می‌تواند قتلی را مرتکب شود، اما برای مرگی طبیعی هنرمند لازم است.”

حمله مستقیم به تروتسکی را لئونید ایتینگون (Leonid Eitingon)، جلادی کارآزموده که مهارت‌هایش را در جنگ داخلی اسپانیا صیقل داده بود، سازمان‌دهی کرد. او پس از رابطه با زنی آتشین‌مزاج از کاتالونیا به نام کاریداد مرکادر (Caridad Mercader)، پسرش رامون (Ramón) را به خدمت گرفت تا به مقر مستحکم تروتسکی در حومه مکزیکوسیتی نفوذ کند؛ و این کار با ترفند کلاسیک «دام عشقی» انجام شد.

رامون که استاد فریب بود و تعصب استالینی خود را پشت نقاب یک خوشگذران پنهان می‌کرد، خواهر آمریکایی یکی از منشی‌های تروتسکی را اغوا کرد. او با نام مستعار «فرانک جکسون» (Frank Jacson) خود را تاجر معرفی می‌کرد و اغلب همراه او به ویلای تروتسکی می‌رفت و آن را با دقتی عکاسانه زیر نظر می‌گرفت. ویلا با نگهبانانی محافظت می‌شد که نه از کارشان رضایت داشتند و نه کارآمد. تروتسکی که از سلامت خوبی برخوردار نبود، با رفتار آمرانه‌اش آنان را می‌رنجاند: فاصله‌اش را حفظ می‌کرد، به‌ندرت از خطاب صمیمانه استفاده می‌کرد، دچار حملات زودرنجی می‌شد (از سیگار کشیدن و آرایش زنان خوشش نمی‌آمد)، اصرار داشت همه‌چیز تابع آسایش خودش باشد و گفت‌وگو را به خطابه بدل می‌کرد. این رفتارها ریورا (Rivera) را نیز می‌آزرد؛ کسی که دوست داشت با روایت‌های اغراق‌آمیز از جنگیدن برای سرخ‌ها (the Reds) و توصیف هوس‌آلود روابطش خودنمایی کند — «مثل گوشت لطیف خوک جوان.» تروتسکی همچنین رابطه‌ای کوتاه با همسر ریورا، فریدا کالو (Frida Kahlo)، داشت. او برای اطمینان دادن به همسرش ناتالیا (Natalia)، نامه‌ای عجیب برایش نوشت (که آیرلند در کتابش نقل نمی‌کند) و وعده داد “با زبان و آلت خود به‌شدت با تو هم‌بستر شوم.”

در مه ۱۹۴۰، ایتینگون گروهی ضربتی را اعزام کرد که نگهبانان را غافلگیر و مغلوب کردند و به محوطه نفوذ نمودند. مهاجمان در تاریکی بی‌هدف شلیک کردند و اتاق خواب تروتسکی را با بیش از هفتاد گلوله سوراخ کردند. اما تروتسکی و ناتالیا زیر تخت پنهان شدند و برخلاف انتظار همگان زنده ماندند. پس از آن، رامون با پیش‌بینی اینکه دفعه بعد «گِ پِ او» (GPU) از روش‌های دیگری استفاده خواهد کرد، بر سوءظن‌ها افزود و ایتینگون تصمیم گرفت او را به‌عنوان قاتلی منفرد به کار گیرد.

گرچه تروتسکی از اشغال لهستان توسط روسیه حمایت می‌کرد، چون آن را گسترش سوسیالیسم می‌دانست، اما نسبت به قربانی شدن به دست «ماشین قدرتمند کشتار» استالین سرنوشت‌باور بود. او گفته بود «یک مأمور GPU که خود را دوست من جا زده باشد، می‌تواند در خانه‌ام مرا بکشد.» با این حال، به روال همیشگی خود ادامه داد: نوشتن، باغبانی، پرورش کاکتوس، غذا دادن به خرگوش‌ها و مرغ‌هایش، و نپذیرفتن زندگی چون زندانی. او بازدیدکنندگان را تنها می‌دید و اجازه تفتیششان را نمی‌داد. در ۲۴ اوت، رامون به بهانه خواندنِ مقاله‌ای که نوشته بود، با سلاح‌هایی پنهان زیر بارانی‌اش وارد اتاق کار او شد. هنگامی که تروتسکی پشت میز نشسته بود، رامون با تبر یخ‌شکن کوتاه‌دسته بر سرش کوبید.

تروتسکی فریادی جانکاه کشید، «جکسون» را به‌عنوان ضارب معرفی کرد و روز بعد درگذشت. رامون با وجود ضرب و شتم از سوی نگهبانان و بیست سال زندان، هرگز اعتراف نکرد که برای GPU کار می‌کرد. پس از آزادی، نشان «قهرمان اتحاد شوروی» دریافت کرد. استالین، البته، هرگونه مسئولیت را انکار کرد. اما همچون پوتین، با ترور مخالفان، جداشدگان و دشمنان خارجی عملاً بی‌اعتقادی عمومی را به چالش می‌کشید، چرا که این ترورها دامنه و بی‌رحمی کرملین را به نمایش می‌گذاشت. چنان‌که آیرلند در این کتاب نشان می‌دهد، تروتسکی قربانی — و برجسته‌ترین قربانی — همان آیین سخت‌گیرانه‌ای شد که خود مروجش بود.

با این همه، باید گفت این کتاب نکته تازه چندانی به سرگذشت تروتسکی نمی‌افزاید. درباره سرنوشت او ادبیات گسترده‌ای وجود دارد و روایت آیرلند به‌مراتب کمتر از اثر پژوهشی و جامع برتران پاتنو (Bertrand Patenaude)، «دشمن استالین: تبعید و قتل لئون تروتسکی» (۲۰۰۹)، است. آیرلند با انصاف به دین خود به آثار پیشین اذعان می‌کند، اما توجیهی برای بازگویی دوباره این داستان بارها روایت‌شده ارائه نمی‌دهد.

The Kremlin’s Long Reach
The Death of Trotsky: The True Story of the Plot to Kill Stalin’s Greatest Enemy
By Josh Ireland
John Murray 384pp £25
https://literaryreview.co.uk/the-kremlins-long-reach

 




نظر شما درباره این مقاله:







مشارکت پزشکیان در جنایت دی‌ماه
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 22.02.2026, 16:14

مشارکت پزشکیان در جنایت دی‌ماه


م. روغنی

با ابراز همدردی با خانواده های جان باخته و انزجار از جانیان ولایی!

پزشکیان «رئیس‌جمهور» دست‌پرورده خامنه‌ای، در دوران دولت دوم خاتمی وزیر بهداشت و به مدت ۱۶ سال به‌عنوان نماینده تبریز، آذرشهر و اسکو در اجرای منویات خامنه‌ای تلاش کرد. وی در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۳، و پس از جنبش مهسا به‌عنوان نماینده «جبهه اصلاحات» کاندید شد و رقابت انتخاباتی در پی چینش شورای نگهبان پیشاپیش به سود وی رقم خورد. خامنه‌ای نیز از ایجاد وحدت در صفوف اصولگرایان خودداری کرد تا بتواند پزشکیان را از صندوق رأی بیرون کشد. این در حالی بود که برخی از رأی‌دهندگان به‌رغم تحریم انتصابات، بر پایه این ارزیابی نادرست که خامنه‌ای از جلیلی (رقیب پزشکیان) پشتیبانی خواهد کرد، در این ترفند شرکت و در پیروزی وی سهیم شدند.

دلیل اصلی پشتیبانی پنهان اما تمام‌قد خامنه‌ای از پزشکیان را باید در این واقعیت جستجو کرد که ولی‌مطلقه با توجه به نافرمانی‌های احمدی‌نژاد و در مواردی روحانی، پزشکیان را فردی ولایت‌مدار و تدارکاتچی ماهری می‌سنجید که بار سنگین نابسامانی و ناکارآمدی‌های نظام ولایت‌فقیه را به‌دوش کشیده و با دنباله‌روی کامل از عمود نظام، خامنه‌ای را به‌عنوان همه‌کاره کشور، عاری از خطا جلوه دهد.

پزشکیان پیش از کاندیدا شدن گفته بود: «برای بالا بردن آمار مشارکت مردم در انتخابات آمدم، نه برای ریاست‌جمهوری»[۱]! گفته‌ای که بی‌تردید پشتیبانی پنهان خامنه‌ای را برمی‌انگیخت. در واقع بر پایه آمار رسمی، در دور اول انتخابات، میزان مشارکت تنها به ۴۰٪ واجدین شرایط رسید که خامنه‌ای نیز از این رویداد اظهار نارضایتی کرد؛ اما در دور دوم، مشارکت تا حدود ۵۰٪ بالا رفت. در این رابطه محمدجعفر قائم‌پناه، معاون اجرایی پزشکیان گفته بود: «واقعیت این است که ورود پزشکیان به رقابت‌های انتخابات... با تدبیر رهبر انقلاب برای افزایش مشارکت در انتخاباتی رقابتی بود... رهبر شناخت خوبی از پزشکیان دارد و حتی در زمان وزارت بهداشت از او حمایت می‌کرد.»[۲]

معرفی کابینه پزشکیان به مجلس، ولایت‌مداری وی را بیش از پیش نمایان ساخت. به‌رغم اعلان پی‌درپی که دولت تازه با مشورت علی خامنه‌ای به دنبال «وحدت دولت ملی» است، اما فهرست ارائه شده به مجلس نشان داد که وحدت ملی مورد نظر وی شامل «قومیت‌ها، جنسیت‌ها، گروه‌های سنی و نسلی، مناطق مختلف کشور و مذاهبی به غیر از مذهب رسمی کشور نبوده و بیشتر در پی سهم‌دهی به گروه‌های سیاسی رقیب و مخالف با هدف جلب رضایت خامنه‌ای»[۳] بوده است.

پزشکیان در جریان دفاع از فهرست وزرای پیشنهادی‌اش برای اولین بار در تاریخ جمهوری جهل و جنایت، با شفافیت کامل از ارائه فهرست تمام وزرا با موافقت صریح خامنه‌ای سخن گفت. وی در مورد عراقچی به‌عنوان وزیر امور خارجه گفت: او اولین کسی بود که مورد موافقت «آقا» قرار گرفت. او همچنین افزود: «خانم صادق را اصلاً خود آقا گفتند؛ آخر چرا دارید مرا وادار می‌کنید چیزهایی را که نباید بگویم، بگویم؟!»[۴]

پزشکیان در برنامه‌های انتخاباتی، ولایت‌مداری‌اش را در جمع دانشجویان با صدای بلند چنین آشکار ساخت: «بنده رهبری را قبول دارم؛ اصلاً ذوب در او هستم»[۵] و ی چنین ادامه داد: «حق ندارید به کسی که من به او اعتقاد دارم توهین کنید؛ حق ندارید به کسی که به او باور دارم بی‌احترامی کنید.»[۶]

بررسی کارنامه ناکارآمد، بحران‌زا و تدارکاتچی پزشکیان در دوره ریاست‌جمهوری‌اش از دایره این نوشته خارج است؛ اما جنگ دوازده‌روزه نشان داد که دولت وی نه‌تنها در جلوگیری از حمله اسرائیل و آمریکا به کشور ناتوانی نشان داد، بلکه در علل بروز این جنگ از جمله راهبرد نابودی اسرائیل، پشتیبانی از گروه‌های نیابتی و ادامه غنی‌سازی ۶۰ درصدی و خودداری از مذاکره با آمریکا، با پیروی کامل از خامنه‌ای مشارکت داشت.

نگرانی اصلی پزشکیان در جریان جنگ ۱۲ روزه را کشته شدن خامنه‌ای تشکیل می‌داد. او در ۲۰ آبان در صحن مجلس گفت: «در جنگ ۱۲ روزه هیچ ترسی از اینکه چه اتفاقی رخ بدهد نداشتم، اما واهمه داشتم خدایی نکرده اتفاقی برای رهبری رخ بدهد. آن‌وقت ما با همدیگر دعوا می‌کنیم و اصلاً لازم نیست اسرائیل بیاید.»[۷]

مواضع سیاسی و اجتماعی پزشکیان در چند دوره نمایندگی در مجلس با دوران ریاست‌جمهوری‌اش کاملاً متفاوت بوده است:

- هرچند این نماینده مجلس در پی کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸، در مراسم تحلیف احمدی‌نژاد شرکت کرد، اما در جریان اعتراضات در جنبش سبز، از نحوه برخورد با معترضان انتقاد کرد که فضای مجلس را به تشنج کشید.
- پزشکیان در جریان خیزش دی‌ماه ۹۸، در نطقی در مجلس از نحوه برخورد با معترضان انتقاد کرد و گفت: «نمی‌شود هر کسی حرفی بزند را از بین ببریم.»[۸]
- در جنبش مهسا و مرگ حکومتی ژینا امینی، در یک مناظره تلویزیونی، کتک زدن مهسا و تحویل جنازه‌اش بدون هیچ‌گونه شفاف‌سازی را محکوم کرد.

ایرانیان در جنبش دی‌ماه ۱۴۰۴، با رویکرد کاملاً متفاوتی از پزشکیان به‌عنوان رئیس‌جمهور مواجه شدند که بر اساس اصل ۱۱۳ قانون اساسی جمهوری جهل و جنایت، پس از رهبر، عالی‌ترین مقام رسمی کشور است و بر اساس اصل ۱۲۱، رئیس‌جمهور سوگند می‌خورد که پاسدار مذهب رسمی، نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی کشور باشد.

این جنبش که با اعتراض بازاریان در هفدهم دی‌ماه از جمله علیه ناپایداری اقتصاد و گرانی بی‌سابقه قیمت دلار آغاز شد، به‌سرعت به انبار باروت نارضایتی‌ها نسبت به کارکرد ضدملی خامنه‌ای و کارگزارانش آتش زد و معترضین را پس از مدتی کوتاه در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی و پس از فراخوان رضا پهلوی و قول دروغین کمک ترامپ، در ۴۰۰ شهر به خیابان‌ها کشاند. این فراخوان انتقاد شهریار آهی، مشروطه‌خواه و مشاور پیشین رضا پهلوی را نیز برانگیخت. به باور وی «فراخوان‌دهندگان حساب این شرایط را نکرده بودند.»[۹] در این جنبش که با قطع کامل اینترنت و سایر ابزارهای ارتباطی همراه شد، ده‌ها هزار نفر جان باختند که در تاریخ ایران بی‌سابقه بود.

ظاهراً خامنه‌ای که در این جنبش ماندگاری نظام فاسدش را در خطر می‌دید، با اطلاع و تأیید سران سه قوه از جمله پزشکیان دستور داد با هر وسیله ممکن معترضین سرکوب شوند.

نخستین موضع‌گیری پزشکیان درباره اعتراض‌های گسترده، پشتیبانی بی‌چون‌وچرایش از نظام ولایی را برملا ساخت. وی معترضان را «آشوبگر» و «تروریست» خواند و خواستار برخورد «قاطع» نیروهای امنیتی با آن‌ها شد.[۱۰] وی افزود که این تروریست‌ها از آمریکا و اسرائیل دستور می‌گیرند و مدعی شد که «دشمن تروریست‌های آموزش‌دیده را به کشور وارد کرده است». وی طی اظهاراتی بی‌سابقه «سربریدن» توسط معترضان، سوزاندن ساختمان‌ها، خودروهای آتش‌نشانی و مساجد را به اعتراض‌کنندگان نسبت داد.

اظهارات پزشکیان که با روایت‌های دیگر مسئولان کشور همخوانی داشت، نشان داد این سخنان و موضع‌گیری‌ها از سوی نهادهای امنیتی و تأیید خامنه‌ای طراحی شده و هدف آن شانه خالی کردن از جنایتی بی‌سابقه‌ای بود که هرگز فراموش نخواهد شد.

دلیل سهیم شدن پزشکیان در جنایت دی‌ماه که با مواضع وی در دوران نمایندگی در مجلس نسبت به اعتراضات ادواری گذشته تفاوت چشمگیر داشت را باید در این واقعیت جستجو کرد که نمایندگان در مجلس از حاشیه نسبی امنیتی برخوردارند و انتقادات احتمالی آنان نسبت به برخوردهای امنیتی می‌تواند ناشی از باورهای دینی، سیاسی و یا تلاش برای ایجاد محبوبیت در حوزه انتخاباتی آنان باشد. رژیم سرکوبگر نیز می‌تواند از این‌گونه رویکردها با القای اینکه کشور از «مردم‌سالاری دینی» برخوردار است بهره گیرد.

اما پزشکیان در سمت رئیس قوه مجریه، علاوه بر هم‌سویی کامل با ولی‌فقیه و به‌رغم باورهای دینی و سیاسی‌اش، بر حفظ نظام سرکوبگر و فاسد ولایی پایبندی نشان داد و در این راه با تکرار روایت‌های دروغین نیروهای امنیتی و شخص خامنه‌ای در جنایات دی‌ماه سهیم شد.

خامنه‌ای با سرکوب وحشیانه و به‌دور از انتظار معترضین علیه استبداد دینی تلاش کرد ماندگاری نظام منفورش را تضمین کند. اما با توجه به تداوم مقاومت شجاعانه خانواده‌ها در برگزاری مراسم چهلم جان‌باختگان، اعتصابات دانش‌آموزان و معلمان پس از سرکوب خونین در بسیاری از مدارس کشور و دانشجویان در برخی دانشگاه‌ها، ادامه بحران اقتصادی مزمن، پشتیبانی میلیونی ایرانیان خارج کشور از مردم معترض و خطر حمله احتمالی آمریکا و شاید اسرائیل که می‌تواند از جمله به مرگ دیکتاتور، سران قوا، فرماندهان نیروهای امنیتی و سرکوبگر منجر شود، آینده ماندگاری این نظام قرون‌وسطایی را در ابهام کامل فرو برده است.

شوربختانه برخی از مخالفان جمهوری جهل و جنایت عمدتاً انتشار بیانیه‌های کلیشه‌ای را کارساز به شمار می‌آورند و برخی دیگر با رویکرد تمامیت‌خواهانه و از جمله با چشم‌پوشی نسبت به تکثر جامعه ایران، در تله توهم رسیدن به قدرت گرفتارند. پشتیبانی آشکار یا پنهان دولت‌های خارجی که می‌تواند به «چلبی‌سازی» منجر شود، آینده‌ای دموکراتیک را برای جامعه استبدادزده ایران نوید نخواهد داد.

اسفند ۱۴۰۴
mrowghani.com
————————-
[۱] - تابناک، پزشکیان: برای بالا بردن آمار مشارکت مردم در انتخابات آمدم، نه برای ریاست جمهوری، ۳۰ آگوست ۲۰۲۵
[۲] - معاون اجرایی پزشکیان: حضور پزشکیان در انتخابات با تدبیر خامنه‌ای و برای افزایش مشارکت بود. ایران اینترنشنال، ۱۸ مهر ۱۴۰۳
[۳] - انتقادها از ترکیب وزرای پیشنهادی به مجلس؛ پزشکیان در گام نخست ناامیدکننده ظاهر شد؟، یورونیوز، ۱۱/۰۸/ ۲۰۲۴
[۴] - مجلس ایران به تمام وزرای کابینه پزشکیان رای اعتماد داد، العربیه فارسی، ۲۱ آگوست ۲۰۲۴
[۵] - پزشکیان و رهبری؛ ارادت و حایت، خبرگزاری جمهوری اسلامی، ۸ مرداد ۱۴۰۴
[۶] - همان
[۷] - پزشکیان: اگر رهبری را می‌زدند به جان هم می‌افتادیم و دیگر نیازی به حمله اسرائیل نبود، ایران اینترنشنال، ۲۰ آبان ۱۴۰۴
[۸] - مستقل اصلاح‌خواه؛ بازخوانی مواضع و عملکرد مسعود پزشکیان در ادوار مختلف دولت و مجلس، اقتصاد ۲۴، ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
[۹] - https://www.youtube.com/watch?v=X80a1bQh2MQ
[۱۰] - پزشکییان معترضان را “تروریست” خواند و خواستار برخورد نیروهای امنیتی با آن‌ها شد.، رادیو فردا، ۲۱، دی ۱۴۰۴


نظر خوانندگان:


■ نوشته‌ای‌ست جذاب اما نویسنده در جستاری که مربوط به پزشکیان است و هیچ ربطی به آقای رضا پهلوی ندارد نمی‌تواند خودش را از وسوسه انتقاد به رقیب رها کند و دستکم دو جا از بحث محوری و اصلی خارج می‌شود تا موضعی نامربوط به مقاله را در نوشته بگنجاند.
در کجای دنیا «امپریالیسم غدار» یا «استکبار جهانی» فردی به نام چلبی را به قدرت رساند؟ در عراق که نبود. این تمثیل بی‌معنی است چون بی‌ماخذ است. آنقدر این خصومت به «استکبار» و خانواده پهلوی ریشه‌دار است و همه جا علم می‌شود که کسی مانند مرا هم که پادشاهی خواه نیست بر علیه این موضعگیری‌ها برمی‌انگیزاند. اگر این انرژی بزرگی که در تمام این سال‌ها صرف حمله به آقای رضا پهلوی شد صرف تمرکز بر نظام جنایتکار اسلامی شده بود این حکومت ضدبشری سال‌ها پیش از بین رفته بود و ما مجبور نبودیم هر سه چهار سال یکبار یک دور جدید از خشونت و کشتار را تجربه کنیم.
ما از این لحاظ که مرتب برای جنایت و سبعیت ملایان شریک تراشیده‌ایم و تلاشی این حکومتِ به معنای واقعی فاشیستی را عقب انداخته‌ایم در این وضعیت مسوولیم. اگر می خواهیم «گناه» و «قصور» و «اشتباه» تقسیم کنیم صداقت‌ورزی کنیم و نیم نگاهی هم به آینه بیاندازیم‌.
اگر حرف من گزافه است از شما بخاطر این اظهار نظر بدون پرده پوشی عذر می‌خواهم؛ اگر نیست کمی در خلوت خود به این قصاص قبل از جنایت کردن بیاندیشیم و از نو افکارمان را وارسی کنیم که شاید ما نیز در جایی به خطا رفته باشیم. از بخش بزرگی از این نوشته بهره‌مند شدم ای کاش سری به صحرای کربلای «رقیب» نزده بودید و نوشته را (بخصوص بخش پایانی که باید نتیجه گیری مقاله و محور اصلی باشد و نه شعار نامربوط به بحث) به بیراهه نکشانده بودید.
اگر کشور ما در چنین وضع هولناکی گرفتار آمده پس جایی راه را خطا رفته‌ایم. جا دارد که برگردیم و کمی خطاهای خودمان را هم رصد کنیم. آنها که می‌نویسند و خط فکری می‌دهند بیشتر از مردم عادی مسوولند. اگر نمی‌توانیم به رهایی مردم کمک کنیم دست از قصاص قبل از جنایت برداریم و دستکم سنگ پیش پای مردمی که دارند قتل عام می‌شوند نیاندازیم.
ارادتمند ~ یوسف جاویدان


■ با پوزش از آقای روغنی، که ممکن است از بحث اصلی دور بیافتم - گر چه در سمت نظری آقای جاویدان قرار دارم ، اما درست میدانم که جای انتقاد همیشه باز باشد. فشار های پنهان و نیمه پنهان در جلو گیری از نقد سلامت فضای سیاسی را به خطر میاندازد. هر دو سوی شرایط کنونی در دفاع از شاهزاده اهمیت خود را دارد:
۱- از یک طرف سالهاست که فعالان جنبش از نبود جبهه واحد نالیده اند ولی شرایط مادی و نظری لازم برای حصول این مهم مهیا نبوده و حرکت نتیجه بخشی صورت نگرفته. اما به یمن جان فشانی و غیرت مردم این شرایط تا حدود زیادی فراهم شده و بدلیل حمایت گسترده از آقای رضا پهلوی، نقش ایشان بعنوان چتر چنین جبهه ای برجسته شده است. امروز درست ترین راه را قرار گرفتن در مدار این جبهه میبینم. دو نقطه قوت در توجیه این گرایش موثراست ، یکی شخصیت دموکرات منش و غیر جاه طلب خود آقای رضا پهلویست و دیگری طیف وسیع افرادیست که زیر مجموعه این چتر را تشکیل میدهند. کسانی که نگرش منفی و انتقادی شدید به مجموعه شکل گرفته کنونی دارند، این گوی و این میدان؟ ضرورتی ندارد که چنین منتقدینی از بیرون شلیک کنند، میتوانند در زمره حامیان آقای پهلوی قرار گیرند و همچنان هشدار دهند، نقد و اصلاح کنند و تاثیر گذار باشند. یک فرض تخیلی: اگر امروز جنبشی همه گیر با نام آقای تاجزاده شکل میگرفت، با آنکه سنخیتی با بافت فکری سیاسی ایشان ندارم اما از ایشان حمایت میکردم، چرا که جریان ایشان را مردمی و نماینده بخشهای قابل توجهی از مردم میدانم. اصل همیشگی، بویژه در شرکت جبهه ای حفظ استقلال فکری است.
۲- سوی دیگر جنبش کنونی، استعداد گرایش های پوپولیستی است، گرایش ذوب در شخص یا سازمان خاصی، گرایش بت آفرینی. استعدادی که در جامعه ایران براحتی یافت میشود و توان رشد دارد و دقیقا به همین دلیل کمک به تکثر حامیان رضا پهلوی رویکرد منطقی است. حمایت توده ای از توان خارق العاده ای بر خوردار است، جنبش توده ای یکدست میتواند بسازد یا تخریب کند، دیکتاتور ها را توده‌ها ساخته‌اند. مورخان و جامعه شناسان تنها بعد از واقعه توانسته اند تحلیل علمی از چنین جنبش هایی بدست دهند، پس نمیتوان در مورد آقای پهلوی قصاص قبل از جنایت کرد، بویژه در تنگنایی که عزیزان و جگر گوشه هایمان در گروگان دیو آدمخوار جمهوری اسلامی گرفتارند.
با احترام، پیروز


■ آقایان جاویدان و پیروز با کمال احترام به باورهای‌تان
از اینکه دو جمله از مقاله نسبتا دراز بنده چنین بویژه آقای جاویدان را براشفته کرد متاسفم. همه ما احتمالا برای سال‌های طولانی در کشورهای دمکراتیک زندگی کرده‌ایم اما شوربختانه برخی از ما بدون تاثیر شایان توجه از محیط اطرافمان، به قول آقای حاتم قادری هنوز در “زیست ولایی” گرفتاریم. در این زیست، نابردباری در برابر دگر اندیشان حرف اول را می‌زند. بویژه آقای جاویدان، حتی اظهار نظر آقای شهریار آهی در باره فراخوان آقای رضا پهلوی که در مشروطه‌خواهی‌اش کوچکترین تردیدی وجود ندارد را نیز برنمی‌تابد و غیر منصفانه به من می‌تازید. آیا باید حتما با رهبر دلخواه و باورهایتان بیعت کنم و زیر چتر ایشان قرار گیرم تا اجازه بررسی جنبه‌های گوناگون جنایت دی‌ماه را داشته باشم؟ اگر اکنون که نه به دار است و نه به بار، چگونه در فردای سقوط جمهوری جهل و جنایت می‌توانیم در یک “زیست دمکراتیک” با احترام به تکثر جامعه ایران شامل اقلیت‌های قومی، دینی، جنسیتی و باورهای سیاسی و اجتماعی گوناگون، در کنارهم زندگی کنیم؟ کسانی که به دیگران نصیحت می کنند بهتر است پیش از هر چیز خود نیز ” نیم‌نگاهی به آینه” بیاندازند. آقای جاویدان از عذر خواهی تان نسبت به “گزافه” گویی‌ها سپاسگزارم.
با امید به فردای دمکراتیک و سکولار در ایران
م- روغنی


■ درود بر شما آقای پیروز گرامی، با بخش اعظم آنچه نوشتید هم‌عقیده‌ام. موفق باشید.
با سلام به شما آقای روغنی گرامی این بار سوم است که در همین ماه اخیر و بر روی همین سایت «ایران امروز» این مضمون را می‌نویسم: «نقد» کردن حق شماست نقد هر کس که باشد و در هر موقعیت و جایگاهی که باشد.
پیش از پرداختن به مسأله نقد اجازه بدهید یک نکته را روشن کنم. بله من اگرچه به هیچکس وکالت ندادم از آقای رضا پهلوی حمایت می‌کنم. اگر به جای شاهزاده رضا پهلوی هر کدام از این دو فرد، خانم نسرین ستوده یا خانم نرگس محمدی، یا چهره‌ی شاخص دیگری نیز در جایگاهی قرار گرفته بود که می‌توانست میلیون‌ها نفر را در درون و بیرون مرزها بسیج کند و نوید فروپاشی کامل نظام ضدبشری جمهوری اسلامی را بدهد از خانم ستوده و خانم محمدی یا فرد ثالث هم به همین ترتیب حمایت می‌کردم.
برخی از پادشاهی خواهان جنبش زن-زندگی-آزادی را جنبشی رقیب می‌پنداشتند، من به نظم و نثر و بارها از جنبش «زن-زندگی-آزادی» حمایت قلمی کردم، بسیار فراتر از حمایتی که تاکنون از جنبش جاری کرده‌ام.
از تمام حرکت‌هایی که تاکنون علیه جمهوری اسلامی انجام شده (و جنبش سبز نیز که با نماد آن مخالف بودم) حمایت کرده‌ام و تمام این حرکت‌ها را نهرهایی می‌دیدم که بالاخره به هم خواهند پیوست و رودخانه‌ی بزرگی را که امروز جاری شده بوجود خواهند آورد. اگر گروه‌های استالینیست و فرقه مجاهدین را کنار بگذاریم برای من تفاوت نمی‌کرد که چه کسی پیشاپیش این رودخانه حرکت کند. هر کسی که بتواند این نیروی بزرگ اجتماعی را علیه دستگاه اهریمنی ملایان به حرکت در آورد، به باور من، شایسته‌ی حمایت است.
وقتی که این نظام سقوط کرد افراد می‌توانند با بوجود آوردن حزب‌ها و تشکل‌ها و ایجاد نشریه و از هر راهی که بخواهند دور هم جمع شوند و هر آرمان و عقیده‌ای که دارند را تبلیغ کنند و پیش ببرند. اما این نظام باید ابتدا از دور خارج شود و حرکت‌های اجتماعی اگر از حمایت بیشتری برخوردار شوند زودتر و با هزینه‌ی کمتری به ثمر می‌رسند.
بی‌دلیل نیست که جمهوری اسلامی توانسته نزدیک به نیم قرن دوام بیاورد، ج. الف. با انداختن گسل و شکاف‌های کوچک و بزرگ بین مخالفان خود و به ویژه با دامن زدن به «بی‌اعتمادی» توانسته سر پا بماند و من منتقد آن دسته از اهل قلم هستم که به این بی‌اعتمادی که نفعش به رژیم سرکوبگر اسلامی می‌رسد دامن می‌زنند.
(برای بار چهارم) نقد کردن حق شماست. اما انگ «چلبی‌سازی» نقد نیست تخریب است. چلبی سازی تمثیلی بی‌معنی است چون بی‌ماخذ است و بی‌ماخذ است چون فردی به نام چلبی به وسیله آمریکا در عراق به قدرت نرسید. معنای «چلبی‌سازی» یک معنای برساخته است و بر اثر تکرار معنی «دست نشانده‌ی آمریکا» به آن سنجاق شده است.
وقتی به گفته‌ی خود دولت اسلامی یک میلیون و نیم ایرانی از هر دسته و گروه و تبار و قوم و جنسیت و رده سنی در ۹۰۰ نقطه و در بیش از ۴۰۰ شهر ایران به فراخوانی پاسخ می‌دهند و معادل همین جمعیت در شهرهای بزرگ دنیا به فراخوان دوم آقای رضا پهلوی پاسخ می‌دهند ما می‌توانیم موضعی متفاوت اتخاذ کنیم و با این جمعیت عظیم همراه نشویم. اما وقتی خواست مردم را کوچک می‌کنیم و این حرکت بزرگ اجتماعی را (که در ۴۷ سال گذشته بی‌نظیر بوده) زیر پا می‌اندازیم و بر آن برچسب «دست‌نشاندگی» می‌زنیم این دیگر نقد نیست تحقیر خواسته بخش بزرگی از مردم است.
فقط شما دگراندیش نیستید، به آن کسانی که به فراخوان‌ها پاسخ دادند نیز مانند دگراندیش نگاه کنید و به نظرشان احترام بگذارید. این درخواست را از آنجا مطرح می‌کنم که خود شما برای دگراندیشی احترام قائلید.
قبلن هم نوشته ام که هر کدام از ما می‌توانیم با حفظ باورها و عقاید همکاری کنیم و این سد بزرگ ولایت را از پیش پا برداریم. نقد جای خود را دارد اما برچسب و تحقیر خواسته کسانی که با تمام وجود آرزوی تلاشی این نظام ضد انسانی را دارند نقد نیست. زنده باشید و شادمان.
با مهر و سپاس ~ یوسف جاویدان


■ با درور و احترام آقای جاویدان
۱- به باور من حمایت شما از هر فردی که میلیون ها نفر را بسیج کند، رویکردی پوپولیستی به شمار می آید. اگر چنین باشد بی تردید شما در سال ۵۷ از خمینی مرتجع پشتیبانی می کردید زیر قادر شد در تاسوعا و عاشورای زمان نخست وزیری ازهاری، میلیون ها نفر را به خیابان ها کشد. افزون برین عوام الناس عکس او را در ماه می دیدند.
۲- اینکه پس از سقوط جمهوری جهل و جنایت ” افراد می توانند با بوجود آوردن حزب ها و تشکل ها و ایجاد نشریه و از هر راهی که بخواهند دور هم جمع شوند و هر آرمان و عقیده ای که دارند را تبلیغ کنند و پیش ببرند” را با احترام به باورهایتان توهمی بیش نمی سنجم. ” دفترچه دوران اضطرار” که از سوی پهلوی خواهان و احتمالا مشاوران آقای رضا پهلوی نوشته شده است گذاری دمکراتیک را نوید نمی دهد که در مقاله ” گذار غیر دمکراتیک” آنرا بیان کرده ام. کارکرد بسیاری از پهلوی گرایان از جمله همسر آقای رضا پهلوی با سروده یاسمین پهلوی ” مرگ به سه مفسد...” حمله و دشنام گویی برخی از هواداران ایشان در مراسم برگزاری جاوید نام خسرو علی کردی به خانم نرگس محمدی، خودداری آقای رضا پهلوی از محکوم کردن شفاف دیکتاتوری پدر و پدر بزرگ و جنایات ساواک، از جمله مواردی است که اگر نحله فکری پهلوی خواه به قدرت رسد، آینده ای دمکراتیک برای ایران با تردید جدی روبرو کرده است.
۳- ظاهرا طرح مسئله ” چلبی سازی” شمار را بسیار آزرده کرده است. پیش از هر چیز به ” ویکیپیدیا فارسی ” و اخبار دیگری که در باره فعالیت های این سیاست مدار زیرک و جاسوس نوشته اند مراجعه کنید و خواهید دید چگونه با رایزنی های فراوان توانست دستگاه ریاست جمهوری بوش پسر را برای حمله به عراق متقاعد کند و پس از سرنگونی صدام به مدت کوتاهی از اول سپتامبر ۲۰۰۳ تا ۳۰ سپتامبر همان سال رییس جمهور عراق شد. آیا او می توانست بدون پشتیبانی آمریکا در آن شرایط رییس جمهور ان کشورجنگ زده شود؟
“چلبی سازی” که نماد “رهبر سازی” است در تاریخ صد و اندی ساله ایران نیز سه بار روی داده است. به قدرت رسیدن رضا خان که با صوابدید دولت انگلیس برای ایجاد قدرتی متمرکز علیه نفوذ بلشویک ها در اوایل سده گذشته روی داد نمونه اول است.
کودتای ۲۸ مرداد و بازگرداندن محمد رضا شاه به قدرت در پی اشتباهات سیاسی فراوان حزب توده و مصدق روی داد دوم از گونه رهبر سازی یا چلبی سازی است.
کنفرانس گوادلوپ که در ژانویه ۱۹۷۹ تشکیل شد به پایان حکومت پادشاهی منجر گردید. پس از آن سفیر آمریکا در فرانسه با نماینده خمینی ” ابراهیم یزدی” در چندین ملاقات قرار و مدار ها را گذاشتند و در پی آن هویزر ژنرال آمریکایی بدون اطلاع شاه و دکتر بختیار به تهران آمد و ارتش را به بی طرفی تشویق کرد. و در نتیجه خمینی گونه سوم ” چلبی سازی ” و یا ” رهبر سازی” حاکم این کشور رنج دیده شد.
۴- ملاقات آقای رضا و یاسمین پهلوی با نتانیاهو ( رادیو فردا ۳۱ فرودین ۱۴۰۲) و دیدار اخیر آقای رضا پهلوی با ویتکاف ( ‎گوی نیوز ) بدون شفاف سازی آقای پهلوبسیار پرسش برانگیز است. بی تردید در این دیدارها در باره “مرغوبیت چای شمال ایران” گفتگو نشده است!
آقای جاویدان امیدوارم گفتگوی دراز ما با یکدیگر اگر مایل باشید بدون کدورت پایان یابد.
با سپاس فراوان م - روغنی


■ من با شما هیچ کدورتی ندارم آقای روغنی گرامی، ما دو نفر هستیم که دنیا را دو جور متفاوت می‌بینیم و اولویت‌های متفاوتی داریم. اولویت من از بین رفتن نظام ضد بشری جمهوری اسلامی هست، اولویت شما بنظر می‌آید که هنوز تسویه حساب با سامانه‌ای باشد که نزدیک به پنجاه سال پیش از بین رفت. تک تک مواردی که نوشتید را می‌توان با پاسخ‌های منطقی و مستدل جواب داد ولی من میل ندارم با کسی که هنوز دارد با سایه دو زمامدار درگذشته شمشیر بازی می‌کند و می‌خواهد آنها را از میدان بیرون کند بحث بی‌هوده کنم. به چند نکته بسنده می‌کنم. اکثر مثال‌هایی که آوردید تنها یک سوی منفی ماجرا را برجسته می‌کنند، برای نمونه دیدار با نتانیاهو و ویتکاف. رضا پهلوی با دو چهره سیاسی دیدار کرده است، خوب که چه؟ یعنی شما آنقدر از دنیای سیاست بی خبرید که دیدارهای شخصیت‌ها با هم را معصیت کبیره می‌شمارید؟ واقعن شما بعد عمری تجربه‌اندوزی دنیای سیاست را از چنین دریچه‌ی تنگی نگاه می‌کنید؟!
اگر آقای رضا پهلوی توان تابو شکنی و شنا بر علیه مسیر را نداشت نمی‌توانست چنین جمعیتی را بسیج کند. اگر امروز چهره‌هایی چون خانم مهرانگیز کار و آقایان اتابکی و بروجردی با همتایان اسراییلی می‌نشینند و در مورد پیوندهای فرهنگی دو کشور ایران و اسراییل تبادل نظر می‌کنند بخاطر این است که بعد از آن همه یهودی ستیزی بیمارگونه‌ی ملایان عقب‌افتاده‌ی شیعی، تابوی شیعه-ساخته‌ی «صهیونیسم» در هم شکسته است و آنتی‌سمیتیزم در جامعه‌ی ما دارد رو به محاق می‌رود. اگر فرهیختگانی چون داریوش آشوری و شهلا شفیق به دیدار آقای پهلوی می‌روند به این خاطر است که، چنانچه از او انتظار می‌رود، برای پیشبرد جنبش حاضرست دست به ریسک بزند و سفر کند و با چهره‌های سیاسی دیدار کند. این نقطه‌ی قوت است و نه ضعف. رضا پهلوی متعلق به جنبش است و نه برعکس و تا زمانی که او در این خط حرکت کند گمان می‌برم که از سوی مردم حمایت شود. اگر هم از خط خدمت به جنبش مردمی خارج شود حمایت را از دست خواهد داد. به همین سادگی.
در مورد «انحصار کردن» حق دگراندیشی! من چندین سال مورد حمله‌ی کسانی بودم که منادیان «دگراندیشی» هستند و در مورد آن رساله‌ها نوشته‌اند اما حاضر نبودند این واقعیت را بپذیرند که دگراندیشی حق همه کس است، حتا من که با آن‌ها نظر متفاوتی داشتم! «دگراندیشی» حق انحصاری یک فرد یا گروه الیت نیست. دگراندیشی مسلمن حق مردم جان به لب آمده‌ی ایران نیز هست و آنها حق دارند راه خود را از فرهیختگان تنزه طلب که در حاشیه تاریخ پارک کرده‌اند جدا کنند. من از بلندای برج به مردم ستمدیده‌ی ایران نگاه کردن را درست نمی‌دانم. به همان ترتیب کوچک کردن مردم رنج‌دیده و خوار شمردن گزینه‌ی آنها که با هزار خطر و تحمل سختی‌های توانسوز به مصاف اژدهای ولایت فقیه رفته‌اند را نه درست می‌دانم و نه منصفانه.
در مورد برچسب پوپولیسم. حرکت‌های مردمی زیاد بودند و حمایت از هر حرکتی را نمی‌توان پوپولیسم نامید. اگر شما اصرار به پوپولیست نامیدن حمایت من دارید برای من هیچ مسأله‌ای نیست. شما با همان مسأله خمینی‌گزیدگی در برج عاج بمانید و در را هم چفت و کلون کنید تا خدای ناکرده گزندی به شما نرسد ولی من منزه طلب نیستم و از حرکت مردم علیه نظام سرکوبگر و بی‌رحم ملایان حمایت می‌کنم. اگر دختر و پسری شانزده هفده ساله در خیابان جانشان را در کف می‌گیرند و معلول و کور می‌شوند، شکنجه می‌شوند و سر از گوری بی‌نام و نشان در می‌آورند من باید آدم پستی باشم اگر منزه طلبی را زیر پا نیاندازم و نام خودم را برای دفاع از فداکاری آنها ریسک نکنم.
گفتنی‌های دیگر در رابطه با بحث‌های جاری را در همین سایت «ایران امروز» که با زحمت و کوشش هم‌میهنانمان برپاست و به ما فرصت تبادل نظر را می‌دهد و یا در خبرنامه گویا نوشته‌ام و خواهم نوشت.
در پایان امیدوارم پس از عمری شمشیر زدن بتوانید بر سایه محمدرضاشاه که ظاهرن هنوز بعد از پنجاه سال دارد شما را تعقیب می‌کند پیروز شوید. زنده باشید و شادکام.
اگر مایلید پیامی بگذارید سخن آخر تقدیم شما.
با مهر، یوسف جاویدان





نظر شما درباره این مقاله:







انقلاب نوین ایران؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 21.02.2026, 13:47

انقلاب نوین ایران؟


شلومو بن-امی

برگردان: شریف‌زاده و آزاد
منبع: Project Syndicate
۲۰ فوریه ۲۰۲۶

در میانه‌ی بحران اقتصادی عمیق، نارضایتی فزاینده‌ی مردمی و فشار روزافزون آمریکا، به نظر می‌رسد شانس چندانی برای بقای جمهوری اسلامی باقی نمانده باشد. مگر آنکه حاکمان ایران رویکردی میانه‌روانه‌تر در پیش گیرند، در غیر این صورت ممکن است رژیم با فروپاشی مواجه شود؛ رخدادی که کل منطقه را با بی‌ثباتی روبه‌رو خواهد ساخت.

همه انقلاب‌ها تاریخ انقضا دارند. رژیم‌هایی که آنها تأسیس می‌کنند یا به فروپاشی ختم می‌شوند، همانطور که اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ سقوط کرد، یا به یک سیستم سیاسی-اقتصادی متفاوت تبدیل می‌شوند، همانطور که جمهوری خلق چین پس از آغاز «اصلاحات و گشایش» دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۷۸ به آن دچار شد. جمهوری اسلامی ایران، چه از بحرانی که اکنون با آن روبروست جان سالم به در ببرد و چه نبرد، از این قانون آهنین انقلاب‌ها فرار نخواهد کرد: تکامل یا مرگ.

دوران انقلاب

اما رژیم‌های زاده انقلاب‌ها، اشتراکات بیشتری نسبت به چگونگی پایان خود دارند. نسل اول [انقلابیون]، مظهر روحیه انقلابی و اغلب حس مسئولیت اخلاقی است که فداکاری را به نام یک آرمان والاتر تشویق می‌کند.

نسل دوم تمام قدرت را به ارث می‌برد، اما نه لزوماً شور انقلابی را. این نسل تمایل دارد کار تبدیل یک جنبش ایدئولوژیک به یک نظم نهادی و بوروکراتیک را انجام دهد. برای مثال، انقلاب مکزیک که یک دهه طول کشید، منجر به ظهور حزب انقلابی نهادی (PRI) شد که از سال ۱۹۲۹ تا ۲۰۰۰ حکومت کرد.

نسل سوم حتی از روحیه فداکاری که انقلابیون پیش از آنها را به حرکت در می‌آورد، فاصله بیشتری گرفته است. رهبران، نسخه‌های توخالی از مناسک انقلابی را تلاوت می‌کنند، در حالی که از امتیازات فوق‌العاده‌ای برخوردارند. اغلب، حکومت قهری و متمرکز، به طور فزاینده‌ای شبیه رژیم سابق می‌شود - و ممکن است باعث بیگانگی عمومی یا حتی مقاومت شود.

گاهی اوقات، این الگو با نوعی اصلاحات قطع می‌شود یا به دنبال آن می‌آید. همانطور که کرین برینتون، مورخ هاروارد، در سال ۱۹۳۸ در کتاب «آناتومی انقلاب» مشاهده کرد، شکاف بین میانه‌روها و رادیکال‌ها تقریباً بلافاصله پس از «دوره ماه عسل» وحدت انقلابی ظاهر می‌شود. نیروهایی که نماینده آرمان‌گرایی، افراط‌گرایی و میانه‌روی هستند، می‌توانند تا زمانی که رژیم در قدرت است، برای برتری رقابت کنند.

انقلاب فرانسه را در نظر بگیرید. در روزهای اولیه خود، نوید رهایی جهانی را می‌داد که در اعلامیه حقوق بشر و شهروند منعکس شده است. اما افراط‌گرایان به زودی قدرت گرفتند و با حمایت توده‌ها، پادشاه را اعدام کردند. همانطور که الکسی دو توکویل در سال ۱۸۵۶ توضیح داد، رژیم انقلابی همان روند سلب آزادی و انحلال نهادهای میانی را تکرار کرد. این امر جای خود را به واکنش ترمیدوری داد که با برکناری ماکسیمیلیان روبسپیر آغاز شد و بازگشت به اعتدال را نشان داد.

انقلاب بلشویکی نیز مسیر مشابهی را دنبال کرد. هرج و مرج جنگ داخلی جای خود را به سیاست اقتصادی نوین ولادیمیر لنین داد که به دنبال بازگرداندن مکانیسم‌های بازار بود. سپس این امر با اشتراکی‌سازی اجباری و حکومت وحشت جوزف استالین و سپس تجدیدنظرطلبی نیکیتا خروشچف دنبال شد.

چنین تغییراتی حتی تحت یک رهبر واحد نیز می‌تواند رخ دهد. پس از آنکه مائو تسه‌تونگ، پدر انقلاب کمونیستی چین در سال ۱۹۴۹، طرح فاجعه‌بار «جهش بزرگ به جلو» را اجرا کرد که منجر به مرگ بیش از ۲۰ میلیون نفر شد، گروهی از مقامات و بوروکرات‌های عمل‌گراتر تلاش کردند سیاست‌های معتدل‌تری را با هدف احیای اقتصاد اجرا کنند. ناامیدی مائو از این سیاست‌ها، که به اعتقاد او مغایر با اصول انقلاب بود، او را بر آن داشت تا حکومت وحشت خود، یعنی انقلاب فرهنگی، را آغاز کند.

در سال ۱۹۷۸، دنگ شیائوپینگ قدرت را به دست گرفت و یک استراتژی رویایی برای «ظهور مسالمت‌آمیز» چین، مبتنی بر مجموعه‌ای از اصلاحات که منجر به ایجاد یک اقتصاد سرمایه‌داری دولتی تحت کنترل دقیق حزب کمونیست چین می‌شد، تدوین کرد. این امر زمینه را برای تحول رژیم انقلابی فراهم کرد، اگرچه به نظر می‌رسد شی جین‌پینگ، رئیس جمهور چین، اکنون نوعی واکنش شدید علیه این رویکرد را رهبری می‌کند، زیرا او سرکوب در داخل و موضع‌گیری قدرتمندتر در خارج از کشور را پذیرفته است.

مرگ یا تجدیدنظر؟

انقلاب اسلامی ایران هنوز از قالب خود نکاسته است. جمهوری اسلامی جدید پس از سرنگونی سلطنت طرفدار غرب در سال ۱۹۷۹، به دنبال ایجاد یک دولت مترقی و عاری از فساد بود که به ارزش‌های دموکراتیک، حقوق بشر و عدالت اجتماعی احترام بگذارد. مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر، نیز می‌خواست از رویارویی با ایالات متحده اجتناب کند. او از ترس اینکه بحران گروگانگیری سفارت آمریکا در سال ۱۹۷۹ این هدف را تضعیف کند، برای یافتن راه‌حلی تلاش کرد.

اما دولت جیمی کارتر، رئیس جمهور آمریکا، نتوانست این سیگنال‌ها را تشخیص دهد و رژیم جدید ایران را کاملاً خصمانه دانست. این به نفع گروه رادیکال‌تر ایران، تحت حمایت آیت‌الله روح‌الله خمینی، رهبر انقلاب، بود که در برابر هرگونه میانه‌روی، به ویژه در قبال غرب، مقاومت می‌کردند. آنها استدلال می‌کردند که اگر ایالات متحده و بریتانیا محمد مصدق، نخست‌وزیر منتخب دموکراتیک ایران، را در سال ۱۹۵۳ برکنار نمی‌کردند و به شاه اجازه بازگشت به قدرت را نمی‌دادند، انقلاب اسلامی ضروری نبود.

رادیکال‌ها پیروز شدند. ظرف یک سال، بازرگان استعفا داد و قانون اساسی جدیدی تصویب شد که رسماً ایران را به عنوان یک حکومت دینی تحت اقتدار مطلق خمینی تثبیت می‌کرد. ایران جدید با ناسیونالیسم ضد امپریالیستی و مطلق‌گرایی اخلاقی تعریف می‌شد. روحیه فداکاری نیز به ویژه پس از جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸) که در طی آن صدها هزار ایرانی کشته شدند، برجسته ماند.

نسل دوم انقلاب، تحت رهبری آیت‌الله علی خامنه‌ای، بوروکراسی‌ای را ایجاد کرد که با اجبار مذهبی پشتیبانی می‌شد. همانطور که گفته می‌شود خمینی گفته است: “اسلام یا سیاسی است یا هیچ.” با این حال، در طول این فرآیند، جمهوری اسلامی بسیار شبیه رژیم‌های بی‌رحم پیش از خود رفتار کرد. همانطور که در دوران سلطنت مطلقه سلسله پهلوی که در سال ۱۹۲۱ قدرت را به دست گرفت، صادق بود، مخالفت‌ها به طرز وحشیانه‌ای سرکوب می‌شد، شکنجه و اعدام امری عادی بود و اقتصاد توسط انقلابیون وفادار به رژیم کنترل می‌شد.

به پیروی از قانون آهنین انقلاب‌ها، جمهوری اسلامی در نهایت ـــ و شاید به زودی ـــ به دوراهی خواهد رسید. سوال این است که آیا مانند اتحاد جماهیر شوروی فروپاشی خواهد کرد یا مانند جمهوری خلق چین به چیزی جدید تبدیل خواهد شد.

یک شکست نظامی، نتیجه اول را محتمل‌تر می‌کند. در حالی که بناپارتیست‌های فرانسوی جنگ‌های توام با فتح را وسیله‌ای برای دفاع از انقلاب در داخل کشور می‌دانستند، شکست ناپلئون در روسیه و واترلو، پایان دوران انقلاب را نشان داد.

به همین ترتیب، استالین از شتاب جنگ جهانی دوم ـــ و نقش کلیدی اتحاد جماهیر شوروی در شکست آلمان نازی ـــ برای ایجاد یک حائل حفاظتی از کشورهای اقماری کمونیستی در اطراف سرزمین انقلاب استفاده کرد. اما شکست ارتش سرخ در سال ۱۹۸۹ در افغانستان ضربه مهلکی به مشروعیت رژیم وارد کرد و جمهوری‌های شوروی و همچنین رسانه‌ها و بسیاری از کهنه سربازان جنگ را برای به چالش کشیدن حکومت کرملین جسورتر کرد. نکته مهم این است که این شکست در پس‌زمینه‌ای از شکست‌های عظیم در داخل و فشار شدید اقتصادی از سوی ایالات متحده رخ داد که رژیم را در یک مسابقه تسلیحاتی بسیار پرهزینه نگه داشته بود.

همه این شرایط اکنون در جمهوری اسلامی برقرار است. قرار بود برنامه هسته‌ای ایران ضعف نظامی متعارف آن را جبران کند، جایگاه کشور را به عنوان یک قدرت منطقه‌ای قابل توجه تثبیت کند و از آن در برابر تغییر رژیم تحمیلی خارجی محافظت کند. در عوض، این برنامه جامعه بین‌المللی را به اعمال تحریم‌های فلج‌کننده سوق داد که به شهروندان آن آسیب رساند، اقتصاد آن را ویران کرد و مانع پیشرفت فناوری شد.

در حالی که ایران در حال ضعف بود، دشمنانش، به ویژه اسرائیل و عربستان سعودی، سرمایه‌گذاری‌های سنگینی روی قابلیت‌های نظامی خود انجام دادند که با پیشرفته‌ترین فناوری‌های غرب تقویت شده بود. این واگرایی از اکتبر ۲۰۲۳ آشکار شده است، زیرا ایران ثابت کرده است که قادر به محافظت از نیروهای نیابتی خود، حماس و حزب‌الله، در برابر حملات اسرائیل یا رژیم وابسته بشار اسد در سوریه نیست. عدم پاسخگویی قاطع ایران به حملات اسرائیل و آمریکا به تأسیسات هسته‌ای‌اش و ترور دانشمندان و رهبران نظامی ارشد ایرانی توسط اسرائیل در تابستان گذشته، این تصور را بیشتر تقویت کرد.

نسل سوم

انقلاب ایران را می‌توان واکنشی شیعی به شکست سرنوشت‌ساز ملی‌گرایی سنی پان‌عرب در دستیابی به رستگاری فلسطین و پیروزی عدالت اجتماعی نیز دانست. اکنون مشخص است که در هر دو جبهه شکست خورده است. مانند پرچمداران پان‌عربیسم قرن بیستم ـــ از جمله جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر، صدام حسین، دیکتاتور عراق و حافظ اسد، رئیس جمهور سوریه (پدر بشار) ـــ رژیم انقلابی شیعه ایران چنان درگیر نابودی اسرائیل شد که نیازهای مردم خود را فراموش کرد.

به طور خاص، ایران قرارداد اجتماعی نانوشته‌ای را که در بیشتر خاورمیانه حاکم است، نادیده گرفت، که بر اساس آن مشروعیت رژیم به طور قابل توجهی به ارائه یارانه‌های سخاوتمندانه برای مایحتاج اولیه بستگی دارد. جمهوری اسلامی به جای تضمین رفاه مردم خود، منابع خود را به سمت برنامه هسته‌ای که تنها تحریم‌های اقتصادی و انزوا به همراه داشت، و به سمت شبه‌نظامیان عرب که دفاع و گاهی اوقات سرکوب داخلی خود را به آنها واگذار می‌کند، هدایت کرد.

همچنان که انقلاب به خاطره‌ای دور - و حتی داستانی از تاریخ - تبدیل می‌شد، ایرانیان به طور فزاینده‌ای از خود می‌پرسیدند که چرا آزادی‌های شخصی و رفاه خود را فدا می‌کنند. اشتیاق آنها برای تغییر افزایش یافت و در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۹، آنها با تعداد بی‌سابقه‌ای به میرحسین موسوی، اصلاح‌طلب میانه‌رو، رأی دادند. اما پیش از آنکه حتی حوزه‌های رأی‌گیری بسته شود، دولت، محمود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور فعلی مورد حمایت نظام، را برنده اعلام کرد.

ایرانیان در اعتراض به خیابان‌های تهران ریختند و این آغاز چیزی بود که به جنبش سبز معروف شد. تظاهرات سراسر کشور را فرا گرفت و به نوعی نزدیک به دو سال ادامه یافت، حتی با وجود اینکه هزاران معترض دستگیر، زندانی و کشته شدند. در حالی که رژیم در نهایت موفق به سرکوب این جنبش شد، پیام آن واضح بود: ایرانیان با پذیرش ارزش‌های مدنی متحد بودند، نه با محافظه‌کاری مذهبی که رژیم انقلابی را تعریف می‌کرد.

در اوایل سال ۲۰۲۲، کاهش شدید یارانه‌ها باعث دور جدیدی از «اعتراضات نان» شد. اما بعداً در همان سال بود که جنبش اعتراضی بزرگ بعدی ایران پدیدار شد که با مرگ ژینا مهسا امینی ۲۲ ساله، که به دلیل ظاهراً حجاب نامناسب در ملاء عام بازداشت شده بود، در حالی که در بازداشت «پلیس اخلاقی» بود، جرقه خورد. قیام چند ماهه «زن، زندگی، آزادی» به سرزنش حکومت دینی ایران منجر شد، هرچند که باز هم در نهایت سرکوب شد.

با این حال، اکنون جمهوری اسلامی با موج دیگری از اعتراضات ـــ بزرگترین از سال ۲۰۰۹ ـــ روبرو است که در آن تعداد بی‌شماری از ایرانیان عادی با وجود سرکوب وحشیانه‌ای که هزاران نفر را کشته است، به خیابان‌ها می‌آیند تا خواستار تغییر شوند. حتی اگر رژیم دوباره بتواند جنبش را سرکوب کند، باید بدیهی باشد که مقاومت مردمی همچنان ادامه خواهد یافت. جوانان ایرانی می‌بینند که حاکمان جمهوری اسلامی تنها در ادعاهای انقلابی خود با نخبگان رژیم سابق متفاوت هستند. طبقه حاکم امروز نه برای حفظ آرمان‌های والا، بلکه برای دفاع از قدرت و امتیاز اعضای خود می‌جنگد. و به معنای واقعی کلمه، معترضان نه تنها در برابر دولت سرکشی می‌کنند؛ بلکه علیه والدین خود نیز شورش می‌کنند که مدت‌هاست تسلیم سرکوب رژیم شده‌اند.

اکثر ایرانیان که پس از انقلاب اسلامی و جنگ ایران و عراق متولد شده‌اند، فاقد شور مذهبی و روحیه فداکاری اجداد خود هستند. آنها که از طریق شبکه‌های دیجیتال در معرض فرهنگ جهانی قرار گرفته‌اند، برای استقلال فردی ارزش قائلند و آینده‌ای را می‌خواهند که با سکولاریسم تعریف شود (چندین مسجد در بحبوحه ناآرامی‌های اخیر به آتش کشیده شده‌اند)، آزادی و فرصت‌های اقتصادی. آنها نه از شعارهای قدیمی انقلاب اسلامی، بلکه از فراخوان‌های نرگس محمدی، فعال حقوق بشر زندانی ایرانی و برنده جایزه صلح نوبل، و دیگر میانه‌روهای برجسته، به ویژه موسوی و حسن روحانی، رئیس جمهور سابق، برای گذار دموکراتیک الهام می‌گیرند.

طیف‌های مختلف میانه‌رو در میان مخالفان وضع موجود، معضل اصلی هر گذار به دموکراسی را برجسته می‌کند: آیا این گذار، همانطور که موسوی و محمدی طرفدار آن هستند، در مورد گسست است، یا صرفاً اصلاح مسیر در درون سیستم، همانطور که حسن روحانی ترجیح می‌دهد؟ شایان ذکر است که گذارها اغلب به نیروهای درون رژیم دیکتاتوری متکی هستند. در اسپانیا، آدولفو سوارز، دبیرکل حزب حاکم فرانسیسکو فرانکو، گذار به دموکراسی را رهبری کرد. اروپای شرقی، پس از سقوط دیوار برلین، کمونیست‌های زیادی داشت که برای جا افتادن در رژیم جدید، لباس‌های خود را عوض کردند. «میزگردهای» لهستان بین جنبش همبستگی مخالفان و رژیم کمونیستی در مورد تقسیم قدرت بود. «رئیس جمهور شما، نخست وزیر ما» این جمله را آدام میچنیک، یکی از رهبران جنبش همبستگی، پس از انتخابات ژوئن ۱۹۸۹ در روزنامه رسمی این جنبش، گازتا ویبورچا، نوشت.

عامل ترامپ

به همه اینها بحران جانشینی را هم اضافه کنید، و به نظر می‌رسد که شانس پیروزی جمهوری اسلامی کم است. اما خامنه‌ای (مانند شی‌جی‌پینگ) هر چقدر هم که ضعیف باشد، در یک مورد کاملاً مطمئن است: اتحاد جماهیر شوروی نه به دلیل اعتراضات مردمی، بلکه به دلیل اختلاف بین نخبگان حاکم فروپاشید. علاوه بر این، پیوستن ارتش به جبهه مقاومت، بوسه مرگ برای رژیم است ـــ درسی که در فرانسه در سال ۱۸۴۸ و در ایران در سال ۱۹۷۹ نیز آموخته شد. تا زمانی که ارتش، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و روحانیون متحد بمانند ـــ همانطور که هنوز هم به نظر می‌رسد ـــ رژیم ایران دست نخورده باقی خواهد ماند، یا منطق این را می‌گوید.

اما اعتراضات امروز تنها منبع فشار بر جمهوری اسلامی نیستند. دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، مجموعه‌ای عظیم از تجهیزات نظامی را برای حمله مستقر کرده است. اگرچه ترامپ در ابتدا گفت که هدف محافظت از معترضان طرفدار دموکراسی در برابر سرکوب است، اما از آن زمان تمرکز خود را به یک توافق هسته‌ای جدید تغییر داده است، و نمایش قدرت آشکارا با هدف جلب توجه ایرانیان در طول مذاکرات جاری در ژنو انجام می‌شود.

همانطور که تجربیات افغانستان، عراق و لیبی نشان داده است، حملات نظامی ایالات متحده به سختی می‌توانند دستورالعملی برای گذار منظم به دموکراسی باشند. با این حال، این حملات می‌توانند باعث فروپاشی رژیم شوند و احتمالاً به یک جنگ داخلی به سبک سوریه منجر شوند که کل منطقه را بی‌ثبات می‌کند، زیرا دستگاه رژیم در تهران با سماجت از دارایی‌های خود دفاع می‌کند. سپس ممکن است یک فرد قدرتمند در سپاه پاسداران یا ارتش به قدرت برسد و احتمالاً هسته اصلی رژیم را حفظ کند، حتی اگر تحت پوشش دیگری باشد.

این چشم‌انداز ترامپ را متوقف نخواهد کرد. او اهمیتی نمی‌دهد که چه کسی مسئول ایران است، تا زمانی که کسی باشد که بتواند با او تجارت کند. اگر ترامپ ارتش ایالات متحده را برای ربودن نیکولاس مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا، در کاراکاس فرستاده بود، زیرا می‌خواست دموکراسی را احیا کند، معاون رئیس جمهور مادورو، دلسی رودریگز، را مسئول نمی‌گذاشت. آنچه برای او مهم بود دسترسی به ذخایر عظیم نفت ونزوئلا بود.

اما ایران نیازی ندارد خود را در معرض سیاست خارجی طمع‌کارانه ترامپ قرار دهد. می‌تواند به سمت رهبری میانه‌روتری حرکت کند که بیشتر نمایانگر روح اصلی انقلاب باشد. حتی در غیاب حمله آمریکا، تنها چیزی که ایران می‌تواند انتظار داشته باشد، موج‌های جدیدی از اعتراضات خونین و رکود اقتصادی بی‌رحمانه است. تنها با اتخاذ موضعی میانه‌روتر ـــ موضعی که شامل توافق با غرب برای کنار گذاشتن جاه‌طلبی‌های هسته‌ای و پایان دادن به رژیم تحریم‌ها باشد ـــ رژیم می‌تواند زمینه را برای آینده‌ای روشن‌تر برای ایرانیان فراهم کند و بقای خود را تضمین کند.

——————-
* شلومو بن-آمی، وزیر امور خارجه سابق اسرائیل، معاون رئیس مرکز بین‌المللی صلح تولدو و نویسنده کتاب «پیامبران بی‌افتخار: اجلاس کمپ دیوید ۲۰۰۰ و پایان راه‌حل دو دولت» (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۲۲) است.




نظر شما درباره این مقاله:







کتابتِ خون در عصرِ فراموشی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 22:55

کتابتِ خون در عصرِ فراموشی


قربان عباسی

پالتِ جلاد: غلظتِ نیهیلیسم بر بومِ سرخِ شهر

در بوم فاجعه کشتار و قتل عام دی، «رنگ» دیگر یک عنصر تزئینی نیست؛ یک بیانیه‌ی هستی‌شناختی است. وقتی از «پالتِ جلاد» سخن می‌گوییم، از قلم‌مویی حرف می‌زنیم که از سُرب ساخته شده و رنگ‌دانه‌هایش را از سرخیِ گرمِ رگ‌هایِ جوانی وام گرفته است که تنها جرمشان، تمنایِ «نور» بود. این متن، واکاویِ آن لحظه‌یِ شومی است که نیهیلیسمِ حکومتی، از کلام عبور کرده و به صورت لکه‌های غلیظ و چسبناکِ خون، بر بومِ خاکستریِ شهر فرود می‌آید.

نیهیلیسم در دستانِ جلاد، نه یک بن‌بستِ فلسفی، که یک «تکنیکِ اجرایی» است. برای آن تک‌تیراندازی که بر بلندایِ برج ایستاده، جهان تهی از معناست. او در مگسکِ خود، نه یک انسان با تمامِ رویاها و پیوندهایش، بلکه تنها یک «توده‌یِ بیولوژیک» را می‌بیند که باید متلاشی شود. این غلظتِ نیهیلیسم است: جایی که ارزشِ زندگی به صفر میل می‌کند تا بقایِ قدرت به بی‌نهایت برسد.

در این تابلویِ اکسپرسیونیستی، جلاد با هر شلیک، پوچیِ مطلقِ خود را بر پیکرِ جامعه پرتاب می‌کند. او می‌خواهد بگوید: «نگاه کن که چگونه با یک حرکتِ انگشت، تمامِ شکوهِ هستیِ تو را به هیچ بدل می‌کنم.» این نیهیلیسمِ عریان، بومِ شهر را سیاه می‌کند؛ نه با رنگ، بلکه با تاریکیِ مطلقی که از قلبِ یک نظامِ رو به زوال می‌تراود.

خیابان، که باید ساحتِ دیالوگ و حرکت باشد، در «پالتِ جلاد» به یک بومِ ساکن و خونین بدل گشته است. پدیدارشناسیِ پیاده‌رو در روزهایِ سرکوب، پدیدارشناسیِ «لکه‌ها» است. لکه‌هایی که نه پاک می‌شوند و نه با باران شسته؛ چرا که آن‌ها در حافظه‌یِ بصریِ سنگ‌فرش‌ها رسوخ کرده‌اند.

قرمزِ اکسپرسیونیستیِ این بوم، قرمزِ “کادمیوم” یا “آلیزارین” نیست؛ این قرمزی است که بویِ آهن می‌دهد و در مجاورتِ هوا، به سیاهیِ لخته‌وار می‌زند. جلاد، شهر را به یک «گالریِ وحشت» بدل کرده است. هر بن‌بست، هر نبشِ خیابان و هر ورودیِ مترو، بخشی از این بومِ سراسری است که در آن، خطوطِ سرخِ خون، مسیرِ فرارِ ناموفقِ جسدها را ترسیم می‌کنند. این “ترسیمِ خونین”، تلاشی است برای ترسیمِ مرزهایِ جدیدِ قدرت بر رویِ زمین.

در نقاشیِ این فاجعه، یک تضادِ (کنتراست) هولناک وجود دارد: سپیدیِ پوستِ جوانانی که هنوز طعمِ آفتاب را حس نکرده‌اند در برابرِ سیاهیِ کدرِ ساچمه‌هایی که چون دانه‌هایِ شومِ تگرگ، بر چهره‌ها می‌نشینند. این یک «گروتسکِ تصویری» است. چشمی که باید دریچه‌یِ روح باشد، حالا به حفره‌ای بدل شده که از آن نیهیلیسمِ سربیِ جلاد بیرون می‌زند.

پالتِ جلاد، تقارن را برنمی‌تابد. او با شلیک به صورت‌ها، در پیِ «دفرمه کردنِ حقیقت» است. چهره‌هایی که پیش از این نمادِ امید بودند، اکنون در تابلویِ شهر، به ماسک‌هایی از درد و خون بدل شده‌اند. این دفرماسیون، هدفِ نهاییِ نیهیلیسمِ دولتی است: زشت کردنِ هر آنچه زیباست، تا دیگر کسی میل به نگریستن (و در نتیجه میل به زیستن) نداشته باشد.

این تابلو در خیابان تمام نمی‌شود؛ در سردخانه به غلظتِ نهایی می‌رسد. اگر خیابان بومِ اول بود، تخت‌هایِ فلزیِ سردخانه، قاب‌هایِ نهاییِ این پالت هستند. انباشتِ بدن‌ها در کیسه‌هایِ سیاه، نوعی«کلاژِ انسانی» از غیاب را می‌سازد. در اینجا، نیهیلیسم به غایتِ خود می‌رسد: بدنِ انسان به عنوانِ یک قطعه از پازلِ سرکوب. جلاد در سردخانه، نقاشی‌اش را کامل می‌کند؛ جایی که دیگر نه فریادی هست و نه حرکتی. تنها سکوتِ منجمدِ پلاستیک و بویِ تندِ فرمالین. این بخش از پالت، رنگِ “خاکستریِ لزج” به خود می‌گیرد؛ رنگِ بی‌تفاوتیِ حاکم در برابرِ فاجعه‌ای که خود آفریده است.

اما جلاد در محاسباتِ هنریِ خود اشتباه کرده است. او گمان می‌کرد بومِ سرخِ شهر، با لایه‌ای از تبلیغات یا گذشتِ زمان پوشانده می‌شود. اما در منطقِ اکسپرسیونیسمِ انقلابی، خونِ ریخته شده، خود به یک منبعِ نور بدل می‌شود. نیهیلیسمِ غلیظی که او بر بوم پاشیده، اکنون چون اسیدی عمل می‌کند که پایه‌هایِ لرزانِ تختِ سلطنتش را می‌خورد. بومِ سرخِ شهر، دیگر مایه ترس نیست؛ مایه «شناخت» است. آیندگان بر این بوم خواهند نگریست و خواهند دید که چگونه غلظتِ سیاهیِ یک رژیم، در برابرِ درخششِ سرخِ یک حنجره، رنگ باخت. پالتِ جلاد شاید امروز شهر را خونین کرده باشد، اما همین سرخی، نویدبخشِ طلوعی است که در آن، دیگر هیچ قلم‌مویی از سُرب ساخته نخواهد شد.

پدیدارشناسیِ شرم

پس از واکاویِ پالتِ جلاد، اکنون باید به لرزان‌ترین لایه‌ی این تابلویِ اکسپرسیونیستی نگریست: «فیگورهایِ حاشیه‌ای» یا همان تماشاگرانی که از پشتِ پنجره‌هایِ نیمه‌بسته یا از شکافِ لرزانِ گوشی‌هایِ همراه، شاهدِ این سلاخیِ بی‌پایان بوده‌اند. اینجا با «پدیدارشناسیِ شرم» روبرو هستیم؛ جایی که سکوت، نه یک کنشِ خنثی، بلکه به غلظتِ رنگِ خاکستری در پس‌زمینه‌یِ آن بومِ سرخ بدل می‌شود.

در روان‌سیاستِ وحشت، کسی که می‌بیند اما نمی‌تواند مداخله کند، دچارِ نوعی «تلاشیِ هستی‌شناختی» می‌شود. تماشاگرِ ایرانی، در مواجهه با فواره‌یِ خون بر آسفالت، در واقع شاهدِ به مسلخ رفتنِ بخشی از خویشتن است. شرم در اینجا، یک احساسِ اخلاقیِ ساده نیست؛ یک «زخمِ پدیدارشناختی» است. شرم از اینکه “من تنفس می‌کنم، در حالی که ریه‌یِ دیگری از گازِ اشک‌آور پر شده است”؛ شرم از اینکه “چشمانِ من سالم است، در حالی که چشمانِ هم‌نسلِ من در کیسه‌ای در سردخانه منجمد گشته است.”

این شرم، بومِ شهر را برای تماشاگر به مکانی بیگانه بدل می‌کند. خانه دیگر مأمن نیست، بلکه سلولی است که دیوارهایش از جیغ‌هایِ خیابان ساخته شده‌اند.

سکوت در برابرِ «پالتِ جلاد»، خاکستری‌ترین رنگِ این نقاشی است. این سکوت، نه از سرِ رضایت، بلکه از سرِ «بهتِ فلج‌کننده» است. جلاد می‌خواهد تماشاگر را به «شریکِ جُرمِ خاموش» بدل کند. وقتی شاهدِ عینی، تیرِ خلاص را می‌بیند و دهانش از وحشت باز می‌ماند اما فریادی برنمی‌آید، او در حالِ تجربه‌یِ یک «گروتسکِ درونی» است. او به مجسمه‌ای از گوشت و استخوان بدل می‌شود که روحش در میانه‌یِ میدانِ جنگ، جا مانده است.

این سکوت، همان غلظتِ نیهیلیسم است که از جلاد به تماشاگر سرایت می‌کند؛ حسی که می‌گوید: «هیچ‌چیز تغییر نخواهد کرد، پس فقط تماشا کن و زنده بمان.» اما همین زنده ماندن، خود به شکنجه‌ای مداوم بدل می‌شود.

اما پدیدارشناسیِ شرم، در لایه‌ای عمیق‌تر، شروع به تغییرِ ماهیت می‌دهد. شرمی که در ابتدا مایه سرافکندگی بود، به تدریج به «عاملِ همبستگی» بدل می‌شود. تماشاگرانی که در تنهاییِ خویش از تماشایِ بومِ سرخِ شهر گریسته‌اند، در این دردِ مشترک به هم می‌پیوندند. شرم، تبدیل به یک «نیرویِ گریز از مرکز» می‌شود که فرد را از انزوایِ خویش بیرون می‌کشد.

در این مبارزه، ما شاهدِ آن هستیم که چگونه «شرمِ زنده ماندن»، جایِ خود را به «مسئولیتِ شهادت دادن» می‌دهد. تماشاگر، دوربینِ گوشی‌اش را به سمتِ جلاد می‌گیرد تا سکوتش را بشکند. این لحظه‌یِ تبدیلِ «شرم» به «خشمِ مقدس» است؛ لحظه‌ای که تماشاگر از حاشیه‌یِ بوم به درونِ نقاشی می‌جهد و خود به قلم‌مویی برایِ تغییرِ سرنوشتِ این تابلو بدل می‌شود.

آیندگان بدانند که شهرِ ما، تنها بومِ خون نبود؛ میدانِ مبارزه‌یِ وجدان‌ها نیز بود. اگر جلاد با پالتِ خود در پیِ تولیدِ «نیهیلیسمِ تماشاگر» بود، مردم با «اخلاقِ سوگواری» و «دادخواهیِ بصری»، این نقشه را نقشِ بر آب کردند.

بومِ سرخِ شهر اکنون نه فقط با خونِ مقتولان، بلکه با اشکِ شرمِ زندگان نیز آغشته است. و این ترکیب، رنگی را پدید آورده که هیچ‌گاه از حافظه‌یِ تاریخ پاک نخواهد شد: رنگِ «بیداریِ دردناک». ما دیگر تماشاگر نیستیم؛ ما خودِ آن بوم هستیم که تمامِ زخم‌ها را در خود ثبت کرده است تا روزی در دادگاهِ ابدیت، علیه جلاد شهادت دهد.

مسئولیتِ شهادت دادن: از شهادت اشیاء تا شهادت ما؛
کتابتِ خون در عصرِ فراموشی

در واکاوی فاجعه، پس از آنکه حنجره‌ها با سُرب مسدود می‌شوند و پیکرها در انجمادِ سردخانه به سکوتِ مطلق می‌رسند، نوبت به «شهادتِ اشیاء» می‌رسد. اشیاء، شاهدانِ صامت اما سرسختی هستند که برخلافِ انسان‌ها، نه می‌ترسند، نه فراموش می‌کنند و نه زیرِ شکنجه روایتشان را تغییر می‌دهند. لباس‌ها، کفش‌ها، و ساعت‌هایِ مچ‌افتاده، «راویانِ مادیِ» لحظه‌یِ گسست هستند؛ آن‌ها بقایایِ هستی‌شناختیِ دازاینی هستند که به زور از عالم حذف شده است.

در میانه‌یِ میدان، پس از آنکه غبارِ شلیک فرو می‌نشیند، یک لنگه کفشِ ورزشیِ سفید بر روی آسفالتِ سیاه باقی می‌ماند. این کفش، دیگر یک کالا یا ابزارِ پوشش نیست؛ این «تندیسِ غیاب» است.

کفشی که بندهایش هنوز محکم بسته‌ شده، اما پایِ صاحبش را گم کرده است، حکایتِ یک «دویدنِ متوقف شده» را روایت می‌کند. در نگاهی اکسپرسیونیستی، این کفش به سویِ بی‌نهایت اشاره دارد؛ به جهتی که معترض می‌خواست برود اما سُربِ جلاد مسیرش را بُرید. لکه‌یِ خونی که بر لبه‌یِ لاستیکیِ آن نشسته، امضایِ فیزیکیِ فاجعه است. این کفش، پدیدارِ محضِ «تنهاماندگی» است؛ شیئی که از بدن جدا شده تا به جای او شهادت دهد.

لباس‌هایی که از تنِ مجروحان یا مقتولان جدا می‌شوند، در لایه‌هایِ خود، «تاریخِ فشرده‌یِ خشونت» را حمل می‌کنند. پیراهنی که جایِ سوراخِ گلوله بر سینه‌اش نشسته و الیافش بر اثرِ حرارتِ مُذابِ سُرب سوخته است، معتبرترین سندِ بیوپولیتیکِ تاریک است.

در اینجا، ما با «شهادتِ بافت» روبرو هستیم. پارچه‌ای که روزی عرقِ حیات را به خود جذب می‌کرد، اکنون لخته‌هایِ تیره و سفتِ خون را چون گلدوزی‌هایِ شوم بر خود دارد. وقتی خانواده‌ای لباسِ فرزندشان را در دست می‌گیرند، آن‌ها نه پارچه، که «آخرین مرزِ میانِ بدن و جهان» را لمس می‌کنند. این پیراهن، شهادت می‌دهد که گلوله از کدام سو آمد، با چه کینه‌ای شلیک شد و چگونه گرمایِ زندگی را از تَن ربود.

گوشیِ همراهی که صفحه‌اش زیرِ پوتینِ جلاد خرد شده، گروتسک‌ترین شاهدِ مدرن است. در پدیدارشناسیِ اشیاء، گوشیِ شکسته،«حنجره‌یِ منجمد» است. آخرین فریم‌هایِ لرزانِ ضبط شده، آخرین پیامِ ناتمام به مادر، و آخرین تماسِ بی‌پاسخ، همگی در حافظه‌یِ این فلز و شیشه حبس شده‌اند.

حتی اگر صفحه سیاه باشد، ترک‌هایِ رویِ شیشه شهادت می‌دهند که قدرت چگونه از «تصویر» می‌هراسد. این شیء، مرزِ میانِ «شهادتِ انسانی» و «شهادتِ تکنولوژیک» است. گوشیِ خرد شده در کنارِ جویِ آب، راویِ لحظه‌ای است که رژیم کوشید نه تنها بدن، بلکه «روایتِ بدن» را نیز زیرِ پاشنه له کند.

ساعتی که در لحظه‌ی سقوطِ معترض بر زمین، از کار افتاده است، دقیق‌ترین راویِ پدیدارشناختیِ «آنِ فاجعه» است. وقتی عقربه‌ها در ساعتی معین قفل می‌شوند، آن‌ها «زمانِ تقویمی»را به «زمانِ شهادت»بدل می‌کنند.آن لحظه‌یِ ایستاده، زمانی است که جلاد گمان کرد تاریخ را متوقف کرده است. اما این شیءِ کوچک، شهادت می‌دهد که از آن دقیقه به بعد، زمانِ دیگری آغاز شده است: زمانِ دادخواهی. ساعتِ مچیِ از کار افتاده، پدیدارِ زوالِ حاکمیتی است که می‌پندارد با کشتنِ «زمان‌مندان»، می‌تواند بر «زمان» حکم براند.

اشیاء، پس از فاجعه، به «یادمان‌هایِ سیار» بدل می‌شوند. کلیدِ خانه‌ای که در جیبِ مقتول مانده و هرگز به قفلی نخواهد چرخید، یا شالی که بویِ عطرِ زنی را می‌دهد که اکنون در سردخانه منجمد است؛ این‌ها اشیائی هستند که از ساحتِ کاربرد خارج شده و به ساحتِ «تقدس» وارد گشته‌اند.

مسئولیتِ ما، نگاهبانی از این «شهادتِ اشیاء» است. آیندگان باید این پیراهن‌های دریده و کفش‌های تک‌افتاده را در موزه‌هایِ وجدان ببینند تا درک کنند که «امضایِ سُربی» چگونه بر اشیاء نیز فرود آمد. در دنیایِ کوندرا و آخماتوا، انسان‌ها می‌میرند، اما اشیاء باقی می‌مانند تا شهادت دهند که «ما اینجا بودیم، ما لرزیدیم، ما رزمیدیم و ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.».

در روایت شناسی فاجعه، «سکوت» تنها یک غیابِ صوتی نیست؛ بلکه همدستی با جلاد است. وقتی بومِ شهر با پالتِ سربیِ رژیم به سرخی می‌گراید، «شهادت دادن» از یک فعلِ اخلاقی به یک «ضرورتِ اگزیستانسیال» بدل می‌شود. ما در جغرافیایی ایستاده‌ایم که جلاد نه تنها جان را می‌ستاند، بلکه در پیِ آن است تا با پاک‌کنِ استبداد، روایتِ مقتول را نیز از حافظه‌یِ خاک بزداید. در اینجا، شهادت دادن یعنی بازپس‌گیریِ حقیقت از دهانِ خونینِ تاریخ.

تاریخِ سرکوب، همواره با «انتظار» گره خورده است. آخماتوا را به یاد آورید؛ در صف‌هایِ طولانیِ پشتِ دیوارهایِ زندانِ لنین‌گراد در عصرِ وحشتِ استالینی. وقتی آن زنِ غریبه با لب‌هایِ کبود از سرما در گوشش نجوا کرد: «آیا می‌توانی این را توصیف کنی؟» و آخماتوا پاسخ داد: «می‌توانم.» این «می‌توانم»، مانیفستِ تمامِ کسانی است که در برابرِ رژیمِ جلاد ایستاده‌اند.

در ایرانِ امروز، هر موبایلی که لرزان به سمتِ پیکرِ بر خاک افتاده‌ای گرفته می‌شود، تکرارِ همان «می‌توانمِ» آخماتواست. شهادت دادن در زمانِ فاجعه، یعنی تبدیلِ «رنجِ خصوصی» به «آگاهیِ جمعی». جلادِ استالینی می‌خواست مقتولان را به مهره‌هایی در بایگانیِ پلیسِ مخفی بدل کند، اما کلماتِ آخماتوا آن‌ها را به ستاره‌هایی در آسمانِ وجدانِ بشری بدل ساخت. مسئولیتِ ما نیز همین است: اجازه ندهیم نامِ آن جوانِ مصلوب در راهروهایِ تاریکِ بازداشتگاه‌ها دفن شود.

میلان کوندرا در “کتابِ خنده و فراموشی” جمله‌ای دارد که چون تازیانه‌ای بر گرده‌یِ تاریخ می‌نشیند: «مبارزه‌یِ انسان علیه قدرت، مبارزه‌یِ حافظه است علیه فراموشی.» رژیم‌هایِ توتالیتر، معمارانِ فراموشی هستند. آن‌ها دوربین‌ها را می‌شکنند، اینترنت را قطع می‌کنند و سنگِ مزارها را می‌تراشند تا «ردِ پایِ خون» را از حافظه‌یِ فضا پاک کنند.

وقتی میلان کوندرا، آن تبعیدیِ ابدیِ معنا، از «مبارزه‌ی حافظه علیه فراموشی» سخن می‌گوید، در واقع از یک آنتروپولوژیِ مقاومت پرده برمی‌دارد. در نظام‌های توتالیتر، «فراموشی» نه یک عارضه‌ی طبیعیِ گذرِ زمان، بلکه یک «تکنولوژیِ حکومتی» است؛ سلاحی است که کارکردش از بمب و گلوله سهمگین‌تر است، چرا که هدفش نه کشتنِ بدن، بلکه محو کردنِ «معنایِ مرگ» است.

رژیم‌های جلاد، مهندسانِ چیره‌دستِ «خلاء» هستند. آن‌ها می‌دانند که حقیقت در «فضا» رسوب می‌کند؛ در گوشه‌ی یک پیاده‌رو که خونی بر آن چکیده، یا بر دیواری که جایِ گلوله‌ای بر سینه دارد. پس، هجوم می‌آورند تا «حافظه‌یِ فضا» را پاک کنند. قطع کردنِ اینترنت، تنها مسدود کردنِ یک بزرگراهِ مخابراتی نیست؛ بلکه «نابینا کردنِ چشمانِ تاریخ» در لحظه‌ی وقوعِ جنایت است. آن‌ها می‌خواهند لحظه‌ی اصابتِ سُرب به سینه، در «آنِ مطلق» باقی بماند و هرگز به «زمانِ تاریخی» نپیوندد. دوربین‌ها را می‌شکنند چون دوربین، «عنبیه تاریخ» است؛ شاهدی که نگاهِ جلاد را منجمد و ابدی می‌کند.

سنگِ مزار، آخرین سنگرِ هویت است. تراشیدنِ نام مقتول از روی سنگ، یا شکستنِ مزار، تلاشی است برای «قتلِ دوم.» جلاد می‌خواهد مقتول را از ساحتِ «یاد» به ساحتِ «غیابِ مطلق» تبعید کند. وقتی سنگِ مزار تراشیده می‌شود، رژیم در حالِ اجرایِ یک «کودتایِ هستی‌شناختی» است؛ او می‌خواهد پیوندِ میان «نام» و «خاک» را بگسلد تا بازماندگان در برابرِ یک «هیچِ سرد» بایستند.

اما اینجاست که گروتسکِ قدرت فاش می‌شود: هرچه سنگ‌ها بیشتر شکسته می‌شوند، «خلاءِ» به‌جای‌مانده، پُرصداتر فریاد می‌زند. مزارِ بی‌نام، به پدیداری بدل می‌شود که تمامِ فضا را اشغال می‌کند. سنگِ تراشیده شده، خود به معتبرترین سندِ جنایت بدل می‌گردد؛ چرا که «پاک کردن»، خود نوعی امضایِ خونین است.

قدرتِ توتالیتر مانند یک «پاک‌کنِ غول‌آسا» عمل می‌کند که بر پوستِ شهر کشیده می‌شود تا لکه‌های سرخ را بزداید. اما حافظه، در این میان، نه یک دفترچه‌ی خاطرات، بلکه مانند «اسید»عمل می‌کند. هرچه قدرت سعی می‌کند روایتِ خود را بر بومِ شهر نقاشی کند، اسیدِ حافظه، لایه‌های دروغین را می‌خورد و خونِ زیرین را دوباره به سطح می‌آورد.

مبارزه‌یِ انسان در برابرِ قدرت، در واقع مبارزه‌یِ «جوهر علیه غبار» است. کوندرا می‌دانست که اگر حاکم بتواند گذشته را بازنویسی کند، آینده را پیشاپیش تصاحب کرده است. پس، هر نامی که بر دیواری نوشته می‌شود، هر شمعی که در تاریکیِ یک کوچه روشن می‌گردد، و هر روایتِ دیجیتالی که از سدِ فیلترها می‌گذرد، یک «عملِ مقدسِ بازیابی» است. ما با شهادت دادن، در حالِ بافتنِ دوباره‌یِ تار و پودی هستیم که قیچیِ سانسور آن را دریده است.

رژیم‌های معمارِ فراموشی، در نهایت شکست می‌خورند؛ چرا که آن‌ها فقط بر «اجساد» حکم می‌رانند، اما حافظه با «اشباح» سر و کار دارد. شبحِ آن جوانی که با چشمانی ساچمه‌خورده به دوربین نگریست، اکنون در حافظه‌یِ جمعیِ ما «ساکن» شده است. این سکونت، فراتر از توانِ پلیس و بازجوست.

مسئولیتِ ما، تبدیلِ این «اشباحِ سرگردان» به «تاریخِ مکتوب» است. ما باید چنان عمیق و استعاری بنویسیم که کلماتمان مانند سنگ‌تراشی بر گرده‌یِ زمان باقی بماند. مبارزه‌یِ ما، مبارزه‌یِ «نورِ شاهد» علیه «ظلمتِ جلاد» است. تا زمانی که یک نفر روایت را به یاد داشته باشد، مقتول هنوز زنده است و جلاد، علیرغمِ تمامِ ساختمان‌های مرتفع و تک‌تیراندازهایش، بازنده‌یِ نهاییِ این نبردِ هستی‌شناختی است.

شهادت دادن در اینجا، یعنی «مقاومتِ حافظه». وقتی ما از آناتومیِ پلاستیک و سردخانه‌ها می‌نویسیم، در واقع در حالِ بنا کردنِ بنایِ یادبودی هستیم که هیچ بولدوزری را یارایِ تخریبِ آن نیست. مسئولیتِ شهادت دادن، یعنی زنده نگه داشتنِ کنتراستِ میانِ «لبخندِ پیش از مرگِ مقتول» و «قساوتِ سربیِ جلاد». این یک عملِ سیاسیِ ناب است؛ چرا که قدرتِ مطلق، تنها در خلاءِ روایت است که می‌تواند دوام بیاورد.

در مواجهه با قتل‌عام، شاهد بودن یک بارِ سنگینِ هستی‌شناختی دارد. شاهد، کسی است که «امرِ نگریستنی» را به «امرِ گفتنی» بدل می‌کند. وقتی تک‌تیرانداز از بالایِ ساختمان شلیک می‌کند، او در پیِ تولیدِ «نابیناییِ عمومی» است. اما شاهدی که با چشمانِ گریان، واقعه را ثبت می‌کند، در واقع در حالِ مصلوب کردنِ جلاد در پیشگاهِ نگاهِ آیندگان است.

این مسئولیت، غمناک و گروتسک است. شاهد مجبور است تماشاگرِ متلاشی شدنِ زیبایی باشد. اما همین «اجبار به دیدن»، نخستین گام برایِ فروپاشیِ دیوارِ ترس است. ما با شهادت دادن، «پالتِ جلاد» را به سندِ جرمِ او بدل می‌کنیم. اگر رژیم استالین توانست دهه‌ها جنایاتش را در گولاگ‌ها پنهان کند، رژیمِ امروز در عصرِ شفافیتِ دیجیتال، با هر کلیک، در برابرِ دادگاهِ تاریخ عریان می‌شود.

وظیفه‌یِ روشنفکر در عصرِ فاجعه نوشتن ازخون و با خون است. روشنفکر و هنرمند در زمانِ فاجعه، نه یک ناظرِ بی‌طرف، که یک «کاتبِ زخم» است. مسئولیتِ ما این است که اجازه ندهیم غلظتِ نیهیلیسمِ حاکم، معنایِ فداکاری را ببلعد. ما باید از «بیوپولیتیکِ تاریک» بنویسیم تا آیندگان بدانند که بر این توده‌یِ منجمدِ بدن‌ها چه گذشت. نوشتن در این اتمسفر، نوعی «تطهیر» است. ما با کلمات، خون را از آسفالت برمی‌داریم و آن را به مدالی بر سینه‌یِ حقیقت بدل می‌کنیم. شهادت دادن یعنی فریاد زدنِ این واقعیت که: «این پیکر که در جویِ آب افتاده، نه یک عدد، که تمامِ جهان بود.»

مسئولیتِ شهادت دادن، وصیت‌نامه‌یِ تمامِ کسانی است که حنجره‌شان با سُرب مسدود شد. ما، حاملانِ این امانت، متعهدیم که نگذاریم غبارِ زمان بر پیشانیِ آزادی بنشیند. اگر آخماتوا برایِ “رکوئیم” (مرثیه) سرود و کوندرا برایِ “پراگ” نوشت، ما برایِ “تهران”، “تبریز” و “زاهدان” و ... می‌نویسیم.

این شهادت‌نامه، پتکی است که بر فرقِ فراموشی فرود می‌آید. جلاد شاید بتواند بدن را در سردخانه منجمد کند، اما هرگز نخواهد توانست «کلمه‌ای» را که از خونِ مقتول روییده است، به بند بکشد. ما می‌نویسیم، پس آن‌ها شکست خورده‌اند.




نظر شما درباره این مقاله:







پایان یک دوران؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 16:35

سرنوشت دیرپاترین حاکم اقتدارگرای خاورمیانه

پایان یک دوران؟


مهرزاد بروجردی

آیت‌الله سید علی خامنه‌ای بی‌تردید یکی از تأثیرگذارترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین چهره‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران است. او که از خرداد ۱۳۶۸ سکان رهبری جمهوری اسلامی را در دست دارد، طی بیش از سه دهه با شبکه‌ای از انتصابات راهبردی، مهندسی نهادی و کنترل امنیتی، ساختار قدرت را به گونه‌ای بازآرایی کرده که بقای سیاسی‌اش تضمین شود. با این حال، امروز نشانه‌های فرسایش اقتدار او بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است؛ بحران اقتصادی مزمن، شکاف عمیق میان حکومت و جامعه، فشارهای خارجی و موج‌های پیاپی اعتراضات مردمی، آینده نظام سیاسی ایران را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است.

خامنه‌ای در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸، پس از درگذشت آیت‌الله خمینی، با تردید و حتی امتناع اولیه به عنوان رهبر معرفی شد. او در آن جلسه تاریخی تصریح کرد که خود را شایسته این مقام نمی‌داند و رهبری احتمالی‌اش را «صوری» خواند. با این همه، همان فرد مردد، به تدریج به محور بی‌چون‌وچرای قدرت در ایران بدل شد.

متولد فروردین ۱۳۱۸ در خانواده‌ای روحانی در مشهد، خامنه‌ای از نوجوانی با جریان‌های سیاسی ـ مذهبی رادیکال آشنا شد. دیدار با نواب صفوی و فضای انقلابی دهه ۱۳۳۰، نخستین جرقه‌های کنشگری سیاسی را در ذهن او روشن کرد. با این حال، او تنها یک فعال سیاسی نبود؛ مطالعات گسترده‌اش در ادبیات کلاسیک غرب و شعر فارسی، و ارتباط با روشنفکرانی چون علی شریعتی، از او چهره‌ای متفاوت در میان روحانیان هم‌نسل‌اش ساخت.

دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ برای او با زندان، تبعید و فعالیت سیاسی گذشت. پس از انقلاب ۱۳۵۷، به سرعت در ساختار جدید قدرت جای گرفت: از شورای انقلاب و امامت جمعه تهران تا ریاست‌جمهوری در سال‌های جنگ ایران و عراق. با این حال، حتی در مقام رئیس‌جمهور نیز در سایه چهره‌هایی قدرتمندتر قرار داشت و تجربه آن سال‌ها در شکل‌گیری سبک رهبری محاسبه‌گر و امنیت‌محور او نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد.

با رسیدن به مقام رهبری، خامنه‌ای پروژه‌ای بلندمدت برای تمرکز قدرت آغاز کرد.  ارتقای جایگاه فقهی، حذف یا به‌حاشیه‌راندن رقبا، تقویت نهادهای امنیتی و سپردن مناصب کلیدی به نیروهای وفادار، به تدریج موازنه قدرت را به سود او تغییر داد.  طی این سال‌ها، نهادهای انتخابی بیش از پیش زیر سایه نهادهای انتصابی قرار گرفتند و سپاه پاسداران به بازیگری تعیین‌کننده در سیاست و اقتصاد بدل شد.

در عرصه داخلی، دوره رهبری او با سرکوب گسترده اعتراضات شناخته می‌شود. از حوادث تیر ۱۳۷۸ و جنبش سبز ۱۳۸۸ تا خیزش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات گسترده سال‌های اخیر. محدودسازی مطبوعات، کنترل فضای مجازی و برخوردهای امنیتی سخت‌گیرانه، به بخشی ثابت از الگوی حکمرانی او تبدیل شد. هم‌زمان، گفتمان رسمی بر «مقابله با دشمنان»، «تهاجم فرهنگی» و «نفوذ» متمرکز ماند.

در سیاست منطقه‌ای، راهبرد «محور مقاومت» با هدف گسترش نفوذ ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن دنبال شد. این سیاست، با هدف ایجاد «عمق راهبردی» برای جمهوری اسلامی، هزینه‌های اقتصادی و امنیتی قابل توجهی بر کشور تحمیل کرد. در عین حال، خامنه‌ای در برخی مقاطع تاریخی، مانند حمله عراق به کویت یا تحولات افغانستان و عراق بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، رویکردی عمل‌گرایانه‌تر در پیش گرفت.

اکنون، در میانه دهه نهم زندگی، رهبر جمهوری اسلامی با دشوارترین مقطع دوران زندگی خود روبه‌روست. تشدید فشارهای خارجی، آسیب‌پذیری زیرساخت‌های راهبردی، بحران اقتصادی و کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی، همگی پرسشی اساسی را پیش می‌کشند؛ آیا نظام سیاسی موجود می‌تواند با همان الگوهای گذشته به بقا ادامه دهد؟

مسئله جانشینی یک رهبر سال‌خورده نیز از دیگر موضوعات بحث محافل سیاسی است. انتقال قدرت در نظامی که طی سال‌ها حول یک فرد متمرکز شده و بیگانگی شدید شهروندان با حاکمیت نیز از شاخصه‌های اصلی آن است، فرآیندی ساده نخواهد بود.

در نهایت، سرنوشت این دوره نه فقط به تصمیم‌های فردی رهبر، بلکه به پویایی جامعه ایران، مطالبات نسل‌های جدید و توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود وابسته است. ایران امروز جامعه‌ای پیچیده، آگاه و مطالبه‌گر است؛ جامعه‌ای که نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا صرفاً با ابزارهای امنیتی مدیریت کرد.

شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که آیا یک دوران به پایان می‌رسد یا نه، بلکه این باشد که ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: با اصلاح تدریجی، گذار کنترل‌شده، جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر. پاسخ این پرسش، آینده سیاسی و اجتماعی کشور را رقم خواهد زد.


نظر خوانندگان:


■ جناب آقای دکتر بروجردی،
مقاله‌ شما نمونه‌ای منضبط و قابل‌اتکا از به‌کارگیری روش‌های علم سیاست است. چارچوب تحلیلی شما — با تمرکز بر نخبگان، مقایسه اقتدارگرایی، مهندسی نهادی و دوام رژیم — از حیث روش‌شناختی استوار و به‌روشنی متکی بر ادبیات معتبر این حوزه است. به‌مثابه تحلیلی از تمرکز قدرت، متن شما دقیق، محتاط و منسجم است.
با این همه، همین احتیاط روش‌شناختی، خلأیی تحلیلیِ تعیین‌کننده پدید می‌آورد.
اتکای مقاله به رویکرد رفتاری–مقایسه‌ای موجب می‌شود خشونت دولتی در قالب مقولات خنثایی چون «سرکوب»، «واکنش‌های امنیتی» و «کنترل» انتزاع شود. نتیجه آن است که آنچه واقعاً ویژگی تعیین‌کننده این دوره بوده — یعنی خشونت سازمان‌یافته و گسترده علیه جامعه — به‌طور ناخواسته تطهیر می‌شود. در اینجا خشونت ابزار حاشیه‌ای حکمرانی نیست؛ بلکه عنصر قوام‌بخش قدرت است.
چنان‌که هانا آرنت هشدار داده است، تحلیل‌هایی که بر کارکرد و ثبات تمرکز می‌کنند، خطر آن را دارند که فجایع را «اداری‌فهم‌پذیر» سازند و از پاسخگویی تاریخی تهی کنند. همین مسئله زمانی رخ می‌دهد که ترور و خشونت به‌منزله یک متغیر تلقی شود، نه جوهره سیاست.
همچنین، ارجاع مکرر به «بحران اقتصادی» بدون تصریح عاملیت و قصد، مسئولیت را مخدوش می‌کند. ادبیات اقتصاد سیاسی — از داگلاس نورث تا آلبرت هیرشمن — نشان می‌دهد که غارت نخبگانی، توزیع رانت و شکل‌گیری الیگارشی‌ها غالباً پیامدهای طراحی‌شده اقتدارگرایی‌اند، نه عوارض ناخواسته. آنچه رخ داده صرفاً سوء‌مدیریت نبوده، بلکه چپاول سیستماتیک بوده است.
در نهایت، جامعه در متن بیشتر به‌صورت مجموعه‌ای از شاخص‌ها — اعتراض‌ها، کاهش سرمایه اجتماعی، فشارهای نسلی — نمایان می‌شود، نه به‌مثابه یک پیکره اجتماعیِ زخم‌خورده. به تعبیر جودیت شِکلار، «قساوت» باید مقوله‌ای درجه‌اول در تحلیل سیاسی باشد؛ هر تحلیلی که آن را به حاشیه براند، در معرض تحریف واقعیت قرار می‌گیرد.
به اختصار، مقاله شما تحلیلی مقایسه‌ای و استوار است که پرسش محوری نادرستی را در کانون قرار می‌دهد. مسئله دیگر این نیست که آیا نظام می‌تواند دوام آورد یا جانشینی چگونه رخ خواهد داد؛ پرسش اصلی این است که چه میزان آسیبِ غیرقابلِ بازگشت به کشور وارد شده است. علم سیاستی که قدرت را توضیح دهد اما ترور را در پرانتز بگذارد، بیش از آنکه روشن کند، دیرهنگام و ناکافی توضیح می‌دهد.
با احترام، کمال آذری


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
فریب خامنه‌ای را نخوریم. روانکاوی شخصیت خامنه‌ای، نشان داده که کلا آدم صادقی نیست، و هر کجا لازم باشد، فیلم بازی می‌کند و دروغ می‌گوید. به همین دلیل نمی‌توان به حرفهایش اعتماد کرد و پنداشت که این حرفها نیت واقعی او بوده. او یک هنرپیشه دروغگوی به تمام معنا است. فراموش نکنید، شبیه دوره‌هایی از هنرپیشگی درام، تمام تحصیلات مکتبی و حوزه‌ای او برای تخصص در روضه‌خوانی موثر و هرچه بیشتر گریاندن پامنبری‌ها و حضار وی بوده است. رجوع کنید به خطبه‌های نماز جمعه‌اش، به گریه‌های مصنوعی‌اش و کلیه شعبده‌بازی‌های شخصیت پیچیده و کینه‌توز و عقده‌ای‌اش. به‌همین دلیل، گفتار تاریخی او، حاکی از شکسته نفسی و عدم توانایی برای ولایتمداری، در مجلس خبرگان را هم باید به پای همین مهارت‌های هنرپیشگی دروغین وی گذاشت. او با اینکار عاطفی- تئاتری‌اش، سد همه نقاط ضعف جلوی پای خود را، یعنی هم عدم کفایت برای اجتهاد و هم مرجعیت و رهبریت را شکست و خودرا بر کرسی مادام‌العمر ولایت امر مسلمین نشاند.
با احترام، آرمان امیدوار


■ کاش من هم ادب ظاهری آقای بروجردی را می‌داشتم تا شاید می‌توانستم همواره بین دو صندلی و در جایگاه ستار العیوب بنشینم، و بتوانم امنیت خودم را در این جهان و آن جهان و این دولت و آن دولت حفظ کنم. اگر هم لازم شد گهگاهی از مرحوم پدر خودم نیز که گویا در زمان شاه از سوی اسلام‌گرایان کشته شده است، مایه‌ای بگذارم. برادر دینی، ادب هم حدی دارد، و برای کسی که در یک روز ده‌ها هزار ایرانی را کشته است، دوختن چنین کفن سفید و تمیزی روا نیست. نه تنها بیشتر ایرانیان که حتی بخشی از مرم جهان نیز اکنون او را یکی از سیاهکارترین انسانهای تاریخ جهان می‌دانند. آقا محمد خان و چنگیز هم به اندازۀ مشارًالیهما!! در یک روز به این اندازه چشم جوانان و ایران را کور نکردند.
«مطالبات نسل‌های جوان ایران» در چند سال گذشته خودش را به عالم و آدم نشان داده است و حتی مردگان نیز از آن خبر دارند، دیگر چه کار باید بکنند تا شما این ادب عهد بوقی را کنار بگذاری؟ این رفتارهای شما و برخی دیگر از دانشگاهیان ایرانی، آبروی دانشگاه و استاد دانشگاه را نیز خواهد برد.
از دوستان سایت هم خواهش می‌کنم تندی مرا ببخشند و گناه این تندی به پای شما نوشته نخواهد شد. هم ادب حدی دارد، و هم بردباری با سپاس از دوستان سایت.
بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴


■ متن بروجردی ظاهراً تحلیلی است، اما در واقع آمیزه‌ای از روایت ژورنالیستی، توصیف خطی تاریخ و گزاره‌های مبهم، کش دار کلی و اثبات‌نشده است که فاقد چارچوب نظری، داده تجربی و انسجام مفهومی است.
نخست، متن دچار ابهام نظری است. شما از «فرسایش اقتدار»، «مهندسی نهادی»، «کنترل امنیتی»، «کاهش سرمایه اجتماعی» و «تمرکز قدرت» سخن می‌گویید، اما هیچ‌یک را تعریف نمی‌کنید. اقتدار بر اساس کدام نظریه؟ وبر؟ آرنت؟ فوكو؟ اگر سخن از «فرسایش اقتدار» است، شاخص آن چیست؟ مشارکت انتخاباتی؟ شکاف نسلی؟ اعتراضات؟ یا واگرایی درون‌نخبگانی؟ متن در سطح استعاره باقی می‌ماند و به تحلیل نظری ارتقا نمی‌یابد.
دوم، متن از فقدان شواهد رنج می‌برد. تقریباً هیچ عدد، سند، نقل‌قول دقیق، داده اقتصادی یا ارجاع پژوهشی ارائه نشده است. وقتی از «بحران اقتصادی مزمن» سخن می‌گویید، باید به شاخص‌های تورم، رشد اقتصادی، شاخص فلاکت یا نرخ مهاجرت اشاره کنید. وقتی از «کاهش بی‌سابقه سرمایه اجتماعی» صحبت می‌کنید، باید به پیمایش‌های معتبر داخلی یا بین‌المللی ارجاع دهید. بدون داده، متن به سطح ادعاهای کلی تقلیل پیدا می‌کند.
سوم، روایت تمرکز قدرت بیش از حد ساده‌سازی شده است. ساختار جمهوری اسلامی را به «پروژه شخصی تمرکز قدرت» تقلیل می‌دهید، در حالی که این نظام از ابتدا ترکیبی از نهادهای انتخابی، انتصابی، نظامی، روحانی و بوروکراتیک بوده است. اگر قرار است درباره تمرکز قدرت بحث شود، باید با مفاهیمی مانند «اقتدارگرایی رقابتی»، «نظام‌های هیبرید»، «دولت عمیق» یا «الیگارشی نهادی» چارچوب‌مند شود، نه اینکه همه تحولات به اراده فردی فروکاسته شود.
چهارم، متن از نوعی روایت‌سازی دراماتیک رنج می‌برد. جملاتی مانند «ایرانِ پس از آن دوران چگونه تعریف خواهد شد: جنگ، کودتا یا تحولی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیشتر شبیه پایان‌بندی یک یادداشت مطبوعاتی است تا نتیجه‌گیری یک تحلیل سیاسی. تحلیل باید سناریوها را بر اساس متغیرهای ساختاری (انسجام نخبگان، توان سرکوب، وضعیت اقتصادی، شکاف‌های اجتماعی، فشار خارجی) وزن‌دهی کند، نه اینکه آن‌ها را به صورت فهرست‌وار و هیجانی مطرح کند.
پنجم، شخصیت‌پردازی آغازین متن متناقض است. از یک‌سو رهبر را «محور بی‌چون‌وچرای قدرت» معرفی می‌کنید، از سوی دیگر از «هاله‌ای از ابهام درباره آینده نظام» سخن می‌گویید، بدون اینکه توضیح دهید این دو چگونه با هم جمع می‌شوند. اگر قدرت تا این حد متمرکز است، باید توضیح دهید مکانیسم‌های نهادی انتقال آن چیست. اگر قدرت فرسوده شده، باید نشان دهید این فرسایش در کدام لایه‌ها رخ داده است: پایگاه اجتماعی؟ بدنه بوروکراسی؟ سپاه؟ روحانیت؟
ششم، متن در تحلیل سیاست منطقه‌ای نیز تک‌بعدی است. راهبرد «محور مقاومت» صرفاً به «تحمیل هزینه» فروکاسته شده، بدون تحلیل مزایای ادراک‌شده آن از منظر حاکمیت، ملاحظات امنیتی پس از جنگ ایران و عراق، یا موازنه قوا در برابر آمریکا و اسرائیل. نقد جدی زمانی قوی است که منطق درونی استراتژی رقیب را بفهمد، نه اینکه آن را صرفاً پرهزینه بنامد.
هفتم، متن فاقد تفکیک میان سطوح تحلیل است. گاه در سطح فردی (تصمیم‌های رهبر)، گاه در سطح نهادی (سپاه، نهادهای انتصابی)، گاه در سطح ساختاری (فشار خارجی، اقتصاد جهانی) حرکت می‌کند، اما این سطوح را از هم جدا نمی‌کند و رابطه علّی میان آن‌ها را توضیح نمی‌دهد. نتیجه، روایتی پراکنده و غیرتحلیلی است.
علی مهدوی


■ با درود، فکر می‌کنم افزون بر ایرادهای منطقی که دوستان مطرح کردند دلیل واکنش نسبتن شدید به نوشته‌های اخیر شما (من هم پای نوشته قبلی شما نقدم را تقدیم کردم) این باشد که شما در بزنگاهی که هزاران قتل اتفاق افتاده و تعداد زیادی هنوز در خطر اعدام هستند و احساسات میلیون‌ها ایرانی جریحه‌دار شده می‌خواهید یک نوشته‌ی شسته رفته‌ی آکادمیک ارائه کنید؛ شما وضعیت عاطفی مخاطبان را در نظر نمی‌گیرید و چیزی ارائه می‌کنید که بیش از حد محافظه‌کارانه و محتاطانه نوشته شده. من متاسفم که تعدادی از کسانی که در رشته‌های علوم انسانی در آمریکا تدریس می‌کنند دچار چنین گسل منطقی و عاطفی از واقعیت‌های ایران و مردمش شده‌اند.
یوسف جاویدان


■ آقای دکتر بروجردی عزیز، مقاله مختصر و مفیدی بود که برایم بسیار آموزنده بود، مخصوصا دو پاراگراف آخر و عبارت “توان یا ناتوانی ساختار سیاسی برای اصلاح و بازسازی خود”. اگر اجازه بدهید، تکمیلی به آن عبارت دارم: توان یا ناتوانی سرآمدان جامعه ایران، چه داخل حکومت، چه بیرون حکومت! مقصودم از «سرآمدان» جامعه ایران، روشنفکران، تکنوکرات‌ها، مدیران بخش دولتی و خصوصی، و فرهنگیان است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان





نظر شما درباره این مقاله:







کشتار دی: جریان میانه‌رو؛ ناتوانی حاصل از خطاهای سیاسی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 20.02.2026, 12:32

کشتار دی: جریان میانه‌رو؛ ناتوانی حاصل از خطاهای سیاسی


سعید برزین

در رخدادهای دی ماه ۱۴۰۴ می‌توان حکومت را مسئول نخست و رضا پهلوی را متهم ردیف دوم معرفی کرد. این وقایع همزمان جایگاه و موقعیت جریان میانه‌رو و اصلاح‌طلب را زیر سوال ‌برده و نشان می‌دهد که این جریان نیز به خاطر خطاهای سیاسی، با نوعی مسئولیت مواجه است.

بررسی وقایع بیانگر آن است که جریان میانه‌رو اثر گذاری خود را از دست داده بود و نیز به لحاظ حقوقی مسئول اصلی خشونت‌ها بشمار نمی‌آید چون نه مشوق و نه مجری آن بود. اما می‌توان استدلال کرد که جریان میانه‌رو به لحاظ اخلاقی مسئولیت داشت چون علائم هشدار دهند را نادیده گرفت و استراتژی‌هایش نتوانستند احتمال خطر خشونت سیاسی را عملا کاهش دهند.

به عبارت دیگر، حتی اگر بپذیریم که این جناح نه محرک خشونت بود و نه در کشتارها دستی داشت اما از منظر سیاسی مسئول است چون در قضاوت مردم عادی و تاریخ، در برابر این سوال قرار دارد که شاید تصمیمات، اشتباهات و کوتاهی‌هایش عنصری در زمینه وقوع کشتار بود. 

یعنی می‌توان گفت که جناح میانه‌رو سیاست‌های ناکارآمدی را انتخاب کرد که عملا افراط‌ هسته سخت قدرت را فعال نگه داشت و خشونت قابل پیش‌بینی آنرا را بی مهار گذاشت. به همین خاطر، نوعی مسئولیت سیاسی متوجه جناح میانه‌رو است.

بررسی وقایع دی ماه،‌ از جمله،  نشان می‌دهد که:

یک – جریان میانه‌رو طی دهه گذشته گرفتار یک افت سیاسی جدی شد و پایگاه اکثریتی اجتماعی خود را از دست داد.
دو – در صحنه بشدت دو قطبی شده سیاسی ماه دی، این جریان نتوانست، از یک سو،‌ در برابر هسته سخت قدرت استراتژی موثری را پیش ببرد،‌ و به همین خاطر و از سوی دیگر، مجبور شد در برابر قطب افراطی مقابل، یعنی اپوزیسیون برانداز، عملا عقب‌نشینی کند.
سه – فعالین جریان میانه‌ نتوانستند اختلافات درونی و فراکسیونی خود را به نحوی مدیریت و حل و فصل کنند که موقعیت جبهه خودشان را به خطر نیندازند، رهبری خود را تضعیف نکنند و تاثیر اجتماعی خود را از دست ندهند.
چهار – یکی از ضعف‌های جدی جریان میانه‌رو، ناتوانی در تعیین حد و مرز رابطه با هسته سخت قدرت بود که موجب شد قدرت تاثیر گذاری آنها گرفته شود.
پنج – جریان میانه‌رو نتوانست ارتباط خود با توده مردم و تحول در افکار عمومی را حفظ کند، خواسته‌های آنها را به رسمیت بشناسد و منعکس کند.
شش – در بستر این ضعف‌ها و اشتباهات بود که بحران دی ماه ۱۴۰۴ شکل گرفت و جناح میانه‌رو قادر نشد در مدیریت آن نقشی موثری داشته باشد.

این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی می‌کنیم. ‏

یک – افت سیاسی و اجتماعی اصلاح‌طلبان
وقایع دی ۱۴۰۴ نشان داد که جریان اصلاح‌طلب دیگر آن وزن و نفوذ سابق را در معادلات سیاسی ندارد. این نیروها، در مقایسه با گذشته، بخش مهمی از توان اثرگذاری‌ خود را از دست داده و در شرایط حساس ۱۴۰۴ نتوانستند نقش تعیین ‌کننده‌‌ای ایفا کنند. برای فهم این افت،‌ مقایسه وضعیت آنها با دهه ۱۳۹۰ روشنگر است. در آن سال‌ها اصلاح‌طلبان حضوری فعال و موثر در صحنه داشتند و می‌توانستند بخش قابل ملاحظه‌ای از مردم را با خود همراه کنند. در انتخابات ۱۳۹۶ (و پیروزی دوم حسن روحانی) بیش از ۴۰ درصد از کل واجدین شرایط به او رای دادند. این رقم نشان ‌دهنده ظرفیت بسیج اجتماعی خط اصلاح طلب و میانه‌رو بود. اما تنها چهار سال بعد اوضاع تغییر کرد.

در انتخابات ۱۴۰۰، نامزد نزدیک به جریان میانه‌رو (عبدالناصر همتی) کمتر از پنج درصد آرای واجدین شرایط را به دست آورد. چنین افتی در متن انتخابات حاکی از کاهش اعتماد عمومی به جریان میانه بود. روند نزولی همچنان ادامه یافت. در انتخابات ۱۴۰۳(که مشارکت به زیر ۴۰ درصد رسید) تنها حدود ۲۰ درصد از واجدین شرایط به مسعود پزشکیان رأی دادند. حتی اگر این رقم نسبت به سال ۱۴۰۰ افزایش نشان می‌دهد اما همچنان فاصله زیادی با موقعیت اصلاح‌طلبان در دهه ۱۳۹۰ دارد.

اینجا دیگر از موج گسترده حمایت اجتماعی خبری نبود. در اعتراضات دی ۱۴۰۴ افت اثرگذاری بیش از هر زمان دیگری عیان بود. در جریان ناآرامی‌های ماه دی، اصلاح‌طلبان دیگر توان هدایت فضای سیاسی را نداشتند و نتوانستند مرجع قابل اعتنا و اعتمادی برای بخش بزرگی از جامعه باشند. جامعه‌ای که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و اعتصابات بازار به ‌شدت دوقطبی شده بود، دیگر به توصیه‌ و مواضع نیروهای اصلاح‌طلب اعتنایی نکرد.

دو - ناتوانی در برابر اصولگرایان و سلطنت‌طلبان
افت موقعیت اصلاح‌طلبان و خط میانه‌رو در برابر دو رقیب اصلی قابل مشاهده است: اصولگرایان هسته سخت قدرت و سلطنت‌طلبان اپوزیسیون. شکست در برابر هسته سخت قدرت، هم در عرصه سیاست خارجی و هم سیاست داخلی رخ داد. جریان میانه نخواست هسته سخت را به تغییر در سیاست خارجی ترغیب کند و بطور مشخص بر ضرورت پایان دادن به جنگ نامتقاران با اسرائیل و حرکت به سمت همزیستی مسالمت آمیز منطقه‌ای اصرار بورزد.

امیدش آن بود که با چشم پوشی از اشتباهات سیاست خارجی، بتواند امتیازی از هسته سخت قدرت در حوزه داخلی بگیرد. این واقع نشد و جناح میانه زمانی موضوع تغییر زیربنایی سیاست خارجی را مطرح کرد که دیگر دیر شده بود.

در عرصه داخلی نیز، جریان میانه در برابر استراتژی خالص سازی عقب نشست. در حالیکه هسته سخت قدرت تمایلی به تغییر روش‌ تهاجمی و سختگیر در قبال جامعه مدنی و روند مشارکت سیاسی در اداره کشور را نداشت، جریان میانه عمدتا مماشات و سکوت کرد و در نتیجه نقش اپوزیسیونی خود و فرصت اثر گذاری را از دست داد.

با تضعیف موقعیت رقابتی در داخل،‌ جریان میانه در برابر اپوزیسیون رادیکال خارج از کشور آسیب پذیر شد. بحران جنگ غزه شرایط را سخت‌تر کرد. افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)، توازن قوا را به ضرر اصلاح‌طلبان تغییر داد.

سه – ناتوانی در انضباط جبهه‌ای
یکی از دلائل افت جریان میانه، وجود دو فراکسیون نیرومند در داخل جبهه اصلاحات بود که نتوانستند سازمان نیرومند و رهبری واحدی بوجود بیاورند: یکی فراکسیون روزنه‌گشا (با اعتقاد به تغییرات تدریجی) و دیگری فراکسیون تحول‌طلب (با اعتقاد به اصلاحات ساختاری). البته وجود دو گرایش درون جبهه‌ای می‌تواند مزیت‌هایی داشته باشد. از جمله اینکه، در شرایط مختلف (مثلا انتخابات و یا مذاکره با هسته سخت قدرت) امکان مانور و انعطاف بیشتری به جبهه بدهد. اما نبود سیاست واحد و استراتژی مشخص در فرماندهی جبهه، پیام ضعف و ناتوانی را برای توده مردم برد و آنها را به نوعی سردرگمی کشاند.

به عبارت دیگر، وجود دو فراکسیون،‌ یکی معتقد به «فشار از پایین» و دیگری معتقد به «چانه‌زنی در بالا»، باعث شد که پایگاه اجتماعی درک روشنی از مقصد و اسباب کار جبهه اصلاحات نداشته باشد و اطمینان خود را به جبهه، و رهبری آن، از دست بدهد. مواضع هر دو فراکسیون نقاط ضعف و قدرتی دارد که می‌تواند مورد بررسی قرار بگیرد اما استمرار نوسان میان دو فراکسیون موقعیت رهبری جبهه را متزلزل کرد و در نهایت قدرت مانور را از آنها گرفت. با تحولات دی ماه، اختلاف فراکسیونی بیش از پیش گسترش یافت و به نوعی انشعاب میدانی رسید.

چهار – ناتوانی در تعیین فاصله با هسته سخت قدرت
یکی از مشکلات اساسی جبهه اصلاحات، چگونگی تنظیم شکل و محتوای رابطه با هسته سخت قدرت (به رهبری آقای خامنه‌ای)‌ بود. ناتوانی در تعیین دقیق این رابطه،‌ به تضعیف جریان میانه - به لحاظ عملیاتی و پایگاه اجتماعی – انجامید. در این مورد دو دیدگاه متفاوت، از دو فراکسیون متفاوت، درون جبهه اصلاح‌طلب مطرح بود و همین اختلاف نشان از آن داشت که جریان میانه نتوانست تشخیص دهد که تا کجا باید با هسته سخت قدرت همکاری کند و کجا باید با آن مرزبندی داشته باشد. تعیین حد و مرز همکاری با هسته سخت قدرت اهمیت داشت چرا که موقعیت جبهه را در شطرنج سیاسی مشخص می‌کرد. ناتوانی جریان میانه در تعیین این حد و مرز به ضرر آن تمام شد.

می‌دانیم که نزدیکی به هسته سخت مزایایی داشت و دارد. از جمله اینکه امکان شرکت در روند سیاست گذاری، یعنی تاثیر بر روند تحولات، را فراهم می‌کرد. به جبهه امکان می‌داد که، در فرصت‌های مناسب، با نهادهای حاکم گفتگو و مذاکره کند و از این طریق تغییرات تدریجی را پیش ببرد، از جمله روند و نهاد انتخابات و مشارکت عمومی در حوزه سیاست را تقویت کند.  یا اینکه با تاکید بر قانون اساسی، و اصلاح در چارچوب آن، در جهت گسترش نسبی توسعه سیاسی تلاش نماید. چنین مسیری می‌توانست مانع تقویت هسته سخت قدرت شود و نیروی متمایل به تغییر در درون‌ حکومت را تقویت کند.

واقعیت‌ نزدیکی به ساختار اجرایی می‌توانست مانع آن شود که جبهه به مطالبات انتزاعی و غیر واقعی روی آورد و سیاست را از مسیر عقلانیت عملی به گفت‌وگوهای آرمانی بکشاند. موقعیتی که انتظار انتزاعی «تسلیم مسالمت‌آمیز رژیم» را بوجود می‌آورد.

در مقابل، نزدیکی به هسته سخت قدرت، هزینه‌هایی به همراه داشت چرا که به مفهوم استمرار طلبی شرایط نامطلوب تلقی شد. به اضافه،‌ تعیین تکلیف سرنوشت مملکت را در دست هسته سخت باقی گذاشت و به آن اجازه داد که صرفا بر اساس صلاح خود، مانع از فعالیت جبهه اصلاحات شود، و از جمله، تحت عنوان «تشخیص مصلحت» از شرکت نامزدهای جبهه در انتخابات جلوگیری کند. تلاش جریان میانه برای جلب نظر رهبری و هسته سخت قدرت، عملا توان جریان را کاهش داد که یا به توجیه اشتباهات حکومت انجامید و یا آنرا را وادار به سکوت در برابر ناکامی‌ و اشتباهات حکومت کرد.

مرزبندی مشخص با هسته سخت قدرت می‌توانست زمینه ساز یک استراتژی واقع‌بینانه‌تر باشد که انتظار چندانی برای گشایش از بالا را نداشت و موقعیت جبهه را فدای آن نمی‌کرد. جریان میانه می‌توانست از هسته سخت قدرت فاصله بگیرد و رسما بپذیرد که نمی‌تواند اجازه فعالیت گسترده را اخذ کند. حفظ فاصله با حکومت، فرصت انتقاد و اتخاذ مواضع مستقل را فراهم می‌کرد.

در بستر این مزایا و هزینه‌ها، خط میانه و جبهه اصلاحات نتوانستند مرز رابطه با هسته سخت قدرت را تعیین کنند و بر مبنای آن برنامه منسجمی را پیش ببرد. این ناتوانی در افت موقعیتشان موثر بود.

پنج - ناتوانی در برقراری ارتباط با توده مردم
یکی از مهمترین کاستی‌های جریان میانه‌رو در برقراری رابطه فعال با افکار عمومی و جامعه مدنی بود. می‌دانیم که برجام (در سال ۱۳۹۶) مورد استقبال توده‎‌ای قرار گرفت. هنگامیکه وزیر خارجه، محمد جواد ظریف به ایران بازگشت مانند یک قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت. اما پس از ناکامی در اجرای برجام، جریان میانه نتوانست ارتباط خود را با توده مردم حفظ کند. اعتراضات خیابانی ۹۶، ۹۸ و ۴۰۱ این شکاف را عمیق‌تر کرد. در مقایسه با دیگر جریان‌های سیاسی، و از جمله اپوزیسیون ‏رادیکال، جریان میانه، مبارزه زنان را دیرتر به رسمیت شناخت و به آن پیوست.

‏در واقع مدت زمان بسیاری طول کشید تا در مورد نقش اجتماعی و سیاسی زنان، یک تحول فکری ‏در جریان میانه‌ قابل روئیت شود. این جبهه سالها نقشی فرعی برای مسئله زنان ‏قائل بود و صرفا به تدریج آنرا یک محور اصلی مبارزه تشخیص داد.

همین گسست در حوزه‌های دیگری اجتماعی نیز قابل روئیت بود. از ارتباط با نسل جوان ذد گرفته تا جنبش کارگری و سندیکایی کارمندان. جریان میانه همچنین از توسعه فرهنگ تجددطلبی سکولار، هم در طبقه متوسط و هم طبقه فرودست اجتماعی، در برابر فرهنگ سنتی خرده‌ بورژوازی حاکم بر نهادهای حکومتی، غافل ماند. در حالیکه تحولات عمیق فکری و فرهنگی در جریان بود جریان میانه نتوانست این تغییرات را تشخیص دهد و ظرفیت سیاسی خود را در هماهنگی با این تحولات اجتماعی متحول کند.

حتی آن هنگام که یاس بخش وسیعی از اقشار اجتماعی را فرا گرفت جریان میانه نتوانست این نگرانی را به وکالت از آنها منعکس کند. گسست جریان میانه با بخش‌های متفاوت اجتماعی به تدریج عمیق‌تر و جدی‌تر شد.

شش - ناتوانی در تحولات دی ماه
در چنین بستری بود که طوفان اعتراضات دی برخاست و ضعف جناح میانه را بیش از پیش آشکار کرد. واکنش این جریان حاکی از یک ناباوری عمیق، عدم آمادگی برای موضع‌گیری، ناتوانی در رهبری و واکنش سریع، و نیز‌ روایت سازی‌ گوناگون و عدم هماهنگی در قضاوت بود. پس از کشتار دی ماه، همه فعالین جریان میانه ابزار تاسف کردند ولی به موضع مشترکی نرسیدند. حتی فعالین موسوم به «روزنه‌گشا» نتوانستند یک موضع رسمی و یکپارچه‌ اتخاذ کنند.

در این میان، حسن روحانی، که از سیاستمداران عملگرا شناخته می‌شود، به جریان اصلاح‌طلب نزدیک شد و اعلام موضع کرد. وی بی انکه ساختار حکومت و رهبری را مستقیما متهم کند نارضایتی مردم را ناشی از تصمیمات و روندهای نادرست مدیریتی دانست و خواهان اصلاح عمیق شد. خاتمی «یک توطئه بزرگ» خارجی و «حرکتی سازمان یافته و حضور گروههای آموزش دیده و مجهز» را علت خشونت دانست و اشکالات ساختاری و سیاست‌های جاری را دلیل اصلی معرفی کرد ولی مستقیما حکومت را مقصر نخواند. در مقایسه، جبهه اصلاحات موضع تندتری گرفت و حکومت را به خاطر «سرکوب» و «مقاومت در برابر اصلاحات بنیادین» سرزنش کرد. تحول‌خواهان جریان میانه (از جمله تاجزاده،‌ کروبی، موسوی) فراتر رفتند و رسما حکومت را مقصر اعلام کردند و سیاست «ورشکسته و ویرانگرش» را عامل فاجعه خواندند.

در این وقایع، مطالبات این جریان ‌نیز متفاوت بود. خاتمی خواهان بازگشت به جمهوریت و طرح ۱۵ ماده‌ای خود شد. جبهه اصلاحات خواسته‌های مشخص‌تری مطرح ساخت و از جمله ضرورت به رسمیت  شناختن حق اعتراض و  کمیته حقیقت یاب برای وقایع دی را مطرح کرد. کروبی بر  کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای تاکید کرد. ‏تاجزاده بار دیگر از گفتگوی ملی سخن گفت و موسوی تز رفراندم را تکرار کرد. بدین شکل پراکندگی مواضع ادامه یافت و صدای واحدی از جریان میانه شنیده نشد.

بدین سان بود که جریان میانه نتوانست در بحران ماه دی پیوندی با عواطف زخم خورده مردم برقرار کند و چراغ راه آنان باشد.


نظر خوانندگان:


■ دروود! آقای برزین می‌توانستند به جای بیراهه گویی‌های بی‌ربط، در درجه نخست به پرونده «متّهم اول» می‌رسیدند، بعدا خود مردم ایران می‌توانستند تصمیم بگیرند که آیا در این مملکت یا فراسوی مرزهای مملکت، متّهم دومی نیز وجود دارد یا ساخته و پرداخته اذهانیست که می‌خواهند «متّهم اول و قتل عامهایش را» تبرئه کنند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان


■ آقای حیدریان - درود
پرونده متهم اول را مطرح کرده‌ام. توجه شما را به این دو مقاله جلب می‌کنم:
کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی
کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏
سلامت باشید / برزین


■ دروود بر آقای برزین گرامی،
لینک مطالبی را که گذاشته‌اید، قبلا خوانده بودم. در پای یکی از آنها نیز نوشته بودم که مطلب شما از لحاظ منطق استدلالی، خالی از معنا و برهان اقناعی است و میتوان سیصد و شصت درجه، خلاف آنها را از لحاظ منطق مستدل اثبات و ابطال کرد. من نمی‌پردازم به بحث شما؛ زیرا مفصّل می‌شود و کار به دامنه‌های مباحث آکادمیکی خواهد کشید و خسته کننده. فقط یک اشاره کلیدی میکنم و شما خودتان میتواند در باره این اشاره، تامّلاتی را در خلوت خودتان داشته باشید. شما در باره شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌اید: «رهبر خود خوانده». فرض کنید شما و برادر و پسر عمو و عمه و مادر و خواهر و شوهر خواهر و دیگر بستگان شما در خانه ای گرده آمده باشید به هر مناسبتی که میخواهد باشد. اگر فرزند یکی از اقوام شما با بانگ بلند فریاد بزند که «عمو سعید بیا! عمو سعید بیا! عمو سعید بیا!». و سپس شما دوان دوان سراغ شخص فریاد زن بروید، آیا دیگران حقّ دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به داد فریادخواه رسیدی؟ آیا اجازه دارند به شما اشکال و ایراد بگیرند که چرا به عمویت یا به شوهر خواهرت که ریش سفیدند نگفتی که بروید ببینید این بچه چرا اسم مرا صدا میکند؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ آقای برزین با سلام شما تا به‌حال چندین بار از محکوم کردن رضا پهلوی (که بنده طرفدار مشروطشان هستم) مقاله نوشته‌اید متعجب هستم از این تاکید چند باره. چند هفته پیش یک کامنت خواندم از یکی از همفکرانتان که می‌گفت افتخار می‌کند که بر ضد مسیر آب شنا می‌کند البته فکر کنم منظورش ضد مسیر و خواست اکثریت ایرانیان بود ولی نمی‌خواست به وضوح بیان کنه. من آرزو داشتم که چپی‌ها مخصوصا آن به اصطلاح روشنفکران چپ (کسانی مثل آقایان شاملو، رضا براهنی، سیاوش کسرایی، غلامحسین ساعدی و غیره) در دوران انقلاب اسلامی به جای راه افتادن به دنبال خمینی و گلو پاره کردن برای اسلام بر ضد جریان آب شنا می‌کردند و با اسلام‌گرایان همدست نمی‌شدند.
ایستادن در طرف اشتباه تاریخ موضوعی نیست که به آن ببالید. بیایید برای یکبار هم که شده دست از تفرقه‌افکنی بردارید. به حال این اپوزیسیون خارج نشین و فرافکن باید خون گریست.
با احترام فرزاد


■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
اشتباه تاریخی و آماری است اگر فکر کنیم که اگر آقای پهلوی فراخوان نمی‌داد، جمهوری اسلامی این‌چنین قتل و کشتاری را مرتکب نمی‌شد. اولا یکی از کارهای رهبر انقلاب، فراخوان دادن به مردم برای شرکت در تظاهرات خشونت پرهیز، درهر برهه زمانی که مردم معترض کشور آماده باشند. شما هم اگر رهبر انقلاب بودید، احتمالا همین کار را میکردید. ثانیا، تاریخ ۴۷ ساله حکومت ظالمانه و کودک کش جمهوری اسلامی ثابت کرده که همواره در پی از بین بردن و کشتن تمامی مخالفان خودش بوده و می‌باشد، ولو اینکه تمامی جمعیت ایران دست به اعتراض بزنند. بنابراین، علیرغم تغییر سرعت در تعداد کشتارها و اعدام‌هایش در یک برهه کوتاه، در بلند مدت، در وقت مقتضی، به حساب همه معترضین خواهد رسید، و در نهایت همین آمار بالای اعدام و کشتار را در کارنامه منحوسش به ثبت خواهد رساند. سوم، اثر حمایت ترامپ را در حرکت مردم بی‌دفاع در دیماه گذشته را دست کم نگیرید. چهارم، ثابت شده که حکومت خود در اکثر موارد، عمدا، اعتراضات را به سمت خشونت سوق داده و حتی مسجد سوزان و آتش افروزی اماکن را رهبری کرده. پنجم، اعتراضات و تظاهرات حق مسلم مردم است و نباید آنرا به خاطر ددمنشی رژیم از مردم سلب کرد. بهتر است در جایگاه درست تاریخ قرار بگیریم و صدای مردم بیگناه وطنمان و ایران عزیزمان، قبل از نابودی کامل هر دو اینها، توسط این نظام مرتجع خونخوار، باشیم.
با احترام، آرمان امیدوار


■ جناب برزین گرامی، درود بر شما. به نظر من کلیات نوشتار شما درست و منطقی است و با آن همسو هستم. اما درباره نوشتار پیشین شما (بخش سه)، برپایۀ دریافت اطلاعات میدانی دقیق، از ظهر روز نخست، رژیم پیش‌بینی همه چیز را کرده و پیشاپیش با قصد کشتار خشن پوتین پوشیده بود.
با سپاس بهرام خراسانی دوم اسفند ۱۴۰۴


■ آنچه در ظاهر تحلیلی سیاسی از «مسئولیت» جریان‌های مختلف است در متن برزین وجود دارد، در لایه‌های زیرین با مشکلات جدی در انسجام نظری، بی‌طرفی تحلیلی و سازگاری منطقی روبه‌روست.
۱. مشکل بنیادی: ادعای بزرگ، استدلال ضعیف
متن با یک گزاره بسیار سنگین آغاز می‌شود: «حکومت مسئول نخست و رضا پهلوی متهم ردیف دوم است.» این جمله نه صرفاً تحلیل، بلکه صدور کیفرخواست است. اما: هیچ چارچوب نظری برای مفهوم «مسئولیت» ارائه نمی‌شود. تمایزی میان مسئولیت حقوقی، سیاسی، اخلاقی و علیّتی به‌طور دقیق برقرار نمی‌شود. درباره «متهم ردیف دوم» بودن رضا پهلوی، نه داده تجربی ارائه می‌شود و نه زنجیره علّی روشن. در نتیجه، متن با یک حکم بزرگ شروع می‌کند اما زیرساخت نظری و تجربی لازم برای آن را فراهم نمی‌سازد. این شکاف میان ادعا و استدلال، اعتبار کل تحلیل را تضعیف می‌کند.
۲. دوگانگی و ناسازگاری در مفهوم مسئولیت
نویسنده می‌گوید جریان میانه‌رو: نه مشوق خشونت بوده، نه مجری آن بوده، نه از نظر حقوقی مسئول اصلی است، اما «به لحاظ اخلاقی» و «سیاسی» مسئول است.
اینجا چند اشکال وجود دارد: خلط مسئولیت پیشینی و پسینی: آیا جریان میانه باید پیش‌بینی می‌کرد که خشونت رخ خواهد داد؟ اگر بله، بر چه مبنایی؟ اگر نه، چگونه می‌توان آن را «مسئول» دانست؟
مغالطه نتیجه‌گرایی پسینی (Hindsight Bias): پس از وقوع بحران، تصمیم‌های گذشته «قابل پیش‌بینی» جلوه می‌کنند. متن از این خطا رنج می‌برد؛ یعنی نتیجه را مفروض گرفته و سپس گذشته را بر اساس آن داوری می‌کند. گسترش بی‌ضابطه مفهوم مسئولیت سیاسی: اگر هر نیرویی که نتوانسته بحران را مهار کند مسئول است، آنگاه تقریباً تمام نیروهای سیاسی مسئول‌اند. این تعریف آن‌قدر کش‌دار می‌شود که معنای تحلیلی خود را از دست می‌دهد.
۳. استفاده گزینشی از داده‌های انتخاباتی
مقایسه انتخابات ۱۳۹۶، ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳ به‌عنوان شاخص «افت اجتماعی» جریان اصلاح‌طلب ارائه می‌شود. اما: کاهش مشارکت می‌تواند ناشی از بی‌اعتمادی کلی به ساختار انتخابات باشد، نه فقط افت جریان میانه. حذف نامزدها و مهندسی انتخاباتی لحاظ نشده است. تفاوت شرایط ساختاری هر انتخابات نادیده گرفته شده است. استفاده از آمار بدون تحلیل زمینه نهادی، نمونه‌ای از ساده‌سازی علّی است. کاهش رأی لزوماً به معنای کاهش پایگاه اجتماعی واقعی نیست.
۴. ادعای مداخله اسرائیل بدون شواهد
عبارت «افزایش حمایت اسرائیل از جریان نیابتی خود (و مشخصا سلطنت طلبان)» یکی از ضعیف‌ترین بخش‌های متن است. هیچ سند، داده، گزارش یا شاهد مستقلی ارائه نشده. یک ادعای سنگین امنیتی بدون استناد مطرح شده. این گزاره بیشتر به زبان گفتمان رسمی نزدیک است تا تحلیل دانشگاهی. در یک متن تحلیلی، چنین ادعایی یا باید مستند شود یا حذف گردد. در غیر این صورت، کل متن را از سطح تحلیل به سطح خطابه سیاسی تنزل می‌دهد.
۵. جانبداری پنهان در نسبت دادن تقصیر به رضا پهلوی
متن رضا پهلوی را «متهم ردیف دوم» معرفی می‌کند اما: هیچ تحلیل مشخصی از گفتار، فراخوان‌ها یا استراتژی او ارائه نمی‌دهد. نشان نمی‌دهد که چگونه رفتار او به‌طور مستقیم به خشونت انجامیده است. رابطه علی روشن میان کنش او و کشتارها ترسیم نشده است. در نتیجه، این حکم بیشتر برچسب‌گذاری سیاسی است تا استدلال تحلیلی.
۶. تحلیل اصلاح‌طلبان: دقیق اما ناقص
بخش مربوط به ضعف‌های درونی اصلاح‌طلبان، از همه بخش‌ها قوی‌تر است، اما همچنان مشکلاتی دارد: ساختار محدودکننده قدرت در جمهوری اسلامی به اندازه کافی در تحلیل وارد نشده است. نقش نهادهای انتصابی و محدودیت‌های ساختاری برای اصلاح‌طلبان کم‌رنگ شده. شکست استراتژیک با ناتوانی اخلاقی خلط شده است. متن عملاً فرض می‌گیرد که اصلاح‌طلبان «می‌توانستند» مانع بحران شوند. اما این فرض نیازمند اثبات است. آیا ابزار نهادی چنین مداخله‌ای در اختیار داشتند؟ این پرسش بی‌پاسخ می‌ماند.
۷. فقدان چارچوب نظری منسجم
متن فاقد یک چارچوب نظری مشخص است. نه از نظریه‌های: مسئولیت سیاسی، گذار دموکراتیک، رقابت در رژیم‌های هیبریدی، یا منطق کنش جمعی استفاده می‌کند. به همین دلیل تحلیل بیشتر توصیفی–هنجاری است تا نظری–تبیینی.
۸. نگاه بیش از حد نخبگانی (Elite-Centric Bias)
کل متن بحران دی ۱۴۰۴ را تقریباً به رقابت سه بازیگر فرو می‌کاهد: هسته سخت قدرت، جریان میانه، سلطنت‌طلبان. اما: نقش طبقات اجتماعی، بحران‌های اقتصادی، شکاف‌های نسلی، شبکه‌های اجتماعی، تحولات فرهنگی تقریباً غایب‌اند. این تقلیل بحران به سطح رقابت نخبگان، تصویر جامعه را ساده‌سازی می‌کند و پیچیدگی واقعی را حذف می‌نماید.
۹. زبان کیفرخواستی به جای زبان تحلیلی
استفاده از تعابیری مانند: «متهم ردیف دوم» «فعال نگه داشتن افراط هسته سخت» «جریان نیابتی اسرائیل» متن را از تحلیل آکادمیک به سمت ادبیات جدلی سوق می‌دهد. اگر هدف تحلیل است، باید از زبان داورانه فاصله گرفت و به زبان مفهومی و تحلیلی نزدیک شد. جمع‌بندی نهایی: متن چه می‌کند و چه نمی‌کند؟ این متن چه می‌کند؟ ضعف‌های درونی اصلاح‌طلبان را نسبتاً منظم فهرست می‌کند. بحران مشروعیت جریان میانه را توضیح می‌دهد. پراکندگی مواضع را به‌درستی نشان می‌دهد. اما چه نمی‌کند؟ چارچوب نظری روشن ارائه نمی‌دهد. رابطه علّی میان کنش بازیگران و خشونت را اثبات نمی‌کند. از داده‌های تجربی کافی استفاده نمی‌کند. میان مسئولیت اخلاقی، سیاسی و حقوقی تفکیک دقیق برقرار نمی‌کند. در نسبت دادن اتهام به رضا پهلوی استدلال ارائه نمی‌دهد.
حکم نهایی
این متن بیشتر یک بیانیه سیاسی تحلیلی‌شده است تا یک تحلیل دانشگاهی منسجم. ادعاهایش بزرگ‌تر از شواهدش است، داوری‌هایش جلوتر از استدلال‌هایش حرکت می‌کنند، و در نسبت دادن تقصیر به بازیگران، از استانداردهای روش‌شناختی فاصله می‌گیرد.
اگر قرار باشد به سطح یک تحلیل جدی ارتقا یابد، باید: چارچوب نظری روشن برای مفهوم مسئولیت ارائه کند. زنجیره علّی دقیق میان کنش بازیگران و خشونت ترسیم کند. داده‌های تجربی مستند وارد کند. از زبان کیفرخواستی فاصله بگیرد. نقش ساختارهای نهادی و اقتصادی را وارد تحلیل کند. در وضعیت فعلی، متن بیشتر یک مداخله سیاسی در منازعه گفتمانی است تا یک ارزیابی تحلیلی بی‌طرفانه.
علی مهدوی


■ من نظرم را در زیر نوشته قبلی شما نوشتم. پیداست نه نظر من تاثیری روی شما دارد نه نظر عزیزان دیگر که اعتراض داشتند. شما راه خود را میروید و مردم بپا خواسته ایران راه خود را خواهند رفت. امروز هم در دانشگاه امیرکبیر شعاری داده شد که روزی من مخالفش بودم ولی حالا به این نتیجه رسیدم که شعار برعلیه سه مفسد پر بیجا هم نیست. به امید رهایی مردم ایران و پیروزی این انقلاب ملی.
بابک خرمدین





نظر شما درباره این مقاله:







ماکیاولی و تقاضای کمک از قدرت بیگانه
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 20:24

ماکیاولی و تقاضای کمک از قدرت بیگانه


جمشید خون‌جوش

    اگر سازوکارهای قانونی برای حل اختلاف میان مردم و نخبگان وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل می‌شوند یا از قدرت‌های خارجی کمک خواهند خواست، و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری است.

پس از قتل‌عام مردم ایران به دست حکومت اسلامی در دی‌ماه ۱۴۰۴، خواسته دخالت بشردوستانه و یا نظامی خارجی از سوی بخش قابل توجهی از ایرانیان مطرح شده است، به‌طوری‌که آقای احمد زیدآبادی از آن به عنوان «تب جنگ» یاد کرده و در کانال تلگرامی خود نوشته است: «تب جنگ چنان بخشی از جامعه را فرا گرفته که هر لحظه آغاز آن را انتظار می‌کشند.»

این موضوع باعث بحث‌های پرمناقشه و داغی در زمینه موافقت یا مخالفت با چنین دخالت یا حمله‌ای گردیده و با افزایش احتمال آن، حتی داغ‌تر نیز شده است. هدف این نوشته رد یا توجیه درخواست کمک از قدرت خارجی نیست، بلکه با تکیه بر اندیشه سیاسی ماکیاولی، شناخت عواملی است که کشور و جامعه ما را به این نقطه پر از تنش و کشمکش رسانده است.

نیکولو ماکیاولی یکی از تأثیرگذارترین متفکرین تاریخ فلسفه سیاسی غرب و مؤلف کتاب معروف «شهریار» (The Prince) است که معمولاً به‌عنوان بنیان‌گذار «واقع‌گرایی سیاسی» (یعنی سیاست بر پایه «آنچه که هست» نه «آنچه که باید باشد») شناخته می‌شود.

او در این کتاب بر اساس «واقع‌گرایی سیاسی» توصیه‌هایی به حاکمان برای حفظ قدرت می‌کند؛ از جمله اولویت بقا و ثبات حکومت، آمادگی برای استفاده از زور، فریب یا خشونت در صورت ضرورت و جدایی اخلاق فردی از اخلاق سیاسی. در این چارچوب، او معتقد است که اگر حاکم نتواند هم محبوب و هم مقتدر باشد، باید مقتدر بماند حتی اگر به قیمت ترسیدن مردم از او باشد، اما بدون اینکه مورد نفرت قرار گیرد.

کلیسای آن زمان «شهریار» را در فهرست کتاب‌های ممنوعه قرار داد و اگرچه بسیاری آن را ترویج بی‌اخلاقی دانستند و امروزه واژه «ماکیاولیستی» در زبان عامیانه مترادف با فریبکاری و قدرت‌طلبی شده است، اما ماکیاولی نه «شیطان سیاست» بود و نه صرفاً مبلغ بی‌اخلاقی؛ او در واقع به‌جای بحث‌های اخلاقی و آرمانی، توصیف‌گر واقعیت قدرت بود و بدین مضمون برخی اندیشمندان معتقدند که ماکیاولی تنها واقعیت سیاست را بی‌پرده بیان کرده است.

کتاب «شهریار» آغازگر تفکیک سیاست از اخلاق دینی در اروپا بود و بر اندیشمندانی مانند هابز و حتی نظریه‌پردازان مدرن روابط بین‌الملل تأثیر گذاشت. اندیشه سیاسی ماکیاولی تا امروز نیز مورد بحث و گفتگو در محافل آکادمیک و دانشگاهی بوده و تزهای دکترای زیادی درباره آن نوشته شده است.

ماکیاولی علاوه بر «شهریار»، کتاب مهم دیگری دارد به‌نام «گفتارهایی در باب لیوی» (Discourses on Livy). همان‌طور که در بالا توضیح داده شد، موضوع کتاب «شهریار» حاکمیت فردی است و در آن توصیه‌هایی برای حفظ قدرت به حاکمان داده می‌شود، اما در کتاب سه جلدی «گفتارهایی در باب لیوی» ماکیاولی بر جمهوری تمرکز دارد. او در این اثر با الهام از نوشته‌های تیتوس لیوی (Titus Livius)، تاریخ‌نگار روم باستان که درباره تاریخ روم کتاب نوشته، به مباحثی چون سیاست، جمهوری‌خواهی، حکومت، آزادی، قدرت و قانون می‌پردازد. ماکیاولی ضمن تحلیل این موضوعات، به دفاع از حکومت جمهوری، مشارکت مردم، آزادی و ثبات جمعی بر اساس قانون و نهادهای پایدار، در برابر حکومت فردی می‌پردازد.

در این اثر، ماکیاولی به موضوع رجوع به قدرت بیگانه و تقاضای کمک نیز پرداخته است؛ به‌طور مشخص در فصول چهارم، هفتم و سی‌وچهارم جلد اول.

فصل چهارم بر ضرورت وجود مجاری قانونی برای تخلیه نارضایتی مردم تأکید کرده و حکم می‌کند: «کسانی که نزاع میان اشراف و مردم را نکوهش می‌کنند، در واقع همان چیزی را سرزنش می‌کنند که علت اصلی آزادی روم بود… زیرا از دل همین کشمکش‌ها، قوانینی پدید آمدند که حافظ آزادی بودند.» به عبارتی دیگر، اختلاف اگر نهادمند شود، مفید است.

در فصل هفتم خطر نبود سازوکار قانونی گوشزد می‌شود: «وقتی در یک جمهوری راه‌های قانونی برای تخلیه نارضایتی‌ها وجود نداشته باشند، مردم به راه‌های غیرقانونی روی می‌آورند، و بی‌تردید این، نتایج بسیار بدتری به بار می‌آورد.»

و سرانجام، فصل سی‌وچهارم به تقاضای مردم برای دخالت قدرت بیگانه اشاره دارد: «همواره چنین بوده است که وقتی شهروندان نتوانند در شهر خود به عدالت دست یابند، آن را از قدرت‌های بیرونی طلب می‌کنند؛ و این نشانه‌ای آشکار از فساد آن جمهوری است.» این گزاره بیان مستقیم این اندیشه است که یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است.

در یک جمع‌بندی از این سه گزاره:

۱- حل اختلاف و خشم میان مردم و نخبگان اگر کانال‌های نهادی و قانونی (مجالس، دادگاه‌ها، نمایندگان، تریبون‌ها) داشته باشد، به اصلاح سیاسی می‌انجامد؛
۲- اما اگر چنین سازوکارهایی وجود نداشته باشند، مردم یا به خشونت داخلی متوسل می‌شوند یا از قدرت‌های خارجی کمک خواهند خواست؛
۳- و این موضوع نشانه فساد و ضعف ساختار جمهوری/دولت است.

به‌طور مشخص، ماکیاولی می‌گوید وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی می‌کنند»، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است.

در کنتکست کتاب «گفتارهایی در باب لیوی»، «فضیلت مدنی» یعنی ترجیح دادن خیر عمومی بر منافع شخصی، مشارکت فعال در امور سیاسی، آمادگی برای دفاع از جمهوری و مسئولیت‌پذیری در برابر قانون. به مفهومی عام‌تر، شهروندان در یک جمهوری سالم باید شریک قدرت باشند، نه صرفاً تابع آن (*).

البته، ماکیاولی در فصل سی‌ونهم کتاب خود دست به ارزیابی از نتایج توسل به کمک قدرت خارجی نیز زده است. او معتقد است وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شوند، همیشه نتیجه فاجعه‌بار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیب‌پذیر می‌شود و حتی ممکن است آزادی‌اش را از دست بدهد.

در اینجا باید اضافه کرد که روابط بین‌الملل در چند قرن اخیر نسبت به زمان ماکیاولی (نیمه اول قرن ۱۶ میلادی) به‌طور بنیادین تغییر کرده است. در دوران معاصر، موارد چندی بوده‌اند که دخالت بشردوستانه و یا نظامی علیه حکام کشوری که در حق مردم خود دست به جنایت علیه بشریت زده‌اند، نه تنها به فاجعه منجر نشده، بلکه باعث آزادی مردم آن کشور نیز شده است. همچنین، چندین مورد نیز وجود دارند که نتایج فاجعه‌باری به بار آورده‌اند. در نتیجه، صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی به‌طور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.

به نظر نویسنده این سطور، اما مکانیزم‌هایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی می‌رسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند، آن‌طوری که در بالا توضیح داده شد، نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوسی نکرده‌اند.

———-
(*) توضیح: در اندیشه سیاسی ماکیاولی در کنتکست کتاب «شهریار» دو مفهوم کلیدی وجود دارد: فضیلت (virtue) به معنای کارآمدی در حفظ و گسترش قدرت است، نه لزوماً خوبی اخلاقی؛ و شانس یا بخت (fortune) به معنای تصادف و شرایط خارج از کنترل انسان است. این دو مفهوم در «شهریار» محور تحلیل ماکیاولی از قدرت و سیاست هستند و با مفهوم «فضیلت مدنی» در کتاب «گفتارهایی در باب لیوی» تفاوت بنیادین دارند. در «شهریار»، به عقیده ماکیاولی سیاستمدار موفق کسی است که با فضیلت خود، شانس را مهار یا از آن بهره‌برداری کند.


نظر خوانندگان:


■ آقای خوش‌جوش گرامی، مقاله شما به موقع، روشنگر و به نوعی پاسخ به پرسش پرمناقشه امروز جامعه‌ای مستاصل و فاقد چشم اندازی روشن است. جامعه‌ای به مصداق دقیق حکم ماکیاولی: «وقتی شهروندان برای حل منازعات داخلی «بیگانگان را وارد بازی می‌کنند، این نشانه فروپاشی نهادهای سیاسی و از دست رفتن «فضیلت مدنی» (civic virtue) است» و در حکمی دیگر: «وقتی که مردم یا دولت برای حل مشکلات داخلی خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شوند، همیشه نتیجه فاجعه‌بار است، زیرا نیروهای خارجی وفادار به کشور نبوده و به دنبال منفعت خودشان هستند. بدین طریق، کشور ضعیف و آسیب‌پذیر می‌شود و حتی ممکن است آزادی‌اش را از دست بدهد.»
اما با شما هم موافقم که: «صحیح یا غلط بودن تقاضای کمک از قدرت خارجی را باید در هر موردی به‌طور مشخص ارزیابی کرد، زیرا حکم ماکیاولی در دنیای معاصر تا حد زیادی مشروط است.» و با قبول این مورد مشخص من به آینده ایران به ویژه با مشاهده سلحشوران بی‌سلاح میهن مان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند، خوش‌بینم. ببینیم.
سعید سلامی


■ جناب خون جوش گرامی، درود بر شما. نوشتاری منطقی و به هنگام است، و من چیزهای ارزشمندی از آن آموختم.
با سپاس. بهرام خراسانی. یکم اسفند ۱۴۰۴


■ آقای خوش‌جوش گرامی. از نکات مثبت شروع کنم: شما تفکر ماکیاولی را بسیار خوب در مقاله‌ای کوتاه بیان کرده‌اید و اینکه به درستی، (بر خلاف تصور رایج و عامیانه)، ماکیاولی “توصیف‌گر واقعیت قدرت” بود. این نیز بسیار بجا و صحیح است که “یاری خواستن از بیگانه به دلیل ضعف نظام سیاسی است”.
نکات منفی را من اول در عنوان مقاله می‌بینم. اذعان دارم که این امر به سلیقه مربوط است نه به اصول. با توجه به همان تصور رایج و عامیانه در مورد ماکیاولی، عنوان مقاله با توجه به شرایط امروز ایران، کمی نامتناسب است. امیدوارم اشتباه کرده باشم. نکته منفی دیگر اینکه، شما در آخر مقاله، نظر منفی خود را در راستای نظر ماکیاولی، مبنی بر اینکه دخالت قدرت بیگانه “همیشه نتیجه فاجعه‌بار است” بدون توضیحی حتی مختصر رها کرده‌اید. اتفاقا این مسئله بسیار مهم است که در دوران ما با توجه به سلاح‌های بسیار پیشرفته و تکنولوژی اطلاعات برای مقابله با مردم، آیا شانس مردم بی‌سلاح در برابر یک حکومت استبدادی و ایدئولوژیک و “آخرالزمانی” چقدر است؟ چرا شرایط نسبت به دوران ماکیاولی تغییر محسوس نکرده است؟ آیا قدرت عظیم ارتباطات و تبلیغات را دست‌کم نمی‌گیرید؟ در کشتار اخیر، حکومت با یک ضربه، بزرگترین سلاح مردم را که ارتباطات بود فلج کرد!
با احترام فراوان. رضا قنبری. آلمان


■ درود گرم بر شما آقای سلامی گرامی، و با سپاس فراوان بابت محبت و حسن نظر شما در باره نوشته اینجانب!
همچون شما، من هم یک خوشبینی تاریخی درباره آینده ایران عزیزمان دارم، در عین نگرانی درباره وقایع مهیبی که می‌توانند در روند گذار از این حکومت دیو صفت و آدمخوار بر سر مردم کشور ما حادث شوند. با سر تعظیمی فرو آمده در برابر «سلحشوران بی‌سلاح میهن‌مان که برای نبرد با هیولای دینی گام در راهی دشوار گذاشتند و اراده بازماندگان که سوگواری مرسوم را بدل به تداوم آرمان آنان کردند».
با احترام جمشید خون‌جوش


■ درودی گرم بر شما آقای خراسانی عزیز، و با سپاس فراوان بابت محبت و حسن نظر شما در باره نوشته اینجانب!
با احترام جمشید خون‌جوش


■ آقای خون جوش ارجمند
از نوشتهء شما بهره بردم. به ویژه نتیجه‌گیری در مورد دخالت بشردوستانه را روشنگر دانستم. در شرایط امروزِ ما اگر درخواست برای دخالت بشردوستانه با پناه بردن به بیگانگان یکی انگاشته شود، تاریخ را به پیش از جنگ جهانی دوم رجعت نداده‌ایم؟ در طول جنگ جهانی دوم، پس از افشای وجود اتاق‌های گاز و کوره‌های آدم‌سوزی، بسیاری از مبارزان ضدنازی و بسیاری از متفکران و دانشمندان یهودی از متفقین درخواست کردند که کوره‌های آدم‌سوزی را منفجر کنند. این کار نشد تا روزهای آخر جنگ و اگر می‌شد، جان میلیون‌ها نفر از دودکش ها به آسمان نمی‌رفت.
حکومتی هست که جان مردم خود را صدهزار نفری می‌گیرد و با موشک‌ها و بمب‌های اتمش کل یک منطقه را می‌تواند به نابودی بکشاند و آنها نیز بشر هستند. آیا این مورد کاملی برای مشروعیت دخالت بشردوستانه نیست؟
ما باید در برابر روایت جعلی “جنگ میهنی” بایستیم و گفتمان و درخواست دخالت بشردوستانه را به گونه‌ای بپرورانیم که فعالانه آسیب به مردم به پا خواستهء سوگ دیده و زیرساخت‌های زندگی مدنی میهن‌مان را به حداقل ممکن برسانیم. زمانه هم با چنین رویکردی همراه است، زیرا دولت پرزیدنت ترامپ با حکومت ایران طرف است و نه کشور و مردم و حاکمیت ملی بر آن؛ و بارها بر آن تأکید کرده است.
نوشتهء شما را مقدمه‌ای بر چنین گفتمانی برای درخواست حدود دخالت بشردوستانه می‌دانم. امیدوارم دیر نشده باشد و نیروهای ملی تعلل نکنند و بتوانند بر جریان رویدادها تأثیر بگذارند؛ وگرنه بدترین حالت‌ها محتمل می‌شوند: یا ایران به ویرانی می‌افتد یا داستان تلخ نزدن کوره‌های آدم‌سوزی تا روزهای پایانی جنگ دوم جهانی می‌تواند به گونه‌ای دیگر پیش بیاید.
با احترام، دقیقیان


■ با سپاس فراوان از آقای خون‌جوش در مورد این نوشتار روشنگرشان.
پرسشی که برای من باقی مانده است معطوف است به موردهای مثبت از دخالت بشردوستانه که شما اشاره کرده‌اید. ممنون خواهم شد اگر این موردها را در دوران ما و پیرامون آن برشمرید- چه دخالت‌هائی که بر مبنای دخالت بشردوستانه در چارچوب R2P صورت گرفته باشند چه دلبخواه چنین تعریف شده باشند.
بهروز بیات


■ با درود آقای قنبری عزیز،
سپاس فراوان بابت کامنت شما بر نوشته اینجانب و نکات مثبت و منفی که در آن بر شمرده‌اید. بحث درباره آنها قطعا به روشنتر شدن موضوع کمک خواهد کرد.
قبل از هر چیز، لازم میدانم توضيح دهم که چرا این موضوع را انتخاب کردم. من با مشاهده خواسته‌ هم‌ميهنان فراوانی که از درون ایران در حمایت از دخالت نیروهای خارجی جهت برکناری حکومت اسلامی مطرح شده بود، با وجود همه خطراتی که چنین دخالتی می‌تواند برای آنها داشته باشد و داوری‌های منفی و متکبرانه افرادی همه‌چیز دان و نشسته در برج‌عاج درباره این خواسته، تصمیم گرفتم تا نشان دهم که این موضوعی جدید در تاریخ بشریت نیست و دلایل جدی و متقنی برای آن وجود دارد. و این دلیل چیزی نیست جز حکومتی بنام جمهوری اسلامی با یک ایدئولوژی آخرالزمانی.
در رابطه با تیتر مقاله: تلاشم در انتخاب تیتر این بود، تا آنجا که ممکن است “خنثی” باشد، بدون هرگونه جهت‌گیری خاص درباب موضوع مورد بحث. علاوه بر این، تیتر را با فهم متعارف خودم از ماکیاولی و نه “تصور رایج و عامیانه” درباره او انتخاب کردم و درکم این بود که خوانندگان نیز از همین زاویه به آن نگاه خواهند کرد.
در رابطه با موضوع دیگری که مطرح کردید: فکر میکنم که اینجا یک سوءتفاهم وجود دارد، زیرا من ضمن بیان نظر ماکیاولی مبنی بر “فاجعه‌بار بودن دخالت خارجی”، اضافه کردم که این گزاره در دوران معاصر و بر اساس تجارب تاریخی جدید، مشروط می‌باشد و نمیتوان در اینباره یک حکم کلی صادر کرد: هم موارد مثبت و هم موارد منفی وجود داشته‌اند و باید هر موردی را به طور مشخص ارزیابی کرد. آن‌چیزی که نسبت به دوره ماکیاولی تغییر نکرده، عواملی هستند که مردم را به سمت توسل به نیروی خارجی می‌رانند: حکومت ستمگر، سرکوبگر و زبان‌نفهم. ویژه‌گی‌هایی که درباره حکومت اسلامی ایران کاملا صدق میکنند.
من به عمد نظر شخصی خودم را مطرح نکردم، زیراکه در این زمینه واقعا دچار یک پارادوکس هستم. از یکسو، همانطور که شما نیز اشاره کرده‌اید، معتقدم که مردم بی سلاح و بی‌دفاع ایران در برابر هیولای حاکمی که مجهز به پیشرفته‌ترین سلاح سرکوب و تکنولوژی اطلاعاتی برای مقابله با مردم است و حدو مرزی نیز در جنایت و توحش نمی‌شناسد، تقریبا هیچ شانسی جهت مقابله ندارند و از سوی دیگر با توجه به نبود یک اپوزیسیون متشکل که در صورت سرنگونی حکومت توان اداره کشور را داشته باشد، با وجود آرزوی تک‌تک سلولهایم برای خلع ید از این حکومت، از فروپاشی کشور و هرج‌ومرج در آن واهمه عظیمی دارم. هر فردی، چه موافق دخالت خارجی چه مخالف آن، اگر ادعا کند که دچار چنین پارادوکسی نیست، به نظر من یا دروغ میگوید یا دچار تکبر و نخوت توام با حماقت است.
با احترام جمشید خون‌جوش


■ آقای خون‌جوش عزیز، ممنونم بابت پاسخ روشن شما. شما از عبارت “مکانیزم‌هایی که مردم یا بخشی از مردم یک کشور را به جایی می‌رسانند تا از یک قدرت خارجی تقاضای کمک کنند” استفاده کرده بود. اشتباه از من بود که به کلمه “مکانیزم” توجه کافی نکردم. در مورد دو جمله آخر کامنت شما، کاملأ صحیح می‌فرمایید. من هم این واهمه و تردیدها را دارم. اما در مجموع، تا این تاریخ، روند امور را مثبت می‌بینم و به آینده این فاز از مبارزه ایرانیان (چه داخل، چه خارج) چه با کمک خارجی، چه بدون آن، خوشبین هستم. می‌دانیم که تصمیم نگرفتن نیز، نوعی تصمیم‌گیری است.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ با درود آقای بیات عزیز،
دخالت بشر دوستانه در چارچوب R2P مفهوم جدیدی است که کمی بیش از بیست سال پیش (در سال ۲۰۰۵) بعد از ناتوانی جامعه جهانی در جلوگیری از نسل کشی مردم رواندا در سال ۱۹۹۴ و مسلمانان بوسنی در سربرنیتسا بین سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ از سوی سازمان ملل متحد خلق شد تا در آینده چنین وقایعی رخ ندهند. اما بحث مورد نظر در اینجا و تقاضای کمکی که بخشی از ایرانیان مطرح میکنند لزوما در این چارچوب نمی‌گنجید (اگرچه از سوی برخی چهره‌های شناخته شده ایرانی مطرح شده است)، زیراکه بوجود آوردن یک اجماع در ارگانهای مربوطه سازمان ملل متحد، بویژه در شرایط ژئوپولیتیکی کنونی، تقریبا محال است. آنچه که من به عنوان نمونه مثبت از آن نام میبرم مداخله ناتو در بوسنی و هرزگوین در خلال جنگ بوسنی در ماه‌های اوت و سپتامبر ۱۹۹۵ (با مجوز سازمان ملل متحد) است، که به قرارداد ترک مخاصمه دیتون و پایان جنگ بوسنی منجر شد. بمباران یوگوسلاوی در جریان استقلال کوزوو در سال ۱۹۹۹ از سوی ناتو (بدون مجوز سازمان ملل متحد) را نیز تعداد زیادی در این چارچوب ارزیابی می‌کنند. اگرچه این مورد سایه روشن‌‌های بیشتری دارد که من در اینجا وارد آنها نمیشوم، اما معتقدم که سرسختی میلوسویچ عامل اصلی این بمبارانها بود و سرنگونی او یک سال بعد و راحت شدن صربها از شر او نیز محصول شکستش در کوزوو بود. 
یک نمونه دیگر به نظر من، دخالت ویتنام در کامبوج تحت حکومت پل‌پوت در دسامبر ۱۹۷۸ است که طی آن کل کامبوج اشغال شد، حزب کمونیست  آن از قدرت برکنار شد و نسل‌کشی پل‌پوتی خاتمه یافت. اگرچه باید اضافه کرد که چین (بدلیل حمایت آن از رژیم پل‌پوت) و آمریکا (بدلایل ژئوپولیتیکی محض) با رسوایی‌ و بی‌شرمی غیرقابل تصوری مخالف این کار ویتنام بودند. برخی حتی اشغال آلمان نازی و ایتالیای فاشیستی و آزادی فرانسه، بلژیک، هلند و .... توسط ارتش متفقین را نیز از این نوع ارزیابی می‌کنند، اگرچه اینها به نظر در مقایسه با بوسنی (و کوزوو) و کامبوج مواردی کاملا متفاوت هستند.
با احترام، جمشید خون‌جوش


■ با درودهای گرم خانم دقیقیان عزیز،
سپاس فراوان بابت حسن نظر شما درباره نوشته اینجانب و برای کامنت و نظرات مطرح شده از سوی شما.
با ارزیابی‌تان درباره کم کاری متفقین در حین جنگ جهانی دوم در زمینه حفاظت از جان یهودیان فراوان موافقم و آرزو می‌کنم که در باره ایران چنین اشتباهاتی رخ ندهند.
اما آنچه که به شرایط کنونی ایران مربوط می‌شود، برای من هنوز مشخص نیست که رئیس جمهور آمریکا چه هدفی را دنبال می‌کند: سرنگونی حکومت ایران - با کدام آلترناتیو جانشینی- یا یافتن جریانی از درون حکومت مستقر که آماده همکاری با او باشد - مدل به اصطلاح ونزوئلایی که معلوم نیست در شرایط ایران اصولا قابل پیاده کردن باشد. در نتیجه، او در هر دو شق با چالش‌‌های جدی روبروست. امیدوارم که او به ضرر مردم ایران دست به معامله نزند و اوضاع کشورمان ختم به خیر شود.
با احترام جمشید خون‌جوش





نظر شما درباره این مقاله:







حکمرانی در عصر هوش مصنوعی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 19.02.2026, 18:15

حکمرانی در عصر هوش مصنوعی


کمال آذری

حکمرانی جامعه‌محور، خودحکمرانی محلی، هویت مجازی و شکوفایی انسانی در عصر هوش مصنوعی

چکیده

جوامع انسانی دگرگونی‌ای تاریخی را تجربه می‌کنند که در آن فناوری‌های دیجیتال هوشیاری جمعی را گسترش می‌دهند، و در عین حال بنیان‌های جغرافیایی و رابطه‌ایِ پشتیبانِ حیات جمعی را متلاشی می‌کنند.

جوامع مبتنی بر هویت مجازی به افراد اجازه می‌دهند پیوندهایی عاطفی فراتر از قاره‌ها برقرار کنند، اما این پیوندها نمی‌توانند جایگزین همکاری متجسد (واقعی)[۱] برای بقا، مراقبت، تاب‌آوری اقتصادی و حفاظت جمعی باشند. در همین حال، هوش مصنوعی و اتوماسیون ساختارهای اقتصادیِ مبتنی بر کار مزدی[۲] را، که از دولت‌های رفاهِ قرن‌بیستمی حمایت می‌کردند، در هم می‌شکنند. جمعیت‌های سال‌خورده فشارهای مالی را تشدید می‌کنند، و دولت‌های ملّی روزبه‌روز در قبال تأمین حمایت‌های اجتماعیِ وعده‌داده‌شده ناتوان‌تر می‌شوند. نتیجه اینکه شکافی میان حس تعلق نمادین و امنیت مادی ایجاد می‌شود؛ شکافی که به بی‌ثباتی در مشارکت دموکراتیک، حیات اقتصادی و سلامت روان دامن می‌زند. این رساله استدلال می‌کند که تنها پاسخِ مؤثر به این فشارهای ساختاری، گذار به خودحکمرانی جامعه‌محور است؛ نظامی که بر واحدهای انسانی متشکل از جوامع پایه[۳] ده‌هزارنفری، فدراسیون‌های مراقبتی[۴] پنجاه‌هزارنفری، و کانتون‌های خودمختار[۵] دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری مبتنی است. این مدل با یافته‌های انسان‌شناسی تکاملی، روان‌شناسی شناختی، نظریه نیازهای انسانی، شواهد جامعه‌شناختی، نظریه سیاسی، رفتار اقتصادی، حفاظت جمعی، و اصول اخلاقی مِهر[۶] هم‌راستاست. این طرح در واقع نقشه‌ای منسجم و پایدار برای سازمان‌دهی مجددِ جوامع پیشرفته ارائه می‌دهد؛ در قالب ساختارهایی که می‌توانند در عصر هوش مصنوعی، معنا، مراقبت، حفاظت و پویاییِ دموکراتیک را فراهم آورند.

مقدمه

انسان درحال ورود به دوره‌ای تاریخی است که در آن ساختارهای سنتیِ هویت، تعلق جمعی و حیات سیاسی، دیگر همچون گذشته‌ها عمل نمی‌کنند. فناوری‌های دیجیتال شبکه‌هایی جهانی از پیوندهای نمادین می‌سازند؛ شبکه‌هایی که در آن‌ها افراد خود را متعلق به جوامع دورافتاده مبتنی بر علایق مشترک، ایدئولوژی یا هویت می‌بینند.[۱] این شبکه‌ها تخیل انسان را دگرگون می‌کنند، و مرزهای تجربه فردی را گسترش می‌دهند، اما در عین حال پیوندهای محلیِ تأمین‌کننده مراقبت، اعتماد، ثبات و مسئولیت جمعی را تضعیف می‌کنند و از هم می‌پاشند. افراد روزبه‌روز بیشتر در فضای عمومیِ دیجیتال مشارکت می‌کنند، اما جهان اجتماعیِ پیشین را، که روزگاری حمایت و حفاظت متقابل ارائه می‌دادند، از دست می‌دهند. هوش مصنوعی، اتوماسیون و سرمایه‌داریِ پلتفرمی[۷] هم بنیان‌های حیات اقتصادی را از بیخ‌وبن تغییر می‌دهند.

اشتغال ناپایدار می‌شود، کار مزدی کم‌کم از مرکزیت تولید کنار می‌رود، و نظام‌های مالیاتی ملّی در تأمین دولت‌های رفاه گسترده، که برای عصری دیگر طراحی شده بودند، درمی‌مانند.[۲] بی‌ثباتیِ حاصل موقتی نیست، بلکه ساختاری است، و همه ساحت‌های زندگی اجتماعی، از جمله خانواده، آموزش، مشارکت سیاسی، سلامت روان و فرصت‌های اقتصادی را در بر می‌گیرد.

بنابراین، جوامع مدرن با تناقضی عمیق روبه‌رو هستند. افراد به اطلاعات، شبکه‌های جهانی و حس تعلق نمادین در مقیاسی بی‌سابقه دسترسی دارند، اما روزبه‌روز منزوی‌تر، مضطرب‌تر و از شکل‌های معنادارِ حیات جمعی دورتر می‌شوند. البته نظام‌های سیاسی ملّی عظیم، متمرکز و پُرهزینه هستند، اما توانایی‌شان برای تأمین مراقبت، امنیت و انسجام اجتماعی که برای آن ساخته شده بودند، مدام کاهش می‌یابد. نظام‌های اقتصادی ثروت‌هایی هنگفت می‌آفرینند، اما میلیون‌ها نفر گرفتار ناامنی و آوارگی می‌شوند. پیشرفت فناوری شتاب می‌گیرد، اما نهادهای اجتماعی و سیاسی در تطبیق با آن دچار مشکل هستند.

این رساله استدلال می‌کند که راه‌حل این تناقض، بازسازی جامعه بر پایه جوامع هم‌اندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند مراقبت واقعی و مشارکت معنادار را تأمین کنند. جوامع پایه حدوداً ده‌هزارنفری می‌توانند زندگی روزمره را سامان و ثبات بدهند، کمک متقابل را تقویت کنند و بنیان‌های رابطه‌ایِ شکوفایی انسانی را احیا نمایند. فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری قادرند خدمات تخصصی را هماهنگ کنند، منابع را توزیع نمایند و به چالش‌های پیچیده پاسخ بدهند. کانتون‌های دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری می‌توانند به‌عنوان واحدهای سیاسی خودمختار عمل کنند، و تعادل میان پاسخ‌گویی محلی و ظرفیت منطقه‌ای را برقرار نمایند. این نظام تودرتو با معماری شناختی، عاطفی و اجتماعیِ گونه انسان هم‌خوانی دارد، و به چالش‌های ناشی از هوش مصنوعی، دگرگونی‌های جمعیتی، بی‌ثباتی زیست‌محیطی و تحولات اقتصادی پاسخی مؤثر می‌دهد.

این مدل پیشنهادی بر هشت دسته تحلیلی استوار است که در کنار هم بنیانی میان‌رشته‌ای برای حکمرانی جامعه‌محور فراهم می‌کنند. این دسته‌ها عبارت‌اند از:

• انسان‌شناسی تکاملی،
• روان‌شناسی شناختی و اجتماعی،
• نظریه نیازهای انسانی،
• جامعه‌شناسی هم‌بستگی،
• نظریه سیاسی،
• کارآفرینی و رفتار اقتصادی،
• حفاظت جمعی، و
• اخلاق مهر.

هریک از این دسته‌ها بُعدی متفاوت از بحران کنونی را توضیح می‌دهد، و منطق بازگشت به نظام‌های جامعه‌محور را روشن می‌سازد. این هشت دسته در مجموع چهارچوبی منسجم شکل می‌دهند برای فهم اینکه چرا هویت مجازی نمی‌تواند جایگزین جامعه متجسد و واقعی شود، چرا دولت‌های رفاه ملّی درحال فروپاشی هستند، و چرا شکوفایی انسانی در قرن بیست‌ویکم نقشه تمدنیِ نوینی می‌خواهد که ریشه در جامعه، عمل متقابل و کرامت انسانی داشته باشد.

بررسی ادبیات

دگرگونیِ مفهوم جامعه در عصر دیجیتال به یکی از دغدغه‌های اصلی در انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، نظریه سیاسی و مطالعات فناوری تبدیل شده است. پژوهشگران این رشته‌ها همگی تأکید می‌کنند اگرچه جوامع هویتیِ مجازی دامنه تعلق انسانی را به‌شدت گسترش داده‌اند، اما در عین حال نمی‌توانند جایگزین جوامع واقعی و ریشه‌دار شوند؛ جوامعی که وظیفه بقا، حفاظت و مراقبت متقابل را در طول تاریخ برعهده داشته‌اند. شبکه‌های دیجیتال شیوه خودفهمی افراد را از نو سازمان‌دهی کرده‌اند، اما بنیان‌های تکاملیِ زندگی اجتماعی انسان همچنان به نزدیکی جسمانی، محیط مشترک و تعهدات رابطه‌ای گره خورده است. این بررسی ادبیات با تلفیق مهم‌ترین مناقشات چند رشته، پایه‌ای علمی برای این ادعا شکل می‌دهد که آینده جوامع پیشرفته ناگزیر باید به‌سوی بازگشت به خودحکمرانی جامعه‌محور حرکت کند، به‌ویژه وقتی هوش مصنوعی و اتوماسیون توان مالی و مدیریتی دولت‌های رفاه متمرکز را تضعیف می‌کنند.

مفهوم عمومی‌های شبکه‌ای[۸] از دانا بوید محیط‌های واسطه‌شده دیجیتال را توصیف می‌کند که در آن‌ها شکل‌گیری هویت و تعامل اجتماعی فراتر از مرزهای جغرافیایی رخ می‌دهد.[۳] این محیط‌ها حس تعلق نمادین، سرمایه‌گذاری عاطفی شدید و نزدیکیِ غیرجغرافیایی را تقویت می‌کنند. مانوئل کاستلز نیز استدلال می‌کند که شبکه‌های دیجیتال فضاهای خودمختار ارتباطی می‌سازند که تعلق اجتماعی را حول جریان اطلاعات و معانی مشترک بازسازی می‌کنند، نه حول جامعه فیزیکی.[۴] در این مدل، افراد عمدتاً از طریق روایت‌ها، تصاویر و تعاملات الگوریتمیِ فراسرزمینی به هم می‌پیوندند. پژوهش رابرت پاتنم حاکی از فروپاشیِ شکل‌های سنتی حیات مدنی است.[۵] یافته‌های از کاهش چشمگیر مشارکت در انجمن‌های محلی و در نتیجه کاهش سرمایه‌ای اجتماعی را به تصویر می‌کشند که روزگاری اعتماد و همکاری در سطح محله را ممکن می‌ساخت. شوشانا زوبوف با تحلیل سرمایه‌داری نظارتی[۹] نشان می‌دهد که پلتفرم‌های دیجیتال از طریق مکانیسم‌های تجاری، افراد را از حیات مدنی محلی دور کرده‌اند، و به‌سوی بازارهای جهانی توجه[۱۰] سوق می‌دهند.[۶]

انسان‌شناسی شواهدی محکم ارائه می‌دهد مبنی بر اینکه اجتماعی‌بودنِ انسان در جوامع واقعیِ شکل‌گرفته بر پایه خویشاوندی، همکاری و محیط مشترک تکامل یافته است. سارا هردی می‌گوید نوزادان تنها به کمک پرورش جمعیِ چندخانواری و چندنسلی زنده مانده‌اند.[۷] مایکل گورون و کیم هیل استدلال می‌کنند که شکار جمعی و تقسیم غذا جوامع انسانی را طوری شکل داده‌اند که نیازمند نزدیکی جسمانی و وابستگی متقابل است، نه تعاملات نمادین یا مجازی.[۸] این یافته‌ها حاکی از آن هستند که هرچند جوامع مبتنی بر هویت دیجیتال می‌توانند سرشار از هوشیاری و آگاهی شوند، اما قادر به بازتولید کارکردهای بقاییِ ذاتی گروه‌های اجتماعی واقعی نیستند. پژوهش رابین دانبار بر پایه فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که انسان روابط اجتماعی پایدارش را فقط تا حدود ۱۵۰ نفر می‌تواند حفظ کند، و گروه‌های هویتی منسجم به‌ندرت از پنج‌هزار تا بیست‌هزار نفر فراتر می‌روند.[۹][۱۰] این یافته‌ها پایه تجربیِ محکمی فراهم می‌کنند برای این استدلال که سازمان‌دهی سیاسیِ جامعه‌محور باید بر واحدهای تعاملیِ هم‌اندازه با مقیاس انسانی استوار باشد؛ واحدهایی به‌مراتب کوچک‌تر از اندازه دولت‌–ملت‌های[۱۱] مدرن.

پژوهش‌های روان‌شناختی این نتیجه را تعمیق می‌کنند. سلسله‌مراتب نیازهای مازلو روشن می‌سازد که افراد پیش از دستیابی به تعلق، حرمت نفس یا خودشکوفایی، باید نیازهای فیزیولوژیک و ایمنیِ خود را تأمین کنند.[۱۱] جوامع مجازی شاید نیازهای نمادین هویت و بازشناسی را برآورده کنند، اما نمی‌توانند حفاظت جسمانی، سرپناه، امنیت غذایی یا مراقبت اضطراری ارائه بدهند. شری تِرکل نشان می‌دهد که ارتباطات دیجیتال به شکل‌گیری هویت‌های تکه‌تکه منجر می‌شود، زیرا افراد مدام میان شخصیت‌های آنلاین متعدد جابه‌جا می‌شوند.[۱۲] بدون وجود جوامع واقعیِ پایدار برای زمین‌گیری این هویت‌ها، اضطراب، تنهایی و بی‌ثباتی عاطفی افزایش می‌یابد. پژوهش‌های مربوط به شکل‌گیری اعتماد نیز تأیید می‌کنند که تنظیم عواطف به حالت‌های چهره، تُنِ صدا، حضور جسمانی و آیین‌های مشترک وابسته است؛ هیچ‌کدام از این‌ها در ارتباطات دیجیتال به‌طور کامل بازتولید نمی‌شوند.[۱۳]

ادبیات جامعه‌شناختی نیز تضعیف ساختارهای هم‌بستگی محلی را برجسته می‌کند. تمایز فردیناند تونیس میان گماین‌شافت[۱۲] (جامعه صمیمی و ارگانیک) و گزل‌شافت[۱۳] (جامعه قراردادی و بی‌اسم‌ورسم) ابزار مفهومی مفیدی برای فهم جابه‌جایی ناشی از شبکه‌های دیجیتال است.[۱۴] رسانه‌های اجتماعی با ترویج تعاملات نمادینِ فاقد عمق و تعهد گماین‌شافت، گزل‌شافت را تشدید می‌کنند. رابرت سمپسون در پژوهش‌هایش درباره کارایی جمعی نشان می‌دهد که اعتماد محله‌ای و تمایل متقابل به مداخله برای خیر همگانی با ایمنی، سلامت و رفاه کودکان هم‌بستگی قوی دارد.[۱۵] جوامع مجازی نمی‌توانند این شکل از همکاری محلی را جایگزین کنند. مفهوم فرامکانیتِ[۱۴] آرجون آپادورای به افرادی اشاره دارد که هویتشان تحت تأثیر جریان‌های فرهنگی جهانی شکل می‌گیرد، درحالی‌که زندگی جسمانی‌شان در محیط‌های محلی تضعیف‌شده یا تکه‌تکه باقی می‌ماند.[۱۶]

نظریه سیاسی و ادبیات حکمرانی فشارهایی ساختاری را به تصویر می‌کشد که دولت‌های رفاه متمرکز را روزبه‌روز ناپایدارتر می‌سازند. ساسکیا ساسن و پیتر تیلور این‌طور استدلال می‌کنند که جهانی‌سازی و جابه‌جایی جمعیت، ظرفیت مالی و مدیریتی دولت‌–ملت‌ها را فرسوده، و امکان ارائه مراقبت همگانی را محدود کرده است.[۱۷] پژوهش الینور اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی نشان می‌دهد که جوامع پیچیده زمانی کارآمدتر هستند که واحدهای کوچک و هم‌پوشان منابع و مسئولیت‌های محلی را مدیریت نمایند.[۱۸] اثر او بیانگر آن است که آینده سازمان‌دهی سیاسی باید به‌سوی جوامع خودمختار کوچک‌تر حرکت کند، نه بوروکراسی‌های عظیم متمرکز. اولریش بک و یورگن هابرماس مدل‌های سیاسی پساملی را پیشنهاد می‌کنند که بر لایه‌های متعدد حکمرانی، از ساختارهای تنظیمی جهانی تا جوامع محلی توانمندشده، استوار است. چنین چشم‌اندازی تأیید می‌کند که در عصر هوش مصنوعی و پیوندهای جهانی، خودحکمرانی جامعه‌محور برای تداوم مراقبت، هم‌بستگی و مشارکت دموکراتیک ضروری خواهد بود.

هشت دسته تحلیلی
چهارچوبی یکپارچه برای فهم جامعه، هویت، حکمرانی و شکوفایی انسانی

دگرگونی از جوامع جغرافیایی به جوامع هویتیِ مجازی مستلزم برخورداری از چهارچوبی چندلایه است که انسان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، نظریه سیاسی، اقتصاد و اخلاق فرهنگی را در بر بگیرد. هشت دسته تحلیلیِ ارائه‌شده در این رساله، داربست مفهومیِ اصلی را می‌سازند تا روشن شود چرا جوامع مجازی نمی‌توانند جای جوامع محلیِ واقعی و فیزیکی را در تأمین بقا، حفاظت، مراقبت و حکمرانی معنادار بگیرند. هر دسته بُعدی متمایز از زندگی اجتماعی انسان را نشان می‌دهد، اما همه آن‌ها در نظامی منسجم در هم تنیده می‌شوند. این هشت دسته در مجموع می‌گویند جوامع پسامدرن ناگزیر هستند زندگی سیاسی و اجتماعی خود را در مواجهه با هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولت‌های رفاه متمرکز[۱۵]، حول خودحکمرانی جامعه‌محور[۱۶] بازسازی کنند.

۱. انسان‌شناسی تکاملی
انسان در گروه‌های کوچک و به‌هم وابسته تکامل یافته است؛ گروه‌هایی که بقایشان به همکاری، خویشاوندی و کار مشترک گره خورده بود. شواهد باستان‌شناختی و انسان‌شناختی نشان می‌دهند انسان‌های اولیه در دسته‌ها و روستاهایی زندگی می‌کردند که حفاظت متقابل، تولید غذای جمعی و مراقبت چندنسلی را ممکن می‌ساختند.[۱۹] تشکیل این سازوکارها اختیاری نبود، بلکه برای بقا ضرورت داشتند. آن ویژگی‌هایی که جوامع اولیه انسانی را شکل دادند، یعنی تقسیم ریسک، تأمین جمعی و عمل متقابلِ عاطفی، هنوز در ذات انسان باقی است. جوامع محلیِ قوی نه صرفاً ترجیح فرهنگی، بلکه بخشی از تاریخ تکاملی گونه ما هستند. جوامع مجازی، هرچند از نظر روان‌شناختی قدرتمند به شمار می‌روند، اما نمی‌توانند چنین کارکردهایی داشته باشند، زیرا نه همکاری واقعی ارائه می‌دهند، و نه محیط زیست‌بومیِ مشترک دارند. تاریخ تکاملی نشان می‌دهد که بقا به شبکه‌های محلی و همکاری جسمانی وابسته است؛ چیزی که شبکه‌های دیجیتال از جایگزینیشان عاجز هستند.

۲. روان‌شناسی شناختی و اجتماعی
شناخت انسانی برای مدیریت روابط اجتماعی در محدوده طبیعی تکامل یافته است. فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که هر فردی فقط با تعدادی محدود می‌تواند رابطه پایدار داشته باشد.[۲۰] رسانه‌های اجتماعی این محدودیت طبیعی را درهم می‌شکنند و فرد را در معرض هزاران تعامل نمادین قرار می‌دهند؛ تعاملاتی که حس تعلق می‌آورند، اما اعتماد، تنظیم عواطف و مسئولیت متقابلِ ناشی از مواجهه رودررو را پدید نمی‌آورند. شکل‌گیری اعتماد به نشانه‌های ظریف چهره، تُنِ صدا، آیین‌های مشترک و حضور جسمانی وابسته است.[۲۱] جوامع مجازی این نشانه‌ها را تولید نمی‌کنند و در نتیجه نمی‌توانند ثبات روان‌شناختی و مسئولیت متقابلی را که جوامع فیزیکی تأمین می‌کنند، به وجود بیاورند. این ناهم‌خوانی به هویت تکه‌تکه، بی‌ثباتی عاطفی و کاهش تاب‌آوری روانی می‌انجامد. محدودیت‌های شناختی به‌وضوح نشان می‌دهند که رسانه‌های اجتماعی حس تعلق نمادین را تقویت می‌نمایند، اما شرایط شناختی لازم برای اعتماد عمیق و همکاری پایدار را ایجاد نمی‌کنند.

۳. روان‌شناسی نیازهای انسانی
سلسله‌مراتب نیازهای مازلو توضیح ساختاری می‌دهد که چرا هویت دیجیتال نمی‌تواند نیازهای انسانی را به‌طور کامل ارضا نماید.[۲۲] لایه‌های بنیادین نیازهای انسانی، یعنی بقا، ایمنی، تعلق، حرمت نفس و خودشکوفایی، باید به‌ترتیب برآورده شوند. جوامع مجازی می‌توانند نیازهای نمادین تعلق و بازشناسی را تأمین کنند، اما قادر به رفع نیازهای فیزیولوژیک و ایمنی، از جمله امنیت غذایی، تأمین سرپناه، حفاظت، کمک اضطراری و حمایت مادی نیستند. بنابراین شکوفایی انسانی مستلزم وجود جوامعی واقعی است که این لایه‌های بنیادین را تأمین نمایند تا تعلق و حرمت نفس بر آن استوار شود. با شتاب اتوماسیون، بیکاری و بی‌ثباتی اقتصادی، شکاف میان آنچه جوامع مجازی عرضه می‌کنند و آنچه انسان واقعاً نیاز دارد، روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شود. بنابراین، وجود خودحکمرانی جامعه‌محور نه صرفاً مطلوب، بلکه برای تأمین نیازهای پایه انسانی ضروری است.

۴. جامعه‌شناسی هم‌بستگی
نظریه‌های جامعه‌شناختی هم‌بستگی بر اهمیت مکان مشترک، تعامل واقعی و تعهد اخلاقی تأکید دارند. چهارچوب گماین‌شافت و گزل‌شافتِ فردیناند تونیس تفاوت جامعه ارگانیک و صمیمی را با جامعه قراردادی و بی‌اسم‌ورسم روشن می‌کند.[۲۳] رسانه‌های اجتماعی گزل‌شافت را به‌شدت تقویت می‌کنند، زیرا روابط در آن‌ها انتزاعی، نمادین و کاملاً فردگرایانه هستند، و این رویکرد مانع شکل‌گیری مسئولیت جمعی در سطح محلی می‌شود. پژوهش رابرت سمپسون درباره کارایی جمعی نشان می‌دهد که اعتماد مبتنی بر محله و آمادگی برای مداخله به‌نفع خیر همگانی، در واقع ایمنی، سلامت و ثبات جامعه را به ارمغان می‌آورند.[۲۴] جوامع دیجیتال نمی‌توانند این مسئولیت‌های محلی را بازتولید کنند. جوامع بدون برخورداری از انسجام مبتنی بر محله و هویت محلی مشترک، توانایی خود برای مدیریت بحران، بسیج عمل جمعی و حفظ نظم عمومی را از دست می‌دهند. بنابراین، جامعه‌شناسی هم‌بستگی این‌گونه استدلال می‌کند که جوامع فیزیکی باید در قالب واحدهای اصلیِ سازمان‌دهی اجتماعی و مراقبت باقی بمانند.

۵. نظریه سیاسی و حکمرانی
نظریه سیاسیِ معاصر روزبه‌روز بیشتر این مسئله را می‌پذیرد که دولت‌–ملت‌های متمرکز دچار کاهش کارایی شده‌اند. جریان‌های جهانی سرمایه، جابه‌جایی‌های فراملّی و تحولات فناوری، ظرفیت مدیریتی و مالی دولت‌های بزرگ را به‌شدت تضعیف کرده‌اند.[۲۵] پژوهش الینور اوستروم نشان می‌دهد که حکمرانی کارآمد زمانی به دست می‌آید که واحدهای کوچک و تودرتو با خودمختاری و پاسخ‌گویی، مسئولیت‌های محلی را مدیریت نمایند.[۲۶] ساختارهای حکمرانی چندمرکزی و غیرمتمرکز در محیط‌های پیچیده از بوروکراسی‌های متمرکز عملکرد بهتری دارند، زیرا دانش محلی، تنوع فرهنگی و اعتماد مبتنی بر جامعه را به تصمیم‌گیری راه می‌دهند. این بینش از مدل سیاسیِ جامعه‌محور پشتیبانی می‌کند که در آن جوامع ده‌هزار تا پانزده‌هزارنفری مراقبت‌های ضروری، حمایت و حل تعارض را برعهده می‌گیرند و واحدهای فدرال دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری هماهنگی گسترده‌تر را تأمین می‌نمایند. این مدل تودرتو با انسان‌شناسی تکاملی و همین‌طور با نظریه سیاسی هم‌خوانی دارد، و آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن جامعه هسته اصلی واحد سیاسی است.

۶. کارآفرینی و رفتارهای اقتصادی
با سلطه هوش مصنوعی و اتوماسیون بر اقتصاد جهانی، اشتغال ناپایدار و بازارهای کارِ بزرگ‌مقیاس کوچک‌تر می‌شوند. مطالعات اقتصادی حاکی از آن هستند که نوآوری از شبکه‌های متراکم اعتماد، تعامل مکرر و نظام‌های حمایتیِ محلی زاده می‌شود.[۲۷] تحلیل جین جیکوبز درباره نوآوری شهری ثابت می‌کند که شبکه‌های کوچک و به‌هم‌پیوسته خلاقیت، آزمایش و فعالیت کارآفرینانه را پرورش می‌دهند.[۲۸] نظام‌های اقتصادی جامعه‌محور مربی‌گری، سرمایه اجتماعی و تقسیم ریسک جمعی را فراهم می‌کنند و همه این‌ها نوآوری و تاب‌آوری اقتصادی محلی را تقویت می‌نمایند. جوامع مجازی می‌توانند تخیل کارآفرینانه را برانگیزند، اما اعتماد محلی، حمایت مادی و مربی‌گری عملیِ لازم برای فعالیت اقتصادی پایدار را عرضه نمی‌کنند. اقتصاد آینده به شبکه‌های محلی وابسته خواهد بود، نه به بازارهای کار متمرکز.

۷. حفاظت جمعی
امنیت جمعی و حفاظت متقابل مستلزم هماهنگیِ واقعی است. انسان‌شناسی نشان می‌دهد که جوامع کوچک با ترغیب اخلاقی، شهرت و هنجارهای مشترک رفتار را تنظیم می‌کنند.[۲۹] در جوامع بزرگ‌تر، به نهادهای اجباری مانند پلیس نیاز است، چون افراد یکدیگر را نمی‌شناسند و به هم اعتماد ندارند. حکمرانی در مقیاس جامعه امکان حفاظتِ مبتنی بر همکاری، پاسخ سریع به بحران و حل مسئله جمعی را می‌دهد. جوامع مجازی در بلایای طبیعی، کمبود غذا، بحران‌های زیست‌محیطی یا درگیری‌های خشونت‌آمیز هیچ‌گونه حفاظت جسمانی ارائه نمی‌دهند. پیچیدگی ریسک‌های مدرن، نیاز به جوامع جغرافیاییِ مشخص را که قادر به بسیج سریع و هماهنگ باشند، دوچندان می‌کند.

۸. معنای فرهنگی و اخلاق مهر
جوامع انسانی برای تداوم معنا و هم‌بستگی به ارزش‌های مشترک، آیین‌ها و چهارچوب‌های فرهنگی نیاز دارند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت متقابل، کرامت و هماهنگی تأکید دارد، بستری برای حیات سالمِ مبتنی بر جامعه فراهم می‌کند. جوامع مجازی غالباً تعلق نمادین بدون تعهد واقعی می‌آفرینند، و این رویکرد به تکه‌تکه‌شدنِ هویت و بی‌ثباتی عاطفی می‌انجامد. در مقابل، جوامع واقعی روایت‌های مشترک و حافظه جمعی می‌سازند که معنا و ساختار می‌بخشند. از این رو اخلاق مهر به‌عنوان بنیاد اخلاقیِ خودحکمرانی جامعه‌محور عمل می‌کند؛ جایی که ارزش‌ها و هویت در روابط واقعی و مسئولیت‌های مشترک ریشه دارند، نه در نمایشی دیجیتال.

هشت دسته تحلیلیِ ارائه‌شده چهارچوبی یکپارچه و متقابلاً تقویت‌کننده می‌سازند. آن‌ها توضیح می‌دهند چرا جوامع هویتیِ مجازی برای گسترش آگاهی انسان اهمیت دارند، اما برای بقا و شکوفایی او ناکافی هستند؛ که اگر جوامع پیشرفته می‌خواهند در قبال فشارهای روان‌شناختی، اقتصادی و اجتماعیِ دوران پسامدرن واکنش نشان بدهند، باید ساختارهای سیاسی غیرمتمرکز و جامعه‌محور را برگزینند. همچنین تأکید می‌کنند که اخلاق مهر شالوده ضروریِ نظم سیاسیِ آینده‌ای انسانی و از نظر ساختاری پایدار است.

بحران مدرن جامعه

جهان مدرن بحرانی عمیق در جامعه را تجربه می‌کند، بحرانی که همه ساحت‌های زندگی اجتماعی، روان‌شناختی و سیاسی را در بر گرفته است. این بحران صرفاً فرهنگی نیست، بلکه کاملاً ساختاری است. هم‌زمانیِ چهار نیروی بزرگ، یعنی تحول فناوری، دگرگونی اقتصادی، جابه‌جایی‌های جمعیتی و تکه‌تکه‌شدن هویت در شبکه‌های دیجیتال، باعث چنین بحرانی شده‌اند. شکل‌های سنتی تعلق اجتماعی که برای هزاران سال اساس زندگی انسان را تشکیل می‌دادند، تضعیف شده‌اند یا کاملاً از هم گسسته‌اند، و افراد را بیش از پیش منزوی، مضطرب و وابسته به نهادهایی کرده‌اند که دیگر نمی‌توانند پاسخ‌گوی مطالبات رو به افزایش باشند. این بحران پایه‌های مراقبت جمعی را متزلزل می‌کند، مشارکت دموکراتیک را به خطر می‌اندازد، تداوم دولت رفاه را زیر سؤال می‌برد، و در عین حال شرایطی فراهم می‌سازد که تعلق مجازی جذاب به نظر می‌رسد، اما حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را فراهم نمی‌کند.

یکی از بُعدهای این بحران از جابه‌جایی جغرافیایی و شهرنشینی سرچشمه می‌گیرد که ساختارهای دیرپای خویشاوندی و پیوندهای بین‌نسلی را مختل می‌کند. انسان‌ها اکنون برای کار، تحصیل یا فشارهای مالی مدام جابه‌جا می‌شوند و این امر ثبات روابط محله‌محور را از بین می‌برد.[۳۰] در بسیاری از جوامع پیشرفته، شمار افرادی که تنها زندگی می‌کنند بیش از هر زمان دیگری در تاریخِ ثبت‌شده بشر است.[۳۱] اندازه خانواده کوچک‌تر شده است، نرخ باروری در اکثر کشورهای ثروتمند به زیر سطح جایگزینی سقوط کرده است، و خانواده گسترده تقریباً محو شده است. فروپاشی زندگی چندنسلی کمیت و کیفیت حمایت دسترس‌پذیر اجتماعی هنگام بحران، بیماری، دشواری اقتصادی یا پریشانی عاطفی را به‌شدت کاهش می‌دهد.

محرک دوم بحران فروپاشی نهادهای جمعی مانند اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های مدنی، انجمن‌های فرهنگی و جوامع دینی است. پژوهش رابرت پاتنم نشان می‌دهد که از دهه ۱۹۶۰ به این سو، مشارکت در تقریباً همه شکل‌های حیات مدنی پیوسته کاهش یافته است.[۳۲] این کاهش با بی‌اعتمادی به نهادها و افت سرمایه اجتماعی همراه بوده است. یعنی افراد فرصت‌های کمتری برای همکاری رودررو، مسئولیت مشترک و حل مسئله جامعه‌محور در اختیار دارند. رسانه‌های اجتماعی حس تعلق نمادین را گسترش می‌دهند، اما این کار را به بهای همکاری واقعی انجام می‌دهند. آن‌ها تناقضی پدید می‌آورند که در آن افراد احساس اتصال می‌کنند، اما در واقعیت تنها می‌مانند.

سومین عامل دگرگونی بازارهای کار تحت تأثیر جهانی‌سازی، اتوماسیون و هوش مصنوعی است. اشتغال امن و بلندمدت روزبه‌روز کمیاب‌تر می‌شود.[۳۳] اکثر افراد شکل‌های ناپایدار کار را تجربه می‌کنند که نه دستمزد کافی، نه مزایا و نه امنیت بلندمدت ارائه می‌دهند. ناپدیدشدنِ اشتغال صنعتیِ باثبات، پایه‌های اقتصادی طبقه متوسط را سست کرده است، منابع در دسترسِ جوامع محلی را کاهش داده است، و توانایی خانواده‌ها برای تأمین معاش افراد تحت تکفل را دشوارتر ساخته است. اکنون سیستم‌های هوش مصنوعی وظایف شناختی را برعهده می‌گیرند که پیش‌تر به نیروی انسانی نیاز داشت، و رباتیک جای کار یدی را می‌گیرد. اثر ترکیبی این دو، فرسایش قرارداد اجتماعیِ مبتنی بر اشتغال است؛ همان قراردادی که در قرن بیستم نظام‌های رفاهی را حفظ می‌کرد و توسعه می‌داد.[۳۴]

بُعد چهارم ناکافی‌شدنِ روزافزون دولت‌های رفاه است که برای عصر اقتصادی کاملاً متفاوتی طراحی شده بودند. ساختارهای رفاهی بر پایه جمعیت بزرگ شاغل، اشتغال باثبات، نرخ باروری نسبتاً بالا پایه‌گذاری شده بودند، و فرض می‌کردند پایه مالیاتی ملّی همیشه قوی باقی خواهد ماند. امروز هیچ‌کدام از این پیش‌فرض‌ها برقرار نیستند. جمعیت‌های سال‌خورده فشار عظیمی روی صندوق‌های بازنشستگی، زیرساخت‌های درمانی و مراکز مراقبت بلندمدت وارد می‌کنند. با کاهش نسبت بزرگ‌سالان شاغل به افراد تحت تکفل، بار مالی دولت‌ها سنگین‌تر می‌شود.[۳۵] در همان حال، اتوماسیون درآمد مشمول مالیات نیروی کار را کاهش، و ثروت را به‌سوی اقتصادهای دیجیتالِ متمرکز و دشوارِ تنظیم و مالیات‌ستانی سوق می‌دهد. نتیجه چنین وضعیتی کسری ساختاری در توانایی دولت‌های متمرکز برای ارائه مراقبت همگانی است.

بُعد پنجم تکه‌تکه‌شدنِ روان‌شناختی ناشی از فناوری‌های دیجیتال است. رسانه‌های اجتماعی هویت را به سلسله‌ای از اجراهای نمادینِ جدا از هم تبدیل می‌کنند، و این امر خودآگاهی افراطی، اضطراب و دوقطبی‌سازی را تشدید می‌نماید.[۳۶] جوامع آنلاین می‌توانند تأیید عاطفی بدهند، اما ثبات، اعتماد و پاسخ‌گویی را، که فقط با نزدیکی جسمانی و محیط مشترک به دست می‌آید، تأمین نمی‌کنند. این تکه‌تکه‌شدن نه فقط افراد، بلکه کل جامعه را در بر می‌گیرد؛ جامعه‌ای که روزبه‌روز بیشتر در دنیای دیجیتال فرو می‌رود، و انسجام اجتماعی و مشروعیت دموکراتیک خود را از دست می‌دهد.

بُعد ششم تضعیف دموکراسیِ سرزمینی است. دولت‌های مدرن برای حفظ مشروعیت به مشارکت فعال شهروندان نیاز دارند. اما کاهش مشارکت مدنی، افزایش دوقطبی‌سازی و جلب توجه به جوامع دیجیتال جهانی، توانایی افراد برای مشارکت معنادار در حیات عمومی محلی را کاهش می‌دهند.[۳۷] پراکندگی هویت در شبکه‌های مجازی جهانی، پیوند میان شهروند و نهادهای محلی را سست می‌کند. بسیاری از حکومت‌های محلی دیگر نمی‌توانند روی مشارکت مدنی پایدار حساب کنند. همین رویکرد پاسخ‌گویی را کاهش می‌دهد و فرهنگ دموکراتیک را زیر سؤال می‌برد.

بُعد هفتم از فروپاشی معنای فرهنگی مشترک سرچشمه می‌گیرد. جوامع در طول تاریخ از طریق آیین‌ها، روایت‌ها و هنجارهای مشترک، انسجام می‌آفریدند. این شکل‌های فرهنگی تعهد اخلاقی و حافظه جمعی پدید می‌آوردند. در جوامع مدرن، معنای فرهنگی در هزاران گوشه دیجیتال تکه‌تکه شده است.[۳۸] انسان بدون داشتنِ روایت مشترک، از حس هدف‌مندیِ مشترک محروم می‌مانند. فقدان معنای مشترک، آسیب‌پذیری در برابر دستکاری پلتفرم‌های دیجیتال و گروه‌های افراطی را که هویت بدون مسئولیت عرضه می‌کنند، افزایش می‌دهد.

همه این نیروها در کنار هم، بحران فراگیر جامعه را شکل می‌دهند. افراد به‌صورت دیجیتال متصل، اما در واقعیت جسمانی منزوی هستند. دولت‌ها عظیم و پُرهزینه، اما روزبه‌روز ناتوان‌تر از ارائه مراقبت هستند. شبکه‌های جهانی هویت را گسترش می‌دهند، اما هم‌بستگی محلی را از بین می‌برند. بازارهای کار کوچک می‌شوند، درحالی‌که نیازهای اجتماعی افزایش می‌یابند. معنای فرهنگی به میکروهویت‌های پراکنده تبدیل شده است. با تشدید این فشارها، جامعه با افزایش تنهایی، کاهش نرخ زادوولد، افزایش بیماری‌های روانی و تضعیف تاب‌آوری دموکراتیک روبه‌رو می‌شود.[۳۹]

این بحران را نمی‌توان با اصلاحات جزئی در نظام‌های موجود حل کرد، زیرا الگوهای زیربناییِ تحول فناوری و دگرگونی اقتصادی از ظرفیت تطبیقیِ مدل‌های حکمرانی قرن‌بیستمی فراتر رفته‌اند. حل چنین بحرانی نیازمند پاسخ ساختاری، و نه تنظیمات تدریجی سیاستی است.

ادعای محوری این رساله این است که جوامع پیشرفته باید به‌سوی ساختارهای جامعه‌محور گذار کنند؛ ساختارهایی که بتوانند همکاری واقعی را احیا نمایند، مراقبت ارائه بدهند، حفاظت جمعی را سازمان‌دهی کنند و معنای مشترک بیافرینند. بحران جامعه وضعیتی گذرا نیست، بلکه تحولی ساختاری است که معماری سیاسی نوین می‌طلبد. آینده ثبات اجتماعی، تاب‌آوری اقتصادی و سلامت روان به ایجاد جوامع خودحکمران وابسته است؛ جوامعی که کارکردهایی را به دوش بکشند که شبکه‌های دیجیتال و دولت‌های رفاه متمرکز دیگر نمی‌توانند تأمین نمایند.

هوش مصنوعی، اتوماسیون و فروپاشی دولت‌های رفاه ملّی

هوش مصنوعی و اتوماسیون پایه‌های اقتصادهای مدرن را دوباره‌سازی می‌کنند. این دگرگونی‌ها تواناییِ زیست دولت‌های رفاه ملّی را، که بر فرضیات عصر صنعتی بنا شده بودند، از بین می‌برند. نظام‌های رفاهی قرن بیستم به اشتغال باثبات، جمعیت بزرگ شاغل، درآمدهای مالیاتیِ قابل پیش‌بینی و مرزی روشن میان کار و سرمایه وابسته بودند. همه این شرایط اکنون درحال تضعیف یا ناپدیدشدنِ کامل هستند. گسترش جهانی فناوری‌های مبتنی بر هوش مصنوعی، سیستم‌های تولید خودکار و اقتصادهای پلتفرمی، جابه‌جایی ساختاری عظیمی پدید آورده است که نقش کار انسانی را کاهش می‌دهد، نابرابری اقتصادی را تشدید می‌کند، و ثروت را با سرعتی بی‌سابقه متمرکز می‌سازد. این تغییرات بر چگونگی سازمان‌دهی مراقبت، توزیع منابع و خودحکمرانی جوامع تأثیری عمیق می‌گذارند. نتیجه شکافی میان انتظاراتی که از دولت‌های ملّی می‌رود، و ظرفیت واقعی‌شان برای ارائه حفاظت اجتماعی است؛ شکافی که به بی‌ثباتی سیاسی، بی‌اعتمادی عمومی و تنش‌های اجتماعی رو به افزایش می‌انجامد.

نخستین و مهم‌ترین چالش شتاب‌گیریِ بی‌ثباتی شغلیِ نیروی کار زیر سایه هوش مصنوعی و رباتیک است. مطالعه فری و آزبورن این‌گونه برآورد می‌کند که نزدیک به نیمی از مشاغل کنونی در معرض اتوماسیون قرار دارند.[۴۰] سیستم‌های یادگیری ماشین روزبه‌روز وظایف شناختیِ پیچیده‌ای را انجام می‌دهند که پیش‌تر به نیروی انسانی ماهر نیاز داشت. ربات‌ها کارهای یدی را با کارایی و دقتی انجام می‌دهند که هیچ نیروی کار انسانی قادر به رقابت با آن نیست. سرعت اتوماسیون در تولید، لجستیک، امور مالی، تحلیل مراقبت‌های بهداشتی، پژوهش حقوقی و حتی صنایع خلاق رو به افزایش است. در نتیجه، پایه اقتصادیِ اشتغال انبوه که زمانی از طریق مالیات بر حقوق و درآمدهای باثبات، برنامه‌های رفاهی را تأمین می‌کرد، درحال فرسایش است.[۴۱] وقتی اشتغال کاهش یابد یا ناپایدار شود، پایه مالیاتی کوچک می‌شود، درآمدهای عمومی افت می‌کنند، و دولت‌های مرکزی دیگر نمی‌توانند شبکه ایمنی اجتماعیِ مربوط به جمعیت‌های بزرگ و پیوسته شاغل را حفظ نمایند.

چالش دوم ظهور سرمایه‌داری پلتفرمی است که ثروت را در انحصار دیجیتال نگه می‌دارد. شرکت‌هایی که داده، زیرساخت ابری و شبکه‌های الگوریتمی را کنترل می‌کنند، با کمترین نیروی کار، سودهای نجومی می‌سازند.[۴۲] ثروت در مراکز فناوری انباشته می‌شود و درآمد مشمول مالیات بسیار کمی برای دولت‌–دولت ملّی باقی می‌ماند. پلتفرم‌های جهانی سود را میان حوزه‌ها جابه‌جا می‌کنند تا مالیات را به حداقل برسانند، درحالی‌که صنایع سنتی یا افول می‌کنند یا فعالیت‌هایشان را به خارج منتقل می‌نمایند. این تغییرات ساختاری تولید درآمد از طریق مالیات شرکتی یا مالیات بر درآمد را برای دولت‌ها دشوارتر می‌کند. بدون درآمد مالیاتی باثبات، دولت‌های رفاه از نظر مالی ناپایدار می‌شوند.

عامل سوم دگرگونی جمعیتی است. تقریباً همه جوامع پیشرفته با پیری سریع و کاهش نرخ زادوولد روبه‌رو هستند.[۴۳] با افزایش نسبت بازنشستگان به جمعیت شاغل، فشار مالی روی نظام‌های رفاهی به‌صورت تصاعدی بالا می‌رود. تعهدات بازنشستگی گسترش می‌یابند، و هزینه‌های درمانی به‌دلیل افزایش امید به زندگی و بیماری‌های مزمن بیشتر می‌شوند. در همین حال، نیروی کار کوچک می‌شود و اتوماسیون نیاز به کارگر انسانی را کاهش می‌دهد. دولت‌ها نیز ناگزیرند با افزایش مخارج و کاهش درآمدها دست‌وپنجه نرم کنند. این ترکیب، کسری‌هایی ساختاری پدید می‌آورد که با اصلاحات تدریجی قابل حل نیستند.

چالش چهارم افزایش هزینه‌های مراقبت‌های بهداشتی و خدمات اجتماعی در جوامع سال‌خورده است. هزینه بهداشت در اکثر کشورهای پیشرفته سریع‌تر از تولید ناخالص داخلی رشد می‌کند. بخشی از آن به‌خاطر گران‌شدن فناوری‌های پزشکی، و بخشی دیگر به‌دلیل انتقال هزینه از نیروی کار انسانی به سیستم‌های سرمایه‌برِ مبتنی بر رباتیک و هوش مصنوعی است.[۴۴] دولت‌های رفاهی که می‌خواهند مراقبت بهداشتی و سالمندی همگانی ارائه بدهند، با باری مالی روبه‌رو می‌شوند که سریع‌تر از ظرفیت اقتصادیشان رشد می‌کند. نظام‌های متمرکز از انعطاف لازم برای تطبیق با شرایط محلی یا بسیج ساختارهای مراقبت جامعه‌محورِ کم‌هزینه‌تر بر پایه شبکه‌های غیررسمی برخوردار نیستند.

عامل پنجم فروپاشی قرارداد اجتماعیِ نیمه دوم قرن بیستم است. آن قرارداد بر تقسیم‌بندیِ باثباتی میان کار و سرمایه استوار بود. کارگران زمان و مهارت خود را در برابر دستمزد، مزایا و سهم بیمه تأمین اجتماعی مبادله می‌کردند و در مقابل، دولت مستمری بازنشستگی، بیمه بیکاری، مراقبت بهداشتی و دیگر شکل‌های حفاظت را تأمین می‌نمود. این قرارداد اجتماعی فرض می‌گرفت که اکثر بزرگ‌سالان از اشتغال بلندمدت، درآمد قابل پیش‌بینی و مشارکت منظم در برنامه‌های عمومی برخوردار خواهند بود.[۴۵] در جهانی که کار موقت، کار پلتفرمی، بهره‌وریِ تقویت‌شده با هوش مصنوعی و بی‌ثباتی شغلی آن را شکل می‌دهد، این فرض‌ها دیگر معتبر نیستند. اکنون کارگران میان نقش‌های موقتی، پروژه‌های آزاد یا موقعیت‌هایی ناپایدار جابه‌جا می‌شوند که هیچ‌کدام مشارکت کافی برای نظام‌های رفاهی ایجاد نمی‌کنند.

چالش ششم ظهور آن چیزی است که زوبوف سرمایه‌داری نظارتی[۱۷] می‌نامد.[۴۶] شرکت‌ها داده‌های رفتاری را در مقیاس عظیم استخراج و به پول تبدیل می‌کنند. آن‌ها ارزش اقتصادیِ هنگفتی می‌آفرینند بدون آنکه جمعیت بزرگی را به کار بگیرند. این وضعیت عدم تعادلی ساختاری به وجود می‌آورد بین حجم ارزشی که پلتفرم‌ها تصاحب، و تعداد مشاغلی که ایجاد می‌کنند. نظام‌های رفاهی سنتی نمی‌توانند از این شکل جدید ثروت سهمی بردارند، و دولت‌ها خود را ناتوان از تنظیم یا مالیات‌گیریِ مؤثر از اقتصاد دیجیتال می‌یابند.

چالش هفتم افزایش هزینه بلایای مرتبط با اقلیم و فشارهای تغییر زیست‌محیطی است. سیل، آتش‌سوزی، خشک‌سالی، همه‌گیری‌ها و رویدادهای جوی شدید، بارهایی اضافی روی دوش دولت‌های رفاه می‌گذارند، و آن‌ها باید امداد اضطراری، مراقبت بهداشتی، بازسازی و تعمیر زیرساخت را تأمین کنند.[۴۷] حل چنین بحران‌هایی مستلزم پاسخ‌های سریع و غیرمتمرکزی هستند که نظام‌های بوروکراتیک بزرگ اصولاً نمی‌توانند در مقیاس لازم ارائه بدهند. هزینه حکمرانی را در دورانی که درآمدها روبه‌کاهش است هم بالا می‌برند.

این نیروها در کنار هم، بحرانی ساختاری پدید می‌آورند که دولت‌های رفاه ملّی را در قبال پاسخ‌گویی به انتظارات موجود روزبه‌روز ناتوان‌تر می‌کند. دولت‌ها بیش از حد گسترده، کم‌درآمد و فارغ از تحرکات سیاسی می‌شوند. شهروندان از نیازهای برآورده‌نشده و نابرابری سرخورده می‌گردند. دوقطبی‌سازی سیاسی شدت می‌گیرد، زیرا گروه‌ها یکدیگر را مسئول ناکامیِ نظام می‌دانند. اعتماد به نهادهای دموکراتیک کاهش می‌یابد و انسجام اجتماعی ترک می‌خورد.

این بحران را نمی‌توان با بوروکراسی‌های بزرگ‌تر یا افزایش مالیات حل کرد. نیروهای باعث فروپاشی دولت رفاه، فناورانه، جمعیتی و ساختاری هستند و با پیشرفت هوش مصنوعی و گسترش اتوماسیون به بخش‌های بیشتر اقتصاد شدت خواهند گرفت. تنها راه‌حل پایدار، بازسازیِ مراقبت، حمایت و حفاظت اجتماعی حول جوامع هم‌اندازه با مقیاس انسانی است؛ جوامعی که بتوانند منابع محلی را بسیج کنند، شبکه‌های مبتنی بر اعتماد بسازند و کمک مستقیم ارائه بدهند، بدون آنکه در محدودیت‌های بوروکراسی‌های متمرکز گرفتار شوند.

در نتیجه، خودحکمرانی جامعه‌محور دیگر صرفاً مطلوب نیست، بلکه برای ثبات اجتماعی ضروری شده است. آینده حفاظت اجتماعی به جوامعی وابسته است که مراقبت ارائه بدهند، بحران‌ها را مدیریت کنند و منابع را از طریق ساختارهای محلی، رابطه‌محور و همکاری‌محور توزیع نمایند. هوش مصنوعی و اتوماسیون، جوامع را به‌سوی معماری سیاسیِ نوینی سوق می‌دهند که در آن جامعه واحد اصلی حکمرانی خواهد بود.

چرا آینده ناگزیر جامعه‌محور خواهد بود

هم‌گرایی تحول دیجیتال، بازسازی اقتصادی، فشار جمعیتی و اتوماسیون فناورانه به‌وضوح نشان می‌دهند که ساختارهای سیاسی و اجتماعی قرن بیستم دیگر نمی‌توانند نیازهای انسانی را برآورده سازند. دولت رفاه در وضعیتی که هوش مصنوعی، سرمایه‌داری پلتفرمی و کاهش مشارکت نیروی کار پدید آورده‌اند، نمی‌تواند خود را حفظ کند.

افراد در بوروکراسی‌هایی که در مقیاسی بسیار فراتر از ظرفیت شناختی و عاطفی انسان عمل می‌کنند، نه ثبات می‌یابند، نه تعلق و نه هویت. جوامع دیجیتال پیوندی نمادین می‌دهند، اما حمایت واقعی ارائه نمی‌کنند. بازارها ثروت می‌آفرینند، ولی آن را طوری متمرکز می‌کنند که بخش‌هایی بزرگ از جمعیت را دچار شکنندگی اقتصادی می‌کند. در نتیجه جهانی به وجود می‌آید که انسان‌ها هم‌زمان فوق‌العاده متصل و عمیقاً منزوی هستند. در چنین بستری، بازگشت به سازمان‌دهی اجتماعیِ جامعه‌محور اجتناب‌ناپذیر می‌شود، زیرا تنها ساختاری است که می‌تواند همه طیف نیازهای انسانی را در دوران پسامدرن پاسخ گوید.

نخستین دلیل آن است که انسان از نظر تکاملی برای زیستن در گروه‌های منسجم و به‌هم‌پیوسته سازگار شده است. انسان‌شناسی و پژوهش‌های تکاملی نشان می‌دهند که حیات انسان اولیه به همکاری، تقسیم ریسک و کمک متقابل در جوامع کوچکی وابسته بوده است که به‌ندرت از چند هزار نفر فراتر می‌رفتند.[۴۸] مکانیسم‌های زیستی، عاطفی و اجتماعی که بقا را در آن جوامع ممکن ساخت، هنوز در انسان مدرن فعال است. افراد زمانی احساس امنیت، هدفمندی و تعلق اجتماعی می‌کنند که در شبکه روابط رودررو قرار بگیرند؛ شبکه‌ای که اعتماد، بازشناسی و تعهد متقابل پدید می‌آورد. جوامع مجازی می‌توانند رزونانس عاطفی ایجاد کنند، اما عمل متقابل واقعیِ لازم برای بقا را به وجود نمی‌آورند. انسان هم به هویت نمادین نیاز دارد و هم به حمایت مادی؛ تنها جوامع جغرافیایی می‌توانند هر دو را تأمین نمایند.

دلیل دوم به محدودیت‌های شناختی مربوط می‌شود. فرضیه مغز اجتماعی نشان می‌دهد که انسان تنها در محدوده معینی می‌تواند روابط اجتماعی پایدار و معنادار داشته باشد.[۴۹] رسانه‌های اجتماعی فرد را در معرض هزاران تماس قرار می‌دهند، اما این تماس‌ها اعتماد یا پاسخ‌گویی نمی‌آفرینند؛ بلکه سامانه شناختی را بیش‌بار می‌کنند، ظرفیت عاطفی را کاهش می‌دهند و به‌جای همکاری، رقابت توجه‌محور پدید می‌آورند. حکمرانی جامعه‌محور با این محدودیت‌ها هم‌خوان است، زیرا تصمیم‌گیری در گروه‌های هم‌اندازه با مقیاس انسانی رخ می‌دهد که در آن‌ها بازشناسی شخصی، پاسخ‌گویی رابطه‌ای و شکل‌گیری اعتماد پایدار ممکن می‌شود. حکمرانی زمانی مشروع‌تر و کارآمدترست که در محیطی منطبق با معماری روان‌شناختی انسان ریشه داشته باشد.

دلیل سوم از ساختار نیازهای انسانی سرچشمه می‌گیرد. سلسله‌مراتب مازلو نشان می‌دهد که افراد برای دستیابی به رشد شخصی و معنا، به تأمین پایدار ایمنی جسمانی، امنیت غذایی، حمایت اقتصادی و تعلق اجتماعی نیاز دارند.[۵۰] هویت مجازی شاید حس تعلق نمادین را ارضا کند، اما نمی‌تواند لایه‌های بنیادین ایمنی و مراقبت مادی را تأمین نماید. نظام‌های متمرکز در شرایط گسست اقتصادی و اتوماسیون نمی‌توانند این لایه‌های بنیادین را به‌شکلی قابل اعتماد ارائه بدهند. در مقابل، ساختارهای جامعه‌محور می‌توانند کمک متقابل، تولید اقتصادی محلی، شبکه‌های مراقبتی و تصمیم‌گیری مشارکتی را یکپارچه کنند و به‌طور مستقیم نیازهای انسانی را پاسخ گویند.

دلیل چهارم به جامعه‌شناسی هم‌بستگی[۱۸] مربوط می‌شود. جوامع قوی از دل محیطی مشترک، تعهداتی متقابل و حس سرنوشتی مشترک زاده می‌شوند. مفهوم کارایی جمعی رابرت سمپسون نشان می‌دهد که ایمنی، تاب‌آوری و نظم اجتماعی به همسایگانی وابسته است که به یکدیگر اعتماد دارند و برای خیر همگانی اقدام می‌کنند.[۵۱] چنین سازوکارهایی در جوامع دیجیتال که فقط بر پیوند نمادین بدون مسئولیت واقعی تکیه دارند، شکل نمی‌گیرند. اما جوامع محلی می‌توانند شبکه‌های اخلاقی متراکمی پدید بیاورند که رفتار را تنظیم کنند، تعارض را مدیریت نمایند و نظم اجتماعی را حفظ کنند. در جهانی که ویژگی‌هایش بحران، بی‌ثباتی زیست‌محیطی و نوسان اقتصادی هستند، جوامع دقیقاً به همین شبکه‌های هم‌بستگی نیاز دارند تا پایدار بمانند.

دلیل پنجم، پایداری سیاسی است. دولت‌–ملت‌های متمرکز با کاهش ظرفیت مدیریتی روبه‌رو هستند، زیرا در مقیاسی عمل می‌کنند که مشارکت معنادار را ناممکن می‌سازد. افراد روزبه‌روز با نهادهایی که تصمیم‌هایشان دور از زندگی روزمره آن‌هاست، بیگانه‌تر می‌شوند.[۵۲] نظام‌های جامعه‌محور حس مالکیت، پاسخ‌گویی و مشارکت را به وجود می‌آورند. ساختارهای حکمرانی محلی، کنش مدنی را تشویق می‌کنند، دوقطبی‌سازی سیاسی را کاهش می‌دهند و اعتماد به تصمیم‌های جمعی را افزایش می‌دهند. نظریه سیاسی چندمرکزی می‌گوید وقتی افراد در واحدهای کوچک و خودمختار احساس عاملیت کنند، فرهنگ دموکراتیک تقویت می‌شود.[۵۳]

دلیل ششم زیست‌پذیری اقتصادی است. با کاهش نقش کار انسانی بر اثر اتوماسیون و افزایش نابرابری، نظام‌های ملّی در تأمین درآمد باثبات، اشتغال و تأمین اجتماعی درمی‌مانند. جوامع محلی می‌توانند مدل‌های اقتصادی جایگزین بر پایه مالکیت مشترک، تولید تعاونی، کارآفرینی، بازارهای غیرمتمرکز و شبکه‌های نوآوری محلی ارائه بدهند.[۵۴] این نظام‌ها وابستگی به ساختارهای شرکتی جهانی را کم می‌کنند و با نگهداری ارزش‌ها داخل جامعه، تاب‌آوری اقتصادی می‌آفرینند. جوامع مجازی نمی‌توانند ستونی برای این شکل‌های همکاری اقتصادی پایدار باشند، زیرا فاقد زیرساخت و اعتماد لازم برای همکاری مادیِ بلندمدت هستند.

دلیل هفتم حفاظت جمعی است. انسان برای ایمنی در بلایا، درگیری و تغییر زیست‌محیطی به همکاری واقعی وابسته است. نظام‌های بزرگ متمرکز نمی‌توانند به‌سرعت و به‌صورت شخصی به بحران‌هایی پاسخ بدهند که اقدام فوری و محلی می‌طلبند. جوامع دارای شبکه‌های داخلی قوی می‌توانند به‌سرعت بسیج شوند، منابع را کارآمد توزیع کنند، و مطمئن شوند اعضای آسیب‌پذیر کمک دریافت کرده‌اند.[۵۵] جوامع مجازی می‌توانند اطلاعات را به اشتراک بگذارند، اما نمی‌توانند اقدامی هماهنگ در جهان واقعی به انجام برسانند. ساختارهای سیاسی جامعه‌محور، حفاظت افراد را از طریق شبکه‌های مسئولیت متقابل ممکن می‌سازند؛ شبکه‌هایی که با افزایش بی‌ثباتی اقلیمی و ریسک‌های فناورانه، اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

دلیل هشتم فرهنگی و اخلاقی است. انسان برای شکوفایی به معنا، هدف و ارزش‌های مشترک نیاز دارد. جوامع مدرن از تکه‌تکه‌شدن معنا و ازدست‌رفتن روایت‌های مشترک رنج می‌برند. اخلاق مهر، که بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت و کرامت تأکید دارد، شالوده‌ای اخلاقی برای جوامعی فراهم می‌کند که هم فردیت و هم مسئولیت جمعی را حفظ کنند.[۵۶] جوامع هویتیِ مجازی معنایی نمادین می‌دهند، اما آن عمق روایت مشترکی را ندارند که افراد را در روابط پایدار به هم پیوند می‌زند. ساختارهای جامعه‌محور می‌توانند معنا را از طریق آیین‌های مشترک، حافظه جمعی و تمرین فضیلت‌هایی پرورش بدهند که بافت اجتماعی را استوار می‌کنند.

دلیل نهم تاب‌آوری روان‌شناختی است. مطالعات نشان می‌دهند افرادی که در جوامع قوی حضور دارند، افسردگی، اضطراب و تنهایی کمتری را تجربه می‌کنند.[۵۷] نظام‌های جامعه‌محور زمین‌مندی، هدفمندی و هویتی می‌بخشند که جوامع مجازی از ارائه آن ناتوان هستند. در واقع افراد در روابطی که مراقبت متقابل، کار مشترک و مسئولیت جمعی را در بر می‌گیرد، معنا می‌یابند. فواید روان‌شناختی زندگی جامعه‌محور در همه رشته‌ها و فرهنگ‌ها به‌خوبی مستند شده است.

دلیل دهم به آینده حکمرانی مربوط می‌شود. هرچه هوش مصنوعی قدرتمندتر شود و در مدیریت عمومی نفوذ کند، خطر کنترل تکنوکراتیک و تمرکز سیاسی بیشتر می‌شود. نظام‌های جامعه‌محور غیرمتمرکز، وزنه تعادلی در برابر تمرکز قدرت دیجیتال هستند. آن‌ها ضامن حفظ عاملیت، خودمختاری و مشارکت در حکمرانی محلی هستند.[۵۸]

این ده دلیل در کنار هم نشان می‌دهند که آینده سازمان‌دهی اجتماعی ناگزیر باید بر ساختارهای سیاسی جامعه‌محور استوار باشد. هویت مجازی آگاهی را گسترش می‌دهد، اما نمی‌تواند بقا را تضمین کند. دولت‌های رفاه متمرکز دامنه اداری را وسیع می‌کنند، اما نمی‌توانند مراقبت را به‌صورت اقتصادی پایدار ارائه بدهند. بازارها نوآوری را گسترش می‌دهند، اما نمی‌توانند ارزش را عادلانه توزیع کنند. تنها نظام‌های جامعه‌محور می‌توانند مراقبت واقعی، تعلق روان‌شناختی، تاب‌آوری اقتصادی و مشارکت سیاسی را یکپارچه نمایند. آن‌ها رویکردی متعادل و انسان‌محور به حکمرانی عرضه می‌کنند که با تاریخ تکاملی، معماری روان‌شناختی، پویایی‌های جامعه‌شناختی و بنیان‌های اخلاقی ریشه‌دار در اصول مهر هم‌خوان است. در عصری که هوش مصنوعی، اتوماسیون و پیوند جهانی آن را شکل می‌دهد، خودحکمرانی جامعه‌محور دیگر صرفاً یک گزینه نیست، بلکه الزامی تاریخی به شمار می‌رود.

مدل حکمرانی جامعه‌محور
واحدهای ده‌هزار، پنجاه‌هزار و دویست‌وپنجاه‌هزارتفری

بحران ساختاری جوامع مدرن را هوش مصنوعی، اتوماسیون، کاهش جمعیت و تکه‌تکه‌شدن هویت به پیش می‌رانند. حل این بحران مستلزم مدل حکمرانیِ نوینی است که با تاریخ تکاملی انسان، نیازهای روان‌شناختی، محدودیت‌های شناختی و ساختارهای جامعه‌شناختیِ هم‌بستگی هم‌خوان باشد. این مدل پیشنهادی جامعه را در سه سطح تودرتوی جامعه پایه ده‌هزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری، و کانتون خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری سازمان‌دهی می‌کند. هرکدام از این سطوح بر پایه پژوهش‌های تجربی انسان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، اقتصاد و نظریه سیاسی بنا شده است. این سه سطح با هم معماری منسجمی می‌سازند که قادر است مراقبت پایدار ارائه بدهد، امنیت تأمین کند، کارآفرینی را تشویق نماید و مشارکت دموکراتیک را ممکن سازد. این مدل بر اصول اخلاقی مهر هم استوار است که روی عمل متقابل، کرامت، مراقبت متقابل و حکمرانی راستین تأکید دارند. چنین چهارچوبی شواهد علمی و اخلاق فرهنگی را در نظامی یکپارچه از خودحکمرانی جامعه‌محور درهم می‌آمیزد.

سطح نخست جامعه پایه ۱۰هزارنفری است. این واحد شالوده حیات اجتماعی است، زیرا دقیقاً با حد بالای هم‌بستگی، طبق تحقیقات انسان‌شناختی، در مقیاس انسانی منطبق است. انسان برای همکاری در گروه‌هایی تکامل یافته است که به‌اندازه کافی کوچک بودند تا بازشناسی شخصی، پاسخ‌گویی مستقیم و تعامل مکرر را ممکن سازند.[۵۹] جامعه ده‌هزارنفری به افراد اجازه می‌دهد در لایه‌های متعدد اجتماعی، یعنی خانواده، محله، صنف، تعاونی، و گروه مدنی، مشارکت داشته باشند. این اندازه به‌قدر کافی بزرگ هست که مدرسه، بازار محلی، فعالیت کشاورزی، صنایع کوچک، درمانگاه و حیات فرهنگی را حفظ کند؛ و در عین حال آن‌قدر کوچک است که تراکم شبکه‌های اجتماعیِ پدیدآورنده اعتماد و مسئولیت متقابل را حفظ نماید. شناخت انسانی در جامعه‌ای به این اندازه هنوز می‌تواند اطلاعات اجتماعی را به‌خوبی پردازش کند، زیرا افراد در زیرگروه‌هایی رابطه معنادار برقرار می‌کنند که از آستانه‌های شناخته‌شده شناختی فراتر نمی‌روند.[۶۰] به همین دلیل، جامعه پایه ده‌هزارنفری مقیاسی بهینه برای زندگی روزمره، مراقبت فوری و تصمیم‌گیری محلی است؛ واحدی که در آن تعلق، بازشناسی، امنیت و پاسخ‌گویی اخلاقی را تجربه می‌کنند.

جامعه ده‌هزارنفری ساختار اصلی کمک متقابل را نیز فراهم می‌آورد. خانواده‌ها، همسایگان و سازمان‌های محلی می‌توانند مراقبت از کودکان، سالمندان، معلولان و خانوارهای آسیب‌پذیر را هماهنگ کنند.[۶۱] این جوامع هسته نظام‌های اقتصادی محلی را نیز تشکیل می‌دهند؛ جایی که کسب‌وکارهای کوچک، کارگاه‌ها، تعاونی‌ها و مزارع با حمایت مشترک فعالیت می‌کنند. در عصری که اتوماسیون و بی‌ثباتی شغلیِ ناشی از هوش مصنوعی غالب است، اقتصادهای محلی روزبه‌روز بیشتر به توانمندسازی افراد برای خلق ارزش در شبکه‌های جامعه‌محور، به‌جای ساختارهای شرکتی متمرکز، وابسته خواهند شد. جامعه پایه می‌تواند نظام‌های کارآموزی، شبکه‌های اشتراک مهارت و مراکز رشد کارآفرینی محلی را حفظ، و نوآوری و تاب‌آوری را تقویت نماید.

سطح دوم فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری است. این سطح پنج جامعه پایه را در شبکه‌ای بزرگ‌تر یکپارچه می‌سازد تا کارکردهایی را مدیریت کند که از ظرفیت گروهی ده‌هزارنفری فراتر هستند. این کارکردها شامل مراقبت‌های تخصصی بهداشتی، مدیریت زیست‌محیطی، آموزش پیشرفته، حمل‌ونقل، میانجی‌گری حقوقی، حل تعارض و پاسخ اضطراری است.[۶۲] فدراسیون مراقبتی منابع را میان جوامع توزیع می‌کند، نابرابری‌ها را تعدیل می‌نماید و تضمین می‌کند که هیچ جامعه‌ای از حمایت‌های ضروری محروم نماند. این چهارچوب به جوامع اجازه می‌دهد خودمختاریشان را حفظ کنند، و در عین حال از نظام‌هایی مشترک بهره ببرند که کارایی را افزایش و دوباره‌کاری را کاهش می‌دهد. مقیاس پنجاه‌هزارنفری به‌اندازه کافی بزرگ هست که بیمارستان، دانشکده فنی، آموزشگاه‌های حرفه‌ای، نهادهای فرهنگی و زیرساخت‌های عمومی بزرگ را پشتیبانی کند؛ و به‌اندازه‌ای کوچک است که مشارکت دموکراتیک و پاسخ‌گویی محلی را حفظ نماید. در چنین سطحی فاصله میان شهروندان و نهادها هنوز به‌قدری کم است که افراد می‌توانند فرایندهای حکمرانی را به‌صورت معنادار درک نمایند، و روی آن‌ها اثر بگذارند.

فدراسیون مراقبتی ستون فقراتِ نظام رفاه جامعه‌محور در دوران پسامدرن است. در جهانی که دولت‌های متمرکز به‌دلیل فشارهای جمعیتی و مالی در ارائه مراقبت همگانی درمانده‌اند، جوامع فدرال‌شده می‌توانند منابعشان را در کنار هم بگذارند، و نظام‌های حمایت متقابلِ مبتنی بر دانش محلی و پاسخ‌گویی رابطه‌ای بسازند. این ساختار دقیقاً با پژوهش اوستروم درباره حکمرانی چندمرکزی هم‌خوان است؛ پژوهشی که نشان می‌دهد واحدهای کوچکِ به‌هم‌پیوسته در مدیریت چالش‌های پیچیده اجتماعی و زیست‌محیطی از بوروکراسی‌های بزرگ متمرکز بهتر عمل می‌کنند.[۶۳] فدراسیون پنجاه‌هزارنفری ریسک‌های موجود را هم پخش می‌کند، و پاسخی هماهنگ به بحران‌هایی مانند سیل، آتش‌سوزی، همه‌گیری و گسست زنجیره تأمین را ممکن می‌سازد. ساختار آن با ایجاد شبکه تعهدات متقابل، تاب‌آوری را تقویت می‌نماید.

سطح سوم کانتون خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری است. این بزرگ‌ترین واحد خودحکمرانی در مدل پیشنهادی به شمار می‌رود. کانتون پنج فدراسیون مراقبتی، و در نتیجه بیست‌وپنج جامعه پایه را در یک موجودیت سیاسی منسجم یکپارچه می‌کند. هر کانتون مسئول کارکردهایی است که به مقیاس سرزمینی یا اداری بزرگ‌تری نیاز دارند، از جمله نظام قضایی، برنامه‌ریزی منطقه‌ای، حفاظت زیست‌محیطی، هماهنگی امنیتی، شبکه‌های حمل‌ونقل، آموزش عالی، و ابتکارات اقتصادی بزرگ.[۶۴] کانتون در سطح حاکمیت محلی جای دولت‌–ملت را می‌گیرد، اما همچنان در چهارچوب ملی یا تمدنی گسترده‌تر عمل می‌کند. این ساختار هماهنگی در مقیاس بزرگ را بدون از دست دادنِ مزایای حکمرانی در مقیاس انسانی در سطوح پایین‌تر ممکن می‌سازد.

تعیین مقیاس دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری تصادفی نیست. شواهد تاریخی از شهر–دولت‌های موفق، سیاست‌های کلاسیک و مناطق اداری مدرن نشان می‌دهد واحدهایی در این اندازه می‌توانند میان خودمختاری و وابستگی متقابل تعادل برقرار نمایند.[۶۵] این واحدها می‌توانند نهادهای فرهنگی، دانشگاه‌ها، مراکز پژوهشی و صنایع پیشرفته را حفظ نمایند، و در عین حال به‌اندازه‌ای کوچک بمانند که برای شهروندانشان قابل فهم و ملموس باشد.

کانتون منابع را میان جوامع هماهنگ می‌کند، عدالت میان فدراسیون‌ها ایجاد می‌نماید، و زیرساخت‌های بزرگ را مدیریت می‌کند. درضمن به‌مثابه لنگری سیاسی عمل می‌کند که قدرت بوروکراسی‌های متمرکز را مهار، و از تمرکز بیش از حد اقتدار جلوگیری می‌نماید.

این سه سطح با هم یک نظام حکمرانی تودرتو می‌سازند که با نیازهای انسانی و چالش‌های معاصر هم‌خوان است. جامعه پایه زندگی روزمره و مراقبت را پیش می‌برد. فدراسیون مراقبتی هماهنگی و خدمات تخصصی را تأمین می‌کند. کانتون خودمختار ساختار سیاسی و ظرفیت منطقه‌ای ارائه می‌دهد. هر سطحی دیگری را پشتیبانی می‌کند، و از تمرکز قدرت روی یک نقطه جلوگیری می‌نماید. تصمیم‌گیری نزدیک به مردم می‌ماند، و در عین حال چالش‌های بزرگ از طریق همکاری میان واحدهای فدرال‌شده پاسخ داده می‌شود. این ساختار تاب‌آوری، انعطاف‌پذیری و ثبات دموکراتیک پدید می‌آورد.

این مدل با اخلاق مهر نیز هم‌نواست. جامعه پایه عمل متقابل، کرامت و مراقبت متقابل، فدراسیون مراقبتی عدالت، همکاری و هم‌بستگی، و کانتون خودمختار دادگری، مسئولیت و راست‌گویی را متجسد می‌کنند.[۶۶] میان بنیان‌های اخلاقی مهر و معماری عملی حکمرانی تودرتو تقارن زیبایی وجود دارد؛ هر دو بر تعادل، وابستگی متقابل و یکپارچگی فردیت با مسئولیت جمعی تأکید می‌کنند.

این مدل با ارائه معماری سیاسی‌ای که می‌تواند فشارهای اتوماسیون، وابستگی جهانی و تغییر جمعیتی را تاب بیاورد، به بحران ساختاری عصر مدرن پاسخ می‌دهد. مقیاس انسانی حیات اجتماعی را بازمی‌گرداند، پیوندهای جامعه‌ای را استوار می‌کند، مراقبت را پایدار می‌سازد و مشارکت دموکراتیک را تقویت می‌نماید. نظامی انعطاف‌پذیر و تطبیق‌پذیر هم می‌آفریند که قادر است به بحران‌ها پاسخ دهد، نوآوری را پشتیبانی کند و مسئولیت‌ها را در سطوح متعدد حکمرانی توزیع نماید. خودحکمرانی جامعه‌محور راهی است برای حفظ کرامت و هم‌بستگی انسانی در جهانی که اختلال فناورانه و افول نظام‌های متمرکز آن را شکل می‌دهد. این مدل نقشه راه جامعه آینده‌ای است که تاب‌آور، انسانی و سازگار با بنیان‌های تکاملی، روان‌شناختی و اخلاقی شکوفایی انسان باشد.
راهبردهای اجرایی برای حکمرانی جامعه‌محور

گذار از دولت‌های رفاه متمرکز و هویت‌های دیجیتال پراکنده به‌سوی خودحکمرانی جامعه‌محور مستلزم راهبردهایی آگاهانه، مرحله‌ای و چندبُعدی است. این تحول نمی‌تواند خودبه‌خود رخ بدهد، زیرا دولت‌های مدرن حول بوروکراسی‌های عظیم، بازارهای ملّی و نظام‌هایی اداری سازمان یافته‌اند که از نظر ساختاری نمی‌توانند به چالش‌های دوران پساصنعتی پاسخی مناسب بدهند. اجرای درست نیازمند ترکیبی از بازطراحی نهادی، احیای فرهنگی، بازسازی حقوقی، غیرمتمرکزسازی اقتصادی، تطبیق فناورانه و پرورش رهبری جامعه‌ای است. در ضمن به چهارچوبی نیاز دارد که مسئولیت‌ها را به‌تدریج از نهادهای متمرکز به‌سوی ساختارهای تودرتوی جامعه‌محور منتقل کند، و در تمام طول گذار، مراقبت، هماهنگی و امنیت را حفظ نماید. راهبردهای زیر نشان می‌دهند که چگونه جوامع پایه، فدراسیون‌ها و کانتون‌ها می‌توانند درون نظام‌های سیاسی موجود پدید آیند، و سرانجام جایگزین مدل‌های ناپایدار حکمرانی بزرگ‌مقیاس شوند.

راهبرد نخست، ایجاد شوراهای جامعه محلی در گروه‌های تقریباً ده‌هزارنفری است. این شوراها به‌عنوان ارگان‌های بنیادین خودحکمرانی عمل می‌کنند، شبکه‌های کمک متقابل را سازمان می‌دهند، فعالیت اقتصادی محلی را هماهنگ می‌کنند، حل تعارض در سطح محله را مدیریت می‌نمایند و افراد آسیب‌پذیر نیازمند مراقبت را شناسایی می‌کنند.[۶۷] شوراها در آغاز به‌صورت بدنه‌های مشورتی یا رایزنی فعالیت می‌کنند، اما به‌تدریج از راه تمرین و کسب مشروعیت، اقتدار به دست می‌آورند. شکل‌گیری آن‌ها نیازی به قانون‌گذاری ملّی ندارد، و می‌تواند از طریق انجمن‌های داوطلبانه، ابتکارات محلی و به‌رسمیت‌شناختن شهرداری‌ها پدید آید.

با گذشت زمان، شوراهای جامعه مسئولیت هماهنگی خدمات پایه را برعهده می‌گیرند؛ خدماتی مانند شبکه‌های پشتیبانی از کودکان، تیم‌های مراقبت از سالمندان، داوطلبان سلامت جامعه‌ای و گروه‌های ایمنی محلی که از طریق شکل‌های غیراجباری تنظیم اجتماعی عمل می‌کنند.

راهبرد دوم توسعه نظام‌های اقتصادی تعاونی در جامعه ده‌هزانفری است. این نظام‌ها شامل تعاونی‌های محلی، شبکه‌های اعتبار متقابل، صندوق‌های زمین محلی[۱۹]، فضاهای کاری اشتراکی و بنگاه‌های همکاری‌محور می‌شوند که به افراد امکان می‌دهند ارزش را مستقل از ساختارهای شرکتی متمرکز خلق نمایند.[۶۸] اقتصاد تعاونی تاب‌آوری محلی را تقویت می‌کند، ثروت را درون جامعه نگه می‌دارد، و وابستگی به نظام‌های رفاه ملّی را کاهش می‌دهد. با کاهش اشتغال سنتی بر اثر اتوماسیون، اقتصادهای جامعه‌محور برای تأمین درآمد، ثبات و فرصت ضروری می‌شوند. مراکز رشد کارآفرینی جامعه‌ای می‌توانند نوآوری را از طریق برنامه‌های مربی‌گری، ابزارهای اشتراکی و مبادله مهارت پشتیبانی کنند که بر پایه اعتماد رابطه‌ای و نه رویه‌های بوروکراتیک عمل می‌کنند.

راهبرد سوم شکل‌گیری فدراسیون‌های مراقبتی پنجاه‌هزارنفری از طریق پیوند پنج جامعه پایه همسایه در شبکه‌ای منسجم است. این گام مستلزم سازوکارهایی برای گردآوری منابع، برنامه‌ریزی مشترک و ارائه خدمات اشتراکی است. فدراسیون‌های مراقبتی مراقبت‌های بهداشتی تخصصی، آموزش حرفه‌ای، حمل‌ونقل عمومی، و مدیریت زیست‌محیطی را میان جوامع هماهنگ می‌کنند.[۶۹] آن‌ها نهادهای مالی مانند اتحادیه‌های اعتباری منطقه‌ای و نظام‌های بیمه تعاونی نیز ایجاد می‌کنند. چنین رویکردی ریسک را پخش می‌کند، و دسترسی همه اعضا به خدمات ضروری را تضمین می‌نماید. شوراهای سطح فدراسیون از نمایندگان پنج جامعه پایه تشکیل می‌شوند، و تصمیم‌گیری مشترک و پاسخ‌گویی دموکراتیک مستقیم را حفظ می‌شود. این طراحی فدرالی باعث می‌شود هیچ جامعه‌ای منزوی یا محروم از حمایت‌های لازم نماند.

راهبرد چهارم انتقال تدریجی حقوقی و اداری بعضی مسئولیت‌ها از دولت‌های متمرکز به فدراسیون‌های مراقبتی و کانتون‌های خودمختار است. این فرایند با شناسایی کارکردهایی محلی آغاز می‌شود که نهادهای متمرکز معمولاً ناکارآمد یا ضعیف انجام می‌دهند؛ کارکردهایی مانند نگهداری زیرساخت‌های محلی، جایگزین‌های پلیسی جامعه‌محور، هماهنگی خدمات اجتماعی، حفاظت زیست‌محیطی و توسعه اقتصادی کوچک‌مقیاس.[۷۰] دولت‌ها بعد از شناسایی چنین کارکردهایی می‌توانند از طریق اصلاحات قانون‌گذاری، منشورهای شهرداری یا ابتکارات خودمختاری منطقه‌ای، اقتدار را واگذار کنند. فرایند واگذاری باید با ظرفیت‌سازی در سطح جامعه و فدراسیون همراه باشد تا نهادهای محلی برای برعهده‌گرفتنِ مسئولیت‌های جدید آماده شوند.

راهبرد پنجم ایجاد کانتون‌های خودمختار دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری به‌عنوان واحدهای اصلی حکمرانی منطقه‌ای است. کانتون‌ها نظام‌های قضایی، مؤسسه‌های آموزش عالی، شبکه‌های حمل‌ونقل، پروژه‌های زیرساختی بزرگ، و ابتکارات حفاظت زیست‌محیطی را هماهنگ می‌کنند.[۷۱] آن‌ها رابط میان ساختارهای غیرمتمرکز جامعه‌محور و نظام‌های ملّی یا بین‌المللی را هم تشکیل می‌دهند. اجرا با مناطق آزمایشی آغاز می‌شود که با اعطای خودمختاری اداری به مناطقی با جمعیت مناسب، زیست‌پذیری حکمرانی در سطح کانتون را می‌آزمایند. مناطق آزمایشی موفق می‌توانند به‌تدریج گسترش یابند و سایر مناطق نیز این مدل را بپذیرند.

راهبرد ششم یکپارچه‌سازی زیرساخت فناورانه‌ای است که خودمختاری جامعه را پشتیبانی کند. پلتفرم‌های دیجیتال طراحی‌شده برای هماهنگی محلی می‌توانند بودجه‌ریزی مشارکتی، تصمیم‌گیری محله‌ای، اشتراک منابع و رأی‌گیری مجمع محلی را تسهیل کنند.[۷۲] این پلتفرم‌ها باید طوری طراحی شوند که حیات واقعی جامعه را تقویت کنند، نه اینکه جایگزین آن شوند؛ یعنی همکاری در جهان واقعی را پشتیبانی کنند، نه شبکه‌های هویتی مجازی. پایگاه‌های داده جامعه‌ای می‌توانند مهارت‌ها، نیازها و منابع را رصد کنند طوری که هماهنگی کارآمد را ممکن سازد، بدون آنکه حریم خصوصی را نقض کند یا نظارت متمرکز را ممکن سازد. نکته کلیدی توسعه فناوری‌ای است که حکمرانی کوچک‌مقیاس را توانمند کند و همزمان از تمرکز قدرت داده‌محور جلوگیری نماید.

راهبرد هفتم احیای فرهنگی است. حکمرانی جامعه‌محور به ارزش‌های مشترک، آیین‌های محلی و روایت‌های جمعی نیاز دارد که به مشارکت و تعلق معنا ببخشد. اخلاق مهر چهارچوب فرهنگی‌ای مبتنی بر عمل متقابل، راست‌گویی، مراقبت، کرامت و مسئولیت ارائه می‌دهد.[۷۳] راهبردهای فرهنگی شامل احیای مراسم محلی، برنامه‌های مربی‌گری بین‌نسلی، روایت‌گری جامعه‌ای و نظام‌های آموزشی‌ای است که بر مسئولیت مدنی و اخلاق همکاری تأکید می‌کنند. احیای فرهنگی، پایه‌های عاطفی و اخلاقی حکمرانی جامعه‌محور را شکل می‌دهد تا نهادها بر اساس اصول مشترک، نه قواعد بوروکراتیک، عمل کنند.

راهبرد هشتم شکل‌گیری ساختارهای رهبری جدیدی است که بر خدمت‌گزاری، نه جاه‌طلبی سیاسی، استوار باشد. نظام‌های سیاسی مدرن با تقابل، نمایش و برندسازی شخصی پاداش می‌دهند، درحالی‌که حکمرانی جامعه‌محور به رهبرانی نیاز دارد که در حیات محلی ریشه داشته باشند و انگیزه‌شان مسئولیت در برابر دیگران باشد.[۷۴] برنامه‌های پرورش رهبری می‌توانند درون جوامع ایجاد شوند تا افرادی با اعتبار اخلاقی، حکمت عملی و مهارت‌های لازم برای هدایت نظام‌های محلی را پرورش بدهند. چرخش رهبری، پاسخگویی جمعی و گزینش مبتنی بر خدمت، فساد را کاهش می‌دهد و از ظهور نخبگان تثبیت‌شده جلوگیری می‌کند.

راهبرد نهم به حل تعارض مربوط می‌شود. نظام‌های جامعه‌محور مستلزم سازوکارهایی برای میانجی‌گری در اختلافات درون و میان جوامع هستند. نظام‌های حقوقی سنتی کند، پُرهزینه و خصمانه هستند. ساختارهای جایگزین حل تعارض می‌توانند بر پایه عدالت ترمیمی، میانجی‌گری جامعه‌ای و داوری غیرقضایی توسعه یابند.[۷۵] فدراسیون‌های مراقبتی می‌توانند شوراهایی میانجی‌گر را میزبانی کنند که عدالت را اجرا، و از تشدید تعارض‌ها جلوگیری نمایند. این نظام‌ها به‌جای زور اجباری، بر اعتماد اجتماعی تکیه دارند، نیاز به ساختارهای پلیس متمرکز انتظامی را کاهش می‌دهند و انسجام جامعه‌ای را تقویت می‌کنند.

راهبرد دهم ایجاد نظام‌های حفاظت اجتماعی جامعه‌محور است که بعضی کارکردهای دولت‌های رفاه متمرکز را جایگزین کنند. این نظام‌ها شامل تعاونی‌های سلامت جامعه‌ای، صندوق‌های کمک متقابل، شبکه‌های مراقبت از سالمندان، تعاونی‌های کشاورزی، کشاورزی پشتیبانی‌شده توسط جامعه و ابتکارات مسکنِ مدیریت‌شده محلی می‌شوند.[۷۶] این نظام‌ها وابستگی به بوروکراسی‌های ملّی را کاهش می‌دهند و شبکه‌های تاب‌آوری می‌سازند که در بحران‌های اقتصادی یا زیست‌محیطی تطبیق‌پذیر هستند. نظام‌های حفاظت محلی هم‌بستگی اجتماعی را نیز تقویت می‌کنند، و به افراد حس امنیتی می‌دهند که نهادهای دورافتاده نمی‌توانند.

راهبرد یازدهم، حفاظت زیست‌محیطی و بوم‌شناختی است. جوامع ده‌هزارنفری و فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری می‌توانند بوم‌سازگان محلی، منابع آب، جنگل‌ها، زمین‌های کشاورزی و فضاهای سبز شهری را کارآمدتر از نهادهای مرکزی مدیریت کنند.[۷۷] حکمرانی زیست‌محیطی جامعه‌محور تضمین می‌کند که مردم تأثیر مستقیم تصمیم‌های بوم‌شناختی را درک کنند و حس مسئولیت بلندمدت مبتنی بر ارزش‌های فرهنگی احترام و تعهد را پرورش می‌دهد.

راهبرد دوازدهم توسعه نظام‌هایی آموزشی است که افراد را برای زندگی در جوامع خودمختار آماده کند. آموزش باید از برنامه‌های درسی استاندارد و متمرکز به‌سوی یادگیری جامعه‌محور حرکت کند که بر مهارت‌های عملی، رفتار همکاری‌محور، تفکر انتقادی و مشارکت مدنی تأکید دارد.[۷۸] مدرسه‌ها می‌توانند به مراکز حیات جامعه تبدیل شوند و مجمع‌های عمومی، رویدادهای فرهنگی و شبکه‌های اشتراک مهارت را میزبانی کنند. آموزش به ابزاری برای پرورش کسانی تبدیل می‌شود که قادر باشند ساختارهای حکمرانی جامعه‌محور را حفظ و غنی سازند.

راهبرد سیزدهم و نهایی، تحول تدریجی سیاست ملّی است. هرچه حکمرانی جامعه‌محور کارآمدتر و مشروع‌تر شود، نهادهای متمرکز می‌توانند به‌سوی نقش‌هایی حرکت کنند که بر هماهنگی ملی، دیپلماسی بین‌المللی، تثبیت اقتصاد کلان و زیرساخت‌های بزرگ‌مقیاس متمرکز است.[۷۹] دولت‌های ملّی نیازی به ناپدیدشدن ندارند، بلکه باید به چهارچوب‌هایی تبدیل شوند که از حکمرانی محلی پشتیبانی کنند، نه آنکه بر آن مسلط شوند. نتیجه نهایی، نظام سیاسی چندمرکزی‌ای خواهد بود که در آن جوامع، فدراسیون‌ها، کانتون‌ها و ساختارهای ملّی در قالب ساختاری متعادل و همکاری‌محور با هم کار می‌کنند.

گذار به‌سوی حکمرانی جامعه‌محور عملی و ضروری است. این گذار ناکامی‌های ساختاری نظام‌های متمرکز را پاسخ می‌دهد، با طبیعت انسانی هم‌خوان است و تنها مسیر زیست‌پذیر برای تداوم مراقبت، کرامت و تعلق در عصری است که هوش مصنوعی آن را شکل می‌دهد. راهبردهای برشمرده‌شده، نقشه راه جهانی را ترسیم می‌کنند که در آن جامعه، شالوده حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌شود.

جمع‌بندی: نقشه تمدنی نوین

بحران جامعه در جهان مدرن، اختلال موقتی نیست، بلکه نقطه عطف تمدنیِ عمیقی است که نقشه نوینی برای سازمان‌دهی انسانی می‌طلبد. نیروهایی که این بحران را پدید آورده‌اند، ساختاری، برگشت‌ناپذیر و جهانی هستند. هوش مصنوعی نقش کار مزدی را کاهش می‌دهد، و پایه اقتصادی دولت‌های رفاه را متزلزل می‌کند. شبکه‌های دیجیتال هویت را به پیوندهای نمادین تکه‌تکه می‌کنند که نمی‌توانند حمایت واقعیِ لازم برای بقا و شکوفایی را تأمین کنند. تغییر جمعیتی به نظام‌های متمرکزی فشار می‌آورد که برای ساختارهای جمعیتی کاملاً متفاوت طراحی شده بودند. بازارها ثروت را در مراکز فناورانه متمرکز می‌کنند، و جمعیت‌های بزرگ را در ناامنی اقتصادی نگه می‌دارند. اثر ترکیبی این نیروها، فروپاشی قرارداد اجتماعی قرن بیستم و پدید آمدن منظره‌ای اجتماعی است که در آن افراد هم‌زمان بیشترین اتصال و عمیق‌ترین انزوا را تجربه می‌کنند. در چنین جهانی، مدل‌های سنتی حکمرانی، مراقبت و هم‌بستگی روزبه‌روز ناپایدارتر می‌شوند. نقشه تمدنی نوین ضروری است؛ نقشه‌ای که با طراحی تکاملی انسان، معماری روان‌شناختی، واقعیت‌های جامعه‌شناختی، تحول فناورانه و بنیان‌های اخلاقی هم‌خوان باشد.

مدل تودرتوی حکمرانی جامعه‌محور (مبتنی بر جامعه پایه ده‌هزارنفری، فدراسیون مراقبتی پنجاه‌هزارنفری و کانتون خودمختار دویست‌هزار تا سیصدهزارنفری، شالوده ساختاری آینده جوامع انسانی را فراهم می‌کند. این مدل مقیاس حیات اجتماعی را به ابعادی بازمی‌گرداند که انسان بتواند آن را درک کند، بر آن اثر بگذارد و به آن اعتماد کند. چهارچوبی برای مراقبتی رابطه‌محور، محلی و پایدار عرضه می‌کند، نه بوروکراتیک و متمرکز. با نزدیکی تصمیم‌گیری به مردم و پایه‌گذاری مشروعیت سیاسی بر تجربه زیسته به‌جای رویه‌های نهادی انتزاعی، مشارکت دموکراتیک را تقویت می‌کند. با کارآفرینی محلی، تولید تعاونی و مالکیت مشترک (که به اختلال‌های ناشی از هوش مصنوعی و اتوماسیون پاسخ می‌دهند) تاب‌آوری اقتصادی را ارتقا می‌دهد. با شبکه‌های مسئولیت متقابل که به‌سرعت به بحران‌ها واکنش نشان می‌دهند، حفاظت جمعی را بهبود می‌بخشد. و از همه مهم‌تر، با بازسازی ساختارهای رابطه‌ای که روزگاری حیات انسانی را سرپا نگه می‌داشتند، نیاز بنیادین انسان به تعلق، کرامت و معنا را پاسخ می‌گوید.

آینده شکلی از حکمرانی می‌خواهد که بسیار تطبیق‌پذیر و عمیقاً انسان‌محور باشد. بوروکراسی‌های متمرکز بسیار کُند، دور و غرق در پیچیدگی هستند تا بتوانند پیچیدگی قرن بیست‌ویکم را مدیریت نمایند. نیروهای بازار به‌تنهایی نمی‌توانند قدرت فناورانه را تنظیم کنند یا منابع را عادلانه توزیع نمایند. جوامع مجازی آگاهی انسانی را گسترش می‌دهند، اما نمی‌توانند وجود انسانی را استوار سازند. فقط نظام‌های جامعه‌محور می‌توانند انعطاف‌پذیری، تاب‌آوری و عمق رابطه‌ایِ لازم برای زندگی باثبات و معنادار در عصر هوش مصنوعی را تأمین کنند. این به‌معنای رد دستاوردهای مدرن یا بازگشت به شکل‌های پیشاصنعتی زندگی نیست؛ بلکه به‌معنای بازسازی نهادهای اجتماعی و سیاسی حول ساختارهای هم‌اندازه با مقیاس انسانی است، درحالی‌که از ظرفیت فناورانه به‌صورت خردمندانه و اخلاقی استفاده می‌شود.

اخلاق مهر شالوده فرهنگی و اخلاقی ضروری این گذار را فراهم می‌کند. مهر بر عمل متقابل، راست‌گویی، کرامت، مراقبت متقابل و پاسداشت تعهدات تأکید دارد. حکمرانی را به‌جای سلطه، رابطه مسئولیت می‌بیند. انسان را نه فرد منزوی، بلکه شرکت‌کننده در شبکه زندگی‌های به‌هم‌پیوسته می‌داند. این اصول اخلاقی به‌طور طبیعی با ساختار حکمرانی جامعه‌محور هم‌نوا هستند. جوامع را به پرورش اعتماد، عدالت، همکاری و هدف مشترک تشویق می‌کنند و وزنه تعادلی در برابر نیروهای تفرقه‌افکن می‌شوند؛ وزنه‌ای که دیدگاهی اخلاقی یکپارچه و ریشه‌دار در حکمت باستان ارائه می‌دهد، اما کاملاً با نیازهای جامعه پیشرفته فناورانه سازگار است.

نقشه‌ای که در این رساله ترسیم شد، آرمان‌شهری خیال‌پردازانه نیست، بلکه پاسخی عملی و ضروری به تحولاتی است که قرن بیست‌ویکم را شکل می‌دهند. گذار به حکمرانی جامعه‌محور مستلزم احیای فرهنگی، بازطراحی نهادی، بازسازی حقوقی و پرورش رهبری‌ای است که به خدمت‌گزاری، نه جاه‌طلبی شخصی، متعهد باشد. نیازمند بازاندیشی در معنای رفاه، هدف حیات سیاسی و پایه‌های تحقق انسانی است. نیازمند این نیز هست که افراد ارزش تعلق به جوامعی را دوباره کشف کنند که بر مسئولیت و احترام متقابل استوار هستند.

اگر جوامع این گذار را بپذیرند، آینده‌ای می‌سازند که در آن پیشرفت فناورانه کرامت انسانی را ارتقا بدهد. نظام‌های مراقبتی تاب‌آوری بسازند که در برابر تغییر اقتصادی و زیست‌محیطی استوار بمانند. فرهنگ دموکراتیک را با ریشه‌دارکردنِ مشارکت سیاسی در روابط زیسته تقویت کنند. اقتصادهایی بیافرینند که افراد را توانمند کنند، نه منسوخ. و از همه مهم‌تر، بنیان‌های رابطه‌ای حیات انسانی را که نیروهای مدرنیته تضعیف کرده‌اند، بازسازی نمایند.

بحران لحظه کنونی می‌تواند شالوده نظم تمدنی نوینی شود. با پایه‌گذاری حیات سیاسی و اجتماعی بر جوامع ده‌هزارنفری، فدراسیون‌های پنجاه‌هزارنفری، و کانتون‌های دویست‌وپنجاه‌هزار تا سیصدهزارنفری، جوامع می‌توانند نظامی پدید آورند که کارآمد و انسانی، مبتنی بر پیشرفت‌های فناورانه، و ریشه‌دار در طبیعت انسانی باشد. این نقشه، راهی به‌سوی آینده‌ای می‌گشاید که در آن انسان‌ها نه‌فقط در امنیت، بلکه با معنا، نه‌تنها متصل، بلکه مراقبت‌شده، و نه‌فقط آگاه، بلکه تحقق‌یافته زندگی کنند. آینده‌ای که با اخلاق مهر هدایت شود و بر پایه حکمرانی در مقیاس انسانی استوار گردد.

———————————-
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.

کتاب‌شناسی

Alperovitz, Gar. What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution. White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013.
Appadurai, Arjun. Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization. Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996.
Arendt, Hannah. The Human Condition. 2nd ed. Chicago: University of Chicago Press, 1998.
Bairoch, Paul. Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present. Translated by Christopher Braider. Chicago: University of Chicago Press, 1988.
Beck, Ulrich. Risk Society: Towards a New Modernity. Translated by Mark Ritter. London: Sage Publications, 1992.
Bell, Daniel. The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting. New York: Basic Books, 1973.
Berkes, Fikret. Sacred Ecology. 3rd ed. New York: Routledge, 2012.
Boehm, Christopher. Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999.
Block, Peter. Community: The Structure of Belonging. San Francisco: Berrett-Koehler Publishers, 2008.
Bowles, Samuel, and Herbert Gintis. A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011.
boyd, danah. It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens. New Haven, CT: Yale University Press, 2014.
Cahn, Edgar S. No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative. Washington, DC: Essential Books, 2000.
Castells, Manuel. The Rise of the Network Society. 2nd ed. Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010.
Crouch, Colin. Post-Democracy. Cambridge: Polity, 2004.
Drucker, Peter F. Post-Capitalist Society. New York: HarperBusiness, 1993.
Dunbar, Robin. How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010.
Frey, Carl Benedikt, and Michael A. Osborne. “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” Working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013. https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
Giddens, Anthony. Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age. Stanford, CA: Stanford University Press, 1991.
Greenleaf, Robert K. Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness. New York: Paulist Press, 1977.
Gurven, Michael, and Kim Hill. “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor.” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
Haidt, Jonathan, and Greg Lukianoff. The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure. New York: Penguin Press, 2018.
Hirschman, Albert O. Exit, Voice, and Loyalty: Responses to Decline in Firms, Organizations, and States. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1970.
Hrdy, Sarah Blaffer. Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009.
Illich, Ivan. Deschooling Society. New York: Harper & Row, 1971.
Jacobs, Jane. The Economy of Cities. New York: Vintage Books, 1970.
Klein, Naomi. This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate. New York: Simon & Schuster, 2014.
Klinenberg, Eric. Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone. New York: Penguin Press, 2012.
Lindert, Peter H. Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century. Vol. 1. Cambridge: Cambridge University Press, 2004.
Lutz, Wolfgang, William P. Butz, and Samir KC, eds. World Population and Human Capital in the Twenty-First Century. Oxford: Oxford University Press, 2014.
Maslow, Abraham H. Motivation and Personality. New York: Harper & Row, 1954.
Morin, Edgar, and Anne Brigitte Kern. Homeland Earth: A Manifesto for the New Millennium. Translated by Sean M. Kelly and Roger Lapointe. Cresskill, NJ: Hampton Press, 1999.
Mounk, Yascha. The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018.
Newhouse, Joseph P. Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum. Cambridge, MA: MIT Press, 2002.
Noveck, Beth Simone. Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015.
Ostrom, Elinor. Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action. Cambridge: Cambridge University Press, 1990.
Ostrom, Elinor. Understanding Institutional Diversity. Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005.
Polanyi, Karl. The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time. Boston: Beacon Press, 2001.
Putnam, Robert D. Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community. New York: Simon & Schuster, 2000.
Sahlins, Marshall. Stone Age Economics. Chicago: Aldine-Atherton, 1972.
Sampson, Robert J. Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect. Chicago: University of Chicago Press, 2012.
Sassen, Saskia. Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization. New York: Columbia University Press, 1996.
Sen, Amartya. Development as Freedom. New York: Alfred A. Knopf, 1999.
Sen, Amartya. The Idea of Justice. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2009.
Shayegan, Daryush. Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West. Translated by John Howe. Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997.
Shayegan, Daryush. Cheh Shodeh Ast Enqelāb? [What is revolution?]. Tehran: Nashr-e Markaz, 1377 [1998].
Srnicek, Nick. Platform Capitalism. Cambridge: Polity, 2017.
Standing, Guy. The Precariat: The New Dangerous Class. London: Bloomsbury Academic, 2011.
Taylor, Charles. A Secular Age. Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007.
Taylor, Charles. Sources of the Self: The Making of the Modern Identity. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1989.
Tilly, Charles. Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992. Cambridge, MA: Blackwell, 1992.
Tönnies, Ferdinand. Community and Society. Translated by Charles P. Loomis. East Lansing: Michigan State University Press, 1957.
Turkle, Sherry. Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other. New York: Basic Books, 2011.
Zehr, Howard. The Little Book of Restorative Justice. Intercourse, PA: Good Books, 2002.
Zuboff, Shoshana. The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power. New York: PublicAffairs, 2019.

پانویس‌ها

[1] embodied cooperation
[2] labor–based economic structures
[3] basic communities
[4] care federations
[5] autonomous cantons
[6] Mehr
[7] platform capitalism
[8] networked publics
[9] surveillance capitalism
[10] globalized attention markets
[11] nation states
[12] Gemeinschaft
[13] Gesellschaft
[14] translocality
[15] centralized welfare states
[16] community based self governance
[17] surveillance capitalism
[18] sociology of solidarity
[19] community land trusts


[1] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[2] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[3] danah boyd, It’s Complicated: The Social Lives of Networked Teens (New Haven, CT: Yale University Press, 2014), 5–22.
[4] Manuel Castells, The Rise of the Network Society, 2nd ed. (Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010), 21–44.
[5] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[6] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[7] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[8] Michael Gurven and Kim Hill, “Why Do Men Hunt? A Re-evaluation of ‘Man the Hunter’ and the Sexual Division of Labor,” Current Anthropology 50, no. 1 (2009): 51–74.
[9] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbars Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[10] Ibid., 128–39.
[11] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[12] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[13] Ibid., 42–63.
[14] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[15] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[16] Arjun Appadurai, Modernity at Large: Cultural Dimensions of Globalization (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996), 178–99.
[17] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[18] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[19] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[20] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[21] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 42–63.
[22] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[23] Ferdinand Tönnies, Community and Society, trans. Charles P. Loomis (East Lansing: Michigan State University Press, 1957), 17–44.
[24] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[25] Saskia Sassen, Losing Control? Sovereignty in an Age of Globalization (New York: Columbia University Press, 1996), 12–31.
[26] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[27] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[28] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[29] Christopher Boehm, Hierarchy in the Forest: The Evolution of Egalitarian Behavior (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1999), 89–130.
[30] Ulrich Beck, Risk Society: Towards a New Modernity, trans. Mark Ritter (London: Sage Publications, 1992), 93–138.
[31] Eric Klinenberg, Going Solo: The Extraordinary Rise and Surprising Appeal of Living Alone (New York: Penguin Press, 2012), 15–42.
[32] Robert D. Putnam, Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community (New York: Simon & Schuster, 2000), 25–110.
[33] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[34] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[35] Peter H. Lindert, Growing Public: Social Spending and Economic Growth Since the Eighteenth Century, vol. 1 (Cambridge: Cambridge University Press, 2004), 89–131.
[36] Sherry Turkle, Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other (New York: Basic Books, 2011), 153–205.
[37] Yascha Mounk, The People vs. Democracy: Why Our Freedom Is in Danger and How to Save It (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2018), 45–84.
[38] Charles Taylor, A Secular Age (Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press, 2007), 423–612.
[39] Jonathan Haidt and Greg Lukianoff, The Coddling of the American Mind: How Good Intentions and Bad Ideas Are Setting Up a Generation for Failure (New York: Penguin Press, 2018), 63–118.
[40] Carl Benedikt Frey and Michael A. Osborne, “The Future of Employment: How Susceptible Are Jobs to Computerisation?” (working paper, Oxford Martin School, University of Oxford, September 17, 2013), https://www.oxfordmartin.ox.ac.uk/downloads/academic/The_Future_of_Employment.pdf.
[41] Guy Standing, The Precariat: The New Dangerous Class (London: Bloomsbury Academic, 2011), 1–28.
[42] Nick Srnicek, Platform Capitalism (Cambridge: Polity, 2017), 9–33.
[43] Wolfgang Lutz, William P. Butz, and Samir KC, eds., World Population and Human Capital in the Twenty-First Century (Oxford: Oxford University Press, 2014), 72–118.
[44] Joseph P. Newhouse, Pricing the Priceless: A Health Care Conundrum (Cambridge, MA: MIT Press, 2002), 35–74.
[45] Daniel Bell, The Coming of Post-Industrial Society: A Venture in Social Forecasting (New York: Basic Books, 1973), 116–52.
[46] Shoshana Zuboff, The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power (New York: PublicAffairs, 2019), 67–129.
[47] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[48] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[49] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[50] Abraham H. Maslow, Motivation and Personality (New York: Harper & Row, 1954), 35–48.
[51] Robert J. Sampson, Great American City: Chicago and the Enduring Neighborhood Effect (Chicago: University of Chicago Press, 2012), 27–64.
[52] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 1–19.
[53] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[54] Jane Jacobs, The Economy of Cities (New York: Vintage Books, 1970), 55–88.
[55] Naomi Klein, This Changes Everything: Capitalism vs. the Climate (New York: Simon & Schuster, 2014), 201–46.
[56] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[57] Julianne Holt-Lunstad, Timothy B. Smith, Mark Baker, Tyler Harris, and David Stephenson, “Loneliness and Social Isolation as Risk Factors for Mortality: A Meta-Analytic Review,” Perspectives on Psychological Science 10, no. 2 (2015): 227–37.
[58] Evgeny Morozov, The Net Delusion: The Dark Side of Internet Freedom (New York: PublicAffairs, 2011), 102–49.
[59] Sarah Blaffer Hrdy, Mothers and Others: The Evolutionary Origins of Mutual Understanding (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2009), 56–112.
[60] Robin Dunbar, How Many Friends Does One Person Need? Dunbar’s Number and Other Evolutionary Quirks (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2010), 32–49.
[61] Samuel Bowles and Herbert Gintis, A Cooperative Species: Human Reciprocity and Its Evolution (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2011), 72–118.
[62] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[63] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 52–88.
[64] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[65] Paul Bairoch, Cities and Economic Development: From the Dawn of History to the Present, trans. Christopher Braider (Chicago: University of Chicago Press, 1988), 221–63.
[66] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[67] Peter Block, Community: The Structure of Belonging (San Francisco: Berrett-Koehler, 2008), 33–61.
[68] Gar Alperovitz, What Then Must We Do? Straight Talk about the Next American Revolution (White River Junction, VT: Chelsea Green Publishing, 2013), 72–118.
[69] Amartya Sen, Development as Freedom (New York: Alfred A. Knopf, 1999), 143–78.
[70] Colin Crouch, Post-Democracy (Cambridge: Polity, 2004), 65–92.
[71] Charles Tilly, Coercion, Capital, and European States, AD 990–1992 (Cambridge, MA: Blackwell, 1992), 17–38.
[72] Beth Simone Noveck, Smart Citizens, Smarter State: The Technologies of Expertise and the Future of Governing (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2015), 121–62.
[73] Daryush Shayegan, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1997), 112–59.
[74] Robert K. Greenleaf, Servant Leadership: A Journey into the Nature of Legitimate Power and Greatness (New York: Paulist Press, 1977), 19–45.
[75] Howard Zehr, The Little Book of Restorative Justice (Intercourse, PA: Good Books, 2002), 47–72.
[76] Edgar S. Cahn, No More Throw-Away People: The Co-Production Imperative (Washington, DC: Essential Books, 2000), 83–121.
[77] Fikret Berkes, Sacred Ecology, 3rd ed. (New York: Routledge, 2012), 92–134.
[78] Ivan Illich, Deschooling Society (New York: Harper & Row, 1971), 25–68.
[79] Elinor Ostrom, Understanding Institutional Diversity (Princeton, NJ: Princeton University Press, 2005), 174–221.




نظر شما درباره این مقاله:







دکترین «واپسگرایی نو»
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 18:25

دکترین «واپسگرایی نو»


شاهرخ بهزادی

دکترین «واپسگرایی نو»، چگونه می‌توان یک کشور خارجی را اشغال و اداره کرد؟

از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ، نام یک جنبش فکری به عنوان الهام‌بخشِ پنهانِ اقداماتِ دولتِ جدید او آشکار شده است. این جنبش فکری «واپسگرایی نو» (New reactionary) [۱] نام دارد که با نام «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) نیز شناخته می‌شود. در رأس این جنبش، «کورتیس یاروین» (Curtis Yarvin)، یک مهندس آمریکایی قرار دارد. یاروین از انتقاد کنندگان سرسخت دموکراسی است. او دموکراسی را نظامی ناکارآمد و حتا تباه کننده آزادی‌های راستین می‌داند. او سخت بر این باور است که حکومت باید به سبک شرکت‌های خصوصی و با پادشاهی مقتدر و تمامیت خواه در رأس آن اداره شود. «کورتیس یاروین» در این راستا، کتابِ راهنمایی را نیز تدوین کرده است که در آن روش اشغال و اداره یک کشور خارجی(استعمار نوین) را توضیح داده است. او پیش تر، در چهارچوب یک مطالعه موردی و فرضی نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.

«کورتیس یاروین» روابط بسیار نزدیکی با پیترتیل(Peter Thiel)، میلیاردر و کارآفرین آمریکایی در عرصه دیجیتال، مارک اندریسن (Marc Andreessen)، میلیاردر و مشاور غیررسمی دونالد ترامپ و چهره‌های سیاسی مانند جی. دی. ونس(J. D. Vance)، معاون رئیس جمهوری آمریکا و مایکل آنتون (Michael Anton)، مدیر برنامه‌ریزی سیاست گذاری وزارت امور خارجه آمریکا، دارد. گفته می‌شود یاروین ظهور سیاسی ایلان ماسک(Elon Musk) را تسهیل کرده و به ویژه به خاطر ارائه طرح بازسازی غزه مورد تقدیر قرار گرفته است.

پس از ربودن «نیکلاس مادورو» در ونزوئلا و بی سرکردن رژِیم او، و پس از جنجال برای تصاحب گرینلند و ایجاد شورای صلح نوار غزه برای مدیریت این سرزمین به سبک شرکت‌های خصوصی، دونالد ترامپ خود را برای حمله احتمالی به ایران و تغییر رژیم حاکم بر این کشور و یا تسلیم رژیم اسلامی در برابر خواست‌های اعلام شده خود آماده می‌کند. نظریه‌پردازان نزدیک به امپراتوری آمریکا، فصل بعدی داستانی را که ازپیش نوشته اند، به زودی آشکار خواهند کرد. پس از ایران، احتمالاً کشورهای بسیاری در جهان از جمله کوبا، کلمبیا، مکزیک، کانادا و.. در جهت اجرای طرح استعمار نوین آمریکا در فهرست نوبت قرار گرفته اند.

جنبش «واپسگرایی نو» چگونه آغاز شد

جنبش «واپسگرایی نو» یا «روشنگری تاریک» در آغاز دهۀ ۲۰۰۰ میلادی از برخورد مجازی بین دو ذهن منفرد آمریکایی پدید آمد: «نیک لند»(Nick Land)، فیلسوف سابق دانشگاه «وارویک» (Warwick)، فردی که مجذوب «سایبرپانک» (cyberpunk)[٢] و «دیستوپیاهای تکنولوژیکی» (dystopies)[٣] شده است و «کرتیس یاروین»، مهندس آمریکایی، وبلاگ نویس تأثیرگذار که آزادی خواهی سرخورده بود، به وجود آمد. وقتی این دو با هم ملاقات کردند، نتیجه، انفجاری بود.

نظریه «شتاب‌گرایی»

در دهه ۱۹۹۰،«نیک لند» با ارائه نظریه کاملاً دوپهلوی خود در مورد «شتاب‌گرایی» (accelerationism)[٤] نامی برای خود دست و پا کرده بود. این نظریه را به نحو ساده می‌توان با عبارات زیر توضیح داد: تصور کنید که درون خودرویی نشسته اید که با سرعت در یک جاده پر پیچ و خم در حال حرکت است. ناگهان، ترمزهای این خودرو از کار می‌افتند، فرمان می‌لرزد و سرنشینان فریاد می‌زنند و از راننده می‌خواهند تا سرعت را کم کند. اما راننده به جای تلاش برای ترمز گرفتن، پدال گاز را محکم‌تر فشار می‌دهد. چرا؟ زیرا او متقاعد شده است که تنها راه خروج از این وضعیت جهنمی، فشارآوردن به سیستم خودرو تا نقطه کامل شکستن آن است.

شتاب‌گرایان پدیده‌های جهان را اینگونه می‌بینند. به نظر آنان، سرمایه‌داری، فناوری و ساختارهای اجتماعی مدرن افسار گسیخته و غیرقابل کنترل شده‌اند. اما شتاب‌گرایان به جای تلاش برای کند کردن یا اصلاح آنها، معتقدند که باید آنها را تا مرزهای نهایی‌شان پیش برد. آنان بر این باورند که این سیستم‌ها تنها با رسیدن به مرزهای نهایی‌شان فرو می‌ریزند و راه را برای سیستم‌های جدید هموار می‌کنند. «نیک لند» در این راستا می‌نویسد: «سرمایه‌داری یک ماشین جهنمی است، اما دقیقاً با رها کردن آن به حال خود، تناقضات خود را آشکار کرده و خود را نابود می‌کند.»

تناقض این نظریه در این است که هم توسط بخشی از نظریه پردازان و گروه‌های چپ افراطی جامعه که آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم سرمایه‌داری می‌دانند، مورد استناد قرار گرفته و هم توسط برخی از متفکران راست افراطی که آن را فرصتی برای ایجادِ هرج و مرج در جهت بازسازی یک جامعه اقتدارگرا و به زعم آنان «بی‌نقص» بر روی خاکستر جامعه قبلی، مورد توجه قرار گرفته است.

کورتیس یاروین، آزادی ‍خواهی که مخالفِ دموکراسی است

در سال ۲۰۰۷، «کرتیس یاروین»، که درشبکه‌های اجتماعی معروف به «منتسیوس مولدباگ»(Mencius Moldbug) است، «مانیفست» سیاسی خود را منتشر کرد که مبدل به سنگ محکی برای مکتب «واپسگرایی نو» شد. در این «مانیفست»، او خود را یک «لیبرتارین»(libertarian) [۵] به گفته او، لیبرالیسم ناب(لیبرالیسم رها شده از قواعد) «ایده‌‌ای روشن و بدیهی» است که «هرگز نتوانسته به مرحله اجرا درآید». زیرا، به گفته یاروین، «لیبرتارین‌ها» بیش از حد به دموکراسی وابسته هستند، نظامی که او اساساً آن را ناکارآمد و فاسد می‌داند.

یاروین می‌گوید که دموکراسی به جای تأمین آزادی‌های فردی، مبدل به ابزاری شده که دامنۀ اندیشه ورزان مستقل را محدود می‌کند...

او بر این باور است که در نظام‌های دموکراتیک، قدرت واقعی در دست نهادهایی چون رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و بوروکراسی دولتی است. او این مجموعه را زیرِ عنوان «کاتدرال» (The Cathedral) [۶] معرفی می‌کند.

از این دیدگاه، دموکراسی برای او یک سیستم منسوخ است که با چیزی که یاروین آن را «کاتدرال» می‌نامد، در هم آمیخته است.این مفهوم که شباهتِ زیادی به ایده دولتِ پنهان دارد، در اندیشه «واپسگرایان نو» نقشی محوری دارد. در نگرشِ یاروین، «کاتدرال» همچون دولتی پنهان عمل می‌کند که بر سیاست، رسانه و آموزش در جامعه تسلط دارد و راه را بر پیدایش بدیل‌های راستین برای نظام موجود مسدود می‌کند. بر این بنیان، یاروین دموکراسی را نه حکومتی مردمی، بلکه دست افزاری برای پاسداری از فرمانروایی نخبگان لیبرال و بوروکرات‌های حاکم بر جامعه می‌داند.او استدلال می‌کند که در نظام‌های دموکراتیک، حاکمیتِ واقعی نه در دستِ سیاستمداران برگزیده، بلکه در چنگِ این ساختار غیررسمی و ایدئولوژیک قرار دارد که به دیدگاه‌های خاصی پر و بال می‌دهند و مخالفان خود را از میدان به در می‌کنند.

یاروین می‌نویسد: «کاتدرال» یک نهاد رسمی نیست، بلکه شبکه‌ای پراکنده از نخبگان فکری و رسانه‌ای است که هنجارهای فرهنگی و سیاسی را شکل می‌دهند. این یک قدرت واقعی است که پشت نهاد قدرت رسمی جامعه پنهان شده است.»

از این رو، یاروین مخالف سرسخت دموکراسی است و آن را نظامی ناکارآمد، فاسد و تباه کننده آزادی می‌داند. برای حل این مشکل یاروین پیشنهاد می‌کند که آرمان دموکراتیک به طور کلی کنار گذاشته شود. او یک جایگزین رادیکال برای دموکراسی پیشنهاد می‌دهد: قیصرگرایی، نوعی حکومت اقتدارگرا که در آن یک رهبر قوی، یک «مدیرعامل سیاسی»، زمام امور کشور را مانند اداره یک شرکت بزرگ مستقل (یک شرکت‌ سهامی عام SovCorp) به دست می‌گیرد. این مدیرعامل مؤثرترین تصمیمات دولتی را برای تضمین رفاه ملت اتخاذ خواهد کرد. و اگر از خدماتی که این دولت ارائه می‌دهد راضی نیستید، می‌توانید به سادگی دولت دیگری پیدا کنید. برای او، اولویت اصلی ایجاد نظم و کارایی سیستم‌ سیاسی است. یک مدلِ سیاسی در صورتی خوب است که بتواند از خشونت اجتناب کند. هر چیز دیگری - عدالت اجتماعی، محیط زیست و برابری اجتماعی - جنبه فرعی و حتی زائد دارند.

او بر این باور است که مدیریت متمرکز و کارشناسی می‌تواند به آزادی راستین و کارآمدی بیشتر در جامعه بیانجامد.

برای یاروین، این پاسخ «فرمالیستی» صرفاً به معنای احیای سلطنت مطلقه است. به این معنا، او خود را «سلطنت‌طلب» یا «احیاگر سلطنت » اعلام می‌کند و «مدیرعامل سیاسی» دولت را چیزی بیش از یک پادشاه نمی‌داند.

به گفته او، سلطنت، برخلاف دموکراسی، یک شکل سیاسی بسیار پایدار است. یاروین مدل خود را «نئوکامرالیسم» (neocameralism) می‌نامد، که اشاره به «کامارالیسم»(cameralism) [۷] فردریکِ دوم پادشاهِ پروس دارد.

با این حال، «کامارالیسم» تنها مدلی نیست که «یاروین» به آن اشاره می‌کند. از نظر او، دولت-شهرهایی مانند دُبی یا سنگاپور، نمونه‌های اولیه دولت‌های «نئوکمرال» آینده هستند.

«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس در تازه ترین کتابش تحت عنوان «در روشنایی‌های تاریک، درکِ اندیشه واپسگرایان نو»[٨] از انتشارات گالیمار در ژانویه ٢۰٢۶ مجموعه مکتب «واپسگرایی نو» را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده است.

بخش‌هایی از تحلیل «آرنو میراندا» در زیر می‌آید:

مکتب «واپسگرایی نو» در نگاه آرنو میراندا

از سال ۲۰۱۶، ناظران سیاسی برای تعریف سیاست خارجی دونالد ترامپ همواره دچار مشکل بوده‌اند.

پس از مبارزات انتخاباتی که او راه خود را از جریان نومحافظه‌کاری جدا کرد، در ابتدا سیاست خارجی او را به عنوان سیاستی انزواطلبانه معرفی کردند. و سپس سیاست او را «معامله ‌گرایانه» توصیف کردند. اما سیاست او مدت‌ها مبهم به نظر می‌رسید. با این حال، از زمان انتشار استراتژی امنیت ملی آمریکا (National Security Strategy)، در سال ۲۰۲۶ و به ویژه پس از عملیات نظامی در ونزوئلا که منجر به ربودن نیکلاس مادورو شد، اوضاع روشن‌تر شده است: دونالد ترامپ اکنون صریحاً ماهیت امپریالیستی سیاست‌های خود را تصدیق می‌کند.

اما سیاست خارجی مداخله‌گرایانه او در تضاد کامل با مداخله‌گرایی نومحافظه‌کاران دهه ۲۰۰۰ است.

برای او، دیگر توجیه سیاست‌های خارجی مداخله‌گرایانه به نام آرمان گسترش ارزش‌های دموکراتیک غربی مطرح نیست. قواعد سیاسی امپریالیسم آمریکا تغییر کرده است.

اگر بخواهیم ریشه‌های این قواعد جدید را ردیابی کنیم، ضرورت دارد که به اندیشه «واپسگرایی نو» روی آوریم، که می‌دانیم امروزه نقش قاطع و تعیین‌کننده‌ای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا می‌کند.

در سپتامبر سال ۲۰۰۸، زمانی که سیاست مداخله‌گرایانه نومحافظه‌کاران آمریکایی در شکستِ جنگ‌های خاورمیانه گیر افتاده بود، «کرتیس یاروین» نقد منحصر به فردی از آن ارائه داد.

او در مقاله‌ای با عنوان تحریک کننده «چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم.»[۹] به این موضوع پرداخت. او در این مقاله به قلمرو انزواگرایی، که از ویژگی‌های محافظه‌کاران دیرینه آمریکا بود، یا بعدها راست افراطی ملی-پوپولیستی بر آن تأکید می‌کرد، روی نیاورد.

یاروین، برعکس استدلال کرد که شکست آمریکا در عراق نشانه‌ای از این موضوع است که ارتش آمریکا به اندازه کافی در جهت اهداف خود پیش نرفته است. وی دفترچهِ«راهنمایی» را ارائه داد که هدف آن تضمین موفقیت مداخله نظامی آمریکا در خارج از کشور بود.

دستورالعمل‌های او در این دفترچه راهنما برای آنانی که با نظریه‌های او آشنا هستند، تعجب‌آور نخواهد بود و عمدتاً در سه اقدام خلاصه می‌شود: کودتا کنید؛ حاکمیت مطلق را در کشور اشغال شده، برقرار کنید و سپس رژیمِ آن کشور را به یک «دولت- شرکت» تبدیل کنید.

این دیدگاه بعداً در مجموعه‌ای از متون با عنوان «پاچ ورک Patchwork» ( به معنی وصله‌پیچی ایده‌ها، و شکل دادن به نظریه ای متشکل از ایده‌های ناهمگون) بسط داده شد که در آن یاروین از چیزی که او آن را «نظریه واپسگرایی صلح»[۱۰] ، دفاع می‌کند. این نظریه به شرح زیر تعریف می‌شود:

«جهان آرام و واپسگرای «پاچ ورک» (Patchwork) منحصراً از حاکمان مطلق گرا، ولی کاملاً منطقی تشکیل شده است: دولت‌هایی که با شایستگی و به نحو منسجم در جهت رسیدن به اهداف صرفاً مالی مدیریت و هدایت می‌شوند. این نوع از کشورها، می‌تواند در بخشی از کره زمین وجود داشته باشند، اما باید برای دفاع از خود در برابر بقیه کشورهای جهان برنامه‌ریزی کند. در سیستم «پاچ ورک» (Patchwork)، صلح، امنیت و نظم مفاهیمی کاملاً یکسان دارند. در واقع، سرزمینی است که برای سطح بسیار بالای امنیت و نظم طراحی شده است. جامعه در چنین سرزمینی دیگر از مشکلات دوران دموکراتیک رنج نمی‌برد: نه محله‌های فقیرنشین وجود دارد، نه خیابان‌های کثیف، نه باندهای خطرناک، نه سیاست. […] یک پادشاه مطلق گرای منطقی، به نحو متمرکز و با شایستگی کامل و به هدف سودآوری این سرزمین را اداره و هدایت می‌کند. اگر همکاری سودآور باشد، همکاری می‌کند - اگر زورگویی و خشونت سودآورتر باشد، زورگو و خشن می‌شود (البته هدف این است که همکاری هرچه بیشتر سودآور شود).»

این گزیده، مانند متنی که در ادامه می‌آید، به طرز چشمگیری با توجیه غارتگرانه مداخله دونالد ترامپ در ونزوئلا هم خوانی دارد.

این مداخله حتا توسط «واروین» مورد ستایش قرار گرفته است. او در شبکه ایکس (توییتر سابق) نوشت: «ونزوئلا، به عنوان یک روسپی خانه با پتانسیل بسیار عظیم، آزمایشگاهی عالی برای حکومت داری قرن بیست و یکم است.»

چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم(مورد ایران)

در تابستان ۲۰۰۸، «کرتیس یاروین» در یک «اِسی» (Essay) که همزمان با از سرگیری مذاکرات هسته‌ای آمریکا و تروئیکای اروپای(بریتانیا، فرانسه، آلمان) با ایران بود، نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.

«کرتیس یاروین» بررسی خود را در این «اِسی»با این جمله آغاز می‌کند: «مشکلی که امروز به آن خواهیم پرداخت، اشغال و نحوه حکومت کردن بر یک کشور خارجی است.

برای مطالعه موردی‌مان، فکر می‌کنم که استفاده از کشورهای واقعی جالب تر باشد. بیایید در این بررسی دو کشور اشغال گر و اشغال شده را “بریتانیای کبیر” و “ایران” بنامیم.

اگر بریتانیای کبیر می‌خواست مثلاً از اوایل سال ۲۰۱۰ ایران را اشغال و بر آن حکومت کند - همیشه خوب است که زمانی برای آماده شدن داشته باشیم - چگونه این کار را انجام می‌داد؟ برای اهداف این تمرین، فرض می‌کنیم که ایران تا آن زمان هنوز به سلاح هسته‌ای دست نیافته است.

البته، عموماً پذیرفته شده است که اشغال و حکومت بر کشوری مانند ایران، توسط بریتانیای کبیر کاملاً غیرممکن خواهد بود.

به همان اندازه، اشغال و حکومت بر کشور ایران توسط ارتش آمریکا نیز غیرقابل تصور است - ایالات متحده حتا نمی‌تواند افغانستان را که بسیار کوچک تر از ایران است، مدیریت کند.

با این حال، وقتی به تلاش بریتانیای کبیر برای اشغال و حکومت فقط بر یک شهرِ عراق، یعنی بصره، و آنچه آنجا اتفاق افتاده نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که نظر غالب، همانطور که اغلب اتفاق می‌افتد، کاملاً دقیق است.

پس بیایید فرض کنیم که اشغالگر ما دولت کنونی جزایر بریتانیا - یعنی وایت‌هال (محله «وست مینستر» لندن که ساختمان‌های حکومتی بریتانیا در آن قرار گرفته اند) - نیست، بلکه یک رژیم جانشین است. بیایید این رژیم را «بریتانیای جوان» بنامیم.

«واروین» در ادامه فرضیه خود می‌گوید: «بریتانیای جوان» پیش تر استقلال خود را از ایالات متحده اعلام کرده است، از «جامعه بین‌المللی» کناره‌گیری کرده، از «وایت‌هال» و پادشاهان خودخوانده «هانوفری»[۱۱] در منطقه خود نیز دست کشید و سلسله پادشاهی «استوارت»[۱٢] را تحت رهبری «جوزف ونزل»[۱۳] احیا کرد و پدرش «آلوئیس» را به عنوان شاهزاده نایب‌السلطنه منصوب کرد.

در غیر این صورت، منابع نظامی و مالی آن بدون تغییر باقی ماند.

« آرنو میراندا» «اسی» یاروین را چنین تحلیل می‌کند: این بخش از این سناریو از ویژگی‌های سبک جدلی «یاروین» است. این سبک شامل ارائه روایتی جایگزین و رسواکننده در برابر عقیده غالب از طریق آزمایش‌های فکری و پیچش‌های طنزآمیز است. در اینجا، «یاروین» پیشنهاد می‌دهد که سلطنت مشروطه بریتانیا - پارلمان، “وایت‌هال” و خانواده سلطنتی معاصر که از‌هانوفرها، - به نوشته او از “شاهان دروغین‌هانوفر” - سرچشمه می‌گیرد، با یک سلطنت احیا شده تحت اقتدار شاهزاده لیختن اشتاین - از نوادگان استوارت‌ها - جایگزین شود.

یاروین صراحتاً ادعا می‌کند که یک روشنفکر «ژاکوبیتیسم» (Jacobitism) است - یعنی مدافع مشروعیت دودمان سلطنتی «استوارت‌»ها، که در وهله نخست به عنوان وسیله‌ای برای ترویج برداشت مطلق‌گرایانه او از حاکمیت عمل می‌کند.

ارجاع مکرر او به «لیختن اشتاین» نمونه‌ای از تخیل سیاسی او و همچنین برخی جریان‌های آزادی‌خواه معاصر است، همانطور که «کوین اسلوبودیان Quinn Slobodian » به درستی در کتاب «سرمایه‌داری آخرِ زمان»(Le Capitalisme de l’apocalyps) نشان داده است. میکرو- دولتِ «لیختن اشتاین» به عنوان الگویی از یک قدرتِ حاکمِ کاهش‌یافته، ولی کارآمد، موروثی و از نظر اقتصادی منطقی مطرح می‌شود. در اوایل سال ۲۰۰۸، این متن ترکیبی منحصر به فرد از واکنش و آزادی‌خواهی را که در قلب اندیشه «یاروین» نهفته است، آشکار می‌کند.

طرح شاهزاده آلوئیس برای اشغال و اداره ایران

یاروین سناریو پیشنهادی را این چنین ادامه می‌دهد: شاهزاده آلوئیس، به دلایلی که فقط خودش می‌داند، تصمیم گرفت از بهار ۲۰۱۰ ایران را اشغال و اداره کند.

شاهزاده، مانند یک تاجر واقعی سوئیسی، نه تنها خواستار موفقیت نظامی، بلکه سودآوری کسب و کار خود را نیز در نظر گرفته بود.

او از روی سخاوت محض، سود حاصل از فعالیت‌های اقتصادی را به طور مساوی با شهروندان کنونی ایران تقسیم می‌کند و هر یک از ایرانی‌ها سهامی بدون حق رأی دریافت می‌کنند، شهروندان ایران حق دخالت در امور را ندارند. اما سهام آنها، صرفاً آنها را واجد شرایط دریافت سود سهام از سودِ [فعالیت‌های اقتصادی] دولت می‌کند.

نیروهای مسلح سلطنتی او ۲۵ درصد سهام، شهروندان کشورِ «بریتانیای جوان» ۱۵درصد سهام و خودِ شاهزاده به یک دهم ناچیز از کلِ منافع اقتصادی ایران رضایت می‌دهد.

« آرنو میراندا» در تحلیل این بخش از سناریوی یاروین می‌نویسد: این راه حل، نمونه دیگری از «فرمالیسم» یاروین است که هدف آن پایان دادن به همه اشَکال خشونت است. یاروین معتقد است که هیچ مناقشه‌ای را نمی‌توان از طریق استدلالِ مشروعیت حل کرد. در این صورت، ایرانیان هیچ حق پیشینی برای اداره قلمرو خود نخواهند داشت.

«یاروین» پیشنهاد می‌کند که با در نظر گرفتن دولت به عنوان یک شرکت و «رسمی کردن» روابط قدرت از طریق توزیعِ سهام، به عنوان اوراقِ مالکیت، ایرانی‌ها موضوعِ مشروعیت را به نفع ثبات و رفاه خود فراموش بکنند. او این راه حل را در سال ۲۰۰۷ برای عراق پیشنهاد کرده بود. او همچنین این راه حل را اخیراً برای نوار غزه در چهارچوب مناقشه اسرائیل و فلسطین با ارائه پروژه خود به عنوان « Gaza Inc. شرکتِ غزه» مستقیماً در طرح «تونی بلر» ( نخسم وزیر پیشین بریتانیا) که توسط دونالد ترامپ ترویج شده بود، گنجانده بود.

ادامه سناریو:

پرسش اصلی این است: آیا او(شاهزاده آلوئیس) می‌تواند این کار را انجام دهد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟

توجه داشته باشید که این یک پرسشِ کاملاً نظامی است. هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد که آیا این پروژه از نظر اخلاقی بازتاب خوب یا بدی برای شاهزاده «آلوئیس» و کشور «بریتانیای جوان» دارد.

در سناریوی ما، شاهزاده «آلوئیس» یک حاکم واقعی یا “مطلق” است و وزن اخلاقی چنین تصمیمی کاملاً بر عهده اوست. ناگفته پیداست که اطاعت ارتش از او نیز مطلق است.

البته، نظرعمومی در داخل ارتش و خارج از آن یکسان است: چنین ماجراجویی کاملاً غیرممکن و محکوم به شکست است.

در واقع، یک دولت تنها با رضایت مردم می‌تواند وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، موفقیت تنها در صورتی امکان‌پذیر خواهد بود که نیروهای مسلح بریتانیا بتوانند قلب‌ و روح مردم ایران را به دست آورند. اما از آنجایی که مردم ایران عمیقاً ملی‌گرا و متعهد به یک ایران آزاد و مستقل هستند، هرگز نخواهند پذیرفت که توسط بریتانیایی‌ها، که از آنها متنفرند، یعنی اربابان امپراتوری سابق خود، دوباره مستعمره شوند. این استدلال نیست. این «کَنت»(cant) است.

اصطلاح «کنت» (cant) که ترجمه آن دشوار است، به معنای یک تکرارِ ریاکارانه و مکانیکی است و یادآور«آهنگ» یا «سرود» است. این اصطلاح همچنین دارای بار مذهبی است که در اینجا می‌توان آن را به عنوان «لیتانی» (litany) یا «مَزامیر» (psalmody) ترجمه کرد.(«لیتانی» اثری برای گروه کُر و ارکستر سمفونیک، اثر آهنگساز استونیایی، «آروو پارت» است که در سال ۱۹۹۴ ساخته شده است.)

هر کسی می‌تواند گفتنِ این عبارات را تمرین کند، و بسیاری این کار را کرده‌اند.

حرفه نظامی مدرن به ویژه در القای این طرز فکر کوشا است، زیرا پرسنل آن به طور منحصر به فردی در مقامِ درک آن قرار دارند.

اما دروغ همواره یک دروغ است. طول عمر آن نمی‌تواند بی‌نهایت باشد و حقیقت بالاخره از هر شکافی که پدید آید به بیرون نفوذ می‌کند و آشکار می‌شود.

ساده‌ترین راه برای اثبات این حقیقت، توضیح این مسئله است که «بریتانیای جوان» چگونه می‌تواند ایران را اشغال کرده و آن را به نحو سودآوری اداره کند. برای راحتی بیشتر، بیایید این نهاد سیاسی جدید را «ایران نو» بنامیم.

همه ما کاملاً موافقیم که کشورِ«بریتانیای پیر» قادر به تبدیل ایران امروزی به یک «ایران نو» نیست.

اما خواهیم دید که «بریتانیای جوان» چگونه می‌تواند به این هدف دست یابد.

قبل از اینکه شاهزاده «آلوئیس» بتواند ایران را اشغال کند، البته باید به آن حمله کند.به عبارت دیگر، او باید دولت کنونی ایران را مجبور به تسلیم شدنِ بدون قید و شرط و پذیرش اشغال کند.

از دیدگاه نظامی، من نمی‌توانم تصور کنم که این روند به هیچ وجه دشوار باشد.

ارتش بریتانیای[جوان] ممکن است به اندازه ارتش ایران نیروی انسانی نداشته باشد، اما تجهیزات آن بسیار برتر است. نیروی هوایی سلطنتی می‌تواند بر فضای هوایی ایران تسلط داشته باشد، پدافند هوایی ایران را نابود کند و هرگونه تمرکز نیرو را با حملات بمب افکن‌های سنگین ب-۵٢ که از«دیگو گارسیا» در اقیانوس هند به سوی ایران پرواز می‌کنند، از بین ببرد. حتی اگر یک عملیات آبی-خاکی ضروری باشد، یک لشکر زرهی بریتانیای جوان در خاک ایران برای تضمین پیروزی کافی خواهد بود.

باید اعتراف کرد که حمله به ایران برای بریتانیا ممکن است تا حدودی دشوارتر از حمله به عراق برای ایالات متحده باشد.درک تاکتیک‌هایی که استفاده خواهد کرد، تفاوت بین بریتانیای جوان و پیر را به میزان قابل توجهی روشن خواهد کرد - که ما را به ماهیت و منشأ «کَنت» بازمی‌گرداند.

اما حمله به عراق - برخلاف اشغالِ متعاقب آن - با هر معیار تاریخی منصفانه‌ای، بازی کودکانه‌ای بود. فکر نمی‌کنم این نکته به طور خاص مورد بحث باشد.

بنابراین دو پرسش دیگر باقی می‌ماند: اشغال و حکومت - مشکلات به اصطلاح حل‌نشدنی مشهور ما.

اگرچه من در این زمینه تخصص ندارم، اما راهِ ‌حلِ من با کمک چهار نفر- دو مورخ و دو متخصص- تدوین شده است.

مورخان ما جیمز آنتونی فرود (James Anthony Froude) و اِلی کدوری (Kedourie Elie) هستند. متخصصان ما لرد کرومر (Lord Cromer) و راجر ترینکیه (Roger Trinquier) هستند. آنچه جمعِ این گروه در مورد استعمار نمی‌داند، فقط خدا می‌داند.

«آرنو میراندا» می‌گوید که مورخان و متخصصانی که «کرتیس یاروین» به آنان استناد می‌کند، آشکارا جهت دار بوده و بی‌طرف نیستند.«جیمز آنتونی فرود»، از شاگردانِ «توماس کارلایل» (Thomas Carlyle) است و به مکتب تاریخ‌نگاری امپریالیستی تعلق دارد. مکتبی که برای اقتدار و نظم ارزش بسیار زیادی قائل است. «الی کدوری» از منتقدین جریان‌های فکری «ضداستعمارگرایی» و ملی‌گرایی است، او به‌ویژه استدلال می‌کند که استعمارزدایی در الجزایر، رژیم سیاسی بدتری از نظم استعماری فرانسه درانجا ایجاد کرده است. او همچنین از آنچه که او آن را نسخه «چَتم‌هاوس» (Chatham House)[۱٤] می‌نامد، انتقاد می‌کند، نسخه‌ای که خاورمیانه را قربانی ابدی غرب معرفی می‌کند.

در مورد «متخصصان» مورد استنادِ «یاروین»، هر دو آنها از چهره‌های مدیریت استعماری سرکوبگر هستند.«اِولین بارینگ» ( کنت کرومر) یک مدیر استعماری بریتانیایی است که در نگاهِ «یاروین»، نماد یک شخصیتِ ضدِ دموکراتیک، پایدار و از نظر اقتصادی مرفه است. «راجر ترینکیه»، افسر ارتش فرانسه است که در هندوچین و الجزایر جنگیده و از نظریه پردازان مدیریتِ سرکوب شورش‌های ضد استعماری بوده است – وی به‌ویژه از توجیه کنندگان استفاده از شکنجه بوده است.

آیا این عمل «استعمار» است؟

اما کمی صبر کنید! این استعمار است! خب، بله - بدیهی است. اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی کاملاً با تعریف استعمار مطابقت دارد.

به خصوص اگر هدف «احیای دموکراسی» در آن کشور نباشد، بلکه ایجاد دائمی یک دولت پایدار، پاسخگو، کارآمد و سودآور باشد.

«آرنو میراندا» می‌گوید: این نکته بسیار چشم گیر است و یاد آور سخنان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در کنفرانس مطبوعاتی اش در روزِ سوم ژانویه گذشته در «مارالاگو» است. دونالد ترامپ دران روز با اشاره به روند «گذار» سیاسی در ونزوئلا که پس از ربودن نیکلاس مادرو بر ونزوئلا تحمیل کرده بود، از سخنان تقریباً مشابهی استفاده کرد.


«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس

ایرانِ آینده شبیه دُبی، ولی بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و خوش آب وهواتر

«یاروین» در ادامه سناریو استعمار دوباره ایران می‌گوید: من گمان می‌کنم که ایرانِ نو [ پس از استعمار جدید] تا حدودی شبیه دبی خواهد بود، اما ایران بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و با آب و هوای متنوع ‌تر است. دبی به نوعی بازمانده امپراتوری قدیمی بریتانیا است.از ایران دور نیست و بسیاری از ایرانیان در آنجا زندگی می‌کنند.

من تصور می‌کنم که اکثر آنها از این بابت کاملاً خوشحال هستند.

بیایید با بخشی از کتابِ «اِلی کدوری» (Kedourie Elie) با نام «پادشاهی عراق» (The Kingdom of Iraq) آغاز کنیم که وضعیت را به خوبی خلاصه می‌کند. این بخش از کتاب او نگاهی به دوران گذشته دارد که سلطنت دودمان شریفیان عراق را که توسط بریتانیایی‌ها در سال ۱۹۲۱ تأسیس و در سال ۱۹۵۸ [توسط یک کودتای نظامی] سرنگون شد، توصیف می‌کند.[۱۵]

ناگفته پیداست که در مقایسه با رژیم کنونی عراق که دست ‌نشانده آمریکاست، پادشاهی عراق در آن هنگام بیشتر شبیه کشور «پروس» تحت حاکمیتِ«فردریک کبیر» بوده است.

«فلوریان لویی» (Florian Louis) تاریخ شناس فرانسوی در باره این بخش از سناریو «یاروین» چنین تحلیل می‌کند:

«کرتیس یاروین» در اینجا تصویری آرمانی ارائه می‌دهد که با واقعیت پادشاهی‌هاشمی عراق که توسط بریتانیا در اوت ۱۹۲۱ تأسیس شد، بسیار فاصله دارد.

عراق آن دوران به جای اینکه یک “پروس” خاورمیانه‌ای آرام و کارآمد باشد، دائماً در آشفتگی به سر می‌برد. تحمیل قیمومیت بریتانیا و نصب پادشاهی از عربستان بر آن کشور، شورش‌های گسترده‌ای را در اوایل سال ۱۹۲۰ برانگیخت که مستلزم استفاده از توپخانه سنگین و بمباران‌های هوایی گسترده توسط نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شد. پس از این شورش‌ها، اوضاع عراق همچنان ناپایدار ماند و همین امر بریتانیا را متقاعد کرد که زودتر از موعد مقرر به قیمومیت خود بر این کشور در در سال ۱۹۳۲ پایان دهد.

پس از آن، پادشاهی عراق همچنان با بی‌ثباتی قابل توجهی روبرو شد، که عمدتاً عراقی‌ها سلسله عرب سنی منصوب شده توسط بریتانیا را رد می‌کردند. اکثریت جمعیت عراق مسلمانان شیعه بودند. افزون بر این، جنبش‌های استقلال‌طلبانه کردها نیز به تنش‌ها در کشوری که به نظر می‌رسید کشوری بدون ملت است و دائماً در آستانه فروپاشی قرار دارد، دامن می‌زد.

خودِ ملک فیصل؛ در یادداشتی که در سال ۱۹۳۳ نوشت، از عدم امکان اداره کشوری که مردمانش، به جای تشکیلِ یک ملتِ منسجم، به صورتِ توده ای از انسان‌ها، فاقد هرگونه ایده میهن‌پرستانه، آغشته به سنت‌ها و گرایش‌های مذهبی، بدون هیچ پیوندی برای اتحاد، متمایل به هرج و مرج و همواره آماده قیام علیه هر دولتی، ابراز تاسف کرده بود.

«یاروین» پس از پرداختن به مشکلاتی که بریتانیا در اداره مستعمرات خود در خاورمیانه و هند داشته که در مواردی از جمله در مصر موفق بوده و در عراق ناموفق، به سناریو ایران برمی گردد.

او می‌گوید: اشغال «ایران نو» توسط «بریتانیای جوان» به استعاره‌ای بسیار متفاوت متکی است:« grasping the nettleچنگ زدن به گزنه». این یک استعاره قدیمی انگلیسی است که برای همه استعمارگران شناخته شده است.

«آرنو میراندا» در باره این استعاره این چنین توضیح می‌دهد:عبارت «چنگ زدن به گزنه» (به معنای واقعی کلمه «گرفتن گزنه» یا به اصطلاح فرانسوی «گاو نر را از دو شاخ آن گرفتن») که در انگلیسی روزمره استفاده می‌شود، در بافت امپراتوری بریتانیا معنای خاصی پیدا کرده بود. این اصطلاح به یک دکترین استعماری اشاره دارد که طبق آن اقتدار باید فوراً، بدون مصالحه و بدون تأخیر بر کشورِ مستعمره اعمال شود. این رویکرد به منزله یک ضرورت فنی برای ایجادِ نظم و ثبات ارائه می‌شود.

همانطور که یک شعر اسکاتلندی می‌گوید:
Tender-handed, grasp the nettle, and it stings you for your pains.
Grasp it like a man of mettle, and it soft as silk remains

این شعر اثر «رابرت برنز»، شاعر ملی اسکاتلندی است. این شعر که «خطاب به اهریمن» سرائیده شده است را می‌توان به شکل زیر ترجمه کرد: «اگر گزنه را لرزان بچینی،[دستهایت] می‌سوزد؛/ اگر آن را با دست محکم بگیری،[مانندِ] ابریشمی می‌شود و دیگر هیچ.»

(فرض بر این است که بخش‌هایی از گیاهِ گزنه که سموم گیاه را تزریق می‌کنند، تنها با لمس کردن آن فعال می‌شوند، اما اگر با فشار محکم آن را بگیرید، سموم گیاه فعال نمی‌شوند. من هرگز این آزمایش را شحصاً انجام نداده‌ام.)

مضمون این استعاره شعری در باره گزنه، از نظریه جنگ داخلی می‌آید که نقطه مقابل نظریه «قلب و روح» است.

طبق نظریه گزنه، شورش‌ها به این دلیل - و فقط به این دلیل - رخ می‌دهند که شورشیان تصور می‌کنند شانسی برای پیروزی دارند.

مانند همه انسان‌ها، آنها نیز برای افتخار، قدرت و غارت می‌جنگند.

هر دولتی می‌تواند با روشن کردن این نکته برای مخالفانش که پیروزی غیرممکن است و نتیجه هر مبارزه‌ای، در بهترین حالت، رسوایی و زندان و در بدترین حالت، نقص عضو و مرگ خواهد بود، از هرگونه خشونت داخلی جلوگیری کند و/یا به آن پایان دهد.

انتقال این پیام، به معنای واقعی کلمه این است: گزنه را محکم بگیر - مثل یک مرد شجاع. grasp the nettle — like a man of mettle.

بنابراین، راه حل مشکل حکومتِ استعماری، حکومت کردن به معنای واقعی کلمه است: اجرای فوری دستورات به صورتِ کامل و بدون مصالحه، و نباید هیچ گونه چالشی در برابر مرجعِ اشغالگر، چه نظامی یا سیاسی، چه مذهبی یا جنایی را تحمل کرد.

ادامه سناریو اشغال ایران نوشته «یاروین» را دنبال کنیم.

«بریتانیای جوان» به ایران حمله می‌کند. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟

ایران نو (تحت حاکمیت «بریتانیای جوان») با اعمال مقررات حکومت نظامی آغاز می‌شود- که این مقررات تا زمان برقراری کاملِ ثبات و رفع هرگونه تهدیدِ خشونت، پابرجا خواهد ماند.

هیچ غارتی تحمل نخواهد شد.

حکومت نظامی به نحو سختگیرانه ای اعمال می‌شود: هیچ کس پس از تاریکی هوا اجازه حضور در خیابان‌ها را نخواهد داشت.

نیروهای بریتانیایی مجاز خواهند بود برای اجرای این دستورالعمل‌ها، به محض مشاهده اشخاصی که مقررات را رعایت نکردند، به سوی آنان تیراندازی کنند.

اینها رویه‌های استاندارد برای هرگونه اشغال اولیه هستند.

کشور «ایران نو» تحت فرماندهی واحد یک ژنرال بریتانیایی است.

تمام نیروهای نظامی و غیرنظامی باقی‌مانده از رژیم سابق ایران، همانند سایر ساکنان کشور، چه اتباع داخلی و چه خارجی، تابع دستورات حاکم جدید هستند.

تمام خارجی‌ها برای ماندن در کشور به مجوز نظامی نیاز دارند که در هر زمانی قابل لغو است.

پایان دادن به اشغال نظامی مستقیم - که در آن از سربازان بریتانیایی به عنوان افسر پلیس استفاده می‌شود - اولویت اول است.

این سربازان، پلیس‌های بسیار خوبی هستند، اما شمار آنها کافی نیست.

برای جبرانِ کمبودِ پرسنل، آنها باید آزاد باشند تا با سطحی از پرخاشگری که در اکثر زمینه‌های غیرنظامی نامناسب است، واکنش نشان دهند. این امر در آغازِ اشغالِ ایران اجتناب‌ناپذیر است و در واقع برای اعمالِ تسلط ضروری است.

اما اگر این امر منجر به انتقام‌جویی نشود - مطابق با نظریه «قلب و روح» - به سختی می‌توان احساسِ امنیت مطلق را ایجاد کرد.

بنابراین، اولین وظیفه، ایجاد یک نیروی پلیس جدید، متشکل از ایرانیان به رهبری افسران بریتانیایی - با یک لایه میانی از مردم بومی دو زبانه - است. همانند هند، مدیران بریتانیایی می‌توانند و باید به عنوان قاضی نیزعمل کنند. مراحل قانونی اولیه باید سریع و بدون وکیل انجام شود.

هیچ مرز مشخصی بین شورش و جرایم سازمان‌یافته وجود ندارد: یکی را نمی‌توان بدون دیگری ریشه‌کن کرد.

سایر نهادهای دولتی می‌توانند حول این هسته امنیت اساسی تشکیل شوند.

«ایران جدید» دیگر نیازی به دولت غیرنظامی قدیمی و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ندارد.

انحلال آنها انبوهی از کارگران بیکار را ایجاد خواهد کرد، اما برای هر دولت پویایی، دست‌های بیکار یک منبع مفید هستند.البته در آن صورت باید کارهای زیادی انجام شود. با نیروی کار ایرانی‌ها و نظارت بریتانیا، این کار انجام خواهد شد.

مرزهای ایران باید حصارکشی و مهر و موم شوند.جمعیت آن باید ثبت و شناسایی مجدد شود - با نمونه‌های دی ان اِ (DNA) و اسکن عَنَبیه چشم برای هر مرد، زن و کودک ( َعَنَبیه یا تیتَک به معنی بخش رنگدانه‌دار چشم است. عنبیه در پشت قرنیه قرار گرفته‌ است).

محل سکونت، شغل و جزئیات زندگینامه‌ همه باید ثبت شود.

تمام سلاح‌ها باید مصادره شوند.بین مشت‌های بریتانیایی و گزنه‌های ایرانی، هیچ خلأ خطرناکی نمی‌تواند وجود داشته باشد.( اشاره به ضرب المثل اسکاتلندی چیدن گیاه گزنه با مشت محکم و بسته است.)

«ایران نو» در موقعیتی بسیار دور از هرج و مرجی که در عراق شاهد آن بودیم، خواهد بود.

«آرنو میراندو» در تحلیل این بخش از سناریو«یاروین» می‌گوید: این متن به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که چرا موضع «یاروین» در واقع «پسا-لیبرتارین» و نه صرفاً «لیبرتارین»است. برای «یاروین»، امنیت، به عنوان شرط اساسی آزادی، اولویت مطلق و نامحدود هر دولتی است. همچنین می‌توانیم به بُعد تکنولوژیکی این کنترل، به ویژه از طریق «اِسکَن» شبکیه چشمِ هر فرد، اشاره کنیم که ماهیتِ فاشیستی پروژه «یاروین» را - که به وضوح در آخرین متن او مورد اذعان قرار گرفته است - پیشگویی می‌کند.

«یاروین» درباره سناریو خود برای ایران جدید ادامه می‌دهد: هرگونه سازمان سیاسی تا اطلاع ثانوی ممنوع است.

تجمعات عمومی، «تظاهرات» و سایر پدیده‌های جمعیتی ممنوع است - مشابه قانون ضد شورش.

به جمعیت دستور داده می‌شود که متفرق شوند؛ اگر متفرق نشوند، هدف قرار می‌گیرند - ترجیحاً با سلاح‌های غیرکشنده، در صورت وجود.

به لطف کنترلِ مؤثر جمعیت، «قدرتِ مردم» نیروی قابل توجهی محسوب نمی‌‌شود - در این زمینه، تجربه چین راهنمای خوبی برای ما است.

ایرانیان یک نمونه محلی عالی از یک کشور مدرن بدون سیاست دارند و آن امارتِ دُبی است. اگر برای مردمِ دبی؛ این کشور زندان است، اگر سنگاپور زندان است، و اگر چین برای مردمش زندان است، پس ایران جدید نیز زندان خواهد بود.

من گمان می‌کنم که اکثرِ شهروندان صلح‌دوست ایران امروزی هیچ مخالفتی با زندگی در چنین زندانی نخواهند داشت. و من مطمئنم که همه آنها این زندگی را به سرنوشتی که در انتظار عراق است ترجیح می‌دهند.

«آرنو میراندو» می‌گوید: این متن بار دیگر مدل‌های سیاسی اندیشه واپسگرایان نو را نشان می‌دهد.از نظر «یاروین»، دُبی و سنگاپور نمونه‌های اولیه مدل ایده‌آل او از مدل «دولت-شرکت» هستند، در حالی که چین به عنوان یک مدل متقابل امپراتوری با عملکرد بالا و کارآمد تلقی می‌شود. این مدل‌ها همچنین مدل‌هایی هستند که «نیک لند» مدل مکتب «شتاب‌گرایی» را بر اساس آنها بنا کرده است.

«یاروین» ادامه می‌دهد: تروریسم - بمب‌گذاری و ترور تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و با شدت با آنها برخورد خواهد شد.

به لطفِ درکِ عمیق از جمعیت، سیستم‌های شناسایی مدرن، عملیاتِ اطلاعاتی به سبکِ «ترینکیه» و فقدانِ کاملِ قانون‌گرایی به سبک اصل چهارم قانون اساسی آمریکا[۱۶]، سرکوب شبکه‌های تروریستی دشوار نیست.

قدرتِ کلیدی در سرکوب تروریسم در توانایی جابجایی و انتقال خودسرانه جمعیت‌های بزرگ - بدون قصد تنبیهی یا تحقیقات جنایی - نهفته است.
امکانات جابجایی امن و مقیاس‌پذیر همچنین امکان مقابله با کمپین‌های «نافرمانی مدنی» را فراهم می‌کند که در آن مخالفان سعی می‌کنند با بمباران مقامات با تخلفات فنی جزئی از قانون، آنها را تحت فشار قرار دهند.

نشان دادن توانایی برخورد، تنبیه و اصلاحِ هر عضوِ یک حزبِ یا باندِ غیرقانونی، هر شرکت‌کننده در یک شورشِ غیرقانونی و غیره، عنصر مهمی در پذیرفتن اصل ماجرا و نشان دادن کنترلِ سیاسی پایدار و بی‌چون ‌وچرا است.

راه دیگر برای کنترل جمعیت بومی متخاصم یا بالقوه متخاصم، تجهیز همه افراد و وسایل نقلیه مورد نظر - احتمالاً همه کسانی که در یک منطقه کنترل نشده هستند - به ردیاب‌های جی پی اس (GPS) است.

این دستگاه‌ها اکنون بسیار ارزان هستند و قیمت آنها دائماً در حال کاهش است. ردیابی یک شخص یا وسیله نقلیه بدین طریق، به هیچ وجه مجازات نیست.

وقتی کسی دائماً دستبند و یا پایند «جی پی اس GPS » به مچ دست و یا پا دارد، کار گذاشتن یک بمب دست‌ساز و فرار از مجازات برایش بسیار دشوار است.

با این حال، شاید مهمترین اقدام برای سرکوب مخالفان سیاسی و نظامی، ایجاد دولتی باشد که برای دائمی بودن طراحی شده باشد، نه یک دولتِ موقت که قصد دارد کشور خارجی را “بازسازی” و سپس “آزاد” کند.

بر اساس این طرح، شورش‌ها و احزاب سیاسی به طور نامحدود ظهور خواهند کرد، نه به این دلیل که آنها معتقدند می‌توانند با بیرون راندن نیروهای کشور اشغالگر، قدرت را به دست گیرند - بلکه صرفاً به این دلیل که مبارزه علیه اشغال، یک پایگاهِ قدرتِ نظامی یا سیاسی ایجاد می‌کند که می‌تواند در خلأ ناشی از خروج، ادعای برتری کنند.

به همین دلیل است که اشغالِ «ایران جدید» توسط «بریتانیای جوان» با هدفِ ایجاد یک دولتِ جدید و دائمی انجام خواهد شد.

این بدان معنا نیست که به نیروهای بریتانیایی به طور دائم نیاز خواهد بود؛ ایرانیان از نظرِ توانایی‌های نظامی کمبودی ندارند. در بالاترین سطوح غیرنظامی و نظامی کشور[ایران جدید]، پرسنل بین‌المللی به دلیل استقلال آنها از سیاست‌های محلی، احتمالاً همیشه مطلوب خواهد بود.

ایران پس از اشغال یک دولت «نئوکامرالیست» دارد

اما دولتِ «ایران نو» یک دولت «نئوکامرالیست» (neocameralist) است که سرزمین، مردم ، نفت و معادن را به عنوان سرمایه خود دانسته و می‌کوشد ارزش و بهره ‌وری این سرمایه را به حداکثر برساند.

«یاروین» با اشاره به «کامرالیسم» فردریکِ کبیر، نام مدل خود را «نئوکامرالیسم» می‌گذارد که آن را به سلطنت‌طلبی «مرکانتیلیستی» با هدف افزایش رونقِ اقتصادی دولت تشبیه می‌کند.

آزادی فردی حق همه شهروندان است، نه کشورها، و دلیلی ندارد که تا حد امکان «ایران نو» به ساکنان خود آزادی فردی اعطا نکند، البته تا جایی که این امر با امنیت، خدمات مشتری و سود آوری سازگار باشد.

در آرام‌سازی یک کشورِ متخاصم، فرآیندی که مشاهده می‌شود، گذار تدریجی از وضعیت جنگی به وضعیت قانونی است.

«آرنو میراندا» می‌گوید که نظریه «یاروین» اغلب شبیه نسخه ساده ‌شده‌ای از نظریه حاکمیتِ «هابز» است. او در سال ۲۰۰۷ در جای دیگری گفته بود: «من در یک مورد با «هابز» موافقم: یک حکومت اگر تمام اقداماتِ لازم را برای حفظ خود انجام ندهد، حکومت نیست.»

«یاروین» در ادامه سناریو خود در باره استعمار ایران می‌گوید: در یک جنگِ واقعی، هدف پیروزی است - و شعار این است:« وقتی سلاح‌ها به صدا در می‌آیند، قوانین ساکت می‌شوند».

به غیرنظامیان توصیه می‌شود که ازمنطقه درگیری دوری کنند - همانطور که به آنها توصیه می‌شود از ایستادن در مقابل اتوبوس خودداری کنند: اگر خودتان را جلوی اتوبوس بیندازید و اتوبوس شما را زیر بگیرد، راننده اتوبوس مرتکب «جنایت جنگی» نمی‌شود.

با روشن شدن تدریجی نتیجه مورد نظر و کاهشِ تعدادِ مخالفان، می‌توان از روش‌های قابل اعتمادتر و کمتر خودسرانه علیه نیروهای مقاومت استفاده کرد.

با درخواستِ محاکمه کامل می‌توان به راحتی یک نیروی نظامی را قبل از شلیکِ اولین گلوله بی‌اثر کرد.

اما هنگامی که مخالفت‌ها به جرم و جنایت‌های پراکنده، نامنظم و غیرقابل پیش‌بینی تقلیل یافتند، محاکمه، تجدیدنظرخواهی، وکلای مدافع و تمام این نمایش‌های مضحک نه تنها ضروری، بلکه مطلوب خواهند بود. و هیچ کس بدون آن کشته نمی‌شود - نه به این دلیل که هیچ کس نمی‌تواند بدون آن کشته شود، بلکه به این دلیل که هیچ کس نیازی به کشته شدن ندارد.

«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» می‌تواند پایه‌گذاری شود

قدرتِ خشن مبدل به عدالت می‌شود که عظمتش حتی سرسخت‌تر است، و آزادی حقیقی و نه آزادی کاذبِ (هرج و مرج) در چارچوب نظم زاده می‌شود.
همانطور که شاهزاده مترنیخ[۱۷] که مظهر روشنگری است، در باره آزادی توضیح می‌دهد: برای من، واژه «آزادی» یک نقطه شروع نبست، بلکه یک هدف واقعی برای دستیابی است. واژهِ «نظم» نقطه شروع را مشخص می‌کند.«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» می‌تواند پایه‌گذاری شود. بدون «نظم» به عنوان پایه و اساس، فریادِ آزادی چیزی بیش از تلاش یک حزب یا حزب دیگر برای دستیابی به هدفی که برای خود تعیین کرده است، نیست.

«فلوریان لویی» می‌گوید که «کورتیس یاروین» در اینجا تفسیری جانبدارانه از اقدامات مترنیخ ارائه می‌دهد.

در حالی که این دیپلماتِ بزرگ اتریشی واقعاً در روشنگری نفوذ داشت، با این وجود، او کمتر به عنوان هماهنگ‌کننده‌ی تلاش‌هایی بود که برای بازگرداندنِ نظم اروپایی پیش از انقلاب انجام شد.

او برخلاف آنچه یاروین می‌گوید، نه تنها از آزادی دفاع نکرد، بلکه برای بازگرداندنِ رژیم‌های سلطنتی و نظم اجتماعی-سیاسی رژیم گذشته تلاش کرد و حتا بخشی از میراثِ لیبرال انقلابِ فرانسه در ۱۷۸۹ را معکوس نمود.

امواج انقلابی بزرگی که در دهه ۱۸۲۰، سپس در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ سراسر اروپا را فرا گرفت، بر سرخوردگی‌های ناشی از نظمِ بین‌المللی ایجاد شده توسط مترنیخ گواهی می‌دهند، نظمی که بسیاری از مردم آن را محدودکننده و قطعاً برای آزادی نامطلوب می‌دانستند.

«یاروین» ادامه می‌دهد: خلاصه اینکه، این نظریه که اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی در قرن بیستم برای یک ارتش مدرن و کارآمد غیرممکن است، به سادگی غیرقابل دفاع است.

این توهم توسطِ مدلی از اشغال‌های «نرم» در ترکیب با نظریه شورش با هدف «به دست آوردن قلب‌ها و روح‌ها» تقویت شده است، که به محض در هم پیچیده شدن اوضاع، نرمش بیشتری را تجویز می‌کند.

جای هیج تعجبی نیست که این نسخه کارساز نیست.

با تداوم این توهم که درمان قلابی «به دست آوردن قلب‌ها وروح‌هاست» مؤثر واقع می‌شود، کارشناسان نظامی این توهم را ایجاد می‌کنند که هیچ درمان دیگری وجود ندارد و هیچ طرح اشغالی نمی‌تواند موفق شود.

با این حال، این یک مشاهده جدید نیست.

نظر من با پروفسور «لوتواک»(Luttwak)[۱٨] یکسان است.او می‌گوید که تلاش برای اشغال یک کشورِ دیگر بدون “گرفتن شاخِ گاوِ نر”( اصطلاحی که پیش تر به آن اشاره شد) به منزله سهل‌انگاری نظامی است.

با این حال، من با نظر پروفسور«لوتواک» موافق نیستم وقتی که او مثل سرهنگ «ترینکیه» در قیاس با نازی‌ها بر اثربخشی «شرکلیشکایت Schrecklichkeit » یعنی وحشت و تروریسم رسمی، تأکید می‌کند.

تروریسم - البته - مؤثر است

تروریسم به همان اندازه که برای دولت مفید است، برای شورشیان نیز مفید است.اما تروریسم مؤثرترین راه برای تحکیم قدرت نیست. توسل به خشونت کورکورانه نشانه ضعف است، نه قدرت.

اگر قرار است با تروریسم به مبارزه با تروریسم برویم، خوب باشد. اما در قرن بیست و یکم، من فکر نمی‌کنم این کار ضروری باشد. اگر ضرب المثل گزنه را به یاد بیاوردید ، مانند این است که به جای چنگ زدن به گزنه، به آن ضربه بزنیم.

« آرنو میراندو» می‌گوید که «یاروین» در این متن تلاش می‌کند که تأثیر«کارل اشمیت»، به ‌ویژه برداشت او از حاکمیت و نظریه‌ی او درباره‌ی «پارتیزان»، را ببیند. یاروین مدافع نظم «وستفالیایی» جدید است ( وستفالیایی westphalien به معنی این ایده است که نظم جدیدی در روابط بین دولت‌ها که تنها بازیگران صحنه بین‌المللی محسوب می‌شوند، ایجاد کند) که بُعدی پسا-لیبرتاریایی post-libertarienne و تکنو-فوتوریستی techno-futuriste به آن می‌افزاید.

«یاروین» در ادامه می‌گوید:
برعکس، مؤثرترین ابزارها برای سرکوب مخالفت‌های داخلی، چه سیاسی و چه نظامی، متعلق به چیزی است که می‌توان آن را طبقه بندی «اوروِلی»[۱۹] نامید.( اورولی Orwellian یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاست‌های کنترلی اطلاق می‌شود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمان‌های‌ معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است).

شناسایی، نظارت، اطلاعات

امروزه، چینی‌ها آشکارا رهبرِ جهان در این زمینه هستند.اما این هژمونی چینی‌ها در درجه‌ی اول نشان ‌دهنده‌ی فقدان رقابت در سطح جهانی است. من متقاعد شده‌ام که نبوغ آمریکایی می‌تواند این عقب ماندگی را جبران کند.

کنترل جمعیت به سبک «اوروِلی» در یک جامعه‌ی صلح‌آمیز و متمدن با یک نظامِ سیاسی پایدار، غیرضروری است. این کار اتلافِ پول و توهین به شهروندانِ صادق و سخت‌کوش است.

اما در چهارچوب تلاش برای برقراری صلح در جایی که صلحی وجود ندارد، کنترل «اوروِلی» ضرورت می‌یابد. تضعیف دولت با جلوگیری از استفاده از ابزارهای اوروِلی، راه موثری برای تضمین مسئولیت‌پذیری دولت نیست.

اگر حکومتی مسئول باشد، به صورت نادرست از ابزارهای اوروِلی سوءاستفاده نخواهد کرد - و به همین ترتیب، از هیچ چیز دیگری نیز سوءاستفاده نخواهد کرد.

اگر حکومتی مسئول نباشد، بلکه سادیست و مستبد باشد، اصلاح این وضعیت با محدود کردن گزینه‌های نظامی‌اش به سختی می‌تواند راهی برای مسئول‌تر کردن آن باشد - حتی با فرض اینکه این امر امکان‌پذیر باشد، زیرا یک دولت مستبد زمان کمی برای اعمال محدودیت‌ها دارد.

«آرنو میراندا» می‌گوید: عبارت مبهم «ابزارهای اوروِلی» به روشنی ایده نظارت گسترده بر جمعیت از طریق فناوری‌های جدید را القا می‌کند. همچنین می‌توان آن را به عنوان دفاعی از قانون میهن‌پرستی آمریکا مصوب سال ۲۰۰۱ PATRIOT Act دانست - قانون ضد تروریسم که جمع‌آوری داده‌های رایانه‌ای از افراد و مشاغل را بدون مجوز امکان پذیر می‌کند - تفسیر کرد. به نظر می‌رسد «یاروین» در اینجا خود را طرفدار این قانون بسیار بحث‌برانگیز قرار می‌دهد.

«یاروین» در ادامه می‌گوید: واقعیت این است که شورش و تروریسم پدیده‌هایی مرتبط با هرج و مرج هستند - یعنی، با یک حکومت ضعیف ارتباط دارند.درمان این ضعف، یک حکومت قوی و مقتدر است. مطلقاً هیچ چیزِ جادویی در این رابطه وجود ندارد.

این تکرارِ مکررات در زمینه نظامی است که بگوییم در درگیری بین دو نیرو، نیروی قوی‌تر به احتمال زیاد پیروز می‌شود.

در جنگ‌های داخلی کلاسیک، معمولاً دو نیرو در مقابل یکدیگر قرار می‌گرفتند که هر دو ادعای «حکومت» کردن داشتند.اما در مبارزه بین یک حکومت و یک جنبش شورشی، قاعدتاً حکومت باید به سادگی پیروز شود، زیرا حکومت باید قوی‌تر باشد.

اگر اینطور نباشد، پس یک مشکل جدی وجود دارد.

(در مواردی بسیار نادر، وقتی یک شورش، حکومتی را سرنگون می‌کند، حکومت به کوه‌ها عقب‌نشینی نمی‌کند تا به یک نهاد شورشی جدید تبدیل شود. این رویکرد به ما اجازه می‌دهد تا استدلال کنیم که پیروزی شورش نشانگر این موضوع نیست که شورش مؤثر بوده است، بلکه این موضوع را نشان می‌دهد که مشکلی در حکومت وجود داشته است - یعنی حکومت ضعیف بوده است.)

یک اشغال ناکام و شکست‌خورده، مانند آنچه که افغانستان دیدیم، یا یک پیروزیِ به قیمت باخت‌های زیاد که طعم تلخی از خود به جا می‌گذارد، مانند آنچه در عراق یا ویتنام گذشت، برای کسانی که پیش‌بینی می‌کنند اشغال نظامی یک کشور متخاصم هرگز نمی‌تواند موفق شود، جذابیت سیاسی قابل توجهی دارد.

این می‌تواند جنبه‌ی «دموکراتیک»، «مترقی» یا به سادگی «چپ‌گرایانه»‌ی ایستگاه رادیویی شما باشد.

تصادفی نیست که این جنبه، نظریه‌ی «قلب و روح» را نیز ترویج می‌دهد و تمام تلاش خود را انجام می‌دهد تا نظریه‌ی «با شاخ گاو نر برخورد کردن» را از حافظه‌ی شما پاک کند.

«آرنو میراندا» می‌گوید: این نوع تحلیل در آثار یاروین مکرراً دیده می‌شود. اگر کسی در دوران گذار-چه هنگام یک کودتای داخلی که او برای سرنگونی دموکراسی آمریکایی از آن حمایت می‌کند و چه کودتای خارجی [که در این متن او ایران را مدل قرار داده است] - به اندازه کافی تلاش نکند، با واکنش شدید آنچه او نیروهای وابسته به «کاتدرال» میداند، مواجه می‌شود.بنابراین، باید همیشه شجاعت عبور از این مرزها را داشت. به همین دلیل است که «یاروین» محافظه‌کاران را به عنوان احمق‌های مفید در دموکراسی مورد انتقاد قرار می‌دهد.

حقیقت از هر شکافی نفوذ می‌کند

موفقیت نسبی در عراق حاوی ذره‌ای حقیقت است، اما این موفقیت بسیار کوچک و همراه با شکست‌های فراوان است و نمی‌تواند تأثیر مثبتی داشته باشد.
همانطور که یک کلاغ سفید برای ردِ فرضیه سیاه بودن همه کلاغ‌ها کافی است، یک اشغال موفق نیز برای رد فرضیه «به دست آوردن قلب‌ها و روح‌ها» به خودی خود ، کافی است.

«آرنو میراندا» می‌گوید: استعاره کلاغ‌‌ها اشاره‌ای به پارادوکس «کارل همپل»(Carl Hempel)[٢۰]، فیلسوف علم، است که تمایل دارد محدودیت‌های استدلال استقرایی - استنتاج یک قاعده کلی از مشاهده موارد خاص - را نشان دهد.

عراق یک کلاغ سیاه با چند پر خاکستری است.
همه کلاغ‌ها سیاه نیستند. در واقع، بیشتر کلاغ‌های دنیا سفید هستند.
آمریکایی‌های سفید(منظور یاروین آمریکایی‌های سفید پوست جمهوری‌خواه است) در اعماق وجودشان این را می‌دانند.
بنابراین پنجره را باز می‌گذارند، به این امید که یک کلاغ سفید آنجا بنشیند.
گاهی اوقات حتا از پنجره به بیرون نگاه می‌کنند - به این امید که برای لحظه ای، یکی از آنها را ببینند.
متاسفانه، سلول آنها در لانه ای از پرندگان است که منحصراً پر از کلاغ‌های سیاه است.
کلاغ سفید یک ضرورت است.

اما تنها راه برای گرفتن یک کلاغ سفید این است که یک کلاغ سیاه بگیرید، در حالی که قارقار می‌کند آن را محکم در دست‌هایتان نگاه دارید - و روی آن آبِ ژاول اسپری کنید.

آنچه بیش از هر چیز در این « اِسی» طنزگونه مشاهده می‌شود، نزدیکی بسیار چشم گیر برنامه‌های دونالد ترامپ با تز «کورتیس یاروین» است. در حالی که یاروین دموکراسی را یک نظام منسوخ می‌داند که تحت کنترلِ نهادهایی چون رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و بوروکراسی دولتی و ... آنچه او «کاتدرال» می‌نامد، قرار دارد، به رفتار و کردار ترامپ با اکثریت رسانه‌ها، قطع بودجه فدرال برای دانشگاه‌های مستقل و اخراج گسترده کارکنان و کارشناسان دولتی نگاه کنید.

یاروین برداشت مطلق‌گرایانه از حاکمیت دارد، ترامپ نیز با وجود ظزفیت‌های ضد مطلق گرایی در قانون اساسی آمریکا دراین مسیر تلاش می‌کند.
«یاروین» سبک مدیریت شرکت‌های خصوصی را بهترین نحوه اداره دولت می‌داند و نظام سلطنتی اقتدارگرا را تجویز می‌کند. دُبی و سنگاپور نمونه‌های اولیه مدلِ ایده‌آل او از مدلِ «دولت-شرکت» هستند. این مدل با نگرش دونالد ترامپ که دولت‌ها را درچهارچوب یک واحد تجاری-اقتصادی می‌بیند، نزدیکی دارد. تزِ«یاروین» چارچوبی ترسناک اما دقیق برای درک این دستور زبان جدید امپراتوری آمریکا ارائه می‌دهد: مدیریت یک کشور فتح شده مانند یک تجارت سودآور.

او در سناریویی که برای اشغال و استعمار یک کشور خارجی ارائه داده است، استعمار مجدد ایران را پیشنهاد کرده است. او کشور استعمار کننده را «بریتانیای جوان» فرض کرده است. با توجه به سال تدوین این سناریو و دشمنی آشکار او با دموکرات‌ها و محافظه کاران آمریکا، این انتخاب را کرده است. اگر او اکنون دوباره این سناریو را بنویسد، قطعاً دولت دونالد ترامپ را انتخاب خواهد کرد. امروز، همانکونه که پیش تر اشاره شد، دکترین او نقش قاطع و تعیین‌کننده‌ای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا می‌کند.

———————————-
[۱] هرچند پبدایش این مکتب فکری در آمریکا گزارش شده است، اما در فرانسه نیز گزارش شده است.«بازپسگرایان نو» یا «مرتجعین جدید»، به گفته‌ی دانیل لیندنبرگ (Daniel Lindenberg)، تاریخ شناس و جامعه شناس فرانسوی به گروهی ناهمگن از روشنفکران فرانسوی از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم اشاره دارد. لیندنبرگ در مقاله‌ای تحت عنوانِ «فراخوان نظم: پژوهشی در باب مرتجعین جدید»(Le Rappel à l’ordre Enquête sur les nouveaux réactionnaires) می‌گوید که آن‌ها جریانی از اندیشه‌ی سیاسی را تشکیل می‌دهند که می‌توان آن را نسخه‌ی اصلاح‌شده و رادیکال‌شده‌ی محافظه‌کاری لیبرال تعریف کرد.
[٢] «سایبرپانک» ترکیبی از کلمات سایبرنتیک و پانک، ژانری از داستان‌های علمی- تخیلی است که ارتباط نزدیکی با دیستوپیا و داستان‌های علمی تخیلی سخت دارد. این ژانر اغلب آینده‌ای نزدیک را با جامعه‌ای پیشرفته از نظر فناوری، به ویژه در فناوری رایانه ای، ارتباطات و سایبرنتیک، توأم با ازهم‌گسیختگی نظم اجتماعی به تصویر می‌کشد.
[٣] «دیستوپیا» روایتی تخیلی است که جامعه‌ای خیالی را به تصویر می‌کشد که به گونه‌ای سازماندهی شده است که فرار از آن غیرممکن است و رهبران آن جامعه می‌توانند بدون محدودیتِ تفکیک قوا، بر شهروندانی که دیگر نمی‌توانند اراده آزاد خود را اعمال کنند، اقتدارِ کامل اعمال کنند.
[٤] اصطلاح «شتاب‌گرایی» اغلب با بار معنایی منفی برای آنچه گرایش‌های خود ویرانگرانه‌ی سرمایه‌داری را به منظور تسریع در سقوط آن، تشدید می‌کند، به کار می‌رود.
[۵] «لیبرتارین»(libertarian) به طرفداران فلسفه سیاسی و اقتصادی عمدتاً رایج در کشورهای آنگلوساکسون که آزادی فردی را هم به عنوان هدف و هم به عنوان وسیله در نظر می‌گیرند، گفته می‌شود. «لیبرتارین‌ها» به دلیل تعهدشان به بازار آزاد از «آنارشیست‌ها» و به دلیل برداشت بسیار حداقلی‌شان از دولت از«لیبرال‌ها» متمایز می‌شوند.
[۶] چه چیزی یک «کاتدرال» (کلیسای جامع) را از یک کلیسا متمایز می‌کند؟ فرهنگ لغات آکادمی فرانسه، «کاتدرال» را به عنوان”کلیسای اسقف‌نشین” تعریف می‌کند. همه چیز به ریشه‌شناسی برمی‌گردد... «کاتدرال» کلیسایی است که جایگاه اسقف است، “صندلی” او در آن قرار دارد.
[۷] مکتب «کامرالیسم» یک نظریه «مرکانتیلیستی»، مبتنی بر سلطنت، با هدف افزایش رونق اقتصادی دولت است. پس یکی از نسخه‌های «مرکانتیلیسم»(Mercantilism) است. مرکانتیلیسم مکتبی از اندیشه اقتصادی است که همزمان با استعمار دنیای جدید و پیروزی سلطنت مطلقه، از قرن شانزدهم تا اواسط قرن هجدهم در اروپا، رواج داشت. این مکتب در قرن شانزدهم در ایالت‌های آلمان توسعه یافت. این مکتب تا قرن نوزدهم تفکر غالب براعمال اقتصادی در ایالت‌های با فرهنگ ژرمنی بود.)

[٨] Les Lumières sombres. Comprendre la pensée néoréactionnaire
Gallimard/Le Grand Continent
Collection Bibliothèque de géopolitique
Gallimard
Parution
22-01-2026
[۹] « How to occupy and govern a foreign country»
MENCIUS MOLDBUG ، SEPTEMBER 4, 2008
[۱۰] Reactionary Theory of Peace

[۱۱] بسیاری از پادشاهان معاصر بریتانیا ریشه در خاندان سلطنتی حاکم بر‌هانوفر دارند. پادشاهی‌هانوفر در سال ۱۸۱۴ میلادی توسط کنگرهٔ وین و با بازگرداندن قلمرو‌هانوفر به جرج سوم بعد از اتمام جنگ‌های ناپلئونی پایه‌گذاری شد. سلطنت این پادشاهی در اختیار دودمان‌هانوور بود و تا سال ۱۸۳۷ در اتحاد شخصی با پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند قرار داشت. جرج اول: ۱۶۶۰-۱۷۲۷ پیش از آنکه پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند شود، ولیعهد‌هانوفر، سرزمین مادری خود بود. او به عنوان نزدیکترین پسرعموی پروتستان «آن» ملکه بریتانیا که بدون وارث سلطنت درگذشت، در سال ۱۷۱۴ بر تخت سلطنت بریتانیا نشست. او که انگلیسی صحبت نمی‌کرد و علاقه کمی به سیاست بریتانیا داشت، به تدریج بخشی از امتیازات سلطنتی خود را به نخست وزیر بریتانیا داد. در زمان حکومت او، سلطنت مدرن تأسیس شد، در حالی که ژاکوبن‌های مشروعیت خواه، که از ادعاهای جیمز فرانسیس استوارت حمایت می‌کردند، تلاش کردند او را سرنگون کنند. پس از او پسرش جرج دوم پادشاه بریتانیا شد. جرج در‌هانوفر بزرگ شده بود. وقتی در سال ۱۷۲۷ به تخت سلطنت بریتانیا نشست، علاقه‌ی چندانی به سیاست‌های داخلی انگلستان نداشت و حکومت را به پارلمان این کشور واگذار کرد. او که در‌هانوفر از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود، بیشتر وقت خود را در سرزمین مادری‌اش می‌گذراند.
جرج سوم که در سال ۱۷۶۰ میلادی بر تخت سلطنت بریتانیا نشست و مدت ۶۰ سال تا ۱۸۲۰ بر این کشور حکومت کرد، برخلاف پدر و پدربزرگش، در انگلستان متولد شده بود و زبان انگلیسی را روان صحبت می‌کرد. پس از رسیدن به سلطنت، او در پی بازپس‌گیری اختیاراتی بود که اسلافش به پارلمان واگذار کرده بودند.
در سال ۱۸۳۷ و با درگذشت ویلیام چهارم و به سلطنت رسیدن ملکه ویکتوریا در پادشاهی متحد بریتانیا- ایرلند-هانوفر، به دلیل آن‌که قوانین‌هانوور به زنان اجازه سلطنت نمی‌داد؛ ارنست آگوستوس در‌هانوور به سلطنت رسید و اتحاد شخصی‌هانوفر با بریتانیا لغو گردید.‌هانوور در سال ۱۸۶۶ توسط پادشاهی پروس فتح شد و به یکی از استان‌های پروس تبدیل شد و نهایتاً در ۱۸۷۱ در طرح یگانگی آلمان به همراه بقیه سرزمین‌های پروس؛ بخشی از امپراتوری آلمان شد.
[۱٢] استوارت نام یکی از خاندان‌های سلطنتی اسکاتلند است که اعضای آن در ابتدا تنها فرمانروایی اسکاتلند را از ۱۳۷۱ تا ۱۶۰۳ برعهده داشتند. پس از درگذشت الیزابت یکم، ملکه انگلستان که فرزندی نداشت ، جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند که از اقوام او به‌شمار می‌رفت با عنوان جیمز یکم به پادشاهی انگلستان نیز دست یافت. بدین ترتیب استوارت‌ها از آن سال تا ۱۷۱۴ که خاندان‌هانوور قدرت را در دست گرفت پادشاهی اسکاتلند و انگلستان را توامان در اختیار داشتند.
[۱٣] شاهزاده جوزف ونزلِ لیختن‌اشتاین « کنتِ ریتبرگ»، متولد ۲۴ مه ۱۹۹۵ در لندن است، او پسر ارشد شاهزاده «آلوئیس» لیختن‌اشتاین، نایب‌السلطنه لیختن‌اشتاین است، وی پس از پدرش، وارث شاهزاده ‌نشین لیختن‌اشتاین می‌شود. جوزف ونزل همچنین می‌تواند عناوین و ادعاهای بسیار بیشتری را به ارث ببرد. به گفته هواداران مشروعیت خواه ژاکوبی، او می‌تواند ادعای تاج و تخت انگلستان، ایرلند و اسکاتلند را داشته باشد. حتی به طور غیرداستانی‌تر، و در درجه اول از نظر تبارشناسی و نه سلسله‌ای، او می‌تواند از نوادگان مستقیم و ارشد دوک‌های «بریتانی» باشد.
[۱٤] موسسه سلطنتی امور بین‌الملل (Royal Institute of International Affairs)، که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شده، یک اندیشکده مستقر در لندن است که با نام «چَتم‌هاوس» شناخته می‌شود. این اندیشکده معادل بریتانیایی شورای روابط خارجی آمریکا است.
[۱۵] شریف حسین ۱۸۵۴ –۱۹۳۱، بزرگِ خاندان‌هاشمی، از سال ۱۹۰۸ میلادی شریف مکه و پادشاه حجاز بود و بر تمام منطقه عربستان استیلا داشت. در مارس ۱۹۲۴، زمانی که خلافت عثمانی منسوخ شد، حسین خود را «خلیفه همه مسلمانان» معرفی کرد. پسرانش ملک فیصل و ملک عبدالله در سال ۱۹۲۱ به ترتیب پادشاه عراق و اردن شدند. پس از جنگ داخلی در عربستان و اشغال حجاز توسط ارتش خاندانِ آل سعود، در ۲۳ دسامبر ۱۹۲۵، شریف حسین به سعودی‌ها تسلیم شد و پادشاهی حجاز، شریف مکه و خلافت شریفیان به پایان رسید.
[۱۶] آزادی‌های اساسی مندرج در اصل چهارم قانون اساسی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر با وضع قوانینی برای مبارزه با تروریسم به نام امنیت ملی قربانی شد. بر اساس اصل چهارم قانون اساسی آمریکا «حق همه شهروندان برای امنیت شخصی تضمین می‌شود، منزل، اسناد و مدارک و اموالشان در برابر تفتیش و توقیف غیرموجه نباید نقض شود و هیچ حکمی صادر نمی‌شود مگر بر اساس فرض جدی، تأیید شده با سوگند یا اعلامیه رسمی، و با شرح دقیق محل تفتیش و اشخاص یا اموالی که باید توقیف شوند.
[۱۷] دیپلمات و دولتمرد اتریشی در ۱۵ مه ۱۷۷۳ در کوبلنز متولد شد و در ۱۱ ژوئن ۱۸۵۹ در وین درگذشت. در سال ۱۸۲۱، او صدراعظم امپراتوری اتریش شد. مترنیخ ضامن نظمی بود که توسط کنگره وین برقرار شد و ثبات پایدار اروپا (تا جنگ کریمه) پس از جنگ‌های طولانی ناپلئونی را تضمین کرد. او تأثیرگذارترین چهره در اتحاد مقدس، به ویژه در رابطه با تزار الکساندر اول و بعدها جانشین او نیکلای اول بود.
[۱٨] ادوارد نیکولا لوتواک ، متولد ۱۹۴۲ در آراد، رومانی، اقتصاددان و مورخ آمریکایی است. او یکی از متخصصان برجسته جهان در زمینه استراتژی و ژئوپلیتیک است. او در مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی (CSIS) در واشنگتن کار می‌کند و کتاب‌های: کودتا، راهنمای کاربر (Coup d’État: A User’s Guide)؛ رویای آمریکایی در خطر (The American Dream in Danger) و سرمایه‌داری توربو (Turbo-Capitalism) را منتشر کرده است.
[۱۹] اوروِلیان (Orwellian) یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاست‌های کنترلی اطلاق می‌شود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومت‌های سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار می‌گیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمان‌های‌ معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است.
[٢۰] کارل گوستاو همپل (Carl Gustav Hempel) از چهره‌های برجستهٔ فلسفه علم و اثبات گرایی منطقی در قرن بیستم است. از کارهای شاخص او بحث و بسط مدل استنتاجی- قانونی برای تفسیر علمی پدیده‌ها است. این روش در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی تبدیل به روش استاندارد و فراگیر علم شده بود. از دیگر کارهای معروف او پارادوکس کلاغ‌ها است که به مسئلهٔ استقرا می‌پردازد.




نظر شما درباره این مقاله:







قیام ۲۹ بهمن تبریز و شرایط امروز ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 17.02.2026, 14:54

قیام ۲۹ بهمن تبریز و شرایط امروز ایران


ماشااله رزمی

عنوان اصلی مقاله:
۴۸مین سالگرد قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز و مقایسه شرایط آن‌روز با وضعیت فعلی ایران

قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز، آغاز پایان رژیم سلطنتی در ایران بود و اکنون رهبران جمهوری اسلامی با قتل‌عامی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ از مردم معترض ایران انجام دادند، عملاً آغاز پایان رژیم خود را رقم زدند. اگر تا امروز صحبت از شکاف بین حکومت و ملت وجود داشت، بعد از قتل‌عام، اکنون یک دریای واقعی خون بین رژیم و ملت به‌وجود آمده است. معلوم نیست چند صباحی دیگر استبداد دینی دوام بیاورد اما این حکومت به هر شکلی که سرنگون شود، با جنایت علیه بشریت که مرتکب شد، برای همیشه به حکومت آخوندها در ایران پایان داد؛ زیرا رژیم با ظلم و جنایتی که به‌نام دین انجام داده، اکثریت جامعه ایران را طرفدار حکومت سکولار کرده است.

شرایط اجتماعی ایران امروز کاملاً تغییر کرده است. قبل از انقلاب اسلامی ۷۰٪ جمعیت کشور در روستاها و تنها ۳۰٪ در شهرها زندگی می‌کردند و جمعیت کل کشور نیز ۳۵ میلیون نفر بود. اکنون جمعیت ۹۲ میلیون نفر شده و تنها ۲۵٪ این جمعیت در روستاها زندگی می‌کنند. روستائیان حاشیه‌نشین شهرهای آن روز که بعداً سرداران سپاه پاسداران شدند، اکنون سرمایه‌دار و جدا از مردم شده‌اند و دیگر کسی نیست که دروغ‌های آخوندها را درباره حکومت عدل اسلامی قبول کند. حاشیه‌نشین‌های ابرشهرهای ایران امروز دنباله‌روی آخوندها نیستند؛ زیرا حکومت آخوندی نتوانسته است حداقل زندگی انسانی را برای آنان فراهم بکند.

در صحنه بین‌المللی نیز تغییرات جدی به‌وجود آمده است. بعد از انحلال اتحاد شوروی، دیگر کمونیسم خطر اصلی برای جوامع سرمایه‌داری محسوب نمی‌شود و حکومت اسلامی بی‌مصرف شده است. امروزه آنچه که رهبران کشورهای غربی را آزار می‌دهد، نه کمونیسم بلکه فاناتیسم اسلامی است که صلح و آرامش جوامع غربی را برهم می‌زند. بدین‌جهت دیگر از جمهوری اسلامی حمایت نمی‌کنند و تاریخ مصرف آن تمام شده است. حالا غربی‌ها می‌خواهند این غول مزاحم را که خود در دوران جنگ سرد از شیشه بیرون آوردند دوباره در شیشه بکنند. درعوض کشورهای غربی اکنون به‌دنبال حکومت جایگزین سکولار برای جمهوری اسلامی در ایران می‌گردند. هنوز آمریکا و همچنین انگلستان که نفوذ سنتی در ایران دارد، آلترناتیو موردنظر خودشان را معرفی نکرده‌اند ولی با توجه به رشد نیروهای راست افراطی در جهان، احتمال دارد آلترناتیو موردنظر آنان از جنس جریان‌های راست افراطی باشد. اگر در نظر بگیریم که جامعه ایران به‌حد کافی سیاسی شده است آنگاه باید قبول کرد که هیچ قدرت خارجی دیگر نمی‌تواند به‌راحتی و بدون در نظر گرفتن نقش مردم آگاه، برای ایرانیان دولت تعیین کند. لذا جامعه سیاسی ایران اگر دموکراسی می‌خواهد، مجبور خواهد بود با ایجاد ائتلاف فراگیر دموکراتیک به استبداد دینی پایان دهد. جمهوری اسلامی به پایان خط رسیده است و قادر به حکومت کردن نیست و فساد و دزدی آن را از درون تهی کرده است؛ بنابراین بد نیست به پروسه شکل‌گیری و به‌قدرت رسیدن آن با حمایت قدرت‌های بزرگ، نظری دوباره انداخته شود تا راه آینده روشن‌تر گردد که گذشته چراغ راه آینده است.

برخی استدلال می‌کنند که آمریکا و کشورهای بزرگ غربی بعد از کنفرانس سران چهار کشور آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی در گوادلوپ یعنی چهل روز قبل از سقوط شاه، تصمیم به حمایت از خمینی گرفته‌اند؛ اما خاطرات رهبران نهضت آزادی ایران و مخصوصاً گزارشات کنسولگری آمریکا در تبریز و سفارت آمریکا در تهران و خاطرات منتشر شده سیاستمداران آمریکایی گواه هستند که تصمیم به حمایت از حکومت اسلامی، به‌عنوان آلترناتیو رژیم شاه، مدت‌ها قبل از کنفرانس گوادلوپ گرفته شده بود و هدف از آن تصمیم هم، ایجاد سد ایدئولوژیک اسلامی در مقابل نفوذ و گسترش کمونیسم شوروی در ایران بوده است. شایان ذکر است که مرز ایران با شوروی تنها مرز دو کشور همسایه با یکدیگر نبود، بلکه مرز دو اردوگاه شرق و غرب در جنگ سرد محسوب می‌شد و همین امر در سرنوشت سیاسی ما تأثیر تعیین‌کننده داشته است.

در سال ۱۳۵۶ بعضی از استراتژها در حزب دموکرات آمریکا برای مبارزه با نفوذ شوروی در ایران در فکر تدارک حکومت اسلامی برای ایران بودند و قیام ۲۹ بهمن تبریز فکر آن‌ها را به سیاست رسمی تبدیل کرد. بی‌شک حادثه‌ای نظیر قیام ۲۹ بهمن تبریز مثلاً اگر در اصفهان یا در شیراز رخ می‌داد، بعید بود که آمریکایی‌ها نسبت به آن حادثه چنان حساسیتی نشان بدهند؛ ولی نزدیکی تبریز به اتحاد شوروی و سابقه تاریخی فرقه دموکرات آذربایجان و کثرت سنتی نیروهای چپ در تبریز باعث می‌گردید که آمریکایی‌ها تحولات تبریز را به‌دقت زیر نظر داشته و در پی یافتن علل قیام تبریز باشند. البته دامنه قیام تبریز نیز گسترده بود؛ ۷۳ بانک و ده‌ها اداره دولتی و مراکز حزب رستاخیز تخریب شده، تعداد قیام‌کنندگان تا ۲۰۰ هزار و تعداد تلفات تا سیصد نفر هم گفته شده است، هرچند که ما امروز تنها اسامی و تصاویر ۱۵ نفر از کشته‌شدگان را در دست داریم. در این تظاهرات برای اولین بار شعار «مرگ بر شاه» داده شد. خمینی ده روز بعد از قیام تبریز اعلامیه داد ولی حرف تازه‌ای نزد و مخصوصاً نگفت که «شاه باید برود». او نهایتاً در تابستان ۱۳۵۷ گفت که «شاه باید برود»؛ یعنی زمانی که از طرف آمریکایی‌ها مطمئن شده بود که اگر شاه برود، خود او جایگزین شاه می‌شود.

تبریزی‌هایی که قیام ۲۹ بهمن را به‌وجود آوردند، با اعلان حکومت نظامی توسط شاه، به خانه‌های خود نرفتند و یک سال تمام در خیابان‌ها مبارزه کردند و در مقطع انقلاب به حزب خلق مسلمان پیوستند و متشکل شدند و همراه با اکثریت آذربایجانی‌ها توانستند حرکت تاریخی دیگری خلق بکنند. در تاریخ ثبت شده است که میلیون‌ها آذربایجانی با «اختیارات ولی‌فقیه در اصل ۱۱۰ قانون اساسی» مخالفت کردند و با ترتیب دادن تظاهرات میلیونی در تبریز به قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی ندادند که متأسفانه جریانات سیاسی آن روزی ایران از آنان حمایت نکردند و خمینی با اعزام نیروی پاسدار از تهران و اصفهان، در ماه‌های آخر سال ۱۳۵۸ تبریز را بی‌رحمانه سرکوب کرد. مدافعات کمیته‌های طرفدار آیت‌الله شریعتمداری را در درگیری هنگام خلع سلاح کشت و سیزده نفر از سردسته‌های حزب خلق مسلمان را اعدام کرد و بازار تبریز و بورژوازی ملی آذربایجان را که مخالف ولایت‌فقیه بودند، سرکوب کرد.

قبل از انقلاب، شاه و دربار از کمونیست‌ها و مصدقی‌ها وحشت داشتند و بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کوشیده بودند آنان را با استفاده از قدرت دولتی از بین ببرند؛ لذا اسلامیون را بر آنان ترجیح می‌دادند. محمدرضا شاه یک آدم کاملاً خرافاتی و متوهم بود. شاه برای مبارزه با کمونیسم، اسلامیون را متحد طبیعی خود می‌دانست و هرچه حکومت ضعیف‌تر می‌شد، او امتیازات بیشتری به اسلامیون می‌داد و از طریق اداره اوقاف آنان را تطمیع می‌کرد. از سال ۱۳۵۵ به بعد، حکومت شاه عملاً طرفداران خمینی را آزاد گذاشته بود تا مردم را حول شعار حکومت اسلامی سازماندهی بکنند.

در سال ۱۳۵۵ طرفداران خمینی در زندان قصر که عمدتاً از فدائیان اسلام و قتله منصور (گروهی که نخست‌وزیر حسنعلی منصور را ترور کرده بودند) تشکیل می‌شدند، به‌صورت جمعی ندامت‌نامه نوشتند و از پدر تاجدارشان تقاضا کردند که آن‌ها را عفو بکند تا آنان بتوانند آزادانه به وظیفه دینی خودشان که مبارزه با کمونیسم است عمل نمایند. شاه ندامت آن‌ها را پذیرفت و همه آن‌ها را در ۲۸ مرداد ۱۳۵۵ از زندان آزاد کرد و مسجد ارک در جنب بازار تهران را نیز در اختیار آن‌ها گذاشت که بتوانند آنجا را مرکز فعالیت هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بازار تهران (حامیان خمینی) بکنند. به‌همین جهت گفته شده است که حکومت اسلامی هدیه زهرآگین شاه به ایرانیان بوده است. تصور عموم در آن تاریخ این بود که با توجه به هماهنگی همه‌جانبه ساواک و شخص شاه با آمریکایی‌ها، بعید است که تصمیماتی در این حد مهم، بدون مشورت با آمریکا (دولت پنهان آمریکا) صورت گرفته باشد.

اسلامیون آزاد شده از زندان همگی از رهبران و مجریان انقلاب خمینی شدند. آنان کسانی چون مهدی عراقی (رئیس زندان قصر بعد از انقلاب)، آیت‌الله حسین نوری همدانی (فتوادهنده آتش زدن سینما رکس آبادان)، اسدالله لاجوردی (جلاد زندان اوین)، محمد کچویی معاون لاجوردی، حبیب‌الله عسگراولادی رئیس اتاق بازرگانی بعد از انقلاب و تعدادی دیگر از اعضای فدائیان اسلام و هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بودند.

طبیعی است که در کشوری با موقعیت حساس ژئوپلیتیکی همچون ایران، هر تغییر سیاسی به شرایطی نیاز دارد که عبارتند از: آمادگی مردم و ناتوانی حکومت در داخل کشور، اوضاع منطقه و مهم‌تر از آن خواست قدرت‌های بزرگ جهانی که منافعی برای خود در ایران قائل هستند. لذا موقعیت جغرافیایی ایران ایجاب می‌کند که برای هر تغییر اساسی در ایران، فاکتور قدرت‌های خارجی همواره مدنظر باشد.

ایران در قرن بیستم به دفعات با دخالت خارجی دچار تغییر شده است؛ از جمله در انقلاب مشروطه، در کودتای سیاه ۱۲۹۹ در تغییر حکومت از قاجارها به پهلوی، در جنگ جهانی اول، اشغال کشور و تبدیل آذربایجان غربی به میدان جنگ قدرت امپراتوری‌ها، در جنگ جهانی دوم، اشغال کشور، تبعید رضاشاه و شاه کردن محمدرضا، تشکیل کنفرانس سران متفقین در تهران بدون حضور نماینده ایران و در ساقط کردن دولت محمد مصدق با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. در همه این موارد کشور ایران با دخالت مستقیم خارجی روبرو بوده است؛ حتی اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲ با فشار شخص جان اف. کندی رئیس‌جمهور دموکرات آمریکا انجام گرفته است. با چنین تجربیات غمبار تکرارشونده‌ای، سقوط محمدرضا پهلوی نیز طبیعتاً نمی‌توانست بدون دخالت قدرت‌های خارجی مخصوصاً آمریکا امکان‌پذیر باشد.

ایران به علت قرار گرفتن در محاصره سه امپراتوری (روسیه در شمال، انگلستان در جنوب و عثمانی در غرب)، نقش منطقه حائل بین آن‌ها را داشته و بدین‌جهت هرگز به‌طور کامل مستعمره نشده، ولی امپراتوری‌ها برای حفظ منافع خودشان، در مقاطع مختلف، در تحولات داخلی ایران دخالت کرده‌اند. اکنون نیز روسیه، چین، اتحادیه اروپا و آمریکا، منافعی در ایران برای خودشان در نظر می‌گیرند و به اشکال مختلف در تحولات نقش بازی می‌کنند. ایرانی‌ها در حرف مخالف دخالت خارجی در ایران بوده‌اند، اما در شهریور ۱۳۲۰ وقتی متفقین از شمال و جنوب ایران را اشغال کردند، هیچ‌کس سنگی به‌طرف آنان پرتاب نکرد؛ برعکس خوشحال بودند که حمله خارجی آنان را از دیکتاتوری رضاشاهی نجات داده است.

در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی با انتخاب شدن جیمی کارتر به ریاست‌جمهوری آمریکا با شعار دفاع از حقوق بشر، زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا می‌شود و پیشنهاد می‌کند که برای مبارزه با کمونیسم، در اطراف اتحاد شوروی حکومت‌های اسلامی ایجاد شود و در داخل اتحاد شوروی نیز از اعتراضات مسلمانان سنی در آسیای مرکزی علیه حکومت شوروی حمایت گردد تا اتحاد شوروی از داخل و از طریق کشورهای همسایه تحت فشار قرار بگیرد. منظور برژینسکی آشکارا استقرار حکومت‌های اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان بود که این طرح بعداً به «کمربند سبز اسلامی» (گرین بلت) دور اتحاد شوروی معروف شد. شوروی‌ها بعد از گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکا در تهران به استهزا می‌گفتند که ما کمربند سبز را از دست آمریکا گرفتیم و آن را طناب دار کرده به دور گردن خود آمریکا انداختیم.

در دوره ریاست‌جمهوری جیمی کارتر و قبل از انقلاب ایران، در هیئت حاکمه آمریکا سه دیدگاه راجع به ایران وجود داشت که یکی طرفدار کودتای نظامی و جلوگیری از انقلاب بود، دیگری معتقد به مدیریت انقلاب به سمت حکومت اسلامی و سومی طرفدار حفظ وضع موجود با اصلاحات سیاسی بود. پلان‌های آ، ب، س هم داشتند. خود جیمی کارتر به‌ظاهر ایران را جزیره ثبات می‌نامید اما او با شعار دموکراسی به ریاست‌جمهوری انتخاب شده بود که در ایران به طنز «جیمی‌کراسی» لقب گرفته بود. جنایات غیرانسانی ساواک در رابطه با مخالفان هم غیرقابل تحمل شده بود و جیمی کارتر نمی‌توانست نقض حقوق بشر در ایران را نادیده بگیرد. در این میان نظریه کمربند سبز اسلامی و بر اساس آن، استقرار حکومت اسلامی به‌جای حکومت شاه در ایران، مدافعان قدرتمندی در انگلستان و آمریکا داشت؛ اوضاع جهان و حوادث مشخص نیز دیدگاه آنان را تقویت می‌کرد از جمله:

۱. دخالت شوروی در افغانستان در سال ۱۹۷۳ و روی کار آوردن حکومت طرفدار شوروی، آمریکایی‌ها را نسبت به آینده ایران نگران کرده بود.
۲. قدرت گرفتن و گسترش نفوذ کنفدراسیون دانشجویان ایران در خارج کشور که نیروهای چپ آن را رهبری می‌کردند.
۳. بعد از بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی از زندان‌های سیاسی ایران در سال ۱۹۷۸ دنیا متوجه شد که زندان‌های ایران پر از زندانیان کمونیست است، یعنی کمونیسم در ایران رشد کرده است.
۴. شخص شاه هم سرطان پیشرفته خون داشت و به پایان عمرش نزدیک می‌شد. ویلیام سولیوان سفیر آمریکا و آنتونی پارسونز سفیر بریتانیا وضع جسمی شاه را در سال ۱۳۵۷ رقت‌آور ترسیم می‌کنند و مایکل بلومنتال وزیر خزانه‌داری آمریکا، شاه را به یک زامبی تشبیه می‌کند که قادر به حکومت کردن نیست.

شاه مریض در این انزوا، به تئوری‌های توطئه پناه برده بود. او باور نمی‌کرد مردمی که روزگاری برایش هورا می‌کشیدند، اکنون مرگش را بخواهند. پس حتماً پای یک توطئه خارجی در میان بود. گاهی انگلیس را مقصر می‌دانست، گاهی شرکت‌های نفتی، گاهی اسرائیل را و گاهی حتی خود آمریکا را. این ذهنیت، او را به انفعال کامل کشانده بود. او منتظر بود تا رهبران جهان، سناریوی خود را تغییر دهند؛ یعنی منتظر یک معجزه برای نجات حکومت سلطنتی بود. سران حکومت‌ها همواره چشمشان بر نیرویی است که آنان را به قدرت رسانده است و شاه را انگلیس و آمریکا بر تخت نشانده بودند.

همه این‌ها سیاستمداران غربی را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که شاه نتوانسته و دیگر نمی‌تواند به‌صورت مؤثر با کمونیسم مبارزه کند و احتمال سقوط ایران به دامن شوروی وجود دارد و باید به فکر یک جایگزین برای حکومت شاه باشند تا غافلگیر نشوند.

در تاریخ ایران، جنبش تنباکو در سال ۱۲۷۰ با فتوای میرزای شیرازی، فتوای سیدین عبدالله بهبهانی و محمد طباطبایی در ۱۲۸۵ در حمایت از نهضت مشروطیت و نیز شورش طرفداران خمینی علیه اصلاحات شاه و علیه حق رأی دادن به زنان در سال ۱۳۴۲، نمونه‌های مشخص از نقش دین و روحانیون شیعه در مخالفت با حکومت بودند. با چنین زمینه‌ای بعد از انقلاب سفید شاه و شورش طرفداران خمینی، آن کاترین لمپتون نویسنده کتاب «مالک و زارع در ایران» که در زمان ملی شدن صنعت نفت وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران بود و در کودتای ۲۸ مرداد نقش بازی کرده بود، به‌عنوان یک اسلام‌شناس و ایران‌شناس برجسته و در عین حال مأمور اطلاعاتی شناخته شده انگلستان، یک سال بعد از شورش طرفداران خمینی یعنی در سال ۱۹۶۴ در زمانی که استاد کرسی اسلام‌شناسی دانشگاه لندن بود، مقاله تحلیلی مفصلی نوشته و به ارزیابی تاریخی قدرت دین و نفوذ روحانیون شیعه در ایران پرداخته است.

تحلیل لمپتون از تاریخ و شرایط اجتماعی ایران، نظریه کلاسیک رسیدن روحانیون شیعه به قدرت سیاسی در ایران را ارائه می‌داد. میس لمپتون مکاتبات زیادی نیز با روحانیون سیاسی نظیر محمد بهشتی، مرتضی مطهری و محمد مفتح، نظریه‌پردازان حکومت اسلامی در ایران داشته است. لمپتون مروج و طرفدار حکومت اسلامی در ایران بود ولی بعد از وقوع انقلاب اسلامی، علیرغم دعوت رسمی برای آمدن به ایران، به بهانه اینکه حاضر نیست حجاب اسلامی بپوشد و یا روسری بر سر کند، به ایران نیامد.

با این آگاهی‌های تاریخی از نقش دین در ایران، دیپلمات جوانی به نام «مایکل مترینکو» در سال ۱۳۵۶ سرکنسول آمریکا در تبریز بود. او تنها مأمور آمریکایی در ایران بود که فارسی حرف می‌زد. مترینکو در تبریز، ناظر اولین طغیان‌های خشونت‌آمیز روستاییان فقیر بود؛ یعنی کسانی که بعد از اصلاحات ارضی از روستاها کنده شده و برای کارهای بی‌آینده به شهرها آمده و در مساجد محلی توسط روحانیون به مخالفت با شاه تحریک و رهبری می‌شدند. مترینکو که از نزدیک شاهد قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ بود به‌طور مرتب از احتمال قیام سراسری علیه شاه به سفارت آمریکا در تهران هشدار می‌داد، اما در ابتدا این هشدارها نادیده گرفته می‌شد. به او گفته شده بود که «قایق را تکان ندهد».

مایکل مترینکو از کنسولگری آمریکا در تبریز، در ۲۳ فوریه ۱۹۷۸ (۴ اسفند ۱۳۵۶) یک گزارش اولیه چهار صفحه‌ای با عنوان «شورش و قیام داخلی در تبریز» بدون ذکر تعداد کشته‌شدگان و دستگیری‌ها به وزارت خارجه آمریکا ارسال کرده و کپی آن را نیز به سفارت آمریکا در تهران و کنسولگری‌های آمریکا در اصفهان و شیراز فرستاده است. کنسول آمریکا در روزهای بعد گزارش‌های تکمیلی به سفارت آمریکا فرستاده و سفارت نیز بر اساس آن گزارش‌ها با مقامات حکومت شاه مذاکراتی انجام داده و قیام را تجزیه و تحلیل کرده است.

نکته اصلی در گزارش اولیه مترینکو این است که شورش سازمان‌یافته بوده و نیروهای دولتی آمادگی مقابله نداشته‌اند؛ او عناصر مذهبی و مارکسیست را سازمان‌دهندگان شورش دانسته و جوانان بیکار را نیروی اصلی تخریب معرفی کرده است. کنسول در گزارش‌های بعدی وقوع شورش در شش نقطه شهر تبریز را تأیید کرده است.

مترینکو، بعد از ۲۹ بهمن برای کسب اطلاعات دقیق از اوضاع شهر، جلسه‌ای با اسقف‌های ارمنی مقیم تبریز داشته است و در گزارش خود به سفارت بدان اشاره کرده و اظهارات یکی از اسقف‌ها را به‌صورت زیر منعکس نموده:

«اگرچه وقایع اخیر جنبه‌های سخت مذهبی و اسلامی داشته‌اند، اما به عقیده وی هیچ‌گونه احساسات ضد مسیحی یا ضد ارمنی توسط مردم تظاهرکننده ابراز نشده است. او می‌گوید در طول درگیری روزانه به‌طور دائم با خانواده‌های ارمنی که در سطح شهر پخش هستند در تماس بوده، و حتی از بصیرت و احتیاط شورشیان در تعجب فرو رفته است. وی به‌عنوان مثال از بردباری اغتشاشگران، توضیح داد که چگونه یکی از تحت‌الحمایه‌هایش یعنی یک هنرمند ارمنی که گالری کوچکش در نزدیکی مرکز درگیری بود، قبل از اینکه گالری‌اش را ببندد خود را مواجه با گروهی از شورشیان دیده بود. یکی از رهبران مردم تظاهرکننده، نگاهی به مغازه وی انداخته و به گروهش گفت: «او یک هنرمند است... ولش کنید.» و بعد به آن مرد تذکر داد که مغازه‌اش را بسته و به خانه‌اش برود. سپس جمعیت در حالی‌ که گالری را دست‌نخورده ترک می‌کردند اقدام به شکستن شیشه‌های بانکی که در نزدیکی آن بود، کردند...»

به‌نظر کنسولگری آمریکا در تبریز، «دولت ایران برای رودررویی با قیام تبریز آمادگی نداشته و این قیام، دروازه‌ها را برای نبردهای مذهبی و اجتماعی دیگر که به سادگی آرام نمی‌شود باز کرده بود».

ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران فوراً گزارشی از قیام تبریز با جزئیات به وزارت امور خارجه آمریکا و برخی از سفارتخانه‌های مهم‌شان در دنیا مخابره نموده است. به نظر او «سفارت مایل بود با دلایل کافی و مستند، نظر دولت ایران را درباره دخالت خارجیان در وقایع تبریز بپذیرد. اما دولت، فرضیه دخالت خارجی را تأیید کرد ولی مدرکی برای آن ارائه نداد».

تلگراف معروف سولیوان تحت عنوان: “Thinking the Unthinkable”

تلگراف «اندیشیدن به امر نیندیشیدنی» در نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، چند ماه پیش از انقلاب ایران، از سفارت آمریکا در تهران به وزارت خارجه ایالات متحده مخابره شد. سولیوان در این تلگراف به واشنگتن هشدار می‌دهد که رژیم شاه به‌سرعت در حال از دست دادن کنترل اوضاع است و ارتش هم احتمالاً نخواهد توانست او را برای مدت زیادی حفظ کند. او می‌نویسد که دیگر نباید تنها بر ادامهٔ حکومت شاه حساب کرد، بلکه باید به گزینه‌های دیگر اندیشید، حتی اگر «غیرقابل تصور» به نظر برسند.

یکی از محورهای اصلی تلگراف، احتمال سقوط شاه و روی کار آمدن یک دولت جایگزین (مثلاً دولتی با حضور روحانیون و نیروهای مخالف شاه) بود. سولیوان تأکید می‌کرد که آمریکا باید برای «دوران پساشاه» آماده شود و راه‌های برقراری ارتباط با مخالفان را بررسی کند.

ارتباط‌گیری آمریکا با روحانیان مخالف شاه

سفارت آمریکا، مخصوصاً کنسولگری آمریکا در تبریز، قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز را بهتر از حکومت شاه تجزیه و تحلیل کرده است و دلیل آن نیز به‌نظر می‌رسد به داشتن شبکه اطلاعاتی مستقل از دولت ایران و روابط سفارت آمریکا با مخالفان در داخل دستگاه‌های دولتی و همچنین بعضی رهبران مذهبی و رهبران نهضت آزادی ایران از جمله مهدی بازرگان، محمد توسلی و ناصر میناچی و بیش از همه این‌ها رابطه با محمد بهشتی مربوط باشد که تحت عنوان «دیپلماسی انقلاب» با سفارتخانه‌های خارجی تماس می‌گرفتند.

سی سال بعد از انقلاب ۱۹۷۹، دولت آمریکا بخشی از اسناد طبقه‌بندی شده انقلاب ایران را منتشر ساخت. در میان آن اسناد، چهل صفحه مذاکرات سفارت آمریکا در تهران با مخالفان شاه من‌جمله محمد بهشتی در سال ۱۳۵۶ با مأمورین سفارت وجود دارد و بهشتی به آمریکایی‌ها می‌گوید که اگر شما انقلاب اسلامی را در ایران قبول بکنید، ما تضمین می‌کنیم که حکومت اسلامی ایران دوست آمریکا باشد.

محمد بهشتی از سال ۱۳۵۰ بعد از بازگشت از آلمان با آمریکایی‌ها رابطه داشته، چندین دیپلمات و مأمور سیا با بهشتی تبادل اطلاعات داشته‌اند و خاطرات خود را نوشته‌اند. محمد بهشتی در هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در ۵۳ سالگی در انفجار مرکز حزب جمهوری اسلامی که خودش مؤسس آن حزب بود کشته شد.

ظاهراً از طریق بهشتی بوده که عبدالکریم موسوی اردبیلی به‌عنوان نماینده خمینی برای گفتگو با سفارت آمریکا در تهران تعیین می‌شود. ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در تهران در کتاب خاطرات خود می‌نویسد که قرار بود در منزل مهدی بازرگان با نماینده آیت‌الله خمینی ملاقات بکنیم؛ من زودتر رسیده بودم و با بازرگان صحبت می‌کردم و وقتی آیت‌الله موسوی اردبیلی از در وارد می‌شود، محافظ من که پشت در حاضر بوده شوکه می‌شود و خیال می‌کند که خمینی خودش برای مذاکره با سفیر آمریکا آمده است.

موسوی اردبیلی درباره نحوه تحویل گرفتن حکومت ایران از گردانندگان حکومت شاه با پادرمیانی آمریکایی‌ها مذاکره می‌کرد. در آن‌موقع موضوع مهم برای طرفداران خمینی این بود که آمریکایی‌ها از کودتای ارتش جلوگیری بکنند و ژنرال هایزر معاون فرماندهی ناتو نیز برای همین کار به تهران آمده بود. آمریکایی‌ها در عوض از طرفداران خمینی می‌خواستند که بعد از تعویض قدرت، ارتش و بخش ضد جاسوسی ساواک را منحل نکنند؛ زیرا برای جلوگیری از نفوذ شوروی در ایران به نیروی مسلح سازمان‌یافته و کادرهای آموزش‌دیده ضد جاسوسی نیاز هست. حفظ اداره ضد جاسوسی ساواک در عمل به‌معنی نگهداری شعبه ایرانی سازمان سیا در دل حکومت اسلامی بود که البته نهایتاً طرفین با مذاکره در هر دو مورد به توافق می‌رسند.

غیر از تماس‌های محمد بهشتی با آمریکایی‌ها و سه عضو خارج کشور نهضت آزادی ایران یعنی ابوالحسن بنی‌صدر، ابراهیم یزدی و صادق قطب‌زاده که خمینی را به‌عنوان گاندی ایران به غربی‌ها معرفی می‌کردند، دکتر ناصر میناچی از اعضای رهبری نهضت آزادی ایران نیز قبل از انقلاب به آمریکا مسافرت کرده و در تماس با مقامات آمریکایی می‌گوید که از شاه حمایت نکنید، شاه ایران را به دامن شوروی خواهد انداخت. میناچی از آمریکایی‌ها می‌خواهد که از طرفداران خمینی محرمانه حمایت بکنند؛ زیرا بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ایرانیان مخالف آمریکا شده‌اند، لذا آمریکا از هر جریان سیاسی ایرانی حمایت علنی بکند، آن جریان سیاسی شکست می‌خورد. آمریکایی‌ها پیشنهاد میناچی را برای رابطه محرمانه قبول می‌کنند. ناصر میناچی جزئیات صحبت با آمریکایی‌ها را در مصاحبه با ابراهیم نبوی توضیح داده است.

دکتر ناصر میناچی حقوقدان، در دهه ۵۰ شمسی «حسینیه ارشاد» در تهران را با موافقت پرویز ثابتی رئیس اداره سوم ساواک تأسیس کرده است. افرادی همچون علی شریعتی و مرتضی مطهری در حسینیه ارشاد جلسات منظم سخنرانی داشتند و هدف از تأسیس حسینیه ارشاد، جذب جوانان به‌طرف اسلام سیاسی و مانع شدن از رفتن آنان به‌طرف گروه‌های چپ بوده است. میناچی بعد از انقلاب در کابینه مهدی بازرگان وزیر اطلاعات و جهانگردی شد و به‌خاطر ارادتی که به «حسینیه ارشاد» داشت، نام وزارت اطلاعات و جهانگردی را به «وزارت ارشاد اسلامی» تغییر داد.

تلاش آمریکایی‌ها برای تبدیل کردن اسلامیون به آلترناتیو رژیم محمدرضا شاه به این معنی نیست که انقلاب ایران را آمریکایی‌ها انجام داده‌اند؛ در سال ۱۳۵۷ روح انقلاب بر جهان حاکم بود و تغییرات عمده در کشورها از طریق انقلابات صورت می‌گرفت. همه ایرانیان هم از چپ و راست و میانه‌رو، مذهبی و غیرمذهبی یک‌صدا انقلاب می‌خواستند. خود شاه هم اصلاحات خود را «انقلاب سفید» می‌نامید. در نتیجه آمریکایی‌ها این خواست ایرانیان را به نفع خودشان مدیریت کردند. هدف اصلی زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا در آن تاریخ، مبارزه با کمونیسم شوروی بود و در این راه از اسلام سیاسی و انقلاب اسلامی حداکثر استفاده را کرد.

زبیگنیو برژینسکی به‌ظاهر مدافع شاه و طرفدار کودتا برای سرکوب مخالفان بود، ولی در عمل از نظریه ایجاد «کمربند سبز اسلامی» در اطراف شوروی یعنی کمک آمریکا به تأسیس حکومت‌های اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان حمایت می‌کرد و خواهان استفاده از اسلام سیاسی علیه کمونیسم بود. با اشغال سفارت آمریکا در تهران و گروگان‌گیری ۵۲ دیپلمات آمریکایی که ۴۴۴ روز ادامه یافت، اعتبار نظریه کمربند سبز زیر سؤال رفت و به‌ویژه کمک‌های برژینسکی به مجاهدین افغان و مسلح کردن آنان برای جنگیدن با ارتش سرخ شوروی که منجر به پیدایش طالبان شد، بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله تروریستی به برج‌های تجارت جهانی در نیویورک، موجب انتقادات شدید به وی گردیده است؛ اما برژینسکی همواره استفاده از اسلامیون علیه کمونیسم را ایده‌ای عالی می‌دانست و در مصاحبه با مجله نوول اوبزرواتور فرانسه در سال ۱۹۹۸ از ایده خود به‌شدت دفاع کرده است.

ماشااله رزمی
۱۷ فوریه ۲۰۲۶




نظر شما درباره این مقاله:







ما و دوگانه طلایی رقیب!
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 14:56

ما و دوگانه طلایی رقیب!


احمد پورمندی

اصلا سخن بیهوده‌ای نیست که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ تقسیم می‌شود. در ۱۹ دیماه به روایت رسای موسوی : «برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده است که ایران شبیه آن را به یاد ندارد. رودخانه‌ای از خونِ گرمِ محرومان بر زمین به جریان افتاد که تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.»

در حالی که جامعه سرکوب شده ایران، برای گذار از دوره شوک، ماتم و سوگواری و قد راست کردن مجدد، به فرصت بیشتری نیاز داشت، دیاسپورای ایرانی، شاید به غریزه و شاید با تعقل، خود را موظف احساس کرد که نگذارد تا پرچم مقاومت بر زمین بیفتد. آن «رودخانه‌ای از خون گرم» خیلی زود از مرز‌های کشور گذشت تا در رگ‌های دیاسپورا بدود و جان‌های مهاجران را گرم کند. تصاویر کیسه‌های سیاه، کارشان را کردند و روح حاکم بر دیاسپورا دگرگون شد و خشم به جوش آمده، خرج آن شد که راهی، به مثابه «تنها راه» خود را به بوته آزمون بسپارد.

عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند.

در تدوین راهکار برای تغییر، عموما یک «دوگانه طلایی» نقشی مرکزی و اغلب تعیین‌کننده بازی می‌کند. تیم پهلوی نسبت به گذارطلبان خشونت پرهیز، این برتری را داشت که خود را صاحب اصلی و اولیه فکر سرنگونی ج.ا. بداند و در لحظه مناسب بعد از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ و جاری شدن رودخانه‌های خون، موفق به عرضه «دوگانه طلایی» خود شود. این دو گانه ساده است: «ما و اونها!» که در آن، کیستی این «ما» موضوعیت چندانی ندارد. «ما» یعنی «نه اونها!» و فرمول کاملا ساده و همه فهم است: اگر با اونها نیستی، پس ناچاری با ما باشی! و از اینجا جمله طلایی دوم خلق شد: «گزینه دیگری نیست!» اگر با ما نباشی، تجزیه‌طلب، ماله‌کش، وسط‌باز و خائن به خون شهیدانی!

رودخانه خون‌های گرم، برای سوخت رسانی به ماشین دوگانه ساز و دوگانه سوز «ما و اونها» به کار گرفته شدند تا این ماشین، مثل یک بولدوز، بسیاری از باور‌ها را زیر وزن خود له کند و همه سد‌هایی را که طی سالها در مقابل خشونت و اقتدارگرایی ساخته بودیم، ویران کند.

در فضای حکمرانی دوگانه طلایی، «میانه» مساوی خیانت و «اندیشه»، دشمن «اقدام» تلقی می‌شود. «حزب فقط حزب الله» و «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» سکه‌های رایج می‌شوند. پروپاگاندا حکم می‌راند، موتور تواب‌سازی روشن می‌شود و چماق «وحدت‌طلبی»، سر‌ها را می‌شکافد. گوش‌ها و چشم‌ها بسته می‌شوند و وجودها تنها دهان می‌شوند تا «قدرت» به مقدس‌ترین کلمه بدل شود.

با تقدس قدرت، دیگر گفتگوی انتقادی، به سوژه خنده و عربده چماق‌کشان بدل و جای زشتی و زیبایی عوض می‌شود. تو همه تلاشت را بکن تا ثابت کنی که این راه به خلق یک هیولای نوین و یک رهبر-شاه ختم می‌شود، که آن صندوق رای دفترچه اضطرار، نه صندوق، که جعبه جادوست، که برای رسیدن به همان جعبه جادو هم، نمی‌‌توان از ترامپ و بی‌بی موشک و هواپیما اجاره کرد و…. به تو نگاه عاقل اندر سفیه خواهند کرد، اگر هنوز داعیه روشنفکری داشته باشند! و اگر چماقدار شده باشند که با دشنام از تو پذیرایی خواهند کرد.

این‌ها منطق دوگانه طلایی یک جریان اقتدارگرا و تمامیت‌خواه است که با ماشین پروپاگاندا، یک امپراتوری دروغ خلق می‌کند که در آن عبور از قعر جهنم به زیباترین بهشت جهان، فقط در گروی اقتدا به پیشواست. دست با کفایت پیشوا، خالق اتوبان پیروزی است و او جز ساختن این اتوبان و رسیدن به روز پرشکوه آزادی هیچ وظیفه‌ای برای خود قائل نیست.

همه چیز از درس‌نامه‌های کلاسیک، از استالین تا موسولینی و هیتلر، اقتباس و با طعم و رنگ زعفران ایرانی تزیین می‌شود. مثل همه موارد دیگر، «روشنفکر» با شمشییر ۵۷ تی، پهلوی‌ستیز، ضد وحدت، حرف مفت‌زن و… مجبور به انتخاب می‌شود: توبه یا سکوت!

شاید این از خوش شانسی ما باشد که این جریان تمامیت‌خواه، پیش از انکه خیلی دیر شود، از چهره خود رونمایی کرد. این یک فرصت و شاید آخرین فرصت، برای جامعه سیاسی آزادیخواه ایران باشد تا به خود بیاید. بپذیرد که بسیار بد بازی کرد، که از زمان عقب ماند، که در خلق گفتمان «اقتدار دموکراتیک»، که در تشخیص جایگاه «ملی گرایی ایرانی» که در فهم انقلاب‌های عصر اطلاعات و باز نگری در بسیاری از باور‌های سنتی خود، از مردم و بویژه نسل جوان کشور، عقب افتاده است.

ما نمی‌‌توانیم به حربه زشت و زنگ‌زده شهیدنمایی متوسل شویم. رقیب تمامیت‌خواه ما، بسیار به‌روزتر و بهتر بازی کرد. اگر نمی‌‌خواهیم جنگ نهایی را ببازیم، باید پیروزی در این نبرد اولیه را به رقیب تبریک بگوییم. بر سر اصول‌مان بایستیم و از نوسازی نهراسیم. ایرانیانی که در این روز‌ها در خیابان‌ها و میادین بزرگ جهان صحنه‌های بی‌بدیلی از عشق به ایران و آزادی آن را به نمایش گذاشتند، شایسته ستایش‌اند نه تحقیر! ما، به‌درستی به تصمیم‌شان احترام می‌گذاریم، اما راهشان را نقد می‌کنیم. هرگز با اقتدارگرایی هم‌صدا نمی‌‌شویم و هرگز از تکرار این هشدار خسته نمی‌‌شویم که در پیکار با هیولا، خود به هیولایی دیگر بدل نشویم.


نظر خوانندگان:


■ با عرض ارادت زیاد خدمت جناب پورمندی، خیلی ممنون از این بیانات که خیلی با ارزش می‌دانم.
شاید که دلیل عدم موفقیت نیروهای دمکراتیک ناهمگون بودن آنها در گذشته باشد، از این جهت که هر کسی ادعایی داشت، الزاما پایبند به یک راه دمکراتیک نبود. شاید یک وجه مثبت این تغییر صف آرایی در اپوزيسيون خالص تر شدن صف دمکراسی خواهان باشد.
عمیقا معتقدم که یک جبهه جمهوری خواهی با برنامه مشخص و رهبری منسجم و کارآمد همه میدان سیاسی ایران را در اختیار خواهد داشت. جامعه ایران با موضوعات گسترده آن، تکثر طیف های اجتماعی و همچنین بلوغ فکری در بخش قابل توجه کشور به این راحتی در اشغال یک گرایش پوپولیستی در نخواهد آمد. در صدی از مردم با فرصت طلبی آگاهانه دنبال خروج از مهلکه سهمناک موجود هستند. همه زیر و زبر های دهه های گذشته به این راحتی از اذهان پاک نمی‌شوند.
به عنوان یک شهروند امیدوارم که پیشکسوتان در طیف جمهوری خواهی اجماع لازمه را برای حضور موثر در صحنه سیاسی پیدا کنند.
ممنون از توجه شما، ارادتمند بهمن


■ از نگاه من تمامیت‌خواهی جناح پهلوی نه نقطه ضعف بلکه قوت آن است چرا که مردم به دنبال یک اقتداری مدرن برای رسیدن به توسعه‌ای هستند که در نیم قرن اخیر مغفول مانده و همسایگان ایران با شتاب پیشی گرفته‌اند واین امر از طریق مشارکت سیاسی و روش‌های دموکراتیک در جامعه پرتکثر امروز ایران تعلیق بهمحال است و مضمون اصلی مبارزه مردم نه نیل بی‌واسطه به دموکراسی که می‌تواند خود عاملی برای مخدوش کردن توسعه و شرایط هرچ و مرج که به دفعات در فواصل انقلاب تکرار شده بلکه توسعه و رهایی از وضعیت فلاکت بار امروز است. آن مردمی که به ندای پهلوی گوش فرا می‌دهند نه اینکه از سابقه استبدادی شاهان قبلی بی‌اطلاع باشند بلکه حتی باوچود نیم قرن تبلیغ مستمر جکومت و روشنفکران بر علیه این خانواده آن را به عنوان میان‌بری برای رهایی می‌پذیرند. هرچند که اعمال روش‌های خشن با توجه به رشد و آگاهی دیگر امکان‌پذیر نخواهد بود و به دنبال الگوی رشدی هستند که توسط این خانواده کما بیش موفق عمل کرده است و از این نظر هواداران پهلوی دموکراسی را نه در انتخاب و یا الویت نخست بلکه ان را نتیجه طبیعی توسعه و در ذیل آن می‌بینند و از این رو در این رقابت چمهوری‌خواهان موجود شانسی برای جلب توجه ندارند. تنها یک رقیب می‌توان برای رضا پهلوی متصور شد و آن فرد قدرتمند اقتدارگرای احتمالی در اردوی جمهوری‌خواهی است که بتواند الگوی آمرانه توسعه سلسله پهلوی و یا همچون همسایگان در حال توسعه ایران را دنبال کند.
bahrang


■ درود بر جناب پورمندی گرامی،
جهان کنونی، دنیایی است که جهت راست روی وجه غالب سیاست کنونی است، که در اینجا نمی خواهم به علل و عوامل ان بپردازم. این گرایش جهانی به راست روی سلطنت طلبان سکوی پرواز می دهد. واما این تمام ماجرا نیست.
جانب دیگر مسئله در نرم اندیشی جبهه جمهوری خواهان قابل فهن است. در زیر بخشی از نوشتار علی صدق را در تحلیل بجا ماندگی جمهوری خواهان دمکراتیک می آورم:
کارزار «از دموکراسی بگو» در نگاه نخست، طنینی دلنشین، متمدنانه و سراسر ایجابی دارد. دعوتی همگانی به گفتگو، مفاهمه، مدارا و پرهیز از خشونت؛ گویی می‌توان هیولای لِویاتان را با کلمات رام کرد و با انباشتِ هشتگ‌ها و بیانیه‌ها، به یک گذارِ مسالمت‌آمیز دست یافت. اما آیا تقلیل دادنِ امر سیاسی به «گفتن» و «گفتگو»، نشانه‌ای از بلوغ سیاسی است یا فرار از مغاکِ هولناکِ سیاست؟ کارل اشمیت، حقوق‌دان و متفکر شهیر آلمانی، در رساله‌ی درخشان «بحران دموکراسی پارلمانی»، انگشت روی همین نقطه می‌گذارد. او با نقدِ سنتِ لیبرالیسم، نشان می‌دهد که چگونه لیبرال‌ها حقیقتِ ستیزه‌جوی سیاست را به یک «گفتگوی بی‌پایان» (Everlasting conversation) تقلیل می‌دهند. از منظر اشمیت، تراژدیِ جمهوری‌خواهانِ ایرانی در این است که آن‌ها «تصمیم‌گیریِ» حاکمانه را با بحث و تبادل‌نظر جایگزین می‌کنند. آن‌ها گمان می‌برند که با استدلال، اقناع و آگاهی‌بخشی می‌توان بر تضادهای وجودی غلبه کرد، درحالی‌که امرِ سیاسیِ انضمامی، پیش و بیش از هر چیز، در لحظه‌ی «استثناء» و با یک «تصمیمِ» قاطع متولد می‌شود.
گره اصلی و ضعف بنیادین کارزار «از دموکراسی بگو» و جریان‌های مشابه در اپوزیسیونِ امروزِ ایران، دقیقاً در همین کژفهمیِ رادیکال از ذاتِ سیاست نهفته است: فقدانِ اراده برای «تصمیم» و ناتوانی در ترسیمِ قاطعِ مرز میان «دوست و دشمن». اشمیت به ما می‌آموزد که هسته‌ی سختِ امر سیاسی، نه رقابتِ انتخاباتی و نه مباحثاتِ روشنفکری، بلکه تمایزِ وجودی میان دوست و دشمن است. اپوزیسیونِ مدافعِ این کارزار، عرصه‌ی سخت و خونینِ تنازعِ نیروها را با یک سمینارِ آکادمیک اشتباه گرفته است. حریفِ آن‌ها در داخل، یک رژیمِ سیاسی با خصلتِ تمام‌عیارِ الاهیاتی-سیاسی است که از اِعمالِ خشونتِ حاکمانه و تعیینِ بی‌لکنتِ دشمنِ خود ابایی ندارد و دقیقاً به همین دلیلِ اشمیتی، «حاکم» است. اما کارزارِ جمهوری‌خواهان ایرانی در مقابل، به جای تولید «قدرت» و صورت‌بندیِ یک اراده‌ی معطوف به تأسیس، به رمانتیسیسمِ سیاسی پناه برده و دشمنِ خونی را به یک «رقیبِ مباحثاتی» تقلیل می‌دهد که لابد قرار است با شنیدنِ فضایلِ دموکراسی، مجاب شده و از اریکه‌ی قدرت پایین بیاید.
اما چرا این کارزار قادر به ساختِ یک بدیلِ (آلترناتیو) سیاسیِ جدی و هژمونیک در ایران نیست؟ پاسخ را باید در تقدمِ «تصمیم» بر «قانون» جستجو کرد. طرفدارانِ این کارزار، شیفته‌ی فرمالیسمِ حقوقی‌اند؛ آن‌ها گمان می‌کنند که با نگارشِ پیش‌نویسِ قانون اساسیِ دموکراتیک و تکرارِ مفاهیمِ حقوق بشری، یک دولت یا رژیمِ جدید خلق می‌شود. اما هر نظمِ حقوقی و هر ساختارِ قانونی، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، نیازمندِ یک اراده‌ی حاکمانه‌ی پیشینی است که آن نظم را از درونِ آشوب مستقر سازد. به بیانِ دیگر، نمی‌توان بدونِ غلبه‌ی فیزیکی و سیاسی بر دشمن در یک وضعیتِ استثنایی، صرفاً با آرزوهای دموکراتیک یک «نظم حقوقی» نوین بنا کرد. دموکراسی، فرمِ اداره‌ی یک دولتِ از پیش‌تأسیس‌شده است، نه ابزارِ برانداختن و تأسیسِ آن.
افزون بر این، چنان‌که متفکرانی چون اریک فوگلین نیز در نقدِ رژیم‌های مدرن نشان داده‌اند، نمایندگیِ راستینِ یک جامعه صرفاً از طریقِ صندوقِ رأی، رویه‌های دموکراتیک یا شعارهای انتزاعی محقق نمی‌شود؛ بلکه نیازمندِ قسمی «نمایندگیِ وجودی» است. در این ساحت، یک نیروی سیاسی تنها زمانی به بدیلی واقعی بدل می‌شود که قادر باشد روح، حقیقتِ تاریخی و نظمِ غاییِ یک ملت را در برابرِ بی‌نظمیِ حاکم نمایندگی کرده و با یک کنشِ مقتدرانه، نظمی نوین را برپا سازد. کارزارِ «از دموکراسی بگو»، تهی از چنین جوهره‌ی وجودی است؛ تلاشی است نمادین برای پنهان شدن از شراره‌های سوزانِ آتشِ سیاست.
تا زمانی که این بخش از اپوزیسیون از غارِ گرم‌ونرمِ «گفتگوی بی‌پایان» خارج نشود و با چشمانی باز و بدونِ توهم به مغاکِ سیاست و ضرورتِ تن‌دادن به منطقِ دوست/دشمن خیره نگردد، هیچ بدیلِ انضمامی و قدرتمندی خلق نخواهد شد. تاریخِ تأسیسِ رژیم‌ها را نه با «گفتن»، بلکه با «اراده کردن» می‌نویسند.
با احترام حسین احمدی


■ با سلام. گفتنی زیاد است بخشی از آن‌ها را در نوشته‌های اخیر در گویانیوز نوشتم. در اینجا به این نکته بسنده می‌کنم که یکی از خطاهای راهبردی جمهوری خواهان این بود که آینده‌ی جمهوری خواهی را به استحاله‌ی نظام اسلامی و بعد اصلاح‌طلبی و تحول‌خواهی پیوند زدند. یعنی جمهوریت مورد نظر خود را در دنباله‌ی نظام ولایت فقیه دیدند و معرفی کردند. این گروه از جمهوری خواهان به این نیاندیشیدند که این نظام اصلاح پذیر نیست و مجبور است روز به روز بخاطر بی‌کفایتی و رانتخواری و فساد ماهوی به خشونت بیشتری متوسل شود و ناچار روزی مردم ایران چنان عاصی و جان به لب خواهند شد که از این نظام گذر خواهند کرد و این دستگاه و کسانی که در پی تحول آن هستند را پشت سر خواهند گذاشت.
در عرصه‌ی سیاست آنچه در نهایت باعث شکست یا پیروزی می‌شود «نگاه» و «داوری» و قدرت ارزیابی و نگاه کردن به آینده و دیدن آن است (دیدن محتمل‌ترین سناریوها). بخشی از جمهوری‌خواهان که سرنوشت خودشان را به تحول خواهی و به نخست وزیر «دوران طلایی امام» گره زدند شکست خودشان را تضمین کردند. میرحسین قطب شما همان کسی بود که می گفت اسلام می‌گوید کافر را بکشید و نیمه‌جان آن را تمام‌کش کنید. شما به امامزاده‌ای دخیل بستید که جزو دستگاه سرکوب خمینی در دهه‌ی شصت بود.
به غیر از دو کشته که در جنگ خمینی و صدام دادیم دو تن از نزدیکان من در زمان میرحسین موسوی به زندان افتادند و تا سرحد مرگ شکنجه شدند و تا پای اعدام رفتند. یکی از آنها برادرم که عضو هیچ سازمانی نبود و چون اطلاعاتی نداشت تا به شکنجه گران بدهد فکر می‌کردند دارد مقاومت می‌کند و او را بیشتر و بیشتر آزار و ایذا کردند. ما نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم. من آدم انتقامجویی نیستم اما دور از عدالت است که این جنایت‌ها بی‌پاسخ بمانند و امیدوارم روزی تمام کسانی در جنایت‌های موحش جمهوری اسلامی دست داشتند در دادگاهی منصفانه و تحت نظارت بین‌المللی با قربانیان خود روبرو شوند.
شما هم بنشینید و برای میرحسین مرثیه بخوانید اما بدانید که همیشه تقصیر رقیب نیست گاهی تصمیم های نادرست راهبردی ما را به شکست می‌کشاند. دفاع کردن از یکی از عوامل کشتار دهه‌ی شصت در نظر من مصداق عینی خشونت ورزی است. ما با عمل افراد کار داریم نه با ادعای خشونت پرهیزی آنها.
می‌خواستم این را در قالب مقاله‌ای بنویسم و برای «ایران امروز» بفرستم اما فعلن به همین یادداشت در پاسخ به مقاله شما بسنده می‌کنم.
یوسف جاویدان


■ با تشکر از پورمندی عزیز و کامنت دوستان دیگر.
۱- دوگانه‌ای که آقای پورمندی تحلیل کردند دقیقا آن چیزیست که باید با آن به مبارزه نرم پرداخت. با کامنت بهرنگ نمی‌توانم همراه شوم و تسلیم به اقتدارگرایی از هر نوع آن زیانبار است. اگر چه جامعه ایرانی پتانسیل دمکراسی در پسا جمهوری اسلامی را ندارد اما باید در آن مسیر قرار گیرد، دادن فرمان به سمت تک صدایی جواب درستی نیست.
۲- به دلایل بالا فاصله گرفتن از چتری که به نام شاهزاده پهلوی گسترده شده را نادرست و مضر به حال جنبش آزادیخواهی می‌دانم. خالی کردن عرصه به نفع خشونت‌طلبی و جولان پوپولیسم دقیقا کاریست که امروز نباید کرد، و اگر فردا دیر باشد بخشی از شماتت آن متوجه دیگران است.
۳- لزوم یکپارچگی دموکراسی‌خواهان و ایجاد تشکیلات واحد با رهبری منسجم که بهمن گرامی اشاره کرد امریست ضروری، ولی هیچ تناقضی با همراهی و حمایت امروزین از رضا پهلوی و توقع جوابگو بودن از رهبری وی ندارد.
۴- تقسیم اپوزیسیون به سلطنت‌طلب و جمهوری‌خواه کاریست بس اشتباه. اگر چنین نگرشی جا افتاده است، ناصواب و مضر به حال جنبش است. شاید الیت‌های جامعه تعبیر دقیق خود را دارند و تمرکزی روی الفاظ نمی‌کنند، اما این گویش پیام نادرستی به کل مردم می‌رساند. طرح گذار (اضطرار) تیم آقای پهلوی نیز در قالب همین اشتباه انجام رفراندم “دو گانه” در ۳ ماه اول را مطرح می‌کند. رفراندمی با تم “نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”. اگر رجوع دهیم به اکثریت مصاحبه‌های رسمی شاهزاده پهلوی خود ایشان در جبهه دموکراسی‌خواه ایران قرار می‌گیرد. این ظرفیتی است که باید در مقابل سمت تیره و خطرناک تحولات کنونی برجسته و تقویت شود.
۵- وجه مثبت تحلیل آقای پورمندی شناسایی و تقدیر از حرکت دیاسپورای ایرانی است. آنها که همراه تمام و کمال با این حرکت هستند و محکم در کنار آن ایستاده‌اند، بیشترین امکان را نیز برای تاثیرگذاری برآن دارند.
با احترام، پیروز.


■ با درود جناب جاويدان،
من بر این تصورم که شما جمهوری خواهان را با اصلاح‌طلبان اشتباه گرفته اید. جایی که من از قصور جمهوری خواهان گفتمان به میان می آورم، انتقادی است بر نحوه سازماندهی و دیدگاهی است که تلاش دارد آخرین فرد را هم به شناخت و آگاهی تهییج وادارد و آنگاه مناسبات نظام جمهوری اسلامی را درهم ریزد. قطعأ جمهوری خواهانی هستند که اندیشه گذار مسالمت‌آميز دارند، اما جمعیت اکثریت آنها اینگونه تفکری ندارند. اشکال آنها بیشتر نرم اندیشی در سازماندهی و تشکیلات خود و تشکیل یک مشت سنگین برای عبور از جمهوری اسلامی است. در چند روز اخیر گویا بخش وسیعی از آنها این نقصان را متوجه شده اند و در شکل گیری سازماندهی در تعجیل هستند، ولی فرصت از دست رفته، حداقل تأثیر گذاری آنها در جنبش را به پس تر واگذاشت.
با احترام حسین احمدی


■ درود به هم‌وطنان گرامی: آقای پورمندی محترم،
اجازه بدهید فقط یک جمله شما را نقد کنم: نوشته‌اید: «عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند».
که اگر واقعی‌تر بیاندشیم درست تر نبود میگفتید: ریشه بالقوه عروج رضا پهلوی از روز بعد از انقلاب ۵۷ پس از اعدام‌ها و کشتار محاربی مردم بی گناه ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی با حمایت گفتمان چپ ایران شروع شد، اما او با سابقه مبارزه درخشان خود در جلب اعتماد گام به گام مردم بی‌دفاع ایران و علنی و عملی کردن برنامه‌های سیاسی خود برای واژگونی و گذار ازاین نظام خونخوار، در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم انباشته به‌حق مردم را، با احساس مسولیتی بسیار بالا و پیگیر، بنحو احسن مدیریت و رهبری کند؟ ایشان هیچ چیزی را تصاحب نکرد. مردم اعتماد خود را فقط به او تقدیم کردند.
با احترام آرمان اميدوار


■ جناب پورمندی گرامی با سلام
شما ضمن نقدتان و ترستان از اقتدار گرایی و تمامیت‌خواهی در عین حال به نوعی از موقعیت‌سنجی شاهزاده رضا پهلوی در جنبش دیماه و رهبری ایشان اگر نگویم تقدیر لااقل اذعان کرده‌اید ‌همچنین از دیاسپورای ایرانی که با تجمع میلیونی خود در سراسرجهان همه دنیا را به تحسین و شگفتی واداشت ستایش کرده‌اید، سپاسگزارم
اما با احترام به آقای موسوی که جنبش سبز را رقم زدند و بیش از پانزده سال با همسرشان در حصر ولی فقیه هستند من نه ایشان و نه آقای تاجزاده را هم که کم زندان نکشیدند و شجاعانه ولی فقیه را نقد کردند به خاطر پس زمینه اسلام سیاسی که دارند و هنوز هم دارند به عنوان رهبران جنبش نمی‌پذیرم. اسلام سیاسی به خصوص شیعه ایدئولوژیک آن خطرش از اقتدار گرایی سکولار بسیار بیشتر است. متاسفانه این موضوع آن طور که شایسته است مورد نقد دوستان چپ قرار نگرفته است ناگفته نماند من هم موافق تمامیت‌خواهی نیستم و با خشونت و انتقام‌گیری هم مخالفم.
ما باید از این دور باطل خشونت خارج شویم و یک بار برای همیشه دست از خشونت و انتقام بکشیم و حتی قاتلان همین فاجعه دیماه ۱۴۰۴ را به دادگاه عادلانه با داشتن وکیل مدافع و رعایت حقوق انسانی آنها بسپاریم در پایان میخواستم تجربه خودم را از تجمع ۱۴ فوریه لس‌انجلس که ۵۰۰ مایل از محل زندگیم فاصله داشت بیان کنم.
در گردهمایی لس‌آنجلس حتی یک شعار تفرقه‌افکنانه سر داده نشد حتی تابلویی به زبان کردی در تایید رضا پهلوی دیدم به قدری فضا همدلانه بود که وصف ناپذیر است. پرچم شیر و خورشید، پرچم امریکا و تعداد خیلی کمی هم پرچم اسراییل در اهتزار بودند. عکس‌های جاوید نامان هم به وفور در درست شرکت کنندگان بود که با دیدن آنها بی‌اختیار اشک‌مان جاری می‌شد.  گمان نمی کنم که همه شرکت کنندگان پادشاهی‌خواه بودند. ایران، مردم ایران و شهدای جنبش در الویت بودند البته شعار به نفع شاهزاده رضا پهلوی هم زیاد سر داده می‌شد.  یک شعار نوشتاری هم به زبان کردی در دست کسانی که نزدیک ما بودند در تایید رهبری شاهزاده دیده می‌شد.
با تشکر دهقان


■ با درود به شما آقای حسین احمدی
از یادآوری شما ممنونم. در دو جا عبارت‌های «این گروه از جمهوری‌خواهان ...» و «بخشی از جمهوری‌خواهان ...» را بکار بردم چون صحبت من در مورد تمام جمهوری‌خواهان نبود. حرف شما درست است که باید بین اصلاح طلبان و جمهوری‌خواهان تفاوت قائل شد اما در عمل بخش نه چندان کوچکی از کسانی که خود را جمهوری‌خواه می‌نامند دنباله رو یا دستکم حامی پر و پا قرص اصلاح‌طلبان بودند و هستند.
همین مقاله یک نمونه‌اش که سخن را با میرحسین موسوی آغاز می‌کند. نگاه کنید به انبوه نوشته‌ها در طول سالیان که از «سازندگی» رفسنجانی و معجزات خاتمی و روحانی گفتند و با وجود ناامیدی از یکی از آنها وقتی یکی دیگر از راه رسید دوباره دل به او بستند. نگاه کنید به انبوه تومارها و امضاها به نفع تاج‌زاده و میرحسین و دیگر اصلاح‌طلبان. چه کسانی زیر این تومارها چپ و راست امضا می‌گذاشتند و امید به گشایش روزنه‌ای از سوی آنها داشتند؟ اکثرا کسانی که خود را جمهوری‌خواه می‌نامند. با این وجود من عبارت «این گروه از جمهوری‌خواهان ...» و «بخشی از جمهوری‌خواهان ...» را بکار بردم چون درست نمی‌دانم که همه را در این طیف بگذارم.
با سپاس ~ یوسف ج


■ آقای پورمندی با توجه به ارادتی که شما به میرحسین موسوی و مشی سیاسی او دارید، که در این نوشته هم پیداست، دوست دارم نظر شما را در مورد فراخوانی که آقای امیرارجمند دیروز تحت عنوان “کمیته موقت اجرایی برای تاسیس جبهه نجات ایران” منتشر کرد بدانم، چه به نظر من مندرجات این فراخوان بیش ازآنکه دعوتی از عموم جمهوری خواهان دمکرات برای تشکیل “جبهه نجات ایران” باشد، دعوتی است برای تشکیل “جبهه نجات ایران اسلامی” توسط اصلاح‌طلبان، به عبارت دیگر نوعی عقب گرد از موازین پیشین میر حسین.
با احترام آرش


■ متاسفانه تلاش‌هایی که جمهوری‌خواهان پس از موفقیت‌های بیشتر جوانان دانش آموخته بیرون از کشور با پیوستن به شاهزاده پهلوی شروع کرده‌اند نشان از کوتاهی‌های آنان طی ۴۷ سال گذشته دارد. و یکی از دلائل مهم و اصلی این عقب‌ماندگی جمهوری‌خواهان، به جای داشتن اهل مبارزه سازمانی بیشترشان نویسنده و تحلیل‌گر  و تندروهای کلاب‌هاسی هستند و کسی هم جز از خودشان خواننده ندارند، مانند من مشروطه‌خواه کم دارند.
من مشکل امروز جمهوری‌خواهان را از زمانی که تیمسار مدنی زنده بود احساس کردم و می‌دانستم ایران فردا را دیگر نمی‌شود با یک جبهه و باور سیاسی برپا کرد و باید این بار همچون کشور‌های دموکراتیک به جای دشمنی و فحاشی به یکدیگر با ارائه برنامه همفکران خود را تقویت کرد نه تنها با نویسندگی و نیش زدن و توهین به رقیب. به همین دلیل من که مشروطه‌خواه هستم سالها پیش دست بدامن تیمسار مدنی شدم و گفتم آقا خودتان را از مشروطه‌خواهان جدا نکنید همکاری این دو جبهه اصلی می‌تواند خیلی سریع جمهوری اسلامی را تضعیف کند ولی زمانی بود که خاتمی آمده بود سر کار و تیمسار به من گفت شما درست می‌گویی موافقم ولی چند ماهی به من فرصت بده تا ببینیم خاتمی چکار خواهد کرد بعدا دوباره با هم گفتگو می کنیم. از ایشان یک سال خبری نشد رفتم سراغ دکتر محمد امینی، فرد شاخص دیگری از جمهوری‌خواهان ایشان هم در ابتدا استقبال کرد که من جلسه‌ای با چند تن از مشروطه‌خواهان در حد و اندازه خودش ترتیب بدهم. ولی گویا همفکران ایشان او را از ادامه کار برحذر داشتند و ایشان گفت به من بیشتر وقت بدهید. خبری نشد رفتم سراغ شادروان ناصر انقطاع استقبال ایشان فوق العاده بود. همه این‌ها را که کوتاه می‌نویسم آقای خلیلی مدیر شرکت کتاب که خودش از طرفداران زنده یاد دکتر مصدق بودند در جریان تلاش‌های من بود. قرار بود جلساتی از دو طرف آغاز شود طبیعت فرزند آقای انقطاع را از دست او گرفت و کار ما منقطع گردید.
خلاصه اینکه من تا همین چند ماه پیش در صدد تلاش گفتگو با معمرین جبهه ملی در ایران بودم که آن‌ها هم دیگر جوش وخروش گذشته را ندارند و کنار نشسته‌اند. یکی دو ماه پیش به آقای دکتر مسعود نقره‌کار نامه‌ای نوشتم از ایشان هم همین را خواستم تا دیر نشده سوار قطاری شوید که در حال آماده شدن برای حرکت است و با اعلام همبستگی با رضا پهلوی که او حتما استقبال خواهد کرد جریان مبارزه را از جریان یک طیفی خارج کنید و از فرصتی به نام رضا پهلوی برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بهره بگیرید. ایشان پاسخ داد من تلاشم را خواهم کرد ولی چیزی شنیده نشد.
قبلا هم در همین ایران امروز این ماجراها را نوشته‌ام. اکنون برای بار چندم تکرار می‌کنم هنوز دیر نشده رضا پهلوی به شما مرشدین جمهوری‌خواه برای ساختن ایران نیاز حتمی دارد. کمی حسن نیت نشان بدهید به استقبال این دیاسپورای شگفت‌انگیز چند میلیونی که به فراخوان اخیر آری گفتند بروید و بدور از هر پیچ و خمی صاف و ساده به مشروطه‌خواهان اعلام همبستگی کرده و تا خبری نشده پیمان‌نامه و قول و قرار‌های خود را با آنها بنویسید و امضا کنید تا کسی نتواند زیر میز بزند. از جاه و جلال و ابهت و بزرگی شما چیزی کم نمی‌شود چون شما این کار را برای نجات دائمی مردم ایران از دست دیکتاتوری و در گیری‌های بعدی انجام می‌دهید.
صادقانه بگویم هدف و اصرار من برای همبستگی جمهوری‌خواهان با پادشاهی خواهان این است که هر چه در فردای آزادی بین این دو گروه اصلی سیاسی در ایران دوستی و همکاری بیشتری باشد سازندگی کشور که به ویرانه تبدیل شده سریعتر و بهتر انجام می‌شود تا اینکه این دو جبهه رقیب خود را دشمن خود بپندارند و نیروی خود را بیشتر در حذف همدیگر بکار گیرند.
پاینده ایران و مردم ایران. سیاوش


■ دوستان عزیزی که بر من منت گذاشتید و نظر دادید، از همه شما سپاسگزارم. برای من آموزنده تر می‌بود، اگر وارد گفتگو با تک تک شما می‌شدم، اما توان و وقت به من این اجازه را نمی‌دهند. تنوع نگاه‌ها در مجموعه کامنت‌ها نسبتا زیاد است و به گمانم این یاداشت و کامنت‌ها، بعدها می‌تواند یک نمونه جالب برای کسانی باشد که تاریخ این روزهای ما را خواهند نوشت. آنچه برای من ارزشمند است، همین روحیه جستجوگر، فارغ از تعارفات و عصبیت است که به‌رغم اوضاع به شدت عصبی حاکم بر جامعه، بر فضای گفتگو حاکم بوده است. ظاهرا هیچ راه میانبری وجود ندارد و شاید از دل تبادل‌نظرهایی از این نوع، به سوی تفاهم متقابل پیش برویم.
برقرار باشید پورمندی





نظر شما درباره این مقاله:







پاره‌ای ملاحظات در خصوص لحظات حساس کنونی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2026, 14:23

پاره‌ای ملاحظات در خصوص لحظات حساس کنونی


پرویز هدایی

رسانه‌های آلمان چگونه انقلاب ملی شیر و خورشید را منعکس کرده‌اند؟

حرکت اعتراضی کنونی در ایران هیچ رهبر یا سخنگویی ندارد؛ اما در رابطه با رضا پهلوی باید بگویم که او هیچ پایگاهی در میان ایرانیان ندارد. از «اسماعیلیون» می‌توان به‌عنوان فردی که جایگاهی در میان ایرانیان داشت یاد کرد و همچنین از مجاهدین خلق به‌عنوان جریانی صاحب‌نفوذ.(دانیل گرلاخ، مفسر سیاسی در گفتگو با کانال دو آلمان، ۱۱ ژانویه)

این تحلیل عجیب پس از حماسه ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه و در کانال دو از سوی مفسری صورت می‌گیرد که خود صاحب‌امتیاز یک مجله سیاسی است؛ آن هم در شرایطی که تنها چند روز قبل از آن، میلیون‌ها ایرانی به دنبال فراخوان شاهزاده رضا پهلوی به خیابان آمده بودند.

متأسفانه این یک مورد استثنائی نیست و در رسانه‌های آلمان مشابه آن را به کرات شاهدیم. در اینجا سعی می‌شود برجسته‌ترین و پربیننده‌ترین رسانه‌های آلمانی در رابطه با «انقلاب شیر و خورشید» بررسی شوند:

۱. کانال دو (ZDF)
این کانال در هفته‌ها و ماه‌های گذشته برنامه‌های متنوعی را در رابطه با ایران عرضه کرده که متأسفانه در اکثر آن‌ها نگرش خاصی غالب است. در ابتدای نوشته، اظهارات مفسری به نام دانیل گرلاخ در رابطه با اپوزیسیون ایران نقل شد. چند روز بعد، کانال دو پای صحبت مفسر دیگری می‌نشیند که او هم اظهاراتی در راستای سخنان مفسر قبلی بیان می‌کند: «اپوزیسیون ایران انسجام ندارد، در نتیجه پس از براندازی ج.ا می‌توان انتظار هرج‌ومرج را داشت.» او اضافه می‌کند که ج.ا اکنون مواضع محکمی در داخل کشور دارد و جنگ دوازده‌روزه نشان داد قدرت نظامی رژیم بیش از آنی بود که قبلاً تخمین زده می‌شد.

کانال دو در یکی از آخرین برنامه‌هایش در رابطه با ایران (پنجم فوریه)، پس از اولین دور مذاکرات مسقط، از قول خبرنگارش در آمریکا می‌گوید: «براندازی ج.ا در حالی که برای فردای پس از آن هیچ برنامه‌ای در دست نیست، می‌تواند تمام منطقه را متلاطم کند؛ همسایگان ایران از جمله اسرائیل و عربستان هم همین نظر را دارند.»

این در حالی است که می‌دانیم نتانیاهو و وزیر دفاع عربستان در روزهای گذشته درست خلاف این سخنان را گفته‌اند. وزیر دفاع عربستان حتی به آمریکا اخطار داد که پس از این تجمع قوا در مرزهای ایران، انجام ندادن هیچ اقدام نظامی می‌تواند ج.ا را به اقدامات وحشیانه در منطقه ترغیب کند.

۲. کانال یک (ARD)
این کانال نیز مانند کانال دو، عمومی (غیرخصوصی) است و توسط هیئتی از احزاب و سندیکاهای آلمان اداره می‌شود. در رابطه با انقلاب شیر و خورشید، این کانال مواضع قابل‌قبول‌تری در مقایسه با کانال دو گرفته است؛ مثلاً پس از مذاکرات مسقط، از اینکه در این مذاکرات شرایط اسفبار مردم ایران مورد بحث قرار نمی‌گیرد، ابراز تأسف کرد.

اما همین کانال در گزارش خود درباره ایران در ۲۴ ژانویه، ضمن تأکید بر قتل‌عام ۸ و ۹ ژانویه، تعداد کشته‌های به‌ثبت‌رسیده را ۵ هزار نفر و تعداد دستگیرشدگان را ۲۷ هزار نفر ذکر می‌کند، اما در این گزارش نکات زیر توجه را جلب می‌کند:

• در رابطه با شاهزاده رضا پهلوی: اگرچه در تظاهرات نام او آورده می‌شود، اما او یک «فارس» است، در حالی که در ایران اقوام متفاوتی زندگی می‌کنند و او نمی‌تواند نماینده تمام ایرانیان باشد!
• محمدرضا شاه: او ایران را مدرنیزه کرد، اما حتی امروز هم در ایران مورد تنفر است!
• در ادامه گزارش گفته می‌شود: همه همسایگان و اسرائیل به آمریکا اخطار داده‌اند که از ضربه نظامی به ج.ا پرهیز کند، چرا که ایران در پاسخ به آن‌ها ضربه خواهد زد.

روشن است که این اخطار در ۲۴ ژانویه وجود نداشت، بلکه در اوایل ژانویه بود که اسرائیل و حتی عربستان از آمریکا خواستند پیش از وارد کردن ضربه نظامی، اقدامات دفاعی لازم را برای حفاظت از آنان انجام دهد. مواضع کنونی اسرائیل کاملاً روشن است و احتمالاً در وارد کردن ضربه نظامی به ج.ا شرکت خواهد کرد.

۳. دی‌ولت (Die Welt) و ان‌تی‌وی (n-tv)
این دو شبکه تلویزیونی خصوصی و موفق در آلمان، در رابطه با پرداختن به انقلاب ملی شیر و خورشید موفق عمل کرده‌اند. خواننده می‌تواند مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی با «دی‌ولت» در فوریه ۲۰۲۵ را با مصاحبه ایشان با کانال یک در ۲۳ ژانویه امسال (در میانه انقلاب) مقایسه کند.

۴. نشریات بیلد (Bild) و دی‌تسایت (Die Zeit)
در حالی که «بیلد» تصویری روشن از انقلاب ایران به نمایش می‌گذارد و پیشاپیش به استقبال دمونستراسیون پرشکوه ۱۴ فوریه (به‌عنوان بزرگترین تظاهرات تاریخ شهر مونیخ) می‌رود و بر نقش وحدت‌بخش شاهزاده تأکید می‌کند، نشریه «دی‌تسایت» ضمن اعتراف به اقبال عمومی از شاهزاده، این اقبال را فقط مربوط به این انقلاب دانسته و آن را «نمادین» توصیف می‌کند. از همه مهم‌تر، در مقاله‌ای با عنوان «چرا اپوزیسیون ایران نتوانسته در نقش آلترناتیو ظاهر شود»، مدعی است که برای ج.ا هیچ جایگزینی در دست نیست.

رسانه‌های آلمانی در رابطه با انقلاب ما کجا ایستاده‌اند؟

«رژیم ایران به آخر رسیده، ایرانیان علیه رژیم به‌پا خاسته‌اند و رژیم باید این واقعیت را بپذیرد.»(فریدریش مرتز، صدراعظم آلمان)

هنگامی که بالاترین مقام اجرایی کشور، سیاست‌های نابخردانه و ضدمردمی دولتی را چنین مستقیم مورد حمله قرار می‌دهد، افکار عمومی انتظار دارد رسانه‌ها نیز با صراحت و پیگیری، واقعیات پشت‌صحنه را به نمایش بگذارند و نشان دهند چگونه می‌توان با مردم همراهی کرد.

اما بخشی از رسانه‌های آلمانی این نقش را به‌درستی ایفا نمی‌کنند. به‌عنوان نمونه، وقتی یکی از کانال‌های مهم کسی چون «گرلاخ» را به‌عنوان تحلیلگر به صحنه راه می‌دهد که مدعی است رضا پهلوی پایگاهی در میان مردم ندارد و با برافتادن حاکمیت کنونی هرج‌ومرج مستولی می‌شود، در واقع نشان می‌دهد که بخشی از رسانه‌های آلمان با وجود سال‌ها داشتن خبرنگار در ایران، از واقعیات جامعه ما به‌دورند؛ و این البته خوش‌بینانه‌ترین تفسیر است.

اصل داستان چیست؟

طیف وسیعی از «گرلاخ» در کانال دو و «بوس» در کانال یک، تا تحریریه «آر.بی.بی» (RBB) و امید رضایی در «دی‌تسایت»، یک خط مشترک را دنبال می‌کنند. این طیف، نقش سازنده شاهزاده در تحولات سال‌های اخیر را نفی کرده یا علیرغم پاسخ میلیونی مردم به فراخوان‌های او، مدعی‌اند که وی فقط نقشی نمادین دارد. آن‌ها همچنین ظاهراً متوجه محبوبیت بسیار پادشاه فقید و شهبانوی ایران نیستند و مدعی‌اند پادشاه در ایرانِ امروز منفور است. راستی چرا؟

شاید کنفرانس مطبوعاتی «اینس شورتنر»(Ines Schwerdtner)، سخنگوی حزب چپ آلمان (Die Linke) در ۱۲ ژانویه، کمک کند تا ریشه‌های سیاسی این اندیشه را بازشناسیم. او در این کنفرانس گفت:

• بمباران ایران و محو ج.ا از این راه، کمکی به دموکراسی نمی‌کند.
• نمایندگان واقعی مردم را باید در میان زندانیان سیاسی جست، نه تبعیدیان و مهاجران.
• دموکراسیِ «از بالا» راه‌حل نیست.

در پاسخی کوتاه به ایشان باید گفت: آلمانی‌ها بیش از هر ملتی در اروپا شاهد بودند که بمب‌های آمریکایی نازی‌ها را محو کرد و «کنراد آدناور» را به سمت شهرداری کلن بازگرداند؛ کسی که مدتی بعد اولین دولت پس از جنگ را تشکیل داد. آیا خانم سخنگو فراموش کرده که «ویلی برانت»، صدراعظم نامدار آلمان نیز پس از محو نازی‌ها به کمک همان قدرت‌ها بود که توانست به کشور بازگردد؟

ریشه چنین نگرشی در «تفکر چپ جهانی» است؛ تفکری که دهه‌هاست درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. در این دیدگاه، جهان به دو اردوگاه «امپریالیسم» و «چپ جهانی» تقسیم شده است. اگر در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی شوروی و ویتنام در این اردوگاه بودند، امروزه روسیه پوتین، چین، حماس و ج.اسلامی در ردیف اول آن جای دارند.

در این نگاه، آمریکا و اسرائیل منشأ شر ابدی هستند. آن‌ها حتی ایرانِ قبل از ۵۷ را با وجود پیشرفت‌های بزرگ و الغای نظام فئودالی، بخشی از جبهه شر (امپریالیسم) می‌دیدند. فاجعه برای آن‌ها اینجاست که اکنون مردم به‌پا خاسته‌اند و در پیشاپیش آنان یک «شاهزاده» ایستاده است، نه یک سوسیالیست.

این تفکر بیمار هنوز هم در بخشی از روشنفکران اروپا و آمریکا مقبولیت دارد و مقابله با آن نیازمند یک نبرد عظیم فرهنگی است. از یاد نبریم که در شرایط کنونی، نفی رهبری انقلاب، بزرگترین ضربه به اردوگاه «شیر و خورشید» است.


نظر خوانندگان:


■ جناب هدایی، متاسفانه دلیل بعضی واکنش‌های منفی به رضا پهلوی و حتی خود جنبش ایران به علت این برداشت اشتباه است که این حرکت را شورشی ساخته و پرداخته اسراییل و ترامپ می‌دانند.
با احترام، نیما


■ آقای هدایی گرامی. خلاصه مفیدی بود از مواضع رسانه‌های آلمانی. باید توجه داشت که در کشورهای دمکراتیک، رسانه ‌ها آزادند و لذا نظرات نادرست هم منتشر می‌شوند. خواننده یا بیننده باید با دید مستقل و انتقادی به خبرها توجه کند. البته از رسانه‌هایی که از طریق بودجه عمومی تامین می‌شوند (کانالهای ۱ و ۲ آلمان) انتظار می‌رود دقت بیشتری در تفسیر خبرها داشته باشند. موضع‌گیری صدراعظم آلمان بسیار خوب بود و امید است که فشار هر چه بیشتری به سپاه پاسداران اعمال شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان


■ با درود جناب نیما گرامی، من فکر میکنم یکی از ویژگی‌های شاهزاده رضا پهلوی اینست که خیلی علنی فکر و عمل می‌کند، بنابراین اگر کسی به قول شما‌ برداشت اشتباه کند، شاید ناشی از تفکر ناپلئونی خودش است چون همه ملاقات‌ها با اسرائیل و امریکا علنی صورت گرفته و اینکه روابط ما با این دو کشور چگونه خواهد بود.
پرویز هدایی


■ سپاس از اطلاعات خوبی که در اختیار ما گذاشتید. در مورد نتیجه‌گیری‌ها یک سوال از شما دارم. دو رسانه فارسی زبان دولتی دیگر در برخورد به تظاهرات میلیونی ایرانیان خارج و حمایت از آقای پهلوی حتی از پوشش دادن به آن پرهیز کردند یا به صورت خبری گذرا و کم اهمیت آنرا درج کردند. یکی اسپوتنیک مسکو و دیگری صدای امریکا، شما آنرا چگونه می‌بینید؟
وقتی از امریکا صحبت می‌کنیم جانب احتیاط ضروریست، چون تنها دموکراسی امریکا نیست که تصمیمات را می‌گیرد، بلکه ترامپ بر مبنای منافع شخصی و گروهی تاثیر گذار اصلی بر این تصمیمات است. موضوع اسرائیل متفاوت است و اسرائیل علیرغم هر گونه دولتی که داشته باشد اهداف مشروعی را در مورد ایران دنبال می‌کند و از موجودیت خود دفاع می‌کند. جالب است، به‌ویژه وقتی که پای مسائل خارج از حیطه اروپا-امریکا پیش میآید، چقدر مواضع سمپات‌های اروپایی پوتین و افراطی‌های امریکا به هم نزدیک می‌شوند. در ضمن، اطمینان دارم ترامپ از حمایت میلیونی ایرانیان از آقای پهلوی هیچ خوشش نیامده و تکرار پروژه ونزوئلا و بی‌اهمیتی به خانم ماچادو را ممکن نمی‌بیند، باید دید که ترامپ چگونه با این شرایط روبرو خواهد شد؟
با احترام، پیروز


■ آقای قنبری عزیز، در بحش عمومی یک شورای نظارتی وجود دارد، برای یک رشته نظارت‌ها، اما چنانکه می‌بینیم مدیر هربخش در محدوده مشخصی آزاد است آنطور که خودش و تیمش فکر میکنند مسائل را تحلیل و منتشر کند، حالا اگر در راستای نظر صدر اعظم هم نباشد، کسی آنها را عتاب و خطاب نمی‌کند.
با مهر هدائی


■ با درود آقا پیروز گرامی، به نکته مهمی اشاره کرده‌اید. در مورد اسپوتنیک همانند یک بخش از پلیس در تمام سالهای اخیر از هرنوع توطئه‌ای را بر علیه مردم ایران و جنبش ابائی ندارد. اما در مورد صدای امریکا، ظاهرا همه چیز برمیگردد به انتصاب علی جوانمردی در بخش کردی، فارسی و افغان.
با مهر پرویز هدائی


■ جناب هدایی گرامی، درود بر شما.
به سهم خوداز کوشش و پیگیری شما بسیار در گردآوری این اطلاعات ارزشمند سپاسگزارم. همانگونه که به درستی نوشته‌اید، متأسفانه «تفکر چپ جهانی درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. ...». رفتار و موضعگیری‌های زشت و ناپسند چپ بی‌خاصیت یا به اصطلاح محور مقاومت در ایران نیز گواه بر همین روند است. اما خوشبختانه هر روز که می‌گذرد واقعیت‌ها آشکارتر، و سرشت مترقی انقلاب ملی ایران برای جهان بیشتر می‌شود. چنین می‌نماید که کنفرانس مونیخ و راهپیمایی‌های باشکوه هم‌میهنان در کشورهای مهم جهان بتواند بر کژاندیشی برخی ژورنالیستها و نهادهای مشکوک پشت سر آنها چیره شود.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ با درود آقای خراسانی عزیز، پیشاپیش از لطف همبشگی شما سپاسگذارم. در رابطه با نوشته، همانگونه شما هم ذکر کرده‌اید‌ اگر انسان چنان شیفته‌ ساخته‌های ذهنی‌اش گردد که‌ نتواند واقعیات را ببیند، بله از آن لحظه خطر شروع می‌شود. و این نه تنها برای برای ما اهالی خاورمیانه بلکه در آلمان صنعتی هم اتفاق می‌افتد.
با مهر، پرویز هدائی





نظر شما درباره این مقاله:







هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 21:20

هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی


عطا محامد

هولناک‌ترین کشتار تاریخ معاصر ایران، نه تنها خیابان، که وجدان جمعی یک ملت را برای همیشه دگرگون کرد. در  فضا و شرایطی که پس از دی ۱۴۰۴ شکل گرفته، دیگر نمی‌توان با ایده‌ها و تئوری‌های سیاسی قدیمی و احتیاط‌های بی‌‌ثمر، مدعی سیاست‌ورزی یا نمایندگی مردمی شد که هنوز درگیر آوارهای آن فاجعه هستند.

جریان جمهوری‌خواهی در خارج از کشور، مانند دیگر جریان‌ها، اکنون در برابر آزمونی بی‌رحم و بی‌سابقه قرار دارد. صحنه سیاسی و اجتماعی ایران با خشونت عریان جمهوری اسلامی تغییر کرده و راهبرد گروه‌ها نیز باید به تناسب آن تغییر یابد. اصرار بر فرمول‌های پیشینی که تاکنون گرهی نگشوده‌اند، در آینده نیز پاسخی نخواهند داشت و تنها از عدم درک عمق فاجعه حکایت می‌کنند.

خشونت سبعانه حکومت و نیاز مبرم به تغییر حاکمیت، جریان‌های مختلف را با پرسش‌هایی بنیادین در استراتژی عملی‌شان مواجه کرده است؛ به‌ویژه جریانی که میان هراس از رقیب و انفعال در برابر فاجعه، عملاً فاعلیت سیاسی خود را از دست داده است. طرح این پرسش‌ها و پاسخ به آن‌ها، برای یک دگردیسی ضروری است؛ پیش از آنکه تاریخ، این بی‌عملی را به بخشی از یک تراژدی دیگر تبدیل کند.

۱. جمهوری‌خواهی در ایران امروز با یک تضاد ساختاری در تعریف «سوژه دموکراتیک» روبروست. آن‌ها از سویی مشروعیت را برخاسته از اراده مردم می‌دانند، اما از سوی دیگر، این اراده را تنها زمانی معتبر می‌شمارند که خروجی آن با قالب مدنظرشان (جمهوری) هم‌خوان باشد. وضعیت به گونه‌ای شده است که اگر بخشی از مردم پادشاهی را طلب کنند، جمهوری‌خواهان آن‌ها را «توده فریب‌خورده رسانه» قلمداد می‌کنند؛ این یعنی بخش اعظم جمهوری‌خواهان به «حق انتخاب مردم» باور ندارند، بلکه به «حق انتخاب آنچه ما درست می‌دانیم» توسط مردم باور دارند. با این حساب، تفاوت بنیادین آن‌ها با نگاهی که مردم را «صغیر» و نیازمند هدایت به صراط مستقیم می‌داند چیست؟ چرا در نقشه راه دموکراتیک جمهوری‌خواهان، صندوق رای پیشاپیش گزینه‌ای به نام پادشاهی ندارد؟ چگونه است که جریان پادشاهی‌خواه با وجود تمام برچسب‌هایی مانند «فاشیست بودن»، در ویترین سیاسی خود حق مردم برای انتخاب «جمهوری» را در یک رفراندوم آزاد گنجانده است، اما جریان جمهوری‌خواهی به عنوان مدعیان پیشروی دموکراسی، حق مردم برای انتخاب «پادشاهی» را حتی به عنوان یک گزینه فرضی به رسمیت نمی‌شناسد؟ آیا این به معنای آن نیست که پادشاهی‌خواهان در عمل به «صندوق رای» متعهدترند و شما صرفاً به «نتیجه صندوق»؟ این پارادوکس، مشروعیت دموکراتیک شما را تضعیف نمی‌کند؟

۲. اکثریت قابل توجهی از جمهوری‌خواهان از آغاز اعتراضات دی‌ماه، آنقدر درگیر  تقابل با جریان پادشاهی‌خواهی بوده‌اند که نتوانسته‌اند با جمهوری اسلامی فاصله‌گذاری معناداری انجام دهند. در لحظه‌ای که مردم در خیابان‌های ایران صف خود را از جمهوری اسلامی جدا کرده‌اند، چرا این جریان با تاکیدش بر مخالفت با پهلوی، فاصله‌گذاری مبهم با جنایت و حمایت مشروط از خواست مردم، بی‌عملی خود را به عنوان یک «سیاست اخلاقی» جلوه می‌دهد؟

۳. با وجود آنکه می‌دانیم بسیاری از باورمندان به جمهوری‌خواهی و گرایش‌های سوسیالیستی در اعتراضات دی‌ماه حضور داشتند و فراخوان رضا پهلوی را تنها فرصتی برای ابراز نارضایتی دیدند، و با وجود آنکه حاملان همین باورها در خارج از کشور نیز به خیابان‌های مونیخ، ملبورن و لس‌آنجلس آمدند، چرا برای نمایندگی صدای آن‌ها یک جبهه واحد جمهوری‌خواهی ایجاد نکرده‌اید؟ چرا با سیاست‌های منفعلانه، مردمِ گریزان از پهلوی را نمایندگی نمی‌کنید و آن‌ها را خواسته یا ناخواسته، در دل آن جریان رها می‌کنید؟

۴. با وجود آنکه می‌دانید درگیری نظامی با آمریکا محتمل‌ترین سناریوی پیش روست، چرا برای فردای سیاسی پس از جنگ مهیا نمی‌شوید؟ چرا مانند بازندگانی رفتار می‌کنید که از هم‌اکنون منتظرند تا در صورت وقوع فاجعه بگویند «ما که گفته بودیم»؟ این نگاه منزه‌طلبانه که آینده جمعی را قربانی حفظ پرستیژ سیاسی می‌کند، چه تفاوتی با بی‌عملی محض دارد؟ چرا در این لحظه حیاتی، جای یک «سیاست ایجابی» در مواضع شما خالی است؟

۵. جمهوری‌خواهان سال‌ها از لزوم شکل‌گیری یک شورای ائتلافی سخن گفته‌اند، اما این شورا هرگز زاده نشد. چرا مردمی که از وضعیت موجود به جان آمده‌اند، باید پای ناتوانی سیاسی جریانی صبوری کنند که حتی توان تحقق خواسته‌های تشکیلاتی خود را ندارد؟

۶. شما با وجود باور به کار شورایی، در بزنگاه‌های تصمیم‌گیری، جمهوری‌خواهان بارها از میرحسین موسوی و مصطفی تاج‌زاده به شیوه‌های مختلف حمایت کرده‌اند و برخی حتی آن‌ها را به عنوان آلترناتیو سیاسی آینده معرفی کرده‌اند.  اگرچه در این رویکرد و حمایت سیاسی ایرادی نیست؛ اما نکته آن است که سیاست نیازمند تدبیر مدام است چون مدام در حال تغییر است. چرا برای گذر از وضع موجود که با تغییرات شگرف همراه است، رهبری جریانی را برمی‌گزینید که  توان خلق سیاست جدید در برابر تغییرات شگرف را ندارد؟ چرا اکثریت شما به انتظار نشسته‌اید تا روزی این افراد بیانیه‌ای صادر کنند و جبهه‌تان حول ایده‌های انتزاعی نظیر «رفراندوم قانون اساسی» — که هیچ راهکار عملی برای آن وجود ندارد — منسجم شود؟

۷. در سال ۱۴۰۱، مرزبندی «داخل/خارج» را مردود می‌دانستید، اما امروز با چرخشی آشکار، بر ضرورت رهبری داخل کشور تأکید می‌کنید. این تناقض، مشروعیت جایگاه شما را با دو پرسش کلیدی روبرو می‌کند:  اول اینکه جایگاه واقعی شما در نقشه سیاست کجاست؟ آیا نیرویی تأثیرگذار برای تسهیل جنبش داخل هستید، یا صرفاً به پژواک بی‌اراده صدای چند نفر در درون تبدیل شده‌اید؟ دوم اینکه چرا بر رهبری از داخل اصرار دارید، در حالی که می‌دانید در اختناق فعلی، امکان کنشگری مؤثر در داخل وجود ندارد؟ سیاست‌ورزی شما در تبعید چه کارکرد ایجابی و مستقلی دارد جز صدور «جواز عبور» برای دیگران و راندن خود به حاشیه تحولات؟ آیا آنچه انجام می‌دهید، واقعاً نامش «سیاست‌ورزی» است؟

۸. سیاست‌ورزی جریان جمهوری‌خواهی در خارج، به‌ویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، عملاً به امضای تأییدیه برای دیگران و تولید انبوه بیانیه‌ها تقلیل یافته است. این «سیاست بیانیه‌محور» تا امروز چه دستاورد ملموسی جز فرسایش توان سیاسی‌تان داشته است که همچنان بر آن اصرار می‌ورزید؟ اگر سنگرهای خود را از دست رفته و میدان را در اشغال رقبا می‌بینید، چرا به جای پناه گرفتن پشت واژگان فرسوده، به بازنگری ریشه‌ای و بنا کردن یک «سیاست رادیکال و ایجابی» روی نمی‌آورید؟


نظر خوانندگان:


■ درووود بر آقای محامد گرامی! مختصر و موجز.
تمام پرسش‌های شما در آخرین پرسش شما تمرکز پیدا کرده اند و من به سهم خودم، پاسخی برای آن دارم. برای اینکه بتوان از شعارهای فرسوده واپس نشست و به آفریدن کانسپتی مغزه دار و بهره‌آور و کارگشا دست یافت، راهی نیست سوای اینکه به سنجشگری ذهنیّت خود پرداخت و واقعیّت‌ها و عینیّت‌ها را نه از چارچوب‌های کلیشه‌ای و شابلونی و مبانی اعتقادات و خطوط گرایشهای شخصی و فرقه‌ای و سازمانی و حزبی؛ بلکه از چشم انداز جامعیّت وجودی انسانها و اخذ میانگین مشترک بین همه برآورد و طرح ریزی کرد. چنین کاری، زمانی امکانپذیر است که من، دیگران را نه خاصم خود؛ بلکه امتداد خودم بدانم و برعکس. تا زمانی که چنین اصلی، موضوع اندیشیدن قرار نگیرد، طیف «جمهوریخواهان» به همین معضلاتی مبتلا خواهند بود که شما به آنها اشاره کردده‌اید. کدام گرایش جمهوری‌خواه را می‌شناسید که شهامت داشته باشد، دیگران را تداوم خودش بداند و مقر بیاید برای باهمگرایی بدون حذف و خصومت؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان


■ مقاله‌ی «هشت پرسش از جمهوری‌خواهان پس از فاجعه دی» منتشرشده در وب‌سایت ایران امروز تلاشی است برای نقد درونی جمهوری‌خواهان در بزنگاه پس از سرکوب‌های خونین، اما این نقد، در بنیان تحلیلی خود، با یک کاستی جدی و تعیین‌کننده روبه‌روست: تقلیل یک منازعه‌ی دوطرفه به ضعف‌های یک‌طرف و نادیده‌گرفتن نقش فعال و گاه تخریبیِ طرف دیگر. متن با طرح پرسش‌هایی درباره‌ی ناتوانی جمهوری‌خواهان در سازماندهی، فقدان رهبری، ابهام در تعریف «سوژه‌ی دموکراتیک» و ناتوانی در ایجاد بدیل سیاسی آغاز می‌کند و به‌تدریج این گزاره را القا می‌کند که اگر اپوزیسیون جمهوری‌خواه در حاشیه مانده یا نتوانسته است هژمونی سیاسی بیابد، علت اصلی آن کاستی‌های درونی خودش است. اما این چارچوب تحلیلی، اگرچه بخشی از واقعیت را لمس می‌کند، با حذف زمینه‌ی تعاملیِ این ناکامی‌ها، تصویری ناقص و در نتیجه گمراه‌کننده ارائه می‌دهد.
نخستین مغالطه‌ی مقاله، مغالطه‌ی «تک‌علتی‌سازی» است. نویسنده می‌پرسد چرا جمهوری‌خواهان نتوانسته‌اند در مقام یک آلترناتیو قدرتمند ظاهر شوند، اما این پرسش را در خلأ مطرح می‌کند؛ گویی فضای اپوزیسیون عرصه‌ای خنثی بوده که در آن هر جریان می‌توانسته آزادانه رشد کند و تنها ضعف سازمانی مانع جمهوری‌خواهان شده است. حال آنکه در سال‌های گذشته، تلاش‌های متعددی از سوی طیف‌های جمهوری‌خواه برای همکاری و ائتلاف با نیروهای سلطنت‌طلب صورت گرفت: از شورای مدیریت گذار تا شورای تصمیم و نشست‌هایی مانند اجلاس جرج‌تاون. این تلاش‌ها دقیقاً با این پیش‌فرض شکل گرفت که بدون یک ائتلاف فراگیر، گذار از جمهوری اسلامی ممکن نیست. بنابراین روایت مقاله که جمهوری‌خواهان را عمدتاً درگیر مرزبندی هویتی با سلطنت‌طلبان نشان می‌دهد، بخشی از تاریخ سیاسی همین چند سال اخیر را حذف می‌کند.
نقطه‌ی گسست اما از جایی آغاز شد که بخش مسلط جریان سلطنت‌طلب، همکاری را نه بر مبنای تکثر و برابری، بلکه بر محور زعامت فردی تعریف کرد. تأکید مستمر بر رهبری متمرکز حول شخص رضا پهلوی و طرح ضرورت «بیعت» یا تبعیت سیاسی از او، عملاً ائتلاف را از سطح همکاری افقی به سطح تبعیت عمودی منتقل کرد. در چنین شرایطی، جمهوری‌خواهی که هویت خود را بر نفی اصل موروثی‌بودن قدرت بنا کرده است، چگونه می‌توانست بدون عدول از مبنای نظری خویش، در چارچوبی قرار گیرد که مشروعیت سیاسی را حول یک نام خانوادگی سازمان می‌دهد؟ نویسنده‌ی مقاله‌ی ایران امروز این پرسش را معکوس می‌کند و چنین وانمود می‌سازد که مشکل اصلی، عدم تحمل جمهوری‌خواهان نسبت به «حق انتخاب مردم» بوده است، در حالی که مسئله در عمل، نه حق انتخاب آزاد مردم در آینده، بلکه ساختار قدرت در حال شکل‌گیری در درون اپوزیسیون بود.
مغالطه‌ی دوم مقاله، جابه‌جایی سطح تحلیل از «رقابت سیاسی» به «نقص اخلاقی» است. نویسنده با لحنی سرزنش‌آمیز می‌پرسد چرا جمهوری‌خواهان بیشتر با سلطنت‌طلبان درگیر بوده‌اند تا با جمهوری اسلامی. این صورت‌بندی، رقابت بر سر رهبری و هژمونی در اپوزیسیون را به نزاعی حاشیه‌ای تقلیل می‌دهد، در حالی که در هر فرآیند گذار، تعیین شکل بدیل آینده امری اساسی است. اگر یک جریان سیاسی احساس کند که بدیل در حال شکل‌گیری، تنوع دیدگاه‌ها را برنمی‌تابد و بر محور شخص یا نماد خاصی انحصار می‌یابد، مخالفت او نه انحراف از مبارزه با استبداد، بلکه بخشی از همان مبارزه است. سکوت در برابر بازتولید منطق تمرکز قدرت، حتی اگر در لباس اپوزیسیون باشد، با روح جمهوری‌خواهی ناسازگار است.
مغالطه‌ی سوم، حذف عاملیت سلطنت‌طلبان در تولید فضای تک‌صدایی است. در سال‌های اخیر، هر صدای منتقد درون اپوزیسیون که نسبت به تمرکزگرایی یا شخص‌محوری هشدار داده، در بخش‌هایی از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی وابسته به سلطنت‌طلبان با برچسب‌زنی، تخریب و اتهام «تفرقه‌افکنی» مواجه شده است. مقاله اما این واقعیت را به‌کلی نادیده می‌گیرد و چنین القا می‌کند که گویی جمهوری‌خواهان داوطلبانه خود را منزوی کرده‌اند. این نادیده‌گرفتن، نوعی مغالطه‌ی حذف زمینه است: تحلیل نتیجه بدون تحلیل فرایند. وقتی شرط همکاری، پذیرش یک رهبری پیشینی و غیرانتخابی باشد، خروج کسانی که آن شرط را نمی‌پذیرند، نه نشانه‌ی بی‌برنامگی، بلکه نتیجه‌ی منطقی آن شرط است.
در نهایت، مقاله با طرح این ادعا که جمهوری‌خواهان باید نشان دهند به انتخاب آزاد مردم- حتی اگر به سلطنت رأی دهند-متعهدند، پرسشی ظاهراً دموکراتیک مطرح می‌کند، اما از پاسخ متقابل می‌گریزد: آیا سلطنت‌طلبان نیز آماده‌اند نتیجه‌ی یک رقابت آزاد را- حتی اگر به جمهوری بینجامد- بی‌قیدوشرط بپذیرند و تا پیش از آن، از مطالبه‌ی رهبری انحصاری دست بردارند؟ دموکراسی نه فقط در صندوق رأی آینده، بلکه در شیوه‌ی کنش امروز سنجیده می‌شود. اگر ساختارهای اپوزیسیون از اکنون بر محور تک‌صدایی سامان یابند، وعده‌ی تکثر در آینده چندان باورپذیر نخواهد بود.
بنابراین، نقد جمهوری‌خواهان ضرورتی انکارناپذیر است؛ آنان با پراکندگی، ضعف تشکیلاتی و ناتوانی در تولید گفتمان فراگیر روبه‌رو بوده‌اند. اما تحلیلی که این ضعف‌ها را از بستر تعاملی‌شان جدا کند و نقش کنش‌های انحصارطلبانه در سوی دیگر را مسکوت بگذارد، تصویری نیمه‌کاره می‌سازد. منازعه‌ی امروز اپوزیسیون ایران صرفاً نزاعی بر سر نام یک نظام آینده نیست، بلکه کشاکشی است بر سر شیوه‌ی توزیع قدرت، مفهوم رهبری، و امکان تکثر. نادیده‌گرفتن سهم هر یک از طرفین در این کشاکش، به‌ویژه سهم جریانی که بر محور رهبری شخصی سازمان یافته، نوعی ساده‌سازی تحلیلی است که در نهایت به روشن‌تر شدن افق گذار کمکی نمی‌کند.
مهرک کمالی


■ یادتان باشد تمام اتفاقاتی که امروز رخ می‌دهد حاصل سالیان طولانی مبارزه مستمر و خستگی ناپذیر مردم و روشنفکران با سلطنت و ولایت است نه اینکه ناگهان بیدار شده و خود را به اغوش آزموده شده‌ای مانند سلطنت پهلوی انداختن... اشتباه نکنید مبارزه اتفاقی تدریجی و مستمر رو به جلوست نه بازگشت.
مختار


■ جناب عطا محامد گرامی،
در مناظره اخیر میان جناب شهرام اتفاق و جناب محمد مالجو، به نکته‌ای اشاره شد که ارزش تأمل دارد: جریان نزدیک به رضا پهلوی، برخلاف بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، یک راهکار مشخص برای سرنگونی رژیم ارائه می‌کند؛ راهکاری که مبتنی بر دعوت یا اتکاء به مداخله نظامی ایالات متحده آمریکا، یا دست‌کم تهدید معتبر به استفاده از چنین نیرویی است.
در میدان رقابت سیاسی، «داشتن راهکار مشخص» معمولاً امتیاز محسوب می‌شود؛ زیرا سیاست عرصه امکان‌هاست، نه صرف آرزوها. جریانی که بتواند مسیر عملیاتیِ رسیدن به هدف خود را تعریف کند، در نگاه بخشی از جامعه جدی‌تر به نظر می‌رسد. از این منظر، سلطنت‌طلبان دارای یک مزیت رقابتی هستند: آنان درباره «چگونه عبور کردن» سخن می‌گویند، نه صرفاً درباره «پس از عبور چه باید کرد».
اما امتیاز بودنِ یک راهکار، وابسته به سه معیار است: مشروعیت اخلاقی، امکان‌پذیری سیاسی، و برآورد هزینه‌ها. اگر راهکاری از نظر بخشی از جامعه فاقد مشروعیت اخلاقی باشد، یا احتمال موفقیت آن پایین ارزیابی شود، یا هزینه‌های انسانی و ملی آن بسیار سنگین تلقی گردد، مخالفت با آن نه از سر انفعال، بلکه از موضع محاسبه سیاسی است.
جمهوری‌خواهان دقیقاً در این نقطه ایستاده‌اند. مخالفت آنان با سناریوی مداخله نظامی خارجی، می‌تواند ناشی از ملاحظات اخلاقی (حساسیت نسبت به حاکمیت ملی و پیامدهای جنگ) یا محاسبات پراگماتیک (تردید در امکان تحقق یا پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیر آن) باشد. در هر دو حالت، این مخالفت به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه به معنای نپذیرفتن یک مسیر خاص برای گذار است.
در رقابت میان دو آلترناتیو بزرگ ـ جمهوری‌خواهی و سلطنت‌طلبی ـ طبیعی است که هر جریان راهبرد خود را پیگیری کند. اگر سناریوی اتکاء به قدرت خارجی موفق شود، حامیان آن در موقعیت برتر قرار خواهند گرفت؛ و اگر ناکام بماند، هزینه سیاسی آن نیز متوجه همان راهبرد خواهد بود. الزام یک جریان سیاسی به دفاع از طرحی که آن را پرهزینه، غیرمشروع یا کم‌احتمال می‌داند، نه منطقی است و نه اصولی.
پرسش اصلی این است: آیا در یک رقابت سیاسی سالم، هر جریان حق ندارد بر مبنای تحلیل و محاسبه خود، راهبردی را رد کند بی‌آنکه متهم به همسویی با حاکمیت شود؟ اگر پاسخ مثبت است، پس مخالفت جمهوری‌خواهان با مداخله نظامی خارجی، خود بخشی از رقابت آلترناتیوهاست، نه نشانه‌ای از هم‌اردویی با رژیم.
با احترام علی رضا اردبیلی


■ آقای عطا محامد با کمال احترام به باورهای ایدئولوژیک‌تان، شوربختانه در تله ارزیابی هایی سیاه و سفید و یا شر و خیر بودن رویدادها افتاده‌اید. هر معادله‌ای دو سو دارد. دیدن یک سوی معادله و چشم‌پوشی به دیگر سوی آن گناهی نا بخشودنی و پاشیدن نادانی و بی‌خبری به چشم خوانندگان و یا بینندگان رسانه‌های پر طرفدار مانند ایران اینترنشنال، منوتو و ... است! در حالی که با بی‌عملی و تنها غر زدن‌های جمهوری‌خواهان و پراکندگی مزمن آنها که اشاره کرده‌اید کاملا موافقم اما چشم پوشی شما به تمامیت‌خواهی جریان پهلوی‌خواه که حتی مشروطه خواه و مشاور پیشین آقای پهلوی “شهریا آهی” به آن اشاره کرده است را قابل بخشش نمی‌دانم. دوم فحاشی‌ها و قلدری بسیاری از پهلوی خواهان و حتی همسر محترم ایشان که فرمودند “مرگ به سه مفسد ...” و یا بطور مثال علیه خانم نرگس محمدی که هیچگاه با برخورد جدی آقای رضا پهلوی روبرو نگردیده است را نادیده می‌گیرید. سوم بر محتوی دفترچه دوران اضطراب را که در عمل و در بین خطوط، گذاری غیر دمکراتیک بدون در نظر گرفتن چند صدایی بودگی جامعه ایران است، نادیده می گیرید. امیدوارم با این نحله قالب فکری با ۵۷ دیگری با رنگ و آب “دمکراتیک” روبرو نشویم.
با سپاس شهرام


■ جناب محامد
هرچند با کلیت مقدمهٔ شما موافقم، اما با نحوهٔ طرح پرسش‌ها همداستان نیستم. به نظر می‌رسد شیوهٔ پرسشگری در متن، بیش از آنکه در پی کشف و تبیین مسئله باشد، پرسشگر را در جایگاه داوری قرار می‌دهد. در نتیجه، مرز میان نقدِ نیت‌ها، گفتمان‌ها و عملکردها مخدوش شده و این سطوح در هم آمیخته‌اند؛ به‌گونه‌ای که تمایز و ارزیابی مستقل هر یک در مقاله به‌روشنی امکان‌پذیر نیست.
اگر بخواهم هشت پرسش و داوری مطرح‌شده را به‌صورت فشرده جمع‌بندی کنم، می‌توان آن‌ها را در چند محور اصلی خلاصه کرد: تردید نسبت به باور عینی و عملی به دموکراسی در میان جمهوری‌خواهان، فاصله‌گیری از مردم معترض، بی‌عملی و ضعف در ارتباط و سازمان‌دهی درون‌جریانی، فقدان سیاست‌ورزی ایجابی، و پافشاری بر ایدهٔ رهبری جنبش از داخل کشور.
در خصوص نسبت دموکراسی و مقام وراثتی نیز باید به تفکیک مفهومی توجه داشت. اگر دموکراسی را نظامی مبتنی بر انتخابات آزاد، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و امکان تغییر مسالمت‌آمیز قدرت تعریف کنیم، وجود یک مقام وراثتیِ صرفاً تشریفاتی لزوماً ناقض آن نخواهد بود. اما اگر دموکراسی را بر پایهٔ برابری کامل سیاسی و نفی هرگونه امتیاز مبتنی بر تولد بدانیم، هر مقام موروثی و نمادین در تنش با این تعریف قرار می‌گیرد. از این‌رو، داوری دربارهٔ «باور به دموکراسی» مستلزم روشن‌سازی چارچوب مفهومی مورد استفاده است، نه صرفاً ارجاع به عنوان نظام سیاسی. بر همین اساس، دموکراتیک بودن بیش از آنکه در سطح گفتار و ادعا متجلی شود، در سطح کردار و رویه‌های عملی معنا پیدا می‌کند. التزام واقعی به اصولی چون پذیرش نتیجهٔ صندوق رأی، هنگامی که با ترجیحات فردی یا جریانی هم‌خوان نیست، تحمل تکثر سیاسی، تضمین حقوق اقلیت و پایبندی به قواعد رقابت منصفانه، شاخص‌های عینی‌تری برای سنجش دموکراتیک بودن یک جریان به شمار می‌روند. به بیان دیگر، دموکراسی نه صرفاً یک عنوان، بلکه مجموعه‌ای از کنش‌ها و تعهدات نهادی است که در عمل آزموده می‌شود.
در زمینهٔ اتهام فاصله‌گیری از مردم معترض، بی‌عملی یا ضعف در سازمان‌دهی درون‌جریانی، طرح چنین احکامی نیازمند شواهد عینی و قابل ارجاع است؛ امری که در متن حاضر به‌طور مشخص مستند نشده است. ارزیابی عملکرد یک جریان سیاسی، به‌ویژه در شرایط سرکوب ساختاری، مستلزم توجه به محدودیت‌های عینی آن نیز هست. ضعف در سازمان‌دهی میدانی و فقدان توان تشکیلاتی، به‌ویژه هنگامی که با فاصلهٔ جغرافیایی و زمانی کنشگران از جامعهٔ داخل کشور همراه می‌شود، می‌تواند به کاهش ظرفیت اجرایی بینجامد. افزون بر این، منابع اقتصادی و دسترسی به امکانات رسانه‌ای نیز در شکل‌گیری توان سازمانی بی‌تأثیر نیست؛ عاملی که ممکن است در میان جریان‌های مختلف به‌طور نامتوازن توزیع شده باشد. همچنین توجه آقای محا مد را به این نکته جلب می‌کنم که در برخی موارد، نحوهٔ بازنمایی نمادین اعتراضات ایرانیان در خارج از کشور بر میزان همبستگی و مشارکت نیروهای بومی آن کشورها تأثیرگذار بوده است. برای نمونه، مشاهده شده که حضور برخی نمادهای سیاسی، از جمله پرچم اسرائیل در تجمعات اعتراضی، در مواردی موجب فاصله‌گیری بخشی از افکار عمومی و کنشگران محلی از این حرکت‌ها شده است. این وضعیت را می‌توان در مقایسه با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تحلیل کرد؛ جنبشی که به‌واسطهٔ تمرکز بر مطالبات حقوق بشری و اجتماعی، توانست همدلی گسترده‌تری در سطح بین‌المللی جلب کند. از این منظر، نحوهٔ صورت‌بندی نمادین و گفتمانی اعتراضات در خارج از کشور، نقشی تعیین‌کننده در سطح مشروعیت و ظرفیت همبستگی فراملی آن‌ها ایفا می‌کند. بدیهی است طرح این نکته، به معنای اتخاذ موضعی ضداسرائیلی یا ضد امپریالیستی نیست، بلکه صرفاً ناظر به تحلیل پیامدهای نمادین و ادراکیِ برخی انتخاب‌های سیاسی در فضای عمومی جوامع میزبان است.
در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، می‌توان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیست‌جهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینی‌تر و تجربه‌مندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بی‌واسطه با واقعیت‌های اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیت‌های جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند؛ عواملی که می‌تواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازمان‌دهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را به‌طور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیت‌ها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمی‌شوند و می‌توانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.
سلمان گرگانی


■ جناب محامد گرامی، درود بر شما و نوشتار خوبتان. بی‌آنکه تا پیش از برگزاری مجلس مؤسسان بخواهم به برتری نظام جمهوری یا پادشاهی در شرایط کنونی ایران و جهان بپردازم، با شما همسو هستم که نه تنها «جریان جمهوری‌خواهی در خارج از کشور در برابر آزمونی بی‌رحم و بی‌سابقه قرار دارد»، که تا جایی که من می‌دانم، این جریان با همۀ تبلیغات خود و پپسی باز کردن برای دموکراسی، در داخل ایران هم جایگاهی ندارد.
با سپاس. بهرام خراسانی


■ با درود به هموطنان، نویسنده محترم و آقای گرگانی عزیز
که نوشتید: «در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، می‌توان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیست‌جهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینی‌تر و تجربه‌مندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بی‌واسطه با واقعیت‌های اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیت‌های جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیت‌های ارتباطی مواجه‌اند؛ عواملی که می‌تواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازمان‌دهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را به‌طور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیت‌ها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمی‌شوند و می‌توانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.»
این استدلال برای شرایط محیط خاص ایران و بسیاری از کنشگران سیاسی داخل ایران صادق نیست. جدا از سانسور و عدم دسترسی کافی به دانش و اخبار روز و رسانه‌ها و سیاست‌های برون مرزی و جهانی، درست به علت همان شرایط سخت سرکوب و وجود ترس مداوم بگیر و ببند و فشارهای روحی و روانی ناشی ازآن از طرف رژیم وحشی و خونخوار بر مردم و کنشگران بی‌دفاع و بی‌پشتوانه مردم داخل ایران، کنشگران داخلی ما در شرایط عادی و نرمال برای فکر کردن و تحلیل و طرح ریختن بسر نمی‌برند که بتوانند بهترین تصمیم و یا واکنش درست را در زمان و مکان درست اتخاذ کنند. نمونه‌اش واکنش مردم در گردهمایی مشهد بود که برای زندانی با تجربه‌ای همچون خانم نرگس محمدی بکلی غیر قابل پیش‌بینی ظهور کرد. برای حل مسایل بزرگ، ابتدا به یک محیط سالم و آرام، همراه با بدن و روان و مغزی بدور از هرگونه ترس و خشم و اظطراب و استرس نیاز است. به‌همین دلیل برای واژگونی رژیم فاشیستی اسلامی، همکاری و همفکری و برنامه‌ریزی نیروهای داخل و خارج باید با هم و توأمان صورت پذیرد.
با احترام آرمان امیدوار


■ دوست گرامی آرمان
اشارهٔ شما به ضرورت همکاری میان نیروهای داخل و خارج از کشور نکته‌ای بود که در نگارش پیشین از قلم افتاده بود و یادآوری آن قابل قدردانی است. با این حال، باید توجه داشت که کنشگرانی که در داخل ایران، با وجود فشارها و مخاطرات امنیتی، به مبارزه ادامه می‌دهند و مواضع خود را چه در حوزهٔ مسائل داخلی و چه در عرصهٔ بین‌المللی به زبانی قابل فهم برای مخاطبان گسترده‌تر بیان می‌کنند، نشان می‌دهند که محدودیت‌های امنیتی لزوماً به تضعیف قدرت تحلیل و عینیت‌گرایی آنان نینجامیده است.
در عین حال، نباید از این واقعیت غافل شد که در خارج از کشور نیز ظرفیت قابل توجهی از دانش تخصصی، تجربهٔ حرفه‌ای و امکان دسترسی به شبکه‌های رسانه‌ای و نهادی وجود دارد. از این‌رو، هم‌افزایی میان تجربهٔ زیسته و شناخت میدانیِ نیروهای داخل با سرمایهٔ تخصصی و ارتباطی نیروهای خارج می‌تواند به تقویت ظرفیت تحلیلی و اجرایی جنبش‌های سیاسی بینجامد.
سلمان گرگانی





نظر شما درباره این مقاله:







ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 18:58

ایرانِ امروز و ضرورت ناامیدیِ آگاهانه


ایمان کمالیان

بحرانی که امروز ایران را در بر گرفته، نه یک تلاطمِ گذرا در عرصۀ سیاست، بلکه نشانه‌ای از به پایان رسیدن یک دوران است. ما در نقطه و لحظه‌ای از تاریخ ایستاده‌ایم که پیوندهای درون و میان ساحت‌های گوناگون حیات جمعی در ایران‌زمین از اقتصاد و سیاست گرفته تا اخلاق، حیات مدنی و محیط‌زیست، همگی گسسته شده است. این وضعیت را نمی‌توان صرفاً با واژگانی چون سوء مدیریت، بدشانسی یا فشار خارجی توصیف کرد؛ چرا که این واژگان، عمقِ فاجعه را به اموری تصادفی و قابل‌اصلاح و چه بسا گذرا تقلیل می‌دهند. واقعیت این است که ما با یک انسداد ساختاریِ خودکرده مواجهیم؛ وضعیتی که در آن ابزارهای حل مسئله، خود به بخشی از مسئله بدل شده‌اند.

پرسش بنیادین اینجاست: چرا برای دهه‌ها، جامعه و نخبگان ایران گمان می‌کردند که می‌توان این انباشت روزافزونِ بحران‌ها را در همان چارچوب‌های پیشین مهار و مدیریت و نهایتاً برطرف کرد؟ پاسخ در یک «امیدِ واهی» نهفته است؛ امیدی که بیش از آنکه محرکِ حرکت باشد، برهم‌زنندۀ ادراک بود. این امید، ما را در چرخه‌ای از انتظارِ بی‌پایان برای گشایش یا معجزه‌ای از درون نگاه داشت، در حالی که زیرساخت‌های مادی و معنوی کشور در حال فرسایش بودند.

در حوزۀ بین‌الملل، سیاست خارجی ایران سال‌هاست که میان آرمان‌گراییِ ایدئولوژیک و عمل‌گراییِ اضطراری گیج و سردرگم مانده است. ایران در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ خود، در مدار پرخطری قرار گرفته که هزینۀ حفظ وضعیت موجود در آن، از توان اقتصادی ملی فراتر رفته و آن را در آستانۀ تبدیل شدن به یک زمینِ سوخته قرار داده است. سال‌ها امید بسته شد که با صبرِ راهبردی یا نگاه به شرق، می‌توان بدون حل‌وفصلِ بنیادین تضادها با نظم جهانی، به ثبات رسید. اما واقعیتِ سخت ژئوپولتیک نشان داد که اقتصاد بین‌الملل، منطقی مشخص و غیرقابل‌انکار دارد؛ منطقی که در آن امنیت و توسعه دو روی یک سکه‌اند.

این راه که می‌توان با مدیریت تاکتیکی از دل تحریم‌های فرساینده، اقتصاد مقاومتیِ شکوفا استخراج کرد، اکنون به شکلی تراژیک به بن‌بست رسیده است. ناامیدی در اینجا به معنای پذیرش این حقیقت است که منطقِ کنونیِ کنش بین‌المللی ما، با الزامات توسعۀ قرن بیست‌ و یکم ناسازگار است. تا زمانی که از امکانِ جهش اقتصادی در سایه انزوا ناامید نشویم، نخواهیم توانست به بدیل‌هایی بیندیشیم که در آن ایران نه یک جزیره محصور، بلکه چهارراهی برای تبادلات جهانی باشد.

در ساحت سیاست داخلی، ما با ساختاری مواجهیم که به‌تدریج تمام نهادهای میانجی از احزاب تا تشکل‌های صنفی را بلاموضوع کرده است. تمرکز قدرت و صلب شدن مجاریِ تغییر، راه را بر هرگونه اصلاح درون‌سیستمی بسته است. با این حال، بخش بزرگی از بدنۀ نخبگانی ایران برای سال‌ها بر این باور و امید بود که با چانه‌زنی در بالا می‌توان مسیر را تغییر داد. این «ناامید نشدن»، اگرچه در ابتدا ریشه در اخلاقِ پرهیز از خشونت داشت، اما در میان‌مدت به ابزاری برای خرید زمان توسط ساختار قدرت بدل شد. هنگامی که یک نظم سیاسی، اصلاحات را نه به‌عنوان سوپاپ اطمینان بلکه به‌عنوان گام اول فروپاشی تعریف می‌کند، امید به اصلاح تدریجی به یک شوخی تلخ بدل می‌شود. ناامیدیِ ضروری در این ساحت، یعنی درک این مطلب که انرژیِ اصلاح‌طلبانه جامعه در چارچوب‌های فعلی، تنها به بازتولیدِ همان انسداد منجر می‌شود. این ناامیدی، آغازِ خروج از تعلیق است؛ لحظه‌ای که جامعه می‌پذیرد برای تغییر، نیازمند صورت‌بندی‌های جدیدی از قدرت و سازمان‌دهی اجتماعی است که فراتر از بازی‌های مرسومِ جناحی باشد.

بحران اقتصادی ایران، صرفاً ناشی از کاهش درآمدهای نفتی یا نوسانات ارزی نیست. ما با یک اقتصاد سیاسیِ رانتی مواجهیم که در آن تخریبِ سرمایه، سودآورتر از تولید آن است. تورم مزمن، فرار گستردۀ سرمایه (هم مادی و هم انسانی) و نابودی طبقه متوسط، نشانه‌های فروپاشیِ اجتماعی است. با این حال، همواره امیدی واهی وجود داشت که با تغییر تیم مدیریتی یا آزادشدن بخشی از منابع بلوکه‌شده، می‌توان چرخ اقتصاد را چرخاند. این امید واهی، مانع از آن شد که ما با حقیقتِ تلخِ ورشکستگی ساختاری روبرو شویم. اقتصاد ایران به بیماری می‌ماند که به مسکن‌های موقتی اعتیاد پیدا کرده است و از درمان اصلی غافل است. ناامیدی در اینجا به معنای قطع امید از این است که بتوان با ساختارِ بانکی فاسد، انحصارات نظامی-سیاسی و نبودِ حاکمیت قانون، به رشد پایدار رسید. تنها با ناامید شدن از این مدلِ رانتی است که می‌توان به ضرورتِ یک جراحی بنیادین پی برد؛ جراحی‌ای که در آن منافعِ گروه‌های وفادار در برابر بقایِ کلِ جامعه رنگ ببازد.

از دید برخی، شاید دردناک‌ترین ساحتِ این بحث حوزۀ محیط‌زیست باشد. جایی که ما نه با رقبای سیاسی، بلکه با قوانین تخلف‌ناپذیر فیزیک و شیمی روبرو هستیم. فرونشست زمین در دشت‌های ایران، خشک شدن  دریاچۀ ارومیه و تالاب‌های مختلف، و بحران آب ابتدا در شرق و مرکز و سپس در همه کشور، نشانه‌هایی از یک ناپایداری تمدنی هستند. سال‌ها با نگاهی سدمحور و کوتاه‌مدت، به طبیعت دستبرد زده شد و همواره امید می‌رفت که با بارندگی‌های فصلی یا انتقال آب، بحران مهار شود. این امیدِ ابلهانه، ما را از مواجهه با واقعیتِ ورشکستگی آبی بازداشت. اکنون ما در لحظه‌ای هستیم که دیگر اصلاحات جزیی در مدیریت منابع آب، کارساز نیست. ناامیدی در محیط‌زیست یعنی پذیرش این حقیقت که الگوی توسعه ما در نیم قرن اخیر، ضدِ طبیعت بوده است. تا زمانی که از امکانِ حفظِ الگوهای کشاورزی نادرست و صنایع آب‌بر بخصوص در مناطق کویری ناامید نشویم، توانِ بازتعریفِ زیست‌بوم ایران بر اساس واقعیت‌های اقلیمی جدید را نخواهیم داشت.

اکنون بسیاری ممکن است بپرسند: آیا دعوت به ناامیدی، به معنای ترویج انفعال و تسلیم نیست؟ پاسخ قاطعانه «خیر» است. بین ناامیدی از زندگی و ناامیدی از یک مسیرِ اشتباه تفاوت بنیادین وجود دارد. این ناامیدی‌ که در اینجا از آن سخن می‌گوییم، یک فضیلت شناختی است. این ناامیدی، سدّی است در برابر هدررفتنِ انرژی‌های جمعی.

در فلسفۀ سیاسی، امید همیشه یک امر مثبت نیست؛ گاهی امید همان چیزی است که برده را در زنجیر نگاه می‌دارد، به این گمان که شاید فردا ارباب مهربان‌تر شود. اما ناامیدی از مهربانیِ ارباب، اولین مرحله برای اندیشیدن به آزادی و سپس گام نهادن در راه آن است. در فضای امروز ایران، امیدهای واهی به اصلاحات نیم‌بند یا معجزات سیاسی، عملاً به تثبیتِ انسداد و صلب شدن آن کمک کرده‌اند. ما نیاز داریم که از کارآمدیِ ناکارآمدها به کلی ناامید شویم.

هر تغییری در تاریخ، ابتدا از یک گسست آغاز شده است. گسست از این باور که وضعیت موجود، تنها وضعیتِ ممکن است. تا زمانی که ما کورسویی از امید به سازوکارهایِ آزموده و شکست‌خورده داشته باشیم، ذهن ما به سمت خلقِ بدیل‌های تازه نخواهد رفت. ناامیدی، ذهن را از قید و بندهای الگوهای قدیمی آزاد می‌کند. وقتی جامعه‌ای به‌طور کامل از یک ساختار یا یک روش ناامید می‌شود، وارد مرحله‌ای می‌شود که هانا آرِنت آن را «لحظه کنش» می‌نامد. در این لحظه، دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد و دقیقاً در همین بی‌چیزی است که شجاعتِ اندیشیدن به «امرِ نو» متولد می‌شود. ناامیدی از ایرانِ کنونی با تمامِ بن‌بست‌هایش، شرط لازم برای عشق ورزیدن به «ایرانِ ممکنی» است که باید از نو تعریف شود.

امیدی که پس از این ناامیدیِ بزرگ زاده می‌شود، دیگر یک خوش‌بینی ساده‌لوحانه نیست؛ بلکه امیدی است سخت و استوار. این امید، بر بنیانی متفاوت تعریف می‌شود: امید به توانِ آگاهیِ جمعی و نه امید به قهرمانانِ سیاسی؛ امید به بازسازیِ عقلانیت و نه امید به تصادف و شانس؛ امید به بازتعریفِ نسبتِ انسان با طبیعت و قدرت بر اساسِ پایداری و عدالت، نه غارت و تبعیض.

ما امروز بیش از هر زمان دیگری به این گسست در سطح آگاهی نیاز داریم. باید شجاعتِ آن را داشته باشیم که بگوییم: این مسیر به انتها رسیده است. این جمله، نه پایانِ ایران، بلکه پایانِ یک روایتِ غلط از ایران است.

ناامیدی از کارآمدیِ سیستمی که بارها در آزمون‌های سختِ تاریخ مردود شده، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ تمدنی برای بقاست. ما در وضعیتی هستیم که تداومِ امیدِ قبلی مساوی با تداومِ تخریب است. تنها پس از عبور از این دالانِ تاریکِ ناامیدی است که می‌توانیم به نوری برسیم که از افق‌هایِ کاملاً جدید می‌تابد.

ناامیدی، در اینجا، همان «نه» بزرگی است که به ما اجازه می‌دهد «آریِ» محکمی به آینده‌ای متفاوت بگوییم. آینده‌ای که در آن، نسبتِ ما با جهان، با خودمان و با این سرزمینِ رنج‌دیده، نه بر اساسِ توهماتِ ایدئولوژیک، بلکه بر پایه واقعیت‌های زمینی و کرامت انسانی بنا خواهد شد.




نظر شما درباره این مقاله:







میان جنگ و توافق
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 15.02.2026, 15:07

میان جنگ و توافق


سلمان گرگانی

روابط کنونی میان ایران و ایالات متحده آمریکا را می‌توان در چارچوب یکی از پرتنش‌ترین مقاطع چند دههٔ اخیر تحلیل کرد. از منظر واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، دولت‌ها بازیگرانی عقلانی تلقی می‌شوند که در پی حفظ بقا، امنیت و حداکثرسازی منافع ملی خود هستند. بر این اساس، تشدید آرایش‌های نظامی، افزایش سطح تهدیدهای متقابل و استمرار سیاست‌های بازدارندگی را می‌توان در قالب منطق موازنهٔ قوا و محاسبات هزینه وفایده تبیین کرد. در چنین چارچوبی، گزینهٔ نظامی نه لزوماً به‌عنوان انتخابی مطلوب، بلکه به‌مثابه ابزاری در سبد راهبردی دولت‌ها برای تقویت موقعیت چانه‌زنی یا بازدارندگی فهم می‌شود.

در عین حال، باقی‌ماندن روزنه‌هایی برای مذاکره و تعامل محدود دیپلماتیک نشان می‌دهد که منطق مدیریت بحران نیز هم‌زمان فعال است. از دیدگاه واقع‌گرایی، حتی بازیگران متخاصم نیز در شرایط خاص می‌توانند به توافق‌های موقت یا محدود دست یابند، مادامی که چنین توافق‌هایی در راستای منافع راهبردی آن‌ها باشد. نکتهٔ مهم آن است که این منافع، لزوماً با منافع ملی جامعهٔ ایران یا مطالبات شهروندان آن هم‌پوشانی کامل ندارد.

در این میان، شکاف میان «سطح تصمیم‌گیری دولتی» و «سطح تأثیرپذیری اجتماعی» برجسته می‌شود. افکار عمومی، به‌ویژه در ایران که احتمالاً بیشترین هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی هر دو سناریو را متحمل خواهد شد، در فرآیندهای کلان سیاست خارجی نقش مستقیم و تعیین‌کننده‌ای ندارد. این وضعیت را می‌توان با بهره‌گیری از نظریهٔ کنش جمعی نیز تحلیل کرد. بر اساس این نظریه، پراکندگی منافع، فقدان سازمان‌یافتگی پایدار و هزینه‌های بالای هماهنگی، مانع از آن می‌شود که کنشگران اجتماعی بتوانند به‌صورت مؤثر بر ساختارهای تصمیم‌گیری کلان اثر بگذارند.

از این منظر، عملکرد واکنشی اپوزیسیون را نیز می‌توان در چارچوب محدودیت‌های کنش جمعی فهم کرد. گرفتارشدن در دوگانهٔ «حمایت یا مخالفت با جنگ» نوعی تقلیل مسئله به سطحی نمادین است که گرچه ممکن است هویت‌ساز باشد، اما الزاماً به افزایش ظرفیت سازمانی و نهادی نمی‌انجامد. در حالی که نظریهٔ کنش جمعی نشان می‌دهد بدون نهادسازی، شبکه‌سازی پایدار و تعریف اهداف عملیاتی مشخص، امکان اثرگذاری معنادار بر تحولات کلان محدود خواهد بود.

در صورت تحقق سناریوی توافق، بر اساس منطق اقتصاد سیاسی، می‌توان انتظار داشت که بهبود نسبی در برخی شاخص‌های اقتصادی پدید آید. با این حال، در چارچوب نظریهٔ دولت رانتی، این احتمال نیز وجود دارد که منابع آزادشده بیش از آنکه به توزیع متوازن اجتماعی منجر شود، در خدمت تثبیت ساختار قدرت قرار گیرد. از سوی دیگر، در سناریوی درگیری نظامی، منطق نظامی‌گری اقتضا می‌کند که اهداف حملات احتمالی صرفاً به تأسیسات نمادین محدود نماند، بلکه زیرساخت‌های راهبردی و ظرفیت‌های پشتیبانی نیز در محاسبات قرار گیرد. دامنهٔ واکنش داخلی نیز می‌تواند، بنا بر منطق امنیتی دولت‌ها در شرایط بحران به افزایش تمرکز قدرت و تشدید کنترل‌های داخلی بینجامد.

در هر دو حالت، جامعه با پیامدهایی روبه‌رو خواهد شد که خارج از ارادهٔ مستقیم آن شکل گرفته‌اند. از این‌رو، پرسش اصلی نه ترجیح جنگ است و نه آرزوی توافق، بلکه چگونگی مدیریت پیامدهاست. در اینجا نظریهٔ کنش جمعی بار دیگر اهمیت می‌یابد: کاهش هزینه‌های اجتماعی مستلزم شکل‌گیری نوعی هماهنگی، برنامه‌ریزی پیشینی و نهادسازی مدنی است. بدون چنین زیرساختی، جامعه در موقعیتی واکنشی باقی خواهد ماند.

همچنین، بر اساس چارچوب واقع‌گرایانه، انتظار اینکه مجادلات اقناعی درون اپوزیسیون بتواند محاسبات راهبردی دولت‌های درگیر را به‌طور مستقیم تغییر دهد، با محدودیت‌های جدی مواجه است. سیاست خارجی دولت‌ها تابع ملاحظات ساختاری و توازن قدرت است، نه ترجیحات گفتمانی بازیگران غیرحاکمیتی. چنانچه این واقعیت در نگرش سیاسی ایرانیان درونی نشود، انرژی اجتماعی ممکن است در منازعاتی کم‌اثر مستهلک شود.

در نهایت، می‌توان گفت مسئلهٔ محوری در وضعیت کنونی، گذار از گفتمان «انتخاب میان دو سناریو» به گفتمان «آمادگی برای مواجهه با هر دو سناریو» است. این تغییر پارادایم، مستلزم تقویت عاملیت جمعی، نهادسازی پایدار و بازتعریف نقش اپوزیسیون از بازیگری واکنشی به کنشگری راهبردی است و رویکردی که می‌تواند در هر وضعیت محتمل، از شدت هزینه‌های اجتماعی بکاهد.

سلمان گرگانی
۲۶ بهمن ۱۴۰۴




نظر شما درباره این مقاله:







مروری بر کتاب «ایدهٔ ایران»، اثر رامین جهانبگلو
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.02.2026, 20:17

مروری بر کتاب «ایدهٔ ایران»، اثر رامین جهانبگلو


کمال آذری

«ایدهٔ ایران (پرشیا)» نوشتهٔ رامین جهانبگلو، اثری سنجیده و به‌موقع است. در روزهایی که وضعیت ایران یا به تیترهای مربوط به سرکوب محدود می‌شود، یا با تکیه بر دوره‌هایی از گذشتهٔ خود در قالبی نوستالژیک تصویر می‌شود، جهانبگلو پرسشی عمیق‌تر مطرح می‌کند؛ نه اینکه ایران در گذشته چه بوده است، بلکه ایرانیان امروز، بعد از گذراندنِ تجربه‌ای طولانی از استبداد، گسست و تقلید، چگونه می‌توانند اخلاقی بیندیشند و عمل کنند. پاسخ او به این مسئله متوازن و انسانی است. او وجدان، عدم خشونت، تکثرگرایی و مسئولیت مدنی را بنیان‌های نوسازی می‌داند.

این نقطهٔ آغاز مهمی است. جهانبگلو از نوستالژی، و همین‌طور ملّی‌گراییِ افراطی فاصله می‌گیرد. او در برابر اسطوره‌سازی و منجی‌گرایی مقاومت می‌کند، و تأکید دارد نوسازی اخلاقی نه از طریق اجبار تحمیل می‌شود، و نه صرفاً از راه حافظه نجات می‌یابد. بلکه باید آموخته، تمرین، و زیسته شود. از این منظر، کتاب مذکور از بخشی قابل توجه از نوشته‌های معاصر دربارهٔ ایران متمایز می‌شود؛ نوشته‌هایی که اغلب میل سیاسی را جایگزین قطعیت اخلاقی می‌کنند، و فوریت ایدئولوژیک را به‌جای تأمل اخلاقی می‌نشانند.

با همهٔ این‌ها، جدیت این پروژه تنشی عمیق‌تر را نشان می‌دهد که کتابِ حاضر آن را به‌طور کامل حل نمی‌کند.

ارزش‌های اخلاقیِ مورد نظر جهانبگلو عمدتاً در قالب اصولی عرضه می‌شوند که باید در سطح اندیشه روشن، بازیابی و تأیید شوند. وجدان، عدم خشونت و فضیلت مدنی را می‌توان از طریق فلسفه پالایش کرد، و با آموزش پذیرفت. این چهارچوب‌بندی، دست‌کم تا حدی، متأثر از میراث فکریِ مدرن غرب است، جایی که اخلاق را مجموعه‌ای از ارزش‌های قابل استدلال، آموزش‌دادنی و با قابلیت درونی‌سازی تلقی می‌کنند.

در این میان، آنچنان که باید به مسئله‌ای بنیادی‌تر پرداخته نمی‌شود؛ و آن اینکه اخلاق عمدتاً از طریق تأمل صرف شکل نمی‌گیرد، بلکه از دل ساختار اجتماعی رشد می‌کند.

ارزش‌ها را نمی‌توان وارد، حفظ، یا تقلید کرد. ارزش با خواندن جذب نمی‌شود، از طریق وام‌گیریِ واژگان اخلاقی از بیرون به دست نمی‌آیند. ارزش‌ها باید در قالب زندگی اجتماعی پرورش یابند تا امکان ریشه‌دواندن پیدا کنند. نمی‌توان عدم خشونت را از غرب اقتباس کرد، و انتظار داشت در جامعه‌ای شکوفا شود که نهادهایش برای اجبار ارزش قائل هستند. فضیلت مدنی را نمی‌توان مطالعه کرد و انتظار داشت در نظام‌هایی که حول ترس، رقابت و سلطه سازمان یافته‌اند پایدار بماند. حیات اخلاقی به‌صورت آموزه قابل انتقال نیست، بلکه باید از دلِ تاریخ و فرهنگ جامعه برآید.

در اینجا باید نکته‌ای را، به‌ویژه در ارتباط با تبار فکری این استدلال و نسبت آن با ادوارد سعید، روشن کرد. سعید هرگز مدعی نبود که می‌توان ارزش‌های اخلاقی یا سیاسی را به‌صورت کامل از غرب وارد کرد. برعکس، یکی از بینش‌های اصلیِ وی این بود که تقلید به‌جای رهایی، وابستگی ایجاد می‌کند. او در کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» و در همهٔ مقالات متأخرش این‌گونه استدلال کرد که آزادی، کرامت و مسئولیت مدنی از طریق نسخه‌برداری از الگوهای خارجی یا پذیرش واژگان سیاسی آماده به دست نمی‌آیند. این مفاهیم باید در تجربهٔ زیسته، و از طریق کار مشترک، خطر مشترک و مسئولیت مشترک رشد کنند. اخلاق، از منظر سعید، آموزه‌ای قابل انتقال نیست، بلکه از دل عمل جمعی برمی‌آید.

بینش مذکور مسئله‌ای عمیق‌تر را آشکار می‌کند که حیات فکری ایران را بیش از یک قرن تحت تأثیر قرار داده است. ایران و ایرانی، اغلب از خلال بلندپروازی‌های سیاسیِ غربی خود را فهمیده است، خواه از طریق تقلید، مقاومت، یا واکنش. لیبرالیسم، سوسیالیسم، ملّی‌گرایی و حتی ایدئولوژی‌های ضدغربی غالباً به‌عنوان چهارچوب‌هایی بیرونی پذیرفته شده‌اند، نه شکل‌های زیستِ درونیِ پرورش‌یافته. در چنین فرایندی، ایرانیان منابع اخلاقیِ وجود تاریخیِ خود را کم‌رنگ دیده‌اند، و بارها به بازیگران درام‌های سیاسیِ دیگران تبدیل شده‌اند! سعید نسبت به چنین وضعیتی هشدار داده بود. او تأکید داشت جوامع پَسااستعماری باید توانایی روایتشان از درون را بازیابی کنند، نه اینکه خود را از خلال دسته‌بندی‌های وام‌گرفته ببینند. اما دست‌یابی به این خودروایتگری، چیزی بیش از نقد می‌طلبد، و مستلزم دانستنِ کیستیِ انسان است.

اینجاست که مورد ایران متمایز می‌شود.

ایران منابع اخلاقیِ فراوانی دارد. آنچه در این میان کم است، اعتماد به نام‌گذاریِ آن‌هاست. هویت اخلاقی ایرانی نه فلسفه‌ای انتزاعی بود، و نه در قالب ایدئولوژی سیاسی شکل گرفت، بلکه به‌صورت ساختاری عهدی در زندگی پدیدار شد. آموزه‌های زرتشت، که مستقیم‌ترین صورت آن در گات‌ها حفظ شده است، دینی به معنای متعارف عرضه نمی‌کرد، بلکه مطالبه‌ای اخلاقی بنابر ظرفیت انسانی بود. در این آموزه‌ها، هر فرد مسئول یادگیری حقیقت است؛ هیچ کاهن، حاکم یا نهادی نمی‌تواند این وظیفه را به‌جای او انجام دهد. حقیقت تحمیل نمی‌شود، بلکه تشخیص داده می‌شود. مسئولیت قابل واگذاری نیست.

اَشا و مهر این ساختار را نام‌گذاری می‌کنند. اَشا بیانگر حقیقت و نظم درست است. مهر بیانگر مراقبت، رابطهٔ متقابل و تعهدی پیونددهنده میان موجودات است. این دو در کنار هم، ساختاری اخلاقی و اجتماعی را توصیف می‌کنند که در آن مشروعیت نه از مسیر اِعمال اجبار، بلکه از توانایی حفظ اعتماد و حیات ناشی می‌شود؛ خشونت تقدیس نمی‌شود؛ قدرت به‌خودی‌خود توجیه‌گر نیست؛ اقتدار در برابر هم‌سویی اخلاقی پاسخ‌گوست.

این تمایز اهمیت دارد، زیرا منطق تمدنی ایران را از منطق غربِ مدرن جدا می‌کند. نظم سیاسی غربی، به‌ویژه از آغاز دوران مدرن، بر انحصار خشونت به‌عنوان بنیاد مشروعیت استوار بوده است. دولت، از هابز تا وبر، با کنترل انحصاریِ نیرو تعریف می‌شود. قانون خشونت را سازمان‌دهی می‌کند، و امنیت سلطه را توجیه می‌سازد. قدرت حتی وقتی در پوشش حقوق، رویه‌ها و نهادها عرضه می‌شود، همچنان ماهیتی آنتروپیک دارد. خشونت از میان نمی‌رود، بلکه نظام‌مند، انتزاعی و عادی‌سازی می‌شود.

تمدن ایرانی مسیری متفاوت را دنبال کرده است. مسلماً خشونت وجود داشته، اما هرگز تقدیس نشده است. انتظار می‌رفت اقتدار توجیه اخلاقی ارائه کند، و وقتی در این امر ناکام می‌ماند، مشروعیت خود را از دست می‌داد، حتی اگر قدرت را حفظ می‌کرد. این انتظار صرفاً به نهادها وابسته نبود، بلکه از خلال هنجارهای روزمره، تعهدات اجتماعی و حافظهٔ فرهنگی تداوم یافت، و از فتح، تغییر دین و فروپاشی عبور کرد.

قابل مشاهده‌ترین حامل این تداوم، شعر ایرانی بوده است. فردوسی، سعدی، حافظ، عطار و نظامی به‌ندرت نام زرتشت را به‌صراحت می‌آورند، اما بارها به جهان اخلاقی او اشاره می‌کنند، و از حقیقت در برابر قدرت، مسئولیت در برابر اطاعت، و مراقبت در برابر سلطه سخن می‌گویند. بیت مشهور شاهنامه «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم» شعاری ملّی‌گرایانه نیست، بلکه همان اَشا در مقام فرمان اخلاقی است.

این امری صرفاً نمادین نیست، بلکه واقعیتی زیسته است. داریوش شایگان در «پنج اقلیم حضور» بر هم‌ترازی و حتی برتریِ کیفیِ ارتباط معنوی ایرانیان با آرامگاه شاعرانشان در مقایسه با دیگر ملل صحّه (و به زعم نویسندهٔ این مرور در مقایسه با زیارتگاه‌های دینی) می‌گذارد. او این آرامگاه‌ها را نه‌فقط محلی برای بازدید، بلکه زیارتگاهی برای تأمل، مراقبه و یافتن پاسخ پرسش‌های وجودی می‌داند.  این عمل نشان می‌دهد که اقتدار اخلاقی، نه در باورهای جزمی یا زور، بلکه در پرورش وجدان از طریق زبان، حافظه و مسئولیت مشترک جای داشته است.

«ایدهٔ ایران (پرشیا)» به این میراث اشاره می‌کند، اما آن را مبنای اصلی قرار نمی‌دهد. با آنکه این کتاب نوسازی اخلاقی را عمدتاً به‌عنوان وظیفه‌ای فلسفی در بستر مدرنیته چهارچوب‌بندی می‌کند، این ریسک وجود دارد که توانمندیِ اخلاق ایرانی در دستور زبان درونی خود را کم‌اهمیت جلوه بدهد. ایران نیازی به وارداتِ عدم خشونت، تکثرگرایی یا مسئولیت مدنی از غرب ندارد، بلکه مستلزم بازسازی ساختارهایی اجتماعی است که زمانی امکان می‌دادند این ارزش‌ها به‌صورت ارگانیک از درون رشد نمایند.

این چالش با ورود بشریت به عصر دیجیتال فوریت بیشتری می‌یابد. نظام‌های دیجیتال آنتروپی را تشدید می‌کنند؛ اجبار، نظارت و دست‌کاری را تقویت می‌کنند. درعین‌حال، امکان شکل‌گیری شیوه‌های هماهنگی مبتنی بر عهد را بیش از هر زمان دیگری فراهم می‌کنند. شبکه‌ها می‌توانند به‌جای زور، بر پایهٔ اعتماد سازمان پیدا کنند. اقتدار می‌تواند به‌جای تحمیل، توزیع شود. اما این ظرفیت تنها در جوامعی تحقق می‌یابد که از چیستیِ خود آگاه باشند.

جهانبگلو با مطرح‌کردنِ پرسش اخلاقیِ ایران گامی مهم برداشته است. کتاب او فرصتی برای تأمل بیشتر ایجاد می‌کند. اما گام بعدی دشوارتر است؛ و آن هم به رسمیت شناختنِ این مسئله است که اخلاق صرفاً از طریق ایده‌ها ایجاد نمی‌شود. اخلاق باید رشد کند. عمیق‌ترین منبع ایران برای این رویه، نه نظریه‌های وام‌گرفته از بیرون، بلکه عهد باستانیِ مراقبت است؛ عهدی که زرتشت در گات‌ها بیان نمود، شاعران حفظش کردند، و جامعه در طول قرن‌ها آن را زیسته است.
البته یادآوردیِ این امر به‌معنای بازگشتِ به گذشته نیست، بلکه بازیابی شرایطی است که در آن حیات اخلاقی بار دیگر ممکن می‌شود.

———————
* ترجمهٔ: مهدی فیروزی
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشه‌های فرهنگی و تاریخی نظام‌های اجتماعی. فعالیت‌های او بر پیوند میان سنت‌های فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.




نظر شما درباره این مقاله:







مدیریت دو عامل ویرانگر در قفقاز جنوبی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.02.2026, 12:11

مدیریت دو عامل ویرانگر در قفقاز جنوبی


علی‌رضا اردبیلی

عنوان اصلی مقاله:
مدیریت دو عامل ویرانگر روسیه و ایران از سوی جمهوری آذربایجان

یافتن مشابهت میان سیاست‌های ایران اسلامی و روسیه پوتین دشوار نیست؛ دو کشور بزرگ با امکانات بسیار گسترده طبیعی که در ساختن حداقل رفاه و امنیت برای شهروندان خود ناتوان مانده‌اند و به جای این امور مهم، به جهاد با امپریالیسم غربی مشغولند. جالب است که هر دوی این رژیم‌ها در سوریه و جنوب قفقاز قافیه و میدان را همزمان باختند و تهدید اصلی در نظر این دو، یعنی ایالات متحده آمریکا، در میان این دو کشور و در جایی که هر دو مدعی نفوذ بودند، در قفقاز جنوبی در امتداد مرزهای ایران و ارمنستان در حال کلنگ‌زنی یک پروژه بزرگ با اهمیت منطقه‌ای و جهانی است.

سفر اخیر جی‌دی ونس (معاون رئیس‌جمهور آمریکا) به ارمنستان و آذربایجان در تاریخ ۹ تا ۱۱ فوریه ۲۰۲۶ انجام شد:
در ارمنستان: فروش پهپادهای شناسایی آمریکایی (مانند V-BAT به ارزش ۱۱ میلیون دلار)، وعده همکاری هسته‌ای صلح‌آمیز، حمایت از پروژه‌های هوش مصنوعی و نیمه‌رساناها، و حمایت از نیکول پاشینیان در انتخابات پیش‌رو.
در آذربایجان: امضای منشور شراکت راهبردی (Strategic Partnership Charter) در حوزه‌های اقتصاد، تجارت، انرژی، اتصال‌پذیری، هوش مصنوعی، توسعه دیجیتال و امنیت؛ همچنین تحویل قایق‌های گشت‌زنی جدید برای حفاظت از آب‌های سرزمینی. بسیاری از مفسران تأکید دارند که این منشور فراتر از یک سند بر روی کاغذ است و برای آذربایجان برخوردار از سرمایه و نیروی کار، اهمیت فزاینده‌ای دارد.

کاهش نفوذ سنتی روسیه در قفقاز جنوبی، ایجاد ثبات منطقه‌ای، و افزایش نقش آمریکا در تجارت و زیرساخت‌ها پس از توافق صلح از اهداف این سفر بود. جنبه‌های مثبت پروژه مشترک آذربایجان و ارمنستان با میانجی‌گری و نقش‌آفرینی ایالات متحده آمریکا، یک نمونه مثال‌زدنی از بُرد-بُرد در سیاست بین‌المللی است. مقایسه این پروژه صلح و همکاری با سلسله بی‌پایان فرصت‌سوزی‌های ایران و روسیه هم نشان می‌دهد که درایت در مناسبات بین‌المللی ربطی به مساحت کشورها یا میزان جمعیت و ثروت‌های طبیعی کشورها ندارد.

سفر جی‌دی ونس با تحلیل‌هایی همراه بود که آن را تلاشی برای «پرچم‌گذاری» آمریکا در منطقه‌ای استراتژیک (میان ایران و روسیه) و بهره‌برداری اقتصادی از صلح توصیف می‌کردند. ایالات متحده آمریکا اینک با کمترین هزینه ممکن کنترل کریدور زنگزور و از آن طریق کنترل کریدور میانی بین چین و اروپا را در دست می‌گیرد. اهمیت این پروژه سه‌جانبه میان ایالات متحده با آذربایجان و ارمنستان، در سیاست مهار چین از سوی آمریکا، قابل تردید نیست. این ابتکار آذربایجان در تعریف پروژه صلح در جنوب قفقاز به عنوان زیرمجموعه پروژه بزرگ آمریکا برای مهار چین، یک مثال کتاب درسی است.

این مقاله در زمانی که من شروع به نوشتن آن کردم، قصد شرح پس‌زمینه تاریخی عذرخواهی ولادیمیر پوتین از الهام علی‌اوف در ۹ اکتبر ۲۰۲۵ را داشت. عذرخواهی پوتین بعداز مقاومت ستودنی آذربایجان در برابر اصرار روسیه برای کتمان مسئولیت این کشور در حمله به هواپیمای مسافربری آذربایجان در تاریخ ۲۵ دسامبر ۲۰۲۴ در نزدیکی شهر گروزنی در جنوب روسیه بود.

سرعت حوادث موجب پرداختن من به موضوعات دیگر شد و اتمام این مقاله به درازا کشید. من از فرصت پیش‌آمده برای عمیق‌تر کردن نگاه خود به این موضوع استفاده کردم و آنچه در ادامه می‌‌‌خوانید، حاصل تلاش من برای آشنا کردن خواننده ایرانی دور از فضای قفقاز، با چالش‌هایی است که  رویکرد روسیه پوتین و ایران اسلامی به همسایگان این دو کشور در جنوب قفقاز، جهان را با آنها روبروست. در بخش مقدماتی این مقاله من بیشتر متوجه موقعیت تاریخی و سیاستهای امروزی روسیه بوده‌ام. اما خواننده ایرانی براحتی می‌‌‌تواند متوجه مشابهت سیاستهای رژیم اسلامی ایران با روسیه پوتین بشود.

در روز ۹ اکتبر ۲۰۲۵ آلکساندر کوشنار روزنامه‌نگار اوکراینی در برنامه تحلیل خبر خود گفت:

    ”امروز، ۹ اکتبر، آذربایجان می‌تواند پیروزی سیاسی نهایی و قاطعانه‌ای را بر ولادیمیر پوتین و رژیم او جشن بگیرد. امروز، این ستمگر روسی برای اولین بار رسماً اعتراف کرد که این، نیروهای ارتش روسیه بودند که در دسامبر سال گذشته یک هواپیمای غیرنظامی خطوط هوایی آذربایجان را سرنگون کردند، و شخصاً در مقابل الهام علی‌اف، رئیس‌جمهور آذربایجان، که در نشست رسمی سران کشورهای مشترک‌المنافع (CIS) در دوشنبه [پایتخت تاجیکستان] نشسته بود، عذرخواهی کرد.”

در آن روز و حتی روزها و هفته‌های بعد، این قبیل حرفها در تعریف و تمجید از مدیریت دیپلماتیک رئیس جمهوری آذربایجان در جماهیر سابق شوروی و از زبان روس‌های مخالف پوتین، فراوان به چشم می‌‌‌خوردند. می‌‌‌دانیم که جمهوری آذربایجان مدیریت فوق‌العاده موفقی را هم، در قبال همسایه جنوبی خود اعمال کرده است. جمهوری اسلامی ایران در حالی که در پنج حوزه عراق، یمن، سوریه، لبنان و فلسطین موفق به ایجاد نیروهای ویرانگر تحت فرمان خود شده است، همه آرزوهایش برای تخریب جمهوری آذربایجان، نقش برآب شده است. این مقاله قصد توضیح این مدیریت فوق‌‍العاده از سوی جمهوری آذربایجان (و نیز ارمنستان) را دارد. جالب است که ارمنستان بعداز شکست در جنگ دوم قره‌باغ به جای نقش سنتی پاسگاه مرزی روسیه، در یک تغییر سیاست باورناکردنی به ایفای نقش مدافع منافع روسیه پایان داد و به جای سه دهه سیاست اتحاد استراتژیک با روسیه و ایران به صلح با آذربایجان و تا جای ممکن نزدیکی به غرب و آمریکا روی آورد.

ماهیت خشن سیاست روسی و علت احتمالی آن

اگر ایالات متحده آمریکا از سوی اقیانوس‌ها محافظت می‌‌‌شود، عامل شکست ناپذیری روسیه بیش‌از هر چیزی دیگری، وسعت اراضی این کشور است. روسیه علاوه بر پهناوری سرزمینی خود، ذخائر بی‌پایانی از عناصر موجود در جدول مندلیف را هم در دل خود دارد. گفته‌اند که اگر ایالات متحده آمریکا، در پناه اقیانوس‌ها از حمله خارجی محافظت شده است، روسیه، در پشت جغرافیای خشن، بی‌حصار و پایان‌ناپذیر خود، پناه گرفته است. یعنی اگر اقیانوس‌ها سنگرهای طبیعی محافظ ایالات متحده آمریکا هستند، پهناوری و خشونت جغرافیایی روسیه هم، نقش سنگرهای طبیعی برای این کشور را ایفا کرده‌اند. جان لوئیس گادیس، یکی از برجسته‌ترین مورخان جنگ سرد، در یکی از آثار کلاسیک شده‌اش، تأثیر طبیعت خشن و جغرافیای بی‌رحم روسیه بر نظام حکمرانی این کشور را به خوبی توضیح داده است. از جمله او معتقد بود که سستی کنترل حکومت مرکزی روسیه، این کشور را به گرسنگی، سرما و هرج و مرج تسلیم می‌‌‌کند. خواه این ادعا درست باشد یا غلط، بیرحمی طبیعت و نظام حکمرانی در روسیه قابل انکار نیست.

ادبیات روسیه یک گالری عظیم با تصاویری زنده از این دو نوع بی‌رحمی و ترکیب آنهاست. وارلام شالاموف (Varlam Shalamov) که احتمالا برای خوانندگان این سطور ناشناخته‌ترین نویسنده روس است، جاندارترین نمونه‌های این تصاویر را برای نسل امروز و آیندگان به قلم کشیده است. مجموعه‌ داستان‌های “قصه‌های کُلیما” از وحشتناک‌ترین روایت‌ها دربارهٔ اردوگاه‌های کار در سیبری است که بی‌رحمی مطلق نظام شوروی را در متن بی‌رحمی سرمای سوزان طبیعت روسیه به تصویر می‌کشد. آنچه مسلم است، نظام حکمرانی در روسیه پنج قرن اخیر با همه فراز و نشیب‌هایش، نه نسبت به رعایای خود مهربان بوده است و نه نسبت به همسایگان مداراگر.

رفتار رژیم ولایی ایران نسبت به همسایگان خود نیز، هم در ساحت ایدئولوژی و هم در عمل، شباهت‌های زیادی به نمونه روسی آن دارد. قدرت آتش ویرانگری این دو رژیم، در عمل، به‌خاطر اهمیت ندادن به رفاه شهروندان خود، بسیار بیشتر از آن چیزی است که می‌‌‌توان از ارقام مربوط به امکانات اقتصادی و انسانی آنها استنباط کرد. کافی است به حجم ویرانی و کشتار روسیه در اوکراین و کشتار و ویرانی مشابه ناشی از ماجراجویی ایران در سوریه، لبنان، غزه، عراق و یمن توجه کنیم.

میراث دو عامل زمان و مکان در شکل‌گیری تاریخی امپراتوری روسیه

از یک منظر تاریخی، توسعه روسیه به عنوان یک قدرت دولتی، همزاد و همراه متصرفات ارضی در نزدیکی بلاوسطه خود بوده است. یعنی اولا از منظر جغرافیایی، برخلاف رقبای غربی، متصرفات آن در ماورای بحار نبود و دارای پیوستگی سرزمینی با متصرفات خود، شامل لهستان و فنلاند بود. و ثانیا از نظر زمانی هم اگر مثلا بریتانیا از زمان شکل‌گیری خود به عنوان یک دولت در قرن یازدهم میلادی تا اولین فعالیت‌های اشغالگرانه خود در ماورای بحار در قرن ۱۶ یک فاصله ۵ قرنی از داشتن دولت خودی (اما بدون مستعمرات و متصرفات) را تجربه کرده بود، فاصله زمانی قابل ذکری مابین تأسیس اولین دولت‌های روس و اولین امواج اشغال اراضی همسایه، نمی‌بینیم. تاریخ جنگ‌های دائمی روس‌ها بر علیه همسایگان خود،  از پایان دادن به سلطه اردوی زرین مغول‌ها در پاییز ۱۴۸۰ با هجوم به لیتوانی و سوئد شروع می‌‌‌شود. شروعی که تا دو جنگ جهانی اول و دوم دیگر پایانی بر آن نمی‌بینیم.

برای مقایسه، نمونه امپراتوری بریتانیا می‌‌‌تواند کمک کننده باشد. اشاره شد که، بریتانیایی‌ها پیش از شروع اشغالگری در ماواری بحار، صاحب یک تجربه ۵ قرنی از دولتداری در متروپول یعنی کل جزیره بریتانیای کبیر (انگلستان، اسکاتلند، ولز) و ایرلند شمالی (پس از ۱۹۲۲) بودند. یعنی یک فاصله زمانی بزرگ میان تأسیس دولت-ملت خودی با شروع دوران اشغال اراضی دیگران و تبدیل آنها به مستعمره. از نظر مکانی نیز، مابین متروپل و مستعرات، فاصله دریایی قابل توجهی بود. مثلا فاصله تا جبل‌الطارق به عنوان “نزدیکترین” مستعمره ۱۷۰۰ کیلومتر بود. یا مثلا فاصله هوایی لندن با دهلی‌نو و بمبی با پرواز تجاری بین ۸ تا ۱۰ ساعت است. هیچ کدام از این دو عامل زمان و مکان برای امپراتوری روسیه و دولت‌های میراثدار آن مطرح نبوده است. گسترش متصرفات روسیه در جدول شماره ۱ قابل مشاهد است.


جدول شماره ۱

جابه‌جایی قدرت

الوین تافلر در ایران با کتاب موج سوم به لطف ترجمه عالی خانم شهیندخت خوارزمی شناخته می‌شود. کتاب “جابه‌جایی قدرت” از همین مؤلف، نکته مهمی راجع به موضوع این مقاله را توضیح می‌دهد.

در این اثر، سه منبع مهم قدرت، تسلط و نفوذ طی تاریخ بشر معرفی می‌شود: خشونت (منبع قدرت در عصر کشاورزی و اولیه)، ثروت/سرمایه (منبع قدرت در عصر صنعتی) و دانش/اطلاعات (منشأ قدرت در عصر فراصنعتی)

تافلر تأکید می‌کند که امروزه هر سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) در کنار هم وجود دارند، اما سلسله مراتب آن‌ها تغییر کرده است و در جهان کنونی، دانش در صدر قرار دارد یعنی دانش هدایت‌گر سرمایه است: بهترین راه برای کسب و افزایش ثروت، در اختیار داشتن اطلاعات و تخصص برتر است. در عین حال دانش کنترل‌کننده خشونت است: اطلاعات و تکنولوژی پیشرفته (مانند ابزارهای نظارتی یا سلاح‌های هوشمند) مؤثرترین راه برای کنترل یا کاهش تهدید خشونت هستند.

دقت در سخنان فوق ما را با اهمیت ضعف مزمن و تاریخی دولتهای حاکم بر روسیه (و ایران) در زمینه نوآوری در علم و تکنولوژی آشنا می‌‌‌کند. بخصوص این توالی تکاملی میان سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) نبود جذابیت روسیه برای همسایگان به مراتب ضعیف‌تر خودش را به عنوان معضلی برای روسیه مطرح می‌کند. روسیه مجبور است کسری خود در رقابت با دانش و تکنولوژی غربی را قسما از طریق فروش مواد خام جبران کند. در جدول شماره ۲ کل اقتصاد روسیه با اقتصال ۴ ایالت آمریکا مقایسه شده است کی می‌بینم کوچکتر از اقتصاد سه ایالت است و از میان آنها اقتصاد کالیفرنیا دوبرابر اقتصاد روسیه است.


جدول شماره ۲

در جدول شماره ۳، درآمد بودجه‌ای دولت روسیه با درآمد ۵ شرکت بزرگ آمریکایی مقایسه شده است. به این فکت میتوان افزود که  ۴ کشور اروپایی شامل آلمان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا هم، هرکدام اقتصادهایی بزرگتر از اقتصاد روسیه دارند.


جدول شماره ۳

آنچه حیرت‌آور است، ادعای رقابت و “هل من مبارز” طلبیدن روسیه (و رژیم اسلامی) در قبال همه این بازیگران است! یعنی نه تنها رقابت با کالیفرنیا یا نیویورک بلکه همه ۵۰ ایالات آمریکایی به اضافه همه اروپا و متحدان این دو قطب مهم مانند کانادا، ژاپن، کره جنوبی و بقیه!

با هر عینکی که نگاه کنیم، روسیه یک معادله غیرقابل حل در برابر خود نهاده است و توان تأمین هزینه رویارویی نابرابر با غرب را، در هیچ جبهه‌ای ندارد. امروز روسیه حتی برای نزدیکترین متحد سنتی خود ارمنستان، جذابیتی ندارد. ارمنستان که در جنگ داخلی سوریه، برای حفظ بشار اسد در قدرت به یاری روسیه شتافته بود و منافع اقتصادی زیادی از قبل رابطه با روسیه دارد، امروز به سرعت در حال دوری از روسیه است. از میان ۱۴ جمهوری استقلال یافته در پی فروپاشی شوروی، سه جمهوری کوچک کرانه بالتیک، هر سه همزمان در یک روز (۲۹ مارس ۲۰۰۴) به ناتو پیوستند و در اول ماه مه همان سال به عضویت اتحادیه اروپا درآمدند. اراضی چهار جمهوری شامل آذربایجان، مولداوی، گرجستان و اوکراین در تاریخ‌های متفاوت به اشغال نیروهای برخوردار از حمایت روسیه درآمد و این چهار جمهوری، برای دوری از غضب بیشتر روسیه، به روابط کجدار و مریض با روسیه ادامه دادند. پنج جمهوری آسیای مرکزی هم، به دلیل جبر جغرافیای سیاسی، بیش‌از بقیه جماهیر استقلال یافته در سال ۱۹۹۱ خود را نیازمند مرحمت روسیه إحساس می‌کنند. آخرین مورد از این ۱۴ جمهوری، بلاروس است که رهبر آن الکساندر لوکاشنکو در یک رابطه شل‌کن سفت‌کن با پوتین در بازی است.

مشکل اصلی، رابطه استعماری تاریخی روسیه با این کشورها نیست. اکثریت نزدیک به ۹۰ درصد کشورهای دنیا، یکی دو قرن مستعره امپراتوری‌های قدیمی مانند عثمانی، بریتانیا، فرانسه، اسپانیا و الباقی بودند. معضل آنجا شروع می‌شود که روسیه، از سویی به دلیل نداشتن جذابیت کافی برای مستعمرات سابق خود و از سوی دیگر به دلیل ناکافی بودن سطح دانش از میان سه منبع مهم قدرت (طبق تعریف زوج تافر شامل خشونت، سرمایه و دانش)، خود را ناچار از توسل بیش‌از حد به عظله نظامی خودش برای جبران این کمبود جدی می‌بیند. خبر داریم که پوتین در تاریخ ۲۵ آویل ۲۰۰۵ در جریان یک سخنرانی سالانه در باره وضعیت کشور در برابر مجلس فدرال روسیه، از فروپاشی شوروی به عنوان “بزرگترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن بیستم” یاد کرده است. این نگاه به فروپاشی شوروی و نظام‌های کمونیستی تحت کنترل آن در دوره شوروی، یعنی تأیید تز زوج تافلر در باره اهمیت دانش در دوران ما. روسیه ناتوان از رسیدن به درجه رشد لازم در زمینه دانش و تکنولوژی، قصد جبران این نقص مهم با استفاده از خشونت عریان و تهدید به اعمال خشونت را دارد.

هر یک از این ۱۴ جمهوری و حتی کشورهای سابق کمونیستی اروپای شرقی و اروپای مرکزی در غرب روسیه، به درجات متفاوتی در معرض تهدید روسیه هستند. آنچه مسلم است، همه این کشورها مدیون مقاومت قهرمانانه مردم و دولت اوکراین در برابر ماشین تجاوز نظامی روسیه هستند.

جمهوری اسلامی ایران نیز به‌جای اینکه از مشترکات دینی، مذهبی و تاریخی خود با کشورهای منطقه برای گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی استفاده کند، از این مشترکات، برای توجیه مداخله‌گری و صدور اسلامی سیاسی و تشکیل دستجات تروریستی رنگارنگ از شهروندان این کشورها استفاده می‌‌‌کند. درست مثل پوتین که آن‌همه اشترکات تاریخی و فرهنگی را به صراحت برای توجیه تجاوز نظامی به اوکراین مورد استفاده قرار می‌‌‌دهد.


جدول شماره ۴

تمدن ستیزی با ابزار خودساخته‌ای به نام “تمدن دولت”

از اوایل دهه ۱۹۹۰ در اولین سالهای دوران پُست کمونیستی، چین با مشاهده جهش اقتصادی خود، سازی به نام “تمدن دولت”[۱] را کوک کرد. روسیه و هند نیز برای توجیه فزون طلبی خود، به مرور به این ریسمان متوسل شدند. طبق این ادعا، این سه دولت، یک “دولت معمولی” یا “دولت مدرن معمولی” نیستند. آنان در ادامه احتجاج می‌‌‌کنند که “تمدن دولت” بودن به آنها مجوزی می‌‌‌دهد تا تابع قوانین بین‌المللی (تمدن واقعی بشر مدرن) نباشند و بر علیه همه دست‌آوردهای پرهزینه تاریخ تمدن بشری، مثل نتایج جنگ‌های سی ساله اروپا (صلح وستفالی) و جنگ جهانی دوم (سازمان ملل) خرابکاری بکنند.

هزینه فجایع بزرگ جنگهای اروپایی شامل دو جنگ بزرگ نیمه او قرن بیستم، ریختن دریایی از خون انسانها و ویرانی و عقب ماندگی بشر در مسیر رشد خود بود. درسی که بشریت در ازای پرداخت این بهای گزاف کسب کرد، به صورت بندهایی در منشور سازمان ملل و بیانه جهانی حقوق بشر در دست ماست. این اسناد، (به استثای حق وتوی پنج عضو دائمی شواری امنیت) همه کشورها را برابر می‌‌‌داند و تاریخ سرتاسر خون و جنایت را به عنوان مرجع استفتاء و محل استخراج فتوا در هیچ امری به رسمیت نمی‌شناسد. این اسناد حاصل رنج و آلام نسل‌های زیادی از بشریت، از حق حاکمیت ملی کشورهای کوچک در برابر هرگونه تعدی قدرت‌های بزرگتر دفاع می‌‌‌کند.

در مورد روسیه تئوری‌سازی زیادی از سوی پروپاگاندیست‌های روسی حول “دنیای روسی” انجام شده است. در ایران، در مقیاسی محدودتر، این مسئله از سوی بازیگران یوتیوبی پیگیری می‌‌‌شود. یکی از نمونه‌های افراطی این بازیگران آقای پیمان عارف است. وی یکسال پیش در یک برنامه در سوگ رژیم بشار اسد، بلافاصله بعداز سقوط خاندان اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ سخنان قابل توجهی بیان کرد. آنچه برای جهانیان پایان ۱۲ سال سال ترور دولتی رژیم اسد با کمک روسیه و ایران علیه مردم خود بود، برای پیمان عارف موجبی برای برگزاری یک مراسم عزاداری واقعی بود. آنچه به موضوع این مقاله مربوط می‌‌‌شود، برقراری رابطه بین تاریخ ادعایی (طبق مقدسات مکتب تاریخ‌نگاری رسمی آریایی ایرانی) با حوادث زمان ما و استفاده از ادعاهای تاریخی (اکثر بی‌اساس و بی‌مدرک) برای توجیه جنایات بی‌شمار رژیم ایران و رژیم اسد در کشتار مردم سوریه و ویرانی یک کشور بود. این، همان مکتب آلکساندر دوگین، ولادیمیر سالاوی‌یئو (پروپاگاندیست دربار پوتین در کانال اصلی تلویزیون روسیه) است که می‌‌‌‎تواند بمباران مناطق مسکونی شهری اوکراین و ویرانسازی زیرساخت‌های آن کشور را با توسل به جمله‌بندی‌های بی‌معنی معلق در مرز اسطوره، تاریخ، شعر و جفنگیات، توجیه کند. پیمان عارف، یکی دور روز بعداز آزادی مردم سوریه از مشقت ۱۲ سال ترور دولتی، به جای اظهار شرم و نفرت از خاندان اسد و دستیاری روسیه و ایران در برپاداشتن جهنم وحشتناک سوریه اسد، وارد شرح اوصاف قصه‌گونه از داستان هپتالیان، ساردی‌ها و فنیقی‌ها و رابطه پرسوز و گداز تاریخی ایران و مدیترانه(!) شد.

وی مداخله جنایتکارانه رژیم فقاهتی ایران در قصابی مردم سوریه را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” می‌‌‌نامد! این ادعا شبیه آن است که یک آلمانی کشتار بی‌حد و مرز مردم شوروی در جنگ دوم جهانی را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی آلمان در رسیدن به کوه‌های اورال” بنامد! وی در جمله بعدی می‌‌‌گوید:

“رسیدن به مدیترانه برای توسعه ایران بسیار مهم است” (پیمان عارف، دقیقه ۷ و ثانیه ۳۰)

در ادامه مثال قبلی می‌توان ادعای یک آلمانی بیمار در مورد تجاوز به شوروی (و بقیه اروپا) را با جمله زیر توجیه کرد:

“رسیدن به کوه‌های اورال برای توسعه آلمان بسیار مهم است.”!

انتخاب کلمه “توسعه” در اینجا بسیار مهم و آگاهانه است و ربطی به شلختگی زبانی در انتخاب کلمات ندارد. ذهن بیمار یک ناسیونالیست دچار مالیخولیا، فرقی بین کشتار انسان و نابودی شهرها و تمدن مادی بشری در سوریه با “توسعه” به معنی ارتقای هم‌زمان و همه‌جانبه‌ی کیفیت زندگی در جامعه ایران نمی‌بیند. وی نابودی مردم و کشور سوریه از جمله ریختن بمب‌های بشکه‌ای و بمباران شیمایی مردم حلب را با سخنان زیر یاد می‌کند:

“کوشش ما برای رسیدن به مدیترانه جزو فی‌الواقع قانونمندی‌های کم و بیش ثابتی است که در سیاست خارجی ایران در طول تاریخ دولت ایرانی باهاش مواجه هستیم” (دقیقه ۱۰ و ثانیه ۴۵) وی در دقیقه ۱۶ اعلام می‌کند: “ایران فاتح حلب شد... ژنرال سلیمانی در حلب فاتحانه گام برداشت”[۲]

شباهت این نوع نگاه و استدلال با سخنان تکراری پروپاگاندیستهای روسی از جنس ولادیمیر سالاوی‌یئو، مارگاریتا سیمونیان، دمیتری کیسیلیف، اولگا اسکابیوا و شرکاء هم‌جرم آنها، حیرت‌آور است. آنان نیز هجوم جنایتکارانه ارتش روسیه به اوکراین و تهدید دیگر همسایگان روسیه را با جفنگیات مشابهی توجیه می‌کنند. بگذریم که توجیهات نازیهای آلمانی برای حمله به شوروی هم با توسل به روایتهایی تاریخی و با توجه به “نیاز”های آلمان، مثلا نیاز به “فضای حیاتی” برای آلمان توجیه می‌شد.

آقای پیمان عارف نمی‌تواند از تاریخ متکی بر اسناد دوران پهلوی، قاجار، افشار، صفوی و قبل‌از آن فاکتی برای تأیید مدعای خود بیاورد که حتی یک سند دولتی یا یک جمله در مخیله رهبران دولتهای تأسیس شده در اراضی امروزی ایران، رویای دستیابی به مدیترانه تعریف شده باشد. این ذهنیت ناسالم برای توجیه پروژه تروریستی جمهوری اسلامی برای صدور فاناتیسم اسلامی و تخریب عراق، یمن، لبنان، سوریه و فلسطین، متوسل به یک ادعای خودساخته بنام “قانونمندی‌های کم و بیش ثابت... در سیاست خارجی ایران” (عبارت پیمان عارف) می‌شود. این کار یعنی تلاش مذبوحانه برای توجیه سیاست‌های ۴۷ ساله صدور ترور اسلام سیاسی با آویختن از موهومات خودساخته. مشابهت سخنان از زبان هیتلر با دستگاه پروپاگاندای روسی و ایرانی، واقعا حیرت‌آور است:

“حدود قلمرو رایش، آن‌گونه که در سال ۱۹۱۴ وجود داشت، به‌کلی غیرمنطقی بود؛ زیرا از یک‌سو، به‌معنای واقعی کلمه کامل نبود و همهٔ اعضای ملت آلمان را دربر نمی‌گرفت، ... این‌ها مرزهایی موقتی بودند که در نتیجهٔ یک کشمکش سیاسیِ ناتمام پدید آمده بودند؛ و در واقع، تا حدی محصول تصادفِ شرایط نیز به‌شمار می‌رفتند. به همان اندازه ــ و در بسیاری موارد با حقی حتی بیشتر ــ می‌شد سال برجستهٔ دیگری را در روند تاریخ خود برگزید و خواستار آن شد که هدف سیاست خارجی ما بازگرداندن اوضاع و شرایطِ موجود در آن زمان باشد..” (هیتلر، نبرد من، ترجمه انگلیسی، ص ۸۲۱ از نسخه کامل ۸۶۹ صفحه‌ای، نشر اول دیجیتال سال ۲۰۰۲، از سوی Project Gutenberg of Australia eBook)

بی‌اهمیت شمردن پیمان وستفالی در این جملات آدولف هیتلر بسیار صریح است. خواست هیتلر مبنی اینکه مرزهای آلمان باید همه اعضای ملت آلمان را در بر گیرد، شلیک مستقیم در شقیقه پیمان وستفالی بود. درست همان استدلال تکراری ولادیمیر پوتین که در سخنرانی ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ درست سه روز پیش‌از حمله به اوکراین هم همان حرفها را تکرار کرد. (نقل سخنان مزبور پوتین در پایین)

سیاست خارجی معاصر روسیه در قبال اوکراین و راهبرد “عمق استراتژیک” ایران در شامات و قفقاز، چالشی بنیادین علیه نظم بین‌المللی مستقر بر پایه صلح وستفالی و منشور سازمان ملل متحد محسوب می‌شود. در حالی که اصل حاکمیت ملی “دولت-ملت”ها صرف‌نظر از سابقه تاریخی و هویت دینی و فرهنگی اتباع آنها، سنگ‌بنای حاکمیت ملی و عدم مداخله در امور داخلی دولت-ملت‌ها را بنا نهاد، قدرت‌های تجدیدنظرطلب امروزی (نظیر آنچه از زبان پیمان عارف نقل شد و انچه از زبان پوتین خواهیم خواند) با توسل به مفاهیمی همچون “تاریخ مشترک”، “حوزه تمدنی” و “پیوندهای مذهبی”، مرزهای جغرافیایی را اموری ثانویه قلمداد می‌کنند. این رویکرد که شباهتی آشکار به منطق “فضای حیاتی” (Lebensraum) هیتلر دارد، عملاً حق حاکمیت همسایگان را قربانی روایت‌های تاریخی گزینشی می‌کند. در این پارادایم متکی به مفهوم من‌درآوردی “تمدن-دولت”، “مرز” نه خطی اعتباری و مورد توافق بین‌المللی، بلکه محیطی سیال است که وسعت آن را نه معاهدات حقوقی، بلکه میزان غلظت ادعاهای تاریخی، مشابهت (ادعایی یا واقعی) فرهنگی و قدرت نظامی تعیین می‌کند؛ امری که جهان را از نظم وستفالی به سمت نوعی “هرج‌ومرج دوران امپراتوری‌ها” بازمی‌گرداند.

از تمدن به توحش!

اشاره شده که نظم کنونی جهانی با همه نواقصات جدی آن، عالی‌ترین دستآورد شعور جمعی بشریت است که به بهای گزاف بدان رسیده‌ایم. عدول از این دستاورد تمدن بشری، یعنی بازگشت به تاریکی و توحش. آنچه زمانی آدولف هیتلر در کتاب خود نوشت و آنچه امروز پوتین، رهبران اسلامی ایران (و عملگان یوتیوبی آن در داخل و خارج) می‌گویند، یعنی استخراج حق آزادی عمل در تجاوز به حاکمیت دیگر کشورها براساس روایتهای خود از چیزی ژلاتینی و تعریف نشده به نام “تاریخ”. شباهت نحوه توجیه سیاست کلنگی کردن خاورمیانه از سوی سران رژیم اسلامی ایران با سخنان پوتین در توجیه ویرانی اوکراین، بسیار معنی‌دار است. پوتین تنها سه روز پیش‌از شروع جنگ جنایتکارانه خود، سخنان زیر را گفت:

“از این شروع می‌کنم که اوکراین مدرن کاملاً و تماماً توسط روسیه ایجاد شده است، دقیق‌تر بگویم، توسط روسیه بلشویکی، کمونیستی. این فرآیند تقریباً بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شد، و لنین و همکارانش این کار را به شیوه‌ای بسیار خشن نسبت به خود روسیه انجام دادند – با جداسازی و انتزاع بخشی از سرزمین‌های تاریخی خود روسیه[۳].”

جالب است که اگر دعای پیمان عارف و همفکران ایرانشهری وی در درون و بیرون از بیت رهبری رژیم اسلامی ایران مستجاب شود، پیش‌از اینکه کسی عریضه اینان برای تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” را بخواند، قدرتهای بزرگتری در بغل گوش ایران هستند که می‌‌‌توانند به هوس تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی در رسیدن به” خلیج فارس یا آسیای میانه از طریق درنوردیدن اراضی ایران بیفتند که اتفاقا هم پایه اقتصادی و هم عضله نظامی لازم برای عملی کردن اینچنین پروژه‌ها را هم دارند. امروز از میان ۱۹۳ عضو سازمان ملل متحد حدود ۳۵ کشور یا بطور رسمی و یاد عملا، فاقد ارتش و نیروی دفاعی هستند که هرکدام بنوعی می‌‌‌توانند هوس‌های ژئوپلیتیکی یک قدرت نظامی را تحریک بکنند. از میان بقیه کشورها حتی بسیاری دیگر، حتی از میان کشورهای عضو پیمان ناتو در صورت برهم خوردن نظم تمدنی مبتنی بر اساسنامه سازمان ملل و بیانیه جهانی حقوق بشر، فاقد توان دفاع از امنیت خود در برابر کشورهای همسایه هستند.

از سویی دیگر، اکثریت بزرگی از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل تا اوایل قرن بیستم بخشی از اراضی امپراتوری‌های بزرگ بودند. برخی از این کشورها سابقه تعلق به دو یا چند امپراطوری داشتند. مثلا اوکراین امروزی، تنها جزئی از روسیه نبود و بخشهای جنوبی آن جز اراضی امپراتوری عثمانی و بخش‌های غربی آن (مانند گالیسیا و شهر لویو) متعلق به امپراتوری اتریش-مجار بود. بگذریم که سرزمین‌های اوکراین پیش‌ از مهاجرت اسلاوها به آن سرزمین‌ها، محل سکونت گروه‌های اتنیکی غیراسلاو (مانند سکاها، خزرها، پچنک‌ها، کومان‌ها و...) بود و قس علیهذا.

با ظهور ترامپ و به‌خصوص اقدامات وی در دور دوم از ریاست جمهوری خود و نگاه خطاپوشانه وی بر تجاوزگری روسیه پوتین بر علیه اوکراین، خطر پرتاب شدن دنیا به دوران توحش ماقبل صلح وستفالی و ماقبل تأسیس سازمان ملل متحد، جدی‌تر شده است. نکته وحشتناک‌تر آن است که “الزامات ژئوپلیتیکی” عجیب و غریب از نوع آنچه در افاضات منقول در فوق از زبان آدولف هیتلر، ولادیمیر پوتین و آقای پیمان عارف به صراحت دیده می‌شود، در چهارگوشه جهان وجود دارد و اگر جهان یا منطقه ما وارد چنین توحشی بشود، دست بالای دست چنان فراوان خواهد بود که فرصتی برای براورده شدن آرزوهای هر ننه قمری فراهم نیاید. علاوه بر روسیه که ناتوان از ساختن دموکراسی، رفاه و امنیت برای شهروندان خود به دنبال کشورگشایی است، چین هم گوشه چشمی به تایوان دارد و ترامپ خواهان بلعیدن جزیره گرینلند و حتی کاناداست و اسرائیل کلام کتاب مقدس یهودیان (عهد عتیق) را، منبع معتبری برای تعیین مرزهای خود می‌داند!

بنابر این سخنان پوتین و هم مسلکان ایرانی وی، صرفا تهدیدی برای امنیت اوکراین یا کشورهای خاورمیانه نیست. همه دستاورد تمدن بشری شامل دموکراسی و حقوق بشر و حقوق بین‌المللی مندرج در اساسنامه سازمان ملل متحد، در بنیان خود در معرض تهدید این ادعاهای نابخردانه است. اگر در ایالات متحده آمریکا، نهادهای دمکراتیک کنترل کننده مقام ریاست جمهوری وجود دارد در روسیه پوتین، فتنه‌گرانی از نوع ولادیمیر سالاوی‌یئو و در جمهوری مداحان، پروپاگاندیست‌هایی از نوع علی‌اکبر رائفی‌پور، احمد کاظمی، احسان هوشمند، ابولفظل ظهره‌وند و عطا بهرامی، ظاهرا خودسر عمل می‌کنند و گویا تابع حکم هیچ قانون و دادگاهی نیستند.

برای فهم بهتر میزان خطرناک بودن نگاه روسی و ایرانشهری به جهان و مافیها، باید در نظر گرفت که آنچه در این دو مکتب قرن هیجدهمی “دنیای روسی” و “مراکز تمدنی ایران‌زمین” نامیده می‌شود، تابع هیچ عقل و منطقی نیست و به راحتی می‌تواند شامل هر نقطه‌ای در نقشه جغرافیای جهان باشد. یکی از این بزرگواران به نام “شروین وکیلی” که کار ایرانشهریستی وی ظاهرا به جاهای باریکی کشیده است، در یک مناظره یوتیوبی گاهواره مسلم تمدن بشری یعنی “سومر” را، بی‌هیچ حجب و حیای قابل مشاهده‌ای، “ایران غربی” نامید!

جهان در تقابل با دو نیروی ویرانگر روسیه و ایران

اروپا شامل کشورهای اروپایی خارج از اتجادیه اروپا، جمعیتی حول ۵۳۰ میلیون نفر است که صاحب یک تولید ناخالص ملی به ارزش ۲۵ تریلیون دلار و یکی از این کشورها یعنی فرانسه دارای سلاح اتمی نیز هست. با این وجود، این جبهه اروپایی در مقابل روسیه، دارای ۱۴۵ میلیون جمعیت و اقتصادی یازده بار کوچکتر از اروپا و ۲۵ بار کوچکتر از مجموع اقتصاد کشورهای پیمان ناتو است، نه توان بازدارندگی داشته است و نه الان در چهارمین سال از جنگ تجاوزکارانه روسیه به اوکراین، توان دفع تجاوز روسیه از اراضی اوکراین را دارد. جالب است که دونالد ترامپ با همه عیوب خود، در دور اول ریاست جمهوری‌اش همه تلاش خود را بکار بست تا طرف اروپایی پیمان ناتو را به افزایش بودجه نظامی به ۵ درصد از تولید ناخالص ملی مجبور کند. این رقم تا آن زمان به‌طور اسمی ۲ درصد بود که آنهم در عمل (طبق داده‌های نمایش داده شده در گرافیک شماره ۵) تنها از سوی سه عضو ناتو عملی شده بود. گرافیک شماره ۵ میزان بودجه دفاعی کشورهای عضو ناتو را نشان  می‌‌‌دهد.

هنر مدیریت روسیه پوتین و ایران اسلامی از سوی جمهوری آذربایجان

تجربه و توانایی‌های حیدرعلی‌اوف در زمان رسیدن به رأس قدرت دولتی آذربایجان بر کسی پوشیده نبود. وی به عنوان فرزند یک خانواده فقیر صرفا براساس توانایی‌های خود به عالی‌ترین مقامی رسید که یک غیرروس از جوامع غیرمسیحی مستعمرات روسیه بدان دست یافته است. حیدر علی‌اوف با اثبات لیاقت رهبری خود در دشوارترین موقعیت‌ها و سخت‌ترین پروژه‌های نظام شوروی، علاوه بر عضویت در “پولیت بیرو” (جمع رهبری کننده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) به مقام نایب‌رئیس اول نخست‌وزیر شوروی[۴] رسید. در ساختار شوروی، این یعنی او نفر دوم اجرایی در کشوری بود که از دریای بالتیک تا اقیانوس آرام وسعت داشت.

در صفحه رسمی ولادیمیر پوتین در متن سخنرانی وی در مراسم بزرگداشت پنجاهمین سالگرد شروع این پروژه، در باره نقش حیدر علی‌اوف، می‌‌‌خوانیم:

“با کمال میل شخصاً رئیس‌جمهور آذربایجان، الهام حیدراویچ علی‌اف را به مناسبت پنجاهمین سالگرد آغاز ساخت راه‌آهن بایکال-آمور تبریک می‌گویم. همه آفرینندگان BAM این را خوب می‌دانند که پدر ایشان یعنی حیدر علی‌اوف، نقش ویژه و عظیمی در تاریخ BAM ایفا کرد. حیدر علیویچ به عنوان معاون اول رئیس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، نظارت بر ساخت خط آهن بایکال-آمور را بر عهده داشت و هر آنچه ممکن بود انجام داد تا این پروژه بسیار پیچیده محقق شود.
در این کار، حجم عظیم دانش و تجربه، استعداد مدیریتی، توانایی حل پیچیده‌ترین مسائل و البته ویژگی‌های شخصی خاص او کمک کرد؛ اول از همه... می‌دانم که در این دیدار کسانی شرکت دارند که با حیدرعلی‌اوف کار کرده‌اند. از شما خواهش می‌کنم حتماً خاطرات خود را به اشتراک بگذارید و بگویید که حیدر علی‌اوف چه نقشی در زندگی شما ایفا کرد.”[۵]

آنچه نمی‌توان انتظار داشت که در همچو مواردی بر زبان رهبران روسیه جاری شود، این واقعیت است که حیدرعلی‌اوف، این هنر رهبری را در رهبری جمهوری سوم آذربایجان برای مدیریت دو همسایه ناراحت شمالی و جنوبی خود هم بکار بست.[۶]

در مورد الهام علی‌یف، می‌‌‌توان به قیاس وی با شخص پوتین دست زد. وی در سال ۱۹۷۷ هنوز زودتر از آنکه شانزده‌ساله بشود، وارد دانشگاه تربیت رهبران طراز اول شوروی به نام “موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو”[۷] شد و در سال ۱۹۸۵ در به موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو (ام. گی. ‌مو) وارد شد. پس از فارغ‌التحصیلی از این موسسه، به دوره دکتری آن پذیرفته شد و در سال ۱۹۸۵ درجه کاندیدای علوم تاریخی (معادل دکترا) را دریافت کرد. در سال‌های ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ در موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو به تدریس پرداخت.

الهام علی‌یف یکبار در پاسخ به سوال میخائیل گوسمان رئیس خبرگزاری تاس، درباره ورود به “ام. گی. ‌مو” گفت:

“مرا بر اساس گواهی‌ای پذیرفتند که در آن به‌طور رسمی تأیید شده بود که دقیقاً پنج ماه دیگر ۱۶ ساله خواهم شد. سال اول تحصیل حساس‌ترین سال بود. تحصیل در باکو به‌عنوان پسر دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان یک چیز است، تحصیل در مهمترین دانشگاه دولتی اتحاد شوروی در مسکو، در محیطی کاملاً متفاوت و در سنی آن‌قدر پایین، چیزی کاملا متفاوت. اما من پدرم را ناامید نکردم، در موسسه خوب درس خواندم و بعد هم در دوره دکتری به‌خوبی از عهده تحصیل برآمدم.”

الهام علی‌یف در سال ۱۹۸۵، پس از کسب درجه دکتری، در موسسه دولتی روابط بین‌الملل مسکو به کار تدریس در همان دانشگاه شروع کرد.

تفاوت میان ولادیمیر پوتین و الهام علی‌یف در تسلط به زبان ادبی روسی بارزتر از هر زمینه دیگری برای مردم روسیه و اهالی جماهیر سابق شوروی است. به قول روزنامه‌نگار معروف روس به نام ماکسیم شوچنکو[۸] زبان روسی الهام علی‌اوف در حد یک پروفسور ادبیات روسی است. در کنار این مسئله ارتباطات وسیع وی در محافل فرهنگی روس، یهودی و آذربایجانی مسکو از دوران تحصیل و تدریس در این شهر، در ساختن یک وجهه متعادل و روشنفکر، از الهام علی‌یف در نزد نخبگان فرهنگی و سیاسی روسیه مؤثر بوده است. مجموع این نکات مثبت در مقایسه با دیگر رهبران جماهیر سابق شوروی، امکان مانور زیادی برای رهبری آذربایجان در مدیریت همسایه شمالی فراهم آورده است.

عذرخواهی بی‌سابقهٔ پوتین: یک رویداد تاریخی

رویداد نهم اکتبر ۲۰۲۷ در شهر دوشنبه، یک لحظه تاریخی بود. ولادیمیر پوتین پس از یک دوره طولانی از انکار و مقاومت، مجبور شد در مقابل دوربین‌های تلویزیونی صراحتاً از الهام علی‌اوف، رئیس‌جمهور آذربایجان، عذرخواهی کند.

این عمل‌ ـ‌که در عرف دیپلماتیک جهانی یک رفتار متمدنانه است‌ـ برای افکار عمومی کشورهایی که استقلال‌شان را از قبل فروپاشی شوروی به دست آوردند، شوک‌آور و باورنکردنی بود. آن‌ها هرگز شاهد چنین عذرخواهی‌ای از سوی رهبران روسیه نبوده‌اند، به‌ویژه با توجه به سابقهٔ رفتاری روسیه در قبال مسائل حیاتی بین‌المللی؛ به‌طور مثال، نپذیرفتن مسئولیت سرنگونی هواپیمای مالزیایی در سال ۲۰۱۴ بر فراز حریم هوایی اوکراین، با وجود حکم قطعی دادگاه لاهه در نوامبر ۲۰۲۲. نادر بودن این اتفاق به حدی بود که در یک هفته پس از آن، فضای رسانه‌ای روسی‌زبان کاملاً تحت‌الشعاع قرار گرفت و حتی اخبار مهمی چون اعلام برنده جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۵ نیز چندان پوشش داده نشد.

الکساندر کوشنر در همان برنامه نامبرده در فوق در این باره گفت:

“...باکو دیگر آن کسی نیست که ساکت گوش کند. باکو یک بازیگر منطقه‌ای جان گرفته با یک متحد قدرتمند در قالب ترکیه، عضو ناتو، است که همین حالا عذرخواهی رئیس کرملین را علناً پذیرفته است. البته توجه داشته باشید که این عذرخواهی هنوز فاقد هرگونه اقدام ملموس و مشخص است... عذرخواهی پوتین نه یک ژست از روی سخاوت بود و نه صرفاً به این دلیل رخ داد که او ناگهان پشیمان شده باشد. در حقیقت، عذرخواهی او آخرین پرده تسلیم شدن پس از یک جنگ سیاسی طولانی، کثیف و تحقیرآمیز برای کرملین در برابر آذربایجان بود... به همین دلیل است که امروز در باکو، و البته در کیِف و تمام جهان متمدن، به درستی می‌توانند نه فقط خود عذرخواهی پوتین، بلکه شکست کامل اخلاقی و سیاسی او را جشن بگیرند.”[۹] (تأکید از من. ع. ا.)

رمز موفقیت آذربایجان: واقع‌گرایی اقتصادی در مقابل ایدئولوژی

راز موفقیت آذربایجان در مهار قدرت ویرانگر روسیه و دستیابی به این پیروزی دیپلماتیک چیست؟

پاسخ کوتاه در اولویت دادن آذربایجان به منافع مادی و واقع‌بینانه ملی است:

منافع مادی و دوری از پوپولیسم: در حالی که روسیه به دلیل آرمان‌های متافیزیکی و پوپولیستی مانند احیای «دنیای روس» (Russian World) به جنگ با اوکراین، ناتو و غرب روی آورده و هزینه‌های هنگفتی می‌پردازد، آذربایجان کاملاً در جهت عکس حرکت می‌کند.

جذب سود از جهان گلوبال: آذربایجان، ضمن احیای حاکمیت خود بر اراضی قانونی‌اش، به دنبال ادغام در اقتصاد جهانی و بهره‌برداری از مزیت نسبی خود در بازارهای بین‌المللی است. آذربایجان موفق شده است با تکیه بر عقلانیت اقتصادی و دوری از شعارهای تهی ناسیونالیستی، روسیه را وادار به رفتاری دیپلماتیک کند که هرگز در قبال سایر کشورهای جداشده از بلوک شوروی مشاهده نشده بود.

کلمه “واقع‌گرایی” یا پراگماتیسم سیاسی در فهم این ماجرا نقشی کلیدی دارد. به عنوان مثال آذربایجان علیرغم همکاری‌های مستقیم خود با پیمان ناتو و تربیت کادرهای نظامی خود در یک کشور عضو پیمان ناتو و بازسازی دو دهه‌ای ارتش خود بر أساس استانداردهای ناتو، هیچ سیگنالی در باب تمایل در جهت پیوستن رسمی به پیمان ناتو صادر نکرده است. یا تا جنگ ۴۴ روزه در پاییز سال ۲۰۲۲ با موفقیت توانست عمق روابط همه جانبه خود با اسرائیل را پرده‌پوشی کند. در حالی هم اوکراین و هم گرجستان در دوره ریاست جمهوری میکائیل ساکاآشویلی بارها در مورد خواست پیوستن به ساختارهای “اروپایی آتلانتیکی” که نام دیگر پیمان ناتو است، صحبت می‌شد. حتی در تاریخ ۵ ژانویه ۲۰۰۸ در گرجستان، بيش از هفتاد درصد ِ شرکت کنندگان در رفراندوم ِ پيوستن به پيمان ناتو، با اين کار موافقت کردند. طبق اخبار موجود در رسانه‌ها یکی دو ماه بعداز این اقدام گرجستان، رئیس جمهور و نخست‌وزیر وقت اوکراین یعنی “ویکتور یوشچنکو” و “یولیا تیموشنکو” در نامه‌ای مشترک به “یاپ دهوپ شفر” دبیر کل ناتو ابراز امیدواری کردند که اعضای ناتو در مورد دعوت اوکراین به طرح اقدامات ناتو رای مثبت دهند.

سیگنال‌های ارسال شده از سوی دو کشور گرجستان و اوکراین برای اعلام قصد پیوستن به اتحادیه اروپا با صدایی بلند، از مورد ناتو هم قویتر بودند. میخائیل ساآکاشویلی دستور داد که پرچم اتحادیه اروپا در ساختمانهای دولتی و میادین شهری و موقعیت‌های رسمی نصب شود!

پاسخ مثبت اتحادیه اروپا زیاد طول نکشید. در سال ۲۰۰۹ به پیشنهاد لهستان و سوئد “مشارکت شرقی”[۱۰] (ENP) به عنوان یک ابتکار دیپلماتیک و بخشی از برنامه وسیع‌تر “سیاست همسایگی اروپا” آغاز شد. هدف اصلی این طرح، نزدیک کردن ۶ جمهوری سابق شوروی به استانداردهای اتحادیه اروپا بدون وعده مستقیم «عضویت دائم» بود. این ۶ کشور عبارتند از: اوکراین، گرجستان، آذربایجان، ارمنستان، مولداوی و بلاروس.

آذربایجان علیرغم روابط گسترده خود با اتحادیه اروپا و پیمان نظامی ناتو، دچار هیچکدام از این دو خبط نشد. به عنوان مثال در سال ۲۰۲۳ از کل صادرات آذربایجان به اتحادیه اروپا ۶۵ درصد به اتحادیه اروپا بود در حالی که این رقم برای اوکراین ۶۳ درصد و برای گرجستان ۱۵ درصد بود. آذربایجان نه پیش و نه بعداز این ژست دیپلماتیک اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۹ به ارسال سیگنال‌هایی از نوع آنچه از گرجستان و اوکراین به اروپا و ناتو صادر می‌شد، دست نزد. برعکس تا توانست به لطایف‌الحیل به روسیه نزدیک شد تا ارمنستان اشغالگر اراضی آذربایجان را از مهمترین و نزدیکترین متحد نظامی خود محروم کند.

حداقل امروز در مطالعه با سرنوشت اسف‌بار اوکراین و رفتار ضدانسانی پریزیدنت ترامپ با این کشور، می‌بینیم که ورود به بازی رولت روسی با روسیه پوتین، به امید حمایت غرب در شرایط بحرانی، شرط عقل نبوده است. ارزیابی نادرست از درجه شرارت رژیم پوتین از سوی رهبران لیبرال اوکراین و گرجستان، در تقابل آشکار با سه دهه تنظیم مناسبات حساس آذربایجان و روسیه پوتین بود. آذربایجان از چندین سو، سعی داشت تا با لطایف الحیل این متحد بزرگ ارمنستان را که نیروی پشتیبان تعیین کننده در اشغال اراضی بود، بی‌طرف‌سازی کند.

میزان پارانویای سران رژیم پوتین پیروزی عادلانه آذربایجان بر روسیه پوتین به لطف دو عامل اصلی ممکن شد:

اول، به دلیل پافشاری، پیوستگی، و پایداری سیاسی علی‌یف و مقامات آذربایجان در کل، که اجازه ندادند این تراژدی، که در واقع یک جنایت نظامی روسیه بود، مسکوت بماند. آن‌ها به‌جای تسلیم شدن، به‌طور مداوم، مداوم و مداوم از روسیه به رسمیت شناختن تقصیر آشکار خود را مطالبه کردند.

دوم، و در واقع این مهم‌ترین عامل است، همه این‌ها به لطف نیروهای اوکراینی میسر شد. آن‌ها پس از گذشت بیش از ۴۰ ماه جنگ، پتانسیل سیاسی رژیم روسیه و شخص پوتین را چنان تضعیف کرده‌اند که برای پوتین چاره‌ای جز زمزمه کردن و توجیه کردن باقی نمانده است.

اوکراین، به معنای واقعی کلمه، غرور امپریالیستی را از پوتین بیرون کشیده است. پوتین سابق، همان کسی که تهدید می‌کرد، دستکاری می‌کرد و باج می‌گرفت، هرگز اجازه نمی‌داد خود را تا حد توبه عمومی در نظر خودش حقیر سازد، چه رسد به اینکه این کار را در مقابل رهبر یک کشور دیگر پساشوروی و از آن مهم‌تر، به‌خاطر اقدام ارتش خودش انجام دهد. برای درک اینکه این یک رویداد نمادین تا چه اندازه است، باید دست‌کم داستان بویینگ MH17 را به یاد آوریم.

سرانجام کار

تلاش غرب برای مهار کردن دو ماشین ویرانگر روسیه و ایران، چندان موفق نبوده است و از جمله تا یک سال پیش عملا کنترل سوریه و بخش مهمی از قدرت واقعی در چند کشور دیگر اسلامی را در دست داشت. آذربایجان از روز اول تأسیس سومین جمهوری خود در قرن بیستم ناچار از مدیریت دو نیروی ویرانگر همسایه یکی در شمال و دیگری در جنوب بود. روسیه به عنوان مدعی نقش دکتر معالج منطقه در صدد کاشتن یک استخوان لای زخم در آذربایجان بود. این سیاست درست مثل مولداوی و اوکراین و گرجستان عبارت بود از دادن اختیار کنترل بخشی از سرزمین‌های آدربایجان به نیروی تحت کنترل خود برای ابدی کردن امکان قطعی تأثیرگذاری در آذربایجان بود.

جمهوری اسلامی ایران هم قصد تبدیل کردن آذربایجان به یک دولت فاناتیک شیعی از جنس خود و تحت کنترل خود بود. هر دوی این نقشه‌ها نقش برآب شدند. همانطور که همیشه ادعا شده بود، حضور روسیه در جنوب قفقاز وابسته به تداوم جنگ دو کشور این منطقه بود. جنگی که هم روسیه و هم ایران آرزوی ابدی کردن آن را داشتند. با پایان این جنگ، حضور روسیه و ایران در جنوب قفقاز کمرنگ شد و با واگذاری نقش اقتصادی و حامی‌گری سیاسی پروژه صلح میان آذربایجان و ارمنستان به نیرومندترین کشور جهان، امکان تأثیرگذاری ویرانگر دو عامل ایران و روسیه در منطقه به حداقل ممکن کاهش یافت. شاید جمله کوتاه عباس عراقچی به جنگ‌طلبان درون رژیم در مورد کریدور زنگزور، توصیف موجز این دوران جدید بود. وی در مصاحبه‌ای در مرداد ۱۴۰۴ گفت: “جاهایی است که ما دیگر نمی‌توانیم کشوری را از کشیدن جاده در خاکش منع کنیم”.

این جمله ظاهرا بدیهی است که تنها با عنایت به شعارهای پروپاگاندیست‌های رژیم اسلامی قابل فهم می‌شود. این پروپاگاندیست‌های طوری از مخالفت جمهوری اسلامی ایران با این پروژه صحبت می‌کردند که گویی موضوع در باره جاده تهران شمال است!

۱۴ فوریه ۲۰۲۶ / استکهلم
—————————-

[1] Civilization state
[2] https://www.youtube.com/watch?v=qcgmCh6NgwM&t=10s
[3] http://kremlin.ru/events/president/news/67828
صفحه اینترنتی رسمی کرملین
[4] First Deputy Chairman
[5] http://special.kremlin.ru/catalog/persons/192/events/73922

[6] من طی ملاقات طولانی که در 16 ژانویه 1991 در نخجوان با مرحوم حیدر علی‌اوف داشتم، بسته به موضوع صحبت او از رهبران شوروی و رهبران غربی هم با نام کامل و پست مسئولیت آنها نام می‌‌‌برد. علیرغم تواضع وی در این موارد، میزان اعتماد بنفس وی و نحوه دخالت ندادن روابط مثبت یا منفی شخصی خودش، حیرت‌انگیز بود. لینک مصاحبه: https://youtu.be/iyRVBZLc4hQ

[7] Moscow State Institute of International Relations
[8] Максим Шевченко
[9] https://www.youtube.com/watch?v=MkrFBf5-QHY&t=9s
[10] Eastern Partnership - EaP




نظر شما درباره این مقاله:







اپوزیسیونِ چندپاره ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.02.2026, 19:59

تنها یک جنبش متحد می‌تواند رژیم را به چالش بکشد

اپوزیسیونِ چندپاره ایران


صنم وکیل و الکس وطنخواه

فارن افرز / ۱۳ فوریه ۲۰۲۶

هر زمان که ایران با اعتراض‌های سراسری به لرزه درمی‌آید ــ همان‌گونه که ماه گذشته رخ داد ــ تحلیلگران و فعالان سیاسی با دو پرسش تکراری روبه‌رو می‌شوند: آیا سرانجام رژیم کشور سقوط خواهد کرد، و اگر چنین شود چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ پاسخ‌ها فراوان‌اند. برخی تحلیلگران بر این باورند که رهبری کشور به‌طور شگفت‌آوری باثبات است و رژیم می‌تواند اعتراض‌های بیشتری را نیز تاب بیاورد. برخی دیگر معتقدند که حکومت فروخواهد پاشید، اما جای آن را دیکتاتوری دیگری به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ــ قدرتمندترین شاخه سیاسی نیروهای مسلح کشور ــ خواهد گرفت. گروهی خوش‌بین‌تر استدلال می‌کنند که کل نظام سقوط خواهد کرد و یک چهره اپوزیسیون در خارج از کشور، شاید ولیعهد پیشین ایران، رضا پهلوی، به گذار کشور به یک دولت دموکراتیک کمک خواهد کرد یا حتی نوعی پادشاهی مشروطه برقرار خواهد ساخت. خوش‌بین‌ترین‌ها نیز بر این باورند که ممکن است ایران شاهد گذاری مذاکره‌شده به سوی دموکراسی باشد؛ گذاری که در آن چهره‌های رژیم، قدرت را به نیروهای اپوزیسیون واگذار کنند.

ایران واقعاً در آستانه تحولی بزرگ به نظر می‌رسد. رژیم فرسوده شده و ایرانیان از دهه‌ها سوءمدیریت اقتصادی به خشم آمده‌اند. رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، یک بازمانده ۸۶ ساله از سرطان است. اگر گفت‌وگوهای پیشِ‌رو در عمان میان تهران و واشینگتن نتواند بن‌بست هسته‌ای را بشکند و به سایر فعالیت‌های بی‌ثبات‌کننده ایران رسیدگی کند، دولت ترامپ نیز ممکن است به حمله به کشور متوسل شود. اما گمانه‌زنی‌های کنونی درباره «فردای ایران» ــ از جمله در میان مقام‌های آمریکایی که درباره مسیر اقدام بحث می‌کنند ــ عاملی تعیین‌کننده را نادیده می‌گیرد: وضعیت جنبش اپوزیسیون کشور.

متأسفانه این جنبش به‌شدت دچار شکاف است. اعضای آن به طیف‌های گوناگونی تقسیم شده‌اند ــ از دانشجویان گرفته تا اقلیت‌های قومی و سلطنت‌طلبان خارج از کشور ــ که اغلب با یکدیگر در تعارض‌اند. برای مثال، فعالان اپوزیسیون به‌طور معمول یکدیگر را به همکاری پنهانی با رژیم ایران یا دولت‌های خارجی متهم می‌کنند. در نتیجه این تفرقه، آنان نتوانسته‌اند از ضعف جمهوری اسلامی بهره ببرند.

اگر گروه‌های اپوزیسیون ایران می‌خواهند رژیم را سرنگون کنند، باید بیاموزند که با یکدیگر همکاری کنند. آنان نیازمند پذیرش یک برنامه حداقلی مشترک‌اند که بر اصول مورد توافق همگان استوار باشد و سایر اختلاف‌ها را به آینده موکول کند. باید طرحی برای اداره کشور در دوره بلافاصله پس از فروپاشی رژیم ارائه دهند. در نهایت، باید رویکردی فراگیرتر در پیش گیرند و به‌جای حذف مداوم یکدیگر، زمینه مشارکت همگانی را فراهم کنند. در غیر این صورت، جمهوری اسلامی نه به دلیل برخورداری از حمایت مردمی، بلکه به سبب نبودِ جایگزین، پابرجا خواهد ماند.

بی‌مهری متقابل

برخلاف برخی دولت‌های اقتدارگرا، مانند بلاروس یا ونزوئلا، اپوزیسیون ایران فاقد زیرساختی یکپارچه یا رهبری مشخص است. در عوض، می‌توان آن را مجمع‌الجزایری از جزایر سیاسی دانست که بر اثر جغرافیا، نسل، ایدئولوژی و میزان مواجهه با سرکوب از یکدیگر جدا شده‌اند. این گروه‌ها شامل انجمن‌های محلی، هسته‌های دانشجویی، حلقه‌های حقوق زنان، جنبش‌های قومی و سازمان‌های کارگری‌اند. همگی در موج‌های اعتراضی که از سال ۲۰۰۹ ایران را تکان داده مشارکت داشته‌اند. اما در میانه سرکوب شدید دولتی و بی‌اعتمادی متقابل، در هماهنگ‌سازی اقدامات خود ناکام مانده‌اند.

برای نمونه، گروه‌های کارگری کشور را در نظر بگیرید. این سازمان‌ها که متشکل از معلمان، بازنشستگان، کارکنان حمل‌ونقل و دیگر اقشار کارگری‌اند، شاید منسجم‌ترین نیروی اپوزیسیون در داخل کشور باشند. آنان به‌طور منظم نارضایتی‌های ایرانیان درباره تورم، نابرابری، فساد، خصوصی‌سازی و سایر مسائل اقتصادی را بیان می‌کنند. این گروه‌ها همچنین خشم اکثریت ایرانیان نسبت به سیاست خارجی ایدئولوژیک، تهاجمی و نظامی‌گرایانه‌ای را که رژیم طی دهه‌ها دنبال کرده ــ و به انزوای ایران و فقر گسترده انجامیده ــ بازتاب می‌دهند. آنان در میان طبقات کارگر و پایینِ طبقه متوسط ایران ریشه‌های عمیقی دارند. با این حال، دولت فعالیت‌هایشان را محدود کرده و مانع از هماهنگی آنان با گروه‌های دانشجویی، تشکل‌های زنان و شوراهای حقوق بشری شده است.

ایران همچنین دارای شبکه‌های اپوزیسیون متشکل از اقلیت‌های قومی ــ از جمله گروه‌های کرد، بلوچ، عرب‌های اهوازی و آذربایجانی ــ است که از ظرفیت سازمانی قابل توجهی برخوردارند. رهبران این گروه‌ها نه‌تنها خواستار پایان حکومت روحانیان‌اند، بلکه به رسمیت شناختن حقوق زبانی و فرهنگی اقلیت‌ها، تمرکززدایی از قدرت و اعطای خودمختاری معنادار را نیز مطالبه می‌کنند. اما این سازمان‌ها معمولاً نسبت به همکاری با یکدیگر محتاط‌اند. برخی بیم آن دارند که دیگر گروه‌ها، جمهوری اسلامی را با دولتی جایگزین کنند که همچنان فارس‌محور، انحصارطلب و متمرکز باشد؛ و برخی دیگر نگران‌اند که همکاری با این گروه‌ها به تقویت جنبش‌های جدایی‌طلب یا مداخله خارجی در امتداد مرزهای نفوذپذیر و تنش‌خیز ایران بینجامد.

شبح (و واقعیت) مداخله خارجی در ایران همچنان منبعی جدی از اختلاف است. تقریباً هر جریان عمده اپوزیسیون ایران، رقیبی را به تأثیرپذیری از دولت‌های خارجی متهم کرده است؛ خواه پادشاهی‌های خلیج فارس، اسرائیل، روسیه، ترکیه یا ایالات متحده. این سوءظن‌ها کاملاً بی‌پایه نیستند. قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی در سیاست ایران دخالت می‌کنند و گروه‌های اپوزیسیون نیز در پی جلب حمایت خارجی بوده‌اند. اما این ادعاها به‌آسانی اغراق‌آمیز می‌شوند و روند ائتلاف‌سازی را به‌شدت دشوار می‌کنند.

در میان نیروهای اپوزیسیون، بازیگرانی نیز بوده‌اند که کوشیده‌اند این شکاف‌ها را پُر کنند و نوعی جهت‌گیری مشترک ارائه دهند. برای نمونه، گروه‌های جامعه مدنی و مدافع حقوق ــ متشکل از وکلا، روزنامه‌نگاران، فمینیست‌ها، فعالان محیط زیست و نمایندگان اقلیت‌های مذهبی ــ تلاش کرده‌اند میان فعالان خیابانی و چهره‌های اپوزیسیون در سطوح نخبگانی‌تر پیوند برقرار کنند. آنان بیانیه‌های مشترکی تدوین کرده‌اند که در آن‌ها بر تکثرگرایی سیاسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی، حاکمیت قانون و گذار مسالمت‌آمیز و دموکراتیک تأکید شده است. این گروه‌ها همچنین به سازمان‌های مختلف اپوزیسیون پشتیبانی حقوقی و لجستیکی ارائه داده‌اند. با این حال، این چهره‌ها اغلب نخستین کسانی هستند که بازداشت می‌شوند و معمولاً آخرین گروهی‌اند که در فرایند سازمان‌دهی اپوزیسیون به رسمیت شناخته می‌شوند. این حذف، برای همه طرف‌ها زیان‌بار است. نتیجه آن است که گروه‌های جامعه مدنی نمی‌توانند مستقیماً اعتراض‌های گسترده را بسیج کنند و در عین حال، سازمان‌دهندگان اعتراض‌ها نیز از پشتیبانی نهادی، تخصص حقوقی و کانال‌های مذاکره محروم می‌مانند.

دسته‌ای دیگر، کسانی هستند که اکنون به اپوزیسیون درون‌ساختاریِ حکومت ــ که عمدتاً تحمل می‌شود ــ تعلق دارند یا در گذشته بخشی از آن بوده‌اند. این طیف از «خودی‌های منتقد» شامل رئیس‌جمهور پیشین، حسن روحانی، است که خواستار اصلاحات قانون اساسی و قرائتی کمتر سرکوبگرانه از آموزه‌های دینی شده؛ و نیز رئیس‌جمهور پیشین، محمد خاتمی، که بر اصلاحات بنیادین در نظام کنونی تأکید کرده است. همچنین در این مجموعه، نخست‌وزیر پیشین، میرحسین موسوی، قرار دارد که در هدایت اعتراض‌های جنبش سبز سال ۲۰۰۹ نقش داشت، و نیز مصطفی تاج‌زاده، مشاور پیشین خاتمی، که با وجود مطالبه صریح گذار به دموکراسی، هنوز در میان برخی وفاداران سرخورده و مدیران میانی نظام از مشروعیتی محدود برخوردار است.

در واقع، بسیاری از تکنوکرات‌های دوران ریاست‌جمهوری خاتمی (۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵) همچنان بخشی از ساختار حکومتی‌اند، از جمله در دولت رئیس‌جمهور مسعود پزشکیان. با این حال، روحانی، خاتمی، موسوی، تاج‌زاده و همفکرانشان با محدودیتی دوگانه روبه‌رو هستند. از یک سو، حکومت به‌شدت توانایی سازمان‌دهی آنان را محدود کرده تا نتوانند قدرت رژیم را به چالش بکشند (برای مثال، تاج‌زاده هم‌اکنون در زندان است و موسوی از سال ۲۰۰۹ در حصر خانگی به سر می‌برد). از سوی دیگر، معترضان جوان‌تر آنان را به دلیل مشارکت پیشین‌شان در ساختار جمهوری اسلامی، سازش‌کار یا آلوده به نظام می‌دانند. در نتیجه، این چهره‌ها قادر نیستند پایگاه گسترده‌ای از ایرانیان را علیه حکومت بسیج کنند.

کشمکش بر سر قدرت

رژیم ایران منتقدانی نیز دارد که به‌آسانی نمی‌تواند آنان را سرکوب کند: ایرانیان خارج از کشور. شمار آنان زیاد است و از قدرت واقعی برخوردارند. رهبران دیاسپورا، برای نمونه، به منابع مالی قابل توجه، دسترسی به سیاست‌گذاران غربی و پشتوانه مردمی معنادار در داخل ایران ــ به‌واسطه نفوذ رسانه‌ای‌شان ــ دسترسی دارند. شبکه‌های ماهواره‌ای، برنامه‌های یوتیوب و حساب‌های شبکه‌های اجتماعی که توسط این چهره‌ها اداره می‌شود، به شکل‌دهی افکار عمومی در داخل ایران، هماهنگ‌سازی اعتراض‌ها و فراهم کردن تریبون برای فعالانی که رژیم در غیر این صورت خاموششان می‌کند، کمک می‌کند.

با این حال، دیاسپورای ایرانی، همانند اپوزیسیون داخل کشور، مستعد درگیری‌های درونی است. اعضای آن به‌طور علنی و با لحنی شخصی و آمیخته به نظریه‌های توطئه با یکدیگر نزاع می‌کنند؛ برای مثال، تندروها اغلب مخالفان حمله نظامی به ایران را «عوامل رژیم» می‌خوانند و در مقابل، میانه‌روها یا مخالفان جنگ، تندروها را جنگ‌طلب معرفی می‌کنند. چنین منازعاتی اعتماد میان فعالان و شهروندان عادی در داخل ایران را فرسایش می‌دهد و این تصور را تقویت می‌کند که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور بیش از آنکه دغدغه سرنگونی حکومت را داشته باشند، در پی کسب شهرت‌اند.

سلطنت‌طلبان نمونه‌ای گویاست. آنان به دلیل شناخته‌شده بودن نام پهلوی، برجسته‌ترین برند اپوزیسیون در خارج از کشور به شمار می‌آیند و مجموعه‌ای از احزاب و چهره‌های تأثیرگذار را در بر می‌گیرند که استدلال می‌کنند احیای سلطنت تحت رهبری رضا پهلوی بهترین راه عبور از نظام کنونی ایران است. پایگاه اصلی حمایت از پهلوی به‌طور تاریخی در میان بخشی از طبقه متوسط شهری و نسل‌های مسن‌تر ایران بوده، هرچند در سال‌های اخیر و همزمان با انباشت ناکامی‌های جمهوری اسلامی، گسترش یافته است. با این حال، جنبش او به‌شدت به حامیان آنلاین و شبکه‌های ماهواره‌ای متکی است و حضور سازمان‌یافته‌ای محدود در داخل ایران دارد.

افزون بر این، هواداران ولیعهد پیشین با حملات مکرر به دیگر چهره‌های اپوزیسیون، آنان را از خود دور کرده‌اند. حمایت اسرائیل از پهلوی نیز این خطر را دارد که روایت‌های رژیم درباره «وابستگی اپوزیسیون به خارج» را تقویت کند. برخی تحلیلگران ابراز نگرانی کرده‌اند که پهلوی ممکن است سرنوشتی مشابه احمد چلبی پیدا کند؛ چهره تبعیدی عراقی که برای حمله ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ کارزار گسترده‌ای به راه انداخت و وعده داد می‌تواند کشور را رهبری کند، اما در هدایت عراق به دوران پس از صدام حسین ناکام ماند. افزون بر این، برای اقلیت‌های قومی و بسیاری از جمهوری‌خواهان ایرانی، نام پهلوی یادآور تمرکزگرایی مجدد و قدرت غیرپاسخگو است. آنان نمی‌خواهند دیکتاتوری کنونی ایران را با دیکتاتوری دیگری جایگزین کنند.

سایر گروه‌های اپوزیسیون در خارج از کشور حتی اختلاف‌برانگیزترند. سازمان مجاهدین خلق، که گروهی شبه‌نظامی پیشین است و عمدتاً در تبعید فعالیت می‌کند و رهبری آن بر عهده مریم رجوی است، شاید منسجم‌ترین نیروی اپوزیسیون ایران باشد. اما به دلیل اتحادش با عراق در خلال جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ و نیز اتهام‌های معتبرِ اعضای پیشین و ناظران حقوق بشر درباره انضباط درونی فرقه‌گونه، بسیار بحث‌برانگیز است. این سازمان از حمایت شماری از سیاستمداران برجسته غربی، از جمله وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، مایک پمپئو، برخوردار است. با این حال، بسیاری از ایرانیان با بدگمانی عمیق، اگر نگوییم خصومت آشکار، به آن می‌نگرند.

برخی از فعالان دیاسپورا، همانند همتایانشان در داخل ایران، کوشیده‌اند این شکاف‌ها را پُر کنند. برای نمونه، در فوریه ۲۰۲۳، هشت تن از ایرانیان تبعیدی «منشور مهسا» را تشکیل دادند تا صداهای جمهوری‌خواه، سلطنت‌طلب و دیگر جریان‌ها را حول اصول مشترکی چون دموکراسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی و فرایند گذار فراگیر متحد سازند. بنیان‌گذاران این ابتکار تلاش کردند از موضوع رهبری ائتلاف عبور کنند و آن را به محل مناقشه بدل نسازند. اما در آوریل ۲۰۲۳، این تلاش‌ها در پی اختلاف‌های عمیق ایدئولوژیک و راهبردی فروپاشید.

حتی اگر گروه‌های دیاسپورای ایرانی بتوانند اختلاف‌های خود را کنار بگذارند، برای ایجاد تغییری واقعی در کشور ناگزیرند با اپوزیسیون داخلی نیز متحد شوند ــ و این، اگر نگوییم دشوارتر، دست‌کم به همان اندازه چالش‌برانگیز خواهد بود. دیاسپورا بنا به تعریف، از ایران فاصله دارد؛ فاصله‌ای که به‌ویژه در قیاس با دشواری‌های اقتصادی روزمره ایرانیان و نیز آشوب و محرومیتی که در صورت حملات گسترده ایالات متحده و اسرائیل بر کشور تحمیل می‌شود، چشمگیر است. از این رو، بسیاری از فعالان داخل ایران، فشار دیاسپورا برای تشدید تنش‌ها را بی‌ملاحظه می‌دانند. درخواست برای اقدامات حداکثری، هنگامی که از برلین یا لس‌آنجلس مطرح می‌شود، معنایی متفاوت دارد تا زمانی که از کرج یا کرمانشاه بیان می‌شود.

با هم آمدن

منصفانه آن است که بپذیریم هیچ گروهی ــ چه در داخل و چه در خارج از ایران ــ به‌تنهایی قادر به تحقق گذار نیست. برای موفقیت، این اکوسیستم متنوع اپوزیسیون باید یک ائتلاف شکل دهد؛ فرایندی که با پذیرش یک پلتفرم مشترک و محدود آغاز می‌شود. تحقق چنین هدفی شدنی است. با وجود همه اختلاف‌ها، مخالفان جمهوری اسلامی بر چند اصل توافق دارند: برتری روحانیت بر حیات سیاسی و عمومی باید پایان یابد؛ دولت باید آزادی‌های اساسی مدنی و سیاسی را تضمین کند؛ تمامیت ارضی ایران باید حفظ شود؛ و کشور باید به سوی گذاری زمان‌بندی‌شده و تحت نظارت بین‌المللی از رژیم کنونی حرکت کند. رهبران اپوزیسیون و هوادارانشان می‌توانند حول این چهار اصل متحد شوند، به‌جای آنکه بر سر این بحث کنند که ایران باید پادشاهی باشد یا جمهوری، آیا باید تمرکززدایی کند یا نه، و سیاست خارجی‌اش چه مسیری در پیش گیرد. چنین پرسش‌هایی بهتر است به مجمع مؤسسانی منتخب در آینده واگذار شود که می‌تواند بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های همه ایرانیان باشد.

البته پلتفرم مشترک تنها نخستین گام در مسیر همگرایی است. گروه‌های گوناگون اپوزیسیون ایران باید میان خود پیوندهای نهادی ایجاد کنند. برای بقا در برابر سرکوب سنگین و نظارت امنیتی دولت، گروه‌های داخلی باید از طریق شبکه‌هایی غیرمتمرکز ــ که سرکوبشان دشوارتر است ــ هماهنگ شوند. آنان باید سازمان‌های مشترک محلی ایجاد کنند که خدمات اجتماعی ارائه دهند و درباره مسائل اقتصادی و اجتماعی محلی فعالیت کنند؛ اقدامی که می‌تواند محبوبیتشان را در میان شهروندان عادی افزایش دهد.

دیاسپورا نیز باید سازوکار هماهنگی کارآمدی برای اعضای خود ایجاد کند؛ نه دولتی در تبعید، بلکه محفلی برای گفت‌وگو با قواعد شفاف، سازوکارهای حل اختلاف و حتی شاید رهبری چرخشی. گروه‌های خارج از کشور همچنین باید در ایجاد ارتباطات امن سرمایه‌گذاری کنند تا بتوانند با نیروهای داخلی هماهنگ شوند. اما برای این کار باید اعتماد مخالفان داخل ایران را جلب کنند و انتظاراتی واقع‌بینانه داشته باشند. آنان باید بپذیرند کسانی که هزینه مبارزه را در داخل کشور می‌پردازند، باید نفوذی نامتناسب در تصمیم‌های راهبردی داشته باشند.

اپوزیسیون ایران نمی‌تواند صرفاً در سطح نظری فعالیت کند. اعضای آن باید درباره برنامه‌ای ملموس برای دوران بلافاصله پس از سقوط رژیم به توافق برسند تا از فروپاشی دولت جلوگیری شود. این برنامه باید غیرایدئولوژیک و تکنوکراتیک باشد و بر تثبیت ارزش پول ملی، تداوم خدمات اساسی و جلوگیری از غارت و خشونت تمرکز کند. اپوزیسیون باید جدول زمانی روشنی برای برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس مؤسسان داشته باشد. بدون چنین برنامه‌ریزی‌ای، ترس از هرج‌ومرج همچنان نیرومندترین سلاح رژیم باقی خواهد ماند. بسیاری از کارگزاران درون حاکمیت که ممکن است در غیر این صورت جدا شوند، برای پرهیز از جنگ داخلی، چرخه‌های انتقام و تجزیه سرزمینی، در ساختار قدرت باقی خواهند ماند.

در نهایت، هر چارچوب گذار باید به‌صراحت فراگیر باشد. در انقلاب ۱۹۷۹، ائتلافی متنوع از سکولارها، چپ‌گرایان، ملی‌گرایان و اسلام‌گرایان برای سرنگونی سلطنت متحد شدند؛ اما این جنبش سپس توسط روحانیتی جاه‌طلب و سازمان‌یافته مصادره شد که رقبای خود را حذف کرد و قدرت را تثبیت نمود. گذاری در آینده که توسط گروهی هدایت شود که اقلیت‌ها، فعالان سکولار و سنت‌های مذهبی یا سیاسی رقیب را به حاشیه براند، خطر تکرار همان چرخه را ــ هرچند با پرچمی متفاوت ــ در پی خواهد داشت.

ساختن جنبشی موفق و فراگیر، بی‌تردید بسیار دشوار خواهد بود. افزون بر سرکوب دولتی و بی‌اعتمادی متقابل، اپوزیسیون ایران زیر سایه گذشته‌ای طولانی و دردناک قرار دارد. انقلاب ایران، پاکسازی‌های دهه ۱۹۸۰ و اعتراض‌های سرکوب‌شده سال‌های پس از آن، همگی زخم‌هایی عمیق بر جای گذاشته‌اند.

با این حال، دلایلی برای امید وجود دارد. هر یک از این گروه‌ها توانمندی‌های قابل توجهی به همراه دارند. فعالان جامعه مدنی کشور، از جمله تاج‌زاده زندانی و نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل صلح)، شاید از نظر نهادی دامنه گسترده‌ای نداشته باشند، اما نوشته‌ها و بیانیه‌هایشان راهنمایی‌های عملی و اخلاقی ضروری فراهم می‌کند. رهبران کارگری و سازمان‌دهندگان دانشجویی بارها نشان داده‌اند که می‌توانند هزاران نفر را به میدان بیاورند. جنبش‌های قومی، به‌ویژه در میان کردها و بلوچ‌های ایران، از دهه‌ها تجربه بسیج برخوردارند. شبکه‌های محلی در شهرهایی چون اهواز، مشهد، سنندج و زاهدان می‌توانند اعتماد اجتماعی‌ای فراهم کنند که اغلب در جامعه ایران کمیاب است. و اصلاح‌طلبان در حاشیه‌های نظام ــ از جمله برخی روحانیان منتقد و تکنوکرات‌ها ــ می‌توانند از درون، جمهوری اسلامی را به چالش بکشند و به هدایت انتقال قدرت در میان تلاطم‌ها کمک کنند.

در این میان، ایالات متحده نیز شاید بتواند با ارزیابی نقاط قوت و ضعف اپوزیسیون، شکاف‌های درونی و نیازهای سازمانی آن، و سپس فراهم کردن ابزارها و حمایت‌های لازم، به شکل‌گیری آن به‌عنوان بازیگری منسجم یاری رساند.

اما فارغ از آنکه واشینگتن چه می‌کند، این گروه‌ها باید هرچه سریع‌تر همکاری با یکدیگر را آغاز کنند. جمهوری اسلامی به بن‌بست رسیده است. این نظام از پاسخ‌گویی به مطالبات اجتماعی مردم سر باز می‌زند و از حل مشکلات اقتصادی فراوان کشور ناتوان است. بنابراین، ناگزیر خواهد بود بیش از پیش بر ابزار ترس برای حفظ قدرت تکیه کند ــ و همین امر اعتراض‌های تازه را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. پرسش اصلی، وقوع بحران‌های جدید در ایران نیست؛ بلکه این است که آیا اپوزیسیون هنگام فرا رسیدن آن بحران‌ها آماده خواهد بود یا نه.




نظر شما درباره این مقاله:







آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 20:28

آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟


گفت‌وگو با کریم سجادپور

راوی آگراوال / فارن پالیسی / ۱۰ فوریه ۲۰۲۶
(راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارن پالیسی» است)

ماه گذشته، پس از آنکه ایالات متحده رهبر ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را سرنگون و بازداشت کرد، این انتظار فوراً شکل گرفت که کاخ سفید تلاش کند اقدامی مشابه را در قبال ایران انجام دهد. اما بنا بر گزارش‌ها، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، تا حدی به این دلیل دست نگه داشت که از نظر نظامی دارایی‌های کافی در خاورمیانه در اختیار نداشت. اکنون این وضعیت در حال تغییر است. طی هفته‌های اخیر، پنتاگون یک گروه رزمی ناو هواپیمابر و سامانه‌های دفاع موشکی را در منطقه مستقر کرده است؛ آن هم در حالی که هم‌زمان، تلاش‌های دیپلماتیک میان واشنگتن و تهران شدت گرفته است.

آیا ترامپ واقعاً ماشه را خواهد کشید؟ برای درک انگیزه‌ها و محدودیت‌های او، با یکی از برجسته‌ترین کارشناسان ایران، «کریم سجادپور»، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی، در برنامه «فارن پالیسی لایو» (FP Live) گفت‌وگو کردم. مشترکان می‌توانند نسخه کامل این گفت‌وگو را در بخش ویدیویی وبسایت  فارن پالیسی مشاهده کنند یا پادکست رایگان FP Live را دانلود کنند. آنچه در ادامه می‌آید، متن خلاصه‌شده و اندکی ویرایش‌شده این گفت‌وگوست.

راوی آگراوال: رویکرد کاخ سفید در قبال ایران، مشابه رویکرد آن نسبت به ونزوئلا در ابتدای امسال است: حضور گسترده نظامی و تهدید به حذف رهبر در رأس قدرت. اما ایران، ونزوئلا نیست. به نظر شما احتمال استفاده ایالات متحده از زور تا چه اندازه است؟

کریم سجادپور: گزینه نظامی همچنان محتمل است، اما احتمالاً فوری و قریب‌الوقوع نیست. با وجود گفت‌وگوهایی که انجام شده و قرار است در هفته‌های آینده نیز ادامه یابد، من فکر می‌کنم احتمال اقدام نظامی ترامپ به‌مراتب بیشتر از احتمال دستیابی به یک توافق است.

برای درک این موضوع، نگاه به بیش از هشت سال سابقه دونالد ترامپ در قبال ایران مفید است. در سال ۲۰۱۸، رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور آشکار از توافق هسته‌ای دولت باراک اوباما، یعنی برجام (برنامه جامع اقدام مشترک)، خارج شد؛ آن هم در حالی که بسیاری از مشاورانش هشدار داده بودند این اقدام می‌تواند به درگیری منطقه‌ای منجر شود. در ژانویه ۲۰۲۰، او دستور ترور قاسم سلیمانی، فرمانده ارشد نظامی ایران، را صادر کرد؛ اقدامی که برخلاف توصیه بسیاری از مشاورانش بود و آنان نگران بودند که این کار نیز به جنگی منطقه‌ای بینجامد. سپس تابستان گذشته، او ۱۴ بمب سنگرشکن بر تأسیسات هسته‌ای ایران فرو ریخت؛ اقدامی که بسیاری معتقد بودند می‌تواند حتی به جنگی بالقوه در سطح جهانی منجر شود.

در ذهن ترامپ، هر یک از این قمارها در نهایت توجیه شد. و اکنون، ایران ضعیف‌تر از هر زمان دیگری است، چرا که کنترل آسمان و حریم هوایی خود را در اختیار ندارد. بنابراین، اگر ترامپ به این نتیجه برسد که این مذاکرات به جایی نمی‌رسد، احتمال اقدام نظامی او بیش از احتمال دستیابی به توافق خواهد بود. با این حال، این اقدام لزوماً در یکی دو هفته آینده رخ نخواهد داد.

راوی آگراوال: شما از واژه «قمار» استفاده کردید. قمارها یا مطابق برنامه پیش می‌روند یا کاملاً از کنترل خارج می‌شوند. بخشی از ارزیابی در اینجا به وضعیت دفاعی ایران، میزان استیصال آن و واکنش احتمالی‌اش مربوط می‌شود. لطفاً درباره این وضعیت توضیح دهید. در جریان جنگ ۱۲روزه سال گذشته، روشن شد که ایران کنترل هوایی خود را از دست داده است. اما در عین حال، همچنان موشک‌های بالستیک در اختیار دارد و در طول آن ۱۲ روز، در هدف‌گیری این موشک‌ها پیشرفت کرد؛ بنابراین، همچنان می‌تواند خسارات جدی در سطح منطقه وارد کند، درست است؟

کریم سجادپور: یکی از پیام‌هایی که ایران این بار به‌روشنی ارسال کرده این است که اگر مورد حمله قرار گیرد، جنگ را منطقه‌ای خواهد کرد. ایران هنوز هزاران موشک بالستیک کوتاه‌برد در اختیار دارد و تهدید کرده است که از آن‌ها علیه پایگاه‌های آمریکا و احتمالاً تأسیسات نفتی در سراسر خلیج فارس استفاده خواهد کرد.

پس از جنگ ژوئن گذشته، برخی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شاید حتی رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، بر این باور بودند که نبودِ یک پاسخ قاطع، نشانه ضعف تلقی شده است. به همین دلیل، اکنون احساس می‌کنند باید هزینه‌ای سنگین را تهدید کنند تا بازدارندگی ایجاد شود.

یکی از مخاطبان این تهدیدها، کشورهای حوزه خلیج فارس هستند که رهبرانشان روابط نزدیکی با رئیس‌جمهور ترامپ دارند. هدف این است که این کشورها بر ترامپ فشار بیاورند تا او را از اقدام نظامی بازدارند.

راوی آگراوال: معروف است که ترامپ از درگیری‌های طولانی و فرسایشی خوشش نمی‌آید، اما در عین حال، مزایای یک ضربه کوتاه، سریع و با هدفی کاملاً مشخص را می‌بیند. بسیاری، ونزوئلا را نمونه کلاسیک «حذف رأس قدرت» می‌دانند، بدون آنکه کل نظام فروبپاشد. آیا این الگو در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ هم تکرار خواهد شد؟ و آیا چنین الگویی اساساً در مورد رهبری مانند آیت‌الله خامنه‌ای امکان‌پذیر است؟

کریم سجادپور: خود رئیس‌جمهور ترامپ نیز به‌طور ضمنی نشان داده است که الگوی او در قبال ایران احتمالاً از راهبردش در ونزوئلا الهام گرفته خواهد شد. اما ونزوئلا در نیم‌کره غربی قرار دارد؛ کشوری است که ما شناخت بسیار بیشتری از آن داریم. ایالات متحده از سال ۱۹۷۹ تاکنون هیچ رابطه دیپلماتیک یا سفارتی در ایران نداشته است، بنابراین ظرفیت‌های اطلاعاتی ما درباره ایران در مقایسه با ونزوئلا به‌مراتب محدودتر است.

رهبر جمهوری اسلامی از سال ۱۹۸۹ تاکنون ایران را ترک نکرده و هیچ‌گونه تماس مستقیمی با او یا فرماندهان ارشد سپاه پاسداران وجود نداشته است. ما هیچ شکاف معناداری در رأس حاکمیت ایران مشاهده نکرده‌ایم. در ونزوئلا، حذف سیاسی در رأس قدرت، پس از هفته‌ها و بلکه ماه‌ها فشار و خفه‌سازی اقتصادی رخ داد. آن بخش از راهبرد، شاید تازه اکنون در قبال ایران در حال آغاز شدن باشد.

راوی آگراوال: اجازه دهید به جنبه‌های دیپلماتیک در جریان و همچنین ابزارهای فشارآمیزی که به آن اشاره کردید بپردازیم. نکته‌ای که برای من برجسته است این است که آخرین توافق هسته‌ای ــ که دولت ترامپ از آن خارج شد ــ سال‌ها زمان برد و کارشناسان واقعی و متخصصان حوزه مربوطه در طرف آمریکایی درگیر آن بودند. اما شرایط فعلی کاملاً متفاوت به نظر می‌رسد: شتاب‌زده‌تر، با حضور کارشناسان کمتر، و در حالی که عملاً اسلحه‌ای بر شقیقه تهران گذاشته شده است. آیا این به آن معناست که دیپلماسی در این مقطع محکوم به شکست است، یا برعکس، دقیقاً همین رویکرد چیزی بوده که لازم بوده است؟

کریم سجادپور: من نسبت به مسیر دیپلماتیک خوش‌بین نیستم؛ بخشی از دلیل آن این است که در طرف آمریکایی، عملاً تخصص واقعی درباره موضوعاتی که در حال مذاکره بر سر آن‌ها هستند وجود ندارد. وزیر خارجه ایران، عباس عراقچی، بیش از دو دهه تجربه مذاکره دارد. او پرونده‌های هسته‌ای، موشکی و شبکه نیروهای نیابتی را کاملاً می‌شناسد. در مقابل، تیم آمریکایی ــ به‌ویژه فرستاده ویژه رئیس‌جمهور ترامپ، استیو ویتکاف، که خود نیز صراحتاً می‌گوید پیشینه‌اش در حوزه املاک و مستغلات است ــ شناخت عمیق و درونی از این پرونده‌ها ندارد.

نکته دوم این است که با وجود آنکه ایران هم از نظر داخلی و هم از نظر خارجی تحت تهدیدهایی بی‌سابقه قرار دارد، رفتارش ــ و نحوه مذاکره‌اش ــ چنین احساسی را منتقل نمی‌کند. آن‌ها طوری مذاکره نمی‌کنند که گویی با یک بحران وجودی روبه‌رو هستند. اگر کسی از زمینه ماجرا خبر نداشت، ممکن بود تصور کند وزیر خارجه ایران نماینده یک ابرقدرت است.

راوی آگراوال: چرا چنین وضعیتی وجود دارد؟

کریم سجادپور: جهان‌بینی آیت‌الله خامنه‌ای از مدت‌ها پیش بر این اصل استوار بوده که وقتی تحت فشار قرار می‌گیری ــ چه فشار داخلی و چه خارجی ــ باید قدرت را به نمایش بگذاری. هرگز نباید ضعف نشان دهی، چون این کار دشمنانت را جسورتر می‌کند. یکی از تجربه‌های شکل‌دهنده ذهنیت خامنه‌ای، مشارکت او در انقلاب ۱۹۷۹ است. در اواخر سال ۱۹۷۸، زمانی که اعتراض‌ها علیه شاه به‌سرعت گسترش می‌یافت، شاه در تلویزیون ظاهر شد و گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم.» من بعدها سخنرانی‌ای از خامنه‌ای پیدا کردم که در آن گفته بود شاه تصور می‌کرد با عذرخواهی از ما می‌تواند اعتراض‌ها را آرام کند، اما دقیقاً برعکس شد؛ همان‌جا بود که ما ضعف او را دیدیم. ما بوی خون را حس کردیم و حمله کردیم. این فقط یک نمونه از جهان‌بینی خامنه‌ای است.

جهان‌بینی خامنه‌ای همواره مبتنی بر سرسختی و مقاومت بوده است. البته میان دو غریزه اصلی او تنشی دائمی وجود دارد. از یک سو، او احتمالاً طولانی‌ترین دیکتاتورِ در قدرت در جهان امروز است؛ از سال ۱۹۸۹ حکومت می‌کند و کسی که چنین مدت طولانی در قدرت می‌ماند، قمارباز بی‌محابا نیست. او غریزه بقای بسیار قوی‌ای دارد. اما از سوی دیگر، همان غرایز سرسختانه و چالش‌گرایانه نیز در او وجود دارد. این دو غریزه همواره در تقابل با یکدیگر بوده‌اند.

راوی آگراوال: اعمال زور در داخل، زمانی که همه کارت‌ها در دست شماست، یک بحث است. اما به نظر نمی‌رسد ایران در عرصه خارجی در حال حاضر همه کارت‌ها را در اختیار داشته باشد. ایالات متحده مجموعه‌ای گسترده از توانمندی‌های نظامی تهاجمی و دفاعی را در منطقه مستقر کرده و مشخص نیست ایران چگونه می‌تواند پاسخی بدهد که واقعاً بازدارنده باشد.

کریم سجادپور: بله، فکر می‌کنم این ارزیابی درست است. ایران کنترل آسمان خود را در اختیار ندارد و یکی از منزوی‌ترین حکومت‌های جهان است. پس از فروپاشی رژیم اسد در سوریه در سال ۲۰۲۴، ایران عملاً هیچ متحد قابل اتکای واقعی ندارد. بنابراین، انتظار می‌رود که حکومت این روزها به‌شدت مضطرب باشد.

مذاکراتی که اکنون درباره آن صحبت می‌شود قرار است چهار بخش داشته باشد. موضوع فقط برنامه هسته‌ای ایران نیست ــ در این زمینه، موضع آمریکا این است که ایران باید به‌طور کامل غنی‌سازی اورانیوم را متوقف کند. اما ایالات متحده همچنین خواستار گفت‌وگو درباره نیروهای نیابتی منطقه‌ای ایران، برنامه موشکی آن و نقض حقوق بشر در داخل کشور است. ایران گفته است که فقط درباره پرونده هسته‌ای با آمریکا گفت‌وگو خواهد کرد.

راوی آگراوال: بله، چون دست‌کم در یکی از مواردی که اشاره کردید ــ یعنی موشک‌های بالستیک ــ ایران مطلقاً هیچ انگیزه‌ای برای کنار گذاشتن آن ندارد.

کریم سجادپور: استدلال ایران این است که به موشک‌ها برای دفاع از خود نیاز دارد. اما بسیاری از بحث‌هایی که درباره ایران مطرح می‌کنیم، در نهایت به ماهیت این رژیم بازمی‌گردد. ماهیت جمهوری اسلامی، از سال ۱۹۷۹ تا امروز، بر این شعارها استوار بوده: «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل». آن‌ها امنیت خود را در ناامنی همسایگانشان جست‌وجو کرده‌اند؛ همواره همسایگان را تهدید کرده و در سراسر خاورمیانه شبکه‌ای از نیروهای نیابتی ایجاد کرده‌اند.

در شرایط عادی، اگر ایران مانند یک «کشور» رفتار می‌کرد نه مانند یک «آرمان»، استدلال اینکه به برنامه موشکی برای دفاع از خود نیاز دارد، قابل‌قبول‌تر بود. اما در شرایط کنونی، با توجه به ماهیت این رژیم، هم اسرائیل و هم کشورهای همسایه‌ای که هدف موشک‌های ایران بوده‌اند، به‌شدت نگران هر برنامه موشکی‌ای هستند که فراتر از مرزهای فوری ایران عمل کند.

راوی آگراوال: می‌خواهم به چالش‌های داخلی ایران بپردازم. شما و یکی از هم‌نویسندگان‌تان، جک گلدستون، مقاله‌ای در نشریه آتلانتیک منتشر کردید که در آن به پنج شرط مشخص برای موفقیت یک انقلاب اشاره کرده بودید: بحران مالی دولت، شکاف در میان نخبگان، ائتلاف متنوع مخالفان، روایت قانع‌کننده مقاومت، و محیط بین‌المللی مساعد. شما گفتید که برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این پنج شرط را داراست. اما از زمان انتشار آن مقاله، که حدود یک ماه پیش بود، حکومت ایران عملاً تمام اپوزیسیون و مقاومت را سرکوب کرده است. آیا نتیجه‌گیری این است که سرکوب مطلق برای این رژیم کارآمد است؟ چه چیزی می‌تواند این معادله را تغییر دهد؟

کریم سجادپور: من و هم‌نویسنده‌ام توافق داشتیم که اگر پنج شرط را در نظر بگیریم، ۴.۵ مورد از آن‌ها تحقق یافته است. تنها شرطی که هنوز به‌طور کامل محقق نشده، شکاف در نیروهای امنیتی است. در میان نخبگان سیاسی شکاف وجود دارد، اما تاکنون شاهد هیچ‌گونه شکاف علنی و معناداری در سپاه پاسداران نبوده‌ایم. تا زمانی که سپاه پاسداران ــ نیرویی حدود ۱۵۰ هزار نفره که کنترل سایر نیروهای امنیتی مانند بسیج را نیز در اختیار دارد ــ به‌شدت مسلح، منسجم و آماده اعمال خشونت گسترده باشد، جمهوری اسلامی می‌تواند به بقای خود، هرچند با دشواری، ادامه دهد.

با این حال، من هرگز با اطمینان روی بقای این رژیم شرط نمی‌بندم. من امروز جمهوری اسلامی را یک «رژیم زامبی» توصیف می‌کنم: رژیمی با ایدئولوژی رو به زوال، مشروعیت رو به زوال، اقتصاد رو به زوال و رهبری رو به زوال، اما مجهز به نیرویی مرگبار. همان‌طور که تاریخ به ما نشان داده، نیروی مرگبار می‌تواند برای مدتی شما را در قدرت نگه دارد، اما نه برای همیشه.

راوی آگراوال: می‌توانید این ایده را بیشتر توضیح دهید که گفتید ایران یک «آرمان» است نه یک «کشور»؟ این آرمان چیست؟ ارزش پیشنهادی رژیم کنونی چیست؟ این سؤال را در شرایطی می‌پرسم که تهران با بحران شدید آب روبه‌روست، اقتصاد در وضعیت نابسامانی قرار دارد، امنیت به‌وضوح مسئله‌ساز است و فرار مغزها ادامه دارد. این حکومت دینی دقیقاً چه چیزی برای عرضه دارد؟ و چه کسانی خریدار آن هستند؟

کریم سجادپور: به نظر من، آیت‌الله خامنه‌ای همچنان یک «مؤمن واقعی» است. او به اصول انقلاب باور دارد. ما اغلب افرادی مانند خامنه‌ای را «تندرو» می‌نامیم، اما خودشان از واژه «اصول‌گرا» استفاده می‌کنند. آن‌ها معتقدند اگر بر سر ارزش‌هایتان سازش کنید، این کار عمر حکومت را طولانی نمی‌کند، بلکه فروپاشی آن را تسریع می‌کند.

فکر می‌کنم در این مورد حق با اوست، راوی. این نکته‌ای است که برخی از بزرگ‌ترین فلاسفه سیاسی، مانند توکویل و ماکیاولی، نیز به آن اشاره کرده‌اند: خطرناک‌ترین لحظه برای هر حکومت بد، زمانی است که تلاش می‌کند خود را اصلاح کند. بنابراین، سرسختی و انعطاف‌ناپذیری آن‌ها یک منطق بقا دارد، اما در مورد خامنه‌ای، من واقعاً معتقدم که این رفتار بازتاب صادقانه جهان‌بینی او نیز هست.

چند هفته پیش با فردی در تهران صحبت می‌کردم که می‌گفت در مقطع کنونی، خامنه‌ای حتی چندان علاقه‌ای به «حکمرانی» ندارد. هدف او، دلیل وجودی‌اش، اساساً مبارزه با آمریکاست، مبارزه با اسرائیل. من بارها گفته‌ام که از انقلاب ۱۹۷۹، تنها سه ستون باقی مانده است: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و حجاب، یعنی الزام به پوشش اجباری زنان. قابل توجه است که با وجود آنکه اکثر زنان ــ دست‌کم در تهران ــ دیگر به حجاب پایبند نیستند، رژیم حاضر نیست این اجبار را حذف کند؛ زیرا می‌ترسد اگر حجاب، که [رهبر پیشین جمهوری اسلامی، روح‌الله] خمینی آن را «پرچم انقلاب اسلامی» نامیده بود، کنار گذاشته شود، مردم خواستار امتیازات بیشتری شوند.

یکی از دوستان من در تهران که استاد علوم سیاسی است، چند سال پیش به من گفت که در ابتدای انقلاب، ترکیب رژیم حدوداً ۸۰ درصد ایدئولوگ و ۲۰ درصد فرصت‌طلب بود. امروز این نسبت کاملاً معکوس شده است. حتی در درون حکومت نیز احتمالاً تنها حدود ۲۰ درصد ایدئولوگ باقی مانده‌اند و بقیه صرفاً به دلایل مصلحت مالی و سیاسی با جریان همراهی می‌کنند.

راوی آگراوال: شما تصویری از انقلابی ترسیم می‌کنید که ستون‌هایش یکی‌یکی در حال فروریختن است و مردم شاهد این فروپاشی هستند. نقش ایالات متحده در این میان برای من بسیار جالب است، چرا که آمریکا، البته، مسئول بسیاری از مشکلات در خاورمیانه و منطقه گسترده‌تر آن بوده است. دونالد ترامپ در ایران چگونه دیده می‌شود؟ و آمریکا امروز در نگاه ایرانیان چگونه تلقی می‌شود، در حالی که برخی معترضان خواستار مداخله آمریکا هستند؟

کریم سجادپور: اجازه بدهید میان رئیس‌جمهور ترامپ و ایالات متحده تفکیک قائل شوم. در دست‌کم ۹ نوبت، رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور کاملاً مشخص به جمهوری اسلامی هشدار داد که اگر معترضان را بکشند، ایالات متحده مداخله خواهد کرد. آمریکا «آماده و مسلح» است. او معترضان را تشویق کرد که نهادهای خود را تصرف کنند و گفت «کمک در راه است». این‌ها نقل‌قول‌های مستقیم از رئیس‌جمهور ترامپ هستند.

من نمی‌گویم که ایرانیان به‌دلیل ترامپ اعتراض کردند؛ آن‌ها دلایل بی‌شماری برای اعتراض به جمهوری اسلامی دارند. اما معتقدم تحریک‌ها و حمایت‌های ترامپ بر محاسبات ریسک مردم تأثیر گذاشت. وقتی قدرتمندترین مرد جهان می‌گوید «نهادهای خود را تصرف کنید»، «ما پشت شما هستیم»، «ما آماده و مسلحیم»، این قطعاً بر نحوه فکر کردن شما اثر می‌گذارد. به نظر من، در میان ایرانیان این انتظار شکل گرفت که ترامپ مداخله خواهد کرد.

اکنون بیش از یک ماه گذشته است. فکر می‌کنم اکثریت قاطع کسانی که علیه رژیم اعتراض کردند، همچنان منتظر و امیدوارند که رئیس‌جمهور ترامپ به شکلی مداخله کند. البته این افراد متخصص نظامی نیستند. قابل درک است که اگر زیر یک دیکتاتوری سرکوبگر زندگی می‌کنید، به دنبال یک «گلوله جادویی» باشید؛ راه‌حلی که فقط دیکتاتورها را هدف قرار دهد و هیچ رنج یا آشوب اجتماعی ایجاد نکند. اما تجربه دو دهه گذشته حضور آمریکا در خاورمیانه نشان داده که چنین مسیر پاک و بی‌هزینه‌ای وجود ندارد.

با این حال، من معتقدم هیچ کشوری در جهان به اندازه ایران، شکاف میان رفتار حکومت و آرزوهای جامعه‌اش را ندارد. این رژیمی است که آرزو دارد شبیه کره شمالی باشد و جامعه‌ای که آرزو دارد شبیه کره جنوبی باشد. از نگاه من، اصول سازمان‌دهنده جمهوری اسلامی ــ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» ــ باید جای خود را به ملی‌گرایی، میهن‌دوستی و شعار «زنده باد ایران» بدهند. ایران تا زمانی که رابطه‌ای خصمانه با بزرگ‌ترین اقتصاد جهان و قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، یعنی ایالات متحده، داشته باشد، هرگز به ظرفیت عظیم ملی خود دست نخواهد یافت.

این به آن معنا نیست که ایرانیان می‌خواهند به یک دولت دست‌نشانده آمریکا تبدیل شوند یا وابسته به آمریکا باشند. این جامعه، جامعه‌ای بسیار سربلند و با غرور ملی بالاست. اما فکر می‌کنم اکثریت مردم کشور به‌خوبی درک می‌کنند که داشتن رابطه‌ای بهتر با ایالات متحده در راستای منافع ملی ایران است و به‌شدت امیدوارند که رئیس‌جمهور ترامپ به وعده‌هایش عمل کند. اگر او چنین نکند، به نظر من افکار عمومی ایران نسبت به ایالات متحده به‌طور جدی تیره‌تر خواهد شد.

راوی آگراوال: برای افزودن یک بُعد دیگر، ایرانیان درباره اسرائیل چگونه فکر می‌کنند، به‌ویژه در شرایطی که نخست‌وزیر [بنیامین] نتانیاهو این هفته به کاخ سفید می‌آید؟ نگاه ایرانیان به اسرائیل چگونه تغییر کرده است؟

کریم سجادپور: ما درباره کشوری با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت صحبت می‌کنیم، بنابراین دیدگاه‌ها بسیار متنوع است. مطمئناً بسیاری از ایرانیان در سال‌های اخیر تصاویر رنج فلسطینیان را در تلویزیون و تلفن‌های هوشمند خود دیده‌اند و از آن خشمگین شده‌اند. اما در عین حال، بسیاری از ایرانیان به این نتیجه رسیده‌اند که نبرد با اسرائیل، در درجه اول نبرد آن‌ها نیست. یکی از شعارهایی که در اعتراضات شنیده می‌شود این است: «نه لبنان، نه غزه، به فکر ما باش.»

اگر و زمانی که ایران به حکومتی گذار کند که منافع اقتصادی و ملی خود را مقدم بر ایدئولوژی انقلابی بداند، شاهد تغییری عمیق در روابط ایران و اسرائیل خواهیم بود. ایران یک ابرقدرت انرژی است و اسرائیل می‌تواند انرژی ایران را وارد کند. اسرائیل یک ابرقدرت فناوری است و ایران می‌تواند از دانش فنی اسرائیلی‌ها بهره‌مند شود. من نمی‌گویم که این دو کشور بهترین دوستان یکدیگر خواهند شد، اما به احتمال زیاد شاهد عادی‌سازی روابط و شکل‌گیری رابطه‌ای مکمل خواهیم بود.




نظر شما درباره این مقاله:







امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 12:26

پدیدارشناسیِ یک قتلِ عام

امضایِ سُربی بر پیشانیِ آزادی


قربان عباسی

در این ساحتِ منجمد، زبان دیگر ابزارِ بیان نیست؛ کلمات خود زخم‌هایی هستند که دهان گشوده‌اند. وقتی از «امضای سربی» سخن می‌گوییم، از یک استعاره‌ی شاعرانه حرف نمی‌زنیم، بلکه از یک واقعه‌ی فیزیکیِ کریه پرده برمی‌داریم: لحظه‌ای که اراده‌ی یک نظامِ جلاد، در قالبِ گلوله‌ای داغ، بر پیشانیِ بلندِ یک جوان حک می‌شود تا منطقِ «بودن» را به نفعِ «نابودن» مصادره کند. این، پدیدارشناسیِ مرگ در عریان‌ترین و اکسپرسیونیستی‌ترین شکلِ آن است.

پیشانی، در پدیدارشناسیِ بدن، کانونِ تجلیِ اراده و جایگاهِ رویاست. وقتی تک‌تیرانداز از آن بلندیِ ننگین، پیشانیِ جوانی را هدف می‌گیرد، او تنها یک کالبد را نمی‌کشد؛ او در حالِ «نقطه گذاشتن» بر پایانِ یک سطر از تاریخِ آزادی است.

در این تصویرِ اکسپرسیونیستی، جهان از پرسپکتیوِ مگسک، به یک نقطه‌ی سیاه تقلیل می‌یابد. تک‌تیرانداز، آن “چشمِ مطلقِ شر”، ماشه را می‌چکاند و سُربِ مذاب، فضایِ میانِ دو هستی را می‌درد. این سُرب، تنها یک فلز نیست؛ این اراده‌یِ معطوف به ویرانی است که می‌خواهد با سوراخ کردنِ جمجمه، خرد و عصیان را همزمان تخلیه کند. خون، با فواره‌ای تند و سرخ، بر آسفالت می‌پاشد و نقشی می‌زند که هیچ بارانی توانِ شستنِ آن را ندارد. این نخستین پرده از گروتسکِ خیابان است: انسانی که می‌خواست جهان را تغییر دهد، حالا خود به بخشی از سختیِ زمین بدل شده است.

اما فاجعه در لحظه‌ی سقوط به پایان نمی‌رسد. در سایه‌روشنِ کوچه‌های بن‌بست، پدیده‌ی «تیرِ خلاص» رخ می‌دهد؛ عملی که اوجِ جنونِ ساختاری است. جلاد، بر بالایِ پیکری که هنوز نبضش با ضرب‌آهنگی ضعیف برای زندگی می‌جنگد، می‌ایستد. این یک رویاروییِ هستی‌شناختی میان «فرشته‌ی سقوط‌کرده» و «دیوِ چکمه‌پوش» است.

تیرِ خلاص، امضای نهایی است. آن صدایِ خفه و کوتاه، نقطه‌ی پایانی است بر جمله‌ای که با فریاد آغاز شده بود. در این لحظه، بدنِ جوان به یک ابژه‌یِ مطلق بدل می‌شود؛ توده‌ای از گوشت و استخوان که قدرت می‌خواهد ثابت کند مالکِ تمامِ حفره‌های آن است. نگاهِ مقتول در آخرین لحظه، تصویری از وحشت و پرسش است؛ چشمانی که باز مانده‌اند تا بی‌عدالتیِ محض را در ابدیت ثبت کنند.

سپس، نوبت به فضایِ لزج و خاکستریِ سردخانه‌ها می‌رسد. اینجا، مکانِ «انبوهگیِ مرگ» است. کیسه‌های سیاه، ردیف به ردیف، بر تخت‌های فلزی چیده شده‌اند. بوی تندِ خونِ لخته و الکل، اتمسفری می‌سازد که ریه‌ها را می‌سوزاند. در هر کیسه، یک “امکان” دفن شده است؛ جوانی که قرار بود عاشق شود، بنویسد، یا بخندد، حالا تنها یک نمره بر یک برچسبِ کاغذی است.

این تصویر، به غایت غمناک و گروتسک است: پاهایِ برهنه‌ای که از زیرِ کیسه‌ها بیرون زده‌اند، با انگشتانی که هنوز ردِ خاکِ خیابان را بر خود دارند. در این سکوتِ منجمد، “زمان” باز ایستاده است. هر کیسه، یک جهانِ منهدم شده است که زیر فشارِ سربیِ رژیم، به سکوت واداشته شده. والدینِ سوگوار که در میان این ردیف‌های بی‌انتها به دنبالِ پاره‌ی تن خود می‌گردند، تجسمِ زنده‌ی تابلویِ «مصیبت» هستند؛ چهره‌هایی دفرمه شده از درد، با دهان‌هایی که فریادشان در گلو یخ بسته است.

نمی‌توان از این قتل‌عام سخن گفت و از “چشم‌ها” گذشت. ساچمه‌هایی که به قصدِ کور کردن شلیک شدند، نمادِ تلاشِ جلاد برای “خاموش کردنِ جهان” هستند. چشمی که با ساچمه متلاشی می‌شود، تصویری است از غارتِ زیبایی. این همان جایی است که اکسپرسیونیسمِ درد به اوج می‌رسد: چهره‌ای زیبا که حالا با دانه‌های سربی آراسته شده؛ تضادی کریه میانِ نرمیِ صورت و سختیِ فلز. این جوانان، با چشمانی که دیگر نمی‌بینند، به شاهدانِ ابدیِ جنایتی بدل شده‌اند که در تاریکیِ شب رخ داد.

«امضای سربی بر پیشانیِ آزادی»، سندی است بر زوالِ اخلاقیِ یک قدرتِ پوشالی. این متن، نه یک سوگ‌نامه، که یک گواهیِ پدیدارشناسانه است بر آنچه بر بدن‌هایِ نحیفِ آرزو گذشت. خیابان‌های ما امروز، گالریِ بزرگی از زخم‌های اکسپرسیونیستی هستند؛ جایی که هر لکه‌ی خون، هر دیوارِ تیرخورده و هر مزارِ غریب، بخشی از یک کلِ واحد را می‌سازند: روایتِ نسلی که با پیشانیِ گشوده به استقبالِ سُرب رفت تا “آزادی” را از معنا تهی نکند.

در این ضیافتِ خونین، جلاد شاید گمان کند که با شلیک به پیشانی، اندیشه را کشته است؛ اما او غافل است که خونِ ریخته شده بر خاک، ریشه‌های حقیقتی را آبیاری می‌کند که هیچ سردخانه‌ای نمی‌تواند آن را منجمد کند.

گیسوان در باد: پرچمی از جنسِ عصیان

در این ساحت، پدیدارشناسیِ خون به تلاقی‌گاهِ غریبی می‌رسد: جایی که «بدنِ زنانه» از حصارِ پستو و سنت می‌گریزد و در میانه‌ی میدان، به قطب‌نمایِ هستی‌شناختیِ یک ملت بدل می‌شود. اگر پیشانی، ساحتِ اراده بود، بدنِ زن در این کارزار، ساحتِ «تجلی» است؛ بدنی که رژیم سال‌ها کوشید آن را به یاریِ پارچه‌های سیاه و قوانینِ صلب، از “بودن” تهی کند، ناگهان در خیابان به «مرکزِ عالم» بدل می‌شود.

در تابلوی اکسپرسیونیستیِ این انقلاب، «مو» دیگر یک پدیده‌ی بیولوژیک نیست؛ تارهایِ رهایِ گیسوان، خطوطِ پرآشوبِ نقاشی‌ای هستند که سکونِ مرگبارِ شهر را در هم می‌شکنند. وقتی زنی بر فرازِ سکویی می‌ایستد و گیسوانش را به دستِ باد می‌سپارد، در واقع در حالِ پس‌گرفتنِ فضاست.

اما جلاد، این زیباییِ لغزان را برنمی‌تابد. در پدیدارشناسیِ سرکوب، گیسوی رها، «نظمِ تیره» را مخدوش می‌کند. پس، گلوله را نه فقط به قلب، که به همان گیسوان نشانه می‌رود. صحنه‌ی شلیک به زنی که تنها سلاحش وزشِ موهایش در باد است، اوجِ گروتسکِ تراژیک است: تقابلِ فلزِ سرد و سیاه با ابریشمِ گرم و زنده. اینجا، بدنِ زنانه به یک «مانیفستِ گوشتی» بدل می‌شود که با هر قطره خون، بطلانِ یک ایدئولوژیِ هزارساله را امضا می‌کند.

در سردخانه‌ها، وقتی پارچه‌ی سفید را از روی پیکرِ ظریفِ زنی کنار می‌زنند، حفره‌ی گلوله بر روی سینه، دهانی است که فریاد می‌زند. رژیم با شلیک به سینه‌ی زنان، در پیِ کشتنِ «امکانِ تداوم» است. آن‌ها می‌خواهند قلبی را از کار بیندازند که ضرب‌آهنگش، نبضِ یک خیابان را تنظیم می‌کند.

این تصویرِ اکسپرسیونیستی، سرشار از تضادهایِ گزنده است: پوستی که باید مأمنِ نوازش باشد، حالا زیرِ فشارِ چکمه‌ی زمختِ بازجو دفرمه شده است. کبودی‌هایِ روی پهلوها، مدال‌هایِ افتخاری هستند که “تَن” در مواجهه با “تیربار” کسب کرده است. زن در این میدان، نه یک قربانیِ منفعل، که یک سوژه‌یِ آفریننده است؛ او با مرگِ خود، معنایِ جدیدی از شجاعت را بازآفرینی می‌کند که در آن، ترس، قافیه را به “حضور” می‌بازد.

در دخمه‌هایِ نمور، جایی که دیوارهایِ سیمانی شاهدِ حقیرترین کینه‌توزی‌ها علیه زنانگی هستند، بدنِ زن به سنگرِ نهایی بدل می‌شود. جلاد با شکنجه، در پیِ درهم‌شکستنِ آن ظرافتی است که خودش از آن هراسان است.

تصویرِ گروتسکِ زنانی که با دست‌بند به تخت‌های فلزی بسته‌ شده‌اند، یادآورِ تابلوهایِ شکنجه‌یِ دورانِ تاریکِ تفتیشِ عقاید است؛ اما با ریتمی مدرن. موهایِ کشیده شده، ناخن‌هایِ شکسته و صدایِ لرزانِ آوازی که در انفرادی خوانده می‌شود، همگی اجزایِ یک سمفونیِ ناتمامِ اکسپرسیونیستی هستند. اینجا، زن دیگر فقط یک نفر نیست؛ او تکثیر می‌شود در تمامِ زنانی که در طولِ تاریخ، بدنشان میدانِ جنگِ قدرت‌ها بوده است. او با هر زخم، مرزهایِ «درد» را جابجا می‌کند.

زنانِ این سرزمین، با چشمانی رو در رویِ مرگ ایستادند که انگار از پیش، ابدیت را دیده بودند. حتی وقتی ساچمه‌ها، بینایی را از آن‌ها گرفتند، “نگاهِ” آن‌ها باقی ماند. زنی که با چشمی تخلیه‌شده و لبخندی بر لب به دوربین می‌نگرد، تجسمِ پیروزیِ روح بر ماده است. این تصویر، به غایت غمناک اما باشکوه است؛ این همان «زیبایی‌شناسیِ جراحت» است. جلاد می‌خواست او را نابینا کند تا دیگر نبیند، اما او اکنون با حفره‌یِ خالیِ چشمش، تمامِ جهانیان را وادار به دیدنِ حقیقت کرده است.

در نهایت، پدیدارشناسیِ این قتل‌عام در قامتِ «مادرانِ دادخواه» به کمال می‌رسد. زنانی که عکسِ فرزندانِ مقتولشان را بر سینه می‌فشارند و در خیابان‌ها مویه می‌کنند، “غم” را به “خشمِ سازمان‌یافته” بدل کرده‌اند. این دیگر یک سوگواریِ شخصی نیست؛ این یک کنشِ پدیدارشناختیِ جمعی است.

امضای سربی بر پیشانیِ آزادی، با خونِ زنان، رنگی ارغوانی به خود گرفت. آن‌ها ثابت کردند که بدنِ زنانه، نه یک ابژه‌یِ جنسی یا ابزارِ تولید، بلکه سنگرِ بنیادینِ مقاومت است. در این تئاترِ قصابی، زنان با بدن‌هایِ مُثله‌شده اما ایستاده‌شان، پرده‌یِ آخر را به گونه‌ای نوشتند که در آن، جلاد در خونِ خویش غرق می‌شود و آزادی، با گیسوانی رها، از میانِ کیسه‌هایِ سردخانه به خیابان بازمی‌گردد.

پدیدارشناسیِ طنین: فریادِ شبانه و حنجره‌هایِ مصلوب

وقتی خیابان در تسخیرِ چکمه‌هاست و شب با چادرِ سیاه و سنگینِ امنیتی بر شهر چنبره می‌زند، «صدا» تنها پدیده‌ای است که از دیوارها عبور می‌کند. در این ساحت، ما با یک اکسپرسیونیسمِ صوتی روبرو هستیم؛ جایی که حنجره، آخرین سنگرِ سوژه برای اعلامِ «حضور» در برابرِ هجومِ «نیستی» است.

شب در پدیدارشناسیِ استبداد، زمانِ پنهان‌کاریِ جلاد است؛ زمانِ جابجاییِ اجساد و شستنِ خون‌ها. اما ناگهان، سکوتِ کرکننده‌یِ شهر با فریادی از اعماقِ یک آپارتمان می‌شکند. این فریاد، یک صوتِ ساده نیست؛ این انفجارِ هستی است.

تصویر کنید: پنجره‌ای گشوده می‌شود به سویِ تاریکیِ مطلق. زنی یا مردی، بی‌آنکه دیده شوند، تمامِ حجمِ ریه‌های خود را به بیرون پرتاب می‌کنند. این «فریادِ شبانه»، تجسمِ صوتیِ تابلوی «جیغ» مونک است؛ خطوطِ لرزانی از صدا که در آسمانِ سیاهِ شهر می‌پیچند و دیوارهایِ بتنیِ وحشت را خراش می‌دهند. این فریاد، «من هستم»ی است که در پاسخ به «تو باید بمیریِ» رژیم طنین‌انداز می‌شود.

در اینجا با گروتسکِ صد مواجهیم با پارسِ گلوله در برابرِ ترانه‌یِ اعتراض. در این پدیدارشناسی، ما با یک تقابلِ صوتیِ هولناک روبرو هستیم:

صدایِ قدرت: صدایِ خشکِ شلیکِ گاز اشک‌آور، غرشِ موتورهایِ سرکوب و طنینِ فلزیِ باتوم بر سپرها. این‌ها صداهایِ «مکانیکی» و بی‌روح هستند؛ صداهایِ “مرگ”.

صدایِ مقاومت: طنینِ شعارها، کوبیدنِ قاشق بر ظرف‌ها و آوازهایِ دسته‌جمعی در بازداشتگاه‌ها. این‌ها صداهایِ «ارگانیک» و لرزان‌اند؛ صداهایی که از گوشت و پوست و رنج برمی‌آیند.

این تضاد، به غایت غمناک است. وقتی صدایِ لطیفِ جوانی که ترانه‌ای را زمزمه می‌کند با صدایِ زمختِ یک «تیرِ خلاص» قطع می‌شود، ما شاهدِ سلاخیِ موسیقی توسطِ سرب هستیم. حنجره‌ای که برای آزادی می‌لرزید، حالا با لخته‌های خون مسدود شده است. این تصویرِ اکسپرسیونیستی از سکوتِ پس از شلیک، سنگین‌تر از هر فریادی است.

جلاد گمان می‌کند با گلوله‌ای در گلو، صدا را خاموش کرده است. اما در منطقِ پدیدارشناسیِ این انقلاب، صدا «دگردیسی» می‌یابد. صدایِ جوانِ مقتول در حنجره‌یِ مادرش بازتولید می‌شود؛ در فریادهایِ شبانه‌ی همسایه‌ها تکثیر می‌شود و در نهایت، به یک پژواکِ ابدی بدل می‌گردد که خواب را از چشمانِ ساختمان‌هایِ بلندِ حکومتی می‌رباید.

صداها در دیوارها ذخیره می‌شوند. شهرِ ما اکنون یک «جعبه‌یِ پژواکِ بزرگ» است. هر پنجره، دهانی است که به سوی عدالت گشوده شده. حتی وقتی سردخانه‌ها پر می‌شوند و خیابان‌ها در سکوت فرو می‌روند، این فریادهایِ منجمد شده در فضایِ شهر، به صورتِ یک «اضطرابِ مداوم» برای جلاد باقی می‌مانند.

«امضای سربی» می‌خواست زبان را ببرد، اما تنها باعث شد که تمامِ بدن به زبان بدل شود. اکنون، حتی سکوتِ سنگینِ مزارها نیز نوعی فریادِ اکسپرسیونیستی است؛ فریادی که از زیرِ خاک، ارکانِ قدرت را به لرزه درمی‌آورد. این پدیدارشناسیِ رنج، نشان می‌دهد که در نهایت، طنینِ حقیقت، ماندگارتر از ارتعاشِ گلوله است.

باری این شهادت نامه ی ماست
شهادت‌نامه‌یِ حنجره‌هایِ مصلوب: تابلویِ ناتمامِ یک قتل‌عام

این «شهادت‌نامه»، نه با مرکب، که با غلظتِ سرخِ اکسپرسیونیستی و بر صفحه‌یِ منجمدِ تاریخِ این جغرافیا نگاشته می‌شود. این مرثیه‌ای است برای آینده؛ برای آنان که از ما خواهند پرسید: «در آن سال‌هایِ سربی، هستی چگونه زیرِ پاشنه‌یِ دژخیم مچاله شد؟»

آیندگان بدانند! ما در دورانی زیستیم که «هندسه‌یِ شلیک»، معماریِ شهرهایمان را بازنویسی کرد. آنجا که پنجره‌ها باید دریچه‌یِ نور می‌بودند، به چشمخانه‌هایِ تک‌تیراندازان بدل گشتند. از فرازِ آن ساختمان‌هایِ بلند، که بر ریه‌هایِ بی‌دفاعِ ما مسلط بودند، انسان —آن موجودِ گشوده به سویِ امکان‌هایِ رها— در کسری از ثانیه دچارِ سقوطِ عمودی شد. مگسک، نه یک ابزار، که یک قاضیِ پوچ‌گرا بود که حکمِ نیستی را بر حنجره‌هایِ تپنده صادر می‌کرد.

ما شهادت می‌دهیم که خیابان، ساحتِ گشت‌وگذار نبود؛ «جغرافیایِ تله» بود. آسفالتِ سرد، بومِ نقاشیِ جلادی شد که با چکمه‌هایِ سنگین، «جیغِ بنفشِ زمین» را درمی‌آورد. هر کوچه، بن‌بستی برایِ آگاهی گشت. وقتی جوانانِ ما با سینه‌هایی لخت به استقبالِ گلوله رفتند، تئاترِ قصابی آغاز شد. ما واژگونیِ انسان را دیدیم؛ دیدیم که چگونه قدرت، شکوهِ یک بدنِ زنده را به توده‌ای از گوشت و اعتراض تقلیل داد.

به یاد آورید چشم‌هایی را که به غارت رفتند. ما در «ضیافتِ ساچمه و قرنیه» حضور داشتیم. آنجا که ساچمه‌هایِ حقیر، کانونِ بیناییِ یک ملت را هدف گرفتند تا جهان را از درونِ یک حُفره‌یِ سرخ تماشا کنیم. این تنها یک جراحت نبود، یک بیانیه‌یِ سیاسی بود: جلاد می‌خواست ثابت کند که تماشا کردنِ آزادی، هزینه دارد. اما هر چشمِ از حدقه درآمده، به چراغی بدل شد که تاروپودِ دروغینِ قدرت را افشا کرد.

ای آیندگان! وقتی به سردخانه‌هایِ ما آمدید، با «آناتومیِ پلاستیک و انجماد» روبرو خواهید شد. ما بدن‌هایی را دیدیم که در کیسه‌هایِ تیره، ردیف به ردیف، بویِ غیاب می‌دادند. اینجا «بیوپولیتیکِ تاریک» در عریان‌ترین شکلش حکمفرما بود؛ جایی که حاکم، حتی بر جسدِ منجمد نیز اعمالِ قدرت می‌کرد. اما هر کالبدِ بی‌جان در آن سردخانه‌هایِ نمور، به یک «پرسشِ ابدی» بدل گشت. آن‌ها گمان کردند با انباشتنِ اجساد، مسئله را پاک کرده‌اند، اما هر جسد، سنگی شد در بنایِ یادبودِ وجدانِ جمعیِ ما.

ما شهادت می‌دهیم بر آن لحظه‌یِ هولناکِ «تیرِ خلاص». وقتی که جلاد، امضایِ سربی خود را بر پیشانیِ بلندِ آزادی حک کرد. ما رقصِ مُرده‌یِ بدن‌ها را در جوی‌هایِ خون دیدیم؛ رقصِ زنانی که گیسوانشان پرچمِ عصیان بود و مردانی که صدایشان در میانه‌یِ فریاد، توسطِ فلز بلعیده شد. این «پالتِ جلاد» بود: غلظتِ نیهیلیسمی که می‌خواست شهر را به رنگِ تسلیم درآورد، اما تنها توانست آن را به رنگِ ابدیت آغشته کند.

این است شهادت‌نامه‌یِ ما

ما با چشمانی مُثله‌شده، شاهدِ غروبِ انسانیت در دستانِ دژخیم بودیم. ما دیدیم که چگونه آزادی در سردخانه منجمد شد، اما در فریادهایِ شبانه دوباره متولد گشت. این متن را به یادگار بگذارید تا بدانید «بودن» در این خاک، به قیمتِ خونِ لخته بر پیشانیِ آرزوها به دست آمد. ما نرفتیم؛ ما در تک‌تکِ حفره‌هایِ گلوله بر دیوارهایِ این شهر، حاضر مانده‌ایم.

—————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعه‌شناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.


نظر خوانندگان:


■ درود قلبی نثار قربان عباسی!
نمیدانم از نثر جنابعالی زیباتر هم می‌توان درد این ملت و در عین حال شکوه فریاد آزادی را رقم زد؟! ممنون بابت نوشته نغزت برای ایرانی، برای ایران ویران!
با احترام بیژن


 




نظر شما درباره این مقاله:







فاشیعیسم و بازتولیدِ شرِ مطلق
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 10.02.2026, 10:05

فاشیعیسم و بازتولیدِ شرِ مطلق


محمود صباحی

طرح مسئله

اصطلاح «فاشیعیسم» را از عرفان ثابتی وام می‌گیرم و آن را به‌مثابه مقوله‌ای تحلیلی و انتقادی به کار می‌برم. مقصود من از فاشیعیسم، شکلی خاص از سامان‌یابی قدرت در جمهوری اسلامی است که در آن، روش‌های فاشیستیِ حذف، اطاعت و یک‌دست‌سازی با سازوکارهای شیعیِ تقیه و خدعه، تظلّمِ نمایشی، تقدسِ غلوآمیز و تعلیقِ ساختاریِ مسئولیت فردی درهم می‌آمیزند. در این سامانه، عاملِ خشونت نه به‌مثابه فاعلی مسئول، بلکه به‌عنوان مجریِ اراده‌ای مقدس بازنمایی می‌شود؛ اراده‌ای که «قتل» را نه جنایت، بلکه انجامِ وظیفه‌ای اخلاقی یا دینی ـــ و در گفتمان شیعی، حتی «رحمتی» در حق مقتول ـــ تفسیر می‌کند و در لحظه‌‌‌ای گنگ و مبهم، قاتل را هم‌زمان در جایگاه «حق» و «قربانی» می‌نشاند. حاصلِ این وارونگی آن است که کشتار نه‌تنها از مدار مسئولیت اخلاقی بیرون رانده می‌شود، بلکه با زدودن فاعلیتِ حقوقیِ فردِ جنایت‌کار، امکانِ بازخواست و دادخواهی از او و شبکه‌ی همدستانش به‌طور ساختاری معلق می‌ماند.

فاشیعیسم ماشین تولید شر مطلق است؛ اما نه به‌سبب شدت خشونت یا ماهیت متافیزیکی‌اش، بلکه از آن رو که امکان داوری و آزادی انتخاب را به‌طور ساختاری مسدود می‌کند و از این طریق مسئولیت فردی و امکان بازخواست را از بنیاد برمی‌اندازد. در این ولایتِ مطلقه، آمرِ قتل و عاملِ آنْ فاعلِ مسئول به‌شمار نمی‌آیند؛ هر دو در مراتبی ازپیش‌مقدر، تنها مجری اراده‌ای قهار و مطلق‌اند. به بیان دقیق‌تر، فاشیعیسم شرِ مطلق است، زیرا خود را خیرِ مطلق می‌پندارد؛ و هم‌زمان مولد و بازتولیدکننده‌ی شرِ مطلق، زیرا با حواله‌دادن جنایت به اراده‌ای فراشخصی و غیرپاسخ‌گو، امکان داوری، مسئولیت و بازخواست را به کلی منتفی می‌کند. از همین‌رو، مقابله با آن نه از جنس موعظه‌ی اخلاقی یا اصلاحِ درون‌گفتمانی، بلکه تنها از مسیرِ بازسازیِ اخلاق به‌مثابه مسئولیتِ شخصی و پذیرش و استقرار تکثر ارزش‌ها در سپهر حقوقی و سیاسیِ جامعه ممکن است.

قتل‌عام دی‌ماه: زخمی برای بازسازیِ اخلاقیِ سیاست

کشتار هجدهم و نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ خورشیدی باید به مسئله‌ای حل‌ناشدنی در تاریخ ما بدل شود؛ بدین معنا که هیچ‌کس حق ندارد با توسل به روایت‌سازی، مصالحه، فراموشی یا حتی با نام «عبور به آینده»، از روی آن بپرد یا آن را به گذشته بسپارد. برخی رخدادها باید گشوده بمانند تا حافظه‌ی اخلاقیِ یک جامعه زنده بماند؛ به بیان دقیق‌تر، برخی تروماها یا روان‌زخم‌های جمعی نه قابل «پشت سر گذاشتن»‌اند و نه سزاوار آن. این زخم‌ها باید همچون معیار و سنگِ محک، پیوسته پیشِ روی جامعه باقی بمانند تا هر نسل، نسبتِ خود را با آن‌ها بسنجد و جایگاه اخلاقیِ خویش را از نو تعریف کند. در تاریخ معاصر، هولوکاست نمونه‌ی روشن چنین رخدادی است: نه فقط به‌مثابه یک فاجعه‌ی انسانی، بلکه به‌عنوان معیاری اخلاقی برای سنجش فروپاشی تمدنی که به عقلانیت، پیشرفت و قانون می‌بالید. اهمیت هولوکاست فقط در شمار قربانیان یا شیوه‌ی قتل نبود، بلکه در این بود که نشان داد چگونه یک نظم حقوقی، بوروکراتیک و به‌ظاهر عقلانی، نه با تعلیق قانون، بلکه با اجرای آن می‌تواند در خدمت نابودی انسان قرار گیرد. از همین رو، کشتار دی‌ماه باید به معیاری بدل شود؛ معیاری برای سنجش شکست اخلاق آرمان‌شهری، نجات‌بخش و کل‌گرا در برابر اخلاقی زمینی، کاربردی و کثرت‌گرا که بر مسئولیت فردی استوار است و از تعلیق داوری اخلاقی به نام اهداف متعالی سر باز می‌زند؛ زخمی که باید به بازسازی اخلاقیِ سیاست در جامعه‌ی ایرانی بینجامد.

مسئولیت اخلاقی فراتر از مسئولیت حقوقی

پیش از هر چیز، این کشتار ما را ناگزیر می‌کند از تقدم مسئولیت اخلاقی بر مسئولیت حقوقی سخن بگوییم؛ زیرا درست در چنین لحظه‌هایی است که شکاف میان این دو عیان می‌شود و توسل به قانون، نه راهِ حل، بلکه خود بخشی از مسئله است. قانون می‌تواند غیر اخلاقی باشد، اما مسئولیت اخلاقی هرگز قابل واگذاری نیست؛ آدمی حق ندارد قوه‌ی داوری و مسئولیت شخصی خود را به اطاعت از قانون بسپارد. از همین‌رو، نخستین وظیفه، پاسخ‌گو کردن همه‌ی کسانی است که به هر نحو در قتل‌عام عامدانه و فجیع دی‌ماه دست داشته‌اند؛ چرا که مسئولیت اخلاقی آنان هرگز در انجام «وظیفه‌ی قانونی» حل نمی‌شود. ارجاع به قانون، فرمان یا سلسله‌مراتب اداری نه تنها از بار اخلاقی جنایت نمی‌کاهد، بلکه آن را سنگین‌تر می‌کند؛ جنایت درست از جایی آغاز می‌شود که داوری اخلاقی به اطاعت قانونی واگذار می‌شود.

مسئولیت اخلاقی، همگانی است؛ اما این همگانیت به معنای یک کل انتزاعی، مبهم و بی‌چهره نیست. این مسئولیت، برآیند مسئولیت شخصیِ یکایک افراد است. هر کنش‌گر، در هر سطحی از زنجیره‌ی فرمان، حامل سهمی از این مسئولیت است و از همین‌رو هیچ‌کس نمی‌تواند دست خود را از خون مقتولان با این استدلال که «مأمور معذور» بوده، بشوید. مفاهیمی چون «سیستم»، «ساختار»، «شرایط» یا «اطاعت از دستور» نه سپر دفاعی، بلکه ابزار فرار از داوری اخلاقی‌ و در عمل برای وانهادن مسئولیت شخصی‌ است. به تعبیر هانا آرنت، مسئولیت شخصی یعنی فرد حتی در فاسدترین و خشن‌ترین نظام‌ها نیز قوه‌ی داوری خود را از کار نیندازد. او موظف است این قوه را زنده نگه دارد و از خود بپرسد: آیا پس از انجام این کار می‌توانم شب را با خودم در یک اتاق بگذرانم؟ آیا می‌توانم با خودِ خویش زندگی کنم؟ این پرسشِ به ظاهر ساده، مرزی روشن میان کنش اخلاقی و مشارکت در جنایت ترسیم می‌کند. هیچ‌کس نباید پشت مفاهیم کلی و بی‌چهره پنهان شود و بدین‌وسیله از مسئولیت شخصی خود در دلِ نظمِ سازمان‌یافته‌ی خشونت شانه خالی کند. در فردای آزادی ایران، بسیاری از کسانی که جنایت کرده‌اند یا در سطوح اداری همدست حاکمیت فاشیعیستی بوده‌اند، خواهند کوشید خود را پشت مفهوم «گناه جمعی» پنهان کنند؛ زیرا آن‌جا که همه گناه‌کارند، در نهایت هیچ‌کس گناه‌کار نیست. مسئولیت شخصی در دوران فاشیعیسم باید معیارِ گریزناپذیرِ بازخواست جنایت‌کاران و همدستان‌شان در پیش‌گاه قانون باشد.

اخلاق کاربردی و کثرت‌گرا در مقابل اخلاق آرمان‌شهری

این روزها کسانی با تکیه بر واژه‌ی «اخلاق» در عرصه‌ی عمومی ظاهر شده‌اند و در برزن‌های مجازی به موعظه‌گری مشغول‌اند. آن‌ها با لحنی قاطع و مطلق‌گو سخن می‌گویند؛ گویی اخلاق حقیقتی یگانه است و کلید آن نیز تنها در خریطه‌ی ایشان قرار دارد. اینان در مقام داورانِ خودخوانده‌ی اخلاق، هم جنایت‌کاران را محکوم می‌کنند و هم معترضان را؛ با این استدلال که هم این‌ها «خشمگین بوده‌اند» و «خشونت ورزیده‌اند» و هم آن‌ها ــ گویی همین خشم و خشونت‌های پراکنده در برابر نیروهای تا بن دندان مسلح، برای سلب مشروعیت از اعتراض و توجیه قتل‌عام کفایت می‌کند.

مضحک‌تر آن‌که این داوران اخلاقی، که به جای داوریِ خودْ مشغول داوری دیگران‌اند، به‌طرزی معجزه‌آسا از هر دو سوی این منازعه بیرون می‌ایستند تا مبادا دامن‌شان تر شود. اینان را نمی‌توان تنها «موعظه‌گر» نامید؛ آن‌ها پیش و بیش از هر چیز، خودنمایان اخلاقی‌اند و خاصه از مفاهیم فلسفی نه برای فهم واقعیت، بلکه برای نشاندنِ خویش بر بارگاه فضیلت بهره می‌برند. اخلاق در نزد آنان نه ابزاری برای داوری و پذیرش مسئولیت، بلکه فرصتی است برای قرار گرفتن در موضع برتر نسبت به جامعه و حاکمیت، بی‌آن‌که هیچ بار اخلاقی را بر دوش کشند. حال آن‌که چنین اخلاقِ یکه، یک‌سویه و بی‌هزینه‌ای در بنیاد وجود خارجی ندارد؛ و درست همین یکه‌تازی اخلاقی و خاصه تصورِ وجود یک موضع اخلاقی ناب و بی‌تعارض است که امروز به قلب اخلاق در جامعه‌ی ایران شلیک کرده و به نام تقوا و تعالی، جوی خون به راه انداخته است. این موعظه‌گران بر واقعیتِ پیشِ روی‌ِ خود چشم می‌بندند، زیرا هدف آگاهانه یا ناآگاه‌شان هدایت و تربیت دیگران است، نه فهم واقعیتی که اکنون در حال وقوع است. به بیان دیگر، آن‌ها از یاد برده‌اند که آن‌چه امروز باید محکوم شود، پیش از هر چیز اخلاقِ انحصارطلبِ آرمان‌شهری است؛ اخلاقی که حق را به تمامی به نام خود مصادره می‌کند و با لحنی مطلق و داورانه به وعظ می‌نشیند، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای جرئت مواجهه‌ی جدی با عمق فاجعه‌ی رخ‌داده را داشته باشد. این اخلاق می‌کوشد لحظه‌ای «ناب» از داوری اخلاقی به ما نشان دهد؛ لحظه‌ای ناممکن که در آن هیچ خطای واقعی قابل مشاهده نیست و هیچ مسئولیتی بر دوش گرفته نمی‌شود، و در عمل، حقیقت و اخلاق در آن گم می‌شوند.

تناقض بنیادینی که این اخلاق‌گرایان با آن دست‌ به‌ گریبان‌اند این است که از یک‌سو با گزاره‌ی «نباید از هیچ‌یک از طرفین هیولا ساخت»، هرگونه داوری اخلاقی را بلاموضوع می‌کنند، اما از سوی دیگر، همین اختگیِ اخلاقیِ خود را «مبارزه در میان هیولاها» می‌نامند؛ و این‌گونه به سیرک‌شان رونق می‌بخشند: سیرکی که در آن همه‌ی فیلسوفان غرب و عارفان شرق دور و نزدیک به تردستی و بند‌بازی واداشته شده‌اند تا به باکره ماندن ایشان در آن روز‌‌های برخاستن مردم گواهی دهند ـــــ و این تناقض، سرنوشتِ همه‌ی کسانی است که در دامِ اخلاقِ آرمان‌شهری افتاده‌اند؛ کسانی که با حمله به یوتوپیا‌های دیگر، در واقع راه را برای گسترش یوتوپیایِ پندارینِ خود هموار می‌‌سازند و بدین‌سان از مواجهه با واقعیتِ انضمامی و، مهم‌تر از آن، از پذیرش مسئولیت شخصیِ خویش در این لحظه‌ی تاریخی شانه خالی می‌کنند. در این میان، آن‌چه به‌راستی از نگاه این اخلاق‌گرایان مغفول مانده و برای اخلاقی ساختن سیاست ما ضروری است، همان اخلاقی است که آیزایا برلین آن را «اخلاق کثرت‌گرا» می‌نامد؛ اخلاقی که به تکثر خیرها و شرها اذعان دارد، تضادهای واقعی را به رسمیت می‌شناسد و داوری اخلاقی را از توهم نسخه‌ای یگانه، مطلق و بی‌تعارض رها می‌کند.

مسئله این‌جاست: نگریستن به جهان، چه از منظرِ قطبیِ خیر و شر و چه از فراسوی خیر و شر، می‌تواند کنش اخلاقی را به‌کلی معلق کند. در حالت نخست، فروکاستن رویدادها به قطب‌های اخلاقیِ از پیش‌ساخته، داوری اخلاقی را در عمل تهی و بی‌اثر می‌سازد، زیرا تصمیم پیشاپیش گرفته شده است؛ و در حالت دوم، انکار وجود خیر و شر، امکان هرگونه داوری اخلاقی را از بنیاد ناممکن می‌کند. حال آن‌که مرز میان خیر و شر نه از پیش آماده است و نه ثابت، بلکه باید در نسبت با موقعیت‌های زیسته و لحظه‌های مشخص سیاسی تشخیص داده شود ــــ و از همین‌روست که اخلاق کثرت‌گرا اهمیتی حیاتی می‌یابد: اخلاقی که با پیچیدگی‌های واقعی زندگی سر و کار دارد و انسان‌های گوشت‌وپوست‌ودار را در پایِ آرمان‌های انتزاعی قربانی نمی‌کند.

تفاوت میان این دو اخلاق یعنی اخلاق آرمانی و اخلاق کثرت‌گرا تفاوتی صوری یا لفظی نیست؛ اختلافی بنیادین در نسبت با «حقیقت» و «تضاد» است. اخلاق آرمان‌شهری بر این پیش‌فرض بنا شده که برای همه‌ی پرسش‌های اصیل انسانی تنها یک پاسخ نهایی و هماهنگ وجود دارد و همه‌ی ارزش‌های خیر ــــ آزادی، عدالت، نظم ــــ در نقطه‌ای واحد به کمال و آشتی می‌رسند. این تصور در عرصه‌ی سیاست، اغلب به توجیه خشونت و اجبار برای تحقق آن هدف واحد می‌انجامد. در مقابل، اخلاق کثرت‌گرا یا پلورالیستی این حقیقت را بازتاب می‌دهد که ارزش‌های انسانی ذاتی، متکثر و در عمل با یکدیگر در تعارض‌اند و هیچ فرمول نهایی یا ترازوی پیشینی‌ای برای حل این تعارض‌ها وجود ندارد. از این منظر، سیاست نه میدان تحقق یک کمال انتزاعی، بلکه هنر دشوار اولویت‌بندی و سازش میان ارزش‌های ناسازگار است ـــــ هنری که هدفش جلوگیری از قربانی شدن انسان‌ها در پای آرمان‌های مطلق است.

سیاست از منظر آیزایا برلین، به‌کاربستن اخلاق در عرصه‌ی جمعی است؛ اما این اخلاق، از آن‌جا که در بنیاد خود تکثرگراست، ناگزیر خصلتی تراژیک دارد. به این معنا که هیچ دستورالعملِ کلی ــــ خواه منفعت‌گرایانه، خواه وظیفه‌گرایانه ــــ وجود ندارد که بتواند در همه‌ی تعارض‌ها به ما بگوید چه کاری «درست» است. هر موقعیت سیاسی، صحنه‌ی انتخابی یگانه و پرمخاطره است. درست در همین‌جا مسئولیت شخصی به اوج می‌رسد؛ زیرا هیچ فرمولی نمی‌تواند بارِ این انتخابِ تراژیک را از دوشِ فرد بردارد. از همین‌رو، سیاست ــــ برخلاف تصور آرمان‌شهریان ــــ نه صحنه‌ی تقابل ساده‌ی «خیر» و «شر»، بلکه عرصه‌ای است که در آن با دو «خیرِ اصیل» روبه‌رو می‌شویم؛ خیرهایی که هر دو موجه و ارزشمندند، اما تحقق هم‌زمان‌شان ناممکن است. همین وضعیت نشان می‌دهد که کنش اخلاقی نه در لحظه‌ای ناب و بی‌هزینه، بلکه همواره در میدانِ انتخاب‌هایی دشوار، پرهزینه و گاه ناسازگار با یکدیگر شکل می‌گیرد. از همین‌رو، در جهان انسانی هیچ چیز مجانی نیست؛ حتی «آب و برق» ــــ آن‌گونه که تجربه کرده‌ایم. هر انتخاب سیاسی ناگزیر مستلزم پرداخت هزینه است. جامعه‌ای که عدالت را در اولویت می‌گذارد، باید بداند که ممکن است بخشی از آزادی‌های فردی را محدود کند؛ و جامعه‌ای که آزادی را مقدم می‌داند، باید پیامدهایی چون نابرابری را بپذیرد. فریب بزرگ اخلاق‌گرایان آرمان‌شهری این است که وانمود می‌کنند می‌توان «همه‌ی خوبی‌ها» را هم‌زمان داشت. در صورتی که به زبان برلین هیچ فرمول ریاضی و هیچ جامعه‌ی ایده‌آلی وجود ندارد که در آن همه‌ی ارزش‌ها با یکدیگر آشتی کنند.

کسانی که مدعی‌اند می‌توان هزینه‌ها را به صفر رساند، در واقع دست به فریب می‌زنند. سیاست اخلاقی نه پنهان‌کردن هزینه‌ها، بلکه آشکار ساختن و سنجش آگاهانه‌ی آن‌هاست: این‌که جامعه بداند چه مقدار از کدام ارزش را، برای حفظ کدام ارزش دیگر، قربانی می‌کند بی‌آن‌که هیچ‌یک را به‌کلی نابود سازد. جهانِ بی‌تعارض، جهانِ انسان‌ها نیست؛ تصویر یک بهشت موعود است که در آن انتخاب از میان رفته است. در جهان واقعی، سیاست یعنی پذیرش این حقیقتِ تراژیک که تحقق هر ارزشِ مهم، مستلزم چشم‌پوشی از ارزشی دیگر است. تلاش آرمان‌گرایان برای برجهیدن از فراز این وضعیتِ تراژیک، از طریقِ مهندسیِ ارشادی و اجتماعی و با انکارِ تکثر ارزش‌ها، نه به رهایی می‌انجامد و نه به تعالی؛ بلکه به نفیِ امکانِ انتخاب منتهی می‌شود. و همین نفیِ انتخاب است که راه را به سوی شرِ مطلق ـــ از شکنجه تا کشتار ـــ می‌گشاید؛ چنان‌که تاریخ بارها نشان داده است، سهمگین‌ترین فجایع به دست کسانی رقم خورده که، همچون فاشیعیسمِ حاکم بر ایران، با یقین کامل می‌پنداشتند خیرِ مطلق را می‌شناسند.

تقدم اخلاق بر دین و آزادی به‌مثابه شرطِ امکانِ اخلاق

اخلاق باید از دین مستقل باشد، و دین تنها تا آن‌جا موجه است که با اخلاق تعارض نداشته و در خدمت آن قرار گیرد. بدون این شرط، دین فاقد هرگونه مشروعیت در عرصه‌ی عمومی است. هر جا میان این دو تعارضی پدید آید ــــ چنان‌که در قتل‌عام دی‌ماه رخ داد ــــ باید بی‌درنگ دین را کنار گذاشت و اخلاق را به‌عنوان معیار نهایی داوری برگزید. اما این تقدمِ اخلاق تنها زمانی معنا دارد که اخلاق را نه مجموعه‌ای از احکام کلی و از پیش‌تعیین‌شده، بلکه به‌مثابه‌ توان و تعهدِ فرد برای داوری و پاسخ‌گویی در موقعیت‌های مشخص درک کنیم؛ اخلاقی که از دلِ پذیرشِ تکثر ارزش‌ها برمی‌خیزد، نه از انکار آن‌ها. در چنین افقی، اخلاق نه اطاعت از یک اصل یگانه، بلکه پذیرفتنِ مسئولیتِ انتخاب میان ارزش‌های متعارض است ـــ و شر نیز، نه محصولِ فقدان اخلاق، بلکه حاصلِ انکارِ همین تکثر، تنوع و تعارض‌های واقعی میان ارزش‌های انسانی است؛ و درست از همین‌جا مسئله‌ی انتخاب ــ و در پیِ آن، آزادی ــ سر برمی‌آورد.

چنان‌که آیزایا برلین نشان می‌دهد، تکثرگرایی اخلاقی محکم‌ترین برهان برای ضرورت آزادی ــــ به‌ویژه آزادی منفی[۱] ــــ است. اگر بپذیریم که ارزش‌های انسانی همچون آزادی، عدالت و وفاداری هم‌زمان اصیل‌اند اما لزوماً با یکدیگر سازگار نیستند و هیچ فرمول واحدی برای حل نهایی تعارض میان آن‌ها وجود ندارد، آن‌گاه «انتخاب» به بنیادی‌ترین ویژگیِ زیست انسانی بدل می‌شود. در چنین جهانی، هیچ مرجع مقتدری نمی‌تواند مدعی داوری نهایی باشد؛ از همین‌رو، وجود قلمروی آزاد و امن که فرد بتواند در آن، بی‌اجبار دولت یا اخلاق رسمی حاکمیت، میان این خیرهای متعارض دست به انتخاب بزند، حیاتی است. آزادی در این معنا نه امتیاز یا تجمل، بلکه شرط امکان زندگی اخلاقی است. از نظر برلین، سیاست اخلاقی نه سیاستی است که وعده‌ی رستگاری می‌دهد یا مدعی حل همه‌ی تعارض‌هاست، بلکه سیاستی فروتن است که تکثر ارزش‌ها را به رسمیت می‌شناسد، به آزادی افراد احترام می‌گذارد و به‌جای مهندسی آینده‌ای موهوم، می‌کوشد در همین جهانِ ناسازگار و پرتنش، امکان همزیستی انسانی را حفظ کند.

—————————
[۱] آزادی منفی (Negative Liberty): امکان عمل بدون دخالت دیگران؛ پیش‌شرط تصمیم‌گیری مستقل در دنیای تکثرگرای اخلاقی. برلین هشدار می‌دهد که آزادی مثبت (Positive Liberty) می‌تواند با ادعای «خیر واقعی» به سرکوب آزادی منفی و استبداد بینجامد. (برای مطالعه‌، بنگرید: آیزایا برلین، چهار مقاله درباره‌ی آزادی، ترجمه‌ی محمدعلی موحد، نشر خوارزمی)


نظر خوانندگان:


■ با سپاس از آقای محمود صباحی برای انتشار این متن ارزشمند؛ تحلیلی جسورانه و دقیق از «فاشیعیسم».
این مقاله ریشه‌های خشونت ساختاری و اخلاقی را به روشن‌ترین شکل ممکن آشکار می‌کند. متنی که نمی‌گذارد خواننده بی‌تفاوت بماند، متنی که وادارت می‌کند مکث کنی، نگاه کنی و جایگاه خود را در نسبت با اخلاق و سیاست بازسنجی کنی.
من خودم از کودکی شاهد نمونه‌های زنده و ملموس این خشونت‌های ساختاری و آیینی بوده‌ام. خانواده‌ای سنی‌مذهب در نزدیکی خانه ما زندگی می‌کردند و دو فرزند پنج تا هفت ساله داشتند. کودکان محل، در مراسمی به نام “عمرسوزان”، پارچه‌ای سیاه بر سر چوب می‌کردند و هنگام غروب آن را به آتش می‌کشیدند. شعله‌ها و کلمات زشت علیه عمر، اطراف خانه آنان را فرا می‌گرفت؛ صحنه‌ای که ذهن و روح کودکان را با سایه سنگین نفرت و خشونت آشنا می‌کرد و نشانه‌ای از ناتوانی، ترس و وحشت در آن‌ها می‌نشاند.
و روزهای “عاشورا و تاسوعا”… دسته‌های عزادار، سوار بر اسب، با لباس‌های قرمز، سبز و سفید و همراه با حمل کبوتر، در نقش‌های یزید، شمر، معاویه و خاندان حضرت حسین، با طبل و سنج از کوچه ما عبور می‌کردند. همراه با شعارها و سنگ‌ پراکنی علیه کسانی که متفاوت بودند، که فضا را با ترس و وحشت پر می‌کرد. در آن نزدیکی، زمین بایری بود که صحنه‌های جنگ و شمشیرزنی و نمایش کشتن و اسارت خاندان عصمت با خشونت تمام در برابر چشم هزاران کودک و بزرگسال به نمایش گذاشته می‌شد. تصاویری بغایت نامتناسب و خشن که برای همیشه در روح و ذهنم حک شده‌اند.
این خاطرات زنده، نشان می‌دهد چگونه خشونت، نفرت و قدرت در قالب مناسک و آیین‌ها در ذهن و روح کودکان و جامعه ثبت می‌شود و مسئولیت اخلاقی را پیچیده و حساس می‌کند؛ همان چیزی که مقاله استادانه تحلیل کرده است.
خواندن این متن بار دیگر یادآوری می‌کند که مسئولیت اخلاقی هر فرد، قدرت انتخاب و داوری شخصی در برابر خشونت ساختاری و فرهنگی، زیربنای جامعه‌ای است که می‌خواهد فارغ از تعصبات و آموزه‌های گمراه‌کننده، انسانی عادل و مسئول باقی بماند.
این مسئولیت هیچ‌گاه نمی‌تواند به قانون، سنت یا قدرت واگذار شود. آنچه ما را انسان نگه می‌دارد، همان انتخاب دشوار میان خیرهای متضاد است، در جهانی که هیچ چیز بی‌هزینه نیست.
شهرام





نظر شما درباره این مقاله:







چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Mon, 09.02.2026, 12:05

دربارهٔ حذف دیکتاتوری، بدیل سیاسی و خطای تکرارشوندهٔ تاریخ ایران

چرا نباید دوباره فریب «منجی» را خورد؟


کاظم علمداری

ایرانیان یک‌بار بهای سنگینی برای فریب وعده‌های زیبا پرداخته‌اند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد. تجربهٔ تاریخی ما به‌روشنی نشان می‌دهد که مسئله فقط رفتن یک رژیم نیست؛ پرسش بنیادین همواره این بوده است که چه چیزی، با چه سازوکاری و با چه منطقی جایگزین آن می‌شود.

امروز نیز بار دیگر خطر تکرار همان خطای پیشین وجود دارد: نادیده‌گرفتن ضرورت‌های یک جنبش اجتماعی و تمرکز صرف بر یک فرد. آنچه نیاز است، رهبری نهادی، جمعی، پاسخ‌گو و دموکراتیک است — در کنار دیگر الزامات عینی که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌شود — نه مطالبهٔ تبعیت، بیعت یا خاموش‌کردن منتقدان.

شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ دقیق‌ترین هشدارها را داد، اما جامعه‌ای هیجان‌زده — از چپ و راست — نه‌تنها به سخنان او گوش نداد، بلکه علیه او شعار داد و به دنبال خمینی راه افتاد. شعار «حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله» عملاً هر امکان سومی را حذف کرد؛ در حالی‌که بختیار می‌توانست گزینه‌ای میان دیکتاتوری سلطنتی و استبداد مذهبی باشد.

امروز نیز نشانه‌های نگران‌کننده‌ای از بازتولید همان منطق دیده می‌شود: «فعلاً همه دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی درست می‌کنیم». تاریخ ایران نشان داده است که این «بعداً» هرگز فرا نمی‌رسد.

حذف دیکتاتوری؛ تجربهٔ جهان چه می‌گوید؟

برخلاف تصور رایج، راه‌های کنار رفتن حکومت‌های دیکتاتوری محدود و مشخص‌اند. تجربهٔ جهانی نشان می‌دهد که سقوط پایدار دیکتاتوری تنها در صورت فراهم‌بودن پیش‌شرط‌های عینی ممکن است؛ نه با شعار، هیجان یا امید بستن به عامل خارجی.

پنج شرط اساسی برای حذف پایدار دیکتاتوری

۱) سازماندهی محلی و تشکیلات سراسری
اعتراض خیابانی به‌تنهایی بدیل حکومتی نمی‌سازد. بدون شبکه‌های پایدار، تشکل‌های محلی و پیوندهای سازمانی، انرژی اجتماعی به‌سرعت فرسوده می‌شود.

۲) رهبری ارگانیک، جمعی و مورد پذیرش طیف‌های متنوع
منجی‌سازی فردی نه دموکراتیک است و نه پایدار؛ بلکه جامعه را دوپاره می‌کند. دموکراسی نه حول یک رهبر فردی، بلکه بر پایهٔ احزاب و نهادهایی شکل می‌گیرد که نمایندهٔ گروه‌های اجتماعی و منافع متکثر آن‌ها باشند.

۳) شکاف در درون ساختار قدرت
بدون شکاف و ریزش در نهادهای حاکم، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. پیوستن بخشی از نیروهای قدرت به مخالفان، شرط لازم هر گذار موفق است.

۴) ساخت بدیل حکومتی (قدرت دوگانه)
بدیل یعنی نیرویی سازمان‌یافته که حکومت نتواند آن را نادیده بگیرد؛ نهادی که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشد و هم ظرفیت ادارهٔ دورهٔ گذار را نشان دهد.

۵) حمایت بین‌المللی، مشروط به وجود بدیل معتبر
جامعهٔ جهانی از خلا قدرت حمایت نمی‌کند. خلا قدرت برابر است با هرج‌ومرج، ناامنی و بی‌ثباتی؛ و هیچ بازیگر بین‌المللی خواهان چنین وضعیتی نیست.

مسیرهای واقعی تغییر

برخلاف تصور برخی، دورهٔ گذار وابسته به رهبری یک فرد یا خیزش‌های مقطعی و هیجانی نیست. بر پایهٔ تجربهٔ تاریخی، سه مسیر اصلی برای کنار رفتن دیکتاتوری‌ها وجود داشته است — و هر سه تنها زمانی ممکن شده‌اند که پیش‌زمینه‌های بالا فراهم بوده باشد:

۱) گذار توافقی
نمونه‌های آفریقای جنوبی، لهستان و شیلی نشان می‌دهد زمانی که حکومتی فرسوده با اپوزیسیونی قدرتمند و سازمان‌یافته روبه‌رو می‌شود، ناچار به مذاکره می‌گردد. این مسیر کم‌هزینه‌ترین و پایدارترین راه گذار است.

۲) انقلاب سازمان‌یافته
این مسیر تنها زمانی موفق بوده که با رهبری جمعی یا کاریزماتیکِ متکی بر تشکیلات گسترده، استراتژی روشن و ریزش نیروهای سرکوب همراه شده باشد.

۳) مبارزهٔ مسلحانه و جنگ داخلی
پرهزینه‌ترین، طولانی‌ترین و ویرانگرترین مسیر؛ همراه با خطر جنگ داخلی فرسایشی که در اغلب موارد به فروپاشی اجتماعی، ناامنی گسترده و بازتولید استبداد انجامیده است.

آنچه در هیچ نقطه‌ای از جهان به دموکراسی پایدار نینجامیده، مداخلهٔ نظامی خارجی بوده است. عراق، لیبی و افغانستان شاهدان زنده‌اند. هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است؛ بدون نیروی زمینیِ مشروع، سازمان‌یافته و داخلی، نتیجه چیزی جز هرج‌ومرج نخواهد بود.

ایران امروز کجای این معادله ایستاده است؟

واقعیت تلخ این است که امروز هیچ‌یک از پیش‌شرط‌های حذف پایدار جمهوری اسلامی فراهم نیست: نه بدیل حکومتی وجود دارد، نه رهبری جمعی مورد اجماع، و نه شکاف تعیین‌کننده در راس قدرت.

در چنین شرایطی، اتکا به وعده‌های آمریکا یا اسرائیل، یا بزرگ‌نمایی نقش یک فرد، نه استراتژی است و نه سیاست؛ توهم است.

سلطنت‌طلبان مدعی‌اند که چون مردم در ایران نام رضا پهلوی را فریاد زده‌اند، او را به‌عنوان رهبر پذیرفته‌اند. این ادعا با واقعیت اجتماعی همخوان نیست. مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است از هر نیرویی که گمان کنند قادر به حذف این رژیم است استقبال کنند — بی‌آن‌که لزوماً آن نیرو را به‌عنوان بدیل سیاسی پذیرفته باشند.

در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، وعدهٔ ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی رضا پهلوی جدی تلقی شد و همین توهم حمایت خارجی موجب حضور گستردهٔ مردم در خیابان‌ها گردید. افزون برآن، رضا  پهلوی ادعا کرده بود ۵۰ هزار نفر افراد نظامی و غیر نظامی با او در تماس‌اند. اما نه کسی ازتدارک کشتار چندین هزار نفره مردم به او خبر داد و نه کسی از این نیرو به ظاهر ۵۰ هزار نفری به حمایت مردم برخاست.(در مصاحبه با سی‌ان‌ان وقتی از رضا پهلوی پرسیده شد که شما ادعا می‌کنید ۵۰ هزار نفر از ایران با شما تماس دارند، پاسخ داد ۵۰ هزار در گذشته بود امروز ۱۵۰ هزار نفر شده‌اند.)

در حالی‌که اعتراضات از ۷ دی، یعنی ده روز پیش از دعوت رضا پهلوی، آغاز شده بود؛ در آن مقطع نه بیانیه‌ای از سوی رضا پهلوی منتشر شده بود و نه شعارهای حمایتی از او غالب بود. مردم به جان آمده خود به خیابان آمده بودند. همچنین در مواردی دیگر — از جمله فراخوان‌های دوران جنگ دوازده‌روزه یا شب یلدا — دعوت سلطنت‌طلبان به خیابان هیچ واکنش معناداری از سوی جامعه برنینگیخت.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهد که حضور گستردهٔ مردم در آن دو شب، نه نتیجهٔ رهبری سیاسی، بلکه حاصل انتظار مداخلهٔ خارجی بود.

این وعده‌ها عملی نشد؛ اما رژیم که آن‌ها را جدی پنداشته بود، دست به سرکوبی خونین و بی‌سابقه زد و مردم ایران هزینه‌ای تاریخی و جبران‌ناپذیر پرداختند.


نظر خوانندگان:


■ با درود به آقای علمداری، بسیار سپاسگزار از تحلیل درست و منطقی از وقایع خونبار دیماه. واقعیت این است که رضا پهلوی مسئولیت اساسی در این فاجعه دارد بدون اینکه قصد باشد ذره‌ای از مسئولیت قاتلان کم کرد. طرفدارانش رضا پهلوی که چیزی به جز فحش در چنته ندارند، بر این باورند که با سرکوب واژه‌ای قادرند، این مسئولیت را به فراموشی بسپارند. به نظر می‌رسد آقای پهلوی فکر می‌کند می‌تواند با روش خمینی در سال ۵۷ مردم را بسیج کند. این نشان می دهد که او تاریخ را درست نمی‌داند. ۴۷ سال گذشته است و این مردم دیگر مردم ۵۷ نیستند.
روز شما خوش، ایرانی


■ دروود بر آقای علمداری گرامی، تحشیه‌ای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا می‌خواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشایی‌ها برآیید یا اینکه شما گاه گداری مطلبی می‌نویسید و منتشر می‌کنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این می‌گذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما می‌پردازم.
۱- مقایسه سال ۱۳۵۷ با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه ۱۳۵۷ دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو می‌بلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپ‌های باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره کردند. من از شما می‌پرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟
۲- در جامعه‌ای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب می‌گذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
۳- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیل‌ها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل می‌گیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
۴- هیچکس دنبال منجی نمی‌گردد. حتّا مومنان به «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن آن هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّت‌های فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبت‌ها و رجزخوانی‌ها می‌کنند. فقط خود انسان‌ها هستند که میتوانند با همکاری‌های مشترک به نجات خودشان از باتلاق‌های خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه می‌تواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
۵- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آرایی‌های فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهان‌شناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینه‌های شکل‌گیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قوی‌مایه در پس‌زمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهره‌ای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی بودند.
۶- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارت‌بندی کرده‌ام که زمانی می‌توان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور بر خودتان گرایش‌هایی را می‌شناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟ مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟
۷- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی می‌توانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان می‌رزمند.
۸- بدیل از آسمان هفتم نازل نمی‌شود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهن‌دوستی و مردم‌دوستی می‌کنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسی‌های مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه می‌توان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟ هر کسی را که می‌بینی، ساز خودش را می‌زند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایش‌هایی نمی‌توان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونی‌اش را.
۹- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نماینده‌اش. مثلا – من نمی‌دانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطه‌ای. رهبران دیگر گرایش‌ها نیز همینطور.
۱۰- زمانی می‌توان از جنگ‌ها و طغیان‌ها و خیزش‌ها و کشمکش‌های فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌ها و مرام و مسلک‌ها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را می‌شناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمان‌خواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژی‌های خودشان بدانند؟
۱۱- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفته‌ام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسان‌هایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقه‌ای و تشکیلاتی خودش می‌خواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری می‌تواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی می‌فهمد که دیگران نمی‌فهمند؟
۱۲- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمت‌آمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت نظامی مستقیم کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
۱۳- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافته‌ای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظّت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
۱۴- در باره مسئله‌ای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشته‌اید، من صحبتی نمی‌کنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّت‌های رخ داده، هیچ ربطی ندارند.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ جناب علمداری، حق کلام را ادا کردید. در دوران ملتهب و جو تب زده، کسانی که افکار سالم و معتدل ارائه می‌دهند، در جهت مخالف آب شنا می‌کنند. به جرگه شناکنندگان در جهت مخالف آب خوش آمدید!
با احترام، داریوش مجلسی


■ آقای علمداری گرامی
حتا با فرض قبول پنج شرط شما برای حذف پایدار دیکتاتوری، می‌دانید و می‌دانیم که تحقق این پنج شرط و یا دقیق تر پنج ایدآل تیپ برای گذار، در هیچ جنبشی بطور کامل محقق نشده چه رسد به ترتیب. حتا در نمونه‌هایی هم که شما ذکر کردید این پنج شرط همگی و به ترتیب محقق نشده، بلکه همزمان و یا پس و پیش فرا رویده. از اینکه نمونه‌های شما دست چین شده‌اند می‌گذرم.
به ایران برگردم. اگر منظور شما از این نوشته طرح یک مبحث نظری است که در آنصورت ایرادی نیست، امیدوارم فعالین سیاسی پند شما را آویزه گوش کنند، اما اگر رهنمود سیاسی است که در آنصورت آب در‌هاون می‌کوبید، چه ۴۷ است که شما و سایر جمهوری خواهان حتی قادر نبودید حول یک برنامه عمل نیم صفحه‌ای جمع شوید تا چه رسد به این پنج شرط. مگر تشکیلات گوناگون که خود جنابعالی عضو آنها بودید راه به جایی بردند که حال پی در پی مردم را به صبر و تامل دعوت می‌کنید؟
البته من وشما به برکت زیستن زیر سایه امپریالسم می‌توانیم ۴۷ سال دیگر هم صبر کنیم اگر کبر سن اجازه دهد، اما مردم ایران برای خلاصی از نکبت جمهوری اسلامی کاسه صبرشان چنان لبریز شده که حاضرند بمیرند اما حاضر نسیتند برای آن دمکراسی مورد نظر شما که نه بار است و نه بدار ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند. اتفاقا بارزترین دلیل اقبال آنها به رضا پهلوی همین وعده او به گذار فوری است. دوستانه عرض می‌کنم، وعده دمکراسی پایدار به ایرانی له شده زیر لگد خامنه‌ای شوخیی بیش نیست. با وضعیت فعلی جهان (امریکا و اروپا) و منطقه (شیوخ عرب و اردوغان) همان محمد رضا شاه را باید حلوا حلوا کرد. مگر ویدیو‌هایی را که جوانها عاصی از ترامپ تقاضای حمله می‌کنند ندیده‌اید؟
خلاصه کنم، جمهوری خواهان اگر می‌خواهند در گذار از جمهوری نکبت نقش مثبت بازی کنند راهی جز پذیرفتن رهبری رضا پهلوی ندارند. اگر نپذیرند در بهترین شرایط به سرنوشت اصلاح طلبان و میر حسین موسوی دچار می‌گردند، اما اگر بپذیرند هم شانس شرکت پیدا می‌کنند و هم ممکن است با حضور در اردوگاه رضا پهلوی بتوانند با طرح و بحث در موضوع دمکراسی هم به گشترس دمکراسی کمک کنند و هم جبران خطای گشته کرده دین خود را به مردم ادا کنند. البته برای ایفای چنین نقشی باید بر احساسات پهلوی ستیزی خود غلبه کنند.
با احترام آرش


■ با درود آقای علمداری
شوربختانه جریان پهلوی خواه گوش خود را بسته است و اگر لطف کنند و به منتقدینشان بی احترامی نکنند همان وعده های سر خرمن را می دهند از جمله ” زیر چتر شاهزاده ... جمع شوید و با ایشان بیعت کنید، پس از گذار می توانند در یک انتخابات و یا رفراندوم وزنه سیاسی تان را بسنجید. ” این دوستان باید بدانند زمانی که اگر یک گذار غیر دمکراتیک به وسیله نیرویی تمامیت خواه صورت گیرد، رفراندوم و یا انتخابات تحت فرمان ان نیرو نیز غیر دمکراتیک بر گذار خواهد شد.
به امید به روزهای بهتر برای این کشور رنجدیده / شهرام


■ پاسخ کوتاهی را در سرم می گرداندم تا به آقای دکتر علمداری بدهم ولی پاسخ دو تن از هم میهنان را که در بالا دیدم متوجه شدم آنچه را من درنظر داشتم آن ها به شکل جامع تر و بهتری نوشته اند . من فقط اضافه می کنم. آقای مجلسی شاهد است من در تمام سالهای عمرم سعی کرده ام بین افراد سیاسی جامعه به ویژه بین جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان راهی برای نزدیکی پیدا کنم. آقای خلیلی در شرکت کتاب شاهد است منِ مشروطه خواه چند بار با شادروانان دکتر احمد مدنی، دکتر محمد امینی و دکتر ناصر انقطاع و خود آقای مجلسی که خوشبختانه هنوز فعال هستندو ارتباط مرا با جبهه ملی برقرار کردند تماس های مکرر داشته ام و دیدارم با دکتر امینی و دکتر مدنی بسیار موفقیت آمیز بود که متاسفانه جریان هایی پیش آمد که کار ما نیمه تمام ماند . اکنون هم مدتی است در تلاش این هستم که افراد سرشناس و فهیم جمهوری خواه به شاهزاده پهلوی به عنوان یک فرصت تاریخی بنگرند و از این راه از هم امروز برای شرکت داشتن خودشان یا نمایندگانشان در حکومت آینده ایران بهره بگیرند بجای این که بر علیه او بگویند و بنویسند. آقای دکتر علمداری امروز که هنوز خبری نیست اگر به فراخوان های متعدد شاهزاده پاسخ مثبت بدهید همین جا پیش از رسیدن به ایران بهتر و بیشتر می توانید خواست های خود را بقبولانید و طی اساسنامه و پیمان نامه ای سنگ زیر بنای حکومت آینده ایران را بریزید. و به ملت ایران هم اعلام کنید. در حالیکه اگر امروز همچنان خود را کنار بکشید و اتفاقی افتاد و ایشان پایش به ایران رسید و مورد استقبال ملیونی قرار گرفت آن وقت خیلی دیر است که بخواهید سخنان و اهداف ملی خودتان را به کرسی قانون اساسی بنشانید و بگنجانید و می شود همانی که نباید بشود حکومت یک دست به یک حزب تعلق می گیرد و احتمال دیکتاتوری دولتی و نا خواسته از همه زمانی بیشترخواهد بود . در حالی که برای جلوگیری از آن اتفاق امروز بهترین فرصت است که ابتدا بطور خصوصی با آقای پهلوی به گفتگو بپردازید و شرایط خودتان را اعلام کنید و به احتمال زیاد ایشان استقبال خواهد کرد چون بسودش میباشد که پشتیبانی افرادی متشخص و منطقی از جبهه های گوناگون سیاسی را به همراه داشته باشد. و چه بسا در چنین موقعیتی مردم درون ایران دیگر نیازی به یاری هیچ حکومت خارجی هم نداشته باشند. با خاطر جمعی بیشتر ی که پیدا می کنند و برای نجات خود به فرامین گروه رهبری که جمعی از مشروطه خواهان و جمهوری خواهان میباشند گوش فرا می دهند. تلاش شما برای اعلام همبستگی با شاهزاده منجر به تشکیل دولت موقت می کشد و ایران را بسوی یک حکومت شورایی میبرد که برای ایران ویران شده ما بسیار مفید می باشد ، بار سنگین مسئولیت از روی دوش ایشان هم بر داشته می شود. اعلام همبستگی افرادی مانند شما، شما را ارجمند تر کرده و از ارزشتان کم نمی کند.
ارادتمند سیاوش


■ جنابان گرامی، آقایان حیدریان و آرش،
من در نوشتهٔ پیشین، پیش‌شرط‌های گذار از دیکتاتوری را بر اساس تجربهٔ تاریخی توضیح داده‌ام. شما این پیش‌شرط‌ها را نمی‌پذیرید؛ بسیار خوب. لطفاً راه و روش درست، ممکن و عملی خود را با جزئیات توضیح دهید. نقد یا ایراد گیری از نوشته من راه حلی برای پیشبرد کار شما ایجاد نمی کند.
نباید تصور کرد به دلیل تفاوت‌های فرهنگی، مردم ایران در مواجهه با حق و باطل ماهیتی متفاوت از دیگر جوامع دارند. همین مردم ایران—که به زعم شما با مردم عراق و افغانستان متفاوت‌اند—خمینی را به عرش اعلا رساندند؛ و او با پشتوانهٔ همان مردم، جنایاتی را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد.
نکتهٔ دوم: اگر شما معتقدید فراهم شدن پیش‌زمینه‌هایی که من ذکر کرده‌ام—مانند ضرورت سازماندهی، تشکیلات سراسری، رهبری پاسخ‌گو، ساخت بدیل حکومتی و…—لازم نیست، پس روشن بنویسید چگونه می‌توان جمهوری اسلامی، این شرّ مطلق، را ساقط کرد؟
آیا صرفِ اعتراضات خیابانی کافی است؟
آیا فکر می‌کنید سلطنت‌طلبان به رهبری آقای رضا پهلوی می‌توانند بدون تشکیلات سراسری رژیم را ساقط کنند؟ کسی مانع آنان نیست؛ اقدام کنند.
یا تصور می‌کنید به جای سازماندهی و ساخت بدیل، می‌توان به حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا متوسل شد؟ بسیار خوب؛ انجام بدهند. آنان برای اقدام خود منتظر اجازهٔ جمهوری‌خواهان نیستند. در جنگ ۱۲ روزه هم از کسی اجازه نگرفتند؛ اگر این بار هم بخواهند و بتوانند، کسی مانع‌شان نیست.
اما اگر وعده‌هایی مانند «کمک در راه است» بی‌پایه بوده، گناه کسانی که می‌گویند با حملهٔ هوایی هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند چیست؟ در جنگ 12 روزه آنها یا نخواستند و یا نتوانستند رژیم را ساقط کنند. من و امثال من می‌گوییم اسرائیل نیروی زمینیِ قابل اعزام به ایران ندارد؛ و ترامپ بارها گفته اعزام نیروی زمینی به عراق و افغانستان خطا بوده و نمی‌خواهد آن را تکرار کند. تازه اگر هم تصمیم به اعزام نیروی زمینی بگیرد، مگر توضیح پیامدها توسط افرادی مانند من در تصمیم «قدرتمندترین فرد جهان» اثر تعیین‌کننده دارد؟ آنها به منافع خود فکر می کنند.
مسئولیت ما این است که یادآوری کنیم:
۱) سابقهٔ تاریخی ندارد رژیمی صرفاً با حملهٔ هوایی سقوط کند؛
۲) ورود نیروی زمینی به خاک ایران، به احتمال زیاد سرنوشتی مشابه عراق و افغانستان — یا حتی بدتر — خواهد داشت.
راه دیگر این است که این دو کشور از هوا مواضع جمهوری اسلامی را بمباران کنند و ایرانیانِ معتقد به این روش، در داخل مسلح شوند و با نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بجنگند. اما این سناریو نیز چیزی جز جنگ داخلیِ طولانی، تخریب زیرساخت‌ها، و پیامدهای انسانی فاجعه‌بار نخواهد بود.
با این وصف، به جای جست‌وجوی «بزِ بلاگردان»، اگر واقعاً باور دارید حملهٔ نظامی خارجی راه‌حل است یا اگر می‌پندارید آقای رضا پهلوی می‌تواند بدون پیش‌نیازهای سازمانی و بدیل سیاسی به قدرت برسد، لطفاً پاسخ را از همان‌جا پیگیری کنید:
از نتانیاهو و ترامپ بپرسید چرا به خواست کسانی که خواهان حملهٔ نظامی‌اند عمل نمی‌کنند. اگر چنین اقدامی رخ نمی‌دهد، احتمالاً به این دلیل است که کارشناسانی بسیار مجرب‌تر از من، یا آن را با منافع کشورشان منطبق نمی‌دانند، یا عملی و کم‌هزینه ارزیابی نمی‌کنند.
در نهایت، مطابق ارزیابی خود شما نیز جمهوری‌خواهان نیرویی نیستند که بتوانند مانع حملهٔ نظامی خارجی یا مانع به قدرت رسیدن آقای رضا پهلوی شوند. بنابراین لطفاً اختلاف نظر را با برچسب‌زنی و فرافکنی جایگزین نکنید و به‌جای آن، راه عملی و قابل اتکای خود را روشن و مسئولانه بیان کنید.
با احترام کاظم علمداری


■ با درود به تمامی آزادگان و جاویدنامان ایران زمین وهمچنین مقاله در خور فهم شما گرامی. اینجانب به عنوان یک ایرانی ملی‌گرا اعتقاد دارم که اگر آقای رضا پهلوی در برهه کنونی دست خود را در دست دیگر افراد اپوزیسیون می‌گذاشت و یک گروه کامل رهبری میهنی ایجاد می‌شد بمراتب بهتر از شرایط کنونی بود و دیگر اقوام ایرانی مانند کردها بلوچ‌ها و آذری‌ها و... همگی یک جامعه مشترک می‌شدیم اکنون با کادر سیاسی دور و بر آقای پهلوی که چندان قوی و عملگرا نیستند مردم جامعه ایران در داخل دچار تشتت و در خارج دچار مشکلات چند دستگی شده‌ایم. متاسفانه جوامع شرقی همیشه دچار منجی و چاره ساز هستیم. به امید آزادی و عدالت اجتماعی و امنیت همگانی برای همه ایرانیان.
طلایی از هلند


■ جناب طلایی گرامی هیچ ایرانی زودتر از رضا پهلوی بدنبال همبستگی نبود. شعاری که او از ۲۲ سالگی سر داد اگر یادتان باشد(فقط اتحاد) بود بعدها هم در بیست سال گذشته او با تشکیل چند سازمان بارها و بارها دستش را جلوی احزاب و اقشار گوناگون دراز کرد که بیائید به هم بپیوندیم ولی چون دعوت کننده او بود احزاب گوناگون درخواست‌های او را بی‌پاسخ گذاشتند و او هم به تنهایی نتوانست کار عمده‌ای صورت بدهد ولی هرگز نا امید نشد و از پای ننشست که این یکی از بزرگترین نقاط مثبت مبارزاتی او میباشد و بی‌اعتنایی دیگران او را از پای در نیاورد.
بله جناب طلایی او به  دیدار تک تک افراد سیاسی در احزاب و سازمانهای حتا چپ هم رفت ولی آنها یا او را باور نداشتند و یا می‌ترسیدند او برای خودش قبای سلطنت دوخته باشد و یا به هر دلیل دیگری به فراخوان های او اعتنایی نکردند. هم اکنون هم او از اشتیاق مصلحان و رهبران سیاسی به مشارکت در امر آزادسازی ایران استقبال می کند. لذا باید نشست و منتظر بود آیا رسانه ها و افراد وظیفه شناس به این جریانِ آماده وحی وحاظر می پیوندند یا نه در به همان پاشنه خواهد گشت. من شخصا با تجارب پنجاه سال مبارزه در بیرون از ایران فکر می‌کنم در امر سیاست و اهمیتی که آزادی ایران برای ۹۰ میلیون ایرانی پیدا کرده همراهی یا ائتلاف همه نیروها از چپ و راست آزادی ایران را حتما محقق می کند در غیر این صورت هم اتفاق خواهد افتاد ولی با خسران های بسیار و زمانی طولانی‌تر.
سیاوش


■ جناب علمداری، با درود! نوشته شما بطور کلی سنجیده و دارای استحکام نظری است و به عمیقتر شدن مباحث مربوط به نحوه مواجهه و گذار از رژیم ارتجاعی و خون ریز جمهوری اسلامی کمک میکنند، با اینحال نکاتی هم وجود دارد که بنظرم نیاز به تامل بیشتر دارد. در اینجا به چند مورد اشاره میکنم و امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.
نکته اصلی نوشته شما آنست که سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوماً به دموکراسی منجر نمی‌شود و تمرکز بر یک فرد یا «منجی» بدون فراهم ‌بودن پیش‌شرط ‌های نهادی و اجتماعی، می‌تواند به بازتولید استبداد بیانجامد. هشدار می‌دهید که همان منطق “فعلاً دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی” که در سال ۱۳۵۷ به فاجعه انجامید، امروز نیز در حال تکرار است. سپس پنج شرط لازم برای گذار از حکومت دیکتاتوری را برمی‌شمارید که شامل سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بین‌المللی مشروط به وجود بدیل معتبر است. پس از آن سه مسیر تغییر (گذار توافقی، انقلاب سازمان‌یافته، و جنگ داخلی) را مرور کرده و مداخله نظامی خارجی را ناموفق و فاجعه ‌بار می‌دانید. در نهایت نتیجه می‌گیرید که ایران امروز فاقد تمام پیش‌شرط ‌های گذار است و اتکا به یک فرد یا وعده‌ مداخله خارجی، توهمی خطرناک است که هزینه‌ آن را مردم می پردازند. در پایان ادعا میکنید که نقش (شاهزاده) رضا پهلوی در اعتراضات دیماه بزرگ‌ نمایی‌شده و استدلال می‌کنید که حضور مردم بیشتر ناشی از انتظار دخالت خارجی بوده، نه رهبری سیاسی منسجم.
تردیدی نیست که “سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوما به دموکراسی منتهی نمیشود”. اما خودتان هم میدانید که همه رژیم های غیر دموکراتیک همانند نیستند. فعلا به تقسیم بندی چهارگانه پروفسور رونالد وینتروب (استاد دانشگاه های کانادا R. Wintrobe) از دیکتاتورها کاری نداشته باشیم، مقاله مهم دارون عجم اوغلو (برنده جایز نوبل اقتصادی دو سال پیشD. AcemOglu, ) با همکاران را هم که با روش های پیشرفته اقتصاد سنجی نشان میدهد رهبری در کشورهای غیر دموکراتیک تاثیر تعیین کننده ای در توسعه اقتصادی کشورها دارد (اتفاقا رشد اقتصادی ایران را هم بررسی کرده) را هم نادیده بگیریم، اما حداقل میتوانیم به واقعیتهای تاریخ معاصر بنگریم. رژیم محمد رضا شاه پهلوی، رژیم کره جنوبی بعد از جنگ کره تا گذار به دموکراسی در دهه ۱۹۹۰ و رژیم سنگاپور هر سه رژیم های غیردموکراتیک بوده اند. اما اهداف اصلی این رژیم های سیاسی توسعه اقتصادی-اجتماعی کشورهای متبوع خود بوده و تا اندازه زیادی در این هدفها موفق بوده اند؛ که نیازی به توضیح ندارد. اما جمهوری اسلامی چه نوع حکومتی است؟ یک حکومت دینی (نیمه) تمامیت خواه (Semi-Totalitarian Theocracy ) که بعضی آنرا به درستی داعش شیعی و برخی نیز فاشیست شیعی خوانده اند. مروری بر عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمرش نشان میدهد که هدف این حکومت نه توسعه اقتصادی-اجتماعی ایران بلکه استفاده از منابع کشور برای ایجاد هلال شیعی در منطقه، (بر علیه کشورهای سنی)، نابودی اسرائیل و صدور گفتمان ضد تمدن غربی بوده است.
سیاستهای خارجی ماجراجویانه همراه با برنامه ای هسته ای (تحت کنترل نیروی نظامی ایدئولوژیک) خامنه ای کودک کش باعث تحریم های کمر شکن بین المللی علیه کشور شده که از یک سو اقتصاد ایران را بکلی از مسیر رشد و توسعه خارج کرده و از سوی دیگر موجب پیدایش مافیا های متشکل از آخوند های حکومتی، فرماندهان عالی رتبه سپاه برخی از مقامات اداری حول درآمدهای نفتی شده فساد مالی-اداری را در کشور نهادینه کرده است و کشور را با نرخهای تورم بالای 50% و بیکاری و رکود اقتصادی مزمن به فلاکت کشانده است. جنابعالی و بسیاری از همفکران شما در خارج از کشور تصور دقیقی از کیفیت زندگی در ایران آخوند زده، که از بالا تا پایین بر مبنای انواع تبعیض های غیر انسانی، ناکارآمدی و سوء مدیریت در همه سطوح شکل گرفته ندارید. احتمالا رشته تحصیلی شما هم اقتصاد سیاسی و یا فلسفه سیاسی نبوده و فکر میکنید مثلا رژیم اقتدار گرای جمهوری اسلامی نباید فرق زیادی با رژیم اقتدار گرای سنگاپور داشت باشد. اما کاش می شد چند ماه در تهران یا دیگر نقاط کشور بگذرانید تا متوجه شوید چرا مردم در خیابانها آرزوی بازگشت به دوران پهلوی را دارند. بهمین دلیل آنچه در این شرایط از امثال ما انتظار میرود نه ترساندن مردم از شعار “پهلوی بر میگردد” است بلکه توضیح این نکته به هموطنان است که آزادی و رفاه، به معنی ارتقاء مستمر کیفیت زندگی، تنها با رشد و توسعه اقتصادی پایدار و استقرار دموکراسی در کشور ممکن است (توصیه میکنم اگر کتاب “توسعه به مثابه آزادی” اقتصاددان بزرگ آمارتیا سن، برنده جایزه نوبل اقتصاد را نخوانده اید، حتما مطالعه کنید). و نیز تلاش برای متعهد کردن شاهزاده رضا پهلوی، که به هر حال در راس اپوزسیون قرار گرفته است، به استقرار دموکراسی در ایران در صورت پیروزی بر رژیم ارتجاعی حاکم بر کشور است. واضح است که این مهم با اتخاذ روش های مناسب و برقراری روابط سنجیده و بر مبنای احترام متقابل، مثلا در قالب اتحادیه بزرگ جمهوری خواهان یا تشکل مشابه، با ایشان امکان پذیر است.
نکته دیگر شرایط لازم برای گذار از حکومتهای اقتدار گرا است. شما پنج شرط “سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بین‌المللی مشروط به وجود بدیل معتبر” را شرایط لازم برای این گذار دانسته اید. نمیدانم خودتان به این مجموعه شرایط رسیده اید یا این شرایط را از ادبیات وسیعی که در مباحث “گذار به دموکراسی” وجود دارد اقتباس کرده اید. در هر حال، جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی- سیاسی که اخیرا هم مصاحبه هایی در مورد جنبش انقلابی در جریان ایران انجام داده در کتابها و مقالات خود شرایط لازم و کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی را بحث کرده است. در آثار او از بین رفتن مشروعیت یا حقانیت حکومت رژیم سیاسی، بحران مالی دولت، بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط زندگی، شکاف بین نخبگان (الیت) سیاسی حاکم، افول گفتمان رسمی رژیم سیاسی (در اینجا اسلام سیاسی و نظریه قلابی ولایت فقیه) و برآمدن گفتمان رقیب (در اینجا دموکراسی و ایرانگرایی)، شرایط بین المللی و انزوای رژیم حاکم را شرایط لازم برای انقلاب اجتماعی-سیاسی معرفی شده اند؛ که در شرایط ایران کنونی ما صدق میکند. او شرایط کافی را هم تشکیل یک بدیل یا جایگزین توانمند و دارای پایگاه مردمی و خنثی کردن نیروهای سرکوب بر می شمارد. شراط پنجگانه شما تا حدودی با شرایط لازم گلداستون هم پوشانی دارد اما بنظرم سقوط مشروعیت رژیم، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب و بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط مهم در وقوع انقلابها هستند.
در مورد ظهور بدیل یا جایگزین رژیم سیاسی که مورد بحث شما هم بوده بسیاری باور دارند که شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر بهترین شانس اپوزسیون برای ایجاد یک بدیل معتبر در مقابل رژیم ارتجاعی و منفور جمهوری اسلامی است. عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند. این ائتلاف میتواند شخصیتهای سیاسی داخل کشور را هم در بر گیرد و تبدیل به همان نهاد رهبری جمعی مورد نظر شما شود. مقالات زیادی در تشکیل نهاد رهبری سیاسی اپوزسیون حول یک شخصیت و ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد و در یادداشتهای دیگر به نظریه های منکور اولسون و النور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد) برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی اشاره کرده ام که در اینجا با پوزش از طولانی شدن یادداشت به آنها نمیپردازم.
ارادتمند- خسرو


■ من با اینکه با اصل سلطنت مخالفم اما تصور میکنیم بهتر است بخاطر منافع ملی ایران و بالا بردن امکان سرنگونی رژیم, اتحاد با سلطنت طلبان برای سرنگونی را مساوی موافقت با نوع رژیم آینده نپنداریم و قادر باشیم هر آنکه را که با رفراندم برای تعیین نوع حکومت آینده موافق است را به جبهه نجات ملی خوشامد گوییم. بنظر من آنچه مانع این همبستگی شده نگرانی احزاب و سازمان های سیاسی ما از پیروزی نظام سلطنتی در رفراندم آینده است ولی شرمنده از بیان آنند. به نکته ای که جناب سیاوش نیز متذکر شده باید اضافه کنم که پس از سرنگونی, این رفراندوم بالاخره رخ خواهد داد. وجود دیگر جریان های سیاسی در اتحاد ( نه دنباله روی) با رضا پهلوی امکان تاثیر گذاری مثبت در سیر حوادث آتی را به نفع مردم در بر داشته و اعتبار جریان های سیاسی را در اتحادی که سبب پیروزی گردد افزایش میدهد.
با احترام, نیما.


■ آقای سیاوش گرامی،
دو خوش‌بینی شما مایهٔ تحسین است. در یادداشت نخست‌تان از روندی سریع برای دگرگونی و به قدرت رسیدن سلطنت‌طلبان سخن گفته‌اید، و در یادداشت دوم پیشنهاد کرده‌اید که بهتر است با شاهزاده تماس بگیریم و مطالبات خود را مطرح کنیم؛ با این فرض که ایشان آمادگی شنیدن و به حساب آوردن دیدگاه‌های متفاوت را دارند.
من نسبت به هر دو فرض، به اندازهٔ شما خوش‌بین نیستم.
حتماً می‌دانید مشروطه‌طلبان مجربی مانند آقایان مهرداد خونساری، شهریار آهی، امیر طاهری، رضا تقی‌زاده و دیگران که سال‌ها در حلقهٔ مشاوران ایشان بودند، امروز نه‌تنها کنار گذاشته شده‌اند، یا کنار رفته اند، بلکه در مواردی مورد حمله و تهدید نیز قرار گرفته‌اند. من با برخی از این افراد رابطهٔ مستقیم و نزدیک دارم. ترکیب مشاوران کنونی آقای پهلوی تفاوت آشکاری با مشاوران پیشین دارد و بخشی از رفتارهای تند، تخریبی و حتی حملات فیزیکی علیه منتقدان، متأثر از سیاست‌های همین حلقهٔ جدید است.
به نظر می‌رسد شما هم سقوط جمهوری اسلامی و هم به قدرت رسیدن سلطنت‌طلبان را بسیار آسان فرض کرده‌اید. اما واقعیت پیچیده‌تر از این است. اگر سلطنت‌طلبان شانسی برای نزدیک شدن به قدرت داشته باشند، آن شانس—در تحلیل شما — وابسته به حملهٔ نظامی گسترده‌تر از جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است. اما این دو کشور منافع ملی خود را فدای سناریوهای نامطمئن نمی‌کنند. پیامدهای یک حملهٔ گسترده هنوز برای ترامپ و نتانیاهو روشن نیست؛ از همین رو نیز همچنان در انتخاب چنین گزینه‌ای تردید دارند.
یکی از دلایل این تردید، نبود بدیل حکومتیِ روشن و سازمان‌یافته در داخل ایران است. سلطنت‌طلبان فاقد سازمان و تشکیلات مؤثر در داخل کشورند که قدرت‌های خارجی بتوانند بر آن تکیه کنند. پایه و اساس بدیل حکومتی تشکیلات گسترده محلی و سراسری است. تظاهرات چند روزه خیابانی بدیل حکومتی نمی سازد. در مقطعی ادعا شد که «۴۲ سازمان یا گروه سلطنت‌طلب» مردم را برای شب یلدا به خیابان فراخوانده‌اند؛ اما نه حضوری شکل گرفت و نه توضیحی دربارهٔ آن ادعا ارائه شد.
همچنین سخن از «گارد جاویدان» و ۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی به میان آمد؛ اما تاکنون نشانه‌ای عینی از چنین سازماندهی‌ای دیده نشده است. بدیهی است که نهادهای تصمیم‌گیر در آمریکا این ادعاها را در ارزیابی‌های خود لحاظ می‌کنند — همان‌گونه که نبود هرگونه بیانیه یا حمایت رسمی از این جریان در داخل ایران نیز نشانه‌ای معنادار است.
کوتاه سخن اینکه در ایران هنوز بدیل حکومتی ساخته نشده است؛ و بدون بدیل حکومتی، هیچ رژیمی سقوط نمی‌کند. اگر حامیان پرشور سلطنت‌طلبان در خارج از کشور این واقعیت را نادیده بگیرند، کارشناسان سیاست خارجی در آمریکا و دیگر کشورها چنین خطایی نخواهند کرد.
با احترام کاظم علمداری





نظر شما درباره این مقاله:







کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 08.02.2026, 10:54

کشتار دی ۱۴۰۴ – اشتباهات رضا پهلوی ‏


سعید برزین و مصدق کاتوزیان

جمهوری اسلامی و رهبران آن متهمان اصلی وقایع هولناک دی ۱۴۰۴ هستند، اما این امر مسئولیت ‏سیاستمداران اپوزیسیون را منتفی نمی‌کند. بررسی رخدادهای دی‌ماه نشان می‌دهد که آقای رضا پهلوی ‏در فراخوان مردم به قیام، دچار خطاهای بسیار جدی شد و در کشتار گسترده‌ای که رخ داد سهمی از ‏مسئولیت داشت. از این‌ رو، وی در جایگاه متهمان رده دوم قرار می‌گیرد.‎‎‏ (۱)‏

ارزیابی رفتار سیاسی رضا پهلوی در این دوره نشان می‌دهد که‎:‎

یک – حتی اگر قیام مردم علیه حکومت را به رسمیت بشناسیم و آن را «حق» آنان بدانیم، فراخوان ‏پهلوی با «مصلحت» مردم و جنبش دموکراتیک ایران هم‌خوانی نداشت‎.‎

دو – پهلوی به دنبال کنش مدنی، خشونت‌پرهیز و دموکراسی‌پرور نبود، بلکه یک استراتژی‌ جنگی را با ‏هدف مبارزه‌ موجودیتی، قهرآمیز و حذفی پی گرفت‎.‎

سه – در این نبرد، رضا پهلوی موقعیت سیاسی خود را تثبیت کرد و پایگاه اجتماعی‌اش را گسترش داد، ‏اما این امر به بهای آسیب جدی به جنبش دموکراتیک ایران تمام شد‎.‎

چهار – در فراخوان پهلوی این توهم آشکار بود که او احتمال دخالت مستقیم کشورهای خارجی و امکان ‏سرنگونی حکومت را مفروض ‌گرفته بود‎.‎

پنج – خطای محاسباتی پهلوی مشابه اشتباهاتی است که مسعود رجوی (در سال ۱۳۶۰) و یحیی سنوار ‏رهبر حماس (در سال ۲۰۲۳) مرتکب شدند‎.‎

این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی می‌کنیم. ‏

”یک - فراخوان پهلوی به مصلحت مردم نبود”
برخی از متفکران آزادی‌خواه (لیبرال) معتقدند شورش خشونت‌آمیز مردم علیه حکومت خودکامه می‌تواند ‏صحیح و عادلانه باشد. اگر حکومتی (مثلاً جمهوری اسلامی) دیکتاتور، تمامیت‌خواه، خودکامه و شر بود، ‏می‌توان پذیرفت که مردم حق دارند علیه آن قیام و انقلاب کنند. مقاومت و تلاش برای تغییر شرایط، حق ‏مردم است و هنگامی که همهٔ راه‌های قانونی و مسالمت‌آمیز بسته شود، مقاومت خشونت‌آمیز می‌تواند ‏موجه باشد. برخی متفکران آزادی‌خواه و لیبرال — اما نه همه آنان — این «حق» قیام خشونت‌آمیز را ‏می‌پذیرند‎.‎

اما در عین حال، چنین اقدامی باید بر مبنای «مصلحت» مردم نیز باشد. یعنی شورش خشونت‌آمیز را نباید ‏سناریویی بی‌تردید و بدون شرط‌ و شروط تصور کرد. باید هزینه‌ها و خطرات آن را تشخیص داد و بر مبنای ‏آن قضاوت کرد. باید سنجید که شورش خشونت‌آمیز به چه قیمتی و با چه پیامدهایی همراه خواهد بود. بر ‏این مبنا منافع و مصالح مردم را مدنظر قرار داد و خیر و صلاح آنان را معیار عمل دانست‎.‎

فراخواندن مردم به قیامی که مرگ و نابودی نتیجه آن است، مجاز و به‌مصلحت نیست. فراخواندن مردم ‏به جنگ خیابانی که حاصل آن صرفاً کشته شدن مردم بی‌پناه و بی‌گناه باشد، خیر و مصلحت نیست. ‏فراخواندن مردم به قیامی که محکوم به شکست است، عاقلانه و مجاز نیست. رهبر سیاسی موظف است ‏بپرسد آیا شورش، وضعیت مردم را بهتر می‌کند یا بدتر؟ موظف است بسنجد که اقدام شورش در شرایط ‏موجود زیان بیشتری به‌بار می‌آورد یا خیری بیشتری به همراه خواهد داشت‎.‎

شورشی که شانس موفقیت ندارد، غیرعقلانی و غیراخلاقی است، چرا که برای جامعه خطرناک است و ‏می‌تواند به فروپاشی، هرج ‌و مرج، و جنگ داخلی یا خارجی بینجامد. حتی اگر قیامی را که محکوم به ‏شکست است «حق» فرض کنیم، انجام آن خلاف تدبیر است‎.‎

این دقیقا خلافی است که رضا پهلوی – به عنوان رهبر خود خوانده ملت در دوران گذار – مرتکب شد. رضا ‏پهلوی «مصلحت» مردم را لحاظ نکرد. او پیامد فراخوان انقلابی خود، و نیز احتمال و امکان برقراری ‏حکومت عادل و آزاد را میزان قرار نداد و بر اساس این «مصلحت» تصمیم نگرفت‎.‎‏ در یک تحلیل ‏خوشبینانه، آقای پهلوی محاسبه‌گر ضعیفی بود و عملیاتی را رهبری کرد که در آن ‏هزاران نفر کشته ‏شدند. او بر حسب محاسبه غلط (و ناتوانی در تشخیص شرایط)،‌ فضای سیاسی جامعه را بیش از پیش ‏مسموم و بشدت دو قطبی کرد و امکان پیدا کردن راه حل‌های کم هزینه‌تر و ‏موثرتر را از میان برداشت‎.‎‏ در ‏یک تحلیل سخت‌گیرانه، رضا پهلوی با آگاهی از هزینه خونین فراخوان خود،‌ جان هزاران نفر را به باد داد تا ‏موقعیت سیاسی خویش را تحکیم کند. در هر دو صورت، فراخوان پهلوی به «مصلحت» مردم‌ نبود. ‏

”دو – پهلوی بدنبال جنگ رفت و نه مبارزه مدنی‏”
برخی سلطنت‌طلبان می‌گویند رضا پهلوی یک فعال مدنی است که هدفش تلاشی جمعی و ‏خشونت‌پرهیز است. کسی که می‌خواهد حکومت را وادار به تغییر کند و برای سلب مشروعیت از آن، راه ‏نافرمانی، کنش اعتراضی و فشار اجتماعی را ترویج می‌کند‎.‎

اما بررسی گفته‌ها و عملکرد رضا پهلوی نشان می‌دهد که او عرصه سیاست را صحنه یک جنگ قهرآمیز و ‏حذفی می‌داند و بر این اساس برنامه‌ریزی می‌کند. در چارچوب این طرز تفکر، خشونت علیه «دشمن» ‏ترویج می‌شود و از کشتن و کشته‌شدن سخن به میان می‌آید. او اعتقادی به جنبش مدنی، کنش قابل ‏مدیریت یا گذار مسالمت‌آمیز ندارد. در اوج فراخوان دی‌ ماه، پهلوی به مردم پیام داد که: «هدف ما دیگر ‏صرفاً آمدن به خیابان نیست. هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آن‌هاست... برای ماندن در ‏خیابان آماده شوید و تدارکات لازم را تهیه کنید» (۲۰ دی). این سخنان در واقع اعلان جنگ خیابانی و ‏مبارزه‌ای موجودیتی با رژیم حاکم بود. مبارزه‌ای قهرآمیز که برای تصرف مراکز شهری و سرنگونی حکومت ‏تبلیغ شد. او صحنه را میدان جنگ دانست و از دامن زدن به قهر ابا نکرد. در پیام دیگری گفت: «تسخیر و ‏حفظ خیابان‌های مرکزی شهرها، تمام نهادها و دستگاه‌هایی که مسئول تبلیغات دروغین رژیم و قطع ‏ارتباطات هستند، اهداف مشروع به حساب می‌آیند» (۲۱ دی)‏‎.‎

این گفته‌ها نشان می‌دهد که او اساساً به مبارزهٔ مدنی، کنش اعتراضی و مقاومت خشونت‌پرهیز اعتقادی ‏نداشت، بلکه فراخوان خود را در قالب یک جنگ تمام‌عیار با رژیم اسلامی تعریف می‌کرد. او خود را ‏فرمانده این جنگ می‌دانست و در اوج درگیری و کشتار، صراحتاً گفت: «این جنگ است و جنگ تلفات ‏دارد» (۲۲ دی – مصاحبه با سی‌بی‌اس). در همین راستا و در پشتیبانی از فراخوان رضا پهلوی، نیروهای ‏تبلیغاتی حامی او — یعنی شبکه من‌وتو (همسو با وزارت دفاع آمریکا) و ایران‌ اینترنشنال (همسو با ‏اسرائیل) — جنگ تمام‌عیار با حکومت را تبلیغ کردند و بر طبل مبارزهٔ قهرآمیز کوبیدند و مردم را به خیابان ‏فراخواندند، که «این آخرین نبرده». در فراخوان دی ماه، رضا پهلوی سیاست خود را بر مبنای نبردی ‏موجودیتی بنا نهاد و کنش اعتراضی و نافرمانی مدنی خشونت پرهیز را مد نظر نداشت.‏

”سه – رضا پهلوی موقعیت خود را تقویت کرد، اما به قیمت لطمه به جنبش دمکراتیک”
بررسی صحنه سیاسی نشان می‌دهد که فراخوان و قیام دی‌ماه، موقعیت رضا پهلوی را در صحنهٔ ‏سیاسی تحکیم کرد. پهلوی که خود را رهبر دوران گذار معرفی کرده بود، توانست جایگاه بهتر و ‏گسترده‌تری در جامعه به دست آورد. پایگاه اجتماعی او تقویت شد و به اقشار جدیدی گسترش یافت. ‏بخشی از شعارهای خیابانی نیز در حمایت از او سر داده می‌شد. این گسترش پایگاه اجتماعی، به‌ویژه در ‏میان ایرانیان خارج از کشور، قابل توجه بود. همچنین در میان دولت‌های خارجی و اتاق‌های فکر وابسته ‏به آن‌ها، توجه به او بیش از گذشته افزایش یافت. تقویت موقعیت رضا پهلوی در صحنهٔ سیاسی، از سوی ‏بسیاری از تحلیلگران مورد تأیید قرار گرفته است‎.‎

این گسترش پایگاه اجتماعی، هرچند به نفع رضا پهلوی بود، دو ویژگی دیگر نیز به همراه داشت. نخست ‏آنکه نشان داد او با وجود توسعهٔ پایگاه اجتماعی خود، از تسلط بر صحنهٔ سیاسی و ایفای نقش رهبری در ‏یک دوره گذار ناتوان بود. مخالفت چشمگیری که با او شکل گرفت — چه در میان مردم و چه در میان ‏فعالان سیاسی — به‌وضوح محسوس بود. این مخالفت‌ها نشان داد که او در میان دیگر نیروهای ‏سیاسی و اجتماعی با مخالفان جدی روبه‌رو است‎.‎

ویژگی دوم آن بود که فراخوان دی‌ماه، فضای سیاسی جامعه را به‌شدت دوقطبی کرد و بخش بزرگی از ‏جامعه را بیرون از این نزاع دوقطبی قرار داد. چنین دوقطبی شدید، به احتمال زیاد، بیش از آنکه اکثریت ‏مردم را به شرکت در روند سیاسی تشویق کند و به تقویت دموکراسی و حکومت قانون بینجامد، شرکت ‏آنها را در امر سیاست دمکراتیک به تعویق انداخت. در شرایط دوقطبی، سیاست از «رقابت» به «دشمنی ‏موجودیتی» تبدیل می‌شود و همزیستی قربانی منطق «برد–باخت» می‌گردد. اعتراضات دی ماه ‏موقعیت رضا پهلوی را تقویت کرد اما کمکی به تقویت جریان دموکراسی‌خواه در ایران نداشت. ‏

”چهار – رضا پهلوی در توهم کمک خارجی و امکان پیروزی‏”
ارزیابی مواضع رضا پهلوی در فراخوان دی نشان از دو اشتباه جدی دارد که آنها را مرتب تبلیغ کرد. اول ‏اینکه کشورهای خارجی به نفع او و معترضین در سطح خیابان اقدام خواهند کرد و این اقدام تعیین کننده ‏خواهد بود. دوم اینکه فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی پیروز، و حکومت اسلامی سرنگون، خواهد شد. ‏

رضا پهلوی در یکی از اولین‌ پیام‌های فراخوان می‌گوید «به جمهوری اسلامی، رهبرش و سپاه پاسداران ‏هشدار می‌دهم که جهان و رییس جمهور آمریکا با دقت شما را زیر نظر دارند». (۱۸ دی) بدینسان القا ‏می‌کند که حمایت خارجی در راه است و مردم می‌توانند جسارت و ریسک پذیری بیشتری داشته باشند. ‏چند روز بعد تکرار می‌کند که «کمک‌های جهانی نیز بزودی می‌رسد» و ادامه می‌دهد که «پرزیدنت ترامپ، ‏به عنوان رهبر جهان آزاد، شجاعت وصف‌ ناشدنی‌ شما را با دقت دیده و اعلام کرده که آماده کمک به ‏شماست». (۲۱ دی). و دو روز بعد اضافه می‌کند: «قاعدتاً تا الان پیام رییس‌جمهوری آمریکا را شنیده‌اید. ‏کمک در راه است.». بدین ترتیب مبارزهٔ داخلی را به امکان دخالت خارجی مرتبط می‌سازد و عملا ‏بحران‌سازی داخلی را برای جلب مداخله دامن زد. ‏

همین توهم در مورد امکان پیروزی هم دیده می‌شود. مجموعهٔ اظهارات رضا پهلوی در دوره فراخوان ‏تصویری از یک خطای محاسباتی جدی است. او با جملاتی مانند «خیابان‌ها را تسخیر کردید» (۱۹ دی)، ‏‏«رژیم را کاملاً به زانو درخواهیم آورد» (۲۰ دی) و «به‌زودی ایران را پس خواهیم گرفت» (۲۱ دی)، ‏تصویری ترسیم می‌کند که فارغ از واقعیت موجود است. ادعای اینکه ۵۰ هزار نفر از نیروهای نظامی به ‏وی پیوسته‌اند و اقدام خواهند کرد نمونه‌ای از این توهم نفوذ در ساختار سیاسی کشور است. این ادبیات، ‏حتی پس از سرکوب خونین دی، با شعار «ایستادیم، جنگیدیم و پیروز شدیم» (۳۰ دی) ادامه یافت، و ‏گویی شکست میدانی و هزینه‌های انسانی هیچ تأثیری در ارزیابی او نداشت‎.‎‏ سخنان پهلوی بر این فرض ‏بنا شده‌ که امکان سرنگونی حکومت از طریق فراخوان خیابانی وجود داشت و او می‌توانست مدیریت ‏‏«دوران گذار» و تأسیس حکومت جدیدی را به ‌تنهایی به دست بگیرد. این تصور بیش از آن‌که یک تحلیل ‏واقعی از توازن قدرت سیاسی باشد، رویایی مبتنی بر حذف دیگر نیروهای سیاسی بود، که عملی هم ‏نشد‎.‎

”پنج – اشتباه مشابه مسعود رجوی، یحیی سنوار و رضا پهلوی‏”
در تاریخ معاصر می‌توان میان برخی تصمیم‌های سیاسی شباهت‌های معناداری پیدا کرد. از جمله، اشتباه ‏سیاسی رضا پهلوی را می‌توان در کنار دو نمونه دیگر قرار داد. اشتباهاتی که پیامدهایی مشابه و پرهزینه ‏برای مردم داشتند‎.‎

قیام مسعود رجوی (در خرداد ۱۳۶۰)، عملیات «طوفان‌الاقصی» به رهبری یحیی سنوار (در اکتبر ۲۰۲۳) و ‏فراخوان رضا پهلوی (در دی ۱۴۰۴)، اقداماتی مشابه بودند که به گسترش خشونت انجامیدند. عمل این ‏رهبران سیاسی نه ‌تنها یک خطای محاسباتی بلکه انتخابی پرخطر و غیرمسئولانه بود که هزینه اصلی آن‌ ‏را مردم عادی پرداختند. در هر سه مورد، شهروندان بسیاری به خاطر یک استراتژی غلط جان خود را از ‏دست دادند.‏

این سه فعال سیاسی، با وجود تفاوت‌ جدی در جهان‌بینی و پایگاه اجتماعی، در یک نقطه به هم ‏می‌رسند: فدا کردن «مصلحت» مردم به پای «آرمان» گروهی خودشان. رجوی یک مارکسیست اسلامی ‏بود، سنوار از اخوان المسلین می‌آمد و رضا پهلوی نماینده تفکر راست افراطی محسوب می‌شود. ‏هوادارانشان نیز از زمینه‌های متفاوت اجتماعی و فکری می‌آیند. ‏

سازمان مجاهدین خلق با فراخوان تظاهرات، در اعتراض به طرح عدم کفایت بنی‌صدر، روندی را آغاز کرد ‏که به‌سرعت به عملیات مسلحانه کشید. حماس با اعلام عملیات نظامی از سوی شاخه نظامی خود، وارد ‏مسیری شد که پیامد آن ویرانی و رنج گسترده مردم غزه بود. رضا پهلوی با فراخوان خود جامعه را به ‏سمت تقابلی خشونت‌آمیز با حکومت سوق داد که طی آن هزاران نفر کشته شدند. ‏

در هر سه مورد، حاصل فراخوان،‌ تشدید خشونت، توسعه سرکوب و افزایش رنج مردم بود‎.‎‏ با این حال این ‏سه نفر، حتی پس از آشکار شدن هزینه کارشان خواهان استمرار «جنگ» علیه نظام حاکم شدند.‏

شواهد و استدلال‌های فوق نشان می‌دهد که رضا پهلوی در کشتار گسترده‌ای که رخ داد مسئولیت ‏داشت، و پس از حکومت، در جایگاه متهمان رده دوم قرار می‌گیرد‎.‎

———————
۱- مقاله «کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی» ‏‎


نظر خوانندگان:


■ متاسفم برای مقاله‌ای که از درک درست اعتراضات غافل است و حتی بخود اجازه می‌دهد به مقایسه مع‌الفارق دست بزند حماس و اعضای جنگجویش همانند مجاهدین خلق با نظام میلیتاری برضد برادرانش در حکومت ننگین اسلامی به هیچ وجه نمیتوانند با اعتراضات مردم عادی در ایران ویران مقایسه شوند. خطای بارز جنابعالی همانا مسئولیت کشتار مردم معترض را (هرچند با نام قسمتی از آن) بر دوش فراخوان تظاهرات و اعتصابات گذاشتن است! مقاله جنابعالی از پایه مغالطه‌آمیز ست. در این مقاله عاملیت مردم را نادیده می‌گیرد و سعی در پخش مسئولیت بر دوش فراخوانان دارد.
بیژن


■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بی‌سابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنه‌ای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، همچنین به حساب آقای رضا پهلوی به عنوان شریک جرم نوشته می‌شود.
٣- اولین شخصی که سعی کرد صورتحساب این قتل عام را بین حکومت و آقای رضا پهلوی تقسیم کند احمد زیدآبادی بود. او به هیچ نوع مبارزه خیابانی معتقد نیست. او به براندازی رژیم معتقد نیست. او حتی به گذار مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی به شیوه آقای موسوی موافق نیست. او حامی حفظ رژیم و عدم انتقاد از خامنه ای و تضعیف موقعیتش است. او از روزنه گشایان بود و حتی گاها با اصلاح طلبان حکومتی مخالف است.
۴- با این استدلال شما اون جاوید نامانی که در این فراخوان شرکت فریب خوردگانی هستند که نباید به این فراخوان پاسخ میدادند. اونها هم درست مثل ادعای خامنه‌ای خونشان به گردن خودشان و آقای پهلوی است. شما بفرمایید از این به بعد هر فراخوان که ممکن است هزینه‌ای برای افراد داشته باشد ممنوع است و به مصلحت نیست.
۵- خانواده‌های جان باختگان که این نوشته را می‌خوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده و یقه او را هم بگیرید.
۶- مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه، نه هوشمندانه و نه به مصلحت است.
٧- آقای شکوری راد از اصطلاح‌طلبان اخیرا اعلام کردند که همه در مقابل وسعت پاسخ به فراخوان غافلگیر شدند. ایشان مدعی شدند که خشونت اعمال شده بر علیه معترضین از پیش برنامه‌ریزی شده بود. ایشان حاکمیت را مسئول صد در صدی خونهای ریخته شده دارد.
٨- تلاش شما و هر مخالف آقای پهلوی و یا حامیان شرمگین رژیم در لوث کردن این قتل عام بی‌فایده است. این خون ها به بار می نشیند. این رژیم بعد از این کشتار هرگز به شرایط قبل از کشتار برنمی‌گردد و در سراشیبی تند سقوط قرار دارد.
اگر شما واقعا خواهان رفتن رژیم هستید یک راهی نشان دهید که عملی باشد. نقد، ایراد گیری، تخریب، ایجاد عدم اعتماد و نا امیدی به درد این مردم نمی خورد. گر تو بهتر میزنی بستان بزن. شما که کاردان هستید کارنامه خود را در کمک به رهایی مردم نشان دهید بعد از دیگران ایراد بگیرید.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین


■ بادرود و احترام
با این تحلیل شما، باید به حال منطق و استدلال خون گریست! دوستان عزیز و دلسوز وطن، آخه این چه استدلالی ست که مطرح می‌کنید؟؟؟ من یک جمهوریخواهم اما مگر رضاپهلوی علم غیب داشت که استبداد دینی، حمام خون به راه می‌اندازد؟ با کمال تاسف، شما نقش پروپاگاندا بازی کردید و پاس گل به دیکتاتور خامنه‌ای دادید...
ایام به کام فردین


■ با سپاس از آقایان سعید برزین و مصدق کاتوزیان گرامی
بررسی و نقد استراتژی‌ها و رویکردهای جریان طرفدار پادشاهی در مواجهه با جمهوری اسلامی، با تمرکز بر دو محور اصلی «اشتباه در محاسبات توازن قوا» و «چالش‌های ساختاری در ائتلاف‌سازی»، نقد استراتژیک جریان پادشاهی‌خواه: از توهم توده‌ای تا بن‌بست توازن قوا در سال‌های اخیر، جریان طرفدار پادشاهی به رهبری رضا پهلوی، به یکی از قطب‌های اصلی اپوزیسیون تبدیل شده است. با این حال، علی‌رغم حضور پررنگ در فضای مجازی و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، این جریان با چالش‌های بنیادینی در فهم «واقعیت میدانی» و «توازن قوای سرکوب» روبروست.
۱. ارزیابی نادرست از توازن نیروهای سرکوبگر
یکی از بزرگترین خطاهای محاسباتی این جریان، تکیه بر ایده «ریزش بدنه نیروهای مسلح» بدون ارائه یک نقشه راه عملی است. خوش‌بینی مفرط: این تصور که ارتش یا بدنه بسیج به محض مشاهده اعتراضات گسترده، سلاح خود را بر زمین گذاشته و به مردم می‌پیوندند، بیشتر بر پایه نوستالژی انقلاب ۵۷ است تا واقعیت ساختاری سپاه پاسداران.
نادیده گرفتن مهندسی بقا: نظام حاکم در چهار دهه گذشته، ساختارهای موازی و لایه‌های امنیتی پیچیده‌ای ایجاد کرده است که مانع از فروپاشی دومینویی می‌شود. جریان پادشاهی‌خواه نتوانسته است طرحی برای «شکاف در بلوک قدرت» ارائه دهد که فراتر از فراخوان‌های عمومی باشد.
۲. بیش‌برآوردی از سرمایه اجتماعی و سازماندهی داخلی:
جریان پادشاهی‌خواه وزن سیاسی خود را عمدتاً بر اساس «تعداد دنبال‌کنندگان در شبکه‌های اجتماعی» و «شعارهای نوستالژیک» در اعتراضات می‌سنجد.
فقدان تشکیلات ارگانیک: بر خلاف جریانات چپ یا سازمان‌یافته، پادشاهی‌خواهان فاقد هسته‌های عملیاتی و تشکیلاتی در داخل کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و محلات هستند. قدرت آن‌ها «سیال» است و به سختی به «قدرت سیاسی سازمان‌یافته» تبدیل می‌شود. شکاف میان محبوبیت و کنشگری: محبوبیت شخصی رضا پهلوی لزوماً به معنای توانایی او برای فرماندهی یک تغییر ساختاری نیست. تکیه بر “کاریزما” به جای “برنامه”، باعث شده تا در لحظات حساس، این جریان نتواند توازن قوا را در خیابان به نفع خود تغییر دهد.
۳. برخورد حذفی و چالش ائتلاف‌سازی تجربه «منشور مهسا» نشان داد که جریان پادشاهی‌خواه در تعامل با سایر نیروهای اپوزیسیون (از جمله چپ‌ها، ملی‌گرایان قومی و لیبرال‌ها) دچار تضاد منافع جدی است. انحصارطلبی در رهبری: تمایل بدنه تندروی این جریان به حذف سایر صداها و اصرار بر محوریت مطلق پادشاهی، باعث هراس سایر نیروهای مدنی و سیاسی شده است.
تخریب پل‌های ارتباطی: حملات سازمان‌یافته در فضای مجازی علیه چهره‌های میانه‌رو یا منتقدان، لایه‌های خاکستری جامعه را که از بازگشت به “استبداد فردی” هراس دارند، از این جریان دور کرده است.
۴. تکیه بیش از حد بر فاکتور خارجی بخش بزرگی از استراتژی این جریان بر لابی‌گری با دولت‌های غربی و فشار حداکثری استوار است.
کالای سیاسی در بازار دیپلماسی: تاریخ نشان داده که دولت‌های غربی بر اساس منافع ملی خود با قدرت‌های مستقر معامله می‌کنند. جریان پادشاهی با گره زدن سرنوشت خود به انتخابات آمریکا یا تغییر سیاست‌های اتحادیه اروپا، «ابتکار عمل داخلی» را از دست داده است. نتیجه، بن‌بست کنونی!
جریان پادشاهی‌خواه در حال حاضر در یک پارادوکس گرفتار شده است: آن‌ها از نظر رسانه‌ای در اوج هستند، اما از نظر توانایی برای «تغییر موازنه قوا علیه ماشین سرکوب»، با بن‌بست مواجه‌اند. تا زمانی که این جریان نتواند:
برنامه‌ای مشخص برای مدیریت دوران گذار (بدون انتقام‌جویی) ارائه دهد. تنوع کثرت‌گرایانه جامعه ایران را بپذیرد. و راهکاری واقعی برای بی‌اثر کردن ماشین سرکوب (فراتر از خواهش از نیروهای نظامی) بیابد؛ همچنان به عنوان یک «نیروی نمادین» باقی خواهد ماند و نه یک «جایگزین اجرایی».
با احترام - رودی


■ این مطلب آقایان برزین و کاتوزیان، سندی آشکار است از اوج ناآگاهی و بی‌خبر بودن از همه چیز. لزومی به بحث و نقد آن نیست؛ زیرا در متن نوشته، کوچکترین نشانه‌ای از منطق اندیشیدن و سنجشگری به چشم نمی‌خورد. آقایان تصوّر می‌کنند که خشونت، همچون ابزارهای آشپزخانه است که انسانها هر وقت اراده کنند، می‌توانند به دست بگیرند و برای اهدافشان به کار بندند. 
منشاء خشونت در درجه اول به سراسر آیات «قرآن و اعتقادات اسلامی» آغشته و در سیستم فقاهتی ساختاربندی شده و از طرف مومنان به الله، واقعیّت اجرایی پیدا کرده است. هر وقت نویسندگان محترم توانستند این مسئله را بفهمند و از پس سنجشگری آن برآیند، آنگاه خود به خود، تمام پیامدهای ناشی از خشونت را در جامعه ایرانیان در هر بعدی که تصوّر پذیر باشد، پاسخ خردمندانه داده اند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان


■ آقایان برزین و کاتوزیان،
از صمیم قلب متاسفم که شما خون مردم بیگناه ایران و دختران و پسران این سرزمین را که به دست خلیفه‌ای کینه‌توز و مکتبی که خود را بازوی الله بر روی زمین می‌پندارد بر زمین ریخت به حساب آقای رضا پهلوی گذاشتید. از صمیم قلب متاسفم که اعتراض مسالمت‌آمیز مردم ایران را که به گفته خود ایادی رژیم دستکم با شرکت یک و نیم میلیون نفر در ۴۰۰ شهر گسترش یافت این چنین لوث می‌کنید.
آقایان! مقایسه‌ی پیاده‌روی مسالمت آمیز مردم بی‌پناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانه‌ی فرقه‌ی رجوی و حمله‌ی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکده‌های نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، تسویه حسابی که رنج و خون مردم بیدفاع ایران را برای ضربه زدن به یک رقیب سیاسی خرج می‌کند.
در نوشته‌ی پیشین مردم عادی که دولت اسلامی ایران مانند دشمن با آنها رفتار می‌کند را در ردیف متهم شماره‌ی دو در کنار نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی نشاندید و در این نوشته به یک قیاس ناممکن بین حمله‌ی مسلحانه‌ی حماس و قیام مجاهدین خلق از یکسو و اعتراض مسالمت آمیز مردم بی‌پناه ایران از سوی دیگر دست زدید.
واقعن متوجه کاری که دارید می‌کنید هستید؟ آیا نگران نیستید که بخشی از نوشته شما خوراک پروپاگاند دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی بشود، آیا نگران این نیستید که پدر و مادری که دختر یا پسر شانزده ساله‌شان را از دست داده‌اند ببینند که فرزندشان با چریک‌های سنوار مقایسه شده است؟
یوسف جاویدان


■ نوشته‌اند: مقایسه‌ی پیاده‌روی مسالمت آمیز مردم بی‌پناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانه‌ی فرقه‌ی رجوی و حمله‌ی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکده‌های نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، این گفته آشکارا از مقوله تجاهل العارف است. راهپیمایی آرام فقط دو روز اول بود که بازاریان و تنگدستان به خیابان آمدند. آیا پهلوی مردم را به قیام قهرآمیز دعوت نکرد؟ آیا مردم قرار بود مراکز قدرت را با اخ و تف تصرف و حفظ کنند؟ این شما هستید که به جای تعقل و استدلال به دنبال تسویه حساب با مخالفان خود هستید. سپاس از این مقاله تحلیلی و مستدل.
امینی


■ جناب رودی گرامی - من از گفتگو استقبال می‌کنم چه حاصل عقل طبیعی باشد و چه عقل مصنوعی. ولی متوجه نشدم که از کدام بحث و استدلال من انتقاد شده، و یا شاید هم نشده.
سلامت باشید / برزین


■ با تایید اکثریت کامنت‌ها در محکومیت کشتار مردم ایران بدستور خامنه‌ای، بد نیست اشاره کنیم به صحبت‌های آقای شکوری راد از اصلاح‌طلبان حکومتی. ایشان با وجود گرایشات ضد یهودی و ضد اسراییلی و حمایت از کلیت “نظام” به روشنی برنامه کشتار مردم معترض بدست امنیتی‌ها را بیان کردند. اگر با نظرات سیاسی آقای شکوری راد قرابتی نداریم اما میدانیم که فرد مطلع‌تری نسبت به روابط درونی رژیم هستند. برخی تعریف‌های مستند شکوری راد بخوبی گواه از کودتای رژیم بر علیه رشد روزافزون جنبش مردم دارد و قصد قبلی آنها برای کشتار و مرعوب سازی مردم.
با احترام، پیروز


■ آقای امینی، اگر شما خواهان ماندگاری جمهوری اسلامی (چه تاکتیک چه استراتژیک) هستید، هنوز هم یک ایرانی و نظرتان محترم است. اما اگر با مجموعه کاربران این پلاتفرم در لزوم پایان بزرگترین فاجعه تاریخ ایران یعنی جمهوری اسلامی همراهید، بس باور دارم شرح وقایع اخیر را مرور نکرده‌اید، سعادت‌اباد و بازار رشت را نخوانده‌اید. و اگر چنین می‌کردید بازگوینده روایات رژیم و اطلاعات سپاه نمی‌شدید؟ پوزش میخواهم اگر کلامم تند به نظر میآید، اما کامنت شما هم بدون اغراق و تعبیر شخصی مترادف تبلیغات سپاه است. اگر گفته‌هایم نادرست و به کجراه است، توضیح شما را فرا گوش می‌دهم.
با احترام، پیروز.


■ نویسندگان قبلا در مقاله دیگری به نقش اصلی جمهوری اسلامی در کشتار جمعی دی ماه پرداخته‌اند. پس این حملات شخصی به نویسندگان این مقاله از برای چیست؟ سخن ساده است: ایا می توان تقصیری متوجه رضا پهلوی نمود؟ آیا در جنگ‌ها فزماندهان خودی در صورت خطا از هر تعقیب قضایی مصون هستند؟ صرف تجاوز دشمن فرماندهان را در صورت ارتکاب خطا از تعقیب قضایی مصون نمی‌دارد؟ آیا به صرف سو استفاده دشمن بایستی از بررسی واقعه خودداری کرد؟ خیر!
سوال ساده است: آیا اگر رضا پهلوی فراخوان به آمدن به خیابان در شب نداده بود مردم به خیابان می‌آمدند؟ چواب روشن است: مردم از ده روز قبل درگیر تظاهرات اساسا مسالمت‌آمیزی بودنند و هیچ نشانی از تظاهرات شبانه، قبل از فراخوان رضا پهلوی در دست نیست. هیچ گزارشی از بزخورد خشونت‌آمیز رژیم در طی ده روز اول موجود نیست. هیچ گزارشی نیز بر خوردهای خشونت امیز از جانب مردم نیست. خلاصه انکه فرمان رضا پهلوی برای تظاهرات در شب و آشوب بود که مردم را در شب به خیابان کشاند. و این فراخوان بدون در نظر گرفتن پاسخ رژیم ملایان بود؟ آیا پاسخ ملایان تعجب برانگیز بود؟ آیا فراخوان دهندگان و مدافعان آنها انتظار پاسخ لطیفی مبتنی بر اسلام رحمانی را داشتند؟ در اینصورت ول معطل‌اند. آیا فراموش شده که این رژبم ۵,۰۰۰ زندانی را قتل عام کرده! رژیم همان کرد که مدتها بود برای انجام ان انتظار می‌کشید. واقعیت اینهاست که چنین پاسخی محتمل بود و در واقع افرادی هم در جبهه سلطنت به رضا پهلوی هشدار داده بودند. اما او از منبع دیگری مشاوره میگیرد. همان منبعی که در جنگ ۱۲ روزه انتظار به خیابان آمدن مردم را داشت ولی انتظارش برآورده نشد.
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد می‌بایستی از اقدام نویسندکان این مقاله در کالبد شکافی این کشتار استقبال به عمل آید. اگر کسانی مخالف تحلیل نویسندگان هستند، لطفا از نیت‌خوانی و الصاق برچسب‌های رایج خودداری کرده و ارزیابی خود را از فراخوان رضا پهلوی و پی‌آمدهای آن ارائه دهند.
با احترام، سعادتی


■ با سلام، جهت اطلاع نویسندگان محترم مقاله:
علی شکوری راد گفت: «این کشته‌سازی از نیروهای خودی، پروژه این‌هاست برای سرکوب. یعنی باید نیروی بسیجی کشته بشود، باید نیروی انتظامی کشته بشود، مسجد آتش زده بشود، امام‌زاده آتش زده بشود، قرآن سوزانده بشود، همه این کارها بشود تا بتوان از نظر آن‌ها اغتشاش را سرکوب کرد.»
شکوری‌راد ادامه داد: «بنابراین من اصلا باورم نیست و باور نکردم که آن‌ها می‌گویند، موساد و تیم‌های عملیاتی مثلا  طرف مقابل، این کارها را کرده. من می‌توانم باور کنم، کسانی این کارها را کرده‌اند که می‌خواستند اغتشاشات را سرکوب کنند به قول خودشان.»
علی شکوری‌راد این سخنان را در جمع رئيس و معاونان ستاد انتخاباتی مسعود پزشکیان گفته است.
آرش


■ دروود بر آقای/خانم/سعادتی، تحشیه ای بدون شرح کشّاف.
نه مردم حوصله خواندن مثنویها حرف را در این اوضاع فاجعه بار دارند. نه مدیر محترم سایت اجازه میدهند که در اینجا مثنویها نوشته شوند. خیلی موجز تاکید کنم که هیچکس در هیچ نقطه‌ای از کره زمین یا سیّارات دیگر نمی‌تواند ثابت کند که حکومت جمهوری اسلامی ایران، لگیتیم است و حقّانیّت دارد. به هیچ وجه من الوجوه. نیم قرن تمام، مردم ایران به انحاء مختلف کشیده‌اند که از راههای مسالمت‌آمیز به ناحق بودن حکومتگران به دلیل بی‌لیاقتی ذاتی که تمام دست اندرکاران آن دارند، به خلع ید از آنها اقدام و لیاقتداران را بر مسند ارگانهای کشوری بنشانند. ولی هر مرتبه، حکومتگران با خشونت آمیزترین و خونریزترین واکنشها پاسخ مردم را داده‌اند. در وقایع اخیر، جوانان و مردم ایران برای رها شدن از اینهمه استبداد دهشتناک و رحمت لایزال الهی که مجریانش مدام شعار «رحمان و رحیم» را در پیشانی خودشان حکّاکی کرده‌اند و رحمت الهی را فقط با تمام زور و اجبار تقلّا کرده‌اند که با کاربست مرگبارترین سلاح‌های ممنوعه حتّا در کشورهای تولید کننده‌اش تا امروز در جامعه ایران عملی کنند، خاتمه نهایی بدهند. وقتی که حکومت فقاهتی و دیگرانی که از آنها حمایت می‌کنند نیم قرن تمام فقط در نکوهش «خرس درّنده»، خروارها کاغذ سیاه کردند و میلیونها ساعت، روضه ها خواندند، مردم در حالت ناگزیری هر چقدر نیز «خرس»، درّنده‌خو باشد، باز ترجیح می‌دهند که با متوسّل شدن به «خرس درّنده» از شرّ «دایناسوری تیزدندان» راحت شوند که زندگی را برای آنها به جهنمی بر روی زمین تبدیل کرده است.
تظاهر کنندگان با شعارهایی کاملا شفّاف به مصاف اعتراضی با حکومتگران آمده بودند. شعارها نیز، هیچ ربطی به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی نداشتند. مردم و جوانان بودند که نام شاهزاده را فریاد میزدند؛ نه اینکه شاهزاده به مردم ایران و جوانان تکلیف کرد که بروید در خیابانها و اسم مرا فریاد بزنید. واکنش شاهزاده، پاسخی بود به فریادخواهی مردم و جوانان ایران که از طرف حکومتگران، سلّاخی شدند. انسان باید خیلی مغرض و بی‌انصاف و بی‌وجدان باشد که نتواند پروسه اعتراض را در همان روزهای آغازینش و شعارهای ورد زبانهای مردم و جوانان و تحریر شده بر دیوارها نبیند و به تطهیر کردن جنایتی بکوشد که هنوز ابعاد دهشتناک آن در تاریکی مطلق هستند. من حوصله بحث ندارم و مطئن باشید که پاش بیفته برای هر جمله‌ای که آقایان برزین و کاتوزیان نوشته‌اند، صدها دلیل متّقن و برهان قاطعی و هرگز خدشه ناپذیر دارم. بنابر این مطلب این آقایان اصلا و ابدا جای دفاع ندارد و هیچ همخوانی نیز با واقعیّتهای رویداده شده ندارند. همین.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان


■ می‌بینیم نه نقد منصفانه، بلکه تلاشی شتاب‌زده و ساده‌انگارانه برای انتقال فشار از عاملان و آمران جنایت‌های هولناک به یک «میانجی تاریخی» است؛ کوششی برای کاستن از مسئولیت با قرار دادن رضاشاه دوم در میانه‌ی معادله. این شیوه، بیش از آن‌که روشنگر باشد، انحرافی است و از مواجهه‌ی صریح با حقیقت می‌گریزد.
من صریح و قاطع توصیه می‌کنم هم‌میهنانی که زمان و توان اثرگذاری‌شان گذشته و سرمایه‌ی گفتاری‌شان دیگر اقناع‌کننده نیست، به‌جای تداوم این جدل‌های فرساینده، خودخواسته از این عرصه کناره بگیرند. امروز میدان، میدان شفافیت، مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی است؛ نه آزمون‌وخطا با سرنوشت یک ملت.
با احترام بهروز فتحعلی


■ طبق تجربه و شناختی که از رژیم اسلامی موجود است رویه سرکوب و خشونت علیه شهروندان معترض در صدر اقداماتش قرار دارد و بعد از آن نیز با دروغ و تبلیغات حرکت و جنبش مردم را به خارج و عوامل بیگانه نسبت دادن. بی‌شک رژیم بعد از چند جنبش اجتماعی اخیر و خصوصا بعد از جنگ ۱۲ روزه و سقوط شرایط اقتصادی و معیشتی مردم در آماده باش کامل برای مقابله با اعتراضات بود. می‌توان از جریان پادشاهی‌خواهی در رابطه با نوع فراخون انتقاد کرده و انتظار مسئولیت پذیری و شفافیت در رابطه با وعده‌ها و حرف‌های قبل و بعد از سرکوب خونین مردم بوسیله رژیم دد منش اسلامی داشت. ولی به هیچ عنوان نمی‌توان این جریان سیاسی را به خاطر تاکتیک و روش اشتباه مبارزاتی علیه حکومت را شریک در کشتار شهروندان میهن‌مان دانست. مخدوش کردن این دو مورد به تقویت گفتمان رژیم در رابطه با موجه بودن سرکوب و اعمال خشونت می انجامد. میتوان از مقاله آقای داود غلام آزاد “کیفرخواستِ مسئولیت سیاسی” در رابطه با مسؤلیت پذیری کمی آموخت.
با احترام سالاری


■ جناب سعادتی،
اینکه نویسندگان در مقاله‌ای قدیمی از فاجعه کشتار معترضان نوشته‌اند، از مقاله فعلی آنها در مغرضانه بودن نه‌تنها بخاطر مقایسه بشدت ناهمگون حماس تروریست‌ و مجاهدین خلق با اعتراضات ضد حکومت انسان‌ستیز اسلامی کم نمیکند، بلکه بخاطر نادیده گرفتن تمایل مردم به فروپاشی نظام ضدبشری ج.ا. مقاله با کپی کردن از جابجایی قربانی و جنایتکار سعی بر به دوش کشاندن معضل از روی دوش ج.ا بر روی مردم ناراضی و فراخوانان آن‌ها است.
مثالی برای روشن شدن گرفتاری ما با روشنفکر احساساتی خاورميانه همچنین چپ افراطی تا ناآگاه غربی را برایت بازگو می‌کنم: چند سال پیش بعد از هجوم مسلمانان‌ عاصی از جنگ و حکومت اسلامی از سوریه، عراق، افغانستان و ... به آلمان، در روز کریسمس در شهر کلن به چندین زن و دختر تجاوز جنسی میکنند. شهردار آن شهر مدعی می‌شود که زنان و دختران با پوشش نابجا و تحریک‌آمیز مسبب این جنایت شده‌اند. مردم آلمان از بی‌شعوری شهردار دست به اعتراضات عدیده می‌زنند تا بالاخره شهردار از ادعای خود سر باز می‌زند و از ملت طلب بخشش می‌کند. جالب اینجاست که شهردار خود یک زن بوده و با قرار دادن مسئولیت از روی متجاوزان بر روی زنان و دختران مرتکب اشتباه نابخشودنی می‌شود.
امیدوارم جنابعالی متوجه شده باشی که مشکل مقاله یکی دو تا نیست، با توجه به اینکه وقتی اعتراضات به انقلاب منتهی می‌شوند دیگر با کلمات سخیف کاربران (مانند اخ و تف) نمی‌شود گرفتاری ملت برضد امت (مذهبی و چپ سنتی طرفدار کشتار مردم) را توجیه کرد!
با احترام بیژن


■ ایدئولوژیک دینی شیعی بودن این رژیم در اداره جامعه ‌همچنین سرکوب‌اعتراصات کمتر مورد نقد قرار می‌گیرد.
کلمه مقدس یکی از توصیفات رایج جمهوری اسلامی است به نظر آنها جبهه حق که آنها باشند با جبهه باطل که مردم معترض باشند در حال جنگ است . آقای خامنه‌ ای تقریبا تمامی اعتراضات مردم از جنبش سبز تا کنون را «فتنه» نامیده است این کلمه در سوره انفال هست که آیه اش این است : قاتلوهم حتی لا تکون فتنه یعنی آنها را بکشید تا فتنه از میان برود . سرکوبگران خود را این گونه توجیه میکنند که با کشتن فتنه گران به بهشت میروید. حال چه رضا پهلوی فراخوان میداد یا نمیداد رژیم دست از کشتار بر نمی داشت البته به خاطر‌ نام بردن از ایشان در تظاهرات دی ماه و احساس خطر رژیم از یک الترناتیو مشخص به سیم اخر زد و به کشتار هولناکی دست زد که نمونه‌اش را ما در کشتار های جمهوری اسلامی تا کنون ندیده بودیم.
دهقان





نظر شما درباره این مقاله:







ایران در حساس‌ترین روزهای زندگی خود
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 07.02.2026, 21:31

ایران در حساس‌ترین روزهای زندگی خود


احمد پورمندی

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
که این شکاریِ سرگشته را چه آید پیش!

در حالی که مادران و پدران هنوز در عزای فرزندان می‌گریند و زیر بار خشم و غم کمر خم کرده‌اند، حرامیان شش‌لول‌بند، تک‌چراغ‌هایی را روشن می‌کنند و ایران پیر ما، در یکی از دشوارترین روزهای زندگی خود، با این امید نفس می‌کشد که با همت و درایت فرزندان خویش، از این طوفان بلا نیز با سر سلامت به در آید.

بسیاری از صاحب‌نظران، ایران را در آستانه‌ی فروپاشی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ساختاری می‌بینند و برخی نیز بر این باورند که پس از آن رودخانه‌ی خون که میان مردم و حکومت در دی‌ماه ۱۳۹۶، در آن‌چه بسیاری «سیاه‌ترین روزها و هفته‌های تاریخ معاصر ایران» می‌دانند، جاری شد، این فروپاشی عملاً رخ داده است. اشاره به آن روزها، بیش از آن‌که یک تاریخ‌گذاری دقیق باشد، نام دیگرِ لحظه‌ای است که جدایی مردم و حاکمیت به اوج خود رسید.

به گناه نیم قرن نادانی، تعصب، جاه‌طلبی و جنایت، کاربدستان حاکم به ریاست علی خامنه‌ای، ایستاده بر زمینی سست، در دام صیادی حرامی‌تر از خود گرفتار آمده‌اند و در تلاش برای بقا، در مسقط دور میزی نشستند که صیاد برایشان چیده بود. آنان پس از جنگ ۱۲ روزه‌ی اسرائیل و حزب‌الله، بارها سوگند خورده بودند که با ترامپِ قمارباز و خائن مذاکره نخواهند کرد، اما اکنون زیر شلاقِ زندگی راهی مسقط شده‌اند.

این‌که این مذاکرات جز دهن‌کجی ترامپ به سلطنت‌طلبان و تف‌کردن خامنه‌ای بر گور «سرداران شهید» چه دستاوردی داشته، چندان مهم نیست؛ پرسش اصلی این است که کشاکش میان جمهوری اسلامی و غرب، در خطرناک‌ترین نقطه‌ی خود، به کجا خواهد انجامید. آنچه در پی می‌آید، کوششیبرای نزدیک‌شدن به پاسخ‌های احتمالی این پرسش است؛ پاسخ‌هایی در قالب سناریوهای ممکن، نه پیشگویی‌های قطعی.

یک
راهبرد کلان ایالات متحده برای سمت‌دادن به تحولات جهانی در راستای منافع و اولویت‌های خود، در حال گذار از تکیه بر قدرت نظامی به سمت «قدرت هوشمند» است؛ قدرتی که در آن، برتری‌های علمی ـ فنی، اهرم‌های اقتصادی و ایجاد شبکه‌ای از همراهان مطیع، در مرکز قرار دارد. در این مدل راهبردی جدید، اصل «هزینه ـ فایده» در جهت کاهش شدید هزینه‌ها و گزینش راه‌های کم‌هزینه بازتعریف شده است و در راستای کاهش هزینه‌ها، از جمله، تکیه بر دموکراسی و حقوق بشر، اموری دست‌وپاگیر و بی‌مصرف تلقی می‌شوند که به منافع آمریکا خدمت نمی‌کنند. در نتیجه تنها اموری قابل دفاع خواهند بود که رابطه‌ای روشن و قابل رؤیت با منافع ایالات متحده داشته باشند.

در این چرخش راهبردی، آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد نه یک استثنا، بلکه یکی از قواعد اصلی در تعامل آمریکا با «حکومت‌های یاغی» در هر نقطه‌ای از جهان خواهد بود که در آن، آمریکا برای خود «منافع مشروع» تعریف کرده باشد.

آمریکا در سال‌های اخیر مشغول بازتعریف روابط خود با متحدان سابق و سازمان‌های بین‌المللی بر پایه‌ی این راهبرد جدید بوده است و این روند، مستقل از آنکه چه حزبی بر سر کار باشد، دست‌کم تا زمانی که آمریکا به تعادل قابل قبولی در نسبت هزینه و فایده، بر پایه‌ی درک غول‌های ـ اغلب عجولِ ـ فناوری خود دست نیابد، ادامه خواهد یافت. این، تصویری کلی از یک روند است، نه گزارشی از تصمیمی واحد در پشت درهای بسته.

دو
اسرائیل به‌عنوان کشوری کوچک، دارای تاریخی خونبار و خاطره‌ی هولناکِ هولوکاست، فاقد عمق استراتژیک و در محاصره‌ی همسایگان عرب و مسلمان و بعضاً با مردمانی متعصب و یهودستیز، ملتی است که «امنیت ملی» مهم‌ترین دغدغه‌اش به‌شمار می‌آید. این کشور در برابر هر خطری که موجودیت آن را تهدید کند، با بی‌رحمی و سرسختی و با تمام وجود می‌جنگد.

بنیادگرایی شیعه، پس از تسلط بر ایران، نابودی اسرائیل را رسماً در دستور کار خود قرار داد و طی ۴۷ سال حیاتش صدها میلیارد دلار برای ناامن‌سازی پیرامون اسرائیل و تهدید موجودیت آن هزینه کرد.

درگیری جمهوری اسلامی با اسرائیل پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و تهاجم حماس به خاک اسرائیل، وارد فاز جدیدی از شکست‌های پیاپی ج.ا. و فروپاشی دژهای آن شد؛ فرایندی که با ویران‌شدن غزه، واردآمدن ضربات سنگین به حزب‌الله لبنان و در سناریوی مورد بحث نویسنده، سقوط حکومت بشار اسد تداوم یافت و با ضربات مرگبار در جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. این توالی، روایت یک خط سیر تحلیلی است؛ طبعاً امکان اختلاف‌نظر در جزئیات و وزن‌دادن به هر رویداد وجود دارد.

برتری نظامی نسبت به ج.ا.، نتانیاهو را مطمئن و مصمم کرده است که می‌تواند دشمن دیرینه  اسرائیل را، در اوج ضعف و انزوا، از پیشِ پا بردارد.

سه
ترامپ، در چارچوب راهبرد «حداکثر سود با حداقل هزینه»، به‌دنبال راه‌حلی کم‌هزینه در ایران است، در حالی که نتانیاهو در فکر ضربات نهایی برای سرنگونی رژیم خامنه‌ای است. این اختلاف نظر مهم، می‌توانست در یک مذاکرات دوجانبه بی‌اهمیت باشد اگر لابی نیرومند یهود در آمریکا و نقش اسرائیل در برنامه‌ی ایالات متحده برای امروز و فردای خاورمیانه اجازه می‌دادند که کاخ سفید امنیت اسرائیل را جدا از امنیت آمریکا تعریف کند، خود را از منازعه‌ی ج.ا. و اسرائیل کنار بکشد و از کمک به نتانیاهو برای اجرای نقشه‌ی خود سر باز زند. اما چون چنین فاصله‌گرفتن و تفکیکی به ذهن هیچ مقام تصمیم‌گیر در کاخ سفید خطور نمی‌کند، باید پذیرفت که در هر مذاکره‌ای میان نمایندگان ج.ا. و آمریکا، اسرائیل حضور تعیین‌کننده‌ای دارد و تأمین امنیت پایدار اسرائیل جزء ثابت دستور کار هر مذاکره‌ای خواهد بود. این یک توصیف از منطق ساختاری روابط آمریکاست، نه ادعای آگاهی از متن مذاکرات محرمانه.

تحقق چهار مطالبه‌ی پایان غنی‌سازی، خنثی‌سازی حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده، پایان قطعی حمایت ج.ا. از گروه‌های نیابتی و محدودکردن بُرد موشک‌ها به زیر ۵۰۰ کیلومتر، از جمله شروط قطعی هر توافقی خواهد بود.

چهار
از آن‌جا که خامنه‌ای قادر به پذیرفتن شروط چهارگانه‌ی نتانیاهو ـ ترامپ نیست، می‌توان تصور کرد که دور جدید مذاکرات تنها در خدمت خرید زمان قرار دارد؛ امری که اسرائیل برای تکمیل برنامه‌ی آفند و پدافند آسیب‌دیده‌ی خود به آن نیاز دارد و ترامپ نیز می‌تواند آن را برای تکمیل محاصره‌ی اقتصادی و تحقق تحریم حداکثری، تقویت شانس برآمدن دیگر جان‌به‌لب‌رسیدگان و مهم‌تر از آن، گشودن شکاف در ائتلاف حاکم ـــ تحت فشار کاهش شدید رانت‌های نفتی و تعمیق بحران اقتصادی ـــ هزینه کند تا دست‌هایی از درون همین ساخت قدرت، با نشان‌دادن اراده برای حذف خامنه‌ای، برای آغاز دوران جدیدی در روابط ایران و آمریکا دراز شوند. این، یک سناریوی محتمل است؛ نه اجتناب‌ناپذیر و نه از پیش تضمین‌شده.

در اردوی ج.ا. اما، گذشت زمان هیچ ثمری مثبت ندارد. بحران اقتصادی و خشم فروخورده‌ی مردم روزبه‌روز شدیدتر می‌شود. تاب‌آوری حکومت در برابر فشار سهمگین تحریم‌ها و نفرت افکار عمومی به‌سرعت کاهش می‌یابد و هیچ کارت جدیدی برای تغییر معادلات قدرت در اختیار خامنه‌ای قرار نخواهد گرفت. گذشت زمان، در چند دهه‌ی گذشته به سود ج.ا. نبود؛ اکنون نیز نخواهد بود.

پنج
بن‌بست اجتناب‌ناپذیر مذاکرات «سه‌جانبه»، راهبرد مبتنی بر «حداقل هزینه»ی ترامپ را از ناحیه‌ی نتانیاهو و بازهای حامی او در کاخ سفید به خطر می‌اندازد و ترامپ را وادار می‌کند که ضمن بهره‌جویی از همه‌ی ظرفیت‌های حداکثرسازی تحریم‌ها و با استفاده از اشکال مدرن قدرت نرم، ماشین جست‌وجوی «جانشین مطلوب و ممکن» در درون نظام را بیش از پیش فعال کند.

جانشین ممکن و مطلوب باید: توانایی ایجاد اجماع نسبی و حذف خامنه‌ای را داشته باشد و قادر باشد محور اصلی سیاست را تغییر دهد: تضمین منافع آمریکا در منطقه، فاصله‌گیری از چین، پایان‌دادن قطعی و عملی به اسرائیل‌ستیزی، و جلب حمایت داخلی از طریق تأمین آزادی‌های اجتماعی و انجام اصلاحات گسترده و عمیق اقتصادی.

چنین جایگزینی نمی‌تواند جزئی از ساختار ولایت فقیه و متکی به آن باشد؛ چرا که در این چارچوب، نه اصلاحی قابل تصور است و نه می‌توان افکار عمومی را راضی کرد. «پایان ولایت فقیه» کمترین هزینه‌ای است که ائتلاف گروه‌های برخوردارِ حاکم برای ماندن در قدرت باید تقبل کند. در نتیجه، می‌توان حدس زد که گزینه‌هایی نظیر حسن روحانی فاقد امکانات لازم تلقی شده و حذف می‌شوند و میدان فقط برای سپاه خالی می‌ماند. سپاه، نهادی است با تنوع نسلی و ساختاری که چندین دهه، عرصه‌ی فعالیت سازمان‌های اطلاعاتی، به‌ویژه موساد بوده و این استعداد را دارد که از درون خود آلترناتیوی رو به غرب، ناسیونالیست و با مشت آهنین خلق کند و به حاکمیت روحانیت پایان دهد. این نگاه، یک فرضیه‌ی تحلیلی درباره‌ی «آلترناتیو از درون» است و بدیهی است که می‌تواند با شواهد آینده تأیید یا تکذیب شود.

فشرده‌شدن همه‌ی فنرها در اجتماع، اقتصاد و سیاست، ایران را آماده‌ی جهش‌های بزرگ کرده است و این، شانس مهمی است برای هر گروهی که در غیاب خامنه‌ای قدرت را به‌دست گیرد.

شش
هر اتفاقی که در بالا رخ دهد و هر نقشه‌ای که ترامپ برای آینده‌ی ایران کشیده باشد، دو نکته مسلم است:

نخست آن‌که مردم ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. این مردم که یک انقلاب، هشت سال جنگ و جنبش‌های متعددِ دو دهه‌ی اخیر را پشت سر گذاشته‌اند، در خیزش بزرگ دی‌ماه عزم و اراده‌ی خود برای تغییر را نشان دادند. آنان مُهر و نشان خود را بر هر تحولی خواهند کوبید.

دوم آن‌که دوران حکومت دینی در ایران به سر آمده و ناسیونالیسم ایرانی طول و عرض زمینِ بازی‌های سیاسی و قواعد آن را تعیین خواهد کرد. این ناسیونالیسم، در خود امکانات هر دو نوع پروژه‌ی سیاسی ـــ هم دموکراتیک و هم اقتدارگرا ـــ را حمل می‌کند و دقیقاً به همین دلیل، منازعه بر سر محتوا و جهت‌گیری آن، به مسأله‌ای مرکزی بدل خواهد شد. ترامپ، سپاه و هر بازیگر دیگری که بخواهد به کسب و حفظ قدرت بیندیشد، ناچار است این دو نکته‌ی مهم و تعیین‌کننده را در صدر معادلات خود بنشاند. این امر، پروسه‌ی «گذار کم‌هزینه از بالا» را با دشواری‌های نه‌چندان کوچک مواجه کرده و سرآمدان سیاسی دموکراسی‌خواه کشور را با تصمیمات سخت ـــ و بسیار سختی ـــ روبه‌رو خواهد کرد.

هفت
نیروهای جمهوری‌خواهی که خواهان گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری عرفی، برآمده از مجلس مؤسسان هستند، در ماه‌های آینده با آزمون‌های بزرگی در عرصه‌ی سیاست عملی مواجه خواهند شد. اگر حکومت برآمده از معادلات کلان قدرت، یک دیکتاتوری نظامی، سکولار و توسعه‌گرا باشد، مقدمتاً با روندهایی که به این گزینه منتهی شده و سپس با خودِ این هیولای نوظهور، چه نسبتی باید تعریف کرد؟ این متن در پی تجویز یا نفی این گزینه نیست، بلکه می‌کوشد خودِ مسأله را در برابر نیروهای جمهوری‌خواه عریان کند.

روان‌شناسی «امید به ترامپ» که در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه تبارز یافت را تا چه میزان باید جدی گرفت؟ آیا توان واقعی و میدانی نیروهای جمهوری‌خواه برای عبور از «پروژه‌ی بالایی‌ها» و برکنارکردن ج.ا. به اتکای قدرت مردم کفایت می‌کند؟ پهلویست‌ها در روند از کف‌دادن شعارها و حامیان جهانی خویش، چه سرنوشتی خواهند داشت؟

این‌ها پرسش‌های مهمی‌اند که فراتر از شعارها و مطالبات آرمانی، پاسخ‌های روشن و عملگرایانه می‌طلبند. بدون چنین پاسخ‌هایی، هیچ پروژه‌ی گذار ـ چه از بالا و چه از پایین ـ شانس واقعی موفقیت نخواهد داشت.

هرگز ندیده بودم چشمِ تو را چنین
در خون و اشک غوطه‌ور،
ای مامِ رنج‌ها!
ای میهنی که در تو به خواری
مثلِ اسیرِ جنگی
یک عمر زیستیم
زین‌گونه زیستیم و به هِق‌هِق گریستیم
(شفیعی کدکنی)


نظر خوانندگان:


■ با سلام. احمد پورمندی گرامی،
من خیلی بیش از این‌ها بدبین (واقع‌بین!) هستم. جمع‌بندی من این است که جنگ با آمریکا (و دیگر کشورهایی که ممکن است با آمریکا همکاری کنند) نقش مهمی در روند “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی و کشور ایران ندارد. جنگ می‌تواند سیر حوادث را تند یا کند بکند، اما جهت را تغییر نمی‌دهد (با یک استثناء که خواهم گفت). روندِ “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی، به دلیل فرقه‌گرایی و آخرالزمانی بودنش، “مقاومت تا مرگ” است. در هر صورت کسانی پیدا خواهند شد که ادعا کنند اگر کنترل دست آن‌ها بود، بهتر از خامنه‌ای می‌توانستند “امام حسین” بشوند. چه جمهوری اسلامی در جنگ شکست فاحش بخورد، و چه بعد از جنگ باقی بماند، چه با آمریکا به توافق برسد و کم یا بیش کوتاه بیاید، و چه خامنه‌ای به مرگ طبیعی بمیرد یا کشته شود، تعداد زیادی آخوندهای منطقه‌ای، مانند علم‌الهدی و تعداد زیادی گروه‌های تروریستی مانند موتلفه، و تعداد زیادی فرماند‌هان سپاه با قرارگاه تحت امر خود، وجود دارند که بخواهند راه امام حسین را ادامه بدهند. نتیجه این خواهد بود که فرقه‌گرای و آخرالزمانی بودن آن‌ها کشور را به تجزیه بکشد.
در این میان “طرفداران رضا پهلوی، سلطنت‌طلبان، پادشاهی‌خواهان مشروطه‌طلب، ...” و یا نیروهایی مثل مجاهدین، در راه رسیدن به اهداف خود موفق نخواهند شد. زیرا در حدود ۴۵ سال پس از مرگ محمدرضا شاه، و کشتارهای خرداد ۱۳۶۰، هیچ کدام نتوانسته‌اند خودشان جریانی مستقل را در ایران به وجود آورند. البته امکان “موج سواری” وجود دارد، اما احتمال آن بسیار پایین است.
تنها استثنایی که به آن اشاره کردم، همان است که خودت بر آن تاکید کردی و آن اینکه “جمهوری خواهان” چگونه عمل کنند. اگر همان‌طور که تابحال عمل کرده‌اند، عمل کنند، هیچ تاثیری نخواهند داشت.
نظر من این است که اپوزیسیون، باید مانند اپوزیسیون عمل کند! یعنی بخش‌های مختلف اپوزیسیون انسجام درونی داشته باشند، برای مسائل مختلف کار گروه داشته باشد، برنامه‌های اجرایی بنویسد، سخنگویانی داشته باشد، شورای رهبری داشته باشد، کاندیدای نخست‌وزیری/رئیس‌جمهوری داشته باشد. به عبارت دیگر، ساختارت داشته باشد که مردم ببینند اگر جمهوری اسلامی را انداختند، فردا کشور بی در و پیکر نخواهد بود. نمی‌گویم که ما خارج کشوری‌ها یک دولت در سایه بسازیم، اما می‌گویم که ما خارج کشوری‌ها بهتر است کارگروه‌هایی بسازیم که نظرات داخل‌کشوری‌ها را جمع‌بندی کند، آن‌ها را نقد کند، و مانند آینه، آن‌ها را به تمام شهروندان ایرانی بازگرداند.
خوب است که تشکل”‌ها”ی موجود جمهوری‌خواه، از هر نوعی که هستند، در شهرهای بزرگ، فراخوان عمومی بدهند و کار انسجام و گفت‌وگو با یکدیگر را به پیش ببرند. توضیحات بیشتر بماند برای بعد.
با احترام – حسین جرجانی


■ جناب آقای جرجانی بادرود
من هم مثل جنابعالی جمهوریخواهم اما با ضعف‌ها و ایرادهایی که در جمهوریخواهان می‌بینم، نگرانم که ما نیز به سرنوشت اصلاح‌طلبان، دچار شویم که ملت از آنها عبور کرده است! حامیان پهلوی، حداقل در خیابان طرفداران زیادی دارند که آنها را صدا می زنند اما تا این لحظه چه کسی در خیابان، حتی نامی از یک چهره جمهوری‌خواه، برده است؟؟؟
ایام به کام فردین


■ ضمن همگامی و همدردی با آقایان پورمندی و جرجانی، باید بگویم که امروز بالاترین اولویت در نگاه من خطر فاجعه انسانی در ایران است که اولویت دارد به هر سناریو بد دیگر از جمله تجزیه، جنگ، استبدادی دیگر و.... این خطر تنها مربوط به امروز نیست بلکه امروز انباشتی از سیاست های ایران بر باد ده جمهوری اسلامی به ظرفیت های نهایی خود رسیده اند و شرایط یک فاجعه تمام عیار را رقم زده اند . این ظرفیت های مستهلک شده در همه زمینه ها هستند، از امکان صلح اجتماعی تا فجایع محیط زیستی و آلودگی، گرسنگی و فقر، بن بست های مدنی و شهری، بد نامی جهانی و منطقه ای، تخریب سلامت روانی مردم و تقریبا هر حیطه و مورد دیگری ایران به نقطه قلیان رسیده. قتل عام دی ماه اگر چه در نوع خودش رکوردی تاریخی بود اما در ضمن میتواند به نوک کوه یخ تشبیه شود. امیدمان این است که در آینده دور یا نزدیک مجبور نباشیم در بیابان های مرزی ترکیه و پاکستان بدنبال عزیزانمان در آوردگاه ها بگردیم ، انکار نمیشود کرد که هرگز فاجعه به این نزدیکی نبوده است.
آنالیز ما از احتمالات هر چه باشد (که آقای پورمندی بخوبی برایمان بیان کردند) اما همچنان نظاره گریم. آقای جرجانی به لزوم متشکل شدن نیروهای سکولار اصرار دارند که شاید این بتواند کلید واژه امروز باشد. سکولار-دموکرات های ایران صدا ندارند. اگر داشتند من اکنون در حال خواندن دهها اعلامیه و نامه های سر گشاده به سران و پارلمان ها در مورد حبس و محکومیت هفت ساله نرگس بودم. آقای جرجانی از “انسجام درونی، کارگروهی، و برنامه های عملی” سخن گفتند. این به معنای کار سیاسی حرفه ای در مقابل کار نیمه وقت روشنفکری است. شاید همه یا بیشتر افراد نتوانند چنین کنند حتی در شرایط امروز، اما اگر بخشی از فعالان کنونی بتوانند چنین انسجام تشکیلاتی بوجود آورند، متعاقبش تمام ظرفیت های دیگر بکار گرفته میشوند.
ضرب المثل “مالت را سفت بگیر همسایه را دزد نکن” به حال امروز میخورد. هر چه از رشد پرخاشگری و دیکتاتوری در میان سلطنت طلبان بگوییم بدون اینکه یک بدیل معتبر و مورد حمایت وسیع ایجاد کنیم ، آب در هاون است، آیندگان خواهند گفت چرا رهبر پادشاهی خواهان که ظرفیت دموکراتیک خوبی هم داشت را رها کردید؟
با احترام، پیروز





نظر شما درباره این مقاله:







روزمرگی جهالت و فخر نادانی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 07.02.2026, 10:40

روزمرگی جهالت و فخر نادانی


محمود تجلی‌مهر

درست ۹ سال از آن روزی می‌گذرد که خانم «کلی‌آن کانوی»، مشاور دونالد ترامپ در کاخ سفید، در برابر خبرنگاران ایستاده بود و وقتی کسی به او گفت این‌ها که می‌گویی با نمونه‌ها (facts) نمی‌خواند، او با چهره‌ای حق‌به‌جانب گفت: ما نمونه‌های آلترناتیو (alternative facts) داریم.

هنوز ابتدای موج تازه ترک‌تازی گرایش‌های عوام‌فریبانه (پوپولیستی) بود و آن حرف در آن روزها هر انسان خردمند و متمدنی را مبهوت کرد. البته ما ایرانی‌ها ده سال پیش از آن احمدی‌نژاد را دیده بودیم که پیشتاز حقه‌بازی و دروغ‌گویی آشکار و فخر به آن‌ها بود. اما به هر حال، خانم کانوی نقطه عطفی بود در عادی‌سازی و ابتذال آن پدیده‌ای که این روزها همه‌گیر شده و من با تکیه بر هانا آرنت آن را «روزمرگی جهالت و فخر نادانی» می‌نامم.

آن‌چه توجه مرا جلب می‌کند، جهالت و نادانی است که به گونه‌ای گسترده عادی شده که دیگر نمی‌توان آن را به سخره گرفت. آدم‌ها راست‌راست راه می‌روند و با چشمان و گوش‌های بسته و با صدای بلند دروغ می‌گویند و از آن بدتر، منکر دانش و آگاهی و هر آن‌چه می‌شوند که تمدن انسانی از دوران روشنگری تاکنون به دست آورده است. اگر تاکنون ندانستن چیزی مایه گونه‌ای شرمساری درونی بود و انسان از این که چیزی را نمی‌دانست، پنهان یا آشکار خجالت می‌کشید، اکنون آن را با صدای بلند اعلام می‌کند و کف بر لبان و چماق در دستان بر سر آگاهی و دانش می‌کوبد.

من کاری به آن‌هایی که آگاهانه دروغ می‌پراکنند و همه چیز را وارونه جلوه می‌دهند ندارم. آن‌ها کارشان بر اساس برنامه است و هدفمند. اشاره من به توده انبوه هزارهزار است؛ همین آدم‌های معمولی پیرامون ما، همین آدم‌های «عادی این روزها». همین‌هایی که این روزها عرصه را بر دانش، بر روشنگری و خرد تنگ ساخته‌اند. اگر به هانا آرنت تکیه کنیم، می‌توانیم بگوییم که وقتی آدم‌ها تنها می‌شوند و دیگر به چیزی تردید نمی‌کنند، آن وقت است که فرمان می‌برند، دست به عمل می‌زنند و آن وقت است که از میان آن‌ها آدولف آیشمن‌ها به وجود می‌آیند؛ همان‌هایی که وقتی می‌بینی‌شان، گمان می‌بری با یک کارمند ساده ثبت احوال، یک مسئول بی‌آزار آرشیو روبرو هستی که البته می‌تواند هم این گونه باشد؛ اما او هم‌زمان یک جنایتکار هم می‌تواند باشد، همان‌گونه که آیشمن بود.

اگر به نمونه‌های «عادی» یا روزمره زبانی خودمان در فرهنگ فارسی بنگریم، چیزهای جالبی می‌یابیم. وقتی در برابر حرفی سخیف می‌خواهی استدلال بیاوری، آدم «عادی این روزها» می‌گوید: تو می‌خواهی «سخنرانی» کنی، می‌خواهی «درس» بدهی، من حوصله‌اش را ندارم. او با درس و سخنرانی مشکل دارد و واژه «روشنفکر» را به عنوان ناسزا به‌کار می‌برد. هرچند خیلی هم دوست دارد در میان هم‌سانان خود یکدیگر را با لقب استاد، دکتر و مهندس بنامند، در حالی که خودش دیوار دانشگاه را از درون ندیده است. به گمان نادرستش خیال می‌کند هر کسی دکتر یا مهندس بود، لزوماً روشنفکر هم هست؛ که او هم در نهان دلش می‌خواهد باشد ولی نمی‌تواند. او واژه‌ای هم ساخته است به نام «فلسفه‌بافی» و منظورش هر حرفی است که چون آن را درک نمی‌کند پس باید پرت‌وپلا باشد. برای این‌ها فیلسوف کسی است که در برج عاج نشسته، حرف‌های قلمبه و سلمبه می‌زند و از واقعیت‌ها به دور است. برای آدم «عادی این روزها» یک دانشگاهی پایش روی زمین نیست و در تئوری‌های انتزاعی غرق شده: «آقا این حرف‌ها تئوریه و از عمل به‌دوره». آدم «عادی این روزها» هیجان را «احساس» می‌نامد. به گمان او احساس از عقل به دور است. وقتی به او می‌گویی این رفتار از خرد به دور است، با رفتاری حق‌به‌جانب و تهاجمی می‌گوید: من انسانم و ربات نیستم. انگار آدم روبرویش ربات و ماشین است. آدم «عادی این روزها» معتقد است که هر کسی دانش بیشتر دارد، از واقعیت‌ها دورتر است. او حوصله خواندن ندارد و اهل عمل است. از زمانی که همان دانشمندانِ نشسته در برج عاج و به‌دور از واقعیت، اینترنت را ساخته و در اختیارش قرار داده‌اند، دیگر هیچ خدایی را بنده نیست. از یک سو حوصله خواندن ندارد، به‌ویژه اگر نوشته‌ای دور و دراز یعنی بیشتر از سه خط باشد و از سوی دیگر در شبکه‌های اجتماعی بیش از ۹۰ درصد نوشته‌های مبتذل را هم تولید و یا بازپخش می‌کند.

آدم «عادی این روزها» ده‌ها سال است در اروپا و آمریکا و در امنیت اجتماعی زندگی می‌کند؛ در دموکراسی، در جامعه آزاد و فدرال، در جمهوری‌ها و از جمله در پادشاهی‌هایی که در واقع کاملاً جمهوری هستند و بر اساس تاریخ ویژه خودشان یک نماد تشریفاتی دارند. اما همین آدم خواستار سلطنت موروثی استبدادی و مطلقه برای مردم کشورش است. برای همان مردمی که این روزها برایشان اشک می‌ریزد و اینجا و آنجا تظاهرات ده و بیست‌هزار نفری برگزار می‌کند، آرزوی استبداد بعدی را دارد. اگر هم چنین چیزی در ایران به قدرت برسد، آدم «عادی این روزها» به احتمال زیاد زندگی در اروپا و آمریکا را ترجیح می‌دهد. من هنوز نتوانسته‌ام در جو هیجانی این روزها حتی توجه یک نفر از این آدم‌های «عادی این روزها» را به این انبوه تناقض آشکار و فاحش و به این رفتار دور از اخلاق جلب کنم.

آدم «عادی این روزها» کف بر لبان به مخالف خود می‌گوید: مردم ایران رهبر خود را انتخاب کرده‌اند. وقتی می‌گویی در کدام انتخابات؟ می‌گوید مگر کوری و هزارهزار مردم کف خیابان را نمی‌بینی؟ همین یعنی انتخاب! وقتی رضا پهلوی می‌آید و می‌گوید به من تنها بگویید رضا پهلوی و لقب کینگ را نگویید، وقتی به آدم «عادی این روزها» در بروکسل می‌گویی رضا پهلوی بارها گفته که برایش جمهوری بهترین شکل حکومت در ایران است، با خشم می‌گوید: غلط کرده گفته، مگه با اونه؟

در این روزها چند بار در اینجا و آنجا به گونه‌ای نیمه‌شوخی می‌گفتم: این نسل موهوم ۵۷ای که آدم‌های «عادی این روزها» ساخته‌اند و به خاطر سرنگونی شاه مورد ناسزا قرار داده‌اند، هزار بار از این‌هایی که این روزها در کف خیابان‌های خارج از ایران جولان می‌دهند، ملایم‌تر، منعطف‌تر و باادب‌تر بود. من یادم می‌آید که بی‌اخلاقی‌ترین کاری که در سال ۵۷ دیدم، چاپ عکس فرح پهلوی با بیکینی در کنار دریا در صفحه وسط یکی از روزنامه‌های سراسری بود و بر اساس درک آدم «عادی آن روزها» مثلاً نماد فساد بود. همان روزها این کار مورد انتقاد بسیاری بود که طرفدار انقلاب هم بودند. می‌گفتم این باید شوخی سرنوشت باشد که آن نسل ۵۷ای تربیت‌شده نظام شاهی بود و این آدم‌های «عادی این روزها» تربیت‌شده حکومت آخوندی. این تفاوت فرهنگی است و البته این‌ها ادعا هم دارند که می‌خواهند به دوران باشکوه سال‌های پیش از ۵۷ بازگردند!

سخنی که به گونه‌ای نیمه‌جدی و به عنوان شوخی سرنوشت بیان می‌کردم ناگهان با هانا آرنت و ابتذال شر ارتباط یافت.

انسانی که اندیشه و نقد را کنار می‌گذارد و یا هیچ‌گاه آن را نیاموخته است، به دنبال نجات‌دهنده می‌گردد که فرای تصورش و خدایگان است. او به دنبال رهبر و شاه، به دنبال امام زمان، به دنبال مرجع تقلید، به دنبال خدایگان اعلیحضرت همایونی می‌رود که هم ابتذال و روزمرگی او را تایید کند و هم به او راه نجات را نشان دهد. آن زمان است که آن یکی «شر»، کسی که می‌گفت وای به روز آن ملتی که من رهبرش باشم، امروز رهبر مسلمین جهان است، اما حقارتش نیز برجاست و هیچ‌گاه برطرف نشده است؛ در اعماق زمین مخفی شده و به یک دستورش آدم‌های «عادی این روزها» هزارهزار انسان را می‌کشند. به یک دستورش سال‌هاست آدم‌های «عادی این روزها» برای حکومت جنایت، پهپاد و موشک و سیستم فیلترینگ می‌سازند. سال‌هاست از هر تریبونی که شده می‌گوییم تخصص مسئولیت اجتماعی می‌آورد، شما تنها دستور اجرا نمی‌کنید بلکه مشاور و همکار جنایت هستید، گوش آدم‌های «عادی این روزها» بدهکار نیست.

در اینجاست که باز روح هانا آرنت به سراغمان آمده، یادمان می‌آورد که حکومت توتالیتر مردمان خودش را بار می‌آورد. آن‌ها چهره‌ای خون‌خوار و هیولاوار ندارند؛ چیزی که هانا آرنت وقتی پا به دادگاه آدولف آیشمن گذاشت، خیال می‌کرد. آن‌ها آدم‌های «عادی این روزها» هستند. تردید گام نخستین در دانش است و دانش نماد آزادی. وقتی انسان اندیشه و قدرت تردید را به کنار می‌نهد و یا هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌آموزد، می‌شود فرمان‌بردار و مطیع. تردید، اندیشه و خرد تعطیل، گوش و چشم بسته، دهان فراخ! می‌شود همان هیولاهایی که دستور اجرا می‌کنند و می‌توانند در دو روز ده‌ها هزار انسان بی‌دفاع را بکشند، می‌توانند کارهایی خارج از تصور انسان متمدن انجام دهند که این روزها از ایران می‌شنویم. همین آدم‌های «عادی این روزها»، بسیجی‌ها و جنایتکارانی هستند که روزْ آن کارها می‌کنند و سپس نزد خانواده خود می‌روند و با بچه‌هایشان روزگار می‌گذرانند.

جهالت و نادانی وقتی روزمره شود، وقتی آدم با آن‌ها حتی فخر هم بفروشد و با دانش و تردید، با آگاهی، اندیشه و تعقل دشمنی ورزد، آنگاه راه برای شر روزمره باز می‌شود. شر به بیان هانا آرنت وقتی خطرناک می‌شود که پیش‌پاافتاده شود، بشود امری عادی. این یکی چیزی را امضا می‌کند، آن یکی کاری را اجرا. فردا هم اگر دادگاهی تشکیل شود، آدم «عادی این روزها» تنها دستور مافوق خود را اجرا کرده است؛ او مامور است و معذور. اگر هم قصر در رفت و چیزی را یادش بیاوری، پاسخش از حالا روشن است: تو هم اگر در آن شرایط می‌بودی، همان کار را می‌کردی. آدم‌های «عادی این روزها» چون آدم‌های «عادی آن روزها» همیشه حق‌به‌جانب و بدون تردید هستند.

«انسانم آرزوست!»


نظر خوانندگان:


■ توجه شما به این موضوع مهم شایسته و بایسته است، ما دقیقا در چنین دورانی زندگی می‌کنیم که شر و نادانی رشدی خزنده و نامحسوس دارد و عادی سازی دروغ مکانیزم اصلی این کودتای ضد تمدنی است. شما حق مطلب را گفتید، من تنها به چند نمونه و تجربه دیگر اشاره می‌کنم: در همان بازه زمانی که سخنگوی ترامپ از “واقعیت آلترناتیو” سخن گفت، قتل روزنامه‌نگار سعودی آقای خاشقچی رخ داد، که دولت اردوغان بنا به تاکتیک‌های سیاسی آن روز کمک کرد به آشکار شدن این قتل فجیع، و جهان خبری و سیاسی آنچنان ملتهب شد که ترامپ هم مجبور شد تا حدودی از آن فاصله بگیرد. اما با عادی سازی کردن دروغ و تبه کاری در یک دهه گذشته جنایت سعودی‌ها نه تنها فراموش شده بلکه اگر امروز دوباره اتفاق بیافتد در صفحه اول هیچ روزنامه‌ای درج نخواهد شد.
نمونه دیگری که مظلومانه دفن شده و کسی از آن یادی هم نمی‌کند، جنبش آزادیخواهانه روسیه است. جنبشی که مافیای تبه کار روس بین ۱۰ تا ۲۰ سال پیش جرات خشونت‌ورزی حذفی در مقابل آن نداشت، پوتین با عادی‌سازی خشونت سیاسی تا حذف فیزیکی تمام رهبران و فعالان مدنی در روسیه پیش رفت و زمینه داخلی را برای تجاوز و نسل کشی در اوکراین آماده ساخت.
دهها بلکه صد ها نمونه و روند دیگر در سطح جهان و منطقه به منزله زنگ خطر فجایع بزرگتر و تاریخ ساز در آینده است. عادی سازی خشونت و قلدری تا آنجا پیش رفته که در فروم‌های راست افراطی اروپایی پیش پا افتاده‌ترین شوخی‌ها این سوال است که فکر می‌کنید بهترین نقطه برای اصابت اولین موشک هسته‌ای کدام است؟ پیکادلی، ورسای، یا وست مینستر؟
با احترام، پیروز


■ آقای تجلی‌مهر عزیز، متاسفانه حق با شماست. من منظور شما را از «آدم‌های عادی این روزها» می‌فهمم، اما وقتی «پروفسور دکتر ش. خ. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بین‌الملل» در مصاحبه‌اش دست برسینه می‌گذارد و می‌گوید: «من افتخار می‌کنم که طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستم»، و ناراحت است که بنا به میل خود نمی تواند بگوید «رضا شاه دوم» یا «پروفسور دکتر ش. س. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بین‌الملل» در ردیف اول سخنرانی «شاهزاده...» می نشیند و ازش نمی‌پرسد که آیا او حمله هوادارانش را با اسپری فلفل‌ به هر که نگوید «ملا چپی مجاهد...» یا مشت‌های گره کرده شاهین نجفی را که با عینک و کت چرمی سیاه پشت تریبون می‌گوید: «اگر کسی صحبت از دموکراسی و اتحاد و همبستگی کرد، فقط جاوید شاه» را تایید می‌کند.
من نامه پزشکان و پروفسورهای و... بنام آلمانی را در دیوارهای اردوگاه کار اجباری داخائو که درست چسبیده به اتاق گاز و کوره آدم‌سوزی را به چشم دیده‌ام که از «پیشوا» که به درخواست آن‌ها برای شرکت در آزمایش احساس جنسی آوارگان یهودی در آب بیست سی درجه زیر صفر یا کندن پوست یهودی‌های دارای پوست سفیدتر برای آباژورهای سران نازی، پاسخ مثبت داده است، تشکر کرده‌اند، اما هنوزهم از «روز مرگی و پیش پا افتادگی شر» پیش این «پروفسورها و آکادمیک» های وطنی در شگفتم.
چندی پیش یه همسرم گفتم: «کلاه ما پس معرکه ست» همسرم گفت: «ما اصلا کلاه نداریم!»
با تاسف و شگفتی فراوان سعید سلامی





نظر شما درباره این مقاله:







دفاع از کرامت انسانی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 22:24

دفاع از کرامت انسانی


کورش استکی

آنچه پس از اظهارات اخیر گلشیفته فراهانی رخ داد و به موجی از حملات سازمان‌یافته، توهین‌های جنسی و خشونت کلامی از سوی بخشی از جریان سلطنت‌طلب انجامید، صرفاً یک واکنش احساسی یا اختلاف نظر سیاسی نیست. این رخداد را باید نشانه‌ای جدی از یک بحران عمیق‌تر در فرهنگ سیاسی برخی نیروهایی دانست که خود را آلترناتیو آینده ایران معرفی می‌کنند. بحرانی که در آن، حذف و تحقیر جای گفت‌وگو و خشونت زبانی جای نقد عقلانی را گرفته است.

توهین جنسی در این حملات نه امری اتفاقی است و نه حاشیه‌ای. این نوع زبان، ابزار شناخته‌شده اعمال قدرت و سرکوب است. ابزاری برای بی‌اعتبار کردن فرد، و شکستن شخصیت او و ارسال پیامی هشدارآمیز به دیگران. زمانی که به‌جای پاسخ‌دادن به محتوا و استدلال، بدن، جنسیت و حیثیت انسانی هدف قرار می‌گیرد، در واقع با نوعی مجازات نمادین مواجه‌ایم. پیام چنین رفتاری روشن است آزادی بیان تنها تا جایی پذیرفته می‌شود که با روایت مسلط این جریان تعارض نداشته باشد.

در همین نقطه است که می‌توان صدای پای فاشیسم را شنید. فاشیسم همیشه با سرکوب عریان و قدرت رسمی آغاز نمی‌شود. اغلب با کلام و جملات نامتعارف شروع می‌شود. از برچسب‌زدن و دشمن‌سازی و مشروع جلوه‌دادن تحقیر و نفرت. وقتی یک جریان سیاسی، مخالف را نه رقیب فکری بلکه دشمنی می‌بیند که باید انرا خرد و بی‌اعتبار کرد تا به حاشیه و سکوت هدایت شود ، عملاً وارد منطق فاشیستی شده است، حتی اگر در ظاهر از آزادی، دموکراسی و نجات کشور سخن بگوید.

خطرناک‌تر از خودِ این حملات، عادی‌سازی آن‌هاست. هنگامی که توهین جنسی، تهدید و هتاکی با عناوینی مانند واکنش طبیعی،غیرت سیاسی یا دفاع از ارزش‌ها توجیه می‌شود، مرزهای اخلاقی جامعه به‌تدریج فرسوده می‌شوند. خشونت زبانی در چنین فضایی نه‌تنها محکوم نمی‌شود، بلکه به نشانه وفاداری سیاسی تبدیل می‌گردد. این همان نقطه‌ای است که سیاست از عرصه گفت‌وگو خارج و به میدان حذف بدل می‌شود.

تناقض آشکار در این ماجرا آنجاست که بسیاری از عاملان و مروجان این نوع توهین‌ها، خود سال‌هاست در کشورهای دموکراتیک زندگی می‌کنند، در همان فضاها رشد یافته‌اند و از آزادی بیان، امنیت حقوقی و امکان نقد قدرت بهره‌مند بوده‌اند. با این حال، در عمل کمترین تحملی نسبت به صدای مخالف نشان نمی‌دهند. این واقعیت نشان می‌دهد که دموکراسی صرفاً یک جغرافیا یا مجموعه‌ای از نهادها نیست، بلکه یک فرهنگ و منش است و بدون درونی‌شدن این فرهنگ، زندگی در جوامع آزاد نیز مانع بازتولید رفتارهای اقتدارگرایانه نمی‌شود.

این تناقض پرسشی جدی پیش روی جامعه می‌گذارد: جریانی که حتی در شرایط آزادی، صدای منتقد را با توهین و خشونت پاسخ می‌دهد، اگر روزی به قدرت برسد، چه نسبتی با آزادی، حقوق شهروندی و کرامت انسانی خواهد داشت؟ زبان امروز، پیش‌نویس رفتار فرداست. فاشیسم می‌تواند دقیقاً در دل دموکراسی‌ها نیز رشد کند، اگر آزادی فقط برای خودی‌ها معنا داشته باشد و نه به‌عنوان حقی همگانی.

از منظر اجتماعی، این نوع حملات پیامدهایی فراتر از یک فرد دارد. وقتی زنی به‌دلیل اظهارنظر سیاسی آماج توهین جنسی قرار می‌گیرد، پیام روشنی به همه زنان و به همه صداهای مستقل مخابره می‌کند. هزینه سخن گفتن می‌تواند تخریب شخصیت و ناامنی روانی باشد. این مکانیسم، جامعه را به سمت سکوت، خودسانسوری و انفعال سوق می‌دهد؛ همان هدفی که هر ساختار اقتدارگرا در پی آن است.

جامعه‌ای که در پی رهایی از استبداد است، نمی‌تواند هم‌زمان ابزارهای استبدادی را بازتولید کند و انتظار آینده‌ای آزاد داشته باشد. نقد تند و مخالفت جدی بخشی از سیاست است، اما عبور از مرز کرامت انسانی، هرگز قابل توجیه نیست. اگر قرار است آینده‌ای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید از همین امروز، در زبان، در رفتار و در نحوه مواجهه با مخالف شکل بگیرد.

سکوت در برابر چنین خشونتی بی‌طرفی نیست؛ مشارکت در عادی‌سازی آن است. دفاع از کرامت انسانی دفاع از یک فرد خاص یا یک موضع سیاسی مشخص نیست، بلکه دفاع از حداقلی‌ترین ارزش‌هایی است که بدون آن‌ها، هیچ پروژه سیاسی‌ با هر نام و شعاری نمی‌تواند مدعی آزادی و رهایی باشد. اگر نتوانیم صدای مخالف را تحمل کنیم، تفاوت ما با آنچه نقدش می‌کنیم، صرفاً در جایگاه قدرت خواهد بود، نه در ماهیت رفتار.

۵ فوریه ۲۰۲۶


نظر خوانندگان:


■ درود بر شما کورش استکی گرامی هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
پیش‌زمینه‌های شکل‌گیری نگرش‌های فاشیستی و حذفی در میان اپوزیسیونی که خود تحت سلطه استبداد بوده است، پدیده‌ای پیچیده است که روان‌شناسان سیاسی و جامعه‌شناسان آن را «بازتولید استبداد» می‌نامند. ریشه‌های این رفتار را می‌توان در موارد زیر جستجو کرد:
۱. درونی‌سازی فرهنگ استبدادی (میراث روانی سرکوب!) وقتی یک اپوزیسیون دهه‌ها در فضای انسداد سیاسی رشد می‌کند، به ناچار ابزارهای مبارزه و زبان سیاسی خود را از «نظام حاکم» الگوبرداری می‌کند. در این حالت، مخالفِ استبداد، خود به نسخه‌ی معکوسِ حاکم تبدیل می‌شود؛ یعنی همان روش‌های حذفی، برچسب‌زنی و مطلق‌گرایی را علیه رقبای خود به کار می‌برد.
۲. فقدان تجربه زیسته در دموکراسی! اپوزیسیونی که طعم تکثرگرایی و سازش را نچشیده باشد، سیاست را یک «بازی با حاصل‌جمع صفر» می‌بیند. در این نگرش، پیروزی یک گروه لزوماً به معنای نابودی گروه دیگر است. به همین دلیل، «دیگری» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «دشمن وجودی» تلقی می‌شود که باید حذف شود.
۳. تقدس‌گرایی و کیش شخصیت! در فضاهای غیردموکراتیک، تمایل به جایگزینی «بُت» قبلی با یک «پیشوای» جدید بسیار بالاست. نگرش فاشیستی زمانی شکل می‌گیرد که یک جریان سیاسی، رهبر یا ایدئولوژی خود را تنها راه نجات و «حقیقت مطلق» می‌پندارد. هرگونه نقد یا مخالفت با این نمادها، به عنوان خیانت یا دشمنی با خلق تعبیر شده و راه را برای سیاست حذفی باز می‌کند.
۴. ناسیونالیسم افراطی یا بنیادگرایی هویت‌محور ! بسیاری از جریان‌های فاشیستی در میان اپوزیسیون، بر پایه «هویت‌های سخت» (نژاد، زبان یا مذهب خاص) شکل می‌گیرند. آن‌ها با تعریف یک «ما»ی برتر و اصیل، تمام کسانی را که در این قالب نمی‌گنجند، «غیر» نامیده و حقوق شهروندی آن‌ها را در آینده نادیده می‌گیرند.
۵. تروما و خشم انباشته! تجربه زندان، شکنجه و تبعیض، خشمی عمیق در میان مبارزان ایجاد می‌کند. اگر این خشم با آموزش‌های دموکراتیک مهار نشود، در زمان قدرت گرفتن به «انتقام‌جویی» تغییر شکل می‌دهد. در این وضعیت، عدالت با انتقام اشتباه گرفته می‌شود و شعار «هر که با ما نیست، بر ماست» حاکم می‌گردد.
۶. ساختار تشکیلاتیِ سلسله‌مراتبی و بسته ! بسیاری از گروه‌های اپوزیسیون غیردموکراتیک، ساختاری شبیه به فرقه‌ها دارند. در این ساختارها، پرسشگری سرکوب می‌شود و وفاداری مطلق جایگزین تخصص و تفکر انتقادی می‌گردد. این محیط، بهترین بستر برای رشد تفکرات فاشیستی و حذف فیزیکی یا معنوی منتقدان داخلی و خارجی است.
نتیجه‌گیری: شکل‌گیری نگرش حذفی در اپوزیسیون، نشان‌دهنده آن است که استبداد تنها یک سیستم سیاسی نیست، بلکه یک «فرهنگ» است که حتی در ذهن مخالفانش نیز رسوخ می‌کند. برای عبور از این وضعیت، پذیرش حق ناحق بودن برای مخالف و اولویت دادن به حقوق بشر بر منافع جناحی تنها راه گریز است.
سپاس - آشنا


■ گلشیفته هنرمندیست که همه ایرانیان و ایران دوستان خود را در درخشش بین‌المللی وی سهیم می‌دانند. توهین بزدلانه زبانی به او در حقیقت توهین به تمامی ایرانیان فرهیخته و بویژه به تمام زنان آزادیخواه کشورمان است. شیوه حمله به گلشیفته تازگی ندارد و از همان آغاز جمهور اسلامی این فرهنگ دون مایه از طرف مبلغین و هوراکشان رژیم دنبال شده است. چیزی که تازگی دارد بکار گیری همین شیوه‌ها به اسم آقای رضا پهلوی است. در ۸-۷ سالی که من سخنان و پیام‌های آقای پهلوی را دنبال کرده‌ام ایشان را انسانی آزادمنش یافتم که تمایز ماهیتی با رهبران پوپولیست دارد، رهبرانی که نه تنها از توهین و حمله شخصی ابایی ندارند بلکه بصورت ابزاری از چنین برخوردهایی استفاده می‌کنند. هم اکنون آقای پهلوی فرصت خوبی دارند که خود را از این رویکرد فاشیستی و خشن مبرا کنند، ایشان در نظر داشته باشند که حمایت افراد و گروههای آزادیخواه و سکولار از وی با تضمین مادام‌العمر همراه نیست.
با احترام ، پیروز


■ این لات و لوتها دارند تمرین پاسدار شدن می‌کنند و اولین کسانی خواهند بود که در کمیته و دستگاه امنیتی جدید جا خوش خواهند کرد اگر به قدرت برسند. برخورد هم‌سرشت سروش دباغ مسلمان و این جماعت مخالف رژیم اسلامی به خانم فراهانی نشاندهنده آبشخور مشترکی ست. عدم مرز بندی با این جماعت و مماشات و تحمل آنان تحت عنوان هوادار از طرف آقای پهلوی، سخنانش را در رابطه با دموکراسی و کرامت انسانی بی‌معنی و باور ناپذیر می‌کند. یک عذر خواهی از خانم فراهانی از طرف جناب رضا پهلوی نشانه و علامت درستی به همه خواهد بود.
با احترام سالاری


■ برای بررسی دقیق‌تر این موضوع، پیش از ورود به مصداق مورد بحث، ناگزیر باید به چند نکته‌ی بنیادین اشاره کرد، بی‌آنکه در این مجال به ریشه‌ها و علل شکل‌گیری آن‌ها پرداخته شود.
نخست، جامعه‌ی ما جامعه‌ای متکثر و چندپاره است؛ جامعه‌ای که حتی در مواجهه با مسائل ساده و روزمره نیز در دستیابی به تفاهم و اجماع با دشواری روبه‌ روست. یکی از مصادیق روشن این وضعیت، فقدان یک اپوزیسیون منسجم پس از چهل‌وهفت سال است. دوم، در حوزه‌ی اخلاق و رفتار اجتماعی, به‌ویژه در نتیجه‌ی ساختارهای حاکم بر نظام آموزشی و گفتمان رسمی، با کاستی‌های جدی مواجه‌ایم. حکومتی خشن و پرخاشگر، ناگزیر مردمی و فرهنگی متناسب با خود بازتولید می‌کند:
«حال متکلم از کلامش پیداست؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست.» این وضعیت در کاهش تحمل اجتماعی، افزایش تنش‌های فردی و جمعی، و شکاف میان ادعا و عمل به‌روشنی قابل مشاهده است.
سوم، ویژگی‌هایی چون خودمحوری، خودرأیی، غلبه‌ی الگوهای مردسالارانه، گرایش‌های اقتدارگرایانه و ضعف فرهنگ گفت‌وگو، در بخش قابل‌توجهی از ساختار اجتماعی ما ریشه دوانده است.
پرداختن به هر یک از این مسائل، نیازمند زمان، برنامه‌ریزی بلندمدت، پژوهش مستمر و فعالیت‌های عمیق تربیتی و فرهنگی است. با این مقدمه، می‌توان به بحث اصلی بازگشت. اصل بنیادین آن است که هر فردی باید بتواند نظر و عقیده‌ی خود را بدون ترس و نگرانی بیان کند. آزادی بیان زمانی معنا دارد که امکان طرح دیدگاه‌های متفاوت، حتی دیدگاه‌های نامقبول یا مخالف، بدون هراس از حذف، تحقیر یا خشونت کلامی فراهم باشد. مقبول یا نامقبول بودن یک نظر، هرگز مجوز تخریب گوینده‌ی آن نیست.
از این‌رو، مسئله‌ی اصلی نه شخصِ گوینده، بلکه شیوه‌ی مواجهه با «اختلاف نظر» است. ممکن است من با بخش قابل‌توجهی از دیدگاه‌های خانم گلشیفته فراهانی موافق نباشم، اما مسئله‌ی اصلی نه خودِ مخالفت، بلکه چارچوب و آداب بیان آن است. فحاشی و بی‌ ادبی نه پدیده‌ای تازه‌اند و نه محدود به یک جریان فکری خاص؛ فروکاستن آن به یک اردوگاه سیاسی، بیش از آن‌که تحلیلی دقیق باشد، ساده‌سازی مسئله‌ای پیچیده و نادیده‌انگاری همان نکات بنیادینی است که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد.
با این حال، نمی‌توان از مسئولیت اجتماعی ناشی از شهرت چشم پوشید. چهره‌های شناخته‌شده، همچون هر فرد دیگری، در بیان دیدگاه‌های خود آزادند، اما آزادی بیان بی‌مسئولیتی نمی‌آورد. شهرت صرفاً امتیاز نیست؛ بار پیامدهای اجتماعی گفتار را نیز بر دوش می‌کشد. از این منظر، بخشی از فضای پرتنش پس از هر اظهارنظر، ناگزیر به خودِ گفتار بازمی‌گردد.
خانم گلشیفته فراهانی، حال که آگاهانه پا به چنین آبِ گل‌آلودی گذاشته‌اند، ناگزیرند چند پرسش اساسی را با خود مرور کنند:
آیا با تمامی ابعاد این مسئله آشنایی دارند؟
آیا از حساسیت عمیق آن نزد بخش بزرگی از جامعه‌ی ایران آگاه‌اند؟
و آیا در چنین فضای ملتهبی، آمادگی پذیرش پیامدهای قابل‌پیش‌بینی سخنان خود را دارند؟
ایشان پیش‌تر نیز با کنش‌هایی آگاهانه, از جمله نمایش بدن برهنه, خود را در معرض شدیدترین فحاشی‌ها و بی‌حرمتی‌ها قرار داده‌اند. ساده‌ لوحانه است اگر تصور شود این‌ بار ناآگاهانه مقابل دوربین نشسته‌اند. چه‌بسا این نیز شکلی دیگر از بازتولید و تثبیت شهرت بوده باشد. اگر کسی تصمیم بگیرد کتاب مقدسی را در کراچی یا اسلام‌آباد به آتش بکشد، آیا پیش از آن‌که خود در خشم جمعی بسوزد، نباید «بدحادثه» را پیش از هر چیز به فقدان حکمت و درایت خود نسبت دهد؟
البته تأکید می‌کنم، این سخن به هیچ وجه مشروعیت بخشیدن به توهین یا خشونت علیه فرد نیست؛ بلکه هدف، برجسته کردن اهمیت مسئولیت فرد در برابر پیامدهای اقدامات خود است. در عین حال، طرح آگاهانه چنین موضوعاتی در این شرایط خطیر، با نتایجی که از پیش قابل‌پیش‌بینی است و ناخواسته به اعتبار جمهوری جور و جهل اسلامی می‌افزاید، نه یک ضرورت، بلکه انحراف از اولویت است؛ و اگر عمدی نباشد، دست‌کم نشانه‌ای از ساده‌لوحی سیاسی است.
در ادامه، این پرسش مطرح می‌شود که چرا آقای رضا پهلوی باید پاسخ‌ گوی هر رفتار نابخردانه‌ای باشد که اساساً مشخص نیست از سوی چه فرد یا گروهی صورت گرفته است. کار به جایی رسیده که برخی به‌صورت آمرانه انتظار دارند هر جا خلافی رخ می‌دهد، آقای پهلوی در پی رفع‌ و رجوع آن برآیند؛ بی‌آنکه به اهمیت نقش ایشان به‌عنوان سرمایه‌ای ملی برای گذار از این شرایط خطیر توجه کنند.
اگر سرپرست یک تیم فوتبال در قبال رفتار ناپسند بازیکنان یا هواداران رسمی تیم خود پاسخ‌گوست، این مسئولیت را نمی‌توان به حملات گروهی آشوبگر و فاقد هویت مشخص در بیرون از میدان تعمیم داد. ایشان بارها و به‌صراحت چنین رفتارهای زشت و ضد اخلاقی را محکوم کرده‌اند. اندکی انصاف نیز بخشی از گفت‌وگوی سالم است.
من صریح و بی‌تعارف به این باور رسیده‌ام که در چنین وضعیت خطیر و بی‌سابقه‌ای، هر نوشته، مقاله و مداخله‌ی فکری که امروز منتشر می‌شود، اگر در خدمت افشا، زیر کشیدن و واداشتن جمهوری اسلامی به پاسخ‌گویی در برابر کشتارها و فجایع نزدیک به نیم قرن نباشد، عملاً به انحراف از مسئله‌ی اصلی دامن می‌زند.
در زمانی که ماشین سرکوب بی‌وقفه می‌کشد، زندانی می‌کند و دروغ می‌گوید، پراکندن تمرکز جامعه بر حاشیه‌ها، حتی اگر در پوشش دغدغه‌های اخلاقی یا آینده‌نگرانه عرضه شود، نه کمک به آزادی، که اتلاف انرژی و تعویق مواجهه با منبع اصلی جنایت است. واقعیت آن است که ما سال‌ها با جامعه‌ای مبتنی بر تساهل و گفت‌وگو فاصله داریم؛ و نکته‌ی محوری این نوشته، صرفاً طرح پرسش «اولویت‌ها» ست.
در نهایت، شما از «شنیدن صدای پای فاشیسم» سخن گفته‌اید.
این، در بهترین حالت، بازی با کلمات است: غفلت از فاشیسم عریان، جاری و بالفعلِ امروز، و پناه بردن به فاشیسمی خیالی که هنوز نه قدرتی دارد و نه قربانی گرفته است. اما پرسش اساسی آن است که در شرایطی که جمهوری ولاییِ مستقر همچنان به سرکوب سیستماتیک، کشتار، شکنجه و زندان ادامه می‌دهد و پاسخ‌گوی هیچ نهاد معتبر حقوق بشری نیست، چنین مباحثی تا چه اندازه در اولویت قرار دارند؟
آیا تمرکز افراطی بر خطرهایی که هنوز تحقق نیافته‌اند، ما را از مسئله‌ی بنیادین منحرف نمی‌کند؟
آیا شایسته‌تر نیست که انرژی، ظرفیت و سرمایه‌ی فکری و اجتماعی خود را پیش از هر چیز صرف چگونگی و جهت براندازی این ساختار سرکوبگر کنیم، به‌جای آن‌که توان خود را صرف واکنش به فحاشی‌ها و رفتارهای گروه‌هایی با هویت نامشخص کنیم؛ گروه‌هایی که در فردای یک ایران آزاد، به‌سادگی می‌توان با سازوکارهای قانونی و مدنی مهارشان کرد؟
«خانه از پای‌بست ویران است، خواجه در فکر نقش ایوان است.»
به‌قولی، ترس از آینده، وامی است که هرگز نگرفته‌ایم، اما سال‌هاست بهره‌اش را می‌پردازیم. بخشی از گفتمان‌های مبتنی بر ترس‌افکنی، ناخواسته ذهن و انرژی جامعه را از بحران اصلی منحرف می‌کنند. در این میان، وقتی رسانه‌های وابسته به ساختار قدرت، برای نمونه سایت‌هایی چون تابناک، وابسته به یکی از مهره‌های فاسد نظام، از اظهارات خانم فراهانی ابراز خرسندی می‌کنند، آیا نباید لحظه‌ای درنگ کرد؟ آیا حساسیت نسبت به هم‌راستایی ناخواسته با روایت‌های مشکوک، خود بخشی از مسئولیت روشنفکری نیست؟
شهرام


■ شهرام گرامی، اکثر مطالبی که بیان کردید منطقی ست, و به همین دلیل فکر میکنم که آقای پهلوی با فاصله گذاری خود با این رفتارها و برخورد مشخص و قاطع با این جماعت که خود را به او نسبت می‌دهند، وظیفه دارد مکررا تفاوت افکار و عقاید و منش خود با آنان را گوشزد کند و بدین وسیله خواهان طرد آنان از تشکل‌ها و گردهمایی‌های منصوب به خود باشد. در واقع هر سرمایه اجتماعی موظف است در مقابل آدمکشان حکومت اسلامی از حیثیت خویش دفاع کند. برخوردهای آگاهانه با گروه‌های فشار و افشای آنان در مبارزه پیش رو هر چند امری فرعی ولی ضروریست. این رفتارهای ناپسند در بسیاری از گردهمایی‌ها و شعارهای پادشاهی خواهان هم هست که همه شاهدش هستیم. بی‌توجهی هسته مرکزی این جریان سیاسی به این نوع رفتارها و گفتارها نشانه خوبی برای جلب اعتماد سایر شخصیت‌ها و گروه‌های دیگر نخواهد بود. بی‌شک اظهارات شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری هم باید به نحوی باشد که امکان بهره برداری حاکمیت از آن را تا حد امکان ناممکن کند. تمرین دموکراسی هیچ وقت زود نیست، پروسه‌ای ست که باید مدام به آن پرداخت و ارجاع آن به آینده و فرعی کردنش امریست مخاطره آمیز.
با احترام سالاری


■ آقای شهرام
من با کلیت مقدمهٔ نوشتهٔ شما موافقم، اما در بخش نتیجه‌گیری و در نحوهٔ کاربرد مصادیق، با آن هم‌داستان نیستم. به‌ویژه آنکه به نظر می‌رسد گفته‌های خانم گلشیفته فراهانی به‌صورت مستقیم نقل و سپس به‌طور مستقل نقد نشده، بلکه تمرکز اصلی متن بر ارائهٔ دلایل ضمنی برای واکنش‌ها و حملات علیه او قرار گرفته است. از این منظر، نوشته بیش از آنکه تحلیلی از مواضع او باشد، به نوعی ساده‌سازی چارچوب گفتار و کردار اطرافیانِ آقای رضا پهلوی شباهت پیدا می‌کند.
در چنین شرایطی این پرسش مطرح می‌شود که آیا شایسته نیست همان معیارهای پرسشگری و سنجش انتقادی که دربارهٔ خانم فراهانی به کار رفته، دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود؟ آیا او از پاسخ‌گویی نسبت به پیامدهای فراخوان‌هایش مستثنا تلقی می‌شود؟ مسئله در اینجا نه پرداختن به سایر رفتارهای پیرامونی، بلکه تمرکز مشخص بر فراخوان‌هایی است که می‌تواند مخاطبان را به مواجهه‌ای پرهزینه و نابرابر با دستگاه سرکوب سوق دهد.
اگر قرار است تنها یکی از آن پرسش‌ها مطرح شود، می‌توان آن را چنین صورت‌بندی کرد: آیا فراخوان به کنش‌هایی که مستلزم هزینه‌های انسانی سنگین است، بدون تضمین‌های عملی برای کاهش این هزینه‌ها یا بدون شفاف‌سازی درباره حدود و امکانات حمایت بیرونی، با مسئولیت اخلاقی کنش سیاسی سازگار است یا نه؟
در نهایت، اگر جنبش مردم ایران صرفاً به جابه‌جایی چهره‌های سیاسی فروکاسته شود و حساسیت اخلاقی خود را از دست بدهد، بعید است به دستاوردی پایدار بینجامد؛ مگر آنکه هم‌زمان با دگرگونی‌های نهادی، فرهنگ سیاسیِ مبتنی بر اطاعت بی‌چون‌وچرا و ولایت‌پذیری نیز به چالش کشیده شود و جای خود را به مسئولیت‌پذیری، پرسشگری عمومی و اخلاق سیاسی بدهد.
سلمان گرگانی


■ جناب آقای کورش استکی، اول از همه باید بگویم که از خواندن مقاله شما بیش از اندازه لذت بردم، و به عنوان یک ایرانی از شما ممنونم که در این وضیعت سیاسی که جو بیش از اندازه مسموم و آلوده می‌باشد، این مقاله را نوشتید. کاشکی مسئولان عزیز و محترم ایران امروز بتوانند این مقاله را برای چند هفته در صفحه اول ایران امروز بگذارند. اگر پیشنهاد من باعث هزینه برای ایران امروز بشود، من حاضرم شخصا این هزینه را متقبل بشوم.
دوباره ممنونم رضا


■ با تشکر از آقایان سالاری و گرگانی که نظرات خود را ابراز داشتند.
به‌ باور من، تمرکز اصلی نوشته‌ی آقای استکی نه نقد یا داوری درباره‌ی گفته‌های خانم فراهانی است و نه سنجش درستی یا نادرستی آن‌ها؛ بلکه محکومیت توهین‌های جنسیت‌زده و خشونت کلامی است، که به زعم ایشان، از سوی جریان سلطنت‌طلب متوجه او شده است. حتی اگر بخشی از گفته‌های ایشان محل اختلاف باشد، هیچ اختلاف نظری مجوز هتاکی، تهدید یا حذف نمادین نیست. موضوع اصلی، واکنش‌های خشونت‌بار، تحقیرآمیز و تهدیدآلود به سخنان یک هنرمند است؛ پیش از هر تحلیل سیاسی، این یک مسئلهٔ اخلاقی و مدنی است. اصل بحث، دفاع از حق بیان در امنیت و آسایش است، بی‌آنکه فرد آماج نفرت و تخریب شود. نباید این موج هتاکی را به‌سادگی به یک جریان سیاسی نسبت داد.
تجربه‌های مستند نشان می‌دهد شبکه‌های گسترده‌ای از حساب‌های کاربری جعلی، به‌ویژه با منشأ جمهوری اسلامی، به‌طور سازمان‌یافته فعال‌اند و مأموریتشان باز تولید نفرت، خشونت کلامی و استفاده از الفاظ مستهجن است.
در جریان همه‌پرسی استقلال اسکاتلند، هزاران حساب جعلی خود را اسکاتلندی معرفی می‌کردند و پس از قطع اینترنت در ایران از کار افتادند؛ این الگو از سال ۲۰۱۸ توسط دانشگاه کلمسون مستند شده است.
طرح این پرسش که آیا همان معیارهای انتقادی نباید دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود، پرسشی کاملاً مشروع است؛ به‌ویژه که ایشان هم فراخوان داده و هم در موقعیت بسیج سیاسی قرار دارد. نقد فراخوان‌ها، هزینه‌های انسانی آن‌ها و مسئولیت اخلاقی کنشگران، بحثی مهم و ضروری است؛ اما موضوع این مقاله این نیست.
مسئله اصلی این است که آیا نقد، جای خود را به تخریب داده است یا نه. وقتی واکنش به یک عقیده و نظر به تهدید، توهین و حذف نمادین منجر می‌شود، دیگر با پرسشگری انتقادی روبه‌رو نیستیم، بلکه با همان فرهنگ اطاعت و طرد مواجه‌ایم که سال‌ها جامعهٔ ایران را فرسوده کرده است. اگر یکی از مشاوران نزدیک آقای رضا پهلوی بودم، ایشان را به حفظ و رعایت موضع رسمی‌اش دربارهٔ هتاکی و بی‌حرمتی و ادامهٔ کمپینی پاک، مثبت و اخلاق‌ محور تشویق می‌کردم؛ مسیری که خود به اهمیت آن آگاه است.
حتی اگر افراد به دلیل دشمنی شخصی به فحاشی و خشونت کلامی و جنسی روی آورند، پاسخ آن نه تسویه‌ حساب سیاسی، بلکه یک کار گستردهٔ آموزشی و تربیتی در ایران آینده است؛ تا زخم‌های رژیم جور، جهل و دروغ از پیکرهٔ جامعه زدوده شود. نگاه به فیلم‌ها و سریال‌های صدا و سیما کافی است تا منبع بسیاری از بدآموزی‌ها و خشونت‌ها را دید. سعدی می‌گوید:
«دست تعدّی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سِنتِ جاهلان است؛ که چون به دلیل از خصم فرو مانند، سلسله‌ی خصومت بجنبانند.» تهذیب اخلاق «سِنتِ جاهلان» و تعدیل احوال آنان، یکی از پروژه‌های لازم الاجرا برای هر دولتی در ایران آینده خواهد بود. نکتهٔ پایانی، اولویت‌هاست: همفکری، همیاری و تمرکز بر دردهای واقعی مردم؛ از امید دادن به جامعه تا رسیدگی به خانواده‌های مجروح و مصدوم و ایجاد راه‌های مطمئن برای رساندن صدای مردم در بند ایران به ارگان‌های جهانی حقوق بشری. وقتی می‌شنوم خانواده‌هایی در ایران، عزیزان زخمی خود را به جای بردن به بیمارستان، در منزل پنهان کرده‌اند تا از زجر و آزار بیشتر دژخیمان در امان بمانند، مصمم‌تر می‌شوم بر اولویت‌ها پافشاری کنم.
به گفتهٔ عیسی مسیح: «برای هر کاری وقتی هست و برای هر فعالیتی فصلی زیر آسمان‌ها مقرر است.» امروز، فصل اتحاد و تشریک مساعی برای نجات ایران است.
جانتان خوش شهرام


■ روی سخنم با جنابان استکی و سالاری و پیروز و نویسنگانی در این ردیف است.
دو نکته را نه تنها شما دوستان که بسیاری از نویسندگان بیرون از کشور در باره اوضاع امروز ایران مد نظر قرار نمی دهند. شما گرامیان خشم مردم را در بیرون از کشور نسبت به امثال خانم گلشیفته و دیگرانی همچون ایشان ملاحظه می‌کنید، ولی دقت نمی‌کنید این خشم و خروش واکنش عصبانیت میلیون ها ایرانی درون کشور است که به بیرون کمانه می‌کند. بدون تردید هم میهنان ما که درون ایران هستند و برای نجات خود لحظه شماری می کنند تا رهبران پرقدرت خارجی به هر شکلی شده آن ها را از دست رژیم اسلامی نجات دهند، بیشتر از ما خارج گودنشین ها ناراحت می شوند اگر کسانی در بیرون از کشور نظر شخصی خود را بگونه‌ای پشت میکرفون‌های معتبر خارجی ابراز کند یا در رسانه‌هایشان بنویسد که برخلاف میل اکثریت ملت درون ایران باشد و طبیعی است خشمگین شده و عصبانیت آن‌ها به بیرون از کشور انعکاس سریع پیدا می کند و کل ماجرا را تنها به بخشی از جامعه بیرون از کشور (که تندروی آن‌ها مطلقا پذیرفتنی نیست) مربوط نکنید. این‌ها راوی سخنان مردم عصبانی درون ایران هستند.
دومین نکته که بسیار مهم است و یک کتاب در باره‌اش می‌توان نوشت و هیچ کس ننوشته، ستمی است که پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بدست بخشی از انقلابیون و مردمانی که امروز پنجاه و هفتی‌ها نام گرفته‌اند بر سر بسیاری از پادشاهی خواهان آمد، و ۴۷ سال این ماجرا به اشکال گوناگون ادامه یافت از اعدام دیوانه‌وار روزهای نخست گرفته تا به هم اکنون و سال‌ها زندانی شدن بدون کوچکترین گناه (یک نمونه بارزش خانم خانه‌داری مانند خانم سپهری است که همه گروهها را به مرخصی می‌فرستند جز خانم سپهری پادشاهی خواه را!) تا بیکار شدن و پاکسازی آن‌ها از ارتش گرفته تا معلمان و اساتید دانشگاهها و بسیاری از کارگران و سرپرستان شرکت نفت که به زور همراه ملت شده بودند و مصادره اموال و قطع حقوق و... حالا پس از ۴۷ سال فرزندان آن‌ها همراه فرزندان همان نسل انقلابی همه متفق‌القول افکار رضا پهلوی را به افکار خود نزدیکتر دانسته به او پیوسته و تعداد اندکی از آنها با تهاجم زبانی مشکل آفرینی می کنند. شخص رضا پهلوی هم بیشتر از این که بارها و بارها گفته این‌ها از ما نیستند و کسی که طرفدار من است باید مانند من بیندیشد و رفتار کند راه چاره دیگری برای مقابله با آن ها ندارد. و شما هم میهنان جمهوری خواه نباید ۴۷ سال فشار بر پادشاهی‌خواهان را از یاد ببرید. زبان تند آن ها را هم کمی شما باید تحمل کنید تا کل جامعه ما به یک آرامش فکری جامع برسد و دوباره همه درکنار هم مانند گذشته و کشور های پیشرفته زندگی کنیم.
نویسندگان ایرانی در نقش به وجود آوردن این تساهل نقش مهمی دارند. پادشاهی خواهان ضمنا بیشترشان ناراحت هستند که چرا هیچ گروه سیاسی غیر پادشاهی خواه به فراخوان های متعدد رضا پهلوی نپیوستند تا از هم اکنون در مراحل بعدی آزاد سازی و برای بعد از آن شریک امور و قدرت سیاسی باشند. من شخصا فکر نمی کنم پس از اتمام دوره گذار رضا پهلوی خواهان هیچ پست حکومتی باشد فوقش او وظیفه اش صیانت از قانون اساسی مانند پادشاهان دوچرخه سوار کشور های دانمارک و سوئد خواهد بود. پیوستن گروههای سیاسی به جنبش یا انقلاب ملی که این روزها بسیار فعال شده اهمیت وجودی آن ها را بالا می‌برد و کم نمی‌کند. ایران آینده به وجود احزاب چپ غیر وابسته به خارجی هم نیاز مند است و چه بهتر که از هم اکنون همه سوار قطاری شوند که موتورهایش روشن شده است. آرزو کنیم در ایران آینده پادشاهی خواهان ، جمهوری خواهان از هر نوعش در کنار هم و دست در دست هم ویرانی های ایران را به آبادانی تبدیل کنند که جز این خشت بر روی خشت نمی‌توان گذارد.
پاینده باشید. سیاوش





نظر شما درباره این مقاله:







امنیت ملی و رفاه مردم، گروگان سیاست خارجی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 06.02.2026, 10:10

امنیت ملی و رفاه مردم، گروگان سیاست خارجی


بهروز هادی زنوز

۵ فوریه ۲۰۲۶

در پایان یک دوره طولانی از تحولات سیاسی و اقتصادی، امروزه اقتصاد ایران همچنان با مجموعه‌ای از چالش‌های ساختاری مواجه است؛ چالش‌هایی که ریشه آنها نه ‌تنها در عوامل اقتصادی، بلکه در الگوی حکمرانی، ساخت قدرت و جهت‌گیری سیاست خارجی قرار دارد. بیکاری گسترده جوانان و زنان تحصیل‌کرده، تخریب محیط‌زیست، بحران صندوق‌های بازنشستگی و نظام بانکی، تورم مزمن، فقر گسترده و بی‌ثباتی اقتصاد کلان، تنها نمودهای بیرونی این بحران عمیق‌هستند. «اختلال در رابطه دولت–ملت» و «انزوای ژئوپلیتیک» کشور وجه دیگر این بحران را بازنمائی می کند.

دهه نخست پس از انقلاب، با تصرف سفارت آمریکا و جنگ ایران و عراق، مسیر سیاست خارجی و امنیتی ایران را به سمت «تقابل» کشاند. این انتخاب استراتژیک، ایران را از مزایای تعامل اقتصادی، جذب سرمایه خارجی، انتقال فناوری و حضور فعال در اقتصاد جهانی دور کرد؛ مزایایی که کشورهای توسعه ‌یابنده در همان دوره با استفاده از آن‌ها مسیر رشد خود را شکل دادند.

پس از جنگ، ساختار قدرت به دو جناح اصلی عملگرا و اصولگرا تقسیم شد. جناح اول منادی دیپلماسی و تعامل با جهان بود و جناح دوم، استمرار گفتمان تقابل را دنبال می‌کرد. این دوگانگی بیش از چهار دهه ادامه یافته و نوعی «پارادوکس راهبردی» ایجاد کرده است: ایران هم‌زمان می‌خواهد از مزایای نظم بین‌الملل بهره ببرد و در برابر آن نیز بایستد. نتیجه چنین تضادی، سیاست خارجی غیرمنسجم و ناتوانی در ایجاد یک راهبرد بلندمدت بوده است.

بعد از دولت اصلاحات از سال ۱۳۸۴ تا کنون بتدریج نهادهای نظامی و امنیتی نظام دست بالا را در حاکمیت بدست آوردند و با سرکوب نهادهای مدنی و ایجاد انسداد سیاسی در داخل و تشدید سیاست خارجی مخاصه جویانه و پر هزینه خود، بحران کنونی کشور را موجب شدند.

در حوزه اقتصاد، غرب‌ستیزی به‌معنای از دست‌رفتن فرصت‌های گسترده‌ای برای توسعه بوده است. در حالی که کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، هند، مالزی و ترکیه رشد خود را بر پایه ادغام هوشمندانه در اقتصاد جهانی بنا کردند، ایران مسیر «خودبسندگی» را انتخاب کرد؛ مدلی که برای کشوری با جمعیت زیاد و نیاز شدید به سرمایه، تکنولوژی و تجارت جهانی، عملاً ناکارآمد است.

ناتوانی در ایجاد «دولت توسعه‌گرا» و حرفه‌ای، عامل مهم دیگری در تعمیق بحران است. توسعه نیازمند حکمرانی شفاف، نظام مالی سالم، استقلال نهادهای نظارتی، شایسته‌سالاری و رابطه سازنده دولت با بخش خصوصی است. اما در ایران، به دلیل آمیختگی سیاست، اقتصاد و نهادهای امنیتی، ساختاری شکل گرفته که در آن «رانت» بر «تولید» غلبه دارد. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی سرمایه‌داری غیرمولد است که بر انحصار و امتیازات ویژه استوار است و فضای رقابتی و تولیدمحور اقتصاد را از بین می‌برد.

تحریم‌های بین‌المللی این ضعف‌های ساختاری داخلی را تشدید کرده‌اند. تحریم‌ها علت اصلی بحران نیستند، بلکه «شتاب‌دهنده فروپاشی کارکردی»‌اند. اقتصادی که بر شفافیت، ادغام جهانی و دسترسی به فناوری بنا نشده باشد، در برابر فشارهای خارجی بسیار شکننده است. سقوط ارزش پول، رکود تورمی، فرار سرمایه، بیکاری و گسترش فقر، نشان‌دهنده همین آسیب‌پذیری است.

در سیاست خارجی، مشکل اصلی نبود یک «پارادایم واحد» است. سیاست خارجی ایران میان دو منطق مجزا گرفتار شده است: منطق انقلابی که خواهان تغییر نظم منطقه‌ای و جهانی است، و منطق دولت‌داری که حفظ ثبات و رفاه داخلی را دنبال می‌کند. این دو منطق تاکنون همسو نشده‌اند و اغلب یکدیگر را خنثی کرده‌اند. نتیجه، از دست‌رفتن فرصت‌ها، افزایش هزینه‌ها و کاهش اثرگذاری ایران در تعاملات جهانی بوده است.

قبل از بحران اخیر خاورمیانه، بسیاری از تجلیل گران سیاسی نظام، تصور می کردند سیاست خارجی ایران از نظر بازدارندگی امنیتی، تا حدی موفق بوده و توانسته است هزینه درگیری مستقیم علیه ایران را برای رقبا بالا ببرد. اما در پی تحولات اخیر در خاورمیانه یعنی زوال رژیم اسد در سوریه، شکست حزب اله در لبنان و آسیب پذیری ایران در جنگ ۱۲ روزه ، معلوم شد که این برداشت بسیار خوش بینانه بوده است. علاوه بر ناتوانی در پیشبرد سیاست بازدارندگی، جمهوری اسلامی، از نظر توسعه اقتصادی، قدرت نرم، ادغام جهانی و دیپلماسی اقتصادی، کارایی بسیار پایینی داشته است. عدم تعادل بین «اقتدار امنیتی» و «عقب‌ماندگی اقتصادی» یکی از محوری‌ترین ویژگی‌های سیاست خارجی ایران در چند دهه گذشته است.

برغم شواهد آشکار در مورد شکست سیاست خارجی جمهوری اسلامی، مسئولان نظام از پذیرش این موضوع، امتناع میورزند. به گمان ما واکاوی و شناسائی دلایل این استنکاف، حایز اهمیت است. در تبیین این معضل باید گفت:

۱- سیاست خارجی جمهوری اسلامی نه فقط یک ابزار دولت، بلکه بخشی از هویت ایدئولوژیک نظام است. هویت «مقاومت»، «مصونیت راهبردی» و «تقابل با غرب» برای حکومت اهمیت مرکزی دارد. اعتراف به شکست در این حوزه، عملاً شکست یک ستون هویتی را بیان می‌کند و نظام از این بابت احتیاط شدید دارد.

۲- تصمیم‌گیری راهبردی در سیاست خارجی ایران بسیار متمرکز و شخصی‌سازی شده است؛ و حلقه تصمیم‌گیری آن کوچک و امنیتی است. ضربه خوردن در این حوزه مستقیماً آسیب به مشروعیت همین حلقه تلقی می‌شود و لذا تمایل به پذیرش شکست وجود ندارد.

۳- در یک نظام توتالیتر یا نیمه‌توتالیتر، اعتراف به شکست، پیامدهای داخلی جدی دارد؛ از جمله: کاهش مشروعیت در میان حامیان، افزایش امید و انگیزه مخالفان و تضعیف روایت رسمی درباره موفقیت راهبرد «مقاومت». نمونه‌ای از این وضعیت وقتی دیده می‌شود که رسانه‌های نزدیک به نظام شکست‌ها را به «توطئه خارجی» یا «جنگ ترکیبی» منتسب می‌کنند تا مسئولیت داخلی را نپذیرند.

۴- بر اساس تحلیل‌های منتشرشده، روایت غالب رسمی این است که مشکلات و شکست‌ها نتیجهٔ دخالت آمریکا، اسرائیل، عربستان یا «جریان‌های معارض» است. این سازوکار باعث می‌شود که پذیرش خطا یا شکست سیاست خارجی به‌ مثابه تأیید ضعف ساختار داخلی تلقی شود و از آن اجتناب می‌گردد.

۵- سیاست خارجی جمهوری اسلامی به ‌شدت با نقش نهادهای امنیتی و نظامی (به‌ویژه سپاه) گره خورده است. موفقیت این نهادها معمولاً بر تداوم وضعیت «تهدید خارجی» استوار است. اگر نظام شکست در سیاست خارجی را بپذیرد، توجیه‌ قدرت و بودجهٔ این نهادها نیز تضعیف می‌شود. تحلیل‌های مربوط به «شکستن تصور مصونیت راهبردی» نشان می‌دهد که چطور واکنش‌های محدود حکومت به حملات مستقیم، به ‌جای اعتراف به آسیب‌پذیری، با سکوت و روایت‌سازی پوشش داده می‌شود.

۶- وضعیت سیاست خارجی با اعتراضات داخلی پیوند خورده است. پذیرش شکست می‌تواند مردم را نسبت به ضعف ساختاری حکومت هوشیارتر کند و دامنه اعتراضات را گسترش دهد. بنابراین نظام ترجیح می‌دهد شکست را پنهان، تحریف یا وارونه جلوه دهد.

۷- در روایت رسمی، حتی رخدادهایی که از دید ناظران بیرونی شکست تلقی می‌شوند، به عنوان «پیروزی مقاومت»، «نقشه دشمن که شکست خورد» یا «مدیریت هوشمندانه بحران» توصیف می‌شوند. رسانه‌های وابسته به محور مقاومت نمونه‌های مکرری از این گفتمان را ارائه کرده‌اند.

علاوه بر ساختار تصمیم گیری و منافع مستقر، یکی از ریشه‌های ضعف تحلیلی در سیاست‌گذاری، فقدان دانش تخصصی مدرن در میان بخشی از تصمیم ‌سازان است. سیاست خارجی و اقتصادی امروز نیازمند تحلیل داده‌ محور، شناخت ساختار قدرت جهانی، اقتصاد بین‌الملل، تکنولوژی و نهادهای چندجانبه است. با این حال، بخش مهمی از تصمیم‌گیری راهبردی بر تجربه جنگ، برداشت‌های ایدئولوژیک و اطلاعات فیلترشده امنیتی استوار است. بنابراین سیاست‌ها نه بر پایه دانش علمی، بلکه بر پایه قطعیت‌های ایدئولوژیک شکل می‌گیرند. مشکل اصلی این نیست که برخی تصمیم‌سازان تحصیلات دانشگاهی ندارند؛ مشکل این است که سیستم سیاسی، دانش تخصصی را در فرآیند سیاست‌گذاری در اولویت قرار نمی‌دهد. در چنین ساختاری، تصمیم‌سازی حرفه‌ای و تحلیل علمی همیشه در حاشیه قرار می‌گیرند و سیاست‌ها اغلب واکنشی، پرهزینه و فاقد انسجام راهبردی هستند.

در جمع‌بندی، بدون تغییر رویکرد سیاست خارجی از تقابل به تعامل مبتنی بر منافع ملی، و بدون بازسازی ساختار حکمرانی بر پایه شفافیت، رقابت‌پذیری و شایسته‌سالاری، نه تحریم‌ها به‌طور پایدار رفع می‌شوند و نه توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی محقق خواهد شد. بحران‌های کنونی ایران، محصول ترکیب سیاست‌گذاری‌های متناقض، ساخت قدرت بسته، اقتصاد غیرمولد و اولویت‌دادن به امنیت سخت بر توسعه انسانی و اقتصادی است. تحقق تغییر، نیازمند بازاندیشی بنیادین در جهان‌بینی سیاسی کشور و اصلاح ساختار تصمیم‌گیری است.




نظر شما درباره این مقاله:







ایران؛ بازگشت به خانه
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 05.02.2026, 14:39

از آسمانِ آرمان به زمینِ زندگی

ایران؛ بازگشت به خانه


محمود صباحی

من آرمان‌ها را رد نمی‌کنم؛
فقط در مواجهه با آن‌ها دستکش به دست می‌کنم.

(فردریش نیچه، اینک انسان، پیش‌گفتار، بند سوم)

وقتی به حوادث این روزهای ایران می‌نگرم، دو واقعیت بیش از هر چیز برجسته می‌شوند: نخست، نادرست از کار درآمدنِ بخش بزرگی از تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های رایج درباره‌ی تحولات ایران؛ و دوم، رخدادی که همچون یک «قوی سیاه» ناگهان سربرآورد و، درست در تقابل با هر شکل از آرمان‌گراییِ سیاسی، حامل گرایشی واقع‌گرایانه به ایران و مبتنی بر عقل سلیم است. مراد من از عقل سلیم، توانایی دیدنِ واقعیت آن‌گونه که هست و تصمیم‌گرفتن بر پایه‌ی آن است؛ نه بر اساس آرزوها، ایدئولوژی‌ها یا توجیه‌های نظری. از همین منظر، انقلاب سال پنجاه‌وهفت را می‌توان انقلابی علیه عقل سلیم ــ و به‌ویژه علیه سیاستِ ممکنات ــ دانست، و خیزش و خواستِ کنونی را حرکتی در جهت بازپس‌گیری همان عقلی تلقی کرد که روزگاری به سود آرمان‌ها کنار زده شد.

این مقاله‌ی دو‌بخشی تلاشی است برای فهم‌پذیر کردن این دو واقعیت و روشن‌ساختن نسبت درونی آن‌ها با یکدیگر.

۱. خطرناک‌ترین رویدادها نه نادیدنی‌ها، که دیدنی‌هایی‌اند که از فهم‌شان می‌گریزیم.

چرا بسیاری از تحلیل‌های روشن‌فکری از فهم جریان رویدادهایی که لحظه‌به‌لحظه جامعه‌ی ایرانی را درمی‌نوردند بازمی‌مانند؟ پاسخ را باید در یک کاستی بنیادی جست: گسست از واقعیت عینیِ رویداد. این ناکامی نه از فقر دانش ناشی می‌شود و نه از فقدان چارچوب نظری؛ مسئله در شیوه‌ی داوری است. داوریِ ذهنی و نظرگاهِ شخصیِ تحلیل‌گر ــ یعنی مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها، موضع‌گیری‌ها و گاه علایق سیاسیِ ازپیش‌موجود ــ پیش از آن‌که واقعیت مجالِ سخن گفتن بیابد، بر مشاهده‌ی عینی سایه می‌اندازد و امکانِ مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با خودِ رویداد را از میان می‌برد. در چنین وضعی، نظریه به‌جای رویداد می‌نشیند و پندارِ «آن‌چه باید باشد»، دیدنِ آن‌چه «هست» و حتی آن‌چه می‌تواند باشد را به حاشیه می‌راند.

به بیان دیگر، مسئله نه فقدان دانش ادبی، فلسفی یا علمی است و نه کمبود ابزار نظری؛ گره کار در ناتوانی از مشاهده‌ی پدیدار اجتماعی نهفته است. بسیاری از تحلیل‌گران از خرد جامعه‌شناختیِ لازم برای فهم واقعیت زنده بی‌بهره‌اند؛ خردی که پیش از هر داوری، خود را در معرض واقعیت عینی قرار می‌دهد و حکم را نه از سر تعهد به ایدئولوژی یا گرایش‌های سیاسی و عقیدتی، بلکه از دلِ مواجهه‌ی مستقیم و بی‌واسطه با رویداد استخراج می‌کند.

دیدنِ عینیت اجتماعی خود مهارتی مستقل است؛ مهارتی که نه از انباشت دانش، بلکه از تعلیق آگاهانه‌ی آن به دست می‌آید. سقراط نیز درست بر همین توانایی تکیه داشت و آن را آموزش می‌داد: تعلیقِ باورها و پیش‌داوری‌ها برای نگریستن به حقیقت آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که مطلوب است یا پیشاپیش به آن ایمان آورده‌اند. فقدان همین توانایی است که توضیح می‌دهد چرا بخش بزرگی از آن‌چه امروز به‌نام تحلیل عرضه می‌شود، در واقع نه تحلیل و نقد، بلکه صورت‌بندیِ آمال و آرمان‌هایی است که در پناه ذهنِ تحلیل‌گر پرورده شده‌اند. چنین نوشتارها و گفتارهایی پیش از آن‌که با واقعیت اجتماعی درگیر شوند، در فضایی امن، انتزاعی و جداافتاده از میدان تجربه شکل می‌گیرند و از همین رو هرگز در معرض آزمونِ عینیت اجتماعی قرار نمی‌گیرند. در این وضعیت، اندیشه به‌جای مواجهه‌ی مستقیم با پدیدارها، آن‌ها را با پاره‌مفهوم‌هایی از متفکران سیاسی و فلسفی می‌سنجد؛ مفاهیمی که در پاسخ به زمینه‌ها و زمانه‌هایی متفاوت زاده شده‌اند. نتیجه آن است که نسبت اندیشه و رویداد وارونه می‌شود: نظریه دیگر از مواجهه‌ای صادقانه و صبورانه با پدیده‌ی اجتماعی برنمی‌خیزد، بلکه این خودِ پدیدار است که بر تخت پروکروستسِ نظریه‌های از پیش‌آماده خوابانده می‌شود و از ریخت می‌افتد.

در این وارونگی، رویداد نه دیده می‌شود و نه به فهم درمی‌آید؛ زیرا امکان ورود آن به جهان آگاهی از همان ابتدا از طریق باورهای علمی، فلسفی یا اخلاقی مسدود شده است. پیامد این وضعیت فقط خطای تحلیلی نیست، بلکه به فهم درنیامدنِ خود رویداد است. رویداد، و به‌ویژه رویداد سیاسی، پیش از آن‌که مثالی برای تأیید یا ابطال نظریه‌ای باشد، پرسش‌زا و مسئله‌ساز است. رویداد آن چیزی است که چارچوب‌های فکری موجود را به چالش می‌کشد و اندیشه را ناگزیر به تغییر، بازاندیشی و بازسازی می‌کند. هنگامی که رویداد به ابژه‌ای برای سنجش با مفاهیم آماده‌به‌مصرف فروکاسته می‌شود، این ظرفیت پرسش‌زایی از میان می‌رود و اندیشه، به‌جای خطر کردن و آموختن از واقعیت، به پناه مفاهیم آشنا عقب‌نشینی می‌کند و آن‌ها را تکرار می‌کند.

در برابر این رویّه، تفکری که هنوز آرمان‌زده نشده یا در تله‌ی نظریات نیافتاده مسیری معکوس می‌پیماید و از همین‌رو می‌تواند وضعیت را به گونه‌ای درون‌زاد و درون‌ماندگار تحلیل یا نقد کند؛ نه از آن رو که به نظریه‌ها یا فلسفه‌های سیاسی پشت می‌کند، بلکه بدان سبب که نقطه‌ی آغاز خود را در «اکنون» و «این‌جا»ی رویداد می‌یابد. اندیشه تنها زمانی زنده می‌ماند که به رویداد، به‌مثابه‌ی رویداد، بیندیشد؛ یعنی به واقعیت اجازه دهد پرسش‌ها و مسائلش را همان‌گونه که هست آشکار کند، نه آن‌که با پاسخ‌های از پیش آماده، امکان فهم آن را از میان ببرد.

نحوه‌ی مواجهه‌ی بخش قابل‌توجهی از اهل اندیشه با گرایش فزاینده‌ی جامعه‌ی ایرانی به نمادها و روایت‌های پیشااسلامی، نمونه‌ای روشن از همین ناتوانی در مواجهه با پدیدارهاست. این گرایش، فارغ از هر داوری ارزشی درباره‌ی محتوای آن، به‌مثابه‌ی یک واقعیت اجتماعی رخ داده و قابل انکار نیست؛ بااین‌حال بسیاری از تحلیل‌ها نه برای فهم آن، بلکه برای دفاع از چارچوب‌های نظریِ از پیش موجود نوشته می‌شوند.

برای نمونه، گزاره‌ی «ملی‌گرایی نشانه‌ای از فاشیسم است» تنها زمانی واجد معنا و دقت تحلیلی است که از دلِ تحلیل رویدادی مشخص ــــ مانند فاشیسم ایتالیایی یا نازیسم آلمانی ــــ استخراج شده باشد.[۱] تعمیمِ مکانیکیِ چنین گزاره‌ای به هر زمانه و هر زمینه‌ای، خود نشانه‌ی ناتوانی در فهم رویداد و جایگزین‌کردن نظریه به‌جای مشاهده است؛ چرا که همان ملی‌گرایی می‌تواند، در شرایط تاریخی دیگر و در جامعه‌ای متفاوت، به یکی از راه‌های خروج از بن‌بستِ فاشیسم بدل شود؛ چنان‌که در ایرانِ امروز، همین ملی‌گرایی همچون رانه و نیرویی برای غلبه بر فاشیسمِ شیعی ــ یا به تعبیر یکی از دوستانم، «فاشیعیسم» ــ عمل می‌کند؛ فاشیسمی که نه‌تنها با ملی‌گرایی سرِ ستیز دارد، بلکه خود را ایدئولوژی‌ای جهان‌روا و جهان‌اندیش می‌پندارد.

تاریخ بارها نشان داده است که در هر دوره‌ای، یک ایده‌ی خاص می‌تواند به کانون جذابیت ایدئولوژیک بدل شود؛ ایده‌ای که به‌جای پاسخ‌گویی به پرسش‌های برآمده از واقعیت، خود را در موضع حقیقتِ اخلاقی می‌نشاند و از دایره‌ی نقد بیرون می‌کشد. نشانه‌ی این دگردیسی، نه فقط خطاهای نظری، بلکه نقدناپذیر شدن ایده و اخلاقی‌سازیِ اختلاف نظر است؛ جایی که نقد به‌مثابه انحراف یا همدستی با شر تعبیر می‌شود. در معاصرت ما، فمینیسمِ هویتی بیش از ملی‌گرایی مستعد چنین وضعیتی است: گفتمانی که با تکیه بر برخی محدودیت‌ها، تضادها و امکان‌های واقعی روزمره و تاریخی جامعه به‌جای استدلال، با پیوندی گسترده به نهادهای قدرت و با دشمنی ساختاری نسبت به امر عام و مفاهیمی چون ملت و شهروندی، آمادگی آن را دارد که به‌جای نیرویی رهایی‌بخش، به ایدئولوژی‌ای جهان‌روا بدل شود؛ ایدئولوژی‌ای که درست از همین مسیر، امکان سوار شدن بر گرده‌ی اسب فاشیسم را می‌یابد، بی‌آن‌که خود را فاشیستی بنامد.

جنبش‌های رهایی‌بخش و برابری‌خواه نیز، درست از همین نقطه، توانستند در کنار نازیسم و فاشیسم بر بار فاجعه‌های قرن بیستم بیفزایند و رسوایی‌های تاریخی بیافرینند: چرا فاشیسم یا نازیسم را مرگ‌بارتر از استالینیسم و لنینیزم بدانیم؟ فاجعه، فاجعه است؛ چه به نام ملت آلمان رخ دهد و چه زیر پرچم سرخ جامعه‌ای آرمانی و بی‌طبقه یا به نام «خلق‌های جهان».

از همین‌رو، مسائل خطرناک هر زمانه آن‌هایی نیستند که میدان نقد گشاده‌دستانه در اختیارشان گذاشته شده و آماج داوری‌های علنی قرار می‌گیرند؛ بلکه درست برعکس، آن‌هایی‌اند که هر اشاره‌ی انتقادی به آن‌ها با طرد، تکفیر و حذف از حیات اجتماعی پاسخ داده می‌شود ــ مسائلی که حتی پرسش محتاطانه درباره‌شان نیز به‌سرعت از میدان گفت‌وگو بیرون رانده می‌شود.

۲. بدترین خطای سیاست، آن‌جاست که به‌جای فهم زندگی، می‌خواهد آن را نجات دهد.

جامعه‌ی ایرانی دست‌کم چهار دهه است که زیر فشار دو شکل از آرمان‌خواهی زیسته است: آرمان‌خواهی دینی و آرمان‌خواهی روشن‌فکرانه. آرمان‌خواهی دینی، با مصادره‌ی واقعیت اجتماعی به نام حقیقتی متعالی، جامعه را به ابزاری برای تحقق طرح‌های ایدئولوژیک خود بدل کرد؛ طرح‌هایی که نه‌تنها بیرون از جامعه، بلکه اغلب علیه نیازها، رنج‌ها و محدودیت‌های زیسته‌ی آن عمل کردند. حاصلِ کار، فرسایش درونی جامعه و تهی‌شدن سیاست از معنا بود. اما در سوی دیگر، آرمان‌خواهی روشن‌فکرانه نیز ــ هرچند با زبانی متفاوت ــ گرفتار همان منطق شد: اول آرمان، بعد واقعیت. در این منطق، جامعه نه به‌مثابه میدان رخدادهای پیچیده، بلکه به‌عنوان «ماده‌ی خامِ تئوری» فهمیده شد. از همین رو، بسیاری از واکنش‌های روشن‌فکرانه به تحولات سیاسی، به‌جای آن‌که شکاف‌ها را روشن کند، آن‌ها را انکار یا اخلاقی‌سازی کرد. همدستی این دو آرمان‌خواهی، نه لزوماً آگاهانه، بلکه ساختاری است: هر دو، پیش از شنیدن جامعه، می‌دانند که جامعه «باید» چه باشد ــــ و درست در همین نقطه است که جامعه، در غیاب تخیل جامعه‌شناختی، از سوژه‌ای فعال، خردمند و تولیدکننده در سیاست به ابژه‌ای برای تفسیر و داوری فروکاسته می‌شود.

جامعه، همچون پیکره‌ای حساس، امکان‌های موجود خود را برای تغییر می‌آزماید؛ و هرگاه این امکان‌ها را چندان کارآمد و نیرومند نیابد که بتوانند افق آینده‌اش را بگشایند، راه‌های بدیل را در نمادها و ارجاعات تاریخی جست‌وجو می‌کند ـــ نه از سر نوستالژی، بلکه برای گریز از انسداد سیاسی‌ای که در آن گرفتار آمده است. از همین‌رو، جامعه زمانی به یک نام، نماد یا دوره بازمی‌گردد که مایه‌ای دندان‌گیر در اکنونِ خود نیافته باشد. این بازگشت، بازگشت به «همان» نیست ـــ چنین بازگشتی محال است؛ زیرا هر پدیده‌ای، چنان‌که در طبیعت نیز تجربه می‌شود، هنگام بازگشت دیگر همانی نیست که پیش‌تر بود ـــ بلکه نیرویی است سرشار از تازگی و تفاوت؛ نیرویی که می‌تواند شرایط موجود را دگرگون کند و سیاستی را درهم بشکند که از هنرِ ممکنات تهی شده و جای آن با رؤیاهای متافیزیکی یا جدال‌های خیالین و انتزاعیِ روشن‌فکری پر شده است. به تعبیر محمدعلی فروغی، سیاست پیش از هر چیز هنرِ ممکنات است، نه میدان تحقق آرزوهای دور و دراز. سیاست عاقلانه نه با طوفان درمی‌افتد و نه آن را انکار می‌کند؛ بلکه مسیر باد را می‌شناسد تا کشتی جامعه را به سلامت از آن عبور دهد.

آن‌چه امروز در جامعه‌ی ایرانی، همچون یک خیزش ــ و بسا انقلاب ــ در حال وقوع است، بیش از هر چیز بیانِ طلبِ عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیتی که جهان را آن‌گونه که هست بنگرد، نه آن‌گونه که «باید» باشد. جامعه، پس از سال‌ها زیستن زیر فشار نیروهایی که یا با زبان نجات و رستگاری سخن گفته‌اند یا با ژست‌های رادیکالِ ضد‌امپریالیستی و ضد‌نولیبرالیستی پیش رفته‌اند، به نقطه‌ای رسیده است که دیگر میلی به بدل‌شدن به بازیچه‌ی ایدئولوژی‌ها ندارد. از همین رو، عقل سلیم را فرا می‌خواند: عقلی که با جهان در ستیز نیست، بلکه بر تعامل، ارزیابی و همکاری استوار است.

بااین‌همه، این چرخش به معنای گریز جامعه از آرمان نیست؛ بلکه نشانه‌ی آگاه‌شدن از بی‌مسئولیتیِ آرمان‌خواهانی است که بی‌اعتنا به واقعیت‌های زیسته و منطق فرایند، همچون گراز، یک‌راست به سوی آرمان یا همان مقصد ذهنی خود می‌تازند و در این مسیر، زندگی‌ها را ویران و زیربناهای اجتماعی را نابود می‌کنند. جامعه امروز نه نفی آرمان، بلکه مهار آن را طلب می‌کند: آرمانی که زیر فرمان عقلانیت قرار گیرد، نه عقلانیتی که قربانی آرمان شود. از این منظر، گرایش به عقل سلیم بیش از آن‌که نشانه‌ی شیفتگی به آرمانی خاص یا دوره‌ای تاریخی باشد، بازگشتی است به همان ایده‌ی «دولتِ واقع‌گرا» که در انقلاب پنجاه‌وهفت، به وسوسه‌ی زیستن در یک مدینه‌ی الهی و آرمانی، از آن چشم پوشیده شد؛ دولتی که خود را موظف به ستیز دائمی با جهان نمی‌دانست، سیاست خارجی‌اش بر منطق بقا و توسعه استوار بود و جامعه را قربانی رسالت‌های متافیزیکی یا مأموریت‌های نجات‌بخش جهانی نمی‌کرد؛ رسالت‌هایی که وعده‌ی بهشت می‌دهند و در عمل جهنم می‌سازند.

جامعه این بار نه در آسمان آرمان، بلکه در خودِ واقعیتِ زمینی آینده‌ی خویش را می‌جوید ــ و این چرخش، اتفاق کوچکی نیست. جامعه‌ی ایرانی زمانی، با وعده‌ی رستگاری و زندگی در جامعه‌ای آرمانی، وضعیتی در حال رشد و دگرشد را کنار گذاشت و گرفتار اغوایی شد که در خیال‌پردازی‌هایِ برخی از روحانیون و روشن‌فکرانِ انقلابی پرورده شده بود؛ کسانی که به‌رغم تفاوت عمیق باورها، در یک بزنگاه تاریخی به هم رسیده بودند: آن‌ها شتاب‌زده توجیهات نظری خود را از ادبیات مارکسیستی استخراج کرده و در عجله‌ای بی‌وقفه می‌کوشیدند همه را به رستگاری برسانند؛ می‌خواستند هرچه زودتر از فراز تاریخ آکنده از ستم برجهیده و ناگهان خود را در جهان آرمانی بیابند. اما امروز، بازگشت به همان سیاستی که روزگاری جامعه در جست‌وجوی «معنویت»، «عظمت» و «مقامِ انسانیت» از آن رویگردان شده بود، نشانه‌ی بازپس‌گیری عقل سلیم است؛ عقل سلیمی که می‌داند سیاست عرصه‌ی تحقق مطلق‌ها و آرمان‌ها نیست، بلکه میدانِ تنظیم تضادها، محدودیت‌ها و امکان‌هاست.

این گردش و گرایش به عقلِ سلیمِ سیاسی، به‌هیچ‌وجه به معنای نفی آرمان‌خواهی نیست. برعکس، آرمان‌خواهی شرط امکان فرارفتن از وضع موجود است و بدون آن هیچ جامعه‌ای زنده نمی‌ماند. مسئله اما درست از جایی آغاز می‌شود که آرمان‌خواهی شأن و جایگاه خود را فراموش می‌کند. آرمان تنها زمانی زاینده می‌ماند که حدّ و مرز خود را بشناسد و، به‌ویژه، از قلمرو دین، فلسفه، ادبیات، هنر، نقد و تخیل جلوتر نیاید؛ زیرا از لحظه‌ای که می‌کوشد به‌جای جامعه تصمیم بگیرد و شکل زندگی اجتماعی را از بالا مهندسی کند، به ضدِ خود بدل می‌شود.

به بیان دیگر، آرمان مانند خورشید است: روشن و زندگی‌بخش، اما فقط تا زمانی که در فاصله بماند و ما، به تعبیر نیچه، در محضرش دستکش به دست داشته باشیم؛ زیرا هر گامی به‌سوی زمین، آن را به نیرویی ویرانگر و جهنمی بدل می‌کند. درست در لحظه‌ای که فاصله برداشته می‌شود و بدون حفاظ به آرمان روی می‌آوریم، خطر آغاز می‌شود: آن‌جا که آرمان‌خواه خود را مجاز به مهندسی اجتماعی می‌داند ــ یا بدتر از آن، به ساختار قدرت نزدیک می‌شود ــ آرمان از یک تصورِ برکِشنده و توان‌بخش، به ابزار سلطه فرو می‌کاهد. در این‌جا دیگر با گستردن افق و نقد وضع موجود طرف نیستیم، بلکه با اراده‌ای مواجه‌ایم که می‌خواهد جامعه را مطابق تصویر ازپیش‌ساخته‌ی خود بازآرایی کند. به همین معناست که دین نیز، به محض ورود به سیاست، نه‌تنها از معنویت تهی می‌شود، بلکه سیاست را نیز از عقلانیت تهی می‌کند.

تجربه‌ی تاریخی بارها این منطق را تأیید کرده است: در ایرانِ پس از انقلاب، آرمان‌خواهی شیعی با وعده‌ی رستگاری و عدالت مطلق وارد سیاست شد و خود را مجاز به مهندسی همه‌جانبه‌ی جامعه دانست. نتیجه نه تحقق آرمان، بلکه فرسایش سیاست، تخریب نهادها و تهی‌شدن اخلاق از معنا بود؛ جایی که آرمان دیگر نیروی نقد قدرت نبود، بلکه خودِ قدرت شد. در مقیاسی دیگر، آرمان رهایی‌بخش برابری، آن‌گاه که در تجربه‌های دولت‌سازی سوسیالیستی قرن بیستم به پروژه‌ای تمام‌عیار بدل شد، نه‌تنها رهایی نیاورد، بلکه به یکی از گسترده‌ترین اشکال سرکوب انجامید. رؤیای پایان ستم، آن‌گاه که با مهندسی اجتماعی و حذف «انسانِ ناکامل» پیوند خورد ــ حذفی که در نازیسم به‌صراحت در چهره‌ی یهودی متجسد شد ــ به کابوسی گرایید که خشونت خود را به نام رهایی توجیه می‌کرد. در چنین بستری، ناکامیِ سیاستِ واقع‌گرا در جمهوری وایمار نیز راه را برای ظهور نوعی آرمان‌خواهیِ تمامیت‌خواه گشود؛ آرمانی که وعده‌ی عظمت می‌داد و جهان را به میدان دشمنان تقسیم می‌کرد. حاصل این چرخش، سیاستی بود که نه هنرِ تنظیم تضادها را داشت و نه توانِ پذیرش محدودیت‌ها را، بلکه می‌کوشید همه‌چیز را از مسیر حذف و خشونت یک‌دست کند.

آن‌چه امروز در جامعه‌ی ایرانی جریان دارد نه نوستالژی است، نه صرفِ اعتراض و نه جست‌وجوی یک ناجی تازه؛ بلکه کنش و اراده‌ای سیاسی و تاریخی برای عبور از نظم و نظامی است که سیاستِ آرمان‌زده را تا مرز نابودی زندگی پیش برده است. جامعه، پیش از آن‌که نظریه‌پردازان به جمع‌بندی برسند، به تجربه آموخته است که رستگاریِ وعده‌داده‌شده همواره به تعلیق زندگی انجامیده و معناهایِ متعالی، در مواجهه با واقعیت، یکی پس از دیگری فروپاشیده‌اند. از همین‌رو، این خیزش پس‌زدنِ آگاهانه‌ی هر آن سیاستی است که می‌خواهد از بالا، به نام حقیقت، آزادی یا عدالت، بر زندگی فرمان براند. این‌بار، جامعه و زندگی جلوتر از اندیشه ایستاده‌اند؛ و سیاست‌مدار و روشن‌فکری که نتواند با این رویداد از درِ گفت‌وگو درآید، از قافله‌ی خرد و دانش زمانه‌اش عقب می‌ماند؛ جامعه دیگر نمی‌خواهد میدان آزمایش ایده‌های کینه‌توزانه و پروژه‌های آخرالزمانی باشد: ترهات و توهماتی که تحقق‌شان ــ و در عمل، شکستِ گریزناپذیرشان ــ همیشه به قیمت خوان و خونِ مردم تمام شده است.

تلاقی جامعه با وضع موجود نه بر مدار هیجان انقلابی ــ آن فوران عاطفیِ رهایی‌طلبانه‌ای که با ساده‌سازی واقعیت، وعده‌ی گسست ناگهانی و نجات فوری می‌دهد ــ بلکه بر محور بازگشایی امکانِ زیستِ روزمره شکل می‌گیرد. همان چیزی که در سیطره‌ی آرمان‌خواهی انقلابیِ سال پنجاه‌وهفت از دست رفت؛ زمانی که زندگی واقعی مردم ــ با تمام نیازهای زمینی، محدودیت‌ها و خواست‌های ساده‌اش ــ به نام تحقق آرمان‌هایی مصادره شد که نه از دل تاریخ و فرهنگ ایران برآمده بودند و نه نسبتی با زیست روزمره‌ی جامعه داشتند. آن انقلاب، جامعه را نه سوژه‌ی سیاست، بلکه ابزار تحقق آرمان‌ها کرد. نتیجه آن بود که واقعیت تاریخی و فرهنگی ایران به حاشیه رفت و سیاست به میدان آزمون ایده‌هایی کشانده شد که تاوانِ شکستِ قطعیِ پیش‌بینی‌پذیرشان، تضعیفِ اقتصادی و مدنی جامعه بود. خرد جمعیِ امروز، با توجه به این تجربه، دیگر نمی‌خواهد در خدمت آرمان‌ها باشد؛ بلکه می‌خواهد خود، سوژه‌ی سیاست باشد. از تجربه‌ی هم‌زیستی با یک نظام انقلابی آرمان‌خواه، جامعه دریافته است که کسی که نسبت به خانه‌اش تعهد و مسئولیتی ندارد ـــ و درگیر تحقق آرمان خویش با بمب و ترور در این‌سو و آن‌سوی جهان است ـــ نمی‌تواند به حقیقت و دیگری نیز متعهد باشد؛ او تنها وفادار، و چه‌بسا دلبسته‌ی آرمان خود، باقی می‌ماند. به همین دلیل، اقبال جامعه به ایران، به‌مثابه تعهد به خانه، نه مسئله‌ای فاشیستی ـــ چنان که برخی مدعی شده‌اند ـــ بلکه بیش از هر چیز بازتاب خواست زیستی مسالمت‌آمیز، قابل پیش‌بینی و عاری از رسالت‌های نجات‌بخش است؛ زیستی که در آن سیاست وظیفه دارد امکان زندگی را فراهم کند، نه آن‌که زندگی را قربانی معناهای متعالی و خیالی سازد.

در زندگی روزمره‌ی ایرانیان به‌روشنی دیده می‌شود که جامعه خواهان گفت‌وگو و همکاری با جهان و هم‌زیستی در صلحی پایدار است؛ این خواست، درست در تقابل با آن سیاستی قرار دارد که اینک بر آن مسلحانه چیرگی دارد و هویت و بقای خود را تنها از راه دشمن‌سازی و ادامه‌ی ستیز تحت لوای ایده‌ی مقاومت تعریف می‌کند. همان‌گونه که پیش‌تر آمد، این خواستْ نفی آرمان نیست؛ بلکه بازگرداندن آرمان به جای درست آن است: آرمان تنها زمانی به‌راستی آرمان است که از افقی دوردست اثر بگذارد و الهام‌بخش بماند؛ اما آن‌گاه که آرمان به برنامه‌ی اجرایی و دستور کار قدرت فروکاسته می‌شود، یا خود را مجاز می‌داند به‌جای عقل سلیم ــ یعنی خرد جمعی ــ تصمیم بگیرد، به خودکامه‌ای بس خطرناک بدل می‌شود. به بیان روشن‌تر، آرمان چون فاقدِ گوشت و پوست و استخوان است و توانِ زیستنِ رنج، خطا و مرگ را ندارد، هرگاه به قدرت نزدیک می‌شود ناگزیر به نیرویی انگلی بدل می‌گردد که همچون زامبی از حیات دیگران تغذیه می‌کند؛ زیرا فقط از راه تصاحب بدن‌ها، زمان‌ها و امکان‌های زیستنِ انسان‌هاست که می‌تواند عمل کند و دوام بیاورد. اما این‌بار چشم‌انداز روشن است؛ زیرا آینده نه در ماه ــ این سیمای فریبنده‌ی آرمان ــ بلکه بر زمینِ واقعیت و در افقِ عقلِ سلیم سر برآورده است: آینده‌ی مردمی که می‌خواهند خود را از میراثِ آرمان‌هایی برهانند که سال‌ها از تنِ زندگی‌شان ارتزاق کرده‌اند؛ مردمی که به‌جای دل بستن به وعده‌ی پوچِ «زندگیِ مجانی»، به رنجِ طبیعی و ناگزیرِ زیستن تن می‌دهند، چرا که دریافته‌اند معنا نه در آسمان، بلکه از دلِ رنجِ زیسته و بر همین زمینِ ناهموار می‌روید.

کوتاه آن‌که، وضعیت اجتماعی امروز ما شباهت چشمگیری به شرایط دُن کیشوت در آخرین فصل‌های رمان مشهور «دُن کیشوت» اثر میگل د سروانتس دارد: دُن کیشوت آرام‌آرام عقلانیت و بازگشت به واقعیت را پذیرفت و پیش از مرگ، آموزه‌های فکری و اخلاقی خود را بر جای گذاشت؛ آموزه‌هایی که جوهره‌شان چنین است: زندگی را با واقع‌بینی و مسؤولیت بسازید، نه با خیالات و رؤیاهای غیرواقعی. این پیام، به نوعی وصیت او به نسل بعد ـــ و شاید به نسل امروز ایران ـــ است تا گرفتار همان خطاهای او نشوند. او توصیه می‌کند از افراط در آرمان‌ها و خیال‌پردازی‌های خطرناک پرهیز کنید، به خانواده و نزدیکان وفادار باشید، به زندگی و واقعیت احترام بگذارید و خود را درگیر رؤیاهایی نکنید که به زیان خود یا دیگران تمام می‌شوند.[۲]

—————————-
[۱] آیزایا برلین هم، از سلطه‌ی هنر بر زندگی ــ به‌ویژه در قالب جنبش رمانتیسیسم ــ به‌عنوان تضعیف سنت عقل‌گرایی و یکی از زمینه‌های تاریخی شکل‌گیری ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم یاد می‌کند. با این حال، این تحلیل برآمده از تأمل او بر شرایط تاریخی و فرهنگی خاصی است که فاشیسم در آن پدید آمد، نه حکمی عام که هر جلوه‌ای از هنر یا رمانتیسیسم را در هر زمینه‌ای مستعد زایش فاشیسم بداند. همچنان ـــ اگر بنا را بر یافتن گناه‌کار بگذاریم ـــ می‌توان به همان سادگی استدلال کرد که نه رمانتیسیسم، بلکه افراط در عقل‌گراییِ دوران روشنگری بود که نیروهای رمانتیک را در جامعه برانگیخت و کشاکشی میان عقل و ضدِ عقل پدید آورد؛ کشاکشی که به بحران‌هایی انجامید که فاشیسم یکی از صورت‌های تاریخی آن بود. اما همین امکانِ جابه‌جا کردن مقصر نشان می‌دهد که مسئله نه در ذاتِ رمانتیسیسم است و نه در ذاتِ عقل‌گرایی، بلکه در شرایط تاریخی و شیوه‌های سیاست‌ورزی‌ای است که این نیروها را به سوی افراط سوق می‌دهد. به زبان دیگر، بدیهی است که این سرمایه‌های انسانی ــ یعنی رمانتیسیسم، عقل‌گرایی و پروژه‌ی روشنگری ــ را نمی‌توان به‌خودی‌خود منشأ انحطاط یا فاشیسم دانست؛ زیرا آن‌چه جامعه را به سوی افراط می‌راند، بیش از هر چیز سیاست‌ورزی به روشِ کالیگولا و خواستِ آن ماهِ ناممکن به‌مثابه آرزو و آرمانی است که هرگز فراچنگ نخواهد آمد. چنین وضعیتی جامعه را وامی‌دارد تا برای دفاع از خود، سرمایه‌های نمادینِ واهشته‌اش را به پهنه‌ی عمومی درآورد؛ چنان‌که تحمیل‌ها و تحقیرهای حاکمیت شیعی، سبب شده است که جامعه‌ی ایرانی نیرویِ نهفته‌یِ پیشااسلامی‌اش را از مغاکِ روانِ جمعیِ خود فراخواند و، در برابر سیاست‌هایِ امت‌گرایانه‌ی این نظامِ ایران‌خوار ــــ که ایران را تا کنون فقط مصرف کرده است ــــ ایران را به کانون توجه و بازتعریف هویتی خود بدل سازد.
[۲] در پایان بخش دوم رمان «دن کیشوت»، دن کیشوت همچنین وصیت می‌کند که خواهرزاده‌اش، آنتونیا، اگر بخواهد ازدواج کند، ابتدا روشن شود که همسر آینده‌اش هیچ شناختی از کتاب‌های شوالیه‌گری ندارد. اگر معلوم شود که او این کتاب‌ها را می‌شناسد و با این حال آنتونیا پافشاری کند، کل میراث دن کیشوت از دست می‌رود و به امور خیریه اختصاص می‌یابد. این وصیت، نماد دیگری از بازگشت دُن کیشوت به عقل سلیم و واقع‌بینی است و تأکیدی است بر اهمیت زندگی با خرد و احترام به واقعیت، نه با رؤیاها و آرمان‌های خیال‌پردازانه؛ آرمان‌هایی که خود او روزگاری زندگی‌اش را قربانی‌شان کرده بود.


نظر خوانندگان:


■ جناب محمود صباحی
مقاله‌ای دقیق و تحلیلی که بر تقدم شناخت واقع‌بینانهٔ حقیقت بر ملاحظات مصلحت‌اندیشانه تأکید دارد و می‌کوشد راه‌حل‌هایی اخلاقی بر مبنای این شناخت پیشنهاد کند. امید است این نوشته مورد توجه طیف گسترده‌تری از مخاطبان قرار گیرد.
سلمان گرگانی


■ آقای صباحی، نوشته شما بخوبی نگاه ایدولوژیکی و خطرات ناشی از آنرا از یک دید کاملا جامع و کلی تشریح می‌کند. اما شما در این نوشته همواره به جامعه کنونی ایران اشاره می‌کنید بدون اینکه آدرس دهی دقیقی بدست خواننده خود دهید. تنها اشاره دقیق و مشخص شما به آرمان خواهی ولایی شیعه و نتایج مخرب آن است. اما خواننده حس می‌کند که شما این سطور را بنا به ضروریات بیشتر و دیگری در ارتباط با فضای سیاسی اجتماعی ایران به قلم آورده‌اید، ولی دست آخر می‌ماند که اشاره‌های شما کدام انحرافات از واقع‌گرایی و کدام آرمان‌گرایی سیاست زده‌ای را نشان می‌دهد؟
برای مثال: تفکری که از سوسیال‌دموکراسی شمال اروپایی پایین‌تر نمی‌آید ولی می‌تواند به یک جمهوری بعثی دیکتاتوری ختم شود و یا تفکری که احیای هخامنشی را در نظر دارد و کسی را که ذوب در سلطنت نیست لایق دم تیغ می‌داند؟ و یا نظرتان همگی اینگونه خطرات است و واقع‌گرایی “عقل سلیم” را غیر از آنها می‌دانید؟ که در آن صورت بد نیست نظرتان را در مورد این واقع گرایی کنونی (و یا قدم بعدی) در میان بگذارید؟
با احترام، پیروز





نظر شما درباره این مقاله:







اسرائیل در تدارک حمله گسترده زمینی به لبنان است
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sat, 14.03.2026, 7:21

اسرائیل در تدارک حمله گسترده زمینی به لبنان است


باراک راوید / آکسیوس

به گفته مقام‌های اسرائیلی و آمریکایی، اسرائیل قصد دارد عملیات زمینی خود در لبنان را به‌طور چشمگیری گسترش دهد و کنترل کامل منطقه جنوب رودخانه لیتانی را در دست گرفته و زیرساخت‌های نظامی حزب‌الله را از بین ببرد.

اهمیت موضوع: این اقدام می‌تواند بزرگ‌ترین تهاجم زمینی اسرائیل به همسایه شمالی خود از سال ۲۰۰۶ تاکنون باشد و لبنان را به کانون جنگ فزاینده میان اسرائیل و ایران بکشاند.

یکی از مقام‌های ارشد اسرائیلی گفت: «ما همان کاری را خواهیم کرد که در غزه انجام دادیم»، و اشاره داشت به تخریب ساختمان‌هایی که اسرائیل مدعی است حزب‌الله از آن‌ها برای انبار سلاح و انجام حملات استفاده می‌کند.

تصویر کلی: چنین عملیاتی در این سطح و ابعاد می‌تواند به اشغال طولانی‌مدت جنوب لبنان از سوی اسرائیل منجر شود.

دولت لبنان به‌شدت نگران است که این جنگ تازه – که پس از شلیک راکت‌های حزب‌الله به خاک اسرائیل آغاز شد – کشور را ویران کند.

دولت دونالد ترامپ از عملیات گسترده اسرائیل برای خلع سلاح حزب‌الله حمایت می‌کند، اما همزمان می‌کوشد خسارت وارد بر ساختار دولت لبنان را محدود نگه دارد و برای آغاز مذاکرات مستقیم اسرائیل و لبنان درباره توافقی پس از جنگ فشار می‌آورد.

آخرین تحولات: به گفته مقام‌های اسرائیلی، تا چند روز پیش دولت بنیامین نتانیاهو همچنان در تلاش بود تا از گسترش درگیری در لبنان جلوگیری کند تا تمرکز خود را بر ایران حفظ کند.

اما این رویکرد روز چهارشنبه تغییر کرد، زمانی‌که حزب‌الله با هماهنگی ایران بیش از ۲۰۰ موشک به‌سوی اسرائیل شلیک کرد و ایران نیز ده‌ها موشک دیگر پرتاب نمود.

یکی از مقام‌های ارشد اسرائیلی گفت: «پیش از این حمله آماده برقراری آتش‌بس در لبنان بودیم، اما پس از آن دیگر هیچ راهی جز اجرای یک عملیات گسترده باقی نمانده است.» 

وضعیت کنونی: ارتش اسرائیل (IDF) از آغاز جنگ با ایران سه لشکر زرهی و پیاده‌نظام را در مرز لبنان مستقر کرده و طی دو هفته اخیر برخی از نیروهای زمینی عملیات محدودی در خاک لبنان انجام داده‌اند.

ارتش اسرائیل روز جمعه اعلام کرد نیروهای تقویتی بیشتری به مرز اعزام کرده و شمار نیروهای ذخیره را پیش از شروع عملیات زمینی گسترده افزایش می‌دهد.

به گفته یکی از مقام‌های اسرائیلی، «هدف، تصرف مناطق، عقب راندن نیروهای حزب‌الله به سمت شمال و دور کردن آن‌ها از مرز، و نیز تخریب مواضع نظامی و انبارهای تسلیحاتی در روستاهاست.» 

در سوی دیگر: شیخ نعیم قاسم، رهبر حزب‌الله روز جمعه گفت مسیر دیپلماسی دولت لبنان در دستیابی به حاکمیت و حفاظت از غیرنظامیان شکست خورده است و بنابراین «هیچ راه‌حلی جز مقاومت وجود ندارد.» 

او افزود: «وقتی دشمن تهدید به حمله زمینی می‌کند، به او می‌گوییم این تهدید نیست، بلکه یکی از دام‌هایی است که در آن گرفتار خواهی شد؛ زیرا هر پیشروی زمینی فرصتی است برای رزمندگان مقاومت تا در رویارویی نزدیک با دشمن، دستاورد و پیروزی به‌دست آورند.» 

جزئیات بیشتر: ارتش اسرائیل دستور تخلیه ساکنان سراسر جنوب لبنان را صادر کرده و برای نخستین بار دستور تخلیه روستاها و شهرهای واقع در شمال رود لیتانی و همچنین مناطق جنوبی بیروت، پایگاه اصلی حزب‌الله، را نیز ابلاغ کرده است.

از آغاز درگیری‌ها تاکنون حدود ۸۰۰ هزار غیرنظامی لبنانی آواره شده و دست‌کم ۷۷۳ نفر جان باخته‌اند که بسیاری از آن‌ها غیرنظامی بوده‌اند.

پشت صحنه: مقام‌های اسرائیلی و آمریکایی می‌گویند دولت ترامپ از اسرائیل خواسته است طی عملیات از حمله به فرودگاه بین‌المللی بیروت و دیگر زیرساخت‌های دولتی لبنان خودداری کند.

به گفته مقام‌های آمریکایی، اسرائیل با مصون نگه داشتن فرودگاه موافقت کرده، اما تعهدی درباره دیگر زیرساخت‌های دولتی نداده است. با این حال، ارتش اسرائیل روز جمعه پلی در جنوب لبنان را بمباران کرد و مدعی شد حزب‌الله از آن برای انتقال نیرو و سلاح استفاده می‌کرد.

یکی از مقام‌های اسرائیلی گفت: «در هر مورد با واشنگتن مشورت خواهیم کرد. احساس می‌کنیم از پشتیبانی کامل آمریکا در این عملیات برخورداریم.» 

یکی از مقام‌های آمریکایی نیز اظهار داشت: «اسرائیلی‌ها باید هر آنچه لازم است انجام دهند تا شلیک‌های حزب‌الله متوقف شود.» 

ابعاد سیاسی: طبق گفته مقام‌های آمریکایی و اسرائیلی، نتانیاهو مسئولیت پرونده لبنان در طول جنگ را به ران درمر، وزیر پیشین کابینه خود، سپرده است.

درمر مسئول تماس‌ها با دولت ترامپ و نیز هدایت هرگونه گفت‌وگو با دولت لبنان در صورت آغاز مذاکرات مستقیم در هفته‌های آینده خواهد بود.

در طرف آمریکایی، این پرونده در اختیار مشاور ترامپ، مساد بولوس، است که نماینده ویژه آمریکا در امور آفریقا نیز به‌شمار می‌رود.

بولوس – که پدر همسر تیفانی ترامپ است – طی روزهای اخیر با مقام‌های اسرائیلی، لبنانی و عربی تماس‌هایی برقرار کرده تا زمینه آغاز مذاکرات مستقیم میان اسرائیل و لبنان را فراهم سازد.

چشم‌انداز آینده: دولت لبنان در روزهای اخیر اعلام کرده آماده است فوراً و بدون هیچ پیش‌شرطی، درباره شرایط آتش‌بس با اسرائیل وارد گفت‌وگوی مستقیم شود.

منابع آگاه می‌گویند دولت ترامپ قصد دارد از این مذاکرات برای زمینه‌سازی توافقی گسترده‌تر استفاده کند تا به‌طور رسمی به وضعیت جنگی موجود میان اسرائیل و لبنان که از سال ۱۹۴۸ تاکنون ادامه داشته، پایان داده شود.




نظر شما درباره این مقاله:







پنتاگون در حال اعزام ناوهای جنگی و تفنگداران دریایی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 23:15

پنتاگون در حال اعزام ناوهای جنگی و تفنگداران دریایی





نظر شما درباره این مقاله:







بیانیه «فوروم صلح ایران–اسرائیل» درباره حمله به ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 22:57

بیانیه «فوروم صلح ایران–اسرائیل» درباره حمله به ایران


بیانیه «فوروم صلح ایران–اسرائیل» درباره حمله نظامی مشترک اسرائیل و ایالات متحده به ایران (مارس ۲۰۲۶)

زمینه تاریخی جنگ کنونی پیچیده اما حائز اهمیت است. دشمنی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران نسبت به ایالات متحده («شیطان بزرگ») و دولت اسرائیل («شیطان کوچک») مدت‌هاست که به فضای تقابل دامن زده و به ایجاد شرایطی کمک کرده است که این درگیری مرگبار را ممکن ساخته است.

در عین حال، این دشمنی بهانه‌ای مناسب برای دولت‌های پیاپی اسرائیل به رهبری بنیامین نتانیاهو نیز فراهم کرده تا تنش‌ها را حفظ کرده و تشدید کنند. چنین تشدیدی با دستورکار نیروهای بنیادگرای اسرائیلی همسو است و با الزامات سیاسی حفظ ائتلاف حاکم کنونی او نیز هم‌زمانی دارد.

ابعاد تهدیدهای لفظی و تحریکات عملی جمهوری اسلامی آغاز یک جنگ گسترده را توجیه نمی‌کند. ادعاهایی مبنی بر اینکه ایران تهدید هسته‌ای فوری برای ایالات متحده و اسرائیل محسوب می‌شد، با واقعیت سازگار نیستند و تنها برای مشروعیت‌بخشی به اقدام نظامی به کار گرفته شده اند. این جنگ در تضاد و  تناقض با حقوق بین الملل آغاز شده است؛  جنگی است دلبخواه که از دو رهبر نشات گرفته است که بر این باورند در پیگیری «صلح از طریق قدرت» هیچ محدودیتی وجود ندارد.

از این رو، ما این جنگ را به‌طور قاطع محکوم می‌کنیم.دخالت نظامی چیزی جز مرگ، ویرانی و رنج برای مردم ایران، اسرائیل و سراسر منطقه به همراه نخواهد داشت. جنگ نه تنها از ناامنی نمیکاهد، بلکه  آن را گسترده و ژرف تر خواهد کرد.

تردیدی نیست که ایران تحت حاکمیت رژیمی سرکوبگر و شبه تمامیت خواه رنج میبرد، اما سرنگونی چنین رژیمی را نمی‌توان از بیرون تحمیل کرد. مبارزه برای صلح، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر در ایران در نهایت توسط شهروندان خود ایران به شیوۀ مسالمت آمیز انجام خواهد شد.

تاریخ معاصر درس‌های هشداردهنده‌ای ارائه می‌دهد: مداخلات نظامی خارجی بارها در تحقق آزادی یا دموکراسی شکست خورده‌اند. در عوض، اغلب به ویرانی، ازهم‌گسیختگی اجتماعی و خطر فروپاشی دولت‌ها انجامیده‌اند.

به همین دلایل، ما خواستار پایان فوری درگیری‌های نظامی و تعهدی تازه به حقوق بین‌الملل، دیپلماسی، و تحول سیاسی مسالمت‌آمیز هستیم.

הצהרת הפורום האיראני-ישראלי לשלום בנושא המתקפה הישראלית-אמריקאית על איראן
(מרץ 2026)

ההקשר ההיסטורי של המלחמה הנוכחית הוא מורכב, אך רלוונטי ביותר. העוינות האידיאולוגית של הרפובליקה האסלאמית של איראן כלפי ארצות הברית (”השטן הגדול”) ומדינת ישראל (”השטן הקטן”) תרמה זה מכבר לאווירת עימות ועזרה ליצור את התנאים שהפכו את הסכסוך הקטלני הזה לאפשרי.

במקביל, עוינות זו שימשה גם כעילה נוחה עבור ממשלות ישראל הרצופות בהנהגת בנימין נתניהו להנציח ולהסלים את המתחים. הסלמה זו מתיישבת עם האג’נדה של הכוחות הפונדמנטליסטים בישראל ועולה בקנה אחד עם הצרכים הפוליטיים של שמירת קואליציית הממשלה הנוכחית שלו.

באשר לארצות הברית, החלטתו של הנשיא דונלד טראמפ לפרוש מן התוכנית המקיפה המשותפת לפעולה (JCPOA) — שפעלה כהלכה — בשנת 2018, לא הייתה נקייה משיקולים פוליטיים ומרצון אישי לפרק את הישג מדיניות החוץ של קודמו.

האיומים והפרובוקציות של הרפובליקה האסלאמית אינם מצדיקים פתיחה במלחמה בקנה מידה רחב. זוהי מלחמת ברירה שיזמו שני מנהיגים, אשר טענותיהם הבלתי מבוססות כי איראן מהווה איום גרעיני מיידי על ארצות הברית ועל ישראל גויסו כדי להכשיר פעולה צבאית המנוגדת לדין הבינלאומי.

לפיכך, אנו מגנים את המלחמה הזו ללא סייג. הסלמה צבאית לא תביא דבר מלבד מוות, הרס וסבל לעמי איראן, ישראל והאזור הרחב יותר. המלחמה תעמיק את חוסר הביטחון במקום לבערו.

אין ספק שאיראן נשלטת על ידי משטר דכאני וסמי-טוטליטרי, אולם הפלתו אינה יכולה להיכפות מבחוץ. המאבק למען שלום, חירות, דמוקרטיה וזכויות אדם חייב בסופו של דבר להיות מנוהל על ידי אזרחי איראן עצמם.

ההיסטוריה האחרונה מספקת לקחים מפכחים. התערבויות צבאיות זרות נכשלו שוב ושוב במשימת השגת שחרור או דמוקרטיה. במקום זאת, הן הותירו לעיתים קרובות מדי חורבן, פירוק חברתי וסכנת קריסת המדינה.

מטעמים אלה, אנו קוראים לסיום מיידי של הפעולות הצבאיות ולמחויבות מחודשת לדיפלומטיה, לדין הבינלאומי ולשינוי פוליטי מתוך דרכי שלום.


Statement of the Iranian–Israeli Peace Forum on the Israel-US Attack on Iran (March 2026)

The historical context of the present war is complex but highly relevant. The ideologically driven hostility of the Islamic Republic of Iran toward the United States (the “Great Satan”) and the State of Israel (the “Little Satan”) has long contributed to an atmosphere of confrontation and helped create the conditions that made this deadly conflict possible.

At the same time, this hostility has also served as a convenient pretext for successive Israeli Governments led by Benjamin Netanyahu to sustain and escalate tensions. Such escalation aligns with the agenda of Israeli fundamentalist forces and coincides with the political imperatives of maintaining his current governing coalition.

As for the United States, President Donald Trump did not seek congressional approval before launching the war, did not exhaust the negotiations track, and has been unclear about the war’s objectives and what outcome would bring it to an end.

The threats and provocations of the Islamic Republic do not justify the launch of a large-scale war. It is a war of choice initiated by two leaders whose unfounded claims that Iran posed an imminent nuclear threat to the United States and Israel were invoked to legitimize military action undertaken in violation of international law.

We therefore condemn this war unequivocally. Military escalation will bring nothing but death, destruction, and suffering to the peoples of Iran, Israel, and the wider region. War will deepen insecurity rather than eliminate it.

There is no doubt that Iran is governed by a repressive, semi-totalitarian regime, yet its overthrow cannot be imposed from outside. The struggle for peace, freedom, democracy, and human rights must ultimately be waged by the citizens of Iran themselves.

Recent history offers sobering lessons. Foreign military interventions have repeatedly failed to deliver liberation or democracy. Instead, they have too often produced devastation, social fragmentation, and the danger of state collapse.

For these reasons, we call for an immediate end to the military hostilities and a renewed commitment to diplomacy, international law, and peaceful political transformation.




نظر شما درباره این مقاله:







پراکندگی اپوزیسیون و آلترناتیو رهبری دوران گذار ">
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 22:39

پراکندگی اپوزیسیون و آلترناتیو رهبری دوران گذار





نظر شما درباره این مقاله:







پاداش ۱۰ میلیون دلاری برای اطلاعات درباره مجتبی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 20:58

پاداش ۱۰ میلیون دلاری برای اطلاعات درباره مجتبی





نظر شما درباره این مقاله:







پنتاگون سطح تحقیقات درباره حمله به مدرسه میناب
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 20:39

پنتاگون سطح تحقیقات درباره حمله به مدرسه میناب





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ: جمهوری اسلامی در نهایت توسط
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 19:51

ترامپ: جمهوری اسلامی در نهایت توسط





نظر شما درباره این مقاله:







کمک ۲۰۰ هزار دلاری صلیب سرخ چین
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 17:44

کمک ۲۰۰ هزار دلاری صلیب سرخ چین





نظر شما درباره این مقاله:







انتقاد اروپا از معافیت خرید نفت روسیه
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 16:06

انتقاد اروپا از معافیت خرید نفت روسیه





نظر شما درباره این مقاله:







مجتبی خامنه‌ای احتمالاً دچار آسیب شدید چهره شده است
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 15:51

مجتبی خامنه‌ای احتمالاً دچار آسیب شدید چهره شده است


پیت هگست، وزیر جنگ ایالات متحده، اعلام کرد ارتش آمریکا در حال «درهم‌کوبیدن توان نظامی» این حکومت است و گفت مجتبی خامنه‌ای، رهبر جدید جمهوری اسلامی، زخمی و «احتمالاً دچار آسیب شدید چهره» شده است. او درباره تنگه هرمز گفت جای هیچ نگرانی نیست.

ادعای زخمی شدن رهبر جدید جمهوری اسلامی

پیت هگست، وزیر جنگ ایالات متحده، صبح جمعه در یک نشست خبری اعلام کرد نیروهای آمریکایی در حال «درهم‌کوبیدن توان نظامی حکومت افراطی ایران» هستند.

هگست گفت: «آن‌ها درمانده شده‌اند و در حال پنهان شدن هستند؛ به زیرزمین‌ها رفته‌اند و از ترس عقب‌نشینی کرده‌اند.»

او با اشاره به مقام‌های جمهوری اسلامی افزود: «این همان کاری است که موش‌ها انجام می‌دهند. ما می‌دانیم آن به‌اصطلاح رهبر جدید ــ که چندان هم “عالی‌مقام” نیست ــ زخمی شده و احتمالاً دچار تغییر چهره‌ بر اساس آسیب شدید شده است.»

مجتبی خامنه‌ای روز پنج‌شنبه بیانیه‌ای منتشر کرد که پیت هگست آن را «ضعیف» توصیف کرد.

وزیر جنگ ایالات متحده گفت: «آن فقط یک بیانیه مکتوب بود. ایران دوربین‌های فراوانی دارد و دستگاه‌های ضبط صدا هم کم ندارد. پس چرا فقط یک بیانیه مکتوب منتشر شده است؟ فکر می‌کنم خودتان دلیلش را می‌دانید.»

او افزود: «پدرش کشته شده است. او ترسیده، زخمی شده، در حال فرار است و مشروعیت ندارد. اوضاع برای آن‌ها کاملاً به‌هم‌ریخته است. چه کسی فرماندهی می‌کند؟ حتی ممکن است خود ایران هم نداند چه کسی در رأس قرار دارد.»

تنگه هرمز و افزایش قیمت نفت

هگست همچنین نگرانی‌ها درباره بسته شدن عملی تنگه هرمز در پی جنگ با جمهوری اسلامی را کم‌اهمیت دانست.

او در نشست خبری در وزارت جنگ آمریکا گفت جمهوری اسلامی در تنگه هرمز «از سر استیصال» دست به اقداماتی زده است.

هگست گفت: «ما در حال رسیدگی به این مسئله هستیم و نیازی به نگرانی درباره آن نیست.»

واکنش به گزارش‌ها درباره برنامه آمریکا برای تنگه هرمز

وزیر جنگ ایالات متحده همچنین گزارش‌های رسانه‌ای را که مدعی شده بودند ارتش آمریکا پیش از حمله به جمهوری اسلامی برنامه‌ای برای بازگشایی تنگه هرمز نداشته است، مورد انتقاد قرار داد.

او گفت: «برای دهه‌ها، رژیم ایران همواره کشتیرانی در تنگه هرمز را تهدید کرده است. این همان کاری است که همیشه انجام می‌دهند؛ گروگان گرفتن این تنگه.»

هگست افزود: «ما برای این سناریو برنامه‌ریزی کرده بودیم و از آن آگاه بودیم.»

او در پاسخ به پرسشی درباره اینکه چرا وزارت جنگ آمریکا از پیش برای بسته شدن این تنگه برنامه‌ریزی نکرده بود، گفت: «در نهایت می‌خواهیم این کار را به‌صورت مرحله‌ای و به شکلی انجام دهیم که برای دستیابی به اهدافمان منطقی‌تر باشد.» او در عین حال از ارائه جزئیات بیشتر درباره برنامه‌های نظامی خودداری کرد.

برنامه آمریکا برای بازگشایی مسیر کشتیرانی

وزیر جنگ ایالات متحده در پاسخ به این پرسش که چه زمانی تردد کشتی‌ها در تنگه هرمز از سر گرفته خواهد شد، گفت: «در حال حاضر تنها چیزی که مانع عبور کشتی‌ها از این تنگه شده، تیراندازی حکومت ایران به سمت کشتی‌هاست.»

او افزود: «برای هر گزینه‌ای برنامه داریم. ما با نهادهای مختلف دولتی همکاری می‌کنیم. این تنگه‌ای نیست که اجازه دهیم همچنان محل مناقشه باقی بماند یا جریان کالاهای بین‌المللی در آن متوقف شود.»

بهای نفت خام شاخص نفت آمریکا صبح جمعه حدود ۹۳ دلار برای هر بشکه بود. یک روز پیش از آغاز جنگ در ۲۸ فوریه، هر بشکه از این نفت حدود ۶۷ دلار معامله می‌شد.

برنامه آمریکا برای نابودی توان نظامی جمهوری اسلامی

هگست در ادامه گفت ایالات متحده طبق برنامه پیش می‌رود تا توان نظامی جمهوری اسلامی را به‌طور کامل از کار بیندازد.

او گفت: «ما طبق برنامه در حال پیش رفتن برای شکست دادن، نابود کردن و از کار انداختن همه توانایی‌های نظامی مهم آن‌ها هستیم؛ آن هم با سرعتی که جهان هرگز پیش از این ندیده است.»

وزیر جنگ ایالات متحده همچنین گفت که به‌زودی همه شرکت‌های دفاعی جمهوری اسلامی نابود خواهند شد.

هگست در ادامه افزود که تا دو روز پیش، هر شرکتی که قطعات مربوط به موشک‌های بالستیک جمهوری اسلامی را تولید می‌کرد، «عملاً شکست خورده و از کار افتاده است».

صدای آمریکا




نظر شما درباره این مقاله:







زندانیان سیاسی می‌توانند جلوی ادامۀ جنگ
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 15:24

زندانیان سیاسی می‌توانند جلوی ادامۀ جنگ





نظر شما درباره این مقاله:







بیانیه با امضای ۳۵۰ نفر: جنگ را فورا متوقف کنید!
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 15:09

بیانیه با امضای ۳۵۰ نفر: جنگ را فورا متوقف کنید!


بیانیه‌ی بیش‌از ۳۵۰ دانشگاهی، پژوهش‌گر، روشن‌فکر، فعال پهنه‌های گوناگون اجتماعی، مدنی، فرهنگی، سیاسی ایران برای توقف جنگ.

جنگ را فورا متوقف کنید!

ایران بار دیگر، در سایه‌ی تنش‌های دیرینه و متقابل میان جمهوری اسلامی ایران با آمریکا و اسرائیل و در میانه‌ی روند مذاکرات، هدف سنگین‌ترین حملات نظامی این دو کشور قرار گرفته است. این حملات، که مغایر با اصول شناخته‌شده‌ی حقوق بین‌الملل است، با ادعای تضعیف، وادار کردن یا سرنگونی حکومت انجام شده است اما، پی‌آمدهای آن‌ها چیزی جز ویرانی گسترده، تخریب زیرساخت‌های حیاتی کشور و افزایش تلفات غیرنظامیان نبوده است.

از نگاه ما، طرفدارانِ «نه به جنگ و نه به جمهوری اسلامی»، این جنگ هم‌چون همه جنگ‌های ویران‌گر، شرّ مطلقی است که نه دموکراسی به ارمغان می‌آورد و نه امنیت و رفاه مردم، بلکه در راستای منافع آمریکا و اسرائیل و بر بستر تنش‌های متقابل جمهوری اسلامی با این دوکشور آغاز شده است. جنگی که در آن انسانیت زیر آوار بمباران‌ها دفن می‌شود و زندگی میلیون‌ها انسانِ بی‌دفاع، که پیش‌تر نیز زیر سرکوب و خشونت جمهوری اسلامی قرار داشتند، اکنون در معرض ویرانی‌ بیش‌تر است. کشته ‌شدن کودکان در مدرسه‌ای در میناب و حمله به بیمارستان‌ها، مرکزهای درمانی، پالایشگاه‌ها و دیگر منطقه‌های غیرنظامی نشان می‌دهد که ادعای «نقطه‌زنی» و هدف‌گیری صرفاً نظامی، دروغی بیش نیست و بیش‌تر جان کسانی را می‌گیرد که هیچ نقشی در این منازعات ندارند.

در کنار این تجاوزها، سیاست‌های جمهوری اسلامی نیز از آغاز تاکنون با سرکوب حقوق شهروندان، کشتار معترضان، غرب‌ستیزی، شعار محو اسرائیل، ماجراجویی‌های منطقه‌ای و حمایت از نیروهای نیابتی، که هیچ ارتباطی با منافع ملی ایرانیان ندارد، به یکی از عامل‌های اصلی بی‌ثباتی در منطقه بدل شده است. حکومتی که حتی در میانه‌ی جنگ و پس از کشتار مهیب دی ماه، هم‌چنان مردم کشور خود و همسایگان را تهدید می‌کند نمی‌تواند مدعی دفاع از مردم یا صلحی عادلانه و پایدار باشد.

رویارویی این دو سیاست از هر دوسو سرانجام به جنگی منجر شده است که به حمله‌ی جمهوری اسلامی به همسایگان نیز گسترش یافته و دامنه‌ی جنگ را به سراسر منطقه کشانده و امنیت مردم ایران و کل منطقه را تهدید می‌کند. بااین‌همه نباید فراموش کرد که مسئولیت آغاز این جنگ‌افروزی برعهده‌ی آمریکا و اسرائیل است.

ما امضاکنندگان این بیانیه، از طیف‌های گوناگونِ مخالفان جمهوری اسلامی و خواهانِ گذار به نظامی دموکراتیک در ایران، جنگ را به‌عنوان ابزار حل اختلافات بین‌المللی قاطعانه رد می‌کنیم و بر حقِ تعیین سرنوشت و تغییر سیاسی در ایران توسط خودِ مردم و نه قدرت‌های خارجی، تأکید داریم. ما همگان را فرامی‌خوانیم که صدای مستقل صلح‌طلبان و دموکراسی‌خواهان باشند؛ صدایی که نه درکنار تجاوز و اشغال می‌ایستد و نه درکنار سرکوب و اقتدارگرایی، بلکه درکنار انسان‌هایی است که زیر آوار جنگ و سیاست‌های مخرب دولت‌ها جان می‌دهند.

ما از جامعه جهانی، از افکار عمومی تا نهادهای بین‌المللی صلح و حقوق بشر، رسانه‌ها، دولت‌ها و نیروهای سیاسی ترقی‌خواه می‌خواهیم به‌جای سکوت یا حمایت مستقیم و غیرمستقیم از جنگ، با پشتیبانی از ابتکارهای صلح و به‌کارگیری همه‌ی ظرفیت‌های سیاسی و دیپلماتیک برای توقف فوری جنگ، جلوگیری از گسترش آن و پایان‌دادن به حملات نظامی اقدام کنند. حفظ جان انسان‌ها، به‌ویژه کودکان و گروه‌های آسیب‌پذیر، باید بر هر ملاحظه‌ی سیاسی یا نظامی مقدم باشد و بیمارستان‌ها، مدرسه‌ها و خانه‌ها باید به مکان‌هایی امن برای زندگی تبدیل شوند. هم‌چنین ضروری است فشارهای بین‌المللی برای آزادی زندانیان سیاسی که جان‌شان در خطر است و می‌توانند نخستین قربانی انتقام‌جویی حکومت باشند افزایش یابد.

تنها با توقف فوری جنگ از هر دوسو، پایبندی به قواعد بین‌المللی، بازگشت به دیپلماسی و راه‌حل‌های سیاسی و اتخاذ راه‌حل‌های انسانی و عادلانه، ازجمله تغییر مسیر سیاست داخلی و خارجی در ایران می‌توان از چرخه‌ی مرگبار کنونی عبور کرد. چنین راه‌حلی آینده‌ای را ممکن می‌سازد که در آن امنیت، صلح، آزادی و کرامت انسان‌ها قربانی رقابت قدرت‌ها نشود. در این راستا، شکل‌گیری گسترده‌ترین اراده‌ی جهانی علیه جنگ ضرورتی فوری است!

اسکندر آبادی، نسرین آزاد، علی آشوری، حمید آقایی، مهدی ابراهیم‌زاده، سیما ابراهیمی، صمد ابری، امیر ابوالحسنی، فریبا احسان، مهرداد احسانی‌پور، متقی احمری‌نژاد، پروین‌ اردلان، اردوان ارشاد، مهدی استعدادی‌شاد، کورش استکی، شرین اسفندارمذ، مهران اسفندیاری، مریم اسماعیل‌زاده، زينت اسماعيل‌زاده، مریم اشرافی، نگار اشرفی، فرید اشکان، حسن اعتمادی، ماریا اعتمادی، مریم اعتمادی، پریسا اعظمی، محمد اعظمی، ناهید اعظمی، مهتاب اعلمی، بیژن افتخاری، مرجان افتخاری، سعید افشار، علی افشاری، امید اقدمی، جمشید اکبرپور، آزاده اکبری، منصور اکبری، رضا اکرمی، مزدک الهیاری، بهرام امامی، نادر امامی، آرش امیرخانی، ناهید امیری، سهیلاانزلی، وهاب انصاری، سیف اهدائی،‌ شهره ایرانی، مهشید ایزدپناه، اصغر ایزدی، سحر باکر، عباس باهری‌کیا، کمال بایرام‌زاده، شهره بدیعی، وحید بدیعی،‌ منیره برادران، بهداد بردبار، علی برنوشیان، بهروز برومند، آزاده بصیر، نسرین بصیری، شریفه بنی‌هاشمی، فريده بنى‌صدر، امیرحسین بهبودی، محمدعلی بهبودی، علیرضا بهتویی،‌ سهراب بهداد، باربد بهروان، الاهه بیات، بهروز بیات، بهنام بیات، شهرام بیات، امیر بیگلری، کامران پارسایی، تورج پارسی، داوید پارسیان،‌ فرامرز پاکزاد، علی پرسان، محمد پروین،‌ فرزین پژمان، پویا پورامین، محمد پوردوایی،‌ احمد پورمندی، بیژن پوینده، فریده پیرحسینی، سعید پیوندی، تقی تام، ‌منیژه تام، محمد ترابی، ملیحه تسلیم،‌ ایرج تقی‌زاده، ژینوس تقی‌زاده،‌ پاشا توانانژاد، نیره توحیدی، ژینوس توکلی، پری تیموری، رضا ثابت، طاهر جام برسنگ، مهدی جباری، حمید جدی، میهن جزنی، حسن جعفری، رضا جعفریان، ماندانا جعفریان، فردوس جمشیدی‌ رودباری، حسین جوادزاده، فرناز جوادیان، فرزاد جواهری، کاوس جوبانیان، رضا جوشنی، فتان جوکار، کاوس جوکار، نرگس جهان، گیسو جهانگیری، توران جیگاره‌ای، صدیقه حاج‌محسنی، رضا حاجی، على حجت، فواد حسن‌زاده، جعفر حسین‌زاده، بهروز حقی، فاطمه حقیقت‌جو، مینو حقیقی، پرویش حکیم‌رابط،‌ احمد حکیم‌زاده، شبنم حمدی، نقی حمیدیان، شهین حیدری،‌ محمد خادمی، اسماعیل ختائی، مهین خدیوی، اصغر خرسند، عباس خرسندی، هادی خرسندی، هایده خرم‌آبادی، طاهره خرمی، اسفندیار خلف، حبیب خلیل، بهروز خليق، محسن خوشبین، هوشنگ خوش‌سرور، آرتا داوری، محمد داوری، قاسم درانی، مهرداد درویش‌پور، سیدمحمدصادق دستغیب، خسرو دوامی، شهره دوانی، ندا دهقان، بهاره دهکردی، رزا دیار، تقی ذاتی، سیاوش راجی، زهرا رجبلو، محمود رجبلو، فری رحمانی، بهرام رحیمی، ریموند رخشانی، یاربهار رشیدیان، جواد رضایی میرقاید، حمید رفیع، محمدرضا روحانی، تقی روزبه، رزا روزبهان، میهن روستا، سعید رهنما،‌ رضا رئیس‌دانا، زهره رئیسی، جواد زاهدی، سیروس زاهدی، فخری زرشگه، هادی زمانی، شعله زمينی، منصور زند، صونا زنده‌دل،‌ حسن زهتاب، پریسا ژیان، نادر ساده، حسین سازور، علی ساکی، علی ستاری، بهروز ستوده، رحیم سردا، آرش سرکوهی، فرج سرکوهی، مریم سطوت، حسن سعیدی، مسعود سفری‌نسب، امیر سلطانی، ويدا سليمانژاد، پرویز سنجابی، بهمن سیاووشان، مریم سیف‌الهی، ریو سیکارودی، مهرانگیز شاهمرادی، منصوره شجاعی، قاسم شعله‌سعدی، اینگا شمالتز، پرویز شمسایی، پروین شهبازی، علیرضا شیخ‌الاسلامی، آرمان شیرازی، حمید شیرازی، هما شیرازی، سیماصاحبی، فریبرز صارمی، فریدون صارمی، فرید صالح، منوچهر صالحی، زهرا صدرایی، علی صدرزاده، نازلی صدقی‌نژاد، محمدحسین صدیق‌یزدچی، اسماعیل صفرزاده، علی صمد، مهرداد صمدزاده، آرش صمدی، هرمز صمیمی، ابراهیم طارانی، قمری طالب‌حریری، سارا طاهری، ممل طرفه، ناهید ظفرنیا، اسماعیل عبدی، محمود عبدی، پویش عزیزالدین، نادر عصاره، شقایق عطار، هژیر عطاری، محسن عطایی، نازی عظیما، فرزانه عظیمی، کاظم علمداری، مهرداد علمی، محمود علوی، محمدصادق علی‌اصغری، ثریا علی‌محمدی، سرور علی‌محمدی، حمید عنقا، غلام غزنی، منوچهر غفاری، داود غلام‌آزاد، مهنوش فاریابی، عنایت فانی، مهدی فتاپور، مسعود فتحی، سوسن فرجی، سیاوش فرجی، سارا فرحزادی، بهرام فرخی، فهیمه فرسایی، فریبرز فرشیم، فرید فروتن، کیوان فروزنده، پرستو فروهر، پیروز فرهادی، منصور فرهنگ، ایرج فریدونفر، مقصود فلاحی، برزو فولادوند، نیلوفر فولادی، محسن فومنی، شهاب فیضی، مجید قدسی، شهرام قنبری، بهزاد قیطاسوندی، جمشید کابلیان باغانی، ناصر کاخساز ناصری، علی کارگران، حسن کاظمی، سعید کاظمی، محسن کدیور، کاظم کردوانی، شهریار کریمان، بهزاد کریمی، اسفندیار کریمی، بهاره کشاورز، اعلا کشاورز، علی کلائی، روزبه کمالی، ناصر کنعانی، شرر کنور تبریزی، جواد کوروشی، یونس کهوری، صمد کؤچه باغلی، جلال کیابی، آزاده کیان، محمد کیان‌زاد، محسن گام، پرویز گلچین، جهانگیرگلزار، حسن گلشاهی، سهیلا گلشاهی، امیر گودرزی، رضا گوهرزاد، بهزاد لادبن، امیرحسین لادن، مزدک لیماکشی، حسن ماسالی، صالج ماکنعلی، عشرت ماهباز، عفت ماهباز، مهناز متین، علی متین‌دفتری، مریم متین‌دفتری، هدایت متین‌دفتری، بهار مجدزاده، پیام محسنی، شری محفوظی، مریم محمدزاده، احمد محمدی، يوسف محمدى، ضرغام محمودی، میترا محمودی، پرویز مختاری، منوچهر مختاری، سیروس مددی، داریوش مرادی، گرجی مرزبان، بنفشه مسعودی، شعله مصطفوی، ملک مطلق، بیژن معجری، افروز مغزی، هایده مغیثی، مجتبا مفیدی، خدیجه مقدم، صدیقه مقدم، پروین ملک، مرتضی ملک، کیوان ملکی، امیر مُمبینی، امیر ممتاز، محمد منتظری، شکیبا منشی، اسفندیار منفردزاده، فریبرز موجبی، داریوش موری، آرش موسوی، طیبه موسوی، ناصر مهاجر، آفاق مهدوی، علی‌اکبر مهدی، بیژن مهر، سعید مهربد، فریده مهمنش، همایون مهمنش، انور میرستاری، داریوش میرعبدالباقی کاشانی، اشرف میرهاشمی، مهین میلانی، ندا ناجی، فرزاد نادری، ناهید ناظمی، محمدامین نامی، حسن نایب هاشم، احمد نجاتى، مهوش نجفی، علی ندیمی، بابک نصیری، ماری فرانس نصیری، فرهاد نعمانی،، کیومرث نقی‌پور، داوود نوائیان، حمید نوذری، مهدی نوربخش، مریم نوری، رضا نوهادنی، حمیلا نیسگیللی، محمدرضا نیکفر، محمد نیکمرام، امیر نیلو، احد واحدی، پروین واحدی‌پور، بهروز ورزنده، نیک وزیری، ژاله وفا، خشایار وکیلی، نادر هژبری، شهرام همایون،‌ هما همایون، حمید همت‌پور، توران همتی، امیر هوشمند ممتاز، طمورث یاسمی، محسن یلفانی، مهدی یوسفی، حسن یوسفی اشکوری.


* توجه‌: هم‌وطن گرامی، چنان‌چه شما نیز تمایل داشته باشید که این بیانیه را امضا کنید تنها کافی‌ست که به پیوند (لینک) زیر رجوع و نام و نام خانوادگی خودتان را ثبت کنید:
https://forms.gle/WaDZq3ZEWtCn3n3S9


نظر خوانندگان:


واکنش یک شهروند ساکن تهران به بیانیه بالا:
اینجا تهران است و زیر بمباران. هدف این بمبها اما تا جایی که من دیده‌ام و شنیده‌ام مردم عادی و غیرنظامیان نیست و صدمات جانبی کمی داشته. آمارهای ناقصی که حکومت از کشته های این جنگ میدهد واقعی نیست. بسیار بالاتر از این هاست و می شود گفت که بیش از ۹۰ درصد کشته ها از خودشان است و مانند حماس، نظامی و غیرنظامی را در یک آمار میگذارند و مظلوم نمایی میکنند. تا جایی من تشخیص داده ام رقم قربانیان غیرنظامی بسیار پایین است. مردم در اینجا نه تنها ترسی از حملات ندارند، بلکه به نابودی این حکومت امید بسته اند هر چند که نگرانند. بله ترس هست، اما ترس از قطع ناگهانی حملات. خانمی به من میگفت یک روزی ۴-۵ ساعت صدای بمب نشنید و ناگهان درونش دلهره افتاد که مبادا تصمیم به قطع جنگ گرفته باشند و ما را با این جنایتکاران تنها بگذارند.
و اما درباره این بیانیه شما خارج از کشور نشین ها. این بیانیه یعنی بیعت با امام غائبی که نه او را دیده اید و نه صدایش را شنیده اید. اما امید بسته اید که هر وقت این امام غائب شما از چاه بیرون آمد او را قانع کنید تا به قول خودتان راه مسالمت آمیز با مردم در پیش گیرد. خیر. ما شناخت دیگری از این رژیم داریم. با توقف جنگ اول کاری که خواهد کرد انتقام‌جویی از مردم است. در واقع شما به او فرصت می دهید بیش از اینها کشتار کند.
تا جایی که من تشخیص داده ام و مسائل را پیگیری می کنم، این بیانیه را چپ های شرمگین و اصلاح طلبان نان به نرخ روز خور و عوامفریب نوشته اند که در وسط جنگ احساس انسان دوستی شان گل کرده و بیشتر می خواهند کمی وجدان خودشان را آرام کنند. تا جایی که من پیگیری کرده ام، اکثر امضاکنندگان بیش از ۴۰ سال است که پا به ایران نگذاشته اند و اصلا این کشور و مردمش را و ظلمی که به آنها رفته را نمی شناسند. یک روشنفکر چپ شما مرگ خامنه‌ ای را نابودی ایران اعلام می کند، آن روشنفکران دینی و اصلاح طلبانش بدون مکث و تأمل با امام غائب بیعت می کنند. در همان کشورهای به اصطلاح خودتان امپریالیستی که به شماها پناه داده و در ناز و نعمت نشسته اید و وسط جنگی که رژیم را تضعیف کرده، می گویید جنگ را متوقف کنید. اینکه کشتار دیگری در پی داشته باشد برایتان مهم نیست. اصلا شاید قتل عام یک ماه پیش را هم از یاد برده باشید. فقط بگویم که این یک بازی سپاه است با شماها و با مردم. شما گول آن را خورده اید، اما مردم گول آن را نمی‌خورند. از این بیانیه ها ما زیاد دیده‌ایم.
امروز چیزی به نام جمهوری اسلامی ایران وجود خارجی ندارد. نه جمهوری وجود دارد، نه یک اسلام معتدل انسان‌دوست و نه ایرانی که خود را به آن منتسب میکند. نه رئیس جمهورش کاره ای است و نه رهبر دارد. فقط غارت می کنند و آدم می کشند. شما با حکومت سپاه پاسداران رو در رو هستید که رو به فروپاشی است. حالا می خواهید با حکومت سپاه پاسداران وارد مذاکره شوید و به آن دل بسته اید؟
میگویید و حکومت هم می‌گوید که بیگانگان دارند منابع ایران را نابود می‌کنند. کدام منابع؟ منابعی نمانده که از بین برود. نه آب داریم نه برق و بنزین، پول بی ارزش شده، صنعت و اقتصادی وجود نداشته که از بین برود، پول نفت غارت و صرف تسلیحات و نیروهای نیابتی سرکوب مردم شده، محیط زیست از میان رفته، فقر و بیکاری بیداد میکند و متخصصان از کشور فراری شده اند، اخلاق و انسانیت نابود شده. کشور را در این ۴۰ سالی که شما اینجا نبودید شخم زده اند و نابود کرده اند. حالا خارج کشور نشسته اید و می خواهید برای ما تصمیم بگیرید؟ شماها در یک حباب زندگی می کنید. والسلام. گفت، ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان!
احمد راوندی
تهران ۴:۳۶ دقیقه صبح شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴





نظر شما درباره این مقاله:







ترکیه می‌گوید ناتو سومین موشک ایرانی را سرنگون کرد
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 13:06

ترکیه می‌گوید ناتو سومین موشک ایرانی را سرنگون کرد





نظر شما درباره این مقاله:







تحلیل اولین پیام منسوب به مجتبی خامنه‌ای ">
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 11:54

تحلیل اولین پیام منسوب به مجتبی خامنه‌ای


پیام منتسب به مجتبی خامنه‌ای و نزدیکی به پایان جمهوری اسلامی

 




نظر شما درباره این مقاله:







اطلاعات سپاه: در صورت آشوب خیابانی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 11:16

اطلاعات سپاه: در صورت آشوب خیابانی





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ به گروه هفت: «ایران در آستانه تسلیم است»
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 10:44

ترامپ به گروه هفت: «ایران در آستانه تسلیم است»


باراک راوید / اکسیوس

به گفته‌ی سه مقام آگاه از محتوای تماس، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، روز چهارشنبه در نشست مجازی سران گروه هفت اظهار داشته است که «ایران در آستانه تسلیم» قرار دارد.

۲۴ ساعت بعد، رهبر جدید ایران نخستین بیانیه عمومی خود را صادر و اعلام کرد که به مبارزه ادامه خواهد داد.

چرا مهم است: ترامپ در محافل خصوصی به اندازه‌ای که در انظار عمومی اعتماد به نفس نشان می‌دهد، نسبت به نتیجه جنگ نیز اطمینان دارد، اما ارزیابی او با واقعیت پیچیده‌تر میدانی هم‌خوان نیست.

نشانه‌ای از تسلیم یا فروپاشی قریب‌الوقوع از سوی حکومت ایران دیده نمی‌شود، و در چهاردهمین روز جنگ، تهران می‌کوشد با تهدید بستن تنگه هرمز، اهرم‌های فشار خود را افزایش دهد.

پشت‌پرده: ترامپ در تماس روز چهارشنبه با سران گروه هفت از نتایج «عملیات خشم حماسی» تمجید کرد و خطاب به متحدان گفت: «من توموری را از میان برداشتم که همه ما را تهدید می‌کرد.»

او در حالی از «تسلیم قریب‌الوقوع ایران» سخن گفت که هم‌زمان ادعا کرد در تهران دیگر هیچ مقام رسمی زنده‌ای باقی نمانده که بتواند چنین تصمیمی بگیرد.

بر اساس گفته‌ی دو مقام مطلع از تماس، ترامپ گفته است: «کسی نمی‌داند رهبر کیست، پس کسی هم نیست که اعلام تسلیم کند.» 

ترامپ پیش‌تر مجتبی خامنه‌ای، رهبر جدید ایران را «فاقد وزن سیاسی» خوانده و در گفت‌وگویی با اکسیوس گفته بود که پسر آیت‌الله علی خامنه‌ای برای ایالات متحده «غیرقابل قبول» است.

مجتبی خامنه‌ای روز پنج‌شنبه در پیامی که از تلویزیون دولتی ایران قرائت شد، وعده داد انتقام «شهدا» را بگیرد و جبهه‌های جدیدی را در جنگ «در مناطقی که دشمن تجربه کمی دارد و به شدت آسیب‌پذیر است» بگشاید.

او تأکید کرد ایران به تهدید بستن تنگه هرمز ادامه خواهد داد؛ جایی که حملات به نفتکش‌ها باعث شده قیمت نفت از ۱۰۰ دلار در هر بشکه فراتر رود و نگرانی از وقوع بحران اقتصادی جهانی را برانگیزد.

وضعیت کنونی: به گفته‌ی دو مقام مطلع از تماس، این گفت‌وگو در شرایطی انجام شد که سران گروه هفت از پیامدهای اقتصادی فزاینده جنگ به شدت نگران بودند.

همه‌ی دیگر رهبران از ترامپ خواستند هرچه سریع‌تر جنگ را پایان دهد و تأکید کردند تنگه هرمز باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن امن شود.

به گفته‌ی یکی از مقامات حاضر در تماس، ترامپ گفت اوضاع در هرمز رو به بهبود است و کشتی‌های تجاری باید فعالیت خود را در منطقه از سر بگیرند. با این حال، همان شب دست‌کم دو نفتکش در سواحل عراق دچار آتش‌سوزی شدند.

چشم‌انداز کلی: به گفته‌ی منابع، موضع ترامپ درباره اهداف و زمان‌بندی پایان جنگ «مبهم و بدون تعهد مشخص» بود. برخی از شرکت‌کنندگان تماس تصور کردند او قصد دارد جنگ را خاتمه دهد، در حالی که برخی دیگر برداشت کاملاً متفاوتی داشتند.

ترامپ گفت مسئله اصلی که بر روی آن کار می‌کند، زمان‌بندی است. او هیچ مهلتی تعیین نکرد اما افزود: «باید کار را تمام کنیم تا پنج سال دیگر مجبور به جنگ دیگری با ایران نشویم.»

کاخ سفید از اظهارنظر در این باره خودداری کرد.

نکته پشت صحنه: با افزایش بهای نفت به بالای ۱۰۰ دلار، روسیه به‌عنوان یکی از تولیدکنندگان بزرگ نفت، ذی‌نفع اصلی بحران هرمز به شمار می‌رود.

به گفته‌ی دو مقام آگاه، صدراعظم آلمان فریدریش مرتس، نخست‌وزیر بریتانیا کی‌یر استارمر و رئیس‌جمهور فرانسه امانوئل مکرون در تماس با ترامپ از او خواستند اجازه ندهد مسکو از جنگ بهره‌برداری کند یا از تخفیف تحریم‌ها برخوردار شود.

ساعاتی بعد، فرستاده پوتین، کیریل دیمیتریف، در فلوریدا با استیو ویتکاف و جرد کوشنر، مشاوران ترامپ، درباره بحران جهانی انرژی دیدار کرد.

روز پنج‌شنبه، وزارت خزانه‌داری آمریکا، علی‌رغم مخالفت سه قدرت اروپایی، صدور معافیت یک‌ماهه از تحریم‌های نفتی روسیه را اعلام کرد.

این معافیت با هدف تثبیت بازارهای جهانی انرژی، تنها شامل نفتی می‌شود که هم‌اکنون در مسیر حمل‌ونقل است و هیچ ارتباطی با ایران ندارد.

اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری، در بیانیه‌ای تأکید کرد این اقدام «هیچ منفعت مالی قابل‌توجهی برای دولت روسیه فراهم نخواهد کرد.» 

پشت پرده سیاسی: به گفته‌ی دو مقام مطلع از تماس، ترامپ نخست‌وزیر بریتانیا کی‌یر استارمر را به دلیل مخالفت اولیه‌اش با استفاده آمریکا از پایگاه‌های بریتانیا برای حمله به ایران استهزا کرد.

پس از آن‌که ایران به کشورهای خلیج فارس حمله کرد، استارمر تغییر موضع داد و اجازه استفاده «دفاعی» از پایگاه‌ها برای حملات به سایت‌های موشکی ایران را صادر کرد.

ترامپ در حضور دیگر رهبران گروه هفت خطاب به او گفت: «باید قبل از جنگ این را پیشنهاد می‌دادی — حالا دیگر دیر شده است.»




نظر شما درباره این مقاله:







نماینده مجلس: مجتبی خامنه‌ای دو بار از حملات نجات
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 10:34

نماینده مجلس: مجتبی خامنه‌ای دو بار از حملات نجات





نظر شما درباره این مقاله:







هدف نهایی در ایران چیست؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 10:13

هدف نهایی در ایران چیست؟


کالین اچ. کال

برگردان: نسرین آزاد
فارن افرز / ۱۰ مارس ۲۰۲۶

اوضاع جنگ در ایران کاملا ناروشن است، اما دو نکته کاملا واضح است: نمی‌‌شود قدرت نظامی بی‌نظیر ایالات متحده و اسرائیل را زیر سؤال ببرد. از ۲۸ فوریه، نیروهای آمریکایی و اسرائیلی رهبر علی خامنه‌ای و فرماندهان ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را کشته‌اند، هزاران هدف نظامی در سراسر ایران را هدف قرار داده‌اند و پرتابگرهای موشک، ذخایر پهپاد و دارایی‌های نیرویی دریایی کشور را به طور قابل توجهی تخریب کرده‌اند. نباید به بی‌رحمی رژیم ایرانی که هدف قرار می‌گیرند شک داشت؛ رژیمی که دهه‌ها آمریکایی‌ها را کشته، مردم خود را آزار داده، همسایگانش را با موشک و نیروهای نیابتی تروریستی تهدید کرده و برای تقویت برنامه هسته‌ای خود تلاش زیاد کرده است.

اما مسایل بسیاری درباره این جنگ انتخابی هنوز نامشخص است و بزرگ‌ترین سوالات از جانب دولت ترامپ بی‌پاسخ مانده‌اند. به طور خاص، این جنگ چگونه پایان خواهد یافت؟ و پیامدهای راهبردی نهایی قمار ایران چه خواهد بود؟ تاریخ مداخلات نظامی آمریکا درس مشخصی را ارائه می‌دهد: جنگ‌هایی که بدون اهداف سیاسی روشن آغاز شوند، به ندرت پایان خوبی خواهند داشت. وقتی اهداف سیاسی تعریف نشده یا مورد مناقشه باشند، جنگ نقطه انتهایی منطقی نخواهد داشت. موفقیت‌های تاکتیکی باعث میشود که سوال شود که قدم بعدی چه خواهد بود، در حالی که شکست‌های تاکتیکی سبب توجیه برای انجام کارهای بیشتری خواهد شد. مأموریت گسترش می‌یابد، نمودار زمانی طولانی‌تر می‌شود و منطق اصلی شروع جنگ در پشت پرده محو می‌شود، در حالی که جنگ شتاب خود را پیدا می‌کند. نظریه پرداز نظامی پروسی قرن نوزدهم، کارل فون کلاوزویتس ( Carl von Clausewitz)، به طور مشهور استدلال کرده است که جنگ، سیاست به روش‌هایی دیگر است. اما نتیجه آن هم به همان اندازه مهم است: بدون هدف سیاسی روشن، جنگ خود به هدفی مستقل تبدیل خواهد شد.

معضل تماشگران

اهداف واشنگتن برای آغاز جنگ در ایران چندان روشن نیست. دولت ترامپ جنگ را با هدف اعلام شده تغییر رژیم آغاز کرد. رئیس جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، در ویدیویی که در ۲۸ فوریه در Truth Social منتشر کرد، به مردم ایران گفت: « حکومت را خودتان بروید و به دست بگیرید.» «این احتمالا تنها فرصت شما برای نسل‌ها است.» در حالیکه، در روزهای بعد، هر یک از مقامات دولت ترامپ از اهداف دیگری صحبت میکردند. آیا هدف ترامپ انتخاب دولتی «قابل قبول تر» است، همان طور که ایالات متحده در ونزوئلا انجام داد؟ آیا هدف یک «تسلیم بی‌قید و شرط» است؟ آیا هدفش نابودی برنامه هسته‌ای است؟ یا صرفا این است که به جنگ ادامه دهد و زمانی فقط کسانی چند زنده ماندند و قادر به نمایش قدرت نظامی نبودند، او پیروزی اعلام کند؟

تعریف واضح اهداف جنگ اهمیت زیادی دارد، زیرا دستیابی به تغییر رژیم، تغییر رفتار، پایان دادن به برنامه هسته‌ای ایران و تضعیف توانایی ایران برای اعمال قدرت، وجوه مختلف یک هدف واحد نیستند. هر یک ازآن‌ها نیازمند به فرم‌های اساسا متفاوت جنگ، منابع، جدول‌های زمانی، تعاریف پیروزی و برنامه ریزی پس از درگیری، کاملا متفاوت هستند.

این عدم قاطعیت در روزهای اخیر با ارسال پیام‌های متناقض ترامپ درباره طول مدت جنگ بیشتر نشان داده میشود. روز دوشنبه، او تلاش کرد با اشاره به اینکه ارتش آمریکا «بسیار جلوتر از برنامه» است و جنگ ممکن است به زودی پایان یابد، بازارها را آرام کند و روند افزایش قیمت نفت را کند نماید . اما چند ساعت بعد، او عقب نشینی کرد. او در جمع قانون گذاران جمهوری خواه گفت: «ما در بسیاری جهات پیروز شده ایم، اما نه به اندازه کافی»، و افزود: «ما مصمم‌تر از همیشه، برای رسیدن به پیروزی نهایی در از بین بردن خطری که مارا برای مدت زیادی تهدید میکرد هسنیم تا آن را برای همیشه ازبین ببریم.»

ابهام راهبردی، هم مردم ایران و هم ارتش آمریکا را در یک دوراهی قرار داده است. بسیاری از ایرانیان مرگ خامنه‌ای را جشن گرفتند و خواهان از بین رفتن رژیم هستند. اما، گزارشات مقامات اطلاعاتی آمریکا، تغییر رژیم را بعید می‌دانند. اگر ایرانیان شجاع فرصت تاریخی که ترامپ ادعا می‌کند فراهم کرده را غنیمت بشمارند و به جهت تغییر حکوکت اقدام کنند، و رژیم با خشونت شدید به آن پاسخ دهد، آنچنان که در ژانویه هزاران معترض غیرنظامی را کشت، چه اتفاقی خواهد افتد؟

جنگ‌هایی که بدون اهداف سیاسی روشن آغاز شوند، به ندرت به خوبی پایان خواهند یافت.

تاریخ هشدارهای تلخی ارائه می‌دهد. پس از جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱، رئیس جمهور آمریکا، جورج اچ. دبلیو. بوش، عراقی‌ها را به قیام تشویق کرد — و سپس در حاشیه نظاره‌گر شد که رئیس جمهور عراق، صدام حسین، آن‌ها را قتل عام کند. در لیبی در سال ۲۰۱۱، دولت اوباما برعکس عمل کرد — مداخله کرد تا از غیرنظامیانی که دیکتاتور معمر قذافی را به چالش می‌کشیدند را محافظت کند، اما تغییر رژیم به شکست دولت و جنگ داخلی منتهی شد. امروز، اگر ایرانی‌ها قیام کنند و رژیم سرکوب کند، ترامپ با معضل مشابهی روبرو خواهد شد، او باید: با پرداخت هزینه‌ای سنگین برای اعتبار آمریکا در کنار باقی بماند، یا تمام عیار وارد عملیات نظامی شود و خطر گسترش جنگ، درگیری ویا هرج و مرج را به جان بخرد.

به جای مواجهه شدن با این مشکلات، دولت ترامپ به نظر میآید که موقعیت را مشکل‌تر کرده است. با کاهش چشم انداز تغییر رژیم در کوتاه مدت، هم ایالات متحده و هم اسرائیل به نظر می‌رسد در حال تلاش برای ایجاد تفرقه درداخل کشور ایران به عنوان یک جایگزین هستند. گزارش‌ها حاکی از آن است که سیا در حال مسلح کردن نیروهای شبه نظامی کرد ایرانی در شمال عراق است، در حالی که اسرائیل پست‌های مرزی، ایستگاه‌های پلیس و مواضع نظامی در امتداد مرز غربی ایران و عراق را بمباران می‌کند تا راه را باز کند. در روزهای اخیر، ترامپ اشاره کرده که از این طرح عقب نشینی کرده است، اما اسرائیل آن را ادامه داده است. در واقع، رهبران اسرائیل به نظر می‌رسد که ترجیح می‌دهند، اگر تغییر رژیم غیرممکن باشد، به بی‌ثبات کردن کشور ایران بپردازند . آن طرح ممکن است ایران را به جهت تجزیه شدن سوق دهد، آنچه که در لیبی، سوریه و عراق پس از ۲۰۰۳ اتفاق افتاد. در کشوری با جمعیت ۹۰ میلیون نفر که در تقاطع اوراسیا قرار دارد، این نتیجه نه تنها برای ایرانیان بلکه برای منافع آمریکا در منطقه و فراتر از آن به شدت بی‌ثبات کننده خواهد بود.

آماده باش

حتی اگر جنگ فردا به پایان برسد، چندین پرسش و پیامد استراتژیک بزرگ باقی خواهد ماند. یکی مسئله هسته‌ای است — و در اینجا عدم قاطعیت درباره چگونگی دستیابی به اهداف ترامپ برای پایان دادن به برنامه هسته‌ای ایران واقعا نگران کننده است. در ژوئن گذشته، بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی تخمین زدند که ایران بیش از ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی شده تا خلوص ۶۰ درصد در اختیار دارد — ماده‌ای با غنای کافی که با فرآوری بیشتر، برای ساختن حدود ده سلاح هسته‌ای کافی خواهد بود. پس از حملات اسرائیل و آمریکا به ایران در اواخر همان ماه، آژانس دیگر نتوانست اندازه و محل ذخایر آن را تأیید کند. به طور ساده، هیچ کسی بطور دقیق نمی‌‌داند که این صدها کیلوگرم ماده غنی شده نزدیک به درجه تسلیحاتی، در حال حاضر کجاست یا چگونه از آن نگهداری میشود.

ایران زخمی ممکن است از درگیری کنونی با عزم بیشتری برای استفاده از توان هسته‌ای باقی مانده خود برای بازدارندگی حملات آینده تصمیم بگیرد. این مشکل با بمباران قابل حل نیست. اعزام تعداد قابل توجهی از نیروهای آمریکایی یا اسرائیلی به داخل ایران برای بدست آوردن این مواد، گزینه‌ای بسیار پرریسک است که گفته می‌شود ترامپ روی آن فکر کرده بود. لازمه این امر داشتن و بکاربردن یک برنامه ریزی وسیع و مشخص برای نظارت پس از درگیری است — برنامه‌ای که به طور خاص با تأیید محل ذخایر موجود ایران و بدست آوردن آن مواد پیش از تبدیل شدن به سلاح، تمرکز داشته باشد. اما این دقیقا همان نوع استراتژی دیپلماتیک است که وقتی اهداف نهایی جنگ نامشخص باقی بماند، توسعه آن هم غیرممکن خواهد شد.

ایالات متحده ممکن است از این جنگ با بیش از حد نظامی و تضعیف شده بیرون بیاید.

فراتر از پرسش‌هایی درباره اهداف فوری این جنگ، پرسش‌های بزرگ تری درباره پیامدهای آن برای دفاع از منافع آمریکا در سراسر جهان وجود دارد. گزارش شده بود که پیش از جنگ، ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش، نگرانی‌های قابل توجهی در رابطه با شروع این جنگ ابراز کرده بود. او معتقد بود که یک درگیری طولانی و پرشدت در خاورمیانه می‌تواند «مهمات حیاتی» آمریکا را کاهش داده و آمادگی ایالات متحده برای پاسخ به تهدیدات در سایر نقاط را تضعیف نماید. روزهای ابتدایی جنگ کنونی این نگرانی‌ها را هم تأیید میکند. ایالات متحده تاکنون ذخایر قابل توجهی از مهمات ضربتی دوربرد و رهگیرهای دفاع هوایی پیشرفته محدود را که از پایگاه‌های آمریکا، کشورهای خلیج فارس و اسرائیل برای دفاع در برابر حملات موشکی و پهپادی ایران، مصرف کرده است. با توجه به اینکه ذخایر مهمات آمریکا از قبل تحت فشاربودند و پایگاه صنعتی دفاعی در تلاش برای افزایش سریع تولید به اندازه کافی جهت تأمین نیازهای احتمالی آینده با چین یا روسیه است. پنتاگون با خطر پیروزی پیریک* (Pyrrhic victory) مواجه است که در آن موفقیت در ایران باعث می‌شود آمریکا کمتر قادر به بازدارندگی یا شکست تجاوز بزرگ در مناطق دیگر باشد.

این چالش با این چشم اندازتقویت خواهد شد که ده‌ها هزار نیروی آمریکایی برای مأموریت‌های «مهار پس از جنگ»، برای ماه‌ها یا سال‌ها پس از پایان عملیات بزرگ نظامی در خاورمیانه باقی بمانند، برای اطمینان بخشی به شرکای نگران خلیج فارس خود، یا در صورت لزوم به انجام حملات مجدد، زمانی که ایران ارتش خود را بازسازی نماید. دقیقا همین اتفاق پس از جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱ رخ داد؛ جنگی که حضور دائمی آمریکا در خاورمیانه را برای مهار صدام حسین ایجاد کرد و این حضور تا امروز ادامه دارد. امروز، این همان باتلاقی است که طرفداران جنگ ادعا می‌کنند که با پایان دادن به تهدید ایران برای همیشه از آن نجات خواهند یافت. با این وصف، واشنگتن ممکن است بار دیگر مستقیما وارد این باتلاق شود.

اینجا یک پارادوکس دردناک وجود دارد. نمایش قدرت نظامی آمریکا شگفت انگیز بوده و دشمنان نیز به این موضوع توجه خواهند کرد. اما ایالات متحده ممکن است از این جنگ با خستگی نظامی، تضعیف شده و از وضعیت عادی خود خارج شده باشد. بنابراین، در مقابل چین و روسیه برای سال‌های آینده ضعیف‌تر خواهد بود.

پایان بازی

بزرگ‌ترین سؤال ممکن است این باشد که جنگ برای نظم بین المللی آینده چه معنایی دارد. تا کنون در سال جاری، ایالات متحده دو عملیات نظامی بزرگ علیه ونزوئلا و ایران را بدون ائتلاف‌های بین المللی گسترده، مجوز سازمان ملل یا داشتن پایه قانونی محکم انجام داده است. دولت ترامپ این جنگ را بدون رأی کنگره و بدون ارائه اطلاعات به مردم آمریکا آغاز نمود، برخلاف اینکه حداقل بوش یک استدلال غلط برای شروع جنگ عراق در ماه‌های منتهی به تهاجم مطرح کرده بود ( در سازمان ملل و مجلس امریکا).

رهبران مسکو و پکن با دقت ناظر روند این درگیری هستند، نه به این دلیل که با حذف دشمنان مخالف‌اند — آن‌ها موافق نیستند — بلکه به دلیل اینکه آمریکا اقدام به یک عمل یک جانبه و خارج از محدودیت‌های قانونی سنتی کرده است، برای واشنگتن دشوار خواهد بود که از سطح بالاتری، به روسیه که به تجاوز بیشتری علیه همسایگانش اقدام کند یا چین به تایوان حمله کند، صحبتی داشته باشد. هر هنجاری که ایالات متحده اکنون از بین میبرد، هنجاری است که نخواهد توانست در آینده دیگران را مجبور به احترام به آن کند.

جنگ‌ها بر أساس اینکه، چقدر خوب شروع شدند قضاوت نمی‌‌شوند. آن‌ها بر اساس نحوه پایانشان قضاوت خواهند شد — و اینکه آیا کشوری که آغاز گر جنگ بود، وقتی بالاخره صدای اسلحه‌ها ساکت شدند، آیا قوی تراز قبل است یا ضعیف تر. نیروهای آمریکایی که دارند با حرفه گری فوق العاده، خدمت عملیات این جنگ را اجرا می‌کنند، نمی‌‌توانند جایگزین واضح نبودن آهداف این جنگ باشند.

سؤالاتی که اکنون بطور خیلی آرام مطرح می‌شوند، آنهایی هستند که در نهایت تعیین خواهند کرد آیا این جنگ ارزش جنگیدن دارد یا نه.

—————
کالین اچ. کال مدیر مؤسسه فریمن اسپوگلی برای مطالعات بین المللی در دانشگاه استنفورد است و از سال ۲۰۲۱ تا ۲۰۲۳ به عنوان معاون وزیر دفاع آمریکا در امور سیاست خدمت کرده است.
* پیروزی پایروس داستانی است که به پیروس اپیروس نسبت داده شده، اوپس از پیروزی‌اش بر رومی‌ها در نبرد آسکولوم در سال ۲۷۹ پیش از میلاد، گفته بود«یک پیروزی دیگر بر رومی‌ها، کارمان کاملا تمام است.» پیروزی‌ای است که با هزینه‌ای چنان بالا به دست می‌آید که معادل شکست محسوب میشود.




نظر شما درباره این مقاله:







نگاهی مختصر به ده فیلم منتخب اسکار ۲۰۲۶
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 9:59

نگاهی مختصر به ده فیلم منتخب اسکار ۲۰۲۶


تهیه و تنظیم از‌: هانری نهرینی
فوریه ۲۰۲۶ – روزویل - کالیفرنیا

نود و هشتمین مراسم اهدای جوایز اسکار برای بهترین‌های سینما در سال ۲۰۲۵ در تاریخ ۱۵ مارس ۲۰۲۶ در سالن Dolby Theatre در‌هالیوود لس آنجلس برگزار خواهد شد. مجری برنامه امسال هم مانند سال گذشته کمدین معروف آمریکا “کانون اوبراین” می‌باشد. جوایز اسکار امسال در ۲۴ رشته داده می‌شود که یک رشته بیشتر سال گذشته در آن گنجانده شده است و آنهم “انتخاب هنرپیشگان و هدایت جمعی” است که تحت نام Casting شناخته شده است.

در اینجا به اختصار به معرفی ده فیلم برگزیده اسکار برای بهترین فیلم‌های سال گذشته می‌پردازیم. علاوه برآن نگارشی هم برای معرفی فیلم “یک تصادف ساده” اثر جعفر پناهی داریم که جزوه ده فیلم منتخب نیست ولی در دو رشته برای بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه، کاندید اسکار است. تا ببینیم که در پانزدهم مارس اسکار‌ها بدست چه کسانی خواهد رسید.

یک تصادف ساده (It Was Just an Accident)

با اینکه فیلم پناهی جزو ده فیلم منتخب اسکار برای بهترین‌های سال گذشته نیست و در قسمت فیلم‌های خارجی برای اسکار انتخاب شده است، بخاطر اینکه فیلم پناهی است و برنده نخل طلای فستیوال کن سال گذشته شده در اینجا آنرا هم مانند ده فیلم برگزیده اسکاربه اختصار نقد و تشریح خواهیم کرد.

برعکس عنوانش، پناهی فیلمی کنترل ‌شده‌تر وپر تنش تر از «فقط یک تصادف ساده» ساخته‌ است.، از همان نمای آغازین که شوهری (ابراهیم عزیزی) و همسر باردارش را در حال رانندگی شبانه در جاده‌ای خاکی نشان می‌دهد، کاملاً در چنگال پناهی اسیر می‌شویم. فرزند این زوج هم در صندلی عقب با صدای بلند مشغول گوشت دادن به موسیقی پاپ از رادیوست و مدام به بالا و پایین می‌پرد. پناهی یک رانندگی خانوادگی شیرین را شکل می‌دهد که با زیر گرفتن سگی توسط پدر قطع می‌شود. با وجود ناراحتی دختر ازمصدومیت حیوان و آرامش مادر، مرد راننده خدا و کمبود چراغ‌های خیابان را مقصر می‌داند، که باعث می‌شود حیوانات طعمه‌های رایج این جاده بشوند. او می‌گوید: «فقط یک تصادف بود». ودر ادامه فیلم، زندگی خود راننده ناگهان دچار دگرکونی می‌شود و تا آستانه نابودی هم می‌رود، درست مانند موجوداتی که به دلیل نوعی بدشانسی زندگی‌شان در این خیابان تاریک ناگهان نابود می‌شود.

داستان فیلم پس ازاین تصادف ساده در جاده ادامه پیدا می‌کند و در تعمیرگاهی، مکانیک تعمیرگاه از روی صدای پای لنگان و تون صدای مرد متوجه می‌شود که این مرد راننده همان شکنجه گر زندانهای حکومتی است که ماه‌ها او را تا سرحد مرگ شکنجه کرده است. و با تعقیب او در زمانی مناسب او را می‌رباید و در ماشین ون خود مخفی می‌کند و به سراغ چند دوست دیگرش برای شناسایی بهتر و اطمینان از هویت مرد می‌رود. این دوستان هم بدلایل مختلف صنفی و سیاسی درگذشته در زندان بوده‌اند و مورد بازجویی و شکنجه همین مرد درآمده بودند.

بقیه فیلم داستان اختلاف نظر‌های زندانیان سابق در مورد تصمیم گیری برای نابودی شکنجه‌گر سابق خود است که پناهی با اعتقاد به توقف اعمال خشونت در چرخه زندگی و سیاست، دیالوگها و بحث‌ها را جلو می‌برد. فیلم از آن جهت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که خود پناهی مدتها زندانی بوده و شناخت خوبی ازهم‌بندان و رفتار این بازجویان و شکنجه گران دارد.

فیلم “یک تصادف ساده” پناهی فیلمی است درباره‌ی زندان‌ها و زندان بان‌هایی که زمان و خاطرات ناگواری برای تمام عمر برای زندانیان باقی می‌گذارند، واین مرور به خاطرات تلخ گذشته کلیدهای روانشناختیِ نایابی است که ما را به فکر فرو ‌می‌برد. چگونه می‌توان انسان باقی ماند وقتی انسانیت از او گرفته شود؟ چگونه می‌توانی درمبارزه علیه ظلم، خود به ابزارهای فرسوده‌ی مخالفان متوسل نشد؟ به نظر می‌رسد اعمال خشونت تنها راهی است است که برایت باقی مانده است. اینها سؤالاتی هستند که پناهی از شخصیت‌هایش می‌پرسد، شخصیت‌هایی که با یک خوانش ساده، همگی می‌توانند به عنوان نسخه‌هایی ازخود او تعبیر شوند. بنابراین، می‌توان این‌ها را به عنوان سوالاتی که او از خودش پرسیده است نیز تفسیر کرد. پناهیِ کارگردان، اولین بار در سال ۲۰۱۰ به مدت دو ماه زندانی شد، بد رفتاری‌های اسیرکنندگانش را تحمل کرد و در تهدیدهای زیادی را علیه خود و خانواده‌اش شنید. وقتی بالاخره آزاد شد، در حصر خانگی قرار گرفت و از ساختن فیلم منع شد، ممنوعیتی که تا به امروز همچنان ادامه دارد و او همواره از آن سرپیچی کرده است.

فیلم پناهی یکسال قبل ازجنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران و جنبش اعتراضی دی ماه اخیرمردم ایران و کشتار وحشیانه مردم بدست حکومت اسلامی درست شده است. نظر پناهی در مورد توقف خشونت از هر طرف، ممکن بود در نزد مخالفان حکومتی در ایران قبل از کشتار اخیر قابل هضم و قابل قبول باشد همانطور که ظاهرا بسیار منطقی و قابل قبول در اذهان عمومی دنیا و خارج از ایران نیز هست. اما بعید بنظر می‌رسد که امروزه در ایران مردمی که اکثرا عزیزی را در طی یکی دو روز توسط حاکمان جنایت کار از دست داده اند، دیگر قابل قبول و قابل دفاع باشد. خواست انتقام و اجرای عدالت امروزه در ایران یک خواست عمومی است که از خشم و صدمه جانی عموم مردم ناشی می‌شود.

پناهی با عشق به هیچکاک و تاثیر پذیری از او و بخصوص فیلم “مارنی” صحنه‌های زیادی را خلق می‌کند. هرچند بخاطر ممنوعیت فیلمسازی در ایران، او برای فیلمش نمیتوانسته از امکانات فنی استودیوهای فیلمبرداری و شرکتهای حرفه ای سینمایی، برای مونتاژ وجلوه‌های ویژه و صدابرداری به نحوه دلخواه استفاده کند، ولی باز با تمامی محدودیت‌هایش فیلمی را می‌سازد که جایزه نخل طلای کن را می‌برد و برای اسکار بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه کاندید اسکار می‌شود. لازم به تذکر است که “مهدی محمودیان” همکار پناهی در نوشتن فیلمنامه “یک تصادف ساده” که به همراه پناهی کاندید اسکار بهترین فیلمنامه می‌باشد، برای امضای بیانیه ۱۷ معترض به کشتارهای اخیر در ایران، توسط قوه قضائیه و سازمان اطلاعات حکومت سرکوب، بازداشت و زندانی شده است.

“یک تصادف ساده” در دو رشته بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه کاندید اسکار است.

گناهکاران (Sinners)

Sinners (گناهکاران) فیلمی است در ژانر وحشت و موزیکال. چیزی که تا بحال در تاریخ سینما مشابه ای نداشته است. در ژانر وحشت شاهد فیلمهای متنوع و مختلفی در صد سال گذشته بوده ایم. از سینمای هیچکاک گرفته تا فیلمهای خوناشامی با تم‌های مختلف درام و عاشقانه (نمونه: دراکولای کاپولا)، تا اکشن و پرماجرا (مجموعه گرگ و میش یا Twilight) و حتی کمدی. ولی تا بحال فیلمی جدی و ترسناک با تمی موزیکال بروی پرده نرفته است. آنهم موزیکالی با تکیه بر تاریخ موسیقی بلوز در آمریکا.

در “گناهکاران” به کارگردانی رایان کوگلر، مایکل بی. جردن در نقش دوبرادر دوقلو اسموک و استک بازی می‌کند. برادران قاچاقچی و سربازان سابق که مدت‌ها پیش خانه را برای شرکت در جنگ جهانی اول ترک کردند و سپس در شیکاگو ساکن شدند تا برای گروه کاپون کار کنند. آنها با پول نقد و جعبه‌های آبجوی ایرلندی به دلتای می‌سی‌سی‌پی برمی‌گردند تا در یک کارخانه چوب‌بری متروکه که توسط یک مرد سفیدپوست نژاد پرست خریداری شده، یک رستوران کوچک باز کنند و امیدوارند پسرعموی کوچکشان، “سمی” با بازی مایلز کاتون، که خواننده سابق گروه H.E.R. است به آنها کمک کند. با این حال، علیرغم طرح و برنامه‌های حساب شده شان، قادر به ایجاد فضای امنی نیستند که از شرکت‌کنندگان که اغلب سیاه‌پوستان منطقه خودشان هستند در برابر نژادپرستی صاحب ملک و دیگر نژاد پرستان منطقه محافظت کنند. در این میان هم یک گروه خونخوارو خوناشام قبل از پایان تنها روز کاری‌شان به دیدار آنها می‌رود و داستان با موسیقی و رقص و وحشت به جلو می‌رود.

کوگلر نویسنده و کارگردان فیلم در “گناهکاران” تمام تلاش خود را برای رسیدن به بسیاری از اهدافی که در فیلم معروف “پلنگ سیاه” سعی در انجام آن داشت، به کار می‌گیرد. کارگردان کوگلر با دیدی انتقادی به سراغ دامنه حماسی دودمان‌های شکسته سیاه‌پوستان می‌رود و با آنان سوگواری می‌کند و جنبه‌های مختلف نژادپرستی آمریکایی را آشکار می‌کند. همچنین مایکل بی جردن هنرپیشه را با اجرایی دوگانه و به غایت زیبا به کار می‌گیرد که با تلاشی پرشور و با ابهت و قهرمانانه به بازسازی مرکز موسیقی و همزمان مبارزه با خوناشام‌ها و نژادپرستان می‌پردازد. کوگلر شجاعانه و گستاخانه نژادپرستان آمریکایی را با خوناشام‌ها در یک ردیف قرار می‌دهد و سیاهان با کمک موسیقی بلوز بدورهم جمع می‌شوند و نیرو می‌گیرند وبا این نژادپرستی مقابله می‌کنند.

آخرین صحنه‌ی هیجان‌انگیز فیلم، ماجرایی خونین و جذاب است که با موسیقی بسیار زیبا و اعجاب انگیزی آغاز می‌شود. سه خون‌آشام سفیدپوست که که بدنبال شکار سیاهان داخل کافه هستند، با خواندن آهنگ‌های فورلکلوک ایرلندی، به سمت مرکز تجمع سیاهان پیش می‌روند و در آنجا درخواست ورود می‌کنند. اگرچه در ابتدا توسط دو برادر اسموک و استک رد می‌شوند، و بدون اینکه چیز زیادی لو برود، عقب می‌نشینند ولی در فرصت‌هایی مناسب به شکار سیاهانی که از کافه خارج می‌شوند می‌پردازند و نهایتا به آن مرکز تجمع حمله می‌برند.

“گناهکاران در پانزده رشته کاندید اسکار است و در میان فیلم‌ها دارای بیشترین کاندیداتوری است. بالا ترین شانس را هنرپیشه سیاهپوست مایکل بی جردن برای بازی در دو نقش دارد و در مقابل رقبای خود از همه یک سر و گردن بالا تراست. همچنین گناهکاران برای بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین هنرپیشه مرد نقش مکمل (دل روی لیندا)، بهترین هنرپیشه زن نقش مکمل (وانمی موساکو)، بهترین مونتاژ، بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی لباس، بهترین هدایت هنرپیشگان (Casting)، بهترین جلوه‌های ویژه، بهترین موسیقی متن، بهترین طراحی صحنه، بهترین گریم، بهترین صدابرداری و بهترین ترانه و آهنگ فیلم.

یک نبرد پس از دیگری (One Battle after Another)

آخرین ساخته پل تامس اندرسن با نام “یک نبرد پس از دیگری” یکی از ده فیلم منتخب اسکار برای بهترین فیلم سال است که به گفته بسیاری از شانس زیادی برخوردار است. فیلم ریتمی سریع درروایت، هم تصویر و هم داستان دارد. تجربه پل تامس اندرسن در هدایت فیلمبرداری و مونتاژ به زیبایی فیلم می‌افزاید ولی فیلم فاقد شناخت کامل شخصیت‌ها و وقایع است.

داستان فیلم در آمریکای معاصر اتفاق می‌افتد. لئوناردو دی‌کاپریو در نقش پت کالهون بازی می‌کند که متخصص تخریب و عضو سابق انقلابیون خیالی فرانسوی ۷۵ است که علیه سرکوب مهاجرت مکزیکی‌ها می‌جنگد. پت و دختر جوانش شارلین (چیس اینفینیتی) مجبور به پنهان شدن می‌شوند، زمانی که همسرش پرفیدیا بورلی هیلز (تیانا تیلور) بقیه همراهان شورشی خود را به دشمن ، سرهنگ استیون لاکجا (شان پن) لو می‌دهد. شانزده سال بعد، با بازگشت لاکجا و به دنبال انقلابیون قدیم، پت و شارلین مجبور می‌شوند دوباره به دنیای شورشیان و سربازان بازگردند، زیرا آنها با کمک دئاندرا (رجینا‌هال) عضو گروه ۷۵ نفره فرانسوی و سرجیو سنت کارلوس (بنیسیو دل تورو) رهبر مهاجران، به شدت سعی در یافتن یکدیگر دارند.

جنبه‌های قابل تحسین در این فیلم بدون شک بازی‌ها، به خصوص بازی تیلور است. اگرچه او مدت زیادی در فیلم حضور ندارد، اما بازی پرشور و آتشین او به عنوان رهبر یک شورشی در طول فیلم نفوذ می‌کند و متأسفانه وقتی شخصیت او از روایت خارج می‌شود، فیلم هم کمی لطمه می‌خورد. با این اوصاف، دی‌کاپریو و اینفینیتی این بخش را به خوبی پوشش می‌دهند. دی‌کاپریو بخوبی نقش یک انقلابی پارانوئید و از کار افتاده را که حتی نمی‌تواند کدهای مخفی گروهش را به خاطر بیاورد، به تصویر می‌کشد. در همین حال، اینفینیتی با ایفای نقش شارلین جوان و آتشین مزاج، خود را به عنوان یک ستاره در حال ظهور ثابت می‌کند. او به راحتی جای خالی تیلور را در فصل دوم فیلم پر می‌کند و ترکیب او با دی‌کاپریو واقعی و باورپذیر است. آنها مانند پدر و دختری هستند که سعی می‌کنند در دنیایی که کاملاً علیه آنهاست، زنده بمانند.

فیلم از نظر جنبه‌های فنی در سطحی بسیار بالا قرار گرفته است. صدا، تصویر و مونتاژ فیلم تخسین برانگیز است. اندرسن فیلم را با دوربین‌های VistaVision فیلمبرداری کرده است که از دهه ۵۰ به بعد طور عام از آن استفاده نشده‌اند. این انتخاب حس و حال ملموس‌تر و قدیمی‌تری به همه نماهای فیلم می‌دهد و آن را از فیلم‌های اکشن پرهزینه امروزی متمایز می‌کند.

لئوناردو دی کاپریو برای نقش اول مرد و شان پن و دل تورو برای نقش مکمل مرد و تیانا تیلور برای نقش مکمل زن کاندید اسکار شده اند که بنظرم شانس تانیا تیلور برای بردن اسکار از همه بیشتر است وبا اینکه بازی شان پن در سطحی بسیار بالاست و استحقاق اسکار را دارد ولی احتمال واگذار کردن اسکارش به هنرپیشه سوئدی استلان اسکارکارد در فیلم Sentimental Value بسیار بالا خواهد بود. شانس پل تامس اندرسن برای کارگردانی فیلم و همچنین اسکار فیلمبرداری و مونتاژهم برای این فیلم دور از دسترس نخواهد بود.

“یک نبرد بعد از دیگری” در سیزده رشته کاندید اسکار است. بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (پل تامس اندرسون)، بهترین هنرپیشه مرد نقش اصلی (لئونادو دی کاپریو)، ، بهترین هنرپیشه مرد نقش مکمل (دل تورو) بهترین هنرپیشه مرد نقش مکمل (شان پن)، بهترین هنرپیشه زن نقش مکمل (تانیا تیلر)، بهترین فیلمبرداری، بهترین مونتاژ، بهترین فیلمنامه، بهترین صدابرداری، بهترین موسیقی متن فیلم، بهترین هدایت هنرپیشگان.(Casting)

ارزش احساسی (Sentimental Value)

فیلم نروژی Sentimental Value به کارگردانی “یواخیم تریه” یکی از بهترین‌های اسکار امسال است که با فیلم خوب برزیلی Secret Agent برای بردن اسکار فیلم‌های خارجی هم رقیب هستند و در قسمت ده فیلم بهتر هم رقیب هم می‌باشند.

فیلم استادانه «ارزش احساسی» داستان یک خانواده و سه نسل در یک خانه است. داستانی است از روابط خانوادگی و تلاش سخت کارکردان با هنرنمایی چند هنرپیشه خوب و توانا برای بیان تاریخ، خاطره و بیان، هنر، و تروما. همه آنها در درام نفس‌گیر تریه در هم تنیده شده‌اند، فیلمی که اینگمار برگمان را بیش از هر فیلم دیگری که تاکنون ساخته است به یاد می‌آورد، اما همچنین فیلمی است که واقعاً جایگاه او را به عنوان یکی از استادان کار تثبیت می‌کند. فیلمی است با یک داستان عالی که بیننده را غافلگیر می‌کند. مضمون و شخصیت را به گونه‌ای با هم ترکیب می‌کند که پس از دیدن، در ذهن زنده می‌شود و تا مدتها ذهن بیننده را در گیر مسائل مطرح شده در فیلم می‌کند. شخصیت‌های فیلم از مادربزرگ و مادر که دیگر در قید حیاط نیستند تا پدر که در کار سینماست و دو دخترو یک پسرش و روابط مابین شان، همگی خوب تفسیر و شناسانده می‌شوند.

باورپذیری برای موفقیت فیلم “ارزش احساسات” بسیار ضروری است. به ندرت فیلمی وجود داشته است که در آن پویایی خانواده به طور واقعی‌تری نسبت به این فیلم تعریف شده باشد. اسکارشگورد، رینسوه و لیلاس در نقش‌های خود ناپدید می‌شوند و پدر، دختر و خواهر را به طور واقعی بازی می‌کنند. در فیلم یک صحنه‌ی هیستریک وجود دارد که در آن گوستاو برای نوه‌اش چند دی‌وی‌دی بسیار نامناسب می‌خرد و خنده‌ی آگاهانه‌ای که رینسِو به او می‌دهد فوق‌العاده است. روابط پرتنش فقط با فشارشان تعریف نمی‌شوند. و اغلب وقتی صحبت را متوقف می‌کنند، پیوندهای قدیمی کمی بهبود می‌یابند. وقتی‌هالیوود به اشتباه فکر می‌کند که پویایی‌های خانوادگی پر تنش فقط یک چیز هستند، به ملودرام منجر می‌شود. تریه و بازیگرانش این را درک می‌کنند و شخصیت‌های خود را خارج از بزرگترین تحولات عاطفی‌شان تعریف می‌کنند که این آن‌ها را قدرتمندتر می‌کنند.

استلان اسکارگارد بازیگر سوئدی که سالیان درازی است در‌هالیودد به بازیگری مشغول است و بازی او در فیلم بیادماندی Goodwill Hunting فراموش نشدنی است از شانس‌های اسکار نقش مکمل مرد است و رناته رینسیو در نقش نورا دختر بزرگ خانواده کاندید بهترین هنرپیشه زن نقس اصلی است. اینگا ایبسدوترلیلیاس در نقش اگنس دختر کوچکتر این خانواده هم نیز کاندید اسکار بهترین اسکار زن مکمل است در کنار هنرپیشه آمریکایی ایلی فننینگ که اوهم در این فیلم کاندید اسکار زن مکمل نیز می‌باشد.

Sentimental Value در نه رشته کاندید اسکار است.علاوه بر چهار کاندید اسکاربرای نقش آفرینی هنرپیشه‌ها، دو کاندید برای بهترین فیلم و بهترین فیلم خارجی و یک کاندید برای بهترین فیلمنامه و یک کاندید برای بهترین کارگردانی و یک کاندید برای بهترین مونتاژ در کارنامه این فیلم خوب قرار دارد.

با حضورSentimental value و Secret Agent در گروه فیلمهای خارجی، شانس فیلم “یک تصادف ساده” اثر جعفر پناهی برای بردن اسکار بسیار کاهش می‌یابد. تا ببینیم در شب اسکار چه اتفاقی رخ خواهد داد.

مارتی سوپریم (Marty Supreme)

ماجرای فیلم پرتحرک “مارتی سوپریم” در دهه ۵۰ میلادی در نیویورک اتفاق می‌افتد و از همان ابتدای فیلم کارگردان “جاش سفدی” با استفاده از بازی بسیار خوب هنرپیشه جوان و با استعداد، تیموتی شالومی، ببینده را با سرعتی شگفت تا پایان فیلم با خود همراه می‌کند.

مارتی ماوزر (تیموتی شالومی) جوانی است که پینگ پنگ خیلی خوب بازی می‌کند ولی شرایط زندگی و رفتارش به او این فرصت را نمی‌دهد که آنطور می‌خواهد در تورنمت‌های پینگ پونگ شرکت کند. سرعت پیشامدها و مسائل و مشگلاتی که یکی پس از دیگری سر راه جاش سبز می‌شوند خود بنوعی مانند بازی یپینگ پونگ وسرعت و تغییر جهت توپ پینگ پونگ است. از حادثه ای به حادثه ای دیگر با شتابی فراوان ولی دلچسب بنوعی که یک لحظه ببینده را آرام نمی‌گذارد و بدنبال خود می‌کشد.

تیموتی شالومی که سال گذشته با بازی خیره کننده اش در نقش باب دیلون، خواننده انقلابی وافسانه ای دهه شصت کاندید اسکار شده بود امسال هم برای مارتی سوپریم کاندید اسکار است و از شانس بلایی برخوردار است. مضافا به اینکه در فیلمی با زمانی متجاوز از دوساعت، شالومی در تمامی صحنه‌های فیلم بازی دارد و بار اصلی بازیگری فیلم را یک تنه بدوش می‌کشد که د رکمتر فیلمی دیده شده است. در اصل می‌توان گفت که فیلم متعلق به شالامی است. او نقش مردی را به تصویر می‌کشد که فکر می‌کند اعتماد به نفسش ارزش اوست. او نه تنها از پذیرفتن نه به عنوان پاسخ خودداری می‌کند؛ بلکه هرگز قبل از صحبت کردن مکث و فکر نمی‌کند، و اغلب درهایی را که دیگران سعی می‌کنند برای او باز کنند، با دهان گشادش می‌بندد. او در عین حال نقشی را بازی می‌کند که جذاب‌ترین و آزار دهنده‌ترین فرد محیط است.اجرای شالومی در این فیلم یادآوربازی‌های خوب آل پاچینوی جوان در دهه ۷۰ است. با تکیه بر جابجایی زمانی فیلم انگار مارتی یک جوان بیست ساله زمان ماست که در دهه ۵۰ گیر افتاده است. رفتار و کلامش همان سرعتی را دارد که جوانان این دوره دارند.

دو بازی عالی در نقش مکمل، شالامی را تکمیل می‌کنند. دوست دختر شوهر دار مارتی نیز در نقش یک دوست دختر وفادار ظاهرمی شود و مارتی بااعتماد به نفس خاص خودش آنرا به “ریچل” نیزمنتقل می‌کند. اعتماد به نفسی که از آشنایی طولانی مدت او با کسی مثل مارتی ناشی می‌شود، به طوری که نه تنها متوجه نقش او می‌شود، بلکه می‌داند چگونه او را به بهترین نسخه از خودش تبدیل کند. و “گوئین پالترو” این هنرپیشه برنده اسکار قامت ستاره و بازیگری در حال افول که نیاز مبرمی به دوست داشته شدن دارد را به خوبی به نمایش می‌گذارد. ا و نیازمند این مورد توجه بودن و دوست داشتن است ، چه توسط جمعیتی در شب افتتاحیه تاتر و چه توسط بازیکن پینگ‌پنگی که عشقش او را نابود می‌کند.

و همه این جزئیات باعث می‌شود که “مارتی سوپریم” را به فیلمی خوب و بزرگ و موفق تبدیل کند. مارتی سوپریم از نظر تکنیکی هم بسیار موفق است. دارای فیلمبرداری و مونتاژی بسیار زیباست.

مارتی سوپریم در هشت رشته کاندید اسکار است. بهترین فیلم، بهترین کارگردانی ، بهترین هنرپیشه مرد نقش اصلی ، بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی لباس، بهترین هدایت هنرپیشگان (casting)، بهترین طراحی صحنه، و بهترین سناریو.

فرانگشتاین (Frankenstein)

“فرانگشتاین” آخرین ساخته فیلمساز رویایی مکزیک، “گئیرمو دل تورو” با طرح و داستانی متفاوت از فرانگشتاین‌های پیشین نیز یکی از ده فیلم منتخب اسکار است.

این داستان ده‌ها بار از زمان سینمای صامت تا بحال به فیلم درآمده و اغلب آنها همان مسیر داستانی دکتر فرانگشتاین را به نمایش می‌گذارند که او از مرده ای یک موجود زنده می‌سازد و آن موجود ترسناک خصلت‌های دوگانه بد و خوب دارد و حتی عاشق می‌شود و نهایتا خصلت بد بر او غالب می‌گردد و باعث نابودی دوباره او می‌شود. اما فرانگشتاین دل تورومتفاوت است. در این نسخه این خود دکتر فرانگشتاین و یا به عبارتی خود انسان و خالق است که تغییر شخصیت می‌دهد و از انسان به هیولا تبدیل می‌شود تا موجودی که خود درست کرده است را نابود کند. این هیولای ساخت بشر با اینکه قدرتی بسیار دارد، اما از نظر شخصیتی در مقابل خالقش که انسان باشد بسیار معقول تر، با احساس تر و منطقی تراست.

“فرانکنشتاین” گی ئرمو دل تورو یک اثر نفس‌گیر است، پاسخی است هیجان‌انگیز به آمال متعارف او در مورد پروژه‌های رویایی او. نویسنده/کارگردان چیزی تقریباً جدید و قطعاً غنی و عجیب و متفاوت می‌سازد از داستانی که همه ما فکر می‌کردیم به خوبی می‌شناسیم.

رمان “فرانکشتاین” از نویسنده معروف مری شلی در سال ۱۸۱۸ به نگارش درآمده و برای فیلم در در همان سال‌های پیدایش سینمای صامت، که چند سال پس از مرگ خود نویسنده است، آماده می‌شود.

سناریوی دل تورو کاملاً از نسخه اصلی الهام گرفته شده است. فیلم تقریباً از انتهای رمان، در قطب شمال، آغاز می‌شود، جایی که خالق و مخلوق نقش شکارچی و شکار را عوض کرده‌اند. اما فیلمساز داستان را به گونه‌ای روایت می‌کند که فیلم نه تنها در بهترین وجه از ژانر وحشت، تکان‌دهنده و ترسناک است، بلکه به طرزموجزی تکان‌دهنده است و انسانیتی را که جیمز ویل در فیلم‌های کلاسیک «فرانکنشتاین»، در دهه 1930 به آن دست یافته بود، را گسترش می‌دهد.

طراحی دل تورو، توسط طراحان همیشگی اش عجیب و غریب اجرا می‌شود و دائماً ما را با نما‌های شگفت‌انگیزی از زیبایی بصری شگفت‌زده می‌کند. فیلم مملواز قاب‌های مختلف از رنگ‌های قرمز و مشکی محبوب دل تورو هستند که منجر به یک کابوس بصری می‌شود که می‌توان در آن غرق شد. موسیقی متن الکساندر دسپلات به طور مناسبی با فیلم همگام است.

فرانگشتاین در هشت رشته کاندید اسکار است. برای بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (جیکوب الو رودی)،بهترین فیلمنامه (دل تورو)، بهترین صدابرداری، بهترین فیلمبرداری، بهترین موسیقی متن، بهترین طراحی لباس وبهترین گریم و استایل مو. با این همه آکادمی اسکار، خود دل تورو را برای کارگردانی این فیلم جزو پنج کارگردان منتخب نیاورده است که جای تعجب دارد.

«هَمِنت»(Hamnet)

فیلم «هَمِنت» محصول ۲۰۲۵، به کارگردانی کلوئی ژائو و با بازی‌های پر احساس جسی باکلی و پاول مسکال، ، به‌ویژه اجرای باکلی، ستایش بسیاری از بینندگان و منتقدان را برانگیخته است. برخی این فیلم را به عنوان شاهکاری از غم و اندوه تحسین می‌کنند، برخی دیگر آن را با وجود موضوع سنگینش، تا آن حد ارزشمند ارزیابی نمی‌کنند، و حتی تا حدی هم آنرا گاهی بی‌وزن می‌دانند.

همنت نام تنها پسر ویلیام شکسپیراست که فیلم بر مبنای آن ساخته شده است. کسی که مرگش الهام‌بخش شاهکار شکسپیر، نمایش «هملت» بوده است و ما فوراً متوجه می‌شویم که همنت و هملت نام‌های قابل تعویضی نیز هستند. جسی باکلی درنقش همسر شکسپیر و مادر همنت، بازی بسیار درخشانی از خود بروز می‌دهد که می‌توان به جرات گفت ، تمام بار احساسی فیلم را یک تنه بدوش می‌کشد و به حتم شانس اصلی بردن اسکار بهترین هنرپیشه زن امسال را دارد. و بر عکس آن نقش و بازی پاول مسکال در نقش شکسپیر بهیچ عنوان توانایی‌ها و شخصیت شکسپیر را نمایان نمی‌کند و نقص اصلی فیلم محسوب می‌شود. همنت توسط کلوئی ژائو کارگردانی شده است، که فیلم‌های پراحساس او پر از تصاویر چشمگیر و عمق احساس است. فیلم “سرزمین کوچ‌نشینان” او فیلم خوبی بود که در سال ۲۰۲۰ اکران شد.

همنت فیلمی است با گفتاری محدود ولی تصاویری زیبا از طبیعت. به شدت طبیعت گراست با تلفیقی عرفانی. صخنه‌های فیلم و حرکت دوربین در طبیعت انسان را بیاد فیلم‌های طبیت گرای ترنس مالیک می‌اندازد.

روند فیلم همنت در کل بسیار کند و آهسته است. ببنده انتظار دیالوگ و متن‌های سنگین شکسپیر را در طول فیلم دارد که با آن مواجه نمی‌شود، تا پانزده دقیقه آخر فیلم. که این پانزده دقیقه آنچنان سنگنین و پر احساس و حرفه درست شده است که کل فیلم را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و بیننده را تا روزهای بعد از تماشای فیلم به خود مشغول می‌کند.

همنت درهفت رشته امسال کاندید اسکار است. بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین هنرپیشه زن نقش اصلی، بهترین موسیقی متن فیلم، بهترین سناریو(Adapted Screenplay)، صحنه آرایی (Production Design) وهدایت و انتخاب هنرپیشگان (Casting) که برای اولین بار از امسال وارد رشته‌های اسکار شده است.

مامور مخفی (The Secret Agent)

“مامور مخفی” فیلمی است از کشور برزیل به کارگردانی کلبر مندونسا فیلیو و با بازی بسیار خوب واگنر مورا در نقش ماسلوکه برای همین نقش برنده جایزه گلدن گلوب و منتخبین منقد آمریکا هم شده است.

مامور مخفی بیشتر شبیه بیان یک رویا از ذهن یک هنرمند رؤیاپرداز است. این فیلم شخصیت و سبک بصری قوی دارد و با ریتم‌های مرموز خودش پیش می‌رود.

داستان مامور مخفی در سال ۱۹۷۷ در برزیل، تقریباً در اواسط یک دیکتاتوری نظامی ۲۱ ساله، اتفاق می‌افتد. یک درام، یک طنز، یک فیلم جاسوسی جذاب و آرام، با بازآفرینی زمان و مکان و با جلوه‌های اکسپرسیونیستی و سورئال که باید به همان شکل پذیرفته شوند. “واگنر مورا ” نقش مارسلو، که مردی است قدبلند، ریشو، با انرژی ملایم و چشمانی غمگین را بازی می‌کند. او با یک فولکس واگن زرد روشن به رسیف، پایتخت ایالت پرنامبوکو، برزیل، می‌رسد. ما نمی‌دانیم چرا او به رسیف آمده است. ما تا مدت‌ها نمی‌فهمیم. برای فهمیدن برخی مکالمات باید به زیرمتن توجه کنید. مارسلو و دیگر شخصیت‌های همسو با او سعی می‌کنند از گفتن دقیق منظورشان طفره بروند، زیرا ممکن است کسی در حال گوش دادن باشد. مامور مخفی به بازگشایی قتل‌هایی که در جریان حکومت نظامی در برزیل رخ داده می‌پردازد. با زبانی رمزآلود که پنداری هنوز هم ترس از حکومت دیکتاتوری و قتل که در هم جا هست‌، حضور دارد. برخی مرگ‌ها مجازات‌هایی هستند که علیه مخالفان رژیم وضع می‌شوند. برخی دیگر محصول جانبی و محصول جامعه و خیابانی هستند و بین آنها شباهت و وجه مشترک‌های زیادی وجود دارد. قاتلان اجیر شده و مأموران حکومتی آزادند که هرغریبه را به قتل برسانند و جسدش را از بین ببرند. و این قاتلان پس از کارشان یک شام خوب می‌خورند ومثل همه انسان‌های معمولی به رختخواب می‌روند. این فیلم تا حدودی در مورد چگونگی پذیرش جهانی است که چنین اتفاقاتی می‌تواند در آن رخ دهد وبیننده یاد می‌گیرد که چگونه در آن جهان حرکت و زندگی کند. “مامور مخفی از بعضی جهات ما را بیاد فیلم خوب محمد رسولف “شیطان وجود ندارد؟” می‌اندازد.

«مامور مخفی» در پی آن شروع درخشان ادامه پیدا می‌کند و کابوسی ظریف و دقیق را رقم می‌زند. فساد، بی‌توجهی به حقیقت و بی‌تفاوتی به رنج مردم در این زمان در تمام دنیا رایج و مشهود است. هر کاری که مارسلو انجام دهد، می‌دانیم خطرناک است و ممکن است عواقب بدی برایش داشته باشد. او حتی نمیتواند آنطور که دلخواه یک پدر است از پسر کوچکش، فرناندو، که به خانواده همسر سابقش سپرده شده و در رسیف زندگی می‌کند، مراقبت کند.

درنقدهای متفاوتی از “مامور مخفی” موجود است بعضی آن را نامنسجم یا پر پیچ و خم خوانده‌اند و بعضی آنرا کاملاً با منطق رویایی فیلمنامه هماهنگ می‌بینند و حتی وقتی که به نظر می‌رسد از واقعیت فاصله می‌گیرد، باز ریشه در واقعیت دارد.

این فیلم یکی از بهترین‌های سال و یکی از متمایزترین آنهاست. فیلمی است که بنظر می‌آید باید چند بار دیده شود، کاری که به ندرت با فیلم‌های جدید انجام می‌شود. زیرا هربار چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد و با هر بار تماشا، عمیق‌تر و تأثیرگذارتر می‌شود. پایان دلهره‌آور فیلم و بازی درخشان مورا در نقش اصلی فیلم را به سطح دیگری ارتقا می‌دهد.

مامور مخفی درچهار رشته کاندید اسکار است. علاوه بر بهترین فیلم خارجی، مانند Sentimental Value جزو ده کاندید بهترین فیلم هم می‌باشد که شانس فیلم جعفر پناهی برای دریافت جایزه بهترین فیلم خارجی را بسیارکم می‌کند. علاوه بر این، کاندید بهترین بازیکن مرد نقش اصلی (واگنر مورا) و بهترین انتخاب وهدایت هنرپیشگان (Casting) نیز می‌باشد.

رویاهای قطار (Train Dreams)

“رویاهای قطار” اثر باشکوه کلینت بنتلی، فیلمی است از نمایش پژواک‌‌ها. درامی است آرام و لطیف که در آن دوگانگی زندگی و مرگ در نماد قطارو جنگل در هم تنیده شده‌اند، چیزی که هم نمایانگر پیشرفت و هم نمایانگر ویرانی است. ریل‌های راه‌آهن که در قرن بیستم در سراسر ایالات متحده گسترش یافتند، هم با اتصال مردم، جهان را کوچک‌تر کرده اند و هم با قطع درختانی که قرن‌ها برای این کار وجود داشتند، چشم‌انداز را تغییر داده اند. کلینت بنتلی فیلم را بر اساس رمانی از دنیس جانسون به همین نام می‌سازد. داستانی است از یک زندگی عادی به شیوه‌ای خارق‌العاده و روایت زندگی مردی است که معتقد بود وجودش در بند گناه و تروما است. ا و در طول زندگی شاهد از دست دادن زن و فرزند و درختان و جنگل و در کل حیات است برای توسعه راه آهن و به عبارتی توسعه تمدن و تکنولوژی. «رویاهای قطار» مطالعه‌ای شخصیتی است از تولد تا مرگ. تأملی است بر زیبایی هر کس و هر چیز و اینکه چگونه ما به هم و به زمین و به همه کسانی که پیش از ما بر آن قدم گذاشته‌اند، متصل هستیم.

جوئل اجرتون بهترین بازی دوران حرفه‌ای خود را تا به امروز در نقش رابرت گرینیر انجام می‌دهد. او در نقش مردی صبورظاهر می‌شود که در کارش به عنوان کارگر قطار درختان را قطع می‌کند، ریل‌ها را در زمین فرو می‌کند و حتی به ساخت پل‌ها کمک می‌کند و اغلب ماه‌ها دور از خانه و خانواده است. او از این تغییرات شگفت‌زده می‌شود. بخش زیادی از داستان او از طریق راوی ، ویل پاتون به طرزی فوق‌العاده روایت می‌شود، که صدایش همزمان آرامش‌بخش و قدرتمند است. او به جای رابرت که اغلب ساکت است صحبت می‌کند و درباره برخوردهای تکان‌دهنده در حین کار، از جمله لحظه کلیدی قتل یک مهاجر چینی، برای ما می‌گوید. رابرت تا آخر عمرش به این فکر می‌کند که آیا بی‌عملی او در آن لحظه، منجر به تراژدی‌هایی که برایش اتفاق افتاده، شده است یا خیر.

آرامش رابرت درفیلم همراه با فیلمبرداری بسیار زیبا از طبیعت به آرامش بینیده منتقل می‌شود. صحنه‌های متعددی در فیلم، زیبایی فیلم‌های ترنس مالیک را به یاد می‌آورد که به نظر می‌رسد بزرگترین الهام‌ بخش کارگردان فیلم باشد.

صحنه‌های اولیه فیلم و آشنایی رابرت با همسرش و ازدواج آنها و طراحی خانه و زندگی مشترک پیش روی خود خیره‌کننده بسیار زیبا و دلچسب است. صحنه‌ای که در آن آنها با سنگ‌ها نقشه خانه‌ای را که قصد دارند در کنار رودخانه بسازند، ترسیم می‌کنند، یک گوهر است. دو جوانی که در خیال همه چیز را ترسیم می‌کنند و در نهایت آن خیال را می‌سازند و صاحب یک دختر هم می‌شوند، و همه اینها قبل از آنست که تراژدی غیرقابل وصفی رویاهای رابرت را در هم بشکند.

بنتلی با همکاری فیلمبردار آدولفو ولوسو که در گذشته فیلم زیبای “Jockey” از او را نیز فیلمبرداری کرده است با استفاده از موسیقی متن جذاب برایس دسنر عضو گروه The National ، به فیلم خود کیفیتی شبیه به یک رویا یا خاطره می‌بخشد. اما دلیل اینکه این فیلم یکی از بهترین‌های سال است، نحوه‌ی پیوند او بین واقعیت بی‌رحم و شعر رویایی است. در یکی از اولین نماهای فیلم، یک جفت چکمه را می‌بینیم که به درختی در جنگل میخکوب شده‌اند و به نظر می‌رسد نسل‌ها در اثر آب و هوا و زمان درآنجا مانده است. این چیزی است که در جنگل دیده می‌شود و شاید با کمی مکث داستان پشت آن را در نظر تجسم کنیم. آنها چگونه به اینجا رسیدند؟ آنها چه کسانی بودند؟ داستان او چه بوده؟ این فیلم همزمان هم غنایی و هم پیش پا افتاده است. نمایی است از زندگی یک کارگر با نوعی ظرافت اسطوره‌ای، وچند گانگی خاصی که در سراسر فیلم جریان دارد. زندگی عادی است؛ زندگی زیباست.
این فیلم داستان تعادل است اتصال ما بهم. این دنیا می‌تواند همزمان هم باشکوه و هم روح‌خراش باشد. ما درد و شادی خود را به یک اندازه حمل می‌کنیم، هر دو اینها ما را تعریف می‌کنند. در «رویاهای قطار» جمله‌ی شگفت‌انگیزی می‌شنویم، از کسی که رابرت در اواخر عمر با او ملاقات می‌کند . «درخت مرده به اندازه‌ی درخت زنده مهم است».

رویای قطار در چهار رشته کاندید اسکار است. برای بهترین فیلم، بهترین فیلمبرداری و بهترین موسیقی متن فیلم، و بهترین فیلمنامه.

F1

به گمانم فقط حضور برد پیت در این فیلم است که F1 را در ردیف ده فیلم منتخب اسکار گنجانده است. داستان مسابقات رانندگی و راننده‌های حرفه ای ایست با فیلمبرداری و مونتاژی حرفه ای. بنظرم فیلمی است بغایت تجاری ولی از نظر تکنیکی در سطحی بالا.

برد پیت در نقش سانی هیز، مردی و ظیفه ‌شناس، آرام وبسیار حرفه ای در حرفه رانندگی اتومبیل‌های مسابقات رانندگی، بازی می‌کند. راننده‌ای که توسط یکی از رقبای قدیمش (هاویر باردم) دعوت به کار برای راندن اتومبیل یک کمپانی می‌شود که اخیرا در مسابقات رانندگی اقبال چندانی نداشته و رو به افول است. سانی هیز در نهایت با پیروزی‌های پی در پی کمپانی را نجات می‌دهد و خود به مقام قهرمانی می‌رسد. مانند همه فیلم‌های قهرمان‌ساز، رقابت، و دشمنی، کمی بالا و پائین شدن در مسابقات و کمی هم روابط عاطفی (بکو عشقی) چاشنی فیلم است. بازی برد پیت هم همان بازی کلیشه ای اکثر فیلمهای اوست.

جوزف کوزینسکی، کارگردان فیلمهای معروف و تجاری «تاپ گان: ماوریک»، کارگردانی F1 را بعهده دارد واینبار بجای تام کروز از برد پیت برای اعتبار گیشه ای فیلم استفاده می‌کند که موفق هم هست. کوزینسکی قصد آنرا داشت که همان تعادلی را که برای تام کروز در تاپ گان ایجاد کرده بود، با خلق یک فیلم ماجراجویی جذاب دیگر در مورد یک فرد مسن و جذاب که وظیفه مربیگری نسل بعدی را بر عهده می‌گیرد، برقرار کند. کوزینسکی و پیت تنها به میزان کمی ازآن موفقیت دست می‌یابند. بنظرم هنوز فیلم کلاسیک Grand Priux (جایزه بزرگ) که در دهه هفتاد بصورت سینه راما با بازی‌های ایومونتان و جیمز گارنر ساخته شده بود یک سر و گردن از فیلم F1 بالا تراست.

F1 در چهار رشته کاندید اسکار شده است. بهترین فیلم، بهترین مونتاژ، بهترین جلوه‌های ویژه و بهترین صدا برداری.

”بوگونیا” (Bugonia)

جهان در حال مرگ است و یورگوس لانتیموس کارگردان فیلم، می‌خواهد پایان آن را تسریع کند. ابزارهای او در “بوگونیا”، که یک کمدی سیاهِ کنایه‌آمیز و تخیلی است که ممکن است قابل فهم‌ترین فیلم او تا به امروز باشد. فیلم تقابل یک زنبوردار پارانوئید و یک مدیرعامل جنجالی زیست ‌پزشکی است. زنبوردار، تدی (جسی پلمونز)، عرق‌ریزان، کثیف و بداخلاق، با پسرعموی تأثیرپذیرش دانی (آیدان دلبیس) برای ربودن میشل فولر (اما استون) مدیر عامل جنجالی، همکاری می‌کنند، زیرا معتقدند او یک موجود فضایی از گونه آندرومدا است که قصد نابودی بشریت را دارد. نظریه آنها از پادکست‌های توطئه، منابع مختلف آنلاین و هرگونه خبری از حمله موجودات فضایی به زمین ناشی می‌شود. نقشه این زوج، به قول تدی، مستلزم آن است که آنها خود را از “وسواس روانی” خود پاک کنند.

“بوگونیا” با ریتمی تند و دیالوگ‌های بی‌حد و حصر آغاز می‌شود. کارگردان بین تمرین‌های تدی و دانی در خانه دنج اما فرسوده‌شان، در حالی که میشل در خانه مدرن و بی‌روحش ورزش می‌کند، کات می‌زند. تدی و دانی حرکات کششی انجام می‌دهند و قدم‌های بلندی برمی‌دارند و خودشان را با مواد شیمیایی اخته می‌کنند. میشل روی تردمیل می‌رود و چند قرص ویتامین می‌خورد. ظاهرا فیلم بما می‌گوید که پولدارهاهم درست مثل ما هستند ولی با ظاهرو نوع زندگی متفاوت. تدی و دانی، با لباس‌های ورزشی نقره‌ای کثیف و ماسک‌های ارزان، میشل متمول را می‌ربایند. آنها سرش را می‌تراشند. موهایی بلند که به زعم آنها وسیله ایست برای ارتباط او با همنوعان فضایی اش. او را لخت می‌کنند، بدنش را با لوسیون می‌پوشانند و او را به تختی در زیرزمین خانه‌شان زنجیر می‌کنند. بخش عمده فیلم بازجویی تدی از میشل است.

از همان ابتدا، لانتیموس تصمیم بصری جذابی ارائه می‌دهد. هر وقت تدی، میشل را به چالش می‌کشد، کارکردان تدی را از زاویه پایین و استون را از زاویه بالا به تصویر می‌کشد. چهره استون با سری طاس و چشمانی گشاده، اغلب رنه ژان فالکونتی را در فیلم «مصائب ژاندارک» به یاد می‌آورد. بخش زیادی از فیلم «بوگونیا» این پرسش را مطرح می‌کند که هیولاها و ستمگران چه کسانی هستند و چه چیزی به طور ملموس از نظرانسانی و از احساسی بیگانه است. این فیلم شباهت‌های آشکاری با “ادینگتون” با بازی واکوئین فینکس و پدرو پاسکال دارد. نقدی است بر یک همگرایی عمومی و اپیدمی همه گیر و پس‌لرزه‌هایی که هنوز در حال وقوع است.

در جدال لفظی بین جسی پلمونز و اما استون، طنز زیرکانه و خاص کارگردان توجه ما را به خود جلب می‌کند. این کمک می‌کند که پلمونز و استون بتوانند با تکان دادن صورتشان، کمی از نظر بصری، صحنه را به هم نزدیک کنند و فیلمبردار، تمام قاب را در اختیار هر دو بازیگر قرار می‌دهد تا درخشش خود را به نمایش بگذارند. میشل اغلب با لحنی منفعل-پرخاشگرانه و رسمی صحبت می‌کند که نه تنها برای تدی بیگانه به نظر می‌رسد، بلکه او را نیز عصبانی می‌کند. تدی از یک قاضی و هیئت منصفه با اعتماد به نفس، به کسی تبدیل می‌شود که با نگرانی تفنگ ساچمه‌ای خود را بسوی همکار خود دانی نشانه می‌رود.

“بوگونیا” فیلمی خشمگین است. از دنیا عصبانی است؛ از بشریت عصبانی است. با این وجود، ساختار فیلم برای آشکار کردن تمام ابعاد این خشم به طرز شگفت‌آوری عمدی است. تدی معتقد است که او و دانی باید قبل از ماه‌ گرفتگی بعدی که سه روز دیگر است، میشل را گروگان بگیرند، و امیدوارند که به سفینه مادر او برسند و برای آزادی او مذاکره کنند تا زمین را به حال خود رها کنند. بنابراین، هر روز یک روز واحد است، با یک کارت شمارش معکوس که نشان می‌دهد زمین هر روز به نابودی خود نزدیک و نزدیک ترمی‌شود.

بازی اما استون خوب است ولی نه در سطح فیلمهای قبلی او Poor Things و La La Land . ولی باز هم برای نقش اصلی زن کاندید بهترین‌ها و اسکار شده است.

“بوگونیا” در چهار رشته کاندید اسکار است. بهترین فیلم، بهترین هنرپیشه زن نقش اصلی، بهترین فیلمنامه و بهترین موسیقی متن فیلم.




نظر شما درباره این مقاله:







اسرائیل خواهان چه پایانی برای جنگ است؟ ">
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 9:55

اسرائیل خواهان چه پایانی برای جنگ است؟





نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ: در حال نابودی ‘رژیم تروریستی ایران’ هستیم
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Fri, 13.03.2026, 8:18

ترامپ: در حال نابودی ‘رژیم تروریستی ایران’ هستیم


دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا ساعاتی پیش در شبکه اجتماعی تروث‌سوشال نوشت که آمریکا از همه نظر در حال نابودی کامل حکومت جمهوری اسلامی است.

او تصریح کرد: «ما در حال نابودی کامل رژیم تروریستی ایران هستیم؛ از نظر نظامی، اقتصادی و غیره. با این حال، اگر روزنامه ‘نیویورک‌تایمزِ رو به زوال’ را بخوانید، به اشتباه فکر خواهید کرد که ما در حال پیروزی نیستیم.»

آقای ترامپ افزود: «نیروی دریایی ایران از بین رفته است، نیروی هوایی‌شان دیگر وجود ندارد، موشک‌ها، پهپادها و هر چیز دیگری [که داشتند] در حال تارومار شدن است و رهبرانشان از روی زمین محو شده‌اند.»

رئیس‌جمهوری آمریکا اضافه کرد: «ما قدرت آتش بی‌نظیر، مهمات نامحدود و زمان بسیار زیادی در اختیار داریم؛ تماشا کنید که امروز چه بلایی سر این ‘دیوانه‌های پس‌فطرت’ می‌آید.»

او یادآور شد «آن‌ها ۴۷ سال است که مردم بی‌گناه را در سراسر جهان می‌کشند و حالا من، به عنوان چهل‌وهفتمین رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، دارم آن‌ها را می‌کشم. چه افتخار بزرگی است که این کار را انجام می‌دهم!»

دونالد ترامپ در اظهار نظری دیگر در این زمینه، سخنان منتسب به رهبر جدید جمهوری اسلامی را لفاظی خواند و گفت که او باید در عمل خودش را ثابت کند.

در پیام منتسب به مجتبی خامنه‌ای، رهبر جدید جمهوری اسلامی، بر تداوم رویکردهای تقابلی، از جمله بستن تنگه هرمز، تأکید شده و از کشورهای همسایه ایران خواسته شده که پایگاه‌های آمریکایی را در قلمرو خود ببندند.

دونالد ترامپ، این قبیل سخنان را لفاظی‌هایی خواند که باید دید در عمل چه می‌شود.

در گفت‌وگویی با فاکس‌نیوز که قرار است نسخه کامل آن بعدازظهر جمعه به وقت ایران از این شبکه تلویزیونی پخش شود، از دونالد ترامپ در مورد پیامش به رهبر جدید ایران پرسیده شده است.

رئیس‌جمهوری آمریکا در پاسخ گفته است که «خب، آنها خیلی دارند حرف می‌زنند، او باید در عمل خودش را ثابت کند. باید دید چه می‌شود، چون ما داریم تارومارشان می‌کنیم.»

آقای ترامپ افزوده است: «ما بیشتر موشک‌های‌شان را از کار انداختیم. خیلی از پهپادهاشان را زدیم. بسیاری از مکان‌هایی را که در آن موشک و پهپاد می‌ساختند، نابود کردیم. ما داریم سخت‌تر از هر کسی بعد از جنگ جهانی دوم به آنها ضربه می‌زنیم.»

عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل در ایران که به حذف علی خامنه‌ای رهبری جمهوری اسلامی و ده‌ها فرمانده ارشد نظامی ایران منجر شد، در حالی به پایان دومین هفته خود می‌رسد که بسیاری از زیرساخت‌های موشکی و ضدموشکی، سایت‌های مرتبط با فعالیت‌های هسته‌ای و نیز کشتی‌های جنگی جمهوری اسلامی هدف قرار گرفته و نابود شده‌اند.

مجتبی خامنه‌ای که بیش از یک هفته بعد از کشته شدن پدرش به عنوان جانشین او اعلام شد، هنوز در انظار عمومی ظاهر نشده و از او تنها بعد از چند روز یک پیام متنی طولانی منتشر شده که نشان می‌دهد رویکرد تقابلی جمهوری اسلامی با او تغییر نخواهد داشت.

صدای آمریکا




نظر شما درباره این مقاله:







چرا ایران تنگه هرمز را مسدود می‌کند؟
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 23:18

چرا ایران تنگه هرمز را مسدود می‌کند؟


نیویورک تایمز / ۱۲ مارس ۲۰۲۶

روز پنجشنبه، دو نفتکش در نزدیکی سواحل عراق مورد حمله قرار گرفته و در آتش سوختند؛ این تازه‌ترین مورد از سلسله حملاتی است که در جریان جنگ خاورمیانه، بخش انرژی جهانی را فلج کرده است.

ایران مسئولیت چندین حمله به کشتی‌های تجاری در خلیج فارس و تنگه هرمز را بر عهده گرفته است؛ آبراهی که در شرایط عادی، یک‌پنجم تولید نفت جهان از آن عبور می‌کند. تهران اعلام کرده است که اجازه نخواهد داد محموله‌های نفتی که به نفع ایالات متحده و متحدانش است، از این تنگه عبور کنند.

در پی این حوادث، قیمت نفت به محدوده ۱۰۰ دلار در هر بشکه جهش کرده و ده‌ها کشور را مجبور ساخته تا برای ثبات بخشیدن به اقتصاد خود، ذخایر استراتژیک انرژی‌شان را آزاد کنند.

حملات به خطوط کشتیرانی، موفقیتی استراتژیک برای ایران محسوب می‌شود؛ چرا که علیرغم تحت فشار بودنِ خودِ ایران در جریان درگیری‌ها، فشار اقتصادی سنگینی را بر ایالات متحده و متحدانش وارد کرده است. اقدامات تهران همچنین این پرسش را برانگیخته که آیا ایالات متحده برنامه‌ای برای مقابله با مسدود شدن طولانی‌مدت این تنگه داشته است یا خیر.

مجتبی خامنه‌ای، رهبر جدید ایران، در این باره گفت: «اهرم مسدودسازی تنگه هرمز باید همچنان مورد استفاده قرار گیرد.»

آخرین تحولات چیست؟

روز پنجشنبه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران مسئولیت حمله به یکی از دو نفتکش در سواحل عراق را بر عهده گرفت و اعلام کرد که این کشتی با پرچم جزایر مارشال، هشدارها را «نادیده گرفته و از آن‌ها سرپیچی کرده است».

یک گروه نظارت بر دریانوردی بریتانیا نیز اعلام کرد که کشتی سومی در نزدیکی دبی هدف یک پرتابه ناشناس قرار گرفته است. نگرانی‌های امنیتی در روز پنجشنبه همچنین باعث تعطیلی پایانه‌های صادرات نفت در عراق و عمان شد.

در مجموع، از زمان حمله ایالات متحده و اسرائیل به ایران در اواخر فوریه، بیش از ۱۰ فروند کشتی هدف قرار گرفته‌اند.

چرا تنگه هرمز تا این حد حیاتی است؟

تنگه هرمز آبراهی استراتژیک است که خلیج فارس را به دریای عمان و اقیانوس هند متصل می‌کند. این تنها مسیر دریایی برای انتقال نفت، گاز طبیعی و سایر کالاها از خلیج فارس است. خط ساحلی ایران در تمام طول این تنگه و خلیج فارس امتداد دارد.

طبق اعلام آژانس بین‌المللی انرژی، در باریک‌ترین نقطه تنگه — میان ایران در شمال و شبه‌جزیره مسندمِ عمان در جنوب — عرض کانال قابل کشتیرانی برای ترافیک ورودی و خروجی، تنها حدود دو مایل (۳.۲ کیلومتر) است.

در زمان‌های عادی، حدود ۲۰ درصد از نفت و گاز طبیعی مایع (LNG) جهان از این تنگه عبور می‌کند. مقصد بیشتر این سوخت‌های فسیلی آسیا، به‌ویژه چین، هند، ژاپن و کره جنوبی است.

علاوه بر نفتکش‌ها، کشتی‌های بزرگ دیگری مانند خودروبرها و کشتی‌های کانتینری نیز از این مسیر تردد می‌کنند. کالاهای صنعتی حیاتی از جمله هلیوم قطر، کود شیمیایی عمان و عربستان سعودی، و مواد اولیه پلاستیک از مجتمع‌های پتروشیمی عربستان و امارات نیز از هرمز می‌گذرند.

ایران چگونه مسیر تردد را مسدود می‌کند؟

ارتش ایران در حال حاضر از مزیت استراتژیک در خلیج فارس و تنگه هرمز برخوردار است و توانایی تهدید ترافیک کشتیرانی را دارد، حتی پس از آنکه بخش بزرگی از نیروی دریایی آن در حملات ایالات متحده و اسرائیل آسیب دیده است.

پرتابه‌ها: از زمان آغاز جنگ، حداقل ۱۲ کشتی باری و نفتکش در خلیج فارس و تنگه هرمز هدف قرار گرفته‌اند که ایران مسئولیت چندین مورد را پذیرفته است. دقیقاً مشخص نیست از چه نوع سلاحی استفاده شده، اما ارتش ایران در طول این درگیری طیف وسیعی از موشک‌ها و پهپادها را به کار گرفته است.

مین‌های دریایی: مرحله بعدی درگیری‌ها ممکن است شامل مین‌های دریایی باشد؛ مواد منفجره‌ای که اغلب بزرگتر از یک توپ ساحلی نیستند اما می‌توانند کشتی‌های عظیم را غرق کنند. به گفته مقامات آمریکایی، ایران روز پنجشنبه مین‌گذاری در تنگه هرمز را آغاز کرده است.

یک مقام آمریکایی اظهار داشت که اگرچه ایالات متحده ده‌ها فروند از کشتی‌های بزرگ مین‌گذار ایران را منهدم کرده، اما ایران از قایق‌های کوچک‌تری استفاده می‌کند که سپاه پاسداران صدها یا شاید هزاران فروند از آن‌ها را در اختیار دارد. ارتش آمریکا اعلام کرد از زمان شروع جنگ بیش از ۳۰ شناور مین‌گذار را منهدم کرده، اما هنوز مشخص نیست چه تعداد مین به طور واقعی در کف تنگه رها شده است.

بیمه: حتی با وجود تعداد نسبتاً کم حملات، هزینه بیمه کشتی‌ها برای عبور از تنگه به شدت افزایش یافته و عملاً تردد را غیرممکن کرده است. پرزیدنت ترامپ گفته است که دولت آمریکا ممکن است پوشش بیمه‌ای مقرون‌به‌صرفه ارائه دهد، اما کارشناسان نسبت به این موضوع تردید دارند و هزینه‌ی احتمالی آن را بیش از ۳۰۰ میلیارد دلار تخمین می‌زنند.

نفتکش‌های خودِ ایران: سال‌ها تحلیلگران نظامی بر این باور بودند که ایران تنگه را نخواهد بست زیرا برای صادرات نفت خود به آن نیاز دارد. اما تحلیلگران کشتیرانی می‌گویند در روزهای اخیر، ایران در حالی که دیگران را تهدید می‌کند، نفت خود را بارگیری و از تنگه عبور داده است. طبق داده‌های شرکت تحلیل کشتیرانی «لویدز لیست»، از اول مارس تاکنون دست‌کم ۱۰ نفتکش و کشتی حمل گاز از ایران خارج شده و از تنگه عبور کرده‌اند.

این وضعیت چه تاثیری بر قیمت انرژی در جهان دارد؟

آژانس بین‌المللی انرژی روز پنجشنبه اعلام کرد که جنگ در خاورمیانه باعث «بزرگترین اختلال در عرضه در تاریخ بازار جهانی نفت» شده است.

در ایالات متحده، قیمت بنزین حدود ۲۰ درصد افزایش یافت. در اروپا، قیمت گاز طبیعی بیش از ۴۳ درصد جهش کرد و قیمت گازوئیل دو برابر شد. آسیا که تقریباً ۷۰ درصد از نفت خام عبوری از هرمز را دریافت می‌کند، سخت‌ترین ضربه را متحمل شده است؛ تا جایی که کشوری مانند پاکستان برای صرفه‌جویی در مصرف سوخت، هفته کاری را به چهار روز کاهش داده است.

در واکنش به این بحران، ۳۲ کشور عضو آژانس بین‌المللی انرژی در این هفته با آزادسازی ۴۰۰ میلیون بشکه نفت از ذخایر استراتژیک خود موافقت کردند که بزرگترین رقم در تاریخ است. با این حال، این اقدام قیمت‌ها را پایین نیاورد: قیمت نفت خام برنت روز پنجشنبه برای مدتی به بالای ۱۰۰ دلار بازگشت که حدود ۳۰ دلار بیشتر از زمان پیش از شروع جنگ است.

افزایش قیمت انرژی در سراسر اقتصاد جهانی طنین‌انداز شده، تورم را تشدید کرده و ثبات کشورهای جهان را به خطر انداخته است.

دونالد ترامپ همواره بر «سلطه انرژی» ایالات متحده به عنوان بزرگترین تولیدکننده نفت جهان تاکید کرده است، اما از آنجا که نفت یک کالای دارای قیمت جهانی است، افزایش قیمت نفت خام مستقیماً به معنای گران شدن بنزین در جایگاه‌های سوخت آمریکا خواهد بود، فارغ از اینکه این کشور چقدر در داخل تولید می‌کند.




نظر شما درباره این مقاله:







ترامپ: حضور تیم ملی فوتبال ایران
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 23:03

ترامپ: حضور تیم ملی فوتبال ایران





نظر شما درباره این مقاله:







احتمال اسکورت کشتی‌ها در تنگهٔ هرمز
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 22:51

احتمال اسکورت کشتی‌ها در تنگهٔ هرمز





نظر شما درباره این مقاله:







یانار محمد، مدافع حقوق زنان عراق به قتل رسید
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 19:24

یانار محمد، مدافع حقوق زنان عراق به قتل رسید


آدام نوسيتر / نیویورک تایمز / ۱۲ مارس ۲۰۲۶

یانار محمد، فمینیست و مدافع حقوق زنان عراقی که شبکه‌ای از خانه‌های امن را برای زنان آسیب‌دیده و قربانیان ایزدی خشونت‌های جنسی داعش ایجاد کرده بود، در تاریخ ۲ مارس در مقابل خانه‌اش در بغداد کشته شد. او ۶۵ سال داشت.

«سازمان آزادی زن در عراق»، گروهی که او یکی از بنیان‌گذارانش بود، در بیانیه‌ای اعلام کرد که دو فرد مسلح موتورسوار به سوی خانم محمد تیراندازی کردند و او بر اثر شدت جراحات در بیمارستان درگذشت.

دیده‌بان حقوق بشر مرگ او را «ضایعه‌ای عمیق» خواند. رزاو صالحی، پژوهشگر امور عراق در سازمان عفو بین‌الملل، این قتل را «حمله‌ای حساب‌شده برای خفه کردن صدای مدافعان حقوق بشر» توصیف کرد.

هر دو سازمان از دولت عراق خواستند تا درباره این قتل تحقیق کند؛ قتلی که به گفته عفو بین‌الملل، بخشی از الگوی ترورهای هدفمند فعالان حقوق بشر در این کشور است و احتمالاً توسط واحدهای وابسته به گروه‌های شبه‌نظامی «حشد الشعبی» انجام شده است. این گروه‌های شبه‌نظامی که عمدتاً شیعه هستند، اسماً تحت کنترل دولت قرار دارند اما بیشتر از تهران فرمان می‌برند.

عبدالامیر الشمری، وزیر کشور عراق، اعلام کرد که یک تیم تحقیقاتی برای بررسی این قتل تشکیل خواهد شد.

خانم محمد که برنده چندین جایزه بین‌المللی حقوق بشر بود، زندگی خود را وقف پناه دادن و مراقبت از قربانیان تجاوز، آزار جسمی و سایر بدرفتاری‌ها در جامعه‌ای کرد که حقوق اولیه زنان در آن تحت تهدید مداوم است.

به گفته این سازمان، آن‌ها ۱۰ خانه امن در مرکز و جنوب عراق ایجاد کرده بودند، اما جنت الغزی، همکار خانم محمد، در پیامکی اعلام کرد که به دلیل «آزارهای مداوم»، اکنون تنها ۶ خانه باقی مانده است. خود خانم محمد نیز همواره در معرض تهدیدهای جانی بود.

خانم محمد در سال ۲۰۱۷ به روزنامه «تریبون دو ژنو» گفته بود که این خانه‌های امن به صورت مخفیانه فعالیت می‌کنند و فاقد مجوز رسمی هستند، هرچند اکنون برخلاف گذشته، گاهی ارجاعات رسمی از سوی نهادهای دولتی دریافت می‌کنند.

بیش از ۲۰ سال، یانار محمد صدایی رسا در تظاهرات‌ها، تالارهای پارلمان عراق و مطبوعات بود. مبارزات او برای رهایی زنان از محدودیت‌های بنیادگرایان اسلامی و دولت، او را نزد هیچ‌کدام از این دو گروه محبوب نساخته بود.

او که به عنوان معمار آموزش دیده بود، در سال ۲۰۰۳ و پس از حمله به رهبری آمریکا که منجر به سرنگونی صدام حسین شد، از تبعید خودخواسته هشت‌ساله در لبنان و کانادا بازگشت. او کار خود را از کوچک شروع کرد؛ سازمان آزادی زن در عراق را در مرکز بغداد بنیان نهاد و دو اتاق امن باز کرد که به سه زن پناه می‌داد. در آن سال‌ها، او اسلحه حمل می‌کرد و گاهی با محافظ تردد می‌کرد. او برای ترویج دیدگاه‌های خود، روزنامه فمینیستی «المساوات» (برابری) را راه‌اندازی کرد.

تا سال ۲۰۱۲، سازمان او دو پناهگاه داشت. در سه سال بعد، این تعداد به پنج رسید؛ چرا که او تمرکز خود را بر کمک به زنان ایزدی گذاشت؛ اقلیت قومی تحت ستمی که توسط داعش به بردگی جنسی گرفته شده و مورد تجاوز جمعی قرار گرفته بودند. وب‌سایت این سازمان اعلام کرده است که در مجموع، آن‌ها «جان بیش از ۷۰۰ زن، دختر و افراد جامعه رنگین‌کمانی (L.G.B.T.Q)» را نجات داده‌اند.

مهیار کاظم، پژوهشگر ارشد «یونیورسیتی کالج لندن» که در تاسیس سازمان خانم محمد مشارکت داشت، پس از مرگ او در مجله آنلاین «کانتر فایر» نوشت: «تأسیس این پناهگاه‌ها، یانار محمد را در تقابل مستقیم با خانواده‌ها، اعضای قبایل، احزاب سیاسی مذهبی و بخش‌هایی از دولت عراق قرار داد.»

اما خانم محمد تاکید داشت که از به چالش کشیدن مراکز قدرت مردانه و سنتی عراق هراسی ندارد. او به تریبون دو ژنو گفته بود: «وقتی تغییر تدریجی را در یک فرد می‌بینم که خود را بازسازی می‌کند و سلامت می‌یابد، این منبع عظیمی از قدرت برای ادامه مبارزه به عنوان مدافع زنان است.»

او می‌گفت پناهگاه‌های سازمانش «تنها مکان‌های امنی هستند که زنان می‌توانند برای فرار از قتل‌های ناموسی به آنجا بروند»؛ قتل‌هایی که توسط اعضای آسیب‌دیده خانواده به دلیل گناهان ادراکی زنان و بدون مجازات انجام می‌شوند.

او هیچ اعتمادی به دولت عراق برای محافظت از زنان نداشت. او معتقد بود نهادهای کشور سرکوبگر باقی مانده‌اند و اغلب در برابر دیکته‌های اسلام بنیادگرا تسلیم می‌شوند.

تحصیلات خانم محمد در دانشگاه بغداد و در دوران رژیم سکولار اما خونریز بعثی صدام حسین انجام شد؛ دورانی که به زعم برخی، آزادی‌های بیشتری برای زنان وجود داشت. او حدود پنج سال پیش در مصاحبه‌ای با گروه فعال «ابتکار زنان برنده نوبل» گفت که دولت فعلی عراق «اجازه اجرای برنامه‌ای را داده است که حقوق زنان را نادیده می‌گیرد.»

در سال ۲۰۲۳، او بار دیگر به طور موقت به کانادا (که شهروند آن شده بود) گریخت، زیرا دولت عراق حکم بازداشت او را به اتهام «قاچاق انسان» صادر کرده بود. خانم محمد در مصاحبه‌ای با مجله «مناره» گفت که او دقیقاً به همان اقدامی متهم شده است که زنان را در برابر آن محافظت می‌کرد.

او و دیگر فعالان علیه قانون موسوم به «احوال شخصیه» عراق مبارزه کردند و امتیازاتی هم گرفتند (از جمله لغو ازدواج در ۹ سالگی)؛ اما زمانی که این قانون سرانجام در سال ۲۰۲۵ تصویب شد، ازدواج در ۱۵ سالگی و همچنین چندهمسری را به رسمیت شناخت.

او به «ابتکار زنان برنده نوبل» گفته بود: «سیاست‌های دولت بر پایه مذهب و به شدت پدرسالارانه و قبیله‌ای است و آن‌ها نفرت از زنان را ترویج می‌کنند.»

یانار محمد در ۲۵ نوامبر ۱۹۶۰ در بغداد متولد شد. او فرزند سوم از پنج فرزند حسن محمد (مهندس) و نجیبه صابر (معلم) بود.

او بعدها درباره اولین درس فمینیسم در زندگی‌اش نوشت؛ زمانی که در کودکی متوجه شد مادربزرگش در ۱۴ سالگی عروسِ کودک پدربزرگش شده است.

در نامه‌ای به مادرش که در سال ۲۰۰۳ از بی‌بی‌سی پخش شد، خانم محمد نوشت: «مادر عزیز... آن مرد “محترم” که تو هنوز او را پدر صدا می‌کنی، چگونه توانست به معصومیت یک دختر، کودکی در اوایل نوجوانی، تجاوز کند و او را شکنجه دهد؟ چه چیزی به او این حق را داده بود؟»

خانم محمد در رشته معماری در دانشگاه بغداد تحصیل کرد و در سال ۱۹۸۴ مدرک کارشناسی و در سال ۱۹۹۳ مدرک کارشناسی ارشد خود را دریافت نمود.

با دشوارتر شدن زندگی در عراق تحت تحریم‌های بین‌المللی پس از جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱، او در سال ۱۹۹۵ ابتدا به لبنان و دو سال بعد به همراه همسر اول و پسرشان به کانادا گریخت. در سال ۱۹۹۸، زمانی که در تورنتو زندگی می‌کرد، سازمان «دفاع از حقوق زنان عراقی» را تأسیس کرد که پیش‌درآمد سازمان بعدی او بود.

مهیار کاظم نوشت که پس از بازگشت به بغداد در سال ۲۰۰۳، خانم محمد به طور فزاینده‌ای هدف تهدید قرار گرفت، به ویژه پس از آنکه یک روسری را در ملاء عام سوزاند. او در تظاهرات ضد دولتی سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۹ نقش فعالی داشت. وی به عنوان منتقد حضور آمریکا در عراق، در سال ۲۰۱۷ از پذیرش جایزه‌ای از سوی وزارت امور خارجه آمریکا خودداری کرد.

او در سال ۲۰۰۸ جایزه حقوق بشر بنیاد «گرابر» و در سال ۲۰۱۶ جایزه یادبود پروفسور «تورولف رافتو» را دریافت کرد.

خانم محمد که یک بار طلاق گرفته و دوباره ازدواج کرده بود، از خود همسر، یک پسر، چهار خواهر و برادر و پدرش را به یادگار گذاشته است. (سازمان او با استناد به مسائل امنیتی، درخواست کرد که نام اعضای خانواده‌اش فاش نشود.)

آقای کاظم نوشت که اخیراً او در فضای مجازی عراق به دلیل ترویج حقوق دگرباشان جنسی (L.G.B.T.Q) به درخواست حامیان مالی خارجی، مورد هجمه و بدگویی قرار گرفته بود. اما خانم محمد از خطراتی که او را تهدید می‌کرد آگاه بود.

او به «ابتکار زنان برنده نوبل» گفته بود: «دولت ابتدا با کارزارهای بدنام‌سازی و سپس با پرونده‌های دادگاهی شروع می‌کند تا شما را از فعالیت‌های حقوق بشری باز دارد. و اگر این‌ها جواب نداد، آن وقت شما را می‌ربایند و می‌کشند.»




نظر شما درباره این مقاله:







چرا حوثی‌ها شلیک نکرده‌اند؟ / فاطمه ابو الاسرار
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 19:00

چرا حوثی‌ها شلیک نکرده‌اند؟ / فاطمه ابو الاسرار


فاطمه ابو الاسرار / فارن پالیسی / ۱۱ مارس ۲۰۲۶

در هفته‌های پیش از آغاز جنگ میان ایالات متحده و ایران، حوثی‌ها وعده داده بودند که در صورت وقوع درگیری، دریای سرخ از خون دشمنانشان جاری خواهد شد. عبدالملک الحوثی، رهبر این گروه، در سخنرانی‌های پی‌درپی به هوادارانش می‌گفت هرگونه حمله به ایران، واکنشی فوری و ویرانگر در پی خواهد داشت. جنبشی که طی دو سال گذشته با اخلال در کشتیرانی جهانی، شلیک موشک‌های بالستیک به سوی اسرائیل، و معرفی خود به عنوان متعهدترین عضو «محور مقاومت» شناخته شده بود، اعتبار خود را بر یک گزاره بنا کرده بود: اگر ایران هدف قرار گیرد، ما حمله می‌کنیم.

اما اکنون نزدیک به دو هفته است که ایران به طور مداوم هدف حملات قرار گرفته است — و حوثی‌ها هنوز حمله‌ای انجام نداده‌اند.

در فاصله چند ماه، حوثی‌ها شاهد بودند که اسرائیل نخست‌وزیر آنان، حدود دوازده عضو کابینه و رئیس ستادشان را به قتل رساند. آن‌ها همچنین دیدند که حسن نصرالله، رهبر هم‌پیمانشان در حزب‌الله، در بیروت کشته شد و سپس رهبر عالی حامی اصلی‌شان (علی خامنه‌ای) نیز کشته شد. زیرساخت‌های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که زرادخانه حوثی‌ها را ساخته بود، اکنون در حال نابود شدن است. جنبشی که دو سال صرف نمایش شکست‌ناپذیری خود کرده بود، اکنون ناچار است از موضعی به‌مراتب ضعیف‌تر محاسبه کند.

در همین حال، احساسات عمومی در اوج قرار دارد: در ۶ مارس، هزاران نفر میدان السبعین در صنعا را پر کردند و به زبان فارسی برای رهبر درگذشته ایران شعار سر دادند. تجمع‌هایی در سراسر استان‌ها برگزار شد. عبدالملک الحوثی نیز ظاهراً همگام با این فضا اعلام کرد که «در هر لحظه» به جنگ خواهد پیوست.

اما تاکنون هیچ موشکی شلیک نشده، هیچ کشتی‌ای هدف قرار نگرفته و هیچ پهپادی از دریای سرخ عبور نکرده است.

دلایل این وضعیت به تغییرات ساختاری که حوثی‌ها طی دهه گذشته تجربه کرده‌اند، و نیز به اهداف راهبردی این گروه برای آینده مربوط می‌شود.

بین اوت تا اکتبر ۲۰۲۵، حملات هوایی اسرائیل در صنعا احمد الرهوی، نخست‌وزیر حوثی‌ها، حدود دوازده عضو کابینه و محمد الغماری، رئیس ستاد کل نیروهایشان، را کشت. این عملیات‌ها بمباران گسترده زیرساخت‌ها نبود، بلکه حملات دقیق با هدف حذف افراد بودند. همان روش مبتنی بر اطلاعاتی که برای ترور حسن نصرالله در بیروت به کار گرفته شد، در اینجا نیز استفاده شده بود.

اعضای ارشد رهبری این گروه اکنون می‌دانند که به محض آغاز یک عملیات نظامی آشکار، نشانه‌هایی ایجاد می‌کنند که امکان هدف‌گیری را فراهم می‌سازد: ارتباطات، جابه‌جایی‌ها و انتشار امواج الکترونیکی. برگزاری تجمع‌ها چنین نشانه‌هایی تولید نمی‌کند — اما شلیک موشک‌ها چرا.

برای نمونه، کارزار دریای سرخ در سال‌های ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵ مهم‌ترین عملیات نظامی‌ای بود که حوثی‌ها تاکنون انجام داده‌اند. این کارزار کشتیرانی جهانی را مختل کرد، واکنش دریایی چندملیتی را برانگیخت و این جنبش را از یک شورش منطقه‌ای به موضوعی در سطح امنیت جهانی تبدیل کرد.

اما در عین حال، بهترین سامانه‌های تسلیحاتی آن‌ها را مصرف کرد و زیرساخت‌هایی را که از آن‌ها پشتیبانی می‌کرد آشکار ساخت.

در نتیجه، تا اواخر سال ۲۰۲۵، حملات مستمر آمریکا و اسرائیل بسیاری از سایت‌های پرتاب، انبارهای ذخیره و مراکز فرماندهی را تضعیف کرده بود. کشته شدن الغماری صرفاً یک ضربه نمادین نبود؛ فرماندهان فنی با تخصص‌های غیرقابل جایگزین نیز همراه او کشته شدند. رهگیری‌های دریایی نیز روند تأمین قطعات پیشرفته از ایران را دشوارتر کرد. افزون بر این، بازداشت اعضای ادعایی یک شبکه جاسوسی سعودی–آمریکایی–اسرائیلی در نوامبر نشان داد که زیرساخت عملیاتی حوثی‌ها — صرف‌نظر از گستره واقعی آن — دچار نفوذ شده است.

موضوع دیگر، تضعیف زرادخانه آن‌هاست. بین سپتامبر ۲۰۲۴ تا اوایل ژوئیه ۲۰۲۵، کارشناسان سازمان ملل ۱۰۱ موشک بالستیک شلیک‌شده از سوی حوثی‌ها به سوی اسرائیل را ثبت کردند که ۳۸ مورد از آن‌ها به طور کامل ناکام ماندند. در یک عملیات توقیف در همان ماه ژوئیه، فرماندهی مرکزی آمریکا بیش از ۷۵۰ تُن تجهیزات با منشأ ایرانی را که به مقصد حوثی‌ها در حرکت بود ضبط کرد؛ تجهیزاتی شامل صدها موشک، کلاهک جنگی، جستجوگرهای هدف‌یاب، موتورهای پهپاد و سامانه‌های راداری.

مطالعه‌ای درباره زنجیره تأمین در سال ۲۰۲۶ از سوی مؤسسه Century International نشان داد که بیش از ۸۰ درصد اقلام توقیف‌شده در سال‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ پیش از رسیدن به حوثی‌ها، نه سلاح کامل بلکه قطعات و مواد لازم برای تولید بوده‌اند. این امر نشان می‌دهد مسیر تأمین از قاچاق سامانه‌های کامل به سمت پشتیبانی از مونتاژ داخلی تغییر کرده است.

با این حال، جستجوگرها، سامانه‌های هدایت الکترونیکی و موتورهای پیشرفته همچنان گلوگاه‌های اصلی هستند — و همه آن‌ها نیازمند واردات‌اند.

حوثی‌ها هنوز می‌توانند حمله انجام دهند. اما توانایی آن‌ها کاهش یافته است و هر پرتابی موقعیت‌هایی را آشکار می‌کند که از پیش نقشه‌برداری شده‌اند. این جنبش روایت «تولید داخلی» را ترویج کرده است، اما مشخصات فنی مؤثرترین سلاح‌های آن همچنان به الگوهای ایرانی وابسته است که نیازمند قطعات خارجی‌اند. اکنون که خود ایران زیر بمباران مداوم قرار دارد، زنجیره‌ای که زرادخانه حوثی‌ها را ساخته بود بیش از هر زمان دیگری از زمان تأسیس این جنبش تحت فشار است.

از سوی دیگر، حوثی‌ها صرفاً گروهی مستقل نیستند که فقط از ایران حمایت دریافت کنند. آن‌ها به تهران وابسته‌اند. توان نظامی‌شان توسط ایران و حزب‌الله ساخته شده است. موضع راهبردی‌شان بر اساس اولویت‌های تهران شکل گرفته است. جایگاهشان در «محور مقاومت» نیز توسط ایران تعیین شده است.

البته این امر ریشه‌های یمنی این جنبش را نفی نمی‌کند، اما این ریشه‌ها به‌تنهایی زرادخانه، دکترین نظامی یا جایگاه منطقه‌ای کنونی آن‌ها را ایجاد نکرده‌اند.

اکنون اما رهبر عالی ایران درگذشته و پسرش جای او را گرفته است. انتخاب مجتبی خامنه‌ای به عنوان رهبر جدید در ۸ مارس، به حوثی‌ها این پیام را داد که نظام ایران می‌تواند بقا یابد. در عرض چند ساعت، رسانه‌های حوثی او را «امام» خطاب کردند و با او اعلام بیعت نمودند. این انتصاب نشانه‌ای بود از اینکه سپاه پاسداران می‌تواند خود را بازسازی کند.

اما حتی اگر این رابطه دوباره بازسازی شود، چشم‌انداز سیاسی‌ای که حوثی‌ها در آن می‌جنگند تغییر کرده است.

در جریان کارزار دریای سرخ، در سراسر جهان عرب، یک شبه‌نظامی زیدی از ارتفاعات شمالی یمن به چهره مقاومت در برابر اسرائیل تبدیل شد؛ آن هم در زمانی که تقریباً همه دولت‌های عربی سکوت اختیار کرده بودند. اما جنگ با ایران این معادله را بر هم زده است. اکنون موشک‌های ایرانی در ریاض، عربستان سعودی و ابوظبی، امارات متحده عربی فرود می‌آیند و غیرنظامیان عرب را در پایتخت‌های عربی می‌کشند. در مقابل، اسرائیل و ایالات متحده در حال حمله به ایران هستند، نه کشورهای عربی.

اگر حوثی‌ها در چنین شرایطی به نیابت از تهران دست به تلافی بزنند، دیگر برای فلسطین نمی‌جنگند؛ بلکه برای کشوری می‌جنگند که شهرهای عربی را بمباران می‌کند. همان افکار عمومی عربی که زمانی از آنان به دلیل ایستادگی در برابر اسرائیل تمجید می‌کرد، بعید است این بار نیز از آنان به خاطر همراهی با قدرتی که بر همسایگانشان موشک می‌باراند تجلیل کند.

با توجه به لرزان بودن موقعیت ایران، حوثی‌ها اکنون بیش از پیش به آینده خود می‌اندیشند. طی چند ماه گذشته، این گروه یک بسیج سراسری در سراسر مناطق تحت کنترل خود در یمن انجام داده که تقریباً هیچ توجهی در رسانه‌های غربی به آن نشده است. در تمام استان‌هایی که در شمال‌غرب یمن در اختیار دارند، این جنبش دوره‌های آموزشی نظامی با عنوان برنامه‌های «طوفان الاقصی» برگزار کرده است.

صدها جنگجو از این دوره‌ها فارغ‌التحصیل شده‌اند. وزارتخانه‌های دولتی، دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، شرکت‌های مخابراتی، سازمان‌های آب، کارکنان فرودگاه‌ها و حتی تیم‌های ورزشی همگی در این برنامه‌ها شرکت داده شده‌اند. گردهمایی‌های مسلحانه قبایل «بسیج عمومی» اعلام کرده‌اند و تجمعات مردمی گسترده‌ای — گاهی صدها تجمع در هر استان — به صورت هفتگی برگزار شده است.

این نیرو، یک نیروی موشکی نیست. بلکه یک نیروی زمینی است که برای عملیات‌های گسترده و انبوه — نه عملیات‌های دقیق — طراحی شده است. این نیرو برای جنگی آماده می‌شود که هنوز آغاز نشده؛ جنگی بر سر این که چه کسی سواحل شمال‌غرب یمن، سرزمین آن و جمعیت ۲۰ میلیونی آن را کنترل خواهد کرد.

لحن و شعارها به سمت دریا اشاره دارد، اما بسیج نیروها در واقع به سوی جنگ زمینی جهت گرفته است.

در همین حال، ائتلاف ضدحوثی نیز به شکلی دچار شکاف و تفرقه است که به نفع موقعیت بلندمدت این جنبش تمام می‌شود.

اعلام تشکیل دولت از سوی شورای انتقالی جنوب (STC) در ژانویه، عمق اختلاف و نابسامانی میان نیروهای مورد حمایت عربستان و امارات در جنوب یمن را آشکار کرد. حوثی‌ها با رضایت تمام جزئیات این فروپاشی را پوشش رسانه‌ای دادند: بسته شدن دفتر مرکزی شورای انتقالی، اداره عملی شهر عدن توسط افسران سعودی از پایگاه نظامی بئر احمد، و اقامت اجباری رهبران شورای انتقالی در هتل‌های ریاض.

جنگ ایران باعث شده ریاض و ابوظبی، در حالی که موشک‌های ایرانی بر سرزمین‌هایشان فرود می‌آیند، دوباره به یکدیگر نزدیک شوند. گفته می‌شود عربستان به تهران هشدار داده است که ادامه حملات می‌تواند آن را وادار کند پایگاه‌هایش را برای عملیات آمریکا باز کند. ائتلافی که بر سر عدن در حال فروپاشی بود، وقتی موشک‌ها به ریاض اصابت می‌کنند دوباره متحد می‌شود. بنابراین آغاز حملات در دریای سرخ در شرایط کنونی ممکن است همان ائتلاف را علیه حوثی‌ها متحد کند — دقیقاً در همان لحظه‌ای که بیش از هر زمان دیگری دچار شکاف شده است.

هر روزی که حوثی‌ها در حالی که حالت آماده‌باش و تهدید قریب‌الوقوع را حفظ می‌کنند دست به اقدام نمی‌زنند، تهدید بدون هزینه برایشان ارزش تولید می‌کند.

حق بیمه حمل‌ونقل دریایی همچنان بالا باقی می‌ماند. برنامه‌ریزی نظامی عربستان باید احتمال حمله‌ای از جنوب را در نظر بگیرد. نیروی زمینی بسیج‌شده حوثی‌ها نیز آماده است تا از هر خلأیی بهره ببرد — در مارب، عدن یا شبوه — هر جا که خلأ قدرت عمیق‌تر شود. بسیج این گروه اعتبار ایجاد کرده است؛ و خویشتنداری آن‌ها ارزش این اعتبار را استخراج می‌کند.

هیچ‌یک از این موارد به این معنا نیست که حوثی‌ها در دفاع از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اقدام نخواهند کرد. اما باید دید آن‌ها دقیقاً از چه چیزی محافظت می‌کنند.

حوثی‌های سال ۲۰۱۵ یک جنبش شورشی بودند؛ آن‌ها سرزمین داشتند اما دولت نداشتند، نهادهای حکومتی نداشتند، جایگاه بین‌المللی نداشتند و هیچ اهرم فشاری در دریای سرخ در اختیارشان نبود.

اما حوثی‌های سال ۲۰۲۶ وزارتخانه‌ها را اداره می‌کنند، بنادر را کنترل می‌کنند، نظام مالیاتی دارند، شبکه‌ای از دانشگاه‌ها را مدیریت می‌کنند، با سازمان ملل ارتباط دیپلماتیک دارند و از طریق مسقط به طور غیرمستقیم با ریاض مذاکره می‌کنند.

برای عبدالملک الحوثی گزینه تبعید وجود ندارد. غارهای کوهستانی که زمانی شورشیان را پناه می‌دادند نمی‌توانند دستگاه یک دولت را پنهان کنند. بنابراین محاسبه عقلانی — دست‌کم در حال حاضر — این است که سلطه بر یمنی‌ها امن‌تر از جنگیدن با آمریکایی‌هاست.

مسئله دیگر، اداره سرزمینی است که در اختیار دارند. اقتصاد حوثی‌ها شکننده است و بخشی از آن بر ابزارهای اجبارآمیزی تکیه دارد که به اعتبار نظامی وابسته‌اند: از جمله محاصره نفتی که آن‌ها با حمله پهپادی به نفتکش‌ها برای جلوگیری از صادرات نفت از مناطق تحت کنترل دولت در بنادر حضرموت اعمال کردند؛ تهدید ضمنی علیه کشتیرانی در دریای سرخ؛ و توانایی مجازات رقبایی که منابع درآمدی آنان را به چالش بکشند.

اگر این توانایی به طور قابل توجهی تضعیف شود، ساختار اجبارآمیزی که دولت آن‌ها را تأمین مالی و کنترل می‌کند دچار شکاف خواهد شد.

در واقع، مدل حکمرانی حوثی‌ها بر دو «ارز» استوار است: اجبار و باور ایدئولوژیک.

برای سال‌ها، حوثی‌ها بار اداره ۲۰ میلیون نفر جمعیت را با سازمان ملل و سازمان‌های غیردولتی بین‌المللی تقسیم می‌کردند؛ نهادهایی که خدمات بهداشتی ارائه می‌دادند، غذا توزیع می‌کردند و زیرساخت‌های اولیه‌ای را فراهم می‌ساختند که این جنبش قادر یا مایل به ارائه آن نبود. این وضعیت برای حوثی‌ها مناسب بود: آن‌ها کنترل را حفظ می‌کردند و دیگران هزینه زنده نگه داشتن جمعیت را می‌پرداختند.

اما کارزار بازداشت‌ها، ایجاد مانع و خصومت این گروه علیه سازمان‌های بین‌المللی باعث شده بیشتر این نهادها یمن را ترک کنند. اکنون حوثی‌ها به تنهایی بار کامل حکومت‌داری را بر دوش دارند و با جمعیتی روبه‌رو هستند که نه از سر وفاداری، بلکه بیشتر از سر فرسودگی و خستگی با آنان کنار آمده است.

در همین حال، حوثی‌ها حامی‌ای را می‌بینند که در حال سقوط آزاد است؛ زرادخانه‌ای که تحت فشار قرار دارد؛ رهبری‌ای که زیر نظارت دائمی است؛ و ائتلافی از دشمنان که توجهش به ایران معطوف شده نه به یمن.

پرسشی که باید سیاست‌گذاران را نگران کند این نیست که چرا حوثی‌ها ساکت مانده‌اند.

پرسش واقعی این است که آن‌ها در این دوران سکوت چه چیزی ساخته‌اند — و مقابله با آن چه هزینه‌ای خواهد داشت.

————-
* فاطمه ابو الاسرار، نویسنده نشریه «ماشین ایدئولوژی» (Ideology Machine) که نظام‌های اطلاعاتی اقتدارگرا را بررسی می‌کند.




نظر شما درباره این مقاله:







هشدار حمله احتمالی ایران به خاک آمریکا
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 18:56

هشدار حمله احتمالی ایران به خاک آمریکا





نظر شما درباره این مقاله:







سه فرزند هاشمی رفسنجانی پیام منتسب
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 16:59

سه فرزند هاشمی رفسنجانی پیام منتسب





نظر شما درباره این مقاله:







برنامه چهل‌وششم فروم زن، زندگی، آزادی
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 16:05

برنامه چهل‌وششم فروم زن، زندگی، آزادی





نظر شما درباره این مقاله:







اولین پیام مجتبی خامنه‌ای: انتقام خواهیم گرفت
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 14:47

اولین پیام مجتبی خامنه‌ای: انتقام خواهیم گرفت





نظر شما درباره این مقاله:







مجتبی خامنه‌ای در میان اهداف ترور اسرائيل است
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 14:43

مجتبی خامنه‌ای در میان اهداف ترور اسرائيل است





نظر شما درباره این مقاله:







ارتش اسرائیل: سایت هسته‌ای طالقان
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 14:15

ارتش اسرائیل: سایت هسته‌ای طالقان





نظر شما درباره این مقاله:







تایلند خواستار عذرخواهی ایران شد
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 14:09

تایلند خواستار عذرخواهی ایران شد





نظر شما درباره این مقاله:







درخواست فوری برای بررسی و ممنوعیت تظاهرات
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 12:49

درخواست فوری برای بررسی و ممنوعیت تظاهرات





نظر شما درباره این مقاله:







«ابتکار وجدان جهانی» برای دانش‌آموزان مدرسه میناب
شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ - Saturday 14 March 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 12.03.2026, 10:00

«ابتکار وجدان جهانی» برای دانش‌آموزان مدرسه میناب


احمد داووداوغلو، رییس «حزب آینده» ترکیه اعلام کرد که در ارتباط با کشته شدن ۱۶۵ دختر دانش‌آموز در پی حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، ابتکاری حقوقی در سطح بین‌المللی را آغاز کرده‌اند. او گفت این ابتکار در مدت کوتاهی مورد استقبال گسترده جهانی قرار گرفته و در عرض دو روز نزدیک به ۱۰۰ نفر پای این سند را امضا کرده‌اند.

داووداوغلو یادآور شد که در دسامبر ۲۰۲۳ به دلیل وقایع غزه «ابتکار وجدان جهانی» را مطرح کرده بودند و این بار نیز برای ۱۶۵ دختری که در حملات اخیر در ایران جان باخته‌اند، اقدامی مشابه را آغاز کرده‌اند.

به گفته داووداوغلو، این ابتکار با همکاری حقوقدان برجسته بین‌المللی «ریچارد فالک» آغاز شده و در مدت کوتاهی از حمایت چهره‌های متعددی در سراسر جهان برخوردار شده است. وی افزود: «در عرض دو روز حدود ۱۰۰ نفر از مناطق مختلف جهان این متن را امضا کردند.» 

او گفت در میان امضاکنندگان، روسای‌جمهور پیشین، مقام‌های عالی‌رتبه سازمان ملل، استادان دانشگاه، وزیران امور خارجه، فعالان حقوق بشر، برندگان جایزه صلح نوبل، روزنامه‌نگاران و هنرمندان حضور دارند. داووداوغلو تأکید کرد که رهبران احزاب مختلف ترکیه نیز از این ابتکار حمایت کرده‌اند و افزود: «این یک موضوع سیاسی نیست، مسئله‌ای انسانی است.» 

رییس حزب مخالف، اوزل، در میان امضاکنندگان

به گفته داووداوغلو، از ترکیه شماری از چهره‌های مهم از جمله اوزگور اوزل، رییس حزب جمهوری‌خواه خلق (CHP)، محمود آریکان، رییس حزب سعادت، علی باباجان، رییس حزب دِوا (DEVA)، فاتح اربکان، رییس حزب رفاه دوباره، عبدالله گل، یازدهمین رییس‌جمهوری ترکیه، رؤسای پیشین مجلس ملی بولنت آرینچ و جمیل چیچک، رییس پیشین دادگاه قانون اساسی هاشم قلیچ، رییس اتحادیه وکلای ترکیه ارینچ ساغان، هنرمند زولفو لیوانِلی، استاد دانشگاه آیشه بورا، و نیز رؤسای پیشین اداره امور دینی علی بارداق‌اوغلو و محمد گورمز در میان امضاکنندگان این متن هستند.

وی افزود که متن یادشده برای تحویل به رییس‌جمهوری و رییس حزب عدالت و توسعه (AKP)، رجب طیب اردوغان، از طریق معاون رییس حزب، افکان آلا، ارسال شده و همچنین از طریق معاون پارلمانی حزب حرکت ملی (MHP)، ارکان آکچای، به دولت باهچلی، رهبر آن حزب  فرستاده شده است. هم‌چنین متن یادشده به موساوات درویش‌اوغلو، رییس حزب خوب (İYİ)، و تونچر باکیرهان، رییس مشترک حزب دِم، نیز ابلاغ شده است.

در فهرست امضاکنندگان بین‌المللی نیز نام‌هایی چون توکل کرمان، جرمی کوربین و ماهاتیر محمد، نخست‌وزیر پیشین مالزی، به چشم می‌خورد. داووداوغلو همچنین اعلام کرد که منصف مرزوقی، رییس‌جمهوری پیشین تونس، و محمدجواد ظریف، وزیر خارجه پیشین ایران، نیز از این ابتکار حمایت کرده‌اند.

ارسال متن به سازمان ملل متحد

داووداوغلو توضیح داد که متن تدوین‌شده شامل ارزیابی‌هایی در چارچوب حقوق بین‌الملل است و برای نهادهای مختلف از جمله دبیرکل سازمان ملل، شورای امنیت، شورای حقوق بشر و دفتر دادستانی دیوان کیفری بین‌المللی ارسال خواهد شد.

او گفت: «از همان ابتدا موضع ما در قبال این حملات آشکار و قاطع بوده است. هر کشوری که گرایش‌های استعمارگرانه دارد یا هر قدرت خارجی اگر به منطقه ما ــ به‌ویژه به همسایه‌ای چون ایران که قرن‌ها با آن جنگ نداشته‌ایم ــ حمله کند، موضع ما روشن است. در این حملات شمار زیادی از انسان‌ها جان خود را از دست داده‌اند و نابودی عظیمی رخ داده است. پس از نسل‌کشی غزه، این بار نیز تمامی زیرساخت‌های خلیج‌فارس ویران شده است. در برابر چنین بی‌مسئولیتی، وظیفه وجدانی ما آن است که صدای انسانیت باشیم؛ نه به‌عنوان سیاستمدار یا دانشمند، بلکه به‌عنوان یک انسان. از همه کسانی که از زمان آغاز این اقدام از ما حمایت کرده‌اند، سپاسگزارم.»

داووداوغلو اظهار داشت که امکان امضای ابتکار همچنان باز است و از افکار عمومی جهانی خواست تا از این حرکت پشتیبانی کنند. او در این نشست خبری همچنین با انتقاد از حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران گفت: «اکنون با رویکردی روبه‌رو هستیم که به قواعد حقوق بین‌الملل احترام نمی‌گذارد.»

داووداوغلو در پایان بر ضرورت نقش‌آفرینی فعال‌تر ترکیه برای کاهش تنش‌ها در منطقه از طریق ابتکارهای دیپلماتیک تأکید کرد.




نظر شما درباره این مقاله:







 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net