|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
● استقامت قابل ستایش و ایستادگی مدنی الهامبخش مردم اوکراین
● استعفای نزدیکترین دستیار زلنسکی، راه را برای تشکیل یک دولت فراگیر وحدت ملی در اوکراین فراهم کرده است.
استعفای آندری یرماک، دستیار دیرینه رئیسجمهور اوکراین ولودیمیر زلنسکی در بحبوحه تحقیقات درباره فساد، اصلیترین مذاکرهکننده اوکراین را از گفتوگوهای صلح برای پایان دادن به جنگ روسیه علیه این کشور کنار گذاشته است. خروج این دستیار قدرتمند زلنسکی، در لحظهای حساس که رئیسجمهور اوکراین زیر فشار در میدان نبرد و میز مذاکره قرار دارد، احتمالاً دولت او را دچار تزلزل خواهد کرد، زیرا بازیگران مختلف برای پر کردن خلا ایجاد شده دستوپا خواهند زد، اما این آشفتگی کوتاهمدت خواهد بود، زیرا که به گفته اولکساندر مِرِژکو، رئیس کمیته سیاست خارجی پارلمان اوکراین: «مذاکرات یک کار تیمی است و اگر یک نفر کنار برود، سازوکار تغییر نخواهد کرد.»
اما این اتفاق همزمان فرصتی برای یک بازآرایی سیاسی فراهم میکند؛ تغییری که جنگ اوکراین مدتها آن را به تعویق انداخته بود. قانون نظامی که بلافاصله پس از تهاجم تمامعیار روسیه در سال ۲۰۲۲ وضع شد، به اوکراین اجازه داد تا به جنگ ادامه دهد – اما به بهایی سنگین، از جمله تعلیق انتخابات. در مسیر تصمیمگیری متمرکز و سریع در شرایط جنگی، زلنسکی قدرت را حول خود متمرکز کرده بود و آندری یرماک تجسم این تمرکز قدرت بود.
یرماک بهعنوان یک بازیگر سیاسی تندخو و قدرتمند شناخته میشد؛ کسی که آنچنان انضباط سختی را در سیاست رقابتی اوکراین برقرار کرده بود که سیاستمداران مخالف و روزنامهنگاران او را به سرکوب و سوءاستفاده از قدرت متهم میکردند. اکنون، بسیاری از منتقدان از رفتنش استقبال میکنند.
در عرصه دیپلماسی برای پایان جنگ هم، یرماک نقشی محوری بر عهده گرفته بود. او دیمیترو کولبا وزیر امور خارجه پیشین را – که روابط کاری خوبی با دولتهای آمریکا و اروپا داشت – به حاشیه رانده و به گفته دیپلماتها در هر دو دولت ترامپ و بایدن، بسیاری از مقامهای آمریکایی را دلخور کرده بود.
به همین دلیل این رخداد باید باعث دلگرمی حامیان اوکراین شود زیرا که دموکراسی در کشوری که از جنگ فرسوده شده دوباره در حال احیا است، و این خبر خوبی است. خودِ زلنسکی در این پرونده دخیل نیست و جایگاهش در مقام ریاستجمهوری به خطر نیفتاده است. با توجه به حکومت نظامی و تعلیق انتخابات، هیچ شخصیت سیاسی تأثیرگذاری نیز خواستار کنارهگیری او نشده است. در واقع، اگر زلنسکی هوشمندانه عمل کند، میتواند قویتر از این بحران بیرون بیاید، با مشروعیتی تقویتشده و در موقعیتی بهتر برای پذیرفتهشدن تصمیمات سخت او توسط مردم.
در ظاهر، این ماجرا به فساد مربوط میشود. آژانس مستقل تحقیقات اوکراین (NABU) اوایل ماه جاری اعلام کرد، شواهدی پیدا کرده که چند نفر از مقامات دولت زلنسکی را به یک طرح اختلاس حدود ۱۰۰ میلیون دلاری از قراردادهای شرکت دولتی انرژی هستهای «انرگواتوم» و مشارکت در یک شبکه گستردهی دریافت رشوه در قراردادهای خرید مربوط به بخش انرژی، مرتبط میکند. این طرح برای مردم عادی اوکراین بهویژه خشم برانگیز بود، زیرا آنها اکنون به دلیل حملات بیوقفه روسیه به شبکه برق، ساعتها در خاموشی به سر میبرند.
اگرچه تحقیقات اولیه نامی از یرماک نبرد، بسیاری از اوکراینیها گمان میکردند که دستکم «مرد همهکاره» زلنسکی از این اتفاقات خبر داشته است. به همین دلیل یرماک پس از آنکه ماموران مبارزه با فساد به خانهاش یورش بردند استعفا داد. اما اینکه او شخصاً در این ماجرا دخیل بوده یا نه، مسئلهای ثانوی است.
حتی پیش از آنکه «طرح صلح» ۲۸ مادهای دونالد ترامپ علنی شود، اعضای اپوزیسیون در پارلمان، و همچنین برخی نمایندگان حزب خود زلنسکی، شروع به مطالبه کنارهگیری یرماک و تشکیل یک دولت شفاف «وحدت ملی» توسط زلنسکی کردند.
شرایط سخت و تحقیرآمیز طرح اولیه ترامپ که عمدتاً بازتاب دهنده خواستههای روسیه بود، جامعه اوکراین را شوکه کرد و باعث شد تا زلنسکی بر سر مواضع خود ایستاده و به اعضای فراکسیون پارلمانیاش بگوید که هیچکس را برکنار نخواهد کرد. اما یک هفته بعد محاسبات او تغییر کرد. پس از سقوط یرماک، زلنسکی اعلام کرد که در دفترش یک «بازتنظیم» انجام میدهد. با گسترش دولت دوران جنگ و کاهش تعداد وفاداران نزدیک به او در آن، زلنسکی میتواند بخشی از اعتبار از دسترفته خود را بازیابد.
دموکراسی و حکومت نظامی ترکیب غریب و ناسازگاری هستند. در روسیه، جایی که قدرت سلسلهمراتبی ولادیمیر پوتین هرگز به چالش کشیده نمیشود، خودکامگی تثبیت شده است. اقدامات سرکوبگرانهای که به نام جنگ اعمال شدهاند احتمالاً هرگز لغو نخواهند شد.
در مقابل در اوکراین، روح دموکراتیک هیچگاه زیر محدودیتهای زمان جنگ مهار نشد. برای بیشتر اوکراینیها قابل درک است که اقدامات اضطراری ضروری هستند، اما جامعه مدنی اوکراین در برابر فساد و رفتارهای نادرست دولت همواره ایستاده است؛ این مجموعهای است زنده و پرتپش، شامل هزاران گروه داوطلب، سازمان غیردولتی و گروههای گفتوگوی آنلاین. برکناری آندری یرماک پیروزی چشمگیری برای این نیروی قدرتمند در سیاست اوکراین به شمار میرود.
نادیده گرفتن قدرت جامعه مدنی برای سیاستمداران اوکراینی همواره هزینهساز بوده است؛ از جمله برای رئیسجمهور پیشین، ویکتور یانوکوویچ، که در سال ۲۰۱۴ پس از نزدیکی به روسیه، با خیزش مردمی سرنگون شد.
زلنسکی اما واکنشپذیر بوده است. محبوبیت یرماک در نزد او نخستین بار تابستان امسال ضربه خورد، زمانی که او حالوهوای جامعه را نادیده گرفت و برای تصویب قانونی فشار آورد که استقلال سازمانهای ضد فساد را محدود میکرد.
در آن زمان، برای نخستینبار پس از آغاز تهاجم روسیه در سال ۲۰۲۲، اعتراضهای خیابانی شکل گرفت. زلنسکی به سرعت عقبنشینی کرد و یرماک در جایگاهی نادر ایستاد: در سوی بازنده بحثهای داخلی.
ممکن است جی دی ونس و همفکرانش در دولت ترامپ تلاش کنند تا استعفای یرماک را نشانه فساد ساختاری قلمداد کرده و آن را بهانهای قرار دهند برای پیشبرد برنامه خود مبنی بر رها کردن اوکراین و معامله با روسیه پوتین. مخالفان کمک به اوکراین در اتحادیه اروپا از قماش ویکتور اوربان نیز ممکن است رفتار مشابهی در پیش گیرند. اما واقعیت این است که کنار گذاشته شدن یرماک نشاندهنده انعطافپذیری و بلوغ سیاسی است؛ اینکه زلنسکی حاضر است حتی نزدیکترین دستیار خود را هم کنار بگذارد تا بهترین کار ممکن را برای کشورش در نبرد برای بقا انجام دهد. این موضوع باید برای دولت ترامپ و اتحادیه اروپا دلگرمکننده و الهام بخش باشد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
![]() |
تصاویر آخرزمانی هستند: شورهزاری که جای دریاچه ارومیه را گرفته، فرونشست دشتها، رودهای خشک، سدهای بدون آب، هوای آلوده...
بیش از ۲۵ سال است که در ایران بحث بر سر بحران آب و نابودی تدریجی منابع آبی آغاز شده است. اما همه این بحث و جدلها، هشدارهای کارشناسان و کنشگران و گاه کنشهای اعتراضی پردامنه در کانونهای این بحران مانند دریاچه ارومیه، زایندهرود، بیداری نظام حکمرانی و چرخشی چشمگیر در حوزه سیاست زیستمحیطی را در پی نیاورد. چرا و چگونه حکومت نتوانست از شکلگیری گام به گام چنین فاجعه زیستمحیطی جلوگیری کند؟
این پرسش به همراه خود پرسشهای فراوان دیگری را به میان میکشد. عامل انسانی و طبیعت کدامیک سهم بیشتری در این بحران داشتند؟ چرا مسئولین در شکل دادن به یک سیاست جامع در حوزه آب ناتوانند؟ مشکل اصلی کجاست، سیاست؟ شناخت علمی پدیده؟ تخصص؟ منابع مالی؟ چرا با وجود گستردگی بحران، مسئولین به جای استقبال از مشارکت مدنی به سرکوب کنشگران مدنی روی آوردند؟ چرا کنشهای اعتراضی جامعه ایران با وجود محدودیتها ادامه نیافتند و جنبش سراسری مانند مقابله با حجاب اجباری پا نگرفت؟ بحران بزرگ کنونی چه پیآمدهای اقتصادی و اجتماعی خواهد داشت؟
مسئله آب و نقش آن در تعادل زیستبوم شکننده ایران موضوع یکی از درسهای دوره لیسانس جامعه شناسی دانشگاه تهران بود در دهه پنجاه. استادی داشتیم به نام آقای جواد صفینژاد که با ما درباره شبکه گسترده کاریزهای ایران (قنات) از دیدگاه مردمشناسی و اهمیت حیاتی آن در تعادل و پایداری نظام آبیاری و اقتصاد در کشور کم آب ایران صحبت میکرد. از نظر او شبکه کاریزهای سنتی ایران را میبایست عجایب هشتم جهان دانست به خاطر طراحی و مهندسی هوشمندانه، حجم عظیم خاکبرداری (۸۰ هزار کیلومتر چاه و کانال افقی) و نقشی که این نظام در تعادل زیستمحیطی و برداشت هوشمندانه آب از سفرههای زیرزمینی داشت. او از خرد و مهارت ساکنان سرزمین ما میگفت که با هوشیاری کمنظیری توانسته بودند سفرههای آب زیرزمینی را مانند گوهری کمیاب در طول قرنها از نسلی به نسل دیگر منتقل کنند.
سرزمینی که در گذشته از چنین نبوغ و هوشیاری برخوردار بود چگونه در دوران مدرن و با دانش، ابزار و امکانات فزونتر به چنین سرنوشت تلخی دچار شد؟
مطالعه بررسیهای انتقادی وضعیت زیست محیطی ایران در سه دهه گذشته نشان میدهد که بر خلاف گفته بسیاری از دستاندرکاران، بیمهری طبیعت سهم اصلی را در بحران ندارد و سیاستهای کشاورزی و صنعتی، فساد، جنون خودکفایی یا صادرات کشاورزی در کشوری خشک و کم آب، نابودکردن اکوسیستمهای شکننده و سدسازیها بدون توجه به اثرات تخریبی، حفر بیرویه دهها هزار چاه مدرن نقش اصلی را در این بحران ایفا کردهاند.
۱۰ سال پیش فصلنامه سیاستهای کلان (ش ۵، ۱۳۹۴) گزارش نیمه رسمی را منتشر کرده و در آن هشدار داده که رتبه ايران در مديريت منابع آبي از بين ۱۳۳ كشور ۱۳۲ است. این گزارش به ضعفهای کلیدی سیاستگذاری و حکمرانی در حوزه بومزیست و آب اشاره میکند.
حکومت همه این واقعیتهای تکاندهنده را به خوبی میدانسته است. ما در ایران هم متخصص داریم، هم اهل پژوهش و کنشگر دلسوز و پیگیر زیستمحیطی و هم منابع مالی. مراقبت از منابع آبی به عنوان میراث تاریخی طبیعت و نیاکان ما نیاز به یک سیاست جامع، دورنگر، منابع کافی و نیز تصمیمات سخت اقتصادی داشت. کاری که هیچگاه در ایران انجام نشد.
در بهترین حالت باید گفت بومزیست و شرایط بحرانی آن هیچگاه اولویت حکومت نبوده است. محیط زیست نیاز به پول و سیاست جامع دارد. حکومت ترجیح داد پولها و منابع کشور را برای کارهای دیگری خرج کند. خواست و اولویت این حکومت پروژه بیحاصل و پرهزینه غنیسازی اورانیوم، راهپیمایی اربعین، پولپاشی برای تبلیغ دین حکومتی توسط نهادهای از معنا تهی شده مذهبی عریض و طویل، کمک به “برادران یمنی”، “حزب الله” لبنان، حشد الشعبی برای “عمق استراتژیک”، دفاع از حکومت اسد در سوریه، نابودی اسرائیل و ... بوده است. مسئولین ما بیش از آنکه دغدغه آب و محیطزیست داشته باشند نگران قراردادهای کلان قرارگاه خاتم و کسانی که “اسلحه، پول و رسانه” دارند برای سدسازیهای ویرانگر و جابجایی بیرویه منابع آبی بودند. فساد گسترده در مدیریت آب و وجود مافیای آب یکی از عوامل نابودی جنونآمیز منابع آبی ایران است.
محیطزیست موضوع فقط حکومت نیست. محیطزیست یک فرهنگ، یک هوشیاری تاریخی و یک سبک زیستن در این دنیا است. در ایران هنوز بسیاری فکر میکنند که کار اصلی انسان سلطه بر طبیعت است در حالیکه انسان خود بخشی از طبیعت است. بدون دگرگونی فرهنگ عمومی، درک از رابطه سازواره میان اقتصاد و محیط زیست، درک معنای توسعه پایدار و سویههای اجتماعی-فرهنگی و زیستمحیطی آن مراقبت از محیط زیست و سیاست کارا در این زمینه به امر همگانی تبدیل نخواهد شد. حکومت در این زمینه هم هر کاری لازم بود انجام داد تا این وجدان جمعی به گونه مستقل در درون جامعه گسترش پیدا نکند.
امروز ایران تشنه است ولی هنوز خبری از یک سیاست جامع و دورنگر نیست. حرفهای مسئولین متناقض، شعاری، خرافی و نابخردانه است. روحانیون حکومتی خشکسالی را نتیجه گناهان مردم و بیحجابی میدانند، آقای خامنهای دعوت به دعا و نماز میکند، وزیر آب از پروژههای عظیم شیرینسازی آبهای جنوب سخن به میان میآورد، رئیس جمهور میگوید شیرینکردن آب از نظر اقتصادی به صرفه نیست ... سالها هست که همه آنها به جای سیاستگذاری درست و تدابیر کارا فقط حرف میزنند.
الویتهای حکومت را میتوان در آخرین خطابه آقای خامنهای از بالا به مردم دید: جنگ ۱۲ روزه، کتک خوردن، خیانتها و ضررهای امریکا، تکذیب مذاکره با امریکا، دخالت امریکا در نقاط مختلف جهان، منفوریت صهیونیستها، بیآبرویی اسرائیل، غزه و فلسطین، برشمردن خدمات بسیج، ضرورت پرهیز از اسراف... و در انتها توصیه تضرع و دعا برای همه چیز و باران...
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
سارقان هویت شهروندان
در ۲۹ آبان ۱۴۰۴، کانال تلویزیونی ایران اینترنشنال گزارشی مستندی را در پیوند با «اداره ۴۰، از زیر مجموعههای واحد ضدجاسوسی سازمان اطلاعات سپاه پاسداران» منتشر کرد. بنا به اهمیت این گزارش، به بخشی از آن در باره ایرانیهای خارج و به ویژه دوتابعیتیها مروری بکنیم.
در گزارش ایران اینترنشنال آمده است:
«واحد ضدجاسوسی سازمان اطلاعات سپاه پاسداران، با ایجاد ادارهای به نام “اداره ۴۰”، مجموعهای بزرگ شکل داده که با سرقت اطلاعات شهروندان ایرانی و غیرایرانی فعالیتها و روابط آنها را رصد میکند. “اداره ۴۰” که از نظر سازمانی زیرمجموعه واحد ضدجاسوسی سپاه، مشهور به “واحد ۱۵۰۰” است، یک بانک اطلاعاتی تهیه کرده که ماموران آن با وارد کردن نام اشخاص، میتوانند به گستره و عمق ارتباطات آنان پی ببرند. این بانک اطلاعاتی جاسوسی و رصد شهروندان «کاشف» نام دارد.
«کاشف» با دریافت مشخصات یک شخص ایرانی یا غیر ایرانی، از طریق ریز مکالمات تلفن همراه او، سفرهای هوایی یا اطلاعات موقعیت مکانهایی که در آن حضور داشته، قادر است روابط سایر اشخاص با شخص اول را معرفی کند. اطلاعات مورد نیاز عملیات برونمرزی سپاه پاسداران علیه مخالفان ج. ا. یا اهداف اسرائیلی نظیر عملیات سال ۱۴۰۱ استانبول (۱) را زیرمجموعههای همین اداره ۴۰ تهیه کرده بودند. در بخش مربوط به ایران، «کاشف » دارای اطلاعات شهروندان ایرانی نظیر شماره تلفن، ارتباطات اشخاص از طریق تلفن، پیامک و شبکههای اجتماعی، آدرس خانه، شرکت و تردد افراد است.
ایرانیان دو تابعیتی از هدفهای مهم در سامانه «کاشف» میباشد. برای سالهای طولانی، ایرانیان دو تابعیتی در صورت سفر به ایران میبایست فرمهایی را پر کنند. این شهروندان در این فرمها باید نام کاربری حسابهای شبکههای اجتماعی و ایمیل خود را درج میکردند. با افشای سامانه «کاشف» اکنون محل استفاده از این اطلاعات روشن شده است.» (پایان گزارش)
کسب اطلاعات و گروگانگیری دوتابعیتیها شیوه شناخته شده نهادهای جاسوسی ج. ا. برای اعترافگیریهای کاذب، اخاذی یا مبادله با تروریستها و جاسوسان خود در کشورهای دیگر است.
ج. ا. این نوع اوباشیگری و باج خواهی را با ذات حکومتگری خویش درآمیخته است، این رو در کاربرد آن پرده پوشی هم نمیکند. محسن رضایی، فرمانده سابق سپاه پاسداران در جریان مذاکرات هستهای، آمریکاییها را تهدید به اسارت گرفتن هزار نفر از آنها کرد و گفت: « برای آزادی این اسرا، هزاران میلیارد دلار غرامت میگیریم و مشکل اقتصادی کشور را حل میکنیم.»
برای مثال از این دست، میتوان از مورد جیسون رضاییان، خبرنگار ایرانی آمریکایی، مدیر دفتر تهرانِ روزنامهٔ واشینگتن پست که در۳۱ تیر ۱۳۹۳، توسط سازمان اطلاعات سپاه پاسداران بازداشت شد، نام برد. وی به اتهام جاسوسی بازداشت و بعد از ۵۴۴ روز آزاد شد. به همراه رضاییان سه شهروند ایرانی آمریکایی دیگر هم آزاد شدند. در مقابل، آمریکا هم هفت ایرانی را که به اتهام نقض قوانین تحریمها در آمریکا زندانی بودند در چارچوب برنامه «مبادله زندانیها» آزاد کرد.
در روز آزادی جیسون و سه تن دیگر، آمریکا ۴۰۰ میلیون دلار از داراییهای بلوکه شدۀ ایران را به صورت نقد به ج. ا. پرداخت کرد.
و در مورد دیگر، نازنین زاغری شهروند دو تابعیتی بریتانیایی - ایرانی، همکار روزنامۀ رویترز، در سال ۱۳۹۵ به اتهام «جاسوسی»، در فرودگاه تهران بازداشت و در دادگاه به اتهام «توطئه برای سرنگونی ج. ا.» به پنج سال زندان محکوم شد. قوه قضائیه در سال ۱۴۰۰، هنگامی که دوران محکومیت پنج ساله نازنین زاغری به پایان رسید، او را با اتهام تازهای به یک سال زندان دیگر محکوم کرد. خانم زاغری همواره اتهامات جاسوسی علیه خود را رد کرد و شوهرش معتقد بود که همسرش «به عنوان اهرم فشاری که ایران از انگلیس به خاطر تحویل ندادن تانکها به ایران در سال ۱۹۷۹ طلبکار بود، زندانی شده است.»
نازنین زاغری در ۲۴ اسفند ۱۴۰۰ گذرنامه بریتانیایی خود را پس گرفت و روز بعد برای مبادله با تیم انگلیسی به فرودگاه امام خمینی انتقال یافت. باجگیران ج. ا. پس از دریافت ۵۳۰ میلیون دلار، زاغری را به تیم مذکور تحویل دادند.

دوربینهای هوشمند «کنترل شهری»
علاوه بر مراکز دولتی و غیردولتی خارج از کشور، اداره ۴۰، پروفایلهای متعددی از شهروندان غیر ایرانی و ایرانیان دو تابعیتی تهیه کرده است. اداره ۴۰ برای این ماموریتها، آخرین نسخه سامانهای به نام «پاپیروس» را از روسیه خریداری کرد؛ این تجهیزات برای ذخیره صوت و جاسوسی در اختیار واحد ضد جاسوسی سپاه پاسداران گذاشته شد.
امیرحسین بانکیپور، نماینده مجلس، در ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴ گفت براساس لایحه موسوم به «حجاب و عفاف»، قرار است به منظور شناسایی هویت زنان مخالف حجاب اجباری، دوربینهای تمام ادارات دولتی و حتا شرکتها و فروشگاههای خصوصی مستقیم به مراکز نیروی انتظامی وصل شود.

چهار عضو شورای شهر تهران هم در نامهای به مهدی چمران، رئیس این شورا، به انعقاد «پنهانی» قراردادی دو میلیارد و ۱۰۲ میلیون یورویی زاکانی، شهردار تهران با چند شرکت چینی برای خرید دوربینهای هوشمند و «کنترل شهری»، دوربینهای تشخیص چهره، خودروهای ون و تجهیزات امنیتی» خبر دادند. این خبر نشان میدهد که زاکانی با نهادهای دولتی، نظامی و امنیتی برای سرکوب اعتراضهای مردمی و فشار بیشتر بر زنان مخالف حجاب اجباری همکاری تنگاتنگ دارد.
در نامه برخی نمایندگان مجلس هم به چمران آمده است که زاکانی در قالب قراردادهایی با شرکتهای چینی «بینام و نشان که روی اینترنت اثری از آنها دیده نمیشود»، قصد دارد علاوه برخرید دوربینهای هوشمند و «کنترل شهری»، برای خرید ۱۰ هزار خودرو ون، ۳۸۰ میلیون یورو به این شرکتها پرداخت کند.
جاسوس و جاسوسی
وقتی اسمی از جاسوسها به میان می آید در ذهن اغلب ما جیمز باند و جاسوسان دوره جنگ سرد تداعی میشود؛ اما کاروبار و فعالیت واقعی جاسوسها متفاوت از آن چیزی است که تصور میکنیم. این روزها نباید به دنبال جاسوسهای سنتی با پالتو تمام قد و کلاه لبه خمیده باشیم، هر فردی با یک ظاهر عادی هم می تواند یک مامور اطلاعاتی باشد. حتا ممکن است بدون آن که خودش بداند نقش یک جاسوس را برای یک سرویس امنیتی بازی کند.
فرقی نمی کند شما یک شرکت تجاری باشید یا یک دولت، جاسوسی یکی از روشهایی است که شما را یک قدم از رقیبان جلوتر میبرد. بهترین راه برای کسب اطلاعات از رقیب، نفوذ در ساختار آن است. جاسوسها با انگیزههای مختلفی دست به این کار می زنند. یکی از تواناییهای نیروهای امنیتی استخدام مهرههایی از دشمن یا رقیب است. چطور می شود روی شخصی تأثیر گذاشت و او را وادار به همکاری کرد؟ استخدام یک شخص نسبت به نفوذ دادن یک جاسوس در یک سیستم بسیار آسانتر است.
جاسوسی از زمانهای قدیم به عنوان یک ضرورت به خصوص در امور نظامی به کار گرفته میشده است. احتمالا سابقه جاسوسی به قدمت تمدن انسانی برسد اما قدیمی ترین سند موجود درباره جاسوسی، گزارشی است که توسط جاسوسی که خود را به عنوان فرستاده دیپلماتیک در دربار پادشاه حمورابی، نفوذ داده بود، ثبت شده است. این گزارش مربوط به حدود ۱۷۵۰ قبل از میلاد است. مصریان باستان هم خدمات مخفی پیشرفتهای داشتهاند. در ایلیاد، انجیل (در داستان عهد عتیق) و قرآن به جاسوسی اشاره شده است.
مورخین بر این باورند که اولین سیستم متمرکز جاسوسی در جهان در ایران باستان توسط کوروش، سرسلسله هخامنشیان برای اطلاع رسانی و کنترل سرزمینهای داخل امپراتوری، با عنوان «چشم و گوش شاه» به وجود آمد. این سیستم جاسوسی در زمان داریوش با ابعادی گستردهتر و قدرتمندتر ادامه پیدا کرد و به دوران اوج خود رسید.
در قرن بیستم در اوج جنگ جهانی اول، همه قدرتهای بزرگ به جز ایالات متحده دارای سیستمهای جاسوسی غیر نظامی بودند، اما در ضمن، همه مراکز نظامی ملی هم دارای واحدهای اطلاعاتی بودند. کنگره آمریکا به منظور محافظت از کشور در برابر عوامل خارجی، قانون جاسوسی ۱۹۱۷ را تصویب کرد.
با پایان جنگ جهانی دوم، رقابت و دشمنیها پایان نیافت. این بار تقابل بین غربیها با بلوک شرق بر سر ممانعت از گسترش کمونیسم بود. به همین دلیل فعالیت جاسوسی افزایش یافت و خط مقدم آن هم در مرز بین آلمانشرقی و آلمانغربی متمرکز شد.
شوروی سنت طولانی جاسوسی داشت؛ از اوخرانا گرفته تا KGB، که به عنوان نیروی پلیس مخفی هم عمل می کرد. در ایالات متحده، قانون امنیت ملی ۱۹۴۷، آژانس اطلاعات مرکزی (CIA) را برای هماهنگی اطلاعات و آژانس امنیت ملی را برای تحقیقات در زمینه کدها و ارتباطات الکترونیکی ایجاد کرد. علاوه بر اینها ایالات متحده ۱۳ سازمان اطلاعاتی دیگر نیز تاسیس کرد.
جاسوسی دیجیتال
در گذر زمان و تغییرات بنیادین در شیوه زیستی، آموزشی و حکومت گری، استفاده از فناوریهای دیجیتال و هوش مصنوعی (ازدوشیدن گاوها تا سفر به فضای بی کران) به امری معمول بدل شده است.
در عصر جنگافزارهای خودمختار، پهپادها، خودروها و قایقهای هوشمند بدون سرنشین و سگهای روباتیک (۲)، «ترمیناتور» نابودگر و ماجراجوییهای سینمایی، به گذشته پیوستهاند.
پیش از این، ماموران اطلاعاتی برای کار گذاشتن میکروفن، دوربین و سایر تجهیزات نظارتی در مکانها و هدفهای مورد نظر شیوه دیگری به کار میبستند. کشف این نوع وسایل شنود هم کار سختی نبود؛ اکنون با وجود تکنولوژی جدید دیگر نیازی به این کارها نیست.
امروزه کار جاسوسی به شیوه دیگری صورت میگیرد. ما همراه خود تلفن همراه و سایر ابزارهای مورد نیاز را حمل می کنیم، کافی است جاسوسی بتواند به گوشی تلفن همراه ما نفوذ کند، یا گوشی ما بههر دلیلی به دست او بیفتد، در اینصورت او از تماسها، عکسهای موجود در گالری گوشی، ایمیلها و پیامهای رد و بدل شده در پیامرسانها می تواند بر حجم گستردهای از طلاعات دست یابد.
دیگر نیازی نیست تا یک جاسوس به داخل یک سازمان یا شرکت نفوذ داده شود تا اطلاعات آن مجموعه را به دست آورد؛ کافی است تا گوشی یکی از کارکنان یا کامپیوتر یکی ازآنها هک شود تا به همه اطلاعات سازمان دسترسی پیدا کند. هک گوشیهای تلفن همراه کار سختی نیست، بسیاری از ما نرم افزارهای گوشی خود را به روز نمی کنیم. همین موضوع می تواند روزنه ای برای ورود نفوذگران به تلفن همراه ما باشد.
پرستوجاسوسها
تلهٔ جنسی، «دام شیرین، دام عسلی» Honey trapping)) یا پرستو، عملیاتی است که در آن یک سازمان مخفی تلاش می کند تا با تهدید به برملا کردن روابط نامشروع جنسی یا عاطفی و رسواسازی «هدف»، او را از طریق پرستو به خدمت خود درآورد. تلهٔ جنسی همچنین روشی برای جمعآوری اطلاعات است؛ سازمان، تنفروشانی را آموزش میدهد تا از مشتریان خود جاسوسی کنند.
پس از جنگ جهانی دوم، تله جنسی آنچنان در اروپا و آمریکا رایج شده بود که دولت ایالات متحده به کارمندان خود در خارج از این کشور دستور داد که مافوقهای خود را از هرگونه رابطهٔ عاطفی با خارجیهایی که کشورشان تهدیدی علیه آمریکا است، مطلع سازند.
در ایران هم «پرستو» اصطلاحی است برای توصیف زنانی که نهادهای امنیتی بر سر راه مقامات، چهرههای سیاسی، منتقدان و مخالفان حکومت و حتا دیپلماتهای خارجی قرار میدهند تا برای آنها پروندهسازی کنند. این پرستو میتواند خود مأمور زبده امنیتی باشد یا زنی اغواگر یا حتا معشوقه مرد هدف که توسط دستگاه امنیتی شناسایی و به کار گرفته شده باشد.
تله جنسی از زمانهای دوردست به کار گرفته می شده است؛ زنان و مردانی که با جذابیتهای جسمی، اغواگری، کشش جنسی و درگیری عاطفی، خود را به فرد مورد نظر نزدیک کرده، به زندگی او راه پیدا کنند و اطلاعات مورد نظر را به دست آورند.
استفاده از زنان برای حذف مخالفان که در اکثر سیستمهای امنیتی جهان سابقه دارد در ایران نیز از زمان شاه رواج داشته است. پرویز ثابتی، مسئول امنیت داخلی ساواک، در «دامگه حادثه» میگوید که ساواک زنانی را برای رابطه با تعدادی از وعاظ و روحانیون، با هدف سربه زیر و مطیع کردن آنها مامور کرده بود.
جعفر شجونی، عضو شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز هم در مصاحبه با «برنامه دید در شب»، وجود فیلمها و عکسهایی از روابط این زنان با برخی روحانیون را تایید کرده است و عکسهایی از این زنان و تعدادی از این روحانیون نیز منتشر شده است.
پس از انقلاب بهمن ۵۷ نیز وزارت اطلاعات ج. ا. این روش را برای حذف چهرههای سیاسی مخالف به کار گرفت و در دوره وزارت علی فلاحیان گسترده تر شد.
بر اساس شواهد موجود، اجرای این پروژه روشهای متفاوتی دارد؛ گاهی نهادهای امنیتی زنانی را سر راه مقامات و چهرههای سیاسی قرار میدهند و گاهی زنانی برای پیشرفت سریع در مناصب شغلی، خود را داوطلبانه بر سر راه مقامات و دولتمردان قرار میدهند.
پس از اعترافات تلویزیونی برخی از مقامات سابق دولت محمد خاتمی و چهرههای سیاسی شاخص، گزارشها حکایت از این دارند که در بازجوییها، از تهدید افشای روابط آنان با زنان برای وادار کردنشان به اعتراف استفاده میشده است. (۳)
«زیپی» که وجود ندارد
برخی از فعالان سیاسی براساس یک روایت مشهور در بین خودشان میگویند: «باید سه زیپ سیاستمدار بسته باشد: شلوار، جیب و دهان». اما شواهد نشان میدهند که کارگزاران ج. ا. فاقد هر سه زیپ هستند.
اگر از جنبه طنز قضیه بگذریم، جنگ ۱۲ روزه نشان داد که فقدان زیپ شلوار سرداران و کارگزاران چه آسیبهای کلان و جبران ناپذیر انسانی و مالی به کشور وارد کرد.
مصطبی کواکبیان، فعال سیاسی و نماینده پیشین مجلس در یک برنامه تلویزیونی در صداوسیما گفت: «در بحث نفوذیها مهاجرین افغانستانی را مطرح میکنند و خیلی سطح بحث را تقلیل میدهند. بله، باید مهاجرین غیر قانونی را طبق معیارهای وزارت کشور طرد کرد، اما بحث من درباره نفوذیها قویتر از این حرفاست. نفوذیهای افغانستانی چکار میخواستند بکنند؟ شما ببینید؛ در بحث کاترین شکدم (۴) که این روزها مطرح شد، من شرمم میآید بگویم، اما او با ۱۲۰ نفر از افراد مهم این مملکت همخوابگی داشته. نفوذی، یعنی ما در این حد داشتیم!»
کواکبیان بعد از تکرار اظهارات پیشین خود در مصاحبه بعدی، به مراحع قضایی احضار شد و به دلیل «نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی» به ۱۴ ماه حبس و ۲ سال منع فعالیت رسانهای اعم از مصاحبه با رادیو و تلویزیون و انتشار هرگونه مطلب در رسانهها و پایگاههای خبری محکوم گردید.
کواکبیان بعدا در شبکه اجتماعی اینستاگرام پستی را منتشر کرد و در خصوص اظهارات اخیرش در صداوسیما، توضیحاتی ارائه داد: « ... متاسفانه فقط دو دقیقه از اظهارات اینجانب از مجموع حدود ۳۰ دقیقه، مورد توجه قرار گرفت، اما به ۲۸ دقیقه دیگر آن توجهی نشد... بدون شک بیان نکتهای در مورد خانم جاسوس کاترین شکدم هم صرفاً از سر دلسوزی بوده و نیتم اظهار نگرانی درباره امنیت ملی و جلب توجهات به ریشهها و عوامل اصلی نفوذ بود، نه حواشی آن یا موضوعات کم اهمیت.»
کواکبیان در ادامه گفت: «اسناد و مدارک مربوط به کاترین شکدم را به دادسرای رسانه ارائه دادم، ایشان [اولیای قضایی] صراحتا بیان کردند که [کاترین شکدم]از طریق روابط جنسی نیات پلید خود را پیگیری میکرده و نه فقط ۱۸ روز، بلکه مدتهای مدیدی در ایران حضور داشته و در راهپیماییهای اربعین هم شرکت داشته است.»
کواکبیان بعدا بهطور خودمانی گفت که آنها اظهارات مرا [در رابطه با کاترین شکدم] تایید کردند، اما گفتند که در موقعیت بدی بیان شده است و با شیطنت اضافه کرد: «اگر آشیانهای وجود نداشته باشد، بهکارگیری پرستو امکانپذیر است؟»
البته برطبق معمول، سرداران و کارگزان، قبل از همخوابگی با کاترین شکدم مراسم صیغه شرعی موقت، (شاید هم صیغه شرعی یک ماه) را جاری کرده بودند!
پرستوهای اسلامی
در هفدهم دی ماه ۱۴٠۱ جلسهای با شرکت شماری از مهمترین مسئولان اطلاعاتی و امنیتی ج. ا. در حضور علی خامنهای برگزار شد. هدف از این جلسه ارائه یک گزارش برای مطالعۀ «حضرت آقا» بود. مدت زمان جلسه شش ساعت و سیزده دقیقه، و تعداد حاضران در جلسه ۶۱ نفر بودند. در این جلسه قرار بود که سخنرانان بدون پردهپوشی معمول نظرات خود را بیان کنند.
موضوعهای زیادی در محضر «حضرت آقا» مطرح شد، اما محور بیشتر سخنرانیها در مورد موج اعتراضاتی بود که از اواخر شهریور ۱۴٠۱ شروع شد و در زمان برگزاری جلسه بیش از سه ماه بود که ادامه داشت.
از میان سخنرانان، کمال ارجمندی (بخش برونمرزی اطلاعات سپاه) گفت: « سختگیری در مورد حجاب جواب نمیدهد. مردم حجاب را نمیخواهند و آزادی پوشش را حق خود میبینند.» او پیشنهاد کرد که حداقل موقتاً این حق به مردم داده شود و ادامه میدهد: «مگر ما در نهاد اطلاعاتی خودمان فتوا نداریم که نیروی زن [حجاب بانان]، میتوانند برای عملیات خود از هرنوع حجابی که نیاز مأموریت باشد استفاده کنند؟ مگر نیروی زن ما نمیتوانند طبق فتوای مراجع بزرگ در مواقع نیاز همبستری را هم داشته باشند؟ پس چه میشود که در کشور نمیتوانیم اجازه دهیم که مردم مقداری راحتتر باشند؟»
جاسوسی مبتذل
شواهد تاریخی نشان میدهند که جاسوسی، همان گونه که در بالا اشاره شد، از قدیم و ندیم بنا به ضرورتِ اطلاع پیشاپیش از نفوذ و حمله دشمن، حفظ مرزها و امنیت داخلی، جزئی از حکمرانی بوده است، در ضمن، جاسوسی از شهروندان خودی هم حتما در مرکز توجه بوده است، اما جاسوسی در حکومتهای توتالیتر به دلیل نبود شفافیت در ساختار حکومتی، نبود رسانه و مطبوعات آزاد، سانسور سیستماتیک دادوستدهای نوشتاری یا شفاهی شهروندان، ممانعت از گردش آزاد اطلاعات و نبود احزاب رقیب، شکل «جاسوسی مبتذل» به خود میگیرد.
اگر جاسوسی از دشمن، کشور همسایه، رقبای سیاسی یا تجاری و... را بنا به ضرورت اما هنوز هم نه بلاشرط و با طیبخاطر بپذیریم، جاسوسی از شهروندان خودی، نابخشودنیترین، کثیفترین و جنایتکارترین کاریست که رژیمهای توتالیتر ایدئولوژیک از این طریق جسم شهروندان را به چهار میخ میکشند، روح و روان آنها را نابود و جامعه را ناامن میکنند. در همچون فضایی هر کسی دوست، همکار، همکلاسی، همسایه و حتا اعضای خانواد خود را به چشم یک بیگانه، یک جاسوس میبیند.
در ادامه به چند نمونه از«جاسوسی مبتذل» پرداخته می شود؛ جاسوسی پرهزینه، مردمآزار اما در نهایت بیثمر و محتوم به شکست. در نمونههایی که به اختصار اشاره خواهم کرد، میبینیم که این ابزار حکومتگری در رژیمهای توتالیتر، نه تنها به ثبات و بقای اربابان خود کمکی نمیکنند، بلکه نفرت و حس انتقام شهروندان را برمیانگیزند.
آلمان شرقی؛ اشتازی
اشتازی، پلیس مخفی آلمان شرقی، دارای حجم عظیم و حیرتآوری از پروندهها بود. تعداد پروندههای اشتازی در اواخر دهه ۱۹۸۰ به قدری زیاد شده بود که اگر قفسههای حاوی این پروندهها را کنار هم میچیدند، طولش به دویست کیلومتر بالغ می شد. هر کیلومتر از این قفسهها حاوی یازده میلیون برگ کاغذ به وزن تقریبا سی تُن بود.
اشتازی از هر چیزی خبر نداشت، اما از خیلی چیزها خبر داشت. تشکیلات پلیس مخفی آلمانشرقی در اواسط ۱۹۷۵ دقیقا ۱۹,۴۷۸ کارمند تمام وقت داشت. این رقم در دهه بعد به ۱۵۰,۰۰۰ رسید و این جدا از خبرچینان پاره وقت بود که در سطوح گوناگون فعالیت میکردند. تنها درمقر مرکزی اشتازی، شامل چندین ساختمان به شدت حفاظت شده، حدود ۱۵,۰۰۰ کارمند تماموقت کار میکردند. اشتازی در گذر سالها بیش از نیم میلیون «خبرچین فعال» استخدام کرده بود. بنا به اسناد قابل دسترس، در اوج دوران نازیسم در آلمان، برای دو هزار نفر جمعیت این کشور، یک مامور گشتاپو وجود داشت، اما در اواسط دهه ۱۹۸۰ در آلمانشرقی برای هر ۶۳ تن یک مامور اشتازی شهروندان را زیر نظر داشت.
موقعی که شهروندان به خلوت زندگی خصوصیشان پناه میبردند، اشتازی باز دست از سرشان برنمیداشت. ماموران اشتازی وظایفی را که انجام میدادند، طیف وسیعی را دربر میگرفت.
اریش میلکه، رئیس اشتازی معتقد بود مؤثرترین و کارآمدترین جاسوسها کسانی هستند که بیشترین تماس را با عامه مردم دارند. از همین رو اشتازی مامورانی را پرورش داد تا به عنوان راننده اتوبوس و تراموا، نظافتچی معابر عمومی، پزشک، پرستار و... مشغول به کار شوند. میلکه باور داشت که معلمها موقعیت بسیار خوبی در زمینه شناسایی بچههایی داشتند که خانوادههایشان شبکههای تلویزیون غربی را تماشا میکردند. از نظر او «این خانوادهها در ساعت هشت شب به کشور دیگری (آلمانغربی) مهاجرت میکردند.»
دخترانی که برای کسب مقام ملکه زیبایی سال وارد رقابت میشدند، در طی سالها تحت عملیات جاسوسی قرار میگرفتند. ورزشکاران در رشتههای مختلف ورزشی هم میبایست از فیلترهای جورواجور اشتازی بگذرند. نکته حیرتآور در پروندههای اشتازی، تمایل عجیب مردم برای لو دادن همسایههایشان و نوشتن گزارشهای منفی در باره آنهاست. گزارشهای فراوانی وجود دارد که در آن فرد گزارش دهنده در باره دختر همسایه نوشته که او زنجیری با علامت صلیب به گردن انداخته، یا دیگری در باره پسر همسایه نوشته که او موهایش را «مدل پانکی» کرده است.
اشتازی توانایی کنترل ۳۵۰ تلفن را به صورت همزمان داشت. بخش ویژهای در اشتازی مسئول ضبط مکالمات تلفنی و سپس نوشتن چکیدهها یا متن کامل گفتگوها و سپس ارسال آن به بخش تحلیل اطلاعات بود.
یکی از وظایف اشتازی، کنترل نامهها و مرسولات پستی بود. روزانه بین ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ نامه با استفاده از ماشین بخار باز میشد و پس از بررسی متن آن، دوباره بسته و به مقصد دریافتکننده پست میشد.
بعد از روی کار آمدن گورباچف، کلمات جدیدی هم باید در مطبوعات آلمانشرقی سانسور می شدند؛ کلماتی مثل پرسترویکا، گلاسنوست، شوروی، اصلاحات، محیط زیست. هونکر حمایت نشریات از اصلاحات گورباچفی را مخرب قلمداد میکرد، بنابراین دستور داد که اعضای حزب نباید در سخن رانیهای خود این کلمات را بر زبان بیاورند.
کورتهاگر، نظریهپرداز اصلی حزب هم به صراحت می گفت: «صرفا به این دلیل که همسایه شما کاغذ دیواری خانهاش را عوض کرده، شما نباید خانهتان را از نو دکور کنید.»
اشتازی درآلمان شرقی «شمشیر وسپر حزب» نامیده میشد. اریش هونکر میگفت: «ما قدرت را غصب نکردهایم که آن را واگذار کنیم.» بنابراین، برای حفظ آن هر ترفند و راهکاری مجاز بود. مثلا، از تکنیکهای ردیابی اشتازی، جمعآوری نمونهای از بوی بدن و عرق شهروندان مشکوک و گردآوری آنها در بانک اطلاعاتی بود. به این منظور، فرد مورد ظن را در هنگام بازجویی، در اتاقی گرم ساعتها بر روی یک صندلی خاص مینشاندند، با یک دستمال کتانی دستگیرههای صندلی را پاک میکردند و نشیمنگاه پارچهای صندلی را جدا میکردند. این روکشها سپس به داخل شیشههای دربستهای منتقل میشدند، بوی عرق بدن آن فرد در بانک اطلاعاتی بایگانی میشد تا در مواردی که نیاز به تشخیص هویت بود از سگهای آموزشدیده جهت ردیابی استفاده کنند. در طول حیات اشتازی فقط چهار یا پنج نفر با این روش دستگیر شدند!
حکومت هر سال چهار میلیارد مارک در اختیار اشتازی میگذاشت تا صرف هزینههایش کند. این مبلغ پنج درصد بودجه کل کشور بود.
با یک نمونه از عملیات پرهرینه و محیرالعقول اشتازی آشنا شویم. لوتس راتنو، نویسنده وشاعر که از مدتها پیش مشغول کار روی یک کتاب راهنما بود، بعد از ماههای متمادی رصد و تعقیب، مإموران اشتازی موفق شدند گزارشی از وی تهیه کنند:
«... راتنو سپس به آن سوی خیابان رفت و به مسئول دکه سفارش یک سوسیس داد. سپس حرفهای زیر بین راتنو و فروشنده ردوبدل شد:
ــ راتنو: لطفا یک سوسیس بدهید.
ــ فروشنده: با نان ساندویچ یا بینان؟
ــ راتنو: لطفا با نان.
ــ فروشنده: خردل هم بزنم؟
ــ راتنو، بله، لطفا.
ــ گفتگوی بیشتری بین آنها ردوبدل نشد.»
در مورد دیگر:
اشتازی وولف بیرمان، خواننده و آهنگساز با ترانههای انتقادیاش مدتها بود که موی دماغ رژیم شده بود و رژیم هم قدم به قدم او را تعقیب میکرد. اشتازی قبل از لغو شهروندی او و تبعیدش به آلمان غربی ۴۰,۰۰۰ صفحه گزارش از وی تهیه کرده بود. اما بیرمان هیچ حرف سیاسیای در خانهاش به زبان نمیآورد، زیرا می دانست که در تمام اتاقها وسایل استراق سمع جاسازی کردهاند. اما بالاخره اشتازی بعد از ماهها استراق سمع موفق شد گزارشی تهیه کند:
«بیرمان بعداز روابط جنسی با اواهاگن، وقتی کارش تمام شد، از وی پرسید که آیا گرسنه است. اوا جواب داد که دوست دارد یک نوشیدنی بنوشد. بعدا سکوت در خانه برقرار شد.»
رومانی؛ سکوریتات
چائوشسکو دوست داشت به تکرار پیش دستیارانش از ماکیاول نقل کند: «بهتر است که مردم از تو بترسند تا عاشقت باشند.» کسی نمیداند که رژیم دقیقا، یا حدودا چه تعداد زندانیان سیاسی داشت. هیچ کس هم کاملا مطمئن نبود که «جرم سیاسی» شامل چه مواردی است و معنای دقیق آن چیست. «جرم سیاسی» بسته به میل رهبر هر روز میتوانست تعریف جدیدی پیدا کند.
چائوشسکو در سال ۱۹۸۲ بدون این که دلیل روشنی ارائه دهد، کارزار سفتوسختی علیه ورزش یوگا به راه انداخت، و با فرمانی «چشم و گوش» خود را برای ردیابی و بازداشت مخالفان نیات رهبر به مراکز ورزشی، مدرسهها، دانشگاهها و پارکها اعزام کرد. سکوریتات، پلیس مخفی امنیتی رومانی، بالاخره موفق شد یک مخالف رژیم را که در سال ۱۹۸۲دانشجوی پزشکی در دانشگاه بخارست بود، شکار کند.
دختر خانم یاغی بعدها تعریف کرد: «من از تمرین کلاس یوگا بیرون آمدم و داشتم به خانه برمی گشتم که ناگهان ماموران سکوریتات سرم ریختند و حسابی کتکم زدند. آنها در حین کتک زدن تکرار میکردند که این بار آخرت باشد که یوگا کار میکنی! من دیگر یوگا کار نکردم.اما تا مدتها چهار مامور سکوریتات ۲۴ ساعته مرا تحت نظر داشتند.»
آن سال، چائوشسکو به این نتیجه رسیده بود که «تدریس یوگا یک عمل سیاسی برای تضعیف نظام کمونیستی است.» از آن موقع به بعد ورزش یوگا به لیست جرائم سیاسی اضافه شد.
چائوشسکو و همسرش النا در سال ۱۹۶۶ اراده کردند که جمعیت رومانی را از بیست و سه میلیون به سی میلیون افزایش دهند. بنابراین چائوشسکو در این سال با صدور یک فرمان، حاملگی را تبدیل به سیاست حکومتی کرد و در اواسط دهه ۱۹۸۰ اعلام کرد: «جنین مال کل جامعه است؛ هر کسی که از بچهدار شدن اجتناب کند در حکم شخص خائنی است که قوانین تداوم نسل رومانیاییها را نقض کرده است.»
در ابتدا نرخ فرزندآوری بالا رفت، اما بعد از سه سال به دلیل تنگناهای مالی، نبود امکانات ضروری و مهد کودکهای کافی به سرعت رو به کاهش گذاشت. چائوشسکو به روشهای قلدرمآبانه و تحقیر کننده متوسل شد. زنان میبایست هر سه ماه یک بار به معاینات پزشکی بروند. «جوخههای مسلح ویژه» به شکار «زنان مشکوک» پرداختند. «پلیس قاعدگی» (اسمی که مردم روی این جوخهها گذاشته بودند) زنان را از محل کارشان جمعاوری میکردند و برای معاینه به درمانگاهها می بردند. معاینه درمانگاهها زیر نظر یک مامور سکوریتات انجام میگرفت تا مشخص شود حامله است یا سقط جنین کرده است. هر زن حامله باید در زمان مشخص وضع حمل میکرد، در غیر این صورت از سوی « جوخههای مسلح ویژه » احضار و مورد بازجویی قرار میگرفت.
مردم رومانی در جمعهای خصوصی و خودمانی اسم شهر بخارست را «پارانوپولیس» (شهرسوء ظن افراطی) و «چائوشویتس» و «چائوشیما»، (چائوشسکو +هیروشیما) گذاشته بودند.
چائوشسکو میگفت: «سوسیالیسم عمری بسیار طولانی خواهد داشت. سوسیالیسم تنها زمانی خواهد مرد که درختان سیب شروع کنند به گلابی دادن.» پیشگویی رهبر به واقعیت نه پیوست؛ درختان سیب همچنان میوه سیب دادند، اما ناقوس مرگ تاک و تاک نشان به طرز دلخراشی نواخته شد.
شوروی؛ کا گ ب
در سالهایی که من در شوروی، شهر باکو، زندگی و کار میکردم ( از سال ۱۳۶۲ تا ۶۵) زبان مشترک، این امکان را میداد که در سر کار در کارخانه راحتر و بلاواسطه با کارگران و برخی اولیای امور حشرونشرکنم. در آن سالها با تمام کنجکاوی که داشتم موردی از گوش خواباندن، زیر نظر داشتن یا گزارشی از این یا آن ندیدم. شاید به این دلیل که اصولا امر سیاست (آن طوری که در ایران مثلا از تخم مرغ و پیاز گرفته تا خرید یک دستگاه خودرو، خواندن یک ترانه یا تحصیل و تدریس در دانشگاه جنبه سیاسی به خود گرفته است)، در ساحت زیستی شهروندان نقشی حتا کمرنگ هم نداشت. در طی سالهای حاکمیت توتالیتاریسم «کمونیستی» (و دقیقتر؛ استالینیستی) جامعه سیاستزدایی شده بود، شهروندان به افراد بیازار و بیسایه تبدیل شده بودند.
آنها میدانستند که پشت «پرده آهنین» جاهایی، مردمانی هم هستند که به احتمال دارند بهتر از اینها زندگی میکنند، اما به تجربه و نسل اندر نسل آموخته بودند که: «زبان سرخ، سر سبز میدهد برباد»
اولین کاری که لنین پس از به قدرت رسیدن در ۱۹۱۷ به آن مبادرت کرد، تاسیس نیروی پلیس مخفی موسوم به «چکا» بود. او اعتقاد راسخ داشت که «حزب باید از خودش در برابر مردم محافظت بکند.» بنابراین، از همان آغاز، «میلیشیای سرخ» برای دههها انبوهی از آدمها را ترسانده و سرکوب کرده بود.
استالین معتقد بود: «جامعه اسب است و حزب سوارکار» سوارکاری که ترفندها و شیوههای مختلف کنترل افسار اسب را به بازماندههای خود هم به ارث گذاشت.
از این رو در همچون فضایی، رژیم نیازی به گماردن پلیس مخفی بر سر اهالی نمیدید؛ هرچند در هر مؤسسه یا کارخانه «پارت کوم» (شعبه حزب کمونیست) مثلا امورات را کنترل میکرد.
من در سرکار با کارگری برخورد نکردم که بداند یا علاقهای به دانستنش داشته باشد که در جنوب کشورشان با آذربایحان ایران همسایهاند. آنها از کشوری به نام ایران، فقط فیلم سینمایی بیآزار «ببر مازندران» (با بازی امامعلی حبیبی) را که در باکو اکران شده بود، دیده بودند، و اسم گوگوش را شنیده بودند؛ به خاطر مظلوم واقع شدنش که «فارسها اجازه نمیدهند او به زبان مادریاش، ترانه ترکی بخواند.»
فرقهایها هم اگر فرصتی دست می داد زیر چشمی اطراف را میپاییدند و اگر دوروبر امن بود، چیزهایی از ایران و خصوصا از اردبیل می پرسیدند. اهالی شعر و ادبیات هم با نوشتن و سرودن نوستالژیک در باره
«guzey Azarbayjan» ،آذربایجان جنوبی، (به مصداق: از نیستان تا مرا ببریدهاند از نفیرم مرد و زن نالیدهاند)، البته با زبان استعاری، خود را قانع کرده بودند.
باری، کا گ ب، سازمان مخوف دهان پرکن پرطمطراق پرآوازه، هر از گاهی شیطنتهایی میکرد. مثلا سرک کشیدن شبحگونه به منازل، وقتی صاحبخانه سر کار بود؛ دید زدن به زیر و زبر خانه که مبادا نامهای، یادداشتی، نوشتهای یا کتابی خارج از قاعده بازی در خانه پنهان شده باشد. و در یکی از این خانهگردیها شناسنامه دختر هفت سالهام به سرقت رفت.
کا گ ب از بچههای سازمان فدائیان یا حزب توده افرادی را گمارده بود که رابطهها، حرفها یا موضعگیریهای مشکوک هم حوزهایها یا هماتاقیهای خود را گزارش کنند؛ در ازای ورود به دانشگاه بدون ضابطه و آزمون، در اختیار داشتن خانهای بزرگتر در شهر یا امکان دسترسی به تلفن هندلی اما خصوصی در منزل. (۵)
ج. ا.؛ سایبریهای مقدس
به سربازان سایبری امام زمان در بالا به اختصار پرداخته شد، فقط یک نمونه از «عملیات پیچیده» واحد ۴۰ کافی است متوجه شویم که چرا ج.ا. درهمان چهار دقیقه اول جنگ دوازده روزه چند تن از فرماندهان نظامی و دانشمندان هستهای مهم خود را از دست داد و در طی جنگ حتا یک جنگنده «دشمن» را نتوانست ساقط کند.

گزارش تصویری به وسیله دوربینهای هوشمند «کنترل شهری» زاکانی، شهردار تهران؛ پروژهای که ۲ میلیارد و ۱۰۲ میلیون یورو هزینه داشته است
سخن آخر
میتوان با کمی مسامحه گفت که اگر سرک کشیدن به هویت و زوایای پنهان و آشکار زندگی شهروندان و تله گذاشتن بر سر راه آنها عامل مؤثر و ضروری برای ثبات و دوام حکومتگران بود، شاید امپراتوریها و پادشاهیهای زیادی هنوز هم در مسند قدرت باقی مانده بودند، اما تجربه تاریخی از زمانها و مکانهای مختلف، حکایت از این دارند که این شیوه «جاسوسی مبتذل» در نهایت «راهی به دهی» نمیبرند.
تجربه ساواک درایران مثال روشنی است مبنی بر اینکه جاسوسی راه انداختن میان شهروندان، دام گستردن ، شکار کردن و به چهار میخ کشیدن، مانند بومرنگ ویرانگری است که دیر یا زود بهسوی دامگستر برمیگردد. بیدلیل نبود که در روزهای انقلاب ۵۷ مردم بعد از رفتن شاه از ایران، شعار میدادند: شاه دربدر شد، ساواک بیپدر شد؛ ساواک در کانون نفرت مردم بود، نه ارتش و نه حتا کسی از دولتمردان.
دیوید فراست، گزارشگر بی.بی.سی. در بهمن ماه سال ۱۳۷۹، در کونتادورا مصاحبهای با شاه انجام داد. فراست در این مصاحبه ازجمله دربارۀ ساواک پرسید:
ــ «آیا ساواک به صورت دولتی در دولت درآمده بود؟»
ـ نه، فکر نمیکنم... آنها اسراری داشتند، از این رو آنچه را که به نظرشان به سود مملکت میرسید، تحمیل میکردند. اما ممکن است دچار اشتباه شده باشند.
ــ و در پایان کمک زیادی نکردند.
ــ آنها هیچ کاری نکردند.
ــ آنها هم مثل بقیه پیشبینی نکردند که خطر از ناحیۀ روحانیون است؟
ــ نه، ادعا میکردند که پروبال روحانیون را چیدهاند، اما فکر میکنم بیاطلاع بودند.
ــ آیا مشاورانتان به شما میگفتند که ساواک تا چه اندازه منفور و موجب ترس است؟
ــ آه، البته، شهبانو هر روز این را به من میگفت.
آیا شاه سرانجام متوجه شده بود که با آنهمه اختیارات گستردهای که به ساواک و «عالی جناب ثابتی» (۶) داده بود، این سازمان بهرغم ظاهر اختاپوسی و بهرغم داغ ودرفشی که سالیان سال در اختیار داشت، در واقع چرخ پنجم پرهزینه بیحاصلی بیش نبوده است.
اما، محمدرضا پهلوی حتا بعد از اقامت خود در خارج، که فرصتی بود برای بازنگری برآنچه اتفاق افتاد و چرا اتفاق افتاد، هنوزهم وقوع انقلاب را به کارتلهای نفتی نسبت میداد!
___________________
۱ــ در تیرماه ۱۴۰۱، یک منبع امنیتی اسرائیل از دستگیری سه گروه جداگانه تروریستی ج. ا. در ترکیه خبر داد. این گروهها در حال انجام عملیات برای حمله به اسرائیلیها در استانبول دستگیر شدند.
۲ــ سگهای روباتیک برای اهداف متنوع ساخته و پردازش شدهاند. نوع نظامی آن، روباتهای چهارپای مجهز به هوش مصنوعیاند که برای انجام ماموریتهای مختلف در میدان جنگ مانند مینروبی، حمل سلاح و تجهیزات، شناسایی تهدیدات و دیگرعملیاتهای شناسایی و جنگی توسعه یافتهاند. این روباتها با هدف کاهش تلفات انسانی در درگیریها و افزایش قابلیتهای نیروها به کار گرفته میشوند.
۳ــ کاترین شکدم، نویسنده، خبرنگار و تحلیلگر سیاسی بریتانیایی- فرانسوی است. او مدعی است که بسیاری از مقامات ایران که همگی مردانی به ظاهر متدین بودند، به او پیشنهادهای غیراخلاقی میدادند. او میگوید: «پیامهایی دارم که این را ثابت میکند؛ همه آنها به من پیشنهادهای غیراخلاقی میدادند. همهشان. میتوانستم کل ساختار آنها را به هم بریزم. آنها به من و نه فقط من، بلکه به همه زنان غربی که به اسلام گرویده بودند، پیشنهادهای بیشرمانه میدادند. آنها علاقه عجیبی نسبت به زنان غربی دارند.»
۴ــ حسین موسوی تبریزی، دادستان کل انقلاب و نماینده مجلس شورای اسلامی، عبدالمجید معادیخواه، عطاءالله مهاجرانی، علی جنتی، روحالله حسینیان از شاخصترین چهرههای سیاسی بودند که به دلیل مطرح شدن رابطهشان با زنان (پرستوها؟) از سیاست حذف و یا به حاشیه رانده شدند.
۵ــ من طی چهار مقاله با عنوان «در کشور شوراها» به کا گ ب، زندگی و محیط کار پرداختهام که در اینترنت و آرشیو «ایران امروز» قابل دسترسی است.
۶ــ عرفان قانعی فرد در «در دامگه حادثه» در مصاحبه با پرویز ثابتی، از وی با عنوان «عالی جناب ثابتی» نام میبرد.
منابع:
ــ کانال تلویزیونی ایران اینترنشنال
ــ سقوط امپراتوری شوروی در اروپا، ویکتور شبشتین، با ترجمه بیژن اشتری
ــ ویکی پدیا
ــ نوشتاری از احسان مهرابی با عنوان «پرواز پرستوها بر آشیانه نظام»
ــ و...
۲۸ نوامبر ۲۰۲۵/ ۷ آذر ۱۴۰۴
■ با تشکر بسیار از جمع آوری این نوشته. اشاره مجددی میکنم به اصل ماکیاولی “بهتر است مردم از ما بترسند تا دوستمان داشته باشند” که کارکرد وسیعی برای سیستم امنیتی ج.ا. دارد، بویژه در کنترل و کم اثر کردن جمعیت کثیر ایرانیان خارجنشین. آنها میدانند که جاسوسی به روشهای گوناگون مابین ایرانیان زمانی جواب میدهد که ایرانیان تصور کنند تحتنظر هستند و این واقعیت بزرگنمایی شود، نه آنکه هدف اصلی جاسوسی بدست آوردن اطلاعات حساس از ایرانیان باشد (گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنچه هست گیرند.) در سالهای پیش از انقلاب گرد آوردن چند هزار ایرانی غیر سیاسی در یک هماورد (تبلیغات سیاسی) آسان تر از امروزی بود که کمیت ایرانیان دهها برابر بیشتر از آن دوران و ضدیت با رژیم صدها برابر بیشتر است. اپوزسیون خارج بهتر است که ترفندهای مقابله و خنثیسازی این پدیده را هر چه بیشتر بیاموزد و بکار گیرد. توصیهای که باید بیشتر به جوانترها کنیم، که اهمیت این موضوع را بپذیرند و توان فکری و ابتکاری خود را در این جهت بکار گیرند.
موفق باشید ، پیروز.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
بخش اول
مجله دموکراسی (Journal of Democracy)
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمه انتقادی مترجم: در مقالهای که در اینجا ملاحظه میکند جنیفر بریک مورتازاشویلی(*) و همکارانش، عمدتاً در چارچوب علوم سیاسی و حکمرانی (governance studies) کار میکنند، بهویژه تمرکز بر: عملکرد دولت/ فساد/ ناکارآمدی نهادی/ شکست برنامههای بینالمللی دولتسازی/ روابط دولت–جامعه. در این رویکرد، علل سقوط یک دولت را در ساختار قدرت و ناکامی نهادها میجویند و نه در زمینههای فرهنگی، ایدئولوژیک یا دینی. به همین دلیل است که ناکامی دولت اشرف غنی/ فساد گسترده/ بیاعتمادی مردم به دولت/ فروپاشی سریع ارتش/ وابستگی بیش از حد دولت به آمریکا/ شکست پروژهی دولتسازی غرب/ در مرکز تحلیل او قرار میگیرد. اما ایدئولوژی طالبان، تفکر مذهبی، باورهای مردم، یا اسلام سیاسی در این مدل تحلیلی جای کمتری دارد یا اصلاً ندارد. چرا پژوهشگران آمریکایی از بررسی نقش دین و فرهنگ در سقوط افغانستان پرهیز میکنند؟ یکی از کاستیهای عمده در بسیاری از تحلیلهای غربی دربارهٔ سقوط افغانستان—از جمله همین مقالهٔ «فروپاشی افغانستان» نوشتهٔ جنیفر بریک مورتازاشویلی آن است که فروپاشی نظام سیاسی کابل را عمدتاً با مفاهیمی مانند فساد، ناکارآمدی نهادی، شکست دولتسازی، و رفتار بازیگران خارجی توضیح میدهند، اما از پرداختن به نقش فرهنگ دینی، ساختارهای سنتی قدرت، و ریشههای ایدئولوژیک طالبان تقریباً بهطور کامل پرهیز میکنند. این خلأ تحلیلی ریشه در یک حساسیت عمیق در علوم اجتماعی آمریکا دارد که از آن با عنوان ذات گرایی فرهنگی یا (cultural essentialism) یاد میشود. در فضای آکادمیک آمریکا، نسبت دادن یک پدیدهٔ سیاسی یا تاریخی به «فرهنگ اسلامی»، «ساختار قبیلهای پشتون»، یا «باورهای دینی ریشهدار» بسیار حساس تلقی میشود، زیرا ممکن است چنین استدلالهایی نوعی ذاتگرایی فرهنگی (یعنی فروکاستن یک جامعه به ویژگیهای ثابت و تغییرناپذیر) یا حتی «اسلامهراسی» تعبیر شود. این رویکرد ریشههای تاریخی نیز دارد: نقدهای ادوارد سعید دربارهٔ شرقشناسی و نقش آن در مشروعیتبخشی به استعمار، و نیز حساسیتهای پس از ۱۱ سپتامبر نسبت به برچسبزنی فرهنگی، سبب شده بسیاری از پژوهشگران، حتی وقتی عوامل فرهنگی و دینی اهمیت تعیینکننده دارند، ترجیح دهند تحلیل را به حوزههای «بیخطر» محدود کنند: فساد اداری/ اشتباهات آمریکا/ ضعف نهادهای دولتی/ شکاف مرکز و پیرامون. این عوامل البته واقعیاند، اما تنها نیمی از حقیقت را بازتاب میدهند. طالبان نه فقط یک شبکهٔ نظامی یا یک جنبش روستایی، بلکه یک پروژهٔ ایدئولوژیک– فقهی است که ریشههای آن در سنتهای بسیار ریشه دار خرافاتی، مدارس دینی پاکستان، و برداشتهای خاص از شریعت شکل گرفته است. نادیده گرفتن این بنیان فرهنگی– مذهبی، تحلیل سقوط افغانستان را بهشکل خطرناکی تکعاملی میکند و توضیح نمیدهد که چرا طالبان توانستند در بخشهایی از جامعه پایگاه اجتماعی یا حداقل پذیرش منفعلانه پیدا کنند. به بیان دیگر، پرهیز آکادمیک از ذات گرایی فرهنگی گاه به شکل پرهیز از واقعیت فرهنگی– ایدئولوژیک درمیآید.
۱. در نتیجه، پژوهشهایی مانند مقالهٔ مورتازاشویلی تصویری از سقوط افغانستان ارائه میدهند که در آن: دولت ناکام بود/ آمریکا اشتباه کرد/ نهادها ضعیف بودند. اما بخشهایی از جامعهٔ افغانستان که با سنتهای دینی سختگیرانه زیستهاند، و فضاهای مذهبیای که طالبان در آنها بازتولید شدهاند، تقریباً هیچ نقشی در تحلیل نمییابند. این حذف، از نظر روششناختی مسئلهساز است. زیرا بدون بررسی ریشههای فرهنگی– ایمانی یک جنبش دینی– سیاسی، نمیتوان درک کرد چرا این جنبش در برابر یک دولت با حمایت بینالمللی دوام آورد و نهایتاً پیروز شد. پس بهطور خلاصه ترس از ورود به حوزهٔ حساس «فرهنگ و دین» در تحلیلهای سیاسی باعث شده بخش مهمی از واقعیت افغانستان از تحلیل کنار گذاشته شود، و همین باعث میشود چنین تحلیلهایی، هرچند از نظر نهادی دقیق، اما از نظر فهم ریشههای واقعی طالبان، ناقص و بیش از حد یک طرفه باشند.
۲. در انتها اجازه دهید به یک رویداد بسیار دلخراش که ماهیت، شرایط، وضعیت کلی و روحیات مردم را حتی در دوره اشرف غنی به خوبی نشان می دهد به طور خلاصه اشاره کنم. منظورم ماجرای بسیار هولناک قتل فرخنده ملکزاده یکی از مهمترین و تکاندهندهترین رخدادهای اجتماعی– فرهنگی افغانستان در چند دههٔ اخیر است. رخدادی که سالها پیش از سقوط دولت مورد حمایت آمریکا اتفاق افتاد و بسیاری آن را نشانهای از وضعیت عمیقاً بحرانی در جامعه افغانستان و ناتوانی دولت در کنترل خشونت مذهبی دانستند. فرخنده ملکزاده، زن ۲۷ سالهٔ افغان، دانشآموختهٔ الهیات و آموزگار دینی، در ۱۹ مارس ۲۰۱۵ در قلب کابل – نزدیکی زیارت شاه دوشمشیره – به اتهامی بیاساس که توسط یک ملا مطرح شده بود، توسط جمعیتی خشمگین به شکل غیر قابل باوری پس از 14 سال حضور آمریکا در افغانستان بدون طالبان کشته شد. او به اتهامی بیاساس که توسط یک ملا مطرح شده بود، توسط جمعیتی خشمگین به شکل تکاندهندهای جان خود را از دست داد. فرخنده با یکی از متولیان زیارت بحث میکند و او را به خرافهفروشی (فروش تعویذ، طلسم و...) متهم میکند. متولی برای دفاع از خود، ادعا میکند که او «قرآن را سوزانده است. این اتهام در محیط مذهبی و هیجانزده به سرعت پخش میشود. جمعیت خشمگین او را ابتدا کتک میزنند و سپس سنگباران میکنند.
در نهایت بدن او را آتش میزنند و نهایتاً جسدش را به رودخانه میاندازند. این صحنهها در ویدیوهای موبایلی ثبت شد و جهان را تکان داد. حادثه در پایتخت، در روز روشن، در برابر دوربینها و دهها مأمور پلیس رخ داد. پلیس یا بیتفاوت بود، یا میترسید مداخله کند، یا خود در خشونت شریک شد. این نشان داد که افراطگرایی مذهبی فقط محدود به طالبان نیست، بلکه در لایههایی از شهرنشینان کابل نیز ریشه دارد. قتل فرخنده نشان داد که دولت افغانستان حتی با کمک آمریکا توان ایجاد نظم، کنترل خشم مذهبی و اجرای قانون را ندارد. فساد، بیقدرتی پلیس، و نفوذ ملاهای سنتی کاملاً آشکار شد. این حادثه بعدها در تحلیل فروپاشی حکومت، به عنوان یکی از نشانههای اولیه ضعف ساختاری دولت تفسیر شد.
خلاصه مقاله: عقیده رایج حاکی از آن است که جمهوری افغانستان سقوط کرد زیرا ارزشهای اجتماعی کشور با دموکراسی ناسازگار بود و این کشور به سادگی قابل حکمرانی نبود. این مقاله، فروپاشی دولت را در نهادهای سیاسی بسیار متمرکزی ردیابی میکند که پس از حمله ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ به کشور تحمیل شدند. به جای ارائه فرصتی به شهروندان برای نظارت بر دولت خود به شیوهای معنادار، نهادهای متمرکز در کابل - بازماندههایی از گذشته استبدادی کشور - اعتماد شهروندان به دولت را تضعیف کردند. سیستم پس از سال ۲۰۰۱ که با مقادیر عظیمی از کمکهای خارجی غرق شده بود، فساد را تقویت کرد. پس از بیست سال، افغانها حاضر نبودند برای دولتی دورافتاده که با آنان با عزت رفتار نمیکرد، بجنگند.
چرا جمهوری افغانستان اینچنین کامل و سریع فروپاشید، و دهها هزار نفر از مردم مستأصل را برانگیخت تا به امید فرار از حاکمیت سختگیرانه طالبان و احتمال انتقامجویی به سوی فرودگاه کابل بدوند؟ عقلانیت مرسوم میگوید جمهوری مورد حمایت آمریکا سقوط کرد زیرا دولت و جامعه این کشور به طرز درمان ناپذیری فاسد بودند و ارزشهایش با دموکراسی ناسازگار بود. به عبارت دیگر، افغانستان غیرقابل حکمرانی بود و همواره برای جهان خارج یک غایت از دست رفته (lost cause) - گورستان امپراتوریها - خواهد بود.
چنین دیدگاههایی گسترده و حتی قابل درک هستند، اما کاملاً اشتباه نیز می باشند. در عوض، و به طور عمده این انتخابهای سیاسی انجام شده توسط ایالات متحده و شرکایش در افغانستان در طول دوره مورد نظر هستند که مقصر وضعیت به وجود آمده می باشند. جامعه بینالمللی در تلاشهای خود برای دولتسازی مرتکب بسیاری اشتباهات قابل اجتناب شده است. ترسیم جامعه افغانستان با یک قلم موی پهن و در واقع نادیده گرفتن جزئیات دقیق، تنها اشتباهات انجام شده توسط صاحبان قدرت هم در هر واشنگتن و هم کابل را مبهم و مغشوش جلوه می دهد. بدون یک بازنگری صادقانهای درباره آنچه به اشتباه در گذشته به وقوع پیوسته است، جامعه بینالمللی و ایالات متحده احتمالاً همین اشتباهات را در جای دیگری نیز تکرار خواهند کرد.
در آوریل ۲۰۲۱، رئیس جمهور ایالات متحده، جوزف بایدن، اعلام کرد که آمریکا تا ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۱ افغانستان را ترک خواهد کرد. این امر، خروج تدریجی طولانیمدتی را که توسط رئیس جمهور باراک اوباما آغاز شده بود، به پایان میرساند. اوباما در دسامبر ۲۰۰۹ یک افزایش موقت نظامی و غیرنظامی را اعلام کرد و قول داد که نیروها را در سال ۲۰۱۱ شروع به عقبنشینی کند. علیرغم این افزایش، وضعیت امنیتی در کشور بدتر شد و جنبش طالبان جسارت یافت زیرا در سراسر مناطق روستایی قلمرویی به دست آورده بود. به امید میانجیگری برای پایان مذاکرهای جنگ، اوباما مذاکرات غیررسمی با طالبان را برای یافتن یک راه حل سیاسی برای این باتلاق آغاز کرد. جانشین او، دونالد ترامپ، مصمم بود که کاملاً افغانستان را ترک کند و دولت او با طالبان وارد مذاکرات رسمی شد که به امضای توافق دوحه در فوریه ۲۰۲۰ برای آوردن صلح به افغانستان انجامید. طالبان موافقت کرد که از فعالیت القاعده و دیگر سازمانهای تروریستی در افغانستان در ازای خروج تمام نیروهای ناتو از این کشور جلوگیری کند.
دولت افغانستان پیش از مهلت تعیینشده برای خروج نیروها در ۳۱ اوت ۲۰۲۱ فروپاشید. تصاویر تسلیم شدن سریع سربازان افغان در سراسر کشور در برابر طالبان، باعث شد بسیاری از تحلیلگران خارجی بر توانایی ایالات متحده و متحدانش در ساخت ارتش متمرکز شوند. در واشنگتن و پایتختهای اروپایی، کارشناسان نظامی شروع به ابراز نگرانی درباره «اندازه مناسب» ارتشها کردند و بر مرکزیت لجستیک و از دست دادن پشتیبانی هوایی حیاتی آمریکا تأکید ورزیدند. این تحلیل ها نشان از سوءتفاهم درباره آنچه رخ داده بود داشتند. فروپاشی نیروهای دفاعی و امنیتی ملی افغانستان (ANDSF) به دلایل فنی نبود. در واقع این نیرو به دلایل سیاسی از هم پاشید. هیچ مقدار کمک فنی یا پشتیبانی لجستیکی متمرکزتر نمیتوانست این نیروی رزمی را حفظ کند، زیرا این سربازان باور داشتند که دیگر چیزی برای جنگیدن ندارند.
دولت افغانستان به این دلیل فروپاشید زیرا در تصورات مردم فاقد مشروعیت قابل قبول بود. ریشههای این بحران مشروعیت متعدد و درهمتنیده هستند. نخست، قانون اساسی سال ۲۰۰۴ سیستمی از حکومت را ایجاد کرد که فرصتهای اندکی برای مشارکت شهروندان افغان یا هرگونه نظارت معنادار بر دولتشان فراهم میکرد. در نتیجه، شکاف بین شعارهای مداخله آمریکا و واقعیتهای زندگی شهروندان با گذشت هر سال گستردهتر شد.
دوم، ائتلاف بینالمللی بر جنگ با شورش و تحکیم قدرت متمرکز بود – مأموریتهایی متمایز و اغلب در تضاد با دموکراسیسازی. اهداکنندگان بینالمللی که برای راهحلهای سریع عجله داشتند، منابع عظیمی را با حداقل نظارت به افغانستان سرازیر کردند. و به جای اصلاح نهادهای دولتی ناکارآمد، نهادهای موازی ایجاد کردند که به تضعیف بیشتر مشروعیت دولت انجامید.
سوم، حکمرانی نامتعادل و افراط کار رئیسجمهور اشرف غنی (۲۰۱۴-۲۰۲۱) فروپاشی دولت را تسریع کرد. غنی که حلقهای تنگ از نزدیکان داشت و تنها از پایگاه حمایتی محدودی برخوردار بود، هم بر اقتصاد و هم بر دولت مدیریتی بسیار وسواسی اعمال میکرد و علیه اقلیتهای قومی تبعیض قائل میشد. بسیاری انتظار داشتند که این رئیسجمهور ادیب، که دکترای مردمشناسی دارد و برای بانک جهانی کار کرده بود، به عنوان یک تکنوکرات حکومت کند. با این حال، رفتار او بیشتر اقتدارگرایانه بود تا دموکراتیک.
در نهایت، تنها با پشتیبانی پاکستان بود که طالبان توانستند به عنوان یک نیروی سیاسی و نظامی مجدداً ظهور کنند. پس از سقوط دولت طالبان در سال ۲۰۰۱ در پی حمله آمریکا، رهبران آن به پاکستان گریختند و به مدت دو دهه آینده در آنجا ماندند. با این حال، اگر دولت افغانستان توسط مردم نامشروع تلقی نمیشد، طالبان هرگز در داخل افغانستان فرصت جنگیدن نمییافت. به عبارت دیگر، بدون هیزم حکمرانی بد، آتش شورش هرگز شعلهور نمیشد.
افغانستان در چرخهای چهلساله از فروپاشی دولت گرفتار شده است. در این مدت، پنج رژیم سرنگون و با دولتهای بعدی جایگزین شدهاند که هر یک شبیه به آخرین بودند، با همان نهادهای سیاسی متمرکزی که ویژگی وجود دولت مدرن افغانستان بوده است. بنابراین طالبان برای دومین بار بر یکی از متمرکزترین دولتهای جهان حکومت میکنند. اگر چهل سال گذشته چیزی به ما میآموزد، این است که بدون واگذاری بخشی از اختیارات به خارج از پایتخت، حکومت کنونی طالبان هم خشونتآمیز خواهد بود و هم کوتاهمدت.
یک جمهوری آن هم بدون مردم
به سادگی میتوان باور کرد که افغانستان با توجه به سقوط سریع دولت دموکراتیکش، آماده دموکراسی نبوده است. اما قانون اساسی سال ۲۰۰۴ این کشور شامل مقررات اندکی برای تصمیمگیری دموکراتیک بود، و بسیاری از مقررات موجود نیز هرگز اجرا نشدند. این یک انتخاب سیاسی بود که توسط رهبران سیاسی افغانستان با کمترین مخالفت از سوی حامیان آمریکایی و ناتو انجام شد.
همگرایی قواعد جامعه و دولت برای ثبات سیاسی و توسعه، و همچنین برای ارائه کالاها و خدمات عمومی، امری ضروری است.[۱] هنگامی که ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ به افغانستان حمله کرد، جامعهای به شدت تکهتکه شده (fragmented) یافت که مناطق آن تجربیات و وفاداریهای متمایزی داشتند که از دههها درگیری شکل گرفته بود. با این وجود، به جای ادغام و ساختن بر اساس این تنوعها، قواعد رسمی سیاست که پس از سال ۲۰۰۱ برقرار شد، هدفشان تبدیل افغانستان به یک سیستم به شدت متمرکز و یکپارچه بود.[۲]
گناه نخستین (The original sin) این مداخله، احیای نهادهای قدیمی بود که ریشه در گذشته استبدادی کشور داشت، به جای اینکه به افغانها فرصت دهد تا چیزی جدید بسازند که تجسمبخش هنجارهای مبتنی بر خودگردانی باشد که مشخصه اکثر مناطق کشور بود. جمهوری پس از ۲۰۰۱ ناخواسته بیماریهایی را بازآفرینی کرد که محرک بیثباتی در دولتهای گذشته بودند. در آغاز حکومت خشن «امیر آهنین» عبدالرحمان خان (۱۸۸۰-۱۹۰۱)، حاکمان افغان همین الگو را تکرار کرد: آنان از اقتدار دولت مرکزی برای تحمیل یک دیدگاه جدید بر جامعه، با کمترین مشارکت شهروندان استفاده کردند.
کنفرانس بن تحت حمایت سازمان ملل در سال ۲۰۰۱ (The UN-sponsored Bonn Conference of 2001) پایههای سیاسی جمهوری افغانستان را بنا نهاد، قانون اساسی ۱۹۶۴ را به عنوان قانون اساسي موقت مجدداً برقرار کرد و حامد کرزی را به عنوان رهبر سیاسی موقت انتخاب نمود. آن قانون اساسی، محصول آزمایش افغانستان با دموکراسی قانوناساسی تحت سلطنت محمدظاهر شاه (۱۹۷۳-۱۹۳۳) بود. اگرچه عناصر دموکراتیکی داشت، اما سندی اقتدارگرا بود که صرفاً برای دادن فضای تنفسی به شهروندان طراحی شده بود. این قانون دارای یک پادشاه و یک نخستوزیر بود. اصلاحات انجامشده در بن، اختیارات پادشاه و نخستوزیر را در قالب یک رئیسجمهور بسیار قدرتمند ادغام کرد.
اکثر شرکتکنندگان در بن باور داشتند که قانون اساسی قدیمی، منبع تداوم بسیار مورد نیاز در دوره بیثباتی است.[۳] با این حال، برخی از جناحهای اتحاد شمال (یکی از چهار گروه افغان حاضر در بن) مقاومت کردند و خواستار یک سیستم غیرمتمرکزتر برای تطابق با ترکیب قومی متنوع افغانستان شدند. اما سیستم یکپارچه قدیمی، هم برای رهبران افغان و هم برای جامعه بینالمللی فریبنده بود. رئیسجمهور موقت تازهمنصوبشده، حامد کرزی، و اطرافیانش سیستمی با کنترل قوی را ترجیح میدادند زیرا به کرزی اجازه میداد قدرت خود را در مقابل رقبای بالقوه متمرکز کند. به طور مشابه، ایالات متحده نیز چنین سیستمی را ترجیح میداد زیرا وحدت فرماندهی را پرورش میداد و نظارت بر سرمایهگذاریهایش در افغانستان و هماهنگی با دولت جدید را آسانتر میکرد.

در سال ۲۰۰۴، یک لويه جرگه قانون اساسی، قانون اساسي جدیدی را تصویب و اعلام نمود که بارزترین تفاوت آن با قانون اساسی ۱۹۶۴ و دور شدن از آن، در فراخوان برای یک رئیسجمهور منتخب دموکراتیک خلاصه می شد. قانون اساسی ۲۰۰۴ نه تنها یک سیستم قدیمی حکومت را مجدداً برقرار کرد، بلکه مقررات اجرایی قدیمی حاکم بر امور مالی عمومی، بوروکراسی، پلیس و دیگر عناصر کلیدی یک دولت عمل گرا (functioning state) را نیز احیا نمود. بسیاری از این مقررات به شدت تحت تأثیر اتحاد جماهیر شوروی قرار داشتند، که تلاشهای خود برای نهادسازی در افغانستان از دهه ۱۹۵۰ آغاز کرده بود و دموکراتیک نبود. این قواعد از بالا به پایین، که عمدتاً از نظر جامعه بینالمللی دور ماند، توانایی دولت برای اعمال قدرت در خارج از پایتخت را نیز به شدت محدود می کرد.
توسعه دموکراتیک همچنین توسط قانون انتخابات کشور نیز با مانع مواجه شد، که از سیستم رای واحد غیرقابل انتقال (SNTV) با حوزههای انتخابیه چندنمایندهای در سطح استان، به جای سطح ولسوالی/منطقه، برای انتخاب اعضای پارلمان استفاده میکرد. این سیستم تا اندازه ای به این دلیل انتخاب شد تا قدرت مجاهدین را کمرنگ کند، که به طور گسترده بیم میرفت که ممکن است از تسلیم شدن در برابر یک مرجعیت مرکزی جدید خودداری کنند. در انتخابات سال ۲۰۰۵ برای پارلمان ۲۴۹ نفره (ولسی جرگه)، نامزدها از وابستگی به احزاب سیاسی منع شدند. اگرچه این مقررات متعاقباً اصلاح شد، اما سیستم SNTV احزاب سیاسی را تضعیف کرد و در نتیجه شکلگیری یک اپوزیسیون سالم در مقابل رئیسجمهور را مختل نمود و شهروندان را از یک ارتباط مهم با دولت و داشتن صدایی برای خود در توسعه سیاست محروم ساخت.
در نتیجه، پارلمان بسیار ضعیفتر از رئیسجمهور بود که از اختیارات گسترده قانونی برخوردار بود، از جمله قدرت انتصاب وزیران، قضات دادگاه عالی و تمام مقامات استانی و منطقهای. اگرچه پارلمان گاهی به عنوان یک بازیگر وتوکننده ظهور میکرد و انتصاب وزیران و حتی بودجه را رد میکرد، اما هرگز موفق نشد نقش سازندهای در جامعه افغانستان ایفا کند، که عمدتاً به این دلیل بود که جایگزینهای عملی برای احزاب سیاسی، که از عرصه سیاست کنار گذاشته شده بودند، هرگز توسعه نیافت.
اولین انتخابات ریاستجمهوری این کشور در سال ۲۰۰۴ برگزار شد و حامد کرزی، رئیسجمهور موقت، در آن پیروز شد. کرزی دریافت که برای ایجاد حس وحدت ملی — و تضعیف رقبای بالقوه — نیاز دارد فرماندهان سابق مجاهدین را به دولت بیاورد، بنابراین از اختیارات گسترده انتصاب خود استفاده کرد تا به آنها پستهای مهمی بدهد: اسماعیل خان به عنوان استاندار هرات و سپس وزیر انرژی و آب منصوب شد، سمتی که از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۳ در اختیار داشت. عطا محمد نور، فرمانده اتحاد شمال، در سال ۲۰۰۴ به عنوان استاندار ولایت بلخ در شمال افغانستان منصوب شد و تا سال ۲۰۱۸ که توسط رئیسجمهور غنی برکنار گردید، در این سمت باقی ماند. گل آغا شیرزی، فرمانده ای از جنوب، استاندار ولایت قندهار شد و سپس توسط کرزی از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳ به حکمرانی ولایت ننگرهار منتقل شد، و ژنرال عبدالرشید دوستم، ازبک تبار از شمال، در سال ۲۰۰۱ به عنوان معاون وزیر دفاع منصوب شد اما در سال ۲۰۰۸ پس از اتهام ربودن و شکنجه یک رقیب سیاسی برکنار گردید. اشرف غنی دوستم را به عنوان معاون اول خود بازگرداند (۲۰۲۰–۲۰۱۳).
بسیاری از این چهرهها به دلیل عملکردشان در میدان نبرد به شهرت رسیده بودند و اعتبارشان مبتنی بر خشونت بود. با این حال، تعدادی از آنها موفق شدند نسبت به دیگر نقاط سطح توسعه بالاتری در مناطق تحت کنترل خود ایجاد کنند که بخشی از آن با کنار گذاشتن قواعد رسمی برای پیشبرد کارها محقق شد [۴]. از آنجا که «استانداران جنگسالار» بومی مناطقی بودند که بر آن حکومت میکردند و با مردم آن دیار پیوند داشتند، اغلب نسبت به استانها و جوامع خود متعهدتر از سایرین بودند، یعنی از مقامات انتصابی دیگری که از استانی به استان دیگر جابجا میشدند. بسیاری از این دسته دوم به فساد گسترده شهرت یافتند، زیرا تمایل داشتند قبل از انتقال به مأموریت بعدی، هر چه میتوانند را به تاراج ببرند [۵]. با این حال، فساد در میان تمام استانداران افغانستان یک مشکل بود، نه فقط آنهایی که جابجا میشدند. اما علی رغم فساد استانداران جنگسالار، موفقیت آنها در ارائه کالاهای عمومی به جوامع تحت حاکمیتشان، نشان میدهد که یک سیستم غیرمتمرکز چگونه میتوانست به کشور فرصتی بدهد تا مشوقهای بهتری — برآمده از ترجیحات محلی — در آن ریشه بدواند.
در بیشتر تاریخ مدرن افغانستان، رهبران از نهادهای دولتی برای مهندسی نتایج سیاسی استفاده کردند، نه برای حکمرانی بر این کشور بسیار متنوع. از این منظر، دوره پس از ۲۰۰۱ بسیار شبیه به گذشته بود. در روزهای اولیه پس از سقوط دولت طالبان در سال ۲۰۰۱، موجی از حمایت از تلاشهای بینالمللی و ایالات متحده در افغانستان به وجود آمد. امید به دموکراسی حتی بیشتر بود: شهروندان پس از دو دهه جنگ، دیگر تمایلی به تبعیت از یک دولت دورافتاده در کابل نداشتند. اما در نهایت، به افغانها مجموعهی نهادهای کهنه و بیثمری ارائه شد که قدرت را در مرکز متمرکز میکرد، نقش احزاب سیاسی را تضعیف مینمود، مانع از حق تعیین سرنوشت مردم در سطح محلی در انتخاب حاکمانشان میشد و موانع عظیمی در برابر سازماندهی اپوزیسیون سیاسی معنادار ایجاد میکرد. در کلام کوتاه، دولت جدید افغانستان و جامعه بینالمللی، سیستم سیاسی فاسد دوران اقتدارگرایی را احیا کرده و تنها پوسته نازکی از دموکراسی بر آن کشیده بودند. اگرچه سازمانهای جامعه مدنی وجود داشتند که توسط جامعه بینالمللی در عرصه حمایت میشدند، اما تعداد کمی از آنها تأثیر مستقیمی بر سیاستگذاری داشتند، به ویژه آنهایی که خارج از پایتخت قرار داشتند.
تلاش بینالمللی
استراتژی جامعه بینمللی در افغانستان بر تمرکز بر تحکیم یک دولت وبری (Weberian) متمرکز بود و این بر پایه این باور استوار بود که بیگانگان و نیروهای خارجی میتوانند به دولت جدید برای دستیابی به انحصار در استفاده مشروع از خشونت کمک کنند [۶]. برای انجام این کار، ایالات متحده و ناتو مجموعهای از مفروضات درباره شیوه برقراری نظم سیاسی داشتند.
اولین فرض این بود که وحدت فرماندهی تحت یک دولت متمرکز، یک دولت مؤثر ایجاد خواهد کرد. بر اساس آرمانهای وبری، فقدان انحصار خشونت توسط دولت افغانستان، ریشه اساسی مشکلات آن بود. علیرغم تنوع قومی کشور و این واقعیت که مناطق برای سالها در غیاب یک دولت مؤثر، خود را حکمرانی میکردند، هیچ تلاشی برای اصلاح سیستم بسیار متمرکزی که برای نسلها منبع بیثباتی افغانستان بود، صورت نگرفت.
اگرچه ایالات متحده قول داد که تصمیمات درباره قانون اساسی به افغانها واگذار شود، اما ترجیح خود را برای یک ریاست جمهوری متمرکز اعلام کرد. هنگامی که درباره نیاز به یک قوه مجریه ضعیفتر، مانند یک نخستوزیر، یا عدم تمرکز بیشتر اختیارات تحت فشار قرار گرفت، سفیر آمریکا رابرت فین گفت که «افغانستان با توجه به همه بردارهای قدرت (vectors of power)، به یک رئیس جمهور قوی نیاز دارد». هنگامی که سایر سفرا در این مورد از او توضیح خواستند، فین ادعا کرد که جایگزینی یک رئیس جمهور قوی با یک نخستوزیر ضعیفتر «فقط به بحرانهای بیپایان قدرت خواهد انجامید»[۷]. بنابراین، ایالات متحده به سیستم پارلمانی تحت رهبری احزاب قوی، یا یک سیستم غیرمتمرکز تحت رهبری استانهای قوی، با دید منفی نگاه میکرد، زیرا چنین سیستمی تلاشها برای تحکیم دولت را تهدید میکرد.
همانطور که کرزی به استاندارانش اجازه داده بود قواعد رسمی بازی را دور بزنند، اهداکنندگان بینالمللی نیز به سرعت شروع به ایجاد ساختارهای موازی کردند تا از ساختارهای حکومتی خواب آلود (lethargic) و ناکارآمدی که خود در برپایی آن نقش داشتند، عبور کنند. برای مثال، ارتش ایالات متحده «تیمهای بازسازی استانی» (PRTs) را ایجاد کرد که از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳ به عنوان استانداریهای موازی عمل میکردند. این تیمها بهطور نزدیکی با عملیاتهای نظامی ناتو در هر منطقه همکاری میکردند تا پروژههای عمرانی را به استانها هدایت کنند. استانداران و فرمانداران منطقهای هیچ نقشی در تصمیمگیریهای مربوط به تخصیص منابع نداشتند و شهروندان نیز همین طور. ناتو با تعداد زیادی از سازمانهای غیردولتی بینالمللی و پیمانکاران همکاری میکرد تا پروژههای توسعه را اجرا کند که اغلب با عملیاتهای نظامی انجامشده در این مناطق – که ظاهراً به نمایندگی از دولت صورت میگرفت – در تضاد بود [۸].
دومین فرض این بود که کمکهای بینالمللی، از طریق ارائه کالاهای عمومی، میتواند دلها و ذهنها را به دست آورد و در نتیجه وفاداری به دولت را ایجاد کند. برای دستیابی به این هدف، اهداکنندگان میلیاردها دلار در پروژههای زیربنایی، نهادسازی و توسعه جامعه سرمایهگذاری کردند. شواهد محکم کمی وجود دارد که نشان دهد این تلاشها نتیجهبخش بوده است، اگرچه افغانها به وضوح درک میکردند که کمکها توسط خارجیها و نه دولت خودشان ارائه میشود [۹]. علاوه بر این، ارائه کمکها، به جای آنکه به شمول بیشتر بینجامد، منجر به ایجاد یک بوروکراسی دولتی و وزارتخانههای بیشمار شد، اما هیچ نقش رسمی برای شهروندان جهت نظارت بر آنچه در حال رخ دادن بود، قائل نشد.
تلاشهای اهداکنندگان در حال تضعیف حکمرانی و ثبات در جوامع بود. برای مثال، برنامه همبستگی ملی که توسط بانک جهانی تأمین میشد و یکی از بزرگترین و مورد تحسینترین برنامههای کمکرسانی در افغانستان بود، با هدف ایجاد ساختارهای حکمرانی محلی در سراسر کشور طراحی شده بود تا ساختارهای سنتی غیررسمی که از پیش وجود داشتند را به حاشیه رانده و کمکهای اهداکنندگان را به جوامع هدایت کند. در میانه دهه ۲۰۰۰، زمانی که من برای اولین بار به این برنامه نگاه کردم، وعده میداد که با ایجاد بیش از سی هزار شورای توسعه محلی، سرمایه اجتماعی بسازد و افغانها را به دولتشان دوباره متصل کند. این شوراها از طریق فرآیندهای ظاهراً مشارکتی، اولویتهای جامعه را تعیین میکردند و سپس بلوکهای بزرگ کمکهای مالی برای حل مشکلاتی که شهروندان شناسایی کرده بودند، دریافت میکردند. پژوهش من نشان داد که جوامعی که این شوراها را داشتند، در مقایسه با جوامع فاقد این شوراها، بیشتر احتمال داشت که اختلاف داشته باشند و کمتر احتمال داشت که بتوانند آنها را حل کنند [۱۰]. ارزیابی بانک جهانی از این برنامه نیز نشان داد که نتایج حکمرانی در جوامع دارای این شوراها بدتر از جوامع فاقد آنها بود [۱۱]. آنها بیاثر بودند زیرا فساد را تقویت میکردند و فرآیندهای موازی تصمیمگیری ایجاد میکردند که هنجارهای اجتماعی دیرینه درباره حکمرانی جامعه را تضعیف میکرد. با این حال، در طول سالها، اهداکنندگان بیش از ۲ میلیارد دلار آمریکا در این پروژه سرمایهگذاری کردند.

سومین فرض مسئلهدار این بود که دولتسازی و مبارزه با تروریسم، اهداف سازگاری هستند که میتوانند به طور همزمان محقق شوند. با این حال، حتی در حالی که جامعه بینمللی حقوق بشر و خودمختاری را تبلیغ میکرد، هزاران افغان در جنوب و شرق کشور هدف یورش های شبانه توسط نیروهای آمریکایی و شبهنظامیان تحت حمایت ناتو قرار میگرفتند [۱۲]. بیدقتی در این کمپینها، شکاف بین شعارهای دموکراسی و واقعیتی که افغانها با آن روبرو بودند را آشکار میکرد [۱۳].
علاوه بر این، اگرچه بازرس ویژه بازسازی افغانستان (General for Afghanistan Reconstruction) فساد عظیم در برنامههای دولت آمریکا – چه نظامی و چه غیرنظامی – را به تفصیل گزارش کرد، اما ایالات متحده مسیر خود را تغییر نداد یا کمکهای خود را به طور قابل توجهی کاهش نداد. و با وخامت اوضاع امنیتی در افغانستان طی ده سال گذشته، نظارت بر کارهایشان در این کشور برای ایالات متحده و سایر اهداکنندگان خارجی غیرممکن شد. جای تعجب نیست که در نتیجه، وجوه آمریکایی گاهی به دست افراد نادرست میافتاد. برای بسیاری از افغانها، آنچه در ابتدا بیکفایتی به نظر میرسید، کم کم حکایت از برنامه های عمدی داشت.
یک فرض نهایی رایج بین جامعه بینالمللی و بسیاری از مقامات افغان این بود که نظم سیاسی غیرمتمرکز سنتی افغانستان، که غنی از حکمرانی عرفی و سنت بود، با مبانی هنجاری یک دولت مدرن، مانند برابری جنسیتی و دموکراسی رسمی، در تضاد است. در سطح جامعه، افغانستان یک سیستم قوی حکمرانی غیررسمی را حفظ کرده بود که طیفی از کالاها و خدمات عمومی، و – مهمتر از همه – یک مجمع برای تبادل نظر جوامع در مورد مسائل مورد علاقه مشترک فراهم میکرد. معمولاً، اینها سازمانهایی بودند که ریشه در عرف داشتند، مانند شورا یا جرگه (شوراهای جامعه)، و توسط رهبران جامعه ای معروف به مالکها، اربابها یا وکیلها رهبری میشدند [۱۴].
در طول دههها جنگ، اقتدار عرفی قدرتمند و انعطافپذیر خود را به اثبات رساند و به جای محو شدن، خود را بازآفرینی کرد [۱۵]. در روستاهای سراسر کشور، جوامع شروع به مطالبه بیشتر از رهبران عرفی خود کردند و آنها نیز به نوبه خود برای پاسخگویی به خواستههای شهروندان سازگار شدند. اعتماد به مقامات عرفی در اوج تلاشهای دولتسازی آمریکا در بالاترین سطح بود و از اعتماد به سایر مقامات در کشور پیشی گرفت. به عنوان مثال، در سال ۲۰۰۷ در استان هرات، جامعهای را یافتم که رهبران سنتی خود را از طریق رای مخفی انتخاب میکرد [۱۶]. این طعنهآمیز بود، زیرا پس از سال ۲۰۰۱، به شهروندان هرگز فرصت داده نشد که رهبران محلی رسمی خود را انتخاب کنند، زیرا همه آنها توسط کابل منصوب میشدند. من حتی زنانی را یافتم که در سلسله مراتب ساختارهای اقتدار سنتی ارتقا یافته بودند. با این حال، به جای ایجاد فضایی برای این نهادهای عرفی که در واقع در حال انجام رویههای دموکراتیک بودند، جامعه بینالمللی در عوض عمداً به دنبال تضعیف اقتدار عرفی بود – برای مثال، با ایجاد برنامه همبستگی ملی (National Solidarity Program) – تا کنترل بیشتر دولت بر جامعه را ممکن سازد.
اصلاحات اراضی مثال دیگری است. برنامههای اهداکنندگان به دنبال کمک به افغانها برای به دست آوردن اسناد قانونی بودند. با این حال، هنگامی که این فرصت به آنها ارائه شد، تعداد کمی از افغانها از آن استقبال کردند، زیرا دولت قول اصلاحات معنادار در حکمرانی املاک را نداده بود، که وضعیت آن چنان بد بود که برای برخی، حتی طالبان یک بهبود محسوب میشد. اکثریت قریب به اتفاق افغانها دارای اسناد قانونی عرفی بودند و تمایلی به معاوضه آنها با اسناد پشتیبانی شده توسط دولتی که به آن اعتماد نداشتند، نبودند.
ساختارهای بوروکراتیک رسمی اخیراً احیا شده ی کشور ذاتاً ناکارآمد بودند، زیرا برای حکومت استبدادی طراحی شده بود. به عنوان مثال، سیستم مالی عمومی تقریباً هیچ حق اظهارنظر به استانها و مناطق در تصمیمات هزینه کرد نمیداد. در عوض، این تصمیمات همگی در کابل توسط مقامات دورافتادهای گرفته میشد که در سطح محلی در قبال شهروندان پاسخگو نبودند. علاوه بر این، سیستم بودجهریزی (budgetary system) که بازمانده ای از دوران شوروی بود به هیچ وجه کار نمیکرد. بنابراین اهداکنندگان منابع قابل توجهی را صرف تلاش برای رفع آن کردند. من دیدم که شرکتهای مشاوره غربی میلیونها دلار برای آموزش افغانها در مورد اجرای آن دستمزد دریافت کردند. اما هیچ مقدار کمک فنی نمیتوانست سیستمی را که بر اساس یک مدل برنامهریزی متمرکز بیاعتبار بود، به طور مؤثر به کار اندازد [۱۸].
در حین انجام تحقیق در افغانستان، با افرادی ملاقات کردم که عمیقاً از کمکهای خارجی ناراضی بودند، اما احساس میکردند که پول متعلق به آنها نیست و بنابراین حق محدودی برای شکایت از فساد یا سوءرفتار دارند. گویی اهداکنندگان یک جهان موازی برای بازسازی افغانستان ایجاد کرده بودند که ارتباط کمی با مردم این کشور داشت. برنامهریزی پروژه در واشنگتن و کابل انجام میشد و وجوه از طریق شبکههای اغلب فاسد پیمانکاران و سازمانهای غیردولتی که در قبال مقر اصلی خود پاسخگو بودند و نه در قبال مردم، به آرامی به سطح محلی میرسید. یک بار دیگر، اهداکنندگان یک دولت رانتی (rentier state) در افغانستان ایجاد کرده بودند.
ادامه دارد ...
—————————-
NOTES:
1. Douglass C. North, Institutions, Institutional Change, and Economic Performance (New York: Cambridge University Press, 1990); Elinor Ostrom, Understanding Institutional Diversity (Princeton: Princeton University Press, 2005).
2. Barnett R. Rubin, The Fragmentation of Afghanistan: State Formation and Collapse in the International System, 2nd ed. (New Haven: Yale University Press, 2002).
3. Barnett R. Rubin and Humayun Hamidzada, “From Bonn to London: Governance Challenges and the Future of Statebuilding in Afghanistan,” International Peacekeeping 14 (February 2007): 8–25.
4. Romain Malejacq, Warlord Survival: The Delusion of State Building in Afghanistan (Ithaca, N.Y.: Cornell University Press, 2020).
5. Jennifer Brick Murtazashvili, “Informal Federalism: Self-Governance and Power Sharing in Afghanistan,” Publius: The Journal of Federalism 44 (April 2014): 324–43.
6. Max Weber, The Vocation Lectures: Science As a Vocation, Politics As a Vocation, David S. Owen and Tracy B. Strong, eds., trans. Rodney Livingstone (Indianapolis: Hackett, 2004).
7. Wikileaks, “Ambassador’s April 6 Meeting with French Ambassador,” 13 April 2003, 03, https://wikileaks.org/plusd/cables/03KABUL955_a.html.
8. William Maley and Susanne Schmeidl, eds., Reconstructing Afghanistan: Civil-Military Experiences in Comparative Perspective (New York: Routledge, 2015).
9. Elisabeth King and Cyrus Samii, “Fast-Track Institution Building in Conflict-Affected Countries? Insights from Recent Field Experiments,” World Development 64 (December 2014): 740–54.
10. Jennifer Brick Murtazashvili, Informal Order and the State in Afghanistan (New York: Cambridge University Press, 2016).
11. Andrew Beath, Fotini Christia, and Ruben Enikolopov, “The National Solidarity Program: Assessing the Effects of Community-Driven Development in Afghanistan,” Policy Research Working Paper 7415, World Bank, September 2015.
12. Journalists working in Southern Afghanistan Anand Gopal, No Good Men Among the Living: America, the Taliban, and the War Through Afghan Eyes, 1st ed. (New York: Metropolitan Books, 2014); Sarah Chayes, The Punishment of Virtue: Inside Afghanistan After the Taliban (New York: Penguin, 2007).
13. Craig Whitlock and The Washington Post, The Afghanistan Papers: A Secret History of the War (Simon and Schuster, 2021).
14. Murtazashvili, Informal Order and the State in Afghanistan.
15. Jennifer Brick Murtazashvili, “The Endurance and Evolution of Afghan Customary Governance,” Current History 120 (1 April 2021): 140–45.
16. A Survey of the Afghan People: Afghanistan in 2017 (Washington, D.C.: Asia Foundation, 2017).
17. Jennifer Brick Murtazashvili and Ilia Murtazashvili, Land, the State, and War: Property Institutions and Political Order in Afghanistan (New York: Cambridge University Press, 2021).
18. Mohammad Qadam Shah, “The Politics of Budgetary Capture in Rentier States: Who Gets What, When and How in Afghanistan,” Central Asian Survey, 4 September 2021, 1–23.
———————
* جنیفر بریک مورتازاشویلی (Jennifer Brick Murtazashvili) یک شخصیت علمی و پژوهشی برجسته در حوزه حکومت، اقتصاد سیاسی و مطالعات آسیای میانه (بهخصوص افغانستان) است.
معرفی و جایگاه حرفهای:
• استاد بخش سیاست عمومی و بینالمللی (Public & International Affairs) در دانشگاه «پیتسبورگ» است. (cgm.pitt.edu)
• مدیر مؤسس «مرکز حکومت و بازارها» (Center for Governance and Markets) در همان دانشگاه است. (spia.pitt.edu)
• از منظر پژوهشی، او یکی از چهرههای مهم در زمینه اقتصاد سیاسی، نهادها، امنیت، و ساختار حکومتی در کشورهای پسدرگیری (post-conflict) است. (spia.pitt.edu)
• او عضو غیر مقیم (non-resident) در «انستیتو کارنگی برای صلح بینالمللی» است. (Jennifer Brick Murtazashvili)
• همچنین عضو ارشد پژوهش در برخی نهادهای بینالمللی مانند شورای آتلانتیک (Atlantic Council) در بخش اوراسیا بوده است. (spia.pitt.edu)
تحصیلات
• دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه ویسکانسین – مادیسون در سال ۲۰۰۹ گرفته است. (Jennifer Brick Murtazashvili)
• دو مدرک کارشناسی ارشد دارد: یکی در اقتصاد کشاورزی و کاربردی و دیگری در علوم سیاسی (هر دو از دانشگاه ویسکانسین). (Jennifer Brick Murtazashvili)
• کارشناسی خود را در رشته «خدمات خارجی» (Foreign Service) از دانشگاه جورجتاون گرفته است. (spia.pitt.edu)
حوزههای پژوهشی و تأثیرگذاری
• یکی از زمینههای اصلی پژوهش او «نهادهای غیررسمی (informal institutions) در افغانستان است: چگونه ساختارهای محلی، رسوم و سنّتهای محلی (مثلاً شوراهای محلی، تیمهای ریشسفید، مالیکها) نقش مهمی در حکومت محلی دارند. (Democracy Paradox)
• او در مقالهای با عنوان Informal Federalism: Self-Governance and Power Sharing in Afghanistan استدلال میکند که اگرچه قانون اساسی افغانستان ساختاری مرکزی را تبیین میکند، اما در عمل افغانستان میتواند به نوعی فدرالیسم غیررسمی (informal) تبدیل شود، بهطوری که نمایندگان محلی در سطح محلات قدرت قابلتوجهی دارند. (IDEAS/RePEc)
• او همچنین بر تعامل بین مالکیت زمین، حقوق مالکیت و ساختار سیاسی تمرکز کرده است. در کتاب« Land, the State, and War: Property Institutions and Political Order in Afghanistan » که با ایلیا مرتازاشویلی همکار بوده است، این پرسشها را عمیقاً بررسی میکند. (spia.pitt.edu)
• از دیگر کتابهای او «Informal Order and the State in Afghanistan» است که نهادهای غیررسمی را بهعنوان بخشی اساسی از نظام حکومتی افغانستان تحلیل میکند. (spia.pitt.edu)
نقش مشورتی و تأثیر بر سیاست
• او به عنوان مشاور برای چند نهاد بینالمللی کار کرده است، از جمله: دفتر توسعه بینالمللی آمریکا (USAID)، بانک جهانی، وزارت دفاع ایالات متحده، سازمان ملل (UNDP)، یونیسف و غیره. (spia.pitt.edu)
• همچنین در تحلیل وضعیت پسجنگ در افغانستان، به ویژه بحران دولتسازی پس از خروج نیروهای بینالمللی، نقش فکری مهمی دارد. در یک سخنرانی در استنفورد، او گفته است که تلاشهای ساخت دولت در افغانستان به شکلگیری ساختارهای متمرکز بازگشته از دوره شوروی منجر شده که با واقعیت محلی در تضاد است. (cddrl.fsi.stanford.edu)
• او در بحران افغانستان پس از بازگشت طالبان نیز فعال بوده است؛ به گزارش مطبوعات محلی، با دانشجویان دانشگاه پیتسبورگ همکاری دارد تا به برخی کسانی که در افغانستان برای آمریکا کار کردهاند، کمک کند از کشور خارج شوند. (jewishchronicle.timesofisrael.com)
جایگاه فکری و فلسفی
• مورتازاشویلی تأثیر مهمی از اندیشه الینور استروم داشته است — او معتقد است که نهادهای محلی و قواعد محلی خودگردان (customary institutions) میتوانند بستر مهمی برای ایجاد حکمرانی مؤثر ایجاد کنند، به جای تحمیل کامل مدلهای دولتی متمرکز و «یورواپایی». (Mercatus Center)
• دیدگاه او نقدی بر پروژه «ایمپلمنتکردنِ دموکراسی لیبرال» از بالا در افغانستان دارد و نشان میدهد که بسیاری از مدلهای خارجی ساخت دولت (state building) ممکن است با بافت محلی همخوانی نداشته باشند. (Mercatus Center)
• او بر اهمیت «خودحکمرانی محلی» (self-governance) تأکید دارد: ساختارهایی که از پایین به بالا شکل گرفتهاند و بر اعتماد مردم، هنجارهای محلی و نهادهای غیررسمی متکیاند، میتوانند پایداری بیشتری و مشروعیت محلی داشته باشند. (Democracy Paradox)
دستاوردها و اعتبار علمی
• کتاب «Informal Order and the State in Afghanistan» او جایزه «بهترین کتاب علوم اجتماعی» را از جامعه مطالعات اوراسیا مرکزی (Central Eurasian Studies Society) دریافت کرده است. (spia.pitt.edu)
• در سالهای اخیر، مجلهی Prospect او را یکی از «اندیشمندان برجسته جهان» نامیده است. (Big Think)
• او سخنران کلیدی در کنفرانسهای بینالمللی بوده و در موضوعاتی چون ثبات پسجنگ، نوسازی نهادها، و مسائل زمینداری در کشورهای در حال توسعه فعال است. (Jennifer Brick Murtazashvili)
اهمیت برای ایران یا منطقه خاورمیانه
جنیفر بریک مورتازاشویلی بهعنوان یک محقق در زمینه اوراسیا مرکزی و افغانستان، برای تحلیلگران منطقهای اهمیت زیادی دارد، به این دلایل:
۱. گفتمان نهادهای محلی: تحلیل او نشان میدهد که در برخی کشورهایی مانند افغانستان، نهادهای محلی غیررسمی (شوراها، بزرگان، مالیکها) نقش حیاتی دارند — این نکته میتواند برای درک وضعیت افغانستان کنونی یا مدلهای حکومت محلی در منطقه مفید باشد.
۲. مالکیت زمین: بررسی او از حقوق مالکیت زمین و رابطه آن با جنگ و حکمرانی، میتواند برای تحلیل سیاستهای توسعهای، بازسازی و همگرایی منطقهای اهمیت داشته باشد.
۳. چالش مدلهای وارداتی حکومتی: نقد او به «وارد کردن مدلهای دموکراسی غربی یا دولتسازی متمرکز» بدون توجه به بافت محلی، یک هشدار برای سیاستگذاران منطقه (خاورمیانه، آسیای مرکزی) است که باید به نهادهای بومی و محلی توجه کنند.
۴. کمک به سیاستگذاری توسعهای: به خاطر تجربه مشورتی او با نهادهای بینالمللی (مثل UNDP، USAID) و تخصص علمیاش، ایدهها و توصیههای او برای بازسازی پسجنگ، حکمرانی محلی و اقتصاد سیاسی میتواند در طراحی سیاستهای منطقهای مفید باشد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
![]() |
استفادهٔ جمهوری اسلامی از افراد منتسب به حزب توده در خارج از کشور (گرایش محور مقاومتی)
مقدمه
این مقاله خلاصهای است از پژوهشی گستردهتر که با هدف بررسی و انتقال آگاهی دربارهٔ نقش چند چهره از نیروهای وابسته به حزب توده ــ یا جریانهای نزدیک به آن ــ در فعالیتهای برونمرزی جمهوری اسلامی تدوین شده است. گرچه حزب توده بهصورت رسمی چنین سیاستی را دنبال نمیکند، اما گرایشهای تودهای معاصر، از جمله رسانههایی چون «پیکنت» و «۱۰ مهر»، در عمل به جریان اصلی این جهتگیری سیاسی بدل شدهاند. این نوشته بر “چپ محور مقاومتی” و نقش آن در همکاری با جمهوری اسلامی در چارچوب «عملیات نرم» و «نفوذی» تمرکز دارد.
جمهوری اسلامی با بهرهگیری از الگوی امنیتی برگرفته از سنت حزب توده و مدلهای شوروی سابق بهطور سیستماتیک از نیروهای دارای پیشینهٔ تودهای یا ذهنیت شدید ضدغربی برای نفوذ، جمعآوری اطلاعات، عملیات روانی و ایجاد تفرقه در میان مخالفان در خارج از کشور استفاده کرده است
در فضای سیاسی ایران، چپ به دو جریان عمده قابل تقسیم است:
«چپ عدالتخواه»: گرایشی که با مدلهای سوسیالدموکراتیک و دموکراسی سازگار است و بر عدالت اجتماعی، آزادیهای مدنی و نهادهای مدرن تأکید دارد.
«چپ محور مقاومتی»: ادامهٔ سنت فکری و تشکیلاتی حزب توده و محصول جهانبینی جنگ سرد، که در آن «غربستیزی» و «وابستگی ذهنی به روسیه» بر منافع ملی مقدم دانسته میشود” . این گروه به طور عمده از اعضا و فعالین سابق حزب توده و اکثریت (انشعابی از فدائیان خلق) تشکیل شده است.
«چپ محور مقاومتی» عنوانی است برای بخشی از چپ ایرانی که ریشههای فکری آن در سنت حزب توده، دوگانهسازی جنگ سرد و نگاه ایدئولوژیک ضدغربی شکل گرفته است. این جریان امروز در کنار جمهوری اسلامی و در امتداد سیاستهای ضدآمریکایی و طرفدار روسیه عمل میکند؛ هرچند همچنان با پوشش ظاهراً «چپگرایانه» سخن میگوید.
در این گفتمان، جمهوری اسلامی و همپیمانانش ــ از پوتین و اسد تا مادورو، چین و حتی کرهٔ شمالی ــ «سنگرهای مقاومت» معرفی میشوند. هرگونه نقد نسبت به سرکوب، تبعیض، فساد یا نقض حقوق بشر در این کشورها، یا انکار میشود یا با این توجیه پاسخ مییابد که «غرب» پشت اعتراضهاست.
در نتیجه، این طیف منتقدان دموکراسیخواه و آزادیطلب را با برچسبهایی مانند «عامل غرب»، «نفوذی»، «طرفدار انقلابهای رنگی» یا «لیبرال» تخریب میکند. در نگاه آنان، لیبرالیسم ــ به معنای آزادیخواهی و حقوق فردی ــ نه یک ارزش، بلکه «انحراف» محسوب میشود.
چپ محور مقاومتی در ظاهر از عدالت اجتماعی سخن میگوید، اما در عمل با توجیه رفتار حکومتهای اقتدارگرا، چپ را از مضمون آزادی و دموکراسی تهی میکند و به بازوی نرم دستگاههای امنیتی بدل میشود. ریشهٔ این رویکرد، میراث سیاسی–ایدئولوژیک دوران جنگ سرد است که بخشی از چپ ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ همچنان با آن زندگی میکند.
چنانکه محمد مالجو، از چهرههای چپ عدالتخواه، یادآور شده است: مشکل این طیف نه دفاع از عدالت، بلکه ناتوانی در رها شدن از ذهنیت اقتدارگرایی است که آزادی و حقوق فردی را «وابستگی به غرب» تصور میکند.
حزب توده و میراث امنیتی آن
حزب توده تنها یک حزب سیاسی نبود؛ بلکه سازمانی بود با تجربهای گسترده در مخفیکاری و فعالیت زیرزمینی، ارتباطات شبکهای، نفوذ در گروههای دیگر و جمعآوری اطلاعات. این مهارتها بهطور مستقیم از الگوهای امنیتی و دستگاههای اطلاعاتی شوروی و آلمان شرقی اقتباس شده بود و همین امر حزب توده را به یکی از پیچیدهترین شبکههای سیاسی–اطلاعاتی در خاورمیانه تبدیل میکرد.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، این تواناییها برای جمهوری اسلامی اهمیت ویژهای یافت و بخشی از کادرهای تودهای ــ چه باورمند و چه فرصتطلب ــ عملاً در فعالیتهای امنیتی رژیم نقشآفرین شدند. آنان در لو دادن اعضای گروههای سیاسی، تقویت ساختارهای اطلاعاتی تازهتأسیس، خبرچینی و نفوذ در محافل سیاسی مشارکت داشتند. این افراد برای توجیه همکاری خود با جمهوری اسلامی، مخالفان سیاسی را آشکارا به «جاسوسی برای امپریالیسم و غرب» متهم میکردند و از همین طریق حمایت از سرکوبهای حکومتی را در میان هوادارانشان مشروع جلوه میدادند.
در دههٔ ۱۳۶۰ شماری از افراد با سابقهٔ تودهای با اتهاماتی چون «جاسوسی» و «توطئه برای براندازی جمهوری اسلامی» بازداشت، زندانی و شکنجه شدند و حدود صد نفر نیز اعدام گشتند. با این حال، برخی چهرههای دارای مسئولیتهای بالای حزبی ــ برخلاف انتظار ــ بدون توضیح روشن آزاد شدند و حتی گروهی از آنان توانستند با وجود پیشینهٔ تشکیلاتی، بهسادگی راهی کشورهای اروپایی و آمریکا شوند.
مشاهدات و مستندات نشان میدهد که این افراد در خارج از کشور همسویی قابلتوجهی با روایتهای امنیتی جمهوری اسلامی داشتهاند. آنان در فعالیتهایی چون: نفوذ در گروههای سیاسی مخالف، تلاش برای خنثیسازی فعالیت اپوزیسیون، جمعآوری اطلاعات دربارهٔ چهرههای شاخص، حضور در نشستها و کنفرانسها، ایجاد فضای بدگمانی، بیاعتمادی، دلسردی و یأس، و بزرگنمایی «پیشرفتهای ادعایی» جمهوری اسلامی نقش فعال ایفا کردهاند.
بهنظر میرسد دادهها و اطلاعاتی که از این مسیر بهدست آمده، در اختیار دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی قرار گرفته و برای فشار، تخریب و کنترل نیروهای اپوزیسیون مورد استفاده قرار گرفته است.
برای نمونه، در هفتههای اخیر رسانههای وابسته به سپاه پاسداران ــ از جمله خبرگزاری فارس، مشرق و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ــ با صحنهسازی و تولید روایتهای ساختگی مدعی شدند که «۴۰۰ نفر از همکاران مؤسسهٔ ایرانآکادمیا» شناسایی و بازداشت شدهاند. این ادعا بلافاصله از سوی مسئولان ایرانآکادمیا تکذیب و ساختگی اعلام شد.
با وجود این، همان روایت ساختگی توسط برخی افراد همسو با دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در رسانههای فارسیزبان خارج از کشور بازتاب یافت. این رفتار نشان میدهد که میان این افراد و دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در خارج از کشور نوعی همسویی، ارتباط یا دستکم همگرایی عملی وجود دارد.
روشن است که هیچ انسان صاحب عقل و شعور مستقل و بیغرض، نهادی آموزشی را که بیش از ۱۲ سال فعالیت کاملاً علنی داشته و کادر آموزشی، محتوای برنامه درسی (کریکولومها) و ساختار اداری آن مطابق استانداردهای دانشگاههای معتبر غرب بوده است، بهسادگی «عامل قدرتهای بیگانه» نمینامد. چنین ادعایی تنها در دو حالت قابل توضیح است: یا دستگاه امنیتی سپاه برای برخی افراد در خارج از کشور نقشی مشخص تعریف کرده تا این روایتهای ساختگی را در رسانههای فارسیزبان بازتاب دهند؛ یا اینکه خود این افراد، از سر همسویی ایدئولوژیک و سیاسی با جمهوری اسلامی، آگاهانه به گسترش این ادعاهای نادرست دامن میزنند ــ یا هر دو وضعیت بهطور همزمان.
عملیات روانی و تخریب شخصیت یکی از محورهای اصلی فعالیت این شبکههاست. هدف آنها بیاعتبارسازی چهرههای مؤثر اپوزیسیون و تضعیف انسجام نیروهای مخالف است. شگردهای مورد استفاده شامل تولید شایعات سازمانیافته، حملات هماهنگ در رسانهها، برچسبزنی ایدئولوژیک، ایجاد فضای بیاعتمادی و ترس، و تحریک اختلافات و درگیریهای داخلی میان گروههای سیاسی است.
هدف راهبردی این عملیات
هدف این شبکهها روشن است: هیچ گروه مخالف نباید آنقدر قدرت و نفوذ پیدا کند که بتواند بر افکار عمومی ایرانیان خارج از کشور تأثیر بگذارد. برای رسیدن به این هدف، از روشهایی مانند بزرگ کردن اختلافهای کوچک، ساختن دوقطبیهای جعلی، ایجاد بحثهای بیپایان و کشاندن درگیریها به رسانهها استفاده میشود.
در رسانههای فارسیزبان خارج از کشور نیز تلاش میشود با نفوذ و تغییر جهتگیری، رسانههای منتقد جمهوری اسلامی تضعیف شوند. پذیرش این افراد در برخی رسانهها معمولاً به خاطر نزدیکی ایدئولوژیک آنهاست؛ بهویژه در نقاطی که با گفتمانهای ضدآمریکایی یا ضد لیبرال همپوشانی دارند.
همسویی ایدئولوژیک و عملی جمهوری اسلامی و چپ محور مقاومتی
الف) ضدیت بنیادین با غرب و لیبرالدموکراسی. هر دو جریان، رژیم و چپ محور مقاومتی، غرب و آمریکا را «تهدید اصلی» تلقی میکنند.
ب) تجربهٔ تشکیلاتی و امنیتی کسانی مانند کادرهای سابق حزب توده برای فعالیت مخفی و شبکهای آموزش دیده بودند؛ تجربهای که در عملیات نفوذ به کار گرفته شد.
ج) وابستگی فکری و تاریخی به روسیه. در ذهنیت چپِ محور مقاومتی و همچنین در سیاست جمهوری اسلامی، روسیه ــ با وجود سابقهٔ تجاوزگری و رفتار امپریالیستی ــ همچنان بهعنوان «نیروی ضد آمریکا» و در نتیجه متحد طبیعی تلقی میشود. بر همین اساس، هر دو جریان در قبال تجاوز روسیه به اوکراین آشکارا جانب مسکو را گرفتهاند. جمهوری اسلامی با ارسال سلاح عملاً در کنار روسیه قرار دارد، و عناصر همسو با جریان محور مقاومتی نیز از نظر سیاسی و نظری تلاش کردهاند این تجاوز و جنایات همراه آن را توجیه کنند.
د) توجیه ایدئولوژیک برای همکاری. همکاری با جمهوری اسلامی در نگاه این نیروها «مبارزه با امپریالیسم» تلقی میشود، حتی اگر نتیجهٔ عملی آن تقویت یک رژیم تمامیتخواه، ارتجاعی و فاسد باشد ــ که تجربه نشان داده چنین بوده است. نکتهٔ قابلتوجه آنکه برخی از چهرههای محور مقاومتی، با وجود گرایشهای شدید و هیستریک ضدآمریکایی، میکوشند در ساختارهای سیاسی آمریکا جایگاهی به دست آورند؛ تلاشی که میتواند آنان را به عوامل نفوذی با گرایش به الیگارشی روسیه و روایتهای امنیتی جمهوری اسلامی بدل کند.
هـ) تداوم الگوی تخریب در سازمانهای چپ. در دههٔ ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، حزب توده کوشید در سازمانهای چپ دیگر نفوذ کند و با ایجاد انشعاب، آنها را دچار تضعیف و پراکندگی سازد؛ روندی که بعدها نیز در خارج از کشور توسط برخی چهرهها در قالب «عملیات نرم» ادامه یافت. نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک در سازمان فدائیان خلق و کشاندن آن به سلسلهانشعابهای پیدرپی از نمونههای مهم این رویکرد است.
پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز حزب توده با همین روشها، عملاً بزرگترین سازمان چپ سکولارِ مخالف استبداد ولایت فقیه را به مسیر نابودی کشاند. نیروهایی که خود را «پیرو خط امام» مینامیدند، خمینی ــ رهبرِ ضد ارزشهای مدرن، مخالف آزادیهای مدنی و سیاستمداری بهغایت خشونتورز ــ را متحد طبیعی خود در «مبارزه با آمریکا» یافتند و سازمان فدائیان خلق (اکثریت) را به راهی بردند که پیامد آن بحرانی عمیق و طولانیمدت بود.
هرکس حتی اندکی تاریخ معاصر ایران را مرور کرده باشد، میداند روسیه در دورههای مختلف چه آسیبهای جبرانناپذیری بر ایران وارد کرده است؛ بااینحال، بخشی از جریان چپِ محور مقاومتی همچنان این گذشتهٔ تاریخی را نادیده میگیرد و در چارچوب همان ذهنیت وابسته به شوروی سابق میاندیشد.
چرا این مسئله امروز جدی است؟
زیرا برخی افراد که آموزشهای تشکیلاتی خود را از سنتهای امنیتی KGB و «استازی» به ارث بردهاند، با جاسوسی، خبرچینی و ایجاد مشغولیتهای حاشیهای عملاً نیرو و انرژی گروههای مخالف جمهوری اسلامی را هدر میدهند. آنها با نفوذ در محافل سیاسی، به اطلاعات خصوصی فعالان دست مییابند و این دادهها را ــ بهسبب همسویی ایدئولوژیک ضد آمریکایی ــ در اختیار دستگاه امنیتی سپاه میگذارند.
روش کارشان آرام، تدریجی و حرفهای است؛ و چون ظاهر «چپگرایانه» و «ضد امپریالیستی» دارند، کمتر مورد تردید قرار میگیرند. برای مشروع جلوهدادن فعالیتهای خود نیز منتقدان دموکراسیخواه را «وابسته به غرب» معرفی میکنند.
به همین دلیل، تأثیر این شبکهها در تضعیف اپوزیسیون حتی از عملیات سختی چون ترور هم گستردهتر است؛ چرا که بهطور مداوم اعتماد، انسجام و توان سازماندهی مخالفان را فرسوده میکنند. این همان الگوی نفوذ بلندمدت است که رژیمهای اقتدارگرا برای کنترل مخالفان به کار میگیرند.
نتیجهگیری
تحلیلها نشان میدهد جمهوری اسلامی از شبکههای وابسته به جریان چپِ محور مقاومتی برای پیشبرد اهداف امنیتی خود در خارج از کشور استفاده میکند؛ شبکههایی که ریشه در میراث تشکیلاتی و شیوههای مخفی حزب توده دارند. این همکاری بر اساس همسویی ایدئولوژیک و مواضع مشترک ضدغربی شکل گرفته و تأثیر آن بر فضای سیاسی ایرانیان خارج از کشور رو به افزایش و نگرانکننده است. شناخت این روند، برای فهم سیاستهای امنیتی جمهوری اسلامی و چالشهایی که جامعهٔ ایرانی در مهاجرت با آن روبهروست، اهمیت ویژه دارد.
■ مهمترین استناد چپ مقاومتی کوباست که شایسته بود آقای علمداری در قسمت “همپیمانان جمهوری اسلامی” به آن نیز اشاره میکردند. در آرمانهای پیشا ۵۷ شاید هیچ کشوری چون کوبا الهام بخش مبارزات کمونیستی و ضدامپریالیستی در آن نسل نبود که بتواند کلیه گروههای چپ آن زمان را مشترکا در جبهه ضد شاه متحد کند. یعنی همان کشوری که نهایتاً رهبرش فیدل کسترو هنگام ملاقاتش با علی خامنهای قدم زنان از روی قبرهای چپهای اعدام شده در بهشت زهرا به مرقد خمینی بار یافت.
در پایان راه حلی از طرف آقای علمداری برای این مهم پیشنهاد نشده است گرچه خود ایشان قدم مهمی در این راه برداشت و آن افشای صریح و بیرودر بایستی چند گروهک فوق با نام و نشان بود. در حالی که با تداوم جمهوری اسلامی نهایتاً ایران شاهد انقراض آن نسل از چپگرایان روسوفیل خواهد بود لازم است تصریح شود با توجه به فاکتی که از محمد مالجو آمده است دستگیری آن عده از چپهای عدالتخواه بیشتر به خاطر موضعگیری سرسختانه شان علیه محور مقاومتیها و از جمله عدم دفاع از حکومت در جنگ ۱۲ روزه بود.
مهرداد
■ آفرین بر شما که چقدر دقیق و منطقی این جریان مخوف را توضیح دادید و برای همین هم، من هیچوقت از اسم و عنوان واقعی در کامنت ها استفاده نکردم چون این شبکه مخفی به قدری مهارت دارد که از تصور خارج است اینان عوامل بسیار آموزش دیده روسیه هستند و بسیار حساب شده کار میکنند و باید از این افراد شدیداً دوری کرد اینان عوامل بسیار مخوف هستند. در نهایت لازم میدانم بگویم که بزودی این فرقه جاسوسی در اروپا افشا خواهند شد. سخن بسیار اما به این مقدار قناعت میکنم.
adleraz
■ با درود و سپاس از زحمات شما جناب دکتر علمداری گرامی که همواره در خلال ۴۷ سال اخیر در زمانیکه رخدادهای مهم و تعیین کننده سرنوشت آینده ایران مطرح بوده است با نگاهی تیز بین و بررسی علمی به مسایل روز ایران پرداخته اید. جریانات و افرادی که استبداد را با هر نامی به نوع بد و خوب تقسیم میکنند, و موضوع دموکراسی و حقوق بشر را نادیده میگیرند, و فقط در شرایط خاص مورد نظرشان از آن سو استفاده میکنند, همیشه بعنوان نیروهای باز دارنده در صف دشمن قرار میگیرند. خطر این نوع طرز تفکر و منش و کردارشان پدیده ای ابدی و بر علیه آزادی, منافع ملی, و برنامه های توسعه و رشد معیارهای انسانی است. تندرست, پویا, و پاینده باشید!
ارادتمند, قاسم دفاعی
■ درود به دکتر علمداری گرامی
مقاله - گزارشی کاملی از آنچه بر میهن ما و جوانان ما و روشن اندیشان ما در دهه های ۱۳۳۰ تا اکنون به دلیل موقعیت ژئوپلیتیک ایران از جانب چپ حزب توده و چپ نوین رفته است ارائه دادهاید که بسیار مستند و معتبر و آگاهی بخش است و من خود نیز یکی از هزاران قربانی خیانتبار اعضای حزب توده در جریان انقلاب فرهنگی دانشگاهها در ۱۳۵۹ در پلی تکنیک تهران بودهام که منجر به پاکسازی من شد. شما و من که در شهرستان دماوند روزگاران دهه ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ را سپری کردهایم به خوبی میدانیم که عملکرد ناپسند و ضد مردمی و واپس گرایانه بقایای حزب توده چگونه همسو با پیروان موتلفه در پی جذب جوانان آن شهر و شستشوی مغزی آنان از راههای مختلف بودهاند و این تجربه عینی چقدر در زندگی به کارمان آمده است. از این متن آگاهی بخش بسیار لذت بردم و مثل همیشه برایتان سلامتی خواستارم.
مستفا حقیقی
■ سپاس از شما از این مقاله روشن و زبان گویا و ساده که بخوبی این موضوع مهم را تشریح کردید. اشاره میکنم که متاسفانه در فضای بحثهای سیاسی همیشه مرزبندی روشنی میان جریانات روشنفکری لیبرال و “عدالتخواه” با دیدگاههای “محور مقاومتی” وجود ندارد. بویژه در شرایط گسترش اطلاعات نادرست و همینطور پدیده ناهمگون با لیبرالیسم دولت فعلی امریکا، کنشگری در سطوح بینالمللی مملو از دخالتهای امنیتی و توطئهآلود روسیه و اقمارش شده است. دولت فعلی امریکا پیداست که تضادی با ماهیت رژیم ایران ندارد و اگر برخی اختلافات در سیاستهای منطقهای و چگونگی برخورد با دولت اسرائیل حل شوند، میتواند با ج.ا. نیز نرد عشق بریزد (همانند کیم جون اون).
روزتان خوش، پیروز
■ اصلِ نخست هر پژوهشی، چه در علوم طبیعی و چه در علوم انسانی، صداقت و بیطرفی است؛ یعنی پژوهش باید بر اساس دادههای درست، عینی و بیرونی، و نه دادههای خودساخته، انجام گیرد. آقای علمداری مینویسد که نوشتهٔ کنونی ایشان، بخشی از یک پژوهش گستردهتر است. متأسفانه، اگر معیار «پژوهش» را در نظر بگیریم، نوشتهٔ ایشان را باید فاقد این ویژگی دانست. اما چرا؟
بهزعم نگارنده، جناب علمداری باید بداند جریانی که امروزه در داخل و خارج به راه افتاده است، ارتباطی به حزب توده ندارد. این جریان، به ادعای منتقدان، توسط چند عضو سابقِ حزب ـــ اما اخراجشده یا کنار رفته ـــ در همکاری با اطلاعات سپاهِ رژیم شیعی ایران شکل گرفته و تبلور یافته است؛ افرادی مانند علی خدایی، افشین رازانی، عمویی و دیگران. این افراد، بهلحاظ سازمانی، ارتباطی با حزب توده ندارند، هرچند نوشتهٔ جناب علمداری زیرکانه میکوشد آنها را به حزب توده وصل کند.
من از اعضای حزب توده نیستم، اما با بیانصافی از سوی هر کس و هر جریانی مسئله دارم و لازم میدانم این نکته روشن شود. از قضا، جناب علمداری با اینگونه تخریبهای نادرست و بیپشتوانه، نهتنها علیه رژیم شیعی ایران مبارزه نمیکند، بلکه با ایجاد اینگونه شک و تردیدها و تخریبها، عملاً در همان مسیری حرکت میکند که خواستِ رژیم است.
افشای ماهیت «چپِ محورِ مقاومتی»، این جریانِ ضدملی، ضروری است، اما نه با تحریف و نادرستی. اهداف شریف، ابزار شریف میطلبد. دامنزدن به تفرقه، شک و تردید، بیاعتمادی و صدها آفت دیگری که امروزه چون بختک به جانِ اپوزیسیون افتاده است، کاری نادرست و زیانبار است.
نادر هژبری
■ اگرچه این نوشته بخشی از تفکر ضدامپریالیستی و گرایشات وابسته به نهادهای امنیتی در خارج را نشان میدهد ولی سر مار در جای دیگری قرار دارد. شما فقط به مصاحبههای غلامی در سایت شرق با افراد چپ و مجاهد را نگاه کنید که چگونه گذشته خود را زیر سوال میبرند. اگر کسی امروز بتواند نشان دهد سایت جدل، هفته، تدارک، کارگر امروز، طوفان، زنجیر و ... که بسیار روشن از حکومت دفاع میکنند و دنبالکننده هم دارند و اتفاقا در تلاوت آیات مارکس کم هم نمیآورند حتما متوجه میشوید که از گرایش موردنظر و بحث ارائه شما نمیآیند. همه آنها از جریان ضدتودهای هم میآیند. تفاوت ملیحه محمدی و یاسمین میظر چیست؟ تفاوت جمعبندی فرخ نگهدار با تراب ثالث در ضدیت با امپریالیسم چیست؟ تفاوت نگاه شالگونی-بامشاد با لطفالله میثمی چیست؟ نفوذیهای درون جنبش از کجا میآیند؟ بخش گسترده زندانیان کارگری، معلمان و روشنفکری در زندانهای ایران از کجا ضربه خوردهاند؟ نصف دیگر حقیقت را هم باید گفت.
مهدی
■ این یاداشت در پاسخ به آقای نادر هژبری و همچنین توضیحی در ارتباط با یاداشت جناب مهدی است.
لازم است، همانگونه که در آغاز نیز تأکید کردم، یادآور شوم که «حزب توده بهصورت رسمی چنین سیاستهایی را دنبال نمیکند»؛ اما آنچه امروز «چپ محور مقاومتی» نامیده میشود، برآمده از همان سنت فکری، سیاسی و ایدئولوژیک شوروی/روسیه و تداوم منطقی سیاستهای حزب توده در ایران است. آنچه مهم است برآیند عملی این سیاست و ایدئولوژی میان چپ محور مقاومتی، حزب توده، روسیه و جمهوری اسلامی است. لطفن به توضیح زیر توجه کنید.
موضوع اصلی این مقاله تحلیل جایگاه چپ محور مقاومتی در برابر چپ عدالتخواه و آزادیخواه است. هدف نقد افراد نیست؛ بلکه نقد یک جریان ایدئولوژیک و سیاسی است که ریشههای آن از دل سیاستهای دههها سلطهٔ شوروی بر “احزاب برادر” بیرون آمده است. این جریان در ایران نیز، همچون سایر کشورها، میراثدار مستقیم حزب توده است و بدون شناخت آن تاریخ، فهم رفتار امروزِ چپ محور مقاومتی ممکن نیست.
چپ محور مقاومتی، برخلاف چپ عدالتخواه، بهشدت تحت سلطهٔ ایدئولوژی ضدغربی است. این جریان، همچون روسیه و جمهوری اسلامی، موضعی هیستریک در قبال غرب و لیبرالدموکراسی دارد و همین امر موجب شده است که ــ چنانکه در گذشته نیز دیدهایم ــ به منافع ملی ایران آسیبهای مکرر وارد کند.
در گذشته «احزاب برادر» سیاستهای داخلی خود را با منافع شوروی همطراز میکردند؛ امروز نیز میراثداران همان سنت، یعنی چپ محور مقاومتی، سیاستهای خود را با منافع روسیه تنظیم میکنند. نمونهٔ روشن آن، حمایت بیدرنگ از حملهٔ جنایتکارانهٔ روسیه به اوکراین است. این حمایت تصادفی نیست. برآمده از یک منافع مشترک ایدئولوژیک است. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز روسیه را متحد استراتژیک خود میداند؛ و چپ محور مقاومتی، به دلیل همان پیوندهای ایدئولوژیک، بهرغم تمام فجایع و جنایتهای جمهوری اسلامی، در صف دفاع از آن قرار میگیرد.
باز هم تأکید میکنم: پرداختن به حزب توده از آن روست که این حزب پدرخواندهٔ سیاسی و ایدئولوژیک این گرایش در ایران است. همانطور که نادیده گرفتن وابستگی همهجانبهٔ حزب توده به شوروی به معنای نفهمیدن سیاستهای ضدملی آن در تاریخ ایران است، نادیده گرفتن همترازی فکری و سیاسی چپ محور مقاومتی با روسیه نیز باعث میشود چرایی حمایت آنان از جمهوری اسلامی بیپاسخ بماند.
پرسش کلیدی اینجاست:
چرا یک جریان چپ باید جنایتهای جمهوری اسلامی را نادیده بگیرد و از آن دفاع کند؟ پاسخ روشن است: زیرا نیروی قدرتمندتری به نام ایدئولوژی مشترک ذهنیت آنان را شکل میدهد؛ ایدئولوژیای که از منافع مردم ایران نیرومندتر و تعیینکنندهتر است.
چپ محور مقاومتی از آسمان نیامده است. اینان همزاد «احزاب برادر» دوران جنگ سرد هستند؛ جریانهایی که در گذشته مستقیماً به شوروی متصل بودند و همواره منافع روسیه را بر منافع ملی کشورهای خود مقدم میدانستند. تفاوت ایران با بسیاری از کشورهای جهان این است که قدرت حاکم در ایران متحد استراتژیک روسیه است؛ و همین واقعیت، چپ محور مقاومتی را ــ با پشتوانهٔ فکری و سیاسی روسمحور ــ در جایگاه مدافع جمهوری اسلامی قرار میدهد.
چنانکه اشاره شد، «چپ محور مقاومتی» یک پدیدهٔ صرفاً ایرانی نیست؛ بلکه جریانی جهانی است که با نامهایی چون «مارکسیسم فرهنگی» یا «چپ فرهنگی» شناخته میشود. این جریان معتقد است امپریالیسم امروز نه از راه اقتصاد و سیاست، بلکه از طریق نفوذ فرهنگی اعمال سلطه میکند. از دید آنان، این سلطه از طریق سبک زندگی، رسانه، جشنها، مصرفگرایی، زبان، سینما، و ارزشهای لیبرالی انجام میشود؛ بنابراین باید با «تهاجم فرهنگی» مقابله کرد. بطور مثال جشن کریسمس، ولنتاین یا مصرف کالاهای غربی در کشورهای دیگر مصادیق «تهاجم فرهنگی» هستند. چپ محور مقاومتی به روسیه بهعنوان «سنگر ضد امپریالیسم» نگاه میکند، و سرکوب داخلی جمهوری اسلامی را «مقابله با نفوذ غرب» توجیه میکند.
ریشهٔ این نگرش به روسیه و دیگر کشورهای سوسیالیستی سابق بازمیگردد. زمانی محور اصلی این جریان «مبارزه با سرمایهداری و امپریالیسم» بود؛ اما پس از فروپاشی بلوک شرق و استقرار سرمایهداری الیگارشیک در روسیه، این ایدئولوژی دستخوش تغییر شد و «مقابله با لیبرالدموکراسی» جای «مبارزه با امپریالیسم» را گرفت. در دوران استالین حتی سوسیالدموکراسی نیز «همدست نازیسم» معرفی میشد و احزاب برادر موظف بودند با آن مبارزه کنند. امروز نیز همان الگو با چهرهای جدید تکرار میشود.
تجاوز روسیه به اوکراین ــ که تلاشی برای جلوگیری از گسترش لیبرالدموکراسی به مرزهای روسیه است ــ از دل همین تفکر بیرون آمده و نظریهپردازانی مانند الکساندر دوگین آن را «تقابل تمدنی» نامگذاری کردهاند.
در چنین چارچوبی، جمهوری اسلامی که دشمن سرسخت لیبرالدموکراسی است، به طور طبیعی در کنار روسیه قرار میگیرد. چپ محور مقاومتی نیز، بهجای دفاع از آزادی و دموکراسی، در کنار همین بلوک ایدئولوژیک میایستد و رفتار سرکوبگرانهٔ جمهوری اسلامی را یا توجیه میکند یا کمرنگ نشان میدهد.
نقش میراثداران حزب توده در این میان برجسته است. آنان چپ را از «عدالتخواهی» به «ضدیت با امپریالیسم» تقلیل دادند و همین تقلیل، آنان را در سالهای نخست انقلاب به خمینی نزدیک کرد. این سیاست باعث شکافهای عمیق در میان نیروهای چپ ایران شد؛ درست مانند همان دوره که حزب توده با همین منطق، سرکوب نیروهای چپ ــ مذهبی و غیرمذهبی ــ را توجیه کرد و اعضا و هواداران خود را به پیوستن به نهادهای جمهوری اسلامی فراخواند.
یادداشت توضیحی دوم:
اطلاعات اولیه در باره همکاری حزب توده با جمهوری اسلامی در آغاز چندان پنهان نبود و میتوان از نشریات علنی حزب استخراج کرد. در نوشتهها و مصاحبههای هوشنگ اسدی عضو حزب توده که او قبل از انقلاب همسلولی خامنهای بود و بعد از انقلاب مدتی رابط خامنهای با حزب برای نقل و انتقال اطلاعات قابل توحه است. هوشنگ اسدی در بخشهایی از کتاب مینویسد حزب توده اطلاعات سیاسی و تحلیلهای امنیتی به دفتر رئیسجمهور ارائه میداد. برخی اعضای رهبری حزب توده (بهویژه نورالدین کیانوری) گزارشهایی تحلیلی و امنیتی دربارۀ گروههای سیاسی، وضعیت جبهه جنگ، فعالیتهای گروههای چپ رقیب را به دفتر خامنهای منتقل میکرد. بخشی از این کارها به دلیل ایدئولوژی مشترک با نظام جمهوری اسلامی برای مقابله با آمریکا انجام میگرفت. حزب توده خود را «نیروی اطلاعاتی کمکی» برای جمهوری اسلامی میدانست. در رابطه با گروههای دیگر شامل: جمعآوری اطلاعات دربارهٔ گروههای چپ، سازمان مجاهدین، فعالان ملی–مذهبی بود.(نهضت آزادی لیبرال!) حزب توده این گروهها به امپریالیسم مرتبط میدانست. اعضا و هوادارانش را تشویق میکرد که در بسیج و سپاه ثبت نام کنند. با کمیتههای انقلاب، شوراهای دولتی در ادارات همکاری میکرد. تحلیلگر و مشاور سران رژیم درباره شوروی و مسائل امنیتی بود. شاید این خطای فاحش تحلیلی از ماهیت جمهوری اسلامی بزرگترین ضربهای بود که به خودشان زدند و بعد گروههای دیگر.
با احترام، علمداری
■ دو نگاه کاملا متفاوت:
یک _ نگاه در داخل کشور؛ ما که بعداز کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ در ایران بزرگ شدیم. در جامعه ، محل کار، مدارس، دانشگاها و محافل فرهنگی روشنفکری، ورزشی و ... همه تحت کنترل دائمی ساواک بودیم. دفتر «حفاظت»! ما خطر را از سمت سازمان مخوف ساواک می دیدیم و مواظب بودیم. چون هر مخالفی را به بند می کشید.
جنبش دانشجوئی بعداز فضای باز ۳۹ - ۴۱ در غائله ۱۵ خرداد ۴۲ به حکومت نظامی منتهی شد. در آن واقعه هیچ اثری از حضور و شرکت نیروهای چپ ارائه نشد و اگر چپ شرکت کرده بود حکومت آنرا پیراهن عثمان میکرد. ۵ سال طول کشید تا جنبش دانشجوئی نضج گرفت و دانشگاه تهران در سال ۴۶ به شهریه هزار تومانی اعتراض کرد. حکومت این اعتراض صنفی را نیز تحمل نکرد عدهای را دستگیر و بعداز زندان تحویل سربازخانهی باغشاه داد. در همین سال مرگ جهان پهلوان تختی در دیماه دانشگاهها را به حرکت در آورد. صدها نفر دستگیر شدند و به سربازخانه فرستاده شدند.
در همین زمان گروه بیژن جزنی دستگیر شدند. تا واقعه سیاهکل ۴۹ و شروع فعالیت مسلحانهی چریکهای فدائی چندین اتفاق دیگر مثل اعتراض به گرانی بلیط اتوبوس و واقعه ترور در کا خ مرمر و دستگیری گروه پرویز نیکخواه ( سازمان انقلابی حزب توده) و مصاحبه های مقام امنیتی و ...
اینها را نوشتم که یادآوری کنم در صحنه سیاسی ایران حزب توده حضوری نداشت. هزاران دانشجو و روشنفکر دستگیر شدند. بهندرت هوادار حزب توده! هوادارانش به رادیوها فارسیزبان آنها گوش میکردند. بعدا دانسته شد که ساواک در حزب توده نفوذ کامل داشت و کسانی که از خارج به ایران میآمدند در دام می افتادند. علاوه بر آن ساواک از طریق نادمین حزب بعدا از ۲۸ مرداد مثل عباس شهریاریها در گروههای سیاسی غیر حزب توده نفوذ و آنها را دستگیر کردند(گروه جزنی ، گروه فلسطین و...)
بههر صورت بعداز شروع فعالیت مسلحانه چریک های فدائی و مجاهدین خلق ، جنبش دانشجوئی و روشنفکری از اینها متاثر شد و حزب توده و جبهه ملی اصلا فعال نبودند. تا بحران سال ۵۵ و از کار افتادن ماشین سرکوب ساواک... از این جا شاهد فعالیتهای حزب توده بودیم.
لازم به تذکر ست که ساواک فقط از طریق حزب توده به گروههای مخالف ضربه نزد. سیروس نهاوندی از سازمان انقلابی حزب توده نیز همکار ساواک شد و بعدا از بین رفتن عدهای از مبارزان در سال ۵۵ هرگز معلوم نشد به چه سرنوشتی دچار شد. احمد کریمی، فتانت و بطحائی از جریانات مختلف سیاسی در زندان به همکار ساواک تبدیل شدند. ما در ایران همه چیز را نه به شوروی و نه حزب توده وصل میکردیم.
دو _ نگاه از خارج از کشور؛ فعالیت علنی کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایران مشتمل به کار انواع گروههای سیاسی با گرایش های مختلف ملی، مذهبی، چپ بکلی با جنبش داخل ایران تفاوت داشت. انواع گروههای چپ از هواداران چریکها تا طرفداران حزب توده، سازمان انقلابی حزب توده، توفان و... تا مجاهدین، جبهه ملی و... علیه حکومت فعالیت میکردند و در سال ۵۷ به ایران آمدند. بعداز انقلاب سازمان مجاهدین و چریکهای فدائی خلق به بزرگترین گروههای مذهبی و چپ تبدیل شدند.
نتیجه گیری: حزب توده، رنجبران و مجاهدین هر سه از حکومت اسلامی حمایت کردند و در همه پرسی ۵۸ رای آری دادند. مجاهدین در اواخر ۵۹ راه خود را از حکومت اسلامی جدا کرد و در مقابل آن قرار گرفت. حزب توده به حمایت ادامه داد تا در سال ۶۱ سرکوب شد. رنجبران با برکناری بنیصدر سرکوب شد. فدانیان از ابتدا علیه حکومت اسلامی بودند همهپرسی ۱۲ فروردن ۵۸ را تحریم کردند. از ۱۳ آبان ۵۸ و گروگان گیری در سفارت آمریکا دچار بحران عمیق شدند که با حمایت ازاین حرکت ارتجاعی، خمینی و حکومت جنایتکارش در سال ۵۹ دومین انشعاب صورت گرفت (قبلا اشرف دهقانی و همفکرانش جدا شده بودند)
بحرانهای درون سازمان چریکهای فدائی خلق که بعداز انقلاب ۵۷ به صدها هزار نفر هوادار رسیده بود را نمیتوان به نفوذ حزب توده در آن تحلیل کرد. زیرا در هر انشعاب کوچک و بزرگ که در سطح رهبران اتفاق میافتاد تشکیلات جوان و چند هزار نفره از هم میپاشید. ولی صدها هزار هوادار بلاتکلیف و منفعل میشدند. چیزی نصیب حزب توده هم نمیشد که در سال ۶۱ متلاشی شد. ما در آن زمان از مواضع حزب توده در شگفتی مانده بودیم.
به مثل، همین هوشنگ اسدی مورد نظر آقای علمداری! در کتابی که اسامی ماموران ساواک را فاش کرده بود. نام هوشنگ اسدی هم وجود داشت. «نامه مردم» در اطلاعیهای این موضوع را تکذیب کرد و نوشت که حزب توده هوشنگ اسدی را برای نفوذ و کسب اطلاعات به ساواک فرستاده بود. این اطلاعیه خیلی مبتذل بود که حزبی که تمام تشکیلاتش تحت نفوذ ساواک بود چنین ادعای جیمزباندی میکرد. البته رهبران سازمان فدائی اکثریت دوست داشتند که خود را در حزب توده منحل کنند.
این اتفاقات موجب ضربات جبران ناپذیر به جنبش چپ مستقل در ایران شده که در ۲۵ سال حکومت بعداز کودتا با فداکاری ها با شوروی و حزب توده مرزبندی کرده بود.
امروز هم در ایران نگاه جنبش چپ با نگاه نیروهای خارج از کشور بکلی متفاوتند. «چپ محور مقاومتی» اعم از پیک نت یا فدائیان اکثریت هم در خارج از کشورند. به باور من چپ هائی چون مالجو و همفکراش در ایران بیش از «چپ محور مقاومتی» در جنبش آزادیبخش مردم اتوریته دارند باید در معرفی اینها کوشا باشیم.
با احترام کامران امیدوارپور
■ مطالب آقای علمداری راجع به مواضع و حمایت از جمهوری اسلامی اساسا بجاست. همچنین ارتباط منطقی میان نظرات سیاسی حزب توده و جریان محور مقاومتی را نمیتوان انکار کرد! ولی یک نکته راجع به نظرات “ضد امپریالیستی” حزب توده و جمهوری اسلامی که در واقع ضد امپریالیستی به معنای شکلی از نظام سرمایه داری حاکم بر جهان نبوده و نیست، را لازم به توضیح میدانم!
نظرات خمینی، خامنهای و اساسا جمهوری اسلامی متاثر از سید قطب علیه مدرنیته، دگراندیشی و برابری بود، در واقع علیه لیبرالیسم و سوسیالیسم بدنبال پان اسلامیسم بر اساس موازین سنت اسلامی شکل گرفته که در کتاب “حکومت اسلامی” خمینی مدون شد! (نه ضد سرمایه داری) نظرات حزب توده بدنبال منافع سیاستهای شوروی در چارچوب جنگ سرد، دفاع از بخشی ازقدرت سرمایه جهانی که شوروی انرانمایندگی میکرد، قرار داشت. قصدحزب توده عملی کردن تئوری “راه رشد غیر سرمایه داری” مطابق مصوبه کنگره ۲۲ حزب حاکم بر شوروی از طریق مثلا تاثیر به مصوبات (برای نمونه) اصل ۴۴ قانون اساسی (تسلط مالکیت دولتی) البته با حقه بازی نفوذ در میان عناصر موثر در جمهوری اسلامی بود که آنهم خمینی با اعلام طرح هشت مادهای در پائیز ۶۱ بازی آنها را بهم زد!! بدینترتیب حزب توده یک بار دیگر با حمایت از جمهوری اسلامی درسالهای ۵۷ به بعد فاجعه ببار آورده و بطور تمام قد در مقابل منافع مردم آزادیخواه ، عدالتجو و برابر خواه قرار گرفت!
بهرحال به نظرم
۱- جمهوری اسلامی مخالفتش با امریکا از جنبه فرهنگی علیه مدرنیته و برخی از ارزشهای لیبرالیسم بوده است نه ضد امپریالیستی به معنای شکلی از سرمایه داری. اسناد زیادی از روابط و “زد و بند” یا توافق بین سران جمهوری اسلامی با صاحبان قدرت در غرب در زمینه های مختلف اقتصادی و سیاسی …از زمان قبل و بعد از ۲۲ بهمن ۵۷ همین را نشان میدهد.
۲- حزب توده نیز در دفاع از بخشی از سرمایه داری جهانی (شوروی) که با بخش دیگری در امریکا رقابت دارد، عمل کرده است. دفاع از جمهوری اسلامی نیز در همین چارچوب یعنی دفاع از منافع بخشی از سرمایه جهانی در شوروی معنا پیدا میکند.
علی خوبان
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
سنتکام روز یکشنبه (۳۰ نوامبر ۲۰۲۵) اعلام کرد که نیروهای آمریکایی و یگانهایی از وزارت کشور سوریه طی یک عملیات هماهنگشده که بین ۲۴ تا ۲۷ نوامبر انجام شد، بیش از ۱۵ محل ذخیرهسازی سلاح متعلق به داعش را در جنوب سوریه شناسایی و نابود کردند.
بهگفتهٔ سنتکام، نیروهای مشترک «عملیات عزم راسخ» ارتش آمریکا با همکاری نیروهای سوری، این انبارهای تسلیحاتی را در نقاط مختلف استان ریف در حومه دمشق شناسایی و از طریق مجموعهای از حملات هوایی و انفجارهای کنترلشده زمینی منهدم کردند.
در این تأسیسات نابودشده، بیش از ۱۳۰ خمپاره و راکت، چندین قبضه سلاح تهاجمی، تیربار، مینهای ضدتانک و قطعات مورد استفاده در ساخت بمبهای دستساز کشف شد. نیروهای مشترک آمریکا و سوریه همچنین مقادیر قابل توجهی مواد مخدر غیرقانونی پیدا و نابود کردند.
دریابان برد کوپر، فرمانده سنتکام، گفت: «این عملیات موفق تضمین میکند که دستاوردهای بهدستآمده علیه داعش پایدار بماند و این گروه نتواند خود را بازسازی کند یا حملات تروریستی را به داخل آمریکا یا هر نقطه از جهان صادر کند.»
او افزود که نیروهای آمریکایی «هوشیار خواهند ماند و باقیماندههای داعش را در سوریه بهطور تهاجمی تعقیب خواهند کرد.»
این تازهترین عملیات در حالی انجام میشود که سوریه در حال تجربهٔ تغییری بنیادین در رویکرد خود نسبت به مبارزه با تروریسم است؛ تحولی که پس از پیوستن رسمی دمشق به «ائتلاف بینالمللی علیه داعش» در اوایل ماه جاری رخ داد — اقدامی که سنتکام آن را «یک نقطهٔ عطف» توصیف کرده است.
در ۱۳ نوامبر، سنتکام تأیید کرد که سوریه رسماً نودمین عضو این ائتلاف شده است؛ همزمان با پیشرفت سریع مذاکرات برای ادغام «نیروهای دموکراتیک سوریه» (SDF) در ساختار ارتش سوریه. تنها بین ۱ اکتبر تا ۶ نوامبر، نیروهای آمریکایی و ائتلاف، همراه با شرکای سوری، بیش از ۲۲ عملیات ضد داعش انجام دادند که طی آن پنج عضو این گروه کشته و ۱۹ نفر دیگر بازداشت شدند.
کوپر در آن زمان گفت: «اینها دستاوردهای قابل توجهی هستند.» او تأکید کرد که آمریکا قصد دارد «باقیماندههای داعش را در سوریه بهطور تهاجمی تعقیب کند و در عین حال، تضمین کند دستاوردهای بهدستآمده در عراق و سوریه پایدار بمانند.»
تحول نقش سوریه پس از سفر «احمد الشرع» رئیسجمهور موقت سوریه به کاخ سفید رقم خورد؛ جایی که دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا تعلیق تحریمهای قانون سزار را اعلام کرد و از چارچوب همکاری سهجانبه میان سوریه، آمریکا و ترکیه حمایت کرد. اندکی پس از این نشست، الشرع اعلام کرد که سوریه رسماً به ائتلاف جهانی پیوسته است و این اقدام را «تجدید تعهد دولت برای مبارزه با تروریسم در همکاری با جامعهٔ بینالمللی» توصیف کرد.
«مظلوم عبدی» فرمانده کل «نیروهای دموکراتیک سوریه» نیز اعلام کرد که این نیروها روند ادغام در ساختار نظامی سوریه را مطابق «توافق ۱۰ مارس» تسریع خواهند کرد. او پس از گفتوگو با نمایندهٔ آمریکا، تام باراک، گفت که این روند سرعت خواهد گرفت و پیوستن سوریه به ائتلاف را «گامی اساسی» برای تضمین آیندهای واحد و شکوفا برای سوریه توصیف کرد.
«محمود حبیب» سخنگوی نیروهای جبهه دموکراتیک سوریه (SDF) نیز تأیید کرد که مذاکرات با دمشق رسماً از سر گرفته شده و با سرعت در حال پیشرفت است. او گفت این مذاکرات از نقطهای ادامه مییابد که گفتوگوهای قبلی متوقف شده بود و افزود که توافقهای پیشین درباره ادغام یگانهای «نیروهای دموکراتیک سوریه» بهعنوان تیپها و لشکرهایی زیرمجموعهٔ وزارت دفاع سوریه پابرجاست. این نیروها همچنین قرار است نقش سراسری در عملیات ضدتروریسم ایفا کنند، بهویژه اکنون که سوریه عضو کامل ائتلاف شده است.
گزارشهای اخیر سنتکام همچنین بر پیشرفت در تثبیت مناطقی که زمانی تحت کنترل داعش بودند و کاهش چشمگیر جمعیت اردوگاههای «الهول» و «الروژ» تأکید میکند — جمعیتی که از ۷۰ هزار نفر در سال ۲۰۱۹ به کمتر از ۳۰ هزار نفر در حال حاضر رسیده است. در این دو اردوگاه خانوادههای اعضا و وابستگان داعش نگهداری میشوند.
کوپر گفت این کاهش منعکسکنندهٔ موفقیت در روند بازگشت خانوادهها به کشورهایشان است؛ روندی که از نظر او «ضربهای تعیینکننده به توان داعش برای بازسازی» محسوب میشود.
با پیوستن سوریه به ائتلاف و ورود روند ادغام «نیروهای دموکراتیک سوریه» در ارتش به مرحله اجرایی، صحنهٔ مبارزه با تروریسم در سوریه در حال تجربهٔ بزرگترین تحول خود طی سالهای اخیر است — تحولی که بر پایهٔ همکاری میان نیروهای آمریکایی، نهادهای دولتی سوریه و شرکای محلی شکل گرفته و هدف آن جلوگیری از ظهور دوباره داعش است.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
الکساندر کورنول، تامار اوریل-بیری و عمری تاسان / خبرگزاری رویترز / ۳۰ نوامبر ۲۰۲۵
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، روز یکشنبه (۳۰ نوامبر ۲۰۲۵) از رئیسجمهور این کشور درخواست عفو در پرونده فساد چندینساله خود کرد و استدلال نمود که ادامه رسیدگی کیفری مانع توانایی او در اداره کشور میشود و عفو به نفع اسرائیل خواهد بود.
نتانیاهو که طولانیترین دوره نخستوزیری در تاریخ اسرائیل را دارد، همواره اتهامات رشوه، کلاهبرداری و خیانت در امانت را رد کرده است. وکلای او در نامهای به دفتر ریاستجمهوری اعلام کردند که نخستوزیر همچنان معتقد است روند قضایی در نهایت به تبرئه کامل او منجر خواهد شد.
نتانیاهو در بیانیه کوتاه ویدیویی که از سوی حزب لیکود منتشر شد، گفت: «وکلایم امروز درخواست عفو را به رئیسجمهور کشور ارسال کردند. انتظار دارم هر کس که خیر کشور را بخواهد از این اقدام حمایت کند.»
دفتر رئیسجمهور اسحاق هرتزوگ پیش از ظهر یکشنبه اعلام کرد که درخواست دریافت شده و متن نامه وکلا را منتشر نمود.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، اوایل ماه جاری در نامهای به هرتزوگ از او خواست که عفو نخستوزیر را بررسی کند و استدلال کرد که پرونده علیه نتانیاهو «تعقیب سیاسی و غیرموجه» است.
دفتر ریاستجمهوری اعلام کرد درخواست طبق رویه معمول به بخش عفو در وزارت دادگستری ارجاع خواهد شد تا نظرات لازم جمعآوری شود؛ سپس این نظرات به مشاور حقوقی رئیسجمهور ارائه میگردد تا توصیه نهایی برای رئیسجمهور تدوین شود.
یاریو لوین، وزیر دادگستری اسرائیل، از اعضای حزب لیکود نتانیاهو و از نزدیکترین متحدان اوست.
وکلای نتانیاهو در نامه خود تأکید کردند که ادامه رسیدگی کیفری شکافهای اجتماعی را عمیقتر کرده و پایان دادن به دادگاه برای آشتی ملی ضروری است. آنها همچنین نوشتند که جلسات دادگاه که روزبهروز فشردهتر میشوند، در حالی که نخستوزیر مشغول اداره کشور است، بار سنگینی ایجاد کردهاند.
نتانیاهو در ویدئوی خود گفت: «من موظفم هفتهای سه بار در دادگاه شهادت بدهم... این مطالبهای غیرممکن است که از هیچ شهروند دیگری خواسته نمیشود.»
او تأکید کرد که بارها با کسب پیروزی در انتخابات، اعتماد مردم را به دست آورده است.
نه نتانیاهو و نه وکلایش هیچگونه اعتراضی به گناهکار بودن نکردند. در اسرائیل، عفو بهطور سنتی تنها پس از پایان رسیدگی قضایی و صدور حکم محکومیت اعطا میشود. وکلای نتانیاهو استدلال کردند که رئیسجمهور میتواند در مواردی که منافع عمومی ایجاب میکند – همانند وضعیت کنونی برای التیام شکافها و تقویت وحدت ملی – مداخله کند.
یائیر لاپید، رهبر اپوزیسیون، اعلام کرد نتانیاهو نباید بدون اعتراف به گناه، ابراز پشیمانی و کنارهگیری فوری از زندگی سیاسی مشمول عفو شود.
نتانیاهو در سال ۲۰۱۹ در سه پرونده جداگانه اما مرتبط با اتهاماتی مبنی بر اعطای امتیازات به شخصیتهای برجسته تجاری در ازای هدایا و پوشش مثبت رسانهای، کیفرخواست خورد. نخستوزیر همواره هرگونه تخلف را رد کرده است.
شرکای ائتلافی دولت بیانیههایی در حمایت از درخواست عفو نتانیاهو منتشر کردند؛ از جمله ایتامار بنگویر، وزیر امنیت ملی، و بزالل اسموتریچ، وزیر دارایی.
یائیر گولان، سیاستمدار اپوزیسیون و معاون پیشین رئیس ستاد کل ارتش، از نتانیاهو خواست استعفا دهد و از رئیسجمهور خواست عفو را اعطا نکند.
نتانیاهو یکی از جنجالیترین چهرههای سیاسی اسرائیل است که نخستین بار در سال ۱۹۹۶ به نخستوزیری رسید. او پس از دورههایی در دولت و اپوزیسیون، پس از انتخابات سال ۲۰۲۲ بار دیگر به دفتر نخستوزیری بازگشت.
انتخابات بعدی قرار است تا اکتبر ۲۰۲۶ برگزار شود و بسیاری از نظرسنجیها نشان میدهند ائتلاف کنونی – راستترین دولت در تاریخ اسرائیل – در کسب کرسیهای کافی برای تشکیل کابینه با مشکل جدی مواجه خواهد شد.
نتانیاهو در طول دوران سیاسی خود همواره شهرتی در اولویت دادن به مسائل امنیتی و اقتصادی داشته، اما اتهامات فساد نیز همواره او را همراهی کردهاند. او در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) نخستوزیر بود؛ روزی که حماس حملهای را علیه اسرائیل آغاز کرد که بهعنوان دردناکترین رویداد در تاریخ کشور و مرگبارترین حمله علیه یهودیان پس از هولوکاست شناخته میشود.
از آن زمان تاکنون، او بر جنگ ویرانگر در غزه نظارت داشته که دهها هزار فلسطینی را کشته و بخش بزرگی از این باریکه را با خاک یکسان کرده است؛ جنگی که انتقادها و محکومیتهای گسترده بینالمللی را به دنبال داشته است. اسرائیل در این دوره حماس را به شدت تضعیف کرده، گروه حزبالله لبنان را نیز به حاشیه رانده و امسال جنگی علیه ایران آغاز کرد که زیرساختهای حیاتی نظامی این کشور را نابود ساخت.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
پرسشی مدتهاست در اذهان بهوجود آمده است و آن اینکه چرا در ایران کنونی هیچ پروژه فکری مؤثری طراحی نمیشود یا دستکم تعداد اندکی پروژه مفصلبندی میشود و پامیگیرد. از آن مهمتر اینکه چرا همین اندک پروژهها در سطح نخبگان مورد بحث قرار نمیگیرند و به گفتوگوهایِ عمومیِ مسئلهمحور نمیانجامند. اگر دو مؤلفه «تعدد منابع» و «ابزارهای نو مانند هوش مصنوعی» را از تحلیلمان خارج کنیم، چه پاسخی برای پرسشهای پیشگفته وجود دارد؟ تلاش میکنم از زاویهای به این بحث ورود کنم.
در گذشته، احزاب و جریانهای فکری وجود «راهنمای عمل» را بخش مهمی از هویت خویش تلقی میکردند. بدینمعنا که نخست از طریق «مسئلهشناسی»، بر طرز تفکر و جایگاه خود نور میتاباندند و سپس، براساس «تجویز» های برآمده از مسئلهشناسیشان سراغ حل مسائل میرفتند.
این الگوی حل مسئله از تقاطع مسئلهشناسیِ دقیق و تجویزِ سنجشپذیر انجام میگرفت و بخشی از آن ناشی از «آرمان» احزاب و جریانهای فکری بود که بهمثابه قطبنما عمل میکرد. وجود این «آرمان» میتوانست به عضوگیری، تکثیر ایدهها، افزایش تیراژ نشریات و کتابها، و یا دستکم حفظ پتانسیلها بینجامد. با نگاهی به آنچه پس از انقلاب اسلامی گذشته است، میتوان نمونههایی را استخراج کرد.
بهعنوان مثال پروژه موسوم به «قبض و بسط» که از سوی دکتر عبدالکریم سروش مطرح شد، توانست به بحثهایی دامنهدار در سطح حوزه، دانشگاه و همچنین نشریات بینجامد. به همین سیاق میتوان پروژههای دیگری را نیز برجسته کرد که سوابق مکتوب آن در نشریات و کتابها موجود است.
سه قطب اقتصادی موجود در ایران، یکی نهادگرایان (حلقه «دین و اقتصاد»)، دیگری بازارگرایان (حلقه «نیاوران» و جریانهای متأخر آنها) و سپس، چپگرایان (حلقه نشریه «گفتگو» و سایت «نقد اقتصاد سیاسی) نیز کمابیش نمودی از این وضعیت هستند. جریانهایی که دارای آرمان هستند، و تؤامان از «مسئلهشناسی» و «تجویز» برخوردارند و طی سالها توانستهاند نسبت به حفظ خود بکوشند و گاه، جریانساز هم بشوند.
اما تأکید من در این نوشته بیشتر بر جریانهای سیاسی است. در بادی امر، بهنظر میرسد جریانهای سیاسی کشور با وضعیت «بیآرمانی» مواجه شدهاند. بدینمعنا که حسب شرایط کشور از آرمان تهی شده و در نتیجه، قطبنمای خویش را از دست دادهاند و نهایتاً «روششناسی» شان بهسطح «دشمنشناسی» تنزل کرده است.
علاوه بر این، جریانهای سیاسی برخلاف نحلههای فکری- فارغ از داوری ارزشی آنها- از نظریههای قابل تطبیق نیز بیبهره شدهاند. به عبارتی، در مقام ثبوت سخن بسیار میگویند اما در مقام اثبات سخن شنیدنی عرضه نمیکنند و به عبارتی از بازار سیاست حذف شدهاند.
این وضعیت وخیم حوزه سیاست در ایران را میتوان «موجسواری تئوریک» نام نهاد. این موجسواری برآمده از درک نامناسب شرایط اجتماعی، و مشخصاً عدول از چارچوببندیهایِ افقبخش نظیر «طبقه»، «منزلت» و «قدرت» است. براساس تحلیلهای طبقاتی متأخر، جریان سیاسی میتواند فهمی دقیقتر از آنچه در جامعه میگذرد، ارائه دهد و مشخصاً بلوکها و برشهایی از جامعه را سوژه گفتوگو، تعامل و بسیج سیاسی و اجتماعی قرار دهد.
حال آنکه گفتارهای رهزن، که بخشی ناشی از «ترجمهزدگی» و بخشی دیگر برآمده از «مسئلهناشناسی» است عائدیای جز سرگردانی نداشته است. چنانکه مشاهده میکنیم برای یک ساختار مشخص سیاسی، با اقتصاد سیاسی کمابیش روشن، انبوهی تئوری «توسعه» و «عدالت» تجویز شده است بیآنکه به سطوح زیربنایی آن نظریات توجه شده باشد. این وضعیت تا حدی تراژیک و گاه کمیک است که حتی اگر صاحبان تئوری مشهور از گور برخیزند، قادر نخواهند بود با تابعان امروز خود به گفتوگو بپردازند.
جاناتان فلوید، در کتاب «فلسفه سیاسی به چه کار میآید؟» در باب دو مؤلفه «حضور» و «تأثیر» - که سیاست ایران نیز با آن دست به گریبان است- مینویسد: «… سیفالاسلام قذافی را در نظر بگیرید که دکترای خود را از مدرسه اقتصادی لندن دریافت کرد[…] آیا تفاوتی در لیبی ایجاد کرد؟ اگر داستان او چیزی را در مورد فلسفه سیاسی ثابت کند، فقط این است: صِرفِ حضور، دلیلی بر تأثیر نیست، همانطور که تأثیر دلیلی بر بهبود نیست».
به عبارتی ما نیز با حاضرانی مواجه هستیم که سخن بسیار میگویند، اما بر جامعه و سیاست تأثیر عمیق و مثبتی نمیگذارند. وضعیتی که زیگموند باومن از آن با «سیالیّتِ سیاست» یاد کرده و توضیح میدهد که استراتژیهای بلندمدت و برآمده از آرمان جای خود را به تاکتیکهای واکنشی و اپیزودیک مبتنی بر منفعت میدهند.
منبع: مشق نو
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
تجارت نیوز: در سالهای اخیر، آمارهای منتشرشده درباره سلامت روان در کشور تصویری نگرانکنندهای از گسترش افسردگی در جامعه ترسیم میکند. بر اساس اظهارات آفرین رحیمیموقر، رئیس مرکز ملی مطالعات اعتیاد دانشگاه علوم پزشکی تهران، حدود ۱۳ درصد جمعیت کشور – یعنی نزدیک به ۱۲ میلیون نفر – با درجاتی از افسردگی دستوپنجه نرم میکنند؛ رقمی که تقریبا دو برابر میانگین جهانی است.
این عدد تنها یک شاخص آماری نیست، بلکه نشانی از فشارهای اقتصادی، اجتماعی و روانی انباشتهشدهای است که در سالهای اخیر زندگی روزمره مردم را تحت تأثیر قرار داده است. از تشدید مشکلات معیشتی و ناامنی شغلی گرفته تا تنهایی، فرسودگی، کاهش امید اجتماعی و محدودیت در دسترسی به خدمات رواندرمانی، مجموعهای از عوامل در افزایش این اختلال نقش دارند. چنین شرایطی، لزوم توجه فوری به سلامت روان را نه فقط به عنوان یک موضوع پزشکی، بلکه بهعنوان یک مسأله اجتماعی و توسعهای دوچندان میکند.
ژیلا کاظمی، روانپزشک، در این باره میگوید: افسردگی یک مشکل فردی یا محدود به گروه خاص نیست؛ یک معضل جمعیتی است. وقتی ۱۳ درصد جامعه دچار افسردگی است، یعنی بخش قابل توجهی از نیروی کار، خانوادهها و دانشآموزان تحت تاثیر قرار گرفتهاند. این بر بهرهوری، روابط اجتماعی، اقتصاد و حتی آینده کشور تاثیر مستقیمی میگذارد.
افسردگی در ایران معمولا دیر تشخیص داده میشود
او میافزاید: افسردگی در ایران معمولا دیر تشخیص داده شده و همین موضوع باعث مزمن شدن آن میشود. مراجعان ما معمولا بعد از ماهها و گاهی سالها رنج مراجعه میکنند؛ زیرا همچنان تصور غلطی وجود دارد که مراجعه به روانپزشک و رواندرمانگر یعنی ضعف شخصیتی. این انگ اجتماعی اگر برداشته نشود، بحران عمیقتر خواهد شد.
اولین عامل و مهمترین محرک افسردگی، فشارهای اقتصادی است
این روانپزشک عوامل منجر به افسردگی را در چهار مورد بررسی میکند و اظهار میدارد: اولین عامل و مهمترین محرک افسردگی، فشارهای اقتصادی است. در واقع مشکلات اقتصادی، تورم و احساس بیثباتی مهمترین دلایل افسردگی در سالهای اخیر بودهاند. ژیلا کاظمی ادامه میدهد: نیمی از مراجعان من مشکلاتشان را با نگرانیهای مالی شروع میکنند. اجارهخانه، خرج فرزندان، آینده نامعلوم. این استرس مزمن مستقیم بر سیستم عصبی تأثیر میگذارد و افراد را مستعد افسردگی میکند.
احساس بیقدرتی و ناتوانی در تغییر شرایط، از عوامل کلیدی افسردگی است
این روانپزشک تاکید میکند: جامعهای که مدام با بحرانهای زیستمحیطی، آلودگی هوا، کمبود دارو، مشکلات آموزشی یا نابرابری مواجه است، در بلندمدت سطح امید اجتماعیاش کاهش پیدا میکند. احساس بیقدرتی و ناتوانی در تغییر شرایط، از عوامل کلیدی افسردگی است.
زنان بهطور قابل توجهی بیشتر از مردان دچار افسردگی میشوند
او با اشاره به اینکه زنان بهطور قابل توجهی بیشتر از مردان دچار افسردگی میشوند، میگوید: نقشهای چندگانه (مادر، شاغل، مراقب خانه)، فشارهای فرهنگی، تبعیضها و کمبود حمایت اجتماعی باعث شده زنان بیشتر در معرض فرسودگی روانی قرار گیرند.
دسترسی به رواندرمانی برای بسیاری از افراد یک «امتیاز مالی» است، نه یک حق سلامتی
کاظمی در بخش دیگری از سخنان خود به مساله کمبود و گرانی خدمات سلامت روان اشاره کرده و میافزاید: دسترسی به رواندرمانی برای بسیاری از افراد یک «امتیاز مالی» است، نه یک حق سلامتی. در روستاها و استانهای محروم، تعداد متخصصان بسیار کمتر است. درواقع اگر کسی هم قصد دریافت کمک داشته باشد به روانپزشک یا روان درمانگر دسترسی ندارد.
مهمترین مساله مراجعه نکردن مردم به روانپزشک انگ اجتماعی است / خدمات روانی تحت پوشش کامل بیمه نیستند و به همین دلیل بسیاری از افراد چون توان پرداخت هزینهها را ندارند قید درمان را میزنند
این روانپزشک در مورد دلایل عدم مراجعه مردم به روانپزشک نیز میگوید: مهمترین مساله همان انگ اجتماعی است. خیلی از افراد به همین دلیل حتی در درون خانواده هم مشکل خود را مطرح نمی کنند. اما عامل مهم دیگر هزینههای سنگین درمانی و دارویی است. خدمات روانی تحت پوشش کامل بیمه نیستند و به همین دلیل بسیاری از افراد چون توان پرداخت هزینهها را ندارند قید درمان را میزنند.
بسیاری از افراد نشانههای افسردگی را با تنبلی یا بدخلقی اشتباه میگیرند
ژیلا کاظمی اما عامل سومی هم برای بیتوجهی افراد به درمان مشکلات روانی در نظر میگیرد و اظهار میدارد: بسیاری از افراد نشانههای افسردگی را با تنبلی یا بدخلقی اشتباه میگیرند. وقتی فرد ماهها بیانرژی است یا انگیزه ندارد، این یک زنگ خطر است، نه یک رفتار اختیاری.
ما با یک زنجیره بحران اجتماعی مواجهیم
او در رابطه با پیامدهای افزایش افسردگی و عدم درمان آن در جامعه هشدار میدهد و میگوید: این روند فقط سلامت فردی را تهدید نمیکند. افسردگی درماننشده میتواند به افزایش غیبتهای شغلی، افت تحصیلی، کاهش بهرهوری، تشدید خشونت خانگی، افزایش مصرف مواد و حتی گسترش احساس خشم و ناامیدی جمعی منجر شود. ما با یک آسیب فردی روبهرو نیستیم؛ با یک زنجیره بحران اجتماعی مواجهیم.
مهار افسردگی نیازمند سیاستگذاری ملی است
این روانپزشک در پاسخ به این سوال که راههای پیشگیری از افزایش و درمان افسردگی در کشور چیست، اظهار میدارد: قبل از هر چیز مهار افسردگی در جامعه نیازمند سیاستگذاری ملی است. باید مراکز ارایه خدمات مشاوره به صورت رایگان گسترش پیدا کنند. جامعه باید برای آشنایی با انواع اختلالات روانی آموزشهای لازم را ببیند.
او میافزاید: دسترسی افراد به خدمات روان درمانی باید گسترش پیدا کند. کاهش هزینههای درمان و پوشش بیمهای برای جلسات روان درمانی از راهکارهایی است که دولت میتواند در دستور کار قرار دهد. همچنین امکان مشاوره آنلاین برای مناطق محروم فراهم شود.
ژیلا کاظمی در پایان تاکید میکند: بیتوجهی به عواقب افزایش افسردگی در جامعه میتواند به خسارات و لطمات جبران ناپذیری منجر شود. ناامیدی از آینده، افراد را به مرز افسردگی کشانده و در این شرایط فرد وقتی احساس کند چیزی برای از دست دادن ندارد میتواند به هر ناهنجاری فردی و اجتماعی دست بزند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
فواید ویتامین دی بسیار فراتر از استحکام استخوانها است. این «ویتامین آفتاب» در عملکردهای گوناگون بدن، از تقویت سیستم ایمنی گرفته تا حمایت از سلامت مغز، نقش کلیدی دارد. نکته جالب این است که این ویتامین را نمیتوان چندان از مواد غذایی به دست آورد، اما وقتی نور خورشید بهدرستی و به قدر کافی به پوست برسد، بدن آن را میسازد. با پیشرفت تحقیقات، دانشمندان دقیقتر دریافتهاند که ویتامین دی چگونه از سلامت کلی بدن حمایت میکند و نقش آن تا چه حد گسترده است، با این حال، بسیاری از افراد هنوز با کمبود این ویتامین مواجهاند.
در پژوهشی در سال ۲۰۲۳ در نشریه «مرزهای تغذیه» (Frontiers of Nutrition) مشخص شد که حدود ۱۵.۷ درصد از مردم جهان به کمبود ویتامین دی دچارند و این نرخ در زنان و ساکنان مناطق شمالی بیشتر است. وبسایت یاهو به نقل از متخصصان تغذیه و بررسی پژوهشهای جدید، برخی فواید کمتر شناختهشده ویتامین دی و همچنین روشهای تامین آن را برمیشمرد.
تقویت سیستم ایمنی:
ویتامین دی نقشی اساسی در تقویت سیستم ایمنی قوی و متعادل دارد. این ویتامین به بدن کمک میکند با عفونتها مقابله کند و تولید پروتئینهای ضد باکتری را افزایش میدهد. پژوهشها نشان دادهاند که سطح پایین ویتامین دی با عملکرد ضعیف ایمنی، التهاب بیشتر و خطر بالاتر عفونتهای شدید همراه است. همچنین ممکن است در کاهش خطر بیماریهای خودایمنی مانند آرتریت روماتوئید و لوپوس نقش داشته باشد. البته مصرف بیش از حد لزوما محافظت بیشتری ایجاد نمیکند.
حمایت از سلامت قلب:
برخلاف تصور معمول، ویتامین دی میتواند به سلامت قلب و عروق نیز کمک کند. این ویتامین به تنظیم فشار خون، سلامت عروق و کاهش التهاب مزمن کمک میکند. مرور پژوهشها در سال ۲۰۲۵ نشان میدهد که رساندن سطح ویتامین دی به حد مطلوب، ممکن است برخی عوامل خطر بیماری قلبی را کاهش دهد و حتی خطر بروز مشکلات قلبی جدی را تا ۱۷ درصد کمتر کند. بنابراین مکمل ویتامین دی میتواند در کنار سایر رفتارهای سالم، به سلامت قلب کمک کند، البته با مشورت پزشک.
تقویت استخوانها و عضلات:
ویتامین دی با افزایش جذب کلسیم به حفظ سلامت استخوان و دندان کمک میکند. بدون آن، کلسیم بهخوبی جذب نمیشود و بهمرور خطر شکستگی افزایش مییابد. افزون بر این، این ویتامین در سلامت عضلات هم نقش مهمی دارد، مانند کاهش التهابهای عضلانی، بهبود ساخت پروتئینهای عضلانی و کمک به بهبود و ترمیم پس از ورزش. برخی پژوهشها نشان دادهاند مصرف ۲۰۰۰ واحد ویتامین دی در روز آسیبهای عضلانی پس از ورزش را کاهش میدهد.
کمک به سلامت پوست و مو:
ویتامین دی با فعالسازی فولیکولهای مو و تنظیم چرخه طبیعی رشد آنها، یه حفظ سلامت مو کمک میکند. در بسیاری از افراد مبتلا به ریزش مو از نوع آلوپسی آرهآتا یا طاسی الگوی زنانه کمبود این ویتامین مشاهده شده. ویتامین دی همچنین از پوست در برابر استرس اکسیداتیو و التهاب محافظت میکند و سبب میشود زخمها سریعتر بهبود یابند. سطح پایین ویتامین دی روند ترمیم را کند میکند و خطر مزمن شدن زخمها را افزایش میدهد.
حمایت از عملکرد مغز:
این ویتامین در تنظیم انتقالدهندههای عصبی و محافظت از نورونها موثر است. سطح مناسب آن با تقویت حافظه و کاهش خطر زوال عقل در سالمندان مرتبط است. دانشمندان احتمال میدهند نقش ضدالتهابی و تنظیم کلسیم ویتامین دی، از مغز در برابر آسیبهای ناشی از افزایش سن محافظت میکند.
تقویت سلامت روده:
ویتامین دی به تقویت پوشش مخاطی روده کمک میکند و مانع ورود باکتریهای مضر و سموم به جریان خون میشود. همچنین میتواند ترکیب و تنوع باکتریهای مفید روده را بهبود بخشد و التهاب دستگاه گوارش را کاهش دهد. پژوهشها همچنان در حال پیشرفتاند تا نقش دقیق آن در سلامت روده روشنتر شود.
کمک به پیری سالم و طول عمر:
ویتامین دی با حفظ سلامت عضلات، استخوانها و عملکرد مغز، به حفظ استقلال و توان فعالیت در سالمندی کمک میکند. پژوهشهای جدید نشان دادهاند که مصرف روزانه ۲۰۰۰ واحد ویتامین دی طی چندین سال سبب شده است کاهشِ کوتاهشدنِ تلومرهای دیانای (یکی از شاخصهای پیری سلولی) به مراتب کمتر باشد. احتمال میرود این ویتامین با کاهش التهاب و محافظت سلولی، روند پیری را آهستهتر کند.
میزان نیاز روزانه به ویتامین دی بسته به سن و شرایط جسمی متفاوت است. مقدار توصیهشده روزانه برای نوزادان تا یک سال ۱۰ میکروگرم (۴۰۰ واحد بینالمللی)، برای نوزادان یک ساله تا افراد۷۰ ساله ۱۵ میکروگرم (۶۰۰ واحد بینالمللی)، برای سالمندان بالای ۷۰ سال ۲۰ میکروگرم (۸۰۰ واحد) و برای زنان باردار و شیرده هم ۱۵ میکروگرم (۶۰۰ واحد) است. افرادی که پوستشان تیره است یا به میزان کافی در معرض نور خورشید قرار نمیگیرند، ممکن است به مقدار بیشتری نیاز داشته باشند. کمبود این ویتامین معمولا با خستگی مزمن، درد استخوان و مفاصل، ضعف، پایین بودن خلقوخو و افزایش خطر شکستگی استخوان همراه است، اما تنها راه تشخیص دقیق انجام آزمایش خون است.
در عین حال، مصرف بیش از حد ویتامین دی خطرناک است، زیرا این ویتامین محلول در چربی است و در بدن ذخیره میشود و تجمع آن میتواند باعث افزایش کلسیم خون، تهوع، ضعف، سردرگمی ذهنی و حتی آسیب کلیوی شود. بنابراین استفاده از مکملها باید با توصیه پزشک صورت گیرد. بهترین شیوه برای تامین ویتامین دی مصرف غذاهای سرشار از این ویتامین مانند ماهیهای چرب، زرده تخممرغ، جگر گاو، پنیر و مواد غذایی غنیشده ازجمله شیر و نوشیدنیهای گیاهی، آب پرتقال و غلات صبحانهاند تا نیاز بدن بهشکل ایمن و متعادل تامین شود. افزون بر این، نور خورشید مهمترین منبع طبیعی تولید ویتامین دی در بدن است، البته با رعایت نکات ایمنی برای محافظت از پوست.
ایندیپندنت فارسی
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
رویداد۲۴: سخنان اخیر محمود سریعالقلم، استاد دانشگاه و تحلیلگر سیاسی، بار دیگر مفهوم نخبهگرایی را در مرکز مناقشه عمومی قرار داده است.
او در گفتوگویی تأکید کرده بود که «ریشه بسیاری از مشکلات ما، حاکم بودن طبقه ضعیف در کشور است» و نباید اجازه داد «کسی از طبقه ضعیف وزیر خارجه یا وزیر اقتصاد شود». او همچنین گفته است افرادی که از طبقه فرودست برخاستهاند «بهدنبال رفع محرومیتهای گذشتهاند نه شکوه ایران». همین گزارههای صریح کافی بود که فضای سیاسی، رسانهای و شبکههای اجتماعی بهسرعت وارد وضعیت واکنشی شود.
سیل واکنشها؛ از مجلس تا رسانهها
در نخستین ساعات انتشار این نقلقولها، چهرههای اصولگرا با لحنی تند به او حمله کردند. سید نظامالدین موسوی، سخنان سریعالقلم را «تحقیر طبقات فقیر و مستضعف» دانست و آن را در تضاد آشکار با مبانی انقلاب عنوان کرد. فعالان رسانهای نزدیک به این جریان نیز در تحلیلی هماهنگ، سخنان او را «تبعیضآمیز» و «فاقد پایه علمی» خواندند؛ بهویژه رسانههایی، چون فارس و خراسان که این دیدگاه را نقض آشکار اصول قانون اساسی دانستند.
در جناح میانهرو هم واکنشها کم نبود؛ منتقدان اینبار نه به دلیل اختلاف سیاسی، بلکه از منظر اخلاقی به گزاره «نباید اجازه داد فقرا پست بگیرند» اعتراض کردند و آن را نمونهای روشن از طبقهمحور شدن بحث شایستگی دانستند؛ مفهومی که در علوم سیاسی مدرن جایگاه چندانی ندارد.
آیا منتقدان اغراق کردهاند؟ یا سخن اساساً تبعیضآمیز بود؟
توصیف قابلیت مدیریتی افراد بر اساس «طبقه تولدی»، بهویژه هنگامی که به صورت گزارهای قطعی بیان شود، عملاً از ایده نابرابری ذاتی حمایت میکند. این بخش از تحلیل او، بهجای تمرکز بر نهادسازی، مهارت مدیریتی یا کیفیت آموزش، به زمینه خانوادگی و طبقاتی وزن میدهد و همین مساله، دلیل اصلی موج واکنشها بود.
شواهد علمی چه میگویند؟
کارشناسان توسعه و اقتصاد سیاسی عموماً بر این باورند که منشأ طبقاتی افراد، نهتنها شاخص معتبر شایستگی نیست بلکه میتواند عامل خطا در تحلیل باشد. مطالعات بانک جهانی، OECD و پژوهشهای دانشگاهی نشان میدهد کیفیت نهادها، دسترسی برابر به آموزش، شفافیت، و نظام ارزیابی عملکرد، تعیینکنندههای واقعی کارآمدی دولت هستند؛ نه اینکه فرد در کودکی «اتاق مستقل» داشته یا خانوادهاش در طبقه متوسط بوده است.
با چنین پشتوانهای به دشواری میتوان ادعا کرد که طبقه متوسط ذاتاً «مدیرتر» است. در مقابل، نمونههای تاریخی بسیاری از ماندلا تا گاندی و صدها سیاستمدار معاصر، از طبقات پایین برخاستهاند و حضورشان به کیفیت سیاستگذاری و اصلاح ساختارها عمق داده است.
نقد رویکرد طبقاتی؛ مسئله اصلی چیست؟
سریعالقلم بهدرستی بر اهمیت صلاحیت مدیریتی و کیفیت نخبگان تأکید میکند، اما مسئله در نحوه صورتبندی اوست. آنچه بحث را به اعتراض گسترده رسانده، تأکید بر «منشأ طبقاتی» بهعنوان شاخص ذاتی شایستگی است؛ درحالیکه معیارهای مدرن انتخاب مدیر بر تجربه، دانش، اخلاق حرفهای و نظام ارزیابی عملکرد استوار است.
بهعبارت دیگر، میتوان از ضرورت حرفهایسازی مدیریت دفاع کرد، اما نمیتوان آن را به «حذف یک طبقه اجتماعی از امکان مشارکت» تقلیل داد. در نقطهای که تحلیل بر معیارهای مبهم مثل تربیت خانوادگی یا سطح رفاه دوران کودکی متکی میشود، بحث از قلمرو علمی خارج شده و وارد حوزه تبعیض میشود.
از تبعیض تا توانمندسازی
بحث اصلی امروز جامعه ایران نه حذف طبقهای از مشارکت، بلکه ایجاد فرصتهای برابر برای ارتقای همه طبقات است. اگر هدف، بهبود کیفیت مدیران است، راهکارهایی، چون اصلاح نظام گزینش، افزایش شفافیت، ارزیابی حرفهای، ارتقای سرمایه انسانی و تقویت آموزش عمومی بسیار کارآمدتر از نگاه طبقاتی است.
تقویت طبقه متوسط نیز زمانی معنا دارد که نتیجهاش ارتقای اقشار پایینتر باشد، نه محدود کردن آنها.
سخنان سریعالقلم بحث مهمی را مطرح کرد، اما بیان او – با صراحت در حذف طبقات فرودست از عرصه مدیریت- این بحث را به سمت نخبهگرایی افراطی برد. موج واکنشهای سیاسی و رسانهای تا حد زیادی قابل درک است: از یکسو به دلیل بار تبعیضآمیز گزارهها و از سوی دیگر به دلیل نبود پشتوانه علمی برای ادعای طبقهمحور بودن شایستگی.حلقه گمشده این بحث، اما همان چیزی است که حوزه سیاستگذاری سالها به آن نیاز دارد: تمرکز بر کیفیت نهادها، فرصت برابر، شایستهسالاری واقعی و پرهیز از تحلیلهایی که شکاف طبقاتی را طبیعیسازی میکند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
برگردان: آزاد و شریفزاده
پراژکت سیندیکت / ۲۶ نوامبر ۲۰۲۵
جنگ روسیه علیه اوکراین جنایتی تکاندهنده است که باید پایان یابد. اما چگونه؟
با توجه به بنبستِ تقریباً کامل نظامی، طبیعی است که همه طرفها به دنبال راهحلهای سیاسی باشند. اما با قضاوت بر اساس آخرین طرح صلحِ دولت ترامپ – که تمام نشانههای یک سندِ دیکته شده از سوی کرملین را دارد – مهره های این بازی سیاسی کاملاً به نفع متجاوز است.
طرح اولیه و معیوبِ ۲۸ مادهای دولت ترامپ پس از چهار تحول جداگانه منتشر شد که هر یک به نقطهٔ عطف خود رسیده بودند. نخستین تحول، گزارشهایی دربارهٔ فساد در مرکز ساختار سیاسی اوکراین بود. این اتهامات که از سوی نهادهای ضدفساد اوکراین مطرح میشد، در تلاشی گستردهتر برای بیاعتبار کردن رهبری ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین، و ترویج تغییر رژیم مورد استفاده قرار گرفت.
دوم، روسیه تهدیدهای بیپروای خود دربارهٔ حملات هستهای علیه غرب را تشدید کرده است؛ از جمله آزمایش سلاحهایی که احتمالا میتوانند سونامیهای رادیواکتیو را به سوی بریتانیا و دیگر کشورهای اروپای شمالی با سواحل کمارتفاع هدایت کنند. کرملین ادعا میکند موشک کروز هستهای «بوروِوِستنیک» را هیچ سامانهٔ دفاع هواییای نمیتواند متوقف کند. هدف چنین لفاظیهایی این است که اروپاییها از افزایش کمکهای نظامی خود به اوکراین بازدارند.
سوم آن که احزاب پوپولیستِ ضدساختار در اروپا – و صداهایی در سراسر طیف سیاسی ایالات متحده – پایان دادن به جنگ را در صدر اولویتهای خود قرار دادهاند. افزون بر این، آنان در زمانی تبلیغ میکنند که دولتهای فرانسه، آلمان و بریتانیا شکننده، ناتوان و تهی از ایده برای بازراهاندازی اقتصادهای رو بهافول خود، جبران عقبماندگی در رقابت فناوری، و بازیکپارچهسازی جوامع دچار قطبیسازیشان به نظر میرسند. مفسران از هماکنون از ظهور سیاستی نو سخن میگویند و جهانی را پیشبینی میکنند که در آن «مجمع ملی» راست افراطی به رهبری مارین لوپن در فرانسه، «آلترناتیو برای آلمان» در آلمان، و حزب «رفرم بریتانیا» به رهبری نایجل فراژ در بریتانیا به قدرت میرسند.
در نهایت، دولت ترامپ در حال پخش اطلاعات گمراه کننده دربارهٔ اروپا و سیاستهای آن است. برای مثال، ترامپ بارها ادعا کرده است که اتحادیهٔ اروپا با خرید نفت روسیه، تحریمها را تضعیف میکند. در واقع، این خریدها اکنون تنها به دو کشور – مجارستان و اسلواکی – محدود شده است که به شاخهٔ جنوبی خط لولهٔ «دروژبا» متصلاند. جمهوری چک، که پیشتر به تأمین انرژی از روسیه وابسته بود، اوایل امسال گذار خود به هیدروکربنهای غیرروسی را که از طریق خط لولهٔ ترانسآلپاین تحویل میشود، تکمیل کرد. مقصر اصلی مجارستان است؛ کشوری که دولت پروکرملینِ آن صراحتاً از ترامپ اجازه خواست تا به خرید انرژی از روسیه ادامه دهد، و او نیز با خوشحالی این اجازه را داد.
در مرکز آخرین پیشنهاد صلحِ ایالات متحده، یک روایت گمراه کننده قرار دارد که توسط برخی تحلیلگران سیاست خارجی (از جمله جرج کنانِ فقید) مطرح شده است؛ روایتی که ناتو را تهدیدی برای روسیه توصیف میکند و تضمینهای امنیتی غرب برای همسایگان روسیه را بهعنوان نقض حاکمیت این کشور جلوه میدهد. تعهد ناتو در دههٔ ۱۹۹۰ به گسترش بهسمت شرق، ظاهراً همان دینامیتی بود که نظم بینالمللی را در قرن بیستویکم منفجر کرد و روسیه را در سال ۲۰۱4 وارد یک جنگِ دفاعی نمود؛ جنگی که سپس در سال ۲۰۲۲ آن را گسترش داد.
البته، این روایت به سادگی، واقعیت را نادیده میگیرد: مخالفت روسیه با ناتو نه در دههٔ ۱۹۹۰ یا اوایل ۲۰۰۰ آغاز شد، بلکه در زمان خاص رخ داد، زمانی که به نظر میرسید غرب در حال فروپاشی است: پیامدهای بحران مالی ۲۰۰۷–۲۰۰۸. تنها در آن زمان بود که استدلال ناتو به ابزاری برای شکاف انداختن در اتحاد غربی تبدیل شد.
کسانی که معتقدند گسترش ناتو باعث تهاجم روسیه به اوکراین شده است، استدلال کرملین درباره تهدید فرضی ناتو را
پذیرفتهاند ، اما تهدید واقعی علیه قدرت خود را در روسیه نادیده گرفتهاند: جنبشهای موفق طرفدار دموکراسی یا ضد استبدادی. کرملین بر ارزشهای قرن نوزدهمی ارتدوکسی، خودکامگی و ملیت متکی است. از این منظر، حاکمیت و حق تعیین سرنوشت آن تبدیل به حقی برای سرکوب حق تعیین سرنوشت در جای دیگر میشود.
با توجه به این تحولات، آیا ممکن است این درگیری به نوعی «منجمد» شود؟ یک آتشبس مؤثر میتواند فرصتی برای بازسازی زندگیها، احیای زیرساختهای حیاتی و پیگیری بازسازی و توسعه اقتصادی فراهم کند. اما اگر چنین نتیجهای ناشی از تلاش روسیه برای رسیدن به یک راهحل سیاسی باشد، پیامدهای آن برای اوکراین، اروپا و جهان بسیار خطرناک خواهد بود. حتی طرح بازنگریشده ترامپ که سؤال مهم درباره تضمینهای امنیتی محکم مشابه حمایتهای که درپیمان ناتو موجود است را بیپاسخ میگذارد — به جای وعدههای مبهم مشورت کردن در صورت حملات جدید روسیه — نیز بهشدت خطرناک است.
از دیدگاه اوکراین، طرح ترامپ به معنای یک «خنجر از پشت» کلاسیک بود. اگرچه نیروهای اوکراینی در میدان نبرد شکست نخوردهاند، اما اوکراین در این جنگ شکست خورده یا در هم شکسته محسوب شود. اوکراینیها ناچاراً شروع به پرسیدن این سؤال خواهند کرد که چه کسی مسئول است و این هرگونه امید به حفظ یک نظام سیاسی مبتنی بر توافق جمعی را از بین خواهد برد و کشور را آماده بازگشت ناگهانی به خودکامگی میسازد یا خودکامگی سوق خواهد داد.
طرح اصلی ترامپ همچنین باعث بیاعتبار شدن و تضعیف اروپا، نهادهایش و جهانبینی آن میشود. اتحادیه اروپا بهعنوان یک «ببر کاغذی» جلوه دادهشده است – بازیگری سیاسی با حرفها و ایدههای بزرگ، اما بدون اراده یا قدرت برای عملی کردن آنها. در مواجهه با چنین حالتی، احتمال دارد که سیاستمداران اروپایی که که بیشتر تسلیم فشارهای جناحهای راست افراطی (و چپ) شوند، آنهایی که نسخهای نوستالژیکتر از حاکمیت ملی را تبلیغ میکنند.
اما در بسیاری از موارد، بهویژه در دو کشوری که بخش اعظم پروژه اروپایی را در دوران پس از جنگ را رهبری کرده اند، آلمان و فرانسه، چنین تغییری میتواند بسیار خطرناک باشد. در بهترین حالت، این دولتها در حال باززنده کردن ادعای مارشال فیلیپ پتان، همکار نازی، برای اینکه سپر فرانسه در برابر زمانهای خطرناک باشد؛ و در بدترین حالت، گرایش به سوی مفهومی پیش از اتحادیه اروپا از حاکمیت میتواند شامل بازگشت ادعاهای برتری آلمان نسبت به همسایگانش باشد.
اما در مورد سایر نقاط جهان، پذیرش فوقالعاده آمریکا از دیدگاه تاریخی روسیه، نشاندهنده کاهش قطعی قدرت یا نفوذ ایالات متحده در جهان است. پیام ساده و غیرقابل انکار است: اکنون که آمریکا نماینده هیچ چیز نیست، بهراحتی میتوان آن را خرید.
هارولد جیمز، استاد تاریخ و روابط بینالملل در دانشگاه پرینستون، نویسندهٔ کتاب «هفت سقوط: بحرانهای اقتصادی که جهانیشدن را شکل دادند» (انتشارات دانشگاه ییل، ۲۰۲۳) است.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
در گفتار زیر که در یک اجلاس مشورتی به ابتکار مسولین اتحاد جمهوریخواهان ایران ارائه شد، تلاش کردم تا ضمن بررسی آرای آقای حاتم قادری، بر ضرورت تهیه طرح های اجرایی در راستای همصدایی جمهوریخواهان در بلند مدت و تمرکز عاجل بر تشکیل نهاد مورد نظر آقای قادری به منظور مدیریت گذار مکث کردهام و موارد زیر را مطرح نمودهام:
۱- آرای آقای قادری را می توان به سه بخش زیر تقسیم کرد:
الف) تحلیل سیاسی که نتیجه آن تاکید بر پایان عمر سیاسی خامنه ای، فقدان جانشین برای او، ورود اجتناب ناپذیر کشور در آینده نزدیک، به یکی از گزینه های جنگ، کودتا، شورش های توده ای و یا گذار خشونت پرهیز می باشد.
ب) ضرورت تاسیس نهادی به محوریت داخل کشور ، مرکب از افراد موجه و صاحب نفوذ اجتماعی به منظور بسیج اجتماعی در خدمت گذار بدون خشونت کشور از بحران سیاسی که در آستانه آن قرار داریم و اتخاذ تمهیداتی که ادامه کاری آنرا تضمین کند.
ج) ضرورت یافتن شعار های بسیجگری که مردم را به صحنه بیاورد و باور به توانایی برای تغییر را در جامعه تقویت نماید.
انحلال مجلس فرمایشی و غیر قانونی کنونی و برگزاری انتخابات آزاد مجلس، می تواند یکی از این شعار ها باشد. مهم تحرک اپوزیسیون و ایجاد ارتباط معنی دار با بدنه اجتماعی است.
۲- آقای قادری همانگونه که بار ها تاکید کرده اند، مایل نیستند که یک فعال سیاسی به شمار بیایند و حضور خود در امر گفتمان سازی و نظریه پردازی را موثر تر می دانند.
۳- تهیه طرح های اجرایی و به عمل در آوردن آن وظیفه ما کنشگران سیاسی است.
۴- جریانات جمهوریخواه بویژه اتحاد و همگامی جمهوریخواهان می توانند میان راهبرد کلان خود که استقرار یک نظام جمهوری، دموکراتیک و سکولار است و استراتژی حرکت از امروز تا روز استقرار صندوق رای، که حرکتی ملی و فراگروهی است ، تعادل معقولی بوجود آورند.
۵- تمرکز بر تاسیس نهاد فراگیری که بتواند جامعه را به سمت اعمال فشار بر حاکمیت ، در هم شکستن مقاومت اقتدارگرایان و برگزاری رفراندم قانون اساسی ، هدایت کند، می تواند حلقه اصلی هر طرح راهبردی باشد که بر پایه درک خطرات عظیمی که آینده ایران را تهدید می کند، تهیه شده باشد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
اقتصادنیوز: آتشسوزی گسترده روزهای اخیر در جنگلهای هیرکانی، بار دیگر ضعف ساختاری مدیریت بحران، کمبود تجهیزات اطفای حریق و نبود برنامهریزی بلندمدت در حوزه محیط زیست را آشکار کرد؛ بحرانی که به گفته کارشناسان، نتیجه سالها بیتوجهی به زیرساختهای پیشگیری و مواجهه با حوادث طبیعی است.
فعال و کارشناس محیط زیست گفت: عملیات مهار آتشسوزی هیرکانی با تأخیر زیادی آغاز شد. در ابتدا جدی گرفته نشد و مسئولان محلی خطر را کماهمیت دانستند. اما از زمانی که خطر جدی تلقی شد و حتی درخواست کمک از کشورهای همسایه مطرح شد، اوضاع بهتر شد و توانستند از گسترش آتش جلوگیری کنند.
در حالی که جنگلهای هیرکانی بهعنوان یکی از مهمترین ذخایر زیستی ایران در معرض تهدید جدی قرار گرفتهاند، افکار عمومی با نگرانی به واکنش دیرهنگام دستگاهها، نبود امکانات تخصصی و وابستگی کشور به کمکهای خارجی مینگرد. این وضعیت، پرسشهای تازهای درباره مسئولیتپذیری نهادهای متولی و نحوه هزینهکرد بودجههای محیطزیستی مطرح کرده است.
مگر قرار است زمین سوخته تحویل نسل آینده بدهیم؟!
در همین رابطه، با غلامعلی جعفرزاده ایمنآبادی، نماینده پیشین رشت در مجلس شورای اسلامی، گفتوگو کردیم.جعفرزاده اظهار کرد: در این کشور دهها نهاد، سازمان و ارگان بودجههای سنگین میگیرند اما فقط در یک مقطع، آقای روحانی لیست این افراد را منتشر و بودجه آنها را قطع کرد. در حالی که امروز، پس از ۴۷ سال، برای استفاده از هواپیمایی که بتواند چند نقطه آتش را خاموش کند، ناچار هستیم از ترکیه کمک بگیریم. نمی دانم در فضای مجازی احساس مردم را دیدید، مردم واقعاً خونریختند، گریه کردند. این منابع طبیعی امانتی در دست ماست. مسئولان کشور قرار نیست زمین سوخته به نسل آینده تحویل بدهند. نسل آینده قطعاً ما را نفرین خواهد کرد. این چه وضع اداره کشور است؟»
او افزود: «وقتی دو هواپیما برای خاموشی آتش جنگل استفاده میکنند ، وقتی خاموش کردن آتش به بیل و چماغ و حتی تلاش یک فرد بدون پا با پیراهن و دست خالی رسیده است؛ آبروی ما در دنیا رفت. زمانی که آتشسوزی در جنگلهای کالیفرنیا رخ داد، صداوسیما و برخی از چهرههای سیاسی کشور چه واکنشهایی که نشان ندادند! آقای کوچک زاده بی ادب گفت این لس آنجلسیهای پفیوز! در حالی که ما باید اول از همه به فکر مملکت خودمان باشیم. کشور در حال از دست رفتن است . وقتی آتش رخ میدهد به هر دلیل هرچند من احتمال میدهم این آتش سوزی عمدی باشد، مجبوریم به این و آن متوسل شویم و از کشورهای دیگر هواپیما قرض بگیریم. مردم واقعاً در این ماجرا غصه خوردند.»
مردم خون دل خوردند و رنج کشیدند
وی ادامه داد: « دیدیم که مردم چقدر نسبت به حوزه محیط زیست آگاهی دارند، باید دید بودجههای این بخش دقیقاً کجا مصرف شده است. من شنیدههایی دارم که حقیقتاً دردناک است. به جای اینکه چند هواپیما برای اطفای حریق خریداری شود، هزینهها در بخشهای غیرضروری مانند اندیشکدههای حکمرانی صرف شده است؛ اموری که بسیاری از آنها ضروری نیستند. کشور در حال از دست رفتن است؛ نه خاک داریم، نه هوا داریم. مردم خون ریختند و غصه خوردند. جوانها با دست خالی وارد جنگل شدند تا آتش را مهار کنند شاید به غیرت کسی بر بخورد. جنگلهای هیرکانی ریه و تنفس کشور هستند؛ میراث نسلهای گذشته که باید صحیح و سالم به نسلهای آینده منتقل شود.به چه کسی بگوییم که دلش بسوزد؟ مگر خرید دو هواپیما چقدر هزینه دارد؟»
میگویند بهدلیل نگرانی از حمله احتمالی، بخشهایی از آب سدها را خالی کردهاند
او در ادامه در پاسخ به این سوال که پیش از این آتشسوزی نیز، در شهرهای شمالی با مسئله آلودگی هوا مواجه بودیم علت آن چیست؟ گفت: «ریشه این مشکلات در نبود درک صحیح مسئولان از محیط زیست است. بسیاری از مسئولان تحصیلاتی چون الهیات، معارف یا علوم اسلامی دارند، اما شناخت درستی از محیط زیست ندارند. آنها مفهوم فرسایش خاک، گازهای سمی یا سفرههای آب زیرزمینی را نمیفهمند.»
او در پاسخ به این سوال که چرا با وجود بارش بیشتر در شمال کشور، قطعیهای مکرر آب در استانهای شمالی داریم؟ تصریح کرد: « بله، قطعی آب در رشت داریم و کمبود آب در پشت سد منجیل علت آن است. نمیدانم علت اصلی چیست، اما گفته میشود که بهدلیل نگرانی از حمله احتمالی، بخشهایی از آب سدها را خالی کردهاند؛ البته نمیگویم این حرف درست است یا غلط، اما چنین احتمالاتی مطرح میشود. در مجموع، هیچ اندیشه و برنامهریزیِ قابل اتکایی پشت این وضعیت وجود ندارد.
نه خاک داریم، نه هوا، نه جنگل، نه دریا و نه ساحل
او ادامه داد: «نه خاک داریم، نه هوا، نه جنگل، نه دریا و نه ساحل. گفته میشود که زمینهای زیرزمینی نیز آلوده شده و نشستهای زمین رخ داده است. مردم نسبت به آینده کشور ناامیدند. شرایط بسیار نامناسبی بر کشور حاکم است و هیچیک از مسئولان توان محافظت از این منابع خدادادی را ندارند؛ منابعی که برای آن زحمتی نکشیدهاند اما موظفاند آن را حفظ کنند.»
جعفرزاده افزود: « شرایط واقعاً تأسفبار است. امیدوارم مسئولان مربوطه بازخواست شوند و برای احیای جنگلها و کاشت درخت اقدام کنند. مردم در این ماجرا خون گریه کردند. امیدوارم اتفاقات بهتری در کشور رخ بدهد.»
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
ایلنا: امروز تورم نقطه به نقطهی واقعیِ خوراکیها بالای ۷۰ درصد است؛ بعد از شوک جدید، مزدبگیران حتی آنهایی که ۲۰، ۲۵ یا حتی ۳۰ میلیون تومان حقوق میگیرند، سقوط میکنند، دیگر نمیتوانند چرخ زندگی را بگردانند.
به گزارش خبرنگار ایلنا، در شرایطی که قیمت سبد خوراکی مورد نیاز خانوارهای کارگری از مرز دستمزد حداقلی یا حتی دستمزد متوسط کارگری فراتر رفته، دادههای تورمی آبان نشان میدهد که رکوردشکنی قیمتها در پاییز امسال بیمحابا ادامه دارد.
رکوردشکنی تورم آبان
براساس اعلام رسمی مرکز آمار ایران، در آبان ماه ۱۴۰۴ شاخص قیمت مصرف کننده خانوارهای کشور به عدد ۴۱۷.۵ رسیده است که نسبت به ماه قبل، ۳.۴ درصد افزایش، نسبت به ماه مشابه سال قبل، ۴۹.۴ درصد افزایش و در دوازده ماهه منتهی به ماه جاری نسبت به دوره مشابه سال قبل، ۴۰.۴ درصد افزایش داشته است.
در آبان ماه ۱۴۰۴ تورم نقطه به نقطه خانوارهای کشور، ۴۹.۴ درصد بوده است؛ یعنی خانوارهای کشور به طور میانگین، ۴۹.۴ درصد بیشتر از آبان ماه ۱۴۰۳ برای خرید یک «مجموعه کالاها و خدمات یکسان» که البته تطابق چندانی با سبد واقعی مصرف خانوارهای کارگری ندارد، هزینه کردهاند. تورم نقطه به نقطه آبان ماه ۱۴۰۴ در مقایسه با ماه قبل، ۰.۸ واحد درصد افزایش داشته است که در نوع خود یک رکورد بیسابقه است. قیاس قیمتهای واقعی در سبد واقعی هزینهها با محوریت نان و غلات، لبنیات و میوه و سبزیجات، تورم حدود ۱۰۰ درصد یا حتی بیشتر را نشان میدهد.
تورم ماهانه خانوارها (افزایش قیمت ها نسبت به ماه قبل) نیز در آبان ۱۴۰۴ برابر ۳.۴ درصد بوده است. تورم ماهانه برای گروههای عمده «خوراکیها، آشامیدنیها و دخانیات» ۴.۷ درصد و برای گروه عمده «کالاهای غیرخوراکی و خدمات»، ۲.۶ درصد بوده است.
ادامه سیاستهای تعدیلی
در این شرایط، تداوم سیاستهای تعدیلی با شیب بسیار تند، دورنمای نگران کنندهای از آینده معیشت طبقه کارگر ترسیم میکند. مشخصاً دو سیاست کلان، موجب بروز نگرانیهای بسیار شده است، اول تصمیم برای گرانی بنزین از نیمه آذر و دوم، تلاشهای ادامهدار برای حذف هرچه بیشترِ ارز ترجیحی کالاهای اساسی و دارو.
طبق تصویب نامه هیئت وزیران، نرخ سوم بنزین ۵ هزار تومان در نظر گرفته می شود و از ۱۵ آذر در جایگاه ها اجرایی خواهد شد. هشتم آذر، «مهدی اسماعیلی» عضو کمیسیون اجتماعی مجلس، با انتقاد از برنامه دولت برای افزایش قیمت بنزین از نیمه دوم آذرماه، تأکید کرد «این تصمیم در شرایط فعلی به زیان معیشت مردم است» و خبر قطع سهمیه خودروهای جدید را خلاف قانون دانست.
هرچند یک عضو شورای شهر تهران، تاکید کرده «نرخ سوم بنزین منجر به افزایش کرایه تاکسی نمیشود» اما تجریه سالیان قبل نشان داده، هرنوع دستکاری در قیمت بنزین که در اقتصاد ایران یک کالای پایهایست، تاثیر مستقیم بر قیمت سایر کالاها و خدمات دارد؛ و نکته اینجاست که با یک دور جدید از افزایش قیمتها، تاب آوری معیشتی کارگران که امروز نزدیک به صفر است، به کمتر ازهیچ تنزل خواهد یافت.
از سوی دیگر، از اظهارات اخیر حمید پورمحمدی، رئیس سازمان برنامه و بودجه، مبنی بر کارآمد نبودن ارز ترجیحی ۲۸,۵۰۰ تومانی در کنترل قیمتها، چنین برمیآید که یک دور جدید حذف ارز ترجیحی در دستور کار است و حداقل بخشی از دولت و سیاستگذاران در راستای پر کردن کسریهای بودجه و درآمدزایی، قصد دارند ارز دولتی واردات کالاهای ضروری را بردارند و یک شوک مجدد به سبد هزینههای مردم بدهند.
اخیرا نیز حسین صمصامی، عضو کمیسیون اقتصادی مجلس، اعلام کرد که در جلسه سران قوا، حذف ارز ترجیحی ۲۸ هزار و ۵۰۰ تومانی و یکسانسازی نرخ ارز حوالی ۱۰۰ هزار تومان تصویب شده است هرچند پس از آن، علیرضا گچپز زاده، معاون ارزی بانک مرکزی، اعلام کرد که سیاست قیمتگذاری در مورد ارز ترجیحی تغییری نکرده است.
تلفیق این دو سیاست کلان که هر دو در جهت کمک به دولت و بودجهخوارهای آن و بر خلاف معیشت مردم مزدبگیر و درگیر فقر است، موجب شده دورنمای زندگی از دید طبقهی کارگر تیرهتر از قبل باشد. زمین سوختهی اقتصاد، جایی برای زندگی کارگران و بهبود شرایط آنها ندارد.
در این میان، فعالان کارگری در گفتگو با ایلنا، نگرانیهای خود را از شوک جدید تورمی در آیندهای نزدیک بیان کردند.
عبدالله وطنخواه، فعال صنفی کارگران و بازنشستگان:
«به قولهای مقامات در مورد تثبیت قیمتها نمیشود اطمینان کرد؛ یادمان نرفته سال ۱۴۰۰ که اولین مرحله سیاست حذف ارز ترجیحی را پیاده کردند، قول دادند قیمتها تکان نمیخورد؛ از آن روز تکانههای تورمی هرگز متوقف نشده است!
واقعیت این است که بنزین یک کالای پایه است و با گرانی آن، مسلم است که سفرهی کوچک کارگران پاره پورهتر از این می شود به شکلی که دیگر حتی نمیتوان آن را با قرض و قوله و سیلی به صورت زدن، به هم چسباند. در کنار اینها، سیاستهای سرکوب مزدی و نئولیبرالی ادامه خواهد داشت که اوضاع را به سمت بحران جدیتر پیش میبرد.
در نتیجه، با سیاستهای دولت، تا پایان سال ابر تورم ۱۰۰ درصدی یا حتی بیشتر خواهیم داشت؛ و این در حالیست که قیمتها در حوزه خوراکیها و مسکن در بازه دو سالهی اخیر، ۴۰۰ و ۵۰۰ درصد رشد داشته است.....»
علیرضا خرمی، فعال کارگری:
«حذف تتمهی ارز ترجیحی، کالاهای بسیاری را از سفرهها حذف میکند؛ مثلاً قیمت برنج با حذف ارز دولتی ۴۰۰ هزار تومان را هم رد می کند؛ در نتیجه چیزی برای سفرهی کارگران باقی نمیماند.
با گرانی بنزین هم یک موج تورمی جدید به راه میافتد و این در حالیست که کارگران هیچ جای این معادلات نیستند؛ باید از دولت بپرسیم، کارگر و زندگی کارگر کجای این معادله است، چطور عناصر معادله را کنار هم چیدید که بیش از نیمی از جمعیت کشور را در تصمیم گیریهای خود نادیده گرفتید؟
کارگر حتی توان پرداخت هزینه اینترنت هم ندارد، چه برسد به درمان و آموزش، در این شرایط از فرزندآوری و جوانی جمعیت میگویند؛ پیشنهادم به دولت و فرادستان این است: یک دیوار بکشید، کارگران را یک طرف بگذارید در محرومیت و فقر، ثروتمندان آن سمت دیوار باشند و راحت و بیخیال زندگی کنند....»
فرامرز توفیقی، فعال کارگری:
«دولت بودجه ندارد و گروهها و نهادهایی که نقشی در تولید ناخالص ملی ندارند، سالهاست سر سفره دولت نشستهاند و میلی به بلند شدن هم ندارند!
دولت درآمد ندارد و گرانسازیها به همین دلیل اتفاق می افتد. تورم واقعی هم بسیار بالاتر از این ارقام رسمیست؛ امروز سبد معیشت خانوارهای کارگری، فشار بسیار سنگینی را تحمل میکند و اگر سیاستهای تعدیلی از جمله گرانی بنزین و آزادسازیها ادامه یابد، قیمتها هفته به هفته و ماه به ماه بالاتر میرود.
همه اینها در شرایطی اتفاق میافتد که دولت در راستای افزایش دستمزد و ترمیم قدرت خرید مردم کاری نمیکند. با این دستفرمان، شاهد فروپاشی خانوادهها و افزایش بیسابقه نرخ جرم و جنایت خواهیم بود.
امروز تورم نقطه به نقطهی واقعیِ خوراکیها بالای ۷۰ درصد است؛ بعد از شوک جدید، مزدبگیران حتی آنهایی که ۲۰، ۲۵ یا حتی ۳۰ میلیون تومان حقوق میگیرند، سقوط میکنند، دیگر نمیتوانند چرخ زندگی را بگردانند....»
گزارش: نسرین هزاره مقدم
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
فیل استوارت، ادریس علی و لوسیا موتیکانی / خبرگزاری رویترز / ۲۹ نوامبر ۲۰۲۵
دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، روز شنبه اعلام کرد که حریم هوایی بالای کشور ونزوئلا و مناطق اطراف آن باید «بهطور کامل بسته» در نظر گرفته شود، اما جزئیات بیشتری ارائه نکرد. این اظهارات در حالی مطرح میشود که واشنگتن فشارهای خود بر دولت نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، را به شدت افزایش داده است.
ترامپ در پستی در شبکه اجتماعی تروث سوشال نوشت: «به اطلاع تمام شرکتهای هواپیمایی، خلبانان، قاچاقچیان مواد مخدر و قاچاقچیان انسان میرساند که حریم هوایی بالای ونزوئلا و مناطق اطراف آن بهطور کامل بسته است.»
مقامات آمریکایی که رویترز با آنها تماس گرفت، از اعلام ناگهانی ترامپ شگفتزده بودند و از هیچ عملیات نظامی در جریان آمریکا برای اجرای بسته شدن حریم هوایی ونزوئلا خبر نداشتند. وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) به درخواستها برای اظهارنظر پاسخ نداد و کاخ سفید نیز توضیح بیشتری ارائه نکرد.
وزارت ارتباطات ونزوئلا که مسئول پاسخگویی به تمام پرسشهای رسانهای دولت است، فوراً به درخواست اظهارنظر درباره پست ترامپ پاسخ نداد.
تجمع گسترده نظامی در منطقه کارائیب
دیوید دپتولا، ژنرال بازنشسته نیروی هوایی آمریکا که در سالهای ۱۹۹۸ و ۱۹۹۹ فرماندهی منطقه پرواز ممنوع بر فراز شمال عراق را بر عهده داشت، گفت اعلام ترامپ بیش از آنکه پاسخ دهد، پرسش ایجاد میکند. او افزود که برقراری منطقه پرواز ممنوع بر فراز ونزوئلا بسته به اهداف این اقدام، به منابع و برنامهریزی بسیار گستردهای نیاز دارد.
دپتولا تأکید کرد: «جزئیات تعیینکننده است.»
دولت ترامپ در حال بررسی گزینههای مختلف در قبال ونزوئلا است تا با آنچه «نقش مادورو در تأمین مواد مخدر غیرقانونی که باعث مرگ آمریکاییها شده» توصیف میکند، مقابله کند. نیکلاس مادورو، رئیسجمهور سوسیالیست ونزوئلا، هرگونه ارتباط با قاچاق مواد مخدر را رد کرده است.
رویترز پیشتر گزارش داده بود که از جمله گزینههای در حال بررسی آمریکا، تلاش برای سرنگونی مادورو است و ارتش آمریکا پس از تجمع گسترده نظامی در منطقه کارائیب و نزدیک به سه ماه حملات هوایی و دریایی به قایقهای مشکوک به قاچاق مواد مخدر در سواحل ونزوئلا، آماده ورود به مرحله جدیدی از عملیات است. ترامپ همچنین عملیات مخفی سیا در این کشور آمریکای جنوبی را تأیید کرده است.
مادورو که از سال ۲۰۱۳ در قدرت است، مدعی است که ترامپ به دنبال برکناری اوست و تأکید کرده که مردم ونزوئلا و ارتش این کشور در برابر هرگونه تلاش در این راستا مقاومت خواهند کرد.
ترامپ اوایل همین هفته به نظامیان آمریکایی گفته بود که ایالات متحده «بهزودی» عملیات زمینی را برای متوقف کردن قاچاقچیان مواد مخدر وابسته به ونزوئلا آغاز خواهد کرد.
صبح شنبه خیابانهای کاراکاس عمدتاً آرام بود، هرچند برخی شهروندان با وجود باران برای خرید بیرون آمدند.
مادورو و مقامات ارشد دولتش – که تقریباً هر روز در تلویزیون دولتی حضور دارند – در اظهارات اخیر خود از «امپریالیسم آمریکا» به شدت انتقاد کردهاند، اما از نام بردن مستقیم از ترامپ خودداری میکنند. منابع امنیتی و دیپلماتیک میگویند این ممکن است نشانه تلاش کاراکاس برای کاهش تنش باشد. پیشتر مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، هدف اصلی حملات لفظی دولت ونزوئلا بود، اما حتی اشاره به نام او نیز در هفتههای اخیر کاهش یافته است.
حملات آمریکا به قایقها باعث افزایش نظارت و گشتزنی نیروهای امنیتی و حامیان حزب حاکم در ایالت شمال شرقی و دورافتاده سوکره شده و به گفته چهار نفر از ساکنان و یک بازدیدکننده اخیر، ترس و نگرانی را در میان مردم محلی افزایش داده است.
همچنین در هفتههای اخیر و همزمان با تجمع نظامی آمریکا، سیگنالهای GPS در ونزوئلا دچار اختلال شدهاند.
اعلام ترامپ درباره حریم هوایی ونزوئلا یک هفته پس از آن صورت گرفت که اداره هوانوردی فدرال آمریکا (FAA) به شرکتهای هواپیمایی بزرگ هشدار داد که پرواز بر فراز ونزوئلا به دلیل «بدتر شدن وضعیت امنیتی و افزایش فعالیتهای نظامی در داخل و اطراف این کشور» با «وضعیت بالقوه خطرناک» همراه است.
در پی این هشدار، ونزوئلا مجوز پرواز شش شرکت هواپیمایی بزرگ بینالمللی را که خودشان پرواز به این کشور را متوقف کرده بودند، لغو کرد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
به مناسبت پنجاهمین سال درگذشت هانا آرنت
در جدیدترین شماره از هفته نامه اشپیگل
بخش اول
هانا آرنت پنجاه سال پیش در نیویورک درگذشت، اما در حال حاضر هیچ فیلسوفی به اندازه او تا این حد تاثیرگذار و محبوب نیست، چه در میان چپها، چه محافظهکاران و چه «متفکران مستقل». او چه پیامی برای جهان امروز دارد؟
باید چقدر حس خوبی داشته باشد که نقش هانا آرنت را بازی کنی. در یک شب، پنج بازیگر زن روی صحنه تئاتر شهر برلین حاضر شدند تا این متفکر را تجسم بخشند. نام این نمایش «سه زندگی هانا آرنت» است که اقتباسی است از یک رمان گرافیکی اثر نقاشی با نام کن کریمشتاین (Ken Krimstein) (۱) و درآمیخته با صحنههایی از مصاحبه معروفی که گونتر گاوس (Günter Gaus)، روزنامهنگار، با آرنت در سال ۱۹۶۴ برای شبکه ZDF آلمان به انجام رساند.

اجرای نمایش هانا آرنت در تئاتر: یک لحظه صبر کن، باب دیلن؟ / عکس: یاسمین شولر
پس پنج بازیگر زن نقش آنها یعنی آرنت و چند تن از همنشینانش، مارتین هایدگر (Martin Heidegger) فیلسوف، والتر بنیامین (Walter Benjamin) نویسنده و هاینریش بلوشر (Heinrich Blücher) همسرش را بازی میکنند. متنهای زیادی برای شنیدن وجود دارد، به ویژه از زبان خود آرنت. مکانهای زندگی او یکی پس از دیگری بازگو میشوند: دوران کودکی در کونیگسبرگ (Königsberg)، دوران تحصیل در ماربورگ (Marburg) و رابطه عاشقانه با هایدگر. فرار از آلمان. تبعید در پاریس و رسیدن به نیویورک، جایی که او در آغاز دهه پنجاه به عنوان یک نظریهپرداز سیاسی شناخته شد.
این نمایش بسیار هوشمند و گاهی هم خندهدار است، و وقتی آن پنج بازیگر زن در پایان روی صحنه میایستند و در کنار میزی پر از کتابهای آرنت مورد تحسین قرار میگیرند، کل صحنه کمی بیننده را به یاد فیلم «I’m Not There» (۲) میاندازد، فیلمی که در آن پنج بازیگر (و یک کیت بلانشت) نقش باب دیلن را بازی میکنند. یک لحظه صبر کنید، باب دیلن؟
آیا این همان جایگاه و سطحی است که وقتی از هانا آرنت صحبت میکنیم، دربارهاش حرف میزنیم؟ او پنجاه سال پیش درگذشت. در ۴ دسامبر ۱۹۷۵ بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت. آخرین کتابش که قرار بود «از زندگی روح» (Vom Leben des Geistes) (۳) نام داشته باشد را به پایان نرساند. اما نیم قرن بعد، او همهجا هست. در هامبورگ نمایشی به روی صحنه رفته که در آن کورینا هارفوش نقش این فیلسوف را بازی میکند، در اشتوتگارت نیز نمایش دیگری در جریان است. دو زندگینامه جدید از او منتشر شده و در کل حداقل یک دوجین زندگینامه از او وجود دارد. در اواخر تابستان نیز فیلمی درباره آرنت به سینماها آمد. آنگلا مرکل، رابرت هابک و فرانک- والتر اشتاینمایر از او نقل قول میکنند. وینفرید کرتشمان، وزیر- رئیسجمهور ایالت بادن- وورتمبرگ، حتی خودش کتابی درباره او نوشته است.
همه او را میخواهند. لیبرالها، زیرا آزادی مفهومی است که اندیشه او حول آن میچرخید. چپها، زیرا او در برابر قدرت ایستاد. محافظهکاران، زیرا او نتوانست هیچ نقطه اشتراکی با سوسیالیسم پیدا کند. فمینیستها، زیرا او اجازه نداد در جهان مردانه فلاسفه بزرگ مرعوب شود. «متفکران مستقل»، زیرا آرنت معتقد بود سیاست نباید اجازه دهد علم حق تقدم تصمیمگیری را از آن خود کند. منتقدان اسرائیل، که گمان میکنند میتوانند از نقد او بر دولت اسرائیل پیروی کنند. دوستان اسرائیل، که به آرنت به عنوان یک فعال صهیونیست فکر میکنند.
و اینفلوئنسرها، چون او باحال بود و نه تنها کتابهای قطور نوشت، بلکه جملاتی از خود به جا گذاشت که به خوبی روی هر پست اینستاگرامی مینشیند. برخی از آنها را واقعاً دقیقاً به همین شکل نوشته، برخی دیگر را تقریباً: «هیچ کس حق اطاعت ندارد.» «انسانهایی که فکر نمیکنند مانند خوابگردها هستند.» «مشکل کار دشمنانمان نبود، مشکل کار دوستانمان بود.» «فکر کردن خطرناک است.» میتوان همین طور مدتها ادامه داد – و باز هم هنوز اشارهای به آن مورد مشهور «ابتذال شرارت» [یا معروف به ابتذال شر] نشده است. یک «جمله امضادار»، مشابه آنچه آدورنو گفته بود: («هیچ زندگی درستی در زندگی نادرست وجود ندارد») یا رنه دکارت: («من فکر میکنم، پس هستم») دارند.
آیا این همان چیزی است که همه از آرنت میخواهند؟ یک جمله نغز و کمی تایید؟ آیا هانا آرنت در برابر دوران تاریک به ما کمک میکند، چون برای احساساتمان خوب است؟
جهان امروز ما برای آرنت آشنا به نظر میرسید. حاکمان اقتدارگرا، یهودستیزی، سیاست پساحقیقت (postfaktische Politik) (۴)، مهاجرت جمعی، دموکراتهایی که زمین از زیر پایشان خالی میشود. او خود همه اینها را تجربه کرد. فاشیسم، کمونیسم، لیبرالیسم. جنگ جهانی اول، وایمار، جنگ جهانی دوم، جنگ سرد. او به شیوههای همیشه جدیدی در برابر الزامات غیرمنطقی زمانهاش مقاومت کرد: با تلاش برای درک آنها. آرنت معتقد بود که فرد باید «تمام و کمال در لحظه حاضر باشد.»(۵) این نگرشی بسیار جذاب در جهان پیچیدهای مانند امروز است.
اوا فون ردهکر (Eva von Redecker)، فیلسوف، یک بار محبوبیت هانا آرنت را در یک فرمول ساده خلاصه کرد: ریشه آن در دو چیز است، یک «اقتصاد کمبود» و یک «اقتصاد فراوانی». موضوع کمبود بلافاصله قابل درک است. آلمان در قرن بیستم قهرمانان زیادی به دنیا نیاورده است. چطور ممکن است چنین باشد؟ خانواده مان (Mann)، خانواده سلطنتی طبقه تحصیلکرده آلمان. ویلی برانت (Willy Brandt)، تبعیدیای که صدراعظم شد زیرا به آلمانیها اعتماد داشت که جسارت دموکراسی بیشتر را داشته باشند. مارسل رایش-رانیتسکی (Marcel Reich-Ranicki)، مردی که به عنوان یک یهودی لهستانی که از گسست تمدنی نازیها جان سالم به در برد کرد و سپس به آلمانیها از ارزش سنت فرهنگیشان گفت.
و در این میان هانا آرنت هم وجود دارد. متفکری با فراوانی ایدههای خوب. در واقع، آنچه آرنت نوشته است فراتر از حد درک است. این فقط کتابهایش نیستند. «دفترچه خاطرات فکری» او وجود دارد که در آن هر چه ذهنش را مشغول میکرده ثبت کرده است. او سخنرانی های بسیاری کرد و حجم عظیمی از مقالات و مطالب نوشت. به علاوه صدها نامه. به اندازهای که هر کس که چیزی از آرنت بخواهد، آن را به دست میآورد. نکته خاص در مورد آرنت این است: فعالیت فکری او به طریقی بود که همچون یک معاصر به نظر میرسد.
بودن به مثابه هانا آرنت
آرنت در ۱۴ اکتبر ۱۹۰۶ در لیندن (Linden) نزدیکی هانوفر (Hannover) به دنیا آمد. والدینش به طبقه متوسط یهودی تعلق داشتند. زمانی که هانا کودک بود، خانواده به کونیگسبرگ نقل مکان کرد. و با وجود تمام ضربههایی که سرنوشت در طول سالها بر او وارد کرد: او بخت زیادی در زندگیاش داشت. به نظر میرسد مادر اعتماد به نفس زیادی در دخترش پرورش داده باشد. و این کودک آشکارا بااستعداد، کتابهایی را در کتابخانه والدینش پیدا میکند. یک شروع خوب برای زندگی.

او همچنین شم دقیقی برای انتخاب مکانی که میخواست در آن فلسفه بخواند داشت: ماربورگ، جایی که در آن استادی جوانی بود که شهرتش در این خلاصه می شد که میتوانی نزد او اندیشیدن را بیاموزی: مارتین هایدگر. او تنها کسی نبود که جذب هایدگر شد. هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse)، لئو اشتراوس (Leo Strauss)، هانس- گئورگ گادامر (Hans-Georg Gadamer) و بسیاری دیگر نیز شاگرد هایدگر شدند. مارکوزه بعدها به متفکر پیشرو چپ جهانی تبدیل شد، اشتراوس به متفکر محافظهکاری نوین آمریکایی و گادامر با هرمنوتیک فلسفیاش، یک مکتب تاثیرگذار از فهم را توسعه داد. میتوان گفتگوهای پرشور این بلندپروازان را تصور کرد. این اگر خوششانسی نبود، پس دیگر چه بود؟
آرنت رابطه عاشقانهای با هایدگر آغاز کرد که تمام عمر او را همراهی کرده و مشغول نمود، رابطه با یکی از مهمترین فیلسوفان قرن بیستم – اما همچنین مردی که پس از سال ۱۹۳۳ به نازیها روی آورد و هرگز واقعاً از آن ابراز پشیمانی نکرد.
سیاسی شدن او تحت تاثیر راست یا چپ نبود، بلکه از طریق صهیونیسم رخ داد. آرنت به تاریخ یهودیت پرداخت، به مدار فعالان صهیونیست در برلین وارد شد و پس از به قدرت رسیدن نازیها دستگیر گردید، زیرا به جمعآوری پروندههایی درباره کمپینهای ضدیهودی دولت کمک میکرد. و دوباره این شانس بود که به سراغش آمد: پس از هشت روز حبس آزاد شد. او از طریق پراگ به پاریس گریخت.
در آنجا خود به یک فعال صهیونیست تبدیل شد، به جوانان یهودی در عزیمت به فلسطین کمک کرد. علاوه بر این، هاینریش بلوشر، دومین همسر (۶) و عشق زندگیاش را ملاقات کرد. بلوشر، که او نیز از دست نازیها فرار میکرد، کمونیست سابق بود. زمانی که آلمانیها به فرانسه حمله کردند، آنها بازداشت شدند، آزاد شدند، به مارسی رفتند و دوباره بخت به آنها یاری کرد: آنها ویزای ایالات متحده را دریافت کردند. آرنت در سال ۱۹۵۱، پس از ۱۴ سال بیتابعیتی، تبعه آمریکا شد.
شانس یک مقوله در اندیشه هانا آرنت نیست، او انسان را این گونه نمیبیند. با این حال، خودکامگیای که در معرض آن بود، از دست دادن حقوقش، معنای مضحک و غریبی که مدارک برای بقا میتوانست داشته باشد، فروپاشی همه چیزهایی که انسانیت را تشکیل میدهد: اینها اساس کار او را تشکیل میدهند.
او با کتاب «عناصر و خاستگاههای حکومت توتالیتر» (Elemente und Ursprünge totaler Herrschaft) در سال ۱۹۵۱ مشهور شد. کتابی که در آن سعی میکند به این سیستم سیاسی نوظهور که از آن گریخته بود بپردازد، سیستمی که او آن را «توتالیتر» مینامد. کتاب «آیشمن در اورشلیم» در سال ۱۹۶۳ این فرصت را به او داد تا شرارت (das Böse) را در محفظه شیشهای یک سالن دادگاه اسرائیلی از نزدیک بررسی کند. جایی که آرنت متوجه شد: این مرد، که مسئول قتل صدها هزار یهودی است، ممکن است یکی از بزرگترین جنایتکاران باشد. اما در پشت نقاب یک بوروکرات، یک هیولا پنهان نشده – بلکه یک بوروکرات است.
او استاد دانشگاه میشود. سفرهای زیادی میکند، از جمله به آلمان (و همچنین به دیدار هایدگر). در اتاق نشیمن خانهاش روشنفکران آمریکایی، یهودیان-آلمانی تازهآمریکایی شده و بازدیدکنندگان از آلمان غربی گرد هم میآیند.
یک طرح جالب توجه وجود دارد که آرنت در مارس ۱۹۶۲ از خودش ترسیم میکند. او در بیمارستان بستری است. در اصل، او روی کتاب آیشمن کار میکند، اما یک کامیون تاکسیای را که در آن نشسته بود، زده و چند دنده او شکسته است. همانطور که بعدها به دوستش مری مککارتی نوشت، وقتی از بیهوشی به هوش آمد، اول امتحان کرد که آیا میتواند حرکت کند، سپس: حافظه. «خیلی با دقت، دهه به دهه، شعر، یونانی، آلمانی و انگلیسی، سپس شماره تلفنها.» در نهایت نتیجه: «همه چیز مرتب است.» او احتمالاً این گونه میاندیشید. از دل زندگیاش، از دل آموزش و پرورش (Bildung) و در تعامل با شبکهای تنگاتنگ از دوستان.
از اشتغال فکریاش با یهودیت، یک جفت مفهومی با خود برداشت که آن را برای خودش ثمربخش کرد: مفهوم «پاروِنو» (تازه به دوران رسیده) (Parvenu) و «پاریا» (منفور/خارج از جامعه) (Paria) (۷). اولی یهودی همگونشدهای است که اگرچه میتواند در جامعه اکثریت به ثروت برسد، اما هرگز واقعاً بخشی از آن نخواهد شد. و پاریا: کسی است که بر اساس شرایط و تفکر خود زندگی و میاندیشد. این است آرنت.
حقِ داشتن حقوق
شاید مهمترین مقاله او زمانی که در سال ۱۹۴۳ منتشر شد به ندرت خوانده شده باشد. چرا که ژورنال منورا (۸) (The Menorah Journal) یک مجله کوچک یهودی در نیویورک بود که خوانندگان محدودی داشت. نویسنده آن نیز که دو سال پیش از کشتی نجاتبخشی که او را به آمریکا آورده بود پیاده شده بود، چندان شناخته شده نبود. او تمام کلام موجز ممکن را در اولین کلمات مقاله «ما پناهندگان» گنجانده بود: «بیش از هر چیز، دوست نداریم وقتی ما را “پناهنده” صدا میزنند.»
فرد بدون تابعیت، که همه چیز از او گرفته شده و هیچ کس او را نمیخواهد، در کانون اندیشه آرنت قرار دارد. همان کسی که امروز احتمالاً «مهاجر» نامیده میشود، اما آرنت ممکن است با این اصطلاح نیز موافق نباشد، زیرا انسانها را به یک فرآیند فنی تقلیل میدهد. از نظر آرنت، پناهنده چیزی فراتر از این است.
او مینویسد: «ما زبان خود را از دست دادهایم و همراه با آن، طبیعی بودن واکنشهایمان، سادگی حرکاتمان و بیان بیتکلف احساساتمان را. هویت ما آنقدر تغییر میکند که هیچ کس نمیتواند بفهمد ما واقعاً چه کسی هستیم.» و همچنین: «این به معنای فروپاشی جهان خصوصی ماست.»

در این چند کلمه، بخش زیادی از اندیشه آرنت نهفته است. زیرا اینکه دولتها مردم را آواره کنند، تنها یک بیعدالتی ساده نیست، بلکه بخشهایی از چیزی که معنای انسان بودن را تشکیل میدهد از آنان سلب میکند. اگرچه به نوعی، دولت- ملتهای مدرن راهی جز این ندارند. خطر اینکه حمایتی که ملت از شهروندان خود به عمل میآورد منجر به طرد بخشی از آنان شود، همواره وجود دارد. این ویژگی به صورت ساختاری در آنان نهادینه شده است.
البته او این اندیشه را با تکیه بر تجربیات شخصی خود به عنوان یک پناهنده در برابر نازیها پرورش داد – در کتاب «عناصر و خاستگاههای حکومت توتالیتر»، او در صدها صفحه توضیح میدهد که چگونه یهودستیزی، افول دولت- ملتها و مسئله پناهندگان مدرن به هم مرتبط هستند و چگونه این امر، فاجعه نازیها را ممکن ساخت.
اما پناهنده فراتر از این است. از نظر آرنت، او یک چهره محوری در مدرنیته است. او مینویسد: «اینکه چیزی به نام «حقِ داشتن حقوق» (Rechte zu haben ein Recht,) وجود دارد – که معادل زندگی کردن در یک سیستم ارتباطی است که در آن بر اساس اقدامات و عقایدت مورد قضاوت قرار میگیری – تنها از زمانی برای ما روشن شد که میلیونها نفر ظاهر شدند که این حق را از دست دادهاند و در نتیجه سازماندهی جدید جهانی، قادر به بازپسگیری آن نیست.»
بیان آرنت مبنی بر «حقِ داشتن حقوق»، بدون شک یکی از مهمترین جملات در نظریه سیاسی قرن بیستم است. حقی وجود دارد که مقدم بر تمام حقوق دیگر است: حق عضویت در جامعه. هر جا که این حق زیر سؤال رود، راه به سوی تباهی گشوده میشود. او تنها کسی نیست که پس از فاجعه جنگ جهانی دوم و هولوکاست سعی کرد به کلی بازاندیشی سیاسی کند. بسیاری چنین کردند. حقوق بینالملل مدرن، سازمان ملل متحد و شبکه نهادهای آن حاصل این تأملات هستند. اتحادیه اروپا نیز نتیجه آن است – و اگر بخواهیم، توافقنامه دوبلین (Dublin-Abkommen) (۹) نیز از همین دست است.
آرنت در مورد این راهحلها بدبین است، اما او همچنین ایدهای برای چگونگی بهبود آنها ندارد. یک بار، هنگام بحث درباره تأسیس دولت اسرائیل و چگونگی برخورد با فلسطینیان، او طرفدار نوعی فدراسیون بود. اما بازتاب پیشنهادات او اندک بود. آرنت یک مشاور سیاسی نیست، او یک رادار دارد. و این رادار میگوید: هر کجا مشکل پناهندگی وجود دارد، مشکلی بزرگتر از خود پناهندگان وجود دارد. هر جا حقوق یک فرد در خطر باشد، حقوق همه در خطر است.
آیا چیزی میتواند بیش از این به روز (aktueller) و مرتبط با زمانه حاضر باشد؟ از نیروهای ماسکدار ICE (۱۰) در آمریکای دوران ترامپ که سپیدهدم درها را میشکنند و مردم را دستگیر میکنند، تا سیاست مهاجرتی شکستخورده اروپا که دهها هزار نفر را در دریای مدیترانه به کام مرگ فرستاده، و تا جنگهای داخلی که در سراسر جهان مردم را به فرار و آوارگی وامیدارند. بدیهی است که برای دیدن بیعدالتیهای این جهان، به هانا آرنت نیازی نیست. تماشای اخبار برای این کار کافی است. اما اندیشه او به درک منطقی کمک میکند که بر اساس آن این بیعدالتیها عمل میکنند. آرنت استدلالی اخلاقی مطرح نمیکند، بلکه استدلالی فلسفی و سیاسی ارائه میدهد. دولت مدرن، آنگونه که از قرن هفدهم پدیدار شد، به دولت- ملت تبدیل شد و در سراسر جهان گسترش یافت، ممکن است از انسانها محافظت کند – اما همزمان، خود بارها و بارها فجایع را تولید میکند.
ادامه دارد ...
——————————-
توضیحات تکمیلی مترجم:
۱: کن کریمستاین (Ken Krimstein) یک کارتونیست، تصویرگر و نویسنده آمریکایی است. همانطور که از متن اشاره شد، او خالق یک گرافیک ناول (رمان گرافیکی) با عنوان «سه زندگی هانا آرنت» (The Three Lives of Hannah Arendt) است. کتاب او یک زندگینامه مصور از هانا آرنت، فیلسوف سیاسی بزرگ است. این اثر، زندگی پرفرازونشیب آرنت را از کودکی تا تبدیل شدن به یکی از تأثیرگذارترین متفکران قرن بیستم به تصویر میکشد. یک اقتباس تئاتری از این کتاب نیز وجود دارد. در واقع اثر کریمستاین منبع الهام یک نمایش در تئاتر معتبر «کامرشپیله» در «دویچس تئاتر برلین» (Deutsches Theater Berlin) بوده است. نمایش با عنوان «سه زندگی هانا آرنت» از گرافیک ناول او اقتباس شده و با بخشهایی از مصاحبه معروف گونتر گائوس در سال ۱۹۶۴ با آرنت تلفیق شده است. به طور خلاصه، کن کریمستاین با خلق یک گرافیک ناول درباره زندگی هانا آرنت، نقشی مهم در معرفی ایدههای او به مخاطبان عام از طریق یک رسانه پرمخاطب و مدرن ایفا کرده است. اقتباس تئاتری از کار او در یکی از معتبرترین سالنهای تئاتر آلمان، گواهی بر موفقیت و تأثیر این اثر است.
۲: فیلم «I’m Not There» (۲۰۰۷) یا من آنجا نیستم فیلمی به کارگردانی تاد هینز بود. مفهوم مرکزی این فیلم در واقع زندگینامهای معمولی درباره باب دیلن، خواننده و ترانه سرای افسانهای نبود، بلکه بیشتر یک تفسیر سورئال و هنری از شخصیت چندپاره و همیشه در حال تغییر بود. فیلم از شش بازیگر مختلف استفاده کرده بود (شامل یک زن، کیت بلانشت) تا هر کدام یک «جنبه» یا «شخصیت» متفاوت از باب دیلن را به تصویر بکشند.سپس یک شاعر سیاهپوست (مارکوس کار فرانکلین)/ یک چهره عاشقانه/شاعر (هیت لجر)/ یک پیامبر/مبلغ مذهبی (کریستین بیل)/ یک ستاره پاپ تحت تعقیب (کیت بلانشت)/ یک کهنهسرباز وسترن (ریچارد گیر)/ یک شاعر جوان (بن ویشاو). این بازیگران حتی شبیه دیلن نیستند. آنها تجسم ایدهها، حالات و شخصیتهای مختلفی هستند که او در طول حرفهاش به خود گرفته است. نویسنده نمایشنامه «سه زندگی هانا آرنت» را با «I’m Not There» مقایسه میکند زیرا: استفاده از بازیگران متعدد برای یک شخصیت. همانطور که در فیلم باب دیلن، چندین بازیگر یک فرد را بازی میکنند، در این نمایش نیز پنج بازیگر زن مختلف سعی در تجسم ابعاد گوناگون شخصیت پیچیده هانا آرنت دارند. تأکید بر چندوجهی بودن شخصیت: این رویکرد نشان میده که یک فرد (چه باب دیلن و چه هانا آرنت) را نمیتوان به یک هویت واحد تقلیل داد. آنها شخصیتهایی چندبعدی، پیچیده و گاهی متناقض هستند که یک «بازیگر» به تنهایی قادر به نمایش کامل آنها نیست. فراتر از یک زندگینامه معمولی: هر دو اثر (فیلم و نمایش) به جای روایت خطی یک زندگی، به سراغ یک بیان هنری و تجربی رفتهاند. آنها به دنبال “بازایابی” واقعگرایانه نیستند، بلکه میخواهند “جوهره”، ایدهها و تضادهای درونی سوژه خود را منتقل کنند. نتیجه هوشمندانه و جالب توجه: نویسنده متن شما با این مقایسه میخواهد بگوید که این انتخاب کارگردان برای استفاده از پنج بازیگر، مانند کاری که تاد هینز کرد، ایدهای باهوشانه، جالب و تا حدی طنزآمیز است که در نهایت نتیجهای تاثیرگذار داشته است. این مقایسه، تحسینی است برای شیوه نوآورانه نمایش در به تصویر کشیدن پیچیدگی یک چهره تاریخی-فکری بزرگ. همانطور که برای درک باب دیلن به شش تجسم مختلف نیاز بود، نمایشنامه نیز ادعا میکند که برای درک هانا آرنت به پنج حضور جداگانه نیاز است.
۳: کتاب ناتمام «زندگی روح» یا « حیات روح» (Vom Leben des Geistes / The Life of the Mind) آخرین پروژه فکری عظیم هانا آرنت بود که مرگ ناگهانی او در ۴ دسامبر ۱۹۷۵ بر اثر سکته قلبی، مانع از تکمیل آن شد. طرح و ساختار کتاب به این گونه است: آرنت در نظر داشت این کتاب را در سه بخش اصلی بنویسد: اندیشیدن (Thinking)/ خواستن (Willing)/ داوری کردن (Judging). این سه بخش،درد واقع سه قوه اصلی ذهن انسان از دیدگاه فلسفی سنتی بودند. او میخواست فعالیتهای روح/ذهن (Life of the Mind) را بررسی کند. بخش اول (اندیشیدن) و بخش دوم (خواستن) تقریباً کامل شده بود. بخش سوم (داوری کردن) که بسیاری آن را مهمترین بخش میدانستند، هرگز نوشته نشد. آرنت تنها یادداشتها و طرحهای اولیه برای این بخش داشت. این کتاب توسط مری مک کارتی (Mary McCarthy)، دوست نزدیک و وصی ادبی آرنت، گردآوری و در سال ۱۹۷۸ (سه سال پس از مرگ آرنت) منتشر شد. کتاب حاضر در واقع یک اثر «ناتمام» است که شکاف بخش پایانی آن به وضوح احساس میشود. اهمیت این کتاب و دلیل ناتمام ماندن آندر پیوند با دادگاه آیشمن است: این کتاب تا حدی پاسخی بود به انتقادات وارده بر تز «ابتذال شرارت» در کتاب «آیشمن در اورشلیم». آرنت در این اثر به دنبال کشف این بود که عدم اندیشیدن (که در آیشمن دید) چگونه میتواند به شر عظیمی منجر شود. همچنین پروژهای برای عصر مدرن بود. او در این اثر میخواهد نشان دهد که فعالیتهای به ظاهر بیفایده روح (مانند اندیشیدن) در واقع اساسی برای قضاوت اخلاقی و مقاومت در برابر توتالیتاریسم هستند. ناتمام ماندن بخش «داوری» یک فقدان بزرگ در فلسفه قرن بیستم محسوب میشود، زیرا این بخش قرار بود پلی بین نظریه و عمل، بین اندیشه و زندگی سیاسی ایجاد کند. در حقیقت جمله « آیا این همان جایگاه و سطحی است که وقتی از هانا آرنت صحبت میکنیم، دربارهاش حرف میزنیم؟» که در متن مقاله آمده به درستی اشاره به همین عظمت فکری دارد. حتی کتاب ناتمام او نیز به اندازهای عمیق و تاثیرگذار بود که پنجاه سال پس از مرگش، همچنان الهامبخش نمایشها، کتابها، فیلمها و استنادهای سیاستمداران ارشد آلمانی باشد. این همان “لیگ” و جایگاه والای هانا آرنت است.
۴: سیاست پساحقیقتی یا postfaktische Politik به این معنا است: عواطف، احساسات و باورهای شخصی بر حقایق عینی و واقعیتهای اثباتشده اولویت پیدا میکنند. واقعیتها در تصمیمگیریهای سیاسی و افکار عمومی نقش کمرنگتری ایفا میکنند. گفتمان سیاسی کمتر بر اساس استدلال منطقی و شواهد عینی شکل میگیرد. ارتباط این اصطلاح با اندیشه هانا آرنت چنین است: نویسنده با اشاره به این مفهوم استدلال میکند که آرنت با چنین پدیدهای آشنا به نظر میرسد، زیرا او در دوران خود شاهد تبلیغات گسترده نازیها بود که واقعیتها را systematically تحریف میکرد. ظهور ایدئولوژیهای توتالیتر که «حقیقت» را به شکلی مطلق و بسته تعریف میکردند. فروپاشی فضای عمومی که در آن استدلال عقلانی امکان بروز داشت. از منظر آرنت، سیاست پساحقیقتی نشاندهنده فروپاشی فضای عمومی است - همان عرصهای که در آن شهروندان از طریق گفتوگوی عقلانی به تصمیمگیری جمعی میپردازند. وقتی واقعیتها زیر سؤال بروند، بنیانهای جامعه دموکراتیک متزلزل میشود.
نکته عمیقتر این است که آرنت ندادن جایگاه به واقعیتها را اولین قدم به سوی توتالیتاریسم میدانست. از این منظر، اشاره نویسنده به «سیاست پساحقیقتی» هشداری است درباره بازتولید شرایطی که آرنت خود شاهد آن بود.
۵: در این پاراگراف، نویسنده با اشاره به آرنت میگوید: باید ‘کاملاً در زمان حال حاضر بود (Man müsse ganz gegenwärtig sein). این ایده از نگاه آرنت عمیقاً با مسئله «جهانِ گیجکننده امروز (unübersichtlichen Welt) مرتبط است. توضیح این مفهوم از نگاه آرنت: «حاضر بودن» به معنای رویگردانی از واقعیت نیست. آرنت هرگز طرفدار «تسلیم شدن در برابر شرایط» نبود. بلکه معتقد بود باید با نگاهی روشن و شجاعانه به تحلیل واقعیتهای پیچیده زمانه پرداخت. او در کتاب «حیات ذهن» میگوید: «فکر نکردن به آنچه انجام میدهی، خود را در موقعیتهایی قرار میدهی که در آنها توانایی کنترل آنچه انجام میدهی را از دست میدهی.» «حاضر بودن» یعنی درگیر شدن فعالانه با جهان: این به معنای پذیرش مسئولیت در قبال زمانه خود، بدون پنهان شدن پشت ایدئولوژیهای خشک یا نوستالژی برای گذشته است. درست همانطور که آرنت با تحلیل ریشههای توتالیتاریسم و ماهیت شر در دوره خود درگیر شد، ما نیز باید با چالشهای عصر خود - از سیاست پساحقیقت تا بحران پناهندگان - روبرو شویم. این «حاضر بودن»، پادزهر «جهانِ گیجکننده» است. در جهانی که به نظر میرسد هر روز غیرقابل درکتر میشود، وسوسه انکار، سادهسازی افراطی یا عقبنشینی به حاشیه وجود دارد. اما آرنت به ما یادآوری میکند که تنها با شجاعت “حاضر بودن” و مواجهه با این آشفتگی است که میتوانیم آن را درک کرده و مسیر خود را بیابیم. این همان چیزی است که او «عشق به جهان» (Amor Mundi) مینامید یعنی پذیرش مسئولیت برای درک و شکلدادن به جهانی که در آن زندگی میکنیم، با تمام کاستیها و پیچیدگیهایش. ضمناً این نگرش، یک موضع اخلاقی-سیاسی نیز هست: «حاضر بودن» به معنای انفعال نیست، بلکه پایهای برای کنش آگاهانه است. ما تنها با درک واقعی شرایط حاضر میتوانیم به شکلی مؤثر برای تغییر آن اقدام کنیم. این نگرش مستلزم شجاعت فکری برای کنار گذاشتن کلیشهها و نگاه مستقیم به پیچیدگیهای جهان است. در نتیجه، نویسنده با نقل این جمله از آرنت، بر این نکته تأکید دارد که در مواجهه با چالشهای مشابه دوران او (ظهور اقتدارگرایان، یهودستیزی، سیاست پوپولیستی)، بهترین راهحل، رویگردانی از واقعیت نیست، بلکه درک عمیقتر زمانهای است که در آن زندگی میکنیم. این همان «حاضر بودن» است که آرنت آن را نه تنها یک ضرورت، بلکه یک وظیفه اخلاقی برای هر شهروند میدانست.
۶: همسر اول هانا آرنت گونتر آندرس (Günther Anders) بود که او نیز فیلسوفی برجسته و منتقد تکنولوژی شد. جزئیات ازدواج اول آرنت: آرنت و آندرس در دهه ۱۹۲۰ و در دانشگاه ماربورگ آشنا شدند. هر دو از دانشجویان فیلسوف بزرگ، مارتین هایدگر، بودند (آرنت در این دوره رابطه عاطفی کوتاهی با هایدگر نیز داشت). آنها در سال ۱۹۲۹ در نوپازلِ (Nowawes) نزدیک برلین ازدواج کردند. این ازدواج در دوره اوج گیری نازیسم و در بحبوحه تغییرات بزرگ فکری هر دو طرف شکل گرفت. با به قدرت رسیدن هیتلر در سال ۱۹۳۳، از آنجایی که هر دو یهودی تبار بودند، مجبور به فراز از آلمان شدند. ابتدا به پاریس گریختند. رابطه آنان تحت فشار تبعید و تغییر علایق فکری، به تدریج دچار مشکل شد و در نهایت در سال ۱۹۳۷ به طور رسمی طلاق گرفتند. اگرچه ازدواجشان پایان یافت، اما آنان ارتباط فکری خود را تا حدی حفظ کردند و پس از جنگ، به صورت دوستان فکری باقی ماندند.
اما بر اساس متن ارائهشده و منابع تاریخی، هاینریش بلوشر (Heinrich Blücher) شوهر دوم و عشق زندگی هانا آرنت بود. آرنت و بلوشر یکدیگر را در پاریس ملاقات کردند، در حالی که هر دو از رژیم نازی فرار کرده بودند. آرنت پس از آزادی از بازداشت در آلمان، از طریق پراگ به پاریس گریخته بود. بلوشر نیز یک کمونیست سابق بود که از دست نازیها فرار میکرد. به اینترتیب آنها در شرایط مشترکی به سر می بردند. این اشتراک در تجربه تبعید و فرار، پیوند عمیقی بین آنان ایجاد کرد. زمانی که آلمان به فرانسه حمله کرد، هر دو دستگیر و در اردوگاههای فرانسه زندانی شدند. خوشبختانه آنها پس از مدتی آزاد شدند و به مارسی رفتند. در نهایت با دریافت ویزای آمریکا، توانستند به ایالات متحده بگریزند. آنها در سال ۱۹۴۱ به نیویورک رسیدند و آرنت در سال ۱۹۵۱ پس از ۱۴ سال بیوطنی، تابعیت آمریکایی دریافت کرد. بلوشر در آمریکا به تدریس فلسفه پرداخت و رابطه آنان تا پایان عمر بلوشر در سال ۱۹۷۰ پایدار ماند. لوشر نه تنها شریک زندگی آرنت، بلکه یک همفکر و محرم اسرار فکری او نیز بود. گفتگوهای فلسفی با بلوشر تأثیر عمیقی بر شکلگیری اندیشههای آرنت داشت. این رابطه، برخلاف ازدواج اول کوتاه و دانشگاهی آرنت با گونتر آندرس، یک پیوند عاطفی و فکری پایدار و عمیق بود.
۷: این دو مفهوم (پارنو / Parvenu و پاریا / Paria) از مفاهیم کلیدی در اندیشه هانا آرنت هستند که او از بستر تاریخ یهودیت استخراج و برای تحلیل موقعیت انسان مدرن به کار گرفت. توضیح این دو اصطلاح از نگاه آرنت: پارنو (Parvenu) به معنای «تازهبهدورانرسیده» یا «جاهطلب» است. پارنو فردی است که میکوشد به هر قیمتی خود را به جریان اصلی جامعه (اکثریت) برساند و در آن جذب و محو شود. در مورد یهودیان: این همان یهودیِ سازشکار و همسانشده است که هویت، تاریخ و فرهنگ خود را انکار یا پنهان میکند تا مورد پذیرش جامعه غیریهودی قرار گیرد. او ممکن است به ثروت و موفقیت ظاهری برسد، اما هرگز به طور واقعی و اصیل از سوی جامعه میزبان پذیرفته نمیشود. او همیشه یک غریبه باقی میماند، اما غریبهای که این غربت خود را انکار میکند. پیامد: پارنو با انکار هویت خود، از مسئولیتپذیری سیاسی و اخلاقی شانه خالی میکند. او برای حفظ موقعیت شکننده خود، حاضر است با نظامهای ظالم کنار بیاید و ناعدالتی را نبیند. از نگاه آرنت، این یک شکل از فرار از آزادی و مسئولیت است. اما پاریا (Paria) یعنی «فرودست» یا «حاشیهنشین آگاه». پاریا برعکس، فردی است که موقعیت حاشیهای و متفاوت خود را میپذیرد و حتی از آن به عنوان منبع قدرت و آزادی استفاده میکند. در مورد یهودیان: این همان روشنفکر یا فرد یهودی است که هویت خود را میپذیرد و حاضر نیست برای پذیرش، خود را تحقیر کند یا هویتش را قربانی نماید. او “بر اساس شرایط خودش” زندگی و تفکر میکند. پیامد: پاریا به دلیل قرارگیری در حاشیه، میتواند جامعه را از منظر انتقادی بنگرد و تسلیم هنجارها و تابوهای آن نشود. این موقعیت به او امکان میدهد که مستقل بیندیشد و در برابر قدرت، وجدان اخلاقی خود را حفظ کند. پاریا نماینده آزادی اصیل و مقاومت در برابر فشار همسانسازی است.
۸: ژورنال منورا (The Menorah Journal) نقش مهمی در انتشار یکی از نخستین و اساسیترین مقالات هانا آرنت داشت. در اینجا توضیح کامل را میآورم: اما ژورنال منورا چه بود؟ یک مجله فکری- ادبی یهودی بود که بین سالهای ۱۹۱۵ تا ۱۹۶۲ در نیویورک منتشر میشد. حلقهای برای روشنفکران سکولار یهودی آمریکا بود که به دنبال تعریف هویت یهودی مدرن، فراتر از سنتهای مذهبی صرف، بودند. اگرچه مخاطبانش محدود و تخصصی بود، اما تاثیری عمیق بر روشنفکری یهودی در آمریکا گذاشت. ارتباط هانا آرنت با این مجله: همانطور که در متن مقاله اشپیگل اشاره شده، آرنت مقاله معروف خود به نام «ما پناهندگانیم» (We Refugees) را در سال ۱۹۴۳ در این مجله منتشر کرد. این مقاله یکی از اولین تحلیلهای فلسفی-سیاسی از وضعیت «پناهنده» است، که آرنت خود به تازگی تجربه کرده بود (او در سال ۱۹۴۱ به آمریکا رسیده بود). او در این مقاله، تجربه زیسته پناهندگان یهودی را نه به عنوان یک تراژدی شخصی، بلکه به عنوان یک مسئله سیاسی جهانی مطرح میکند. جمله ای که در مقاله اشپیگل و در زیر فصل « حق داشتن خقوق» آمده یعنی «پیش از هر چیز، دوست نداریم وقتی ما را «پناهنده صدا میزنند» نگاهی نقادانه به این برچسبزدن دارد. آرنت نشان میدهد که این برچسب یا label چگونه هویت پیچیده انسانی را نادیده میگیرد. اما چرا این انتشار با وجود گمنامی نسبی مجله مهم بود؟ این در واقع آغاز یک پروژه فکری بود: ایدههای مطرح شده در این مقاله، بعدها به سنگ بنای اندیشه آرنت درباره «حق بر داشتن حقوق» (The Right to Have Rights) و تحلیل او از بیوطنی (Statelessness) به عنوان یکی از بحرانهای عصر مدرن تبدیل شد. صدایی تازه از یک مهاجر: او از دل جامعه یهودی مهاجر و در یک نشریه مربوط به آنان، شروع به بیان نظریاتی کرد که بعدها تمام جهان را تحت تاثیر قرار داد.
۹: قرارداد دوبلین (Dublin Regulation) چیست؟ این مقررات (که به طور رسمی «سامانه دوبلین» نامیده میشود) قانون اتحادیه اروپا است که تعیین میکند کدام کشور عضو، مسئول بررسی درخواست پناهندگی یک فرد است. قاعده اصلی: به طور معمول، این کشور اولی است که متقاضی در آن وارد خاک اتحادیه اروپا میشود یا اثر انگشت او در آنجا ثبت شده است. ارتباط با ایده هانا آرنت: «حق داشتن حقوق». جمله معروف آرنت یعنی حق داشتن حقوق (The right to have rights) به این معنا است که پیششرط هر حق دیگری، عضویت در یک جامعه سیاسی است که از حقوق شما محافظت کند. وقتی کسی «بیوطن» است، هیچ نهادی برای تضمین حقوقش وجود ندارد. اشاره متن به قرارداد دوبلین بسیار هوشمندانه است. این قرارداد نمونهای از تلاش نهادهای مدرن (مانند اتحادیه اروپا) برای پاسخ به مسئلهای است که آرنت مطرح کرد. اما در عین حال، این نهادها اغلب با تنش بین حاکمیت ملی و حقوق جهانی بشر روبرو هستند و گاهی در عمل، تضمین آن «حق بنیادین» برای همه انسانها را با چالش مواجه میسازند.
۱۰: گروههای آی.سی.ای (ICE) در دوران ترامپ. آی.سی.ای (ICE) مخفف «سازمان مهاجرت و گمرک ایالات متحده» (U.S. Immigration and Customs Enforcement) است. این سازمان مسئول اجرای قوانین مهاجرت در داخل خاک آمریکاست. در دوران ریاست جمهوری دونالد ترامپ، مأموریت و اقدامات این سازمان به طور قابل توجهی تهاجمیتر شد:
• ماموریتهای گسترده و تهاجمی: ترامپ با صدور دستورات اجرایی، دامنه هدفگیری برای تبعید را گسترش داد و تقریباً تمام مهاجران بدون مدارک را، صرف نظر از سابقه کیفری، در اولویت اخراج قرار داد.
• یورشهای غافلگیرانه (Raids): اشاره متن به «گروههای ماسکدار آی.سی.ای که در سپیدهدم درها را میشکستند و مردم را بازداشت میکردند» به همین یورشهای معروف اشاره دارد. این گروههای عملیاتی اغلب در ساعات اولیه صبح به خانهها حمله میبردند تا مهاجران را دستگیر کنند که صحنههایی ترسناک و خشونتآمیز را ایجاد میکرد.
• جداسازی خانوادهها: یکی از جنجالیترین سیاستها، سیاست «تحمل صفر» بود که منجر به جداسازی هزاران کودک از والدینشان در مرز شد. اگرچه این کار توسط گمرک و مرزبانی (CBP) انجام میشد، اما آی.سی.ای نقش کلیدی در نگهداری و مدیریت این خانوادههای جدا شده داشت.
• بازداشتگاهها: تعداد مهاجران بازداشت شده در تاسیسات آی.سی.ای به طور بیسابقهای افزایش یافت و شرایط در بسیاری از این بازداشتگاهها به دلیل شلوغی و بهداشت ضعیف، مورد انتقاد شدید قرار گرفت.
این اقدامات، باعث ایجاد ترس و وحشت گسترده در جامعه مهاجران شد، به طوری که بسیاری حتی برای کار، مدرسه یا مراجعه به پزشک نیز از خانه خارج نمیشدند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
عضو کمیسیون صنایع و معادن گفت: دیدگاه برخی از دوستان این است که این فضا بد است اما نه برای آنها. یعنی بقیه ظرفیت ورود به این فضا را ندارند. اما برای ما که یا نماینده هستیم یا عضو دولت یا فلان نهاد یا خبرنگار هستیم اشکالی ندارد و ما باید برویم و در این فضا مقابله کنیم و توجهیات عجیب و غریبی از این دست میآورند.
مصطفی پوردهقان اردکان عضو کمیسیون صنایع و معادن مجلس شورای اسلامی در گفتوگو با خبرنگار ایلنا، درباره اینکه برخی از نمایندگان مجلس علیرغم اینکه مخالف رفع فیلترینگ هستند اما اخیرا مشخص شده که دارای خط سفید هستند و این امر باعث نارضایتی مردم شده است، از نظر شما این رفتار یک نماینده چه توجیهی دارد، عنوان کرد: ما از روز اول روی وزارت ارتباطات فشار آوردهایم تا شعارهای رئیسجمهور و برخی نمایندگان در زمینه ساماندهی و رفع فیلترینگ به واقعیت تبدیل شود و این محدودیت باید رفع شود. وزارت ارتباطات و رئیسجمهور هم باید محکم بایستند و این فضا را جلو ببرند.
برخی دوستان معتقدند بقیه ظرفیت ورود به فضای مجازی فیلتر شده را ندارند
وی ادامه داد: دیدگاه برخی از دوستان این است که این فضا بد است اما نه برای آنها. یعنی بقیه ظرفیت ورود به این فضا را ندارند. اما برای ما که یا نماینده هستیم یا عضو دولت یا فلان نهاد یا خبرنگار هستیم، اشکالی ندارد و ما باید برویم و در این فضا مقابله کنیم و توجهیات عجیب و غریبی از این دست میآورند.
این عضو کمیسیون صنایع و معادن مجلس گفت: ما شاید بارها در کمیسیونهای خودمان از جمله کمیسیون صنایع با این آقایان بحث کردهایم که مگر ما جدای از فضای جامعه هستیم؟ مگر ما قرار است چه اتفاقی را رقم بزنیم؟ مگر سیستم قرار است طبقاتی نگاه کند که مسئولان داشته باشند اما مردم نداشته باشند؟ این به شدت تفکر اشتباهی است.
وی افزود: یک زمانی مسئولی قائل به این است که خودش هم نباید در این فضا ورود داشته باشد در آن صورت میگفتیم این فرد، کسی است که خودش معتقد است و اعتقاد قلبی به این موضوع دارد. اما اغلب این عزیزان به همین طریق جلو رفتهاند یعنی فضای فیلترینگ را برای خودشان نمیپسندند و به دنبال این هستند که خطوط سفید داشته باشند و فضا برایشان باز باشد و دسترسی داشته باشند و با هر توجیهی این مسئله را عنوان کنند که توجیهات نه تنها کاملا اشتباه است بلکه اصلا پذیرفته نیست.
اگر بحث امنیت فضای مجازی است، اتفاقا دشمن با من و شمای مسئول کار دارد نه مردم عادی
پوردهقان گفت: از آن طرف هم عنوان میکنند که اگر مردم دسترسی داشته باشند ممکن است مشکلاتی ایجاد شود. یکی از بحثهایی که ما با این آقایان داریم این است که اگر بحث امنیت است، اتفاقا دشمن با مردم عادی کاری ندارد؛ دشمن با من و شمای مسئول کار دارد اگر قرار است از طریق گوشیها ضربه بزند و اطلاعاتی را جمعآوری کند تلاش میکند که به گوشی من و شمای مسئول دسترسی پیدا کند.
وی عنوان کرد: اگر بحث این است که مردم به برخی از پلتفرمها ورود نکنند چراکه مطالبی در آنجا نوشته میشود و اطلاعاتی در آنجا وجود دارد، باید گفت که مردم به لحاظ آگاهی و تحلیل بسیار بسیار از ما آگاهتر و جلوتر هستند. ذهن جامعه بسیار روشن است.
آقایانی که فضا را ملتهب میکنند خودشان در پستو درگیر خط سفید هستند
وی ادامه داد: این هم یک سند دیگری بود که روشن شد در جهت اینکه آقایانی که این فضا را ملتهب می کنند خودشان در پستو درگیر خط سفید هستند.
این نماینده مجلس درباره اینکه این موضوع فقط در بحث فیلترینگ هم نیست گاهی مشاهده میشود که مسئولی از مهاجرت افراد انتقاد میکند در حالی که فرزندانش در خارج از کشور حضور دارند، این اقدامات چه تاثیراتی بر جامعه و کاهش اعتماد عمومی دارد، گفت: هیچ دفاعی در این زمینه وجود دارد و ما نزدیکتر هستیم و میبینیم که تعداد اندکی از مسئولان اینطور هستند که یا خودشان یا فرزندانشان به عناوین عجیب و غریب از کشور رفتهاند. به طور مثال میگویند رفته است درس بخواند و برمیگردد.
این نماینده مجلس یادآور شد: اشکالی هم ندارد در این موضوع خودم از کسانی هستم که موافقم افراد به کشور رفت و آمد داشته باشند اما نه برای آن کسی که افراد را مذمت میکند که چرا موج مهاجرت زیاد شده است. این دوگانگیها در کل در کنار فشارهای اقتصادی در عین اینکه ما مردم را دعوت به مقاومت اقتصادی میکنیم، درست نیست. ما داریم در این شرایط مردم را به مقاومت دعوت میکنیم بعد میبینیم که یک سری از مسئولان نه همه آنها بلکه یک درصدی از آنها حرف و عملشان دوتا است و این باعث آزار میشود.
از روز اول که به مجلس آمدیم سیم کارت بدون فیلتر به ما پیشنهاد شد
وی درباره خط سفید اینترنت گفت: من نمیدانم این عنوان خط سفید از کجا آمده است اما سیم کارتهایی که فیلتر نیست از روز اول که ما داخل مجلس آمدیم به صورت غیرمستقیم به نمایندهها پیشنهاد میشد که اگر نیاز دارید ما خط شما را آزاد کنیم. من آن روز هم خدمت آقای وزیر گفتم که اگر مصوبهای در این زمینه دارید، مثلاً در شورای عالی، به ما نشان دهید که این موضوع وجود دارد. اگر شما خودتان تشخیص میدهید که باید این فضا را باز کنید، این تشخیص اشتباه است. ما همگی با هم هستیم و اگر این تشخیص را دارید، به مردم هم اعلام کنید که هر کسی نماینده مجلس، وزیر یا عضوی از یک نهاد میشود، ما دسترسی او را به واسطه قانون رفع میکنیم و این غیرمستقیم بودنها و تصمیمات پنهانی منجر به یک سیاست دوگانه میشود که بعداً نمیتوانید جلوی آن را بگیرید.
در حال حاضر بسیاری از سیمکارتهای بدون فیلتر با قیمتهای گزافی خرید و فروش میشوند
این نماینده مجلس گفت: متأسفانه، در حال حاضر بسیاری از این سیمکارتها خرید و فروش میشوند و دست افرادی افتادهاند که واقعاً با قیمتهای گزافی خرید و فروش میشوند و بازار سیاه برای آن ایجاد شده و این موضوع واقعاً تلخ و دردناک است.
وی تاکید کرد: ما مدتها منتظر بودیم که این فضا باز شود و پیشرفتهایی هم داشتیم و منتظر بودیم که فیلترینگ تلگرام، یوتیوب و اینستاگرام پس از واتساپ، به پایان برسد. اما متأسفانه دوباره فشار همین آقایان که با این فضا مخالف هستند، اوضاع را دوباره کند کرده است.
تیم شورای عالی فضای مجازی مذاکراتی را با تلگرام داشتند اما فشارهایی از بیرون این روند را کند کرد
پوردهقان گفت: شورای عالی فضای مجازی یک تیمی را مشخص کرده بود که مذاکره کنند این تیم به صورت رسمی مذاکراتی را با تلگرام داشتند و توافقاتی با تلگرام انجام شده و قرار بود توافق نهایی چند روز بعد آن انجام شود، اما فشارهایی از بیرون وجود دارد که امنیت کشور را زیر سؤال میبرد و این روند را کند کردند. حرفهای عجیب و غریبی که واقعا قابل توجیه نیست و ما نمیتوانیم پشت سر این موضوعات قایم شویم. مثلا میگویند؛ اگر تلگرام باز شود امنیت مشکل پیدا میکند در صحبتی که با دوستان داشتم میگفتم که گویا فکر کردهاید که مردم دسترسی ندارند، مردم بهراحتی از طریق ویپیانها و فیلترشکنها به این فضا دسترسی پیدا میکنند که این خود امنیت ما را بیشتر به خطر میاندازد.
وی گفت: در حال حاضر، دولت دید کمی فضا ملتهب به نظر میرسد و به همین دلیل سکوت کرده است. اما به نظرم، این موضوع باید حتماً و حتماً امسال به نتیجه برسد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
حسن ظهوری / عصرایران
آتشسوزی در جنگلهای هیرکانیِ منطقه الیت سرانجام خاموش شد؛ اما سرعت گرفتن عملیات اطفا زمانی ممکن شد که هواپیماهای کوچک آبپاش و آتشنشان ترکیه وارد عمل شدند؛ همانهایی که بهدلیل تحریمها حتی خرید موتورشان برای ایران ممکن نیست، چه برسد به خود هواپیما.
در یکی از گزارشهای صداوسیما، مجری از آخرین وضعیت آتشسوزیهای هیرکانی میپرسد و مهمان برنامه با لحنی گلایهآمیز میگوید: «این طعم شیرینش را خراب نکنید.» شاید منظور او همان شادی و هلهله مردم باشد؛ وقتی میبینند آب دقیقاً روی کانون آتش میریزد و سوختن جنگل متوقف میشود. اما هیچچیز در این ماجرا شیرین نیست؛ این صحنهها فقط چشیدن تلخی تحریم است، وقتی میبینیم دیگران دارند و ما نداریم؛ چرا؟
جنگلهای هیرکانی از بزرگترین و ارزشمندترین ذخایر طبیعی ایران هستند؛ جنگلی میلیونها ساله که از یخبندان بزرگ جان سالم بهدر برده، اما اکنون گرفتار مدیران نابلد شده است. مدیرانی که بیست روز نخست، حتی وقوع آتشسوزی را جدی نمیگرفتند و هرکس درباره آتش هشدار میداد مواخذه میکردند. وقتی هم سرانجام پذیرفتند بحران جدی است، کار از کار گذشته بود و نمیدانستند چگونه باید آتش را خاموش کنند.
در جهان، وقتی جنگل آتش میگیرد، تجهیزات تخصصی و مدیریت حرفهای وارد صحنه میشود؛ از هواپیماهای آبپاش تا هلیکوپترهای ویژه اطفا. اما ایران، با وجود تکرار آتشسوزیهای گسترده و بحرانهای زیستمحیطی توان خرید این تجهیزات حیاتی را ندارد؛ چرا؟ چون در تحریم است.
هواپیمای اصلی ایران برای این کار، ایلوشین ۷۶ یا «ایل-۷۶ تانکر» است؛ با ظرفیت ۴۰ تا ۴۲ هزار لیتر. اما کارایی آن پایین است؛ چون نمیتواند از دریا یا آبگیرهای بزرگ آبگیری کند و مخزنش فقط روی زمین و توسط نیروی انسانی پر میشود. بههمین دلیل در آتشسوزی جنگلها معمولاً ثمربخش نیست. هرچند غولپیکر است، اما در جهان بزرگترین هواپیمای آبپاش «سوپرتانکر» بوئینگ است؛ هواپیمایی که تنها در اختیار آمریکاست و حتی در حالت عادی هم فروشی نیست.
روسیه علاوه بر ایلوشین، هواپیمای کارآمدتری بهنام بی–۲۰۰ (Be-200) یا «بریِو» دارد؛ با مخزن ۱۲ هزار لیتری که شاید حجمش کمتر باشد اما کاراییاش بسیار بیشتر است. این هواپیما میتواند پس از رهاسازی آب، روی سطح دریا یا دریاچه بنشیند، مخزنش را در ۱۴ ثانیه پر کند و دوباره برخیزد. پیش از این شایعه شده بود که ایران چند فروند از این هواپیما را پیشخرید کرده بود و چیزی تا تحویلش نمانده بود؛ اما با بازگشت تحریمهای سازمان ملل، تحویل آنها هم به تعویق افتاد. هرچند این در حد شایعه باقی ماند.
از آنجا که بحران آتشسوزی جدی است، گاهی هواپیماهای C-130 آمریکایی که از دههها قبل در ایران خدمت میکنند را هم به کیت آبپاش مجهز میکنند. اما این هواپیماها هم فقط روی زمین آبگیری میشوند و همین تأخیر، فرصت پیشروی آتش را فراهم میکند. به همین دلیل در ایران بیشتر از هلیکوپترها استفاده میشود؛ وسیلههایی که میتوانند از دریاچهها آبگیری کنند یا نیرو به ارتفاعات منتقل کنند. اما هلیکوپتر هرگز توان اطفای گسترده آتش در مناطق کوهستانی و جنگلی، مانند جنگلهای هیرکانی، را ندارد.
در چنین شرایطی فقط یک نوع هواپیما فوقالعاده کارآمد است: هواپیماهای ملخدار سبک مخصوص اطفای جنگل؛ همانهایی که ترکیه آورد و نجاتبخش شدند. این هواپیماها از نوع AT-802 (مدل آمریکایی) و نسخه ترکیهای آن AT-802 Fire Boss هستند؛ چابک، مانورپذیر، مناسب درهها و مناطق صعبالعبور. این هواپیماها میتوانند تا نزدیکترین فاصله بر فراز آتش پرواز کنند، آب را مثل بمب رها کنند، ظرف چند ثانیه روی آب بنشینند، مخزن را پر کنند و بازگردند. اما موتور این هواپیما ساخت آمریکاست و تحریمها مانع خرید آن برای ایران شده است.
طبق تحریمهای آمریکا، هیچ کشوری حق ندارد هواپیمایی را که بیش از ۱۰٪ قطعاتش آمریکایی است به ایران بفروشد. قانونی که شامل بوئینگ، ایرباس و حتی بسیاری از هواپیماهای روسی و چینی میشود. چون آنها هم از قطعات آمریکایی استفاده میکنند. همین قانون ساده، اما مخرب، باعث شده حتی این هواپیمای سبک و ارزان ترک نیز برای ایران «غیرقابل خرید» باشد.
در مقابل، هواپیمای روسی بی–۲۰۰ کمتر از ۱۰٪ قطعات آمریکایی دارد و از لحاظ حقوقی قابل خرید است؛ اما ایران بهدلیل اسنپبک و تحریمهای سازمان ملل فعلاً امکان دریافت آن را ندارد و معلوم نیست اگر هم بخرد چه زمانی بتواند آن را تحویل بگیرد.
تحریم همیشه زیانبار بوده و زمانیکه دامنِ محیطزیست، آموزش یا بهداشت و درمان را هم میگیرد، تبعاتش بسیار سنگینتر میشود. کشورهایی که تحریم وضع میکنند باید بدانند این تصمیمها میتواند به نابودی محیطزیست منجر شود؛ و تخریب محیطزیست، جهانی را که در آن زندگی میکنیم، بدتر و ناامنتر خواهد کرد.
برای مثال، وقتی ایران بهدلیل تحریمها نمیتواند هواپیماهای آتشنشان و آبپاش خریداری کند و جنگلی ارزشمند مانند جنگلهای هیرکانی طعمه آتش میشود، پیامدهای آن فقط متوجه ایران نیست؛ بلکه بر زندگی همه مردم جهان اثر خواهد گذاشت.
با وجود همه این واقعیتها، مشخص نیست چگونه برخی مدیران از «طعم شیرین مدیریت» حرف میزنند؛ در حالیکه مزه تلخ تحریم، حتی همین طعم ادعایی را هم خراب میکند. پرسش مردم ساده است: چرا آنها دارند، اما ما نداریم.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
اقتصاد ۲۴: وقتی آمارهای تازه وزارت بهداشت درباره جمعیت و فرزندآوری ایرانیان منتشر شد، کسی تعجب نکرد. حالا دیگر سالهاست نمودار تولدها آرام و بیسروصدا پایین میآید؛ آنقدر آرام که به چشم نمیآید و آنقدر جدی که هر اقتصاددان و جامعهشناسی میداند پشت این آرامش، یک زلزله پنهان خوابیده است.
رئیس اداره جوانی جمعیت وزارت بهداشت اینبار صریحتر از همیشه هشدار داده است که «اگر همینطور ادامه دهیم، ایران در ۶۰ یا ۷۰ سال آینده جمعیتی حدود ۴۰ میلیون نفری خواهد داشت. کشوری که زمانی با نرخ باروری بالای شش فرزند تعریف میشد، امروز به حوالی ۱.۵ فرزند رسیده؛ آن هم در حالی که حد جانشینی ۲.۱ است.»
اما این اعداد دیگر تنها آمار خشک نیستند و پشت هر کدامشان تصمیمی است که یک زوج جوان، زیر نور مهتابی یک خانه اجارهای، با حسابگرانهترین شکل ممکن گرفتهاند که «فعلاً نه» و یا شاید «هیچوقت».
نسلِ مکثکرده بر لبه ویرانی
اگر امروز از زوجهای جوان بپرسید چرا فرزندی نمیخواهند، بهندرت جوابهای ایدئولوژیک با حتی برخواسته از تمایل و یا نسلی میشنوید. مساله این است که کسی نمیگوید دلش نمیخواهد پدر یا مادر باشد. بیشترشان میگویند «نمیشود» یا «فعلاً نمیشود» و این «نمیشود» از جنس تنبلی یا بیمیلی نیست؛ از جنس احتیاط است، از جنس اضطرابی که طی سالهای اخیر لابهلای قبضها، قراردادهای موقت، قیمت مسکن و گرانی خوراکیها جا خوش کرده است.در ایران امروز فرزندآوری، که زمانی بخشی طبیعی از زندگی بود، حالا تبدیل شده به پروژهای بزرگسالانه که نیاز به برنامه مالی، اطمینان از آینده شغلی، امنیت روانی و حتی امنیت زیستمحیطی دارد.
تبعات یک سکوت طولانی و پیریِ شتابان
ب بحران فرزندآوری معمولاً به زبان کارشناسی توضیح داده میشود: نسبت وابستگی، صندوقهای بازنشستگی و کاهش رشد اقتصادی. اما این بحران در زندگی روزمره نیز خودش را نشان خواهد داد؛ آرام، اما قطعی.به این ترتیب است که ایران با سرعتی که در جهان کمنظیر است پیر میشود. دهه بعد، خیابانها شلوغ خواهند بود، اما از صدای کودکان؛ و در مقابل شاهد صفهای بلند در برابر بیمارستانها و مراکز درمانی خواهیم بود.وقتی نسل جوان کوچک شود، تعداد افرادی که کار میکنند و مالیات میدهند کمتر میشود و تعداد بازنشستگانی که باید از آنان حمایت شود، بیشتر خواهد شد و این بحران و زلزله خاموشی است که در انتظار این سرزمین خواهد بود.
اقتصاد کوچکتر، آینده کوچکتر
اقتصادها بر شانههای نیروی کار جوان میچرخند. ایران در دهههای آینده با این روند جمعیتی با نیروی کار رو به کاهش، نه فقط کند رشد میکند، بلکه بهتدریج وارد دورهای از رکود دائمی میشود. بازار مصرف نیز کوچک میشود؛ یعنی شرکتها کمتر سرمایهگذاری میکنند، نوآوری کاهش مییابد و چرخه اقتصاد کندتر میچرخد.
از سوی دیگر پژوهشگران جمعیتشناسی میگویند نسل تکفرزند یا بیفرزند، در بزرگسالی با شبکه حمایت اجتماعی ضعیفتری روبهرو میشود. در کشورهایی که این مسیر را رفتهاند، تنهایی سالمندان به یکی از مشکلات مهم تبدیل شده است، اما اینها تنها روی تاریک ماجراست.شاید یک روی روشن هم در این عدم فرزندآوری وجود داشته باشد و آن نیز همین باشد که کاهش بار جمعیتی موقتاً فشار بر زیرساختها را تقلیل میدهد و امکان سرمایهگذاری بیشتر روی کیفیت آموزش و سلامت را فراهم میکند؛ اما این فرصت کوتاه است و در آینده با پیری شدید جمعیت از میان میرود.
حقیقتی که نمیتوان نادیده گرفت: اقتصاد اجازه نمیدهد
در این میان برای بررسی اصلیترین علت عدم فرزندآوری ایرانیان، مهمترین ضلع ماجرا بدون تردید بحران اقتصادی است. این روزها که دیگر حتی در گفتوگوهای عادی در تاکسی و کافه و مهمانی هم میشود فهمید دغدغه اصلی چیست: پول. در سال ۱۴۰۴ تورم رسمی حوالی ۴۵ درصد اعلام شد و تورم مواد غذایی در مقاطعی از ۶۵ درصد هم عبور کرد. خانوادهها کمتر به سفر میروند، کمتر خرید میکنند و در بسیاری موارد از حداقلهای قبوض و خوراک عقب میمانند.
در چنین فضایی، داشتن فرزند تبدیل به پروژهای پرهزینه میشود: هزینه پوشک و شیر خشک، قیمت سبد خوراکی، شهریه مهدکودک و مدرسه و در ادامه هزاران قصه دیگر، هزینه درمان و واکسنهای غیررایگان و ... همگی از عوامل جدی پیش روی زوجهای بدون فرزند ایرانی است؛ و سوال جدی اینجاست که آیا یک زوج جوان که اگر هر دو نیز شاغل باشند با مجموع حقوق ۳۰ یا ۴۰ میلیون تومان میتواند از پس این مخارج بربیاید؟ پاسخ بیشترشان منفی است.
مسکن؛ دیوار بلندی که پشت آن کودکی نیست
شاید اما در این روزهای ایران هیچ چیزی به اندازه مسکن در ایران مانع فرزندآوری نشده است. یک آپارتمان معمولی ۷۰ یا ۸۰ متری در تهران، امروز با اجاره ماهانه ۱۸ تا ۲۵ میلیون تومان معامله میشود. درباره خرید، وضعیت حتی تلختر است و محاسبهها نشان میدهد یک زوج با درآمد متوسط باید ۶۰ تا ۸۰ سال تمام حقوقشان را پسانداز کنند تا بتوانند خانهای کوچک بخرند.با این حساب، خانهدار شدن شبیه افسانه شده و زوجها ترجیح میدهند تا زمانی که این بلاتکلیفی حل نشده، مسئولیت تازهای نپذیرند.
ناامنی شغلی بحران زوجهای جوان ایرانی
مشکل تنها به آن سقف نداشته و اقتصاد نیمه ویران نیز منوط نمیشود. به گزارش اقتصاد ۲۴، از اوایل دهه ۹۰ به اینسو، کارهای قراردادی جایگزین استخدامهای پایدار شدهاند. بسیاری از جوانها هر سال باید نگران تمدید قرارداد باشند و اساسا چنین آیندهای برای ساختن خانواده مناسب نیست.
پس شغل خوب و مسکن و عدم درآمد کافی را باید در هر پیشنهاد برای فرزندآوری ایرانیان در راس قرار داد.
آب، بحران فراموششده، اما همیشه حاضر
در این میان اما به نظر میرسد که یک مشکل بزرگ و جدی روانی و اجتماعی را نیز در گزینهها و دلایل عدم فرزندآوری ایرانیان به طور جدی لحاظ کرد.در تحلیلهای مربوط به کاهش زاد و ولد، معمولاً اقتصاد محور اصلی است؛ اما بحران آب، در سکوت به همان اندازه مؤثر است.ایرانیها شاید مستقیم به این موضوع اشاره نکنند، اما حس ناخودآگاهی نسبت به «بیثباتی زیستی» دارند چرا که کمآبی یعنی آینده نامعلوم پیش روی نسل آیندهای که برای آینده اش نگران هستند.
امروز بیش از ۶۰ درصد جمعیت ایران در مناطقی با تنش آبی شدید زندگی میکنند. این وضعیت تنها به معنای کمبود آب شرب نیست؛ بلکه بر زندگی روزمره تأثیر گذاشته و از جمله افت فشار آب، جیرهبندی در برخی شهرها، قطعهای مقطعی، افت کیفیت آب، فرونشست زمین و ناامن شدن برخی مناطق که به طور مستقیم پیش چشم شهروندان است و آن را با همه وجود خود لمس میکنند.بسیاری از والدین آیندهنگر این پرسش را ناگفته در ذهنشان مرور میکنند که «آیا میخواهم فرزندم را در شهری بزرگ کنم که ممکن است ۱۰ سال دیگر آب کافی نداشته باشد؟»
نتیجه این که وقتی آب نیست، کشاورزی گرانتر میشود و وقتی کشاورزی گرانتر میشود، قیمت مواد غذایی افزایش پیدا میکند و این یعنی فشار بیشتر بر سفره مردم، یعنی ترس بیشتر از آینده، یعنی احتمال کمتر فرزندآوری.
ایرانِ کمظرفیت و بحران آب و نسلی که از زادوولد میترسد
سرانه آب تجدیدپذیر ایران از ۷۰۰۰ مترمکعب در دهه ۱۳۳۰ به کمتر از ۱۰۰۰ مترمکعب رسیده؛ ورود به محدوده «کمآبی مطلق». به زبان سادهتر این آمار بدان معناست که ظرفیت زیستی کشور هر سال کمتر میشود و همین واقعیت، بر تصمیم خانوادهها سایه میاندازد.البته که اقتصاد و محیط زیست تنها بخش ماجرا نیستند. ایرانیان حالا در منطقهای جغرافیای خود را میبینند که هر چند سال دوباره با بحران جدیدی روبهرو میشود: تحریم، تهدید جنگ، درگیریهای نیابتی، نوسانات بازار ارز، مهاجرت گسترده.
برای بسیاری از زوجهای جوان، سؤال این است که «آیا آوردن کودک به دنیایی با این سطح از تنش، عاقلانه است؟»این پرسش شاید در ظاهر بدبینانه بهنظر برسد، اما میراث سالها تجربه زیسته است و نسل امروز میخواهد بداند قبل از آوردن کودک، آیندهای برای او وجود دارد یا نه.
آیا ایران توان جمعیت ۹۰ میلیونی را دارد؟
از سوی دیگر پرسشی که شاید در سالهای اخیر میان پژوهشگران جمعیتشناسی و اقتصاد بهطور جدی مطرح شده، یکی همین باشد که آیا کشوری با بحرانهای اقتصادی، کمبود منابع زیستی و ساختار ناکارآمد، میتواند جمعیت فعلیاش را مدیریت کند؟ از نظر منابع زیستی پاسخ ساده است که ایران بهشکل فعلی، توان اداره پایدار جمعیت ۹۰ میلیونی را ندارد. آب در بسیاری از مناطق به خط قرمز رسیده، خاک فرسوده شده، جنگلها کوچک شدهاند و شهرهای بزرگ از ظرفیت زیرساختی فراتر رفتهاند.
از سوی دیگر اقتصادی که رشد پایدار ندارد و بهطور مزمن با تورم بالا کار میکند، نمیتواند فرصت کافی برای میلیونها جوان ایجاد کند. البته که اگر اصلاحات ساختاری انجام شود، جمعیت ۹۰ میلیونی نهتنها مشکل نیست که میتواند مزیت هم باشد، اما بدون این اصلاحات، جمعیت بالا فشار مضاعفی بر اقتصاد خواهد بود.مساله این جاست که مشکل ایران کمبود جمعیت نیست؛ مشکل فقدان سیاستگذاری منسجم در حوزه اقتصاد، آب، مسکن و خانواده است و تا این مسائل حل نشود، افزایش جمعیت بیشتر بحران میسازد تا فرصت.
کاهش فرزندآوری یک انتخاب نیست، واکنش است
حقیقت این است که ایرانیان فرزند نمیآورند نه به این دلیل که دلشان نمیخواهد، بلکه، چون نمیتوانند و این «نه» گفتن به فرزندآوری، در واقع «نه» گفتن به بیثباتی است، به هزینههای کمرشکن، به آیندهای که روشنتر نشده است. به گزارش اقتصاد ۲۴، عدم فرزندآوری امروز ایرانیان دیگر یک انتخاب ارادی نیست؛ بلکه یک تصمیم ناگزیر است، تصمیمی که هم عقل آن را تأیید میکند و هم دل، هرچند با اکراه.
شبهایی که زوجها روی کاناپه خانههای اجارهای نشستهاند و درباره سختیها حرف میزنند، شاید بلند نگویند، اما در دل میدانند که تا زمانی که مسکن امن، شغل پایدار، آب مطمئن و آینده قابل پیشبینی وجود نداشته باشد، فرزندآوری بیشتر شبیه خطر است تا امید.این بحران، بیش از هر چیز، روایت مردمی است که زیر بار هزینهها خم شدهاند و فعلاً توان قدم برداشتن بهسوی یک زندگی بزرگتر را ندارند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
فائزه فتحیرستمی / اعتماد
قوانین خانواده در ایران همچنان بر سازوکارهایی متکیاند که نه از جنس نیازهای امروز، بلکه بازمانده نظم حقوقی و فرهنگیای هستند که بر برتری پیشفرض مرد بنا شده است. این ساختار، به جای ایجاد تعادل و عدالت میان زن و مرد، نابرابریهای جنسیتی را در سطح قانون و عرف بازتولید میکند و دامنه انتخابهای زنان را محدود نگه میدارد. در واقع زن حتی در نقطه آغاز ازدواج نیز با دو ابزار حمایتی ناکافی و نابرابر مواجه است؛ مهریهای که ضمانتهای اجراییاش هر روز کوچکتر میشود و شروط ضمن عقدی که هم از سوی قانون و هم از سوی عرف، مشروعیت و امکان استفاده از آن برای او دشوار شده است. در چنین زمینهای، طرح جدید مجلس درباره مهریه نهتنها پاسخی به این شکاف ساختاری نیست، بلکه تعادل شکنندهای را که زنان میان این دو ابزار ضعیف ایجاد کرده بودند بر هم زده و دوباره نشان داده است که هر اصلاح بدون توجه به واقعیت زیسته زنان، میتواند به تشدید همان نابرابریهایی منجر شود که قرار است برطرف شوند.
لیلا، زنی ۳۴ ساله که یکسالی است در آستانه جدایی قرار گرفته به «اعتماد» میگوید: «من سال اول ازدواج حق طلاق خواستم. شوهرم گفت فکر میکنم از الان آماده جدایی هستی، هنوز هیچی نشده داری از این حرفها میزنی! تهش گذاشتنِ اون حق، برام شد ناهنجاری. گفتم باشه؛ پس مهریهام بیشتر باشه. اما الان، با این قانون جدید، هم اون حق رو نداشتم، هم این حق عملا از دستم رفته.»
به نظر میرسد روایت لیلا یک داستان شخصی نیست؛ تصویر یک ساختار است. ساختاری که زن را در همه انتخابها، از ابتدا در موضعی مینشاند که باید یا امنیت را انتخاب کند یا برابری را و اغلب هیچ کدام را هم بهطور کامل به دست نمیآورد. در همین خصوص «سمیرا مقدسی»، وکیل پایه یک دادگستری در گفتوگو با «اعتماد» درباره ابتداییترین حقوق زن که در ازدواج به سختترین حقوق تبدیل میشود، توضیح میدهد. او تبعات اصلاح اخیر مهریه را روی میز میگذارد و نشان میدهد اینبار نیز زنان، نخستین گروهیاند که زیر بار تغییرات قانونی خم میشوند.
ناپدید شدنِ تدریجی ضمانتهای مهریه
مقدسی بحث را از نقطهای شروع میکند که قلب ماجراست، یعنی ضعیف شدن ضمانت اجرای مهریه. او در گفتوگو با «اعتماد» میگوید: «کاهش سقف مهریه باعث کم شدن ضمانت اجرایی برای پرداخت مهریه است. وقتی حبسزدایی میشود، باید بگویند چه ضمانتی جای آن مینشیند؟ نمیشود یکباره مهریه را اصلاح کرد و ضمانت اجرای تازهای طراحی نکرد.»
مهریه، همان حقی که به گفته قانونگذار هدیه است و به گفته عرف پشتوانه زن، حالا با اصلاح اخیر به جایی رسیده که ضمانت سنتیاش یعنی زندان، عملا از دست رفته یا تضعیف شده است. وکیل توضیح میدهد که طرح مجلس فرآیندی عجیب را پشت سر گذاشته: «ابتدا سقف ۱۴ سکه را حذف کردند تا مخالفتها کمتر شود؛ پس از تصویب کلیات، اصلاحیهای ارایه شد تا همان ۱۴ سکه دوباره بازگردد.» مقدسی میگوید این اتفاق بسیار زیرکانه افتاده است، زیرا از نظر او این رفتوبرگشتها، بیشتر از آنکه قصد رفع ابهام داشته باشد، نوعی مدیریت حساسیت اجتماعی است. در حالی که به گفته مجلس هنوز سقف قطعی ۱۴ سکه تصویب نشده و برخی مقامات از باقی ماندن سقف ۱۱۰ سکه خبر میدهند، مقدسی هشدار میدهد که در متن عملی قانون، مسیر بهگونهای طراحی شده که بازگشت به ۱۴ سکه چندان دور از ذهن نیست و اگر چنین شود، زنان با یکی از مهمترین ابزارهای امنیت مالیشان تنها خواهند شد.
در نگاه بسیاری از زنان، مهریه نه یک امتیاز اضافه، بلکه تنها ضمانت مالی است که در روزگار اختلاف میتواند آنها را از سرگردانی نجات دهد. اما سالهاست که فرار از دین، یعنی انتقال اموال پس از مطالبه مهریه، عملا این حق را بیاثر کرده است. مقدسی میگوید: «پیش از این، رای وحدت رویه سال ۹۷ انتقال مال پس از مطالبه را از جنبه کیفری خارج کرده بود. مرد وقتی میفهمید زن مهریه خواسته، اموالش را منتقل میکرد و زن کاری از دستش برنمیآمد.»
طبق تحلیل او، تنها زنان کمی میتوانستند بدون پشتیبانی یا پارتی، به مهریه برسند؛ بسیاری دیگر، درست در لحظهای که قوه قضاییه قرار بود به کمکشان بیاید، با مردی روبهرو میشدند که به سادگی اموالش را منتقل کرده بود. اصلاح اخیر بخشی از این مشکل را حل کرده و گفته است از زمان اولین اظهارنامه یا دادخواست زن، انتقال مال فرار از دین محسوب میشود.
اما مقدسی تاکید میکند: «این هم در عمل مشکل را حل نمیکند؛ چون شروع اختلافات زن و مرد از اظهارنامه نیست. ماهها و حتی یکسال قبل شروع شده و مرد در همان مدت اموالش را منتقل میکند.» به زبان ساده یعنی هنوز راه فراری باز است؛ هنوز آن سنگ بزرگ جلوی پای زنان هست و هنوز هم بسیاری از مردان میتوانند قبل از ورود دادخواست، داراییشان را دور کنند.
بحران عرف؛ وقتی زن برای گرفتن حق انسانیاش «متهم» میشود
در ساختار فعلی، هر زنی که بخواهد حقوق ضمن عقد بگیرد، اغلب با برچسب حسابگر، بیاعتماد یا آماده طلاق روبهرو میشود. وکیل پایه یک دادگستری در این خصوص توضیح میدهد: «اگر خانمها از ابتدا شروط ضمن عقد بخواهند، همان اول دعوا راه میافتد. میگویند تو دنبال حق و حقوقی، یعنی به زندگی اعتماد نداری و غیره. نمیفهمند که سرمایه مهریه را از زن میگیرند، حق قانونیاش را هم محدود میکنند، حالا زن میخواهد چه کند؟»
در این نقطه عرف و قانون همقسم میشوند؛ قانون شروطی را اجباری نمیکند؛ عرف گرفتنشان را ناهنجار میداند؛ مردها زیر بار نمیروند و زن میماند با انتخابی که از سر اجبار است، نه اختیار. در چنین شرایطی در طرح جدید، گرفتاری بیشتر میشود. وکیل میگوید: «در پیشنویس جدید، اگر زن شروط ضمن عقد بگیرد، مجبور است از مهریه کوتاه بیاید، چون مرد نمیپذیرد هم مهریه بدهد و هم شروط را. پس زن میان مهریه و حقوق برابر باید انتخاب کند؛ اما قانونگذار از او میخواهد رها کند یا همان را که نگه میدارد، ضعیفتر بگیرد.»
فقدان شروط لازم در عقدهای ایرانی
داستان لیلا دقیقا همین را نشان میدهد. او میگوید: «وقتی گفتم حق طلاق میخوام، همسرم گفت یعنی از اول ته دلت سیاهه. انگار من باید دست خالی وارد زندگی میشدم تا ثابت کنم زن خوبیام.» لیلا مهریه بیشتری درخواست کرد تا حداقل بدون حقوق زناشویی در زندگی، امنیتی داشته باشد؛ اما امروز، در آستانه طلاق، قانون جدید آمده و میگوید ضمانت مهریهات کمتر شده. اگر رای ثابت شود و ۱۴ سکه سقف مجازات شود، او نیز یکی از همین زنهاست که هم حق مدرن را نداشته و هم حق سنتیاش بیاثر شده است. در ایران، دفترچههای عقد همچنان داری کمبود هستند و کمجان؛ حق خروج از کشور، تحصیل، کار، حق انتخاب محل زندگی، هیچ یک الزاما در عقدنامه نیستند.
مقدسی میگوید: «شروط ضمن عقد باید در عقدنامه بیاید؛ قانون باید آنها را اضافه کند، نه اینکه بگذارد خانوادهها خودشان چانه بزنند. وقتی دولت میگوید مرد زندان نرود که ما هم معتقدیم زندان مفید نیست، باید برای زن ابزار جایگزین بگذارد، اما دولت ابزار نمیگذارد.» زنان هنوز برای گرفتن همان چهار، پنج شرط اولیه باید بجنگند، حرف بشنوند، متهم شوند. حقوقی مثل حضانت هم حتی قابل درج اولیه نیست.
وکیل میگوید: «حضانت طفل هنوز متولد نشده، طبیعی است که نمیشود در عقدنامه آورد.» اما این یعنی زن همچنان در مسیری قرار میگیرد که قانون در هر پیچ به او میگوید: «این یکی را هم بعدا باید با سختی بگیری.»
موضوع دیگر وکالت در طلاق است؛ این موضوع یکی از مهمترین نمونههای نابرابری حقوقی است. مرد هر زمان بخواهد میتواند طلاق بدهد؛ زن فقط اگر عسر و حرج اثبات کند یا مرد وکالت در طلاق به او داده باشد. مقدسی در این خصوص مطرح میکند: «وکالت طلاق، حق مرد را نمیگیرد؛ فقط زن را با مرد برابر میکند. اما بسیاری از مردان یا خانوادهها این را نمیپذیرند. این شرط باید در دفتر اسناد رسمی و دفترخانه ازدواج ثبت شود و اگر مرد نرفت، زن میتواند الزام به ثبت وکالت در طلاق بگیرد.» با این همه، هنوز بسیاری از زنان این حق را نگرفتهاند؛ چون گرفتنش در عرف نشانه بیاعتمادی تلقی میشود.
عسر و حرج؛ تبعیضی که در اجرا تشدید میشود
در نگاه قانونگذار، زن میتواند با اثبات سختی زندگی، مثل محکومیت قطعی پنجساله مرد، طلاق بگیرد. اما مقدسی توضیح میدهد که این تنها در ظاهر آسان است. او میگوید: «در اجرا، هزار مانع وجود دارد. میگویند حکم قطعی نشده؛ میگویند آزادی مشروط دارد؛ هر بار یک مانع جدید. اما مرد برای طلاق دادن زن هیچ کدام از اینها را لازم ندارد.» در طرح جدید کمیسیون قضایی مجلس گفته شده اگر زن همه حقوق مالیاش را ببخشد و دو سال جدا زندگی کرده باشد یا کراهت شدید داشته باشد، بتواند به حاکم شرع مراجعه کند. اما این نیز چیزی را تغییر نمیدهد؛ زیرا زن باید برای گرفتن اولین حق، تمام حقوق مالی خود را ببخشد. یعنی باز هم بهای آزادی زن، بخشش است.
در همین خصوص علی آذری، رییس کمیسیون قضایی مجلس میگوید: «زیبنده ایران نیست ۲۵ هزار زندانی مالی داشته باشیم! مهریه از هدف خود فاصله گرفته است. مگر زن کالاست؟» او از کاهش بدهکاران مهریه دفاع میکند. این سخنان در ظاهر به نفع عدالت است، اما پرسش این است: پایان دادن به زندانی شدن مردان، چرا باید با نادیده گرفتن حق مالی زنان همراه شود؟ البته ایمان شمسایی، رییس مرکز ارتباطات مجلس نیز گفته: سقف ۱۴ سکه حذف شده و آییننامههای جدید پابند الکترونیک در راه است. این سخنان اطمینانبخش به نظر میرسد؛ ولی هیچ یک از اینها به معنای بازگشت ضمانتهای موثر به زنان نیست. مقدسی در تحلیلش تاکید میکند: با اجرایی شدن این طرح، زندان مرد حذف میشود، اما ضمانت اجرایی به زن داده نمیشود و این به معنی رها شدن زن است.
یک پژوهشگر حوزه خانواده در همین خصوص به «اعتماد» میگوید: «در اقتصاد تورمی، کاهش سقف مهریه عملا یعنی کاهش سهم زنان از امنیت مالی. وقتی هیچ سازوکار جایگزینی وجود ندارد، رفع مسوولیت از مردان به قیمت افزایش ناامنی برای زنان تمام میشود. در بسیاری از کشورها، امنیت اقتصادی پس از ازدواج از مسیر تقسیم دارایی مشترک تامین میشود؛ اما در ایران چون چنین قانونی وجود ندارد، مهریه نقش آن را پر میکند و حذف یا تضعیف آن بدون برنامه جایگزین، زن را بیپشتوانه رها میکند.»
به گفته او، عرف همچنان یکی از اصلیترین سدهای مقابل حقوق زنان است. زنانی که با اعتماد شروع میکنند، به محض مطالبه یک حق ساده، مثل حق تحصیل یا کار، متهم میشوند به بیاعتمادی، حقطلبی یا آماده طلاق بودن، اما همین عرف، همیشه در بزنگاههای حساس از آنها میخواهد صبر کنند، ببخشند و گذشت داشته باشند. وقتی ساختار فرهنگی ما از زن میخواهد احساساتی، وفادار و بیطلب باشد، طبیعی است که گرفتن حق قانونی برای او هزینه اجتماعی داشته باشد. جامعه هنوز انتقال قدرت از مرد به زن را تهدید میداند و هر زنی که بخواهد در لحظه عقد امتیازی برابر بگیرد، نوعی تابو را میشکند. همین تابو باعث شده حقوق ضمن عقد که در بسیاری کشورها ستون اصلی عقدنامه است، در ایران به چیزی غیرعادی تبدیل شود.
زن بدون پشتوانه
واقعیت این است که بحران مهریه فقط ریشه در قانون ندارد؛ اقتصاد هم نقش پررنگی بازی میکند. در سالهایی که قیمت سکه چند برابر شده، بسیاری از مردان بدون اینکه وضعیت مالیشان بهتر شود، زیر بار تعهداتی رفتهاند که شاید در نگاه اول امکانپذیر بوده، اما در عمل روی کاغذ باقی مانده است. همین تورم، مهریه را از نقش اولیهاش که حمایت مالی حداقلی زن بود، به چیزی بین نماد، اهرم فشار یا ابزار چانهزنی تبدیل کرده، اما هر تغییری که از دل بحران اقتصادی بیرون بیاید، یک معنا دارد؛ زنان بیشتر باید از حق مالی خود عقبنشینی کنند.
در ایران امروز، زن مجبور است از میان ابزارهای قانونی یکی را قربانی کند؛ مهریه یا شروط ضمن عقد. با طرح جدید مجلس، حتی آن مهریهای که روزی پناه مالی زن بود، ممکن است به سرابی قانونی تبدیل شود. در ساختاری که همچنان مرد را صاحب حق پیشفرض میشناسد، هر اصلاحی که بدون توجه به امنیت زنان انجام شود، نه اصلاح قانون خانواده، بلکه بازتولید نابرابری است. همانطور که مقدسی میگوید: «این مجلس فقط صدای آقایان را میشنود.» و تا زمانی که حق برابر در عقدنامه ننشیند و تا وقتی عرف، گرفتن حق را جرم میداند، زن همچنان میان ستونهای مردسالارانه قانون گیر میکند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
الناز محمدی / هممیهن
گفتوگو با ابراهیم توفیق درباره تحولات جامعه و فاصله معنادار بین مردم و ساختار سیاسی
۱۵ مهرماه امسال وقتی ابراهیم توفیق، جامعهشناس و استاد اخراجی دانشگاه علامه طباطبایی، بعد از مدتها در یکی از نشستهای ششمین همایش کنکاشهای مفهومی و نظری درباره جامعه ایران شرکت کرد و سخنگفتن از نظریهپردازی در دانشگاه را در بستر کنونی جامعه ایران، نوعی «انکار واقعیت» دانست، تعدادی از حاضران با او مخالفت کردند؛ نمونهاش مقصود فراستخواه، جامعهشناس که گفت حس دکتر توفیق را درک میکند، اما «بازی» او را در این پنل کارآمد نمیبیند: «گرچه او با همین تنش در آسمان است، اما نظریه باید بتواند این زندگی هراسناک را شرح دهد.»
ابراهیم توفیقِ ۶۶ ساله، جامعهشناس تاریخی که سالها در دانشگاه گوته فرانکفورت، جامعهشناسی خواند و با مدرک دکترا از این دانشگاه به ایران بازگشت، توانست مدتکوتاهی در دانشگاه علامه طباطبایی تدریس کند اما به فاصله کوتاهی و با رویکارآمدن صدرالدین شریعتی بهعنوان رئیس این دانشگاه، اخراج شد.
او در همه سالهای گذشته اما به فعالیت علمی و پژوهشیاش ادامه داد و بهعنوان یکی از سرآمدترین جامعهشناسان تاریخی ایران شناخته میشود. انتقاد به ساختار آکادمیک دانشگاهها، عقبماندن جامعهشناسان از جامعه، نبود امکان برای نظریهپردازی در دانشگاهها و... همیشه در سخنان توفیق، جای خاصی داشته و همینها هم بهانهای برای انجام گفتوگو با اوست.
در این گفتوگو، ابراهیم توفیق تحولات سهسال گذشته در ایران را زیر ذرهبین میبرد و میگوید، فضای سیاسی و روشنفکری ایران در فضای اوهامی بهسر میبرد که توان بررسی و پرداخت درست آنچه در جامعه امروز ایران میگذرد را ندارد. او میگوید، پس از سالها که جامعهشناسان از گسست اجتماعی در ایران حرف میزدند، حالا جامعه ایران دچار انکار اجتماعی شده و ناامید از آنچه در فضای سیاسی میگذرد، دنبال راهی برای دوامآوردن و زندگیکردن است.
* هرگاه درباره امر سیاسی و مفهوم دولت صحبت میشود، شما آن را از امر اجتماعی جدا نمیدانید و معتقدید آنها از هم قابل تفکیک نیستند. شما بارها از پولانزاس نقلقول آوردهاید که نظریه دولت، تراکمیافتگی یک رابطه اجتماعی است. اگر حالا از شما بهعنوان یک جامعهشناس بپرسیم که باتوجه تحولات سالهای اخیر، از نظرتان مهمترین ساختارها یا نیروهایی که معادلات امروز جامعه ایران و امر سیاسی و اجتماعی را تعیین میکنند، کدامند، چه میگویید؟ سرمایه، دولت، ایدئولوژی، شبکههای مدنی یا مجموعی از آنها که در ارتباط با دولت، یک رابطه اجتماعی را شکل میدهند؟
این سوال به این مناسبت سخت است که در سالهای گذشته گسستهای زیادی اتفاق افتاده و جامعه سیالیت عجیبی دارد. در ساختارهای اجتماعی-سیاسی، گسستهایی وجود دارد که شاید با یک ساحت نتوان به توضیح آن پرداخت. بهنظرم دولت و مردم، سالهاست که هرکدام زندگی خودشان را دارند؛ گویی آنها در جایی زندگی میکنند و مردم در جای دیگری و این قدمتاش به تقریباً ۲۰ سال میرسد که در ۱۵ سال اخیر عمق بیشتری پیدا کرده است.
* چرا میگویید ۱۵ سال اخیر؟ یعنی از ۱۵ سال پیش، روی کدام نکته یا اتفاق در جامعه ایران تاکید دارید که حالا روی آن نور بیشتری میاندازید؟
من فکر میکنم از سال ۸۴ بهبعد، وارد فاز متفاوتی شدیم و بهنظرم بهصورت روزافزون، جدایی فضاها اتفاق افتاده است؛ یعنی ساختار سیاسی به مسیری رفته و جامعه به مسیر دیگری. تا جایی شاید این تصور وجود داشت که ایندو میتوانند در پیوند با هم و در تاثیرگذاری متقابل باشند اما از سال ۱۳۸۴، مسیرشان جدا شد.
* یعنی مشخصاً رویکارآمدن آقای احمدینژاد را بهایناندازه تاثیرگذار میدانید؛ سال ۸۴، همان سالیکه شما هم در دانشگاه علامه طباطبایی برای تدریس با مشکل مواجه شدید.
بله. همان زمانی که از آلمان به ایران آمدم و آن ماجراها و ممنوعیتها پیش آمد. بنابراین من فکر میکنم گسست اصلی از آن زمان شروع شد. از آنجا وارد فازی شدیم که تصور امکان رفت و برگشت بین جامعه و سیستم فروریخت و از آنجا بهبعد کمکم وارد دورانی شدیم که همفضایی از بین رفت. الان جایی هستیم که بهنظرم جامعه و سیستم بههیچوجه همفضا نیست؛ یعنی سیستمی وجود دارد که زندگی خودش را دارد، گاهی به اینطرف سر میزند ـ معمولاً خشونتآمیز ـ و بعد دوباره میرود.
* در این سر زدنها، خیلی چیزها را هم ممکن است با خودش ببرد.
بله. اینها همه در حالی است که این فضا درباره دولت در زمان انقلاب و سالهای پس از آن تا قبل ۱۳۸۴ وجود نداشت یا کمرنگ بود. بهنظرم، جامعه کمکم به سمتی رفته که متوجه شده از آنسمت، چیزی نصیباش نمیشود...
* شاید بیشازپیش فهمیده که بیشازآنکه چیزی را بهدست بیاورد، در این سر زدنها، در حال ازدستدادن از بدنه خودش است.
بله. جامعه در گروهبندیهای مختلف، متوجه این موضوع شده است؛ بستگی به اینکه چقدر مورد هجوم بودهاند. جامعه خیلی وقت است که به جایی رسیده که بهجای اینکه بتواند خواستههایش را بلند بر زبان بیاورد، به این فکر کند که چطور میتواند زندگیاش را سامان دهد. این موضوع از سال ۱۴۰۱، زبان واضحتری پیدا کرده است.
* گویی از سال ۱۴۰۱ بهبعد، جامعه به این نتیجه رسیده که چطور خودش حیات اجتماعیاش را پیش ببرد و دیگر کاری مطلقاً با امر سیاسی نداشته باشد.
قضاوت دراینباره خیلی سخت است. ما الان نشانههایی در جهت نکتهای که شما میگویید، داریم؛ مثلاً در خیابان قدم میزنیم و با صحنههایی روبهرو میشویم که با صحنههای قبل از ۱۴۰۱ خیلی متفاوت است. انگار جاهایی مردم، بهویژه زنان موفق شدهاند فضاهایی را از آن خود کنند؛ خیلی غیررسمی ولی عملاً گویی فضا دست آنهاست. گویی نظم و قواعد دیگری حاکم است که ربطی به قواعد حاکم ندارد. این میان عقبنشینیهایی هم بهویژه بعد از جنگ اتفاق افتاده که گویی از آنطرف هم بخشی به خودش جرأت داده که این تغییرات را بهرسمیت بشناسد.
ما شاهدیم که چیزی را زنان پس گرفتهاند و لاجرم طرف مقابل هم عقب رفته است؛ گویی فضاهای محدودتری را تشخیص میدهد و در آن هرکاری دلاش میخواهد میکند. پس اینجا پسگرفتنهایی اتفاق افتاده است؛ این موضوع گاهی رادیکال هم بوده است. پس برای این میگویم دراینباره قضاوتکردن سخت است که به سادگی زبانمند نمیشود؛ یعنی باجود اینکه خیلی جاها زندگی میشود ولی زبان غالب، حتی در اپوزیسیون این زبان نیست. یعنی روی تِرم پسگرفتن فکر نمیکند؛ هنوز روی معادلاتی فکر میکند که مربوط به زمانی است که جامعه و سیستم همفضا بودند یا لااقل تصوری از این همفضایی وجود داشت؛ نکتهایکه ابتدا از آن حرف زدم.
* یعنی زبان غالب برای توضیح تغییراتی که در جامعه ایران اتفاق افتاده، هنوز نزدیک به زمان قبل از ۱۳۸۴ است.
بله. درنتیجه با مسائل و خواستههایی روبهرو میشویم مثل روزنهگشایی یا رأیدادن به پزشکیان یا فشار بر بخشهای سخت قدرت، برای خارجشدن از وضعیت بعد از جنگ، برای مذاکره و.... اینها فرمولهایی است که بهنظرم با مسئله پسگرفتن همنشین نمیشوند. یعنی شما باید تعیین تکلیف بکنید؛ معنای پس گرفتن چیست و پیامدهایش چیست؟ اگر بخواهیم معنایش کنیم، من خیلی بعید میدانم که بهمعنی فشار از پایین برای مذاکره و... باشد. فکر میکنم واقعاً اینجا دو فضا داریم.
* که در یک مسیر مشترک قرار نمیگیرند...
بله. شما نیروهایی دارید که در بالا و پایین موثرند اما تکلیف خودشان را نمیدانند. مشکل، گفتارهای نیروهایی است که نتوانستند خودشان را با وضعیت جامعه تطبیق دهند؛ یکجایی از سال ۸۴ بهبعد، جایی از ۹۶ و ۹۸ بهبعد و از ۱۴۰۱ بهبعد، با قطعیت بیشتر. این زبان، زبان شکافها و گسستها نیست؛ درنتیجه توهمی از یک فضای مشترک بهوجود میآورد بیآنکه واقعاً وجود داشته باشد.
بنابراین من به حس و شهودم دراینباره اعتماد میکنم اما اگر بهعنوان جامعهشناس از من دراینباره بپرسید، با مشکلات زیادی برای توضیح این حسم روبهرو میشوم؛ برای گفتن اینکه جامعه، یا لااقل بخشهای مهمی از آن یکجور دیگر دارد زندگی میکند که با فضای بالا هیچ نسبتی ندارد و این بهنظرم موضوعی است که چندان به چگونگی صورتبندی آن فکر نکردهایم.
* بنابراین برای وضعیتی که از گسست اجتماعی عبور کرده و بهقول شما به یک خلأ رسیده، توضیحی جامعهشناسانه نمیشود داد؟ یا اصطلاحی که آن را دقیقتر توضیح دهد؟
ببینید مردم جهان حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ سال است که براساس ایده و واقعیت قرارداد اجتماعی زندگی میکنند. میخواهم ادعا کنم که ما دیگر در وضعیت قرارداد اجتماعی نیستیم اما توضیحاش سخت میشود. ذهن ما عادت کرده است که بگوید رابطه حکومت و جامعه هرچقدر هم که مخدوش باشد، بالاخره جایی باید بههم برسند و قرارداد را تغییر دهند یا قرارداد جدیدی بنویسند و... اما بهنظرم جهان در وضعیتی است که از فاز قرارداد اجتماعی گذشته؛ خب در این صورت این موضوع را چطور باید صورتبندی کرد؟
مثلاً ما خیلی میشنویم که وضعیت ایران استثنایی است. یعنی اگر در اینجا قرارداد اجتماعی کار نمیکند، ناشی از وضعیت استثنایی ماست. پس نتیجه میگیریم حکمرانان را باید وادار کرد قرارداد را رعایت کند. بهنظرم این نگاه، حاصل چشم بستن بر واقعیت امروز جهان است. انگار باید اول فکر کنیم که وضع جهان (منظور از جهان هم اغلب غرب است) روبهراه است، چون بالاخره هنوز دموکراسی دارند و دولتها به قرارداد اجتماعی دموکراتیک متعهدند، تا بتوانیم از وضعیت اینجا بهعنوان غیرعادی و استثنایی انتقاد کنیم.
بهنظرم این تصویر و تصوری غیرواقعبینانه است، تحولات ۵۰-۴۰ سال اخیر را جدی نمیگیرد؛ اینکه حتی در کشورهای خیلی پیشرفته هم که هنوز المانهای دموکراسی وجود دارد، بهسختی میشود از دموکراسی بهمعنی ۶۰ سال پیش حرف زد. بگذارید از همین بغل گوشمان شروع کنیم. اسرائیل مدعی این است که تنها دموکراسی واقعی منطقه است، اما در غزه که آن را عملاً بخشی از قلمرو خود تلقی میکند، در عرض دو سال ۷۰ هزار آدم میکشد. اتحادیه اروپا، یعنی مرکز دموکراسی، اجازه میدهد برای جلوگیری از ورود پناهجویان هزاران انسان در مدیترانه غرق شوند. قدرتگیری راستهای افراطی در اروپا و آمریکای شمالی دیگر به امری روزمره تبدیل شده است.
اینها وضعیتهایی نیست که بعد از جنگ جهانی دوم بتوانیم شاهدمثالهای زیادی برایش بیاوریم اما از جایی بهبعد شروع میکنند به زیادشدن؛ مثلاً در رواندا، یوگسلاوی، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و... باید دید اینمیان نسبت دولتها با مردم و جمعیت چیست و آیا میشود در کتگوریهای آشنا، آنها را فرمول کرد؟ از نظر من ناممکن است؛ بههمیندلیل برای نامگذاری این وضعیت با مشکل روبهرو میشویم. برگردیم به ایران؛ به نظر من ما در وضعیت استثنایی نیستیم.
در فاجعهایکه اتفاق میافتد با جهان همزمانیم، هرچند اینجا بهصورت خیلی تشدیدیافته و افراطی اتفاق بیفتد، جاهای دیگری هست ـ نهچندان دور از ما ـ که خیلی شدیدتر و افراطیتر اتفاق میافتد. شاید باید بالاخره یاد بگیریم جهان را ازمنظر ضعیفترین حلقههای زنجیر بخوانیم و تفسیر کنیم.
همانطور که گفتم، حکومت و مردم انگار در دو فضا زندگی میکنند. حس میکنم از زمانی بهبعد، بخشهایی از جامعه به این نتیجه رسیدهاند که نمیتوان انتظاری از بالا داشت. وقتی شما از کسی انتظاری ندارید، او نه دوست شماست، نه دشمن شما؛ بنابراین وارد فاز انکار میشوید.
* مثالاش در ادبیات ما میشود همان شعر شاملو که «عدوی تو نیستم من، انکار توأم.»
بله. دقیقاً. ما در وضعیت انکار قرار داریم و صورتبندی مفهومی-نظری این وضعیت راحت نیست. انکار به معنی بیتفاوتی نیست. به این معنی هم نیست که گروههای مختلف اجتماعی مطالباتی ندارند. مخاطب این مطالبات هم اغلب سازمانها و نهادهای دولتی هستند اما بسیاری از مردم بر مبنای تجربه یاد گرفتند که دولت به یک شرکت سهامی خاص تبدیل شده و فقط برای اقلیت کوچکی نقش توزیع منابع دارد؛ آنهم در ازای اعلام وفاداری. در این حالت اکثریت مردم ناچارند راهها و سازوکارهایی برای مراقبت از خود پیدا کنند.
* نمیشود از همیننظر شما وام بگیریم و بگوییم جامعهشناسان از این بهبعد بیشازآنکه روی گسست اجتماعی کار کنند، باید روی انکار اجتماعی تأمل کنند؟
بله. درست است، باید قاعدتاً این کار را بکنند؛ بهجای اینکه دائم از فروپاشی اجتماعی حرف بزنند. اما جامعهشناسی عموماً علم محافظهکاری است. ما بهسختی میتوانیم با این ایده وداع کنیم که دولت نماینده و تجلی منفعت عامه است. هرچقدر هم شاهدمثال بیاوریم که چنین نیست، یا لااقل دیگر اینطور نیست، عادت و تنبلی ذهن در مقابل واقعیت مقاومت میکند.
این جاافتاده که دولت بنا بر ذات تجلی منفعتعامه است و اگر منفعتعامه را نمایندگی نمیکند، آسیبی، اشکالی در کار است که باید رفعاش کرد. در ایران مثل همه کشورهای توسعهنیافته دیگر، دولت مدرن برای رفع عقبماندگی از جهان پیشرفته در غرب شکل گرفت و مشروعیتاش را از ادعای توسعه کسب میکرد اما این دوره نهتنها در ایران بهسر رسیده که دولت و توسعه، دیگر همپیوند نیستند.
مسئله دولت و حاکمیت دیگر این نیست که جمعیت را برای پیشبرد توسعه تربیت و بسیج کند. من به سال ۱۳۸۴ بههمیندلیل اشاره کردم. تا قبل از آن اصلاحات دوم خرداد را داشتیم که با همین ادعای توسعه توانست بخش مهمی از جامعه را جذب کند، اما بهنظر من ما از آن بهبعد از این وضعیت بهصورت برگشتناپذیری خارج شدهایم.
* به نظرتان «دولت»، عامدانه و آگاهانه این کار را کرده یا مجبور شده؟
بهنظرم مجبور شده و خیلی هم ککش نگزیده است.
* بهاحتمال زیاد، اجباری برای حفظ وضعیت موجود یا فرونپاشیدن...
بله. بهنظرم برای فرونپاشیدن. از داخل کشور که نگاه کنیم فقط نزاع بین اصلاحطلب و اصولگرا یا ساخت انتخابی قدرت و انتصابی شدن و غلبه دومی بر اولی را میبینیم. ممکن بود این نزاع طور دیگری پیش برود اما این نزاع را باید در بافت بزرگتری، در تحولات جهانی و منطقهای خواند. یکدستشدن ساخت قدرت به یکمعنا انطباق پیداکردن با این تحولات است.
غلبه یکی از تندترین اشکال سیاستهای نئولیبرالی یا بنیادگرایی بازار بههمراه سیاست منطقهای عمق استراتژیک، نتیجه این انطباق پیداکردن است. نباید فکر کنیم که سوگیری به شرق (روسیه و چین) در تضاد با انطباق با جهانیشدن نئولیبرال است. پیامد این انطباق نسبی شدن جایگاه جمعیت و سرزمین ملی است. سیستم خودش را متولی و مسئول یک اقلیت کوچک وفادار میداند، بقیه هم به حال خودشان رها میشوند.
البته در طول عمر نظام جمهوری اسلامی فکر میکنم همواره گروهی وجود داشتهاند که حتی دوست داشتهاند جمعیت ایران هفت، هشت میلیون نفر باشد؛ یکجوری این احساس را داشتهاند که این جماعت بهدرد پروژه آنها نمیخورد و به امت وفادار تبدیل نمیشود. حالا این تلقی، رادیکال شده و دستبالا را دارد. هفت، هشت میلیون خودش را پیدا کرده و با همانها زیست میکند، به بقیه هم گفته بروید هرکاری میخواهید بکنید. رئیسجمهوری همین چندروز پیش خیلی رک گفت که خودتان برای خودتان فکری بکنید.
* این موضوعی است که در فضای روشنفکری و جامعهشناسی ایران خیلی کم به آن پرداخته شده است.
بهنظرم فضای روشنفکری ما اگر حتی حاضر به مواجهشدن با واقعیت باشد، آن را چندان جدی نمیگیرد. با واقعیت آسیبشناسانه روبهرو میشود. همانطور که گفتم این تصور وجود دارد که ما در وضعیت استثنایی هستیم. چون از مسیر طبیعی توسعه و دموکراسی خارج شدیم، دچار این وضعیت هستیم.
تصور میشود اگر به این مسیر برگردیم، مشکلات حل میشود، رابطه دولت و جامعه از این حالت ناهنجار کنونی بیرون میآید؛ همان ایده قرارداد اجتماعی. اصلاً این آمادگی وجود ندارد ـ حتی در سطح منطقی ـ که تصور کنیم این وضعیت گذرا نیست و پایدار است؛ در این صورت باید از منافع و عقلانیتی که باعث تداوم وضعیت میشود، پرسش کرد؛ باید رابطه دولت و جامعه را از بنیاد مورد بازاندیشی قرار داد. شاید بشود گفت، بخشهای مهمی از جامعه براساس تجربه به وضعیت انکار رسیدهاند اما جریان روشنفکری همچنان در وضعیت پیشین درجا میزند.
بهجای جدیگرفتن واقعیت دولت و جامعه، مرتب در پی اصلاح یا تسخیر دولت است تا به وضع مردم کنار گذاشتهشده رسیدگی کند. اینجا مخاطب من در درجه اول، نیروی روشنفکری چپ است که بهجای تأمل نظری و مطالعه تجربی نیرویی که مدعی نمایندگی آن است، یعنی فرودستان یا آنچه امروز پریکاریات خوانده میشود، چشماش همواره به دولت است و حاضر به دیدن این واقعیت نیست که دولت خیلی وقت است دیگر آیندهای پیشروی این گروه بزرگ اجتماعی نمیگذارد.
* اینها یعنی دوری از آنچه در طول تاریخ چپ، پرولتاریا نامیده شده است...
بله. پرولتاریا، فرودستان. بههرحال اینها گروههای اجتماعیاند که چپ ادعای نمایندگیشان را دارد و خب آنها از یکطرف، بیش از بقیه در این مناسبات له میشوند. ازطرفدیگر با اتخاذ استراتژی بقا و مراقبت، تداومی را بهرغم دولت و سرمایه ممکن میکنند. این استراتژیها چیستند و چه پیامدهای سیاسی دارند؟ بهنظرم اینها سوالهای اصلی هستند که باید به آنها پرداخته شود. اما انگار تصوری وجود دارد که اگر به اینها بپردازیم، گریبان دولت را از مسئولیت اجتماعیاش رها کردهایم.
* بهنظرتان چرا چپ این را نمیپذیرد؟
نکتهای که گفتم، یک گرایش جهانی است در نیروی چپ و مختص ما نیست. اما اینجا بهطور خاص بروز میکند که شاید فقط مربوط به چپ نیست، بلکه کل فضای روشنفکری و سیاسی را شامل میشود. بهنوعی انگار در فضای اوهام بهسر میبریم. یعنی فضاییکه ارتباط با واقعیت قطع شده است. فکر میکنم همان تصور در وضعیت استثنا قرارداشتن، خیلی ربط دارد با این فضای اوهام. فکر میکنیم جهان ـ یعنی غرب ـ به سیاق سابق دارد جلو میرود و ما حتی دیگر تعقیباش نمیکنیم. اینطور، هم نسبت با واقعیت جهانی قطع میشود، هم با واقعیتی که در آن زندگی میکنیم.
* شما نظر مشابهی هم درباره نظام دانش در ایران دارید و بارها دربارهاش بحث کردهاید.
بله. درباره نظام دانش اجتماعی من بارها بحث کردم. اجازه بدهید الان فقط درباره آنهایی صحبت کنیم که دغدغه واقعیت و زندگی اجتماعی را دارند. من برداشتم این است که بیشتر آنها حاضر نیستند بپذیرند که جهان تغییر کرده است و ما ـ یعنی ایران ـ بیرون از این تغییرات نیستیم. یعنی هنوز آیندهای را تصور میکنند که خیلیوقت است سپریشده. شما اگر مدام درباره آیندهای که سپریشده فکر کنید، بهطور روزافزون نسبتتان با واقعیت قطع میشود.
مثلاً وقتی درباره آینده بحث میشود، اینها هنوز اروپای دههی ۱۹۷۰ را در ذهن دارند. یعنی وضعیت سرمایهداری فوردیستی، آنجاکه دولت رفاه وجود دارد و تحت نظارت این دولت توافقی بین کار و سرمایه بهنفع گسترش بازار داخلی و ادغام نیروی کار در فرآیند بازتولید و انباشت گسترده سرمایه وجود دارد و دموکراسی پارلمانی گسترده ممکن شده است.
وقتی درباره غرب حرف میزنیم، همه میدانیم که این مؤلفهها دیگر وجود ندارند؛ اما به محض اینکه درباره ایران حرف میزنیم این اروپا، این غرب سپریشده دوباره مبنای مقایسه و ترسیم آیندهای که باید به آن برسیم، قرار میگیرد. چرا آیندهای را تصور میکنیم که عملاً دیگر وجود ندارد؟ اگر شما اتوپیتان را بگذارید آینده سپریشده، دچار فضای اوهام میشوید و حاضر نیستید با واقعیت جلوی چشمتان مواجه شوید.
* شما در میان حرفهایتان گریزی به مسئله غزه زدید. موضوع فلسطین و غزه در دو سال اخیر یکی از مهمترین موضوعات در سطح جهانی بوده؛ در کشورهای مختلف مردم به خیابان آمدند و حمایت کردند. بهنظرتان چرا در ایران علاوه بر شکلنگرفتن چنین فضای خیابانیای، گفتمان غیردولتی اپوزیسیون خارجی و حتی داخلی روی این موضوع حساس نبود؟ نیروهای سیاسی چه نقشی در سوگیریهای بهنفع غزه میتوانستند داشته باشند؟
دیدن تصاویر غزه در دو سال گذشته بهخودی خود زجرآور است، بهخصوص زمانیکه فکر کنی هیچ توانی برای مقابله مؤثر با این فاجعه نداری. من از نوجوانی، مثل خیلی از همنسلانم با مسئله فلسطین، سیاسی شدم. اما با حکومتیشدن مسئله فلسطین، بیان همبستگی با فلسطین به غایت سخت شده است.
هربار باید هزاربار بالاوپایین کنی که در جای غلط قرار نگیری و از کلامت سوءاستفاده نشود. اینکه از موضع مستقل خودت برای دفاع از غزه به خیابان بروی که از این هم سختتر است و عملاً ناممکن. احساس و عقل در این وضعیت در مقابل هم قرار میگیرند. عقل و تأمل سیاسی در فضاییکه همهچیز بلافاصله ابزاری میشود، به آدم میگوید ضرر سکوت کمتر است.
* اینکه میگویید عقل یا تأمل سیاسی جلوی این ماجرا را میگیرد، یعنی بهنظرتان منطقی است که این اتفاق بیفتد؟
نه. من نمیگویم منطقی است.
* اما ناگزیریم که گاهی کنش مناسب نداشته باشیم؟
بله. بهصورت بخشی، ناگزیر میشویم. مرز کشیدن را هم خیلی از افراد امتحان کردند که آن هم سخت است؛ بعضی بیانیهها که در اینمدت نوشته شدند، مصداق این سختی است. نمیشود در این منطقه وسط اسلام سیاسی نشسته باشی، بعد مثل آنتیامپی که در آمریکا یا اروپا زندگی میکند، حرف بزنی. در جنگ ۱۲ روزه هم ما شاهد چیزی شبیه به این بودیم.
* پس از جنگ ۱۲روزه بحثهای زیادی درباره ناسیونالیسم ایرانی مطرح شد. ارزیابی شما از گرایشهای ناسیونالیستی در جامعه امروز ایران چیست؟
شاید دقیقتر باشد اگر بگوییم یک گرایش قدیمی در این سالها تحریک و تقویت شده، از طرف سلطنتطلبها، از طرف ایرانشهریها که حتماً سلطنتطلب نیستند و بهطورکلی از طرف ناسیونالیستها و حتی از طرف اسلامیستهای حاکم که حالا خیلی ابزاری و حسابگرانه سوار این ناسیونالیسم شدند که خودش را بهویژه در افغانستیزی از بالا نشان میدهد. از همان ابتدای تاریخ مدرن ما بهویژه از زمان شکلگیری دولت-ملت، ایدئولوژی ناسیونالیستی شکل میگیرد که عربستیز و ترکستیز است و به یک معنای فراختر ضدمنطقه است.
ما مشکل بنیادینی داریم و آن این است که ایرانیبودن نتوانسته خودش را در نسبت با منطقهای که در آن زندگی میکنیم ـ خاورمیانه ـ تعریف کند؛ ازایننظر بیشباهت نیستیم به اسرائیل و صهیونیسم. مثل آنها ما هم خودمان را با همسایههایمان همسرنوشت نمیبینیم. البته ما نیروهایی داشتهایم مثلاً در چپهای مارکسیست یا مذهبی در دهههای ۴۰ و ۵۰ که تحت تأثیر جهانسومگرایی آن دوره خودشان را با جنبشهای منطقه و فلسطین همسرنوشت میدیدند اما این گرایش، حاشیهای بوده است. گرایش غالب در ناسیونالیسم ایرانی این بوده که ما از بد حادثه افتادهایم در این منطقه، وگرنه جای ما اروپاست.
* بخش بزرگی از جامعه هم با آن همراهی میکنند.
آمار و ارقام ندارم، اما من هم همین را که شما میگویید، حس میکنم. نمیدانم ما در آینده با این فاجعه که بسیاری در آن دست داشتند ـ منظورم مردم است وگرنه تکلیف سیستم که روشن است ـ چطور میخواهیم زندگی کنیم. ما فقط به همشهریهای افغانتبارمان زخم نزدیم، به خود و وجدانمان هم زخم زدیم.
هنوز چون گرم است متوجهاش نمیشویم. این مسئلهای است که باید به موضوع نقد جدی و رادیکال خودمان تبدیل کنیم. چنین نقدی هنوز حتی شروع هم نشده. به نظرم بدون چنین نقدی، نقد دیگریسازی و دیگریستیزی که شامل بسیاری از گروههای جمعیتی در داخل هم میشود، ممکن نیست و اگر صورت گیرد هم عمق و جدیتی ندارد؛ بیشتر ادای دموکرات و روادار بودن درآوردن است.
آنچه در فضای عمومی و رسانهای شاهدش هستیم، عکس این مسیر است. ما با پرخاشگری همان ناسیونالیسم دیگرستیز روبهرو هستیم. البته فکر میکنم این پرخاشگری، اینکه بهعنوان «روشنفکر» به حکومت تذکر بدهی که چرا جلوی این را نمیگیری که یک عدهای دارند نوروز را جور دیگری جشن میگیرند و اینکه چرا اجازه میدهی در ادارههایت به زبانی جز زبان فارسی حرف بزنند، بیشتر نشانه پایان یک چیز است. کسیکه جایش محکم است، نیازی به پرخاش ندارد. نمیتوانم تصور کنم کسی مثل تقیزاده یا فروغی، چنین نامهای مینوشتند یا امضا میکردند.
* یعنی شما معتقدید ناسیونالیسم ایران در حال مردن است یا مرده و حالا دست به پرخاش میزند؟
من معتقدم، ناسیونالیسم ایرانی یک حالت زامبیوار پیدا کرده است. در حال زورزدن است. با کسانی سروکله میزند که بهنظرش ناسیونالیست نیستند، اما از آنطرف تا دری به تخته میخورد به همان متوسل میشود. به نظر در وضعیت عجیبوغریبی قرار گرفته است. شاید هم اینکه امروزه اینطور مورد اقبال است به این برگردد که تلقی و احساس غالب این است که رجعتی به یک ناسیونالیسم پرخاشگر و دیگرستیز صورت گرفته است.
«ایران دیگر هیچگاه به قبل از سال ۱۴۰۱ برنمیگردد»
* در صحبتهایمان چندبار به ۱۴۰۱ ارجاع دادیم. در بخش دوم گفتوگو میخواهم کمی دقیقتر دراینباره حرف بزنیم. در آنسال، اتفاقاتی مطرح بود که نشان از مقاومتهای روزمره داشت که کسانی مثل آصف بیات و سعید مدنی درباره آن موضوعاتی را مطرح کردند و از عبارتهایی مثل ناجنبش یا لحظه تاریخی حرف بهمیان آوردند. شما چه اسمی روی آن میگذارید؟ جنبش، ناجنبش، خیزش، یا چه؟
من ممکن است از همه این اصطلاحات استفاده کنم؛ البته نه ناجنبش. برای من اتفاقات آن سال و سالهای بعدش، یک «رخداد» است. رخداد بهمعنی وقوع امر نو، چیزیکه نمیتوان عِلّی توضیحاش داد اما این بهمعنی آن نیست که پیشینه ندارد. هر رخدادی یک شرایط امکان دارد، اما براساس شرایط امکان نمیتوان ظهورش را توضیح داد.درواقع آن اتفاقات شکافی در زمان ایجاد میکند؛ زمان را به ماقبل و مابعد تقسیم میکند و ما را وادار میکند که گذشته و تاریخ را نسبت به آن بازخوانی کنیم. اگر نگوییم از حوادث ۱۳۸۸، از دیماه ۱۳۹۶ بهنظر من در یک فضا یا بازه جنبشی قرار داریم. برای همین گفتم ناجنبش بهنظرم بسنده نیست اما فضای جنبشی در تضاد با «پیشروی آرام» نیست. اصولاً من قدری مشکل دارم با کاربرد مفاهیم در مباحث مربوط به تحولاتی که در دو دهه اخیر تجربه کردیم، ازجمله در گفتوگویی که به آن اشاره کردید.
مفاهیم طوری بهکار برده میشوند که انگار وقایع باید خودشان را با آنها تطبیق دهند، نه برعکس. مثلاً مفهوم انقلاب را در نظر بگیرید؛ انقلاب درنهایت جابهجایی قدرت سیاسی فهمیده میشود و حالا بحث میکنیم که آیا این خشونتآمیز اتفاق میافتد یا بدون کاربرد خشونت. این بهنظر من نسبتی دارد با بحثی که در قسمت اول گفتوگو داشتیم؛ یعنی مبنا قراردادن دوره تاریخیای که از نگاه من سپری شده، یعنی رویکردی که از دولت بهعنوان تجسم منفعت عامه و از رابطه میان دولت و جامعه براساس قرارداد اجتماعی حرکت میکند.
اگر ۱۴۰۱ را مبنا قرار دهیم، نه تعاریف از پیش معین را، آیا نمیتوانیم بگوییم که ما عمیقترین فرآیند انقلابی را در تاریخ معاصرمان تجربه کردیم و میکنیم؛ درواقع آیا نباید مفهوم انقلاب را از جابهجایی حکومت جدا کنیم؟ اینکه میگویم در یک فضا و بازه جنبشی قرار داریم، ربط به این دارد که دوره اصلاحات بهصورت برگشتناپذیر تمام شده؛ مسئله فقط شکست یک پروژه خاص سیاسی نیست.
شکست اصلاحات، نشانه پایان یک دوره تاریخی است که دولت و توسعه درعمل بهخصوص در ایدئولوژی همپیوند بودند؛ دولت مدرن از زمان شکلگیری مشروعیتاش را از ایده و پروژههای رفع عقبماندگی، پیشرفت و توسعه میگرفته. با شکست اصلاحات ما وارد مرحلهای شدیم که ایده توسعه به پایان رسیده و نسبت دولت با مردم و سرزمین بر همین اساس بهطور بنیادی تغییر کرده. به نظرم حرکتها و جنبش زنان در بیش از ۴۰ سال گذشته مثال خیلی خوبی برای نشاندادن این تغییر است.
ازیکطرف ما در تمام این مدت با رفتار زنانی روبهرو بودیم و هستیم که تلاش کردند فضاهایی که یا از دست دادند یا هرگز نداشتند، سانتیمتر به سانتیمتر پس بگیرند؛ در خانه، در مدرسه و دانشگاه، در محل کار و در خیابان. ازطرفدیگر، با یک جنبش مطالباتی-حقوقی و کموبیش سازمانیافته روبهرو بودیم که در دوره اصلاحات به اوج خود میرسد.
با شکست اصلاحات، حقطلبی زنان هرچه بیشتر خصلت حقوقی-مطالباتی خود را از دست داد و بازپسگیری فضا، وجه غالب شد که در ۱۴۰۱ به اوج خود رسید. اینجا شاید بتوانیم به عقب برگردیم و بگوییم منطقِ بخش مهمی از جنبشها در تاریخ مدرن ما از مشروطه بهبعد، همین بازپسگیری فضاست. یا متعادلتر بگویم، تاریخ مدرن را از منظر بازپسگیری بخوانیم و تحلیل کنیم.
* ولی از مشروطه بهبعد که نگاه میکنی، حداقل در نگاه اول، این بازپس گیری بهاندازه این سهسال عیان نبوده است؛ گویی میتوان به آن بهعنوان بزرگترین بازپسگیری اجتماعی نگاه کرد.
کاملاً درست است. اتفاقی از این جنس و با این بداعت، این امکان را به وجود میآورد تا تاریخ را براساس آن بازخوانی کنیم. مثلاً مارکس هم کاپیتال را در مواجهه با اتفاق تاریخی بزرگی که رخ داده است ـ یعنی شکلگیری سرمایهداری ـ مینویسد و گذشته را براساس آن بازخوانی میکند. در اهمیت تاریخی این سهسال هم شکی نیست و بقیه لحظات قبلی را میبرد زیر سایه خودش.
* یعنی به آن لحظات قبلی تکیه نمیکند؟
نه. سوار آن میشود اما این سوارشدن، اینطور نیست که اتفاقی تدریجی پیش آمده و حالا بر آن سوار شده است، به نظرم خودش انفجاری است که روی لحظات ماقبل خود، نور میاندازد.
* درباره لحظاتیکه قبل از انقلاب ۵۷ وجود داشته چه، مثل تلاشها برای حقرأی و تحصیل زنان. شما به آنها ارجاع برای پیشینه نمیدهید؟
ببینید من تلاشهای بعد انقلاب را هم از یکجنس نمیبینم. جنبش سازمانیافته زنان تا زمان اصلاحات مطالباتی ـ حقوقی است و از منطق اصلاحات چندان خارج نمیشود. میخواهد فشاری از پایین بیاورد تا بتوان در بالا، بر سر حقوق زنان در چارچوب موجود، چانهزنی کرد. در یکطرف با رفتاری در ساختار روبهروییم که در آن گرایش اشغال فضاها بیاندازه افراطی میشود. درمقابل، واکنشی داریم که در برابر آن تن میزند و برعکس تلاش میکند فضاها را پس بگیرد، اما تصرف آنچه ما معمولاً بهعنوان فضایعمومی از آن یاد میکنیم، ذاتی دولتمدرن است؛ آنطورکه در ایران شکل گرفت و مختص جامعه ما نیست.
میتوانیم برگردیم به عقب و بپرسیم تلاشها و جنبشهای زنان در قبل از انقلاب که اشاره کردید، در چه نسبتی قرار دارند با رسمیکردن فضا. آیا دارند سعی میکنند با پسزدن دولت، فضای عمومی را پس بگیرند یا خود نتیجه تصرف فضا هستند. طبعاً من دارم ایدهآل تیپیک دو سر افراطی طیف را میگویم. واقعیت معمولاً بینابین است.
* خب جاهایی مثل تلاش برای سوادآموزی در فضاهای آموزشی، فعالیت در موسیقی یا تئاتر در آنزمان، نشاندهنده این است که فضایعمومی برایشان دغدغه بوده است.
بله. بوده ولی به یکمعنا اینها فضاهایی هستند که پیشاپیش تنظیماش کرده بودند؛ یا فضاهایی که بازتنظیم شدند. گویی زنان میگویند ـ یا ناچار میشوند بگویند ـ من به استلزامات ساختار تن میدهم اما مرا به فضا راه بده. این بهنظرم بهلحاظ کیفیت، با ۱۴۰۱ متفاوت است.
* اینجا اما این را هم باید در نظر بگیریم که در همان زمان مشروطه، خواستهها توسط طبقه اشراف یا زنان الیت پیگیری میشده و در فضای عموماً روستایی آنزمان که شهرنشینی مثل حالا توسعه پیدا نکرده بود، این بازپسگیری فضا، برای عموم زنان دغدغه نبوده. اما از ۱۴۰۱ بهبعد، حتی در فضاهای روستایی هم این خواستهها پیگیری شد.
من میخواهم بگویم این خواستهها از طرف هر طیف از زنان که پیگیری میشده، چیزهایی را میپذیرفتند تا بتوانند به خواستهای برسند. گویی چیزی را میدهند تا بتوانند چیزی را بگیرند. اگر بخواهم با ارجاع به آثار افسانه نجمآبادی توضیح بدهم ـ البته آنطور که میفهمماش ت مدرنیته ما در فرآیند تغییر رادیکال نقشه جنسیت و نرمالیزاسیون رابطه دگرجنسی شکل میگیرد؛ بهصورت سلسلهمراتبی و مردسالارانه تعریف میشود مرد چیست، زن چیست؛ زن خوب کیست، مرد خوب کیست.
زن خوب و مرد خوب، فرزندان مام وطناند که باید هریک نقش خود را برای رفع عقبماندگی و ترقی کشور ایفا کنند که تجلیاش دولت مدرن در قالب رژیم تازهتاسیس پهلوی است. پس اگر سواد میآموزند، باید در خدمت قوام یابی دولت و تربیت ملت باشد. شما اگر به این استلزامات پاسخ دادید، میتوانید وارد فضای حکومت شوید. رابطه دولت و جامعه میتوانست صورت دیگری پیدا کند اگر انقلاب مشروطه شکست نمیخورد. بهخصوص اگر انقلاب مشروطه را آنطور که معمول است نخبهگرایانه نخوانیم، بلکه از منظر انجمنهای مشروطه تحلیل کنیم.
در قالب این انجمنها ما با شکلگیری فضای عمومی روبرو هستیم. به میانجی این انجمنها مردم فضای شهرها را با پس زدن حاکمان تسخیر میکنند. کامران سپهران در «تئاترکراسی در عصر مشروطه» ازجمله به وجه زنانه این بازپسگیری فضا اشاره میکند. ازایننظر شاید بتوانیم تحولات ۱۴۰۱ بهبعد را تکرار نامشابه انقلاب مشروطه از حیث بازپسگیری این فضاها بخوانیم.
* نقبی به گذشته زدیم، کمی درباره حال حاضر هم حرف زدیم. حالا اگر شما بخواهید چشماندازی از آینده بهدست دهید، فکر میکنید چقدر میتوان تحولات اخیر را عاملی برای تغییرات طولانیمدت، حداقل بهلحاظ اجتماعی و فرهنگی دانست؟ موانع سر راه چیست؟ هدفی بوده که دست یافته یا نیافته باشند؟
من از اول مشکلام با بیشتر تحلیلها درباره این تحولات، رویکرد غایتمحور آنهاست؛ اینکه مستقل از ویژگیها، هدفی ازپیشمعین تعریف میشود و حرکت نسبت به آن سنجیده میشود و بعد میپرسیم چقدر در خدمت رسیدن به آن هدف بوده است؟ رویکرد غایتمحور، ضرورتاً دولتمحور است، هرقدر هم از جامعه مدنی و ضرورت جامعهمحوری حرف بزند.
* این یک نگاه سنتی است، درست است؟
بله. عملاً یک نگاه سنتی است. ببینید ما ۱۰۰سال است برای داشتن دولتی دیگر، دورخیز کردهایم؛ ذهن متفکران را این موضوع اشغال کرده که مدام درباره دولتی که نشد، فکر میکنند و هرگز درباره دولتی که شد، فکر نمیکنند. خب این میان یک دولتی وجود دارد دیگر و بهصورت معینی بر مردم حکم میراند.
بهجای اینکه مدام بگوییم میخواهیم به چیزی برسیم که هنوز نیست، باید به خود زحمت بدهیم و بپرسیم این چیست که الان وجود دارد چه انتظاماتی دارد، چگونه حکمرانی میکند و چرا؟ بهنظرم میآید که تحولات اخیر، لااقل در گرایش غالباش در ماههای اوج، برخلاف این رویکرد، از یک واقعبینی رادیکال برخوردار بود و همچنان در لایههایی از آن هست. گویا براساس تجربه، دقیقاً میداند با چهچیزی مواجه است، حتی اگر نتواند به آن یک بیان مفهومی و سیاسی مصرح بدهد؛ ازاینروست که میگویم نمیتوان به وضعیت قبل از آنسال بازگشت. ولی ما اصلاً حوصله نداریم به اینها نگاه کنیم. (دنبال موضوعات دیگر هستیم)
* منظورتان از «ما»یی که حوصله نگاهکردن ندارد، متفکران هستند؟
بله. اغلب روشنفکران و بهاصطلاح عالمان علوم اجتماعی. شاید در دهههای ۴۰ و ۵۰، جامعهشناسان این حوصله را داشتند که به میدان بروند، به روستاها بروند و... و آن را به موضوع تبدیل کنند؛ آنهم نه براساس مفاهیم و نظریههای ازپیشمعین. این حوصله مدتهای مدیدی است ازبین رفته و اصلاً وجود ندارد؛ آن چیزی که به نظم آکادمیک برمیگردد. بعد از انقلابهای متعدد فرهنگی، واقعیت تجربی برای آکادمی جذابیتی ندارد و امکانی هم به استاد و دانشجوی علاقهمند برای مطالعه آن نمیدهد.
* این همان انتقادی است که شما اخیراً هم مطرح کردهاید؛ اینکه دانشگاه نمیتواند حرف از نظریه بزند درحالیکه اتفاقات زمان حال را درست نمیفهمد.
بله. همین نکته را مطرح کردم. البته نکات دیگری هم گفتم که دیگر تکرار نمیکنم. ما در دانشگاه در بهترین حالت، از نظریهها شابلونی میسازیم و میاندازیم روی واقعیت. خود واقعیت انگار موضوعیتی ندارد. در قسمت اول گفتوگویمان درباره این واقعیتها، تحولات در سطح جهانی و در سطح ملی، درباره همزمانی و نسبت اینها با هم صحبت کردیم. اینها برای دانشگاه موضوعیتی ندارند.
* درباره نظریهپردازی در دانشگاه حرف بهمیان آمد و البته انکار واقعیت در نظریهپردازی؛ میخواهم بدانم به نظر شما این انکار واقعیت در سهسال گذشته چقدر در دانشگاهها وجود داشته است، با وجود فعالیتها و برخوردهایی که با دانشگاه وجود داشته است؟ الان شما دانشگاه را عقبتر از جامعه ایران میدانید یا در مسیر آن؟
من چون در دانشگاه نیستم، نمیتوانم براساس مشاهده تجربی نظرم بدهم. اما چیزی را که از دور میبینم این است که فضای آکادمیک آنقدر از بالا و وزارتخانهای است که هرروز ظرفیتهای پیشیناش را بیشتر از دست میدهد؛ با انقلابهای فرهنگی متعددی که صورتگرفته، دانشگاهی شکلگرفته که مسئلهاش تولید دانش و علم نیست؛ یکی از مکانهایی است که به آن هفت، هشت میلیون جمعیت وفادار، فضایی برای دستیابی به ثروت و امتیازات میدهد.
* یعنی شما فکر میکنید فضا نامساعدتر از سال ۸۴ شده که ابتدای گفتوگو درباره آن صحبت کردیم؟
بله. قطعاً. اینکه چندنفر استاد اخراجی سابق را به دانشگاه برمیگردانند، در قاعده بازی تغییر ایجاد نمیکند. چون مکانیسمهای جذب از پیش تعیینشده و راهها برای کسانیکه با حضورشان شاید اینجا و آنجا فضای دیگری را ممکن کنند، چندان باز نیست. با اینحال فضای دیگری هم وجود دارد که فضای دانشجویی است؛ آنزمان هم که من دانشگاه بودم، همین حرفی را میزدم که الان میزنم.
اینکه با دانشجویی مواجه میشوی که پر از مسئله است در یک جامعه پر از مسئله و آنها را با خود به دانشگاه میآورد و دانشگاه را باچالش روبهرو میکند. بیرون دانشگاه هم آکادمی موازی را داریم که دانشجوی مطالبهگر و دنبال دانش، از آن استفاده میکند و چیزهایی با خودش میبرد. اینکه این دانشجویان با این داشتهها چه میکنند، نیاز به مطالعه تجربی دارد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
شرق / زینب رحیمی
از یک ماه گذشته تاکنون جنگلهای زاگرس و هیرکانی از فارس و ایلام تا مازندران، گیلان و گلستان و حتی سمنان و آذربایجان شرقی درگیر آتش هستند. در زمان نوشتن این گزارش جنگل هیرکانی در بخش سوادکوه طعمه حریق است و تلاشها برای خاموشکردن آتش جریان دارد.
عمدی و هدفمند؟
در روزهای گذشته بسیاری از مخاطبان این پرسش را مطرح کردند که آیا آتشسوزیهای سریالی اخیر در جنگلهای هیرکانی و زاگرس عمدی است؟ بهمن ایزدی مدیر کانون سبز فارس و از فعالان قدیمی محیط زیست از جمله کسانی است که آتشسوزی جنگلهای ایران را عمدی و هدفمند میداند.
او با تأکید بر اینکه آتشسوزی جنگلها از سال ۱۳۹۹ به بعد با الگوی جدیدی در حال رخدادن است، به «شرق» میگوید: «وقتی الگوی آتشزدنها را در شش سال گذشته نسبت به دوره قبل از آن بررسی میکنیم، متوجه میشویم که چنین آتشسوزیهایی را قبلا در هیرکانی و زاگرس نداشتیم. اگر مواردی از آتشسوزی هم رخ میداد، محدود بود و مردم سریع آن را مهار میکردند اما حالا شیوه آتشزدنها با گذشته فرق کرده است. چون بیشتر این آتشافروزیها در ارتفاعات و در فراز اکوتونها و بوممرزهای ما در حال وقوع است». او اینطور ادامه میدهد: «به نظر من اینکه برخی میگویند آتشسوزی کار چوپان، قاچاقچی چوب، ذغالگیر، خشخاشکار و حتی صاعقه است، ادعای دقیقی نیست. داستانها فراتر از این عوامل است. به نظر من سهم اینها شاید تنها یک درصد باشد».
آتشسوزیهای همزمان در ارتفاعات
این فعال محیط زیست معتقد است؛ آتشسوزیهای گسترده عمدی از سال ۹۹ در ایران شروع شده است و در توضیح این گزاره میگوید: «بارها دیدهایم که فعالان محیط زیست و داوطلبان مردمی، نقطهای از آتش را در زاگرس خاموش میکنند، اما بلافاصله بخش دیگری از فراز قله آتش میگیرد. بارها این اتفاق افتاده است که وقتی نیروها مشغول خاموشکردن آتش در بخشی از جنگل هستند، همزمان جای دیگری آتش میگیرد. اینها نشان میدهد که آتشافروزیها هدفمند و عمدی است».
برهمزدن نظام بارش و رطوبت
بهمن ایزدی، مدیر کانون سبز فارس با بیان اینکه آتشزدن مداوم زاگرس نظام رطوبتی را بر هم زده است، میگوید: «رویشگاههایی که در قسمت جنوب تا جنوب غرب زاگرس قرار دارند یعنی از استان فارس تا کهگیلویهوبویراحمد و بخشهایی از جنوب غرب استان چهارمحالوبختیاری و بخشهایی از شمال شرق خوزستان بوممرزهای بسیار مهم ما هستند و نقش حفاظتی در قبال بقیه بخشهای زاگرس دارند. اینها در برابر بادهای خشک و گرم سودانی و عربستانی مقاومت میکنند تا این هوا بیش از اندازه روی زیست پیکره زاگرس تسلط پیدا نکند. این جنگلها هوای گرم و خشک را تعدیل میکنند چون این بادهای گرم و خشک با هوای خنک و مرطوب شرق مدیترانه به ویژه در کردستان و آذربایجان غربی برخورد کرده و موجب ریزش باران میشود؛ اینها عملکرد طبیعی زاگرس است، اما آتشافروزی عمدی این نظام طبیعی را بر هم میزند».
بهمن ایزدی تأکید میکند: «زیستگاههای حساس در زاگرس را آتش میزنند تا این جنگلها را که جاذب هوای مرطوب و خنک هستند، از بین ببرند. اکوتونها را آتش میزنند تا این سپر حفاظتی زاگرس را در برابر هوای گرم و خشک سودانی نابود کنند تا هوای گرم و خشم بر این محدوده مسلط شود. طبیعتا این اتفاق موجب خلل در ایجاد جریانات هوایی و ریزش باران میشود».
او با اشاره به خشکشدن دریاچه ارومیه و دیگر تالابها و دریاچههای ایران میگوید: «این وضع موجب ابرگریزی میشود و طبیعتا در کنار آتشزدنهای عمدی جنگلها کاهش بارش را به همراه دارد. من و همکاران متخصص جغرافیدان و اکولوژیست در داخل و خارج ایران یک سال روی این موضوع مطالعه کردیم. به نظر من آتشزدن جنگلهای ایران به شکل هدفمند در حال انجام است».
الیت عمدا به آتش کشیده شد
درباره جنگل الیت مازندران که نزدیک به ۳۰ روز در آتش سوخت، شائبه عمدیبودن آتش بسیار جدی است. تاکنون سه گزاره مطرح شده؛ یکی اینکه الیت توسط شکارچی آتش زده شده است. دوم اینکه آتش این جنگل توسط حفاران و گنجیابان رخ داده و ایده سوم این است که کسانی به منظور تصرف اراضی و زمینخواری دست به آتشافروزی عمدی الیت زدند، اما حامد تیزرویان، فعال محیط زیست اهل مازندران، پای مافیای چوب را وسط میکشد. او هم بر عمدیبودن آتشسوزیهای اخیر جنگلها تأکید دارد.
این کنشگر به «شرق» میگوید: «درباره آتشسوزی الیت نمیتوانم نظر قطعی بدهم اما بسیاری از دوستانی که در جریان اطفای حریق جنگل الیت بودند، گفتند آتشسوزی انسانی و عمدی بوده است، اما درباره آتشسوزی سوادکوه، به دلیل پراکندگی عجیب محدودههای آتشگرفته به نظر میرسید فردی در جنگل سوادکوه با بنزین یا نفت بخشهای مختلف جنگل را آتش زده بود. تکههای مختلف در بخشهای متعدد جنگل سوادکوه که هیج اتصالی به هم نداشتند، همزمان آتش گرفتند. اگر این آتشها به هم وصل بودند، میتوانستیم بگوییم که یک نقطه آتش گرفته و بعد امتداد پیدا کرده است، اما سه، چهار بخش مختلف جنگل سوادکوه به یک شکل آتش گرفت و واضح بود که عمدی است».
مافیای چوب؛ پشت پرده آتشسوزی؟
تیزرویان که عکاس حیات وحش هم هست و انتقادات فراوانی هم به مدیریت دارد، با تأکید بر اینکه شاید آتشسوزی کار مافیای بهرهبرداری چوب است، میگوید: «در بحبوحه آتشسوزی جنگل الیت، رئیس سازمان منابع طبیعی استان مازندران، نماینده شهر ساری و رئیس پلیس امنیت استان مازندران را به الیت برده و به آنها اطلاعات نادرست داده و ادعا کرده بود که چون فعالان محیط زیست اجازه برداشت درختان شکسته و افتاده را نمیدهند، جنگل الیت سوخته و آتشسوزی گسترش یافته است».
به گفته او، آتشسوزی الیت هیچ ربطی به برداشت کردن یا نکردن درختان شکسته و افتاده ندارد، اما مدیر منابع طبیعی استان مازندران و سایر مدیران دولتی سعی دارند از جنگل الیت سوءاستفاده کرده و با دادن اطلاعات غلط به دادستان و نمایندههای مجلس، طرح برداشت درختان شکسته و افتاده را اجرا کرده و جنگل هیرکانی را زیر بهرهبرداری ببرند.
احتمال برداشت چوب از هیرکانی
مهرداد خزایی، مدیر کل منابع طبیعی استان مازندران پیشتر در گفتوگو با «شرق» ادعا کرده بود که آتشسوزی الیت به دلیل درختان شکسته و افتاده گسترش یافته است، در حالی که داوطلبان مردمی و اهالی بومی الیت دیرکرد مدیران دولتی در شروع عملیات اطفای حریق و نرسیدن بهموقع و سریع بالگرد و امکانات را دلیل گسترش آتشسوزی الیت میدانند.
از سوی دیگر عالیشاه، دادستان مرکز استان مازندران هم دوم آذرماه امسال در بحبوجه آتشسوزی الیت، حریق این جنگل را به درختان شکسته و افتاده ربط داده و گفته بود: «وجود درختهای شکسته در جنگل به افزایش دامنه آتشسوزیها افزود. متأسفانه در گذشته قانونی تصویب شده که نباید درختهای شکسته از منطقه جنگلی خارج شوند و از سوی دیگر درختهای خشک نیز قطع نمیشوند. البته در برنامه هفتم این اجازه داده شده، اما متأسفانه منابع طبیعی در این بخش سهلانگاری داشته و درختها را خارج نکرده است».
بسیاری از فعالان و کارشناسان محیط زیست طی روزهای گذشته، این اظهار نظر مدیران دولتی را چراغ سبزی برای شروع اجرای طرح برداشت درختان شکسته و افتاده از جنگل هیرکانی دانستند و با ابراز مخالفت با اجرای این طرح، نسبت به قاچاق درختان هیرکانی هشدار دادند.
به ضرر هیرکانی به نفع بهرهبرداران چوب
تیزرویان ادامه میدهد: «شاید آتشسوزی جنگل الیت توسط شکارچی متخلف ایجاد شده باشد اما به هر حال مدیران دولتی سعی دارند از آب گلآلود ماهی بگیرند تا به ضرر هیرکانی و به نفع خود عمل کنند. این رفتار همه را به شک میاندازد که نکند آتشسوزیها برنامهریزیشده باشد. باید بدانیم، منطقه الیت هیچوقت برای بهرهبرداری چوب استفاده نشده و اصلا قابل بهرهبرداری نیست، چون الیت جنگل بسیار پرشیبی است و برای بهرهبرداری بهصرفه نیست».
او با بیان اینکه شاید مافیای بهرهبرداری چوب پشت آتشسوزیها هستند، میگوید: «شاید مافیای بهرهبرداری چوبهای جنگلی عامل مستقیم آتشافروزی نباشند. شاید آنها تنها دارند از موقعیت پیشآمده سوءاستفاده میکنند تا به مقاصد خود یعنی اجرای طرح برداشت درختان شکسته و افتاده هیرکانی برسند. به هر حال باید به آتشسوزیهای پیوسته و متعدد و همزمان در هیرکانی شک کنیم».
مدیران سهلانگار و مسامحهگر
در بخش دیگر گفتوگو، «بهمن ایزدی»، این فعال محیط زیست که سالها در زمینه اطفای حریق در زاگرس فعالیت کرده است، میگوید: «آتشسوزیهای عمدی را نباید گردن شکارچی، چوپان، گردشگر و... بیندازیم. سهم آتشسوزیهایی که این افراد موجب میشوند، شاید به یک درصد هم نرسد. ضمن اینکه گردشگران اغلب در کوهپایهها هستند اما آتشزدنها از فراز ارتفاعات شروع میشود». او با اشاره به سهلانگاری دستگاههای دولتی در جریان خاموشکردن آتش و حتی شناسایی آتشافروزان میگوید: «دستگاههای دولتی و قضائی اصلا نمیخواهند قضیه عمدیبودن آتشافروزیها را باور کنند. برای همین سالهاست که ما فریاد میزنیم، ما در زمان آتشسوزی، پای آتش رفته و آن را مهار میکنیم، اما شما مسئولان خود را موظف کنید که عاملان و آمران آتشسوزی را پیدا کنید. متأسفانه آنها بیخیال هستند و مسامحه میکنند».
مدیران هر بار شوکه میشوند!
ایزدی با بیان اینکه سازمانهای دولتی در زمان وقوع آتشسوزی ساعت طلایی اطفای حریق را از دست میدهند، ادامه میدهد: «اگر سازمانهای دولتی پای کار بودند طی سالهای گذشته حداقل میتوانستند نیروهای انسانی را آموزش داده، آنها را برای مقابله با حریق سازماندهی کرده و تجهیزات لازم را فراهم کنند. هنوز آتشسوزی برای مسئولان تازگی دارد و انگار نه انگار که ایران سالهاست با این پدیده روبهروست. متأسفانه بعد از گسترش آتشسوزی، با فراخوان داوطلبان مردمی را برای خاموشکردن آتش جمع کرده و خود صحنه را ترک میکنند و برای اینکه عریضه خالی نباشد تعدادی نیروی محیط زیست و منابع طبیعی هم پای آتش میفرستند تا دهانها را در برابر انتقاد ببندند اما در بسیاری از آتشسوزیها دیدهایم که حضور گارد منابع طبیعی و محیط زیست خیلی اثربخش نبوده است».
ایزدی با تأکید بر اینکه نباید درباره آتشسوزیهای ایران سادهانگاری کنیم، میگوید: «هیرکانی به دلیل بالابودن رطوبت هوا حتی در بهار هم کمتر دچار آتشسوزی میشود اما چرا حالا در پاییز دچار حریق وسیع در نقاط مختلف شده است؟ پس مشخص است که آتشافروزان چطور دارند عمل میکنند مخصوصا حالا که فصل ریزش برگهاست و این برگهای خشک مثل انبار باروت عمل میکند. آتشزدن جنگلها بحران و موضوع جدی ایران است، جدیتر از آن انفعال بخشهای دولتی برای مقابله با بحران آتشزدنهاست».
او با اشاره به اینکه طی چند روز گذشته شش نقطه از زاگرس در استان فارس دچار حریق شده است، تأکید میکند: «این درختان و رویشگاهها و حتی عرصههای مرتعی ما وظیفه آبخوانداری و تولید اکسیژن را برعهده دارند، وقتی جنگل بسوزد اول اینکه نظام رطوبت بر هم میخورد. دوم اینکه نظام آبخوانداری و تغذیه سفرههای آب زیرزمینی نابود میشود. سوم اینکه این روال باعث افزایش سیلابها و تخریب ناشی از نابودی جنگل و فرسایش خاک میشود».
آتشافروزی با ریزپرنده از راه دور
چند روز پیش همزمان با آتشگرفتن جنگل ابر در شاهرود استان سمنان، مهدی لهردی، فرمانده یگان حفاظت محیط زیست این استان هم در گفتوگو با «شرق» با تأکید بر عمدیبودن آتشسوزی اخیر جنگل ابر، این احتمال را مطرح کرد که شاید آتشسوزی جنگل ابر از طریق ریزپرنده و پهپاد صورت گرفته است. این مقام مسئول در سازمان محیط زیست بر این موضوع تأکید داشت؛ جایی از جنگل ابر آتش گرفته که گردشگر به آنجا نمیرود و بعید است کار شکارچی هم باشد.
در همین زمینه با محمدحسین حسنزاده، مدیر کل حفاظت محیط زیست استان آذربایجان شرقی هم درباره آتشسوزی اخیر جنگلهای ارسباران در محدوده روستای نمنق جلفا صحبت کردیم. او هم با تأکید بر عمدیبودن آتش نمنق در محدوده منطقه حفاظتشده دیزمار، درباره عامل آتشسوزی میگوید: «فعلا سناریوی عامل انسانی پررنگتر است اما به نظرم به دلیل تعدد و گستردگی آتش و صعبالعبور بودن محدودههای دچار حریق و همزمانشدن چند آتشسوزی در چند منطقه مختلف کشور باید دستگاههای مرتبط، با حساسیت بیشتر به آن رسیدگی و دلیل آتش را بررسی کنند».
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
دن پلشوک / خبرگزاری رویترز / ۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
آندری یرماک، رئیس دفتر قدرتمند ولادیمیر زلنسکی، رئیس جمهور اوکراین و متحد نزدیک او که ریاست تیم مذاکرهکننده اوکراین در مذاکرات صلح تحت حمایت آمریکا را بر عهده داشت، روز جمعه، ساعاتی پس از تفتیش خانهاش توسط ماموران مبارزه با فساد، استعفا داد.
تحقیقات گسترده در مورد فساد در سطوح بالا، در زمانی که اوکراین برای بقای خود با روسیه میجنگد، خشم عمومی را برانگیخته و رهبری آن را در حالی که واشنگتن فشار بر کیف را برای دستیابی به توافق افزایش میدهد، به بحران کشانده است.
یرماک رهبری تلاش اوکراین برای مقابله با شرایط پیشنهادی ایالات متحده را بر عهده داشت که بسیاری از خواستههای ارضی و امنیتی مسکو را برآورده میکرد. زلنسکی گفت که روز شنبه جایگزینی را در نظر خواهد گرفت. زلنسکی روز جمعه در یک سخنرانی ویدیویی با دعوت به اتحاد بیشتر گفت: «روسیه مشتاق است که اوکراین اشتباه کند. ما هیچ اشتباهی نخواهیم کرد.»
«کار ما ادامه دارد. مبارزه ما ادامه دارد.»
دلال اصلی قدرت در کیف
یرماک از دوران ریاست جمهوری زلنسکی به عنوان یک کمدین تلویزیونی، دوست نزدیک او بوده و به هدایت کمپین انتخاباتی موفق او در سال ۲۰۱۹ کمک کرده است.
از آن زمان، این مرد ۵۴ ساله خود را به عنوان یک تصمیمگیرنده اصلی معرفی کرده و به عنوان یک مشاور غیرمنتخب با قدرتی بیش از حد، انتقاداتی را در داخل و خارج از کشور به خود جلب کرده است.
یرماک تأیید کرده بود که آپارتمانش مورد بازرسی قرار گرفته و گفته بود که همکاری میکند. «دفتر ملی مبارزه با فساد» و «دفتر دادستانی ویژه مبارزه با فساد» مشخص نکردند که این بازرسیها به کدام تحقیقات مرتبط هستند.
این دو سازمان در ماه جاری از تحقیقات گستردهای در مورد یک طرح رشوه ۱۰۰ میلیون دلاری ادعایی در شرکت انرژی اتمی دولتی که گفته میشود مقامات ارشد سابق و شریک تجاری سابق زلنسکی در آن دخیل بودهاند، پرده برداشتند.
یرماک به عنوان مظنون معرفی نشد، اما فعالان، قانونگذاران مخالف و حتی برخی از اعضای حزب خدمتگزار مردم، متعلق به زلنسکی، خواستار برکناری او شده بودند و گفته بودند که حضور او قدرت چانهزنی اوکراین را به خطر میاندازد.
میکیتا پوتورایف، یکی از قانونگذاران این حزب که خواستار بازنگری در دفتر ریاست جمهوری و دولت شده بود، گفت که استعفای یرماک در لحظهای خطرناک اما ضروری صورت گرفت.
وی گفت: “خطرات احتمالی باقی ماندن آندری یرماک در سمت خود از این خطرات بیشتر بود.”
مذاکرات صلح سخت با آمریکا در پیش است
تلاش آمریکا برای دستیابی به توافق در حالی صورت میگیرد که روسیه در چندین بخش از خط مقدم گسترده، جایی که از زمان اعزام نیروهایش به اوکراین در سال ۲۰۲۲، عمدتاً به آرامی و با هزینه جانی زیاد پیشرفت کرده است، به شدت پیشروی میکند.
مسکو میگوید نیروهایش در آستانه تصرف شهر شرقی پوکروفسک هستند که بزرگترین دستاورد آنها در تقریباً دو سال گذشته خواهد بود.
روز پنجشنبه، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور، گفت که یک طرح ۲۸ مادهای آمریکا که هفته گذشته فاش شد، میتواند “مبنای توافقات آینده” باشد. اما او خواستار آن شد که کیف قبل از توقف جنگ مسکو، برخی از سرزمینهای استراتژیک شرقی را که روسیه ادعای مالکیت آنها را دارد، واگذار کند.
نشان دادن پیشرفت در مبارزه با فساد همچنین عنصر اصلی تلاش کیف برای عضویت در اتحادیه اروپا است که مقامات اوکراینی آن را برای خروج از مدار روسیه حیاتی میدانند.
دو آژانس مبارزه با فساد در طول تهاجم روسیه، مبارزات خود را تشدید کردهاند، اما گفتهاند که با فشار منافع شخصی روبرو هستند.
زلنسکی ژوئیه گذشته برای مدت کوتاهی استقلال خود را پس گرفت، اما پس از اعتراض عمومی و انتقاد شرکای خارجی، مسیر خود را تغییر داد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
ژنرال عاصم منیر، دونالد ترامپ و شهباز شریف
فارن افرز / ۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
در ۲۹ سپتامبر، دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، در کاخ سفید در کنار بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، ایستاد و از طرح جامع ۲۰ مادهای برای پایان دادن به جنگ غزه رونمایی کرد. در میانه تشریح این طرح، ترامپ مکثی کرد تا نام دو رهبر را که به گفته او از این پیشنهاد حمایت میکنند، ذکر کند: شهباز شریف، نخست وزیر پاکستان، و فیلد مارشال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان.
این لحظه کوتاهی بود اما با این وجود، لحظهای مهم بود. اشاره آنها نه تنها نشان دهنده قدردانی جدید ترامپ از پاکستان، بلکه نشان دهنده چشمانداز سیاسی این کشور نیز بود. رئیس جمهور آمریکا در یک کلام، نخستوزیر غیرنظامی پاکستان و قدرتمندترین ژنرال آن را در جایگاهی برابر قرار داد ـــ اذعان آشکار به این واقعیت که حتی با وجود اینکه شریف به طور اسمی کشور را اداره میکند، قدرت واقعی در دست منیر است.
از زمان استقلال پاکستان در سال ۱۹۴۷، این کشور بین حکومتهای غیرنظامی و نظامی در نوسان بوده است. آخرین کودتا در سال ۱۹۹۹ رخ داد، زمانی که پرویز مشرف، فرمانده ارتش، نواز شریف، نخست وزیر وقت (برادر شهباز) را برکنار کرد. پاکستان در سال ۲۰۰۸ به حکومت غیرنظامی بازگشت و از آن زمان تاکنون، سلسلهای از دولتهای غیرنظامی کشور را اداره کردهاند که با استقلال واقعی از ارتش فعالیت میکنند و قادر به تعیین بخشهایی از دستور کار داخلی کشور و برگزاری انتخابات آزاد هستند.
دیگر اینطور نیست. بدون هیچ کودتای آشکاری، ژنرالها اکنون حکومت میکنند و غیرنظامیان به عنوان ویترین عمل میکنند.
آن را مدل منیر بنامید: کنترل نظامی در پوسته یک سیستم دموکراتیک. این شدیدترین بازسازی دولت پاکستان از زمان پایان حکومت مستقیم نظامی در سال ۲۰۰۸ است. در این سیستم، ارتش دیگر از سایهها سررشته امور را در دست ندارد. ارتش در کنار نهادهای غیرنظامی و در انظار عمومی کامل حکومت میکند ـــ سیاستگذاری، هدایت دیپلماسی و هدایت اقتصاد ـــ در حالی که تسلط سنتی خود بر امور امنیتی و اطلاعاتی را حفظ میکند. این تثبیت اقتدار اکنون از عمل به قانون تبدیل شده است. در ماه نوامبر، پارلمان تغییر قانون اساسی را تصویب کرد که منیر را به ریاست تمام شاخههای ارتش ارتقا میدهد. همچنین به او مصونیت قانونی مادامالعمر و یک دوره پنج ساله قابل تمدید لعطا میکند که عملاً یک ساختار فرماندهی گسترده را پیرامون فرمانده ارتش رسمیت میبخشد و به این معنی است که او میتواند تا ۱۰ سال در این سمت خدمت کند.
خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، در مصاحبهای در اوایل امسال صریحاً به من گفت: نظام سیاسی اکنون یک نظام ترکیبی است که در آن ارتش و دولت غیرنظامی «مالکیت مشترک ساختار قدرت» را دارند. او بدون عذرخواهی افزود: «به نظر من، این ترتیب ترکیبی معجزه میکند.»
حامیان فرمانده ارتش قطعاً به «شگفتیهای» سال گذشته اشاره خواهند کرد. تحت نظارت منیر، پاکستان وامهای جدید صندوق بینالمللی پول را دریافت کرد، کانالهای دیپلماتیک با ایالات متحده را احیا کرد و خطوط تعامل سطح بالا با عربستان سعودی، امارات متحده عربی و چین را گشود که تعهدات سرمایهگذاری جدیدی را ایجاد کرده است. شورای ویژه تسهیل سرمایهگذاری به رهبری ارتش به ابزار اصلی دولت برای جذب سریع سرمایهگذاری خارجی، به ویژه در انرژی، کشاورزی و معدن تبدیل شده است. از نظر حامیان آن، این مدل حکومتداری متمرکزتر و وابسته به ارتش، انسجام را به دولتی که مدتها درگیر نوسانات سیاسی و فلج بوروکراتیک بود، بازگردانده است.
اما با توجه به اینکه ارتش اکنون عملاً در رأس امور قرار دارد، ژنرالها نیز جایی برای پنهان شدن ندارند. آنها نه تنها مسئول موفقیتهای کشور، بلکه مسئول شکستهای آن نیز خواهند بود.
بلعیدن دولت
در آوریل ۲۰۲۲، عمران خان، نخستوزیر وقت، با رأی عدم اعتماد پارلمان برکنار شد. در آن زمان، کمتر کسی شک داشت که ارتش در سقوط او نقش داشته باشد. دولتی که پس از آن به رهبری شهباز شریف روی کار آمد، کاملاً به حمایت ارتش متکی بود و اقتدار آن توسط ژنرالها تضمین میشد. ارتش سختترین مشکلات کشور ـــ تثبیت اقتصاد در حال فروپاشی، کنترل ناآرامیهای سیاسی، نظارت بر عملیات ضد تروریسم و هدایت روابط خارجی حساس ـــ را مدیریت میکرد، در حالی که غیرنظامیان ظاهر حکومت پارلمانی را به نمایش میگذاشتند.
این پویایی با انتخابات فوریه ۲۰۲۴ تأیید شد. حزب عمران خان که توسط نهاد ناظر انتخابات ممنوع شده بود، تنها با معرفی نامزدهای خود به عنوان مستقل میتوانست در انتخابات شرکت کند. این حزب همچنان بیشتر کرسیها را تصاحب کرد، اما نتوانست اکثریت [کافی برای تشکیل دولت] را به دست آورد. حزب مسلم لیگ شهباز شریف، به کمک ائتلافی شکننده که با رقیب دیرینهاش، حزب مردم پاکستان، و چندین حزب کوچکتر به هم پیوسته بود، به قدرت بازگشت. اگرچه دولت جدید میتوانست از این محاسبات در مجلس ملی مشروعیت بگیرد، اما به همان اندازه نیز به حمایت ارتش متکی بود. ارتش با کنترل نهادهای امنیتی کلیدی، تأثیرگذاری بر نتایج قضایی و اداری و میانجیگری بین احزاب رقیب، چشمانداز سیاسی را شکل میدهد. این اهرم به ارتش اجازه میدهد تا تصمیم بگیرد کدام ائتلافهای غیرنظامی میتوانند قدرت را به دست بگیرند و تا چه حد میتوانند حکومت کنند.
مردم غیرنظامی این مسیر را دنبال کردند زیرا، همانطور که یکی از وزرای کابینه شریف در سال ۲۰۲۳ به من گفت، “ما میدانیم که بدون ارتش نمیتوانیم از شر عمران خان خلاص شویم.” عمران خان در آگوست ۲۰۲۳ پس از محکومیت به دلیل عدم افشای درآمد حاصل از فروش هدایای دولتی که در زمان تصدی خود دریافت کرده بود، دستگیر شد، که طبق قانون پاکستان الزامی است. او از آن زمان در زندان مانده است. با وجود حبس، او هنوز هم با اختلاف زیادی محبوبترین سیاستمدار کشور است. وزیر اظهار داشت که مقابله با او، نبردی نیست که غیرنظامیان بتوانند به تنهایی در آن پیروز شوند. کنترل ارتش بر دستگاه امنیتی، سرویسهای اطلاعاتی و نهادهای کلیدی دولتی به آن این توانایی را داد که جنبش سیاسی خان را مهار کند، فضای سازمانی حزب او را تضعیف کند و زمینه سیاسی را به شیوههایی که غیرنظامیان نمیتوانستند، شکل دهد. یک اتحاد تاکتیکی بین مخالفان خان و ژنرالها به یک انتقال ساختاری قدرت تبدیل شد.
دو سال بعد، خان هنوز پشت میلههای زندان است، تا حد زیادی از دید عموم پنهان است و درگیر مراحل قانونی است که تعداد کمی از پاکستانیها آن را عادلانه میدانند. منطق اولیه برای برکناری خان در سال ۲۰۲۲ و تثبیت یک سیستم سیاسی بحرانزده، فروکش کرده است. اما اقتداری که در آن لحظه ضعف غیرنظامیان، به ارتش واگذار شده بود، بازیابی نشده است. فقط گسترش یافته است. آنچه با یک مرد آغاز شد، با بلعیدن دولت به پایان رسید.
تابستان فیلد مارشال
لحظه کاتالیزوری در ماه مه ۲۰۲۵، در جریان یک جنگ کوتاه اما شدید با هند پس از یک حمله تروریستی در کشمیر تحت کنترل هند که دهلی نو اسلامآباد را مقصر آن میدانست، فرا رسید. پس از چند روز جنگ، هر دو طرف عقبنشینی کردند و اسلحهها خاموش شدند. پاکستان ادعای پیروزی کرد و مردم پاکستان تا حد زیادی آن را اینگونه درک کردند؛ هند و مردم آن نیز همین کار را کردند. دیپلماسی پشت آتشبس، مهمتر از روایتهای رقیب میدان جنگ بود: مشخص شد که ایالات متحده مستقیماً با منیر همکاری کرده و عملاً نخستوزیر و کابینهاش را به حاشیه رانده تا به جنگ پایان دهد. یک حقیقت قدیمی، مبنی بر اینکه تصمیم نهایی در مورد جنگ و صلح در دست ژنرالهای پاکستان است، به یک واقعیت آشکار تبدیل شد که برای پاکستانیها و خارجیها به طور یکسان قابل مشاهده بود.
ماههای بعدی، آن را به یک اصل حاکم تبدیل کرد. در ماه ژوئن، ترامپ بدون حضور رهبران غیرنظامی در کاخ سفید میزبان منیر بود، این اولین باری بود که یک رئیس جمهور ایالات متحده، فرمانده ارتش پاکستان را به تنهایی در حالی که یک دولت منتخب در حال تشکیل بود، به حضور میپذیرفت. طبق روایت خود ارتش، دستور کار این جلسه فراتر از امنیت بود و شامل بحثهایی در مورد تجارت، انرژی، فناوری، ارزهای دیجیتال و مواد معدنی کمیاب میشد. یعنی آنچه زمانی متعلق به وزارتخانههای غیرنظامی بود، اکنون مستقیماً روی میز ژنرال قرار داشت.
تا اواخر تابستان، یک دیپلماسی اقتصادی جدید به رهبری منیر در جریان بود. در ماه ژوئیه، مقامات پاکستانی از یک چارچوب تعرفه متقابل با ایالات متحده خبر دادند، به طوری که پاکستان یکی از پایینترین نرخهای تعرفه ایالات متحده در منطقه، ۱۹ درصد، را دریافت کرد. پاکستان همچنین مذاکرات رسمی با ایالات متحده در مورد پروژههای ارزهای دیجیتال، معدن و انرژی را آغاز کرد.
هر یک از این پروندهها اکنون از طریق «شورای ویژه تسهیل سرمایهگذاری» (SIFC)، یک نهاد ترکیبی مدنی-نظامی که در سال ۲۰۲۳ برای متمرکز کردن نظارت بر سرمایهگذاری خارجی و صنایع استراتژیک ایجاد شد، در جریان است. اگرچه ریاست این کمیسیون بر عهده نخستوزیر است، اما فرمانده ارتش عضو بالاترین نهاد تصمیمگیری «شورای ویژه تسهیل سرمایهگذاری»، کمیته عالی، است و یک ژنرال شاغل هماهنگکننده ملی آن است. از طریق این کانال جدید بود که معاملات برجسته شروع به تحقق کردند. به عنوان مثال، در ۸ سپتامبر، «سازمان کارهای مرزی پاکستان»، یک مجموعه تجاری تحت مدیریت ارتش، قراردادی ۵۰۰ میلیون دلاری با شرکت فلزات استراتژیک ایالات متحده مستقر در میسوری برای صادرات عناصر خاکی کمیاب امضا کرد، قراردادی که به طور گسترده در اسلامآباد به این صورت درک میشود که منیر شخصاً بر آن نظارت داشته است.
سپس دیدار دیگری در دفتر بیضی شکل کاخ سفید رقم خورد. در تاریخ ۲۶ سپتامبر، منیر بار دیگر به واشنگتن بازگشت؛ این بار همراه با شریف برای یک نشست مشترک در کاخ سفید. این دومین دیدار منیر با ترامپ ظرف چند ماه بود. تصویری که بیش از همه در فضای مجازی دست به دست شد، ارتشبد پاکستان را نشان میداد که سینیای از مواد معدنی و سنگهای کمیاب پاکستان را به ترامپِ مشتاق ارائه میکند. وسیلهای تبلیغاتی، بله؛ اما در عین حال بیانیهای سیاسی. در دیپلماسی جدید پاکستان، ارتش نقش ضامن، مذاکرهکننده و نهاییکننده توافقات را ایفا میکند.
این صحنه در مقایسه با گذشتهای نهچندان دور آموزنده است. زمانی که عمران خان در سال ۲۰۱۹ به کاخ سفید رفت، فرمانده وقت ارتش، ژنرال قمر جاوید باجوا، در لباس نظامی او را همراهی میکرد اما در پسزمینه باقی میماند و تنها به ندرت در عکسهای رسمی دیده میشد. در سال ۲۰۲۵، منیر دیگر در اتاق بهعنوان مراقب خاموش حضور نداشت؛ او در مرکز توجه بهعنوان معمار مشترک سیاست ظاهر شد ــ دقیقاً همانگونه که از مقامات نظامی در سیستمی انتظار میرود که دیگر تظاهر نمیکند قدرت در کجا قرار دارد.
سه روز پس از نشست کاخ سفید، ترامپ در جریان معرفی طرح خود برای غزه، هم شریف و هم منیر را نام برد. این اشاره برای اسلامآباد خوشایند بود. به نظر میرسید از چرخش ژئوپلیتیک دولت پاکستان حمایت میکند؛ تلاشی برای معرفی خود بهعنوان شریک قابل پیشبینی ایالات متحده در زمانی که واشنگتن در حال بازنگری در محاسبات خود در جنوب آسیا و خاورمیانه است. در لحظهای که روابط آمریکا و هند دستخوش تغییر است، اسلامآباد میتواند پیوندهای دیرینه خود با پادشاهیهای خلیج فارس و جایگاه منحصر بهفردش بهعنوان تنها کشور مسلمانِ دارای سلاح هستهای را عرضه کند؛ ترکیبی که میتواند به واشنگتن در مدیریت بحرانهای منطقهای، حفظ نفوذ دیپلماتیک در خلیج فارس و نگهداشتن کانالهای ارتباطی با بازیگرانی که بهطور مستقیم قابل نفوذ نیستند، یاری رساند. در نتیجه، ایالات متحده اکنون پاکستان را مفیدتر از سالهای گذشته میبیند؛ تغییری در واشنگتن که حضور ارتش در خط مقدم دیپلماسی و معاملهگری پاکستان را توجیه میکند.
این تغییر بیش از آنکه گسستی کامل با گذشته باشد، بازتولید الگویی آشنا برای عصری جدید است. رؤسای جمهور آمریکا مدتهاست که در مواقع نیاز به سرعت عمل، ترجیح دادهاند با رهبران قدرتمند پاکستان کار کنند: ایوب خان در دهه ۱۹۶۰، زمانی که واشنگتن به دنبال شرکای قابل اعتماد در جنگ سرد در آسیا بود؛ ضیاءالحق در دهه ۱۹۸۰، در جریان جهاد ضدشوروی مورد حمایت آمریکا در افغانستان؛ و پرویز مشرف پس از حملات ۱۱ سپتامبر، هنگامی که پاکستان به مرکز جنگ علیه تروریسم بدل شد. تفاوت امروز این است که منیر، برخلاف آن سه رهبر، بدون کودتا به این جایگاه برجسته رسیده است. ارتش به جای براندازی، برتری خود را در ساختار رسمی حکمرانی پاکستان نهادینه کرده است: ریاست بر نهادهای سرمایهگذاری، شکلدهی به سیاست خارجی، بازسازی اختیارات فرماندهی و قرار دادن فرمانده ارتش در مقام تصمیمگیرنده در حوزههای غیرنظامی. بسیاری از طرفهای خارجی نیز به نظر میرسد ترجیح میدهند وضوحی را ببینند که با حضور مردان یونیفورمپوش پاکستان در رأس قدرت همراه است.
برای ارتش نیز آشکار کردن این رژیم ترکیبی منطقی به نظر میرسد. منیر فرماندهای معمولی نیست. او اوایل امسال به درجه فیلد مارشالی ارتقا یافت ــ نخستین ارتقا به این رتبه در نزدیک به شش دهه ــ و علاوه بر آن، دو سال تمدید دوره فرماندهی ارتش را دریافت کرد، به ریاست تمامی شاخههای نیروهای مسلح منصوب شد و اکنون بر اقتصاد، سیاست داخلی و امنیت ملی تسلط دارد. او قدرتمندترین ژنرال در حافظه اخیر پاکستان است.
پارادوکس ارتقای او این است که ارتش در سالهای اخیر در نگاه مردم جایگاه خود را از دست داده بود؛ برکناری عمران خان و آشوبهای پس از آن باعث شد میلیونها پاکستانی که سالها حامی ارتش بودند، آن را نیرویی مخرب ببینند. در ماه مه ۲۰۲۳، حتی هواداران خان به تأسیسات نظامی حمله کردند، از جمله اقامتگاه فرمانده سپاه در لاهور؛ رخدادی بیسابقه در کشوری که ارتش در آن مدتها از جایگاهی تقریباً مقدس برخوردار بود. به نظر میرسد ژنرالها نتیجه گرفتهاند که دیگر ارزشی در پنهان ماندن وجود ندارد. بهتر است نقش خود را آشکارا مطالبه کنند و روایت را وارونه سازند: به جای آنکه بهعنوان عروسکگردان شوم دیده شوند، اکنون خود را نیرویی تثبیتکننده معرفی میکنند و چنگ ارتش بر قدرت را نه بهعنوان توطئه، بلکه بهعنوان فضیلت و نقطه قوت جلوه میدهند.
محاسبه روشن است: پس از رویارویی ماه مه با هند که تصویر ارتش را تقویت کرد، ژنرالها دریافتند اگر دیپلماسی اقتصادی، قراردادهای سرمایهگذاری و دیگر ابتکاراتی که پیشتر در پشت صحنه شکل میدادند قرار است اعتبار عمومی بیابد، باید آشکارا دنبال شود. به بیان دیگر، ارتش تصمیم گرفت برای همان توافقها و مذاکراتی که پیشتر به غیرنظامیان واگذار میکرد و در خفا نتیجه را هدایت مینمود، اعتبار عمومی کسب کند. و بدین ترتیب امروز ارتش نه تنها قدرت را تثبیت میکند، بلکه خود را بهعنوان شریان حیاتی و ضروری کشور معرفی و بازاریابی مینماید.
دست آشکار
پاکستان پیشتر تجربه دیکتاتوریهای نظامی را داشته است، اما وضعیت امروز صرفاً بازگشت به دوران ایوب، ضیاء یا مشرف نیست. نه کودتایی رخ داده، نه قانون اساسی معلق شده و نه پارلمان منحل گردیده است. آنچه این لحظه را متفاوت و سرنوشتساز میسازد، این است که ارتش اکنون درون ساختار دموکراتیک عمل میکند، نه جدا از آن. ژنرالها عملاً نظام سیاسی را در اختیار گرفتهاند بیآنکه رسماً جایگزین آن شوند. این امر مرزهای نهادی را مخدوش میکند و میتواند زندگی سیاسی پاکستان را برای سالها دگرگون سازد.
اینکه «نامرئی» اکنون «مرئی» شده اهمیت دارد. این امر انگیزههای بازیگران اصلی را تغییر میدهد، نهادهای پاکستان را دگرگون میسازد و محیط بینالمللیای را شکل میدهد که کشور در آن فعالیت میکند. نخست آنکه آشکار کردن این ترتیبات، برتری ارتش را عادیسازی میکند. احزاب سیاسی در معرض خطر تبدیل شدن به ضمایم اداریاند، نه بازیگران واقعی. پارلمان به صحنهسازی بدل میشود و نخستوزیران به مجریان تصمیماتی که جای دیگری گرفته شده است. این بهای معاملهای است که برای خنثیسازی خان انجام شد.
با این حال، آشکار بودن ارتش نوعی تازه از پاسخگویی را نیز ایجاد میکند. هنگامی که ارتش آشکارا سیاستگذاری میکند، نتایج را نیز به ارث میبرد. اگر رشد متوقف شود، سرمایهگذاری از بین برود یا امنیت فروبپاشد، ژنرالها نمیتوانند بهطور معتبر کابینهای ناکارآمد را مقصر بدانند. قدرتی که در معرض دید است باید هم برای شکست و هم برای موفقیت پاسخگو باشد.
این پویایی هماکنون مشهود است. رهبری ارتش بارها به نظرسنجیهای عمومی استناد کرده، در نشستهای خبری مصرانه از تصمیمات خود دفاع نموده و برای دستاوردهای اقتصادی و دیپلماتیک طلب اعتبار کرده است. این نشان میدهد ژنرالها تازه نسبت به خطرات مسئول شناخته شدن در صورت عدم تحقق دستاوردها حساس شدهاند.
دور زدن نهادهای سنتی توسط ارتش نیز میتواند شمشیری دو لبه باشد. بهعنوان نمونه، «شورای تسهیل سرمایهگذاری ویژه» را در نظر بگیرید. اینکه موضوعات مربوط به سرمایهگذاری خارجی، منابع طبیعی و صنایع راهبردی را تحت هدایت ارتش قرار داده، میتواند تصمیمگیریها را تسریع کند و به سرمایهگذاران اطمینان بخشد. اما تمرکز قدرت در این شورا همچنین میتواند وزارتخانهها را تهی سازد، تخصص غیرنظامی را تضعیف کند و نظارت پارلمانی، نقد رسانهای و کنترل مخالفان را که به دموکراسیها امکان اصلاح میدهد، سرکوب نماید. دولتی که شایستگی را در هستهای نظامی متمرکز میکند، شکننده میشود. تاریخ حکومتهای نظامی پاکستان این را بهوضوح نشان میدهد؛ رژیمهای نظامی اغلب دورههای کوتاهی از ثبات را به ارمغان میآورند، اما هنگامی که رشد متوقف یا بحرانها رخ میدهد، فقدان ضربهگیرهای نهادی فروپاشی را تسریع میکند.
حبس دو ساله عمران خان نیز بر دشواری ارتش میافزاید. اکنون که آشکارا حکومت میکند، ناگزیر باید انتخاب کند: یا آینده سیاسی او را از طریق روند قضایی یا انتخاباتی مشروع حل کند، یا حذف او را بیپایان ادامه دهد. هر دو مسیر خطرناکاند. بازگرداندن او میتواند نظم جدید را برهم زند، در حالی که سرکوب بیپایان مشروعیت آن را میفرساید.
گرچه برخی کشورها، از جمله ایالات متحده و دولتهای خلیج فارس، ظاهراً از تعامل با پاکستان تحت رهبری ارتش خشنودند، نقش آشکار فرمانده ارتش بهعنوان رهبر بالفعل میتواند سیاست خارجی پاکستان را بهطور جدی محدود کند. روابط با هند امنیتیتر خواهد شد و از مسیر ارتش، نه کانالهای متعارف اداری غیرنظامی، پیش خواهد رفت؛ امری که گفتوگو را دشوارتر و خطر تشدید تنش را آشکارتر میسازد. در خاورمیانه، جایی که پاکستان اخیراً پیمان دفاعی متقابل با عربستان سعودی امضا کرده، یک پاکستانِ تحت رهبری ارتش، عمیقتر در محاسبات امنیتی دیگر کشورها درگیر خواهد شد و خطر واگرایی شدید با ایران و گرفتار شدن در منازعاتی که انتخاب پاکستان نیست، افزایش خواهد یافت.
صحنه کاملاً روشن
دههها، دولت نامرئی پاکستان به ژنرالها اجازه داده بود بدون مسئولیت حکومت کنند، در حالی که غیرنظامیان هزینه شکست را میپرداختند. مدل منیر این معامله را وارونه کرده است. با علنی کردن قدرت نظامی ــ قرار دادن فرمانده ارتش در کاخ سفید، در مرکز سیاستهای تعرفهای و اکتشاف نفت، بر سر میز مذاکره با معدنکاران و شرکتهای فناوری ــ ژنرالها وعده کارآمدی و سرعت میدهند. این معامله همچنین فاصله میان یونیفورم و جمهوری را از میان برمیدارد. این کودتای خزنده نیست؛ چیزی ظریفتر است: ادغام راهبردی. ارتش سلطه خود را نهادی کرده است، نه آنکه آن را پنهان کند.
از قضا، شهباز شریف اکنون بر سیستمی ریاست میکند که برادر بزرگترش، نواز شریف، زمانی در برابر آن مقاومت میکرد. نواز شریف هر بار که نخستوزیر بود، آشکارا با ارتش درگیر میشد. در سال ۱۹۹۸، هنگامی که فرمانده وقت ارتش، ژنرال جهانگیر کرامت، پیشنهاد تشکیل شورای امنیت ملیِ قانون اساسی را ــ الگوبرداریشده از ترکیه ــ مطرح کرد، یعنی نهادی که نقش ارتش در حکمرانی را رسمی میکرد، نواز آن را زیادهخواهی دانست. چند روز بعد، نواز از کرامت خواست کنارهگیری کند؛ نخستین بار که یک ژنرال، نه نخستوزیر، در جنگ سیاسی پاکستان هزینه داد. تحت رهبری شهباز، ورق کاملاً برگشته است.
اگر زبان مؤدبانه «مالکیت مشترک» و «تسهیل» را کنار بزنیم، مدل ترکیبی استتاری برای حقیقتی قدیمی است که به شکلی تازه عرضه شده: ژنرالها صحنه را اداره میکنند و غیرنظامیان همراهی میکنند. تفاوت اکنون این است که پرده کنار رفته و صحنه کاملاً روشن شده تا همه ببینند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مهرین زهرا مالک سردبیر و خبرنگار مستقر در اسلام آباد است.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
جاسپر وارد، بهرگاو آچاریا و تد هسون / خبرگزاری رویترز / ۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
مرد افغان متهم به تیراندازی به دو عضو گارد ملی آمریکا با اتهام قتل عمد روبهرو خواهد شد؛ حملهای که باعث شد رئیسجمهوری دونالد ترامپ اعلام کند مهاجرت از «کشورهای جهان سوم» به ایالات متحده را متوقف خواهد کرد.
دادستان ایالات متحده در واشنگتن دیسی، جینین پیرو، روز جمعه گفت که علاوه بر اتهام قتل عمد، اتهامات دیگری نیز متوجه «رحمانالله لکانوال» ۲۹ ساله است؛ فردی که به گفتهی او روز چهارشنبه در نزدیکی کاخ سفید، اعضای گارد ملی از ایالت ویرجینیای غربی را در کمین قرار داده بود.
ترامپ روز پنجشنبه در تماس روز شکرگزاری با نیروهای نظامی آمریکا، این تیراندازی را «اقدامی تروریستی» خواند. مقامها نیز گفتهاند تحقیق درباره حادثهی روز چهارشنبه بهعنوان پروندهای تروریستی در جریان است.
جینین پیرو در گفتوگو با برنامهی «فاکس اند فرندز» شبکه فاکس نیوز اظهار داشت: «آنچه در آن صحنه جرم رخ داد، بهروشنی یک قتل عمد از پیش برنامهریزیشده است.» او افزود: «اتهام اولیهی حمله را به قتل عمد درجه اول ارتقا دادهایم.»
سارا بکتروم، ۲۰ ساله، بر اثر جراحات وارده روز پنجشنبه جان باخت. پیرو گفت که همخدمتی او، اندرو وولف ۲۴ ساله، در وضعیت بحرانی قرار دارد.
ترامپ در شبکه اجتماعی خود «تروث سوشال» شامگاه پنجشنبه لحن خود در قبال مهاجرت را تندتر کرد. او از زمان آغاز ریاستجمهوری در سال جاری، بازداشت مهاجران غیرقانونی را افزایش داده، مقابله با ورودهای غیرقانونی از مرز را تشدید کرده و وضعیت اقامت قانونی صدها هزار نفر را لغو کرده است.
ترامپ در تروث سوشال نوشت: «مهاجرت از تمام کشورهای جهان سوم را بهطور دائم متوقف خواهم کرد تا سیستم آمریکا بهخوبی بازیابی شود، تمام پذیرشهای غیرقانونی میلیونها نفری دولت بایدن – حتی آنهایی که با خودکار خودکارِ بایدن امضا شدهاند – را لغو کرده و هر شخصی را که دارایی خالصی برای ایالات متحده محسوب نمیشود، اخراج خواهم کرد.» او در این پیام به سلف خود اشاره کرده بود.
رییسجمهوری بایدن پس از آغاز کار در سال ۲۰۲۱ بسیاری از سیاستهای سختگیرانهی مهاجرتی ترامپ در دورهی نخست ریاستجمهوری او را لغو کرد و آن سیاستها را مانع دسترسی افراد نیازمند به حمایت انسانی و تبعیضآمیز دانست.
ترامپ نام هیچ کشوری را ذکر نکرد. وزارت امنیت داخلی آمریکا روز جمعه در پاسخ به پرسش رویترز دربارهی کشورهای «جهان سوم»، به فهرست ۱۹ کشوری اشاره کرد که در فرمان منع سفر ماه ژوئن آمده بود.
پیشتر مقامهای وزارت امنیت داخلی گفته بودند که ترامپ دستور بازبینی گستردهای در پروندههای پناهندگی تأییدشده در دوران بایدن و بررسی دوبارهی گرینکارتهای صادرشده برای شهروندان ۱۹ کشور – از جمله افغانستان – را صادر کرده است.
تیراندازی، بازبینی گستردهی سیاستهای مهاجرتی را در پی دارد
به گفتهی مقامها، لکانوال در سال ۲۰۲۱ از طریق برنامهی «استقبال از متحدان» که در دوران بایدن برای اسکان هزاران افغان همکار آمریکا در جنگ و بیمناک از انتقام طالبان راهاندازی شد، وارد آمریکا شد.

سارا بکتروم، ۲۰ ساله، بر اثر جراحات وارده روز پنجشنبه جان باخت
بیش از ۷۰ هزار افغان تاکنون از طریق این برنامه در ایالات متحده اسکان یافتهاند. طبق اسناد دولتی که رویترز مشاهده کرده، لکانوال پیش از ورود به آمریکا عضو واحدی وابسته به سازمان سیا در افغانستان بود و در سال جاری در دوران ترامپ پناهندگی دریافت کرده بود.
بازرسان گفتند لکانوال از خانهاش در ایالت واشنگتن با خودرو راهی شرق کشور شد و با استفاده از یک سلاح کمری پرقدرت از نوع «مگنوم ۳۵۷»، به دو نگهبان شلیک کرده و سپس در تبادل آتش با سایر نیروها زخمی شده است.
به باور تحلیلگران، این تیراندازی ممکن است به ترامپ فرصت دهد تا استدلال کند که حتی مسیرهای قانونی، نظیر پناهندگی، خطرات امنیتی برای آمریکاییها به همراه دارد.
کمتر از ۲۴ ساعت پس از حادثه، دولت ترامپ صدور دستور بازبینی گستردهی سیاستهای مهاجرتی را آغاز کرد.
تحقیقات نشان میدهد لکانوال در ایالت واشنگتن همراه همسر و پنج فرزندش زندگی میکرد. وقتی از ترامپ پرسیده شد آیا قصد اخراج همسر و فرزندان مظنون را دارد، گفت: «در حال بررسی کامل وضعیت خانواده هستیم.»
دفاع نهادهای بینالمللی از حقوق پناهجویان
سازمانهای وابسته به سازمان ملل از دولت واشنگتن خواستند تا همچنان دسترسی پناهجویان به خاک آمریکا و رسیدگی به پروندههای آنان را تضمین کند.
فرحان حق، سخنگوی معاون دبیرکل سازمان ملل، به رویترز گفت: «انتظار داریم همه کشورها از جمله ایالات متحده به تعهدات خود ذیل کنوانسیون پناهندگان ۱۹۵۳ پایبند باشند.»
جرمی لارنس، سخنگوی دفتر حقوق بشر سازمان ملل، نیز در نشست خبری در ژنو گفت: «پناهجویان طبق حقوق بینالملل مستحق حمایت هستند و باید روند رسیدگی عادلانه برایشان تضمین شود.»
یاسمین لیلیان دیاب، رئیس مؤسسه مهاجرت دانشگاه آمریکایی لبنان، تأکید کرد که تعلیق پذیرش درخواستهای افغانها یا بررسی مجدد هزاران پروندهی پناهندگی تأییدشده، سبب گسیختگی خانوادهها، آسیب به جوامع محلی و تضعیف اعتماد به نظام مهاجرت خواهد شد.
او به رویترز گفت: «گرچه این رویداد اخیر اندوهبار است، اما استفاده از یک حادثهی منفرد برای توجیه محدودیتهای گسترده، با شواهدی که نشان میدهد هیچ ارتباطی میان ورود پناهجویان و افزایش جرم وجود ندارد، همخوانی ندارد.»
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
خبرگزاری رویترز / ۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
به گزارش رسانههای دولتی سوریه، روز جمعه ده نفر در پی آتش نیروهای اسرائیلی در یکی از روستاهای جنوب سوریه کشته شدند. ارتش اسرائیل نیز اعلام کرد که در جریان این عملیات، پنج سرباز این کشور در درگیری برای بازداشت اعضای یک گروه تندرو زخمی شدند.
بر اساس گزارشهای منتشرشده از سوی رسانههای دولتی سوریه، این حمله اسرائیل در منطقه «بیت جن» به یکی از مرگبارترین رویدادهای مشابه از زمان سرنگونی بشار اسد – حدود یک سال پیش – تبدیل شد. از آن زمان اسرائیل به طور منظم در جنوب سوریه عملیات انجام داده و هدف خود را دور نگه داشتن گروههای تندرو از مرز اعلام کرده است.
ارتش اسرائیل در بیانیهای گفت نیروهایش در جریان عملیات شبانه برای بازداشت مظنونانی وابسته به گروهی با عنوان «جماعه اسلامیه» هدف تیراندازی قرار گرفتند. در این بیانیه آمده است که این عملیات بخشی از اقدامات روتین در منطقه طی ماههای اخیر بوده است.
درگیریهای خشونتبار
ارتش اسرائیل اعلام کرد نیروهایش با «پشتیبانی هوایی» به آتش مهاجمان پاسخ دادند. بر اساس این بیانیه، سه نفر از پنج سرباز زخمی دچار جراحات شدید شدهاند. ارتش افزود: «تعدادی از تروریستها از پا درآمدند.»
خبرگزاری رسمی سوریه (سانا) به نقل از رئیس اداره بهداشت استان ریف دمشق گزارش داد که در نتیجه حمله اسرائیل، ۱۰ نفر کشته و دهها تن دیگر زخمی شدند. سانا پیشتر گفته بود که دو کودک در میان کشتهشدگان هستند.
بر پایه گزارش سانا، نیروهای اسرائیلی ساعت ۳:۴۰ بامداد (۰۱:۴۰ به وقت گرینویچ) روستای بیت جن را گلولهباران کرده و سپس وارد روستا شدند. ساکنان با نیروهای اسرائیلی روبهرو شدند که این امر به «درگیریهای شدید» انجامید.
بر اساس اعلام ارتش اسرائیل و یک مقام محلی سوری، دو نفر در جریان این عملیات بازداشت شدند.
ارتش اسرائیل از ارائه جزئیات بیشتر درباره گروه هدف خودداری کرد اما اعضای آن را به فعالیتهای نظامی، از جمله کارگذاری بمبهای دستساز و «برنامهریزی برای حملات آینده علیه اسرائیل، از جمله شلیک موشک» متهم ساخت.
بدگمانی اسرائیل به دولت جدید سوریه
اسرائیل نسبت به دولت جدید سوریه به رهبری احمد الشرع، فرمانده پیشین القاعده، ابراز بدگمانی عمیق کرده و خواستار ایجاد منطقهای غیرنظامی در جنوب سوریه شده است.
الشرع پیشتر گفته بود که سوریه هیچ تهدیدی متوجه هیچ کشور منطقه یا جهان نمیکند.
اسرائیل بارها با هدف اعلامشده «حمایت از اعضای اقلیت دروزی سوریه» در این کشور مداخله نظامی کرده است. درگیریهای ماه ژوئیه در استان سویدا میان جنگجویان بادیهنشین سنی و نیروهای دولتی از یک سو و نیروهای دروزی از سوی دیگر، از جمله مواردی بود که اسرائیل در آن مداخله کرد.
اسرائیل که در دوران حکومت اسد بارها خاک سوریه را بمباران میکرد، پس از سقوط او فعالیتهای نظامی خود را در این کشور شدت بخشیده و نیروها و تجهیزات نظامی را از منطقه حائل تعیینشده طبق توافق ۱۹۷۴ عبور داده و به عمق جنوب سوریه، از جمله ارتفاعات راهبردی کوه حرمون، منتقل کرده است.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
جان گمبریل / آسوشیتدپرس / ۲۸ نوامبر ۲۰۲۵
گزارش سفر تازه خبرنگار آسوشیتدپرس به تهران
وقتی وارد پایتخت ایران میشوید، ابتدا فقط گهگاه نگاهتان به آنها میافتد — مسافری در خودرویی که با سرعت عبور میکند یا عابری که تلاش دارد از میان ترافیک بدنام تهران راهی برای عبور پیدا کند. اما وقتی به ارتفاعات خنکتر مناطق شمالی تهران و خیابان چنارپوش ولیعصر میرسید، تقریباً همهجا دیده میشوند: زنانی با موهای قهوهای، مشکی، بلوند و خاکستری.
بیش از پیش، زنان ایرانی انتخاب میکنند که از روسری اجباری — یا حجاب — تبعیت نکنند.
این موضوع تا همین چند سال پیش در جمهوری اسلامی غیرقابل تصور بود؛ کشوری که روحانیون محافظهکار شیعه و سیاستمداران تندرو سالها برای اجرای سختگیرانه قوانینی پافشاری کردهاند که زنان را ملزم به پوشاندن موهایشان میکند. اما مرگ مهسا امینی در سال ۲۰۲۲ و اعتراضات سراسری پس از آن، خشم زنان با سنین و دیدگاههای مختلف را برانگیخته است — به شکلی که پس از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ کمتر سابقه داشته.
«وقتی در سال ۱۹۹۹ به ایران آمدم، حتی بیرون ماندن یک تار مو کافی بود تا کسی فوراً به من هشدار دهد آن را زیر روسریام پنهان کنم، از ترس اینکه گشت ارشاد مرا با خود ببرد.»؛ این را هالی دَگرِس، پژوهشگر ارشد در مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک، میگوید. «اینکه امروز ایران را در این وضعیت میبینم، واقعاً غیرقابل تصور است: زنها و دخترانی که آشکارا با حجاب اجباری مخالفت میکنند.»
او میافزاید: «مقامات از تعداد بسیار بالای زنانِ متخلف [از حجاب اجباری] در سراسر کشور درماندهاند و نگراناند که اگر برخورد شدید کنند — در زمانی حساس که همراه است با قطعی برق، کمبود آب و اقتصادی فرسوده — ممکن است دوباره مردم به خیابانها بازگردند.»

نخستین سفر به ایران پس از سالها
من ویزای سهروزهای از دولت ایران دریافت کردم تا در نشستی حضور یابم که عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در آن سخنرانی داشت؛ در شرایطی که تنشها پیرامون برنامه هستهای تهران همچنان بالا است. امکان گزارشگیری فراتر از برنامه رسمی نشست محدود بود، اما این سفر نخستین مواجههی میدانی من با ایران از زمان آخرین بازدیدهایم در سالهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ بود.
در فاصله سالها، من از خارج کشور — در دبی، امارات متحده عربی — و در نقش ناظر پوشش خبری ایران و دولتهای عرب خلیج فارس برای آسوشیتدپرس، شاهد بودم که ایران با اعتراضات اقتصادی، واکنش به مرگ مهسا امینی، همهگیری کرونا، و جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل دستبهگریبان بوده است.
در طول ۴۶ سال گذشته، حاکمان ایران قانون حجاب را اعمال کردهاند. در دورههای سختگیرانهتر، پلیس و نیروهای بسیجی — نیروی داوطلب وابسته به سپاه پاسداران — با دقت رفتار زنان در خیابانها را زیر نظر داشتند تا اجرای مقررات تضمین شود.
هرگاه فضای اجتماعی کمی ملایمتر میشد، بسیاری از زنان روسریهای خود را کمی عقبتر میبردند — چالشهای کوچک اما معنادار علیه حکومت، با این پرسش که: «چه مقدار مو را میتوان نشان داد که با برخورد مواجه نشد؟» اما به ندرت کسی جرأت میکرد روسری را کاملاً بردارد.
زنان بیشتری حجاب را کنار میگذارند
من که با همکارانم در ایران از راه دور همکاری میکنم، میدانستم از طریق گزارشها، تصاویر و فیلمهایی که حتی در مأموریتهای غیرمرتبط به دستمان رسیده، که زنان شروع به کنار گذاشتن کامل روسری کردهاند. اما ابعاد واقعی این روند را تا زمانی که خودم آن را ندیدم، کاملاً درک نکرده بودم.
در اطراف میدان تجریش، در پای کوههای البرز تهران، گروهی از دختران دانشآموز که ملزم به پوشیدن حجاب در مدرسه هستند، بلافاصله پس از خروج از آموزشگاه در بعدازظهر، روسریهای خود را برداشتند. آنها در حالی که میخندیدند و کاردستیهای هنری در دست داشتند، میان خودروهایی که در ترافیک متوقف مانده بودند، جستوخیز میکردند. زنان با سنین مختلف بدون پوشش روسری در بازار تجریش و هنگام عبور از کنار گنبدهای فیروزهای امامزاده صالح دیده میشدند. دو افسر پلیس در خیابان، در حالی که با یکدیگر صحبت میکردند، اجازه دادند زنان بدون هیچ توجه یا تذکری عبور کنند.

در هتل لوکس اسپیناس پالاس، چندین زنِ بدون پوشش سر از کنار تابلوهایی عبور کردند که روی آنها نوشته شده بود: «لطفاً حجاب اسلامی را رعایت کنید»؛ همراه با تصویر سیاه و سفید زنی با پوشش حجاب.
همسر یک دیپلمات خارجی نیز بدون حجاب در ضیافت شام مرتبط با نشست حضور یافت. یک زن ایرانی حاضر در مراسم، هنگام صحبت با یکی از کارکنان هتل، برای لحظهای روسری را روی سر خود انداخت، اما چند لحظه بعد، آن را رها کرد تا به طور کامل روی شانههایش بیفتد.
این صحنهها مربوط به شمال تهران است؛ منطقهای مرفه که معمولاً آزاداندیشتر است. اما حتی در یکی از محلههای محافظهکارانهتر در جنوب شهر نیز، زنی بدون پوشش سر در میان دیگرانی که مقید به چادر مشکی فراگیر بودند، با سرعت از خیابان گذشت.

«تمام زندگیام باید حجاب میداشتم، در مدرسه، دانشگاه، هرجایی که در اجتماع بودم»، این را یک زن ایرانی که اخیراً به کانادا مهاجرت کرده به من گفت، پس از بازگشتم به دبی، به شرط ناشناس ماندن — از ترس پیامدهای احتمالی.
او افزود: «من همیشه تلاش کردم مقررات را رعایت کنم، اما این باعث میشد احساس کمبود اعتمادبهنفس داشته باشم... چون حجاب میپوشیدم، در حالی که به آن باور نداشتم.»
نشانههای جنگ نیز قابل مشاهده بود. من ساختمانی مسکونی را دیدم که آپارتمان طبقه فوقانیاش همچنان در پی حمله اسرائیل ویران و تخریب شده بود.
نارضایتی زیر پوست جامعه میجوشد
تندروها در ساختار حاکمیت ایران بارها خواستار افزایش سختگیری در اجرای قوانین حجاب شدهاند. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور اصلاحطلب ایران، در مقابل تلاش کرده این روند را متوقف کند و در مصاحبهای با شبکه NBC در ماه سپتامبر گفته بود که «انسانها حق انتخاب دارند.»

بالاترین مقام ایران، رهبر ۸۶ ساله آیتالله علی خامنهای، تاکنون پس از جنگ اخیر با اسرائیل — که در آن، ایالات متحده نیز تأسیسات غنیسازی هستهای ایران را هدف قرار داد — موضوع حجاب را مسکوت گذاشته است. همچنین هرگونه تغییر در قیمت بنزین یارانهای ایران — که از ارزانترینها در جهان است — نیز متوقف شده، با وجود فشارهای اقتصادی فزاینده بر کشور، در حالی که ارزش ریال به بیش از یک میلیون ریال در برابر هر دلار آمریکا سقوط کرده است.
دلیل این رویکرد، به احتمال زیاد، در نارضایتی گسترده مردم ایران از حکومت دینی جستجو میشود. اقدامات پیشین دولت در هر دو حوزه، موجب اعتراضات سراسری و سرکوبهای امنیتی شد که به مرگ صدها نفر و بازداشت هزاران نفر انجامید.

در روزهای اخیر، محمدرضا جوادییگانه، مشاور امور اجتماعی پزشکیان، دادههایی از یک نظرسنجی منتشر نشده توسط مؤسسه نظرسنجی دانشجویان ایران (ایسپا) را تأیید کرد. طبق گزارشها، این نظرسنجی نشان میداد که نارضایتی عمیق از حکومت وجود دارد؛ موضوعی که پیشتر از سوی مقامات انکار شده بود و آنان مدعی بودند کشور در جریان جنگ ۱۲ روزه متحد شده است. ترس از بروز جنگی دیگر، همچنان در گفتوگوهای روزمره تهران جاری است.
پزشکیان اخیراً گفته بود: «وقتی به استانها سفر میکنیم، در نظرسنجیها میبینیم که مردم از عملکرد دولت ناراضیاند.» او بدون اشاره مستقیم به نتایج آن نظرسنجی افزود: «ما پاسخگو هستیم، چرا که نمیتوانیم خدمات لازم را به مردم ارائه دهیم.»

این یافتهها با نارضایتی گسترده رأیدهندگان و مشارکت اندک آنها در دور نخست انتخابات ریاستجمهوری سال گذشته همخوانی دارد.
«سالها مشکلات اقتصادی، تورم، نوسان ارز، بیکاری، و ناامیدی عمومی از شرایط زیستمحیطی و اجتماعی، اعتماد به نهادها را به شدت فرسوده است.» این را شورای ملی ایرانیان آمریکایی مستقر در واشنگتن در تحلیلی درباره دادههای نظرسنجی گزارش کرده است.
با این همه، نگرانی از سرکوب دوباره جمعیت همچنان باقی است — جمعیتی که زیر فشار تحریمهای بینالمللی فرسوده شده و در عین حال با هراس دائمی از جنگی دیگر با اسرائیل زندگی میکند.
«گاهی ترس با من است»، زن ایرانی ساکن کانادا گفت. «گاهی وقتی پشت فرمانم، ناخودآگاه دنبال روسری بر سرم میگردم. آن ترس هنوز با من است.»

|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
داو لیبر، عمر عبدالباقی و سامر سعید / والاستریت ژورنال / ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵
افراد آگاه میگویند ایران طی سال گذشته صدها میلیون دلار به شبهنظامیان لبنانی حزبالله از طریق صرافیها و دیگر بنگاههای تجاری در دبی ارسال کرده است؛ اقدامی که نشان میدهد تهران بهدنبال یافتن مسیرهای جدید برای انتقال پول به متحد خود است.
به گفته این افراد، حزبالله ــ که از سوی آمریکا یک گروه تروریستی معرفی شده ــ برای بازسازی و تجدید تسلیحات شبهنظامیان خود و پرداخت دیگر هزینههایی که از درگیری شدید سال گذشته با اسرائیل ناشی شده، بهشدت نیازمند منابع مالی است. مسیرهای قاچاق این گروه از طریق سوریه، پس از سقوط رژیم همپیمان ایران یعنی بشار اسد در یک سال گذشته مختل شده و مقامهای لبنانی نیز در مهار افرادی که چمدانهای پول نقد را از فرودگاه بیروت وارد میکردند، موفقیتهایی بهدست آوردهاند.
محدودیت این مسیرها ایران و حزبالله را وادار کرده است بیش از گذشته به مسیرهایی مانند دبی متکی شوند؛ شهری که امروزه به یک مرکز مالی جهانی روبهرشد در امارات متحده عربی بدل شده و تهران مدتهاست از آن برای پولشویی و دور زدن تحریمها استفاده میکند. افرادی که از این روند آگاهاند ــ از جمله یک مقام ارشد آمریکایی ــ این موضوع را مطرح کردهاند.
به گفته این افراد، درآمدهای حاصل از فروش نفت به صرافیهای وابسته به ایران، شرکتهای خصوصی، بازرگانان و واسطههایی در دبی منتقل میشود و آنها این پولها را از طریق «حواله»، یک نظام انتقال مالی چندصدساله مبتنی بر اعتماد، به حزبالله در لبنان میرسانند. در این سازوکار، پول نزد یک دلال در دبی سپرده میشود و معادل آن از سوی دلالی دیگر در لبنان پرداخت میگردد و سپس دو دلال در زمان دیگری حسابهایشان را با یکدیگر تسویه میکنند.
یک مقام اماراتی گفت این کشور متعهد است که از سوءاستفاده از قلمرو خود برای فعالیتهای مالی غیرقانونی جلوگیری کند و در همکاری با شرکای بینالمللی در تلاش برای مختلسازی و بازداشتن چنین فعالیتهایی است.
سخنگویان حزبالله و دفتر نخستوزیری لبنان به درخواستهای والاستریت ژورنال برای اظهار نظر پاسخ ندادند. نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد نیز به درخواست برای توضیح واکنشی نشان نداد.
دیوید شنکر، مدیر برنامه سیاستهای عربی در مؤسسه واشنگتن، گفت: «اکنون تمرکز اصلی حزبالله بر بازسازی است. ایران نیز از تعهد خود به برجستهترین نیروی نیابتی منطقهایاش عقبنشینی نکرده است.»
انتقال بیش از یک میلیارد دلار به حزبالله
به گفته وزارت خزانهداری آمریکا، نیروی قدس سپاه پاسداران که مأمور حمایت از گروههای متحد ایران در خارج از کشور است، از ژانویه تاکنون بیش از یک میلیارد دلار به حزبالله منتقل کرده که عمدتاً از طریق شرکتهای صرافی انجام شده است. وزارت خزانهداری اوایل نوامبر سه فرد مرتبط با حزبالله را نامگذاری و تحریم کرد.
این گروه شبهنظامی که زمانی قدرتمندترین گروه مسلح غیردولتی جهان محسوب میشد، در درگیری دوماهه سال گذشته بهشدت آسیب دید؛ زمانی که اسرائیل یک کارزار سنگین هوایی را علیه تسلیحات حزبالله آغاز کرد و اغلب رهبران ارشد آن را هدف قرار داد. اسرائیل میگوید این حملات در پاسخ به شلیک موشکهای حزبالله به خاک اسرائیل انجام شد؛ حملاتی که اندکی پس از تهاجم حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ ــ که منجر به کشته شدن ۱۲۰۰ نفر شد ــ آغاز شد.
کارزار اسرائیل توانِ جنگی حزبالله را فلج کرد و بار مالی سنگینی بر این گروه تحمیل نمود. حزبالله وعده داده که خانههای ویرانشده در جنگ را بازسازی کند، برای جنگجویان کشته و زخمی مستمری بپردازد، در عین حال فعالیتهای جذب نیرو را گسترش دهد و نیز توان تسلیحاتی خود را بازسازی کند.
یک سال پس از آتشبس که به شدیدترین درگیریها پایان داد، حزبالله همچنان برای تأمین نیازهای مالی خود با مشکل روبهروست. حنین غدار، پژوهشگر ارشد در مؤسسه واشنگتن، گفت: «یک میلیارد دلار زمانی بودجه سالانه کامل آنها بود، اما پس از جنگ به پول بسیار بیشتری نیاز دارند.»
امارات متحده عربی سالها شهرت آن را داشت که مرکزی برای جریان وجوه غیرقانونی است، و در سال ۲۰۲۲ بهدلیل ناکافی بودن اقدامات این کشور در مقابله با پولشویی و تأمین مالی تروریسم، در «فهرست خاکستری» گروه ویژه اقدام مالی (FATF) قرار گرفت. این نهاد جهانی دو سال بعد امارات را از فهرست خارج کرد و اعلام نمود که این کشور در نظارتهای مالی بهبودهای چشمگیری حاصل کرده است، هرچند برخی گروههای ضدفساد گفتهاند که همچنان نیاز به پیشرفت بیشتر وجود دارد.
مقام ارشد آمریکایی گفت که واشنگتن همچنین نگران انتقال پول به حزبالله از طریق ترکیه و عراق است.
جان هرلی، معاون وزیر خزانهداری آمریکا در امور تروریسم و اطلاعات مالی، اوایل ماه جاری در مسیر سفر به لبنان، توقفهایی در امارات و ترکیه داشت تا درباره مقابله با پولشویی ایران و تأمین مالی تروریسم گفتوگو کند.
توافق آتشبسی که به جنگ میان اسرائیل و حزبالله پایان داد، دولت لبنان را ملزم میکند تا گذرگاههای ورودی کشور را امن کند و از انتقال سلاح به شبهنظامیان غیردولتی، بهویژه حزبالله، جلوگیری نماید. لبنان اقداماتی انجام داده، از جمله ممنوعیت پروازهای مستقیم از ایران و تقویت بازرسیها در فرودگاه و دیگر مبادی ورودی.
بازی «موش و گربه»
مقامهای عرب گفتند برای دور زدن این کنترلهای سختگیرانه فرودگاهی، ایران تعداد بیشتری مسافر را با مقادیر کمتر پول نقد یا جواهرات اعزام میکند؛ مبالغی که نیاز به اظهار ندارند و مخفی کردن آنها آسانتر است.
این بازی مداوم «موش و گربه» برای جلوگیری از انتقال پول ایران به حزبالله نشاندهنده دشواریای است که آمریکا و اسرائیل برای جلوگیری از احیای گروهی دارند که عمیقاً در ساختار اجتماعی و سیاسی لبنان ریشه دوانده و یکی از منابع اصلی قدرت و بازدارندگی ایران محسوب میشود.
مقامهای عرب گفتند حزبالله همچنین از طریق شبکههای جهانی خود که تا غرب آفریقا و آمریکای جنوبی امتداد دارد و در حوزههایی مانند قاچاق مواد مخدر، تجارت الماس و خدماتی مانند پولشویی فعالیت میکنند، منابع مالی مستقل دارد.
مقام ارشد آمریکایی گفت که واشنگتن در اوایل ماه جاری با طرحی برای پرداخت مستمری ناتوانی به افرادی که در حمله اسرائیل به پیجرهای حزبالله در سال گذشته مجروح شده بودند، مخالفت کرده است. به گفته این مقام، نجف سلام، نخستوزیر لبنان، بعداً این تصمیم را لغو کرد.
یک سخنگوی نخستوزیر گفت که از هیچگونه تماس میان آمریکا و سلام در این خصوص آگاه نیست و توضیح داد که تعدادی از متقاضیان دریافت مستمری ناتوانی معیارهای لازم برای واجد شرایط بودن را نداشتهاند.
آمریکا همچنین از لبنان میخواهد مؤسسه مالی کلیدی حزبالله، «القرض الحسن» را تعطیل کند؛ بانکی که از دهه ۱۹۸۰ تأسیس شده، تحت تحریم آمریکا قرار دارد، و به بسیاری از لبنانیها خدمات مالی از جمله ارائه وام و دستگاههای خودپرداز عرضه میکند. القرض الحسن در قالب یک مؤسسه خیریه فعالیت میکند و خارج از نظارت بانک مرکزی لبنان است.
آتشبس، لبنان را ملزم میکند که ابتدا حزبالله را در جنوب خلع سلاح کند و سپس مطابق با توافقی پیشین، به سراغ سایر مناطق برود.
حزبالله از خلع سلاح امتناع میکند و استدلال دارد که برای دفاع از حاکمیت لبنان به این سلاحها نیاز دارد. این موضع، همراه با ناتوانی ارتش ضعیفتر لبنان در اعمال خلع سلاح، تنشها با اسرائیل و آمریکا را افزایش داده است.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
لارا یاکل / روزنامه آلمانی «دیوِلت» / ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵
پس از جنگ دوازدهروزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، تلاش حکومت ایران برای دستیابی به بمب اتم همچنان ادامه دارد. کارشناس امور ایران، راز زیمت (Raz Zimmt)، میگوید: در صورت وقوع جنگی جدید، اسرائیل ممکن است اقدامی انجام دهد که پیامدهای بسیار سنگینی خواهد داشت.
با حملهٔ مشترک اسرائیل و آمریکا به برنامه اتمی ایران در ماه ژوئن، هدف آنها جلوگیری کامل از خطر دستیابی ایران به سلاح هستهای بود. پنج ماه بعد هنوز مشخص نیست که میزان خسارت وارد شده به تأسیسات هستهای ایران تا چه حد جدی بوده است. اما آنچه مسلم است این است که تهران به هیچ وجه از اهداف خود عقب ننشسته است؛ همانطور که راز زیمت، کارشناس امور ایران، در نشستی با هیئتی آلمانی در تلآویو در هفتهٔ گذشته توضیح داد.
مدیر برنامه پژوهشی ایران در مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل (INSS) گفت: «موضع ایران و محور طرفدار ایران در منطقه بهطور چشمگیری تضعیف شده است.» به گفتهٔ او، پیش از جنگ دوازدهروزه ایران قادر بود ظرف چند روز اورانیوم را تا سطح ۹۰ درصد، یعنی سطح مورد نیاز برای اهداف نظامی، غنیسازی کند. «تنها چند ماه دیگر زمان لازم بود تا کشور بتواند نخستین بمب اتمی خود را تولید کند.»
حملات مشترک آمریکا و اسرائیل برنامهٔ هستهای ایران را به عقب رانده است. بازسازی سه سایت اصلی که مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، در اوایل نوامبر به آن اشاره کرده بود، یک تا دو سال طول خواهد کشید. زیمت خلاصه کرد: «ایران دیگر در آستانه تبدیل شدن به یک قدرت هستهای نیست.» «اما برنامهٔ هستهای بهطور کامل نابود نشده است.»
به گفتهٔ او، هنوز دستکم ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده در سطح ۶۰ درصد و همچنین صدها سانتریفیوژ پیشرفته در ایران باقی مانده است. دانش و فناوری لازم برای ازسرگیری برنامهٔ هستهای نیز همچنان در دسترس است. زیمت همچنین هشدار داد: «انگیزهٔ ایران برای ساخت سلاح اتمی امروز بیشتر از دوره پیش از جنگ دوازدهروزه است.»
حتی پیش از حملات ژوئن، در تهران صداهایی شنیده میشد که خواستار تغییر دکترین هستهای بودند؛ زیرا دیگر نمیتوان تنها بر بازدارندگی ناشی از موشکهای بالستیک و نیروهای نیابتی منطقهای مانند حزبالله تکیه کرد. «این صداها پس از جنگ بلندتر هم شدهاند.» به گزارش رسانهها، در ماه سپتامبر، ۷۱ تن از نمایندگان مجلس ایران خواستار ساخت بمب اتمی شده بودند.
زیمت تأکید کرد که ایران تاکنون نه غنیسازی اورانیوم را از سر گرفته و نه مواد باقیماندهٔ قابلشکافت را به خارج منتقل کرده است. با توجه به عزم اسرائیل و آمریکا برای انجام اقدامات تلافیجویانه، گسترش برنامهٔ هستهای برای ایران بسیار پرخطر خواهد بود. او نتیجه گرفت: «اما ما نمیتوانیم این احتمال را کاملاً منتفی بدانیم.»
تشدید درگیری تنها مسئله زمان است
او میگوید در حال حاضر «نه در اورشلیم و نه در تهران، هیچ تمایلی برای آغاز جنگی دیگر احساس نمیکند.» اما اگر راهحلی پیدا نشود، تشدید بعدی درگیری تنها مسئله زمان خواهد بود. زیمت میافزاید: «نگرانی من این است که دور بعدی جنگ با ایران بسیار بزرگتر و خطرناکتر خواهد بود.» از یک طرف طرفین از تجربیات حملات اخیر درس گرفته و ظرفیتهای خود را تطبیق دادهاند.
علاوه بر این، اسرائیل احتمالاً دفعه بعد نه تنها تأسیسات هستهای، بلکه تأسیسات نفتی یا اهداف نمادین رژیم ایران را نیز هدف قرار خواهد داد. این کارشناس گفت: «این امر احتمال حمله ایران به اهدافی در خلیج فارس یا کشورهای عربی خلیج فارس را افزایش میدهد و جنگ به یک رویارویی منطقهای تبدیل خواهد شد.»

راز زیمت، کارشناس مسائل ایران
زیمت ادامه داد و گفت که هنوز هیچ تغییری در رویکرد ایران در قبال شبهنظامیان تحت حمایت خود در منطقه، بهویژه حزبالله لبنان، مشاهده نشده است. هرچند صداهایی در ایران وجود دارند که استراتژی پشت پرده نیروهای نیابتی – یعنی پرهیز از رویارویی مستقیم با اسرائیل و آمریکا – را پس از جنگ دوازدهروزه شکستخورده میدانند و ترجیح میدهند پول بیشتری صرف تقویت ظرفیتهای نظامی داخلی شود.
زیمت گفت: «اما تا کنون نشانهای از یک فاصلهگیری واقعی از این استراتژی دیده نمیشود. برعکس: بنا بر گزارشی جدید از وزارت خزانهداری آمریکا، ایران از زمان آتشبس میان اسرائیل و حزبالله در یک سال پیش تا کنون، حدود یک میلیارد دلار صرف بازسازی این نیروی شبهنظامی که به شدت تضعیف شده بود، کرده است.» زیمت افزود: «اگرچه ارتش لبنان عزم خود را برای خلع سلاح حزبالله نشان میدهد، اما روند بازسازی حزبالله سریعتر از تلاشهای اسرائیل برای جلوگیری از آن پیش میرود.»
به گفتهٔ وی، برای دولت لبنان تقریباً غیرممکن است که جایگزینی اقتصادی و اجتماعی برای حزبالله ارائه دهد. با این حال، این گروه شبهنظامی بهمراتب وابستگی بیشتری به رژیم تهران دارد تا مثلاً حماس در نوار غزه. زیمت توضیح داد: «بدون حمایت ایران، بقای بخش نظامی حزبالله بسیار دشوار، اگر نگوییم غیرممکن، خواهد بود.»
وابستگی ده تا بیست درصد جامعه ایران به بقای نظام
در حال حاضر اما نشانهای وجود ندارد که ثبات رژیم به شکل جدی در خطر باشد. حاکمان پیرامون رهبر مذهبی علی خامنهای همچنان با یک «بحران شدید مشروعیت» دستبهگریبان هستند و تنها توسط بخش کوچکی از جامعه حمایت میشوند. زیمت گفت: «اما این ده تا بیست درصد، پشتیبانیِ سپاه پاسداران را دارند، که خود کاملاً وابسته به بقای جمهوری اسلامی است.» به همین دلیل این نیروها «تا آخرین قطره خون» مانع از فروپاشی رژیم خواهند شد.
در صورت تغییر در رأس حاکمیت، دشوار است پیشبینی کنیم کشور چه مسیری را طی خواهد کرد. زیمت معتقد است که احتمالاً رهبر مذهبی بعدی از خامنهای ضعیفتر خواهد بود و سپاه پاسداران نقشی پررنگتر ایفا خواهد کرد. «اطمینان ندارم که این وضعیت را بهتر یا بدتر کند. اما تصور سناریویی بسیار بدتر از وضعیت کنونی دشوار است.»
او گفت از آنجا که احتمال تغییر رژیم پایین است و برنامهٔ هستهای ایران تا کنون بهطور نظامی نابود نشده، امیدوار است پیشرفتهایی از مسیر دیپلماتیک حاصل شود. «من یک توافق میان ایران و ایالات متحده را بهترین راهحل برای جلوگیری از بازیابی توان هستهای ایران میدانم.»
چنین توافقی باید با سه مسئله اصلی مواجه شود: بازرسیهای منظم و جامع آژانس بینالمللی انرژی اتمی (IAEA) که ایران در حال حاضر از آن سر باز میزند، نابودی مواد شکافتپذیر باقیمانده در کشور، و تضمینی که بر اساس آن ایران در آینده اورانیوم را دیگر غنیسازی نکند یا صرفاً تا حداکثر سطح ۳.۶۷ درصد — که سطح لازم برای نیروگاههای هستهای است — غنیسازی کند.
زیمت تأکید کرد که برای قانعکردن ایران به پذیرش چنین شرایطی، باید فشار سیاسی و اقتصادی بیشتری بر رژیم وارد شود. «کارزار مقابله با ایرانِ دارای سلاح اتمی نباید کارزاری اسرائیلی یا آمریکایی باشد. باید فشار بینالمللی بر ایران وارد شود تا این کشور از جاهطلبیهای هستهای خود دست بردارد.» وی افزود که اروپا نیز میتواند در این زمینه نقش مهمی ایفا کند.
به نظر وی همچنین اهمیت دارد که اسرائیل و ایران بار دیگر «نوعی کانال ارتباطی میان خود ایجاد کنند که خطر سوءبرداشتها را کاهش دهد». برای بهبود وضعیت امنیتی در منطقه، وی همچنین امیدوار به یک توافق امنیتی میان اسرائیل و سوریه، و همچنین عادیسازی روابط با عربستان سعودی است.
با این حال، او هدف دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، مبنی بر پیوستن عربستان به توافقهای ابراهیم را غیرواقعبینانه میداند. «از ۷ اکتبر به این سو، برای عربستان سعودی دشوارتر شده است که بدون حضور یک مؤلفهٔ فلسطینی، روابط خود را با اسرائیل عادیسازی کند.» این امر لزوماً شامل تأسیس یک دولت فلسطینی نیست، اما دستکم نیازمند «نوعی نقشهٔ راه» در این زمینه است. او افزود: «و من باور ندارم که این امر تحت دولت کنونی اسرائیل اتفاق بیفتد.»
———————-
* لارا یاکل سردبیر در بخش سیاست خارجی روزنامه «دیوِلت» است و برای این روزنامه از جمله دربارهٔ شمال اروپا و ایالات متحده گزارش میدهد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
آلانا درکین ریچر و گری فیلدز / خبرگزاری آسوشیتدپرس / ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵
یک تبعه افغان به شلیک به دو عضو گارد ملی ویرجینیا غربی، تنها چند بلوک دورتر از کاخ سفید، متهم شده است؛ اقدامی جسورانه در زمانی که حضور نیروهای نظامی در پایتخت و دیگر شهرهای آمریکا به یک موضوع مناقشهآمیز و حساس سیاسی تبدیل شده است.
کاش پاتل، مدیر افبیآی، و موریل باوزر، شهردار واشنگتن، اعلام کردند که اعضای گارد پس از تیراندازی عصر چهارشنبه در وضعیت وخیم در بیمارستان بستری شدهاند. پاتریک موریسی، فرماندار ویرجینیای غربی، عصر چهارشنبه از اظهارات پیشین خود مبنی بر مرگ این نیروها عقبنشینی کرد و گفت گزارشهای «متناقضی» درباره وضعیت آنان دریافت کرده است.
پام باندی، دادستان کل، صبح پنجشنبه از اظهار نظر درباره وضعیت نیروهای گارد ملی که هدف تیراندازی قرار گرفتند خودداری کرد، اما در گفتوگویی با شبکه فاکسنیوز گفت آنان «عمل جراحی را پشت سر گذاشتهاند».
باندی افزود که اتهامات علیه مظنون بر اساس «پیشآگهی» وضعیت این نیروها تنظیم خواهد شد و ادامه داد: «اگر اتفاقی بیفتد، همین حالا به شما میگویم. خیلی زود اعلام میکنم. ما هر کاری از دستمان برآید برای درخواست حکم اعدام برای آن هیولا انجام خواهیم داد.»
به گفته جان رتکلیف، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)، مظنون پیش از ورود به ایالات متحده در سال ۲۰۲۱ با دولت آمریکا از جمله سیا همکاری میکرد و «بهعنوان عضو یک نیروی همکار در قندهار» فعالیت داشت. او مشخص نکرد فرد متهم چه نوع کاری انجام میداد، اما گفت این همکاری «اندکی پس از خروج آشفته» نیروهای آمریکایی از افغانستان پایان یافته است.
این تیراندازی کمسابقه به اعضای گارد ملی در خاک آمریکا — آن هم یک روز پیش از تعطیلات شکرگزاری — در بحبوحه منازعات حقوقی و بحثهای گسترده سیاسی درباره استفاده دولت ترامپ از نیروهای نظامی برای مقابله با آنچه مقامات «بحران خارج از کنترل جرم و جنایت» توصیف میکنند، روی داده است.
دولت ترامپ بهسرعت دستور اعزام ۵۰۰ نیروی دیگر از گارد ملی به واشنگتن را صادر کرد.
به گفته یک مقام مجری قانون که مجاز به گفتوگو با رسانهها نبود و به شرط ناشناسماندن با آسوشیتدپرس صحبت کرد، مظنونِ بازداشتشده نیز هدف گلوله قرار گرفته و جراحاتی برداشته است که خطر جانی محسوب نمیشوند.
مقامات گفتند مظنون ۲۹ ساله، تبعه افغانستان، در سال ۲۰۲۱ از طریق برنامه «خوشآمدگویی به متحدان» وارد آمریکا شده است؛ برنامهای تحت دولت بایدن که دهها هزار افغان را پس از خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان تخلیه و در آمریکا اسکان داد.
این ابتکار حدود ۷۶ هزار نفر را به آمریکا آورد؛ بسیاری از آنان با نیروها و دیپلماتهای آمریکایی بهعنوان مترجم و کمککار همکاری کرده بودند. این برنامه بعدها هدف انتقادات شدید ترامپ و متحدانش، جمهوریخواهان کنگره و برخی نهادهای نظارتی دولتی قرار گرفت؛ انتقاداتی درباره خلأهای موجود در روند راستیآزمایی و سرعت پذیرش افراد. با این حال، مدافعان این برنامه میگویند این طرح برای افرادی که در معرض خطر انتقام طالبان بودند یک راه نجات بود.
دو مقام مجری قانون و یک فرد مطلع گفتند که مظنون — که در ایالت واشنگتن زندگی میکرد — از سوی مقامات با نام «رحمانالله لکنوال» شناسایی شده، اما مقامها همچنان در حال تأیید کامل پیشینه او بودند. این افراد که به دلیل حساسیت تحقیق حاضر به افشای نام نبودند، به شرط ناشناسماندن با آسوشیتدپرس صحبت کردند.
کریستینا ویدمن، مالک سابق خانهای که او در آن سکونت داشت، گفت لکنوال به همراه همسر و پنج فرزندش وارد شهر بلینگهام در ایالت واشنگتن شده بود؛ شهری در ۱۲۷ کیلومتری شمال سیاتل.
چهارشنبهشب، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در پیامی ویدئویی که در شبکههای اجتماعی منتشر شد، خواستار بازنگری مجدد پرونده همه پناهجویان افغان شد که در دوره دولت بایدن وارد کشور شدهاند.
او گفت: «اگر نتوانند کشور ما را دوست داشته باشند، ما نمیخواهیم اینجا باشند»، و افزود که این تیراندازی «جرمی علیه تمام ملت ما» بوده است.
جفری کارول، معاون اجرایی رئیس پلیس دیسی، گفت که بازرسان هیچ اطلاعاتی درباره انگیزه این حمله در اختیار ندارند. او با استناد به ویدئویی که توسط محققان بررسی شده، گفت مهاجم «از گوشه خیابان سر رسید» و فوراً بهسوی نیروها آتش گشود.
شهردار باوزر گفت: «این یک تیراندازی هدفمند بود.»
نیروهای گارد، مهاجم را زمینگیر کردند
کارول گفت تیراندازی حدود دو بلوک شمالغربی کاخ سفید و در نزدیکی یک ایستگاه مترو رخ داد. بهمحض شنیدن صدای گلوله، نیروهای دیگری که در نزدیکی بودند به محل دویدند و پس از آنکه مهاجم هدف گلوله قرار گرفت، او را مهار کردند.
کارول افزود: «به نظر میآید یک مهاجم تنها بوده که سلاحش را بالا برده و این اعضای گارد ملی را به کمین گرفته است.» او گفت هنوز مشخص نیست که آیا یکی از نیروهای گارد یا یک مأمور انتظامی به مظنون شلیک کرده است یا خیر.
کارول در یک نشست خبری گفت: «در حال حاضر، مظنون دیگری نداریم.»
به گفته یک مقام دیگر اجرای قانون — که مجاز به گفتوگو با رسانهها نبود — دستکم یکی از نیروهای گارد با مهاجم تبادل آتش کرده است.
ویدئوهای منتشر شده در شبکههای اجتماعی بلافاصله پس از حادثه نشان میداد که نیروهای امدادی در حال انجام عملیات احیا (CPR) روی یکی از نیروهای گارد هستند و نیروی دیگر را بر روی پیادهرویی پوشیده از شیشه خردشده مداوا میکنند.
شاهدان از فرار مردم خبر دادند
مایکل رایان درست آن سوی خیابان بود که صدای چند انفجار بلند را شنید و همراه دیگران شروع به دویدن کرد. او بعدها وقتی بازگشت، به آسوشیتدپرس گفت دیده است فردی روی زمین مهار شده و اطرافیان فریاد میزدند «زمین بمان»، و در نزدیکی آن، نیروهای گارد ملی یکدیگر را در آغوش میکشیدند.
رایان گفت: «واقعا صحنه وحشتناکی بود.»
اما مکدونالد، که چند لحظه پس از تیراندازی از ایستگاه مترو خارج شده بود، گفت او و یکی از دوستانش همراه دیگران به یک کافه پناه بردند. مکدونالد به آسوشیتدپرس گفت چند دقیقه بعد دیده که نیروهای امدادی یک برانکارد حامل یکی از اعضای گارد ملی را که سرش در خون غوطهور بود، منتقل میکردند.
نوارهای پلیس محل حادثه را محاصره کرده بود، چراغهای خودروهای آتشنشانی و پلیس چشمک میزد و صدای بالگردها در هوا میپیچید. مأموران سرویس مخفی، اداره الکل، تنباکو، اسلحه و مواد منفجره (ATF) و نیروهای گارد ملی در محل حضور داشتند. دستکم یک بالگرد روی «نشنال مال» فرود آمد.
جِیدی ونس، معاون رئیسجمهور، در فورت کمپبل، ایالت کنتاکی — جایی که پیام شکرگزاری برای نیروها ارائه میداد — گفت: «فکر میکنم این یادآوری تلخی است که سربازان، چه در خدمت فعال، ذخیره یا گارد ملی، شمشیر و سپر ایالات متحده آمریکا هستند.»
ژنرال استیون نوردهاوس، رئیس دفتر گارد ملی، برنامه سفر خود برای گذراندن تعطیلات همراه نیروها در گوانتانامو را لغو کرد تا به واشنگتن سفر کند و در کنار نیروهای گارد باشد.
دن دریـسکل، وزیر ارتش، در شبکههای اجتماعی اعلام کرد که به عیادت نیروهای مجروح گارد ملی در بیمارستان رفته و «دلش برای آنان به درد آمده است.»
استقرار نیروها در واشنگتن تحت فرمان اضطراری
ترامپ در ماه اوت دستور اضطراریای صادر کرد که طی آن پلیس محلی فدرالسازی شد و نیروهای گارد ملی از هشت ایالت و منطقه کلمبیا به واشنگتن اعزام شدند. این دستور یک ماه بعد منقضی شد، اما نیروها همچنان در شهر باقی ماندند.
طبق آخرین بهروزرسانی دولت، نزدیک به ۲۲۰۰ نیرو در حال حاضر به کارگروه مشترکی که در شهر فعالیت دارد اختصاص یافتهاند.
هفته گذشته، یک قاضی فدرال دستور پایان این استقرار را صادر کرد، اما اجرای حکم را به مدت ۲۱ روز به تعویق انداخت تا دولت فرصت داشته باشد یا نیروها را خارج کند یا درخواست تجدیدنظر بدهد.
اعضای گارد ملی در این مدت در محلهها، ایستگاههای قطار و دیگر نقاط شهر گشتزنی کرده، در ایستهای بازرسی بزرگراهی مشارکت داشته و برای جمعآوری زباله و محافظت از رویدادهای ورزشی مأمور شدهاند.
بیش از ۳۰۰ نفر از اعضای گارد ملی ویرجینیای غربی در ماه اوت اعزام شدند. حدود ۱۶۰ نفر از آنان هفته گذشته داوطلب شدند که مأموریتشان را تا پایان سال تمدید کنند، در حالی که بقیه اندکی بیش از یک هفته پیش به خانه بازگشتهاند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
خبرگزاری فرانسه / ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵
بر اساس تازهترین گزارشها، شمار قربانیان آتشسوزی سهمگین در یک مجموعه برجهای مسکونی در هنگکنگ به دستکم ۶۵ نفر رسیده است.
یک سخنگوی دولت روز پنجشنبه به خبرگزاری فرانسه (AFP) گفت که حدود ۷۰ نفر دیگر نیز مصدوم شدهاند که در میان آنها ده آتشنشان دیده میشود. نیروهای امدادی همچنان در جستجوی بیش از ۲۵۰ فرد مفقود در برجهای مسکونی هستند که روز چهارشنبه در آتش فرو رفتند.
سه نفر از کارکنان یک شرکت ساختمانی در ارتباط با این حادثه بازداشت شدهاند. همچنین مقامات دستور دادهاند که تدابیر ایمنی در تمامی پروژههای ساختمانی بزرگ این کلانشهر مورد بررسی مجدد قرار گیرد.
آتشسوزی در مجتمع مسکونی «وانگ فوک کورت» در منطقه شمالی تای پو روز چهارشنبه از داربستهای بامبوییِ اطراف ساختمان آغاز شد و به سرعت به چندین برج مرتفع سرایت کرد. آتشنشانی بعدازظهر پنجشنبه (به وقت محلی) اعلام کرد که شعلههای آتش در چهار برج کاملاً مهار شده و در سه برج دیگر تحت کنترل قرار گرفته است. تنها یکی از هشت برج این مجموعه از آسیب در امان مانده است.
در این مرگبارترین آتشسوزی هنگکنگ طی چند دهه اخیر، دهها نفر جان باختند. آتشنشانی حدود ۲۴ ساعت پس از آغاز حادثه این موضوع را تأیید کرد. طبق اعلام مقامات، ۶۱ مجروح به بیمارستان منتقل شدند؛ حال ۱۵ نفر از آنان وخیم و ۲۷ نفر دیگر نیز به شدت مصدوم شدهاند.
نیروهای آتشنشانی روز پنجشنبه به جستجوی بازماندگان و افراد مفقود در برجها ادامه دادند. جان لی، رئیس دولت منطقه ویژه اداری چین (هنگکنگ)، بامداد پنجشنبه در یک نشست خبری اعلام کرده بود که ۲۷۹ نفر مفقود هستند. با این حال آتشنشانی اعلام کرد که تعدادی از آنان در ادامه عملیات پیدا شدهاند.
به گفته معاون آتشنشانی، وزش باد و قطعات آوارِ در حال پرواز، باعث گسترش بسیار سریع شعلهها شد. همچنین به دلیل دمای بسیار بالا در نقاطی از محل حادثه، برخی طبقات برای مدتی قابل دسترس نبودند.
چندین ساکن مجموعه «وانگ فوک کورت» که نزدیک به ۲۰۰۰ واحد مسکونی را شامل میشود، به خبرگزاری AFP گفتند که هیچ زنگ خطر آتشی را نشنیدهاند. آنها مجبور شدند خودشان با زنگ زدن یا کوبیدن در، همسایگان را از وقوع آتشسوزی باخبر کنند. یکی از ساکنان گفت: «زنگ زدن، در زدن، هشدار دادن به همسایهها، گفتن اینکه باید فوراً خارج شوند — این وضعیت ما بود.»
جمعیت زیادی در اطراف محل حادثه برای کمکرسانی خودجوش به ساکنان و آتشنشانها تجمع کردند. مقامات برای افراد تخلیهشده از ساختمانها، محلهای اسکان اضطراری اختصاص دادند.
تحقیقات درباره علت آتشسوزی بزرگ در این مجموعه که در حال بازسازی اساسی بود، آغاز شده است. برای انجام عملیات تعمیر و بازسازی، داربستهای بامبویی با پوشش توری پلاستیکی نصب شده بود. پلیس سه مرد را بازداشت کرده که مظنون به رها کردن مواد قابل اشتعال بستهبندی در محل ساختوساز هستند. اتهام آنها «بیاحتیاطی شدید» عنوان شده است.
اداره مبارزه با فساد مالی هنگکنگ نیز تحقیقاتی را آغاز کرده تا «احتمال فساد مرتبط با پروژه نوسازی مجتمع مسکونی وانگ فوک کورت» را بررسی کند.
دولت همچنین بررسی همه پروژههای ساختمانی بزرگ در هنگکنگ را دستور داده است. رئیس دولت، جان لی، اعلام کرد: «دولت بلافاصله بازدید از تمامی مجتمعهای مسکونی در شهر را که عملیات تعمیرات اساسی در آنها انجام میشود، به منظور بررسی ایمنی داربستها و مصالح ساختمانی دستور داده است.»
در هنگکنگ برخی از مرتفعترین و پرجمعیتترین مجتمعهای برجنشین جهان وجود دارند. در گذشته آتشسوزیهای مرگبار در این شهر بهویژه در مناطق کمبرخوردار رخدادهای شایعتری بودند. اما در دهههای اخیر استانداردهای ایمنی افزایش یافته و همین امر موجب کاهش چشمگیر آتشسوزیهای خانگی شده است.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
ویلیام باتلر ییتس به طور فعال با انجمن اسرارآمیز و سری «طلوع طلایی»، یعنی یک فرقه «جادوی سفید»، در ارتباط بود.
ویلیام باتلر ییتس (William Butler Yeats) در میانه مرز بین شاعری آرمانگرا و رویایی و دیوانهای کفبرلب ایستاده بود. دوست و همکار شاعرش، کاترین تاینان (Katharine Tynan)، به یاد میآورد که او هنگام پیادهروی به سمت خانهاش در حومه دوبلین، دستهایش را تکان میداد، با هیجان اشاره میکرد و بیتهایی از شعر را زیر لب زمزمه مینمود. پلیسها با احتیاط به او نگاه میکردند و مطمئن نبودند که او را دستگیر کنند یا بگذارند به دیوانهبازی خود ادامه دهد. آنها نتیجه گرفتند: «این شعر است که دارد مغز او را به هم میریزد» و او را به حال خود رها کردند.
ییتس در حملونقل عمومی وضعیت به مراتب عجیبتری داشت. هنگام سوار شدن به اتوبوس، دورهای دچار خلسه میشد. در حالی که مستقیم به جلو خیره شده بود، صدای زمزمهی آرامی از خود درمیآورد و همزمان با دستانش ضرب میگرفت. وقتی مسافران دیگر از او میپرسیدند حالش خوب است، آنها را نادیده میگرفت. یک بار دخترش سوار اتوبوس شد و او را در این حالت منزوی و غیرقابل دسترس یافت. او خردمندانه تصمیم گرفت مزاحمش نشود. اما وقتی اتوبوس به ایستگاه مورد نظر آنها رسید، ییتس ناگهان از خلسه بیرون آمد و مانند یک منشی که از یک بیمار در کلینیک روانپزشکی استقبال میکند، از او پرسید: «اوه، میخواهید چه کسی را ببینید؟»
اگر این اشعاری که «مغز او را به هم میریخت» از بهترین اشعاری که تا به حال سروده شده است نبود، احتمالاً او فقط به عنوان یک شاعر معمولی و کماهمیت ایرلندی به یاد آورده میشد. اما ییتس مسیری از اواخر دوره رمانتیک تا طلوع مدرنیسم گشود و اشعاری مرموز و دارای ویژگیهای منحصربهفرد (idiosyncratic) خلق کرد که به شدت متأثر از باور او به علوم غریبه (occult) و نگاه چرخهایاش به تاریخ جهان بود. بدون او، زبان انگلیسی از داشتن عباراتی که اغلب نقل میشوند، مانند «زیبایی وحشتناک» و «مرکز نمیتواند خود را حفظ کند»، محروم میماند، حالا دیگر حرفی از کلمه جایر (gyre) (1) به معنای«چرخش مارپیچ» به میان نمی آوریم.
پس از دوران جوانی نسبتاً کمحادثه، زندگی ییتس در اوایل بیست سالگی شتاب گرفت، زمانی که به عرفان (mysticism) گرایید، وارد سیاست ایرلند شد و نیش عشق یکطرفه را احساس کرد.
او در یک دوره ده ساله، چهار بار به ماود گان (Maud Gonne)، زنی که او را همزاد روح خود میدانست، پیشنهاد ازدواج داد. اما خانم هر چهار بار را رد کرد. از این رو، او سعی کرد به دختر ماد، ایزولت، پیشنهاد ازدواج دهد. (او در آن زمان ۲۲ ساله بود. ییتس ۵۲ ساله). او نیز او را رد کرد. ییتس که با توجه به نمودارهای طالعبینیاش متقاعد شده بود که باید در سال ۱۹۱۷ ازدواج کند، به سراغ جورجی هاید- لیز (Georgie Hyde-Lees) رفت، یک محقق قرون وسطی که در علاقه او به طالعبینی و علوم غریبه سهیم بود. به عنوان یک امتیاز اضافه، جورجی خود را یک روانشناس میدانست و گاهی روح شخصیت معنوی جایگزین ییتس (Yeats’s mystical alter ego)، که نامش لئو آفریکانوس (2) بود را هدایت و منتقل میکرد.
نوشتن، اظهارنظر در مورد امور ایرلند، برگزاری گهگاه مراسم احضار روح – اینها چیزهایی بودند که یک ییتس بالغ بیشتر وقت خود را با آن ها سپری میکرد. او عضو دو انجمن بسیار متفاوت و بسیار انتخابی (exclusive) بود: سنای ایرلند (جایی که در طراحی سکهها و لباسهای قضایی کمک کرد) و انجمن هرمتیک «طلوع طلایی» (3) (Hermetic Order of the Golden Dawn)، یک فرقه «جادوی سفید» که در زمان خودش، مانند کلیسای ساینتولوژی (Church of Scientology) (4) امروز بود و مریدان مشهوری از سراسر ایرلند و بریتانیا را به خود جذب میکرد. او همچنین در تأسیس تئاتر ابی (Abbey Theatre) کمک کرد که میزبان برخی از بزرگترین نمایشنامهنویسان آن دوران، از جمله خود ییتس، بود. این مرد واقعاً استعدادهای فراوانی داشت.
ییتس در اواخر زندگی اش، در نقش یک افسانه زنده جاافتاده قرار گرفته بود. شعرهایش شخصیتر شدند. او با صراحت در مورد ناتوانی جنسیاش و تلاشهایش برای غلبه بر آن نوشت. مرگ و افول انرژی خلاقانهاش نیز به دغدغهای برای او تبدیل شد. او در سال ۱۹۳۹ درگذشت و درخشانترین اشعار «پیرمردی» را که تا به حال سروده شده است، به جا گذاشت. بیتهای پایانی یکی از آنها، سنگقبر او شد: «نگاهی سرد بینداز/بر زندگی، بر مرگ./ای سوارکار، بگذر.»
ضیافت کوبیدن سر
ییتس همیشه مجذوب ماوراءطبیعه بود. در ژانویه ۱۸۸۸، او در اولین جلسه احضار روح در خانه یک مدیوم [کسی که ارواح را احضار می کند] در دوبلین شرکت کرد. این تجربه به هر معنایی، تجربهای تکاندهنده بود. هنگامی که ضربهزدن به میز آغاز شد، اضطراب ییتس افزایش یافت. احساس کرد مجبور به دعا کردن است اما نمیتوانست هیچ دعایی را به یاد آورد. در عوض، شروع کرد به کوبیدن سرش روی میز و خواندن ابیات آغازین بهشت گمشده میلتون: «از نافرمانی اول انسان، و آن میوه درخت ممنوعه، که مزه مرگبارش مرگ را به جهان آورد...» این هم کمکی نکرد. وحشتزده، ییتس ناگهان احساس کرد تمام بدنش به سمت دیوار پرتاب شده، «مثل فنری که ناگهان رها شده باشد حرکت کرد» - به گفته خودش. این، پایان کار ییتس با جلسات احضار روح بود، حداقل برای مدتی. این تکان ناگهانی و خشن کاملاً او را به هم ریخت و او هرگز مطمئن نبود که آیا این از درون خودش بوده یا از جایی «آن بیرون»، از جهان ارواح.

لئوی دوست من
در جهان ارواح، نقش شخصیت «لئو آفریکانوس» برای ییتس مانند نقش لو کاستلو (Lou Costello) برای باد ابوت (Bud Abbott) بود (5). لئو، ماجراجویی از قرن شانزدهم بود که ییتس برای اولین بار در ژوئن ۱۹۱۴ در یک جلسه احضار روح در همپستد انگلستان با او «ملاقات» کرد.
لئو خود را معرفی کرد و پس از ابراز دلخوری از اینکه شاعر قبلاً نام او را نشنیده است، گفتگویی را آغاز نمود. در طول سالهای بعد، این دو به دوستان صمیمی تبدیل شدند – به صمیمیتی که میتواند بین یک انسان گوشت و خون و یک سایه از آن سوی مرز زندگی و مرگ وجود داشته باشد. ییتس به تدریج لئو را به عنوان همزاد یا روح محرک یا شخصیت دوم خود در نظر گرفت، نوعی شخصیت روحی مقابل (opposite) که تمام ویژگیهای آرمانی که اوخودش در دنیای واقعی آرزو داشتن شان را داشت در خود تجسم میبخشید. جایی که ییتس محتاط بود، لئو جسور بود و غیره. لئو اغلب به صورت «نوشتار خودکار» که از دست خود ییتس جاری میشد، به او مشاوره و پشتیبانی ارائه میداد. گاهی اوقات همسر ییتس، که یک مدیوم آشکار بود، این ارتباط را برقرار میکرد. با گذشت زمان، نفوذ لئو بر ییتس شروع به کمرنگ شدن گذارد و «مکاتبات» آنان در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید.
آقای کراولی
کنجکاویهای ییتس در علوم غریبه او را با برخی از عجیبترین طرفداران اعتقادات ماوراءطبیعه آن دوران آشنا کرد. هنگامی که او در سال ۱۸۹۸ به انجمن اسرار آمیز (هرمتیک) “طلوع طلایی” (Hermetic Order of the Gold-en Dawn) پیوست، اعضای دیگر شامل نویسندگان داستان های ترسناک، یعنی الجرنون بلک وود (Algernon Black-wood) و آرتور مچن (Arthur Machen) و همچنین «شریرترین مرد جهان»، و طرفدار نظریه اصالت لذت (hedonist) و جادوگر سیاه مشهور، الیستر کراولی (Aleister Crowley) بودند.
ییتس و کراولی از همان ابتدا از یکدیگر خوششان نیامد. ییتس، کراولی را غیراخلاقی، اگر نه کاملاً دیوانه، میدانست و کراولی باور داشت که ییتس به طور پنهانی به قدرت ادبی و جادویی او حسادت میکند. در طول سالهای بعد، ییتس مانور داد تا کراولی را به بهانه اینکه «یک انجمن عرفانی نباید مجبور باشد به عنوان یک مدرسه اصلاح و تربیت برای بزهکاران نوجوان خدمت کند» از انجمن طلوع طلایی اخراج کند. کراولی از سوی خود، ییتس را متهم کرد که از جادوی سیاه (6) برای فرستادن طلسم علیه او استفاده کرده است - طلسمی که البته کراولی حیلهگر آن را خنثی کرده بود. در پایان، ییتس پیروز شد. کراولی اخراج شد و به تشکیل فرقه جادویی خودش ادامه داد، اما انجمن طلوع طلایی متفرق باقی ماند و هرگز نتوانست محبوبیت سابق خود را بازیابد.
جادوگر پیر حرف آخر را میزد. در مقالهای با عنوان «معاصران پرمدعای من»، کراولی مستقیماً ییتس را مسخره کرد و نوشت: «درست است که نوعی موسیقی دلگیر یکنواخت در اشعار تو جریان دارد که گاهگاهی با ناهماهنگیهایی قطع میشود. گویی یک تشییع جنازه ابدی در حال عبور است و خودروی حمل جنازه مشکل سیستم احتراق و اگزوز دارد.»
موسولینییی (MUSSOLOONEY) (۷)
ییتس نیز مانند دوستش ازرا پاوند (Ezra Pound)، کمی بیش از حد مجذوب دستاوردهای بنیتو موسولینی (Benito Mussolini)، دیکتاتور فاشیست ایتالیا شده بود. او که همواره به دموکراسی بدگمان بود، یک بار اعلام کرد که «حکومت استبدادی طبقات تحصیلکرده تنها راه حل مشکلات ماست.» اما تازه دهه ۱۹۳۰ بود که او به عمل کردن به سخنی که گفته بود آغاز کرد. حدود آن زمان، ییتس سه «آهنگ رژه» برای «پیراهنآبیهای» ایرلند سرود، در واقع یک جنبش فاشیست داخلی که بر اساس پیراهنقهوهایهای نازی باب شده بود. در اواخر سال ۱۹۳۳، او با شور و حرارت برای دوستش اولیویا شکسپیر (Olivia Shakespear) نوشت: «راز بزرگ برملا شد - یک گردهمایی پیراهنآبیهای گارد ملی رهبر جدید خود را با سلام فاشیستی پذیرفتهاند و رهبر جدید اصلاح پارلمان را کار خود اعلام کرده است... ایتالیا، لهستان، آلمان، بعد شاید ایرلند.» منظور ییتس از «اصلاح پارلمان»، الغای حکومت پارلمانی بود، چیزی که از آن طرفداری میکرد، علیرغم اینکه خودش کرسیی در سناى ایرلند داشت. (هیچکس نگفته که او آدم سازگاری است.)
مرد میمون
در روزگاری پیش از ویاگرا (Viagra)، مردان مسن اغلب به درمانهای قلابی و روشهای تجربی برای مقابله با ناتوانی جنسی خود متوسل میشدند. ییتس هم مستثنی نبود. مصمم به اینکه کمی «جوهر بیشتری در قلمش بریزد» (8)، این شاعر سالخورده به وین سفر کرد تا تحت «عمل جراحی افسانهای اشتایناخ» (9) قرار گیرد، یک عقیم سازی (وازکتومی) انقلابی که توسط مخترع همنامش به عنوان راهی مطمئن برای جوانسازی قوای جنسی مردانه تبلیغ میشد. (زیگموند فروید نیز چند سال قبل از آن درمان اشتایناخ را انجام داده بود و آن هم بدون هیچ اثر مثبتی.)
این عمل پانزده دقیقهای، که در آن غدد میمون به کیسه بیضه ییتس پیوند زده شد، بدون مشکل انجام گردید. ییتس نشاط خود را باز یافت. او بعدها این عمل را نه تنها در احیای قدرت خلاقانهاش، بلکه در بازگشت «میل جنسیاش» نیز مؤثر دانست و گفت: «و این میل به احتمال زیاد تا لحظه مرگ با من خواهد ماند.» او به زودی شروع به بهره مد شدن از میوه های «بلوغ دوم عجیب» خود با یک معشوقه جدید، مارگوت راداک (Margot Ruddock)، بازیگر و شاعر ۲۷ ساله کرد.
با این حال، همه این شعبدهبازیها بدون هزینه هم نبود. خیلی زود خبر پخش شد و این پیرمرد شهوتران به موضوعی برای تمسخر دیگران تبدیل شد. اهالی دوبلین شروع کردند به صدا زدن او با عنوان «پیر مرد غدهای» و فرانک اوکانر (Frank O’Connor)، نویسنده ایرلندی، این عمل جراحی را به «جایگزینی موتور کادیلاک در یک خودروی فورد» تشبیه کرد.
ممنونم آقای پولدار!
ظاهراً مارگوت رادوک واقعاً دل ییتس را برده بود. این بازیگر جوان و جذاب، اشعار معمولی و فراموششدنی میسرود. با این حال، وقتی در سال ۱۹۳۶ از ییتس دعوت شد تا «کتاب آکسفورد از اشعار مدرن» را ویرایش کند، او تعداد عجیب هفت شعر از او را در شان کتاب گنجاند — که یک شعر بیشتر از مجموع سهمیه اختصاصیافته به ازرا پاوند و دبلیو. اچ. اودن (W. H. Auden) بود! احتمالاً شب انتشار آن مجموعه، پدرجان (Daddy) بوسه ها و جایزههای اضافی دریافت کرده است.

ویلیام باتلر ییتس به طور فعال با انجمن اسرارآمیز و سری «طلوع طلایی»، یعنی یک فرقه «جادوی سفید»، در ارتباط بود.
قسمتهای قبلی:
اونوره دو بالزاک
ویلیام شکسپیر
لرد بایرون
ادگار آلن پو
چارلز دیکنز
خواهران برونته
هنری دیوید ثورو
والت ویتمن
لئو تولستوی
امیلی دیکینسون
لوییس کارول
لوئیزا می الکات
مارک توِین
اسکار وایلد
آرتور کانن دویل
————————————————
زیرنویسها و توضیحات مترجم:
(۱): در این پاراگراف، کلمه gyre (تلفظ: جَایر) به معنای چرخش مارپیچی یا گرداب حلزونی است. این مفهوم در شعر ییتس بسیار عمیق و نمادین است و به نظریه تاریخی او برمیگردد. ییتس معتقد بود تاریخ در چرخههایی مارپیچی و تکراری در حرکت است که هر چرخه حدود دو هزار سال طول میکشد. این چرخشهای مارپیچی (gyres) نماد: تضادها و تنشهای تاریخی/ روند تکاملی جهان/ گذار از یک دوره به دورهای دیگراست. به طور خلاصه gyre (تلفظ: جَایر) در اشعار ییتس یک مفهوم فلسفی- تاریخی است که هم شکل فیزیکی دارد (مارپیچ) و هم معنای نمادین (چرخه های تاریخ و تحول بشری).
(۲): این متن به بخشی از زندگی خصوصی و عاشقانه ویلیام باتلر ییتس، شاعر بزرگ ایرلندی میپردازد که پر از فراز و نشیب و تحت تأثیر علایق عرفانی و ماوراءالطبیعه او بود.
- عشق یکطرفه به ماود گان: ییتس برای نزدیک به یک دهه عاشق ماود گان (Maud Gonne)، یک مبارز انقلابی ایرلندی، بود. ییتس او را «همزاد روح» خود میدانست، اما گان که شخصیتی مستقل و سیاسی بود، چهار پیشنهاد ازدواج او را رد کرد. این رابطه یکطرفه منبع الهام بسیاری از اشعار ییتس شد.
- پیشنهاد به دخترش، ایزولت: پس از رد شدن های متوالی، ییتس حتی به ایزولت، دختر ماود گان که در آن زمان ۲۲ ساله بود (در حالی که خودش ۵۲ سال داشت) نیز پیشنهاد ازدواج داد. این عمل نشان از وسواس و ناامیدی عمیق او دارد. ایزولت نیز او را رد کرد.
- عجله برای ازدواج بر اساس طالعبینی: ییتس که به طالعبینی و علوم غریعه اعتقاد داشت، از روی نمودارهای نجومی خود متقاعد شده بود که باید در سال ۱۹۱۷ ازدواج کند. این باور، محرک اصلی او برای پیدا کردن یک همسر در آن سال خاص بود.
- ازدواج با جورجی هاید- لیز: در نهایت، او به سراغ جورجی هاید-لیز (۲۵ ساله) رفت که قبلاً با او آشنا بود. جورجی برخلاف ماود گان، در علایق عرفانی ییتس (مانند طالعبینی، فراروانشناسی و عرفان) با او سهیم بود.
- امتیاز اضافه: ارتباط با «لئو آفریکانوس»: نکته جالب اینجا است که جورجی خود را یک رسانه (مدیوم ارواح) میدانست و ادعا میکرد میتواند با «لئو آفریکانوس» ارتباط برقرار کند. لئو آفریکانوس یک شخصیت خیالی یا روحی بود که ییتس آن را «من معنوی جایگزین» (mystical alter ego) خود میپنداشت. این ویژگی برای ییتس که عمیقاً درگیر جهان معنوی بود، بسیار جذاب و مهم محسوب میشد.
این ازدواج که در ابتدا بر پایه یک «ضربالاجل نجومی» و اشتراکات فکری شکل گرفت، به نظر میرسد ازدواج موفقی بود. جورجی نه تنها همسرش بود، بلکه به منبع جدیدی برای الهامات عرفانی او تبدیل شد و در غنیتر شدن اشعار متأخر ییتس نقش بسزایی داشت. این داستان، نمایی عینی از شخصیت پیچیده ییتس است که در آن عشق زمینی، ناامیدی، اعتقادات ماوراءالطبیعه و خلاقیت شاعرانه به طور عجیبی درهم تنیده شدهاند.
(۳): انجمن سری طلوع طلایی (The Hermetic Order of the Golden Dawn) یک سازمان مخفی و بسیار تاثیرگذار در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود که به مطالعه و تمرین علوم غریبه، عرفان غربی و جادوی تشریفاتی میپرداخت. این انجمن یک فرقه یا سازمان سری بود که ادعا میکرد به سنتهای کهن عرفان هرمسی، کابالای یهودی، تاروت، جادوی تشریفاتی و علوم غریبه دسترسی دارد. هدف اصلی آن، تحول روحی و معنوی اعضا از طریق یک سیستم درجهبندی شده پیچیده و انجام مناسک و تمرینهای خاص بود. بر خلاف برخی گروهها، این انجمن بر «جادوی سفید» (یعنی تمرینهای معنوی برای رشد شخصی و هماهنگی با کیهان) تأکید داشت، نه جادوی سیاه. جمله «کلیسای ساینتولوژی دوران خود» در متن، اشاره به محبوبیت و جذابیت گسترده این انجمن در میان روشنفکران و چهرههای مشهور آن زمان دارد. همانطور که ساینتولوژی در دهههای بعدی مورد استقبال برخی سلبریتیها قرار گرفت، طلوع طلایی نیز بسیاری از برجستهترین چهرههای فرهنگی و فکری عصر ویکتوریا را به خود جذب کرد. انجمن طلوع طلایی به دلیل درگیریهای داخلی، قدرتطلبی افراد (به ویژه آلستر کرولی) و اختلاف نظرها، پس از چند دهه از هم پاشید. با این حال، میراث آن بسیار گسترده است و به عنوان یکی از تاثیرگذارترین سازمانهای عصر مدرن در احیای جادو و عرفان غربی شناخته میشود. بسیاری از سازمانهای نوپدید امروزی، ریشههای خود را به طلوع طلایی نسبت میدهند. برای ییتس، انجمن هرمتیک طلوع طلایی بسیار بیشتر از یک سرگرمی عجیب بود. این انجمن یک سیستم فکری کامل، یک باشگاه نخبگان و یک منبع بیپایان الهام شاعرانه برای او فراهم کرد که جهانبینی او و در نتیجه، ادبیات مدرن را برای همیشه تحت تأثیر قرار داد.
(۴): کلیسای ساینتولوژی (Church of Scientology) یکی از جنجالیترین و پیچیدهترین جنبشهای مذهبی نوظهور در جهان است. بنیانگذار این فرقه لافایت رونالد هابارد (L. Ron Hubbard) ، نویسنده آمریکایی داستانهای علمی- تخیلی (۱۹۱۱-۱۹۸۶) بود و تاریخ تأسیس آندر سال ۱۹۵۴ و در آمریکا بود. آموزهها و باورهای اصلی شامل: تناسخ و تئتان (Thetan) است و به باور به این که انسان یک موجود روحی جاودان به نام «تئتان» است که بارها زاده میشود و تجربیات زندگیهای گذشته (ایمپلنت) بر زندگی کنونی تأثیر میگذارند. آنها بر این باورند که خاطرات دردناک از زندگیهای گذشته که مانع پیشرفت روحی فرد میشوند. مورد دیگر فرآیند مشاوره ی ویژه با استفاده از دستگاهی به نام «الکتروسایکومتر» برای پاک کردن ایمپلنتها و رسیدن به انسان تصفیه شده است. سلبریتیهای مشهور عضو این فرقه: تام کروز (مشهورترین عضو)/ جان تراولتا/ کریستینا آگیلرا (سابق)/ کریستین سیسنتی (بازیگر فیلم «دوستان») و ... ساینتولوژی نمونه کلاسیک یک جنبش مذهبی نوظهور است که از ترکیب عناصر روانشناسی، علمگرایی و داستانپردازی علمی-تخیلی ایجاد شده و به دلیل ساختار مخفی خود، روشهای تهاجمی و مدل اقتصادی خاصش، چندین دهه است که در مرکز توجه و بحثهای فراوان قرار دارد.
(۵): باد ابوت (Bud Abbott) و لو کاستلو (Lou Costello) یک زوج مشهور کمدی آمریکایی در نیمهٔ قرن بیستم بودند. همواره ابوت نقش فرد جدیتر، منطقیتر و راهبر را داشت و کاستلو نقش فرد سادهدلتر، واکنشیتریا دنبالهرو را. بنابراین وقتی در متن گفته میشود: در جهان ارواح، نقش شخصیت «لئو آفریکانوس» برای ییتس مانند نقش لو کاستلو برای باد ابوت بود معنایش این است که در دنیای ارواح، آن شخصیت (لئو آفریکانوس) برایی یتس نقش همراهِ مکمل را داشته، همانگونه که ابوت برای کاستلو در زوج کمدیشان نقش مکمل و همراه داشت. یعنی یک زوج دوگانه با نقشهای مکمل، یکی رهبریکننده/جدیتر، دیگری واکنشیتر/دنبالکننده. به بیان سادهتر: لئو آفریکانوس برای ییتس همان بود که ابوت برای کاستلو: شریک معنوی/همراه مکمل در تجربههای احضار ارواح.
(۶): جادوی سیاه به مجموعهای از اعمال، آیینها و باورهای ماوراءالطبیعه گفته میشود که با اهداف منفی، خودخواهانه یا مخرب انجام میشوند. در مقابل «جادوی سفید» که معمولاً برای اهداف مثبت مانند درمان، محافظت یا کمک به دیگران به کار میرود، جادوی سیاه عمدتاً با قصد آسیب رسانی، کنترل، انتقام یا کسب قدرت به ضرر دیگران تمرین میشود. ویژگیهای اصلی جادوی سیاه دارای قصد و نیت منفی است شامل: آسیب رسانی به دیگران (از طریق بیماری، بدبختی یا مرگ)/ کنترل و تسلط بر اراده دیگران/ انتقامجویی؟ ثروت یا قدرت به بهای آسیب به دیگران
(۷): این عنوان در واقع یک بازی طنزآمیز با نام «موسولینی» (Mussolini) است. با تغییر املای نام دیکتاتور فاشیست ایتالیا به Mussolooney، نویسنده قصد دارد:
- مسخره کردن تحسین ییتس: این املای احمقانه، تحسین و شیفتگی ییتس نسبت به موسولینی را بیارزش و احمقانه جلوه میدهد.
- انگ زدن: کلمه Looney در انگلیسی به معنای «دیوانه»، «سربه هوا» یا «احمق» است. بنابراین نویسنده با این ترکیب، ضمن مسخره کردن موسولینی، ییتس را نیز به خاطر طرفداری از یک «آدم دیوانه» مورد تمسخر قرار میدهد.
- کاهش ابهت: این املای اشتباه، عمداً ابهت و جدیتی که ییتس برای موسولینی و ایدئولوژی فاشیسم قائل بود را خرد میکند.
(۸): «ریختن سرب بیشتر در قلم» (put a little more lead in his pencil) یک کنایه عامیانه و طنزآمیز در زبان انگلیسی برای اشاره به تقویت توانایی جنسی مردانه است.در گذشته مغز مداد از سرب ساخته میشد. در اینجا کنایه از نیروی جنسی است. « قلم» کنایه از آلت مردانه. «ریختن سرب بیشتر»: بنابراین، این عبارت به طور کاملاً کنایهای به معنای «افزایش قدرت نعوظ» یا «تقویت توان جنسی» است.
(۹): عمل اشتایناخ (Steinach Operation) یک روش پزشکی جنجالی و مد روز در اوایل قرن بیستم بود که ادعا میشد پیری را به تأخیر انداخته و قدرت جنسی مردان را جوان میکند. این در واقع یک نوع وازکتومی یک طرفه یا دو طرفه ساده بود. برشی در کیسه بیضه ایجاد میشد و مجرای اسپرم بر (واز دفرنس) قطع، مسدود یا بسته میگردید. نظریه ای که در پشت عمل قرار داشت چنین بود: اشتایناخ (پزشک اتریشی) ادعا میکرد با مسدود کردن مسیر خروج اسپرم، بدن مرد مجبور میشود هورمون های جنسی (هورمون های جوانی) بیشتری جذب کند. او فکر میکرد این کار باعث میشود این هورمونها به جای خروج از بدن، جذب جریان خون شده و اثرات جوانسازی ایجاد کنند. ادعاهای اثباتنشده او شامل: افزایش قدرت جنسی/ بازگشت انرژی و نشاط جوانی/ بهبود حافظه و تمرکز/ کوتاه کردن ریش! (ادعای عجیب!) و بالاخره تاخیر در پیری. مشتریان مشهور این عمل: ویلیام باتلر ییتس (شاعر ایرلندی)/ زیگموند فروید (بنیانگذار روانکاوی)/ ویستن هیو آودن (شاعر)/ بسیاری از مردان ثروتمند و روشنفکر آن دوران. این عمل از نظر علمی هرگز تأیید نشد. اثرات گزارششده عمدتاً ناشی از اثر پلاسیبو (تلقین) بود. این عمل فقط یک وازکتومی ساده بود و هیچ تأثیری بر تولید یا ترشح هورمونهای تستوسترون نداشت. با پیشگیری علم اندوکرینولوژی (هورمونشناسی)، این نظریه کاملاً رد شد. عمل اشتایناخ نمونه بارزی از «علم شبهپزشکی» بود که از ترس و آرزوی انسان برای جوان ماندن سودجویی میکرد. این داستان، ناامیدی ییتس (و بسیاری دیگر) را از پیری و تلاش او برای یافتن معجزه، حتی به قیمت توسل به روشهای غیرعلمی، به خوبی نشان میدهد.

|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
علی مسعودینیا فرزند ناصر مسعودی، خوانندۀ پیشکسوت موسیقی گیلان از درگذشت این هنرمند شناختهشدۀ موسیقی نواحی پس از چند ماه بیماری و کهولت سن در بیمارستان آریای رشت خبر داد.
به گزارش خبرآنلاین، ناصر مسعودی متولد ۵ فروردین ۱۳۱۴ در محله صیقلان رشت بود. او در سال ۱۳۲۸ همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد و مدتی نزد علیاکبرخان شهنازی به شاگردی مشغول شد. سپس در سال ۱۳۳۴ به گیلان بازگشت و در رشته تئاتر فعالیت کرد. همزمان با آغاز به کار رادیو گیلان در سال ۱۳۳۶، به این رادیو پیوست و بهعنوان یکی از نخستین خوانندگان آن به اجرای برنامه پرداخت. مسعودی در سال ۱۳۳۹ به احمد عبادی و ملوک ضرابی معرفی شد؛ آشناییای که از مهمترین رویدادهای زندگی هنری او بهشمار میرود و تأثیر بسزایی بر مسیر حرفهایاش داشت و او را به عنوان یکی از خوانندگان رادیو و برنامه «گلها» تثبیت کرد.
از او در بیش از ۵۰ سال فعالیت هنری، افزون بر ۵۰۰ ترانه در سبکهای مختلف موسیقی بر جای مانده است؛ از جمله بیش از ۲۰۰ آهنگ فارسی ارکسترال، سنتی و پاپ، قریب به ۵۰ آواز در برنامه «گلها» (در قالب «برگ سبز»، «شاخه گل»، «گلهای صحرایی» و «گلهای تازه») با همکاری بزرگانی چون احمد عبادی، جلیل شهناز، اصغر بهاری، فرهنگ شریف، رضا ورزنده و سایر نوازندگان بزرگ موسیقی سنتی ایران. اما مهمترین دلیل شهرت مسعودی اجرای بیش از ۲۵۰ ترانه محلی گیلکی است که آهنگ برخی از ماندگارترین قطعاتش از ساختههای خود اوست.
در این مسیر او با استادان تراز اولی از قبیل جلیل شهناز، اصغر بهاری، فرهنگ شریف، رضا ورزنده، منصور صارمی، محمد موسوی، امیرناصر افتتاح، موسیقیدانان برجستهای چون مرتضی حنانه، مهدی خالدی، فریدون ناصری، فرهاد فخرالدینی، مجید درخشانی، اسفندیار منفردزاده، علی اکبرپور، ناصر تبریزی، حسین صمدی و شاعران بزرگی چون سیمین بهبهانی، نوذر پرنگ، نواب صفا، تورج نگهبان، تیمور گورگین، ماهدخت مخبر و شیون فومنی و بسیاری دیگر از چهرههای مطرح موسیقی ایران همکاری داشته است. همچنین پیش از انقلاب برای معرفی موسیقی ایران و گیلان کنسرتهای متعددی در کشورهای مختلف جهان برگزار کرد.
مسعودی پس از انقلاب، مانند بسیاری از هنرمندان دیگر، بیش از یک دهه را در عسرت گذراند تا آنکه با خواندن تیتراژ سریال «کوچک جنگلی» در نیمه دوم دهه ۱۳۶۰، دوباره صدای مخملیاش در خانههای مردم طنینانداز شد. او از نخستین چهرههای موسیقی مقیم ایران بود که پس از انقلاب در خارج از کشور کنسرتهایی برگزار کرد. پس از آن تا دهه ۱۳۹۰ چند آلبوم ماندگار منتشر کرد که آلبوم «حالا چرا»، با همکاری مسعود لاهیجی و مجید درخشانی، در جشنواره «موسیقی ما» جایزه بهترین آلبوم موسیقی سنتی سال را نصیب او ساخت.
او طی این سالیان در کشورهای متعدد به اجرای برنامه پرداخت که آخرین آنها با همراهی سپیده رییسسادات در کانادا و اروپا بود. نخستین کنسرت پس از انقلاب او در ایران، در ابتدای دهه ۸۰ در تالار وحدت و با همراهی ارکستر ملی ایران به رهبری فرهاد فخرالدینی بود. بعدها این هنرمند اصالتا گیلانی در سال ۱۳۹۵، پس از چند دهه دوری از صحنه، برای نخستین بار در زادگاهش رشت کنسرت بزرگی برگزار کرد که با استقبال گسترده مردم روبهرو شد.
از مشهورترین آثار مسعودی پیش از انقلاب میتوان به «بنفشهگول»، «دیوانهام»، «الله تیتی»، «نفرین بر مستی»، «مسافر» و... اشاره کرد. همچنین آلبومهای «قلندر»، «پرچین»، «کوراشیم» و... از جمله آثار او پس از انقلاب بهشمار میروند. مسعودی در سال ۱۳۴۲ با ناهید مهرنوش ازدواج کرد که حاصل این پیوند، دو دختر یک پسر است.به گفته خانواده این هنرمند محل و نحوه برگزاری مراسم او به زودی اعلام خواهد شد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
مست کنندهی بزرگ
قهوه، نوشیدنی هوشیار کننده ... تغذیهی نیرومند مغز... که برخلاف سایر مشروبات، پاکی و وضوح را افزایش میدهد. قهوه که ابرهای تخیل و سنگینی تاریک آن را میزداید... که ناگهان واقعیت اشیاء را با درخشش حقیقت روشن میکند.
ژول میشله (Jules Michelet)، تاریخدان فرانسوی (۱۷۹۸-۱۸۷۴)
روشنفکری در هر فنجان
یونانیها خطاپذیر بودند. اجسام سنگین سریعتر از اجسام سبک سقوط نمیکنند. زمین مرکز جهان نیست، و قلب نیز کورهای برای گرم کردن خون نیست، بلکه پمپی است که آن را در بدن به گردش درمیآورد. اما تنها در اوایل قرن هفدهم، زمانی که ستارهشناسان و کالبدشناسان جهانهای نادیدهی پیشین را کشف کردند، متفکران اروپایی بهصورت جدی شروع به زیر سؤال بردن یقینهای قدیمی فلسفهی یونانی کردند. پیشگامانی مانند گالیله (Galileo Galilei) در ایتالیا و فرانسیس بیکن (Francis Bacon) در انگلستان، ایمان کورکورانه به متون باستانی را رد کردند و بهجای آن، مشاهده و آزمایش مستقیم را برگزیدند. بیکن در کتاب خود با عنوان «منطق نوین» (The New Logic) که در سال ۱۶۲۰ منتشر شد، اعلام نمود: «امیدی به افزایش عمدهی دانش علمی با پیوند زدن یا افزودن چیزهای جدید بر پایهی قدیم وجود ندارد. احیای علوم باید از پایهترین بنیانها آغاز شود—مگر اینکه ترجیح دهیم در چرخهای بیپایان با سرعتی تحقیرآمیز دور بزنیم.» بیکن پیشتاز محکوم کردن تأثیر فیلسوفان یونانی بود. او و پیروانش میخواستند بنای دانش بشری را ویران کنند و آن را آجر به آجر بر پایههای جدیدی بنا نهند. همه چیز قابل چالش بود، هیچ چیز مسلم فرض نمیشد.
راه برای این تحول با جنگهای مذهبی اصلاحات پروتستانی هموار شد، که اقتدار کلیسا را بهویژه در شمال اروپا کاهش داد. این عقلگرایی جدید در انگلستان و هلند شکوفا گردید، بخشی از آن به دلیل چالشهای بهرهبرداری و حفظ مستعمرات دورافتاده بود، و به موجی از فعالیتهای فکری انجامید که به نام «انقلاب علمی» (Scientific Revolution) شناخته میشود.
این روحیهی تحقیق عقلانی در طول دو قرن بعد به جریان اصلی تفکر غربی راه یافت و در جنبشی به نام «روشنگری» (Enlightenment) به اوج خود رسید، جایی که رویکرد تجربی و شکگرایانهی دانشمندان در فلسفه، سیاست، مذهب و تجارت به کار گرفته شد. در این عصر خرد، متفکران غربی فراتر از خرد باستانیان گام نهادند و خود را به ایدههای جدید گشودند، مرزهای دانش را فراتر از محدودیتهای جهان قدیم گسترش دادند، همانگونه که عصر اکتشافات جغرافیایی جهان را گسترش داده بود. احترام جزمی به اقتدار، چه فلسفی، چه سیاسی یا مذهبی، کنار گذاشته شد؛ و انتقاد، مدارا و آزادی فکر جایگزین آن گردید.

گسترش این عقلگرایی جدید در سراسر اروپا با رواج یک نوشیدنی جدید، یعنی قهوه، که موجب تیزهوشی و وضوح فکر میشد، همراه گردید. قهوه به نوشیدنی موردعلاقهی دانشمندان، روشنفکران، بازرگانان و منشیها تبدیل شد، گروهی که امروزه آنها را «کارگران اطلاعاتی» (information workers) مینامیم، در واقع کسانی که کار فکری خود را پشت میز انجام میدادند، نه کار بدنی در فضای باز. قهوه به آنها کمک میکرد تا روز کاری خود را تنظیم کنند، صبحها آنها را بیدار میکرد و مطمئن میشد که تا پایان روز کاری یا حتی بیشتر از آن، هوشیار بمانند. علاوه بر این، قهوه در محیطهای آرام، متین و محترمانه سرو میشد که گفتوگوهای مؤدبانه و بحثهای سازنده را ترویج میکرد و بستری برای آموزش، مناظره و خودسازی فراهم میآورد.
تأثیر معرفی قهوه به اروپا در قرن هفدهم بهویژه چشمگیر بود، چراکه رایجترین نوشیدنیهای آن زمان، حتی در وعدهی صبحانه، «آبجوی ضعیف» و شراب بودند. هر دوی اینها بسیار ایمنتر از آب بودند، که احتمال آلودگی آن بهویژه در شهرهای کثیف و شلوغ وجود داشت. (نوشیدنیهای تقطیری مانند شراب و آبجو جزو اقلام روزمره نبودند؛ برای مست کردن استفاده میشدند.) قهوه، مانند آبجو، با آب جوشیده تهیه میشد و بنابراین جایگزینی جدید و ایمن برای نوشیدنیهای الکلی بود. کسانی که بهجای الکل قهوه مینوشیدند، روز خود را هوشیار و پرانرژی آغاز میکردند، نه آرام و نیمهمست، و کیفیت و کمیت کارشان بهبود مییافت. قهوه بهعنوان نقطهی مقابل الکل در نظر گرفته میشد، هوشیارکننده بهجای مستکننده، تقویتکنندهی ادراک بهجای کدر کردن حواس و محو کردن واقعیت. یک شعر ناشناس که در سال ۱۶۷۴ در لندن منتشر شد، شراب را بهعنوان «زهر شیرین انگور خیانتکار» محکوم کرد که «عقل و روح ما را غرق میکند.» آبجو نیز بهعنوان «آبجوی مهآلود» که «مغز ما را محاصره میکند» مورد انتقاد قرار گرفت. اما قهوه بهعنوان
«... آن نوشیدنی متین و سالم،
که معده را التیام میبخشد، ذهن را تیزتر میکند،
حافظه را تقویت میکند، غمگینان را شاد مینماید،
و روح را نشاط میبخشد، بیآنکه دیوانه کند.»
اروپای غربی کمکم از مه رقیق الکلی که قرنها ادامه داشت، خارج شد. یک ناظر انگلیسی در سال ۱۶۶۰ نوشت: «این نوشیدنی قهوه، میانهروی بیشتری میان ملتها بهوجود آورده است. درحالی که پیشازاین شاگردان و منشیها و دیگران صبحها آبجو، شراب یا نوشیدنیهای الکلی مینوشیدند که با ایجاد گیجی در مغز، بسیاری را برای کار نامناسب میکرد، اکنون از این نوشیدنی هوشیارکننده و متمدنانه استفاده میکنند.» قهوه همچنین بهمعنای واقعی کلمه پادزهری برای الکل در نظر گرفته میشد. سیلوستر دوفور (Sylvestre Dufour)، نویسندهی فرانسوی، در سال ۱۶۷۱ اعلام کرد: «قهوه فوراً شما را هوشیار میکند.» این ایده که قهوه مستی را خنثی میکند، تا امروز نیز رایج است، هرچند حقیقت چندانی در آن نیست؛ قهوه باعث میشود فردی که الکل مصرف کرده خود را هوشیارتر احساس کند، اما در واقع سرعت دفع الکل از جریان خون را کاهش میدهد.
این که قهوه تجربه تازه ای بود نیز به جذابیت آن افزود. این نوشیدنی برای یونانیان و رومیان ناشناخته بود؛ نوشیدن آن راهی دیگر برای متفکران قرن هفدهم بود تا تأکید کنند که از مرزهای جهان باستان فراتر رفتهاند. قهوه مستکنندهی بزرگ، نوشیدنی روشنفکری، نماد مدرنیته و پیشرفت— بهطور خلاصه، نوشیدنی ایدهآل عصر خرد— بود.

شراب اسلام
اثر محرک قهوه مدتی بود که در جهان عرب، جایی که قهوه از آن سرچشمه میگرفت، شناخته شده بود. چند داستان رمانتیک درباره کشف آن وجود دارد. یکی از آنها درباره یک چوپان اتیوپیایی است که متوجه شد گله اش پس از خوردن میوه های قهوهای مایل به بنفش از یک درخت خاص، به طرز خاصی پرجنب و جوش میشود. سپس خودش هم آنها را امتحان کرد، اثر محرکشان را مشاهده نمود و این کشف را به یک امام محلی انتقال داد. به نوبه خود، امام روش جدیدی برای آماده سازی دانه ها ابداع کرد؛ آنها را خشک کرد و سپس در آب جوشاند تا یک نوشیدنی گرم تولید کند که از آن برای بیدار ماندن در مراسم مذهبی شبانه استفاده میکرد. داستان دیگری از مردی به نام عمر حکایت میکند که محکوم به مرگ از گرسنگی در صحرای خارج از شهر مکه، شهری در یمن، در گوشه جنوب غربی شبه جزیره عربستان شده بود. یک رویا او را به درخت قهوه هدایت کرد، سپس او مقداری از میوه های آن را خورد. این به او نیروی کافی داد تا به مکه بازگردد، جایی که بقای او به عنوان نشانه ای تلقی شد که خداوند او را نجات داده تا دانش قهوه را به بشریت منتقل کند، آنچه بعدها به یک نوشیدنی محبوب در مکه تبدیل شد.

همانند افسانههای مرتبط با کشف آبجو، این داستانها ممکن است ذرهای از حقیقت را در خود داشته باشند، زیرا به نظر میرسد رسم نوشیدن قهوه برای اولین بار در یمن در اواسط قرن پانزدهم محبوب شده است. در حالی که ممکن است پیش از این تاریخ، میوه های قهوه به دلیل اثرات نشاط آورشان جویده میشدند، اما تهیه آنها به شکل یک نوشیدنی به نظر میرسد یک نوآوری یمنی باشد که اغلب به محمد الذهبانی (Muhammad al-Dhabhani)، یک عالم و عضو طریقت صوفیانه اسلام، که حدود سال ۱۴۷۰ درگذشت، نسبت داده میشود. تا این زمان، قهوه (آنچه در سرزمین های غربی به آن کافی «coffee» میگویند) بدون شک توسط صوفیان پذیرفته شده بود، که از آن برای دور کردن خواب در مراسم مذهبی شبانه استفاده میکردند، جایی که شرکتکنندگان از طریق ذکر و تکان دادن مکرر به سوی خداوند روی میآوردند.
ادامه دارد ...
بخشهای پیشین:
بخش نخست؛ مقدمه کتاب تاریخ جهان در شش پیاله
بخش دوم؛ آبجوی عصر حجر
بخش سوم؛ آبجوی عصر حجر
بخش چهارم؛ آبجو در جهان متمدن
بخش پنجم؛ خاستگاه خط
بخش ششم؛ خاستگاه اندیشه غربی
بخش هفتم؛ فلسفه نوشیدن
بخش هشتم؛ تاکستان امپراتوری
بخش نهم؛ شراب، نوشیدنی برای همه؟
بخش دهم؛ چرا مسیحیان شراب مینوشیدند اما مسلمانان نه؟
بخش دهم؛ نشاط در دوران استعماری
بخش یازدهم: روحها، شکر و بردگان
بخش دوازدهم: نوشیدنیهایی که آمریکا را ساختند
بخش سیزدهم: روحیه پیشگامی

|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
شرکت دانا گاز (DANA.AD)، یکی از اپراتورهای مشترک میدان گازی کورمور عراق روز پنجشنبه اعلام کرد که در پی اصابت راکت به یک مخزن ذخیرهسازی، تولید این میدان بهطور کامل متوقف شده و این امر منجر به قطعی گسترده برق در منطقه شده است. کورمور یکی از بزرگترین میدانهای گازی اقلیم کردستان عراق است.
این حمله که اواخر روز چهارشنبه رخ داد و هیچ تلفات جانی به همراه نداشت، جدیترین حمله از زمان سلسله حملات پهپادی در ماه جولای محسوب میشود که در آن ماه، تولید نفت منطقه حدود ۱۵۰ هزار بشکه در روز کاهش یافت.
هنوز مشخص نیست چه گروهی پشت این حمله جدید بوده است.
این حمله هیچ تأثیری بر صادرات و تولید نفت منطقه نداشته است. میدان گازی کورمور تأمینکننده گاز مورد نیاز نیروگاههای تولید برق منطقه است.
منافع ایالات متحده
حملات به میدانهای نفتی و گازی اقلیم کردستان عراق مکرر بوده و اغلب منجر به توقف تأمین انرژی میشود. مقامات محلی معمولاً شبهنظامیان مورد حمایت ایران را عامل احتمالی این حملات میدانند که علیه منافع آمریکا در منطقه عمل میکنند.
عزیز احمد، معاون رئیس دفتر نخستوزیر اقلیم کردستان عراق (مسعود بارزانی)، پس از این حمله در پستی در شبکه اجتماعی ایکس (توییتر سابق) نوشت: «چند حمله دیگر باید رخ دهد تا دولت آمریکا به سادگی به دولت اقلیم کردستان اجازه دهد تجهیزات ضدپهپادی جنگی خریداری کنیم تا از آسمان و زیرساختهای حیاتی خود دفاع کنیم؟»
شرکتهای آمریکایی از سرمایهگذاران عمده در بخش انرژی اقلیم کردستان به شمار میروند.
بر اساس اطلاعیه شرکت دانا گاز (مستقر در امارات متحده عربی)، راکت به یک مخزن ذخیره مایعات در تأسیسات کورمور اصابت کرده است.
یک منبع صنعتی آگاه اعلام کرد مخزن هدف قرار گرفته بخشی از تأسیسات جدیدی است که بخشی از هزینه ساخت آن توسط دولت ایالات متحده تأمین شده و پیمانکار آن نیز یک شرکت آمریکایی بوده است. این تأسیسات جدید در قالب پروژه KM250 نصب شده بودند که طبق اعلام دانا گاز و شرکت کرسنت پترولیوم در ماه اکتبر، ظرفیت تولید میدان را ۵۰ درصد افزایش داده بود.
قطعی گسترده برق
یک مهندس شاغل در این میدان به رویترز گفت: تیمهای آتشنشانی در ساعات اولیه صبح پنجشنبه موفق به مهار آتش شدند، اما توقف تأمین گاز پیش از آن باعث قطعی گسترده برق در سراسر شمال عراق شده بود.
سخنگوی وزارت برق اقلیم کردستان (اُمید احمد) در بیانیهای اعلام کرد در پی این حمله، تولید برق در اقلیم کردستان حدود ۳۰۰۰ مگاوات کاهش خواهد یافت.
شرکت دانا گاز تأکید کرد هیچ یک از پرسنل آسیب ندیدهاند. کنسرسیوم پرل (متشکل از دانا گاز و شرکت وابسته آن کرسنت پترولیوم) دارای حقوق توسعه میدان گازی کورمور است.
پس از این حمله، سهام شرکت دانا گاز در روز پنجشنبه ۱.۵ درصد کاهش یافت و به ۰.۷۸۱ درهم رسید.
این دومین حمله پهپادی/راکتی به این میدان در چند روز گذشته بود؛ نیروهای امنیتی اقلیم کردستان عراق اواخر روز یکشنبه به سمت یک پهپاد شلیک کردند تا مانع رسیدن آن به میدان شوند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
امروز دولت استرالیا امروز ـــ پنجشنبه ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵ ـــ سپاه پاسداران ایران را در فهرست «حامیان دولتی تروریسم» قرار داد.
دولت استرالیا پس از ارزیابی سازمان اطلاعات امنیتی این کشور (ASIO) مبنی بر اینکه سپاه پاسداران حملاتی را علیه جامعه یهودیان استرالیا ـــ در آشپزخانه کانتیننتال لوئیس در سیدنی در اکتبر ۲۰۲۴ و کنیسه آداس اسرائیل در ملبورن در دسامبر ۲۰۲۴ ـــ ترتیب داده است، متعهد به انجام این اقدام شد.
در بیانیه مشترک «تونی برک»، وزیر کشور استرالیا و «میشل رولند»، دادستان کل استرالیا که در وبسایت وزارت خارجه استرالیا منتشر شده، گفته میشود؛ این حملات بزدلانه در خاک استرالیا با هدف تضعیف و برهم زدن انسجام جامعه چندفرهنگی کشور، از طریق هدف قرار دادن یهودیان استرالیایی برای آسیب رساندن و ایجاد ترس، انجام شده بود.
دو مقام ارشد استرالیا در ادامه بیانیه خود گفتند؛ دولت استرالیا در پاسخ، «قانون اصلاح قانون جزا (حامیان دولتی تروریسم) ۲۰۲۵» را به تصویب رساند؛ قانونی که چارچوبی جدید برای واکنش دولت به تروریسم دولتی و اقدامات تروریستی مورد حمایت دولتها ایجاد میکند.
بیانیه میگوید: «سپاه پاسداران نخستین نهادی است که تحت این چارچوب جدید به عنوان «حامی دولتی تروریسم» فهرست شده است. وزیر کشور استرالیا اطمینان حاصل کرده است که سپاه پاسداران معیارهای لازم برای فهرست شدن به عنوان حامی دولتی تروریسم را طبق بخش ۱۱۰ قانون جزا احراز کرده است.»
دو مقام ارشد استرالیا در بیانیه خود میگویند: «تصمیم وزیر کشور بر پایه توصیههای نهادهای اطلاعاتی، امنیتی و سیاستگذاری دولت استرالیا اتخاذ شده است. قرار دادن سپاه پاسداران در این فهرست، ابزاری مهم برای بازدارندگی و اخلال در فعالیتهای تروریستی به شمار میرود و به عموم مردم یادآور میشود که سپاه پاسداران طبق قوانین استرالیا حامی دولتی تروریسم است و از این پس برخی تعاملات با این نهاد، جرم کیفری محسوب میشود.»
این بیانیه همچنین میگوید دولت استرالیا به همکاری نزدیک با شرکای بینالمللی خود برای مقابله با تروریسم و افراطگرایی خشونتآمیز در سطح جهانی ادامه میدهد.
پنی وونگ، وزیر امور خارجه استرالیا، نیز در این باره گفته است: «حملات ایران، اقدامات بیسابقه و خطرناکِ تجاوز از سوی یک دولت خارجی در خاک استرالیا بود و به همین دلیل است که سپاه پاسداران را به عنوان حامی دولتی تروریسم فهرست میکنیم. این نهاد جایی در استرالیا ندارد. دولت آلبانیزی اقدامات سختگیرانهتری علیه ایران در پیش گرفته که از همه دولتهای پیشین استرالیا قاطعتر است و به تلاش برای حفظ امنیت مردم استرالیا ادامه خواهد داد.»
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
تجارت نیوز: هرسال با نخستین موج سرمای پاییز، تهران و کلانشهرها دوباره در آلودگی فرو میروند و تصمیمهای مقطعی مثل تعطیلی مدارس یا محدودیت تردد خودروها فقط این بحران را کمرنگ میکند، بیآنکه مشکل آلودگی هوا ریشهای حل شود. حجم خودروهای فرسوده و محدودیت سوخت نیروگاهها در فصل زمستان آلودگی را تشدید میکند. با توجه به افزایش مصرف گاز در فصول سرد سال، نیروگاهها باید سوخت جایگزین یعنی گازوئیل و مازوت برای تولید برق مصرف کنند.
اوضاع آلایندگی در تهران و بسیاری از کلانشهرها به قدری بحرانی است که تهران در روزهای سهشنبه و چهارشنبه، آلودهترین شهر جهان شناسایی شد.
نقش وسایل نقلیه پرمصرف و کیفیت بد بنزین در آلایندگی
آنطور که همشهری آنلاین گزارش داده، احمد طاهری، رئیس مرکز هوا و تغییر اقلیم، با اشاره به اینکه آنچه هر زمستان تکرار میشود بحران لحظهای نیست، گفت: «این چرخه، محصول انباشتی است که سالها روی هم تلنبار شده است. ساختار قانونی تصمیمگیری طبق تبصره۳ ماده۳ قانون هوای پاک کاملا مشخص است، اما آنچه مردم هر سال میبینند اقدامات اضطراری است. تعطیلی مدارس یا محدودیت زوج و فرد نه برای رفع آلودگی، بلکه فقط برای کاهش مواجهه گروههای حساس، ازجمله کودکان، طراحی شدهاند.»
وی تاکید کرد: «سهم اصلی آلودگی تهران همچنان بر دوش وسایل نقلیه است. فقط ۷درصد ناوگان که فرسودهاند، ۳۸درصد آلودگی کلانشهرها را تولید میکنند. همچنین هر خودروی فرسوده ۹برابر یک خودروی سالم آلایندگی دارد. برخی سالها اسقاط خودروهای فرسوده در کشور به ۱۰هزار خودرو هم نمیرسید، درحالیکه سالانه بیش از ۱.۵ میلیون وسیله جدید وارد ناوگان شده است. اما سال گذشته با جهشی کمسابقه، ۳۵۰ هزار خودرو (بیش از مجموع عملکرد ۷سال قبل) اسقاط و از رده خارج شد.»
در کنار ناوگان فرسوده و مصرف بالای سوخت آنها، مساله کیفیت پایین بنزین تولیدی نیز مطرح است. کیفیت بنزین در ایران کمتر از استاندارد یورو4 است که آلایندگی بسیار بالایی دارد.
مصرف مازوت به بیش از ۲۱ میلیون لیتر در روز رسید؟
خبرگزاری فارس، با انتشار گزارشی مدعی شد که نیروگاههای مفتح، سلیمی و شازند، رکوردداران مصرف این سوخت آلاینده هستند. طبق گزارش فارس، مصرف مازوت در روز ۲۳ آبان به بیش از ۲۱ میلیون لیتر در روز رسید.با این حال، احمد طاهری، رئیس مرکز ملی هوا و تغییر اقلیم، در ماه گذشته از ذخیرهسازی بیش از ۲۵۰ میلیون لیتر مازوت کمگوگرد در نیروگاههای کشور جهت استفاده در شرایط اضطرار آلودگی هوا خبر داده بود.
همچنین وی در مصاحبه اخیر خود با ایسنا در 4 آذر از تداوم مصرف مازوت خبر داد و گفت: «در حال حاضر مازوت بیشتر در نیروگاهها مصرف میشود، البته صنایع سیمان هم از آن استفاده میکنند. محتوی سولفور مازوت بر اساس استاندارد ملی ۰.۸ درصد هست. مازوت عادی حدود ۳.۵ تا ۵ درصد سولفور دارد. کیفیت مازوت کمسولفور توزیع شده در سال جاری امسال از استاندارد ملی هم بالاتر است و کمتر از نیم درصد سولفور دارد.»
با این حال، آنطور که روابط عمومی حفاظت محیط زیست استان تهران گزارش داده، حسن عباس نژاد، مدیرکل حفاظت محیط زیست استان تهران، ادعا کرد که مصرف مازوت در نیروگاههای تهران متوقف شده است. وی بیان کرد: «در راستای اجرای قانون هوای پاک و صیانت از سلامت شهروندان، استفاده از سوخت مازوت در نیروگاههای استان به طور کامل متوقف و هیچ مجوزی برای مصرف سوختهای سنگین صادر نشده است. به جز نیروگاه بعثت، سایر نیروگاههای استان از نظر طراحی تجهیزات و سیستم احتراق اساسا امکان استفاده از مازوت را ندارند و تنها با گاز طبیعی و گازوئیل کار میکنند.»
عباس نژاد درباره نیروگاه بعثت نیز توضیح داد: «مخازن مازوت این نیروگاه پلمب شده و عملا امکان بهره برداری از این سوخت در آن وجود ندارد. هرگونه تغییر احتمالی در نوع سوخت نیروگاهها مستلزم اخذ تأییدیههای محیط زیستی و رعایت استانداردهای سختگیرانه انتشار آلایندههاست.»باید پرسید اگر مازوتسوزی در تهران متوقف شده است، پس چرا همچنان برخی دیگر از مسئولان از سوزاندن مازوت به اصطلاح «کمسولفور» سخن به میان میآورند؟
مساله آلودگی کلانشهرها چیست؛ کیفیت بد بنزین و فرسودگی ناوگان یا مازوتسوزی؟
این ادعاها درباره «مازوت کمسولفور» در حالی مطرح میشود که هنوز هیچ شفافیتی درباره میزان واقعی مصرف مازوت در کشور وجود ندارد. مدیرکل حفاظت محیط زیست استان تهران عنوان کرد که مصرف مازوت در تهران کاملا متوقف شده و حتی مخازن نیروگاه بعثت پلمب است، اما در سطح ملی از ذخیرهسازی صدها میلیون لیتر مازوت کمسولفور و تداوم مصرف آن در نیروگاهها و صنایع سخن گفته میشود. همین تناقض نشان میدهد مسئله نه توقف مصرف مازوت، بلکه تلاش برای تعدیل افکار عمومی با تاکید بر «کیفیت بهتر» آن است.
با این حال باید یادآوری کرد که حتی مازوت با سولفور کمتر نیز همچنان یکی از آلایندهترین سوختهای فسیلی است. کاهش میزان سولفور تنها بخشی از خطر را کم میکند، اما ذات مازوت یعنی تولید حجم بالای ذرات معلق، اکسیدهای نیتروژن و ترکیبات سمی تغییری نمیکند. بنابراین تمرکز بر «کمسولفور بودن» نوعی بازی با واژگان است، زیرا اصل مازوتسوزی خود عاملی مهم در تشدید آلودگی است.
از سوی دیگر، بخش بزرگی از مشکل آلودگی هوا مربوط به ناوگان حملونقل فرسوده و بنزین بیکیفیت داخلی است. تنها هفت درصد خودروهای فرسوده در کشور ۳۸ درصد آلودگی کلانشهرها را تولید میکنند و هر خودروی فرسوده 9 برابر یک خودروی سالم آلایندگی دارد. در کنار این، کیفیت بنزین داخلی که هنوز به استاندارد واقعی یورو۴ نزدیک نشده، بهطور جدی به افزایش تولید آلایندهها دامن میزند.
مطابق ماده دوم آییننامه اجرایی قانون هوای پاک، در صورتی که مصرف روزانه بنزین کشور از ۸۵ میلیون لیتر فراتر رود، وزارت نفت الزامی به توزیع بنزین یورو۴ ندارد. این آییننامه در سال ۱۳۹۷ تصویب شد و از آن زمان تاکنون، مصرف روزانه بنزین به طور میانگین بالاتر از این حد بوده است. بر اساس آمار شرکت ملی پالایش و پخش فرآوردههای نفتی، مصرف بنزین در همان سال به بیش از ۸۹ میلیون لیتر در روز رسید. به عبارت دیگر، چندین سال است که بنزین یورو۴ در کشور بهطور گسترده توزیع نمیشود.
در چنین شرایطی، حتی اگر مازوتسوزی در داخل تهران واقعا صفر شده باشد، بحران آلودگی هوا حل نمیشود. آلودگی فعلی نتیجه سالها بیتوجهی به اسقاط خودروهای فرسوده، توسعهنیافتگی حملونقل عمومی و تولید سوختهای بیکیفیت است. بنابراین تا زمانی که این مسائل ریشهای تغییر نکنند صحبت درباره «مازوت کمسولفور» تنها صورت مسئله را کمرنگ جلوه میدهد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
فرارو: مصوبه روز سهشنبه ۴ آذر ۱۴۰۴ هیات دولت در خصوص تغییر ساختار سهمیهبندی و تعیین «نرخ سوم بنزین» از یک سلسه تحولات عمیق و جدی در نظام پرداخت یارانه سوخت کشور خبر میدهد. چیزی شبیه زلزله هشت ریشتری!
این مصوبه در نگاه اول بر حفظ سهمیههای نرخ اول (۱۵۰۰ تومان) و نرخ دوم (۳۰۰۰ تومان) تاکید دارد تا نشان دهد قرار نیست تغییر محسوسی در زندگی بخش عمده مردم ایجاد شود اما با تحلیل دقیق بندهای آن متوجه میشویم دولت در عمل از نرخ سوم پرده برداشته، دسترسی به سهمیه را محدود کرده، قصد دارد آگاهانه کارت جایگاه را به گرانترین گزینه تبدیل کند، نام خودروهای جدید، خارجی و دولتی را از فهرست دریافت سهمیه حذف کرده و تنها یک خودرو را برای هر مالک مشمول سهمیه میداند. به همین دلیل نتیجه میگیریم میلیونها مالک خودرو تحت تاثیر بندها و تبصرههای آن قرار خواهند گرفت.
بنزین ۵۰۰۰ تومانی؛ مجازات همراه نداشتن کارت سوخت شخصی
بند ۲ و تبصره آن، رسماً نرخ جدیدی را به سبد سوخت کشور اضافه میکند. از این به بعد قرار است درباره بنزین ۵۰۰۰ تومانی بیشتر بشنویم. این نرخ معادل حداقل ۱۰ درصد قیمت خرید از پالایشگاه تعیین شده، از نیمه دوم آذرماه ۱۴۰۴ اجرایی خواهد شد.
نوع بنزین قیمت (تومان/ لیتر) نحوه سوختگیری وضعیت
نرخ اول ۱۵۰۰ کارت سوخت شخصی (۶۰ لیتر) بدون تغییر
نرخ دوم ۳۰۰۰ کارت سوخت شخصی (۱۰۰ لیتر) بدون تغییر (به جز دوگانهسوزها)
نرخ سوم ۵۰۰۰ کارت اضطراری جایگاه یا مصرف مازاد جایگزین بنزین آزاد ۳۰۰۰ تومانی میشود
مهمترین تغییر در این بخش، تاکید حذف یارانه بنزین از کارت جایگاه است. این اقدام عملاً کارت اضطراری جایگاه را تبدیل به ابزار سوختگیری با نرخ ۵۰۰۰ تومان میکند و دسترسی به بنزین یارانهای را تنها برای صاحبان کارت سوخت شخصی مجاز میداند.با توجه به فاصله قیمت زیاد بین نرخ سهمیهای (۱۵۰۰) و نرخ آزاد جدید (۵۰۰۰)، انگیزه برای استفاده از کارت سوخت و سهمیه به بالاترین حد خود میرسد و احتمالاً تقاضای سوختگیری با کارت اضطراری به حداقل خواهد رسید.
حذف کامل سهمیه بنزین ۴ گروه؛ تکلیف خودروهای کارکرده نوشماره چیست؟
بند ۳ مصوبه، عملاً یارانه دولتی سوخت چهار گروه عمده خودرو، شامل خودروهای پلاک دولتی (به جز آمبولانس)، خودروهای مناطق آزاد و ویژه اقتصادی، خودروهای خارجی وارداتی و خودروهای نوشماره داخلی (خودروهای صفر کیلوکتر جدید داخلی) را حذف میکند.
این خودروها از نیمه دوم آذر ۱۴۰۴، سهمیه خود را با نرخ جدید بنزین یعنی ۵۰۰۰ تومان دریافت خواهند کرد. بخشی از این مصوبه منطقی به نظر میرسد چون تکلیف خودروهای دولتی مشخص است و شاید بتوان تکلیف خودروهای خارجی گرانقیمت را هم از بقیه جدا کرد اما نام خودروهای صفر کیلومتر (نوشماره) در این بند چه میکند؟ آیا قرار است از این به بعد باک هر خودروی صفر کیلومتر جدیدی که از کارخانه بیرون میآید را با بنزین ۵۰۰۰ تومانی پر کنیم؟ سوال بعدی این است که آیا خودروهای کارکرده نیز پس از تعویض پلاک به همین سرنوشت دچار خواهند داشت؟
محدودسازی شدید سهمیه؛ بنزین ۵۰۰۰ تومانی برای خودرو دوم افراد
بند ۴ نقش غربالگری یارانه سوخت را برعهده دارد. بر اساس این بند، اشخاص حقیقی که مالک بیش از یک خودروی سواری شخصی بنزینسوز هستند، از نیمه آذر تنها برای یکی از خودروهای خود مشمول دریافت سهمیه یارانهای (۱۵۰۰ و ۳۰۰۰ تومانی) خواهند بود.با اجرای این بند، مصرف بنزین در خودروهای دوم و بعدی هر مالک، تماماً با نرخ ۵۰۰۰ تومان محاسبه میشود. این امر درآمدهای دولت از فروش بنزین را به شدت افزایش خواهد داد و عملاً یارانه بنزین را تنها به ۶۰ لیتر ۱۵۰۰ تومانی و ۱۰۰ لیتر ۳۰۰۰ تومانی برای هر کد ملی دارای یک خودرو، محدود میسازد.
وزارت نفت یک ماه برای انتخاب خودروی سهمیهدار به افراد فرصت میدهد. این موضوع نیازمند یک سامانه دقیق و سریع برای احراز هویت مالکان است (که در بند ۷ با همکاری فراجا پیشبینی شده است).این بند بهطور مستقیم مالکان چند خودرو را هدف قرار میدهد و اگرچه هدف آن حذف یارانه از دهکهای پردرآمد است اما خواسته و ناخواسته بسیاری از خانوادههای طبقه متوسط که برای امور مختلف (مانند خودروی همسر یا خودروی کاری) دو دستگاه خودرو دارند نیز مشمول این حذف میشوند.
با توجه به فاصله قیمت نرخ سهمیهای (۱۵۰۰) و نرخ آزاد جدید (۵۰۰۰)، انگیزه استفاده از کارت سوخت شخصی افزایش پیدا میکند
سهمیه بنزین تاکسیهای اینترنتی؛ حمایت ۲ هزار تومانی از رانندگان اسنپ و تپسی
سهمیه لیتری خودروهای فعال در ناوگان اسنپ و تپسی (۶۰ لیتر ۱۵۰۰ تومانی و ۱۰۰ لیتر ۳۰۰۰ تومانی) تابع قواعد عمومی (بند ۱ و ۴) خواهد بود اما دولت برای پوشش بخشی از هزینههای اضافی رانندگان فعال در این حوزه، یک برنامه حمایتی مصوب کرده است.
در مصوبه آمده حمایت از مالکان خودروهای فعال در سکّوهای جابجایی مسافر بهوسیله اعطای سهمیه اعتباری ریالی انجام خواهد شد. سهمیه معادل مابهالتفاوت قیمت کارت اضطراری جایگاه (۵۰۰۰ تومان) و قیمت سهمیه نرخ دوم (۳۰۰۰ تومان) تعیین شده است. به زبان ساده، رانندگان فعال در این سکّوها برای میزانی از سوخت خود، بهازای هر لیتر ۲۰۰۰ تومان (۵۰۰۰ منهای ۳۰۰۰) یارانه نقدی دریافت خواهند کرد تا فشار افزایش قیمت بنزین بر درآمد آنها کم شود.
وزارت کشور با همکاری وزارتخانههای اطلاعات، نفت و سازمان برنامه و بودجه مکلف است ظرف حداکثر سه ماه پس از ابلاغ این تصویبنامه، نسبت به ایجاد سامانهای با هدف شناسایی، احراز و اعطای این سهمیه اعتباری ریالی اقدام کند. بنابراین رانندگان تاکسی اینترنتی، فعلا باید سوخت خود را بر اساس سهمیههای شخصی (۱۵۰۰ و ۳۰۰۰ تومانی) و یا نرخ جدید ۵۰۰۰ تومانی تأمین کنند.
کاهش سهمیه خودروهای دوگانهسوز؛ سهمیه بنزین آزاد از بهمن ۱۴۰۴ نصف میشود
در راستای تشویق به استفاده از سوخت پاک و کاهش آلایندگی، وزارت نفت موظف شده برنامه دوگانهسوز کردن خودروها (CNG) را با دقت و وسواس بیشتری اجرایی کند. با این حال، در یک اقدام متضاد، سهمیه نرخ دوم (۳۰۰۰ تومانی) خودروهای دوگانهسوز از ابتدای بهمن ۱۴۰۴ به نصف کاهش پیدا خواهد کرد.این تصمیم شاید در کوتاهمدت انگیزه برای استفاده از CNG را افزایش دهد اما در درازمدت برای مالکان خودروهای دوگانهسوز که به هر دلیل نتوانند از CNG استفاده کنند، فشار مالی ایجاد به وجود میآورد.
تشکیل کارگروه دائمی سیاستگذاری سوخت؛ اختیار کامل تغییر نرخ بنزین
تشکیل یک کارگروه دائمی سیاستگذاری سوخت با حضور وزرای کلیدی (نفت، کشور، اقتصاد، اطلاعات، سازمان برنامه و بودجه) مهمترین جنبه نهادی این مصوبه است. وظایف اصلی این کارگروه تعیین و تغییر میزان سهمیهها و تعیین نرخ بنزین ۵۰۰۰ تومانی متناسب با شرایط اجرایی و ملاحظات امنیتی و سیاسی اعلام شده است.
این بند نشان میدهد دولت قصد دارد سیاستگذاری در حوزه بنزین را از حالت موردی خارج کرده و آن را به یک ساختار دائمی تبدیل کند که به صورت فصلی (بند ۹) نرخها را مورد بازنگری قرار دهد. این رویکرد، پتانسیل مدیریت بهتر شرایط بحرانی و اجماعسازی در مورد سیاستهای کلان انرژی را به همراه دارد و در عین حال دست دولت برای افزایش مکرر قیمت بنزین (ولو به صورت پلکانی) را باز میگذارد.
آغاز عصر انقباض یارانهای بنزین و هدفمندسازی با نرخ ۵۰۰۰ تومان
در مجموع مصوبه جدید را میتوان یک برنامه مدون برای انقباض شدید یارانه بنزین و محدود کردن تعداد مشمولان دانست. با حذف کامل خودروهای دولتی و خارجی، خودروهای نوشماره (صفر کیلومتر و کاکرده تعویض پلاک شده) و مهمتر از همه، حذف ۹۰ درصد یارانهها از خودروهای دوم به بعد، دولت رسماً سیاست «یک کد ملی، یک خودروی سهمیهدار» را در پیش گرفته است.
هدف نهایی این برنامه، کاهش کسری بودجه پنهان دولت و مدیریت قاچاق سوخت از طریق افزایش قیمت مرجع بنزین آزاد به ۵۰۰۰ تومان است. این تصمیم میتواند پیامدهای تورمی جانبی داشته باشد و احتمالا به همین دلیل ترجیح دادهاند تغییرات را به شکل تدریجی اعمال کنند اما با دست گذاشتن روی عدد ۵۰۰۰ تومان، حداقل در همین قدمهای اول نمیتواند خواسته و نیت قلبی دولت یعنی فروش بنزین با نرخ تمام شده مورد ادعایش خودش را برآورده کند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
کمپین حقوق بشر ایران / چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
«دیوان عالی» جمهوری اسلامی ایران تنها در دو ماه گذشته، احکام اعدام دستکم هشت تن از زندانی سیاسی را تایید کرده است؛ اقدامی که به نگرانیهای جدی درباره خطر فوری اجرای این احکام ظالمانه دامن زده است.
بر اساس یافتههای کمپین حقوق بشر ایران، شمار زندانیان سیاسی محکوم به اعدام در زندانهای مختلف جمهوری اسلامی به دستکم ۴۲ نفر رسیده است. دهها تن دیگر نیز با مجموعه اتهامهایی مواجهاند که طبق قوانین جمهوری اسلامی میتواند منجر به صدور حکم اعدام شود.
تأیید این احکام اعدام در «دیوان عالی کشور» بخشی از روند فزاینده و ضدحقوق بشری است که طی آن شهروندان در سراسر ایران در چارچوب روندهای قضایی بهشدت ناعادلانه، غیرشفاف و بدون رعایت اصول اولیه حقوقی به اعدام محکوم میشوند.
این روند نشاندهنده افزایش چشمگیر استفاده از مجازات بیرحمانه اعدام بهعنوان ابزار حکومتی برای سرکوب اعتراضات و حق آزادی بیان است. این در حالی است که ایران شاهد افزایشی بیسابقه اعدام متهمان غیرسیاسی در سالهای اخیر نیز بوده است.
به گفته اسفندیار آبان، پژوهشگر ارشد کمپین حقوق بشر ایران «تعداد بیشتری از زندانیان سیاسی در ایران پس از موارد عجیب و گسترده نقض روند محاکمه قانونی و عادلانه حکم اعدام میگیرند. جمهوری اسلامی تلاش میکند صدای اعتراض جامعه را با ایجاد رعب و هراس خاموش کند و با این ابزار مخالفان را وادار به تسلیم کند.»
اسفندیار آبان افزود: «اتهامات ساختگی بدون شواهد، اعترافات اجباری زیر شکنجه، و محرومیت از وکیل مولفههای اصلی روند نظاممند علیه زندانیان سیاسی است.روندی که در نهایت به حکم اعدام ختم می شود.»
آبان تأکید کرد: «جهان باید به بحرانی که اکنون در ایران رخ میدهد واکنش نشان دهد؛ بدون فریاد اعتراضی هماهنگ و قاطع از سوی جامعه جهانی، افراد بیگناه بیشتری تنها به جرم مخالفت با جمهوری اسلامی به دار آویخته خواهند شد.»
«کمپین حقوق بشر ایران از کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل، شورای حقوق بشر، گزارشگران ویژه در امور ایران و آزادی بیان، و تمامی دولتهای متعهد به حقوق و آزادیهای اساسی میخواهد از مقامهای جمهوری اسلامی ایران این موارد را مطالبه کنند:
● اجرای تمامی احکام اعدام تایید شده در «دیوان عالی کشور» را متوقف کنند و تمامی احکام اعدام سیاسی را بیدرنگ تعلیق شود.
● «اعاده دادرسی پروندههایی را تضمین کنند که در آنها ادعاهایی درباره شکنجه، اعترافات اجباری، محرومیت از وکیل مستقل، محدودیت در دفاع، ارائه شواهد ساختگی یا دیگر موارد نقض دادرسی عادلانه مطرح شده است»؛
● پیگیری قضایی تمامی پروندههایی که بهدلیل اتهامات مرتبط با عقاید سیاسی یا فرهنگی و اقدامات مسالمتآمیز مطرح شده و تحت حمایت قوانین و معاهدات بینالمللی قرار دارند که دولت ایران عضو آنهاست متوقف شود.
● تحریمهای هدفمند علیه قضات، دادستانها، بازجویان و دیگر مقامهای مسئول این نقضهای آشکار حقوق بشر اعمال کنند و پیگرد قانونی مسئولان را بر اساس اصل صلاحیت قضایی جهانی در دادگاههای صالح دنبال کنند.»
دیوان عالی جمهوری اسلامی از ابتدای مهرماه ۱۴۰۴ تا به امروز (۲۸ آبان) حکم اعدام دستکم هشت زندانی سیاسی محبوس در زندانهای ایران را تایید کرده است.
۱.حکم اعدام منوچهر فلاح، محبوس در زندان لاکان رشت،
۲. پیمان فرحآور – شاعر – ، محبوس در زندان لاکان رشت
۳. سید محمدجواد وفایی ثانی، محبوس در زندان وکیلآباد مشهد
۴. احسان فریدی، محبوس در زندان تبریز،
۵. رضا عبدالی، محبوس در زندان شیبان اهواز،
۶. مسعود جامعی، محبوس در زندان شیبان اهواز،
۷. علیرضا مرداسی، محبوس در زندان شیبان اهواز،
۸. فرشاد اعتمادیفر، محبوس در زندان شیبان اهواز،
سعید دهقان، وکیل حقوق بشری و عضو اتحادیه بینالمللی وکلا با اشاره به شدت گرفتن صدور و تایید احکام اعدام گفت: «این احکام اعدام که آشکارا غیرقانونی هستند، باید پیامدهای مستقیم نهتنها برای مقامهای امنیتی بلکه برای قضاتی داشته باشد که عمداً و با علم به نقض اصول بنیادین حقوق بینالملل، این احکام را صادر یا تأیید میکنند. چنین آرایی نهتنها فاقد هرگونه مشروعیت قضایی هستند، بلکه برای صادرکنندگان و تأییدکنندگان آنها مسئولیت کیفری فردی در سطح بینالمللی ایجاد میکنند؛ از جمله امکان پیگرد قضایی بر اساس اصل صلاحیت جهانی در خارج از ایران. زیرا رفتار دستگاه قضایی جمهوری اسلامی از سطح نقض معمول حقوق بشر فراتر رفته و وارد حیطهٔ جنایات بینالمللی شده است.»
احسان فریدی؛ نگرانی از قتل حکومتی یک جوان بیگناه
احسان فریدی متولد ۱۳۸۲، زاده تبریز و دانشجوی سال دوم مهندسی صنایع در دانشگاه تبریز است. او از جمله زندانیان سیاسی است که در یک فرآیند کاملا غیرقانونی و غیرشفاف به اعدام محکوم شد و این حکم در دیوان عالی کشور نیز تایید شد و اعاده دادرسی پرونده نیز تاکنون دو بار رد شده است. موضوعی که نگرانیها از احتمال اجرای حکم این جوان ۲۲ ساله را بیش از پیش کرده است.
احسان فریدی ساعت چهار صبح شب چهارشنبهسوری سال ۱۴۰۲ در سه کیلومتری دادگستری تبریز در حال رفتن در خلاف جهت این ساختمان بوده که به دست ماموران کلانتری بازداشت میشود. احسان فریدی ۹ روز پس از بازداشت، به قید وثیقه آزاد میشود. در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۴۰۳ پس از احضار توسط شعبه ۱۵ دادگاه عمومی و انقلاب تبریز بازداشت شد. اولین، دومین و سومین جلسه دادگاه آقای فریدی به ترتیب در تاریخ های ۱۳ مردادماه، ۲۱ آذرماه و اواخر دی ماه سال ۱۴۰۳، در دادگاه انقلاب تبریز به صورت ویدیو کنفرانس برگزار شده بود. در نهایت دادگاه انقلاب تبریز به ریاست حسن فتحپور حکم اعدام او را صادر کرد و این حکم در تاریخ ۱۷ مهر ۱۴۰۴ در دیوان عالی کشور تایید شد.
از شکنجه در اطلاعات نیروی انتظامی تا صدور حکم اعدام در دادگاه انقلاب
یک فرد مطلع از پرونده احسان فریدی به کمپین حقوق بشر ایران گفت: «همین آزاد شدن با قید وثیقه پس از ۹ روز نشان میدهد که اتهام او اصلا امنیتی نبوده است. اما در جریان دادگاه مسیر پرونده کاملا و به شکل مشکوکی تغییر پیدا میکند و عناوین اتهامی سنگینی به او نسبت داده میشود».
این فرد مطلع از پرونده «ریشه اصلی تغییرات روند پرونده مربوط سیدعلی موسوی اقدم بازپرس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب است. کسی که چندی قبل به دلیل تشکیل باند فساد مالی از سمت خود برکنار شد».
به گفته این فرد مطلع «این بازپرس با وعدههای فراوان درباره تسهیل کردن روند پرونده خانواده فریدی را وادار کرده بود تا درباره پرونده فرزندشان اطلاع رسانی نکنند. از طرفی به احسان فریدی هم وعده کمک می داده و میگفته اگر اقرار کنید و بعد توبه کنید همه چیز درست میشود و از این شکل وعدهها.. این بازپرس به خانواده احسان فریدی پیشنهاد رشوه داده که در آن زمان خانواده احسان فریدی میگویند که پسر ما اصلا کاری انجام نداده که ما رشوه بدهیم. همین مقاومت خانواده به نوعی باعث میشود که بازپرس مسیر پرونده را به سمتی ببرد که در نهایت منجر به صدور حکم اعدام شود. پروندهای که می توانست در نهایت با یک پرداخت یک جریمه ساده و یا در نهایت صدور یک حکم حبس کوتاه آنهم در دادگاه کیفری فیصله پیدا کند در مسیر دیگری قرار میگیرد و به دادگاه انقلاب میرود و آنجا با اتهام فساد فیالارض روبرو میشود».
این فرد مطلع با اشاره به اینکه حکم اعدام احسان فریدی در دیوان عالی تایید شده است و تا کنون ۲ بار اعاده دادرسی هم رد شده گفت:« با توجه به روند رسیدگی به این پرونده و شعبات دادگاهی که پرونده برای بررسی به آنها ارجاع داده شده است وضعیت خطرناکی پیش روی احسان فریدی است و نگرانی از اجرای این حکم بسیار بسیار جدی است».
به گفته این فرد مطلع «زمانی که نیروی انتظامی احسان را بازداشت میکند او را به اداره اطلاعات نیروی انتظامی میبرند و در آنجا به شدت مورد ضرب و شتم قرار میگیرد. در همان اداره اطلاعات نیروی انتظامی گزارشی تهیه میشود که آنقدر این گزارش اشکالات زیاد داشته که در ابتدا (مرحله اول که پس از ۹ روز آزاد میشود) بازپرس پرونده اساسا اعتنایی به گزارش نمیکند. اما بعد از ۴۰ روز احسان فریدی احضار میشود و اینبار موارد ذکر شده در گزارش اداره اطلاعات مبنای بازپرسی قرار میگیرد.به عنوان مثال بازپرس در ابتدا با توجه به همان گزارش فاجعهبار نیروی انتظامی میخواسته اتهام احسان فریدی را «شروع به محاربه» ثبت کند اما همین را هم به «محاربه» تغییر میدهد اما باز در شعبه سوم دادگاه انقلاب همین «محاربه» را به «افساد فیالارض» تغییر دادند.»
درخواست برای توقف حکم اعدام احسان فریدی
اواخر مهرماه ویدیویی از مادر احسان فریدی در شبکههای اجتماعی منتشر شد که در آن میگوید، فرزندش هنگام دستگیری کمتر از ۲۰ سال داشته و حالا ۱۷ ماه است که “پشت میلههای زندان با امید و اضطراب، زیستن و مرگ را لحظه به لحظه نفس میکشد”.
مادر احسان میپرسد: «آیا جوانی ۲۰ ساله که جز آرزوی زندگی چیزی نخواسته میتواند به افساد فیالارض یعنی اشاعه فساد به صورت گسترده دست بزند؟»
پیشتر نیز پدر احسان فریدی نیز با انتشار متنی در فضای مجازی نوشته بود که بازپرس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تبریز با نام سیدعلی موسوی اقدم، همان کسی که به احسان اتهام فساد فیالارض” وارد کرده، به جرم تشکیل باند فساد از کار برکنار شده است». او سپس پرسیده: «سوال من از دادگاه محترم این است که چگونه به کیفرخواست تنظیمی یک فرد برکنار شده به جرم فساد، استناد و بر اساس آن، حکم به افساد فیالارض توسط پسر من داده است؟ آیا هیچ موردی در کیفرخواست موسوی اقدم، قابل شک و تردید نبوده و اطمینان به بازپرس، دست کم، اندکی خدشهدار نشده بود؟»
نقض کامل استانداردهای جهانی درباره مجازات اعدام از سوی جمهوری اسلامی
کاربرد مجازات اعدام در جمهوری اسلامی ایران تمامی اصول و معیارهای پذیرفتهشده بینالمللی درباره اعدام را نقض میکند؛ در پروندههای سیاسی یا آنچه حکومت «امنیتی» مینامد، احکام اعدام برای «جرائم» مبهمی مانند «افساد فیالارض» صادر میشود؛ اتهامی که طبق حقوق بینالملل قابل پذیرش نیست. این احکام معمولاً پس از روندهای قضایی آلوده به شواهد ساختگی یا بدون وجود هرگونه مدرک، محرومیت از وکیل، نقض دادرسی عادلانه و محکومیتهای مبتنی بر اعترافات اجباری زیر شکنجه صادر میشود.
جمهوری اسلامی یکی از بزرگترین مجریان اعدام در جهان است. از ابتدای سال ۲۰۲۵ تاکنون، حداقل ۱۴۰۰ نفر اعدام شدهاند که احکام آنان در اکثر موارد از پس محاکمه ناعادلانه یا دادرسی غیرمنصفانه صادر شده است.
علاوه بر استفاده گسترده از اعدام برای اتهامات سیاسی و امنیتی، حکومت ایران قوانین بینالمللی را از جهات دیگر نیز نقض میکند؛ از جمله:
● استفاده از اتهامات غیرقابل پذیرش برای صدور حکم اعدام (اعم از سیاسی، مذهبی یا مواد مخدر)
● اعدام کودکان و افراد زیر سن قانونی
● افزایش شدید اعدام زندانیان سیاسی
مواردی که همگی نقض قوانین و معاهدات بینالمللی است که ایران عضو آنهاست، از جمله میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی (ICCPR).
قانون جدید جاسوسی
قانون جدید «تشدید مجازات جاسوسی و همکاری با رژیم صهیونیستی و دولتهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» که در اکتبر ۲۰۲۵ تصویب شد، دامنه آنچه را که «جاسوسی» تلقی میشود بهشدت گسترش میدهد و امکان اعمال مجازاتهای سنگین مانند اعدام را افزایش میدهد.این قانون عملاً ابزار تازهای در اختیار حکومت میگذارد تا فعالان، معترضان و مخالفان سیاسی را با طرح اتهامات ساختگی جاسوسی به اعدام محکوم کند.
اعتراض گسترده زندانیان به اعدامها
زندانیان سیاسی در سراسر ایران در صف مقدم اعتراض به سیاستهای سرکوبگرانه جمهوری اسلامی، بهویژه کاربرد غیرقانونی مجازات اعدام قرار داشتهاند.
روز ۲۱ آبان ۱۴۰۴ بیش از ۲۰۰ زندانی سیاسی در زندان اوین با امتناع از خوردن غذا، به ضربوشتم شدید و انتقال احسان افراشته (زندانی محکوم به اعدام) و چند زندانی دیگر به مکانهای نامعلوم اعتراض کردند.
مهدی محمودیان، زندانی سیاسی سابق، در همان روز در شبکههای اجتماعی نوشت در شرح این ماجرا نوشت «… گارد زندان با همراهی زندانبانان به بندی که احسان افراشته ، زندانی محکوم به اعدام، در آن نگهداری میشد حمله کرده و پس از ضربوشتم وحشیانه، در حالی که با سر و صورت غرق خون از دیگران درخواست کمک میکرد، به مکان نامعلومی منتقل شد. این درحالی بود که که از قبل از این حمله درب دیگر سالنها توسط نگهبانان بسته شده بود. زندانیان دیگر از پشت میلهها با شعار علیه خامنهای و مسئولان قضایی و زندان، به این رفتار خشونتبار و غیر انسانی اعتراض کردند».
این اعتصاب بخشی از کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» بود که از ابتدای سال ۲۰۲۴ میلادی آغاز شد و پس از نزدیک به ۲ سال به حداقل ۵۴ زندان گسترش یافته است. زندانیان هر سهشنبه با غذا نخوردن، در برابر کاربرد گسترده و غیرقانونی اعدام اعتراض میکنند.
با وجود آسیبپذیری کامل در برابر انتقامجویی حکومت، زندانیان سیاسی نقش مرکزی در مقاومت مسالمتآمیز مقابل سوءاستفادههای جمهوری اسلامی ایفا کردهاند، از جمله:
● اعدامهای غیرقانونی
● محرومیت از درمان
● بدرفتاری و شکنجه
● احکام ناعادلانه
کمیته حقیقتیاب مستقل سازمان ملل در گزارش اخیر خود به مجمع عمومی، نسبت به «افزایش عمیقاً نگرانکننده اعدامها در ایران، که اکنون به بالاترین حد از سال ۲۰۱۵ میلادی رسیده است هشدار داد. این کمیته تأکید کرد:«بیشتر پروندههای اعدام بررسیشده، ناقض قوانین بینالمللی حقوق بشر بوده و حق حیات را نقض میکنند.»
مکس دو پلسیس، کارشناس کمیته حقیقتیاب گفته بود «اگر اعدامها بخشی از حمله گسترده و سازمانیافته علیه جمعیت غیرنظامی باشد، صادرکنندگان این احکام میتوانند بهعنوان عاملان جنایت علیه بشریت تحت پیگرد قرار گیرند.»
در ۲۸ ژوئیه ۲۰۲۵، ولکر ترک، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل، هشدار داد که وضعیت «بهشدت نگرانکننده» شده و استفاده فزاینده ایران از اعدام به سطوح هشدار دهنده رسیده است. او خواستار «تعلیق فوری مجازات اعدام» ، «پایان دادن به استفاده از اتهامهای مبهم برای سرکوب مخالفان» و «تضمین دادرسی عادلانه» شده بود.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
گرام اسلتری و ارین بانکو / خبرگزاری رویترز /۲۶ نوامبر ۲۰۲۵
به گفتهی سه منبع آگاه، طرح ۲۸ مادهای صلح برای پایان دادن به جنگ اوکراین که هفتهی گذشته منتشر شد و ایالات متحده از آن حمایت کرده است، از یک سند تهیهشده توسط روسیه که در اکتبر به دولت ترامپ ارائه شده بود، اقتباس شده است.
این منابع گفتند روسها این سند را که شامل شرایط مسکو برای پایان دادن به جنگ میشد، در اواسط اکتبر و پس از دیدار میان دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین در واشنگتن، به مقامهای ارشد آمریکایی ارائه کردند.
این سند، که بهصورت غیررسمی و در قالب آنچه در زبان دیپلماتیک «نانپیپر» (non-paper) خوانده میشود، به آمریکا داده شده بود، شامل عباراتی بود که پیشتر نیز روسیه در میز مذاکرات مطرح کرده بود؛ از جمله امتیازهایی که اوکراین نپذیرفته بود، مانند واگذاری بخش بزرگی از خاک خود در شرق این کشور.
این نخستین بار است که تأیید میشود این سند که وجود آن در ابتدا در ماه اکتبر توسط خبرگزاری رویترز فاش شده بود، نقش کلیدی در تنظیم طرح ۲۸ مادهای ایفا کرده است.
وزارت خارجه آمریکا و سفارتخانههای روسیه و اوکراین در واشنگتن در پاسخ به درخواست اظهارنظر سکوت کردند. کاخ سفید نیز بهطور مستقیم دربارهی «نانپیپر» توضیحی نداد اما به سخنان ترامپ اشاره کرد که گفته بود نسبت به روند پیشرفت این طرح صلح خوشبین است.
ترامپ در بیانیهای نوشت: «به امید نهاییسازی این طرح صلح، من فرستادهی ویژهام، استیو ویتکاف، را مأمور دیدار با رئیسجمهور پوتین در مسکو کردهام و همزمان، وزیر ارتش، دن دریسکول، نیز با مقامهای اوکراینی دیدار خواهد داشت.»
به گفتهی منابع، هنوز مشخص نیست چرا و چگونه دولت ترامپ به سند روسی برای تدوین طرح خود تکیه کرده است. برخی مقامهای ارشد آمریکایی از جمله وزیر خارجه مارکو روبیو که این سند را بررسی کرده بودند، باور داشتند خواستههای مطرحشده از سوی مسکو به احتمال زیاد از سوی اوکراینیها فوراً رد میشود.
تردیدها دربارهی نفوذ روسیه
منابع گفتند پس از ارسال این سند، روبیو تماسی تلفنی با سرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه، داشت که در جریان آن دربارهی سند گفتوگو شد.
روبیو این هفته در ژنو در جمع خبرنگاران گفت که «چندین نانپیپر و نوشته از این دست» دریافت کرده است، بیآنکه جزئیات بیشتری ارائه دهد.
از زمان انتشار طرح صلح آمریکا از سوی وبسایت آکسیوس در هفتهی گذشته، تردیدها و انتقادها میان مقامها و قانونگذاران آمریکایی افزایش یافته است؛ بسیاری از آنان این طرح را بیشتر فهرستی از مواضع روسیه میدانند تا یک پیشنهاد جدی برای صلح.
با این حال، ایالات متحده فشارهایی بر اوکراین وارد کرده و هشدار داده است در صورت امتناع از امضای طرح ممکن است کمکهای نظامی خود را کاهش دهد.
دو منبع آگاه به رویترز گفتند این طرح دستکم بخشی از آن در جریان دیداری در ماه گذشته در میامی میان جرد کوشنر (داماد ترامپ)، فرستادهی ویژه استیو ویتکاف و کریل دیمیترییف، رئیس یکی از صندوقهای ثروت ملی روسیه، تدوین شده بود؛ دیداری که تنها شمار اندکی از مقامهای وزارت خارجه و کاخ سفید از آن مطلع شده بودند.
به گزارش بلومبرگ در روز سهشنبه، ویتکاف به یوری اوشاکوف، مشاور بلندپایه کرملین، دربارهی نحوهی گفتوگوی پوتین با ترامپ مشورت داده بود. طبق متن تماسهایی که این رسانه منتشر کرد، اوشاکوف و ویتکاف از طرحی ۲۰ مادهای در همان اوایل ۱۴ اکتبر سخن گفته بودند. دامنهی آن طرح، بنا بر گزارش بلومبرگ، در گفتوگوهای بعدی با دیمیترییف گسترش یافت.
بازنگری طرح پس از واکنش جهانی
طرح پیشنهادی آمریکا که مقامهای واشنگتن و اروپا را غافلگیر کرد، موجی از تحرکات دیپلماتیک را در سه قاره به راه انداخت. طبق گزارش شبکه ایبیسی نیوز، این طرح در ادامه دستخوش تغییرات اساسی شد؛ بهگونهای که ۹ مورد از ۲۸ بند اولیه پس از مذاکرات میان مقامهای ارشد آمریکا و اوکراین حذف شد.
گروهی از سناتورهای دو حزب آمریکا روز شنبه گفتند روبیو به آنان اطلاع داده که طرح ۲۸ مادهای در واقع طرحی آمریکایی نیست بلکه فهرستی از خواستههای روسیه است، هرچند کاخ سفید و وزارت خارجه بهشدت این ادعا را که روبیو چنین توصیفی کرده، تکذیب کردند.
در مذاکرات بعدی، هیئتی بلندپایه از آمریکا به ریاست روبیو در نشستهایی در ژنو با مقامهای اروپایی و اوکراینی توافق کرد بخشهای آشکارا همسو با مواضع روسیه را از طرح حذف یا اصلاح کند.
به گفتهی یکی از مقامهای آمریکایی، دریسکول در حال حاضر در ابوظبی با هیئتی روسی در حال گفتوگو است و همزمان هیئتی از اوکراین نیز برای مذاکرات با تیم آمریکایی در امارات حضور دارد.
مقامهای اوکراینی روز سهشنبه اعلام کردند از چارچوب اصلاحشدهی توافق صلح که از آخرین دور گفتوگوها به دست آمده حمایت میکنند، اما تأکید کردند حساسترین مسائل – بهویژه موضوع امتیازات ارضی – باید در دیداری احتمالی میان زلنسکی و ترامپ نهایی شود.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
خبرگزاری رویترز / ۲۶ نوامبر ۲۰۲۵
در حالی که آنکارا تلاش میکند به شورش چهار دههای حزب کارگران کردستان ترکیه (پکک) پایان دهد، عبدالله اوجالان، رهبر این گروه ممنوعه که ۲۶ سال است در زندان بهسر میبرد، به چهرهای کلیدی در فرآیند صلح تبدیل شده است.
در رویدادی که تا یک سال پیش غیرقابل تصور بود، روز دوشنبه سه نماینده مجلس ترکیه به جزیرهزندان امرالی رفتند و با اوجالان دیدار کردند تا فرآیند صلح را پس از اعلام پکک در ماه مه مبنی بر خلع سلاح و انحلال خود، پیش ببرند.
پکک در ماه ژوئیه بهصورت نمادین سلاحهایی را به آتش کشید و ماه گذشته اعلام کرد که در چارچوب فرآیند خلع سلاح، نیروهایش را از خاک ترکیه خارج میکند. از زمان آغاز این فرآیند، حملات پکک متوقف شده است.
با این حال، هنوز راه درازی تا تکمیل فرآیند صلح پس از درگیریای که بیش از ۴۰ هزار کشته بر جای گذاشته باقی مانده است. اقتدار پایدار اوجالان بر پکک باعث میشود حضور او در این فرآیند حیاتی باشد.
تعادل شکننده
دفتر رئیس مجلس ترکیه اعلام کرد که در مذاکرات روز دوشنبه در زندان امرالی واقع در دریای مرمره، نمایندگان بیانیههایی از اوجالان در خصوص انحلال پکک و نیروهای کرد سوریه – که ترکیه آنها را شاخهای از پکک میداند – دریافت کردند.
دستیابی به صلح، دستاوردی بزرگ برای رئیسجمهور رجب طیب اردوغان خواهد بود؛ درگیریای که شکافهای عمیق سیاسی و فرهنگی در ترکیه ایجاد کرده و توسعه اقتصادی جنوب شرقی عمدتاً کردنشین را یک نسل به عقب انداخته است.
اردوغان ۷۱ ساله تا کنون عمدتاً در پسزمینه این تحولات صلح با پکک – که از سوی آنکارا و متحدان غربیاش سازمان تروریستی شناخته میشود – مانده است. اما او از تصمیم سه عضو کمیسیون پارلمانی برای دیدار با اوجالان ۷۶ ساله استقبال کرد و گفت این اقدام «راه را برای فرآیند هموار میکند، به آن کمک میکند و حذف تروریسم را شتاب میبخشد».
منتقدان اردوغان میگویند بخشی از انگیزه او ممکن است امید به کسب حمایت کردها در صورت برگزاری انتخابات زودهنگام یا تلاش برای تغییر قانون اساسی و تمدید دوره ریاستجمهوریاش پس از سال ۲۰۲۸ باشد.
تکمیل فرآیند صلح نیازمند تعادل بسیار حساسی میان دولت، اوجالان، رهبری فعال پکک در کوههای قندیل در شمال عراق و همچنین نیروهای همسو با اوجالان در شمال سوریه است.
متن مکالمه ویدئویی اوجالان با فرماندهان پکک
مکالمه ویدئویی ماه مه بین اوجالان و فرماندهان ارشد پکک – پس از دعوت او به انحلال گروه و پیش از کنگرهای که این تصمیم را اعلام کرد – نشاندهنده عمق این تعادل شکننده و میزان نفوذ پایدار اوجالان در پکک است.
در متن این مکالمه که رویترز از منبعی نزدیک به فرآیند بهدست آورده، اوجالان میگوید شخصاً تصمیم گرفته پکک را به انحلال دعوت کند.
او میگوید: «آخرین فراخوان به ابتکار شخصی خودم بود. آن را فرصتی ارزشمند دیدم. خودم آن را آماده کردم.» این اظهارات با ادعای منتقدانی که میگفتند او به دستور دولت عمل کرده، در تناقض است.
در متن مکالمه، فرماندهان پکک با ابراز بیاعتمادی به دولت و تردید در اراده آن برای انجام اصلاحات مورد نظر اوجالان، همچنان رهبری او را پذیرفته و به او اعتماد کامل نشان میدهند.
اوجالان پاسخ میدهد: «این وفاداری را قدر میدانم. من نیازی به حمایت ندارم ولی آن را ارج مینهم. اغراق نمیکنم، اما این شما هستید که بهخاطر من زنده ماندهاید.»
او هیچ احساسی نسبت به انحلال پکک نشان نمیدهد و میگوید: «ناراحت نشدم. احساسی نبودم و نخواهم شد. خودم آن را تأسیس کردم و خودم آن را پایان میدهم.»
در متن آمده که در این تماس ویدئویی یک مقام ترکیهای نیز حضور داشته که نشاندهنده نظارت دولت بر فرآیند است.
یک منبع پکک در عراق صحت این متن را تأیید کرد.
دفتر ریاستجمهوری، دفتر رئیس مجلس و سازمان اطلاعات ترکیه (میت) تا لحظه انتشار این گزارش به درخواست رویترز برای اظهارنظر درباره این متن و سایر مسائل مطرحشده پاسخی ندادهاند.
«اراده و عزم تغییرناپذیر»
پکک از سال ۱۹۸۴ که دست به سلاح برد، هدف خود را از استقلال کامل کردستان به خودمختاری محدود و حقوق بیشتر برای کردها تغییر داد. این گروه از زمانی که ترکیه عضو ناتو پایگاههای خود در شمال عراق را گسترش داد و حملات سنگینی علیه پکک انجام داد، در موضع ضعف قرار گرفته است.
اوجالان همچنان پس از محکومیت به خیانت و جداییطلبی در سال ۱۹۹۹ در زندان بهسر میبرد.
اهمیت او در فرآیند صلح اخیراً با اجازه دیدار وکلایش با او برای اولین بار از سال ۲۰۱۹ دوباره برجسته شده است.
یکی از وکلا، ابراهیم بیلمز، به رویترز گفت شرایط زندان اوجالان بهبود یافته و رفتار مقامات محترمانهتر شده است. او اکنون میتواند با دیگر زندانیان مرتبط با پکک معاشرت کند، کتاب بخواند و برخی کانالهای تلویزیونی را تماشا کند، اما به اینترنت دسترسی ندارد.
بیلمز گفت: «اراده و عزم او تغییر نکرده است. هیچ چیز از او کم نشده. او همچنان برای حل دموکراتیک مسئله کردها تلاش میکند.»
دولت باهچلی، رهبر حزب حرکت ملی (MHP) که متحد اردوغان و سالها منتقد سرسخت اوجالان بوده، نیز اوجالان را برای هدف اعلامشده رئیسجمهور یعنی «ترکیهای عاری از تروریسم» ضروری دانسته است.
باهچلی هفته گذشته در مجلس به نمایندگان حزبش گفت: «اگر لازم باشد خودم به هر طریقی به امرالی میروم... و رو در رو پشت یک میز با (اوجالان) دیدار میکنم.»
تردیدها درباره گامهای واقعی به سوی صلح
حزب دم (DEM) طرفدار کردها که سومین حزب بزرگ پارلمان ترکیه است، در طول این فرآیند چندین بار با اوجالان دیدار کرده و یکی از نمایندگانش در دیدار دوشنبه نیز حضور داشت.
با این حال، بسیاری از حامیان حزب دم به اراده اردوغان برای اجرای اصلاحات مورد نظر اوجالان به منظور ارتقای جایگاه کردها در ترکیه تردید دارند.
منابع به رویترز گفتهاند که آنکارا در حال تهیه قانونی است که به هزاران رزمنده پکک و غیرنظامی اجازه دهد از مخفیگاههایشان در شمال عراق به خانههایشان در ترکیه بازگردند.
اوجالان در مکالمه ویدئویی ماه مه بر اهمیت چنین اقداماتی تأکید کرد و گفت: «بسیاری از رفقا به ترکیه بازخواهند گشت. قانون باید این را حل کند. سیاست دموکراتیک و زیرساخت قانونی باید آماده شود.»
بسیاری از کردهای ترکیه همچنین به دلیل سرکوب قضایی گسترده دوران اردوغان علیه جنبش سیاسی طرفدار کردها به فرآیند صلح بدبین هستند. در سالهای گذشته هزاران نفر دستگیر شدهاند و دهها نماینده مجلس و شهردار عزل و زندانی شدهاند، از جمله سلاهتین دمیرتاش، رهبر پیشین حزب.
این سرکوب در طول فرآیند صلح متوقف شده و باهچلی نیز گفته است آزادی دمیرتاش میتواند مفید باشد.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
نیره خادمی / اعتماد
* رییس اورژانس اجتماعی در پاسخ به «اعتماد»: شایعترین خشونت در سالمندآزاری بیخانمانی است
* یک حقوقدان: زنان سالخورده پس از سالها زندگی مشترک، با مشکلات جدی مالی مواجه میشوند
در هوایی آلوده که برای گروههای حساس و حتی از نظر عقل و منطق برای گروههای غیرحساس هم ناسالم است کنار خیابان روی یک نیمکت نشسته و چشم به عبور خودروها دوخته. مرضیه خانم حدودا ۷۵ سال دارد و ۵ سال پیش همسر خود را از دست داده و حالا میگوید: «خدا پدر و مادر شوهرم رو بیامرزه که قبل از مرگش، تمام خونه رو به نامم کرد. میگفت که فردا سرم رو، زمین بذارم، بچهها از خونه بیرونت میکنن.»
همانطور هم شد. تا قبل از فوت آقا مجید هیچ کدام از آن ۵ دختر و یک پسری که مادر، بزرگشان کرد نمیدانستند که سه دانگ دیگر خانه هم به نام مادر است. هنوز یک سال از فوت پدر نگذشته بود که پسر و یکی از دختران او ادعای ارث خانه پدری را مطرح کردند و حتی کار به شکایت کشیده شد. شکایت اما بینتیجه ماند چون آقا مجید قبل از مرگ دست آنها را خوانده بود و نمیخواست که مرضیه خانم بعد از فوت همسرش بیخانمان شود.
مهریه مرضیه خانم در سال ۱۳۴۵ حدود ۱۰ هزار تومان بود که به نرخ امروز، حدود ۱۸۷ میلیون تومان است و البته به نرخ ۵ سال پیش ۵۷ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان. بنابراین اگر آقا مجید، خانه را به نام همسر نمیکرد، همین میزان اندک، بابت مهریه از ارث کم میشد و بعد هم یک سهم یک هشتمی دستش را میگرفت. بچهها که تیرشان به سنگ خورد، بیمهری را بیشتر کردند. یک سال ارتباط را با مادر قطع کردند و البته دوباره هم که ارتباطشان با مادرشان وصل شد، بودنشان به حال او فرقی نداشت: «دو، سه ماه یک دفعه تماس میگیرن و مثلا میگن: خوبی؟ کاری نداری؟ همین. تنهایی خیلی اذیتم میکنه و تمام زندگیام شده پارک و خیابون و روضه. با این حقوق کم هم زندگی کردن برای من خیلی سخته.»
مرضیه خانم تنها ۷ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان حقوق میگیرد چون یکی از دخترانش پس از طلاق درخواست داده است که بخشی از حقوق پدر را دریافت کند بنابراین، مستمری آقا مجید میان مادر و یکی از دخترانش تقسیم میشود.
مرضیهخانم از آن دست زنان سالمندی است که با اقدام همسر درباره انتقال ملک از رنج بیخانمانی در امان مانده است اگر چه تا حدودی خشونتهایی را نسبت به خود تجربه کرده است. بسیاری از زنان سالمند اما پس از فوت همسر، بهدلیل نداشتن خانهای به نام خود با این رنج دستوپنجه نرم میکنند؛ چراکه مهریهای اندک، سهمالارث یکهشتمی و نفقه، تمام دستاورد سالها زندگی مشترک و فرزندداری آنان است. حتی اگر فرزندان این زنان نیز آنان را از خانه بیرون نکنند، باز هم ترس و اضطراب بیخانمانی تا پایان عمر همراهشان است. در گذشته زنان به دلیل محدودیتهای قانونی و فرهنگی چندان حق اشتغال و مشارکت اقتصادی نداشتند، بنابراین طبیعی است که زنانی مانند مرضیهخانم باید از حاصل زندگی، خانه و سرمایه همسر خود سهمی برابر داشته باشند.
طبق قانون مدنی در صورت فوت شوهر، سهم زن از ارث یک هشتم اموال شوهر است در حالی که مرد از کلیه ماترک زن میتواند ارث ببرد. در صورتی که زن و مرد فاقد فرزند باشند، زن وارث یکچهارم اموال همسر خود خواهد بود. این قانون در حالی در کشور جاری است که پس از فقدان مرد حتی فرزندان زن میتوانند او را از خانهای که در آن زندگی میکند، بیرون کنند. البته تا پیش از سال ۱۳۸۷ زنان حتی از اموال غیر منقول مرد ارث نمیبردند و سهم آنها فقط از اموال منقول شوهر بود اما بر اساس اصلاحیات مجلس در آن سال، از قیمت اموال غیرمنقول (زمین، ساختمان و درختان) هم ارث میبرند.
فخری خانم هم یکی از زنانی بود که سال ۹۵ پرونده شکایتش در مجتمع قضایی ونک در همین باره بررسی شد. در این پرونده فرزندان در برابر ادعای مهریه مادر، گفته بودند که مبلغی که بر اساس نرخ روز، ۵۰ میلیون تومان میشود را به او پرداخت خواهند کرد اما سهم ارث خانه پدریشان را نیاز دارند. در واقع مادر برای اینکه از به جریان افتادن پرونده انحصار وراثت جلوگیری کند، مهریهاش را به اجرا گذاشته بود تا بلکه وقت بخرد یا نظر فرزندانش تغییر کند. زنانی شبیه به او زیادند و مینا جعفری، حقوقدان نیز در گفتوگو با «اعتماد» آن را تایید میکند.
تبعیضها فشار اقتصادی بر زنان سالمند را چند برابر میکند
در حوزه ارث، مسائل و چالشهای بسیاری وجود دارد که از نظر او نشاندهنده تبعیضهای عمیق و ساختاری است که عملا فشار اقتصادی بر زنان سالمند را چند برابر میکند. جعفری نمونههای متعددی در این باره در اطراف خود دیده است؛ زنان سالخوردهای که پس از سالها زندگی مشترک، به دلیل نداشتن دارایی به نام خود و فقدان شروط ضمن عقد مانند «نصف دارایی» با مشکلات جدی مالی مواجه میشوند.
«در بسیاری از موارد، قوانین نیز حمایت کافی از آنان به عمل نمیآورد؛ بهویژه در دورههایی که قراردادهای ازدواج چنین شروطی را برنمیتافت و حتی امروز هم در بسیاری از خانوادهها این شروط پذیرفته نمیشود. در نتیجه، پس از فوت یا جدایی از همسر، این زنان با سرمایهای ناچیز و بدون پشتوانه اقتصادی رها میشوند. بسیاری از آنان هرگز سابقه اشتغال بیرون از خانه نداشتهاند و از نظر مالی مستقل نبودهاند؛ بنابراین با بحرانهایی روبهرو میشوند که گاه آنان را وادار به تحمل شرایط آزاردهنده، توهینآمیز یا تحقیرآمیز میکند.»
مینا جعفری درباره یکی از پروندههایی که طی سالیان گذشته با آن روبهرو بوده هم سخن گفت: «در یکی از موارد مشخص، زنی سالمند پس از فوت همسرش، به دلیل درخواست فرزندان برای فروش منزل پدری، ناچار شد به خانهای بسیار کوچکتر نقل مکان کند. او پس از سالها زندگی نسبتا آرام، در شرایطی قرار گرفت که هیچگونه امنیت مالی، بیمه یا حمایت اجتماعی نداشت و عملا در وضعیت استیجاری و بیثبات قرار گرفت. این مساله، بهویژه در دوران سالمندی که نیاز به حمایتهای عاطفی، مالی و بهداشتی افزایش مییابد، فشار سنگینی بر او وارد کرد. از نظر حقوقی، پیگیری چنین مواردی معمولا نتیجه قابلتوجهی به همراه ندارد. نهایتِ امکان قانونی این است که زن بتواند از فرزندان خود نفقه مطالبه کند؛ آن هم در حد مبالغی اندک که پاسخگوی نیازهای اساسی او نیست. پرسش اصلی اینجاست که چرا اصولا باید زنان سالمند در چنین فرآیندهای دشوار و فرسایندهای گرفتار شوند، در حالی که میتوان با اصلاح قوانین، تقویت حمایتهای اجتماعی و تغییر نگرشهای فرهنگی، از بروز چنین آسیبهایی جلوگیری کرد؟»
ناکارآمدی نظام حمایتی
مساله خشونت علیه زنان سالمند، تنها از منظر خانواده قابل بررسی نیست؛ بلکه از منظر ساختارهای دولتی و ناکارآمدی نظام حمایتی نیز نوعی خشونت دوطرفه و سیستماتیک محسوب میشود. این حقوقدان هم معتقد است که علاوه بر خشونت اقتصادی، مساله دیگری که بر آسیبپذیری زنان سالمند میافزاید، نبود حمایتهای اجتماعی و تأمین اجتماعی کارآمد است.
«دولت مطابق قانون اساسی و قوانین عادی، وظایف مشخصی در زمینه حمایت از افراد ناتوان و سالمند بر عهده دارد؛ با این حال، در عمل توجه کافی به این گروه صورت نمیگیرد. یکسو، بسیاری از خانوادهها بهویژه پس از فوت همسرِ زن سالمند، توان یا تمایل لازم برای حمایت مالی از او را ندارند. میزان مستمریها و کمکهای دولتی نیز در گذشته و حتی امروز آنقدر ناچیز است که پاسخگوی حداقل نیازهای معیشتی نیست. شخصا شاهد بودهام که برخی زنان سالمند به دلیل فروش خانه توسط فرزندان یا نبود سرپناه مستقل، با بیخانمانی روبهرو شدهاند؛ وضعیتی که خود نوعی خشونت اقتصادی محسوب میشود.»
به گفته این حقوقدان، قانونگذار باید افراد ناتوان و سالمند را ذیل حمایتهای جدی اجتماعی و مالی قرار دهد، اما متأسفانه این حمایتها با کاستیهای فراوان همراه است: «در حوزه خصوصی، تبعیضها و آزارها به انواع مختلف دیده میشود و در سطح دولتی نیز حمایتها ناکافی است. حتی در مواردی که سالمندان ناچار به بستری یا اقامت در مراکزی مانند کهریزک میشوند، این اقدام بیش از آنکه پاسخی به نیازهای بنیادین آنان باشد، نوعی پناهدادن اضطراری است.»
بهزیستی و معذوریت در ارایه آمار
«اعتماد» برای پیگیری ماجرای خشونت علیه زنان سالمند با سلمان حسینی، رییس اورژانس اجتماعی بهزیستی کشور تماس گرفت تا همزمان با بررسی وضعیت به آمار تماسها، آزارها و رهاشدگیهای احتمالی، دست پیدا کند اما اعلام شد که سازمان از ارایه آمار در این باره معذور است. او در نهایت به سئوالات خبرنگار «اعتماد» به صورت کلی و کتبی پاسخ داد.
* در سالهای اخیر، آیا اورژانس اجتماعی افزایش تماس یا اعلام موارد مربوط به خشونت علیه زنان سالمند را تجربه کرده؟ مهمترین دلایل این افزایش یا کاهش چیست؟
در مقایسه ۶ ماهه امسال با سال قبل شاهد کاهش ۸درصد تماس با خط تلفن اورژانس اجتماعی بودهایم. البته دلایل هنوز بررسی نشده نیاز به گذر زمان بیشتر و سپس بررسی روند کاهش یا افزایش دارد.
* در گزارشهای رسیده، شایعترین نوع خشونت علیه زنان سالمند کدام است؟ (جسمی، روانی، اقتصادی، غفلت یا بیتوجهی؟)
شایعترین خشونت در سالمندآزاری مربوط به فراهم نبودن سرپناه و بیخانمانی، بیتوجهی در درمان و خوراک و پوشاک بوده است.
* آیا اورژانس اجتماعی برای شناسایی سالمندان در معرض خشونت در محیطهای خانگی، پروتکل ویژه یا تیمهای تخصصی دارد؟
همه کارشناسان شاغل در اورژانس اجتماعی متخصصان خدمات روانشناسی و مددکاری اجتماعی و مشاور حقوقی هستند که آموزشهای لازم را جهت انجام مداخلات اجتماعی- روانی در موارد خاص دیدهاند.
* چه موانعی باعث میشود زنان سالمند کمتر از سایر گروهها با اورژانس اجتماعی تماس بگیرند یا درخواست کمک کنند؟
از دلایل مهم تماس پایین سالمندان با مراکز اورژانس اجتماعی عدم دسترسی به تلفن همراه، زندگی با سایر افراد احتمالا آزارگرها و پایین بودن سواد و بیاطلاعی از حقوق شهروندی و عدم آگاهی از خدمات اورژانس اجتماعی یا سایر منابع حمایتی در جامعه است.
* در برخوردهای میدانی، نقش اعضای خانواده در تشدید یا پنهانسازی خشونت تا چه حد دیده میشود؟
در بیشتر موارد سالمندان رها شدهاند و سایر افراد خانواده کنارشان نیستند و این گزارشها توسط سایرین اعلام میشود. لازم به ذکر است معمولا خشونتها در سطح خانواده میتواند ناشی از عدم آگاهی از نحوه نگهداری از سالمندان، مشکلات اقتصادی یا وضعیت بیماری سالمند است.
* کدام استانها یا شهرها بیشترین گزارشهای مربوط به خشونت علیه زنان سالمند را دارند و علت این تفاوتها چیست؟
گزارشهای رسیده به اورژانس اجتماعی نمیتواند دلیلی بر بالا یا پایین بودن میزان خشونت در جامعه در هر حوزهای باشد. با توجه به میزان آگاهی شهروندان و اطلاعرسانیها در سطح استانها در میزان مراجعان و تماسها تاثیر دارد.
* برای حمایت از زنان سالمند پس از تماس یا گزارش اولیه، چه خدمات فوری و چه خدمات بلندمدتی ارائه میشود؟
بعد از اعلام گزارش به خط تلفن (۱۲۳) تیم خدمات سیار اورژانس اجتماعی جهت بررسی وضعیت ارائه خدمات تخصصی به محل اعزام میشود و بررسی، تشخیص و اقدامات فوریتی در محل انجام میشود و چنانچه نیاز به خدمات بلندمدت داشته باشند به مراکز نگهداری از سالمندان منتقل میشوند.
* بزرگترین خلأ قانونی یا ساختاری که مانع رسیدگی بهتر به خشونت علیه زنان سالمند میشود چیست؟
(بدون پاسخ)
* آیا اورژانس اجتماعی برنامه یا کمپین ویژهای برای آگاهیبخشی درباره خشونت علیه سالمندان دارد یا در دست طراحی است؟
برنامههای پیشگیری از خشونت و آگاهسازی بهطور عام در کشور توسط بهزیستی با کارزارهای رسانهای و آموزشهای مختلف ارائه میشود.
* چه میزان همکاری میان اورژانس اجتماعی، مراکز درمانی، پلیس و بهزیستی برای شناسایی سریع خشونت علیه سالمندان وجود دارد؟
در سطح برخی استانها تفاهمنامههای دوجانبه یا چندجانبه برای حمایت از افراد در معرض آسیب و آسیب دیده اجتماعی وجود دارد و لیکن در برخی مواقع به دلیل کمبود امکانات در سطح مراکز درمانی و نگهداری، نیروی انسانی، سرعت ارائه خدمات کاهش مییابد.
* در یک سال گذشته، چه تعداد تماس یا گزارش مشخصا مربوط به خشونت علیه زنان سالمند ثبت شده است؟ این رقم نسبت به سال قبل چه تغییری داشته؟
گزارشهای مربوط به سالمند آزاری در ۶ ماهه اول سال جاری به نسبت سال قبل حدود ۱۰درصد کاهش داشته است. (این اطلاعات مربوط به زنان و مردان سالمند است).
به گفته او سهم زنان و مردان سالمند از کل پروندههای خشونت خانگی که اورژانس اجتماعی دریافت میکند، کمتراز یک درصد است و میانگین سنی زنان سالمندی که به اورژانس اجتماعی گزارش خشونت دادهاند ۷۰ سال است. سلمان حسینی در نهایت هم در پاسخ به اینکه چند درصد از مداخلات اورژانس اجتماعی مربوط به خشونت اقتصادی علیه زنان سالمند و احتمالا بیخانمانی آنها بوده است؟ پاسخ داد: «بیش از ۵۰ درصد از موارد مربوط به مشکلات اقتصادی و عدم تامین نیازهای حیاتی سالمند و برخی مرتبط با تنهایی و بیسرپرستی و عدم توانایی در انجام امور شخصی بوده است.»
با وجود این اما سخنان مدیران پیشین اورژانس اجتماعی در سالهای گذشته اطلاعات دیگری به دست میدهد. رضا جعفری، مدیر اورژانس اجتماعی کشور خرداد سال ۹۶ در این باره گفته است که سالمندآزاری ۲ درصد از کل خشونتهای خانگی را به خود اختصاص داده است و پس از کودک آزاری و همسرآزاری رتبه سوم خشونتهای خانگی را دارد. به گفته او «سالمندی که خودش وابسته به مراقبت و حمایت دیگران است بهندرت آزار و اذیتی را که از جانب مراقب خود میبیند گزارش میدهد چرا که نگران است حمایت و مراقبت آنها را از دست بدهد.»بنابراین آمارهای یک تا دو درصدی که در این باره مطرح است نه به خاطر عدم وجود انواع خشونت که به دلیل نبود سواد و آگاهی کافی از نحوه گزارشدهی و همچنین ترس از طرد شدن است.
بر اساس نتایج یک پژوهش علمی-کاربردی با موضوع «پیامدهای اجتماعی و اقتصادی زندگی زنان سالمند تنها» که در سالهای گذشته انجام شده است، بیش از ۹۰ درصد زنان سالمند ایرانی پس از مرگ همسر تنها ماندهاند و بیش از ۷۱ درصد آنان هیچگونه درآمدی ندارند. این آمارها در حالی مطرح میشود که بسیاری از زنان سالمند، علاوه بر مواجهه با تنهایی و خشونتهای روانی و کلامی با نوعی از خشونت اقتصادی نیز روبهرو هستند.
روایت مرضیهخانم و دادههای موجود نشان میدهد که زنان سالمند در ایران با چالشهای پیچیده و چندلایهای روبهرو هستند؛ از تبعیضهای قانونی و اقتصادی گرفته تا خشونتهای روانی و جسمی، و نبود حمایتهای اجتماعی کافی. حتی زنانی که با هوشمندی و اقدام پیشگیرانهای مانند ثبت مالکیت خانه، از بیخانمانی رهایی یافتهاند، همچنان با تنهایی، محدودیت مالی و فشارهای عاطفی دستوپنجه نرم میکنند. بنابراین اصلاح قوانین، تقویت حمایتهای اجتماعی و اقتصادی، و تغییر نگرشهای فرهنگی نسبت به سالمندی و حقوق زنان، نه تنها میتواند از رنجهای اقتصادی و روانی آنها کم کند که تضمینکننده حفظ کرامت و امنیت این گروه از جامعه خواهد بود به ویژه اینکه بر پایه آخرین سرشماریها تعداد زنان سالمند تنها در ایران نیز رو به افزایش است. بدون این اقدامات، زنان سالمند مضاف بر خشونتهای کلی که در معرض آن هستند همچنان در معرض بیعدالتی و بیخانمانی خواهند ماند.
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |
مهدی بیکاوغلی / اعتماد
ماجرای داغ خطوط تلفن سفید از آپدیت جدید پلتفرم ایلان ماسک آغاز شد؛ زمانی که ویژگی جدیدی راهاندازی شد که نشان میداد کاربران در چه منطقهای و به چه شکلی از اینترنت دسترسی دارند. به دنبال این آپدیت جدید و آشکار شدن لوکیشن کاربران توییتر، تبعات عجیبی در ایران و جهان شکل گرفت.
در ایران این آپدیت منجر به نمایان شدن کاربرانی شد که از اینترنت بدون فیلتر استفاده میکردند. در ابعاد جهانی نیز این رخداد جدید باعث رسوایی بسیاری از کاربران شد، چراکه مکان و ماهیت فعالیتهای آنان با آنچه ادعا میکردند، همخوان نبود!
اما موضوع اعطای اینترنت خاص برای برخی طیفها در ایران از زمان دولت روحانی با هدف گسترش دامنه استفاده از اینترنت پرسرعت آغاز شد. در این دوران ظرفیتهایی دراختیار مدیران، نمایندگان مجلس، اهالی رسانه، فعالان سیاسی، کنشگران اجتماعی، فعالان فضای مجازی و... قرار گرفت تا از اینترنت با پهنای باند بالا استفاده کنند. در دولت سید ابراهیم رییسی اما روند اعطای اینترنت بدون فیلتر سرعت بیشتری گرفت و سیمکارتهای سفید رسما در این سالها معنا پیدا کرد.
این شفافسازی درخصوص سیمکارتهای سفید اما یکبار دیگر باعث داغ شدن خسارات فیلترینگ در ایران شد. موضوع زمانی جالبتر شد که برخی اسامی خاص ازجمله اعضای جبهه پایداری و مخالفان رفع فیلترینگ و موافقان طرح صیانت در لیست افرادی که از سیمکارتهای سفید بدون فیلتر استفاده میکردند، نمایان شد. بسیاری وقتی متوجه شدند چهرههایی که هر روز غزلهای فراوان در فواید فیلترینگ میسرودند، ازجمله دارندگان سیمکارتهای سفید و بدون فیلتر هستند، احساس تبعیض فراوانی کردند و به انتقاد از این ساز و کار پرداختند.
از روز یکشنبه ۲ آذر ماه که این بحث مطرح شد تا لحظه تنظیم این گزارش، بیش از ۱۲۲ هزار توییت و ریتوییت با ۲۸ میلیون بازدید در این رابطه منتشر شده است. «اعتماد» اما سراغ فعالان سیاسی و استادان علوم ارتباطات رفته تا درباره این مقوله با آنان گفتوگو کند.
محمدعلی ابطحی (فعال سیاسی)، حسین نورانینژاد (فعال حزبی و سیاسی) و صدیقه ببران (استاد ارتباطات) در گفتوگو با «اعتماد» ابعاد مختلف این موضوع را مرور کردند. همگی اما خواستار پایان دادن به فیلترینگ به عنوان مهمترین تبعیض ارتباطی در کشور شدند.
محمدعلی ابطحی معتقد است که بهتر است دولت همه خطوط سفید را حذف کند تا مسوولان مصایب و مشکلات عامه مردم را درک کنند. به اعتقاد این فعال سیاسی اصلاحطلب در این صورت دیگر هیچ مسوولی مخالف رفع فیلترینگ و موافق طرحهایی مانند طرح صیانت نخواهد بود.
محمدعلی ابطحی: اگر خط سفید مسوولان و نمایندگان قطع شود دیگر مخالف رفع فیلتری باقی نمیماند
محمدعلی ابطحی، سیاستمدار اصلاحطلب و مسوول دفتر رییس دولت اصلاحات در گفتوگو با «اعتماد» در واکنش به حاشیههای خطوط سفید پیشنهاد جالبی را مطرح کرده و میگوید: «امیدوارم فضای شفافی که در مورد خط تلفن سفید ایجاد شده به نفع کشور باشد و باعث رفع فیلترینگ برای همه ایرانیان شود. تلاش همه کنشگران اجتماعی و سیاسی و عموم مردم باید در راستای رفع فیلترینگ برای همه طیفها و گروهها و اقشار باشد. دوستانی که هم سن و سال من هستند میدانند که در جنگ ۸ ساله که عراق چهل تا چهل تا جنگنده روی دزفول و خرمشهر و اهواز برای بمباران میفرستاد، یک فضا وجود داشت و بعد از اینکه مسیر این جنگندهها به تهران هم کشیده شد و بالاسر مسوولان اصلی قرار گرفتند، فضای متفاوتی شکل گرفت! وقتی عراقیها چند بمب و موشک در تهران منفجر کردند، ناگهان همه مسوولان به فکر افتادند که راهحلهای صلح را پیدا کنند. در نهایت این تلاشها به توافق با عراق و قطعنامه ۵۹۸ ختم شد.»
ابطحی ادامه میدهد: «امیدوارم این خطوط تلفن سفید که اغلب در اختیار افراد مختلف بهخصوص مسوولان است، تعطیل شود. در این صورت شک نکنید مانند همان هواپیماهای عراقی است که روی تهران بمب ریختند، توجه مسوولان به حل و فصل مشکل معطوف میشود. بدون تردید پس از قطع شدن خطوط سفید، همه مسوولان راه میافتند تا فیلترینگ رفع شود. یک بار به آقای دکتر عارف هم گفتم که شما (دولت) همه خطهای سفید را به خصوص در مورد مسوولان لغو کنید، بعد ببینید آیا این مسوولان و نمایندگان همچنان بر ادامه فیلترینگ پافشاری میکنند یا نه؟»
او با اشاره به استفاده برخی اقشار ازجمله اهالی رسانه و دانشگاهیان از این نوع خطوط یادآور میشود: «نکتهای را هم مطرح کنم که بیان آن به جسارت نیاز دارد و آن، اینکه خدماتی که در اختیار رسانهها، روزنامهنگاران، خبرنگاران، فعالان مجازی و مدنی گذاشتهاند، جای تقدیر دارد. چرا که وقتی به هر دلیلی امکان رفع فیلتر عمومی وجود ندارد، واسطههایی بین مردم و جامعه که روزنامهنگاران و فعالان مجازی هستند باید وجود داشته باشند که بتوانند پل ارتباطی مردم با حاکمیت را حفظ کنند. ولی در مورد مسوولان که تقریبا همگی از این سرویس بهره میبرند، موضوع متفاوت است. معتقدم حذف خط سفید مسوولان باعث میشود تا آنها شرایط مردم را درک کرده و سختیهای آنان را حس کنند.»
ابطحی در پایان تاکید میکند: «همواره به دکتر پزشکیان و سایر مسوولان اجرایی و سایر مدیران توصیه کردهام، نوشتهام و تکرار کردهام که فیلترینگ جز آسیب، جز مشکلآفرینی و خسارت برای جامعه، هیچ رهاورد دیگری ندارد. بنابراین هرچه سریعتر باید راهی برای پایان دادن به فیلترینگ تدارک دیده شود.»
حسین نورانینژاد: فیلترینگ نه تنها امنیت نیاورده بلکه شکافهای عمیقی نیز ایجاد کرده است
قائممقام حزب اتحاد ملت اما از زاویه متفاوتی به بحث ورود کرده و میگوید: «در مواجهه با رخداد پر سر و صدای خط سفید ما با ۴ جریان مواجهیم؛ یکی بخشهایی از حاکمیت که با فیلترینگ باعث گسترش بیاعتمادی در جامعه میشود، حق دسترسی آزاد به اطلاعات را محدود کرده و نهایتا با دستهبندی شهروندان به درجه یک و درجه دو و خودی و ناخودی، هم بیعدالتی را تشدید میکنند و هم موجب شکاف در جامعه میشوند. ضمن اینکه شهروندان را نیز روبهروی هم قرار میدهند. ریشه در برابر هم قرار گرفتن شهروندان، سیاست فیلترینگ است. سیاستی که نه تنها امنیت نیاورده بلکه شکافهای عمیقی نیز ایجاد کرده، ناامنی آورده و باعث گرم کردن بازار فیلترشکنها شده است که ریشه بسیاری از ناامنیها در کشورند. در واقع فیلترینگ هیچ دستاوردی جز ضرر برای جامعه ایرانی نداشته است. اساسا به دلیل همین خسارات بود که جامعه نسبت به وعده رفع فیلتری آقای پزشکیان در ایام انتخابات ریاستجمهوری استقبال نشان داد.»
نورانینژاد ادامه میدهد: «این مساله، موضوع مهمی است و یک مساله سانتیمانتال آن گونه که برخی برنامههای سطحی صدا و سیما که در آنها مطالبه مردم برای داشتن تلگرام و سایر پلتفرمها مسخره میشود، نیست. استفاده از اینترنت پرسرعت و شبکههای اجتماعی یکی از ضرورتهای جامعه است، معیشت بخش قابل توجهی از شهروندان به این مساله گره خورده است. اساسا یکی از الزامات زندگی در عصر جدید بهرهمندی از این شبکههاست. این حق بدیهی از بخش اعظمی از جامعه دریغ شده است. از هر زاویهای که به موضوع نگاه شود، ریشه مشکلات به تصمیم غلط فیلترینگ بازمیگردد. بخش دوم افراد و گروههایی هستند که از خط سفید بهرهمند بودند اما از فیلترینگ هم دفاع میکردند! یعنی چیزی را برای دیگران میپسندیدند که برای خود نمیپسندیدند!»
او با اشاره به اینکه دسته سوم افرادی هستند که مخالف فیلترینگ هستند و این ایده را به آشکارا عنوان میکنند، میگوید: «این افراد به هر دلیلی از این در نیمه باز رد شدهاند، اما پس از رد شدن از فیلترینگ ساکت ننشسته و فریاد رفع فیلترینگ سر دادهاند. من اخلاقا این دسته را محکوم نمیکنم. آنها از باگهای درونی سیستم استفاده و تلاش کردهاند برای نشر و گسترش اطلاعات و حتی برای اعتراض به سیاست فیلترینگ اقدام کنند. البته به شرطی که موضوع برای این طیف، عادی نشود و حساسیتشان نسبت به این تبعیض را از دست ندهند. در واقع این افراد نباید این خط سفید را بهمثابه حق سکوت در نظر بگیرند تا از انتقاد نسبت به رنج فیلترینگ دست بردارند. آنها آزاری که به شهروندان دیگر برای استفاده از شبکههای اجتماعی میرسد را فراموش نکرده و درخصوص آن موضعگیری کردهاند.»
نورانی نژاد یادآور میشود: «دسته چهارم، افراد عادی جامعه هستند که به هر حال قابل درک است وقتی این اخبار را میشنوند، نسبت به تبعیض اعمال شده عصبانی شوند. مردم خشک و تر را با هم میسوزانند. این رفتار ناشی از فشارهای متعدد و تبعیضهای متعددی است که مردم حس میکنند. نهایتا وقتی خبر میرسد برخی افراد موافق فیلترینگ خودشان از خط سفید برخوردارند، طبیعی است که مردم واکنش نشان بدهند.
صدیقه ببران: مردم وقتی میبینند که طراحان طرح صیانت به خط سفید دسترسی دارند احساس تبعیض میکنند
صدیقه ببران استاد ارتباطات در گفتوگو با «اعتماد» خواستار تحقق وعده رییسجمهور برای رفع فیلترینگ شده و یادآور میشود: «یکی از ممیزههای کلیدی آقای پزشکیان در ایام انتخابات که باعث شد مشارکت در انتخابات افزایش یابد، ایدههایی بود که ایشان در خصوص آزادی بیان مطرح کردند. آقای پزشکیان آزادی بیان را نه برای یک طیف و گروه و دسته خاص، بلکه برای همه ایرانیان میخواستند. ضمن اینکه در کنار آزادی همواره موضوع تبعیض هم توسط پزشکیان و نزدیکانش مطرح میشد. رییسجمهور به خوبی میدانست که بشریت در عصر اطلاعات وارد دورهای شده که بخش قابل توجهی از آزادی بیان در بهرهگیری از اینترنت و شبکههای اجتماعی و رسانههای فردی متبلور شده است. هر فردی میتواند برای خود رسانه فردی داشته و فردیت خود را شکل بدهد نه فقط در حوزه فردی و اجتماعی بلکه در بخشهای اقتصادی و کسب و کار هم اینترنت و فضای مجازی دارای اهمیت بسیاری است.»
ببران یادآور میشود: «با توجه به رویکرد دولت پزشکیان به آزادی بیان و مخالفت صریح ایشان با فیلترینگ، مردم توقع دارند که دولت زمینه تحقق این وعدهها را فراهم سازد. البته مردم به خوبی میدانند در برخی موارد بحرانی مانند جنگ ۱۲ روزه ممکن است برخی محدودیتهای کوتاهمدت اعمال شود تا پس از فروکش کردن بحران دوباره این مسیر ارتباطی باز شود. به هیچ عنوان از دولت آقای پزشکیان انتظار نمیرود که در خصوص فیلترینگ رویکرد تبعیضآمیز داشته باشد. مردم وقتی میبینند درجهبندی شدهاند و برخی موافقان و طرفداران اینترنت و طراحان طرح صیانت به خط سوم دسترسی داشته باشند اما دانشجویان و مردم عادی برای بهرهمندی از اینترنت با پهنای باند مطلوب با هزاران مشکل مواجه شوند با احساس تبعیض عمیقی روبهرو میشوند.»
او میگوید: «البته دولت در بدو تشکیل کابینه تلاش برای رفع فیلترینگ را در دستور کار قرار داد. ماحصل این تلاشها تا به امروز منتج به رفع فیلتر از شبکه واتسآپ شده است. اما در خصوص سایر اپلیکیشنها، به دلیل وجود برخی شوراهای بالادستی و نهادهای موازی، هنوز زمینه برای رفع فلترینگ کامل فراهم نشده است. با تکنولوژیهای جدید و آپدیتهای جدید شبکه ایکس (توییتر سابق) مردم به عینه میبینند نمایندگانی رادیکالی که تلاش کردند تا طرح صیانت را تصویب کنند و مدام بر طبل استکبارستیزی و سادهزیستی میدمند از اینترنت بدون فیلتر استفاده میکنند اما در برابر تلاشهای دولت و جامعه مدنی برای رفع فیلترینگ مقاومت میکنند.»
ببران در پاسخ به این پرسش «اعتماد» که از نظر شما دولت برای مدیریت این مطالبات چه راهبردی را باید مدنظر قرار بدهد، میگوید: «به عنوان فردی که کار رسانهای کرده، بیش از ۳ دهه در دولت و سایر نهادهای اجرایی کار کرده میگویم این نوع رفتارها به انسجام اجتماعی، وفاق ملی و اتحاد همگانی ختم نمیشوند بلکه حس تبعیض را در جامعه گسترش میدهد و رضایتمندی عمومی را کاهش میدهد. البته باید از دولت پزشکیان برای رفع فیلتر واتسآپ تشکر کرد در عین حال از ایشان خواست تا به مقامات مسوول یادآور شود که فیلترینگ یک پروژه شکست خورده تام و تمام است. با توجه به حجم انبوه خرید و فروش فیلترشکنها، اولا پروژه فیلترینگ شکست خورده و بعد هم انسجام اجتماعی را خدشهدار ساخته است. بنابراین همه کنشگران مدنی، فعالان سیاسی، دانشگاهیان و... باید تلاش کنند گفتمان لازم برای رفع فیلترینگ را در جامعه ترویج کنند تا نهایتا این گام مهم برای تحقق حقوق شهروندی برداشته شود.»
|
يكشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ -
Sunday 30 November 2025
|
ايران امروز |