|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
چهارشنبه ۱۸ فوریه ۲۰۲۶
اندکی پس از غروب آفتاب در ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ بود که ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، سخنرانی شوم خود را آغاز کرد؛ سخنرانیای که عملاً اعلام جنگ علیه اوکراین بود. آن شب در هتلی در وین بودم و تمامی نشانهها حاکی از آن بود که ایران، ایالات متحده و سایر طرفهای باقیمانده در مذاکرات هستهای، تنها چند ساعت با اعلام توافق فاصله دارند. هماهنگکنندگان اتحادیه اروپا چنین میگفتند و اعضای هیأت مذاکرهکننده ایرانی نیز همین ارزیابی را تأیید میکردند.
اما سپس جنگ در اوکراین آغاز شد. توافق هرگز شکل نگرفت. مشاوران نزدیک به هیأت ایرانی بهسرعت به این جمعبندی رسیدند که جهان پس از جنگ روسیه و اوکراین دیگر شبیه جهان پیش از آن نخواهد بود. این ارزیابی به رهبری تهران منتقل شد. در میان مقامهای ایرانی عبارتی بارها تکرار میشد: «زمستان در راه است»؛ عبارتی برگرفته از مجموعه تلویزیونی «بازی تاجوتخت». انتظار روشن بود: اروپا با بحران شدید انرژی روبهرو خواهد شد، انسجام غرب فرو خواهد پاشید و موقعیت چانهزنی ایران بهبود خواهد یافت.
زمستان آمد و رفت. این قمار شکست خورد. ارزیابی آرزومندانه تهران، آن را از دستیابی به توافقی محروم کرد که میتوانست در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، تا حدی تحریمها را کاهش دهد. حسگرهای راهبردی ایران یا از کار افتاده بودند، یا دقیقاً همانگونه که برنامهریزی شده بودند عمل کردند: تقویتکننده انتظارات، نه به چالش کشنده آنها.
این خطای محاسباتی اکنون کمتر شبیه یک رویداد مقطعی به نظر میرسد و بیشتر به الگویی تکرارشونده میماند؛ الگویی که اینبار در مقطعی بهمراتب خطرناکتر دوباره ظهور کرده است.
مقامهای درگیر در مسیر دیپلماتیک کنونی بر شکاف روبهگسترشی میان برداشت تهران از مذاکرات و شیوهای که واشنگتن اکنون آنها را پیش میبرد تأکید دارند. یک دیپلمات منطقهای که در روند میانجیگری نقش دارد، از آنچه «شکاف فزاینده سرعت» خواند سخن گفت. به گفته او، مداخله منطقهای تنها دلیلی بود که مانع از آغاز جنگ چند هفته پیش شد. نگرانی او صرفاً اختلاف میان طرفین نبود، بلکه برداشت بنیادین نادرست از مفهوم زمان بود. او گفت: «این یک دولت سنتی آمریکایی نیست که مطابق ریتمهای نهادی آشنا عمل کند. ترامپ به دنبال پیروزیهای سریع و قابل مشاهده است. صبر، غریزه راهبردی او نیست.»
پیام این دیپلمات صریح بود: اگر تهران تصور میکند میتواند مذاکرات را تا انتخابات میاندورهای آمریکا طولانی کند تا اهرم فشار بیشتری به دست آورد، این یک خطای محاسباتی جدی خواهد بود. میزان تحمل واشنگتن در برابر تأخیر ممکن است بسیار زودتر از هر جدول زمانی دیپلماتیکی که تهران واقعبینانه میداند، به پایان برسد. هشدار این دیپلمات پژواک لحظات پیشین است؛ زمانی که انتظارات راهبردی ایران با واقعیت در حال شکلگیری برخورد کرد.
در آستانه جنگ اسرائیل علیه ایران در ژوئن گذشته، مقامهای ایرانی بر اساس نشانههای دیپلماتیک ارزیابی کرده بودند که اسرائیل پیش از پایان دور ششم مذاکرات در مسقط دست به حمله نخواهد زد. برنامهریزان نظامی معتقد بودند هرگونه حمله بهطور محدود بر تأسیسات هستهای متمرکز خواهد بود، نه خود تهران.
اما بهجای آن، پایتخت ایران پیش از سپیدهدم با حملات هوایی هماهنگ و عملیات پهپادی داخلی بیدار شد؛ حملاتی که بخش عمدهای از فرماندهان ارشد نظامی کشور را از میان برد. جنگ ۱۲ روز به طول انجامید و دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در روزهای پایانی آن مجوز حملات مستقیم ایالات متحده به تأسیسات هستهای ایران را صادر کرد.
شاید تکاندهندهترین افشاگری پس از آن رخ داد: مقامهای ایرانی اذعان کردند که اورانیوم غنیشده در سطح ۶۰ درصد پیشاپیش از سایتهای هستهای منتقل نشده بود. تهران ورود آمریکا به جنگ را پیشبینی نکرده بود. اما واشنگتن، با این حال، وارد جنگ شد.
وقتی درگیری با آتشبس پایان یافت — پس از آنچه تهران آن را حملهای عمدتاً نمادین به پایگاه هوایی العدید در قطر توصیف کرد — مقامهای ایرانی فرض کردند که مذاکرات میتواند تحت شرایط آشنای پیشین از سر گرفته شود. اما واقعیت بهطور بنیادین تغییر کرده بود. جنگ رخ داده بود، زیرساختهای کلیدی را از کار انداخته و سطح غنیسازی را عملاً به صفر رسانده بود. اهرمهای چانهزنی ایران، چه در حوزه هستهای و چه در عرصه منطقهای، بهطور قابلتوجهی تضعیف شده بود.
با این حال، تهران بازهم چنان رفتار میکرد که گویی چارچوب مذاکرات پیشین دستنخورده باقی مانده است. یکی از مقامهای پیشین ایرانی اندکی پس از جنگ در گفتوگویی صریح توضیحی ارائه داد. به گفته او، مشکل نه ناآگاهی، بلکه اینرسی نهادی بود. او گفت: «حاکمیت اینجا همچنان در مدل ۲۰۱۵ گیر کرده است. اما نحوه همراستایی ستارگان در سال ۲۰۱۵ بیسابقه بود. آن شرایط قابل تکرار نیست.»
توافق سال ۲۰۱۵ که با عنوان «برنامه جامع اقدام مشترک» شناخته میشود، حاصل همگرایی کمسابقهای بود: اراده سیاسی در واشنگتن، انعطافپذیری راهبردی در تهران و محیط بینالمللی مساعد برای مصالحه. هیچیک از آن شرایط امروز وجود ندارد. اکنون، در حالی که واشنگتن اصرار دارد موضوع موشکهای بالستیک و فعالیتهای منطقهای نیز در کنار محدودیتهای هستهای مورد رسیدگی قرار گیرد، ابزارهای قدیمی مذاکره تا حد زیادی کارایی خود را از دست دادهاند. از این منظر، تهران میکوشد با فرضیاتی متعلق به دورهای دیگر، وارد یک رویارویی راهبردی جدید شود.
این امر توضیح میدهد که چرا تصمیمگیران ایرانی همچنان افزایش استقرارهای نظامی آمریکا — از جمله اعزام دومین ناو هواپیمابر — را عمدتاً بهعنوان فشاری برای وادار کردن ایران به مذاکره تفسیر میکنند، نه بهمثابه آمادگی برای تشدید تنش. باور غالب همچنان این است که واشنگتن در نهایت بهدنبال یک توافق هستهای است و میخواهد از یک جنگ طولانیمدت منطقهای اجتناب کند.
مسئله، فقدان آمادگی برای درگیری نیست. ایران در حال نمایش توانمندیهای خود است و بنا بر گزارشهای غربی، در حال بازسازی زرادخانهاش نیز هست. مسئله، اطمینان تهران به یک پایان دیپلماتیک آشناست.
از منظر ژئوپلیتیک، محیط پیرامونی ایران دگرگون شده است. سوریه پس از فروپاشی دولت بشار اسد بهطور کامل از معادله راهبردی ایران خارج شده است. حزبالله و حماس در جریان جنگ ۲۰۲۳–۲۰۲۴ با اسرائیل، بخش زیادی از ظرفیت دفاعی خود را از دست دادند. عراق نیز در حال بازتنظیم موقعیت خود و فاصله گرفتن از تقابلهای منطقهای است.
به بیان ساده، خاورمیانهای که پیش از جنگ اسرائیل و حماس دکترین بازدارندگی ایران را شکل داده بود، دیگر وجود ندارد. با این حال، ایران همچنان طوری مذاکره میکند که گویی آن شرایط پابرجاست.
حتی پس از دیدارهای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با دونالد ترامپ در واشنگتن، گفتوگوهایی که به رهبری علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، در مسقط و دوحه انجام شد، عمدتاً به پرونده هستهای محدود ماند. مقامهای ایرانی ظاهراً متقاعد نشدهاند که ترامپ مایل است درگیریای را تداوم بخشد که بتواند از طریق تبادل طولانیمدت موشکی، منطقه را فلج کند.
این یک قمار کلاسیک است؛ قمار مشترک ایالات متحده و ایران که افزایش فشار را صرفاً ابزاری برای دستیابی به خواستهها میدانند، نه برنامهای برای به آتش کشیدن کل خانه. اما خطر واقعی «بازی مرغ» نه در نیت طرفین، بلکه در این است که آیا پیش از آنکه خیلی دیر شود، مسیر خود را تغییر میدهند یا نه. گاهی زمان پیش از آنکه «اهرم فشار» فرصت اثرگذاری پیدا کند، به پایان میرسد.
در داخل ایران، بحث درباره جنگ اغلب با ترتیبی معنادار مطرح میشود: نخست نرخ ارز، سپس ژئوپلیتیک. بخشی از جامعه همچنان از منظر ایدئولوژیک متعهد باقی مانده و مخالفتها را در چارچوب تقابل خارجی میبیند و چالشهای داخلی را بخشی از مأموریتی دفاعی و مقدس مرتبط با آموزههای دینی تفسیر میکند. بخشی دیگر بیش از هر چیز بهدنبال ثبات است؛ در حالی که از نحوه حکمرانی انتقاد میکند، از تجزیه ملی بیش از تداوم اقتدارگرایی هراس دارد.
در عین حال، بخش کوچکتر اما رو به گسترشی — بهویژه در میان نسل جوانتر ایرانیان — جنگ را بهمثابه گسستی بالقوه میبیند که میتواند به آنچه «افول تدریجی ملی» توصیف میکند پایان دهد. در گفتوگوهایی در تهران، برخی این باور را مطرح کردند که حملات خارجی ممکن است نهادها را هدف قرار دهد نه غیرنظامیان، و راه را برای نظمی سیاسی کاملاً متفاوت بگشاید. روشن است که آنان بیش از آن جواناند که تهاجم سال ۲۰۰۳ به عراق و پیامدهای آن را به چشم دیده باشند.
واشنگتن همچنان فشار را افزایش میدهد، در حالی که تهران متقاعد است مذاکرات در نهایت بحران را حلوفصل خواهد کرد. اما مطالبات آمریکا اکنون یکی از ارکان اصلی دکترین دفاعی ایران — یعنی برنامه موشکهای بالستیک — را به چالش میکشد. پذیرش چنین شروطی میتواند ایران را از نظر راهبردی آسیبپذیر سازد. رد آنها نیز خطر تقابل را افزایش میدهد.
بهگونهای متناقض، اعتمادبهنفس ممکن است بزرگترین نقطه ضعف ایران باشد. رویدادهای ژوئن ۲۰۲۵ آنچه را زمانی غیرقابل تصور مینمود، به فرصتی راهبردی و محتمل برای واشنگتن و متحدانش بدل کرد. فشار مستمر ممکن است کمتر با هدف سرنگونی نظام و بیشتر با هدف تغییر مسیر آن از طریق فرسایش و فشارهای داخلی دنبال شود. اینکه چنین راهبردی بتواند موفق شود یا نه، همچنان نامعلوم است. ساختار چندلایه نظام سیاسی ایران دقیقاً برای مقاومت در برابر دگرگونیهای ناگهانی طراحی شده است.
در حال حاضر، تهران همچنان متقاعد است که میز مذاکره راهحلی به همراه خواهد داشت. شاید چنین شود. اما خطر در فرض مشترکی نهفته است که هر دو پایتخت را هدایت میکند: اینکه طرف مقابل نخستین کسی خواهد بود که عقبنشینی میکند. و در سیاست لبه پرتگاه، جنگها به ندرت از سر تمایل آغاز میشوند؛ بلکه اغلب زمانی شعلهور میشوند که هر طرف گمان میکند دیگری را بیش از حد خوب میشناسد.
—————-
* علی هاشم، پژوهشگر وابسته به مرکز مطالعات اسلامی و غرب آسیا، رویال هالووی، در دانشگاه لندن است.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
چهلوپنج تز دربارهٔ دوام و چشماندازهای تغییر در جمهوری اسلامی ایران
۱. رژیمهای انقلابی از منظر ساختاری عموماً از دوام بیشتری نسبت به دیگر اشکال اقتدارگرایی برخوردارند؛ پدیدهای که میتوان آن را در چارچوب روابط علّی میان تمرکز قدرت، ظرفیتهای نهادیِ برآمده از انقلاب و پویاییهای اجتماعیِ پس از آن تبیین کرد.
پژوهشهای تطبیقی بهویژه در آثار استیون لویتسکی و لوکان وی نشان میدهد رژیمهایی که از دل انقلابهای اجتماعی خشونتآمیز برمیخیزند، معمولاً از سطحی غیرمعمول از تابآوری ساختاری برخوردارند. برخلاف نظامهایی که از مسیر گذارهای مذاکرهای یا توافقهای نخبگانی شکل میگیرند، خودکامگیهای انقلابی از همان آغاز در واکنش به تهدیدهای وجودی تکوین مییابند و بهگونهای نهادی طراحی میشوند که در برابر خطر کودتا، شکاف در میان نخبگان و ناآرامیهای تودهای ظرفیت بقا و سازگاری بالاتری داشته باشند.
۲. این دوام را میتوان بر سه ستون اصلی استوار دانست: انسجام دروننخبگانی، ظرفیت نهادیِ سرکوب، و حذف یا جذب نظاممند مراکز رقیب قدرت.
انقلابها معمولاً به دوقطبیشدن شدید جامعه میانجامند و از خلال مشارکت مشترک در مبارزهای پرهزینه و پرخطر، پیوندهای عمیق اعتماد و همسرنوشتی میان نیروهای انقلابی ایجاد میکنند. همزمان، به تولید و گسترش نهادهای امنیتی متراکم و چندلایه میانجامند و از طریق حذف، تضعیف یا جذب سازمانهای مستقلِ دارای ظرفیت بسیج، فضای نهادی لازم برای شکلگیری اپوزیسیون سازمانیافته را محدود میسازند.
۳. انسجام نخبگان در نظامهای انقلابی معمولاً از استحکام بیشتری برخوردار است، زیرا خروج از دایرهٔ قدرت با هزینههایی وجودی و پرریسک همراه است.
صاحبمنصبانی که از مسیر خشونت و منازعه به قدرت میرسند، بهمرور نوعی اعتماد متقابل و وابستگی ساختاری عمیق میان خود شکل میدهند که ریشه در تجربهٔ مشترکِ بقا و ریسکهای گذشته دارد. در چنین بستری، هزینههای بالقوهٔ جدایی از طرد و حذف سیاسی گرفته تا زندان، تبعید یا پیامدهای شدیدتر حتی در شرایط بحران نیز نقش بازدارندهای ایفا میکند و مانع از بروز و تعمیق شکافهای درونی میشود.
۴. رژیمهای برخاسته از انقلاب معمولاً بهصورت سیستماتیک سازوکارهای سرکوبِ مقاوم در برابر کودتا را شکل میدهند.
تکثیر نیروهای امنیتی موازی، همپوشانی سازمانهای اطلاعاتی و گسترش ساختارهای شبهنظامی، بهطور عامدانه برای ایجاد نظارت متقابل و پراکندگی قدرت طراحی میشود؛ سازوکاری که با فرسایش اعتماد و انسجام دروننهادی، احتمال تبانی و شورش هماهنگ را به حداقل میرساند.
۵. مشروعیت انقلابی بهعنوان یک روایت هژمونیکِ بنیانگذار عمل میکند که با میانجیگری میان ساختار قدرت، ظرفیت نهادی و پویاییهای اجتماعی، به تثبیت و بازتولید نظم سیاسی کمک میکند.
پایداری رژیمهای انقلابی تنها بر ابزارهای سرکوب متکی نیست، بلکه به سرمایهٔ نمادینی متصل است که از اسطورههای بنیانگذارِ فداکاری و مقاومت تغذیه میکند. در این چارچوب، برچسبگذاری مخالفان بهعنوان «ضدانقلاب» یا عوامل خارجی، کارکردی دوگانه مییابد: از یکسو مشروعیت اخلاقی سرکوب را بازتعریف و تضعیف میکند، و از سوی دیگر در شرایط بحران، با بازتولید مرزهای هویتی، به تحکیم انسجام درونی یاری میرساند.
۶. در رژیمهای انقلابی، آستانهٔ کاربرد خشونت نهادیشده و نسبتاً پایین است؛ ازاینرو، این نظامها غالباً پیشدستانه و با شدت بیشتری نسبت به سایر اقتدارگراییها به سرکوب متوسل میشوند. این الگو را میتوان در پیوند علّی میان تمرکز و امنیتیشدن ساختار قدرت، انباشت ظرفیتهای نهادیِ قهری، و پویاییهای اجتماعیِ برآمده از تجربهٔ بسیج انقلابی توضیح داد.
از آنجا که اجبار و خشونت در لحظهٔ تولد و فرآیند بقای این رژیمها نقشی تکوینی داشتهاند، خشونت بهتدریج بهعنوان ابزاری مشروع و نهادینهٔ کنش سیاسی بازتعریف میشود، نه صرفاً آخرین راهحل. در نتیجه، واکنش پیشفرض حکومت به تهدیدهای داخلی اغلب سرکوب است، بهویژه در موقعیتهایی که رهبران آن تهدید را ماهیتی وجودی تلقی کنند.
۷. اصلاحات اقتصادی یکی از معدود محرکهای محتمل برای شکاف در میان نخبگان است.
پیشبرد اصلاحات ساختاری مستقیماً با منافع اقتصادیِ تثبیتشده خصوصاً آن دسته که با نهادهای امنیتی پیوند خوردهاند اصطکاک پیدا میکند. ازاینرو، تعویق مکرر چنین اصلاحاتی صرفاً ناشی از ملاحظات فنی نیست، بلکه بازتاب ادراک نخبگان از ظرفیت این تغییرات برای برهمزدن موازنهٔ قدرت و تضعیف وحدت دروننخبگانی است.
۸. مورد ایران بهخوبی با این الگو همخوانی دارد.
انقلاب ۱۳۵۷ با تقویت بُعد قهری دولت، تأسیس نهادهای سرکوب تازه و ادغام یا انحلال کانونهای بدیل قدرت، ساختار سیاسی را چنان بازپیکربندی کرد که امکان تکوین اپوزیسیونِ سازمانیافته بهشدت محدود شد.
۹. جمهوری اسلامی در طول نزدیک به پنج دهه، از سطح بالایی از تابآوری و تداوم ساختاری برخوردار بوده است.
این نظام، علیرغم فقدان یک حزب مسلطِ واحد و کنش در محیطی بهشدت جناحی و رقابتی، ظرفیت بالایی برای بقا در بزنگاههای بحرانی نشان داده است؛ از جنگ و تحریمهای طولانیمدت گرفته تا بحرانهای اقتصادی، انتقال رهبری از خمینی به خامنهای، کشمکشهای پایدار دروننخبگانی و موجهای متناوب اعتراضات مردمی. این تداوم را میتوان نشانهای از انعطافپذیری نهادی و توانایی مدیریت تنش در سطوح مختلف ساختار قدرت دانست.
۱۰. فقدان تلاشهای جدی و سازمانیافته برای کودتا را میتوان بهمنزلهٔ شاخصی از نهادینهشدن کنترل درونساختاری بر نیروهای مسلح و کارآمدی آرایش نهادیِ ضدکودتا در جمهوری اسلامی تفسیر کرد.
شکلگیری نهادهایی مانند سپاه پاسداران را باید نه صرفاً در قالب تقویت ظرفیت نظامی، بلکه بهعنوان پروژهای برای نهادیسازی وفاداری ایدئولوژیک و مهار ریسک نافرمانی در درون نیروهای مسلح فهمید. این نهادها با ایجاد زنجیرههای وفاداری موازی و پیوندزدن هویت سازمانی به بنیانهای ایدئولوژیک نظام، در طول زمان به حفظ انسجام درونی و تبعیت سلسلهمراتبی کمک کردهاند. تداوم چنین وفاداری سازمانیافتهای یکی از پایههای ثبات ساختار قدرت بهشمار میرود و ایران را در کنار معدودی از رژیمهای انقلابی مانند مکزیک، کوبا و ویتنام قرار میدهد که در آنها بهواسطهٔ مهار نهادیِ نیروهای مسلح، مداخلهٔ نظامی در سیاست و وقوع کودتا بهندرت رخ داده است.
۱۱. بقای مستمر رژیم، به تقویت تصور هژمونیِ نهادینه و اجتنابناپذیری آن در میان نخبگان انجامیده و در نتیجه، مرزهای تخیل سیاسی برای گسست را محدود کرده است.
تداوم چنددههای نظام بهتدریج نوعی منطق ماندگاری را حتی در میان منتقدان درونحاکمیت تقویت کرده و هزینهٔ ذهنی و سیاسی گسست کامل را افزایش داده است. ازاینرو، چهرههای برجستهٔ معترض از جمله آیتالله منتظری و میرحسین موسوی در طول زمان از مطالبهٔ صریح سرنگونی رژیم فاصله گرفتهاند؛ الگویی که میتوان آن را نشانهای از بقای نوعی وفاداری ساختاری و پذیرش ضمنیِ تداوم نظام در سطح نخبگانی دانست.
۱۲. پایداری رژیم را میتوان حاصل همافزایی سه مؤلفهٔ اصلی دانست: ایدئولوژی بهمثابه منبع مشروعیت، نهادهای سرکوب بهعنوان ابزار کنترل و بازدارندگی، و درآمدهای نفتی بهعنوان پشتوانهٔ مالی برای تداوم کارکرد دولت و مدیریت تنشهای اجتماعی.
این عوامل در مجموع به تولید و بازتولید منابعی از مشروعیت، ظرفیت اجرایی و حاشیهٔ مالی انجامیدهاند حتی در بستر تحریمهای مستمر و افول اقتصادی.
۱۳. علیرغم ضعف مالی و افول حمایت مردمی، حکومت بهواسطهٔ اتکا به ظرفیتهای نهادی و ابزارهای کنترل، در برابر خطر انقلاب از پایین همچنان مقاوم باقی مانده است.
تجربهٔ چند دههٔ گذشته نشان میدهد که بحران اقتصادی بهخودیِ خود الزاماً به فروپاشی رژیم منتهی نمیشود؛ حتی در وضعیتی که اقتصاد بهطور فزاینده شکننده و به پایهٔ محدود و نوسانپذیرِ صادرات نفتی وابسته شده است. این امر حاکی از آن است که دوام سیاسی لزوماً تابع مستقیم عملکرد اقتصادی نیست، بلکه به میانجی سازوکارهای نهادی و کنترلی تعدیل میشود.
۱۴. لحظهٔ کنونی، دورهای از فشارهای عمیق و فزاینده، هم در عرصهٔ داخلی و هم در سطح بینالمللی است.
ایران با مجموعهای از فشارهای همزمان روبهروست: تشدید بحران اقتصادی، فرسودگی و کمبود زیرساختها، گسترش اعتراضات داخلی، افزایش تنشهای خارجی و انزوای فزاینده در عرصه بینالمللی. همپوشانی این شوکهای چندلایه، یکی از دشوارترین و پیچیدهترین مقاطع تاریخ پس از انقلاب را رقم زده است.
۱۵. وضعیت ژئوپولیتیکی کنونی، احتمال بروز خطای محاسباتی و تصمیمگیریهای پرهزینه را افزایش داده است.
استقرارهای گستردهٔ نظامی، تنشهای فزایندهٔ دریایی و تشدید لفاظیها فضایی شکننده ایجاد کردهاند؛ فضایی که در آن حتی یک حادثهٔ منفرد میتواند بهطور معناداری به درگیری آشکار بینجامد، حتی اگر هیچیک از طرفها خواهان آن نباشند.
۱۶. راهبرد ایران در مواجهه با بحرانهای خارجی، بهطور تاریخی بر نوعی تشدید حسابشده و کنترلشده استوار بوده است.
حاکمیت غالباً سطح تنش را بهصورت مرحلهای و محاسبهشده افزایش میدهد تا طرف مقابل را به بازگشت به میز مذاکره و پذیرش کاهش تنش در شرایطی نسبتاً مطلوبتر وادارد. در این چارچوب، حرکت در آستانهٔ بحران و بهرهگیری از «لبهٔ پرتگاه» نه صرفاً یک واکنش مقطعی، بلکه ابزاری کارکردی در دیپلماسی اجبارآمیز برای شکلدادن به محاسبات طرف مقابل تلقی میشود.
۱۷. یک توافق هستهای تازه همچنان میتواند بهعنوان گزینهای راهبردی برای تثبیت و حفظ بقا در نظر گرفته شود.
در صورت تشدید فشارها، رهبری ممکن است برای دستیابی به کاهش تحریمها و تقویت ثبات داخلی، به اعطای امتیازهای قابلتوجه در حوزهٔ غنیسازی یا سیاست منطقهای تن دهد، بیآنکه کنترل سیاسی و اهرمهای اصلی قدرت را واگذار کند.
۱۸. حتی شوکهای شدید خارجی نیز، در غیاب شکافهای جدی در میان نخبگان حاکم، لزوماً به فروپاشی رژیم منجر نمیشوند.
حذف چهرههای کلیدی یا وارد آمدن ضربات نظامی میتواند بهطور معناداری فضای ترس و عدماطمینان ایجاد کرده و روند امتیازدهی را تسریع کند. بااینحال، اثر سیاسی این شوکها به میزان انسجام دروننخبگانی وابسته است: اگر حلقههای باقیماندهٔ قدرت بهسرعت به همگرایی مجدد برسند و سازوکارهای جانشینی و کنترل را فعال کنند، اینگونه فشارها بهتنهایی به فروپاشی نظام نمیانجامد و بیشتر به بازآرایی درونی میانجامد تا سقوط.
۱۹. فشارهای ساختاریِ ریشهدار در حوزههای اقتصادی و زیستمحیطی، دامنهٔ آسیبپذیری رژیم را بهطور تجمعی افزایش میدهند. این عوامل، با فرسایش ظرفیت حکمرانی، تشدید نارضایتی اجتماعی و محدود کردن منابع مالی و نهادی، بهتدریج حاشیهٔ مانور نظام را تنگتر کرده و آن را در برابر شوکهای سیاسی و امنیتی حساستر میکنند.
کمبود آب و برق، تورم مزمن و شکنندگی مالی، اثر تحریمها را بهطور مضاعف تشدید میکنند و با فرسایش ظرفیت تابآوری اقتصادی، چشمانداز بهبود را در غیاب یک گشایش خارجیِ معنادار بهطور قابلتوجهی محدود میسازند.
۲۰. موجهای اعتراضی عمدتاً ماهیتی مقطعی و چرخهای داشتهاند تا پایدار و انباشتی. این خیزشها معمولاً در واکنش به محرکهای مشخص و کوتاهمدت شکل میگیرند، اما بهدلیل محدودیت در سازمانیابی، تداوم رهبری و پیوند میان مطالبات، کمتر به یک بسیج مستمر و ساختاری بدل شدهاند
فقدان ساختارهای بسیجکنندهٔ پایدار در کنار سرکوب مستمر و حذف پیشینِ سازمانهای مستقل امکان شکلگیری سازمانیابی تودهایِ مداوم و انباشتی را بهطور جدی محدود کرده است.
۲۱. الگوی اعمال قدرت بهتدریج از اشکال کمهزینهتر و کم شدتِ کنترل به سمت گونههای پرشدتتر و پرریسکترِ سرکوب حرکت کرده است.
نظارت و بازداشت بهتدریج با توسل فزاینده به نیروی مرگبار همراه شده و در نتیجه، سطح تلفات معترضان در چرخههای متوالی اعتراض (۱۳۸۸، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱، ۱۴۰۴) روندی افزایشی یافته است. این تحول نشاندهندهٔ جابهجایی در دکترین کنترل از مهار حداقلی به بازدارندگی مبتنی بر هزینههای انسانی بالاتر است. چنین الگویی، هرچند در کوتاهمدت به تثبیت کنترلی و ایجاد اثر بازدارندهٔ فوری کمک میکند، در میانمدت با فرسایش سرمایهٔ مشروعیت، تعمیق شکاف دولت–جامعه و افزایش احتمال تنشها و چالشهای انضباطی در درون نیروهای امنیتی همراه میشود.
۲۲. نیروهای امنیتی همزمان مهمترین پشتوانهٔ بقای رژیم و در عین حال یکی از کانونهای اصلی ریسک آن بهشمار میآیند.
سپاه پاسداران و بسیج در صورت بروز تغییرات بنیادین سیاسی، با بالاترین سطح از ریسکِ از دست دادن موقعیت نهادی، منافع اقتصادی و مصونیتهای خود مواجهاند؛ ازاینرو انگیزههای قوی برای دفاع از تداوم نظام در میان آنها شکل گرفته است. علاوه بر این، انباشت تجربهٔ عملیاتی در جنگ و درگیریهای منطقهای، به ارتقای انسجام سازمانی، مهارتهای میدانی و ظرفیت اعمال کنترل قهری انجامیده و توان سرکوب و مدیریت بحران داخلی را تقویت کرده است.
۲۳. ارتش همچنان میتواند یک پاشنهٔ آشیل بالقوه بهشمار آید.
جایگاه نهادی متمایز، فاصلهٔ نسبی از شبکههای ایدئولوژیک–اقتصادی قدرت، و تمرکز سنتی آن بر مأموریتهای حرفهایِ دفاع سرزمینی باعث میشود رفتار و میزان همسویی آن در شرایط بحرانی کمتر قابلپیشبینی باشد. از این منظر، موضعگیری ارتش در بزنگاههای حاد میتواند به متغیری تعیینکننده تبدیل شود که توازن قدرت را بهطور معناداری تحتتأثیر قرار دهد.
۲۴. نظامهای برخاسته از انقلاب، بهدلیل اتکای هویتی به گفتمان بسیج و بقا، غالباً گرایش دارند مسیرهای توسعهٔ لیبرالدموکراتیک را مهار یا محدود کنند.
اقتدار متمرکز، حاکمیت ایدئولوژیک و امنیتیشدن سیاست، بهطور ساختاری فضا را برای تکثر نهادی محدود کرده و بازتولید الگوهای اقتدارگرایانه را تقویت میکنند. در چنین چارچوبی، حفظ انسجام ایدئولوژیک، کنترل مستمر بر نهادهای سیاسی و جلوگیری از شکلگیری مراکز مستقل قدرت به اولویتهای نهادی بدل میشود؛ اولویتهایی که ذاتاً با گسترش پلورالیسم سیاسی، رقابت آزاد و نهادینهشدن قواعد لیبرالدموکراتیک در تنش قرار دارند
۲۵. شواهد تاریخی نشان میدهد که رژیمهای برآمده از انقلاب، بهویژه در مراحل اولیهٔ استقرار، بهندرت در غیاب فشار یا مداخلهٔ خارجی فرو میپاشند.
در مواردی که چنین رژیمهایی با مداخله یا حملهٔ نظامی سرنگون شدهاند (مانند کامبوج و افغانستان)، این فروپاشی معمولاً در سالهای نخستِ شکلگیری و پیش از تثبیت کامل نهادهای حاکم رخ داده است. ایران مدتهاست از آن مرحلهٔ اولیهٔ آسیبپذیری عبور کرده و به سطحی از نهادینهشدن رسیده است. این پایداری نسبی را میتوان به انسجام ایدئولوژیک، ظرفیت بسیج، تمرکز ابزارهای قهری و سرمایهٔ نمادینِ برآمده از تجربهٔ انقلاب نسبت داد؛ مجموعهای از عوامل که به تقویت همبستگی دروننخبگانی و افزایش تابآوری در برابر بحرانهای داخلی، دستکم در میانمدت، یاری رساندهاند.
۲۶. اپوزیسیون از نظر اجتماعی پرانرژی و از حیث گفتمانی پویا است، اما در سطح سازمانی همچنان دچار پراکندگی و ضعف نهادی است.
افزایش نارضایتی عمومی، رادیکالتر شدن لحن سیاسی و گسترش ارتباط میان ایرانیان داخل و خارج از کشور، دامنه و شدت مخالفت را تقویت کرده است. بااینحال، ظرفیت سازمانی پایدار در داخل همچنان محدود مانده است. فقدان سازوکارهای هماهنگکنندهٔ ماندگار، رهبری فراگیر و شبکههای بسیج منسجم، مانع از آن شده که نارضایتی گسترده به کنش جمعیِ مستمر و هدفمند تبدیل شود و در نتیجه، شکافی پایدار میان پتانسیل اعتراضی و توان عملیاتی اپوزیسیون شکل گرفته است.
۲۷. رهبری نمادین در برخی مقاطع پدیدار شده و توانسته نقش مهمی در الهامبخشی، شکلدهی به گفتمان و ایجاد همگرایی عاطفی ایفا کند، اما بهتنهایی جایگزین قدرت سازمانی نمیشود.
رضا پهلوی، بهعنوان شناختهشدهترین چهرههای اپوزیسیون و وارث نمادین سلطنت پیشین، از سطحی از «سرمایهٔ نمادین» برخوردار است که به او امکان میدهد در شکلدهی به گفتمان و جلب توجه عمومی نقش ایفا کند. بااینحال، اقتدار نمادین بهتنهایی در غیاب شبکههای سازمانی، سازوکارهای هماهنگکننده و ظرفیت بسیج منسجم بهسختی میتواند به چالشی معنادار برای یک دولت امنیتیِ نهادینهشده تبدیل شود. در چنین شرایطی، این نوع رهبری بیشتر کارکردی الهامبخش و بسیجکنندهٔ مقطعی دارد، اما کمتر قادر است به کنش جمعیِ پایدار، برنامهریزی راهبردی یا انباشت قدرت عملیاتی در داخل بینجامد.
۲۸. اپوزیسیون همچنان با سطح بالایی از پراکندگی ساختاری و گفتمانی مواجه است.
تنوع گرایشها، رقابتهای درونگروهی و فقدان یک چارچوب مشترک برای هماهنگی و تصمیمگیری، مانع از شکلگیری جبههای منسجم شده و توان اپوزیسیون را برای تبدیل ظرفیت اجتماعی به نیروی سیاسیِ مؤثر محدود کرده است. بسیج آنلاین اگرچه به تقویت ارتباطات و سرعت انتشار پیام کمک کرده، اما همزمان با تشدید شکافهای درونی، شخصیشدن منازعات و ناهماهنگی راهبردی، به پراکندگی بیشتر در سطح گفتمانی و عملیاتی نیز انجامیده است.
۲۹. گروههای مخالف نهتنها در سطح رهبری، بلکه در تعریف چشمانداز نهادی و الگوی مطلوب حکمرانی نیز با فقدان وحدت مواجهاند.
اختلاف بر سر شکل نظام سیاسی آینده، ترتیبات انتقال قدرت و اولویتهای سیاستی، مانع از شکلگیری یک چارچوب مشترک حداقلی شده و توان اپوزیسیون را برای ارائهٔ بدیلی منسجم و باورپذیر محدود کرده است. برخلاف برخی گذارهای موفق که در آنها نخبگان مخالف توانستند بر سر اصول کلی نظم پس از اقتدارگرایی به تفاهم برسند مانند آفریقای جنوبی در اواخر دوران آپارتاید مخالفان ایرانی هنوز به همگرایی معناداری پیرامون یک طرح مشترک برای حکمرانی نرسیدهاند. این شکاف مفهومی، نهتنها هماهنگی راهبردی را دشوار میکند، بلکه قدرت اقناع اجتماعی و اعتمادسازی در مورد امکان یک گذار باثبات را نیز تضعیف میسازد.
۳۰. احتیاط اصلاحطلبانه و اتکای مکرر به ائتلافهای مقطعی در مقاطع پیشین، بهتدریج به فرسایش ظرفیت نیروهای بالقوهٔ چالشگر انجامیده است.
بیمیلی بخشهایی از جریان اصلاحطلب به رویارویی بنیادین با ساختار قدرت، بهتدریج به سرخوردگی در میان بدنهٔ اجتماعی آنان انجامیده است. همزمان، اپوزیسیون نیز بهدلیل شکافهای عمیق اجتماعی و سیاسی در کشور، در جلب و تثبیت حمایت اقشار کلیدی با محدودیت مواجه مانده است. این رویکرد محتاطانه، هرچند در کوتاهمدت میتوانست فضاهای محدودی برای بقا و کنش سیاسی فراهم کند، در بلندمدت با پراکندهسازی مطالبات، مهار بسیج رادیکالتر و ادغام نسبی برخی نیروها در چارچوبهای موجود، از شکلگیری یک بدنهٔ مستقل، منسجم و پایدارِ فشار جلوگیری کرده است.
۳۱. ناآرامیهای فاقد سازماندهی منسجم و رهبری پایدار، نتوانستهاند هزینههای تداوم وفاداری را برای بازیگران سرکوبگر بهحدی افزایش دهند که آنان را به فاصلهگیری یا جدایی ترغیب کند.
در غیاب افق سیاسی روشن، تضمینهای معتبر برای آینده و شبکههای نفوذ دروننهادی، این کنشهای پراکنده عمدتاً بهعنوان تهدیدی قابلمهار ادراک شدهاند، نه نقطهٔ عطفی که محاسبات وفاداری در درون دستگاههای قهری را دگرگون کند. حتی جنبشهای اعتراضی گسترده نیز نتوانستهاند این برداشت را در میان بازیگران مسلح ایجاد کنند که رژیم در آستانهٔ فروپاشی است؛ ازاینرو، انگیزهٔ فاصلهگیری یا تغییر موضع در میان آنان تضعیف شده و الگوی تداوم وفاداری نهادی حفظ شده است.
۳۲. شبکههای اجتماعی بهطور همزمان بهعنوان موتور بسیج و شتابدهندهٔ قطبیشدن عمل کردهاند.
در عین آنکه شبکههای اجتماعی امکان ارتباطگیری و هماهنگی سریع را فراهم میکنند، همزمان به تشدید تکهتکهشدن درونی، خشونت کلامی آنلاین و بیاعتمادی جناحی در میان اپوزیسیون نیز دامن زدهاند. از یکسو، این فضاها با کاهش هزینههای هماهنگی، تسهیل گردش سریع اطلاعات و افزایش ظرفیت بسیج، شکلگیری موجهای اعتراضی را ممکن ساختهاند؛ از سوی دیگر، با تقویت اتاقهای پژواک، تشدید رقابتهای هویتی و شخصیسازی منازعات، به تعمیق شکافهای گفتمانی و فرسایش ظرفیت اجماعسازی انجامیدهاند.
۳۳. رهبریِ فاقد نهادینهشدن، دامنهٔ اثرگذاری اپوزیسیون را بهطور ساختاری محدود میکند.
در تجربهٔ تاریخی، تغییرات سیاسی پایدار بیش از آنکه بر نقش افراد متکی باشند، به ظرفیت و تداوم سازمانها وابسته بودهاند. در غیاب احزاب نهادینه، شبکههای پایدار یا جنبشهای منضبط، انرژی اعتراضی و ظرفیت بسیج اپوزیسیون عمدتاً بهصورت پراکنده و مقطعی باقی میماند و بهسختی به نیرویی انباشته و اثرگذار تبدیل میشود. وقتی سازمانهای پایدار، سازوکارهای تصمیمگیری روشن و شبکههای اجرایی منسجم وجود نداشته باشد، حتی چهرههای برخوردار از مقبولیت و دیدهشدن نیز بهدشواری میتوانند نفوذ خود را به کنش جمعیِ مداوم، هماهنگی راهبردی و انباشت قدرت عملیاتی ترجمه کنند. در چنین وضعیتی، رهبری بیشتر در سطح نمادین و گفتمانی باقی میماند و توان آن برای جهتدهی پایدار به بسیج اجتماعی و تبدیل آن به فشار سیاسی مؤثر بهطور ساختاری محدود میشود.
۳۴. شکلگیری یک جبههٔ متحد و پایدار در میان طیفهای متنوع اپوزیسیون، با توجه به شکافهای هویتی، ایدئولوژیک و راهبردی، در کوتاهمدت بعید بهنظر میرسد. بااینحال، نوعی «آتشبس راهبردی» میان جناحها مبتنی بر تعلیق رقابتهای درونگروهی و تمرکز بر حداقلهای مشترک میتواند بهعنوان پیششرطی کارکردی برای افزایش هماهنگی، کاهش فرسایش متقابل و تقویت ظرفیت عمل جمعی عمل کند.
چنین ترتیبی الزاماً مستلزم همگرایی کامل یا وحدت سازمانی نیست، بلکه بیش از هر چیز به مدیریت اختلافات، تعلیق رقابتهای فرساینده و شکلدهی به یک چارچوب همکاری حداقلی برای انباشت تدریجی ظرفیت سیاسی وابسته است. در عین حال، باید در نظر داشت که بازیگران خارجی بهندرت اپوزیسیونی پراکنده و فاقد هماهنگی را بهعنوان طرفی جدی تلقی میکنند؛ ازاینرو، تکهتکهشدن درونی نهتنها توان عملیاتی را کاهش میدهد، بلکه بهطور مستقیم بر اعتبار، قابلیت اتکا و وزن چانهزنی آن در عرصهٔ بینالمللی نیز اثر منفی میگذارد.
۳۵. فرایند تغییر، در صورت وقوع، بهاحتمال زیاد ماهیتی تدریجی و بلندمدت خواهد داشت، نه ناگهانی و گسسته.
تکرار پویاییهای ساختاری، توازن قوا و ظرفیتهای نهادی معمولاً تحول سیاسی را به مسیرهای انباشتی و فرسایشی سوق میدهند؛ مسیری که در آن تغییر نه از طریق یک گسست دفعی، بلکه از رهگذر تداوم فشار، بازآرایی تدریجی نیروها و فرسایش پیوستهٔ پایههای قدرت شکل میگیرد. در چنین زمینهای، تکرار موجهای اعتراضیِ ناکام در غیاب مدیریت انتظارات و ترسیم افقهای واقعبینانه از امکان پیروزی میتواند بهتدریج به انباشت سرخوردگی، کنارهگیری جمعی از کنش سیاسی و نوعی فرسودگی اجتماعی–سیاسی بینجامد که خود ظرفیت بسیج آینده را تضعیف میکند.
۳۶. ناآرامیهای مردمی بهتنهایی بهندرت برای تغییر رژیم در یک نظام انقلابیِ نهادینهشده کافی است.
در چنین ساختارهایی، ظرفیت بالای بسیج ایدئولوژیک، تمرکز ابزارهای قهری و انسجام نسبی دروننخبگانی معمولاً مانع از آن میشود که اعتراضات حتی اگر گسترده و پرهزینه باشند به نقطهٔ گسست تعیینکننده تبدیل شوند. تغییر در این زمینهها اغلب زمانی محتملتر میشود که ناآرامی اجتماعی با شکافهای درونساختاری، فرسایش وفاداری در میان نیروهای کلیدی یا بازآرایی محسوس در توازن قدرت همراه گردد. پژوهشهای تطبیقی نیز نشان میدهد که فروپاشی رژیمها معمولاً نه حاصل یک عامل منفرد، بلکه نتیجهٔ همگرایی چندین شرط ساختاری و سیاسی است؛ از جمله بروز شکافهای معنادار در میان نخبگان حاکم، تکهتکهشدن یا جدایی در درون نیروهای امنیتی، و شکلگیری یک بحران اقتصادی شدید و فراگیر. در غیاب چنین همزمانیای، رژیمهای انقلابی غالباً ظرفیت بالایی برای بقا از خود نشان میدهند و با اتکا به سازوکارهای تطبیق، بازتوزیع منابع و تشدید کنترل قهری، فشارهای ناشی از بحران را مهار کرده و تداوم خود را حفظ میکنند
۳۷. لحظهٔ سیاسی کنونی را میتوان بهمثابه همنشینیِ فشارهای ساختاری عمیق با مزیتهای نهادیِ پایدار رژیم فهمید.
از یکسو، انباشت بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی دامنهٔ آسیبپذیری را افزایش داده و هزینههای حکمرانی را بالا برده است؛ از سوی دیگر، تمرکز ابزارهای قهری، انسجام نسبی دروننخبگانی و تجربهٔ نهادی در مدیریت بحران همچنان بهعنوان منابع ثبات عمل میکنند. حاصل این همزمانی، نوعی توازن ناپایدار است که در آن فشارها بهطور پیوسته در حال افزایشاند، اما ظرفیتهای بقا هنوز بهطور معناداری فرسوده نشدهاند. جمهوری اسلامی بیتردید یکی از جدیترین مقاطع بحرانی خود را تجربه میکند مقطعی که با فشارهای اقتصادی فزاینده، تشدید دورهای موجهای اعتراضی و چالشهای مرتبط با مسئلهٔ رهبری همراه شده است. بآینحال، در غیاب شکافهای معنادار در میان نخبگان حاکم، فقدان بسیج اجتماعی پایدار و سراسری، و نیز عدم بروز جدایی در درون نیروهای امنیتی، حتی اعتراضات گسترده نیز ممکن است در چارچوب ظرفیتهای کنترلی نظام قابل مهار باقی بمانند و بهسختی به تغییر سیاسی تعیینکنندهای منجر شوند
۳۸. مداخلهٔ نظامی خارجی بهندرت به استقرار نتایج دموکراتیکِ پایدار منجر میشود.
تجربههای تطبیقی نشان میدهد که مداخلهٔ نظامی خارجی، حتی در صورت فروپاشی سریع ساختار قدرت موجود، غالباً با تضعیف نهادهای حکمرانی، شکلگیری خلأهای امنیتی و افت ظرفیت دولت همراه میشود؛ شرایطی که استقرار نظمی باثبات و پاسخگو را دشوار میسازد. در چنین زمینههایی، گذار دموکراتیک پایدار صرفاً به تغییر رژیم وابسته نیست، بلکه به وجود نهادهای کارآمد، حداقلی از اجماع نخبگان و توان بازسازی دولت نیاز دارد عواملی که بهسختی از بیرون قابل ایجاد یا تحمیلاند. ازاینرو، شواهد تاریخی نشان میدهد که تغییر رژیم ناشی از مداخلهٔ خارجی، در بسیاری از موارد، بیش از آنکه به دموکراتیزاسیون پایدار بینجامد، با تشدید بیثباتی سیاسی، افزایش اشکال مختلف کنترل قهری و تکهتکهشدن ساختار دولت همراه بوده است
۳۹. حملات نظامی خارجی میتوانند بهطور پارادوکسیکال به تقویت انسجام داخلی رژیم بینجامند.
در چنین شرایطی، تهدید بیرونی اغلب بهعنوان عاملی برای همبستگی عمل میکند، فضای سیاسی را بیش از پیش امنیتی میسازد و امکان بسیج گفتمانی حول مفاهیمی چون دفاع ملی و مقاومت را تقویت میکند. این پویایی میتواند به حاشیهرفتن شکافهای درونی، افزایش همگرایی دروننخبگانی و فراهمشدن زمینهٔ مشروعیت برای تشدید کنترل قهری بینجامد، بهویژه زمانی که بخشهایی از جامعه تهدید خارجی را بر منازعات داخلی مقدم بدانند. در این چارچوب، حتی حملات محدود خارجی نیز این خطر را بههمراه دارند که به دولت فرصت دهد فضای داخلی را امنیتیتر کند، کنشگران مدنی را به حاشیه براند و تشدید سرکوب را در قالب گفتمان دفاع ملی توجیهپذیر سازد
۴۰. حملات محدود، بهویژه زمانی که دامنه و تداوم آنها کنترلشده باشد، بعید است بهطور قاطع موازنهٔ قدرت داخلی را دگرگون کند.
چنین اقداماتی معمولاً بیش از آنکه به فرسایش فوری ظرفیتهای نهادی بینجامند، در سطحی نمادین یا بازدارنده عمل میکنند و بهندرت توان آن را دارند که آرایش نیروهای داخلی، الگوهای وفاداری یا انسجام ساختار قدرت را بهصورت تعیینکننده دگرگون سازند. در بسیاری از موارد، اثر کوتاهمدت آنها حتی میتواند به تقویت همگرایی درونحاکمیتی و تثبیت وضعیت موجود بینجامد، مگر آنکه با بحرانهای همزمان و شکافهای عمیق درونی همپوشانی پیدا کنند. در غیاب یک اپوزیسیون مسلح و سازمانیافته در داخل کشور، یا بدون بروز شکافهای پایدار در درون ساختار قدرت، عملیات محدود اعم از هوایی یا سایبری بهتنهایی بهندرت توانستهاند نظامهای اقتدارگرای ریشهدار را بهطور تعیینکننده تضعیف یا از میان بردارند؛ زیرا فاقد اهرمهای داخلی لازم برای تبدیل فشار خارجی به تغییر سیاسی ساختاری بودهاند
۴۱. وزن جمعیتی و جایگاه ژئوپولیتیکی ایران، سناریوهای تغییر رژیم را بهطور معناداری پیچیدهتر میکند و هزینهها، عدمقطعیتها و پیامدهای منطقهای چنین تحولاتی را افزایش میدهد.
با جمعیتی نزدیک به ۹۰ میلیون نفر و جایگاهی محوری در معادلات منطقهای، ایران از نظر ساختاری با دولتهای کوچکتر و کمظرفیتتری که مداخلهٔ خارجی در آنها آسانتر به دگرگونی نظم سیاسی انجامیده، تفاوتی بنیادین دارد؛ تفاوتی که پیچیدگی، هزینه و عدمقطعیت هر سناریوی مداخلهمحور را بهمراتب افزایش میدهد.
۴۲. سیاست ایالات متحده در قبال ایران نهتنها از اهداف و نیتهای راهبردی، بلکه به همان اندازه از محدودیتهای ساختاری، هزینههای سیاسی و قیود عملیاتی شکل میگیرد.
رئیسجمهور ترامپ گرایش دارد به اقدامات سریع، پرهزینه اما کوتاهمدت، بدون تعهد به درگیریهای طولانیمدت. این الگوی رفتاری، بهطور طبیعی احتمال پیگیری راهبردهای پایدار و پرهزینه برای مهندسی تغییر رژیم در جامعهای بزرگ، پیچیده و متراکم مانند ایران را محدود میسازد.
۴۳. بازیگران خارجی در عمل اغلب ملاحظات راهبردی و منافع امنیتی خود را بر پروژههای دموکراتیزاسیون ترجیح میدهند و سیاستگذاری آنان بیش از آنکه هنجارمحور باشد، تابع محاسبات واقعگرایانهٔ هزینه–فایده است.
سیاست بینالملل ماهیتی عمدتاً معاملاتی و مبتنی بر موازنهٔ منافع دارد؛ ازاینرو، مداخلات خارجی معمولاً بیش از آنکه با هدف تحول دموکراتیک صورت گیرند، از ملاحظات امنیتی، راهبردی و محاسبات قدرت نشأت میگیرند.
۴۴. بازیگران منطقهای در مواجهه با چشماندازهای احتمالی بیثباتی، در حال اتخاذ رویکردهای احتیاطی و سنجشگرانهاند تا پیامدهای امنیتی، اقتصادی و جمعیتی تحولات احتمالی را مدیریت کنند.
کشورهای همسایهٔ ایران نگران پیامدهایی چون موجهای پناهجویی، شوکهای اقتصادی و شکلگیری خلأهای امنیتیاند؛ ازاینرو، مواضع علنی آنان لزوماً بازتاب کامل محاسبات و ملاحظات راهبردیشان در سطح خصوصی نیست و ممکن است با آن فاصله داشته باشد.
۴۵. حتی اگر رژیم از بحران کنونی عبور کند، بسیاری از آسیبپذیریهای ساختاری آن همچنان پابرجا خواهند ماند و زمینهٔ تداوم تنشها و ناپایداریهای دورهای را حفظ خواهند کرد.
رکود مزمن اقتصادی، فشارهای فزایندهٔ زیستمحیطی، فساد ساختاری و محدود شدن افقهای فرصت برای جمعیت جوان، تحصیلکرده و شهرنشین ایران، بهطور مستمر زمینههای بازتولید نارضایتی و شکلگیری چرخههای دورهای ناآرامی را فراهم خواهد کرد.
■ درود به هموطنان و نویسنده محترم
در مورد شماره ده فهرست تزهای ۴۵ تایی شما در باره احتمال کودتای سپاه و یا ارتش، تنها کنترل های درونی رژیم نیست. سران سپاه و ارتش بایستی ابتدا ذوب در ولایت و آماده کشته شدن در راه امام و رهبر و دینشان باشند.
اولا، علیرغم میل باطنیشان، اکثرا همچون مرشدشان، قاسم سلیمانی، میل به «شهید» شدن را حداقل در حرف اعلام کردهاند. همانطور که مشاهده شده، متجاوز از سی نفر از آنان در جنگ دوازده روزه کشته شدند و ساختار سپاه و بسیج لطمه چندانی نخورد. این نشان داده که سرداران سپاه و بسیج مأموریتی و یا هنری جز سرکوب و کشتار مردم برای رهبر و ولی خود نداشته و ندارند. در جنگ هم که جز موشکپرانی و رجز خوانی و پرتاب موشک به هواپیمای اوکراینی هنر دیگری ارائه ندادهاند. آنقدر بیلیاقتی و حماقت نشان دادهاند که بعید میدانم این مزدوران بیکفایت حتی بلد باشند چگونه کودتا کنند. ثانیا، اکثر سران سپاه همچون شمخانی و خانوادهاش تا خرخره غرق در فساد و رقابتهای مالی با یکدیگرند که باز احتمال هر نوع اتحاد کودتایی را کم میکند. ثالثا، برای کودتا کردن باید یا یک فقیه و مرجع و رهبر و جانشین دیگری جور کنند، و یا اینکه بکل از اسلام و انقلاب و ایدئولوژی خود دست بکشند و به ضد خود تبدیل شوند.
احتمال برای هر دو صورت بسیار بسیار ضعیف است. مهمتر از نقش کودتای سپاه در تغییر نظام و آینده ایران، نقش مردم در شورش و اعتراض و انقلاب است. تنها مردم هستند که قادر به تغییر تمامی این فاکتورهای نظری هستند.
با احترام، آرمان امیدوار
■ نقاط ضعف و نقدهای اصلی:
۱. کمبرآورد شدت بحران کنونی و ماهیت «انباشتی» اعتراضات متن اعتراضات را «مقطعی و چرخهای» (تز ۲۰) و فاقد سازماندهی پایدار میداند که هزینهٔ وفاداری نیروهای سرکوبگر را بالا نبرده است (تز ۳۱). اما موج ۱۴۰۴-۱۴۰۵ (از دسامبر ۲۰۲۵ تاکنون) فراتر از الگوی قبلی رفته: گسترده در همهٔ ۳۱ استان، صریحاً ضدسیستمی («مرگ بر خامنهای»، «مرگ بر جمهوری اسلامی»)، با اعتصاب بازار و اصرار بر تغییر اساسی. گزارشها از کشتههای چند هزار نفری، تیراندازی مستقیم، و خاموشی طولانی اینترنت (یکی از طولانیترینها در تاریخ) حکایت دارند. این موج «تجمعی» است چون بر پایهٔ فرسودگی پیشین (۱۴۰۱ + شکست پروکسیها + جنگ ۱۲روزه با اسرائیل در ۲۰۲۵) شکل گرفته و اقتصاد را به مرز فروپاشی رسانده (ریال به رکورد تاریخی، تورم نقطهبهنقطهٔ ۶۰٪، ظرفیت بنگاهها ۳۹٪). تز ۱۳ میگوید بحران اقتصادی بهخودیخود فروپاشی نمیآورد، اما وقتی با ضعف پس از جنگ خارجی و تحریمهای «اسنپبک» همپوشانی پیدا کند، حاشیهٔ مانور را بهشدت تنگ میکند (تز ۱۹ را تأیید میکند اما شدت را کم میبیند).
۲. انسجام نخبگان و نیروهای امنیتی: شکنندهتر از آنچه متن میگوید. تزهای ۳، ۱۰، ۲۲ و ۳۷ انسجام را «نسبی اما کافی» میدانند و ارتش را پاشنهٔ آشیل بالقوه (تز ۲۳). واقعیت ۱۴۰۴-۱۴۰۵ نشان میدهد نشانههایی از تنش: دعوتهای مکرر خامنهای به «وحدت نخبگان»، گزارشهای درگیری پارلمانی، بازداشت برخی چهرههای داخل رژیم، و برنامهریزی جانشینی فوری پس از جنگ ۲۰۲۵ (برای جلوگیری از خلأ قدرت). سپاه همچنان وفادار است، اما هزینهٔ سرکوب (جبران خسارت، اینترنت، اعدامها) و فرسودگی اقتصادی وفاداری را در درازمدت میفرساید. حتی بدون «شکاف جدی» فعلی، فرسایش تدریجی در حال رخ دادن است (برخلاف تز ۳۶ که میگوید بدون شکاف نخبگان، اعتراضات کافی نیستند).
۳. مشروعیت ایدئولوژیک و نظرسنجیها: بیشبرآورد سرمایهٔ نمادین تز ۵ و ۱۲ مشروعیت انقلابی را هنوز کارآمد میدانند. اما نظرسنجیهای مستقل (گامان، ۲۰۲۵-۲۰۲۶) و حتی برخی نظرسنجیهای داخلی نشاندهندهٔ حمایت قاطع از جدایی دین از دولت (۷۲٫۹٪ در نظرسنجی قدیمی وزارت ارشاد) و خواست تغییر رژیم است. نسل جوان و شهری عملاً اسطورهٔ انقلابی را رد کردهاند؛ سرکوب پیشدستانه (تز ۶) مشروعیت را بیشتر فرسایش میدهد تا تقویت.
۴. چشمانداز تغییر: بیش از حد بدبینانه به «تدریجی بودن». تزهای ۳۵ و ۳۷ تغییر را بلندمدت و نیازمند همزمانی عوامل میدانند و رژیم را در «توازن ناپایدار» اما مقاوم توصیف میکنند. تحلیلهای ۲۰۲۶ اما طیفی از سناریوها را باز میکنند: از «دوام با سرکوب بیشتر» تا «فروپاشی تدریجی یا مدیریتشده» یا حتی «انقراض در شکل فعلی». اگر اعتراضات ادامه یابد و اقتصاد کاملاً فلج شود، حتی بدون مداخلهٔ خارجی یا کودتا، ممکن است «تغییر از پایین + بازآرایی دروننخبگانی» رخ دهد (که متن آن را کماحتمال میداند). همچنین، جانشینی خامنهای (۸۶-۸۷ ساله) هنوز متغیر بزرگی است که متن کم به آن پرداخته.
۵. نکتهٔ روششناختی: متن تقریباً همهٔ عوامل خارجی (جنگ ۲۰۲۵، از دست دادن پروکسیها، فشار ترامپ) را «شوک» میبیند که بدون شکاف داخلی بیاثرند (تز ۱۸). اما این شوکها ظرفیت نهادی را فرسودهاند (نفت کمتر، ارتش آسیبدیده، سپاه تضعیفشده). بنابراین، «دوام» ممکن است به شکل «بقا در حالت نیمهفروپاشی» (اقتصاد جنگزده، سرکوب دائمی) باشد، نه ثبات واقعی.
جمعبندی: این تزها چارچوب تحلیلی ارزشمندی برای فهم چرا جمهوری اسلامی تا امروز دوام آورده ارائه میدهند و از بسیاری تحلیلهای سطحی بهترند. اما در مواجهه با بحران واقعی ۱۴۰۴-۱۴۰۵، بیش از حد بر «تابآوری ساختاری» تأکید میکنند و پویاییهای جدید (فرسودگی تجمعی، هزینهٔ غیرقابلتحمل سرکوب، بیاعتباری کامل ایدئولوژی برای نسل جدید) را کماهمیت جلوه میدهند. رژیم هنوز نیفتاده و احتمالاً در کوتاهمدت با سرکوب و شاید برخی امتیازات اقتصادی دوام میآورد، اما «دوام» آن دیگر به معنای ثبات پیشین نیست؛ بیشتر به شکل یک نظام فرسوده و پرهزینه در حال تقلا برای بقا است. اگر شکاف نخبگان (حتی کوچک) یا نقطهٔ عطف اقتصادی رخ دهد، سناریوی «تغییر تدریجی» میتواند ناگهانی شود – چیزی که متن آن را بعید میشمارد.
در کل محافظهکارانه است، چون پتانسیل بحران مشروعیت و همچنین انفجار فقر را دست کم می گیرد؛ در شرایط فوریهٔ ۲۰۲۶، واقعیت کمی بیش از آنچه متن پیشبینی کرده، به سمت «ناپایداری مزمن و احتمال بازآرایی» حرکت کرده است.
علی مهدوی
■ با سلام به شما آقای بروجردی گرامی. نکتههای خیلی جالبی را مطرح کردهاید. تمرکز شما تنها روی ساختار قدرت است و به نیروی مردمی خیلی کم بها دادهاید. آنچه که من در این سالها دیدهام این است که بسیاری از کارشناسان ایرانی مقهور قدرتنمایی جمهوری اسلامی و صدور تروریسم و حالت تهاجمی آن در عرصهی داخلی و خارجی هستند. قدرت جاذبهی زیادی دارد، حتا قدرتی که در سطح کشور و منطقه نقشی مخرب بازی میکند، و میتواند در چشم بزرگترین منتقدانش هالهای از اعجاب و جذابیت ایجاد کند و برانگیزد. زمانی را به یاد میآورم که حتا کسانی که مخالف این حکومت بودند چنان مسحور قدرتنمایی ج الف بودند که در مورد «ایران [بخوانید جمهوری اسلامی] ابر قدرت قرن» مقاله مینوشتند. قدرت، حتا قدرت منفی، ذهن را تسخیر میکند. حتا امروز که شبکه نیروهای نیابتی در هم شکسته و این نظام شکست سختی در جنگ ۱۲ روزه خورده و آنچه از مشروعیت داشت از دست داده و در میان مشکلات اقتصادی و اجتماعی گیر افتاده و از ناچاری و ضعف در پیش چشم جهانیان خود را مجبور میبیند که دست به «راه حل نهایی» بزند و کشتاری گسترده راه بیاندازد هنوز در نظر تعدادی از کارشناسها قدر قدرت بنظر میآید. تزهای شما به نیروی عظیم و سرشار مردم خیلی کم بها میدهند و تنها روی ساختار قدرت تمرکز میکنند. مردم ایران پس از زخم عمیق و ملی اخیر بسیار خشمگین هستند و فروکش کردن موضعی اعتراضهای خیابانی به معنی پیروزی قطعی ج الف نیست. «ترس» شکسته و این بزرگترین سرمایه رژیمهای توتالیتر در ایران تا حد زیادی از بین رفته است.
با مهر و سپاس ~ یوسف جاویدان
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
دکترین «واپسگرایی نو»، چگونه میتوان یک کشور خارجی را اشغال و اداره کرد؟
از زمان روی کار آمدن دونالد ترامپ، نام یک جنبش فکری به عنوان الهامبخشِ پنهانِ اقداماتِ دولتِ جدید او آشکار شده است. این جنبش فکری «واپسگرایی نو» (New reactionary) [۱] نام دارد که با نام «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) نیز شناخته میشود. در رأس این جنبش، «کورتیس یاروین» (Curtis Yarvin)، یک مهندس آمریکایی قرار دارد. یاروین از انتقاد کنندگان سرسخت دموکراسی است. او دموکراسی را نظامی ناکارآمد و حتا تباه کننده آزادیهای راستین میداند. او سخت بر این باور است که حکومت باید به سبک شرکتهای خصوصی و با پادشاهی مقتدر و تمامیت خواه در رأس آن اداره شود. «کورتیس یاروین» در این راستا، کتابِ راهنمایی را نیز تدوین کرده است که در آن روش اشغال و اداره یک کشور خارجی(استعمار نوین) را توضیح داده است. او پیش تر، در چهارچوب یک مطالعه موردی و فرضی نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.
«کورتیس یاروین» روابط بسیار نزدیکی با پیترتیل(Peter Thiel)، میلیاردر و کارآفرین آمریکایی در عرصه دیجیتال، مارک اندریسن (Marc Andreessen)، میلیاردر و مشاور غیررسمی دونالد ترامپ و چهرههای سیاسی مانند جی. دی. ونس(J. D. Vance)، معاون رئیس جمهوری آمریکا و مایکل آنتون (Michael Anton)، مدیر برنامهریزی سیاست گذاری وزارت امور خارجه آمریکا، دارد. گفته میشود یاروین ظهور سیاسی ایلان ماسک(Elon Musk) را تسهیل کرده و به ویژه به خاطر ارائه طرح بازسازی غزه مورد تقدیر قرار گرفته است.
پس از ربودن «نیکلاس مادورو» در ونزوئلا و بی سرکردن رژِیم او، و پس از جنجال برای تصاحب گرینلند و ایجاد شورای صلح نوار غزه برای مدیریت این سرزمین به سبک شرکتهای خصوصی، دونالد ترامپ خود را برای حمله احتمالی به ایران و تغییر رژیم حاکم بر این کشور و یا تسلیم رژیم اسلامی در برابر خواستهای اعلام شده خود آماده میکند. نظریهپردازان نزدیک به امپراتوری آمریکا، فصل بعدی داستانی را که ازپیش نوشته اند، به زودی آشکار خواهند کرد. پس از ایران، احتمالاً کشورهای بسیاری در جهان از جمله کوبا، کلمبیا، مکزیک، کانادا و.. در جهت اجرای طرح استعمار نوین آمریکا در فهرست نوبت قرار گرفته اند.
جنبش «واپسگرایی نو» چگونه آغاز شد
جنبش «واپسگرایی نو» یا «روشنگری تاریک» در آغاز دهۀ ۲۰۰۰ میلادی از برخورد مجازی بین دو ذهن منفرد آمریکایی پدید آمد: «نیک لند»(Nick Land)، فیلسوف سابق دانشگاه «وارویک» (Warwick)، فردی که مجذوب «سایبرپانک» (cyberpunk)[٢] و «دیستوپیاهای تکنولوژیکی» (dystopies)[٣] شده است و «کرتیس یاروین»، مهندس آمریکایی، وبلاگ نویس تأثیرگذار که آزادی خواهی سرخورده بود، به وجود آمد. وقتی این دو با هم ملاقات کردند، نتیجه، انفجاری بود.
نظریه «شتابگرایی»
در دهه ۱۹۹۰،«نیک لند» با ارائه نظریه کاملاً دوپهلوی خود در مورد «شتابگرایی» (accelerationism)[٤] نامی برای خود دست و پا کرده بود. این نظریه را به نحو ساده میتوان با عبارات زیر توضیح داد: تصور کنید که درون خودرویی نشسته اید که با سرعت در یک جاده پر پیچ و خم در حال حرکت است. ناگهان، ترمزهای این خودرو از کار میافتند، فرمان میلرزد و سرنشینان فریاد میزنند و از راننده میخواهند تا سرعت را کم کند. اما راننده به جای تلاش برای ترمز گرفتن، پدال گاز را محکمتر فشار میدهد. چرا؟ زیرا او متقاعد شده است که تنها راه خروج از این وضعیت جهنمی، فشارآوردن به سیستم خودرو تا نقطه کامل شکستن آن است.
شتابگرایان پدیدههای جهان را اینگونه میبینند. به نظر آنان، سرمایهداری، فناوری و ساختارهای اجتماعی مدرن افسار گسیخته و غیرقابل کنترل شدهاند. اما شتابگرایان به جای تلاش برای کند کردن یا اصلاح آنها، معتقدند که باید آنها را تا مرزهای نهاییشان پیش برد. آنان بر این باورند که این سیستمها تنها با رسیدن به مرزهای نهاییشان فرو میریزند و راه را برای سیستمهای جدید هموار میکنند. «نیک لند» در این راستا مینویسد: «سرمایهداری یک ماشین جهنمی است، اما دقیقاً با رها کردن آن به حال خود، تناقضات خود را آشکار کرده و خود را نابود میکند.»
تناقض این نظریه در این است که هم توسط بخشی از نظریه پردازان و گروههای چپ افراطی جامعه که آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم سرمایهداری میدانند، مورد استناد قرار گرفته و هم توسط برخی از متفکران راست افراطی که آن را فرصتی برای ایجادِ هرج و مرج در جهت بازسازی یک جامعه اقتدارگرا و به زعم آنان «بینقص» بر روی خاکستر جامعه قبلی، مورد توجه قرار گرفته است.
کورتیس یاروین، آزادی خواهی که مخالفِ دموکراسی است
در سال ۲۰۰۷، «کرتیس یاروین»، که درشبکههای اجتماعی معروف به «منتسیوس مولدباگ»(Mencius Moldbug) است، «مانیفست» سیاسی خود را منتشر کرد که مبدل به سنگ محکی برای مکتب «واپسگرایی نو» شد. در این «مانیفست»، او خود را یک «لیبرتارین»(libertarian) [۵] به گفته او، لیبرالیسم ناب(لیبرالیسم رها شده از قواعد) «ایدهای روشن و بدیهی» است که «هرگز نتوانسته به مرحله اجرا درآید». زیرا، به گفته یاروین، «لیبرتارینها» بیش از حد به دموکراسی وابسته هستند، نظامی که او اساساً آن را ناکارآمد و فاسد میداند.
یاروین میگوید که دموکراسی به جای تأمین آزادیهای فردی، مبدل به ابزاری شده که دامنۀ اندیشه ورزان مستقل را محدود میکند...
او بر این باور است که در نظامهای دموکراتیک، قدرت واقعی در دست نهادهایی چون رسانهها، دانشگاهها و بوروکراسی دولتی است. او این مجموعه را زیرِ عنوان «کاتدرال» (The Cathedral) [۶] معرفی میکند.
از این دیدگاه، دموکراسی برای او یک سیستم منسوخ است که با چیزی که یاروین آن را «کاتدرال» مینامد، در هم آمیخته است.این مفهوم که شباهتِ زیادی به ایده دولتِ پنهان دارد، در اندیشه «واپسگرایان نو» نقشی محوری دارد. در نگرشِ یاروین، «کاتدرال» همچون دولتی پنهان عمل میکند که بر سیاست، رسانه و آموزش در جامعه تسلط دارد و راه را بر پیدایش بدیلهای راستین برای نظام موجود مسدود میکند. بر این بنیان، یاروین دموکراسی را نه حکومتی مردمی، بلکه دست افزاری برای پاسداری از فرمانروایی نخبگان لیبرال و بوروکراتهای حاکم بر جامعه میداند.او استدلال میکند که در نظامهای دموکراتیک، حاکمیتِ واقعی نه در دستِ سیاستمداران برگزیده، بلکه در چنگِ این ساختار غیررسمی و ایدئولوژیک قرار دارد که به دیدگاههای خاصی پر و بال میدهند و مخالفان خود را از میدان به در میکنند.
یاروین مینویسد: «کاتدرال» یک نهاد رسمی نیست، بلکه شبکهای پراکنده از نخبگان فکری و رسانهای است که هنجارهای فرهنگی و سیاسی را شکل میدهند. این یک قدرت واقعی است که پشت نهاد قدرت رسمی جامعه پنهان شده است.»
از این رو، یاروین مخالف سرسخت دموکراسی است و آن را نظامی ناکارآمد، فاسد و تباه کننده آزادی میداند. برای حل این مشکل یاروین پیشنهاد میکند که آرمان دموکراتیک به طور کلی کنار گذاشته شود. او یک جایگزین رادیکال برای دموکراسی پیشنهاد میدهد: قیصرگرایی، نوعی حکومت اقتدارگرا که در آن یک رهبر قوی، یک «مدیرعامل سیاسی»، زمام امور کشور را مانند اداره یک شرکت بزرگ مستقل (یک شرکت سهامی عام SovCorp) به دست میگیرد. این مدیرعامل مؤثرترین تصمیمات دولتی را برای تضمین رفاه ملت اتخاذ خواهد کرد. و اگر از خدماتی که این دولت ارائه میدهد راضی نیستید، میتوانید به سادگی دولت دیگری پیدا کنید. برای او، اولویت اصلی ایجاد نظم و کارایی سیستم سیاسی است. یک مدلِ سیاسی در صورتی خوب است که بتواند از خشونت اجتناب کند. هر چیز دیگری - عدالت اجتماعی، محیط زیست و برابری اجتماعی - جنبه فرعی و حتی زائد دارند.
او بر این باور است که مدیریت متمرکز و کارشناسی میتواند به آزادی راستین و کارآمدی بیشتر در جامعه بیانجامد.
برای یاروین، این پاسخ «فرمالیستی» صرفاً به معنای احیای سلطنت مطلقه است. به این معنا، او خود را «سلطنتطلب» یا «احیاگر سلطنت » اعلام میکند و «مدیرعامل سیاسی» دولت را چیزی بیش از یک پادشاه نمیداند.
به گفته او، سلطنت، برخلاف دموکراسی، یک شکل سیاسی بسیار پایدار است. یاروین مدل خود را «نئوکامرالیسم» (neocameralism) مینامد، که اشاره به «کامارالیسم»(cameralism) [۷] فردریکِ دوم پادشاهِ پروس دارد.
با این حال، «کامارالیسم» تنها مدلی نیست که «یاروین» به آن اشاره میکند. از نظر او، دولت-شهرهایی مانند دُبی یا سنگاپور، نمونههای اولیه دولتهای «نئوکمرال» آینده هستند.
«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس در تازه ترین کتابش تحت عنوان «در روشناییهای تاریک، درکِ اندیشه واپسگرایان نو»[٨] از انتشارات گالیمار در ژانویه ٢۰٢۶ مجموعه مکتب «واپسگرایی نو» را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده است.
بخشهایی از تحلیل «آرنو میراندا» در زیر میآید:
مکتب «واپسگرایی نو» در نگاه آرنو میراندا
از سال ۲۰۱۶، ناظران سیاسی برای تعریف سیاست خارجی دونالد ترامپ همواره دچار مشکل بودهاند.
پس از مبارزات انتخاباتی که او راه خود را از جریان نومحافظهکاری جدا کرد، در ابتدا سیاست خارجی او را به عنوان سیاستی انزواطلبانه معرفی کردند. و سپس سیاست او را «معامله گرایانه» توصیف کردند. اما سیاست او مدتها مبهم به نظر میرسید. با این حال، از زمان انتشار استراتژی امنیت ملی آمریکا (National Security Strategy)، در سال ۲۰۲۶ و به ویژه پس از عملیات نظامی در ونزوئلا که منجر به ربودن نیکلاس مادورو شد، اوضاع روشنتر شده است: دونالد ترامپ اکنون صریحاً ماهیت امپریالیستی سیاستهای خود را تصدیق میکند.
اما سیاست خارجی مداخلهگرایانه او در تضاد کامل با مداخلهگرایی نومحافظهکاران دهه ۲۰۰۰ است.
برای او، دیگر توجیه سیاستهای خارجی مداخلهگرایانه به نام آرمان گسترش ارزشهای دموکراتیک غربی مطرح نیست. قواعد سیاسی امپریالیسم آمریکا تغییر کرده است.
اگر بخواهیم ریشههای این قواعد جدید را ردیابی کنیم، ضرورت دارد که به اندیشه «واپسگرایی نو» روی آوریم، که میدانیم امروزه نقش قاطع و تعیینکنندهای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا میکند.
در سپتامبر سال ۲۰۰۸، زمانی که سیاست مداخلهگرایانه نومحافظهکاران آمریکایی در شکستِ جنگهای خاورمیانه گیر افتاده بود، «کرتیس یاروین» نقد منحصر به فردی از آن ارائه داد.
او در مقالهای با عنوان تحریک کننده «چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم.»[۹] به این موضوع پرداخت. او در این مقاله به قلمرو انزواگرایی، که از ویژگیهای محافظهکاران دیرینه آمریکا بود، یا بعدها راست افراطی ملی-پوپولیستی بر آن تأکید میکرد، روی نیاورد.
یاروین، برعکس استدلال کرد که شکست آمریکا در عراق نشانهای از این موضوع است که ارتش آمریکا به اندازه کافی در جهت اهداف خود پیش نرفته است. وی دفترچهِ«راهنمایی» را ارائه داد که هدف آن تضمین موفقیت مداخله نظامی آمریکا در خارج از کشور بود.
دستورالعملهای او در این دفترچه راهنما برای آنانی که با نظریههای او آشنا هستند، تعجبآور نخواهد بود و عمدتاً در سه اقدام خلاصه میشود: کودتا کنید؛ حاکمیت مطلق را در کشور اشغال شده، برقرار کنید و سپس رژیمِ آن کشور را به یک «دولت- شرکت» تبدیل کنید.
این دیدگاه بعداً در مجموعهای از متون با عنوان «پاچ ورک Patchwork» ( به معنی وصلهپیچی ایدهها، و شکل دادن به نظریه ای متشکل از ایدههای ناهمگون) بسط داده شد که در آن یاروین از چیزی که او آن را «نظریه واپسگرایی صلح»[۱۰] ، دفاع میکند. این نظریه به شرح زیر تعریف میشود:
«جهان آرام و واپسگرای «پاچ ورک» (Patchwork) منحصراً از حاکمان مطلق گرا، ولی کاملاً منطقی تشکیل شده است: دولتهایی که با شایستگی و به نحو منسجم در جهت رسیدن به اهداف صرفاً مالی مدیریت و هدایت میشوند. این نوع از کشورها، میتواند در بخشی از کره زمین وجود داشته باشند، اما باید برای دفاع از خود در برابر بقیه کشورهای جهان برنامهریزی کند. در سیستم «پاچ ورک» (Patchwork)، صلح، امنیت و نظم مفاهیمی کاملاً یکسان دارند. در واقع، سرزمینی است که برای سطح بسیار بالای امنیت و نظم طراحی شده است. جامعه در چنین سرزمینی دیگر از مشکلات دوران دموکراتیک رنج نمیبرد: نه محلههای فقیرنشین وجود دارد، نه خیابانهای کثیف، نه باندهای خطرناک، نه سیاست. […] یک پادشاه مطلق گرای منطقی، به نحو متمرکز و با شایستگی کامل و به هدف سودآوری این سرزمین را اداره و هدایت میکند. اگر همکاری سودآور باشد، همکاری میکند - اگر زورگویی و خشونت سودآورتر باشد، زورگو و خشن میشود (البته هدف این است که همکاری هرچه بیشتر سودآور شود).»
این گزیده، مانند متنی که در ادامه میآید، به طرز چشمگیری با توجیه غارتگرانه مداخله دونالد ترامپ در ونزوئلا هم خوانی دارد.
این مداخله حتا توسط «واروین» مورد ستایش قرار گرفته است. او در شبکه ایکس (توییتر سابق) نوشت: «ونزوئلا، به عنوان یک روسپی خانه با پتانسیل بسیار عظیم، آزمایشگاهی عالی برای حکومت داری قرن بیست و یکم است.»
چگونه یک کشور خارجی را اشغال و اداره کنیم(مورد ایران)
در تابستان ۲۰۰۸، «کرتیس یاروین» در یک «اِسی» (Essay) که همزمان با از سرگیری مذاکرات هستهای آمریکا و تروئیکای اروپای(بریتانیا، فرانسه، آلمان) با ایران بود، نحوه اشغال و استعمار مجدد کشور ایران را به عنوان مدل منطبق بر فرضیات خود بررسی کرده است.
«کرتیس یاروین» بررسی خود را در این «اِسی»با این جمله آغاز میکند: «مشکلی که امروز به آن خواهیم پرداخت، اشغال و نحوه حکومت کردن بر یک کشور خارجی است.
برای مطالعه موردیمان، فکر میکنم که استفاده از کشورهای واقعی جالب تر باشد. بیایید در این بررسی دو کشور اشغال گر و اشغال شده را “بریتانیای کبیر” و “ایران” بنامیم.
اگر بریتانیای کبیر میخواست مثلاً از اوایل سال ۲۰۱۰ ایران را اشغال و بر آن حکومت کند - همیشه خوب است که زمانی برای آماده شدن داشته باشیم - چگونه این کار را انجام میداد؟ برای اهداف این تمرین، فرض میکنیم که ایران تا آن زمان هنوز به سلاح هستهای دست نیافته است.
البته، عموماً پذیرفته شده است که اشغال و حکومت بر کشوری مانند ایران، توسط بریتانیای کبیر کاملاً غیرممکن خواهد بود.
به همان اندازه، اشغال و حکومت بر کشور ایران توسط ارتش آمریکا نیز غیرقابل تصور است - ایالات متحده حتا نمیتواند افغانستان را که بسیار کوچک تر از ایران است، مدیریت کند.
با این حال، وقتی به تلاش بریتانیای کبیر برای اشغال و حکومت فقط بر یک شهرِ عراق، یعنی بصره، و آنچه آنجا اتفاق افتاده نگاه میکنیم، متوجه میشویم که نظر غالب، همانطور که اغلب اتفاق میافتد، کاملاً دقیق است.
پس بیایید فرض کنیم که اشغالگر ما دولت کنونی جزایر بریتانیا - یعنی وایتهال (محله «وست مینستر» لندن که ساختمانهای حکومتی بریتانیا در آن قرار گرفته اند) - نیست، بلکه یک رژیم جانشین است. بیایید این رژیم را «بریتانیای جوان» بنامیم.
«واروین» در ادامه فرضیه خود میگوید: «بریتانیای جوان» پیش تر استقلال خود را از ایالات متحده اعلام کرده است، از «جامعه بینالمللی» کنارهگیری کرده، از «وایتهال» و پادشاهان خودخوانده «هانوفری»[۱۱] در منطقه خود نیز دست کشید و سلسله پادشاهی «استوارت»[۱٢] را تحت رهبری «جوزف ونزل»[۱۳] احیا کرد و پدرش «آلوئیس» را به عنوان شاهزاده نایبالسلطنه منصوب کرد.
در غیر این صورت، منابع نظامی و مالی آن بدون تغییر باقی ماند.
« آرنو میراندا» «اسی» یاروین را چنین تحلیل میکند: این بخش از این سناریو از ویژگیهای سبک جدلی «یاروین» است. این سبک شامل ارائه روایتی جایگزین و رسواکننده در برابر عقیده غالب از طریق آزمایشهای فکری و پیچشهای طنزآمیز است. در اینجا، «یاروین» پیشنهاد میدهد که سلطنت مشروطه بریتانیا - پارلمان، “وایتهال” و خانواده سلطنتی معاصر که ازهانوفرها، - به نوشته او از “شاهان دروغینهانوفر” - سرچشمه میگیرد، با یک سلطنت احیا شده تحت اقتدار شاهزاده لیختن اشتاین - از نوادگان استوارتها - جایگزین شود.
یاروین صراحتاً ادعا میکند که یک روشنفکر «ژاکوبیتیسم» (Jacobitism) است - یعنی مدافع مشروعیت دودمان سلطنتی «استوارت»ها، که در وهله نخست به عنوان وسیلهای برای ترویج برداشت مطلقگرایانه او از حاکمیت عمل میکند.
ارجاع مکرر او به «لیختن اشتاین» نمونهای از تخیل سیاسی او و همچنین برخی جریانهای آزادیخواه معاصر است، همانطور که «کوین اسلوبودیان Quinn Slobodian » به درستی در کتاب «سرمایهداری آخرِ زمان»(Le Capitalisme de l’apocalyps) نشان داده است. میکرو- دولتِ «لیختن اشتاین» به عنوان الگویی از یک قدرتِ حاکمِ کاهشیافته، ولی کارآمد، موروثی و از نظر اقتصادی منطقی مطرح میشود. در اوایل سال ۲۰۰۸، این متن ترکیبی منحصر به فرد از واکنش و آزادیخواهی را که در قلب اندیشه «یاروین» نهفته است، آشکار میکند.
طرح شاهزاده آلوئیس برای اشغال و اداره ایران
یاروین سناریو پیشنهادی را این چنین ادامه میدهد: شاهزاده آلوئیس، به دلایلی که فقط خودش میداند، تصمیم گرفت از بهار ۲۰۱۰ ایران را اشغال و اداره کند.
شاهزاده، مانند یک تاجر واقعی سوئیسی، نه تنها خواستار موفقیت نظامی، بلکه سودآوری کسب و کار خود را نیز در نظر گرفته بود.
او از روی سخاوت محض، سود حاصل از فعالیتهای اقتصادی را به طور مساوی با شهروندان کنونی ایران تقسیم میکند و هر یک از ایرانیها سهامی بدون حق رأی دریافت میکنند، شهروندان ایران حق دخالت در امور را ندارند. اما سهام آنها، صرفاً آنها را واجد شرایط دریافت سود سهام از سودِ [فعالیتهای اقتصادی] دولت میکند.
نیروهای مسلح سلطنتی او ۲۵ درصد سهام، شهروندان کشورِ «بریتانیای جوان» ۱۵درصد سهام و خودِ شاهزاده به یک دهم ناچیز از کلِ منافع اقتصادی ایران رضایت میدهد.
« آرنو میراندا» در تحلیل این بخش از سناریوی یاروین مینویسد: این راه حل، نمونه دیگری از «فرمالیسم» یاروین است که هدف آن پایان دادن به همه اشَکال خشونت است. یاروین معتقد است که هیچ مناقشهای را نمیتوان از طریق استدلالِ مشروعیت حل کرد. در این صورت، ایرانیان هیچ حق پیشینی برای اداره قلمرو خود نخواهند داشت.
«یاروین» پیشنهاد میکند که با در نظر گرفتن دولت به عنوان یک شرکت و «رسمی کردن» روابط قدرت از طریق توزیعِ سهام، به عنوان اوراقِ مالکیت، ایرانیها موضوعِ مشروعیت را به نفع ثبات و رفاه خود فراموش بکنند. او این راه حل را در سال ۲۰۰۷ برای عراق پیشنهاد کرده بود. او همچنین این راه حل را اخیراً برای نوار غزه در چهارچوب مناقشه اسرائیل و فلسطین با ارائه پروژه خود به عنوان « Gaza Inc. شرکتِ غزه» مستقیماً در طرح «تونی بلر» ( نخسم وزیر پیشین بریتانیا) که توسط دونالد ترامپ ترویج شده بود، گنجانده بود.
ادامه سناریو:
پرسش اصلی این است: آیا او(شاهزاده آلوئیس) میتواند این کار را انجام دهد؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟
توجه داشته باشید که این یک پرسشِ کاملاً نظامی است. هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد که آیا این پروژه از نظر اخلاقی بازتاب خوب یا بدی برای شاهزاده «آلوئیس» و کشور «بریتانیای جوان» دارد.
در سناریوی ما، شاهزاده «آلوئیس» یک حاکم واقعی یا “مطلق” است و وزن اخلاقی چنین تصمیمی کاملاً بر عهده اوست. ناگفته پیداست که اطاعت ارتش از او نیز مطلق است.
البته، نظرعمومی در داخل ارتش و خارج از آن یکسان است: چنین ماجراجویی کاملاً غیرممکن و محکوم به شکست است.
در واقع، یک دولت تنها با رضایت مردم میتواند وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، موفقیت تنها در صورتی امکانپذیر خواهد بود که نیروهای مسلح بریتانیا بتوانند قلب و روح مردم ایران را به دست آورند. اما از آنجایی که مردم ایران عمیقاً ملیگرا و متعهد به یک ایران آزاد و مستقل هستند، هرگز نخواهند پذیرفت که توسط بریتانیاییها، که از آنها متنفرند، یعنی اربابان امپراتوری سابق خود، دوباره مستعمره شوند. این استدلال نیست. این «کَنت»(cant) است.
اصطلاح «کنت» (cant) که ترجمه آن دشوار است، به معنای یک تکرارِ ریاکارانه و مکانیکی است و یادآور«آهنگ» یا «سرود» است. این اصطلاح همچنین دارای بار مذهبی است که در اینجا میتوان آن را به عنوان «لیتانی» (litany) یا «مَزامیر» (psalmody) ترجمه کرد.(«لیتانی» اثری برای گروه کُر و ارکستر سمفونیک، اثر آهنگساز استونیایی، «آروو پارت» است که در سال ۱۹۹۴ ساخته شده است.)
هر کسی میتواند گفتنِ این عبارات را تمرین کند، و بسیاری این کار را کردهاند.
حرفه نظامی مدرن به ویژه در القای این طرز فکر کوشا است، زیرا پرسنل آن به طور منحصر به فردی در مقامِ درک آن قرار دارند.
اما دروغ همواره یک دروغ است. طول عمر آن نمیتواند بینهایت باشد و حقیقت بالاخره از هر شکافی که پدید آید به بیرون نفوذ میکند و آشکار میشود.
سادهترین راه برای اثبات این حقیقت، توضیح این مسئله است که «بریتانیای جوان» چگونه میتواند ایران را اشغال کرده و آن را به نحو سودآوری اداره کند. برای راحتی بیشتر، بیایید این نهاد سیاسی جدید را «ایران نو» بنامیم.
همه ما کاملاً موافقیم که کشورِ«بریتانیای پیر» قادر به تبدیل ایران امروزی به یک «ایران نو» نیست.
اما خواهیم دید که «بریتانیای جوان» چگونه میتواند به این هدف دست یابد.
قبل از اینکه شاهزاده «آلوئیس» بتواند ایران را اشغال کند، البته باید به آن حمله کند.به عبارت دیگر، او باید دولت کنونی ایران را مجبور به تسلیم شدنِ بدون قید و شرط و پذیرش اشغال کند.
از دیدگاه نظامی، من نمیتوانم تصور کنم که این روند به هیچ وجه دشوار باشد.
ارتش بریتانیای[جوان] ممکن است به اندازه ارتش ایران نیروی انسانی نداشته باشد، اما تجهیزات آن بسیار برتر است. نیروی هوایی سلطنتی میتواند بر فضای هوایی ایران تسلط داشته باشد، پدافند هوایی ایران را نابود کند و هرگونه تمرکز نیرو را با حملات بمب افکنهای سنگین ب-۵٢ که از«دیگو گارسیا» در اقیانوس هند به سوی ایران پرواز میکنند، از بین ببرد. حتی اگر یک عملیات آبی-خاکی ضروری باشد، یک لشکر زرهی بریتانیای جوان در خاک ایران برای تضمین پیروزی کافی خواهد بود.
باید اعتراف کرد که حمله به ایران برای بریتانیا ممکن است تا حدودی دشوارتر از حمله به عراق برای ایالات متحده باشد.درک تاکتیکهایی که استفاده خواهد کرد، تفاوت بین بریتانیای جوان و پیر را به میزان قابل توجهی روشن خواهد کرد - که ما را به ماهیت و منشأ «کَنت» بازمیگرداند.
اما حمله به عراق - برخلاف اشغالِ متعاقب آن - با هر معیار تاریخی منصفانهای، بازی کودکانهای بود. فکر نمیکنم این نکته به طور خاص مورد بحث باشد.
بنابراین دو پرسش دیگر باقی میماند: اشغال و حکومت - مشکلات به اصطلاح حلنشدنی مشهور ما.
اگرچه من در این زمینه تخصص ندارم، اما راهِ حلِ من با کمک چهار نفر- دو مورخ و دو متخصص- تدوین شده است.
مورخان ما جیمز آنتونی فرود (James Anthony Froude) و اِلی کدوری (Kedourie Elie) هستند. متخصصان ما لرد کرومر (Lord Cromer) و راجر ترینکیه (Roger Trinquier) هستند. آنچه جمعِ این گروه در مورد استعمار نمیداند، فقط خدا میداند.
«آرنو میراندا» میگوید که مورخان و متخصصانی که «کرتیس یاروین» به آنان استناد میکند، آشکارا جهت دار بوده و بیطرف نیستند.«جیمز آنتونی فرود»، از شاگردانِ «توماس کارلایل» (Thomas Carlyle) است و به مکتب تاریخنگاری امپریالیستی تعلق دارد. مکتبی که برای اقتدار و نظم ارزش بسیار زیادی قائل است. «الی کدوری» از منتقدین جریانهای فکری «ضداستعمارگرایی» و ملیگرایی است، او بهویژه استدلال میکند که استعمارزدایی در الجزایر، رژیم سیاسی بدتری از نظم استعماری فرانسه درانجا ایجاد کرده است. او همچنین از آنچه که او آن را نسخه «چَتمهاوس» (Chatham House)[۱٤] مینامد، انتقاد میکند، نسخهای که خاورمیانه را قربانی ابدی غرب معرفی میکند.
در مورد «متخصصان» مورد استنادِ «یاروین»، هر دو آنها از چهرههای مدیریت استعماری سرکوبگر هستند.«اِولین بارینگ» ( کنت کرومر) یک مدیر استعماری بریتانیایی است که در نگاهِ «یاروین»، نماد یک شخصیتِ ضدِ دموکراتیک، پایدار و از نظر اقتصادی مرفه است. «راجر ترینکیه»، افسر ارتش فرانسه است که در هندوچین و الجزایر جنگیده و از نظریه پردازان مدیریتِ سرکوب شورشهای ضد استعماری بوده است – وی بهویژه از توجیه کنندگان استفاده از شکنجه بوده است.
آیا این عمل «استعمار» است؟
اما کمی صبر کنید! این استعمار است! خب، بله - بدیهی است. اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی کاملاً با تعریف استعمار مطابقت دارد.
به خصوص اگر هدف «احیای دموکراسی» در آن کشور نباشد، بلکه ایجاد دائمی یک دولت پایدار، پاسخگو، کارآمد و سودآور باشد.
«آرنو میراندا» میگوید: این نکته بسیار چشم گیر است و یاد آور سخنان دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، در کنفرانس مطبوعاتی اش در روزِ سوم ژانویه گذشته در «مارالاگو» است. دونالد ترامپ دران روز با اشاره به روند «گذار» سیاسی در ونزوئلا که پس از ربودن نیکلاس مادرو بر ونزوئلا تحمیل کرده بود، از سخنان تقریباً مشابهی استفاده کرد.

«آرنو میراندا» (Arnaud Miranda) پژوهشگر در مرکز تحقیقات سیاسی انستیتو علوم سیاسی پاریس
ایرانِ آینده شبیه دُبی، ولی بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و خوش آب وهواتر
«یاروین» در ادامه سناریو استعمار دوباره ایران میگوید: من گمان میکنم که ایرانِ نو [ پس از استعمار جدید] تا حدودی شبیه دبی خواهد بود، اما ایران بسیار بزرگتر، ثروتمندتر و با آب و هوای متنوع تر است. دبی به نوعی بازمانده امپراتوری قدیمی بریتانیا است.از ایران دور نیست و بسیاری از ایرانیان در آنجا زندگی میکنند.
من تصور میکنم که اکثر آنها از این بابت کاملاً خوشحال هستند.
بیایید با بخشی از کتابِ «اِلی کدوری» (Kedourie Elie) با نام «پادشاهی عراق» (The Kingdom of Iraq) آغاز کنیم که وضعیت را به خوبی خلاصه میکند. این بخش از کتاب او نگاهی به دوران گذشته دارد که سلطنت دودمان شریفیان عراق را که توسط بریتانیاییها در سال ۱۹۲۱ تأسیس و در سال ۱۹۵۸ [توسط یک کودتای نظامی] سرنگون شد، توصیف میکند.[۱۵]
ناگفته پیداست که در مقایسه با رژیم کنونی عراق که دست نشانده آمریکاست، پادشاهی عراق در آن هنگام بیشتر شبیه کشور «پروس» تحت حاکمیتِ«فردریک کبیر» بوده است.
«فلوریان لویی» (Florian Louis) تاریخ شناس فرانسوی در باره این بخش از سناریو «یاروین» چنین تحلیل میکند:
«کرتیس یاروین» در اینجا تصویری آرمانی ارائه میدهد که با واقعیت پادشاهیهاشمی عراق که توسط بریتانیا در اوت ۱۹۲۱ تأسیس شد، بسیار فاصله دارد.
عراق آن دوران به جای اینکه یک “پروس” خاورمیانهای آرام و کارآمد باشد، دائماً در آشفتگی به سر میبرد. تحمیل قیمومیت بریتانیا و نصب پادشاهی از عربستان بر آن کشور، شورشهای گستردهای را در اوایل سال ۱۹۲۰ برانگیخت که مستلزم استفاده از توپخانه سنگین و بمبارانهای هوایی گسترده توسط نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا شد. پس از این شورشها، اوضاع عراق همچنان ناپایدار ماند و همین امر بریتانیا را متقاعد کرد که زودتر از موعد مقرر به قیمومیت خود بر این کشور در در سال ۱۹۳۲ پایان دهد.
پس از آن، پادشاهی عراق همچنان با بیثباتی قابل توجهی روبرو شد، که عمدتاً عراقیها سلسله عرب سنی منصوب شده توسط بریتانیا را رد میکردند. اکثریت جمعیت عراق مسلمانان شیعه بودند. افزون بر این، جنبشهای استقلالطلبانه کردها نیز به تنشها در کشوری که به نظر میرسید کشوری بدون ملت است و دائماً در آستانه فروپاشی قرار دارد، دامن میزد.
خودِ ملک فیصل؛ در یادداشتی که در سال ۱۹۳۳ نوشت، از عدم امکان اداره کشوری که مردمانش، به جای تشکیلِ یک ملتِ منسجم، به صورتِ توده ای از انسانها، فاقد هرگونه ایده میهنپرستانه، آغشته به سنتها و گرایشهای مذهبی، بدون هیچ پیوندی برای اتحاد، متمایل به هرج و مرج و همواره آماده قیام علیه هر دولتی، ابراز تاسف کرده بود.
«یاروین» پس از پرداختن به مشکلاتی که بریتانیا در اداره مستعمرات خود در خاورمیانه و هند داشته که در مواردی از جمله در مصر موفق بوده و در عراق ناموفق، به سناریو ایران برمی گردد.
او میگوید: اشغال «ایران نو» توسط «بریتانیای جوان» به استعارهای بسیار متفاوت متکی است:« grasping the nettleچنگ زدن به گزنه». این یک استعاره قدیمی انگلیسی است که برای همه استعمارگران شناخته شده است.
«آرنو میراندا» در باره این استعاره این چنین توضیح میدهد:عبارت «چنگ زدن به گزنه» (به معنای واقعی کلمه «گرفتن گزنه» یا به اصطلاح فرانسوی «گاو نر را از دو شاخ آن گرفتن») که در انگلیسی روزمره استفاده میشود، در بافت امپراتوری بریتانیا معنای خاصی پیدا کرده بود. این اصطلاح به یک دکترین استعماری اشاره دارد که طبق آن اقتدار باید فوراً، بدون مصالحه و بدون تأخیر بر کشورِ مستعمره اعمال شود. این رویکرد به منزله یک ضرورت فنی برای ایجادِ نظم و ثبات ارائه میشود.
همانطور که یک شعر اسکاتلندی میگوید:
Tender-handed, grasp the nettle, and it stings you for your pains.
Grasp it like a man of mettle, and it soft as silk remains
این شعر اثر «رابرت برنز»، شاعر ملی اسکاتلندی است. این شعر که «خطاب به اهریمن» سرائیده شده است را میتوان به شکل زیر ترجمه کرد: «اگر گزنه را لرزان بچینی،[دستهایت] میسوزد؛/ اگر آن را با دست محکم بگیری،[مانندِ] ابریشمی میشود و دیگر هیچ.»
(فرض بر این است که بخشهایی از گیاهِ گزنه که سموم گیاه را تزریق میکنند، تنها با لمس کردن آن فعال میشوند، اما اگر با فشار محکم آن را بگیرید، سموم گیاه فعال نمیشوند. من هرگز این آزمایش را شحصاً انجام ندادهام.)
مضمون این استعاره شعری در باره گزنه، از نظریه جنگ داخلی میآید که نقطه مقابل نظریه «قلب و روح» است.
طبق نظریه گزنه، شورشها به این دلیل - و فقط به این دلیل - رخ میدهند که شورشیان تصور میکنند شانسی برای پیروزی دارند.
مانند همه انسانها، آنها نیز برای افتخار، قدرت و غارت میجنگند.
هر دولتی میتواند با روشن کردن این نکته برای مخالفانش که پیروزی غیرممکن است و نتیجه هر مبارزهای، در بهترین حالت، رسوایی و زندان و در بدترین حالت، نقص عضو و مرگ خواهد بود، از هرگونه خشونت داخلی جلوگیری کند و/یا به آن پایان دهد.
انتقال این پیام، به معنای واقعی کلمه این است: گزنه را محکم بگیر - مثل یک مرد شجاع. grasp the nettle — like a man of mettle.
بنابراین، راه حل مشکل حکومتِ استعماری، حکومت کردن به معنای واقعی کلمه است: اجرای فوری دستورات به صورتِ کامل و بدون مصالحه، و نباید هیچ گونه چالشی در برابر مرجعِ اشغالگر، چه نظامی یا سیاسی، چه مذهبی یا جنایی را تحمل کرد.
ادامه سناریو اشغال ایران نوشته «یاروین» را دنبال کنیم.
«بریتانیای جوان» به ایران حمله میکند. بعد چه اتفاقی میافتد؟
ایران نو (تحت حاکمیت «بریتانیای جوان») با اعمال مقررات حکومت نظامی آغاز میشود- که این مقررات تا زمان برقراری کاملِ ثبات و رفع هرگونه تهدیدِ خشونت، پابرجا خواهد ماند.
هیچ غارتی تحمل نخواهد شد.
حکومت نظامی به نحو سختگیرانه ای اعمال میشود: هیچ کس پس از تاریکی هوا اجازه حضور در خیابانها را نخواهد داشت.
نیروهای بریتانیایی مجاز خواهند بود برای اجرای این دستورالعملها، به محض مشاهده اشخاصی که مقررات را رعایت نکردند، به سوی آنان تیراندازی کنند.
اینها رویههای استاندارد برای هرگونه اشغال اولیه هستند.
کشور «ایران نو» تحت فرماندهی واحد یک ژنرال بریتانیایی است.
تمام نیروهای نظامی و غیرنظامی باقیمانده از رژیم سابق ایران، همانند سایر ساکنان کشور، چه اتباع داخلی و چه خارجی، تابع دستورات حاکم جدید هستند.
تمام خارجیها برای ماندن در کشور به مجوز نظامی نیاز دارند که در هر زمانی قابل لغو است.
پایان دادن به اشغال نظامی مستقیم - که در آن از سربازان بریتانیایی به عنوان افسر پلیس استفاده میشود - اولویت اول است.
این سربازان، پلیسهای بسیار خوبی هستند، اما شمار آنها کافی نیست.
برای جبرانِ کمبودِ پرسنل، آنها باید آزاد باشند تا با سطحی از پرخاشگری که در اکثر زمینههای غیرنظامی نامناسب است، واکنش نشان دهند. این امر در آغازِ اشغالِ ایران اجتنابناپذیر است و در واقع برای اعمالِ تسلط ضروری است.
اما اگر این امر منجر به انتقامجویی نشود - مطابق با نظریه «قلب و روح» - به سختی میتوان احساسِ امنیت مطلق را ایجاد کرد.
بنابراین، اولین وظیفه، ایجاد یک نیروی پلیس جدید، متشکل از ایرانیان به رهبری افسران بریتانیایی - با یک لایه میانی از مردم بومی دو زبانه - است. همانند هند، مدیران بریتانیایی میتوانند و باید به عنوان قاضی نیزعمل کنند. مراحل قانونی اولیه باید سریع و بدون وکیل انجام شود.
هیچ مرز مشخصی بین شورش و جرایم سازمانیافته وجود ندارد: یکی را نمیتوان بدون دیگری ریشهکن کرد.
سایر نهادهای دولتی میتوانند حول این هسته امنیت اساسی تشکیل شوند.
«ایران جدید» دیگر نیازی به دولت غیرنظامی قدیمی و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ندارد.
انحلال آنها انبوهی از کارگران بیکار را ایجاد خواهد کرد، اما برای هر دولت پویایی، دستهای بیکار یک منبع مفید هستند.البته در آن صورت باید کارهای زیادی انجام شود. با نیروی کار ایرانیها و نظارت بریتانیا، این کار انجام خواهد شد.
مرزهای ایران باید حصارکشی و مهر و موم شوند.جمعیت آن باید ثبت و شناسایی مجدد شود - با نمونههای دی ان اِ (DNA) و اسکن عَنَبیه چشم برای هر مرد، زن و کودک ( َعَنَبیه یا تیتَک به معنی بخش رنگدانهدار چشم است. عنبیه در پشت قرنیه قرار گرفته است).
محل سکونت، شغل و جزئیات زندگینامه همه باید ثبت شود.
تمام سلاحها باید مصادره شوند.بین مشتهای بریتانیایی و گزنههای ایرانی، هیچ خلأ خطرناکی نمیتواند وجود داشته باشد.( اشاره به ضرب المثل اسکاتلندی چیدن گیاه گزنه با مشت محکم و بسته است.)
«ایران نو» در موقعیتی بسیار دور از هرج و مرجی که در عراق شاهد آن بودیم، خواهد بود.
«آرنو میراندو» در تحلیل این بخش از سناریو«یاروین» میگوید: این متن به ما کمک میکند تا بفهمیم که چرا موضع «یاروین» در واقع «پسا-لیبرتارین» و نه صرفاً «لیبرتارین»است. برای «یاروین»، امنیت، به عنوان شرط اساسی آزادی، اولویت مطلق و نامحدود هر دولتی است. همچنین میتوانیم به بُعد تکنولوژیکی این کنترل، به ویژه از طریق «اِسکَن» شبکیه چشمِ هر فرد، اشاره کنیم که ماهیتِ فاشیستی پروژه «یاروین» را - که به وضوح در آخرین متن او مورد اذعان قرار گرفته است - پیشگویی میکند.
«یاروین» درباره سناریو خود برای ایران جدید ادامه میدهد: هرگونه سازمان سیاسی تا اطلاع ثانوی ممنوع است.
تجمعات عمومی، «تظاهرات» و سایر پدیدههای جمعیتی ممنوع است - مشابه قانون ضد شورش.
به جمعیت دستور داده میشود که متفرق شوند؛ اگر متفرق نشوند، هدف قرار میگیرند - ترجیحاً با سلاحهای غیرکشنده، در صورت وجود.
به لطف کنترلِ مؤثر جمعیت، «قدرتِ مردم» نیروی قابل توجهی محسوب نمیشود - در این زمینه، تجربه چین راهنمای خوبی برای ما است.
ایرانیان یک نمونه محلی عالی از یک کشور مدرن بدون سیاست دارند و آن امارتِ دُبی است. اگر برای مردمِ دبی؛ این کشور زندان است، اگر سنگاپور زندان است، و اگر چین برای مردمش زندان است، پس ایران جدید نیز زندان خواهد بود.
من گمان میکنم که اکثرِ شهروندان صلحدوست ایران امروزی هیچ مخالفتی با زندگی در چنین زندانی نخواهند داشت. و من مطمئنم که همه آنها این زندگی را به سرنوشتی که در انتظار عراق است ترجیح میدهند.
«آرنو میراندو» میگوید: این متن بار دیگر مدلهای سیاسی اندیشه واپسگرایان نو را نشان میدهد.از نظر «یاروین»، دُبی و سنگاپور نمونههای اولیه مدل ایدهآل او از مدل «دولت-شرکت» هستند، در حالی که چین به عنوان یک مدل متقابل امپراتوری با عملکرد بالا و کارآمد تلقی میشود. این مدلها همچنین مدلهایی هستند که «نیک لند» مدل مکتب «شتابگرایی» را بر اساس آنها بنا کرده است.
«یاروین» ادامه میدهد: تروریسم - بمبگذاری و ترور تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و با شدت با آنها برخورد خواهد شد.
به لطفِ درکِ عمیق از جمعیت، سیستمهای شناسایی مدرن، عملیاتِ اطلاعاتی به سبکِ «ترینکیه» و فقدانِ کاملِ قانونگرایی به سبک اصل چهارم قانون اساسی آمریکا[۱۶]، سرکوب شبکههای تروریستی دشوار نیست.
قدرتِ کلیدی در سرکوب تروریسم در توانایی جابجایی و انتقال خودسرانه جمعیتهای بزرگ - بدون قصد تنبیهی یا تحقیقات جنایی - نهفته است.
امکانات جابجایی امن و مقیاسپذیر همچنین امکان مقابله با کمپینهای «نافرمانی مدنی» را فراهم میکند که در آن مخالفان سعی میکنند با بمباران مقامات با تخلفات فنی جزئی از قانون، آنها را تحت فشار قرار دهند.
نشان دادن توانایی برخورد، تنبیه و اصلاحِ هر عضوِ یک حزبِ یا باندِ غیرقانونی، هر شرکتکننده در یک شورشِ غیرقانونی و غیره، عنصر مهمی در پذیرفتن اصل ماجرا و نشان دادن کنترلِ سیاسی پایدار و بیچون وچرا است.
راه دیگر برای کنترل جمعیت بومی متخاصم یا بالقوه متخاصم، تجهیز همه افراد و وسایل نقلیه مورد نظر - احتمالاً همه کسانی که در یک منطقه کنترل نشده هستند - به ردیابهای جی پی اس (GPS) است.
این دستگاهها اکنون بسیار ارزان هستند و قیمت آنها دائماً در حال کاهش است. ردیابی یک شخص یا وسیله نقلیه بدین طریق، به هیچ وجه مجازات نیست.
وقتی کسی دائماً دستبند و یا پایند «جی پی اس GPS » به مچ دست و یا پا دارد، کار گذاشتن یک بمب دستساز و فرار از مجازات برایش بسیار دشوار است.
با این حال، شاید مهمترین اقدام برای سرکوب مخالفان سیاسی و نظامی، ایجاد دولتی باشد که برای دائمی بودن طراحی شده باشد، نه یک دولتِ موقت که قصد دارد کشور خارجی را “بازسازی” و سپس “آزاد” کند.
بر اساس این طرح، شورشها و احزاب سیاسی به طور نامحدود ظهور خواهند کرد، نه به این دلیل که آنها معتقدند میتوانند با بیرون راندن نیروهای کشور اشغالگر، قدرت را به دست گیرند - بلکه صرفاً به این دلیل که مبارزه علیه اشغال، یک پایگاهِ قدرتِ نظامی یا سیاسی ایجاد میکند که میتواند در خلأ ناشی از خروج، ادعای برتری کنند.
به همین دلیل است که اشغالِ «ایران جدید» توسط «بریتانیای جوان» با هدفِ ایجاد یک دولتِ جدید و دائمی انجام خواهد شد.
این بدان معنا نیست که به نیروهای بریتانیایی به طور دائم نیاز خواهد بود؛ ایرانیان از نظرِ تواناییهای نظامی کمبودی ندارند. در بالاترین سطوح غیرنظامی و نظامی کشور[ایران جدید]، پرسنل بینالمللی به دلیل استقلال آنها از سیاستهای محلی، احتمالاً همیشه مطلوب خواهد بود.
ایران پس از اشغال یک دولت «نئوکامرالیست» دارد
اما دولتِ «ایران نو» یک دولت «نئوکامرالیست» (neocameralist) است که سرزمین، مردم ، نفت و معادن را به عنوان سرمایه خود دانسته و میکوشد ارزش و بهره وری این سرمایه را به حداکثر برساند.
«یاروین» با اشاره به «کامرالیسم» فردریکِ کبیر، نام مدل خود را «نئوکامرالیسم» میگذارد که آن را به سلطنتطلبی «مرکانتیلیستی» با هدف افزایش رونقِ اقتصادی دولت تشبیه میکند.
آزادی فردی حق همه شهروندان است، نه کشورها، و دلیلی ندارد که تا حد امکان «ایران نو» به ساکنان خود آزادی فردی اعطا نکند، البته تا جایی که این امر با امنیت، خدمات مشتری و سود آوری سازگار باشد.
در آرامسازی یک کشورِ متخاصم، فرآیندی که مشاهده میشود، گذار تدریجی از وضعیت جنگی به وضعیت قانونی است.
«آرنو میراندا» میگوید که نظریه «یاروین» اغلب شبیه نسخه ساده شدهای از نظریه حاکمیتِ «هابز» است. او در سال ۲۰۰۷ در جای دیگری گفته بود: «من در یک مورد با «هابز» موافقم: یک حکومت اگر تمام اقداماتِ لازم را برای حفظ خود انجام ندهد، حکومت نیست.»
«یاروین» در ادامه سناریو خود در باره استعمار ایران میگوید: در یک جنگِ واقعی، هدف پیروزی است - و شعار این است:« وقتی سلاحها به صدا در میآیند، قوانین ساکت میشوند».
به غیرنظامیان توصیه میشود که ازمنطقه درگیری دوری کنند - همانطور که به آنها توصیه میشود از ایستادن در مقابل اتوبوس خودداری کنند: اگر خودتان را جلوی اتوبوس بیندازید و اتوبوس شما را زیر بگیرد، راننده اتوبوس مرتکب «جنایت جنگی» نمیشود.
با روشن شدن تدریجی نتیجه مورد نظر و کاهشِ تعدادِ مخالفان، میتوان از روشهای قابل اعتمادتر و کمتر خودسرانه علیه نیروهای مقاومت استفاده کرد.
با درخواستِ محاکمه کامل میتوان به راحتی یک نیروی نظامی را قبل از شلیکِ اولین گلوله بیاثر کرد.
اما هنگامی که مخالفتها به جرم و جنایتهای پراکنده، نامنظم و غیرقابل پیشبینی تقلیل یافتند، محاکمه، تجدیدنظرخواهی، وکلای مدافع و تمام این نمایشهای مضحک نه تنها ضروری، بلکه مطلوب خواهند بود. و هیچ کس بدون آن کشته نمیشود - نه به این دلیل که هیچ کس نمیتواند بدون آن کشته شود، بلکه به این دلیل که هیچ کس نیازی به کشته شدن ندارد.
«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» میتواند پایهگذاری شود
قدرتِ خشن مبدل به عدالت میشود که عظمتش حتی سرسختتر است، و آزادی حقیقی و نه آزادی کاذبِ (هرج و مرج) در چارچوب نظم زاده میشود.
همانطور که شاهزاده مترنیخ[۱۷] که مظهر روشنگری است، در باره آزادی توضیح میدهد: برای من، واژه «آزادی» یک نقطه شروع نبست، بلکه یک هدف واقعی برای دستیابی است. واژهِ «نظم» نقطه شروع را مشخص میکند.«آزادی» تنها بر اساسِ «نظم» میتواند پایهگذاری شود. بدون «نظم» به عنوان پایه و اساس، فریادِ آزادی چیزی بیش از تلاش یک حزب یا حزب دیگر برای دستیابی به هدفی که برای خود تعیین کرده است، نیست.
«فلوریان لویی» میگوید که «کورتیس یاروین» در اینجا تفسیری جانبدارانه از اقدامات مترنیخ ارائه میدهد.
در حالی که این دیپلماتِ بزرگ اتریشی واقعاً در روشنگری نفوذ داشت، با این وجود، او کمتر به عنوان هماهنگکنندهی تلاشهایی بود که برای بازگرداندنِ نظم اروپایی پیش از انقلاب انجام شد.
او برخلاف آنچه یاروین میگوید، نه تنها از آزادی دفاع نکرد، بلکه برای بازگرداندنِ رژیمهای سلطنتی و نظم اجتماعی-سیاسی رژیم گذشته تلاش کرد و حتا بخشی از میراثِ لیبرال انقلابِ فرانسه در ۱۷۸۹ را معکوس نمود.
امواج انقلابی بزرگی که در دهه ۱۸۲۰، سپس در دهههای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ سراسر اروپا را فرا گرفت، بر سرخوردگیهای ناشی از نظمِ بینالمللی ایجاد شده توسط مترنیخ گواهی میدهند، نظمی که بسیاری از مردم آن را محدودکننده و قطعاً برای آزادی نامطلوب میدانستند.
«یاروین» ادامه میدهد: خلاصه اینکه، این نظریه که اشغال و حکومت بر یک کشور خارجی در قرن بیستم برای یک ارتش مدرن و کارآمد غیرممکن است، به سادگی غیرقابل دفاع است.
این توهم توسطِ مدلی از اشغالهای «نرم» در ترکیب با نظریه شورش با هدف «به دست آوردن قلبها و روحها» تقویت شده است، که به محض در هم پیچیده شدن اوضاع، نرمش بیشتری را تجویز میکند.
جای هیج تعجبی نیست که این نسخه کارساز نیست.
با تداوم این توهم که درمان قلابی «به دست آوردن قلبها وروحهاست» مؤثر واقع میشود، کارشناسان نظامی این توهم را ایجاد میکنند که هیچ درمان دیگری وجود ندارد و هیچ طرح اشغالی نمیتواند موفق شود.
با این حال، این یک مشاهده جدید نیست.
نظر من با پروفسور «لوتواک»(Luttwak)[۱٨] یکسان است.او میگوید که تلاش برای اشغال یک کشورِ دیگر بدون “گرفتن شاخِ گاوِ نر”( اصطلاحی که پیش تر به آن اشاره شد) به منزله سهلانگاری نظامی است.
با این حال، من با نظر پروفسور«لوتواک» موافق نیستم وقتی که او مثل سرهنگ «ترینکیه» در قیاس با نازیها بر اثربخشی «شرکلیشکایت Schrecklichkeit » یعنی وحشت و تروریسم رسمی، تأکید میکند.
تروریسم - البته - مؤثر است
تروریسم به همان اندازه که برای دولت مفید است، برای شورشیان نیز مفید است.اما تروریسم مؤثرترین راه برای تحکیم قدرت نیست. توسل به خشونت کورکورانه نشانه ضعف است، نه قدرت.
اگر قرار است با تروریسم به مبارزه با تروریسم برویم، خوب باشد. اما در قرن بیست و یکم، من فکر نمیکنم این کار ضروری باشد. اگر ضرب المثل گزنه را به یاد بیاوردید ، مانند این است که به جای چنگ زدن به گزنه، به آن ضربه بزنیم.
« آرنو میراندو» میگوید که «یاروین» در این متن تلاش میکند که تأثیر«کارل اشمیت»، به ویژه برداشت او از حاکمیت و نظریهی او دربارهی «پارتیزان»، را ببیند. یاروین مدافع نظم «وستفالیایی» جدید است ( وستفالیایی westphalien به معنی این ایده است که نظم جدیدی در روابط بین دولتها که تنها بازیگران صحنه بینالمللی محسوب میشوند، ایجاد کند) که بُعدی پسا-لیبرتاریایی post-libertarienne و تکنو-فوتوریستی techno-futuriste به آن میافزاید.
«یاروین» در ادامه میگوید:
برعکس، مؤثرترین ابزارها برای سرکوب مخالفتهای داخلی، چه سیاسی و چه نظامی، متعلق به چیزی است که میتوان آن را طبقه بندی «اوروِلی»[۱۹] نامید.( اورولی Orwellian یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاستهای کنترلی اطلاق میشود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومتهای سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار میگیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمانهای معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است).
شناسایی، نظارت، اطلاعات
امروزه، چینیها آشکارا رهبرِ جهان در این زمینه هستند.اما این هژمونی چینیها در درجهی اول نشان دهندهی فقدان رقابت در سطح جهانی است. من متقاعد شدهام که نبوغ آمریکایی میتواند این عقب ماندگی را جبران کند.
کنترل جمعیت به سبک «اوروِلی» در یک جامعهی صلحآمیز و متمدن با یک نظامِ سیاسی پایدار، غیرضروری است. این کار اتلافِ پول و توهین به شهروندانِ صادق و سختکوش است.
اما در چهارچوب تلاش برای برقراری صلح در جایی که صلحی وجود ندارد، کنترل «اوروِلی» ضرورت مییابد. تضعیف دولت با جلوگیری از استفاده از ابزارهای اوروِلی، راه موثری برای تضمین مسئولیتپذیری دولت نیست.
اگر حکومتی مسئول باشد، به صورت نادرست از ابزارهای اوروِلی سوءاستفاده نخواهد کرد - و به همین ترتیب، از هیچ چیز دیگری نیز سوءاستفاده نخواهد کرد.
اگر حکومتی مسئول نباشد، بلکه سادیست و مستبد باشد، اصلاح این وضعیت با محدود کردن گزینههای نظامیاش به سختی میتواند راهی برای مسئولتر کردن آن باشد - حتی با فرض اینکه این امر امکانپذیر باشد، زیرا یک دولت مستبد زمان کمی برای اعمال محدودیتها دارد.
«آرنو میراندا» میگوید: عبارت مبهم «ابزارهای اوروِلی» به روشنی ایده نظارت گسترده بر جمعیت از طریق فناوریهای جدید را القا میکند. همچنین میتوان آن را به عنوان دفاعی از قانون میهنپرستی آمریکا مصوب سال ۲۰۰۱ PATRIOT Act دانست - قانون ضد تروریسم که جمعآوری دادههای رایانهای از افراد و مشاغل را بدون مجوز امکان پذیر میکند - تفسیر کرد. به نظر میرسد «یاروین» در اینجا خود را طرفدار این قانون بسیار بحثبرانگیز قرار میدهد.
«یاروین» در ادامه میگوید: واقعیت این است که شورش و تروریسم پدیدههایی مرتبط با هرج و مرج هستند - یعنی، با یک حکومت ضعیف ارتباط دارند.درمان این ضعف، یک حکومت قوی و مقتدر است. مطلقاً هیچ چیزِ جادویی در این رابطه وجود ندارد.
این تکرارِ مکررات در زمینه نظامی است که بگوییم در درگیری بین دو نیرو، نیروی قویتر به احتمال زیاد پیروز میشود.
در جنگهای داخلی کلاسیک، معمولاً دو نیرو در مقابل یکدیگر قرار میگرفتند که هر دو ادعای «حکومت» کردن داشتند.اما در مبارزه بین یک حکومت و یک جنبش شورشی، قاعدتاً حکومت باید به سادگی پیروز شود، زیرا حکومت باید قویتر باشد.
اگر اینطور نباشد، پس یک مشکل جدی وجود دارد.
(در مواردی بسیار نادر، وقتی یک شورش، حکومتی را سرنگون میکند، حکومت به کوهها عقبنشینی نمیکند تا به یک نهاد شورشی جدید تبدیل شود. این رویکرد به ما اجازه میدهد تا استدلال کنیم که پیروزی شورش نشانگر این موضوع نیست که شورش مؤثر بوده است، بلکه این موضوع را نشان میدهد که مشکلی در حکومت وجود داشته است - یعنی حکومت ضعیف بوده است.)
یک اشغال ناکام و شکستخورده، مانند آنچه که افغانستان دیدیم، یا یک پیروزیِ به قیمت باختهای زیاد که طعم تلخی از خود به جا میگذارد، مانند آنچه در عراق یا ویتنام گذشت، برای کسانی که پیشبینی میکنند اشغال نظامی یک کشور متخاصم هرگز نمیتواند موفق شود، جذابیت سیاسی قابل توجهی دارد.
این میتواند جنبهی «دموکراتیک»، «مترقی» یا به سادگی «چپگرایانه»ی ایستگاه رادیویی شما باشد.
تصادفی نیست که این جنبه، نظریهی «قلب و روح» را نیز ترویج میدهد و تمام تلاش خود را انجام میدهد تا نظریهی «با شاخ گاو نر برخورد کردن» را از حافظهی شما پاک کند.
«آرنو میراندا» میگوید: این نوع تحلیل در آثار یاروین مکرراً دیده میشود. اگر کسی در دوران گذار-چه هنگام یک کودتای داخلی که او برای سرنگونی دموکراسی آمریکایی از آن حمایت میکند و چه کودتای خارجی [که در این متن او ایران را مدل قرار داده است] - به اندازه کافی تلاش نکند، با واکنش شدید آنچه او نیروهای وابسته به «کاتدرال» میداند، مواجه میشود.بنابراین، باید همیشه شجاعت عبور از این مرزها را داشت. به همین دلیل است که «یاروین» محافظهکاران را به عنوان احمقهای مفید در دموکراسی مورد انتقاد قرار میدهد.
حقیقت از هر شکافی نفوذ میکند
موفقیت نسبی در عراق حاوی ذرهای حقیقت است، اما این موفقیت بسیار کوچک و همراه با شکستهای فراوان است و نمیتواند تأثیر مثبتی داشته باشد.
همانطور که یک کلاغ سفید برای ردِ فرضیه سیاه بودن همه کلاغها کافی است، یک اشغال موفق نیز برای رد فرضیه «به دست آوردن قلبها و روحها» به خودی خود ، کافی است.
«آرنو میراندا» میگوید: استعاره کلاغها اشارهای به پارادوکس «کارل همپل»(Carl Hempel)[٢۰]، فیلسوف علم، است که تمایل دارد محدودیتهای استدلال استقرایی - استنتاج یک قاعده کلی از مشاهده موارد خاص - را نشان دهد.
عراق یک کلاغ سیاه با چند پر خاکستری است.
همه کلاغها سیاه نیستند. در واقع، بیشتر کلاغهای دنیا سفید هستند.
آمریکاییهای سفید(منظور یاروین آمریکاییهای سفید پوست جمهوریخواه است) در اعماق وجودشان این را میدانند.
بنابراین پنجره را باز میگذارند، به این امید که یک کلاغ سفید آنجا بنشیند.
گاهی اوقات حتا از پنجره به بیرون نگاه میکنند - به این امید که برای لحظه ای، یکی از آنها را ببینند.
متاسفانه، سلول آنها در لانه ای از پرندگان است که منحصراً پر از کلاغهای سیاه است.
کلاغ سفید یک ضرورت است.
اما تنها راه برای گرفتن یک کلاغ سفید این است که یک کلاغ سیاه بگیرید، در حالی که قارقار میکند آن را محکم در دستهایتان نگاه دارید - و روی آن آبِ ژاول اسپری کنید.
آنچه بیش از هر چیز در این « اِسی» طنزگونه مشاهده میشود، نزدیکی بسیار چشم گیر برنامههای دونالد ترامپ با تز «کورتیس یاروین» است. در حالی که یاروین دموکراسی را یک نظام منسوخ میداند که تحت کنترلِ نهادهایی چون رسانهها، دانشگاهها و بوروکراسی دولتی و ... آنچه او «کاتدرال» مینامد، قرار دارد، به رفتار و کردار ترامپ با اکثریت رسانهها، قطع بودجه فدرال برای دانشگاههای مستقل و اخراج گسترده کارکنان و کارشناسان دولتی نگاه کنید.
یاروین برداشت مطلقگرایانه از حاکمیت دارد، ترامپ نیز با وجود ظزفیتهای ضد مطلق گرایی در قانون اساسی آمریکا دراین مسیر تلاش میکند.
«یاروین» سبک مدیریت شرکتهای خصوصی را بهترین نحوه اداره دولت میداند و نظام سلطنتی اقتدارگرا را تجویز میکند. دُبی و سنگاپور نمونههای اولیه مدلِ ایدهآل او از مدلِ «دولت-شرکت» هستند. این مدل با نگرش دونالد ترامپ که دولتها را درچهارچوب یک واحد تجاری-اقتصادی میبیند، نزدیکی دارد. تزِ«یاروین» چارچوبی ترسناک اما دقیق برای درک این دستور زبان جدید امپراتوری آمریکا ارائه میدهد: مدیریت یک کشور فتح شده مانند یک تجارت سودآور.
او در سناریویی که برای اشغال و استعمار یک کشور خارجی ارائه داده است، استعمار مجدد ایران را پیشنهاد کرده است. او کشور استعمار کننده را «بریتانیای جوان» فرض کرده است. با توجه به سال تدوین این سناریو و دشمنی آشکار او با دموکراتها و محافظه کاران آمریکا، این انتخاب را کرده است. اگر او اکنون دوباره این سناریو را بنویسد، قطعاً دولت دونالد ترامپ را انتخاب خواهد کرد. امروز، همانکونه که پیش تر اشاره شد، دکترین او نقش قاطع و تعیینکنندهای در تجدید «ایدئولوژی ترامپیسم» ایفا میکند.
———————————-
[۱] هرچند پبدایش این مکتب فکری در آمریکا گزارش شده است، اما در فرانسه نیز گزارش شده است.«بازپسگرایان نو» یا «مرتجعین جدید»، به گفتهی دانیل لیندنبرگ (Daniel Lindenberg)، تاریخ شناس و جامعه شناس فرانسوی به گروهی ناهمگن از روشنفکران فرانسوی از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم اشاره دارد. لیندنبرگ در مقالهای تحت عنوانِ «فراخوان نظم: پژوهشی در باب مرتجعین جدید»(Le Rappel à l’ordre Enquête sur les nouveaux réactionnaires) میگوید که آنها جریانی از اندیشهی سیاسی را تشکیل میدهند که میتوان آن را نسخهی اصلاحشده و رادیکالشدهی محافظهکاری لیبرال تعریف کرد.
[٢] «سایبرپانک» ترکیبی از کلمات سایبرنتیک و پانک، ژانری از داستانهای علمی- تخیلی است که ارتباط نزدیکی با دیستوپیا و داستانهای علمی تخیلی سخت دارد. این ژانر اغلب آیندهای نزدیک را با جامعهای پیشرفته از نظر فناوری، به ویژه در فناوری رایانه ای، ارتباطات و سایبرنتیک، توأم با ازهمگسیختگی نظم اجتماعی به تصویر میکشد.
[٣] «دیستوپیا» روایتی تخیلی است که جامعهای خیالی را به تصویر میکشد که به گونهای سازماندهی شده است که فرار از آن غیرممکن است و رهبران آن جامعه میتوانند بدون محدودیتِ تفکیک قوا، بر شهروندانی که دیگر نمیتوانند اراده آزاد خود را اعمال کنند، اقتدارِ کامل اعمال کنند.
[٤] اصطلاح «شتابگرایی» اغلب با بار معنایی منفی برای آنچه گرایشهای خود ویرانگرانهی سرمایهداری را به منظور تسریع در سقوط آن، تشدید میکند، به کار میرود.
[۵] «لیبرتارین»(libertarian) به طرفداران فلسفه سیاسی و اقتصادی عمدتاً رایج در کشورهای آنگلوساکسون که آزادی فردی را هم به عنوان هدف و هم به عنوان وسیله در نظر میگیرند، گفته میشود. «لیبرتارینها» به دلیل تعهدشان به بازار آزاد از «آنارشیستها» و به دلیل برداشت بسیار حداقلیشان از دولت از«لیبرالها» متمایز میشوند.
[۶] چه چیزی یک «کاتدرال» (کلیسای جامع) را از یک کلیسا متمایز میکند؟ فرهنگ لغات آکادمی فرانسه، «کاتدرال» را به عنوان”کلیسای اسقفنشین” تعریف میکند. همه چیز به ریشهشناسی برمیگردد... «کاتدرال» کلیسایی است که جایگاه اسقف است، “صندلی” او در آن قرار دارد.
[۷] مکتب «کامرالیسم» یک نظریه «مرکانتیلیستی»، مبتنی بر سلطنت، با هدف افزایش رونق اقتصادی دولت است. پس یکی از نسخههای «مرکانتیلیسم»(Mercantilism) است. مرکانتیلیسم مکتبی از اندیشه اقتصادی است که همزمان با استعمار دنیای جدید و پیروزی سلطنت مطلقه، از قرن شانزدهم تا اواسط قرن هجدهم در اروپا، رواج داشت. این مکتب در قرن شانزدهم در ایالتهای آلمان توسعه یافت. این مکتب تا قرن نوزدهم تفکر غالب براعمال اقتصادی در ایالتهای با فرهنگ ژرمنی بود.)
[٨] Les Lumières sombres. Comprendre la pensée néoréactionnaire
Gallimard/Le Grand Continent
Collection Bibliothèque de géopolitique
Gallimard
Parution
22-01-2026
[۹] « How to occupy and govern a foreign country»
MENCIUS MOLDBUG ، SEPTEMBER 4, 2008
[۱۰] Reactionary Theory of Peace
[۱۱] بسیاری از پادشاهان معاصر بریتانیا ریشه در خاندان سلطنتی حاکم برهانوفر دارند. پادشاهیهانوفر در سال ۱۸۱۴ میلادی توسط کنگرهٔ وین و با بازگرداندن قلمروهانوفر به جرج سوم بعد از اتمام جنگهای ناپلئونی پایهگذاری شد. سلطنت این پادشاهی در اختیار دودمانهانوور بود و تا سال ۱۸۳۷ در اتحاد شخصی با پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند قرار داشت. جرج اول: ۱۶۶۰-۱۷۲۷ پیش از آنکه پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند شود، ولیعهدهانوفر، سرزمین مادری خود بود. او به عنوان نزدیکترین پسرعموی پروتستان «آن» ملکه بریتانیا که بدون وارث سلطنت درگذشت، در سال ۱۷۱۴ بر تخت سلطنت بریتانیا نشست. او که انگلیسی صحبت نمیکرد و علاقه کمی به سیاست بریتانیا داشت، به تدریج بخشی از امتیازات سلطنتی خود را به نخست وزیر بریتانیا داد. در زمان حکومت او، سلطنت مدرن تأسیس شد، در حالی که ژاکوبنهای مشروعیت خواه، که از ادعاهای جیمز فرانسیس استوارت حمایت میکردند، تلاش کردند او را سرنگون کنند. پس از او پسرش جرج دوم پادشاه بریتانیا شد. جرج درهانوفر بزرگ شده بود. وقتی در سال ۱۷۲۷ به تخت سلطنت بریتانیا نشست، علاقهی چندانی به سیاستهای داخلی انگلستان نداشت و حکومت را به پارلمان این کشور واگذار کرد. او که درهانوفر از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود، بیشتر وقت خود را در سرزمین مادریاش میگذراند.
جرج سوم که در سال ۱۷۶۰ میلادی بر تخت سلطنت بریتانیا نشست و مدت ۶۰ سال تا ۱۸۲۰ بر این کشور حکومت کرد، برخلاف پدر و پدربزرگش، در انگلستان متولد شده بود و زبان انگلیسی را روان صحبت میکرد. پس از رسیدن به سلطنت، او در پی بازپسگیری اختیاراتی بود که اسلافش به پارلمان واگذار کرده بودند.
در سال ۱۸۳۷ و با درگذشت ویلیام چهارم و به سلطنت رسیدن ملکه ویکتوریا در پادشاهی متحد بریتانیا- ایرلند-هانوفر، به دلیل آنکه قوانینهانوور به زنان اجازه سلطنت نمیداد؛ ارنست آگوستوس درهانوور به سلطنت رسید و اتحاد شخصیهانوفر با بریتانیا لغو گردید.هانوور در سال ۱۸۶۶ توسط پادشاهی پروس فتح شد و به یکی از استانهای پروس تبدیل شد و نهایتاً در ۱۸۷۱ در طرح یگانگی آلمان به همراه بقیه سرزمینهای پروس؛ بخشی از امپراتوری آلمان شد.
[۱٢] استوارت نام یکی از خاندانهای سلطنتی اسکاتلند است که اعضای آن در ابتدا تنها فرمانروایی اسکاتلند را از ۱۳۷۱ تا ۱۶۰۳ برعهده داشتند. پس از درگذشت الیزابت یکم، ملکه انگلستان که فرزندی نداشت ، جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند که از اقوام او بهشمار میرفت با عنوان جیمز یکم به پادشاهی انگلستان نیز دست یافت. بدین ترتیب استوارتها از آن سال تا ۱۷۱۴ که خاندانهانوور قدرت را در دست گرفت پادشاهی اسکاتلند و انگلستان را توامان در اختیار داشتند.
[۱٣] شاهزاده جوزف ونزلِ لیختناشتاین « کنتِ ریتبرگ»، متولد ۲۴ مه ۱۹۹۵ در لندن است، او پسر ارشد شاهزاده «آلوئیس» لیختناشتاین، نایبالسلطنه لیختناشتاین است، وی پس از پدرش، وارث شاهزاده نشین لیختناشتاین میشود. جوزف ونزل همچنین میتواند عناوین و ادعاهای بسیار بیشتری را به ارث ببرد. به گفته هواداران مشروعیت خواه ژاکوبی، او میتواند ادعای تاج و تخت انگلستان، ایرلند و اسکاتلند را داشته باشد. حتی به طور غیرداستانیتر، و در درجه اول از نظر تبارشناسی و نه سلسلهای، او میتواند از نوادگان مستقیم و ارشد دوکهای «بریتانی» باشد.
[۱٤] موسسه سلطنتی امور بینالملل (Royal Institute of International Affairs)، که در سال ۱۹۲۰ تأسیس شده، یک اندیشکده مستقر در لندن است که با نام «چَتمهاوس» شناخته میشود. این اندیشکده معادل بریتانیایی شورای روابط خارجی آمریکا است.
[۱۵] شریف حسین ۱۸۵۴ –۱۹۳۱، بزرگِ خاندانهاشمی، از سال ۱۹۰۸ میلادی شریف مکه و پادشاه حجاز بود و بر تمام منطقه عربستان استیلا داشت. در مارس ۱۹۲۴، زمانی که خلافت عثمانی منسوخ شد، حسین خود را «خلیفه همه مسلمانان» معرفی کرد. پسرانش ملک فیصل و ملک عبدالله در سال ۱۹۲۱ به ترتیب پادشاه عراق و اردن شدند. پس از جنگ داخلی در عربستان و اشغال حجاز توسط ارتش خاندانِ آل سعود، در ۲۳ دسامبر ۱۹۲۵، شریف حسین به سعودیها تسلیم شد و پادشاهی حجاز، شریف مکه و خلافت شریفیان به پایان رسید.
[۱۶] آزادیهای اساسی مندرج در اصل چهارم قانون اساسی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر با وضع قوانینی برای مبارزه با تروریسم به نام امنیت ملی قربانی شد. بر اساس اصل چهارم قانون اساسی آمریکا «حق همه شهروندان برای امنیت شخصی تضمین میشود، منزل، اسناد و مدارک و اموالشان در برابر تفتیش و توقیف غیرموجه نباید نقض شود و هیچ حکمی صادر نمیشود مگر بر اساس فرض جدی، تأیید شده با سوگند یا اعلامیه رسمی، و با شرح دقیق محل تفتیش و اشخاص یا اموالی که باید توقیف شوند.
[۱۷] دیپلمات و دولتمرد اتریشی در ۱۵ مه ۱۷۷۳ در کوبلنز متولد شد و در ۱۱ ژوئن ۱۸۵۹ در وین درگذشت. در سال ۱۸۲۱، او صدراعظم امپراتوری اتریش شد. مترنیخ ضامن نظمی بود که توسط کنگره وین برقرار شد و ثبات پایدار اروپا (تا جنگ کریمه) پس از جنگهای طولانی ناپلئونی را تضمین کرد. او تأثیرگذارترین چهره در اتحاد مقدس، به ویژه در رابطه با تزار الکساندر اول و بعدها جانشین او نیکلای اول بود.
[۱٨] ادوارد نیکولا لوتواک ، متولد ۱۹۴۲ در آراد، رومانی، اقتصاددان و مورخ آمریکایی است. او یکی از متخصصان برجسته جهان در زمینه استراتژی و ژئوپلیتیک است. او در مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی (CSIS) در واشنگتن کار میکند و کتابهای: کودتا، راهنمای کاربر (Coup d’État: A User’s Guide)؛ رویای آمریکایی در خطر (The American Dream in Danger) و سرمایهداری توربو (Turbo-Capitalism) را منتشر کرده است.
[۱۹] اوروِلیان (Orwellian) یعنی منسوب به اوروِل, نویسنده انگلیسی است. این واژه به رفتارها و سیاستهای کنترلی اطلاق میشود که به وسیله تبلیغات، پایش و شنود، اخبار نادرست، انکار حقیقت، و دستکاری گذشته توسط حکومتهای سرکوبگر مدرن مورد استفاده قرار میگیرد. این وضعیت و شرایط اجتماعی را جورج اوروِل در رمانهای معروفش، به ویژه کتاب ۱۹۸۴ توصیف کرده است.
[٢۰] کارل گوستاو همپل (Carl Gustav Hempel) از چهرههای برجستهٔ فلسفه علم و اثبات گرایی منطقی در قرن بیستم است. از کارهای شاخص او بحث و بسط مدل استنتاجی- قانونی برای تفسیر علمی پدیدهها است. این روش در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی تبدیل به روش استاندارد و فراگیر علم شده بود. از دیگر کارهای معروف او پارادوکس کلاغها است که به مسئلهٔ استقرا میپردازد.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
عنوان اصلی مقاله:
۴۸مین سالگرد قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز و مقایسه شرایط آنروز با وضعیت فعلی ایران
قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز، آغاز پایان رژیم سلطنتی در ایران بود و اکنون رهبران جمهوری اسلامی با قتلعامی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ از مردم معترض ایران انجام دادند، عملاً آغاز پایان رژیم خود را رقم زدند. اگر تا امروز صحبت از شکاف بین حکومت و ملت وجود داشت، بعد از قتلعام، اکنون یک دریای واقعی خون بین رژیم و ملت بهوجود آمده است. معلوم نیست چند صباحی دیگر استبداد دینی دوام بیاورد اما این حکومت به هر شکلی که سرنگون شود، با جنایت علیه بشریت که مرتکب شد، برای همیشه به حکومت آخوندها در ایران پایان داد؛ زیرا رژیم با ظلم و جنایتی که بهنام دین انجام داده، اکثریت جامعه ایران را طرفدار حکومت سکولار کرده است.
شرایط اجتماعی ایران امروز کاملاً تغییر کرده است. قبل از انقلاب اسلامی ۷۰٪ جمعیت کشور در روستاها و تنها ۳۰٪ در شهرها زندگی میکردند و جمعیت کل کشور نیز ۳۵ میلیون نفر بود. اکنون جمعیت ۹۲ میلیون نفر شده و تنها ۲۵٪ این جمعیت در روستاها زندگی میکنند. روستائیان حاشیهنشین شهرهای آن روز که بعداً سرداران سپاه پاسداران شدند، اکنون سرمایهدار و جدا از مردم شدهاند و دیگر کسی نیست که دروغهای آخوندها را درباره حکومت عدل اسلامی قبول کند. حاشیهنشینهای ابرشهرهای ایران امروز دنبالهروی آخوندها نیستند؛ زیرا حکومت آخوندی نتوانسته است حداقل زندگی انسانی را برای آنان فراهم بکند.
در صحنه بینالمللی نیز تغییرات جدی بهوجود آمده است. بعد از انحلال اتحاد شوروی، دیگر کمونیسم خطر اصلی برای جوامع سرمایهداری محسوب نمیشود و حکومت اسلامی بیمصرف شده است. امروزه آنچه که رهبران کشورهای غربی را آزار میدهد، نه کمونیسم بلکه فاناتیسم اسلامی است که صلح و آرامش جوامع غربی را برهم میزند. بدینجهت دیگر از جمهوری اسلامی حمایت نمیکنند و تاریخ مصرف آن تمام شده است. حالا غربیها میخواهند این غول مزاحم را که خود در دوران جنگ سرد از شیشه بیرون آوردند دوباره در شیشه بکنند. درعوض کشورهای غربی اکنون بهدنبال حکومت جایگزین سکولار برای جمهوری اسلامی در ایران میگردند. هنوز آمریکا و همچنین انگلستان که نفوذ سنتی در ایران دارد، آلترناتیو موردنظر خودشان را معرفی نکردهاند ولی با توجه به رشد نیروهای راست افراطی در جهان، احتمال دارد آلترناتیو موردنظر آنان از جنس جریانهای راست افراطی باشد. اگر در نظر بگیریم که جامعه ایران بهحد کافی سیاسی شده است آنگاه باید قبول کرد که هیچ قدرت خارجی دیگر نمیتواند بهراحتی و بدون در نظر گرفتن نقش مردم آگاه، برای ایرانیان دولت تعیین کند. لذا جامعه سیاسی ایران اگر دموکراسی میخواهد، مجبور خواهد بود با ایجاد ائتلاف فراگیر دموکراتیک به استبداد دینی پایان دهد. جمهوری اسلامی به پایان خط رسیده است و قادر به حکومت کردن نیست و فساد و دزدی آن را از درون تهی کرده است؛ بنابراین بد نیست به پروسه شکلگیری و بهقدرت رسیدن آن با حمایت قدرتهای بزرگ، نظری دوباره انداخته شود تا راه آینده روشنتر گردد که گذشته چراغ راه آینده است.
برخی استدلال میکنند که آمریکا و کشورهای بزرگ غربی بعد از کنفرانس سران چهار کشور آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی در گوادلوپ یعنی چهل روز قبل از سقوط شاه، تصمیم به حمایت از خمینی گرفتهاند؛ اما خاطرات رهبران نهضت آزادی ایران و مخصوصاً گزارشات کنسولگری آمریکا در تبریز و سفارت آمریکا در تهران و خاطرات منتشر شده سیاستمداران آمریکایی گواه هستند که تصمیم به حمایت از حکومت اسلامی، بهعنوان آلترناتیو رژیم شاه، مدتها قبل از کنفرانس گوادلوپ گرفته شده بود و هدف از آن تصمیم هم، ایجاد سد ایدئولوژیک اسلامی در مقابل نفوذ و گسترش کمونیسم شوروی در ایران بوده است. شایان ذکر است که مرز ایران با شوروی تنها مرز دو کشور همسایه با یکدیگر نبود، بلکه مرز دو اردوگاه شرق و غرب در جنگ سرد محسوب میشد و همین امر در سرنوشت سیاسی ما تأثیر تعیینکننده داشته است.
در سال ۱۳۵۶ بعضی از استراتژها در حزب دموکرات آمریکا برای مبارزه با نفوذ شوروی در ایران در فکر تدارک حکومت اسلامی برای ایران بودند و قیام ۲۹ بهمن تبریز فکر آنها را به سیاست رسمی تبدیل کرد. بیشک حادثهای نظیر قیام ۲۹ بهمن تبریز مثلاً اگر در اصفهان یا در شیراز رخ میداد، بعید بود که آمریکاییها نسبت به آن حادثه چنان حساسیتی نشان بدهند؛ ولی نزدیکی تبریز به اتحاد شوروی و سابقه تاریخی فرقه دموکرات آذربایجان و کثرت سنتی نیروهای چپ در تبریز باعث میگردید که آمریکاییها تحولات تبریز را بهدقت زیر نظر داشته و در پی یافتن علل قیام تبریز باشند. البته دامنه قیام تبریز نیز گسترده بود؛ ۷۳ بانک و دهها اداره دولتی و مراکز حزب رستاخیز تخریب شده، تعداد قیامکنندگان تا ۲۰۰ هزار و تعداد تلفات تا سیصد نفر هم گفته شده است، هرچند که ما امروز تنها اسامی و تصاویر ۱۵ نفر از کشتهشدگان را در دست داریم. در این تظاهرات برای اولین بار شعار «مرگ بر شاه» داده شد. خمینی ده روز بعد از قیام تبریز اعلامیه داد ولی حرف تازهای نزد و مخصوصاً نگفت که «شاه باید برود». او نهایتاً در تابستان ۱۳۵۷ گفت که «شاه باید برود»؛ یعنی زمانی که از طرف آمریکاییها مطمئن شده بود که اگر شاه برود، خود او جایگزین شاه میشود.
تبریزیهایی که قیام ۲۹ بهمن را بهوجود آوردند، با اعلان حکومت نظامی توسط شاه، به خانههای خود نرفتند و یک سال تمام در خیابانها مبارزه کردند و در مقطع انقلاب به حزب خلق مسلمان پیوستند و متشکل شدند و همراه با اکثریت آذربایجانیها توانستند حرکت تاریخی دیگری خلق بکنند. در تاریخ ثبت شده است که میلیونها آذربایجانی با «اختیارات ولیفقیه در اصل ۱۱۰ قانون اساسی» مخالفت کردند و با ترتیب دادن تظاهرات میلیونی در تبریز به قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی ندادند که متأسفانه جریانات سیاسی آن روزی ایران از آنان حمایت نکردند و خمینی با اعزام نیروی پاسدار از تهران و اصفهان، در ماههای آخر سال ۱۳۵۸ تبریز را بیرحمانه سرکوب کرد. مدافعات کمیتههای طرفدار آیتالله شریعتمداری را در درگیری هنگام خلع سلاح کشت و سیزده نفر از سردستههای حزب خلق مسلمان را اعدام کرد و بازار تبریز و بورژوازی ملی آذربایجان را که مخالف ولایتفقیه بودند، سرکوب کرد.
قبل از انقلاب، شاه و دربار از کمونیستها و مصدقیها وحشت داشتند و بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کوشیده بودند آنان را با استفاده از قدرت دولتی از بین ببرند؛ لذا اسلامیون را بر آنان ترجیح میدادند. محمدرضا شاه یک آدم کاملاً خرافاتی و متوهم بود. شاه برای مبارزه با کمونیسم، اسلامیون را متحد طبیعی خود میدانست و هرچه حکومت ضعیفتر میشد، او امتیازات بیشتری به اسلامیون میداد و از طریق اداره اوقاف آنان را تطمیع میکرد. از سال ۱۳۵۵ به بعد، حکومت شاه عملاً طرفداران خمینی را آزاد گذاشته بود تا مردم را حول شعار حکومت اسلامی سازماندهی بکنند.
در سال ۱۳۵۵ طرفداران خمینی در زندان قصر که عمدتاً از فدائیان اسلام و قتله منصور (گروهی که نخستوزیر حسنعلی منصور را ترور کرده بودند) تشکیل میشدند، بهصورت جمعی ندامتنامه نوشتند و از پدر تاجدارشان تقاضا کردند که آنها را عفو بکند تا آنان بتوانند آزادانه به وظیفه دینی خودشان که مبارزه با کمونیسم است عمل نمایند. شاه ندامت آنها را پذیرفت و همه آنها را در ۲۸ مرداد ۱۳۵۵ از زندان آزاد کرد و مسجد ارک در جنب بازار تهران را نیز در اختیار آنها گذاشت که بتوانند آنجا را مرکز فعالیت هیئتهای مؤتلفه اسلامی بازار تهران (حامیان خمینی) بکنند. بههمین جهت گفته شده است که حکومت اسلامی هدیه زهرآگین شاه به ایرانیان بوده است. تصور عموم در آن تاریخ این بود که با توجه به هماهنگی همهجانبه ساواک و شخص شاه با آمریکاییها، بعید است که تصمیماتی در این حد مهم، بدون مشورت با آمریکا (دولت پنهان آمریکا) صورت گرفته باشد.
اسلامیون آزاد شده از زندان همگی از رهبران و مجریان انقلاب خمینی شدند. آنان کسانی چون مهدی عراقی (رئیس زندان قصر بعد از انقلاب)، آیتالله حسین نوری همدانی (فتوادهنده آتش زدن سینما رکس آبادان)، اسدالله لاجوردی (جلاد زندان اوین)، محمد کچویی معاون لاجوردی، حبیبالله عسگراولادی رئیس اتاق بازرگانی بعد از انقلاب و تعدادی دیگر از اعضای فدائیان اسلام و هیئتهای مؤتلفه اسلامی بودند.
طبیعی است که در کشوری با موقعیت حساس ژئوپلیتیکی همچون ایران، هر تغییر سیاسی به شرایطی نیاز دارد که عبارتند از: آمادگی مردم و ناتوانی حکومت در داخل کشور، اوضاع منطقه و مهمتر از آن خواست قدرتهای بزرگ جهانی که منافعی برای خود در ایران قائل هستند. لذا موقعیت جغرافیایی ایران ایجاب میکند که برای هر تغییر اساسی در ایران، فاکتور قدرتهای خارجی همواره مدنظر باشد.
ایران در قرن بیستم به دفعات با دخالت خارجی دچار تغییر شده است؛ از جمله در انقلاب مشروطه، در کودتای سیاه ۱۲۹۹ در تغییر حکومت از قاجارها به پهلوی، در جنگ جهانی اول، اشغال کشور و تبدیل آذربایجان غربی به میدان جنگ قدرت امپراتوریها، در جنگ جهانی دوم، اشغال کشور، تبعید رضاشاه و شاه کردن محمدرضا، تشکیل کنفرانس سران متفقین در تهران بدون حضور نماینده ایران و در ساقط کردن دولت محمد مصدق با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. در همه این موارد کشور ایران با دخالت مستقیم خارجی روبرو بوده است؛ حتی اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲ با فشار شخص جان اف. کندی رئیسجمهور دموکرات آمریکا انجام گرفته است. با چنین تجربیات غمبار تکرارشوندهای، سقوط محمدرضا پهلوی نیز طبیعتاً نمیتوانست بدون دخالت قدرتهای خارجی مخصوصاً آمریکا امکانپذیر باشد.
ایران به علت قرار گرفتن در محاصره سه امپراتوری (روسیه در شمال، انگلستان در جنوب و عثمانی در غرب)، نقش منطقه حائل بین آنها را داشته و بدینجهت هرگز بهطور کامل مستعمره نشده، ولی امپراتوریها برای حفظ منافع خودشان، در مقاطع مختلف، در تحولات داخلی ایران دخالت کردهاند. اکنون نیز روسیه، چین، اتحادیه اروپا و آمریکا، منافعی در ایران برای خودشان در نظر میگیرند و به اشکال مختلف در تحولات نقش بازی میکنند. ایرانیها در حرف مخالف دخالت خارجی در ایران بودهاند، اما در شهریور ۱۳۲۰ وقتی متفقین از شمال و جنوب ایران را اشغال کردند، هیچکس سنگی بهطرف آنان پرتاب نکرد؛ برعکس خوشحال بودند که حمله خارجی آنان را از دیکتاتوری رضاشاهی نجات داده است.
در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی با انتخاب شدن جیمی کارتر به ریاستجمهوری آمریکا با شعار دفاع از حقوق بشر، زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا میشود و پیشنهاد میکند که برای مبارزه با کمونیسم، در اطراف اتحاد شوروی حکومتهای اسلامی ایجاد شود و در داخل اتحاد شوروی نیز از اعتراضات مسلمانان سنی در آسیای مرکزی علیه حکومت شوروی حمایت گردد تا اتحاد شوروی از داخل و از طریق کشورهای همسایه تحت فشار قرار بگیرد. منظور برژینسکی آشکارا استقرار حکومتهای اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان بود که این طرح بعداً به «کمربند سبز اسلامی» (گرین بلت) دور اتحاد شوروی معروف شد. شورویها بعد از گروگانگیری دیپلماتهای آمریکا در تهران به استهزا میگفتند که ما کمربند سبز را از دست آمریکا گرفتیم و آن را طناب دار کرده به دور گردن خود آمریکا انداختیم.
در دوره ریاستجمهوری جیمی کارتر و قبل از انقلاب ایران، در هیئت حاکمه آمریکا سه دیدگاه راجع به ایران وجود داشت که یکی طرفدار کودتای نظامی و جلوگیری از انقلاب بود، دیگری معتقد به مدیریت انقلاب به سمت حکومت اسلامی و سومی طرفدار حفظ وضع موجود با اصلاحات سیاسی بود. پلانهای آ، ب، س هم داشتند. خود جیمی کارتر بهظاهر ایران را جزیره ثبات مینامید اما او با شعار دموکراسی به ریاستجمهوری انتخاب شده بود که در ایران به طنز «جیمیکراسی» لقب گرفته بود. جنایات غیرانسانی ساواک در رابطه با مخالفان هم غیرقابل تحمل شده بود و جیمی کارتر نمیتوانست نقض حقوق بشر در ایران را نادیده بگیرد. در این میان نظریه کمربند سبز اسلامی و بر اساس آن، استقرار حکومت اسلامی بهجای حکومت شاه در ایران، مدافعان قدرتمندی در انگلستان و آمریکا داشت؛ اوضاع جهان و حوادث مشخص نیز دیدگاه آنان را تقویت میکرد از جمله:
۱. دخالت شوروی در افغانستان در سال ۱۹۷۳ و روی کار آوردن حکومت طرفدار شوروی، آمریکاییها را نسبت به آینده ایران نگران کرده بود.
۲. قدرت گرفتن و گسترش نفوذ کنفدراسیون دانشجویان ایران در خارج کشور که نیروهای چپ آن را رهبری میکردند.
۳. بعد از بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی از زندانهای سیاسی ایران در سال ۱۹۷۸ دنیا متوجه شد که زندانهای ایران پر از زندانیان کمونیست است، یعنی کمونیسم در ایران رشد کرده است.
۴. شخص شاه هم سرطان پیشرفته خون داشت و به پایان عمرش نزدیک میشد. ویلیام سولیوان سفیر آمریکا و آنتونی پارسونز سفیر بریتانیا وضع جسمی شاه را در سال ۱۳۵۷ رقتآور ترسیم میکنند و مایکل بلومنتال وزیر خزانهداری آمریکا، شاه را به یک زامبی تشبیه میکند که قادر به حکومت کردن نیست.
شاه مریض در این انزوا، به تئوریهای توطئه پناه برده بود. او باور نمیکرد مردمی که روزگاری برایش هورا میکشیدند، اکنون مرگش را بخواهند. پس حتماً پای یک توطئه خارجی در میان بود. گاهی انگلیس را مقصر میدانست، گاهی شرکتهای نفتی، گاهی اسرائیل را و گاهی حتی خود آمریکا را. این ذهنیت، او را به انفعال کامل کشانده بود. او منتظر بود تا رهبران جهان، سناریوی خود را تغییر دهند؛ یعنی منتظر یک معجزه برای نجات حکومت سلطنتی بود. سران حکومتها همواره چشمشان بر نیرویی است که آنان را به قدرت رسانده است و شاه را انگلیس و آمریکا بر تخت نشانده بودند.
همه اینها سیاستمداران غربی را به این نتیجهگیری میرساند که شاه نتوانسته و دیگر نمیتواند بهصورت مؤثر با کمونیسم مبارزه کند و احتمال سقوط ایران به دامن شوروی وجود دارد و باید به فکر یک جایگزین برای حکومت شاه باشند تا غافلگیر نشوند.
در تاریخ ایران، جنبش تنباکو در سال ۱۲۷۰ با فتوای میرزای شیرازی، فتوای سیدین عبدالله بهبهانی و محمد طباطبایی در ۱۲۸۵ در حمایت از نهضت مشروطیت و نیز شورش طرفداران خمینی علیه اصلاحات شاه و علیه حق رأی دادن به زنان در سال ۱۳۴۲، نمونههای مشخص از نقش دین و روحانیون شیعه در مخالفت با حکومت بودند. با چنین زمینهای بعد از انقلاب سفید شاه و شورش طرفداران خمینی، آن کاترین لمپتون نویسنده کتاب «مالک و زارع در ایران» که در زمان ملی شدن صنعت نفت وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران بود و در کودتای ۲۸ مرداد نقش بازی کرده بود، بهعنوان یک اسلامشناس و ایرانشناس برجسته و در عین حال مأمور اطلاعاتی شناخته شده انگلستان، یک سال بعد از شورش طرفداران خمینی یعنی در سال ۱۹۶۴ در زمانی که استاد کرسی اسلامشناسی دانشگاه لندن بود، مقاله تحلیلی مفصلی نوشته و به ارزیابی تاریخی قدرت دین و نفوذ روحانیون شیعه در ایران پرداخته است.
تحلیل لمپتون از تاریخ و شرایط اجتماعی ایران، نظریه کلاسیک رسیدن روحانیون شیعه به قدرت سیاسی در ایران را ارائه میداد. میس لمپتون مکاتبات زیادی نیز با روحانیون سیاسی نظیر محمد بهشتی، مرتضی مطهری و محمد مفتح، نظریهپردازان حکومت اسلامی در ایران داشته است. لمپتون مروج و طرفدار حکومت اسلامی در ایران بود ولی بعد از وقوع انقلاب اسلامی، علیرغم دعوت رسمی برای آمدن به ایران، به بهانه اینکه حاضر نیست حجاب اسلامی بپوشد و یا روسری بر سر کند، به ایران نیامد.
با این آگاهیهای تاریخی از نقش دین در ایران، دیپلمات جوانی به نام «مایکل مترینکو» در سال ۱۳۵۶ سرکنسول آمریکا در تبریز بود. او تنها مأمور آمریکایی در ایران بود که فارسی حرف میزد. مترینکو در تبریز، ناظر اولین طغیانهای خشونتآمیز روستاییان فقیر بود؛ یعنی کسانی که بعد از اصلاحات ارضی از روستاها کنده شده و برای کارهای بیآینده به شهرها آمده و در مساجد محلی توسط روحانیون به مخالفت با شاه تحریک و رهبری میشدند. مترینکو که از نزدیک شاهد قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ بود بهطور مرتب از احتمال قیام سراسری علیه شاه به سفارت آمریکا در تهران هشدار میداد، اما در ابتدا این هشدارها نادیده گرفته میشد. به او گفته شده بود که «قایق را تکان ندهد».
مایکل مترینکو از کنسولگری آمریکا در تبریز، در ۲۳ فوریه ۱۹۷۸ (۴ اسفند ۱۳۵۶) یک گزارش اولیه چهار صفحهای با عنوان «شورش و قیام داخلی در تبریز» بدون ذکر تعداد کشتهشدگان و دستگیریها به وزارت خارجه آمریکا ارسال کرده و کپی آن را نیز به سفارت آمریکا در تهران و کنسولگریهای آمریکا در اصفهان و شیراز فرستاده است. کنسول آمریکا در روزهای بعد گزارشهای تکمیلی به سفارت آمریکا فرستاده و سفارت نیز بر اساس آن گزارشها با مقامات حکومت شاه مذاکراتی انجام داده و قیام را تجزیه و تحلیل کرده است.
نکته اصلی در گزارش اولیه مترینکو این است که شورش سازمانیافته بوده و نیروهای دولتی آمادگی مقابله نداشتهاند؛ او عناصر مذهبی و مارکسیست را سازماندهندگان شورش دانسته و جوانان بیکار را نیروی اصلی تخریب معرفی کرده است. کنسول در گزارشهای بعدی وقوع شورش در شش نقطه شهر تبریز را تأیید کرده است.
مترینکو، بعد از ۲۹ بهمن برای کسب اطلاعات دقیق از اوضاع شهر، جلسهای با اسقفهای ارمنی مقیم تبریز داشته است و در گزارش خود به سفارت بدان اشاره کرده و اظهارات یکی از اسقفها را بهصورت زیر منعکس نموده:
«اگرچه وقایع اخیر جنبههای سخت مذهبی و اسلامی داشتهاند، اما به عقیده وی هیچگونه احساسات ضد مسیحی یا ضد ارمنی توسط مردم تظاهرکننده ابراز نشده است. او میگوید در طول درگیری روزانه بهطور دائم با خانوادههای ارمنی که در سطح شهر پخش هستند در تماس بوده، و حتی از بصیرت و احتیاط شورشیان در تعجب فرو رفته است. وی بهعنوان مثال از بردباری اغتشاشگران، توضیح داد که چگونه یکی از تحتالحمایههایش یعنی یک هنرمند ارمنی که گالری کوچکش در نزدیکی مرکز درگیری بود، قبل از اینکه گالریاش را ببندد خود را مواجه با گروهی از شورشیان دیده بود. یکی از رهبران مردم تظاهرکننده، نگاهی به مغازه وی انداخته و به گروهش گفت: «او یک هنرمند است... ولش کنید.» و بعد به آن مرد تذکر داد که مغازهاش را بسته و به خانهاش برود. سپس جمعیت در حالی که گالری را دستنخورده ترک میکردند اقدام به شکستن شیشههای بانکی که در نزدیکی آن بود، کردند...»
بهنظر کنسولگری آمریکا در تبریز، «دولت ایران برای رودررویی با قیام تبریز آمادگی نداشته و این قیام، دروازهها را برای نبردهای مذهبی و اجتماعی دیگر که به سادگی آرام نمیشود باز کرده بود».
ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران فوراً گزارشی از قیام تبریز با جزئیات به وزارت امور خارجه آمریکا و برخی از سفارتخانههای مهمشان در دنیا مخابره نموده است. به نظر او «سفارت مایل بود با دلایل کافی و مستند، نظر دولت ایران را درباره دخالت خارجیان در وقایع تبریز بپذیرد. اما دولت، فرضیه دخالت خارجی را تأیید کرد ولی مدرکی برای آن ارائه نداد».
تلگراف معروف سولیوان تحت عنوان: “Thinking the Unthinkable”
تلگراف «اندیشیدن به امر نیندیشیدنی» در نوامبر ۱۹۷۸ (آبان ۱۳۵۷)، چند ماه پیش از انقلاب ایران، از سفارت آمریکا در تهران به وزارت خارجه ایالات متحده مخابره شد. سولیوان در این تلگراف به واشنگتن هشدار میدهد که رژیم شاه بهسرعت در حال از دست دادن کنترل اوضاع است و ارتش هم احتمالاً نخواهد توانست او را برای مدت زیادی حفظ کند. او مینویسد که دیگر نباید تنها بر ادامهٔ حکومت شاه حساب کرد، بلکه باید به گزینههای دیگر اندیشید، حتی اگر «غیرقابل تصور» به نظر برسند.
یکی از محورهای اصلی تلگراف، احتمال سقوط شاه و روی کار آمدن یک دولت جایگزین (مثلاً دولتی با حضور روحانیون و نیروهای مخالف شاه) بود. سولیوان تأکید میکرد که آمریکا باید برای «دوران پساشاه» آماده شود و راههای برقراری ارتباط با مخالفان را بررسی کند.
ارتباطگیری آمریکا با روحانیان مخالف شاه
سفارت آمریکا، مخصوصاً کنسولگری آمریکا در تبریز، قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز را بهتر از حکومت شاه تجزیه و تحلیل کرده است و دلیل آن نیز بهنظر میرسد به داشتن شبکه اطلاعاتی مستقل از دولت ایران و روابط سفارت آمریکا با مخالفان در داخل دستگاههای دولتی و همچنین بعضی رهبران مذهبی و رهبران نهضت آزادی ایران از جمله مهدی بازرگان، محمد توسلی و ناصر میناچی و بیش از همه اینها رابطه با محمد بهشتی مربوط باشد که تحت عنوان «دیپلماسی انقلاب» با سفارتخانههای خارجی تماس میگرفتند.
سی سال بعد از انقلاب ۱۹۷۹، دولت آمریکا بخشی از اسناد طبقهبندی شده انقلاب ایران را منتشر ساخت. در میان آن اسناد، چهل صفحه مذاکرات سفارت آمریکا در تهران با مخالفان شاه منجمله محمد بهشتی در سال ۱۳۵۶ با مأمورین سفارت وجود دارد و بهشتی به آمریکاییها میگوید که اگر شما انقلاب اسلامی را در ایران قبول بکنید، ما تضمین میکنیم که حکومت اسلامی ایران دوست آمریکا باشد.
محمد بهشتی از سال ۱۳۵۰ بعد از بازگشت از آلمان با آمریکاییها رابطه داشته، چندین دیپلمات و مأمور سیا با بهشتی تبادل اطلاعات داشتهاند و خاطرات خود را نوشتهاند. محمد بهشتی در هفتم تیرماه ۱۳۶۰ در ۵۳ سالگی در انفجار مرکز حزب جمهوری اسلامی که خودش مؤسس آن حزب بود کشته شد.
ظاهراً از طریق بهشتی بوده که عبدالکریم موسوی اردبیلی بهعنوان نماینده خمینی برای گفتگو با سفارت آمریکا در تهران تعیین میشود. ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در تهران در کتاب خاطرات خود مینویسد که قرار بود در منزل مهدی بازرگان با نماینده آیتالله خمینی ملاقات بکنیم؛ من زودتر رسیده بودم و با بازرگان صحبت میکردم و وقتی آیتالله موسوی اردبیلی از در وارد میشود، محافظ من که پشت در حاضر بوده شوکه میشود و خیال میکند که خمینی خودش برای مذاکره با سفیر آمریکا آمده است.
موسوی اردبیلی درباره نحوه تحویل گرفتن حکومت ایران از گردانندگان حکومت شاه با پادرمیانی آمریکاییها مذاکره میکرد. در آنموقع موضوع مهم برای طرفداران خمینی این بود که آمریکاییها از کودتای ارتش جلوگیری بکنند و ژنرال هایزر معاون فرماندهی ناتو نیز برای همین کار به تهران آمده بود. آمریکاییها در عوض از طرفداران خمینی میخواستند که بعد از تعویض قدرت، ارتش و بخش ضد جاسوسی ساواک را منحل نکنند؛ زیرا برای جلوگیری از نفوذ شوروی در ایران به نیروی مسلح سازمانیافته و کادرهای آموزشدیده ضد جاسوسی نیاز هست. حفظ اداره ضد جاسوسی ساواک در عمل بهمعنی نگهداری شعبه ایرانی سازمان سیا در دل حکومت اسلامی بود که البته نهایتاً طرفین با مذاکره در هر دو مورد به توافق میرسند.
غیر از تماسهای محمد بهشتی با آمریکاییها و سه عضو خارج کشور نهضت آزادی ایران یعنی ابوالحسن بنیصدر، ابراهیم یزدی و صادق قطبزاده که خمینی را بهعنوان گاندی ایران به غربیها معرفی میکردند، دکتر ناصر میناچی از اعضای رهبری نهضت آزادی ایران نیز قبل از انقلاب به آمریکا مسافرت کرده و در تماس با مقامات آمریکایی میگوید که از شاه حمایت نکنید، شاه ایران را به دامن شوروی خواهد انداخت. میناچی از آمریکاییها میخواهد که از طرفداران خمینی محرمانه حمایت بکنند؛ زیرا بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ایرانیان مخالف آمریکا شدهاند، لذا آمریکا از هر جریان سیاسی ایرانی حمایت علنی بکند، آن جریان سیاسی شکست میخورد. آمریکاییها پیشنهاد میناچی را برای رابطه محرمانه قبول میکنند. ناصر میناچی جزئیات صحبت با آمریکاییها را در مصاحبه با ابراهیم نبوی توضیح داده است.
دکتر ناصر میناچی حقوقدان، در دهه ۵۰ شمسی «حسینیه ارشاد» در تهران را با موافقت پرویز ثابتی رئیس اداره سوم ساواک تأسیس کرده است. افرادی همچون علی شریعتی و مرتضی مطهری در حسینیه ارشاد جلسات منظم سخنرانی داشتند و هدف از تأسیس حسینیه ارشاد، جذب جوانان بهطرف اسلام سیاسی و مانع شدن از رفتن آنان بهطرف گروههای چپ بوده است. میناچی بعد از انقلاب در کابینه مهدی بازرگان وزیر اطلاعات و جهانگردی شد و بهخاطر ارادتی که به «حسینیه ارشاد» داشت، نام وزارت اطلاعات و جهانگردی را به «وزارت ارشاد اسلامی» تغییر داد.
تلاش آمریکاییها برای تبدیل کردن اسلامیون به آلترناتیو رژیم محمدرضا شاه به این معنی نیست که انقلاب ایران را آمریکاییها انجام دادهاند؛ در سال ۱۳۵۷ روح انقلاب بر جهان حاکم بود و تغییرات عمده در کشورها از طریق انقلابات صورت میگرفت. همه ایرانیان هم از چپ و راست و میانهرو، مذهبی و غیرمذهبی یکصدا انقلاب میخواستند. خود شاه هم اصلاحات خود را «انقلاب سفید» مینامید. در نتیجه آمریکاییها این خواست ایرانیان را به نفع خودشان مدیریت کردند. هدف اصلی زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا در آن تاریخ، مبارزه با کمونیسم شوروی بود و در این راه از اسلام سیاسی و انقلاب اسلامی حداکثر استفاده را کرد.
زبیگنیو برژینسکی بهظاهر مدافع شاه و طرفدار کودتا برای سرکوب مخالفان بود، ولی در عمل از نظریه ایجاد «کمربند سبز اسلامی» در اطراف شوروی یعنی کمک آمریکا به تأسیس حکومتهای اسلامی در ترکیه، ایران و افغانستان حمایت میکرد و خواهان استفاده از اسلام سیاسی علیه کمونیسم بود. با اشغال سفارت آمریکا در تهران و گروگانگیری ۵۲ دیپلمات آمریکایی که ۴۴۴ روز ادامه یافت، اعتبار نظریه کمربند سبز زیر سؤال رفت و بهویژه کمکهای برژینسکی به مجاهدین افغان و مسلح کردن آنان برای جنگیدن با ارتش سرخ شوروی که منجر به پیدایش طالبان شد، بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله تروریستی به برجهای تجارت جهانی در نیویورک، موجب انتقادات شدید به وی گردیده است؛ اما برژینسکی همواره استفاده از اسلامیون علیه کمونیسم را ایدهای عالی میدانست و در مصاحبه با مجله نوول اوبزرواتور فرانسه در سال ۱۹۹۸ از ایده خود بهشدت دفاع کرده است.
ماشااله رزمی
۱۷ فوریه ۲۰۲۶
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
اصلا سخن بیهودهای نیست که تاریخ معاصر ایران به قبل و بعد از ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ تقسیم میشود. در ۱۹ دیماه به روایت رسای موسوی : «برگی سیاه بر تاریخ طولانی ملت ما افزوده شده است که ایران شبیه آن را به یاد ندارد. رودخانهای از خونِ گرمِ محرومان بر زمین به جریان افتاد که تا مسیر تاریخ را تغییر ندهد، از جوشش باز نخواهد ایستاد.»
در حالی که جامعه سرکوب شده ایران، برای گذار از دوره شوک، ماتم و سوگواری و قد راست کردن مجدد، به فرصت بیشتری نیاز داشت، دیاسپورای ایرانی، شاید به غریزه و شاید با تعقل، خود را موظف احساس کرد که نگذارد تا پرچم مقاومت بر زمین بیفتد. آن «رودخانهای از خون گرم» خیلی زود از مرزهای کشور گذشت تا در رگهای دیاسپورا بدود و جانهای مهاجران را گرم کند. تصاویر کیسههای سیاه، کارشان را کردند و روح حاکم بر دیاسپورا دگرگون شد و خشم به جوش آمده، خرج آن شد که راهی، به مثابه «تنها راه» خود را به بوته آزمون بسپارد.
عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند.
در تدوین راهکار برای تغییر، عموما یک «دوگانه طلایی» نقشی مرکزی و اغلب تعیینکننده بازی میکند. تیم پهلوی نسبت به گذارطلبان خشونت پرهیز، این برتری را داشت که خود را صاحب اصلی و اولیه فکر سرنگونی ج.ا. بداند و در لحظه مناسب بعد از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ و جاری شدن رودخانههای خون، موفق به عرضه «دوگانه طلایی» خود شود. این دو گانه ساده است: «ما و اونها!» که در آن، کیستی این «ما» موضوعیت چندانی ندارد. «ما» یعنی «نه اونها!» و فرمول کاملا ساده و همه فهم است: اگر با اونها نیستی، پس ناچاری با ما باشی! و از اینجا جمله طلایی دوم خلق شد: «گزینه دیگری نیست!» اگر با ما نباشی، تجزیهطلب، مالهکش، وسطباز و خائن به خون شهیدانی!
رودخانه خونهای گرم، برای سوخت رسانی به ماشین دوگانه ساز و دوگانه سوز «ما و اونها» به کار گرفته شدند تا این ماشین، مثل یک بولدوز، بسیاری از باورها را زیر وزن خود له کند و همه سدهایی را که طی سالها در مقابل خشونت و اقتدارگرایی ساخته بودیم، ویران کند.
در فضای حکمرانی دوگانه طلایی، «میانه» مساوی خیانت و «اندیشه»، دشمن «اقدام» تلقی میشود. «حزب فقط حزب الله» و «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» سکههای رایج میشوند. پروپاگاندا حکم میراند، موتور توابسازی روشن میشود و چماق «وحدتطلبی»، سرها را میشکافد. گوشها و چشمها بسته میشوند و وجودها تنها دهان میشوند تا «قدرت» به مقدسترین کلمه بدل شود.
با تقدس قدرت، دیگر گفتگوی انتقادی، به سوژه خنده و عربده چماقکشان بدل و جای زشتی و زیبایی عوض میشود. تو همه تلاشت را بکن تا ثابت کنی که این راه به خلق یک هیولای نوین و یک رهبر-شاه ختم میشود، که آن صندوق رای دفترچه اضطرار، نه صندوق، که جعبه جادوست، که برای رسیدن به همان جعبه جادو هم، نمیتوان از ترامپ و بیبی موشک و هواپیما اجاره کرد و…. به تو نگاه عاقل اندر سفیه خواهند کرد، اگر هنوز داعیه روشنفکری داشته باشند! و اگر چماقدار شده باشند که با دشنام از تو پذیرایی خواهند کرد.
اینها منطق دوگانه طلایی یک جریان اقتدارگرا و تمامیتخواه است که با ماشین پروپاگاندا، یک امپراتوری دروغ خلق میکند که در آن عبور از قعر جهنم به زیباترین بهشت جهان، فقط در گروی اقتدا به پیشواست. دست با کفایت پیشوا، خالق اتوبان پیروزی است و او جز ساختن این اتوبان و رسیدن به روز پرشکوه آزادی هیچ وظیفهای برای خود قائل نیست.
همه چیز از درسنامههای کلاسیک، از استالین تا موسولینی و هیتلر، اقتباس و با طعم و رنگ زعفران ایرانی تزیین میشود. مثل همه موارد دیگر، «روشنفکر» با شمشییر ۵۷ تی، پهلویستیز، ضد وحدت، حرف مفتزن و… مجبور به انتخاب میشود: توبه یا سکوت!
شاید این از خوش شانسی ما باشد که این جریان تمامیتخواه، پیش از انکه خیلی دیر شود، از چهره خود رونمایی کرد. این یک فرصت و شاید آخرین فرصت، برای جامعه سیاسی آزادیخواه ایران باشد تا به خود بیاید. بپذیرد که بسیار بد بازی کرد، که از زمان عقب ماند، که در خلق گفتمان «اقتدار دموکراتیک»، که در تشخیص جایگاه «ملی گرایی ایرانی» که در فهم انقلابهای عصر اطلاعات و باز نگری در بسیاری از باورهای سنتی خود، از مردم و بویژه نسل جوان کشور، عقب افتاده است.
ما نمیتوانیم به حربه زشت و زنگزده شهیدنمایی متوسل شویم. رقیب تمامیتخواه ما، بسیار بهروزتر و بهتر بازی کرد. اگر نمیخواهیم جنگ نهایی را ببازیم، باید پیروزی در این نبرد اولیه را به رقیب تبریک بگوییم. بر سر اصولمان بایستیم و از نوسازی نهراسیم. ایرانیانی که در این روزها در خیابانها و میادین بزرگ جهان صحنههای بیبدیلی از عشق به ایران و آزادی آن را به نمایش گذاشتند، شایسته ستایشاند نه تحقیر! ما، بهدرستی به تصمیمشان احترام میگذاریم، اما راهشان را نقد میکنیم. هرگز با اقتدارگرایی همصدا نمیشویم و هرگز از تکرار این هشدار خسته نمیشویم که در پیکار با هیولا، خود به هیولایی دیگر بدل نشویم.
■ با عرض ارادت زیاد خدمت جناب پورمندی، خیلی ممنون از این بیانات که خیلی با ارزش میدانم.
شاید که دلیل عدم موفقیت نیروهای دمکراتیک ناهمگون بودن آنها در گذشته باشد، از این جهت که هر کسی ادعایی داشت، الزاما پایبند به یک راه دمکراتیک نبود. شاید یک وجه مثبت این تغییر صف آرایی در اپوزيسيون خالص تر شدن صف دمکراسی خواهان باشد.
عمیقا معتقدم که یک جبهه جمهوری خواهی با برنامه مشخص و رهبری منسجم و کارآمد همه میدان سیاسی ایران را در اختیار خواهد داشت. جامعه ایران با موضوعات گسترده آن، تکثر طیف های اجتماعی و همچنین بلوغ فکری در بخش قابل توجه کشور به این راحتی در اشغال یک گرایش پوپولیستی در نخواهد آمد. در صدی از مردم با فرصت طلبی آگاهانه دنبال خروج از مهلکه سهمناک موجود هستند. همه زیر و زبر های دهه های گذشته به این راحتی از اذهان پاک نمیشوند.
به عنوان یک شهروند امیدوارم که پیشکسوتان در طیف جمهوری خواهی اجماع لازمه را برای حضور موثر در صحنه سیاسی پیدا کنند.
ممنون از توجه شما، ارادتمند بهمن
■ از نگاه من تمامیتخواهی جناح پهلوی نه نقطه ضعف بلکه قوت آن است چرا که مردم به دنبال یک اقتداری مدرن برای رسیدن به توسعهای هستند که در نیم قرن اخیر مغفول مانده و همسایگان ایران با شتاب پیشی گرفتهاند واین امر از طریق مشارکت سیاسی و روشهای دموکراتیک در جامعه پرتکثر امروز ایران تعلیق بهمحال است و مضمون اصلی مبارزه مردم نه نیل بیواسطه به دموکراسی که میتواند خود عاملی برای مخدوش کردن توسعه و شرایط هرچ و مرج که به دفعات در فواصل انقلاب تکرار شده بلکه توسعه و رهایی از وضعیت فلاکت بار امروز است. آن مردمی که به ندای پهلوی گوش فرا میدهند نه اینکه از سابقه استبدادی شاهان قبلی بیاطلاع باشند بلکه حتی باوچود نیم قرن تبلیغ مستمر جکومت و روشنفکران بر علیه این خانواده آن را به عنوان میانبری برای رهایی میپذیرند. هرچند که اعمال روشهای خشن با توجه به رشد و آگاهی دیگر امکانپذیر نخواهد بود و به دنبال الگوی رشدی هستند که توسط این خانواده کما بیش موفق عمل کرده است و از این نظر هواداران پهلوی دموکراسی را نه در انتخاب و یا الویت نخست بلکه ان را نتیجه طبیعی توسعه و در ذیل آن میبینند و از این رو در این رقابت چمهوریخواهان موجود شانسی برای جلب توجه ندارند. تنها یک رقیب میتوان برای رضا پهلوی متصور شد و آن فرد قدرتمند اقتدارگرای احتمالی در اردوی جمهوریخواهی است که بتواند الگوی آمرانه توسعه سلسله پهلوی و یا همچون همسایگان در حال توسعه ایران را دنبال کند.
bahrang
■ درود بر جناب پورمندی گرامی،
جهان کنونی، دنیایی است که جهت راست روی وجه غالب سیاست کنونی است، که در اینجا نمی خواهم به علل و عوامل ان بپردازم. این گرایش جهانی به راست روی سلطنت طلبان سکوی پرواز می دهد. واما این تمام ماجرا نیست.
جانب دیگر مسئله در نرم اندیشی جبهه جمهوری خواهان قابل فهن است. در زیر بخشی از نوشتار علی صدق را در تحلیل بجا ماندگی جمهوری خواهان دمکراتیک می آورم:
کارزار «از دموکراسی بگو» در نگاه نخست، طنینی دلنشین، متمدنانه و سراسر ایجابی دارد. دعوتی همگانی به گفتگو، مفاهمه، مدارا و پرهیز از خشونت؛ گویی میتوان هیولای لِویاتان را با کلمات رام کرد و با انباشتِ هشتگها و بیانیهها، به یک گذارِ مسالمتآمیز دست یافت. اما آیا تقلیل دادنِ امر سیاسی به «گفتن» و «گفتگو»، نشانهای از بلوغ سیاسی است یا فرار از مغاکِ هولناکِ سیاست؟ کارل اشمیت، حقوقدان و متفکر شهیر آلمانی، در رسالهی درخشان «بحران دموکراسی پارلمانی»، انگشت روی همین نقطه میگذارد. او با نقدِ سنتِ لیبرالیسم، نشان میدهد که چگونه لیبرالها حقیقتِ ستیزهجوی سیاست را به یک «گفتگوی بیپایان» (Everlasting conversation) تقلیل میدهند. از منظر اشمیت، تراژدیِ جمهوریخواهانِ ایرانی در این است که آنها «تصمیمگیریِ» حاکمانه را با بحث و تبادلنظر جایگزین میکنند. آنها گمان میبرند که با استدلال، اقناع و آگاهیبخشی میتوان بر تضادهای وجودی غلبه کرد، درحالیکه امرِ سیاسیِ انضمامی، پیش و بیش از هر چیز، در لحظهی «استثناء» و با یک «تصمیمِ» قاطع متولد میشود.
گره اصلی و ضعف بنیادین کارزار «از دموکراسی بگو» و جریانهای مشابه در اپوزیسیونِ امروزِ ایران، دقیقاً در همین کژفهمیِ رادیکال از ذاتِ سیاست نهفته است: فقدانِ اراده برای «تصمیم» و ناتوانی در ترسیمِ قاطعِ مرز میان «دوست و دشمن». اشمیت به ما میآموزد که هستهی سختِ امر سیاسی، نه رقابتِ انتخاباتی و نه مباحثاتِ روشنفکری، بلکه تمایزِ وجودی میان دوست و دشمن است. اپوزیسیونِ مدافعِ این کارزار، عرصهی سخت و خونینِ تنازعِ نیروها را با یک سمینارِ آکادمیک اشتباه گرفته است. حریفِ آنها در داخل، یک رژیمِ سیاسی با خصلتِ تمامعیارِ الاهیاتی-سیاسی است که از اِعمالِ خشونتِ حاکمانه و تعیینِ بیلکنتِ دشمنِ خود ابایی ندارد و دقیقاً به همین دلیلِ اشمیتی، «حاکم» است. اما کارزارِ جمهوریخواهان ایرانی در مقابل، به جای تولید «قدرت» و صورتبندیِ یک ارادهی معطوف به تأسیس، به رمانتیسیسمِ سیاسی پناه برده و دشمنِ خونی را به یک «رقیبِ مباحثاتی» تقلیل میدهد که لابد قرار است با شنیدنِ فضایلِ دموکراسی، مجاب شده و از اریکهی قدرت پایین بیاید.
اما چرا این کارزار قادر به ساختِ یک بدیلِ (آلترناتیو) سیاسیِ جدی و هژمونیک در ایران نیست؟ پاسخ را باید در تقدمِ «تصمیم» بر «قانون» جستجو کرد. طرفدارانِ این کارزار، شیفتهی فرمالیسمِ حقوقیاند؛ آنها گمان میکنند که با نگارشِ پیشنویسِ قانون اساسیِ دموکراتیک و تکرارِ مفاهیمِ حقوق بشری، یک دولت یا رژیمِ جدید خلق میشود. اما هر نظمِ حقوقی و هر ساختارِ قانونی، پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، نیازمندِ یک ارادهی حاکمانهی پیشینی است که آن نظم را از درونِ آشوب مستقر سازد. به بیانِ دیگر، نمیتوان بدونِ غلبهی فیزیکی و سیاسی بر دشمن در یک وضعیتِ استثنایی، صرفاً با آرزوهای دموکراتیک یک «نظم حقوقی» نوین بنا کرد. دموکراسی، فرمِ ادارهی یک دولتِ از پیشتأسیسشده است، نه ابزارِ برانداختن و تأسیسِ آن.
افزون بر این، چنانکه متفکرانی چون اریک فوگلین نیز در نقدِ رژیمهای مدرن نشان دادهاند، نمایندگیِ راستینِ یک جامعه صرفاً از طریقِ صندوقِ رأی، رویههای دموکراتیک یا شعارهای انتزاعی محقق نمیشود؛ بلکه نیازمندِ قسمی «نمایندگیِ وجودی» است. در این ساحت، یک نیروی سیاسی تنها زمانی به بدیلی واقعی بدل میشود که قادر باشد روح، حقیقتِ تاریخی و نظمِ غاییِ یک ملت را در برابرِ بینظمیِ حاکم نمایندگی کرده و با یک کنشِ مقتدرانه، نظمی نوین را برپا سازد. کارزارِ «از دموکراسی بگو»، تهی از چنین جوهرهی وجودی است؛ تلاشی است نمادین برای پنهان شدن از شرارههای سوزانِ آتشِ سیاست.
تا زمانی که این بخش از اپوزیسیون از غارِ گرمونرمِ «گفتگوی بیپایان» خارج نشود و با چشمانی باز و بدونِ توهم به مغاکِ سیاست و ضرورتِ تندادن به منطقِ دوست/دشمن خیره نگردد، هیچ بدیلِ انضمامی و قدرتمندی خلق نخواهد شد. تاریخِ تأسیسِ رژیمها را نه با «گفتن»، بلکه با «اراده کردن» مینویسند.
با احترام حسین احمدی
■ با سلام. گفتنی زیاد است بخشی از آنها را در نوشتههای اخیر در گویانیوز نوشتم. در اینجا به این نکته بسنده میکنم که یکی از خطاهای راهبردی جمهوری خواهان این بود که آیندهی جمهوری خواهی را به استحالهی نظام اسلامی و بعد اصلاحطلبی و تحولخواهی پیوند زدند. یعنی جمهوریت مورد نظر خود را در دنبالهی نظام ولایت فقیه دیدند و معرفی کردند. این گروه از جمهوری خواهان به این نیاندیشیدند که این نظام اصلاح پذیر نیست و مجبور است روز به روز بخاطر بیکفایتی و رانتخواری و فساد ماهوی به خشونت بیشتری متوسل شود و ناچار روزی مردم ایران چنان عاصی و جان به لب خواهند شد که از این نظام گذر خواهند کرد و این دستگاه و کسانی که در پی تحول آن هستند را پشت سر خواهند گذاشت.
در عرصهی سیاست آنچه در نهایت باعث شکست یا پیروزی میشود «نگاه» و «داوری» و قدرت ارزیابی و نگاه کردن به آینده و دیدن آن است (دیدن محتملترین سناریوها). بخشی از جمهوریخواهان که سرنوشت خودشان را به تحول خواهی و به نخست وزیر «دوران طلایی امام» گره زدند شکست خودشان را تضمین کردند. میرحسین قطب شما همان کسی بود که می گفت اسلام میگوید کافر را بکشید و نیمهجان آن را تمامکش کنید. شما به امامزادهای دخیل بستید که جزو دستگاه سرکوب خمینی در دههی شصت بود.
به غیر از دو کشته که در جنگ خمینی و صدام دادیم دو تن از نزدیکان من در زمان میرحسین موسوی به زندان افتادند و تا سرحد مرگ شکنجه شدند و تا پای اعدام رفتند. یکی از آنها برادرم که عضو هیچ سازمانی نبود و چون اطلاعاتی نداشت تا به شکنجه گران بدهد فکر میکردند دارد مقاومت میکند و او را بیشتر و بیشتر آزار و ایذا کردند. ما نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم. من آدم انتقامجویی نیستم اما دور از عدالت است که این جنایتها بیپاسخ بمانند و امیدوارم روزی تمام کسانی در جنایتهای موحش جمهوری اسلامی دست داشتند در دادگاهی منصفانه و تحت نظارت بینالمللی با قربانیان خود روبرو شوند.
شما هم بنشینید و برای میرحسین مرثیه بخوانید اما بدانید که همیشه تقصیر رقیب نیست گاهی تصمیم های نادرست راهبردی ما را به شکست میکشاند. دفاع کردن از یکی از عوامل کشتار دههی شصت در نظر من مصداق عینی خشونت ورزی است. ما با عمل افراد کار داریم نه با ادعای خشونت پرهیزی آنها.
میخواستم این را در قالب مقالهای بنویسم و برای «ایران امروز» بفرستم اما فعلن به همین یادداشت در پاسخ به مقاله شما بسنده میکنم.
یوسف جاویدان
■ با تشکر از پورمندی عزیز و کامنت دوستان دیگر.
۱- دوگانهای که آقای پورمندی تحلیل کردند دقیقا آن چیزیست که باید با آن به مبارزه نرم پرداخت. با کامنت بهرنگ نمیتوانم همراه شوم و تسلیم به اقتدارگرایی از هر نوع آن زیانبار است. اگر چه جامعه ایرانی پتانسیل دمکراسی در پسا جمهوری اسلامی را ندارد اما باید در آن مسیر قرار گیرد، دادن فرمان به سمت تک صدایی جواب درستی نیست.
۲- به دلایل بالا فاصله گرفتن از چتری که به نام شاهزاده پهلوی گسترده شده را نادرست و مضر به حال جنبش آزادیخواهی میدانم. خالی کردن عرصه به نفع خشونتطلبی و جولان پوپولیسم دقیقا کاریست که امروز نباید کرد، و اگر فردا دیر باشد بخشی از شماتت آن متوجه دیگران است.
۳- لزوم یکپارچگی دموکراسیخواهان و ایجاد تشکیلات واحد با رهبری منسجم که بهمن گرامی اشاره کرد امریست ضروری، ولی هیچ تناقضی با همراهی و حمایت امروزین از رضا پهلوی و توقع جوابگو بودن از رهبری وی ندارد.
۴- تقسیم اپوزیسیون به سلطنتطلب و جمهوریخواه کاریست بس اشتباه. اگر چنین نگرشی جا افتاده است، ناصواب و مضر به حال جنبش است. شاید الیتهای جامعه تعبیر دقیق خود را دارند و تمرکزی روی الفاظ نمیکنند، اما این گویش پیام نادرستی به کل مردم میرساند. طرح گذار (اضطرار) تیم آقای پهلوی نیز در قالب همین اشتباه انجام رفراندم “دو گانه” در ۳ ماه اول را مطرح میکند. رفراندمی با تم “نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد”. اگر رجوع دهیم به اکثریت مصاحبههای رسمی شاهزاده پهلوی خود ایشان در جبهه دموکراسیخواه ایران قرار میگیرد. این ظرفیتی است که باید در مقابل سمت تیره و خطرناک تحولات کنونی برجسته و تقویت شود.
۵- وجه مثبت تحلیل آقای پورمندی شناسایی و تقدیر از حرکت دیاسپورای ایرانی است. آنها که همراه تمام و کمال با این حرکت هستند و محکم در کنار آن ایستادهاند، بیشترین امکان را نیز برای تاثیرگذاری برآن دارند.
با احترام، پیروز.
■ با درود جناب جاويدان،
من بر این تصورم که شما جمهوری خواهان را با اصلاحطلبان اشتباه گرفته اید. جایی که من از قصور جمهوری خواهان گفتمان به میان می آورم، انتقادی است بر نحوه سازماندهی و دیدگاهی است که تلاش دارد آخرین فرد را هم به شناخت و آگاهی تهییج وادارد و آنگاه مناسبات نظام جمهوری اسلامی را درهم ریزد. قطعأ جمهوری خواهانی هستند که اندیشه گذار مسالمتآميز دارند، اما جمعیت اکثریت آنها اینگونه تفکری ندارند. اشکال آنها بیشتر نرم اندیشی در سازماندهی و تشکیلات خود و تشکیل یک مشت سنگین برای عبور از جمهوری اسلامی است. در چند روز اخیر گویا بخش وسیعی از آنها این نقصان را متوجه شده اند و در شکل گیری سازماندهی در تعجیل هستند، ولی فرصت از دست رفته، حداقل تأثیر گذاری آنها در جنبش را به پس تر واگذاشت.
با احترام حسین احمدی
■ درود به هموطنان گرامی: آقای پورمندی محترم،
اجازه بدهید فقط یک جمله شما را نقد کنم: نوشتهاید: «عروج رضا پهلوی از دیروز شروع نشده بود، اما او در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم، احساس مسولیت و گرمای ناشی از حس انتقام را مدیریت و تصاحب کند».
که اگر واقعیتر بیاندشیم درست تر نبود میگفتید: ریشه بالقوه عروج رضا پهلوی از روز بعد از انقلاب ۵۷ پس از اعدامها و کشتار محاربی مردم بی گناه ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی با حمایت گفتمان چپ ایران شروع شد، اما او با سابقه مبارزه درخشان خود در جلب اعتماد گام به گام مردم بیدفاع ایران و علنی و عملی کردن برنامههای سیاسی خود برای واژگونی و گذار ازاین نظام خونخوار، در لحظه درست، در جای درست ایستاد تا این خشم انباشته بهحق مردم را، با احساس مسولیتی بسیار بالا و پیگیر، بنحو احسن مدیریت و رهبری کند؟ ایشان هیچ چیزی را تصاحب نکرد. مردم اعتماد خود را فقط به او تقدیم کردند.
با احترام آرمان اميدوار
■ جناب پورمندی گرامی با سلام
شما ضمن نقدتان و ترستان از اقتدار گرایی و تمامیتخواهی در عین حال به نوعی از موقعیتسنجی شاهزاده رضا پهلوی در جنبش دیماه و رهبری ایشان اگر نگویم تقدیر لااقل اذعان کردهاید همچنین از دیاسپورای ایرانی که با تجمع میلیونی خود در سراسرجهان همه دنیا را به تحسین و شگفتی واداشت ستایش کردهاید، سپاسگزارم
اما با احترام به آقای موسوی که جنبش سبز را رقم زدند و بیش از پانزده سال با همسرشان در حصر ولی فقیه هستند من نه ایشان و نه آقای تاجزاده را هم که کم زندان نکشیدند و شجاعانه ولی فقیه را نقد کردند به خاطر پس زمینه اسلام سیاسی که دارند و هنوز هم دارند به عنوان رهبران جنبش نمیپذیرم. اسلام سیاسی به خصوص شیعه ایدئولوژیک آن خطرش از اقتدار گرایی سکولار بسیار بیشتر است. متاسفانه این موضوع آن طور که شایسته است مورد نقد دوستان چپ قرار نگرفته است ناگفته نماند من هم موافق تمامیتخواهی نیستم و با خشونت و انتقامگیری هم مخالفم.
ما باید از این دور باطل خشونت خارج شویم و یک بار برای همیشه دست از خشونت و انتقام بکشیم و حتی قاتلان همین فاجعه دیماه ۱۴۰۴ را به دادگاه عادلانه با داشتن وکیل مدافع و رعایت حقوق انسانی آنها بسپاریم در پایان میخواستم تجربه خودم را از تجمع ۱۴ فوریه لسانجلس که ۵۰۰ مایل از محل زندگیم فاصله داشت بیان کنم.
در گردهمایی لسآنجلس حتی یک شعار تفرقهافکنانه سر داده نشد حتی تابلویی به زبان کردی در تایید رضا پهلوی دیدم به قدری فضا همدلانه بود که وصف ناپذیر است. پرچم شیر و خورشید، پرچم امریکا و تعداد خیلی کمی هم پرچم اسراییل در اهتزار بودند. عکسهای جاوید نامان هم به وفور در درست شرکت کنندگان بود که با دیدن آنها بیاختیار اشکمان جاری میشد. گمان نمی کنم که همه شرکت کنندگان پادشاهیخواه بودند. ایران، مردم ایران و شهدای جنبش در الویت بودند البته شعار به نفع شاهزاده رضا پهلوی هم زیاد سر داده میشد. یک شعار نوشتاری هم به زبان کردی در دست کسانی که نزدیک ما بودند در تایید رهبری شاهزاده دیده میشد.
با تشکر دهقان
■ با درود به شما آقای حسین احمدی
از یادآوری شما ممنونم. در دو جا عبارتهای «این گروه از جمهوریخواهان ...» و «بخشی از جمهوریخواهان ...» را بکار بردم چون صحبت من در مورد تمام جمهوریخواهان نبود. حرف شما درست است که باید بین اصلاح طلبان و جمهوریخواهان تفاوت قائل شد اما در عمل بخش نه چندان کوچکی از کسانی که خود را جمهوریخواه مینامند دنباله رو یا دستکم حامی پر و پا قرص اصلاحطلبان بودند و هستند.
همین مقاله یک نمونهاش که سخن را با میرحسین موسوی آغاز میکند. نگاه کنید به انبوه نوشتهها در طول سالیان که از «سازندگی» رفسنجانی و معجزات خاتمی و روحانی گفتند و با وجود ناامیدی از یکی از آنها وقتی یکی دیگر از راه رسید دوباره دل به او بستند. نگاه کنید به انبوه تومارها و امضاها به نفع تاجزاده و میرحسین و دیگر اصلاحطلبان. چه کسانی زیر این تومارها چپ و راست امضا میگذاشتند و امید به گشایش روزنهای از سوی آنها داشتند؟ اکثرا کسانی که خود را جمهوریخواه مینامند. با این وجود من عبارت «این گروه از جمهوریخواهان ...» و «بخشی از جمهوریخواهان ...» را بکار بردم چون درست نمیدانم که همه را در این طیف بگذارم.
با سپاس ~ یوسف ج
■ آقای پورمندی با توجه به ارادتی که شما به میرحسین موسوی و مشی سیاسی او دارید، که در این نوشته هم پیداست، دوست دارم نظر شما را در مورد فراخوانی که آقای امیرارجمند دیروز تحت عنوان “کمیته موقت اجرایی برای تاسیس جبهه نجات ایران” منتشر کرد بدانم، چه به نظر من مندرجات این فراخوان بیش ازآنکه دعوتی از عموم جمهوری خواهان دمکرات برای تشکیل “جبهه نجات ایران” باشد، دعوتی است برای تشکیل “جبهه نجات ایران اسلامی” توسط اصلاحطلبان، به عبارت دیگر نوعی عقب گرد از موازین پیشین میر حسین.
با احترام آرش
■ متاسفانه تلاشهایی که جمهوریخواهان پس از موفقیتهای بیشتر جوانان دانش آموخته بیرون از کشور با پیوستن به شاهزاده پهلوی شروع کردهاند نشان از کوتاهیهای آنان طی ۴۷ سال گذشته دارد. و یکی از دلائل مهم و اصلی این عقبماندگی جمهوریخواهان، به جای داشتن اهل مبارزه سازمانی بیشترشان نویسنده و تحلیلگر و تندروهای کلابهاسی هستند و کسی هم جز از خودشان خواننده ندارند، مانند من مشروطهخواه کم دارند.
من مشکل امروز جمهوریخواهان را از زمانی که تیمسار مدنی زنده بود احساس کردم و میدانستم ایران فردا را دیگر نمیشود با یک جبهه و باور سیاسی برپا کرد و باید این بار همچون کشورهای دموکراتیک به جای دشمنی و فحاشی به یکدیگر با ارائه برنامه همفکران خود را تقویت کرد نه تنها با نویسندگی و نیش زدن و توهین به رقیب. به همین دلیل من که مشروطهخواه هستم سالها پیش دست بدامن تیمسار مدنی شدم و گفتم آقا خودتان را از مشروطهخواهان جدا نکنید همکاری این دو جبهه اصلی میتواند خیلی سریع جمهوری اسلامی را تضعیف کند ولی زمانی بود که خاتمی آمده بود سر کار و تیمسار به من گفت شما درست میگویی موافقم ولی چند ماهی به من فرصت بده تا ببینیم خاتمی چکار خواهد کرد بعدا دوباره با هم گفتگو می کنیم. از ایشان یک سال خبری نشد رفتم سراغ دکتر محمد امینی، فرد شاخص دیگری از جمهوریخواهان ایشان هم در ابتدا استقبال کرد که من جلسهای با چند تن از مشروطهخواهان در حد و اندازه خودش ترتیب بدهم. ولی گویا همفکران ایشان او را از ادامه کار برحذر داشتند و ایشان گفت به من بیشتر وقت بدهید. خبری نشد رفتم سراغ شادروان ناصر انقطاع استقبال ایشان فوق العاده بود. همه اینها را که کوتاه مینویسم آقای خلیلی مدیر شرکت کتاب که خودش از طرفداران زنده یاد دکتر مصدق بودند در جریان تلاشهای من بود. قرار بود جلساتی از دو طرف آغاز شود طبیعت فرزند آقای انقطاع را از دست او گرفت و کار ما منقطع گردید.
خلاصه اینکه من تا همین چند ماه پیش در صدد تلاش گفتگو با معمرین جبهه ملی در ایران بودم که آنها هم دیگر جوش وخروش گذشته را ندارند و کنار نشستهاند. یکی دو ماه پیش به آقای دکتر مسعود نقرهکار نامهای نوشتم از ایشان هم همین را خواستم تا دیر نشده سوار قطاری شوید که در حال آماده شدن برای حرکت است و با اعلام همبستگی با رضا پهلوی که او حتما استقبال خواهد کرد جریان مبارزه را از جریان یک طیفی خارج کنید و از فرصتی به نام رضا پهلوی برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بهره بگیرید. ایشان پاسخ داد من تلاشم را خواهم کرد ولی چیزی شنیده نشد.
قبلا هم در همین ایران امروز این ماجراها را نوشتهام. اکنون برای بار چندم تکرار میکنم هنوز دیر نشده رضا پهلوی به شما مرشدین جمهوریخواه برای ساختن ایران نیاز حتمی دارد. کمی حسن نیت نشان بدهید به استقبال این دیاسپورای شگفتانگیز چند میلیونی که به فراخوان اخیر آری گفتند بروید و بدور از هر پیچ و خمی صاف و ساده به مشروطهخواهان اعلام همبستگی کرده و تا خبری نشده پیماننامه و قول و قرارهای خود را با آنها بنویسید و امضا کنید تا کسی نتواند زیر میز بزند. از جاه و جلال و ابهت و بزرگی شما چیزی کم نمیشود چون شما این کار را برای نجات دائمی مردم ایران از دست دیکتاتوری و در گیریهای بعدی انجام میدهید.
صادقانه بگویم هدف و اصرار من برای همبستگی جمهوریخواهان با پادشاهی خواهان این است که هر چه در فردای آزادی بین این دو گروه اصلی سیاسی در ایران دوستی و همکاری بیشتری باشد سازندگی کشور که به ویرانه تبدیل شده سریعتر و بهتر انجام میشود تا اینکه این دو جبهه رقیب خود را دشمن خود بپندارند و نیروی خود را بیشتر در حذف همدیگر بکار گیرند.
پاینده ایران و مردم ایران. سیاوش
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
رسانههای آلمان چگونه انقلاب ملی شیر و خورشید را منعکس کردهاند؟
حرکت اعتراضی کنونی در ایران هیچ رهبر یا سخنگویی ندارد؛ اما در رابطه با رضا پهلوی باید بگویم که او هیچ پایگاهی در میان ایرانیان ندارد. از «اسماعیلیون» میتوان بهعنوان فردی که جایگاهی در میان ایرانیان داشت یاد کرد و همچنین از مجاهدین خلق بهعنوان جریانی صاحبنفوذ.(دانیل گرلاخ، مفسر سیاسی در گفتگو با کانال دو آلمان، ۱۱ ژانویه)
این تحلیل عجیب پس از حماسه ۱۸ و ۱۹ دیماه و در کانال دو از سوی مفسری صورت میگیرد که خود صاحبامتیاز یک مجله سیاسی است؛ آن هم در شرایطی که تنها چند روز قبل از آن، میلیونها ایرانی به دنبال فراخوان شاهزاده رضا پهلوی به خیابان آمده بودند.
متأسفانه این یک مورد استثنائی نیست و در رسانههای آلمان مشابه آن را به کرات شاهدیم. در اینجا سعی میشود برجستهترین و پربینندهترین رسانههای آلمانی در رابطه با «انقلاب شیر و خورشید» بررسی شوند:
۱. کانال دو (ZDF)
این کانال در هفتهها و ماههای گذشته برنامههای متنوعی را در رابطه با ایران عرضه کرده که متأسفانه در اکثر آنها نگرش خاصی غالب است. در ابتدای نوشته، اظهارات مفسری به نام دانیل گرلاخ در رابطه با اپوزیسیون ایران نقل شد. چند روز بعد، کانال دو پای صحبت مفسر دیگری مینشیند که او هم اظهاراتی در راستای سخنان مفسر قبلی بیان میکند: «اپوزیسیون ایران انسجام ندارد، در نتیجه پس از براندازی ج.ا میتوان انتظار هرجومرج را داشت.» او اضافه میکند که ج.ا اکنون مواضع محکمی در داخل کشور دارد و جنگ دوازدهروزه نشان داد قدرت نظامی رژیم بیش از آنی بود که قبلاً تخمین زده میشد.
کانال دو در یکی از آخرین برنامههایش در رابطه با ایران (پنجم فوریه)، پس از اولین دور مذاکرات مسقط، از قول خبرنگارش در آمریکا میگوید: «براندازی ج.ا در حالی که برای فردای پس از آن هیچ برنامهای در دست نیست، میتواند تمام منطقه را متلاطم کند؛ همسایگان ایران از جمله اسرائیل و عربستان هم همین نظر را دارند.»
این در حالی است که میدانیم نتانیاهو و وزیر دفاع عربستان در روزهای گذشته درست خلاف این سخنان را گفتهاند. وزیر دفاع عربستان حتی به آمریکا اخطار داد که پس از این تجمع قوا در مرزهای ایران، انجام ندادن هیچ اقدام نظامی میتواند ج.ا را به اقدامات وحشیانه در منطقه ترغیب کند.
۲. کانال یک (ARD)
این کانال نیز مانند کانال دو، عمومی (غیرخصوصی) است و توسط هیئتی از احزاب و سندیکاهای آلمان اداره میشود. در رابطه با انقلاب شیر و خورشید، این کانال مواضع قابلقبولتری در مقایسه با کانال دو گرفته است؛ مثلاً پس از مذاکرات مسقط، از اینکه در این مذاکرات شرایط اسفبار مردم ایران مورد بحث قرار نمیگیرد، ابراز تأسف کرد.
اما همین کانال در گزارش خود درباره ایران در ۲۴ ژانویه، ضمن تأکید بر قتلعام ۸ و ۹ ژانویه، تعداد کشتههای بهثبترسیده را ۵ هزار نفر و تعداد دستگیرشدگان را ۲۷ هزار نفر ذکر میکند، اما در این گزارش نکات زیر توجه را جلب میکند:
• در رابطه با شاهزاده رضا پهلوی: اگرچه در تظاهرات نام او آورده میشود، اما او یک «فارس» است، در حالی که در ایران اقوام متفاوتی زندگی میکنند و او نمیتواند نماینده تمام ایرانیان باشد!
• محمدرضا شاه: او ایران را مدرنیزه کرد، اما حتی امروز هم در ایران مورد تنفر است!
• در ادامه گزارش گفته میشود: همه همسایگان و اسرائیل به آمریکا اخطار دادهاند که از ضربه نظامی به ج.ا پرهیز کند، چرا که ایران در پاسخ به آنها ضربه خواهد زد.
روشن است که این اخطار در ۲۴ ژانویه وجود نداشت، بلکه در اوایل ژانویه بود که اسرائیل و حتی عربستان از آمریکا خواستند پیش از وارد کردن ضربه نظامی، اقدامات دفاعی لازم را برای حفاظت از آنان انجام دهد. مواضع کنونی اسرائیل کاملاً روشن است و احتمالاً در وارد کردن ضربه نظامی به ج.ا شرکت خواهد کرد.
۳. دیولت (Die Welt) و انتیوی (n-tv)
این دو شبکه تلویزیونی خصوصی و موفق در آلمان، در رابطه با پرداختن به انقلاب ملی شیر و خورشید موفق عمل کردهاند. خواننده میتواند مصاحبه شاهزاده رضا پهلوی با «دیولت» در فوریه ۲۰۲۵ را با مصاحبه ایشان با کانال یک در ۲۳ ژانویه امسال (در میانه انقلاب) مقایسه کند.
۴. نشریات بیلد (Bild) و دیتسایت (Die Zeit)
در حالی که «بیلد» تصویری روشن از انقلاب ایران به نمایش میگذارد و پیشاپیش به استقبال دمونستراسیون پرشکوه ۱۴ فوریه (بهعنوان بزرگترین تظاهرات تاریخ شهر مونیخ) میرود و بر نقش وحدتبخش شاهزاده تأکید میکند، نشریه «دیتسایت» ضمن اعتراف به اقبال عمومی از شاهزاده، این اقبال را فقط مربوط به این انقلاب دانسته و آن را «نمادین» توصیف میکند. از همه مهمتر، در مقالهای با عنوان «چرا اپوزیسیون ایران نتوانسته در نقش آلترناتیو ظاهر شود»، مدعی است که برای ج.ا هیچ جایگزینی در دست نیست.
رسانههای آلمانی در رابطه با انقلاب ما کجا ایستادهاند؟
«رژیم ایران به آخر رسیده، ایرانیان علیه رژیم بهپا خاستهاند و رژیم باید این واقعیت را بپذیرد.»(فریدریش مرتز، صدراعظم آلمان)
هنگامی که بالاترین مقام اجرایی کشور، سیاستهای نابخردانه و ضدمردمی دولتی را چنین مستقیم مورد حمله قرار میدهد، افکار عمومی انتظار دارد رسانهها نیز با صراحت و پیگیری، واقعیات پشتصحنه را به نمایش بگذارند و نشان دهند چگونه میتوان با مردم همراهی کرد.
اما بخشی از رسانههای آلمانی این نقش را بهدرستی ایفا نمیکنند. بهعنوان نمونه، وقتی یکی از کانالهای مهم کسی چون «گرلاخ» را بهعنوان تحلیلگر به صحنه راه میدهد که مدعی است رضا پهلوی پایگاهی در میان مردم ندارد و با برافتادن حاکمیت کنونی هرجومرج مستولی میشود، در واقع نشان میدهد که بخشی از رسانههای آلمان با وجود سالها داشتن خبرنگار در ایران، از واقعیات جامعه ما بهدورند؛ و این البته خوشبینانهترین تفسیر است.
اصل داستان چیست؟
طیف وسیعی از «گرلاخ» در کانال دو و «بوس» در کانال یک، تا تحریریه «آر.بی.بی» (RBB) و امید رضایی در «دیتسایت»، یک خط مشترک را دنبال میکنند. این طیف، نقش سازنده شاهزاده در تحولات سالهای اخیر را نفی کرده یا علیرغم پاسخ میلیونی مردم به فراخوانهای او، مدعیاند که وی فقط نقشی نمادین دارد. آنها همچنین ظاهراً متوجه محبوبیت بسیار پادشاه فقید و شهبانوی ایران نیستند و مدعیاند پادشاه در ایرانِ امروز منفور است. راستی چرا؟
شاید کنفرانس مطبوعاتی «اینس شورتنر»(Ines Schwerdtner)، سخنگوی حزب چپ آلمان (Die Linke) در ۱۲ ژانویه، کمک کند تا ریشههای سیاسی این اندیشه را بازشناسیم. او در این کنفرانس گفت:
• بمباران ایران و محو ج.ا از این راه، کمکی به دموکراسی نمیکند.
• نمایندگان واقعی مردم را باید در میان زندانیان سیاسی جست، نه تبعیدیان و مهاجران.
• دموکراسیِ «از بالا» راهحل نیست.
در پاسخی کوتاه به ایشان باید گفت: آلمانیها بیش از هر ملتی در اروپا شاهد بودند که بمبهای آمریکایی نازیها را محو کرد و «کنراد آدناور» را به سمت شهرداری کلن بازگرداند؛ کسی که مدتی بعد اولین دولت پس از جنگ را تشکیل داد. آیا خانم سخنگو فراموش کرده که «ویلی برانت»، صدراعظم نامدار آلمان نیز پس از محو نازیها به کمک همان قدرتها بود که توانست به کشور بازگردد؟
ریشه چنین نگرشی در «تفکر چپ جهانی» است؛ تفکری که دهههاست درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. در این دیدگاه، جهان به دو اردوگاه «امپریالیسم» و «چپ جهانی» تقسیم شده است. اگر در دهههای ۵۰ و ۶۰ میلادی شوروی و ویتنام در این اردوگاه بودند، امروزه روسیه پوتین، چین، حماس و ج.اسلامی در ردیف اول آن جای دارند.
در این نگاه، آمریکا و اسرائیل منشأ شر ابدی هستند. آنها حتی ایرانِ قبل از ۵۷ را با وجود پیشرفتهای بزرگ و الغای نظام فئودالی، بخشی از جبهه شر (امپریالیسم) میدیدند. فاجعه برای آنها اینجاست که اکنون مردم بهپا خاستهاند و در پیشاپیش آنان یک «شاهزاده» ایستاده است، نه یک سوسیالیست.
این تفکر بیمار هنوز هم در بخشی از روشنفکران اروپا و آمریکا مقبولیت دارد و مقابله با آن نیازمند یک نبرد عظیم فرهنگی است. از یاد نبریم که در شرایط کنونی، نفی رهبری انقلاب، بزرگترین ضربه به اردوگاه «شیر و خورشید» است.
■ جناب هدایی، متاسفانه دلیل بعضی واکنشهای منفی به رضا پهلوی و حتی خود جنبش ایران به علت این برداشت اشتباه است که این حرکت را شورشی ساخته و پرداخته اسراییل و ترامپ میدانند.
با احترام، نیما
■ آقای هدایی گرامی. خلاصه مفیدی بود از مواضع رسانههای آلمانی. باید توجه داشت که در کشورهای دمکراتیک، رسانه ها آزادند و لذا نظرات نادرست هم منتشر میشوند. خواننده یا بیننده باید با دید مستقل و انتقادی به خبرها توجه کند. البته از رسانههایی که از طریق بودجه عمومی تامین میشوند (کانالهای ۱ و ۲ آلمان) انتظار میرود دقت بیشتری در تفسیر خبرها داشته باشند. موضعگیری صدراعظم آلمان بسیار خوب بود و امید است که فشار هر چه بیشتری به سپاه پاسداران اعمال شود.
با احترام. رضا قنبری. آلمان
■ با درود جناب نیما گرامی، من فکر میکنم یکی از ویژگیهای شاهزاده رضا پهلوی اینست که خیلی علنی فکر و عمل میکند، بنابراین اگر کسی به قول شما برداشت اشتباه کند، شاید ناشی از تفکر ناپلئونی خودش است چون همه ملاقاتها با اسرائیل و امریکا علنی صورت گرفته و اینکه روابط ما با این دو کشور چگونه خواهد بود.
پرویز هدایی
■ سپاس از اطلاعات خوبی که در اختیار ما گذاشتید. در مورد نتیجهگیریها یک سوال از شما دارم. دو رسانه فارسی زبان دولتی دیگر در برخورد به تظاهرات میلیونی ایرانیان خارج و حمایت از آقای پهلوی حتی از پوشش دادن به آن پرهیز کردند یا به صورت خبری گذرا و کم اهمیت آنرا درج کردند. یکی اسپوتنیک مسکو و دیگری صدای امریکا، شما آنرا چگونه میبینید؟
وقتی از امریکا صحبت میکنیم جانب احتیاط ضروریست، چون تنها دموکراسی امریکا نیست که تصمیمات را میگیرد، بلکه ترامپ بر مبنای منافع شخصی و گروهی تاثیر گذار اصلی بر این تصمیمات است. موضوع اسرائیل متفاوت است و اسرائیل علیرغم هر گونه دولتی که داشته باشد اهداف مشروعی را در مورد ایران دنبال میکند و از موجودیت خود دفاع میکند. جالب است، بهویژه وقتی که پای مسائل خارج از حیطه اروپا-امریکا پیش میآید، چقدر مواضع سمپاتهای اروپایی پوتین و افراطیهای امریکا به هم نزدیک میشوند. در ضمن، اطمینان دارم ترامپ از حمایت میلیونی ایرانیان از آقای پهلوی هیچ خوشش نیامده و تکرار پروژه ونزوئلا و بیاهمیتی به خانم ماچادو را ممکن نمیبیند، باید دید که ترامپ چگونه با این شرایط روبرو خواهد شد؟
با احترام، پیروز
■ آقای قنبری عزیز، در بحش عمومی یک شورای نظارتی وجود دارد، برای یک رشته نظارتها، اما چنانکه میبینیم مدیر هربخش در محدوده مشخصی آزاد است آنطور که خودش و تیمش فکر میکنند مسائل را تحلیل و منتشر کند، حالا اگر در راستای نظر صدر اعظم هم نباشد، کسی آنها را عتاب و خطاب نمیکند.
با مهر هدائی
■ با درود آقا پیروز گرامی، به نکته مهمی اشاره کردهاید. در مورد اسپوتنیک همانند یک بخش از پلیس در تمام سالهای اخیر از هرنوع توطئهای را بر علیه مردم ایران و جنبش ابائی ندارد. اما در مورد صدای امریکا، ظاهرا همه چیز برمیگردد به انتصاب علی جوانمردی در بخش کردی، فارسی و افغان.
با مهر پرویز هدائی
■ جناب هدایی گرامی، درود بر شما.
به سهم خوداز کوشش و پیگیری شما بسیار در گردآوری این اطلاعات ارزشمند سپاسگزارم. همانگونه که به درستی نوشتهاید، متأسفانه «تفکر چپ جهانی درجا زده و نتوانسته خود را با تحولات جهانی هماهنگ کند. ...». رفتار و موضعگیریهای زشت و ناپسند چپ بیخاصیت یا به اصطلاح محور مقاومت در ایران نیز گواه بر همین روند است. اما خوشبختانه هر روز که میگذرد واقعیتها آشکارتر، و سرشت مترقی انقلاب ملی ایران برای جهان بیشتر میشود. چنین مینماید که کنفرانس مونیخ و راهپیماییهای باشکوه هممیهنان در کشورهای مهم جهان بتواند بر کژاندیشی برخی ژورنالیستها و نهادهای مشکوک پشت سر آنها چیره شود.
با سپاس. بهرام خراسانی
■ با درود آقای خراسانی عزیز، پیشاپیش از لطف همبشگی شما سپاسگذارم. در رابطه با نوشته، همانگونه شما هم ذکر کردهاید اگر انسان چنان شیفته ساختههای ذهنیاش گردد که نتواند واقعیات را ببیند، بله از آن لحظه خطر شروع میشود. و این نه تنها برای برای ما اهالی خاورمیانه بلکه در آلمان صنعتی هم اتفاق میافتد.
با مهر، پرویز هدائی
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
هولناکترین کشتار تاریخ معاصر ایران، نه تنها خیابان، که وجدان جمعی یک ملت را برای همیشه دگرگون کرد. در فضا و شرایطی که پس از دی ۱۴۰۴ شکل گرفته، دیگر نمیتوان با ایدهها و تئوریهای سیاسی قدیمی و احتیاطهای بیثمر، مدعی سیاستورزی یا نمایندگی مردمی شد که هنوز درگیر آوارهای آن فاجعه هستند.
جریان جمهوریخواهی در خارج از کشور، مانند دیگر جریانها، اکنون در برابر آزمونی بیرحم و بیسابقه قرار دارد. صحنه سیاسی و اجتماعی ایران با خشونت عریان جمهوری اسلامی تغییر کرده و راهبرد گروهها نیز باید به تناسب آن تغییر یابد. اصرار بر فرمولهای پیشینی که تاکنون گرهی نگشودهاند، در آینده نیز پاسخی نخواهند داشت و تنها از عدم درک عمق فاجعه حکایت میکنند.
خشونت سبعانه حکومت و نیاز مبرم به تغییر حاکمیت، جریانهای مختلف را با پرسشهایی بنیادین در استراتژی عملیشان مواجه کرده است؛ بهویژه جریانی که میان هراس از رقیب و انفعال در برابر فاجعه، عملاً فاعلیت سیاسی خود را از دست داده است. طرح این پرسشها و پاسخ به آنها، برای یک دگردیسی ضروری است؛ پیش از آنکه تاریخ، این بیعملی را به بخشی از یک تراژدی دیگر تبدیل کند.
۱. جمهوریخواهی در ایران امروز با یک تضاد ساختاری در تعریف «سوژه دموکراتیک» روبروست. آنها از سویی مشروعیت را برخاسته از اراده مردم میدانند، اما از سوی دیگر، این اراده را تنها زمانی معتبر میشمارند که خروجی آن با قالب مدنظرشان (جمهوری) همخوان باشد. وضعیت به گونهای شده است که اگر بخشی از مردم پادشاهی را طلب کنند، جمهوریخواهان آنها را «توده فریبخورده رسانه» قلمداد میکنند؛ این یعنی بخش اعظم جمهوریخواهان به «حق انتخاب مردم» باور ندارند، بلکه به «حق انتخاب آنچه ما درست میدانیم» توسط مردم باور دارند. با این حساب، تفاوت بنیادین آنها با نگاهی که مردم را «صغیر» و نیازمند هدایت به صراط مستقیم میداند چیست؟ چرا در نقشه راه دموکراتیک جمهوریخواهان، صندوق رای پیشاپیش گزینهای به نام پادشاهی ندارد؟ چگونه است که جریان پادشاهیخواه با وجود تمام برچسبهایی مانند «فاشیست بودن»، در ویترین سیاسی خود حق مردم برای انتخاب «جمهوری» را در یک رفراندوم آزاد گنجانده است، اما جریان جمهوریخواهی به عنوان مدعیان پیشروی دموکراسی، حق مردم برای انتخاب «پادشاهی» را حتی به عنوان یک گزینه فرضی به رسمیت نمیشناسد؟ آیا این به معنای آن نیست که پادشاهیخواهان در عمل به «صندوق رای» متعهدترند و شما صرفاً به «نتیجه صندوق»؟ این پارادوکس، مشروعیت دموکراتیک شما را تضعیف نمیکند؟
۲. اکثریت قابل توجهی از جمهوریخواهان از آغاز اعتراضات دیماه، آنقدر درگیر تقابل با جریان پادشاهیخواهی بودهاند که نتوانستهاند با جمهوری اسلامی فاصلهگذاری معناداری انجام دهند. در لحظهای که مردم در خیابانهای ایران صف خود را از جمهوری اسلامی جدا کردهاند، چرا این جریان با تاکیدش بر مخالفت با پهلوی، فاصلهگذاری مبهم با جنایت و حمایت مشروط از خواست مردم، بیعملی خود را به عنوان یک «سیاست اخلاقی» جلوه میدهد؟
۳. با وجود آنکه میدانیم بسیاری از باورمندان به جمهوریخواهی و گرایشهای سوسیالیستی در اعتراضات دیماه حضور داشتند و فراخوان رضا پهلوی را تنها فرصتی برای ابراز نارضایتی دیدند، و با وجود آنکه حاملان همین باورها در خارج از کشور نیز به خیابانهای مونیخ، ملبورن و لسآنجلس آمدند، چرا برای نمایندگی صدای آنها یک جبهه واحد جمهوریخواهی ایجاد نکردهاید؟ چرا با سیاستهای منفعلانه، مردمِ گریزان از پهلوی را نمایندگی نمیکنید و آنها را خواسته یا ناخواسته، در دل آن جریان رها میکنید؟
۴. با وجود آنکه میدانید درگیری نظامی با آمریکا محتملترین سناریوی پیش روست، چرا برای فردای سیاسی پس از جنگ مهیا نمیشوید؟ چرا مانند بازندگانی رفتار میکنید که از هماکنون منتظرند تا در صورت وقوع فاجعه بگویند «ما که گفته بودیم»؟ این نگاه منزهطلبانه که آینده جمعی را قربانی حفظ پرستیژ سیاسی میکند، چه تفاوتی با بیعملی محض دارد؟ چرا در این لحظه حیاتی، جای یک «سیاست ایجابی» در مواضع شما خالی است؟
۵. جمهوریخواهان سالها از لزوم شکلگیری یک شورای ائتلافی سخن گفتهاند، اما این شورا هرگز زاده نشد. چرا مردمی که از وضعیت موجود به جان آمدهاند، باید پای ناتوانی سیاسی جریانی صبوری کنند که حتی توان تحقق خواستههای تشکیلاتی خود را ندارد؟
۶. شما با وجود باور به کار شورایی، در بزنگاههای تصمیمگیری، جمهوریخواهان بارها از میرحسین موسوی و مصطفی تاجزاده به شیوههای مختلف حمایت کردهاند و برخی حتی آنها را به عنوان آلترناتیو سیاسی آینده معرفی کردهاند. اگرچه در این رویکرد و حمایت سیاسی ایرادی نیست؛ اما نکته آن است که سیاست نیازمند تدبیر مدام است چون مدام در حال تغییر است. چرا برای گذر از وضع موجود که با تغییرات شگرف همراه است، رهبری جریانی را برمیگزینید که توان خلق سیاست جدید در برابر تغییرات شگرف را ندارد؟ چرا اکثریت شما به انتظار نشستهاید تا روزی این افراد بیانیهای صادر کنند و جبههتان حول ایدههای انتزاعی نظیر «رفراندوم قانون اساسی» — که هیچ راهکار عملی برای آن وجود ندارد — منسجم شود؟
۷. در سال ۱۴۰۱، مرزبندی «داخل/خارج» را مردود میدانستید، اما امروز با چرخشی آشکار، بر ضرورت رهبری داخل کشور تأکید میکنید. این تناقض، مشروعیت جایگاه شما را با دو پرسش کلیدی روبرو میکند: اول اینکه جایگاه واقعی شما در نقشه سیاست کجاست؟ آیا نیرویی تأثیرگذار برای تسهیل جنبش داخل هستید، یا صرفاً به پژواک بیاراده صدای چند نفر در درون تبدیل شدهاید؟ دوم اینکه چرا بر رهبری از داخل اصرار دارید، در حالی که میدانید در اختناق فعلی، امکان کنشگری مؤثر در داخل وجود ندارد؟ سیاستورزی شما در تبعید چه کارکرد ایجابی و مستقلی دارد جز صدور «جواز عبور» برای دیگران و راندن خود به حاشیه تحولات؟ آیا آنچه انجام میدهید، واقعاً نامش «سیاستورزی» است؟
۸. سیاستورزی جریان جمهوریخواهی در خارج، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، عملاً به امضای تأییدیه برای دیگران و تولید انبوه بیانیهها تقلیل یافته است. این «سیاست بیانیهمحور» تا امروز چه دستاورد ملموسی جز فرسایش توان سیاسیتان داشته است که همچنان بر آن اصرار میورزید؟ اگر سنگرهای خود را از دست رفته و میدان را در اشغال رقبا میبینید، چرا به جای پناه گرفتن پشت واژگان فرسوده، به بازنگری ریشهای و بنا کردن یک «سیاست رادیکال و ایجابی» روی نمیآورید؟
■ درووود بر آقای محامد گرامی! مختصر و موجز.
تمام پرسشهای شما در آخرین پرسش شما تمرکز پیدا کرده اند و من به سهم خودم، پاسخی برای آن دارم. برای اینکه بتوان از شعارهای فرسوده واپس نشست و به آفریدن کانسپتی مغزه دار و بهرهآور و کارگشا دست یافت، راهی نیست سوای اینکه به سنجشگری ذهنیّت خود پرداخت و واقعیّتها و عینیّتها را نه از چارچوبهای کلیشهای و شابلونی و مبانی اعتقادات و خطوط گرایشهای شخصی و فرقهای و سازمانی و حزبی؛ بلکه از چشم انداز جامعیّت وجودی انسانها و اخذ میانگین مشترک بین همه برآورد و طرح ریزی کرد. چنین کاری، زمانی امکانپذیر است که من، دیگران را نه خاصم خود؛ بلکه امتداد خودم بدانم و برعکس. تا زمانی که چنین اصلی، موضوع اندیشیدن قرار نگیرد، طیف «جمهوریخواهان» به همین معضلاتی مبتلا خواهند بود که شما به آنها اشاره کرددهاید. کدام گرایش جمهوریخواه را میشناسید که شهامت داشته باشد، دیگران را تداوم خودش بداند و مقر بیاید برای باهمگرایی بدون حذف و خصومت؟
شاد زی و دیر زی! فرامرز حیدریان
■ مقالهی «هشت پرسش از جمهوریخواهان پس از فاجعه دی» منتشرشده در وبسایت ایران امروز تلاشی است برای نقد درونی جمهوریخواهان در بزنگاه پس از سرکوبهای خونین، اما این نقد، در بنیان تحلیلی خود، با یک کاستی جدی و تعیینکننده روبهروست: تقلیل یک منازعهی دوطرفه به ضعفهای یکطرف و نادیدهگرفتن نقش فعال و گاه تخریبیِ طرف دیگر. متن با طرح پرسشهایی دربارهی ناتوانی جمهوریخواهان در سازماندهی، فقدان رهبری، ابهام در تعریف «سوژهی دموکراتیک» و ناتوانی در ایجاد بدیل سیاسی آغاز میکند و بهتدریج این گزاره را القا میکند که اگر اپوزیسیون جمهوریخواه در حاشیه مانده یا نتوانسته است هژمونی سیاسی بیابد، علت اصلی آن کاستیهای درونی خودش است. اما این چارچوب تحلیلی، اگرچه بخشی از واقعیت را لمس میکند، با حذف زمینهی تعاملیِ این ناکامیها، تصویری ناقص و در نتیجه گمراهکننده ارائه میدهد.
نخستین مغالطهی مقاله، مغالطهی «تکعلتیسازی» است. نویسنده میپرسد چرا جمهوریخواهان نتوانستهاند در مقام یک آلترناتیو قدرتمند ظاهر شوند، اما این پرسش را در خلأ مطرح میکند؛ گویی فضای اپوزیسیون عرصهای خنثی بوده که در آن هر جریان میتوانسته آزادانه رشد کند و تنها ضعف سازمانی مانع جمهوریخواهان شده است. حال آنکه در سالهای گذشته، تلاشهای متعددی از سوی طیفهای جمهوریخواه برای همکاری و ائتلاف با نیروهای سلطنتطلب صورت گرفت: از شورای مدیریت گذار تا شورای تصمیم و نشستهایی مانند اجلاس جرجتاون. این تلاشها دقیقاً با این پیشفرض شکل گرفت که بدون یک ائتلاف فراگیر، گذار از جمهوری اسلامی ممکن نیست. بنابراین روایت مقاله که جمهوریخواهان را عمدتاً درگیر مرزبندی هویتی با سلطنتطلبان نشان میدهد، بخشی از تاریخ سیاسی همین چند سال اخیر را حذف میکند.
نقطهی گسست اما از جایی آغاز شد که بخش مسلط جریان سلطنتطلب، همکاری را نه بر مبنای تکثر و برابری، بلکه بر محور زعامت فردی تعریف کرد. تأکید مستمر بر رهبری متمرکز حول شخص رضا پهلوی و طرح ضرورت «بیعت» یا تبعیت سیاسی از او، عملاً ائتلاف را از سطح همکاری افقی به سطح تبعیت عمودی منتقل کرد. در چنین شرایطی، جمهوریخواهی که هویت خود را بر نفی اصل موروثیبودن قدرت بنا کرده است، چگونه میتوانست بدون عدول از مبنای نظری خویش، در چارچوبی قرار گیرد که مشروعیت سیاسی را حول یک نام خانوادگی سازمان میدهد؟ نویسندهی مقالهی ایران امروز این پرسش را معکوس میکند و چنین وانمود میسازد که مشکل اصلی، عدم تحمل جمهوریخواهان نسبت به «حق انتخاب مردم» بوده است، در حالی که مسئله در عمل، نه حق انتخاب آزاد مردم در آینده، بلکه ساختار قدرت در حال شکلگیری در درون اپوزیسیون بود.
مغالطهی دوم مقاله، جابهجایی سطح تحلیل از «رقابت سیاسی» به «نقص اخلاقی» است. نویسنده با لحنی سرزنشآمیز میپرسد چرا جمهوریخواهان بیشتر با سلطنتطلبان درگیر بودهاند تا با جمهوری اسلامی. این صورتبندی، رقابت بر سر رهبری و هژمونی در اپوزیسیون را به نزاعی حاشیهای تقلیل میدهد، در حالی که در هر فرآیند گذار، تعیین شکل بدیل آینده امری اساسی است. اگر یک جریان سیاسی احساس کند که بدیل در حال شکلگیری، تنوع دیدگاهها را برنمیتابد و بر محور شخص یا نماد خاصی انحصار مییابد، مخالفت او نه انحراف از مبارزه با استبداد، بلکه بخشی از همان مبارزه است. سکوت در برابر بازتولید منطق تمرکز قدرت، حتی اگر در لباس اپوزیسیون باشد، با روح جمهوریخواهی ناسازگار است.
مغالطهی سوم، حذف عاملیت سلطنتطلبان در تولید فضای تکصدایی است. در سالهای اخیر، هر صدای منتقد درون اپوزیسیون که نسبت به تمرکزگرایی یا شخصمحوری هشدار داده، در بخشهایی از رسانهها و شبکههای اجتماعی وابسته به سلطنتطلبان با برچسبزنی، تخریب و اتهام «تفرقهافکنی» مواجه شده است. مقاله اما این واقعیت را بهکلی نادیده میگیرد و چنین القا میکند که گویی جمهوریخواهان داوطلبانه خود را منزوی کردهاند. این نادیدهگرفتن، نوعی مغالطهی حذف زمینه است: تحلیل نتیجه بدون تحلیل فرایند. وقتی شرط همکاری، پذیرش یک رهبری پیشینی و غیرانتخابی باشد، خروج کسانی که آن شرط را نمیپذیرند، نه نشانهی بیبرنامگی، بلکه نتیجهی منطقی آن شرط است.
در نهایت، مقاله با طرح این ادعا که جمهوریخواهان باید نشان دهند به انتخاب آزاد مردم- حتی اگر به سلطنت رأی دهند-متعهدند، پرسشی ظاهراً دموکراتیک مطرح میکند، اما از پاسخ متقابل میگریزد: آیا سلطنتطلبان نیز آمادهاند نتیجهی یک رقابت آزاد را- حتی اگر به جمهوری بینجامد- بیقیدوشرط بپذیرند و تا پیش از آن، از مطالبهی رهبری انحصاری دست بردارند؟ دموکراسی نه فقط در صندوق رأی آینده، بلکه در شیوهی کنش امروز سنجیده میشود. اگر ساختارهای اپوزیسیون از اکنون بر محور تکصدایی سامان یابند، وعدهی تکثر در آینده چندان باورپذیر نخواهد بود.
بنابراین، نقد جمهوریخواهان ضرورتی انکارناپذیر است؛ آنان با پراکندگی، ضعف تشکیلاتی و ناتوانی در تولید گفتمان فراگیر روبهرو بودهاند. اما تحلیلی که این ضعفها را از بستر تعاملیشان جدا کند و نقش کنشهای انحصارطلبانه در سوی دیگر را مسکوت بگذارد، تصویری نیمهکاره میسازد. منازعهی امروز اپوزیسیون ایران صرفاً نزاعی بر سر نام یک نظام آینده نیست، بلکه کشاکشی است بر سر شیوهی توزیع قدرت، مفهوم رهبری، و امکان تکثر. نادیدهگرفتن سهم هر یک از طرفین در این کشاکش، بهویژه سهم جریانی که بر محور رهبری شخصی سازمان یافته، نوعی سادهسازی تحلیلی است که در نهایت به روشنتر شدن افق گذار کمکی نمیکند.
مهرک کمالی
■ یادتان باشد تمام اتفاقاتی که امروز رخ میدهد حاصل سالیان طولانی مبارزه مستمر و خستگی ناپذیر مردم و روشنفکران با سلطنت و ولایت است نه اینکه ناگهان بیدار شده و خود را به اغوش آزموده شدهای مانند سلطنت پهلوی انداختن... اشتباه نکنید مبارزه اتفاقی تدریجی و مستمر رو به جلوست نه بازگشت.
مختار
■ جناب عطا محامد گرامی،
در مناظره اخیر میان جناب شهرام اتفاق و جناب محمد مالجو، به نکتهای اشاره شد که ارزش تأمل دارد: جریان نزدیک به رضا پهلوی، برخلاف بسیاری از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، یک راهکار مشخص برای سرنگونی رژیم ارائه میکند؛ راهکاری که مبتنی بر دعوت یا اتکاء به مداخله نظامی ایالات متحده آمریکا، یا دستکم تهدید معتبر به استفاده از چنین نیرویی است.
در میدان رقابت سیاسی، «داشتن راهکار مشخص» معمولاً امتیاز محسوب میشود؛ زیرا سیاست عرصه امکانهاست، نه صرف آرزوها. جریانی که بتواند مسیر عملیاتیِ رسیدن به هدف خود را تعریف کند، در نگاه بخشی از جامعه جدیتر به نظر میرسد. از این منظر، سلطنتطلبان دارای یک مزیت رقابتی هستند: آنان درباره «چگونه عبور کردن» سخن میگویند، نه صرفاً درباره «پس از عبور چه باید کرد».
اما امتیاز بودنِ یک راهکار، وابسته به سه معیار است: مشروعیت اخلاقی، امکانپذیری سیاسی، و برآورد هزینهها. اگر راهکاری از نظر بخشی از جامعه فاقد مشروعیت اخلاقی باشد، یا احتمال موفقیت آن پایین ارزیابی شود، یا هزینههای انسانی و ملی آن بسیار سنگین تلقی گردد، مخالفت با آن نه از سر انفعال، بلکه از موضع محاسبه سیاسی است.
جمهوریخواهان دقیقاً در این نقطه ایستادهاند. مخالفت آنان با سناریوی مداخله نظامی خارجی، میتواند ناشی از ملاحظات اخلاقی (حساسیت نسبت به حاکمیت ملی و پیامدهای جنگ) یا محاسبات پراگماتیک (تردید در امکان تحقق یا پیامدهای پیشبینیناپذیر آن) باشد. در هر دو حالت، این مخالفت به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه به معنای نپذیرفتن یک مسیر خاص برای گذار است.
در رقابت میان دو آلترناتیو بزرگ ـ جمهوریخواهی و سلطنتطلبی ـ طبیعی است که هر جریان راهبرد خود را پیگیری کند. اگر سناریوی اتکاء به قدرت خارجی موفق شود، حامیان آن در موقعیت برتر قرار خواهند گرفت؛ و اگر ناکام بماند، هزینه سیاسی آن نیز متوجه همان راهبرد خواهد بود. الزام یک جریان سیاسی به دفاع از طرحی که آن را پرهزینه، غیرمشروع یا کماحتمال میداند، نه منطقی است و نه اصولی.
پرسش اصلی این است: آیا در یک رقابت سیاسی سالم، هر جریان حق ندارد بر مبنای تحلیل و محاسبه خود، راهبردی را رد کند بیآنکه متهم به همسویی با حاکمیت شود؟ اگر پاسخ مثبت است، پس مخالفت جمهوریخواهان با مداخله نظامی خارجی، خود بخشی از رقابت آلترناتیوهاست، نه نشانهای از هماردویی با رژیم.
با احترام علی رضا اردبیلی
■ آقای عطا محامد با کمال احترام به باورهای ایدئولوژیکتان، شوربختانه در تله ارزیابی هایی سیاه و سفید و یا شر و خیر بودن رویدادها افتادهاید. هر معادلهای دو سو دارد. دیدن یک سوی معادله و چشمپوشی به دیگر سوی آن گناهی نا بخشودنی و پاشیدن نادانی و بیخبری به چشم خوانندگان و یا بینندگان رسانههای پر طرفدار مانند ایران اینترنشنال، منوتو و ... است! در حالی که با بیعملی و تنها غر زدنهای جمهوریخواهان و پراکندگی مزمن آنها که اشاره کردهاید کاملا موافقم اما چشم پوشی شما به تمامیتخواهی جریان پهلویخواه که حتی مشروطه خواه و مشاور پیشین آقای پهلوی “شهریا آهی” به آن اشاره کرده است را قابل بخشش نمیدانم. دوم فحاشیها و قلدری بسیاری از پهلوی خواهان و حتی همسر محترم ایشان که فرمودند “مرگ به سه مفسد ...” و یا بطور مثال علیه خانم نرگس محمدی که هیچگاه با برخورد جدی آقای رضا پهلوی روبرو نگردیده است را نادیده میگیرید. سوم بر محتوی دفترچه دوران اضطراب را که در عمل و در بین خطوط، گذاری غیر دمکراتیک بدون در نظر گرفتن چند صدایی بودگی جامعه ایران است، نادیده می گیرید. امیدوارم با این نحله قالب فکری با ۵۷ دیگری با رنگ و آب “دمکراتیک” روبرو نشویم.
با سپاس شهرام
■ جناب محامد
هرچند با کلیت مقدمهٔ شما موافقم، اما با نحوهٔ طرح پرسشها همداستان نیستم. به نظر میرسد شیوهٔ پرسشگری در متن، بیش از آنکه در پی کشف و تبیین مسئله باشد، پرسشگر را در جایگاه داوری قرار میدهد. در نتیجه، مرز میان نقدِ نیتها، گفتمانها و عملکردها مخدوش شده و این سطوح در هم آمیختهاند؛ بهگونهای که تمایز و ارزیابی مستقل هر یک در مقاله بهروشنی امکانپذیر نیست.
اگر بخواهم هشت پرسش و داوری مطرحشده را بهصورت فشرده جمعبندی کنم، میتوان آنها را در چند محور اصلی خلاصه کرد: تردید نسبت به باور عینی و عملی به دموکراسی در میان جمهوریخواهان، فاصلهگیری از مردم معترض، بیعملی و ضعف در ارتباط و سازماندهی درونجریانی، فقدان سیاستورزی ایجابی، و پافشاری بر ایدهٔ رهبری جنبش از داخل کشور.
در خصوص نسبت دموکراسی و مقام وراثتی نیز باید به تفکیک مفهومی توجه داشت. اگر دموکراسی را نظامی مبتنی بر انتخابات آزاد، تفکیک قوا، حاکمیت قانون و امکان تغییر مسالمتآمیز قدرت تعریف کنیم، وجود یک مقام وراثتیِ صرفاً تشریفاتی لزوماً ناقض آن نخواهد بود. اما اگر دموکراسی را بر پایهٔ برابری کامل سیاسی و نفی هرگونه امتیاز مبتنی بر تولد بدانیم، هر مقام موروثی و نمادین در تنش با این تعریف قرار میگیرد. از اینرو، داوری دربارهٔ «باور به دموکراسی» مستلزم روشنسازی چارچوب مفهومی مورد استفاده است، نه صرفاً ارجاع به عنوان نظام سیاسی. بر همین اساس، دموکراتیک بودن بیش از آنکه در سطح گفتار و ادعا متجلی شود، در سطح کردار و رویههای عملی معنا پیدا میکند. التزام واقعی به اصولی چون پذیرش نتیجهٔ صندوق رأی، هنگامی که با ترجیحات فردی یا جریانی همخوان نیست، تحمل تکثر سیاسی، تضمین حقوق اقلیت و پایبندی به قواعد رقابت منصفانه، شاخصهای عینیتری برای سنجش دموکراتیک بودن یک جریان به شمار میروند. به بیان دیگر، دموکراسی نه صرفاً یک عنوان، بلکه مجموعهای از کنشها و تعهدات نهادی است که در عمل آزموده میشود.
در زمینهٔ اتهام فاصلهگیری از مردم معترض، بیعملی یا ضعف در سازماندهی درونجریانی، طرح چنین احکامی نیازمند شواهد عینی و قابل ارجاع است؛ امری که در متن حاضر بهطور مشخص مستند نشده است. ارزیابی عملکرد یک جریان سیاسی، بهویژه در شرایط سرکوب ساختاری، مستلزم توجه به محدودیتهای عینی آن نیز هست. ضعف در سازماندهی میدانی و فقدان توان تشکیلاتی، بهویژه هنگامی که با فاصلهٔ جغرافیایی و زمانی کنشگران از جامعهٔ داخل کشور همراه میشود، میتواند به کاهش ظرفیت اجرایی بینجامد. افزون بر این، منابع اقتصادی و دسترسی به امکانات رسانهای نیز در شکلگیری توان سازمانی بیتأثیر نیست؛ عاملی که ممکن است در میان جریانهای مختلف بهطور نامتوازن توزیع شده باشد. همچنین توجه آقای محا مد را به این نکته جلب میکنم که در برخی موارد، نحوهٔ بازنمایی نمادین اعتراضات ایرانیان در خارج از کشور بر میزان همبستگی و مشارکت نیروهای بومی آن کشورها تأثیرگذار بوده است. برای نمونه، مشاهده شده که حضور برخی نمادهای سیاسی، از جمله پرچم اسرائیل در تجمعات اعتراضی، در مواردی موجب فاصلهگیری بخشی از افکار عمومی و کنشگران محلی از این حرکتها شده است. این وضعیت را میتوان در مقایسه با جنبش «زن، زندگی، آزادی» تحلیل کرد؛ جنبشی که بهواسطهٔ تمرکز بر مطالبات حقوق بشری و اجتماعی، توانست همدلی گستردهتری در سطح بینالمللی جلب کند. از این منظر، نحوهٔ صورتبندی نمادین و گفتمانی اعتراضات در خارج از کشور، نقشی تعیینکننده در سطح مشروعیت و ظرفیت همبستگی فراملی آنها ایفا میکند. بدیهی است طرح این نکته، به معنای اتخاذ موضعی ضداسرائیلی یا ضد امپریالیستی نیست، بلکه صرفاً ناظر به تحلیل پیامدهای نمادین و ادراکیِ برخی انتخابهای سیاسی در فضای عمومی جوامع میزبان است.
در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، میتوان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیستجهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینیتر و تجربهمندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بیواسطه با واقعیتهای اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیتهای جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیتهای ارتباطی مواجهاند؛ عواملی که میتواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازماندهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را بهطور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیتها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمیشوند و میتوانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.
سلمان گرگانی
■ جناب محامد گرامی، درود بر شما و نوشتار خوبتان. بیآنکه تا پیش از برگزاری مجلس مؤسسان بخواهم به برتری نظام جمهوری یا پادشاهی در شرایط کنونی ایران و جهان بپردازم، با شما همسو هستم که نه تنها «جریان جمهوریخواهی در خارج از کشور در برابر آزمونی بیرحم و بیسابقه قرار دارد»، که تا جایی که من میدانم، این جریان با همۀ تبلیغات خود و پپسی باز کردن برای دموکراسی، در داخل ایران هم جایگاهی ندارد.
با سپاس. بهرام خراسانی
■ با درود به هموطنان، نویسنده محترم و آقای گرگانی عزیز
که نوشتید: «در خصوص پافشاری بر ایدهٔ رهبری از داخل کشور، حتی اگر ادعای شما را مبتنی بر واقعیت بدانیم، میتوان استدلال کرد که کنشگران مستقر در ایران به دلیل اشتراک در زیستجهان اجتماعی با بدنهٔ جامعه و مواجههٔ مستقیم و روزمره با شرایط میدانی، از شناختی عینیتر و تجربهمندتر نسبت به تحولات اجتماعی برخوردارند. این شناخت، برخاسته از تجربهٔ زیسته و تماس بیواسطه با واقعیتهای اقتصادی، فرهنگی و امنیتی است.
در عین حال، این کنشگران با محدودیتهای جدی همچون فشارهای امنیتی، بازداشت، زندان و محدودیتهای ارتباطی مواجهاند؛ عواملی که میتواند دامنهٔ کنشگری، امکان سازماندهی و ظرفیت اثرگذاری آنان را بهطور معناداری محدود سازد. با این همه، این محدودیتها لزوماً وضعیتی ثابت و همیشگی تلقی نمیشوند و میتوانند در بستر تحولات سیاسی دچار تغییر شوند.»
این استدلال برای شرایط محیط خاص ایران و بسیاری از کنشگران سیاسی داخل ایران صادق نیست. جدا از سانسور و عدم دسترسی کافی به دانش و اخبار روز و رسانهها و سیاستهای برون مرزی و جهانی، درست به علت همان شرایط سخت سرکوب و وجود ترس مداوم بگیر و ببند و فشارهای روحی و روانی ناشی ازآن از طرف رژیم وحشی و خونخوار بر مردم و کنشگران بیدفاع و بیپشتوانه مردم داخل ایران، کنشگران داخلی ما در شرایط عادی و نرمال برای فکر کردن و تحلیل و طرح ریختن بسر نمیبرند که بتوانند بهترین تصمیم و یا واکنش درست را در زمان و مکان درست اتخاذ کنند. نمونهاش واکنش مردم در گردهمایی مشهد بود که برای زندانی با تجربهای همچون خانم نرگس محمدی بکلی غیر قابل پیشبینی ظهور کرد. برای حل مسایل بزرگ، ابتدا به یک محیط سالم و آرام، همراه با بدن و روان و مغزی بدور از هرگونه ترس و خشم و اظطراب و استرس نیاز است. بههمین دلیل برای واژگونی رژیم فاشیستی اسلامی، همکاری و همفکری و برنامهریزی نیروهای داخل و خارج باید با هم و توأمان صورت پذیرد.
با احترام آرمان امیدوار
■ دوست گرامی آرمان
اشارهٔ شما به ضرورت همکاری میان نیروهای داخل و خارج از کشور نکتهای بود که در نگارش پیشین از قلم افتاده بود و یادآوری آن قابل قدردانی است. با این حال، باید توجه داشت که کنشگرانی که در داخل ایران، با وجود فشارها و مخاطرات امنیتی، به مبارزه ادامه میدهند و مواضع خود را چه در حوزهٔ مسائل داخلی و چه در عرصهٔ بینالمللی به زبانی قابل فهم برای مخاطبان گستردهتر بیان میکنند، نشان میدهند که محدودیتهای امنیتی لزوماً به تضعیف قدرت تحلیل و عینیتگرایی آنان نینجامیده است.
در عین حال، نباید از این واقعیت غافل شد که در خارج از کشور نیز ظرفیت قابل توجهی از دانش تخصصی، تجربهٔ حرفهای و امکان دسترسی به شبکههای رسانهای و نهادی وجود دارد. از اینرو، همافزایی میان تجربهٔ زیسته و شناخت میدانیِ نیروهای داخل با سرمایهٔ تخصصی و ارتباطی نیروهای خارج میتواند به تقویت ظرفیت تحلیلی و اجرایی جنبشهای سیاسی بینجامد.
سلمان گرگانی
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
بحرانی که امروز ایران را در بر گرفته، نه یک تلاطمِ گذرا در عرصۀ سیاست، بلکه نشانهای از به پایان رسیدن یک دوران است. ما در نقطه و لحظهای از تاریخ ایستادهایم که پیوندهای درون و میان ساحتهای گوناگون حیات جمعی در ایرانزمین از اقتصاد و سیاست گرفته تا اخلاق، حیات مدنی و محیطزیست، همگی گسسته شده است. این وضعیت را نمیتوان صرفاً با واژگانی چون سوء مدیریت، بدشانسی یا فشار خارجی توصیف کرد؛ چرا که این واژگان، عمقِ فاجعه را به اموری تصادفی و قابلاصلاح و چه بسا گذرا تقلیل میدهند. واقعیت این است که ما با یک انسداد ساختاریِ خودکرده مواجهیم؛ وضعیتی که در آن ابزارهای حل مسئله، خود به بخشی از مسئله بدل شدهاند.
پرسش بنیادین اینجاست: چرا برای دههها، جامعه و نخبگان ایران گمان میکردند که میتوان این انباشت روزافزونِ بحرانها را در همان چارچوبهای پیشین مهار و مدیریت و نهایتاً برطرف کرد؟ پاسخ در یک «امیدِ واهی» نهفته است؛ امیدی که بیش از آنکه محرکِ حرکت باشد، برهمزنندۀ ادراک بود. این امید، ما را در چرخهای از انتظارِ بیپایان برای گشایش یا معجزهای از درون نگاه داشت، در حالی که زیرساختهای مادی و معنوی کشور در حال فرسایش بودند.
در حوزۀ بینالملل، سیاست خارجی ایران سالهاست که میان آرمانگراییِ ایدئولوژیک و عملگراییِ اضطراری گیج و سردرگم مانده است. ایران در یکی از حساسترین برهههای تاریخ خود، در مدار پرخطری قرار گرفته که هزینۀ حفظ وضعیت موجود در آن، از توان اقتصادی ملی فراتر رفته و آن را در آستانۀ تبدیل شدن به یک زمینِ سوخته قرار داده است. سالها امید بسته شد که با صبرِ راهبردی یا نگاه به شرق، میتوان بدون حلوفصلِ بنیادین تضادها با نظم جهانی، به ثبات رسید. اما واقعیتِ سخت ژئوپولتیک نشان داد که اقتصاد بینالملل، منطقی مشخص و غیرقابلانکار دارد؛ منطقی که در آن امنیت و توسعه دو روی یک سکهاند.
این راه که میتوان با مدیریت تاکتیکی از دل تحریمهای فرساینده، اقتصاد مقاومتیِ شکوفا استخراج کرد، اکنون به شکلی تراژیک به بنبست رسیده است. ناامیدی در اینجا به معنای پذیرش این حقیقت است که منطقِ کنونیِ کنش بینالمللی ما، با الزامات توسعۀ قرن بیست و یکم ناسازگار است. تا زمانی که از امکانِ جهش اقتصادی در سایه انزوا ناامید نشویم، نخواهیم توانست به بدیلهایی بیندیشیم که در آن ایران نه یک جزیره محصور، بلکه چهارراهی برای تبادلات جهانی باشد.
در ساحت سیاست داخلی، ما با ساختاری مواجهیم که بهتدریج تمام نهادهای میانجی از احزاب تا تشکلهای صنفی را بلاموضوع کرده است. تمرکز قدرت و صلب شدن مجاریِ تغییر، راه را بر هرگونه اصلاح درونسیستمی بسته است. با این حال، بخش بزرگی از بدنۀ نخبگانی ایران برای سالها بر این باور و امید بود که با چانهزنی در بالا میتوان مسیر را تغییر داد. این «ناامید نشدن»، اگرچه در ابتدا ریشه در اخلاقِ پرهیز از خشونت داشت، اما در میانمدت به ابزاری برای خرید زمان توسط ساختار قدرت بدل شد. هنگامی که یک نظم سیاسی، اصلاحات را نه بهعنوان سوپاپ اطمینان بلکه بهعنوان گام اول فروپاشی تعریف میکند، امید به اصلاح تدریجی به یک شوخی تلخ بدل میشود. ناامیدیِ ضروری در این ساحت، یعنی درک این مطلب که انرژیِ اصلاحطلبانه جامعه در چارچوبهای فعلی، تنها به بازتولیدِ همان انسداد منجر میشود. این ناامیدی، آغازِ خروج از تعلیق است؛ لحظهای که جامعه میپذیرد برای تغییر، نیازمند صورتبندیهای جدیدی از قدرت و سازماندهی اجتماعی است که فراتر از بازیهای مرسومِ جناحی باشد.
بحران اقتصادی ایران، صرفاً ناشی از کاهش درآمدهای نفتی یا نوسانات ارزی نیست. ما با یک اقتصاد سیاسیِ رانتی مواجهیم که در آن تخریبِ سرمایه، سودآورتر از تولید آن است. تورم مزمن، فرار گستردۀ سرمایه (هم مادی و هم انسانی) و نابودی طبقه متوسط، نشانههای فروپاشیِ اجتماعی است. با این حال، همواره امیدی واهی وجود داشت که با تغییر تیم مدیریتی یا آزادشدن بخشی از منابع بلوکهشده، میتوان چرخ اقتصاد را چرخاند. این امید واهی، مانع از آن شد که ما با حقیقتِ تلخِ ورشکستگی ساختاری روبرو شویم. اقتصاد ایران به بیماری میماند که به مسکنهای موقتی اعتیاد پیدا کرده است و از درمان اصلی غافل است. ناامیدی در اینجا به معنای قطع امید از این است که بتوان با ساختارِ بانکی فاسد، انحصارات نظامی-سیاسی و نبودِ حاکمیت قانون، به رشد پایدار رسید. تنها با ناامید شدن از این مدلِ رانتی است که میتوان به ضرورتِ یک جراحی بنیادین پی برد؛ جراحیای که در آن منافعِ گروههای وفادار در برابر بقایِ کلِ جامعه رنگ ببازد.
از دید برخی، شاید دردناکترین ساحتِ این بحث حوزۀ محیطزیست باشد. جایی که ما نه با رقبای سیاسی، بلکه با قوانین تخلفناپذیر فیزیک و شیمی روبرو هستیم. فرونشست زمین در دشتهای ایران، خشک شدن دریاچۀ ارومیه و تالابهای مختلف، و بحران آب ابتدا در شرق و مرکز و سپس در همه کشور، نشانههایی از یک ناپایداری تمدنی هستند. سالها با نگاهی سدمحور و کوتاهمدت، به طبیعت دستبرد زده شد و همواره امید میرفت که با بارندگیهای فصلی یا انتقال آب، بحران مهار شود. این امیدِ ابلهانه، ما را از مواجهه با واقعیتِ ورشکستگی آبی بازداشت. اکنون ما در لحظهای هستیم که دیگر اصلاحات جزیی در مدیریت منابع آب، کارساز نیست. ناامیدی در محیطزیست یعنی پذیرش این حقیقت که الگوی توسعه ما در نیم قرن اخیر، ضدِ طبیعت بوده است. تا زمانی که از امکانِ حفظِ الگوهای کشاورزی نادرست و صنایع آببر بخصوص در مناطق کویری ناامید نشویم، توانِ بازتعریفِ زیستبوم ایران بر اساس واقعیتهای اقلیمی جدید را نخواهیم داشت.
اکنون بسیاری ممکن است بپرسند: آیا دعوت به ناامیدی، به معنای ترویج انفعال و تسلیم نیست؟ پاسخ قاطعانه «خیر» است. بین ناامیدی از زندگی و ناامیدی از یک مسیرِ اشتباه تفاوت بنیادین وجود دارد. این ناامیدی که در اینجا از آن سخن میگوییم، یک فضیلت شناختی است. این ناامیدی، سدّی است در برابر هدررفتنِ انرژیهای جمعی.
در فلسفۀ سیاسی، امید همیشه یک امر مثبت نیست؛ گاهی امید همان چیزی است که برده را در زنجیر نگاه میدارد، به این گمان که شاید فردا ارباب مهربانتر شود. اما ناامیدی از مهربانیِ ارباب، اولین مرحله برای اندیشیدن به آزادی و سپس گام نهادن در راه آن است. در فضای امروز ایران، امیدهای واهی به اصلاحات نیمبند یا معجزات سیاسی، عملاً به تثبیتِ انسداد و صلب شدن آن کمک کردهاند. ما نیاز داریم که از کارآمدیِ ناکارآمدها به کلی ناامید شویم.
هر تغییری در تاریخ، ابتدا از یک گسست آغاز شده است. گسست از این باور که وضعیت موجود، تنها وضعیتِ ممکن است. تا زمانی که ما کورسویی از امید به سازوکارهایِ آزموده و شکستخورده داشته باشیم، ذهن ما به سمت خلقِ بدیلهای تازه نخواهد رفت. ناامیدی، ذهن را از قید و بندهای الگوهای قدیمی آزاد میکند. وقتی جامعهای بهطور کامل از یک ساختار یا یک روش ناامید میشود، وارد مرحلهای میشود که هانا آرِنت آن را «لحظه کنش» مینامد. در این لحظه، دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد و دقیقاً در همین بیچیزی است که شجاعتِ اندیشیدن به «امرِ نو» متولد میشود. ناامیدی از ایرانِ کنونی با تمامِ بنبستهایش، شرط لازم برای عشق ورزیدن به «ایرانِ ممکنی» است که باید از نو تعریف شود.
امیدی که پس از این ناامیدیِ بزرگ زاده میشود، دیگر یک خوشبینی سادهلوحانه نیست؛ بلکه امیدی است سخت و استوار. این امید، بر بنیانی متفاوت تعریف میشود: امید به توانِ آگاهیِ جمعی و نه امید به قهرمانانِ سیاسی؛ امید به بازسازیِ عقلانیت و نه امید به تصادف و شانس؛ امید به بازتعریفِ نسبتِ انسان با طبیعت و قدرت بر اساسِ پایداری و عدالت، نه غارت و تبعیض.
ما امروز بیش از هر زمان دیگری به این گسست در سطح آگاهی نیاز داریم. باید شجاعتِ آن را داشته باشیم که بگوییم: این مسیر به انتها رسیده است. این جمله، نه پایانِ ایران، بلکه پایانِ یک روایتِ غلط از ایران است.
ناامیدی از کارآمدیِ سیستمی که بارها در آزمونهای سختِ تاریخ مردود شده، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورتِ تمدنی برای بقاست. ما در وضعیتی هستیم که تداومِ امیدِ قبلی مساوی با تداومِ تخریب است. تنها پس از عبور از این دالانِ تاریکِ ناامیدی است که میتوانیم به نوری برسیم که از افقهایِ کاملاً جدید میتابد.
ناامیدی، در اینجا، همان «نه» بزرگی است که به ما اجازه میدهد «آریِ» محکمی به آیندهای متفاوت بگوییم. آیندهای که در آن، نسبتِ ما با جهان، با خودمان و با این سرزمینِ رنجدیده، نه بر اساسِ توهماتِ ایدئولوژیک، بلکه بر پایه واقعیتهای زمینی و کرامت انسانی بنا خواهد شد.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
روابط کنونی میان ایران و ایالات متحده آمریکا را میتوان در چارچوب یکی از پرتنشترین مقاطع چند دههٔ اخیر تحلیل کرد. از منظر واقعگرایی در روابط بینالملل، دولتها بازیگرانی عقلانی تلقی میشوند که در پی حفظ بقا، امنیت و حداکثرسازی منافع ملی خود هستند. بر این اساس، تشدید آرایشهای نظامی، افزایش سطح تهدیدهای متقابل و استمرار سیاستهای بازدارندگی را میتوان در قالب منطق موازنهٔ قوا و محاسبات هزینه وفایده تبیین کرد. در چنین چارچوبی، گزینهٔ نظامی نه لزوماً بهعنوان انتخابی مطلوب، بلکه بهمثابه ابزاری در سبد راهبردی دولتها برای تقویت موقعیت چانهزنی یا بازدارندگی فهم میشود.
در عین حال، باقیماندن روزنههایی برای مذاکره و تعامل محدود دیپلماتیک نشان میدهد که منطق مدیریت بحران نیز همزمان فعال است. از دیدگاه واقعگرایی، حتی بازیگران متخاصم نیز در شرایط خاص میتوانند به توافقهای موقت یا محدود دست یابند، مادامی که چنین توافقهایی در راستای منافع راهبردی آنها باشد. نکتهٔ مهم آن است که این منافع، لزوماً با منافع ملی جامعهٔ ایران یا مطالبات شهروندان آن همپوشانی کامل ندارد.
در این میان، شکاف میان «سطح تصمیمگیری دولتی» و «سطح تأثیرپذیری اجتماعی» برجسته میشود. افکار عمومی، بهویژه در ایران که احتمالاً بیشترین هزینههای اقتصادی و اجتماعی هر دو سناریو را متحمل خواهد شد، در فرآیندهای کلان سیاست خارجی نقش مستقیم و تعیینکنندهای ندارد. این وضعیت را میتوان با بهرهگیری از نظریهٔ کنش جمعی نیز تحلیل کرد. بر اساس این نظریه، پراکندگی منافع، فقدان سازمانیافتگی پایدار و هزینههای بالای هماهنگی، مانع از آن میشود که کنشگران اجتماعی بتوانند بهصورت مؤثر بر ساختارهای تصمیمگیری کلان اثر بگذارند.
از این منظر، عملکرد واکنشی اپوزیسیون را نیز میتوان در چارچوب محدودیتهای کنش جمعی فهم کرد. گرفتارشدن در دوگانهٔ «حمایت یا مخالفت با جنگ» نوعی تقلیل مسئله به سطحی نمادین است که گرچه ممکن است هویتساز باشد، اما الزاماً به افزایش ظرفیت سازمانی و نهادی نمیانجامد. در حالی که نظریهٔ کنش جمعی نشان میدهد بدون نهادسازی، شبکهسازی پایدار و تعریف اهداف عملیاتی مشخص، امکان اثرگذاری معنادار بر تحولات کلان محدود خواهد بود.
در صورت تحقق سناریوی توافق، بر اساس منطق اقتصاد سیاسی، میتوان انتظار داشت که بهبود نسبی در برخی شاخصهای اقتصادی پدید آید. با این حال، در چارچوب نظریهٔ دولت رانتی، این احتمال نیز وجود دارد که منابع آزادشده بیش از آنکه به توزیع متوازن اجتماعی منجر شود، در خدمت تثبیت ساختار قدرت قرار گیرد. از سوی دیگر، در سناریوی درگیری نظامی، منطق نظامیگری اقتضا میکند که اهداف حملات احتمالی صرفاً به تأسیسات نمادین محدود نماند، بلکه زیرساختهای راهبردی و ظرفیتهای پشتیبانی نیز در محاسبات قرار گیرد. دامنهٔ واکنش داخلی نیز میتواند، بنا بر منطق امنیتی دولتها در شرایط بحران به افزایش تمرکز قدرت و تشدید کنترلهای داخلی بینجامد.
در هر دو حالت، جامعه با پیامدهایی روبهرو خواهد شد که خارج از ارادهٔ مستقیم آن شکل گرفتهاند. از اینرو، پرسش اصلی نه ترجیح جنگ است و نه آرزوی توافق، بلکه چگونگی مدیریت پیامدهاست. در اینجا نظریهٔ کنش جمعی بار دیگر اهمیت مییابد: کاهش هزینههای اجتماعی مستلزم شکلگیری نوعی هماهنگی، برنامهریزی پیشینی و نهادسازی مدنی است. بدون چنین زیرساختی، جامعه در موقعیتی واکنشی باقی خواهد ماند.
همچنین، بر اساس چارچوب واقعگرایانه، انتظار اینکه مجادلات اقناعی درون اپوزیسیون بتواند محاسبات راهبردی دولتهای درگیر را بهطور مستقیم تغییر دهد، با محدودیتهای جدی مواجه است. سیاست خارجی دولتها تابع ملاحظات ساختاری و توازن قدرت است، نه ترجیحات گفتمانی بازیگران غیرحاکمیتی. چنانچه این واقعیت در نگرش سیاسی ایرانیان درونی نشود، انرژی اجتماعی ممکن است در منازعاتی کماثر مستهلک شود.
در نهایت، میتوان گفت مسئلهٔ محوری در وضعیت کنونی، گذار از گفتمان «انتخاب میان دو سناریو» به گفتمان «آمادگی برای مواجهه با هر دو سناریو» است. این تغییر پارادایم، مستلزم تقویت عاملیت جمعی، نهادسازی پایدار و بازتعریف نقش اپوزیسیون از بازیگری واکنشی به کنشگری راهبردی است و رویکردی که میتواند در هر وضعیت محتمل، از شدت هزینههای اجتماعی بکاهد.
سلمان گرگانی
۲۶ بهمن ۱۴۰۴
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
«ایدهٔ ایران (پرشیا)» نوشتهٔ رامین جهانبگلو، اثری سنجیده و بهموقع است. در روزهایی که وضعیت ایران یا به تیترهای مربوط به سرکوب محدود میشود، یا با تکیه بر دورههایی از گذشتهٔ خود در قالبی نوستالژیک تصویر میشود، جهانبگلو پرسشی عمیقتر مطرح میکند؛ نه اینکه ایران در گذشته چه بوده است، بلکه ایرانیان امروز، بعد از گذراندنِ تجربهای طولانی از استبداد، گسست و تقلید، چگونه میتوانند اخلاقی بیندیشند و عمل کنند. پاسخ او به این مسئله متوازن و انسانی است. او وجدان، عدم خشونت، تکثرگرایی و مسئولیت مدنی را بنیانهای نوسازی میداند.
این نقطهٔ آغاز مهمی است. جهانبگلو از نوستالژی، و همینطور ملّیگراییِ افراطی فاصله میگیرد. او در برابر اسطورهسازی و منجیگرایی مقاومت میکند، و تأکید دارد نوسازی اخلاقی نه از طریق اجبار تحمیل میشود، و نه صرفاً از راه حافظه نجات مییابد. بلکه باید آموخته، تمرین، و زیسته شود. از این منظر، کتاب مذکور از بخشی قابل توجه از نوشتههای معاصر دربارهٔ ایران متمایز میشود؛ نوشتههایی که اغلب میل سیاسی را جایگزین قطعیت اخلاقی میکنند، و فوریت ایدئولوژیک را بهجای تأمل اخلاقی مینشانند.
با همهٔ اینها، جدیت این پروژه تنشی عمیقتر را نشان میدهد که کتابِ حاضر آن را بهطور کامل حل نمیکند.
ارزشهای اخلاقیِ مورد نظر جهانبگلو عمدتاً در قالب اصولی عرضه میشوند که باید در سطح اندیشه روشن، بازیابی و تأیید شوند. وجدان، عدم خشونت و فضیلت مدنی را میتوان از طریق فلسفه پالایش کرد، و با آموزش پذیرفت. این چهارچوببندی، دستکم تا حدی، متأثر از میراث فکریِ مدرن غرب است، جایی که اخلاق را مجموعهای از ارزشهای قابل استدلال، آموزشدادنی و با قابلیت درونیسازی تلقی میکنند.
در این میان، آنچنان که باید به مسئلهای بنیادیتر پرداخته نمیشود؛ و آن اینکه اخلاق عمدتاً از طریق تأمل صرف شکل نمیگیرد، بلکه از دل ساختار اجتماعی رشد میکند.
ارزشها را نمیتوان وارد، حفظ، یا تقلید کرد. ارزش با خواندن جذب نمیشود، از طریق وامگیریِ واژگان اخلاقی از بیرون به دست نمیآیند. ارزشها باید در قالب زندگی اجتماعی پرورش یابند تا امکان ریشهدواندن پیدا کنند. نمیتوان عدم خشونت را از غرب اقتباس کرد، و انتظار داشت در جامعهای شکوفا شود که نهادهایش برای اجبار ارزش قائل هستند. فضیلت مدنی را نمیتوان مطالعه کرد و انتظار داشت در نظامهایی که حول ترس، رقابت و سلطه سازمان یافتهاند پایدار بماند. حیات اخلاقی بهصورت آموزه قابل انتقال نیست، بلکه باید از دلِ تاریخ و فرهنگ جامعه برآید.
در اینجا باید نکتهای را، بهویژه در ارتباط با تبار فکری این استدلال و نسبت آن با ادوارد سعید، روشن کرد. سعید هرگز مدعی نبود که میتوان ارزشهای اخلاقی یا سیاسی را بهصورت کامل از غرب وارد کرد. برعکس، یکی از بینشهای اصلیِ وی این بود که تقلید بهجای رهایی، وابستگی ایجاد میکند. او در کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» و در همهٔ مقالات متأخرش اینگونه استدلال کرد که آزادی، کرامت و مسئولیت مدنی از طریق نسخهبرداری از الگوهای خارجی یا پذیرش واژگان سیاسی آماده به دست نمیآیند. این مفاهیم باید در تجربهٔ زیسته، و از طریق کار مشترک، خطر مشترک و مسئولیت مشترک رشد کنند. اخلاق، از منظر سعید، آموزهای قابل انتقال نیست، بلکه از دل عمل جمعی برمیآید.
بینش مذکور مسئلهای عمیقتر را آشکار میکند که حیات فکری ایران را بیش از یک قرن تحت تأثیر قرار داده است. ایران و ایرانی، اغلب از خلال بلندپروازیهای سیاسیِ غربی خود را فهمیده است، خواه از طریق تقلید، مقاومت، یا واکنش. لیبرالیسم، سوسیالیسم، ملّیگرایی و حتی ایدئولوژیهای ضدغربی غالباً بهعنوان چهارچوبهایی بیرونی پذیرفته شدهاند، نه شکلهای زیستِ درونیِ پرورشیافته. در چنین فرایندی، ایرانیان منابع اخلاقیِ وجود تاریخیِ خود را کمرنگ دیدهاند، و بارها به بازیگران درامهای سیاسیِ دیگران تبدیل شدهاند! سعید نسبت به چنین وضعیتی هشدار داده بود. او تأکید داشت جوامع پَسااستعماری باید توانایی روایتشان از درون را بازیابی کنند، نه اینکه خود را از خلال دستهبندیهای وامگرفته ببینند. اما دستیابی به این خودروایتگری، چیزی بیش از نقد میطلبد، و مستلزم دانستنِ کیستیِ انسان است.
اینجاست که مورد ایران متمایز میشود.
ایران منابع اخلاقیِ فراوانی دارد. آنچه در این میان کم است، اعتماد به نامگذاریِ آنهاست. هویت اخلاقی ایرانی نه فلسفهای انتزاعی بود، و نه در قالب ایدئولوژی سیاسی شکل گرفت، بلکه بهصورت ساختاری عهدی در زندگی پدیدار شد. آموزههای زرتشت، که مستقیمترین صورت آن در گاتها حفظ شده است، دینی به معنای متعارف عرضه نمیکرد، بلکه مطالبهای اخلاقی بنابر ظرفیت انسانی بود. در این آموزهها، هر فرد مسئول یادگیری حقیقت است؛ هیچ کاهن، حاکم یا نهادی نمیتواند این وظیفه را بهجای او انجام دهد. حقیقت تحمیل نمیشود، بلکه تشخیص داده میشود. مسئولیت قابل واگذاری نیست.
اَشا و مهر این ساختار را نامگذاری میکنند. اَشا بیانگر حقیقت و نظم درست است. مهر بیانگر مراقبت، رابطهٔ متقابل و تعهدی پیونددهنده میان موجودات است. این دو در کنار هم، ساختاری اخلاقی و اجتماعی را توصیف میکنند که در آن مشروعیت نه از مسیر اِعمال اجبار، بلکه از توانایی حفظ اعتماد و حیات ناشی میشود؛ خشونت تقدیس نمیشود؛ قدرت بهخودیخود توجیهگر نیست؛ اقتدار در برابر همسویی اخلاقی پاسخگوست.
این تمایز اهمیت دارد، زیرا منطق تمدنی ایران را از منطق غربِ مدرن جدا میکند. نظم سیاسی غربی، بهویژه از آغاز دوران مدرن، بر انحصار خشونت بهعنوان بنیاد مشروعیت استوار بوده است. دولت، از هابز تا وبر، با کنترل انحصاریِ نیرو تعریف میشود. قانون خشونت را سازماندهی میکند، و امنیت سلطه را توجیه میسازد. قدرت حتی وقتی در پوشش حقوق، رویهها و نهادها عرضه میشود، همچنان ماهیتی آنتروپیک دارد. خشونت از میان نمیرود، بلکه نظاممند، انتزاعی و عادیسازی میشود.
تمدن ایرانی مسیری متفاوت را دنبال کرده است. مسلماً خشونت وجود داشته، اما هرگز تقدیس نشده است. انتظار میرفت اقتدار توجیه اخلاقی ارائه کند، و وقتی در این امر ناکام میماند، مشروعیت خود را از دست میداد، حتی اگر قدرت را حفظ میکرد. این انتظار صرفاً به نهادها وابسته نبود، بلکه از خلال هنجارهای روزمره، تعهدات اجتماعی و حافظهٔ فرهنگی تداوم یافت، و از فتح، تغییر دین و فروپاشی عبور کرد.
قابل مشاهدهترین حامل این تداوم، شعر ایرانی بوده است. فردوسی، سعدی، حافظ، عطار و نظامی بهندرت نام زرتشت را بهصراحت میآورند، اما بارها به جهان اخلاقی او اشاره میکنند، و از حقیقت در برابر قدرت، مسئولیت در برابر اطاعت، و مراقبت در برابر سلطه سخن میگویند. بیت مشهور شاهنامه «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم» شعاری ملّیگرایانه نیست، بلکه همان اَشا در مقام فرمان اخلاقی است.
این امری صرفاً نمادین نیست، بلکه واقعیتی زیسته است. داریوش شایگان در «پنج اقلیم حضور» بر همترازی و حتی برتریِ کیفیِ ارتباط معنوی ایرانیان با آرامگاه شاعرانشان در مقایسه با دیگر ملل صحّه (و به زعم نویسندهٔ این مرور در مقایسه با زیارتگاههای دینی) میگذارد. او این آرامگاهها را نهفقط محلی برای بازدید، بلکه زیارتگاهی برای تأمل، مراقبه و یافتن پاسخ پرسشهای وجودی میداند. این عمل نشان میدهد که اقتدار اخلاقی، نه در باورهای جزمی یا زور، بلکه در پرورش وجدان از طریق زبان، حافظه و مسئولیت مشترک جای داشته است.
«ایدهٔ ایران (پرشیا)» به این میراث اشاره میکند، اما آن را مبنای اصلی قرار نمیدهد. با آنکه این کتاب نوسازی اخلاقی را عمدتاً بهعنوان وظیفهای فلسفی در بستر مدرنیته چهارچوببندی میکند، این ریسک وجود دارد که توانمندیِ اخلاق ایرانی در دستور زبان درونی خود را کماهمیت جلوه بدهد. ایران نیازی به وارداتِ عدم خشونت، تکثرگرایی یا مسئولیت مدنی از غرب ندارد، بلکه مستلزم بازسازی ساختارهایی اجتماعی است که زمانی امکان میدادند این ارزشها بهصورت ارگانیک از درون رشد نمایند.
این چالش با ورود بشریت به عصر دیجیتال فوریت بیشتری مییابد. نظامهای دیجیتال آنتروپی را تشدید میکنند؛ اجبار، نظارت و دستکاری را تقویت میکنند. درعینحال، امکان شکلگیری شیوههای هماهنگی مبتنی بر عهد را بیش از هر زمان دیگری فراهم میکنند. شبکهها میتوانند بهجای زور، بر پایهٔ اعتماد سازمان پیدا کنند. اقتدار میتواند بهجای تحمیل، توزیع شود. اما این ظرفیت تنها در جوامعی تحقق مییابد که از چیستیِ خود آگاه باشند.
جهانبگلو با مطرحکردنِ پرسش اخلاقیِ ایران گامی مهم برداشته است. کتاب او فرصتی برای تأمل بیشتر ایجاد میکند. اما گام بعدی دشوارتر است؛ و آن هم به رسمیت شناختنِ این مسئله است که اخلاق صرفاً از طریق ایدهها ایجاد نمیشود. اخلاق باید رشد کند. عمیقترین منبع ایران برای این رویه، نه نظریههای وامگرفته از بیرون، بلکه عهد باستانیِ مراقبت است؛ عهدی که زرتشت در گاتها بیان نمود، شاعران حفظش کردند، و جامعه در طول قرنها آن را زیسته است.
البته یادآوردیِ این امر بهمعنای بازگشتِ به گذشته نیست، بلکه بازیابی شرایطی است که در آن حیات اخلاقی بار دیگر ممکن میشود.
———————
* ترجمهٔ: مهدی فیروزی
* دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
عنوان اصلی مقاله:
مدیریت دو عامل ویرانگر روسیه و ایران از سوی جمهوری آذربایجان
یافتن مشابهت میان سیاستهای ایران اسلامی و روسیه پوتین دشوار نیست؛ دو کشور بزرگ با امکانات بسیار گسترده طبیعی که در ساختن حداقل رفاه و امنیت برای شهروندان خود ناتوان ماندهاند و به جای این امور مهم، به جهاد با امپریالیسم غربی مشغولند. جالب است که هر دوی این رژیمها در سوریه و جنوب قفقاز قافیه و میدان را همزمان باختند و تهدید اصلی در نظر این دو، یعنی ایالات متحده آمریکا، در میان این دو کشور و در جایی که هر دو مدعی نفوذ بودند، در قفقاز جنوبی در امتداد مرزهای ایران و ارمنستان در حال کلنگزنی یک پروژه بزرگ با اهمیت منطقهای و جهانی است.
سفر اخیر جیدی ونس (معاون رئیسجمهور آمریکا) به ارمنستان و آذربایجان در تاریخ ۹ تا ۱۱ فوریه ۲۰۲۶ انجام شد:
در ارمنستان: فروش پهپادهای شناسایی آمریکایی (مانند V-BAT به ارزش ۱۱ میلیون دلار)، وعده همکاری هستهای صلحآمیز، حمایت از پروژههای هوش مصنوعی و نیمهرساناها، و حمایت از نیکول پاشینیان در انتخابات پیشرو.
در آذربایجان: امضای منشور شراکت راهبردی (Strategic Partnership Charter) در حوزههای اقتصاد، تجارت، انرژی، اتصالپذیری، هوش مصنوعی، توسعه دیجیتال و امنیت؛ همچنین تحویل قایقهای گشتزنی جدید برای حفاظت از آبهای سرزمینی. بسیاری از مفسران تأکید دارند که این منشور فراتر از یک سند بر روی کاغذ است و برای آذربایجان برخوردار از سرمایه و نیروی کار، اهمیت فزایندهای دارد.
کاهش نفوذ سنتی روسیه در قفقاز جنوبی، ایجاد ثبات منطقهای، و افزایش نقش آمریکا در تجارت و زیرساختها پس از توافق صلح از اهداف این سفر بود. جنبههای مثبت پروژه مشترک آذربایجان و ارمنستان با میانجیگری و نقشآفرینی ایالات متحده آمریکا، یک نمونه مثالزدنی از بُرد-بُرد در سیاست بینالمللی است. مقایسه این پروژه صلح و همکاری با سلسله بیپایان فرصتسوزیهای ایران و روسیه هم نشان میدهد که درایت در مناسبات بینالمللی ربطی به مساحت کشورها یا میزان جمعیت و ثروتهای طبیعی کشورها ندارد.
سفر جیدی ونس با تحلیلهایی همراه بود که آن را تلاشی برای «پرچمگذاری» آمریکا در منطقهای استراتژیک (میان ایران و روسیه) و بهرهبرداری اقتصادی از صلح توصیف میکردند. ایالات متحده آمریکا اینک با کمترین هزینه ممکن کنترل کریدور زنگزور و از آن طریق کنترل کریدور میانی بین چین و اروپا را در دست میگیرد. اهمیت این پروژه سهجانبه میان ایالات متحده با آذربایجان و ارمنستان، در سیاست مهار چین از سوی آمریکا، قابل تردید نیست. این ابتکار آذربایجان در تعریف پروژه صلح در جنوب قفقاز به عنوان زیرمجموعه پروژه بزرگ آمریکا برای مهار چین، یک مثال کتاب درسی است.
این مقاله در زمانی که من شروع به نوشتن آن کردم، قصد شرح پسزمینه تاریخی عذرخواهی ولادیمیر پوتین از الهام علیاوف در ۹ اکتبر ۲۰۲۵ را داشت. عذرخواهی پوتین بعداز مقاومت ستودنی آذربایجان در برابر اصرار روسیه برای کتمان مسئولیت این کشور در حمله به هواپیمای مسافربری آذربایجان در تاریخ ۲۵ دسامبر ۲۰۲۴ در نزدیکی شهر گروزنی در جنوب روسیه بود.
سرعت حوادث موجب پرداختن من به موضوعات دیگر شد و اتمام این مقاله به درازا کشید. من از فرصت پیشآمده برای عمیقتر کردن نگاه خود به این موضوع استفاده کردم و آنچه در ادامه میخوانید، حاصل تلاش من برای آشنا کردن خواننده ایرانی دور از فضای قفقاز، با چالشهایی است که رویکرد روسیه پوتین و ایران اسلامی به همسایگان این دو کشور در جنوب قفقاز، جهان را با آنها روبروست. در بخش مقدماتی این مقاله من بیشتر متوجه موقعیت تاریخی و سیاستهای امروزی روسیه بودهام. اما خواننده ایرانی براحتی میتواند متوجه مشابهت سیاستهای رژیم اسلامی ایران با روسیه پوتین بشود.
در روز ۹ اکتبر ۲۰۲۵ آلکساندر کوشنار روزنامهنگار اوکراینی در برنامه تحلیل خبر خود گفت:
در آن روز و حتی روزها و هفتههای بعد، این قبیل حرفها در تعریف و تمجید از مدیریت دیپلماتیک رئیس جمهوری آذربایجان در جماهیر سابق شوروی و از زبان روسهای مخالف پوتین، فراوان به چشم میخوردند. میدانیم که جمهوری آذربایجان مدیریت فوقالعاده موفقی را هم، در قبال همسایه جنوبی خود اعمال کرده است. جمهوری اسلامی ایران در حالی که در پنج حوزه عراق، یمن، سوریه، لبنان و فلسطین موفق به ایجاد نیروهای ویرانگر تحت فرمان خود شده است، همه آرزوهایش برای تخریب جمهوری آذربایجان، نقش برآب شده است. این مقاله قصد توضیح این مدیریت فوقالعاده از سوی جمهوری آذربایجان (و نیز ارمنستان) را دارد. جالب است که ارمنستان بعداز شکست در جنگ دوم قرهباغ به جای نقش سنتی پاسگاه مرزی روسیه، در یک تغییر سیاست باورناکردنی به ایفای نقش مدافع منافع روسیه پایان داد و به جای سه دهه سیاست اتحاد استراتژیک با روسیه و ایران به صلح با آذربایجان و تا جای ممکن نزدیکی به غرب و آمریکا روی آورد.
ماهیت خشن سیاست روسی و علت احتمالی آن
اگر ایالات متحده آمریکا از سوی اقیانوسها محافظت میشود، عامل شکست ناپذیری روسیه بیشاز هر چیزی دیگری، وسعت اراضی این کشور است. روسیه علاوه بر پهناوری سرزمینی خود، ذخائر بیپایانی از عناصر موجود در جدول مندلیف را هم در دل خود دارد. گفتهاند که اگر ایالات متحده آمریکا، در پناه اقیانوسها از حمله خارجی محافظت شده است، روسیه، در پشت جغرافیای خشن، بیحصار و پایانناپذیر خود، پناه گرفته است. یعنی اگر اقیانوسها سنگرهای طبیعی محافظ ایالات متحده آمریکا هستند، پهناوری و خشونت جغرافیایی روسیه هم، نقش سنگرهای طبیعی برای این کشور را ایفا کردهاند. جان لوئیس گادیس، یکی از برجستهترین مورخان جنگ سرد، در یکی از آثار کلاسیک شدهاش، تأثیر طبیعت خشن و جغرافیای بیرحم روسیه بر نظام حکمرانی این کشور را به خوبی توضیح داده است. از جمله او معتقد بود که سستی کنترل حکومت مرکزی روسیه، این کشور را به گرسنگی، سرما و هرج و مرج تسلیم میکند. خواه این ادعا درست باشد یا غلط، بیرحمی طبیعت و نظام حکمرانی در روسیه قابل انکار نیست.
ادبیات روسیه یک گالری عظیم با تصاویری زنده از این دو نوع بیرحمی و ترکیب آنهاست. وارلام شالاموف (Varlam Shalamov) که احتمالا برای خوانندگان این سطور ناشناختهترین نویسنده روس است، جاندارترین نمونههای این تصاویر را برای نسل امروز و آیندگان به قلم کشیده است. مجموعه داستانهای “قصههای کُلیما” از وحشتناکترین روایتها دربارهٔ اردوگاههای کار در سیبری است که بیرحمی مطلق نظام شوروی را در متن بیرحمی سرمای سوزان طبیعت روسیه به تصویر میکشد. آنچه مسلم است، نظام حکمرانی در روسیه پنج قرن اخیر با همه فراز و نشیبهایش، نه نسبت به رعایای خود مهربان بوده است و نه نسبت به همسایگان مداراگر.
رفتار رژیم ولایی ایران نسبت به همسایگان خود نیز، هم در ساحت ایدئولوژی و هم در عمل، شباهتهای زیادی به نمونه روسی آن دارد. قدرت آتش ویرانگری این دو رژیم، در عمل، بهخاطر اهمیت ندادن به رفاه شهروندان خود، بسیار بیشتر از آن چیزی است که میتوان از ارقام مربوط به امکانات اقتصادی و انسانی آنها استنباط کرد. کافی است به حجم ویرانی و کشتار روسیه در اوکراین و کشتار و ویرانی مشابه ناشی از ماجراجویی ایران در سوریه، لبنان، غزه، عراق و یمن توجه کنیم.
میراث دو عامل زمان و مکان در شکلگیری تاریخی امپراتوری روسیه
از یک منظر تاریخی، توسعه روسیه به عنوان یک قدرت دولتی، همزاد و همراه متصرفات ارضی در نزدیکی بلاوسطه خود بوده است. یعنی اولا از منظر جغرافیایی، برخلاف رقبای غربی، متصرفات آن در ماورای بحار نبود و دارای پیوستگی سرزمینی با متصرفات خود، شامل لهستان و فنلاند بود. و ثانیا از نظر زمانی هم اگر مثلا بریتانیا از زمان شکلگیری خود به عنوان یک دولت در قرن یازدهم میلادی تا اولین فعالیتهای اشغالگرانه خود در ماورای بحار در قرن ۱۶ یک فاصله ۵ قرنی از داشتن دولت خودی (اما بدون مستعمرات و متصرفات) را تجربه کرده بود، فاصله زمانی قابل ذکری مابین تأسیس اولین دولتهای روس و اولین امواج اشغال اراضی همسایه، نمیبینیم. تاریخ جنگهای دائمی روسها بر علیه همسایگان خود، از پایان دادن به سلطه اردوی زرین مغولها در پاییز ۱۴۸۰ با هجوم به لیتوانی و سوئد شروع میشود. شروعی که تا دو جنگ جهانی اول و دوم دیگر پایانی بر آن نمیبینیم.

برای مقایسه، نمونه امپراتوری بریتانیا میتواند کمک کننده باشد. اشاره شد که، بریتانیاییها پیش از شروع اشغالگری در ماواری بحار، صاحب یک تجربه ۵ قرنی از دولتداری در متروپول یعنی کل جزیره بریتانیای کبیر (انگلستان، اسکاتلند، ولز) و ایرلند شمالی (پس از ۱۹۲۲) بودند. یعنی یک فاصله زمانی بزرگ میان تأسیس دولت-ملت خودی با شروع دوران اشغال اراضی دیگران و تبدیل آنها به مستعمره. از نظر مکانی نیز، مابین متروپل و مستعرات، فاصله دریایی قابل توجهی بود. مثلا فاصله تا جبلالطارق به عنوان “نزدیکترین” مستعمره ۱۷۰۰ کیلومتر بود. یا مثلا فاصله هوایی لندن با دهلینو و بمبی با پرواز تجاری بین ۸ تا ۱۰ ساعت است. هیچ کدام از این دو عامل زمان و مکان برای امپراتوری روسیه و دولتهای میراثدار آن مطرح نبوده است. گسترش متصرفات روسیه در جدول شماره ۱ قابل مشاهد است.

جدول شماره ۱
جابهجایی قدرت
الوین تافلر در ایران با کتاب موج سوم به لطف ترجمه عالی خانم شهیندخت خوارزمی شناخته میشود. کتاب “جابهجایی قدرت” از همین مؤلف، نکته مهمی راجع به موضوع این مقاله را توضیح میدهد.
در این اثر، سه منبع مهم قدرت، تسلط و نفوذ طی تاریخ بشر معرفی میشود: خشونت (منبع قدرت در عصر کشاورزی و اولیه)، ثروت/سرمایه (منبع قدرت در عصر صنعتی) و دانش/اطلاعات (منشأ قدرت در عصر فراصنعتی)

تافلر تأکید میکند که امروزه هر سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) در کنار هم وجود دارند، اما سلسله مراتب آنها تغییر کرده است و در جهان کنونی، دانش در صدر قرار دارد یعنی دانش هدایتگر سرمایه است: بهترین راه برای کسب و افزایش ثروت، در اختیار داشتن اطلاعات و تخصص برتر است. در عین حال دانش کنترلکننده خشونت است: اطلاعات و تکنولوژی پیشرفته (مانند ابزارهای نظارتی یا سلاحهای هوشمند) مؤثرترین راه برای کنترل یا کاهش تهدید خشونت هستند.
دقت در سخنان فوق ما را با اهمیت ضعف مزمن و تاریخی دولتهای حاکم بر روسیه (و ایران) در زمینه نوآوری در علم و تکنولوژی آشنا میکند. بخصوص این توالی تکاملی میان سه منبع (خشونت، ثروت، و دانش) نبود جذابیت روسیه برای همسایگان به مراتب ضعیفتر خودش را به عنوان معضلی برای روسیه مطرح میکند. روسیه مجبور است کسری خود در رقابت با دانش و تکنولوژی غربی را قسما از طریق فروش مواد خام جبران کند. در جدول شماره ۲ کل اقتصاد روسیه با اقتصال ۴ ایالت آمریکا مقایسه شده است کی میبینم کوچکتر از اقتصاد سه ایالت است و از میان آنها اقتصاد کالیفرنیا دوبرابر اقتصاد روسیه است.

جدول شماره ۲
در جدول شماره ۳، درآمد بودجهای دولت روسیه با درآمد ۵ شرکت بزرگ آمریکایی مقایسه شده است. به این فکت میتوان افزود که ۴ کشور اروپایی شامل آلمان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا هم، هرکدام اقتصادهایی بزرگتر از اقتصاد روسیه دارند.

جدول شماره ۳
آنچه حیرتآور است، ادعای رقابت و “هل من مبارز” طلبیدن روسیه (و رژیم اسلامی) در قبال همه این بازیگران است! یعنی نه تنها رقابت با کالیفرنیا یا نیویورک بلکه همه ۵۰ ایالات آمریکایی به اضافه همه اروپا و متحدان این دو قطب مهم مانند کانادا، ژاپن، کره جنوبی و بقیه!
با هر عینکی که نگاه کنیم، روسیه یک معادله غیرقابل حل در برابر خود نهاده است و توان تأمین هزینه رویارویی نابرابر با غرب را، در هیچ جبههای ندارد. امروز روسیه حتی برای نزدیکترین متحد سنتی خود ارمنستان، جذابیتی ندارد. ارمنستان که در جنگ داخلی سوریه، برای حفظ بشار اسد در قدرت به یاری روسیه شتافته بود و منافع اقتصادی زیادی از قبل رابطه با روسیه دارد، امروز به سرعت در حال دوری از روسیه است. از میان ۱۴ جمهوری استقلال یافته در پی فروپاشی شوروی، سه جمهوری کوچک کرانه بالتیک، هر سه همزمان در یک روز (۲۹ مارس ۲۰۰۴) به ناتو پیوستند و در اول ماه مه همان سال به عضویت اتحادیه اروپا درآمدند. اراضی چهار جمهوری شامل آذربایجان، مولداوی، گرجستان و اوکراین در تاریخهای متفاوت به اشغال نیروهای برخوردار از حمایت روسیه درآمد و این چهار جمهوری، برای دوری از غضب بیشتر روسیه، به روابط کجدار و مریض با روسیه ادامه دادند. پنج جمهوری آسیای مرکزی هم، به دلیل جبر جغرافیای سیاسی، بیشاز بقیه جماهیر استقلال یافته در سال ۱۹۹۱ خود را نیازمند مرحمت روسیه إحساس میکنند. آخرین مورد از این ۱۴ جمهوری، بلاروس است که رهبر آن الکساندر لوکاشنکو در یک رابطه شلکن سفتکن با پوتین در بازی است.
مشکل اصلی، رابطه استعماری تاریخی روسیه با این کشورها نیست. اکثریت نزدیک به ۹۰ درصد کشورهای دنیا، یکی دو قرن مستعره امپراتوریهای قدیمی مانند عثمانی، بریتانیا، فرانسه، اسپانیا و الباقی بودند. معضل آنجا شروع میشود که روسیه، از سویی به دلیل نداشتن جذابیت کافی برای مستعمرات سابق خود و از سوی دیگر به دلیل ناکافی بودن سطح دانش از میان سه منبع مهم قدرت (طبق تعریف زوج تافر شامل خشونت، سرمایه و دانش)، خود را ناچار از توسل بیشاز حد به عظله نظامی خودش برای جبران این کمبود جدی میبیند. خبر داریم که پوتین در تاریخ ۲۵ آویل ۲۰۰۵ در جریان یک سخنرانی سالانه در باره وضعیت کشور در برابر مجلس فدرال روسیه، از فروپاشی شوروی به عنوان “بزرگترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن بیستم” یاد کرده است. این نگاه به فروپاشی شوروی و نظامهای کمونیستی تحت کنترل آن در دوره شوروی، یعنی تأیید تز زوج تافلر در باره اهمیت دانش در دوران ما. روسیه ناتوان از رسیدن به درجه رشد لازم در زمینه دانش و تکنولوژی، قصد جبران این نقص مهم با استفاده از خشونت عریان و تهدید به اعمال خشونت را دارد.
هر یک از این ۱۴ جمهوری و حتی کشورهای سابق کمونیستی اروپای شرقی و اروپای مرکزی در غرب روسیه، به درجات متفاوتی در معرض تهدید روسیه هستند. آنچه مسلم است، همه این کشورها مدیون مقاومت قهرمانانه مردم و دولت اوکراین در برابر ماشین تجاوز نظامی روسیه هستند.
جمهوری اسلامی ایران نیز بهجای اینکه از مشترکات دینی، مذهبی و تاریخی خود با کشورهای منطقه برای گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی استفاده کند، از این مشترکات، برای توجیه مداخلهگری و صدور اسلامی سیاسی و تشکیل دستجات تروریستی رنگارنگ از شهروندان این کشورها استفاده میکند. درست مثل پوتین که آنهمه اشترکات تاریخی و فرهنگی را به صراحت برای توجیه تجاوز نظامی به اوکراین مورد استفاده قرار میدهد.

جدول شماره ۴
تمدن ستیزی با ابزار خودساختهای به نام “تمدن دولت”
از اوایل دهه ۱۹۹۰ در اولین سالهای دوران پُست کمونیستی، چین با مشاهده جهش اقتصادی خود، سازی به نام “تمدن دولت”[۱] را کوک کرد. روسیه و هند نیز برای توجیه فزون طلبی خود، به مرور به این ریسمان متوسل شدند. طبق این ادعا، این سه دولت، یک “دولت معمولی” یا “دولت مدرن معمولی” نیستند. آنان در ادامه احتجاج میکنند که “تمدن دولت” بودن به آنها مجوزی میدهد تا تابع قوانین بینالمللی (تمدن واقعی بشر مدرن) نباشند و بر علیه همه دستآوردهای پرهزینه تاریخ تمدن بشری، مثل نتایج جنگهای سی ساله اروپا (صلح وستفالی) و جنگ جهانی دوم (سازمان ملل) خرابکاری بکنند.
هزینه فجایع بزرگ جنگهای اروپایی شامل دو جنگ بزرگ نیمه او قرن بیستم، ریختن دریایی از خون انسانها و ویرانی و عقب ماندگی بشر در مسیر رشد خود بود. درسی که بشریت در ازای پرداخت این بهای گزاف کسب کرد، به صورت بندهایی در منشور سازمان ملل و بیانه جهانی حقوق بشر در دست ماست. این اسناد، (به استثای حق وتوی پنج عضو دائمی شواری امنیت) همه کشورها را برابر میداند و تاریخ سرتاسر خون و جنایت را به عنوان مرجع استفتاء و محل استخراج فتوا در هیچ امری به رسمیت نمیشناسد. این اسناد حاصل رنج و آلام نسلهای زیادی از بشریت، از حق حاکمیت ملی کشورهای کوچک در برابر هرگونه تعدی قدرتهای بزرگتر دفاع میکند.
در مورد روسیه تئوریسازی زیادی از سوی پروپاگاندیستهای روسی حول “دنیای روسی” انجام شده است. در ایران، در مقیاسی محدودتر، این مسئله از سوی بازیگران یوتیوبی پیگیری میشود. یکی از نمونههای افراطی این بازیگران آقای پیمان عارف است. وی یکسال پیش در یک برنامه در سوگ رژیم بشار اسد، بلافاصله بعداز سقوط خاندان اسد در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ سخنان قابل توجهی بیان کرد. آنچه برای جهانیان پایان ۱۲ سال سال ترور دولتی رژیم اسد با کمک روسیه و ایران علیه مردم خود بود، برای پیمان عارف موجبی برای برگزاری یک مراسم عزاداری واقعی بود. آنچه به موضوع این مقاله مربوط میشود، برقراری رابطه بین تاریخ ادعایی (طبق مقدسات مکتب تاریخنگاری رسمی آریایی ایرانی) با حوادث زمان ما و استفاده از ادعاهای تاریخی (اکثر بیاساس و بیمدرک) برای توجیه جنایات بیشمار رژیم ایران و رژیم اسد در کشتار مردم سوریه و ویرانی یک کشور بود. این، همان مکتب آلکساندر دوگین، ولادیمیر سالاوییئو (پروپاگاندیست دربار پوتین در کانال اصلی تلویزیون روسیه) است که میتواند بمباران مناطق مسکونی شهری اوکراین و ویرانسازی زیرساختهای آن کشور را با توسل به جملهبندیهای بیمعنی معلق در مرز اسطوره، تاریخ، شعر و جفنگیات، توجیه کند. پیمان عارف، یکی دور روز بعداز آزادی مردم سوریه از مشقت ۱۲ سال ترور دولتی، به جای اظهار شرم و نفرت از خاندان اسد و دستیاری روسیه و ایران در برپاداشتن جهنم وحشتناک سوریه اسد، وارد شرح اوصاف قصهگونه از داستان هپتالیان، ساردیها و فنیقیها و رابطه پرسوز و گداز تاریخی ایران و مدیترانه(!) شد.
وی مداخله جنایتکارانه رژیم فقاهتی ایران در قصابی مردم سوریه را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” مینامد! این ادعا شبیه آن است که یک آلمانی کشتار بیحد و مرز مردم شوروی در جنگ دوم جهانی را مصداق تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی آلمان در رسیدن به کوههای اورال” بنامد! وی در جمله بعدی میگوید:
“رسیدن به مدیترانه برای توسعه ایران بسیار مهم است” (پیمان عارف، دقیقه ۷ و ثانیه ۳۰)
در ادامه مثال قبلی میتوان ادعای یک آلمانی بیمار در مورد تجاوز به شوروی (و بقیه اروپا) را با جمله زیر توجیه کرد:
“رسیدن به کوههای اورال برای توسعه آلمان بسیار مهم است.”!
انتخاب کلمه “توسعه” در اینجا بسیار مهم و آگاهانه است و ربطی به شلختگی زبانی در انتخاب کلمات ندارد. ذهن بیمار یک ناسیونالیست دچار مالیخولیا، فرقی بین کشتار انسان و نابودی شهرها و تمدن مادی بشری در سوریه با “توسعه” به معنی ارتقای همزمان و همهجانبهی کیفیت زندگی در جامعه ایران نمیبیند. وی نابودی مردم و کشور سوریه از جمله ریختن بمبهای بشکهای و بمباران شیمایی مردم حلب را با سخنان زیر یاد میکند:
“کوشش ما برای رسیدن به مدیترانه جزو فیالواقع قانونمندیهای کم و بیش ثابتی است که در سیاست خارجی ایران در طول تاریخ دولت ایرانی باهاش مواجه هستیم” (دقیقه ۱۰ و ثانیه ۴۵) وی در دقیقه ۱۶ اعلام میکند: “ایران فاتح حلب شد... ژنرال سلیمانی در حلب فاتحانه گام برداشت”[۲]
شباهت این نوع نگاه و استدلال با سخنان تکراری پروپاگاندیستهای روسی از جنس ولادیمیر سالاوییئو، مارگاریتا سیمونیان، دمیتری کیسیلیف، اولگا اسکابیوا و شرکاء همجرم آنها، حیرتآور است. آنان نیز هجوم جنایتکارانه ارتش روسیه به اوکراین و تهدید دیگر همسایگان روسیه را با جفنگیات مشابهی توجیه میکنند. بگذریم که توجیهات نازیهای آلمانی برای حمله به شوروی هم با توسل به روایتهایی تاریخی و با توجه به “نیاز”های آلمان، مثلا نیاز به “فضای حیاتی” برای آلمان توجیه میشد.
آقای پیمان عارف نمیتواند از تاریخ متکی بر اسناد دوران پهلوی، قاجار، افشار، صفوی و قبلاز آن فاکتی برای تأیید مدعای خود بیاورد که حتی یک سند دولتی یا یک جمله در مخیله رهبران دولتهای تأسیس شده در اراضی امروزی ایران، رویای دستیابی به مدیترانه تعریف شده باشد. این ذهنیت ناسالم برای توجیه پروژه تروریستی جمهوری اسلامی برای صدور فاناتیسم اسلامی و تخریب عراق، یمن، لبنان، سوریه و فلسطین، متوسل به یک ادعای خودساخته بنام “قانونمندیهای کم و بیش ثابت... در سیاست خارجی ایران” (عبارت پیمان عارف) میشود. این کار یعنی تلاش مذبوحانه برای توجیه سیاستهای ۴۷ ساله صدور ترور اسلام سیاسی با آویختن از موهومات خودساخته. مشابهت سخنان از زبان هیتلر با دستگاه پروپاگاندای روسی و ایرانی، واقعا حیرتآور است:
“حدود قلمرو رایش، آنگونه که در سال ۱۹۱۴ وجود داشت، بهکلی غیرمنطقی بود؛ زیرا از یکسو، بهمعنای واقعی کلمه کامل نبود و همهٔ اعضای ملت آلمان را دربر نمیگرفت، ... اینها مرزهایی موقتی بودند که در نتیجهٔ یک کشمکش سیاسیِ ناتمام پدید آمده بودند؛ و در واقع، تا حدی محصول تصادفِ شرایط نیز بهشمار میرفتند. به همان اندازه ــ و در بسیاری موارد با حقی حتی بیشتر ــ میشد سال برجستهٔ دیگری را در روند تاریخ خود برگزید و خواستار آن شد که هدف سیاست خارجی ما بازگرداندن اوضاع و شرایطِ موجود در آن زمان باشد..” (هیتلر، نبرد من، ترجمه انگلیسی، ص ۸۲۱ از نسخه کامل ۸۶۹ صفحهای، نشر اول دیجیتال سال ۲۰۰۲، از سوی Project Gutenberg of Australia eBook)
بیاهمیت شمردن پیمان وستفالی در این جملات آدولف هیتلر بسیار صریح است. خواست هیتلر مبنی اینکه مرزهای آلمان باید همه اعضای ملت آلمان را در بر گیرد، شلیک مستقیم در شقیقه پیمان وستفالی بود. درست همان استدلال تکراری ولادیمیر پوتین که در سخنرانی ۲۱ فوریه ۲۰۲۲ درست سه روز پیشاز حمله به اوکراین هم همان حرفها را تکرار کرد. (نقل سخنان مزبور پوتین در پایین)
سیاست خارجی معاصر روسیه در قبال اوکراین و راهبرد “عمق استراتژیک” ایران در شامات و قفقاز، چالشی بنیادین علیه نظم بینالمللی مستقر بر پایه صلح وستفالی و منشور سازمان ملل متحد محسوب میشود. در حالی که اصل حاکمیت ملی “دولت-ملت”ها صرفنظر از سابقه تاریخی و هویت دینی و فرهنگی اتباع آنها، سنگبنای حاکمیت ملی و عدم مداخله در امور داخلی دولت-ملتها را بنا نهاد، قدرتهای تجدیدنظرطلب امروزی (نظیر آنچه از زبان پیمان عارف نقل شد و انچه از زبان پوتین خواهیم خواند) با توسل به مفاهیمی همچون “تاریخ مشترک”، “حوزه تمدنی” و “پیوندهای مذهبی”، مرزهای جغرافیایی را اموری ثانویه قلمداد میکنند. این رویکرد که شباهتی آشکار به منطق “فضای حیاتی” (Lebensraum) هیتلر دارد، عملاً حق حاکمیت همسایگان را قربانی روایتهای تاریخی گزینشی میکند. در این پارادایم متکی به مفهوم مندرآوردی “تمدن-دولت”، “مرز” نه خطی اعتباری و مورد توافق بینالمللی، بلکه محیطی سیال است که وسعت آن را نه معاهدات حقوقی، بلکه میزان غلظت ادعاهای تاریخی، مشابهت (ادعایی یا واقعی) فرهنگی و قدرت نظامی تعیین میکند؛ امری که جهان را از نظم وستفالی به سمت نوعی “هرجومرج دوران امپراتوریها” بازمیگرداند.
از تمدن به توحش!
اشاره شده که نظم کنونی جهانی با همه نواقصات جدی آن، عالیترین دستآورد شعور جمعی بشریت است که به بهای گزاف بدان رسیدهایم. عدول از این دستاورد تمدن بشری، یعنی بازگشت به تاریکی و توحش. آنچه زمانی آدولف هیتلر در کتاب خود نوشت و آنچه امروز پوتین، رهبران اسلامی ایران (و عملگان یوتیوبی آن در داخل و خارج) میگویند، یعنی استخراج حق آزادی عمل در تجاوز به حاکمیت دیگر کشورها براساس روایتهای خود از چیزی ژلاتینی و تعریف نشده به نام “تاریخ”. شباهت نحوه توجیه سیاست کلنگی کردن خاورمیانه از سوی سران رژیم اسلامی ایران با سخنان پوتین در توجیه ویرانی اوکراین، بسیار معنیدار است. پوتین تنها سه روز پیشاز شروع جنگ جنایتکارانه خود، سخنان زیر را گفت:
“از این شروع میکنم که اوکراین مدرن کاملاً و تماماً توسط روسیه ایجاد شده است، دقیقتر بگویم، توسط روسیه بلشویکی، کمونیستی. این فرآیند تقریباً بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شد، و لنین و همکارانش این کار را به شیوهای بسیار خشن نسبت به خود روسیه انجام دادند – با جداسازی و انتزاع بخشی از سرزمینهای تاریخی خود روسیه[۳].”
جالب است که اگر دعای پیمان عارف و همفکران ایرانشهری وی در درون و بیرون از بیت رهبری رژیم اسلامی ایران مستجاب شود، پیشاز اینکه کسی عریضه اینان برای تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی ما در رسیدن به دریای مدیترانه” را بخواند، قدرتهای بزرگتری در بغل گوش ایران هستند که میتوانند به هوس تحقق “الزامات ژئوپلیتیکی در رسیدن به” خلیج فارس یا آسیای میانه از طریق درنوردیدن اراضی ایران بیفتند که اتفاقا هم پایه اقتصادی و هم عضله نظامی لازم برای عملی کردن اینچنین پروژهها را هم دارند. امروز از میان ۱۹۳ عضو سازمان ملل متحد حدود ۳۵ کشور یا بطور رسمی و یاد عملا، فاقد ارتش و نیروی دفاعی هستند که هرکدام بنوعی میتوانند هوسهای ژئوپلیتیکی یک قدرت نظامی را تحریک بکنند. از میان بقیه کشورها حتی بسیاری دیگر، حتی از میان کشورهای عضو پیمان ناتو در صورت برهم خوردن نظم تمدنی مبتنی بر اساسنامه سازمان ملل و بیانیه جهانی حقوق بشر، فاقد توان دفاع از امنیت خود در برابر کشورهای همسایه هستند.
از سویی دیگر، اکثریت بزرگی از ۱۹۳ کشور عضو سازمان ملل تا اوایل قرن بیستم بخشی از اراضی امپراتوریهای بزرگ بودند. برخی از این کشورها سابقه تعلق به دو یا چند امپراطوری داشتند. مثلا اوکراین امروزی، تنها جزئی از روسیه نبود و بخشهای جنوبی آن جز اراضی امپراتوری عثمانی و بخشهای غربی آن (مانند گالیسیا و شهر لویو) متعلق به امپراتوری اتریش-مجار بود. بگذریم که سرزمینهای اوکراین پیش از مهاجرت اسلاوها به آن سرزمینها، محل سکونت گروههای اتنیکی غیراسلاو (مانند سکاها، خزرها، پچنکها، کومانها و...) بود و قس علیهذا.
با ظهور ترامپ و بهخصوص اقدامات وی در دور دوم از ریاست جمهوری خود و نگاه خطاپوشانه وی بر تجاوزگری روسیه پوتین بر علیه اوکراین، خطر پرتاب شدن دنیا به دوران توحش ماقبل صلح وستفالی و ماقبل تأسیس سازمان ملل متحد، جدیتر شده است. نکته وحشتناکتر آن است که “الزامات ژئوپلیتیکی” عجیب و غریب از نوع آنچه در افاضات منقول در فوق از زبان آدولف هیتلر، ولادیمیر پوتین و آقای پیمان عارف به صراحت دیده میشود، در چهارگوشه جهان وجود دارد و اگر جهان یا منطقه ما وارد چنین توحشی بشود، دست بالای دست چنان فراوان خواهد بود که فرصتی برای براورده شدن آرزوهای هر ننه قمری فراهم نیاید. علاوه بر روسیه که ناتوان از ساختن دموکراسی، رفاه و امنیت برای شهروندان خود به دنبال کشورگشایی است، چین هم گوشه چشمی به تایوان دارد و ترامپ خواهان بلعیدن جزیره گرینلند و حتی کاناداست و اسرائیل کلام کتاب مقدس یهودیان (عهد عتیق) را، منبع معتبری برای تعیین مرزهای خود میداند!
بنابر این سخنان پوتین و هم مسلکان ایرانی وی، صرفا تهدیدی برای امنیت اوکراین یا کشورهای خاورمیانه نیست. همه دستاورد تمدن بشری شامل دموکراسی و حقوق بشر و حقوق بینالمللی مندرج در اساسنامه سازمان ملل متحد، در بنیان خود در معرض تهدید این ادعاهای نابخردانه است. اگر در ایالات متحده آمریکا، نهادهای دمکراتیک کنترل کننده مقام ریاست جمهوری وجود دارد در روسیه پوتین، فتنهگرانی از نوع ولادیمیر سالاوییئو و در جمهوری مداحان، پروپاگاندیستهایی از نوع علیاکبر رائفیپور، احمد کاظمی، احسان هوشمند، ابولفظل ظهرهوند و عطا بهرامی، ظاهرا خودسر عمل میکنند و گویا تابع حکم هیچ قانون و دادگاهی نیستند.

برای فهم بهتر میزان خطرناک بودن نگاه روسی و ایرانشهری به جهان و مافیها، باید در نظر گرفت که آنچه در این دو مکتب قرن هیجدهمی “دنیای روسی” و “مراکز تمدنی ایرانزمین” نامیده میشود، تابع هیچ عقل و منطقی نیست و به راحتی میتواند شامل هر نقطهای در نقشه جغرافیای جهان باشد. یکی از این بزرگواران به نام “شروین وکیلی” که کار ایرانشهریستی وی ظاهرا به جاهای باریکی کشیده است، در یک مناظره یوتیوبی گاهواره مسلم تمدن بشری یعنی “سومر” را، بیهیچ حجب و حیای قابل مشاهدهای، “ایران غربی” نامید!
جهان در تقابل با دو نیروی ویرانگر روسیه و ایران
اروپا شامل کشورهای اروپایی خارج از اتجادیه اروپا، جمعیتی حول ۵۳۰ میلیون نفر است که صاحب یک تولید ناخالص ملی به ارزش ۲۵ تریلیون دلار و یکی از این کشورها یعنی فرانسه دارای سلاح اتمی نیز هست. با این وجود، این جبهه اروپایی در مقابل روسیه، دارای ۱۴۵ میلیون جمعیت و اقتصادی یازده بار کوچکتر از اروپا و ۲۵ بار کوچکتر از مجموع اقتصاد کشورهای پیمان ناتو است، نه توان بازدارندگی داشته است و نه الان در چهارمین سال از جنگ تجاوزکارانه روسیه به اوکراین، توان دفع تجاوز روسیه از اراضی اوکراین را دارد. جالب است که دونالد ترامپ با همه عیوب خود، در دور اول ریاست جمهوریاش همه تلاش خود را بکار بست تا طرف اروپایی پیمان ناتو را به افزایش بودجه نظامی به ۵ درصد از تولید ناخالص ملی مجبور کند. این رقم تا آن زمان بهطور اسمی ۲ درصد بود که آنهم در عمل (طبق دادههای نمایش داده شده در گرافیک شماره ۵) تنها از سوی سه عضو ناتو عملی شده بود. گرافیک شماره ۵ میزان بودجه دفاعی کشورهای عضو ناتو را نشان میدهد.

هنر مدیریت روسیه پوتین و ایران اسلامی از سوی جمهوری آذربایجان
تجربه و تواناییهای حیدرعلیاوف در زمان رسیدن به رأس قدرت دولتی آذربایجان بر کسی پوشیده نبود. وی به عنوان فرزند یک خانواده فقیر صرفا براساس تواناییهای خود به عالیترین مقامی رسید که یک غیرروس از جوامع غیرمسیحی مستعمرات روسیه بدان دست یافته است. حیدر علیاوف با اثبات لیاقت رهبری خود در دشوارترین موقعیتها و سختترین پروژههای نظام شوروی، علاوه بر عضویت در “پولیت بیرو” (جمع رهبری کننده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) به مقام نایبرئیس اول نخستوزیر شوروی[۴] رسید. در ساختار شوروی، این یعنی او نفر دوم اجرایی در کشوری بود که از دریای بالتیک تا اقیانوس آرام وسعت داشت.
در صفحه رسمی ولادیمیر پوتین در متن سخنرانی وی در مراسم بزرگداشت پنجاهمین سالگرد شروع این پروژه، در باره نقش حیدر علیاوف، میخوانیم:
“با کمال میل شخصاً رئیسجمهور آذربایجان، الهام حیدراویچ علیاف را به مناسبت پنجاهمین سالگرد آغاز ساخت راهآهن بایکال-آمور تبریک میگویم. همه آفرینندگان BAM این را خوب میدانند که پدر ایشان یعنی حیدر علیاوف، نقش ویژه و عظیمی در تاریخ BAM ایفا کرد. حیدر علیویچ به عنوان معاون اول رئیس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، نظارت بر ساخت خط آهن بایکال-آمور را بر عهده داشت و هر آنچه ممکن بود انجام داد تا این پروژه بسیار پیچیده محقق شود.
در این کار، حجم عظیم دانش و تجربه، استعداد مدیریتی، توانایی حل پیچیدهترین مسائل و البته ویژگیهای شخصی خاص او کمک کرد؛ اول از همه... میدانم که در این دیدار کسانی شرکت دارند که با حیدرعلیاوف کار کردهاند. از شما خواهش میکنم حتماً خاطرات خود را به اشتراک بگذارید و بگویید که حیدر علیاوف چه نقشی در زندگی شما ایفا کرد.”[۵]

آنچه نمیتوان انتظار داشت که در همچو مواردی بر زبان رهبران روسیه جاری شود، این واقعیت است که حیدرعلیاوف، این هنر رهبری را در رهبری جمهوری سوم آذربایجان برای مدیریت دو همسایه ناراحت شمالی و جنوبی خود هم بکار بست.[۶]
در مورد الهام علییف، میتوان به قیاس وی با شخص پوتین دست زد. وی در سال ۱۹۷۷ هنوز زودتر از آنکه شانزدهساله بشود، وارد دانشگاه تربیت رهبران طراز اول شوروی به نام “موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو”[۷] شد و در سال ۱۹۸۵ در به موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو (ام. گی. مو) وارد شد. پس از فارغالتحصیلی از این موسسه، به دوره دکتری آن پذیرفته شد و در سال ۱۹۸۵ درجه کاندیدای علوم تاریخی (معادل دکترا) را دریافت کرد. در سالهای ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ در موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو به تدریس پرداخت.
الهام علییف یکبار در پاسخ به سوال میخائیل گوسمان رئیس خبرگزاری تاس، درباره ورود به “ام. گی. مو” گفت:
“مرا بر اساس گواهیای پذیرفتند که در آن بهطور رسمی تأیید شده بود که دقیقاً پنج ماه دیگر ۱۶ ساله خواهم شد. سال اول تحصیل حساسترین سال بود. تحصیل در باکو بهعنوان پسر دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان یک چیز است، تحصیل در مهمترین دانشگاه دولتی اتحاد شوروی در مسکو، در محیطی کاملاً متفاوت و در سنی آنقدر پایین، چیزی کاملا متفاوت. اما من پدرم را ناامید نکردم، در موسسه خوب درس خواندم و بعد هم در دوره دکتری بهخوبی از عهده تحصیل برآمدم.”
الهام علییف در سال ۱۹۸۵، پس از کسب درجه دکتری، در موسسه دولتی روابط بینالملل مسکو به کار تدریس در همان دانشگاه شروع کرد.
تفاوت میان ولادیمیر پوتین و الهام علییف در تسلط به زبان ادبی روسی بارزتر از هر زمینه دیگری برای مردم روسیه و اهالی جماهیر سابق شوروی است. به قول روزنامهنگار معروف روس به نام ماکسیم شوچنکو[۸] زبان روسی الهام علیاوف در حد یک پروفسور ادبیات روسی است. در کنار این مسئله ارتباطات وسیع وی در محافل فرهنگی روس، یهودی و آذربایجانی مسکو از دوران تحصیل و تدریس در این شهر، در ساختن یک وجهه متعادل و روشنفکر، از الهام علییف در نزد نخبگان فرهنگی و سیاسی روسیه مؤثر بوده است. مجموع این نکات مثبت در مقایسه با دیگر رهبران جماهیر سابق شوروی، امکان مانور زیادی برای رهبری آذربایجان در مدیریت همسایه شمالی فراهم آورده است.
عذرخواهی بیسابقهٔ پوتین: یک رویداد تاریخی
رویداد نهم اکتبر ۲۰۲۷ در شهر دوشنبه، یک لحظه تاریخی بود. ولادیمیر پوتین پس از یک دوره طولانی از انکار و مقاومت، مجبور شد در مقابل دوربینهای تلویزیونی صراحتاً از الهام علیاوف، رئیسجمهور آذربایجان، عذرخواهی کند.
این عمل ـکه در عرف دیپلماتیک جهانی یک رفتار متمدنانه استـ برای افکار عمومی کشورهایی که استقلالشان را از قبل فروپاشی شوروی به دست آوردند، شوکآور و باورنکردنی بود. آنها هرگز شاهد چنین عذرخواهیای از سوی رهبران روسیه نبودهاند، بهویژه با توجه به سابقهٔ رفتاری روسیه در قبال مسائل حیاتی بینالمللی؛ بهطور مثال، نپذیرفتن مسئولیت سرنگونی هواپیمای مالزیایی در سال ۲۰۱۴ بر فراز حریم هوایی اوکراین، با وجود حکم قطعی دادگاه لاهه در نوامبر ۲۰۲۲. نادر بودن این اتفاق به حدی بود که در یک هفته پس از آن، فضای رسانهای روسیزبان کاملاً تحتالشعاع قرار گرفت و حتی اخبار مهمی چون اعلام برنده جایزه صلح نوبل سال ۲۰۲۵ نیز چندان پوشش داده نشد.
الکساندر کوشنر در همان برنامه نامبرده در فوق در این باره گفت:
“...باکو دیگر آن کسی نیست که ساکت گوش کند. باکو یک بازیگر منطقهای جان گرفته با یک متحد قدرتمند در قالب ترکیه، عضو ناتو، است که همین حالا عذرخواهی رئیس کرملین را علناً پذیرفته است. البته توجه داشته باشید که این عذرخواهی هنوز فاقد هرگونه اقدام ملموس و مشخص است... عذرخواهی پوتین نه یک ژست از روی سخاوت بود و نه صرفاً به این دلیل رخ داد که او ناگهان پشیمان شده باشد. در حقیقت، عذرخواهی او آخرین پرده تسلیم شدن پس از یک جنگ سیاسی طولانی، کثیف و تحقیرآمیز برای کرملین در برابر آذربایجان بود... به همین دلیل است که امروز در باکو، و البته در کیِف و تمام جهان متمدن، به درستی میتوانند نه فقط خود عذرخواهی پوتین، بلکه شکست کامل اخلاقی و سیاسی او را جشن بگیرند.”[۹] (تأکید از من. ع. ا.)
رمز موفقیت آذربایجان: واقعگرایی اقتصادی در مقابل ایدئولوژی
راز موفقیت آذربایجان در مهار قدرت ویرانگر روسیه و دستیابی به این پیروزی دیپلماتیک چیست؟
پاسخ کوتاه در اولویت دادن آذربایجان به منافع مادی و واقعبینانه ملی است:
منافع مادی و دوری از پوپولیسم: در حالی که روسیه به دلیل آرمانهای متافیزیکی و پوپولیستی مانند احیای «دنیای روس» (Russian World) به جنگ با اوکراین، ناتو و غرب روی آورده و هزینههای هنگفتی میپردازد، آذربایجان کاملاً در جهت عکس حرکت میکند.
جذب سود از جهان گلوبال: آذربایجان، ضمن احیای حاکمیت خود بر اراضی قانونیاش، به دنبال ادغام در اقتصاد جهانی و بهرهبرداری از مزیت نسبی خود در بازارهای بینالمللی است. آذربایجان موفق شده است با تکیه بر عقلانیت اقتصادی و دوری از شعارهای تهی ناسیونالیستی، روسیه را وادار به رفتاری دیپلماتیک کند که هرگز در قبال سایر کشورهای جداشده از بلوک شوروی مشاهده نشده بود.
کلمه “واقعگرایی” یا پراگماتیسم سیاسی در فهم این ماجرا نقشی کلیدی دارد. به عنوان مثال آذربایجان علیرغم همکاریهای مستقیم خود با پیمان ناتو و تربیت کادرهای نظامی خود در یک کشور عضو پیمان ناتو و بازسازی دو دههای ارتش خود بر أساس استانداردهای ناتو، هیچ سیگنالی در باب تمایل در جهت پیوستن رسمی به پیمان ناتو صادر نکرده است. یا تا جنگ ۴۴ روزه در پاییز سال ۲۰۲۲ با موفقیت توانست عمق روابط همه جانبه خود با اسرائیل را پردهپوشی کند. در حالی هم اوکراین و هم گرجستان در دوره ریاست جمهوری میکائیل ساکاآشویلی بارها در مورد خواست پیوستن به ساختارهای “اروپایی آتلانتیکی” که نام دیگر پیمان ناتو است، صحبت میشد. حتی در تاریخ ۵ ژانویه ۲۰۰۸ در گرجستان، بيش از هفتاد درصد ِ شرکت کنندگان در رفراندوم ِ پيوستن به پيمان ناتو، با اين کار موافقت کردند. طبق اخبار موجود در رسانهها یکی دو ماه بعداز این اقدام گرجستان، رئیس جمهور و نخستوزیر وقت اوکراین یعنی “ویکتور یوشچنکو” و “یولیا تیموشنکو” در نامهای مشترک به “یاپ دهوپ شفر” دبیر کل ناتو ابراز امیدواری کردند که اعضای ناتو در مورد دعوت اوکراین به طرح اقدامات ناتو رای مثبت دهند.
سیگنالهای ارسال شده از سوی دو کشور گرجستان و اوکراین برای اعلام قصد پیوستن به اتحادیه اروپا با صدایی بلند، از مورد ناتو هم قویتر بودند. میخائیل ساآکاشویلی دستور داد که پرچم اتحادیه اروپا در ساختمانهای دولتی و میادین شهری و موقعیتهای رسمی نصب شود!
پاسخ مثبت اتحادیه اروپا زیاد طول نکشید. در سال ۲۰۰۹ به پیشنهاد لهستان و سوئد “مشارکت شرقی”[۱۰] (ENP) به عنوان یک ابتکار دیپلماتیک و بخشی از برنامه وسیعتر “سیاست همسایگی اروپا” آغاز شد. هدف اصلی این طرح، نزدیک کردن ۶ جمهوری سابق شوروی به استانداردهای اتحادیه اروپا بدون وعده مستقیم «عضویت دائم» بود. این ۶ کشور عبارتند از: اوکراین، گرجستان، آذربایجان، ارمنستان، مولداوی و بلاروس.
آذربایجان علیرغم روابط گسترده خود با اتحادیه اروپا و پیمان نظامی ناتو، دچار هیچکدام از این دو خبط نشد. به عنوان مثال در سال ۲۰۲۳ از کل صادرات آذربایجان به اتحادیه اروپا ۶۵ درصد به اتحادیه اروپا بود در حالی که این رقم برای اوکراین ۶۳ درصد و برای گرجستان ۱۵ درصد بود. آذربایجان نه پیش و نه بعداز این ژست دیپلماتیک اتحادیه اروپا در سال ۲۰۰۹ به ارسال سیگنالهایی از نوع آنچه از گرجستان و اوکراین به اروپا و ناتو صادر میشد، دست نزد. برعکس تا توانست به لطایفالحیل به روسیه نزدیک شد تا ارمنستان اشغالگر اراضی آذربایجان را از مهمترین و نزدیکترین متحد نظامی خود محروم کند.
حداقل امروز در مطالعه با سرنوشت اسفبار اوکراین و رفتار ضدانسانی پریزیدنت ترامپ با این کشور، میبینیم که ورود به بازی رولت روسی با روسیه پوتین، به امید حمایت غرب در شرایط بحرانی، شرط عقل نبوده است. ارزیابی نادرست از درجه شرارت رژیم پوتین از سوی رهبران لیبرال اوکراین و گرجستان، در تقابل آشکار با سه دهه تنظیم مناسبات حساس آذربایجان و روسیه پوتین بود. آذربایجان از چندین سو، سعی داشت تا با لطایف الحیل این متحد بزرگ ارمنستان را که نیروی پشتیبان تعیین کننده در اشغال اراضی بود، بیطرفسازی کند.
میزان پارانویای سران رژیم پوتین پیروزی عادلانه آذربایجان بر روسیه پوتین به لطف دو عامل اصلی ممکن شد:
اول، به دلیل پافشاری، پیوستگی، و پایداری سیاسی علییف و مقامات آذربایجان در کل، که اجازه ندادند این تراژدی، که در واقع یک جنایت نظامی روسیه بود، مسکوت بماند. آنها بهجای تسلیم شدن، بهطور مداوم، مداوم و مداوم از روسیه به رسمیت شناختن تقصیر آشکار خود را مطالبه کردند.
دوم، و در واقع این مهمترین عامل است، همه اینها به لطف نیروهای اوکراینی میسر شد. آنها پس از گذشت بیش از ۴۰ ماه جنگ، پتانسیل سیاسی رژیم روسیه و شخص پوتین را چنان تضعیف کردهاند که برای پوتین چارهای جز زمزمه کردن و توجیه کردن باقی نمانده است.
اوکراین، به معنای واقعی کلمه، غرور امپریالیستی را از پوتین بیرون کشیده است. پوتین سابق، همان کسی که تهدید میکرد، دستکاری میکرد و باج میگرفت، هرگز اجازه نمیداد خود را تا حد توبه عمومی در نظر خودش حقیر سازد، چه رسد به اینکه این کار را در مقابل رهبر یک کشور دیگر پساشوروی و از آن مهمتر، بهخاطر اقدام ارتش خودش انجام دهد. برای درک اینکه این یک رویداد نمادین تا چه اندازه است، باید دستکم داستان بویینگ MH17 را به یاد آوریم.
سرانجام کار
تلاش غرب برای مهار کردن دو ماشین ویرانگر روسیه و ایران، چندان موفق نبوده است و از جمله تا یک سال پیش عملا کنترل سوریه و بخش مهمی از قدرت واقعی در چند کشور دیگر اسلامی را در دست داشت. آذربایجان از روز اول تأسیس سومین جمهوری خود در قرن بیستم ناچار از مدیریت دو نیروی ویرانگر همسایه یکی در شمال و دیگری در جنوب بود. روسیه به عنوان مدعی نقش دکتر معالج منطقه در صدد کاشتن یک استخوان لای زخم در آذربایجان بود. این سیاست درست مثل مولداوی و اوکراین و گرجستان عبارت بود از دادن اختیار کنترل بخشی از سرزمینهای آدربایجان به نیروی تحت کنترل خود برای ابدی کردن امکان قطعی تأثیرگذاری در آذربایجان بود.
جمهوری اسلامی ایران هم قصد تبدیل کردن آذربایجان به یک دولت فاناتیک شیعی از جنس خود و تحت کنترل خود بود. هر دوی این نقشهها نقش برآب شدند. همانطور که همیشه ادعا شده بود، حضور روسیه در جنوب قفقاز وابسته به تداوم جنگ دو کشور این منطقه بود. جنگی که هم روسیه و هم ایران آرزوی ابدی کردن آن را داشتند. با پایان این جنگ، حضور روسیه و ایران در جنوب قفقاز کمرنگ شد و با واگذاری نقش اقتصادی و حامیگری سیاسی پروژه صلح میان آذربایجان و ارمنستان به نیرومندترین کشور جهان، امکان تأثیرگذاری ویرانگر دو عامل ایران و روسیه در منطقه به حداقل ممکن کاهش یافت. شاید جمله کوتاه عباس عراقچی به جنگطلبان درون رژیم در مورد کریدور زنگزور، توصیف موجز این دوران جدید بود. وی در مصاحبهای در مرداد ۱۴۰۴ گفت: “جاهایی است که ما دیگر نمیتوانیم کشوری را از کشیدن جاده در خاکش منع کنیم”.
این جمله ظاهرا بدیهی است که تنها با عنایت به شعارهای پروپاگاندیستهای رژیم اسلامی قابل فهم میشود. این پروپاگاندیستهای طوری از مخالفت جمهوری اسلامی ایران با این پروژه صحبت میکردند که گویی موضوع در باره جاده تهران شمال است!
۱۴ فوریه ۲۰۲۶ / استکهلم
—————————-
[1] Civilization state
[2] https://www.youtube.com/watch?v=qcgmCh6NgwM&t=10s
[3] http://kremlin.ru/events/president/news/67828
صفحه اینترنتی رسمی کرملین
[4] First Deputy Chairman
[5] http://special.kremlin.ru/catalog/persons/192/events/73922
[6] من طی ملاقات طولانی که در 16 ژانویه 1991 در نخجوان با مرحوم حیدر علیاوف داشتم، بسته به موضوع صحبت او از رهبران شوروی و رهبران غربی هم با نام کامل و پست مسئولیت آنها نام میبرد. علیرغم تواضع وی در این موارد، میزان اعتماد بنفس وی و نحوه دخالت ندادن روابط مثبت یا منفی شخصی خودش، حیرتانگیز بود. لینک مصاحبه: https://youtu.be/iyRVBZLc4hQ
[7] Moscow State Institute of International Relations
[8] Максим Шевченко
[9] https://www.youtube.com/watch?v=MkrFBf5-QHY&t=9s
[10] Eastern Partnership - EaP
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
فارن افرز / ۱۳ فوریه ۲۰۲۶
هر زمان که ایران با اعتراضهای سراسری به لرزه درمیآید ــ همانگونه که ماه گذشته رخ داد ــ تحلیلگران و فعالان سیاسی با دو پرسش تکراری روبهرو میشوند: آیا سرانجام رژیم کشور سقوط خواهد کرد، و اگر چنین شود چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ پاسخها فراواناند. برخی تحلیلگران بر این باورند که رهبری کشور بهطور شگفتآوری باثبات است و رژیم میتواند اعتراضهای بیشتری را نیز تاب بیاورد. برخی دیگر معتقدند که حکومت فروخواهد پاشید، اما جای آن را دیکتاتوری دیگری به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ــ قدرتمندترین شاخه سیاسی نیروهای مسلح کشور ــ خواهد گرفت. گروهی خوشبینتر استدلال میکنند که کل نظام سقوط خواهد کرد و یک چهره اپوزیسیون در خارج از کشور، شاید ولیعهد پیشین ایران، رضا پهلوی، به گذار کشور به یک دولت دموکراتیک کمک خواهد کرد یا حتی نوعی پادشاهی مشروطه برقرار خواهد ساخت. خوشبینترینها نیز بر این باورند که ممکن است ایران شاهد گذاری مذاکرهشده به سوی دموکراسی باشد؛ گذاری که در آن چهرههای رژیم، قدرت را به نیروهای اپوزیسیون واگذار کنند.
ایران واقعاً در آستانه تحولی بزرگ به نظر میرسد. رژیم فرسوده شده و ایرانیان از دههها سوءمدیریت اقتصادی به خشم آمدهاند. رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، یک بازمانده ۸۶ ساله از سرطان است. اگر گفتوگوهای پیشِرو در عمان میان تهران و واشینگتن نتواند بنبست هستهای را بشکند و به سایر فعالیتهای بیثباتکننده ایران رسیدگی کند، دولت ترامپ نیز ممکن است به حمله به کشور متوسل شود. اما گمانهزنیهای کنونی درباره «فردای ایران» ــ از جمله در میان مقامهای آمریکایی که درباره مسیر اقدام بحث میکنند ــ عاملی تعیینکننده را نادیده میگیرد: وضعیت جنبش اپوزیسیون کشور.
متأسفانه این جنبش بهشدت دچار شکاف است. اعضای آن به طیفهای گوناگونی تقسیم شدهاند ــ از دانشجویان گرفته تا اقلیتهای قومی و سلطنتطلبان خارج از کشور ــ که اغلب با یکدیگر در تعارضاند. برای مثال، فعالان اپوزیسیون بهطور معمول یکدیگر را به همکاری پنهانی با رژیم ایران یا دولتهای خارجی متهم میکنند. در نتیجه این تفرقه، آنان نتوانستهاند از ضعف جمهوری اسلامی بهره ببرند.
اگر گروههای اپوزیسیون ایران میخواهند رژیم را سرنگون کنند، باید بیاموزند که با یکدیگر همکاری کنند. آنان نیازمند پذیرش یک برنامه حداقلی مشترکاند که بر اصول مورد توافق همگان استوار باشد و سایر اختلافها را به آینده موکول کند. باید طرحی برای اداره کشور در دوره بلافاصله پس از فروپاشی رژیم ارائه دهند. در نهایت، باید رویکردی فراگیرتر در پیش گیرند و بهجای حذف مداوم یکدیگر، زمینه مشارکت همگانی را فراهم کنند. در غیر این صورت، جمهوری اسلامی نه به دلیل برخورداری از حمایت مردمی، بلکه به سبب نبودِ جایگزین، پابرجا خواهد ماند.
بیمهری متقابل
برخلاف برخی دولتهای اقتدارگرا، مانند بلاروس یا ونزوئلا، اپوزیسیون ایران فاقد زیرساختی یکپارچه یا رهبری مشخص است. در عوض، میتوان آن را مجمعالجزایری از جزایر سیاسی دانست که بر اثر جغرافیا، نسل، ایدئولوژی و میزان مواجهه با سرکوب از یکدیگر جدا شدهاند. این گروهها شامل انجمنهای محلی، هستههای دانشجویی، حلقههای حقوق زنان، جنبشهای قومی و سازمانهای کارگریاند. همگی در موجهای اعتراضی که از سال ۲۰۰۹ ایران را تکان داده مشارکت داشتهاند. اما در میانه سرکوب شدید دولتی و بیاعتمادی متقابل، در هماهنگسازی اقدامات خود ناکام ماندهاند.
برای نمونه، گروههای کارگری کشور را در نظر بگیرید. این سازمانها که متشکل از معلمان، بازنشستگان، کارکنان حملونقل و دیگر اقشار کارگریاند، شاید منسجمترین نیروی اپوزیسیون در داخل کشور باشند. آنان بهطور منظم نارضایتیهای ایرانیان درباره تورم، نابرابری، فساد، خصوصیسازی و سایر مسائل اقتصادی را بیان میکنند. این گروهها همچنین خشم اکثریت ایرانیان نسبت به سیاست خارجی ایدئولوژیک، تهاجمی و نظامیگرایانهای را که رژیم طی دههها دنبال کرده ــ و به انزوای ایران و فقر گسترده انجامیده ــ بازتاب میدهند. آنان در میان طبقات کارگر و پایینِ طبقه متوسط ایران ریشههای عمیقی دارند. با این حال، دولت فعالیتهایشان را محدود کرده و مانع از هماهنگی آنان با گروههای دانشجویی، تشکلهای زنان و شوراهای حقوق بشری شده است.
ایران همچنین دارای شبکههای اپوزیسیون متشکل از اقلیتهای قومی ــ از جمله گروههای کرد، بلوچ، عربهای اهوازی و آذربایجانی ــ است که از ظرفیت سازمانی قابل توجهی برخوردارند. رهبران این گروهها نهتنها خواستار پایان حکومت روحانیاناند، بلکه به رسمیت شناختن حقوق زبانی و فرهنگی اقلیتها، تمرکززدایی از قدرت و اعطای خودمختاری معنادار را نیز مطالبه میکنند. اما این سازمانها معمولاً نسبت به همکاری با یکدیگر محتاطاند. برخی بیم آن دارند که دیگر گروهها، جمهوری اسلامی را با دولتی جایگزین کنند که همچنان فارسمحور، انحصارطلب و متمرکز باشد؛ و برخی دیگر نگراناند که همکاری با این گروهها به تقویت جنبشهای جداییطلب یا مداخله خارجی در امتداد مرزهای نفوذپذیر و تنشخیز ایران بینجامد.
شبح (و واقعیت) مداخله خارجی در ایران همچنان منبعی جدی از اختلاف است. تقریباً هر جریان عمده اپوزیسیون ایران، رقیبی را به تأثیرپذیری از دولتهای خارجی متهم کرده است؛ خواه پادشاهیهای خلیج فارس، اسرائیل، روسیه، ترکیه یا ایالات متحده. این سوءظنها کاملاً بیپایه نیستند. قدرتهای منطقهای و جهانی در سیاست ایران دخالت میکنند و گروههای اپوزیسیون نیز در پی جلب حمایت خارجی بودهاند. اما این ادعاها بهآسانی اغراقآمیز میشوند و روند ائتلافسازی را بهشدت دشوار میکنند.
در میان نیروهای اپوزیسیون، بازیگرانی نیز بودهاند که کوشیدهاند این شکافها را پُر کنند و نوعی جهتگیری مشترک ارائه دهند. برای نمونه، گروههای جامعه مدنی و مدافع حقوق ــ متشکل از وکلا، روزنامهنگاران، فمینیستها، فعالان محیط زیست و نمایندگان اقلیتهای مذهبی ــ تلاش کردهاند میان فعالان خیابانی و چهرههای اپوزیسیون در سطوح نخبگانیتر پیوند برقرار کنند. آنان بیانیههای مشترکی تدوین کردهاند که در آنها بر تکثرگرایی سیاسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی، حاکمیت قانون و گذار مسالمتآمیز و دموکراتیک تأکید شده است. این گروهها همچنین به سازمانهای مختلف اپوزیسیون پشتیبانی حقوقی و لجستیکی ارائه دادهاند. با این حال، این چهرهها اغلب نخستین کسانی هستند که بازداشت میشوند و معمولاً آخرین گروهیاند که در فرایند سازماندهی اپوزیسیون به رسمیت شناخته میشوند. این حذف، برای همه طرفها زیانبار است. نتیجه آن است که گروههای جامعه مدنی نمیتوانند مستقیماً اعتراضهای گسترده را بسیج کنند و در عین حال، سازماندهندگان اعتراضها نیز از پشتیبانی نهادی، تخصص حقوقی و کانالهای مذاکره محروم میمانند.
دستهای دیگر، کسانی هستند که اکنون به اپوزیسیون درونساختاریِ حکومت ــ که عمدتاً تحمل میشود ــ تعلق دارند یا در گذشته بخشی از آن بودهاند. این طیف از «خودیهای منتقد» شامل رئیسجمهور پیشین، حسن روحانی، است که خواستار اصلاحات قانون اساسی و قرائتی کمتر سرکوبگرانه از آموزههای دینی شده؛ و نیز رئیسجمهور پیشین، محمد خاتمی، که بر اصلاحات بنیادین در نظام کنونی تأکید کرده است. همچنین در این مجموعه، نخستوزیر پیشین، میرحسین موسوی، قرار دارد که در هدایت اعتراضهای جنبش سبز سال ۲۰۰۹ نقش داشت، و نیز مصطفی تاجزاده، مشاور پیشین خاتمی، که با وجود مطالبه صریح گذار به دموکراسی، هنوز در میان برخی وفاداران سرخورده و مدیران میانی نظام از مشروعیتی محدود برخوردار است.
در واقع، بسیاری از تکنوکراتهای دوران ریاستجمهوری خاتمی (۱۹۹۷ تا ۲۰۰۵) همچنان بخشی از ساختار حکومتیاند، از جمله در دولت رئیسجمهور مسعود پزشکیان. با این حال، روحانی، خاتمی، موسوی، تاجزاده و همفکرانشان با محدودیتی دوگانه روبهرو هستند. از یک سو، حکومت بهشدت توانایی سازماندهی آنان را محدود کرده تا نتوانند قدرت رژیم را به چالش بکشند (برای مثال، تاجزاده هماکنون در زندان است و موسوی از سال ۲۰۰۹ در حصر خانگی به سر میبرد). از سوی دیگر، معترضان جوانتر آنان را به دلیل مشارکت پیشینشان در ساختار جمهوری اسلامی، سازشکار یا آلوده به نظام میدانند. در نتیجه، این چهرهها قادر نیستند پایگاه گستردهای از ایرانیان را علیه حکومت بسیج کنند.
کشمکش بر سر قدرت
رژیم ایران منتقدانی نیز دارد که بهآسانی نمیتواند آنان را سرکوب کند: ایرانیان خارج از کشور. شمار آنان زیاد است و از قدرت واقعی برخوردارند. رهبران دیاسپورا، برای نمونه، به منابع مالی قابل توجه، دسترسی به سیاستگذاران غربی و پشتوانه مردمی معنادار در داخل ایران ــ بهواسطه نفوذ رسانهایشان ــ دسترسی دارند. شبکههای ماهوارهای، برنامههای یوتیوب و حسابهای شبکههای اجتماعی که توسط این چهرهها اداره میشود، به شکلدهی افکار عمومی در داخل ایران، هماهنگسازی اعتراضها و فراهم کردن تریبون برای فعالانی که رژیم در غیر این صورت خاموششان میکند، کمک میکند.
با این حال، دیاسپورای ایرانی، همانند اپوزیسیون داخل کشور، مستعد درگیریهای درونی است. اعضای آن بهطور علنی و با لحنی شخصی و آمیخته به نظریههای توطئه با یکدیگر نزاع میکنند؛ برای مثال، تندروها اغلب مخالفان حمله نظامی به ایران را «عوامل رژیم» میخوانند و در مقابل، میانهروها یا مخالفان جنگ، تندروها را جنگطلب معرفی میکنند. چنین منازعاتی اعتماد میان فعالان و شهروندان عادی در داخل ایران را فرسایش میدهد و این تصور را تقویت میکند که رهبران اپوزیسیون در خارج از کشور بیش از آنکه دغدغه سرنگونی حکومت را داشته باشند، در پی کسب شهرتاند.
سلطنتطلبان نمونهای گویاست. آنان به دلیل شناختهشده بودن نام پهلوی، برجستهترین برند اپوزیسیون در خارج از کشور به شمار میآیند و مجموعهای از احزاب و چهرههای تأثیرگذار را در بر میگیرند که استدلال میکنند احیای سلطنت تحت رهبری رضا پهلوی بهترین راه عبور از نظام کنونی ایران است. پایگاه اصلی حمایت از پهلوی بهطور تاریخی در میان بخشی از طبقه متوسط شهری و نسلهای مسنتر ایران بوده، هرچند در سالهای اخیر و همزمان با انباشت ناکامیهای جمهوری اسلامی، گسترش یافته است. با این حال، جنبش او بهشدت به حامیان آنلاین و شبکههای ماهوارهای متکی است و حضور سازمانیافتهای محدود در داخل ایران دارد.
افزون بر این، هواداران ولیعهد پیشین با حملات مکرر به دیگر چهرههای اپوزیسیون، آنان را از خود دور کردهاند. حمایت اسرائیل از پهلوی نیز این خطر را دارد که روایتهای رژیم درباره «وابستگی اپوزیسیون به خارج» را تقویت کند. برخی تحلیلگران ابراز نگرانی کردهاند که پهلوی ممکن است سرنوشتی مشابه احمد چلبی پیدا کند؛ چهره تبعیدی عراقی که برای حمله ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ کارزار گستردهای به راه انداخت و وعده داد میتواند کشور را رهبری کند، اما در هدایت عراق به دوران پس از صدام حسین ناکام ماند. افزون بر این، برای اقلیتهای قومی و بسیاری از جمهوریخواهان ایرانی، نام پهلوی یادآور تمرکزگرایی مجدد و قدرت غیرپاسخگو است. آنان نمیخواهند دیکتاتوری کنونی ایران را با دیکتاتوری دیگری جایگزین کنند.
سایر گروههای اپوزیسیون در خارج از کشور حتی اختلافبرانگیزترند. سازمان مجاهدین خلق، که گروهی شبهنظامی پیشین است و عمدتاً در تبعید فعالیت میکند و رهبری آن بر عهده مریم رجوی است، شاید منسجمترین نیروی اپوزیسیون ایران باشد. اما به دلیل اتحادش با عراق در خلال جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ و نیز اتهامهای معتبرِ اعضای پیشین و ناظران حقوق بشر درباره انضباط درونی فرقهگونه، بسیار بحثبرانگیز است. این سازمان از حمایت شماری از سیاستمداران برجسته غربی، از جمله وزیر خارجه پیشین ایالات متحده، مایک پمپئو، برخوردار است. با این حال، بسیاری از ایرانیان با بدگمانی عمیق، اگر نگوییم خصومت آشکار، به آن مینگرند.
برخی از فعالان دیاسپورا، همانند همتایانشان در داخل ایران، کوشیدهاند این شکافها را پُر کنند. برای نمونه، در فوریه ۲۰۲۳، هشت تن از ایرانیان تبعیدی «منشور مهسا» را تشکیل دادند تا صداهای جمهوریخواه، سلطنتطلب و دیگر جریانها را حول اصول مشترکی چون دموکراسی، حکمرانی سکولار، برابری جنسیتی و فرایند گذار فراگیر متحد سازند. بنیانگذاران این ابتکار تلاش کردند از موضوع رهبری ائتلاف عبور کنند و آن را به محل مناقشه بدل نسازند. اما در آوریل ۲۰۲۳، این تلاشها در پی اختلافهای عمیق ایدئولوژیک و راهبردی فروپاشید.
حتی اگر گروههای دیاسپورای ایرانی بتوانند اختلافهای خود را کنار بگذارند، برای ایجاد تغییری واقعی در کشور ناگزیرند با اپوزیسیون داخلی نیز متحد شوند ــ و این، اگر نگوییم دشوارتر، دستکم به همان اندازه چالشبرانگیز خواهد بود. دیاسپورا بنا به تعریف، از ایران فاصله دارد؛ فاصلهای که بهویژه در قیاس با دشواریهای اقتصادی روزمره ایرانیان و نیز آشوب و محرومیتی که در صورت حملات گسترده ایالات متحده و اسرائیل بر کشور تحمیل میشود، چشمگیر است. از این رو، بسیاری از فعالان داخل ایران، فشار دیاسپورا برای تشدید تنشها را بیملاحظه میدانند. درخواست برای اقدامات حداکثری، هنگامی که از برلین یا لسآنجلس مطرح میشود، معنایی متفاوت دارد تا زمانی که از کرج یا کرمانشاه بیان میشود.
با هم آمدن
منصفانه آن است که بپذیریم هیچ گروهی ــ چه در داخل و چه در خارج از ایران ــ بهتنهایی قادر به تحقق گذار نیست. برای موفقیت، این اکوسیستم متنوع اپوزیسیون باید یک ائتلاف شکل دهد؛ فرایندی که با پذیرش یک پلتفرم مشترک و محدود آغاز میشود. تحقق چنین هدفی شدنی است. با وجود همه اختلافها، مخالفان جمهوری اسلامی بر چند اصل توافق دارند: برتری روحانیت بر حیات سیاسی و عمومی باید پایان یابد؛ دولت باید آزادیهای اساسی مدنی و سیاسی را تضمین کند؛ تمامیت ارضی ایران باید حفظ شود؛ و کشور باید به سوی گذاری زمانبندیشده و تحت نظارت بینالمللی از رژیم کنونی حرکت کند. رهبران اپوزیسیون و هوادارانشان میتوانند حول این چهار اصل متحد شوند، بهجای آنکه بر سر این بحث کنند که ایران باید پادشاهی باشد یا جمهوری، آیا باید تمرکززدایی کند یا نه، و سیاست خارجیاش چه مسیری در پیش گیرد. چنین پرسشهایی بهتر است به مجمع مؤسسانی منتخب در آینده واگذار شود که میتواند بازتابدهنده دیدگاههای همه ایرانیان باشد.
البته پلتفرم مشترک تنها نخستین گام در مسیر همگرایی است. گروههای گوناگون اپوزیسیون ایران باید میان خود پیوندهای نهادی ایجاد کنند. برای بقا در برابر سرکوب سنگین و نظارت امنیتی دولت، گروههای داخلی باید از طریق شبکههایی غیرمتمرکز ــ که سرکوبشان دشوارتر است ــ هماهنگ شوند. آنان باید سازمانهای مشترک محلی ایجاد کنند که خدمات اجتماعی ارائه دهند و درباره مسائل اقتصادی و اجتماعی محلی فعالیت کنند؛ اقدامی که میتواند محبوبیتشان را در میان شهروندان عادی افزایش دهد.
دیاسپورا نیز باید سازوکار هماهنگی کارآمدی برای اعضای خود ایجاد کند؛ نه دولتی در تبعید، بلکه محفلی برای گفتوگو با قواعد شفاف، سازوکارهای حل اختلاف و حتی شاید رهبری چرخشی. گروههای خارج از کشور همچنین باید در ایجاد ارتباطات امن سرمایهگذاری کنند تا بتوانند با نیروهای داخلی هماهنگ شوند. اما برای این کار باید اعتماد مخالفان داخل ایران را جلب کنند و انتظاراتی واقعبینانه داشته باشند. آنان باید بپذیرند کسانی که هزینه مبارزه را در داخل کشور میپردازند، باید نفوذی نامتناسب در تصمیمهای راهبردی داشته باشند.
اپوزیسیون ایران نمیتواند صرفاً در سطح نظری فعالیت کند. اعضای آن باید درباره برنامهای ملموس برای دوران بلافاصله پس از سقوط رژیم به توافق برسند تا از فروپاشی دولت جلوگیری شود. این برنامه باید غیرایدئولوژیک و تکنوکراتیک باشد و بر تثبیت ارزش پول ملی، تداوم خدمات اساسی و جلوگیری از غارت و خشونت تمرکز کند. اپوزیسیون باید جدول زمانی روشنی برای برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس مؤسسان داشته باشد. بدون چنین برنامهریزیای، ترس از هرجومرج همچنان نیرومندترین سلاح رژیم باقی خواهد ماند. بسیاری از کارگزاران درون حاکمیت که ممکن است در غیر این صورت جدا شوند، برای پرهیز از جنگ داخلی، چرخههای انتقام و تجزیه سرزمینی، در ساختار قدرت باقی خواهند ماند.
در نهایت، هر چارچوب گذار باید بهصراحت فراگیر باشد. در انقلاب ۱۹۷۹، ائتلافی متنوع از سکولارها، چپگرایان، ملیگرایان و اسلامگرایان برای سرنگونی سلطنت متحد شدند؛ اما این جنبش سپس توسط روحانیتی جاهطلب و سازمانیافته مصادره شد که رقبای خود را حذف کرد و قدرت را تثبیت نمود. گذاری در آینده که توسط گروهی هدایت شود که اقلیتها، فعالان سکولار و سنتهای مذهبی یا سیاسی رقیب را به حاشیه براند، خطر تکرار همان چرخه را ــ هرچند با پرچمی متفاوت ــ در پی خواهد داشت.
ساختن جنبشی موفق و فراگیر، بیتردید بسیار دشوار خواهد بود. افزون بر سرکوب دولتی و بیاعتمادی متقابل، اپوزیسیون ایران زیر سایه گذشتهای طولانی و دردناک قرار دارد. انقلاب ایران، پاکسازیهای دهه ۱۹۸۰ و اعتراضهای سرکوبشده سالهای پس از آن، همگی زخمهایی عمیق بر جای گذاشتهاند.
با این حال، دلایلی برای امید وجود دارد. هر یک از این گروهها توانمندیهای قابل توجهی به همراه دارند. فعالان جامعه مدنی کشور، از جمله تاجزاده زندانی و نرگس محمدی (برنده جایزه نوبل صلح)، شاید از نظر نهادی دامنه گستردهای نداشته باشند، اما نوشتهها و بیانیههایشان راهنماییهای عملی و اخلاقی ضروری فراهم میکند. رهبران کارگری و سازماندهندگان دانشجویی بارها نشان دادهاند که میتوانند هزاران نفر را به میدان بیاورند. جنبشهای قومی، بهویژه در میان کردها و بلوچهای ایران، از دههها تجربه بسیج برخوردارند. شبکههای محلی در شهرهایی چون اهواز، مشهد، سنندج و زاهدان میتوانند اعتماد اجتماعیای فراهم کنند که اغلب در جامعه ایران کمیاب است. و اصلاحطلبان در حاشیههای نظام ــ از جمله برخی روحانیان منتقد و تکنوکراتها ــ میتوانند از درون، جمهوری اسلامی را به چالش بکشند و به هدایت انتقال قدرت در میان تلاطمها کمک کنند.
در این میان، ایالات متحده نیز شاید بتواند با ارزیابی نقاط قوت و ضعف اپوزیسیون، شکافهای درونی و نیازهای سازمانی آن، و سپس فراهم کردن ابزارها و حمایتهای لازم، به شکلگیری آن بهعنوان بازیگری منسجم یاری رساند.
اما فارغ از آنکه واشینگتن چه میکند، این گروهها باید هرچه سریعتر همکاری با یکدیگر را آغاز کنند. جمهوری اسلامی به بنبست رسیده است. این نظام از پاسخگویی به مطالبات اجتماعی مردم سر باز میزند و از حل مشکلات اقتصادی فراوان کشور ناتوان است. بنابراین، ناگزیر خواهد بود بیش از پیش بر ابزار ترس برای حفظ قدرت تکیه کند ــ و همین امر اعتراضهای تازه را اجتنابناپذیر میسازد. پرسش اصلی، وقوع بحرانهای جدید در ایران نیست؛ بلکه این است که آیا اپوزیسیون هنگام فرا رسیدن آن بحرانها آماده خواهد بود یا نه.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
راوی آگراوال / فارن پالیسی / ۱۰ فوریه ۲۰۲۶
(راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارن پالیسی» است)
ماه گذشته، پس از آنکه ایالات متحده رهبر ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را سرنگون و بازداشت کرد، این انتظار فوراً شکل گرفت که کاخ سفید تلاش کند اقدامی مشابه را در قبال ایران انجام دهد. اما بنا بر گزارشها، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، تا حدی به این دلیل دست نگه داشت که از نظر نظامی داراییهای کافی در خاورمیانه در اختیار نداشت. اکنون این وضعیت در حال تغییر است. طی هفتههای اخیر، پنتاگون یک گروه رزمی ناو هواپیمابر و سامانههای دفاع موشکی را در منطقه مستقر کرده است؛ آن هم در حالی که همزمان، تلاشهای دیپلماتیک میان واشنگتن و تهران شدت گرفته است.
آیا ترامپ واقعاً ماشه را خواهد کشید؟ برای درک انگیزهها و محدودیتهای او، با یکی از برجستهترین کارشناسان ایران، «کریم سجادپور»، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی، در برنامه «فارن پالیسی لایو» (FP Live) گفتوگو کردم. مشترکان میتوانند نسخه کامل این گفتوگو را در بخش ویدیویی وبسایت فارن پالیسی مشاهده کنند یا پادکست رایگان FP Live را دانلود کنند. آنچه در ادامه میآید، متن خلاصهشده و اندکی ویرایششده این گفتوگوست.
راوی آگراوال: رویکرد کاخ سفید در قبال ایران، مشابه رویکرد آن نسبت به ونزوئلا در ابتدای امسال است: حضور گسترده نظامی و تهدید به حذف رهبر در رأس قدرت. اما ایران، ونزوئلا نیست. به نظر شما احتمال استفاده ایالات متحده از زور تا چه اندازه است؟
کریم سجادپور: گزینه نظامی همچنان محتمل است، اما احتمالاً فوری و قریبالوقوع نیست. با وجود گفتوگوهایی که انجام شده و قرار است در هفتههای آینده نیز ادامه یابد، من فکر میکنم احتمال اقدام نظامی ترامپ بهمراتب بیشتر از احتمال دستیابی به یک توافق است.
برای درک این موضوع، نگاه به بیش از هشت سال سابقه دونالد ترامپ در قبال ایران مفید است. در سال ۲۰۱۸، رئیسجمهور ترامپ بهطور آشکار از توافق هستهای دولت باراک اوباما، یعنی برجام (برنامه جامع اقدام مشترک)، خارج شد؛ آن هم در حالی که بسیاری از مشاورانش هشدار داده بودند این اقدام میتواند به درگیری منطقهای منجر شود. در ژانویه ۲۰۲۰، او دستور ترور قاسم سلیمانی، فرمانده ارشد نظامی ایران، را صادر کرد؛ اقدامی که برخلاف توصیه بسیاری از مشاورانش بود و آنان نگران بودند که این کار نیز به جنگی منطقهای بینجامد. سپس تابستان گذشته، او ۱۴ بمب سنگرشکن بر تأسیسات هستهای ایران فرو ریخت؛ اقدامی که بسیاری معتقد بودند میتواند حتی به جنگی بالقوه در سطح جهانی منجر شود.
در ذهن ترامپ، هر یک از این قمارها در نهایت توجیه شد. و اکنون، ایران ضعیفتر از هر زمان دیگری است، چرا که کنترل آسمان و حریم هوایی خود را در اختیار ندارد. بنابراین، اگر ترامپ به این نتیجه برسد که این مذاکرات به جایی نمیرسد، احتمال اقدام نظامی او بیش از احتمال دستیابی به توافق خواهد بود. با این حال، این اقدام لزوماً در یکی دو هفته آینده رخ نخواهد داد.
راوی آگراوال: شما از واژه «قمار» استفاده کردید. قمارها یا مطابق برنامه پیش میروند یا کاملاً از کنترل خارج میشوند. بخشی از ارزیابی در اینجا به وضعیت دفاعی ایران، میزان استیصال آن و واکنش احتمالیاش مربوط میشود. لطفاً درباره این وضعیت توضیح دهید. در جریان جنگ ۱۲روزه سال گذشته، روشن شد که ایران کنترل هوایی خود را از دست داده است. اما در عین حال، همچنان موشکهای بالستیک در اختیار دارد و در طول آن ۱۲ روز، در هدفگیری این موشکها پیشرفت کرد؛ بنابراین، همچنان میتواند خسارات جدی در سطح منطقه وارد کند، درست است؟
کریم سجادپور: یکی از پیامهایی که ایران این بار بهروشنی ارسال کرده این است که اگر مورد حمله قرار گیرد، جنگ را منطقهای خواهد کرد. ایران هنوز هزاران موشک بالستیک کوتاهبرد در اختیار دارد و تهدید کرده است که از آنها علیه پایگاههای آمریکا و احتمالاً تأسیسات نفتی در سراسر خلیج فارس استفاده خواهد کرد.
پس از جنگ ژوئن گذشته، برخی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شاید حتی رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، بر این باور بودند که نبودِ یک پاسخ قاطع، نشانه ضعف تلقی شده است. به همین دلیل، اکنون احساس میکنند باید هزینهای سنگین را تهدید کنند تا بازدارندگی ایجاد شود.
یکی از مخاطبان این تهدیدها، کشورهای حوزه خلیج فارس هستند که رهبرانشان روابط نزدیکی با رئیسجمهور ترامپ دارند. هدف این است که این کشورها بر ترامپ فشار بیاورند تا او را از اقدام نظامی بازدارند.
راوی آگراوال: معروف است که ترامپ از درگیریهای طولانی و فرسایشی خوشش نمیآید، اما در عین حال، مزایای یک ضربه کوتاه، سریع و با هدفی کاملاً مشخص را میبیند. بسیاری، ونزوئلا را نمونه کلاسیک «حذف رأس قدرت» میدانند، بدون آنکه کل نظام فروبپاشد. آیا این الگو در دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ هم تکرار خواهد شد؟ و آیا چنین الگویی اساساً در مورد رهبری مانند آیتالله خامنهای امکانپذیر است؟
کریم سجادپور: خود رئیسجمهور ترامپ نیز بهطور ضمنی نشان داده است که الگوی او در قبال ایران احتمالاً از راهبردش در ونزوئلا الهام گرفته خواهد شد. اما ونزوئلا در نیمکره غربی قرار دارد؛ کشوری است که ما شناخت بسیار بیشتری از آن داریم. ایالات متحده از سال ۱۹۷۹ تاکنون هیچ رابطه دیپلماتیک یا سفارتی در ایران نداشته است، بنابراین ظرفیتهای اطلاعاتی ما درباره ایران در مقایسه با ونزوئلا بهمراتب محدودتر است.
رهبر جمهوری اسلامی از سال ۱۹۸۹ تاکنون ایران را ترک نکرده و هیچگونه تماس مستقیمی با او یا فرماندهان ارشد سپاه پاسداران وجود نداشته است. ما هیچ شکاف معناداری در رأس حاکمیت ایران مشاهده نکردهایم. در ونزوئلا، حذف سیاسی در رأس قدرت، پس از هفتهها و بلکه ماهها فشار و خفهسازی اقتصادی رخ داد. آن بخش از راهبرد، شاید تازه اکنون در قبال ایران در حال آغاز شدن باشد.
راوی آگراوال: اجازه دهید به جنبههای دیپلماتیک در جریان و همچنین ابزارهای فشارآمیزی که به آن اشاره کردید بپردازیم. نکتهای که برای من برجسته است این است که آخرین توافق هستهای ــ که دولت ترامپ از آن خارج شد ــ سالها زمان برد و کارشناسان واقعی و متخصصان حوزه مربوطه در طرف آمریکایی درگیر آن بودند. اما شرایط فعلی کاملاً متفاوت به نظر میرسد: شتابزدهتر، با حضور کارشناسان کمتر، و در حالی که عملاً اسلحهای بر شقیقه تهران گذاشته شده است. آیا این به آن معناست که دیپلماسی در این مقطع محکوم به شکست است، یا برعکس، دقیقاً همین رویکرد چیزی بوده که لازم بوده است؟
کریم سجادپور: من نسبت به مسیر دیپلماتیک خوشبین نیستم؛ بخشی از دلیل آن این است که در طرف آمریکایی، عملاً تخصص واقعی درباره موضوعاتی که در حال مذاکره بر سر آنها هستند وجود ندارد. وزیر خارجه ایران، عباس عراقچی، بیش از دو دهه تجربه مذاکره دارد. او پروندههای هستهای، موشکی و شبکه نیروهای نیابتی را کاملاً میشناسد. در مقابل، تیم آمریکایی ــ بهویژه فرستاده ویژه رئیسجمهور ترامپ، استیو ویتکاف، که خود نیز صراحتاً میگوید پیشینهاش در حوزه املاک و مستغلات است ــ شناخت عمیق و درونی از این پروندهها ندارد.
نکته دوم این است که با وجود آنکه ایران هم از نظر داخلی و هم از نظر خارجی تحت تهدیدهایی بیسابقه قرار دارد، رفتارش ــ و نحوه مذاکرهاش ــ چنین احساسی را منتقل نمیکند. آنها طوری مذاکره نمیکنند که گویی با یک بحران وجودی روبهرو هستند. اگر کسی از زمینه ماجرا خبر نداشت، ممکن بود تصور کند وزیر خارجه ایران نماینده یک ابرقدرت است.
راوی آگراوال: چرا چنین وضعیتی وجود دارد؟
کریم سجادپور: جهانبینی آیتالله خامنهای از مدتها پیش بر این اصل استوار بوده که وقتی تحت فشار قرار میگیری ــ چه فشار داخلی و چه خارجی ــ باید قدرت را به نمایش بگذاری. هرگز نباید ضعف نشان دهی، چون این کار دشمنانت را جسورتر میکند. یکی از تجربههای شکلدهنده ذهنیت خامنهای، مشارکت او در انقلاب ۱۹۷۹ است. در اواخر سال ۱۹۷۸، زمانی که اعتراضها علیه شاه بهسرعت گسترش مییافت، شاه در تلویزیون ظاهر شد و گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم.» من بعدها سخنرانیای از خامنهای پیدا کردم که در آن گفته بود شاه تصور میکرد با عذرخواهی از ما میتواند اعتراضها را آرام کند، اما دقیقاً برعکس شد؛ همانجا بود که ما ضعف او را دیدیم. ما بوی خون را حس کردیم و حمله کردیم. این فقط یک نمونه از جهانبینی خامنهای است.
جهانبینی خامنهای همواره مبتنی بر سرسختی و مقاومت بوده است. البته میان دو غریزه اصلی او تنشی دائمی وجود دارد. از یک سو، او احتمالاً طولانیترین دیکتاتورِ در قدرت در جهان امروز است؛ از سال ۱۹۸۹ حکومت میکند و کسی که چنین مدت طولانی در قدرت میماند، قمارباز بیمحابا نیست. او غریزه بقای بسیار قویای دارد. اما از سوی دیگر، همان غرایز سرسختانه و چالشگرایانه نیز در او وجود دارد. این دو غریزه همواره در تقابل با یکدیگر بودهاند.
راوی آگراوال: اعمال زور در داخل، زمانی که همه کارتها در دست شماست، یک بحث است. اما به نظر نمیرسد ایران در عرصه خارجی در حال حاضر همه کارتها را در اختیار داشته باشد. ایالات متحده مجموعهای گسترده از توانمندیهای نظامی تهاجمی و دفاعی را در منطقه مستقر کرده و مشخص نیست ایران چگونه میتواند پاسخی بدهد که واقعاً بازدارنده باشد.

کریم سجادپور: بله، فکر میکنم این ارزیابی درست است. ایران کنترل آسمان خود را در اختیار ندارد و یکی از منزویترین حکومتهای جهان است. پس از فروپاشی رژیم اسد در سوریه در سال ۲۰۲۴، ایران عملاً هیچ متحد قابل اتکای واقعی ندارد. بنابراین، انتظار میرود که حکومت این روزها بهشدت مضطرب باشد.
مذاکراتی که اکنون درباره آن صحبت میشود قرار است چهار بخش داشته باشد. موضوع فقط برنامه هستهای ایران نیست ــ در این زمینه، موضع آمریکا این است که ایران باید بهطور کامل غنیسازی اورانیوم را متوقف کند. اما ایالات متحده همچنین خواستار گفتوگو درباره نیروهای نیابتی منطقهای ایران، برنامه موشکی آن و نقض حقوق بشر در داخل کشور است. ایران گفته است که فقط درباره پرونده هستهای با آمریکا گفتوگو خواهد کرد.
راوی آگراوال: بله، چون دستکم در یکی از مواردی که اشاره کردید ــ یعنی موشکهای بالستیک ــ ایران مطلقاً هیچ انگیزهای برای کنار گذاشتن آن ندارد.
کریم سجادپور: استدلال ایران این است که به موشکها برای دفاع از خود نیاز دارد. اما بسیاری از بحثهایی که درباره ایران مطرح میکنیم، در نهایت به ماهیت این رژیم بازمیگردد. ماهیت جمهوری اسلامی، از سال ۱۹۷۹ تا امروز، بر این شعارها استوار بوده: «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل». آنها امنیت خود را در ناامنی همسایگانشان جستوجو کردهاند؛ همواره همسایگان را تهدید کرده و در سراسر خاورمیانه شبکهای از نیروهای نیابتی ایجاد کردهاند.
در شرایط عادی، اگر ایران مانند یک «کشور» رفتار میکرد نه مانند یک «آرمان»، استدلال اینکه به برنامه موشکی برای دفاع از خود نیاز دارد، قابلقبولتر بود. اما در شرایط کنونی، با توجه به ماهیت این رژیم، هم اسرائیل و هم کشورهای همسایهای که هدف موشکهای ایران بودهاند، بهشدت نگران هر برنامه موشکیای هستند که فراتر از مرزهای فوری ایران عمل کند.
راوی آگراوال: میخواهم به چالشهای داخلی ایران بپردازم. شما و یکی از همنویسندگانتان، جک گلدستون، مقالهای در نشریه آتلانتیک منتشر کردید که در آن به پنج شرط مشخص برای موفقیت یک انقلاب اشاره کرده بودید: بحران مالی دولت، شکاف در میان نخبگان، ائتلاف متنوع مخالفان، روایت قانعکننده مقاومت، و محیط بینالمللی مساعد. شما گفتید که برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، ایران تقریباً همه این پنج شرط را داراست. اما از زمان انتشار آن مقاله، که حدود یک ماه پیش بود، حکومت ایران عملاً تمام اپوزیسیون و مقاومت را سرکوب کرده است. آیا نتیجهگیری این است که سرکوب مطلق برای این رژیم کارآمد است؟ چه چیزی میتواند این معادله را تغییر دهد؟
کریم سجادپور: من و همنویسندهام توافق داشتیم که اگر پنج شرط را در نظر بگیریم، ۴.۵ مورد از آنها تحقق یافته است. تنها شرطی که هنوز بهطور کامل محقق نشده، شکاف در نیروهای امنیتی است. در میان نخبگان سیاسی شکاف وجود دارد، اما تاکنون شاهد هیچگونه شکاف علنی و معناداری در سپاه پاسداران نبودهایم. تا زمانی که سپاه پاسداران ــ نیرویی حدود ۱۵۰ هزار نفره که کنترل سایر نیروهای امنیتی مانند بسیج را نیز در اختیار دارد ــ بهشدت مسلح، منسجم و آماده اعمال خشونت گسترده باشد، جمهوری اسلامی میتواند به بقای خود، هرچند با دشواری، ادامه دهد.
با این حال، من هرگز با اطمینان روی بقای این رژیم شرط نمیبندم. من امروز جمهوری اسلامی را یک «رژیم زامبی» توصیف میکنم: رژیمی با ایدئولوژی رو به زوال، مشروعیت رو به زوال، اقتصاد رو به زوال و رهبری رو به زوال، اما مجهز به نیرویی مرگبار. همانطور که تاریخ به ما نشان داده، نیروی مرگبار میتواند برای مدتی شما را در قدرت نگه دارد، اما نه برای همیشه.
راوی آگراوال: میتوانید این ایده را بیشتر توضیح دهید که گفتید ایران یک «آرمان» است نه یک «کشور»؟ این آرمان چیست؟ ارزش پیشنهادی رژیم کنونی چیست؟ این سؤال را در شرایطی میپرسم که تهران با بحران شدید آب روبهروست، اقتصاد در وضعیت نابسامانی قرار دارد، امنیت بهوضوح مسئلهساز است و فرار مغزها ادامه دارد. این حکومت دینی دقیقاً چه چیزی برای عرضه دارد؟ و چه کسانی خریدار آن هستند؟
کریم سجادپور: به نظر من، آیتالله خامنهای همچنان یک «مؤمن واقعی» است. او به اصول انقلاب باور دارد. ما اغلب افرادی مانند خامنهای را «تندرو» مینامیم، اما خودشان از واژه «اصولگرا» استفاده میکنند. آنها معتقدند اگر بر سر ارزشهایتان سازش کنید، این کار عمر حکومت را طولانی نمیکند، بلکه فروپاشی آن را تسریع میکند.
فکر میکنم در این مورد حق با اوست، راوی. این نکتهای است که برخی از بزرگترین فلاسفه سیاسی، مانند توکویل و ماکیاولی، نیز به آن اشاره کردهاند: خطرناکترین لحظه برای هر حکومت بد، زمانی است که تلاش میکند خود را اصلاح کند. بنابراین، سرسختی و انعطافناپذیری آنها یک منطق بقا دارد، اما در مورد خامنهای، من واقعاً معتقدم که این رفتار بازتاب صادقانه جهانبینی او نیز هست.
چند هفته پیش با فردی در تهران صحبت میکردم که میگفت در مقطع کنونی، خامنهای حتی چندان علاقهای به «حکمرانی» ندارد. هدف او، دلیل وجودیاش، اساساً مبارزه با آمریکاست، مبارزه با اسرائیل. من بارها گفتهام که از انقلاب ۱۹۷۹، تنها سه ستون باقی مانده است: «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و حجاب، یعنی الزام به پوشش اجباری زنان. قابل توجه است که با وجود آنکه اکثر زنان ــ دستکم در تهران ــ دیگر به حجاب پایبند نیستند، رژیم حاضر نیست این اجبار را حذف کند؛ زیرا میترسد اگر حجاب، که [رهبر پیشین جمهوری اسلامی، روحالله] خمینی آن را «پرچم انقلاب اسلامی» نامیده بود، کنار گذاشته شود، مردم خواستار امتیازات بیشتری شوند.
یکی از دوستان من در تهران که استاد علوم سیاسی است، چند سال پیش به من گفت که در ابتدای انقلاب، ترکیب رژیم حدوداً ۸۰ درصد ایدئولوگ و ۲۰ درصد فرصتطلب بود. امروز این نسبت کاملاً معکوس شده است. حتی در درون حکومت نیز احتمالاً تنها حدود ۲۰ درصد ایدئولوگ باقی ماندهاند و بقیه صرفاً به دلایل مصلحت مالی و سیاسی با جریان همراهی میکنند.
راوی آگراوال: شما تصویری از انقلابی ترسیم میکنید که ستونهایش یکییکی در حال فروریختن است و مردم شاهد این فروپاشی هستند. نقش ایالات متحده در این میان برای من بسیار جالب است، چرا که آمریکا، البته، مسئول بسیاری از مشکلات در خاورمیانه و منطقه گستردهتر آن بوده است. دونالد ترامپ در ایران چگونه دیده میشود؟ و آمریکا امروز در نگاه ایرانیان چگونه تلقی میشود، در حالی که برخی معترضان خواستار مداخله آمریکا هستند؟
کریم سجادپور: اجازه بدهید میان رئیسجمهور ترامپ و ایالات متحده تفکیک قائل شوم. در دستکم ۹ نوبت، رئیسجمهور ترامپ بهطور کاملاً مشخص به جمهوری اسلامی هشدار داد که اگر معترضان را بکشند، ایالات متحده مداخله خواهد کرد. آمریکا «آماده و مسلح» است. او معترضان را تشویق کرد که نهادهای خود را تصرف کنند و گفت «کمک در راه است». اینها نقلقولهای مستقیم از رئیسجمهور ترامپ هستند.
من نمیگویم که ایرانیان بهدلیل ترامپ اعتراض کردند؛ آنها دلایل بیشماری برای اعتراض به جمهوری اسلامی دارند. اما معتقدم تحریکها و حمایتهای ترامپ بر محاسبات ریسک مردم تأثیر گذاشت. وقتی قدرتمندترین مرد جهان میگوید «نهادهای خود را تصرف کنید»، «ما پشت شما هستیم»، «ما آماده و مسلحیم»، این قطعاً بر نحوه فکر کردن شما اثر میگذارد. به نظر من، در میان ایرانیان این انتظار شکل گرفت که ترامپ مداخله خواهد کرد.
اکنون بیش از یک ماه گذشته است. فکر میکنم اکثریت قاطع کسانی که علیه رژیم اعتراض کردند، همچنان منتظر و امیدوارند که رئیسجمهور ترامپ به شکلی مداخله کند. البته این افراد متخصص نظامی نیستند. قابل درک است که اگر زیر یک دیکتاتوری سرکوبگر زندگی میکنید، به دنبال یک «گلوله جادویی» باشید؛ راهحلی که فقط دیکتاتورها را هدف قرار دهد و هیچ رنج یا آشوب اجتماعی ایجاد نکند. اما تجربه دو دهه گذشته حضور آمریکا در خاورمیانه نشان داده که چنین مسیر پاک و بیهزینهای وجود ندارد.
با این حال، من معتقدم هیچ کشوری در جهان به اندازه ایران، شکاف میان رفتار حکومت و آرزوهای جامعهاش را ندارد. این رژیمی است که آرزو دارد شبیه کره شمالی باشد و جامعهای که آرزو دارد شبیه کره جنوبی باشد. از نگاه من، اصول سازماندهنده جمهوری اسلامی ــ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» ــ باید جای خود را به ملیگرایی، میهندوستی و شعار «زنده باد ایران» بدهند. ایران تا زمانی که رابطهای خصمانه با بزرگترین اقتصاد جهان و قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، یعنی ایالات متحده، داشته باشد، هرگز به ظرفیت عظیم ملی خود دست نخواهد یافت.
این به آن معنا نیست که ایرانیان میخواهند به یک دولت دستنشانده آمریکا تبدیل شوند یا وابسته به آمریکا باشند. این جامعه، جامعهای بسیار سربلند و با غرور ملی بالاست. اما فکر میکنم اکثریت مردم کشور بهخوبی درک میکنند که داشتن رابطهای بهتر با ایالات متحده در راستای منافع ملی ایران است و بهشدت امیدوارند که رئیسجمهور ترامپ به وعدههایش عمل کند. اگر او چنین نکند، به نظر من افکار عمومی ایران نسبت به ایالات متحده بهطور جدی تیرهتر خواهد شد.
راوی آگراوال: برای افزودن یک بُعد دیگر، ایرانیان درباره اسرائیل چگونه فکر میکنند، بهویژه در شرایطی که نخستوزیر [بنیامین] نتانیاهو این هفته به کاخ سفید میآید؟ نگاه ایرانیان به اسرائیل چگونه تغییر کرده است؟
کریم سجادپور: ما درباره کشوری با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت صحبت میکنیم، بنابراین دیدگاهها بسیار متنوع است. مطمئناً بسیاری از ایرانیان در سالهای اخیر تصاویر رنج فلسطینیان را در تلویزیون و تلفنهای هوشمند خود دیدهاند و از آن خشمگین شدهاند. اما در عین حال، بسیاری از ایرانیان به این نتیجه رسیدهاند که نبرد با اسرائیل، در درجه اول نبرد آنها نیست. یکی از شعارهایی که در اعتراضات شنیده میشود این است: «نه لبنان، نه غزه، به فکر ما باش.»
اگر و زمانی که ایران به حکومتی گذار کند که منافع اقتصادی و ملی خود را مقدم بر ایدئولوژی انقلابی بداند، شاهد تغییری عمیق در روابط ایران و اسرائیل خواهیم بود. ایران یک ابرقدرت انرژی است و اسرائیل میتواند انرژی ایران را وارد کند. اسرائیل یک ابرقدرت فناوری است و ایران میتواند از دانش فنی اسرائیلیها بهرهمند شود. من نمیگویم که این دو کشور بهترین دوستان یکدیگر خواهند شد، اما به احتمال زیاد شاهد عادیسازی روابط و شکلگیری رابطهای مکمل خواهیم بود.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
در این ساحتِ منجمد، زبان دیگر ابزارِ بیان نیست؛ کلمات خود زخمهایی هستند که دهان گشودهاند. وقتی از «امضای سربی» سخن میگوییم، از یک استعارهی شاعرانه حرف نمیزنیم، بلکه از یک واقعهی فیزیکیِ کریه پرده برمیداریم: لحظهای که ارادهی یک نظامِ جلاد، در قالبِ گلولهای داغ، بر پیشانیِ بلندِ یک جوان حک میشود تا منطقِ «بودن» را به نفعِ «نابودن» مصادره کند. این، پدیدارشناسیِ مرگ در عریانترین و اکسپرسیونیستیترین شکلِ آن است.
پیشانی، در پدیدارشناسیِ بدن، کانونِ تجلیِ اراده و جایگاهِ رویاست. وقتی تکتیرانداز از آن بلندیِ ننگین، پیشانیِ جوانی را هدف میگیرد، او تنها یک کالبد را نمیکشد؛ او در حالِ «نقطه گذاشتن» بر پایانِ یک سطر از تاریخِ آزادی است.
در این تصویرِ اکسپرسیونیستی، جهان از پرسپکتیوِ مگسک، به یک نقطهی سیاه تقلیل مییابد. تکتیرانداز، آن “چشمِ مطلقِ شر”، ماشه را میچکاند و سُربِ مذاب، فضایِ میانِ دو هستی را میدرد. این سُرب، تنها یک فلز نیست؛ این ارادهیِ معطوف به ویرانی است که میخواهد با سوراخ کردنِ جمجمه، خرد و عصیان را همزمان تخلیه کند. خون، با فوارهای تند و سرخ، بر آسفالت میپاشد و نقشی میزند که هیچ بارانی توانِ شستنِ آن را ندارد. این نخستین پرده از گروتسکِ خیابان است: انسانی که میخواست جهان را تغییر دهد، حالا خود به بخشی از سختیِ زمین بدل شده است.
اما فاجعه در لحظهی سقوط به پایان نمیرسد. در سایهروشنِ کوچههای بنبست، پدیدهی «تیرِ خلاص» رخ میدهد؛ عملی که اوجِ جنونِ ساختاری است. جلاد، بر بالایِ پیکری که هنوز نبضش با ضربآهنگی ضعیف برای زندگی میجنگد، میایستد. این یک رویاروییِ هستیشناختی میان «فرشتهی سقوطکرده» و «دیوِ چکمهپوش» است.
تیرِ خلاص، امضای نهایی است. آن صدایِ خفه و کوتاه، نقطهی پایانی است بر جملهای که با فریاد آغاز شده بود. در این لحظه، بدنِ جوان به یک ابژهیِ مطلق بدل میشود؛ تودهای از گوشت و استخوان که قدرت میخواهد ثابت کند مالکِ تمامِ حفرههای آن است. نگاهِ مقتول در آخرین لحظه، تصویری از وحشت و پرسش است؛ چشمانی که باز ماندهاند تا بیعدالتیِ محض را در ابدیت ثبت کنند.
سپس، نوبت به فضایِ لزج و خاکستریِ سردخانهها میرسد. اینجا، مکانِ «انبوهگیِ مرگ» است. کیسههای سیاه، ردیف به ردیف، بر تختهای فلزی چیده شدهاند. بوی تندِ خونِ لخته و الکل، اتمسفری میسازد که ریهها را میسوزاند. در هر کیسه، یک “امکان” دفن شده است؛ جوانی که قرار بود عاشق شود، بنویسد، یا بخندد، حالا تنها یک نمره بر یک برچسبِ کاغذی است.
این تصویر، به غایت غمناک و گروتسک است: پاهایِ برهنهای که از زیرِ کیسهها بیرون زدهاند، با انگشتانی که هنوز ردِ خاکِ خیابان را بر خود دارند. در این سکوتِ منجمد، “زمان” باز ایستاده است. هر کیسه، یک جهانِ منهدم شده است که زیر فشارِ سربیِ رژیم، به سکوت واداشته شده. والدینِ سوگوار که در میان این ردیفهای بیانتها به دنبالِ پارهی تن خود میگردند، تجسمِ زندهی تابلویِ «مصیبت» هستند؛ چهرههایی دفرمه شده از درد، با دهانهایی که فریادشان در گلو یخ بسته است.
نمیتوان از این قتلعام سخن گفت و از “چشمها” گذشت. ساچمههایی که به قصدِ کور کردن شلیک شدند، نمادِ تلاشِ جلاد برای “خاموش کردنِ جهان” هستند. چشمی که با ساچمه متلاشی میشود، تصویری است از غارتِ زیبایی. این همان جایی است که اکسپرسیونیسمِ درد به اوج میرسد: چهرهای زیبا که حالا با دانههای سربی آراسته شده؛ تضادی کریه میانِ نرمیِ صورت و سختیِ فلز. این جوانان، با چشمانی که دیگر نمیبینند، به شاهدانِ ابدیِ جنایتی بدل شدهاند که در تاریکیِ شب رخ داد.
«امضای سربی بر پیشانیِ آزادی»، سندی است بر زوالِ اخلاقیِ یک قدرتِ پوشالی. این متن، نه یک سوگنامه، که یک گواهیِ پدیدارشناسانه است بر آنچه بر بدنهایِ نحیفِ آرزو گذشت. خیابانهای ما امروز، گالریِ بزرگی از زخمهای اکسپرسیونیستی هستند؛ جایی که هر لکهی خون، هر دیوارِ تیرخورده و هر مزارِ غریب، بخشی از یک کلِ واحد را میسازند: روایتِ نسلی که با پیشانیِ گشوده به استقبالِ سُرب رفت تا “آزادی” را از معنا تهی نکند.
در این ضیافتِ خونین، جلاد شاید گمان کند که با شلیک به پیشانی، اندیشه را کشته است؛ اما او غافل است که خونِ ریخته شده بر خاک، ریشههای حقیقتی را آبیاری میکند که هیچ سردخانهای نمیتواند آن را منجمد کند.
گیسوان در باد: پرچمی از جنسِ عصیان
در این ساحت، پدیدارشناسیِ خون به تلاقیگاهِ غریبی میرسد: جایی که «بدنِ زنانه» از حصارِ پستو و سنت میگریزد و در میانهی میدان، به قطبنمایِ هستیشناختیِ یک ملت بدل میشود. اگر پیشانی، ساحتِ اراده بود، بدنِ زن در این کارزار، ساحتِ «تجلی» است؛ بدنی که رژیم سالها کوشید آن را به یاریِ پارچههای سیاه و قوانینِ صلب، از “بودن” تهی کند، ناگهان در خیابان به «مرکزِ عالم» بدل میشود.
در تابلوی اکسپرسیونیستیِ این انقلاب، «مو» دیگر یک پدیدهی بیولوژیک نیست؛ تارهایِ رهایِ گیسوان، خطوطِ پرآشوبِ نقاشیای هستند که سکونِ مرگبارِ شهر را در هم میشکنند. وقتی زنی بر فرازِ سکویی میایستد و گیسوانش را به دستِ باد میسپارد، در واقع در حالِ پسگرفتنِ فضاست.
اما جلاد، این زیباییِ لغزان را برنمیتابد. در پدیدارشناسیِ سرکوب، گیسوی رها، «نظمِ تیره» را مخدوش میکند. پس، گلوله را نه فقط به قلب، که به همان گیسوان نشانه میرود. صحنهی شلیک به زنی که تنها سلاحش وزشِ موهایش در باد است، اوجِ گروتسکِ تراژیک است: تقابلِ فلزِ سرد و سیاه با ابریشمِ گرم و زنده. اینجا، بدنِ زنانه به یک «مانیفستِ گوشتی» بدل میشود که با هر قطره خون، بطلانِ یک ایدئولوژیِ هزارساله را امضا میکند.
در سردخانهها، وقتی پارچهی سفید را از روی پیکرِ ظریفِ زنی کنار میزنند، حفرهی گلوله بر روی سینه، دهانی است که فریاد میزند. رژیم با شلیک به سینهی زنان، در پیِ کشتنِ «امکانِ تداوم» است. آنها میخواهند قلبی را از کار بیندازند که ضربآهنگش، نبضِ یک خیابان را تنظیم میکند.
این تصویرِ اکسپرسیونیستی، سرشار از تضادهایِ گزنده است: پوستی که باید مأمنِ نوازش باشد، حالا زیرِ فشارِ چکمهی زمختِ بازجو دفرمه شده است. کبودیهایِ روی پهلوها، مدالهایِ افتخاری هستند که “تَن” در مواجهه با “تیربار” کسب کرده است. زن در این میدان، نه یک قربانیِ منفعل، که یک سوژهیِ آفریننده است؛ او با مرگِ خود، معنایِ جدیدی از شجاعت را بازآفرینی میکند که در آن، ترس، قافیه را به “حضور” میبازد.
در دخمههایِ نمور، جایی که دیوارهایِ سیمانی شاهدِ حقیرترین کینهتوزیها علیه زنانگی هستند، بدنِ زن به سنگرِ نهایی بدل میشود. جلاد با شکنجه، در پیِ درهمشکستنِ آن ظرافتی است که خودش از آن هراسان است.
تصویرِ گروتسکِ زنانی که با دستبند به تختهای فلزی بسته شدهاند، یادآورِ تابلوهایِ شکنجهیِ دورانِ تاریکِ تفتیشِ عقاید است؛ اما با ریتمی مدرن. موهایِ کشیده شده، ناخنهایِ شکسته و صدایِ لرزانِ آوازی که در انفرادی خوانده میشود، همگی اجزایِ یک سمفونیِ ناتمامِ اکسپرسیونیستی هستند. اینجا، زن دیگر فقط یک نفر نیست؛ او تکثیر میشود در تمامِ زنانی که در طولِ تاریخ، بدنشان میدانِ جنگِ قدرتها بوده است. او با هر زخم، مرزهایِ «درد» را جابجا میکند.
زنانِ این سرزمین، با چشمانی رو در رویِ مرگ ایستادند که انگار از پیش، ابدیت را دیده بودند. حتی وقتی ساچمهها، بینایی را از آنها گرفتند، “نگاهِ” آنها باقی ماند. زنی که با چشمی تخلیهشده و لبخندی بر لب به دوربین مینگرد، تجسمِ پیروزیِ روح بر ماده است. این تصویر، به غایت غمناک اما باشکوه است؛ این همان «زیباییشناسیِ جراحت» است. جلاد میخواست او را نابینا کند تا دیگر نبیند، اما او اکنون با حفرهیِ خالیِ چشمش، تمامِ جهانیان را وادار به دیدنِ حقیقت کرده است.
در نهایت، پدیدارشناسیِ این قتلعام در قامتِ «مادرانِ دادخواه» به کمال میرسد. زنانی که عکسِ فرزندانِ مقتولشان را بر سینه میفشارند و در خیابانها مویه میکنند، “غم” را به “خشمِ سازمانیافته” بدل کردهاند. این دیگر یک سوگواریِ شخصی نیست؛ این یک کنشِ پدیدارشناختیِ جمعی است.
امضای سربی بر پیشانیِ آزادی، با خونِ زنان، رنگی ارغوانی به خود گرفت. آنها ثابت کردند که بدنِ زنانه، نه یک ابژهیِ جنسی یا ابزارِ تولید، بلکه سنگرِ بنیادینِ مقاومت است. در این تئاترِ قصابی، زنان با بدنهایِ مُثلهشده اما ایستادهشان، پردهیِ آخر را به گونهای نوشتند که در آن، جلاد در خونِ خویش غرق میشود و آزادی، با گیسوانی رها، از میانِ کیسههایِ سردخانه به خیابان بازمیگردد.
پدیدارشناسیِ طنین: فریادِ شبانه و حنجرههایِ مصلوب
وقتی خیابان در تسخیرِ چکمههاست و شب با چادرِ سیاه و سنگینِ امنیتی بر شهر چنبره میزند، «صدا» تنها پدیدهای است که از دیوارها عبور میکند. در این ساحت، ما با یک اکسپرسیونیسمِ صوتی روبرو هستیم؛ جایی که حنجره، آخرین سنگرِ سوژه برای اعلامِ «حضور» در برابرِ هجومِ «نیستی» است.
شب در پدیدارشناسیِ استبداد، زمانِ پنهانکاریِ جلاد است؛ زمانِ جابجاییِ اجساد و شستنِ خونها. اما ناگهان، سکوتِ کرکنندهیِ شهر با فریادی از اعماقِ یک آپارتمان میشکند. این فریاد، یک صوتِ ساده نیست؛ این انفجارِ هستی است.
تصویر کنید: پنجرهای گشوده میشود به سویِ تاریکیِ مطلق. زنی یا مردی، بیآنکه دیده شوند، تمامِ حجمِ ریههای خود را به بیرون پرتاب میکنند. این «فریادِ شبانه»، تجسمِ صوتیِ تابلوی «جیغ» مونک است؛ خطوطِ لرزانی از صدا که در آسمانِ سیاهِ شهر میپیچند و دیوارهایِ بتنیِ وحشت را خراش میدهند. این فریاد، «من هستم»ی است که در پاسخ به «تو باید بمیریِ» رژیم طنینانداز میشود.
در اینجا با گروتسکِ صد مواجهیم با پارسِ گلوله در برابرِ ترانهیِ اعتراض. در این پدیدارشناسی، ما با یک تقابلِ صوتیِ هولناک روبرو هستیم:
صدایِ قدرت: صدایِ خشکِ شلیکِ گاز اشکآور، غرشِ موتورهایِ سرکوب و طنینِ فلزیِ باتوم بر سپرها. اینها صداهایِ «مکانیکی» و بیروح هستند؛ صداهایِ “مرگ”.
صدایِ مقاومت: طنینِ شعارها، کوبیدنِ قاشق بر ظرفها و آوازهایِ دستهجمعی در بازداشتگاهها. اینها صداهایِ «ارگانیک» و لرزاناند؛ صداهایی که از گوشت و پوست و رنج برمیآیند.
این تضاد، به غایت غمناک است. وقتی صدایِ لطیفِ جوانی که ترانهای را زمزمه میکند با صدایِ زمختِ یک «تیرِ خلاص» قطع میشود، ما شاهدِ سلاخیِ موسیقی توسطِ سرب هستیم. حنجرهای که برای آزادی میلرزید، حالا با لختههای خون مسدود شده است. این تصویرِ اکسپرسیونیستی از سکوتِ پس از شلیک، سنگینتر از هر فریادی است.
جلاد گمان میکند با گلولهای در گلو، صدا را خاموش کرده است. اما در منطقِ پدیدارشناسیِ این انقلاب، صدا «دگردیسی» مییابد. صدایِ جوانِ مقتول در حنجرهیِ مادرش بازتولید میشود؛ در فریادهایِ شبانهی همسایهها تکثیر میشود و در نهایت، به یک پژواکِ ابدی بدل میگردد که خواب را از چشمانِ ساختمانهایِ بلندِ حکومتی میرباید.
صداها در دیوارها ذخیره میشوند. شهرِ ما اکنون یک «جعبهیِ پژواکِ بزرگ» است. هر پنجره، دهانی است که به سوی عدالت گشوده شده. حتی وقتی سردخانهها پر میشوند و خیابانها در سکوت فرو میروند، این فریادهایِ منجمد شده در فضایِ شهر، به صورتِ یک «اضطرابِ مداوم» برای جلاد باقی میمانند.
«امضای سربی» میخواست زبان را ببرد، اما تنها باعث شد که تمامِ بدن به زبان بدل شود. اکنون، حتی سکوتِ سنگینِ مزارها نیز نوعی فریادِ اکسپرسیونیستی است؛ فریادی که از زیرِ خاک، ارکانِ قدرت را به لرزه درمیآورد. این پدیدارشناسیِ رنج، نشان میدهد که در نهایت، طنینِ حقیقت، ماندگارتر از ارتعاشِ گلوله است.
باری این شهادت نامه ی ماست
شهادتنامهیِ حنجرههایِ مصلوب: تابلویِ ناتمامِ یک قتلعام
این «شهادتنامه»، نه با مرکب، که با غلظتِ سرخِ اکسپرسیونیستی و بر صفحهیِ منجمدِ تاریخِ این جغرافیا نگاشته میشود. این مرثیهای است برای آینده؛ برای آنان که از ما خواهند پرسید: «در آن سالهایِ سربی، هستی چگونه زیرِ پاشنهیِ دژخیم مچاله شد؟»
آیندگان بدانند! ما در دورانی زیستیم که «هندسهیِ شلیک»، معماریِ شهرهایمان را بازنویسی کرد. آنجا که پنجرهها باید دریچهیِ نور میبودند، به چشمخانههایِ تکتیراندازان بدل گشتند. از فرازِ آن ساختمانهایِ بلند، که بر ریههایِ بیدفاعِ ما مسلط بودند، انسان —آن موجودِ گشوده به سویِ امکانهایِ رها— در کسری از ثانیه دچارِ سقوطِ عمودی شد. مگسک، نه یک ابزار، که یک قاضیِ پوچگرا بود که حکمِ نیستی را بر حنجرههایِ تپنده صادر میکرد.
ما شهادت میدهیم که خیابان، ساحتِ گشتوگذار نبود؛ «جغرافیایِ تله» بود. آسفالتِ سرد، بومِ نقاشیِ جلادی شد که با چکمههایِ سنگین، «جیغِ بنفشِ زمین» را درمیآورد. هر کوچه، بنبستی برایِ آگاهی گشت. وقتی جوانانِ ما با سینههایی لخت به استقبالِ گلوله رفتند، تئاترِ قصابی آغاز شد. ما واژگونیِ انسان را دیدیم؛ دیدیم که چگونه قدرت، شکوهِ یک بدنِ زنده را به تودهای از گوشت و اعتراض تقلیل داد.
به یاد آورید چشمهایی را که به غارت رفتند. ما در «ضیافتِ ساچمه و قرنیه» حضور داشتیم. آنجا که ساچمههایِ حقیر، کانونِ بیناییِ یک ملت را هدف گرفتند تا جهان را از درونِ یک حُفرهیِ سرخ تماشا کنیم. این تنها یک جراحت نبود، یک بیانیهیِ سیاسی بود: جلاد میخواست ثابت کند که تماشا کردنِ آزادی، هزینه دارد. اما هر چشمِ از حدقه درآمده، به چراغی بدل شد که تاروپودِ دروغینِ قدرت را افشا کرد.
ای آیندگان! وقتی به سردخانههایِ ما آمدید، با «آناتومیِ پلاستیک و انجماد» روبرو خواهید شد. ما بدنهایی را دیدیم که در کیسههایِ تیره، ردیف به ردیف، بویِ غیاب میدادند. اینجا «بیوپولیتیکِ تاریک» در عریانترین شکلش حکمفرما بود؛ جایی که حاکم، حتی بر جسدِ منجمد نیز اعمالِ قدرت میکرد. اما هر کالبدِ بیجان در آن سردخانههایِ نمور، به یک «پرسشِ ابدی» بدل گشت. آنها گمان کردند با انباشتنِ اجساد، مسئله را پاک کردهاند، اما هر جسد، سنگی شد در بنایِ یادبودِ وجدانِ جمعیِ ما.
ما شهادت میدهیم بر آن لحظهیِ هولناکِ «تیرِ خلاص». وقتی که جلاد، امضایِ سربی خود را بر پیشانیِ بلندِ آزادی حک کرد. ما رقصِ مُردهیِ بدنها را در جویهایِ خون دیدیم؛ رقصِ زنانی که گیسوانشان پرچمِ عصیان بود و مردانی که صدایشان در میانهیِ فریاد، توسطِ فلز بلعیده شد. این «پالتِ جلاد» بود: غلظتِ نیهیلیسمی که میخواست شهر را به رنگِ تسلیم درآورد، اما تنها توانست آن را به رنگِ ابدیت آغشته کند.
این است شهادتنامهیِ ما
ما با چشمانی مُثلهشده، شاهدِ غروبِ انسانیت در دستانِ دژخیم بودیم. ما دیدیم که چگونه آزادی در سردخانه منجمد شد، اما در فریادهایِ شبانه دوباره متولد گشت. این متن را به یادگار بگذارید تا بدانید «بودن» در این خاک، به قیمتِ خونِ لخته بر پیشانیِ آرزوها به دست آمد. ما نرفتیم؛ ما در تکتکِ حفرههایِ گلوله بر دیوارهایِ این شهر، حاضر ماندهایم.
—————
* قربان عباسی، نویسنده و مترجم، و دکتر در جامعهشناسی سیاسی از دانشگاه تهران است.
■ درود قلبی نثار قربان عباسی!
نمیدانم از نثر جنابعالی زیباتر هم میتوان درد این ملت و در عین حال شکوه فریاد آزادی را رقم زد؟! ممنون بابت نوشته نغزت برای ایرانی، برای ایران ویران!
با احترام بیژن
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
طرح مسئله
اصطلاح «فاشیعیسم» را از عرفان ثابتی وام میگیرم و آن را بهمثابه مقولهای تحلیلی و انتقادی به کار میبرم. مقصود من از فاشیعیسم، شکلی خاص از سامانیابی قدرت در جمهوری اسلامی است که در آن، روشهای فاشیستیِ حذف، اطاعت و یکدستسازی با سازوکارهای شیعیِ تقیه و خدعه، تظلّمِ نمایشی، تقدسِ غلوآمیز و تعلیقِ ساختاریِ مسئولیت فردی درهم میآمیزند. در این سامانه، عاملِ خشونت نه بهمثابه فاعلی مسئول، بلکه بهعنوان مجریِ ارادهای مقدس بازنمایی میشود؛ ارادهای که «قتل» را نه جنایت، بلکه انجامِ وظیفهای اخلاقی یا دینی ـــ و در گفتمان شیعی، حتی «رحمتی» در حق مقتول ـــ تفسیر میکند و در لحظهای گنگ و مبهم، قاتل را همزمان در جایگاه «حق» و «قربانی» مینشاند. حاصلِ این وارونگی آن است که کشتار نهتنها از مدار مسئولیت اخلاقی بیرون رانده میشود، بلکه با زدودن فاعلیتِ حقوقیِ فردِ جنایتکار، امکانِ بازخواست و دادخواهی از او و شبکهی همدستانش بهطور ساختاری معلق میماند.
فاشیعیسم ماشین تولید شر مطلق است؛ اما نه بهسبب شدت خشونت یا ماهیت متافیزیکیاش، بلکه از آن رو که امکان داوری و آزادی انتخاب را بهطور ساختاری مسدود میکند و از این طریق مسئولیت فردی و امکان بازخواست را از بنیاد برمیاندازد. در این ولایتِ مطلقه، آمرِ قتل و عاملِ آنْ فاعلِ مسئول بهشمار نمیآیند؛ هر دو در مراتبی ازپیشمقدر، تنها مجری ارادهای قهار و مطلقاند. به بیان دقیقتر، فاشیعیسم شرِ مطلق است، زیرا خود را خیرِ مطلق میپندارد؛ و همزمان مولد و بازتولیدکنندهی شرِ مطلق، زیرا با حوالهدادن جنایت به ارادهای فراشخصی و غیرپاسخگو، امکان داوری، مسئولیت و بازخواست را به کلی منتفی میکند. از همینرو، مقابله با آن نه از جنس موعظهی اخلاقی یا اصلاحِ درونگفتمانی، بلکه تنها از مسیرِ بازسازیِ اخلاق بهمثابه مسئولیتِ شخصی و پذیرش و استقرار تکثر ارزشها در سپهر حقوقی و سیاسیِ جامعه ممکن است.
قتلعام دیماه: زخمی برای بازسازیِ اخلاقیِ سیاست
کشتار هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴ خورشیدی باید به مسئلهای حلناشدنی در تاریخ ما بدل شود؛ بدین معنا که هیچکس حق ندارد با توسل به روایتسازی، مصالحه، فراموشی یا حتی با نام «عبور به آینده»، از روی آن بپرد یا آن را به گذشته بسپارد. برخی رخدادها باید گشوده بمانند تا حافظهی اخلاقیِ یک جامعه زنده بماند؛ به بیان دقیقتر، برخی تروماها یا روانزخمهای جمعی نه قابل «پشت سر گذاشتن»اند و نه سزاوار آن. این زخمها باید همچون معیار و سنگِ محک، پیوسته پیشِ روی جامعه باقی بمانند تا هر نسل، نسبتِ خود را با آنها بسنجد و جایگاه اخلاقیِ خویش را از نو تعریف کند. در تاریخ معاصر، هولوکاست نمونهی روشن چنین رخدادی است: نه فقط بهمثابه یک فاجعهی انسانی، بلکه بهعنوان معیاری اخلاقی برای سنجش فروپاشی تمدنی که به عقلانیت، پیشرفت و قانون میبالید. اهمیت هولوکاست فقط در شمار قربانیان یا شیوهی قتل نبود، بلکه در این بود که نشان داد چگونه یک نظم حقوقی، بوروکراتیک و بهظاهر عقلانی، نه با تعلیق قانون، بلکه با اجرای آن میتواند در خدمت نابودی انسان قرار گیرد. از همین رو، کشتار دیماه باید به معیاری بدل شود؛ معیاری برای سنجش شکست اخلاق آرمانشهری، نجاتبخش و کلگرا در برابر اخلاقی زمینی، کاربردی و کثرتگرا که بر مسئولیت فردی استوار است و از تعلیق داوری اخلاقی به نام اهداف متعالی سر باز میزند؛ زخمی که باید به بازسازی اخلاقیِ سیاست در جامعهی ایرانی بینجامد.
مسئولیت اخلاقی فراتر از مسئولیت حقوقی
پیش از هر چیز، این کشتار ما را ناگزیر میکند از تقدم مسئولیت اخلاقی بر مسئولیت حقوقی سخن بگوییم؛ زیرا درست در چنین لحظههایی است که شکاف میان این دو عیان میشود و توسل به قانون، نه راهِ حل، بلکه خود بخشی از مسئله است. قانون میتواند غیر اخلاقی باشد، اما مسئولیت اخلاقی هرگز قابل واگذاری نیست؛ آدمی حق ندارد قوهی داوری و مسئولیت شخصی خود را به اطاعت از قانون بسپارد. از همینرو، نخستین وظیفه، پاسخگو کردن همهی کسانی است که به هر نحو در قتلعام عامدانه و فجیع دیماه دست داشتهاند؛ چرا که مسئولیت اخلاقی آنان هرگز در انجام «وظیفهی قانونی» حل نمیشود. ارجاع به قانون، فرمان یا سلسلهمراتب اداری نه تنها از بار اخلاقی جنایت نمیکاهد، بلکه آن را سنگینتر میکند؛ جنایت درست از جایی آغاز میشود که داوری اخلاقی به اطاعت قانونی واگذار میشود.
مسئولیت اخلاقی، همگانی است؛ اما این همگانیت به معنای یک کل انتزاعی، مبهم و بیچهره نیست. این مسئولیت، برآیند مسئولیت شخصیِ یکایک افراد است. هر کنشگر، در هر سطحی از زنجیرهی فرمان، حامل سهمی از این مسئولیت است و از همینرو هیچکس نمیتواند دست خود را از خون مقتولان با این استدلال که «مأمور معذور» بوده، بشوید. مفاهیمی چون «سیستم»، «ساختار»، «شرایط» یا «اطاعت از دستور» نه سپر دفاعی، بلکه ابزار فرار از داوری اخلاقی و در عمل برای وانهادن مسئولیت شخصی است. به تعبیر هانا آرنت، مسئولیت شخصی یعنی فرد حتی در فاسدترین و خشنترین نظامها نیز قوهی داوری خود را از کار نیندازد. او موظف است این قوه را زنده نگه دارد و از خود بپرسد: آیا پس از انجام این کار میتوانم شب را با خودم در یک اتاق بگذرانم؟ آیا میتوانم با خودِ خویش زندگی کنم؟ این پرسشِ به ظاهر ساده، مرزی روشن میان کنش اخلاقی و مشارکت در جنایت ترسیم میکند. هیچکس نباید پشت مفاهیم کلی و بیچهره پنهان شود و بدینوسیله از مسئولیت شخصی خود در دلِ نظمِ سازمانیافتهی خشونت شانه خالی کند. در فردای آزادی ایران، بسیاری از کسانی که جنایت کردهاند یا در سطوح اداری همدست حاکمیت فاشیعیستی بودهاند، خواهند کوشید خود را پشت مفهوم «گناه جمعی» پنهان کنند؛ زیرا آنجا که همه گناهکارند، در نهایت هیچکس گناهکار نیست. مسئولیت شخصی در دوران فاشیعیسم باید معیارِ گریزناپذیرِ بازخواست جنایتکاران و همدستانشان در پیشگاه قانون باشد.
اخلاق کاربردی و کثرتگرا در مقابل اخلاق آرمانشهری
این روزها کسانی با تکیه بر واژهی «اخلاق» در عرصهی عمومی ظاهر شدهاند و در برزنهای مجازی به موعظهگری مشغولاند. آنها با لحنی قاطع و مطلقگو سخن میگویند؛ گویی اخلاق حقیقتی یگانه است و کلید آن نیز تنها در خریطهی ایشان قرار دارد. اینان در مقام داورانِ خودخواندهی اخلاق، هم جنایتکاران را محکوم میکنند و هم معترضان را؛ با این استدلال که هم اینها «خشمگین بودهاند» و «خشونت ورزیدهاند» و هم آنها ــ گویی همین خشم و خشونتهای پراکنده در برابر نیروهای تا بن دندان مسلح، برای سلب مشروعیت از اعتراض و توجیه قتلعام کفایت میکند.
مضحکتر آنکه این داوران اخلاقی، که به جای داوریِ خودْ مشغول داوری دیگراناند، بهطرزی معجزهآسا از هر دو سوی این منازعه بیرون میایستند تا مبادا دامنشان تر شود. اینان را نمیتوان تنها «موعظهگر» نامید؛ آنها پیش و بیش از هر چیز، خودنمایان اخلاقیاند و خاصه از مفاهیم فلسفی نه برای فهم واقعیت، بلکه برای نشاندنِ خویش بر بارگاه فضیلت بهره میبرند. اخلاق در نزد آنان نه ابزاری برای داوری و پذیرش مسئولیت، بلکه فرصتی است برای قرار گرفتن در موضع برتر نسبت به جامعه و حاکمیت، بیآنکه هیچ بار اخلاقی را بر دوش کشند. حال آنکه چنین اخلاقِ یکه، یکسویه و بیهزینهای در بنیاد وجود خارجی ندارد؛ و درست همین یکهتازی اخلاقی و خاصه تصورِ وجود یک موضع اخلاقی ناب و بیتعارض است که امروز به قلب اخلاق در جامعهی ایران شلیک کرده و به نام تقوا و تعالی، جوی خون به راه انداخته است. این موعظهگران بر واقعیتِ پیشِ رویِ خود چشم میبندند، زیرا هدف آگاهانه یا ناآگاهشان هدایت و تربیت دیگران است، نه فهم واقعیتی که اکنون در حال وقوع است. به بیان دیگر، آنها از یاد بردهاند که آنچه امروز باید محکوم شود، پیش از هر چیز اخلاقِ انحصارطلبِ آرمانشهری است؛ اخلاقی که حق را به تمامی به نام خود مصادره میکند و با لحنی مطلق و داورانه به وعظ مینشیند، بیآنکه حتی لحظهای جرئت مواجههی جدی با عمق فاجعهی رخداده را داشته باشد. این اخلاق میکوشد لحظهای «ناب» از داوری اخلاقی به ما نشان دهد؛ لحظهای ناممکن که در آن هیچ خطای واقعی قابل مشاهده نیست و هیچ مسئولیتی بر دوش گرفته نمیشود، و در عمل، حقیقت و اخلاق در آن گم میشوند.
تناقض بنیادینی که این اخلاقگرایان با آن دست به گریباناند این است که از یکسو با گزارهی «نباید از هیچیک از طرفین هیولا ساخت»، هرگونه داوری اخلاقی را بلاموضوع میکنند، اما از سوی دیگر، همین اختگیِ اخلاقیِ خود را «مبارزه در میان هیولاها» مینامند؛ و اینگونه به سیرکشان رونق میبخشند: سیرکی که در آن همهی فیلسوفان غرب و عارفان شرق دور و نزدیک به تردستی و بندبازی واداشته شدهاند تا به باکره ماندن ایشان در آن روزهای برخاستن مردم گواهی دهند ـــــ و این تناقض، سرنوشتِ همهی کسانی است که در دامِ اخلاقِ آرمانشهری افتادهاند؛ کسانی که با حمله به یوتوپیاهای دیگر، در واقع راه را برای گسترش یوتوپیایِ پندارینِ خود هموار میسازند و بدینسان از مواجهه با واقعیتِ انضمامی و، مهمتر از آن، از پذیرش مسئولیت شخصیِ خویش در این لحظهی تاریخی شانه خالی میکنند. در این میان، آنچه بهراستی از نگاه این اخلاقگرایان مغفول مانده و برای اخلاقی ساختن سیاست ما ضروری است، همان اخلاقی است که آیزایا برلین آن را «اخلاق کثرتگرا» مینامد؛ اخلاقی که به تکثر خیرها و شرها اذعان دارد، تضادهای واقعی را به رسمیت میشناسد و داوری اخلاقی را از توهم نسخهای یگانه، مطلق و بیتعارض رها میکند.
مسئله اینجاست: نگریستن به جهان، چه از منظرِ قطبیِ خیر و شر و چه از فراسوی خیر و شر، میتواند کنش اخلاقی را بهکلی معلق کند. در حالت نخست، فروکاستن رویدادها به قطبهای اخلاقیِ از پیشساخته، داوری اخلاقی را در عمل تهی و بیاثر میسازد، زیرا تصمیم پیشاپیش گرفته شده است؛ و در حالت دوم، انکار وجود خیر و شر، امکان هرگونه داوری اخلاقی را از بنیاد ناممکن میکند. حال آنکه مرز میان خیر و شر نه از پیش آماده است و نه ثابت، بلکه باید در نسبت با موقعیتهای زیسته و لحظههای مشخص سیاسی تشخیص داده شود ــــ و از همینروست که اخلاق کثرتگرا اهمیتی حیاتی مییابد: اخلاقی که با پیچیدگیهای واقعی زندگی سر و کار دارد و انسانهای گوشتوپوستودار را در پایِ آرمانهای انتزاعی قربانی نمیکند.
تفاوت میان این دو اخلاق یعنی اخلاق آرمانی و اخلاق کثرتگرا تفاوتی صوری یا لفظی نیست؛ اختلافی بنیادین در نسبت با «حقیقت» و «تضاد» است. اخلاق آرمانشهری بر این پیشفرض بنا شده که برای همهی پرسشهای اصیل انسانی تنها یک پاسخ نهایی و هماهنگ وجود دارد و همهی ارزشهای خیر ــــ آزادی، عدالت، نظم ــــ در نقطهای واحد به کمال و آشتی میرسند. این تصور در عرصهی سیاست، اغلب به توجیه خشونت و اجبار برای تحقق آن هدف واحد میانجامد. در مقابل، اخلاق کثرتگرا یا پلورالیستی این حقیقت را بازتاب میدهد که ارزشهای انسانی ذاتی، متکثر و در عمل با یکدیگر در تعارضاند و هیچ فرمول نهایی یا ترازوی پیشینیای برای حل این تعارضها وجود ندارد. از این منظر، سیاست نه میدان تحقق یک کمال انتزاعی، بلکه هنر دشوار اولویتبندی و سازش میان ارزشهای ناسازگار است ـــــ هنری که هدفش جلوگیری از قربانی شدن انسانها در پای آرمانهای مطلق است.
سیاست از منظر آیزایا برلین، بهکاربستن اخلاق در عرصهی جمعی است؛ اما این اخلاق، از آنجا که در بنیاد خود تکثرگراست، ناگزیر خصلتی تراژیک دارد. به این معنا که هیچ دستورالعملِ کلی ــــ خواه منفعتگرایانه، خواه وظیفهگرایانه ــــ وجود ندارد که بتواند در همهی تعارضها به ما بگوید چه کاری «درست» است. هر موقعیت سیاسی، صحنهی انتخابی یگانه و پرمخاطره است. درست در همینجا مسئولیت شخصی به اوج میرسد؛ زیرا هیچ فرمولی نمیتواند بارِ این انتخابِ تراژیک را از دوشِ فرد بردارد. از همینرو، سیاست ــــ برخلاف تصور آرمانشهریان ــــ نه صحنهی تقابل سادهی «خیر» و «شر»، بلکه عرصهای است که در آن با دو «خیرِ اصیل» روبهرو میشویم؛ خیرهایی که هر دو موجه و ارزشمندند، اما تحقق همزمانشان ناممکن است. همین وضعیت نشان میدهد که کنش اخلاقی نه در لحظهای ناب و بیهزینه، بلکه همواره در میدانِ انتخابهایی دشوار، پرهزینه و گاه ناسازگار با یکدیگر شکل میگیرد. از همینرو، در جهان انسانی هیچ چیز مجانی نیست؛ حتی «آب و برق» ــــ آنگونه که تجربه کردهایم. هر انتخاب سیاسی ناگزیر مستلزم پرداخت هزینه است. جامعهای که عدالت را در اولویت میگذارد، باید بداند که ممکن است بخشی از آزادیهای فردی را محدود کند؛ و جامعهای که آزادی را مقدم میداند، باید پیامدهایی چون نابرابری را بپذیرد. فریب بزرگ اخلاقگرایان آرمانشهری این است که وانمود میکنند میتوان «همهی خوبیها» را همزمان داشت. در صورتی که به زبان برلین هیچ فرمول ریاضی و هیچ جامعهی ایدهآلی وجود ندارد که در آن همهی ارزشها با یکدیگر آشتی کنند.
کسانی که مدعیاند میتوان هزینهها را به صفر رساند، در واقع دست به فریب میزنند. سیاست اخلاقی نه پنهانکردن هزینهها، بلکه آشکار ساختن و سنجش آگاهانهی آنهاست: اینکه جامعه بداند چه مقدار از کدام ارزش را، برای حفظ کدام ارزش دیگر، قربانی میکند بیآنکه هیچیک را بهکلی نابود سازد. جهانِ بیتعارض، جهانِ انسانها نیست؛ تصویر یک بهشت موعود است که در آن انتخاب از میان رفته است. در جهان واقعی، سیاست یعنی پذیرش این حقیقتِ تراژیک که تحقق هر ارزشِ مهم، مستلزم چشمپوشی از ارزشی دیگر است. تلاش آرمانگرایان برای برجهیدن از فراز این وضعیتِ تراژیک، از طریقِ مهندسیِ ارشادی و اجتماعی و با انکارِ تکثر ارزشها، نه به رهایی میانجامد و نه به تعالی؛ بلکه به نفیِ امکانِ انتخاب منتهی میشود. و همین نفیِ انتخاب است که راه را به سوی شرِ مطلق ـــ از شکنجه تا کشتار ـــ میگشاید؛ چنانکه تاریخ بارها نشان داده است، سهمگینترین فجایع به دست کسانی رقم خورده که، همچون فاشیعیسمِ حاکم بر ایران، با یقین کامل میپنداشتند خیرِ مطلق را میشناسند.
تقدم اخلاق بر دین و آزادی بهمثابه شرطِ امکانِ اخلاق
اخلاق باید از دین مستقل باشد، و دین تنها تا آنجا موجه است که با اخلاق تعارض نداشته و در خدمت آن قرار گیرد. بدون این شرط، دین فاقد هرگونه مشروعیت در عرصهی عمومی است. هر جا میان این دو تعارضی پدید آید ــــ چنانکه در قتلعام دیماه رخ داد ــــ باید بیدرنگ دین را کنار گذاشت و اخلاق را بهعنوان معیار نهایی داوری برگزید. اما این تقدمِ اخلاق تنها زمانی معنا دارد که اخلاق را نه مجموعهای از احکام کلی و از پیشتعیینشده، بلکه بهمثابه توان و تعهدِ فرد برای داوری و پاسخگویی در موقعیتهای مشخص درک کنیم؛ اخلاقی که از دلِ پذیرشِ تکثر ارزشها برمیخیزد، نه از انکار آنها. در چنین افقی، اخلاق نه اطاعت از یک اصل یگانه، بلکه پذیرفتنِ مسئولیتِ انتخاب میان ارزشهای متعارض است ـــ و شر نیز، نه محصولِ فقدان اخلاق، بلکه حاصلِ انکارِ همین تکثر، تنوع و تعارضهای واقعی میان ارزشهای انسانی است؛ و درست از همینجا مسئلهی انتخاب ــ و در پیِ آن، آزادی ــ سر برمیآورد.
چنانکه آیزایا برلین نشان میدهد، تکثرگرایی اخلاقی محکمترین برهان برای ضرورت آزادی ــــ بهویژه آزادی منفی[۱] ــــ است. اگر بپذیریم که ارزشهای انسانی همچون آزادی، عدالت و وفاداری همزمان اصیلاند اما لزوماً با یکدیگر سازگار نیستند و هیچ فرمول واحدی برای حل نهایی تعارض میان آنها وجود ندارد، آنگاه «انتخاب» به بنیادیترین ویژگیِ زیست انسانی بدل میشود. در چنین جهانی، هیچ مرجع مقتدری نمیتواند مدعی داوری نهایی باشد؛ از همینرو، وجود قلمروی آزاد و امن که فرد بتواند در آن، بیاجبار دولت یا اخلاق رسمی حاکمیت، میان این خیرهای متعارض دست به انتخاب بزند، حیاتی است. آزادی در این معنا نه امتیاز یا تجمل، بلکه شرط امکان زندگی اخلاقی است. از نظر برلین، سیاست اخلاقی نه سیاستی است که وعدهی رستگاری میدهد یا مدعی حل همهی تعارضهاست، بلکه سیاستی فروتن است که تکثر ارزشها را به رسمیت میشناسد، به آزادی افراد احترام میگذارد و بهجای مهندسی آیندهای موهوم، میکوشد در همین جهانِ ناسازگار و پرتنش، امکان همزیستی انسانی را حفظ کند.
—————————
[۱] آزادی منفی (Negative Liberty): امکان عمل بدون دخالت دیگران؛ پیششرط تصمیمگیری مستقل در دنیای تکثرگرای اخلاقی. برلین هشدار میدهد که آزادی مثبت (Positive Liberty) میتواند با ادعای «خیر واقعی» به سرکوب آزادی منفی و استبداد بینجامد. (برای مطالعه، بنگرید: آیزایا برلین، چهار مقاله دربارهی آزادی، ترجمهی محمدعلی موحد، نشر خوارزمی)
■ با سپاس از آقای محمود صباحی برای انتشار این متن ارزشمند؛ تحلیلی جسورانه و دقیق از «فاشیعیسم».
این مقاله ریشههای خشونت ساختاری و اخلاقی را به روشنترین شکل ممکن آشکار میکند. متنی که نمیگذارد خواننده بیتفاوت بماند، متنی که وادارت میکند مکث کنی، نگاه کنی و جایگاه خود را در نسبت با اخلاق و سیاست بازسنجی کنی.
من خودم از کودکی شاهد نمونههای زنده و ملموس این خشونتهای ساختاری و آیینی بودهام. خانوادهای سنیمذهب در نزدیکی خانه ما زندگی میکردند و دو فرزند پنج تا هفت ساله داشتند. کودکان محل، در مراسمی به نام “عمرسوزان”، پارچهای سیاه بر سر چوب میکردند و هنگام غروب آن را به آتش میکشیدند. شعلهها و کلمات زشت علیه عمر، اطراف خانه آنان را فرا میگرفت؛ صحنهای که ذهن و روح کودکان را با سایه سنگین نفرت و خشونت آشنا میکرد و نشانهای از ناتوانی، ترس و وحشت در آنها مینشاند.
و روزهای “عاشورا و تاسوعا”… دستههای عزادار، سوار بر اسب، با لباسهای قرمز، سبز و سفید و همراه با حمل کبوتر، در نقشهای یزید، شمر، معاویه و خاندان حضرت حسین، با طبل و سنج از کوچه ما عبور میکردند. همراه با شعارها و سنگ پراکنی علیه کسانی که متفاوت بودند، که فضا را با ترس و وحشت پر میکرد. در آن نزدیکی، زمین بایری بود که صحنههای جنگ و شمشیرزنی و نمایش کشتن و اسارت خاندان عصمت با خشونت تمام در برابر چشم هزاران کودک و بزرگسال به نمایش گذاشته میشد. تصاویری بغایت نامتناسب و خشن که برای همیشه در روح و ذهنم حک شدهاند.
این خاطرات زنده، نشان میدهد چگونه خشونت، نفرت و قدرت در قالب مناسک و آیینها در ذهن و روح کودکان و جامعه ثبت میشود و مسئولیت اخلاقی را پیچیده و حساس میکند؛ همان چیزی که مقاله استادانه تحلیل کرده است.
خواندن این متن بار دیگر یادآوری میکند که مسئولیت اخلاقی هر فرد، قدرت انتخاب و داوری شخصی در برابر خشونت ساختاری و فرهنگی، زیربنای جامعهای است که میخواهد فارغ از تعصبات و آموزههای گمراهکننده، انسانی عادل و مسئول باقی بماند.
این مسئولیت هیچگاه نمیتواند به قانون، سنت یا قدرت واگذار شود. آنچه ما را انسان نگه میدارد، همان انتخاب دشوار میان خیرهای متضاد است، در جهانی که هیچ چیز بیهزینه نیست.
شهرام
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
ایرانیان یکبار بهای سنگینی برای فریب وعدههای زیبا پرداختهاند. انقلاب ۱۳۵۷ با شعار آزادی آغاز شد، اما به استبدادی انجامید که نزدیک به نیم قرن است با سرکوب، تبعیض، اعدام، شکنجه، فقر و فساد ساختاری ادامه دارد. تجربهٔ تاریخی ما بهروشنی نشان میدهد که مسئله فقط رفتن یک رژیم نیست؛ پرسش بنیادین همواره این بوده است که چه چیزی، با چه سازوکاری و با چه منطقی جایگزین آن میشود.
امروز نیز بار دیگر خطر تکرار همان خطای پیشین وجود دارد: نادیدهگرفتن ضرورتهای یک جنبش اجتماعی و تمرکز صرف بر یک فرد. آنچه نیاز است، رهبری نهادی، جمعی، پاسخگو و دموکراتیک است — در کنار دیگر الزامات عینی که در ادامه به آنها اشاره میشود — نه مطالبهٔ تبعیت، بیعت یا خاموشکردن منتقدان.
شاپور بختیار در سال ۱۳۵۷ دقیقترین هشدارها را داد، اما جامعهای هیجانزده — از چپ و راست — نهتنها به سخنان او گوش نداد، بلکه علیه او شعار داد و به دنبال خمینی راه افتاد. شعار «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» عملاً هر امکان سومی را حذف کرد؛ در حالیکه بختیار میتوانست گزینهای میان دیکتاتوری سلطنتی و استبداد مذهبی باشد.
امروز نیز نشانههای نگرانکنندهای از بازتولید همان منطق دیده میشود: «فعلاً همه دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی درست میکنیم». تاریخ ایران نشان داده است که این «بعداً» هرگز فرا نمیرسد.
حذف دیکتاتوری؛ تجربهٔ جهان چه میگوید؟
برخلاف تصور رایج، راههای کنار رفتن حکومتهای دیکتاتوری محدود و مشخصاند. تجربهٔ جهانی نشان میدهد که سقوط پایدار دیکتاتوری تنها در صورت فراهمبودن پیششرطهای عینی ممکن است؛ نه با شعار، هیجان یا امید بستن به عامل خارجی.
پنج شرط اساسی برای حذف پایدار دیکتاتوری
۱) سازماندهی محلی و تشکیلات سراسری
اعتراض خیابانی بهتنهایی بدیل حکومتی نمیسازد. بدون شبکههای پایدار، تشکلهای محلی و پیوندهای سازمانی، انرژی اجتماعی بهسرعت فرسوده میشود.
۲) رهبری ارگانیک، جمعی و مورد پذیرش طیفهای متنوع
منجیسازی فردی نه دموکراتیک است و نه پایدار؛ بلکه جامعه را دوپاره میکند. دموکراسی نه حول یک رهبر فردی، بلکه بر پایهٔ احزاب و نهادهایی شکل میگیرد که نمایندهٔ گروههای اجتماعی و منافع متکثر آنها باشند.
۳) شکاف در درون ساختار قدرت
بدون شکاف و ریزش در نهادهای حاکم، هیچ رژیمی سقوط نمیکند. پیوستن بخشی از نیروهای قدرت به مخالفان، شرط لازم هر گذار موفق است.
۴) ساخت بدیل حکومتی (قدرت دوگانه)
بدیل یعنی نیرویی سازمانیافته که حکومت نتواند آن را نادیده بگیرد؛ نهادی که هم مشروعیت اجتماعی داشته باشد و هم ظرفیت ادارهٔ دورهٔ گذار را نشان دهد.
۵) حمایت بینالمللی، مشروط به وجود بدیل معتبر
جامعهٔ جهانی از خلا قدرت حمایت نمیکند. خلا قدرت برابر است با هرجومرج، ناامنی و بیثباتی؛ و هیچ بازیگر بینالمللی خواهان چنین وضعیتی نیست.
مسیرهای واقعی تغییر
برخلاف تصور برخی، دورهٔ گذار وابسته به رهبری یک فرد یا خیزشهای مقطعی و هیجانی نیست. بر پایهٔ تجربهٔ تاریخی، سه مسیر اصلی برای کنار رفتن دیکتاتوریها وجود داشته است — و هر سه تنها زمانی ممکن شدهاند که پیشزمینههای بالا فراهم بوده باشد:
۱) گذار توافقی
نمونههای آفریقای جنوبی، لهستان و شیلی نشان میدهد زمانی که حکومتی فرسوده با اپوزیسیونی قدرتمند و سازمانیافته روبهرو میشود، ناچار به مذاکره میگردد. این مسیر کمهزینهترین و پایدارترین راه گذار است.
۲) انقلاب سازمانیافته
این مسیر تنها زمانی موفق بوده که با رهبری جمعی یا کاریزماتیکِ متکی بر تشکیلات گسترده، استراتژی روشن و ریزش نیروهای سرکوب همراه شده باشد.
۳) مبارزهٔ مسلحانه و جنگ داخلی
پرهزینهترین، طولانیترین و ویرانگرترین مسیر؛ همراه با خطر جنگ داخلی فرسایشی که در اغلب موارد به فروپاشی اجتماعی، ناامنی گسترده و بازتولید استبداد انجامیده است.
آنچه در هیچ نقطهای از جهان به دموکراسی پایدار نینجامیده، مداخلهٔ نظامی خارجی بوده است. عراق، لیبی و افغانستان شاهدان زندهاند. هیچ حکومتی صرفاً با بمباران هوایی سقوط نکرده است؛ بدون نیروی زمینیِ مشروع، سازمانیافته و داخلی، نتیجه چیزی جز هرجومرج نخواهد بود.
ایران امروز کجای این معادله ایستاده است؟
واقعیت تلخ این است که امروز هیچیک از پیششرطهای حذف پایدار جمهوری اسلامی فراهم نیست: نه بدیل حکومتی وجود دارد، نه رهبری جمعی مورد اجماع، و نه شکاف تعیینکننده در راس قدرت.
در چنین شرایطی، اتکا به وعدههای آمریکا یا اسرائیل، یا بزرگنمایی نقش یک فرد، نه استراتژی است و نه سیاست؛ توهم است.
سلطنتطلبان مدعیاند که چون مردم در ایران نام رضا پهلوی را فریاد زدهاند، او را بهعنوان رهبر پذیرفتهاند. این ادعا با واقعیت اجتماعی همخوان نیست. مردم از جمهوری اسلامی نفرت دارند و طبیعی است از هر نیرویی که گمان کنند قادر به حذف این رژیم است استقبال کنند — بیآنکه لزوماً آن نیرو را بهعنوان بدیل سیاسی پذیرفته باشند.
در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی، وعدهٔ ترامپ مبنی بر «در راه بودن کمک» و بازتاب آن از سوی رضا پهلوی جدی تلقی شد و همین توهم حمایت خارجی موجب حضور گستردهٔ مردم در خیابانها گردید. افزون برآن، رضا پهلوی ادعا کرده بود ۵۰ هزار نفر افراد نظامی و غیر نظامی با او در تماساند. اما نه کسی ازتدارک کشتار چندین هزار نفره مردم به او خبر داد و نه کسی از این نیرو به ظاهر ۵۰ هزار نفری به حمایت مردم برخاست.(در مصاحبه با سیانان وقتی از رضا پهلوی پرسیده شد که شما ادعا میکنید ۵۰ هزار نفر از ایران با شما تماس دارند، پاسخ داد ۵۰ هزار در گذشته بود امروز ۱۵۰ هزار نفر شدهاند.)
در حالیکه اعتراضات از ۷ دی، یعنی ده روز پیش از دعوت رضا پهلوی، آغاز شده بود؛ در آن مقطع نه بیانیهای از سوی رضا پهلوی منتشر شده بود و نه شعارهای حمایتی از او غالب بود. مردم به جان آمده خود به خیابان آمده بودند. همچنین در مواردی دیگر — از جمله فراخوانهای دوران جنگ دوازدهروزه یا شب یلدا — دعوت سلطنتطلبان به خیابان هیچ واکنش معناداری از سوی جامعه برنینگیخت.
این واقعیتها نشان میدهد که حضور گستردهٔ مردم در آن دو شب، نه نتیجهٔ رهبری سیاسی، بلکه حاصل انتظار مداخلهٔ خارجی بود.
این وعدهها عملی نشد؛ اما رژیم که آنها را جدی پنداشته بود، دست به سرکوبی خونین و بیسابقه زد و مردم ایران هزینهای تاریخی و جبرانناپذیر پرداختند.
■ با درود به آقای علمداری، بسیار سپاسگزار از تحلیل درست و منطقی از وقایع خونبار دیماه. واقعیت این است که رضا پهلوی مسئولیت اساسی در این فاجعه دارد بدون اینکه قصد باشد ذرهای از مسئولیت قاتلان کم کرد. طرفدارانش رضا پهلوی که چیزی به جز فحش در چنته ندارند، بر این باورند که با سرکوب واژهای قادرند، این مسئولیت را به فراموشی بسپارند. به نظر میرسد آقای پهلوی فکر میکند میتواند با روش خمینی در سال ۵۷ مردم را بسیج کند. این نشان می دهد که او تاریخ را درست نمیداند. ۴۷ سال گذشته است و این مردم دیگر مردم ۵۷ نیستند.
روز شما خوش، ایرانی
■ دروود بر آقای علمداری گرامی، تحشیهای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا میخواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشاییها برآیید یا اینکه شما گاه گداری مطلبی مینویسید و منتشر میکنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این میگذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما میپردازم.
۱- مقایسه سال ۱۳۵۷ با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه ۱۳۵۷ دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو میبلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپهای باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره کردند. من از شما میپرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟
۲- در جامعهای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب میگذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
۳- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیلها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل میگیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
۴- هیچکس دنبال منجی نمیگردد. حتّا مومنان به «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن آن هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّتهای فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبتها و رجزخوانیها میکنند. فقط خود انسانها هستند که میتوانند با همکاریهای مشترک به نجات خودشان از باتلاقهای خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه میتواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
۵- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آراییهای فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهانشناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینههای شکلگیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قویمایه در پسزمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهرهای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی بودند.
۶- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارتبندی کردهام که زمانی میتوان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور بر خودتان گرایشهایی را میشناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟ مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟
۷- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی میتوانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان میرزمند.
۸- بدیل از آسمان هفتم نازل نمیشود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهندوستی و مردمدوستی میکنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسیهای مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه میتوان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟ هر کسی را که میبینی، ساز خودش را میزند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایشهایی نمیتوان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونیاش را.
۹- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نمایندهاش. مثلا – من نمیدانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطهای. رهبران دیگر گرایشها نیز همینطور.
۱۰- زمانی میتوان از جنگها و طغیانها و خیزشها و کشمکشهای فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژیها و مرام و مسلکها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را میشناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمانخواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژیهای خودشان بدانند؟
۱۱- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفتهام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسانهایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقهای و تشکیلاتی خودش میخواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری میتواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی میفهمد که دیگران نمیفهمند؟
۱۲- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمتآمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت نظامی مستقیم کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
۱۳- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافتهای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظّت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
۱۴- در باره مسئلهای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشتهاید، من صحبتی نمیکنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّتهای رخ داده، هیچ ربطی ندارند.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان
■ جناب علمداری، حق کلام را ادا کردید. در دوران ملتهب و جو تب زده، کسانی که افکار سالم و معتدل ارائه میدهند، در جهت مخالف آب شنا میکنند. به جرگه شناکنندگان در جهت مخالف آب خوش آمدید!
با احترام، داریوش مجلسی
■ آقای علمداری گرامی
حتا با فرض قبول پنج شرط شما برای حذف پایدار دیکتاتوری، میدانید و میدانیم که تحقق این پنج شرط و یا دقیق تر پنج ایدآل تیپ برای گذار، در هیچ جنبشی بطور کامل محقق نشده چه رسد به ترتیب. حتا در نمونههایی هم که شما ذکر کردید این پنج شرط همگی و به ترتیب محقق نشده، بلکه همزمان و یا پس و پیش فرا رویده. از اینکه نمونههای شما دست چین شدهاند میگذرم.
به ایران برگردم. اگر منظور شما از این نوشته طرح یک مبحث نظری است که در آنصورت ایرادی نیست، امیدوارم فعالین سیاسی پند شما را آویزه گوش کنند، اما اگر رهنمود سیاسی است که در آنصورت آب درهاون میکوبید، چه ۴۷ است که شما و سایر جمهوری خواهان حتی قادر نبودید حول یک برنامه عمل نیم صفحهای جمع شوید تا چه رسد به این پنج شرط. مگر تشکیلات گوناگون که خود جنابعالی عضو آنها بودید راه به جایی بردند که حال پی در پی مردم را به صبر و تامل دعوت میکنید؟
البته من وشما به برکت زیستن زیر سایه امپریالسم میتوانیم ۴۷ سال دیگر هم صبر کنیم اگر کبر سن اجازه دهد، اما مردم ایران برای خلاصی از نکبت جمهوری اسلامی کاسه صبرشان چنان لبریز شده که حاضرند بمیرند اما حاضر نسیتند برای آن دمکراسی مورد نظر شما که نه بار است و نه بدار ۴۷ سال دیگر هم صبر کنند. اتفاقا بارزترین دلیل اقبال آنها به رضا پهلوی همین وعده او به گذار فوری است. دوستانه عرض میکنم، وعده دمکراسی پایدار به ایرانی له شده زیر لگد خامنهای شوخیی بیش نیست. با وضعیت فعلی جهان (امریکا و اروپا) و منطقه (شیوخ عرب و اردوغان) همان محمد رضا شاه را باید حلوا حلوا کرد. مگر ویدیوهایی را که جوانها عاصی از ترامپ تقاضای حمله میکنند ندیدهاید؟
خلاصه کنم، جمهوری خواهان اگر میخواهند در گذار از جمهوری نکبت نقش مثبت بازی کنند راهی جز پذیرفتن رهبری رضا پهلوی ندارند. اگر نپذیرند در بهترین شرایط به سرنوشت اصلاح طلبان و میر حسین موسوی دچار میگردند، اما اگر بپذیرند هم شانس شرکت پیدا میکنند و هم ممکن است با حضور در اردوگاه رضا پهلوی بتوانند با طرح و بحث در موضوع دمکراسی هم به گشترس دمکراسی کمک کنند و هم جبران خطای گشته کرده دین خود را به مردم ادا کنند. البته برای ایفای چنین نقشی باید بر احساسات پهلوی ستیزی خود غلبه کنند.
با احترام آرش
■ با درود آقای علمداری
شوربختانه جریان پهلوی خواه گوش خود را بسته است و اگر لطف کنند و به منتقدینشان بی احترامی نکنند همان وعده های سر خرمن را می دهند از جمله ” زیر چتر شاهزاده ... جمع شوید و با ایشان بیعت کنید، پس از گذار می توانند در یک انتخابات و یا رفراندوم وزنه سیاسی تان را بسنجید. ” این دوستان باید بدانند زمانی که اگر یک گذار غیر دمکراتیک به وسیله نیرویی تمامیت خواه صورت گیرد، رفراندوم و یا انتخابات تحت فرمان ان نیرو نیز غیر دمکراتیک بر گذار خواهد شد.
به امید به روزهای بهتر برای این کشور رنجدیده / شهرام
■ پاسخ کوتاهی را در سرم می گرداندم تا به آقای دکتر علمداری بدهم ولی پاسخ دو تن از هم میهنان را که در بالا دیدم متوجه شدم آنچه را من درنظر داشتم آن ها به شکل جامع تر و بهتری نوشته اند . من فقط اضافه می کنم. آقای مجلسی شاهد است من در تمام سالهای عمرم سعی کرده ام بین افراد سیاسی جامعه به ویژه بین جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان راهی برای نزدیکی پیدا کنم. آقای خلیلی در شرکت کتاب شاهد است منِ مشروطه خواه چند بار با شادروانان دکتر احمد مدنی، دکتر محمد امینی و دکتر ناصر انقطاع و خود آقای مجلسی که خوشبختانه هنوز فعال هستندو ارتباط مرا با جبهه ملی برقرار کردند تماس های مکرر داشته ام و دیدارم با دکتر امینی و دکتر مدنی بسیار موفقیت آمیز بود که متاسفانه جریان هایی پیش آمد که کار ما نیمه تمام ماند . اکنون هم مدتی است در تلاش این هستم که افراد سرشناس و فهیم جمهوری خواه به شاهزاده پهلوی به عنوان یک فرصت تاریخی بنگرند و از این راه از هم امروز برای شرکت داشتن خودشان یا نمایندگانشان در حکومت آینده ایران بهره بگیرند بجای این که بر علیه او بگویند و بنویسند. آقای دکتر علمداری امروز که هنوز خبری نیست اگر به فراخوان های متعدد شاهزاده پاسخ مثبت بدهید همین جا پیش از رسیدن به ایران بهتر و بیشتر می توانید خواست های خود را بقبولانید و طی اساسنامه و پیمان نامه ای سنگ زیر بنای حکومت آینده ایران را بریزید. و به ملت ایران هم اعلام کنید. در حالیکه اگر امروز همچنان خود را کنار بکشید و اتفاقی افتاد و ایشان پایش به ایران رسید و مورد استقبال ملیونی قرار گرفت آن وقت خیلی دیر است که بخواهید سخنان و اهداف ملی خودتان را به کرسی قانون اساسی بنشانید و بگنجانید و می شود همانی که نباید بشود حکومت یک دست به یک حزب تعلق می گیرد و احتمال دیکتاتوری دولتی و نا خواسته از همه زمانی بیشترخواهد بود . در حالی که برای جلوگیری از آن اتفاق امروز بهترین فرصت است که ابتدا بطور خصوصی با آقای پهلوی به گفتگو بپردازید و شرایط خودتان را اعلام کنید و به احتمال زیاد ایشان استقبال خواهد کرد چون بسودش میباشد که پشتیبانی افرادی متشخص و منطقی از جبهه های گوناگون سیاسی را به همراه داشته باشد. و چه بسا در چنین موقعیتی مردم درون ایران دیگر نیازی به یاری هیچ حکومت خارجی هم نداشته باشند. با خاطر جمعی بیشتر ی که پیدا می کنند و برای نجات خود به فرامین گروه رهبری که جمعی از مشروطه خواهان و جمهوری خواهان میباشند گوش فرا می دهند. تلاش شما برای اعلام همبستگی با شاهزاده منجر به تشکیل دولت موقت می کشد و ایران را بسوی یک حکومت شورایی میبرد که برای ایران ویران شده ما بسیار مفید می باشد ، بار سنگین مسئولیت از روی دوش ایشان هم بر داشته می شود. اعلام همبستگی افرادی مانند شما، شما را ارجمند تر کرده و از ارزشتان کم نمی کند.
ارادتمند سیاوش
■ جنابان گرامی، آقایان حیدریان و آرش،
من در نوشتهٔ پیشین، پیششرطهای گذار از دیکتاتوری را بر اساس تجربهٔ تاریخی توضیح دادهام. شما این پیششرطها را نمیپذیرید؛ بسیار خوب. لطفاً راه و روش درست، ممکن و عملی خود را با جزئیات توضیح دهید. نقد یا ایراد گیری از نوشته من راه حلی برای پیشبرد کار شما ایجاد نمی کند.
نباید تصور کرد به دلیل تفاوتهای فرهنگی، مردم ایران در مواجهه با حق و باطل ماهیتی متفاوت از دیگر جوامع دارند. همین مردم ایران—که به زعم شما با مردم عراق و افغانستان متفاوتاند—خمینی را به عرش اعلا رساندند؛ و او با پشتوانهٔ همان مردم، جنایاتی را آغاز کرد که تا امروز ادامه دارد.
نکتهٔ دوم: اگر شما معتقدید فراهم شدن پیشزمینههایی که من ذکر کردهام—مانند ضرورت سازماندهی، تشکیلات سراسری، رهبری پاسخگو، ساخت بدیل حکومتی و…—لازم نیست، پس روشن بنویسید چگونه میتوان جمهوری اسلامی، این شرّ مطلق، را ساقط کرد؟
آیا صرفِ اعتراضات خیابانی کافی است؟
آیا فکر میکنید سلطنتطلبان به رهبری آقای رضا پهلوی میتوانند بدون تشکیلات سراسری رژیم را ساقط کنند؟ کسی مانع آنان نیست؛ اقدام کنند.
یا تصور میکنید به جای سازماندهی و ساخت بدیل، میتوان به حملهٔ نظامی اسرائیل و آمریکا متوسل شد؟ بسیار خوب؛ انجام بدهند. آنان برای اقدام خود منتظر اجازهٔ جمهوریخواهان نیستند. در جنگ ۱۲ روزه هم از کسی اجازه نگرفتند؛ اگر این بار هم بخواهند و بتوانند، کسی مانعشان نیست.
اما اگر وعدههایی مانند «کمک در راه است» بیپایه بوده، گناه کسانی که میگویند با حملهٔ هوایی هیچ رژیمی سقوط نمیکند چیست؟ در جنگ 12 روزه آنها یا نخواستند و یا نتوانستند رژیم را ساقط کنند. من و امثال من میگوییم اسرائیل نیروی زمینیِ قابل اعزام به ایران ندارد؛ و ترامپ بارها گفته اعزام نیروی زمینی به عراق و افغانستان خطا بوده و نمیخواهد آن را تکرار کند. تازه اگر هم تصمیم به اعزام نیروی زمینی بگیرد، مگر توضیح پیامدها توسط افرادی مانند من در تصمیم «قدرتمندترین فرد جهان» اثر تعیینکننده دارد؟ آنها به منافع خود فکر می کنند.
مسئولیت ما این است که یادآوری کنیم:
۱) سابقهٔ تاریخی ندارد رژیمی صرفاً با حملهٔ هوایی سقوط کند؛
۲) ورود نیروی زمینی به خاک ایران، به احتمال زیاد سرنوشتی مشابه عراق و افغانستان — یا حتی بدتر — خواهد داشت.
راه دیگر این است که این دو کشور از هوا مواضع جمهوری اسلامی را بمباران کنند و ایرانیانِ معتقد به این روش، در داخل مسلح شوند و با نیروهای نظامی جمهوری اسلامی بجنگند. اما این سناریو نیز چیزی جز جنگ داخلیِ طولانی، تخریب زیرساختها، و پیامدهای انسانی فاجعهبار نخواهد بود.
با این وصف، به جای جستوجوی «بزِ بلاگردان»، اگر واقعاً باور دارید حملهٔ نظامی خارجی راهحل است یا اگر میپندارید آقای رضا پهلوی میتواند بدون پیشنیازهای سازمانی و بدیل سیاسی به قدرت برسد، لطفاً پاسخ را از همانجا پیگیری کنید:
از نتانیاهو و ترامپ بپرسید چرا به خواست کسانی که خواهان حملهٔ نظامیاند عمل نمیکنند. اگر چنین اقدامی رخ نمیدهد، احتمالاً به این دلیل است که کارشناسانی بسیار مجربتر از من، یا آن را با منافع کشورشان منطبق نمیدانند، یا عملی و کمهزینه ارزیابی نمیکنند.
در نهایت، مطابق ارزیابی خود شما نیز جمهوریخواهان نیرویی نیستند که بتوانند مانع حملهٔ نظامی خارجی یا مانع به قدرت رسیدن آقای رضا پهلوی شوند. بنابراین لطفاً اختلاف نظر را با برچسبزنی و فرافکنی جایگزین نکنید و بهجای آن، راه عملی و قابل اتکای خود را روشن و مسئولانه بیان کنید.
با احترام کاظم علمداری
■ با درود به تمامی آزادگان و جاویدنامان ایران زمین وهمچنین مقاله در خور فهم شما گرامی. اینجانب به عنوان یک ایرانی ملیگرا اعتقاد دارم که اگر آقای رضا پهلوی در برهه کنونی دست خود را در دست دیگر افراد اپوزیسیون میگذاشت و یک گروه کامل رهبری میهنی ایجاد میشد بمراتب بهتر از شرایط کنونی بود و دیگر اقوام ایرانی مانند کردها بلوچها و آذریها و... همگی یک جامعه مشترک میشدیم اکنون با کادر سیاسی دور و بر آقای پهلوی که چندان قوی و عملگرا نیستند مردم جامعه ایران در داخل دچار تشتت و در خارج دچار مشکلات چند دستگی شدهایم. متاسفانه جوامع شرقی همیشه دچار منجی و چاره ساز هستیم. به امید آزادی و عدالت اجتماعی و امنیت همگانی برای همه ایرانیان.
طلایی از هلند
■ جناب طلایی گرامی هیچ ایرانی زودتر از رضا پهلوی بدنبال همبستگی نبود. شعاری که او از ۲۲ سالگی سر داد اگر یادتان باشد(فقط اتحاد) بود بعدها هم در بیست سال گذشته او با تشکیل چند سازمان بارها و بارها دستش را جلوی احزاب و اقشار گوناگون دراز کرد که بیائید به هم بپیوندیم ولی چون دعوت کننده او بود احزاب گوناگون درخواستهای او را بیپاسخ گذاشتند و او هم به تنهایی نتوانست کار عمدهای صورت بدهد ولی هرگز نا امید نشد و از پای ننشست که این یکی از بزرگترین نقاط مثبت مبارزاتی او میباشد و بیاعتنایی دیگران او را از پای در نیاورد.
بله جناب طلایی او به دیدار تک تک افراد سیاسی در احزاب و سازمانهای حتا چپ هم رفت ولی آنها یا او را باور نداشتند و یا میترسیدند او برای خودش قبای سلطنت دوخته باشد و یا به هر دلیل دیگری به فراخوان های او اعتنایی نکردند. هم اکنون هم او از اشتیاق مصلحان و رهبران سیاسی به مشارکت در امر آزادسازی ایران استقبال می کند. لذا باید نشست و منتظر بود آیا رسانه ها و افراد وظیفه شناس به این جریانِ آماده وحی وحاظر می پیوندند یا نه در به همان پاشنه خواهد گشت. من شخصا با تجارب پنجاه سال مبارزه در بیرون از ایران فکر میکنم در امر سیاست و اهمیتی که آزادی ایران برای ۹۰ میلیون ایرانی پیدا کرده همراهی یا ائتلاف همه نیروها از چپ و راست آزادی ایران را حتما محقق می کند در غیر این صورت هم اتفاق خواهد افتاد ولی با خسران های بسیار و زمانی طولانیتر.
سیاوش
■ جناب علمداری، با درود! نوشته شما بطور کلی سنجیده و دارای استحکام نظری است و به عمیقتر شدن مباحث مربوط به نحوه مواجهه و گذار از رژیم ارتجاعی و خون ریز جمهوری اسلامی کمک میکنند، با اینحال نکاتی هم وجود دارد که بنظرم نیاز به تامل بیشتر دارد. در اینجا به چند مورد اشاره میکنم و امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.
نکته اصلی نوشته شما آنست که سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوماً به دموکراسی منجر نمیشود و تمرکز بر یک فرد یا «منجی» بدون فراهم بودن پیششرط های نهادی و اجتماعی، میتواند به بازتولید استبداد بیانجامد. هشدار میدهید که همان منطق “فعلاً دور یک نفر جمع شویم، بعداً دموکراسی” که در سال ۱۳۵۷ به فاجعه انجامید، امروز نیز در حال تکرار است. سپس پنج شرط لازم برای گذار از حکومت دیکتاتوری را برمیشمارید که شامل سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بینالمللی مشروط به وجود بدیل معتبر است. پس از آن سه مسیر تغییر (گذار توافقی، انقلاب سازمانیافته، و جنگ داخلی) را مرور کرده و مداخله نظامی خارجی را ناموفق و فاجعه بار میدانید. در نهایت نتیجه میگیرید که ایران امروز فاقد تمام پیششرط های گذار است و اتکا به یک فرد یا وعده مداخله خارجی، توهمی خطرناک است که هزینه آن را مردم می پردازند. در پایان ادعا میکنید که نقش (شاهزاده) رضا پهلوی در اعتراضات دیماه بزرگ نماییشده و استدلال میکنید که حضور مردم بیشتر ناشی از انتظار دخالت خارجی بوده، نه رهبری سیاسی منسجم.
تردیدی نیست که “سقوط یک رژیم اقتدارگرا لزوما به دموکراسی منتهی نمیشود”. اما خودتان هم میدانید که همه رژیم های غیر دموکراتیک همانند نیستند. فعلا به تقسیم بندی چهارگانه پروفسور رونالد وینتروب (استاد دانشگاه های کانادا R. Wintrobe) از دیکتاتورها کاری نداشته باشیم، مقاله مهم دارون عجم اوغلو (برنده جایز نوبل اقتصادی دو سال پیشD. AcemOglu, ) با همکاران را هم که با روش های پیشرفته اقتصاد سنجی نشان میدهد رهبری در کشورهای غیر دموکراتیک تاثیر تعیین کننده ای در توسعه اقتصادی کشورها دارد (اتفاقا رشد اقتصادی ایران را هم بررسی کرده) را هم نادیده بگیریم، اما حداقل میتوانیم به واقعیتهای تاریخ معاصر بنگریم. رژیم محمد رضا شاه پهلوی، رژیم کره جنوبی بعد از جنگ کره تا گذار به دموکراسی در دهه ۱۹۹۰ و رژیم سنگاپور هر سه رژیم های غیردموکراتیک بوده اند. اما اهداف اصلی این رژیم های سیاسی توسعه اقتصادی-اجتماعی کشورهای متبوع خود بوده و تا اندازه زیادی در این هدفها موفق بوده اند؛ که نیازی به توضیح ندارد. اما جمهوری اسلامی چه نوع حکومتی است؟ یک حکومت دینی (نیمه) تمامیت خواه (Semi-Totalitarian Theocracy ) که بعضی آنرا به درستی داعش شیعی و برخی نیز فاشیست شیعی خوانده اند. مروری بر عملکرد جمهوری اسلامی در طول عمرش نشان میدهد که هدف این حکومت نه توسعه اقتصادی-اجتماعی ایران بلکه استفاده از منابع کشور برای ایجاد هلال شیعی در منطقه، (بر علیه کشورهای سنی)، نابودی اسرائیل و صدور گفتمان ضد تمدن غربی بوده است.
سیاستهای خارجی ماجراجویانه همراه با برنامه ای هسته ای (تحت کنترل نیروی نظامی ایدئولوژیک) خامنه ای کودک کش باعث تحریم های کمر شکن بین المللی علیه کشور شده که از یک سو اقتصاد ایران را بکلی از مسیر رشد و توسعه خارج کرده و از سوی دیگر موجب پیدایش مافیا های متشکل از آخوند های حکومتی، فرماندهان عالی رتبه سپاه برخی از مقامات اداری حول درآمدهای نفتی شده فساد مالی-اداری را در کشور نهادینه کرده است و کشور را با نرخهای تورم بالای 50% و بیکاری و رکود اقتصادی مزمن به فلاکت کشانده است. جنابعالی و بسیاری از همفکران شما در خارج از کشور تصور دقیقی از کیفیت زندگی در ایران آخوند زده، که از بالا تا پایین بر مبنای انواع تبعیض های غیر انسانی، ناکارآمدی و سوء مدیریت در همه سطوح شکل گرفته ندارید. احتمالا رشته تحصیلی شما هم اقتصاد سیاسی و یا فلسفه سیاسی نبوده و فکر میکنید مثلا رژیم اقتدار گرای جمهوری اسلامی نباید فرق زیادی با رژیم اقتدار گرای سنگاپور داشت باشد. اما کاش می شد چند ماه در تهران یا دیگر نقاط کشور بگذرانید تا متوجه شوید چرا مردم در خیابانها آرزوی بازگشت به دوران پهلوی را دارند. بهمین دلیل آنچه در این شرایط از امثال ما انتظار میرود نه ترساندن مردم از شعار “پهلوی بر میگردد” است بلکه توضیح این نکته به هموطنان است که آزادی و رفاه، به معنی ارتقاء مستمر کیفیت زندگی، تنها با رشد و توسعه اقتصادی پایدار و استقرار دموکراسی در کشور ممکن است (توصیه میکنم اگر کتاب “توسعه به مثابه آزادی” اقتصاددان بزرگ آمارتیا سن، برنده جایزه نوبل اقتصاد را نخوانده اید، حتما مطالعه کنید). و نیز تلاش برای متعهد کردن شاهزاده رضا پهلوی، که به هر حال در راس اپوزسیون قرار گرفته است، به استقرار دموکراسی در ایران در صورت پیروزی بر رژیم ارتجاعی حاکم بر کشور است. واضح است که این مهم با اتخاذ روش های مناسب و برقراری روابط سنجیده و بر مبنای احترام متقابل، مثلا در قالب اتحادیه بزرگ جمهوری خواهان یا تشکل مشابه، با ایشان امکان پذیر است.
نکته دیگر شرایط لازم برای گذار از حکومتهای اقتدار گرا است. شما پنج شرط “سازماندهی محلی و سراسری، رهبری جمعی و نهادی، شکاف درون حاکمیت، وجود بدیل حکومتی یا قدرت دوگانه، حمایت بینالمللی مشروط به وجود بدیل معتبر” را شرایط لازم برای این گذار دانسته اید. نمیدانم خودتان به این مجموعه شرایط رسیده اید یا این شرایط را از ادبیات وسیعی که در مباحث “گذار به دموکراسی” وجود دارد اقتباس کرده اید. در هر حال، جک گلداستون، صاحبنظر شناخته شده انقلابهای اجتماعی- سیاسی که اخیرا هم مصاحبه هایی در مورد جنبش انقلابی در جریان ایران انجام داده در کتابها و مقالات خود شرایط لازم و کافی برای وقوع انقلابهای اجتماعی-سیاسی را بحث کرده است. در آثار او از بین رفتن مشروعیت یا حقانیت حکومت رژیم سیاسی، بحران مالی دولت، بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط زندگی، شکاف بین نخبگان (الیت) سیاسی حاکم، افول گفتمان رسمی رژیم سیاسی (در اینجا اسلام سیاسی و نظریه قلابی ولایت فقیه) و برآمدن گفتمان رقیب (در اینجا دموکراسی و ایرانگرایی)، شرایط بین المللی و انزوای رژیم حاکم را شرایط لازم برای انقلاب اجتماعی-سیاسی معرفی شده اند؛ که در شرایط ایران کنونی ما صدق میکند. او شرایط کافی را هم تشکیل یک بدیل یا جایگزین توانمند و دارای پایگاه مردمی و خنثی کردن نیروهای سرکوب بر می شمارد. شراط پنجگانه شما تا حدودی با شرایط لازم گلداستون هم پوشانی دارد اما بنظرم سقوط مشروعیت رژیم، افول گفتمان رسمی و برآمدن گفتمان رقیب و بحران اقتصادی و نارضایتی مردم از شرایط مهم در وقوع انقلابها هستند.
در مورد ظهور بدیل یا جایگزین رژیم سیاسی که مورد بحث شما هم بوده بسیاری باور دارند که شاهزاده رضا پهلوی در حال حاضر بهترین شانس اپوزسیون برای ایجاد یک بدیل معتبر در مقابل رژیم ارتجاعی و منفور جمهوری اسلامی است. عقل سلیم حکم میکند که جمهوریخواهان در این وضعیت بحرانی کشور بجای مبارزه با هم و با پادشاهی خواهان و نیز انتقاد از شاهزاده رضا پهلوی با تشکیل یک اتحادیه بزرگ جمهوریخواهان با او و کمپ پادشاهی خواهان برای ایجاد ائتلاف بزرگ اپوزسیون وارد مذاکره شوند. این ائتلاف میتواند شخصیتهای سیاسی داخل کشور را هم در بر گیرد و تبدیل به همان نهاد رهبری جمعی مورد نظر شما شود. مقالات زیادی در تشکیل نهاد رهبری سیاسی اپوزسیون حول یک شخصیت و ایجاد ائتلافهای سیاسی وجود دارد و در یادداشتهای دیگر به نظریه های منکور اولسون و النور استروم (برنده جایزه نوبل اقتصاد) برای حل معضل اقدام یا کنش جمعی اشاره کرده ام که در اینجا با پوزش از طولانی شدن یادداشت به آنها نمیپردازم.
ارادتمند- خسرو
■ من با اینکه با اصل سلطنت مخالفم اما تصور میکنیم بهتر است بخاطر منافع ملی ایران و بالا بردن امکان سرنگونی رژیم, اتحاد با سلطنت طلبان برای سرنگونی را مساوی موافقت با نوع رژیم آینده نپنداریم و قادر باشیم هر آنکه را که با رفراندم برای تعیین نوع حکومت آینده موافق است را به جبهه نجات ملی خوشامد گوییم. بنظر من آنچه مانع این همبستگی شده نگرانی احزاب و سازمان های سیاسی ما از پیروزی نظام سلطنتی در رفراندم آینده است ولی شرمنده از بیان آنند. به نکته ای که جناب سیاوش نیز متذکر شده باید اضافه کنم که پس از سرنگونی, این رفراندوم بالاخره رخ خواهد داد. وجود دیگر جریان های سیاسی در اتحاد ( نه دنباله روی) با رضا پهلوی امکان تاثیر گذاری مثبت در سیر حوادث آتی را به نفع مردم در بر داشته و اعتبار جریان های سیاسی را در اتحادی که سبب پیروزی گردد افزایش میدهد.
با احترام, نیما.
■ آقای سیاوش گرامی،
دو خوشبینی شما مایهٔ تحسین است. در یادداشت نخستتان از روندی سریع برای دگرگونی و به قدرت رسیدن سلطنتطلبان سخن گفتهاید، و در یادداشت دوم پیشنهاد کردهاید که بهتر است با شاهزاده تماس بگیریم و مطالبات خود را مطرح کنیم؛ با این فرض که ایشان آمادگی شنیدن و به حساب آوردن دیدگاههای متفاوت را دارند.
من نسبت به هر دو فرض، به اندازهٔ شما خوشبین نیستم.
حتماً میدانید مشروطهطلبان مجربی مانند آقایان مهرداد خونساری، شهریار آهی، امیر طاهری، رضا تقیزاده و دیگران که سالها در حلقهٔ مشاوران ایشان بودند، امروز نهتنها کنار گذاشته شدهاند، یا کنار رفته اند، بلکه در مواردی مورد حمله و تهدید نیز قرار گرفتهاند. من با برخی از این افراد رابطهٔ مستقیم و نزدیک دارم. ترکیب مشاوران کنونی آقای پهلوی تفاوت آشکاری با مشاوران پیشین دارد و بخشی از رفتارهای تند، تخریبی و حتی حملات فیزیکی علیه منتقدان، متأثر از سیاستهای همین حلقهٔ جدید است.
به نظر میرسد شما هم سقوط جمهوری اسلامی و هم به قدرت رسیدن سلطنتطلبان را بسیار آسان فرض کردهاید. اما واقعیت پیچیدهتر از این است. اگر سلطنتطلبان شانسی برای نزدیک شدن به قدرت داشته باشند، آن شانس—در تحلیل شما — وابسته به حملهٔ نظامی گستردهتر از جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی است. اما این دو کشور منافع ملی خود را فدای سناریوهای نامطمئن نمیکنند. پیامدهای یک حملهٔ گسترده هنوز برای ترامپ و نتانیاهو روشن نیست؛ از همین رو نیز همچنان در انتخاب چنین گزینهای تردید دارند.
یکی از دلایل این تردید، نبود بدیل حکومتیِ روشن و سازمانیافته در داخل ایران است. سلطنتطلبان فاقد سازمان و تشکیلات مؤثر در داخل کشورند که قدرتهای خارجی بتوانند بر آن تکیه کنند. پایه و اساس بدیل حکومتی تشکیلات گسترده محلی و سراسری است. تظاهرات چند روزه خیابانی بدیل حکومتی نمی سازد. در مقطعی ادعا شد که «۴۲ سازمان یا گروه سلطنتطلب» مردم را برای شب یلدا به خیابان فراخواندهاند؛ اما نه حضوری شکل گرفت و نه توضیحی دربارهٔ آن ادعا ارائه شد.
همچنین سخن از «گارد جاویدان» و ۱۵۰ هزار نیروی نظامی و غیرنظامی به میان آمد؛ اما تاکنون نشانهای عینی از چنین سازماندهیای دیده نشده است. بدیهی است که نهادهای تصمیمگیر در آمریکا این ادعاها را در ارزیابیهای خود لحاظ میکنند — همانگونه که نبود هرگونه بیانیه یا حمایت رسمی از این جریان در داخل ایران نیز نشانهای معنادار است.
کوتاه سخن اینکه در ایران هنوز بدیل حکومتی ساخته نشده است؛ و بدون بدیل حکومتی، هیچ رژیمی سقوط نمیکند. اگر حامیان پرشور سلطنتطلبان در خارج از کشور این واقعیت را نادیده بگیرند، کارشناسان سیاست خارجی در آمریکا و دیگر کشورها چنین خطایی نخواهند کرد.
با احترام کاظم علمداری
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
جمهوری اسلامی و رهبران آن متهمان اصلی وقایع هولناک دی ۱۴۰۴ هستند، اما این امر مسئولیت سیاستمداران اپوزیسیون را منتفی نمیکند. بررسی رخدادهای دیماه نشان میدهد که آقای رضا پهلوی در فراخوان مردم به قیام، دچار خطاهای بسیار جدی شد و در کشتار گستردهای که رخ داد سهمی از مسئولیت داشت. از این رو، وی در جایگاه متهمان رده دوم قرار میگیرد. (۱)
ارزیابی رفتار سیاسی رضا پهلوی در این دوره نشان میدهد که:
یک – حتی اگر قیام مردم علیه حکومت را به رسمیت بشناسیم و آن را «حق» آنان بدانیم، فراخوان پهلوی با «مصلحت» مردم و جنبش دموکراتیک ایران همخوانی نداشت.
دو – پهلوی به دنبال کنش مدنی، خشونتپرهیز و دموکراسیپرور نبود، بلکه یک استراتژی جنگی را با هدف مبارزه موجودیتی، قهرآمیز و حذفی پی گرفت.
سه – در این نبرد، رضا پهلوی موقعیت سیاسی خود را تثبیت کرد و پایگاه اجتماعیاش را گسترش داد، اما این امر به بهای آسیب جدی به جنبش دموکراتیک ایران تمام شد.
چهار – در فراخوان پهلوی این توهم آشکار بود که او احتمال دخالت مستقیم کشورهای خارجی و امکان سرنگونی حکومت را مفروض گرفته بود.
پنج – خطای محاسباتی پهلوی مشابه اشتباهاتی است که مسعود رجوی (در سال ۱۳۶۰) و یحیی سنوار رهبر حماس (در سال ۲۰۲۳) مرتکب شدند.
این فرازها، و نکات دیگری، را اینجا بررسی میکنیم.
”یک - فراخوان پهلوی به مصلحت مردم نبود”
برخی از متفکران آزادیخواه (لیبرال) معتقدند شورش خشونتآمیز مردم علیه حکومت خودکامه میتواند صحیح و عادلانه باشد. اگر حکومتی (مثلاً جمهوری اسلامی) دیکتاتور، تمامیتخواه، خودکامه و شر بود، میتوان پذیرفت که مردم حق دارند علیه آن قیام و انقلاب کنند. مقاومت و تلاش برای تغییر شرایط، حق مردم است و هنگامی که همهٔ راههای قانونی و مسالمتآمیز بسته شود، مقاومت خشونتآمیز میتواند موجه باشد. برخی متفکران آزادیخواه و لیبرال — اما نه همه آنان — این «حق» قیام خشونتآمیز را میپذیرند.
اما در عین حال، چنین اقدامی باید بر مبنای «مصلحت» مردم نیز باشد. یعنی شورش خشونتآمیز را نباید سناریویی بیتردید و بدون شرط و شروط تصور کرد. باید هزینهها و خطرات آن را تشخیص داد و بر مبنای آن قضاوت کرد. باید سنجید که شورش خشونتآمیز به چه قیمتی و با چه پیامدهایی همراه خواهد بود. بر این مبنا منافع و مصالح مردم را مدنظر قرار داد و خیر و صلاح آنان را معیار عمل دانست.
فراخواندن مردم به قیامی که مرگ و نابودی نتیجه آن است، مجاز و بهمصلحت نیست. فراخواندن مردم به جنگ خیابانی که حاصل آن صرفاً کشته شدن مردم بیپناه و بیگناه باشد، خیر و مصلحت نیست. فراخواندن مردم به قیامی که محکوم به شکست است، عاقلانه و مجاز نیست. رهبر سیاسی موظف است بپرسد آیا شورش، وضعیت مردم را بهتر میکند یا بدتر؟ موظف است بسنجد که اقدام شورش در شرایط موجود زیان بیشتری بهبار میآورد یا خیری بیشتری به همراه خواهد داشت.
شورشی که شانس موفقیت ندارد، غیرعقلانی و غیراخلاقی است، چرا که برای جامعه خطرناک است و میتواند به فروپاشی، هرج و مرج، و جنگ داخلی یا خارجی بینجامد. حتی اگر قیامی را که محکوم به شکست است «حق» فرض کنیم، انجام آن خلاف تدبیر است.
این دقیقا خلافی است که رضا پهلوی – به عنوان رهبر خود خوانده ملت در دوران گذار – مرتکب شد. رضا پهلوی «مصلحت» مردم را لحاظ نکرد. او پیامد فراخوان انقلابی خود، و نیز احتمال و امکان برقراری حکومت عادل و آزاد را میزان قرار نداد و بر اساس این «مصلحت» تصمیم نگرفت. در یک تحلیل خوشبینانه، آقای پهلوی محاسبهگر ضعیفی بود و عملیاتی را رهبری کرد که در آن هزاران نفر کشته شدند. او بر حسب محاسبه غلط (و ناتوانی در تشخیص شرایط)، فضای سیاسی جامعه را بیش از پیش مسموم و بشدت دو قطبی کرد و امکان پیدا کردن راه حلهای کم هزینهتر و موثرتر را از میان برداشت. در یک تحلیل سختگیرانه، رضا پهلوی با آگاهی از هزینه خونین فراخوان خود، جان هزاران نفر را به باد داد تا موقعیت سیاسی خویش را تحکیم کند. در هر دو صورت، فراخوان پهلوی به «مصلحت» مردم نبود.
”دو – پهلوی بدنبال جنگ رفت و نه مبارزه مدنی”
برخی سلطنتطلبان میگویند رضا پهلوی یک فعال مدنی است که هدفش تلاشی جمعی و خشونتپرهیز است. کسی که میخواهد حکومت را وادار به تغییر کند و برای سلب مشروعیت از آن، راه نافرمانی، کنش اعتراضی و فشار اجتماعی را ترویج میکند.
اما بررسی گفتهها و عملکرد رضا پهلوی نشان میدهد که او عرصه سیاست را صحنه یک جنگ قهرآمیز و حذفی میداند و بر این اساس برنامهریزی میکند. در چارچوب این طرز تفکر، خشونت علیه «دشمن» ترویج میشود و از کشتن و کشتهشدن سخن به میان میآید. او اعتقادی به جنبش مدنی، کنش قابل مدیریت یا گذار مسالمتآمیز ندارد. در اوج فراخوان دی ماه، پهلوی به مردم پیام داد که: «هدف ما دیگر صرفاً آمدن به خیابان نیست. هدف، آمادگی برای تسخیر مراکز شهرها و حفظ آنهاست... برای ماندن در خیابان آماده شوید و تدارکات لازم را تهیه کنید» (۲۰ دی). این سخنان در واقع اعلان جنگ خیابانی و مبارزهای موجودیتی با رژیم حاکم بود. مبارزهای قهرآمیز که برای تصرف مراکز شهری و سرنگونی حکومت تبلیغ شد. او صحنه را میدان جنگ دانست و از دامن زدن به قهر ابا نکرد. در پیام دیگری گفت: «تسخیر و حفظ خیابانهای مرکزی شهرها، تمام نهادها و دستگاههایی که مسئول تبلیغات دروغین رژیم و قطع ارتباطات هستند، اهداف مشروع به حساب میآیند» (۲۱ دی).
این گفتهها نشان میدهد که او اساساً به مبارزهٔ مدنی، کنش اعتراضی و مقاومت خشونتپرهیز اعتقادی نداشت، بلکه فراخوان خود را در قالب یک جنگ تمامعیار با رژیم اسلامی تعریف میکرد. او خود را فرمانده این جنگ میدانست و در اوج درگیری و کشتار، صراحتاً گفت: «این جنگ است و جنگ تلفات دارد» (۲۲ دی – مصاحبه با سیبیاس). در همین راستا و در پشتیبانی از فراخوان رضا پهلوی، نیروهای تبلیغاتی حامی او — یعنی شبکه منوتو (همسو با وزارت دفاع آمریکا) و ایران اینترنشنال (همسو با اسرائیل) — جنگ تمامعیار با حکومت را تبلیغ کردند و بر طبل مبارزهٔ قهرآمیز کوبیدند و مردم را به خیابان فراخواندند، که «این آخرین نبرده». در فراخوان دی ماه، رضا پهلوی سیاست خود را بر مبنای نبردی موجودیتی بنا نهاد و کنش اعتراضی و نافرمانی مدنی خشونت پرهیز را مد نظر نداشت.
”سه – رضا پهلوی موقعیت خود را تقویت کرد، اما به قیمت لطمه به جنبش دمکراتیک”
بررسی صحنه سیاسی نشان میدهد که فراخوان و قیام دیماه، موقعیت رضا پهلوی را در صحنهٔ سیاسی تحکیم کرد. پهلوی که خود را رهبر دوران گذار معرفی کرده بود، توانست جایگاه بهتر و گستردهتری در جامعه به دست آورد. پایگاه اجتماعی او تقویت شد و به اقشار جدیدی گسترش یافت. بخشی از شعارهای خیابانی نیز در حمایت از او سر داده میشد. این گسترش پایگاه اجتماعی، بهویژه در میان ایرانیان خارج از کشور، قابل توجه بود. همچنین در میان دولتهای خارجی و اتاقهای فکر وابسته به آنها، توجه به او بیش از گذشته افزایش یافت. تقویت موقعیت رضا پهلوی در صحنهٔ سیاسی، از سوی بسیاری از تحلیلگران مورد تأیید قرار گرفته است.
این گسترش پایگاه اجتماعی، هرچند به نفع رضا پهلوی بود، دو ویژگی دیگر نیز به همراه داشت. نخست آنکه نشان داد او با وجود توسعهٔ پایگاه اجتماعی خود، از تسلط بر صحنهٔ سیاسی و ایفای نقش رهبری در یک دوره گذار ناتوان بود. مخالفت چشمگیری که با او شکل گرفت — چه در میان مردم و چه در میان فعالان سیاسی — بهوضوح محسوس بود. این مخالفتها نشان داد که او در میان دیگر نیروهای سیاسی و اجتماعی با مخالفان جدی روبهرو است.
ویژگی دوم آن بود که فراخوان دیماه، فضای سیاسی جامعه را بهشدت دوقطبی کرد و بخش بزرگی از جامعه را بیرون از این نزاع دوقطبی قرار داد. چنین دوقطبی شدید، به احتمال زیاد، بیش از آنکه اکثریت مردم را به شرکت در روند سیاسی تشویق کند و به تقویت دموکراسی و حکومت قانون بینجامد، شرکت آنها را در امر سیاست دمکراتیک به تعویق انداخت. در شرایط دوقطبی، سیاست از «رقابت» به «دشمنی موجودیتی» تبدیل میشود و همزیستی قربانی منطق «برد–باخت» میگردد. اعتراضات دی ماه موقعیت رضا پهلوی را تقویت کرد اما کمکی به تقویت جریان دموکراسیخواه در ایران نداشت.
”چهار – رضا پهلوی در توهم کمک خارجی و امکان پیروزی”
ارزیابی مواضع رضا پهلوی در فراخوان دی نشان از دو اشتباه جدی دارد که آنها را مرتب تبلیغ کرد. اول اینکه کشورهای خارجی به نفع او و معترضین در سطح خیابان اقدام خواهند کرد و این اقدام تعیین کننده خواهد بود. دوم اینکه فراخوان ۱۸ و ۱۹ دی پیروز، و حکومت اسلامی سرنگون، خواهد شد.
رضا پهلوی در یکی از اولین پیامهای فراخوان میگوید «به جمهوری اسلامی، رهبرش و سپاه پاسداران هشدار میدهم که جهان و رییس جمهور آمریکا با دقت شما را زیر نظر دارند». (۱۸ دی) بدینسان القا میکند که حمایت خارجی در راه است و مردم میتوانند جسارت و ریسک پذیری بیشتری داشته باشند. چند روز بعد تکرار میکند که «کمکهای جهانی نیز بزودی میرسد» و ادامه میدهد که «پرزیدنت ترامپ، به عنوان رهبر جهان آزاد، شجاعت وصف ناشدنی شما را با دقت دیده و اعلام کرده که آماده کمک به شماست». (۲۱ دی). و دو روز بعد اضافه میکند: «قاعدتاً تا الان پیام رییسجمهوری آمریکا را شنیدهاید. کمک در راه است.». بدین ترتیب مبارزهٔ داخلی را به امکان دخالت خارجی مرتبط میسازد و عملا بحرانسازی داخلی را برای جلب مداخله دامن زد.
همین توهم در مورد امکان پیروزی هم دیده میشود. مجموعهٔ اظهارات رضا پهلوی در دوره فراخوان تصویری از یک خطای محاسباتی جدی است. او با جملاتی مانند «خیابانها را تسخیر کردید» (۱۹ دی)، «رژیم را کاملاً به زانو درخواهیم آورد» (۲۰ دی) و «بهزودی ایران را پس خواهیم گرفت» (۲۱ دی)، تصویری ترسیم میکند که فارغ از واقعیت موجود است. ادعای اینکه ۵۰ هزار نفر از نیروهای نظامی به وی پیوستهاند و اقدام خواهند کرد نمونهای از این توهم نفوذ در ساختار سیاسی کشور است. این ادبیات، حتی پس از سرکوب خونین دی، با شعار «ایستادیم، جنگیدیم و پیروز شدیم» (۳۰ دی) ادامه یافت، و گویی شکست میدانی و هزینههای انسانی هیچ تأثیری در ارزیابی او نداشت. سخنان پهلوی بر این فرض بنا شده که امکان سرنگونی حکومت از طریق فراخوان خیابانی وجود داشت و او میتوانست مدیریت «دوران گذار» و تأسیس حکومت جدیدی را به تنهایی به دست بگیرد. این تصور بیش از آنکه یک تحلیل واقعی از توازن قدرت سیاسی باشد، رویایی مبتنی بر حذف دیگر نیروهای سیاسی بود، که عملی هم نشد.
”پنج – اشتباه مشابه مسعود رجوی، یحیی سنوار و رضا پهلوی”
در تاریخ معاصر میتوان میان برخی تصمیمهای سیاسی شباهتهای معناداری پیدا کرد. از جمله، اشتباه سیاسی رضا پهلوی را میتوان در کنار دو نمونه دیگر قرار داد. اشتباهاتی که پیامدهایی مشابه و پرهزینه برای مردم داشتند.
قیام مسعود رجوی (در خرداد ۱۳۶۰)، عملیات «طوفانالاقصی» به رهبری یحیی سنوار (در اکتبر ۲۰۲۳) و فراخوان رضا پهلوی (در دی ۱۴۰۴)، اقداماتی مشابه بودند که به گسترش خشونت انجامیدند. عمل این رهبران سیاسی نه تنها یک خطای محاسباتی بلکه انتخابی پرخطر و غیرمسئولانه بود که هزینه اصلی آن را مردم عادی پرداختند. در هر سه مورد، شهروندان بسیاری به خاطر یک استراتژی غلط جان خود را از دست دادند.
این سه فعال سیاسی، با وجود تفاوت جدی در جهانبینی و پایگاه اجتماعی، در یک نقطه به هم میرسند: فدا کردن «مصلحت» مردم به پای «آرمان» گروهی خودشان. رجوی یک مارکسیست اسلامی بود، سنوار از اخوان المسلین میآمد و رضا پهلوی نماینده تفکر راست افراطی محسوب میشود. هوادارانشان نیز از زمینههای متفاوت اجتماعی و فکری میآیند.
سازمان مجاهدین خلق با فراخوان تظاهرات، در اعتراض به طرح عدم کفایت بنیصدر، روندی را آغاز کرد که بهسرعت به عملیات مسلحانه کشید. حماس با اعلام عملیات نظامی از سوی شاخه نظامی خود، وارد مسیری شد که پیامد آن ویرانی و رنج گسترده مردم غزه بود. رضا پهلوی با فراخوان خود جامعه را به سمت تقابلی خشونتآمیز با حکومت سوق داد که طی آن هزاران نفر کشته شدند.
در هر سه مورد، حاصل فراخوان، تشدید خشونت، توسعه سرکوب و افزایش رنج مردم بود. با این حال این سه نفر، حتی پس از آشکار شدن هزینه کارشان خواهان استمرار «جنگ» علیه نظام حاکم شدند.
شواهد و استدلالهای فوق نشان میدهد که رضا پهلوی در کشتار گستردهای که رخ داد مسئولیت داشت، و پس از حکومت، در جایگاه متهمان رده دوم قرار میگیرد.
———————
۱- مقاله «کشتار ۱۴۰۴ - حکومت در جایگاه متهم اصلی»
■ متاسفم برای مقالهای که از درک درست اعتراضات غافل است و حتی بخود اجازه میدهد به مقایسه معالفارق دست بزند حماس و اعضای جنگجویش همانند مجاهدین خلق با نظام میلیتاری برضد برادرانش در حکومت ننگین اسلامی به هیچ وجه نمیتوانند با اعتراضات مردم عادی در ایران ویران مقایسه شوند. خطای بارز جنابعالی همانا مسئولیت کشتار مردم معترض را (هرچند با نام قسمتی از آن) بر دوش فراخوان تظاهرات و اعتصابات گذاشتن است! مقاله جنابعالی از پایه مغالطهآمیز ست. در این مقاله عاملیت مردم را نادیده میگیرد و سعی در پخش مسئولیت بر دوش فراخوانان دارد.
بیژن
■ ١- من متاسفم که می بینم اعتراضات میلیونی و در این ابعاد بیسابقه مردمی بجان آمده از همه اقشار جامعه اینچنین در این نوشته لوث شده.
٢- من متاسفم که قتل عام وحشیانه رژیم که مسئولیت صد در صدی آن به عهده خامنهای و بقیه جانیان جمهوری اسلامی است، همچنین به حساب آقای رضا پهلوی به عنوان شریک جرم نوشته میشود.
٣- اولین شخصی که سعی کرد صورتحساب این قتل عام را بین حکومت و آقای رضا پهلوی تقسیم کند احمد زیدآبادی بود. او به هیچ نوع مبارزه خیابانی معتقد نیست. او به براندازی رژیم معتقد نیست. او حتی به گذار مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی به شیوه آقای موسوی موافق نیست. او حامی حفظ رژیم و عدم انتقاد از خامنه ای و تضعیف موقعیتش است. او از روزنه گشایان بود و حتی گاها با اصلاح طلبان حکومتی مخالف است.
۴- با این استدلال شما اون جاوید نامانی که در این فراخوان شرکت فریب خوردگانی هستند که نباید به این فراخوان پاسخ میدادند. اونها هم درست مثل ادعای خامنهای خونشان به گردن خودشان و آقای پهلوی است. شما بفرمایید از این به بعد هر فراخوان که ممکن است هزینهای برای افراد داشته باشد ممنوع است و به مصلحت نیست.
۵- خانوادههای جان باختگان که این نوشته را میخوانند چه احساسی دارند؟ آنها دوست دارند فکر کنند که خون عزیزانشان بیخود ریخته نشده و آنها می توانند به عزیزان خود افتخار کنند. اما این نوشته به آنها می گوید خون فرزندان شما بابت اشتباه یک فرد ریخته شده و یقه او را هم بگیرید.
۶- مردم جان برکفی که بعد از قتل عام رژیم در سوگ و خشم هستند با خواندن و شنیدن اینگونه مواقع چه فکری دارند؟ اگر یک سیاستمدار خارجی ترجمه این نوشته را بخواند چه برداشتی دارد؟ من فکر نمی کنم که رقابت های سیاسی در میان جریانات مخالف رژیم اینچنین باید باشد. این روش ها نه سیاستمدارانه، نه هوشمندانه و نه به مصلحت است.
٧- آقای شکوری راد از اصطلاحطلبان اخیرا اعلام کردند که همه در مقابل وسعت پاسخ به فراخوان غافلگیر شدند. ایشان مدعی شدند که خشونت اعمال شده بر علیه معترضین از پیش برنامهریزی شده بود. ایشان حاکمیت را مسئول صد در صدی خونهای ریخته شده دارد.
٨- تلاش شما و هر مخالف آقای پهلوی و یا حامیان شرمگین رژیم در لوث کردن این قتل عام بیفایده است. این خون ها به بار می نشیند. این رژیم بعد از این کشتار هرگز به شرایط قبل از کشتار برنمیگردد و در سراشیبی تند سقوط قرار دارد.
اگر شما واقعا خواهان رفتن رژیم هستید یک راهی نشان دهید که عملی باشد. نقد، ایراد گیری، تخریب، ایجاد عدم اعتماد و نا امیدی به درد این مردم نمی خورد. گر تو بهتر میزنی بستان بزن. شما که کاردان هستید کارنامه خود را در کمک به رهایی مردم نشان دهید بعد از دیگران ایراد بگیرید.
به امید رهایی مردم ایران، بابک خرمدین
■ بادرود و احترام
با این تحلیل شما، باید به حال منطق و استدلال خون گریست! دوستان عزیز و دلسوز وطن، آخه این چه استدلالی ست که مطرح میکنید؟؟؟ من یک جمهوریخواهم اما مگر رضاپهلوی علم غیب داشت که استبداد دینی، حمام خون به راه میاندازد؟ با کمال تاسف، شما نقش پروپاگاندا بازی کردید و پاس گل به دیکتاتور خامنهای دادید...
ایام به کام فردین
■ با سپاس از آقایان سعید برزین و مصدق کاتوزیان گرامی
بررسی و نقد استراتژیها و رویکردهای جریان طرفدار پادشاهی در مواجهه با جمهوری اسلامی، با تمرکز بر دو محور اصلی «اشتباه در محاسبات توازن قوا» و «چالشهای ساختاری در ائتلافسازی»، نقد استراتژیک جریان پادشاهیخواه: از توهم تودهای تا بنبست توازن قوا در سالهای اخیر، جریان طرفدار پادشاهی به رهبری رضا پهلوی، به یکی از قطبهای اصلی اپوزیسیون تبدیل شده است. با این حال، علیرغم حضور پررنگ در فضای مجازی و رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، این جریان با چالشهای بنیادینی در فهم «واقعیت میدانی» و «توازن قوای سرکوب» روبروست.
۱. ارزیابی نادرست از توازن نیروهای سرکوبگر
یکی از بزرگترین خطاهای محاسباتی این جریان، تکیه بر ایده «ریزش بدنه نیروهای مسلح» بدون ارائه یک نقشه راه عملی است. خوشبینی مفرط: این تصور که ارتش یا بدنه بسیج به محض مشاهده اعتراضات گسترده، سلاح خود را بر زمین گذاشته و به مردم میپیوندند، بیشتر بر پایه نوستالژی انقلاب ۵۷ است تا واقعیت ساختاری سپاه پاسداران.
نادیده گرفتن مهندسی بقا: نظام حاکم در چهار دهه گذشته، ساختارهای موازی و لایههای امنیتی پیچیدهای ایجاد کرده است که مانع از فروپاشی دومینویی میشود. جریان پادشاهیخواه نتوانسته است طرحی برای «شکاف در بلوک قدرت» ارائه دهد که فراتر از فراخوانهای عمومی باشد.
۲. بیشبرآوردی از سرمایه اجتماعی و سازماندهی داخلی:
جریان پادشاهیخواه وزن سیاسی خود را عمدتاً بر اساس «تعداد دنبالکنندگان در شبکههای اجتماعی» و «شعارهای نوستالژیک» در اعتراضات میسنجد.
فقدان تشکیلات ارگانیک: بر خلاف جریانات چپ یا سازمانیافته، پادشاهیخواهان فاقد هستههای عملیاتی و تشکیلاتی در داخل کارخانهها، دانشگاهها و محلات هستند. قدرت آنها «سیال» است و به سختی به «قدرت سیاسی سازمانیافته» تبدیل میشود. شکاف میان محبوبیت و کنشگری: محبوبیت شخصی رضا پهلوی لزوماً به معنای توانایی او برای فرماندهی یک تغییر ساختاری نیست. تکیه بر “کاریزما” به جای “برنامه”، باعث شده تا در لحظات حساس، این جریان نتواند توازن قوا را در خیابان به نفع خود تغییر دهد.
۳. برخورد حذفی و چالش ائتلافسازی تجربه «منشور مهسا» نشان داد که جریان پادشاهیخواه در تعامل با سایر نیروهای اپوزیسیون (از جمله چپها، ملیگرایان قومی و لیبرالها) دچار تضاد منافع جدی است. انحصارطلبی در رهبری: تمایل بدنه تندروی این جریان به حذف سایر صداها و اصرار بر محوریت مطلق پادشاهی، باعث هراس سایر نیروهای مدنی و سیاسی شده است.
تخریب پلهای ارتباطی: حملات سازمانیافته در فضای مجازی علیه چهرههای میانهرو یا منتقدان، لایههای خاکستری جامعه را که از بازگشت به “استبداد فردی” هراس دارند، از این جریان دور کرده است.
۴. تکیه بیش از حد بر فاکتور خارجی بخش بزرگی از استراتژی این جریان بر لابیگری با دولتهای غربی و فشار حداکثری استوار است.
کالای سیاسی در بازار دیپلماسی: تاریخ نشان داده که دولتهای غربی بر اساس منافع ملی خود با قدرتهای مستقر معامله میکنند. جریان پادشاهی با گره زدن سرنوشت خود به انتخابات آمریکا یا تغییر سیاستهای اتحادیه اروپا، «ابتکار عمل داخلی» را از دست داده است. نتیجه، بنبست کنونی!
جریان پادشاهیخواه در حال حاضر در یک پارادوکس گرفتار شده است: آنها از نظر رسانهای در اوج هستند، اما از نظر توانایی برای «تغییر موازنه قوا علیه ماشین سرکوب»، با بنبست مواجهاند. تا زمانی که این جریان نتواند:
برنامهای مشخص برای مدیریت دوران گذار (بدون انتقامجویی) ارائه دهد. تنوع کثرتگرایانه جامعه ایران را بپذیرد. و راهکاری واقعی برای بیاثر کردن ماشین سرکوب (فراتر از خواهش از نیروهای نظامی) بیابد؛ همچنان به عنوان یک «نیروی نمادین» باقی خواهد ماند و نه یک «جایگزین اجرایی».
با احترام - رودی
■ این مطلب آقایان برزین و کاتوزیان، سندی آشکار است از اوج ناآگاهی و بیخبر بودن از همه چیز. لزومی به بحث و نقد آن نیست؛ زیرا در متن نوشته، کوچکترین نشانهای از منطق اندیشیدن و سنجشگری به چشم نمیخورد. آقایان تصوّر میکنند که خشونت، همچون ابزارهای آشپزخانه است که انسانها هر وقت اراده کنند، میتوانند به دست بگیرند و برای اهدافشان به کار بندند.
منشاء خشونت در درجه اول به سراسر آیات «قرآن و اعتقادات اسلامی» آغشته و در سیستم فقاهتی ساختاربندی شده و از طرف مومنان به الله، واقعیّت اجرایی پیدا کرده است. هر وقت نویسندگان محترم توانستند این مسئله را بفهمند و از پس سنجشگری آن برآیند، آنگاه خود به خود، تمام پیامدهای ناشی از خشونت را در جامعه ایرانیان در هر بعدی که تصوّر پذیر باشد، پاسخ خردمندانه داده اند.
شاد زیید و دیر زیید! / فرامرز حیدریان
■ آقایان برزین و کاتوزیان،
از صمیم قلب متاسفم که شما خون مردم بیگناه ایران و دختران و پسران این سرزمین را که به دست خلیفهای کینهتوز و مکتبی که خود را بازوی الله بر روی زمین میپندارد بر زمین ریخت به حساب آقای رضا پهلوی گذاشتید. از صمیم قلب متاسفم که اعتراض مسالمتآمیز مردم ایران را که به گفته خود ایادی رژیم دستکم با شرکت یک و نیم میلیون نفر در ۴۰۰ شهر گسترش یافت این چنین لوث میکنید.
آقایان! مقایسهی پیادهروی مسالمت آمیز مردم بیپناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانهی فرقهی رجوی و حملهی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکدههای نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، تسویه حسابی که رنج و خون مردم بیدفاع ایران را برای ضربه زدن به یک رقیب سیاسی خرج میکند.
در نوشتهی پیشین مردم عادی که دولت اسلامی ایران مانند دشمن با آنها رفتار میکند را در ردیف متهم شمارهی دو در کنار نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی نشاندید و در این نوشته به یک قیاس ناممکن بین حملهی مسلحانهی حماس و قیام مجاهدین خلق از یکسو و اعتراض مسالمت آمیز مردم بیپناه ایران از سوی دیگر دست زدید.
واقعن متوجه کاری که دارید میکنید هستید؟ آیا نگران نیستید که بخشی از نوشته شما خوراک پروپاگاند دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی بشود، آیا نگران این نیستید که پدر و مادری که دختر یا پسر شانزده سالهشان را از دست دادهاند ببینند که فرزندشان با چریکهای سنوار مقایسه شده است؟
یوسف جاویدان
■ نوشتهاند: مقایسهی پیادهروی مسالمت آمیز مردم بیپناهی که با دست خالی به خیابان آمدند با قیام مسلحانهی فرقهی رجوی و حملهی خونین کماندوهای فلسطینی به یهودیان دهکدههای نزدیک غزه چیزی جز تسویه حساب سیاسی نیست، این گفته آشکارا از مقوله تجاهل العارف است. راهپیمایی آرام فقط دو روز اول بود که بازاریان و تنگدستان به خیابان آمدند. آیا پهلوی مردم را به قیام قهرآمیز دعوت نکرد؟ آیا مردم قرار بود مراکز قدرت را با اخ و تف تصرف و حفظ کنند؟ این شما هستید که به جای تعقل و استدلال به دنبال تسویه حساب با مخالفان خود هستید. سپاس از این مقاله تحلیلی و مستدل.
امینی
■ با تایید اکثریت کامنتها در محکومیت کشتار مردم ایران بدستور خامنهای، بد نیست اشاره کنیم به صحبتهای آقای شکوری راد از اصلاحطلبان حکومتی. ایشان با وجود گرایشات ضد یهودی و ضد اسراییلی و حمایت از کلیت “نظام” به روشنی برنامه کشتار مردم معترض بدست امنیتیها را بیان کردند. اگر با نظرات سیاسی آقای شکوری راد قرابتی نداریم اما میدانیم که فرد مطلعتری نسبت به روابط درونی رژیم هستند. برخی تعریفهای مستند شکوری راد بخوبی گواه از کودتای رژیم بر علیه رشد روزافزون جنبش مردم دارد و قصد قبلی آنها برای کشتار و مرعوب سازی مردم.
با احترام، پیروز
■ آقای امینی، اگر شما خواهان ماندگاری جمهوری اسلامی (چه تاکتیک چه استراتژیک) هستید، هنوز هم یک ایرانی و نظرتان محترم است. اما اگر با مجموعه کاربران این پلاتفرم در لزوم پایان بزرگترین فاجعه تاریخ ایران یعنی جمهوری اسلامی همراهید، بس باور دارم شرح وقایع اخیر را مرور نکردهاید، سعادتاباد و بازار رشت را نخواندهاید. و اگر چنین میکردید بازگوینده روایات رژیم و اطلاعات سپاه نمیشدید؟ پوزش میخواهم اگر کلامم تند به نظر میآید، اما کامنت شما هم بدون اغراق و تعبیر شخصی مترادف تبلیغات سپاه است. اگر گفتههایم نادرست و به کجراه است، توضیح شما را فرا گوش میدهم.
با احترام، پیروز.
■ نویسندگان قبلا در مقاله دیگری به نقش اصلی جمهوری اسلامی در کشتار جمعی دی ماه پرداختهاند. پس این حملات شخصی به نویسندگان این مقاله از برای چیست؟ سخن ساده است: ایا می توان تقصیری متوجه رضا پهلوی نمود؟ آیا در جنگها فزماندهان خودی در صورت خطا از هر تعقیب قضایی مصون هستند؟ صرف تجاوز دشمن فرماندهان را در صورت ارتکاب خطا از تعقیب قضایی مصون نمیدارد؟ آیا به صرف سو استفاده دشمن بایستی از بررسی واقعه خودداری کرد؟ خیر!
سوال ساده است: آیا اگر رضا پهلوی فراخوان به آمدن به خیابان در شب نداده بود مردم به خیابان میآمدند؟ چواب روشن است: مردم از ده روز قبل درگیر تظاهرات اساسا مسالمتآمیزی بودنند و هیچ نشانی از تظاهرات شبانه، قبل از فراخوان رضا پهلوی در دست نیست. هیچ گزارشی از بزخورد خشونتآمیز رژیم در طی ده روز اول موجود نیست. هیچ گزارشی نیز بر خوردهای خشونت امیز از جانب مردم نیست. خلاصه انکه فرمان رضا پهلوی برای تظاهرات در شب و آشوب بود که مردم را در شب به خیابان کشاند. و این فراخوان بدون در نظر گرفتن پاسخ رژیم ملایان بود؟ آیا پاسخ ملایان تعجب برانگیز بود؟ آیا فراخوان دهندگان و مدافعان آنها انتظار پاسخ لطیفی مبتنی بر اسلام رحمانی را داشتند؟ در اینصورت ول معطلاند. آیا فراموش شده که این رژبم ۵,۰۰۰ زندانی را قتل عام کرده! رژیم همان کرد که مدتها بود برای انجام ان انتظار میکشید. واقعیت اینهاست که چنین پاسخی محتمل بود و در واقع افرادی هم در جبهه سلطنت به رضا پهلوی هشدار داده بودند. اما او از منبع دیگری مشاوره میگیرد. همان منبعی که در جنگ ۱۲ روزه انتظار به خیابان آمدن مردم را داشت ولی انتظارش برآورده نشد.
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد میبایستی از اقدام نویسندکان این مقاله در کالبد شکافی این کشتار استقبال به عمل آید. اگر کسانی مخالف تحلیل نویسندگان هستند، لطفا از نیتخوانی و الصاق برچسبهای رایج خودداری کرده و ارزیابی خود را از فراخوان رضا پهلوی و پیآمدهای آن ارائه دهند.
با احترام، سعادتی
■ با سلام، جهت اطلاع نویسندگان محترم مقاله:
علی شکوری راد گفت: «این کشتهسازی از نیروهای خودی، پروژه اینهاست برای سرکوب. یعنی باید نیروی بسیجی کشته بشود، باید نیروی انتظامی کشته بشود، مسجد آتش زده بشود، امامزاده آتش زده بشود، قرآن سوزانده بشود، همه این کارها بشود تا بتوان از نظر آنها اغتشاش را سرکوب کرد.»
شکوریراد ادامه داد: «بنابراین من اصلا باورم نیست و باور نکردم که آنها میگویند، موساد و تیمهای عملیاتی مثلا طرف مقابل، این کارها را کرده. من میتوانم باور کنم، کسانی این کارها را کردهاند که میخواستند اغتشاشات را سرکوب کنند به قول خودشان.»
علی شکوریراد این سخنان را در جمع رئيس و معاونان ستاد انتخاباتی مسعود پزشکیان گفته است.
آرش
■ دروود بر آقای/خانم/سعادتی، تحشیه ای بدون شرح کشّاف.
نه مردم حوصله خواندن مثنویها حرف را در این اوضاع فاجعه بار دارند. نه مدیر محترم سایت اجازه میدهند که در اینجا مثنویها نوشته شوند. خیلی موجز تاکید کنم که هیچکس در هیچ نقطهای از کره زمین یا سیّارات دیگر نمیتواند ثابت کند که حکومت جمهوری اسلامی ایران، لگیتیم است و حقّانیّت دارد. به هیچ وجه من الوجوه. نیم قرن تمام، مردم ایران به انحاء مختلف کشیدهاند که از راههای مسالمتآمیز به ناحق بودن حکومتگران به دلیل بیلیاقتی ذاتی که تمام دست اندرکاران آن دارند، به خلع ید از آنها اقدام و لیاقتداران را بر مسند ارگانهای کشوری بنشانند. ولی هر مرتبه، حکومتگران با خشونت آمیزترین و خونریزترین واکنشها پاسخ مردم را دادهاند. در وقایع اخیر، جوانان و مردم ایران برای رها شدن از اینهمه استبداد دهشتناک و رحمت لایزال الهی که مجریانش مدام شعار «رحمان و رحیم» را در پیشانی خودشان حکّاکی کردهاند و رحمت الهی را فقط با تمام زور و اجبار تقلّا کردهاند که با کاربست مرگبارترین سلاحهای ممنوعه حتّا در کشورهای تولید کنندهاش تا امروز در جامعه ایران عملی کنند، خاتمه نهایی بدهند. وقتی که حکومت فقاهتی و دیگرانی که از آنها حمایت میکنند نیم قرن تمام فقط در نکوهش «خرس درّنده»، خروارها کاغذ سیاه کردند و میلیونها ساعت، روضه ها خواندند، مردم در حالت ناگزیری هر چقدر نیز «خرس»، درّندهخو باشد، باز ترجیح میدهند که با متوسّل شدن به «خرس درّنده» از شرّ «دایناسوری تیزدندان» راحت شوند که زندگی را برای آنها به جهنمی بر روی زمین تبدیل کرده است.
تظاهر کنندگان با شعارهایی کاملا شفّاف به مصاف اعتراضی با حکومتگران آمده بودند. شعارها نیز، هیچ ربطی به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی نداشتند. مردم و جوانان بودند که نام شاهزاده را فریاد میزدند؛ نه اینکه شاهزاده به مردم ایران و جوانان تکلیف کرد که بروید در خیابانها و اسم مرا فریاد بزنید. واکنش شاهزاده، پاسخی بود به فریادخواهی مردم و جوانان ایران که از طرف حکومتگران، سلّاخی شدند. انسان باید خیلی مغرض و بیانصاف و بیوجدان باشد که نتواند پروسه اعتراض را در همان روزهای آغازینش و شعارهای ورد زبانهای مردم و جوانان و تحریر شده بر دیوارها نبیند و به تطهیر کردن جنایتی بکوشد که هنوز ابعاد دهشتناک آن در تاریکی مطلق هستند. من حوصله بحث ندارم و مطئن باشید که پاش بیفته برای هر جملهای که آقایان برزین و کاتوزیان نوشتهاند، صدها دلیل متّقن و برهان قاطعی و هرگز خدشه ناپذیر دارم. بنابر این مطلب این آقایان اصلا و ابدا جای دفاع ندارد و هیچ همخوانی نیز با واقعیّتهای رویداده شده ندارند. همین.
شاد زی و دیر زی! / فرامرز حیدریان
■ میبینیم نه نقد منصفانه، بلکه تلاشی شتابزده و سادهانگارانه برای انتقال فشار از عاملان و آمران جنایتهای هولناک به یک «میانجی تاریخی» است؛ کوششی برای کاستن از مسئولیت با قرار دادن رضاشاه دوم در میانهی معادله. این شیوه، بیش از آنکه روشنگر باشد، انحرافی است و از مواجههی صریح با حقیقت میگریزد.
من صریح و قاطع توصیه میکنم هممیهنانی که زمان و توان اثرگذاریشان گذشته و سرمایهی گفتاریشان دیگر اقناعکننده نیست، بهجای تداوم این جدلهای فرساینده، خودخواسته از این عرصه کناره بگیرند. امروز میدان، میدان شفافیت، مسئولیتپذیری و پاسخگویی است؛ نه آزمونوخطا با سرنوشت یک ملت.
با احترام بهروز فتحعلی
■ طبق تجربه و شناختی که از رژیم اسلامی موجود است رویه سرکوب و خشونت علیه شهروندان معترض در صدر اقداماتش قرار دارد و بعد از آن نیز با دروغ و تبلیغات حرکت و جنبش مردم را به خارج و عوامل بیگانه نسبت دادن. بیشک رژیم بعد از چند جنبش اجتماعی اخیر و خصوصا بعد از جنگ ۱۲ روزه و سقوط شرایط اقتصادی و معیشتی مردم در آماده باش کامل برای مقابله با اعتراضات بود. میتوان از جریان پادشاهیخواهی در رابطه با نوع فراخون انتقاد کرده و انتظار مسئولیت پذیری و شفافیت در رابطه با وعدهها و حرفهای قبل و بعد از سرکوب خونین مردم بوسیله رژیم دد منش اسلامی داشت. ولی به هیچ عنوان نمیتوان این جریان سیاسی را به خاطر تاکتیک و روش اشتباه مبارزاتی علیه حکومت را شریک در کشتار شهروندان میهنمان دانست. مخدوش کردن این دو مورد به تقویت گفتمان رژیم در رابطه با موجه بودن سرکوب و اعمال خشونت می انجامد. میتوان از مقاله آقای داود غلام آزاد “کیفرخواستِ مسئولیت سیاسی” در رابطه با مسؤلیت پذیری کمی آموخت.
با احترام سالاری
■ جناب سعادتی،
اینکه نویسندگان در مقالهای قدیمی از فاجعه کشتار معترضان نوشتهاند، از مقاله فعلی آنها در مغرضانه بودن نهتنها بخاطر مقایسه بشدت ناهمگون حماس تروریست و مجاهدین خلق با اعتراضات ضد حکومت انسانستیز اسلامی کم نمیکند، بلکه بخاطر نادیده گرفتن تمایل مردم به فروپاشی نظام ضدبشری ج.ا. مقاله با کپی کردن از جابجایی قربانی و جنایتکار سعی بر به دوش کشاندن معضل از روی دوش ج.ا بر روی مردم ناراضی و فراخوانان آنها است.
مثالی برای روشن شدن گرفتاری ما با روشنفکر احساساتی خاورميانه همچنین چپ افراطی تا ناآگاه غربی را برایت بازگو میکنم: چند سال پیش بعد از هجوم مسلمانان عاصی از جنگ و حکومت اسلامی از سوریه، عراق، افغانستان و ... به آلمان، در روز کریسمس در شهر کلن به چندین زن و دختر تجاوز جنسی میکنند. شهردار آن شهر مدعی میشود که زنان و دختران با پوشش نابجا و تحریکآمیز مسبب این جنایت شدهاند. مردم آلمان از بیشعوری شهردار دست به اعتراضات عدیده میزنند تا بالاخره شهردار از ادعای خود سر باز میزند و از ملت طلب بخشش میکند. جالب اینجاست که شهردار خود یک زن بوده و با قرار دادن مسئولیت از روی متجاوزان بر روی زنان و دختران مرتکب اشتباه نابخشودنی میشود.
امیدوارم جنابعالی متوجه شده باشی که مشکل مقاله یکی دو تا نیست، با توجه به اینکه وقتی اعتراضات به انقلاب منتهی میشوند دیگر با کلمات سخیف کاربران (مانند اخ و تف) نمیشود گرفتاری ملت برضد امت (مذهبی و چپ سنتی طرفدار کشتار مردم) را توجیه کرد!
با احترام بیژن
■ ایدئولوژیک دینی شیعی بودن این رژیم در اداره جامعه همچنین سرکوباعتراصات کمتر مورد نقد قرار میگیرد.
کلمه مقدس یکی از توصیفات رایج جمهوری اسلامی است به نظر آنها جبهه حق که آنها باشند با جبهه باطل که مردم معترض باشند در حال جنگ است . آقای خامنه ای تقریبا تمامی اعتراضات مردم از جنبش سبز تا کنون را «فتنه» نامیده است این کلمه در سوره انفال هست که آیه اش این است : قاتلوهم حتی لا تکون فتنه یعنی آنها را بکشید تا فتنه از میان برود . سرکوبگران خود را این گونه توجیه میکنند که با کشتن فتنه گران به بهشت میروید. حال چه رضا پهلوی فراخوان میداد یا نمیداد رژیم دست از کشتار بر نمی داشت البته به خاطر نام بردن از ایشان در تظاهرات دی ماه و احساس خطر رژیم از یک الترناتیو مشخص به سیم اخر زد و به کشتار هولناکی دست زد که نمونهاش را ما در کشتار های جمهوری اسلامی تا کنون ندیده بودیم.
دهقان
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که این شکاریِ سرگشته را چه آید پیش!
در حالی که مادران و پدران هنوز در عزای فرزندان میگریند و زیر بار خشم و غم کمر خم کردهاند، حرامیان ششلولبند، تکچراغهایی را روشن میکنند و ایران پیر ما، در یکی از دشوارترین روزهای زندگی خود، با این امید نفس میکشد که با همت و درایت فرزندان خویش، از این طوفان بلا نیز با سر سلامت به در آید.
بسیاری از صاحبنظران، ایران را در آستانهی فروپاشی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و ساختاری میبینند و برخی نیز بر این باورند که پس از آن رودخانهی خون که میان مردم و حکومت در دیماه ۱۳۹۶، در آنچه بسیاری «سیاهترین روزها و هفتههای تاریخ معاصر ایران» میدانند، جاری شد، این فروپاشی عملاً رخ داده است. اشاره به آن روزها، بیش از آنکه یک تاریخگذاری دقیق باشد، نام دیگرِ لحظهای است که جدایی مردم و حاکمیت به اوج خود رسید.
به گناه نیم قرن نادانی، تعصب، جاهطلبی و جنایت، کاربدستان حاکم به ریاست علی خامنهای، ایستاده بر زمینی سست، در دام صیادی حرامیتر از خود گرفتار آمدهاند و در تلاش برای بقا، در مسقط دور میزی نشستند که صیاد برایشان چیده بود. آنان پس از جنگ ۱۲ روزهی اسرائیل و حزبالله، بارها سوگند خورده بودند که با ترامپِ قمارباز و خائن مذاکره نخواهند کرد، اما اکنون زیر شلاقِ زندگی راهی مسقط شدهاند.
اینکه این مذاکرات جز دهنکجی ترامپ به سلطنتطلبان و تفکردن خامنهای بر گور «سرداران شهید» چه دستاوردی داشته، چندان مهم نیست؛ پرسش اصلی این است که کشاکش میان جمهوری اسلامی و غرب، در خطرناکترین نقطهی خود، به کجا خواهد انجامید. آنچه در پی میآید، کوششیبرای نزدیکشدن به پاسخهای احتمالی این پرسش است؛ پاسخهایی در قالب سناریوهای ممکن، نه پیشگوییهای قطعی.
یک
راهبرد کلان ایالات متحده برای سمتدادن به تحولات جهانی در راستای منافع و اولویتهای خود، در حال گذار از تکیه بر قدرت نظامی به سمت «قدرت هوشمند» است؛ قدرتی که در آن، برتریهای علمی ـ فنی، اهرمهای اقتصادی و ایجاد شبکهای از همراهان مطیع، در مرکز قرار دارد. در این مدل راهبردی جدید، اصل «هزینه ـ فایده» در جهت کاهش شدید هزینهها و گزینش راههای کمهزینه بازتعریف شده است و در راستای کاهش هزینهها، از جمله، تکیه بر دموکراسی و حقوق بشر، اموری دستوپاگیر و بیمصرف تلقی میشوند که به منافع آمریکا خدمت نمیکنند. در نتیجه تنها اموری قابل دفاع خواهند بود که رابطهای روشن و قابل رؤیت با منافع ایالات متحده داشته باشند.
در این چرخش راهبردی، آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد نه یک استثنا، بلکه یکی از قواعد اصلی در تعامل آمریکا با «حکومتهای یاغی» در هر نقطهای از جهان خواهد بود که در آن، آمریکا برای خود «منافع مشروع» تعریف کرده باشد.
آمریکا در سالهای اخیر مشغول بازتعریف روابط خود با متحدان سابق و سازمانهای بینالمللی بر پایهی این راهبرد جدید بوده است و این روند، مستقل از آنکه چه حزبی بر سر کار باشد، دستکم تا زمانی که آمریکا به تعادل قابل قبولی در نسبت هزینه و فایده، بر پایهی درک غولهای ـ اغلب عجولِ ـ فناوری خود دست نیابد، ادامه خواهد یافت. این، تصویری کلی از یک روند است، نه گزارشی از تصمیمی واحد در پشت درهای بسته.
دو
اسرائیل بهعنوان کشوری کوچک، دارای تاریخی خونبار و خاطرهی هولناکِ هولوکاست، فاقد عمق استراتژیک و در محاصرهی همسایگان عرب و مسلمان و بعضاً با مردمانی متعصب و یهودستیز، ملتی است که «امنیت ملی» مهمترین دغدغهاش بهشمار میآید. این کشور در برابر هر خطری که موجودیت آن را تهدید کند، با بیرحمی و سرسختی و با تمام وجود میجنگد.
بنیادگرایی شیعه، پس از تسلط بر ایران، نابودی اسرائیل را رسماً در دستور کار خود قرار داد و طی ۴۷ سال حیاتش صدها میلیارد دلار برای ناامنسازی پیرامون اسرائیل و تهدید موجودیت آن هزینه کرد.
درگیری جمهوری اسلامی با اسرائیل پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و تهاجم حماس به خاک اسرائیل، وارد فاز جدیدی از شکستهای پیاپی ج.ا. و فروپاشی دژهای آن شد؛ فرایندی که با ویرانشدن غزه، واردآمدن ضربات سنگین به حزبالله لبنان و در سناریوی مورد بحث نویسنده، سقوط حکومت بشار اسد تداوم یافت و با ضربات مرگبار در جنگ ۱۲ روزه به اوج خود رسید. این توالی، روایت یک خط سیر تحلیلی است؛ طبعاً امکان اختلافنظر در جزئیات و وزندادن به هر رویداد وجود دارد.
برتری نظامی نسبت به ج.ا.، نتانیاهو را مطمئن و مصمم کرده است که میتواند دشمن دیرینه اسرائیل را، در اوج ضعف و انزوا، از پیشِ پا بردارد.
سه
ترامپ، در چارچوب راهبرد «حداکثر سود با حداقل هزینه»، بهدنبال راهحلی کمهزینه در ایران است، در حالی که نتانیاهو در فکر ضربات نهایی برای سرنگونی رژیم خامنهای است. این اختلاف نظر مهم، میتوانست در یک مذاکرات دوجانبه بیاهمیت باشد اگر لابی نیرومند یهود در آمریکا و نقش اسرائیل در برنامهی ایالات متحده برای امروز و فردای خاورمیانه اجازه میدادند که کاخ سفید امنیت اسرائیل را جدا از امنیت آمریکا تعریف کند، خود را از منازعهی ج.ا. و اسرائیل کنار بکشد و از کمک به نتانیاهو برای اجرای نقشهی خود سر باز زند. اما چون چنین فاصلهگرفتن و تفکیکی به ذهن هیچ مقام تصمیمگیر در کاخ سفید خطور نمیکند، باید پذیرفت که در هر مذاکرهای میان نمایندگان ج.ا. و آمریکا، اسرائیل حضور تعیینکنندهای دارد و تأمین امنیت پایدار اسرائیل جزء ثابت دستور کار هر مذاکرهای خواهد بود. این یک توصیف از منطق ساختاری روابط آمریکاست، نه ادعای آگاهی از متن مذاکرات محرمانه.
تحقق چهار مطالبهی پایان غنیسازی، خنثیسازی حدود ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده، پایان قطعی حمایت ج.ا. از گروههای نیابتی و محدودکردن بُرد موشکها به زیر ۵۰۰ کیلومتر، از جمله شروط قطعی هر توافقی خواهد بود.
چهار
از آنجا که خامنهای قادر به پذیرفتن شروط چهارگانهی نتانیاهو ـ ترامپ نیست، میتوان تصور کرد که دور جدید مذاکرات تنها در خدمت خرید زمان قرار دارد؛ امری که اسرائیل برای تکمیل برنامهی آفند و پدافند آسیبدیدهی خود به آن نیاز دارد و ترامپ نیز میتواند آن را برای تکمیل محاصرهی اقتصادی و تحقق تحریم حداکثری، تقویت شانس برآمدن دیگر جانبهلبرسیدگان و مهمتر از آن، گشودن شکاف در ائتلاف حاکم ـــ تحت فشار کاهش شدید رانتهای نفتی و تعمیق بحران اقتصادی ـــ هزینه کند تا دستهایی از درون همین ساخت قدرت، با نشاندادن اراده برای حذف خامنهای، برای آغاز دوران جدیدی در روابط ایران و آمریکا دراز شوند. این، یک سناریوی محتمل است؛ نه اجتنابناپذیر و نه از پیش تضمینشده.
در اردوی ج.ا. اما، گذشت زمان هیچ ثمری مثبت ندارد. بحران اقتصادی و خشم فروخوردهی مردم روزبهروز شدیدتر میشود. تابآوری حکومت در برابر فشار سهمگین تحریمها و نفرت افکار عمومی بهسرعت کاهش مییابد و هیچ کارت جدیدی برای تغییر معادلات قدرت در اختیار خامنهای قرار نخواهد گرفت. گذشت زمان، در چند دههی گذشته به سود ج.ا. نبود؛ اکنون نیز نخواهد بود.
پنج
بنبست اجتنابناپذیر مذاکرات «سهجانبه»، راهبرد مبتنی بر «حداقل هزینه»ی ترامپ را از ناحیهی نتانیاهو و بازهای حامی او در کاخ سفید به خطر میاندازد و ترامپ را وادار میکند که ضمن بهرهجویی از همهی ظرفیتهای حداکثرسازی تحریمها و با استفاده از اشکال مدرن قدرت نرم، ماشین جستوجوی «جانشین مطلوب و ممکن» در درون نظام را بیش از پیش فعال کند.
جانشین ممکن و مطلوب باید: توانایی ایجاد اجماع نسبی و حذف خامنهای را داشته باشد و قادر باشد محور اصلی سیاست را تغییر دهد: تضمین منافع آمریکا در منطقه، فاصلهگیری از چین، پایاندادن قطعی و عملی به اسرائیلستیزی، و جلب حمایت داخلی از طریق تأمین آزادیهای اجتماعی و انجام اصلاحات گسترده و عمیق اقتصادی.
چنین جایگزینی نمیتواند جزئی از ساختار ولایت فقیه و متکی به آن باشد؛ چرا که در این چارچوب، نه اصلاحی قابل تصور است و نه میتوان افکار عمومی را راضی کرد. «پایان ولایت فقیه» کمترین هزینهای است که ائتلاف گروههای برخوردارِ حاکم برای ماندن در قدرت باید تقبل کند. در نتیجه، میتوان حدس زد که گزینههایی نظیر حسن روحانی فاقد امکانات لازم تلقی شده و حذف میشوند و میدان فقط برای سپاه خالی میماند. سپاه، نهادی است با تنوع نسلی و ساختاری که چندین دهه، عرصهی فعالیت سازمانهای اطلاعاتی، بهویژه موساد بوده و این استعداد را دارد که از درون خود آلترناتیوی رو به غرب، ناسیونالیست و با مشت آهنین خلق کند و به حاکمیت روحانیت پایان دهد. این نگاه، یک فرضیهی تحلیلی دربارهی «آلترناتیو از درون» است و بدیهی است که میتواند با شواهد آینده تأیید یا تکذیب شود.
فشردهشدن همهی فنرها در اجتماع، اقتصاد و سیاست، ایران را آمادهی جهشهای بزرگ کرده است و این، شانس مهمی است برای هر گروهی که در غیاب خامنهای قدرت را بهدست گیرد.
شش
هر اتفاقی که در بالا رخ دهد و هر نقشهای که ترامپ برای آیندهی ایران کشیده باشد، دو نکته مسلم است:
نخست آنکه مردم ایران را نمیتوان نادیده گرفت. این مردم که یک انقلاب، هشت سال جنگ و جنبشهای متعددِ دو دههی اخیر را پشت سر گذاشتهاند، در خیزش بزرگ دیماه عزم و ارادهی خود برای تغییر را نشان دادند. آنان مُهر و نشان خود را بر هر تحولی خواهند کوبید.
دوم آنکه دوران حکومت دینی در ایران به سر آمده و ناسیونالیسم ایرانی طول و عرض زمینِ بازیهای سیاسی و قواعد آن را تعیین خواهد کرد. این ناسیونالیسم، در خود امکانات هر دو نوع پروژهی سیاسی ـــ هم دموکراتیک و هم اقتدارگرا ـــ را حمل میکند و دقیقاً به همین دلیل، منازعه بر سر محتوا و جهتگیری آن، به مسألهای مرکزی بدل خواهد شد. ترامپ، سپاه و هر بازیگر دیگری که بخواهد به کسب و حفظ قدرت بیندیشد، ناچار است این دو نکتهی مهم و تعیینکننده را در صدر معادلات خود بنشاند. این امر، پروسهی «گذار کمهزینه از بالا» را با دشواریهای نهچندان کوچک مواجه کرده و سرآمدان سیاسی دموکراسیخواه کشور را با تصمیمات سخت ـــ و بسیار سختی ـــ روبهرو خواهد کرد.
هفت
نیروهای جمهوریخواهی که خواهان گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری عرفی، برآمده از مجلس مؤسسان هستند، در ماههای آینده با آزمونهای بزرگی در عرصهی سیاست عملی مواجه خواهند شد. اگر حکومت برآمده از معادلات کلان قدرت، یک دیکتاتوری نظامی، سکولار و توسعهگرا باشد، مقدمتاً با روندهایی که به این گزینه منتهی شده و سپس با خودِ این هیولای نوظهور، چه نسبتی باید تعریف کرد؟ این متن در پی تجویز یا نفی این گزینه نیست، بلکه میکوشد خودِ مسأله را در برابر نیروهای جمهوریخواه عریان کند.
روانشناسی «امید به ترامپ» که در ۱۸ و ۱۹ دیماه تبارز یافت را تا چه میزان باید جدی گرفت؟ آیا توان واقعی و میدانی نیروهای جمهوریخواه برای عبور از «پروژهی بالاییها» و برکنارکردن ج.ا. به اتکای قدرت مردم کفایت میکند؟ پهلویستها در روند از کفدادن شعارها و حامیان جهانی خویش، چه سرنوشتی خواهند داشت؟
اینها پرسشهای مهمیاند که فراتر از شعارها و مطالبات آرمانی، پاسخهای روشن و عملگرایانه میطلبند. بدون چنین پاسخهایی، هیچ پروژهی گذار ـ چه از بالا و چه از پایین ـ شانس واقعی موفقیت نخواهد داشت.
هرگز ندیده بودم چشمِ تو را چنین
در خون و اشک غوطهور،
ای مامِ رنجها!
ای میهنی که در تو به خواری
مثلِ اسیرِ جنگی
یک عمر زیستیم
زینگونه زیستیم و به هِقهِق گریستیم
(شفیعی کدکنی)
■ با سلام. احمد پورمندی گرامی،
من خیلی بیش از اینها بدبین (واقعبین!) هستم. جمعبندی من این است که جنگ با آمریکا (و دیگر کشورهایی که ممکن است با آمریکا همکاری کنند) نقش مهمی در روند “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی و کشور ایران ندارد. جنگ میتواند سیر حوادث را تند یا کند بکند، اما جهت را تغییر نمیدهد (با یک استثناء که خواهم گفت). روندِ “طبیعی” حرکت جمهوری اسلامی، به دلیل فرقهگرایی و آخرالزمانی بودنش، “مقاومت تا مرگ” است. در هر صورت کسانی پیدا خواهند شد که ادعا کنند اگر کنترل دست آنها بود، بهتر از خامنهای میتوانستند “امام حسین” بشوند. چه جمهوری اسلامی در جنگ شکست فاحش بخورد، و چه بعد از جنگ باقی بماند، چه با آمریکا به توافق برسد و کم یا بیش کوتاه بیاید، و چه خامنهای به مرگ طبیعی بمیرد یا کشته شود، تعداد زیادی آخوندهای منطقهای، مانند علمالهدی و تعداد زیادی گروههای تروریستی مانند موتلفه، و تعداد زیادی فرماندهان سپاه با قرارگاه تحت امر خود، وجود دارند که بخواهند راه امام حسین را ادامه بدهند. نتیجه این خواهد بود که فرقهگرای و آخرالزمانی بودن آنها کشور را به تجزیه بکشد.
در این میان “طرفداران رضا پهلوی، سلطنتطلبان، پادشاهیخواهان مشروطهطلب، ...” و یا نیروهایی مثل مجاهدین، در راه رسیدن به اهداف خود موفق نخواهند شد. زیرا در حدود ۴۵ سال پس از مرگ محمدرضا شاه، و کشتارهای خرداد ۱۳۶۰، هیچ کدام نتوانستهاند خودشان جریانی مستقل را در ایران به وجود آورند. البته امکان “موج سواری” وجود دارد، اما احتمال آن بسیار پایین است.
تنها استثنایی که به آن اشاره کردم، همان است که خودت بر آن تاکید کردی و آن اینکه “جمهوری خواهان” چگونه عمل کنند. اگر همانطور که تابحال عمل کردهاند، عمل کنند، هیچ تاثیری نخواهند داشت.
نظر من این است که اپوزیسیون، باید مانند اپوزیسیون عمل کند! یعنی بخشهای مختلف اپوزیسیون انسجام درونی داشته باشند، برای مسائل مختلف کار گروه داشته باشد، برنامههای اجرایی بنویسد، سخنگویانی داشته باشد، شورای رهبری داشته باشد، کاندیدای نخستوزیری/رئیسجمهوری داشته باشد. به عبارت دیگر، ساختارت داشته باشد که مردم ببینند اگر جمهوری اسلامی را انداختند، فردا کشور بی در و پیکر نخواهد بود. نمیگویم که ما خارج کشوریها یک دولت در سایه بسازیم، اما میگویم که ما خارج کشوریها بهتر است کارگروههایی بسازیم که نظرات داخلکشوریها را جمعبندی کند، آنها را نقد کند، و مانند آینه، آنها را به تمام شهروندان ایرانی بازگرداند.
خوب است که تشکل”ها”ی موجود جمهوریخواه، از هر نوعی که هستند، در شهرهای بزرگ، فراخوان عمومی بدهند و کار انسجام و گفتوگو با یکدیگر را به پیش ببرند. توضیحات بیشتر بماند برای بعد.
با احترام – حسین جرجانی
■ جناب آقای جرجانی بادرود
من هم مثل جنابعالی جمهوریخواهم اما با ضعفها و ایرادهایی که در جمهوریخواهان میبینم، نگرانم که ما نیز به سرنوشت اصلاحطلبان، دچار شویم که ملت از آنها عبور کرده است! حامیان پهلوی، حداقل در خیابان طرفداران زیادی دارند که آنها را صدا می زنند اما تا این لحظه چه کسی در خیابان، حتی نامی از یک چهره جمهوریخواه، برده است؟؟؟
ایام به کام فردین
■ ضمن همگامی و همدردی با آقایان پورمندی و جرجانی، باید بگویم که امروز بالاترین اولویت در نگاه من خطر فاجعه انسانی در ایران است که اولویت دارد به هر سناریو بد دیگر از جمله تجزیه، جنگ، استبدادی دیگر و.... این خطر تنها مربوط به امروز نیست بلکه امروز انباشتی از سیاست های ایران بر باد ده جمهوری اسلامی به ظرفیت های نهایی خود رسیده اند و شرایط یک فاجعه تمام عیار را رقم زده اند . این ظرفیت های مستهلک شده در همه زمینه ها هستند، از امکان صلح اجتماعی تا فجایع محیط زیستی و آلودگی، گرسنگی و فقر، بن بست های مدنی و شهری، بد نامی جهانی و منطقه ای، تخریب سلامت روانی مردم و تقریبا هر حیطه و مورد دیگری ایران به نقطه قلیان رسیده. قتل عام دی ماه اگر چه در نوع خودش رکوردی تاریخی بود اما در ضمن میتواند به نوک کوه یخ تشبیه شود. امیدمان این است که در آینده دور یا نزدیک مجبور نباشیم در بیابان های مرزی ترکیه و پاکستان بدنبال عزیزانمان در آوردگاه ها بگردیم ، انکار نمیشود کرد که هرگز فاجعه به این نزدیکی نبوده است.
آنالیز ما از احتمالات هر چه باشد (که آقای پورمندی بخوبی برایمان بیان کردند) اما همچنان نظاره گریم. آقای جرجانی به لزوم متشکل شدن نیروهای سکولار اصرار دارند که شاید این بتواند کلید واژه امروز باشد. سکولار-دموکرات های ایران صدا ندارند. اگر داشتند من اکنون در حال خواندن دهها اعلامیه و نامه های سر گشاده به سران و پارلمان ها در مورد حبس و محکومیت هفت ساله نرگس بودم. آقای جرجانی از “انسجام درونی، کارگروهی، و برنامه های عملی” سخن گفتند. این به معنای کار سیاسی حرفه ای در مقابل کار نیمه وقت روشنفکری است. شاید همه یا بیشتر افراد نتوانند چنین کنند حتی در شرایط امروز، اما اگر بخشی از فعالان کنونی بتوانند چنین انسجام تشکیلاتی بوجود آورند، متعاقبش تمام ظرفیت های دیگر بکار گرفته میشوند.
ضرب المثل “مالت را سفت بگیر همسایه را دزد نکن” به حال امروز میخورد. هر چه از رشد پرخاشگری و دیکتاتوری در میان سلطنت طلبان بگوییم بدون اینکه یک بدیل معتبر و مورد حمایت وسیع ایجاد کنیم ، آب در هاون است، آیندگان خواهند گفت چرا رهبر پادشاهی خواهان که ظرفیت دموکراتیک خوبی هم داشت را رها کردید؟
با احترام، پیروز
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
درست ۹ سال از آن روزی میگذرد که خانم «کلیآن کانوی»، مشاور دونالد ترامپ در کاخ سفید، در برابر خبرنگاران ایستاده بود و وقتی کسی به او گفت اینها که میگویی با نمونهها (facts) نمیخواند، او با چهرهای حقبهجانب گفت: ما نمونههای آلترناتیو (alternative facts) داریم.
هنوز ابتدای موج تازه ترکتازی گرایشهای عوامفریبانه (پوپولیستی) بود و آن حرف در آن روزها هر انسان خردمند و متمدنی را مبهوت کرد. البته ما ایرانیها ده سال پیش از آن احمدینژاد را دیده بودیم که پیشتاز حقهبازی و دروغگویی آشکار و فخر به آنها بود. اما به هر حال، خانم کانوی نقطه عطفی بود در عادیسازی و ابتذال آن پدیدهای که این روزها همهگیر شده و من با تکیه بر هانا آرنت آن را «روزمرگی جهالت و فخر نادانی» مینامم.
آنچه توجه مرا جلب میکند، جهالت و نادانی است که به گونهای گسترده عادی شده که دیگر نمیتوان آن را به سخره گرفت. آدمها راستراست راه میروند و با چشمان و گوشهای بسته و با صدای بلند دروغ میگویند و از آن بدتر، منکر دانش و آگاهی و هر آنچه میشوند که تمدن انسانی از دوران روشنگری تاکنون به دست آورده است. اگر تاکنون ندانستن چیزی مایه گونهای شرمساری درونی بود و انسان از این که چیزی را نمیدانست، پنهان یا آشکار خجالت میکشید، اکنون آن را با صدای بلند اعلام میکند و کف بر لبان و چماق در دستان بر سر آگاهی و دانش میکوبد.
من کاری به آنهایی که آگاهانه دروغ میپراکنند و همه چیز را وارونه جلوه میدهند ندارم. آنها کارشان بر اساس برنامه است و هدفمند. اشاره من به توده انبوه هزارهزار است؛ همین آدمهای معمولی پیرامون ما، همین آدمهای «عادی این روزها». همینهایی که این روزها عرصه را بر دانش، بر روشنگری و خرد تنگ ساختهاند. اگر به هانا آرنت تکیه کنیم، میتوانیم بگوییم که وقتی آدمها تنها میشوند و دیگر به چیزی تردید نمیکنند، آن وقت است که فرمان میبرند، دست به عمل میزنند و آن وقت است که از میان آنها آدولف آیشمنها به وجود میآیند؛ همانهایی که وقتی میبینیشان، گمان میبری با یک کارمند ساده ثبت احوال، یک مسئول بیآزار آرشیو روبرو هستی که البته میتواند هم این گونه باشد؛ اما او همزمان یک جنایتکار هم میتواند باشد، همانگونه که آیشمن بود.
اگر به نمونههای «عادی» یا روزمره زبانی خودمان در فرهنگ فارسی بنگریم، چیزهای جالبی مییابیم. وقتی در برابر حرفی سخیف میخواهی استدلال بیاوری، آدم «عادی این روزها» میگوید: تو میخواهی «سخنرانی» کنی، میخواهی «درس» بدهی، من حوصلهاش را ندارم. او با درس و سخنرانی مشکل دارد و واژه «روشنفکر» را به عنوان ناسزا بهکار میبرد. هرچند خیلی هم دوست دارد در میان همسانان خود یکدیگر را با لقب استاد، دکتر و مهندس بنامند، در حالی که خودش دیوار دانشگاه را از درون ندیده است. به گمان نادرستش خیال میکند هر کسی دکتر یا مهندس بود، لزوماً روشنفکر هم هست؛ که او هم در نهان دلش میخواهد باشد ولی نمیتواند. او واژهای هم ساخته است به نام «فلسفهبافی» و منظورش هر حرفی است که چون آن را درک نمیکند پس باید پرتوپلا باشد. برای اینها فیلسوف کسی است که در برج عاج نشسته، حرفهای قلمبه و سلمبه میزند و از واقعیتها به دور است. برای آدم «عادی این روزها» یک دانشگاهی پایش روی زمین نیست و در تئوریهای انتزاعی غرق شده: «آقا این حرفها تئوریه و از عمل بهدوره». آدم «عادی این روزها» هیجان را «احساس» مینامد. به گمان او احساس از عقل به دور است. وقتی به او میگویی این رفتار از خرد به دور است، با رفتاری حقبهجانب و تهاجمی میگوید: من انسانم و ربات نیستم. انگار آدم روبرویش ربات و ماشین است. آدم «عادی این روزها» معتقد است که هر کسی دانش بیشتر دارد، از واقعیتها دورتر است. او حوصله خواندن ندارد و اهل عمل است. از زمانی که همان دانشمندانِ نشسته در برج عاج و بهدور از واقعیت، اینترنت را ساخته و در اختیارش قرار دادهاند، دیگر هیچ خدایی را بنده نیست. از یک سو حوصله خواندن ندارد، بهویژه اگر نوشتهای دور و دراز یعنی بیشتر از سه خط باشد و از سوی دیگر در شبکههای اجتماعی بیش از ۹۰ درصد نوشتههای مبتذل را هم تولید و یا بازپخش میکند.
آدم «عادی این روزها» دهها سال است در اروپا و آمریکا و در امنیت اجتماعی زندگی میکند؛ در دموکراسی، در جامعه آزاد و فدرال، در جمهوریها و از جمله در پادشاهیهایی که در واقع کاملاً جمهوری هستند و بر اساس تاریخ ویژه خودشان یک نماد تشریفاتی دارند. اما همین آدم خواستار سلطنت موروثی استبدادی و مطلقه برای مردم کشورش است. برای همان مردمی که این روزها برایشان اشک میریزد و اینجا و آنجا تظاهرات ده و بیستهزار نفری برگزار میکند، آرزوی استبداد بعدی را دارد. اگر هم چنین چیزی در ایران به قدرت برسد، آدم «عادی این روزها» به احتمال زیاد زندگی در اروپا و آمریکا را ترجیح میدهد. من هنوز نتوانستهام در جو هیجانی این روزها حتی توجه یک نفر از این آدمهای «عادی این روزها» را به این انبوه تناقض آشکار و فاحش و به این رفتار دور از اخلاق جلب کنم.
آدم «عادی این روزها» کف بر لبان به مخالف خود میگوید: مردم ایران رهبر خود را انتخاب کردهاند. وقتی میگویی در کدام انتخابات؟ میگوید مگر کوری و هزارهزار مردم کف خیابان را نمیبینی؟ همین یعنی انتخاب! وقتی رضا پهلوی میآید و میگوید به من تنها بگویید رضا پهلوی و لقب کینگ را نگویید، وقتی به آدم «عادی این روزها» در بروکسل میگویی رضا پهلوی بارها گفته که برایش جمهوری بهترین شکل حکومت در ایران است، با خشم میگوید: غلط کرده گفته، مگه با اونه؟
در این روزها چند بار در اینجا و آنجا به گونهای نیمهشوخی میگفتم: این نسل موهوم ۵۷ای که آدمهای «عادی این روزها» ساختهاند و به خاطر سرنگونی شاه مورد ناسزا قرار دادهاند، هزار بار از اینهایی که این روزها در کف خیابانهای خارج از ایران جولان میدهند، ملایمتر، منعطفتر و باادبتر بود. من یادم میآید که بیاخلاقیترین کاری که در سال ۵۷ دیدم، چاپ عکس فرح پهلوی با بیکینی در کنار دریا در صفحه وسط یکی از روزنامههای سراسری بود و بر اساس درک آدم «عادی آن روزها» مثلاً نماد فساد بود. همان روزها این کار مورد انتقاد بسیاری بود که طرفدار انقلاب هم بودند. میگفتم این باید شوخی سرنوشت باشد که آن نسل ۵۷ای تربیتشده نظام شاهی بود و این آدمهای «عادی این روزها» تربیتشده حکومت آخوندی. این تفاوت فرهنگی است و البته اینها ادعا هم دارند که میخواهند به دوران باشکوه سالهای پیش از ۵۷ بازگردند!
سخنی که به گونهای نیمهجدی و به عنوان شوخی سرنوشت بیان میکردم ناگهان با هانا آرنت و ابتذال شر ارتباط یافت.
انسانی که اندیشه و نقد را کنار میگذارد و یا هیچگاه آن را نیاموخته است، به دنبال نجاتدهنده میگردد که فرای تصورش و خدایگان است. او به دنبال رهبر و شاه، به دنبال امام زمان، به دنبال مرجع تقلید، به دنبال خدایگان اعلیحضرت همایونی میرود که هم ابتذال و روزمرگی او را تایید کند و هم به او راه نجات را نشان دهد. آن زمان است که آن یکی «شر»، کسی که میگفت وای به روز آن ملتی که من رهبرش باشم، امروز رهبر مسلمین جهان است، اما حقارتش نیز برجاست و هیچگاه برطرف نشده است؛ در اعماق زمین مخفی شده و به یک دستورش آدمهای «عادی این روزها» هزارهزار انسان را میکشند. به یک دستورش سالهاست آدمهای «عادی این روزها» برای حکومت جنایت، پهپاد و موشک و سیستم فیلترینگ میسازند. سالهاست از هر تریبونی که شده میگوییم تخصص مسئولیت اجتماعی میآورد، شما تنها دستور اجرا نمیکنید بلکه مشاور و همکار جنایت هستید، گوش آدمهای «عادی این روزها» بدهکار نیست.
در اینجاست که باز روح هانا آرنت به سراغمان آمده، یادمان میآورد که حکومت توتالیتر مردمان خودش را بار میآورد. آنها چهرهای خونخوار و هیولاوار ندارند؛ چیزی که هانا آرنت وقتی پا به دادگاه آدولف آیشمن گذاشت، خیال میکرد. آنها آدمهای «عادی این روزها» هستند. تردید گام نخستین در دانش است و دانش نماد آزادی. وقتی انسان اندیشه و قدرت تردید را به کنار مینهد و یا هیچوقت آنها را نمیآموزد، میشود فرمانبردار و مطیع. تردید، اندیشه و خرد تعطیل، گوش و چشم بسته، دهان فراخ! میشود همان هیولاهایی که دستور اجرا میکنند و میتوانند در دو روز دهها هزار انسان بیدفاع را بکشند، میتوانند کارهایی خارج از تصور انسان متمدن انجام دهند که این روزها از ایران میشنویم. همین آدمهای «عادی این روزها»، بسیجیها و جنایتکارانی هستند که روزْ آن کارها میکنند و سپس نزد خانواده خود میروند و با بچههایشان روزگار میگذرانند.
جهالت و نادانی وقتی روزمره شود، وقتی آدم با آنها حتی فخر هم بفروشد و با دانش و تردید، با آگاهی، اندیشه و تعقل دشمنی ورزد، آنگاه راه برای شر روزمره باز میشود. شر به بیان هانا آرنت وقتی خطرناک میشود که پیشپاافتاده شود، بشود امری عادی. این یکی چیزی را امضا میکند، آن یکی کاری را اجرا. فردا هم اگر دادگاهی تشکیل شود، آدم «عادی این روزها» تنها دستور مافوق خود را اجرا کرده است؛ او مامور است و معذور. اگر هم قصر در رفت و چیزی را یادش بیاوری، پاسخش از حالا روشن است: تو هم اگر در آن شرایط میبودی، همان کار را میکردی. آدمهای «عادی این روزها» چون آدمهای «عادی آن روزها» همیشه حقبهجانب و بدون تردید هستند.
«انسانم آرزوست!»
■ توجه شما به این موضوع مهم شایسته و بایسته است، ما دقیقا در چنین دورانی زندگی میکنیم که شر و نادانی رشدی خزنده و نامحسوس دارد و عادی سازی دروغ مکانیزم اصلی این کودتای ضد تمدنی است. شما حق مطلب را گفتید، من تنها به چند نمونه و تجربه دیگر اشاره میکنم: در همان بازه زمانی که سخنگوی ترامپ از “واقعیت آلترناتیو” سخن گفت، قتل روزنامهنگار سعودی آقای خاشقچی رخ داد، که دولت اردوغان بنا به تاکتیکهای سیاسی آن روز کمک کرد به آشکار شدن این قتل فجیع، و جهان خبری و سیاسی آنچنان ملتهب شد که ترامپ هم مجبور شد تا حدودی از آن فاصله بگیرد. اما با عادی سازی کردن دروغ و تبه کاری در یک دهه گذشته جنایت سعودیها نه تنها فراموش شده بلکه اگر امروز دوباره اتفاق بیافتد در صفحه اول هیچ روزنامهای درج نخواهد شد.
نمونه دیگری که مظلومانه دفن شده و کسی از آن یادی هم نمیکند، جنبش آزادیخواهانه روسیه است. جنبشی که مافیای تبه کار روس بین ۱۰ تا ۲۰ سال پیش جرات خشونتورزی حذفی در مقابل آن نداشت، پوتین با عادیسازی خشونت سیاسی تا حذف فیزیکی تمام رهبران و فعالان مدنی در روسیه پیش رفت و زمینه داخلی را برای تجاوز و نسل کشی در اوکراین آماده ساخت.
دهها بلکه صد ها نمونه و روند دیگر در سطح جهان و منطقه به منزله زنگ خطر فجایع بزرگتر و تاریخ ساز در آینده است. عادی سازی خشونت و قلدری تا آنجا پیش رفته که در فرومهای راست افراطی اروپایی پیش پا افتادهترین شوخیها این سوال است که فکر میکنید بهترین نقطه برای اصابت اولین موشک هستهای کدام است؟ پیکادلی، ورسای، یا وست مینستر؟
با احترام، پیروز
■ آقای تجلیمهر عزیز، متاسفانه حق با شماست. من منظور شما را از «آدمهای عادی این روزها» میفهمم، اما وقتی «پروفسور دکتر ش. خ. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بینالملل» در مصاحبهاش دست برسینه میگذارد و میگوید: «من افتخار میکنم که طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستم»، و ناراحت است که بنا به میل خود نمی تواند بگوید «رضا شاه دوم» یا «پروفسور دکتر ش. س. مدرس و کارشناس مسائل و امنیت بینالملل» در ردیف اول سخنرانی «شاهزاده...» می نشیند و ازش نمیپرسد که آیا او حمله هوادارانش را با اسپری فلفل به هر که نگوید «ملا چپی مجاهد...» یا مشتهای گره کرده شاهین نجفی را که با عینک و کت چرمی سیاه پشت تریبون میگوید: «اگر کسی صحبت از دموکراسی و اتحاد و همبستگی کرد، فقط جاوید شاه» را تایید میکند.
من نامه پزشکان و پروفسورهای و... بنام آلمانی را در دیوارهای اردوگاه کار اجباری داخائو که درست چسبیده به اتاق گاز و کوره آدمسوزی را به چشم دیدهام که از «پیشوا» که به درخواست آنها برای شرکت در آزمایش احساس جنسی آوارگان یهودی در آب بیست سی درجه زیر صفر یا کندن پوست یهودیهای دارای پوست سفیدتر برای آباژورهای سران نازی، پاسخ مثبت داده است، تشکر کردهاند، اما هنوزهم از «روز مرگی و پیش پا افتادگی شر» پیش این «پروفسورها و آکادمیک» های وطنی در شگفتم.
چندی پیش یه همسرم گفتم: «کلاه ما پس معرکه ست» همسرم گفت: «ما اصلا کلاه نداریم!»
با تاسف و شگفتی فراوان سعید سلامی
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
آنچه پس از اظهارات اخیر گلشیفته فراهانی رخ داد و به موجی از حملات سازمانیافته، توهینهای جنسی و خشونت کلامی از سوی بخشی از جریان سلطنتطلب انجامید، صرفاً یک واکنش احساسی یا اختلاف نظر سیاسی نیست. این رخداد را باید نشانهای جدی از یک بحران عمیقتر در فرهنگ سیاسی برخی نیروهایی دانست که خود را آلترناتیو آینده ایران معرفی میکنند. بحرانی که در آن، حذف و تحقیر جای گفتوگو و خشونت زبانی جای نقد عقلانی را گرفته است.
توهین جنسی در این حملات نه امری اتفاقی است و نه حاشیهای. این نوع زبان، ابزار شناختهشده اعمال قدرت و سرکوب است. ابزاری برای بیاعتبار کردن فرد، و شکستن شخصیت او و ارسال پیامی هشدارآمیز به دیگران. زمانی که بهجای پاسخدادن به محتوا و استدلال، بدن، جنسیت و حیثیت انسانی هدف قرار میگیرد، در واقع با نوعی مجازات نمادین مواجهایم. پیام چنین رفتاری روشن است آزادی بیان تنها تا جایی پذیرفته میشود که با روایت مسلط این جریان تعارض نداشته باشد.
در همین نقطه است که میتوان صدای پای فاشیسم را شنید. فاشیسم همیشه با سرکوب عریان و قدرت رسمی آغاز نمیشود. اغلب با کلام و جملات نامتعارف شروع میشود. از برچسبزدن و دشمنسازی و مشروع جلوهدادن تحقیر و نفرت. وقتی یک جریان سیاسی، مخالف را نه رقیب فکری بلکه دشمنی میبیند که باید انرا خرد و بیاعتبار کرد تا به حاشیه و سکوت هدایت شود ، عملاً وارد منطق فاشیستی شده است، حتی اگر در ظاهر از آزادی، دموکراسی و نجات کشور سخن بگوید.
خطرناکتر از خودِ این حملات، عادیسازی آنهاست. هنگامی که توهین جنسی، تهدید و هتاکی با عناوینی مانند واکنش طبیعی،غیرت سیاسی یا دفاع از ارزشها توجیه میشود، مرزهای اخلاقی جامعه بهتدریج فرسوده میشوند. خشونت زبانی در چنین فضایی نهتنها محکوم نمیشود، بلکه به نشانه وفاداری سیاسی تبدیل میگردد. این همان نقطهای است که سیاست از عرصه گفتوگو خارج و به میدان حذف بدل میشود.
تناقض آشکار در این ماجرا آنجاست که بسیاری از عاملان و مروجان این نوع توهینها، خود سالهاست در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، در همان فضاها رشد یافتهاند و از آزادی بیان، امنیت حقوقی و امکان نقد قدرت بهرهمند بودهاند. با این حال، در عمل کمترین تحملی نسبت به صدای مخالف نشان نمیدهند. این واقعیت نشان میدهد که دموکراسی صرفاً یک جغرافیا یا مجموعهای از نهادها نیست، بلکه یک فرهنگ و منش است و بدون درونیشدن این فرهنگ، زندگی در جوامع آزاد نیز مانع بازتولید رفتارهای اقتدارگرایانه نمیشود.
این تناقض پرسشی جدی پیش روی جامعه میگذارد: جریانی که حتی در شرایط آزادی، صدای منتقد را با توهین و خشونت پاسخ میدهد، اگر روزی به قدرت برسد، چه نسبتی با آزادی، حقوق شهروندی و کرامت انسانی خواهد داشت؟ زبان امروز، پیشنویس رفتار فرداست. فاشیسم میتواند دقیقاً در دل دموکراسیها نیز رشد کند، اگر آزادی فقط برای خودیها معنا داشته باشد و نه بهعنوان حقی همگانی.
از منظر اجتماعی، این نوع حملات پیامدهایی فراتر از یک فرد دارد. وقتی زنی بهدلیل اظهارنظر سیاسی آماج توهین جنسی قرار میگیرد، پیام روشنی به همه زنان و به همه صداهای مستقل مخابره میکند. هزینه سخن گفتن میتواند تخریب شخصیت و ناامنی روانی باشد. این مکانیسم، جامعه را به سمت سکوت، خودسانسوری و انفعال سوق میدهد؛ همان هدفی که هر ساختار اقتدارگرا در پی آن است.
جامعهای که در پی رهایی از استبداد است، نمیتواند همزمان ابزارهای استبدادی را بازتولید کند و انتظار آیندهای آزاد داشته باشد. نقد تند و مخالفت جدی بخشی از سیاست است، اما عبور از مرز کرامت انسانی، هرگز قابل توجیه نیست. اگر قرار است آیندهای متفاوت ساخته شود، این تفاوت باید از همین امروز، در زبان، در رفتار و در نحوه مواجهه با مخالف شکل بگیرد.
سکوت در برابر چنین خشونتی بیطرفی نیست؛ مشارکت در عادیسازی آن است. دفاع از کرامت انسانی دفاع از یک فرد خاص یا یک موضع سیاسی مشخص نیست، بلکه دفاع از حداقلیترین ارزشهایی است که بدون آنها، هیچ پروژه سیاسی با هر نام و شعاری نمیتواند مدعی آزادی و رهایی باشد. اگر نتوانیم صدای مخالف را تحمل کنیم، تفاوت ما با آنچه نقدش میکنیم، صرفاً در جایگاه قدرت خواهد بود، نه در ماهیت رفتار.
۵ فوریه ۲۰۲۶
■ درود بر شما کورش استکی گرامی هرکه نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
پیشزمینههای شکلگیری نگرشهای فاشیستی و حذفی در میان اپوزیسیونی که خود تحت سلطه استبداد بوده است، پدیدهای پیچیده است که روانشناسان سیاسی و جامعهشناسان آن را «بازتولید استبداد» مینامند. ریشههای این رفتار را میتوان در موارد زیر جستجو کرد:
۱. درونیسازی فرهنگ استبدادی (میراث روانی سرکوب!) وقتی یک اپوزیسیون دههها در فضای انسداد سیاسی رشد میکند، به ناچار ابزارهای مبارزه و زبان سیاسی خود را از «نظام حاکم» الگوبرداری میکند. در این حالت، مخالفِ استبداد، خود به نسخهی معکوسِ حاکم تبدیل میشود؛ یعنی همان روشهای حذفی، برچسبزنی و مطلقگرایی را علیه رقبای خود به کار میبرد.
۲. فقدان تجربه زیسته در دموکراسی! اپوزیسیونی که طعم تکثرگرایی و سازش را نچشیده باشد، سیاست را یک «بازی با حاصلجمع صفر» میبیند. در این نگرش، پیروزی یک گروه لزوماً به معنای نابودی گروه دیگر است. به همین دلیل، «دیگری» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «دشمن وجودی» تلقی میشود که باید حذف شود.
۳. تقدسگرایی و کیش شخصیت! در فضاهای غیردموکراتیک، تمایل به جایگزینی «بُت» قبلی با یک «پیشوای» جدید بسیار بالاست. نگرش فاشیستی زمانی شکل میگیرد که یک جریان سیاسی، رهبر یا ایدئولوژی خود را تنها راه نجات و «حقیقت مطلق» میپندارد. هرگونه نقد یا مخالفت با این نمادها، به عنوان خیانت یا دشمنی با خلق تعبیر شده و راه را برای سیاست حذفی باز میکند.
۴. ناسیونالیسم افراطی یا بنیادگرایی هویتمحور ! بسیاری از جریانهای فاشیستی در میان اپوزیسیون، بر پایه «هویتهای سخت» (نژاد، زبان یا مذهب خاص) شکل میگیرند. آنها با تعریف یک «ما»ی برتر و اصیل، تمام کسانی را که در این قالب نمیگنجند، «غیر» نامیده و حقوق شهروندی آنها را در آینده نادیده میگیرند.
۵. تروما و خشم انباشته! تجربه زندان، شکنجه و تبعیض، خشمی عمیق در میان مبارزان ایجاد میکند. اگر این خشم با آموزشهای دموکراتیک مهار نشود، در زمان قدرت گرفتن به «انتقامجویی» تغییر شکل میدهد. در این وضعیت، عدالت با انتقام اشتباه گرفته میشود و شعار «هر که با ما نیست، بر ماست» حاکم میگردد.
۶. ساختار تشکیلاتیِ سلسلهمراتبی و بسته ! بسیاری از گروههای اپوزیسیون غیردموکراتیک، ساختاری شبیه به فرقهها دارند. در این ساختارها، پرسشگری سرکوب میشود و وفاداری مطلق جایگزین تخصص و تفکر انتقادی میگردد. این محیط، بهترین بستر برای رشد تفکرات فاشیستی و حذف فیزیکی یا معنوی منتقدان داخلی و خارجی است.
نتیجهگیری: شکلگیری نگرش حذفی در اپوزیسیون، نشاندهنده آن است که استبداد تنها یک سیستم سیاسی نیست، بلکه یک «فرهنگ» است که حتی در ذهن مخالفانش نیز رسوخ میکند. برای عبور از این وضعیت، پذیرش حق ناحق بودن برای مخالف و اولویت دادن به حقوق بشر بر منافع جناحی تنها راه گریز است.
سپاس - آشنا
■ گلشیفته هنرمندیست که همه ایرانیان و ایران دوستان خود را در درخشش بینالمللی وی سهیم میدانند. توهین بزدلانه زبانی به او در حقیقت توهین به تمامی ایرانیان فرهیخته و بویژه به تمام زنان آزادیخواه کشورمان است. شیوه حمله به گلشیفته تازگی ندارد و از همان آغاز جمهور اسلامی این فرهنگ دون مایه از طرف مبلغین و هوراکشان رژیم دنبال شده است. چیزی که تازگی دارد بکار گیری همین شیوهها به اسم آقای رضا پهلوی است. در ۸-۷ سالی که من سخنان و پیامهای آقای پهلوی را دنبال کردهام ایشان را انسانی آزادمنش یافتم که تمایز ماهیتی با رهبران پوپولیست دارد، رهبرانی که نه تنها از توهین و حمله شخصی ابایی ندارند بلکه بصورت ابزاری از چنین برخوردهایی استفاده میکنند. هم اکنون آقای پهلوی فرصت خوبی دارند که خود را از این رویکرد فاشیستی و خشن مبرا کنند، ایشان در نظر داشته باشند که حمایت افراد و گروههای آزادیخواه و سکولار از وی با تضمین مادامالعمر همراه نیست.
با احترام ، پیروز
■ این لات و لوتها دارند تمرین پاسدار شدن میکنند و اولین کسانی خواهند بود که در کمیته و دستگاه امنیتی جدید جا خوش خواهند کرد اگر به قدرت برسند. برخورد همسرشت سروش دباغ مسلمان و این جماعت مخالف رژیم اسلامی به خانم فراهانی نشاندهنده آبشخور مشترکی ست. عدم مرز بندی با این جماعت و مماشات و تحمل آنان تحت عنوان هوادار از طرف آقای پهلوی، سخنانش را در رابطه با دموکراسی و کرامت انسانی بیمعنی و باور ناپذیر میکند. یک عذر خواهی از خانم فراهانی از طرف جناب رضا پهلوی نشانه و علامت درستی به همه خواهد بود.
با احترام سالاری
■ برای بررسی دقیقتر این موضوع، پیش از ورود به مصداق مورد بحث، ناگزیر باید به چند نکتهی بنیادین اشاره کرد، بیآنکه در این مجال به ریشهها و علل شکلگیری آنها پرداخته شود.
نخست، جامعهی ما جامعهای متکثر و چندپاره است؛ جامعهای که حتی در مواجهه با مسائل ساده و روزمره نیز در دستیابی به تفاهم و اجماع با دشواری روبه روست. یکی از مصادیق روشن این وضعیت، فقدان یک اپوزیسیون منسجم پس از چهلوهفت سال است. دوم، در حوزهی اخلاق و رفتار اجتماعی, بهویژه در نتیجهی ساختارهای حاکم بر نظام آموزشی و گفتمان رسمی، با کاستیهای جدی مواجهایم. حکومتی خشن و پرخاشگر، ناگزیر مردمی و فرهنگی متناسب با خود بازتولید میکند:
«حال متکلم از کلامش پیداست؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست.» این وضعیت در کاهش تحمل اجتماعی، افزایش تنشهای فردی و جمعی، و شکاف میان ادعا و عمل بهروشنی قابل مشاهده است.
سوم، ویژگیهایی چون خودمحوری، خودرأیی، غلبهی الگوهای مردسالارانه، گرایشهای اقتدارگرایانه و ضعف فرهنگ گفتوگو، در بخش قابلتوجهی از ساختار اجتماعی ما ریشه دوانده است.
پرداختن به هر یک از این مسائل، نیازمند زمان، برنامهریزی بلندمدت، پژوهش مستمر و فعالیتهای عمیق تربیتی و فرهنگی است. با این مقدمه، میتوان به بحث اصلی بازگشت. اصل بنیادین آن است که هر فردی باید بتواند نظر و عقیدهی خود را بدون ترس و نگرانی بیان کند. آزادی بیان زمانی معنا دارد که امکان طرح دیدگاههای متفاوت، حتی دیدگاههای نامقبول یا مخالف، بدون هراس از حذف، تحقیر یا خشونت کلامی فراهم باشد. مقبول یا نامقبول بودن یک نظر، هرگز مجوز تخریب گویندهی آن نیست.
از اینرو، مسئلهی اصلی نه شخصِ گوینده، بلکه شیوهی مواجهه با «اختلاف نظر» است. ممکن است من با بخش قابلتوجهی از دیدگاههای خانم گلشیفته فراهانی موافق نباشم، اما مسئلهی اصلی نه خودِ مخالفت، بلکه چارچوب و آداب بیان آن است. فحاشی و بی ادبی نه پدیدهای تازهاند و نه محدود به یک جریان فکری خاص؛ فروکاستن آن به یک اردوگاه سیاسی، بیش از آنکه تحلیلی دقیق باشد، سادهسازی مسئلهای پیچیده و نادیدهانگاری همان نکات بنیادینی است که پیشتر به آنها اشاره شد.
با این حال، نمیتوان از مسئولیت اجتماعی ناشی از شهرت چشم پوشید. چهرههای شناختهشده، همچون هر فرد دیگری، در بیان دیدگاههای خود آزادند، اما آزادی بیان بیمسئولیتی نمیآورد. شهرت صرفاً امتیاز نیست؛ بار پیامدهای اجتماعی گفتار را نیز بر دوش میکشد. از این منظر، بخشی از فضای پرتنش پس از هر اظهارنظر، ناگزیر به خودِ گفتار بازمیگردد.
خانم گلشیفته فراهانی، حال که آگاهانه پا به چنین آبِ گلآلودی گذاشتهاند، ناگزیرند چند پرسش اساسی را با خود مرور کنند:
آیا با تمامی ابعاد این مسئله آشنایی دارند؟
آیا از حساسیت عمیق آن نزد بخش بزرگی از جامعهی ایران آگاهاند؟
و آیا در چنین فضای ملتهبی، آمادگی پذیرش پیامدهای قابلپیشبینی سخنان خود را دارند؟
ایشان پیشتر نیز با کنشهایی آگاهانه, از جمله نمایش بدن برهنه, خود را در معرض شدیدترین فحاشیها و بیحرمتیها قرار دادهاند. ساده لوحانه است اگر تصور شود این بار ناآگاهانه مقابل دوربین نشستهاند. چهبسا این نیز شکلی دیگر از بازتولید و تثبیت شهرت بوده باشد. اگر کسی تصمیم بگیرد کتاب مقدسی را در کراچی یا اسلامآباد به آتش بکشد، آیا پیش از آنکه خود در خشم جمعی بسوزد، نباید «بدحادثه» را پیش از هر چیز به فقدان حکمت و درایت خود نسبت دهد؟
البته تأکید میکنم، این سخن به هیچ وجه مشروعیت بخشیدن به توهین یا خشونت علیه فرد نیست؛ بلکه هدف، برجسته کردن اهمیت مسئولیت فرد در برابر پیامدهای اقدامات خود است. در عین حال، طرح آگاهانه چنین موضوعاتی در این شرایط خطیر، با نتایجی که از پیش قابلپیشبینی است و ناخواسته به اعتبار جمهوری جور و جهل اسلامی میافزاید، نه یک ضرورت، بلکه انحراف از اولویت است؛ و اگر عمدی نباشد، دستکم نشانهای از سادهلوحی سیاسی است.
در ادامه، این پرسش مطرح میشود که چرا آقای رضا پهلوی باید پاسخ گوی هر رفتار نابخردانهای باشد که اساساً مشخص نیست از سوی چه فرد یا گروهی صورت گرفته است. کار به جایی رسیده که برخی بهصورت آمرانه انتظار دارند هر جا خلافی رخ میدهد، آقای پهلوی در پی رفع و رجوع آن برآیند؛ بیآنکه به اهمیت نقش ایشان بهعنوان سرمایهای ملی برای گذار از این شرایط خطیر توجه کنند.
اگر سرپرست یک تیم فوتبال در قبال رفتار ناپسند بازیکنان یا هواداران رسمی تیم خود پاسخگوست، این مسئولیت را نمیتوان به حملات گروهی آشوبگر و فاقد هویت مشخص در بیرون از میدان تعمیم داد. ایشان بارها و بهصراحت چنین رفتارهای زشت و ضد اخلاقی را محکوم کردهاند. اندکی انصاف نیز بخشی از گفتوگوی سالم است.
من صریح و بیتعارف به این باور رسیدهام که در چنین وضعیت خطیر و بیسابقهای، هر نوشته، مقاله و مداخلهی فکری که امروز منتشر میشود، اگر در خدمت افشا، زیر کشیدن و واداشتن جمهوری اسلامی به پاسخگویی در برابر کشتارها و فجایع نزدیک به نیم قرن نباشد، عملاً به انحراف از مسئلهی اصلی دامن میزند.
در زمانی که ماشین سرکوب بیوقفه میکشد، زندانی میکند و دروغ میگوید، پراکندن تمرکز جامعه بر حاشیهها، حتی اگر در پوشش دغدغههای اخلاقی یا آیندهنگرانه عرضه شود، نه کمک به آزادی، که اتلاف انرژی و تعویق مواجهه با منبع اصلی جنایت است. واقعیت آن است که ما سالها با جامعهای مبتنی بر تساهل و گفتوگو فاصله داریم؛ و نکتهی محوری این نوشته، صرفاً طرح پرسش «اولویتها» ست.
در نهایت، شما از «شنیدن صدای پای فاشیسم» سخن گفتهاید.
این، در بهترین حالت، بازی با کلمات است: غفلت از فاشیسم عریان، جاری و بالفعلِ امروز، و پناه بردن به فاشیسمی خیالی که هنوز نه قدرتی دارد و نه قربانی گرفته است. اما پرسش اساسی آن است که در شرایطی که جمهوری ولاییِ مستقر همچنان به سرکوب سیستماتیک، کشتار، شکنجه و زندان ادامه میدهد و پاسخگوی هیچ نهاد معتبر حقوق بشری نیست، چنین مباحثی تا چه اندازه در اولویت قرار دارند؟
آیا تمرکز افراطی بر خطرهایی که هنوز تحقق نیافتهاند، ما را از مسئلهی بنیادین منحرف نمیکند؟
آیا شایستهتر نیست که انرژی، ظرفیت و سرمایهی فکری و اجتماعی خود را پیش از هر چیز صرف چگونگی و جهت براندازی این ساختار سرکوبگر کنیم، بهجای آنکه توان خود را صرف واکنش به فحاشیها و رفتارهای گروههایی با هویت نامشخص کنیم؛ گروههایی که در فردای یک ایران آزاد، بهسادگی میتوان با سازوکارهای قانونی و مدنی مهارشان کرد؟
«خانه از پایبست ویران است، خواجه در فکر نقش ایوان است.»
بهقولی، ترس از آینده، وامی است که هرگز نگرفتهایم، اما سالهاست بهرهاش را میپردازیم. بخشی از گفتمانهای مبتنی بر ترسافکنی، ناخواسته ذهن و انرژی جامعه را از بحران اصلی منحرف میکنند. در این میان، وقتی رسانههای وابسته به ساختار قدرت، برای نمونه سایتهایی چون تابناک، وابسته به یکی از مهرههای فاسد نظام، از اظهارات خانم فراهانی ابراز خرسندی میکنند، آیا نباید لحظهای درنگ کرد؟ آیا حساسیت نسبت به همراستایی ناخواسته با روایتهای مشکوک، خود بخشی از مسئولیت روشنفکری نیست؟
شهرام
■ شهرام گرامی، اکثر مطالبی که بیان کردید منطقی ست, و به همین دلیل فکر میکنم که آقای پهلوی با فاصله گذاری خود با این رفتارها و برخورد مشخص و قاطع با این جماعت که خود را به او نسبت میدهند، وظیفه دارد مکررا تفاوت افکار و عقاید و منش خود با آنان را گوشزد کند و بدین وسیله خواهان طرد آنان از تشکلها و گردهماییهای منصوب به خود باشد. در واقع هر سرمایه اجتماعی موظف است در مقابل آدمکشان حکومت اسلامی از حیثیت خویش دفاع کند. برخوردهای آگاهانه با گروههای فشار و افشای آنان در مبارزه پیش رو هر چند امری فرعی ولی ضروریست. این رفتارهای ناپسند در بسیاری از گردهماییها و شعارهای پادشاهی خواهان هم هست که همه شاهدش هستیم. بیتوجهی هسته مرکزی این جریان سیاسی به این نوع رفتارها و گفتارها نشانه خوبی برای جلب اعتماد سایر شخصیتها و گروههای دیگر نخواهد بود. بیشک اظهارات شخصیتهای سیاسی و فرهنگی و هنری هم باید به نحوی باشد که امکان بهره برداری حاکمیت از آن را تا حد امکان ناممکن کند. تمرین دموکراسی هیچ وقت زود نیست، پروسهای ست که باید مدام به آن پرداخت و ارجاع آن به آینده و فرعی کردنش امریست مخاطره آمیز.
با احترام سالاری
■ آقای شهرام
من با کلیت مقدمهٔ نوشتهٔ شما موافقم، اما در بخش نتیجهگیری و در نحوهٔ کاربرد مصادیق، با آن همداستان نیستم. بهویژه آنکه به نظر میرسد گفتههای خانم گلشیفته فراهانی بهصورت مستقیم نقل و سپس بهطور مستقل نقد نشده، بلکه تمرکز اصلی متن بر ارائهٔ دلایل ضمنی برای واکنشها و حملات علیه او قرار گرفته است. از این منظر، نوشته بیش از آنکه تحلیلی از مواضع او باشد، به نوعی سادهسازی چارچوب گفتار و کردار اطرافیانِ آقای رضا پهلوی شباهت پیدا میکند.
در چنین شرایطی این پرسش مطرح میشود که آیا شایسته نیست همان معیارهای پرسشگری و سنجش انتقادی که دربارهٔ خانم فراهانی به کار رفته، دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود؟ آیا او از پاسخگویی نسبت به پیامدهای فراخوانهایش مستثنا تلقی میشود؟ مسئله در اینجا نه پرداختن به سایر رفتارهای پیرامونی، بلکه تمرکز مشخص بر فراخوانهایی است که میتواند مخاطبان را به مواجههای پرهزینه و نابرابر با دستگاه سرکوب سوق دهد.
اگر قرار است تنها یکی از آن پرسشها مطرح شود، میتوان آن را چنین صورتبندی کرد: آیا فراخوان به کنشهایی که مستلزم هزینههای انسانی سنگین است، بدون تضمینهای عملی برای کاهش این هزینهها یا بدون شفافسازی درباره حدود و امکانات حمایت بیرونی، با مسئولیت اخلاقی کنش سیاسی سازگار است یا نه؟
در نهایت، اگر جنبش مردم ایران صرفاً به جابهجایی چهرههای سیاسی فروکاسته شود و حساسیت اخلاقی خود را از دست بدهد، بعید است به دستاوردی پایدار بینجامد؛ مگر آنکه همزمان با دگرگونیهای نهادی، فرهنگ سیاسیِ مبتنی بر اطاعت بیچونوچرا و ولایتپذیری نیز به چالش کشیده شود و جای خود را به مسئولیتپذیری، پرسشگری عمومی و اخلاق سیاسی بدهد.
سلمان گرگانی
■ جناب آقای کورش استکی، اول از همه باید بگویم که از خواندن مقاله شما بیش از اندازه لذت بردم، و به عنوان یک ایرانی از شما ممنونم که در این وضیعت سیاسی که جو بیش از اندازه مسموم و آلوده میباشد، این مقاله را نوشتید. کاشکی مسئولان عزیز و محترم ایران امروز بتوانند این مقاله را برای چند هفته در صفحه اول ایران امروز بگذارند. اگر پیشنهاد من باعث هزینه برای ایران امروز بشود، من حاضرم شخصا این هزینه را متقبل بشوم.
دوباره ممنونم رضا
■ با تشکر از آقایان سالاری و گرگانی که نظرات خود را ابراز داشتند.
به باور من، تمرکز اصلی نوشتهی آقای استکی نه نقد یا داوری دربارهی گفتههای خانم فراهانی است و نه سنجش درستی یا نادرستی آنها؛ بلکه محکومیت توهینهای جنسیتزده و خشونت کلامی است، که به زعم ایشان، از سوی جریان سلطنتطلب متوجه او شده است. حتی اگر بخشی از گفتههای ایشان محل اختلاف باشد، هیچ اختلاف نظری مجوز هتاکی، تهدید یا حذف نمادین نیست. موضوع اصلی، واکنشهای خشونتبار، تحقیرآمیز و تهدیدآلود به سخنان یک هنرمند است؛ پیش از هر تحلیل سیاسی، این یک مسئلهٔ اخلاقی و مدنی است. اصل بحث، دفاع از حق بیان در امنیت و آسایش است، بیآنکه فرد آماج نفرت و تخریب شود. نباید این موج هتاکی را بهسادگی به یک جریان سیاسی نسبت داد.
تجربههای مستند نشان میدهد شبکههای گستردهای از حسابهای کاربری جعلی، بهویژه با منشأ جمهوری اسلامی، بهطور سازمانیافته فعالاند و مأموریتشان باز تولید نفرت، خشونت کلامی و استفاده از الفاظ مستهجن است.
در جریان همهپرسی استقلال اسکاتلند، هزاران حساب جعلی خود را اسکاتلندی معرفی میکردند و پس از قطع اینترنت در ایران از کار افتادند؛ این الگو از سال ۲۰۱۸ توسط دانشگاه کلمسون مستند شده است.
طرح این پرسش که آیا همان معیارهای انتقادی نباید دربارهٔ آقای رضا پهلوی نیز اعمال شود، پرسشی کاملاً مشروع است؛ بهویژه که ایشان هم فراخوان داده و هم در موقعیت بسیج سیاسی قرار دارد. نقد فراخوانها، هزینههای انسانی آنها و مسئولیت اخلاقی کنشگران، بحثی مهم و ضروری است؛ اما موضوع این مقاله این نیست.
مسئله اصلی این است که آیا نقد، جای خود را به تخریب داده است یا نه. وقتی واکنش به یک عقیده و نظر به تهدید، توهین و حذف نمادین منجر میشود، دیگر با پرسشگری انتقادی روبهرو نیستیم، بلکه با همان فرهنگ اطاعت و طرد مواجهایم که سالها جامعهٔ ایران را فرسوده کرده است. اگر یکی از مشاوران نزدیک آقای رضا پهلوی بودم، ایشان را به حفظ و رعایت موضع رسمیاش دربارهٔ هتاکی و بیحرمتی و ادامهٔ کمپینی پاک، مثبت و اخلاق محور تشویق میکردم؛ مسیری که خود به اهمیت آن آگاه است.
حتی اگر افراد به دلیل دشمنی شخصی به فحاشی و خشونت کلامی و جنسی روی آورند، پاسخ آن نه تسویه حساب سیاسی، بلکه یک کار گستردهٔ آموزشی و تربیتی در ایران آینده است؛ تا زخمهای رژیم جور، جهل و دروغ از پیکرهٔ جامعه زدوده شود. نگاه به فیلمها و سریالهای صدا و سیما کافی است تا منبع بسیاری از بدآموزیها و خشونتها را دید. سعدی میگوید:
«دست تعدّی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سِنتِ جاهلان است؛ که چون به دلیل از خصم فرو مانند، سلسلهی خصومت بجنبانند.» تهذیب اخلاق «سِنتِ جاهلان» و تعدیل احوال آنان، یکی از پروژههای لازم الاجرا برای هر دولتی در ایران آینده خواهد بود. نکتهٔ پایانی، اولویتهاست: همفکری، همیاری و تمرکز بر دردهای واقعی مردم؛ از امید دادن به جامعه تا رسیدگی به خانوادههای مجروح و مصدوم و ایجاد راههای مطمئن برای رساندن صدای مردم در بند ایران به ارگانهای جهانی حقوق بشری. وقتی میشنوم خانوادههایی در ایران، عزیزان زخمی خود را به جای بردن به بیمارستان، در منزل پنهان کردهاند تا از زجر و آزار بیشتر دژخیمان در امان بمانند، مصممتر میشوم بر اولویتها پافشاری کنم.
به گفتهٔ عیسی مسیح: «برای هر کاری وقتی هست و برای هر فعالیتی فصلی زیر آسمانها مقرر است.» امروز، فصل اتحاد و تشریک مساعی برای نجات ایران است.
جانتان خوش شهرام
■ روی سخنم با جنابان استکی و سالاری و پیروز و نویسنگانی در این ردیف است.
دو نکته را نه تنها شما دوستان که بسیاری از نویسندگان بیرون از کشور در باره اوضاع امروز ایران مد نظر قرار نمی دهند. شما گرامیان خشم مردم را در بیرون از کشور نسبت به امثال خانم گلشیفته و دیگرانی همچون ایشان ملاحظه میکنید، ولی دقت نمیکنید این خشم و خروش واکنش عصبانیت میلیون ها ایرانی درون کشور است که به بیرون کمانه میکند. بدون تردید هم میهنان ما که درون ایران هستند و برای نجات خود لحظه شماری می کنند تا رهبران پرقدرت خارجی به هر شکلی شده آن ها را از دست رژیم اسلامی نجات دهند، بیشتر از ما خارج گودنشین ها ناراحت می شوند اگر کسانی در بیرون از کشور نظر شخصی خود را بگونهای پشت میکرفونهای معتبر خارجی ابراز کند یا در رسانههایشان بنویسد که برخلاف میل اکثریت ملت درون ایران باشد و طبیعی است خشمگین شده و عصبانیت آنها به بیرون از کشور انعکاس سریع پیدا می کند و کل ماجرا را تنها به بخشی از جامعه بیرون از کشور (که تندروی آنها مطلقا پذیرفتنی نیست) مربوط نکنید. اینها راوی سخنان مردم عصبانی درون ایران هستند.
دومین نکته که بسیار مهم است و یک کتاب در بارهاش میتوان نوشت و هیچ کس ننوشته، ستمی است که پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بدست بخشی از انقلابیون و مردمانی که امروز پنجاه و هفتیها نام گرفتهاند بر سر بسیاری از پادشاهی خواهان آمد، و ۴۷ سال این ماجرا به اشکال گوناگون ادامه یافت از اعدام دیوانهوار روزهای نخست گرفته تا به هم اکنون و سالها زندانی شدن بدون کوچکترین گناه (یک نمونه بارزش خانم خانهداری مانند خانم سپهری است که همه گروهها را به مرخصی میفرستند جز خانم سپهری پادشاهی خواه را!) تا بیکار شدن و پاکسازی آنها از ارتش گرفته تا معلمان و اساتید دانشگاهها و بسیاری از کارگران و سرپرستان شرکت نفت که به زور همراه ملت شده بودند و مصادره اموال و قطع حقوق و... حالا پس از ۴۷ سال فرزندان آنها همراه فرزندان همان نسل انقلابی همه متفقالقول افکار رضا پهلوی را به افکار خود نزدیکتر دانسته به او پیوسته و تعداد اندکی از آنها با تهاجم زبانی مشکل آفرینی می کنند. شخص رضا پهلوی هم بیشتر از این که بارها و بارها گفته اینها از ما نیستند و کسی که طرفدار من است باید مانند من بیندیشد و رفتار کند راه چاره دیگری برای مقابله با آن ها ندارد. و شما هم میهنان جمهوری خواه نباید ۴۷ سال فشار بر پادشاهیخواهان را از یاد ببرید. زبان تند آن ها را هم کمی شما باید تحمل کنید تا کل جامعه ما به یک آرامش فکری جامع برسد و دوباره همه درکنار هم مانند گذشته و کشور های پیشرفته زندگی کنیم.
نویسندگان ایرانی در نقش به وجود آوردن این تساهل نقش مهمی دارند. پادشاهی خواهان ضمنا بیشترشان ناراحت هستند که چرا هیچ گروه سیاسی غیر پادشاهی خواه به فراخوان های متعدد رضا پهلوی نپیوستند تا از هم اکنون در مراحل بعدی آزاد سازی و برای بعد از آن شریک امور و قدرت سیاسی باشند. من شخصا فکر نمی کنم پس از اتمام دوره گذار رضا پهلوی خواهان هیچ پست حکومتی باشد فوقش او وظیفه اش صیانت از قانون اساسی مانند پادشاهان دوچرخه سوار کشور های دانمارک و سوئد خواهد بود. پیوستن گروههای سیاسی به جنبش یا انقلاب ملی که این روزها بسیار فعال شده اهمیت وجودی آن ها را بالا میبرد و کم نمیکند. ایران آینده به وجود احزاب چپ غیر وابسته به خارجی هم نیاز مند است و چه بهتر که از هم اکنون همه سوار قطاری شوند که موتورهایش روشن شده است. آرزو کنیم در ایران آینده پادشاهی خواهان ، جمهوری خواهان از هر نوعش در کنار هم و دست در دست هم ویرانی های ایران را به آبادانی تبدیل کنند که جز این خشت بر روی خشت نمیتوان گذارد.
پاینده باشید. سیاوش
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
۵ فوریه ۲۰۲۶
در پایان یک دوره طولانی از تحولات سیاسی و اقتصادی، امروزه اقتصاد ایران همچنان با مجموعهای از چالشهای ساختاری مواجه است؛ چالشهایی که ریشه آنها نه تنها در عوامل اقتصادی، بلکه در الگوی حکمرانی، ساخت قدرت و جهتگیری سیاست خارجی قرار دارد. بیکاری گسترده جوانان و زنان تحصیلکرده، تخریب محیطزیست، بحران صندوقهای بازنشستگی و نظام بانکی، تورم مزمن، فقر گسترده و بیثباتی اقتصاد کلان، تنها نمودهای بیرونی این بحران عمیقهستند. «اختلال در رابطه دولت–ملت» و «انزوای ژئوپلیتیک» کشور وجه دیگر این بحران را بازنمائی می کند.
دهه نخست پس از انقلاب، با تصرف سفارت آمریکا و جنگ ایران و عراق، مسیر سیاست خارجی و امنیتی ایران را به سمت «تقابل» کشاند. این انتخاب استراتژیک، ایران را از مزایای تعامل اقتصادی، جذب سرمایه خارجی، انتقال فناوری و حضور فعال در اقتصاد جهانی دور کرد؛ مزایایی که کشورهای توسعه یابنده در همان دوره با استفاده از آنها مسیر رشد خود را شکل دادند.
پس از جنگ، ساختار قدرت به دو جناح اصلی عملگرا و اصولگرا تقسیم شد. جناح اول منادی دیپلماسی و تعامل با جهان بود و جناح دوم، استمرار گفتمان تقابل را دنبال میکرد. این دوگانگی بیش از چهار دهه ادامه یافته و نوعی «پارادوکس راهبردی» ایجاد کرده است: ایران همزمان میخواهد از مزایای نظم بینالملل بهره ببرد و در برابر آن نیز بایستد. نتیجه چنین تضادی، سیاست خارجی غیرمنسجم و ناتوانی در ایجاد یک راهبرد بلندمدت بوده است.
بعد از دولت اصلاحات از سال ۱۳۸۴ تا کنون بتدریج نهادهای نظامی و امنیتی نظام دست بالا را در حاکمیت بدست آوردند و با سرکوب نهادهای مدنی و ایجاد انسداد سیاسی در داخل و تشدید سیاست خارجی مخاصه جویانه و پر هزینه خود، بحران کنونی کشور را موجب شدند.
در حوزه اقتصاد، غربستیزی بهمعنای از دسترفتن فرصتهای گستردهای برای توسعه بوده است. در حالی که کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، هند، مالزی و ترکیه رشد خود را بر پایه ادغام هوشمندانه در اقتصاد جهانی بنا کردند، ایران مسیر «خودبسندگی» را انتخاب کرد؛ مدلی که برای کشوری با جمعیت زیاد و نیاز شدید به سرمایه، تکنولوژی و تجارت جهانی، عملاً ناکارآمد است.
ناتوانی در ایجاد «دولت توسعهگرا» و حرفهای، عامل مهم دیگری در تعمیق بحران است. توسعه نیازمند حکمرانی شفاف، نظام مالی سالم، استقلال نهادهای نظارتی، شایستهسالاری و رابطه سازنده دولت با بخش خصوصی است. اما در ایران، به دلیل آمیختگی سیاست، اقتصاد و نهادهای امنیتی، ساختاری شکل گرفته که در آن «رانت» بر «تولید» غلبه دارد. نتیجه این وضعیت، شکلگیری نوعی سرمایهداری غیرمولد است که بر انحصار و امتیازات ویژه استوار است و فضای رقابتی و تولیدمحور اقتصاد را از بین میبرد.
تحریمهای بینالمللی این ضعفهای ساختاری داخلی را تشدید کردهاند. تحریمها علت اصلی بحران نیستند، بلکه «شتابدهنده فروپاشی کارکردی»اند. اقتصادی که بر شفافیت، ادغام جهانی و دسترسی به فناوری بنا نشده باشد، در برابر فشارهای خارجی بسیار شکننده است. سقوط ارزش پول، رکود تورمی، فرار سرمایه، بیکاری و گسترش فقر، نشاندهنده همین آسیبپذیری است.
در سیاست خارجی، مشکل اصلی نبود یک «پارادایم واحد» است. سیاست خارجی ایران میان دو منطق مجزا گرفتار شده است: منطق انقلابی که خواهان تغییر نظم منطقهای و جهانی است، و منطق دولتداری که حفظ ثبات و رفاه داخلی را دنبال میکند. این دو منطق تاکنون همسو نشدهاند و اغلب یکدیگر را خنثی کردهاند. نتیجه، از دسترفتن فرصتها، افزایش هزینهها و کاهش اثرگذاری ایران در تعاملات جهانی بوده است.
قبل از بحران اخیر خاورمیانه، بسیاری از تجلیل گران سیاسی نظام، تصور می کردند سیاست خارجی ایران از نظر بازدارندگی امنیتی، تا حدی موفق بوده و توانسته است هزینه درگیری مستقیم علیه ایران را برای رقبا بالا ببرد. اما در پی تحولات اخیر در خاورمیانه یعنی زوال رژیم اسد در سوریه، شکست حزب اله در لبنان و آسیب پذیری ایران در جنگ ۱۲ روزه ، معلوم شد که این برداشت بسیار خوش بینانه بوده است. علاوه بر ناتوانی در پیشبرد سیاست بازدارندگی، جمهوری اسلامی، از نظر توسعه اقتصادی، قدرت نرم، ادغام جهانی و دیپلماسی اقتصادی، کارایی بسیار پایینی داشته است. عدم تعادل بین «اقتدار امنیتی» و «عقبماندگی اقتصادی» یکی از محوریترین ویژگیهای سیاست خارجی ایران در چند دهه گذشته است.
برغم شواهد آشکار در مورد شکست سیاست خارجی جمهوری اسلامی، مسئولان نظام از پذیرش این موضوع، امتناع میورزند. به گمان ما واکاوی و شناسائی دلایل این استنکاف، حایز اهمیت است. در تبیین این معضل باید گفت:
۱- سیاست خارجی جمهوری اسلامی نه فقط یک ابزار دولت، بلکه بخشی از هویت ایدئولوژیک نظام است. هویت «مقاومت»، «مصونیت راهبردی» و «تقابل با غرب» برای حکومت اهمیت مرکزی دارد. اعتراف به شکست در این حوزه، عملاً شکست یک ستون هویتی را بیان میکند و نظام از این بابت احتیاط شدید دارد.
۲- تصمیمگیری راهبردی در سیاست خارجی ایران بسیار متمرکز و شخصیسازی شده است؛ و حلقه تصمیمگیری آن کوچک و امنیتی است. ضربه خوردن در این حوزه مستقیماً آسیب به مشروعیت همین حلقه تلقی میشود و لذا تمایل به پذیرش شکست وجود ندارد.
۳- در یک نظام توتالیتر یا نیمهتوتالیتر، اعتراف به شکست، پیامدهای داخلی جدی دارد؛ از جمله: کاهش مشروعیت در میان حامیان، افزایش امید و انگیزه مخالفان و تضعیف روایت رسمی درباره موفقیت راهبرد «مقاومت». نمونهای از این وضعیت وقتی دیده میشود که رسانههای نزدیک به نظام شکستها را به «توطئه خارجی» یا «جنگ ترکیبی» منتسب میکنند تا مسئولیت داخلی را نپذیرند.
۴- بر اساس تحلیلهای منتشرشده، روایت غالب رسمی این است که مشکلات و شکستها نتیجهٔ دخالت آمریکا، اسرائیل، عربستان یا «جریانهای معارض» است. این سازوکار باعث میشود که پذیرش خطا یا شکست سیاست خارجی به مثابه تأیید ضعف ساختار داخلی تلقی شود و از آن اجتناب میگردد.
۵- سیاست خارجی جمهوری اسلامی به شدت با نقش نهادهای امنیتی و نظامی (بهویژه سپاه) گره خورده است. موفقیت این نهادها معمولاً بر تداوم وضعیت «تهدید خارجی» استوار است. اگر نظام شکست در سیاست خارجی را بپذیرد، توجیه قدرت و بودجهٔ این نهادها نیز تضعیف میشود. تحلیلهای مربوط به «شکستن تصور مصونیت راهبردی» نشان میدهد که چطور واکنشهای محدود حکومت به حملات مستقیم، به جای اعتراف به آسیبپذیری، با سکوت و روایتسازی پوشش داده میشود.
۶- وضعیت سیاست خارجی با اعتراضات داخلی پیوند خورده است. پذیرش شکست میتواند مردم را نسبت به ضعف ساختاری حکومت هوشیارتر کند و دامنه اعتراضات را گسترش دهد. بنابراین نظام ترجیح میدهد شکست را پنهان، تحریف یا وارونه جلوه دهد.
۷- در روایت رسمی، حتی رخدادهایی که از دید ناظران بیرونی شکست تلقی میشوند، به عنوان «پیروزی مقاومت»، «نقشه دشمن که شکست خورد» یا «مدیریت هوشمندانه بحران» توصیف میشوند. رسانههای وابسته به محور مقاومت نمونههای مکرری از این گفتمان را ارائه کردهاند.
علاوه بر ساختار تصمیم گیری و منافع مستقر، یکی از ریشههای ضعف تحلیلی در سیاستگذاری، فقدان دانش تخصصی مدرن در میان بخشی از تصمیم سازان است. سیاست خارجی و اقتصادی امروز نیازمند تحلیل داده محور، شناخت ساختار قدرت جهانی، اقتصاد بینالملل، تکنولوژی و نهادهای چندجانبه است. با این حال، بخش مهمی از تصمیمگیری راهبردی بر تجربه جنگ، برداشتهای ایدئولوژیک و اطلاعات فیلترشده امنیتی استوار است. بنابراین سیاستها نه بر پایه دانش علمی، بلکه بر پایه قطعیتهای ایدئولوژیک شکل میگیرند. مشکل اصلی این نیست که برخی تصمیمسازان تحصیلات دانشگاهی ندارند؛ مشکل این است که سیستم سیاسی، دانش تخصصی را در فرآیند سیاستگذاری در اولویت قرار نمیدهد. در چنین ساختاری، تصمیمسازی حرفهای و تحلیل علمی همیشه در حاشیه قرار میگیرند و سیاستها اغلب واکنشی، پرهزینه و فاقد انسجام راهبردی هستند.
در جمعبندی، بدون تغییر رویکرد سیاست خارجی از تقابل به تعامل مبتنی بر منافع ملی، و بدون بازسازی ساختار حکمرانی بر پایه شفافیت، رقابتپذیری و شایستهسالاری، نه تحریمها بهطور پایدار رفع میشوند و نه توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی محقق خواهد شد. بحرانهای کنونی ایران، محصول ترکیب سیاستگذاریهای متناقض، ساخت قدرت بسته، اقتصاد غیرمولد و اولویتدادن به امنیت سخت بر توسعه انسانی و اقتصادی است. تحقق تغییر، نیازمند بازاندیشی بنیادین در جهانبینی سیاسی کشور و اصلاح ساختار تصمیمگیری است.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
![]() |
من آرمانها را رد نمیکنم؛
فقط در مواجهه با آنها دستکش به دست میکنم.
(فردریش نیچه، اینک انسان، پیشگفتار، بند سوم)
وقتی به حوادث این روزهای ایران مینگرم، دو واقعیت بیش از هر چیز برجسته میشوند: نخست، نادرست از کار درآمدنِ بخش بزرگی از تحلیلها و پیشبینیهای رایج دربارهی تحولات ایران؛ و دوم، رخدادی که همچون یک «قوی سیاه» ناگهان سربرآورد و، درست در تقابل با هر شکل از آرمانگراییِ سیاسی، حامل گرایشی واقعگرایانه به ایران و مبتنی بر عقل سلیم است. مراد من از عقل سلیم، توانایی دیدنِ واقعیت آنگونه که هست و تصمیمگرفتن بر پایهی آن است؛ نه بر اساس آرزوها، ایدئولوژیها یا توجیههای نظری. از همین منظر، انقلاب سال پنجاهوهفت را میتوان انقلابی علیه عقل سلیم ــ و بهویژه علیه سیاستِ ممکنات ــ دانست، و خیزش و خواستِ کنونی را حرکتی در جهت بازپسگیری همان عقلی تلقی کرد که روزگاری به سود آرمانها کنار زده شد.
این مقالهی دوبخشی تلاشی است برای فهمپذیر کردن این دو واقعیت و روشنساختن نسبت درونی آنها با یکدیگر.
۱. خطرناکترین رویدادها نه نادیدنیها، که دیدنیهاییاند که از فهمشان میگریزیم.
چرا بسیاری از تحلیلهای روشنفکری از فهم جریان رویدادهایی که لحظهبهلحظه جامعهی ایرانی را درمینوردند بازمیمانند؟ پاسخ را باید در یک کاستی بنیادی جست: گسست از واقعیت عینیِ رویداد. این ناکامی نه از فقر دانش ناشی میشود و نه از فقدان چارچوب نظری؛ مسئله در شیوهی داوری است. داوریِ ذهنی و نظرگاهِ شخصیِ تحلیلگر ــ یعنی مجموعهای از پیشفرضها، موضعگیریها و گاه علایق سیاسیِ ازپیشموجود ــ پیش از آنکه واقعیت مجالِ سخن گفتن بیابد، بر مشاهدهی عینی سایه میاندازد و امکانِ مواجههی مستقیم و بیواسطه با خودِ رویداد را از میان میبرد. در چنین وضعی، نظریه بهجای رویداد مینشیند و پندارِ «آنچه باید باشد»، دیدنِ آنچه «هست» و حتی آنچه میتواند باشد را به حاشیه میراند.
به بیان دیگر، مسئله نه فقدان دانش ادبی، فلسفی یا علمی است و نه کمبود ابزار نظری؛ گره کار در ناتوانی از مشاهدهی پدیدار اجتماعی نهفته است. بسیاری از تحلیلگران از خرد جامعهشناختیِ لازم برای فهم واقعیت زنده بیبهرهاند؛ خردی که پیش از هر داوری، خود را در معرض واقعیت عینی قرار میدهد و حکم را نه از سر تعهد به ایدئولوژی یا گرایشهای سیاسی و عقیدتی، بلکه از دلِ مواجههی مستقیم و بیواسطه با رویداد استخراج میکند.
دیدنِ عینیت اجتماعی خود مهارتی مستقل است؛ مهارتی که نه از انباشت دانش، بلکه از تعلیق آگاهانهی آن به دست میآید. سقراط نیز درست بر همین توانایی تکیه داشت و آن را آموزش میداد: تعلیقِ باورها و پیشداوریها برای نگریستن به حقیقت آنگونه که هست، نه آنگونه که مطلوب است یا پیشاپیش به آن ایمان آوردهاند. فقدان همین توانایی است که توضیح میدهد چرا بخش بزرگی از آنچه امروز بهنام تحلیل عرضه میشود، در واقع نه تحلیل و نقد، بلکه صورتبندیِ آمال و آرمانهایی است که در پناه ذهنِ تحلیلگر پرورده شدهاند. چنین نوشتارها و گفتارهایی پیش از آنکه با واقعیت اجتماعی درگیر شوند، در فضایی امن، انتزاعی و جداافتاده از میدان تجربه شکل میگیرند و از همین رو هرگز در معرض آزمونِ عینیت اجتماعی قرار نمیگیرند. در این وضعیت، اندیشه بهجای مواجههی مستقیم با پدیدارها، آنها را با پارهمفهومهایی از متفکران سیاسی و فلسفی میسنجد؛ مفاهیمی که در پاسخ به زمینهها و زمانههایی متفاوت زاده شدهاند. نتیجه آن است که نسبت اندیشه و رویداد وارونه میشود: نظریه دیگر از مواجههای صادقانه و صبورانه با پدیدهی اجتماعی برنمیخیزد، بلکه این خودِ پدیدار است که بر تخت پروکروستسِ نظریههای از پیشآماده خوابانده میشود و از ریخت میافتد.
در این وارونگی، رویداد نه دیده میشود و نه به فهم درمیآید؛ زیرا امکان ورود آن به جهان آگاهی از همان ابتدا از طریق باورهای علمی، فلسفی یا اخلاقی مسدود شده است. پیامد این وضعیت فقط خطای تحلیلی نیست، بلکه به فهم درنیامدنِ خود رویداد است. رویداد، و بهویژه رویداد سیاسی، پیش از آنکه مثالی برای تأیید یا ابطال نظریهای باشد، پرسشزا و مسئلهساز است. رویداد آن چیزی است که چارچوبهای فکری موجود را به چالش میکشد و اندیشه را ناگزیر به تغییر، بازاندیشی و بازسازی میکند. هنگامی که رویداد به ابژهای برای سنجش با مفاهیم آمادهبهمصرف فروکاسته میشود، این ظرفیت پرسشزایی از میان میرود و اندیشه، بهجای خطر کردن و آموختن از واقعیت، به پناه مفاهیم آشنا عقبنشینی میکند و آنها را تکرار میکند.
در برابر این رویّه، تفکری که هنوز آرمانزده نشده یا در تلهی نظریات نیافتاده مسیری معکوس میپیماید و از همینرو میتواند وضعیت را به گونهای درونزاد و درونماندگار تحلیل یا نقد کند؛ نه از آن رو که به نظریهها یا فلسفههای سیاسی پشت میکند، بلکه بدان سبب که نقطهی آغاز خود را در «اکنون» و «اینجا»ی رویداد مییابد. اندیشه تنها زمانی زنده میماند که به رویداد، بهمثابهی رویداد، بیندیشد؛ یعنی به واقعیت اجازه دهد پرسشها و مسائلش را همانگونه که هست آشکار کند، نه آنکه با پاسخهای از پیش آماده، امکان فهم آن را از میان ببرد.
نحوهی مواجههی بخش قابلتوجهی از اهل اندیشه با گرایش فزایندهی جامعهی ایرانی به نمادها و روایتهای پیشااسلامی، نمونهای روشن از همین ناتوانی در مواجهه با پدیدارهاست. این گرایش، فارغ از هر داوری ارزشی دربارهی محتوای آن، بهمثابهی یک واقعیت اجتماعی رخ داده و قابل انکار نیست؛ بااینحال بسیاری از تحلیلها نه برای فهم آن، بلکه برای دفاع از چارچوبهای نظریِ از پیش موجود نوشته میشوند.
برای نمونه، گزارهی «ملیگرایی نشانهای از فاشیسم است» تنها زمانی واجد معنا و دقت تحلیلی است که از دلِ تحلیل رویدادی مشخص ــــ مانند فاشیسم ایتالیایی یا نازیسم آلمانی ــــ استخراج شده باشد.[۱] تعمیمِ مکانیکیِ چنین گزارهای به هر زمانه و هر زمینهای، خود نشانهی ناتوانی در فهم رویداد و جایگزینکردن نظریه بهجای مشاهده است؛ چرا که همان ملیگرایی میتواند، در شرایط تاریخی دیگر و در جامعهای متفاوت، به یکی از راههای خروج از بنبستِ فاشیسم بدل شود؛ چنانکه در ایرانِ امروز، همین ملیگرایی همچون رانه و نیرویی برای غلبه بر فاشیسمِ شیعی ــ یا به تعبیر یکی از دوستانم، «فاشیعیسم» ــ عمل میکند؛ فاشیسمی که نهتنها با ملیگرایی سرِ ستیز دارد، بلکه خود را ایدئولوژیای جهانروا و جهاناندیش میپندارد.
تاریخ بارها نشان داده است که در هر دورهای، یک ایدهی خاص میتواند به کانون جذابیت ایدئولوژیک بدل شود؛ ایدهای که بهجای پاسخگویی به پرسشهای برآمده از واقعیت، خود را در موضع حقیقتِ اخلاقی مینشاند و از دایرهی نقد بیرون میکشد. نشانهی این دگردیسی، نه فقط خطاهای نظری، بلکه نقدناپذیر شدن ایده و اخلاقیسازیِ اختلاف نظر است؛ جایی که نقد بهمثابه انحراف یا همدستی با شر تعبیر میشود. در معاصرت ما، فمینیسمِ هویتی بیش از ملیگرایی مستعد چنین وضعیتی است: گفتمانی که با تکیه بر برخی محدودیتها، تضادها و امکانهای واقعی روزمره و تاریخی جامعه بهجای استدلال، با پیوندی گسترده به نهادهای قدرت و با دشمنی ساختاری نسبت به امر عام و مفاهیمی چون ملت و شهروندی، آمادگی آن را دارد که بهجای نیرویی رهاییبخش، به ایدئولوژیای جهانروا بدل شود؛ ایدئولوژیای که درست از همین مسیر، امکان سوار شدن بر گردهی اسب فاشیسم را مییابد، بیآنکه خود را فاشیستی بنامد.
جنبشهای رهاییبخش و برابریخواه نیز، درست از همین نقطه، توانستند در کنار نازیسم و فاشیسم بر بار فاجعههای قرن بیستم بیفزایند و رسواییهای تاریخی بیافرینند: چرا فاشیسم یا نازیسم را مرگبارتر از استالینیسم و لنینیزم بدانیم؟ فاجعه، فاجعه است؛ چه به نام ملت آلمان رخ دهد و چه زیر پرچم سرخ جامعهای آرمانی و بیطبقه یا به نام «خلقهای جهان».
از همینرو، مسائل خطرناک هر زمانه آنهایی نیستند که میدان نقد گشادهدستانه در اختیارشان گذاشته شده و آماج داوریهای علنی قرار میگیرند؛ بلکه درست برعکس، آنهاییاند که هر اشارهی انتقادی به آنها با طرد، تکفیر و حذف از حیات اجتماعی پاسخ داده میشود ــ مسائلی که حتی پرسش محتاطانه دربارهشان نیز بهسرعت از میدان گفتوگو بیرون رانده میشود.
۲. بدترین خطای سیاست، آنجاست که بهجای فهم زندگی، میخواهد آن را نجات دهد.
جامعهی ایرانی دستکم چهار دهه است که زیر فشار دو شکل از آرمانخواهی زیسته است: آرمانخواهی دینی و آرمانخواهی روشنفکرانه. آرمانخواهی دینی، با مصادرهی واقعیت اجتماعی به نام حقیقتی متعالی، جامعه را به ابزاری برای تحقق طرحهای ایدئولوژیک خود بدل کرد؛ طرحهایی که نهتنها بیرون از جامعه، بلکه اغلب علیه نیازها، رنجها و محدودیتهای زیستهی آن عمل کردند. حاصلِ کار، فرسایش درونی جامعه و تهیشدن سیاست از معنا بود. اما در سوی دیگر، آرمانخواهی روشنفکرانه نیز ــ هرچند با زبانی متفاوت ــ گرفتار همان منطق شد: اول آرمان، بعد واقعیت. در این منطق، جامعه نه بهمثابه میدان رخدادهای پیچیده، بلکه بهعنوان «مادهی خامِ تئوری» فهمیده شد. از همین رو، بسیاری از واکنشهای روشنفکرانه به تحولات سیاسی، بهجای آنکه شکافها را روشن کند، آنها را انکار یا اخلاقیسازی کرد. همدستی این دو آرمانخواهی، نه لزوماً آگاهانه، بلکه ساختاری است: هر دو، پیش از شنیدن جامعه، میدانند که جامعه «باید» چه باشد ــــ و درست در همین نقطه است که جامعه، در غیاب تخیل جامعهشناختی، از سوژهای فعال، خردمند و تولیدکننده در سیاست به ابژهای برای تفسیر و داوری فروکاسته میشود.
جامعه، همچون پیکرهای حساس، امکانهای موجود خود را برای تغییر میآزماید؛ و هرگاه این امکانها را چندان کارآمد و نیرومند نیابد که بتوانند افق آیندهاش را بگشایند، راههای بدیل را در نمادها و ارجاعات تاریخی جستوجو میکند ـــ نه از سر نوستالژی، بلکه برای گریز از انسداد سیاسیای که در آن گرفتار آمده است. از همینرو، جامعه زمانی به یک نام، نماد یا دوره بازمیگردد که مایهای دندانگیر در اکنونِ خود نیافته باشد. این بازگشت، بازگشت به «همان» نیست ـــ چنین بازگشتی محال است؛ زیرا هر پدیدهای، چنانکه در طبیعت نیز تجربه میشود، هنگام بازگشت دیگر همانی نیست که پیشتر بود ـــ بلکه نیرویی است سرشار از تازگی و تفاوت؛ نیرویی که میتواند شرایط موجود را دگرگون کند و سیاستی را درهم بشکند که از هنرِ ممکنات تهی شده و جای آن با رؤیاهای متافیزیکی یا جدالهای خیالین و انتزاعیِ روشنفکری پر شده است. به تعبیر محمدعلی فروغی، سیاست پیش از هر چیز هنرِ ممکنات است، نه میدان تحقق آرزوهای دور و دراز. سیاست عاقلانه نه با طوفان درمیافتد و نه آن را انکار میکند؛ بلکه مسیر باد را میشناسد تا کشتی جامعه را به سلامت از آن عبور دهد.
آنچه امروز در جامعهی ایرانی، همچون یک خیزش ــ و بسا انقلاب ــ در حال وقوع است، بیش از هر چیز بیانِ طلبِ عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیتی که جهان را آنگونه که هست بنگرد، نه آنگونه که «باید» باشد. جامعه، پس از سالها زیستن زیر فشار نیروهایی که یا با زبان نجات و رستگاری سخن گفتهاند یا با ژستهای رادیکالِ ضدامپریالیستی و ضدنولیبرالیستی پیش رفتهاند، به نقطهای رسیده است که دیگر میلی به بدلشدن به بازیچهی ایدئولوژیها ندارد. از همین رو، عقل سلیم را فرا میخواند: عقلی که با جهان در ستیز نیست، بلکه بر تعامل، ارزیابی و همکاری استوار است.
بااینهمه، این چرخش به معنای گریز جامعه از آرمان نیست؛ بلکه نشانهی آگاهشدن از بیمسئولیتیِ آرمانخواهانی است که بیاعتنا به واقعیتهای زیسته و منطق فرایند، همچون گراز، یکراست به سوی آرمان یا همان مقصد ذهنی خود میتازند و در این مسیر، زندگیها را ویران و زیربناهای اجتماعی را نابود میکنند. جامعه امروز نه نفی آرمان، بلکه مهار آن را طلب میکند: آرمانی که زیر فرمان عقلانیت قرار گیرد، نه عقلانیتی که قربانی آرمان شود. از این منظر، گرایش به عقل سلیم بیش از آنکه نشانهی شیفتگی به آرمانی خاص یا دورهای تاریخی باشد، بازگشتی است به همان ایدهی «دولتِ واقعگرا» که در انقلاب پنجاهوهفت، به وسوسهی زیستن در یک مدینهی الهی و آرمانی، از آن چشم پوشیده شد؛ دولتی که خود را موظف به ستیز دائمی با جهان نمیدانست، سیاست خارجیاش بر منطق بقا و توسعه استوار بود و جامعه را قربانی رسالتهای متافیزیکی یا مأموریتهای نجاتبخش جهانی نمیکرد؛ رسالتهایی که وعدهی بهشت میدهند و در عمل جهنم میسازند.
جامعه این بار نه در آسمان آرمان، بلکه در خودِ واقعیتِ زمینی آیندهی خویش را میجوید ــ و این چرخش، اتفاق کوچکی نیست. جامعهی ایرانی زمانی، با وعدهی رستگاری و زندگی در جامعهای آرمانی، وضعیتی در حال رشد و دگرشد را کنار گذاشت و گرفتار اغوایی شد که در خیالپردازیهایِ برخی از روحانیون و روشنفکرانِ انقلابی پرورده شده بود؛ کسانی که بهرغم تفاوت عمیق باورها، در یک بزنگاه تاریخی به هم رسیده بودند: آنها شتابزده توجیهات نظری خود را از ادبیات مارکسیستی استخراج کرده و در عجلهای بیوقفه میکوشیدند همه را به رستگاری برسانند؛ میخواستند هرچه زودتر از فراز تاریخ آکنده از ستم برجهیده و ناگهان خود را در جهان آرمانی بیابند. اما امروز، بازگشت به همان سیاستی که روزگاری جامعه در جستوجوی «معنویت»، «عظمت» و «مقامِ انسانیت» از آن رویگردان شده بود، نشانهی بازپسگیری عقل سلیم است؛ عقل سلیمی که میداند سیاست عرصهی تحقق مطلقها و آرمانها نیست، بلکه میدانِ تنظیم تضادها، محدودیتها و امکانهاست.
این گردش و گرایش به عقلِ سلیمِ سیاسی، بههیچوجه به معنای نفی آرمانخواهی نیست. برعکس، آرمانخواهی شرط امکان فرارفتن از وضع موجود است و بدون آن هیچ جامعهای زنده نمیماند. مسئله اما درست از جایی آغاز میشود که آرمانخواهی شأن و جایگاه خود را فراموش میکند. آرمان تنها زمانی زاینده میماند که حدّ و مرز خود را بشناسد و، بهویژه، از قلمرو دین، فلسفه، ادبیات، هنر، نقد و تخیل جلوتر نیاید؛ زیرا از لحظهای که میکوشد بهجای جامعه تصمیم بگیرد و شکل زندگی اجتماعی را از بالا مهندسی کند، به ضدِ خود بدل میشود.
به بیان دیگر، آرمان مانند خورشید است: روشن و زندگیبخش، اما فقط تا زمانی که در فاصله بماند و ما، به تعبیر نیچه، در محضرش دستکش به دست داشته باشیم؛ زیرا هر گامی بهسوی زمین، آن را به نیرویی ویرانگر و جهنمی بدل میکند. درست در لحظهای که فاصله برداشته میشود و بدون حفاظ به آرمان روی میآوریم، خطر آغاز میشود: آنجا که آرمانخواه خود را مجاز به مهندسی اجتماعی میداند ــ یا بدتر از آن، به ساختار قدرت نزدیک میشود ــ آرمان از یک تصورِ برکِشنده و توانبخش، به ابزار سلطه فرو میکاهد. در اینجا دیگر با گستردن افق و نقد وضع موجود طرف نیستیم، بلکه با ارادهای مواجهایم که میخواهد جامعه را مطابق تصویر ازپیشساختهی خود بازآرایی کند. به همین معناست که دین نیز، به محض ورود به سیاست، نهتنها از معنویت تهی میشود، بلکه سیاست را نیز از عقلانیت تهی میکند.
تجربهی تاریخی بارها این منطق را تأیید کرده است: در ایرانِ پس از انقلاب، آرمانخواهی شیعی با وعدهی رستگاری و عدالت مطلق وارد سیاست شد و خود را مجاز به مهندسی همهجانبهی جامعه دانست. نتیجه نه تحقق آرمان، بلکه فرسایش سیاست، تخریب نهادها و تهیشدن اخلاق از معنا بود؛ جایی که آرمان دیگر نیروی نقد قدرت نبود، بلکه خودِ قدرت شد. در مقیاسی دیگر، آرمان رهاییبخش برابری، آنگاه که در تجربههای دولتسازی سوسیالیستی قرن بیستم به پروژهای تمامعیار بدل شد، نهتنها رهایی نیاورد، بلکه به یکی از گستردهترین اشکال سرکوب انجامید. رؤیای پایان ستم، آنگاه که با مهندسی اجتماعی و حذف «انسانِ ناکامل» پیوند خورد ــ حذفی که در نازیسم بهصراحت در چهرهی یهودی متجسد شد ــ به کابوسی گرایید که خشونت خود را به نام رهایی توجیه میکرد. در چنین بستری، ناکامیِ سیاستِ واقعگرا در جمهوری وایمار نیز راه را برای ظهور نوعی آرمانخواهیِ تمامیتخواه گشود؛ آرمانی که وعدهی عظمت میداد و جهان را به میدان دشمنان تقسیم میکرد. حاصل این چرخش، سیاستی بود که نه هنرِ تنظیم تضادها را داشت و نه توانِ پذیرش محدودیتها را، بلکه میکوشید همهچیز را از مسیر حذف و خشونت یکدست کند.
آنچه امروز در جامعهی ایرانی جریان دارد نه نوستالژی است، نه صرفِ اعتراض و نه جستوجوی یک ناجی تازه؛ بلکه کنش و ارادهای سیاسی و تاریخی برای عبور از نظم و نظامی است که سیاستِ آرمانزده را تا مرز نابودی زندگی پیش برده است. جامعه، پیش از آنکه نظریهپردازان به جمعبندی برسند، به تجربه آموخته است که رستگاریِ وعدهدادهشده همواره به تعلیق زندگی انجامیده و معناهایِ متعالی، در مواجهه با واقعیت، یکی پس از دیگری فروپاشیدهاند. از همینرو، این خیزش پسزدنِ آگاهانهی هر آن سیاستی است که میخواهد از بالا، به نام حقیقت، آزادی یا عدالت، بر زندگی فرمان براند. اینبار، جامعه و زندگی جلوتر از اندیشه ایستادهاند؛ و سیاستمدار و روشنفکری که نتواند با این رویداد از درِ گفتوگو درآید، از قافلهی خرد و دانش زمانهاش عقب میماند؛ جامعه دیگر نمیخواهد میدان آزمایش ایدههای کینهتوزانه و پروژههای آخرالزمانی باشد: ترهات و توهماتی که تحققشان ــ و در عمل، شکستِ گریزناپذیرشان ــ همیشه به قیمت خوان و خونِ مردم تمام شده است.
تلاقی جامعه با وضع موجود نه بر مدار هیجان انقلابی ــ آن فوران عاطفیِ رهاییطلبانهای که با سادهسازی واقعیت، وعدهی گسست ناگهانی و نجات فوری میدهد ــ بلکه بر محور بازگشایی امکانِ زیستِ روزمره شکل میگیرد. همان چیزی که در سیطرهی آرمانخواهی انقلابیِ سال پنجاهوهفت از دست رفت؛ زمانی که زندگی واقعی مردم ــ با تمام نیازهای زمینی، محدودیتها و خواستهای سادهاش ــ به نام تحقق آرمانهایی مصادره شد که نه از دل تاریخ و فرهنگ ایران برآمده بودند و نه نسبتی با زیست روزمرهی جامعه داشتند. آن انقلاب، جامعه را نه سوژهی سیاست، بلکه ابزار تحقق آرمانها کرد. نتیجه آن بود که واقعیت تاریخی و فرهنگی ایران به حاشیه رفت و سیاست به میدان آزمون ایدههایی کشانده شد که تاوانِ شکستِ قطعیِ پیشبینیپذیرشان، تضعیفِ اقتصادی و مدنی جامعه بود. خرد جمعیِ امروز، با توجه به این تجربه، دیگر نمیخواهد در خدمت آرمانها باشد؛ بلکه میخواهد خود، سوژهی سیاست باشد. از تجربهی همزیستی با یک نظام انقلابی آرمانخواه، جامعه دریافته است که کسی که نسبت به خانهاش تعهد و مسئولیتی ندارد ـــ و درگیر تحقق آرمان خویش با بمب و ترور در اینسو و آنسوی جهان است ـــ نمیتواند به حقیقت و دیگری نیز متعهد باشد؛ او تنها وفادار، و چهبسا دلبستهی آرمان خود، باقی میماند. به همین دلیل، اقبال جامعه به ایران، بهمثابه تعهد به خانه، نه مسئلهای فاشیستی ـــ چنان که برخی مدعی شدهاند ـــ بلکه بیش از هر چیز بازتاب خواست زیستی مسالمتآمیز، قابل پیشبینی و عاری از رسالتهای نجاتبخش است؛ زیستی که در آن سیاست وظیفه دارد امکان زندگی را فراهم کند، نه آنکه زندگی را قربانی معناهای متعالی و خیالی سازد.
در زندگی روزمرهی ایرانیان بهروشنی دیده میشود که جامعه خواهان گفتوگو و همکاری با جهان و همزیستی در صلحی پایدار است؛ این خواست، درست در تقابل با آن سیاستی قرار دارد که اینک بر آن مسلحانه چیرگی دارد و هویت و بقای خود را تنها از راه دشمنسازی و ادامهی ستیز تحت لوای ایدهی مقاومت تعریف میکند. همانگونه که پیشتر آمد، این خواستْ نفی آرمان نیست؛ بلکه بازگرداندن آرمان به جای درست آن است: آرمان تنها زمانی بهراستی آرمان است که از افقی دوردست اثر بگذارد و الهامبخش بماند؛ اما آنگاه که آرمان به برنامهی اجرایی و دستور کار قدرت فروکاسته میشود، یا خود را مجاز میداند بهجای عقل سلیم ــ یعنی خرد جمعی ــ تصمیم بگیرد، به خودکامهای بس خطرناک بدل میشود. به بیان روشنتر، آرمان چون فاقدِ گوشت و پوست و استخوان است و توانِ زیستنِ رنج، خطا و مرگ را ندارد، هرگاه به قدرت نزدیک میشود ناگزیر به نیرویی انگلی بدل میگردد که همچون زامبی از حیات دیگران تغذیه میکند؛ زیرا فقط از راه تصاحب بدنها، زمانها و امکانهای زیستنِ انسانهاست که میتواند عمل کند و دوام بیاورد. اما اینبار چشمانداز روشن است؛ زیرا آینده نه در ماه ــ این سیمای فریبندهی آرمان ــ بلکه بر زمینِ واقعیت و در افقِ عقلِ سلیم سر برآورده است: آیندهی مردمی که میخواهند خود را از میراثِ آرمانهایی برهانند که سالها از تنِ زندگیشان ارتزاق کردهاند؛ مردمی که بهجای دل بستن به وعدهی پوچِ «زندگیِ مجانی»، به رنجِ طبیعی و ناگزیرِ زیستن تن میدهند، چرا که دریافتهاند معنا نه در آسمان، بلکه از دلِ رنجِ زیسته و بر همین زمینِ ناهموار میروید.
کوتاه آنکه، وضعیت اجتماعی امروز ما شباهت چشمگیری به شرایط دُن کیشوت در آخرین فصلهای رمان مشهور «دُن کیشوت» اثر میگل د سروانتس دارد: دُن کیشوت آرامآرام عقلانیت و بازگشت به واقعیت را پذیرفت و پیش از مرگ، آموزههای فکری و اخلاقی خود را بر جای گذاشت؛ آموزههایی که جوهرهشان چنین است: زندگی را با واقعبینی و مسؤولیت بسازید، نه با خیالات و رؤیاهای غیرواقعی. این پیام، به نوعی وصیت او به نسل بعد ـــ و شاید به نسل امروز ایران ـــ است تا گرفتار همان خطاهای او نشوند. او توصیه میکند از افراط در آرمانها و خیالپردازیهای خطرناک پرهیز کنید، به خانواده و نزدیکان وفادار باشید، به زندگی و واقعیت احترام بگذارید و خود را درگیر رؤیاهایی نکنید که به زیان خود یا دیگران تمام میشوند.[۲]
—————————-
[۱] آیزایا برلین هم، از سلطهی هنر بر زندگی ــ بهویژه در قالب جنبش رمانتیسیسم ــ بهعنوان تضعیف سنت عقلگرایی و یکی از زمینههای تاریخی شکلگیری ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم یاد میکند. با این حال، این تحلیل برآمده از تأمل او بر شرایط تاریخی و فرهنگی خاصی است که فاشیسم در آن پدید آمد، نه حکمی عام که هر جلوهای از هنر یا رمانتیسیسم را در هر زمینهای مستعد زایش فاشیسم بداند. همچنان ـــ اگر بنا را بر یافتن گناهکار بگذاریم ـــ میتوان به همان سادگی استدلال کرد که نه رمانتیسیسم، بلکه افراط در عقلگراییِ دوران روشنگری بود که نیروهای رمانتیک را در جامعه برانگیخت و کشاکشی میان عقل و ضدِ عقل پدید آورد؛ کشاکشی که به بحرانهایی انجامید که فاشیسم یکی از صورتهای تاریخی آن بود. اما همین امکانِ جابهجا کردن مقصر نشان میدهد که مسئله نه در ذاتِ رمانتیسیسم است و نه در ذاتِ عقلگرایی، بلکه در شرایط تاریخی و شیوههای سیاستورزیای است که این نیروها را به سوی افراط سوق میدهد. به زبان دیگر، بدیهی است که این سرمایههای انسانی ــ یعنی رمانتیسیسم، عقلگرایی و پروژهی روشنگری ــ را نمیتوان بهخودیخود منشأ انحطاط یا فاشیسم دانست؛ زیرا آنچه جامعه را به سوی افراط میراند، بیش از هر چیز سیاستورزی به روشِ کالیگولا و خواستِ آن ماهِ ناممکن بهمثابه آرزو و آرمانی است که هرگز فراچنگ نخواهد آمد. چنین وضعیتی جامعه را وامیدارد تا برای دفاع از خود، سرمایههای نمادینِ واهشتهاش را به پهنهی عمومی درآورد؛ چنانکه تحمیلها و تحقیرهای حاکمیت شیعی، سبب شده است که جامعهی ایرانی نیرویِ نهفتهیِ پیشااسلامیاش را از مغاکِ روانِ جمعیِ خود فراخواند و، در برابر سیاستهایِ امتگرایانهی این نظامِ ایرانخوار ــــ که ایران را تا کنون فقط مصرف کرده است ــــ ایران را به کانون توجه و بازتعریف هویتی خود بدل سازد.
[۲] در پایان بخش دوم رمان «دن کیشوت»، دن کیشوت همچنین وصیت میکند که خواهرزادهاش، آنتونیا، اگر بخواهد ازدواج کند، ابتدا روشن شود که همسر آیندهاش هیچ شناختی از کتابهای شوالیهگری ندارد. اگر معلوم شود که او این کتابها را میشناسد و با این حال آنتونیا پافشاری کند، کل میراث دن کیشوت از دست میرود و به امور خیریه اختصاص مییابد. این وصیت، نماد دیگری از بازگشت دُن کیشوت به عقل سلیم و واقعبینی است و تأکیدی است بر اهمیت زندگی با خرد و احترام به واقعیت، نه با رؤیاها و آرمانهای خیالپردازانه؛ آرمانهایی که خود او روزگاری زندگیاش را قربانیشان کرده بود.
■ جناب محمود صباحی
مقالهای دقیق و تحلیلی که بر تقدم شناخت واقعبینانهٔ حقیقت بر ملاحظات مصلحتاندیشانه تأکید دارد و میکوشد راهحلهایی اخلاقی بر مبنای این شناخت پیشنهاد کند. امید است این نوشته مورد توجه طیف گستردهتری از مخاطبان قرار گیرد.
سلمان گرگانی
■ آقای صباحی، نوشته شما بخوبی نگاه ایدولوژیکی و خطرات ناشی از آنرا از یک دید کاملا جامع و کلی تشریح میکند. اما شما در این نوشته همواره به جامعه کنونی ایران اشاره میکنید بدون اینکه آدرس دهی دقیقی بدست خواننده خود دهید. تنها اشاره دقیق و مشخص شما به آرمان خواهی ولایی شیعه و نتایج مخرب آن است. اما خواننده حس میکند که شما این سطور را بنا به ضروریات بیشتر و دیگری در ارتباط با فضای سیاسی اجتماعی ایران به قلم آوردهاید، ولی دست آخر میماند که اشارههای شما کدام انحرافات از واقعگرایی و کدام آرمانگرایی سیاست زدهای را نشان میدهد؟
برای مثال: تفکری که از سوسیالدموکراسی شمال اروپایی پایینتر نمیآید ولی میتواند به یک جمهوری بعثی دیکتاتوری ختم شود و یا تفکری که احیای هخامنشی را در نظر دارد و کسی را که ذوب در سلطنت نیست لایق دم تیغ میداند؟ و یا نظرتان همگی اینگونه خطرات است و واقعگرایی “عقل سلیم” را غیر از آنها میدانید؟ که در آن صورت بد نیست نظرتان را در مورد این واقع گرایی کنونی (و یا قدم بعدی) در میان بگذارید؟
با احترام، پیروز
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
دولت ترامپ بیش از آنچه اغلب آمریکاییها تصور میکنند به یک جنگ بزرگ در خاورمیانه نزدیک شده است. این جنگ میتواند خیلی زود آغاز شود.
چرا اهمیت دارد: به گفته منابع، یک عملیات نظامی آمریکا در ایران احتمالاً یک کارزار گسترده و چند هفتهای خواهد بود که بیش از آنکه شبیه عملیات محدود و نقطهزنی ماه گذشته در ونزوئلا باشد، به یک جنگ تمامعیار شباهت خواهد داشت.
این منابع میگویند چنین عملیاتی به احتمال زیاد یک کارزار مشترک آمریکا و اسرائیل خواهد بود که از نظر دامنه بسیار گستردهتر — و برای بقای رژیم ایران حیاتیتر — از جنگ ۱۲ روزه به رهبری اسرائیل در ماه ژوئن گذشته خواهد بود؛ جنگی که آمریکا در نهایت برای نابودی تأسیسات هستهای زیرزمینی ایران به آن پیوست.
چنین جنگی تأثیرات چشمگیری بر سراسر منطقه خواهد گذاشت و پیامدهای عمدهای برای سه سال باقیمانده از ریاستجمهوری ترامپ خواهد داشت.
در حالی که توجه کنگره و افکار عمومی آمریکا به مسائل دیگر معطوف است، درباره آنچه میتواند مهمترین مداخله نظامی آمریکا در خاورمیانه طی دستکم یک دهه گذشته باشد، بحث عمومی چندانی در جریان نیست.
جزئیات بیشتر: ترامپ در اوایل ژانویه، در واکنش به کشته شدن هزاران معترض به دست حکومت ایران، تا آستانه حمله به ایران پیش رفت.
اما پس از آنکه فرصت مناسب از دست رفت، دولت به رویکردی دو مسیره روی آورد: مذاکرات هستهای در کنار یک بسیج گسترده نظامی.
ترامپ با به تأخیر انداختن اقدام و همزمان بهکارگیری چنین حجم بزرگی از توان نظامی، سطح انتظارات درباره شکل و ابعاد عملیات احتمالی در صورت شکست مذاکرات را بالا برده است.
و در حال حاضر، دستیابی به توافق چندان محتمل به نظر نمیرسد.
آنچه خبرساز شد: جرد کوشنر و استیو ویتکاف، مشاوران ترامپ، روز سهشنبه در ژنو به مدت سه ساعت با عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، دیدار کردند.
اگرچه هر دو طرف اعلام کردند که مذاکرات «پیشرفتهایی» داشته، اما فاصلهها همچنان زیاد است و مقامهای آمریکایی نسبت به امکان پر کردن این شکافها خوشبین نیستند.
جیدی ونس، معاون رئیسجمهور، در گفتوگو با فاکسنیوز گفت مذاکرات از برخی جهات «خوب پیش رفت»، اما «در موارد دیگر کاملاً روشن بود که رئیسجمهور خطوط قرمزی تعیین کرده که ایرانیها هنوز حاضر به پذیرش و بررسی آنها نیستند.»
ونس تصریح کرد که هرچند ترامپ خواهان توافق است، اما ممکن است به این نتیجه برسد که دیپلماسی «به پایان طبیعی خود رسیده است.»
وضعیت فعلی: آرایش نظامی ترامپ اکنون شامل دو ناو هواپیمابر، یک دوجین ناو جنگی، صدها جنگنده و چندین سامانه دفاع هوایی است. بخشی از این تجهیزات هنوز در حال انتقال به منطقه است.
بیش از ۱۵۰ پرواز باری نظامی آمریکا سامانههای تسلیحاتی و مهمات را به خاورمیانه منتقل کردهاند.
تنها در ۲۴ ساعت گذشته، ۵۰ جنگنده دیگر — شامل اف-۳۵، اف-۲۲ و اف-۱۶ — راهی منطقه شدهاند.
میان سطور: رویارویی با ایران آنقدر طولانی شده که بسیاری از آمریکاییها احتمالاً نسبت به آن بیحس شدهاند. منابع میگویند جنگ میتواند زودتر و بسیار گستردهتر از آنچه اغلب تصور میشود رخ دهد.
تشدید نظامی و لحن تند ترامپ، عقبنشینی او را بدون گرفتن امتیازهای عمده از ایران در زمینه برنامه هستهای دشوار کرده است.
این امر با روحیه ترامپ سازگار نیست و مشاورانش نیز استقرار این حجم از تجهیزات را یک بلوف نمیدانند.
در مورد ترامپ هر اتفاقی ممکن است رخ دهد. اما همه نشانهها حاکی از آن است که اگر مذاکرات شکست بخورد، او دستور حمله را صادر خواهد کرد.
زمانبندی: به گفته دو مقام اسرائیلی، دولت اسرائیل — که به دنبال سناریویی حداکثری شامل تغییر رژیم و نیز هدف قرار دادن برنامههای هستهای و موشکی ایران است — خود را برای سناریوی جنگ ظرف چند روز آینده آماده میکند.
برخی منابع آمریکایی به آکسیوس گفتهاند ممکن است آمریکا به زمان بیشتری نیاز داشته باشد. لیندزی گراهام، سناتور جمهوریخواه از کارولینای جنوبی، گفته حملات ممکن است هنوز چند هفته فاصله داشته باشد. اما برخی دیگر معتقدند جدول زمانی میتواند کوتاهتر باشد.
یکی از مشاوران ترامپ گفت: «رئیس کلافه شده است. برخی اطرافیانش به او درباره رفتن به جنگ با ایران هشدار میدهند، اما به نظر من ۹۰ درصد احتمال دارد در چند هفته آینده شاهد اقدام نظامی باشیم.»
نکته قابل توجه: مقامهای آمریکایی پس از مذاکرات روز سهشنبه گفتند ایران باید ظرف دو هفته با یک پیشنهاد تفصیلی بازگردد.
در ۱۹ ژوئن سال گذشته، کاخ سفید نیز یک مهلت دو هفتهای برای تصمیم ترامپ میان ادامه مذاکرات یا حمله تعیین کرده بود. سه روز بعد، او عملیات «چکش نیمهشب» را آغاز کرد.
جمعبندی: هیچ نشانهای از یک گشایش دیپلماتیک با ایران در افق دیده نمیشود. اما نشانهها درباره قریبالوقوع بودن جنگ هر روز بیشتر میشود.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
یادبود محل جانباختن جوان معترض در مرودشت
شاهد علوی / ایراناینترنشنال
یکی از نیروهای سرکوب فعال در جنایات ۱۸ و ۱۹ دیماه، جزییات هولناکی از کشتار در تهران افشا میکند. از توزیع سلاح بین اراذل در اطلاعات سپاه پاسداران تا شلیک تیر خلاص به زخمیها، استفاده از کامیونهای یخچالدار شرکت میهن برای حمل اجساد و کندن گوشواره و گردنبند دختربچههای جانباخته.
کاظم (نام مستعار)، ۴۰ ساله و ساکن تهران که شغل آزاد دارد، یکی از کسانی است که در دو شب پنجشنبه ۱۸ و جمعه ۱۹ دیماه به عنوان بخشی از ماشين سرکوب در خیابانهای تهران حضور داشته است.
او که بهدلیل وابستگیهای خانودگی پیش از این با برخی نهادهای حکومتی در ارتباط بوده، میگوید در جریان یک اتفاق و به خاطر آنچه یک اشتباه بد میخواند، مدتی نسبتا طولانی در بازداشت اطلاعات سپاه پاسداران بوده و با قول همکاری آزاد شده است.
کاظم با ذکر تجربه دو شب خونین دیماه در تهران به عنوان «تجربهای هولناک»، با تاکید بر اینکه دستش به خون کسی آغشته نیست، میگوید بهدلیل همان تعهدی که برای آزادی خود داده و اینکه از او نقطه ضعف دارند، تحت فشار و تهدید جانی، ناچار است هر زمان سازمان اطلاعات سپاه اراده کند، با آنها همکاری کند.
آنچه این عضو دستگاه سرکوب روایت میکند، جزییاتی از شیوه تجهیز سرکوبگران و عملکرد آنان در تهران ارائه میدهد که رسانهها و نهادهای حقوق بشری در هفتههای اخیر کلیاتی از آن را گزارش کردهاند.
توزیع سلاح و مجوز آدمکشی
کاظم میگوید عصر چهارشنبه ۱۷ دیماه، زمانی که از سر کار به خانهاش برمیگشته، تماسی از رابط امنیتی دریافت میکند تا صبح پنجشنبه ساعت ۱۰ به پادگان ولیعصر سپاه پاسداران مراجعه کند.
او میگوید رابط امنیتی درباره اینکه دلیل این احضار چیست چیزی به او نگفته است: «من البته حدس زدم به فراخوان پهلوی برای ۱۸ و ۱۹ دی ماه ارتباط داشته باشد.»
مجموعه معاونت اطلاعات سپاه تهران بزرگ در این پادگان و ساختمانهای اقماری اطراف آن مستقر است و اعزام نیروهای امنیتی و لباسشخصی به شهر تهران از این نقطه مدیریت و هماهنگ میشود.
به گفته کاظم، صبح پنجشنبه شمار زیادی از افراد آنجا بودهاند که او چند نفر از آنها را پیشتر نیز در مناسبتهای مشابه دیده بوده: «غیر از چند نفر آشنا، دو تیپ آدم آنجا دیده میشد. شماری با ظاهر کارمندی و کاسب؛ احتمالا مثل من دستشان زیر ساطور اینها بود و شماری هم تیپ اراذل و اوباش بودند و همینها خیلی هم وحشیانه رفتار میکردند.»
کاظم میگوید آنها را که ۵۰ یا ۶۰ نفری میشدند به یک سالن بردند و یک مسئول اطلاعاتی درباره «احتمال آشوب در دو شب پیش رو» توضیحاتی داده و تاکید کرده که آنها در کنار سایر نیروهای عملکننده «به کنترل اغتشاشات» کمک میکنند.
به گفته او، پس از آن با توجه به اینکه شماری از افراد سابقه قبلی استفاده از سلاح نداشتهاند، آموزش کوتاه استفاده از اسلحه به آنها دادهاند و بین افراد بر حسب تجربه استفاده از سلاح، مجوزهایی از قبل آماده شده برای تحویل گرفتن و استفاده از کلاشنیکف و کلت کمری و گلوله، توزیع شده است.
کاظم میگوید مجوزی که به او داده شد، یک حکم ماموریت موقت بود که سربرگ «سپاه محمد رسولالله» را داشت و جانشین معاونت عملیات سپاه تهران بزرگ در قرارگاه «امام علی» آن را امضا کرده بود: «من یک سلاح از اسلحهخانه گرفتم و قرار شد ساعت پنج عصر به ناحیه مقاومت بسیج قدس در جنتآباد بروم تا آنجا مشغول شوم.»
بر اساس گزارشهای رسانهای و شواهد میدانی متعدد، علاوه بر نیروهای سپاهی، بسیجی و یگان ویژه، نیروهای لباسشخصی، نیروهای غیررسمی و اراذل و اوباش هم در سرکوب روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه حضور داشتهاند.
سازمان دیدهبان حقوق بشر هم پیشتر در گزارشی به نقل از شاهدان عینی خبر از شلیک بیمحابای نیروهای لباس شخصی داده است.
کشتار در صادقیه؛ دو الگوی شکار انسان
به گفته این مامور غیررسمی سرکوب، در بسیج جنتآباد، نیروهای زیادی از بسیجی و لباس شخصی جمع میشوند: «تقسیم افراد چند ساعتی طول کشید و برای هر گروهی یک محدوده را مشخص کردند، افراد دو به دو سوار موتورسیکلت شدند و شماری هم با تویوتای هایلوکس یا پژو عازم شدند. من هم با یکی دیگر سوار یک وسیله نقلیه شدیم و قبل از ساعت هشت در محدودهای بودیم که برای ما تعیین شده بود.»
صادقیه، منطقهای است که بر اساس گزارشهای متعدد رسانهها، ویدیوهای مردمی و منابع بیمارستانی که در یکی از گزارشهای عفو بینالملل به آن استناد شده، از مهمترین کانونهای درگیری و کشتار در آن دو شب بود.
کاظم میگوید او شب پنجشنبه و جمعه شب دو الگوی تازه از کشتار مردم را دیده که در اعتراضات پیشین که او حضور داشته، سابقه نداشته است. دو الگویی که او از آن به عنوان «شکار لیدرها و کمین مرگ» نام میبرد.
به گفته کاظم، شماری از «ماموران زبده» اطلاعات سپاه در میان جمعیت معترض نفوذ کرده و ظاهرا با آنها همراهی میکردند اما وظیفه اصلی آنان شناسایی لیدرها یا کسانی بود که پیشگام بوده و اکثرا ظاهری ورزیده و ورزشکاری داشتند: «آنها پس از شناسایی هدف، در یک موقعیت مناسب از جمله در تاریکی خیابانهایی که چراغهای روشنائیاش قطع شده بود، از فاصله نزدیک آنها را از پشت سر با کلت میزدند یا در تماس با تکتیراندازهای مستقر در پشتبامهای اطراف، مشخصات ظاهری پوشش مثل رنگ و نوع لباس فرد را میدادند و آنها فرد موردنظر را هدف میگرفتند.»
نامها و تصاویر زیادی از ورزشکاران جانباخته در رشتههای مختلف در سطوح محلی، استانی و ملی منتشر شده که این شهادت نشان میدهد در چارچوب یک سیاست کشتار هدف قرار گرفتهاند.
به گفته او، دیگر الگوی کشتن در این دو شب خونین، راندن و هدایت جمعیت هراسان از صدای تیراندازی به کوچههای بنبست یا مکانهایی بود که از قبل در کنترل نیروهای امنیتی بود و آنجا منتظر شکار مردم بودند: «این الگو به خصوص جمعه شب در منطقهای از تهران که من بودم، بارها تکرار شد. هدف کشتن بیشترین تعداد بود. آن جا قرار نبود کسی بازداشت شود، خیلیها در کمینگاهها افتادند و کشته شدند.»
ویدیوهای متعدد رسیده به ایراناینترنشنال و گزارشهای مستندی که در رسانهها از جمله در ایراناینترنشنال و رویترز منتشر شده و یا عفو بینالملل راستیآزمایی کرده استقرار تکتیراندازها روی پشتبامها (از جمله یک کلانتری) و شلیک به سر و بالاتنه معترضان را تایید میکنند.
بر اساس شهادت یک شاهد عینی در گفتوگو با ایراناینترنشنال، صبح یکشنبه ۲۱ دیماه، با وجود اینکه ماشینهای آبپاش شهرداری خون را از خیابانها را شسته بودند، اما هنوز رد خون در خیابان اشرفی اصفهانی در صادقیه بر خیابان و پیادهروها مانده بود: «در بخشی از پیادهرو همین خیابان، رد خونی جای پاهای کسی دیده میشد که به نظر میرسید در حال گریختن بود.»
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال هم، در جلسهای اضطراری با حضور مقامات درمانی تهران که صبح ۱۹ دیماه برگزار شد، یکی از مسئولان عالیرتبه درمانی اعلام کرده که تجمیع آمار مراکز درمانی تهران تا آن لحظه نشان داده دستکم ۱۸۰۰ نفر در جریان سرکوب انقلاب ملی ایرانیان در شامگاه ۱۸ دیماه کشته شدهاند.
تیرخلاص و قصابی کودکان
روایت کاظم از صحنههای مواجهه با مجروحان، تصویری هولناک از شیوه قتلعام مردم به دست ماموران سرکوب به دست میدهد. او روایت میکند که در یکی از خیابانهای جنوب تهران بالای سر معترضی رفت که مجروح شده و خون زیادی از او رفته بود: «التماس کرد که بچه کوچک دارم، نزن.» کاظم میگوید به او گفته خودش را به مردن بزند تا بهش تیر خلاص نزنند، اما دقایقی بعد شاهد بوده که: «یک موتورسیکلت کنار این مرد مجروح متوقف شد. مامور با پا لگدی به او زد و وقتی از زندهبودنش مطمئن شد از فاصله نزدیک به سرش شلیک کرد.»
اما هولناکترین بخش روایت این مامور سرکوب، مربوط به کودکان است. کاظم میگوید با توجه به برآوردی که از تعداد کودکان کشتهشده در دو شب سرکوب در صادقیه و منطقهای در جنوب تهران دارد، تخمین میزند دستکم ۲۰۰ کودک در آن دو شب در تهران کشته شدهاند.
او میگوید: «مثل اعتراضات ۱۴۰۱، اینجا هم از کامیونهای یخچالدار بستنی میهن استفاده شد. از آنها برای تخلیه و جابهجایی اجساد معترضان استفاده میشد. من خودم به بار کردن جسدها کمک کردم.»
اما مساله فقط کشتن مردم نبود، ماموران کشتار گویی برای خود حق غنیمت گرفتن هم قائل بودند. کاظم گفت: «داشتیم در یکی از مناطق تهران کشتهها را در یک کامیون میهن بار میزدیم، دیدم بغلدستی من قبل از اینکه یک دختربچه کشتهشده ۹ یا ۱۰ ساله را در کامیون بندازد، گردنبند و گوشواره او را کند و در جیبش گذاشت. با ترس نگاهش کردم، طوری نگاهم کرد که ترسیدم و گفتم حقت است برش داری، من چکار دارم.»
سازمان حقوق بشر ایران هم در گزارشی که ۱۴ بهمن منتشر کرد با استناد به یک شاهد عینی در لرستان تایید کرده که ماموران امنیتی پیکر کشتهشدگان را با کامیونهای یخچالدار بستنی میهن به حیاط یکی از بیمارستانها در این استان منتقل کردند.
ایراناینترنشنال با بستنی میهن تماس گرفت تا از آنها درباره استفاده از کامیونهای این شرکت برای جابهجایی پیکر جانباختهها در اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دیماه بپرسد و اینکه آنها این خبر را تائید می کنند یا نه، اما تا زمان انتشار این گزارش پاسخی از این شرکت دریافت نکرد.
فرانس ۲۴ و عفو بینالملل دفتر سوئیس، در گزارشهای خود استفاده از خودروهای حمل مواد غذایی و کانتینرها برای جابهجایی پیکر جانباختهها را تایید کردهاند.
آتشزدن اموال عمومی و حضور نیروهای خارجی
این نیروی میدانی تایید میکند که تا جای که او شاهدش بوده، آتش زدن بانکها و مساجد کار خود ماموران بوده است: «همه جا ابتدا تا جایی که میتوانستند آن مکان را پیش از سوزاندنش تخلیه میکردند، یک مورد را شخصا شاهد بودم پیش از آتش زدن مسجد تاکید شد وسایل ارزشمند مسجد از آن خارج شود.»
کاظم همچنین حضور نیروهای حشد الشعبی در شب هجدهم در صادقیه را تایید میکند: «اکثریت مطلق نیروهای عملکننده، همین سپاهیها، لباسشخصیها، بسیجیها و امنیتیها بودند، اما من شب اول در صادقیه تعداد کمی نیروی حشد شعبی دیدم.»
او ادامه داد در جاهایی که او حضور داشته نیروهای پلیس و حتی یگان ویژه در هر دو شب نقش کمتری در سرکوب و کشتار مردم داشتند: «به نظرم آنها خیلی برای کشتار در این سطح اماده نبودند.»
در گزارشهای رسانهای حضور محدود نیروهای حشد شعبی در برخی مناطق کشور در جریان سرکوب تایید شده است. بر اساس آنچه ویدیوهای رسیده از ایران هم نشان میدهد تخریب اموال عمومی به دست نیروهای امنیتی انجام شده است، ویدیوهایی که شماری از رسانهها از جمله لوموند راستیآزمایی کردهاند.
تجارت حکومت با پیکر جانباختهها
کاظم که به گفته خودش تا ساعات اولیه بامداد شنبه در منطقهای در جنوب تهران در جریان سرکوب حضور داشته و دوباره تاکید میکند کسی را نکشته و فقط تیر هوایی شلیک کرده است، گفت او پیش از ظهر شنبه سلاحش را به پادگان ولیعصر پس داده است و پس از آن دیگر نیازی به کمک او نبوده است.
او اما تایید میکند که طبق شنیدههایش از کسانی که با او در ارتباط هستند میزان پولی که از خانواده جانباختهها برای دریافت پیکر عزیزانشان طلب کردهاند، بر اساس «محل سکونت» و «میزان خسارات وارد شده در آن منطقه» محاسبه شده است: «از همه نتوانستهاند پول تیر بگیرند، اما از هر کسی که گرفتهاند بر این اساس بوده که چقدر منطقهای که فرد آنجا کشتهشده، خسارت دیده است.»
ایراناینترنشنال در گزارشهای متعددی اخاذی مالی از خانواده جانباختهها برای تحویل پیکر عزیزان آنها را مستندسازی کرده است.
روایت این مامور سرکوب، یکی دیگر از قطعات پازلی است که نشان میدهد سرکوب خونین اعتراضات در ۱۸ و ۱۹ دیماه، نه صرفا یک واکنش خیابانی امنیتی به اعتراضات، که یک عملیات نظامی طراحیشده برای کشتار گسترده مردم معترض بود.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
ایلنا: کارگران از شرایط زندگی خود ناراضیاند اما حق اعتراض هم ندارند. و جالب اینجاست که تمام مسئولان، از نمایندگان مجلس گرفته تا بالاتر، پشت هم اذعان میکنند که سفرهی کارگر کوچک شده و وضعیت خوب نیست؛ اما در واقعیت، همه این اظهارات فقط شعار است یا اینکه برآمده از دعواهای جناحیست؛ همه مسئولان سعی میکنند خودشان را سفید جلوه دهند اما واقعیت این است که همه مقامات اعم از رئیس جمهور تا نمایندگان مجلس و ...، در این وضعیت مقصرند.
نان نیست، رفاه نیست، هوا نیست، تورم بیداد میکند، دارو و درمان گران است و گرانتر هم میشود، آینده ناایمن است و خانوادههای مزدبگیر و دست به دهان، با کوچکترین تلنگری از هم میپاشند، امروز شاغل هستی و نان خالی میتوانی بخوری، شب به خانه میروی و سر بر بالین بیم و امید میگذاری اما فردا صبح دیگر شغلی نیست، نان خالی هم نمیتوانی بخری......
سیاههی بیسروسامانیهای زندگی با همین چند جمله به پایان نمیرسد؛ «زندگی» دشوار است، گاهی حتی غیرممکن.
کارگر پول ندارد ماهی دو کیلو گوشت برای خانه بخرد، پول ندارد شب عید به سر و وضع خانواده برسد یا حتی برای فرزندان کوچکش یک دست رخت و لباس نو بخرد. کارگر پول ندارد خرج دوا و درمان بدهد و گاهی برای پول داروهای یک سرماخوردگی ساده مجبور میشود، قرض بگیرد یا حتی کالابرگ یک میلیون تومانیاش را در فضای مجازی آگهی کند و ۶۰۰ هزار تومان بفروشد. کارگر در هر شیفت کاری هشت ساعت و گاهی دو شیفت در روز یعنی ۱۶ ساعت تمام، دقیقاً همه اوقات بیداری را کار میکند، اما بازهم برای اجارهخانه و پول برنج و تخم مرغ و نان نگران است. ثانیههای زندگیاش همه با حسرت عجین است و وقتی این حسرت به خشم و نارضایتی بدل میشود، راهی برای فوران نمییابد. پاسخ اعتراض «سرکوب» است.
اخراج، بیکار شدن و قرار گرفتن در لیستهای سیاه پیمانکاران، احضار به دادگاه به جرمِ «مختل کردن تولید، ایجاد اغتشاش و لیدری با هدف برهم زدن نظم کارخانه» -مشابه اتفاقی که برای پنج کارگر معدن ذغالسنگ هشونی رخ داده- و در نهایت، جریمه و توبیخ و زندان، نمودهای متداول این برخوردها هستند.
جستجو برای کارگران جانباخته
هرچند هیچ آمار طبقاتی و تفکیک شده از جانباختگان ۱۸ و ۱۹ دیماه منتشر نشده، اما بدون تردید، در آن روزها، کارگران و مزدبگیران بخش بزرگی از معترضان در خیابان را تشکیل میدادند؛ اعتراضی که اصلیترین انگیزههای آن «غم نان» و فقدان مشارکت سیاسی بوده، کارگران و مزدبگیران بسیاری را به کف خیابان کشانده است. کارگرانی که محکوم به زندگی زیر خط فقر هستند، به شرایط موجود اعتراض دارند.
ما علیرغم تلاش بسیار نتوانستیم آماری حتی تقریبی از کارگران جانباخته در این اعتراضات به دست بیاوریم؛ براساس تخمینهای موجود، تعداد قابل توجهی کارگر در خیابانهای شهرهای مختلف کشور جان خود را از دست دادهاند.
برای نمونه، ما چند منطقه کارگرنشین را برای تحقیق در مورد آمار کارگران جانباخته در اعتراضات انتخاب کردیم؛ جستجوی چند روزه در منطقه بندر امام و ماهشهر، ما را به نتایج سرراست و دقیقی نرساند؛ بعد از چند روز پرسوجو از فعالان کارگری و مقامات محلی، توانستیم به اطلاعات چند نفر دست پیدا کنیم؛ «حسین صلیحاوی» ۲۳ ساله ساکن ماهشهر و کارگر بیکاری که در جستجوی کار بود، در ۱۸ دی ماه کشته شده است؛ این جوان ۲۳ ساله، فرزند یک بازنشستهی راننده تاکسی بوده و در مرکز شهر جان خود را از دست داده است.
در ابتدا نام «آرمین جشنینژاد» ۲۳ ساله، کارگر یکی از پتروشیمیهای منطقه بندر امام و ساکن ماهشهر نیز مطرح شد؛ اما پیگیریهای مدام ما از مردم محلی و همینطور کارگران پتروشیمیها، منجر به کسب اطلاعات بیشتر در مورد این فرد نشد؛ در هر حال، سکوت ممتد حاکم بر فضای اجتماع، مانع از کسب اطلاعات بیشتر شد.
در شهر کارگری شوش نیز ما توانستیم، اطلاعاتی از یک کارگر جانباخته به دست بیاوریم؛ امین سپهری، کارگر ۲۶ ساله شرکت پاکشو در شوش که به گفته آشنایانش، پیشتر هیچ نوع سابقهی سیاسی هم نداشته، روز ۱۸ دیماه، در اعتراضات کشته شده است. این کارگر پیش از فوت، حدود ۴ سال سابقه کار داشته و حالا مشخص نیست وضعیت مستمری، بازماندگان و غرامت فوت او به چه شکل است و چطور قرار است روزگار خانوادهاش سپری شود.
در این دو منطقه -شوش و ماهشهر- به اطلاعات بیشتری نرسیدیم؛ حتی کارگران مصدوم و زخمی حاضر نشدند هویت و وضعیت خودشان را برای رسانه فاش کنند. آنها از ترس بیکاری، بازداشت و یا عواقب احتمالی دیگر، ترجیح دادند دوران رنجبارِ جراحت و مصدومیت را در سکوت کامل خبری بگذرانند.
اما در این جستجو به چندین و چند نام دیگر رسیدیم؛ برای نمونه، مرادی، کارگر جوشکار نفتی و ساکن اصفهان، محمدی دستفروش ساکن اصفهان، مروتی دستفروش ساکن تهران، خلج کارگر فروشگاه قزوین و .....
جستجوهای ما همچنان با دشواری بسیار ادامه دارد اما یافتن این نامها و اطلاعات حداقلی در سکوت و ابهام کامل، فقط و فقط گویای یک واقعیت بسیار تلخ است: خیل عظیم کارگران و مزدبگیران رسمی و غیررسمیای که در اعتراض به شرایط فقر مطلق راهی جز آمدن به کف خیابان پیدا نکردهاند، جان خود را در گمنامی و سکوت سنگین از دست دادهاند و خانوادههایی که در این وانفسای عزاداری و روزهای سخت، با جیبهای خالی رها شدهاند.
سکوت خبری
این خاموشی و سکوت زجرآور است؛ بعد از آن فاجعه بزرگ، خبر کشته شدن افراد متعلق به دهکهای فرودستتر، از جمله کارگران، بیکاران، زنان سرپرست خانوار، دستفروشان و..... کاملاً مسکوت گذاشته شد.
وقتی به اطلاعات و آمارها نگاه میکنیم، حقیقت تلخ این جان باختن در گمنامی بیشتر خودش را نشان میدهد؛ فقط چندین و چند دستفروش در دو روز جان خود را از دست دادهاند.«علیرضا خرمی» فعال کارگری، تحمیل زندگی سخت در سکوت را اینگونه توصیف میکند: کارگران و مزدبگیران درد مشترک دارند اما جرات بیان ندارند؛ کارگران از شرایط زندگی خود ناراضیاند اما حق اعتراض هم ندارند. و جالب اینجاست که تمام مسئولان، از نمایندگان مجلس گرفته تا بالاتر، پشت هم اذعان میکنند که سفرهی کارگر کوچک شده و وضعیت خوب نیست؛ اما در واقعیت، همه این اظهارات فقط شعار است یا اینکه برآمده از دعواهای جناحیست؛ همه مسئولان سعی میکنند خودشان را سفید جلوه دهند اما واقعیت این است که همه مقامات از رئیس جمهور تا نمایندگان مجلس و ...، در این وضعیت مقصرند.
این فعال کارگری ادامه داد: اگر واقعاً صداقت دارند، مسیر امنِ اعتراض ما را مشخص کنند؛ امنیت اعتراض باید تامین شود. اینکه بگویند صدای شما را شنیدیم چه فایدهای دارد؟
بعد از اعتراضات مردم در ۱۸ و ۱۹ دیماه، مسعود پزشکیان، بارها اعلام کرده «ما نوکر مردم هستیم و صدای اعتراض را میشنویم»؛ اما حاصل این شنیدن، یک جلسه بینتیجه با نمایندگان اصناف بوده و تورمی که روز به روز بالاتر رفته است.
رئیس جمهوری که خودش ادعا میکند حقوق ماهانهاش ۱۰۰۰ دلار است و نمایندگان و مسئولانی که رانتها و حقوقهای کلان دارند، کجا و چطور صدای فروخوردهی مزدبگیرانی را میشنوند که نهایتاً ۱۲۰ دلار در ماه حقوق میگیرند!
«علیرضا خرمی» میگوید: کارگر یک زندگی آرام و بیدغدغه میخواهد، سفرهای میخواهد که هر روز تهیتر نشود؛ میخواهد خودش در تعیین سرنوشتش مشارکت داشته باشد، میخواهد زندگیاش هر روز دشوارتر نشود؛ چطور صدای ما را شنیدهاند، همه چیز به کنار، آیا تورم را میتوانند مهار کنند؟!
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
در شهرهای ایران به یاد کشتهشدگان اعتراضهای دیماه تجمعهای اعتراضی برپا شده است، از جمله در بهشت زهرای تهران و مشهد و نجفآباد که جمعیت زیادی در آن شرکت کردند.
مردم در آرامستان آبدانان در استان ایلام هم گرد آمده بودند که با حضور گسترده ماموران امنیتی و تیراندازی روبهرو شدند. از شهرهای دیگر هم جو بهشدت امنیتی گزارش شده است.
معترضان در این تجمعها شعارهای ضد حکومتی، از جمله مرگ بر خامنهای یا شعارهایی در حمایت از رضا پهلوی، سردادند.
* مراسم چهلم سپهر شکری در بهشت زهرای تهران
تصاویر منتشرشده در شبکههای اجتماعی برگزاری مراسم چهلم سپهر شکری در بهشت زهرای تهران در روز ۲۸ بهمن را نشان میدهد.
در بخشی از این تصاویر پدر سپهر شکری از حاضران میخواهد که شاد باشند و شادی کنند. در بخشی دیگر از این مراسم، مادر سپهر شکری میگوید فرزندش بر اثر شلیک نیروهای حکومتی مجروح شده بود و در بیمارستان پس از دو عمل جراحی در حال بهبود بود که نیروهای حکومتی در بیمارستان و با شلیک گلوله او را کشتند.
سپهر شکری در جریان اعتراضات دیماه کشته شد. ویدئویی از پدر او که در میان اجساد در پزشکی قانونی کهریزک در جستوجوی فرزندش است و مدام میگوید: «سپهر بابا، کجایی؟» در شبکههای اجتماعی پربازدید شد.
تصاویر منتشرشده در شبکههای اجتماعی برگزاری مراسم چهلم سپهر شکری در بهشت زهرای تهران در روز ۲۸ بهمن را نشان میدهد.
— RadioFarda|راديو فردا (@RadioFarda_) February 17, 2026
در بخشی از این تصاویر پدر سپهر شکری از حاضران میخواهد شاد باشند و شادی کنند. در بخشی دیگر مادر سپهر شکری میگوید فرزندش بر اثر شلیک نیروهای حکومتی مجروح شده بود و… pic.twitter.com/xYRw9lniq4
* حضور مردم در مراسم چهلم کشتهشدگان در بهشت زهرای تهران
تصاویر منتشرشده در شبکههای اجتماعی حضور مردم در روز ۲۸ بهمن در مراسم چهلم کشتهشدگان در بهشت زهرای تهران را نشان میدهد.
در این تصاویر شرکتکنندگان شعارهای ضدحکومتی سرمیدهند.

این گل را در خیابان دولت تهران مردم به یکدیگر میداند؛ روی آن نوشته شده:
«از یاد نبر
چهلم
فرزندان ایران
جان فدای میهن»
* مراسم چهلم زهره فاضلی، جوان کشتهشده در اعتراضات بوشهر
تصاویری که بهدست رادیوفردا رسیده است، حضور گستردۀ مردم در مراسم چهلم زهره فاضلی، جوان کشتهشده در اعتراضات دیماه، در بوشهر را نشان میدهد.
زهره فاضلی دارای دکترای مدیریت راهبردی بود و روز ۱۹ دی در جریان اعتراضات در شهر بوشهر هدف گلولۀ نیروهای حکومتی قرار گرفت و کشته شد.
* حضور مردم در مراسم چهلم امیرعلی دارابی، نوجوان کشتهشده در اعتراضات دیماه در چالوس
ویدئوهایی که حساب کاربری امیرحسین میراسماعیلی منتشر کرده حضور گسترده مردم در مراسم چهلم امیرعلی دارابی، نوجوان کشتهشده در اعتراضات دیماه در چالوس، را نشان میدهد.
این مراسم روز ۲۸ بهمن در روستای مسده چالوس برگزار شد و شرکتکنندگان با خواندن سرود «ای ایران» و همراهی با موسیقی مازندرانی یاد امیرعلی دارابی را گرامی داشتند.
امیرعلی دارابی، نوجوان ۱۷ساله، در جریان اعتراضات ۱۸ دیماه در شهر چالوس بر اثر شلیک مستقیم نیروهای حکومتی کشته شد.
ویدئوهایی که حساب کاربری امیرحسین میراسماعیلی منتشر کرده حضور گسترده مردم در مراسم چهلم امیرعلی دارابی، نوجوان کشتهشده در اعتراضات دی ماه در چالوس، را نشان میدهد.
— RadioFarda|راديو فردا (@RadioFarda_) February 17, 2026
این مراسم روز ۲۸ بهمن در روستای مسده چالوس برگزار شد و شرکتکنندگان با خواندن سرود «ای ایران» و همراهی با موسیقی… pic.twitter.com/N3aCgYTf6f
* حضور گستردۀ مردم نجفآباد در مراسم چهلم کشتهشدگان اعتراضات دیماه
ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی حضور گستردۀ مردم نجفآباد در روز ۲۸ بهمن برای بزرگداشت کشتهشدگان اعتراضات دیماه در مراسم چهلم آنها را نشان میدهد.
بخشی از این ویدئو حضور مردم کنار آرامگاه محمد گلی، آتشنشان کشتهشده در نجفآباد، با شعار «با شرف، با شرف» را نشان میدهد.
شاهدان عینی گزارش دادهاند که محمد گلی با خودروی آتشنشانی مقابل کلانتری رفته و برای معترضان در برابر نیروهای حکومتی سپر ساخت که با شلیک گلولههای نیروهای حکومتی کشته شد.
ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی حضور گستردۀ مردم نجفآباد در روز ۲۸ بهمن برای بزرگداشت کشتهشدگان اعتراضات دیماه در مراسم چهلم آنها را نشان میدهد.
— RadioFarda|راديو فردا (@RadioFarda_) February 17, 2026
بخشی از این ویدئو حضور مردم کنار آرامگاه محمد گلی، آتشنشان کشتهشده در نجفآباد، با شعار «با شرف، با شرف» را نشان میدهد.… pic.twitter.com/COvXCQbxdK
* تیراندازی نیروهای حکومتی به شرکتکنندگان در مراسم چهلم علیرضا صیدی در آبدانان
ویدئویی که کانال تلگرامی «مملکته» منتشر کرده است تیراندازی نیروهای حکومتی به شرکتکنندگان در مراسم چهلم علیرضا صیدی در روز ۲۸ بهمن در آبدانان استان ایلام را نشان میدهد.
علیرضا صیدی، نوجوان ۱۶ ساله اهل آبدانان، ۱۹ دیماه در جریان اعتراضات در تهران بر اثر شلیک گلوله، کشته شد.
* گرامیداشت سعید توکلیان با اهدای گل و بادکنک در محل کشته شدن
ویدئوی ارسالی از شیراز به رادیوفردا نشان میدهد که بهگفتهٔ فرستنده، سه روز مانده به چهلمین روز کشتهشدن سعید توکلیان، خانواده و دوستانش در محل تیر خوردن او با اهدای گل و بادکنکهایی به رنگ پرچم ایران به خودروهای عبوری، یادش را گرامی داشتند.
سعید توکلیان ۱۷ دیماه در خیابان باهنر شیراز بر اثر شلیک گلوله نیروهای حکومتی کشته شد.
ویدئوی ارسالی به رادیوفردا از شیراز نشان میدهد که به گفتهٔ فرستنده، سه روز مانده به چهلمین روز کشتهشدن «سعید توکلیان»، خانواده و دوستانش در محل تیرخوردن او با اهدای گل و بادکنکهایی به رنگ پرچم ایران به خودروهای عبوری، یادش را گرامی داشتند.
— RadioFarda|راديو فردا (@RadioFarda_) February 17, 2026
به گفتهٔ فرستندهٔ ویدئو، سعید… pic.twitter.com/lVjrRK911x
منبع: خبرها: رادیو فردا، شبکههای اجتماعی
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
مذاکرات هستهای آمریکا و ایران روز سهشنبه در ژنو «پیشرفتهایی» داشته است، اما «هنوز جزئیات بسیاری باقی مانده که باید درباره آنها گفتوگو شود». یک مقام آمریکایی این موضوع را به آکسیوس اعلام کرد.
آخرین تحولات: به گفته این مقام آمریکایی، پس از مذاکرات با نمایندگان رئیسجمهور ترامپ، یعنی جرد کوشنر و استیو ویتکاف، هیأت ایرانی پیشنهاد کرده است طی دو هفته آینده با پیشنهادهای تفصیلی بازگردد تا «برخی از شکافهای باقیمانده در مواضع دو طرف را برطرف کند.»
مرور سریع: پیشتر در روز سهشنبه، وزیر امور خارجه ایران، Abbas Araghchi، اعلام کرده بود که دو طرف بر سر «اصول راهنما» برای یک توافق هستهای احتمالی به توافق رسیدهاند.
در همین حال، ایالات متحده در حال افزایش نیروهای خود در خاورمیانه برای احتمال اقدام نظامی علیه ایران است.
در روزهای اخیر، رئیسجمهور ترامپ دومین گروه تهاجمی ناو هواپیمابر را به منطقه اعزام کرده است. همچنین بر اساس دادههای عمومی ردیابی پرواز و به گفته یک مقام آمریکایی، طی ۲۴ ساعت گذشته بیش از ۵۰ جنگنده اف-۳۵، اف-۲۲ و اف-۱۶ به منطقه منتقل شدهاند.
اظهارات طرف ایرانی: عراقچی گفت مذاکرات «جدی، سازنده و مثبت» بوده و مدعی شد «در مقایسه با نشست قبلی پیشرفت خوبی حاصل شده و اکنون مسیر روشنتری پیش رو داریم.»
او در گفتوگو با تلویزیون دولتی ایران افزود: «ایدههای مختلفی مطرح و بهطور جدی بررسی شد. در نهایت توانستیم درباره مجموعهای از اصول راهنما به درک کلی برسیم که از این پس بر اساس آنها پیش خواهیم رفت و کار بر روی متن یک توافق احتمالی را آغاز خواهیم کرد. این به معنای دستیابی سریع به توافق نیست، اما دستکم مسیر آغاز شده است.»
بدر البوسعیدی، وزیر خارجه عمان، که نقش میانجی در این مذاکرات را بر عهده داشت، اعلام کرد دور دوم مذاکرات «با پیشرفت خوب در جهت شناسایی اهداف مشترک و مسائل فنی مرتبط» به پایان رسید.
او افزود: «روح حاکم بر نشستهای ما سازنده بود.»
البوسعیدی همچنین گفت: «ما با همکاری یکدیگر تلاشهای جدی برای تعریف مجموعهای از اصول راهنما برای یک توافق نهایی انجام دادیم. هنوز کارهای زیادی باقی مانده و طرفها با گامهای بعدی مشخص، پیش از نشست آینده، جلسه را ترک کردند.»
دیدگاه طرف آمریکایی: یک مقام آمریکایی در پاسخ به پرسشی درباره مذاکرات گفت که این گفتوگوها «طبق انتظار پیش رفت.»
آنچه باید زیر نظر داشت: وزیر امور خارجه ایران اعلام کرد دو طرف توافق کردهاند روی پیشنویسهای یک توافق احتمالی کار کنند، متنها را با یکدیگر مبادله کنند و سپس تاریخ دور سوم مذاکرات را تعیین نمایند.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
دانشجویان جمهوریخواه
فراخوان همبستگی، همیاری و همکاری
از این دل شاخهای بستان
بگشا بال سوی جنگل دلها
بیاموزان پرواز را؛ رهایی را
ما چه بسیار خستهایم از آنکه از سرنوشت خود بیسهم گشتهایم. دیگر بس است. خواهان آنایم که در خستگی شریک گردیم و همدل؛ و بر این مبنا راهی بگشاییم به سوی آنجا که هیچکس جرئت دستدرازی بر سرنوشتهایمان را نداشته باشد. ما، ما مردم، همسرنوشت همایم و تنها و تنها این «ما» است که باید برای خود تصمیم بگیرد و راه خویش گزیند.
ما مدتهاست که تحت سلطهایم، در اشکال گونهگون و بهگونهای شدتیابنده و در تمام زمینههای ممکن: اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی. اما سلطه، در پسِ تمام چهرههای متفاوتاش، شیطانیترین طرحها را پرداخته و پرورانده است: نگذارد این «ما»، «ما»ی ما بشود. قطع گستردهی اینترنت یا فشار کمرشکن اقتصادی را میبایست در وهلهی نخست از دریچهی جدا و منزوی ساختن آدمی از «ما» نگریست. بیاییم دوباره «ما» باشیم و بر «ما» بودن کوشش کنیم تا این وطن دوباره وطن شود.
ما باور داریم یگانه مسیر آزادی و رهایی و بهروزی جامعهی بزرگ ایران، از سنگر جمهوری و دموکراسی آغاز میشود. پادزهر سلطه، چیزی جز جمهوری دموکراتیک نیست. انسان میبایست آزاد زندگی کند و در جهان امروز، زیستِ آزاد معنایی جز زیست دموکراتیک نمیتواند داشته باشد.
ما باور داریم که حق داریم از مجرای جمهوری بر سرنوشت خود حکم برانیم و تنها از این مجراست که حق بنیادین آدمی، خود شکوفایی، میتواند محقق گردد.
ما باور داریم در تقابل با سلطه، و پس از سلطه، نیازمند همگرایی دموکراتیک مردم هستیم. دموکراسی و جمهوری قابل تقلیل به نهادهای عمومی دموکراتیک نیستند، بلکه نیازمند مردمی هستند که آگاهانه به هم مهر میورزند و شبکههای همیاری و همبستگیِ افقی و از پایین تشکیل میدهند و در هر شرایطی مشقِ آزادی و رهایی میکنند.
ما باور داریم برساختن و انسجامِ چنین مردمی و چنین «مایی» هم در جهت سرنگونی دشمن سلطهگرِ پیشِ رو ضروری است و هم در بنیاننهی ایرانِ سربلندِ آینده. در مسیر این باورها، میکوشیم تمام ایرانیانی را که لزوم تغییر بنیادین را دریافتهاند، همراه خود کنیم؛ حتی آنکس که بر ضدیت با دموکراسی و جمهوری اصرار میورزد، چرا که باور داریم تنها سالیان دراز پنهان شدن سلطهی عریان در پسِ نقاب دموکراسی و جمهوری بوده است که موجب این دافعه گشته است و همدلی و مهر میتواند «مای» دموکراتیکی را بپاخیزاند که هرکسی را دلگرم و امیدوار و شادمان کند.
ما باور داریم شرط بنیادین آزادی و دموکراسی، تکثر در اندیشه و اختلاف در نظر است، و از اینرو پذیرش مخالفت و رقابت نه مانع تحقق اهداف، بلکه ضامن تحقق پیشرفت ایران عزیز است.
ما باور داریم دموکراسی فرایندی است که بدون آگاهی و تلاشِ دائمیِ تمام اعضای جامعه هرگز امکان تحقق ندارد. در این مسیر، از شما عزیزان خواهانیم که در قالب اشخاص، گروهها، تشکلها و... همراه و همقدم ما شوید و با انتشار متون و اشتراکگذاری فعالیتهای خود تحت عنوان «جمهوریخواهی»، ما را در برساختن ایرانی آزاد، دموکراتیک و سربلند یاری کنید و شریک سازید.
بهمن ۱۴۰۴
به یاد رهروان راه آزادی و رهایی
تلگرام دانشجویان جمهوریخواه
@republican_students
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
لارنس نورمن و بنوا فوکون / والاستریت ژورنال / ۱۷ فوریه ۲۰۲۶
مقامهای ایرانی پیشنهاد توقف غنیسازی اورانیوم، انتقال بخشی از ذخایر این کشور به خارج از مرزها و انعقاد قراردادهای تجاری با ایالات متحده را مطرح کردهاند تا مذاکرات هستهای پیش برود و از حمله احتمالی آمریکا جلوگیری شود. اما بدون تعهد قطعی به توقف کامل غنیسازی، این پرسش مطرح است که آیا این پیشنهادها برای راضی کردن رئیسجمهور ترامپ کافی خواهد بود.
ترامپ، در حالی که نیروی عظیمی را درست در نزدیکی سواحل ایران مستقر کرده، بارها تأکید کرده که به توافقی نیاز دارد که برنامه هستهای این کشور را کاملاً حذف کند.
او دوشنبه شب دیرهنگام به خبرنگاران گفت: «فکر نمیکنم آنها عواقب عدم دستیابی به توافق را بخواهند»، و افزود که بهطور غیرمستقیم در مذاکرات سهشنبه در ژنو مشارکت خواهد داشت. «آنها میخواهند توافقی انجام دهند.»
مجموعه پیشنهادهای ایران به موضوع اصلی نزدیکتر شده، اما توقف قطعی و کامل غنیسازی را که رئیسجمهور مطالبه کرده، ارائه نمیدهد.
بر اساس اظهارات دیپلماتهای آمریکایی، ایرانی و منطقهای، ایران اعلام کرده که آماده است بخشی از ذخایر اورانیوم بسیار غنیشده خود — که سوخت حیاتی برای سلاح هستهای است — را به یک طرف خارجی مانند روسیه منتقل کند؛ این امر یکی از نگرانیهای مهم آمریکا را برطرف میکند. بخش عمده این ذخایر اکنون تصور میشود که زیر آوار تأسیسات هستهای قرار دارد که در ماه ژوئن توسط آمریکا و اسرائیل بمباران شد.
ایران میگوید غنیسازی اورانیوم را برای اهداف صلحآمیز انجام میدهد، اما تنها کشوری بدون سلاح هستهای است که اورانیوم با غنای ۶۰ درصد تولید کرده؛ سطحی نزدیک به ۹۰ درصد مورد نیاز برای ساخت سلاح.
مقامهای ایرانی همچنین در گفتوگو با دیپلماتهای منطقهای سیگنال دادهاند که ممکن است توقف غنیسازی را برای حداکثر سه سال پیشنهاد دهند. دیپلماتها میگویند این وعده تغییر چندانی ایجاد نمیکند — زیرا ایران پس از حملات آمریکا در ژوئن که تأسیسات اصلی هستهایاش را فلج کرد، ظاهراً غنیسازی را متوقف کرده — و با خواسته آمریکا برای توقف کامل غنیسازی فاصله دارد.
ایران همچنین در نخستین نشست در اوایل فوریه، پیشنهاد ایجاد یک کنسرسیوم منطقهای برای تولید صفحات سوخت از اورانیوم غنیشده را مطرح کرد که خود بتواند از آن استفاده کند. با این حال، دیپلماتها میگویند ایران تاکنون بر حفظ فرآیند تولید در داخل کشور اصرار داشته که برای آمریکا قابل پذیرش نیست.
برخی دیپلماتهای منطقهای به ایدههای بزرگتری فکر میکنند: طرحی چندجانبه که شامل تعهدات عدم تجاوز تا قراردادهای تجاری میشود.
مقیاس این طرح برای جلب توجه رئیسجمهور آمریکا با یک برنامه چشمگیر طراحی شده، مشابه طرحی که فرستادگان او برای پایان جنگ در غزه تدوین کردند.
ایران مایل به بحث درباره تجارت با آمریکاست
حمید قنبری، معاون وزیر امور خارجه ایران، گفته که در صورت لغو تحریمها، مایل به بحث درباره تجارت با آمریکا است.
او یکشنبه به خبرگزاری نیمهرسمی فارس گفت: «در مذاکرات جاری بین ایران و آمریکا، منافع مشترک در حوزههای نفت و گاز، سرمایهگذاری معدنی و حتی خرید هواپیما در چارچوب مذاکرات گنجانده شده است. برای پایداری توافق، ضروری است که آمریکا نیز در حوزههایی با بازده اقتصادی بالا و سریع بهرهمند شود.»
مشخص نیست چه میزان از این پیشنهادها میتواند موضوع بحث جدی قرار گیرد یا آیا هر یک از این ایدهها برای متقاعد کردن آمریکا کافی است که مذاکرات میتواند به هدف واشنگتن یعنی خلع سلاح تهران از ظرفیت ساخت بمب هستهای برسد.
وزیر امور خارجه ایران، عباس عراقچی، دوشنبه در شبکههای اجتماعی نوشت: «من در ژنو با ایدههای واقعی برای دستیابی به توافقی عادلانه و منصفانه هستم. آنچه روی میز نیست: تسلیم در برابر تهدیدها.»
در حالی که ترامپ بر تواناییهای هستهای ایران تمرکز کرده، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، اهداف گستردهتری را مطرح کرده که شامل مهار برنامه موشکهای بالستیک ایران، حمایت این کشور از شبهنظامیان منطقهای مانند حزبالله و حماس، و همچنین رفتار با معترضان در داخل کشور است.
کاخ سفید همچنین تحت فشار اسرائیل برای محدود کردن برنامه موشکهای بالستیک ایران قرار دارد. بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل که هفته گذشته با ترامپ دیدار کرد، یکشنبه گفت یک توافق خوب نیازمند برچیدن زیرساختهای هستهای ایران و محدودیت بر موشکهای بالستیک آن است.
ایران گفته تنها درباره موشکها با همتایان منطقهای خود گفتوگو خواهد کرد. مقامهای عرب میگویند عمان و قطر در حال تلاش برای سازماندهی یک نشست منطقهای برای بحث درباره مسائل غیرهستهای هستند.
ریچارد نفیو، که در دولتهای بایدن و اوباما با ایران مذاکره کرده، میگوید با توجه به آسیب شدید به تواناییهای غنیسازی ایران در ژوئن گذشته، واشنگتن انگیزه کمی برای مصالحه با ارائه تخفیف گسترده تحریمها دارد.
او گفت: «به نظر میرسد آنچه به ایران پیشنهاد شده، مشابه آنچه به ونزوئلا گفته شد است: «تسلیم شوید، و ما به شما حمله نمیکنیم.» هرچند این ممکن است رویکرد درستی باشد، اما برای ایران پذیرش آن و نامیدن آن به عنوان «توافق» دشوار خواهد بود.»
اهرم فشاری برای اجبار به توافق
نشست ژنو دومین دیدار میان دو طرف در دو هفته اخیر است. این نشست پس از دور اولیه در عمان انجام میشود که هر دو طرف آن را شروعی خوب خواندند. پنج دور مذاکرات هستهای بهار گذشته به جایی نرسید و با حملات قدرتمند اسرائیل و آمریکا به ایران پایان یافت که برنامه هستهای این کشور را به شدت فلج کرد.
استیو ویتکوف، فرستاده ویژه، بار دیگر در مذاکرات با جرد کوشنر، داماد ترامپ، همراه خواهد بود. این دو با هم طرح آتشبس غزه را مذاکره کردند.
برخی مذاکرهکنندگان سابق آمریکایی گفتهاند ترامپ با افزایش نیروها در خاورمیانه، اهرم فشاری برای اجبار به توافق ایجاد کرده است. پنتاگون هفته گذشته ناو هواپیمابر پیشرفتهترین نیروی دریایی آمریکا، یواساس جرالد آر. فورد، را از کارائیب به سمت خاورمیانه اعزام کرد. این ناو به ناو هواپیمابر یواساس آبراهام لینکلن و مجموعهای از دیگر ناوهای جنگی، هواپیماهای جنگی و سیستمهای دفاع هوایی آمریکا در منطقه خواهد پیوست.
مقامهای ایرانی بارها شکایت کردهاند که آمریکا مشخص نکرده در صورت امتیازدهی ایران در حوزه هستهای، تهران در زمینه لغو تحریمها چه چیزی دریافت خواهد کرد. مقامهای ایرانی حداقل گفتهاند تهران خواستار دسترسی سریع به حدود ۶ میلیارد دلار درآمد نفتی ایران است که تحت محدودیتهای آمریکا در قطر پارک شده است.
افراد درگیر در مذاکرات هستهای بهار گذشته میگویند آمریکا هرگز جزئیات تخفیف تحریمها را مشخص نکرد و واشنگتن حتی資金های قطر را نیز خارج از دسترس قرار داده بود.
در چارچوب توافق هستهای ۲۰۱۵، آمریکا و کشورهای اروپایی در ازای محدودیتهای سختگیرانه بر غنیسازی برای ۱۵ سال، طیف وسیعی از تخفیف تحریمهای اقتصادی، انرژی و حملونقل را پیشنهاد کردند. ترامپ در سال ۲۰۱۸ در دوره اول ریاستجمهوریاش از این توافق خارج شد و آن را یکطرفه خواند و گفت که به ایران پول نقد داده تا فعالیتهایی را تأمین مالی کند که منطقه را بیثبات میکند.
کاخ سفید با فشار کنگره برای عدم اجازه تخفیف تحریمهای مشابهی روبهرو است که میتواند اقتصاد ایران را احیا کند و به تهران اجازه دهد حمایت از شبهنظامیان منطقهای را افزایش دهد.
روبیو یکشنبه گفت انتظارات برای دستیابی به توافق در واشنگتن بالا نیست. او گفت: «هیچکس تاکنون نتوانسته با ایران توافقی موفق انجام دهد. اما ما تلاش خواهیم کرد.»
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
یورونیوز فارسی
رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، روز دوشنبه ۱۶ فوریه مهمان برنامه ساعت ۲۰ در شبکه یک تلویزیون فرانسه (TF1) بود و به سوالات ژیل بولو، مجری این برنامه پاسخ داد.
در این مصاحبه تلویزیونی رضا پهلوی در پاسخ به این پرسش خبرنگار که «چرا امروز باید مشروعترین مخالف رژیم ملاها باشید؟» گفت: «فکر میکنم میلیونها ایرانی که نام مرا فریاد میزنند، در من کسی را میبینند که میتواند نماد یک گذار باشد. از آغاز فعالیت سیاسیام همواره از یک ایده ساده دفاع کردهام: اینکه ایرانیان بتوانند از طریق انتخابات آزاد، سرنوشت خود را آزادانه انتخاب کنند، چیزی که این رژیم همواره از آنان دریغ کرده است.»
او اضافه کرد: «امروز، در برابر این فراخوان و این انتظار، در موقعیتی منحصربهفرد قرار دارم تا مخالفان را، فارغ از گرایشهای سیاسیشان، گرد هم بیاورم. نقش من تصمیمگیری به جای مردم نیست، بلکه پذیرفتن یک مأموریت موقتِ گذار است تا فردا ایرانیان بتوانند خودشان آیندهشان را در چارچوب انتخابات آزاد انتخاب کنند.»
آقای پهلوی در توضیح این که چرا میگوید حکومت کنونی ایران «محکوم به سقوط» است، گفت: «وقتی رژیمی از قدرتی نظامی نامتناسب در برابر جمعیتی بیسلاح برخوردار است که قتلعام میشود، توازن قوای عادلانهای وجود ندارد. در چنین شرایطی، ممکن است یک مداخله برای برقراری تعادل ضروری شود. میتوان این وضعیت را با پیاده شدن نیروهای متفقین و آزادی فرانسه مقایسه کرد. برای پایان دادن به سرکوب، مداخلهای خارجی لازم بود.»
آقای پهلوی در تأیید حمایت از مداخله نظامی خارجی در ایران نیز گفت: «وقتی از سپاه پاسداران و دستگاه سرکوب رژیم سخن میگوییم، با اهدافی مشخص و کاملاً قابل شناسایی روبهرو هستیم. تنها کشوری که امروز توان انجام عملیات نظامی در چنین ابعادی علیه این ساختارها را دارد، ایالات متحده است. یک مداخله هدفمند علیه دستگاه حکومتی مسئول سرکوب، به مردم ایران فرصت واقعی خواهد داد تا نبرد نهایی را برای پایان دادن به رژیم پیش ببرند.»
او افزود: «در برابر این وضعیت، مسئله به یک پرسش انسانی تبدیل میشود: پیش از اقدام، تا چه تعداد دیگر باید جانها نابود شوند؟ هدف از مداخله، جنگ برای جنگ نیست، بلکه حفاظت از جان انسانها و فراهم کردن امکان انتخاب آزادانه آینده برای ایرانیان است.»
فرزند شاه پیشین ایران درباره فرض بازگشت نظام «پلیسی» دوران پدرش و تشکیلات ساواک گفت: «نسلهای جوان، بهویژه نسل زد، نزدیک به ۴۷ سال است که موضع مرا میشناسند. آنان میدانند که من از بازگشت به گذشته سخن نمیگویم، بلکه از گذار به آینده صحبت میکنم. بله، در دوران سلطنت پدرم، محمدرضا پهلوی، افراطها، خطاها و حتی جنایتهایی رخ داد. اما وقتی ایرانیان از آن دوره یاد میکنند، از کشوری سخن میگویند که رو به مدرنیته و پیشرفت داشت. آنچه امروز میخواهند، حفظ جنبههای مثبت آن دوران و عبور از جنبههای منفی آن است. من فرد مستقلی هستم. ایدهها و طرح خودم را دارم. آنچه جوانان ایران میخواهند، آزادیهای کامل سیاسی و اجتماعی است و دقیقاً از همینها دفاع میکنم.»
وی در توضیح نقش دقیقتر خود در آینده ایران گفت: «من برای پادشاه یا رئیسجمهور شدن کارزار انتخاباتی به راه نینداختهام. مأموریت من روشن است: روزی که ایرانیان بتوانند آزادانه رأی بدهند و درباره آیندهشان تصمیم بگیرند، مأموریت من به پایان رسیده است. تا آن زمان، نقش من گردآوردن مخالفان دموکرات و ارائه برنامهای برای گذار است.»
او اضافه کرد: «پس از آن، همچون هر شهروند دیگری، به شکلی که بیشترین فایده را برای کشورم داشته باشد خدمت خواهم کرد، اما لزوماً در جایگاه قدرت نخواهم بود.»
آقای پهلوی در پاسخ به پرسشی درباره اجباری بودن حجاب اسلامی در حکومت آینده ایران گفت که «انتخاب باید فردی باشد» و افزود: «اگر زن ایرانی بخواهد حجاب داشته باشد، باید بتواند چنین کند. اگر نخواهد، نباید مجبور شود. آزادی اصل بنیادین است.»
ژیل بولو از رضا پهلوی پرسید: «و برنامه هستهای ایران چه خواهد شد؟ آیا به فعالیتهای هستهای پایان میدهید؟ تأسیسات موجود را بر خواهید چید؟» و او پاسخ داد: «من میان دیدگاه شخصی خود و روند دموکراتیک تمایز قائل میشوم. تصمیمگیری در اینباره تنها بر عهده من نخواهد بود. با این حال، من آشکارا با هستهای نظامی مخالفم. درباره هستهای غیرنظامی نیز معتقدم ایران امروز ظرفیت عظیمی در حوزه انرژیهای تجدیدپذیر، بهویژه انرژی خورشیدی، دارد که با اقلیم و منابع آن سازگارتر است.»
او همچنین فرض «تأمین مالی گروههایی مانند حوثیها در یمن یا حزبالله در لبنان» در حکومت آینده ایران را رد کرد و گفت: «سیاست کنونی، سیاست مداخلهگری و تقابل دائمی است. اما به مردم ایران نگاه کنید. در جریان اعتراضات، با وجود سرکوب خشونتبار، معترضان عمدتاً خویشتنداری و کرامت نشان دادهاند. فرهنگ ایرانی، فرهنگ تمدن و صلح است. رژیم کنونی راه جنگ و صدور ایدئولوژی را برگزیده است. یک ایران دموکراتیک، ثبات، همکاری منطقهای و صلح را انتخاب خواهد کرد.»
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
روزنامه جهان صنعت:
انتخاب روایت از میان مزارها آسان نبود. تا چشم کار میکرد مزار جوانانی بود که اغلب روی سنگ مزارشان نوشته شده بود: «تاریخ فوت: ۱۸ یا ۱۹ دی ۱۴۰۴». بیشترشان نیز متولد دهههای ۷۰ و ۸۰ بودند. شمعهای نیمهسوخته، گلهای پرپرشده و خشکیده و تلی از خاک نمدار. از کدامشان میتوان گفت، وقتی هریک میتواند روایت چندین صفحهای باشد؟ بازگو کردن فضایی که در چهلم جانباختگان اعتراضات در بهشتزهرا وجود داشت کار آسانی نیست. از کدام مادر بگویم که بر سر مزار فرزندش چنان مویهای میکرد که صدایش سکوت سنگین آرامستان را در هم میشکست؟ از کدام پدر روایت کنم که خیره به مزار تنها پسرش، مات و مبهوت مانده بود و حتی توان ریختن قطرهای اشک را نداشت؟ از خودم چه بگویم. چگونه از فضایی که دیدهام بنویسم؟ زمانی که پا به میان مزارها گذاشتم، هر مزاری را که دیدم، جوانی بود که زیر خروارها خاک آرام گرفته. جمعیتی نیز برای تسلیبخشیدن به خانوادههای کشتهشدگان آمده بودند. گاهی شعار میدادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده» و گاهی زیر لب زمزمه میکردند: «از خون جوانان وطن لاله دمیده؛ از ماتم سرو قدشان سرو خمیده.» به راستی که این سوگ با همه غمها فرق دارد.
دلتنگی بیامان بازماندگان
زمانی که به بهشتزهرا رسیدم اولین تصویری که دیدم و نخستین صدایی که شنیدم، نالههای خواهر جوانی بود بر سر مزار برادرش. هرچه در توان داشت فریاد میزد: «دلم برات تنگ شده داداش» و «دیدن لباس دامادیت، داغش به دلم موند.» هیچکس جرات نزدیک شدن نداشت. هرکس میخواست نزدیکش شود با فریاد او عقب میرفت: «نیایید، بذارید تنها باشم.» صورتش را چنان به خاک فشرده بود که از دور لکههای کبودی دیده میشد. عدهای از مردم حضور داشتند اما احترام میگذاشتند. از دور کف میزدند و برخی زنان نیز با صدای بلند ناله میکردند. از عکس وی مشخص بود که او حدود ۲۵یا۲۶ساله بود. از فریادهای خواهرش فهمیدم که دانشجوی مهندسی بوده است. به راستی چه جوان برومند و رشیدی بود.
رقص در سوگ یک دوست
کمی آنطرفتر مزاری به چشمم خورد. نامش علی عربی بود، متولد سال۸۲ و تاریخ وفاتش ۱۸دیماه۱۴۰۴ ثبت شده بود. دو،سه شمع نیمهسوخته کنار مزار باقیمانده بود. گلهای پرپر زرد و سفید روی خاک افتاده بودند و یک دسته گل پشت عکسش قرار داشت. عکسش روی سنگ چسبانده شده بود. در عکس مشغول خندیدن بود و شلوار جین و کاپشنی سفید به تن داشت. چند دقیقهای بر سر مزارش ماندم. زمانی که خواستم بروم، دیدم چند نفر از رفقایش با یک ضبط نزدیک شدند. آهنگ را پخش کرده و دو،سه نفر از دوستانش شروع به رقص سوگ کردند. اشک میریختند و با صدایی لرزان میگفتند: «کجا رفتی داداش؟» همین که رفقایش برایش سنگ تمام گذاشتند، تعدادی از افراد دیگر نیز به آنجا آمدند و شعار دادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.»
چهلم در سکوت
از دور جمعیت زیادی نسبت به دیگر قطعات توجهم را جلب کرد. شمار حاضران بر سر مزار بیشتر از بقیه بود. نتوانستم به نزدیکی مزار برسم اما از صدای اطرافیان فهمیدم نامش مهدی است. فضای مراسم چهلمش برخلاف دیگر جانباختگان، سنگین و با سکوت نسبی همراه بود. چهره مادرش را ندیدم ولی صدای لرزانش شنیده میشد: «مهدی، منو فراموش نکنی» و «آی مردم، خواهش میکنم برای پسرم دعا کنین. میدونم جاش راحته اما هر وقت یادش افتادید، دعاش کنید.» جمعیت به سخنان مادرش با دست زدن و گاهی با شعار: «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان» پاسخ میدادند.
ماشین عروسی مشکیپوش
دور یکی از میدانهای حوالی قطعه۳۲۷ ماشینی قرمز رنگ، شبیه ماشین عروس با گل تزئین شده بود. به جای روبان سفید، نوارهای مشکی سرتاسر ماشین را پوشانده بود. هیچ اعلامیه یا عکسی از جانباخته روی ماشین نبود. فقط برادرش پشت ماشین نشسته بود، آهنگ نسبتا شادی گذاشته و فریاد میزد: «داداشمو کشتن، داداشم داماد بود.» گریه میکرد و میدان را دور میزد. دو ماشین خاکستری نیز همراه این ماشین عروس مشکیپوش حرکت میکردند. نمیدانم از بستگانش بودند یا مردم عادی اما با هر دور ماشین، با ریتم بوق عروسی همراهیاش میکردند. تعدادی از افراد توجهشان به این صحنه جلب شده بود. خانمی همراه شوهرش کنارم ایستاده بود. صحنه را که دید، شروع کرد به گریه کردن و از اشکهایش میشد اندوه او را فهمید. زیر لب گفت: «دردت به جونم مادر.»
برار سیگار داری؟
سیگارم را روشن کردم و به اطراف خیره شدم تا ببینم مراسم چهلم کجا برگزار میشود. پسری تقریبا ۲۲یا ۲۳ساله به طرفم آمد. لباسهایش خاکی شده بود. با لهجه مشهدی گفت: «برار سیگار داری؟» سیگاری از من گرفت و چند ثانیه سکوت کرد. ناگهان با صدای بلند گفت: «میبینی وضعیتو؟ چقدر جوون کشته شدن. اون طرف یه پدر تنها داشت برای دخترش چهلم میگرفت.» آدرس مزار را از او پرسیدم. گفت: «برار، رفتش. نزدیک یک ساعت باباش بالا سر قبر بچهش وایساده بود و فقط گریه میکرد. جرات نکردم ازش بپرسم، عمو چرا کسی نیومده سر خاک؟ یهو حال پدرش بد شد، پاهاش سست شد و روی زمین افتاد. دستشو گرفتم و بلندش کردم. صورتمو بوسید. برار حالم خیلی خرابه، تو بگو من شب چجوری بخوابم؟»
برای سنگینی غم پریا
همینطور که میان مزارها راه میرفتم، سنگ کوچکی توجهم را جلب کرد. چند گل پرپر روی آن ریخته شده بود. اسمش پریا قلاوند بود، متولد سال۸۱ و تاریخ وفاتش ۱۸دیماه۱۴۰۴. این اولین مزار زنی بود که با آن برخورد کردم. غم سنگینی فضای اطراف را فرا گرفته بود. مزار خلوت و آرام بود. گمان میکنم مراسم چهلم هنوز برگزار نشده بود. اسمش را همراه با هشتگ جستوجو کردم. دانشجوی ۲۳ساله اهل اندیمشک که در پرند کشته شده بود. فیلم خاکسپاریاش را در اینستاگرام دیدم. خانمی سراسیمه فریاد میزد، صورتش را به قاب عکس پریا میفشرد و گریه میکرد. وقتی به سنگ مزار نگاه کردم، من نیز گریهام گرفت. نمیدانم چرا این مزار، سنگینی فراوانی داشت.

۳ سال از من کوچکتر بود
زمانی که از مزار پریا کمی فاصله گرفتم، خودم را میان چند مزار کشتهشدگان اعتراضات دیماه یافتم. حس عجیبی بود. لحظهای خودم را میان این همه جوان خفته پیدا کردم. برایم سخت بود که کدامشان را روایت کنم. کافی بود یک یا دو قدم بردارید تا به مزار دیگری برسید. چند قدم آنطرفتر عکس پسری روی سنگ چسبانده شده بود: پارسا رحمتی، متولد۸۴ و تاریخ وفات ۱۸دیماه۱۴۰۴. دو شمع سوخته کنار عکس و دو شمع دیگر روی آن قرار داشت. گل بنفش رنگی نیز گوشه عکس چسبانده شده بود. فضای مزار او نیز سنگین بود. چندین دقیقه آنجا ماندم و پاهایم یاری نمیکرد که بلند شوم. اسمش را در اینستاگرام جستوجو کردم. روایت شده که پارسا در منطقه فلاح تهران از ناحیه گردن مورد هدف گلوله قرار گرفته بود و خانوادهاش پس از سه روز جستوجو، پیکرش را در میان کشتهشدگان کهریزک شناسایی کردند و در روز ۲۲دیماه به خاک سپرده شد. فردی با انتشار عکس پارسا نوشته بود: «پارسا بهدلیل شرایط دشوار اقتصادی خانواده، برای کمک به تامین هزینههای زندگی در یک کارگاه تولیدی کوچک به کارگری مشغول بود.»
از خون جوانان وطن لاله دمیده
«از خون جوانان وطن لاله دمیده، از ماتم سرو قدشان سرو خمیده» مشهورترین تصنیف عارف قزوینی است؛ شعری که سالهاست در چنین رخدادهایی بیش از هر زمان دیگری به گوش میرسد. سنگ مزاری مشکی، آراسته با همین شعر متعلق به علیاصغر علیزاده بود. روی سنگ نوشته شده بود: «آغاز قصه او ۱۹ خرداد ۱۳۷۷؛ آغاز غصه ما ۱۹ دی ۱۴۰۴.» اسم مادر و پدرش همراه یکدیگر حک شده بود. کلمه «خون» با رنگ قرمز و کلمه «پسرم» با خط نستعلیق درشت به چشم میخورد. بالای عکس نیز نوشته بودند: «فرزند ایران، جوان ناکام.» وقتی به مزار علیاصغر رسیدم، مشخص بود تازه کسی به آنجا رفته بود. سنگ شسته و تمیز شده در آن فضا به چشم میآمد. تصنیف عارف قزوینی، چهره زیبای علیاصغر و عبارت «فرزند ایران» با هم ترکیب شده و حس سنگینی و احترام را منتقل میکرد.
آرمین ۱۹ سالش بود
روی سنگ کوچکش خط و خشهای زیادی افتاده بود. آرمین سلطان محمدی، متولد سال۸۴ و تاریخ وفات۱۸دیماه۱۴۰۴. همانند دیگر جانباختگان، اگر اسمش را جستوجو کنید، میتوانید روایتهای مرتبط با او را پیدا کنید. ۱۹ساله بود و در تهرانپارس کشته شده بود. عکسی از او کنار مزارش نبود اما در فضای مجازی تصاویرش وجود داشت. در فیلمهای خاکسپاری مردم فریاد میزدند «با غیرت» و گل بر پیکرش میریختند تا بدرقهاش کنند. حالا پس از گذشت چند روز در سکوت آرام گرفته است.
به عزای فرزندان مملکت نشستهایم
در مسیر بازگشت از بهشتزهرا در تاکسی نشسته بودم. چند نفر از مسافران یکدست مشکی پوشیده مشغول تماشای ویدئوهای خاکسپاری و چهلم دیگر جانباختگان اعتراضات دیماه بودند. هیچکس حتی پلک نمیزد. این زمستان تلخ گمان نمیکنم از حافظه جمعی ایرانیان پاک شود.
هزاران هزار جوان کشته شدهاند، هزاران مادر داغدیده، هزاران پدر شکسته، هزاران برادر و خواهر بهتزده و حتی فرزندانی که پدر یا مادرشان رفتند و بازنگشتند. تاکسی به آرامی از بهشتزهرا دور شد اما آنچه همراه من برگشت خاطرهای تلخ، اندوه و تامل است.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
اریکا سولومون و لیلی نیکونظر / نیویورک تایمز / ۱۷ فوریه ۲۰۲۶
خانوادههایی در سراسر ایران این هفته پایان دوره سنتی سوگواری ۴۰روزه را برای عزیزان خود که در اوج سرکوب خونین اعتراضات سراسری با مطالبه پایان حاکمیت اقتدارگرای روحانیون کشته شدند، گرامی میدارند.
نحوه برگزاری مراسم چهلم برای هزاران نفری که بین ۸ تا ۱۰ ژانویه کشته شدند، هم میزان موفقیت سرکوب را خواهد سنجید و هم توان مخالفان حکومت را برای یافتن شیوههای تازهای جهت ایستادگی در برابر رهبری کشور.
مراسم چهلم در تاریخ معاصر ایران نقشی محوری داشته است. این آیین در جریان انقلاب ۱۹۷۹ به سکویی برای شکلگیری اعتراضاتی بدل شد که در نهایت به سرنگونی شاه انجامید.
هرچند این هفته احتمالاً به همان اندازه نقطه عطفی دراماتیک نخواهد بود، اما مخالفان از همین مناسبت نیز بهعنوان فرصتی برای ابراز نافرمانی استفاده میکنند. برخی، آیین سنتی و سوگوارانه مذهبی را به مراسمی پرشور و حتی شادمانه تبدیل کردهاند و از این لحظات برای رد صریح جمهوری اسلامی و حاکمیت سختگیرانه آن بهره میبرند.
آرش عزیزی، تاریخنگار ایران، گفت: «آنها این آیین را با خشم انقلابی بازآفرینی کردهاند. این تلاشی است از سوی ایرانیان برای بازپسگیری کشورشان و بازیافتن حس ملیگراییشان.»
در حالی که برخی عزاداران قصد دارند در گورستانها گرد هم آیند، عدهای دیگر بهطور کامل از محلهای دفن و اماکن مذهبی پرهیز کرده و سالنهای اجتماعات اجاره کردهاند؛ اقدامی در جهت رد سنتهای اسلامی و نیز تلاشی برای دور ماندن از توجه نیروهای امنیتی.
تهدید و ارعاب برای جلوگیری از برگزاری چهلم
به گفته گروههای حقوق بشری و بستگان چند تن از جانباختگان که با نیویورک تایمز گفتوگو کردهاند، نیروهای امنیتی تلاش کردهاند برخی خانوادهها را با تهدید و ارعاب از برگزاری مراسم عمومی منصرف کنند.
برای نسلها، مراسم چهلم در قلب فرهنگ سوگواری ایرانیان قرار داشته و یکی از واپسین آیینهای وداع پیش از بازگشت به روال عادی زندگی روزمره بوده است.
در سال ۱۹۷۸ نیز همین مراسمهای چهلم برای کشتهشدگان اعتراضات علیه نظام سلطنتی، به نیروی محرکه جنبش بدل شد. نیروهای امنیتی هنگام سرکوب تجمعات مرتبط با این مراسمها، معترضان بیشتری را کشتند — و همین امر چرخهای از مراسمهای چهلم و اعتراضات تازه را رقم زد.
یک سال بعد، شاه کشور را ترک کرد و جمهوری اسلامی شکل گرفت؛ نظامی که از آن زمان تاکنون بر ایران حاکم است.
مراسم چهلم مناسبتهایی عمیقاً نمادیناند که اکثر ایرانیان آن را گرامی میدارند و به نظر میرسد مقامها مشتاقاند کنترل آنها را در دست بگیرند. یکی از راههای این کنترل، مصادره و رسمیسازی همین آیینهاست.
روز دوشنبه، مقامهای ایرانی اعلام کردند که قصد دارند مراسم رسمی سوگواری در تهران و شهر مشهد برگزار کنند.
محمدرضا عارف، معاون رئیسجمهور ایران، در بیانیهای که در شبکههای اجتماعی منتشر شد، گفت: «حوادث دیماه برای همه ما خسارت بود و ما برای همه کسانی که جان خود را از دست دادند سوگواریم. از همه دعوت میکنم در مراسم چهلم در سراسر کشور شرکت کنند.»
دولت ایران میگوید سرکوب اعتراضات در واکنش به «اغتشاشاتی» بوده که به ادعای مقامها توسط «تروریستها» با حمایت اسرائیل و ایالات متحده هدایت میشد و بیش از سه هزار کشته بر جای گذاشت. اما گروه حقوق بشری «هرانا» مستقر در آمریکا میگوید در طول سه هفته ناآرامی بیش از هفت هزار معترض کشته شدند — که اکثریت قریب به اتفاق آنها بین ۸ تا ۱۰ ژانویه جان باختند. بسیاری از کارشناسان ایران اکنون آن سه روز را خونینترین دوره در تاریخ معاصر کشور میدانند.
مقامها برگزاری مراسم عمومی چهلم برای روبینا امینیان، دانشجوی ۲۳ ساله رشته مد، را ممنوع کردند. به گفته خاله او، حالی نوری که در اروپا زندگی میکند، روبینا هنگام شرکت در اعتراضات در تهران با شلیک گلوله به سر کشته شد.
خانم نوری گفت بیش از یک ماه، مأموران لباسشخص در دو سوی کوچه محل سکونت خانواده امینیان مستقر بودند.
او افزود عزاداران هماهنگ کردهاند که روز سهشنبه بهتدریج و پراکنده در گورستانهایی که عزیزانشان در آنجا دفن شدهاند گرد هم آیند، به امید آنکه مقامها متوجه تجمع جمعیت نشوند.
خانم نوری به نیویورک تایمز گفت: «خواهرم میگوید حتی اگر گلوله هم شلیک کنند، من برای چهلم دخترم میروم.»
به گفته او، بسیاری از بستگان و دوستان روبینا نیز مصمماند در این مراسم شرکت کنند.
فراخوان گروههای دانشجویی
نشانههای دیگری از نافرمانی نیز در سراسر ایران دیده میشود.
به گزارش وبسایتهای دانشجویی، در چندین دانشگاه، دانشجویان بارها تلاش کردهاند تحصن برگزار کنند. کانون وکلای دادگستری ایران از وکلا خواسته است وکالت معترضان بازداشتشده را بهصورت رایگان بر عهده بگیرند. در جشنواره فیلم فجر که با حمایت دولت برگزار میشود، رسانههای داخلی گزارش دادند بسیاری از بازیگران، تهیهکنندگان و فیلمسازان از دریافت جایزه یا حتی حضور در مراسم خودداری کردند.
و طی روزهای گذشته، ویدئوها نشان میدهد ایرانیان در تاریکی شب به پشتبامها رفته و شعارهایی در حمایت از برکناری آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، سر دادهاند.
فرزان ثابت، تحلیلگر مسائل ایران و خاورمیانه در مؤسسه عالی مطالعات بینالمللی ژنو در سوئیس، گفت: «آنچه مرا شگفتزده کرده این است که با وجود آنکه اعتراضات گسترده خیابانی نمیبینیم، سطح پایه مقاومت اجتماعی همچنان بسیار بالاست.»
او افزود این لزوماً به معنای شکلگیری موج تازهای از اعتراضات نیست.
به گفته او: «آنچه همه در انتظارش هستند این است که آیا اتفاق بزرگ بعدی رخ میدهد یا نه — یعنی آیا حملهای از سوی آمریکا صورت خواهد گرفت یا خیر.»
شدت سرکوب در ایران تا حدی واکنشی به تهدیدهای بیرونی نیز هست. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، ناوهای جنگی را در آبهای خلیج فارس مستقر کرده است، در حالی که واشنگتن برای برگزاری دور دیگری از مذاکرات شکننده با تهران در ژنو آماده میشود؛ مذاکراتی درباره مهار برنامههای هستهای و توانمندیهای نظامی ایران.
در شرایطی که دو طرف حتی بر سر موضوع مذاکرات نیز به توافق نرسیدهاند، خطر بروز یک جنگ منطقهای دیگر همچنان سایه افکنده است.
مسعود، حسابداری در مشهد که به دلیل نگرانی از پیامدها نخواست نام کاملش ذکر شود، گفت: «تقریباً همه منتظرند ببینند وعدههای ترامپ عملی میشود یا نه. مردم هر کاری از دستشان برمیآمد انجام دادهاند.»
برخی ایرانیان گفتهاند میکوشند مراسم چهلم را بهگونهای برگزار کنند که از محدودیتهای حکومتی عبور کند.
مایکل عسگری، از بستگان سه عضو خانوادهاش که به گفته او در خودروی خود در نزدیکی اعتراضات در غرب تهران هدف گلوله قرار گرفته و کشته شدند، گفت اعضای بازمانده خانواده تعهد دادهاند شعار سیاسی سر ندهند. همچنین به آنان گفته شده پس از برگزاری مراسم چهلم اجازه حضور بر مزار را نخواهند داشت.
اما در سنت شهر خانواده او، سنقر در غرب ایران، مردم روز پس از مراسم چهلم نیز به مزار میروند.
او گفت: «باید دید آیا این کار ممکن خواهد بود یا نه.»
برگزاری مراسم در سالن اجتماعات
مانند خانواده چند تن دیگر از جانباختگان که با نیویورک تایمز گفتوگو کردند، خانواده عسگری نیز تصمیم گرفت مراسم را در سالن اجتماعات برگزار کند نه در مسجد — انتخابی قابل توجه که هم تلاشی برای دور زدن نظارت مقامهاست و هم بخشی از تغییر گستردهتر از آیینهای سنتی و سوگوارانه اسلامی.
بهجای آیینهای اشکبار و ماتمزده، از خانوادههای کشتهشدگان در اعتراضات فیلمهایی منتشر شده که نشان میدهد بر مزار عزیزانشان میرقصند، موسیقی محلی پخش میکنند و دست میزنند — رسومى که در گذشته با فضای اندوهبار چنین مراسمی بیگانه بود. این روند بهعنوان شیوهای برای مقابله با سنتهای مذهبی سنگین و رسمی دیده میشود که بسیاری از ایرانیان اکنون آن را با حاکمیت سختگیرانه جمهوری اسلامی پیوند میزنند.
ویدئوی مراسم چهلم راجا بلولیپور، دانشجوی دانشگاه تهران، نشان میدهد که حاضران بهجای قرائت متعارف آیات قرآن، نغمههای محلی مینوازند. در این ویدئو که تایمز صحت آن را تأیید کرده، زنان آیین سنتی «کل» — نوعی هلهله با صدای زیر که اغلب در مراسم عروسی اجرا میشود — سر میدهند.
به گفته آرش عزیزی، بازآفرینی آیینهای سوگواری دستکم از زمان انقلاب بخشی از فرهنگ ایران بوده است؛ زمانی که انقلابیون اسلامی مراسم چهلم را از آیینی سوگوارانه به «مناسبتی تهییجکننده» تبدیل کردند.
پس از خیزش سال ۲۰۲۲ که خواستار آزادیهای فردی بیشتر در برابر محدودیتهای جمهوری اسلامی بود، مراسم خاکسپاری معترضان نیز از سنتهای صرفاً مذهبی فاصله گرفت.
امروز، معترضان پا را فراتر گذاشته و سوگواری را به جشن تبدیل کردهاند.
عزیزی گفت: «اندوه آنها سرشار از نافرمانی است. آنها میگویند این نبرد تمام نشده، تسلیم نشدهاند و بار دیگر در برابر حکومت خواهند ایستاد.»

|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
ناتاشا برتراند، زکری کوهن، هیلی بریتسکی، کایلی اتوود، جنیفر هنسلر، ایوری اشمیتز، محمد توفیق / سیانان / ۱۷ فوریه ۲۰۲۶
ارتش آمریکا در آستانهٔ مذاکرات برنامهریزیشده با ایران در ژنو در روز سهشنبه، به تقویت قابلتوجه توان هوایی و دریایی خود در خاورمیانه ادامه میدهد. به گفتهٔ چندین منبع آگاه، این جابهجاییها با هدف تحت فشار قرار دادن تهران و همچنین فراهم کردن گزینههای حمله به داخل ایران در صورت شکست مذاکرات هستهای انجام میشود.
منابع مطلع میگویند داراییهای نیروی هوایی آمریکا مستقر در بریتانیا، از جمله هواپیماهای سوخترسان و جنگندهها، به نقاط نزدیکتر در خاورمیانه منتقل شدهاند.
یک مقام آمریکایی نیز گفته است که ارسال سامانههای دفاع هوایی به منطقه ادامه دارد و چندین واحد نظامی آمریکا که قرار بود طی هفتههای آینده از منطقه خارج شوند، دستور ماندن بیشتر دریافت کردهاند. دادههای ردیابی پرواز نشان میدهد که دهها هواپیمای ترابری نظامی آمریکا طی هفتههای اخیر تجهیزات را از آمریکا به اردن، بحرین و عربستان سعودی منتقل کردهاند.
طبق ارتباطات هوانوردی منتشرشده در فضای مجازی، شامگاه جمعه چندین جنگنده اجازهٔ عبور دیپلماتیک برای ورود به حریم هوایی اردن دریافت کردند. تصاویر ماهوارهای نشان میدهد که ۱۲ فروند جنگندهٔ F-15 آمریکا از ۲۵ ژانویه در پایگاه هوایی موفق السلطی اردن مستقر شدهاند.
بهطور کلی، دادههای پروازهای عمومی نشان میدهد که بیش از ۲۵۰ پرواز باری آمریکا وارد منطقه شده است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، طی هفتههای اخیر بارها ایران را به اقدام نظامی تهدید کرده است؛ از جمله ماه گذشته که هشدار داد در صورت ادامهٔ «کشتار معترضان» از سوی دولت ایران، آمادهٔ صدور دستور حمله است. او روز جمعه نیز گفت که «تغییر رژیم بهترین اتفاق ممکن» برای ایران خواهد بود.
افزایش توان نظامی آمریکا و تأکید ترامپ و مقامهای ارشد دولت او بر اینکه تغییر رژیم گزینهٔ مطلوبتری است، فضای منطقه را متشنج کرده و اهمیت مذاکرات سهشنبه را افزایش داده است. ترامپ روز دوشنبه گفت که در این مذاکرات «بهطور غیرمستقیم» دخیل خواهد بود. انتظار میرود مذاکرات در سوئیس از سوی آمریکا با هدایت استیو ویتکاف، فرستادهٔ ترامپ، و جرد کوشنر، داماد او، برگزار شود و ایران نیز با حضور عباس عراقچی، وزیر خارجه، نمایندگی شود.
«هیچکس نمیداند چه کسی جایگزین خواهد شد»
با این حال، به گفتهٔ دو منبع آگاه، دولت آمریکا هنوز درک روشنی از این ندارد که اگر رژیم ایران کنار زده شود، چه اتفاقی خواهد افتاد. مارکو روبیو، وزیر خارجه، نیز ماه گذشته در جلسهای در کنگره تأکید کرد که «هیچکس نمیداند» در صورت سقوط رژیم چه کسی قدرت را در دست خواهد گرفت.
منابع میگویند گزینههای احتمالی حتی میتوانند برای آمریکا و متحدانش مشکلسازتر باشند. ارزیابی جامعهٔ اطلاعاتی آمریکا این است که در کوتاهمدت، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی احتمالاً خلأ قدرت را پر خواهد کرد.
یکی از منابع آگاه به گزارشهای اطلاعاتی اخیر آمریکا گفت: «سپاه قطعاً برجسته است و فراتر از ساختار نظامی معمول عمل میکند، اما پیشبینی دقیق اینکه در سناریوی فروپاشی رژیم چه رخ خواهد داد دشوار است.»
آمریکا همچنین پس از ترور قاسم سلیمانی، فرماندهٔ قدرتمند نظامی ایران در دورهٔ اول ریاستجمهوری ترامپ، شناخت روشنی از سلسلهمراتب سپاه ندارد.
منابع میگویند برخلاف ونزوئلا که پیش از بازداشت نیکولاس مادورو، رئیسجمهور وقت، آمریکا شناخت دقیقی از ساختار قدرت آن داشت، در مورد ایران چنین شناختی از جانشین احتمالی رهبر جمهوری اسلامی وجود ندارد.
چندین منبع گفتند که در اوج اعتراضات ایران چند هفته پیش، دلایل موجهی برای بررسی اقدام نظامی وجود داشت. در آن زمان، یک «پنجرهٔ کوچک» وجود داشت که حملات آمریکا میتوانست موازنه را به نفع معترضان تغییر دهد و به آنها برای براندازی حکومت شتاب بدهد.
این منابع اکنون میپرسند آیا ترامپ «لحظهٔ مناسب» را از دست داده و اینکه آیا حملهٔ نظامی پس از گذشت چند هفته میتواند همان تأثیر را داشته باشد یا نه.
در آن زمان، داراییهای نظامی آمریکا عمدتاً در دریای کارائیب متمرکز بود و نه خاورمیانه؛ موضوعی که گزینههای دولت را محدود و اسرائیل را نگران کرده بود، زیرا بیم داشتند ایران در صورت حملهٔ آمریکا، با موشکهای بالستیک به آنها حمله کند.
از آن زمان، ترامپ دلیل احتمالی حمله را تغییر داده و آن را به ادامهٔ غنیسازی اورانیوم از سوی ایران مرتبط کرده است.
ترامپ روز جمعه دربارهٔ مذاکرات پیشرو گفت: «فکر میکنم موفق شوند. اگر نشوند، روز بسیار بدی برای ایران خواهد بود.»
برخلاف ماه گذشته، اکنون ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن در منطقه حضور دارد، ناو جرالد فورد در راه است و اسکادرانهای جنگنده و هواپیماهای سوخترسان نیز بهسرعت جابهجا میشوند.
ترامپ روز جمعه در پاسخ به اینکه چرا ناو فورد به منطقه اعزام شده، گفت: «اگر توافق نکنیم، به آن نیاز خواهیم داشت.»
این آرایش نظامی به آمریکا گزینههای گستردهای برای حمله میدهد. ناوشکنهای مجهز به موشکهای هدایتشونده که همراه ناوهای هواپیمابر حرکت میکنند، میتوانند دهها موشک تاماهاوک با برد ۱۰۰۰ مایل و کلاهکهای متعارف ۱۰۰۰ پوندی حمل کنند. معمولاً یک زیردریایی تهاجمی نیز همراه گروه رزمی ناو حضور دارد که قادر به شلیک تاماهاوک است. جنگندههای F-35 و F-15E نیز میتوانند انواع بمبهای هدایتشونده و موشکهای هوا به سطح حمل کنند.
به گفتهٔ چندین منبع، اهداف احتمالی حملات میتواند شامل مقر سپاه پاسداران و دیگر تأسیسات نظامی فراتر از سایتهای هستهای باشد. همچنین بحثهایی دربارهٔ عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل مطرح است؛ عملیاتی مشابه «چکش نیمهشب» در تابستان گذشته، زمانی که آمریکا در روزهای پایانی جنگ ۱۲ روزهٔ ایران و اسرائیل، سایتهای هستهای ایران را هدف قرار داد.
«توافق با ایران سخت است»
ترامپ در آخر هفته گفت که آمریکا «هیچگونه غنیسازی» را نمیپذیرد؛ نشانهای که او حاضر نیست توافقی را بپذیرد که حتی غنیسازی در سطح پایین را برای ایران مجاز بداند. با توجه به اینکه ایران غنیسازی را حق خود میداند، منابع میگویند شاید فضای چندانی برای مذاکره وجود نداشته باشد.
با این حال، منابع تأکید کردند که مواضع سختگیرانه در آغاز مذاکرات همیشه قابل تغییر است.
ایران همچنین میتواند با مشوقهای اقتصادی تلاش کند از حملهٔ آمریکا جلوگیری کند. در چندین دور مذاکرات سال گذشته، بحثهایی دربارهٔ توافقهای تجاری احتمالی در کنار توافق هستهای مطرح بود؛ از جمله اعطای دسترسی ویژه به آمریکا برای توسعهٔ منابع نفت، گاز و عناصر نادر ایران.
رافائل گروسی، رئیس آژانس بینالمللی انرژی اتمی، روز دوشنبه در ژنو با عراقچی دیدار کرد؛ دیداری که هر دو طرف آن را «گفتوگوهای فنی عمیق» توصیف کردند.
روبیکو در اظهارات عمومی تأکید کرده که ترامپ ترجیح میدهد راهحل دیپلماتیک حاصل شود، اما بارها گفته که چنین توافقی دشوار خواهد بود.
او روز دوشنبه در بوداپست گفت: «ایران در نهایت توسط روحانیون شیعه اداره میشود — روحانیون شیعهٔ رادیکال. این افراد تصمیمات سیاسی را بر اساس الهیات محض میگیرند. بنابراین، توافق با ایران سخت است.»
وقتی روز یکشنبه از او پرسیده شد که آیا دولت در صورت تصمیم به حمله به ایران یا تلاش برای برکناری رهبر جمهوری اسلامی، آیتالله علی خامنهای، کنگره را مطلع خواهد کرد یا نه، روبیو پاسخی قطعی نداد.
او در کنفرانسی در اسلواکی گفت: «ما طبق قانون عمل خواهیم کرد و این بستگی به شرایط دارد. اما فعلاً دربارهٔ مذاکرات صحبت میکنیم.»
او افزود: «اگر شرایط تغییر کند، برای همه آشکار خواهد شد. و طبیعتاً هرچه قانون از ما بخواهد، انجام خواهیم داد.»
کشورهای عربی خلیج فارس نیز بهشدت نگراناند که اقدام نظامی آمریکا منطقه را بیثبات کند. منابع آگاه میگویند آنها خواستار فرصت بیشتر برای دیپلماسی شدهاند.
یک دیپلمات منطقه گفت: «همه مخالف حمله هستند.» او افزود تنها بازیگری که آمریکا را به حمله تشویق میکند، اسرائیل است.
در همین حال، ایران کمتر از ۲۴ ساعت پیش از مذاکرات ژنو، رزمایشهای بیشتری برگزار کرد. رسانهٔ رسمی صداوسیمای ایران گزارش داد که سپاه پاسداران «دفاعی شجاعانه» از سه جزیرهٔ مورد مناقشه با امارات متحده عربی را از طریق عملیات زمینی، هوایی و دریایی انجام داده است.
طبق این گزارش، پهپادهای سپاه در جنوبیترین نقطهٔ ایران مستقر شدهاند و آمادهٔ مقابله با هرگونه متجاوز هستند.
سرلشکر عبدالرحیم موسوی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح ایران، روز یکشنبه هشدار داد: «ترامپ باید بداند وارد رویاروییای میشود که درسهای سختی خواهد داشت و نتیجهٔ آن این خواهد بود که دیگر در جهان عربدهکشی نکند.»
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
بخش چهارم
سخنور فصیح اسلام ...
فلسفی به زبان رمز سخن میگفت، اگرچه «تو»یی که از سقوطش سخن میگفت به وضوح شاه بود و «رهبر ارجمندش» خمینی. اگرچه آن شب نامی از خمینی برده نشد، فلسفی از او به خاطر تشخیص درست این موضوع تمجید کرد که شاه قصد دارد به نام حقوق زنان، پیشرفت و توسعه، اسلام را نابود کند. قیام شجاعانه خمینی در سال ۱۳۴۲، ملت ایران را نسبت به توطئهای برای تخریب اسلام که توسط بهاییان، اسرائیل و دیگر نوکران بریتانیا که بر دولت ایران چنگ انداخته بودند، آگاه کرده بود. او پس از اظهارنظر درباره روابط دوستانه ایران و اسرائیل، با غرش پرسید: چرا دولت خود ایران در هر آنچه مسلمانان عمیقاً از آن بیزارند، شریک است؟
سپس او از منتقدان اسلام، به منابعی که دین به عنوان دفاع در برابر این هجوم ارائه میدهد — مانند اخلاق و نهادهایی چون خانواده — روی آورد. او استدلال کرد که اسلام جایگاه ویژهای برای زنان و مادران قائل است، کسانی که استواری خانه را حفظ میکنند و بر تربیت دینی کودکان نظارت دارند، در حالی که نقش محوری مردان به عنوان رئیس خانواده را محترم میشمارند. کلیشهسازی جنسیتی زمخت او مرا تا آستانه یأس نبرد، شاید به این دلیل که قبلاً چنین نظراتی را در سخنرانیهای ضبطشدهاش در گلپایگان شنیده بودم. بخش باقیمانده سخنانش آزاردهندهتر بود. او شاه را متهم کرد که با تشویق زنان به کنار گذاشتن تعهدات لازم برای مسلمانی شایسته بودن، در توطئهای برای نابودی ارزشهای اسلامی دست دارد. او ادعا کرد که طبیعت لطیف زنان، اگر در امور زندگی عمومی مانند کار پلیس، سیستم قضایی حقوقی و کیفری،یا اقتصاد درگیر شوند، آلوده خواهد شد. او سیاستهای برابری جنسیتی شاه را جلوهای از غربزدگی و «جنگی» علیه ایمان و باورهای اخلاقی ما خواند.
سرزنش «فلسفی» درباره تغییرات فرهنگی معرفیشده در دوران پهلوی، تا آن زمان برایم ترانهای آشنا بود. بارها، بسیار بیش از آنکه به خاطر بسپارم از معلمان و دیگران در گلپایگان شنیده بودم که درباره «انحطاط اخلاقی» ما موعظه میکنند. حتی آن زمان نیز واکنش نهفته ی واپس گرایانه ای در سخنان نوستالژیک نسل قدیم حس میکردم، نسلی که به نظر میرسید نتوانسته بود بپذیرد که ایران در اصل تغییر کرده است. معمولاً با این فکر خود را تسلی میدادم که ایدههای آنها به محض ناپدید شدن خودشان از بین خواهد رفت. اما آن شب در تهران، در حالی که در میان دریایی از مریدان «فلسفی» نشسته بودم — بسیاری از آنها به جوانی دوستم ابراهیم — واقعیت انتقال و ماندگاری این گفتمان مرا آشفته کرد. یکباره دریافتم که صدها نفری که به صحبتهای این مرد گوش میدهند، یورش او به سبک زندگی ما را ستایش میکنند. در ذهن من، اصلاحات ایرانی دوره پس از مشروطه، از جمله اصل حقوق زنان، دستاوردهایی به سختیکسبشده بودند که نسلهای ایرانی، از مشروطهخواهان اولیه تا فمینیستهای معاصر، برای آنها رنج کشیده بودند. چرا باید از پیروزیهای خود چشم بپوشیم؟
یک یا دو روز بعد، در محل همیشگی گردهماییمان،یعنی آپارتمان دوستم مسعود، بودیم. مسعود با نام خانوادگی دشتبان، هنرمندی بود که در آن زمان برای تلویزیون ملی کار میکرد. اولین بار مسعود را در سرپل ذهاب ملاقات کردم، جایی که باهم خدمت سربازی را تمام میکردیم. این سؤال را با دوستانم، که بیشتر سکولار و تهرانی بودند، مطرح کردم. پرسیدم آیا آنها نیز احساس میکنند روایتی متفاوت از انقلاب در حال شکلگیری است، روایتی که با سبک زندگی ما خصومت دارد و نیات واقعی خود را پشت احساسات ضدشاهی پنهان میکند؟ مشخص شد که هر یک از آنها نگران بودند که آنچه زمانی مبارزهای علیه استبداد بود، اکنون در حال تبدیل شدن به جنگ داخلی فرهنگی و خانمان برانداز است. یکی از دوستانم که روزنامهنگار بود، گفت که شنیده شاپور بختیار، دولتمرد ملیگرا و مخالف شاه که بارها ایرانیان را از استبداد دولت روحانیون برحذر داشته بود، به مطبوعات اشاره کرده که روحانیون در مذاکرات با شاه در حال کسب برتری هستند. در همین دور از مذاکرات در سال ۱۳۵۷ بود که بختیار، در آخرین تلاش برای نجات دولت در حال فروپاشی، پذیرفت نخستوزیر شود. دوست روزنامهنگارم پرسید: “چه باید بکنیم؟” ما در سکوتی متفکرانه نشسته بودیم که ناگهان مسعود از جا برخاست و اعلام کرد: “هیچ راهی وجود ندارد که بتوانیم زمان را به عقب برگردانیم و میلیونها زن ایرانی را در خانه محبوس کنیم. ایرانیان باید به مبارزه علیه خطر قربانی شدن به دست روحانیون ادامه دهند.” در حالی که من از این میترسیدم که آینده آنگونه که امیدوار بودم رقم نخورد، نمیتوانستم تصور کنم که ایران پس از انقلاب حتی خفقانآورتر از دوران دبیرستان یا دانشگاهم خواهد بود، دورانی که نه تنها برای جان خودم، بلکه برای خانواده و دوستانم میترسیدم مبادا مقامات از فعالیتهای سیاسی من مطلع شوند.
هما ناطق در بهشت زهرا
وقتی آن روز اکتبر ۱۹۷۸ (مهر ۱۳۵۷) به گورستان بهشت زهرا رسیدم، جمعیت به گروههای کوچکتری تقسیم شده بود که هر کدام درباره موضوعی مختلف بحث و گفتوگو میکردند. احزاب و سازمانهای سیاسی حاضر، سرگرم شعار دادن بودند. پس از پرسه زدن در این تکهدوزی سیاسی، به جمعی از حدود بیست و پنج جوان پیوستم. چند نفرشان را به عنوان چپگرایان دانشگاه تهران شناختم، اما تقریباً نیمی از آنان، مردان ریشدار پوشیده در لباسهای خاکستری و سیاه، ظاهر فعالان طرفدار خمینی را داشتند. وقتی به گروه پیوستم، بحثی درباره شیوه صحیح ابراز حمایت از انقلاب در جریان بود. یکی از افراد جناح مذهبی، که حین صحبت آشکارا برآشفته به نظر میرسید – با پیشانی درهم و دستانی پرجنبوجوش – اصرار داشت که گرچه در میانه یک انقلاب هستیم، رعایت ادب در این شرایط مهم است. این یک انقلاب بیصاحب نیست، رهبرش خمینی و ایدئولوژیاش اسلام است. یکی دیگر از تظاهرکنندگان جوان ریشدار پیش قدم شد و خشمگینانه فریاد زد که دیگران از خرابکاری در انقلاب دست بردارند. آن بود که یکی از دوستانم مداخله کرد: “لطفاً آرام باش. انقلاب مال شما نیست. ما جانمان را نه برای اسلام و نه برای آقای خمینی فدا نمیکنیم. این انقلابی برای همه ایرانیان است، مسلمان باشند یا نه، رهبران بسیاری دارد و خمینی فقط یکی از آنان است. ما رهبران دیگری هم داریم، از جمله آنان در چپ که دهههاست مبارزه کردهاند. اکنون ما از ثمره مبارزه آنان برای آزادی ایران بهره میبریم.”
از آنجا که من درست در میانه این گفتوگو واردشده بودم،ازفردسمت چپم پرسیدم موضوع چیست. او توضیح داد که یک فعال حقوق بشر پیشتر سخنرانیای درباره یادبود شهدای انقلاب ارائه کرده بود. در پایان سخنرانی، برخی در جمعیت با فریاد «اللهاکبر» احترام خود را نشان دادند، در حالی که دیگران،یعنی چپگرایان، کف زدند. همین، تفاوت بین شعار و کفزدن، ما را به این رویارویی فعلی کشانده بود. تعجب نکردم. این فقط یک زدوخورد کوچک در رقابت بزرگتر بین اسلامگرایان و چپگرایان بود. برخی با این ایده که اسلام باید زبان انقلاب باشد مقاومت میکردند. به جای تعمیم احساسات مذهبی به کل جنبش انقلابی، دیگران را تشویق میکردیم که برای سخنرانان کف بزنند یا با شعارهای ملیگرایانه یا چپگرایانه جشن بگیرند.
در مقطعی، تصمیم گرفتم که بحث با فعالان اسلامگرا اتلاف وقت است و شروع به گشتن در گورستان کردم تا ببینم چه اتفاق دیگری در جریان است، که در این هنگام به طور اتفاقی به هما ناطق و گزارشگران خارجی که پیشتر اشاره کردم برخوردم. سالها بعد، در اوت ۱۹۸۳ (شهریور۱۳۶۲)، ناطق و من فرصت تجدید آشنایی پیدا کردیم. من دانشجوی تحصیلات تکمیلی ساکن واشنگتن دیسی بودم، جایی که در جنبش دانشجویی طرفدار فداییان درگیر شده بودم. یک پاکسازی خشونتبار نیروهای مخالف، و به ویژه مجاهدین، فداییان و پیکار، در ایران پس از انقلاب در جریان بود. روزی نمیگذشت بدون خبر از موجی دیگر از دستگیریها یا اعدامهای دستهجمعی. افزون بر این، چپ همچنان در حال تجزیه بود و اختلافات جناحی به درگیریهای تلخی میانجامید. در اوج این آتشسوزی، من و دوستانم در ایالات متحده به گروه کوچکی از رادیکالها پیوستیم که توانسته بودند از ایران به پاریس فرار کنند، جایی که آنان تحت رهبری علیرضا محفوظی (با نام مستعار رحیم) و هما ناطق، گروه جدیدی به نام «پروژه سوسیالیستهای انقلابی» را در ائتلاف با یک سازمان تروتسکیستی ایرانی تشکیل داده بودند. در زمانی در اوت ۱۹۸۳(شهریور۱۳۶۲)، دوستانم در ایالات متحده پیشنهاد کردند که به پاریس سفر کنم تا با رهبری پروژه ملاقات کرده و بیاموزیم چگونه میتوانیم به آنان کمک کنیم. موافقت کردم که به عنوان رابط با رهبری پاریس عمل کنم، که شامل تراب ثالث (نام مستعار هرمز رحیمیان)، عضو گروه تروتسکیست نیز میشد.
این دورهای عجیب و طاقتفرسا در زندگی من بود. در پسزمینه نبردهای ایدئولوژیک درون جنبش طرفدار فداییان، من تحت شک و تردید و موشکافی شدید افرادی قرار گرفتم که آنها را دوست و رفیق میدانستم. با وجود تحمل خصومت و سرزنششان، برایم دشوار بود که آنها را افرادی وحشتناک بپندارم. با این حال، هر چه بیشتر دریافتم که به انتهای جاده طولانی که نخستین بار در گلپایگان آغاز کرده بودم، نزدیک میشوم.
به این دلایل، سفرم از واشنگتن دیسی به لندن و پاریس، فراتر از سیاست حزبی بود. در حالی که در لندن بودم و قبل از رسیدن به پاریس، شایع شد که دو رفیق ما در آنجا، رحیم و ناطق، با دیدگاههایی که در تبادلاتم با فعالان دانشجویی بریتانیا ابراز کرده بودم، مخالفت کردهاند. یکی از فعالان لندن، مردی دوستداشتنی و محتاط در دهه بیستسالگی که او نیز علی نام داشت، یک روز مرا کنار کشید و هشدار داد: “رحیم و ناطق از پاریس تماس گرفتند و گفتند: مواظب علی از واشنگتن دیسی باشید. او درباره مارکسیسم- لنینیسم و اصول ایدئولوژیک ما دچار تردیدهای ثانویه شده است.” پیام پاریس تنشها درون گروه را تشدید کرده بود. مأیوس شده، به دوستی در پاریس تلفن زدم تا بپرسم چه خبر است. او گفت که ممکن است ناطق پشت این ماجرا باشد، قبل از اینکه اضافه کند که خود او نیز تحت فشار تروتسکیستهاست، که مرا با خودش دشمن ومخالف میبینند.
به تراب، رهبر سازمان تروتسکیست، تلفن زدم با این قصد که بپرسم چرا او و همکاران پاریسیاش پیش از آنکه حتی فرصت ملاقات داشته باشیم، درباره من بدگویی میکنند. در کمال تعجب، او با دعوتی به آپارتمانش پاسخ تماس من را داد. او به شکل آرام بخشی صمیمی بود، و تنها بعد از قطع کردن تلفن بود که یادم آمد تماس گرفته بودم تا بپرسم آیا او در حال پخش اتهامات درباره من است یا خیر. در نهایت، تقریباً سه هفته اقامتم در پاریس عمدتاً در همراهی با او گذشت. او رهبری سیاسی بسیار مهربان و قابل ستایش بود، اگرچه از نظر من بیش از حد ارتدوکس و درگیر مسائل خلوص ایدئولوژیکشده بود.
سالها بعد، ناطق و چند تن دیگر از فعالان آکادمیک تبعیدی، مجلهای به نام «دبیره» در زمینه تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام تشکیل دادند. او به زرتشت گروید و به تولید آثار تاریخی ادامه داد، اما مسیرهای ما به عنوان پژوهشگر هیچگاه تلاقی نکرد. گرچه من او را به خاطر طبع جدیاش به یاد میآورم، اما همچنان فردی بود که دوستش داشتم و حتی تحسینش میکردم. ما درگیریهایی داشتیم، اما او ذهنی تیز داشت که نمیتوانستم نادیده بگیرم.
سیزده سال پیش از مرگش در سال ۲۰۱۶ (۱۳۹۵)، ناطق در نامهای سرگشاده انقلاب و نقش خود در آن را محکوم کرد. ناطق شور انقلابی سابق خود را به عنوان رویایی تبآلود بازتعریف کرد که او و تودههای ناآگاه ایرانی را گمراه کرده بود: “شاید من به خاطر نقشم در انقلاب مقصرتر از دیگران باشم. من یک معلم و محقق بودم، اما چنان تحت تأثیر هیجان انقلابی قرار گرفتم که همه آنچه آموخته بودم را کنار گذاشته و به تودههای ناآگاه در خیابانها پیوستم.” تبری جستن ناطق، آنچه را که او در سال ۲۰۰۳(۱۳۸۲) باور داشت، ثابت میکند، اما توضیح قانعکنندهای از تفکر و اقداماتش در زمان انقلاب، هنگامی که او چهرهای پیشرو در نظریهپردازی و راهبردسازی جنبش بود، ارائه نمیدهد. مواجهههای پیشین ما نشان میدهد که درک او از اسلام و نقش خمینی در انقلاب، صرفاً تأملات بعدی نبوده، بلکه حوزههایی از بررسی های دقیق بوده است. او این دیدگاهها را آن روز در بهشت زهرا به من منتقل کرد و به طور عمومی از رهبری خمینی و موضعش در مسائل جنسیتی حمایت نمود.
تنها چند ماه پس از پیروزی نهایی انقلاب بر شاه، ناطق در روز جهانی زن، ۵ مارس ۱۹۷۹ (۱۴ اسفند ۱۳۵۷) سخنرانیای ایراد کرد که در یک روزنامه ملی بازنشر شد. ناطق از زنان ایران استدعا کرد که به صفوف مجاهدین و خمینی بپیوندند و از انقلاب حمایت کنند:
“طرح مسأله زنان، در این مرحله از مبارزه ما، یک گزاره اشتباه است. ما نباید در شرایط فعلی نگران مسأله زنان باشیم. ممکن است کسی چیزی درباره حجاب گفته باشد، اما بعداً آن را پس گرفته باشد. بنابراین، ما نباید تنشهایی را حول این موضوع (حجاب اجباری) برانگیزیم. ما باید به صفوف مجاهدین بپیوندیم، حتی اگر این کار مستلزم پوشیدن روسری باشد...”
این سخنان به نظر من سخنان یک حامی و طرفدار ناراضی نیست، یا یک محقق که تحت تأثیر احساسات انقلابی قرار گرفته باشد. ناطق استدلالی حسابشده ارائه داد برای اینکه چرا زنان ایران باید با رهبری آیتالله خمینی متحد شده و از آن پیروی کنند:
“ما همه بخشی از همان ملتی هستیم که امام خمینی از آن سخن میگوید. ما نیز خواهان مشارکت در بازسازی کشورمان هستیم. ما نیز آگاهیم که این بازسازی تحققپذیر نیست مگر اینکه تمام نیروهای مبارزی که از دموکراسی حمایت میکنند و خواستار ریشهکنی کامل نهادهای امپریالیستی و فاسد رژیم گذشته هستند، گرد هم آیند. ما همچنین معتقدیم که آزادی زنان از رهایی تودههای زحمتکش جدا نیست. و امام خمینی نیز از جانب تودههای زحمتکش دفاع میکند.”
اگرچه «اندیشه نسنجیده» ناطق (Nategh’s unthought) شاید اکنون برای ما جبران ناپذیر باشد، اما با تاباندن نور مقایسهای بر مشارکت خودانگیخته او، بر خود من و دیگر انقلابیون در آن روزهای سرمست از پیروزی، و نیز توسط بازاندیشی خاطره ها و اظهار ندامت از آنها، امیدوارم یک خشت در بنایی بگذارم که باید تلاشی جمعی برای بازیابی این ردپاهای محو شونده باشد.
———-
بخش چهارم کتاب در این جا به پایان می رسد اما لازم دیدم که برای درک بهتر موضوع ترجمه بخش پنجم کتاب را نیز به این مجموعه اضافه کنم. بنابراین در دوقسمت بعدی با ترجمه بخش پنجم بررسی کتاب «تنها ترین انقلاب» به پایان می رسد.
بخشهای پیشین:
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ یک
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ دو
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ سه
فصل چهارم از کتاب «تنهاترین انقلاب»/ چهار
■ جناب طباطبایی گرامی
با تشکر از به اشتراک گذاشتن چهار فصل از ترجمه کتاب خواندنی تنهاترین انقلاب نوشته جناب میرسپاسی. لطفا بفرمایید چگونه میتوانم ترجمه کتاب را تهیه کنیم.
با سپاس دهقان
■ با تشکر از جناب دهقان. من فقط فصل چهارم کتاب را ترجمه کردم که در چهار قسمت در تارنمای ایران مروز منتشر شد. البته بخش پنجم نیز در هفته آینده منتشر خواهد شد. این کتاب در مجموع دارای ۵ فصل و یک سخن پایانی است. فصل یک تا سه مربوط است به دوره کودکی و خانوادگی و دبستان و دبیرستان نویسنده. سخن پایانی نیز خلاصهای است از بخشهای دیگر بخصوص بخش چهار و پنح. ضمناً فصل اول و تا حدی دوم و بخش سخن پایانی پیش از این در دوماهنامه اندیشه پویا شماره ۹۸ ترجمه شده که میتوان این شماره را به صورت الکترونیکی از اپلیکیشن طاقچه خریداری کرد. اما خود این کتاب به فارسی ترجمه نشده است. از دکتر میرسپاسی اخیرا در ایران کتابی با عنوان «انقلاب آرام ایران» نیز ترجمه شده است.
با تشکر. علیمحمد طباطبایی
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری رویترز / ۱۶ فوریه ۲۰۲۶
هند در ماه جاری سه نفتکش مرتبط با ایران را که تحت تحریمهای ایالات متحده قرار دارند، توقیف کرده و برای مهار تجارت غیرقانونی، نظارت در مناطق دریایی خود را تشدید کرده است. این خبر را یک منبع آگاه روز دوشنبه اعلام کرد.
این منبع افزود، هدف هند جلوگیری از استفاده از آبهای خود برای عملیات انتقال کشتیبهکشتی است که منشأ محمولههای نفتی را پنهان میکنند.
اقدام اخیر هند در توقیف این کشتیها و افزایش نظارت دریایی، پس از بهبود روابط دهلی نو با واشنگتن صورت میگیرد. ایالات متحده اوایل ماه جاری اعلام کرد که تعرفه واردات کالاهای هندی را از ۵۰ درصد به ۱۸ درصد کاهش میدهد، چرا که هند متعهد شده است واردات نفت از روسیه را متوقف کند.
بر اساس گفته این منبع، نفتکشهای تحریمشده با نامهای «استلار روبی» (Stellar Ruby)، «آسفالت استار» (Asphalt Star) و «ال جفزیا» (Al Jafzia)، بارها برای فرار از شناسایی نهادهای نظارتی کشورهای ساحلی، هویت خود را تغییر میدادند و صاحبان آنها در خارج از هند مستقر هستند.
مقامهای هندی در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس در تاریخ ۶ فوریه اعلام کرده بودند که سه کشتی را حدود ۱۰۰ مایل دریایی غرب بمبئی پس از شناسایی فعالیتهای مشکوک یک نفتکش در منطقه انحصاری اقتصادی هند رهگیری کردهاند. این پست بعداً حذف شد، اما منبع مذکور تأیید کرد که کشتیها برای تحقیقات بیشتر به بندر بمبئی هدایت شدهاند.
به گفته همین منبع، گارد ساحلی هند از آن زمان حدود ۵۵ کشتی و بین ۱۰ تا ۱۲ هواپیما را برای انجام نظارت شبانهروزی در مناطق دریایی خود به کار گرفته است.
بر اساس اطلاعات وزارت کنترل داراییهای خارجی آمریکا (Office of Foreign Assets Control)، سه نفتکش با نامهای «گلوبال پیس» (Global Peace)، «چیل ۱» (Chil 1) و «گلوری استار ۱» (Glory Star 1) که سال گذشته تحریم شده بودند، دارای شمارههای شناسایی بینالمللی (IMO) یکسان با کشتیهای توقیفشده بهوسیله هند هستند.
از میان سه نفتکش توقیفشده، دو فروند به ایران مرتبطاند: نفتکش «ال جفزیا» در سال ۲۰۲۵ محموله نفتکوره را از ایران به جیبوتی منتقل کرده و «استلار روبی» با پرچم ایران فعالیت میکرده است. دادههای مؤسسه الاسایجی (LSEG) این اطلاعات را تأیید میکند.
بر اساس همین دادهها، «آسفالت استار» عمدتاً در مسیرهای اطراف چین فعالیت داشته است.
نفت و فرآوردههای نفتی مشمول تحریم معمولاً به دلیل ریسک بالا با تخفیف چشمگیر فروخته میشوند، همزمان، واسطهها با ایجاد ساختارهای پیچیده مالکیت، استفاده از اسناد جعلی و انجام انتقالهای دریایی میانکشتی، اجرای تحریمها را دشوار میسازند.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
فروپاشی یا استحاله ساختاری حکومت اسلامی ایران، هیچ بعید نیست نقطهی پایانی بر عصر «اسلام سیاسی» در مقیاس جهانی باشد؛ همانگونه کهفروپاشی دیوار برلین، ناقوس مرگ «مارکسیسم-لنینیسم» را نواخت.
ایران طی نیم سده اخیر، «امالقرای» اندیشه و آزمایشگاه پیوند دین و قدرت بوده است؛ بنابراین هرگونه تغییر بنیادین در این کانون، لرزههایی ایجاد میکند که از شمال آفریقا تا جنوب خاوری آسیا را متأثر خواهد کرد.
تبدیل نازیسم و فاشیسم از ایدئولوژیهای فراگیر نیمه نخست سده بیستم، به خرده فرهنگهای محلی از ۱۹۴۵، و یا زوال مارکسیسم- لننیسم از مکتبی جهان شمول به جزایری دورافتاده از ۱۹۹۱، بهترین نمونهها در این زمینه است.
خروج ایران از دایرهی «حکومت ایدئولوژیک»، نه تنها توازن قوای ژئوپلیتیک را جابهجا میکند، بلکه «بحران مشروعیت»ی در میان گروههای اسلامگرای منطقه ایجاد خواهد کرد. در این سناریو، منطقه و جهان وارد عصر «پسا-اسلامگرایی» میشود؛ دورانی که در آن مذهب از ساحت «دولت و اجبار» به ساحت «جامعه و وجدان» بازمیگردد. این تغییر، یعنی پایانِ رویای تشکیل «خلافت»، یا «حکومت الهی» و پذیرشِ ناگزیر قراردادهای مدنی بر پایه ملیت و شهروندی. چرا؟
همان گونه که شکست اقتصادی شوروی ثابت کرد سوسیالیسم دولتی کار نمیکند، بنبست فعلی در ایران (بحران انرژی، تورم و انزوای بینالمللی) به عنوان «سند ناکارآمدی» اسلام سیاسی در ذهن مسلمانان جهان ثبت میشود.
در چنین شرایطی، «ملیگرایی» معمولاً به عنوان جایگزین اصلی قد علم میکند؛ رخدادی که در روسیه پسا-شوروی رخ داد و اکنون در لایههای زیرین جامعه ایران نیز به شدت دیده میشود.
هم چنین با استحاله کانون مرکزی، جریانهای اقماری که با سوختِ ایدئولوژیک و مالی تهران تغذیه میشوند، یا ناگزیر به «سیاسی شدن محض» (مانند مدل احزاب دموکرات مسیحی در اروپا) میشوند و یا در خلأ قدرت مضمحل خواهند شد.
تلگرام نویسنده
@karimipour_k
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
فراخوان شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران
«برای نیمکتهای خالی، برای رویاهای ناتمام»
موضوع: اعلام عزای عمومی و تعطیلی مدارس (اعتصاب) در روز چهارشنبه ۲۹ بهمن
بیش از دویست و سی کودک و نوجوان؛
بیش از دویست و سی رویای ناتمام؛
بیش از دویست و سی نیمکت خالی.
هر نیمکت خالی، زخمی عمیق است بر وجدان جامعه.
جای دستی که باید بالا میرفت برای پاسخ دادن،
جای خندهای که باید زنگ تفریح را پر میکرد،
و جای دفتری که باید پر از تمرین و آرزو میشد، اکنون سرد و خالی است.
در کنار این نیمکتها، جای خالی معلمانی است که تنها جرمشان «فریاد زدنِ دردِ دانشآموز» بود.
کلاسهایی که اکنون نه دانشآموز دارد و نه معلم؛ تنها سکوتی مرگبار که فریاد میزند: «عدالت کجاست؟»
اینها عدد نبودند.
نام داشتند، خانواده داشتند، آینده داشتند…
وقتی کودکی کشته میشود، جامعه فقط سوگوار نمیشود؛ آیندهاش تیرباران میشود.
ما سالهاست شاهد تعطیلی مدارس به بهانههای گوناگون هستیم:
برای آلودگی هوا، برای کمبود گاز، برای بحرانهای مختلف.
اما سوال ما از وجدانهای بیدار این است:
آیا «جانِ کودکان»، کماهمیتتر از آلودگی هواست؟
آیا دفاع از امنیت و کرامت دانشآموزان، فوریترین ضرورتِ امروز ما نیست؟
مدرسه باید امنترین پناهگاه این سرزمین باشد.
اگر دانشآموز در خیابان امنیت ندارد و اگر مدرسه به جای محلِ درس، به محلِ بازداشت تبدیل شده است، سکوت ما تنها بر عمق این فاجعه میافزاید.
ما، معلمان ایران، نمیتوانیم عادیسازی کنیم.
نباید اجازه دهیم نامها به عدد تبدیل شوند و عددها به فراموشی سپرده شوند.
دفاع از مدرسه، دفاع از آینده است.
حق زندگی، مقدم بر هر مصلحتی است.
شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، ضمن پاسداشت یاد جانباختگان اعتراضات دیماه، ازجمله صدها دانشآموز و معلمی که خونشان مظلومانه بر زمین ریخت، اعلام میدارد:
۱. از تمامی همکاران فرهنگی دعوت میشود روز چهارشنبه ۲۹ بهمنماه، به نشانه سوگ و اعتراض، با اعتصاب، از حضور در کلاسهای درس (مدرسه و اداره) خودداری کنند.
۲. از والدین محترم و آگاه دانشآموزان درخواست داریم تا برای حفظ امنیت فرزندانشان و به نشانه همبستگی با خانوادههای داغدار، در این روز از فرستادن فرزندان خود به مدرسه خودداری نمایند.
۳. همچنین از عموم فرهنگیان و مردم شریف دعوت میشود تا در صورت امکان، در مراسم چهلم این عزیزان و کودکان جانباخته شرکت کرده و مرهمی بر داغ خانوادهها باشند.
نیمکتهای خالی را عادی نمیکنیم.
فراموشی را نمیپذیریم.
مدرسه را به میدان مطالبهگری برای حق زندگی تبدیل میکنیم.
شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران
۲۷بهمن ماه ۱۴۰۴
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
فرناز فصیحی و لیلی نیکونظر / نیویورکتایمز / ۱۶ فوریه ۲۰۲۶
معلمان در زنگ تفریح از دانشآموزان کشتهشده سخن میگویند و اشک میریزند. دانشجویان دانشگاهها در بزرگداشت همکلاسیهای جانباخته خود امتحانات پایانترم را تحریم میکنند. جوانان میگویند با عذاب وجدانِ بازماندگی دستوپنجه نرم میکنند.
مریم، طراح ۵۴ ساله، میگوید هر بار که پسر نوجوانش از خانه خارج میشود دچار وحشت میشود، زیرا دوستان و همکلاسیهای او در جریان اعتراضات هدف گلوله قرار گرفتند و کشته شدند.
او گفت: «واقعیت این است که حالمان اصلاً خوب نیست. هرگز چنین سوگ جمعی و بیثباتیای را تجربه نکرده بودم. نمیدانیم در ساعت بعد چه اتفاقی خواهد افتاد.» مانند بسیاری از افرادی که برای این گزارش با آنها گفتوگو شده، مریم نیز به دلیل ترس از پیامدهای احتمالی، خواست تنها با نام کوچک معرفی شود.
اعتراضاتی که خواستار برکناری حاکمان روحانی اقتدارگرای ایران بود، پایان یافته است. اما بسیاری از ایرانیان میگویند احساس خشم نسبت به حکومت و اضطراب درباره آینده در همه جنبههای زندگی نفوذ کرده و دیگر هیچچیز عادی به نظر نمیرسد.
سرکوبهای مداوم دولت و بازداشت مخالفان، از جمله چهرههای شاخص جناح اصلاحطلب، این احساس را تقویت میکند که تقابل هنوز پایان نیافته است.
در حالی که رهبران ایران برای مهار نارضایتی در داخل تلاش میکنند، با فشارهایی در خارج از مرزها نیز روبهرو هستند. رئیسجمهور ترامپ در آبهای نزدیک ایران بر شمار ناوهای جنگی آمریکا افزوده و اعلام کرده است در صورتی که مذاکرات جاری میان واشینگتن و تهران به توافقی برای محدودسازی توان هستهای و نظامی ایران نینجامد، احتمال حمله وجود دارد.
معلمان میگویند هم خودشان و هم دانشآموزانشان دچار آسیب روانی شدهاند. نفیسه، معلم ۳۵ ساله دبیرستانی در تهران، گفت که در زنگ تفریح، او و دیگر معلمان درباره خیزش مردمی صحبت میکنند و گریه میکنند.
او گفت: «دانشآموزان بهشدت پریشان و وحشتزدهاند»، و افزود: «با کوچکترین صدای آژیر آمبولانس یا هواپیما، از ترس میلرزند.»
دولت ایران کشتارها را به «هستههای تروریستی» مرتبط با ایالات متحده و اسرائیل نسبت داده است. مقامها مدعیاند عوامل مسلح در میان اعتراضات نفوذ کرده بودند و پاسخ نظامی دولت ضروری بوده و این «تروریستها» بسیاری از معترضان را کشتهاند.
اما بیش از صد ویدئو و تصویر که توسط نیویورکتایمز راستیآزمایی شده، گستره خشونت دولتی را نشان میدهد؛ از جمله تصاویری از نیروهای امنیتی با لباس رسمی و سوار بر موتورسیکلت که مستقیماً به سوی معترضان غیرمسلح شلیک میکنند.
دولت اعلام کرده حدود ۳۴۰۰ نفر کشته شدهاند؛ از جمله ۲۰۰ کودک و نوجوان، ۱۰۰ دانشجوی دانشگاه و دستکم ۵۰۰ نیروی امنیتی.
گروههای حقوق بشری مانند «هرانا» مستقر در آمریکا میگویند دستکم ۷۰۰۰ معترض کشته شدهاند و انتظار میرود با تأیید موارد بیشتر، این رقم افزایش یابد.
تعداد بالای کشتهشدگان — که بیشتر آنها طی سه شب در اوایل ژانویه جان باختند — مرگبارترین ناآرامی در تاریخ معاصر ایران را رقم زده است؛ موضوعی که به گفته گروههای حقوق بشری و یک تاریخنگار، جامعه را در شوک فرو برده است.
فضای عاطفی در کشور بهطور چشمگیری تغییر کرده
برخی درمانگران میگویند کارگاههای آنلاین رایگان برای کمک به مردم در مقابله با بحران برگزار میکنند.
روانشناسان میگویند بیمارانشان دچار اضطراب مزمن، خشم عمیق و بیاعتمادی شدهاند.
دکتر بیتا باوادی، روانشناس در تهران، در ایمیلی نوشت: «در هفتههای اخیر، فضای عاطفی در ایران بهطور چشمگیری تغییر کرده است. در کار بالینی خود، ترکیبی شدید از خشم، ترس، درماندگی و سوگ جمعیِ پردازشنشده را مشاهده میکنم.»
تهدید جنگ با ایالات متحده — که ناوهای جنگی خود را در نزدیکی آبهای سرزمینی ایران مستقر کرده — لایه دیگری از عدم قطعیت افزوده است.
رئیسجمهور ترامپ گفته است اگر ایران با توافقی که برنامه هستهایاش را تعلیق کند و برد موشکهایش را محدود سازد موافقت نکند، حمله را مدنظر قرار خواهد داد. او همچنین گفته است تغییر رژیم در ایران میتواند مفید باشد.
ایرانیان، چه حامیان حکومت و چه مخالفان آن، آشکارا درباره احتمال جنگی به رهبری آمریکا و اینکه آیا نظام و رهبر عالی آن، آیتالله علی خامنهای، از چنین بحرانی جان سالم به در خواهند برد یا نه، گفتوگو میکنند.
محمد رنانی، روحانیای که علیه سرکوب معترضان موضعگیری کرده، در شبکههای اجتماعی نوشت: «اولویتهای مردم با اولویتهای حاکمانشان متفاوت است.»
او افزود: «وقتی اولویت مردم نان است و اولویت نظام ایدئولوژیهای سیاسی و تفسیرهای افراطی از باورهای خودش، یک تقابل جدی میان مردم و حکومت شکل میگیرد.»
برخی ایرانیان میگویند آنچنان از وضعیت موجود خشمگین و از امکان تغییر از درون ناامید شدهاند که از مداخله نظامی آمریکا برای رهایی از این حکومت حمایت میکنند.
در مقابل، برخی دیگر میگویند با جنگ مخالفاند، زیرا میتواند به بیثباتی، آوارگی و خشونت بیشتر منجر شود.
کامران، بازرگان ۴۹ ساله، گفت خشونتی که در جریان اعتراضات دیده، نگاهش به جنگ را تغییر داده است.
او گفت: «بعد از این کشتار، بسیاری از ما احساس میکنیم طعمهای در دست شکارچی هستیم، نه مردمی که زیر حاکمیت یک دولت زندگی میکنند. بنابراین چشممان به آسمان است، امیدوار به اینکه بمبها آنها را از میان بردارند و ایران آزاد شود.»
الهه، ۵۲ ساله از تهران، در گفتوگو با خبرنگار گفت با وجود مخالفت با حاکمان روحانی، با مداخله نظامی خارجی مخالف است و باور ندارد دموکراسی با بمب به دست میآید.
او گفت: «ما مشکلات کافی داریم. نمیتوانیم جنگی را تحمل کنیم که شاید زیرساختهایمان را نابود کند، کشور را تجزیه کند و افراد بیشتری را بکشد.»
اقتصاد کشور روزانه ۳۵ میلیون دلار ضرر میکند
اقتصاد ایران که پیشتر به دلیل تحریمهای بینالمللی و فساد در وضعیت وخیمی قرار داشت، از زمان آغاز خیزش در اواخر دسامبر ضربات بیشتری خورده است. ارزش پول ملی سقوط کرده و قطع اینترنت توسط دولت به تجارت آسیب رسانده است.
رضا الفنسب، رئیس اتحادیه کارکنان تجارت الکترونیک، به رسانههای ایرانی گفت کسانی که از راه فعالیتهای آنلاین امرار معاش میکنند با کاهش ۸۰ درصدی درآمد مواجه شدهاند. او همچنین گفت ادامه اختلال در اینترنت و نگرانی از جنگ باعث شده مردم هزینههای غیرضروری را کاهش دهند.
ستار هاشمی، وزیر ارتباطات، هفته گذشته به رسانههای داخلی گفت زیان کسبوکارهای دیجیتال به روزانه سه میلیون دلار میرسد و کل اقتصاد کشور از زمان آغاز اعتراضات روزانه ۳۵ میلیون دلار ضرر میکند.
بسیاری از صاحبان کسبوکارهای کوچک در حوزه صنایعدستی، نانوایی، مد و موسیقی هفته گذشته در شبکههای اجتماعی از مردم خواستند خرید کنند تا آنها بتوانند دوام بیاورند. برخی گفتند به احترام کشتهشدگان اعتراضات فعالیت خود را متوقف کرده بودند، اما افزودند این وضعیت نیز پایدار نیست.
رضا بدری که حسابدار یک فروشگاه مبلمان است، گفت فروش در یک ماه گذشته تقریباً متوقف شده و مالکان در حال تعدیل نیرو و کاهش تولید هستند. او در شبکههای اجتماعی پرسید آیا کسی میتواند او را به صادرکنندگان خارج از ایران معرفی کند.
او در مصاحبه گفت: «کشته شدن این همه هموطن، که بسیاری همسنوسال خودم بودند، و قیمتهای سرسامآور، ما را از نظر ذهنی، عاطفی و جسمی فرسوده کرده است.»
سپیده، ۳۵ ساله و معلم زبان انگلیسی در تهران، گفت کلاسهای مجازیاش بهطور کامل به دلیل اختلال اینترنت لغو شده و بیش از یک ماه است هیچ درآمدی نداشته است.
او گفت: «تقریباً هر روز گریه میکنم و احساس میکنم در آسیبپذیرترین وضعیت ممکن هستم. در عین حال، احساس خشم هم دارم.»
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
ایران امروز: جشنهای موسوم به «کارناوال» که تنها در چند شهر شمالغرب آلمان، در ایالتهای «راینلاند-فالتس» و «نوردراین-وستفالن» برگزار میشود، همواره دارای موضوعهای تند انتقادی است. این انتقادها هم متوجه مقامهای آلمان و هم متوجه مقامها و چهرههای جنجالی یا منفور خارجی میشود.
مضامین انتقادی و افرادی که هدف این انتقادها هستند، معمولاً بهصورت ماکتهای بسیار بزرگ و به شکلی ماهرانه طراحی و روی ارابههای متحرک قرار میگیرند. این ارابهها همراه با اعضای انجمنهای شرکتکننده در جشنهای کارناوال، هر سال در روز دوشنبه موسوم به «دوشنبه گل سرخ»، در میان انبوه تماشاگران به حرکت درمیآیند.
در مراسم امسالِ رژه «دوشنبه گل سرخ» در شهر کلن آلمان، یک ارابه مخصوص ایران طراحی شده بود. بر روی این ارابه، ماکتی بزرگ از خامنهای قرار گرفته بود که رهبر جمهوری اسلامی را بهصورت هیولایی خونخوار نشان میداد که در حال بلعیدن معترضان است.
امید برگزارکنندگان کارناوال شهر کلن آن است که تصاویر این ارابه آنقدر در رسانهها بازنشر شود که «حتی به دست آیتالله علی خامنهای در ایران برسد».
رئیس انجمن کارناوالی که ماکت خامنهای را طراحی کرده میگوید طراحی و آمادهسازی این ارابه تا روز نمایش آن در رژه «دوشنبه گل سرخ»، آگاهانه از چشم رسانهها پنهان نگاه داشته شده بود.
او به رسانههای آلمان گفت: «پرداختن به چنین موضوعی با این شدت و صراحت اهمیت دارد. فقط میتوان امید داشت که درست درک شود: این ارابه قرار است مبارزه مردم ایران برای آزادی را بیشازپیش در جهان مطرح کند.»
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
کاهش شدید ریزشهای جوی در حوضههای اصلی آبریز و اثر آن بر مخازن سدها، ضرورت آمادگی برای سازگاری با خشکسالی را فراهم کرده است. در پی کاهش بارندگیها و خشکسالیهای اخیر، تنش آبی شدت گرفته است و مدیریت، نظارت و کنترل این وضعیت نیازمند عزم و اراده جدی مسئولان و رعایت الگوی مصرف است. آسیبشناسی، بررسی و ارائه راهکار برای مقابله و پیشگیری از آثار و پیامدهای این موضوع یک ضرورت اجتنابناپذیر است.
به گزارش ایلنا، کارشناسان بر این باور هستند علاوه بر کاهش شدید ریزشهای جوی در حوضههای اصلی آبریز و اثر آن بر مخازن سدها، عواملی از جمله بیتوجهی به رعایت الگوی مصرف آب، استفاده از منابع آب شُرب در مصارف کشاورزی و دامداری و استفاده بیرویه از آب شُرب برای باغات که بر اساس یک بدعت جدید در خانهباغهای اطراف شهرها باب شده است، از دلایل عمده افزایش کمآبی در کشور و به تبع آن استان مرکزی است.
برداشت ۷۰ درصدی از ذخایر آبی ایران در ۳۰ سال گذشته
یک فعال حوزه آب با بیان اینکه میزان برداشت از ذخایر آبی ایران در بازه زمانی ۳۰ سال گذشته حدود ۷۰ درصد برآورد شده است، گفت: این موضوع سبب ناترازی منابع آبی و ایجاد بحرانهای پیش رو برای کشور شده است. متوسط بارندگی سالانه در ایران حدود ۲۵۰ میلیمتر و این شاخص در جهان حدود ۸۰۰ میلیمتر است. این موضوع نشان میدهد که ایران به طور کلی کشوری خشک و کم آب محسوب میشود. از سوی دیگر بررسیها حاکی از این مسئله هستند که متوسط تبخیر سالانه آب در جهان برابر ۷۰۰ میلیمتر است، در حالی که این شاخص در ایران ۲۱۰۰ میلیمتر است.
محمدرضا جمالی افزود: از یک سو متوسط میزان بارندگی ایران کمتر از متوسط بارندگی جهانی و از سوی دیگر متوسط تبخیر سالانه ایران ۳ برابر متوسط جهان است که این نشان از محدودیت و کمبود منابع آبی در ایران نسبت به جهان است. منطق و خردجمعی حکم میکند که الگوی بهرهبرداری از منابع آبی در ایران میبایست نسبت به متوسط جهان بسیار محافظهکارانه و مناسب با شرایط اقلیمی و پتانسیل منابع آبی و در نتیجه به سمت تولید محصولات کشاورزی با نیاز آبی کمتر و ارزش بازدهی اقتصادی بالا باشد. اما متأسفانه در سالهای اخیر آمار تولید محصولات کشاورزی این موضوع را تأیید نمیکند.
وی ادامه داد: مواردی از قبیل افزایش جمعیت در بازه زمانی ۱۰۰ سال اخیر به ۱۰ برابر و ترکیب جمعیت روستایی از ۷۵ درصد به ۲۳ درصد و افزایش جمعیت شهرها از ۲۵ درصد به ۷۷ درصد رسیده است. با توجه به توضیحات ارائه شده موارد دیگری جمله حفر چاههای غیرمجاز، صدور پروانههای بهرهبرداری فراوان، انتقال آب به اراضی غیر شرب، تغییر کاربری زمینهای کشاورزی، ساخت باغ ویلاهای متعدد، کشت محصولات آببر، رشد صنایع آببر، در نهایت این شرایط را برای کشور به وجود آورده است. در این راستا باید این هشدار داده می شود که اگر امروز چارهای اندیشه نگردد، فردا خیلی دیر است.
این فعال حوزه آب به قنات و کاریز به عنوان مهمترین اختراعات و فناوریهای ساخته شده توسط انسان اشاره کرده و اظهار داشت: با اختراع قنات، فناوری ساخت کاریز در اوایل هزاره ۵ پیش از میلاد در مناطق خشک کوهستانی گسترش پیدا کرد و به کشاورزان این مناطق اجازه داد تا بتوانند در دورههای طولانی خشکی که آب سطحی پیدا نمیشود به کشاورزی بپردازند. از یک سو قناتها از عمدهترین منابع تأمین آب به شمار میرفتند و از سوی دیگر کاریزها بودند که وظیفه تأمین آب به مزارع بیش از ۶۰ هزار روستای ایران را بر عهده داشتهاند. به همین دلیل قنوات توسعه پایدار منابع آبی کشور بودهاند.
جمالی تصریح کرد: متأسفانه با ورود فناوری جدید چاههای عمیق جانشین قنات شدند و استفاده از موتور پمپ به تدریج رایج شد و تمامی ایران را در بر گرفت. احداث و حفر چاههای عمیق، بدون برنامهریزی باعث خشک شدن ۹۰ درصد از قنوات شد، به گونهای که احیای آنها در شرایط فعلی امکانپذیر نیست. زیرا حفر چاههای عمیق سطح آب را به میزان زیادی پایین برده و این موضوع باعث شده از منابع ذخیره شده آبهای زیرزمینی که از آغاز خلقت باران و برف در دشتها و آبخوانها ذخیره شده بود، استفاده گردد. این نکته را باید در نظر داشت که اگر قناتها دوباره زنده شوند، سرزمین ایران جان دوباره میگیرد.
وی بیان داشت: بخش وسیعی از فلات ایران در اقلیم گرم و خشک قرار دارد و به دلیل وجود آب و هوای خشک و نبود رطوبت کافی، در این منطقه بادهای گرم و خشک میوزد که در نهایت باعث گرما و خشکی هوا میشود. به همین دلیل است که هستههای اولیه شکلگیری تمدنها در عصر باستان بیشتر در کنار رودخانههای ایران شکل گرفته است. این گونه زیستی انسانهای پیشین نشان میدهد که آب در زندگی بشر نقش بنیادین دارد. آب مایه حیات تمامی موجودات زنده است، بدون آب امکان حیات هیچ موجود زندهای وجود ندارد. اهمیت آب در کره زمین از هیچکس پنهان نیست و حیات و زندگی کره خاکی به این عنصر وابسته است.
ردپای اکولوژیکی و اثرات کلان صنایع بر محیطزیست
رئیس هیئتمدیره شبکه محیطزیست و منابعطبیعی استان مرکزی نیز با اشاره به بحران آب در این استان، گفت: وضعیت منابع آبی سطحی و زیرسطحی استان در شرایط مناسبی قرار ندارد. شاید بحرانیترین و فاجعهبارترین قسمت در این حوزه، وضعیت منابع آبی زیرسطحی و آبهای زیرزمینی استان است. در بازه زمانی سالهای گذشته، در راستای مصرف منابع آبی شرایط حادی را در استان مرکزی پشت سر گذاشتهایم. همچنین در حوزه مدیریت منابع آبهای زیرزمینی که بتوان در قالب یک سند آمایش کلان این منابع آبی را در استان مدیریت و راهبری کرد، با فقدان یک برنامه جامع روبرو هستیم.
سیاوش آقاخانی افزود: متأسفانه در حوزه منابع آبی، آینده مشخص و شفافی در استان مرکزی نداریم و وضعیت منابع آبی بسیار نگران کننده است. در حال حاضر اکثر دشتهای اساسی این استان در شرایط بحرانی و حادی قرار دارند و هنوز هم نتوانستیم در سطح استان اولویتبندی فعالیتها را در این زمینه انجام دهیم. در بحث آبهای سطحی نیز متأسفانه فقدان یک برنامه جامع و یک سند آمایش مشخص، باعث شده است تا اکثر رودخانههای استان، از رودخانههای دائم که در بازه زمانی ۵۰ تا ۶۰ سال گذشته فعالیت میکردند، به رودخانههای فصلی تبدیل شوند و وضعیت مناسبی نداشته باشند.
وی از روند بیرویه احداث سدها و بندهای آبی فاقد فرایندهای مطالعاتی ابراز ناخرسندی کرده و ادامه داد: احداث سدها و بندهای آبی مطالعه نشده در بازه زمانی دهههای گذشته باعث شده است تا حیات رودخانههای استان مرکزی در معرض تهدید جدی قرار بگیرد. متأسفانه با چنین اقداماتی، تعریف آببرهای جدید و تعریف مصرفکنندههای جدید در کنار کشاورزی ناپایدار و فقدان الگوی کشت، باعث شده است تا شریان حیاتی اکوسیستمهای طبیعی و محیطزیست که رودخانهها هستند با آسیبهای جدی مواجه شوند. متأسفانه در حال حاضر در این زمینه هیچگونه برنامه و اقدام مشخصی وجود ندارد.
رئیس هیئتمدیره شبکه محیطزیست و منابعطبیعی استان مرکزی اظهار داشت: مهمترین و بزرگترین مقصر در بحث هدررفت منابع آبهای زیرزمینی، بخش کشاورزی است. بخش کشاورزی با کشت ناپایداری که انجام میدهد، بالای ۸۰ درصد منابع آبهای زیرزمینی را میبلعد و استان را دچار بحران جدی کرده است. متأسفانه متولیان این حوزه نیز تا این لحظه هیچگونه اقدام مؤثر و کاربردی را در این راستا اجرایی نکردهاند. به عنوان مثال نخستین و شاید مؤثرترین موضوع، بحث فقدان الگوی کشت در حوزه کشاورزی در استان است. چرا که هنوز نتوانستیم الگوی کشت را نهادینه و اجرایی کنیم و اقدامات مؤثری در این زمینه نداشتهایم.
آقاخانی تصریح کرد: بهرغم اینکه در برنامه ششم توسعه پیگیریهای متعددی در راستای الگوی کشت انجام شده بود و دستورکار مشخصی وجود داشت و بهرغم اینکه کشور دچار بحران آبی است، اما متأسفانه الگوی کشت یکی از موارد بر زمین مانده است و هنوز در بخش کشاورزی دچار خلاء جدی هستیم. بحث فقدان الگوی کشت نه تنها منابع آبهای زیرزمینی را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه امنیت زیستی را نیز با تهدید مواجه میکند. یکی از پاشنهآشیلهای بحث مدیریت منابع آبهای زیرزمینی را باید در بحث الگوی کشت کشاورزی پیگیری کرد. این مباحث، یکی از موضوعات مهمی است که تا این لحظه مغفول مانده و اجرای آن میتواند بسیار مؤثر باشد.
وی بیان داشت: بعد از بخش کشاورزی، حوزه صنعت را باید مقصر دوم در بحث چالشهای حوزه آب معرفی کرد. بخش عمدهای از بارگذاری صنایعی که در سطح استان انجام میشود و سالهای گذشته نیز انجام شده است، صنایع آببر هستند. بارگذاری صنعت پتروشیمی در شهرستان خمین، بارگذاری صنعت پتروشیمی در دشت شهرستان شازند، از جمله این موارد هستند. در کنار آن صنایع کوچک و بزرگی که بدون توجه به منابع آبهای زیرزمینی در استان، بارگذاری میشوند. حتی صنایعی که در استانهای دیگر بهرغم آببر بودن و از بین برنده منابع آبی برای آنها محدودیتهایی قائل میشوند، متأسفانه در استان مرکزی برای آنها فرش قرمز پهن میشود.
رئیس هیئتمدیره شبکه محیطزیست و منابعطبیعی استان مرکزی تأکید کرد: بسیاری از صنایعی که در سالها و دهههای گذشته در این استان راهاندازی شدهاند، پایداری اکولوژیکی ندارند و در بازه زمانی بلندمدت ضرر آنها بسیار بیشتر از منافع آنها برای اقتصاد استان است. باید ردپای اکولوژیکی و اثرات کلان این صنایع بر محیطزیست استان در نظر گرفته شود. چرا که این صنایع، از آن دسته صنایعی هستند که باید در حاشیه دریاها و اقیانوسها بارگذاری شوند. همچنین بحث سوم در حوزه منابع آبی، بحث مصارف خانگی و شهری و روستایی است. این موضوع نیز یکی از معضلات و مشکلاتی است که مباحث اکولوژیکی بسیاری دارد.
آقاخانی به موضوع فقدان یک برنامه آمایش مشخص در حوزه منابع آبی اشاره کرده و ابراز داشت: در حال حاضر در استان مرکزی فقدان یک برنامه آمایش مشخص در راستای حفاظت از منابع آبی، نه تنها پایداری اکوسیستمهای آبی را تحت تأثیر قرار داده است، بلکه میتواند در حوزههای دیگری زیستی، از جمله مدیریت خاک، آلودگی هوا، پیامدهای اجتماعی توسعه ناپایدار، چالش ایجاد کند. در این راستا لازم است که این سیستم و سند آمایش استان را با یک نگاه اکولوژیکی بازنگری کرده و ظرفیتهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سرزمینی خود را در قالب یک برنامه اجرایی متبلور کنیم.
ضرورت ایجاد توازن در مدیریت تأمین و مصرف آب
عضو کمیسیون آب، کشاورزی، منابعطبیعی و محیطزیست مجلس که به عنوان نماینده مردم شهرستانهای اراک، کمیجان و خنداب در خانه ملت حضور دارد، به بحران جهانی در حوزه آب اشاره کرده در این خصوص گفت: مشکلات و چالشهای آب یک ابرچالش جهانی و ملی است. تغییر اقلیم جهانی و خشکسالیها در بازه زمانی ۵ سال اخیر سبب شده است تا میزان، محل و نوع بارندگیها در کشور و به تبع آن در استان مرکزی نیز تغییر کند. شرایط به گونهای است که که اگر در گذشته، سالیانه بیش از ۲۵۰ میلیمتر بارش در این استان داشتیم، در حال حاضر میزان این بارشها به حدود ۲۰۰ میلیمتر رسیده است.
نادرقلی ابراهیمی افزود: در شرایط فعلی ایجاد توازن در مدیریت تأمین و مصرف آب، در تمامی بخشها ضرورت دارد. مصرف آب در ایران روی حساب نیست و ۲ برابر مصرف دنیا است. در صنعت از آب تازه استفاده میکنیم و در کشاورزی از روش غرقابی بهره میبریم که این روشها باید تغییر کند. این موضوع، تکلیف قانونی برنامه هفتم توسعه است و باید تراز مدیریت تأمین و مصرف ایجاد شود. دولت باید جرائم قانونی برای مازاد الگوی مصرف را اجرایی کرده و از کنتورهای هوشمند در تمامی بخشها استفاده کند. باید با همت بیشتری بکار گرفته شود تا به این نتیجه دست پیدا کنیم.
وی به وقوع تنش آبی در تعدادی از استانهای کشور و همچنین در استان مرکزی اشاره کرده و در این خصوص ادامه داد: ۶ استان کشور در شرایط تنش آبی قرار دارند. در استان مرکزی نیز ۲ شهرستان اراک و ساوه و همچنین بسیاری از روستاهای این استان دچار تنش آبی هستند. بر این اساس و طبق قانون برنامه هفتم توسعه کشور، واحدهای تولیدی و صنعتی بایستی به صورت انفرادی یا با ایجاد کنسرسیوم، آب مورد نیاز خود را از طریق آبهای برگشتی تأمین کرده یا آن را با انتقال آب از دریا تأمین کنند. همچنین انتقال آب از یک حوضه به یک حوضه دیگر، یک فرایند قانونی است و این موضوع مطرح شده تا محقق شود.
عضو کمیسیون آب، کشاورزی، منابعطبیعی و محیطزیست مجلس که به عنوان نماینده مردم شهرستانهای اراک، کمیجان و خنداب در خانه ملت حضور دارد، به موضوع حقابه استان مرکزی که توسط استانهای مجاور گرفته شده اشاره کرده و اظهار داشت: متأسفانه در بازه زمانی سالهای گذشته حقابه استان مرکزی توسط استانهای مجاور گرفته شده است. حقابه حدود ۱۰۰ میلیون مترمکعبی این استان باید پس داده شود و یا از سرشاخههای جدید اختصاص گردد. این حقابه باید به صورت کامل توسط وزارت نیرو و از استانهای مجاور ادا شود. بارها در جلسات متعدد استانی و ملی بر روی این موضوع تأکید شده است.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
در دل معدن هشونی، جایی که کارگران زیر بار سنگین استخراج و غبار زغال جان میدهند، اعتراض برای دریافت حقوق عقبافتاده، به جای پاسخی عادلانه، به پروندههای قضایی و اتهام خسارتهای میلیاردی بدل شده است.
به گزارش خبرنگار ایلنا، داستان معادن کرمان، داستانِ همیشگی «سنگ و سینه» است؛ سنگهایی که باید از دل تاریک زمین بیرون کشیده شوند و سینههایی که زیر بار فشارِ استخراج و غبارِ زغال، به خسخس میافتند. اما این بار ماجرا فراتر از سختیِ کار در اعماق چند صد متری زمین است. کارگران معدن ذغالسنگ هشونی وقتی دستهای سیاه و پینهبسته خود را برای دریافت معوقاتِ مهر و آبان دراز کردند، پاسخی که دریافت کردند نه حق و حقوق قانونی، که احضاریه دادگاه بود.
در آذرماه امسال، وقتی کارد به استخوان رسید، کارگران معدن «هشونی» تجمع کردند. آنها فقط مزد عرق ریختنشان را میخواستند، اما حالا با پروندههای قضایی و ادعای خسارتهای میلیاردی روبرو شدهاند. این گزارش، روایتِ بیپردهی این کارگران از روزهای سردِ بیپولی و پاسخِ رسمی شرکت به این بحران است.
روایت اول: بغض قانون کار
یک منبع آگاه کارگری و از فعالان صنفی که از نزدیک در جریان جزئیات پرونده و اعتراضات اخیر بوده است، پرده از ماجرای عجیب «طلبکار شدنِ بدهکار» برمیدارد. او میگوید به جای اینکه کارفرما بابت تأخیر جریمه شود، کارگران را بدهکار کردهاند.
او صحبتهایش را اینطور شروع میکند: «ببینید برادر من، حقیقت ماجرا این است که اینجا همهچیز برعکس شده! طبق قانون کار، وقتی واحدی پرداخت حقوق را به تعویق میاندازد، این کارفرماست که باید جریمه شود و خسارت بدهد؛ اما اینجا یقه کارگر را گرفتهاند.»
این فعال کارگری در ادامه میگوید: «قصه از آنجایی شروع شد که حقوق برج هفت و هشت ما را ندادند. اواخر آبان بود که بچهها دیدند دیگر کارد به استخوان رسیده. ما معمولاً اعتراضمان را از داخل خودِ معادن شروع میکنیم تا شاید شنیده شود، اما وقتی دیدیم مدیریت و حراست اصلاً جوابگو نیستند، بچهها راه افتادند به سمت کرمان و ستاد مرکزی.»
او میافزاید: «در این دورِ آخر، بچهها که سه چهار روز رفتند جلوی مجموعه مدیریت شرکت، باز هم کسی جوابشان را نداد. باور میکنید مدیرعامل حتی حاضر نشد در جمع کارگری بیاید؟ بهانه آوردند که گفتهاند مدیرعامل نباید در جمع کارگران حضور پیدا کند! اعتراضات به پنجشنبه و جمعه کشید و قرار بود شنبه همه با زن و بچه راهی کرمان شوند که بالاخره از فرمانداری آمدند، قول پرداخت دادند و بچهها هم به احترام قول مسئولین دیگر نرفتند.»
این منبع آگاه با گلایه از شکایتِ شرکت ادامه میدهد: «اما بعدش چه شد؟ شرکت رفت شکایت کرد! گفتند به ما خسارت وارد شده؛ در صورتی که ما کارگرها باید مدعی خسارت میشدیم که چرا حقوقمان را دیر دادید. پرونده را بردند دادگاه و ۲۴ دیماه ابلاغیه فرستادند. الان مدعی شدهاند ۳۵ میلیارد تومان بابت هزینه تولید، پول برق و حتی سرویس ایاب و ذهاب خسارت دیدهاند! کارشناس آوردهاند و برای هر کدام از این ۵-۶ نفری که دادگاهی شدهاند، فعلاً قاضی گفته فیش حقوقی بگذارید تا ببینیم چه میشود ولی ظاهراً میخواهند این ۳۵ میلیارد را از این ۵ نفر بگیرند.»
او در ادامه میگوید: «درد ما این است که الان حتی نهادهای کارگری هم انگار طرف کارفرما هستند. کارفرما دارد به ناحق جلوی حق ما را میگیرد. وکیل به ما میگوید شرکت باید به شما خسارت بدهد، اما محیط را طوری کردهاند که تا حرف میزنی، پای احضار و بازداشت و شورای تأمین به میان میآید. نمیگذارند صدایمان به جایی برسد؛ اگر هم حرفی بزنیم، با اتهاماتی مثل «اغوا و تحریک و برهم زدن نظم عمومی» دادگاهیمان میکنند. پیامبر اسلام گفته تا عرق کارگر خشک نشده مزدش را بدهید، اینها بعد از دو سه ماه، آن هم با منت و اعتراض حقوق میدهند. »
این فعال صنفی در پایان صحبتهایش تأکید میکند: «ما همیشه صبوری کردیم، ولی اینها راه نفس را بستهاند. اگر کسی دفاع کند، محکومش میکنند به اغتشاش و سلب آسایش. یک پاپوشهایی درست میکنند که دیگر کسی جرئت نکند حرف بزند. خودِ من چندین بار دادگاه رفتم؛ ما کارگرانی هستیم که توی این وضعیت گیر افتادیم. تازه ما که دولتی هستیم وضعیتمان این است، وای به حال کارگرهای معادن خصوصی. امروز ۲۵ بهمن است، ولی هنوز حقوق برج قبل را هم ندادهاند.....»
روایت دوم: تونلهای تاریک و اتهام اغتشاش
اعتراضات در معدن «هشونی» رنگ و بوی دیگری داشت. کارگرانی که دو ماه دست خالی به خانه رفته بودند، حالا با برچسبهای امنیتی روبرو هستند.
یکی از کارگران این معدن در روایتِ شرایطی که بر همکارانش گذشته، میگوید: «بچهها فقط برای حقشان رفتند و پای حرفشان هم ایستادهاند. ماجرا ساده بود: دو ماه تمام حقوق همه عقب افتاد. هرچه صبر کردیم که جواب درستی بدهند، خبری نشد. کارگر مجبور شد صدایش را ببرد بالا. اما یک هفته بعد از اینکه اعتراض تمام شد و همه برگشتیم سر کار، دیدیم پای نهادهای دیگر وسط آمد و برای تعدادی از بچهها احضاریه فرستادند. آنها را ترساندند، برچسب «اغتشاشگر» زدند؛ آخه برادر من، کارگری که در این وضعیت اقتصادی دو ماه حقوق نگرفته و برای نانِ شبش معطل مانده، اغتشاشگر است؟ اینها فقط حقشان را میخواستند. »
وی افزود: «حراست معدن میگوید شما شلوغکاری کردید، ولی به خدا قسم اینطور نبود. نه توهینی در کار بود و نه کسی جایی را خراب کرد. گفتیم مدیرعامل بیاید جواب بدهد، اما این آدم اصلاً نیامد؛ حتی وقتی از فرمانداری برای میانجیگری آمدند، باز هم مدیرعامل خودش را نشان نداد. الان وضعیت همکاران ما اینطور است که تا حالا دو جلسه دادگاه رفتهاند. قاضی گفته باید فیش حقوق بگذارید. هنوز حکمی ندادند و پرونده باز است، ولی شنیدیم که انگار میخواهند بچهها را جریمه کنند.»
این کارگر در ادامه گفت: «بچههای ما سالهاست در بدترین جای ممکن، صدها متر زیرِ زمین جان میکنند. اما میبینیم همهچیز دارد پایمال میشود. یک بحثی داشتیم سر «تفاوت دستمزد محصولات»؛ قرار بود مبلغی حدود ۸۰۰ هزار تومان را بابت ۱۰ ماه به کارگرها بدهند. بعداً فهمیدیم این پول هر سال به جای اینکه به کارگر برسد، به جیب مسئولان و مهندسها میرود! وقتی بچهها اعتراض کردند، خیلی راحت توی چشم کارگر نگاه کردند و گفتند «حق شما نیست».
او در پایان خاطرنشان کرد: «حتی بین این بچهها کسانی هستند که مدرک تحصیلی دارند، اما یک ریال بابت مدرکشان به آنها نمیدهند، در حالی که تمام ارگانها این حق را میدهند. الان هم که با شما حرف میزنم، باز حقوقمان عقب افتاده؛ حقوق دی را هنوز نگرفتهایم. کارگرها هر روز به این امید میروند داخل تونل که فرجی بشود، ولی میبینیم هرچه اعتراض میکنیم، به جای مزد، باید دنبال وثیقه دادگاه برای همکارانمان باشیم. این رسمش نیست.»
روایت سوم: پاسخ رسمی شرکت
در سوی دیگر ماجرا، مدیران شرکت دلایل خاص خود را دارند. آنها معتقدند چرخه معیوبِ «تولید و فروش»، دستشان را بسته است و اقدامات کارگران باعث خسارت سنگین به بیتالمال شده است. علی قاسمی، رئیس حراست شرکت زغالسنگ کرمان، ضمن تشریح ساختار مالی این شرکت، جزئیات حوادث و اعتصابات دو ماه پیش در معدن هشونی و آخرین وضعیت پرونده قضایی کارگران معترض را تشریح کرد.
قاسمی در ابتدای سخنان خود با اشاره به ماهیت حقوقی و مالی شرکت گفت: «شرکت زغالسنگ کرمان اگرچه یک شرکت دولتی محسوب میشود، اما هیچگونه بودجهای از دولت دریافت نمیکند. ما باید تمام هزینهها، از جمله حقوق و دستمزد کارکنان را که ۷۵ درصد هزینههای ما را تشکیل میدهد، صرفاً از محل تولید و فروش زغالسنگ و وصول مطالبات از مشتریان عمده تأمین کنیم.»
وی در ادامه افزود: «مشتریان عمده ما ذوبآهن اصفهان و «زرند ایرانیان» (کوره بلند زرند) هستند. بنابراین تاریخ پرداخت حقوق پرسنل ما کاملاً وابسته به میزان تولید و تبدیل آن به پول نقد است. هرگونه اخلالی در روند تولید یا دریافت مطالبات، مستقیماً باعث اخلال در پرداخت حقوق میشود.»
روال معمول تأخیر در پرداختها
رئیس حراست شرکت زغالسنگ کرمان در خصوص تأخیرهای معمول در پرداخت حقوق توضیح داد: «به طور سنتی و از سالهای قبل، همواره یک ماه تأخیر در پرداخت حقوق در شرکت وجود داشته است؛ به این معنی که حقوق مهرماه در پایان آبان یا اوایل آذر پرداخت میشود. در دو سه سال گذشته نیز معمولاً ۵ تا ۶ روز تلورانس (نوسان) در پرداختها وجود داشته که امری تقریباً مرسوم است و بسته به وصول مطالبات از ذوبآهن، این تأخیر گاهی بین ۴ تا ۱۰ روز متغیر بوده است.»
ماجرای اعتصاب آذرماه و وعده مدیرعامل
قاسمی با اشاره به تفاوت شرایط در آذرماه امسال تصریح کرد: «در سیزدهم آذرماه، مدیرعامل شرکت در گروههای شورای کارگری اعلام کرد که حقوقها نهایتاً تا پانزدهم آذر پرداخت خواهد شد. این اطلاعرسانی از سوی معاونت بهرهبرداری، حراست و مدیرعامل انجام شد. با این حال، با فراخوانی که صادر شد، تعدادی از پرسنل معدن هشونی از روز شنبه ۱۵ آذرماه دست به اعتصاب زدند.»
وی افزود: «روز چهاردهم آذرماه با نمایندگان کارگران صحبت شد و تأکید کردیم که حقوق تا فردا ظهر واریز میشود و تعطیلی معادن تنها باعث افت تولید و مشکل در پرداخت حقوق ماه آینده خواهد شد، اما متأسفانه تمکینی صورت نگرفت.»
قاسمی در خصوص دامنه این اعتراضات گفت: «شرکت دارای ۱۲ معدن است که از این تعداد، تنها کارگران معدن هشونی در این تجمع حضور داشتند. معدن هشونی ۳۶۴ نفر پرسنل دارد که از این تعداد، به طور متوسط ۸۰ نفر (بین ۵۰ تا ۱۳۰ نفر متغیر) در تجمعات شرکت کردند.»
وی با تشریح اقدامات معترضان بیان داشت: «تجمعکنندگان از روز ۱۵ تا ۱۹ آذرماه (چهارشنبه) هر روز صبح با مراجعه به ستاد مرکزی شرکت در کرمان، اقدام به قفل و زنجیر کردن مبادی ورودی و خروجی کردند. آنها کارمندان ستاد را که عموماً خانم بودند، از دفاترشان بیرون کرده و در هوای سرد در حیاط نگه داشتند و اجازه خروج یا کار به آنها ندادند.»
وی ادامه داد: «اقدام دیگر معترضان مسدود کردن مسیر کندرو جاده تهران و ورودیهای اصلی شهر در روز یکشنبه ۱۶ آذر بود. این در حالی بود که طبق وعده داده شده، حقوقها در همان روز یکشنبه ۱۶ آذر واریز شد و عملاً بهانهای برای ادامه تجمع وجود نداشت، اما اعتراضات تا روز پنجشنبه ۲۰ آذر ادامه یافت.»
رئیس حراست شرکت زغالسنگ کرمان افزود: «در روز پنجشنبه ۲۰ آذر، معترضان ورودی معدن هشونی را با ماشین مسدود کردند و حتی به کارگران پیمانکاری که ارتباطی با این موضوع نداشتند نیز اجازه تردد و کار ندادند.»
خسارت مالی و ورود شورای تأمین
قاسمی با اشاره به خسارات وارده گفت: «این توقف تولید که حدود یک هفته به طول انجامید، خسارتی بین ۳۰ تا ۳۵ میلیارد تومان به شرکت وارد کرد که با توجه به دولتی بودن شرکت، مصداق خسارت به بیتالمال است.»
وی افزود: «با توجه به اقدامات صورت گرفته و پرداخت حقوق، شورای تأمین استان تشکیل جلسه داد و از آنجا که توجیهی برای ادامه تعطیلی وجود نداشت، درخواست اقدام قانونی صادر شد. در هیچ جای دنیا تعطیلی خط تولید و مسدود کردن راهها پذیرفته نیست.»
وضعیت قضایی و تکذیب اخراج کارگران
علی قاسمی در پاسخ به سوالی مبنی بر اخراج کارگران پس از اعتصابات تأکید کرد: «هیچ کارگری اخراج یا تعدیل نشده و جلوی کار کسی گرفته نشده است. تنها برای ۵ نفر از لیدرهای اصلی که در محدوده معدن هشونی و شهرستان کوهبنان فعال بودند، به دلیل اخلال در نظم و تولید و خسارت به شرکت، اقدام قضایی صورت گرفته و پرونده تشکیل شده است.»
وی در پایان خاطرنشان کرد: «این افراد تفهیم اتهام شدهاند و روند دادرسی در دستگاه قضایی در حال انجام است، اما سایر کارگران از روز شنبه ۲۲ آذرماه به سر کار بازگشته و تولید در معدن برقرار شده است.»
گزارش: سعید حسامالدینی
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
نگارش از Alain Chandelier / یورونیوز فارسی
تجمع بیش از یک میلیون ایرانی در شهرهای کلیدی جهان، بیانگر گذار این جامعه مهاجر از یک گروه پراکنده به یک بازیگر سازمانیافته با توانایی تاثیرگذاری بر سیاستهای بینالمللی است.
«روز جهانی اقدام» به صحنه نمایش وسیعترین تجمعات دیاسپورای ایران در تاریخ مدرن تبدیل شد. در پی فراخوان رضا پهلوی، بیش از یک میلیون ایرانی در شهرهای مختلف حضور یافتند. طبق آمارهای رسمی اعلام شده توسط پلیس و مقامات محلی، کانون اصلی این تجمعات در آمریکای شمالی با دو تجمع ۳۵۰ هزار نفری در تورنتو و لسآنجلس و حضور مجموعا ۵۵ هزار نفر در ونکوور و مونترال شکل گرفت. در اروپا نیز، پلیس مونیخ حضور ۲۵۰ هزار نفر را در میدان «ترزینویزه» تایید کرد که در کنار تجمع ۵۰ هزار نفری در لندن، رکورد جدیدی از نظر تمرکز جمعیتی ثبت شد.
اگر جمعیت دیاسپورای ایران را طبق آمارهای رسمی حدود ۴ تا ۵ میلیون نفر و بر اساس تخمینهای غیررسمی تا ۸ میلیون نفر در نظر بگیریم، حضور بیش از یک میلیون نفر در تجمعات روز جهانی اقدام، به معنای مشارکت ۱۲ تا ۲۵ درصدی کل جامعه خارج از کشور در یک روز واحد است. این در حالی است که نرخ مشارکت سیاسی خیابانی در جوامعی نظیر هند و چین، با وجود جمعیتهای ۱۰ تا ۱۸ میلیونی در خارج از کشور، بهندرت به ۰.۵ درصد میرسد.
مقایسه دیاسپورای ایرانی با سایر جوامع
مقایسه با دیگر جوامع بحرانزده، تصویر جامعتری ارائه میدهد: دیاسپورای سوریه با بیش از ۸.۵ میلیون پناهجو، بزرگترین جمعیت مهاجر ناشی از بحران را داراست؛ اما تجمعات سیاسی آنها در اروپا، بهویژه در آلمان، بهندرت از مرز ۵۰ هزار نفر فراتر رفته است. البته یکی از دلایل این تفاوت آماری میتواند ناشی از استیصال ناشی از پراکندگی جغرافیایی در کمپهای پناهندگی و درگیری فرساینده با فرآیندهای اولیه بقا در کشور جدید باشد. در مقابل، دیاسپورای ایران به سطح خوبی از ثبات اقتصادی و ادغام در جوامع میزبان رسیده است که اجازه میدهد فراتر از دغدغه نان، توان، هزینه و زمان خود را صرف کنشگری سیاسی در ابعاد کلان کند.
جامعه مهاجر ۷ میلیون نفری ونزوئلا هم که دهههاست با بحرانی مشابه ایران دستوپنجه نرم میکند، در اوج کنشگری سیاسی خود در مادرید یا میامی، جمعیتی حدود ۶۰ تا ۸۰ هزار نفر را بسیج کرده است که تنها نزدیک به یک درصد از کل دیاسپورای آنها را شامل میشود. حتی کوباییها که از متمرکزترین و سازمانیافتهترین دیاسپورا در یک نقطه واحد (میامی) محسوب میشوند، با وجود برآورد جمعیت ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار نفری ساکن در میامی، در تجمعات تاریخی سال ۲۰۲۱ خود، با وجود حمایتهای لجستیکی سنگین، پشت سد ۴۰ هزار نفر متوقف شدند و نرخ مشارکت آنها از ۸ تا ۱۰ درصد فراتر نرفت.
دیاسپورای عراق، افغانستان، سرزمینهای فلسطینی و هنگکنگ نیز به دلیل ترکیبی از پراکندگی جغرافیایی، شرایط اقتصادی دشوار و محدودیت در سازماندهی اجتماعی، توانایی مشارکت گسترده در تجمعات خیابانی را ندارد. برای مثال، جمعیت دیاسپورای عراق حدود ۴ تا ۵ میلیون نفر برآورد میشود که بیشتر در آمریکا (نیویورک، دیترویت) و کشورهای اروپایی پراکندهاند. در تجمعات بزرگ سیاسی آنها در دیترویت و آلمان، تعداد شرکتکنندگان معمولا به ۵ تا ۱۰ هزار نفر محدود بوده است، یعنی کمتر از ۲ تا ۳ دهم درصد کل دیاسپورای عراق.
دیاسپورای افغانستان هم با جمعیتی حدود ۵ تا ۶ میلیون نفر در خارج از کشور، عمدتا در اروپا و استرالیا مستقر است؛ بیشترین تجمعات سیاسی آنها در آلمان و سوئد به حدود ۱۰ هزار نفر میرسد، یعنی کمتر از ۲ دهم درصد جمعیت کل مهاجر.
فلسطینیها که جمعیت مهاجر ۶ تا ۷ میلیون نفری دارند و در کشورهای میزبان از جمله اردن و لبنان پراکندهاند، به دلیل محدودیتهای سیاسی و دشواری اخذ مجوز از کشورهای میزبان، نرخ مشارکتشان در تجمعات خیابانی عمدتا زیر نیم درصد است. اگرچه تجمعاتی در حمایت از فلسطینیها در اروپا و آمریکا برگزار شدهاند که به دهها هزار نفر رسید، اما بخش عمده این تجمعات را فعالان حقوق بشر و گروههای چپ در کشورهای میزبان ترتیب دادهاند و عمده جمعیت حاضر در آنها شهروندان همان کشور میزبان، مهاجران چپگرا و حامی حقوق بشر و مهاجران مسلمان بودهاند، نه خود فلسطینیها.
حتی دیاسپورای هنگکنگ، با جمعیتی حدود ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار نفر در کانادا، استرالیا و بریتانیا، تنها قادر به بسیج چند هزار نفر در تجمعات خارج از کشور خود بوده است.
بزرگترین دیاسپوراهای آفریقایی، مانند نیجریه (حدود ۲ میلیون نفر) و اتیوپی (حدود ۱.۵ میلیون نفر) نیز توانایی بسیج گسترده برای شرکت در تجمعات خیابانی را ندارند. البته این دیاسپوراها بهطور گسترده در کشورهای میزبان مانند آمریکا، کانادا و اروپا پراکندهاند و تمرکز شهری مشابه ایرانیها در لسآنجلس، تورنتو یا لندن را ندارند. علاوه بر این، بسیاری از مهاجران آفریقایی در ابتدای ورود به کشور جدید با مسائل معیشتی و اقتصادی دستوپنجه نرم میکنند و منابع و ثبات لازم برای مشارکت سیاسی گسترده را ندارند. به همین دلایل، حتی بزرگترین تجمعات دیاسپورای آفریقایی معمولا به چند هزار نفر محدود میماند.
همچنین دیاسپورای روسیه (۹ تا ۱۰ میلیون نفر) و مکزیک (۱۱ تا ۱۲ میلیون نفر)، با وجود جمعیت زیاد، بهدلیل پراکندگی جغرافیایی و محدودیتهای اقتصادی و قانونی در کشورهای میزبان، توانایی برگزاری تجمعات میلیونی را ندارند و معمولا نرخ مشارکت آنها کمتر از نیم درصد کل دیاسپورا است.
این ارقام نشان میدهد که ترکیب تمرکز جغرافیایی، ادغام اقتصادی، به همراه شبکههای سازمانیافته رسانهای و اجتماعی، در توانایی دیاسپورای ایرانی برای برگزاری تجمعاتی در مقیاس بیسابقه تاثیرگذار به نظر میرسد.
اما ریشههای این تفاوت آماری تنها در اعداد و ارقام اقتصادی نهفته نیست؛ بلکه میتواند در یک شوک عاطفی و نقطه عطف سیاسی هم ریشه داشته باشد. به باور برخی تحلیلگران، رفتار سیستماتیک حکومت ایران در سالهای اخیر، بهویژه کشتارهای گسترده و اعدامهای پس از جنبشهای اجتماعی و اعتراضات خیابانی، دیاسپورای ایران را از یک جامعه مهاجر ناظر به یک شاکی خصوصی متحد تبدیل کرده است. جراحت ناشی از جانباختن هزاران ایرانی، نوعی خشم فعال را در میان مهاجران برانگیخته که در سایر دیاسپوراها مانند هند یا مکزیک اساسا موضوعیتی ندارد.
در این میان گروهی از تحلیلگران نیز معتقدند که رضا پهلوی توانسته به عنوان یک کاتالیزور ایفای نقش کند. چرا که برخلاف دیاسپورای سوریه یا افغانستان که میان دهها گروه سیاسی متفرق و گاه متخاصم تقسیم شدهاند، بخش قابل توجهی از دیاسپورای ایران در فوریه ۲۰۲۶ ذیل یک فراخوان واحد به خیابان آمدند.
تفاوت دیاسپورای ایرانی با نمونههای چینی یا آفریقایی
زاویه دیگری که به باور طیفی از تحلیلگران، دیاسپورای ایران را از نمونههای چینی یا آفریقایی متمایز میکند، ماهیت سیاسیبودن مهاجرت ایرانیان است. بخش بزرگی از این جامعه ۵ تا ۸ میلیونی، نه پناهندگان اقتصادی محض، بلکه تبعیدیان سیاسی یا لایههایی از طبقه متوسط هستند که به دلیل تعارض سبک زندگی و تفکر با حکومت، کشور را ترک کردهاند.
همچنین، در بسیاری از دیاسپوراها همانند چین و اتیوپی دولتهای مرکزی سیستمهای جاسوسی و نظارتی بسیار شدیدی در خارج از کشور دارند که باعث میشود مهاجر از ترس امنیت خانوادهاش در وطن یا ابطال پاسپورتشان در تجمع شرکت نکند. اما در مورد ایران هم با وجود فشارها و بازداشتهایی که جمهوری اسلامی در مورد ایرانیان مهاجر و به ویژه دوتابعیتیها اعمال کرده، به نظر میرسد این دیوار ترس در دیاسپورا فروریخته است.
گذشته از این گروهی از تحلیلگران یادآوری میکنند که دیاسپورای ایرانی در سالهای اخیر با انعکاس شعار مردم ایران یعنی «زن، زندگی، آزادی» یک برندینگ جهانی انجام داده است. در حالی که بسیاری از دیاسپوراها مثل اریتره یا میانمار درگیر مفاهیم بسیار داخلی و بومی هستند که برای شهروند جهانی یا رسانه خارجی نامفهوم است؛ ایرانیها توانستهاند مطالبات ملی را با ارزشهای جهانی نظیر سکولاریسم و آزادیهای فردی گره بزنند. این همزبانی با دنیای مدرن، نه تنها مشارکت را برای نسل دوم و سوم مهاجران ایرانی تسهیل کرد، بلکه حمایت قانونی و افکار عمومی جامعه میزبان را نیز با خود همراه ساخته است.
در عین حال، این دیدگاه نیز توسط گروهی از تحلیلگران مطرح است که ایرانیها برخلاف فلسطینیها یا کردهای پراکنده در اروپا، آموختهاند که از حق شهروندی خود در کشورهای غربی به عنوان یک اهرم فشار استفاده کنند. به عنوان نمونه، حضور ۳۵۰ هزار نفر در تجمع تورنتو، پیامی مستقیم به دولت کانادا است؛ پیامی مبنی بر اینکه این جمعیت تنها مهمان نیستند، بلکه رایدهندگانی هستند که سیاست خارجی کشور میزبان را به چالش میکشند. این بلوغ سیاسی، دیاسپورای ایران را به یک نیروی فراملی تبدیل کرده که قادر است دستور کار پارلمانهای اروپایی و آمریکای شمالی را تحت تاثیر حضور خیابانی خود تغییر دهد.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
امتداد-شادی مکی
هوشنگ پوربابایی مطرح کرد:
* نگرانی شدید خانوادهها و وکلا از شرایط بازداشتشدگان
* عنصر معنوی انجام جرم برای «اقدام علیه امنیت ملی» یا «تبلیغ علیه نظام» در نوجوانان مفقود است
با وجود گذشت بیش از یک ماه از اعتراضات دی ماه هنوز آمار دقیقی از بازداشتشدگان ارائه نشده است. همینقدر میدانیم که در میان بازداشتشدگان کودکان و نوجوانان هم حضور داشتهاند. با این حال آنها که اندکی خوشاقبالتر بودهاند و صدایی برای حمایت داشتهاند، خبر بازداشتشان رسانهای شده است گروههایی مانند وکلا و پزشکان و کنشگران محیط زیستی… البته گروههایی هم هستند که هیچ نهادی حاضر نیست درباره آنها اطلاعرسانی کند مانند آتشنشانهای احتمالا بازداشت شده که هیچ نهادی حاضر به رد یا تایید خبر بازداشت آنها نیست.
قابل تامل آنکه از محل بازداشت و شرایط نگهداری بسیاری از بازداشتشدگانی که رسانهها پیگیر شرایط آنها هستند، هم اطلاعات موثقی در دست نیست. اما آنچه درباره بازداشتشدگان بسیار نگرانکننده است مربوط به هموطنانی است که در سکوت خبری بازداشت شدهاند، حالا اگر در این میان افرادی باشند که حتی فرصت اطلاعرسانی به خانواده را نیز نداشتهاند دغدغهها افزایش مییابد.
به دلیل همین شرایط خاص بازداشتشدگان است که جمعی از وکلای دادگستری در بیانیهای نسبت به تداوم نقض حقوق متهمان و بازداشتشدگان اعتراضات ۱۴۰۴ ایران، اعتراض کرده و تداوم این روند را موجب بیاعتباری بیش از پیش نهاد قانون و نابودی مظاهر حکومت قانون دانستند. در این بیانیه وکلا با اشاره به بازداشتهای گسترده اخیر موارد متعددی از سلب کامل حق دفاع وکیل مستقل در دادسرا به بهانه تبصره ماده ۴۸، نقض حق انتخاب و حضور وکیل در برخی دادگاهها، دادرسیهای شتابزده، گزارشهای یکسان ضابطین و تفهیم اتهامهای مشابه که حتی بعضاً منجر به صدور آرای یکسان و پراشتباه در شعب دادسرا و دادگاه شده است و همچنین هدایت پروندهها به شعب معدود و خاص، محدودیت اطلاعرسانی و پاسخگویی به خانوادهها، محدودیت مراجعه خانوادهها به مرجع رسیدگی، پخش اعترافات تلویزیونی غیرقانونی، صدور قرارهای بازداشتِ نامتناسب با محتوای پرونده یا قرارهای منجر به بازداشت هشدار دادهاند.
محرومیت از وکیل منتخب در تحقیقات مقدماتی
با «هوشنگ پوربابایی» حقوقدان و وکیل دادگستری ویکی از امضاء کنندگان این بیانیه درباره شرایط بازداشتشدگان و اما و اگرهایی که درباره رعایت یاعدم رعایت حقوق قانونی آنها وجود دارد گفتگو کردیم.
پوربابایی به «امتداد» توضیح میدهد که ما از تعداد دقیق دستگیرشدگان و بازداشتشدگان در سراسر کشور اطلاع دقیقی نداریم. همچنین مطلع نیستیم که شیوه دستگیری، احضار یا بازداشت آنها مطابق با قانون اساسی یا قانون آیین دادرسی کیفری بوده یا خیر؟ . چون براساس قوانین، افراد حق دارند به محض بازداشت، محل نگهداری خود را اعلام کنند و خانوادههایشان از شرایط و مکان نگهداری آنها مطلع شوند، اما از این موضوع نیز اطلاعات دقیق و موثقی در دست نیست.
او اضافه میکند: متهم بر اساس قانون آیین دادرسی کیفری، حق دارد در برابر سؤالات مطرحشده سکوت کند، همچنین حق دارد از وکیلی که خود انتخاب میکند بهرهمند شود. اما تبصره ماده ۴۸ قانون آیین دادرسی کیفری مصوب مجلس، عملاً مردم را از داشتن وکلای انتخابی خود در مرحله تحقیقات مقدماتی که مرحله بسیار مهمی هم هست محروم کرده است. براساس این تبصره تنها وکلایی که مورد تأیید قوه قضاییه هستند حق دخالت و وکالت در مرحله تحقیقات مقدماتی را دارند، موضوعی که مورد انتقاد و اعتراض بسیاری از حقوقدانان قرار گرفته است.
به گفته پوربابایی، عمده وکلایی که در حال حاضر، مشمول تبصره ماده ۴۸ بوده و این امکان را دارند که پروندههای امنیتی یا سازمانیافته را تقبل کنند، یا مورد اعتماد موکلین خود نیستند یا موکل امکان دسترسی به آنها را ندارد یا اینکه اساسا پروندههای کیفری را قبول نمیکنند. بنابراین میتوان گفت در حال حاضر بازداشتشدگان از وکلای منتخبی که مورد اعتمادشان باشند محروم هستند و تنها راهکار برای آنها استفاده از همین وکلا است. به همین علت هم از نظر حقوقدانها این قانون نقیصه بزرگی است.
این حقوقدان به مواردی دیگر از ابهامات موجود درباره وضعیت بازداشتشدگان اعتراضات دی ماه هم اشاره میکند: ما از نحوه تفهیم اتهام بر اساس آنچه قانونگذار تصریح کرده و همچنین نحوه ابلاغ و تفهیم دلایل اطلاع نداریم. همچنین نمیدانیم آیا تأمینی که توسط بازپرس یا مقام قضایی صادر یا از متهمان اخذ میشود، متناسب با اتهامات وارده و دلایل ذکرشده است یا خیر؟ . همچنین مشخص نیست که آیا در محل نگهداری این افراد، شرایط و امکاناتی که قانونگذار در قانون «اقدامات تأمینی و تربیتی و مقررات سازمان زندانها» پیشبینی و تدوین کرده است بهرهمند هستند یا خیر؟ ، مواردی مانند برخورداری از امکانات درمانی و…
سرعت نگران کننده در بررسی پرونده بازداشتیها
این وکیل دادگستری تاکید میکند که بر اساس برخی شنیدهها به بعضی از این پروندهها در مرحله مقدماتی با سرعت رسیدگی شده و احتمال طرح سریع آنها در دادگاه وجود دارد: البته در دادگاه دستکم، نقیصه مربوط به انتخاب وکیل ناشی از تبصره ماده ۴۸ برطرف میشود به این معنی که بر اساس قانون متهم میتواند در مرحله دادگاه از وکیل انتخابی و معتمد خود بهره ببرد با این حال باز هم مشخص نیست که آیا واقعاً امکان مطالعه پرونده یا گرفتن وکیل خارج از شمول وکلای ماده ۴۸ برای آنان فراهم بوده است یا خیر؟ و آیا حق دفاع آنها بهطور کامل در دادگاه اعمال شده یا نشده. در همه این موارد ممکن است حقوق دفاعی مردم تضییع شده باشد همچنین ممکن است بخشی از حقوق رعایت شده باشد و برخی دیگر رعایت نشده باشد. درنتیجه به دلیل نبود اطلاعات دقیق و موثق نمیتوان درباره شرایط این بازداشتشدگان با قطعیت اظهارنظر کرد.
پوربابایی عنوان میکند: اگر واقعاً درباره این افراد همه موارد مطروحه درقانون اساسی، قانون آیین دادرسی کیفری، قانون احترام به حفظ حقوق شهروندی رعایت شده باشد، در این صورت اصولی نقض نشده؛ اما اخباری که دستکم از طریق رسانهها یا خانوادههایی که به وکلا مراجعه میکنند و به گوش ما میرسد، این موضوع را تأیید نمیکند. حالا اگر واقعاً هیچکدام از این موارد رعایت نشده باشد، ممکن است اصول متعددی نقض شده باشد که تشخیص آن مستلزم بررسی پروندهها و استماع اظهارات مردم پس از فراهم شدن امکان تماس و ارتباط با بازداشتشدگان است.
او درباره بیانیهای که همراه با تعدادی دیگر از وکلای دادگستری درباره احتمال نقص قوانین در خصوص بازداشتشدگان امضا کرده است، توضیح میدهد: در شرایطی که تعداد دستگیریها زیاد است، اغلب خانوادههایی که به وکلا مراجعه میکنند اطلاعات دقیقی از محل نگهداری، شیوه نگهداری و اتهاماتی که به فرزندانشان وارد شده، ندارند. این موضوع باعث بروز نگرانی شدید در میان مردم شده است. این وکیل دادگستری به این موضوع هم اشاره میکند که وکلا و حقوقدانهایی که مردم به آنها مراجعه میکنند هم امکان دخالت مؤثر ندارند. زیرا دستگاه قضایی نیز با تبصره ماده ۴۸ مواجه است؛ و نمیتواند غیر آن عمل کند.
وظیفه ضابط تنها جمعآوری ادله است
پوربابایی تاکید میکند که حتی وکلای ناشی از ی تبصره ۴۸ هم ممکن است در مرحله تحقیقات مقدماتی با نظر بازپرس یا مقام قضایی و در اجرای قانون آئین دادرسی کیفری با قرار «عدم دسترسی به پرونده» مواجه شوند. یعنی پرونده چنان محرمانه تلقی شود که حتی به همان وکیل تبصره ۴۸ نیز اجازه دسترسی، مطالعه پرونده یا ملاقات با متهم داده نشود. همه این عوامل دست به دست هم میدهد و نگرانی خانوادهها و حقوقدانها را افزایش میدهد. وقتی مساله امنیتی، محرمانه و غیرشفاف است، نگرانی هم طبیعی است.
او درباره میزان تاثیرگذاری نهاد امنیتی و ضابط بر روند پروندهها در مرحله دادسرا و دادگاه میگوید: در واقع، چه نهاد امنیتی باشد، چه نهاد نظارتی و چه ضابط به معنای عام، براساس آنچه قانونگذار به آن تصریح کرده است، وظیفه ضابط جمعآوری ادله و انجام تحقیقاتی است که از سوی مقام قضایی به او اعلام میشود. ضابط صرفاً میتواند دستورات ابلاغی از طرف مقام قضایی را اجرا کند. بنابراین اگر دخالتی فراتر از آنچه قانونگذار تعیین کرده است از سوی مقام نظارتی، نهاد امنیتی یا ضابط دادگستری، صورت گیرد، این امر خلاف وظیفه قانونی آنها خواهد بود، زیرا وظیفه ضابطین صرفاً جمعآوری ادله است و وظیفه قاضی، قضاوت کردن.
هوشنگ پوربابایی تاکید میکند که قاضی باید با رعایت اصل بیطرفی، دلایلی را که از سوی نهادهای امنیتی یا دادستان ارائه میشود و دلایلی که از سوی متهم یا وکیل او مطرح میشود، مورد بررسی و ارزیابی قرار دهد و بر اساس آنها به نتیجه لازم برسد. بنابراین، امیدوارم که در دستگاه قضایی نیز همین روند و همین شیوه بهدرستی اجرا شود.
اهمیت خاص سن بازداشتشدگان
او درباره شمول تبصره ماده ۴۸ به بازداشتشدگان زیر ۱۸ سال هم عنوان میکند: این تبصره به صورت عام و مطلق در قانون ذکر شده و صرفاً نسبت به جرایم تصریحشده، موضوعیت دارد نه نسبت به شخص مجرم. یعنی قید نکرده است که شامل اطفال و نوجوانان نمیشود، بلکه مقرر کرده؛ در جرایم امنیتی و سازمانیافته وکیل باید از وکلای موضوع ماده ۴۸ باشد. بنابراین این تبصره میتواند شامل اطفال، نوجوانان و بزرگسالان شود.
این حقوقدان اضافه میکند: درباره کودکان و نوجوانان، فارغ از اینکه آنها وکیل داشته باشند یا نداشته باشند یا وکیل تبصره ۴۸ داشته باشند – که البته در این خصوص بسیار مؤثر است – نحوه برخورد دستگاه قضایی با توجه به سن بازداشتشدگان اهمیت ویژهای دارد. این افراد روحیهای بسیار لطیفی دارند و واقعاً آن قصد و نیت و عنصر معنوی انجام جرم در راستای برهم زدن امنیت ملی، اقدام علیه امنیت ملی یا تبلیغ علیه نظام در آنها مفقود است. بنابراین شرایط روحی آنها و شیوه بازپرسی از نوجوانان باید به شکل خاص و توأم با مدارا و مهربانی بسیار بیشتری نسبت به دیگران باشد.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
مارک کاپوتو / اکسیوس
مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، روز شنبه در سخنرانی خود در آلمان، مسیر آیندهی سیاست خارجی جنبش «آمریکا را دوباره عظیم کنیم» (MAGA) را ترسیم کرد. او در کنفرانس امنیتی مونیخ نسبت به خطرات مهاجرت گسترده هشدار داد و در عین حال بر میراث مشترک اروپا و ایالات متحده تأکید کرد.
پیام روبیو با عنوان «غرب را دوباره عظیم کنیم» از نظر محتوایی همراستا با سخنرانی سال گذشتهی معاون رئیسجمهور، جی. دی. ونس، در همین کنفرانس بود؛ با این تفاوت که لحن روبیو معتدلتر و بیانش فصیحتر بود. این تفاوت موجب شد سخنان او با تشویق حضار روبهرو شود، نه با شگفتی و واکنشهای سردی که اظهارات ونس در پی داشت.
اهمیت موضوع: اگر دو سخنرانی مونیخ روبیو و ونس را در کنار هم قرار دهیم، تصویری روشنتر و بلیغتر از دیدگاه جهانی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به دست میآید. این دو سخنرانی در مجموع مسیر آیندهی سیاست خارجی جمهوریخواهان را برای سالهای آتی ترسیم میکنند.
ونس و روبیو اکنون به چهرههای اصلی و نمادین مورد نظر ترامپ برای ادامهی راهش تبدیل شدهاند؛ و به نظر میرسد در دو سال آینده محتملتر از همیشه است که این دو در قالب یک تیم انتخاباتی برای جانشینی ترامپ وارد رقابت شوند.
نگاه کلی: دکترین ترامپ–ونس–روبیو بر پایهی رد کامل آن چیزی است که روبیو آن را «توهم خطرناک» جهان متحد بر اساس آرمان فریبندهی تجارت آزاد میخواند؛ این باور که «تجارت آزاد مردم را آزاد میکند» یا اینکه نظم بینالمللی واقعاً بر «قوانین» استوار است.
در عوض، این دیدگاه بر حاکمیت ملی، منافع متقابل، قدرت نظامی نیرومند و ارزشهای تمدنی بنیادی در جهانی چندقطبی تکیه دارد.
جزئیات: مخالفت صریح با مهاجرت انبوه، نقطهی پیوند سخنان مونیخ روبیو و ونس بود؛ همان مفهومی که تقریباً در تمام سخنرانیهای انتخاباتی ترامپ در یک دههی گذشته تکرار شده است.
این موضع در واقع رد کامل دیدگاههای جریانهای مترقی در دو سوی اقیانوس اطلس است؛ کسانی که مهاجرت را امری ذاتاً مثبت میدانند و هرگونه انتقاد از آن را نژادپرستانه تلقی میکنند.
روبیو در سخنانش گفت: «کنترل بر اینکه چه کسانی و چند نفر وارد کشور ما میشوند، ابراز بیگانههراسی نیست. این نفرت نیست؛ این یکی از بنیادیترین اعمال اعمال حاکمیت ملی است. ناتوانی در انجام این وظیفه، تنها کوتاهی در برابر مردممان نیست، بلکه تهدیدی فوری برای بافت جوامع ما و حتی تداوم بقای تمدنمان است.»
در نگاه گستردهتر: روبیو در سخنرانی خود بر ضرورت «احیای یک دوستی دیرینه» تأکید کرد، موضوعی که نشاندهندهی تأثیر عمیق سیاستهای تعرفهای ترامپ، انتقادهایش از ناتو و سخنان ونس در سال گذشته بر رهبران اروپایی بود.
او گفت: «ما بخشی از یک تمدن واحد هستیم — تمدن غرب. ما با پیوندهایی به هم مرتبطیم که عمیقترین پیوندها میان ملتهاست: قرنها تاریخ مشترک، ایمان مسیحی، فرهنگ، میراث، زبان، نیاکان مشترک و قربانیهایی که نیاکانمان برای تمدنی مشترک که وارث آن هستیم، دادهاند.»
روبیو نهتنها مشعل سخنرانی سال گذشتهی ونس را برداشت، بلکه با ترکیب «ترامپیسم» و «ریگانیسم» ابراز تأسف کرد که چگونه در سال ۱۹۴۵ «امپراتوریهای بزرگ غربی وارد دورهی زوال نهایی شدند؛ زوالی که با انقلابهای کمونیستی بیخدا و جنبشهای ضداستعماری تسریع شد — جنبشهایی که جهان را دگرگون و داسوچکش سرخ را بر بخشهای بزرگی از نقشه گسترانیدند.»
میان خطوط: روبیو هرگز نامی از چین نبرد، اما به روشنی اشاره کرد که بزرگترین رقیب راهبردی آمریکا از سیاستهای تجاری و صنعتیای سود برده که صنعت تولیدی غرب را تضعیف کرده است.
او گفت: «در این توهم، ما به بینشی جزمی دربارهی تجارت آزاد و بدون محدودیت دل بستیم.»
اما افزود: «برخی کشورها از اقتصاد خود حمایت کردند و شرکتهایشان را یارانه دادند تا بهطور نظاممند صنایع ما را تضعیف کنند — کارخانههایمان را تعطیل کردند، بخشهای وسیعی از جوامع ما صنعتیزدایی شدند، میلیونها شغل کارگری و طبقه متوسط به خارج منتقل شد، و کنترل زنجیرههای حیاتی تأمینمان را به رقبا و دشمنان سپردیم.»
روبیو همچنین محدودیتهای انتشار گازهای گلخانهای را که توسط آنچه او «فرقهی اقلیمی» نامید وضع شده، یکجانبه دانست و گفت: «رقبای ما از نفت، زغال و گاز طبیعی بهره میبرند — نه تنها برای پیشبرد اقتصاد خود، بلکه برای اعمال فشار علیه ما.»
او افزود: «پرسش بنیادین این است که دقیقاً از چه چیزی دفاع میکنیم؟ زیرا ارتشها برای مفاهیم انتزاعی نمیجنگند. ارتشها برای مردم میجنگند، برای یک ملت میجنگند، برای یک شیوهی زندگی میجنگند. و آنچه ما از آن دفاع میکنیم، یک تمدن بزرگ است — تمدنی که به تاریخ خود افتخار میکند، به آیندهی خود اطمینان دارد و میکوشد همواره سرنوشت اقتصادی و سیاسی خود را در دست داشته باشد.»
برداشت ضمنی: این رویکرد ممکن است به معنای کاهش اتکا به سازمان ملل متحد و بازگشت به استفادهی یکجانبهتر از قدرت نظامی ایالات متحده باشد.
روبیو یادآور شد که بدون دخالت مستقیم سازمان ملل، دولت ترامپ توانست «صلحی شکننده» در غزه برقرار کند، اوکراین و روسیه را به میز مذاکره بکشاند، رهبر تحت تعقیب ونزوئلا را برکنار کند و ایران را بمباران نماید تا «برنامهی هستهای روحانیون تندرو شیعه» را محدود کند.
جمعبندی: روبیو گفت: «در حالی که اگر لازم باشد آمادهایم این کار را به تنهایی انجام دهیم، ترجیح و امید ما همچنان این است که در این مسیر با شما — دوستانمان در اروپا — همراه باشیم.»
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
صنم ماحوزی و اریکا سالومون / نیویورک تایمز / ۱۵ فوریه ۲۰۲۶
زمانی که علی رهبر در بحبوحه اعتراضات ضدحکومتی ماه گذشته در ایران ناپدید شد، خانوادهاش تنها از دو واقعیت مطمئن بودند. او در ۸ ژانویه، روزی که نیروهای امنیتی در جریان تظاهرات در شهر مشهد او را بازداشت کردند، زنده بود. و دو هفته بعد، او جان باخته بود.
خویشاوندان میگویند تنها تماس مقامات با خانواده علی رهبر — مربی بدنسازی ۳۳ سالهای که به انتشار ویدئوهای وزنهبرداری و اشعار در فضای آنلاین علاقه داشت — برای تحویل گرفتن پیکرش بوده است.
جزئیات ناپدید شدن و مرگ علی رهبر همچنان مبهم است. اما پرونده او یکی از چندین موردی است که گروههای حقوق بشری در حال بررسی آن به عنوان احتمال قتلهای فراقضایی معترضان در بازداشت دولت هستند.
سرکوب خونین اعتراضها موجی از خشم را در ایران برانگیخته است. همزمان، حاکمیت جمهوری اسلامی، در میانهی نارضایتی گستردهی داخلی و تهدید حملهی احتمالی از سوی ایالات متحده، در یکی از شکنندهترین مقاطع تاریخ ۴۷ سالهی خود قرار دارد.
با این حال دولت نشان داده قصد عقبنشینی ندارد. گروههای حقوق بشری برآورد میکنند تاکنون هزاران معترض کشته و حدود ۴۰ هزار نفر بازداشت شدهاند. آنها هشدار میدهند که مقامات ممکن است برای بازداشتن دیگران از ادامه اعتراضات، برخی از معترضان را اعدام کنند.
نیویورکتایمز با سه تن از بستگان آقای رهبر که خارج از ایران زندگی میکنند و در هفتههای پس از ناپدید شدن او با خانواده در تماس بودهاند، گفتوگو کرده است. همگی برای محافظت از بستگانشان در داخل کشور خواستار عدم انتشار نام کامل خود شدند.
برهان، پسرعموی علی رهبر که در اروپا زندگی میکند، گفت: «نه وکیلی، نه دادگاهی، نه هیچ روند قانونی عادی. هیچ اتفاقی نیفتاد — او را فقط اعدام کردند.»
مقامهای ایرانی، از جمله وزیر امور خارجه، عباس عراقچی، قاطعانه تأکید کردهاند که تاکنون هیچ معترضی اعدام نشده است. خبرگزاری رسمی قوه قضائیه، میزان، نیز در اواخر ژانویه مطلبی درباره پرونده آقای رهبر منتشر و آن را «خبر جعلی» خواند و تأکید کرد فردی با این نام نه اعدام شده و نه بازداشت.
نحوه دقیق مرگ آقای رهبر میتواند به نقطهای حساس تبدیل شود.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در اوایل ژانویه هشدار داده بود اگر ایران «معترضان بیگناه» را بکشد، این کشور را هدف حمله قرار خواهد داد. اما تا اواسط ژانویه، زمانی که اعتراضات عمدتاً سرکوب شده بود، آقای ترامپ از آن تهدید عقب نشست و بدون ارائه مدرکی گفت که مانع اعدام ۸۳۷ معترض شده است.
نام علی رهبر در فهرستی نزدیک به ۳ هزار نفره که دولت اعلام کرده در جریان اعتراضات کشته شدهاند، دیده میشود. این فهرست که هفته گذشته توسط رئیسجمهور ایران، مسعود پزشکیان، منتشر شد، توضیحی درباره نحوه مرگ افراد ارائه نمیدهد.
وزارت امور خارجه ایران و سخنگوی قوه قضائیه به درخواستهای ارسالشده برای اظهارنظر پاسخی ندادند و نیویورکتایمز نیز نتوانست با دادستان محلی مشهد تماس بگیرد.
به گفته بستگانش، جمع کوچکی از نزدیکان، پیکر علی رهبر را در ۲۲ ژانویه به سرعت و بهطور محرمانه به خاک سپردند؛ مراسمی که به گفته آنان تحت نظارت شدید نیروهای امنیتی برگزار شد.
آنها میگویند به خانواده دستور داده شد مراسم چهلم او — که آیینی مرسوم در میان اکثریت شیعه ایران است — برگزار نشود. اینکه خانوادهها از این دستور تبعیت کنند یا نه، آزمونی برای سنجش موفقیت سرکوب خواهد بود؛ اینکه آیا حکومت توانسته آنان را به سکوت وادارد یا نه.
«مرکز حقوق بشر در ایران»، یکی از نهادهای حقوق بشری مستقر در نیویورک، اعلام کرد شهادتهایی به دست آورده که نشان میدهد علی رهبر اعدام نشده، بلکه در اثر شکنجه جان باخته است. این ادعا بهطور مستقل قابل تأیید نبود و پسرعموهای او گفتند نیروهای امنیتی اجازه ندادند خانواده کفن او را باز کنند و پیکرش را بررسی کنند.
آنا، دخترعموی او که در خارج از کشور زندگی میکند، گفت: «به مادرش فقط اجازه دادند صورتش را ببیند.»
رها بحرینی، پژوهشگر ایران در سازمان عفو بینالملل، گفت این سازمان شواهد کافی از سرکوب اخیر گردآوری کرده که نشاندهنده «الگوهای گسترده و نظاممند» ناپدیدسازی قهری، شکنجه و بدرفتاری با بازداشتشدگان در بازداشت دولتی است.
عفو بینالملل و سه گروه حقوق بشری دیگر — ههنگاو، مرکز حقوق بشر در ایران و حقوق بشر ایران — اعلام کردند با خانوادههایی در تماس هستند که گزارش دادهاند از سوی مقامات تماسهایی دریافت کردهاند مبنی بر اینکه بستگان بازداشتشدهشان به اعدام محکوم شدهاند؛ در حالی که هیچ اطلاعی از برگزاری دادگاه پیشین دریافت نکرده بودند.
سازمان ههنگاو اعلام کرد مشخص نیست آنچه به خانوادهها گفته میشود حکم رسمی اعدام است یا تلاشی برای ارعاب و اعمال فشار بر بازداشتشدگان و بستگانشان. آرینا مرادی از این سازمان مستقر در نروژ گفت: «هر دو سناریو محتمل است.»
مقامهای ایرانی پیشتر نیز برای سرکوب اعتراضات از اعدام — یا تهدید به آن — استفاده کردهاند؛ این را محمود امیریمقدم، مدیر سازمان «ایران حقوق بشر» مستقر در اسلو، میگوید.
به گفته او، در سرکوبهای قبلی، دادگاهها اغلب به سرعت برگزار میشد و متهمان فرصت اندکی برای دفاع حقوقی داشتند.
او افزود در مورد آقای رهبر هیچ نشانهای از طی شدن روند قانونی وجود ندارد و تیم او در حال بررسی چهار پرونده مشکوک دیگر درباره قتلهای فراقضایی یا اعدام در چهار بازداشتگاه مختلف در ایران است.
خانم بحرینی از عفو بینالملل گفت: «بحران مصونیت از مجازات است که این چرخههای جنایت را در ایران تغذیه میکند.»
برای خانواده علی رهبر، تنها دلگرمی در خاطره مردی خوشچهره و شوخطبع است که عاشق رقصیدن بود.
آنا گفت: «زندگیاش را گرفتند، اما هرگز نمیتوانند آنچه را که بود پاک کنند.»
به گفته برهان، علی رهبر چندان فردی سیاسی نبود، اما از سر ناامیدی نسبت به حاکمان روحانی ایران و تحریمهای بینالمللی — که به باور او نسلش را از جهان جدا کرده و امیدهایشان برای آینده را خفه کرده بود — به اعتراضات پیوست.
برهان گفت: «میدانست جانش را به خطر میاندازد. به من گفت: “این فقط برای کشورم نیست، فقط برای مادرم نیست و فقط برای خانوادهام نیست. به خودم هم فکر میکنم. میخواهم زندگی کنم. میخواهم مثل دیگر مردم سراسر جهان از زندگی لذت ببرم.”»
به گفته پسرعموهایش، خانواده اجازه برگزاری مراسم عمومی یادبود برای سوگواری او را نداشتند — محدودیتی که خانوادههای چندین معترض کشتهشده دیگر نیز گفتهاند از سوی مقامات بر آنان تحمیل شده است.
در مشهد، شهر زادگاه و محل مرگ او، برخی راههایی برای بزرگداشت خاموش او یافتهاند. عکسهایی که بستگانش در اختیار نیویورکتایمز قرار دادهاند، آرامگاه او و تصویری از چهرهاش را نشان میدهد که در میان انبوهی از گلهای پژمرده احاطه شده است.
در فضای مجازی نیز حامیانش زیر پستهای صفحه اینستاگرام او قلبهای سیاه و پیامهای تسلیت گذاشتهاند — بهویژه زیر تصویری که از خود منتشر کرده بود، با بازوانی ورزیده و این جمله: «اراده مثل یک عضله است. هرچه بیشتر از آن استفاده کنی، قویتر میشود.»
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
خاموشی برخی صداها، خاموشیِ معمولی نیست؛ گاه سکوتی پدید میآید که از هر فریادی بلندتر است، سکوتی که در آن تاریخ مکث میکند و فرهنگ، ناگهان وزن فقدان را بر شانههای خود حس میکند. بهرام بیضایی از آن دست صداها بود؛ صدایی که فکر میساخت، حافظه میآفرید و وجدان جمعی را به پرسش میکشید. اکنون که او دیگر در میان ما نیست، فقدانش تنها نبود یک فرد نیست بلکه غیبت یک شیوۀ اندیشیدن، یک زبانِ اخلاقی و یک صورتبندی عمیق از نسبت انسان، تاریخ و رنج است.
بیضایی در خانوادهای بهائی زاده شد؛ در خانهای که از همان آغاز، مفهوم «دیگری بودن» را نه بهعنوان شعار، که بهمثابه زیست روزمره تجربه میکرد. تعلق به آئینی که در ایرانزمین همواره با سوءظن، حذف، و تبعیض مواجه بوده، از او انسانی ساخت که از کودکی با نابرابری آشنا شد، اما این آشنایی نه به کینه انجامید و نه به انزوا؛ بلکه به حساسیتی اخلاقی بدل شد که در سراسر آثارش جریان دارد. هرچند خود را متدین به دیانت بهائی نمیدانست، اما آموزههای بهائی، با تأکید بر وحدت نوع انسان، کرامت ذاتی هر فرد، مسئولیت اخلاقی در برابر حقیقت، پیوند عقل و ایمان، و نقش و مقام زن با ذهن و زبان او عجین شده بود، نه بهصورت تبلیغ، بلکه بهمثابه ساختار درونیِ معنا. همین است که آثار بیضایی، حتی آنگاه که از اسطوره، تاریخ یا تعزیه سخن میگویند، درنهایت به انسان امروز و زخمهای ناتمام او بازمیگردند.
تبعیضی که او از کودکی تجربه کرد، تبعیضی خاموش اما مستمر بود؛ تبعیضی که در درهای بسته، در حذفهای نامرئی، در به تعویق افتادنها و نادیدهگرفتنها نمود مییافت. او آموخت که چگونه با این فشار زیسته کنار آید، بیآنکه خود را قربانی صرف بداند. این تجربۀ زیسته، بهجای آنکه او را به حاشیه براند، نگاهش را به حاشیهها تیزتر کرد. به همین دلیل در جهان بیضایی، «غریبه» حضوری ویژه دارد: غریبهای که حامل حقیقت است، نه مزاحم نظم. «باشو»، آن کودک جنگزده و راندهشده، تنها یک شخصیت سینمایی نیست؛ تمثیلی است از انسانی که زبانش شنیده نمیشود، اما حقیقتش انکارناپذیر است. «باشو» با زبان دل سخن میگوید، و این دقیقاً همان جایی است که اخلاق - فراتر از قومیت، زبان و مرز - خود را در هنر بیضایی عیان میکند. «باشو، غریبهٔ کوچک»، داستانِ پسری است که در اثر جنگ، گسسته از سرزمین و زبانِ خویش به دیگر سو میگریزد. او اما در محیط جدید، میانِ تنشهای خُردِ جامعه، معنای دیگری از پیوند و پذیرش مییابد؛ پیوندی که نه با قدرتِ زبان، که با زبانِ دل ممکن است، و بیضایی خود را با این «زبانِ دل» در تاریخ هنری ما ثبت کرده است.
تجربهٔ شخصی من از مواجهه با سه تئاتر او - «کارنامهٔ بندار بیدخش»، «مجلسِ شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشد فرزین» و «چهار صندوق» که این سومی هرچند به کارگردانی خود او نبود، اما به تمامی در جهان فکریاش تنفس میکرد - فراتر از تماشای سه اثر نمایشی بود و به رویاروییای عمیق با تاریخ، وجدان و داوری اخلاقی انجامید. مواجهه با آثار نمایشی بیضایی، تجربۀ مواجهه با نوعی قضاوت اخلاقی است که تماشاگر را رها نمیکند. «کارنامۀ بندار بیدخش» برای من لحظهای بود که دریافتم تاریخ در آثار بیضایی نه گذشتهای بسته، بلکه اکنونی باز و ناآرام است که تماشاگر ناگزیر میشود موقعیت و موضع خود را در نسبت با آن بازشناسد. این نمایش، ضربه میزند، نه با هیاهو، بلکه با وضوح. وضوحی که آزاردهنده است زیرا مجال فرار نمیدهد.
«مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشد فرزین» تجربهای دیگر بود؛ تجربهای از سوگِ آگاه. سوگی که تنها برای از دسترفتگان نیست، بلکه برای از دست رفتن معنا، عدالت و انصاف است. بیضایی در این اثر، ترس را با تلفیقی یکتا از تاریکی، نور و صدا، از لحظه نخست نمایش در جان تماشاگر مینشاند و آن را همچو محملی برای گفتن رنج معاصر به کار میگیرد. در این نمایش نیز، مرز میان فرد و جمع فرو میریزد؛ رنج خصوصی به رنج عمومی بدل میشود و تماشاگر درمییابد که سوگ، اگر فهمیده شود، میتواند سرچشمۀ مسئولیت باشد.
نمایش «چهار صندوق» اثر بهرام بیضایی، فراتر از یک درام سیاسی، تمثیلی ژرف از تراژدیِ خودساختگی و زندانهای ذهنی بشر است. در این ساحتِ دراماتیک، چهار رنگ (زرد، سبز، سرخ و سیاه) نه به مثابه هویتهای متمایز، بلکه همچون پارههای تکهتکۀ یک «کلِ واحد» به تصویر کشیده میشوند که در هراسی مشترک، هیولایی از پوشال (مترسک) میسازند تا پاسدارِ امنیتشان باشد. بیضایی با نگاهی هستیشناسانه نشان میدهد که چگونه انسان، معمارِ قفسِ خویش میشود. صندوقها در اینجا استعارهای از مرزهای ایدئولوژیک و دیوارهای بلندی است که اندیشه را به مسلخ میبرند. مترسک همان «سایۀ» جمعی ماست؛ میل به استبدادی که از بطن ترسهای ما زاده میشود و سپس بر خالقِ خود میشورد. تراژدی واقعی نه در قدرتِ مطلقِ مترسک، بلکه در گسستِ میان رنگها نهفته است؛ جایی که «دیگری» پنداشتنِ همبند، راه را برای سیطرۀ سکوت و تسلیم هموار میکند. بیضایی ما را با این پرسش بنیادین روبرو میکند: آیا انسانی که هویتش را در چهارچوبِ این مکعبهای چوبی تعریف کرده، شهامت رویارویی با فضای عریان و بیکرانِ آزادی را دارد؟ «چهار صندوق»، آیینهای است که در آن، تماشاگر با معمارِ درونیِ بندهای خویش روبرو میشود.
بیضایی در هفتاد و دو سالگی، نه از سر میل که از سر ناگزیری، ایران را برای همیشه ترک کرد؛ ترکِ سرزمینی که زبانش را دقیق و عمیق میشناخت، اسطورههایش را از دل تاریخ بیرون کشیده بود و به آنها جانِ تازه بخشیده بود، اما همین سرزمین در عوض، سالها مجال زیستنِ خلاق، امن و شرافتمندانه را از او دریغ کرده بود. این رفتن، رفتنِ تن بود، نه کوچِ اندیشه؛ زیرا ذهن او از همان آغاز در جغرافیایی فراتر از مرزهای سیاسی سکونت داشت. بیضایی وطن را با خود برد، نه در چمدان، که در زبان، در روایت، و در پرسشهایی که همچنان در جان فرهنگ فارسی تکرار میشوند. آثارش، دور از خاک، همچنان در بطن این فرهنگ نفس میکشند و آرام نمیگیرند. او هرگز به نوستالژی پناه نبرد؛ گذشته برایش نه پناهگاهی امن، که میدانِ بازخوانی، داوری و آگاه شدن بود. شاید راز ماندگاری آثارش نیز همینجاست: ایستادن بر حقیقتی که از زمان عبور میکند، بیآنکه فرسوده شود، و از تاریخی سخن میگوید که هرگز به پایان نمیرسد.
او همواره به اشکال مختلف مسئولیت خواندنِ دوباره، دیدن دوباره و اندیشیدن دوباره را به مخاطبان آثارش یادآوری میکرد. بهرام بیضایی تنها ادیب، نویسنده و هنرمندی بزرگ نبود؛ او وجدان بیداری بود که نشان داد چگونه میتوان در دل تبعیض، به عدالت اندیشید؛ در دل حذف، به حضور معنا داد؛ و در دل سکوت، صدایی ماندگار آفرید. یاد او، اگر به مراسم و کلمات تقلیل یابد، خیانتی است به روح آثارش. یاد او باید به اندیشه بدل شود؛ به حساسیتی پایدار نسبت به رنج انسان، و به تعهدی اخلاقی در برابر حقیقت.
و شاید این ماندگارترین میراث او باشد: یادآوریِ این حقیقت بنیادین که هنر، اگر ریشه در ارزشهای ژرفِ روحانی، اخلاقی و انسانی داشته باشد و به کرامت انسان و اعزاز حقیقت وفادار بماند، نه با خاموشیِ خالقش فرو میمیرد و نه در گذر زمان فرسوده میشود، بلکه در غیاب او به حیاتی مستقل دست مییابد، پیوسته زاده میشود و هر بار، در جان مخاطبان خویش، جهانی تازه از معنا، مسئولیت و امکان میآفریند.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
میگویند روزی یک سیب دکتر را دور میکند، اما سالمترین میوههای دیگر کدامند و فوایدشان چه تفاوتی دارد؟ یورونیوز هلث بهترینها را گلچین کرده است.
میوهها رنگارنگ، شیرین و بهطور دلپذیری آبدارند و به آبنبات طبیعت معروف شدهاند. و از همه بهتر این که برای سلامت ما هم مفیدند.
میوهها و سبزیجات سرشار از ویتامینها و مواد معدنیاند و سازمان جهانی بهداشت (WHO) توصیه میکند مردم روزانه دستکم ۴۰۰ گرم، معادل پنج سهم ۸۰ گرمی، میوه و سبزی را به عنوان بخشی از یک رژیم غذایی متعادل مصرف کنند.
پژوهشها نشان داده است مصرف منظم این مقدار میتواند خطر بروز مشکلات جدی سلامت مانند بیماری قلبی و برخی انواع سرطان را کاهش دهد.
بهترین حالت، خوردن میوه و سبزی تازه است، اما به گفته خدمات درمانی ملی بریتانیا (NHS)، نمونههای یخزده، خشک یا آبمیوه هم در این محاسبه به حساب میآیند.
با این حال، حتی اگر یک سیب در روز را نسخه دوری از پزشک بدانیم، همه سیبها ـ و به طور کلی همه میوهها ـ ارزش غذایی یکسانی ندارند. بعضی از آنها فیبر یا ویتامین بیشتری دارند و برای هدفهای خاص غذایی سودمندترند.
در کل، اعتدال و تنوع اصل مهم است؛ بهویژه برای پیشگیری از مشکلات گوارشی مانند نفخ و اسهال که ممکن است در نتیجه مصرف زیاد فروکتوز و فیبر ایجاد شود (همیشه آب کافی بنوشید!)
چه از طرفداران پروپاقرص میوه باشید و چه در تلاش برای اضافه کردن میوه بیشتر به رژیمتان، در ادامه نگاهی نزدیکتر به بعضی از سالمترین انتخابها میاندازیم.
موز
کم میوهای پیدا میشود که خودش یک «بستهبندی» طبیعی داشته باشد و همین پوست طبیعی، موز فروتن را به انتخابی بسیار وسوسهانگیز برای تامین انرژی در حال حرکت تبدیل کرده است.
بافت نرم و شیرین موز آن را بسیار چندمنظوره میکند؛ هم در اسموتیها خوشمزه است، هم ورقهورقه روی انواع غذا و دسر، و هم اگر فریز شود میتواند بستنی سالم درست کند.
موز سرشار از مواد مغذی ضروری است؛ پتاسیم برای کمک به تنظیم فشار خون، منیزیم برای عملکرد عضلهها و عصبها، فیبر برای کمک به هضم و ویتامین B6 برای سلامت مغز.
سطح بالای پتاسیم در موز بهویژه مهم است، چون بدن انسان خودش نمیتواند آن را تولید کند. افزون بر نقش حمایتی برای سلامت قلب، یک مطالعه در سال ۲۰۱۹ نشان داده است که سطح بالاتر پتاسیم با کندتر شدن روند پیشرفت بیماری کلیوی ارتباط دارد.
گذشته از این، موز ممکن است مزایای زیبایی هم داشته باشد. بر اساس تجربههای فردی، آنتیاکسیدانهای طبیعی موجود در پوست موز میتواند به آرام کردن التهابهای پوستی و آبرسانی به آن کمک کند.
سیب و گلابی
از سیبهای سبز و آبدار گرنی اسمیت گرفته تا سیبهای نرم و شیرین پینک لیدی، سیبها پای ثابت خوراکیهای همراه و انواع پای و دسرهای گرماند.
سیب منبع غنی فیتوکمیکالهاست؛ ترکیباتی گیاهی که به گفته پژوهشها به کاهش بروز بیماریهای مزمن مانند سرطان و دیابت کمک میکنند.
برای بیشترین بهرهمندی از سیب، خوردن آن با پوست اهمیت دارد، چون نیمی از فیبر و آنتیاکسیدان میوه در پوست آن است. به همین شکل، گلابی هم پر از فیبر است و به هضم و مدیریت وزن کمک میکند و در عین حال سرشار از مواد معدنیای مانند مس و پتاسیم است. این مواد به کنترل سطح کلسترول و نیز به عملکرد مناسب عصبها، عضلهها و قلب کمک میکنند.
توتها
توتها در محافظت از تقریبا همه چیز واقعا عالی عمل میکنند. این میوههای ریز اما پرقدرت، آنتیاکسیدانهای فراوانی دارند که به مهار رادیکالهای آزاد کمک میکند؛ مولکولهای بسیار واکنشی که اگر سطحشان بالا برود میتوانند به سلولهای بدن آسیب بزنند.
همه توتها مفیدند، اما مطالعهای که در مجله شیمی کشاورزی و مواد غذایی منتشر شده نشان داد بلوبری، تمشک سیاه و تمشک قرمز بالاترین میزان آنتیاکسیدان را دارند.
کیوی
کیوی با رنگ سبز درخشان و مزه تند و تیزش، فقط یک خوراکی چشمنواز نیست؛ بلکه به منظم ماندن حرکات روده هم کمک میکند.
در گزارشی که سال گذشته منتشر شد، پژوهشگران کالج کینگز لندن توصیه کردند برای کاهش یبوست، افراد در طول روز دو تا سه کیوی بخورند. ادعاهای مشابه درباره فواید سلامت کیوی سبز از سوی کمیسیون اروپا هم رسما تایید شده است؛ اتفاقی مهم و بیسابقه در دنیای میوهها.
سطح بالای هر دو نوع فیبر محلول و نامحلول در کیوی، انقباضهای روده را تحریک میکند و حجم مدفوع را بالا میبرد. این اثر فرقی نمیکند کیوی را با پوست بخورید یا بدون پوست.
مرکبات
ترش، تند و تازهکنندهاند و هیچ چیز مثل مرکبات جوانههای چشایی را بیدار نمیکند. چه در آب، چند قطره آب لیمو بچکانید و چه قاچهای گریپفروت را با قاشق بخورید، همه آنها سرشار از ویتامین C هستند. به گفته NHS، این ویتامین برای محافظت از سلولها و حفظ سلامت پوست، رگها و استخوانها ضروری است.
مرکبات همچنین به خاطر فلاونویدها متمایز میشوند؛ ترکیبات گیاهی با خواص قوی آنتیاکسیدانی و ضدالتهابی.
مطالعهای در سال ۲۰۲۱ نشان داد پرتقال، بهویژه به صورت آبمیوه، میتواند در محافظت در برابر تشکیل سنگ کلیه نقش داشته باشد، هرچند آب گریپفروت اثری برعکس داشت.
آووکادو
آووکادو با بافتی خامهای، طعمی کرهای و کمی مغزی، جذابیتی دارد که نمیتوان نادیده گرفت.
چه آن را له کرده و به شکل گواکاموله بخورید، چه روی نان تست بمالید یا مستقیم از پوستش با قاشق میل کنید، آووکادو از بهترین میوهها برای حمایت از سلامت قلب و عروق است؛ چون سرشار از پتاسیم و چربیهای تکغیر اشباع (MUFAs) است.
یک مطالعه جامع درباره آووکادوی هس ـ محبوبترین رقم آووکادو ـ نشان داده است که این میوه میتواند به کاهش وزن، بهبود عملکرد شناختی و تقویت باکتریهای مفید روده کمک کند.
شواهدی هم وجود دارد که آووکادو به جوان ماندن ظاهر ما کمک میکند؛ زیرا سطح بالای ویتامینهای A، C و E در آن به حفظ کشسانی و سفتی پوست کمک میکند.
با این حال نباید در مصرفش زیادهروی کرد. به دلیل محتوای بالای چربی، بیشتر دستورالعملها مصرف نصف تا یک آووکادوی کامل در روز را مقدار بهینه میدانند.
گیلاس و انار
در این گزارش بارها از آنتیاکسیدانها نام بردیم، اما انار در این زمینه واقعا پیشتاز است. انار که یک «ابرغذا» به شمار میآید، سرشار از پلیفنولهاست؛ به گفته مطالعات پیشین، میزان آنتیاکسیدان در آن سه برابر چای سبز یا شراب قرمز است.
این آنتیاکسیدانها نهتنها به محافظت بدن در برابر بیماریهای خطرناک کمک میکنند، بلکه التهاب مزمن را هم کاهش میدهند؛ التهابی که میتواند زمینهساز بیماریهایی مانند بیماری قلبی و سرطان شود.
یک انار متوسط همچنین حدود ۱۸ تا ۳۰ درصد از نیاز روزانه توصیهشده به ویتامین C را تامین میکند.
گیلاس اگرچه به اندازه انار سرشار از پلیفنول نیست، اما همچنان مقدار بالایی از این ترکیبات دارد؛ حدود ۲۷۴ میلیگرم در هر ۱۰۰ گرم.
یک مزیت غیرمنتظره دیگر هم این است که میتواند به بازیابی سریعتر پس از تمرین یا مسابقه ورزشی کمک کند. یک مطالعه در سال ۲۰۲۲ گزارش کرد مردانی که عصاره گیلاس ترش مصرف کرده بودند، پس از ورزش شدید، استرس اکسیداتیو و شاخصهای آسیب عضلانی و قلبی کمتری داشتند.
یورونیوز فارسی
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
جیسون بورک / گاردین / یکشنبه ۱۵ فوریه ۲۰۲۶
لحظهای سرنوشتساز برای ایران ـــ و در نتیجه برای خاورمیانه ـــ در حال فرارسیدن است. پیامدهای جهانی هرگونه تحول و آشوب در تهران از زمان انقلاب ۱۹۷۹ که به استقرار حاکمیت روحانیون اسلامگرای رادیکال انجامید، بهروشنی آشکار بوده است. در عمان، وزیر امور خارجه ایران، عباس عراقچی، به همراه تیم خود گفتوگوهای غیرمستقیم را با هیأتی عالیرتبه از ایالات متحده آغاز کرده است. بسیاری از تحلیلگران معتقدند فاصله میان دو طرف آنقدر عمیق است که پرشدنی نیست و درگیری اجتنابناپذیر خواهد بود. همین آخر هفته، دونالد ترامپ که پیشتر نیز تهدید به اقدام نظامی کرده بود، گفت تغییر رژیم «بهترین اتفاقی است که میتواند برای ایران رخ دهد». تنشها و خطرات رو به افزایش است.
تسلط کسانی که در پی انقلاب ۱۹۷۹ به قدرت رسیدند اکنون در معرض تهدید قرار گرفته است. به نظر میرسد هدف نهایی ایالات متحده تغییر رژیم باشد. حتی ممکن است این روند عملاً آغاز شده باشد. در دسامبر ۲۰۲۵ و ژانویه ۲۰۲۶ گستردهترین موج اعتراضات از اوایل دهه ۱۹۸۰ ایران را فراگرفت و صدها هزار نفر از مشهد تا آبادان به خیابانها آمدند.
این صحنهها بسیاری را به یاد واپسین روزهای شاه ایران انداخت؛ زمانی که میلیونها نفر به خیابانها سرازیر شدند. در حالی که رخدادهای امروز را از سر میگذرانیم، شباهتهای چشمگیری میان آن زمان و اکنون دیده میشود که باید در بحث درباره آنچه ممکن است رخ دهد ـــ درباره امیدها و هراسهایمان ـــ مورد توجه قرار گیرد. یکی از آشکارترین شباهتها نقش محوری اقتصاد است. تورم افسارگسیخته محرک اصلی ناآرامیهای اخیر بود. تقریباً ۵۰ سال پیش نیز چنین بود. در سال ۱۹۷۷ قیمت کالاهای اساسی مصرفی تا ۲۷ درصد افزایش یافت. در آن زمان نیز بازیگران کلیدی، کسبه و بازرگانان بازار تهران بودند که معیشتشان در معرض تهدید قرار گرفته بود.
شباهت دومی نیز در حال شکلگیری است: چرخهای از سرکوب، سوگ و اعتراض که یادآور روندی است که شاه را از قدرت برکنار کرد. در سال ۱۹۷۸، این چرخه زمانی آغاز شد که یک روزنامه محافظهکار ایرانی مقالهای موهن درباره آیتالله روحالله خمینی منتشر کرد و اعتراضات گستردهای در میان هواداران او برانگیخت. در شهر مقدس قم، صدها طلبه دینی به خیابانها ریختند و به نمادهای حکومت شاه و برنامه نوسازیای که او در پی تحمیل آن بود حمله کردند. نیروهای امنیتی برای برقراری نظم از گلوله جنگی استفاده کردند و شش دانشجو کشته شدند. در تهران نیز ناآرامیهای بیشتری رخ داد.
این اعتراضات ممکن بود فروکش کند، اگر نه به سبب سنت شیعیان ـــ که همچنان اکثریت قاطع جمعیت ایران را تشکیل میدهند ـــ مبنی بر برگزاری دوره ۴۰ روزه سوگواری پیش از مراسم جمعی پایانی.
ریشارد کاپوشینسکی، گزارشگر نامدار لهستانی، توصیف کرده است که چگونه خانواده، دوستان، همسایگان و آشنایان ـــ «تمام خیابان، تمام روستا، انبوهی از مردم» ـــ در خانه متوفی گرد میآمدند. او نوشت: «اگر مرگ طبیعی بود… این گردهمایی شامل چند ساعت تخلیه هیجانی و اندوهی سوزناک است که در پی آن حالتی از تسلیم و رضایت فروخورده و فروتنانه فرا میرسد.» اما «اگر مرگ خشونتآمیز و به دست کسی تحمیل شده باشد»، آنگاه «عطش از انتقام مردم را فرا میگیرد… نام قاتل، عامل اندوهشان را بر زبان میآورند و باور دارند که حتی اگر او دور باشد، در همان لحظه به خود خواهد لرزید، چرا که روزهایش شماره شده است.»
دقیقاً ۴۰ روز پس از اعتراضات قم در ژانویه ۱۹۷۸، تظاهرات تازهای به کشتهشدنهای جدید انجامید، همراه با سوگواریها و راهپیماییهای یادبود بیشتری که ناگزیر به اعتراضات گسترده تازه تبدیل شد. این اعتراضات نیز بهنوبه خود سرکوبهای مرگبار بیشتری را در پی داشت. این چرخه شدت گرفت تا آنکه در ژانویه ۱۹۷۹ شاه، «عامل اندوه آنان»، ایران را ـــ ظاهراً برای تعطیلات ـــ ترک کرد و هرگز بازنگشت.
این چرخه میتواند بار دیگر تکرار شود. پنجشنبه گذشته، والاستریت ژورنال گزارش داد که کسبه بازار بزرگ تهران از همتایان خود در سراسر ایران خواستهاند در پایان دوره سنتی ۴۰ روزه سوگواری برای کشتهشدگان هفته نخست ژانویه، بار دیگر به خیابانها بازگردند. به نقل از یک انجمن صنفی کارکنان بازار در کانال تلگرامی خود که روزنامه والاستریت ژورنال آن را بازتاب داد، هدف این اعتراض آن است که «به طور همزمان در شهرهای خود، یاد جانباختگان را زنده نگه دارند و قیام ملی را ادامه دهند». هدف، «انتقام بزرگترین کشتار خیابانی در تاریخ معاصر» عنوان شده است.
اگر مذاکرات ـــ آنگونه که انتظار میرود ـــ شکست بخورد، این چالش میتواند حتی از تهدید حملات آمریکا نیز برای حکومت بزرگتر باشد. علی انصاری، تاریخنگار برجسته ایران، شمار کل کشتهشدگان مخالف شاه در سال ۱۹۷۸ را حدود ۲۸۰۰ نفر برآورد کرده است. برخی معتقدند در ژانویه امسال ممکن است تا ۳۰ هزار نفر جان باخته باشند. این یعنی شمار زیادی سوگوار و تعداد فراوانی مراسم چهلم در هفتههای پیش رو.
کاپوشینسکی به همراه صدها خبرنگار و عکاس بینالمللی در سال ۱۹۷۸ در ایران حضور داشت، اما امروز همتایی برای آن پوشش گسترده وجود ندارد و حکومت همچنان اینترنت را محدود میکند. همین امر تشخیص دقیق اینکه چه کسانی در دسامبر گذشته و ژانویه به خیابانهای ایران آمدند را دشوار میسازد. آنچه روشن به نظر میرسد، گستردگی ناآرامیها و اصالت آن بهعنوان بیان خشم و بیگانگی عمیق است. با این حال، زندگینامههای تراژیکی که از قربانیان منتشر شده تنها تصویری پراکنده از هویت کسانی ارائه میدهد که به نام آزادی خطر مرگ و جراحت را به جان خریدهاند.
میدانیم که جنبش انقلابی ۱۹۷۸ ائتلافی گسترده بود. این جنبش شامل روحانیون رادیکال پیرو خمینی و میلیونها ایرانی ـ اغلب فقیر و کمسواد ـ میشد که آیتالله تبعیدی را، گاه بهمعنای واقعی کلمه، پاسخ دعاهای خود میدیدند. اما دیگرانی نیز حضور داشتند؛ بسیاری از آنان به همان اندازه برای سرنگونی شاه تلاش کرده و هزینه پرداخته بودند.
در خیابانهای سالهای ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹، لیبرالها و ملیگرایان با گرایشهای ایدئولوژیک گوناگون، سوسیالیستها و فمینیستها، روحانیون میانهرو و شاگردانشان، و حتی شماری کمونیست قدیمی حضور داشتند. نمایندگانی از اقلیتهای قومی، زبانی و مذهبی ایران نیز در میان آنان بودند. این تنوع هم مزایا داشت و هم معایب. کاپوشچینسکی نوشت: «همه با شاه مخالف بودند و میخواستند او را برکنار کنند. اما هرکس آینده را به شکلی متفاوت تصور میکرد.»
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
تظاهرات ایرانیان در تورنتو در همبستگی با معترضان ایران؛ «بیش از ۳۵۰ هزار نفر» به خیابان آمدند
در پی فراخوان رضا پهلوی تحت عنوان «روز جهانی اقدام»، ایرانیان ساکن کانادا روز شنبه از نقاط مختلف به تورنتو آمدند و با شرکت در تظاهرات همبستگی خود را با معترضان ایران ابراز کردند. این تظاهرات چند ساعت پس از پایان تظاهرات مونیخ برگزار شد و بنابر تخمین پلیس تورنتو بیش از ۳۵۰ هزار نفر در آن شرکت کردند.
سیل عظیم شرکتکنندگان در تظاهرات تورنتو روز شنبه ۱۴ فوریه در دمای صفر درجه به خیابان آمدند و در حمایت از معترضان در ایران و رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران شعار سر دادند.
تظاهرکنندگان پرچمهای ایران با نشان شیروخورشید، پرچمهای کانادا و اسرائیل، پلاکاردهایی با تصاویر رضا پهلوی و همچنین تصاویر کشتهشدگان اعتراضات اخیر در ایران در دست داشتند و شعارهایی از جمله «جاوید شاه»، «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده»، «مرگ بر خامنهای»، «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان» و «ما ملت کبیریم، ایران رو پس میگیریم» در حمایت از معترضان ایران و رضا پهلوی سر دادند.
تظاهرکنندگان همچنین خواستار تغییر رژیم در ایران و اقدام دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا علیه جمهوری اسلامی شدند.

سیل جمعیت حاضر در این تظاهرات مسیری حدود چهار کیلومتری در خیابان «یانگ» (Yonge) از تقاطع «استیلز» (Steeles) تا «شپرد» (Sheppard) را طی کرد. پلیس در طول راهپیمایی رفتوآمد خودروها در این مسیر را مسدود کرد.
به گفته برگزارکنندگان این تظاهرات، شرکتکنندگان در راهپیمایی روز شنبه تورنتو محدود به ساکنان این شهر نبودند و هزاران نفر از دیگر نقاط کانادا از جمله «کبکسیتی»، «مونترال»، «اتاوا» و «ونکوور» خود را به تورنتو رساندند. همچنین برخی ایرانیان ساکن ایالتهای مجاور در ایالات متحده از جمله میشیگان و نیویورک نیز برای شرکت در تظاهرات به تورنتو آمده بودند. بنابر تخمین پلیس تورنتو، دستکم ۳۵۰ هزار نفر در تظاهرات روز شنبه شرکت کردند.
تورنتو از اوایل ماه ژانویه و پس از سرکوب خونین اعتراضات در ایران، تاکنون چندین بار شاهد تظاهرات ایرانیان در همبستگی با معترضان ایران بوده است. آخرین تظاهرات پیش از تجمع روز شنبه، روز اول فوریه در مرکز شهر تورنتو برگزار شده بود که بنابر اعلام پلیس، ۱۵۰ هزار نفر در آن شرکت کردند. به گفته برگزارکنندگان و پلیس، تظاهرات روز شنبه ۱۴ فوریه به مراتب بزرگتر و پرجمعیتتر از بار قبل بود.
در پایان تظاهرات تورنتو، چند تن از چهرههای سرشناس ایران و کانادایی از جمله داگ فورد، نخستوزیر استان انتاریو کانادا و مایکل پارسا، سیاستمدار ایرانی-کانادایی و وزیر کودکان و خدمات اجتماعی کانادا طی سخنرانی همبستگی خود را با معترضان ایرانی ابراز کردند.
داگ فورد خطاب به مردم گفت: «ما شانهبهشانه شما همراه با ایرانیان میایستیم. هرگز دچار تزلزل نخواهیم شد. ما از شرق تا غرب و از جنوب تا شمال کانادا با مردم ایران ابراز همبستگی میکنیم. پیام روشن ما این است که دیگر بس است، [جمهوری اسلامی] باید برود، این رژیم باید برود.»
او افزود: «ایران کشوری زیبا و بینظیر است. به شما اطمینان میدهم که این رژیم سقوط خواهد کرد.»
تظاهرات تورنتو چند ساعت پس از تجمع مونیخ آلمان که با حضور رضا پهلوی همراه بود، برگزار شد. بنابر گزارشها دستکم ۲۵۰ هزار نفر در تجمع مونیخ شرکت کردند. همچنین تظاهراتی هم در سیدنی استرالیا، لسآنجلس آمریکا و لندن بریتانیا در حمایت از معترضان ایرانی برگزار شد.
یورونیوز فارسی
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
به گفته دو مقام آمریکایی مطلع از جزئیات، رئیسجمهور دونالد ترامپ و نخستوزیر اسرائیل بنیامین نتانیاهو در دیدار روز چهارشنبه خود در کاخ سفید توافق کردند که ایالات متحده فشار اقتصادی بر ایران را افزایش دهد؛ بهویژه در زمینه فروش نفت ایران به چین.
اهمیت موضوع: بیش از ۸۰ درصد صادرات نفت ایران به چین میرود. اگر چین خرید نفت از ایران را کاهش دهد، فشار اقتصادی بر تهران بهطور قابلتوجهی افزایش خواهد یافت.
این اقدام میتواند محاسبات ایران را تغییر داده و این کشور را به ارائه امتیازهای بیشتر در زمینه برنامه هستهایاش وادار کند.
مقامهای آمریکایی میگویند کارزار «فشار حداکثری» همزمان با مذاکرات هستهای با ایران و نیز تقویت حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه برای احتمال انجام حملات در صورت شکست دیپلماسی اجرا خواهد شد.
آنچه گفتهاند: یک مقام ارشد آمریکایی گفت: «توافق کردیم که با تمام قوا کارزار فشار حداکثری علیه ایران را پیش ببریم؛ برای مثال در زمینه فروش نفت ایران به چین.»
جزئیات بیشتر: فرمان اجرایی که ترامپ ۱۰ روز پیش امضا کرد، به آمریکا اجازه میدهد فشار اقتصادی بر ایران را افزایش دهد.
بر اساس این فرمان، وزیر خارجه و وزیر بازرگانی میتوانند به رئیسجمهور توصیه کنند بر هر کشوری که با ایران تجارت میکند، تعرفهای تا سقف ۲۵ درصد اعمال شود.
نقطه اصطکاک: اعمال تعرفه علیه چین به دلیل خرید نفت ایران، میتواند روابطی را که هماکنون نیز پرتنش است پیچیدهتر کند؛ بهویژه در شرایطی که آمریکا تلاش دارد جریان مواد معدنی کمیاب حیاتی را حفظ کند و از برگزاری نشست برنامهریزیشده ماه آوریل در پکن محافظت نماید.
در حالی که ایران یکی از تولیدکنندگان بزرگ نفت است، بازارها بیش از هر چیز نگران اختلالات منطقهای هستند؛ بهویژه اگر ایران برای قطع جریان نفت سایر کشورها اقدامی انجام دهد.
پشتپرده: مقامهای آمریکایی میگویند نتانیاهو و ترامپ در دیدار چهارشنبه درباره هدف نهایی توافق داشتند: ایرانی بدون توان دستیابی به سلاح هستهای.
اما درباره مسیر رسیدن به این هدف اختلاف نظر داشتند. به گفته یک مقام آمریکایی، نتانیاهو به ترامپ گفت دستیابی به توافقی خوب با ایران ناممکن است و حتی اگر توافقی امضا شود، ایران به آن پایبند نخواهد بود.
همان مقام گفت ترامپ به نتانیاهو گفته است که به نظر او هنوز امکان رسیدن به توافق وجود دارد.
ترامپ بنا بر گفته مقام آمریکایی اظهار داشت: «خواهیم دید آیا ممکن است یا نه. بیایید امتحانش کنیم.»
در روزهای اخیر، ترامپ از مشاورانش استیو ویتکاف و جرد کوشنر پرسیده بود شانس دستیابی به توافق با ایران چقدر است.
یک مقام آمریکایی گفت ویتکاف و کوشنر به ترامپ گفتهاند تجربه تاریخی نشان میدهد رسیدن به توافقی خوب با ایران دشوار، اگر نگوییم ناممکن، است؛ اما در عین حال تأکید کردهاند که تاکنون ایرانیها «همه حرفهای درست» را میزنند.
به گفته این مقام، کوشنر و ویتکاف به ترامپ گفتهاند مذاکرات را ادامه خواهند داد و موضعی سختگیرانه حفظ میکنند؛ و اگر ایرانیها با توافقی که از نظر آنان رضایتبخش باشد موافقت کنند، آن را برای تصمیمگیری نهایی در اختیار رئیسجمهور قرار خواهند داد.
گام بعدی: قرار است روز سهشنبه ویتکاف و کوشنر در ژنو با مقامهای ایرانی دیدار کنند تا دور دوم مذاکرات برگزار شود.
اوایل همین هفته، ویتکاف از طریق وزیر خارجه عمان پیامهایی را به ایران منتقل کرده بود. آمریکا انتظار دارد در دیدار ژنو پاسخ ایران را دریافت کند.
یک مقام آمریکایی گفت: «ما درباره ایرانیها هوشیار و واقعبین هستیم. توپ در زمین آنهاست. اگر توافقی واقعی نباشد، آن را نخواهیم پذیرفت.»
یک مقام دیگر آمریکایی نیز گفت معتقد است «صفر درصد شانس» وجود دارد که ایران با هر آنچه آمریکا پیشنهاد میکند موافقت کند — یا بالعکس.
آنچه باید زیر نظر داشت: علی قلهکی، روزنامهنگار ایرانی، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت پیامهای ویتکاف شامل پیشنهادی از سوی آمریکا بوده که بر اساس آن ایران غنیسازی اورانیوم را برای مدت سه تا پنج سال تعلیق کند. پس از این دوره، ایران ظاهراً میتواند غنیسازی را در سطح بسیار پایین از سر بگیرد.
گفته میشود این پیشنهاد همچنین شامل انتقال ۴۵۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای بالا که هماکنون در اختیار ایران است به خارج از کشور بوده است.
این خبرنگار ایرانی مدعی شد ایران این پیشنهاد را رد کرده است.
یک مقام آمریکایی ارائه چنین پیشنهادی از سوی واشنگتن به ایران را تکذیب کرد.
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ -
Wednesday 18 February 2026
|
ايران امروز |