|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
آلیس هنکاک و آندرس شیپانی / فایننشالتایمز
بیش از ۱۲ نفتکش با پرچم ایران در نزدیکی سواحل سریلانکا تجمع کردهاند؛ این وضعیت در شرایطی رخ داده است که محاصره آمریکا، شش ماه پس از آغاز جنگ، عملاً دسترسی به بنادر ایران را متوقف کرده است.
دادههای ردیابی کشتیها نشان میدهد حدود ۱۳ نفتکش ایرانی در حاشیه آبهای سرزمینی سریلانکا لنگر انداختهاند. چندین کشتی دیگر نیز که با «ناوگان سایه» ایران مرتبط هستند، در همان منطقه دیده شدهاند. این کشتیها بهدلیل محاصره آمریکا علیه کشتیهایی که از بنادر ایران استفاده میکنند، از بازگشت به ایران بازماندهاند؛ این محاصره نخست در ماه آوریل اعمال شد و پس از فروپاشی آتشبس یکماهه، در ماه ژوئیه دوباره به اجرا درآمد.
سمیر مدنی، یکی از بنیانگذاران شرکت اطلاعات دریایی «تانکرترکرز.کام»، گفت: «ناوگانی متشکل از حدود ۲۰ نفتکش دولتی ایران که همگی بدون محموله هستند، تصمیم گرفتهاند در منطقه انحصاری اقتصادی سریلانکا پناه بگیرند.»
به گفته مدنی، میزان آبخور این کشتیها نشان میدهد که خالی هستند و در نتیجه احتمال بیشتری وجود دارد که برای دریافت محموله بار دیگر وارد آبهای ایران شوند. او افزود که این وضعیت، نفتکشها را «در برابر حمله آسیبپذیر» میکند؛ حملاتی که به گفته وی، با الگویی مطابقت دارد که هنگام بررسی حملات هوایی پیشین فرماندهی مرکزی آمریکا به نفتکشهای ایرانی مشاهده شده است.
محاصره آمریکا تاکنون یکی از موفقترین ابزارهای ایالات متحده در کارزار فشار علیه ایران بوده است؛ زیرا مانع واردات بنزین به کشور و کسب درآمد از صادرات نفت شده است.
با این حال، این محاصره تاکنون نتوانسته است تنگه هرمز را بهطور کامل بازگشایی کند یا به جنگی پایان دهد که با آغاز کارزار بمباران آمریکا و اسرائیل در ماه فوریه شروع شد.
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، روز دوشنبه گفت ایالات متحده فشار بیشتری بر ایران وارد خواهد کرد و دامنه تحریمهای ثانویه را برای هدف قرار دادن نهادهایی که با ایران تجارت میکنند، گسترش خواهد داد. بسنت در مقالهای در فایننشالتایمز، این اقدام را «روز دی اقتصادی» توصیف کرد.
نیروهای آمریکایی اعلام کردند که تا ۲۴ اوت، ۷۱ کشتی تجاری را از حرکت بهسوی ایران منحرف کرده، سه کشتی را از کار انداخته و دو کشتی دیگر را برای «اطمینان از رعایت» محاصره، متوقف و بازرسی کردهاند.
بر اساس دادههای پلتفرم کالاهای اساسی «کپلر»، از اواسط ژوئیه تاکنون هیچ نفتکشی که مقصد آن خارج از منطقه خلیج فارس بوده است، در تأسیسات اصلی صادرات نفت ایران در جزیره خارک بارگیری نکرده است.
در عوض، نفتکشهای خالی در نزدیکی سواحل جنوبغربی سریلانکا و همچنین در نزدیکی پاکستان تجمع کردهاند. گروه آمریکایی «اتحاد علیه ایران هستهای» اعلام کرد ۴۸ نفتکش دیگر که از سوی این گروه بهعنوان کشتیهای فعال در تجارت نفت خام ایران فهرست شدهاند، در نزدیکی مالزی سرگردان یا در حال انتظار هستند. این کشتیها در لنگرگاهی مستقرند که بهطور سنتی برای انتقال محموله از کشتیهای ایرانی به کشتیهای چینی مورد استفاده قرار میگیرد؛ کشتیهایی که نفت را به پالایشگاههای مستقل و کوچک موسوم به «تیپات» در چین منتقل میکنند.
تحلیلگران گفتند نفتکشهای نزدیک سریلانکا در حال دور زدن آبهای سرزمینی این کشور هستند تا در صورت نزدیک شدن نیروهای فرماندهی هند-اقیانوس آرام آمریکا، از حاشیه امن بیشتری برخوردار باشند. بر اساس حقوق بینالملل، آمریکا عموماً اجازه ندارد در آبهای سرزمینی یک کشور بیطرف به کشتیها حمله کند؛ آبهایی که تا فاصله ۱۲ مایل دریایی از خط ساحلی آن کشور امتداد دارند.
در ماه مارس، یک زیردریایی آمریکایی ناوچه ایرانی «آیریس دنا» را در فاصلهای حدود ۱۹ مایل دریایی از ساحل سریلانکا غرق کرد.
وزارت بنادر و نیروی دریایی سریلانکا اعلام کردند از تجمع نفتکشهای ایرانی در نزدیکی سواحل این کشور اطلاعی ندارند. وزارت امور خارجه سریلانکا و مدیر بندر سازمان بنادر این کشور در کلمبو نیز به درخواستها برای اظهارنظر پاسخ ندادند.
برت اریکسون، مدیر ارشد شرکت مشاوره «اوبسیدیَن ریسک ادوایزرز»، گفت اگرچه محاصره آمریکا در متوقف کردن عبور کشتیهای ایرانی موفق بوده است، بعید است بتواند به هدف خود، یعنی بازگشایی تنگه مورد مناقشه، دست یابد.
او افزود که تعبیر بسنت از این اقدام بهعنوان «روز دی اقتصادی» ممکن است به «واکنش تلافیجویانه ایران منجر شود؛ واکنشی که اقتصاد جهانی را ویران کند.»
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
سالهاست با فرارسیدن ۲۸ مرداد فضای مجازی و رسانهای پر میشود از تفسیرها و جدلهای بیپایان و گاه به کلی متضاد و همراه با خشونت زبانی. ما در کشوری زندگی میکنیم که حافظه جمعی به میدان تنش و جنگ نمادین و تسویه حسابها، تحقیر و طرد رقبای سیاسی تبدیل شده است.
چرا پس از بیش از ۷ دهه و با وجود غنای روزافزون ادبیات آکادمیک هنوز هم بر سر این رخداد تاریخی این همه تضاد، هیاهو و جدل وجود دارد؟ به نظر میرسد بحران حافظه جمعی بخشی از بحران سیاسی و بنبستی است که سالهاست گفتگو و نقد در مورد گذشته تاریخی را دشوار و گاه ناممکن کرده است.
از یکسو شماری از طرفداران مصدق، جمهوریخواهان و گروههای چپ و ضدامپریالیستی از فرارسیدن چنین سالگردی برای یادآوری و نقد دخالت امریکا و انگلستان و یا مشروعیت حکومت پهلوی بهره میجویند. در برابر، مخالفان مصدق و به ویژه طرفداران حکومت پهلوی هم با نقد رویکرد مصدق، اقدام شاه را قانونی قلمداد میکنند و از “قیام ملی” برای بازگشت شاه سخن میگویند. رسانهها و نهادهای حکومتی هم به سبک و سیاق تقلیلی خود از جمله با وارونه کردن نقش کاشانی و فدائیان اسلام و برجسته کردن نقش امریکا به سراغ این دوران میروند. گویی ما در قبرستان کلمات پرسه میزنیم و با روایتهای “قدسی” از تاریخ سروکار داریم. تاریخی که به نبرد دیو و فرشته، خیر و شر و دوگانههای سادهشده انتاگونیستی فروکاسته میشود.
رونق بیسابقه جدل درباره آنچه در مردادماه ۱۳۳۲ گذشت فقط مربوط به گذشته و شیفتگی به تاریخ نیست. به نظر میرسد در پس این خوانشهای متفاوت، حال و آینده حرف اصلی را میزنند. دعوا بر سر روایت و “حقیقت” تاریخی است که با مشروعیت پروژههای سیاسی و قدرت نمادین پیوند خورده است.
حافظه جمعی بیشتر یک بازنما و انگاره است و نباید با واقعیتهای تاریخ و تاریخنگاری یکسان دانست. از نگاه جامعهشناختی حافظه جمعی نوعی برساخت گزینشی و سیال است و کارکرد اجتماعی، سیاسی و نمادین دارد. سیال بودن حافظه جمعی به امکان دگرگونی آن در زمان برمیگردد. تجربه زیسته، تغییر زمینه اجتماعی و شکلگیری دانش متفاوت میتوانند گروههای اجتماعی را به سوی درک دیگری از تاریخ سوق دهند. معنای گزینشی بودن حافظه جمعی این است که در کنار یادماندهها، از جمله فراموشی گزینشی هم وجود دارد. وجود تکثر در حافظه جمعی یا فراموشی گزینشی پدیده طبیعی است، اما جدل کور و تنش بیپایان برسر آن سویه آسیبشناسانه دارد.
پژوهشهای تاریخی آکادمیک اما از استحکام روششناسانه، اعتبار و مشروعیت برخوردارند و در زمان و با نقد و دستیابی به اسناد، مدارک و نظریههای نو بهروز میشوند. برای مثال در فرانسه کارهای معاصر درباره انقلاب ۱۷۸۹ سبب شکلگیری نظریهها و نگاههای جدیدی به آن دوران از جمله در مورد خشونت شده است.
پژوهشهای تاریخی درباره روابط شاه و مصدق هم فقط یک روایت از آنچه گذشته را به میان نمیکشند. اگر در ادبیات گذشته دورتر ما شاهد همزیستی سه روایت (قیام ملی، کودتا، آکادمیک- نقادانه) بودیم، پژوهشهای جدید گاه با ظرافت و دقت بیشتری و با بهرهجستن از اسناد جدید به انکشاف و پردهبرداری از زوایای ناروشن این دوران و بازیگران آن میپردازند. ما با پدیده چندسویه سروکار داریم و بر سر برخی مسائل پرسشها، تفسیرها و بحثهای نقادانه به دور از هیاهو و دشمنی ادامه دارند. برای مثال پرسش این است تا کجا اقدامات شاه و مصدق مشروعیت حقوقی داشتند و یا اینکه کودتا مفهوم دقیقی برای ۲۸مرداد است؟
همزمان در مورد چند و چون دخالت امریکا و انگلستان و اقدام آنها علیه مصدق به اندازه کافی سند و مدرک از جمله از سوی خود این کشورها منتشر شده و کسی نمیتواند آنها را نادیده بگیرد. سنجش پیآمدهای مشخص سقوط مصدق از جمله در مورد بستهشدن فضای سیاسی یا سرکوب مخالفان هم کار بسیار دشواری نیست. اما به نظر میرسد فراوانی اسناد و پژوهشهای تاریخی تاثیر چندانی بر جدلهای خصمانه و بیپایان عرصه عمومی نگذاشتهاند.
دوران ۱۳۲۰-۱۳۳۲ زمانه ویژهای در تاریخ معاصر ایران بود و آزمونی مهم برای مشروطه بودن حکومت که نیروهای گوناگون سیاسی از مخالفان تا موافقان حکومت پهلوی قدر آن را شاید به اندازه کافی ندانستند. شاید بتوان گفت که ناپختگیها و اشتباهات بزرگ آن دوران ایران را از مسیر حکومت مشروطه و اصل “شاه باید سلطنت کند و نه حکومت” به بیراههای بردند که در انتها سر از نظام اسلامی درآوردیم.
پیآمدهای آنچه در سال ۱۳۳۲ گذشت برای آینده سیاسی ایران بسیار ژرف بود. روشنفکران و نخبگانی با پیوستن به پارادایم حکومت آمرانه- توسعهگرا به سوی شاه رفتند. این گرایش و درک را از جمله فریدون هویدا در کتاب “سقوط شاه” بررسی میکند. و در برابر شماری هم سرخورده از رفتار غرب و بیاعتبارشدن دمکراسی پارلمانی رویکرد رادیکال در پیش گرفتند. باقر پرهام در مصاحبه با نگین نبوی از “قهر با نظام” سخن به میان میآورد.
زمان بلند به ما میگوید که شاه و مصدق، صرفنظر از جایگاه و حقانیت تاریخی، هر دو شکست خوردند. بازندگان این تاریخ دردناک شاید به جای درک “قدسی” از شخصیتها و حوادث و خوانش تقلیلی گذشته، شیون بر خرابههای تاریخ و بازتولید خشم و تنفر باید از خود و دیگران بپرسند چه شد که این بر سر ما آمد و چه درسی از آن میتوان گرفت؟
سخن گفتن از شکست به معنای نفی همه کارنامه شخصیتها و رخدادها نیست. سختن گفتن از شکست مصدق هم نباید به فراموشکردن نقش تاریخی او در نهضت ملی شدن نفت و دفاع از حقوق و منافع مردم ایران در دوران ۱۳۲۹-۱۳۳۱ تعبیر شود. شکست به معنای ناکام ماندن جمعی پروژههای بزرگ سیاسی از دستیابی به آماج خود است. در کشوری که پذیرش شکست و سخن گفتن از شکست، چه از سوی حکومت و چه از سوی مخالفین و نخبگان، نوعی تابوی سیاسی به شمار میرود باید بر روی این واژه تکیه کرد. سخن گفتن از شکست نه به معنای تحقیر و نفی تاریخ که به عنوان فراخوانی برای بازاندیشی و پذیرش نقش خود و نیاختن مسئولیت ناکامی به گردن دیگران است.
جدلهای سترون و دشمنانه درباره گذشته دردناک مانند سدی نمادین نه تنها شرایط حال که افق آینده را تیره و تار و روح جامعه را مسموم میکند. وارونگی که در آن گویی دیگر گذشته چراغ آینده نیست و این آینده تخیلی است که بر روایت گذشته سنگینی میکند.
برای مطالعه مقاله بحران حافظه تاریخی (خسروخاور-پیوندی)
https://azadiandisheh.com/product/ftj17/
کانال شخصی سعید پیوندی
https://t.me/paivandisaeed
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
یومنا ایهاب و جانا چوکیر / خبرگزاری رویترز / ۲۶ اوت ۲۰۲۶
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی روز چهارشنبه اعلام کرد ایران و عمان بر سر سهم خود از تنگه هرمز و درآمدهای آن به توافق رسیدهاند، اما این آبراه حیاتی در صورتی که آمریکا شرایط آنها را نپذیرد، بازگشایی نخواهد شد.
ایران و عمان هفتهها مذاکرات مقطعی را درباره کنترل تردد از طریق این تنگه برگزار کردهاند؛ تنگهای که پیش از آغاز جنگ در ماه فوریه، یکپنجم محمولههای جهانی نفت و گاز طبیعی مایع را از خود عبور میداد.
از آن زمان تاکنون، بیشتر حملونقل دریایی متوقف شده و قیمت جهانی انرژی افزایش یافته است، چرا که تهران و واشنگتن تلاش کردهاند کنترل این آبراه را در دست بگیرند و محاصرههای جداگانهای اعمال کردهاند.
حسین محبی، سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در اظهاراتی که در رسانههای دولتی ایران منتشر شد، گفت: «تنگه هرمز متعلق به ایران و کشور عمان است... ما حدود یک ماه است که با عمان در حال مذاکره هستیم و به نتایجی رسیدهایم که مورد قبول هر دو طرف است.»
محبی افزود: «در این مذاکرات، توافقهایی در مورد سهم هر کشور از آبهای تنگه هرمز و سهم ایران و عمان از درآمدهای آن حاصل شده است.»
سپاه پاسداران، ایالات متحده را متهم کرد که به دنبال کارشکنی در مذاکرات میان ایران و عمان است و گفت همین امر باعث تأخیر در توافق شده است.
محبی گفت: «اگر ایالات متحده از کارشکنی دست بردارد و به توافق بازگردد، ما میتوانیم تنگه هرمز را در چارچوب توافق حاصلشده بازگشایی کنیم... اگر ایالات متحده شرایط ما را نپذیرد، تنگه هرمز تحت هیچ شرایطی باز نخواهد شد.»
حمله به کشتیرانی
اگرچه درگیریهای فعال میان آمریکا و ایران در هفتههای اخیر تا حد زیادی فروکش کرده، اما تلاشهای دیپلماتیک برای دستیابی به توافق صلح متوقف شده و ادامه حملات به کشتیها به این معناست که عبور از تنگه هرمز همچنان خطرناک است.
ایران روز یکشنبه فهرست سیاهی متشکل از ۴۵ کشتی را اعلام کرد که ظاهراً تلاشی برای متوقف کردن انتقال کشتی به کشتی است که توسط تولیدکنندگان انرژی خلیج فارس برای دور زدن محاصره ایران استفاده میشود. منابع آگاه گفتند برخی شرکتها قصد دارند استفاده از کشتیهای اضافه شده به این فهرست سیاه را متوقف کنند.
در تلاش برای تشدید فشار بر اقتصاد ایران، ایالات متحده اوایل این هفته تهدید کرد کشورهایی را که به تجارت با ایران ادامه میدهند مجازات خواهد کرد، اما اعلام کرد که بلافاصله مجازاتی اعمال نخواهد کرد.
این تحریمها شامل نهادهای مالی چینی که مظنون به تسهیل صادرات نفت از ایران هستند و محاصره آمریکا آن را قطع کرده است، نشد.
ایران تلاش آمریکا برای منزوی کردن اقتصاد خود را اقدامی «نقض فاحش قانون» خواند و ابراز اطمینان کرد که بسیاری از کشورها به کارزار فشار نخواهند پیوست.
قیمت نفت برای سومین روز متوالی کاهش یافت و با افت بیش از ۲ دلاری در هر بشکه به پایینترین سطح دو هفته اخیر رسید؛ این کاهش به دنبال نشانههایی از تلاشهای مجدد برای دستیابی به پایانی میانجیگرانه برای جنگی بود که از ۲۸ فوریه با حملات آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
بخش اول
برگردان: علیمحمد طباطبایی
مقدمهی مترجم بر مقاله: «سپیدهدم جامعۀ فراتر از سواد و پایان تمدن». در سال ۱۴۵۰، یوهانس گوتنبرگ با اختراع چاپِ حروف سُربی، انقلابی بنیادین در تاریخ بشر پدید آورد. برای نخستین بار، کتابها میتوانستند با سرعتی بیسابقه تکثیر شوند و دیگر در انحصار دیرها و اشراف نمانند. سه سده بعد، گسترش سواد در اروپا نهتنها زمینۀانقلابهای فرانسه و آمریکا را فراهم کرد، بلکه نظامهای سلسلهمراتبیِ کهن را به چالش کشید و مفاهیمی چون حقوق فردی، آزادی و عدالت را در کانون گفتمانِ عمومی نشاند. اکنون، اما بهگفتۀ جیمز ماریوت، ستوننویس روزنامۀ تایمز، بار دیگر در آستانۀیک دگرگونیِ عمیق قرار گرفتهایم، امّا اینبار در جهتِ عکس.
«زنجیرۀ زرین دانشی» که قرنها خوانندگان را در سراسر تاریخ به هم پیوند میداد، در حال گسستن است. جامعه مدرن، بهقول ماریوت، درحالِ تبدیل شدن به «جامعۀ فراتر از سواد» (postliterate society) است؛ وضعیتی که در آن تواناییِ تمرکز بر متونِ طولانی و درگیر شدن با استدلالهای عمیق رو به زوال مینهد. در کشورهای پیشرفته، شمار کتابخوانان رو به کاهش است و دانشجویانِ دانشگاهی دیگر توان خواندنِ کتابهای درسیِ خود را ندارند. عصرِ چاپ در حال واگذار کردنِ میدان به عصرِ صفحهنمایشهای کوچکِ گوشیهای هوشمند است.
ماریوت هشدار میدهد که اگر این روند ادامه یابد، نهفقط خلاقیت و نوآوری که خودِ دموکراسی نیز با مخاطره روبهرو خواهد شد. زیرا دموکراسی برای بقا نیازمند شهروندانی است که بتوانند اندیشهها را «با طول و عمق» درک کنند و از قدرتِ تفکرِ تحلیلیِ ناشی از سواد بهره برند. بهزعم او، تاریخِ سهقرنِ اخیر نشان میدهد که گسترشِ سواد و دموکراسی تقریباً جداییناپذیرند؛ و بازگشت به جامعه پیشا-سواد، بهمعنای بازگشت به هرجومرج، تعصباتِ قبیلهای و خشمی است که پیش از عصرِ چاپ، جهان را فراگرفته بود.
در این مقاله، ماریوت با تکیه بر تاریخ، نظریۀ رسانه و جامعهشناسی، ضمن حملهای پرشور به «فرهنگِ پیشپاافتادۀ صفحهنمایش»، از کلامِ مکتوب و استدلالِ بلند دفاع میکند. او ما را به تأمل در این پرسش بنیادین فرا میخواند: «آیا جامعهای که قادر به خواندن نیست، قادر به اندیشیدن و ماندنِ آزاد نیز خواهد بود؟» پاسخِ این پرسش، سرنوشتِ تمدنِ ما را رقم خواهد زد.
اما شاید بد نباشد که نگاهی هم به عنوان مقاله و این که چرا چنین واژه ای برای این مقاله انتخاب شده است بیندازیم. اصطلاح post-literate society سابقهای پیش از ماریوت دارد و دستکم به مارشال مکلوهان و کتاب The Gutenberg Galaxy در ۱۹۶۲ بازمیگردد. در کاربرد امروزی، منظور جامعهای است که سواد خواندن و نوشتن را دارد، اما فرهنگ آن دیگر اساساً بر خواندن و نوشتنِ متن استوار نیست. یعنی «post» در اینجا لزوماً به معنای «پس از نابودی سواد» نیست، بلکه به معنای عبور از جامعهای است که متن و کتاب در مرکز فرهنگ آن قرار داشتند. به همین دلیل، تفاوت مهمی میان illiterate و post-literate وجود دارد: illiterate یعنی فرد بیسواد، یعنی فرد یا جامعهای که اصولاً توانایی خواندن و نوشتن ندارد. اما post-literate جامعهای است که زمانی فرهنگ باسواد و کتابمحور داشته، ولی اکنون رسانههای دیگری ــ تصویر، ویدئو، صدا، شبکههای اجتماعی و صفحه نمایش ــ در آن جایگاه مرکزی خواندن عمیق و متن مکتوب را گرفتهاند. این دقیقاً همان معنایی است که ماریوت در مقاله خود دنبال میکند.
او نمیگوید مردم ناگهان بیسواد شدهاند. استدلال او این است که جامعهای که زمانی با کتاب و خواندن طولانی و متمرکز شکل گرفته بود، اکنون به سمت فرهنگی حرکت میکند که در آن پیمایش صفحه، ویدئوهای کوتاه و رسانههای تصویری جای مطالعه مستمر را میگیرند. خودش نیز صریحاً از این سخن میگوید که «scrolling and short form video» در حال جایگزین شدن با خواندن مداوم است. بنابراین «پساباسوادی» در این مقاله به معنای بیسوادی نیست. جامعه پساباسوادی جامعهای است که از مرحلهای تاریخی عبور کرده که در آن خواندن و نوشتن، و بهویژه کتاب و متن مکتوب، ابزار اصلی انتقال دانش و شکلدهی به اندیشه و فرهنگ بودند. در چنین جامعهای ممکن است اکثریت مردم همچنان توانایی خواندن و نوشتن داشته باشند، اما دیگر خواندن عمیق و طولانی در مرکز زندگی فکری آنان قرار نداشته باشد و متن مکتوب جای خود را به تصویر، ویدئو، صدا و رسانههای دیجیتال بدهد. از این رو، «پساباسوادی» بیش از آنکه به فقدان توانایی خواندن اشاره کند، به افولِ فرهنگِ مبتنی بر خواندن اشاره دارد.»

آنچه اورول از آن میترسید...
آنچه اورول از آن میترسید، کسانی بودند که کتابها را ممنوع میکردند. آنچه هاکسلی از آن میترسید این بود که دیگر هیچ دلیلی برای ممنوع کردن کتاب وجود نداشته باشد، چون اصلاً کسی نمیخواست هیچ کتابی بخواند.
نیل پستمن، «سرگرم کردن خود تا سر حد مرگ»
عصر چاپ
این انقلاب یکی از مهمترین تحولات تاریخ مدرن بود — با این حال هیچ خونی ریخته نشد، هیچ بمبی پرتاب نگردید و هیچ پادشاهی سرنگون نگشت. شاید هیچ دگرگونی اجتماعی عظیمی تا این اندازه در سکوت انجام نشده باشد. این انقلاب در صندلیهای راحتی، کتابخانهها، کافهها و باشگاهها رخ داد.اتفاقی که افتاد این بود: در میانههای قرن هجدهم، شمار عظیمی از مردم عادی شروع به خواندن کردند.
در دو قرن نخست پس از اختراع چاپ، خواندن عمدتاً فعالیتی نخبهگرایانه باقی ماند. اما با آغاز قرن هجدهم، گسترش آموزش و انفجار کتابهای ارزان، خواندن را به سرعت در میان طبقات متوسط و حتی اقشار پایینتر جامعه رواج داد.مردم آن زمان به درستی درک کرده بودند که اتفاقی عظیم در حال رخ دادن است. ناگهان به نظر میرسید همه در همه جا مشغول خواندن هستند: مردان، زنان، کودکان، ثروتمندان، فقرا. خواندن به عنوان «تب»، «همهگیری»، «شیدایی» و «جنون» توصیف میشد. همانطور که تاریخدان تیم بلنینگ (Tim Blanning) مینویسد: «محافظهکاران وحشتزده و ترقیخواهان خوشحال بودند که این عادت هیچ مرز اجتماعی نمیشناسد.»
این دگرگونی گاه «انقلاب خواندن» نامیده میشود. این یک دموکراتیزهکردن بیسابقه اطلاعات بود؛ بزرگترین انتقال دانش به دست مردان و زنان عادی در تاریخ.
در بریتانیا تنها ۶۰۰۰ کتاب در دهه اول قرن هجدهم منتشر شد؛ در دهه پایانی همان قرن، تعداد عناوین جدید از ۵۶۰۰۰ فراتر رفت. در طول قرن هجدهم بیش از نیم میلیون اثر جدید به زبان آلمانی منتشر شد. تاریخدان سایمون شاما (Simon Schama) حتی تا آنجا پیش رفته که نوشته است «نرخ باسوادی در فرانسه قرن هجدهم بسیار بالاتر از ایالات متحده در اواخر قرن بیستم بود.»
جایی که خوانندگان زمانی به شیوهای «متمرکز» میخواندند و تمام عمرشان را صرف خواندن و بازخوانی دو سه کتاب میکردند، انقلاب خواندن، نوع جدیدی از خواندن «گسترده» را رواج داد. مردم هر چه به دستشان میرسید میخواندند: روزنامهها، مجلات، تاریخ، فلسفه، علم، الهیات و ادبیات. کتابها، جزوهها و نشریات ادواری به وفور از زیر چاپ بیرون میآمدند.
این عصر آثار جاودان و به یادماندنی اندیشه و دانش بود: دایرةالمعارف دیدرو، فرهنگ زبان انگلیسی ساموئل جانسون، انحطاط و سقوط امپراتوری روم ادوارد گیبون، نقد عقل محض ایمانوئل کانت. ایدههای رادیکال جدید درباره خدا، تاریخ، جامعه، سیاست و حتی کل هدف و معنای زندگی در اروپا جاری شد.
حتی مهمتر از آن، چاپ نحوه تفکر مردم را تغییر داد. دنیای چاپ منظم، منطقی و عقلانی است. در کتابها، دانش طبقهبندی، درک، مرتبط و در جای خود قرار میگیرد. کتابها استدلال میکنند، تز ارائه میدهند و ایدهها را بسط میدهند. نیل پستمن (Neil Postman)، نظریهپرداز رسانه نوشت: «درگیر شدن با کلمه نوشته شده به معنای دنبال کردن خطی از اندیشه است که مستلزم تواناییهای قابل توجهی در طبقهبندی، استنتاج و استدلال است.»
همانطور که پستمن اشاره کرد، تصادفی نیست که رشد فرهنگ چاپ در قرن هجدهم با افزایش اعتبار عقل، خصومت با خرافات، تولد سرمایهداری و توسعه سریع علم همراه بود. تاریخدانان دیگر، انفجار باسوادی در قرن هجدهم را به روشنگری، تولد حقوق بشر، ظهور دموکراسی و حتی آغاز انقلاب صنعتی مرتبط دانستهاند. این دنیایی که ما اکنون میشناسیم در انقلاب خواندن شکل گرفته است.
ضد انقلاب
اکنون، ما در میانه ضد انقلاب به سر میبریم. بیش از سیصد سال پس از آنکه انقلاب خواندن عصری جدید از دانش بشری را آغاز کرد، کتابها در حال مرگ هستند. مطالعات متعدد نشان میدهد که خواندن در سقوط آزاد قرار دارد. حتی بدبینترین منتقدان عصر صفحهنمایش در قرن بیستم نیز به سختی میتوانستند ابعاد بحران فعلی را پیشبینی کنند.
در آمریکا، خواندن برای لذت در بیست سال گذشته چهل درصد کاهش یافته است. در بریتانیا، بیش از یک سوم بزرگسالان میگویند خواندن را رها کردهاند. بنیاد ملی سواد از کاهش «تکاندهنده و دلسردکننده» خواندن در کودکان خبر میدهد که اکنون در پایینترین سطح ثبت شده قرار دارد. صنعت نشر در بحران است: همانطور که الکساندر لارمن (Alexander Larman)، نویسنده مینویسد: «کتابهایی که زمانی دهها یا حتی صدها هزار نسخه فروش میکردند، امروز خوش شانس هستند که فروشی در حد چهار رقمی داشته باشند.»
قابل توجهتر اینکه، در اواخر سال ۲۰۲۴، سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) گزارشی منتشر کرد که نشان میداد سطح سواد در اکثر کشورهای توسعهیافته در حال «کاهش یا رکود» است. روزی بود که یک دانشمند علوم اجتماعی با مواجهه با چنین آمارهایی ممکن بود حدس بزند علت آن یک بحران اجتماعی مانند جنگ یا فروپاشی نظام آموزشی است. اتفاقی که افتاد، ظهور گوشی هوشمند بود که در میانههای دهه ۲۰۱۰ در کشورهای توسعهیافته به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفت. آن سالها به عنوان نقطه عطفی در تاریخ بشر به خاطر خواهد ماند.
هرگز پیش از این فناوریای مانند گوشی هوشمند وجود نداشته است. در حالی که فناوریهای سرگرمی قبلی مانند سینمایا تلویزیون برای جلب توجه مخاطب برای یک دوره طراحی شده بودند، گوشی هوشمند تمام زندگی شما را طلب میکند. تلفنها به گونهای طراحی شدهاند که فوقالعاده اعتیادآور باشند و کاربران را با رژیمی از اعلانهای بیمعنی، ویدیوهای کوتاه و سطحی و طعمههای خشم در رسانههای اجتماعی معتاد کنند.
انسان متوسط امروزی هفت ساعت در روز را به خیره شدن به صفحه نمایش میگذراند. برای نسل زد (Gen Z) این رقم به نه ساعت میرسد. یک مقاله اخیر در تایمز دریافت که برای دانشآموزان مدرن چنین مقدر شده است که به طور میانگین ۲۵ سال از عمر بیداری خود را در حال مرور کردن (scrolling) روی صفحهنمایش بگذرانند.
اگر انقلاب خواندن (reading revolution) نمایانگر بزرگترین انتقال دانش به مردان و زنان عادی در تاریخ بود، انقلاب صفحهنمایش نمایانگر بزرگترین سرقت دانش از مردم عادی در تاریخ است.د انشگاههای ما در خط مقدم این بحران قرار دارند. آنها اکنون اولین گروههای واقعاً «پسا-باسواد» از دانشجویان را آموزش میدهند، دانشجویانی که تقریباً به طور کامل در دنیای ویدیوهای کوتاه، بازیهای کامپیوتری، الگوریتمهای اعتیادآور (و فزاینده، هوش مصنوعی) بزرگ شدهاند.
از آنجا که اینترنت موبایل فراگیر، دامنه توجه این دانشجویان را نابود و رشد دایره لغات آنان را محدود کرده است، دانش غنی و مفصلی که در کتابها ذخیره شده است برای بسیاری از آنان غیرقابل دسترس میشود. مطالعهای روی دانشجویان ادبیات انگلیسی در دانشگاههای آمریکا نشان داد که آنان قادر به درک پاراگراف اول رمان «خانه غمزده» (Bleak House) [در ایران با نام «خانه قانونزده» توسط ابراهیم یونسی ترجمه شده است] چارلز دیکنز یعنی کتابی که روزگاری به طور معمول توسط کودکان خوانده میشد، نبودند.
مقالهای در مجله آتلانتیک (The Atlantic) با عنوان «دانشجویان دانشگاههای تراز اولی که نمیتوانند کتاب بخوانند» به تجربه یک استاد اشاره میکند: بیست سال پیش، دانشجویان کلاسهای آقای دیمز(Dames) بدون مشکل میتوانستند یک هفته بحثهای پیچیدهای درباره کتاب «غرور و تعصب» (Pride and Prejudice) داشته باشند و هفته بعد به «جنایت و مکافات» (Crime and Punishment) بپردازند. اما حالا دانشجویانش از قبل به او میگویند که حجم مطالعاتی غیرممکن به نظر میرسد. مسئله فقط شتاب دیوانهوار نیست. آنها در توجه به جزئیات ریز و همزمان دنبال کردن طرح کلی داستان مشکل دارند.
مطابق بایک بررسی ناامیدکننده دیگر، «اکثر دانشجویان ما به طور کاربردی بیسواد هستند». این گفته با تمام شنیدههای من از گفتوگوهایم با معلمان و اساتید دانشگاه همخوانی دارد. یکی از مدرسان آکسفورد و کمبریج که با او صحبت کردم، از «فروپاشی سواد» در میان دانشجویانش خبر داد.
انتقال دانش – یعنی در واقع کهنترین کارکرد دانشگاه - در برابر چشمان ما در حال از هم گسستن است. نویسندگانی مانند شکسپیر، میلتون و جین آستن، که آثارشان برای قرنها منتقل شده، دیگر نمیتوانند به نسل بعدی خوانندگان برسند. آنها در حال از دست دادن توانایی درک این آثار هستند.
سنتی ادگیری مانند رشته طلایی گرانبهای دانش است که در طول تاریخ بشریت جریان دارد و خوانندگان را در طول زمان به هم پیوند میزند. آخرین بار این رشته در خلال فروپاشی امپراتوری روم غربی پاره شد، زمانی که قبایل بربر به مرزها هجوم میآوردند، شهرها کوچک میشدند و کتابخانهها میسوختند یا از بین میرفتند. با از هم پاشیدن دنیای نخبگان تحصیلکرده روم، بسیاری از نویسندگان و آثار ادبی از حافظه بشری محو شدند - یا برای همیشه گم شدند یا صدها سال بعد در رنسانس دوباره کشف شدند.اکنون آن رشته طلایی برای دومین بار در حال پاره شدن است.
یک تراژدی روشنفکرانه
فروپاشی مطالعه، باعث کاهش در معیارهای مختلف توانایی شناختی (cognitive ability) شده است. مطالعه با مزایای شناختی (cognitive benefits) متعددی مرتبط است، از جمله بهبود حافظه و دامنه توجه، تفکر تحلیلی بهتر، تسلط کلامی بهبود یافته و نرخ پایینتر زوال عقل در سنین بالاتر.
پس از معرفی گوشیهای هوشمند در اواسط دهه ۲۰۱۰، امتیازهای جهانی PISA یا به عبارتی مشهورترین معیار بینالمللی سنجش توانایی دانشآموزان - شروع به کاهش کرد. همانطور که جان برن موردوخ (John Burn Murdoch) در فایننشال تایمز مینویسد، دانشآموزان به طور فزایندهای در نظرسنجیها میگویند که در فکر کردن، یادگیری و تمرکز مشکل دارند.
مطالعه «پایش آینده»(Future study) از ۱۸ سالهها میپرسد که آیا در فکر کردن، تمرکز یا یادگیری چیزهای جدید مشکل دارند. سهم دانشآموزان سال آخر دبیرستانی که مشکلاتی را گزارش میدهند، در طول دهه ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ ثابت بود، اما در اواسط دهه ۲۰۱۰ شروع به افزایش سریع کرد.
و همانطور که برن موردوخ (Burn Murdoch) میگوید، این مسائل شناختی محدود به مدارس و دانشگاهها نیست. آنها بر همه تأثیر میگذارند: «این کاهش در معیارهای استدلال و حل مسئله به نوجوانان محدود نمیشود. بزرگسالان نیز الگوی مشابهی را نشان میدهند و کاهش در تمام گروههای سنی قابل مشاهده است.»
جالبترین و هشداردهندهترین مورد، مربوط به ضریب هوشی (IQ) است که در طول قرن بیستم به طور پیوسته افزایش یافت (که به آن اصطلاحاً «اثر فلین» (Flynn effect) می گویند) اما اکنون به نظر میرسد که شروع به کاهش کرده است. نتیجه این روند، تنها از دست دادن اطلاعات و هوش نیست، بلکه فقیر شدن تراژیک تجربه انسانی است. برای قرنها، تقریباً تمام افراد تحصیلکرده و باهوش بر این باور بودند که ادبیات و دانش، هم از والاترین اهداف و هم از ژرفترین تسلیهای وجود بشری هستند. آثار کلاسیک در طول قرنها حفظ شدهاند زیرا به عبارت معروف مَتیو آرنولد (Matthew Arnold)، حاوی «بهترین ها از آنچه اندیشیده و گفته شده هستند» هستند.
بزرگترین رمانها و شعرها، با قرار دادن تخیل خودمان در ذهن دیگران و بردنمان به زمانها و مکانهای دیگر، حس ما از تجربه انسانی را غنی میکنند. با خواندن آثار غیرداستانی - علم، تاریخ، فلسفه، ادبیات سفر - به طور عمیق با جایگاه خود در جهان فوقالعاده و پیچیدهای که امتیاز زندگی در آن را داریم، آشنا میشویم. گوشیهای هوشمند ما را از این دلداری ها (consolations) محروم میکنند. همهگیری اضطراب، افسردگی و بیهدفی که جوانان قرن بیست و یکم را گرفتار کرده، اغلب به انزوا و مقایسه اجتماعی منفی ناشی از گوشیهای هوشمند مرتبط شده است.این همچنین محصول مستقیم بیمعنایی، تکهتکه شدگی و پیش پاافتادگی فرهنگ صفحهنمایش است که کاملاً فاقد توانایی پاسخگویی به نیازهای عمیق انسانی برای کنجکاوی، روایت، توجه عمیق و تحقق هنری است.
جهانی بدون ذهن
این زهکشی و تخلیه ی موارد بسیار مهمی از جمله فرهنگ، تفکر نقاد و هوش، نشان می دهند که چگونه به طور غم انگیزی قابلیت ها و شکوفایی انسانی از دست می روند و ناپدید می شوند. این پدیده همچنین یکی از اصلیترین چالشهای پیش روی جوامع مدرن است. به خاطر آوریم که تمدن گسترده، به هم پیوسته، بردبار و پیشرفته از نظر فناوری ما، بر اساس انواع تفکر پیچیده و عقلانی پرورشیافته که زیربنای آن باسوادی (literacy) است.
همانطور که والتر اونگ (Walter Ong) در کتاب «شفاهیّت و سواد» (Orality and Literacy) خود مینویسد، برخی از انواع تفکر پیچیده و منطقی به سادگی بدون خواندن و نوشتن قابل دستیابی نیستند. توسعه یک استدلال منطقی و مفصّل در گفتار خودانگیخته (spontaneous speech) عملاً غیرممکن است - شما [در ذهن خود] گم خواهید شد، رشته کلام را از دست خواهید داد، با خود به طور متناقض صحبت خواهید کرد و با تلاش برای بازگویی ناموفق نکات، مخاطب خود را سردرگم خواهید کرد.
به عنوان یک مثال افراطی، تصور کنید شخصی تلاش می کند یک اثر فلسفی معروف را فقط به صورت شفاهی بیان کند. مثلاً کتاب ۹۰۰ صفحهای «نقد عقل محض» کانت، یا «رساله» ویتگنشتاین،یا «هستی و نیستی» سارتر. انجام این کار غیرممکن خواهد بود. و گوش دادن به آن نیز غیرممکن.
کانت برای تولید اثر بزرگش مجبور بود ایدههایش را روی کاغذ بیاورد، خط بزند، در موردشان فکر کند، پالایششان کند و سپس در طول سالها بازنویسیشان کند تا در نهایت به یک کل متقاعدکننده و منطقی تبدیل شوند.
برای درک صحیح کتاب، باید آن را پیش روی خود داشته باشید تا بتوانید بخشهای نامفهوم را دوباره بخوانید، ارتباطات منطقی را بررسی نموده و روی گذرهای مهم تأمل کنید تا واقعاً آنها را درک کنید. این نوع تفکر پیشرفته از خواندن و نوشتن جداییناپذیر است.
اریک هاولوک (Eric Havelock)، متخصص ادبیات کلاسیک، استدلال کرد که ظهور سواد در یونان باستان، محرک تولد فلسفه بود. زمانی که مردم وسیلهای برای ثبت ایدهها روی صفحه برای پرسشگری، پالایش و بنا کردن بر روی آنها پیدا کردند، یک روش کاملاً جدید و انقلابی از تفکر تحلیلی و انتزاعی متولد شد - روشی که در ادامه قرار بود کل تمدن ما را شکل دهد. با تولد نوشتار، روشهای تفکر مرسوم مورد چالش قرار گرفته و بهبود یافتند. این، رهایی شناختی (cognitive liberation) گونه ما بود.
همانطور که نیل پستمن (Neil Postman) در «سرگرم کردن خودمان تا سر حد مرگ» (Amusing Ourselves to Death) میگوید: «فلسفه بدون نقد نمیتواند وجود داشته باشد... نوشتن، زیربنای فکر را در معرض بررسی مستمر و متمرکز قرار میدهد. نوشتن، گفتار را منجمد میکند و با این کار، باعث هستی بخشیدن به متخصص در دستورزبان، منطقدان، بلاغتشناس، مورخ و دانشمند می گردد - همه کسانی که باید زبان را پیش روی خود نگه دارند تا ببینند چه معنایی دارد، کجا خطا میکند و به کجا میرود.»
نه تنها فلسفه، بلکه تمام زیرساخت فکری تمدن مدرن به انواع تفکر پیچیدهای وابسته است که از خواندن و نوشتن جداییناپذیرند: تاریخنگاری جدی، قضایای علمی، پیشنهادهای سیاستی پر از جزئیات و انواع بحثهای سیاسی سختگیرانه و بیطرفانهای که در کتابها و مجلات انجام میشود.این اشکال تفکر پیشرفته، پایههای فکری مدرنیته را فراهم میکنند. اگر دنیای ما در حال حاضر ناپایدار به نظر میرسد - انگار زمین از زیر پایمان در حال لغزیدن است - به این دلیل است که آن پایهها در زیر پایمان در حال از هم پاشیدن است.
همانطور که احتمالاً متوجه شدهاید، دنیای صفحهنمایش جایگاه بسیار پرتلاطمتری نسبت به دنیای چاپ خواهد بود: عاطفیتر، خشمگینتر و آشفتهتر.
والتر اونگ (Walter Ong) تأکید کرد که نوشتن، اندیشه را آرام می کند و عقلانی میسازد. اگر بخواهید استدلال خود را حضوری یا در یک ویدیوی تیکتاک مطرح کنید، راههای بیشماری برای دور زدن استدلال منطقی در اختیار دارید. میتوانید فریاد بزنید، گریه کنید و مخاطب را با جذابیت خود مسحورنمائید. میتوانید موسیقی احساسی پخش کنید یا تصاویر دلخراش نشان دهید. چنین توسل جویی هایی عقلانی نیستند، اما انسانها هم موجوداتی کاملاً عقلانی نیستند و تمایل دارند که توسط آنها متقاعد شوند.
یک کتاب نمیتواند بر سر شما فریاد بزند (شکر خدا!) و نمیتواند گریه کند. بدون مجموعه ابزارهای دور زدن منطق که در اختیار پادکسترها و یوتیوبرهاست، نویسندگان بسیار بیشتر تنها به عقل متکی هستند و محکوم شدهاند تا استدلالهای خود را با زحمت، جمله به جمله کنار هم بچینند (من اکنون آن عذاب را حس میکنم). کتابها بسیار دور از کامل بودن هستند، اما بسیار بیشتر از هر وسیله ارتباطی دیگری که تاکنون ابداع شده، به الزامات استدلال منطقی مقیدمی باشند. به همین دلیل است که اونگ (Walter Ong) مشاهده کرد که جوامع شفاهی«پیشامکتوب» (pre-literate) اغلب برای بازدیدکنندگان از کشورهای باسواد، بهطور قابلملاحظهای عرفانی، احساسی و تقابلآمیز در گفتار و اندیشه خود به نظر میرسند.
با مرگ کتابها، به نظر میرسد در حال بازگشت به این عادات فکری «شفاهی» هستیم. گفتمان ما در حال فروپاشی به سوی وحشت، نفرت و جنگ قبیلهای است. اندیشه ضدعلمی در بالاترین سطح دولت آمریکا شکوفا شده است. ترویجکنندگان غیرعقلانیت و تئوریهای توطئه، مانند کانداس اونز و راسل برند (Candace Owens and Russell Brand)، مخاطبان گسترده و زودباور آنلاین پیدا میکنند. اگر استدلالهای آنان روی کاغذ ارائه میشد، مضحک به نظر میرسید. اما روی صفحهنمایش، برای بسیاری از مردم متقاعدکننده هستند.
ظهور این سبکهای فکری احساسی و غیرعقلانی، چالشی عمیق برای فرهنگ و سیاست ما ایجاد میکند. شاید به زودی دریابیم که اداره پیشرفتهترین تمدن در تاریخ سیاره، با دستگاه فکری یک جامعه پیشامکتوب ممکن نیست.
پایان خلاقیت
عصر چاپ با پویایی و غنای فرهنگی بیسابقهای مشخص میشد. خواندن سنگ بنای خلاقیت و نوآوری است که اساسی برای مدرنیته محسوب میشود.
اینطور نیست که برای بهرهمند شدن یک جامعه از فرهنگ چاپ، لازم باشد هر شهروندی یک کتابخوان حرفه ای (bookworm) حرفهای باشد. و با این حال، اگر یک عادت میان رهبران، مخترعان، دانشمندان و هنرمندیانی که تمدن ما را شکل دادهاند مشترک باشد، آن عادت خواندن است. خوانندگان جدی در تقریباً هر حوزه از دستاوردهای انسانی، سهم بیشتری دارند.
سیاستمداران بزرگ را در نظر بگیرید: تدی روزولت (Teddy Roosevelt) [تئودور روزولت بیست و ششمین رئیس جمهور آمریکا] ادعا میکرد روزی یک کتاب میخواند، وینستون چرچیل در جوانی برای خود یک برنامه بلندپروازانه مطالعه در فلسفه، اقتصاد و تاریخ تعیین کرد و در طول زندگی خود به طور سیریناپذیری به خواندن ادامه داد. کلمنت اتلی (Clement Attlee) [از نخست وزیران سابق بریتانیا] به یادآورد که در دوران مدرسه هفتهای چهار کتاب میخوانده.
یا فرهنگ عامه را در نظر بگیرید (که معمولاً حوزهای صرفاً ادبی از تلاش انسانی تلقی نمیشود). دیوید بویی [بازیگر، خواننده و ترانه سرای مشهور بریتانیایی] به قول خودش «با حرص و ولع میخواند». او یک بار گفت: «هر کتابی که خریدهام، هنوز دارم. نمیتوانم دورش بیندازم. دور انداختنش از نظر فیزیکی غیرممکن است!» فهرستی که بویی از صد کتاب مورد علاقه خود نوشت شامل آثاری از ویلیام فاکنر، تام استاپارد، دی. اچ. لورنس و تی. اس. الیوت است.
پل مککارتنی در کتابی اخیر درباره حرفه ترانهسراییاش، از «دیلان تاماس، اسکار وایلد و آلن گینزبرگ، از نویسنده سمبولیست فرانسوی آلفرد ژاری، یوجین اونیل و هنریک ایبسن» در میان نویسندگانی نام برد که الهامبخش او بودهاند.
توماس ادیسون در طول زندگی خود عمیقاً مطالعه میکرد. چارلز داروین نیز همین طور. آلبرت انیشتین نیز همین طور. از قضا، حتی ایلان ماسک ادعا میکند که «توسط کتابها بزرگ شده است». خواندن، کار خلاقانه را برای مردان و زنان نابغه غنی تر می سازد و آن هم با دادن دسترسی به گنجینه عظیم و بیبهای دانش حفظ شده در کتابها - «بهترینِ آنچه اندیشیده و گفته شده است». انضباط خواندن، آنان را با ابزارهای تحلیلی مجهز میکند تا آن سنت را مورد پرسش قرار دهند، پالایش کنند و متحول سازند.
همانطور که الیزابت آیزنشتاین (Elizabeth Eisenstein) در کتاب «انقلاب چاپ در اروپای اولیه مدرن» استدلال میکند، اختراع دستگاه چاپ باعث شتاب بخشیدن به یک سریاز انقلابهای فرهنگی که جهان مدرن را شکل دادند کمک بسیار نمود: رنسانس، اصلاحات و انقلاب علمی. مورخان دیگر، عصر روشنگری، تولد حقوق بشر و انقلاب صنعتی را نیز به این فهرست اضافه میکنند.
آیزنشتاین توضیح میدهد که چگونه تمایل خواندن به ترویج نوآوری، در دانشگاههای رنسانس خود را نشان داد. با اختراع چاپ، دسترسی دانشجویان به کتابها افزایش یافت و «به دانشجویان مستعد کارشناسی اجازه داد تا فراتر از درک معلمان خود پیش بروند. دانشجویان بااستعداد دیگر نیازی نداشتند برای یادگیری یک زبان یا مهارت آکادمیک، در محضر استاد خاصی بنشینند.» و بنابراین، «دانشجویانی که متون فنی را مورد استفاده قرار می دادند که در نقش راهنمایی کنندگان خاموش خدمت میکردند، کمتر احتمال داشت که به مرجعیت سنتی تمکین کنند و بیشتر پذیرای جریانهای نوآور بودند. ذهنهای جوانی که با چاپ ها و نشرهای بهروز شده، به ویژه متون ریاضی، تجهیز شده بودند، شروع به پیشی گرفتن نه تنها از بزرگان خود، بلکه از خرد کهنان نیز کردند.»
دانشجویان مدرنی که توانایی خواندن را ندارند، بار دیگر به مرجعیت معلمان خود وابسته شدهاند و کمتر قادرند پیشتازی کنند، نوآوری نمایند و باورهای مرسوم را به پرسش بکشند. این دانشجویان تنها یک نشانه از فرهنگ راکد عصر صفحهنمایش هستند که با سادگی، تکرار و سطحی نگری مشخص میشود. نشانههای آن در اطراف ما قابل مشاهده است.
آهنگهای پاپ در هر سبکی، کوتاهتر، سادهتر و تکراریتر میشوند و فیلمها به مجموعههای دنباله دارد تجاری (franchise formulas) تقلیل یافتهاند که به طور بیپایان تکرار میشوند. مطالعات نشان میدهند که تعداد اختراعات «تحولآفرین» و «انقلابی» در حال کاهش است. بودجه بیشتری نسبت به هر زمان دیگری در تاریخ صرف پژوهشهای علمی میشود، اما نرخ پیشرفت«به زحمت با گذشته همگام است».
بیشک عوامل بسیاری در کار هستند، اما این دقیقاً همان چیزی است که از نسلی از پژوهشگران انتظار میرود که کودکی خود را به جای خواندن و تفکر، به صفحهنمایشها چسباندهاند. حتی خود کتابها نیز در حال کمتر پیچیده شدن هستند.
اگر جهان باسواد با پیچیدگی و نوآوری مشخص میشد، جهان پساباسوادی با سادگی، نادانی و رکود شناخته میشود. احتمالاً تصادفی نیست که افول سواد، وسواسی برای «نوستالژی» فرهنگی به همراه آورده است؛ میل به بازیافت بیپایان فرمهای فرهنگی گذشته: برای مثال، سریالهای تلویزیونی و سبکهای دهه نود، یا مدهای اوایل دهه ۲۰۰۰.
فرهنگ ما در حال تبدیل شدن به یک بیابان برهوت موبایلی است. با قطع ارتباط از گنجینههای فرهنگی گذشته، ما محکوم به زندگی در ابدیتی خودشیفته شدهایم. با محرومیت از ابزارهای انتقادی برای پرسشگری و بسط بینشهای پیشینیان، ما محکوم به تکرار و تقلید بیپایان از خودمان هستیم، فیلم ابرقهرانی پس از فیلم ابرقهرانی، آهنگ پاپ تکراری پس از آهنگ پاپ تکراری.اما بیش از هر چیز، این فرهنگ روزافزون پیشپاافتاده، سطحی و تهی از اندیشه، یک مصیبت برای سیاستهای ماست.
ادامه دارد ...
The dawn of the post-literate society
And the end of civilisation
James Marriott
Sep 19, 2025
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
پاتریک وینتور / گاردین / چهارشنبه ۲۶ اوت ۲۰۲۶
آیا تنگه هرمز که اخیراً دفتر رهبر جمهوری اسلامی از آن بهعنوان «ستون نظم امنیتی جدید ایران» یاد کرده و آن را از نظر تحولآفرینی همسنگ در اختیار داشتن سلاح هستهای دانسته است، در واقع بهسرعت در حال تبدیل شدن به یک دارایی کمارزشتر است؛ بهگونهای که ایران را بیش از پیش در برابر موج جدید و برنامهریزیشده تحریمهای اقتصادی آمریکا آسیبپذیر میکند؟
این پرسش، بحث اصلی و داغی است که در داخل ایران جریان دارد و درباره راهبرد مذاکرهای تهران نیز دیدگاههای متفاوتی بر اساس آن شکل گرفته است. کسانی که هشدار میدهند ارزش تنگه هرمز بهعنوان اهرمی برای تحت فشار قرار دادن اقتصاد جهان بهتدریج کاهش خواهد یافت و ایران را بدون ذخایر ارزی باقی خواهد گذاشت، معتقدند مذاکرهکنندگان ایرانی باید هرچه سریعتر بهدنبال توافق باشند.
در یک تحلیل که حامد پاکطینت، بنیانگذار «انجمن فعالان اقتصادی»، آن را نوشته، آمده است که احداث خطوط لوله و مسیرهای صادراتی جایگزین از سوی کشورهای همسایه ایران در حاشیه خلیج فارس، طی سه سال آینده ارزش راهبردی تنگه هرمز را به نصف کاهش خواهد داد.
کسانی که درباره هدر رفتن داراییهای ایران نگران هستند، به همین دلیل برای سفرهای جداگانه این هفته بدر البوسعیدی، وزیر خارجه عمان، و عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، به تهران اهمیت ویژهای قائلاند. این دو مقام برای بازنگری در شرایط بازگشایی تنگه هرمز و احیای تفاهمنامهای که در ماه ژوئن میان آمریکا و ایران مورد توافق قرار گرفته بود اما بعداً کنار گذاشته شد، نقشی کلیدی دارند.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، و محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، هر دو اخیراً اظهاراتی کمسابقه و صریح درباره ضرورت پایان دادن به جنگ و پیامدهای اقتصادی ادامه آن مطرح کردهاند.
قالیباف گفت فارغ از اینکه ایران چه میزان قدرت نظامی در اختیار داشته باشد، «اگر مردم گرسنه باشند» و رشد اقتصادی وجود نداشته باشد، کشور نمیتواند دوام بیاورد. او استدلال کرد که بدون اقتصادی کارآمد نمیتوان امنیت را حفظ کرد. قالیباف همچنین افزود که بهعنوان فردی با سابقه نظامی، «ما ارزش صلح را بهتر از کسانی که درباره صلح صحبت میکنند، میدانیم.»
پزشکیان حتی صریحتر سخن گفت: «جنگ باید در مقطعی پایان یابد.» استدلال او این بود که ایران باید اکنون به درگیری پایان دهد، در شرایطی که تهران همچنان معتقد است از موضع قدرت وارد مذاکرات میشود، نه اینکه منتظر بماند تا موقعیتش تضعیف شود.
عبدالناصر همتی، رئیس بانک مرکزی ایران، نیز اخیراً در تلویزیون درباره فشارهای اقتصادی هشدار داد. او گفت: «ما همزمان با چهار یا پنج چالش بزرگ روبهرو هستیم، از جمله تحریمهای حداکثری، محاصره، قطع صادرات نفت و کسری بودجه؛ هر یک از این عوامل بر اقتصاد فشار وارد میکند.» او افزود: «یکی از کشورهای همسایه به من گفت اگر یکپنجم آنچه در کشور شما اتفاق افتاده در کشور ما رخ میداد، ما دیگر قادر به اداره کشور نبودیم.»
آنچه این اظهارات را برانگیخته، فشار واردشده بر مردم عادی در ایران و پذیرش این واقعیت است که تنگه هرمز نمیتواند بهتنهایی و بهصورت دائمی به یک دکترین امنیتی تبدیل شود.
حمید آصفی، روزنامهنگار مستقر در تهران که در زمینه ژئواکونومی تخصص دارد، یکی از شمار زیادی از کارشناسانی است که هشدار میدهند اگر ایران بخواهد هر بار که بحرانی رخ میدهد، هرمز را بهعنوان آخرین کارت خود به کار بگیرد، این کارت بهتدریج ارزش خود را از دست خواهد داد.
او گفت: «تهدیدی که دائماً تکرار شود، از «بازدارندگی» به یک عادت سیاسی تبدیل میشود؛ و یک عادت سیاسی، اگر با دستاوردهای ملموس همراه نباشد، دیر یا زود به تورم تهدیدها منجر خواهد شد.»
به نوشته او، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا ایران میتواند تنگه هرمز را ببندد یا نه؛ بلکه این است که اگر ایران هرمز را به روی جهان ببندد، آیا درِ قدرت را به روی خود باز میکند یا بخشی از قدرت خودش را پشت همان در حبس میکند؟
«این همان پارادوکس هرمز است. در سیاست بینالملل، اهرمی که دائماً به رخ کشیده شود، میتواند به دشمن خود تبدیل شود، زیرا دیگران را وادار میکند برای کاهش آسیبپذیری خود برنامهریزی کنند [...] پرسش اصلی سیاست ایران در قبال هرمز باید از این تغییر کند که: «چگونه میتوانیم عبور و مرور را دشوار کنیم؟» به این پرسش که: «چگونه میتوانیم عبور و مرور را آنقدر امن و باثبات کنیم که همه برای حفظ این نظم به ایران نیاز داشته باشند؟»»
این به آن معنا نیست که این اهرم فاقد ارزش است؛ ابداً چنین نیست.
بر اساس دادههای گردآوریشده توسط شرکت ردیابی کشتیها کپلر (Kpler)، بین اول تا ۱۹ اوت تنها ۱۱۲ نفتکش و کشتی حمل گاز از تنگه هرمز عبور کردهاند. نزدیک به ۷۹ درصد آنها از مسیرهای تأییدنشده استفاده کردهاند، ۱۹ درصد از مسیر شمالی مورد نظر ایران عبور کردهاند و ۲ درصد نیز مسیر عمان را در پیش گرفتهاند. در واقع، بسیاری از کشتیهایی که از مسیرهای نامشخص استفاده کردهاند، احتمالاً فرستندههای خود را خاموش کرده و تحت حفاظت آمریکا از مسیر عمان عبور کردهاند.
همچنین به نظر میرسد شرکتهای نفتی عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر و کویت، با کمک دولت آمریکا، گروه کوچکی از نفتکشها را اجاره کردهاند تا محمولههای نفتی را از مسیر جنوبی به دریای عمان منتقل کنند؛ جایی که نفت را به نفتکشهای منتظر متعلق به مشتریان خود تحویل میدهند. بنابراین، بخش عمده ریسک از شرکتهای کشتیرانی و مشتریان نفتی به تولیدکنندگان دولتی نفت که انگیزه بیشتری دارند و همچنین دولت آمریکا منتقل شده است. ایران نیز فهرستی سیاه شامل حدود ۴۸ کشتی تهیه کرده که قصد دارد آنها را ممنوع یا جریمه کند.
با این حال، دولت آمریکا احتمالاً تأثیر این راهکارهای جایگزین را بیش از اندازه بزرگنمایی میکند. کریس رایت، وزیر انرژی آمریکا، روز ۱۸ اوت مدعی شد نیروی دریایی آمریکا در انتقال بیش از ۱۵ میلیون بشکه نفت و سایر فرآوردهها کمک کرده است. او همچنین ادعا کرد میانگین انتقال روزانه نفت از تنگه اکنون به بیش از ۸ میلیون بشکه رسیده است؛ اما حتی این رقم نیز کمتر از نیمی از میانگین پیش از جنگ است و در هر حال، این رقم نیز اغراقآمیز تلقی میشود. بیشتر سامانههای ردیابی کشتیها میزان انتقال روزانه را نزدیک به ۶ میلیون بشکه در روز برآورد میکنند.
آرسنیو دومینگز، دبیرکل سازمان بینالمللی دریانوردی، همچنین ادعای اغراقآمیز دونالد ترامپ مبنی بر اینکه نیروی دریایی آمریکا تقریباً تنگه را باز کرده است، رد کرد و به بلومبرگ گفت: «با توجه به شمار بسیار اندک کشتیهایی که از تنگه هرمز عبور میکنند، روشن است که این تنگه در عمل باز نیست.»
رئیسجمهور آمریکا در پاسخ گفته است که تمامی مینها از تنگه پاکسازی شدهاند و در نتیجه، حملات پهپادی و دریایی ایران همچنان تهدید اصلی محسوب میشوند.
با این حال، واقعیت اینکه تنگه هرمز پیش از جنگ محل عبور ۲۰ درصد نفت و فرآوردههای مرتبط با نفت جهان بود، اکنون به عاملی برای تسریع بازسازی زیرساختهای انرژی جهان تبدیل شده است. کشورهای حاشیه خلیج فارس با سرعت در حال احداث شبکهای از خطوط لوله جایگزین هستند و هدف آنها این است که تا پایان این دهه، بیش از نیمی از صادرات خود در دوران پیش از جنگ را از تأثیرات ناشی از تنگه هرمز مصون کنند.
پاکطینت ظرفیت، طول و هزینه خطوط لولهای را که قرار است طی یک تا چهار سال آینده در شش کشور منطقه احداث شوند، بررسی کرده است. او به این نتیجه رسیده که وابستگی عربستان سعودی به تنگه هرمز از ۷۰ درصد به ۱۵ درصد کاهش خواهد یافت. وابستگی امارات متحده عربی از **۵۰ درصد به ۱۵ درصد** خواهد رسید و وابستگی عراق نیز از ۱۰۰ درصد به ۳۰ درصد کاهش خواهد یافت.
به ارزیابی او، وابستگی کویت و قطر از ۱۰۰ درصد به کمتر از نصف کاهش مییابد. وابستگی بحرین نیز از ۱۰۰ درصد به ۱۵ درصد خواهد رسید. در نهایت، وضعیت عمان از صفر درصد وابستگی به تبدیل شدن به یک مرکز عمده انتقال نفت ساحلی برای کل منطقه تغییر خواهد کرد.
او میگوید در مجموع، با اجرای این پروژهها، ارزش راهبردی تنگه هرمز طی سه سال به نصف کاهش خواهد یافت و طی شش سال تقریباً از بین خواهد رفت. این آبراه باریک و نعلاسبی همچنان وجود خواهد داشت، اما اهمیت راهبردی آن ــ که مرکز ثقل قدرت ایران محسوب میشود ــ از میان خواهد رفت.
در این میان، آمریکا تلاش خواهد کرد لاف زودهنگام ترامپ مبنی بر اینکه اقتصاد ایران کاملاً فروپاشیده است را به واقعیت تبدیل کند. واشنگتن بار دیگر تلاش خواهد کرد شریانهای حیاتی دولت ایران را در پنج بخش کلیدی مسدود کند: طلا، رمزارز، فناوری، کشتیرانی و هوانوردی.
موفقیت این تلاش به هیچ وجه تضمینشده نیست؛ همانطور که ترامپ باید از شکست تلاش خود برای شکست دادن ایران در دوره نخست ریاستجمهوریاش آگاه باشد. اما فرسایش تدریجی تابآوری اقتصادی ایران، تا زمانی که تنگه هرمز سرانجام به موضوعی بیاهمیت تبدیل شود، شاید تنها گزینه باقیمانده ترامپ باشد.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
شعبه اصلی بانک ملی ایران در تهران / عکس: آرش خاموشی، نیویورک تایمز
لارا جیکس و جیمز پیتون / نیویورک تایمز / ۲۶ اوت ۲۰۲۶
بزرگترین بانک ایران طی ۲۰ سال گذشته بارها هدف تحریم قرار گرفته است. دولت ترامپ روز دوشنبه بار دیگر این بانک را هدف قرار داد و این بار در پی آن است که توانایی آن برای فعالیت در خارج از کشور را به طور کامل از میان ببرد.
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، در چارچوب «عملیات طرد اقتصادی» (Operation Economic Outcast) متعهد شد کشورهایی را که با ایران تجارت میکنند مجازات کند؛ اقدامی که به تشدید جنگ اقتصادی دولت آمریکا علیه تهران میانجامد.
یکی از معدود خواستههای مشخص او، فعالیتهای خارجی بانک ملی را هدف قرار داد. او گفت: «تمام شعب بانک ملی باید تعطیل و خاموش شوند.»
با این حال، موجهای متعدد تحریم تاکنون نیز توانایی این بانک برای فعالیت در خارج از کشور را به شدت محدود کرده و این وضعیت بازتابی از انزوای گستردهتر اقتصادی ایران است.
این بانک دولتی دستکم از سال ۲۰۰۷، زمانی که ایالات متحده به طور رسمی آن را به تأمین مالی برنامههای هستهای و موشکی تهران متهم کرد، با دورهای مختلفی از مجازاتهای مالی سنگین روبهرو بوده است. کشورهای مختلف جهان، همچنین سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا، تلاش کردهاند استفاده ادعایی این بانک از شرکتهای پوششی در خارج از کشور برای تأمین مالی فعالیتهای غیرقانونی را محدود کنند.
در امارات متحده عربی، کارمندی که روز سهشنبه تلفن شعبه بانک ملی در دبی را پاسخ داد، تأیید کرد که این شعبه همچنان فعال است و به کار خود ادامه میدهد.
در لندن نیز چراغهای شعبه بانک ملی در محله مرفه کنزینگتون روشن بود. تابلویی در ورودی ساختمان رهگذران را به ورودی جانبی هدایت میکرد و حدود شش نفر در داخل ساختمان دیده میشدند، هرچند خبرنگار نیویورک تایمز اجازه ورود پیدا نکرد.
توان ماندگاری بانک ملی به پشتوانه دولت ایران و نزدیک به سه هزار و ۱۰۰ شعبه داخلی آن متکی است. این بانک همچنین سالهاست حضور بینالمللی خود را حفظ کرده و در نقاط مختلف خاورمیانه، اروپا و آسیا شعبه دارد.
برخی کشورها، از جمله عراق در سال ۲۰۲۴، تحت فشار تحریمها مجوز فعالیت بانک ملی را لغو کردهاند. دولتهای دیگری مانند بریتانیا و اتحادیه اروپا نیز محدودیتهایی چنان شدید اعمال کردهاند که شعب محلی بانک، هرچند همچنان باز هستند، عملاً توان چندانی برای انتقال پول یا تسهیل تجارت با ایران ندارند؛ امری که هسته اصلی فعالیتهای خارجی بانک ملی را تشکیل میدهد.
مقامهای آمریکایی مدتهاست بانک ملی را متهم میکنند که از طریق ایجاد یا استفاده از شرکتهای بینالمللی، پوششی برای ارسال و دریافت منابع مالی در شبکه بانکی سایه ایران فراهم کرده است؛ شبکهای که ارزش مبادلات سالانه آن دهها میلیارد دلار برآورد میشود. وزارت خزانهداری آمریکا میگوید این شبکه برای دور زدن تحریمهای اقتصادی ایجاد شده و فعالیتهای نظامی ایران و نیروهای نیابتی آن را تأمین مالی میکند.
برای نمونه، مقامهای خزانهداری آمریکا در ماه ژانویه شرکتهایی در امارات و سنگاپور را متهم کردند که یا خود بهعنوان شرکتهای پوششی عمل کردهاند یا از طریق چنین شرکتهایی، پول را از مسیرهای مرتبط با بانک ملی به ایران منتقل کرده یا از ایران دریافت کردهاند.
متیو لویت، که در دوران ریاستجمهوری جورج دبلیو بوش از مقامهای ارشد اطلاعاتی وزارت خزانهداری آمریکا بود، گفت: «نفوذ و دامنه فعالیت بانک ملی در سالهای اخیر قطعاً کوچکتر شده است. اما این بانک همچنان توانسته از طریق شرکتهای تابعه و اجرای گزینشی قوانین در برخی کشورها، به تأمین مالی فعالیتهای غیرقانونی ادامه دهد.»
لویت افزود که امارات متحده عربی سالها نقشی «بسیار فراتر از حد معمول» به عنوان مرکز تأمین مالی غیرقانونی برای ایران ایفا کرده و به دلیل روابطش با تهران، بیش از هر کشور دیگری به جز چین، با مجازاتهای اقتصادی مواجه شده است. ارزش تجارت ایران و امارات در سال ۲۰۲۴ حدود ۲۸ میلیارد دلار بود و امارات در آن زمان بزرگترین منبع واردات ایران محسوب میشد.
دونالد ترامپ زمستان گذشته از امارات با این عبارت یاد کرد که «مثل بانکدار ایران» عمل میکند.
اما روابط امارات و ایران در سال جاری، همزمان با جنگ هوایی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، رو به سردی گذاشته است. نیروهای ایرانی پهپادها و موشکهایی را به سوی امارات و دیگر کشورهایی که میزبان پایگاههای نظامی آمریکا هستند، شلیک کردهاند.
هفته گذشته، امارات اعلام کرد که تمامی مبادلات تجاری و مالی با ایران را متوقف خواهد کرد؛ اقدامی که با هدف افزایش فشار بر تهران در شرایطی صورت میگیرد که بحران اقتصادی ایران هر روز عمیقتر میشود.
علی مدنیزاده، وزیر امور اقتصادی و دارایی ایران، روز سهشنبه پیشبینی کرد که بسیاری از کشورها، «چه به صورت رسمی و چه غیررسمی»، از پذیرش خواستههای اسکات بسنت خودداری خواهند کرد.
مدنیزاده در گفتوگو با تلویزیون دولتی ایران گفت: «طبیعتاً دشمنان ما قصد دارند یک حمله تروریستی اقتصادی علیه ما به راه بیندازند، اما ما نیز ابزارهای خود را داریم و میدانیم چگونه این بازی را پیش ببریم.»
در بریتانیا، جایی که بانک ملی از سال ۱۹۶۷ فعالیت میکند، تحریمها بنا بر گزارش سالانه سال ۲۰۲۵ این بانک، «به طور قابل توجهی» توان عملیاتی آن را محدود کرده و «ابهام جدی» درباره امکان ادامه فعالیت این کسبوکار در بریتانیا ایجاد کرده است.
سپتامبر گذشته، بریتانیا و اتحادیه اروپا بار دیگر تحریمهایی را علیه بانک ملی و شماری دیگر از نهادها و افراد مرتبط با برنامه هستهای ایران اعمال کردند. این اقدام ضربه سنگینی به شعب بانک ملی در لندن، پاریس و هامبورگ وارد کرد.
واحد بریتانیایی بانک ملی که تا پایان ماه دسامبر حدود ۱۰۰ میلیون یورو (۱۱۷ میلیون دلار) سپرده در اختیار داشت، در گزارش سالانه خود اعلام کرد که تمرکز خود را از رشد و توسعه به «حفاظت از داراییهای باقیمانده بانک» تغییر داده است. این واحد به طور میانگین در سال گذشته ۴۳ نفر کارمند داشت و بانک برای «هماهنگسازی هزینهها با مدل کسبوکار محدودشده خود»، تعدادی از کارکنان را تعدیل کرده است.
روز سهشنبه زنی که در ورودی جانبی شعبه کنزینگتون پاسخگوی مراجعهکنندگان بود، از پاسخ دادن به پرسشها خودداری کرد. یکی از کارکنان بخش خدمات مشتریان نیز که تلفن را پاسخ میداد، حاضر به اظهارنظر نشد. در همین حال، دو مأمور پلیس با لباس رسمی وارد ساختمان شدند، حدود ۱۵ دقیقه در آنجا ماندند و سپس محل را ترک کردند.
شعب بانک ملی در خارج از ایران:
۱. امارات متحده عربی — ۷ شعبه: دبی (۲ شعبه)، شارجه، رأسالخیمه، فجیره، ابوظبی و العین
۲. عراق — ۳ شعبه: بغداد، نجف و بصره
۳. عمان — ۱ شعبه: مسقط
۴. جمهوری آذربایجان — ۱ شعبه: باکو
۵. آلمان — ۱ شعبه: هامبورگ
۶. فرانسه — ۱ شعبه: پاریس
۷. بریتانیا: Melli Bank plc در لندن
۸. هنگکنگ: شعبه Melli Bank plc
۹. روسیه: Mir Business Bank در مسکو، کازان و آستراخان
۱۰. افغانستان: Arian Bank در کابل
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
یلدا معیری، عکاس شناختهشده ایرانی
دیپا پرنت / گاردین / چهارشنبه ۲۶ اوت ۲۰۲۶
ایران نخستین گام را برای جرمانگاری تماس با رسانههای خارجی برداشته است؛ اقدامی که گروههای حقوق بشری میگویند تلاشی برای «قطع ارتباط کامل جامعه ایران با بقیه جهان» به شمار میرود.
برای روزنامهنگاران، پژوهشگران و حتی شهروندان عادی، طرح قانونی که در ماه جاری در مجلس ایران در حال بررسی است، میتواند سخن گفتن با مخاطبان و نهادهای بینالمللی را به یک اقدام بالقوه مجرمانه تبدیل کند و پوشش رویدادهایی همچون اعتراضات گسترده ضدحکومتی ماه ژانویه را محدود سازد.
به گفته معین خزائلی، وکیل حقوق بشر ایرانی در مرکز مشاوره حقوقی «دادبان» برای فعالان ایرانی، حتی شبکههای اجتماعی که حکومت آنها را «تأمین مالیشده» از سوی کشورهای دیگر میداند، مانند اینستاگرام و ایکس، نیز مشمول این طرح خواهند شد.
خزائلی گفت: «این یعنی هر نوع مصاحبه، تماس یا ارسال عکس برای آنها [رسانهها یا سازمانهای خارجی] میتواند به شش ماه تا دو سال حبس منجر شود. نه فقط آمریکا و اسرائیل، بلکه هرگونه تماس با رسانههای خارجی در هر کشوری، اگر فرد از پیش وزارت اطلاعات را مطلع نکرده باشد، میتواند جرم تلقی شود.»
از جمله نمونههای اخیر خطراتی که روزنامهنگاران ایرانی با آن روبهرو هستند، پرونده یلدا معیری، عکاس شناختهشده ایرانی، است که این ماه در تهران به ۱۵ سال زندان محکوم شد؛ آن هم به دلیل مستندسازی جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران.
اگرچه معیری بر اساس قانون جاسوسی که پس از جنگ ۱۲ روزه سال گذشته میان ایران و اسرائیل تصویب شد، تحت پیگرد قرار گرفته است، خزائلی میگوید طرح جدید نشاندهنده تلاشی گستردهتر برای کنترل و مجازات ارتباط میان ایرانیان و رسانهها و نهادهای خارجی است. او افزود: «این میتواند ایران را به سمت وضعیتی شبیه کره شمالی سوق دهد.»
معیری ۴۴ ساله، طی دو دهه گذشته واقعیتهای دشوار زندگی مردم ایران را پوشش داده است؛ از جمله اعتراضات سراسری «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ و اعتراضات ضدحکومتی که در ماه ژانویه به کشته شدن هزاران نفر انجامید.
او در سال ۲۰۱۹ پس از آنکه از استفاده دونالد ترامپ از یکی از عکسهایش ــ تصویری از زنی در یک تجمع نزدیک دانشگاه تهران ــ انتقاد کرد، در سطح بینالمللی شناخته شد. معیری گفته بود تحریمهای ترامپ زندگی ایرانیان، از جمله دوستان و اعضای خانواده او را تحت تأثیر منفی قرار داده است. او آن زمان نوشت: «این تصویر مردم من را نشان میدهد و متعلق به مردم من است و نباید مورد سوءاستفاده این مردان در واشنگتن قرار گیرد.»
اکنون، در یک تناقض تلخ، معیری میگوید به دلیل فعالیت حرفهای خود در پوشش جنگ آمریکا و اسرائیل در ایران، به صورت غیابی محکوم شده و متهم است که از طریق فعالیت رسانهای، به تقویت و کمک به اسرائیل و آمریکا پرداخته است.

تلفات آمریکا و اسرائیل حمله هوایی در تهران در طول جنگ ۴۰ روزه/ عکس: یلدا معیری، رویترز، ۱۵ مارس
او در گفتوگو با گاردین گفت: «من تمام عمرم منتقد اسرائیل و سیاستهای آن بودهام. هرگز و به هیچ وجه حامی اسرائیل نبودهام. همچنین همیشه منتقد سیاستهای آمریکا بودهام. انگار چیزی را که خودت با آن مخالفی به تو میچسبانند. بنابراین واقعاً سخت است؛ فوقالعاده سخت.»
بهار قندهاری، مدیر بخش دادخواهی در «مرکز حقوق بشر در ایران» (CHRI)، گفت قانون جدید درباره تماس با رسانهها این خطر را دارد که ایران را به یک «سیاهچاله منزوی» تبدیل کند.
او گفت: «این صرفاً حملهای به روزنامهنگاران و شهروندخبرنگاران نیست؛ بلکه تلاشی است برای قطع ارتباط کل جامعه ایران با بقیه جهان از طریق جرمانگاری خودِ جریان آزاد اطلاعات.
«این قانون پیامی هراسانگیز ارسال میکند و تهدیدی است که میتواند فعالیتهای عادی دانشگاهی، حرفهای و مدنی را به جرایم بالقوه علیه امنیت ملی تبدیل کند.»
معیری در سال ۲۰۲۲ بازداشت و به هشت سال زندان محکوم شده بود، اما بعدها مشمول عفو شد. با این حال، این بار نگران است که حکم جدید او تأیید شده و راهی زندان شود.
او گفت: «البته که میترسم. تنها چیزی که نگرانم میکند این است که اگر مجبور باشم ۱۵ سال آنجا بمانم، زندگیام هدر برود. وقتی بیرون بیایم، ۶۰ ساله خواهم بود.»
او همچنین از روزنامهنگاران خارجی که برای پوشش مراسم تشییع جنازه علی خامنهای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی، در ماه ژوئیه به تهران سفر کردند، انتقاد کرد.
معیری گفت: «فقط یک کلمه برای آنها دارم: شرمآور. آنها فقط میخواستند بگویند: “ما در تهران بودیم.” بسیار خوب، اما چه کاری انجام دادید؟ آنها نرفتند از مردم درباره وضعیت اقتصادی سؤال کنند یا با خانواده هزاران نفری که در ژانویه کشته شدند صحبت کنند. پس چرا اینجا بودید؟ برای شرکت در تبلیغات حکومت؟»
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
به گفته یک مقام آمریکایی و منبع دومی که از این موضوع اطلاع دارد، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، طی روزهای اخیر به چند تن از همتایان خارجی خود گفته است که «در حال حاضر» انتظار نمیرود ایالات متحده حملات جدیدی را علیه ایران آغاز کند.
او در عوض گفته است که تمرکز واشنگتن بر ابزارهای دیگری برای اعمال فشار قرار دارد؛ از جمله ابتکار تحریمی که این هفته اعلام شد.
چرا مهم است: پیام روبیو به وزیران امور خارجه چند کشور متحد آمریکا در شرایطی مطرح میشود که ایالات متحده بر این باور است محاصره دریایی، ایران را تحت فشار شدید قرار داده است؛ همزمان، حجم فزایندهای از نفت از تنگه هرمز خارج میشود.
این تحول همچنین نشانه دیگری از آن است که دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، از جنگ خسته و خواهان پایان یافتن آن است؛ دستکم در مقطع کنونی.
مقام آمریکایی گفت روبیو بهروشنی اعلام کرده است که ایالات متحده قصد بازگشت به عملیات رزمی گسترده را ندارد، اما حملات احتمالی در صورت آنکه ایران ابتدا حمله کند، منتفی دانسته نشده است.
مقام آمریکایی دیگری گفت مینروبی نیروی دریایی ایالات متحده در تنگه هرمز، نقطه عطفی در جنگ به شمار میرود و تا حد زیادی یکی از مهمترین اهرمهای فشار ایران را خنثی کرده است.
پشت پرده: منابع گفتند روبیو در تماسهای تلفنی با چند تن از همتایان خود، سیاست کنونی دولت ترامپ در قبال ایران را تشریح کرده است:
▪️خودداری از اقدام نظامی علیه ایران در مقطع کنونی.
▪️افزایش فشار اقتصادی بر ایران از طریق محاصره دریایی آمریکا و دور جدید تلاشهای وزارت خزانهداری برای اعمال تحریمها.
▪️انتقال حداکثری نفت از طریق تنگه هرمز و ورود آن به بازارهای جهانی انرژی.
یک مقام آمریکایی دیگر گفت انتظار میرود این سیاست دستکم تا پس از انتخابات میاندورهای ادامه یابد؛ پس از آن، آغاز دوباره یک کارزار نظامی میتواند بار دیگر در دستور کار قرار گیرد.
آخرین وضعیت: مقامهای آمریکایی میگویند مینروبی از بیشتر بخشهای تنگه هرمز، همراه با عبور شمار فزایندهای از نفتکشها از مسیر جنوبی تنگه طی هفتههای اخیر، اهرم فشار ایران بر بازارهای جهانی انرژی را بهطور چشمگیری کاهش داده است.
یکی از مقامهای آمریکایی گفت: «ایرانیها کنترل تنگه را از دست دادهاند. اکنون آمریکا کنترل آن را در اختیار دارد.»
به گفته مقامهای آمریکایی، محاصره دریایی ایالات متحده، ایران را از درآمدهای حیاتی محروم میکند. مقامهای آمریکایی میگویند طی دو هفته گذشته تقریباً هیچ نفتکشی در جزیره خارک، قطب اصلی صادرات نفت ایران، مشاهده نشده است.
تامی پیگوت، سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا، به آکسیوس گفت: «اقتصاد ایران با سقوط آزاد روبهروست و نیروهای نظامی رژیم بهشدت تضعیف شدهاند. ما در حال قطع کردن تمام شریانهای مالی باقیمانده رژیم هستیم.»
او افزود: «رئیسجمهوری بهروشنی اعلام کرده است که ایران نمیتواند به سلاح هستهای دست یابد و او از ابزارهای لازم برای تضمین تحقق این هدف استفاده خواهد کرد.»
تصویر بزرگتر: مارشال فیلد عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، روز یکشنبه برای گفتوگو با رهبران ایران به تهران سفر کرد. پاکستان از زمان آغاز جنگ، یکی از میانجیهای اصلی میان آمریکا و ایران بوده است.
به گزارش شبکه تلویزیونی العربیه، منیر پیش از این سفر با ترامپ گفتوگو کرده و پیشنهاد جدیدی را برای مقامهای ایرانی مطرح کرده است.
کاخ سفید گفتوگوی ترامپ با منیر را تکذیب نکرد، اما اعلام کرد که در حال حاضر هیچ مذاکرهای با ایران در جریان نیست و مذاکرهای نیز برای آینده برنامهریزی نشده است.
مقامهای آمریکایی میگویند تحولات جدید در تنگه هرمز و افزایش حجم نفتی که از خلیج فارس خارج میشود، ایران را از یکی از کارتهای مهم خود در هرگونه مذاکره احتمالی آینده محروم کرده و هرگونه توافق احتمالی میان عمان و ایران درباره تنگه را بیاهمیت ساخته است.
یکی از مقامهای آمریکایی گفت: «در حال حاضر با ایران مذاکره نمیکنیم؛ بلکه آنها را تحت فشار قرار میدهیم. این فشار میتواند ایرانیها را به پای میز مذاکره بازگرداند.»
آنچه باید زیر نظر داشت: به گفته منبعی آگاه، انتظار میرود استیو ویتکاف و جرد کوشنر، فرستادگان کاخ سفید که رهبری مذاکرات با ایران را بر عهده داشتهاند، روز چهارشنبه برای دریافت گزارشهایی درباره وضعیت میدانی، از فرماندهی مرکزی ایالات متحده بازدید کنند.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
برگردان: علیمحمد طباطبایی
افراد باهوشتر در میان پیمانکاران دفاعی آمریکا به سرعت دریافتند که بستن یک معامله با هر اهمیتی که باشد مستلزم تأیید شخصی شاه است، بنابراین جنبه فزایندهای از کار پرچت انتقال این بازدیدکنندگان به آن تپه به سمت کاخ نیاوران برای ملاقات با شاه شاهان بود. در حالی که این ملاقاتها همیشه ویژگی دربار شاه بود — شیفتگی و دانش او درباره همه امور نظامی به اولین روزهای حکومتاش بازمیگشت — همه چیز تا زمانی که پرچت در اواخر ۱۹۷۲ ظاهر شد به سطح جدیدی از عظمت پیش میرفت. ابتدا به خاطر دو برابر شدن درآمدهای نفتی که شاه با توافق تهران ۱۹۷۱ (۱۳۵۰) خود مهندسی کرده بود، و سپس به پیمان تسلیحاتی نیکسون- کیسینجر، تهران به سرعت در حال تبدیل شدن به شهر طلایی (El Dorado) صنایع تسلیحاتی بینالمللی بود، جایی که اکتشافهای شگفتانگیز جدیدی به دست میآمد. همانگونه که ژنرال الیس ویلیامسون (Ellis Williamson)، رئیس گروه مشاوره کمک نظامی آمریکا در آن زمان خاطرنشان کرد، “شاه در مورد دو چیز وسواس داشت: بهترین و همین الان.”
جای تعجب نیست که فرهنگ فساد در تهران نیز به طور بسیار فزاینده ای در حال رشد بود، تقلای پیمانکاران دفاعی برای «جلب» وزیر یا فرد درباری مناسب دولت با رشوه و حقالعمل دلالی. این تجارت «پنج درصدی» آنقدر بیپروا بود که حتی دیپلماتهای بسیار ارشد غربی نیز وارد این عمل میشدند. همانگونه که پیتر رامبوتهام (Peter Ramsbotham)، سفیر بریتانیا در آن زمان به یاد آورد، ” یادم هست مردم میآمدند و از من راهنمایی میخواستند که نرخ رایج این روزها چقدر است. باید درباره آن توصیههایی میکردی.” و فساد به شکلی کاملاً پلیدتر نیز، مربوط به اصول اخلاقی رایج در آ دوره بود.
شاه تقریباً در تمام دوران سلطنتاش، رژیم کشور همسایه یعنی عراق را خطرناکترین دشمن منطقهای خود میدانست، دشمنی متقابل آنها هم با اختلافات ارضی و هم با قرارگیری در اردوگاههای متضاد جنگ سرد شعلهور میشد. دو رژیم همچنین نقطه ضعف مشابهی به شکل جمعیتهای اقلیت کرد داشتند، مردمی کوهنشین با ذهنیت استقلالطلب که سرزمین اجدادیشان مرز مشترک آنها را در مینوردید. در تاریخ طولانی و پر از فراز و نشیب، ایران و عراق از گروههای کرد به عنوان جنگجویان نیابتی (proxy fighters) علیه یکدیگر استفاده کرده بودند، و شاه در ملاقات مه ۱۹۷۲ (اردیبهشت ۱۳۵۱) خود با نیکسون و کیسینجر فرصت را برای انجام این کار به شکل گستردهتر غنیمت شمرد. در یک الحاقیه فوقمحرمانه به پیمان فوقمحرمانه، رهبران آمریکایی موافقت کردند که عملیات مخفیانه جاری شاه در حمایت از کردهای شورشی عراق را با تأمین اسلحه و مشاوران سیا برای آنها تقویت کنند. مأموریت مخفی، با نام رمز عملیات نورافکن (Operation Torchlight)، به سرعت به منبع رنجش تلخی درون سیا تبدیل شد، زیرا واضح بود که کردها تنها به عنوان مهره استفاده میشوند و به آنها خیانت خواهد شد — همانگونه که در گذشته بارها شده بود — آن هم وقتی که تهران و بغداد تصمیم بگیرند اختلافاتشان را حل کنند. این دقیقاً در اوایل ۱۹۷۵ اتفاق افتاد وقتی شاه و مرد قدرتمند و در حال ظهور در عراق، یعنی صدام حسین، معاملهای کردند که منجر به قطع ناگهانی کمک ایران — و به تبع آن سیا — به کردها شد. در حالی که مأموران سیا در میدان موفق شدند رهبر چریکهای کرد را به امنیت منتقل کنند، پیروانش قربانی یک کمپین پاکسازی قومی عراق گردیدند که منجر به مرگ هزاران نفر و تبعید کلی بازماندگان از روستاهای اجدادیشان شد. وقتی بعداً از کیسینجر درباره نقشش در عملیات نورافکن سؤال شد، واقعه ای که هنوز در درون سیا به عنوان یکی از شرمآورترین اتفاقات در تاریخ آژانس تلقی میشود، او با بیتفاوتی توصیه کرد که “اقدام مخفی را نباید با کار مبلغین مذهبی اشتباه گرفت.”
اما مدتها قبل از خیانت به کردها، تأثیرات پیمان ۱۹۷۲ «نیکسون- کیسینجر- شاه» بر روابط آمریکا و ایران تغییری بنیادین در نحوه دیدگاه مقامات آمریکایی در همه سطوح در واشنگتن و تهران نسبت به نقشهایشان ایجاد کرد. دیگر کار هیچکس نبود که بپرسد شاه چه میخواهد یا چرا، بلکه بهترین روش برای تسهیل خواستههایش و تحکیم بیشتر پیوندهای بین دو ملت کدام است. همراه با این، دیدگاهی فزاینده خوشبینانه نسبت به تسلط او بر قدرت بود. قطعاً، فقر و فساد وجود داشت و ساواک گاهی اوقات میتوانست کمی خشن بازی کند، اما در مقابل این، شاه پادشاهیاش را به میان قرن بیستم میرانید، فرآیندی که مردمش فقط میتوانستند سپاسگزار آن باشند.
این قطعاً دیدگاه رایجی بود که هنری پرچت در راهروهای سفارت آمریکا برداشت کرد، جایی که شاه اغلب به سادگی به عنوان HIM، مخفف اعلیحضرت همایونی (His Imperial Majesty)، نامیده میشد. این چشمانداز آفتابی آنقدر یکدست بود که حداقل در ابتدا پرچت آن را بازتابی از رضایت خود ایرانیان از وضعیتشان میدانست. او بیاد آورد: “وقتی به سفارت رسیدم، از عدم وجود هرگونه بیان سیاسی شگفتزده شدم، و نتیجهای که گرفتم این بود که این کشوری است که برای اولین بار در تاریخاش واقعاً در حال پیشرفت است. افرادی که هرگز چیز زیادی نداشتند اکنون نه تنها یخچال و ماشین و آپارتمان جدید داشتند بلکه قادر بودند فرزندانشان را برای تحصیل به خارج بفرستند. سیاست برای آنها کمتر از رفاه اقتصادیشان جذاب بود.”
دیدگاه پرچت در این مورد تحول یافت، اما تنها با تلاش. پس از جستوجوی زیاد، بالاخره با یک روزنامهنگار تنهای ایرانی که اخیراً از یک فرصت مطالعاتی در ایالات متحده بازگشته بود ملاقات کرد که صریح درباره کاستیهای رژیم صحبت میکرد. پرچت آنقدر برای بینش صادقانهای از یک بومی تشنه بود که عمدتاً هر شش هفته یا همین حدود با آن روزنامهنگار برای شام ملاقات میکرد: “او تنها ایرانیای بود که در چهار سال ملاقات کردم که جرأت میکرد کلمهای انتقاد از رژیم به زبان آورد.” در مورد درون سفارت، افسر سیاسی/نظامی به یاد یک مقام واحد میافتد، یک تحلیلگر سطح پایین به نام استنلی اسکودرو (Stanley Escudero)، که گاهی با صحبت با چهرههای سیاسی مخالف، مقررات را زیر پا می گذاشت. پس از انبوهی از شکایتهای مقامات ایرانی، و آن هم تا سطح خود شاه، اسکودرو بارها توسط مافوقهایش مورد سرزنش قرار گرفت و در نهایت از ایران منتقل شد.
رؤسای اسکودرو با اقداماتشان، قطعاً خود را نه نوکران شاه، بلکه ناظران مسئولتری از صحنه ایرانی نسبت به آن آدم مایه دردسر در میان خود میدیدند. بالاخره، شاه سه دهه حکومت کرده بود، از بسیاری طوفانها جان سالم به در برده بود، پس چرا به دنبال مشکل بگردیم — و در این فرآیند شاه شاهان را خشمگین کنیم — جایی که هیچ مشکلی وجود ندارد؟
اما اگر این نگرش غالب مربوط به زمانی بود که پرچت در اواخر ۱۹۷۲ تازه رسیده بود، در طول سال بعد با چهار برابر شدن قیمت نفت به طور قابل توجهی تقویت شد. با سرعت و شوری که مانند آن جهان مدرن به ندرت دیده است، تب ثروت نفتی ایران آغاز شده بود.
قطعاً، هر کشور دیگری که عضو اوپک بود، از افزایش قیمتها سودهای کلان به دست آورد، اما با جمعیتهای کمتر — یا رهبری معتدلتر — اکثراً در برابر وسوسه ریختن فوری تمام آن پول به اقتصادهای خود و خطر داغ شدن بیش از حد مقاومت کردند. اما این در مورد شاه صدق نمی کرد. برخلاف توصیه اقتصاددانان، او به یک ولخرجی عظیم روی آورد و تقریباً مخارج دولت را در یک سال سه برابر کرد. در سراسر تهران، نمای افقی شهر ناگهان دیگر نه با منارهها، بلکه با جرثقیلهای ساختمانی پر شده بود، دهها برج اداری و آپارتمانی مرتفع به طور همزمان سر برمیآوردند. همراه با رونق تقریباً در همه چیز — ساختوساز، کالاهای مصرفی، واردات غذا، ماشینهای جدید — نوعی شادی و سرخوشی دیوانهوار در جامعه حاکم شد، حس این که اکنون نوبت ایران است و هر چیزی ممکن.
آرچی بولستر (Archie Bolster)، مقام سفارت آمریکا، به یاد میآورد: “پولهای بیشمار حاصل از صادرات نفت، چنان جاری بود که شاه و اطرافیانش هیچ حد و مرزی برای آنچه خود را قادر به انجامش میدیدند نمیشناختند. قرار بود یک فرودگاه کاملاً جدید ساخته شود. قرار بود یک سیستم مترو زیر تهران ساخته شود. جادهها همهجا ساخته میشدند. یک شهر کامل جدید بین تهران و روستاهای شمالی ساخته میشد. قرار بود یک منطقه کامل دیپلماتیک و بزرگترین میدان جهان را داشته باشند.”
آنچه برای بسیاری حتی سریعتر به چشم میآمد، نمایشهای خارقالعاده مصرف متظاهرانه بود. لین لامبرت (Lynne Lambert)، مقام سفارت آمریکا در بخش اقتصادی، به یاد میآورد که در مراسم دیپلماتیک شرکت میکرد و هر زن ایرانی حاضر در آن مکان به نظر میرسید از زمرد پوشیده شده است. او گفت: “به یک مهمانی میرفتی، و چندین گروه موسیقی، غذای کافی برای سیر کردن یک روستا، و گاهی شامپاینهایی که از فوارهها جاری بود را می دیدی.” یک بازدیدکننده دیگر از خانه یک تهرانی ثروتمند درباره مادهای که برای ساخت پلکان نیمهشفاف آن به کار رفته بود پرسید و فهمید از کریستال یکپارچه تراشیده شده است.
فقط ایرانیان نبودند که در این گرداب گرفتار شده بودند: مانند یک تب طلای واقعی، رونق نفتی فرصتطلبان را از سراسر جهان به خود جذب می کرد. بزرگترین جریان ورودی، تا به امروز، آمریکاییهای صنایع دفاعی بودند که گواهی بود بر هجوم خرید تسلیحاتی به شدت افزایشیافته شاه. بسیاری از این فرصتطلبان ژنرال ویلیامسون (General Williamson)، فرمانده گروه مشاوره نظامی آمریکا (MAAG)، را تحت محاصره قرار دادند، کسی که تخمین زد هر هفته بیش از سیوپنج مدیر یا فروشنده صنایع دفاعی به در خانهاش میآمدند و به دنبال راهنمایی بودند. این در دفتر امور اقتصادی سفارت نیز تکرار میشد، جایی که لین لامبرت (Lynne Lambert) و دو همکارش هر روز با هفت یا هشت بازدیدکننده جدید ملاقات میکردند. و اینها فقط بازرگانانی بودند که پروتکل را رعایت میکردند؛ بسیاری دیگر، گروه مشاوره نظامی و سفارت را به کلی نادیده میگرفتند تا از طریق دلالان ایرانی، خودخوانده یا غیره، مستقیماً به شاه و ژنرالهای ارشدش پیشنهادشان را ارائه دهند.
ادامه دارد ...
بخشهای قبلی:
▪️بخش اول کتاب شاهنشاه
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۱)
▪️«پیشگفتار» کتاب شاهنشاه(۲)
▪️بخش اول از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / یک
▪️بخش دوم از فصل دوم از کتاب شاهنشاه / «ملکه» / دو
▪️بخش سوم و پایانی از فصل دوم کتاب شاهنشاه / «ملکه» / بخش سوم
▪️بخش اول از فصل سوم کتاب شاهنشاه؛ پسری مضطرب و ناآرام
▪️بخش دوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️ بخش سوم از فصل سوم کتاب شاهنشاه
▪️بخش اول از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
▪️بخش دوم از فصل چهارم کتاب شاهنشاه
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
مظلوم عبدی روز سهشنبه پایان مأموریت «نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) و انحلال این نیروها بهعنوان یک نیروی نظامی مستقل را پس از تکمیل روند ادغام آنها در تیپهای ارتش سوریه اعلام کرد و گفت این اقدام، آغاز مرحلهای جدید با محوریت صلح، ثبات و ساختن سوریهای جدید است.
عبدی در یک کنفرانس مطبوعاتی در کاخ مردم [کاخ ریاست جمهوری سوریه] در دمشق گفت سوریه وارد مرحلهای جدید شده است که تمرکز آن بر صلح و ساختن سوریهای جدید قرار دارد. او خاطرنشان کرد که پس از توافق با احمد الشرع، رئیسجمهوری سوریه، و تکمیل روند ادغام، مأموریت نیروهای دموکراتیک سوریه به پایان رسیده است.
عبدی گفت: «ما با نهایت مسئولیت اعلام میکنیم که مأموریت نیروهای دموکراتیک سوریه به پایان رسیده و این نیروها بهعنوان یک نیروی نظامی مستقل منحل میشوند. ما میخواهیم امروز آغازگر گذار واقعی از میدان نبرد به عرصه سازندگی، از عصر سلاح به عصر صلح و از مرحله دفاع از سوریه به مرحله ساختن کشور باشد.»
عبدی در سخنانی که به زبان عربی ایراد کرد، درباره فداکاریهایی که پشت این تصمیم قرار دارد نیز توضیح داد و گفت نیروهای دموکراتیک سوریه یاد و خاطره جنگجویان کشتهشده خود را حفظ خواهند کرد. او گفت این جنگجویان برای خودِ جنگ مبارزه نکردند، بلکه مبارزه کردند تا روزی فرا برسد که دیگر هیچ سوریای مجبور نباشد بجنگد.
عبدی درباره آموزش به زبان کردی گفت رئیسجمهوری سوریه بارها بر حق آموزش به زبان کردی تأکید کرده و موضع خود را در قبال حمایت از این حق و توسعه این تصمیم در آینده، باز و مثبت توصیف کرده است. او گفت کار برای اجرای آموزش به زبان کردی از همین سال آغاز خواهد شد تا در آینده بتوان این تصمیم را گسترش داد.
عبدی در پایان سخنان خود به زبان کرمانجی گفت: «ما میخواهیم سوریهای جدید برای همه مردم آن ـــ کردها، عربها، ترکمنها و آشوریها ـــ بسازیم؛ سوریهای متحد و باثبات که از آینده فرزندان خود محافظت کند و زندگی شایستهای را برای آنان تضمین کند.»
عبدی بار دیگر به کشتهشدگان در جریان درگیریها ادای احترام کرد و به همرزمان خود در نیروهای دموکراتیک سوریه و عموم مردم، با احترام درود فرستاد.
به گزارش خبرگزاری دولتی سوریه (سانا) تکمیل روند ادغام، گامی کلیدی در مسیر یکپارچهسازی نهادهای دولتی سوریه و بازگرداندن نقش کامل آنها در شمالشرق این کشور به شمار میرود. این روند به ساختارهای موازی نظامی و اداری که در سالهای انقلاب سوریه شکل گرفته بودند پایان میدهد و منطقه را در چارچوبی یکپارچه از نظر اداری، نهادی و اقتصادی دوباره به سایر بخشهای کشور متصل میکند.
این روند بخشی از یک رویکرد ملی مبتنی بر ادغام در دولت و نهادهای آن است؛ رویکردی که در عین حال حقوق فرهنگی و زبانی کردهای سوریه را بهعنوان بخشی جداییناپذیر از جامعه سوریه حفظ میکند. همچنین بر اساس این روند، مسئولیتهای امنیتی و نظامی زیر نظر نهادهای رسمی دولت و در چارچوب یک زنجیره فرماندهی ملی واحد قرار میگیرد.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
یورونیوز فارسی
ماست، چه یونانی باشد و چه معمولی منبع پروتئین و کلسیم است و پیشتر نیز با کاهش خطر بیماریهای قلبیعروقی مرتبط دانسته شده است.
لون بنآشه، متخصص تغذیه اخیرا ماست یونانی را بهعنوان گزینهای مناسب برای کمک به کاهش وزن معرفی کرده است. ویکتوریا تیلور، متخصص تغذیه بریتانیایی و کارشناس بنیاد قلب بریتانیا نیز بر فواید آن تأکید میکند البته به شرطی که ماست مناسب را انتخاب کنید.
ویکتوریا تیلور که سالها با «سرویس سلامت ملی بریتانیا» همکاری داشته، میگوید: «این موضوع حتی درباره محصولاتی که چربی موجود در آنها از نوع چربی اشباعشده است، نیز صدق میکند.»
اما پشت عنوان «ماست یونانی» یا «به سبک یونانی»، محصولات مختلفی با ارزش غذایی متفاوت وجود دارند؛ محصولاتی که میتوانند به حفظ تناسب اندام کمک کنند یا برعکس، کاهش وزن را دشوارتر کنند.
چرا ماست یونانی میتواند به کاهش وزن کمک کند؟
ماست یونانی از طریق گرفتن آب اضافی یا صاف کردن و آبگیری ماست تهیه میشود؛ به همین دلیل بافتی غلیظتر دارد و نسبت به ماست معمولی پروتئین بیشتری در خود جای میدهد.
ویکتوریا تیلور یادآوری میکند:«اگر به جای ۲۰۰ میلیلیتر شیر، ۲۰۰ گرم ماست یونانی به موسلی اضافه کنید، میزان پروتئینی که دریافت میکنید تقریبا دو برابر میشود؛ یعنی از حدود ۷ گرم به ۱۴ گرم میرسد. این میزان بیشتر پروتئین میتواند باعث شود ماست یونانی احساس سیری بیشتری ایجاد کند؛ موضوعی که اگر قصد کاهش وزن دارید، مفید است.»
«موسلی» یک غذای سرد در صبحانه سوئیسی است که ماده اولیه آن جو دوسر است و با شیر تهیه میشود.
در عمل، مصرف پروتئین بیشتر در وعده صبحانه معمولا باعث میشود در طول صبح کمتر احساس گرسنگی کنید و راحتتر بتوانید مصرف میانوعدهها و خوراکیهای اضافی را کاهش دهید.
ماست میتواند از قلب محافظت کند
در سال ۲۰۱۸، مطالعهای که در «مجله آمریکایی فشار خون بالا» منتشر شد، افراد مبتلا به فشار خون بالا را برای چندین سال مورد بررسی قرار داد.
زنانی که بیشترین میزان ماست را مصرف میکردند، یعنی دستکم دو وعده در هفته، در مقایسه با زنانی که کمتر از یک بار در ماه ماست میخوردند، حدود ۳۰ درصد کمتر در معرض خطر سکته قلبی یا انفارکتوس میوکارد قرار داشتند.
پژوهشگران همچنین مشاهده کردند که در میان افرادی که بیشترین میزان ماست را مصرف میکردند، خطر ابتلا به بیماری عروق کرونر قلب یا سکته مغزی حدود ۲۰ درصد کمتر بود.
همچنین خطر نیاز به بازگشایی مجدد عروق یا عمل بایپس قلب در این افراد ۱۶ درصد کمتر گزارش شد.
نویسندگان این مطالعه در جمعبندی نتایج خود نوشتند: «نتایج ما شواهد مهم و جدیدی ارائه میکند که نشان میدهد ماست میتواند بهتنهایی یا بهعنوان بخشی از یک رژیم غذایی سرشار از فیبر، میوه، سبزیجات و غلات کامل، برای سلامت قلب مفید باشد.»
هنگام خرید ماست یونانی چگونه انتخاب درستی داشته باشیم؟
بنیاد قلب بریتانیا بر یک نکته مهم تأکید دارد: همه ماستهای یونانی یکسان نیستند. انواع شیرینشده یا محصولاتی که با عنوان «به سبک یونانی» عرضه میشوند و با خامه غلیظ شدهاند، اغلب حاوی چربیهای اشباعشده و قند بیشتری هستند و در مقابل، پروتئین کمتری دارند.
اگر هدف شما کاهش وزن و حفظ سلامت قلب است، بهتر است محصولی را انتخاب کنید که روی آن عبارت «بدون شکر افزوده» درج شده باشد و همچنین عبارت «۱۰۰ درصد شیر» را داشته باشد.
در حالت ایدهآل، فهرست مواد تشکیلدهنده باید تنها شامل «شیر» و «کشتهای زنده باکتریایی» باشد.
در مقابل، وجود موادی مانند خامه، طعمدهندهها، شربتها یا نشاستههای اصلاحشده میتواند نشانه محصولی باشد که ارزش تغذیهای کمتری دارد و گاهی نیز بهشدت فرآوری شده است.
بر اساس مطالعه فرانسوی «نوترینت-سانته» که سال ۲۰۲۲ در «بریتسش مدیکال ژورنال» منتشر شد و بیش از ۱۰۳ هزار داوطلب را بررسی کرد، مصرف زیاد شیرینکنندههای مصنوعی با افزایش خطر سکته قلبی، سکته مغزی و فشار خون بالا ارتباط دارد.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
بیانیهی همگانی در محکومیتِ ترفندِ امنیتیسازی جامعه و فراخوان به اعتراض و سرپیچی
«مجلس شورای اسلامی» کلیات طرحی با نامِ «مقابله با نفوذ سرویسهای اطلاعاتی و دولتها یا نهادهای بیگانه در کشور» را تصویب کرده است.
تنظیمکنندگان این مصوبه با تصویب آن به دنبال چند هدف هستند اما، هدف اصلی آنان امنیتی کردن هرچه بیشتر جامعهی ایران است. و ناتوان از توضیح نفوذپذیری و فساد ساختاری خود بر سرِ آن هستند که از جامعه انتقام گرفته و فضا را بیشازپیش امنیتی کنند. تلاش اینان بر کنترل امکانهای تبادلِ نظر و کسب آگاهی و پایمال کردن بیشتر حقوق شهروندی متمرکز است. در این طرح بیشترین زمینهسازیهای امنیتی برای هرچه محدودتر کردن فضاهای دانشگاهی و علمی پیشبینی شده است.
طراحان این طرح که اوضاع آشفتهی کنونی جامعهی ایران را مناسب حال و نقشههای دیرینهی خود میبینند برای سرپوش گذاشتن بر شکستهای سهمگین امنیتی حکومت از دستگاههای امنیتی اسرائیل و آمریکا، علم و اندیشه و دانشوران و اندیشمندان و دانشگاهیان و روزنامهنگاران و فعالان مدنی را نشانه گرفته اند.
براساس این طرح مجموعهی فعالیتهای فکری و اندیشهورزانه و تماس با جهان خارج تنها با تأیید وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه و دیگر دستگاههای امنیتی ممکن خواهد بود. دایرهی مداخلهی دستگاههای امنیتی در این طرح چنان گسترده پیشبینی شده است که حتی دستگاههای امنیتی حکومتی میتوانند نوع انتخاب دانشگاه در خارج کشور را نیز مستمسک دستگیری کنند و وزارت اطلاعات موظف شده است «سالیانه فهرست دولتها یا دانشگاهها یا موسسات و نهادها و سازمانهای غیر ایرانی مجاز برای اخذ بورسیه یا کمک هزینه تحصیلی یا انعقاد قرارداد یا تفاهم نامه یا برگزاری کنفرانس یا رویدادهای علمی را منتشر نماید.»
این طرح در تداوم سیاست سرکوبگرانهی دیرینهای است که با «انقلاب فرهنگی» و بستن دانشگاهها و طرح اسلامیسازی علوم انسانی و اجتماعی شروع شد. اما، گسترهای که این طرح در برمیگیرد بسیار فراتر و خطرناکتر از دیگر سیاستهای تاکنونی قدرتمداران حکومتیست. و برای به شکست کشاندن این طرح ایران بربادده باید کارزارهای وسیع و گستردهای چه در خارج کشور و چه در داخل سامان داده شود.
نه، علم و جستوجوی علم جاسوسی نیست! رو به جهان گشودن جاسوسی نیست! آزادیخواهی و آزاداندیشی جاسوسی نیست!
ما امضاکنندگان این بیانیه، همگان و بهویژه روزنامهنگاران و نویسندگان و دانشجویان و استادان را به مقاومت دربرابر این طرح مجلس فرامیخوانیم.
با اعتراض و سرپیچی علنی خود این طرح را از هم اکنون به شکست بکشانیم!
تلاش کنیم برای گشایش بیشتر فضای بحث و گفتوگو در پهنهی همگانی دربارهی جنگ و شیوههای برونرفت از این وضعیت؛ در افشای کاسبان جنگ و تحریم، در اعتراض به تمهیدهای حاکمیت برای برقراری اختناق بیشتر به بهانهی وضعیت جنگی!
برای امضای علاقمندان، این بیانیه همراه با اسم امضاکنندگان اولیه در سایت دادخواست:
https://www.daadkhast.org/fa/petition/6657/
در دسترس همگان است.
مهدی ابراهیمزلده
پروین احدی پور
حمید احمدزاده
حمید احمدی
نسرین آزاد
محمد آزادگر
زینت اسماعیلزاده
حسن اعتمادی
گودرز اقتداری
بهرام امامی
کامران امیری
سهیلا انزلی
وهاب انصاری
صبا انصاری
پروین آهو
بیژن ایاغ
شهره ایرانی
اصغر ایزدی
سیروس بارانی
عباس باهریکیا
مهران براتی
حسین برادران
منیره برادران
سعید برزین
امیرحسین بهبودی
محمدعلی بهبودی
علیرضا بهتویی
علیرضا بهنام
فرامرز پاکزاد
علی پُرسان
بیژن پوربهنام
مریم پورتنگستانی
محمد پوردوانی
احمد پورمندی
سعید پیوندی
محمد ترابی
گلی تقوی
ایرج تقی زاده
بهرام توکلی
مهدی جباری
حسن جعفری
فردوس جمشیدی
فرزاد جواهری
کاوس جوکار
رضا جوشنی
آتفه چهارمحالیان
فواد حسنزاده
جعفر حسینزاده
بهروز حقی
فاطمه حقیقتجو
نقی حمیدیان
شهین حیدری
اعظم خاتم
فرشته خارابی
اسماعیل ختائی
بهروز خلیق
علی خیری
توران دانا
بابک دربیکی
مهرداد درویشپور
تقی رحمانی
تقی روزبه
رزا روزبهان
اصغر زارعنهندی
جواد زاهدی
هادی زمانی
حسن زهتاب
حسين سازور
جلال سرفراز
فرج سرکوهی
مریم سطوت
مسعود سفرینسب
کیومرث سلطانآبادی
محمود سیدی
منصوره شجاعی
ملیحه شریفزاده
اصغر شیرازی
بیژن شیروانی
مرتضی صادقی
علی صمد
مهرداد صمدزاده
عذرا طبری
سیاوش عبقری
نادر عصاره
نازی عظیما
اشرف عظیمزادهمیلانی
فرهاد علمدار
رضا علوی
مارک علوی
رضا علیجانی
داود غلامآزاد
آذر فارسی
محمد فارسی
عنایت فانی
مهدی فتاحپور
ویدا فرهودی
مسعود فومنی
ناهید قاجار
سوین قربانی
پرویز قریشی
مقصود کاسبی
مهدی کاظمی
رحیم کاظمیسرشت
بتول کبریایی
کاظم کردوانی
بهزاد کریمی
آزاده کیان
پانتهآ کیان
سهیلا گلشاهی
حسن گلشاهی
دنیا ماشااللهپور
عفت ماهباز
مهناز متین
یوسف محمدی
ضرغام محمودی
منوچهر مختاری
پرویز مختاری
میلادرضا معینیراد
امیر مُمبینی
حسین منتظرحقیقی
ناصر مهاجر
سعید مهراقدم
همایون مهمنش
محمد موسوی
محمود موسوی
انور میرستاری
اشرف میرهاشمی
حسن نادری
ناهید ناظمی
فرخ نگهدار
شهریر نواختر
حمید نیسگلکی
محمدرضا نیکفر
سعید هرمزی
توران همتی
هما هودفر
ابراهیم والی
طهماسب وزیری
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
رابرت کوچاریان، رهبر اپوزیسیون نزدیک به مسکو و دارای روابط صمیمی با پوتین، همراه پسرش و چهار نفر دیگر در یورش به کسب و کارهای خانوادگی بازداشت شد. کارشناسان میگویند این اقدام پیام روشنی به کرملین درباره عزم پاشینیان برای مقابله با نیروهای همسو با روسیه بود.
کمیته ضد فساد ارمنستان اعلام کرد که سهشنبه رابرت کوچاریان، رئیسجمهور پیشین این کشور، همراه با پسر بزرگش پس از انجام بازرسی در دهها محل مرتبط با این خانواده بازداشت شدهاند.
دادستانی کل ارمنستان اعلام کرد که علیه کوچاریان ۷۱ ساله به اتهام سوءاستفاده از قدرت، رشوهخواری و پولشویی گسترده پرونده کیفری تشکیل دادهاست.
این نهاد افزود که در چارچوب این تحقیقات، علاوه بر کوچاریان و پسر بزرگش سدرک، چهار فرد دیگر نیز بازداشت شدهاند.
کمیته ضد فساد ارمنستان اعلام کرد که در حال رسیدگی به این ادعاست که داراییهای دولتی در دوران ریاستجمهوری کوچاریان، بین سالهای ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۸، بهطور غیرقانونی و پایینتر از ارزش بازار به شرکتهای خصوصی واگذار شدهاند. این کمیته همچنین اعلام کرد که علاوه بر کوچاریان، ۹ فرد دیگر نیز در این پرونده تحت تعقیب قرار گرفتهاند.
به گفته این کمیته، سرژ سرکیسیان، رئیسجمهور سابق که در سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۸ نخستوزیر کوچاریان بود و سپس از ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۸ خود رئیسجمهور شد، نیز در چارچوب همین پرونده با اتهام سوءاستفاده از قدرت یا اختیارات رسمی روبهرو است.
سرکیسیان روز سهشنبه برای ادای توضیحات به مقر کمیته ضد فساد در ایروان احضار شد.
رابرت کوچاریان، پدر، رهبری ائتلاف ارمنستان، دومین بلوک بزرگ مخالف در پارلمان که مواضعی نزدیک به مسکو دارد، را بر عهده دارد.
باغرات میکیان، که ریاست دفتر او را بر عهده دارد، بازداشتها را «یک حمله دیگر علیه رئیسجمهور کوچاریان و خانوادهاش» از سوی مقامها توصیف کرد. او افزود که کوچاریان پس از بازداشت دچار ناراحتی جسمی شد و به بیمارستان منتقل شد.
کوچاریان در دوران ریاستجمهوریاش روابط ایروان با مسکو را تعمیق کرد، اعلامیه «شراکت متحدانه» با کرملین را امضا کرد و بر گسترش قابل توجه سرمایهگذاریهای روسیه در اقتصاد ارمنستان نظارت داشت.
او همچنان روابط شخصی نزدیک خود با ولادیمیر پوتین را حفظ کردهاست. دیمیتری پسکوف، سخنگوی کرملین، در سال ۲۰۲۱ گفت که این دو «برای مدت بسیار طولانی روابط خوبی داشتهاند» و مرتباً با یکدیگر در تماس بودهاند.
«پیامی به کرملین»
یورشها کمتر از ۲۴ ساعت پس از آن صورت گرفت که نیکول پاشینیان، نخستوزیر ارمنستان، در یک جدال تند در پارلمان با لوان، پسر کوچکتر کوچاریان و عضو بلوک وابسته به کوچاریانِ پدر، درگیر شد.
در جلسه پرسش و پاسخ پارلمانی، لوان کوچاریان پاشینیان را متهم کرد که با تحت فشار گذاشتن دادگاهها و نهادهای مجری قانون آنها را وادار میکند علیه افراد پروندهسازی و تحقیق کنند.
پاشینیان در پاسخ از لوان کوچاریان پرسید ثروت خانوادهاش از کجا آمده و گفت هر داراییای که از محل منابع عمومی به دست آمده باشد باید به دولت بازگردانده شود.
رابرت کوچاریان در سال ۲۰۱۹ پای میز محاکمه رفت؛ او متهم بود که دستور استفاده غیرقانونی از زور توسط نیروهای امنیتی علیه معترضان به آنچه تقلب در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۰۸ خوانده میشد صادر کردهاست. در این درگیریها دستکم ۱۰ نفر کشته شدند. این اتهامها بعداً منتفی شد و رسیدگی قضایی در سال ۲۰۲۱ پایان یافت.
الکساندر اسکنداریان، تحلیلگر و مدیر موسسه قفقاز در ایروان، گفت که منتقدان از مدتها پیش کوچاریان را به فساد در دوران قدرت متهم کردهاند.
اسکنداریان گفت این پرونده کشمکش میان مخالفان طرفدار روسیه و دولت پاشینیان را که رویکردی غربگرا در پیش گرفته و اولویت را به تقویت پیوند با اتحادیه اروپا داده، تشدید خواهد کرد.
اسکنداریان گفت: «البته این یک پیام به کرملین است». او افزود: «کوچاریان عملاً خود را بهعنوان نماینده روسیه معرفی میکند و ما شاهد روندی هستیم که در آن حاکمیت بهطور جدی و با همه ابزارهای ممکن با نیروهای سیاسی همسو با روسیه مقابله را آغاز کردهاست.»
پاشینیان که در پی انقلاب خیابانی سال ۲۰۱۸ به قدرت رسید، خود را اغلب «مردی از دل مردم» معرفی کرده و از تقویت روابط با غرب حمایت میکند. حزب این سیاستمدار ۵۱ ساله در ماه ژوئن دوباره در انتخابات پیروز شد.
رهبر بزرگترین حزب مخالف، سامول کاراپتیان میلیاردر ارمنی-روسی، سال گذشته به ظن دعوت به سرنگونی پاشینیان بازداشت شد.
کاراپتیان بنیانگذار گروه شرکتهای تاشیر در روسیه است و دارایی او حدود ۴٫۱ میلیارد دلار (۳٫۵ میلیارد یورو) برآورد میشود؛ رقمی معادل نزدیک به نیمی از بودجه سالانه عمومی ارمنستان. او عمده ثروتش را در روسیه به دست آورده و همچنین تابعیت روسیه و قبرس را نیز دارد.
کاراپتیان در دادگاه کیفری خود در ماه آوریل به دادگاه گفت که روند صرفنظر کردن از تابعیت روسیه و قبرس را آغاز کردهاست تا بتواند در انتخابات پارلمانی ژوئن ۲۰۲۶ نامزد شود. او و وکلایش همه اتهامها را رد کردهاند.
یورونیوز فارسی
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
به ناپلئون بناپارت این گفته مشهور نسبت داده میشود: «هیچ چیز دشوارتر و در عین حال ارزشمندتر از دانستنِ زمان و چگونگی تصمیمگیری نیست.» این بینش فراتر از فرماندهی نظامی است. نظامهای سیاسی تنها بر اساس قدرتی که در اختیار دارند ارزیابی نمیشوند، بلکه توانایی آنها برای اتخاذ تصمیمهای سرنوشتساز، پیش از آنکه شرایط به جای آنها تصمیم بگیرد، نیز اهمیت دارد.
این تمایز برای درک جمهوری اسلامی ایران ضروری است.
ضعف تکرارشونده جمهوری اسلامی صرفاً ناشی از انعطافناپذیری ایدئولوژیک، اقتدارگرایی یا ضعف رهبری نیست؛ این ضعف، ماهیتی نهادی دارد. نظام سیاسی ایران، اقتدار مؤثر را میان مراکز متعدد قدرت توزیع کرده، در حالی که این اقتدار را از مسئولیت و پاسخگویی روشن جدا ساخته است. نتیجه، شکلگیری گرایشی ساختاری به سوی تأخیر در تصمیمگیری است.
ایران میتواند برای دورههای طولانی فشار را تحمل کند. این کشور بارها در برابر جنگ، تحریمها، ناآرامیهای داخلی و تهدیدهای خارجی از خود تابآوری نشان داده است. اما تابآوری با شایستگی راهبردی یکسان نیست. یک نظام سیاسی میتواند بهسختی شکستپذیر باشد و در عین حال در سازگاری با شرایط جدید کند عمل کند.
مشکل اصلی چیزی است که میتوان آن را «حاکمیت پراکنده» نامید.
رئیسجمهوری ایران در برابر افکار عمومی مسئول بخش بزرگی از اقتصاد و اداره امور غیرنظامی کشور است، اما در بسیاری از تصمیمهای راهبردی که شرایط اقتصادی را شکل میدهند، اختیار نهایی را در دست ندارد. رهبر جمهوری اسلامی اختیارات گستردهای در زمینه سیاستهای کلی، نیروهای مسلح، جنگ و صلح دارد. سپاه پاسداران نیز نفوذ عمدهای بر امنیت ملی اعمال میکند. شورای عالی امنیت ملی، مجلس، شورای نگهبان، قوه قضائیه، نهادهای روحانی و دیگر سازمانها نیز در تصمیمهای مهم مشارکت دارند.(۱)
پیامد این وضعیت، کثرتگرایی واقعی نیست؛ بلکه نوعی عدم تقارن میان اختیار و مسئولیت است.
مسئولیت به پایین سرازیر میشود، در حالی که اختیار به بالا صعود میکند.
رئیسجمهوری ممکن است به دلیل تورم، بیکاری، کاهش سرمایهگذاری و افت سطح زندگی مردم مورد سرزنش قرار گیرد. با این حال، رئیسجمهوری نمیتواند بهطور مستقل مهمترین سیاستهای امنیتی کشور را تعیین کند. در مقابل، نهادهایی که نفوذ تعیینکنندهای بر این سیاستها دارند، مستقیماً در قبال پیامدهای اقتصادی و اجتماعی آنها پاسخگو نیستند.
این ساختار نهادی، گرایشی قابل پیشبینی به سوی عدم اقدام ایجاد میکند.
نظریه «بازیگران دارای حق وتو» جورج تسبلیس در اینجا مفید است. بازیگر دارای حق وتو، کنشگری است که موافقت او برای ایجاد تغییرات اساسی در سیاستها ضروری است. هرچه تعداد بازیگران مؤثر دارای حق وتو بیشتر باشد، بهویژه زمانی که ترجیحات آنها با یکدیگر متفاوت باشد، فاصله گرفتن از وضعیت موجود دشوارتر میشود.(۲) ثبات ممکن است در سیاست عادی ارزشمند باشد، اما در شرایط جنگ، تحریم، بحران دیپلماتیک یا تغییرات سریع ژئوپلیتیکی، ثبات بیش از حد به فلجشدگی تبدیل میشود.
ایران بهویژه در برابر این وضعیت آسیبپذیر است، زیرا برخی از بازیگران دارای حق وتو در ساختار سیاسی آن رسمی و برخی دیگر غیررسمی هستند. یک رئیسجمهوری ممکن است خواهان سازش باشد، اما نمیتواند بهطور مستقل دکترین امنیت ملی را تغییر دهد. وزیر امور خارجه میتواند مذاکره کند، اما نمیتواند پذیرش نتایج مذاکرات از سوی نهادهای امنیتی را تضمین کند. مجلس میتواند قانونگذاری کند، اما حاکمیت مستقل و کامل بر کل نظام را در اختیار ندارد. نهادهای نظامی میتوانند واقعیتهای خارجی را شکل دهند، بدون آنکه مسئولیت اداره اقتصاد غیرنظامی کشور را بر عهده داشته باشند.
بنابراین، جمهوری اسلامی از قدرت منفی فراوان برخوردار است؛ یعنی توانایی متوقف کردن یا مختل کردن تغییرات در سیاستها، اما قدرت مثبت ضعیفتری دارد؛ یعنی توانایی انتخاب یک مسیر جدید و پذیرفتن مسئولیت آن.
این تمایز کمک میکند توضیح دهیم که چرا تأخیر میتواند برای نهادهای منفرد، حتی در شرایطی که به کشور آسیب میزند، اقدامی منطقی به نظر برسد.
سازش با خطر سیاسی همراه است. ممکن است یک مذاکرهکننده بعداً به تسلیم متهم شود. رئیسجمهوری ممکن است به دلیل دادن امتیاز مورد سرزنش قرار گیرد. یک نهاد نظامی میتواند در برابر سیاستهایی که آنها را خطرناک میداند مقاومت کند. رهبر جمهوری اسلامی نیز میتواند با اجازه دادن به نهادهای رقیب برای بحث و اختلافنظر، پیش از آنکه مسئولیت یک تصمیم مناقشهبرانگیز را شخصاً بر عهده بگیرد، انعطافپذیری خود را حفظ کند.
در چنین شرایطی، منتظر ماندن اغلب از تصمیم گرفتن کمخطرتر است.
با این حال، تصمیم نگرفتن نیز خود یک تصمیم است.
زمان، ارزش گزینههای سیاسی را تغییر میدهد. یک رقیب خود را با شرایط جدید وفق میدهد. ائتلافها تغییر میکنند. تحریمهای اقتصادی انباشته میشوند. سرمایه از کشور خارج میشود. زیرساختها فرسوده میشوند. اعتماد عمومی تضعیف میشود. یک پیشنهاد دیپلماتیک که در شرایط مساعد قابل دسترس است، ممکن است بعدها دیگر در دسترس نباشد.
بنابراین، خطر صرفاً بلاتکلیفی نیست؛ بلکه دیرکردی است که خودِ ساختار نهادی ایجاد میکند.
این وضعیت را میتوان با مفهومی که میتوان آن را «شکاف تصمیمگیری» نامید، توضیح داد: فاصله میان زمانی که تغییر یک سیاست به اقدامی منطقی تبدیل میشود و زمانی دیرتر که نظام سیاسی سرانجام توانایی تغییر آن سیاست را پیدا میکند.
هرچه این شکاف تصمیمگیری بزرگتر باشد، هزینه ملی نیز بیشتر خواهد بود.
جنگ ایران و عراق روشنترین نمونه تاریخی در این زمینه است.
عراق در سپتامبر ۱۹۸۰ به ایران حمله کرد. ایران در ابتدا در شرایطی بسیار دشوار به دفاع پرداخت. تا ماه مه ۱۹۸۲، نیروهای ایرانی خرمشهر را آزاد کرده و بخش عمدهای از مناطق اشغالشده توسط عراق را بازپس گرفته بودند. ایران به یک نقطه عطف مهم راهبردی رسیده بود.
هدف اولیه، یعنی بقا و بازپسگیری سرزمینهای اشغالشده، تا حد زیادی محقق شده بود. پرسش اصلی این بود که آیا باید اکنون موفقیتهای نظامی را به یک توافق سیاسی تبدیل کرد یا اینکه ایران باید جنگ را به داخل خاک عراق ادامه دهد.
ایران گزینه دوم را انتخاب کرد و به جنگ ادامه داد.
نمیتوان این تصمیم را صرفاً غیرمنطقی دانست. صدام حسین آغازگر جنگ بود، ایران متحمل خسارتهای عظیمی شده بود و رهبران ایران از تکرار حمله عراق بیم داشتند. اما راهبرد تنها به معنای شناسایی مطالبات و نارضایتیهای مشروع نیست؛ راهبرد مستلزم آن است که مشخص شود آیا منافع مورد انتظار از ادامه جنگ از هزینه احتمالی آن بیشتر خواهد بود یا نه.
این محاسبه پس از آزادسازی خرمشهر تغییر کرده بود.
جنگ شش سال دیگر ادامه یافت. عراق توان نظامی خود را بازسازی کرد، از کمکهای گسترده خارجی برخوردار شد، حملات موشکی و جنگ شیمیایی را تشدید کرد و سرانجام ابتکار عمل را دوباره به دست گرفت. در سال ۱۹۸۸، ایران قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد را پذیرفت، بدون آنکه به حداکثر اهدافی که جنگ برای تحقق آنها طولانی شده بود، دست یافته باشد.(۳)
ایران صرفاً «جنگ را نباخت». شکست مهمتر، سیاسی بود. ایران زمانی که موقعیت چانهزنیاش در قویترین حالت قرار داشت، نتوانست موفقیت نظامی خود را به یک توافق سیاسی مطلوب تبدیل کند.
خطای راهبردی، زمانی بود.
تصمیمی که ممکن بود در سال ۱۹۸۲ به نفع ایران باشد، در سال ۱۹۸۸ و در شرایطی بسیار نامساعدتر، به تصمیمی اجتنابناپذیر تبدیل شد.
این موضوع یک اصل گستردهتر را نشان میدهد: یک تصمیم درست که بیش از حد دیر اتخاذ شود، میتواند پیامدهایی مشابه یک تصمیم اشتباه داشته باشد.
مدل «سیاست بوروکراتیک» گراهام آلیسون به توضیح چگونگی شکلگیری چنین نتایجی کمک میکند. دولتها همیشه بازیگرانی یکپارچه و منطقی نیستند. تصمیمها ممکن است حاصل چانهزنی میان نهادهایی باشند که مسئولیتها، منافع و برداشتهای متفاوتی دارند.(۴) هر یک از این بازیگران میتواند از منظر نهادی خود رفتاری منطقی داشته باشد، در حالی که نتیجه جمعی، غیرمنطقی از آب درآید.
نهاد نظامی، بازدارندگی را در اولویت قرار میدهد. وزارت امور خارجه، دسترسی دیپلماتیک را ارزشمند میداند. ریاستجمهوری، ثبات اقتصادی را در اولویت قرار میدهد. نهادهای ایدئولوژیک، تداوم انقلاب را مهم میشمارند. هر یک از این دیدگاهها بخشی از حقیقت را در خود دارد.
مشکل زمانی پدید میآید که هیچ نهاد مشخص و پاسخگویی، از اختیار کافی برای تلفیق این برداشتهای متفاوت از منافع ملی در قالب یک تصمیم بهموقع برخوردار نباشد.
این وضعیت همچنین یک مشکل بازخوردی ایجاد میکند.
دولتهای کارآمد باید توانایی یادگیری داشته باشند. سیاستها پیامدهایی ایجاد میکنند. پیامدها اطلاعات تولید میکنند. اطلاعات نیز باید به اصلاح سیاستها منجر شود.
ایران در بسیاری از موارد اطلاعات لازم را در اختیار دارد. مقامهای اقتصادی ممکن است هزینه تحریمها را بهخوبی درک کنند. دیپلماتها ممکن است فرصت ایجادشده برای مذاکره را تشخیص دهند. مقامهای امنیتی ممکن است خطرات نظامی را درک کنند. شهروندان نیز کاهش قدرت خرید و فرصتهای ازدسترفته را با زندگی روزمره خود تجربه میکنند.
اما این اطلاعات میان نهادهایی توزیع شده است که مشوقها و انگیزههای متفاوتی دارند.
بنابراین، دولت ممکن است بداند که یک سیاست در حال تبدیل شدن به سیاستی ناپایدار و غیرقابلدوام است، اما در عین حال از ظرفیت نهادی لازم برای تغییر سریع آن برخوردار نباشد.
این مسئله از نادانی ساده جدیتر است.
یک دولت ناآگاه مرتکب اشتباه میشود، زیرا از واقعیتها اطلاع ندارد. اما یک دولت متفرق و چندپاره ممکن است با وجود آگاهی از واقعیتها، همچنان به تکرار اشتباهات خود ادامه دهد.
همین ساختار، تابآوری غیرمعمول جمهوری اسلامی را نیز توضیح میدهد. وجود مراکز متعدد قدرت، نوعی ظرفیت پشتیبان و تکرارپذیری ایجاد میکند. نهادهای امنیتی تداوم نظام را حفظ میکنند. سازمانهای موازی میتوانند ضعف نهادهای غیرنظامی را جبران کنند. شبکههای ایدئولوژیک نیز انسجام نظام را حفظ میکنند.
این ویژگیها باعث میشوند فروپاشی ناگهانی دشوار شود.
اما در عین حال، اصلاح و تصحیح مسیر را نیز دشوار میکنند.
نهادهایی که از نظام در برابر شوکهای خارجی یا داخلی محافظت میکنند، میتوانند همزمان از سیاستهای موجود در برابر بازنگری و اصلاح نیز محافظت کنند.
این وضعیت، پارادوکس اصلی را ایجاد میکند:
جمهوری اسلامی از نظر نهادی، بیش از آنکه برای سازگاری و انطباق طراحی شده باشد، برای بقا طراحی شده است.
مواجهه کنونی با ایالات متحده نیز همین پرسش را مطرح میکند.
مسئله مهم این نیست که آیا ایران میتواند دور دیگری از رویارویی را تحمل کند یا نه. احتمالاً ایران قادر است فشار بسیار زیادی را تحمل کند. پرسش راهبردی این است که آیا نظام سیاسی ایران میتواند تشخیص دهد چه زمانی مقاومت، ارزش چانهزنی کافی ایجاد کرده است و باید این دستاورد به دیپلماسی تبدیل شود.
اگر یک فرصت مطلوب به تعویق بیفتد، دشمنان خود را بازسازماندهی میکنند، توانمندیهای نظامی خود را بازسازی میکنند، دولتهای منطقهای به دنبال تضمینهای خارجی قویتری میروند و هزینههای اقتصادی انباشته میشوند.
بنابراین، یک کشور میتواند از نظر تاکتیکی دوام بیاورد، اما از نظر راهبردی رو به فرسایش برود.
این خطر زمانی به بیشترین حد خود میرسد که بقای نظام و رفاه ملی دیگر بهعنوان اهدافی یکسان تلقی نشوند.
نهادها بهطور طبیعی منافع ملی را از دریچه منافع سازمانی خود تفسیر میکنند. نهادهای نظامی، امنیت را در اولویت قرار میدهند. نهادهای ایدئولوژیک از مشروعیت محافظت میکنند. مدیران اجرایی غیرنظامی، رفاه اقتصادی را در اولویت قرار میدهند. هیچیک از این موارد لزوماً به معنای وجود توطئه یا سوءنیت نیست.
اما اگر سازوکاری پاسخگو وجود نداشته باشد که بتواند این منافع را با یکدیگر تلفیق کند، منطق نهادی میتواند از منطق ملی فاصله بگیرد.
از این رو، مسئله قانون اساسی اهمیت بنیادی پیدا میکند.
یک نظم سیاسی باید میان سه عنصر ارتباط برقرار کند: اختیار، مسئولیت و پاسخگویی.
- چه کسی قدرت تصمیمگیری دارد؟
- چه کسی پیامدهای تصمیم را متحمل میشود؟
- وقتی تصمیم شکست میخورد، چه کسی را میتوان مسئول دانست؟
در جمهوری اسلامی، پاسخ این پرسشها اغلب به نهادهای متفاوتی اشاره میکند.
این، نقص ساختاری نظام است.
مشکل صرفاً این نیست که ایران گاهی تصمیمهای نادرست میگیرد. همه دولتها چنین میکنند.
مشکل عمیقتر آن است که این نظام میتواند اصلاح مسیر را آنقدر به تأخیر بیندازد که هزینه اصلاح، بسیار بیشتر از هزینهای شود که در ابتدا برای آن لازم بود.
آزادسازی خرمشهر یکی از چنین لحظاتی بود.
مناقشه هستهای نیز ممکن است دربرگیرنده نمونههای دیگری از این دست بوده باشد.
مواجهه کنونی با ایالات متحده نیز ممکن است به نمونه دیگری تبدیل شود.
بنابراین، درس اصلی این بحث بیش از آنکه درباره شخصیتها باشد، درباره معماری سیاسی است.
مشاهده ناپلئون همچنان موضوعیت دارد، زیرا تصمیمگیری تنها یک فضیلت فردی نیست؛ بلکه یک ظرفیت نهادی است.
یک نظام سیاسی موفق نباید صرفاً از بحرانها جان سالم به در ببرد. این نظام باید بتواند تشخیص دهد که چه زمانی شرایط تغییر کرده است، اطلاعات را به سیاست تبدیل کند و پیش از آنکه فرصت به اجبار تبدیل شود، اقدام کند.
خطر تکرارشونده جمهوری اسلامی این است که حاکمیت پراکنده، مراکز متعدد دارای حق وتو و پاسخگویی ضعیف، شکاف تصمیمگیری را آنقدر گسترده میکنند که انتخاب راهبردی سرانجام به اجبار راهبردی تبدیل میشود.
این است سیاست بلاتکلیفی.
و هزینه نهایی آن را نه نهادها، بلکه ملت میپردازد.
———————-
پانوشتها:
۱. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، بازنگریشده در سال ۱۹۸۹، اصول ۱۱۰، ۱۱۳ و ۱۲۲.
۲. جورج تسبلیس، بازیگران دارای حق وتو: نهادهای سیاسی چگونه عمل میکنند، پرینستون، نیوجرسی: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۰۲.
۳. پیر رازو، جنگ ایران و عراق، ترجمه نیکلاس الیوت، کمبریج، ماساچوست: انتشارات بِلکناپ دانشگاه هاروارد، ۲۰۱۵.
۴. گراهام تی. آلیسون، ماهیت تصمیم: تبیین بحران موشکی کوبا، بوستون: لیتل، براون، ۱۹۷۱.
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
بازار کوچکی در شهر حمص سوریه
رجا عبدالرحیم / نیویورک تایمز / ۲۵ اوت ۲۰۲۶
ایالات متحده پس از آنکه وزارت خزانهداری این کشور را از فهرست دولتهای حامی تروریسم خارج کرد، آخرین تحریمهای اقتصادی فلجکننده علیه سوریه را لغو کرد.
این اقدام روز سهشنبه مورد استقبال مقامات سوری قرار گرفت که آن را گامی حیاتی در مسیر بازسازی پس از پایان جنگ داخلی نزدیک به ۱۴ ساله کشور میدانند.
احمد الشرع، رئیسجمهور سوریه، در اظهاراتی که رسانههای دولتی سوریه منتشر کردند، گفت: «مردم بزرگ سوریه، شما بار دیگر این کار را انجام دادید. تحریمها لغو و محدودیتها برداشته شد. از خداوند میخواهم ما را در خدمت به شما یاری کند.»
ایالات متحده در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی، زمانی که این کشور تحت حکومت دیکتاتور حافظ اسد بود، سوریه را به عنوان یک دولت حامی تروریسم معرفی کرد، که دلیل عمده آن حمایت رژیم او از گروههای مسلح فلسطینی بود.
تحریمهای بیشتر آمریکا در دوران حکومت پسر و جانشین آقای اسد، بشار اسد، اعمال شد. او در دسامبر ۲۰۲۴، در جریان جنگ داخلی، توسط ائتلافی از گروههای شورشی به رهبری آقای الشرع سرنگون شد.
سقوط رژیم اسد، سوریها را نسبت به چشمانداز اقتصادی کشور خوشبین کرد و امیدوار به ادغام سریع در بازار جهانی تحت یک دولت موقت نمود. با این حال، این روند بهبودی کند و پرنوسان بوده و تا حدی به دلیل باقی ماندن تحریمهای آمریکا با مانع مواجه شده است.
در ماههای اخیر، سوریها با تورم بالا و افزایش قیمت مواد غذایی و سوخت مواجه بودهاند که نارضایتی از دولت را برانگیخته است.
به گفته وزارت خارجه آمریکا، لغو عنوان دولت حامی تروریسم در روز دوشنبه پس از یک فرآیند بررسی در کنگره آمریکا و پس از پیوستن سوریه به ائتلاف جهانی برای شکست داعش صورت گرفت. وزارت خارجه همچنین اعلام کرد که ایالات متحده عنوان تروریستی هیئت تحریر الشام، گروه شورشی که ریاست آن بر عهده آقای الشرع بود و پیشتر با نام جبهه النصره شناخته میشد، را نیز لغو کرده است.
ایالات متحده پیش از این سایر تحریمهای تنبیهی را که در جریان جنگ داخلی علیه سوریه اعمال شده بود، لغو کرده بود.
سال گذشته، در جریان سفری به عربستان سعودی که در آن با آقای الشرع دیدار کرد، پرزیدنت ترامپ اعلام کرد که دولتش تحریمها علیه سوریه را لغو خواهد کرد تا به این کشور «فرصتی» برای بازسازی بدهد.
در ماه دسامبر، آقای ترامپ قانونی را امضا کرد که قانون سزار مصوب ۲۰۱۹ را لغو میکرد، قانونی که محدودیتهای مالی شدیدی را بر اقتصاد سوریه با هدف پاسخگو کردن دولت اسد به دلیل جنایاتش اعمال کرده بود. این قانون به نام عکاسی نامگذاری شده بود که تصاویری از شکنجه در زندانهای سوریه را به خارج قاچاق کرده بود.
با این وجود، کسبوکارها و سرمایهگذاران سوری و خارجی نسبت به بازگشت به این کشور محتاط بودهاند و به عدم قطعیت در مورد سیاستهای مالی دولت موقت و نگرانیهای امنیتی اشاره میکنند.
سال گذشته، زمانی که سوریه اولین انتقال الکترونیکی خود را با یک بانک غربی از زمان پایان جنگ داخلی انجام داد، به عنوان گامی کلیدی برای پیوستن مجدد این کشور به نظام بانکی جهانی مورد استقبال قرار گرفت. با این حال، اقتصاد سوریه همچنان عمدتاً مبتنی بر پول نقد است و کارتهای اعتباری بینالمللی به ندرت پذیرفته میشوند.
تام باراک، فرستاده ویژه آمریکا در امور سوریه و عراق، روز دوشنبه گفت که لغو عنوان دولت حامی تروریسم «گام قاطع دیگری در مسیر قابل توجه سوریه از انزوا به سوی مشارکت، و از منبع تروریسم به شریکی متعهد در مبارزه جهانی علیه آن است.»
او در پستی در شبکههای اجتماعی افزود: «برای مدتها، این عنوان دیواری دیگر بود که مردم سوریه را از سرمایهگذاری، کارآفرینی و فرصتهای لازم برای بازسازی کشورشان جدا میکرد. امروز، دیوار دیگری فرو میریزد.»
مقامات سوری امیدوارند که پایان تحریمهای آمریکا به جذب سرمایه خارجی در این کشور کمک کند.
تحلیلگران میگویند بنادر سوریه در دریای مدیترانه میتواند به مسیری برای صادرات محمولههای نفت و گاز از منطقه تبدیل شود و جایگزینی احتمالی برای تنگه هرمز، آبراهی در خلیج فارس که از زمان جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران عملاً بسته شده است، باشد.
برای بهرهبرداری از این فرصتها، سوریه نیاز دارد جادهها، تأسیسات خدماتی و زیرساختهایی را که در طول جنگ ویران شدهاند، بازسازی و نوسازی کند؛ امری که همگی نیازمند دولتهای شریک و سرمایهگذاری بینالمللی است.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
ناتان اودنهایمر و آدام راگسون / نیویورک تایمز / ۲۵ اوت ۲۰۲۶
وزارت خارجه آمریکا در حال آمادهسازی برای بازگرداندن دیپلماتهای این کشور به سفارتخانههایی در خاورمیانه است که پیش از جنگ با ایران و در جریان آن تخلیه شده بودند؛ اقدامی که نشان میدهد دولت ترامپ انتظار بازگشت خصومتهای گسترده را ندارد.
بر اساس یک سند داخلی وزارت خارجه آمریکا که به دست روزنامه نیویورکتایمز رسیده است، بازگشت کارکنان خدمات خارجی و کاهش تدابیر اضطراری اتخاذشده در نمایندگیهای آمریکا در خاورمیانه ممکن است از همین هفته آغاز شود.
سه مقام آمریکایی نیز که به دلیل نداشتن مجوز گفتوگو با رسانهها نخواستند نامشان فاش شود، این تغییرات را تأیید کردند.
این روندِ بازگرداندن کارکنان در حالی قرار است اجرا شود که مذاکرات میان آمریکا و ایران به بنبست رسیده و دولت ترامپ تهدید کرده است تحریمهای اقتصادی جدیدی علیه تهران اعمال خواهد کرد.
بر اساس این سند، سفارتخانههای آمریکا در اسرائیل، لبنان، عربستان سعودی، قطر، اردن، عمان، عراق و کویت قرار است سطح نیروی انسانی خود را افزایش دهند.
وزارت خارجه آمریکا در بیانیهای اعلام کرد: «ما بهطور مستمر وضعیت امنیتی نمایندگیهای دیپلماتیک خود را در سراسر جهان بررسی میکنیم. بر اساس آخرین ارزیابیمان، در حال تنظیم وضعیت نیروی انسانی در برخی نمایندگیها در خاورمیانه هستیم تا اطمینان حاصل کنیم که ضمن حفاظت از ایمنی و امنیت کارکنانمان، میتوانیم به پیشبرد اهداف سیاست خارجی آمریکا ادامه دهیم.»
در اواخر فوریه، یک روز پیش از آنکه آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کنند، به کارکنان غیرضروری سفارت آمریکا در اورشلیم و اعضای خانواده آنها این امکان داده شد که با هزینه دولت اسرائیل را ترک کنند. در هفتههای پس از آن، وزارت خارجه آمریکا دستور تخلیه نمایندگیهای خود در سراسر خاورمیانه را صادر کرد؛ چراکه ایران و متحدان منطقهای آن، پایگاههای دیپلماتیک آمریکا در عربستان سعودی، کویت، عراق و دیگر نقاط منطقه را با پهپادهای انفجاری و راکت هدف قرار میدادند.
دیپلماتهای مأمور در برخی از این کشورها، بهعنوان اقدامی احتیاطی، بهجای حضور در سفارتخانهها از خانههای خود کار میکردند.
مقامهای کنونی و پیشین وزارت خارجه آمریکا گفتند بازاستقرار کارکنان، با وجود متوقفماندن مذاکرات آمریکا و ایران بر سر تمدید آتشبس ۶۰روزهای که هفته گذشته منقضی شد، نشاندهنده کاهش تنشهاست.
دن شاپیرو، که در دولت باراک اوباما سفیر آمریکا در اسرائیل بود و در دولت جو بایدن بهعنوان مقام وزارت دفاع در حوزه خاورمیانه فعالیت میکرد، گفت: «بازگرداندن کارکنان به نمایندگیهایی که بخشی از آنها تخلیه شده بودند، نشان میدهد دولت معتقد است جنگ در حال فروکشکردن است.»
این سند میگوید نخستین دیپلماتهایی که بازخواهند گشت، کارکنان سفارت آمریکا در لبنان خواهند بود؛ هرچند بر اساس این برنامه، این سفارتخانه به ظرفیت کامل نیروی انسانی خود بازنخواهد گشت. در نهایت، طبق اسناد، کارکنان بهطور کامل به سه سفارتخانه آمریکا در اسرائیل، اردن و عمان بازخواهند گشت.
در نمایندگیهای آمریکا در امارات متحده عربی، عربستان سعودی، قطر و لبنان، سطح نیروی انسانی در مرحله نخست حداکثر به ۸۵ درصد خواهد رسید و این میزان در نمایندگیهای آمریکا در عراق، کویت و بحرین ۷۵ درصد تعیین شده است. این سند همچنین اضافه میکند که وزارت خارجه آمریکا در شش کشور حاشیه خلیج فارس و لبنان، محدودیتهایی برای همراهی اعضای خانواده کارکنان اعمال خواهد کرد.
جان آر. باس، که در دولت بایدن معاون وزیر خارجه در امور مدیریت بود، گفت: «محدودیتهای اعمالشده درباره اعضای خانواده نشان میدهد که دولت همچنان بر این باور است که سطح خطر بالاست. این محدودیتها حاکی از آن است که محیط تهدید نسبت به ۳۰، ۶۰ یا ۹۰ روز پیش، آرامتر شده، اما هنوز از وضعیت پیش از آغاز جنگ پرخطرتر است.»
دو مقام آمریکایی گفتند برخی دیپلماتهایی که به دلیل جنگ تخلیه شده بودند، برای روشنشدن محل مأموریت آینده خود بر وزارت خارجه فشار آورده بودند؛ بهویژه دیپلماتهایی که فرزند داشتند و باید پیش از آغاز سال تحصیلی درباره محل تحصیل آنها تصمیم میگرفتند. مشخص نیست این فشارها تا چه اندازه، و آیا اساساً، بر این تصمیم تأثیر گذاشته است یا نه.
مقامهای پیشین وزارت خارجه هشدار دادند که بازگرداندن دیپلماتها و برخی اعضای خانواده آنها به منطقه ممکن است نشاندهنده تمایل دولت ترامپ برای جلوگیری از آغاز دوباره درگیریها باشد، اما صلحی پایدار را تضمین نمیکند.
رابرت دانین، معاون پیشین دستیار وزیر خارجه آمریکا در امور خاور نزدیک، گفت: «بازگرداندن کارکنان سفارتخانهها دست دولت را برای اقدام علیه ایران در آینده نمیبندد.»
او با اشاره به تخلیه سفارتخانهها در اوایل سال جاری گفت: «آنها یک بار این کار را انجام دادند؛ میتوانند دوباره هم انجامش دهند.»
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
مردم حتی قبل از اینکه باکهایشان خالی شود برای پر کردن بنزین هجوم میآورند / عکس: عطا کناره، خبرگزاری فرانسه
بیتا غفاری / فایننشال تایمز / ۲۵ اوت ۲۰۲۶
با تشدید کمبود سوخت ناشی از محاصره آمریکا، صفهای طولانی در جایگاههای سوخت تهران شکل گرفته و نگرانی رانندگان را افزایش داده است؛ وضعیتی که نشانهای از فشار روزافزون جنگ بر اقتصاد ایران به شمار میرود.
این هجوم به پمپبنزینها در حالی رخ میدهد که دولت دونالد ترامپ از آغاز کارزار جدیدی علیه تهران خبر داده که آن را «جنگ اقتصادی» مینامد. همزمان، سازمان بهینهسازی مصرف سوخت ــ نهاد دولتی مسئول مدیریت منابع سوخت در ایران ــ هشدار داده است که کشور با کمبود «بحرانی» بنزین روبهروست.
یکی از کارکنان یک جایگاه سوخت در پایتخت گفت مردم «حتی پیش از خالی شدن باک خودروهایشان برای سوختگیری عجله میکنند، چون نگرانند جنگ دوباره از سر گرفته شود یا قیمتها افزایش یابد». او که نخواست نامش فاش شود، افزود محدودیت ۲۰ لیتری برای هر خودرو باعث شده رانندگان ناچار باشند بارها برای سوختگیری مراجعه کنند.
ایران، با وجود آنکه یکی از صادرکنندگان بزرگ نفت خام است، سالهاست برای جبران کمبود عرضه داخلی به واردات بنزین وابسته بوده است. اما محاصره دریایی آمریکا که از ۱۴ ژوئیه برقرار شده، توانایی ایران برای تأمین سوخت را بهشدت محدود کرده است. همچنین بمبارانهای آمریکا و اسرائیل در هفتههای نخست جنگ ــ که از ماه فوریه آغاز شد ــ بخشی از ظرفیت پالایشی کشور را از بین برد.
سازمان بهینهسازی مصرف سوخت اعلام کرده است که ایران در حال حاضر روزانه با کمبود ۱۵ میلیون لیتری بنزین در برابر تقاضای روزانه ۱۳۵ میلیون لیتری مواجه است.
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، روز دوشنبه اعلام کرد واشنگتن در تلاش برای تشدید فشار اقتصادی و مالی بر تهران، دامنه تحریمهای ثانویه علیه شرکای تجاری ایران را گسترش میدهد.
حاکمیت ایران تأکید دارد که کشور توان مقاومت در برابر فشارهای آمریکا را دارد و از پذیرش خواستههای ترامپ برای بازگشایی تنگه هرمز خودداری کرده است.
دو طرف یکدیگر را به نقض توافق ماه ژوئن متهم میکنند؛ توافقی که هدف آن بازگشایی تدریجی این آبراه حیاتی و فراهم کردن زمینه مذاکرات درباره یک راهحل نهایی بود. رهبران ایران استدلال میکنند که تهران پیش از موافقت با پایان جنگ باید هزینه بیشتری به واشنگتن تحمیل کند.
مقامهای ایرانی میگویند کمبود سوخت با نظام یارانهای موجود تشدید شده است؛ نظامی که برای جمعیت ۹۰ میلیونی کشور یکی از ارزانترین بنزینهای جهان را فراهم میکند. رانندگان در حال حاضر برای هر لیتر بنزین بین ۱۵ هزار ریال (حدود ۰٫۰۰۷۵ دلار) تا ۵۰ هزار ریال پرداخت میکنند.
دولت که ماههاست از ذخایر راهبردی کشور استفاده میکند، میگوید نظام فعلی قیمتگذاری و سهمیهبندی دیگر به دلیل جهش تورم و اختلالات ناشی از جنگ در زنجیره تأمین، قابل دوام نیست.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، در ماه جاری گفت فروش بنزین با قیمتی کمتر از نرخ بازار، فشار سنگینی بر منابع دولتی وارد میکند؛ منابعی که برای پرداخت یارانه مواد غذایی و حمایت از کارگران مورد نیاز هستند. او گفت: «چه کسی گفته دولت باید بنزین را لیتری یک میلیون و ۳۰۰ هزار ریال بخرد و بعد آن را به قیمت ۱۵ هزار ریال بفروشد؟»
محسن حاجیمیرزایی، رئیس دفتر رئیسجمهور، نیز روز دوشنبه اعلام کرد دولت قصد دارد سهمیههای سوخت را کاهش دهد، اما هنوز تصمیم نهایی درباره قیمتها اتخاذ نشده است.
او گفت: «درباره پیامدهای اجتماعی، اقتصادی و امنیتی هرگونه سیاست قیمتگذاری ابهامهایی وجود دارد.» وی افزود که دولت قطعاً سهمیهها را کاهش خواهد داد، اما «ممکن است مردم برای مصرف فراتر از سهمیه تخصیصیافته خود ناچار به پرداخت قیمتهای بالاتری شوند.»
با این حال، چشمانداز افزایش قیمت سوخت برای جمعیتی که قدرت خرید آن بیش از هر زمان دیگری تضعیف شده، موضوعی بسیار حساس است.
ارزش پول ملی ایران در روزهای اخیر به پایینترین سطح تاریخی خود رسیده و هر دلار آمریکا حدود دو میلیون ریال معامله میشود. نرخ تورم سالانه نیز به نزدیک ۹۰ درصد و تورم مواد غذایی به حدود ۱۳۰ درصد رسیده است.
طرح آزمایشی افزایش قیمت بنزین در استان کرمان در ماه جاری تنها چند ساعت پس از اجرا متوقف شد. طرح چنین افزایشهایی یادآور وقایع سال ۲۰۱۹ است؛ زمانی که افزایش ناگهانی قیمت بنزین در یک شب، موجی از اعتراضات مرگبار را در شهرهای مختلف ایران برانگیخت.
مرتضی بهروزفر، تحلیلگر انرژی مستقر در تهران، گفت قیمت بنزین نوعی «دماسنج تورم» است و میتواند شوک بسیار شدیدی به اقتصاد وارد کند.
بهروزفر پیشنهاد کرد دولت در کوتاهمدت به اقدامات تأمین سوخت ادامه دهد و در عین حال برای بهبود حملونقل عمومی، صنعت خودروسازی داخلی و صنعت پالایش کشور تلاش کند.
او گفت: «مردم همین حالا هم تحت فشار بسیار شدیدی قرار دارند. اگر دولت بخواهد اکنون از طریق افزایش قیمت بنزین این مسئله را حل کند، ممکن است پیامدهای اجتماعی و اقتصادی نامطلوبی به همراه داشته باشد.»
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
روزنامه شرق / ریحانه جولایی
آینه مغازه تاناکورا در حوالی خیابان آذربایجان، همان تصویر همیشگی را منعکس نمیکند. نگاه «نگین» روی شلوار جین تاخوردهای خشک شده است که بوی غلیظ و تند مواد ضدعفونیکننده میدهد. همراه با هوای سنگین و نمور مغازه، نفسی عمیق میکشد؛ نفسی از اعماق ریههای دختری ۳۰ ساله که سالهاست کار میکند اما حالا خط پایانی بر یکی از سادهترین و سرخوشانهترین لذتهای زندگیاش کشیده شده است. برای او و بسیاری از همنسلانش، «خرید لباس» هرگز رقابتی برای تبرج یا تجملگرایی نبود؛ یک مکانیسم روانی دفاعی بود؛ سرپوشی بر حسرتهای بزرگتر اقتصادی.
وقتی پسانداز ماهانه یک کارمند متوسط حتی به پیشپرداخت رهن یک خانه نقلی در حاشیه شهر نمیرسد و خرید خودرو به رؤیایی دوردست تبدیل میشود، خرید یک جفت کفش نو یا یک مانتوی تازه، دلخوشی کوچکی بود که به فرد یادآوری میکرد: «من کار میکنم، پس هستم و زحمتم حاصلی دارد». اما حالا تورم لجامگسیخته و افت بیسابقه قدرت خرید، آخرین پناهگاههای کوچک شادمانی روانی را هم ویران کرده است.
این روایت فقط داستان نگین نیست؛ تصویری تمامنما از تغییر ساختار مصرف در طبقه متوسط شهری ایران است. بازاری که روزگاری نبض مد، نوگرایی و چرخش مالی صنعت نساجی را در دست داشت، این روزها تحت تأثیر فشارهای ساختاری اقتصاد، به سمت مدلی از «انقباض زیستی» حرکت کرده است؛ الگویی که در آن نهتنها پوشاک نو از سبد خرید خانوار حذف میشود، بلکه استوکفروشیها، پیجهای «یوزدشاپ» در فضای مجازی و رفوگریهای فراموششده، به بازیگران اصلی شریان مصرف تبدیل شدهاند.
کوچ روانی از ویترین نو به رگالهای کیلویی
«قبلا وقتی خسته از کار برمیگشتم، ویترین مغازههای خیابان ولیعصر یا هفتتیر حالم را خوب میکرد. یک خرید کوچک، تمام خستگی ماه را میشست و میبرد. اما الان حتی پولم به برندهای معمولی ایرانی هم نمیرسد». نگین این جملات را با لحنی سرخورده بیان میکند و ادامه میدهد: «برای اینکه بیشتر از این غرق در افسردگی نشوم، به لباسهای دستدوم و مغازه استوک رو آوردهام. اما آخرین باری که از یک مغازه تاناکورا خرید کردم، بغض گلویم را گرفت. بوی تند آن مواد مخصوص، حس تحقیر به من داد. حس اینکه تمام جوانیام را میفروشم و تلاش میکنم، اما فقط برای زندهماندن، نه زندگیکردن».
تحلیل دادههای آماری اقتصاد کلان نیز بر همین حس سرخوردگی در میان طبقه متوسط صحه میگذارد. طبق گزارشهای تورمی سالهای اخیر، نرخ تورم در گروه «پوشاک و کفش» بارها از میانگین تورم عمومی کشور پیشی گرفته است. تورم بالا در کنار ثابتماندن نسبت دستمزد واقعی، پوشاک را که روزگاری کالایی با کششپذیری متوسط بود، به بخش کالاهای نیمهلوکس یا غیرضروری سوق داده است. زمانی که هزینههای مسکن و خوراک بیش از ۷۰ درصد از سبد درآمدی یک کارمند را ببلعد، اولین حوزهای که زیر تیغ حذف و انقباض میرود، پوشاک است.
این جابهجایی، شکل و شمایل بازار را تغییر داده است. اگر در گذشته خریداران تاناکورا عمدتا جویندگان برندهای نایاب یا طبقات بسیار کمدرآمد بودند، امروز طیف گستردهای از طبقه متوسط، جوانان شاغل و حتی تحصیلکردگان شهری، مشتریان ثابت پلتفرمهای فروش لباس دستدوم یا استوکهای کیلویی شدهاند.
وصلهپینهکردن لباسها
در یکی از مناطق متوسطنشین تهران، صدای یکنواخت چرخ خیاطی گوش را مینوازد. حاج مهدی که بیش از ۳۰ سال است در کارگاه کوچک خیاطی و تعمیرات لباس کار میکند، از رویدادی بیسابقه در یک سال گذشته سخن میگوید: «تا همین دو سال پیش، بیش از ۷۰ درصد مشتریانی که به ما مراجعه میکردند، لباسهای نو میآوردند؛ شلوار نو خریده بودند و میخواستند قدش را کوتاه کنند یا مانتویی را میخواستند اندامیتر کنند. اما تقریبا یک سال است وضعیت کاملا عجیب شده».
حاج مهدی با سوزنی که میان انگشتانش میچرخد، شلواری زنانه را نشان میدهد که پارچهاش در اثر استفاده زیاد نازک شده است. او دستش را روی پارچه میکشد و میگوید: «الان مشتریهایی داریم که برای بار دوم یا چندم یک لباس را میآورند. میخواهند وصله بزنیم، رفو کنند یا تغییراتی بدهیم که قابل استفاده شود. مردم دیگر توان دورانداختن لباس یا خرید جایگزین را ندارند. لباسهایی را میبینم که باید سالها پیش بازنشسته میشدند، اما به لطف رفو و وصله، دوباره به کمدها برمیگردند».
تغییر شغل فروشندگان
پشت شیشه یک مغازه لباسفروشی در یکی از پاساژهای پررفتوآمد، کاغذی سفید با خطی درشت جلب توجه میکند: «حراج به علت تغییر شغل» و «کلیه اجناس با قیمت مناسب به فروش میرسد». «مجید»، صاحب مغازه، در حالی که رگالهای نیمهخالی را جابهجا میکند، از تصمیمی میگوید که پس از ۱۰ سال کاسبی گرفته است. او میخواهد مغازهاش را تعطیل کند و به فروش زیورآلات بدلی و ارزانقیمت رو بیاورد.
او میگوید: «مردم دیگر مثل قبل خرید نمیکنند. روزهایی هست که از صبح تا شب اصلا فروش ندارم. اگر روزی دو یا سه مشتری خرید کنند، آن روز، روز خوب ماست. مردم دیگر تمایلی برای خرید لباس ندارند. مقصر هم نیستند؛ همه چیز گران است. فقط میآیند، قیمت میگیرند و میروند. بارها شنیدهام که زیر لب میگویند فلان جا قیمتهایش بهتر است یا فلان مغازه که استوک و تکسایز میدهد با قیمت بهتری میتوانند خرید کنند».
در شرق تهران، مغازهای کوچک وجود دارد که ویترین آن شباهتی به بوتیکهای معمول ندارد. مغازه از لباس و رگالهای شلوار پر شده است؛ از هر لباس فقط یکی، دوتا موجود است. اینجا یک مغازه «استوکفروشی» است. فروشنده که پسری جوان است، تجربه قبلی خود از مغازهداری را بازگو میکند: «قبلا مغازه داشتم و از بازار یا ترکیه جنس میآوردم. اما قیمتها طوری بالا رفت که مشتریها به خاطر قیمت، آنها را نمیخریدند. ترجیح دادم راهم را عوض کنم. حالا بهجای خرید از بازار، از منطقه آزاد لباس کیلویی میآورم و با قیمت مناسبتر میفروشم. مردم میل بیشتری به این لباسها دارند».
او به نکته جالبی درباره رفتار جدید مشتریان اشاره میکند: «اگر در میان لباسها مثلا مشکلی وجود داشته باشد، مردم اتفاقا بهتر میخرند، چون میتوانند تخفیف بگیرند. مثلا اگر پایین یک شلوار زدگی ناچیزی داشته باشد، یک تخفیف میگیرند و با قیمت کمتر آن را میخرند. الان بازار به سمتی رفته که جنس عیبدار ارزان، خیلی سریعتر از جنس سالم و گران به فروش میرسد».
گزارشهای رسمی و آمارهای تحلیلی بازار پوشاک نشان میدهد کاهش قدرت خرید نهتنها بازار پوشاک داخلی را راکد، بلکه شکل واردات غیررسمی را هم عوض کرده است. پوشاک استوک که اغلب شامل کالاهای مانده در انبارها یا مرجوعی کشورهای دیگر است، به همراه لباسهای تاناکورا از مرزها و مناطق آزاد وارد کشور میشوند. این بازار گونیهای پر از لباس را جایگزین سفارشهای منظم بنکداری کرده است.
افزایش مشتری «یوزدشاپها»
خرید «عدلی» یا «کیلویی» کالاهای استوک، اگرچه کیفیتی یکنواخت ارائه نمیدهد و حاوی اجناس تکسایز یا معیوب است، اما خط ریسک مالی فروشنده را پایین میآورد. فروشنده با قیمت پایهای کم، اجناس را وارد کرده و با تخفیفهای مختلف براساس ایرادهای ظاهری لباس، خریدارانی را جذب میکند که دیگر معیارهای زیبایی شناسی یا نوبودن در اولویت اولشان نیست، بلکه قیمت مناسب و امکان چانهزنی را جستوجو میکنند. این روند فقط به مغازههای فیزیکی خیابانهای مرکز و شرق تهران محدود نمیشود؛ فضای مجازی و شبکههای اجتماعی بستر گستردهتر و پیچیدهتری برای الگوی جدید مصرف شدهاند. آگهی لباسهای دستدوم و استفادهشده در فضای مجازی روزبهروز بیشتر دیده میشود. پیجهایی که به «یوزدشاپ» معروف هستند، این روزها مشتریهای بیشتری دارند. در این پیجها، برخی لباسها یا یکی، دو بار استفاده شدهاند یا نو هستند، اما قیمتشان بسیار مناسبتر از مغازههای سطح شهر است.
«مریم» یکی از طرفداران لباسهای برند است. او از روزهایی میگوید که خرید پوشاک برایش کار سادهای بود: «چند سال پیش خودم لباسها را از آنلاینشاپ سفارش میدادم یا حتی برای خرید لباس به وان ترکیه میرفتم، اما الان دیگر نمیتوانم این کار را بکنم. هزینههای سفر و قیمت ارز آنقدر بالا رفته که حتی فکرکردن به آن هم خندهدار است. از سوی دیگر، در گروه دوستانم هم نمیتوانم بگویم لباس غیربرند میپوشم. برای همین لباسهای آنلاین و استفادهشده خریداری میکنم». او درباره نحوه مواجهه با چالشهای بهداشتی و روانی این انتخاب میگوید: «کافی است لباس را بشورم و به خشکشویی بدهم؛ بعد از آن وسواسم به اینکه چه کسی آن را پوشیده هم از بین میرود. این تنها راهی است که توانستهام میان قدرت خرید محدودم و تمایل به حفظ ظاهر و پرستیژ اجتماعی که برای خودم ساختهام، تعادل برقرار کنم».

«مریم»، «نگین» و بقیه افرادی که حالا مجبورند به اینگونه مغازهها سر بزنند یا لباسهای دست دوم بخرند، میگویند احساس سرخوردگی عمیقی دارند؛ چراکه هرچه کار میکنند و زحمت میکشند، هیچ نتیجهای نمیبینند، حتی در حد خرید چند دست لباس. «نگین» با یادآوری آخرین خریدی که داشته میگوید: «آخرین باری که از یک مغازه تاناکورا خرید کردم، بغض کرده بودم. لباسهای استفادهشده و بوی موادی که به این لباسها زده شده بود، حس بدی به من داد. این حس سرخوردگی که تلاشم هیچ نتیجهای ندارد و فقط برای زندهماندن دارم کار میکنم و جوانیام را میگذرانم، رهایم نمیکند؛ چون نه پولی برای پسانداز دارم، نه میتوانم کیفیت زندگیام را حفظ کنم».
این حس سرخوردگی، پیامد مستقیم گسست میان «کار» و «رفاه» است. زمانی که بخش بزرگی از نیروهای کارشناس و شاغل جامعه دریافتهاند که دستمزد ماهانه آنها حتی کفاف نوسازی کمد لباسشان را نمیدهد، احساس انفعال و فرسودگی شغلی تعمیق میشود. در جامعهشناسی شهری، پوشاک ابزار بازنمایی هویت، سلیقه و موقعیت فردی است. هنگامی که جامعه امکان انتخاب در پوشاک را از دست میدهد، در واقع بخشی از هویت فردی و فاعلیت اجتماعی خود را واگذار کرده است.
سقوط الگوی مصرف و ابعاد جامعهشناختی تورم
بررسی بازار خرید و فروش لباسهای دست دوم و تغییر فرم دادوستد در این بخش، ابعاد مغفولمانده تورم را نمایان میکند. تورم فقط یک متغیر پولی در جدولهای بانک مرکزی نیست؛ تورم پدیدهای زیسته است که بر جزئیترین رفتارها، روابط انسانی و سلامت روان جامعه اثر میگذارد. افت قدرت خرید، طبقه متوسط را که همواره موتور محرک فرهنگ، نوگرایی و تقاضای اقتصادی بود، به سمتی رانده که رفتارهای مصرفی طبقات آسیبپذیر را بازتولید کند.
حرکت به سمت کالاهای دستدوم، استوکهای کیلویی، و تعمیرات چندباره، نشاندهنده شکاف عمیق میان هزینههای زندگی و درآمدهای واقعی است. این وضعیت موجب شده بازار پوشاک از یک بازار مبتنی بر مد و تمایل، به بازاری مبتنی بر نیاز محض و بقا تبدیل شود. مسئله پوشاک در جامعه امروز، فراتر از یک تغییر در نحوه خرید، نشانهای از انقباض زیستی طبقه متوسط است. مغازههایی که تعطیل میشوند تا جای خود را به بدلیجات بدهند، رفوگرانی که لباسهای مندرس را برای بار چندم سوزن میزنند، فروشندگانی که عدلهای کیلویی را جایگزین سفارشهای بازار کردهاند و جوانانی که در پیجهای یوزدشاپ به دنبال حفظ ظاهری آبرومند هستند، همگی روایتی واحد را رقم میزنند. خریدی که روزگاری سادهترین ابزار پاداشدهی روانی و حالخوبکن پس از روزهای سخت کاری بود، حالا خود به منبعی برای اضطراب، احساس تحقیر و سرخوردگی بدل شده است.
سازگاری اجتماعی با فقر
درهمینباره، اردشیر گراوند، جامعهشناس، با اشاره به افزایش فشار اقتصادی بر خانوارها و تغییر الگوی مصرف، در پاسخ به این سؤال که این شکل از زندگی میتواند به نوعی «سازگاری اجتماعی با پدیده فقر» باشد، به «شرق» میگوید: «وقتی هزینه و درآمد خانوار با یکدیگر تنظیم نشود، مردم خودشان را کوچکتر و کوچکتر میکنند و با شرایط موجود تطبیق میدهند تا جایی که بتوانند هزینههایشان را با درآمدشان هماهنگ کنند. این مسئله در حوزههای مختلف زندگی از مسکن و خوراک تا بهداشت، فرهنگ و پوشاک خود را نشان میدهد و در نهایت، خانوار ناچار میشود بخشی از نیازهای خود را محدود یا حذف کند».
او ادامه میدهد: «تعمیرکردن لباس به خودی خود امری بد یا ناپسندیده نیست، ولی اندازه دارد. اگر لباس پاره شود و آن را بدوزید یا کهنه شود و وصلهاش کنید، اشکالی ندارد؛ اما از یک جایی به بعد، دیگر این کار ناشی از انتخاب نیست، بلکه از احساس محرومیت یا فقر ناشی میشود».
به گفته گراوند، وقتی تعمیر لباس یا استفاده از لباس دستدوم از یک انتخاب معمولی به اجبار اقتصادی تبدیل میشود، میتواند آثار روانی شدیدی بر افراد داشته باشد: «خرید لباس و پوشاک برای بسیاری از افراد بخشی از فراغت و زندگی اجتماعی است و اگر امکان تأمین آن از بین برود، میتواند به مشکلات روحی و افسردگی منجر شود. وقتی فرد حتی امکان تهیه پوشاک مناسب را ندارد، نشان میدهد مسئله فقط به لباس محدود نیست، بلکه بخشهای دیگری از سبد مصرفی خانوار نیز پیش از آن محدود یا حذف شده است».
این جامعهشناس ادامه حرفهایش را میگیرد: «اینطور نیست که بگویی من غذا و دارویم را کامل مصرف میکنم، ولی لباس را کم میکنم. کاهش هزینه پوشاک میتواند نشانه کوچکشدن کلی سفره خانوار باشد و در نهایت سلامت روانی افراد نیز از این شرایط تأثیر میپذیرد».
سرخوردگی اقتصادی
این کارشناس با اشاره به سرخوردگی اقتصادی برخی افراد ادامه میدهد: «بسیاری میگویند ما کار میکنیم، اما در گذشته با درآمدمان میتوانستیم قسط خانه بدهیم، ماشین بخریم، سرمایهگذاری کنیم یا کارهای بزرگتری انجام دهیم؛ در حالی که امروز حتی خرید لباس نیز برایمان به مسئلهای دستنیافتنی تبدیل شده است. براساس برآوردی که در سالهای فعالیت خود داشتهام، اگر خانوار ایرانی زیر هزارو ۵۰۰ دلار درآمد داشته باشد، اساسا نمیتواند یک زندگی متعارف را اداره کند. هزارو ۵۰۰ دلار به قیمت امروز حدود ۳۰۰ میلیون تومان میشود».
به گفته گراوند، یک خانوار باید علاوه بر تأمین هزینههای مسکن، خوراک، بهداشت، فرهنگ و سایر نیازها، امکان پسانداز نیز داشته باشد و حدود ۱۷ درصد درآمد خود را پسانداز کند. به گفته او، اگر خانواده امکان پسانداز نداشته باشد، هزینههایی مانند خرید مسکن، نوسازی وسایل خانه، نگهداری خودرو، فراغت و سفر بهتدریج حذف میشوند. این مسئله علاوه بر محرومکردن افراد از نیازهای ضروری زندگی، باعث ناامیدی نسبت به آینده میشود. ناامیدی از آینده میتواند به افسردگی و سپس آسیبهایی مانند اعتیاد و خودکشی منجر شود.
او درباره استفاده از لباس دستدوم و تعمیر لباس در کشورهای اروپایی میگوید: «نمیتوان شرایط ایران را بدون توجه به تفاوتهای فرهنگی، اقتصادی و سبک زندگی با کشورهای دیگر مقایسه کرد. حتی نسلهای قبلی ایرانی نیز به اندازه نسل امروز لباس نداشتند و حدود ۳۰ سال پیش بسیاری از افراد سالانه دو بار، برای عید و آغاز مدرسه، لباس میخریدند».
گراوند با اشاره به شرایط اقتصادی پس از جنگ تحمیلی با عراق و بهویژه دوره دوم دولت خاتمی و دولت احمدینژاد ادامه میدهد: «اقتصاد ایران در آن دوره به دلیل درآمدهای بالای نفتی، تجربهای از فراوانی را پشت سر گذاشت و مردم امکان بیشتری برای خرید لباس، تغییر وسایل خانه، خودرو و سفر داشتند. نسل متولدشده در دهههای ۷۰ و ۸۰ در همین دوره رشد کرد؛ دورهای که نوعی انفجار مصرف در جامعه شکل گرفته بود. بسیاری از جوانان آن زمان میتوانستند هر چندماه یک بار با پسانداز خود به کشورهایی مانند ترکیه و مالزی سفر کنند؛ امکانی که امروز برای بسیاری از آنها وجود ندارد».
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
با ابراز همدردی با خانواده زندانیان اعدام شده به دستور جلادان قوه قضاییه
محسن رضایی که در پیش از انقلاب در کنار از جمله شمخانی و ذولقدر در گروه تروریستی اسلامگرای “منصورون” عضویت داشت به تازگی پس از استعفای محمدباقر ذوالقدر، از سوی دفتر مسعود پزسکیان به دبیری شورای امنیت ملی، بالاترین نهاد تصمیم گیرنده در مسایل امنیتی داخلی و خارجی کشور برگزیده شد.
رضایی پس از پیروزی انقلاب در تشکیل ساختار اطلاعاتی سپاه نقش ایفا نمود و در ۲۷ سالگی، فرمانده این نیرو گردید و شانزده سال در این مقام ماند. وی تقریبا در تمام دوران جنگ ۸ ساله ایران و عراق فرماندهی سپاه را بر عهده داشت.
در سالهای پایانی جنگ، محسن رضایی ادامه جنگ تا رسیدن به اهداف تعیین شده را مشروط به افزایش چشمگیر نیرو و تجهیزات میدانست، در حالی که تامین چنین نیازهایی با محدودیتهای اقتصادی و سیاسی کشور روبه رو بود.
خمینی در توضیح محرمانه تصمیم خود برای پذیرش قطعنامه ۵۹۸، از “نامه تکاندهنده فرمانده سپاه” به عنوان یکی از گزارشهایی نام برد که در نهایت به تصمیم او برای پایان دادن به جنگ و “نوشیدن جام زهر” منجر شد.
محسن رضایی در شهریور ۱۳۷۶ از فرماندهی سپاه کنار رفت و دیکتاتور نابود شده او را به عضویت و دبیری مجمع تشخیص مصلحت نظام منصوب کرد. او تا سال ۱۴۰۰ در این سمت ماند که عملا به طولانیترین دوره مسئولیت سیاسی او تبدیل شد.
در همین دوره کوشید از سابقه صرفا نظامی خود فاصله بگیرد و نقش سیاسی و مدیریتی پررنگتری برای خود تعریف کند. در دانشگاه تهران اقتصاد خواند، تا مقطع دکترا پیش رفت و فعالیت خود در مجمع تشخیص مصلحت نظام را نیز به موضوعاتی مانند اقتصاد کلان، برنامهریزی و سیاستهای کلی نظام پیوند زد.
رضایی در بلند پروازانهترین بخش زندگی سیاسیاش با ناکامترین تجربه روبرو شد. او چهار بار تلاش کرد رئیس جمهور شود اما هرگز موفق نشد.
یکی از جدیترین پروندههای بینالمللی در کارنامه محسن رضایی، به بمبگذاری ۱۸ ژوئیه ۱۹۹۴ در مرکز همیاری یهودیان آرژانتین، آمیا، در بوئنوسآیرس مربوط میشود؛ حملهای که ۸۵ نفر را کشت و صدها نفر را زخمی کرد.
دادستانهای آرژانتینی شماری از مقامهای وقت جمهوری اسلامی، از جمله محسن رضایی را که در آن زمان فرمانده سپاه بود، به مشارکت در تصمیمگیری برای حمله متهم کردند. جمهوری جهل و جنایت این اتهامات را رد کرده است. اینترپل پس از اختلاف حقوقی میان رژیم و آرژانتین در سال ۲۰۰۷ با صدور اعلان قرمز برای شش نفر، از جمله رضایی، موافقت کرد. اینترپل همان زمان نیز تاکید کرد که تصمیم درباره اعلان قرمز به معنای داوری درباره قوت یا ضعف اتهامات نیست و گفت که رسیدگی به ماهیت پرونده بر عهده مراجع قضایی است.
پرونده آمیا در سالهای بعد نیز ادامه یافت. دادگاه فدرال فرجام کیفری آرژانتین در سال ۲۰۲۴ در حکمی ایران را مسئول طراحی سیاسی و راهبردی حمله و حزبالله لبنان را مجری آن دانست. مقامات رژیم این اتهامات را همچنان رد میکنند.
خزانهداری آمریکا رضایی را در ژانویه ۲۰۲۰، به فهرست تحریمهای آمریکا افزود که شامل مقامهای منصوب از سوی دیکتاتور نابود شده میگردید. البته در توضیح پیشینه رضایی به پرونده آمیا نیز اشاره میشد.
بهتازگی محسن رضایی به عنوان بالاترین مقام امنیتی کشور، در گفتگو با صدا و سیما ادعاهای بیپایه و حساسیتبرانگیزی را در باره نیاز به “بمب اتم” بیان کرده است.
رضایی بدون در نظر گرفتن از جمله راهبرد نابودی اسراییل و آمریکاستیزی جمهوری اسلامی که به جنگ ۱۲ و ۳۹ روزه و حملات نظامی کوتاه مدت آمریکا در پی بستهشدن تنگه هرمز منجر شد، پرسیده است که اگر پایبندی به مقررات بینالمللی مانع حمله به یک کشور نمیشود، “چرا ما نرویم دنبال بمب اتم.”[۱]
وی بدون ارائه سند معتبری مدعی شده که “حمله آمریکا به ایران، ... باعث شده برخی کشورها به این نتیجه برسند که داشتن سلاح هستهای میتواند بازدارندگی بیشتری ایجاد کند.”
همچنین مدعی شده “الان همه دنیا میگویند ... پس نه انپیتی موثر است و نه عضویت در سازمان انرژی اتمی” ..... و به ادعای او “اشتیاق” کشورها برای دستیابی به بمب اتم را افزایش داده است!”[۲]
این در حالی است که پیش از این، دیکتاتور نابود شده با هزینههای چند صد میلیارد دلاری پروژه هستهای را گسترش داد و اورانیوم را تا مرز ۶۰درصد غنی سازی کرد اما بدون هیچگونه بازدارندگی در جریان جنگ ۱۲ روز آسیب جدی دید.
افزون براین مقاومت دلیرانه مردم و ارتش اوکراین در برابر حمله نظامی تزار روسیه و حملات موشکی سپاه به اسرائیل نشان داد که زرادخانه هستهای روسیه و تسلیحات اتمی اسرائیل عاری از باز دارندگیاند.
به باور نگارنده، سپاه و شورای امنیت ملی در پی محاصره اقتصادی آمریکا علیه رژیم، تلاش کشورهای صادر کننده نفت خلیج فارس از جمله عراق در صدور نفت از راههای دیگر، بازدارندگی تنگه هرمز را مورد پرسش قرار داده است و رژیم میکوشد پروژه ناکام و حساسیتبرانگیز هستهای را دوباره زنده سازد غافل از آنکه احتمالا با واکنش نظامی سخت آمریکا و به ویژه اسرائیل روبرو خواهد شد.
افزون براین سپاه و نیروهای امنیتی حاکم بر کشور از میزان نارضایتی مردمان کشور بهخوبی آگاهند و از هراس خیزش دوباره گرسنگان، بیکاران، مردمان و زنان تحت تبعیض، اعدام هر روزه زندانیان سیاسی را در دستور کار قرار دادهاند.
شوربختانه، نبود بدیلی سکولار، دمکرات و قابل اعتماد برغم بحرانهای داخلی و خارجی، به ماندگاری رژیم جهل و جنایت یاری رسانده است.
شهریور ۱۴۰۵
mrowghani.com
——————
[۱] - محسن رضایی: چرا ما به دنبال بمب اتم نرویم، ایران امروز، ۲۲/۰۸/۲۰۲۶
[۲] - همان
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
۱. مقدمه
تحریمهای اقتصادی در قرن بیست و یکم به یکی از مهمترین ابزارهای سیاست خارجی قدرتهای بزرگ تبدیل شدهاند. ایالات متحده آمریکا به دلیل جایگاه ویژه دلار در تجارت جهانی، تسلط بر بخش مهمی از زیرساختهای مالی بینالمللی و نفوذ گسترده در شبکههای بانکی و بیمهای جهان، توانایی بالایی در استفاده از ابزارهای اقتصادی برای اعمال فشار بر دولتهای هدف دارد.
رژیم حاکم بر ایران از معدود کشورهایی است که بیش از چهار دهه در معرض رژیمهای مختلف تحریم قرار داشته است. با این حال، تجربه تحریمهای گذشته نشان داده است که اقتصاد ایران توانسته از طریق توسعه شبکههای تجاری غیررسمی، همکاری با کشورهای ثالث، گسترش مبادلات تهاتری و استفاده از ساختارهای مالی جایگزین بخشی از فشارها را مدیریت کند. از همین رو، گزارشهای منتشرشده از سال ۲۰۲۵ به بعد از تلاش آمریکا برای ورود به مرحلهای جدید از فشار اقتصادی حکایت دارند؛ مرحلهای که هدف آن نه صرفاً محدودسازی صادرات نفت یا دسترسی به نظام بانکی، بلکه مختل ساختن کل شبکههای درآمدی، مالی و لجستیکی ایران عنوان شده است.
این مقاله میکوشد به این پرسش پاسخ دهد که راهبرد جدید چه تفاوتی با تحریمهای پیشین دارد و چه پیامدهایی میتواند برای اقتصاد و جامعه ایران ایجاد کند.
۲. چارچوب نظری
۱.۲. تحریم اقتصادی به مثابه ابزار قدرت
دیوید بالدوین (David Baldwin) در اثر کلاسیک خود با عنوان (Economic Statecraft) استدلال میکند که تحریمها یکی از اشکال اعمال قدرت سیاسی هستند و هدف آنها افزایش هزینههای رفتار مورد نظر بازیگر هدف است. بر این اساس، موفقیت تحریمها به شدت فشار وابسته نیست، بلکه ظرفیت سازگاری و مقاومت کشور هدف نیز اهمیت تعیینکننده دارد. در همین راستا، رابرت پیپ (Robert Pape) و گری هافبائر (Gary Hufbauer) نیز نشان دادهاند که بسیاری از رژیمهای تحریمی اگرچه خسارات اقتصادی قابل توجهی ایجاد میکنند، اما الزاماً به تحقق اهداف سیاسی مورد نظر تحریمکنندگان منجر نمیشوند.
۲.۲. نظریه وابستگی متقابل تسلیحشده
یکی از مهمترین چارچوبهای نظری برای فهم تحریمهای معاصر، نظریه «وابستگی متقابل تسلیحشده» (Weaponized Interdependence) است که توسط هنری فارل و آبراهام نیومن مطرح شده است. بنا به این نظریه، در جهانی که اقتصادها از طریق شبکههای مالی، فناوری و تجارت به یکدیگر پیوند خورده اند، قدرتهای مسلط بر این شبکهها میتوانند از موقعیت مرکزی خود به عنوان ابزار فشار استفاده کنند. کنترل نظام پرداخت بینالمللی، دسترسی به دلار، نظام بانکی جهانی، بیمه کشتیرانی و زیرساختهای فناوری نمونههایی از این ظرفیت هستند. بنابراین، تحریمهای جدید آمریکا علیه رژیم حاکم بر ایران را میتوان نمونهای از بهرهگیری از موقعیت مرکزی آمریکا در اقتصاد جهانی برای محدودسازی کنشگران پیرامونی دانست.
۳.۲ از تحریم اقتصادی به جنگ مالی
خوان زاراته در کتاب (Treasury’s War) نشان میدهد که وزارت خزانهداری آمریکا در دو دهه اخیر به تدریج به یک بازیگر راهبردی در عرصه امنیت ملی تبدیل شده است. در این چارچوب، جنگ اقتصادی یا مالی دیگر صرفاً شامل انسداد داراییها نیست، بلکه کل شبکههای اقتصادی، مالی و بازرگانی طرف مقابل را هدف قرار میدهد. عملیات موسوم به «خشم اقتصادی» را میتوان در ادامه همین روند و به منزله گذار از تحریمهای بخشی به جنگ اقتصادی شبکهمحور(Network Sanctions) تحلیل کرد. این ویژگی با مفهوم «تحریم شبکهای» (Network Sanctions) سازگار است؛ یعنی هدف قراردادن تمام گرههای یک شبکه اقتصادی و کلیت فرایند اقتصادی به جای تمرکز بر یک بخش خاص(نگاه کنید به نمودار ضمیمه).
۳. ویژگیهای متمایز راهبرد جدید
۱.۳. هدفگیری کل اکوسیستم اقتصادی (Economic Ecosystem)
یکی از تفاوتهای اصلی این رویکرد با تحریمهای دورههای گذشته، تلاش برای هدف قراردادن تمامی حلقههای زنجیره درآمدی رژیم حاکم بر ایران و تمرکز بروی کلیت فرایند اقتصادی از ساده ترین سلول تا اندامهای گوناگون آن است. به جای تمرکز صرف بر نفت یا بانک مرکزی، حوزههای زیر به طور همزمان تحت فشار قرار میگیرند:
- تولید و صادرات نفت و گاز
- صنایع پتروشیمی
- ناوگان سایه نفتی
- شبکه صرافیها و واسطههای مالی
- شرکتهای پوششی
- داراییهای خارجی
- رمزارزها
- زنجیرههای تأمین فناوری و صنایع دفاعی
این رویکرد با مفهوم «تحریم شبکهای» در ادبیات تحریمها سازگاری دارد.
۲.۳. تشدید تحریمهای ثانویه
هسته اصلی راهبرد جدید بر گسترش تحریمهای ثانویه استوار است. در این الگو، نه تنها شرکتها و نهادهای ایرانی، بلکه تمامی بازیگران خارجی همکار با رژیم حاکم بر ایران نیز در معرض خطر محرومیت از بازار آمریکا یا نظام مالی مبتنی بر دلار قرار میگیرند.
از دیدگاه نظریه وابستگی متقابل تسلیحشده، این مهمترین مزیت ساختاری آمریکا محسوب میشود؛ زیرا هزینه همکاری با رژیم حاکم بر ایران را برای دیگر بازیگران افزایش میدهد.
۳.۳. مقابله با سازوکارهای دور زدن تحریم
در سالهای گذشته رژیم حاکم بر ایران از شبکهای متشکل از شرکتهای واسطهای، صرافیها، ناوگان سایه و روشهای مالی جایگزین برای دور زدن تحریمها استفاده کرده است.
راهبرد جدید تلاش میکند این سازوکارها را از طریق:
- ردیابی شرکتهای پوششی
- کنترل مالکیت کشتیها
- محدودسازی خدمات بیمه
- تشدید نظارت بر تراکنشها
- مقابله با انتقالات رمزارزی
با چالش مواجه سازد.
۴.۳ ترکیب فشار مالی و لجستیکی
برخلاف بسیاری از تحریمهای گذشته، گزارشها حاکی از ترکیب فشارهای مالی با محدودیتهای لجستیکی و حملونقل است. افزایش هزینه بیمه، محدودیت ثبت کشتیها، دشوار شدن حمل دریایی و افزایش هزینههای معاملاتی از جمله ابزارهای مکمل این راهبرد محسوب میشوند.
۴. سازوکارهای اعمال فشار اقتصادی
۱.۴. بخش انرژی
بخش انرژی همچنان مهمترین منبع ارزآوری اقتصاد ایران است. محدود شدن مشتریان نفت، افزایش ریسک حملونقل و دشوارتر شدن فرایندهای تسویه مالی میتواند مستقیماً بر درآمدهای ارزی اثر بگذارد.
۲.۴. شبکه بانکی و مالی
محدود شدن دسترسی به نظام بانکی جهانی موجب افزایش هزینه مبادلات، طولانی شدن زمان نقلوانتقال پول و کاهش دسترسی فعالان اقتصادی به منابع مالی خارجی میشود.
۳.۴. حملونقل و لجستیک
افزایش هزینههای کشتیرانی، بیمه و حمل کالا میتواند قیمت نهایی واردات و صادرات را افزایش داده و رقابتپذیری اقتصادی را کاهش دهد.
۴.۴. فناوری و تجهیزات پیشرفته
محدودیت در دسترسی به فناوریهای نوین، ماشینآلات صنعتی، تجهیزات پیشرفته و نرمافزارهای تخصصی میتواند فرآیند نوسازی صنعتی و افزایش بهرهوری را کند سازد.
۵. پیامدهای اقتصادی
۱.۵. کاهش درآمدهای ارزی
کاهش صادرات نفت و دشوار شدن انتقال درآمدهای حاصل از صادرات، نخستین و مستقیمترین پیامد فشارهای اقتصادی محسوب میشود.
۲.۵. کاهش ارزش پول ملی
در اقتصادهای وابسته به درآمدهای ارزی، محدود شدن عرضه ارز خارجی معمولاً موجب افزایش فشار بر بازار ارز و کاهش ارزش پول ملی میشود.
۳.۵. افزایش تورم
افزایش نرخ ارز، رشد هزینه مبادلات و محدودیت واردات کالاهای واسطهای و مصرفی معمولاً به افزایش سطح عمومی قیمتها منجر میشود. در نتیجه فشار تورمی به طور مستقیم بر رفاه خانوارها اثر میگذارد.
۴.۵. کاهش رشد اقتصادی
افزایش هزینه تولید، محدودیت سرمایهگذاری، کاهش صادرات و اختلال در تجارت خارجی میتواند رشد اقتصادی را کاهش داده و در برخی بخشها رکود ایجاد کند.
۵-۵. افزایش بیکاری
کاهش تولید و سرمایهگذاری معمولاً با افت اشتغال همراه است. صنایع وابسته به واردات مواد اولیه یا تجهیزات خارجی بیش از سایر بخشها آسیبپذیر خواهند بود.
۶.۵. بنابراین با توجه به نکات فوق انتظار میرود که رکود در اقتصاد ایران گسترده شده و در نتیجه اقتصاد ایران از نظر اندازه نیز کوچکتر شود. چنین امری به معنای کاهش تاثیر گذاری ژئواکونومیکی و ژئوپلیتکی رژیم ایران در عرصه منطقه ای و جهانی خواهد بود.
۶. پیامدهای اجتماعی
پیامدهای اجتماعی تحریمها معمولاً فراتر از شاخصهای اقتصاد کلان است.
مهمترین پیامدهای اجتماعی عبارتاند از:
- کاهش قدرت خرید خانوارها
- افزایش نرخ فقر، عمق و عرصه آن
- تشدید نابرابری درآمدی و اقتصادی
- کاهش رفاه عمومی
- افزایش نااطمینانی اقتصادی
مطالعات اقتصاد سیاسی نشان میدهد که در دورههای تورم بالا، گروههای دارای داراییهای سرمایهای و ارزی معمولاً کمتر آسیب میبینند، در حالی که طبقات حقوقبگیر و کمدرآمد بیشترین فشار را تحمل میکنند.
۷. پیامدهای ژئوپلیتیکی
تحریمها صرفاً ابزاری اقتصادی نیستند، بلکه پیامدهای ژئوپلیتیکی گستردهای نیز دارند. بنابراین انتظار میرود که از تاثیر گذاری رژیم ایران چه از منظر منطقه ای یا جهانی کاسته شود.
فشارهای اقتصادی میتوانند:
- نقش چین و روسیه را در اقتصاد ایران افزایش دهند؛ اما همزمان اگر هزینه این تحریم های شبکه ای افزایش یابد چین و روسیه از رژیم ایران فاصله خواهند گرفت؛
- توسعه سازوکارهای مالی غیردلاری را تسریع کنند؛
- استفاده از ارزهای محلی و تجارت تهاتری را گسترش دهند؛
- همکاری با سازمان همکاری شانگهای و بریکس را تقویت کنند؛
- بر بازارهای جهانی انرژی و مسیرهای تجارت نفت اثر بگذارند.
در نتیجه، تحریمها همزمان فرآیندی اقتصادی و همزمان ژئواکونومیکی- ژئوپلیتیکی محسوب میشوند.
۸. محدودیتهای اثربخشی تحریمها
با وجود شدت فشارها، ادبیات علمی نشان میدهد که موفقیت تحریمها همواره محدود و مشروط است.
چند عامل اصلی میتوانند اثربخشی این راهبرد را کاهش دهند:
- همکاری شرکای تجاری اصلی ایران، به ویژه چین؛
- ایجاد سازوکارهای مالی جایگزین؛
- استفاده از تجارت تهاتری؛
- توسعه شبکههای غیررسمی؛
- سیاستهای داخلی برای سازگاری اقتصادی؛
- تغییرات در بازار جهانی انرژی.
تجربه تاریخی ایران، روسیه، کوبا و حتی عراق نشان میدهد که خسارت اقتصادی لزوماً به تغییر رفتار سیاسی مورد انتظار تحریمکنندگان منجر نمیشود.
نتیجهگیری
راهبرد موسوم به «عملیات خشم اقتصادی» را میتوان تجلی مرحلهای جدید از تحول تحریمها در عصر جهانیشدن دانست؛ مرحلهای که در آن هدف اصلی نه صرفاً محدودسازی یک بخش اقتصادی، بلکه تحت فشار قرار دادن کل شبکههای درآمدی، مالی، تجاری و لجستیکی یک کشور است. این الگو به خوبی با نظریه «وابستگی متقابل تسلیحشده» و مفهوم «جنگ مالی» قابل تبیین است.
با این حال، تجربه تاریخی و ادبیات نظری تحریمها نشان میدهد که نتایج چنین سیاستی از پیش تعیینشده نیست. شدت فشار اقتصادی تنها یکی از متغیرهای مؤثر است و سرنوشت نهایی آن به تعامل پیچیده میان ظرفیت سازگاری اقتصاد ایران، رفتار قدرتهای بزرگ، ساختار بازار جهانی انرژی و کیفیت حکمرانی اقتصادی داخلی بستگی خواهد داشت. از این منظر، تحریمها را باید نه یک ابزار خطی، بلکه فرایندی چندبعدی، پویا و عمیقاً وابسته به زمینههای اقتصادی، سیاسی و ژئوپلیتیکی دانست.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
باراک راوید / آکسیوس
اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، روز دوشنبه اعلام کرد واشنگتن تحریمهای سختگیرانهای را علیه کشورها و نهادهایی اعمال خواهد کرد که با ایران تجارت میکنند. هدف این اقدامات واداشتن ایران به تمکین، بدون توسل به حملات نظامی مجدد، عنوان شده است.
اهمیت موضوع: این طرح که بسنت آن را «عملیات طرد اقتصادی» نامیده است، با هدف تشدید فشار بر حکومت ایران در شرایط کنونیِ بلاتکلیفیِ «نه جنگ، نه توافق» طراحی شده است.
مقامهای آمریکایی میگویند تحریمهای ثانویه گستردهتر، دستکم تا پس از انتخابات میاندورهای، قرار است محور اصلی اقدامات علیه ایران باشد؛ زمانی که ممکن است یک کارزار نظامی جدید بار دیگر روی میز قرار گیرد.
اظهارات بسنت: بسنت در یک نشست خبری گفت: «نباید هیچ ابهامی درباره موضع ایالات متحده وجود داشته باشد. هرگونه تعامل اقتصادی با این رژیم آدمکش، مسئولان آن را در معرض تمام توان آمریکا قرار خواهد داد.»
بسنت برای اجرای این طرح مهلت مشخصی تعیین نکرد، اما گفت: «من جدول زمانی تعیین نمیکنم، اما صبر ما نامحدود نیست.»
او در پاسخ به پرسشی درباره اینکه آیا این ابتکار چین را نیز دربر میگیرد یا نه، گفت: «هیچکس از این موضوع مستثنا نیست. این اقدام، خفهسازی اقتصادی این رژیم است... و هیچکس نباید عزم ما را بیازماید.»
گسترش تحریمهای ثانویه: بسنت گفت آمریکا دامنه تحریمهای ثانویه را به حوزههای داراییهای دیجیتال، فناوری، طلا، هوانوردی و کشتیرانی گسترش میدهد.
او گفت ایران از همه این حوزهها برای کسب درآمد، دور زدن تحریمها یا کاهش فشارهای اقتصادی استفاده میکند.
علاوه بر این، وزارت خزانهداری آمریکا نزدیک به ۶۰ نهاد، فرد و کشتی را که در تأمین غیرقانونی فناوریهای هستهای و موشکی، عملیات سایبری و قاچاق نفت دخیل هستند، تحریم کرد.
وزارت خزانهداری همچنین چندین مجوزی را که پیشتر صادر کرده بود و بر اساس آنها پرداختهای مشخصی به ایران و دسترسی ایرانیان به مؤسسات فرهنگی و دانشگاهی آمریکا امکانپذیر میشد، به حالت تعلیق درآورد.
آنچه باید زیر نظر داشت: بسنت وعده داد وزارت خزانهداری آمریکا اجرای تحریمهای موجود و تحریمهای جدید را تسریع خواهد کرد.
او گفت گروههایی از وزارتخانههای خزانهداری، امور خارجه و دفاع آمریکا در حال آغاز گفتوگو با همتایان خود در سراسر جهان هستند تا روشن کنند واشنگتن انتظار اقدام فوری دارد.
بسنت گفت برای هر کشور، یک مهلت مشخص برای توقف فعالیتهای تجاری مرتبط با ایران تعیین خواهد شد. اگر کشوری از انجام این کار خودداری کند، آمریکا تحریمهای ثانویه اعمال خواهد کرد.
او گفت تا پایان این هفته یک مؤسسه مالی بزرگ به دلیل انجام فعالیت تجاری با ایران تحریم خواهد شد.
بسنت همچنین گفت دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، شخصاً با رهبران خارجی تماس خواهد گرفت و از آنها خواهد خواست تجارت و مراودات «مشخص» خود با ایران را متوقف کنند.
بسنت گفت: «اکنون زمان آن رسیده است که رهبران جهان میان آمریکا و ایران تصمیم بگیرند.»
اما واقعیت پیچیدهتر است: با وجود آنکه بسنت طی ۱۰ روز گذشته تبلیغات گستردهای درباره یک «روز دی اقتصادی» علیه ایران به راه انداخته، واقعیت پیچیدهتر است.
آمریکا پیش از این نیز تحریمهای ثانویه قابلتوجهی علیه کشورهایی که با ایران تجارت میکنند، بهویژه در بخش نفت، اعمال کرده است؛ اما واشنگتن، از جمله دولت کنونی، تنها بخشی از این تحریمها را اجرا کرده است.
برای مؤثر بودن کارزار جدید فشار اقتصادی، آمریکا باید متحدان غربی خود را برای تشکیل ائتلافی جهت اجرای این اقدامات علیه ایران بسیج کند.
دولت ترامپ همچنین باید بهطور تهاجمی با کشورهایی مانند چین، روسیه، هند، پاکستان، قطر، ترکیه و دیگر کشورهایی که همچنان با ایران تجارت میکنند، مقابله کند؛ اقدامی که تاکنون انجام نداده است.
بررسی واقعیت: ایران سالهاست تحت تحریمهای بینالمللی قرار دارد، اما حکومت این کشور رفتار خود در منطقه یا موضعش درباره برنامه هستهای را بهطور چشمگیری تغییر نداده است.
وضعیت کنونی: جنگ، اقتصاد ایران را به بحرانی عمیقتر فرو برده است. ارزش ریال روز دوشنبه به پایینترین سطح جدیدی رسید و هر دلار آمریکا به ۲ میلیون ریال افزایش یافت.
محاصره دریایی کنونی آمریکا مانع صادرات بخش عمده نفت ایران شده و شریان حیاتی اقتصاد این کشور را قطع کرده است.
مقامهای آمریکایی میگویند ایران برای ایجاد مسیرهای حملونقل جایگزین از راه خشکی یا دریا با مشکل روبهرو است؛ مسئلهای که توانایی آن را برای تأمین کالاها و خدمات اساسی تضعیف میکند.
تورم فزاینده نیز قیمت مواد غذایی را بالا میبرد.
ترامپ و دیگر مقامهای آمریکایی میگویند حکومت ایران برای پرداخت حقوق کارکنان دولتی، از جمله نیروهای نظامی و پلیس، با مشکل مواجه شده است.
یک مقام آمریکایی گفت: «ساختار آنها بهگونهای طراحی شده که از نخبگان محافظت کند، اما حتی قدرت خرید آنها نیز بهشدت در حال کاهش است و برخی از آنان ــ برای نخستین بار در زندگیشان ــ با این عدم قطعیت روبهرو شدهاند که آیا حقوقشان بهموقع پرداخت خواهد شد یا نه.»
موضع ایران: رهبران ایران تلاش کردهاند تهدیدهای آمریکا درباره پیشبرد یک فشار تازه برای انزوای اقتصادی را کماهمیت جلوه دهند و حتی کشورهایی را که با تحریمها همکاری کنند، به اقدام تلافیجویانه تهدید کردهاند.
در عین حال، چندین مقام ارشد ایرانی اذعان کردهاند که خطر فروپاشی اقتصادی واقعی است.
مسعود پزشکیان، رئیسجمهوری ایران، گفت دولت کمبودهای اقتصادی را انکار نمیکند و تأکید کرد ایران باید اکنون، در حالی که در موقعیت قدرت قرار دارد، به جنگ پایان دهد.
محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران و مذاکرهکننده ارشد کشور، هفته گذشته در دیدار با بازرگانان ایرانی و عراقی در بغداد گفت ایران بدون اقتصادی قدرتمند نخواهد توانست امنیت خود را حفظ کند.
او گفت: «هر اندازه هم که قدرت نظامی داشته باشیم، اگر مردم گرسنه باشند و گردش مالی، رشد اقتصادی و تولید داخلی نداشته باشیم، دوام نخواهیم آورد.»
قالیباف اندکی پیش از نشست خبری بسنت، در شبکه ایکس نوشت آمریکا «از نظر اقتصادی در موقعیتی نیست که بتواند روابط دیگر کشورها با ایران را بیش از این محدود کند.»
او افزود: «شرکای تجاری ایران، چه بهصورت علنی و چه در پیامهایی که برای ما فرستادهاند، روشن کردهاند که این اظهارات آمریکا را به هیچوجه جدی نمیگیرند.»
***
متن کامل سخنرانی و پرسشوپاسخ اسکات بسنت، وزیر خزانهداری ایالات متحده آمریکا
بسنت:
عصر بخیر.
امروز، به دستور رئیسجمهور ترامپ، وزارت خزانهداری ایالات متحده عملیات «طرد اقتصادی» را آغاز کرده است؛ کارزاری بیسابقه علیه جمهوری اسلامی ایران و حامیان آن.
در جنگ جهانی دوم، «دی-دی» آغاز تاریخی کارزاری بود که در آن همراه متحدانمان، دشمن را هدف گرفتیم و از مواضعش عقب راندیم، از جمله از مواضعش در کشورهای ثالث. امروز، با همان روحیه، در حال آغاز یک یورش اقتصادی علیه ارتباطات مالی ایران در سراسر جهان هستیم.
در سراسر جهان، هدف ما قطع کردن تمام شریانهای اقتصادیای است که این رژیم مستبد را سرپا نگه میدارد، تا زمانی که تهران تنها بماند. متعصبان ایران خود را وقف شعار «مرگ بر آمریکا» کردهاند و در پی سلاح هستهای هستند تا دقیقاً همین کار را بکنند. آنها بیش از هر رژیم تروریستی دیگری روی زمین، شهروندان و نیروهای نظامی ما را کشته و معلول کردهاند. و ۴۷ سال است که علیه آمریکا، همسایگانشان در خلیج فارس، و بخش بزرگی از جهان در جنگ بودهاند.
رئیسجمهور ترامپ اقدامی را انجام داده که رؤسایجمهور پیشین مدتها به تعویق انداخته بودند، و تحت رهبری او، آمریکا دیگر صرفاً تهدید ایران را مدیریت نمیکند. ما داریم به آن پایان میدهیم.
نیروهای مسلح قدرتمند ما زمینه را فراهم کردهاند برای تحقق هدف رئیسجمهور که جلوگیری از دستیابی همیشگی ایران به سلاح هستهای است. آنها عزم آمریکا را نشان دادهاند تا سرانجام به این تهدید پایان دهد؛ و قدرت اقتصاد آمریکا تحت رهبری رئیسجمهور ترامپ به ما امکان میدهد این عملیات مالی پایدار را در کنار قدرت نظامیمان پیش ببریم.
ایران اکنون با انتخابی بسیار روشن روبهروست، و فقط دو مسیر پیش رو دارد: انزوای کامل جهانی و یک اقتصاد در حد امرار معاش، یا مسیری برای بازگشت به وضعیت عادی و فرصتی برای پیوستن دوباره به اقتصاد جهانی.
امروز، «عملیات طرد اقتصادی» را آغاز میکنیم تا هر گزینه دیگری را از دسترس رژیم ایران خارج کنیم. خزانهداری تکتک گرهها، تکتک تسهیلکنندگان و همه شبکههایی را که ایران برای قاچاق نفت و دور زدن تحریمها به کار برده، شناسایی کرده است.
از امروز، اقدامات خزانهداری و دیگر نهادها حلقه را تنگتر خواهد کرد و هر منبع بالقوه درآمدی را که سپاه پاسداران و رژیم شرور ایران را تأمین مالی میکند، مسدود خواهد کرد. ما رویکرد «نشت صفر» را اجرا میکنیم. هیچ حداقلی از فضای تنفس برای رژیم وجود نخواهد داشت تا دوباره توانایی خود برای اعمال ترور علیه آمریکا و جهان را بازسازی کند.
آخرین پناه این رژیم برداشت اشتباه کشورهایی است که هنوز تهدید ایران را تأمین مالی میکنند به امید آنکه خودشان از آن در امان بمانند. دیگر فعالیت در مناطق خاکستری این درگیری پذیرفتنی نیست. کشورها نمیتوانند ادعا کنند که از نقش خود در تسهیل این فعالیتها بیخبرند.
حامیان ایران نفت آن را میخرند و حمل میکنند. آنها جریان منابع مالی ایران را از طریق صرافیها و مناطق آزاد تجاری تسهیل میکنند. آنها از پروازهای ایران استقبال میکنند و به نمایندگی از آن، ثبت کشتیها را حفظ میکنند. آنها بر انتقال سوخت در دریا و ترانزیت زمینی چشم میبندند. استفاده غیرقانونی از بانکهایشان را نادیده میگیرند، در حالی که میزان همدستی خود را پنهان میکنند.
رئیسجمهور با رهبران جهان تماس میگیرد و درخواستهای مشخصی مطرح میکند تا تعاملشان با رژیم را متوقف کنند. ما همین حالا هم نتایج را میبینیم.
در آخر هفته، اظهارات رهبران ایران بهوضوح تأثیر این کارزار را پذیرفت؛ و کشورهایی که هرگونه تعامل با رژیم را تسهیل میکنند باید سریعاً پیام ما را جدی بگیرند. کسانی که کنار ایالات متحده بایستند از مزایای شراکت ما بهرهمند خواهند شد. کسانی که خود را به رژیم ایران گره بزنند، باید انتظار داشته باشند در انزوای این رژیم رو به زوال شریک شوند.
تیمهایی از خزانهداری، وزارت خارجه و ارتش آمریکا اکنون با همتایان خود در سراسر جهان دیدار میکنند تا به آنها بگویند ایالات متحده انتظار اقدام دارد. هر کشور یک جدول زمانی مشخص دارد تا فعالیتهایی را که شناسایی کردهایم متوقف کند. اگر اقدام نکنند، ما بهطور یکجانبه از طریق اختیارات خزانهداری اقدام خواهیم کرد.
برای مثال، همه شعب بانک ملی باید بسته و خاموش شوند. و بگذارید روشن بگویم: هر نهادی که پولشویی به نمایندگی از ایران را تسهیل کند، از نظام دلاری آمریکا حذف خواهد شد. زمان از همین حالا شروع به شمارش کرده است.
تعیینهای جدیدِ تحریمهای بخشی که امروز صادر شد، پنج مورد از حیاتیترین شریانهایی را هدف میگیرد که ایران در کشورهای دیگر از آنها بهرهبرداری میکند: داراییهای دیجیتال، فناوری، طلا، هوانوردی و کشتیرانی.
این اقدامات دامنه خطر تحریمهای ثانویه را برای هر کسی که آنقدر بیفکر باشد که همچنان با این رژیم تجارت کند، گسترش میدهد و سرعت پیگیری آنها را از سوی ما افزایش خواهد داد.
همین حالا که صحبت میکنم، دفتر کنترل داراییهای خارجی خزانهداری نیز بیش از ۶۰ نهاد، فرد و شناور در سراسر جهان را تحریم میکند که رژیم ایران را قادر میسازند فناوری غیرقانونی هستهای و موشکی تهیه کند، عملیات سایبری انجام دهد و درآمد نفتی به دست آورد.
این یک کارزار پایدار است برای از بین بردن آخرین گزینهها. برای ایران، نباید هیچ ابهامی درباره موضع ایالات متحده وجود داشته باشد. هرگونه تعامل اقتصادی با این رژیم قاتل، کسانی را که مسئول آن هستند در معرض تمام دامنه قدرت آمریکا قرار خواهد داد.
برای دههها، این رژیم قدرت خود را از محاسبهای گرفته که تلافی ایران را قطعی و اجرای سیاست آمریکا را قابل مذاکره میدانست. در دوران رئیسجمهور ترامپ، آن دوره تمام شده است.
خطاب به سربازان عادیای که از این رژیم حمایت میکنند: هرچه بیشتر حقوقهایتان قطع میشود یا ظاهراً فقط «با تأخیر» میرسد، از خود بپرسید آیا فرماندهانتان کشورتان را به سوی پیروزی میبرند یا نابودی. و به یاد بیاورید که دیوار برلین زمانی فرو ریخت که سربازان عادی تصمیم گرفتند به مردم خودشان شلیک نکنند.
و خطاب به کسانی که تهران را توانمند کردهاند: هزینه آزمودن عزم واشنگتن را دستکم نگیرید. هیچ کشوری نباید انتظار داشته باشد از مزایای نظام ما بهره ببرد و همزمان به کسانی کمک کند که میخواهند آن را نابود کنند.
اکنون زمان آن است که رهبران جهان میان رفاه و انزوا، صلح و ترور، آمریکا و ایران انتخاب کنند. کارزاری که امروز آغاز میکنیم با هر روزی که میگذرد قدرت بیشتری خواهد گرفت و پایان نخواهد یافت تا زمانی که این رژیم تنها بماند.
با این مقدمه، آماده پرسشهای شما هستم.
پرسش و پاسخ
دیوید از رویترز:
سلام، ممنون آقای وزیر. یکی از قدرتمندترین ابزارهایی که در اختیار دارید، امکان اعمال تحریمهای ثانویه علیه بانکها و مؤسسات مالیای است که تراکنشهای ایران را تسهیل میکنند. بانکهای چینی بارها بهعنوان گزینه برای هدف قرار گرفتن مطرح شدهاند، اما هیچیک از این مؤسسات را در اینجا هدف قرارگرفته نمیبینیم. آیا این چیزی است که در ادامه این کارزار خواهد آمد، یا آتشبس تجاری بسیار حساس با چین چیزی است که ممکن است مانع شود، میدانید، تا این حد پیش بروید و چنین گام بسیار بزرگی بردارید؟
بسنت:
میخواهیم امروز اینجا روشن کنیم که هیچکس فراتر از دسترس تحریمهای آمریکا نیست. اگر آنها تراکنشها را تسهیل کنند و بخشی از اکوسیستمی باشند که نفت ایران را به پول و بعد به سرکوب تبدیل میکند، هدف قرار خواهند گرفت.
به نظر ما بهترین راه تعامل با کشورها، دیپلماسی پشت درهای بسته است، و ما با تکتک کشورها در حال هماهنگکردن سطح انتظارات هستیم تا انتظاراتمان را به آنها بگوییم. ما میدانیم چه کسانی هستند. خودشان هم میدانند چه کسانی هستند. پس وقتی چکش اقدامات خزانهداری آمریکا بر سرشان فرود بیاید، هیچکس جز خودشان را نمیتوانند مقصر بدانند.
ریچارد از سیبیاس:
ممنون، آقا. متشکرم. گفتید رئیسجمهور با رهبران جهان تماس میگیرد و درخواستهای مشخصی دارد، و اینکه یک جدول زمانی تعیینشده وجود دارد. با چه کسانی تماس میگیرد و درخواستها چیست؟
بسنت:
قرار نیست اسم ببریم. ما همین حالا هم نتایجی دیدهایم و من مطمئنم رئیسجمهور، همانطور که همه میدانید، بسیار متقاعدکننده است. و ما تماسهای او را با تماسها، دیدارها و تماسهای وزارت خارجه و خزانهداری آمریکا پیگیری میکنیم، و از آنها انتظار داریم ــ یا به رهبران، کشورها و نهادها دقیقاً میگوییم چه میخواهیم و مهلتها چیست.
و انتظار دارم خیلی سریع، اگر پاسخ ندهند، آنوقت خواهید دید پیامد اقداماتشان چه خواهد بود.
خبرنگار:
میتوانید بگویید این مهلتها چقدر است؟
بسنت:
باز هم میگویم، قرار نیست مهلت مشخصی اعلام کنم، اما صبر ما اینجا نامحدود نیست.
جنیفر شونبرگر، یاهو فاینانس:
خیلی ممنون، آقای وزیر. جنیفر شونبرگر از Yahoo Finance هستم. لحظاتی پیش گفتید که هیچکس فراتر از تحریمهای آمریکا نیست. خزانهداری دقیقاً چه تحریمهای ثانویه یا مجازاتهایی آماده است علیه بانکها و شرکتهای کشتیرانی چینی در صورت عدم تبعیت اعمال کند؟
و دوم اینکه، در حالی که به سمت اعمال این تحریمهای بیسابقه میروید، گفتهاید با فروکشکردن درگیری ایران و کاهش قیمت نفت، این امر کمک میکند بازده اوراق بلندمدت پایین بیاید. در این فاصله، به ابزارهایی که در اختیار دارید اشاره کردهاید، و میخواهم بدانم آیا به کاهش حجم حراج اوراق خزانه بلندمدت در آینده فکر میکنید و چه اقدامات دیگری ممکن است از این مجموعه ابزارها در نظر بگیرید؟
بسنت:
خب، بیایید از آخر به اول برویم. دو هفته و نیم پیش اطلاعیه تأمین مالی فصلی را منتشر کردیم. ما به برنامه منظم حراجهایمان ادامه خواهیم داد، پس دوباره در آغاز فصل بعد از ما خواهید شنید.
درباره بخشی که گفتم، هر کشور و هر نهاد باید بداند که باید آماده مواجهه با تحریمهای آمریکا باشد؛ هیچکس از این مستثنا نیست. ما همه را پاسخگو خواهیم کرد، و این خفگی اقتصادی این رژیم است.
و جنیفر، همانطور که گفتم، هیچکس نباید عزم ما را امتحان کند.
جاش از نیویورکپست:
گفتید قرار نیست اسم ببرید، اما گزارشهایی منتشر شده که امارات متحده عربی از جمله نخستین کشورهایی بوده که این پیام ایالات متحده را برای قطع تمام تعاملات تجاری با ایران جدی گرفته است. آیا امارات در این زمینه پیشتاز است؟
بسنت:
من فکر میکنم اقداماتی که آنها هفته گذشته انجام دادند تصادفی نبود، بلکه احتمالاً رابطه علّی داشت، و انتظار دارم طیف گستردهای از کشورها را ببینیم که با ادامه تعاملات ما، اقدامات مشابهی انجام میدهند.
امارات شریک بسیار خوبی بوده است. و بیشترین فشار حملات ایران در خلیج فارس را تحمل کرده است. و این کشورها در طول سالها از مماشات با ایران چه چیزی به دست آوردهاند؟ آنها هدف حملات خشونتآمیز قرار گرفتند. در حالی که ما ایران را بمباران میکردیم، ایران آنها را بمباران میکرد.
پس این نشان میدهد که درباره این رژیم، مماشات جواب نمیدهد؛ و از سوی دیگر، در مورد این رژیم، تلاش برای خریدن مماشات دیگر از نگاه ایالات متحده آمریکا جواب نخواهد داد.
و میخواهم تأکید کنم که ما همین حالا در سراسر جهان در حال گسترش اقدامهایمان هستیم. وقتی امروز این جلسه را ترک کنید، موجی از تحریمها را خواهید دید و باید انتظار داشته باشید این آهنگ ادامه پیدا کند. و انتظار دارم تا پایان همین هفته یک اعلامیه مهم درباره تحریم یک مؤسسه مالی منتشر شود.
خب، سمیرا از Sky.
صدای خبرنگاران:
آقای وزیر.
بسنت:
بله.
خبرنگار:
نه. میدانم. شما هستید؟
بسنت:
نه. دنبال سمیرا از Sky میگردم.
خبرنگار:
الجزیره، و فقط دوباره سلام میکنیم.
بسنت:
نه، سلام.
خبرنگار:
آیا ایالات متحده و رئیسجمهور ترامپ هنوز میخواهند کانادا یک ایالت شود؟ او گفته بود که کانادا همه مزایای یک ایالت بودن را بدون اینکه واقعاً ایالت باشد، میگیرد.
بسنت:
فکر میکنم او میخواهد کانادا پای میز بیاید و با حسن نیت مذاکره کند. پیشنهاد بسیار خوبی به آنها داده شد. اما تصمیم گرفتند ردش کنند.
متأسفانه نخستوزیر کارنی با یک پلتفرم ضدآمریکایی و ضدترامپ به قدرت رسید. فکر میکنم بیش از ۲۰ امتیاز عقب است و، میدانید، به نظر میرسد دوباره به همان روش قدیمی خودش برگشته است.
و فکر میکنم آدم باید از خودش بپرسد: آیا او میخواهد به خودش، حزب لیبرال یا مردم کانادا سود برساند؟ چون پیشنهاد بسیار خوبی به آنها داده شده بود.
خب، بله، شما.
خبرنگار:
ممنون، وزیر بسنت. اگر بتوانم سریع به بازده اوراق بپردازم، امروز دیدیم که پس از نوسان و افزایش هفته گذشته، کمی پایین آمد. میتوانید بگویید آیا احتمال دارد بهزودی بازخرید اوراق بیشتری انجام شود؟
بسنت:
باز هم میگویم، هنوز حتی یک اوراق هم نخریدهایم. نوبت بعدی... عملیاتی که داریم ۹ سپتامبر است، پس ۹ سپتامبر خواهیم دید.
خیلی خب، یک سؤال دیگر. ببینیم. شما، ردیف جلو.
خبرنگار:
شما این را «دی-دی اقتصادی» توصیف کردید، اما دی-دی تهدید به حمله نبود و آمریکا هم به آلمان مهلت نداد. پس چرا تحریمها را همین امروز اعمال نمیکنید؟
بسنت:
خب، ما به همه فرصت میدهیم تا رفتار نادرست را اصلاح کنند. چرا باید بخواهم نظام مالی جهانی را منفجر کنم؟
به نظر ما مهم است که انتظارات را همسطح کنیم و به طرفها یک دوره اصلاح بدهیم، اما باید بدانند که این روند خیلی سریع پیش خواهد رفت و ما جدی هستیم.
تحریمهای ثانویه ابزار بسیار قدرتمندی هستند. و ما اینجا در خزانهداری ــ این «جین لَنگ» است، سرپرست معاونت وزیر در امور تأمین مالی تروریسم ــ و در بخش تأمین مالی تروریسم و در OFAC، دلیل اینکه میتوانیم از تحریمهای ثانویه استفاده کنیم این است که استفاده از آنها را سبک نمیشماریم.
بنابراین معتقدیم یک شلیک هشدار و همسطحکردن انتظارات، مناسب است. و اگر افراد نخواهند انتظارات ما را برآورده کنند، آنوقت انتظار داریم... و خودشان هم باید انتظار داشته باشند که از نظام دلاری خارج شوند.
خیلی خب، از همه ممنونم.
منبع: وحید آنلاین
@VahidOnline
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
August 24, 2026
در جوامعی که برای هر سوال فقط یک جواب وجود دارد، پناهگاه کسانی که میخواهند فکر کنند، نوشتههای استعارهای است. ایوان تُورگیه نِف (Ivan Turgenev 1818-1883 / ۱۱۹۷-۱۲۶۲) یکی از این افراد است. او یک رماننویس روسی است که سال تولد و مرگش هم زمان با کارل مارکس است. این نویسندۀ غمگین و مأیوس روسی، معاصرِ مشاهیرِ ادبی روسیه مانند تولستوی، گانچاراف، گوگول، و داستایوفسکی بود. هرچند او به اندازۀ تولستوی و داستایوفسکی روان انسان را نشکافت ولی در استفاده از واژهها، ابهام گویی، استعاره نویسی برای تشریحِ وضعیتِ قرن نوزدهم و بیستمِ جامعۀ روسی، متنهای به یاد ماندنی به جای گذاشت. او به فلسفۀ زندگی غرب و اروپا و آزادی عمل ناشی از آن، از طریق مشاهدۀ مستقیم و مقایسههای دائمی آن با جامعه روسی اعتقاد پیدا کرد.
در داستانها و نمایشنامهها، تورگیهنف کاراکتر را به سادگی تعریف میکرد و در دوگانگیهایی که خلق میکرد، ذهنِ اروپایی و ذهنِ روسی را به تصویر میکشید. اما او بیشتر توصیف میکرد تا تجزیه و تحلیل. بیشتر به بیان وضعیتِ موجود میپرداخت تا آنکه راه حل ارائه دهد. تورگیهنف معتقد بود روسها خارج از مدارهایِ دولتی نمیتوانند فکر کنند و رفتار آنها قابل پیشبینی نیست (Inconsistent). او با این تحلیل که فکر طول و عرض دارد، مبارزه میکرد (Anti-dogma). از اینکه به شخصی بگوید چگونه باید باشد پرهیز میکرد و به حریمهای فردی به طور اصولی احترام میگذاشت. او از سیاست و سیاستمداران فاصله میگرفت؛ میگفت میخواهد مستقل و مالکِ فکرِ خود باشد. تورگیهنف مبهوتِ زیباییهای طبیعت و زندگی بود به طوری که توصیفات او از جزییاتِ محیطِ روستایی در روسیه، بسیاری را به وجد میآورد. هنری جیمز او را یک نابغۀ زیبا نامید (The beautiful genius).
تورگیه نِف میگفت: روسها دو مشکل دارند: اول یک نیازِ ذاتی که بر آنها حکومت شود و مهم هم نیست توسط چه کسانی و دوم باورها و نگاههای روسها به اروپاست که نخواستهاند حتی به صورتِ گزینشی از آنها بهره گیرند. او میگفت: باید در تمدنسازی فکر کرد و روسیه منابع لازم برای این کار را ندارد و باید میزانِ یادگیری خود را افزایش دهد.
بسیاری از رمانهایِ تورگیهنف، به وضعیتِ اسفناکِ ارباب-رعیّتی قرن نوزده روسیه اشاره میکند. او بیشتر از اربابان، از رعایا میگوید که هیچ کدام حاضر نیستند تغییر یابند؛ دغدغهای که در لابهلایِ خطوطِ رمانهایِ او مشهود است. چون نمیتوانست خصوصیات و افکار و خلقیاتِ اربابان را با آزادی بیان کند، بیشتر وضعیتِ رعایا و زجر و نفرت آنها را تشریح میکرد تا خواننده تلویحا متوجه رفتار و افکار اربابان شود. در Raspberry Water، او داستانِ یک رعیت را میگوید که کیلومترها پیاده خود را به مسکو میرساند تا از ارباب خود بخواهد اجارهاش را کم کند یا او را به جایی با اجارۀ ارزانتر بفرستد یا اینکه به جای پولِ نقد، او بیشتر کار کند. ارباب او را از اتاق بیرون میکند و میگوید چگونه جرأت میکنی مستقیم پیش من بیایی؟! ارباب عصبانی میشود و میگوید جایی نیست که تو را بفرستم. اول باید پولهای عقبمانده را بدهی. رعیت هیچ چارهای جز قبول کردن ندارد.
در Hamlet of Shchigrovsky District گردِهمآیی شام مسئولین یک محله را توصیف میکند که چگونه همه “ماسک همراهی با جمع” گذاشتهاند و یا نگرانند که وارونه جلوه دادن حقایق توسط آنها ناگهان برملا شود. تورگیهنف میگوید: “بیمعنا بودن واژهها و عبارات آنها حاکی از زندگیهای بیهدف در خلاءهایی است که سیستم سیاسی آنها فرآهم آورده است.”
در Ovsyanikov the Freeholder، حفظِ وضعِ موجود را مهمترین هدف اربابان و صاحبان زمین میداند که نظم ارباب-رعیّتی را حفظ کردهاند. حفظ وضع موجود، دسترسی اربابان به خدمات دولتی را تضمین میکند. این نظم در عین حال تغییر وضعیت رعایا و سیستم اقتصادی را بی معنا مینماید. در Khor and Kalinych تا میتواند وضعیتِ رعایا را توضیح داده و از آنها حمایت میکند وبه اربابان با تمسخری ملایم به عنوان افرادِ کم هوشی اشاره میکند که به داستانهایِ تکراری توصیف شده توسط خودشان میخندند.
او از بیهدف بودن نسل خودش، عدم پذیرشِ مسئولیت اجتماعی، غرق بودن در منافع و افکار شخصی، بیتوجهی به محیط زندگی و از شکستهای مکّرر در زندگی میگوید. سپس در Forest and Steppe ناگهان به طبیعت متوسل میشود و نا امید از انسانها و روحیات آنها به زیباییهای نفسگیر طبیعت روسیه میپردازد تا ذهن خود را آزاد کند.
تورگیهنف از ایدهآلیسم ذهن روسی بسیار میگوید. از نسل قدیم که نخواست تغییر ایجاد کند و نسل جدید که نمیتواند اسباب تغییر را فرآهم کند. او متفاوت بودن را مقدّس میشمارد و از اینکه ساختار اقتصادی ارباب-رعیّتی باعث شده انسانها به لحاظ شخصیتی ضعیف و وابسته و همچنین فقیر نگه داشته شوند رنج میبرد. در سفری به لندن در سال 1861 (۱۲۴۰) بحثهای مفصّلی با Alexander Herzen داشت که معتقد بود تمدّنِ غربی رو به افول است و پُتانسیلهای خود را برای رشد از دست داده است. Herzen که بعضی او را پدر سوسیالیسم روسی قلمداد میکنند، آینده را از آن مردم روسیه میدانست که در رشد بشریت نقش ایفا نکردهاند و با شکستهای اروپا تنها ملتی هستند که تمام اسباب رشد را در اختیار دارند. تورگیهنف، Herzen را در خواب و خیال میدانست که باید برتری نژاد اسلاو را کنار بگذارد و به پیشرفت، به عنوان مجموعهای از قوانین بنگرد و فرقی میان روسی و اروپایی نیست و راه و مسیر پیشرفت مشخص است.
Herzen رهایی را در بسیج تودهها میدانست و تورگیهنف در الیتِ تحصیل کرده که تغییر ایجاد کنند. به واسطۀ اختلافاتِ فکری که میان آنها ایجاد شد، Herzen به تخریبِ گسترده تورگیهنف مبادرت ورزید و رابطۀ این دو روشنفکر و تحصیل کرده برای مدتها تا نزدیکی زمان مرگ Herzen به تیرگی گرایید.
در The Lone Wolf تورگیهنف به زندگی یک روستایی که حامی، مطیع و زیردست ارباب است میپردازد سپس این روستایی را نسبت به وضعیت همقطاران فقیر خود بیتفاوت نشان میدهد و اینکه چگونه فقر و محرومیت، روانشناسی دروغ و دزدی را شکل میدهد. در نهایت تورگیهنف نتیجه میگیرد که سیستم حاکم بر آن اوضاع اجتماعی و اقتصادی، شخصیتِ فرد را از او میزداید و اهتمامِ تغییر ایجاد کردن را از روستایی و حتی اربابان علاقمند میگیرد.
تورگیهنف که به طور واقعی فردی متواضع بود به خاطرِ یکی از نوشتههایِ بارز خود A Sportsman’s Sketches که وضعیتِ زندگی روستایی را با دهها کاراکتر و داستانهای کوتاه بیان میکند، یک سال و نیم به شهر Spasskoe در جنوب مسکو تبعید شد تا متوجه شود حقِ آگاهی دادن را ندارد. در Diary of a Superfluous Man که در سال 1850/۱۲۲۹ نوشته شده، مفهومی را مطرح میکند که تمِ ثابتِ بسیاری از رُمانها و تلقّیاتِ او از شخصیت انسانهاست. به نظر میآید او منظوری شبیه به “بیفایده” ، “بیخاصیت” و “اضافی” از واژه Superfluous در رمانهای خود به کار میبرد. او میگوید افراد، قربانی سیستم اجتماعی هستند که با اینکه میتوانند بسیار مفید و خلاق و هنرمند باشند ولی از آنها خاصیتزدایی شده است زیرا سیستم میخواهد عموم را زیرِ متوسط، عوام، ضعیف، خودزن با تقدیری بر پیشانی نوشته شده و ناامید از هرگونه اثر گذاری و تغییر و تحول بنیادی نگه دارد.
تورگیهنف که این رمان را در پاریس نوشت، تحت تاثیر فضایی بود که در غرب اروپا به فرد “فضا” میدهند. “شهروند” میتواند به دور از نگرانی از ادارۀ سانسور که نوشتههایِ تورگیهنف را بررسی میکرد، حرفهای خود را بزند. فکر کردن جرم نبود، متفاوت بودن حق بود. آزادیِ فکر و عمل مانع از سولفاته شدن جامعه میشد. تورگیهنف از اینکه فرد تا این حد در فرانسه، آلمان و ایتالیا “حق” داشت، از شوق پرواز میکرد.
در Mumu، تورگیهنف از یک داستان واقعی پرده برمیدارد و به کاراکتری به نام Gerasim اشاره میکند که هیکلی قوی دارد ولی کَر و لال است. او فقط دستورات ارباب و مالک را دنبال میکند. قدرت قلم و طنز و داستانسرایی تورگیهنف آنقدر خود را در این داستان به نمایش میگذارد که خواننده به صورت تلویحی متوجه میشود صاحب پول و زمین و بنابراین قدرت تصمیمگیری، چگونه زیر مجموعه خود را هر طور که اراده میکند بازی میدهد. Mumu نام یک سگ است که Gerasim او را که در حال غرق شدن بود نجات میدهد و به خانه مالک میآورد. اما سگ از مالک خوشش نمیآید و مالک دستور میدهد او را از خانه بیرون بیندازند. Gerasim ابتدا از این دستور بیخبر است ولی بعداً که متوجه میشود او را مخفیانه نزد خود نگه میدارد. روزی مالک صدای ناله Mumu را میشنود و دستور مرگ او را میدهد. Gerasim که ابتدا او را نجات داده بود، هم اکنون به دستور مالک در همان دریاچه او را غرق میکند. بیاراده شدن و بیخاصیت شدن و سلب شدن از هر نوع پُتانسیلی، سَمبلیسمی ست که تورگیهنف در این داستان به تصویر میکشد.
تورگیهنف در ۱۶ سالگی وارد دانشکدۀ ادبیاتِ دانشگاه مسکو شد (دانشگاهی که در سال 1755/۱۱۳۴ تاسیس شده بود) و سپس یک سال بعد خود را به دانشکدۀ تاریخ و فلسفۀ دانشگاهِ سن پیترزبورگ (تاسیس سال 1724/۱۱۰۳) منتقل نمود. بعد از دوسال دانشگاه در روسیه، برای شش سال به غرب اروپا سفر کرد و در آنجا درس خواند. Parasha اولین رُمان اوست که در ۲۵ سالگی نوشته شد و تقدیرِ بزرگانی مانند Vissarion Belinsky را برانگیخت.
دغدغۀ تورگیهنف در عمرِ ۶۵ سالهاش این بود که چه کار کنیم روسیه بهتر شود، تغییر یابد، در ردۀ قدرتهایِ بزرگ قرار گیرد و چگونه میتوان برای روسیه مفید بود. ادبیاتِ او حکایت از ایجاد نهضتی برای آگاهی از خود و شرایط بود. اما آگاهی چیست؟ او به همان اندازه که به افکار نادرست اشاره میکند، به کاراکتر هم توجه دارد. کاراکتری که بیتفاوت است و قدرت فکر کردن و تحرک را از دست داده است. او ضمن اینکه با صدها کاراکترسازی، تضادهای شخصیتی ضدپیشرفت را نوشت ولی در عین حال راه حل تغییر را در نخبگان اصلح میدانست. بدبینی تدریجی و تصاعدی او تا آخرین رمان او که در سال 1877/۱۲۶۷ نوشته شد ادامه دارد.
تورگیهنف چون توان فکر کردن و مقایسه کردن را داشت با آن دسته از اطرافیان خود که وضع موجود را تایید میکردند یا در مقام توجیه آن بودند مشکل پیدا میکرد. شاید بتوان نتیجه گرفت که او ریشۀ تغییر را در آزادانه فکر کردن مستقلِ از دستگاههای دولتی میدانست. او هزاران بار در رمانهای خود، روستاییان و کشاورزان را “اسیر” دستگاه ارباب-رعیّتی نشان میداد. به همین دلیل از نیکلای گوگول تجلیل میکرد. Gogol پس از دو اثر خود یکی The Inspector General (1836/۱۲۱۵) و دیگری Dead Souls (1842/۱۲۲۱) یا روحهای مرده، که دورۀ سی سالۀ نیکلاس اول را به نوعی معرفی میکرد از چشمِ حکومت افتاد. دستگاههای تبلیغاتی نیکلاس، گوگول را به تضعیف سرزمین مادریاش متهم کردند. وقتی در سن ۴۳ سالگی (1809-1852 / ۱۱۸۸-۱۲۳۱) از دنیا رفت، تورگیهنف به خاطر متنِ تسلیتی که میخواست در رسانهها چاپ کند یک ماه در زندان سپری کرد.
تورگیهنف آموخت که متفاوت فکر کردن هزینه دارد و تنها کسانی که وضع موجود را تمجید میکنند مورد احترام قرار میگیرند. سروهای بلند چندان حق حیات ندارند. تورگیهنف هرچه جلوتر میرفت بیشتر به تاریخ رجوع میکرد تا ریشههایِ رفتار فعلی را استخراج کند. تنها شش سال قبل از مرگش (1876/۱۲۵۵) در The Watch داستان ساعتی را میگوید که کاراکتر اصلی از پدر بزرگ خود، که از افراد مسئول و فاسد است، دریافت کرده است. پسر عموی او مرتب او را تشویق میکند که آن ساعت را دور بیندازد. پسر عمو که پدرش به خاطر افکار آزادی خواهانهاش به سیبری تبعید شده، بحث میکند نباید از چنین فرد فاسدی ساعت هدیه گرفت. کاراکترِ اصلی هر کاری میکند نمیتواند از دستِ این ساعت خلاص شود. تورگیهنف به طورِ استعاره، ساعت را مترادفِ سیستمِ فاسد و وضع موجود تلقّی میکند. در نهایت پسرعمو، ساعت را به رودخانه میاندازد ولی با این وصف که کم مانده بود غرق شود. این معنی استعار گونه (Allegorical Meaning) میگوید: کسانی که تغییر میخواهند، ممکن است تا دمِ مرگ بروند.
در سه رمانِ Fathers and Sons (1862/۱۲۴۱)، Smoke (1867/۱۲۴۶) و Virgin Soil (1877/۱۲۵۶)، تورگیهنف واردِ جزئیات فکری خود شد و از طریق کاراکترهایی که خلق کرد، هنر مقایسۀ خود را بیشتر شکوفا کرد. در رمانِ پدران و پسران که هنوز بعد از یک و نیم قرن مورد بحث و گفتگو است، دو طرز تفکر نسل قدیم و نسل جدید را به بحث میگذارد. به گفتۀ فیلسوفِ انگلیسی روستبار Isaiah Berlin، پنج گروه رمان پدران و پسران را بررسی کردند. این رمان پر سروصداترین نوشتۀ او بود و با کاراکترِ بازارُف، اهمیتِ فکر، صنعت، رشد، پیشرفت، دانش، فراموشی گذشته و رو به آینده رفتن را برجسته نمود.
در Smoke تقابل و رو در رویی شخصیتها ادامه پیدا میکند. تورگیهنف، نقدهای سختتری را مطرح میکند. در سال ۱۸۶۷ میپرسد: روسیه تا به حال چه چیزی تولید کرده است که برای بشریت ارزش داشته باشد؟ او حساسیت خود را به واژۀ تمدن به خوبی نشان میدهد. بر فایده داشتن کارها (Utilitarianism) بسیار تاکید میکند و با تمسخرِ شاهزادهها و گذاشتن نامهای عجیب و غریب بر آنها (Koko، Zizi، Zozo)، خالی بودن ذهن و مشغولیتهای بی معنای آنها را روی کاغذ میآورد. در نهایت، شخصیت اصلی به شخصیتی که میخواهد به روسیه برگردد میگوید: “هر وقت کار جدیدی را شروع میکنی، از خود بپرس آیا در خدمت تمدن هستی یا نه؟ آیا فعالیت تو در خدمت دانش از نوع اروپایی که در دورۀ ما و برای ما مفید است میباشد یا خیر؟” انتخاب واژه “دود” برای این رمان، شاهکار ادبی تورگیهنف و تسلط و پختگی او در استعاره نویسی است.
رُمانِ آخر او که طولانیترین نیز هست دور از وطن و در مورد نهضت اجتماعی دهۀ ۱۸۶۰ بود. تورگیهنف در پی نسلی بود که میخواهد آیندۀ جدیدی را برای روسیه رقم بزند. یک جا میگوید: “به ما روسها نگاه کن. ما همیشه چشم به راه هستیم. چیزی قرار است در یک آن، همۀ مسائل را حل کند. این جادوگر کیست؟ داروینیسم؟ روستاها؟ یک جنگ خارجی؟ هر عاملی میخواهی بگو.”
تورگیهنف طی پنجاه سال از زمانی که دوازده ساله بود تا روزی که مرگ او را به کام خود فرو کشید، ۷۰۰۰ نامه نوشت. او به روسیه عشق میورزید و نامه مینوشت تا از خواندن پاسخهایی که به روسی نوشته میشد لذت ببرد. واکنشهای بیرحمانه و غیرمنصفانه به نوشتههای او، تورگیهنف را به لحاظ روانی به سَمتی برد تا با متن و نامه با افراد بحث کند تا حضوری. یکی از یادگیریهای بهجاماندنی او از فرهنگِ غرب اروپا، تک شخصیتی بودن بود که در صراحت و صداقتِ او نهادینه شده بود. افکار او نسبت به زندگی و جامعه بسیار از ثبات برخوردار بود. از اینکه روسها نمیتوانستند به توافق برسند و به تعداد آنها مکتب فکری وجود دارد و این که یکدیگر را به ندرت قبول دارند و در نقدها بیانصاف هستند هم رنج میبرد، هم دل شکسته بود و هم انزوا و تنهایی را برگزید. او با داستان نویسی خود سعی کرد جامعه مدنی، تفاهم و قرار داد اجتماعی، عقلانیت، نوآوری و استقلال فکری، رشد و تمدن سازی غرب اروپا را به روسیهای که بدان عشق میورزید بیاورد. او در رمانِ آخرش به کرّات میگوید که راه بسیار طولانی است و آزادی و عقلانیت به راحتی به دست نمیآیند. طبیعت، عقلانیت را به راحتی اعطا نمیکند زیرا که شرایط آن باید فرآهم شود.
غم، بدبینی و ناامیدی آنچنان تورگیهنف را در اواخر عمر احاطه کرده بود که فقط تنهایی در طبیعتِ سبز، او را تسلّی میبخشید. او که با ۵۸۹ نفر نامهنگاری کرد، طی یادداشتی نوشت:
“امروز چهار ساعت در جنگل وقت گذراندم. غمگین بودم، اما به همه چیز توجه داشتم و غرق در محیط بودم. در غمِ طبیعت، طراوت هست که در بوی مزارع هم حس میشود؛ در آوازِ پرندگان هم نوعی افسردگی دلنشینی وجود دارد…. آسمان را اصلًا نمیتوانم تحمل کنم اما زندگی در واقعیت را با همۀ خطرها و فراز و نشیبهایش، با همۀ مقررات و زیبایی زودگذرش خیلی دوست دارم. اما به زمین وابستهام. ترجیح میدهم به حرکتهایِ پای خیس یک مرغابی در کنار یک دریاچه که مرتب سرش را تکان میدهد نگاه کنم. ترجیح میدهم به قطراتِ آبِ دهانِ یک گاو بعد از اینکه از جویی آب میخورد و بدون حرکت میایستد نگاه کنم … به هر چیزی که فرشتهها در بهشت تصور کنند. “
تورگیهنف در ۲۷ سپتامبر ۱۸۸۳ (۵ مهر ۱۲۶۲) از دنیا رفت. او ناکامی را در قرن نوزده روسیه به نمایش گذاشت. او راستگویی و آزادی را دو روی یک سکه میدانست. شکاکیت و کنجکاوی از خصائص مثبت او بودند. او معتقد بود کسی سخن آخر را ندارد. همه در حال حرکتاند و تکامل. او میخواست پاهای استدلالی خود را نسبت به روسیه در جاهای محکمی بگذارد اما نشد. او شیفتۀ مقایسه کردن بود و از اینکه به انسانها دستور بدهد و آزادی آنها را محصور کند انزجار داشت. تورگیهنف صدها بار گفت که یک واقعگراست ولی فقط ایدهآلیسم میتواند فاصله آنچه او میگفت و آنچه جامعه روسیه بود را توضیح دهد. به نظر میآید او لایههای زیرین و تو در توی طبع بشر را به واسطۀ قلبی که داشت کشف نکرد و یا نخواست که کشف کند.
۱۴۳ سال از مرگ تورگیهنف میگذرد. روسها همچنان با غرب در تضاد هستند و گروههای کوچک یکی پس از دیگری حکم میرانند. برای بازی کردن در زمین حریف لازم نیست حریف کاملا مورد شناسایی قرار گیرد. صبر، حوصله، قدمهای تدریجی (Incrementalism) و شاید از همه مهمتر داشتن نوعی افق و بینش (Vision) به مراتب فراتر از حل شدن در چارچوبِ حریف است. چینیها حتی در مورد حروف اضافهای که در تعامل خود با غرب به کار میبرند از قبل بحث کرده و در میان خود به اجماع میرسند. هنر اجماعسازی در داخل و پایبندی پیرامون اجماع است. و چنین اهتمامی، بینش دراز مدت میطلبد زیرا که: جایی که بصیرت نباشد، مردم هلاک میشوند. (Where there is no vision, the people perish.)
منبع: تلگرام نویسنده
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری هرانا – دوازده شهروند بهائی، توسط دادگاه انقلاب ساری مجموعاً به ۲۶ سال و ۱۶۵ روز حبس تعزیری و ۷۶ سال محرومیت از حقوق اجتماعی محکوم شدند.
بر اساس دادنامه صادرشده در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، راکوئل عطائیان، کیومرث اکبری، سهراب لقایی، زهرا گلابیان، بنفشه اسدیان عربی، فؤاد لقایی، آناهیتا کوشکباغی، نسیم صمیمی، حسین فنائیان، امیلیا فنائیان، ملودی صمیمی و سهیل حقدوست، شهروندان بهائی، توسط شعبه اول دادگاه انقلاب ساری به ریاست عمار رمضانی محکوم شدند. در این رای خانم عطاییان به تحمل چهار سال حبس تعزیرى و ۱۰ سال محرومیت از حقوق اجتماعى محکوم شده و دیگر متهمان پرونده هر کدام به تحمل دو سال و ۱۵ روز حبس تعزیرى و شش سال محرومیت از حقوق اجتماعى محکوم شدند.
در دادنامه صادره، اتهام مطروحه علیه این شهروندان «انجام فعالیتهای آموزشی و تبلیغی مغایر و مخل به شرع مقدس اسلام در راستای ترویج و ترغیت فرقه بهائیت» عنوان شده است. جلسات رسیدگی به اتهامات این شهروندان در تاریخهای ۱۰، ۱۱ و ۱۲ مردادماه ۱۴۰۵ در شعبه مذکور برگزار شده بود.
یک منبع نزدیک به یکی از این شهروندان بهائی در گفتوگو با هرانا ضمن تأیید این خبر، درباره روند رسیدگی به این پرونده اظهار داشت: «اولین جلسه رسیدگی به اتهامات این شهروندان در اردیبهشتماه ۱۴۰۳ در شعبه اول دادگاه انقلاب ساری به ریاست شجاع ذوقی برگزار شد. این شعبه به دلیل وجود نواقص در تحقیقات، پرونده را سه مرتبه به شعبه بازپرسی بازگرداند، اما به دلیل عدم رفع نواقص، پرونده از دستور کار این شعبه خارج شد. در ادامه، پرونده به شعبه ۱۰۴ دادگاه کیفری قائمشهر به ریاست رضا مجازی ارجاع شد و جلسات رسیدگی در تاریخهای ۲۱ و ۲۲ تیرماه ۱۴۰۴ برگزار شد.»
این منبع افزود: «در جریان این روند، سهیل حقدوست و همسرش راکوئل عطائیان بازداشت شدند و امکان حضور در جلسات رسیدگی را نیافتند. این دو پس از آزادی موقت، بهصورت جداگانه از سایر متهمان مورد محاکمه قرار گرفتند. شعبه کیفری در ادامه با صدور قرار عدم صلاحیت، پرونده را مجدداً به شعبه اول دادگاه انقلاب ساری ارجاع داد و این شعبه پس از برگزاری سه جلسه رسیدگی، نهایتا اقدام به صدور رأی کرده است.»
وی همچنین گفت: «راکوئل عطائیان در جریان بازداشت سال گذشته با پرونده قضایی جدیدی مواجه شده بود که بنا بر تصمیم شعبه ۱۰۴ دادگاه کیفری قائمشهر، روند رسیدگی به آن با این پرونده ادغام شد و در نهایت هر دو پرونده به صدور رأی در شعبه اول دادگاه انقلاب ساری منتهی شدند.»
پیشتر، جلسات آخرین دفاع این ۱۲ شهروند بهائی در اسفندماه ۱۴۰۲، بهصورت جداگانه در شعبه ششم بازپرسی دادسرای قائمشهر به ریاست رضا مجازی برگزار شده بود. همچنین پیش از آن، منازل این افراد توسط نیروهای امنیتی مورد تفتیش قرار گرفته و آنها با دریافت پیامکهای جداگانه از تشکیل پرونده قضایی علیه خود در دادسرای قائمشهر مطلع شده بودند.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
نیوزویک / ۲۳ اوت ۲۰۲۶
* جنگهای اوکراین و ایران، ضعفهای بازدارندگی هستهای را آشکار کردهاند
در هفتههای اخیر، اوکراین با استفاده از حملات گسترده پهپادی و موشکهای دوربرد، اهدافی را در عمق خاک روسیه مورد حمله قرار داده است. برخی تحلیلگران در رسانههای غربی از این اقدامات اوکراین بهعنوان نشانهای از آغاز تغییر موازنه جنگ تمجید کردهاند. اینکه این ارزیابی درست از آب درآید یا نه، تنها با گذشت زمان مشخص خواهد شد؛ زیرا در جنگها، برتری و شتاب تحولات میتواند بارها میان طرفین جابهجا شود.
اما آنچه این تحولات آشکار میکند این است که اوکراین از زرادخانه هستهای روسیه هراسی به خود راه نداده است. این کشور حتی بمبافکنهای هستهای روسیه و سامانههای هشدار زودهنگام آن را نیز هدف قرار داده است. با این حال، مسکو ــ خوشبختانه ــ به استفاده از سلاح هستهای متوسل نشده است.
مائو تسهتونگ، رهبر انقلابی چین، در سال ۱۹۴۶ سلاحهای هستهای را «ببر کاغذی» توصیف کرد و استدلال نمود که نمیتوان از آنها برای جنگی با هدف سلطه بر دیگر ملتها استفاده کرد، زیرا چنین سلاحهایی همان چیزی را نابود میکنند که مهاجم قصد کنترل آن را دارد. مائو بعدها از توسعه بمب هستهای چین حمایت کرد، اما اگر به رویدادهای کنونی بنگریم، ارزیابی اولیه او کاملاً درست به نظر میرسد.
حتی کارشناسان سیاستگذاری که به دکترین بازدارندگی اعتقاد داشتهاند، اکنون آشکارا در حال زیر سؤال بردن آن هستند. رز گوترمولر، مقام پیشین ایالات متحده و ناتو، در مقالهای اخیر در نشریه «فارن افرز» با عنوان «شکست عجیب بازدارندگی هستهای» نوشت: «کشورها مدتها بر این باور بودهاند که در اختیار داشتن سلاح هستهای مطمئنترین تضمین امنیت آنهاست»، اما حملات اوکراین به روسیه نشان میدهد که بازدارندگی کارکرد مورد انتظار خود را ندارد.
گوترمولر این ناکامی را به تغییر ماهیت جنگ نسبت میدهد، اما تاریخ نشان میدهد که سلاحهای هستهای بهطور مداوم در ایفای نقش بازدارنده ناکام بودهاند. در سال ۱۹۷۳، مصر و سوریه به اسرائیل حمله کردند. در سال ۱۹۸۲، آرژانتین برای مدتی جزایر فالکلند/مالویناس را از بریتانیا تصرف کرد. ویتنام نیز در طول جنگ طولانی خود از زرادخانه هستهای آمریکا مرعوب نشد. هند و پاکستان که هر دو دارای سلاح هستهای هستند، در سالهای ۱۹۹۹ و ۲۰۲۵ حملات متعارف نظامی علیه یکدیگر انجام دادند.

* این عکس نمایی عمومی از مرکز فروش مصالح ساختمانی و لوازم خانگی «گالاکتیکا» را نشان میدهد که پس از حمله شبانهای که مقامهای محلی منصوب روسیه آن را حمله پهپادی اوکراین خواندند، ویران شده است. این تصویر در ۱۶ اوت ۲۰۲۶ در دونتسک، واقع در بخش تحت کنترل روسیه در اوکراین، گرفته شده است
در بحران کوبا در سال ۱۹۶۲، زمانی که جهان تا آنجا که میدانیم بیش از هر زمان دیگری به جنگ هستهای نزدیک شد، آنچه مانع وقوع فاجعه هستهای شد بازدارندگی نبود؛ بلکه به تعبیر دین اچسون، وزیر خارجه پیشین آمریکا، «صرفاً شانس محض و کور» بود.
حمله اسرائیل و ایالات متحده ــ دو کشور مجهز به سلاح هستهای ــ به ایران نیز یادآور دیگری است از اینکه بازدارندگی آنگونه که نظریهپردازان دکترین بازدارندگی پیشبینی میکنند، عمل نمیکند.
تهران از پاسخ متقابل بازنایستاده است. ایران با موشکهای بالستیک متعارف و پهپادهای مسلح، اسرائیل و پایگاههای آمریکا در کشورهای حوزه خلیج فارس و اردن را هدف قرار داده است. همچنین با استفاده از نیروهای متعارف خود به کشتیها در تنگه هرمز حمله کرده و آمریکا را وادار کرده است که بار دیگر به میز مذاکره بازگردد؛ آن هم با وجود تهدید ظاهراً هستهای دونالد ترامپ که گفته بود میتواند در یک شب تمدن ایران را پایان دهد. از سوی دیگر، اسرائیل نیز برای مقابله با حملات متقابل ایران به سامانههای دفاع موشکی تکیه کرده است، نه به تهدیدهای هستهای.
رفتار روسیه، ایالات متحده و اسرائیل ظاهراً نکتهای را درباره سلاحهای هستهای آشکار میکند که حامیان دکترین بازدارندگی کمتر درباره آن سخن میگویند: اینکه کشورهای دارای سلاح هستهای اغلب احساس جسارت بیشتری برای نادیده گرفتن حقوق بینالملل، رفتار تهاجمی و حمله به دیگر کشورها با استفاده از نیروهای متعارف خود پیدا میکنند.
در حالی که طرفداران بازدارندگی هستهای ادعا میکنند این رویکرد ثبات جهانی را تقویت و از بروز درگیری جلوگیری میکند، شواهد خلاف آن را نشان میدهد. پیامدهای جهانی حمله روسیه به اوکراین و جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران ــ از آشفتگی اقتصادی و بیثباتی ژئوپلیتیک گرفته تا تشویق دیگر کشورها به رفتارهای تهاجمی مشابه ــ جهان را بیش از پیش به سمت نظمی مبتنی بر رقابت بیامان و بازی حاصلجمع صفر سوق داده است. گزارشها حاکی از آن است که دولت آمریکا در حال بررسی تغییر راهبرد هستهای خود برای افزایش نقش سلاحهای موسوم به تاکتیکی در بازدارندگی است و همزمان دولتهایی در اروپا و شرق آسیا نیز درباره تقویت نقش بازدارندگی هستهای بحث میکنند.
این یک اشتباه خواهد بود.
جایگزینی برای جزماندیشی بازدارندگی وجود دارد؛ جایگزینی که گروهی از کشورها با حمایت جامعه مدنی، سازمانهای مذهبی و بخش تجاری در حال پیگیری آن هستند. «معاهده منع سلاحهای هستهای» سازمان ملل متحد (TPNW) که پنج سال پیش لازمالاجرا شد و تاکنون ۱۰۰ کشور ــ یعنی اکثریت آشکار کشورهای جهان ــ به آن پیوستهاند، مسیری عادلانه و قابل راستیآزمایی برای حذف سلاحهای هستهای فراهم میکند؛ بهگونهای که هیچ کشوری، از جمله کشورهایی که اکنون این سلاحها را در اختیار دارند، نتواند از سوی آنها تهدید شود.
این معاهده، ملاحظات انسانی را در مرکز تلاشها برای خلع سلاح هستهای قرار داده است. اعضای آن همچنین با معرفی دکترین بازدارندگی بهعنوان تهدیدی علیه کل جهان، چارچوب بحثها را تغییر دادهاند.
پیش از این، چنین نگرانیهایی در مباحث مربوط به مسائل هستهای چندان برجسته نبود. وزیران، دیپلماتها و فرماندهان نظامی ترجیح میدادند بهجای مواجهه با واقعیت سلاحهایی که برای وارد کردن آسیب گسترده، کور و ماندگار به غیرنظامیان طراحی شدهاند، درباره بازدارندگی با زبانی انتزاعی سخن بگویند.
در جهانی که رقابت قدرتهای بزرگ و اولویت دادن به منافع ملی با شدتی تازه بازگشته است، معاهده منع سلاحهای هستهای نشان میدهد که گفتوگوی چندجانبه و دیپلماسی همچنان زنده و کارآمد هستند. خردمندانهترین گزینه برای همه کشورها این است که توهم بازدارندگی را کنار بگذارند و برای جلوگیری از نابودی خود به دست خویش، در کنار یکدیگر قرار گیرند.
—————
* ملیسا پارک مدیر اجرایی «کارزار بینالمللی برای نابودی سلاحهای هستهای» (ICAN)، برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۱۷، است. او پیشتر برای سازمان ملل متحد در غزه، کوزوو، نیویورک و لبنان فعالیت کرده و همچنین وزیر توسعه بینالمللی استرالیا بوده است.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
پس از اینکه یک منتقد نقدِ بدی در باره او نوشت، ارنست همینگوی بهمعنایِ واقعیِ کلمه، آن مرد را با یک فن کشتی به زمین انداخت.
ارنست همینگوی بیش از سی سال در کانون توجه بهعنوانِ برجستهترین چهرهٔ ادبیِ آمریکا بود. او از پنج جنگ، چهار سانحهٔ اتومبیل و دو سقوط هواپیما جان سالم به در برد. او بیش از هر نویسندهٔ دیگری در زمانِ خود، دربارهٔ خود و تجربیاتِ شخصیاش نوشت. با این حال، زندگینامهنویسان هنوز برای درکِ این مرد تقلا میکنند، یعنی همان شخصی که مورلی کالاهان (Morley Callaghan)، نویسندهٔ همعصرش، دربارهٔ او چنین گفته بود: «هیچوقت نمیتوانیم مطمئن باشیم که همینگوی راست میگویدیا اینکه تخیلش او را فریب داده تا افسانههایی را که برای خود ساخته، باور کند.»
این چند چیز را با اطمینان میدانیم: او در سال ۱۸۹۹ در اوکپارک (Oak Park)، ایلینوی به دنیا آمد. در کودکی، علیه مادرِ روانرنجور خود شورش کرد – که او را به کلاسهایِ رقص میفرستاد و تمامِ تلاشِ خود را برای نرمکردنِ و از مردی انداختن شخصیتِ او (emasculate) به کار میگرفت. اما او بهجای آن، ظاهریِ مردانه را برگزید که در عشقِ مادامالعمرش به شکار، ماهیگیری و فعالیتِ بدنی نمود یافت. او در دبیرستان به نوشتن علاقهمند شد و سبکِ بیانیِ مشخصِ خود را در دورانِ کارآموزیِ خبرنگاری در روزنامهٔ «کانزاس سیتی استار» (Kansas City Star) پرورش داد.
هنگامی که جنگ در اروپا در سال ۱۹۱۴ آغاز شد، همینگوی به سوی میدانِ نبرد کشیده شد. او به ارتش پیوست و بهعنوانِ رانندهٔ آمبولانس در جبههٔ ایتالیا خدمت کرد. تجربیاتِ او در آنجا، پایه و اساسِ رمانِ کلاسیکِ «وداع با اسلحه» (A Farewell to Arms) را شکل داد. در ۸ ژوئیهٔ۱۹۱۸، خودرویِ او زیرِ آتشِ سنگینِ خمپاره قرار گرفت و او از ناحیهٔ هر دو پا، مجروح شد. او با فروکردنِ تهسیگار در زخمهایِ بازِ خود، توانست یکی از سربازانِ همرزمِ خود را به محلِ امن بکشاند؛ اقدامیِ بی باکانه که باعثِ دریافتِ نشانِ شجاعت از دولتِ ایتالیا و یک بلیتِ خروج از منطقهٔ جنگی برایش شد.
میانِ دو جنگ، همینگوی اولین نشانههایِ شهرتِ ادبی را تجربه کرد. او در پاریس ساکن شد و به بخشی از حلقهٔ مهاجرانِ آمریکایی پیوست که شاملِ ازرا پاوند (Ezra Pound)، اف. اسکات فیتزجرالد(F. Scott Fitzgerald) و گرترود استاین(Gertrude Stein) بود. در سال ۱۹۲۶، او رمانِ «خورشید همچنان میدرخشدد»(The Sun Also Rises) را منتشر کرد؛ رمانیِ تند و تیز دربارهٔ یک کهنهسربازِ جنگِ مجروح که دچار ناتوانی جنسی شده بود، معشوقهٔ شهوتپرستِ او و دوستانِ مهاجرِشان. درست حدس زدید، در پاریسِ دههٔ ۱۹۲۰. این رمان و مجموعهٔ داستانِ کوتاهِ بعدی، به صعودِ همینگوی به صفوفِ جلویِ مشاهیرِ ادبی کمک کرد؛ جایگاهی که او تا پایانِ عمر از آن لذت میبرد و آن را پرورش میداد.
شهرت و ثروت، همینگوی – یا «پاپا» که اکنون ترجیح میداد خود را به آن نام بخواند (1)– او را آزاد کرد تا تجربیاتِ جدید و خشن را هرجا که یافت، دنبال کند. او در گاوبازیها شرکت کرد، به کاروان شکار (safaris) در آفریقا رفت و جنگِ داخلیِ اسپانیا را برای روزنامهها پوشش داد – و هر قسمت را به داستان، رمان یا رسالهایِ اتوبیوگرافیکِ کلاسیک تبدیل کرد. هنگامی که جنگِ جهانیِ دوم آغاز شد، همینگوی با وجودِ سنِ بالا – و با وجودِ جی. ادگار هوور (J. Edgar Hoover)، رئیسِ مظنونِ افبیآی – در سواحلِ کوبا به شکارِ زیردریاییهایِ آلمانی پرداخت. برخی ادعا میکنند که این ماجراجویی، بهانهای بیش برایِ مستی و ماهیگیری بود، همانگونه که تلاشهایِ بعدیِ او برایِ شرکت در آزادسازیِ پاریس را چیزی بیش از یک بازدید از بارِ هتلِ ریتز(Ritz Hotel bar) نمیدانستند. با این وجود، همینگوی میتوانست ادعا کند که مانندِ همیشه، در مرکزِ ماجرا حضور داشته است.
بازدهِ ادبیِ همینگوی در سالهایِ پس از جنگ کاهش یافت، حتی با وجودِ اینکه او همچنان یک مشاهیرِ جهانی باقی ماند. او پس از رمانِ «زنگها برای که به صدا درمیآیند»(For Whom the Bell Tolls) در سال ۱۹۴۰، رمانِ مهمِ دیگری ننوشت. بیشترِ وقتِ خود را صرفِ درخشانکردنِ افسانهٔ خود یا تسویهٔحسابهایِ قدیمی با حملهٔ کتبی به نویسندگانِ همعصر میکرد. در خلوت، همینگوی از اینکه هرگز جایزهٔ نوبلِ ادبیات را دریافت نکرده است، خشمگین بود. ما فقط میتوانیم شادیِ او را تصور کنیم هنگامی که رمانِ کوتاهِ «پیرمرد و دریا» (The Old Man and the Sea) در سال ۱۹۵۲، نه تنها آن جایزه، بلکه یک جایزهٔ پولیتزر را نیز برایش به ارمغان آورد. شاید پاپا هنوز هم قدرتی داشت.
متأسفانه، حتی این بازگشتِ دیرهنگام نیز نتوانست همینگوی را از یک بیماری که تمامِ زندگیِ بزرگسالیِ او را آزار میداد، درمان کند: و این بیماری چیزی نبود جز افسردگی. در آخرین دههٔ زندگیِ او، حالِ طبیعیِ تیرهاش با یک سری بحرانهایِ بهداشتی، تیرهتر شد. او از دو سقوطِ جداگانهٔ هواپیما جان سالم به در برد و هر بار با آسیبهایِ شدیدِ داخلی بیرون آمد. او در یکحادثه آتشسوزیِ بوته زار بهشدت سوخت، به فشارِ خونِ بالا و مشکلاتِ کبدیِ مرتبط با اعتیادِ به الکل مبتلا شد و تحتِ درمانِ شوکِ الکتریکی قرار گرفت که بخشِ زیادی از حافظهٔ او را نابود کرد. در روزهایِ پایانیِ عمر، او را تقریباًبه طور دائمً تحتِ استفاده از آرامبخش هاقرار دادند تا از خودکشیِ او جلوگیری کنند. همسرش، ماری، حتی اسلحههایِ او را در زیرزمینِ خانهشان در کچام، آیداهو(Ketchum, Idaho) قفل کرد. متأسفانه، همینگویِ ناامید، کلیدها را پیدا کرد و در صبحِ ۲ ژوئیهٔ۱۹۶۱، هر دو لولهٔ یک تفنگِ ساچمهزنی (shotgun) را بر پیشانیِ خود گذاشت و ماشه را کشید. مردی که یک بار گفته بود «انسان را میتوان نابود کرد اما نمیتوان شکست داد» سرانجام موفق شد خود را نابود کند.
پسرِ مامان!
همینگوی در بزرگسالی، تجسمِ فضیلتِ مردانه بود. پس چقدر تعجبآور است که او زندگیِ خود را بهعنوانِ یک دخترِ کوچک آغاز کرد. مادرِ عجیبوغریبِ همینگوی بهشدت آرزو داشت که دوقلویی برای خواهرِ بزرگترش، مارسلین (Marceline)، داشته باشد، بنابراین به تن ارنستِ جوان لباسِ دخترانه میپوشاند، موهایش را بهسبکِ دخترانه کوتاه میکرد و او را به همسایگان بهعنوانِ «دخترِ» خود، که نامش «ارنستین» بود معرفی میکرد.
زوج عجیب
ارنست همینگوی و اف. اسکات فیتزجرالد، اسکار و فلیکسِ «نسلِ گمشده» آمریکا بودند. آنها که تنها سه سال با یکدیگر تفاوتِ سنی داشتند، یکی از غیرمعمولترین دوستیهایِ تاریخِ ادبیات را شکل دادند. همینگوی گستاخ، پرسر و صدا و خودباور بود؛ فیتزجرالد ناامن، متصنع و تا حدودی خودنما. با این حال، برایِ مدتِ کوتاهی، از یکدیگر جداییناپذیر بودند و از آن زمان تاکنون در تخیلِ عمومی، در کنارِ هم باقی ماندهاند.(۲)
آنها اولین بار در سال ۱۹۲۵، در «بارِ دینگو»(Dingo Bar) در پاریس که نامیِ افسانهای داشت،یکدیگر را ملاقات کردند. همینگوی در آن زمان فقط بیستوپنج سال داشت و تقریباً ناشناخته بود، در حالی که فیتزجرالد، سه سال از او بزرگتر، بهتازگی «گتسبی بزرگ» (The Great Gatsby) را منتشر کرده بود و در مسیرِ اوجِ ادبی قرار داشت. با این حال، این دو به سرعت دوستانِ صمیمی شدند. در واقع، رابطهٔ آنها بهطورِ شگفتآوری صمیمی شد.
وقتی ظاهراً زلدا (Zelda)، همسرِ فیتزجرالد، اندازهٔ آلتِ تناسلیِ شوهرش را به تمسخر گرفت، همینگوی بازرسیِ بداههای در دستشوییِ مردانه انجام داد تا دوستش را از کفایتِ اندامِ تناسلیاش مطمئن کند. پاپا به فیتزجرالد گفت: «کاملاً خوبی. اوکی هستی. هیچ اشکالی در تو نیست.»
با وجود چنین لحظاتِ دلگرمکنندهای، این دوستی پس از سال ۱۹۲۶ بهشدت سرد شد. این دوری، تا حدی بهدلیلِ حسادتِ ساده بود. ستارهٔ همینگوی در حالِ اوجگرفتن بود، در حالی که فیتزجرالد واردِ یک افولِ هنریِ طولانی، کند و سخت میشد. همینگوی همچنین عادتِ زشتِ مسخرهکردنِ دوستِ قدیمیاش در آن چه خود می نوشت را پیدا کرده بود. او کاریکاتوریِ شفاف و نامطلوب از فیتزجرالد در رمان معروفش «خورشید همچنان میدرخشد» خلق کرد و بهنامِ او در داستانِ کوتاهِ «برفهایِ کلیمانجارو» (The Snows of Kilimanjaro) حمله کرد، که باعث شد فیتزجرالد به او التماس کند که به مسخره کردنش پایان دهد.(۳) همینگوی مدتی از این کار خودداری کرد. اما نتوانست در برابرِ فرصتِ حرفِ آخر مقاومت کند. مدتها پس از مرگِ فیتزجرالد، همینگوییک بار دیگر در خاطراتِ منتشرشدهاش پس از مرگ، «یک حرکتِ سیار» (A Moveable Feast)، از مرشدِ سابقِ خود بدگویی کرد و نویسندهٔ «گتسبی بزرگ» را بهعنوانِ یک ترسویِ ضعیف و ناتوان به تصویر کشید.

وضعیتیِ پرمو
همینگوی توهینهایی که به مردانگیِ او می شد را بهخوبی تحمل نمیکرد. در واقع، پس از اینکه ماکس ایستمن (Max Eastman)، منتقد ادبی، در نقد بسیار تندی بر رسالهٔ گاوبازیِاو در سال ۱۹۳۲، «مرگ در بعدازظهر» (Death in the Afternoon)، همینگوی را تحقیر کرد، تقریباً از کوره در رفت. ایستمن نوشت که همینگوی «به اینکه یک مردِ تمامعیاراست اعتماد کافی ندارد» و سبکِ نوشتاریِ او را با مردی مقایسه کرد که «مویِ مصنوعی بر سینه دارد».
چند سال بعد، همینگوی در دفترِ کارِ ماکسول پرکینز، سردبیر، به ایستمن برخورد کرد. پس از دستدادن با ایستمن، همینگویِ که پوزخندی بر لب داشت، هم پیراهنِ ایستمن و هم پیراهنِ خود را پاره کرد و موهای مجللِ سینهاش را آشکار ساخت که ثابت میکرد او، یعنی همینگوی،سینه اش بهمراتب مودارتر از او است. همینگوی فریاد زد: «منظورت از متهمکردنِ من به ناتوانی چیست؟» سپس نسخهای از نقدِ خودِ ایستمن را به صورتِ او مالید و با منتقدِ شرمزده کُشتی گرفت و او را به زمین انداخت. این آخرین باری بود که ایستمن نسبت به نوشتههای پاپا نقدِ بدی داد و دیگر در باره او انتقاد شخصی و تحقیرآمیز ننوشت– حداقل به چنین عباراتِ شخصی.
یک عالمه گاو نر و حرف مفت
همینگوی هرگز با گاوهایِ نر در پامپلونا (Pamplona) ندوید، اگرچه بسیاری او را با این نمایشِ سالانهٔ اسپانیایی مرتبط میدانند زیرا در «خورشید همچنان میدرخشد» دربارهٔ آن نوشت. در واقع، همینگوی بهدلیلِ جراحاتِ پایش در جنگِ جهانیِ اول، هرگز ندوید. گاوهایِ نرِ دونده را نادیده بگیرید – خیابانهایِ سنگفرشِ پامپلونا مطمئناً برایش زیاد بود.(۴)
فقط بهخاطرِ اینکه پارانوئید هستی...
... به این معنا نیست که آنها به دنبالِ تو نیستند. همینگوی سالها به هرکس که به او گوش میداد میگفت که افبیآی او را تعقیب میکند. بیشترِ مردم این را یکی دیگر از نظریههایِ دیوانهوارِ پاپا رد میکردند، اما معلوم شد که او چیزی را کشف کرده بود. پروندههایِ منتشرشده پس از مرگِ همینگوی نشان میدهد که مأمورانِ فدرال از جنگِ جهانیِ دوم تا زمانِ مرگِ او، فعالیتهایِ این نویسنده را زیر نظر داشتند. یک امتیاز برای مبتلایان به بیماری بدگمانی (paranoids) در سراسرِ جهان!
پسر نیز سقوط میکند
اگر گرگوری (Gregory)، کوچکترین پسرِ همینگوی، بهاندازهای عمر میکرد تا زندگینامهاش را بنویسد، شاید آن را «از شکارچیِ فیل تا عادت به برهنهنمایی (Exhibitionist)» نامگذاری میکرد. گرگوری که همیشه موردِ علاقهٔ پدرش بود، بسیاری از رفتارهایِ مردانهٔ (macho mannerisms) پاپا را به اشتراک میگذاشت و تیراندازِ ماهری بود که یک بار در سفر اکتشافی برای تماشا و شکار حیات وحش (سافاری) در آفریقا، هجده فیل را شکار کرد. اما او زندگیِ دوگانهای بهعنوانِ یک زنپوش (تراجنسیتی) داشت (همینگوی یک بار مچ او را در حالِ امتحانکردنِ جورابهایِ نایلونیِ نامادریاش گرفت) و در نهایت، جراحیِ تغییرِ جنسیت را انتخاب کرد. او که خود را «گلوریا» (Gloria) نامگذاری کرد، بهدلیلِ افسردگیِ شیدایی (manic de-pression)، دچارِ غشهایِ مکرر میشد و چندین بار بهخاطرِ حمله به مأمورانِ پلیس دستگیر شد. آخرین چنین درگیری در سپتامبر ۲۰۰۱ رخ داد، زمانی که گرگوری/گلوریا، ظاهراً در حالِ مستی، در خیابانهایِ کیسبیکین (Key Biscyane)، فلوریدا، برهنه دیده شد. پلیس او را بهخاطرِ برهنگی در ملأعام دستگیر کرد، در حالی که او دیوانهوار تلاش میکردیک شورت بندی [سکسی] گلدار زنانه (flowered thong) را رویِ اندامِ تناسلیِ برهنهاش بکشد. شش روز بعد، او دچارِ سکتهٔ قلبی شد و در سلولِ خود در مرکزِ بازداشتِ زنانِ میامی- دید (Miami-Dade) درگذشت.
توضیحاتِ کمی برای سقوطِ تدریجیِ آن همینگویِ دیگر به ورطهٔ نابودی ارائه شد. همانطور که خودِ گرگوری یک بار در مصاحبهای اشاره کرد: «دربارهٔ پدریِ مهربان، مقتدر و مسلط (dominating) و اساساً خوشنیت چیست که باعث میشود در نهایت عقلت را از دست بدهی؟» ما هرگز نمیدانیم.(۵)
چه راهی برای «گوکس» (Gaux) کردن!(۶)
آیا نفرینِ همینگوی وجود دارد؟ گویی سرگذشتِ عجیبِ گرگوری همینگوی بهتنهایی دلیلِ کافی نیست، پایانِ غمانگیزِ مارگو (Margaux) همینگوی، نوهٔ پاپا، نیز وجود دارد. خواهرِ بزرگترِ ماریل همینگوی، بازیگرِ سینما، که بسیار خوش هیکل بود، برای مدتی یکی از محبوبترین مدلهایِ نیویورک محسوب می شد. سپس افسردگی، سوءمصرفِ مواد و اختلالاتِ در خوردن غذا، تلفاتِ خود را گرفتند. تا دههٔ ۱۹۹۰، او به روزهایِ سخت افتاده بود، برایِ مجلهٔ «پلیبوی» به طور برهنه ژست میگرفت، در آگهیهایِ تلویزیونی برایِ درمانهایِ عجیبِ طاسی ظاهر میشد و صدایِ خود را به یک خطِ تلفنِ روانشناسیِ مشهور قرض میداد. (تبلیغات ادعا میکرد: «مارگو همینگوی: نامش رازِ خاص خود را دارد.») در ۲ ژوئیهٔ۱۹۹۶ – دقیقاً سیوپنج سال پس از خودکشیِ پدربزرگش – او به فهرستِ خودکشیهایِ خانوادگی پیوست، همراه با کلارنس (پدرِ ارنست)، اورسولا (خواهرِ ارنست) و لستر (برادرِ ارنست). این زنِ چهلویکساله، در آپارتمانِ خود در سانتا مونیکا، کالیفرنیا، مصرفِ بیش از حدِ فنوباربیتال را بهعنوانِ مرگ انتخاب کرد.
هر سال، «بارِ هری و گریلِ آمریکایی» (Harry’s Bar & American Grill) در «سنچری سیتی»، کالیفرنیا (یک کپیِ آمریکایی از یکی از بارهایِ ایتالیاییِ موردِ علاقهٔ همینگوی)، میزبانِ «مسابقاتِ بینالمللیِ تقلید از همینگوی» است که بهتر است بهعنوانِ «مسابقاتِ همینگویِ بد» شناخته شود. شرکتکنندگان باید یک قطعه اصلیِ یکصفحهای را ارائه دهند که سبکِ مشخصِ نویسنده را بهصورتِ طنز تقلید کند، با این شرط که یک ارجاعِ ستایشآمیز به رستورانِ میزبان داشته باشد.
ثبتنامهایِ اخیر، که جمعآوری و بهصورتِ کتاب منتشر شدهاند، شاملِ «وداع با ناهار» (A Farewell to Lunch)، «چرتِ زدن در کلیمانجارو» (The Snooze of Kilimanjaro)، «پیرمرد و فک» (The Old Man and the Seal) و کلاسیکِ ملاقاتِ همینگوی با مونیکا لوینسکی،«در سرتاسرِ پوتوماک و در زیرشلواری آن بانو» (Across the Potomac and into Her Pants) بوده است. جایزهٔ بزرگ، یک سفرِ کاملاً رایگان برای دو نفر به هریهایِ واقعی در فلورانس، ایتالیا است. جایی، پاپا لبخند میزند.(۷)

پس از اینکه یک منتقد نقدِ بدیدر باره او نوشت، ارنست همینگوی بهمعنایِ واقعیِ کلمه، آن مرد را با یک فن کشتی به زمین انداخت.
——————-
زیرنویسهای تکمیلی مترجم:
۱: چرا همینگوی دوست داشت او را «پاپا» صدا کنند؟ دلایل این انتخاب، ترکیبی از شخصیتِ خودساختهٔ ادبی، نیاز به اسطورهسازی از خود و بازی با تصویرِ عمومیِ «مردِ عمل» بود. این دلایل را بهتفکیک مورد توجه قرار دهیم:
A. ساختنِ یک برندِ شخصی: همینگوی بهخوبی میدانست که در دنیایِ ادبیات و رسانه، یک نامِ مستعارِ بهیادماندنی میتواند به فروشِ کتابها کمک کند. «پاپا» در زبانِ انگلیسی، هم صمیمی است، هم محترمانه، و هم پدرانه. این لقب، تصویری از یک پیرمردِ خردمند، مقتدر و محافظهکار ایجاد میکرد که دیگران میتوانستند به او اعتماد کنند و از او بیاموزند. این دقیقاً همان نقشی بود که همینگوی میخواست در ادبیاتِ آمریکا ایفا کند: «پدرِ ادبیاتِ مدرن».
B. فاصلهگذاری از گذشته: پیش از این که «پاپا» شود، همینگوی را بیشتر با نامِ «ارنست» یا «هم» میشناختند. اما او از نامِ کوچکِ خود خوشش نمیآمد (چون آن را بیش از حد معمولی و بیحالت میدانست). انتخابِ لقبی جدید، فرصتی بود برایبازتعریفِ هویتِ عمومی و فاصلهگرفتن از دورانِ جوانیِ گمنام و همین طور تأکید بر جایگاهِ تثبیتشدهاش بهعنوان یک نویسندهٔ سرشناس
C. تقویتِ شخصیتِ «مردِ عمل»: همینگوی با لقبِ «پاپا» میخواست تصویرِ مردی با تجربه، خشن، جنگدیده و بیرحم را تقویت کند. این لقب حس میکرد«من از جنگها و خطرات جان سالم به در بردهام.»«من آنقدر پیر و باتجربهام که دیگران مرا پدرِ خود بدانند.» و «من نه فقط یک نویسنده، که یک ماجراجویِ واقعی هستم.»
در مجموع لقبِ «پاپا» دقیقاً در دورهٔ اوجِ شهرت و ثروتِ او رایج شد؛ دورهای که او میتوانست هر کاری بخواهد بکند و همین کارها را به موادِ خامِ داستانهایش تبدیل کند. نامیدنِ خود به «پاپا» در این بافت، حکمِ یک تاجِ افتخارِ خودساخته را داشت که هم او را از سایرِ نویسندگان متمایز میکرد و هم به اسطورهپردازیِ پیرامونش دامن میزد.
۲: این پاراگراف، با لحنی طنزآمیز و عامهپسند، رابطهٔ ناهمسانِ همینگوی و فیتزجرالد را در قالبِ یکی از معروفترین زوجهای کمدیِ آمریکایی، یعنی اسکار و فلیکس (از نمایشنامه و فیلمِ«زوجِ عجیب» نیل سایمون) به تصویر میکشد. انتخاب این عنوان و قیاس، هم هوشمندانه است و هم تا حدی سطحیکننده. در ادامه، نکاتِ مثبت و منفیِ این پاراگراف را مورد توجه قرار دهیم:
نکاتِ مثبت:
A. انتخابِ تصویری گیرا و ماندگار: تشبیهِ همینگوی و فیتزجرالد به اسکار (پر سر و صدا، بیپروا و خشن) و فلیکس (مرتب، حساس و کمی خودنماییکننده) در نگاهِ اول، بسیار خوشآیند است و بهسرعت در ذهنِ خواننده نقش میبندد. این قیاس، تضادِ شخصیتیِ این دو نویسندهرا بهخوبی منتقل میکند.
B. دوری از پیچیدگیِِ صرفِ تاریخی: پاراگراف، بهجای ورود به جزئیاتِ پرتنشِ این رابطه (که در پاراگرافِ قبلی به آن اشاره شد)، تصویری کلی و سرگرمکننده ارائه میدهد که برای خوانندهٔ غیرمتخصص جذاب است.
C. ثبتِ هستهٔ اصلیِ این رابطه: جملهٔ پایانی که میگوید «برای مدتی کوتاه از هم جداییناپذیر بودند و از آن پس در تخیلِ عمومی با هم پیوند خوردهاند»، بهدرستی به این نکته اشاره دارد که این دو، بیش از آنکه دوستیِ عمیق و پایدار داشته باشند، در ذهنِ تاریخِ ادبیات بهعنوان یک جفتِ نمادین (و البته متضاد) ثبت شدهاند.
نکاتِ انتقادی:
A. سادهسازیِ اغراقآمیز: رابطهٔ همینگوی و فیتزجرالد بسیار پیچیدهتر از یک زوجِ کمدیِ تلویزیونی بود. این دو نه فقط دوستانی با شخصیتهای متضاد، که رقبایی جدی در عرصهٔ ادبیات بودند و رفتارهایِ آزاردهندهٔ همینگوی از چارچوبِیک شوخیِ ساده فراتر میرود. این قیاس، ممکن است خواننده را از درکِ ابعادِ تلخ و رقابتآمیزِ این رابطه بازدارد.
B. نادیدهگرفتنِ جنبههایِ تاریک: اشاره به «خودنماییِ» فیتزجرالد و «پر سر و صدا بودنِ» همینگوی، اگرچه درست است، اما از مشکلاتِ روانیِ جدیِ فیتزجرالد (مانند اعتیاد به الکل و بحرانهایِ مالی و خانوادگی) و خودشیفتگیِ بیمارگونهٔ همینگوی چشمپوشی میکند. این دو، بیش از یک زوجِ کمدی، نمونهای از دو شخصیتِ تراژیکِ ادبیاتِ مدرن بودند.
C. کلیشهزدگی: این روایتِ «زوجِ عجیب» بارها در موردِ شخصیتهایِ تاریخیِ مختلف (مثلاً سارتر و کامو، یا تولستوی و داستایفسکی) به کار رفته است. بنابراین، در عینِ جذابیت، کمی کلیشهای و تکراری به نظر میرسد.
در نهایت این پاراگراف، بهعنوان یک معرفیِ سریع و سرگرمکننده، موفق عمل میکند و تصویرِ روشنی از تضادِ شخصیتیِ این دو نویسنده ارائه میدهد. اما اگر هدف، تحلیلِ دقیقِ تاریخی یا روانشناختیِ این رابطه باشد، این قیاس بیش از حدِ سادهانگارانه است. در واقع، عنوانِ «زوجِ عجیب» بیشتر به کارِ تبلیغاتی و عمومیسازیِ این رابطه میآید تا به یک بررسیِ جدیِ ادبی.
۳: ماجرای تمسخر فیتزجرالد توسط همینگوی در داستان «برفهای کلیمانجارو»،یکی از تلخترین و مشهورترین نمونههای رابطهٔ پیچیده و رقابتآمیز این دو نویسنده است. این اتفاق در سال ۱۹۳۶ رخ داد، زمانی که فیتزجرالد در اوجِ افولِ شخصی و حرفهای خود بود.
ریشهٔ ماجرا: اصل ماجرا به یک جملهٔ معروف بازمیگردد. فیتزجرالد در داستان کوتاه خود به نام «پسر ثروتمند» (The Rich Boy) نوشته بود: «ثروتمندان با من و تو فرق دارند.» این جمله بعدها به یکی از نقلقولهای مشهور او تبدیل شد.در سال ۱۹۳۶، همینگوی در داستان «برفهای کلیمانجارو» که در مجلهٔ اسکوایر منتشر شد، شخصیت اصلیِ داستان را در حالی به تصویر کشید که با تحقیر به فیتزجرالد فکر میکند. نکتهٔ جالب این است که بهنظر میرسد پاسخِ «بله، آنها پول بیشتری دارند» در اصل توسط یکی از دوستانشان به خودِ همینگوی گفته شده بود، اما او برای تحقیرِ فیتزجرالد، ماجرا را به او نسبت داد.فیتزجرالد که در آن زمان بهشدت از نظر روحی و جسمی در وضعیتِ بدی به سر میبرد، این توهین را بسیار تلخ و تحقیرآمیزیافت. او نامهای به همینگوی نوشت و با ادب اما صریح از او خواست: «لطفاً دیگر از من در نوشتههایت استفاده نکن... این کار یک شب خواب را از من گرفت.»همینگوی در ابتدا با درخواست او موافقت کرد و زمانی که داستان بعداً در مجموعهای منتشر شد، با اصرار ماکسول پرکینز (ویراستار هر دو نویسنده)، نام «اسکات» را به «جولیان» تغییر داد. با این حال، سالها بعد و پس از مرگ فیتزجرالد، همینگوی در خاطراتِ پس از مرگش، «یک ضیافت سیار»(A Moveable Feast) بار دیگر با لحنی تحقیرآمیز از او یاد کرد. این حملاتِ پس از مرگ، که شامل افشای جزئیاتِ خصوصی و تحقیرآمیز نیز میشد، تلخترین بخشِ این رفتار دانسته شده است. همینگوی در داستان «برفهای کلیمانجارو»، با تغییرِ جملهٔ معروفِ فیتزجرالد دربارهٔ ثروتمندان و نسبت دادن آن به سادهلوحی و نابودیِ او، عمیقترین توهین ادبی را به رقیبِ در حالِ افولِ خود کرد؛ توهینی که واکنشِ فیتزجرالد و درخواستِ صریحِ او برای حذفِ نامش را به همراه داشت.
۴: این پاراگراف به یک باور عمومی اشتباه دربارهٔ ارنست همینگوی اشاره دارد. بسیاری از مردم به اشتباه فکر میکنند که خود همینگوی نیز در پامپلونا با گاوها دویده است. دلیل این تصور، رمان معروفش «خورشید همچنان میدرخشد» است که در سال ۱۹۲۶ منتشر شد و این جشنوارهٔ اسپانیایی را برای میلیونهاخواننده در سراسر جهان به تصویر کشید.واقعیت ماجرا: در حقیقت، همینگوی هرگز در پامپلونا با گاوها ندوید. دلیل اصلی آن، جراحات شدیدی بود که در جنگ جهانی اول به پاهایش وارد شد.زمینهٔ تاریخی جراحت: در ۸ ژوئیه۱۹۱۸، زمانی که به عنوان رانندهٔ آمبولانس صلیب سرخ در جبههٔ ایتالیا مشغول خدمت بود، بر اثر اصابت خمپارهٔ اتریشی به شدت از ناحیهٔ هر دو پا مجروح شد. ترکشهای خمپاره به پای راست، زانو، رانها، پوست سر و دستش نفوذ کرد. با وجود این جراحتها، او پس از بهبودی توانست راه برود، اما این مصدومیت باعث شد که دویدن، به ویژه روی سنگفرشهای ناهموار پامپلونا، برایش غیرممکنیا بسیار دشوار باشد.جملهٔ پایانی پاراگراف با لحنی طنزآمیز اشاره میکند که حتی اگر پای گاوهای خشمگین در میان نباشد، خود خیابانهای سنگفرش پامپلونا برای پاهای مجروح همینگوی بسیار طاقتفرسا بوده است. به عبارت دیگر، خودِ مسیر دویدن هم برایش چالشبرانگیز بود، چه رسد به گاوهایی که به دنبالش میدوند.به این ترتیب، پاراگراف با شوخیای ظریف، این افسانهٔ رایج را که همینگوی یکی از شرکتکنندگان در دویدن با گاوها بوده، بر اساس واقعیتِ تاریخیِ مصدومیتِ جنگیاش، به چالش میکشد.
۵: پایانِ این پاراگراف، با نقلِ قولی تلخ و تکاندهنده از گریگوری (گلوریا) همینگوی، به یکی از عمیقترین پرسشهای روانشناختیِ رابطهٔ پدر و فرزندی در ادبیاتِ مدرن اشاره میکند. سؤال او: «یک پدرِ مهربان، مسلط و اساساً خیرخواه چه دارد که آدم را به جنون میکشاند؟» در عینِ سادگی، بارِ معناییِ سنگینی دارد.
گریگوری در این جمله، سه صفتِ به ظاهر مثبت را به پدرش نسبت میدهد: «مهربان»، «مسلط» و «اساساً خیرخواه». اما در ادامه، نتیجهٔ این ترکیب را «جنون» میداند. این تناقض، نشان میدهد که او خود نیز نمیتوانسته رابطهٔ عاطفیِ خود با همینگوی را به سادگی تبیین کند. به عبارت دیگر، او پدرش را یک هیولایِ تمامعیار نمیداند، اما حضورِ او را چنان سنگین مییابد که گویی هر چه از او به ارث برده (چه عشق، چه انتظارهایِ سختگیرانه، چه الگوهایِ سمیِ مردانگی) روحش را خرد کرده است. مقتدر و مسلط بودنِ پدرواژه، کلیدِ ماجراست. همینگوی نه فقط یک پدرِ فیزیکی، که یک «اسطورهٔ زنده» بود. زندگی در سایهٔ چنین پدری،یعنی قرار گرفتنِ مداوم در معرضِ معیارهایِ دستنیافتنیِ «مردانگی»، شهامت، شکار، نوشیدن و جنگاوری. گریگوری، که بهعنوان «محبوبترین پسر» شناخته میشد، این فشار را دوچندان حس میکرد. هر چه بیشتر تلاش میکرد به الگویِ پدر نزدیک شود (هجده فیل شکار کردن)، بیشتر متوجه میشد که درونش با این الگو هماهنگ نیست (میل به پوشیدنِ لباسِ زنانه).همینگوی در سال ۱۹۶۱ خودکشی کرد. گریگوری در آن زمان ۲۹ ساله بود. از دست دادنِ ناگهانیِ پدرِ مسلط و کاریزماتیک، بهویژه از طریقِ خودکشی، میتواند حسِ رهاشدگی، گناه و سرگشتگیِ عمیقی ایجاد کند. گریگوری که تمامِ هویتِ خود را در نسبت با این پدر تعریف کرده بود، پس از مرگِ او، دیگر لنگرگاهی برای تعریفِ خود نداشت. این فروپاشی، میتواند توضیحی برای زندگیِ آشفتهٔ بعدیِ او باشد: تغییرِ جنسیت، حملاتِ جنون، و دستگیریهای مکرر. پرسشِ گریگوری یکی از ماندگارترین سؤالهای ادبیاتِ مدرن است: آیا یک پدرِ بزرگ (از نظرِ فرهنگی و ادبی) میتواند پسرِ خود را نجات دهد، یا محکوم به نابودی؟ رابطهٔ همینگوی و گریگوری، تأکیدی است بر این حقیقتِ تلخ که گاهی عشقِ یک پدر، اگر با «تسلط» و «انتظارِ غیرممکن» همراه باشد، میتواند به اندازهٔ غفلت و بیمهری، ویرانگر باشد.
۶: این عنوان یک بازیِ زبانیِ هوشمندانه (پان) بر اساس نامِ خانوادگیِ «همینگوی»Hemingway)) و عبارتِ معروفِ انگلیسی «What a way to go!» است.این عبارتِ اصطلاحی در زبانِ انگلیسی به معنیِ:«چه راهی برای رفتن!»یا در بافتِ مرگ: «چه جوری مُرد!» است. معمولاً با لحنی تعجبآمیز، تحسینآمیز،یا طعنهآمیز به کار میرود. مثلاً اگر کسی در حینِ انجامِ کاری هیجانانگیزیا دیوانهوار بمیرد، میگویند: «What a way to go!» چه جوری مُرد! / چه راهی برای رفتن!
نویسنده بهجای کلمهٔ Go، از Gaux استفاده کرده است. این کار چند هدف دارد:تلفظِ یکسان: Gaux دقیقاً مانند Go تلفظ میشود. اشاره به نامِ مارگو همینگویکه نامش با aux نوشته میشود (ریشهٔ فرانسوی). پس عنوان، هم به نامِ او اشاره دارد و هم به عبارتِ اصلی.
ضمناً باعث ایجادِ طنزِ تلخ هم می شود. عنوان با این بازیِ زبانی میگوید: «چه راهی برای مُردن!» و اشاره دارد به اینکه مارگو نیز مانندِ پدربزرگش، با خودکشی از دنیا رفت، و این «راهِ رفتن» او (خودکشی با مصرفِ بیش از حدِ فنوباربیتال) درست ۳۵ سال پس از خودکشیِ ارنست همینگوی رخ داد.
۷: این پاراگراف، اشاره به بار و رستوران معروف «هری‘s بار» (Harry’s Bar) در شهر فلورانس ایتالیا است.اما پیشینهٔ تاریخی آن چیست؟ هری‘s بار نام یک بار و رستورانِ افسانهای در فلورانس است که در سال ۱۹۵۳ توسط جوزپه چونینی(Giuseppe Cioni) تأسیس شد. این مکان به یکی از پاتوقهای مشهورِ روشنفکران، هنرمندان و نویسندگانِ بینالمللی تبدیل شد.اگرچه خودِ همینگوی ارتباطِ مستقیمی با این بارِ خاص در فلورانس نداشت
فصلهای قبلی و منتشر شده از کتاب:
۱. اونوره دو بالزاک
۲. ویلیام شکسپیر
۳. لرد بایرون
۴. ادگار آلن پو
۵. چارلز دیکنز
۶. خواهران برونته
۷. هنری دیوید ثورو
۸. والت ویتمن
۹. لئو تولستوی
۱۰. امیلی دیکینسون
۱۱. لوییس کارول
۱۲. لوئیزا می الکات
۱۳. مارک توِین
۱۴. اسکار وایلد
۱۵. آرتور کانن دویل
۱۶. ویلیام باتلر ییتس
۱۷. اچ .جی. ولز
۱۸. گرترود استاین
۱۹. جک لندن
۲۰. ویرجینیا وولف
۲۱. جیمز جویس
۲۲. فرانتس کافکا
۲۳. تی. اِس. الیوت
۲۴. آگاتا کریستی
۲۵. جی. آر. آر. تالکین
۲۶. اف. اسکات فیتزجرالد
27. ویلیام فاکنر

|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
لیلی نیکونظر و یگانه تربتی / نیویورک تایمز / ۲۴ اوت ۲۰۲۶
* جوانان ایران هرکجا گرد هم میآیند، حکومت تهدیدی علیه اقتدار خود میبیند
در بحبوحه جنگ، ناآرامیهای سیاسی و تورم افسارگسیختهای که رؤیاهای بسیاری از مردم را دستنیافتنی کرده است، جوانان ایران همچنان به یکی از معدود تجملاتی که به آنها کمک میکند در این روزهای غیرعادی احساس عادیبودن کنند، پایبند ماندهاند: رفتن مکرر به کافهها و وقتگذرانی با دوستان.
در سراسر کشور، جوانان کافهها را پر میکنند و به پیادهروها میریزند؛ با یکدیگر گفتوگو میکنند، سیگار میکشند، با هم معاشقه میکنند و از یکی از معدود تفریحات مقرونبهصرفهای که هنوز برایشان باقی مانده لذت میبرند. این گردهماییهای مختلط، که در آنها زنان بدون حجاب حاضر میشوند و حتی برخی مشتریان بهطور پنهانی مشروبات الکلی مینوشند ــ هر دو اقدام در ایران غیرقانونی است ــ به یک خردهفرهنگ اعتراضی آشکار تبدیل شدهاند؛ پدیدهای که هر رهگذری میتواند آن را ببیند.
این وضعیت از چشم مقامهای حکومت نیز دور نمانده است. در هفتههای اخیر، پلیس دهها کافه را تعطیل کرده است؛ اقدامی که معمولاً با استناد به رعایتنکردن قانون اجباری حجاب در ایران توجیه شده است.
بر اساس اظهارات مقامهای رسمی، این برخوردها به شهرهای مختلف کشور نیز گسترش یافته و رستورانها و بوتیکها را هم دربر گرفته است، هرچند برخی از این کسبوکارها بعداً دوباره فعالیت خود را از سر گرفتهاند.
کارشناسان میگویند این صحنه اجتماعی، تلاش حکومت برای تسلط بر فضاهای عمومی ایران را به چالش میکشد. پس از اعتراضات سراسری در ماه ژانویه که در پی وخامت شدید وضعیت اقتصادی آغاز شد و با استفاده از نیروی مرگبار سرکوب شد، حکومت تلاش کرده است هرگونه تجمع عمومی را بهشدت کنترل کند.
همزمان، جنگ ایالات متحده با ایران که یکی از اهداف آن کنار زدن جمهوری اسلامی است، بدون دستیابی به راهحلی نهایی ادامه یافته و حکومت نیز شبها تجمعات حامی دولت را برگزار کرده است؛ تجمعاتی که هم برای تقویت روایت حکومت درباره برخورداری از حمایت عمومی و هم برای منصرفکردن مخالفان از اعتراض و تظاهرات مورد استفاده قرار میگیرند.
صاحبان کافهها، کارکنان و مشتریان آنها در تهران در گفتوگوهایی گفتند به نظر میرسد مقامهای حکومت کافههایی را هدف قرار دادهاند که در مجاورت یکدیگر قرار دارند. فضای محدود این کسبوکارها اغلب باعث میشود مشتریان در پیادهروها بمانند و تجمعهای خودجوشی شکل دهند؛ تجمعهایی که مقامها با بدگمانی به آنها نگاه میکنند.
امیر، ۴۵ ساله و صاحب یک کافه در تهران، گفت: «به نظر میرسد کارزار کنترل ایرانِ پس از جنگ، جامعهای ناراضی و تحت فشار، آغاز شده است.» او گفت کافهاش در دور اخیر تعطیلیها بسته نشده، اما پیشتر تعطیل شده بود. «ما همیشه خودمان را با این فکر دلداری میدهیم که این فقط یک موج است. میآیند و ما را تعطیل میکنند، اما ما دوباره سرپا میشویم.»

امیر، مانند دیگر ایرانیانی که برای تهیه این گزارش با آنها گفتوگو شده است، به دلیل نگرانی از انتقام حکومت ایران، خواست تنها با نام کوچک معرفی شود.
مونا، هنرمند ۳۶ ساله در تهران، گفت: «کافهها به دلیل جمعیتی که بعدازظهرها بیرون آنها جمع میشوند، تعطیل میشوند.» به گفته او، مقامها «ظاهراً فکر میکنند این نوعی تجمع اعتراضی یا چیزی شبیه آن است، در حالی که در واقع فقط گروهی از زنان و مردان جوان هستند که کمی با آنچه مقامها به آن عادت کردهاند تفاوت دارند و در کنار هم وقت میگذرانند.»
وزارت امور خارجه ایران به درخواست برای اظهارنظر در این باره پاسخ نداد. مقامهای حکومت دلایل مختلفی برای تعطیلی این کسبوکارها ارائه کردهاند؛ از تخلفات معمول مقرراتی گرفته تا رعایتنکردن قوانین اجباری حجاب. از «تخلفات اجتماعی و اخلاقی»، «رعایتنکردن ارزشهای اسلامی» و «هنجارشکنی» نیز بهعنوان دلایل تعطیلی نام برده شده است.
در واقع، کافهها با تجمعهای خودجوش و مشتریانی که قانون حجاب را نادیده میگیرند، قواعد و هنجارهایی را که حکومت انتظار دارد ایرانیان رعایت کنند، نقض میکنند. سه تن از ساکنان تهران، از جمله یک صاحب کافه، گفتند بسیاری از کافههای مرکز تهران به سرو آبجو شهرت دارند. مصرف مشروبات الکلی در ایران با مجازات شلاق روبهرو است.
«هاله میرمیری»، نویسنده و پژوهشگر مقیم کانادا که کتابی درباره فرهنگ کافهنشینی در ایران نوشته است، گفت این فضا هم فرصتی برای رهایی از محدودیتهای خانوادگی و اجتماعی فراهم میکند و هم نوعی رد ایدئولوژی حکومت محسوب میشود.
او گفت: «از طریق فرهنگ کافهنشینی، مردم میتوانستند شیوههای دیگری برای زندگیکردن و شدن را تصور و ابداع کنند. برای یک حکومت تمامیتخواه که به یکسانسازی زندگی مردم عادت دارد، این ذاتاً خطرناک است.»
حتی اگر تعطیلی کافهها تلاشی برای مختلکردن این فرهنگ باشد، حکومت طی چهار سال گذشته در مهار تغییرات عمیق اجتماعی در ایران با دشواری مواجه بوده است.
در تابستان ۲۰۲۲، دولت وقت به ریاست ابراهیم رئیسی برخوردی شدید با زنانی را که از قانون حجاب اجباری تبعیت نمیکردند، آغاز کرد. نیروهای حکومت دست به بازداشتهای خشونتآمیز زدند و مهسا امینی، زن ۲۲ ساله، پس از بازداشت توسط گشت ارشاد ایران، در بازداشتگاه جان باخت.

این حادثه به اعتراضات گستردهای منجر شد که با عنوان جنبش «زن، زندگی، آزادی» شناخته شد؛ جنبشی که ماهها ایران را به لرزه درآورد و برای بسیاری از زنان در کشور نقطه عطفی بود. از آن زمان، دیدن زنانی که در اماکن عمومی موهای خود را نشان میدهند و حتی لباسهای تنگ و بدننما میپوشند، بهطور فزایندهای عادی شده است.
تا اینجا، به نظر میرسد دولت کنونی به ریاست مسعود پزشکیان تا حد زیادی از بازداشت زنان بهصورت فردی به دلیل نداشتن حجاب خودداری کرده است و مقامها نیز گفتهاند اجرای کامل قانون میتواند موج تازهای از ناآرامیها را به راه بیندازد. در عوض، حکومت کسبوکارها را تحت فشار گذاشته است تا خودشان قوانین حجاب را اجرا کنند و واحدهایی را که از این مقررات تبعیت نمیکنند، تعطیل میکند.
«امید شمس»، وکیل حقوق بشر در لندن، گفت: «حکومت هر از گاهی میخواهد به مردم یادآوری کند که حجاب همچنان اهمیت دارد.» او افزود: «همچنان فشارهایی از سوی نهادهای مذهبی و جناحهای محافظهکار تندرو بر حکومت وجود دارد.»
صاحبان کافهها و کارکنان آنها گفتند تعطیلیها، هرچند ممکن است در شرایط تغییر هنجارهای اجتماعی بینتیجه به نظر برسد، همچنان میتواند آسیبهای عمیقی ایجاد کند. جوانانی که فرصتهای شغلی دیگری برایشان اندک است، درآمد خود را از دست میدهند؛ فروش متوقف میشود، در حالی که اجاره و سایر هزینهها همچنان ادامه دارد و شبکهای از قهوهبرها و دیگر تأمینکنندگان نیز متضرر میشوند.
رضا، باریستایی در تهران، گفت: «جوانها قبلاً فکر میکردند که دستکم اگر نتوانند جای دیگری کار پیدا کنند، همیشه میتوانند در یک کافه مشغول به کار شوند. حالا حتی همین گزینه هم دارد از بین میرود.»
مونا، هنرمند ساکن تهران، گفت خبر تعطیلی هر کافه او را با احساس «ناامیدی» مواجه میکند؛ احساسی که نشان میدهد با وجود تغییرات عمیق اجتماعی، مقامهای حکومت هرگز از تلاش خود برای اعمال کنترل دست نخواهند کشید.
او گفت: «با خودت فکر میکنی: “آه، پس قرار نیست هیچوقت بهتر شود. قرار نیست هیچوقت عادی شود.”»
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
مدتی است به این میاندیشم که آنچه «خدا» مینامند، شباهتِ شگفتی به «مرگ» دارد؛ مرگ، نه فقط بهمثابه یک رویدادِ زیستی یا پایانِ فیزیولوژیک، بلکه بهمثابه افقِ نهاییای که زندگی فقط در نسبت با آن وزن پیدا میکند، از حالتِ تعلیق بیرون میآید و در لحظه جاری میشود. مرگ همان کورا[۱]یِ اسرارآمیزی است که همهچیز را میستاند و درست به همین دلیل، امکانِ بخشیدنِ زندگی را نیز فراهم میکند. اگر چیزی فناپذیر نبود، هرگز زنده هم نبود؛ از همینروست که زندگی، نه بهخلافِ مرگ، بلکه بهواسطهیِ آن پدیدار میشود. مرگ همچون دری به نظر میرسد که عبور از آن بیبازگشت است، اما این بیبازگشتی بهمعنایِ نیستیِ محض نیست. آنچه در آن لمحهیِ بیشکل و نامتناهی فرو میرود، از همانجا ـــ نه بهصورتِ تکرار، بلکه در هیأتی دگرگون ـــ دوباره سر برمیآورد. زندگی نه همچون غنیمتی جسته از چنگالِ مرگ، بلکه در دلِ آن زاده میشود؛ مرگ، زهدان و مادرِ هستی است، نه دشمنِ آن.
در اینجا میتوان ردّی از ایدهیِ بازگشتِ جاودانه را نیز دید، اما با چرخشی اساسی: آنچه بازمیگردد، دیگر «همان» نیست. بازگشت، تکرارِ مکانیکیِ عینِ گذشته نیست، بلکه تولدی دوباره و زایشِ تفاوت است. هر بازگشت، چهرهای نو از امرِ سپریشده را به دمِ حاضر میآورد و گذشته را دوباره در جهان زنده میکند؛ اما نه بهصورتِ تکرار، بلکه بهمثابه تفاوتی که خود، اکنون را میسازد. رازِ خدایگونگیِ مرگ درست در همینجاست: مرگ، یگانه واقعیتِ بیچهره و دستنیافتنیای است که در هر چهرهای حضور دارد؛ و هر صورتِ زنده، تجلیای موقت از همان هستیِ بیصورت است که ما آن را مرگ میخوانیم: امری که پیوسته در بطنِ زندگی حاضر است، اما خود هرگز موضوعِ تجربه قرار نمیگیرد.
اگر خدا را موجودی متشخص، آگاه و ارادهمند در نظر آوریم، ناگزیر باید او را یا بیرون از جهان بنشانیم یا بر فرازِ آن حاکم کنیم؛ اما مرگ نه بیرون ایستاده و نه حکومت میکند؛ مرگ، خودِ بافتِ درونیِ جهان است. نه فرمان میدهد و نه پاسخ میطلبد، نه وعده میدهد و نه تهدید میکند. از همینروست که مرگ، نزدیکتر و ملموستر از هر خدایی است که بر منطقِ پاداش و مجازات بنا شده، یا در بیرون از خودِ زندگی مأوا گزیده باشد.
در این افق، ایمان نه وعدهیِ بقا، بلکه جسارتِ زیستن در آگاهی از فناست؛ و پرستش، نه اطاعت از قدرت، بلکه تندادن به واقعیتِ لحظهای است که هیچ استثنایی نمیشناسد؛ حقیقتی که نه در فرمان و شریعت میگنجد و نه در قانون و قرارداد، بلکه بیش از هر چیز همچون تهیشدن، رهاشدن و آمادگی برایِ آغازِ دوباره تجربه میشود. از همینروست که این رویداد، نه کنشی اجتماعی است و نه مناسکی جمعی، بلکه امری است که همواره از فرازِ عادتها و عادتوارهها میگذرد و فرد را بیپناه، اما هشیار، در آستانهیِ حیاتی تازه مینشاند ـــ تجربهای که بیش از هر چیز به حالوهوایِ عاشقشدن میماند.
بنابراین، خدا ـــ اگر هنوز بخواهیم این نام را به مرگ تشبیه کنیم ـــ نه یک «تو»یِ متعالی، بلکه حدِّ نهاییِ هر «من» است؛ همان نقطهای که فردیت فرو میریزد و امکانِ تولدی دیگر پدیدار میشود. ـــ آیا به همین دلیل نبود که نیچه از خود میپرسید: اگر بهراستی حقیقت یا خدا زن، یا همان زهدان و پذیرندگی باشد چه خواهد شد؟ آیا کلِ روایتِ اسطورهای، دینی و فلسفیِ بشریت بهیکباره باژگون نخواهد شد؟
آنچه آمد، نه یک دعویِ الهیاتی، بلکه وسوسهای فکری بود؛ وسوسهای که از دلِ اندیشیدن به مرگ سربرآورد و بیآنکه اراده کرده باشم، بر زبانم جاری شد. از همینروست که بهتر است از فرازِ این فکر عبور کنیم و به جایی برویم که مرگ دیگر موضوعی برایِ تأملِ فلسفی یا متافیزیکی نیست، بلکه به خدمتِ قدرت درمیآید ـــ و سیاستِ منحطِ ضدِ خیامی درست از همینجا آغاز میشود: سیاستی که از ترسِ ما از مرگ تغذیه میکند و با وعدههایِ کودکانهیِ نجات و بقا، این جهان و این لحظه را آرام و بیسروصدا از چنگمان درمیآورد. انسانِ گریزان و هراسان از مرگ، بیآنکه بداند، زندگی را خود تسلیم میکند؛ و هیچ سلطهای بدونِ این ترس ممکن نمیشود: جهانی که از دست میدهیم، نه در خشونتهایِ آشکار و سازوکارهایِ مستقیمِ سرکوب، بلکه در همین معاملهیِ داوطلبانه با ترس از مرگ از کف میرود.
این ترس هرگز به صورتِ بیواسطه و عریان عرضه نمیشود؛ نه از آنرو که امری پنهان یا نادیدنی است، بلکه بدان سبب که از پیش در ساختارهایِ مستقر صورتبندی ـــ و بسا بستهبندی ـــ شده است. ترس از مرگ در جامهیِ معنا، اخلاق و امید بازآرایی میشود و بهتدریج به همان چیزی بدل میگردد که «عقلِ سلیم» مینامندش. انسان نمیآموزد که بترسد، بلکه میآموزد چگونه تن به زندگیای بدهد که در آن، «اکنون» نه وقتِ زیستن، بلکه تنها مرحلهای موقت، گذرا و قابلِ تحمل است. بدینسان، زندگی آرامآرام از تجربهای زیستنی به سرمایه و حتی رنجی برایِ نجات تقلیل مییابد. خوشیِ بودن، امری مشکوک و بسا ملعون تلقی میشود؛ چیزی که باید مهار، تعلیق، یا به آیندهای نامعلوم حواله شود؛ چرا که زندگیِ «حقیقی» هنوز فرانرسیده است.
در این وضعیت، مرگ یا به تهدیدی برایِ ناباوران بدل میشود یا به پلِ نجاتی برایِ باورمندان؛ و بدینسان زندگی، چونان وعدهای مشروط، از چنگِ لحظه میگریزد. آنچه در این میان از دست میرود، نه فقط خوشی، بلکه خودِ توانِ زیستن است ــــ زیستن، پیش از آنکه به طرحی برایِ بقا، رستگاری یا توجیه فروکاهیده شود و انسان را وادار کند تا پیوسته برایِ معنایِ زندگی، به دنبالِ دلیلی در بیرون از خودِ زندگی بگردد. انسان در چنین نظمی، بیآنکه با اجباری عریان مواجه شود، به آن تن میدهد؛ نه بهسببِ زور، بلکه بهدلیلِ معنا؛ نه از سرِ شکست، بلکه از سرِ اقناع. هستیِ او گروگان گرفته میشود، بیآنکه حتی احساس کند چیزی از او ربوده شده است.
در برابرِ چنین سازوکاری، خیام بس خطرناک است و پس زده میشود؛ زیرا از همان نقطهای ضربه میزند که سیاست و اخلاقِ ترس بر آن بنا شدهاند: مرگ. خیام مرگ را نه انکار میکند و نه به تعویق میاندازد؛ آن را به اکنون میآورد و از ابزارِ تهدید، به شیوهیِ زیستن بدل میکند. وقتی انسان در مرگ زندگی میکند و ریههایش پر از اکسیژنِ مرگ است، دیگر چیزی برایِ ترساندنش باقی نمیماند: وعدهها بیاثر میشوند، تعویق فرو میریزد و زندگی از حالتِ سرمایه و گروگان بیرون میآید. در این افق، خوشی نه پاداش است و نه گناه، بلکه شکلِ رهاشدهیِ خودِ بودن است؛ و درست از همینروست که جهانِ خیامی نه با فرمان اداره میشود و نه با ترس، و هر نظمی که بر تعویق، اطاعت و وعده بنا شده باشد، ناگزیر با خیام سرِ ستیز دارد.
خواندنِ رباعیاتِ خیام مرا به این اندیشه رساند که انسان در میانِ دو مرگ زندگی میکند: نیستیای که از آن زاده شده و نیستیای که دوباره در آن فروخواهد رفت. اما در مواجهه با یکی از نیمبیتهایِ او، افقِ تازهای پیشِ رویم گشوده شد؛ آنجا که خیام از خودِ زندگی نیز بهمثابه نوعی مرگ سخن میگوید. این بریده جهاننگریِ خیامی را فراپیشِ من گذاشت: «انگار که نیستی چو هستی خوش باش.» در این چشمانداز، زندگی نه نقطهیِ مقابلِ مرگ، بلکه همسرشت و همسرنوشتِ آن است. زندگی چیزی نیست که در برابرِ مرگ ایستاده باشد، بلکه شکلی از ظهورِ همان نیستی است؛ درنگی کوتاه در میانِ دو هیچ. ــــ از همینرو، آموزهیِ خیام را میتوان چنین صورتبندی کرد: زیستنِ راستین نه در انکارِ مرگ، بلکه در پذیرفتن و بهرسمیتشناختنِ آن ممکن میشود. حتی فراتر از این، مرگ باید به شیوهیِ زیستن بدل شود؛ انسان چنان زندگی کند که گویی نیست.
این «انگار نبودن» نه دعوت به بیعملی است و نه فراخوانی به زهد یا انزوا. درست برعکس، این نگره امکانی فراهم میکند که زندگی از چنگِ تصاحب، تملک و اضطرار رها شود. لحظهای که انسان خود را «انگار که نیست» میبیند، زندگی دیگر چیزی برایِ چسبیدن، انباشتن یا تثبیتکردن نخواهد بود. از همینجاست که زندگی به نیکترین و بسا به خداییترین صورتِ خود بدل میشود؛ نه بهواسطهیِ اطاعت از قاعدهای اخلاقی، بلکه بهسببِ رهایی از سیطرهیِ رانهیِ صیانت. از همینرو، میتوان «انگار که نیستی» را صورتبندیِ اخلاقِ خیامی دانست: اخلاقی که نه بر فرمان و اصل استوار است و نه محتاجِ وعدهیِ پاداش یا ترس از کیفر؛ بلکه برآیندِ تبدیلِ لحظه به زندگی، یا زیستنِ خودِ لحظه است.
بخشِ عمدهیِ خشونتها و بدیهایِ عالم از یک میلِ بنیادین زاده میشوند: میل به چسبیدن به زندگی، به گسترشِ قلمروِ خویش، و به تضمینِ بقا به هر قیمت. انسان برایِ آنکه بماند، تصاحب میکند؛ برایِ آنکه بقا را تضمین کند، حذف میکند؛ و برایِ آنکه زندگیاش را معنایی متافیزیکی ببخشد، دیگران را قربانی میسازد. اما انگارهیِ «انگار که نیستی»، آدمی را از فرازِ چرخهیِ خشونت عبور میدهد. در این مسیر، زندگی دیگر برنامهای برایِ دست یافتن به یک زندگیِ دیگر یا برتر نیست، بلکه خودِ هستن یا شدنی است که اینک در درونِ ما همچون جانِ شیرین خوش است: همان خوشیِ در سرچشمه بودن و در آغوشِ مرگ بودن ــــ و این تازه آغازِ زیستن به روشِ خیامی است.
شبی رؤیایی بر من روی داد که در آن شبحی با من نجوا میکرد، و من ترنمِ او را چنین بازنوشتم: مرگ نه رویدادی در آینده یا زمانی ناشناخته، بلکه خودِ شیوهیِ زیستن است؛ از همینرو، چنان زندگی کن که گویی این فشاری که اینک بر کلید میآوری تا بنگاری، میتواند آخرین لمسِ تو باشد. همین دریافت، تو را از هر شکلی از رشکورزی، آزمندی، همچشمی یا هر فزونخواهیِ دیگری بازمیدارد؛ زیرا با توجه به حضورِ مدامِ مرگ در فضایِ زندگیِ تو، هرگز وقتِ خویش را وقفِ اموری نخواهی کرد که تو را از بهشتِ لحظه بربایند.
نه در حسرتِ گذشتهیِ ازدسترفته باش و نه نگرانِ آیندهای که هنوز نیامده است. اگرچه ذهنِ تو گاهی تو را در اینگونه احساسات غوطهور میکند، اما تو به آنها چنان بنگر که گویی ابرهایِ گذران را مینگری و از تماشایِ گذارِ آنها به لحظهیِ حال درخواهی آمد؛ و این همان آسودن در خوشی یا هیچیِ خیامی است: همان زیستن در مرگ، همان زیستن چنان که انگار نیستی، و همان زیستن در خدایِ عارفان! ــــ و من از خواب برخاستم، در حالی که از ملاقاتِ این شبحِ فرزانه شادمان بودم و تازه درمییافتم که چرا پیشتر، مرگ را همچون نامِ دیگرِ خدا تصور کرده بودم.
در پرتوِ همین رؤیا بود که سپس توانستم این هفتدرنگ را آماده کنم؛ درنگهایی که از بادهنوشیِ من با جانِ خوشِ خیام برآمدهاند:
۱. حضور مرگ؛ غایتبخشی به زندگی فانی
نمیدانم اندیشیدن به خیام بود که من را به اندیشیدن به مرگ کشاند یا برعکس؛ اما آنچه روی داد این بود: وقتی به دنیای خیام گام نهادم، مرگ را در کانونِ زندگیِ آدمی دیدم و دریافتم که بزرگیِ خیام در این است که او نه تنها چون هراسیدگان از مرگ به آن پشت نمیکند و نمیگریزد، که حتی در پیشگاهاش خوانِ زندگی را میگُسترد تا همین عمرِ فانی را جشن بگیرد. او در چارینهها یا همان رباعیاتِ خود هویدا میسازد که زندگی مرهونِ مرگ است و هر آمدن و رفتنی فقط یکبار و فقط یکبار روی میدهد؛ و همین خود بسنده است که ارجِ زندگی را به بالاترین آستانهاش برکشاند و بیش از همه، هر زندگیای را به غایتی در خود بدل کند. این غایتمندی، در تماشایِ مداومِ فصول و دگرگونیِ خاک چهره میگشاید؛ آنجا که طراوتِ سبزِ بهار، نه در غیابِ مرگ، که درست به سببِ قطعیتِ آن و به اعتبارِ نیستیِ فردا، اینچنین تپنده و سرشار از شورِ بودن است. خیام ما را از دالانِ همین میرایی عبور میدهد تا ناگهان خود را در میانهیِ سبزهزاری بیابیم که از هر سبزهیِ آن، عطرِ طربِ غمینشاد برمیخیزد:
ساقی! گل و سبزه بس طربناک شده است؛
دریاب که هفتهیِ دگر خاک شده است.
مِی نوش و گُلی بچین، که تا درنگری
گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است.
۲. نقدِ هستی و نسیهیِ عوالمِ موعود
بیمرگ، از هیچ نایْ نوایی برنمیخیزد؛ بیمرگ، زندگی قوامِ خود را از دست میدهد؛ زیرا زندگی فقط آنگاه جدی و بسنده است که مرگ در افقِ آن حاضر باشد. مرگ، آرخهیِ زندگی است؛ همان کوزهگری که هر کوزه را پس از ساختن، دوباره بر زمین میکوبد. هنگامی که انسان میپندارد زندگیاش جاودانه است و در جهانهایی دیگر ادامه خواهد یافت، دیگر چندان اهمیتی به این نمیدهد که اکنون زندگیاش را چگونه میسازد و میپردازد؛ او دیگر نمیپرسد، تنها میکوشد خود را چنان انکار و این زندگی را چندان نفرین کند که به آن زندگیِ ابدیِ موعود دست یابد: آری، نقدِ اینجا را میدهد تا نسیهیِ آنجا را به دست آورد؛ بیآنکه دریابد فراموشیِ مرگ، جز فراموشیِ هستی نیست و هر که از نیستی بگریزد، از خودِ هستی گریخته است؛ و هر که از مرگ روی برتابد، از زندگی روی برتافته است. خیام ما را در برابرِ همین سودایِ زیانبار قرار میدهد؛ در نقطهای که انسان، شرابِ تلخ و شیرینِ هستی را در پیالهیِ عمر رها میکند تا آن شربتِ خالصِ شکرینِ موهوم را بنوشد. او در کارگاهِ دهر، با شگفتی به این سوداگران مینگرد؛ کسانی که گرانبهاترین داراییِ موجود، یعنی همین دمِ حاضر را میفروشند، بیآنکه بدانند در این بازار، چیزی ارزشمندتر از آنچه از دست میدهند، یافت نخواهد شد:
تا زُهره و مَهْ در آسمان گشت پدید،
بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید؛
من در عجبم زِ میفروشان، کایشان،
زین بِهْ که فروشند چه خواهند خرید؟
۳. فریبِ جاودانگی و هیمنهیِ زیرکان
رداپوشانِ زیرکْ مرگ را تنها گذرگاهی به جهانِ والاتر بازمیشناسند و به هزار حیلتْ هیبتِ مرگ را درهم میشکنند تا شعاعِ هیمنهیِ خود را بگسترانند؛ آنها وعدهیِ عوالمِ پس از مرگ را میدهند و در عوضْ زندگیِ مردمان را از آنِ خود میسازند ـــ و خیام هیمنهیِ این زیرکان را در هم میشکند تا بل هیبتِ ربوده شدهیِ مرگ را به آن بازپس گرداند؛ همان مرگی که چشمههایِ غمینشادِ زندگی از قعرِ تاریکِ آن برمیجوشند؛ همان مرگی که چون نقطهای سیاه در مرکزِ دایرهیِ بینهایت برنشسته و آن را به تناهی و تجربه میکشاند.
این گولانِ گولزنْ واقعیتِ مرگ را از پیشِ چشمِ ما کنار میزنند و به جایِ آن، بُنجلِ جاودانگی را صیقل میدهند و به بهایِ زندگیِ تکتکمان به ما میفروشند. اما آنکه جاودانه زیستنی باشد، دیگر رانهای برایِ تجربه کردن نخواهد داشت و ناگزیر، همچون خدایِ ارسطو در آن شأنِ والا و اولایِ خود گرفتار میمانَد و در مقامِ یک معشوقِ افلیج، زندگیِ عاشقانِ جُنبده بر رویِ زمین را با حسرت به تماشا مینشیند! جهان بس پهناور و زندگیِ ما بس کوتاه است؛ اما همین کوتاهی است که هستیِ ما را از هستیِ نامیرایان جدا و بسا برتر میسازد. خدا یا خدایانی نیستند؛ و اگر هم باشند، در بیکرانگیِ خود غنوده و از شورِ زندگی بیبهرهاند، چرا که از موهبتِ مرگ نصیبی ندارند.
در تقابل با همین ابدیتِ بیعار و درد، هستیِ ما در میانهیِ همین موجهایِ بیامان و گذرایِ دردآلود است که جان میگیرد. خیام پردهیِ پندارِ گولانِ رداپوشِ گولزن را میدرد تا ما را با واقعیتِ عریانِ این حرکتِ ناگزیر روبهرو کند؛ حرکتی که چون قافلهای روان و بیوقفه، از بیابانِ عدم میگذرد و هیچ درنگی را برنمیتابد. او در هیچاهیچِ این جریانِ مداوم، بانگ برمیآورد که در برابرِ ابدیتِ بیشورِ خدایان، باید این شبِ کوتاه و این دمِ دگرگونشونده را شادخوارانه دریافت و غبارِ غمِ فردا را با پیشآوردنِ پیالهیِ حال زدود:
این قافلهی عمر عجب میگذرد!
دریاب دمی که با طَرَب میگذرد
ساقی، غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد.
۴. شجاعتِ بودن و روشن نگهداشتنِ آتشِ پرسش
آن حیرتِ اندیشهزا، آن عشقِ بهظاهر پیشپاافتاده و حتا آن عقلِ والاگهر، همه زادهیِ همان مرگیاند که هرکس بهنوعی از آن میگریزد. اما به جایِ این گریز، میتوان در چشماناش خیره شد و حتا دوستاش داشت؛ چراکه این مرگ است که زندگیِ ما را یگانه و تکرارنشدنی میسازد، به آن امکانِ انتخاب میبخشد، تفاوت و تشخصِ وجودیِ هر یک از ما را برمیافرازد، مسئلهیِ ارزش و بیارزشی را پیشِ رویمان مینهد و سرانجام رویاروییِ ناگزیرِ هر کس را با خود ــ یعنی با مرگ را ــ به لحظهای نیابتناپذیر بدل میکند: مگر نه اینکه هرکس، در هر مرتبهای از پایگاهِ اجتماعی، باید بهجایِ خود بمیرد؟ ــــ و این عدالتِ کمی نیست!
چنانکه در چارینهها یا همان رباعیات تجربه میکنیم، خیام نه در پوستِ منجیان فرو میرود و نه در جامهیِ واعظان نهان میشود؛ او در جوارِ جانورِ بیچهرهیِ مرگ، شادمانه و شادخوارانه به زندگی روی میآورد. آنچه از او انسانی یگانه میسازد، همین است که حیرتِ خویش را وا نمینهد و بیپناهیِ خود را بیپناه رها نمیکند؛ یعنی آنها را به هیچ مرجعِ قدرتی ــ چه آسمانی و چه زمینی ــ نمیسپارد تا به آن کیچِ پر زرقوبرق و آن امنیتِ دروغین دست یابد. خیام تجلیِ جانِ آزاد است؛ جانی که در پسِ هیچ باور و بارویی پنهان نمیشود. شکوهِ او در این است که، بهرغمِ اندیشیدنِ پیگیر به حقیقتِ هستی، در دامِ پاسخهایِ عقلانی یا ایمانی فرو نمیافتد و ذهنِ خود را همچنان جستوجوگر نگه میدارد. آری، بزرگیِ او در روشن نگه داشتنِ آتشِ پرسش است، نه در تصاحبِ پاسخ؛ آتشی که حیرت، زبانهاش را چنان و چندان برمیکشد که جان را از نسخهیِ پیشینِ خود عبور میدهد. از همینروست که خیام بهجایِ باور و بازگفتِ آن قصههایِ قدیمی برایِ توجیه این حضور، ترجیح میدهد شجاعانه در کانونِ همان حیرتِ ازلی خیمهیِ خود را برافرازد تا هربار بتواند از خود کوچ کند و باز بپرسد:
هرچند که رنگ و رویِ زیباست مرا؛
چون لالهْ رخ و چو سَرْو، بالاست مرا؛
معلوم نشد که در طَرَبخانهیِ خاک،
نقّاشِ ازل، بَهرِ چه آراست مرا؟
۵. خردِ کهنِ ایرانی و اسرارِ ازل
خیام، در مقامِ یکی از برترین بروزها و بیانهایِ خردِ کهنِ ایرانی، این حکمتِ بنیادین را با ما در میان میگذارد که اسرارِ هستی بر هیچکس آشکار نیست. این بصیرت، نهفقط آزادیِ اندیشه، که رهاییِ وجود از یوغِ هر اتوریتهای است که بر ذهن و ضمیرِ ما فرمان میراند. مؤمنان در همهیِ عالم میگویند: بله، هیچکس به ذاتِ خدایِ متعال دست نمییابد ــ جز آن مرد یا مردانِ مقدسِ ما! اما بستنِ درِ دانستگی بر همه و گشودنِ آن تنها بر یک یا چند تن، خود نوعی ادعایِ داناییِ مطلق است. در اینجا همان تناقضی آشکار میشود که خیام دریافته بود: گفتن از خدایی که دسترسناپذیر است، و در همان حال باور به انسانی که از پسِ پردهها باخبر است.
خیام در برابرِ این تناقض، راهی دیگر میگشاید: تابآوردنِ حیرت و بیپناهی، تا آزادیِ آغازگری، یعنی همان خمیرهیِ انسانی، از دست نرود. او میداند اندیشیدن، بیتجربهیِ حیرت، ناممکن است و در باتلاقِ جزمیت فرو میرود. از همینروست که او حیرت و بیپناهی را در مقامِ پرسشگر و جستوجوگر هرباره بازپس میستاند؛ و این همانا شجاعتِ بودنِ اوست، شجاعتی که ضامنِ آزادیِ جانِ او نیز هست. در دنیایِ خیام، آنچه میانِ انسانها، خدایان و جانوران مشترک است، ندانستگی است. او، برخلافِ سقراط، نهتنها میداند که نمیداند، بلکه میداند که حتی خدایان هم نمیدانند. در چشمِ او، زندگی چنان خودبسنده و باشکوه است که به مرجعی بیرون از خود نیاز ندارد. اگر خدایی هست، همان خودِ زندگی است؛ حقیقتی ناسفتنی و دستنیافتنی که هیچ وحی، الهام، تفسیر و استدلالی نمیتواند آن را دربرگیرد. خیام زندگی را با همهیِ هیبتِ مرگآلودش میپذیرد؛ نه برایِ تسلیم شدن، بلکه برایِ زیستنِ بیواسطه در برابرِ رازی که تن به سفتنِ عقل یا ایمان نمیدهد. او، بهجایِ وحشت و گریز از نیستی، در کنارِ آن بساطِ هستیاش را میگستراند ـــ و مگر کاری بسزاتر از این هم میتوان کرد؟
آری گفتن به این ناباوریِ خیامی، رها کردنِ تفکر نیست؛ بلکه آزاد شدن از این توهم است که پاسخها با حقیقت یکی هستند. خیام پرسیدن و انگیختنِ حیرت را بسزاتر و راهگشاتر از پاسخدادن درمییابد. شاید اینکه در زبانِ فارسی، در لحظهیِ حیرت میگویند: «باورم نمیشود!»، رویکردِ او را تا حدی برایِ ما فهمپذیر کند. خیام میداند که قوهیِ فاهمه، اگر از حیرت تهی شود، ناگزیر در باورِ تازهای به گِل مینشیند و بدینسان از تفکر، بهمثابه فعلیتِ خویش، بازمیماند. او ما را در برابرِ همین پردهیِ ضخیمِ پندار مینشاند؛ پنداری که بسا کاربردهایی برایِ آدمی داشته باشد، اما بهگونهای همزمان، گمان و حجابِ دانایی را میانِ ما و هستی میکِشد و از همه بدتر، طعمِ راستینِ بادهیِ بودن را از ما میرباید؛ طعمی که بیواسطه از همین آگاهی از گریزپاییِ هستی و آن نیستیِ گزیرناپذیرِ پشتِ پرده برمیآید:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معمّا نه تو خوانی و نه من،
هست از پس پرده گفتوگویِ من و تو؛
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.
۶. زیستن بدون اعتقاد؛ رهایی از بردگی ایدهها
شیوهیِ خیامی، نابترین شکلِ زندگیِ یک جانِ آزاد است؛ زیستنی رها از بندِ باورهایی که پیوندِ زندهیِ ما با جهان را میگسلند و با همین گسست، جدیت و قطعیتِ مرگ را از میدانِ تجربه برون میرانند. خیام زندگی را چنان ترسیم میکند که بیشترین شباهت را به خودِ مرگ دارد: رویدادی قطعی، بیتضمین و بیامان؛ و درست از همینروست که تنها چیزی که میتواند طعمِ واقعیِ زندگی را برکشد، خودِ مرگ ــــ این زندگیستانِ زندگیبخش ــــ است. در این افق، زندگی نه در سایهیِ اعتقادات و باورها، بلکه در مواجههیِ بیواسطه با فناپذیری رخ میدهد. از همینرو، نقطهیِ آغازینِ زیستِ خیامی، دستبرداشتن از اعتقاد، همچون خطرناکترین شکلِ مالکیت و چسبندگی است ـــ و این نه به معنایِ کنار نهادنِ ارادهیِ جُستن و دانستن، که خودداری از تبدیلِ هر دانسته و نادانستهای به باور است.
خیام ما را دعوت نمیکند که ندانیم، بلکه یادآور میشود که نچسبیم. ذهن، در این افق، باید در وضعیت گشودگی و پرسشگری مداوم باقی بماند: هر روایت، هرچند زیبا و فریبنده، تنها یک روایت است، نه حقیقت نهایی؛ و هر دستاورد علمی نیز تنها تا آنجا اعتبار دارد که هنوز خلاف آن رخ ننموده باشد. این وضعیت نه شکاکیتی فلجکننده، بلکه هوشیاریای زنده است؛ مراقبتی پیوسته از آنچه ذهن را به بند میکشد و، بیآنکه خود بدانیم، ما را به خدمتگزارِ ایدهها بدل میکند. بنابراین، میتوان با خیالی آسوده روشِ زیست و اندیشهیِ خیامی را «زیستن بدون اعتقاد» نامید؛ زیستنی که نه به نظامِ فلسفی متعهد است، نه به دستگاهِ مذهبی، و نه حتی به دکترینِ علمی. این موضع، بهمعنایِ بیاعتنایی یا دشمنی با فلسفه، دین یا علم نیست. برعکس، انسانِ خیامی از همهیِ اینها بهره میبرد، اما هیچیک را به عینکی دائمی بدل نمیکند. فلسفه، علم و ایمان برایِ او امکانهایی برایِ دیدن، آزمودن، گشودن و گستردناند، نه دستاویزهایی برایِ بستنِ افقِ تجربه و تثبیتِ چشمانداز؛ دستینههایی که همگامیِ آدمی با شدنِ بیامانِ جهان را ناممکن میکنند.
در روشِ زیستِ خیامی، آنچه در کانونِ آگاهی قرار میگیرد، نه حقیقت، بلکه مراقبت از ذهن است: مراقبتی پیوسته تا ذهن به ایدهای نیاویزد، از اندیشهیِ مخالف نهراسد، و برایِ آرامشِ خود به یقین پناه نبرد. این آزاد نگهداشتنِ ذهن، کنشی بنیادین برایِ ممکنساختنِ گشودگی نسبت به رویداد است؛ رویدادی که نه از پیش معنا شده و نه در چارچوبِ باورها قابلِ پیشبینی است. باورها و یقینهایِ دینی و فلسفی، با تبدیلشدن به هویتهایِ بسته، این گشودگی را ناممکن کرده و امرِ سیاسی را به منطقِ دشمنانگاری فروکاستهاند.
بر این پایه، زیستن بدون اعتقاد نه فقدانِ جهت، بلکه رهایی از بردگی است: رهایی از یوغِ تاریخی و فرهنگیِ ایمان، و نیز از استبدادِ عقلی که خود را بینیاز از تصحیح و تجربه میانگارد و جهان را تنها تا آنجا به رسمیت میشناسد که در مفاهیماش جای میگیرد. انسانی که چنین میزید، نه مطیعِ مراجعِ دینی و عقلی است و نه معلق؛ در حرکت است و ادامهیِ این حرکت مستلزمِ چشمپوشی از هر تکیهگاهِ پایدار است. او از هر دانش و استدلال تنها در مقامِ چوبدستیای موقت بهره میگیرد؛ و درست در همین دمِ بیتکیهگاهی و بیحفاظی است که زیستِ خیامی امکان مییابد، زیرا هر تکیهگاه و هر حفاظ، رقصیدن یا برگرفتنِ شرابِ حضور را ناممکن میسازد؛ دمی که در آن، شکوهِ تمامِ دنیا نه در کفر است و نه دین، نه در شک است و نه یقین، بلکه تنها در همنفسشدنِ بیواسطه با همین نفسِ گرانبهاست که میآید و میرود:
از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است،
وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است؛
این یک نفسِ عزیز را خوش میدار،
کَز حاصلِ عمرِ ما همین یک نفس است.
۷. رباعی؛ فرمِ زیستن در آستانه یا بوطیقایِ آزاد زیستن
باید اعتراف کنم که شرحِ جهانِ خیامی کار آسانی نیست؛ نه از سرِ پیچیدگیِ مفهومی، بلکه درست به این دلیل که این جهان تن به تثبیت نمیدهد. از همینروست که خیام کمگوترین و فشردهترین قالب بیان را برمیگزیند: رباعی. نه برای ایجازِ ادبی، بلکه چون زیستی که او پیش مینهد، با هر شرحِ مفصل و هر نظامِ توضیحی ناسازگار است. زندگیِ خیامی بر این مدار میچرخد: گشودگی؛ اما این گشودگی، به محض آنکه بخواهد به اصل یا قاعده بدل شود، واقعیتِ خود را از دست میدهد؛ زیرا بهنحوی وجودی نمیتواند در هیچ صورتِ ثابت و قابلِ تملکی قرار گیرد. دشواریِ سخنگفتن از خیام از همینجا آغاز میشود. هر کوششی برای صورتبندیِ زیست خیامی، ناخواسته آن را به چیزی تبدیل میکند که دیگر خیامی نیست: آموزه، قاعده، یا دستگاهی فکری. واقعیت خیامی همچون مارماهی است؛ حضورش انکارناپذیر است، اما هر بار که میکوشی آن را در دست بگیری و توضیح دهی، از میان انگشتانت میلغزد. نه از این رو که مبهم یا رازآلود است، بلکه از آن رو که فراچنگ نمیآید. زیست خیامی چیزی نیست که بتوان آن را «داشت»، به آموزهای بدل کرد یا در قالب گزارهای قطعی به مالکیت فکری درآورد. هر جا که فهم میخواهد به تصاحب بدل شود، خیامیبودن از دست میرود. خیام چیزی را تعلیم نمیدهد؛ نه حکم صادر میکند و نه راه نجات نشان میدهد. آنچه او میگشاید وضعیتی است که تنها میتوان در آن زیست، نه آن که باور کرد. رباعی، با کوتاهی و ناتمامیِ ذاتیاش، وفادارترین شکل به این زیست است: سخنی که آغاز میشود، میدرخشد، و پیش از آنکه به یقین بدل شود، پایان میگیرد. درست همانگونه که زندگی خیامی میخواهد: حضوری بیضمانت، بیتکیهگاه، و گشوده به رویداد.
این گشودگی همان چیزی است که آن را میتوان «زیستن در مرگ» یا «زیستن به سانِ مرگ» نامید؛ نه به این معنا که زندگی نفی شود، بلکه به این معنا که زیستن، مانند خودِ مرگ، همواره از هر تکیهگاهِ متافیزیکی، اخلاقی و اعتقادی تهی باقی میماند. زیستن خیامی، چنان که آمد، در بنیاد خود، شهامت زیستن بدون برج و بارویِ باور است: بیباوری نه فقط به خدا، بلکه به هر اصل، معنا یا ارزشی که بخواهد از پیش زندگی را داوری کند. نتیجهیِ این بیباوری، برخلافِ تصورِ رایج، سقوطِ اخلاقی یا بیمسئولیتی نیست؛ درست برعکس، این بیباوری امکانِ نیکزیستن را برمیسازد؛ چرا که شرطِ لازمِ نیکی کردن، همان شادمانیِ خیامیِ برآمده از برگرفتنِ جامِ لحظه است؛ همان شور و شوقی که از خود سرریز میشود و به دیگری میگراید. انسانی که به دستگاههایِ ازپیشساختهیِ خیر و شر باور ندارد، دیگر زندگی را به میدانِ نبرد میانِ نیک و بد، حق و باطل، نور و ظلمت فرو نمیکاهد. او نخستین و خطرناکترین سرچشمهیِ شر را تعلیق میکند: داوری دربارهیِ زندگی؛ داوریای که همواره میخواهد زندگی را به چیزی دیگر بدل کند، اصلاح کند، نجات دهد یا به نامِ حقیقتی برتر قربانیاش کند.
در زیست خیامی، زندگی نه موضوع قضاوت، بلکه میدان تجربه است؛ نه مسئلهای برای حل شدن، بلکه رخدادی برای زیستن است. زندگی آنگونه نگریسته میشود که هست: فراسوی خیر و شر. و بیش از هر چیز، همچون یک بازی. اما بازی نه به معنای سبکسری یا بیقیدی، بلکه به معنای کنشی که ارزشش در خودِ بازی کردن است، نه در پاداشی بیرون از آن. این بازی تنها یک معیار دارد: رویاندن و تقویتِ توانِ زندگی. لذت، آگاهی و شدتِ زیستن باید از درون آن بجوشد، نه از وعدههای بیرونی. از همینرو، تشخیصِ اینکه هر بازی را تا کجا میتوان ادامه داد، در سبک زندگی خیامی امری تعیینکننده است. بازی، درست در همان لحظهای که از مرزی بگذرد و توانِ زندگیِ دیگری را تهدید کند، از مدار خود خارج میشود. مرز بازی، مرز زندگی است. همانگونه که مرگ ــ در ژرفترین معنایش ــ زندگی را نابود نمیکند، بلکه با گرفتنِ یک صورت، امکانِ تداوم و شدتیافتنِ زندگی را فراهم میآورد، بازی، تنها تا آنجا بازی است که توانِ زندگی را افزون و گسترهی آن را پهنتر کند. هر آنچه خلاف این باشد، نه بازی است و نه زیستن؛ بلکه بازگشتِ پنهانِ منطقِ داوری و همان طلب نورانیتی است که خود را در برابر تاریکی قرار میدهد تا بر آن چیره شود ــــ امری که زیست خیامی از آن برمیگذرد.
آنکه خیامی میاندیشد، داعیهی نورانیت و میل به نور شدن را کنار میگذارد، زیرا میداند هر ادعای نورانیت، ناگزیر چیزی را به تاریکی میراند. او نه در پی روشن بودن است و نه مشتاق ایستادن در جایگاه روشنی، چرا که این جایگاه همواره با انکار و طردِ آنچه ناهمخوان است ساخته میشود. از همینرو راه او از دلِ تاریکی میگذرد؛ نه به قصدِ ستیز، بلکه برای همزیستی با آن ـــ و خاصه برای بازگرداندنِ آنچه به حاشیه، به سایه و به پس پشت رانده شده است. تاریکی تنها آنگاه خطرناک میشود که نادیده گرفته شود؛ و اگر نوری در کار باشد، نه محصولِ نفیِ تاریکی، بلکه حاصلِ مواجههای راستین با آن است ـــــ مواجههای که در آن نور، اگر باشد، خود را آشکار میکند. زندگی خیامی وضعیتی پارادوکسیکال است؛ وضعیتی که درست از دلِ پذیرشِ مرگ، امکانِ شدت یافتنِ زندگی را پدید میآورد. در این افق، مرگ ــــ همچون تاریکی ــــ نه امری بیرونی و نه پایانی ناگزیر است، بلکه در دل زیستن رخنه میکند و بسا خود آرخهی آن باشد، و همین رخنه زندگی را به جای منجمد شدن در ترس و تعویق از ژرفای مرگ و تاریکی برمیکشد. آنچه از چاهِ مرگ بالا میآید، وعدهی جاودانگی یا بقای پس از پایان نیست؛ خودِ زندگی است: بیگناه و بیپناه در اوجِ امکانپذیریاش. ــــ و رباعیات خیام ترسیم همین زیستار است؛ نه به صورت آموزهای منسجم یا نظاممند، بلکه بهمثابه مجموعهای از فراگمنتها یا قطعهها که آرامآرام چهرهی انسانی، زمینی و در عین حال مرگآسای زیست خیامی را پیش چشم میگذارند.
این فرم تصادفی نیست؛ خیام هرگز داعیهی بنیانگذاریِ مکتب یا تعلیمِ آیینی نداشته است. تفاوت بنیادین او درست در همینجاست: در زمانهای آکنده از نزاع بر سر حقانیت، او نه مدعیِ حقیقتی مطلق میشود و نه از موضعِ آمریت و مسندِ ارشاد سخن میگوید. او نمینویسد تا پیرو گرد آورد یا نظامی از معنا بنا کند؛ بلکه مینویسد تا شیوهی نگریستنِ خود را ــ همچون بوطیقایِ آزاد زیستن و زندگی بدون اعتقاد ــ پیشِ روی خواننده بگذارد. از همینرو، متن او نه فرمان میدهد و نه در پیِ اثباتِ خویش است؛ بلکه مخاطب را بیواسطه در برابر «لحظه» و در گشودگیِ محض نسبت به «رویداد» رها میکند. رباعیهای خیام، گواهِ خلوتِ خودخواسته و آزادهجانیِ اویند؛ گویی او همواره با خویشتن سخن میگوید. از این منظر، وقتی قرنها بعد فرناندو پسوا از زبان برناردو سوارس در کتاب دلواپسی (قطعهی ۴۳۱) سخن میگوید، چنان است که روحِ خیام در کالبدِ مدرنِ او بازگشته باشد: «من هیچ اعتقادی ندارم... همهچیز را با همان کنجکاویِ بیطرفانهای مینگرم که گویی شاهدِ عبورِ بادم. داشتنِ یک عقیده، یعنی زندانی شدن در منظری واحد. من ترجیح میدهم ذهنم پنجرهای گشوده باشد که تمامِ بادهای جهان از آن بگذرند، بدون آنکه خانهی هیچیک از آنها شود.»
این پنجرهیِ گشوده به بادهایِ جهان، ما را یکراست به خلوتِ شادمانهیِ خیام برمیکشد؛ همان قلمروِ بیتکیهگاهی که هنرِ زیستن در آستانه را ممکن میسازد. وقتی هیچ باور و بارویی برایِ تملک باقی نمانده و حقیقت چون باد از میانِ انگشتانِ فهم میسُرد، آنچه سهمِ جان میشود، نه سرگردانیِ فلجکننده، بلکه رقصیدن بر رویِ لبهیِ باریکِ هستی و نیستی است. خیام از مسیرِ این گشودگیِ محض و قطعهوار و لحظهوار عبورمان میدهد تا ذهنِ خود را رو به شدنِ بیامانِ جهان باز نگه داریم و در سیر و صیرورتِ همین حضورِ میرا، با این پشتوانه که انگار نیستیم، خوش باشیم:
خیام! اگر ز باده مستی، خوش باش،
با لالهرخی اگر نشستی، خوش باش؛
چون عاقبتِ کار جهان نیستی اَست،
انگار که نیستی، چو هستی، خوش باش.
——————————-
[۱] کورا (Chora / khôra): واژهای یونانی به معنایِ فضا، جایگاه یا مهد است که افلاطون در رسالهیِ تیمائوس آن را بهمثابه زهدانی بیشکل، نامتنهایی و پذیرندهیِ محض توصیف میکند؛ فضایی اسرارآمیز که خود واجدِ هیچ صورتی نیست، اما امکانِ بروز و پیدایشِ هر شکلی از هستی را فراهم میآورد. در روانکاوی و پدیدارشناسیِ مدرن (بهویژه در آراءِ ژولیا کریستوا)، کورا نشاندهندهیِ آن بسترِ پیشازبانی، سیال و غریزی است که صورتبندیهایِ نمادینِ بعدی از دلِ آن سر برمیآورند.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
در قسمت نخست این روایت، تجربه بندرعباس شهری زنده و بر جا و بی دفاع در زیر ضربات حملات نیروی متجاوز بیان شد؛ شهری که جنگ، پیش از آنکه بر دیوارها و ساختمانهایش اثر بگذارد، ریتم زندگی را در آن تغییر داد، از بندرعباسی که مدرسه، دانشگاه، بازار، ساحل و محلههایش دیگر همان معنای پیش از جنگ را نداشتند.
پس از گذراندن دوره بسیار سخت اکنون آتشبس، اینبار به معنای واقعی خود برقرار شده است؛ نه فقط توافقی روی کاغذ یا خبری در میان خبرها، بلکه آتشبسی در سراسر کشور که بندرعباس را نیز دربر گرفته است. صدای انفجارها فروکش کرده، رفتوآمدها آرامآرام از سر گرفته شده و شهر، پس از روزهای پرهراس، فرصتی برای نفسکشیدن پیدا کرده است. اما آیا با خاموششدن صداهای جنگ، زندگی نیز به شهر بازگشته است؟
پاسخ این پرسش را باید در زندگی روزمرهی مردم جستوجو کرد؛ از مادری که هنوز با شنیدن هر صدای پرواز هواپیما، گمان میکند جنگندهها به آسمان شهر بازگشتهاند. او و مادران دیگر، پیوسته درگیر اضطراب، امنیت فرزندان و دغدغهی کیفیت آموزش آنهایند. این سایهی هراس، بر دنیای کودکان و نوجوانان نیز سنگینی میکند؛ نسلی که سالهای طلایی کودکیاش، بهجای بازی و آرامش، در فضای تعلیق و بلاتکلیفی میگذرد. این ناامنی تنها در دایرهی خانواده محصور نمانده و در فضاهای آموزشی نیز تکثیر میشود.
دانشجویانی که هنوز در بلاتکلیفی میان آموزش حضوری و مجازی سرگرداناند؛ وضعیتی که عملاً برنامهریزی برای یک نیمسال تحصیلی را هم برای آنان و هم برای آموزگاران دشوار کرده است. این سردرگمی آموزشی، تنها لایهی ناپیدای اضطراب در زیست روزمرهی بندرعباس نیست؛ چرا که جنگ و هراس از بازگشت آن، فراتر از کلاسهای درس، بر نبض تپندهی شهر نیز سایه افکنده است. جنگ، پیش از آنکه کالبد شهر را فرسوده کند، معیشت و بازار کار را درگیر کرده؛ فشار بر تولید، کاهش تقاضای محلی، افزایش هزینهها و نااطمینانی مداوم، هم اشتغال را تضعیف کرده و هم افق برنامهریزی برای آینده را چه برای بنگاههای اقتصادی و چه برای خانوادهها در هالهای از ابهام فرو برده است.
از همینرو، بازگشت زندگی به شهر، تنها با آواربرداری و ترمیم دیوارها و خیابانهای زخمخورده رقم نمیخورد؛ زیرساختها باید دوباره جان بگیرند و نبض اقتصاد روزمره و امنیت شغلی بار دیگر در کوچه، بازار و اسکله به تپش بیفتد. زندگی باید امکان پذیر باشد. و امید به اینکه زندگی بهتر از گذشته باشد.

از آنجایی که زخم جنگ فقط در بتن و آسفالت نیست، بازسازی نیز نمیتواند به برپایی دوبارهی سازهها محدود شود. جنگ به پیوند میان انسان و مکان، به احساس امنیت، اعتماد، خاطره و امید مردم آسیب زده است. از اینرو، پرسش اصلی این است که چگونه میتوان در کنار ترمیم کالبد و احیای اقتصاد، این زخم را نیز التیام بخشید و بندرعباس را دوباره به شهری امن، آشنا و زیستنی برای مردمانش تبدیل کرد؟ و حتی از آن محدوده پیشتر رفت، زندگی بهینه ای آرزو کرد و برای آن برنامه ریزی و تلاش کرد.
آنچه در ادامه میآید، نگاه مشترک علی کیافر و منا تختی به مسیر بازسازی بندرعباس پس از جنگ است؛ مسیری که از ترمیم کالبد شهر آغاز میشود و به بازگرداندن امنیت، اعتماد و زندگی روزمره مردم میرسد. و از آن بازگشت نیز فراتر می رود؛ و به سوی امروز شایسته و فردای بهتربال می کشد.
آنچه بندر عباس، مانند هر شهر دیگری به آنها نیاز دارد را می توان بخش بخش عرضه داشت.
▪️بازپسگیری شهر؛ از فضای هراس تا فضای زندگی
در روزهای جنگ، بسیاری از فضاهای عمومی شهر معنای آشنای خود را از دست دادند. ساحل، پارک، بازار و حتی خیابانهای روزمره دیگر فقط محل رفتوآمد نبودند؛ هر کدام میتوانستند با یک پرسش نگرانکننده همراه شوند: اگر دوباره حمله شود چه...؟ این تغییر شاید در نقشه شهر دیده نشود، اما در تجربه مردم کاملاً محسوس است.
ساحل بندرعباس فقط امتدادی در کنار خلیج فارس نیست؛ بخشی از حافظه و زندگی مردم است؛ جایی برای قدمزدن، دیدار و تماشای دریا. بنابراین بازسازی باید با بازپسگیری فضاهای عمومی همراه باشد؛ با مسیرهای امن، سایهبانهای متناسب با اقلیم، دسترسی به خدمات اضطراری و فضاهایی برای مکث و حضور. فضای عمومی باید دوباره اتاق پذیرایی شهر شود؛ جایی برای ماندن و زندگی، نه عبور شتابزده از ترس.
▪️امنیت؛ فراتر از دیوار و پناهگاه
امنیت شهری فقط به استحکام ساختمانها و وجود پناهگاه محدود نمیشود. شهروند باید بداند در لحظه بحران کجا برود، چگونه به خدمات ضروری دسترسی پیدا کند و در صورت قطع ارتباطات چگونه از وضعیت عزیزانش باخبر شود.
بندرعباس به برنامهای روشن برای تداوم زندگی در شرایط بحران نیاز دارد؛ از مسیرهای اضطراری و مراکز درمانی تا فضاهای امن، دسترسی پایدار به آب و برق و شبکههای اطلاعرسانی. این زیرساخت های حیاتی باید بخشی از برنامهریزی همیشگی شهر باشند، نه تدابیری که تنها هنگام بحران به یاد آورده شوند.
▪️همسایه، پناه همسایه و از سوی دیگر در پناه همسایه
جنگ فقط کالبد شهر را تخریب نمیکند؛ میتواند پیوند میان آدمها را نیز فرسوده کند. با این حال، روزهای دشوار گاهی ظرفیت دیگری را آشکار میکنند: مراقبت از یکدیگر.
همسایهای که حال سالمند محله را میپرسد، خانوادهای که به کودک همسایه دارو یا غذا میرساند و کسبهای که در روزهای سخت به یکدیگر کمک میکنند، در حال ساختن چیزی هستند که شاید در هیچ نقشهای دیده نشود. این همان سرمایه اجتماعی ناب است، آنچه مردمان در زندگی به آن نیاز دارند، در فرهنگ کهن با ارزش ایران و ایرانی وجود داشته، هرچند که زمانی است که کم رنگ و کم سو شده است.

پس از جنگ، باید این پیوندها را با آموزشهای محلهای، شبکههای داوطلبانه و فضاهایی برای گفتوگو و همکاری تقویت کرد؛ تا مردم دوباره بتوانند پشتوانه یکدیگر باشند.
▪️مدرسه محلی برای آموزش و پرورش یافتن، امنیت، امکانات رفاهی
دبستان و دبیرستان فقط محل های آموزش درسی نیستند؛ جایگاهی برای یافتن دوست، ایجاد دوستی، بازی و سرگرمی، ارتباط برقرار کردن و ساختن خاطرات اند. اینرو، بازگشایی مدارس نباید تنها به معنای باز کردن درهای ساختمان و امکان ورود کودکان و نو جوانان باشد. باید آنچه از یک فضای مناسب آموزش و پرورش انتظار می رود را فراهم کنند. بازگشت کودکان تنها به یک فضای سربسته بی روح زندگی کافی نیست.
و نیز محل درس خواندن فضای امن می طلبد. امنیت باید از مکانیابی مدرسه آغاز شود. مدارس نباید در مجاورت پایگاههای نظامی، تأسیسات و کاربریهای پرخطر قرار گیرند؛ تجربه جنگ نشان داد که چنین مجاورتهایی میتواند نگرانی دائمی خانوادهها را به همراه داشته باشد، چنان که دستکم در یک مورد، چنین مجاورتی در میناب هرمزگان جان های کودکان بسیاری را به نابودی کشانید.
در کنار آن، امکان و و جود سایه، تهویه مناسب، فضای باز، پاسخگوئی به شرایط اقلیمی و دسترسی ایمن، مدرسه را به محیطی آرام و متناسب با نیازهای زندگی می رساند. این نیاز در بندرعباس مانند شهرهای دیگر ایران که در شرایط سخت آب و هوایی هستند بیشتر است.
▪️اقتصاد شهر؛ معیشت مردمان
زندگی شهری بدون پایه اقتصادی درست برای زندگی روزمره نمیتواند ادامه پیدا کند. در بندرعباس، معیشت مردم با بندر، تجارت، حملونقل، بازار و هزاران شغل کوچک و بزرگ گره خورده است. جنگ، حتی بدون تخریب مستقیم محل کار، با کاهش تقاضا، افزایش هزینهها و نااطمینانی، اشتغال و درآمد خانوارها را تحت فشار قرار داده است. بنابراین به بازسازی اقتصادی نیاز مبرم است. اما این بازسازی نمی تواند و نباید به بعد از بازسازی کالبدی موکول شود. حمایت موقت از کسبوکارهای کوچک، تأمین سرمایه در گردش، حفظ نیروی کار و فعال نگهداشتن زنجیرههای بندری، حملونقل و خدماتی میتواند از تعمیق آسیب اقتصادی که به شهر بندر عباس شده است جلوگیری کند.
مغازهای که دوباره چراغش روشن میشود، فقط یک واحد تجاری نیست که جان کالبدی تازه گرفته است؛ این مکان باید نشانه بازگشت زندگی باشد.
▪️عدالت محیطی؛ برای همگان
سایهی جنگ بر سر تمام شهروندان به یک اندازه سنگینی نمیکند؛ چرا که توان ایستادگی در برابر بحران، مستقیماً با سرمایهی اقتصادی پیوند خورده است. خانوارهای برخوردار، به پشتوانهی تحرک مکانی امکان خروج از شهر یا دسترسی به فضاهای امن از مهلکه فاصله میگیرند؛ اما در مقابل، خانوادههای کمدرآمد به دلیل فقدان این سرمایهها، در محدودهی آسیبپذیر سکونتگاههای خود محصور میمانند. این نابرابری در تابآوری سبب میشود نهتنها اصل بحران، بلکه پیامدهای بلندمدت و فرسایندهی آن نیز، تنها بر شانههای آنها سنگینی کند.

در سایهی این واقعیت، اگر امکان بازسازی همزمان و یکسان برای تمام محلهها و کوچهها وجود نداشته باشد، اولویتبندی در بازسازی باید بر مبنای عدالت باشد و برساکنان محلههای کمبرخوردار، کودکان، سالمندان، افراد دارای معلولیت و خانوادههای کمدرآمد متمرکز شود. عدالت محیطی در این چارچوب به معنای فراهمکردن امکان بازگشت برابر به زندگی برای همه است. در جامعهای عدالتمحور، کیفیت بازگشت به زندگی نباید به محل سکونت یا توان اقتصادی افراد وابسته باشد؛ بلکه سیاستهای بازسازی باید با نگاهی حمایتی، نیازهای گروههای آسیبپذیرتر را در کانون توجه قرار دهند. از بازسازی باید همچون فرصتی برای ساختن شهری عادلانهتر بهره برد.
▪️جنگ، شهر و حافظه تاریخی
بازگشت به زندگی به معنای فراموش کردن جنگ نیست. به مفهوم پاک کردن آثار خرابی ها نیست. یادهایی از مکانهای آسیب دیده، نگاهداری خاطرات خانوادهها و حفظ تجربه روزهای اضطراب را باید در نظر گرفت. تاریخ شهر بندر عباس، همچون هر شهر آسیب دیده از جنگ، باید بخشی از حافظه جمعی شهر و مردمانش را به آیندگان برساند.
ثبت روایت شهروندان، تصاویر، اسناد و تاریخ شفاهی محلهها میتواند این تجربه را برای آینده حفظ کند؛ نه برای زنده نگهداشتن کینه، بلکه برای فراموش نشدن حقیقت، آنچه اتفاق افتاد. این حافظه تاریخی، اگر درست ثبت و فهم شود، میتواند به دانشی برای آینده و آیندگان تبدیل شود: مردم شهر در فردا و فرداها باید بدانند جنگ با شهر و مردمانش چه کرد. چرا این واقعه اتفاق افتاد. چه چیزهایی آسیب دیدهاند، چه کسانی آسیبپذیرتر بودهاند و از همه مهمتر، چگونه میتوان از تکرار جنگ و آسیبهای ناشی از آن جلوگیری کرد؟
▪️بازسازی زیستجهان فراتر از بازسازی کالبد
در جنگ، تنها ساختمانها آسیب نمیبینند؛ زیستجهان مردم نیز ترک برمیدارد؛ می شکند، از میان می رود. جهان روزمرهای که در آن خانه، همسایه، امنیت و امید به آینده معنا پیدا میکند، دیگرباقی نمی ماند. بازسازی بندرعباس، مانند بازسازی هر شهر و زیستگاه آسیب دیده در هر جنگی، باید از تنها ترمیم بناها فراتر. بازسازی باید همزمان سه مقوله اصلی را دنبال کند: بازسازی کالبدی، بازسازی خدمات و بازسازی اعتماد. وقوع اولین اصل، شهر را دوباره میسازد، دومین زندگی را به جریان میاندازد و سومین اصل امکان دوباره فکر کردن به آینده را فراهم میکند.

باید دانسته و پذیرفته شود که شهر فقط جسم ندارد؛ روح نیز دارد. در بازسازی پس از جنگ، همانگونه که برای ساختمانها، راهها، زیرساختها و فضاهای شهری برنامهریزی میشود، باید برای روح حاکم بر شهر نیز برنامه داشت؛ و نیز برای ارتقای کیفیت رابطه میان انسان و مکان، برای احساسی که مردم از حضور در فضاهای شهری پیدا میکنند و برای نوع زندگیای که در این فضاها جریان مییابد.
بی شک آن زمانی که از بازسازی کالبدی شهر، با تمام حقانیت آن، گفته می شود، تمام نیازهای یک شهر روایت نمی شود. بندر عباس از این واقعیت مستثنی نیست، زیرا بازسازی به معنای بازگرداندن بندرعباس به گذشته نیست؛ بلکه ساختن شهری است که از رنج خود آموخته، زخمهایش را فراموش نکرده و برای آینده آمادهتر شده است.
بالاخره روزی بندرعباس باید دوباره به دریا نگاه کند؛ نه با هراس از آسمان و صدای جنگندهها و انفجارها، بلکه با آرامش تماشای غروب. اما هیچ بازسازیای بدون شنیدن صدای کسانی که در این شهر زندگی میکنند، بدون برآوردن حتی نیازهای اولیه آنان کامل نیست. آن روز، که مردم بازیابی زندگی را تجربه کنند، و دستیابی به نیاز های خود را دریابند است که میتوان گفت شهر بندرعباس واقعاً از سایه جنگ بیرون آمده است.

▪️ علی کیافر شهرساز، پژوهشگر، استاد دانشگاه کالیفرنیا، استاد راهنمای رساله دکترای منا تختی است.
▪️ منا تختی پژوهشگر گفتمانهای شهری، دانشجوی دکترای شهرسازی، ساکن بندر عباس است.
▪️بخش سوم این مقاله، مردم بندرعباس را در مرکز روایت قرار خواهد داد؛ از تجربهها، نگرانیها، نیازها و نگاهشان به امنیت، بازسازی و آینده شهر خواهد گفت.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
یادداشت اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا در فایننشال تایمز / ۲۴ اوت ۲۰۲۶
در سال ۱۹۴۳، قدرتهای متفق در کنفرانس تهران گرد هم آمدند تا مسیر اقدامی بیسابقه را ترسیم کنند.
در حالی که روزولت و چرچیل درباره عملیاتی که سرانجام به پیادهسازی نیروها در نرماندی انجامید بحث میکردند، از خود میپرسیدند چه کاری میتوان انجام داد تا «بیشترین فشار ممکن بر دشمن وارد شود».
تاریخ بار دیگر این پرسش را به تهران بازگردانده است. و اکنون زمان آن فرا رسیده که با تمام قدرت و اراده آمریکا به آن پاسخ داده شود.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و توان عظیم نیروهای نظامی ما، قابلیتهای نظامی ایران را بهطور چشمگیری در هم شکسته و برنامه هستهای آن را تضعیف کردهاند. اکنون وارد مرحله پایانی شدهایم. با طلوع سپیدهدم، یک «روز دی» اقتصادی آغاز میشود؛ بزرگترین تهاجم مالی که تاکنون علیه یک دشمن سازماندهی شده است.
طی ۴۷ سال گذشته، جمهوری اسلامی ایران نیرویی مخرب و بدخیم در جهان بوده است. در داخل ایران، یک رژیم فاسد، اقتصادی را که میتوانست یکی از قدرتمندترین اقتصادهای جهان باشد به ویرانی کشانده و مردم خلاق و کارآفرین آن را تحت سرکوب قرار داده است.
در خارج از مرزهای خود نیز، رژیم ایران شبکهای از نیروهای نیابتی را حفظ کرده که به تداوم اقدامات تروریستی آن کمک میکنند. ایالات متحده بهای سنگینی بابت این تهدید پرداخته است، اما به هیچوجه تنها کشوری نیست که با آن مواجه بوده است. با این حال، بسیار پیش آمده که در عزم خود برای مقابله با این تهدید، تنها ماندهایم.
رئیسجمهور ترامپ، اقتصاد ایران را تا حدی تضعیف کرده که ارزش ریال هرگز تا این اندازه سقوط نکرده و نرخ تورم نیز بهندرت تا این حد بالا بوده است. اکنون آخرین پناهگاه رژیم در خودفریبی کشورهایی نهفته است که هنوز باور دارند سازش با تجاوزگری میتواند صلحی پایدار را تضمین کند.
حامیان ایران، نفت این کشور را خریداری و حملونقل میکنند. آنها جریان مالی ایران را از طریق صرافیها و مناطق آزاد تجاری تسهیل میکنند. پروازهای ایران را میپذیرند و خدمات ثبت و پرچمگذاری برای آن فراهم میکنند. انتقال سوخت در دریا و استفاده غیرقانونی از بانکهای خود را نادیده میگیرند و در عین حال میزان همدستی خود را پنهان میسازند.
به بیان ساده، این کشورها تصور میکنند که مماشات با رژیم ایران گزینهای امنتر است. اما بهتر است درباره پیامدهای ادامه حیات آن تأمل کنند.
در قرن هفدهم، فیلسوف فرانسوی، بلز پاسکال، بیان ماندگاری از دوراهی نهفته در این وسوسه ارائه کرد. او درک کرده بود که عدم قطعیت، افراد یا ملتها را از داوری الهی معاف نمیکند. بلکه برعکس، مستلزم ارزیابی دقیقتر خطرات و تحمیل بهای سنگینتری برای اشتباه است.
اکنون «شرطبندی پاسکال» درباره شریانهای حیاتی ایران مصداق پیدا میکند. کشورهایی که برای در امان ماندن از تهران، همچنان به تقویت همان رژیمی ادامه میدهند که از آن هراس دارند، نهتنها در حال تغذیه آن هستند، بلکه از حدود تحمل آمریکا نیز فراتر رفتهاند.
رئیسجمهور ترامپ کاری را انجام میدهد که اسلاف او از انجامش خودداری کردند: پایان دادن به تهدیدی که آنها صرفاً به مدیریت آن رضایت داده بودند. دههها، طبقه سیاسی آمریکا بهجای پیشبرد منافع ملی، چرخه بیپایان تحریک و تنش را پذیرفت. نباید نسل دیگری محکوم شود که زیر سایه تهدید افراطگرایانی زندگی کند که خود را وقف شعار «مرگ بر آمریکا» و تحقق جاهطلبیهای هستهای رژیم کردهاند. انزوای کامل مالی میتواند نیاز به استفاده از نیروی نظامی آمریکا را از میان ببرد و در عین حال دامنه آزادی را برای متحدان ما گسترش دهد.
کشورهایی که ارتباطات مالی و تجاری باقیمانده ایران را قطع کنند، در واقع به رونق دوباره اقتصاد خود کمک خواهند کرد. آنها دسترسی خود به سرمایه جهانی را گسترش خواهند داد، اعتماد به بازارهایشان را تقویت خواهند کرد و جایگاهی را که در اقتصاد جهانی به دنبال آن هستند به دست خواهند آورد.
اما گزینه جایگزین برای کسانی که خود را به تهران گره میزنند، بسته شدن هر مسیر دستیابی به رفاه پایدار است. همانگونه که بارها دیده شده، امور مالی غیرقانونی در جایی شکوفا میشود که اعتماد از میان رفته باشد. هر کشوری که بهعنوان شریان مالی یک رژیم رو به زوال عمل کند، باید انتظار داشته باشد در انزوای آن شریک شود. تبدیل شدن به پناهگاه تروریسم، از نگاه ایالات متحده، به معنای تبدیل شدن به یک منفور جهانی است.
جمهوری اسلامی با پوشاندن چهره باجگیری در قالب تضمینهای امنیتی به حیات خود ادامه داده است. این رژیم از این محاسبه نیرو گرفته که واکنش ایران قطعی است اما اجرای قوانین و مجازاتهای آمریکا قابل مذاکره است. در دوران ریاستجمهوری ترامپ، آن دوره به پایان رسیده است. و کسانی که از خطر ایستادن در برابر تهران هراس دارند، نباید هزینه آزمودن اراده واشنگتن را دستکم بگیرند.
رئیسجمهور شرایطی را فراهم کرده است که بتوان از همه نهادها، همه اختیارات و اقداماتی بهره گرفت که بسیاری تصور میکردند هرگز به آنها متوسل نخواهیم شد. هرگونه پیوند باقیمانده با تهران، روند طرد اقتصادی کشورها و نهادها را تسریع خواهد کرد؛ چه این پیوند آگاهانه ایجاد شده باشد و چه عمداً نادیده گرفته شده باشد. و اگر رژیم ایران، همزمان با فروپاشی اقتصاد و سست شدن چنگ خود بر قدرت، به اقدام نظامی علیه نیروهای آمریکا یا همسایگان عرب خود در خلیج فارس متوسل شود، هیچ تردیدی نباید وجود داشته باشد: رئیسجمهور ترامپ سریع و قاطع پاسخ خواهد داد.
جهان باید درک کند که هدف ما قطع تمامی شریانهای اقتصادی است که بقای این رژیم استبدادی را ممکن میسازند؛ تا زمانی که تهران کاملاً تنها بماند. پاسکال نجات را یک انتخاب میدانست. اکنون که موج عظیم اراده آمریکا به ساحل رسیده است، آیا حامیان ایران حاضرند آینده خود را در برابر آن به قمار بگذارند؟
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
روایت یک جامعهشناس از پرونده پژمان جمشیدی
مستوره نصیری / خبرآنلاین: محتوای میزگردی با حضور ملیکا پارسادوست، شاکی پرونده پژمان جمشیدی در مجله زنان امروز با عنوان نقش رسانه در پروندههای آزار جنسی و روند دادرسی در چنین پروندههایی در سیستم قضایی، طی روزهای اخیر، مجددا بحثهای مربوط به این پرونده پرچالش را زنده کرد.
پروندهای که از همان ابتدا تا اعلام رای نهایی دادگاه یعنی تبرئه جمشیدی از اتهام تجاوز به عنف و محکومیت او به ۹۹ ضربه شلاق تحت عنوان «رابطه نامشروع مادون زنا» در شبکههای اجتماعی بحثهای زیادی به راه انداخت.
این موضوع سبب شد تا سراغ دکتر سیمین کاظمی، جامعهشناس و پژوهشگر در حوزه زنان برویم تا به این موضوعات که چرا چنین پروندههایی تا این حد دچار قضاوتهای نادرست، اتهامزنی و خشونت در بحثها میشود.
او میگوید: «گفتمان مسلط درباره روابط جنسی و خشونت، گفتمانی است که درون نظم مردسالارانه تولید شده است؛ در مقابله با این گفتمان مسلط، حالا گفتمانی بدیل که باید آن را گفتمان مقاومت زنان نامید، اعلام وجود کرده که سکوت و انفعال را نمیپذیرد و خواستار اصلاح روابط قدرتی است که با خشونت به زنان صدمه میزند، بیعقوبت میماند و رنج زنان را نادیده میگیرد و ضرورت محافظت از آنها را درک نمیکند. با وجود آن گفتمان مسلط، مشخص است که صحبت کردن درباره آزار و خشونت جنسی آسان نیست و مقاومت در برابر آن بیپیامد نخواهد بود.»
کاظمی معتقد است: «جامعه ایران نیاز دارد که در مواجهه با پروندههای خشونت جنسی، سوگیری جنسیتی را کنار بگذارد و ظرفیت شنیدن روایت آسیبدیدگان را توسعه دهد و سازوکارهای امن و عادلانه برای گزارشدهی و رسیدگی به خشونت را ایجاد کند. همانطور که در پروندههای دیگر، افراد آسیبدیده را سرزنش نمیکند، باید از سرزنش زنان قربانی خشونت جنسی و بازخواست درباره ظاهر و اعمال و روابط آنها نیز دست بردارد.»
مشروح این گفتوگو را در ادامه بخوانید:
* به نظر شما چرا در جامعه ایران هنوز صحبت کردن زنان درباره آزار و خشونت جنسی تا این اندازه پرهزینه است؟ چه فشارهای اجتماعی باعث میشود بسیاری از زنان سکوت کنند؟
گفتمان مسلط درباره روابط جنسی و خشونت، گفتمانی است که درون نظم مردسالارانه تولید شده است؛ گفتمانی که در آن حق روایتگری با مردان است و تعریف حقیقت و اعتبار روایتها بر اساس حقوق و خواست مردان ساخته شده است. در این گفتمان، سازوکارهای سکوت برای تداوم قدرت و خشونت مردان با ظرافت و مهارت تعبیه شده است و در فهم متعارف و هنجارهای اجتماعی رسوب کرده است.
در مقابله با این گفتمان مسلط، حالا گفتمانی بدیل که باید آن را گفتمان مقاومت زنان نامید، اعلام وجود کرده که سکوت و انفعال را نمیپذیرد و خواستار اصلاح روابط قدرتی است که با خشونت به زنان صدمه میزند، بیعقوبت میماند و رنج زنان را نادیده میگیرد و ضرورت محافظت از آنها را درک نمیکند.
با وجود آن گفتمان مسلط، مشخص است که صحبت کردن درباره آزار و خشونت جنسی آسان نیست و مقاومت در برابر آن بیپیامد نخواهد بود.
* در پرونده پژمان جمشیدی، بعضی واکنشها علیه شاکی با عباراتی مانند «دنبال شهرت بودن»، «دروغ گفتن» یا «چرا بعدا شکایت کرده؟» همراه شده است. چرا جامعه معمولا درباره رفتار قربانیان احتمالی خشونت جنسی بیشتر از رفتار متهم سؤال میکند؟
سلسلهمراتب قدرت برای بخشی از جامعه که قرنها با نابرابری بالیده و پرورش یافته، امری عادی و بدیهی و حتی ضروری است. در چنین جامعهای، به جای برهم زدن نظمی که نابرابری میآفریند، بخشی از جامعه که حسرت جایگاه ممتاز (ثروت، قدرت، شهرت) را دارند، به ستایشگران آن جایگاه تبدیل میشوند و از آن دفاع میکنند.
سلبریتی تجسم آرزوهای برآوردهنشده آنهاست و خود را در جایگاه او تصور میکنند. به این ترتیب، دیگرانی را که پایینتر از آن جایگاه ممتاز قرار دارند، تحقیر و محکوم میکنند. به قدرت تقدس میدهند و آن جایگاه دور و دستنیافتنی را بالاتر و بری از هر خطا و اشتباه و فارغ از مسئولیتپذیری میدانند.
به این ترتیب، از نگاه آنها مگر ممکن است منِ ظهوریافته در شمایل پژمان جمشیدیِ ثروتمند و مشهور، که در تصور آنها زنان و دختران برایش سر و دست میشکنند، به دختری ناشناس تجاوز کند؟ از این منظر، هر روایتی که بر آزار و خشونت گواهی بدهد یا دروغ است یا توطئهای برای دستیابی به شهرت و منفعت.
از طرف دیگر، در یک جامعه مردسالار مثل ایران، کنترل بدن و روابط زنان امری پذیرفتهشده و بدیهی به شمار میآید. انتظار میرود این کنترل توسط خود زنان درونی شود؛ یعنی زنان پلیس خود باشند و روابط، ظاهر، زمان و مکان حضور خود را بر اساس انتظارات و هنجارهای جنسیتی تنظیم کنند.
حال اگر زنی مورد آزار و خشونت جنسی قرار میگیرد، به جای پاسخگو کردن خشونتگر، زن آسیبدیده مورد بازخواست قرار میگیرد که چرا آن الزامات و باید و نبایدها را رعایت نکرده است.
در واقع، نکوهش قربانی و به پرسش گرفتن او، سازوکار دفاعی نظم مردسالارانه برای حفظ سلسلهمراتب قدرت جنسیتی است که به کسانی که قدرت و شهرت دارند مصونیت اعطا میکند و زنان را در برابر خشونت جنسی بدون حمایت رها میکند.
* نشست اخیر در دفتر مجله «زنان امروز» که با حضور شاکی پرونده پژمان جمشیدی برگزار شد، بهشدت در شبکههای اجتماعی واکنشبرانگیز شد. به نظر شما رسانهها در چنین پروندههایی چه مرزی باید میان «شنیدن صدای شاکی» و «تبدیل شدن به بخشی از فضای قضاوت عمومی» رعایت کنند؟
دعوت از شخص آسیبدیده و انتشار روایت او را باید بخشی از گفتمان مقاومت در برابر آن گفتمان مسلط بدانیم که صدای قربانیان خشونت جنسی را خاموش و آنها را بیاعتبار میکند.
در تمام یک سال گذشته، رسانهها در انحصار و تصرف یک روایت، یعنی روایت طرفداران و حامیان بازیگر متهم به تجاوز بوده که هدف سرکوب و بیاعتبارسازی قربانی را دنبال کردهاند. در تمام این مدت، روایت شخص آسیبدیده غایب بود. حتی سایت روزنامه هممیهن که مصاحبهای با او را منتشر کرد، مسدود شد.
صدایی و تصویری از شاکی پرونده نبود و فضا به تمامی گشوده بود برای انواع قضاوتهای غیرمنصفانه و اهریمنسازی از شخص آسیبدیده. اما در این نشست، صدای او و صداهای دیگری را میشنویم که فراتر از حق فردی و یک پرونده شخصی، به وجه اجتماعی مسئله میپردازند. اجازه دادن به روایتهای محذوف و ایستادن در برابر جریان اصلی منکوبکننده زنان، تشکیل محکمه نیست؛ تلاش برای برقراری توازن در میدان نابرابر روایت است، بازاندیشی در فرهنگ و اتمسفر اجتماعی است که آسیبزا و غیرمنصفانه است.
* پرداخت رسانهای به روایت یک شاکی میتواند به شنیده شدن صدای زنان کمک کند یا خودش میتواند به نوعی بازتولید آسیب و حتی محاکمه رسانهای تبدیل شود؟
صدای شاکی باید شنیده شود و رسانهها باید این ظرفیت را داشته باشند که صدای آسیبدیدگان خشونت را به گوش جامعه برسانند، نه اینکه صرفا روایت خشونتگران را بازتاب دهند و رنج قربانی را نادیده بگیرند و نامرئی کنند. نادیده گرفتن آسیبدیدگان، به معنی همراهی با خشونتگران و متجاوزان و حمایت ضمنی از آنها است. افشا کردن خشونت جنسی و طرح این مسئله در عرصه عمومی، خود بخشی از فرآیند پیشگیری از این مسئله است.
این که شخص آسیبدیده پرونده تجاوز جنسی بیاید و با شجاعت و از خودگذشتگی جلوی دوربین بنشیند و از تجربهاش بگوید، در ایران امری بیسابقه بوده است. این کنش را باید یک راهگشایی مترقی در مسیر مقابله با خشونت جنسی دانست که از طریق رسانه میسر شده است. کسانی که این میزگرد را محاکمه رسانهای میخوانند، نگران شکسته شدن انحصار روایتگری هستند.
* در این موضوع شاهد حمله همزمان به زنان، فعالان حقوق زنان و حتی رسانههایی بودیم که روایت شاکی را منتشر کردند. چرا در پروندههای مرتبط با خشونت جنسی، بحث خیلی سریع از «یک پرونده مشخص» به جنگ میان دو گروه اجتماعی تبدیل میشود؟
جامعه ایران جامعهای با تضادهای اجتماعی متعدد است و همزمان، یک جامعه تقریبا دچار آنومی و بیهنجاری است. در این بیهنجاری، تضاد و کشمکش حول محورهای متفاوتی شکل میگیرد که یکی از آنها جنسیت است. بخشی از جامعه قائل به سلسلهمراتب جنسیتی و روابط نابرابر قدرت میان مرد و زن و حفظ و تداوم آن هستند، بخشی دیگر چنین نظمی را سرکوبگر و مغایر با حقوق انسانی زنان میدانند و با آن مخالفند.
در بستر آنومی و خشم انباشته در جامعه، بحثهای جنسیتی مانند خشونت جنسی به سرعت میتواند شکافهای بین بخشهای سنتی و مدرن را فعال کند و به مناقشه و کشمکش دامن بزند.
* آیا میتوان گفت شبکههای اجتماعی در ایران به جای آنکه فضایی برای گفتوگو درباره خشونت جنسی ایجاد کنند، به دلیل الگوریتمها و فرهنگ هواداری، عملا قطبیسازی را تشدید میکنند؟
عموما بحث و گفتوگو وقتی شکل میگیرد که دو قطب ناموافق یا نسبتا ناموافق وجود داشته باشد که ایدههای متفاوت را مطرح کنند و استدلال کنند. دو قطبی بودن در فضای اندیشه و نظر، علیرغم آن که همواره به عنوان یک وضعیت منفی توصیف میشود، به نظر من برای شکلگیری بحث و کنش ارتباطی لازم است.
آنچه آن را خطرناک میکند، خشونتورزی و تحقیر و ارعاب است. در شبکههای اجتماعی، خشونتورزی کلامی فضا را برای گفتوگو ناامن میکند، نه صرف وجود دو قطب مخالف.
* یکی از اتفاقات قابل توجه در پروندههای چهرههای مشهور، شکلگیری نوعی «هواداری مطلق» است؛ یعنی طرفداران حاضر نیستند حتی احتمال خطا یا جرم را درباره فرد محبوبشان بپذیرند. از طرفی، مداوم زن مورد خشونت قرار گرفته را مورد قضاوت قرار میدهد که نباید به منزل آن شخص میرفته، طبیعی بوده که دچار خشونت جنسی شود، خودش اجازه داد و قضاوتهایی از این دست. این پدیده را چگونه تحلیل میکنید؟
وقتی هواداری به تعصب پهلو میزند و به یک چهره محبوب رنگ تقدس داده شود، دیگر صرفا یک علاقه شخصی به یک چهره محبوب نیست؛ بلکه به شیوهای برای حفظ هویت تبدیل میشود. مثلا یک بازیگر زمانی نقش طنز داشته و خاطرات خوشی برای هواداران رقم زده، آن هوادار نمیخواهد کسی این خاطره خوب را خراب کند یا آن تصویر ذهنی را خدشهدار کند. نمیخواهد از داشتن این خاطره خوب احساس شرمساری کند، پس به مکانیسم انکار متوسل میشود و زن را زیر سؤال میبرد. او را مقصر میداند که اسطوره محبوبش را به چنین کاری وادار کرده است. در واقع، با سرزنش قربانی، مسئولیت را از دوش خشونتگر برمیدارد و بر عهده قربانی میگذارد.
مفهوم رضایت را به نفع چهره محبوبش معنا میدهد و به آسانی رفتارهای زن را به رضایت تفسیر میکند تا این چهره همچنان قابلیت محبوب ماندن داشته باشد. هر چه تقصیر بیشتری برای زن پیدا کند، گویی سلبریتی محبوبش بیگناهتر میشود.
* آیا ممکن است فضای عمومی و جنبشهای مطالبهگر حقوق زنان گاهی به سمتی برود که پیش از اثبات قضایی، متهم را مجرم تلقی کند؟ چگونه میتوان هم از حق زنان برای بیان تجربهشان دفاع کرد و هم اصل بیگناهی متهم را نادیده نگرفت؟
از منظر حقوق زنان، از نظام قضایی انتظار میرود شکایت قربانی را جدی بگیرد و امنیت لازم برای گزارشدهی خشونت جنسی فراهم شود. ثانیا نظامهای قضایی در رسیدگی به پروندههایی مانند خشونت جنسی، شرایط وقوع جرم و دشواریهای اثبات جرم را به گونهای بررسی کنند که متهم با سوءاستفاده از این دشواریها و خلأ قانونی، حکم برائت نگیرد.
ثالثا در رسیدگی به پروندههایی که متهم یک شخص با نفوذ است، قضات تحت تأثیر جایگاه اجتماعی و امتیازات متهم قرار نگیرند. این انتظارات به معنی مجرم شناختن متهم نیست؛ تلاش برای رسیدگی عادلانه به پروندههای خشونت جنسی است.
اگر بحث را عینی و دقیق کنیم، باید تفاوت بگذاریم بین حوزه حقوقی و حوزه عمومی. «اصل برائت» مکانیسمی است برای محافظت از شهروندان در برابر دولت و دستگاه قضایی. و قطعاً نمیتواند به عنوان یک ابزار برای به سکوت کشاندن زنان خشونتدیده مطرح شود؛ یعنی در مواجهه با گزارش خشونت جنسی به قربانی بگوییم اصل بر برائت است، پس تو ساکت شو!
شنیدن روایت قربانی و باور کردن آن به معنای رای دادن به مجرم بودن متهم نیست، بلکه به این وسیله فضایی را برای شکستن سکوت قربانیان و پاسخگو کردن صاحبان قدرت فراهم میکنیم. در این بحث باید بین عدالت کیفری و عدالت روایتگری که با آن حق بازگو کردن رنج برای قربانی به رسمیت شناخته میشود، تمایز گذاشته شود. فضای عمومی و فضای دادگاه، هر کدام حدود و کارکردهای خودشان را دارند.
نقطه مقابل این مسئله را هم در نظر داشته باشیم که حمایت بیقید و شرط از متهم در فضای عمومی و اصرار بر بیگناهی او، میتواند روند رسیدگی به پرونده و اجرای عدالت را تحت تأثیر قرار دهد.
* به نظر شما پرونده پژمان جمشیدی چه چیزی را درباره وضعیت اعتماد زنان به سازوکارهای رسمی برای طرح شکایت از خشونت جنسی نشان میدهد؟
در مرحلهای که پرونده شکایت از این بازیگر به دور از هیاهو و جنجال مورد رسیدگی قرار گرفت، در دادگاه روایت قربانی شنیده شد و حتی آن بازیگر به طور کوتاهمدت بازداشت شد، اما روند رسیدگی به پرونده بعداً مسیر دیگری را طی کرد. این پرونده نشان میدهد که ساختار قضایی یک ساختار کاملاً مسدود برای دادخواهی نیست، هرچند احقاق حق و دستیابی به عدالت هم در آن یک قاعده تضمینشده نیست و ممکن است تحت تأثیر متغیرهای مختلف قرار گیرد.
با وجود ضعفهای ساختاری، زنان با اتکا به همین سیستم قضایی موجود میتوانند گزارشدهی و شکایت کنند. موضوع این است که موانع بر سر راه گزارشدهی تا رسیدگی به شکایت زیاد است. از طرف دیگر، نوع مواجهه قانون با جرائمی مثل خشونت جنسی نیاز است که بهروزرسانی و متناسب با شرایط امروز جامعه شود. مثلا مجازات اعدام، مجازات بسیار سنگینی است که ممکن است برخی شاکیان را از پیگیری پرونده منصرف کند، چون نمیخواهند در تداوم چرخه خشونت سهیم باشند.
* اگر بخواهیم از این پرونده فراتر برویم، جامعه ایران امروز برای مواجهه سالم با اتهامات خشونت جنسی به چه چیزی بیشتر نیاز دارد؟ و اگر بخواهید یک پیام مشخص به زنانی بدهید که تجربه آزار یا خشونت جنسی داشتهاند اما به دلیل ترس از قضاوت و آبرو سکوت کردهاند، چه میگویید؟
جامعه ایران نیاز دارد که در مواجهه با پروندههای خشونت جنسی، سوگیری جنسیتی را کنار بگذارد و ظرفیت شنیدن روایت آسیبدیدگان را توسعه دهد و سازوکارهای امن و عادلانه برای گزارشدهی و رسیدگی به خشونت را ایجاد کند. همانطور که در پروندههای دیگر، افراد آسیبدیده را سرزنش نمیکند، باید از سرزنش زنان قربانی خشونت جنسی و بازخواست درباره ظاهر و اعمال و روابط آنها نیز دست بردارد.
البته جامعه به طور خودکار دچار تغییر نمیشود و کارهای زیادی برای چنین تغییری لازم است. تغییر رویکرد رسمی به مسئله خشونت، آموزش عمومی، اصلاح قوانین، از جمله کارهایی است که در این راستا کمککننده است.
پیام من به زنانی که تجربه آزار یا خشونت داشتهاند این است: شما به هیچ وجه در خشونتی که تجربه کردهاید مقصر نیستید. مسئولیت خشونت متوجه شخص خشونتگر و فراتر از آن بر عهده ساختاری است که در برابر خشونت سکوت کرده است. هیچکس حق ندارد خشونتی که بر شما اعمال شده را با ظاهر شما، رفتار شما، موقعیتتان و تصمیمتان توجیه کند. شما حق دارید روایتتان را بازگو کنید و کمک بگیرید و انتظار حمایت داشته باشید.
حق دارید در شرایط امن و عادلانه، خشونت را گزارش دهید و شکایتتان را پیگیری کنید. حمایت قانونی از زنان در برابر خشونت اندک است، اما ناامید نباشید؛ چرا که میتوانید از همین امکانات محدود برای احقاق حق استفاده کنید. حمایت اجتماعی از خشونتدیدگان ناچیز است، اما همچنان کسانی هستند که از شما حمایت میکنند و در کنارتان میایستند.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
دیوید رایزینگ / آسوشیتدپرس / ۲۴ اوت ۲۰۲۶
در حالی که واشنگتن خود را برای اعلام تحریمهای جدیدی آماده میکند که آن را «روز دی اقتصادی» (economic D-Day) خوانده و میگوید فشار بیشتری بر اقتصادی که پیش از این نیز از تحریمهای قبلی و محاصره دریایی آمریکا آسیب دیده بود وارد خواهد کرد، پول ملی ایران روز دوشنبه به پایینترین نرخ تاریخی خود سقوط کرد.
ریال در آغاز معاملات در بازارهای غیررسمی ارز به نرخ ۲ میلیون و ۲۰ هزار ریال (۲۰۲ هزار تومان) در برابر یک دلار آمریکا سقوط کرد. نرخ رسمی بانک مرکزی ایران حدود ۱ میلیون و ۵۰۰ هزار ریال (۱۵۰ هزار تومان) به ازای هر دلار است، اما نرخی که بیشتر ایرانیان با آن معامله میکنند، نرخ غیررسمی است.
ریال ایران حتی پیش از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه نیز تحت فشار بود، در شرایطی که تورم دو رقمی و رشد منفی اقتصادی وجود داشت، اما با ادامه نزدیک به شش ماه جنگ که هزینههای سنگینتری را تحمیل کرده، به سقوط به رکوردهای جدید ادامه داده است.
با این حال، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، نتوانسته است از ایران امتیازی بگیرد؛ کشوری که همچنان کنترل محکمی بر کشتیرانی از طریق تنگه هرمز دارد، آبراههای کلیدی که پیش از آغاز جنگ، یکپنجم نفت تجارتشده جهان آزادانه از آن عبور میکرد. حملات و تهدیدهای ایران در طول جنگ به شدت این تردد را مختل کرده است.
گزارش شده است که ایران و عمان، که در سمت مقابل تنگه قرار دارد، در مراحل نهایی توافق بر سر طرحی برای مدیریت مشترک این آبراهه هستند؛ طرحی که به گفته مقامات منطقهای شامل این خواهد بود که کشتیها برای ورود به خلیج فارس از مسیر تحت کنترل ایران و برای خروج از مسیر تحت کنترل عمان استفاده کنند.
ترامپ به شدت از عمان، که متحد آمریکاست، انتقاد کرده و تهدید کرده است که اگر این کشور «سر راه قرار گیرد» آن را بمباران خواهد کرد.
قرار است وزیر خارجه عمان روز سهشنبه برای مذاکرات جدید به ایران سفر کند.
در تلاشی برای شکستن بنبست با ایران، اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، وعده داد که تحریمهای حتی قویتری نسبت به تحریمهای موجود، از جمله تحریمهای ثانویه علیه کشورهایی که به تجارت با ایران ادامه میدهند، روز دوشنبه اعلام خواهد شد.
بسنت روز یکشنبه در مقالهای در روزنامه فایننشال تایمز نوشت: «رئیسجمهور ترامپ اقتصاد ایران را تا جایی نابود کرده که ریال هرگز ضعیفتر از این نبوده و تورم به ندرت تا این حد بالا بوده است. آخرین پناهگاه این رژیم اکنون در خودفریبی ملتهای هراسانی نهفته است که هنوز باور دارند مماشات با تجاوز میتواند صلحی پایدار را تضمین کند.»
پیش از این در هفته گذشته، امارات متحده عربی اعلام کرد که تمام تجارت خود با ایران را به حالت تعلیق در میآورد. ترامپ یک روز قبل از این اعلام، با شیخ محمد بن زاید آل نهیان، رهبر امارات، تماس گرفته بود.
امارات متحده عربی مدتهاست که یکی از بزرگترین شرکای تجاری ایران و بزرگترین منبع واردات آن، و همچنین یک مرکز بزرگ صادرات مجدد و مالی برای کسبوکارهای ایرانی بوده است.
به دنبال اظهارات بسنت، محسن رضایی، رئیس تندرو شورای عالی امنیت ملی ایران، در پستی در شبکه ایکس گفت که حمایت هر کشوری از اقدامات اقتصادی جدید آمریکا به عنوان «اقدام جنگی» تلقی خواهد شد.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
هزینۀ سنگین ترمیم دندان، پوشش محدود بیمه و ظرفیت ناکافی درمانگاههای تأمین اجتماعی، بسیاری از بیمهشدگان کمدرآمد را به انتخابی تلخ میان پرداخت هزینههای سنگین بخش خصوصی و کشیدن دندانهای قابل ترمیم کشانده است.
به گزارش خبرنگار ایلنا، درمان دندان برای بسیاری از بیمهشدگان کمدرآمد تأمین اجتماعی، به انتخابی میان پرداخت هزینههای سنگین بخش خصوصی و از دست دادن دندان تبدیل شده است. در درمانگاههای ملکی تامین اجتماعی، خدمات بسیار محدودی به کارگران و بازنشستگان ارائه میشود و در بخش خصوصی نیز هزینۀ عصبکشی، روکش و جراحی برای خانوارهای کارگری که بخش بزرگی از درآمدشان صرف مسکن و هزینههای روزمره میشود، از توان پرداخت خارج است.
در این شرایط، بخشی از بیمهشدگان تامین اجتماعی به جای حفظ دندان، ناچار به کشیدن آن میشوند؛ مسئلهای که تبعات آن، سلامت دهان، تغذیه و کیفیت زندگی آنان را تحت تأثیر قرار میدهد.
پزشک هست، اما ظرفیت کافی نیست
بررسی وضعیت درمان مستقیم سازمان تأمین اجتماعی در استان تهران، از فاصلۀ قابلتوجه میان شمار بیمهشدگان و ظرفیت موجود برای ارائه خدمات حکایت دارد.
بر اساس دادههای آخرین سالنامه آماری سازمان تأمین اجتماعی و برآوردهای مرکز آمار ایران، از جمعیت حدود ۱۴.۵ میلیون نفری استان تهران، بیش از ۹.۵ میلیون نفر تحت پوشش تأمین اجتماعی قرار دارند؛ جمعیتی که بخش قابل توجه آن را کارگران و خانوارهای حداقلبگیر تشکیل میدهند.
در مقابل، شبکۀ درمان مستقیم تأمین اجتماعی در کل استان تهران، تنها شامل ۳۵ مرکز (۹ بیمارستان و ۲۶ پلیکلینیک و درمانگاه) است. در شهر تهران نیز تعداد این مراکز رایگان بسیار محدود است و با توجه به تراکم جمعیت، فشار مراجعه در آنها فوقالعاده زیاد است. این شکاف در مناطق پیرامونی تهران و شهرکهای اقماری چشمگیرتر است؛ مناطقی مانند شهریار، ملارد، بهارستان، قدس و پاکدشت که در سالهای گذشته پذیرای جمعیت زیادی از خانوارهای کمدرآمد بودهاند، اما دسترسی آنها به مراکز درمانی ملکی تأمین اجتماعی با محدودیتهای شدید روبروست.
آنچه در مراکز ملکی میگذرد، نشان از افول سطح کیفی و کمّی خدمات درمانی دارد؛ کارگران و بازنشستگان در مراکزی که به پول خودشان ساخته شده، از خدماتی در سطح بسیار پایین برخوردار میشوند.
درمانگاه ابوریحان؛ صبحی معمولی در صف درمان
ساعت هنوز به ۷ صبح نرسیده، اما سالن انتظار و محوطۀ درمانگاه تأمین اجتماعی ابوریحان تهران، مملو از مراجعهکنندگانی است که از نخستین ساعات بامداد در صفها ایستادهاند. در بخش دندانپزشکی، مسئله فقط درمان نیست؛ پرسش اصلی بیماران این است که آیا اساساً توان پرداخت هزینۀ ادامۀ درمان را دارند یا نه.
مردی میان سال از مراجعهکنندگان که از ابتدای صبح در درمانگاه حضور دارد، دربارۀ وضعیت کادر درمان میگوید: دکترهای اینجا خوب و باحوصلهاند. با وجود اینهمه شلوغی، سعی میکنند کمک کنند. اما دستشان بسته است. تعداد دندانپزشک و تجهیزات محدود است و روزانه تعداد مشخصی بیمار را میتوانند پذیرش کنند. خیلیها مثل من از آنطرف شهر آمدهاند. سوال من این است که وقتی اینهمه بیمهشده داریم، چرا ظرفیت و تعداد درمانگاهها اینقدر کم است؟
زنی خانهدار و مادر دو فرزند که از یکی از مناطق حاشیهای خود را به درمانگاه رسانده، میگوید: از ۵ صبح بیدار میشوم و بچه به دست راه میافتم تا قبل از ۷ به اینجا برسم. سمت ما اصلاً درمانگاه تأمین اجتماعی نیست. بارها شده ساعتها زیر آفتاب و سرما در صف ایستادهایم و آخر سر گفتهاند ظرفیت تمام شد و بدون نوبت برگشتهایم.
او دربارۀ هزینه درمان در بخش خصوصی ادامه میدهد: همسرم از صبح تا شب کار میکند تا فقط خرج بخورونمیر زندگی را بدهد. با کدام درآمد بچهها را به کلینیک خصوصی ببرم؟ تازه وقتی هم با هزار دردسر نوبت میگیریم، میگویند در هر مراجعه فقط یک دندان را درست میکنیم. برای چند دندان خراب بچهام باید چند روز کار و زندگی را تعطیل کنم، کرایه راه بدهم و از ۵ صبح آواره باشم؟ اگر خودم سر کار میرفتم، کدام کارفرما اینهمه مرخصی میداد؟
این روایت، بُعد دیگری از یک ماجرای تلخ را فاش میکند: هزینۀ درمان برای خانوار فقط مبلغ روی فاکتور کلینیک نیست. رفتوآمد، انتظار، مرخصی از کار و از دست رفتن درآمد روزانه نیز بخشی از هزینۀ واقعی درمان است که برای خانوارهای کمدرآمد به مانعی عبورنشدنی تبدیل میشود.
صورتحساب ۲۲ میلیونی برای زحمتکشانی با دستمزدی کمتر از ۲۵ میلیون تومان
درمان دندان زنجیرهای از اقدامات است؛ از تشخیص تا عصبکشی گرفته تا بازسازی و روکش و دندان مصنوعی. به تعویق انداختن درمان، دندان قابل ترمیم را به دندان خرابشدهای تبدیل میکند که راهی جز جراحی یا کشیدن آن وجود ندارد. مشکل اینجاست که در درمانگاههای ملکی تامین اجتماعی، خدمات ترمیم و عصبکشی به مراجعهکنندگان ارائه نمیشود و در بخش خصوصی، هزینههای درمان با حقوقهای کارگری و کارمندی هیچ تناسبی ندارد.
زنی میانسال که برای درمان دندان خود به درمانگاه مراجعه کرده، میگوید پس از معاینه و تصویربرداری به او اعلام شده که به عصبکشی نیاز دارد، اما این خدمت در درمانگاه ابوریحان انجام نمیشود.
او میگوید: چند روز است از شدت درد بیچاره شدهام. معاینه کردند و عکس گرفتند، بعد گفتند عصبکشی لازم داری ولی ما اینجا انجام نمیدهیم. بیرون پرسوجو کردم؛ ارزانترین جایی که پیدا کردم ۱۲ میلیون تومان برای عصبکشی و ۱۰ میلیون تومان برای روکش میخواست!
او با اشاره به هزینههای زندگی خود ادامه میدهد: من یک کارگر متخصصم با دو بچه و کلی هزینه تحصیل و زندگی. مگر چقدر حقوق میگیرم که ۲۲ میلیون تومان صرف یک دندان کنم؟ آمدهام بگویم همین دندان قابل ترمیم را بکشند تا خلاص شوم.
البته دربارۀ میزان و نوع خدمات دندانپزشکی قابل ارائه در مراکز تأمین اجتماعی، باید میان محدودیت ظرفیت، سطح خدمات هر مرکز و مواردی که اساساً تحت پوشش بیمه قرار نمیگیرند، تفکیک قائل شد. قیمتهایی که مراجعهکنندگان از مراکز خصوصی نقل میکنند نیز بسته به شهر، پزشک، نوع بیمه و درمان، مواد مصرفی و وضعیت دندان متفاوت است.
با این حال، روایتهای مراجعهکنندگان مسئلهای مشترک را نشان میدهد: فاصله میان آنچه بیمار به آن نیاز دارد و خدمتی که با توجه به ظرفیت مرکز یا توان مالی خود میتواند دریافت کند.
تنها گزینهی ممکن: کشیدن دندان
در سوی دیگر سالن دندانپزشکی درمانگاه ابوریحان، زنی سالخورده دستش را روی صورتش گذاشته است. دو دندان جلوی او پیشتر از دست رفته و حالا یکی از دندانهای آسیابش شکسته است. او میگوید: دندان آسیابم بدجور شکسته و از شدت درد ناچار شدهام برای کشیدنش بیایم. نه پول دندان مصنوعی دارم و نه دستم به ایمپلنت میرسد. همین حالا هم غذا را با هزار عذاب میخورم. اگر این یکی را هم بکشم، عملاً دیگر در این طرف صورتم دندانی برای جویدن غذا باقی نمیماند. اما مگر چارۀ دیگری هم دارم؟
مسئله برای او، انتخاب میان تحمل درد و یا پرداخت هزینهای است که توان تأمین آن را ندارد.
زنی مسنتر که در کنار او نشسته، سفره دل خود را باز میکند و دربارۀ تجربه خود از درمان دندان میگوید: اینجا خدمات محدودی ارائه میشود. وقتی دندان مشکل جدی پیدا میکند، برای عصبکشی، روکش یا کارهای تخصصی باید برویم بخش خصوصی. ایمپلنت و پروتز هم که هزینۀ خودش را دارد. وقتی پولش را نداشته باشی، آخر کار تنها گزینهی ممکن برای ما، کشیدن دندان است.
وقتی تأخیر در پرداخت حقوق، درمان را هم متوقف میکند
در حیاط درمانگاه، کارگری جوان از دندانی میگوید که ابتدا آسیب محدودی داشته اما بعد از یک اتفاق ساده، وضعیتش بدتر شده است. او ماجرای خود را چنین شرح میدهد: دندانم قبلاً شکستگی جزئی داشت؛ اتفاقی در غذا سنگریزه بود و این شکستگی بدتر شد. آمدم اینجا، گفتند باید بکشی، اما نه کشیدنِ معمولی. جراحی میخواهد که ما انجام نمیدهیم.
او برای اطلاع از هزینۀ درمان به مراکز خصوصی مراجعه کرده است: آنجا گفتند فقط برای یک جراحی ساده دندان باید چند میلیون تومان بدهم. ایمپلنت و کارهای دیگر که اصلاً برای من ممکن نیست. دو ماه است حقوق نگرفتهام و اجاره خانهام عقب افتاده. فعلاً باید این درد را تحمل کنم تا شاید حقوق بدهند و بتوانم برای جراحی بروم!
این مرد جوان دربارۀ امکان پرداخت اقساطی هزینههای دندان نیز میگوید: تسهیلات و قسطهای کلینیکهای خصوصی هم برای من جواب نمیدهد. دستهچک میخواهد یا شرایطی دارد که نمیتوانم فراهم کنم. وقتی حقوقت سر ماه و کامل پرداخت نمیشود، حتی قسطبندی هزینۀ درمان هم لزوماً مسئله را حل نمیکند.
او از تأثیر جنگ بر شرایط کاری میگوید: قبل از جنگ اوضاعم بهتر بود، حقوق هر ماه تا قبل از دهم برایم واریز میشد اما از زمان جنگ چهلروزه، عملاً هر دو ماه یک بار حقوق میگیرم، آن هم اندکی کمتر از مبلغی که باید میگرفتم! هزارجا رزومه فرستادم اما کار نیست. نه میتوانم کار نکنم و نه با کار فعلی میتوانم از پس حداقلهای زندگی بر بیایم. هر ماه از اطرافیانم پول قرض میگیرم تا وقتی حقوق گرفتم تازه پول آنها را بدهم. در چنین شرایطی، جز تحمل درد دندان کار دیگری هم میتوانم انجام دهم؟
این روایت نشان میدهد که توان مالی بیمار، تنها به میزان درآمد او محدود نمیشود؛ تأخیر در پرداخت دستمزد نیز میتواند درمان ضروری را تا زمان تأمین پول به تعویق بیندازد.
حق بیمه کسر میشود؛ اما دسترسی به درمان همچنان مسئله است
مجموعۀ روایتهای میدانی و دادههای مربوط به شبکه درمان مستقیم تأمین اجتماعی نشان میدهد که پرداخت حق بیمه، بهتنهایی به معنای دسترسی آسان و فوری به خدمات دندانپزشکی نیست. برای بیمهشدهای که از یک منطقۀ حاشیهای باید مسافت زیادی را برای رسیدن به درمانگاه طی کند، ساعتها در صف بماند و در نهایت با محدودیت ظرفیت یا نبود خدمت مورد نیاز مواجه شود، درمان رایگان تحت پوشش بیمه، عملاً هیچ معنایی ندارد.
اگر خدمت مورد نیاز در مرکز ملکی ارائه نشود، بیمار ناچار است به بخش خصوصی مراجعه کند؛ جایی که تعرفههای سنگین دندانپزشکی، بهویژه برای خانوارهایی که درآمدشان صرف هزینههای ضروری زندگی میشود، میتواند مانع ادامۀ درمان شود.
نتیجۀ این وضعیت به تعویق درمان منجر میشود؛ تعویقی که در مورد بیماریهای دهان و دندان، گاهی به معنای پیچیدهترشدن روند درمان است. دندانی که در مراحل اولیه قابل ترمیم است، ممکن است با گذشت زمان، به درمانهای پرهزینهتر یا حتی کشیدن نیاز پیدا کند.
بنابراین برای بخشی از بیمهشدگان، «کشیدن دندان» نه انتخابی از سر ترجیح، بلکه تنها گزینهای است که در شرایط محدودیت مالی و محدود بودن خدمات درمانی تامین اجتماعی، پیش پای خود میبینند. کارگران در گذر زمان بیدندان میشوند، وقتی راهی برای ترمیم دندانهایشان ندارند. پرداختِ ۲۵ میلیون هزینه عصبکشی و روکش یک دندان آسیا، از پس کارگران برنمیآید؛ حتی کارگران متخصص و یقهسفید هم چنین پولی در بساط ندارند…
گزارش: گلیتا حسینپور اصفهانی
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
فرح استاکمن و اسماعیل نار / نیویورک تایمز / ۲۳ اوت ۲۰۲۶
در انبار کوچکی در امارات متحده عربی، کارگران تا ۱۲ ساعت در روز را صرف سر هم کردن قطعات تولیدشده با چاپگر سهبعدی میکنند تا رهگیرهایی بسازند که با سرعتی تا ۳۲۰ کیلومتر در ساعت قادرند پهپادهای ایرانی را در آسمان منهدم کنند.
این تأسیسات که ماه گذشته راهاندازی شد، توسط «پاوروس» (Powerus)، استارتآپی واقع در وست پالم بیچِ فلوریدا، برای ساخت رهگیرهای کمهزینه مورد استفاده قرار میگیرد.
این کارخانه نخستین ورود این شرکت به خاورمیانه و بخشی از برنامهٔ آن برای تبدیل شدن به یک تأمینکنندهٔ جهانی است. سخنگوی شرکت گفت کارخانههای وابسته به پاوروس ماهانه حدود ۳,۰۰۰ رهگیر پهپاد تولید میکنند و این شرکت در تلاش است تا شبکهای از کارخانهها را ایجاد کند که تولید جهانی را تا اواسط سال ۲۰۲۷ به ۱۵,۰۰۰ عدد در ماه برساند. این شرکت هویت مشتریان یا سازندهٔ پیمانکار خود در امارات را به صورت عمومی افشا نکرده است.
دستیابی به این ارقام مستلزم تغییری کامل در نحوهٔ انجام کارها در صنعت دفاعی است؛ صنعتی که به کند، بوروکراتیک و پرهزینه بودن شهرت دارد. برای برآورده کردن تقاضای فوری کشورهای متحد آمریکا که معرض تهدید قرار دارند، پاوروس با سازندگان محلی در مناطقی که به این رهگیرها نیاز است، همکاری کرده است. این امر به شرکت اجازه میدهد تا به جای ساخت کارخانههای جدید در ایالات متحده و صادرات تسلیحات، آنها را به سرعت در کارخانههای موجود تولید کند.
جنگ ایران برنامههای دیرینهٔ امارات و دیگر کشورها را برای ساخت تسلیحات بیشتر در داخل مرزهای خود شتاب بخشیده است. زیرساختهای غیرنظامی امارات پس از آغاز جنگ در ماه فوریه، به شدت هدف قرار گرفت؛ چرا که ایران کوشید نفوذ و قدرت اهرم فشار خود را بر نماد شکوفایی جهانی در منطقه به رخ بکشد. اکنون با کاهش ذخایر ساخت آمریکا، نیاز به رهگیرهای بیشتر حیاتی شده است. بیش از ۵۰۰ موشک بالستیک و بیش از ۲۲۰۰ پهپاد ایرانی به سمت اهدافی در امارات شلیک شده است. این حملات دستکم ۱۵ کشته و صدها زخمی برجای گذاشته، یک پالایشگاه نفت را تعطیل و دو مرکز دادهٔ شرکت آمازون را ویران کرده است.

رهگیرها مانند موشکهای کوچک هستند که برای برخورد با تهدیدات هوایی و نابودی آنها پیش از رسیدن به اهدافشان طراحی شدهاند. رهگیری که پاوروس توسعه داده و «گاردین» (Guardian) نام دارد، حدود ۵۰۰۰ دلار قیمت دارد و بر اساس یک طرح اوکراینی ساخته شده که در برابر پهپادهای شاهد روسیه مؤثر بوده است.
شرکت پاوروس گاردینها را بهگونهای طراحی کرده که مونتاژ آنها نسبتاً ساده باشد، زیرا قطعات مانند قطعات لگو به هم متصل میشوند و از ریزتراشهها و ماژولهای مکانیابی GPS تجاری موجود در بازار استفاده میکنند. آنها نمیتوانند موشکهای بالستیک را آنطور که رهگیرهای PAC-3 شرکت لاکهید مارتین رهگیری میکنند منهدم سازند، اما پهپادهای شاهد رایجترین شکل حملات ایران هستند.
مایکل سیننسکی، همبنیانگذار و معاون ارشد بخش بازاریابی پاوروس گفت که این شرکت آموزشها، قطعات و نرمافزارهای مورد نیاز برای مونتاژ رهگیرها را برای یک مشتری در خاورمیانه در اختیار یک پیمانکار اماراتی قرار داده است؛ ترتیبی که برای سرعت بالا طراحی شده است.
کارگران این کارخانه که اکثراً فیلیپینی و چینی هستند، روزانه حدود ۳۰ رهگیر میسازند و هدف آنها این است که به زودی این تعداد به ۱۰۰ عدد در روز برسانند.
این شرکت هفتهٔ گذشته اعلام کرد که یک قرارداد تجاری به ارزش ۲۲ میلیون دلار برای حفاظت از زیرساختهای نفت و گاز در خاورمیانه امضا کرده است. علاوه بر این، پاوروس با یک شرکت دفاعی در نزدیکی بمبئی برای ساخت رهگیر در هند همکار شده است.

در حالی که دولت ترامپ به تأمینکنندگان برای تحویل سریعتر تسلیحات فشار میآورد، حتی بزرگترین شرکتهای دفاعی نیز به سمت الگوی تولید مشترک و سیستمهای کمپیچیدهتر حرکت میکنند. به عنوان مثال، لاکهید مارتین که معمولاً تسلیحات را در کارخانههای آمریکا میسازد و آنها را به مشتریان مورد تأیید دولت در خارج از کشور ارسال میکند، در ماه ژوئیه اعلام کرد که یک رهگیر کمهزینهتر را در اروپا با شرکای اروپایی تولید خواهد کرد. اگرچه قیمت این سلاح حدود ۲ میلیون دلار خواهد بود — حدود نصف قیمت PAC-3 که شناختهشدهترین مدل آن است — اما انتظار نمیرود تا پیش از سال ۲۰۲۸ آزمایش شود.
برت ولیکوویچ، مدیر ارشد عملیات پاوروس گفت که کل این صنعت در حال حرکت به سمت مدل کسبوکار این شرکت است.
او گفت: «وقتی بزرگترین پیمانکار دفاعی جهان PAC-3 را با مشارکت سازندگان اروپایی میسازد، این یعنی صنعت اذعان دارد به آنچه چهار سال گذشته نشان داد: شما نمیتوانید یک نبرد مدرن را از یک قاره یا یک تأسیسات واحد تأمین کنید. تولید باید در نزدیکی جایی باشد که به آن نیاز است.»
پاوروس تنها شرکت آمریکایی نیست که در امارات رهگیر میسازد. در ماه اکتبر، شرکت «ریتیون» (Raytheon) از همکاری مشترکی برای ساخت رهگیرهای «کایوتی» (Coyote) خود در آنجا خبر داد. بر اساس گزارشی از مرکز امنیت نوین آمریکا (یک اندیشکده در واشنگتن)، هزینهٔ تخمینی هر رهگیر ۱۲۶,۵۰۰ دلار است.
همچنین پاوروس با رقابت بیشتری بر سر قیمت مواجه خواهد شد. به گفتهٔ یک سخنگو، «نِروس» (Neros)، استارتآپی در تورنسِ کالیفرنیا، در حال توسعهٔ یک پهپاد رهگیر به نام «باندیت» (Bandit) است که پایهایترین مدل آن حدود ۵۰۰۰ دلار قیمت دارد.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
بیبیسی فارسی
هفته پیش، مراسم چهلمین روز خاکسپاری علی خامنهای در تهران، قم و مشهد برگزار شد. همانند مقطع تشییع و خاکسپاری، مجتبی خامنهای در سلسله مراسم جدید هم حاضر نبود، یا تصویر و صدایی از او انتشار نیافت.
این بار، برخلاف مقطع خاکسپاری، ظاهرا در فضای عمومی هم انتظار خاصی برای حضور سومین رهبر جمهوری اسلامی وجود نداشت: گویی پنهان ماندن او، دیگر در فضای رسانهای حساسیتهای سابق را برنمیانگیخت.
ادعای محوری سخنگویان حکومت در توجیه تداوم این غیبت، ملاحظات امنیتی است. روایت مسلط این سخنگویان آن است که انتشار ویدیویی از رهبر جدید باعث شناسایی محل او و به خطر افتادن جانش خواهد شد. در پاسخ به این ابهام که چرا حداقل صدایی از مجتبی خامنهای منتشر نمیشود، رسانههای حکومتی مدعیاند که حتی صدای او نیز میتواند باعث لو رفتن مکان استقرارش شود.
این درست است که با تجزیه و تحلیل دقیق یک فایل صوتی، ممکن است بتوان به اطلاعات مهمی از قبیل ویژگیهای تجهیزات ضبط، مشخصات شبکه برق یا برخی ویژگیهای فیزیکی و محیطی محل ضبط پی برد. ولی اگر دلیل اصلی پنهان ماندن تصویر و صدای رهبر ملاحظات امنیتی بود، راههایی برای مقابله با ریسکهای احتمالی وجود داشت.
به عنوان نمونه، دستگاههای حکومتی بهراحتی میتوانستند برای ضبط صدای مجتبی خامنهای، بهطور کلی از ابزارهای کامپیوتری صرفنظر کنند و این کار را با ابزارهای عصر ماقبل دیجیتال -در حد نوار کاست و ضبط صوتهای قدیمی- انجام دهند.
به همین ترتیب، برای جلوگیری از افشای ویژگیهای فیزیکی و محیطی محل ضبط نیز، امکان داشت صدا در محیطی با ابعاد و شرایطی کاملا ساختگی و متفاوت از اقامتگاه معمول رهبر ضبط شود و سپس نتیجه حاصل ـ مثلا کاست پر شده ـ از مکانی دور برای شنوندگان پخش شود.
در چنین فضایی، ادعاهای رسانههای رسمی در این مورد که دلیل منتشر نشدن تصویر یا صوت مجتبی خامنهای ملاحظات امنیتی بوده، آشکارا افراد زیادی را متقاعد نکرده است. تلاشهای مسئولان حکومتی برای ارائه توضیحات بیشتر در زمینه ملاحظات امنیتی نیز، صرفا به انتشار روایتهای نامتعارفتر انجامیده است.
تا آنجا که به عنوان نمونه، سالار ولایتمدار، عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس، عدم انتشار صدا و تصویر رهبر را مطابق «نظر علمای نجف، قم و مشهد و تصمیم مسئولان امنیتی» دانسته تا «دشمنان نتوانند از مسیرهای خاص و علوم غریبه که در دانشگاههایی همچون علوم غریبه تلآویو مطرح میشود، به ایشان آسیب برسانند».
«اگر رهبر بر اثر بیماری یا حادثه ناتوان شود»
حالوهوای روایتهای حکومتی از ارتباط غیبت مجتبی خامنهای با ملاحظات امنیتی، طبیعتا بخشهایی از افکار عمومی را به این جمعبندی رسانده که او یا زنده نیست یا در جریان حمله به اقامتگاه خود، بهشدت آسیب دیده است.
ارزیابیهای منتشرشده به نقل از منابع آمریکایی و اسرائیلی عمدتا بر این روایت تاکید داشتهاند که مجتبی خامنهای پس از حمله زنده مانده، ولی متحمل جراحات سنگین شده است. ظاهرا طیفی از رسانههای مهم بینالمللی نیز، کمابیش با این روایت همسو شدهاند.
در همین ارتباط، بهطور مشخص این برداشت تقویت شده که انفجار، ممکن است بر ظاهر و شاید توانایی تکلم مجتبی خامنهای تأثیرات محسوس گذاشته باشد؛ تأثیراتی که حداقل تاکنون، مصلحت حکومت در پنهان ماندن آنها بوده است.
لازم به یادآوری است که مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی، اگر «رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود» یا «معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده»، صلاحیت ادامه مسئولیت را ندارد. به علاوه، اگر «رهبر بر اثر بیماری یا حادثه دیگری موقتاً از انجام وظایف رهبری ناتوان شود»، تا زمان بهبود، وظایف او را شورایی مرکب از رئیسجمهور، رئیس قوه قضاییه و یکی از فقهای شورای نگهبان به انتخاب مجمع تشخیص مصلحت نظام بر عهده میگیرد.
البته به نظر نمیرسد که حتی در صورت اطمینان از وضعیت جسمانی وخیم مجتبی خامنهای، اعضای مجلس خبرگان انگیزه یا توان زیر سؤال بردن رهبری او را میداشتند. ولی قاعدتا در دوران پس از علی خامنهای، مهار هر عامل متزلزلکننده جایگاه رهبر جدید، برای حکومت ایران اولویتی تعیینکننده داشت. آن هم در شرایطی که گذشته از ملاحظات قانونی، دیدن تصویر یا شنیدن صدای رهبر در حالتی نامطلوب، میتوانست «حس ناپایداری وضعیت» را در میان حامیان حکومت تقویت کند.
در ارتباط با اهمیت چنین حسی، یادآوری این روایت پزشک معالج روحالله خمینی (حسن عارفی) بیمناسبت نخواهد بود که پس از محرز شدن سرطان پیشرفته رهبر وقت، جمعی از مقامات مخالف جدی شیمیدرمانی او بودند، چون از بابت تأثیرات منفی «تصویر بدون ریش» ولیفقیه بر افکار عمومی نگرانی داشتند.
شاید اظهارات چندی پیش سخنگوی وزارت بهداشت، که اصرار داشت رهبر جدید مجروح شده اما زخمهایش در حدی نبوده که «چهره او را مخدوش کند»، در چنین پسزمینهای قابل تفسیر باشد. حسین کرمانپور، که مدعی دیدن مجتبی خامنهای در بیمارستان پیش از انتصاب او به رهبری شده، گفت او و همکارانش بعد از انتقال نامبرده به بیمارستان نگران آن بودهاند که «چگونه باید روایتسازی کنند»، اگرچه اذعان کرده «نمیداند چند نفر حرفهایش را باور میکنند».
انتشار گاهوبیگاه تصاویر ساختگی از رهبر سوم در شبکههای اجتماعی و رسانههای رسمی برای اثبات «سلامتی» او را نیز، قاعدتا باید در همین ارتباط ارزیابی کرد.
همین هفته پیش، همزمان با صدور احکام انتصاب فرماندهان ارشد سپاه و بسیج، تعداد قابل توجهی از رسانههای رسمی ایران عکسی را تحت عنوان «تصویر جدید» مجتبی خامنهای منتشر کردند؛ که بهسرعت معلوم شد نسخهای دستکاریشده از عکسی قدیمی است.
«بیت رهبری» در شرایط جدید
پذیرش اینکه غیبت مجتبی خامنهای از صحنه عمومی ریشه در مشکلات جسمانی داشته، فرضی مشخص را تقویت میکند: اینکه مقام اول حکومت، در ابعادی بیسابقه نیازمند حلقهای از افراد است که مسئول نگهداری و مراقبت تماموقت از او هستند و در ادبیات رسمی، «بیت رهبری» نامیده میشوند.
فرض فوق در عمل به این معناست که این معتمدان، تاکنون در تماس دائم با رهبر قرار داشتهاند، آن هم در شرایطی که حتی رئیسجمهور تنها مدعی دو بار دیدن مجتبی خامنهای پس از انتصابش به رهبری شده و سایر مقامات نیز، ادعای مشابهی را مطرح نکردهاند. البته اندکی بعد از نخستین روایت مسعود پزشکیان از ملاقات با مجتبی خامنهای، برخی رسانههای ایران مدعی شدهاند که علی عبداللهی، فرمانده وقت قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا هم با او ملاقات داشته، هرچند خود این فرمانده از چنین دیداری صحبت نکرده است.
از سوی دیگر، قابل تامل است که غیبت رهبر از انظار عمومی یا تردید در مورد وضعیت جسمانی او، حداقل تا این لحظه «جایگاه حکومتی» او و پیامهایی که به نقل از وی منتشر میشوند را بلاموضوع نکرده است.
نمونه تاملبرانگیز این تاثیرگذاری، انتشار پیام منتسب به رهبر به دنبال تصویب تفاهمنامه ایران و آمریکا در شورای عالی امنیت ملی -با اکثریت ۱۲ رأی از ۱۳ نفر حاضر در جلسه شورا- بود. اشاره این پیام به اینکه مجتبی خامنهای «علیالاصول» راجع به تفاهمنامه نظری متفاوت داشته، باعث شد تا تصویبکنندگان آن، از فرماندهان ارشد نظامی گرفته تا سران سه قوه، زیر فشار شدید مخالفان مذاکره با آمریکا قرار بگیرند. تا جایی که مسعود پزشکیان علنا به مرگ تهدید شد و خبرگزاری فارس، وابسته به سازمان بسیج، مستندی را با عنوان «کودتای قالیباف» منتشر کرد.
وقتی علیرغم تمام ابهامات پنجماهه اخیر، روایتهای منتسب به مجتبی خامنهای تا این حد توانستهاند معادلات سیاسی را تغییر دهند، قاعدتا افرادی که به عنوان معتمدان رهبر در تماس دائم با او هستند، از نقشی تعیینکننده در این معادلات برخوردارند. همزمان، میتوان تصور کرد که متناسب با «میزان وخامت» وضعیت جسمانی مجتبی خامنهای، «میزان وابستگی» جسمی و ذهنی او به این حلقه نیز بیشتر بوده است.
در صورت پذیرش این فرض که وضعیت جسمانی رهبر به حدی وخیم بوده که انتشار تصویر یا صدایی از او را غیرممکن کرده، لاجرم باید نتیجه گرفت که اساسا ادامه فعالیتش در جایگاه رسمی خود، بدون وابستگی شدید به حلقه معتمدان امکانپذیر نبوده است.
در چنین وضعیتی، میزان نفوذ این حلقه بر تصمیمها و پیامهای منتسب به رهبر، خود به یکی از مهمترین ابهامات ساختار قدرت تبدیل میشود.
هویت نامعلوم «حلقه معتمدان»
در این مورد که حکایت حضور پشتپرده سومین رهبر جمهوری اسلامی تا چه زمان ادامه مییابد، هیچ حدس محکمی نمیتوان داشت.
ولی در صورت زنده بودن مجتبی خامنهای، تا این لحظه بخشی تعیینکننده از سازوکار رهبری او با تکیه بر معتمدانی بوده که، فارغ از برخی گمانهزنیهای غیررسمی، اطلاعی از هویتشان در دسترس نیست.
تأثیرگذاری بر معادلات حکومتی از مسیر مناسبات پشتپرده، البته در رویه رهبران سابق جمهوری اسلامی و بهویژه رهبر دوم، مسبوق به سابقه است.
این مسیر، با توجه به اطلاعات در دسترس از سوابق مجتبی خامنهای، با جنس سیاستورزی او در گذشته هم سازگاری قابلتوجهی دارد. تجربیاتی از قبیل هدایت یک شورای غیرعلنی پنجنفره که به روایت محمد سرافراز، عضو سابق آن شورا، به مدت بیش از دو دهه در مورد پروندههای حساس سیاسی و امنیتی تصمیمات پشتپرده میگرفته است.
با وجود همه اینها، به نظر میرسد از زمان اعلام رهبری مجتبی خامنهای تاکنون، با سطح جدیدی از «حکومت پشتپرده» سر و کار داشتهایم، که حتی در مقیاس تاریخ غیرشفاف جمهوری اسلامی، نامتعارف بوده است.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
مقاله آقای جمشید اسدی با عنوان «اصلاحطلبی سیاسی و اصلاحطلبی اقتصادی: نهاد یا سیاست؟» از یک جهت بحث مهمی را پیش میکشد: اقتصاد را نمیتوان صرفاً مجموعهای از اعداد و سیاستهای فنی دانست و نقش نهادها، قواعد مالکیت، امنیت قراردادها، رقابت، رابطه دولت و بازار و کیفیت حکمرانی را نادیده گرفت. این بخش از استدلال مقاله قابل تأمل است و بهویژه در مورد اقتصاد ایران نمیتوان آن را به سادگی کنار گذاشت.
اما به نظر میرسد مقاله در ادامه، از یک گزاره قابل دفاع به نتیجهای میرسد که خود نیازمند اثبات بیشتری است. آقای اسدی مینویسد مشکل «اصلاحطلبی اقتصادی» آن است که میخواهد «سیاست بازارگرا را بر نهادی بنا کند که بازاربنیاد نیست». در نتیجه، تقریباً تمام بحث به این سمت میرود که تا زمانی که نظم نهادی جمهوری اسلامی تغییر نکند، اصلاح اقتصادی پایدار امکانپذیر نیست.
اما پرسش اینجاست: از کجا میدانیم که پس از تغییر این نظم نهادی، اصلاح اقتصادی حتماً امکانپذیر خواهد شد؟
این پرسش را نباید به معنای دفاع از جمهوری اسلامی یا انکار ضرورت اصلاحات نهادی تلقی کرد. مسئله دقیقاً این است که اگر «نهاد» را متغیر اصلی بدانیم، باید همین پرسش را درباره نهاد پس از جمهوری اسلامی نیز مطرح کنیم. تغییر حکومت، به خودی خود، نهاد تولید نمیکند.
اگر فردا جمهوری اسلامی کنار گذاشته شود، امنیت مالکیت خصوصی، استقلال قوه قضائیه، رقابت آزاد، انضباط بودجهای، استقلال بانک مرکزی، کاهش انحصارات، آزادی تجارت و ثبات قواعد اقتصادی خودبهخود از آسمان نازل نخواهند شد. برای تحقق هر یک از اینها باید نهادهای جدید ساخته شوند و مهمتر از آن، گروههای سیاسی و اجتماعی قدرتمندی وجود داشته باشند که حاضر باشند قواعد جدید را بپذیرند و به آنها وفادار بمانند.
تجربه تاریخی نیز نشان میدهد که تغییر نظام سیاسی الزاماً به ایجاد نهادهای اقتصادی کارآمد منجر نمیشود. کشورهای بسیاری در جهان نظام سیاسی خود را تغییر دادهاند، اما به جای اقتصاد رقابتی و نهادهای فراگیر، گرفتار فساد، انحصار، الیگارشی، بیثباتی سیاسی یا شکل تازهای از اقتصاد رانتی شدهاند. بنابراین نمیتوان از نامناسب بودن نهادهای کنونی، مناسب بودن نهادهای آینده را نتیجه گرفت.
این دقیقاً همان جایی است که به نظر میرسد مقاله آقای اسدی به یک خلأ مهم دچار میشود. او بهدرستی میپرسد که اصلاحات اقتصادی در چه محیط نهادی باید اجرا شود، اما درباره مرحله بعدی توضیح کافی نمیدهد: نهاد مطلوب چگونه قرار است ایجاد شود؟
برای مثال، فرض کنیم همه اصول مورد نظر نویسنده پذیرفته شوند: مالکیت خصوصی، قراردادهای قابل اعتماد، دادگستری مستقل، رقابت آزاد، پول باثبات، بودجه منضبط و تجارت آزاد. بسیار خوب، اما این اصول در جامعهای مانند ایران چگونه از مرحله «اصل مطلوب» به «واقعیت نهادی» تبدیل خواهند شد؟
چه کسی باید آنها را اجرا کند؟ چگونه باید از برگشت آنها جلوگیری کرد؟ چه گروههایی از آنها حمایت خواهند کرد؟ با گروههایی که از انحصارهای موجود سود میبرند چه باید کرد؟ تکلیف نهادهای عظیم اقتصادی و داراییهای دولتی و شبهدولتی چه خواهد شد؟ در دوره گذار با کسری بودجه، تورم، بیکاری، کاهش ارزش پول و انتظارات اجتماعی بسیار بالا چگونه برخورد خواهد شد؟ و مهمتر از همه، اگر بر سر شکل نظام سیاسی آینده اختلاف جدی وجود داشته باشد، آیا ساختن نهادهای اقتصادی مناسب در چنین شرایطی آسانتر از اصلاح تدریجی نهادهای موجود خواهد بود؟
مقاله برای این پرسشها پاسخ مشخصی ارائه نمیکند. در واقع، اگر استدلال مقاله را تا نهایت منطقی آن دنبال کنیم، باید بپرسیم آیا واقعاً مسئله «جمهوری اسلامی یا اقتصاد بازار» است؟ یا مسئله پیچیدهتر از این دوگانه است و باید پرسید چه فرآیندی میتواند ایران را از یک نظم نهادی نامناسب به نظمی با ثبات، قابل پیشبینی و سازگار با اقتصاد بازار منتقل کند؟ و این تفاوت مهمی است.
ممکن است کسی معتقد باشد که اصلاحات اقتصادی عمیق در جمهوری اسلامی بسیار دشوار یا حتی ناممکن است. این دیدگاه کاملاً قابل بحث است. اما «بسیار دشوار بودن» با «ناممکن بودن» یکی نیست. برای اثبات ناممکن بودن، باید نشان داد که سازوکارهای اصلاح در درون این نظام اصولاً وجود ندارند یا هر اصلاحی ناگزیر توسط ساختار موجود خنثی خواهد شد.
از سوی دیگر، حتی اگر این ناممکن بودن اثبات شود، هنوز نتیجه نمیشود که تغییر نظام سیاسی الزاماً به نتیجه مطلوب اقتصادی خواهد انجامید. به عبارت دیگر، دو گزاره مستقل وجود دارند که نباید آنها را با یکدیگر خلط کرد:
نخست اینکه «جمهوری اسلامی نهادی نامناسب برای اصلاح اقتصادی است.» و دوم اینکه «پس از جمهوری اسلامی میتوان نهادهای مناسب برای اصلاح اقتصادی ایجاد کرد». ممکن است گزاره اول درست باشد، اما گزاره دوم هنوز نیازمند اثبات است.
این نکته بهخصوص درباره مثالهایی که مقاله از آلمان غربی و شرقی، کره شمالی و جنوبی، چین و ویتنام و حتی ایران میآورد اهمیت دارد. این نمونهها بهخوبی نشان میدهند که نهادها اهمیت دارند، اما نشان نمیدهند که هر تغییر نهادی الزاماً به نهادهای بهتر منجر میشود. کره جنوبی، چین و ویتنام صرفاً «از یک نظام بد به یک نظام خوب» عبور نکردند، هر یک فرآیند تاریخی بسیار پیچیدهای را طی کردند که در آن اصلاحات اقتصادی، سیاست داخلی، ساختار دولت، تحولات بینالمللی، سرمایه انسانی و دهها عامل دیگر درهم تنیده بودند.
حتی مثال چین، که مقاله به درستی به اصلاحات اقتصادی پس از ۱۹۷۸ اشاره میکند، یک درس مهم دیگر نیز دارد: اصلاح نهادی الزاماً از طریق تغییر رژیم سیاسی صورت نمیگیرد. یک نظام سیاسی میتواند بدون آنکه خود را کاملاً تغییر دهد، برخی قواعد اقتصادی را تغییر دهد و به نتایج متفاوتی برسد. این مثال دستکم نشان میدهد که رابطه «تغییر سیاسی سپس اصلاح اقتصادی» رابطهای مکانیکی و قطعی نیست.
در مورد ایران نیز همین احتیاط لازم است. اینکه ایران پس از انقلاب مسیر اقتصادی متفاوتی با کره جنوبی طی کرده، برای اثبات نقش نهادها بسیار مهم است، اما برای اثبات اینکه تنها راه اصلاح اقتصاد ایران تغییر نظام سیاسی است، کافی نیست. برای چنین نتیجهای باید عوامل دیگری مانند جنگ، تحریم، جمعیت، درآمد نفت، سیاست خارجی، سرمایه انسانی، تحولات منطقهای و کیفیت مدیریت اقتصادی نیز در یک تحلیل علّی دقیق بررسی شوند.
از این گذشته، یک نکته دیگر نیز در مقاله شایسته توجه است. آقای اسدی از سه اقتصاددان مورد بحث انتقاد میکند که بیشتر «تشخیص» میدهند و سیاست پیشنهاد میکنند، اما به نهادها وزن کافی نمیدهند. ممکن است این نقد درست باشد. اما اگر چنین است، انتظار منطقی از منتقد این است که خود نیز یک گام جلوتر برود و نشان دهد در شرایط واقعی ایران چه راهی برای گذار از نهادهای نامناسب به نهادهای مناسب وجود دارد.
گفتن اینکه «مالکیت باید امن باشد»، «رقابت باید آزاد باشد»، «بانک مرکزی باید مستقل باشد» و «بودجه باید منضبط باشد،» از نظر اقتصادی سخنانی درست و مطلوباند، اما هنوز برنامه اصلاح نیستند. همانگونه که خود مقاله بهدرستی درباره اقتصاددانان مورد نقدش میگوید، بیان هدف مطلوب با ارائه راه رسیدن به آن تفاوت دارد.
از این منظر شاید بتوان نقد اصلی مقاله را چنین صورتبندی کرد: آقای اسدی بهدرستی میگوید که سیاست اقتصادی بدون نهاد مناسب کافی نیست، اما خود مقاله نیز بدون ارائه راهی برای ساختن نهاد مناسب، در نهایت بیش از آنکه برنامه اصلاح اقتصادی باشد، توضیحی درباره چرایی نامناسب بودن وضعیت موجود است.
این البته به معنای بیاعتبار کردن بحث نهادی نیست. برعکس، اگر قرار باشد نقدی جدی از اقتصاد ایران ارائه کنیم، باید هم سیاست و هم نهاد را ببینیم. اما میان این دو نیز باید رابطهای پویا برقرار کنیم. شاید مسئله واقعی نه «نهاد یا سیاست»، بلکه نهاد و سیاست و چگونگی اصلاح همزمان آنها باشد.
اقتصاد ایران ممکن است به اصلاحات نهادی عمیق نیاز داشته باشد، این احتمال را نمیتوان نادیده گرفت. اما جامعهای که نمیداند پس از تغییر سیاسی چگونه میخواهد نهادهای جدید را بسازد، نمیتواند صرفاً با اشاره به ناکارآمدی نهادهای موجود، از مرحله دشوارتر عبور کند.
در نهایت، پرسش من از مقاله آقای اسدی نه این است که «چرا از جمهوری اسلامی انتقاد میکنید؟» و نه اینکه «چرا از اقتصاد بازار دفاع میکنید؟» هر دو کار کاملاً مشروع و قابل بحثاند. پرسش دقیقتر این است:
اگر مسئله اصلی نهاد است، از کجا میدانیم که با تغییر نظام سیاسی، نهادهای مناسب ایجاد خواهند شد؟ و اگر پاسخ این پرسش هنوز روشن نیست، چرا باید از دشواری اصلاح در وضعیت موجود به این نتیجه برسیم که آینده پس از آن الزاماً قابل اصلاحتر خواهد بود؟
به گمان من، بحث جدی درباره آینده اقتصاد ایران باید دقیقاً از همینجا آغاز شود، نه با انتخاب میان «اصلاحطلبی اقتصادی» و «تغییر سیاسی»، بلکه با توضیح اینکه چه سازوکاری میتواند قواعد بازی را تغییر دهد و چگونه میتوان اطمینان حاصل کرد که قواعد جدید از قواعد قبلی بهتر و پایدارتر خواهند بود. زیرا نقد یک نهاد نامناسب، هرقدر هم دقیق باشد، هنوز پاسخ به این پرسش نیست که نهاد بهتر را چگونه میسازیم.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
بیانیه جمعی از اساتید دانشگاه شریف در اعتراض به احکام انضباطی و صدور حکم اخراج برای دانشجویان
برای «شریف»
ما این متن را نه به عنوان حقوقدان، نه به عنوان وکیل دانشجویان و نه از موضع دفاع از یک رفتار سیاسی یا اجتماعی خاص مینویسیم؛ بلکه رنجنامهای است از سوی جمعی از اعضای هیأت علمی دانشگاه صنعتی شریف؛ کسانی که سالها در این دانشگاه زندگی کرده، دانشجو تربیت کرده و «شریف» را نه صرفاً مجموعهای از ساختمانها و آییننامهها، بلکه یک خانواده علمی و انسانی دانستهاند.
در کسب افتخارات ملی و بینالمللی، دانشجویان شریف گل کاشتند. نام شریف در دانشگاههای دنیا با کیفیت دانشجویانش پرآوازه شد و همه ارکان دانشگاه، از استادان تا مدیران، از این افتخارات بهرهمند شدند. گل سرسبد و افتخار این خانواده، اما دانشجویانش بوده و هستند.
در کنار این افتخارات، خانواده شریف زخمهای عمیقی نیز تجربه کرده است؛ از هجوم وحشیانه عناصر معلومالحال به دانشگاه در روز ۱۰ مهر ۱۴۰۱، در پی اعتراضات مرتبط با جان باختن مهسا امینی، تا حوادثی که پس از آن پیدرپی رقم خورد. دانشجویان شریف در اعتراضات چند سال اخیر نیز رفتارهایی متفاوت از الگوهای متعارف نشان دادهاند؛ تابوشکنی کردهاند و گاه رفتارهایی ناهنجار داشتهاند.
به راستی چرا؟
آیا مدیریت دانشگاه، بهویژه معاونت دانشجویی، در این سالها برای یافتن پاسخ این پرسش تلاشی کرده است؟ آیا باب گفت وگو را گشوده و ریشههای این رفتارها را در درون خانواده جستوجو کرده است؟
ما، به عنوان شاهدان اتفاقات چند سال اخیر، بیغرضانه میتوانیم بگوییم که عملکرد معاونت دانشجویی، اگر در جهت تشدید بیاعتمادی دانشجویان به ارکان دانشگاه نبوده، قطعاً در جهت ایجاد اعتماد و نزدیکی نیز نبوده است. شاید یکی از دلایل مهم رفتارهای عصبی دانشجویان شریف در سالهای اخیر، ناتوانی این معاونت در ایجاد ارتباط با طیفهای مختلف فکری دانشجویان بوده باشد.
اوج این مدیریت غیرحرفهای در عملکرد شورای انضباطی بدوی و صدور احکام بیسابقه برای تعدادی از دانشجویان شرکتکننده در اعتراضات اسفندماه آشکار شد. برای نخستین بار در تاریخ دانشگاه، یکی از ارکان دانشگاه، حکم اخراج دانشجو و محرومیت چهار ساله او از تحصیل را به دلایل انضباطی صادر کرد. شاید اگر چنین حکمی از سوی دادگاه یا نهادی خارج از دانشگاه صادر میشد، این اندازه دردآور نبود؛ اما اینبار حکم از درون خانواده صادر شد. این حکم، خانواده را از هم گسست و شریف دیگر شبیه یک خانواده نبود.
از همان ابتدای صدور احکام، جمع قابل توجهی از اعضای هیأت علمی نسبت به مخدوش بودن فرآیند منتهی به این احکام هشدار دادند. استادان نه از سر بیتفاوتی و نه برای نادیده گرفتن مقررات، بلکه دقیقاً از سر مسئولیتی که نسبت به دانشگاه و دانشجویان خود احساس میکردند، نگرانیهایشان را مطرح کردند. آنان در نامهای خطاب به ریاست دانشگاه و نیز در جلسات حضوری، نسبت به ترکیب شورای انضباطی بدوی و روند بررسی پروندهها اعتراض کردند.
گفتوگو با دانشجویانی که این احکام را دریافت کردهاند نیز نشان داد که روند رسیدگی در شورای انضباطی بدوی با ابهامات و مسائل جدی روبهرو بوده و بازبینی احکامی که به اخراج و محرومیت از تحصیل انجامیدهاند، ضرورتی جدی دارد. دانشگاهی که باید محل پرسش، نقد، گفتوگو و خاستگاه آزاداندیشی باشد، اگر در نخستین مواجهه با اختلاف و اعتراض، رابطه خود با دانشجو را بر مبنای حذف و طرد تعریف کند، چیزی مهمتر از یک پرونده انضباطی را از دست داده است: اعتماد میان دانشجو و دانشگاه.
با هدف تقویت امکان شنیدهشدن دفاعیات دانشجو در مرحله نهایی، مقرر شد یکی از اعضای هیأت علمی در جلسه شورای مرکزی مستقر در وزارت علوم، در کنار دانشجویی که حکم اخراج او در دست بررسی بود، حضور یابد. چنین حضوری، تا آنجا که از مفاد شیوهنامه انضباطی برمیآید، ممنوعیتی نداشت و میتوانست به شفافیت و دقت بیشتر در شنیدن دفاعیات کمک کند.
با این حال، با وجود نبود منع صریح در شیوهنامه، از این حضور توسط شورای مرکزی جلوگیری شد.
این اتفاق پرسشی جدی ایجاد میکند: اگر هدف رسیدگی انضباطی، کشف حقیقت و اتخاذ تصمیم عادلانه است، چرا باید از حضور یک عضو هیأت علمی در کنار دانشجو در مرحله نهایی جلوگیری شود؛ حضوری که میتوانست به فهم دقیقتر دفاعیات و اتخاذ تصمیمی منصفانهتر کمک کند؟
با توجه به مجموعه این ملاحظات، از سر دلسوزی برای شریف، از ریاست محترم دانشگاه انتظار داریم فرآیند منتهی به صدور این احکام را بازبینی کرده و با پیگیری موضوع در وزارت علوم، از اجرای چنین احکامی پیش از بازبینی مجدد روند صدور آنها در شوراهای انضباطی بدوی و تجدیدنظر جلوگیری کنند.
شیوه رفتار یک دانشگاه با دانشجویانش، در حافظه جمعی باقی میماند. اطمینان داریم هیچیک از اعضای این خانواده نمیخواهد «شریف» به عنوان جایی در یاد بماند که در لحظههای دشوار، به جای گفتوگو، به جای شنیدن و به جای درک کردن، راه حذف دانشجو را انتخاب کرد.
شاید در چنین روزهایی، بیش از هر چیز، باید به یاد آوریم که دانشگاه پیش از آنکه مجموعهای از مقررات و ساختارها باشد، مجموعهای از انسانهاست؛ و آنچه خانوادهای را در روزهای سخت کنار هم نگه میدارد، نه قدرت، که اعتماد و محبت است.
امضا کنندگان:
۱. دکتر ابراهیم آزادگان، گروه فلسفه علم
۲. دکتر حسین آشوری، دانشکده مهندسی و علم مواد
۳. دکتر محمدرضا اجتهادی، دانشکده فیزیک
۴. دکتر محمد اردشیر، دانشکده علوم ریاضی
۵. دکتر آرش اعرابی اردهالی، دانشکده فیزیک
۶. دکتر عباس اکبرزاده، دانشکده مهندسی و علم مواد
۷. دکتر علی اکبر اکرامی، دانشکده مهندسی و علم مواد
۸. دکتر مجتبی باقرزاده، دانشکده شیمی
۹. دکتر رضا باقری، دانشکده مهندسی و علم مواد
۱۰. دکتر علی بخشی، دانشکده مهندسی عمران
۱۱. دکتر محمد رضا پورنکی، دانشکده علوم ریاضی
۱۲. دکتر مهران جاهد، دانشکده مهندسی برق
۱۳. دکتر فردین جعفر زاده، دانشکده مهندسی عمران
۱۴. دکتر سیروس جمالی، دانشکده شیمی
۱۵. دکتر میرمصدق جمالی، دانشکده مهندسی عمران
۱۶. دکتر زهرا جمشیدی، دانشکده شیمی
۱۷. دکتر سید محسن حائری، دانشکده مهندسی عمران
۱۸. دکتر طیبه حمزه لویان، دانشکده مهندسی شیمی و نفت
۱۹. دکتر احمد رمضانی، دانشکده مهندسی شیمی و نفت
۲۰. دکتر رضا سروری، دانشکده مهندسی برق
۲۱. دکتر محمد باقر شمس اللهی، دانشکده مهندسی برق
۲۲. دکتر بیژن ظهوری زنگنه، دانشکده علوم ریاضی
۲۳. دکتر علی عابدیان، دانشکده مهندسی هوا فضا
۲۴. دکتر سیروس عسگری، دانشکده مهندسی و علم مواد
۲۵. دکتر کورش عشقی، دانشکده مهندسی صنایع
۲۶. دکتر مهدی فردمنش، دانشکده مهندسی برق
۲۷. دکتر بیژن فرهانیه، دانشکده مهندسی مکانیک
۲۸. دکتر فرزام فرهمند، دانشکده مهندسی مکانیک
۲۹. دکتر بهار فیروزابادی، دانشکده مکانیک
۳۰. دکتر علی قاضی زاده، دانشکده مهندسی برق
۳۱. دکتر وحید کریمی پور، دانشکده فیزیک
۳۲. دکتر شهره کسائی، دانشکده مهندسی کامپیوتر
۳۳. دکتر عبدالله لنگری، دانشکده فیزیک
۳۴. دکتر سامان مقیمی، دانشکده فیزیک
۳۵. دکتر محمد تقی منظوری شلمانی، دانشکده مهندسی کامپیوتر
۳۶. دکتر علی موقر رحیم آبادی، دانشکده مهندسی کامپیوتر
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
نشنال کانتکست / ۲۲ اوت ۲۰۲۶
حمله به دفتر مسرور بارزانی در ۱۷ اوت و همچنین یک اقامتگاه متعلق به یکی از مقامهای ارشد اطلاعاتی حزب دموکرات کردستان (KDP)، به احتمال زیاد با مذاکرات جاری میان عراق و ایران درباره گروههای مخالف کرد ایرانی مرتبط بوده است. زمانی که این حمله در چارچوب روند مذاکرات پیش از آن و اظهاراتی که پس از آن مطرح شد قرار داده شود، علت آن نسبتاً روشنتر به نظر میرسد.
از میانه جنگ ایران و بهویژه پس از برقراری آتشبس، تهران بغداد و اقلیم کردستان را برای دستیابی به یک سازوکار جدید در قبال گروههای مسلح کرد ایرانی مستقر در کردستان عراق تحت فشار قرار داده است. به نظر میرسد ایران بهطور فزایندهای توافق امنیتی عراق و ایران در سال ۲۰۲۳ را دیگر کافی نمیداند. هدف آن توافق، خلع سلاح این گروهها، دور کردن آنها از مرزهای ایران و جلوگیری از استفاده آنها از خاک عراق برای انجام حملات بود. با این حال، جنگ نشان داد که چندین گروه همچنان سازمانیافته باقی ماندهاند و توانایی بسیج مجدد نیروهای خود را دارند.
از این رو، تهران در پی راهحلی گستردهتر بوده است؛ راهحلی که حتی شامل خروج کامل این گروهها از عراق و انتقال آنها به یک کشور ثالث غیرهمسایه نیز میشود. روز ۲۶ مه، روزنامه العربی الجدید به نقل از یک مقام دفتر مشاور امنیت ملی عراق و یک سیاستمدار ارشد حزب دموکرات کردستان گزارش داد که تهران توافق ۲۰۲۳ را دیگر کافی نمیداند و خواهان خروج کامل این گروهها از خاک عراق است؛ مشابه اقدامی که پیشتر درباره سازمان مجاهدین خلق انجام شد. منبع حزب دموکرات کردستان همچنین گفت ایران خواستار تحویل برخی چهرههای ارشد مشخص شده است؛ درخواستی که به گفته او، طرف کرد آن را نخواهد پذیرفت.
توالی رویدادهای پس از آن قابل توجه است. در ۶ ژوئیه، قباد طالبانی، معاون نخستوزیر اقلیم کردستان، در سفری رسمی به آلبانی رفت؛ کشوری که پس از خروج سازمان مجاهدین خلق از عراق، محل استقرار نهایی این گروه شد. دقیقاً در همان روز، قاسم العبودی، مشاور امنیت ملی عراق، به همراه هیأتی بلندپایه از اقلیم کردستان به ریاست ریبار احمد، وزیر کشور اقلیم، در بغداد دیدارهایی برای بررسی توافق امنیتی ایران و عراق برگزار کردند. این نشست بهطور مشخص بر اجرای توافق، مراحل مختلف آن و گامهای بعدی متمرکز بود.
هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد سفر قباد طالبانی به موضوع گروههای کرد ایرانی مربوط بوده است و دفتر او نیز بعداً چنین گزارشهایی را رد کرد. با این حال، همزمانی این دو رویداد قابل توجه است؛ زیرا انتقال این گروهها به یک کشور ثالث، بیش از یک ماه پیش از آن به یکی از مطالبات ایران تبدیل شده بود. آلبانی نیز نمونهای آشکار از چنین ترتیبی به شمار میرود؛ کشوری که یک سازمان مخالف ایرانی را پس از خروج از عراق پذیرفت و در فاصلهای دور از ایران اسکان داد.
مذاکرات ادامه یافت. در ۱۵ اوت، العبودی در رأس یک هیأت عالیرتبه امنیتی فدرال به اربیل سفر کرد. او و ریبار احمد ریاست نشست دیگری از کمیته مسئول اجرای توافق امنیتی ایران و عراق را بر عهده داشتند؛ نشستی که در آن اقدامات انجامشده بررسی و درباره مسائل امنیتی باقیمانده گفتوگو شد.
محتوای مذاکرات پشت درهای بسته علنی نشده است. اما دو شب بعد، در ساعت ۰۰:۲۸ بامداد، پهپادهایی دفتر خصوصی مسرور بارزانی و همچنین مکانی مرتبط با رهبری «پاراستن» ــ سازمان اطلاعاتی حزب دموکرات کردستان ــ را هدف قرار دادند. در این حمله هیچ تلفاتی گزارش نشد.
انتخاب اهداف از اهمیت زیادی برخوردار است. جایگاه مسرور بارزانی تنها به سمت نخستوزیری محدود نمیشود، زیرا صعود سیاسی او از دل ساختار اطلاعاتی حزب دموکرات کردستان شکل گرفته است. او پیش از نخستوزیر شدن، ریاست «پاراستن» را بر عهده داشت و همچنان نفوذ گستردهای بر شبکه امنیتیای دارد که زمانی فرماندهی آن را در اختیار داشت؛ نهادی که اکنون توسط برادرش، ویسی بارزانی، اداره میشود. از این رو، هدف دوم نیز بخشی از همان ساختار اطلاعاتی و امنیتی بود و نه یک نهاد نامرتبط وابسته به دولت اقلیم کردستان.

شیوه اجرای حمله نیز همین جهتگیری را نشان میدهد. اهداف مورد حمله، دفاتر و تأسیسات امنیتی بودند که در ساعتی هدف قرار گرفتند که احتمال حضور مقامهای ارشد در آنها اندک بود؛ نه خانههای مسکونی و محل سکونت خانوادهها. با این حال، مهاجمان از پهپادهای نسبتاً پیشرفته «حدید-۱۱۰» استفاده کردند؛ اقدامی که احتمال عبور از سامانههای دفاعی و رسیدن به اهداف تعیینشده را افزایش میداد. ترکیب این عوامل نشان میدهد که عملیات احتمالاً با هدف نمایش توانمندی و ارسال هشداری جدی انجام شده، در حالی که تلاش شده خطر تلفات انسانی به حداقل برسد.
اظهارات بعدی ریبار احمد، وزیر کشور اقلیم کردستان، نادیده گرفتن زمینه مذاکراتی این ماجرا را دشوارتر میکند. احمد که از نزدیکترین افراد به مسرور بارزانی به شمار میرود، در ۲۰ اوت فاش کرد که طرفهای عراقی و کردی پیشتر یک سند کاری مشترک تهیه کرده بودند تا در چارچوب مذاکرات ادامهدار به ایران ارائه شود. او گفت نشست برنامهریزیشده به دلیل حمله به تعویق افتاده و دولت اقلیم کردستان تا زمانی که ابعاد این حادثه روشن نشود و تضمینهایی درباره عدم تکرار چنین حملاتی دریافت نکند، در نشستهای بعدی شرکت نخواهد کرد.
بنابراین، این حمله درست در میانه یک روند فعال مذاکره رخ داد. بغداد و اربیل یک پیشنهاد مشترک تدوین کرده بودند، نشست دیگری با تهران در حال نزدیک شدن بود، کمیته اجرای توافق در ۱۵ اوت در اربیل تشکیل جلسه داده بود و تنها دو روز بعد، مسرور بارزانی و سازمان اطلاعاتی «پاراستن» هدف حمله قرار گرفتند. در پی این حمله نیز دولت اقلیم کردستان مرحله بعدی مذاکرات را به حالت تعلیق درآورد.
آنچه همچنان نامشخص باقی مانده، موضوع دقیق اختلاف است؛ هرچند نشانههایی وجود دارد که حزب دموکرات کردستان در برابر گستردهترین نسخههای مطالبات تهران مقاومت کرده است. گزارش ۲۶ مه نیز به نقل از یک سیاستمدار ارشد حزب دموکرات کردستان تأکید کرده بود که این حزب با تحویل رهبران مخالفان کرد ایرانی به ایران مخالف است، هرچند تأیید کرده بود که تهران اکنون خواستار خروج کامل این گروهها از عراق شده است. از این رو، اختلافات موجود چند ماه پیش از حمله ماه اوت نیز قابل مشاهده بود.
در این میان، یک موضوع بیش از سایر موارد جلب توجه میکند. برخلاف بیشتر سازمانهای مخالف کرد ایرانی که تا حد زیادی استقلال خود را از احزاب حاکم در اقلیم حفظ کردهاند، «حزب آزادی کردستان» (PAK) طی سالهای گذشته به شکلی عمیق در ساختار امنیتی تحت نفوذ حزب دموکرات کردستان ادغام شده است. تحقیقات خبرگزاری آسوشیتدپرس نشان داده بود که نیروهای این حزب در جریان جنگ با داعش تحت چتر گستردهتر وزارت پیشمرگه اقلیم کردستان فعالیت میکردند و در کنار سایر نیروهای پیشمرگه از آموزشهای نظامی کشورهای غربی بهرهمند شده بودند.
رهبری حزب آزادی کردستان نیز عمدتاً در محیط امنیتی اربیل فعالیت کرده، نه در اردوگاههای دورافتاده مخالفان. در عین حال، این سازمان از جمله تندروترین گروههای کرد ایرانی در قبال تهران بوده است؛ گروهی که آشکارا از اقدام نظامی علیه حکومت ایران حمایت کرده، خواستار پشتیبانی خارجی شده و در طول جنگ نیز آمادگی خود را برای مشارکت در عملیات داخل ایران اعلام کرده است.
این وضعیت بهطور طبیعی منبعی آشکار برای تنش ایجاد میکند. از دید تهران، دشوار است که حزب آزادی کردستان به عنوان یک سازمان کاملاً مستقل و خارج از حوزه نفوذ حزب دموکرات کردستان معرفی شود؛ زیرا سابقه نظامی، رهبری و حضور فیزیکی این گروه سالها با محیط امنیتی تحت کنترل حزب دموکرات کردستان درهمتنیده بوده است. در نتیجه، خارج کردن کامل چنین گروهی از عراق مستلزم آن خواهد بود که حزب دموکرات کردستان از یک رابطه و یک دارایی مسلحانه که سالها حفظ کرده، صرفنظر کند.
البته هیچیک از این موارد بهطور قطعی مشخص نمیکند که در مذاکرات ۱۵ اوت دقیقاً چه گذشته است یا ثابت نمیکند که اختلاف بر سر حزب آزادی کردستان یا انتقال گروهها به یک کشور ثالث مستقیماً عامل حمله ۱۷ اوت بوده است. با این حال، توالی کلی رویدادها را نمیتوان نادیده گرفت. ایران به این نتیجه رسید که ترتیبات امنیتی سال ۲۰۲۳ دیگر کافی نیست و خواستار خروج کامل گروههای کرد ایرانی از عراق شد. چند هفته بعد، قباد طالبانی دقیقاً در همان روزی به آلبانی سفر کرد که بغداد و اربیل درباره مراحل بعدی اجرای توافق امنیتی ایران گفتوگو میکردند. مذاکرات تا ماه اوت ادامه یافت، یک سند کاری عراقی برای ارائه به تهران تهیه شد و تنها دو روز پس از یک نشست بلندپایه دیگر در اربیل، پهپادهای پیشرفته دفتر مسرور بارزانی و ساختار اطلاعاتی حزب دموکرات کردستان را که بیش از همه با او مرتبط است، هدف قرار دادند.
محتملترین برداشت از این توالی رویدادها آن است که حمله با روند مذاکرات ارتباط داشته و با هدف اعمال فشار بر رهبری امنیتی حزب دموکرات کردستان درباره آینده گروههای کرد ایرانی انجام شده است. آنچه همچنان نامعلوم باقی مانده، نه ارتباط این پرونده با حمله، بلکه این است که تهران معتقد بوده حزب دموکرات کردستان در برابر کدام بخش از توافق در حال شکلگیری مقاومت میکند.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
در این قسمت از برنامه «عمق میدان» از تلویزیون صدای آمریکا، مهدی خلجی، نویسنده و پژوهشگر، در گفتوگویی ویژه حضور یافته است. در فرازی از این مصاحبه، آقای خلجی در توضیح دلایل پایان کار خود با انتستیتو واشینگتن، ادعاهایی درباره تغییر سیاستهای مؤسسه مطرح میکند که صدای آمریکا، به طور مستقل آن را تأیید نمیکند و مسئولیت اظهارات مصاحبهشوندگان در برنامه «عمق میدان» را نمیپذیرد.
بخش فارسی صدای آمریکا بر اساس اصول حرفهای روزنامهنگاری، اصل بیطرفی و حق پاسخگویی، همواره میکوشد تا برای تمامی طرفها فرصت برابر ایجاد کند. این رسانه از دریافت هرگونه پاسخ، توضیح، واکنش یا حضور مدیران و اعضای مؤسسه واشینگتن در یک مصاحبه جداگانه استقبال میکند.
صدای آمریکا همچنین با مؤسسه واشینگتن برای تأیید صحت این موضوع و نیز دریافت پاسخ و دیدگاه آنها تماس گرفته، اما تا زمان پخش این برنامه پاسخی دریافت نکرده است. در صورت دریافت پاسخی از این مؤسسه، آن را در اسرع وقت منتشر خواهیم کرد.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
![]() |
بخش ششم
شاخه چهارم حکومت: صندوق امانت ملی
فصلهای پیشین استدلال کردهاند که نوسازی تمدنی به توسعه سرمایه انسانی از طریق نهادهایی وابسته است که اعتماد ایجاد میکنند، مسئولیت را توزیع میکنند و ظرفیتهای مولد جامعه را تشویق و تقویت میسازند. با این حال، یک پرسش مهم همچنان بیپاسخ مانده است:
یک ملت چگونه باید از ثروت طبیعی خود حفاظت و آن را بهگونهای استفاده کند که هم در خدمت نسل حاضر باشد و هم نسلهای آینده؟
این پرسش قرنهاست که رهبران سیاسی را به چالش کشیده است.
کشورهایی که از منابع طبیعی فراوان برخوردارند، اغلب تصور میکنند که رفاه بهطور طبیعی به دنبال این ثروت خواهد آمد. تاریخ خلاف این را نشان میدهد. بسیاری از کشورهای غنی از منابع طبیعی با فساد، رکود اقتصادی، بیثباتی سیاسی و وابستگی بیش از حد به یک منبع درآمد ملی مواجه شدهاند. اقتصاددانان این پدیده را «نفرین منابع» نامیدهاند و نشان دادهاند که ثروت طبیعی، هنگامی که بهدرستی مدیریت و حکمرانی نشود، میتواند به جای تقویت توسعه سیاسی و اقتصادی، آن را تضعیف کند (Auty 1993; Sachs and Warner 2001).
با این حال، مشکل، وجود منابع طبیعی نیست.
مشکل، رابطه نهادی میان ثروت طبیعی و قدرت سیاسی است.
هنگامی که دولتها کنترل سیاسی مستقیم بر ثروتهای استثنایی ملی را در اختیار داشته باشند، وسوسه استفاده از این منابع برای اهداف سیاسی کوتاهمدت میتواند بهتدریج به امری بسیار قدرتمند و مهارنشدنی تبدیل شود. سرمایهگذاری عمومی ممکن است سیاسی شود. اولویتهای اقتصادی ممکن است با روی کار آمدن هر دولت تغییر کند. شهروندان نیز ممکن است بهتدریج دولت را ــ و نه ابتکار و تلاش خود را ــ منبع اصلی رفاه تلقی کنند.
این مقاله ترتیبی نهادی متفاوت را پیشنهاد میکند.
ثروت طبیعی نباید دارایی دولتها تلقی شود، بلکه باید میراث مشترک ملت دانسته شود.
دولتها امور کشور را اداره میکنند.
مردم مالک میراث ملی هستند.
از این رو، پیشنهاد میکنم صندوق امانت ملی بهعنوان نهادی قانون اساسی و مستقل از قوای مجریه، مقننه و قضائیه تأسیس شود. این صندوق، همانند سایر شاخههای حکومت، اقتدار خود را از قانون اساسی میگیرد و برای خدمت به ملت وجود دارد، نه برای خدمت به یک دولت یا جریان سیاسی خاص.
هدف آن صرفاً مدیریت داراییهای مالی نیست.
هدف آن تبدیل سرمایه طبیعی به سرمایه انسانی است.
این تمایز بنیادی است.
نفت تنها تا زمانی ارزش دارد که در زیر زمین باقی مانده باشد یا در بازارهای جهانی به فروش برسد.
اما دانش در طول نسلها ارزش ایجاد میکند.
مواد معدنی محدود و پایانپذیرند.
کشف علمی تجدیدپذیر است.
گاز طبیعی ممکن است روزی به پایان برسد.
اما آموزش، نوآوری، کارآفرینی و مسئولیت مدنی، هرگاه جوامع در آنها سرمایهگذاری کنند، میتوانند بهطور مستمر گسترش یابند.
بنابراین، صندوق امانت ملی سازوکاری در چارچوب قانون اساسی خواهد بود که از طریق آن، ثروت موقت طبیعت به ثروت پایدار توسعه انسانی تبدیل میشود.
سرمایهگذاریهای این صندوق باید بر اساس یک اصل محوری هدایت شوند:
هر هزینه عمده باید ظرفیتهای بلندمدت مردم ایران را افزایش دهد.
این سرمایهگذاریها میتوانند شامل آموزش در همه سطوح، پژوهشهای علمی، نوآوریهای فناورانه، هوش مصنوعی، بهداشت عمومی، احیای محیط زیست، نوسازی کشاورزی، زیرساختها، کارآفرینی، نهادهای فرهنگی و پروژههای راهبردی ملی باشند؛ پروژههایی که فرصتهای بیشتری برای نسلهای آینده ایجاد میکنند.
این رویکرد، معنای ثروت ملی را تغییر میدهد.
به جای آنکه ملت بپرسد نفت هر سال چه میزان درآمد ایجاد میکند، این پرسش مطرح میشود که این درآمد با چه میزان اثربخشی برای توسعه مردم به کار گرفته میشود.
به جای آنکه موفقیت صرفاً با میزان انباشت مالی سنجیده شود، موفقیت بر اساس گسترش توانمندیهای انسانی اندازهگیری خواهد شد.
این سازوکار نهادی همچنین پاسخگویی دموکراتیک را تقویت میکند.
با جدا کردن ثروت ملی از رقابتهای سیاسی روزمره، دولتها همچنان مسئول اداره کشور باقی میمانند، در حالی که صندوق امانت ملی مسئولیت حفظ و توسعه داراییهای بلندمدت ملت را بر عهده خواهد داشت. چنین تفکیکی فرصتهای فساد را کاهش میدهد، شفافیت را تشویق میکند و از نسلهای آینده در برابر فشارهای کوتاهمدت چرخههای انتخاباتی یا سیاسی محافظت میکند.
تجربه بینالمللی نشان میدهد که حمایتهای قانون اساسی و نهادی از ثروت ملی میتواند سهم قابلتوجهی در ثبات بلندمدت داشته باشد. صندوقهای ثروت ملی در چندین کشور، مزایای مدیریت منضبط، شفافیت و سرمایهگذاری بیننسلی را نشان دادهاند؛ هرچند هر یک از این صندوقها بازتابدهنده زمینه تاریخی و قانون اساسی خاص خود هستند. صندوق امانت ملی که در اینجا پیشنهاد میشود، از یک جهت مهم با آنها تفاوت دارد: هدف اصلی آن صرفاً کسب بازده مالی نیست. بالاترین هدف آن، توسعه نظاممند سرمایه انسانی است.
بنابراین، این پیشنهاد، آموزه کلاسیک تفکیک قوا را گسترش میدهد.
منتسکیو استدلال میکرد که آزادی مستلزم تفکیک اختیارات قانونگذاری، اجرایی و قضایی است. من استدلال میکنم که تمدن سیاسی قرن بیستویکم به یک اصل قانون اساسی اضافی نیاز دارد: جداسازی ثروت ملی از قدرت سیاسی.
این شاخه چهارم، دولت را تضعیف نمیکند.
بلکه با تضمین اینکه میراث مشترک ملت در خدمت توسعه بلندمدت مردم قرار گیرد، نه در خدمت منافع کوتاهمدت نهادهای سیاسی، نظام قانون اساسی را تقویت میکند.
بدین ترتیب، صندوق امانت ملی چیزی فراتر از یک نهاد مالی خواهد بود.
این صندوق به پیمانی میان نسلها تبدیل میشود.
این اصل را به رسمیت میشناسد که هر نسل، ثروت ملت را به امانت دریافت میکند و مسئولیت دارد این ثروت را ــ که در قالب ظرفیت انسانی بیشتر دگرگون شده است ــ به کسانی که پس از آن میآیند منتقل کند.
از این منظر، صندوق امانت ملی صرفاً یک نهاد اقتصادی نیست.
این صندوق نهادی اخلاقی است.
این نهاد تجسم این اصل است که بزرگترین میراثی که یک نسل میتواند برای نسل بعد به جا بگذارد، صرفاً ثروت مادی بیشتر نیست؛ بلکه فرصتهای بیشتر برای آموختن، خلق کردن، نوآوری، بر عهده گرفتن مسئولیت و مشارکت در شکوفایی تمدن است.
فصل بعدی از ثروت ملی به فرد میپردازد. اگر نهادها فرصت ایجاد کنند و از منابع ملی حفاظت به عمل آورند، این فرصتها چگونه به نوآوری، کسبوکار و رفاه پایدار تبدیل میشوند؟ پاسخ در کارآفرینی نهفته است؛ یعنی تجلی نهادیِ خلاقیت آزادشده انسان.
منابع
▫️Auty, Richard M. (1993). Sustaining Development in Mineral Economies: The Resource Curse Thesis. London: Routledge.
▫️Montesquieu, Charles de Secondat. (1989). The Spirit of the Laws. Edited by Anne M. Cohler, Basia C. Miller, and Harold S. Stone. Cambridge: Cambridge University Press.
▫️Sachs, Jeffrey D., and Andrew M. Warner. (2001). “The Curse of Natural Resources.” European Economic Review, 45 (4–6): 827–838.
ادامه دارد
بخشهای قبلی:
▪️مقدمه: بحران، تمدن و فرصت نوسازی
▪️بخش اول: پایان سیاست بقا
▪️بخش دوم: اعتماد ملی: بنیان حقیقی مشروعیت سیاسی
▪️بخش سوم: سرمایه انسانی: بزرگترین ثروت ملتها
▪️ بخش چهارم: توسعه از پایین به بالا: اقتصادی که انسانها را توسعه میدهد
▪️بخش پنجم: حکومت مشارکتی جامعهمحور: توزیع مسئولیت، تقویت ملت
▪️دکتر کمال آذری، پژوهشگر در حوزه اندیشه سیاسی، حکمرانی مشارکتی و ریشههای فرهنگی و تاریخی نظامهای اجتماعی است. فعالیتهای او بر پیوند میان سنتهای فکری ایرانی و مفاهیم معاصر حکمرانی و جامعه متمرکز است.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
ایلنا: در آستانه برگزاری جلسه شورای عالی کار، رئیس کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان البرز، از جای خالی موضوع ترمیم مزد در دستور کار این جلسه انتقاد کرد و گفت: حقوق کارگران در شرایط فعلی تنها ۱۰ تا ۱۵ روز از هزینههای زندگی را پوشش میدهد.
سیصد و چهل و چهارمین جلسه شورای عالی کار، ساعت ۱۷ امروز (یکشنبه، یکم شهریورماه) با دستور کار بررسی آییننامههای اداری برگزار میشود؛ این در حالی است که موضوع بررسی مجدد دستمزد و ترمیم مزد در دستور کار رسمی جلسه قرار ندارد.
علی اصلانی، رئیس کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان البرز، با انتقاد از این موضوع به ایلنا گفت: در نشستهای مزدی امسال در اسفندماه سال قبل که مصوبه آن به امضای وزیر کار نیز رسید، یکی از بندها این بود که پس از گذشت مدتی و با توجه به نرخ تورم و تغییرات سبد هزینه معیشت کارگران، جلسه شورای عالی کار مجدداً برای بررسی وضعیت دستمزد تشکیل شود. با این حال، متأسفانه با وجود شرایطی که اکنون داریم، این موضوع در دستور جلسه امروز شورای عالی کار قرار نگرفته است.
وی ادامه داد: در حال حاضر، با توجه به تورم بسیار بالا، ارقامی که از سوی گروههای مختلف درباره سبد هزینه خانوار اعلام میشود، حدود ۸۰ تا ۹۰ میلیون تومان است. این رقم برای یک خانوار چهار نفره در شهرهای بزرگی مانند تهران، البرز و تبریز مطرح میشود؛ یعنی یک کارگر برای اینکه بتواند هزینههای زندگی خانوادهاش را پوشش دهد، باید چنین درآمدی داشته باشد.
اصلانی با بیان اینکه اعضای شورای عالی کار نیز چندین بار درخواست بررسی مجدد دستمزد را مطرح کردهاند، گفت: با این حال، مشخص نیست چرا بررسی مجدد دستمزد در دستور جلسهی سهجانبهی امروز قرار نگرفته است.
«شرایط جنگی» نباید باعث نادیده گرفتن مشکلات معیشتی کارگران شود
رئیس کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان البرز، با اشاره به شرایط اقتصادی کشور اظهار داشت: از یک طرف دولت و از طرف دیگر کارفرمایان، با توجه به شرایط فعلی کشور، مشکلات ناشی از جنگ را مطرح میکنند و میگویند در شرایط جنگی، امکان افزایش دریافتی کارگران وجود ندارد اما آن طرف ماجرا، شرایط جامعه کارگری دیده نمیشود.
وی افزود: امروز تورم و گرانی، تقریباً تمام حوزههای زندگی کارگران، از بهداشت و درمان گرفته تا آموزش را تحت تأثیر قرار داده است. یکی از دغدغههای بسیار جدی جامعه کارگری در حال حاضر بحث درمان است. قیمت داروها بهشدت افزایش پیدا کرده و سازمان تأمین اجتماعی نیز خارج از مراکز ملکی خود، عملاً بخش محدودی از هزینههای درمان را پوشش میدهد. بنابراین شرایط برای جامعه کارگری بسیار سخت شده است.
وی تأکید کرد: امیدواریم با توجه به شرایط موجود در جامعه و با توجه به اینکه وزیر کار نیز این وضعیت را میبیند، اعضای شورای عالی کار، چه نمایندگان کارگران و چه نمایندگان کارفرمایان، این موضوع را درک کنند که با حقوق فعلی، زندگی برای جامعه کارگری بسیار دشوار شده است.
۲۸ میلیون تومان اجاره در برابر حقوق ۲۱ میلیون تومانی
اصلانی با اشاره به فاصله میان دستمزد و هزینههای مسکن گفت: کارگری که تازه وارد بازار کار شده و مجرد است، نهایتاً حدود ۲۱ میلیون و ۸۰۰ هزار تومان حقوق دریافت میکند. در شرایطی که یک خانوار ممکن است ۲۸ میلیون تومان فقط بابت اجاره خانه پرداخت کند، مشخص نیست فرد چگونه باید سایر هزینههای زندگی خود را تأمین کند.
وی افزود: از طرف دیگر، حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد جامعه کارگری حداقلبگیر هستند. با این وضعیت، هرچقدر حساب و کتاب کنیم و درآمد و هزینهها را بالا و پایین کنیم، واقعاً امکان اینکه یک کارگر بتواند زندگی شرافتمندانهای داشته باشد، وجود ندارد.
رئیس کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان البرز ادامه داد: خود ما هم کارگریم و با شرایط سختی زندگی میکنیم. حقوقی که به ما پرداخت میشود، نهایتاً هزینههای زندگی را برای ۱۰ تا ۱۵ روز پوشش میدهد؛ آن هم نه برای یک زندگی متوسط، بلکه در پایینترین سطح ممکن.
او گفت: جامعه کارگری دیگر نه از مسافرت بهرهای دارد، نه از تفریح و نه حتی از بسیاری از نیازهای معمول زندگی. کارگران فقط شب و روز تلاش میکنند تا بتوانند اجاره خانه، هزینه درمان و سایر حداقلهای زندگی را پرداخت کنند. حالا مسائل مربوط به آموزش هم به این مشکلات اضافه شده است.
اگر امروز ترمیم مزد بررسی نمیشود، در جلسه بعد مطرح شود
اصلانی با اشاره به اظهارات اخیر یکی از اعضای شورای عالی کار درباره نبود موضوع ترمیم مزد در دستور جلسه گفت: دو سه روز پیش نیز، یکی از اعضای شورای عالی کار، در مصاحبهای گفته بودند که موضوع بررسی مجدد دستمزد در دستور جلسه نیست. من نمیدانم چرا این موضوع در دستور کار قرار نگرفته است، اما امیدواریم وزیر کار و مسئولانی که در این زمینه تصمیمگیر هستند، شرایط جامعه کارگری را درک کنند.
وی افزود: اگر این موضوع امروز مطرح نمیشود، دستکم امیدواریم در جلسه آینده شورای عالی کار در دستور کار قرار گیرد.
انتقاد از تأخیر در پرداخت کالابرگ
رئیس کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان البرز در بخش دیگری از صحبتهای خود به مشکلات مربوط به پرداخت کالابرگ اشاره کرد و گفت: در مورد کالابرگهایی که قرار بود به کارگران و خانوارها پرداخت شود نیز مشکلاتی به وجود آمده است. برای مثال، خود من طبق روال گذشته منتظر بودم که کالابرگ بین روزهای ۲۵ تا ۳۰ ماه پرداخت شود، اما یکی دو روز پیش اعلام کردند که شارژ کالابرگ گروه آخر به پنجم شهریور موکول شده است.
وی گفت: به هر حال، شرایط واقعاً سخت است. امیدواریم مسئولان در مجموعه دولت و شورای عالی کار تدبیری بیندیشند و حداقل درباره سبد هزینه زندگی کارگران تصمیمی بگیرند که بتواند بخشی از مشکلات معیشتی آنها را جبران کند.
اصلانی تأکید کرد: کارگران تا امروز تلاش کردهاند زندگی خود را شرافتمندانه اداره کنند و امیدواریم شرایط بهگونهای پیش برود که بتوانند از این به بعد هم، زندگی خانوادگی خود را به شکل آبرومندانه ادامه دهند.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
گابریل فهمی / نیویورک پست / ۲۲ اوت ۲۰۲۶
به نظر میرسد ایران در حال از دست دادن تسلط خود بر تنگه هرمز است. ترافیک عبوری از این آبراه حیاتی طی دو هفته گذشته نزدیک به ۴۰۰ درصد افزایش انفجاری داشته است. کشتیها به طور فزایندهای از یک کریدور تحت حمایت آمریکا برای عبور استفاده میکنند.
بر اساس دادههای مرکز عملیات تجارت دریایی بریتانیا، در هفته گذشته نزدیک به ۲۰۰ کشتی از تنگه عبور کردهاند، در حالی که این رقم در هفته پیش از آن ۱۵۰ فروند و دو هفته قبل تنها ۴۰ فروند بوده است.
این جهش، کل ترافیک عبوری از این مسیر را به حدود ۲۰ درصد از سطح پیش از جنگ رسانده است؛ مسیری که در زمان صلح حدود ۲۰ درصد از نفت حملشده جهان از طریق دریا از آن عبور میکرد.
فعالیت در تنگه هرمز پس از آغاز جنگ ایران در اواخر فوریه تقریباً به طور کامل متوقف شد، اما اکنون کشتیها با وجود ادامه بنبست میان تهران و واشنگتن، به طور فزایندهای در حال عبور از آن هستند.
به گفته شرکت اطلاعات دریایی کپلر، بیش از ۸۰ درصد از محمولههای مایع که در دو هفته گذشته از تنگه هرمز عبور کردهاند، یا مسیر عمان - یک کانال مجاز از سوی سازمان بینالمللی دریانوردی سازمان ملل متحد و تحت حمایت آمریکا که ایران آن را نمیپذیرد - را انتخاب کردهاند و یا با خاموش کردن سیستمهای ردیابی خود به حالت «تاریک» رفتهاند که احتمالاً از همان کریدور عبور کردهاند.
همایون فلکشاهی، رئیس بخش تحلیل نفت خام در کپلر، این هفته به سیانان گفت: «بهطور فزایندهای چنین به نظر میرسد که ایران دستکم تا حدی کنترل تنگه را از دست داده است.»
دن پیکرینگ، بنیانگذار شرکت پیکرینگ انرژی پارتنرز نیز افزود: «مسیر عمان قطعاً منطقیترین گزینه است»، و خاطرنشان کرد که این روشی برای کشتیهاست تا از احتمال پرداخت عوارض به تهران جلوگیری کنند.
در طول هفت روز گذشته، ۱۰۳ کشتی وارد تنگه شده و ۸۹ کشتی از آن خارج شدهاند - که جهشی ۲۷ درصدی نسبت به یک هفته قبل را نشان میدهد، زمانی که ۷۶ کشتی وارد و ۷۵ کشتی خارج شده بودند.
این تغییر در مقایسه با دو هفته قبل حتی مشهودتر است - زمانی که تنها ۱۸ کشتی وارد و ۲۱ کشتی از این آبراه که در مرکز مناقشه بین کشورهای درگیر جنگ قرار دارد، خارج شدند.
بیشتر شناورهایی که از تنگه عبور کردند، با پرچم کشورهای همپیمان آمریکا، یعنی پاناما و لیبریا، تردد میکردند؛ هرچند پرچم کشتیها صرفاً محل ثبت آنها را نشان میدهد، نه محل استقرار شرکتهای مالک آنها. حدود نیمی از این کشتیها نفتکش و نیم دیگر حامل بار خشک بودند.
پنج کشتی در هفته گذشته هدف پرتابههای ایرانی قرار گرفتند که دو نفر کشته یا زخمی بر جای گذاشت. بر اساس گزارشها، کشتیها آسیب دیدند اما غرق نشدند.
ایالات متحده از ماه مه به طور پنهانی نفتکشها را از تنگه هرمز عبور داده و از تاکتیکهای ناوگان سایه مانند خاموش کردن رادارها برای عبور مخفیانه و دریانوردی نزدیک به سواحل عمان استفاده کرده است.
دوره ۶۰ روزه مذاکرات برای پایان دادن به جنگ روز دوشنبه به پایان رسید و مذاکرات پراکنده برای توافق بر سر کنترل تنگه هرمز به نتیجه نرسیده است.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، اوایل این هفته گفت که تنگه بهطور کامل از مین پاکسازی و بازگشایی شده است؛ اقدامی که به امید فراهم کردن مسیر برای ازسرگیری تدریجی تردد انجام شده است. او همچنین اعلام کرد قصد دارد در قالب تحریمها، «کوبندهترین عملیات اقتصادی تاریخ» را علیه ایران اجرا کند.
او روز سهشنبه در شبکه اجتماعی تروث سوشال اعلام کرد: «تنگه هرمز باز و فعال است.»
در همین حال، مقام ارشد امنیتی ایران، رئیسجمهور آمریکا را به تلافیجویی «زلزلهوار» علیه ایالات متحده تهدید کرد؛ کشوری که قرار است روز دوشنبه مجموعهای از تحریمهای تازه را علیه ایران اعمال کند.
محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، روز شنبه در یک گفتوگوی تلویزیونی گفت: «اگر ترامپ بخواهد اقدامی انجام دهد، ما به شکلی زلزلهوار انتقام خواهیم گرفت.»
«ما به همه کشورهای اطراف خود میگوییم که در جنگ اقتصادی به ایالات متحده نپیوندند، در غیر این صورت آنها را دشمن تلقی خواهیم کرد. اگر آنها در جنگ اقتصادی با آمریکاییها همکاری کنند، ما منافع آنها را هدف قرار خواهیم داد.»
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
آیدا کریمی و تیم لیستر / سیانان / ۲۳ اوت ۲۰۲۶
شکافی فرهنگی در ایران که سالها محل مناقشه بوده، در ماههای اخیر و همزمان با آشفتگیهای ناشی از جنگ و بازآرایی رهبری تندرو کشور، بار دیگر سر برآورده است: اینکه حجاب زنان چگونه و تا چه اندازه باید اجرا و اعمال شود.
در اوج درگیری با ایالات متحده در سال جاری، زنان بدون روسری بارها در تجمعهای حامی دولت و حتی در رسانههای رسمی دیده میشدند. دولت و نیروهای امنیتی داخلی در آن زمان با مسائل مهمتری روبهرو بودند.
در یکی از ویدئوها، زنی بدون حجاب که پرچم ایران را در دست داشت، گفت همسرش در نیروهای نظامی خدمت میکند و او به وی افتخار میکند.
اما در هفتههای اخیر، درخواستها برای بازگشت به رویکردی سختگیرانه در قبال آنچه روحانیون و سیاستمداران محافظهکار «برهنگی در ملأ عام» مینامند، افزایش یافته است.
بسیاری از زنان ایرانی آشکارا این قانون را نادیده میگیرند و به نظر میرسد مقامها دستکم فعلاً از آغاز یک سرکوب گسترده پرهیز دارند. حکومت ظاهراً اولویتهای فوریتری پیش رو دارد؛ از جمله ارائه جنگ با ایالات متحده بهعنوان یک نبرد حیاتی برای بقا، مدیریت پیامدهای عمیق اقتصادی ناشی از آن و بازسازماندهی دستگاه امنیتی تحت رهبری مجتبی خامنهای.
با این حال، رسانههای دولتی به طور گسترده گزارشهایی درباره تعطیلی کافهها و دیگر کسبوکارهایی منتشر میکنند که به دلیل رعایت نکردن مقررات پوشش، مجبور به توقف فعالیت شدهاند. بررسی سیانان از گزارشهای رسانههای ایرانی در پایان ماه گذشته نمونههایی از این موارد را در حدود شش شهر، از جمله تهران، نشان داد.
چهار سال پیش، جنبش اعتراضی «زن، زندگی، آزادی» پس از مرگ مهسا امینی، دختر جوانی که به اتهام پوشش نامناسب بازداشت شده بود و در بازداشت پلیس جان باخت، شکل گرفت. این جنبش با خشونت سرکوب شد.
سازمان عفو بینالملل در پایان سال ۲۰۲۴ گزارش داد که مقامهای ایرانی علیه زنان و دختران «جنگ به راه انداختهاند» و از طریق «سرکوبی روزافزون و خشونتآمیز علیه کسانی که قوانین سختگیرانه حجاب اجباری را به چالش میکشند» عمل میکنند.
اما این اعتراضها پیامدهای ماندگاری برجای گذاشت. با وجود هشدارهای مداوم و اجرای مقطعی قوانین، نافرمانی گستردهای در برابر مقررات رسمی مشاهده میشود؛ بهویژه در میان زنان جوان ایرانی.
به گفته گروه حقوق بشری هرانا، در ۱۹ ژوئیه دستکم هفت کافه و رستوران در تهران به دلیل اجرای نکردن قانون حجاب اجباری تعطیل شدند. این گروه همچنین فهرستی از حسابهای کاربری در شبکههای اجتماعی تهیه کرده است که به دلیل بیاعتنایی به مقررات پوشش عمومی مسدود شدهاند.
هرانا اعلام کرد که مقامها برای پیگرد متهمان از مفاهیم مبهمی مانند «هنجارشکنی»، «نقض عفت عمومی» و «عدم رعایت شئونات اسلامی» استفاده میکنند. این گروه افزود که در یک مورد در ماه جاری، یک بوتیک «به دلیل کشف حجاب» تعطیل شد، بیآنکه جزئیات بیشتری ارائه شود.
روز دوشنبه، دادسرای تهران اعلام کرد که با موارد ادعایی «هتک عفت عمومی» و تخلفات رخداده در برخی کافهها و رستورانهای تهران، همچنین فروشگاههایی که پوشاک «نامتعارف» یا نامناسب عرضه میکنند، برخوردی جدی خواهد داشت.

خبرگزاری مهر به نقل از دادستان کل استان خراسان جنوبی گزارش داد که در این استان در شرق ایران، ۱۰ کافه به دلیل نقض ادعایی «هنجارهای اجتماعی و قوانین حجاب اجباری» تعطیل شدهاند.
کارزار بیوقفه رسانههای دولتی درباره این موضوع اغلب به سخنان امامان جمعه استناد میکند که اصرار دارند حجاب بخشی از هویت فرهنگی ایرانیان است و زنان باید اصول عفاف و حیا را رعایت کنند.
محمدجواد حاجعلیاکبری، امام جمعه تهران، مدعی شده است که تلاشهایی سازمانیافته برای ترویج «برهنگی» در جریان است و برخی افراد برای حضور در اماکن عمومی با پوشش «نامناسب» پول دریافت میکنند.
در این زمینه چند پرونده پرسروصدا نیز وجود داشته است. در ماه ژوئن، پرستو احمدی، خواننده محبوب ایرانی، به همراه هشت نفر از اعضای گروه موسیقی و تیم تولید خود در قم به ۷۴ ضربه شلاق و دو سال ممنوعیت خروج از کشور محکوم شدند. احمدی در سال ۲۰۲۴ در مراسمی که بهصورت زنده از کانال یوتیوب خود پخش میکرد، با شانههای برهنه و بدون پوشاندن موهایش ظاهر شده بود.
اتهامهای مطرحشده علیه او شامل «جریحهدار کردن عفت عمومی از طریق تولید و انتشار محتوای مبتذل و غیراخلاقی در بسترهای فضای مجازی» بود.
تندروها در حال افزایش فشار بر مقامهای حکومتی هستند. حسین شریعتمداری، مدیرمسئول روزنامه کیهان، نوشته است که اجرای قوانین مربوط به حجاب هم یک الزام قانونی و هم یک وظیفه شرعی برای مسئولان به شمار میرود.
برنامه تلویزیونی «پارکوی» که برای شهرداری تهران تولید شده، چندین قسمت خود را به موضوع پوشش زنان اختصاص داده و خواستار برخورد با افرادی شده است که از الگوهای مورد تأیید پوشش تخطی میکنند. در یکی از این برنامهها گفته شد: «رفتارهای نامتعارف نباید از سوی هیچکس در اماکن عمومی مانند پارکها به نمایش گذاشته شود.»
همچنین از زنان برای مطالبه اجرای حجاب بسیج شدهاند. در تجمعی کوچک در اصفهان در هفته جاری، روی یکی از پلاکاردها نوشته شده بود: «نتانیاهو: زنان بیحجاب سربازان رایگان ما هستند.»
نتانیاهو تاکنون چنین اظهارنظری نکرده است، اما این شعار بازتابدهنده روایتی گستردهتر است که از سوی تندروهای ایرانی ترویج میشود؛ روایتی که زنانی را که حجاب نمیپوشند، دستکم افرادی کموفادار به کشورشان معرفی میکند.
با این حال، شواهد فراوانی وجود دارد که نشان میدهد بسیاری از زنان ایرانی از کارزارهای رسمی هراسی ندارند.
در شبکههای اجتماعی ویدئوهایی منتشر شده که زنان جوان را در حال موتورسواری با اسکوتر نشان میدهد؛ زنانی که کلاه ایمنی بر سر دارند اما روسری به سر نکردهاند. این در حالی است که دولت هنوز به وعده خود مبنی بر صدور گواهینامه موتورسواری برای زنان عمل نکرده است.
این ویدئوها شامل کاروانهایی از زنان جوان موتورسوار است که در تهران و شهرهای دیگر در حال حرکت هستند. در یکی از پستهای اینستاگرامی، گروهی از زنان اعلام میکنند: «ما دختران موتورسوار شیراز هستیم! دخترهای شیراز، بزن بریم!»
حساب اینستاگرامی دیگری نیز ویدئویی از حدود ۲۰ زن موتورسوار در شهر اصفهان منتشر کرده و آن را «بزرگترین گردهمایی زنان موتورسوار اصفهان» توصیف کرده است.
همانند بسیاری از مسائل اجتماعی و فرهنگی در ایران، برای برخی افراد موضوع حجاب در شرایط جنگ و بحران اقتصادی، اولویتی نابهجا به نظر میرسد.

به نظر میرسد مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، نیز تا حدی چنین دیدگاهی دارد. او با اشاره به مصاحبهای با یک روحانی محافظهکار گفت: «آن روحانی درباره حجاب صحبت میکرد... خب، محله هست، مسجد هست؛ بروید آنجا روی این موضوع کار کنید! آیا واقعاً میتوان رفتار مردم را با قانون تغییر داد؟»
پزشکیان در ادامه گفت که حتی دختر خودش نیز گاهی با او اختلاف نظر دارد.
او پرسید: «آیا این به آن معناست که باید او را مجبور کنم؟!»
رئیسجمهور ایران افزود: «تغییر رفتار یک مسئله فرهنگی است؛ به باور و اعتقاد مربوط میشود. نمیتوان با زور در مردم اعتقاد ایجاد کرد.»
غلامعلی جعفرزاده ایمنآبادی، نماینده پیشین مجلس، نیز استدلال کرده است که مسئولان به جای تمرکز بر حجاب باید بر مهار تورم و بهبود معیشت مردم تمرکز کنند.
همچنین یکی از رسانههای غیررسمی مقالهای با این عنوان منتشر کرد: «تحریک افکار عمومی خسته از جنگ؛ پشت بازگشت گشتهای حجاب و تعطیلی کسبوکارها چه چیزی قرار دارد؟»
مقامهای جمهوری اسلامی نخستین بار پس از انقلاب ۱۳۵۷ زنان را به رعایت حجاب تشویق کردند. پیش از آن، حکومت پادشاهی تصویری سکولارتر و غربگرایانهتر از زنان ترویج میکرد.
ماده ۶۳۸ قانون مجازات اسلامی ایران، حضور زنان در اماکن عمومی بدون «حجاب شرعی» را جرمانگاری کرده است، هرچند تعریف دقیقی از این مفهوم ارائه نمیدهد. قانونی بسیار سختگیرانهتر که در سال ۲۰۲۴ تصویب شد، قرار بود نظام گستردهتری از مجازاتهای تصاعدی و نظارت را به اجرا بگذارد، اما اجرای آن پس از مداخله شورای عالی امنیت ملی متوقف شد.
این موضوع خشم تندروها را برانگیخته است. محمدتقی نقدعلی، نماینده مجلس شورای اسلامی، این هفته گفت: «میبینیم که وضعیت برهنگی و فساد علنی در میان ما چگونه است... اسرائیل و آمریکا نمیتوانند ما را نابود کنند، اما این فساد و تباهی که فرهنگ دینی ما را گرفتار کرده و به شکلی فاجعهبار و گسترده برهنگی را در جامعه گسترش میدهد، میتواند ما را از بین ببرد.»
با این حال، حکومت فعلاً با احتیاط گام برمیدارد.
یک زن حدوداً ۶۰ ساله ساکن تهران در گفتوگویی تلفنی با سیانان گفت: «آنها هنوز جرأت نمیکنند در خیابان چیزی به مردم بگویند. دخترها در تهران با تاپهای کوتاه، شلوارک و انواع لباسها در رفتوآمد هستند و روسری عملاً دیگر موضوعیتی ندارد.»
او افزود: «فکر نمیکنم بتوانند دوباره این دخترها را وادار به پوشیدن روسری کنند. البته از طرف دیگر، زمان انقلاب هم همین فکر را میکردیم. هرگز تصور نمیکردیم بتوانند ما را مجبور به پوشیدن حجاب کنند، اما در نهایت این کار را کردند.»
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
خبرگزاری میزان، وابسته به قوه قضاییه جمهوری اسلامی، اعلام کرد حکم اعدام مجید آدینه، از بازداشتشدگان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، بامداد یکشنبه اول شهریور اجرا شد.
به گزارش این رسانه حکومتی، دادگاه انقلاب کرج، آدینه را به اتهام «اقدام عملیاتی به نفع اسرائیل، آمریکا و گروههای متخاصم» به اعدام و مصادره همه اموال محکوم کرده بود.
میزان افزود حکم او پس از فرجامخواهی در دیوان عالی کشور عینا تایید شد.
بر اساس اطلاعات منتشر شده، آدینه شامگاه ۱۹ دی در محدوده محمدشهر کرج همراه یک نفر دیگر به دست نیروهای اطلاعات سپاه استان البرز بازداشت شده بود.
قوه قضاییه مدعی شد هنگام بازداشت او یک کلت کمری، سه خشاب، ۳۰ فشنگ، دو شوکر برقی، دو افشانه گاز اشکآور، یک اره برقی شارژی و یک بطری بنزین، کشف شده است.
ادعاهای قوه قضاییه درباره وسایل کشفشده، نحوه بازداشت، روند بازجویی و اظهارات منتسب به آدینه را بهطور مستقل قابل تایید نیست و نهادهای حقوق بشری همواره درباره راستی این ادعاها تشکیک کردهاند.
روایت قوه قضاییه از پرونده
میزان نوشت آدینه در بازجوییها استفاده از اسلحه را رد کرده و گفته بود برای خرید لباس به محل رفته و قصد داشته است به نیروهای امنیتی برای دور کردن مردم از تجمع کمک کند.
بر اساس این روایت، او گفته بود بطری بنزین و اره برقی را برای مقابله با آثار گاز اشکآور همراه خود داشته است.
قوه قضاییه مدعی شد بررسیهای آزمایشگاهی نشان دادهاند از اسلحه کشفشده، در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی شلیک شده است.
میزان افزود آدینه پس از روبهرو شدن با این گزارشها، نگهداری اسلحه و دیگر وسایل را پذیرفت و گفت از فراخوانهای اعتراضی اطلاع داشته است.
این رسانه حکومتی همچنین ادعا کرد آدینه به یکی از گروههای مخالف جمهوری اسلامی در خارج از ایران وابسته و آموزشدیده بوده است.
نام گروه مورد ادعا و شواهد مربوط به این ارتباط در گزارش میزان اعلام نشد.
پرونده آدینه با اتهامهای دیگری از جمله «محاربه از طریق تحریق عمدی»، «اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرایم علیه امنیت داخلی»، «فعالیت تبلیغی علیه نظام» و نگهداری غیرمجاز سلاح و تجهیزات در دادگاه انقلاب کرج بررسی شد.
مقامها و رسانههای جمهوری اسلامی اعتراضات دیماه را «اغتشاش»، «آشوب» و «کودتای آمریکاییـصهیونیستی» مینامند و آن را به آمریکا و اسرائیل نسبت میدهند.
نهادهای حقوق بشری میگویند حکومت با استفاده از این ادبیات، سرکوب معترضان و صدور احکام سنگین علیه بازداشتشدگان را توجیه میکند.
کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» پیشتر هشدار داد جمهوری اسلامی میکوشد برای توجیه سیاستهای سرکوبگرانه خود و کشتار شهروندان، هرگونه اعتراض مردمی را به کشورهای خارجی منتسب کند.
ایران اینترنشنال
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
عنوان بحث من درآمدی بر سامان سیاسی آینده ایران است. این بحث کاملاً جنبه توصیفی دارد و سعی شده است از تجویز خودداری شود. چون فکر میکنم پیش از هرگونه تجویزی ابتدا باید وضعیت موجود و روند تحولات آینده را به خوبی بشناسیم تا براساس آن بتوانیم بایدها و نبایدها را مشخص کنیم. به گمان من تحولات کشور در دوران جنگ به قدری گسترده و عمیق است که فهم ابعاد و پیامدهای آن در آینده کشور نیاز به بحث و بررسی گستردهای دارد
من بحث خود را در چند محور عرضه میکنم. در بخش نخست به تحول نظام جمهوری اسلامی ایران در دوران پساجنگ که این روزها از آن با عنوان جمهوری سوم یاد میشود، میپردازم و طرح ویژگیهای آن میپردازم. روی عنوان جمهوری سوم تأکیدی ندارم. میدانم که این عنوان در ادبیات سیاسی برای دورانی استفاده میشود که قانون اساسی یا ساختار قدرت تغییر کند. تنها به این دلیل که برخی از عزیزان اخیراً از این عنوان استفاده کردهاند من هم به کار میبرم. اگر چه چنان که خواهد آمد فکر میکنم با توجه به تغییراتی که در ساخت قدرت پدید آمده و خواهد آمد این عنوان چندان هم بی مسمی نباشد.
در بخش دوم به انتخابهای فراروی جمهوری سوم میپردازم و فرصتها و تهدیدها یا به عبارت بهتر مشکلات و موانع و زمینهها و ظرفیتها را مطرح میکنم
و در بخش سوم براساس نتایج بخش های اول و دوم به پیش بینی روند تحولات کشور در جمهوری سوم میپردازم
مشخصههای جمهوری سوم
با جنگ اخیر، ایران وارد مرحله جدیدی شده است که با جمهوریهای اول و دوم تفاوتهای مهمی دارد. از جمله مهمترین ویژگیهای جمهوری سوم عبارتند از:
۱- قدرت گرفتن نظامیان
اصولاً جنگ موجب قدرت گرفتن نظامیان میشود. پس از هر جنگ نظامیان که در جنگ نقش تعیین کنندهای داشتهاند، نسبت به پیش از جنگ میل بیشتری برای نقش آفرینی در اداره کشور تمایل بیشتری نشان میدهد. خاطرتان هست که پس از جنگ ایران و عراق آقای محسن رضایی و دوستانشان میگفتند نیرویی که جنگ را اداره کرده است باید کشور را اداره کند. این تمایل در آن زمان و در حین جنگ حتی به تلاش برای شرکت یا تأثیر گذاری بر انتخابات مجلس نیز انجامید که با مخالفت مرحوم امام متوقف شد. و تأکید امام مبنی بر عدم مداخله نظامیان در امر سیاست نقطه پایانی بر این تلاش بود که البته پس از امام به عللی که جای طرح آن در این گفتار نیست، مجدداً این گرایش بسیار پررنگتر از پیش در عرصههای اقتصادی و سیاسی جنبه عملی پیدا کرد.
آن چه گفتیم در باره جنگهای کلاسیک بود. جنگ اخیر جنگی غیر متعارف بود. این جنگ محدود به مرزها نبود، ودر تمامی نقاط کشور در جریان بود .اهداف نظامی نیز به تأسیسات و نیروهای نظامی محدود نمیشد، بلکه همه مسؤلان و مؤسسات و زیرساختها اهداف دشمن بودند، به ویژه در شرایط فقدان رهبری، نظم بوروکراتیک مبتنی بر روالهای قانونی کاملاً مختل شد. درنتیجه اداره عالی کشور عملاً در دست میدان قرار گرفت ونیروی نظامی، هم صف و هم سیاست و هم میدان را در اختیار گرفتند. در چنین جنگی به طور طبیعی تمایل و اشتیاق نیروهای نظامی برای تثبیت موقعیت در اداره کشور زمینههای عینی و ملموستری پیدا میکند. واکنش سریع نسبت به عنوان «شورایموقت رهبری» متشکل ازرؤسای قوا در مقطع کوتاه فقدان رهبری،و تبدیل آن به «شورای سران قوا» در رسانههای رسمی نظام، حکایت از آن داشت که در شرایط جدید ثقل مدیریت نظام خارج از دایره قوای رسمی است. همچنین شرایط پس از آتش بس و نقش تعیین کننده سپاه در مذاکرات و استقلال در تصمیمگیریهای نظامی هرگونه تردیدی را در این زمینه از بین می برد. در آینده نشانههای روشنتری از این تحول ماهوی را شاهد خواهیم بود.
۲- میل نظام سیاسی به سوی عرفی شدن
در نظام جمهوری اسلامی چگونگی و جایگاه رهبری در ساختار نظام تعیین کننده ماهیت نظام است
رهبری در جمهوری نخست وجهی کاملاً قدسی داشت. این وجه قدسی مهمترین عامل شکل دهنده اقتدار رهبر انقلاب بود. در جمهوری دوم کاهش کاریزمای قدسی با اتکای به نهادهای نظامی و امنیتی تا حدودی جبران شد یا بهتر بگوییم تلاش شد جبران شود. در عین حال نهادهای نظامی و امنیتی در واقع مخلوق رهبری دوم و ابزاری در دست ایشان بودند. در جمهوری سوم نهاد نظامی امنیتی در شرایط جنگی نقش تعیین کنندهای در انتخاب رهبری سوم ایفا کرد. تردیدی نیست اگر این انتقال از رهبری دوم به رهبری سوم در شرایطی غیر از وضعیت حاد جنگی که رهبران و مسؤلان عالیرتبه یا شهید و یا مخفی شده بودند،رخ میداد معلوم نبودبه چنین نتیجهای ختم می شد.
بنابراین با ارتقاء سپاه و قرار گرفتن در کنار رهبری، نقش این نهاد در فرایندهای تصمیم گیری و تصمیم سازی نسبت به گذشته به شدت افزایش یافته و بیش از این نیز خواهد شد.
این واقعیت عملاً دومین ویژگی جمهوری سوم یعنی تقویت صبغه عرفی و کاهش وجه قدسی نظام را رقم خواهد زد. لذا میتوان گفت در آینده جمهوری اسلامی ایران عملاً با نظامیهایی که در آنها نیروی نظامی نقش اصلی را در اداره کشور در اختیار دارند، نظیر جمهوری اسلامی پاکستان شباهت بیشتری پیدا میکند.
۳- تمرکزگرایی بیشتر و تحدید بیشتر آزادیهای سیاسی
نظامیان معمولاً با بسط مشارکت عمومی در امر سیاست و اداره کشور همدلی ندارند. تجربه سالهای گذشته به ویژه در جمهوری دوم این نظر را تأیید میکند. بنابراین مقصود از میل نظام در جمهوری سوم به سوی نوعی عرفی شدن به معنای تمرکز زدایی سیاسی، یا کاهش اقتدارگرایی سیاسی و میل به سوی آزادیهای سیاسی نیست. زیرا اساساً عرفی شدن یک نظام لزوما به معنای دموکراتیک شدن آن نیست. البته تجربه برخی کشورها در نیم قرن اخیر نشان میدهد که برخی نظامهای سیاسی که تحت حاکمیت نیروهای نظامی اداره میشدند مثل کره جنوبی و ترکیه به تدریج به سمت دموکراتیک شدن پیش رفتهاند. در مقابل برخی نظامهای سیاسی دیگر در برابر روندهای دموکراتیزاسیون مقاومت کرده اند.
۴-رویکرد غیر توسعهگرا
از همین جا میتوان به ویژگی چهارم پرداخت که پیوند محکمی با ویژگی سوم دارد و آن رویکرد نظامیان حاکم به امر توسعه است. مقصود من از توسعه فرایند مستمر استفاده بهینه، عادلانه و متوازن از همه امکانات و ظرفیتهای کشور در جهت تأمین نیازهای مادی و معنوی شهروندان است. تفاوت نظامهایی مانند کره جنوبی و ترکیه که تحت حاکمیت نظامیان به سوی مردمسالاری حرکت کردهاند، با دیگر نظامهای تحت سلطه نظامیان که چنین توفیقی نیافتهاند، در رویکرد نظامیان حاکم به مقوله توسعه بوده است. نظامیان حاکم در این کشورها عموماً افرادی نخبه،تحصیلکرده و آشنا با دنیای جدید و مقوله توسعه بودهاند، نظامیان ایران فاقد چنین ویژگی هستند. علاوه بر این،تفاوتهای بنیادی نظیر ساختار حقوقی نظام ، مشخصههایایدئولوژیک آن، ساختار اقتصادی ایران، موقعیت ژئوپولیتیک و منابع انرژی، در رویکرد ناهمساز نظامیان ایران به مقوله توسعه نقش مهمی ایفا میکنند. مجموعه این عوامل عبور ایران تحت قدرت نظامیان از راهبرد ستیز و بقا به راهبرد تعامل با کشورهای جهان بر محور رشد و توسعه را بسیار دشوار میسازد، بنابراین نمیتوان انتظار داشت نظامیان از موقعیت وقدرت خود در جمهوری سوم به نفع قرار دادن کشور در مسیر توسعه و لوازم آناز جمله: تقویت طبقه متوسط شهری، تربیت نیروی انسانی توسعه یافته، تقویت بخش خصوصی مستقل، رابطه متوازن و همکاریهای اقتصادی و علمی با کشورهای جهان، استفاده کنند.
اجازه بدهید به علت ضیق وقت به همین چهار مشخصه اکتفا کرده به بخش دوم مطلب خود یعنی انتخابهای فراروی ایران در جمهوری سوم بپردازم.
انتخابهای فراروی ایران در جمهوری سوم
شواهد و قراین موجود بیانگر آن است که این جنگ پایان خواهد یافت. اما چگونگی پایان یافتن آن نقش مهمی در سرنوشت کشور خواهد داشت. ایران در حال حاضر در برابر یک انتخاب مهم و تعیین کننده قرار دارد:
۱-حل جامع مشکلات با آمریکا و مصالحه با این کشور. مقصود من از حل جامع مشکلات همپیمانی و اتحاد استراتژیک با آمریکا نیست. چنین هدفی با توجه به ماهیت دو نظام و نیز سوابق تاریخی میان این دو ناممکن است. توافق جامع در تعریف من رفع کامل تحریمها و موانع همکاریهای اقتصادی ایران با کشورهای جهان از جمله آمریکاست.
۲- توافق محدود شامل پایان جنگ و رفع پارهای محدودیتها و تحریمها
طبیعتاً انتخاب دوم ضمن این که کمکی به حل بنیادین مشکلات کشور نمیکند، سایه جنگ را نیز برای همیشه از ایران دور نمیسازد. با این انتخاب ایران همچنان در گیر مشکلات داخلی،جاماندن از مسیر توسعه، محروم از همکاریهای منطقهای، و عدم حضور مؤثر در تحولات منطقهای و همکاری در تأمین امنیت منطقه باقی خواهد ماند.
در این باره توضیح نمیدهم چون عزیزان دیگری در نشستهای گذشته به تفصیل در این باره سخن گفتهاند.
فعلاً بدون این که بخواهیم قضاوتی شتابزده در این باره داشته باشیم بهتر است به ظرفیتها و فرصتها و نیز مشکلات و موانعی بپردازیم که ایران جمهوری سوم در این انتخاب سرنوشت ساز دارد
۱-موانع ایران در انتخاب گزینه حل جامع اختلافات با آمریکا و مصالحه با این کشور
الف: احساس پیروزی نظامی در میدان:
در حال حاضر تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی، و مواضع مسؤلان به ویژه جریان افراطی بر محور پیروزی مطلق و شکست نظامی دشمن متمرکز است. و چنین به جامعه القاء میشود که دشمن از بیم شکستها و خسارتهای بیشتر ناگزیر از آتش بس شده است. این تبلیغات به مخاطبان چنین القا میکند که توقف جنگ در شرایطی که مالک اشتر به خیمههای معاویه رسیده است، تصمیم عاقلانهای نیست. البته طرف آمریکایی نیز حداقل در سطح تبلیغات عیناً همین احساس را دارد.
تا آن جا که به ایران مربوط است، اخباری که از بخشهایی از حاکمیت به گوش میرسد گویای آن است که این احساس بر مذاکرات سایه افکنده و موجب طرح مطالباتی از موضع طرف پیروز جنگ شده است. در حالی که موفقیت ایران در این جنگ نه به معنای پیروزی نظامی در میدان نبرد و تسلیم دشمن، بلکه به معنای مقاومت قهرمانانه نیروهای مسلح و به ویژه جامعه ایران در برابر تجاوز و ناکامی متجاوزان از دستیابی به اهدافشان است. ایران باید مطالبات و اهداف خود را در مذاکرات بر اساس همین فهم تنظیم کند. در غیر این صورت طرح مطالبات و شروط ناسازگار با دستاوردهای واقعی و موقعیت دشمن قطعاً موفقیت در میدان جنگ را به شکست در میدان دیپلماسی برای صلح تبدیل خواهد کرد.
ب: وجود اختلاف نظر شدید در سطح حاکمیت
متأسفانه حتی در باره اصل مذاکره با آمریکا چه برسد به مذاکره جامع با این کشور،اتفاق نظری در سطح حاکمیت وجود ندارد. مواضع سیاسی ناهماهنگ در سطح مسؤلان و تبلیغات تناقض آلود در سطح رسانه ملی خود گویای اختلاف اساسی باندها و جناحهای ذینفوذ در حاکمیت قبال مذاکره است. تأکید بر ضرورت انتقام و حتی ترور مقامات آمریکایی همزمان با مذاکره با این کشور، در سطح مواضع مسؤلان و رسانه های رسمی نشان میدهد، جمهوری اسلامی ایران راهبرد روشن و تعریف شده ای را در مذاکرات تعقیب نمیکند. شورای عالی امنیت ملی رسمیترین و مؤثرترین نهاد تصمیم گیرنده نظام در تعیین راهبرد دیپلماسی ایران در مذاکرات است. تصریح رئیس دبیر خانه این شورا مبنی بر باز بودن «پرونده انتقام خون پاک خامنهای کبیر و شهدای مظلوم ایران» و مجازات «عاملین و آمرین این جنایت به دست عناصر صالحه»توسط «عناصر صالحه» در شرایطی که مذاکرات میان ایران و آمریکا در جریان است،برای همگان و به ویژه طرف آمریکایی یک پیام روشن دارد و آن این که در این مذاکرات ایران در پی صلح و پایان جنگ نیست.
ج: فقدان سیاستمدار شجاع ملی
از سوی دیگر انتخاب گزینه نخست یعنی حل جامع مشکلات با آمریکا نیازمند وجود سیاستمداری شجاع،ملی،قاطع،دارای موقعیت مستحکم در حاکمیت و برخوردار از نفوذ و حمایت مردمی است. با کمال تأسف چنین سیاستمداری فعلاً در نظام وجود ندارد. آنها که بودند و میتوانستند در چنین روزهایی نقشی تعیین کننده ایفا کنند همگی گرفتار حبس و حصر و انزوا شدند و برخی نیز به دیدار معبود شتافتند.
به گمان من علت این که یک هیئت ایرانی هشتاد نفره و نامتجانس متشکل ازافراد باددیدگاههای مختلف از مخالف مذاکره تا موافق مذاکره به همراه آقای قالیباف رهسپار پاکستان شدهاند، دقیقاً در همین نکته نهفته است. زیرا هیچ کس شهامت اتخاذ تصمیم و پذیرش مسئولیت آن را ندارد و ترجیح داده میشود اگر قرار است تصمیمی گرفته شود همه در آن سهیم باشند. نتیجه این روند البته بی تصمیمی است. اظهارات متضاد و متناسب با «فضای تبلیغات داخلی» مسؤلان تیم مذاکره کننده ایرانی، به روشنی از ترس و واهمه آنان از فضاسازیهای مخالفان مذاکرات حکایت دارد. استفاده از زبان تهدید در برابر تهدیدهای ترامپ و مقامات آمریکایی امری قابل فهم است، مشروط بر آن که مجموعه عوامل نظامی، سیاسی، تبلیغاتی تحت مدیریت واحد و هماهنگ با تیم مذاکره کننده عمل کنند. حوادث این روزها در میدان جنگ و نیز عملکرد رسانههای رسمی به ویژه صدا و سیما و تریبونهایتجمعات، از واقعیت دیگری حکایت دارند
ج: ماهیت اختلافات در حاکمیت
اختلاف در سطح حاکمیت به احتمال زیاد دیر یازود به تضعیف یک طرف و به سود طرف دیگر حداقل تاحدود زیادی کاهش خواهد یافت، اما توجه داشته باشیم این اختلاف در باره مسایل بنیادینی نظیر توسعه همه جانبه و لوازم آن از جمله ارتباط متوازن با دنیا، آزادی اینترنیت و آزادیهای سیاسی، تجدید نظر در نظام گزینش، استفاده از ظرفیتهای جامعه و جامعه مدنی وبخش خصوصی مستقل و ... نیست. ادامه محدودیتهای اینترنت در حالی که همگان به بی پایه بودن توجیهات امنیتی آن آگاهند و برخی مسؤلان به آن تصریح کردهاند، موج اعدامها که در آنها به تصریح حقوقدانان آیین دادرسی و حقوق متهمان و موازین حقوقی رعایت نمیشود، توقیف اموال منتقدان و مخالفان نظام که هیچ مبنای اخلاقی و شرعی و قانونی ندارد، احکام حبس طویل المدت به خاطر جرایم ساده،عدم آزادی زندانیان سیاسی، از موضوعات مورد اختلاف میان دو جناح ذینفوذ در حاکمیت نیست. یا دستکم هیچیک از دو طرف برای مخالفت با این امور حاضر به پرداخت هزینه نیست.
مقصود من از نگاه غیر توسعه گرای حاکمیت این نیست که مثلاً بازسازی ویرانیهای ناشی از جنگ کانون اهتمام حاکمیت نخواهد بود. آن چه به رغم اختلافات مورد اهتمام حاکمیت نیست بازسازی وضعیت روانی اجتماعی و فراهم آوردن بسترها و زمینههای لازم برای مشارکت واقعی و نهادینه جامعه در اداره امور است که در امر توسعه اهمیتی به مراتب بیش از بازسازی ساختمانهای آسیب دیده دارد.
د: ناتوانی از تصمیم و انتخاب به هنگام
تجربه سالهای گذشته نشان میدهد که حاکمیت در تغییر رویههای زیانبار و رسوب کرده از گذشته به ندرت مبتکرانه عمل کرده یا به انتخاب خلاقانه دست زده است. رویههای مشکل آفرین گذشته یا به رغم مخالفتها و نارضایتیها همچنان بدون آن که حل شوند برجای مانده و مشکلات بر هم انباشت شدهاند یا حاکمان در برابر فشار عمومی از سر اضطرارو باپرداخت هزینههای سنگین ناگزیر تن به تغییر داده اند.
مذاکره با آمریکا از جمله این موارد است که پس از سیاست پرهزینه نه جنگ و نه مذاکره امروز به سبب وضعیت ویژه کشور به ناگزیر مورد پذیرش قرار گرفته است. این رویکرد انفعالی یکی از مهمترین موانع ورود به مذاکرهای جامع و فراگیر با آمریکا با هدف حل و فصل اختلافات است. در حالی که حل مشکلات اقتصادی کشور و روابط آزاد اقتصادی با جهان در گروه این امر است.
ه: نقش آفرینی سرویسهای امنیتی بیگانه
توافق ایران و آمریکا موافقان و مخالفان مهمی دارد. بی تردیدرژیم صهیونیستی اگر نگوییم تنها بازنده، یکی از مهمترینبازندگان توافق ایران و آمریکا خواهد بود. پس از اسرائیل، روسیه بیشترین زیان را از این توافق خواهد دید. بنابراین ذینفعانشکست مذاکرات به ویژه رژیم صهیونیستی از همه امکانات خود برای به شکست کشاندن این مذاکرات استفاده خواهند کرد. با توجه اتفاقات یکساله اخیر از جنگ دوازده روزه تا جنگ چهل روزه، عمق و گستره نفوذ سرویس جاسوسی اسرائيل در مراکز حساس نظام قابل انکار نیست. تصور این که رژیم صهیونیستی از این امکان گسترده برای تحریک و مدیریت جریانهای داخلی و به شکست کشاندن مذاکره استفاده نکند، خام اندیشی است.
۲-ظرفیتها و فرصتهای مؤثر در مذاکرات
الف-ارتقای جایگاه منطقهای وبین المللی ایران
مقاومت ایران در برابر تجاوز آمریکایی صهیونیستی که با هدف فروپاشی کشور صورت پذیرفت، و نهایتا آمریکا را ناگزیر از آتش بس و مذاکره کرد، به تقویت موقعیت منطقهای و بین المللی ایران در دوره پساجنگ انجامیده است. و ظرفیتهای قابل توجهی برای حضور مؤثر ایران در معادلات و همکاریهای منطقهای ایجاد کرده است.یادمان نرفته است اروپا در آغاز جنگ چه موضعی در قبال ایران داشت. معتدلترین آن ها یعنی آلمان کثیفترین مواضع را اتخاذ کرد و رئیس جمهور آلمان با زیر پا گذاشتن همه مرزهای اخلاقی در برابر جنایات جنگی اسرائیل در این تجاوز گفت اسرائیل کارهار کثیف را به جای ما انجام میدهد. اختلافات میان امارات با عربستان، اختلافات داخلی میان شیخ نشینهای امارات متحده عربی با یکدیگر همگی در این جنگ زمینه بروز یافت.امروز شورای همکاری خلیج فارس که همواره کانون چالش سیاسی در قبال ایران و موضوع جزایر ایرانی خلیج فارس بود بیش از هر زمان دیگری بی اثر شده است. در صورت دستیابی به توافقی جامع با آمریکا که البته مشروط به بازنگری در سیاستهای منطقهای است، فرصت مغتنمی برای ایران پدید خواهد آمد تا با فعال کردن محورایران،عربستان، پاکستان، عمان و قطر بستر مناسب برای حضور و مشارکت مؤثر ایران در تأمین امنیت و زنجیر تولید ارزش در خلیج فارس فراهم شود
ب- بی اعتبار شدن نیروهای طرفدار براندازی
مقاومت قهرمانانه ایران در برابر تجاوز و روشن شدن این واقعیت که ایران ونزوئلا نیست، دولتهای غربی را به تجدید نظر در سرمایه گذاری بر روی نیروهای برانداز طرفدار مداخله خارجی واداشته است. این واقعیت را در بی اعتنایی توهین آمیز دول اتحادیه اروپا به سفر اخیر شاهزاده پهلوی به اروپا به روشنی میتوان دریافت.
در داخل کشور نیزجامعه ایران در جریان این تجاوز، خباثت و ددمنشی بیگانگان متجاوز را با تمام وجود لمس کرد و علاوه بر مشاهده خسارتهای عظیم انسانی و مادی به سرمایههای ملی به فریب وعدههای طرفداران تجاوز خارجی پی برد. مشاهده رقص و پایکوبی وطن فروشان زیر پرچم اسرائيل و آمریکا آخرین تردیدها درباره ماهیت نیروهای خشونت طلب برانداز را از بین برد.
این وضعیت علی القاعده باید به جمهوری اسلامی ایران در روابط با دولتهایی دیگر از جمله مذاکره با امریکا اعتماد به نفس بیشتری بدهد.
ج- احساسات میهن دوستی جامعه
یکی از اشتباهات بزرگ آمریکا و اسرائيل این بود که با تجاوز نظامی خود، و تحریک غرور ملی ایرانیان،عملاً بحران ناشی از فاجعه دیماه گذشته را به حاشیه برده و آن را از اولویت توجهات جامعه ایران و جامعه بین المللی خارج کردند، رشد احساسات ملی در این جنگ زمینه مناسبی برای همبستگی ملی ایرانیان و جبران خطاهای گذشته در نادیده گرفتن مردم فراهم آورده است. فاجعه دیماه حتی با پذیرش نقش آفرینی مؤثر بیگانگان،نتیجه بی اعتنایی به مطالبات مردم و فراموشی سریع وعدههای داده شده به مردم پس از همراهی آنان با حاکمیت درجنگ دوازده روزه بود.
در جنگ اخیر جامعه بامشاهده خطری که ایران را تهدید میکند مجدداً در برابر تجاوز بیگانگان از خود واکنش نشان داد.
براساس آخرین نظر سنجیها این تجاوز از کمیت بخش برانداز و مخالف نظام نکاسته اما موجب همدلی بیشتر پنجاه درصد بخش میانه جامعه با نظام شده است. نظر سنجیهای مذکور همچنین نشان میدهند اکثریت جامعه ایران به رغم مخالفت با تجاوز،خواهان مذاکره با آمریکا و حل و فصل مشکلات با این کشور هستند، در نیتجه به نظر میرسد ایران در شرایط پساجنگ از موقعیت و پشتوانه اجتماعی قویتری برای مذاکره با آمریکا برخوردار است.
همبستگی ملی پدید آمده را دو خطر تهدید میکند
۱- این همدلی البته همچون دوران جنگ دوازده روزه ناپایدار است و در صورتی که با اصلاح رویکردها تثبیت نشود، و لجاجتها و بی اعتناییهای گذشته ادامه یابد خیلی سریع فروکش خواهد کرد. به ویژه آن که زخم فجایع دیماه گذشته هنوز تازه است. موج اعدامها،تبلیغات به شدت زیانبار صدا و سیما تحت نفوذ فرقه آخر الزمانی، ادامه قطع اینترنت و... همگی حامل این پیام برای جامعه است که مقصود از همبستگی ملی در سطح تبلیغات رسمی همبستگی غیر مشروط با حاکمیت و سیاستهای آن است و نه همکاری و هم افزایی برای اداره و حل مشکلات کشور.
۲: خطر دوم استحصال بی رویه و خشن از ظرفیت حس ملی گرایی است. متأسفانه در گذشته این خطا در حوزه حس دینی و باورهای ایمانی مردم تجربه شده است. استفاده و بلکه سوء استفاده از ایمانیات جامعه برای حل مشکلات ناشی از ناکارآمدیها و سیاستهای خطا، نهایتاً به تضعیف باورهای دینی جامعه انجامید. امروز نیزاگر از حس میهن دوستی جامعه به همان رویه گذشته سوء استفاده شود، همان نتیجه در انتظار احساسات وطن دوستانه مردم خواهد بود.
با توجه به آن چه گفته شد اکنون به بخش سوم صحبتم یعنی پیش بینی روند تحولات کشور در جمهوری سوم میپردازم
پیشبینی روند تحولات کشور
تجربه دورههای گذشته و فرصتهایی که از دست رفته است وشناخت نسبی از ماهیت فکری و ویژگیهای رفتاری کانونهای قدرت در حاکمیت موجب میشود، نسبت به روند تحولات کشور چندان خوشبین نباشیم. تحولات میدانی اخیر که تفاهمنامه با آمریکا را تقریباً بلاموضوع کرده و دو طرف را به شرایط پیش از تفاهمنامه برگردانده مؤید این نظر است.
براساس آن چه گذشت روند مثبت تحولات آینده درگرو اصلاحات اساسی در شیوه حکمرانی در داخل و نیز در سطح تعاملات خارجی است.
متأسفانه علایم ونشانههایی دال بر تحول چنین رویکردی در سطح حاکمیت مشاهده نمیشود.
احتمال بیشتر آن است که مذاکرات به توافقی نسبی و محدود بینجامد. در این صورت به ویژه با توجه به لطمات عظیمی که به زیرساختها و بخش تولید و صنعت کشور وارد شده است، ایرانطی ماههای آینده با بحرانهای عظیم در حوزه تأمین انرژی برق و گاز و و بنزین و تولید و در نتیجه بیکاری و تورم و گرانی مواجه خواهد شد. تضاد و بلکه تناقض میان این بحرانها با تبلیغات شبانه روزی که بر طبل پیروزی میکوبد و ادعای ابرقدرتی میکند، برای جامعه حل شدنی نخواهد بود. در صورتی که این پیش بینی درست باشد، طبعاً در آینده با چرخه زیانبار اعتراض وسرکوب و در نتیجه بستهتر شدن فضای سیاسی کشور مواجه خواهیم بود. با ادامه این روند وقوع جنگی دیگر چندان دور از ذهن نیست. در عین حال هیچ امری بیش از این ما را خوشحال نمیکند که این پیش بینی غلط باشد و در جمهوری سوم برای اولین بار شاهد آن باشیم که نظام با مهارت و موقعیت شناسی از فرصتهای موجود به نفع کشور و مردم استفاده کند.
گرچه چنان که عرض کردم این گفتار صرفاً توصیفی است، اما نظر به حساسیت شرایط و روند سریع تحولات بحث خود را با ذکر چند ایده تجویزی به پایان میبرم:
۱-ارزیابی منفی نسبت به آینده مذاکرات نمیتواند توجیهی برای بی عملی باشد. اصلاح طلبان و همه نیروهای ملی نمیتوانندنسبت به مسؤلیت تاریخی و ملی خود در قبال مذاکرات جاری و آثار و نتایج تعیین کننده آن بر سرنوشت کشور، بی تفاوت باشند. در حال حاضر اختلاف شدیدی در سطح حاکمیت میان دو بخش موافقان و مخالفان مذاکره و صلح در جریان است. دولت و بخشی از قوای سه گانه و بخشی از نیروهای نظامی موافق مذاکره و پایان دادن به جنگ هستند، اما مخالفان صلح از حمایت غیر مشروط بخشهای قدرتمندتر حاکمیت در نهادهای نظامی و امنیتی و نیز باندهای مافیایی و ذینفعان جنگ و تحریم برخوردارند. دستگاه تبلیغات رسمی نیز کاملاً در اختیار این بخش از حاکمیت است. نقش سرویسهای امنیتی بیگانه را نیز در این ماجرا نباید از نظر دور داشت. بنابراین اصلاح طلبان و نیروهای ملی با تشکیل کارزاری همه جانبه در تقویت جریان طرفدار مذاکره وصلح در حاکمیت و آگاهی دادن به جامعه نسبت به آثار و نتایجتباهی آفرین مواضع جنگ طلبان، باید در هموار کردن راه دشوار دستیابی به توافق همه جانبه بکوشند.
۲-راه حل بحرانهای عدیدهای که نظام و کشور را فراگرفته است، علاوه بر تغییر پارادایم در سیاست خارجی، بازنگری بنیادین در نحوه اداره کشور است.
این بازنگری میباید تحت عنوان اصل و شعار محوری «یک دولت یک خزانه» انجام پذیرد، چرا که منشاء همه رانتها، مفاسد، بی عدالتیها، عدم اختصاص بهینه منابع به نیازهای حیاتی کشور، ناتوانی از استفاده از نیروها و ظرفیتهایاجتماعی در حل مشکلات و درنتیجه انباشت بحران های حل ناشده، فقدان این مبنا در اداره کشور است. به گمان من پس از سپری شدن دوره مذاکرات، صرفنظر از این که این مذاکرات به توافق جامع بینجامد یا به توافقی نیم بند ختم شود، این اصل باید مبنای کنشگری سیاسی آینده اصلاح طلبان و ائتلافها و افتراق ها در دوران ایران پسا جنگ قرار گیرد.
۳-حتی اگر عزم و اراده حاکمیت حل جامع مشکلات در مذاکره با آمریکا باشد و به این هدف دست یابد،بحرانهای اقتصادی حداقل تا پایان سال گریبانگیر کشور و نظام خواهد بود. بنابراین اقدامات فوری و مؤثر برای افزایش تاب آوری جامعه در برابر بحرانهای مذکور حیاتی است.
در رأس این اقدامات باید به ابتکاراتی اندیشید که دروهله نخست امید و اعتماد جامعه به حاکمیت و افزایش احساس اعتماد به نفس جامعه در مشارکت در اداره امور خود را تقویت کند. حاکمیت در مواجهه با بحرانهای کنونی نیاز حیاتی به همراهی مردم دارد. قطعاً مشکلات کشور در کوتاه مدت حل شدنی نیست، اما ایجاد امید به بهبود و باور جامعه به درستی مسیر میتواند بر تاب آوری جامعه در برابر مشکلات بیفزاید و جامعه را به ریاضت و صرفه جویی و تحمل کمبودها قانع کند. موج اعدامها، توقیف اموال، انحصار صدا و سیما در دست فرقه آخر الزمانی و اصرار برعدم آزادی و حتی مرخصی زندانیان سیاسی حاوی چنین پیامی نیست. روشن است که رویههای غلط گذشته یک شبه قابل تجدید نظر و تغییر نیست، اما میتوان با ابتکاراتی جامعه را به عزم حاکمیت به تغییر روند قانع کرد. به گمان من سه اقدام مقطعی و فوری میتواند این هدف را تأمین کند:
-تغییر مدیریت صدا و سیما و جایگزین کردن کادری که واقعاً معتقد باشد صدا و سیما متعلق به همه ملت ایران است،
-برچیده شدن نظام گزینش و منحصر کردن آن به تشخیصصلاحیتهای علمی و حرفهای به طوری که جامعه باور کند دختران و پسران با ظاهر متفاوت که این روزها حضورشان در اجتماعات شبانه به نفع نظام تبلیغ میشود، امکان استخدام و گزینش در پستهای دولتی دارند،
- اعلام عفو عمومی وآزادی زندانیان سیاسی و توقف احکام غیر حقوقی.
این سه اقدام فوری و بی هزینه میتواند در جلب اعتماد، همدلی و تاب آوری جامعه برای عبور از بحران پیش رو مؤثر باشد.
منبع: کلمه
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
اندرو داول / والاستریت ژورنال / ۲۲ اوت ۲۰۲۶
عالیترین مقامهای سیاسی ایران اعلام کردند که کشور باید بر پایان دادن به جنگ و تقویت اقتصاد آسیبدیده خود تمرکز کند؛ موضعی که در تقابل علنی با تندروهایی قرار دارد که در شش ماه گذشته و در جریان این درگیری، رویکردی سرسختانهتر و تقابلیتر اتخاذ کردهاند.
اظهارات مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، و محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی، در حالی مطرح میشود که مسیر دیپلماتیک همچنان در بنبست قرار دارد و دولت ترامپ سیاست افزایش تدریجی فشار اقتصادی از طریق تحریمها و محاصره دریایی بنادر ایران را در پیش گرفته است.
جنگ و محدودیتهای اقتصادی، فشار بیشتری بر اقتصاد از پیش بحرانی ایران وارد کرده و موجب سقوط بیشتر ارزش پول ملی شده است؛ وضعیتی که تأمین نیازهای روزمره را برای ایرانیان دشوارتر کرده است. رهبران میانهروتر در تهران نگراناند که این فشارها در نهایت ثبات کشور را تضعیف کند.
با این حال، مشخص نیست که آیا تندروهایی که اخیراً خواستههای سختگیرانه جدیدی برای بازگشایی تنگه هرمز مطرح کردهاند یا دولت ترامپ که خواهان امتیازهای گسترده است و این هفته نیز بار دیگر خواستار فروپاشی نظام ایران شد، بتوانند به توافقی دست یابند یا خیر.
پزشکیان روز جمعه در اظهاراتی که رسانههای ایرانی منتشر کردند، گفت: «جنگ باید در مقطعی به پایان برسد. بهتر است امروز قدرت و عزت خود را نشان دهیم و به جهان بگوییم که پیروز شدهایم و اکنون جنگ را پایان میدهیم.»
قالیباف با صراحت کمتری سخن گفت، اما تأکید کرد که اگر کشور بحران اقتصادی خود را نادیده بگیرد، امنیت نیز حاصل نخواهد شد.
رئیس مجلس گفت: «هرچقدر هم که قدرت نظامی داشته باشیم، اگر مردم ما در سختی باشند و کشور از گردش مالی و رشد اقتصادی محروم باشد، به پیشرفت دست نخواهیم یافت. ما که جنگ را تجربه کردهایم، ارزش واقعی صلح را درک میکنیم.»
تحلیلگران این اظهارات را نشانهای قابل توجه از دشواریهای اقتصادی ایران دانستند، اما معتقدند با توجه به نبود چارچوبهای عملی برای دستیابی به توافق، احتمال دورهای جدید تشدید تنش بیش از پایان جنگ است.
تندروهای ایرانی بیاعتمادی عمیقی نسبت به دولت آمریکا دارند و از دوره آرامش نسبی درگیری برای آماده شدن جهت مراحل بعدی نبرد استفاده کردهاند.
دونالد ترامپ در طول جنگ بارها تمایل خود را برای دستیابی به توافق آشکار کرده است. اما تفاهمنامهای که او در ماه ژوئن برای پایان دادن به جنگ امضا کرد، بر سر تلاش ایران برای مدیریت و کنترل عبور و مرور در تنگه هرمز فروپاشید. مذاکراتی که اوایل همین ماه برگزار شد نیز زمانی متوقف شد که آمریکا از پذیرش توافقی که عبور و مرور آزاد و بدون مانع از این آبراه را تضمین نمیکرد، خودداری کرد.
هر دو توافق در آمریکا به دلیل آنکه بیش از حد به سود ایران تلقی میشدند، مورد انتقاد قرار گرفتند و همین امر فشار بر دولت را برای اتخاذ موضعی سختگیرانهتر افزایش داد.
ترامپ روز جمعه به خبرنگاران گفت: «آنها بسیار مایل به توافق هستند، اما هنوز آماده پذیرش توافق درست نیستند.»
حمیدرضا عزیزی، تحلیلگر مسائل ایران، گفت به نظر میرسد ترامپ در حال آماده شدن برای بهرهبرداری از مشکلات اقتصادی ایران به منظور مطالبه امتیازهای بیشتری است. با این حال، چنین فشاری کار را برای ایران در اجتناب از یک عقبنشینی تحقیرآمیز دشوارتر میکند.
عزیزی در شبکههای اجتماعی نوشت: «این وضعیت در حال ایجاد یک چرخه معیوب است.»
دنی سیترینوویچ، رئیس پیشین بخش ایران در سازمان اطلاعات نظامی اسرائیل، نیز روز جمعه گفت به نظر میرسد هیچیک از دو طرف آماده پذیرش مصالحههای ضروری نیستند.
او در شبکههای اجتماعی نوشت: «به همین دلیل، با وجود سیگنالهایی که از سوی قالیباف و پزشکیان ارسال میشود، احتمال تشدید تنش در حال حاضر بیش از کاهش آن است.» وی در این اظهارات از شیوه دیگری برای نگارش نام رئیس مجلس ایران استفاده کرده بود.
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
فرزانه فصیحی، دونده المپیکی ایران، میگوید از حضور او در مسابقات قهرمانی جهان جلوگیری کردهاند. او روز شنبه پیامی در اینستاگرام نوشته است: «قهرمانی جهان را که بزرگترین رویا و آرزوی هر ورزشکاری است ازم گرفتند؛ بازیهای آسیایی را هم خودم تقدیمتان میکنم.»
متن کامل پیام فصیحی:
«ممنون از همه عزیزانی که در روزها و ماههای گذشته جویای حال من بودن
بعد از اتفاقات چند ماه اخیر، بارها به من هشدار دادند:
«مراقب رفتارت باش! میدانی که قهرمانی جهان و بازیهای آسیایی در پیش است ....»
همان شد.
قهرمانی جهان را که بزرگترین رویا و آرزوی هر ورزشکاری است ازم گرفتند؛ بازیهای آسیایی را هم خودم تقدیمتان میکنم
در حالی که تنها ورزشکار ایران بودم که سهمیه مسابقات جهانی را کسب کرده بودم و فصل را بهعنوان نفر اول رنکینگ آسیا به پایان رسانده بودم، از ثبتنامم جلوگیری کردند و ابتداییترین حق یک ورزشکار را از من گرفتند.
ماهها سکوت کردم.
صدها بار نوشتم و پاک کردم.
هیچ جملهای نمیتوانست عمق ظلم، بیعدالتی و خیانتی را که بر من شد را توصیف کند.
اما تصمیم گرفتهام اسیر این تاریکی نمانم.
من همچنان میدوم…
برای مردمم،
برای رؤیاهایم،
در راه پیگیری حقوقم ماههاست که از راههای قانونی اقدام کردم و هرگز اجازه نخواهم داد حقم به عنوان یک ورزشکار خانم ایرانی پایمال شه
و به امید روزی که عدالت جای ظلم، شایستگی جای رانت و پاکی جای فساد را بگیرد.»
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |
|
چهارشنبه ۴ شهريور ۱۴۰۵ -
Wednesday 26 August 2026
|
ايران امروز |