يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
" width="640" />
iran-emrooz.net | Fri, 25.09.2020, 21:33

چین در چین، چین در جهان و چین در ایران

بحران ایران و راز بقا ‏(بخش نخست)‏

رامین صفی‌زاده - امیرحسین گنج‌بخش

پیش‌گفتار

در عرض چند ماه اخیر، شرایط کشور دستخوش تحولات اساسی گشته است و صورت مسئله سیاست ‏آن تغییر یافته است. ‏ظهور بحران ژئواستراتژیک هژمون‌طلبی جهانی و ایران‌خواری چین، همه مولفه‌های ‏سیاست ایران و چارچوب آن را دگرگون کرده است.

خصومت مزمن، همزاد و لازم جمهوری اسلامی با امریکا تا این اواخر در حوزه تنش و درگیری ‏منطقه‌ای جمهوری اسلامی با کشور‌ها متحد امریکا مطرح بوده است. چارچوبی که علیرغم فرسایش ‏منابع مالی، انسانی و معنوی ایران، چارچوبی محدود محسوب شده و با شکست کامل ولایت در منطقه می‌توانست فرصتی قابل‌مدیریت برای حرکت ایران به سوی بازیافت خود و عبور از جمهوری اسلامی را ‏به همراه داشته باشد.

اما طرح ولایت برای انحلال و واگذاری ایران به چین، نخست سیاست داخلی ایران را با خطری ‏اگزیستنشال و وضعیتی اضطراری روبرو‌ نموده و هم‌زمان با آن تنش میان جمهوری اسلامی با امریکا ‏را به چارچوبی کاملا جدید و سنگین، یعنی به چارچوب ژئواستراتژیک جهانی تغییر داده است.

صورت مسئله سیاست ایران اینک در داخل، صورت مسئله‌ای اگزیستنشال ودر خارج، تماما ‏ژئوپولیتیکال گشته است. ‏

این دو بحران- ولایت فقیه و هژمونی‌طلبی دولت چین- در هم‌زمانی،‌ در هم‌تنیدگی و هم‌فزایی با ‏بحران سوم ایران، یعنی بحران جامعه سیاسی/ اپوزیسیونی ۵۷‌ای، اینک ایران را در نیمه راه انحلال و ‏جامعه ۸۰ میلیونی ایرانی را در نیم‌قدمی بزرگترین فاجعه انسانی تاریخ معاصر خود قرار داده است. ‏ایران اینک با بحران بقا روبروست.

بازتاب مضمون این گزاره را می‌توان، به شرط دست‌یافت به بینش تحلیلی صحیح، در همه وقایع و ‏رویدادهای عجیب و غریب سیاسی کنونی ایران مشاهده کرد.

ولی همان شرط ‘بینش تحلیلی صحیح’ اشاره به یکی از سه بحران و در واقع بحران محوری، یعنی ‏بحران هویت سیاسی اپوزیسیون و یا جامعه سیاسی ۵۷‌ای ایران دارد.

شرایط ایران و صحنه سیاست امروز آن را می‌شود با حضور جامعه ایرانی، کنشگری نهاد ولایت فقیه ‏ایران‌ستیز با هدف انحلال ایران، حکمرانی فروپاشیده، طمع و طرح در حال انجام ایران‌خواری چین ‏و خلاء حضور و کنشگری اپوزیسیون/جامعه سیاسی ملی-دموکراتیک ایرانی و طبعا مفید و موثر ان ‏تعریف و ترسیم کرد.

در این نوشته خواهیم دید که چین در عرض همین چند ماه گذشته هژمونی‌طلبی خود را به عنوان امری ‏اجتناب‌ناپذیر نه تنها فاش بیان و رفتار کرده است بلکه آن را به عنوان امری انجام‌گشته مطرح کرده ‏است. چین اعلام امپراتوری کرده است!‏

در همین مدت در مقابل چین با سرعت عجیبی اتحادهای نظامی شکل گرفته است. این تحولات بخشی از ‏تحولاتی هستند که در عرصه سیاسی جهان به‌وقوع پیوسته و ما را به‌سوی کشتارگاهی به‌نام قطب-نظام و ‏امپراتوری استعماری هوش مصنوعی خودآموز چین روان خواهد کرد. ‏در حالی که فضای سیاسی رسانه‌ای ما کماکان در چارچوب سابق، یعنی امریکاستیزی ولایت و ‏سرکوب بی‌رحمانه مردم ایران محدود مانده است.

این خود بازتاب بحران اپوزیسیون ۵۷‌ای است که هنوز ایرانی نشده است یعنی به سطح و درجه ‏پیچیدگی خود ایران و سیاست‌ورزی توامان ملی و دموکراتیک لازم در جامعه آن هنوز نرسیده،‌ ولی ‏دموکراسی و ایران را شعار می‌دهد (حتی خامنه‌ای در عقب‌نشینی از بابت شکست در منطقه و در پی ‏انقراض تشکیلات سپاه قدس اکنون ‘ملت عزیز ایران’ می‌گوید) این عدم تشخیص و تحلیل درست از ‏ماهیت کنشگری ولایت، در عدم تشخیص صورت مسئله سیاست ایران و که نتیجه آن ناتوانی در ‏سیاست‌ورزی لازم، یعنی سیاست‌ورزی ملی-دموکراتیک دولت‌ساز است می‌توان مشاهده نمود.

کسانی که باید این همه را تامین کنند خود یا در صف مطالبات ایستاده و شعار ‘دموکراسی‌خواهی’ و ‏‏‘حقوق بشر’ سر می‌دهند و یا در سودای براندازی آسان در جامه انتقام‌گیری هستیم. در حالی که ما در ایران اکنون هم به‌طور مستقیم با خطر چین-ولایت روبرو هستیم و هم از بابت ‏موقعیت نیابتی برای چین از منظر محاسبات کشورهای دیگر قرار گرفته‌ام. گویی چنین چالش مرگ و ‏زندگی در داخل کافی نبود با عواقب و تبعات واکنش به چین در جغرافیای ایران نیز دست به گریبان ‏خواهیم بود.

‏ما به زودی شاهد کارگذاری ۱۵ میلیون دوربین چهره و صداشناس در پلاتفرم ۵ جی چینی برای ‏تحت نظر داشتن ۲۴ ساعته شهروندان شهرهای بزرگ و میانی ایران خواهیم بود. نظارتی که ‏از طریق فید مستقیم و زنده این دوربین و میکروفون‌ها به مرکز سیستم کنترل و امنیت جمعیت، با ‏استفاده از رایانه خودآموز هوش مصنوعی در چین انجام خواهد پذیرفت. سیستمی که در آوریل ۲۰۱۷ ‏در عرض یک هفته بیش از ۱۶ هزار ایغور مسلمان ایالت سین‌جینگ را به دلیل اقدامات ‘پیشگیرانه’ ‏به کمپ‌های شکنجه، ‘بازسازی روانی دارویی’ و عقیم‌سازی فرستاد.

چین در همین پنجره زمانی (چند ماهه) پروژه دیوار کشی کامل اینترنتی را انجام خواهد داد(اینترنت ‏ملی!).

در صورت عملی‌شدن فاز اول، نیروهای پرسنل و تخصصی نظامی چین در سر تا سر خلیج فارس ‏مستقر گشته و در چاه بهار و جاسک پایگاه‌های پدافندی، و جاسوسی تجسسی الکترونیک با شعاع ۵ ‏هزار کیلومتری علیه نیروهای ناتو و امریکا به‌وجود خواهد آورد. فاز اول برای عبور از مرحله ‏‏‘اجتناب ناپذیری‘ خواهد بود.

هم‌اکنون از قتل عجولانه نوید افکاری که به خاطر دریافت همان واکنش لغو سفر ظریف توسط ‏اروپایی‌ها انجام گشت (خنثی‌سازی تلاش بخش دیگر نظام منجمله شبکه فرماندهان روسیه‌محور سپاه، ‏برای مذاکره و تعدیل تنش و اوضاع) تا حرف‌های وعده‌دار علیه حجاب اجباری و یا رییس جمهور زن ‏و به‌خصوص بحث تغییر پایتخت و تمامی لوایح معطوف به بازسازی ساختار جمهوری اسلامی (حذف ‏ریاست جمهوری، انتخابات، کنترل شورای نگهبان بر نمایندگان و ... ) همگی در این چارچوب صورت ‏مسئله دگرگون شده سیاست ایران، یعنی طرح صاحب‌خانگی چین در ایران قابل توصیف و توضیح می‌گردد.

از همین منظر، مکانیسم ماشه ترامپ و حمله مستقیم او در سخنرانی اجلاس سازمان ملل، هشداری به ‏چین و پیامی برای متحدین خاورمیانه‌ای امریکا در مورد تصمیم و‌ اراده دولت ترامپ در استفاده از ‏اقدامات سخت و نظامی برای جلوگیری استقرار پدافندی چین در خلیج فارس در پنجره زمانی بحران ‏انتخاباتی امریکاست! به رخ کشیدن ناکارآمدی شورای امنیت سازمان ملل در چنین شرایطی که چین از ‏وجود آن با حق وتو از اهرم آن سوء استفاده آشکار می‌کند و بیهودگی نقش اروپا در چنین مواردی، آن ‏نشانه دوم یک تیری است که با چکاندن این ماشه و سخنرانی او به سوی چین و ولایت شلیک شده است. ‏‏(منظور ما در اینجا توصیف و نه تحلیل کلان از سیاست ترامپ و یا پیش‌بینی از اقدامات بعدی ‏اوست).

طبعا هر بحثی در مورد شرایط کشور و‌ سیاست ایران موضوعات زیادی را در بر خواهد داشت. اما می‌بایست از جایی آغاز کرد و آن آغاز جز از چالش پیش رو و پاسخ به خطری که به صورت اضطراری ‏ما را تهدید می‌کند جای دیگری نمی‌تواند باشد.

بنابراین ما بحث بحران ایران را از مبحث چین آغاز می‌کنیم، و عدم انعکاس اخبار مربوط به ظهور ‏چین در قامت یک امپراتوری خودپنداشته جهانی و توهم ایران‌خواری آن را و به‌خصوص ابهام و کژ ‏فهمی در مورد نقشی که شبکه ولایت و خامنه‌ای در انحلال کشوریت و تاریخ ایران به عنوان رسالت خود ‏اکنون پیگیری می‌کنند را همچون بازتابی از بحران ۵۷‌ای جامعه سیاسی محسوب کرده و این نوشته و ‏نوشته بعد از آن را، نه لزوما فقط به تحلیل بلکه صرفا گزارش در این دو مورد اختصاص می‌دهیم.

از نوشته سوم بحث ایران، بحران بقا و محوریت دولت ایرانی (دموکراتیک و ملی) را بر اساس بحث ‏در مورد خود مقوله ایران به منظور تشخیص رویکردهای راهبردی، دنبال خواهیم نمود.

به این لحاظ بخش اول به چین و بخش دوم به ولایت می‌پردازد.
‏از چین آغاز می‌کنیم زیرا طرح انحلال ایران- آن چنان طرحی شگفت آور، بیسابقه و متوهمی است ‏که باور کردن آن سخت است، و بنابراین لازم است که آن را در چارچوب بزرگتر، یعنی شرایط داخلی ‏چین و چرخش تاریخی اخیر آن در حوزه سیاست خارجی و جهانی مورد بررسی قراردهیم تا تصویری ‏منسجم و واقعی تر از این طرح و جایگاه آن داشته باشیم.

چین در چین

چین کشوری با جمیعت یک میلیارد و چهار صد میلیون نفر است. به جز هندوستان هیچ واحد سیاسی ‏اقتصادی اجتماعی دیگری دارای چنین شمایلی از فرصت و چالش در جهان امروز ندارد. ‏اما این جمعیت به لحاظ بافت اجتماعی، تباری، زبانی، تاریخی، دینی و تراکم جغرافیایی یکدست و ‏همگن نیست. همین دوگانه (کثرت جمعیت و تکثر در بافت هویتی) آن دو عاملی است که رهبری ‏حزب کمونیست چین از ابتدای به قدرت رسیدن به عنوان محور چالش حکمرانی چین تعریف کرده و ‏سیاست‌های کنترل حداکثری و سرکوب‌گرایانه حزب را بر این مبنا توجیه کرده است.

اگر در گذشته عدم حضور مسئولانه چین در امر تامین امنیت و مدیریت جهانی و در پاسخ به انتقادات ‏امریکا، از بابت عقب ماندگی و نیاز چین به تمرکز درونی توجیه می‌شد، امروز چرخش شگفت‌آور و ‏غافل‌گیرانه سیاست خارجی چین، یعنی جهان‌گشایی و در محور آن ایران‌خواری، باز بر مبنای شرایط ‏چین و با تز و تئوری ‘ارتقا برای بقا’ توضیح داده شده و توجیه می‌گردد. این‌بار از قرار چین برای بقای ‏خود نیازمند ارتقا یعنی جهان‌گستری است.

حزب کمونیست چین با ۹۰ میلیون عضو که ۷ در صد جمیعت چین را در بر می‌گیرد و باسلسله ‏مراتبی مخروطی که زیر نظر و کنترل کمیته مرکزی ۴۰۰ نفری (عضو و علی‌البدل از ۳۷۵ تا ۴۰۰ ‏نفر) کشور و این جمیعت را کنترل و اداره می‌کند.‏ کمیته مرکزی ۴۰۰ نفری تحت رهبری دفتر سیاسی (پولیت بورو) ۲۵ نفری و این کمیته ۲۵ نفری ‏‏(عضو و علی‌البدل) تحت رهبری کمیته اجرایی پولیت‌بورو ۷ نفری قرار دارند‎.

یک نفر یعنی شی جین پینگ در صدر این هرم قرار گرفته است! بنابراین حزب کمونیست چین، ۷ در ‏صد جمیعت چین، با سیستم ۴۰۰/۲۵/۷/۱ نفری یک میلیارد و چهار صد میلیون نفر را اداره و و با ‏تکیه بر سیستم هوش مصنوعی و سیستم ‘اعتبار اجتماعی’ کنترل می‌کند.‎

بیش از یک سوم بودجه دولت چین خرج سیستم امنیتی انتظامی داخلی چین می‌گردد‎. این سیستم امنیتی اکنون بر پایه سیستم هوش مصنوعی خودآموز توسط بیش از ۶۲۶ میلیون دوربین ‏چهره‌شناس و میکروفون‌های صداشناس رفت‌وآمد این ۱ میلیارد و ۴۰۰ میلیون نفر را در سطح ‏شهر تحت نظارت و کنترل خود دارند.

این سیستم، که قرار است همتای آن در عرض چند ماه دیگر در تعداد ۱۵ میلیون دوربین در ۲۰ ‏شهر بزرگ ایران به صورت علنی و مخفی نصب گردند، اکنون در چین و به خصوص استان سین جینگ ‏‏(ایغورها)، این استان را به یک زندان بزرگ تبدیل کرده است. به این سیستم شهری، دیوار اینترنتی، ‏رصد تمامی رفت‌وآمد جی پی‌اس، تلفن‌های هوشمند، ذخیره اقلام خریداری شده و ... و اطلاعات کامل ‏دی‌ان‌ای افراد را نیز می‌توان افزود.

‏برای مثال در آوریل ۲۰۱۷ در عرض یک هفته بیش از ۱۶۰۰۰ ایغور مسلمان صرفا بر مبنای ‏تشخیص رایانه این سیستم به کمپ‌های ‘باز سازی’ فرستاده شده‌اند. طبق تشخیص هوش مصنوعی ‏خودآموز این رایانه، ۵ وعده نماز در روز نشانه از تعلق خاطر به داعش و تروریسم در آینده است. ‏به‌قول گزارش پروژه دانشگاه استانفورد که پیگیر این موضوع بوده است کمپ‌های مزبور، کمپ‌های ‏شکنجه، عقیم‌سازی و ‘بازسازی افکار’ با استفاده از داروهای اعصاب و روان بوده‌اند.

آنچه که هم‌زمان تحت عنوان ‘چین در چین’ دانستن ان برای ما مهم می‌گردد در سه حوزه قرار می‌گیرد.

نخست، سیستم کنترل شبانه‌روزی هوش مصنوعی است (زیرا تا دو ماه دیگر قرار است در ایران جا‏سازی شده و بخش اساسی از طرح امنیت حاکمیت جدید است) چین مدتی است بر مبنای سیاست ‘اگر ‏شدنی است حاشیه مهم نیست’ عمل می‌کند. در داخل چین مقوله‌ای چون افکار عمومی اهمیتی ندارد. ‏کارآیی سیاست مهم است. رهبری حزب به این نتیجه رسیده است که همین تز را در سطح جهان هم ‏اعمال کند بر این اساس که اعتراض به عمل انجام شده پس از مدتی فروکش می‌کند.

اما دو حوزه دیگر را نیز باید مد نظر داشت که با هم مرتبط می‌باشند.‏ این دو حوزه تحولات در ساختار رهبری حزب کمونیست چین و پل اتصالی آن به سیاست خارجی جدید ‏این کشور می‌باشند.

شی جین پینگ (یا جی جین پینگ) در نوامبر ۲۰۱۲ به عنوان رهبر حزب کمونیست و رییس کمسیون ‏ارتش حزب انتخاب گشته و با پلاتفرم کمپین ضدفساد بیش از ۲ میلیون نفر اعضا حزب را تا به ‏امروز پاکسازی کرده است. به گفته بسیاری از ناظران از همان ابتدا، کمپین ضد فساد شی جین پینگ ‏شمشیر دو لبه ضدفساد و ضدمخالفان سیاسی بوده که لبه سیاسی آن در طی گذشت زمان، تیزتر از لبه ‏ضدفساد آن گشته است. در دو سال اخیر جوانب سیاسی این کمپین (به مانند جمهوری اسلامی) بر ‏جوانب اعلام گشته آن کاملا غلبه نموده و اکنون مبارزه با فساد ابزاری برای تحکیم و تثبیت قدرت ‏درون حزبی شی گشته است. بیش از ۶۰ درصد اعضای کمیته مرکزی اکنون افرادی منسوب به خود ‏شی می‌باشند.

در مارچ ۲۰۱۳ شی جین پینگ به عنوان رییس جمهور چین انتخاب می‌شود. ‏از این سه مقام، مقام ریاست جمهوری از کم‌ترین قدرت و اهمیت برخوردار است اما کسب آن به شی ‏اجازه نمایندگی چین در عرصه جهانی را می‌دهد‎.

در سپتامبر ۲۰۱۳ شی جین پینگ طرح کمربند و جاده را اعلام می‌کند. از ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۰، یعنی در این ۷ سال، جهان شاهد همزمان تکوین این طرح به استراتژی جهان‌‏گستری چین و تحکیم بی‌سابقه قدرت شی جین پینگ (بی‌سابقه از زمان مائو ) درون حزب و همچنین ‏پیوند سیاست داخلی با سیاست خارجی چین در وجود رهبری شی جین پینگ بوده است.

در ۲۰۱۷ ‘افکار شی جین پینگ’ (در حرکتی مخالف روند سابق) در قانون اساسی چین ثبت و‌ جزو ‏مانیفست حزب می‌گردد. وقایع بعدی، به مانند حذف محدودیت دو دوره‌ای، به‌علاوه پاکسازی کادرهای ‏کمیته مرکزی زیر نام کمپین ضدفساد، ما و جهان را امروز را با یک رهبری منسجم و اراده‌مند و دائم‌‏العمری که در صدر یک هرم حزبی، و با کمک هوش مصنوعی خودآموز، قدرت یک میلیارد و چهار ‏صد میلیون نفر را در دست خود دارد مواجه کرده است.

بنابراین چین در چین برای ما به‌معنای تمرکز قدرت این کشور در دستان حزب کمونیست و تمرکز ‏قدرت این حزب در دستان شی جین پینگ است. عصای دست هر دو، سیستم امنیتی کنترل هوش ‏مصنوعی و سیاست سرکوب غیرقابل تصوری که تخیلات ‌هالیوودی را نیز منفعل نموده است.

این پدیده اکنون در خاک ایران حضور دارد. شبکه ماهان خامنه‌ای، یا در واقع همه آنچه برای او از ‏سپاه قدس سلیمانی پس از انحصار وراثت با سید حسن نصرالله باقی مانده است، در دستان این پدیده ‏قرار دارد. خود خامنه‌ای، هم از بابت نگرانی‌های داخلی و هم تهدیدات ترامپ امریکا اکنون تحت ‏اختیار و محافظت دستگاه دولت چین در خود خاک ایران است!

خامنه‌ای را اکنون نمی‌توان عاملیتی با ‏اراده مستقل سیاسی محسوب کرد. او اطلاعات خود از شرایط داخل نظام را به قول خودش از “منبع ‏مطمئنی” کسب می‌کند و دم از “دوستان قدرتمند بین‌المللی” خود می‌زند. خامنه‌ای با تکیه بر امکانات ‏چین و با ترس از حمله امریکا، و نگرانی از بابت شبکه روسیه و فرماندهان مستقل رده بالای سپاه در ‏امید ‘انعقاد’ این قراداد و اسباب‌کشی چین به ایران گذران دوران می‌کند! این صورت وضعیت قدرت ‏در عرصه امروز سیاست ایران است و طبعا امکان استمرار نخواهد داشت.

اما حوزه سوم از عنوان چین در چین آن چیزی ست که هم برای ما و هم برای جهان امروزه مهم و ‏نگران‌کننده گشته است. برای جهان نگران‌کننده،‌ ولی‌ برای ما مهلک گشته است. و آن پوشش و چتر ‏هویت و روایت-ایدولوژیکی است که این سیاست جهان‌گستری و هژمونی‌طلبی جدید چین را ‏توضیح، توجیه و آن را تغذیه و ممکن می‌کند.

چین در جهان

چین در این چند ماه پیش با چرخشی غیر منتظره در گفتار و رفتار به یک باره تقریبا تمامی ناظران و ‏کارشناسان چین را غافلگیر کرد. ‏حالت زامبی‌گونه مقامات و سفرا و کادرهای وزارت امور خارجه و گفتمانی که به ناگهان در رسانه‌های چینی و رسانه‌های دولتی آن حالت عمومی یافت، صحنه عجیبی را در کنفرانس‌ها، مصاحبه‌ها و ‏در فضای سیاسی جهانی به نمایش گذاشت.

این گفتمان جدید که ملغمه‌ای از ناسیونالیسم خودساخته و کنفوسیونیسم افراطی است و بر یک ساختار ‏کمونیستی استوار شده است توسط خود شی جین پینگ حمایت و ترویج می‌گردد، و همه مقامات مجبور ‏به اجرا و تکرار مشتقات آن در حوزه‌های خاص خود می‌باشند.

سر فصل‌های این گفتمان را می‌توان به طور خلاصه چنین باز شناخت: چین همیشه تمدن اصلی و ‏محوری تاریخ بشری بوده است و بس! از قرار همیشه چنین بوده، به جز یک دوران صد ساله که آن را ‏دوران صد ساله شرم می‌نامند. (البته روشن است در این برداشت عنصری از حقیقت در این که چین ‏تمدن چند هزار ساله مهمی بوده است وجود دارد) ولی اکنون این به همراه تکیه کلام “هرگز تکرار ‏نخواهد شد” همه جا، در حالتی عصبانی تکرار می‌گردد. چین، در زیر رهبری کنونی حزب کمونیست ‏به یکباره به تمدنی عصبانی، با بی‌ادبی نسبت به دیگر تمدن‌های تاریخی بشر که آنها را ‘خرده ‏تمدن‌های میرا’ می‌خواند برخورد می‌کند.

بر اساس این گفتمان (که شنیدن تکرار لغت به لغت آن از زبان مقامات و دانشگاهیان حزبی چین هم ‏ملال‌آور و هم ترسناک گشته است)، همه عوامل و هر چیز تاریخ بشریت و کهکشان در یک نقطه‌‏جوش تاریخی کنونی به هم رسیده و ناقوس هژمونی و سلطه اجتناب‌ناپذیر و از ابتدای تاریخ تعیین‌شده و‌ ‏طبیعی چین بر جهان را به صدا در آورده‌اند.

طبق این روایت از قرار همه چیز به یکدیگر متصل گشته است. هژمونی و امپراتوری‌گری چین هم ‏نیاز بقا خود چین است و هم رسالت تاریخی آن و هم نیاز بشریت است! این نیاز بشریت است که چین ‏جایگاه خود را از امروز و هم از اکنون هم در صدر و هم در محور جهان آینده تثبیت کند.

موضوع بشریت مدیریت و حکمرانی است و چین مدل ثابت‌شده بهتری از لیبرال دموکراسی در اختیار ‏دارد. و این خصوصیات، خصوصیات مختص چین و تمدن چینی کنفوسیوسی است. ‏از این منظر لیبرالیسم، لاابلی‌گری را ترویج و دموکراسی شایسته‌سالاری را نفی می‌کند! زیرا افراد ‏بدون توجه به لیاقت‌شان هر یک دارای یک رای مساوی در انتخاب و تصمیم‌گیری می‌شوند.

نه افراد و نه جوامع، هیچکدام با هم برابر نیستند. برای ایجاد نظم جهانی و حل مشکلات جهانی بشر، ‏کشورها باید که جای خود را بشناسند. و در جای خود بنشینند.(برای مثال گفته سردبیر گلوبال‌تایمز، ‏روزنامه انگلیسی‌زبان حزب کمونیست چین در مورد استرالیا که آدامس چسبیده به ته کفش چین است، ‏از این اصل استخراج گشته است)‏

تعدد کشورها در جهان امروزی، حاصل مدیریت لا ابالی امریکاست. بسیاری از اینها نمی‌بایست ‏استمرار می‌یافتند و اکنون می‌باید در تمدن و سیستم مدیریت جهانی چین جذب گردند.

ما برای جلوگیری از اطاله کلام این بخش را با اشاره به این موضوع به اتمام می‌رسانیم که این نکات ‏به‌طور گزافه گزارش نگشته‌اند حتی تحلیل هم نیستند. این رفتار و کردار آشکارا در مقابل ماست. باید ‏دانست این صداقت چند ماه گذشته، و تحکم و نژادپرستی معصومانه روستایی، و فاش‌گویی این ‏چنینی، بر پایه یک عقلانیت کنفوسیوسی مبتنی بوده است! و آن این انتظار که همگان با رویت این ‏حقیقت برملا گشته به یکباره آرام و مطیع گشته و در نتیجه از تنش‌های غیر لازم پیش‌گیری خواهد شد.

فضای سیاسی رسانه‌ای اطاق‌های فکر و سیاست خارجی دو ماه گذشته دو چیز عجیب را ثبت نموده ‏است. یکی همین رفتار چین که ابتدا همگان را حیرت‌زده و سپس به واکنش سریع و تند کشانده است. ‏و دومی، بی‌خبری کامل فضای سیاسی رسانه‌ای ایرانی از وقوع این تحولات.

این چرخش در شمایل چین به دیپلماسی “گرگ جنگجو” معروف گشته است. ‘گرگ جنگجو’ نام فیلم‌هایی است که به سفارش و با بودجه حزب کمونیست و دولت چین همان فیلم‌های ‌هالیوودی را این‌بار با ‏قهرمانان چینی (نیروهای ویژه ارتش چین) و سناریو آزادسازی قربانی اسیر (زن چینی) در آن سر ‏دنیا تکرار می‌کنند. ‏ولی تفاوت این فیلم‌های دولتی با فیلم‌های ‌هالیوودی بازار آزاد در این است که قصد از پخش آن، تبلیغ ‏و توضیح دیپلماسی جدید چین است.

رابطه چین با کشور‌های دیگر در عرض چند ماه گذشته جایگاه و اهمیت جغرافیای سیاسی این ‏چرخش را روشن می‌کند. چین با تقریبا تمامی کشورهای مطرح اقتصادی سیاسی نظامی جهان ‏درگیری‌های استراتژیک داشته است. ‏چین در این چند ماه اخیر با استرالیا، ژاپن، کره جنوبی، ویتنام، فیلیپین، درگیری دیپلماتیک ولی ‏استراتژیک داشته است. با هندوستان دو درگیری مرزی با چندین تلفات داشته است.

استرالیا، ژاپن، ‏هندوستان، به‌علاوه ویتنام، و کره جنوبی با چتر حمایتی امریکا اکنون در یک اتحاد استراتژیک نظامی ‏مقابل چین آرایش یافته‌اند. کره شمالی هم حتی در مقابل چین به‌طرف امریکا حرکت کرده است. ‏این قطب‌بندی هفته‌های پیش میان چین و اروپا در حوزه تکنولوژی و اقتصاد و‌ بازار مشاهده می‌‏شود. انگلستان، فرانسه، و اکنون آلمان ایتالیا و اسپانیا و یونان اینک در فرایند جداسازی این حوزه به ‏سوی قطب مشترک با امریکا حرکت کرده‌اند.

حتی کشورهای آفریقایی هم از این نوع واکنش به دور نمانده‌اند. زامبیا بخشش بدهی خود توسط چین ‏را شرط حمایت خودش از مقوله ‘یک چین‘ (تایوان) نموده است.

چین با تمامی ۱۴ کشور همسایه زمینی و ۴ کشور با حوزه‌های مشترک دریایی درگیری‌های جدی با ‏ادعای سرزمین مرزی، منجمله ۴۵ در صد خاک تاجیکستان را داشته است. ‎برقراری مناسبات میان ‏امارات متحده عربی و بحرین با اسراییل نیز بعنوان بخشی از ارایش نظامی جنوب اسیا، از شرق تا ‏غرب، و ادامه زنجیره اتحاد نظامی کواد (هندوستان، ژاپن، وییتنام، کره جنوبی، استرالیا) از این منظر ‏قابل فهم است.

چین در ایران

حال با این شرایط دوباره به قرارداد باز گردیم. این قرار راهبردی است اما قرارداد نیست. زیرا در ‏لحظه ‘انعقاد’ آن طرفین خود به‌خود تغییر هویت و ماهیت می‌دهند! چین با حضور نیروی نظامی خود در ‏خاک ایران و با حق دفاع مستقل از این نیروها حق حاکمیت در خاک ایران را می‌یابد. همزمان با چنین ‏واقعیتی حق حاکمیت سرزمینی ایران منقرض و حق حاکمیت حقوقی سیاسی خود جمهوری اسلامی نیز در عمل ساقط می‌گردد. اگر در ظاهر آنچه به جای تمامی ایران در ساختار حقوقی سیاسی به رسمیت ‏شناخته شده در نظام بین‌المللی باقی می‌ماند در عمل حاکمیت دوفاکتو چین به همراه سرایداری دستگاه ‏ولایت و شبکه ماهان است.

سید علی خامنه‌ای در پندار خود به عنوان ولی امر مسلمین مرز نمی‌شناسد. مرزهای ایران را نیز به رسمیت نمی‌شناسد. ایران هم اکنون از این بابت در حالت مبهمی به‌سر می‌برد. ‌ایران در خزر مرز دریایی ندارد. ‏روسیه حق تراتزیت خاکی از خزر به خلیج فارس را در توافقی نامعلوم بر مردم، از جمهوری اسلامی ‏دریافت کرده است. ‌در این قرار داد ایران به یک جغرافیای غیر سیاسی و تقسیم گشته تبدیل خواهد گشت.

دولت امریکا سال گذشته حاکمیت شاخه ولایت فقیه در ایران را رسمیت‌زدایی نمود. تحریم خامنه‌ای و ‏زیر مجموعه این دستگاه همین معنی و منظور را دارد. بنابراین این قرار را به‌رسمیت نخواهد شناخت. ‏مکانیسم ماشه امریکا هشدار و پیام مستقیم به جمهوری اسلامی و چین در مورد همین موضوع است.

موقعیت چین در طی همین مدت کوتاه با تحولات شگفت‌آوری که همگی از چشمان ۵۷‌ای امریکا‏محور (ستیز یا امیدوار) به دور مانده است، در همان یک رفت و برگشت میان چین و جهان، به شدت ‏نزول کرده است. هندوستان با عزیمت و مهاجرت شرکت‌های غربی از چین به مقصد تولید بسیاری از ‏آنها تبدیل گشته است. شرایط همین فرصت را برای ویتنام بوجود آورده است. اما این نزول در موقعیت ‏چین به‌جای تقویت متقابل موقعیت ایران، به جهت حضور علی خامنه‌ای در صحنه سیاست و در صدر ‏حکمرانی جمهوری اسلامی، نتیجه معکوسی برای ما داشته است. چون طرف مقابل چین رسالت و ‏انگیزه خود را انحلال ایران قرار داده است.

بنابراین نزول موقعیت جهانی چین به‌خاطر حضور خامنه‌ا‏ی با واگذاری ‘مفت’ ایران قرار است جبران گردد. خامنه‌ای ایران را در چنان موقعیتی قرارداده است ‏که بدون تغییری در صورت وضعیت سیاست ایران، ایران به همان مرغ عزا و عروسی تبدیل شده با ‏خطر انحلال روبرو خواهد گشت. حتی اگربا فشار جهانی چین عقب‌نشینی کند. آن‌گاه ما با سناریو ‏از چین انکار و از ولایت اصرار مواجه خواهیم شد. رسالت خامنه‌ای و حلقه ماهان تغییر نخواهد کرد.

به همین لحاظ در نوشته بعدی به مقوله نهاد ولایت مطلقه فقیه و چیستی، چرایی و چگونگی این پدیده ‏در مناسبات ماحصل صفر آن با ایران و جامعه ایرانی خواهیم پرداخت.

ادامه دارد ‏


نظر خوانندگان:


■ نویسندگان محترم
حقیقتا جای این بحث خالی‌ بود.تمرکز بیش از پیش به حمله به امریکا و ترامپ در ایران به واسطه کشتن سلیمانی و خروج از برجام از یک سؤ و تشدید کارزار ضد آمریکایی جانب مجموعه دشمنان سنتی آمریکا و بخش قابل توجه اصلاح طالبان و نیروهای چپ آنچنان گوشخراش بوده که برای من توجیه منطقی‌ نداشته به این معنی‌ که در پس بیشتر آنها عملیات ضد امنیتی و هدایت شده دیدم با مقاله شما حقیقتا دید بهتری از مجموعه کارگردانی فضای سیاسی اجتماعی ایران بدست می‌آید. در مدیریت درخشان موج‌های سیاسی - اجتماعی ایران اتاق فکر حکومت اساسا در ظاهر بازی را به سوی باخت- باخت تمام می‌کند اما با کمی دقت برنده است مثلا در قتل نوید افکاری این سیاست کامل است نوید کشته شد(باخت جامعه) ایران محکوم شد(باخت حکومت) اما هدف تقویت اعتماد به نفس مجریان سرکوب و ترساندن مردم و خسته و مستاصل کردان آنها و ایجاد موج ناامیدی گستره برای حکومت، بدست آمد. اعتراضات جهانی‌ هم امری است گذرا و در پیچدگی سیاست خاورمیانه به ویژه اتفاقی‌ روزمره! و گذرا اما ایجاد موج‌های پی در پی در باره زندانیان سیاسی‌امنیتی، جنگ و غیره بی‌شک با این مقاله معنای دیگری پیدا می‌کند. جامعه ما اکنون بیش از هر زمان دیگر با بهره گیری از همه امکانات بالقوه خود در سطح ملی‌ بدون حب و بغض‌های جاری باید بیدرنگ به سمت ایجاد حرکتی ملی‌ پیش رود و جلوی تخریب روابط میان کنشگرن داخل و خارج را گرفته و یک هم صدایی بزرگ و سراسری ایجاد کند معرکه گیران چپ ضد امپریالیست را به حال خود رها کرده و از نفوذ مردمی چهره‌هایی‌ مثل رضا پهلوی برای ایجاد اجمأع ملی‌ -مردمی بهره برداری کند. ظرفیت‌های موجود و واقعی‌ ما در نفوذ سراسری برای جلوگیری از فروپاشی ایران زیاد نیست و ابزار زیادی در این ۴۰ سال مورد آزمایش قرار گرفت که هیچ کدام اقبال ملی‌ نیافت و در بهترین حالت به آکادمی ایجاد تحلیل و بیانیه کشید. آیا شکستن سد‌های سنتی‌ برای ایجاد یک حرکت بزرگ و مردمی با در نظر گرفتن مطالب این مقاله و شناخت از اهداف اقلیتی امتی مسلک - چینی زده حاکم ! ایرانی را ترغیب به برداشتن گامهای شجاعانه خواهد کرد ؟ به زودی خواهیم دید.
با احترام بهروز فتحعلی




آوازهایی برایِ فرات
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 20.09.2020, 20:41

آوازهایی برایِ فرات

ایرج سروآزاد

" width="200" />

۱):‏
آمارها دروغ می‌گویند
روزنامه‌ها دروغ می‌نویسند
در خاور میانه
بیش از هزار سال است
که ابرهایِ زهرآگین
بر تشنگی‌هایِ خاک
پیوسته می‌بارند

در بمب‌هایِ خوشه‌ای
در انفجارها
در گلوله باران‌ها
خودِ عیسایِ مسیح
خودِ مریمِ مقدس
در بی‌خبری کشته شدند

آیا کسی از پریان دریا خبر دارد؟
آیا در میانِ گم‌شدگان
به یحیا نامی برنخورده‌اید؟

در خاور میانه
آسمانِ لاژوردی را در خواب هم نمی‌توان دید
آنجا که ستاره‌هایِ آب خاموش می‌شوند
فرات نیز
در خواب‌هایِ تاریکش
تشنه راه می‌سپارد

در خاورمیانه
کودکانِ گرسنه نمی‌خندند
و کیسه‌هایِ خلیفه
پر از سکه‌هایِ طلا
مزیّن به نقشِ شیطان است


۲):‏
نه راهی برگشوده
نه گریزگاهی به بیراهه‌ای
با اینهمه خون و خاکستر
دنیا را تاریک‌تر می‌کنید
نه بازگشتی در کار است
نه میعادی
نه کبوتری زیبا
نه برگِ سبزی
ابری یا ستاره‌ای گم‌شده
پس چگونه در سراب‌ها و سایه‌ها
بادبان برافراشته‌اید؟

آیا روزنه‌ها نیز
سیاه‌تر از این‌همه ظلمت نبوده‌اند؟

خدایِ من
چه قدر فاصله ست بر این خاک
از گورِ شاعری که می‌خواست
تاجی از برگ‌هایِ غار
بر گیسویِ بلندِ واژه‌ها بگذارد
به آنها
رداهایِ رنگین ارمغان دهد
تا مردانی که در تابشِ چشم‌هایِ زرد و شرربار
خنجرهایِ عتیق را بر سنگِ سیاه می‌کشند و دوباره تیز می‌کنند
آنجا که زنان
با زخم‌هایِ خانگی می‌سازند و
با دست‌هایِ نَشُسته
گهواره‌هایِ مویه را
در بادهایِ برهنه
می‌جنبانند

خدایِ من
از چه هنگام
بیابان را شناخته‌ایم؟
و گرسنگی در گورستان‌ها را؟
و نوحه‌هایِ گریبان دریده را؟

آیا در این سرزمین‌ها
هرروز
نامِ بتی را
با خونِ کودکانِ زمین آذین بسته‌اند؟
آیا در این سرزمین‌ها
همه‌یِ روزها
اعیادِ قربانگاه است؟


۳):‏
ای کاش نامِ تو نیز فرات بود
کوهِ خشکی برآمده از عطش
در میانه‌یِ دریا
چهره‌ات را فراموش کن
به باد بسپار
نخلستان‌ها و آوازهایِ ملاحانِ مرده را
چهره‌ات را
نامِ باستانی‌ات را
و فانوس‌هایِ بی‌شعله‌ات را
برایِ خود
تاریخِ دیگری بنویس
تذکره‌ای به نامِ گورخانه‌ها
با حروفی از خاکستر و تموز
که با خاکِ خشک و زخم‌هایِ سیاه
و گردبادهایِ سوزان و زرد
پیمانی تازه بسته است

کسی که به دیدارِ کسی نمی‌رود
کسی که چشم انتظارِ مسافری نیست

کفنِ روزگاران بودی تو
و رخسارِ گوری گمشده
از مرده ریگِ تو چه برجا ماند؟
برایِ ما
که عاشقانِ زمین بودیم و
به انکار این فریبِ کهنسال
بر زخم‌هایِ کهنه
پای می‌فشردیم
چه برجا ماند؟
مگر خوشه‌ای گندمِ تلخ
به دندانِ دخترکی مرده
و بوریایی کهنه پاره
که هیچکس را
به کار نیامد

ریشه‌هایت را فراموش کن
آتش و آب را
طلسمِ سیاهت را دور انداز
نام شب‌هایِ کوچ و سایه‌هایِ همزادت را
برایِ ابد
فراموش کن


۴):‏
کجایی فرات؟
آوازت را نمی‌شنوم
من به شهری دربندم
که تا ابد
سنگِ دروغ را
بر پیشانیِ آسمانش آویخته‌اند
شهری نفرین شده
که دروازه‌هایش
بر پاشنه‌یِ خون و خیانت می‌چرخد
من به شهری دربندم
که سایه‌هایش را نیز فروخته‌اند
شهری که کنّاسان و گدایانِ کور
شانه به شانه‌یِ روسپیان
در کوچه‌هایش می‌لولند
شهری که در بازارهایش
قوّادانِ سیه کار
در برابرِ چشم‌هایِ کودکانِ گرسنه
شمشیرِ سرقتی به گرو می‌گذارند و
سرخاب و سرمه می‌ستانند

کجایی فرات؟
کجایی؟
آوازِ تاریکت را نمی‌شنوم


۵):‏
به درستی نشناخته‌ام چهره‌ات را
به جز اینکه پلک
بر خود
فروبسته‌ای
و بیگانه با جهان
بیگانه با نخل‌ها و سبزه‌هایِ شور
به وادیِ مرگ
قدم نهاده‌ای
آیا این نشانِ  زیبایی‌ات بود؟
که در هر کرانِ طاعونی
به درازایِ قرن‌ها و قرن‌ها
آدمیان را سر بریده‌اند
و گندمِ کومه‌ها را به تاراج برده‌اند؟
و زیباییِ دیگرت – اگر بال‌هایِ شکسته‌ات را پس دادند-‏
پس از مرگ
به کدام سو
پر خواهد کشید؟

شاید روزگاری
افق‌ها و سنگ‌هایِ دور دست را
افسون کرده باشی
اما
هرگز نشنیده‌ام
نرگسِ زیبا – که شهره در آفاق و ستاره‌هاست -‏
در سپیده ماهورهایِ رنگی‌اش
سرگشته در مخموریِ خود باشد
که در جهانِ خورشید‌ها و دریا‌ها
آسمان و بال‌هایِ دیگری هم هست
که هردم
ناشناخته‌تر می‌شود
ورایِ سایه‌هایِ هول و تابشِ پیه سوزهایِ چرکین
که در مغاره‌یِ دزدان
حقیرانه
بر طلایِ کور
می‌تابد

آیا تو نیز بادها را شناخته‌ای؟
با آنها در تاریکی سخن گفته‌ای؟
آیا خودشیفتگی‌ات
با خودفریبی پهلو نمی‌زند؟
و این حقیقتِ تلخ
تنها
در بسترِ مرگ است
که آشکار می‌شود؟

آیا رودهایی که بر آن
اجسادِ مردگان می‌سوزند و خاکستر می‌شوند
از تو زیباتر نبوده اند؟
پس این چه ملکت و آیینی ست
که بر خود
چونان عجوزی آبله رو
آذین بسته‌ای؟

تو خنیاگرِ زخم‌هایی بوده‌ای
آنگونه بی امان
که مردگان نیز
در گورهایِ خود
آسوده نیارستند خفت
پس برایِ چه باید
نامِ تورا به یاد بسپارد
تاریخی که در آن
دست و زبانِ دزدان و خونیان
روز به روز
دراز و درازتر می‌شود؟

و برایِ چه؟
برایِ چه باید تورا بخشید؟
و چگونه می‌توان فراموشت کرد؟


مرداد/۹۹‏




سرشت ققنوس‌وار ادبیات و سرنوشت میرندهٔ استبداد
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Tue, 08.09.2020, 21:34

بازخوانی کتاب «مرشد و مارگریتا»‏ ترجمهٔ عباس میلانی

سرشت ققنوس‌وار ادبیات و سرنوشت میرندهٔ استبداد

ماندانا زندیان

" width="200" />

بازخوانی کتاب «مرشد و مارگریتا»‏
‏نوشتهٔ میخائیل بولگاکُف، ترجمهٔ عباس میلانی
‏ چاپ ۲۴، ویراست دوم، نشر نو، تهران، ۱۳۹۹‏

***

از کران تا به کران لشکر ظلم است، ولی
از ازل تا به ابد فرصتِ درویشان است

حافظ

اشاره

متن پیشِ رو نگاهی است به رمان «مرشد و مارگریتا»، اثر میخائیل بولگاکُف، داستان‌نویس و ‏نمایش‌نامه‌نویس روس (۱۸۹۱-۱۹۴۰م)، که نسخهٔ کاملش نخستین بار در سال ۱۹۷۳ میلادی ‏در مسکو منتشر، و در سال ۱۹۸۳ (۱۳۶۲ خورشیدی) توسط دکتر عباس میلانی، پژوهش‌گر و ‏نویسنده در گسترهٔ تاریخ معاصر ایران و مدیر مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد، به ‏فارسی برگردانده‎ ‎شد.

انگیزه و اساس تنظیم این متن و ارجاعاتش، به چاپ اخیر این اثر با ویرایش و مقدمهٔ تازهٔ ‏مترجم برمی‌گردد. ویراست دوم ترجمهٔ کتاب، از جمله، با نقاشی‌های دو هنرمند روس، پاوِل ‏اورینیانسکی‎ ‎‏(‏Pavel Orinyansky‏) در همراهی با متن، و ایوان کولیک (‏Kulik‏ ‏Ivan‏)، بر روی ‏جلد همراه است. (۲) این نقاشی‌ها که در پیوند با رمان و شخصیت‌ها و صحنه‌های داستان ‏ساخته شده‌اند، به تصور فضای جادویی متن کمک می‌کنند.‏

پس‌زمینهٔ فکریِ بازخوانی این رمان، پرداختن به نقش ادبیات در جوامع با سیستم‌های ‏حکومتی تمامیت‌خواه یا شِبهِ تمامیت‌خواه استوار بر ایدئولوژی، و بازنگری مفاهیمی است که ‏میلان کوندرا (‏Milan Kundera‏) ، نویسندهٔ اهل چِک، در «حکمت رمان» می‌گنجاند: «تنها ‏حکمت اخلاقیِ رمان شناخت است. رمانی که بخش ناشناخته‌ای از وجود را کشف نکند غیر ‏اخلاقی است. جوهر جهانی که بر پایهٔ یک حقیقت واحد استوار شده با جهان پر ابهام و ‏نسبی رمان تفاوتی فراوان دارد. حقیقت توتالیتاریستی نسبیت و شک و پرسش را از میان ‏می‌برد؛ هرگز نمی‌تواند با آن‌چه حکمت رمان خوانده‌ام از درِ آشتی درآید.» (۳)‏

همچنین آشنایی با نویسندهٔ این رمان، با تجربهٔ بی‌واسطهٔ نوشتن در جامعهٔ سرکوب‌شده ‏توسط حکومت ایدئولوژیک و تمامیت‌خواهِ استالین، می‌تواند به درک و دریافت دقیق‌تر این ‏داستان‎ ‎که در همان دوران اتفاق می‌افتد و نوشته می‌شود، و در نگاه فراگیر، نقش ادبیات در ‏چنان دوران‌هایی، کمک کند.‏

نویسنده

میخائیل بولگاکُف (‏Mikhail Afanasyevich Bulgakov‏) زادهٔ سال ۱۸۹۱ میلادی در کیِف (اوکراین) ‏و دانش‌آموخته رشتهٔ پزشکی بود. پدرش پژوهش‌گر و استاد علوم دینی، مادرش آموزگار ‏دبیرستان، و هر دو پدربزرگش از روحانیان کلیسای ارتدوکس بودند. بولگاکُف در سال‌های ‏جنگ جهانی اول به عنوان پزشک داوطلب همراه سازمان صلیب سرخ به مناطق درگیر جنگ ‏رفت، دو بار به‌شدت زخمی شد و دردهای جسمی حاصل از این آسیب‌‌ها، همراه فشارهای ‏روانیِ مشاهداتش از جنگ، برای بازه‌ای از زمان به اعتیاد او به مورفین انجامید.

تجربهٔ دیگر بولگاکُف از جنگ هم‌زمان با جنگ‌ داخلی روسیه (از سال ۱۹۱۸) در شمال قفقاز و ‏حین کمک به مجروحان ارتش سفید (۴) آغاز شد. پس از پایان جنگ داخلی و تشکیل اتحاد ‏جماهیر شوروی خانوادهٔ نزدیک و بیشتر اقوام او به پاریس مهاجرت کردند. بولگاکُف که همواره ‏مخالف قرمزها بود، حرفهٔ پزشکی را کنار گذاشت، به مسکو رفت و به‌طور حرفه‌ای به ‏نویسندگی پرداخت؛ کاری که از نوجوانی دوست داشت و از زمان اقامتش در قفقاز با نوشتن ‏داستان‌های کوتاه آغاز کرده بود.

میخائیل بولگاکُف که تا پایان چیرگی کمونیسم بر شوروی در کتاب‌های درسی کشورش ‏نویسنده‌ای «سفید»- غیرخودی یا دیگری- معرفی می‌شد، به‌رغم ممنوعیت چاپ کتاب‌هایش، ‏می‌نوشت و دست‌نوشته‌هایش را در آپارتمانش نگاه ‌می‌داشت.‏

نوشتن «مرشد و مارگریتا» سال ۱۹۲۸ شروع شد. نسخهٔ ‌اول این متن با عنوانی متفاوت در ‏جلسه‌ای با حضور ناشر و چند تن از اعضای اتحادیهٔ دولتی نویسندگان شوروی، مانند دیگر آثار ‏او غیر قابل چاپ ارزیابی شد. افسردگی شدید و ناامیدی از امکانِ کار کردن در شورویِ آن ‏روزگار بولگاکُف را به سوزاندن این نسخهٔ رمان و تصمیم به ترک جغرافیای کشورش رسانید.‏

در نهایت در تئاتر مسکو کار ساده‌ای برای او در نظر گرفته شد، بولگاکُف در شوروی ماند و از ‏بخت خوش در سال ۱۹۳۲ با یلنا شیلوفسکی( ۱۸۹۳-۱۹۷۰ ‏Elena Sergeevna Shilovskaia (‎، ‏زنی باشهامت، آگاه، کتاب‌خوان، و زیبا، آشنا شد. شخصیت مارگریتا در داستان، که زاییدهٔ ‏آشنایی، عشق و ازدواج بولگاکُف و یلناست، در نسخه‌های نخست متن، حضور نداشت.‏

‏«مرشد و مارگریتا» در سال ۱۹۳۸ ، پس از هشت بار بازنویسی کامل، به انجام نهایی رسید و ‏تا دو سال پس از آن، چهار هفته پیش از درگذشت نویسنده، در همراهی با یلنا بارها ‏بازخوانی و ویراستاری شد.

میخائیل بولگاکُف در سال ۱۹۴۰، در ۴۸ سالگی، بر اثر بیماری کبد درگذشت. یلنا ویرایش متن ‏را به پایان برد و برای انتشار نسخهٔ نهایی حدود ۲۵ سال با نویسندگان و مسئولان نظارت بر ‏چاپ و نشر کتاب صحبت کرد. در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۶۶-۱۹۶۷، در فضای اندکی گشودهٔ پس از ‏مرگ استالین، متن داستان با حذف صفحاتی در شماره‌های پی‌درپی یک نشریهٔ ادبی چاپ ‏شد. هم‌زمان متن بدون سانسور به‌صورت زیرزمینی توسط شهروندان کتاب‌خوان با ماشین‌های ‏تایپ کوچک تایپ می‌شد و محرمانه دست به دست می‌گشت، تا به‌شکلی نمادین این چند ‏سطر از رمان را که احتمالاً آرزوی بولگاکُف بود عملی کند: «وُلَند پرسید: بگو ببینم، چرا ‏مارگریتا به تو مرشد می‌گوید؟ مرد لبخندی زد و گفت: خطایی است قابل بخشش. از رمانی ‏که نوشته‌ام بیش از حد خوشش می‌آید. -موضوع رمان چیست؟ -رمانی است دربارهٔ پونتیوس ‏پیلاطُس.- رمان را بده من ببینم. مرشد جواب داد: متاسفانه نمی‌توانم آن را به شما نشان ‏بدهم، چون در بخاری منزلم سوزاندمش. وُلَند جواب داد: متأسفم، ولی حرفت را باور نمی‌کنم. ‏محال است. دست‌نوشته نمی‌سوزد.» (ص ۳۹۰)‏

در نهایت نسخهٔ سانسورشدهٔ کتاب «مرشد و مارگریتا» در سال ۱۹۶۷، و متن کامل و بدون ‏سانسور آن در سال ۱۹۷۳ منتشر شد.‏

‏«مرشد و مارگریتا» را مهم‌ترین رمان قرن بیستم روسیه و یکی از آثار برتر ادبیات داستانی ‏جهان می‌دانند.‏

آپارتمان کوچک محل اقامت بولگاکُف در مسکو، در خیابان پاتریارک پاندز، خیابانی که اولین ‏صحنهٔ رمان در آن تصویر شده، در حال حاضر موزه‌ای است دربرگیرندهٔ دست‌نوشته‌های ‏نویسنده و مجسمه‌هایی از شخصیت‌ها و صحنه‌های رمان. دکتر پیتر کروز (‏Piotr Mansilla ‎Cruz‏) مدیر این موزه باور دارد که حفظ این ساختمان قدیمی و فضای پارک رو‌به‌رویش در تمام ‏سال‌های حکومت استالین، که ساختار شهر مسکو را سرتاسر دیگرگونه می‌خواست و ‏می‌کرد، یک شگفتی دیگر در پیوند با این داستان است. این آپارتمان کوچک از همان سال‌های ‏‏۱۹۶۰ به‌نوعی پاتوق هیپی‌ها شده بود. گرافیتی‌های بسیار بر دیوارهای راه‌پله و قرارهای ‏نویسندگان و شاعران برای کتاب‌خوانی در فضای آن خانه تا امروز ادامه دارد.(۵)‏

داستان

‏«مرشد و مارگریتا» در ۳۲ فصل و یک بخش پایانی زیر عنوان «خاتمه» دربرگیرندهٔ سه روایت ‏است که دو مورد در مسکوی دوران استالین و مورد دیگر با فاصله‌های زمانی و مکانی بسیار، ‏در اورشلیم روزگار تصلیب عیسی مسیح، هر سه در درازای حدود ۷۰ ساعت، شکل می‌گیرند ‏و از زبان سوم شخص آگاه به افکار و عواطف شخصیت‌ها روایت می‌شوند.
روایت نخست با مکالمهٔ دو نویسنده دربارهٔ مسیح آغاز می‌شود‎:‎‏ بِرلیوز، «سردبیر یکی از ‏مجلات وزین ادبی و رئیس کمیتهٔ مدیریت یکی از مهم‌ترین محافل ادبی مسکو که اختصاراً ‏ماسولیت نام داشت»، (ص ۷) و بِزدومنی، شاعر جوانی که قرار بود برای آن نشریه شعری ‏ضد دین بنویسد. سردبیر در جایگاه هوادار ایدئولوژی حاکم بر شوروی آن روزگار وجود مسیح، و ‏هر حضور تعریف‌ناپذیر از چشم‌انداز علم را رد می‌کند و انسان را در یک بازخوانی ایدئولوژیک در ‏چیرگیِ مطلق بر سرگذشت و سرنوشت خود و قادر به ارائهٔ پاسخ‌های «قاطع بی‌تخفیف» (۶) ‏برای هر پرسش می‌داند. در میان این گفت‌وگو که در یک پارک صورت می‌گیرد، شخصی به نام ‏وُلَند به این دو می‌پیوندند و در یک مناظرهٔ فلسفی، با روایتی از مکالمهٔ پونتیوس پیلاطُس، ‏پنجمین حاکم یهودا، و مسیح در ساعات پیش از تصلیب، و پیش‌بینی زمان و مکان مرگ ‏سردبیر، نگاه مطلق‌گرای دو شخصیت دیگر داستان را برای خواننده به چالش می‌کشد. وُلَند ‏که در قضاوتِ شاعر و سردبیر، یک فرد خارجی- احتمالاً آلمانی- ارزیابی می‌شود، می‌گوید که ‏استاد شعبده‌بازی است و برای اجرای نمایش جادوی سیاه (Black Magic Show)‎‏ به مسکو ‏آمده، شخصاً شاهد گفت‌وگوی مسیح و پیلاطُس بوده، و زمانی هم با امانوئل کانت فیلسوف ( ‏‏۱۷۲۴-۱۸۰۴) معاشرت و بحث می‌کرده است. خواننده در روند داستان پی‌می‌برد که شخصیت ‏وُلَند روایتی از شیطان اسطوره‌ای است و دلیل حضورش در مسکو روبه‌رو کردنِ جامعه با ‏خویشتنِ خود و طرح این اندیشه است که هر شکل و شیوه از تحمیل برای یک‌دست نمایاندنِ ‏واقعیت‌های گونه‌گون جامعه به دروغ، ریا، فرومایگیِ اخلاق و ترس می‌انجامد. دریافتی که ‏حتی احتمالش با پیش‌فرض‌های ذهنی سردبیر و شاعر، که خود را ناباور به هر‌آن‌چه جز ‏ایدئولوژی کمونیسم معرفی می‌کنند، بیگانه است.

مرشد نویسنده‌ای خسته و ناامید است که از فصل سیزدهم و در یک آسایشگاه روانی وارد ‏داستان می‌شود: «تاریخ خوانده بود، و ظاهراً تا دو سال پیش در یکی از موزه‌های مسکو کار ‏می‌کرد؛ مترجم هم بود.» (ص۱۹۱) مرشد در ملاقات با بِزدومنی شاعر، که او هم در ‏آسایشگاه روانی بستری است و زیر اثر داروهای رخوت‌آور خود را شخص دومی ناآشنا با ‏شخصیت قبلی‌اش تعریف می‌کند، می‌گوید که هیچ‌یک از نوشته‌هایش اجازهٔ چاپ نگرفته‌اند، و ‏آخرین دست‌نوشته‌اش که رمانی تاریخی دربارهٔ پونتیوس پیلاطُس بود، پس از غیر قابل چاپ ‏خوانده شدن توسط مسئولان، بدون آن‌که هرگز جایی دیده یا خوانده شود، در نشریات متعدد ‏نقدهای بسیار بدی گرفته، که او را در نهایتِ ناباوری و ناامیدی به سوزاندنِ دست‌نوشته‌اش ‏وادار کرده است. مرشد، شخصیتی که با تابش‌های گوناگونِ حقیقت آشناست و حقارتِ ‏اخلاقیِ نویسندگانِ در خدمت قدرت را هم می‌شناسد، انگار هویتش را هم با کلماتش به آتش ‏سپرده باشد، نام ندارد: «دیگر اسمی ندارم. اسمم را هم مثل همهٔ چیزهای زندگی‌ام رها ‏کرده‌ام. حرفش را هم نزنیم.» (ص۱۹۰)‏

مارگریتا، شخصیتی که از نیمه‌های داستان (فصل نوزدهم) معرفی می‌شود، زنی صریح، ‏راست‌گو، باشهامت، خستگی‌ناپذیر و زیباست که عشق را به آسودگیِ تهی از معنای ‏روزمره‌ها ترجیح می‌دهد، از تغییر در زندگی فردی و اجتماعی‌اش نمی‌ترسد، کنار مرشد و ‏داستان او می‌ایستد، پیشنهاد شیطان را برای شرکت در یکی از اجراهای جادوی سیاه، به ‏شرط کمک به معشوقش، مرشد، می‌پذیرد، به عنوان پاداش «ساحره»ای می‌شود با توانایی ‏پرواز (۷)، و با کمک شیطان مرشد و داستانش را، که دیگر با هم یکی شده‌اند، با خود به ‏جهان دیگر می‌برد، تا ماندگار شوند.

مارگریتا به مرشد می‌گوید: «به هرجا پرواز می‌کنی، رمان را هم با خودت ببر!» و مرشد جواب ‏می‌دهد که «نیازی نیست. همه‌اش را از حفظم... دیگر هیچ‌چیزی را فراموش نخواهم کرد.» ‏‏(ص۵۰۰)‏

‏ روایت مرشد و مارگریتا، که سومین روایت کتاب است، روایت‌های دیگر رمان را به نزدیک و ‏معناپذیر می‌کند. به بیان دیگر، رمان بلند «مرشد و مارگریتا» در دل خود رمان تاریخی ‏‏«پونتیوس پیلاطُس»، نوشتهٔ مرشد، را از زبان شیطان برای ما روایت می‌کند، شیطان (شرّ یا ‏بدی) در تبادل نظر با متی باجگیر (خیر یا نیکی)، و همراهی کلمات مرشد، پیلاطُس را پس از ‏قرن‌ها به رهایی از رنج و مرشد و مارگریتا را به آرامش می‌رساند.‏

‏«وُلَند به مرشد گفت ما رُمان تو را خوانده‌ایم و تنها ایرادی که متاسفانه بر آن می‌توان گرفت ‏این است که متاسفانه ناتمام است. مایلم قهرمان داستانت را نشانت بدهم. دو هزار سالی ‏است که همین‌جا بر این سَکّو نشسته است... از بی‌خوابی عذاب می‌کشد... می‌گوید در آن ‏روز دوردست با او، زندانی‌اش ناصری، حرف‌هایی باید می‌زد که ناگفته ماند... حالا می‌توانی با ‏یک جمله رمانت را تمام کنی؟» (ص۵۱۴)‏

و مرشد فریاد می‌زند: «تو آزادی! آزاد! او در انتظار توست.» (ص ۵۱۴) و پیلاطُس به نور ‏می‌پیوندد.‏

جهان پر ابهام و نسبی رمان (۸)‏

‏ بولگاکُف برای تصویر واقعیت‌های فرهنگیِ متضاد و گاه باورنکردنیِ پیچیده در فشارهای ‏اجتماعی مسکو واقعیت و جادو را به هم می‌آمیزد. حضور شیطان در مسکو و نمایش‌هایی که ‏بر صحنه می‌برد بستر مناسبی برای بیان تردیدها و پرسش‌های نویسنده و خواننده است، که ‏ارائه‌شان به زبان طنز در فضای پیچیده در ایستایی و روزمرّگی‌ برای مردمی که بناست جز یک ‏تعریفِ بی‌چون‌وچرا از واقعیت و حقیقت را باور نکنند، خنده‌دار، سرگرم‌کننده و در یاد ماندنی ‏می‌شود.‏

‏ توانایی بولگاکُف در نشان دادن استقبالِ استثنائیِ جمعیت از فروریختن اسکناس و لباس‌های ‏زنانهٔ گران‌قیمت فرانسوی از سقف سالن تئاتر، هیجان و تشویق پیچیده در شعف مردم در ‏تماشای بریده شدن سر مجریِ برنامه توسط یکی از دستیاران شیطان، آشکار شدن رازهای ‏زندگی خصوصی مردمانی که ادعای پذیرفتن ایدئولوژی حاکم را داشتند، و جملات شیطان که ‏‏«خُب، این‌ها هم مثل همهٔ آدم‌های دیگرند... عاشق پول هستند... با این تفاوت که البته ‏مسئلهٔ کمبود مسکن فاسدشان کرده.» (فصل ۱۲، صص ۱۶۵-۱۸۲)، و در نهایت پرواز مرشد و ‏مارگریتا بر فراز شهر و رها شدنشان در آرامش، داستان را از لایهٔ سطحیِ انتقاد به سیستم ‏حاکم به ژرفایی فلسفی و شاعرانه می‌رساند، که در صحنه‌ای نمادین با تصویرِ ناپدید شدن ‏لباس‌های فرانسوی از تن زنان، درست پس از پایان نمایش، فرد و جامعه را، بدون سپرِ دروغ و ‏فریب، برهنه در برابر خود و ما می‌نشاند، و با در هم ریختنِ پیش‌فرض‌های ذهنی خواننده، از ‏ادبیات رسمی هم‌روزگار خود در شوروی که زیر عنوان رئالیسم سوسیالیستی تعریف می‌شود ‏فاصله می‌گیرد و عشق را هماوردِ همیشه پیروز ترس برمی‌شناسد. ‏

بولگاکُف از همان ابتدای رمان ما را در مسیر بر هم ریختن قطعیت‌های حاصل از هر ایدئولوژی ‏قرار می‌دهد، مسیح را انسانی زمینی معرفی می‌کند و شیطان را سایهٔ نور، که انسان‌ها را ‏رو‌به‌روی چهرهٔ بی‌نقابشان می‌نشاند تا آثار پلشتیِ ایدئولوژیِ حاکم بر مسکو در روانشان ‏هویدا شود. بعد باورهای ذهنی‌ ما، ازجمله روایت دینیِ تصلیب مسیح، را به هم می‌ریزد و ‏ترس را بزرگ‌ترین گناه معرفی می‌کند؛ ترس که در گسترهٔ زندگی فردی و اجتماعی به ‏ناامیدی از تغییر می‌انجامد: ترس پیلاطُس از ذهنیت حاکم بر یهودا، که به‌رغم باورش، به تأیید ‏حکم اعدام مسیح منجر می‌شود؛ ترس مرشد از ماسولیت که به سوزاندن دست‌نوشته و پناه ‏بردنش به آسایشگاه روانی می‌رسد؛ ترس نویسندگان و منتقدان از نهاد قدرت که به ویرانیِ ‏خلاقیت و تولید ادبیات بی‌ارزش حکومتی کمک می‌کند؛ ترس بِزدومنی از باورِ واقعیت که او را ‏به آسایشگاه روانی، تن دادن به داروهای رخوت‌آور و بی‌تفاوتی در برابر دیگران می‌رساند؛ ‏‏(ص۱۶۳) و در نگاهی فراگیر ترس بدنهٔ جامعه از ایدئولوژی حاکم که نتیجه‌اش حقارتِ ‏اندیشیدن به منافع شخصی و سکوت در برابر خشونتی است که زیر عنوانِ عدالت تحمیل ‏می‌شود؛ و افزون شدن بار همهٔ این ترس‌ها بر همدیگر و بر ذهنیت عمومی جامعه تا جایی که ‏مرشد، نویسنده‌ای که از این‌همه آگاه است، دیگر حتی دلیل واقعی ترسش را نمی‌فهمد: ‏‏«... کم‌کم در من اتفاقی افتاد. شیطان می‌داند چه بود... از افسردگی رنج می‌بردم و احساس ‏اضطراب عجیبی داشتم... مقالات هم متوقف نشد. اول فقط به آنها می‌خندیدم و بعد که ‏مقاله‌ها بیشتر شد نگرشم نسبت به آن‌ها تغییر کرد...مرحلهٔ دوم، یعنی شگفت‌زدگی شروع ‏شد. به رغم لحن از خود مطمئن و تهدیدآمیز مقالات، در سطر سطرشان تحریف و ریا دیده ‏می‌شد. احساس می‌شد. احساس می‌کردم نویسندگان آن مقالات حرف دلشان را نزده‌اند و ‏همین باعث خشمشان شده بود... و بعد، فکرش را بکنید، مرحلهٔ سوم، یعنی ترس شروع ‏شد. سوتفاهم نشود؛ از مقاله‌ها نمی‌ترسیدم. از چیزهای دیگری می‌ترسیدم که هیچ ربطی ‏به آن مقالات و رمان نداشت. برای مثال، یک‌دفعه از تاریکی ترس برم داشت. خلاصه، مرحلهٔ ‏بیماری روانی فرا رسید. مخصوصا قبل از خواب. احساس می‌کردم اختاپوسی با بازوهای سرد ‏و نرمش، قلبم را فشار می‌دهد.» (صص ۲۰۱-۲۰۲)‏
روبه‌رو شدن مرشد با خود، به‌نوعی روبه‌رو شدن بولگاکُف با خویشتن و نقد خستگی و ‏ناامیدی‌اش و سوزاندن نسخهٔ نخست رمان «مرشد و مارگریتا» نیز هست.‏


رو و پشت جلد ویراست دوم «مرشد و مارگریتا»، چاپ ۲۴

واسلاو هاول، نمایش‌نامه نویس و نخستین رئیس جمهور چک، (۱۹۶۳-۲۰۱۱م) باور داشت که ‏قدرت از آنِ مردم است و زمانی‌که مردم از ترس عبور کنند و به قدرتشان‌ پی ببرند هیچ ‏دیکتاتوری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای را یارای مقاومت در برابر آن‌ها نیست. کافی است یاد بگیرند چگونه بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خشونت ‏از قدرتشان برای تغییر استفاده کنند: «نظام توتالیتر همیشه و در هر قدم مردم را لمس ‏می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، اما همیشه با دستانی پوشیده در دستکش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ایدئولوژیک. برای همین است که ‏زندگی در این نظام آکنده از دورویی و ریا و دروغ است. لازم نیست مردم همهٔ دروغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و ‏مغلطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های این نظام را باور کنند، اما باید چنان رفتار کنند که گویی باورشان دارند، یا دست‌کم ‏در سکوت از کنارشان بگذرند. کافی است بپذیرند که با این دروغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و در بطن آن‌ها زندگی ‏کنند، زیرا بدین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترتیب بر نظام صحه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذارند، اطاعتشان را از نظام نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهند، نظام را ‏می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازند، و اصلاً خود نظام می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند» (۹)‏

در فصل ۱۷ کتاب، ناتوانی گروه کُر از توقف اجرای مکرر یک هم‌خوانیْ آینه‌ای است در برابر ‏قدرتی که اجراهای دسته‌جمعیِ آن‌چه را قبول داشت، نشانی از هم‌فکری و اتحاد جامعه ‏معرفی می‌کرد، و جامعه‌ای که توان ایستادگی در برابر استفادهٔ ابزاری از هنر را نداشت و ‏‏«اصلاً خود نظام» شده بود: «همه رفتند سر جایشان بنشینند، ولی هنوز ننشسته بودند که ‏برخلاف خواستشان شروع به خواندن کردند. دیگر هم نمی‌توانستند دست بردارند. سه دقیقه ‏سکوت می‌شد و دوباره با هم شروع می‌کردند.» (ص۲۶۴)‏

اگر ایدئولوژی را مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها، ایده‌ها و ایده‌آل‌های به هم پیوسته بدانیم -‏مجموعه‌ای از فکرها، ارزش‌ها و باورها با چشم‌انداز ثابت، دست‌نخوردنی و گاه مقدس ‏انگاشته شده، برای توجیه عمل‌کردها- پرداختن به نقش ادبیات و نهادهای فرهنگی دولتی در ‏پیوند با ایده‌آل‌های انقلاب‌های ایدئولوژیک، مانند انقلاب سال ۱۹۱۷ میلادی در روسیه، یا ‏‏۱۳۵۷ خورشیدی در ایران اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اثرگذاری ادبیات در چنین دوران‌هایی ‏به استفاده از استعاره، یا ارائهٔ متن در ژانرهایی مانند رئالیسم جادویی، برای ثبت واقعیت‌های ‏تاریخ محدود نیست. طبیعتِ ادبیات- هنر در معنای گسترده- این توانایی را دارد که ذهن ‏خواننده را در برابر پاسخ‌های از پیش آماده شدهٔ نهادهای فرهنگی دولتی با سهمی از تردید، ‏پرسش و امید رو در رو نگاه دارد.‏

داستان «مرشد و مارگریتا» در پس‌زمینه‌ای زیر سلطهٔ ایدئولوژی کمونیسم با این پیش‌فرض که ‏تحمیل شرایط مشخص به تغییر طبعیت انسان و تولید ایده و ایده‌آل برساخته در آن شرایط ‏می‌انجامد، رخ می‌دهد و شکست این ایدئولوژی را، پیش از آن‌که واقع شود، پیشنهاد، بلکه ‏بشارت می‌دهد.

درایت بولگاکُف در ارائهٔ موازی «خیر» و «شرّ» در زمان‌ها و مکان‌های پاکْ متفاوت - مسیح و ‏پیلاطُس در اورشلیم و مرشد و ماسولیت در مسکو در یک بازهٔ زمانی برابر (حدود ۷۰ ساعت) ‏و این هر دو در موازات زندگی شخصی خود در برابر دستگاه سانسور استالین؛ و دریافت ما به ‏عنوان خوانندهٔ ایرانیِ اثر در موازات زندگی روزانه‌مان زیر سرکوب یک ایدئولوژی دینی، با ‏نهادهای دولتی تولید «ادبیات ارزشی»، مانند حوزهٔ فرهنگی و سازمان تبلیغات اسلامی (۱۰)، ‏و سازمان‌های ناظر بر کلمات، مانند وزارت ارشاد، در موازات اتحادیهٔ نویسندگان شوروی؛ ‏استفاده از برچسب‌های تعریف‌نشدهٔ «ضد منافع ملی» و «برانداز» بر اساس سلیقه‌های ‏شخصی وابستگان به نهاد قدرت، معادل کاربرد واژهٔ «خرابکار» در شوروی و انعکاسش در این ‏داستان، و ناپدید شدن آدم‌های جای‌گرفته زیر این عناوین در پیِ دستگیری یا اَشکال دیگری از ‏خشونت، مانند آن‌چه پلیس مخفی شوروی بر مردم روا می‌داشت، (۱۱)، و نقش شیطان و ‏دستیارانش در نشان دادن، معنا کردن، و کمک به ثبت و ماندگار شدن روایت و در نهایت رها ‏کردنِ خویشتنِ خود و دیگران از این‌همه- پرسش‌های پرشماری را طرح می‌کند، که شاید ‏خلاقیت شگفتی‌آور نویسنده و انتخاب به‌هنگام مترجم را برای بازآفرینی متن در زبان فارسی ‏تا پرسش محوری دربارهٔ طبعیت خیر و شرّ بر کشد- پرسشی بی‌زمان و بی‌مکان برای انسان ‏و جهان. شگفتی در شگفتی‌های داستان یکی هم این است که این پرسش و مسیر نزدیک ‏شدن به پاسخ آن، حتی پیشنهاد دست بردن در پایان روایت و رها کردن پیلاطُس در نور، ‏توسط شیطان با یک تعریف نامتعارف دیگر طرح می‌شود؛ شاید از جمله با این پیشنهاد که خیر ‏و شرّ در اندرکنش یا یکدیگر تعریف می‌شوند.‏

در صحنه‌ای شیطان به متی باج‌گیر، از حواریون مسیح، می‌گوید: «فکرش را بکن... بدون سایه ‏دنیا چه شکلی پیدا می‌کرد؟ مردم و چیزها سایه دارند. مثلاً این سایهٔ شمشیر من است. در ‏عین حال موجودات زنده و درخت‌ها هم سایه دارند. آیا می‌خواهی زمین را از همه درخت‌ها، از ‏همه موجودات، پاک کنی تا آرزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد؟» (ص ۴۸۷)‏

بولگاکُف به دلیل آشنایی با دین و کلیسا، در سال‌های نخست زندگی در فضای خانواده، و ‏تحصیل دانش پزشکی و فاصله گرفتن تدریجی از دین در پسِ آن، رفتار خشن ایدئولوژی حاکم ‏بر شوروی پس از سال‌های ۱۹۱۷ را در بستن کلیساها و کشتن کشیش‌ها، نوعی ‏مطلق‌‌اندیشی سیاه و سفید می‌بیند و تغییر و تفاوتْ را کامیابِ همیشهٔ ادبیات و زندگی- یک ‏دلیل دیگر برای ناممکن بودن تولید انسان‌های با طبیعت یک‌دست.‏


دکتر عباس میلانی، مدیر مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد

مترجم

چهل سال پیش، در سال‌های نخست پس از پیروزی یک انقلاب ایدئولوژیک در ایران، دکتر ‏عباس میلانی «مرشد و مارگریتا» را از روی نسخه‌های انگلیسی و فرانسهٔ متن به فارسی ‏برگرداند. من برای نوشتن این یادداشت، چاپ نهم ترجمهٔ نخست رمان، نسخهٔ انگلیسی کتاب ‏با ترجمهٔ ریچارد پریویر (‏Richard Pevear‏) و چاپ اخیر ترجمهٔ بازبینی‌شدهٔ دکتر میلانی را ‏خواندم و در مواردی چند، بیشتر به‌دلیل شگفتی از انتخاب برخی کلمات و لحن‌ها و گاه ‏شاعرانگیِ اثرگذار متن فارسی با یک دوست روس مسلط به زبان انگلیسی که این کتاب را ‏محبوب‌ترین رمان زندگی‌اش می‌داند، تبادل نظر کردم.‏

نخستین کنجکاوی و پرسش من در انتخاب کلمهٔ «مرشد» در برابر ‏Master‏ بود. از چشم‌انداز ‏آرایه‌های ادبی در زبان فارسی دو کلمهٔ «مرشد» و «مارگریتا» با تکرار حروف «میم» و «ر» و ‏حضور حرف «شین» آواهای زبانی زیبا، گرم، دلنشین و صمیمانه‌ای می‌سازند که با کلماتی ‏مانند «استاد» (۱۲) و «مارگاریتا»، با تکرار «الف» و حضور «سین» فاصله‌های بسیار دارد. ‏اهمیت بیشتر این ترجمه شاید در این باشد که در نگاه دقیق ‏Мастер‏ در ادبیات روسی، ‏بسته به متنی که در آن نشسته، در دو معنای فردی توانا در کارهایی که با دست انجام ‏می‌شود، مانند جواهرسازی، نجاری و مانند این‌ها، و یا راهنمای معنوی، الهام‌بخش یا دلیلِ ‏راه به کار می‌رود، معنایی نزدیک به ‏Guru‏ ، که احتمالاً مرشد دقیق‌ترین ترجمهٔ ممکن آن برای ‏شخصیت مورد نظر در این داستان است. (۱۳)‏

نکتهٔ سزاوار درنگ دیگر، ترجمهٔ لحن‌های متفاوت کتاب است. چیرگی میلانی بر زبان فارسیِ ‏شایسته برای نوشتن متون پژوهشی دانشگاهی انکار نشدنی است. بازآفرینیِ متنی ‏دربرگیرندهٔ ادبیاتِ روایت‌های دینی قرن یکم (عهد عتیق)، ادبیات فلسفی قرن بیستم، زبان ‏به‌غایت شاعرانه، زبان معیار و زبان گفتاری (محاوره‌ای) عموم مردم از یک فرهنگ به فرهنگِ ‏دیگر دشواریِ پیچیده‌ای است که برای یک نویسندهٔ جوان ناممکن می‌نماید. ناممکنی که در ‏سه نمونهٔ زیر ممکن شده است:‏

‏«زندانی گفت: بیان حقیقت هم ساده و هم لذت بخش است.» (ص ۴۲) «صدایی که پاسخ ‏داد گویی بر شقیقه پیلاطُس خنجر می‌زد و شکنجه‌اش می کرد... چرا ولگردی مثل تو باید با ‏صحبت دربارهٔ حقیقت، یعنی چیزی که درباره‌اش هیچ نمی‌داند، مردم بازار را بشوراند؟ اصلاً ‏بگو ببینم حقیقت چیست؟» (ص۳۵) زندانی ادامه داد :«ازجمله گفتم که هر نوع قدرت به هر ‏حال خشونتی است علیه مردم و زمانی فرا خواهد رسید که نه قدرت قیصر و نه قدرت هیچ ‏انسان دیگری حاکم نخواهد بود. انسان به ملکوت حقیقت و عدالت گام خواهد گذاشت، جایی ‏که به هیچ‌گونه قدرتی نیازی نخواهد بود.» (ص۴۳)‏

‏«طوفان گذشت و رنگین‌کمانی مثل طاق بر فراز آسمان شهر آویخت؛ رنگین‌کمانی که از ‏رودخانهٔ مسکو می‌نوشید. روی تپه‌ای، میان دو پشته درخت، سه پَرهیب تیره و ساکن دیده ‏می‌شد. وُلَند و کروویف و بهیموت بر اسب‌های سیاهی نشسته بودند و به شهرِ آن‌سوی ‏رودخانه و به هزاران تکهٔ خورشید در پنجره‌های غربی خانه‌ها، و به برج‌های زنجبیلی‌رنگ دیرِ ‏دویچی با گنبدهای پیازی‌شکلش نگاه می‌کردند.» (ص ۵۰۷)‏

‏«در یک چشم به‌هم زدن، کف صحنه پر شد از قالی‌های ایرانی، آیینه‌های قدی با چراغ‌های ‏سبز نئون در کنارشان و بین آیینه‌ها ویتیرن های مختلف؛ و تماشاچیان از دیدن آخرین مدهای ‏پاریس در رنگ‌ها و دوخت‌های متنوع در بعضی از ویترین‌ها حیرت کردند.» (ص ۱۷۶)‏

یک سهم‌گذاری ارزندهٔ دکتر عباس میلانی در گسترهٔ فرهنگ، برای ما ایرانیان به‌ویژه،، دعوت ‏به تماشای جهان با دو چشم است؛ چشمی برای ایران و چشمی برای جهان. در جهان‌بینیِ ‏انسان‌محورِ او، جهان از غرب تا شرق، زمان از ازل تا همیشه، و انسان در هر فرهنگ و هر ‏تمدن و با هر زبان و هر خط، در آفریدن مدنیت و مدرنیت نقش داشته است. اندازه‌گرفتنی هم ‏در کار نیست، سعدی و شکسپیر و فردوسی و هومر در حافظهٔ کلماتْ حاضر، و با همدیگر و با ‏انسانِ امروز در آشتی‌اند؛ و شاید از این‌روست که فرهنگ‌ها و زبان‌های گوناگون جهان در ‏نوشته‌ها و ترجمه‌های میلانی، رسا و شیوا، به تبادل و تبدیلِ اندیشه‌ و لحن خود به آشناترین ‏شکل ممکن برای مخاطب می‌رسند.‏

از سوی دیگر، دکتر میلانی که «هنرِ مقاوم علیه استبداد را ماندگارتر از استبدادِ زورآور ‏می‌داند.» (مقدمهٔ ویراست دوم) ترجمهٔ این داستان را زمانی در دست می‌گیرد که بسیاری ‏احزاب و شخصیت‌های فرهنگیِ هوادار ذهنیت چپ در ایران، مسکو و ایدئولوژی حاکم بر آن را ‏ایده‌آل می‌دانستند. (سیاوش کسرایی در سال ۱۹۸۷ میلادی، به عنوان یکی از اعضای کمیتهٔ ‏مرکزی حزب توده از افغانستان به شوروی رفت و ساکن مسکو شد.) مسکویی که نویسندهٔ ‏ساکن آن سال‌ها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در «مرشد و مارگریتا» تصویر کرده بود.‏

‏... و شاید در چهل سالگی روایت فارسی این متن، که به گفتهٔ مترجم، «سن مهمی برای ‏انسان و شراب و کتاب است»، (۱۴) یک پرسش منصفانه این باشد که بازخوانی ‏مطلق‌اندیشی مخالفان نهاد قدرت در تاریخ معاصر ایران چگونه در حافظهٔ دست‌نوشته‌ها ‏خواهد ماند؟

شهریور ۱۳۹۹ خورشیدی (۲۰۲۰ م)‏

——————————————-
‏* عنوان این نوشته برگرفته از مقدمهٔ مترجم بر ویراست دوم کتاب‏ است
‏۲. برای تماشای نمونه‌هایی از آثار نقاشی پاوِل اورینیانسکی و ایوان کولیک دربارهٔ مرشد و مرگریتا
۳ .میلان کوندرا، «رمان و اروپا»، چند گفتار دربارهٔ توتالیتاریسم، ترجمهٔ عباس میلانی، تهران، نشر اختران، ۱۳۸۱، ‏ص ۱۵۹‏
‏۴. مخالفان انقلاب سرخ روسیه به سفیدها معروف هستند. ارتش سفید اصطلاحاً به نیروهای ضد کمونیستی گفته ‏می‌شود که در جنگ داخلی روسیه علیه ارتش سرخ جنگیدند. برای مطالعهٔ بیشتر دربارهٔ جنگ‌ داخلی روسیه و ‏نیروهای سفید و سرخ

۶‎‏. احمد شاملو، برگرفته از شعر «هنوز در فکر آن کلاغم»، دشنه در دیس
‎۷‎‏. برای آشنایی بیشتر با حق آزادی حرکت زنان، رهایی زنان از بندهای گوناگون و جداسازی‌های تحمیلی میان ‏فضاهای برساختهٔ زنانه و مردانه، می‌توان به مقالات و سخنرانی‌های پرشمار دکتر فرزانه میلانی مراجعه کرد. فرزانه ‏میلانی ازجمله معتقد است که کلیشهٔ تصویر زنان مستقل و خواستار تغییر در هیأت «ساحره»هایی که سوار بر ‏جارو پرواز می‌کنند، حتی در کارتون‌های کودکان، که تصویر مارگریتا در رمان، پس از معامله با شیطان برای رها کردن ‏معشوق نیز شکل می‌گیرد، نمادی از نگاه منفی جامعهٔ مردسالار سلطه‌خواه به زنان مستقل است، که در این ‏داستان در سایهٔ فرهنگ سیاسی تمامیت‌خواه ضد دین نیز نیز ارائه شده است. نک به:‏

Farzaneh Milani, Words, Not Swords: Iranian Women Writers and the Freedom of Movement Gender, ‎Culture, and Politics in the Middle East, Syracuse University Press (May 16, 2011)‎

‎۸‎‏. میلان کوندرا، «رمان و اروپا»‏
‏۹. واتسلاف هاول (واسلاو هاول)، قدرت بی‌قدرتان، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، ویرایش خشایار دیهیمی، نشر نو، ‏تهران، ۱۳۹۸، ص۳۴‏
‏۱۰. «حوزهٔ هنری»، نهادی دولتی است که در سال ۱۳۵۷ خورشیدی با نام اولیهٔ «کانون نهضت فرهنگی اسلامی» ‏تأسیس شد، پس از چند ماه به «حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی» تغییر نام داد و در ابتدای دههٔ ۶۰ به «سازمان ‏تبلیغات اسلامی» پیوست. «سازمان تبلیغات اسلامی»، بنا به تعریف بنیادگذارانش، نهادی غیر دولتی است، با ‏محوریت اسلام و حكومت اسلامی، که زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی، به تلاش برای زنده کردن و گستردن معارف، ‏فرهنگ و تاریخ تشیع، با تأکید بر وحدت تمام مذاهب اسلامی و حراست از آن مشغول است. حوزهٔ هنری این سازمان ‏می‌کوشد با ارائهٔ پروژه‌های فرهنگی و هنری با محوریت دین و ارزش‌های مذهبی، و برگزاری جشنوارها و مسابقه‌ها ‏در زمینه‌های گوناگون، از موسیقی و هنرهای نمایشی و تجسمی، تا تاریخ و ادبیات، و نیز انتشار نشریات گوناگون و ‏برگزاری کلاس‌های آموزشی در مسیر برساختن و جا ‌انداختن فرهنگ دینی مورد نظر حکومت اسلامی حرکت کند.‏
۱۱. نک به: فصل هفتم رمان با عنوان «آپارتمان جن‌زده»، صص ۱۰۶ تا ۱۲۷، و توضیح مترجم در پانویس صفحهٔ ۱۰۷، ‏دربارهٔ «ناپدید شدن» (دستگیری) آدم‌ها در اتحاد جماهیر شوروی.‏
‏۱۲. بنا بر گزارش «ایبنا» (خبرگزاری کتاب ایران)، تا سال ۱۳۹۸ خورشیدی هشت ترجمهٔ فارسی از «مرشد و مارگریتا» ‏در ایران منتشر شده است. نخستین ترجمه، اثر عباس میلانی است و به سال ۱۳۶۲ برمی‌گردد. بهمن فرزانه، ‏نویسنده و مترجم توانای ایرانی، در سال ۱۳۹۶ روایت فارسی خود از این رمان را با عنوان «استاد و مارگریتا« به یاری ‏انتشارات امیرکبیر به دست خوانندگان رسانید.‏
‏۱۳. دکتر میلانی در یک مصاحبهٔ رادیویی دلیل انتخاب کلمهٔ «مرشد» را در نظر داشتن سجع میان دو کلمهٔ «مرشد» و ‏‏«مارگریتا» و بار عاطفی عرفانی در کلمهٔ «مرشد» ذکر کرده است. رک به:‏
۱۴. مصاحبهٔ بی.بی.سی فارسی با دکتر عباس میلانی، در برنامهٔ «تماشا»
‏* قدردانی از تعهد و زحمات اندازه‌نگرفتنی آقای بیژن خلیلی، مدیر انتشارات شرکت کتاب لس‌ آنجلس، برای تهیهٔ ‏چاپ بیست‌وچهارم «مرشد و مارگریتا» از ایران، از بضاعت من بیرون است. در شرایطی که به دلایل بسیار - از ‏محدودیت‌های حاصل از پاندمی تا دشواری‌های سیاسی- ارسال بسته از ایران ناممکن می‌نماید، کتاب به خواهش ‏من و به همت بلند آقای خلیلی از ایران به اروپا و از اروپا به لس آنجلس فرستاده شد.‏


نظر خوانندگان:


■ چه عالی خانم زندیان، خیلی مشتاق شدم این رمان را پیدا کنم و بخوانم. درود بر شما
مصطفی رحیم‌پور


■ چقدر زیبا، متین، و روشمند واقعا لذت بردم. درود بر ماندانا زندیان عزیز و سپاس از زحمات بی‌دریغتان.
قربان عباسی


■ ممنون از نوشته پر بارتان
ناصر نادری




بایدن: ترامپ در کارزار انتخاباتی از روش گوبلز
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 10:26

بایدن: ترامپ در کارزار انتخاباتی از روش گوبلز




برنامه ترامپ تا زمان انتخابات برای ایران چیست؟
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 10:20

برنامه ترامپ تا زمان انتخابات برای ایران چیست؟




جابجایی روستاییان
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 10:17

جابجایی روستاییان




درگیری‌های شدید ارمنستان و آذربایجان بر سر قره‌باغ
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 10:13

درگیری‌های شدید ارمنستان و آذربایجان بر سر قره‌باغ




راهكار دولت آینده برای معضل فقر چیست؟
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 9:57

راهكار دولت آینده برای معضل فقر چیست؟

ندا‌ جعفری

خط فقر۱۰ میلیونی و افزایش فاصله طبقاتی

با اظهارنظر هشدارآمیز یك فعال كارگری درباره رسیدن خط فقر به عدد ۱۰ میلیون تومان، یافتن راهكارهایی برای بهبود شرایط معیشتی كارگران و حقوق‌بگیران در كوتاه‌مدت، اهمیتی دوباره پیدا كرده است. اخیرا حمیدرضا امام قلی‌تبار، بازرس مجمع عالی نمایندگان كارگران كشور خط فقر در جامعه برای خانوار ۴ نفره را ۱۰ میلیون تومان برآورد كرده و گفته است؛ در چندسال اخیرآحاد جامعه و علی‌الخصوص كارگران كشورمان تحت تاثیر شدید‌ترین فشارهای اقتصادی همچون افزایش افسارگسیخته تورم، كاهش درآمد و كاهش قدرت خرید و افزایش فقر روبه رو بوده‌اند كه در این اواخر مهمان ناخوانده‌ای به‌نام كرونا نیز به آن اضافه شده است. او معتقد است؛ این افراد در این شرایط توانایی تأمین مخارج دیگری چون تحصیل فرزندان خود را ندارند، زیرا عوامل فوق منجر به سقوط این قشر به پایین‌تر از خط فقر و فقر مطلق شده است. امام قلی‌تبار نسبت به ترك تحصیل فرزندان خانوارهای كارگری هشدار داده و گفته است: «در سایه تبعیض و نبود هیچگونه حمایتی از قشر كارگر و قشرهای آسیب‌پذیر، اولین اولویت آنها زنده ماندن خواهد بود، نه تحصیل.»
در تعاریف اقتصادی، حداقل درآمدی است كه برای زندگی در یك كشور خاص در نظر گرفته می‌شود. اما در ایران، هیچ یك از نهادهای مسوول اعداد دقیق و قابل اتكایی از خط فقر ارایه نمی‌دهند. در سال ۱۳۹۰ خط فقر كمی بیش از نیم میلیون تومان اعلام شد و در اردییهشت ۹۹ بنا به گفته مركز پژوهش‌های مجلس این رقم به ۹ میلیون تومان رسید و البته این مركز عنوان كرد كه «۳۰ تا ۴۰ درصد از مردم ایران، درآمدی پایین‌تر از این رقم دارند». این افزایش ۱۸ برابری طی ۹ سال به زمانی بر می‌گردد كه زمان گرانی‌های پشت سر هم نبود و «ریال» نیز در مسیر سقوط قرار نگرفته بود. اما حالا با افزایش نرخ دلار به ۲۸ هزار تومان، شرایط سختی بر معیشت حقوق‌بگیران حاكم شده است. مقایسه خط فقر ۱۰ میلیون تومانی با حداقل دستمزد ۲.۸ میلیون تومانی، فقر مطلق جمعیت كارگری و دستمزدبگیران را نشان می‌دهد كه ۶۰‌درصد از جامعه ایرانی را تشكیل می‌دهند. آن هم در زمانی كه هزینه زندگی در كلان‌شهرها ۹ میلیون و در شهرهای كوچك بیش از ۷ میلیون تومان برآورد می‌شود. چه اتفاقی در اقتصاد ایران افتاده و راهكار چیست؟

سرعت ایجاد فاصله طبقاتی بیشتر شد
محمود جامسار كارشناس ارشد اقتصادی در خصوص خط فقر و تعیین آن معتقد است هیچ آمار دقیقی برای اندازه‌گیری این موضوع وجود ندارد و اغلب نتایج این داده‌ها نادرست به دست می‌آید. او با اشاره به سخنان روحانی در مورد سبد معیشتی به «اعتماد» می‌گوید: به گفته رییس‌جمهور حدود ۶۰ میلیون نفر در كشور افراد نیازمند به سبد معیشتی هستند كه با توجه به جمعیت ۸۵ میلیون نفری كشور یعنی تقریبا بیش از ۷۰ درصد مردم جامعه به این سبد معیشتی محتاج هستند. جامساز معتقد است؛ اگر این گفته را با توجه به رشد تورم، كاهش قدرت خرید در جامعه و افزایش نرخ دلار معیار قرار دهیم تمامی این عوامل منجر به گسترش فقر در جامعه می‌شود.
این اقتصاددان در ادامه می‌گوید: در حال حاضر مساله اصلی خطر فقر نیست بلكه فاصله طبقاتی ایجاد شده بین فقیر و غنی است كه باید گفت بین ۴ تا ۵ درصد افراد جامعه مالك ثروت‌های بادآورده هستند و سایر دهك‌ها و حتی دهك ۹ نیز در حال ریزش به سمت پایین و حركت به سمت فقر هستند. جامساز با تاكید بر اینكه فاصله طبقاتی مشكلات زیادی به وجود آورده است و آثار روانی ناگواری نیز به دنبال دارد، می‌گوید: كشوری با این عظمت و با وجود درآمدهای عظیم گازی، نفتی و معادن و نیروهای اجتماعی چرا باید فقیر باشد؟ این موضوع نشان از توزیع ناعادلانه منابع به صورت غیراخلاقی و غیراصولی در كشور است كه منجر شده تعداد كمی از افراد صاحب ثروت‌های افسانه‌ای شوند و بقیه افراد جامعه از هستی ساقط باشند.
چه كسی مسوول است؟
مطابق تعاریف موجود، كسانی زیر خط فقر در نظر گرفته می‌شوند كه قادر به فراهم كردن نیازهای اساسی خود، خصوصا اولین نیاز كه سلامت جسم و تغذیه مناسب است نباشند. بنابراین نخستین وظیفه بخش حاكمیتی، بسترسازی و استفاده از روش‌های مناسب برای توزیع درآمد به نحوی است كه شكاف طبقاتی را كاهش دهد. محمود جامساز، اقتصاددان در این باره معتقد است: مسوول مستقیم فقر در جامعه دستگاه حاكمیت و دولت است چرا كه تخصیص منابع به بخش‌های واقعی اقتصادی نباید به صورت سلیقه‌ای و با منافع ایدئولوژیك انجام شود زیرا وظیفه اصلی دولت‌ها حفظ منافع مالی افراد جامعه است اما ما شاهد گم شدن منابع هم هستیم به گونه‌ای كه ۱۰۰ میلیارد دلار در دولت احمدی‌نژاد ناپدید شد كه آن زمان به اندازه بودجه چند كشور بود یا به گفته سعید نمكی وزیر بهداشت از منابع ۱ میلیارد دلاری كه باید به وزارت بهداشت تخصیص می‌یافت تنها ۲۷ درصد تخصیص یافته وسرنوشت مابقی مشخص نیست.
او با بیان اینكه این موضوعات ارتباطی با تحریم‌های اقتصادی ندارد و سوء‌مدیریت‌ها كشور را به این سمت برده است، می‌گوید: ثروت‌هایی كه در این مدت به دست آمده و بر باد رفته نشانه بی‌خردی مسوولانی بوده كه در اثر فساد نهادینه شده نتوانسته‌اند به صورت بهینه این منابع را تخصیص دهند و همین امر باعث كاهش رشد اقتصادی و كم شدن جذب سرمایه‌گذاری‌ها در جامعه شده است و در نتیجه فساد گسترده‌ای را به بار آورده است.
جامساز با اشاره به دغدغه این روزهای نمایندگان مجلس می‌گوید: متاسفانه نمایندگان مجلس كه باید به فكر معیشت مردم و رفع مشكلات آنها باشند اما می‌بینیم به دنبال خودروی دنا پلاس و شاسی بلند هستند این در حالی است كه نمایندگان ژاپن باید در خانه‌های ۴۵ متری زندگی كنند و با تاكسی هم تردد داشته باشند تا مشكلات مردم را به درستی درك كنند.
او با اشاره به پتانسیل اعتراضات در جامعه می‌گوید: این موضوعات منجر به اعتراضات خیابانی و طغیان در جامعه می‌شود، ضمن آنكه تبعاتی مانند فقر، سوء تغذیه و افزایش اعتیاد، دزدی و طلاق را نیز در پی دارد.

سفره خانوارها به لرزه درآمده است
با اینكه فعالان كارگری از رسیدن خط فقر به عدد ۱۰ میلیون تومان صحبت می‌كنند؛ اما فرامرز توفیقی، رییس كمیته دستمزد شورای عالی كار ترجیح می‌دهد در این باره با احتیاط واكنش نشان دهد. او به «اعتماد» می‌گوید: نمی‌توان بدون استناد به عدد و رقم دقیق كه از سوی مراجع ذیصلاح اعلام می‌شود این رقم را تایید كرد زیرا این طور به نظر می‌رسد كه همه افرادی كه درآمدشان زیر این عدد باشد در فقر مطلق هستند در حالی كه اینگونه نیست. اگر این عدد را بپذیریم یعنی حدود ۸۰ درصد از مردم كشور زیر خط فقر هستند و اینگونه اظهارنظرها تنها منجر به افزایش نگرانی در جامعه می‌شود.
توفیقی با بیان اینكه اگر افراد به آمار معیشتی دسترسی ندارند لااقل شبكه ایران كالا را ببینند، ادامه می‌دهد: هر روز قیمت اقلام مختلف خوراكی از گوشت مرغ تا برنج و غیره از سوی این كانال اعلام می‌شود ضمن آنكه می‌توان با برآوردی كه از مصرف روزانه پروتئین، گوشت و میوه یك فرد كه از سوی وزارت بهداشت داشت رقم درست‌تری را به دست آورد.
توفیقی می‌گوید: با در نظر گرفتن كلیه مولفه‌های مورد نظر و مقدار كالری مصرفی در روز میزان خط فقر بین ۶ میلیون و ۸۵۰ تا ۷ میلیون و ۹۰۰ متغیر است كه البته این رقم برای خانواده ۳.۳ نفره محاسبه شده است .
رییس كمیته دستمزد شورای عالی كار با اشاره به میزان دستمزد كارگران با احتساب حق مسكن و اضافه كار می‌گوید: این رقم حدود ۳ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان است كه همین رقم هم با خط فقر كنونی ۵۰ درصد فاصله دارد و یك كارگر برای اینكه بتواند كلیه هزینه‌های زندگی خود را پوشش دهد باید كار دوم و سوم داشته باشد كه معمولا كارگران شغل‌های ویزیتوری و رانندگی را انتخاب می‌كنند كه در تولید ناخالص ملی نیز نقش خاصی ندارد.

راهكار بهبود وضعیت چیست؟
به گفته برخی فعالان كارگری، دهك‌های كم درآمد كشور برای خرید پنیر و كره و تخم‌مرغ هم با مشكل روبه‌رو هستند، چه برسد به گوشت و مرغ و ماهی. چرا كه دخل و خرج كارگران جور نیست و حقوق و دستمزد كنونی تنها كفاف ۱۰ روز زندگی آنها را می‌دهد. با این حساب، راهكار كوتاه‌مدت یا حتی میان مدت برای بهبود شرایط معیشتی حقوق‌بگیرانی كه زیر خط فقر زندگی می‌كنند چیست؟
توفیقی رییس كمیته دستمزد شورای عالی كار در این باره با بیان اینكه باید دستمزدها عادلانه و واقعی باشد، ادامه می‌دهد: متاسفانه در ۱۲۰ روز گذشته كه نمایندگان جدید مجلس مستقر شده‌اند خبری از تصمیمات در خصوص دستمزدها نیست و تنها هیاهوی مربوط به گرفتن دنا پلاس و واكسن آنها قابل مشاهده است این در حالی است كه بیش از ۷۰درصد جامعه را اقشار آسیب پذیر تشكیل می‌دهند كه اكثرا دچار مشكل معیشتی هستند.
او با اشاره به سخنان یكی از نمایندگان مجلس كه پیشنهاد ارایه كارت اقساط برای خرید كالاها را داده بود، می‌گوید: باید تصمیمات به گونه‌ای اتخاذ شود كه قابلیت اجرا داشته باشد نه اینكه زمانی كه كارگر نقدینگی ندارد كارت اقساط به او بدهید او حتی در ماه‌های آینده نیز توان پرداخت ندارد.
او با اشاره به افزایش قیمت مرغ و تخم‌مرغ و عدم توفیق مسوولان در قیمت‌گذاری این محصولات می‌گوید: هنوز در ابتدایی‌ترین تصمیمات كشور فلج هستیم زمانی كه نماینده دولت یك حرف می‌زند نماینده وزارت صمت یك قیمت اعلام می‌كند و رییس اتحادیه مرغداران قیمت بالاتری را عنوان می‌كند و دست آخر مشخص نمی‌شود قیمت ۱۷ هزار تومان درست است یا قیمت ۲۱ هزار تومان این نشان می‌دهد در تصمیمات بزرگ‌تر هم همین گونه است.
توفیقی با بیان اینكه هیچ نهاد نظارتی برای این مشكلات نقش آفرینی نمی‌كند، می‌گوید: این طور به نظر می‌رسد كه قیمت‌ها را به حدی بالا می‌برند تا بازار خودش به حد تعادل برسد و تا جایی كه مصرف‌كننده كشش پرداخت این ارقام را داشته باشد ادامه می‌دهند و هر زمان صدای مصرف‌كننده درآمد قیمت‌ها را نگه می‌دارند و پس از آن مجدد این رویه را ادامه می‌دهند.
توفیقی با انتقاد از اینكه ارز ۴۲۰۰ تومانی را از سبد معیشت مردم حذف كردند، ادامه می‌دهد: سفره خانوارها امروز به لرزه درآمده و تمامی اركان تاثیرگذار در سبد معیشت مردم بهم ریخته است به گونه‌ای كه با بحران تغذیه روبه‌رو هستیم كه این موضوع می‌تواند تبعات اجتماعی ناگواری به همراه داشته باشد. اندك ارزی هم كه برای كالاهای اساسی و سبد معیشت مردم بود را برای واردات غذای سگ و گربه و كالاهای دیگر دادند.

اقدامات حمایتی
به نظر می‌رسد كه بخش عمده راهكارهای موجود برای «ترمیم» قدرت خرید بخش زیادی از جامعه ایران، اقدامات حمایتی باشد. برخی كارشناسان معتقدند كه سیاست‌های حمایتی به كار گرفته شده باید «هدفمند» باشند. در حال حاضر سیاست‌های حمایتی متعددی مطرح می‌شود كه به نظر می‌رسد از هدفمندی كافی برخوردار نیستند. برای مثال در خبرها عنوان شده كه خانوارهایی كه درآمدهای ماهیانه آنها كمتر از سه میلیون تومان است مورد حمایت قرار خواهند گرفت، یا سیاست افزایش حداقل دستمزد در طول سال مطرح می‌شود. حال آنكه اینها سیاست‌ها و راهكارهایی است كه پیش از این نیز اجرا شده و با شكست مواجه شده‌اند. در حال حاضر، طرح معیشتی مجلس برای «احیای توزیع كالا به روش كوپنی» در دست بررسی است. اما به نظر می‌رسد مشكل بزرگ‌تر جایی است كه «نابرابری» و نبود «عدالت» در «توزیع درآمد» رخ داده است. فاصله طبقاتی در سال‌های تحریم و تنگنای مالی هر روز بیشتر خود را نمایان كرده و در این میان، شرایط برای طیف گسترده‌ای از مردم ایران و حتی دولت بعدی كه سال آینده بر سر كار می‌آید؛ سخت‌تر شده است.

روزنامه اعتماد
عکس: شبکه ایران کالا




ماموریت مصطفی ادیب برای تشکیل دولت در لبنان
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 9:56

ماموریت مصطفی ادیب برای تشکیل دولت در لبنان




پیشنهاد كناره‌گیری رییس‌جمهوری
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 9:46

پیشنهاد كناره‌گیری رییس‌جمهوری

عباس عبدی

عباس عبدی در یادداشتی با هدف گشودن راهی برای حل مشكلات و نه اعتراض‌تاكید كرد

ده ماه پیش پیشنهاد انتخابات زودرس ریاست‌جمهوری را دادم، اصولگرایان كه در خلوت خود از این ایده قند در دل‌شان آب می‌شد، به علت تناقضات فكری و تحلیلی، در خلوت با آن مخالفت كردند و حتی مخالفت شدیدی كردند! و این از عجایب سیاست در ایران است كه جناح غالب سیاست در آن نیز به علل روشنی كه ناشی از تناقضات فكری و رفتاری آنها است، دوگانه برخورد می‌كند. دوگانگی برخورد برخی منتقدان تا حدی قابل فهم است، چون باید ملاحظه خیلی از خطرات را بنمایند، ولی دوگانگی شدید جناح صاحب قدرت را فقط باید در ایران دید. بگذریم.  با آغاز به كار مجلس جدید، وضعیت روحانی برای آنان مثل استخوانی شده كه در گلو گیر كرده، نه می‌توانند آن را قورت دهند و اگر قورت هم دهند نمی‌توانند هضم كنند و نه می‌توانند آن را بالا بیاورند. به همین دلیل مدعی شدند كه او را تحمل می‌كنند، ولی این تحمل از روی ناچاری است و نه اختیار. به همین علت در تیر ماه یادداشتی نوشتم كه «تحمل لازم نیست استیضاحش كنید»، ولی اجازه این كار را نیز ندارند یا توانش را ندارند. تا اینجا و آنچه كه به دعوای جناح حاكم و دولت برمی‌گردد، برای مردم اهمیتی ندارد، ولی مشكل اینجاست كه دود این وضعیت به چشم مردم می‌رود. نیازی به توضیح جزییات این ادعا و وضعیت نیست. طی ده ماه گذشته هیچ مشكلی حل نشده كه بر مشكلات اضافه هم شده است. در این ده ماه كدام چشم‌اندازی تیره بود كه تیره‌تر نشده است. بنابراین عاقلانه نیست كه این وضع ادامه یابد.  از سوی دیگر این روزها اخبار جسته و گریخته‌ای از گفت‌وگوهای رسمی یا غیررسمی میان نمایندگان ایران و كاخ سفید مطرح می‌شود. اگرچه براساس شواهد و تحلیل شخصی خودم به این اخبار اطمینانی ندارم ولی در هر صورت این مسیری است كه دیر یا زود باید برگزید و مهم‌ترین عاملی كه می‌تواند بر آن موثر باشد، انتخابات امریكا و ویژگی صاحبان قدرت در ایران است. برای انتخابات امریكا سه حالت متصور است؛ اول اینكه بدون دردسر و با قاطعیت ترامپ رای بیاورد. دوم اینكه بایدن رای بیاورد و ترامپ نیز به راحتی تمكین كند. سوم اینكه بایدن رای بیاورد و ترامپ تمكین نكند و امریكا وارد چالش جدی سیاسی شود. به نظر می‌رسد كه هیچ‌كدام از این سه حالت در صورتی كه تغییری در ایران رخ ندهد، نفعی برای ما ندارند. حتی بهترین حالت از سه حالت فوق كه به نظر می‌رسد، آمدن بی‌سر و صدای بایدن است، اگر در ایران تغییری رخ ندهد، به سود ایران نیست و چه بسا از دو حالت دیگر نیز بدتر باشد.  به جز ادامه وضع موجود تغییری كه در ایران می‌تواند رخ دهد، دو حركت متفاوت است؛ اول به سوی یك‌دست شدن بیشتر و دوم افزایش حضور و مشاركت سیاسی واقعی و نه صوری مردم است.
منظور از افزایش مشاركت واقعی، به رسمیت شناختن همه نیروهای سیاسی و اجتماعی و احترام گذاشتن به آنان و حق حضورشان در عرصه سیاست است. از میان این دو حالت، به ظاهر اراده‌ای برای تحقق حالت دوم وجود ندارد یا حداقل اینكه بنده نمی‌بینم. البته این بهترین راه است، ولی اگر امیدی به تحقق این راه‌ نیست، تداوم وضعیت و شكاف موجود جز تضعیف بیشتر و از دست دادن فرصت‌های سیاسی برای كاهش مشكلات نتیجه دیگری نخواهد داشت. از این رو حالا كه اصولگرایان غالب، قدرت و اراده استیضاح را ندارند، پیشنهاد می‌كنم كه روحانی شخصا دست به كار شود. كنار رفتن نه به معنای اعتراض، بلكه به معنای گشودن راه‌ برای حل ماجرا. متاسفانه در ایران استعفا هم به سرنوشت طلاق دچار شده است. هر زوجی كه طلاق می‌گیرند، حتما باید با دشمنی و نفرت و كینه‌ورزی و بدگویی حتی زد و خورد و دعوا همراه باشد، در حالی كه می‌توان دوستانه هم طلاق گرفت، اگر دو نفر متوجه شدند كه به هر علتی نمی‌توانند با یكدیگر زندگی كنند می‌توانند دوستانه و مدنی از یكدیگر جدا شوند. استعفای دیوید كامرون نخست‌وزیر بریتانیا را به یاد بیاوریم؛ هنگامی كه رفراندوم برگزیت رای آورد، خیلی راحت و مدنی استعفا داد و خانم ترزا می‌ جانشین او شد. این استعفاها اعتراضی نیست، بلكه راهگشا است.  هر كدام از حالات سه‌گانه‌ای كه در انتخابات امریكا رخ دهد، نیازمند مدیریتی سیاسی در ایران است كه برای آن برنامه داشته باشد. بدون شك و تردید این مدیریت به روحانی و تیم او سپرده نخواهد شد و با حضور آنان نیز چنین مدیریتی را دیگران نیز نمی‌توانند عهده‌دار شوند. بهتر است كه مدنی رفتار شود و برای ۱۰ ماه باقی‌مانده شخص دیگری عهده‌دار حل این مشكل شود. حداقل به خاطر مردم و كشور كاری باید كرد. اگر برای حل مشكلات و گرانی آدرس كاخ سفید داده می‌شود، در این صورت كسی كه قادر به گفت‌وگو با آن نیست باید كنار برود و راه را باز كند تا دیگران اقدام كنند. حداقل به خاطر كشور و مردم چنین كنید.
روزنامه اعتماد




آیت‌الله سیستانی و نقد مدیر مسئول کیهان
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 9:38

آیت‌الله سیستانی و نقد مدیر مسئول کیهان




موانع مبارزه با حکومت اسلامی
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Sun, 27.09.2020, 9:35

موانع مبارزه با حکومت اسلامی

فاضل غیبی

" width="200" />

شیوۀ برخورد با مخالفان بیانگر ویژگی هر حکومتی است. حکومت‌های ‏دمکراتیک نه تنها احزاب مخالف را سرکوب نمی‌کنند، بلکه از فعالیت ‏تبلیغی آنها نیز پشتیبانی مالی می‌کنند. درحالیکه نابودی جریانات ‏مخالف، هدف اصلی حکومت‌های توتالیتر است، آنها با حذف مخالفان و حتی ‏رقبا، می‌کوشند حرف اول و آخر را بزنند و فراتر از آن، می‌‌خواهند که ‏مردم حتی تصوری از دوران پس از آنها نداشته باشند.

تاریخ نشان داده است که هواداران حکومت‌های فاشیستی چنان به تبلیغات ‏خودی باور می‌کنند که واقعاً از تصور آینده‌ای پس از سقوط رژیم عاجز ‏هستند. نمونۀ تاریخی، رفتار گوبلز، وزیر تبلیغات رژیم نازی است، که ‏بلافاصله پس از خودکشی هیتلر، شش فرزند خردسال خود را به کمک همسرش با ‏خوراندن سیانور به قتل رساند، تا «مجبور نشوند در توحش پس از هیتلر ‏زندگی کنند»!

تفاوت حکومت‌های داعشی با رژیم‌های فاشیستی در این هم هست که اگر رژیم‌های هیتلری و استالینی مخالفان خود را سرکوب و نابود می‌کردند، دستکم ‏در توهم اینکه دنیایی نو برپا خواهند کرد، به سازندگی و حتی پیشرفت ‏علمی نیز میدان می‌دادند. اما حکومت اسلامی ایران در ماهیت سرطانی خود ‏تنها از یک ویژگی برخوردار است و آن ویرانی و خرابکاری است. چنانکه از ‏فروش نفت دهها برابر دوران پیشین درآمد داشت، اما نتوانست حتی پروژه‌هایی را که در آن دوران آغاز شده بود (مانند پروژه سدسازی) به ثمر ‏برساند و آنها را به معنی واقعی به گِل نشاند.‏

اما مهمترین «موفقیت» رژیم اسلامی خرابکاری در میان گروه‌های مخالف ‏بود، که نه تنها به شیوه‌های مختلف توانست از نزدیکی آنها جلوگیرد، ‏بلکه با استفادۀ ماهرانه از ضعف‌ها، به کمک عوامل نفوذی خود به اوضاع ‏اسف‌بار کنونی دامن زند. تا بدانجا که مخالفانی که به نسبت از سطح ‏رشد فرهنگی بالایی نیز برخوردارند، با علم بدینکه خیزش‌ها و کوشش‌های ‏هم‌میهنان در درون کشور بدون پشتیبانی از خارج به جایی نخواهد رسید، ‏از تدارک کوچکترین حرکت سازنده و حتی تبلیغی برعلیه حکومت جهل و جنون ‏ناتوان مانده‌اند.‏

جهانیان در حیرت‌اند که چگونه بیش از هشت میلیون ایرانی که دستکم به ‏سبب نارضایتی از رژیم اسلامی ترک دیار کرده‌اند، گامی در راه سرنگونی ‏منفورترین حکومت دنیا برنمی‌دارند. چنانکه گویی از مهر به میهن بری ‏هستند و از هویت ملی خود شرمسارند!‏

البته چنین نیست و دلبستگی ملی و وابستگی میهنی به سادگی رنگ نمی‌‏بازد. کمترین نشانۀ آن همانا این که اغلب ایرانیان در هر فرصتی گوش ‏بزنگ اخبار ایران هستند و قلب‌شان از اوضاع زندگی هم میهنان بدرد می‌‏آید.‏

بنا بر شواهد بسیار، ورشکستی کار اپوزیسیون و پراکندگی هرچه بیشتر ‏ایرانیان نه ناشی از کمبود حس میهن‌دوستی، بلکه پیامد رفتارهای رهبران ‏گروه‌های سیاسی، اجتماعی و مذهبی است که از درک نیازهای زمانه ناتوان ‏مانده و با پافشاری بر شعارها و مرزبندی‌های پیشین، در پی حفظ ‏‏«محبوبیت» خود هستند و با آنکه در این میان هواداران دیروزی خود را ‏سرخورده، ناامید و سرگشته کرده‌اند، اما به حضور خود در رسانه‌ها ادامه می‌دهند و این توهم را زنده نگاه‌می‌دارند که اپوزیسیون از جناح‌هایی ‏برخوردار است که اگر متحد شوند، کار به سامان خواهد رسید.

تنها راه برون رفت از این روند اضمحلالی و پراکندگی ملی، بیشک یافتن ‏خودآگاهی میهن دوستانه در برابر جریانات و رهبرانی است که مسئول چنین ‏اوضاعی هستند. این «رهبران» به کمک «پژوهش‌گران»، دو دستگی‌های مصنوعی ‏را زنده نگاه می‌دارند، تا بتوانند «حقانیت تاریخی» خود را حفظ کنند. ‏مثلاً برای آنکه جمهوریخواهی را تبلیغ کنند، مصدق را ارج می‌نهند و به ‏شاهان پهلوی می‌تازند و یا هدفشان از اشاره به خدمات شاهان پهلوی، ‏ترویج سلطنت‌طلبی است! فراتر از آن، با تکرار شعارهایی از قبیل «خود ‏مردم ایران باید کشور را رها سازند!» «کمک آمریکا به سرنگونی رژیم ‏استقلال کشور را به باد خواهد داد!» و یا «تحریم‌ها مردم را هدف دارد، ‏نه حکومتگران را!» و شعارهایی که می‌تواند از وزارت اطلاعات رژیم نیز ‏سرچشمه گرفته باشد، به بقای رژیم کمک می‌کنند.

بنابراین ناتوانی ما ایرانیان در مقابله با حکومت جهل و جنایت در وهلۀ ‏نخست وجود جریانات سیاسی و مذهبی است که با پیش‌داوری‌هایی که ‏کاشته‌اند، ما را از نزدیکی و همبستگی بازمی دارند. رهبران آنان با طرح ‏شعارهای انحرافی این را مخدوش می‌کنند، که حکومت اسلامی نه رژیمی عادی ‏با نارسایی‌های بزرگ و کوچک، بلکه رژیمی توتالیتر و هم‌سرشت رژیم‌های ‏هیتلری و استالینی است و بدین سبب که از اعتقادات مذهبی بخشی از مردم ‏استفاده می‌کند، از آنها نیز سخت‌جان‌تر است و گذار از آن بدون هزینۀ ‏هنگفت و کمک کشورهای دمکراتیک امکان پذیر نیست.‏

ما ایرانیان از این دو دستگی‌ها خسته شده‌ایم و برایمان دیگر فرق نمی‌کند ‏که رضاشاه را انگلیسی‌ها آوردند و یا مصدق چه اشتباهاتی کرد. می‌دانیم، ‏که چهرۀ همۀ شخصیت‌ها و رویدادهای تاریخی در همه جای دنیا دستکم دو رو ‏دارد و کسی که این را در نظر نمی‌گیرد، اصولاً از بلوغ کافی برای اظهار ‏نظر دربارۀ پدیده‌های تاریخی برخوردار نیست. هیچ کس نمی‌تواند انکار ‏کند که: «اگر رضاشاه را انگلیسی‌ها آوردند، ایران نوین را مدیون ‏سازندگی او هستیم.»، «اگر مصدق در احقاق حق ایران شکست خورد، اما به ‏احساس سرافرازی ملی نزد ایرانیان دامن زد.» و یا «اگر محمد رضاشاه ‏مشروطیت را تعطیل کرد، اما از هیچ کوششی برای آبادانی ایران کوتاهی ‏نکرد.»

هیچیک از دو روی چهره‌های تاریخی قابل انکار نیست و ما ایرانیان پس از ‏دروغ‌پراکنی‌های اسلامی دربارۀ شخصیت‌های تاریخی ایران، باید آگاهانه به ‏سوی روشن چهرۀ آنان بنگریم و مانند دیگر ملت‌ها به آنان در هویت تاریخی ‏و فرهنگی نوین خود جایگاهی شایسته ببخشیم.

بنای نظام دمکراتیک در ده‌ها کشور دنیا بر بستر فرهنگ تاریخی به شکل‌های مختلف با موفقیت به پیش رفته و جامعۀ ایران، حتی با گذشت چهار دهه ‏تسلط توحش اسلامی از آگاهی لازم برای گذار به دمکراسی برخوردار است. ‏وانگهی میلیونها ایرانی تحصیل کرده در پیشرفته ترین کشورهای دنیا، ‏سرمایه‌ای هستند که کمتر کشور دمکراتیکی در آستانۀ گذار از آن برخوردار ‏بوده است. بنابراین ضرورت مبارزه ایجاب می‌کند که همۀ ایران‌دوستان ‏اینک از جریانات و رهبرانی که در در دهه‌های گذشته گامی در جهت عقب ‏راندن حکومت اسلامی برنداشته‌اند، بخواهند که کنار بکشند.

بطور مشخص در وهلۀ کنونی سه گروه کمابیش مانع اصلی در راه همبستگی ‏ایرانیان هستند: ‏

نخست، سازمان مجاهدین است که رفتار رهبران آن در پنجاه سال ‏گذشته و بویژه در برخورد با اعضای خود سازمان نشان داده است که در ‏نظام دمکراسی جایی ندارند، زیرا از هیچگونه ناراستی برای کسب و حفظ ‏قدرت ابا نداشته و تبلیغات فریبندۀ آنان فقط در خدمت توجیه رفتارهای ‏ضدملی است. از این دید، رهبران مجاهدین نمایندگان بدترین نوع اسلام ‏هستند و همانگونه که حکومتگران اسلامی بخشی از مردم ایران را به سبب ‏اعتقادات مذهبی به گروگان گرفته‌اند، آنان نیز بنا به سنت اسلامی، خون ‏قربانیان سازمان را دلیل حقانیت خود دانسته، اعضا و هواداران را در ‏راه حفظ قدرت خود به گروگان گرفته‌اند. ‏

دوم، طیف وسیع چپ است که با رهبرانی از زمرۀ «نگهدار» تا ‏‏«شالگونی» از لشگری بزرگ تشکیل شده است. موضع دوگانۀ آنان که از طرفی ‏خود را مخالف رژیم اسلامی جلوه می‌دهند و از طرف دیگر از «مبارزۀ ‏ضدامپریالیستی» آن دفاع می‌کنند، آنان را به بزرگترین پایگاه برای حفظ ‏و بقای حکومت ملایان بدل ساخته است. این دودوزه بازی نشان می‌دهد که ‏تنها هدف رهبران چپ طفره رفتن از مسئولیت پذیری دربارۀ سیاست‌های ‏گذشته است. بدین سبب هنوز هم به توهمات و یاوه‌های «ضدلیبرالی و ‏ضدامپریالیستی» دامن می‌زنند و بدینوسیله برای سیاست‌های ضدملی حکومت ‏ولایت فقیه، توجیه تئوریک و تبلیغی فراهم می‌کنند. ‏

سوم، شاهزاده رضا پهلوی در میان طیف سلطنت‌طلبان است که از سویی ‏بیانگر حسرت و امید به بازگشت دوران گذشته هستند و از سوی دیگر با ‏دمکراسی‌خواهی می‌خواهند که به «سلطنت» برگزیده شوند. از یکسو هنوز به ‏سوگند به «سلطنت(موروثی)» پای می‌فشارند و از سوی دیگر به جمهوریت نیز ‏تمایل نشان می‌دهند. ایشان متأسفانه همه چیز را به آینده‌ وامی گذارند ‏و تا بحال به عملی سیاسی دست نزده‌اند. تا بحال تنها سرمایه‌شان ‏شاهزادگی است و ظاهراً مرزها و تابوهایی را رعایت می‌کنند، که با ‏نیازهای دمکراسی همخوانی ندارند، از جمله در نظر ندارند که جامعۀ ‏ایران پس از گذار از حکومت اسلامی جامعه‌ای با ماهیتی دیگر خواهد بود و ‏در آن نهادهای اسلامی دیگر آهنگ زندگی را تعیین نخواهند کرد. بنابراین ‏پادشاه وظیفه دارد از فرهنگ و کیستی ایرانی در برابر ضدفرهنگ اسلامی ‏دفاع کند.

جامعۀ مدنی ایران در داخل و خارج از کشور پس از چهار دهه حکومت ‏ایران‌ستیز، از اسلام گذشته‌ و بخوبی می‌داند که گذار از دریای خون و ‏نفرت موجود تنها با آگاهی، سرافرازی و اعتماد ممکن است.

آگاهی بر اینکه ایران پیش از اسلام یکی از پیشگامان تمدن بشری بوده ‏است. سرافرازی برای آنکه ما ایرانیان شایسته و تواناییم که میهن خود ‏را از ویرانۀ اسلامی به ایرانشهر بدل کنیم و بالاخره بر پایۀ مهر و ‏اعتماد، همبستگی لازم برای چنین گذاری را ممکن سازیم.

بر این پایه، دمکراسی پارلمانی، انتخابی سلیقه‌ای نیست، بلکه ضرورتی ‏است تاریخی که در نقطۀ مقابل «جمهوری اسلامی» از پیشینۀ فرهنگی در ‏تاریخ ایران برخوردار است و در انقلاب مشروطه پس از هزار سال گامی بزرگ ‏در جهت بازیافت آن برداشته شد. اینک نیز ضروری است که «مشروطیت» ‏مدرنیزه شود و از «سلطنت موروثی» به «پادشاهی گزینشی» تکامل یابد. ‏گزینش پادشاه از میان نخبگان، از سویی بدانکه به هر ایرانی امکان ‏برگزیده شدن می‌دهد، این نهاد را دمکراتیزه می‌کند و از سوی دیگر ‏بدینکه از میان نخبگان برگزیده می‌شود، پادشاه را مورد مهر و اعتماد ‏همۀ ایرانیان قرار می‌دهد.

با توجه به اختیارات وسیع رئیس جمهور و دیوارهای خشم و نفرتی که ‏حکومتگران اسلامی میان گروه‌های اجتماعی برافراشته‌اند، جمهوریخواهی ‏ماجراجویی خطرناکی بیش نیست. تجربۀ کشورهای منطقه که به سبب محرومیت ‏از مشروطیت به جمهوریت روی آوردند، نشان می‌دهد که آنها، از مصر تا ‏پاکستان و از سوریه تا سودان، هیچیک به دمکراسی نرسیدند.‏

تفاوت امیدبخش ایران با چنین کشورهایی داشتن فرهنگ تاریخی دیرینه‌ای ‏است که پادشاهی انتخابی از دستاوردهای آن است. ایران پیش از اسلام تنها ‏کشوری بود که در آن دستکم از دوران اشکانی به این سو، شاهنشاه از ‏سوی انجمن مهان برگزیده می‌شد و در ورای خودگردانی ‏‏«شاه‌نشین‌ها»(ساتراپ‌ها) تنها وظیفه اش سرکردگی سپاه برای دفاع از ‏مرزهای امپراتوری بود. چشم پوشی از این دستاورد بزرگ که در کارنامۀ ‏ملی ایرانی «شاهنامه» نیز بازتاب یافته، مانند بریدن از فرهنگ تاریخی ‏و ملی است، اما بازسازی دمکراتیک آن، به ایران آینده ویژگی یگانه‌ای ‏خواهد بخشید.

بنابراین جمهوریخواهی نه نشانۀ پای‌بندی به دمکراسی، بلکه بیانگر ‏نارسایی آگاهی تاریخی و رسوخ عمیق تبلیغات چپ اسلامی است، که با ‏برشمردن نارسایی‌های «سلطنت» به بی‌اعتمادی به نهاد پادشاهی دامن می‌‏زند.

همانطور که اهمیت پارلمان در این است که نمایندگان گروه‌های گوناگون ‏با اظهار رأی مورد داوری ملت قرار می‌گیرند، وجود پادشاهی که ورای ‏احزاب و جریان‌های سیاسی، با تکیه بر منافع ملی آنها را به نزدیکی و ‏همگامی بخواند؛ بویژه در دوران پس از گذار از حکومت ضدملی اسلامی امری ‏حیاتی است.

ما ایرانیان پس از چهار دهه بمباران تبلیغات دروغین به زنان و مردانی ‏نیاز داریم که به ویژگی‌های برتر اخلاقی و منش ایرانشهری همچون ‏شهروندان جامعه‌ای دمکراتیک رفتار کنند، زیرا گذار از حکومت جهل و ‏جنون به آلترناتیو زنده‌ای نیاز دارد که (نه تنها در ادعا، بلکه) در ‏عمل نیز ضامن منش دمکراتیک باشند. تنها از این راه می‌توان اعتماد ‏ایرانیان را جلب کرد.

مخالفان دمکراسی پادشاهی اظهار نگرانی می‌کنند که پادشاه ممکن است به ‏خودکامگی گرایش پیدا کند. در پاسخ باید گفت، اگر به فردی که مهان و ‏نخبگان کشور از میان خود برمی‌گزینند، نتوان برای دفاع پیگیر از ‏دمکراسی اعتماد کرد، شایستۀ فردایی به از این نیستیم.




مرگ ۱۲ هزار کرونایی در تهران
يكشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ - Sunday 27 September 2020
ايران امروز