سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ - Tuesday 20 October 2020
ايران امروز
iran-emrooz.net | Thu, 17.09.2020, 7:53

(گفتاری درباره بردگی ‏خودخواسته)

نگاهی به اندیشه‌های اتین دولابوئسی


قربان عباسی

    «اکنون می‌خواهم دریابم چگونه می‌شود این‌همه انسان، این‌همه ده، این‌همه شهر و این‌همه کشور گاه ‏خودکامه‌ای را برتابند که جز قدرتی که خود به آنان می‌دهند قدرتی دیگر ندارد و نمی‌تواند هیچ ‏گزندی به آنان رساند مگر آن‌که آنان خود بخواهند و نمی‌تواند به آنان هیچ ستمی روا دارد مگر ‏آن‌که آنان خود ترجیح دهند رنج بکشند و دم برنیاورند»‏

اتین دولابوئسی در سن شانزده یا هجده‌سالگی با نوشتن گفتاری درباره ‏بردگی خودخواسته نام خود را در تاریخ جاودانه می‌کند. اما وی در ‏سن سی‌وسه‌سالگی درگذشت. یعنی دقیقاً در سال ۱۵۴۸ میلادی. و می‌دانیم ‏که در ۱۵۶۳ فرانسه درگیر جنگ‌های خونین مذهبی میان کاتولیک‌ها و ‏پروتستان‌ها شد. سال ۱۵۷۲ کشتار دهشتناک سن بارتلمی روی داد. ‏پس‌ازاین کشتار سن بارتلمی بود که بسیاری از نویسندگان خامه خود ‏را به‌سوی بیدادگری و اجحاف خودکامگان زمانه دواندند. در این کتاب ‏اتین لابوئسی درواقع منبع و مرجع پروتستان‌ها شد که از آن برای ‏تاختن به حکومت استبدادی بهره‌های زیادی بردند.

لابوئسی در دانشگاه ‏اورلئان در رشته حقوق درس خواند دانشگاهی که پس از دانشگاه پاریس ‏در آن زمان کانون اصلی نواندیشی و نوگرایی آن دوران بود. آموزگار ‏لابوئسی ان دو بورگ (‏Anne du Bourg‏) بود کسی که در برابر پادشاه هنری ‏دوم (۱۵۵۹-۱۵۴۷) ایستاد و او را به دلیل آزارهایی که در حق ‏پیروانش کیش نوین پروتستان روا می‌داشت سخت به باد سرزنش گرفت و ‏در ۲۳ دسامبر ۱۵۵۹ در آتش سوزانده شد.

در تیزهوشی لابوئسی همین بس ‏که پادشاه هنری دوم در تاریخ سیزده اکتبر سال ۱۵۵۳ به او اجازه ‏داد مقام مشاور شاه در پارلمان شهر بوردو شود درحالی‌که هنوز به ‏سن قانونی نرسیده بود. لابوئسی پشتیبان سرسخت بردباری دینی بود و ‏همواره گروه‌های گوناگون را به رواداری و تساهل و خویشتن‌داری دعوت ‏می‌کرد. در بزرگی او تردیدی نیست خاصه آنجا که دوستش دو مونتنی پس ‏از مرگ ایشان می‌نویسد: «به باور من لابوئسی بزرگ‌ترین شخصیت سده ما ‏بوده است» مونتنی دوست یار غار او و وارث کتابخانه و دست‌نوشته‌های ‏او بود.

کتاب گفتاری درباره بردگی خودخواسته یکی از مهم‌ترین ‏نوشته‌های انتقادی علیه خودکامگی و ابزاری برای برانداختن حکومت ‏استبدادی گردید. سده ۱۶ میلادی عصر برآمدن اندیشه‌های نوین و ‏شکوفایی فلسفه سیاسی در اروپا بود. ستایش دیوانگی اراسموس در سال ‏‏۱۵۱۱، شهریار ماکیاولی در سال ۱۵۱۳ و آرمان‌شهر توماس مور در سال ‏‏۱۵۱۶ طرحی نو در پیدایی فلسفه سیاسی درانداختند. آن‌ها همگی سودای ‏ساختن جهانی نو را در سر داشتند جهانی که در آن انسان‌ها در پرتو ‏عقلانیت رهایی‌بخش و اراده فردی به آزادی اخلاق و کرامت انسانی دست ‏یابند. نکته اشتراک آن‌ها ستیز با فلسفه و الهیات قرون‌وسطایی بود ‏که با تحقق آرمان‌های نوین سرسازگاری نداشتند.

اراسموس به شاهزاده ‏اومانیست‌ها مشهور است. در ستایش دیوانگی طیف‌های گوناگون اجتماعی ‏اعم از پادشاه و روحانی، مبلغ مذهبی گرفته تا تاجر و استاد و ‏سرباز و زن و شوهرها را به باد تمسخر می‌گیرد و به‌نقد نهادهای ‏اجتماعی و دینی که بر ترس و خشونت استوارند برمی‌آید. و با طنزی ‏گزنده می‌نویسد: «هیچ‌کس نمی‌تواند به دژ فرزانگی و خوشبختی درآید ‏اگر دیوانگی راهنمای او نباشد» به‌زعم اراسموس سنت‌گرایی، ‏کهنه‌پرستی و روحانیت مسیحی باید نقد شوند. او مسیح را اسوه ‏پارسایی می‌داند وبراین باور است که مسیح بهترین سرمشق بشر است و ‏می‌تواند همگی انسان‌ها را باهم متحد کند.‏

توماس مور آرمانشهری می‌آفریند که در آن چندگانگی و مداری دینی، ‏اصل جمهوریت و نفی خودکامگی را در دستور کار قرار می‌دهد. وی هدف ‏زندگی آدمی را دررسیدن به آزادی و خوشبختی سرمدی می‌داند. و بر ‏این باور است که آموزه‌های ارسطویی و نابرابری حقوق رومی آرمان‌های ‏راست کیش مسیحیت را به تباهی کشانده است و این آرمان‌ها در پرتو ‏عقلانیت و انسان‌گرایی مسیحی تحقق می‌یابد.‏

در اندیشه ماکیاولی باورهای دینی و آموزه‌های اخلاقی برآمده از آن ‏هیچ جایگاهی ندارند و اصلی‌ترین موضوع در پهنه سیاست چگونگی ‏دستیابی به قدرت و زمینی کردن سیاست است. حرف او این بود که ‏پادشاه عاقل باید با مکر روباه و زور شیر حکمرانی کند. او ‏بنیان‌گذار واقع‌گرایی سیاسی است. رابطه سیاست و مذهب را دگرگون ‏کرد و نوشت سیاست بدمذهب استوار نیست بلکه مذهب یکی از ابزارهای ‏سیاست است.‏

هگل می‌گوید: «هرکس فرزند زمانه خویش است» ماکیاولی شهریار خود را ‏در روزگاری نوشت که ایتالیا دستخوش حوادث سنگین سیاسی بود و ‏توماس مور آرمان‌شهر خود را در زمانی نوشت که فقر و ستم بارگی و ‏بی‌عدالتی در انگلستان بیداد می‌کرد و به گفته مور گوسفندان ‏اشراف‌زادگان، انسان می‌خوردند. لابوئسی نیز بر آن شد که ماهیت ‏حکومت استبدادی را دریابد و چگونگی سرسپردگی مردم به خودکامگان ‏را بر رسد و راه به درآمدن از بندگی و بردگی را برنمایید. اگر ‏آزادی بزرگ‌ترین موهبت خدا به انسان است چگونه و چرا انسان‌ها به ‏بندگی خودکامگان تن داده‌اند؟ چرا بشر سرشت آزادی‌خواه خود را تباه ‏کرده است. چگونه خودکامگان یوغ بندگی را بر گردن انسان‌ها می‌نهند؟

لابوئسی می‌نویسد:‏‏

    «اکنون می‌خواهم دریابم چگونه می‌شود این‌همه انسان، این‌همه ‏ده، این‌همه شهر و این‌همه کشور گاه خودکامه‌ای را برتابند که ‏جز قدرتی که خود به آنان می‌دهند قدرتی دیگر ندارد و ‏نمی‌تواند هیچ گزندی به آنان رساند مگر آن‌که آنان خود ‏بخواهند و نمی‌تواند به آنان هیچ ستمی روا دارد مگر آن‌که ‏آنان خود ترجیح دهند رنج بکشند و دم برنیاورند»‏

چرا باید مردمان کمر به خدمت ستمگر ببندند فضایلش را بستایند و ‏ددمنشی و خون‌خواری او را نادیده بگیرند. چرا این‌همه مردم فقط در ‏برابر یک‌تن در برابر زور و ستم او کرنش می‌کنند؟ در ادامه چنین ‏می‌نویسد:‏‏

    «بارپرودگارا! این دیگر چه می‌تواند باشد؟ این را چه می‌توان ‏نامید؟ این چه بدبختی است؟ این چه بلاست یا بهتر بگوییم-چه بلای ‏خانمان‌سوزی است دیدن شمار انبوهی از مردم که نه اطاعت بلکه بندگی ‏یک‌تن می‌کنند و بر آنان یک‌تن نه حکومت بلکه بیدادگری می‌کند...این ‏شخص هرکول یا شمشون نیست بل که مردکی است اغلب از سفله‌ترین و ‏زن‌صفت ترین مردم ملت که هرگز نه بوی گردوغبار میدان کارزار به ‏مشامش خورده است و نه بر شن بیابان گام نهاده است و نه می‌تواند ‏بر مردمان فرمان براند و مدام سرگرم زن‌بارگی است آیا این خود ‏پستی نیست؟»‏

آخر این چه حکمتی است دو یا سه و یا چهار تن در برابر یک‌تن از ‏خود دفاع نکنند.؟ شاید به‌درستی بتوان گفت که این ناشی از بزدلی ‏آنان است. اما اگر صد یا هزاران تن جور و ستم یک‌تن را برتابند ‏نمی‌گویند که آنان چون زهره تاختن براو را ندارند این کار را ‏نمی‌کنند بل که می‌گویند این نه از بزدلی بل که از فرومایگی و ‏بی‌انگیزگی آنان است. و اگر هزاران و میلیون‌ها نفر از یک‌تن بترسند ‏این دیگر بزدلی نیست بزدلی حدومرزی دارد پس این چه رذیلت هولناکی ‏است که نه می‌توان بزدلی خواندش و نه می‌توان نامی برایش یافت که ‏زشتی‌اش را بازنماید. رذیلتی که طبیعت منکر آن و زبان قاصر از ‏نامیدنش است. و این سؤال که:‏

    «به‌راستی چه چیزی به یونانیان که شمار اندکی بودند نه قدرت ‏که شهامت داد تا در برابر نیروی ناوگانی تاب آورند که حتی ‏دریا تاب ایستادگی در برابر آن را نداشت و شمار بسیاری از ‏ملل مختلف را شکست دهند حال‌آنکه تعدد مجموع سربازان یونانی ‏از تعداد دریاسالاران سپاهیان دشمن کم‌تر بود. جنگ میان ‏یونانیان و پارسیان پیروزی آزادی بر بردگی و رهایی بر ‏عبودیت بود. وه که چه شگفت‌انگیز است شنیدن داستان ‏دلاوری‌هایی که آزادی در روح و جان کسانی که به دفاع از آن ‏برمی‌خیزند می‌دمد.»‏

اما چرا داستان آزادی یونانیان و پیروزی آن‌ها بر عبودیت و بندگی ‏در همه جای جهان به یکسان تکرار نمی‌پذیرد؟ چرا مردم به‌یک‌باره خود ‏را به فلاکت و بندگی و استبداد می‌سپارند؟ چه باید کرد؟ پاسخ ‏لابوئسی بسیار درخور است:‏

    «نیازی نیست که به جنگ این خودکامه تنها رفت و او را شکست ‏داد. او خود به دست خویشتن شکست می‌خورد اگر مردم تن به ‏بردگی او نسپارند نیازی نیست چیزی از او برگیرند کافی است ‏چیزی به او ندهند نیازی نیست که به خود سختی دهند تا کاری ‏برای خود بکنند کافی است بر ضد خودکاری نکنند کافی است از ‏خدمتگزاری دست کشند و از بندگی رهایی یابند.»‏

اما چرا چنین نمی‌کنند؟ چرا بین برده و آزاد بودن بردگی را ‏برمی‌گزینند؟ چرا آزادی را واپس می‌زنند و یوغ بردگی را بر گردن ‏می‌نهند؟ چرا به بدبختی و رنج خویش رضایت می‌دهند؟ چرا تلاش نمی‌کنند ‏که از حیوانیت به درآیند و دگرباره انسان شوند؟

خودکامگی همچون شراره کوچک آتش است که به‌آرامی بزرگ می‌شود و ‏پیوسته تیزتر می‌شود و هرچه چوب بیشتر به آن برسد چوب‌های بیشتری ‏را می‌سوزاند. و اگر برای خاموش کردن آن به‌جای آب پاشیدن چوب‌بر ‏روی آن نگذارند چون دیگر چیزی برای سوزاندن ندارد خود می‌سوزد و ‏خاموش می‌شود. خودکامگان هرچه بیشتر غارت کنند بیش‌تر ویران و ‏نابود خواهند کرد.‏

باری دلاوران برای دستیابی به خواسته‌هایشان از هیچ خطری نمی‌هراسند ‏و عاقلان از هیچ رنجی روی برنمی‌گردانند اما فرومایگان و بزدلان میل ‏تصاحب را در خود می‌کشند. لابوئسی خطاب به فرومایگان و همه آنانی ‏که آزادی را وانهاده‌اند می‌نویسد:‏‏

    «ای آدمی‌زادگان سیه‌روز، مردمان بی‌خرد، ملت‌هایی که در گنداب ‏بدبختی نشسته‌اید وبر خیر و صلاح خود چشم‌بسته‌اید شمایان ‏می‌گذارید که در پیش چشمانتان نیکوترین و ارزنده‌ترین ‏دارایی‌تان را از شما بربایند و کشتزارهایتان را غارت کنند ‏و از خانه‌هایتان دزدی کنند و میراث نیاکانتان را به یغما ‏ببرند.»‏

مگر دیکتاتور و مستبد چه دارد جز همان چیزهایی که شما به او ‏می‌دهید تا با آن شمارا به خاک هلاکت افکند. دیکتاتور چگونه جرئت ‏می‌کرد بر شما بتازد اگر همدستانی از میان شما نداشت؟ با من ‏بگویید چگونه غلام بارگی چنان عمیق در عمق جان ما ریشه دوانده است ‏که دیگر اکنون عشق به آزادی برای ما چندان طبیعی جلوه نمی‌نماید. ‏وقتی انسان آن‌قدر فرومایه و پست می‌شود که به میل و رغبت ‏خویش تن به بندگی می‌دهد چاره‌ای ندارم جز این‌که جانوران ‏درنده را پرفراز منبر کنم تا به آنان درس آزادگی ‏بیاموزاند. عده‌ای از حیوانات همین‌که از آزادی محروم شوند ‏می‌میرند همچنان که ماهی همین‌که از آب بیرون کشیده شود می‌میرد. ‏لابوئسی به رفتار فیل‌ها در مقایسه با رفتار آدمی‌زادگان اشاره ‏می‌کند:‏

    «آخر نه این است که فیل پس‌ازآن که تا واپسین دم از خود ‏دفاع کرده و دیگر هیچ امیدی به رهایی ندارد و خود را در ‏چنگ شکارچیان می‌بیند خرطومش را جمع می‌کند و عاج‌هایش را به ‏درخت می‌کوبد و می‌شکند زیرا میل مفرط به آزاد ماندن او را ‏به این اندیشه وامی‌دارد که با شکارچیان خود از در معامله ‏درآید شاید اگر عاج‌هایش را به‌عنوان غرامت به آنان واگذارد ‏بتواند آزادی‌اش را بازخرد و رهایی یابد. حتی گاوان زیر ‏سنگینی یوغ می‌نالند و پرندگان در قفس شکایت می‌کنند. هر ‏جنبنده‌ی دارای احساسی درد بردگی را حس می‌کند و در پی آزادی ‏می‌رود. حتی چارپایان پس از اعتراض و سرکشی تن به خدمت ‏می‌دهند این چه پیشامد ناگواری است برای آدمی که طبعش را ‏چنین زایل کرده است و یاد آزادی نخستین و اشتیاق بازستاندن ‏آن را در او کشته است. باری همه انسان‌ها تا وقتی‌که چیزی از ‏آدمیت در آن‌ها هست اگر به بندگی درآیند یا به‌اجبار بوده ‏است یا به نیرنگ یا نیروهای بیگانه آن‌ها را مجبور کرده‌اند ‏همچون شهرهای اسپارت یا آتن که نیروهای اسکندر آنان را ‏وادار به اطاعت کرده‌اند. باورکردنی نیست چگونه مردم همین‌که ‏به اطاعت درآیند چنان به ناگاه آزادی را به ورطه فراموشی ‏می‌سپارند که دیگر بیدار شدن برای بازستاندن آن محال است.‏»

باری عادت که قدرتش در همه ارکان زندگی ما جاری است نیروی شگرفی ‏دربرده بار آوردن ما دارد و همان‌گونه که مهرداد به روایت تاریخ ‏به نوشیدن زهر خو گرفت عادت هم به ما می‌آموزد که شرنگ بردگی را ‏در کام جان خود ریزیم بی‌آنکه تلخی آن را احساس کنیم. قدرت طبیعت ‏بسیار کمتر از قدرت عادات است زیرا طبع هرچقدر هم نیکو باشد اگر ‏از آن مراقبت نشود تباه خواهد گردید. لابوئسی در کتاب خود به ‏لیکورگ قانون‌گذار افسانه‌ای اسپارت اشاره می‌کند که دو سگ از یک ‏نژاد و از یک مادر را جداگانه پرورش داد یکی در آشپزخانه چاق و ‏فربه شد و دیگری به صحرا و به شکار خوگیر. آنگاه دو سگ را در وسط ‏شهر قرارداد و بین آن دو یک‌کاسه غذا و یک خرگوش گذاشت. یکی از ‏این دو سگ به سمت غذا و دیگری به سمت خرگوش دوید درحالی‌که هردو ‏باهم برادر بودند او گفت مردم را نیز می‌توان به‌گونه‌ای ساخت و ‏تربیت کرد که هزار بار مردن را به پیروی از سروری دیگران ‏ترجیح دهند و جز در برابر قانون و خرد سر تعظیم فرود ‏نیاورند. برای کسی که طعم آزادی را نچشیده است گفتن از آزادی ‏دردی را دوا نمی‌کند و کسی که طعم شیرین آن را بچشد دیگر هرگز تن ‏به بندگی نخواهد داد.‏

باری در جای‌جای این خاکدان بردگی تلخ است و آزادگی دلپذیر. اما ‏باید دل سوزاند به حال کسانی که از بدو تولد یوغ بردگی بر گردن ‏دارند. باید طعم آزادی را چشید تا درد بردگی را شناخت. انسان ‏می‌تواند به بردگی خو کند و به هرچه خو کند آن چیز در نظرش طبیعی ‏جلوه می‌نماید. ازاین‌رو نخستین دلیل بردگی خودخواسته عادت است. ‏این همان چیزی است که برای شجاع‌ترین اسبان رخ می‌دهد. در آغاز ‏لگام خود را گاز می‌گیرند و سپس با آن بازی می‌کنند. برخی به بردگی ‏خو می‌گیرند اما نیک زادگانی هم هستند که یوغ را برمی‌افکنند و چون ‏اولیس دود خانه خویش را می‌خواهند بازبینند بازگشت به وضع نخستین. ‏بازگشت به آزادی طبیعی را می‌طلبند اگر آزادی را هم از آنان ‏بستانند آن را به خیال می‌کشند و در ذهن خود احساس می‌کنند و ‏همچنان طعمش را می‌چشند. مستبدان پی برده‌اند که کتاب و اندیشه بیش ‏از هر چیز دیگر احساس و آگاهی به کرامت انسانی و بیزاری از ‏خودکامگی را در آدمی برمی‌انگیزند. بی‌جهت نیست که در سرزمین ‏جباران دانشمندان نایاب هستند. خودکامگان آزادی عمل، بیان و حتی ‏اندیشه را از آنان سلب کرده‌اند و جملگی آنان در نشیمن عزلت ‏نشسته‌اند و سر در گریبان خویش دارند.‏

لابوئسی خاطرنشان می‌کند آنان که اراده و شجاعت داشته باشند آزادی ‏نیز سراغ آن‌ها خواهد آمد. بخت همیشه بااراده آهنین همراه است. ‏باری باید هشیار بود که از نام مقدس آزادی برای انجام کار نادرست ‏سوءاستفاده نکرد.‏

لابوئسی در پاسخ به این سؤال که چرا مردم تن به بندگی می‌دهند اعلام ‏می‌کند چون برده زاده می‌شوند و این‌چنین بار می‌آیند. دلیل دیگر این ‏است که در حکومت خودکامگان مردم به‌راحتی خوار می‌شوند و خوی و ‏منشی زنانه پیدا می‌کنند. با از بین رفتن آزادی دلاوری نیز از دست ‏می‌رود دیگر آزادگی در دلشان نمی‌جوشد که باعث شود به پیشواز مرگ ‏روند و با اشتیاق جان‌فشانی کنند. پروژه خودکامگان باری خوار و ‏زبون نگه‌داشتن اتباع خود است تا سست اراده و توسری‌خور بار ‏بیایند. مستبدان و جباران چون بر همه ستم می‌کنند از همه می‌ترسند ‏و چون می‌ترسند به همه بدگمان و مظنون می‌شوند. این است که معمولاً ‏مزدوران بیگانه را به خدمت می‌گیرند و سلاح به دست آنان می‌دهند. ‏لابوئسی باظرافتی تمام اشاره می‌کند:

    «در این تردیدی نیست که یک ‏شاه خودکامه تا زمانی که بران مسجل نشودکه برمردمی پست و ‏فرومایه فرمان می‌رانند. فکر نمی‌کند که قدرت در کمند اوست.»‏

ترفند خودکامگان تحمیق مردم فرمان‌بردار است. رفتار کوروش ‏نسبت به اهالی لیدی اما پرده از حقیقت دیگری برمی‌دارد. به کوروش ‏خبر رسید که مردم ساردیس سر به شورش برافراشتند او خیلی زود شورش ‏را فرونشاند و دیگربار مردم را به اطاعت خود درآورد. ولی چون ‏نمی‌خواست این شهر زیبا را نابود کند و نمی‌خواست بر آن شهر سپاهی ‏بگمارد طرح بکری برای تصاحب همیشگی آن درانداخت. در شهر ‏روسپی‌خانه و می کده و بازی‌های عمومی برپا کرد این راهکار به‌قدری ‏کارگر افتاد که او پس‌ازآن دیگر هرگز به روی اهالی لیدی شمشیر ‏نکشید. مردم بی‌نوا را با اختراع انواع سرگرمی مشغول کردند ‏به‌گونه‌ای که لاتینی‌ها از آن واژه لودی را ساختند لودی از واژه ‏لیدی گرفته‌شده است. همان سرگرمی. هیچ‌چیز به‌اندازه لهو و لعب به ‏مردن خوی زنانه نمی‌دهد. توده مردم یا بدگمان‌اند یا ساده‌لوح. ‏سرگرمی همیشه بهای آزادی ابزار خودکامگی است. کار خودکامگان بردن ‏مردم به خواب گران است. نرون دیکتاتور خون‌آشام روم نیز چنین کرد ‏چنان مردمش را به میگساری و عیاشی کشاند که مردم بعد از مرگش ‏افسوس آن روزگاران را می‌خوردند. کورنی تاسیستوس نویسنده گران‌مایه ‏به‌درستی بدان اشاره‌کرده است. و یا آنچه ژول سزار با مردمش کرد جز ‏این نبود. وی کاری کرد که بردگی به کام آنان شیرین آیدبی جهت ‏نبود که بعد از مرگش او را پدر ملت نام دادند دقت کنید که حتی در ‏جهان امروز چگونه سیاستمداران درباره نفع عمومی و آسایش همگانی ‏داد سخن سر می‌دهند.‏

لابوئسی اما پرده از راز بزرگ برمی‌دارد که جوهر و رمز سیادت و ‏ستون و اساس خودکامگی است. افزایش شمار سناتوران و ایجاد ‏دم‌ودستگاه‌های جدید و وضع منصب‌های نوین در عصر ژول سزار برای اصلاح ‏دادگستری نیست بلکه برای استحکام پایه‌های استبداد بوده است. اگر ‏در بدن ما چرکی وجود داشته باشد و همین‌که درجای دیگر بدن ما ‏عفونتی پدید آید بی‌درنگ همه چرک‌ها به سمت این بخش چرکین روان ‏می‌شوند. وقتی پادشاهی خود را خودکامه خواند همه تبهکاران و ‏فرومایگان ملک پادشاهی و انبوهی از دزدان و گوش‌بریدگان که در ‏حکومت جمهوری نه خوبی توانند کرد و نه بدی دور او گرد می‌آیند و ‏از او حمایت می‌کنند تا سهمی ببرند.‏

‏مسئله اساسی همین ست که خودکامه همیشه مردم را از طریق ‏برخی مردم به بردگی می‌کشاند. فرومایگان که هم از نزد خدا و ‏هم از نزد انسان رانده‌شده‌اند از برتافتن رنج و رنج دادن ‏خرسندند. هم‌نشینی با یک خودکامه چیزی جز واپس راندن آزادی ‏خویشتن ودرآغوش کشیدن یوغ بندگی نیست. آیا زیستن در شرایطی ‏دردناک‌تر هم از این وجود دارد که هیچ از خود نداشته باشی و ‏آسایش و آزادی و اختیار تن و جانت در دست دیگری باشد؟

لابوئسی به روانشناسی خودکامگان هم واقف است و خطاب به همین ‏فرومایگان و چاپلوسان دربار او می‌گوید:‏‏

    «هیچ تضمینی در لطف و عنایت یک ارباب تبهکار نیست به‌راستی ‏چه دوستی‌ای می‌توان از کسی امید داشت که چنان سنگدل است که ‏از آحاد رعیت ملک پادشاهی‌اش که همگی گوش‌به‌فرمان اویند ‏بیزار است از کسی که بلد نیست حتی خویشتن را دوست بدارد و ‏حتی بر مصلحت خویش نیز اندیشه نمی‌کند»‏

باری دلیل این‌همه بی‌رحمی و شقاوت خودکامگان جز این نیست که هرگز ‏کسی آن‌ها را از ته دل دوست ندارد و او هم قادر به عشق ورزیدن به ‏احدی نیست. آنان همدیگر را دوست نمی‌دارند بل که از هم می‌هراسند. ‏آن‌ها دوست هم نیستند فقط همدست هم‌اند. و باری مثل خودکامه مثل آن ‏شیری است که خود را به بیماری زده بود و از حیوانات می‌خواست که ‏به‌پای‌خود به عیادتش بروند روباه گفت: «من باکمال میل برای عیادت ‏به کنام تو خواهم آمد اما رد پای جانورانی را می‌بینم که داخل آن ‏شدند ولی رد پای حتی یک جانوری که از آن بیرون آمده باشد را ‏نمی‌بینم». ساتیر بی‌بصیرت آن‌گونه که در افسانه‌های کهن آمده ‏است با دیدن روشنایی آتشی که پرومته ربوده بود چنان مدهوش ‏زیبایی‌اش شد که رفت و بر آن بوسه زد و بسوخت.. فرومایگان ‏باری سرنوشت ساتیر را پیدا می‌کنند مدهوش زرق‌وبرق و ‏درخشندگی قدرت خودکامه می‌شوند ولی گویا نمی‌دانند که به‌زودی ‏در حریق آن خواهند سوخت. لابوئسی کتاب خود را چنین به پایان ‏می‌برد:‏‏

    «پس بیاموزیم، بیاموزیم که درست رفتار کنیم؛ سر به آسمان ‏بریم برای آبروی خود، یا برای عشق به پارسایی و یا به سخنی ‏نیکوتر برای عشق...برای خدایی که آزاده است و مهربان ‏هیچ‌چیزی بدتر از خودکامگی نیست که او درآخرت برای ‏خودکامگان و همدستانشان عذابی الیم درنظر گرفته است»‏


نظر خوانندگان:


■ نوشته لابوئسی همچون «سیاست» ارسطو و «پرنس» ماکیاول یکی از کتاب‌های بنیادی علوم سیاسی است و پرسشی را پیش می‌کشد که هنوز در زمره پرسش‌های مطرح در جوامع انسانی است: دیکتاتور ستمگر یکی است و قربانیان او بی‌شمار. چگونه است که بی‌شماران در برابر یک تن سر تعظیم فرو می‌آورند و حتی حاضرند با تن سپردن به خطر های گوناگون، پایه‌های ستمگری او را استوار تر کنند؟ کتاب لابوئسی سال ها است به فارسی ترجمه شده، بی‌آنکه آنگونه که باید و شاید مورد توجه قرار گرفته باشد. نوشته پر بار آقای عباسی با نثری بسیار شیوا چکیده این اثر را به فارسی زبانان عرضه می‌کند. این مقاله را بار ها و بار ها بخوانید.
با سپاس فراوان از قربان عباسی برای این کار درخشان
فریدون خاوند







نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2020
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.