بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

دو سفر آخر شاه به آمریکا

علی فراستی


iran-emrooz.net | Tue, 11.11.2014, 8:34

عضو هئیت علمی دانشگاه ایالتی کالیفرنیا
.(JavaScript must be enabled to view this email address)

دو سفر اخر شاه به آمریکا در ۲۴ آبان ۱۳۵۶ (۱۵ نوامبر ۱۹۷۷ ) و در ۳۰ مهر ۱۳۵۸ (۲۲ اکتبر ۱۹۷۹) بیش از سفرهای قبلی شاه به آمریکا خبر ساز شدند. سفر سال ۵۶ آخرین سفر رسمی شاه به آمریکا در مقام پادشاه و سفر آخر وی پس از سرنگون شدن از پادشاهی و برای معالجه سرطان و سکونت در آمریکا صورت گرفت.

سفر ما قبل آخر شاه

سفر ماقبل آخر شاه در زمانی صورت گرفت که او در اوج قدرت و دیکتاتوری بود: جنبش‌های چریکی را در هم شکسته بود؛ احزاب فرمایشی را منحل و نظام تک‌حزبی ایجاد کرده بود؛ آزادی‌های نیم‌بند رسانه‌ای را با بستن اکثر مطبوعات مستقل کاملا بسته بود و این اقدامات در زمان نیکسون و با حمایت ضمنی دولت وقت آمریکا صورت می‌گرفت. اما بر خلاف انتظار او؛ جیمی کارتر رئیس جمهور بعدی آمریکا که با شعار حقوق بشر به کاخ سفید راه یافته بود؛ برای کاهش تنش‌های بالقوه اجتماعی و سیاسی در کشورهای هم‌پیمان خود خواهان گشایش فضای سیاسی و مشارکت دگراندیشان در روند توسعه کشورهای در حال توسعه شده بود. این سیاست با روندی که شاه در زمان نیکسون برای بستن فضا و سرکوب دگراندیشان انتخاب کرده بود تناقض داشت.

در شرایط خفقان سیاسی حاکم بر ایران؛ دانشجویان ایرانی مقیم خارج از کشور صدای آزادایخواهان و زندانیان سیاسی را به گوش جهانیان می‌رساندند. حضور بیش از ۵۰ هزار دانشجوی ایرانی در آمریکا؛ جنبش دانشجویی خارج از کشور را از پتانسیل عظیم انسانی و انرژی مبارزاتی برخوردار کرده بود به‌طوری که سفرهای شاه به آمریکا که مدتی پس از انتخاب هر رئیس جمهور آمریکا و تقریبا هر چهار سال یکبار تکرار می‌شد با تظاهرات افشاگرانه دانشجویی همراه می‌گردید. آما سفر آبان ماه ۵۶ با سایر سفرها متفاوت گشت.

در زمان این سفر من دانشجویی ۲۱ ساله؛ مقیم شهر واشنگتن (پایتخت آمریکا) و مسئول محلی یک تشکیلات دانشجویی به نام «سازمان دانشجویان مسلمان ایرانی» بودم. این سازمان دانشجویی پس از کودتای درونی سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۴ از یکی از جریانات منشعب شده از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی جدا شده بود. اعضاء واحد محلی این سازمان در واشنگتن پیش از آن عضو «انجمن اسلامی دانشجویان» تحت رهبری دکتر ابراهیم یزدی (وزیر خارجه بعدی دولت بازرگان) بودند که به دلیل نارضایتی از مشی غیر سیاسی و غیر مبارزاتی انجمن اسلامی دانشجویان از آن جدا شده و به «سازمان دانشجویان مسلمان ایرانی» پیوسته بودند. این سازمان دانشجویی هدف خود را دفاع از مبارزان و مبارزات سیاسی داخل کشور و به‌طور خاص دفاع از جریانات و رهبران مذهبی قرار داده بود.

در اواخر تابستان ۱۳۵۶ خبر رسید که شاه قرار است در پاییز به آمریکا آمده تا با جیمی کارتر؛ رئیس جمهور جدید آمریکا ملاقات کند ولی تاریخ دقیق این سفر محرمانه نگاه داشته شده بود. هدف از محرمانه نگاه داشتن تاریخ سفر غافلگیر کردن دانشجویان مبارز ایرانی بود تا نتوانند در اطراف کاخ سفید برای برگزاری تظاهرات افشاگرانه تجمع کنند.

پیاده‌روهای مجاور کاخ سفید محل دائمی تظاهرات آمریکاییان و غیر آمریکاییان است و برای برگزاری هر تجمعی لازم است اجازه پلیس محلی اخذ شود. در آن زمان سه محوطه جداگانه بر اساس تقدم و تاخر به درخواست کنندگان تعلق می‌گرفت تا از تداخل گروه‌های تظاهر کننده ممانعت کنند. پیاده روی مجاور کاخ سفید به اولین متقاضی؛ پیاده رو و پارک روبروی کاخ سفید به متقاضی دوم و پارک پشت کاخ سفید به متقاضی سوم اختصاص داده می‌شد. اگر متقاضی دیگری خواهان برگزاری تظاهرات در همان روز و ساعت می‌بود؛ یک پارک کوچک در سه چهار خیابان آن‌طرف‌تر از کاخ سفید نیز به عنوان یک محل ذخیره در نظر گرفته شده بود.

ساواک و سفارت ایران در آمریکا هدفشان این بود که با عدم اعلام علنی تاریخ سفر شاه؛ از طریق انجمن‌های فرمایشی و خود ساخته؛ مجوز برگزاری تجمع استقبال از شاه را برای هر سه محل اصلی در اطراف کاخ سفید اخذ کنند و سپس با پرواز نظامیان ایرانی از تکزاس و جمع کردن عمال و بورسیه‌های حکومتی از سراسر آمریکا از شاه استقبال کرده و همزمان مانع حضور دانشجویان مخالف در نزدیکی کاخ سفید شوند. این طرح به‌خوبی پیش رفت ولی در یک نقطه طرح ساواک بهم ریخت:

من هر چند روز یکبار به اداره پلیس محلی رجوع می‌کردم تا ببینم تاریخی برای سفر شاه مشخص شده است یا نه. در یکی از رفت‌وآمد‌ها اسم یک انجمن ناشناس ایرانی را روی تابلوی رزرواسیون محل‌های تظاهرات دیدم. بلافاصله فرم درخواست برگزاری تظاهرات را برای «سازمان دانشجویان مسلمان ایرانی» برای همان تاریخ و همان ساعت پرکرده و تحویل دادم و بدین ترتیب دومین تقاضای برگزاری تظاهرات به‌نام یک گروه مخالف در اداره پلیس ثبت شد و طبعا پیاده‌رو و پارک مقابل کاخ سفید رسما در اختیار مخالفین قرار می‌گرفت. اینگونه بود طرح ساواک به‌طور اتقاقی بهم ریخت و تاریخ ورود شاه به واشنگتن علنی گردید.

از آن پس ده‌ها گروه دانشجویی و محافل ناشناخته هوادار شاه تقاضای برگزاری تظاهرات نمودند و این تعداد متقاضی باعث تعجب مدیران اداره پلیس شد و لذا از همه درخواست نمودند که به جلسه‌ای در اداره پلیس آمده تا بین آنها هماهنگی صورت بگیرد.

ساواکی‌ها و عمال آنها برای اولین بار در یک جلسه با دانشجویان مخالف جمع شدند و پلیس از نمایندگان گروه‌ها خواست موضع خود را مشخص کنند. بدین ترتیب مخالفان در یکطرف و مخالفان در طرف دیگر سالن نشستند. نظر به اینکه اولین درخواست توسط یک گروه هوادار شاه تحویل داده شده بود قرار بر این شد که پیاده روی مجاور کاخ سفید به موافقان حکومت داده شود. متعاقبا به‌دلیل اینکه دومین درخواست از طرف من بعنوان یک مخالف تحول داده شده بود؛ پیاده رو و پارک مقابل کاخ سفید به مخالفان حکومت تعلق گرفت. محوطه پشت کاخ نیز به‌طور مساوی بین مخالفان و موافقان تقسیم گردید و قرار شده فضای حائلی بین آنها ایجاد شود.

از آن پس هماهنگی بین گروه‌های دانشجویی مخالف آغاز گردید ولی انجمن اسلامی دانشجویان که گروه‌های چپی و مبارز را نجس؛ التقاطی و کافر می‌دانست از شرکت در جلسات و هماهنگی با سایرین خودداری کرده و با نام جعلی «سازمان جوانان مسلمان» اولین تظاهرات سیاسی خود علیه شاه را در میدانی واقع در سه – چهار خیابان دورتر از کاخ سفید برگزار کردند که بیشتر به تجمع هیئت‌های مذهبی شباهت داشت تا یک تظاهرات دانشجویی.

تظاهرات با تهاجم دانشجویان مبارز به صف حامیان شاه به خشونت گرایید و صدها نفر از ساواکی‌ها؛ نظامیان و عمال شاه زخمی و راهی بیمارستان شدند. پلیس برای متوقف کردن درگیری‌ها وارد عمل شد و تلاش نمود با شلیک گاز اشک آور به درگیری‌ها پایان دهد که بر اثر وزش باد به سمت جایگاه رسمی استقبال؛ گاز اشک‌آور به چشمان کارتر و شاه و فرح و همراهانشان رسید و منجر به پخش زنده صحنه اشک ریختن رهبران دو کشور و همراهان آنها شد. بعدها شنیدم که صدای شعار «مرگ بر شاه» حین پخش زنده مراسم استقبال از تلویزیون ایران پخش شده بود. این واقعه تا سه روز که شاه در آمریکا حضور داشت به‌عنوان خبر اصلی تمامی خبرگزاری‌ها و رسانه‌های همگانی جهان قرار گرفت و تظاهرات دانشجویی به‌صورت شبانه روزی به‌مدت سه روز پیایی ادامه یافت.

سالها بعد از یکی از موسسین کانون نویسندگان ایران شنیدم که می‌گفت: «ما در ایران این تظاهرات را به عنوان چراغ سبز آمریکا تلقی کردیم و برای همین بدنبال برپایی شب‌های شعر و سایر فعالیت‌های مبارزاتی رفتیم». به او توضیح دادم که دولت آمریکا هیچ نقشی در این قضیه نداشت و چه بسا از بابت وقایع پیش آمده شرمنده شد و همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد و برنامه ساواک بهم ریخت. این تظاهرات ابهت شاه به عنوان یک دیکتاتور بلامنازع را به‌طور جدی خدشه‌دار کرد و به گفته برخی تاریخدانان آتش زیر خاکستر حرکت‌های اعتراضی در داخل کشور را شعله‌ور نمود.

تظاهرات واشنگتن نقطه اوج جنبش دانشجویی خارج از کشور بود. بعدها در زمان تسلط قطب‌زاده بر سازمان رادیو و تلویزیون فیلم‌های تظاهرات طوری تنظیم و در کنار هم چیده شد که گویی آن گروه بی‌هویت که در چند خیابان آن‌طرف‌تر تجمع کرده بود تظاهرات عظیم دانشجویی را برگزار کرد!!

از آن پس با کشتار قم و سپس تبریز امواج انقلاب خروشان‌تر شد و دانشجویان مبارز خارج از کشور به حمایت از مردم در هر کشتار و خونریزی دست به برگزاری تظاهرات در شهر‌های مختلف اروپا و آمریکا زده و بسیاری از دانشجویان مبارز به مرور برای شرکت در انقلاب عازم میهن شدند.

آخرین سفر شاه به آمریکا

وقتی سفارت آمریکا در تهران به اشغال دانشجویان پیرو خط امام در آمد رئیس انجمن دانشجویان خارجی دانشگاه پلی تکنیک ایالتی ویرجینیا بودم و به عنوان یک ایرانی مورد خطاب دانشجویان و اساتید دانشگاه قرار می‌گرفتم. فشار اجتماعی بر دانشجویان ایرانی به اوج خود رسیده بود و بدین منظور مجبور بودیم با کار گسترده توضیحی و رسانه‌ای تا حدی فشار اجتماعی را کاهش داده و با رعایت زبان دیپلماتیک و آگاهی از حساسیت‌های اجتماعی مردم آمریکا؛ علل نگرانی و خشم دانشجویان خط امام را برای مردم این کشور توضیح دهیم.

یک روز رادیوی محلی شهر از تعدادی از دانشجویان خواست برای پاسخ به سوالات در یک برنامه زنده شرکت کنیم و ما تا حد توان تلاش کردیم انگیزه‌های این اقدام را تشریح کرده و نقش منفی دولت آمریکا در تحولات ۲۵ سال منتهی به انقلاب ۵۷ برای مردم این کشور توضیح دهیم.

سپس به عنوان رئیس انجمن دانشجویان خارجی از یک استاد ایران‌شناس دانشگاه جورج تاون که در بحبوحه ماجرای گروگانگیری به ایران سفر کرده بود دعوت کردم به دانشگاه آمده و اطلاعات خود در زمینه علل این ماجرا و مشاهداتش از ایران را برای دانشجویان و اساتید تشریح کند. سالن دو هزار نفره سخنرانی مملو از جمعیت شد؛ چیزی که در سالهای قبل از آن برای یک موضوع سیاسی بی‌سابقه بود.

تقریبا اکثر ایرانیان مقیم آمریکا در هر شهر و دانشگاهی با توجه به امکانات خود تلاش اجتماعی و اطلاع‌رسانی وسیعی را انجام دادند تا حدی که دوسال بعد یک روزنامه‌نگار چپ آمریکایی از من پرسید: «آن کمپین گسترده چگونه سازماندهی شد». به او پاسخ دادم که این کمپین هیچ سازماندهی و مدیریتی نداشت و ایرانیان مقیم آمریکا به ابتکار خود و به‌زبان قابل‌فهم برای مردم آمریکا انگیزه دانشجویان را توضیح دادند و تلاش نمودند از برخورد نظامی بین دو کشور جلوگیری کنند.

اقدام دانشجویان پیرو خط امام به‌عنوان یک حرکت نمادین قابل فهم بود ولی پی‌آمدهای آن اصلا چیزی نبود که دانشجویان و حتی مردم عادی جامعه انتظارش را می‌کشیدند. قطع مناسبات دیپلیماتیک و اقتصادی آنهم تا این حد که هم اکنون شاهدش هستیم خارج از انتظار بود. انتقاد و شکایت ایرانیان از نوع مناسبات بین دو کشور بود و همه خواستار حفط مناسبات در عین احترام متقابل بودند. ولی قطع مناسبات آنهم در دوران جنگ سرد با تهییج و تحریک گروهها و جریانات وابسته به اردوگاه شرق تنها به نفع رقیب جهانی بلوک غرب تمام شد.

جنبش دانشجویی خارج از کشور به‌عنوان نمادی از مبارزات سیاسی داخل کشور شعار «مرگ بر امپیریالیسم به سرکردگی امپریالیسم آمریکا» را تا قبل از پیروزی انقلاب در تمامی کشورهایی غربی و حتی در شهر واشنگتن با صدای بلند فریاد می‌کرد ولی طرح این شعار به معنای پذیرش غلطیدن به دامن رقیب جهانی آمریکا در جنگ سرد نبود.

ماجرای گروگانگیری دیپلمات‌های آمریکایی اگرچه به‌عنوان یک واکنش احساسی و عملی پیشگیرانه در مقابل کودتای احتمالی ارتش قابل فهم بود ولی غلطیدن این حرکت به سمت تسویه حساب‌های سیاسی و جناحی و خدشه‌دار شدن موازنه منفی در سیاست خارجی موضوعی نبود که جنبش دانشجویی می‌توانست از آن حمایت بی‌قید و شرط بکند. گسست بین سیاست‌های جاری داخل کشور و جنبش دانشجویی خارج از این نقطه آغاز شد.

تا قبل از انقلاب ایران اکثر روشنفکران ممالک مسلمان و افریقایی دارای گرایشات چپی از نوع مارکسیست لنینیستی و دیگر نحله‌های فکری جنبش کمونیستی بودند. مترقی‌تر بودن هم وزن افراطی‌تر بودن شده بود. هرکس شعارهای شدیدتر و غلیظ‌تر ضد آمریکایی و ضد غربی می‌داد مترقی‌تر و چپ‌تر به حساب می‌آمد. بدین ترتیب بود که گروه‌های چپ مذهبی و غیرمذهبی پس از انقلاب فشار سیاسی و اجتماعی بر روحانیت و دولت مهندس بازرگان به آنجا رساندند که دولت معتدل بازرگان مجبور به استعفا شد و روحانیت معتدل را به استفاده نامتعارف از شعارهای ضد آمریکایی سوق داد.

با پیروزی انقلاب ایران گرایش روشنفکران مبارز و تحول‌طلب در ممالک مسلمان به سمت اسلام سیاسی چرخید و با اشغال سفارت آمریکا در تهران؛ پرچم «آمریکاستیزی» از دست جنبش کمونیستی به‌دست مسلمانان افراطی افتاد. شعاری که با اهداف سیاسی در اتاق‌های فکر مسکو برای مقابله با غرب ساخته و تئوریزه شده بود؛ اینک برای تسویه حساب سیاسی و حذف رقیبان از قدرت بکار گرفته شد.

در سایه هیجان جهانی حول گروگانگیری سفارت آمریکا و بحران اقتصادی و سیاسی ناشی از آن بود که شوروی زمان را مناسب دید و در ۳ دیماه ۱۳۵۸ خاک افغانستان را اشغال کرد. به‌دین ترتیب ارتش سرخ مسکو در چند صد کیلومتری اقیانوس هند قرار گرفت؛ آرزویی که از زمان تزارها بر دل روس‌ها مانده بود. از آن پس بر مردم افغانستان آن رفت که شاهدیم و هنوز از عواقب فاجعه‌بار آن اشغال‌گری خلاصی نیافته است. ۹ ماه بعد یک هم پیمان روسیه با بهره گیری از انزوای سیاسی و بین‌المللی ایران و خصومت شکل گرفته با آمریکا؛ با سلاح‌ها و تجهیزات روسی به ایران حمله‌ور شد و آتش جنگی ۸ ساله را روشن کرد.

ضرورت بازنگری مناسبات ایران و آمریکا

هم اکنون موضوع گروگانگیری برای مردم آمریکا به یک موضوع تاریخی تبدیل شده و نسل جوان آمریکا حتی اطلاعی از این واقعه ندارد. اما استفاده ابزاری از واقعه ۱۳ آبان برای تهییج افکار عمومی در ایران و ترویج و تکرار شعار «مرگ بر آمریکا» آنهم در بحبوحه مذاکرات هسته‌ای بین دو کشور مغایر منافع ملی و جمعی ایرانیان است. به‌دین دلیل ضرورت بازنگری به مناسبات تاریخی بین ایران و آمریکا از هر زمان دیگری بیشتر است.

به‌دلیل بیش از سه دهه تنش در مناسبات دو کشور، یک دیوار آهنین سوء تفاهم و کج فهمی در هر دو کشور ایران و آمریکا نسبت به طرف مقابل شکل گرفته است. در این مدت نگاه عمومی ایرانیان به امریکا از دو طریق تغذیه شده است: دریافت‌های‌ هالیوودی و گفتمان ضدآمریکایی در قرائت رسمی. هر دو دریافت‌ها در ابعاد زیادی خارج از واقعیات هستند.

همین مشکل به نوع دیگری در آمریکا خود نمایی می‌کند: نگاه عمومی آمریکاییان به ایران از طریق انتشار مستمر اخبار منفی، پخش تصاویر هولناک اعمال خشونت و فیلم‌های منفی هالیوودی شکل گرفته است. برای تصحیح این دو نگاه باید همراه با گشودن راه مبادله بین دو کشور، به ریشه‌یابی کج فهمی‌ها پرداخت.

عقاید بر سر علت سردی روابط دو کشور بسیار متفاوت است. قرائت رسمی ایران حاکی از این است که آمریکا دشمن طبیعی و غیر قابل تغییر انقلاب اسلامی است که علت آن را غرور و تمایل این کشور برای اعمال تسلط خود بر جهان می‌داند. در نقطه مقابل، سیستمداران آمریکایی می‌گویند حکومت ایران نیاز به یک دشمن خارجی، همچون یک مترسک، دارد تا فعالیت‌های دگراندیشان در داخل را به بهانه آن از سر راه بردارد. هر دوطرف بخشی از واقعیت را مطرح می‌کنند ولی نه تمامی آن را.

دیوار آهنین سوء تفاهم و کج‌فهمی

از زمان پیروزی انقلاب نگرانی همیشگی رهبران ایران تلاش آمریکا این کشور برای ساقط کردن حکومت اسلامی بوده است تا مبادا تجربه ۲۸ مرداد ۳۲ تکرار شود. واقعیت این است که نه آمریکا همان آمریکای ۵۰-۶۰ سال پیش است و نه حکومت فعلی ایران همان دولت ضعیف دکتر مصدق.

ایرانیان موضوع شلیک موشک به یک هواپیمای مسافربری ایرانی و قتل ۲۹۰ خدمه و مسافران در سال ۱۳۶۸ را دلیلی بر سیاست ضد ایرانی آمریکاییان می‌دانند و در نقطه مقابل آمریکاییان ایران را در قتل ۲۴۱ تفنگدار نیروی دریایی و ۱۷ دیپلمات این کشور در لبنان را در سال ۱۳۶۲ مقصر می‌دانند.

گذشته باید چراغ راه آینده باشد. نمی‌توان در گذشته زیست و امیدوار بود آینده به خودی خود ساخته شود. همچنین مناسبات بین‌المللی با قهر و کینه شخصی رهبران عمل نمی‌کند. داشتن رابطه حلال مشکلات است. سالها مذاکره بر سر بحران اتمی بدون حضور مستقیم آمریکا بی‌نتیجه بود. از موقعی که روحانی و اوباما تلفنی صحبت کردند یخ مذاکرات آب شد و در مسیری هدفمند قرار گرفت. فراموش نباید کرد که بسیاری از فعالین سیاسی زمان انقلاب تحصیل کرده آمریکا بودند و بسیاری از مدیران کنونی جمهوری اسلامی نیز از تحصیل کردگان آمریکا هستند. همچنین بیشترین تعداد ایرانیان مقیم خارج از کشور هم اکنون ساکن آمریکا هستند و این سرمایه عظیم انسانی و ثروت و دانش علمی و فنی آنها تنها در سایه بهبود مناسبات دو کشور از قوه به فعل در خواهد آمد. در شرایط کنونی ایرانیان ساکن آمریکا بدلیل مناسبات بحرانی دو کشور حاضر به همکاری فعال در توسعه میهن خود نیستند.

به لحاظ اقتصادی بازار آمریکا ظرفیت و قابلیت خرید ده‌ها میلیارد دلار کالاهای ایرانی را دارد و از این بابت صدها هزار شغل در کشور ایجاد خواهد شد. مضافا سرمایه‌داران و بانک‌های آمریکایی صدها میلیارد دلار نقدینگی سرگردان دارند و به‌دنبال مکانی امن برای سرمایه‌گذاری می‌گردند. ایران دارای موقعیتی استثنایی در خاورمیانه و در مجاورت آسیای مرکزی است و با میلیونها نفر متخصص کارآزموده و میلیونها جوان مشتاق کار، توانایی جذب این سرمایه‌ها را دارد.

نیاز به آمریکا شناسی

ساختار سیاسی ایران از سال ۱۳۵۷ شاهد استمرار بوده و همین استمرار در نگاه رهبران ایران به ساختار سیاسی آمریکا بسط داده شده و در تنظیم رابطه با این کشور ملاحظه می‌شود. اگر ایران در ۳۶ سال گذشته دارای یک نظام سیاسی یکسان بوده، در نقطه مقابل ایالات متحده در همان مدت تجریه ۶ رئیس جمهور مختلف [کارتر – ریگان – بوش (پدر) – کلینتون – بوش (پسر) – اوباما] را تجربه کرده که هرکدام بر اساس وابستگی به حزب و حتی جناحی از حزب خود و بر اساس جزر و مد سیاسی کنگره آمریکا مواضع متفاوتی نسبت به ایران اتخاذ کرده‌اند. درک این دو تفاوت در دو نظام سیاسی برای صاحبنظران در ایران مهم است.

نظام سیاسی آمریکا در عین ثبات در ساختار؛ دارای سیالیت در روش و سیاستگذاری است. شناخت درست از این سیالیت می‌تواند به کنشگران سیاسی در استفاده بهینه از ضعف‌ها و توانمندی‌های این کشور کمک کند.

رفتار آمریکا با ایران ناشی از همین جزر و مد سیاسی و همچنین ناشی از نگرش مصلحت‌گرایانه غرب به سیاست است. اساسا در غرب چیزی بنام دوست ابدی و دشمن ابدی معنا نمی‌دهد. همه روابط چه داخلی و چه بین‌المللی نسبی؛ موقتی؛ قابل تغییر و قابل دبه کردن هستند. نگاه آرمانگرایانه و یا صداقت‌مدارانه به سیاست و روابط بین‌الملل برای بازیگران این صحنه مشکل روحی و فکری ایجاد می‌کند.

با نگاهی به تاریخ چند صد ساله اتحاد‌ها و جنگ‌ها در اروپا می‌توان به این نتیجه رسید که قراردادها و اتحادها مفاهیمی گذرا و موقتی هستند. یک کشوری بر اساس منافع خود با کشور دیگری هم پیمان می‌شود که ممکن است در بسیاری موارد با آن اختلاف داشته باشد. هر پیمانی قابل‌نقض کردن و قابل‌تجدیدنظر کردن است. به همین دلیل برای تمامی توافقات؛ حتی در سطوح بسیار ابتدایی در مناسبات اجتماعی قرارداد‌های بلند و طولانی تنظیم می‌کنند تا طرف مقابل را به حفظ توافق متعهد نموده و برای نقض تعهد جرایم سنگین تعیین می‌کنند.

همین نگاه هم در مناسبات بین‌المللی این کشورها حاکم است. برای کشورهایی که احساس می‌کنند مورد اجحاف کشورهای غربی واقع شده‌اند راهی نیست جزء اینکه به قواعد مناسبات بین‌المللی آشنا شده؛ با دیگر کشورها در مورد جزیی‌ترین امور مذاکره کرده و سپس نتیجه توافقات را مکتوب نمود.

بر خلاف بسیار از کشورهای جهان؛ کاخ سفید و وزارت امور خارجه تنها تصمیم گیرندگان در سیاست خارجی آمریکا نیستند و پایه و بنیاد سیاست خارجی این کشور در کنگره اتخاذ می‌شود و دولت مجری آن است؛ مگر اینکه رئیس جمهور لایحه‌ای را امضاء نکند که باید دلایل قانع کننده برای آن داشته و عواقب سیاسی چنین تصمی را به جان بخرد.

ضرورت گفتگوی مستقیم و بیواسطه

آمریکا بر اساس تحریکات خارجی و یا نگرانی از تبدیل شدن ایران به یکی از اقمار روسیه و از جانب دیگر تلاش مستمر ایران در نابودی یکی از هم پیمانان آن (اسرائیل) در منطقه نگاه محبت آمیزی به ایران ندارد. شکی نیست که آمریکا در ۳۷ سال گذشته چه در کلام و چه در عمل برای ساقط کردن حکومت ایران ابراز تمایل نموده است و حکومت ایران نیز تلاش نموده جلوی ضربه را بگیرد.

دولت ایران می‌تواند ضمن هوشیاری و اقتدار؛ برای خنثی کردن ایران‌هراسی و گرفتن حربه از جنگ‌طلبان و آتش‌افروزان همان شیوه‌ای را پیش گیرد که چین در طول جنگ سرد اتخاذ نمود: مذاکره مستقیم و دستیابی به توافق برای ایجاد تعادل در مناسبات دو کشور و سپس استفاده از توانمندی‌های اقتصادی و مالی امریکا برای توسعه اقتصادی خود.

همان کشوری که شعار «مرگ بر امپریالیسم آمریکا» را در دهان روشنفکران کشورهای دیگر جهان قرار داد هیچگاه حاضر به قطع مناسبات سیاسی و اقتصادی با آمریکا نشد. حتی کشوری چون ویتنام که ۵۵ هزار آمریکایی را به قتل رساند و بیش از یک میلیون از اتباعش توسط آمریکایی‌ها به کام مرگ کشیده شدند چند سال پس از پایان جنگ روابطش را به آمریکا بهبود بخشید و اینک با استفاده از سرمایه‌گذاری آمریکاییان تبدیل به یکی از صادرکنندگان اصلی کالا به آمریکا شده است.

آیا همین قدر درایت در میان ما هست که کینه‌های قبیله‌ای را کنار گذاشته و با بر افراشتن پرچم منافع ملی همچون یک کشور مقتدر در جهان متمدن در جایگاه رفیع یک ملت پیشرفته قرار بگیریم؟

اگر در ۳۵ سال گذشته با طرح شعار «مرگ بر آمریکا» سودی حاصل ملت ایران نشده آیا موقع آن نرسیده که این شعار را به بایگانی تاریخ بسپاریم و ضمن برقراری مناسبات عادی سیاسی و اقتصادی با این کشور از فواید داشتن رابطه برای منافع خودمان بهره مند شویم؟



نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.