چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵ - Wednesday 27 May 2026
ايران امروز
iran-emrooz.net | Wed, 27.05.2026, 20:36

شمارش معکوس برای بحران / بخش دوم


برگردان: علی‌محمد طباطبایی

نگاهی به چند فصل از کتاب
«شمارش معکوس برای بحران، رویارویی هسته‌ای قریب‌الوقوع با ایران»
اثر کنت آر. تیمرمن

اشاره مختصر مترجم: جهت یادآوری اشاره می‌شود که بخش اول این مقاله چندین هفته پیش از فاجعه دی ۱۴۰۴ در تارنمای ایران امروز منتشر شده بود که به علت قطع اینترنت و سکونت اینجانب در ایران بخش دوم اکنون با فاصله سه ماه تقدیم می‌گردد.

فصل نهم کتاب: خیانت

گرمای شرجی خلیج فارس تنها چیزی نبود که باعث عرق کردن شدید احمد انصاری می‌شد. وقتی پرواز ایران‌ایر او از دبی در آن بعدازظهر اوایل ژوئیه ۱۹۹۱ (خرداد ۱۳۷۰)، فرود خود را به فرودگاه مهرآباد تهران آغاز کرد، قلب انصاری از آمیزه‌ای از ترس و انتظار می‌تپید.

او از زمان انقلاب به ایران بازنگشته بود. در بیشتر سال‌های میانی، او برای رضا پهلوی، وارث خودخوانده تاج و تخت سلطنتی، کار کرده بود. در چشم رهبران انقلابی اسلام، انصاری مصداق زنده‌ای از فساد فی‌الارض بود، تفاله‌های منفور رژیم پیشین که انقلاب مصمم به ریشه‌کن کردنشان بود. در واقع، این همان چیزی بود که یکی از مسئولین در دفتر منافع ایران در واشنگتن دی‌سی (Iranian Interests Section in Washington) وقتی انصاری برای دریافت گذرنامه جدید ایرانی درخواست داده بود، به او گفته بود. “اگر روزی پایت به آن کشور برسد، تو را خواهند کشت. تو کاملاً عقلت را از دست داده‌ای.”

همانطور که گنبدهای طلایی مناره‌ها و خیابان‌های عریض تهران نمایان شدند، با خود فکر کرد که شاید او عقلش را از دست داده بود. او در آستانه خیانت به رضا [پهلوی] در برابر دشمنان خونینش بود. و با این حال، به طرز عجیبی خود را مبرا از گناه می‌یافت. خود را به رحمت خدا سپرده بود. با خود می اندیشید: “اگر مرا بکشند، این تقدیر من است. من پیش از این هم مرده‌ام.”

احمدعلی مسعود انصاری فقط یکی از کارمندان عادی رضا پهلوی نبود. او مورد اعتماد، مربی و خویشاوند درجه دوم او [فرزند دخترخاله مادرش. مترجم] بود. آنها با هم دعا کرده بودند، و او شاه جوان را در اولین ماجراجویی‌های جوانی‌اش همراهی کرده بود، اگرچه انصاری شراب نمی‌نوشید. آنها از زمانی که شاه جوان در سال ۱۹۸۱ (۱۳۶۰)، ۲۱ ساله شد و مادرش را ترک کرد تا به یک خوشگذران بین‌المللی تبدیل شود، همنشینان دائمی بودند.

مهم‌تر از آن، تا آنجا که به بقای او مربوط می‌شد، احمد انصاری همچنین مسئول امور مالی رضا پهلوی بود.

شاه سابق انصاری را به عنوان امین وصیت‌نامه خود منصوب کرده بود، که میراثی مختصر را میان پنج فرزندش و شهبانو تقسیم می‌کرد. رضا سهم خود را به انصاری سپرده بود تا سرمایه‌گذاری کند. انصاری می‌دانست که بانک فراساحلی و شرکت‌های تجاری لیختن‌شتاین که آن دارایی‌ها را کنترل می‌کردند کجا واقع شده‌اند، زیرا خودش شخصاً آنها را از طرف رضا تأسیس کرده بود. این دانشی گرانبها بود و اگر لازم می‌شد، آماده بود آن را با جانش معاوضه کند.

اما احمد انصاری خیلی بیشتر می‌دانست. او از عمارت ۴ میلیون دلاری شاه جوان، درست در همان نزدیکی‌های مقر سیا در مکلین، ویرجینیا (McLean, Virginia)، خبر داشت. او از ۷۰۰ هزار دلاری که برای تجهیز زیرزمین به یک دیسکوتک تمام‌عیار خرج کرده بودند، خبر داشت. او از ۱۸ خودرویی که رضا از طریق شرکت مدینا دولوپمنت (Medina Development Company)، یکی از شرکت‌های متعددی که انصاری برایش تأسیس کرده بود، در اختیار داشت، خبر داشت. او از پرداخت‌ها به اطرافیان، افسران سابق ساواک، نوکرها و چاکران خبر داشت، زیرا خودش شخصاً چک‌ها را امضا کرده بود. او شاه جوان را به طور عمیق می‌شناخت و این منظره خوشایندی نبود.

تا مارس ۱۹۸۹، رضا ورشکسته شده بود — آن‌قدر بی‌پول که به انصاری دستور داد یک وام میان‌مدت ۲۰۰ هزار دلاری بگیرد تا حقوق اطرافیان و هزینه‌هایش را برای چند ماه آینده بپردازد. طبق حسابرسی که انصاری به دادگاهی در شمال ویرجینیا ارائه داد، او میراثش را تمام کرده بود و طی هفت سال گذشته ۳۴ میلیون دلار خرج کرده بود. ده میلیون دلار دیگر را وقتی یک معامله‌گر ارز در لندن سرمایه‌گذاری یک میلیون دلاری آن‌ها را به کار گرفت تا سود بیشتری به دست آورد و برای پوشش ضررهایش مدام وام گرفت، از دست داد. آنها از آن معامله‌گر شکایت کرده بودند، اما انصاری نمی‌دانست کی ممکن است دوباره آن پول را ببینند. مشاوران رضا تقصیر این وضعیت مالی آشفته را مستقیماً بر دوش انصاری انداختند. شهریار آهی به یاد می‌آورد: “یک روز به رضا گفت ۴۰ میلیون دلار دارد و روز بعد به او گفت ورشکسته شده است.”

اما رضا به انصاری گفت که نوری در انتهای تونل وجود دارد. او قصد داشت به ژنو برود تا با وکیل سوئیسی مسئول صندوق‌های امانی که پدرش تأسیس کرده بود ملاقات کند و امیدوار بود او را متقاعد کند که ۲۰۰ میلیون دلار را همین حالا برای او آزاد کند. اندکی قبل از عزیمت در آوریل، به انصاری گفت: “می‌دانم تو هر کاری از دستت برمی‌آمد انجام داده‌ای. اما باید آن وام میان‌مدت را بگیری. فقط مرا برای سه ماه آینده رد کن و ما پولدار خواهیم شد.” انصاری آن‌قدر به او نزدیک بود که رضا او را به عنوان مجری وصیت‌نامه خودش منصوب کرده بود.

رضا ممکن بود ورشکسته شده باشد، اما می‌دانست که پول بسیار بیشتری وجود دارد. پدرش ثروت عظیم خود را در سال ۱۹۷۹، اندکی قبل از اینکه برای عمل جراحی کیسه صفرا به ایالات متحده راهی شود، در حالی که در ناسائو (Nassau) و مکزیک بود، پنهان کرده بود. یک مجموعه از وجوه، که انصاری از آن به عنوان «وصیت‌نامه عمومی» یاد می‌کرد، توسط وکیل سوئیسی به نام ژان پاتری (Jean Patry) مدیریت می‌شد. طی نامه‌ای به تاریخ ۲۸ مه ۱۹۷۹، شاه به پاتری دستور داد سه بنیاد در لیختن‌شتاین به نام‌های نیورسا، زاریما و روکام (Niversa, Zarima, and Rukam) تأسیس کند. این بنیادها توسط شرکت پالرگا اس‌آ (Pallerga SA)، یک شرکت امانی در ژنو کنترل می‌شدند که حساب‌هایی را به نام خود از طرف آنها در چهار بانک سوئیسی افتتاح کرد: اتحادیه بانک‌های سوئیس (شعبه ژنو) (Union de Banques Suisses)، کردیت سوئیس (شعبه ژنو) (Credit Suisse (Geneva Branch))، چیس منهتن بانک (سوئیس) اس‌ای (the Chase Manhattan Bank (Suisse) SA) و بانک گوتسیلر کورز بونگنر اس‌ای (Banque Gutzwiller Kurz Bungener S.A).

طرح پیچیده مالکیت به گونه‌ای طراحی شده بود که بهترین وکلایی را که جمهوری اسلامی می‌توانست در تلاش جهانی خود— با کمک جیمی کارتر، رئیس‌جمهور آمریکا و سازمان ملل— برای مسدود کردن و توقیف دارایی‌های شاه سابق به کار گیرد، ناکام بگذارد. و این طرح کار کرد. رژیم انقلابی هرگز نام بنیادها یا مالک ذی‌نفع آنها را کشف نکرد، به این دلیل ساده که پاتری آنها را از طریق سهام در وجه حامل به عنوان نماینده شاه سابق کنترل می‌کرد. حتی یک سند عمومی یا گواهی ثبت وجود نداشت که پیوندی میان بنیاد نیورسای لیختن‌شتاین (Niversa Foundation of Liechtenstein) و شاه سابق ایران نشان دهد.

این وجوه حاوی بیش از ۱۰۰ میلیون دلار بود. سهم ۲۰ درصدی رضا تقریباً ۲۴ میلیون دلار می‌شد، که نیمی از آن را در ۲۱ سالگی دریافت کرده بود. اما حتی اگر قسط دوم را طبق برنامه در سی‌سالگی دریافت می‌کرد، به سختی کافی بود تا او را از چاله مالی‌ای که خرج‌های اسراف‌آمیز، بدشانسی و ضررهای ارزی که در آن او را غرق کرده بودند بیرون بکشد. علاوه بر این، او وقتی اولین خانه‌اش را در فیرفیلد، کنتیکت در سال ۱۹۸۴ خریده بود، با وثیقه گذاشتن آن پول وام گرفته بود.

رضا به ۲۰۰ میلیون دلاری اشاره کرده بود که بخشی از یک صندوق امانی دوم بود که شاه سابق به نفع پادشاه بعدی تأسیس کرده بود. طبق وصیت‌نامه، این پول به رضا می‌رسید اگر او در بازگرداندن سلسله پهلوی موفق می‌شد، اما به همین راحتی می‌توانست به برادر کوچکترش علیرضا برسد، اگر رضا تصمیم می‌گرفت که مبارزه برایش خیلی دشوار است (علیرضا به خاطر شجاعتش مورد احترام و ترس جمهوری اسلامی بود، در حالی که رضا چنین نبود). متناوباً، وجوه می‌توانست بین خانواده تقسیم شود، اما تنها در صورتی که همگی به طور جمعی از تاج و تخت طاووس چشم‌پوشی می‌کردند. این چنین بود بن‌بستی که شاه سابق برای پسر بزرگش تعیین کرده بود: یا به دنبال تاج و تخت و ثروت عظیم همراه آن برود و احتمالاً در این راه توسط جمهوری اسلامی کشته شود؛ یا به نفع برادر کوچکترش از تاج و تخت کناره‌گیری کند و همه چیز را از دست بدهد.

پاتری در نامه‌ای به تاریخ ۲ ژوئیه ۱۹۷۹ نحوه اجرای نقشه شاه را شرح داد. حدود ۲۲ میلیارد دلار توسط دو شرکت نماینده، بنیاد لوتسیا (Lutecia Foundation) و استابلیشمنت دالتز (Union de Banques Suisses)، نزد اتحادیه بانک‌های سوئیس نگهداری می‌شد. پس از نقد کردن اوراق قرضه مختلف، پاتری بخشی از دارایی‌ها را به بنیادهای جدید در لیختن‌شتاین - وصیت‌نامه «عمومی» - منتقل کرد. اما بخش عظیم پول به صندوق امانی مخفی سرازیر شد. پاتری نوشت: “ما یک پاکت به رنگ بژ، یک بسته قهوه‌ای و اسناد مختلفی را به مستر ژان- پیر کوتیه (Maitre Jean-Pierre Cottier)، وکیل در لوزان، تحویل دادیم.” در میان اسناد، سهام در وجه حامل به پزوتای اسپانیا برای دو شرکت، باهیا لاس روکاس و ماربه اس‌ای (Bahia Las Rocas and Marbe S.A)، و همچنین سهام استابلیشمنت دالتز (Establishment Daletze) وجود داشت. این همان گنجینه‌ای بود که جمهوری اسلامی حاضر بود برایش آدم بکشد. تا زمانی که رضا برای دریافت پیش‌پرداخت به ژنو رفت، انصاری می‌گوید که کوتیه - وکیل سوئیسی - به او اطلاع داده بود که وجوه مخفی در حال حاضر ۳۵ میلیارد دلار ارزش دارند.

انصاری در زمانی که رضا در سوئیس بود یا چند هفته بعد که بازگشت، هیچ خبری از او دریافت نکرد. در عوض، او در اواسط آوریل ۱۹۸۹ تماسی از کردیت بانک سوئیس در ژنو دریافت نمود که به او اطلاع می‌داد حساب‌های شرکت‌هایی که برای رضا تأسیس کرده بود، به دستور اداره وصول مطالبات ژنو توقیف و به عبارتی مسدود شده است.

اولین فکرش این بود که جمهوری اسلامی سرانجام پرده شرکتی را که او با دقت برای محافظت از رضا و پولش در برابر افشا تنیده بود، دریده است. اما بی‌معنی بود. درست همان طور که شاه سابق انجام داده بود، انصاری نیز یک سری شرکت‌های پوسته‌ای تأسیس کرده بود که توسط سهام در وجه حامل کنترل می‌شدند و او آنها را در صندوق اماناتی در ژنو سپرده بود. او به شرکت‌ها نام‌های عمومی و بی‌ضرر (anodyne) داده بود و آنها را در جزایر ویرجین بریتانیا (British Virgin Islands)، آنگویلا (Anguilla) و آنتیل هلند (Netherlands Antilles) ثبت کرده بود، جایی که کلاهبرداران، شیادان، قاچاقچیان مواد مخدر و فراریان از مالیات پناهگاهی امن می‌یافتند. چه کسی می‌توانست استابلیشمنت دان پاتریک (Don Patrick Establishment)، استابلیشمنت دونوگال (Donogal Establishment)، آی‌ال‌ای اینوستمنتس لیمیتد (Ile Investments Ltd)، ابسس یا ایدالیو کورپوریشن (Obcess, or Idalio Corporation) را با خانواده شاه سابق ایران مرتبط کند؟ چه کسی فکر می‌کرد که مید- کانتیننتال بانک اند تراست (Mid-Continental Bank and Trust)، از جمهوری آنگویلا در هند غربی، توسط انصاری به نفع رضا پهلوی برای تسهیل معاملات ارزی در سوئیس تأسیس شده باشد؟ و چه کسی فکر می‌کرد که یک صندوق امانات ثبت‌شده به نام شرکتی به ظاهر ناشناس به نام بانبان (Banbane) در خزانه یک بانک سوئیسی، حاوی سهام در وجه حامل تمام این شرکت‌ها باشد؟ انصاری به طرح خود کاملاً افتخار می‌کرد. او به ویژه از بدهی ادعایی ۲۴ میلیون فرانک سوئیس (تقریباً ۱۲ میلیون دلار) که آژانس دولتی سوئیس به دنبال وصول آن بود، متحیر بود.

تنها بعدها، وقتی شکایت‌ها آغاز شد، فهمید دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. وقتی رضا به کردیت بانک سوئیس در ژنو رفت، خواست محتویات صندوق اماناتی را که انصاری برایش تنظیم کرده بود بررسی کند. او کلیدی را که انصاری به او داده بود به یکی از مقامات بانک ارائه داد. امضای او با کارت امضایی که انصاری برای بانک فرستاده بود مطابقت داشت. همانطور که بعداً به دادگاه گفت، همه چیزهایی که انتظار داشت پیدا کند آنجا بود. اما هنگامی که مشغول ورق زدن اسناد بود، ژان-پیر کوتیه - وکیل سوئیسی مسئول صندوق امانی مخفی پدرش - نزدیک شد و گفت مطمئن نیست که رضا مجاز به مشاهده محتویات صندوق باشد. قابل درک بود که شاه جوان به شدت عصبانی شود.

رضا اولین شکایت خود را در سوئیس ثبت کرد و در ۱۹ آوریل ۱۹۸۹ از یک دادگاه سوئیسی خواستار توقیف تمام اسناد بانکی و حساب‌هایی شد که انصاری از طرف او کنترل می‌کرد. سپس در ویرجینیا از انصاری شکایت کرد و حکم دادگاهی را گرفت که او را احضار می‌کرد اسنادی را که رضا در سوئیس مسدود کرده بود تحویل دهد. وقتی انصاری اعتراض کرد که نمی‌تواند این کار را انجام دهد، دادگاه حکم مختومه را به نفع رضا صادر کرد و به انصاری دستور داد ۷.۲ میلیون دلار خسارت به رضا بپردازد. انصاری تا به امروز معتقد است که کوتیه این اختلاف را بین او و رضا دامن زد تا مانع از آن شود که رضا پولی از صندوق‌های امانی تحت مدیریت او برداشت کند و در عوض آن را به انصاری بدهد. بالاخره، هزینه‌های مدیریت ۳۵ میلیارد دلار چیز کمی نبود.

شکایت‌ها علنی شد و رسانه‌های فارسی‌زبان در تبعید بوی خون را استشمام کردند. رابرت آرمائو (Robert Armao)، وکیل شاه سابق در نیویورک، سعی کرد میانجیگری کند؛ یک گوینده برجسته فارسی در لس آنجلس نیز همین کار را کرد، همچنین هوشنگ انصاری (که نسبتی با احمد انصاری ندارد) از محرمان شاه سابق. در یک مقطع، وکلای رضا پیشنهاد دادند که از شکایت‌ها صرف‌نظر کرده و ۵۰۰ هزار دلار به انصاری بپردازند، اما انصاری اصرار داشت که رضا از عواید فروش خانه‌اش در مکلین، ویرجینیا برای بازپرداخت ۱.۷ میلیون دلار به سرمایه‌گذاران خرد و کارمندانی که کارهای خانگی رضا را انجام می دادند و در بانک فراساحلی رضا پول از دست داده بودند، استفاده کند. رضا نپذیرفت و استدلال کرد که آنها پول خود را با ریسک سرمایه‌گذاری کرده‌اند و سزاوار است ریسک را با خانواده سلطنتی‌ شریک شوند، کسانی که برای حقوق بازنشستگی خود به طرح‌های سرمایه‌گذاری او وابسته نبودند. احضاریه‌های تقریباً روزانه، جلسات دادگاه و هزینه‌های حقوقی، انصاری را هم از نظر مالی و هم از نظر روحی شکست.

در اواخر سال ۱۹۹۰، انصاری در سفر به فرانکفورت آلمان با محسن کنگرلو برخورد کرد. کنگرلو، که نامش در جریان استماع ایران- کنترا به عنوان تماس تهرانی دلال اسلحه، منوچهر قربانیفر، مطرح شد، انصاری را از قبل از انقلاب می‌شناخت، زمانی که انصاری در دانشگاه ملی تهران اقتصاد تدریس می‌کرد. او اکنون در بالاترین سطوح دولت در تهران نفوذ داشت و دوست شخصی رئیس‌جمهور علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی بود. او پروازش به تهران را لغو کرد و دو روز را با انصاری در هتلش در فرانکفورت گذراند. کنگرلو گفت: “همه این‌ها را رها کن. به ایران برگرد. من حواسم به تو هست. چیزی برای ترسیدن نداری.”

با افزایش فشار شکایت، انصاری شروع به بررسی جدی پیشنهاد کنگرلو کرد و در اواخر بهار ۱۹۹۱ (۱۳۷۰)، با او در تهران تماس گرفت. او گفت: بسیار خوب، کار من اینجا تمام شده. دارم می‌آیم. اما تو باید ترتیب ورود مرا [بدون درد سر] بدهی. باید با گذرنامه آمریکایی‌ام سفر کنم.

همه داستان دوستان و بستگانی را شنیده بودند که در فرودگاه مهرآباد تهران دستگیر شده بودند. برخی درست وقتی که سوار بر هواپیما برای ترک بودند، دستگیر شدند؛ برخی دیگر وقتی سعی کردند به ایران بازگردند، به این امید که رژیم انقلابی از بازگشتشان استقبال کند، دستگیر شدند. یک لحظه اضطراب، یک نگاه از روی شک که سوءظن یک افسر سپاه پاسداران را برانگیزد، و زندگی‌اش می‌توانست در یک آن پایان یابد. اما احمد انصاری آماده بود. او با خدا آمده بود. همیشه سعی کرده بود زندگی اخلاقی داشته باشد. هرگز به رضا دروغ نگفته بود. هرگز به دادگاه‌های آمریکا دروغ نگفته بود. در واقع، به همین دلیل شاه او را به عنوان امین وصیت‌نامه خود منصوب کرده بود. اما آنها او را به صلیب کشیده بودند. او حتی در ماه‌های پایانی رژیم شاه، وقتی احساس کرد شهبانو، مادر رضا، به ارتش شاهنشاهی و ساواک به انقلابیون خیانت کرده، در مقابل او ایستاده بود. او طرفدار ملاها نبود، اما همچنین معتقد نبود که رضا شایسته حکومت است. او آمده بود تا با رژیم صلح کند.

چند دقیقه دیگر قرار بود بفهمد کنگرلو به همان اندازه که وانمود می‌کرد مهم هست یا نه.

قتل مخالفان

علی فلاحیان از متحدان کلیدی هاشمی رفسنجانی در شورای عالی امنیت ملی بود. از زمانی که رفسنجانی در سال ۱۹۸۹ (۱۳۶۸) ریاست جمهوری را بر عهده گرفت، فلاحیان به عنوان وزیر اطلاعات و امنیت، عالی‌ترین مقام اطلاعاتی رئیس‌جمهور بود. او همچون محسن رضایی و علی‌اکبر ولایتی، وزیر امور خارجه، اهل خوزستان، استان نفت‌خیز هممرز با عراق و خلیج فارس در جنوب غربی ایران بود. خوزستانی‌ها در درون نظام، حلقۀ نفوذی تشکیل داده بودند و به طور غیررسمی در سطوح مختلف بوروکراسی به یکدیگر کمک می‌کردند.

وقتی رفسنجانی به قدرت رسید، به فلاحیان دستور داد تا یک بار برای همیشه مخالفان را از سر راه بردارد. وزیر اطلاعات زیرک، شبکۀ هموطنان خوزستانی خود را فراخواند تا امکانات و تسهیلات لازم را برای این مأموریت فراهم آورند. علی‌اکبر ولایتی، وزیر امور خارجه، برای تیم‌های قتل که فلاحیان به اروپا می‌فرستاد، گذرنامه‌های دولتیِ تازه‌چاپ تهیه می‌کرد. محمد غرضی، وزیر پست و تلگراف، به افراد فلاحیان اجازه داد از وزارتخانه‌اش به عنوان مرکز تدارکات گروه‌های ضربت استفاده کنند، تا قاتلان و افسران پشتیبانی در کشورهای مختلف بتوانند عملیات خود را از طریق تماس با یک شمارۀ مرکزی در تهران هماهنگ کنند، بی‌آنکه هرگز در میدان با یکدیگر در تماس باشند.

آنها در ۱۳ ژوئیه ۱۹۸۹ (۲۲ تیر ۱۳۶۸)، عبدالرحمان قاسملو، رهبر کرد را پس از آنکه در جریان دو روز مذاکرۀ سری در وین اتریش، تظاهر به مذاکرۀ آتش‌بس با او کردند، به قتل رساندند. حزب دموکرات کردستان ایران به رهبری قاسملو، بلافاصله پس از انقلاب علیه نظام اسلامی شورش کرده بود و از آن پس همچون خاری در چشم نظام عمل می‌کرد و در طول هشت سال جنگ با عراق، چندین لشکر از سپاه پاسداران را در شمال ایران زمین‌گیر کرده بود. کشتن قاسملو انتقامی شیرین بود. قاتل او، محمد جعفری صحرارودی، پس از بازگشت به تهران در پی این ترور، به درجۀ سرتیپی در سپاه پاسداران ارتقا یافت.

پس از آن، نوبت به برادر مسعود رجوی، رهبر مجاهدین خلق رسید که در ۲۴ آوریل ۱۹۹۰ (۴ اردیبهشت ۱۳۶۹) در ژنو توسط قاتلانی با موتورسیکلت به گلوله بسته شد. سازمان مجاهدین خلق، یک گروه مارکسیست اسلامی که برای سرنگونی شاه با خمینی متحد شده بود، در سال ۱۹۸۱ (۱۳۶۰) تلاش کرد قدرت را از چنگ روحانیون بیرون آورده و دیکتاتوری به سبک شوروی برقرار کند. این گروه به دلیل سابقۀ همکاری با نظام، خیانتشان به ویژه آزاردهنده بود. رژیم از آنها با عنوان منافقین یاد می‌کرد و هر جا که می‌توانستند اعضای مجاهدین را به قتل می‌رساند. در سال ۱۹۸۶ (۱۳۶۵)، رژیم با ژاک شیراک (Jacques Chirac)، نخست‌وزیر فرانسه، معامله‌ای کرد مبنی بر اخراج رجوی و رهبری این گروه از فرانسه در ازای آزادی گروگان‌های فرانسوی در لبنان. هنگامی که رجوی به عراق نقل مکان کرد و در طول جنگ آشکارا از صدام حسین حمایت نمود، خیانت او باعث شد اکثریت قریب به اتفاق ایرانی‌ها از او روی گردان شوند. اما مجاهدین همچنان به جذب نیروهای جدید ادامه می‌دادند و برای رفسنجانی و فلاحیان، آنها دشمن اصلی به شمار می‌رفتند.

در پاریس، قاتلان وابسته به فلاحیان در ۲۳ اکتبر ۱۹۹۰ (۱ آبان ۱۳۶۹)، سیروس الهی را هنگام خروج از آپارتمانش به قتل رساندند. الهی از دستیاران کلیدی دکتر منوچهر گنجی بود که سازمان «پرچم آزادی» را با بودجۀ سیا اداره می‌کرد و روزانه به ایران برنامه پخش می‌نمود. اگرچه سیا برنامه‌های آموزشی گنجی در زمینۀ روش‌های نافرمانی مدنی را چندان مؤثر نمی‌دانست، اما رژیم آنچنان گنجی و سازمانش را جدی گرفته بود که مأمورانش را در سراسر جهان تحت تعقیب قرار داد.

سال بعد، (در سال ۱۳۷۰)، افراد فلاحیان بار دیگر در پاریس دست به ضرب زدند، این بار یکی از دستیاران کلیدی یعنی شاپور بختیار، رهبر جبهۀ ملی را هدف قرار دادند. بختیار به طور گسترده تنها ایرانی‌ای محسوب می‌شد که توانایی گردآوردن جناح‌های مختلف مخالفان، از چپ میانه تا مشروطه‌طلبان راست میانه را داشت. اگر کسی تهدیدی جدی برای نظام محسوب می‌شد، آن شخص بختیار بود. او به عنوان آخرین نخست‌وزیر شاه که تلاش مأیوسانه‌ای برای اصلاح نظام سلطنتی کرد، مشروعیتی بی‌همتا داشت.

کارزار ترورها نتیجه داد. رژیم یکی پس از دیگری رهبران گروه‌های اصلی مخالف در تبعید را از سر راه برداشت. و نه اتریشی‌ها، نه سوئیسی‌ها و نه فرانسوی‌ها واقعاً اعتراضی نکردند. آنها این قتل‌ها را آنچنان که رفسنجانی وانمود می‌کرد، یک «امر داخلی» تلقی می‌کردند.

فلاحیان در حالی که پروندۀ احمد انصاری را که کنگرلو به او داده بود ورق می‌زد، لبخندی زد. او کار خود را به عنوان دادستان انقلاب در زادگاهش آبادان، درست پس از انقلاب آغاز کرده بود، جایی که مبارزه برای یافتن و دستگیری اعضای مجاهدین خلق را رهبری می‌کرد. در اوایل دهۀ ۱۹۸۰ (۱۳۶۰)، سراغ شکارهای دیگری رفت. روحانیون در سراسر ایران توسط گروه ضد روحانیت «فرقان» ترور می‌شدند، گروهی که شعارش «اسلام بدون روحانیت» بود. آیت‌الله خمینی شخصاً به فلاحیان دستور داد تا یک گروه ترور سری برای مقابله با فرقان تشکیل دهد. در اواسط دهۀ ۱۳۶۰، او دادگاه‌های انقلاب و دفتر اطلاعاتی سپاه پاسداران محسن رضایی را هماهنگ می‌کرد.

راه‌های بسیاری برای درهم شکستن مخالفان وجود داشت، وقتی خود را برای جلب نظر انصاری آماده می‌کرد، با خود اندیشید. گاهی استفاده از گلوله بهترین روش ممکن نبود.

انصاری در تهران

احمد انصاری در آستانه این بود که دستش را به سمت جیب پیراهنش ببرد تا پاسپورت آمریکایی‌اش را بیرون بیاورد که دستیار کنگرلو او را دید. همین که انصاری از هواپیما پیاده شد، مرد با تکان دادن انگشتش به سوی او شتافت. او گفت: “آن را کنار بگذار “. او کارت شناسایی پلاستیکی‌اش را به دو افسر سپاه با یونیفرم سبز خاکی که در محوطه فرودگاه نگهبانی می‌دادند نشان داد و آنها به سمت یک درب کناری اشاره کردند. انصاری وقتی وارد راهروی خالی شد، بی‌صدا شروع به دعا کرد. هیچ مسافر یا مقام دیگری در دیدرس نبود.

وقتی دستیار کنگرلو درِ انتهایی را باز کرد، هوای گرمی به صورتشان خورد و آنها بیرون، در روشنایی روز قرار گرفتند. مرد گفت: “به تهران خوش آمدی”، و وقتی به ماشین منتظرشان رسیدند، کمی راحت‌تر شد. او انصاری را به هتل مجلل استقلال، همان هتل سابق هیلتون، برد که در یک بلوار بزرگ مشرف به تهران واقع بود. هشدار داد: “اجازه نداری از هتل خارج شوی. نباید سعی کنی کسی را ببینی. وقتی وقتش برسد، من به دنبالت می‌آیم.”

او پنج روز را در انتظار گذراند، چون پرنده‌ای زرین در قفسی زرین، در حالی که تلویزیون دولتی تصاویر سفر لی پنگ (Li Peng)، نخست‌وزیر چین را پخش می‌کرد. اما سرانجام زمانش فرا رسید. کنگرلو تلفن کرد و گفت فلاحیان آماده است تا با او دیدار کند.

احمد انصاری بارها دیالوگ‌هایش را تمرین کرده بود. قرار نبود دروغ بگوید. اما حقیقت را هم تمام و کمال نمی‌گفت. نقشه‌ای داشت و فقط خدا می‌دانست که آیا جواب می‌دهد یا نه.

شطرنج ایرانی

فلاحیان در همان اتاق پذیرایی آشنا در سلطان‌آباد از او استقبال کرد، جایی که سال‌ها پیش توسط سلف او در ساواک، پرویز ثابتی، بازجویی شده بود. روز پنج‌شنبه بود و بیشتر کارمندان وزارتخانه یا خانه بودند یا در مسجد. فلاحیان لباس غیررسمی پوشیده بود، ردایی گشاد و عمامه‌ای بر سر داشت و کودکان خردسالش در راهروها جست و خیز می‌کردند. انصاری حضور آنها را دلگرم‌کننده یافت، معصومیتی که با ماهیت شوم ملاقاتشان در تضاد بود.

او برای رئیس اطلاعات از شکایت‌های رضا گفت. از سبک زندگی رضا، از بزدلی و دودلی‌اش. و از آرزویش گفت، که کتابی منتشر کند و صرفاً آنچه را در دهه گذشته تجربه کرده بود، شرح دهد. گفت: «من و پهلوی‌ها. این عنوانش خواهد بود.»

انصاری گفت حاضر است به جمهوری اسلامی برای بازگرداندن دارایی‌های شاه سابق کمک کند، اگر آنها هم به او برای دفاع در برابر شکایت‌های رضا یاری رسانند.
فلاحیان فقط لبخند زد. با خود اندیشید، باید این پسر، رضا، را در بازی نگه داریم. این خیلی بهتر از فرستادن یک تیم ترور برای از پا درآوردن اوست. او را در بازی نگه دار و بگذار بقیه را خنثی کند. گذشته از این، ما منابع خودمان را داریم.
او به انصاری یادآوری کرد: “هرگز فراموش نکن. ما ایرانی‌ها شطرنج را اختراع کردیم.”

فصل نهم کتاب در این جا به پایان می رسد. با توجه به این واقعیت که فصل های دیگر کتاب به موضوع اصلی ما یعنی رضا پهلوی ارتباط زیادی نداشتند ترجمه این کتاب نیز در اینجا به پایان می رسد.

بخش قبلی: 
اگر اوضاع خراب شد، چطور می‌خواهیم فرار کنیم؟

Countdown to Crisis
The Coming Nuclear Showdown with Iran
Kenneth R. Timmerman





نظر شما درباره این مقاله:








 

ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌شوند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net