|
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ -
Wednesday 25 February 2026
|
ايران امروز |
نگاهی به چند فصل از کتاب «شمارش معکوس برای بحران، رویارویی هستهای قریبالوقوع با ایران» اثر کنت آر. تیمرمن
مقدمه مترجم:
کتاب «شمارش معکوس برای بحران: رویارویی هستهای قریبالوقوع با ایران» نوشته کنت آر. تیمرمن، روزنامهنگار تحقیقی و نویسنده پرفروش نیویورک تایمز، در سال ۲۰۰۵ منتشر شده است. تیمرمن که بیش از دو دهه سابقه پوشش خاورمیانه، تروریسم و تکثیر تسلیحات را دارد، در این کتاب به بررسی یکی از مهمترین چالشهای امنیت ملی آمریکا در قرن بیست و یکم میپردازد: دستیابی ایران به تسلیحات هستهای. نویسنده با ادعای دسترسی به اسناد طبقهبندیشده قبلی، افشاگران و مقامات ایرانی، و منابع سطح بالا در دولت و جامعه اطلاعاتی ایالات متحده، تصویری هشداردهنده از پیشرفتهای برنامه هستهای ایران ترسیم میکند.
تیمرمن استدلال میکند که این برنامه بسیار پیشرفتهتر از آن چیزی است که مقامات غربی اذعان میکنند و ارتباطات گسترده رژیم ایران با شبکههای تروریستی بینالمللی، از جمله القاعده، را افشا مینماید. کتاب با سفری به نقاط مختلف جهان، خواننده را به جلسات سریع تروریستی در تهران، نشستهای تنشآلود در کاخ سفید، جلسات محرمانه در پایگاههای دورافتاده سیا در آذربایجان و رویاروییهای دیپلماتیک در کرملین میبرد. تیمرمن با این گزارشهای تحقیقی گسترده، تلاش میکند ماهیت واقعی تهدید ایران را برملا سازد و ناتوانی جامعه اطلاعاتی آمریکا در مواجهه با این خطرات را به تصویر بکشد.
اما در باره نقش رضا پهلوی در این کتاب. رضا پهلوی، بزرگترین پسر محمدرضا پهلوی (شاه سابق ایران)، به عنوان یکی از چهرههای اصلی مخالفان سلطنتطلب در تبعید در این کتاب حضور پررنگی دارد. بر اساس فهرست مطالب و محتوای فصلهای کتاب، نقش او عمدتاً در دو فصل برجسته میشود:
فصل ۵: تبعیدیها(The Exiles): این فصل به فعالیتهای مخالفان ایرانی در تبعید، از جمله رضا پهلوی، و تلاشهای آنان برای جلب حمایت بینالمللی علیه جمهوری اسلامی اختصاص دارد. جزئیات مهم این فصل شامل موارد زیر است:
ملاقات با مقامات آمریکایی: شرح دیدار رضا پهلوی با ویلیام کیسی، رئیس وقت سیا، در ژانویه ۱۹۸۳ در یک ناهار خصوصی.
طرحهای همکاری: برنامهریزی برای سازماندهی شبکهای از افسران سابق ساواک جهت جمعآوری اطلاعات از داخل ایران.
حمایت مالی: تلاش برای دریافت کمکهای مالی از دولت آمریکا و کشورهای عرب منطقه برای پیشبرد اهداف مخالفان و در نهایت پیاده کردن نیرو در یکی از جزایر جنوب ایران برای انجام یک کودتا.
فصل ۹: خیانت (Betrayal): این فصل به روایت احمد انصاری، از نزدیکان و مسئول امور مالی رضا پهلوی میپردازد. محورهای اصلی این فصل عبارتند از:
اختلافات مالی: تشریح جزییات داراییهای رضا پهلوی، بدهیهای او و اختلافاتش با انصاری بر سر مدیریت سرمایهها.
خیانت انصاری: بازگشت انصاری به ایران و ارائه اطلاعات محرمانه به مقامات جمهوری اسلامی در ازای دریافت امان و آزادی.
فاشسازی اسرار: افشای جزئیات مربوط به داراییهای خاندان پهلوی در خارج از کشور، از جمله حسابهای بانکی در سوئیس و شرکتهای ثبتشده در لیختناشتاین.
فصل ۱۵: نفوذ (The Penetration): در این فصل نیز به ارتباطات رضا پهلوی با دولت آمریکا اشاره شده است. از جمله:
ملاقات با بیل کلینتون: شرح دیدار اتفاقی یا برنامهریزیشده رضا پهلوی با بیل کلینتون، رئیسجمهور وقت آمریکا، در رستورانی در واشنگتن و گفتگوی آنها درباره تحریمهای ایران.
نفوذ اطلاعاتی ایران: هشدار افبیآی به رضا پهلوی درباره نفوذ مأموران اطلاعاتی ایران در حلقه نزدیکانش و بیتوجهی او به این هشدارها.
کتاب تیمرمن، با وجود استقبال برخی محافل سیاسی و اطلاعاتی در آمریکا، با نقدهای جدی نیز مواجه شده است. برخی منتقدان، اتکای بیش از حد نویسنده به منابع بحثبرانگیز مانند پناهندگان ایرانی را زیر سوال برده و او را به نتیجهگیریهای جهتدار و حمایت از سیاستهای جنگطلبانه متهم کردهاند. با این حال، «Countdown to Crisis» همچنان به عنوان یکی از منابع تأثیرگذار در گفتمان مربوط به تهدید هستهای ایران در سالهای میانی دهه ۲۰۰۰ میلادی شناخته میشود.
فصل پنجم: تبعیدیها
«این کار شدنی است»
ریچارد ام. نیکسون، رئیسجمهور پیشین، هنگام بررسی طرحی آمریکایی برای سرنگونی ملاها، اوایل ۱۹۸۷
ماریون اسموک (Marion Smoak) از آن دست افرادی نبود که معمولاً تصور می شود در مرکز یک عملیات اطلاعاتی مخفی علیه یکی از مصممترین و خطرناکترین دشمنان آمریکا قرار دارد.
اسموک، اصالتاً از ایکن (Aiken)، در کارولینای جنوبی، زادگاه اسبهای چوگان مشهور جهان، یک سوارکار و یک جنتلمن بود. او همچنین جمهوریخواه بود، در زمانی که سیاست کارولینای جنوبی تحت سلطه حزب دموکرات قرار داشت. وقتی اسموک اولین نامزدی خود را برای سنای ایالتی در سال ۱۹۶۶ به عنوان یک جمهوریخواه برنامهریزی کرد، با این وجود نزد سناتور ایالات متحده، استروم تورموند (Strom Thurmond) - که آن زمان دموکرات بود - رفت تا از دعای خیر او برخوردار شود. تورموند فوقالعاده محبوب بود و این دو مرد با هم کنار آمدند. اسموک با خنده یادآوری میکند: “او به من گفت که هرگز به جایی نخواهم رسید، اما من آن نصیحت خاص را نادیده گرفتم.” اسموک در انتخابات پیروز شد و مدت کوتاهی بعد این تورموند بود که حزبش را عوض کرد.
استعداد واقعی اسموک نه به عنوان یک قانونگذار، بلکه در گرد هم آوردن مردم بود. او که خوشبرخورد، بافرهنگ و بینهایت مؤدب بود، به کارزار نیکسون در سال ۱۹۶۸ برای پیروزی در کارولینای جنوبی کمک کرد و در سال ۱۹۷۰ توسط نیکسون به عنوان معاون و بعدها رئیس تشریفات ایالات متحده (Chief of U.S. Protocol) منصوب شد. او در حین خدمت در این سمت، رونالد ریگان (Ronald Reagan)، فرماندار وقت کالیفرنیا را در دو سفر به خاور دور همراهی کرد. اسموک به من گفت: “یادم نمیآید اولین بار کجا بیل کیسی (Bill Casey) را ملاقات کردم، اما هر دو در سالهای نیکسون در سیاست جمهوریخواهی فعال بودیم.” تا زمانی که کیسی به عنوان مدیر آژانس اطلاعات مرکزی (سیا) رونالد ریگان منصوب شد، این رابطه عمیقتر شده بود. “آنقدر او را خوب میشناختم که میتوانستم گوشی را بردارم و به او زنگ بزنم و بگویم باید ببینمت، و او بلافاصله وقتی برای دیدار به من می داد.”
این دقیقاً همان چیزی بود که در اوایل ژانویه ۱۹۸۳ اتفاق افتاد. اسموک کسی را داشت که میخواست کیسی با او ملاقات کند. او یک موکل معمولی نبود، بلکه کسی بود که اسموک به صورت غیر رسمی و بی چشمداشت مالی به او کمک می کرد. هنکامی که او مرد جوان را برای او توصیف کرد، کیسی بلافاصله موافقت کرد. و همانطور که اغلب برای ملاقاتهای خارج از محوطه سیا در مکلین، ویرجینیا (McLean, Virginia) انجام میداد، کیسی تنها و فقط به همراه همسرش آمد.
ناهار در باشگاه اختصاصی چوی چیس (Chevy Chase) در ۱۳ ژانویه ۱۹۸۳ چیزی کمتر از رویداد تاریخی نبود. و تا به امروز، به عنوان یک راز کاملاً محفوظ باقی مانده است. مهمان اسموک در این باشگاه خصوصی حومه شهر، که در نزدیکی کمربندی پایتخت قرار داشت، یک ایرانی ۲۳ ساله به نام کوروش رضا پهلوی (Cyrus Reza Pahlavi)، بزرگترین پسر شاه سابق ایران بود. کیسی در آستانه راهاندازی یک عملیات مخفی بود. برای پیروانش در میان صدها هزار سلطنتطلبی که پس از انقلاب اسلامی به ایالات متحده گریختند، او خود را ولیعهد مینامید. اما در آن اولین ملاقات با بیل کیسی، مدیر سیا، از او با عنوان اعلیحضرت همایونی استقبال شد. مادر رضا یک مراسم تاجگذاری مخفیانه در بیست و یکمین سالگرد تولدش در کاخ قبه در قاهره (Koubeh palace in Cairo) برگزار کرده بود و او این عنوان را بسیار مناسب خود مییافت.
اسموک مهمانانش را برای این ناهار نهایی قدرت با دقت انتخاب کرده بود. در کنار کیسی و همسرش، مایکل دیور (Michael Deaver)، رئیسدفتر وقت رئیسجمهور ریگان، که او هم همسرش را آورده بود، حضور داشتند؛ ریچارد هلمز (Richard Helms)، مدیر پیشین سیا و همسرش؛ اد جرجیان (Ed Djerejian)، مقام ارشد وزارت امور خارجه که به خانواده جورج بوش معاون رئیسجمهور نزدیک بود؛ نانسی مور تورموند (Nancy Moore Thurmond)، همسر ۲۷ ساله سناتور استروم تورموند و ملکه زیبایی سابق در کارولینای جنوبی؛ ژنرال ویلیام کوئین (William Quinn) و همسرش، سه تن از دستیاران پهلوی، و تعدادی دیگر.
کیسی به محض اینکه همه نشستند، رو به رضا کرد و با غرغر خشنی، مستقیم به سراغ اصل مطلب رفت. او از شاهزاده جوان پرسید: “پس به من بگو چطور میخواهیم از شر این حرامزادهها (sons of bitches) خلاص شویم؟”
رضا هیجانزده شد و به یک سخنرانی مفصل درباره چگونگی درک خود از نقاط ضعف دولت جدید اسلامی در تهران پرداخت. او گفت “آنها نالایق هستند، اقتصاد ایران به هم ریخته است و جنگ با عراق دارد تلفات مرگباری بر خانوادههای ایرانی وارد میکند. ما فقط باید حضور داشته باشیم و مردم را تشویق کنیم.” رضا هنگام اشاره به خودش همیشه از «ما»ی سلطنتی استفاده میکرد.
یکی از دستیاران به نام سرهنگ احمد اویسی اضافه کرد: “مردم ایران اعلیحضرت را بر دوش خود به تهران خواهند برد.” کیسی پرسید: “پس ما چطور میتوانیم کمک کنیم؟”
رضا نقشه خود را توضیح داد. او میخواست شبکهای از افسران پیشین ساواک سازماندهی کند تا از داخل ایران اطلاعات جمعآوری کنند، اطلاعاتی که او برای ارائه استدلال خود به دولتهای عرب دوست برای تغییر رژیم از آنها استفاده کند. در نهایت، او انتظار داشت که پادشاهیهای محافظهکار عرب، بازگشت او به قدرت را تأمین مالی کنند. اما در حال حاضر، او نیاز به حمایت پولی داشت.
کیسی لیوانش را بالا برد و تمام میز آماده شدند تا به او در یک «به سلامتی» برای آزادی و آینده روابط ایران و آمریکا ملحق شوند. کیسی گفت: “زنده باد شاه!.” هنگامی که همه آماده ترک محل میشدند، کیسی قول داد که به زودی یکی از افرادش با شاهزاده جوان تماس خواهد گرفت.
گرم نگه داشتن بستر
پیشنهاد، وقتی که رسید، بسیار کمتر از مبلغی بود که رضا از پادشاه عربستان سعودی دریافت کرده بود؛ هدیهای به ارزش پنج میلیون دلار که تا آن زمان خرج شده بود. طبق اسناد دادگاهی که توسط یکی از دستیاران سابق، احمد انصاری، ارائه شد، ۷۰۰ هزار دلار از پول سعودی صرف ساخت و تجهیز یک دیسکوتک خصوصی در زیرزمین اقامتگاه جدید پهلوی، در نزدیکی مقر سیا در مکلین، ویرجینیا شده بود. رضا به شدت به مستمری ماهانه ۱۵۰ هزار دلاری که کیسی پیشنهاد میکرد نیاز داشت. او به دستیارش، شهریار آهی، دستور داد تا یک سوم این پول را به پرویز ثابتی، مدیرکل سابق ساواک که مسئول شبکه اطلاعاتی او بود، تحویل دهد. باقی پول نیز صرف هزینههای شخصی و پرداخت به اطرافیانش میشد.
کیسی آنقدر از چشمانداز احیای مخالفان ایرانی هیجانزده بود که قبلاً تیمی از افسران عملیاتی را به اروپا اعزام کرده بود تا ستاد جدیدی برای شاه جوان آماده کنند. آنها قرار بود سازمانش را بسازند و بودجه کلانی به آن تزریق کنند. مبلغ ۱۵۰ هزار دلار در ماه فقط پول اولیه برای ورود به بازی بود.
مدیر سیا فقط یک نگرانی داشت، او وقتی دو باره با رضا ملاقات کرد به او گفت: “تو باید آن شخص یعنی آهی را اخراج کنی.”
شهریار آهی، دستیار ارشد و مشاور سیاسی رضا بود که در تبعید در مراکش به او پیوسته و وقتی شاه جوان در اوایل ۱۹۸۴ به فیرفیلد (Fairfield)، کنتیکت نقل مکان کرد، دنبالش رفته بود. آهی که بانکدار بود، خواهرزاده هوشنگ رام (Houshang Ram)، بانکدار شخصی شاه سابق و رئیس بانک عمران بود که داراییهای سلطنتی در ایران و خارج از کشور را مدیریت میکرد.
رام به تازگی توسط رژیم تهران پس از سه سال و نیم زندان آزاد شده بود. برخی میگفتند همسرش به آیتالله خلخالی، زندانبان اوین، نزدیک بوده و به آن روحانی بدنام خونریز پول داده تا برای او عفو بگیرد. منابع دیگر ادعا میکردند او با ارائه کدهای حسابهای مخفی که از طرف شاه سابق در بانک داریوس (Darius Bank) اسپانیا کنترل میکرد، آزادی خود را معامله کرده است. هر کدام هم که حقیقت داشت، رام از زندان و از ایران خارج شده بود و باعث نگرانی کیسی میشد. او نمیخواست خواهرزاده آن مرد نقشی در عملیاتش داشته باشد.
رضا از توجه به توصیه مدیر سیا خودداری کرد. اولاً، آهی تخصص مالی بیشتری داشت و مطمئناً روابط بهتری با رهبران جهان نسبت به احمد انصاری، مشاور مالی رضا داشت. علاوه بر این، اگر کیسی واقعاً نگران بود که ارتباط فامیلی آهی با هوشنگ رام او را در برابر فشار رژیم آسیبپذیر کند، آیا این موضوع احمد اویسی، رئیسدفتر رضا که با دختر رام ازدواج کرده بود را نیز تحت تأثیر قرار نمیداد؟
به هیچ وجه امکان نداشت رضا از شر اویسی خلاص شود. سرهنگ سابق گارد جاویدان برای او مثل یک پدر بود. طی چند هفته، کیسی گروه تدارکات مقدماتی خود را از اروپا فراخواند و بدون توضیح، ملاقاتهایش با شاه جوان را قطع کرد. با این حال، مستمری ماهانه ۱۵۰ هزار دلار برای چندین سال ادامه یافت، همان طور که تماسها در سطوح پایینتر ادامه داشت. مقامات پیشین آژانس آن را روش کیسی برای «گرم نگه داشتن بستر» مینامیدند، بدون اینکه وارد عمل شوند. آنها با لحنی تحقیرآمیز رضا را به عنوان «شاه کوچولو» و «بچه شاه» می نامیدند.
در مورد آهی، سوءظن کیسی بیاساس بود. امروز، او نیروی محرکه پشت جنبشی برای برگزاری همهپرسی با نظارت بینالمللی درباره حاکمیت روحانیت است.
رادیوی سیا
احمد اویسی در هتل ماریوت در آرلینگتون (Arlington)، ویرجینیا، اتاق را با استفاده از یک قفل رمزی مخصوص باز کرد، نه با کلید کارتی. اویسی که ذاتاً مردی لاغر بود، به تازگی تحت عمل جراحی سرطان قرار گرفته بود و بخش بزرگی از آروارهاش را از دست داده بود. همراه او شهریار آهی و مرد دیگری بودند که سیا امیدوار بود او را جذب کند تا کنترل بازوی عملیاتی مقاومت طرفدار سلطنت را به دست گیرد، مقاومتی که مقر آن در آن زمان در پاریس بود.
بعدازظهر سرد و تاریکی از نوامبر بود، با اندکی برف که روی پل کی (Key Bridge) در بیرون به شکل گردبادی کوچک پیچ و تاب می خورد. شخص تازهوارد درست در همان ایام از دالاس، تگزاس آمده بود و از سرما کمی میلرزید. او کوتاهقامت و بینقص در یک پالتوی پشمی و کت و شلوار خاکستری تیره لباس پوشیده بود و بیشتر شبیه یک گوینده اخبار تلویزیون بود تا یک چریک.
دکتر منوچهر گنجی از سال ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۹ (۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷) وزیر آموزش و پرورش شاه سابق بود. او همچنین در روزهای تاریک منتهی به انقلاب، به مشاوری تأثیرگذار برای شهبانو، همسر شاه، تبدیل شد. وقتی پس از شش ماه مخفی شدن سرانجام موفق به فرار از ایران گردید، به دالاس نقل مکان کرد و زنجیرهای از نانواییها را راه انداخت. اما او همچنان به طور مداوم با ایران در تماس بود و با همکاران سابقش در وزارت آموزش و پرورش که مخفیانه به ایران رفت و آمد میکردند، کار میکرد.
در سال ۱۹۸۱ (۱۳۶۰)، گنجی یک یادداشت ۲۵ صفحهای درباره نقض حقوق بشر در ایران نوشت که نظر ویلیام وندر هوول (William vander Heuvel)، نماینده معاون ایالات متحده در سازمان ملل را جلب کرد. گنجی با حمایت وندر هوول موفق شد موضوع سابقه حقوق بشری جمهوری اسلامی را در سال ۱۹۸۱ در دستور کار کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل قرار دهد. از آن زمان هر سال، نمایندگان سازمان ملل مجبور شدهاند به موضوع شکنجه زندانیان سیاسی، سنگسار زنان زناکار، اعدام مخالفان و سایر سوءاستفادهها در ایران بپردازند.
تا زمانی که گنجی به واشنگتن دی سی سفر کرد، اوضاع داخل ایران به شدت وخیم شده بود. دهها هزار پسر نوجوان با کلیدهای پلاستیکی به جبهه جنگ با عراق فرستاده میشدند و به آنها گفته میشد اگر در میدان نبرد شهید شوند، این کلیدها درهای بهشت را به رویشان میگشاید. مخالفان سیاسی رژیم دستگیر و به طرز وحشیانهای شکنجه میشدند. هزاران نفر در ملاء عام به دار آویخته شده بودند؛ برخی در زندانهای مخفی سر بریده میشدند و اجسادشان شبها در کنار جادههای خلوت رها میشد.
در جریان کنوانسیون ملی جمهوریخواهان در دالاس در سال ۱۹۸۴، گنجی یک اعتراض سهروزه را علیه روحانیون رهبری کرد که پوشش خبری ملی دریافت کرد. تسلط عالی او به انگلیسی، یک شبه او را به سخنگوی بالفعل مخالفان در تبعید تبدیل کرد.
شاه جوان با حضور اویسی که مانند مترسکی بالای سرش این پا و آن پا میکرد و چای سرو مینمود، به شرح طولانی وضعیت اسفناک عملیات تحت حمایت سیا در پاریس پرداخت. جبهه آزادیبخش ایران FLI (The Front for the Liberation of Iran) به رهبری علی امینی بود، نخستوزیر سابق و تکنوکرات غربگرایی که اکنون در دهه هشتاد زندگی خود قرار داشت. عملیات پخش رادیویی تحت حمایت سیا تحت رهبری او به هم ریخته بود. آنها به شدت به مردی جوانتر نیاز داشتند و رضا پهلوی میخواست گنجی ۵۴ ساله اوضاع را سامان دهد.
او چیزی بیش از یک رادیوی تبعیدی میخواست: او میخواست گنجی جبهه آزادیبخش ایران را به ستون فقرات یک جنبش مقاومت تمامعیار تبدیل کند که بتواند پیشتاز یک ضد انقلاب شود. او گفت: «دکتر، ما به شما نیاز داریم. من حمایت کامل خود را به شما قول میدهم.»
گنجی اصرار داشت که اولویت آنها باید آزادی ایران باشد، نه بازگرداندن سلطنت. شاه جوان موافقت کرد. آنها همچنین توافق کردند که در مورد حمایت مالی که رادیو از دولت ایالات متحده دریافت میکند، رازداری کامل را حفظ کنند.
نانوا
گنجی جزییات آن حمایت را در یک جلسه بعدی چند هفته آینده، پس از آنکه خبر را به همسر و دو فرزند بالغش داد، فهمید. با بازگشت به واشنگتن، برای ناهار با گروهی از مقامات آمریکایی با تاکسی به هتل بریستول (Bristol Hotel) در خیابان ۲۴ و خیابان پنسیلوانیا رفت. رهبر گروه مردی مسنتر بود که گنجی فقط از او به عنوان «پروفسور» یاد میکرد.
جان کنت ناوس (John Kenneth Knaus) یک افسانه در آژانس بود. اگرچه او تحصیلکرده دانشگاهی بود و به اپراتورهای خارجی در کمپهای آموزشی مخفی سیا در سراسر جهان «درس» داده بود. او زمانی که گروهی از تبتیها در سال ۱۹۵۸ برای شنیدن سخنرانی او ظاهر شدند، به دنیای عملیات قدم گذاشت و دیگر هرگز به عقب نگاه نکرد. از آن زمان به بعد، کمک به جنبشهای طرفدار آزادی برای انتقال کشورهایشان از دیکتاتوری به دموکراسی، تخصص او بوده است. تنها تعداد انگشتشماری از متخصصان در دولت ایالات متحده یا در دانشگاه بر این هنر سیاه تسلط دارند.
گنجی و آن مرد دانشگاهی طاس با عینکهای جغدی شکل فوراً با هم جور شدند. گنجی به یاد میآورد: “او هر کتابی را که تا به حال درباره ایران نوشته شده بود خوانده بود، و همین طور هر چیزی را که بتوانید در مورد نافرمانی مدنی و مبارزه مسلحانه خشونتپرهیز تصور کنید. او یک استاد بود، بدون تردید.”
پس از ناهار صمیمانه، گروه کوچک به طبقه بالا، به یک سوئیت کوچک در هتل رفتند، جایی که گنجی را با جزییات در مورد وضعیت آشفتهای که در پاریس پیدا میکرد، توجیه کردند. علی امینی ۸۱ ساله، فراموشکار اما مستبد بود و اصرار داشت همه چیز را در قلمرو کوچکش مدیریت کند. او تا حدی به لطف یارانههای مالیاتدهندگان آمریکایی، مانند یک اشرافزاده زندگی میکرد، با یک آپارتمان بزرگ در پاریس، آشپز و خدمتکار. در روزهای خوب، چهار ساعت کار میکرد.
برای گنجی، سرخوردگی شرکای جدیدش - که هرگز به او نگفتند واقعاً برای کدام سازمان دولتی کار میکنند – به سختی قابل تشخیص بود. وزیر سابق که نانوا شده بود، سرشار از شور و شوق بود.
او گفت: “ما باید خیلی بیشتر از فقط پخش برنامه انجام دهیم. این رژیم آسیبپذیر است؛ شما این را بهتر از من میدانید. ما میتوانیم کارهای زیادی انجام دهیم.”
همانطور که گنجی دیدگاه خود را در مورد چگونگی ایجاد یک شبکه مخفی از هستههای مقاومت غیرخشونتآمیز توضیح میداد، «پروفسور» او را با سؤالاتی درباره ایران و تشویقهایی از عملیاتهای دیگری که رهبری کرده بود، بمباران کرد. اما او همچنین مراقب بود انتظارات نادرستی ایجاد نکند. بارها در گذشته پشیمان شده بود، زمانی که شاگردانش فکر میکردند او میتواند چیزهایی را فراهم کند که فراتر از توانش بود.
او گفت که محدودیتهای روشنی برای آنچه دولت ایالات متحده سعی در انجام آن دارد وجود دارد. او نمیخواست گنجی کارهایی کند که باعث کشته شدن افرادش شود.
گنجی پاسخ داد: “ممکن است من در این مورد چارهای نداشته باشم. به محض اینکه پرچم را بلند کنیم، آنها به دنبال ما خواهند آمد. اینها آدمکش هستند.”
گنجی و ناوس آن بعد از ظهر با هم ارتباط برقرار کردند. طی هشت سال بعد، آنها به یک تیم تبدیل شدند.
سفر گنجی به پاریس
گنجی در صبحی سرد در ژانویه ۱۹۸۶ (دی ۱۳۶۴) وارد فرودگاه اورلی پاریس شد و سه چمدان و شش جعبه کتاب همراه داشت. در میان وسایلی که با خود آورده بود، جعبه کوچکی از خاک ایران بود که هفت سال پیش از محل اختفایش بیرون آورده بود. این خاک یادآور دائمی دلیل مبارزهاش بود. او میخواست بذرهای آزادی را در آن خاک بکارد و آنقدر زنده بماند تا رشد آنها را ببیند.
گنجی پس از اقامت در هتلی کوچک در کرانه چپ سن، به حومه غربی پاریس رفت تا برای اولین بار رودررو با امینی و عملیاتش دیدار کند. اما آن مکان جایی نبود که انتظار داشت یک ایستگاه رادیویی مخفی در آن مستقر باشد.
لو وزینه (Le Vesinet) یکی از ثروتمندترین حومههای پاریس بود، جایی که دیپلماتها و بازرگانان خارجی برای فرار از آلودگی و استرس شهر به آنجا میآمدند. پر از ویلاهای بزرگ با دیوارهای بلند و پارکهایی بود که دور یک جویبار پرپیچوخم ساخته شده بودند. به او گفته بودند مقر امینی بهسختی پیدا میشود، اما بهمحض اینکه در لو وزینه تاکسی گرفت و آدرس را داد، راننده خندید: “منظورت اون جا با اون آنتن بزرگِ؟” این هم از رازداری و محرمانگی.
دفتر جبهه آنتنی به ارتفاع پانزده متر روی پشت بام داشت. هدف آن پخش اخبار و موسیقی فارسی برای ایرانیان خارج از کشور در منطقه بزرگ پاریس بود، نه فرستادن پیامهای آزادی به ایران. وقتی گنجی شروع به بررسی عملیات رادیو صدای نجات ایران کرد، دریافت که با وجود ۱۵۰ هزار دلار حقوق و هزینههای جاری که سیا ماهانه پرداخت میکرد، تقریباً همه کار آنها همین بود که انجام میدادند. استودیوی بزرگ جدید با میکسرها و تجهیزات ضبط پیشرفته برای ساخت موسیقی برای تبعیدیها تجهیز شده بود.
گنجی که از سوی ناوس و تیم ایران در لنگلی (Langley) قدرت گرفته بود، به سرعت اقتدار خود را اعمال کرد. اولین اقدامش این بود که از پشت بام بالا رفت و تیمی را برای پایین آوردن آنتن سازماندهی کرد. بعد، بیش از نیمی از پنجاه نفر کارکنان امینی را اخراج نمود. گنجی تحت تأثیر قرار گرفته بود از اینکه آنها در طول یک روز چهار تا پنج ساعته چقدر چای مصرف میکردند و چقدر کار واقعی کمی انجام میدادند. یک برنامه سیاسی دو ساعته روزانه در استودیوی جداگانهای در مرکز پاریس تولید و به قاهره فرستاده میشد، جایی که یک فرستنده موج کوتاه قدیمی مربوط به جنگ جهانی دوم پیام را به ایران میفرستاد. ظرف چند ماه، گنجی این برنامه را به شش ساعت و نیم در روز افزایش داد، در حالی که بودجه کلی را بیش از ۴۰ هزار دلار در ماه کاهش داد.
امینی و همکاران اخراجیاش خشمگین بودند. در آوریل، امینی علیه گنجی به اتهام سرقت اموال شکایت کرد، اما وقتی فهمید حامیانش در واشنگتن در میانه کار خط مشی را عوض کرده اند، شکایت را پس گرفت. یکی از گویندگان امینی به مطبوعات گفت که مأموران سیا در متروی پاریس به کارکنان رادیو با «کیسههای پول نقد» حقوق میدهند. دیگران ادعا میکردند گنجی پول را به حسابهای بانکی سوئیس یا به دالاس میفرستد تا بدهیهایش را بپردازد. (در واقع، گنجی ماهانه ۵۵۰۰ دلار درآمد داشت، کمتر از چیزی که از نانواییهایش به دست میآورد، و همزمان خانوادهاش در آمریکا و آپارتمان دو اتاقه خودش در پاریس را تأمین مالی میکرد). اگرچه عملیات مخفیانه مانند آنچه گنجی اکنون اداره مینمود همیشه به کارکنان خود پول نقد پرداخت میکردند، اما حسابرسان سیا گزارشهای کتبی میخواستند و مرتباً به پاریس سفر میکردند تا با گنجی و دستیاران ارشدش، معاونان پیشین وزیر، پرویز آموزگار و منوچهر تهرانی، دیدار کنند و نحوه خرج شدن پول مالیاتدهندگان را بررسی کنند.
امینی همچنین به رضا پهلوی در کنتیکت شکایت کرد و گفت گنجی پاریس را زیر و رو کرده است. امینی گفت پس از همه کارهایی که برای شاه کرده بود، اینطور با او رفتار کردن تحقیرآمیز است. او از شاه جوان خواست کاری بکند. دستیار دیگری به نام هرمز حکمت نیز همین درخواست را کرد. او دو بچه کوچک داشت که باید از آنها مراقبت میکرد و حالا به خاطر گنجی بیکار شده بود.
رضا پهلوی به پاریس آمد و در هتل شیک رافائل نزدیک شانزلیزه با گنجی روبرو شد. او گفت: “تو نمیتونی بذاری امینی به طور اسمی مسئول باقی بمونه؟ لازم نیست واقعاً بهش اجازه بدی چیزی رو اداره کنه—فقط یه دفتر و یه منشی بهش بده تا بتونه به مردم بگه هنوز مهمه. تو نمیتونی این همه آدم رو اخراج کنی. دکتر، تو آرامش رو بر هم زدی. این نمیتونه اینطور ادامه پیدا کنه.”
گنجی سرد پاسخ داد: “من آژانس کاریابی اداره نمیکنم. من دارم تلاش میکنم کشورم را آزاد کنم.” شهریار اهی وارد اتاق شد و سیگارهایی را که رضا فرستاده بود بخرد آورد. رضا بلند شد و دستش را دراز کرد. دکتر، متأسفم که جواب نداد. گنجی فقط با ناباوری به او نگاه کرد. “لزومی نداره متأسف باشی. خداحافظ.”
تا این مرحله، گنجی خسته و دلزده شده بود. چمدانهایش را بسته بود و آماده بازگشت به دالاس بود. او برای اداره کردن فقط یک رادیو به پاریس نیامده بود. او به افراد متعهدی نیاز داشت که حاضر باشند جان خود را برای آوردن آزادی به ایران به خطر بیندازند، نه پشتمیزنشینها و چاکران. تا اینجا، سیا به او آزادی کامل داده بود. حتی یک کارمند را به او تحمیل نکرده بود، یا به او نگفته بود چه پخش کند. آنها به شهرت او برای استقلال رأی احترام گذاشته بودند— درست بر خلاف رفتار رضا پهلوی.
او تصمیم خود را گرفته بود که به خانه در دالاس برگردد که از یکی از دوستانش در واشنگتن دیسی که درباره دیدار با رضا به او گفته بود تماسی دریافت کرد.
دوستش گفت: “چند تا تماس گرفتم. با افرادی خیلی بالا در دولت صحبت کردم و آنها میخواهند بدانی که حمایت کاملشان را داری. رضا ممکن است فکر کند او این عملیات را کنترل میکند، اما این بچه توست، نه او. این مردم تو هستند که زندگیشان در خطر است، نه مردم او. پس چمدانهایت را باز کن و برگردیم سر کار.” سپس اضافه کرد: “ما رژیمی برای سرنگون کردن داریم.”
روز بعد، یک افسر کنترل سیا با دو ماه حقوق معوقه برای همه کارکنان گنجی حاضر شد.
تولد ایران- کنترا
وقتی معلوم شد گنجی در کشمکش قدرت در پاریس پیروز شده، نام جبهه را به «سازمان پرچم آزادی» تغییر داد (Flag of Freedom Organization (FFO))؛ اشارهای به افسانه معروف ایرانی درباره آهنگری به نام کاوه که پیشبند چرمیاش را بر سر نیزه کرد تا به دیکتاتوری خونریز اعلام مخالفت کند. او همچنین شروع به جذب نیروهای عملیاتی از میان دانشجویان سابق و آشنایانی کرد که حاضر بودند فرستندههای قابل حمل را شخصاً به ایران ببرند تا بتوانند بر عملیات پیچیده پارازیت اندازی رژیم غلبه کنند. طی آزمایشهای اولیه در اواخر همان سال، او به نتایجی دست یافت که کن ناوس و رئیس ایستگاه سیا در پاریس، چارلز گالیگان کوگان، را بهتزده کرد.
افراد گنجی از طریق ارتباطات محلی در اروپا، فرستندههای کولهپشتی که سیا تأمین کرده بود را دستکاری کردند تا برد آنها را از حدود ۱ کیلومتر به بیش از ۷ کیلومتر افزایش دهند. نیروهای عملیاتی سازمان پرچم آزادی فرستندهها را به طور غیرقانونی و با عبور از مرز ترکیه و پاکستان وارد ایران میکردند. برای افزایش شانس بقای آنها، تمام ارتباطات با سازمان در پاریس از طریق پیک انجام میشد.
سازمان گنجی در سپتامبر ۱۹۸۶ (شهریور ۱۳۶۵) به شهرت رسید، زمانی که موفق شد به مدت یازده دقیقه برنامه تلویزیون دولتی ایران را قطع کند و پیام ویدئویی ضبط شده رضا پهلوی را برای مردم ایران پخش کند. مردم در سراسر ایران با شگفتی شاهزاده را که در آن زمان چهرهاش برای آنها ناشناخته بود، روی صفحههای خود دیدند که سخنرانی میهنپرستانهای میخواند و آنها را در مبارزه علیه روحانیون تشویق میکرد. این اقدام پهلوی در مجله تایم و اخبار ایبیسی ذکر شد، اگرچه هیچ خبرنگاری سؤال کلیدی را نپرسید که شاه جوان چه میزان کمک از ایالات متحده دریافت میکند.
در داخل ایران، رهبران ارشد رژیم با ترس این سخنرانی را تماشا کردند. آنها متقاعد شده بودند که ایالات متحده قصد دارد قیام مسلحانهای را علیه آنها به راه بیندازد. این پخش یکی از وقایعی بود که باعث شد یکی از دستیاران ارشد خمینی خبر سفر محرمانه رابرت مکفارلند (Robert McFarland)، مشاور امنیت ملی (National Security Adviser)، به تهران در اکتبر ۱۹۸۶ (مهر ۱۳۶۵) را درز دهد و بدین ترتیب زنجیره افشاگریهایی را که به رسوایی ایران- کنترا تبدیل شد، آغاز کند. روحانیون میخواستند به آمریکاییها نشان دهند که کنترل اوضاع در دست آنهاست.
این پخش همچنین به اشرف، عمه رضا و خواهر دوقلوی شاه سابق، دلگرمی داد. اشرف که در میان تبعیدیهای ایرانی به خاطر تعهدش به بازگرداندن سلطنت معروف بود، طرحی برای بازگرداندن رضا به سلطنت تنظیم کرد. او از کمک یک افسر عملیاتی سابق سیا بهره گرفت و گفت آماده است دو میلیون دلار نقد بپردازد.
طرح نیکسون
طرحی بسیار بلندپروازانهتر، که من برای اولین بار میتوانم اینجا فاش کنم، توسط جان کانلی (John Connolly)، وزیر پیشین خزانهداری، با تأیید ریچارد نیکسون، رئیسجمهور پیشین، طراحی شد.
کانلی و یک بانکدار سرمایهگذاری ایرانی به نام بیژن کسرایی (Bijan Kasraie) ایده خود را در اوایل سال ۱۹۸۷ (زمستان ۱۳۶۵)، در اوج ماجرای ایران- کنترا، به نیکسون ارائه دادند. ایده این بود که یک دولت موقت با ریاست اسمی رضا در قسمتی از خاک آزاد شده ایران تشکیل شود.
نیکسون مشاهده کرد که حتی دوگل هم نیاز داشت در جایی برای خود پایگاهی داشته باشد. وقتی او ایدههایی را که کانلی و بانکدار ایرانی ارائه کرده بودند مورد بررسی قرار می داد، بهتدریج مشتاقتر شد.
او گفت: “این شدنی است، اما نیاز به اصلاح دارد. بگذارید روی این کار کنم.” او واقعاً هیجانزده شد. گفت که حالا که بیل کیسی (Bill Casey)، مدیر سیا، و کاسپار واینبرگر (Caspar Weinberger)، وزیر دفاع، و جان لِمن (John Lehman)، وزیر نیروی دریایی، همگی استعفا دادهاند، همه آدمهای با جرات رفتهاند.
نیکسون چند تماس گرفت و چند روز بعد با ایدههای جدید و افرادی که میتوانستند روی بخشهای فنیتر کار کنند، به آنها بازگشت. طی چند هفته، آنها یک سند برنامهریزی دقیق تهیه کردند. وقتی همه چیز آماده شد، کسرایی و کانلی آن را به احمد انصاری، همراه و مشاور مالی شاه جوان، تحویل دادند و از او خواستند شخصاً آن را پیش رئیساش ببرد.
این شامل دسته عظیمی از اسناد بود. نقشههای بزرگ، طرحها، طرحهای کلی، استقرار کشتیها، فرکانسهای رادیویی. بعضی از نقشهها آنقدر بزرگ بودند که باز میشدند. کل مجموعه از یک کتاب هنری بزرگتر بود و چند کیلو وزن داشت. انصاری مجبور بود آن را در کیف مخصوصی حمل کند.
وقتی اسناد را روی میز رضا در خانهاش در کنتیکت پهن کرد، شاه جوان مجذوب شد. حالا بالاخره قرار بود که او پادشاه شود! و آمریکا هم میخواست به او کمک کند! وقتی طرحها و برنامههای استقرار را ورق میزد، قلبش میتپید، نیمی از ترس و نیمی در انتظار.
این طرح خواستار پیاده شدن رضا و گروه کوچکی از هواداران مسلح توسط نیروی دریایی آمریکا در جزیره کیش بود، یک تفرجگاه بهشتی در خلیج فارس، در مقابل بخشی خشک و بیآب و علف از خط ساحلی جنوب ایران. این منطقهای بود که لشکریان اسکندر مقدونی هنگام بازگشت به بابل پس از عبور از کوههای هندوکش، در آنجا امید خود را از دست دادند — آب، درخت و آبادی حتی امروز هم در آنجا کم است.
اما خود کیش یک جزیره بهشتی بود. شاه سابق خانواده و دوستانش را برای تعطیلات به سواحل شنی آن میآورد و یک فرودگاه خصوصی در جزیره ساخته بود. برای رضا، اینجا جای خاطرات خوش بود. باند هنوز وجود داشت و میتوانست راه ارتباطی رضا پهلوی با جهان خارج باشد. جنگندههای اف-۱۴ مستقر در ناوهای هواپیمابر از حریم هوایی محافظت میکردند تا نیروی هوایی ایران را دور نگه دارند. کشتیهای جنگی آمریکایی در سواحل گشت میزدند.
در مرحله اول عملیات، او فرستندههای رادیویی و تلویزیونی راهاندازی میکرد و اعلام میداشت که در خاک آزاد شده ایران، دولت آزاد ایران را تشکیل میدهد. این یک توجیه صوری برای پادشاهیهای عرب آن سوی خلیج فارس فراهم میکرد تا دولت موقت او را به رسمیت بشناسند.
سپس رضا از «همه عناصر» نیروهای مسلح میهنپرست ایران دعوت میکرد تا در بازگرداندن آزادی به میهنشان به او بپیوندند، از جمله افسران ناراضی سپاه پاسداران که با عراق میجنگیدند. با کمک آنها، او راهپیمایی طولانی به سوی تهران را آغاز میکرد و در طول راه هواداران جمع میکرد، تقریباً همانطور که ناپلئون هنگامی که در سال ۱۸۱۵ از تبعید در جزیره البا (Elba) بازگشت تا مدت کوتاهی بر فرانسه فرمانروایی کند، چنین کرد.
تا زمانی که صفوف رو به گسترش آنها به تهران برسد، حکومت آخوندها فروپاشیده بود و مردم در انتظار بازگشت رضا آن را از میان برده بودند.
وقتی انصاری توضیح طرح را تمام کرد، شاه جوان به او رو کرد. پرسید: “اگر اوضاع خراب شد، چطور میخواهیم فرار کنیم؟” این تنها پرسشی بود که او به فکرش رسیده بود.
روز بعد، او با نزدیکترین مشاورانش، شهریار اهی و احمد اویسی، درباره آن صحبت کرد و آنها با ارزیابی اولیه او [چطور میخواهیم فرار کنیم] موافق بودند. بخش مربوط به تهران در کجای طرح بود؟ بخش سیاسی کجا بود؟
حتی با وجود حمایت یک رئیسجمهور پیشین ایالات متحده و یک وزیر پیشین خزانهداری، این احمقانهترین چیزی بود که تا به حال شنیده بودند.
* فصل پنجم کتاب در این جا به پایان میرسد. در قسمت بعد نگاهی به فصل ۹ کتاب خواهیم داشت.
ادامه دارد...
Countdown to Crisis
The Coming Nuclear Showdown with Iran
Kenneth R. Timmerman
|
| |||||||||||||
|
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2026 | editor@iran-emrooz.net
|