بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

عشق در تیم‌های چریکی

مریم سطوت


iran-emrooz.net | Mon, 16.02.2009, 9:59

متن سخنرانی در جشن بزرگداشت سی و هشتمین سالگرد جنبش فداییان

شرایط مبارزه چریکی از یکسو با عاشق شدن در تضاد بود و از سوی دیگر خود تقویت کننده شکل گیری چنین رابطه‏ای.

من امروز صحبت خود را به دو بخش تقسیم کرده‌ام . ابتدا تیتروار متد و زاویه نگاهم را به جنبش فدایی طرح کرده و توضیح میدهم چرا به منعکس کردن مسائل مشخصی منجمله بحث امروز اهمیت قائلم و بر این اساس در بخش دوم در رابطه با موضوع تعیین شده یعنی عشق در زندگی چریکی صحبت کوتاهی خواهم داشت.

در بررسی جریان فدایی چه از طرف نیروهای آن و چه مخالفین چندین متد بکار گرفته می‌شود. برخی از زاویه بررسی نظریات و دیدگاه‌های حاکم بر باین جریان حرکت کرده و با مقایسه آن با نظرات امروز خود، این ایده‏ها را رد ویا تایید می‏کنند. مثلا آقایان طاهری‏پور، حمیدیان و یا میلانی به نظر من عمدتا این متد را به کار می‏گیرند.
برخی نتایج عملی فعالیت‏های این جریان و تاثیر آن بر روندهای اجتماعی را مورد توجه قرار می‌دهند و با مقایسه آن با روندهایی که امروز فکر می‌کنند آنزمان ضرور یا مثبت بوده، در رابطه با این جریان به قضاوت می‌نشینند. مثلا اینکه آیا حرکت فداییان به تقویت جامعه مدنی انجامید، دمکراسی را تقویت کرد و نظائر آن. مثلا آقای حیدریان عمدتا این متد را بکار می‏گیرد.

برخی نیز به بررسی شرایط آن روز، جهان دو قطبی، استبداد حاکم بر کشور، وضعیت نیروهای سیاسی، بی‌اعتمادی مردم به پیشاهنگ و.. پرداخته و بررسی حرکت فداییان را از این نقطه آغاز می‏کنند. اکثر فعالان سازمان اکثریت این روش را بکار می‌گیرند. روشن است که همیشه ترکیبی از این متدها در کنار یکدیگر بکار گرفته می‏شود. در این‏حا منظور من تاکید بیشتر بر این یا آن وجه تحلیل است.

هر چند من معتقدم که برای بررسی تاریخ یک جریان پرداختن به مسائلی که در متدهای ذکر شده مطرح شد ضرور یست ولی هیچ‏یک از این متدها و تحلیل‏هایی که ارائه می‏شد مرا راضی نمی‏کرد.

ده دوازده سال پیش مهدی فتاپور در مطلبی با عنوان خیزش جوانان و روشنفکران ایران در دهه 50 زاویه جدیدی را در این بحث گشود، که برای من قابل پذیرش‏تر بود. وی با بررسی شرایط شکل‏گیری و روانشناسی حاکم بر این جریان و مقایسه آن با شرایط کشورهای دیگر در همان دوره، این جنبش را در رده جنبش‏های رادیکال اعتراضی دانست که با تکیه به روشنفکران و جوانان در دهه ۶۰ و ۷۰ در کشورهای اروپا، آمریکا و آمریکای لاتین شکل گرفت، او جنبش فداییان را حرکتی وسیع‏تر از سازمان چریک‌های فدایی خلق و در سال‌های اواخر دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ آنرا معادل کل جنبش اعتراضی رادیکال جوانان و روشنفکران سکولار ایران دانست. جنبشی که مهمترین و عام‌ترین مشخصه آن رادیکالیسم و آرمانگرایی است. در این تحلیل جنبش فداییان همانند جنبش جوانان و روشنفکران در اروپا و آمریکا حرکتی گسترده، گوناگون و حامل وجوه متناقض و حتی متضاد است که می‌توان با تکیه بر این یا آن وجه آن به نتایجی کاملا متفاوت رسید. موضع گیری در قبال این جنبش در وحله اول در گرو پاسخ به این سوال است که نسبت به کلیت این جریان در ایران و در سراسر جهان چه فکر می‌کنیم.

در این نوع نگاه بررسی نظرات بیژن و مسعود احمدزاده هر چند مفید و ضرور است ولی روشنگر روانشناسی و انگیزه‏های نیروهای این جریان نیست. تصویر عمومی این جنبش را بیش از همه در نوشته‏های صمد بهرنگی و بخصوص در شخصیت ماهی سیاه کوچولوی وی می‏توان یافت.

من در چارچوب همین فکر در نوشته‏ای تحت عنوان آرزوهای بزرگ (هشت سال پیش) به بررسی شخصیت چهارتن از زنان چریک فدایی پرداختم:
من بارها به اين فکر کرده‌ام که چه چيز ليلا و صبا و طاهره و غزال زا در کنار هم قرار می‌داد. آنها تيپ‌هائی بودند کاملا متفاوت ، با پيشينه‌هايی که هيچ وجه مشترکی با يکديپر ندارند. آنها تنها در يک چيز با يکديگر مشترک بودند: نياز به دگرگون کردن و دگرگون شدن ، نياز به پرواز . آنها خواستار تغيير بودند، تغيير جهان ، آنها جوانانی بودند که می‌خواستند کارهای بزرگ کنند. روستا شهر آبکنار و خانه مجلل طاهره برای اين دو کوچک بود. آنان نمی‌خواستند به گونه‌ای که ديگران زندگی می‌کردند، زندگی کنند.

بر اساس این زاویه ورود به این نتیجه رسیدم که در تحلیل‌ها و نوشته‏هایی که تا کنون انتشار یافته، تصویرسازی از این جنبش ناقص و ضعیف است و به همین دلیل این زاویه کار را برگزیدم. در کارم برای تصویر سازی با این امر مواجه شدم که بخش عمده نوشته‏ها و خاطراتی که در بزرگداشت فداییان و یا تشریح حوادث، انتشار یافته مرا راضی نمی‏کند. در این نوشته‏ها همه فداییان شجاع‏‏، فداکار، مهربان، عاشق توده‏ها، مقاوم در زیر شکنجه و خلاصه آن‌که آدم‌هایی هستند اسطوره‏ای، دور از دسترس و تا حد زیادی شبیه هم. بدون آن‌که بخواهم ارزش‌های طرح شده را زیر سوال برده و یا بسیاری از نوشته‏های خوب را نفی کنم ولی من این نوع تصویر سازی را ناقص می‏دانستم. در آغاز همان نوشته چهار زن این چنین آورده بودم:
ليلا گلی آبکناری ، صبا بيژن زاده ، غزال آيتی و طاهره خرم نه از ناموران و بزرگان سازمان بلکه 4 تن از فداييانی هستند که دهها نظيز آنان در آن سالها در درگيری‌های مسلحانه کشته شدند ، صد‌ها نظير آنان در سالهای قبل و پس از انقلاب بزندان افکنده و يا اعدام شدند و يا بسياری ديگر مجبور به ترک وطن شده و امروز در گوشه و کنار جهان زندگی‌های ديگری را تجربه می‌کنند.

در این نگاه، فداییان کشته شده‏، آدم‌هایی بودند شبیه خیلی از آن‌هایی که امروز در همین سالن نشسته‌اند و به هر دلیل در آن سال‌ها زنده مانده و موفق شدند به خارج از کشور بگریزند. در این چارچوب فداییان انسان‌هایی بودند که عاشق می‏شدند، گاهی حسادت می‏کردند، گاهی خرده بین بوده و در عین حال هنگام دستگیری حاضر بودند خود را بانارنجک قطعه قطعه کنند تا مجبور نشوند به دشمن اطلاعات بدهند.

در همین دوره از فرج سرکوهی مطلبی خواندم که نوشته بود، یک جریان اجتماعی زمانی ماندگار می‏شود که به ادبیات و هنر راه یابد. محمد رضا نیکفر در سخنرانیش در کلن تحت عنوان یاد آن تابستان، حافظه تاریخی را در گرو طرح مشخص و با نام و نشان آن دانست. مهدی فتاپور در نوشته‏ای در وبلاگش تحت عنوان تلخی آرزو، سختی جستجو، با تایید نقش ادبیات و هنر در ماندگاری جریان‏های تاریخی، از ظلمی که به جوانان سال‌های قبل و پس از انقلاب روا شده صحبت کرده و می‌نویسد زندگی و رنج‌های این جوانان آن‌طور که شایسته‏ آن‌هاست در ادبیات و شعر ما منعکس نگردیده. او می‏نویسد:
صدها هزار نفر در میدانهای جنگ کشته شدند. دهها هزار تن شغل خود را از دست داده و تصفیه شده یا وادار به مهاجرت گردیدند. صدها نفر را در زندانها روزها در تابوت خواباندند یا به میله‌ها آویزان کردند. مادرانی بوده‌اند که در زندان منتظر تولد نوزادشان بودند تا پس از تولد وی اعدام شوند. ولی ما در این دوران فاقد آهنگی چون مرا ببوسیم. ما شعرهایی چون آرش و برای عموهایش نداریم.

من با تایید این ایده‏ها، به این نتیجه رسیدم که در حد وسع خود به منعکس کردن آن دوران در شکل داستانی‌اش برآیم. شاید که این نوشته بتواند روزی مورد استفاده داستان نویسان برجسته کشورمان قرار گیرد. امروز بجز تاریخ نویسان و فعالان سیاسی کمتر کسی نام سرگرد وکیلی یا مختاری را بخاطر دارد ولی نام مرتضی کیوان را شاملو به عنوان سمبل همه مبارزین آن سال‏ها در تاریخ کشور ما ماندگار کرد. کسی که نه بخاطر حماسه، نه بخاطر آفتاب بلکه بخاطر نوزاد دشمنش، به خاطر یک لبخند تو، به خاطر یک قصه در سرد ترین شب‌ها تاریک‏ترین شب‏ها، بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتاد...

من در داستانم قصد ندارم تاریخ سازمان را بررسی کنم. قصد ندارم چگونگی تکوین نظریات و مهمترین مباحث و اتفاقات درون سازمانی را پی‌گیری کنم. بلکه قصد دارم زندگی واقعی و بوِیژه انگیزه‏ها و احساسات جوانانی را که در خانه‏های تیمی هر لحظه با خطر مرگ مواجه بودند از نگاه یک دختر جوان چریک، منعکس نمایم. مثلا داستان من در این چند شماره هم‏زمان است با قتل عبدالله پنجه شاهی. تمرکز نوشته در این رابطه نیست که این عمل چگونه اتفاق افتاده، چه کسی یا چه کسانی در آن سهیم بوده‏اند و از این قبیل. من قصد ندارم به این مسائل بپردازم. تمرکز کار من منعکس کردن واکنش افراد شاخه‏ای که در آن زندگی می‌کردم بعنوان چند عنصر تیپیک چریک در برابر این واقعه است. آیا از کنار آن می‌گذرند یا ملتهب و حتی برای یک دوره دلسرد می‏شوند. آیا این عمل، متعلق به آنان بعنوان نمونه‌هایی از جنبش فداییان است یا آنکه آن‏ها آن‏را علیه خود می‏دانند.

عشق در خانه‌های تیمی

در همین چارچوب مختصرا به عشق بعنوان یکی از وجوه پراهمیت روانشناسی آن دوران می‏پردازم. در بسیاری از نوشته‌ها، از عشق به صورت عمومی مثل عشق به سازمان، عشق به مردم، عشق به رفقا صحبت شده ولی من امشب میخواهم به عشق بمعنای شکل گیری علقه عاطفی، عشق بین یک دختر و پسر چریک در خانه‌های تیمی صحبت کنم.

من در نوشته آرزوهای بزرگ نوشته‌ام:
آنان زمانی بدين راه قدم نهادند که يک جنبش توده‌ای آنان را در اين مسير نمی‌راند. پرواز آنان با شماتت همه آنهايی که عقل جامعه را نمايندگی می‌کردند مواجه می‌شد. آنان در اين راه بايد عليه همه، حتی نزديک ترين عزيزان خود می‌شوريدند. جايی خواندم که عاشق کسی است که قلبش وی را هدايت کند . به اين بيان ليلا غزال صبا و طاهره عاشق ترين عاشق‌ها بودند زيرا بدنبال ندای دلشان رفتند.

مطابق این برداشت بخش عمده چریک‌ها انسان‌هایی بودند سودایی و شیفته. انسان‌هایی که آرزوهای بزرگ در سر داشتند و به خاطر آن حاضر به مخاطره بودند. انسان‌هایی که حاضر بودند آن‌چه را که احساسشان به آن‌ها حکم می‏کرد، پی‏گیری کنند. چنین انسان‌هایی نمی‏توانستند عاشق نشوند. عاشق شدن در خانه چریکی بین رفقایی که در یک خانه زندگی می‏کردند بارها و بارها اتفاق ‌افتاد.

اما شرایط سخت مبارزه چریکی با علقه عاطفی بین یک دختر و پسر چریک در خانه تیمی در تعارض بود. متاسفانه وقتی گفته می‏شود سازمان با شکل گیری چنین روابطی دشواری داشت، این چنین تصور می‏شود که رهبران یا بنیان‌گزاران سازمان نسبت به احساسات و نیازهای انسانی بی‌توجه بوده‏اند و یا آدم‌هایی بودند سنتی و عقب افتاده. در حالی‏که چنین نیست. تضاد روابط عاطفی با شرایط مبارزه چریکی تضادی بود واقعی.

چریک هر لحظه در خطر درگیری و مرگ بود. حتی در دوره اول فعالیت سازمان گفته می‏شد "عمر چریک سه ماه بیش‌تر نیست." در شرایط سخت مبارزه چریکی، ضربه نخوردن و زنده ماندن در اتخاذ هر تصمیمی عامل تعیین کننده بود. هر عاملی که با حفظ جان چریک در تضاد قرار می‏گرفت نمی‏توانست با نظر منفی مواجه نشود. شکل گیری علقه عاطفی و عشق یکی از این مسائل بود.

در تیم‏های چریکی ۳ تا ۵ رفیق صبح تا شب در کنار هم زندگی می‏کردند. رابطه در این تیم‏ها به اجبار شرایط مبارزه، رابطه‏ای بود بسیار جدی و در موارد امنیتی همراه با سخت گیری. در چنین شکلی از زندگی زمانی‏که دو نفر رابطه‏ای خاص با هم داشتند، رابطه‏ای که بنا به خصلت رابطه عاشقانه، با اغماض نسبت به هم توام است، میان آن دو نفر و دیگر افراد تیم فاصله بوجود می‏آمد و مشکلات پیچیده‏ای در زندگی و کار تیم ایجاد می‌کرد. شاید امروز این مشکلات کم اهمیت جلوه کند اما در زندگی چریکی این مشکلات جدی و غیرقابل اغماض بود.

تیم‏های چریکی عمر کوتاهی داشتند. و معمولا بعد از چند ماه به دلایل مختلف، سازمان مجبور می‏شد رفقا را از هم جدا کند و در تیم‌های جدیدی سازماندهی کند. وجود علقه عاطفی بین دو نفر، منجر به این می‏شد که افراد در برابر جدایی از هم مقاومت کنند. این مقاومت آگاهانه یا ناآگاهانه در شکل بهانه‌جویی یا مهمتر از همه کم بها دادن به خطر منعکس می‏شد. دو نفری که به هم علاقه داشتند به این تمایل پیدا می‏کردند که برای حفظ خانه تیمی و ماندن با هم به عوامل مشکوک کم بها داده و واکنش سریع انجام ندهند. در آنروزها در عمل همین عامل در مواردی منجر به بروز ضربه و کشته شدن رفقا شد.

علقه عاطفی به عدم قاطعیت در تصمیم گیری در شرایط دشوار منجر می‏شد. شرایطی وجود داشت که باید رفیق زخمی رها شده و خود فرد بگریزد. ضرور بود که سر قرار مشکوک نرود. تردید در مسائلی نظیر آنچه ذکر شد، می‌توانست به قیمت جان رفیق و یا حتی ضربه خوردن تیم منجر گردد. شاید گفته شود، افراد به این امر آگاهند و می‌توانند در این زمینه‏ها منطقی برخورد کنند ولی در واقعیت چنین نیست. من خودم ضوابط سازمانی را به خاطر علاقه‏ای که به رفیقی داشتم نقض کردم. قرارهای رفیقی پس از بازگشت از یک سفر پر خطر اجرا نشده بود. این بمعنای آن بود که وی به احتمال قوی ضربه خورده است. من با او قرار ثابتی داشتم و مطابق ضوابط نباید آنرا اجرا می‌کردم اما بدلیل علاقه‏ام به او، بدون اطلاع سازمان قرار را اجرا کردم. چرا که فکر می‌کردم اگر او ضربه نخورده باشد، عدم اجرای قرار به قطع رابطه‌اش با سازمان منجر می‌شود و ممکن است به همین دلیل ضربه بخورد.

علاوه بر همه این مسائل و مشکلات عملی، از نظر سیاسی وجود رابطه بین دو چریک اگر از حد یک رابطه عاطفی فراتر می‌رفت، می‏توانست توسط ساواک مورد بهره‌برداری قرار گرفته و تبلیغات وسیعی را تحت عنوان روابط بی‌بندو بار در سازمان‌های چریکی سازماندهی کند. در فضا و فرهنگ عمومی جامعه در چنین حالتی، چنین تبلیغاتی می‌توانست موثر باشد.

به دلایل ذکر شده‏، سازمان نسبت به شکل گیری رابطه عاطفی بین رفقا موضعی منفی داشت و معمولا اگر چینن روابطی شکل می‏گرفت، رفقا را از هم جدا می‏کردند که خود این کار دشوار و در برخی موارد خطر ساز بو‎د. این موضع منفی تنها به رهبری مربوط نبود. همه چریک‏هایی که به مبارزه می‏پیوستند به این امر واقف بودند و همین نظر را داشته و آنرا تایید می‏کردند.

با وجود پذیرش عمومی ضرورت احتراز از شکل گیری روابط عاطفی در خانه‏های تیمی، چنین روابطی شکل می‌گرفت. برای عاشق شدن کسی تصمیم نمی‏گیرد. نمی‌توان تصمیم گرفت و عاشق شد. عشق اتفاق می‏افتد. جلوگیری از عاشق شدن نیز با تصمیم و ضوابط و آیین نامه ممکن نیست.

بنظر من برخی عوامل، شکل گیری رابطه عاطفی در خانه‌های تیمی را تقویت می‏کرد. از جمله:
چریک‌ها صبح تا شب با هم بودند. زندگی و تماس داثم جوانانی سودایی که اکثرا سنشان بین بیست تا بیست و پنج سال بود، در شرایطی که هر لحظه با خطر مرگ مواجه بودند، امکان شکل‌گیری علقه میان آنان را افزایش می‌داد. بخصوص آن‌که برای دختر و پسرهای آن دوران، چریک، آرمانخواهی که آماده جانبازی در راه رسیدن به آرزوهای بزرگ است، تیپولوژی ایده‏آل بود.

در زندگی چریکی ما در خیلی موارد هیچ چیز از گذشته یکدیگر نمی‏دانستیم. آدم‌ها همانی بودند که در خانه تیمی از خود بروز می‏دادند. در زندگی معمولی روابط اجتماعی و گذشته جزیی از شخصیت افراد است و آدم‌ها در برخورد با هم، همه داوری‌هایشان را با خود حمل می‏کنند. اما در خانه تیمی رابطه افراد از همان خانه تیمی شروع می‌شد. تمام گذشته افراد حذف می‏شد. ما بدلایل امنیتی معمولا هیچ چیز از گذشته هم نمی‏دانستیم. حذف پیش‏داوری‌های مثبت و منفی اجتماعی، یکی از عواملی بود که همه ترمزهای ممکن در شکل گیری روابط عاطفی را حذف میکرد و امکان شکل گیری روابط عاطفی عمیقی را میان رفقا بوجود می‌آورد.

در خانه تیمی، افراد باید عمدتا نزد همسایگان نقش زن و شوهرهای تازه ازدواج کرده را بازی می‌کردند. واکنش و نگاه دیگران که همواره به این دو بعنوان دلداده و همسر مواجه می‌شدند، بطور دائم، رابطه خاص این دو را در ذهن زنده می‏کرد.

یکی دیگر از عواملی که به نظر من از مهمترین عوامل است ولی کمتر به آن توجه شده، شکل گیری رابطه عاطفی بعنوان دفاع از فردیت و بعنوان یک عامل مقاومت در برابر شرابط سنگین زندگی چریکی بود. در خانه تیمی فردیت در روابط جمعی محو می‏شد. هیچ عنصری که متعلق به یک فرد باشد وجود نداشت. همه چیز جمعی مورد استفاده قرار می‌گرفت: لباس، غذا، کتاب و خلاصه هیچ چیزی نبود که متعلق به فرد باشد. اگر شما ساعتی به دست داشتید و رفیقی برای اجرای قرارش بیشتر به آن نیاز داشت، آنرا فورا به او می‌دادید. حتی علاقه به همه رفقا می‌بایست یکسان و بعنوان رفیق مساوی می‌بود. به همه احترام یکسانی گذاشته می‌شد. و این‌ها در شرایطی است که هر لحظه می‏تواند مرگ فرا رسد. رابطه عاطفی واکنشی بود در مقابل این شرایط. عشق احساسی بود متعلق بخود فرد و تنها در ذهن او که هیچکس نمی‌توانست آنرا از وی بگیرد. این رابطه خاص بوی کمک می‏کرد تا در برابر دشواری‌های آن شرایط بهتر مقاومت کند. وجود کسی که به فرد به طور خاص علاقه دارد، وی را در مواجه شدن با فشارهای عصبی روددررویی با خطر مرگ و درگیری قوی‏تر میکرد و چنین نیازی را تقویت می‏کدر. در زندان‌ها نیز که شرایط مشابه‏ای وجود دارد، می‌توان این عامل را دید. من در یادداشت‌های زندانیان که به همت آقای ناصر مهاجر منتشر شده و به خصوص در کتاب خانم منیره برادران عملکرد این پارامتر را در دوستی‌های نزدیک افراد که به آنها کمک می‌کرد فشارها را تحمل کنند، مشاهده کردم. دوستی‏هایی که گاه به حسادت تبدیل شده و خود و فرد مقابل را آزار می‌داد.

مقوله عشق در سازمان با واکنش‌های متفاوتی مواجه می‌شد. بسته به اینکه رفقا از کدام گروه اجتماعی و فرهنگی آمده بودند برخوردهای تندتر و یا آرام‌تری با روابط عاطفی درون سازمانی داشتند. و این خود در تمام آن سال‌ سایه خود را بر تیم‌ها می‌انداخت. برخی با این روابط راحت‏تر مواجه می‏شدند و برخی سخت‏گیر تر بودند

رهبری سازمان قبل از ضربات سال ۵۵ به این نتیجه رسیده بود که در برخورد با این پدیده در موارد خاص، ازدواج اعضا سازمان با تایید رهبری مجاز شناخته شود ولی این ایده هنوز در سطح یک تصمیم سازمانی قطعیت نیافته و در سازمان اعلام نشده بود. مجاهدین مارکسیست در برخورد با این پدیده به این نتیجه رسیدند که به ازدواج اعضا در خانه‏های تیمی رسمیت داده و آنرا با اطلاع سازمان مجاز بدانند. ولی این تصمیم تنافضات برشمرده را حل نکرد و آنها با مشکلات پیچیده دیگری مواجه شدند.

شرایط مبارزه چریکی از یکسو با عاشق شدن در تضاد بود و از سوی دیگر خود تقویت کننده شکل گیری چنین رابطه‏ای.


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.