بازگشت به صفحه اول
 |  درباره ايران امروز  |  تماس با ايران امروز  |  آگهی در ايران امروز  | 
  |   صفحه اول   |   خبرهای روز   |   سياست   |   انديشه   |   فرهنگ و ادبيات   |   جامعه   |   محیط زیست   |   RSS   |  

کشتار تابستان ۱۳۶۷ نباید فراموش شود!

محمدعلی مهرآسا


iran-emrooz.net | Mon, 12.08.2013, 6:20

ظهور و حضور خمینی در جغرافیای وطن ما ایرانیان، هم نقطه‌ی عطفی است و هم نقطه‌ای کور و صحنه‌ای ظلمانی! خمینی را عوام و بخشی از خواص با شادی و هیاهو بر دوش سیاست ایران و ایران انقلابی سوار کردند؛ البته با عدم شناخت کامل از او. زیرا کسی جز چند هزار نفری از قبیله عبا به دوش و اهالی شهر قم، نه تنها خود او را بل تصویرش را نیز ندیده بودند.

نام و نشان خمینی و تفکری به عنوان خمینیسم، هنوز بر جامعه ایران سایه ئی شوم دارد و میان عمامه برسرانی که روز به روز تعداشان همچون موریانه بیشتر و بیشتر می‌شود، آرمان ضد بشرش از جمله مواردی است برای نازش هواداران و دلسوختگان؛ و همچنان سخن از اسلامی می‌رود که خمینی بشارتش را داد. امام جمعه مشهد آخوند «علم الهدا» در خطبه نمازش گفته است: «کسانی امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند، غیر اسلام نیستند بلکه عین اسلامند. و هرچه غیر اسلام است باید از صحنه این جامعه بیرون انداخته شود؛ و با همت دولت امید باید هرچه غیر اسلامی است براندازی شود...»

می بینیم هنوز فرهنگ حماقت و زور و تزویر برجامعه فرمانروا است و مرگ خمینی چیزی را عوض نکرده و نماد وجود منحوسش همچنان بر فضا مستولی است.

سلطنت و حکومت توامان محمد رضا شاه به مدت ۳۷ سال که از پس کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ۲۵ سال از آن با استبدادی مطلق همراه بود، ذهن مردمان ایران را تاریک و چشمهایشان را در مورد مبارزات سیاسی، اگر نگوئیم نا بینا، دستکم کم سو کرده بود. در محیطی که مطالعه ممنوع بود، و کل نشریات سیاسی- اجتماعی تنها به دو عدد روزنامه دولتی تنزل یافته بود؛ و هیچ کتابی بی اجازه ساواک منتشر نمی‌شد، بدیهی است رشد اندیشه ضعیف و پائین از حد متعارف خواهد ماند؛ و مطالعات زیر زمینی نیز ره به جائی نمی‌برد و اکثریّت را متأثر نمی‌کند.

محمدرضا شاه به دستور «جان کندی» رئیس جمهوری وقت ایالات متحد، از سال ۱۳۳۹ درصدد تغییرات زیربنائی در جامعه شهری و روستائی ایران برآمد. کار را ابتدا به دست هیئت دولت به ریاست علی امینی و وزیر کشاورزی‌اش به نام ارسنجانی سپرد. اما پس از مدتی متوجه شد مردم به ویژه روستائیان به جای زنده باد شاه که هدف او بود، زنده باد ارسنجانی را فریاد می‌کشند؛ و موضوع دارد به سود دولت تمام می‌شود. لذا خود خواهی، خود رهبر بینی و مگالومنی او را وادار کرد که زمام کارها را خود در دست بگیرد... با تغییر دکتر علی امینی به فردی مطیع و فرمانبردار خویش به نام اسدالله علم، وزیر کشاورزی را نیز از صحنه بیرون و رهسپار مأموریت در ایتالیا کرد؛ و تقسیم اراضی و کشاورزی مملکت را به دست یک سرلشکر ارتشی سپرد. البته این امیر، یک نماد بود و مجری اوامر به رهبری مطلق العنان اعلیحضرت. در بهمن ماه ۱۳۴۱ شش ماده را زیر نام انقلاب سفید به آراء عمومی گذاشت؛ و البته مانند تمام دیگر انتخابها در حکومتهای استبدادی، با ۹۹% آراء مثبت به تصویب رسید؛ و اعلیحضرت از این تاریخ خدایگان نیز لقب گرفت و تا سال ۵۷ حکومت و سلطنت توامان را ادامه داد!

در سال ۱۳۵۷ خورشیدی مردم ایران به مانند ملت آلمان(در دهه ۱۹۳۰ میلادی) که شیفته‌ی یک سرجوخه به نام هیتلر شدند، چنان از رفتار حکومت و خودکامگی‌های شاه در رنج بودند که همچون عقل باختگان یک پارچه احساس شده و هرگونه تعقل و تصمیمگیری خردمندانه را فراموش کرده بودند؛ و خمینی توانست رهبر بلامنازع آن خیزش شود.

ماه خرداد برای خمینی و انقلاب اسلامی‌اش از اهمیّتی ویژه برخوردار است. هر سال با فرا رسیدن خرداد ماه نگارنده به یاد حوادثی که در این ماه پیش آمده و به نوع و علتی به خمینی مربوط بوده و اغلب اتفاقات مهم در آن ماه بوده است، می‌افتم... گشت و گداری در این وادی ما را دو باره به یاد توحش خونخواری به نام روح الله خمینی می‌اندازد؛ که نباید جنایاتش در تاریخ گم گشته و به فراموشی سپرده شود. هوادارانش چه بخواهند سخن بدان سمت و سو نروند و چه با نوعی ماله کشیدن بر حوادث، از آن همه جنایات چشم بپوشند. چیزی از خونخواری روح الله خمینی کم نمی‌شود. نه دوست می‌شناخت و نه دشمن. نه خودی را قبول داشت و نه بیگانه؛ نمونه‌اش صادق قطب‌زاده که برایش شبیه فرزند بود و از پاریس تا تهران در کنارش توی هواپما نشست و به خوبی از پس مترجمی‌اش برآمد. اما خمینی چند سال بعد در سال ۱۳۶۱ او را کشت.

خمینی در ماه خرداد به دنیا آمده بود و در ماه خرداد نیز قیام کرد و به زندان افتاد و بعد تبعید شد. و همچنان که به شدت آرزو داشت، به تاریخ پیوست و در ردیف هیتلر و موسولونی قرار گرفت و چیزی کمتر از آتیلا‌ی مشهور تاریخ، خون نریخت. دلیل خونخواری و توحش ذاتی‌ی خمینی در پیامی مستتر است که در کمال آگاهی به شعور خود، در مورد دادگاه‌ها و محاکمات سیاسی در همان ابتدای قدرتش به صراحت اعلام کرد. او گفت این اشخاص که شما آنان را دستگیر و زندانی و محاکمه می‌کنید، متهم نیستند؛ اینها همه مجرمند و احتیاجی به محاکمه شان نیست. تنها باید تعیین هویّت شوند و معلوم گردد که این فلان کسک است و او را بکشید ...! آیا چنین مهیب خونخواری لیاقت رهبری ایران را داشت؟ تأسف بر من و بر ما که چنین کسی را رهبر خویش کردیم!

۱- خمینی در ۱۳ خرداد به دنیا می‌آید و ماه خرداد وجود چنین آدمی را به جهان هستی می‌فرستد تا روزی و روزگاری ایران را به فلاکت دچار کند و کرد.

۲- در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ خورشیدی، خمینی که یک آخوند درجه دوم در فیضیّه قم بود، بر روی منبر رفت و اعتراض تند و شدیدی علیه شاه و حکومت و انقلاب سفیدش را شروع کرد و مردم جمع شده در پای منبرش را به مبارزه و مخالفت علیه شاه به هیجان آورد. شهر قم در اثر این سخنرانی به شدت آشفته شد و این شلوغی و فتنه به تهران نیز سرایت می‌کرد که اسدالله علم نخست وزیر وقت، چنان که خود در خاطراتش بازگو می‌کند با قدرت به مصاف آن بخش از آخوندهای زیر نفوذ خمینی رفتند. به سخنی دیگر قوای دولتی شاه به فرمان اسدالله علم دوست و محرم شاه، با کسب اجازه از محمد رضا شاه به جنگ خمینی و هوادارانش شتافت و در مدرسه فیضیّه قم کشتاری مهیب از جوجه آخوندها و طلبه‌های حوزه و گروهی بازاری به عمل آورد و غائله را خواباند. خمینی دستگیر و زندانی شد و پس از چند ماه آزاد شد. اما بار دیگر در آبان ۴۳ در مبارزه با قانون کاپیتولاسیون به منبر رفت و شاه را این بار به طور علنی به زیر ناسزا گرفت که دستگیر و اندک مدتی پس از آن به ترکیه تبعید گردید.

پانزده سال پس از آن تاریخ، شاه ایران که در این مدت با استبدادی سنگین و قهار حکومت کرده بود، به اشاره کارتر رئیس جمهوری ایالات متحد، فضای سیاسی ایران را اندکی گشود و اجازه داد روزنامه‌های دولتی گاه به گاه ایرادهائی را مطرح کنند. کانون نویسندگان به فعالیّت افتاد و در انجمن آلمانی گوته که از سوی سفارت آلمان سرپرستی می‌شد، شبهای شعر برگزار گردید که هم شعرها و هم سخنرانی‌ها رنگ و بوئی دیگر داشت.

این باز شدن فضای سیاسی بیشتر از آنکه به روشنفکران و دانش اندوختگان مجال خود نمائی بدهد، دست آخوندهای تشنه قدرت و حریص برای مال اندوزی را در سمت و سوی به قدرت رسیدن و آمدن در صحنه و برنامه ریزی برای تظاهرات سیاسی – مذهبی باز گذاشت. درواقع آخوندها و پیشنمازهای مساجد بودند که به آسانی و به درستی از این فضای باز استفاده کردند. پیامهای خمینی را که به آنها می‌رسید در نوارهای ضبط صوت تکثیر کرده و با سهولت به دست عوام و بازاریها می‌رساندند؛ که باعث تهییج افکار دینداران عوام و وجود و حضورشان در صحنه مبارزه می‌شد. پیشنمازان نیز در مساجد هرچه می‌خواستند در تحریک مردم کوتاه نمی‌آمدند.

از بازاری وقتی سخن به میان می‌آید، تنها منظور کاسبهائی که در بازار بزرگ تهران به کسب و کار مشغولند، نیست. تمام دکاندارانی که در خیابانهای تهران و شهرستانها مغازه برای فروش اجناس دارند، بازاری محسوب می‌شوند. و اگر دقت کرده باشید، در ایران حدود ۹۰% مسیر خیابانهای تهران و شهرستان‌ها را مغازه و دکان اشغال کرده اند؛ و این رقمی بسیار بزرگ را شامل می‌شود. این گروه انبوه که هیچ هراسی از عاقبت کار خود و هیچ بیمی از بیکاری به مانند کارمندان دولت را نداشتند، در همه حال آماده حضور در صحنه مبارزه علیه رژیم سلطنت بودند. و به این تصور که در حکومت خمینی هیچ گونه مالیات و عوارضی وجود نخواهد داشت و کاسبها که از این رسم و قانون به عنوان ظلم یاد می‌کردند، به میل و رغبت در راهپیمائی و بستن دکانها شائق و راغب بودند.

سرانجام انقلاب به پیروزی خمینی و اعوان و انصار او منجر شد و آخوندهای قم پیروز شدند و آخوندی حریص و جاهطلب و تشنه نام و شهرت را از تبعید بازگرداندند. او همان لحظه ورود به کشور، در گورستان بهشت زهرا رهبر بلامنازع مملکتی شد که روشنفکرانش دهها سال برای دموکراسی تلاش و مبارزه کرده بودند. آخوندی که سیاست را در تندخوئی و شقاوت و کشتار خلاصه کرده بود، و در همان عنفوان جوانی تلاش در رسیدن به هدف را تنها برای حذف رقبا و مخالفان آغازیده بود، خود را جای الله قرآن قرار داد که هرگونه کنش و واکنش در برابر مخالفان را از نیک و بدش روا و مباح می‌دانست. او همان روز گفت:«من توی دهن این دولت می‌زنم؛ من دولت تعیین می‌کنم و...» دولت هم تعیین کرد و بر خر مراد سوار شد.

خمینی به حقیقت آدمی شقی و بی رحم و دوستدار کشتار و اعدام بود. یک بار کوتاه زمانی پس از ۲۲ بهمن ۵۷ چند روزنامه‌ی نورسته طلب آزادی کردند و از فضای تنگ موجود نالیدند، و سخنهای بودار می‌نوشتند، خمینی خطاب به آنها در یکی از سخنرانی‌های دهاتی گونه‌اش گفت: «من پیش خدا توبه می‌کنم که همان اوائل انقلاب چند ده هزار نفر را به جوخه اعدام نسپردم و از دم تیغ نگذرانم» او در ذات خود حتا بازرگان و هیئت دولتش را نیز لایق اعدام می‌دانست. همان گونه که نزدیکترین کس به خود را که«قطبزاده» بود اعدام کرد. این زشت خوئی و بدسگالی و قساوت قلب، ناشی از ایمان قوی به آئین اسلام بود؛ و او به زعم خود می‌پنداشت که سران دین اسلام«محمد و علی» برای پیشرفت دین هیچ آداب و ترتیبی را رعایت نکرده‌اند و چه بسیار از افراد هموطن و غریبه را در زمان خود کشته‌اند تا آن آئین چنین در زمین پراکنده شده است. به ادعای خمینی، الگوی حکومت او فرمانروائی علی ابن ابوطالب بود که بخش عظیم از شهرتش را مدیون آدمکشی بود. و خمینی یکی از افتخارات حضرت علی را چنین برمی شمرد که در یک روز ۷۰۰ یهودی را گردن زده بود.

۳- در سی ام ماه خرداد ۱۳۶۰ به دنبال حذف آقای بنی صدر از ریاست جمهوری توسط رأی مجلس اسلامی به اشاره خمینی، مجاهدین خلق به دستور رهبرشان مسعود رجوی به خیابان ریختند و انبوه اعضا و هوادارانشان در مسیر خیابان پهلوی سابق به تظاهرات پرداختند که با واکنش سپاه پاسداران رو به رو شده و بی نتیجه پراکنده شدند. شب آن حادثه خمینی اعلام کرد منافقین از کفار بدترند و به این ترتیب فتوای قتل گروه رجوی را صادر کرد. از روز بعد تا چند ماه هر روز گروهی فراوان از مجاهدین اعدام می‌شدند که در ماه نخست تعداد اعدامهای روزانه هیچ گاه از ۱۰۰ نفر پائین نیامد و حداکثر ۱۹۵ نفر در یک روز بود. این کشتار عظیم به مدت چند سال، همه به دادستانی لاجوردی و قضاوت آخوند محمدی گیلانی بود. این آخوند چنان قسی و خونخوار بود که برای دو پسر خود نیز به دلیل همان وابستگی به گروه‌های سیاسی، حکم اعدام صادر کرد و آنان را به جوخه مرگ سپرد. به یقین اگر تعدام اعدامی‌های این زمان را با کشتار آخوند دیوانه خلخالی جمع کنیم، رقم از ده هزار نفر بالا می‌زند. کسانی که سی خرداد ۱۳۶۰ را به یاد داشته باشند، می‌دانند که به دنبال آن تظاهراتی که رجوی احمقانه دستور آن را صادر کرده بود، چه اندازه جوان وابسته به گروه مجاهدین تیربارن شدند. تجاوز به دختران باکره‌ی گرفتار، و اعدام بعدی آنها برای نرفتن به بهشت به دلیل باکره بودن که گویا در مذهب شیعه رسم است، از همین زمان شروع شد و برادران پاسدار با این کار هم لذت همخوابگی را می‌چشیدند و هم ثواب اعدام منافق را نصیب خود می‌کردند!

۴- پس از این کشتارهای مستمر در حکومت خمینی، به تابستان ۱۳۶۷ می‌رسیم که خمینی با قساوت کامل دستور داد زندانهای سیاسی را خالی کنند. البته نه با ترخیص و آزادی زندانیان، بل با کشتار جمعی و گروهی‌ی گرفتاران و بیچارگانی که حکم زندان چند ساله را گرفته بودند و در حال طی کردن دوره حبس خود بودند. آری خمینی دستور داد هر زندانی محکوم به زندان و یا محاکمه نشده را اگر بر اندیشه و باور خود پایدار مانده است به دست جلاد بسپارند و او را معدوم کنند؛ و زندانها را از وجود آنان تهی سازند. چنین نیز کردند و تعدادی نزدیک به شش هزار نفر را بی محاکمه و تنها با یک پرسش به دیار نیستی فرستادند. به این ترتیب یک نوع نسل کُشی را رقم زدند و با این توحش، افراد اعدامی در خلافت آخوند خمینی، به بیش از بیست هزار نفر بالغ شد.

۵- جنگ ایران و عراق هرچند آغازش را صدام نهاد، اما وجودش را خمینی سبب شد. زیرا مدتها بود که سپاهیان پاسدار زیر نظر«محمدغرضی» استاندار خوزستان به درون عراق نفوذ می‌کردند و در لوله‌های نفتی عراق خرابکاری و انفجار به وجود می‌آوردند. صدام که چندین بار شفاهی و کتبی توسط محافل بین المللی به ایران تذکر داده بود، بیشتر تحمل نیاورد و وقت را غنیمت شمرد و با قوائی مجهز در شهریور ۱۳۵۹ به ایران حمله کرد. مقداری درون خاک ایران در استانهای خوزستان و مهران و کرماشان پیش روی کرد؛ و همان جا متوقف شد و آتش بس سازمان ملل را پذیرفت. زیرا به هدف رسیده بود و مقداری از اراضی و بسیاری از چاه‌های نفت ایران را در اختیار گرفته بود. البته ملت ایران - مخالف و موافق خمینی - در مقابله با صدام کوتاه نیامدند و برای پس گرفتن زمینهای میهن همراه و همگام شدند و دلیرانه از کیان میهن دفاع کردند. تا این که در سال 1361 با حمله گسترده قوای ایران، خرمشهر و بیشتر نقاط اطراف، از دست عراقی‌ها درآمد و آزاد شد. درهمین هنگام سران کشورهای عرب ثروتمند به ایران پیشنهاد کردند با گرفتن پنجاه میلیارد دلار خسارت جنگ، آتش بس را بپذیرد که بسیار به سود ایران می‌بود. اما خمینی که هم کینه صدام را در دل می‌پرورید؛ و هم در رؤیایش فتح عراق و کشتن صدام جا خوش کرده بود، راضی به قبول این پیشنهاد نشد و امر کرد «جنگ باید تا فتح بیت المقدس ادامه یابد؛ و گفت این جنگ حتا اگر سی سال طول بکشد ما ادامه می‌دهیم...»

فتح خرمشهر این آدم شقی و قسی القلب را که برای جان آدمی ارزشی قائل نبود، به این اشتباه انداخته بود که سرانجام در جنگ پیروز خواهد شد و عراق و اردن و اسرائیل را نیز به زیر حکم خویش می‌آورد و به متصرفاتش خواهد افزود. او چون به آسانی شاه قدرة قدرت ایران را شکست داده و کشور را تصرف کرده بود، بدون توجه به سیاستهای جهانی و نفوذ و دخالت مرئی و نامرئی ابرقدرتها هنوز جهان را در دوران پیامبر اسلام می‌دید؛ و خود را در جای محمد پیامبر اسلام به هنگام فتح مکه تصور می‌کرد و پیروزی را حتمی و مسلم می‌پنداشت. و چون هیچ علاقه‌ای به میهن نداشت و تنها هدفش حذف دشمن یعنی صدام بود و آن را نیز قابل اجرا می‌دانست، با پیشنهاد اعراب مخالفت کرد. اما او به هدفش که ثبت نامش در تاریخ به عنوان بنیانگذار حکومت تشیّع در قرن بیستم بود، دست یافته بود؛ و چون جهان وطن بود که میهن نمی‌شناخت، مرگ هموطن را به مسخره می‌گرفت. حتی یک بار با کمال وقاحت گفت:«اگر تمام ایران هم برود مهم نیست...! اسلام نباید بشکند!!!» و این یعنی دنائت کامل در دشمنی محض با کشور و میهن!

البته سرانجام ناراضی از پایان جنگ، به گفته خودش جام زهر را سرکشید و آتش بس را با خفت پذیرفت! اما به گفته خود حضرات حاکم، در آن جنگ ۴۰۰ هزار ایرانی کشته و چند سد هزار نفر نیز زخمی و علیل شدند.

6- مرگ خمینی نیز در ۱۳ خرداد ماه سال ۱۳۶۸ اتفاق افتاد. و از این نظر است که من ماه خرداد را برای خمینی قابل تأمل می‌دانم.

اعمال، رفتار، کردار و گفتار روح الله خمینی، هنوز دست خوش فراموشی و گذشت ایام نشده است؛ و امید آن است همیشه این بخش از تاریخ در حافظه زمان و مکان و مردم باقی بماند. ما ناظران زنده آن زمانیم و می‌توانیم گواه باشیم که این پیر مرد خونخوار چه جنایات و خیانتهائی از خود بروز داد. و این آخوند کینه توز بر روزگار کشور ایران و ملت ایران چه بلاهائی نازل کرده است.

جنگی هشت ساله را تنها به این دلیل که صدام به سفارش شاه ایران او را از عراق بیرون کرده بود، به ایران تحمیل کرد و ادامه داد. با حمله به سفارت آمریکا فزون بر ازبین رفتن14 میلیارد دلار سپرده ایران سلطنتی در بانکهای امریکا، دشمنی سی و چند ساله حکومت امریکا را برای ایران خرید و این دشمنی ده‌ها میلیارد دلار دیگر به ایران زیان وارد کرد.

کسانی که آرزوی دوران حکومت خمینی را دارند و برای بازگشت آن روزها مشتاقند، باید از خود شرمنده باشند.

آیا چنین کسی لیاقت رهبری ملت ایران را داشت؟ بی تردید پاسخ منفی است. اما آن زمان ما گویا ذهنمان را تنها با احساس پرکرده بودیم و مخالفت با محمد رضا شاه خرد و منطق را از اندیشه زدوده بود؛ و با خرد به مصاف رویدادها نمی‌رفتیم؛ و احساسات نامجمل بر عقل و درایت غلبه داشت. صاحب این قلم نیز چنین نابخردی را مرتکب شد و به امید به دست آوردن آزادی و دموکراسی، عوامانه با حرکت برخورد کرد و دنباله رو جماعت شد، و خوشبینانه چشم به پایان ماجرا دوخته بود. چنین شد که من نیز همانند خانم «هما ناطق» از این که پیرو عوام شدم و به خمینی جنایتکار و قاتل امید بستم، خود را مغبون می‌دانم.

حکومت کنونی ایران نیز حاصل آن جنایات است و آخوند خامنه‌ای نیز دست و دامنش به خون مردم به شدت رنگین است، تغییر رئیس جمهوری هیچ چیزی را عوض نمی‌کند. زیرا حاکمیّت بر مبنای آئین آسمانی و حاکم تک نفره است!

کالیفرنیا، محمد علی مهرآسا 11/8/2013


نظر شما درباره این مقاله:


Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2018
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.